خطبه شماره ۱۷۹ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

۱۷۹

ومن خطبه له علیه السلام

و من کلام له (علیه السلام) و قد سأله ذعلب الیمانی فقال هل رأیتَ ربّکَ یا أمیر المؤمنین؟ فقال (علیه السلام) أفَأعبدُ ما لا أرى؟! فقال و کیف تراه؟ فقال:
لَا تُدْرِکُهُ الْعُیُونُ بِمُشَاهَدَهِ الْعِیَانِ، وَ لَکِنْ تُدْرِکُهُ الْقُلُوبُ بِحَقَائِقِ الْإِیمَانِ، قَرِیبٌ مِنَ الْأَشْیَاءِ غَیْرَ [مُلَامِسٍ] مُلَابِسٍ، بَعِیدٌ مِنْهَا غَیْرَ مُبَایِنٍ، مُتَکَلِّمٌ [بِلَا رَوِیَّهٍ] لَا بِرَوِیَّهٍ، مُرِیدٌ لَا بِهِمَّهٍ، صَانِعٌ لَا بِجَارِحَهٍ، لَطِیفٌ لَا یُوصَفُ بِالْخَفَاءِ، کَبِیرٌ لَا یُوصَفُ بِالْجَفَاءِ، بَصِیرٌ لَا یُوصَفُ بِالْحَاسَّهِ، رَحِیمٌ لَا یُوصَفُ بِالرِّقَّهِ، تَعْنُو الْوُجُوهُ لِعَظَمَتِهِ وَ تَجِبُ الْقُلُوبُ مِنْ مَخَافَتِهِ.

«افاعبد ما لا اری …» (آیا چیزی را که ندیده باشم می‌پرستم؟!)

 

خدا را نه چشمان ظاهری بلکه دل‌های پاک که از برکت ایمان به مقام والای شهود رسیده‌اند می‌بینند:

بنی نوع بشر نمی‌بایست این قدر در هجران وجدایی از خدا خسارت‌ها ببیند و در بیابانهای بی‌سر و ته ساخته‌های ذهن خود گیج و کلافه گردد و از لذت عظمی و ابتهاج دیدار آن نزدیکترین اشیاء به اولاد آدم (ع) محروم بماند. علت این هجران و محرومیت را در چند چیز باید جستجو کرد:

۱. خودخواهی با تجلیات گوناگونی که دارد. این بیماری صعب‌العلاج گاهی تا بیماری مهلک خودپرستی پیش می‌رود، در این موقع است که نه تنها کاخ پرشکوه ارزش‌ها و قداستها را ویران می‌کند و فرو می‌ریزد، بلکه آدمی را از دریافت جلال و جمال و کمال که از صفات عالی خداوندی می‌باشند، محروم می‌سازد.

۲. تعریف و توصیف غلط درباره خدا که ممکن است در سراسر عمر آدمی، ذهن او را به خود مشغول دارد و سرانجام در پایان کار احساس کند که به جای خدا با یک مفهوم ساخته ذهن خود سر و کار داشته است، به عنوان مثال: خداوندی را تصور کرده است که معنای عدالت و خالقیت او این است که همواره به این انسان که تصورکننده خدا است خوش بگذرد، هرگز در این زندگانی با ناگواری‌ها روبه‌رو نگردد اصلا هرگز بیمار نشود، و بلکه اصلا معنای عدالت خدا این است که او هرگز نمیرد و هر چه بخواهد فورا عملی شود!!!

در صورتی که همین انسان اگر متوجه شود که خداوند سبحان، آن موجود است که کاخ باعظمت هستی را بر مبنای قانون پی‌ریزی کرده و بنا نهاده است، با خدای حقیقی رویاروی می‌گردد.

۳. جهل یا غفلت از استعداد و لطفی که خداوند متعال به بندگانش عنایت فرموده است که با تجلیات او و صفات مقدسه او ارتباط برقرار کنند، اینان از این راه مابین خود و خداوند سبحان جدایی انداخته و خود را از رویت و شهود او محروم نموده‌اند.

۴. اشتغال به هوی و هوس و شهوات حیوانی و تجاوز از لذایذ قانونی تا حد لذت‌پرستی (هدونیسم) که نخست عقل و وجدان و فطرت پاک را از کار می‌اندازد، سپس خدا را از درون آدمی ناپدید می‌سازد. آیا برای احساس زیبایی و برقرار کردن ارتباط انبساط با آن، جز کنار زدن احساسات دیگر و تحریک آن احساس باعظمت که عامل آن در درون ما نهفته، به چیزی دیگر نیاز هست؟!

چشمان ظاهری از دیدن خدا ناتوانند هر آنچه که با چشم ظاهری معمولی یا به وسیله وسایل دقیق و ابزار بانفوذتر می‌توان آن را دید مانند میکروسکپ و تلسکوپ، حتما باید جسم یا جسمانی و قابل تعین و قرار گرفتن در وضع خاصی باشد که چشم با آن چیز (مرئی) ارتباط برقرار کند. بعضی از شخصیت‌های متفکر، دیدن خدا را با همین چشمان ظاهری امکان‌پذیر می‌دانند، لذا با توجه به دلیل فوق بایستی سخن آنان را در امکان دیدن خدا تاویل نماییم، مانند سخن نظامی گنجوی که ذیلا آن را بیان خواهیم کرد و اگر قابل تاویل نباشد. باید آن را کنار بگذاریم.

نظامی گنجوی می‌گوید:

مطلق از آنجا که پسندید نیست
دید خدا را که خدا دید نیست

دیدنش از دیده نباید نهفت
کوری آن کس که به دیده نگفت

دید پیمبر به چشمی دگر
بلکه بدین چشم سر این چشم سر

با این حال نظامی ابیاتی دارد که می‌توان از آنها برای تاویل نظر وی درباره دیدن ظاهری

خدا بهره‌برداری نمود. او می‌گوید:

دیدن آن پرده مکانی نبود
رفتن آن راه زمانی نبود

هر که در آن پرده نظرگاه یافت
از جهت بی‌جهتی راه یافت

دیدن او بی‌عرض و جوهر است
کز عرض و جوهر از آن سوتر است

و نیز می‌گوید: روشنی پیش اهل بینایی نه به صورت، به صورت‌آرایی. این ابیات با صراحت کامل دیدن خدا را به چشم ظاهری تاویل می‌نماید، ولی اگر درست دقت کنیم، به جهت صراحتی که سه بیت اول در دیدن خدا با چشم ظاهری و تاکید بر روی آن دارد، میان آنها نوعی تضاد دیده می‌شود که شخصیتی مانند نظامی گنجوی نمی‌بایست مرتکب آن می‌شد، اضافه بر این، نظامی در جایی دیگر، جوهر بودن خدا را مستلزم بودن آن ذات اقدس است نفی نموده است:

تو که جوهر نه‌ای نداری جای
چون رسد در تو وهم شیفته رای

و این موید آن است که آن حقیقتی که به عنوان خدا در نظر نظامی قابل دیدن است، حقیقتی فوق جوهر است که اجسام طبیعی از آن است. نظامی در دو بیت از ابیات خود دل و جان را هم از دیدن خدا ناتوان معرفی کرده است:

راه بسی رفت و ضمیرش نیافت
دیده بسی جست و نظیرش نیافت

جان به چه دل راه درین بحر کرد
دل به چه گستاخی از این چشمه خورد

و این یک اعتراض غیر قابل حل است که علت چیست که چشمان ظاهری خدا را می‌بیند، با این که توانایی دیدن فوق اجسام و اشکال و نمودها را ندارد، ولی دل و جان که با نیروی شهود فوق آن امور را می‌تواند دریابد، خدا را شهود نمی‌کند؟!

«قریب من الاشیاء غیر ملابس بعید منها غیر مباین» (او نزدیک به همه اشیاء است نه با اتصال جسمانی، دور از اشیاء است نه با جدایی از آنها) این مبحث در مجلد دوم در تفسیر خطبه یکم مشروحا مطرح شده است، مراجعه فرمایید.

«متکلم لا برویه» (او سخن می‌گوید: نه با تدبیر و اندیشه قبلی) سخن او، بروز حکمت متعالیه او در موضع مقتضی است که نیازی به تفکر ندارد.
«مرید لا بهمه» (اراده می‌کند نه با اهتمام پیشین) بدیهی است که برای بروز اراده در ما انسانها، مقدماتی از فعالیت غریزه مربوطه گرفته تا تصور و تصدیق هدف و انتخاب وسیله و عزم و تصمیم و انتخاب لازم است. طی این مراحل برای بروز اراده خدا که همان اختیار است لزومی ندارد.

«صانع لا بجاریه» (او سازنده‌ایست نه با عضو) همانگونه که بشر برای به وجود آوردن تصورات و عدد در ذهن خود، هیچ نیازی به وسیله و ابزار ندارد.
«لطیف لا یوصف باخفاء» (او لطیف است نه با صفت پنهانی) صفت لطافت در خداوند جل شانه، تقریبا مرادف نفوذ علم و قدرت و جاذبیت او بر همه اشیاء است نه این که مانند آب به طور لطیف در میوه‌ها و درخت و شاخه‌ها و شکوفه‌های آن وجود مخفی داشته باشد، زیرا بدیهی است که اینگونه وجود مورد احاطه از طرف آن واقعیات جسمانی است که موجب تجزیه و محدودیت خداوند می‌باشد.

«کبیر لا یوصف بالجفاء» (او بزرگست نه جفاکار) مفهومی که از کلمه بزرگ در عالم طبیعت و انسان به ذهن تبادر می‌کند، معمولا قدرت و قاهریت و همواره تعدی و تجاوز را در بردارد. لذا امیرالمومنین علیه‌السلام تذکر می‌دهد که بزرگی خداوند به آن معنای معمولی نیست، بلکه بزرگی به معنای دارا بودن همه صفات جمالیه و جلالیه است که (کمال مطلق) جامع همه آنها است.

«بصیر لا یوصف بالحاسه» (او بینا است نه به وسیله حس بینایی) زیرا در دیدن با چشم، احتیاج بیننده به وسیله‌ای محدود و محدودکننده و قابل دگرگونی ضروری است (و خدا بی‌نیاز مطلق است).
«رحیم لا یوصف بالرقه» (خداوندی رحیم که با دلسوزی توصیف نمی‌شود).

اولا- رقت و سوزش دل پدیده‌ایست که با به وجود آمدن عامل آن در یک عضو مادی بدن بروز می‌کند و پس از برطرف شدن عامل آن از بین می‌رود. خداوند سبحان برتر از جسم و جسمانیات و تاثرات دگرگون‌کننده می‌باشد.

ثانیا- اینگونه تاثرات برای اطلاع‌رسانی به جانهای آدمیان در دردها و ناگواریها است که احتیاج به وسایل انتقال دارد، و بدیهی است که علم خداوند متعال فراگیر همه واقعیات است بدون استثناء.
«تعنو الوجوه لعظمته و تجب القلوب من مخافته» (سرها در برابر عظمتش فرو می‌افتند و دل‌ها از ترس او به اضطراب می‌افتند) یک آگاهی صحیح درباره مقام ربوبی لازم است که خضوع و تسلیم و خشوع در برابر عظمت او را نصیب آدمی نماید، این رابطه را با یک تشبیه ناقص می‌توان به تسلیم و خضوع اعضای بدن در برابر روح تشبیه نمود.
 

بازدیدها: ۳

خطبه شماره ۱۷۸ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

۱۷۸

ومن خطبه له علیه السلام

و من خطبه له (علیه السلام) فی الشهاده و التقوى. و قیل: إنه خَطَبَها بعد مقتل عثمان فی أول خلافته:
اللّه و رسولُه:
لَا یَشْغَلُهُ شَأْنٌ وَ لَا یُغَیِّرُهُ زَمَانٌ وَ لَا یَحْوِیهِ مَکَانٌ وَ لَا یَصِفُهُ لِسَانٌ. لَا یَعْزُبُ عَنْهُ عَدَدُ قَطْرِ الْمَاءِ وَ لَا نُجُومِ السَّمَاءِ وَ لَا سَوَافِی الرِّیحِ فِی الْهَوَاءِ وَ لَا دَبِیبُ النَّمْلِ عَلَى الصَّفَا وَ لَا مَقِیلُ الذَّرِّ فِی اللَّیْلَهِ الظَّلْمَاءِ. یَعْلَمُ مَسَاقِطَ الْأَوْرَاقِ وَ خَفِیَّ طَرْفِ الْأَحْدَاقِ. وَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ غَیْرَ مَعْدُولٍ بِهِ وَ لَا مَشْکُوکٍ فِیهِ وَ لَا مَکْفُورٍ دِینُهُ وَ لَا مَجْحُودٍ تَکْوِینُهُ، شَهَادَهَ مَنْ صَدَقَتْ نِیَّتُهُ وَ صَفَتْ دِخْلَتُهُ وَ خَلَصَ یَقِینُهُ وَ ثَقُلَتْ مَوَازِینُهُ. وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ الَمْجُتْبَىَ مِنْ خَلَائِقِهِ وَ الْمُعْتَامُ لِشَرْحِ حَقَائِقِهِ وَ الْمُخْتَصُّ بِعَقَائِلِ کَرَامَاتِهِ وَ الْمُصْطَفَى لِکَرَائِمِ رِسَالاتِهِ وَ الْمُوَضَّحَهُ بِهِ أَشْرَاطُ الْهُدَى وَ الْمَجْلُوُّ بِهِ غِرْبِیبُ الْعَمَى.

 

در صفات خداوند:

«لا یشغله شان» (او خداوندیست که هیچ کاری و هیچ امری او را از چیز دیگر باز نمی‌ دارد.)

 

هیچ چیزی او را از چیز دیگر مشغول نمی‌کند:

خداوند سبحان آن نوع موجود نیست که اگر چیزی از اشیاء عالم هستی، او را به خود مشغول بدارد، او از اشیاء دیگر غافل بماند. اشتغال که مانع از توجه به دیگری می‌باشد اشتغالات مربوط به ادراکات و اندیشه و حواس محدود است که در آن موقع که به یک موضوع خاص توجه کرده و در حال ارتباط با آن است، نمی‌تواند به موضعی دیگر توجه کند و با آن ارتباط برقرار نماید.

اگر بخواهیم با یک مثال ناقص این حقیقت را توضیح بدهیم، جان آدمی را در نظر می‌گیریم که در حال توجه به یک انگشت، می‌تواند دیگر اعضاء را هم درک کند و در حال اشتغال به یک عضو، ورود عامل تاثیرکننده در عضو یا اعضای دیگر را هم دریافت نماید. همچنین می‌توانیم (من آدمی) را هم در مدیریت تمامی استعدادها و فعالیتها و نیروهای درونی و اعضای مادی وجود آدمی در نظر بگیریم. می‌بینیم توجه (من) به مدیریت یک جزء از اجزاء فوق در وجود آدمی مانع از مدیریت همه اجزاء مجموعه وجود آدمی نمی‌باشد.
«و لا یغیره زمان. و لا یحویه مکان. و لا یصفه لسان» (و هیچ زمانی او را دگرگون نسازد و مکانی او را در برنگیرد. و زبانی او را توصیف نتواند.)

 

آن ذات اقدس فرا سوی زمان و مکان و توصیف به وسیله زبان است:

آنچه که زمان به نظر می‌رسد، یک امتداد معلول دو قطب برونی و درونی انسان است- قطب برونی عبارت است از حرکت در عالم عینی اگر چه حرکت استمراری حیات باشد که قابل دریافت در درون آدمی است. لذا می‌توان گفت: منظور از قطب برونی در این مورد (جز من درک کننده) است در هر موقع و موقعیتی درک ذهن آدمی، زمان در ذهن بروز می‌کند. از آنجا که خداوند متعال فوق درون و برون (من و جز من و حرکت آن) است، لذا فوق زمان است.

خدا فوق مکان است، زیرا مکان و فضا به هر معنی که باشد، گسترده‌ایست که می‌تواند اجسام و جسمانیات را در بربگیرد. بنابراین، مکان نیز از مختصات عالم ماده و مادیات است و خدا فوق همه آنها است، لذا خدا فوق فضاست. اما این که خدا را به وسیله زبان نمی‌توان توصیف نمود، به این علت است که آنچه که انسان‌ها به وسیله الفاظ از مجرای زبان ابراز می‌کنند، مفاهیم و قضایا و دریافته‌هایی است که از دو نوع عامل در درون آنان به وجود می‌آیند:

عامل یکم- تصورات واندیشه‌ها و تجسیمات و تخیلاتی که از طریق حواس به مغز آدمی منتقل می‌شوند. بدیهی است که این پدیده‌ها به وسیله حواس محدود و معین و تحت تاثیر آنها قرار گرفته‌اند، لذا محال است این امور بتوانند درباره خدا و صفات و افعال آن ذات اقدس حقایقی را بیان کنند. این عبارت که (هر لفظی که ما درباره خدا و صفات او به کار می‌بریم، تنها ظرفیت آن مفاهیم را دارند که ما از معلومات محدوده مغز خود آنها را درک نموده یا آنها را ساخته و پرداخته‌ایم، از محمد بن طرخان فارابی تاکنون مورد تصدیق همه حکما و دانشمندان بوده است و بداهت این حقیقت در حدیست که نیازی به اثبات ندارد.

عامل دوم- دریافت شده‌های تاثری است که از ناحیه عللی معین به وجود می‌آیند و ثبات واصالتی ندارند. البته این محدودیت در آن موقع است که الفاظی که درباره خدا و الهیات به کار می‌بریم، مفاهیم فوق ماده و مادیات و ابدیت و ازلیت و بی‌نیازی و کمالات مطلق را به ذهن ما ولو اجمالا منتقل ننمایند. در حقیقت الفاظ در این موارد دارای نقش علامت محض برای ارائه معانی و مفاهیمی می‌باشند که در فطرت الهی خود داریم.

«و لا یعزب عنه قطر الماء و لا نجوم السماء …» (و هیچ عددی از قطره‌های آب و ستارگان آسمان … از او غایب نیست).برای بررسی و تحقیق درباره فراگیری مطلق علم خداوندی بر همه اشیاء مراجعه فرمایید به مجلد دوم از همین ترجمه و تفسیر از صفحه ۱۰۱ تا صفحه ۱۰۵ و به مجلدات دیگر با مراجعه به فهرست مطالب هر یک از آنها.

«و اشهد ان لا اله الا الله غیر معدول به و لا مشکوک فیه و لا مکفور دینه …» (و من شهادت می‌دهم به این که جز او خدایی نیست و همتایی برای او وجود ندارد و شک درباره وجود او شایسته نیست و دین او قابل پوشیدن و کفر ورزیدن نیست …).
برای بررسی شهادتین در این خطبه مراجعه فرمایید به مجلد دوم از همین ترجمه و تفسیراز ص ۲۴۹ تا ص ۲۵۸ و مجلد نهم ص ۵۵ و مجلد هجدهم ص ۵۱ و ۵۲ و ص ۹۳ و ۹۴.

 

شک در وجود خداوند از هیچ عاقلی شایسته نیست:

«افی الله شک فاطر السماوات والارض …» (آیا در وجود خداوند آفریننده آسمانها و زمین شکی وجود دارد)؟! برای برطرف شدن شک و تردید در وجود خداوند سبحان، سه عامل اساسی وجود دارد.

عامل یکم- تفکر لازم و کافی در عالم درونی که آیات بیشمار خداوندی را می‌توان در آن دید مانند قدرت انواع تجرید، تجسیم، اندیشه، تعقل، اکتشافات، علم حضوری (خود آگاهی)، قانونگرایی، دریافت لذایذ طبیعی و فوق طبیعی، آلام فوق طبیعی، اراده، تصمیم، اختیار و صدها نیرو و پدیده که درک آنها با توصیفات و تعاریف و تعبیرات فیزیکی و فیزیولوژیک و بیولوژیک امکان‌پذیر نمی‌باشد و این که در موقع بروز فعلیت نیروها و پدیده‌های فوق، انعکاس و تاثری در وضع فیزیکی یا فیزیولوژیک و بیولوژیک به وجود می‌آید، هیچ دلالتی بر مادی و طبیعی بودن اصل نیروها و پدیده‌ها نمی‌باشد.

عامل دوم- دقت و تحقیق و بررسی‌های علمی و فلسفی در عالم برونی عینی که آیات و شکوه فوق طبیعی حاکم بر طبیعت را با کمال وضوح اثبات می‌کند.

عامل سوم- دریافت مفهومی به عنوان مفهوم خدا با این خصوصیات (موجودی بی‌نیاز از علت و مستغنی از هر گونه وابستگی، فرا سوی زمان، مکان، حرکت، سکون و عالم و قادر مطلق و به طور خلاصه دارای همه کمالات). هرگاه کسی چنین مفهومی را دریافت کرد، برای اثبات هستی آن، نیاز به هیچ قضیه و دلیلی ندارد. زیرا چنین مفهومی هستی خود را در ذات خود دارد. و اگر کسی خود را به ناتوانی زد و ناتوانی را به خود تلقین نمود که من چنین مفهومی را نمی‌توانم دریافت کنم، ما با چنین کسی جز ارجاع او به وجدان برینش کاری نداریم.
 

بازدیدها: ۱

خطبه شماره ۱۷۷ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

۱۷۷

ومن خطبه له علیه السلام

و من کلام له (علیه السلام) فی معنى الحکمین:
فَأَجْمَعَ رَأْیُ مَلَئِکُمْ عَلَى أَنِ اخْتَارُوا رَجُلَیْنِ، فَأَخَذْنَا عَلَیْهِمَا أَنْ یُجَعْجِعَا عِنْدَ الْقُرْآنِ وَ لَا یُجَاوِزَاهُ وَ تَکُونَ أَلْسِنَتُهُمَا مَعَهُ وَ قُلُوبُهُمَا تَبَعَهُ، فَتَاهَا عَنْهُ وَ تَرَکَا الْحَقَّ وَ هُمَا یُبْصِرَانِهِ وَ کَانَ الْجَوْرُ هَوَاهُمَا وَ الِاعْوِجَاجُ [دَأْبَهُمَا] رَأْیَهُمَا، وَ قَدْ سَبَقَ اسْتِثْنَاؤُنَا عَلَیْهِمَا فِی الْحُکْمِ بِالْعَدْلِ وَ الْعَمَلِ بِالْحَقِّ سُوءَ رَأْیِهِمَا وَ جَوْرَ حُکْمِهِمَا، وَ الثِّقَهُ فِی أَیْدِینَا لِأَنْفُسِنَا حِینَ خَالَفَا سَبِیلَ الْحَقِّ وَ أَتَیَا بِمَا لَا یُعْرَفُ مِنْ مَعْکُوسِ الْحُکْمِ.

داستان حکمیت،

از پست‌ترین رسوایی‌های تاریخ بشری بود که به انگیزه حق‌کشی به وجود آمد و به اضافه این که به زیان ظاهری حمایتگران حق تمام گشت، حتی چهره ماکیاولی منش‌هارا هم تیره ساخت.

توضیحی اجمالی درباره داستان حکمیت:

مالک اشتر پیروزی نهایی را نصیب سپاهیان امیرالمومنین علی بن ابیطالب علیه‌السلام ساخته بود، آخرین صف‌های لشکریان معاویه در تلاش برای فرار از میدان جنگ قرار گرفته بودند. معاویه آماده گریز از آتشی بود که خود او شعله‌ورش ساخته بود. مالک اشتر نخعی، آن زاهد بسیار شجاع و آن سلحشور باتدبیر، در صدد دگرگون ساختن وضع و برچیدن دام بساطی بود که دنیاپرستان خودکامه برای مقام چند روزه این زندگی گسترده و در صدد توسعه آن بودند.

مالک در اجرای این تصمیم به موفقیت کامل رسیده بود. حامیان حق و حقیقت زیر پرچم حقشناس بزرگ تاریخ قرار داشتند و زمینه برای عرصه رسالتی که آن پرچمدار حق به عهده داشت آماده می‌گشت. که ناگهان دنیاپرستی از تبار فرعونیان، دست به مکرپردازی ماکیاولی‌گری برده و فریاد (وا قرآنا) سر داد که ما باید سرنوشت این غائله را به وسیله قرآن تعیین کنیم!

کسی که این نقشه خلاف قرآن را کشیده و این فریاد را سر داد، عمرو بن عاص بود که از آن هنگام که در ردیف معاویه و معاویه‌منش‌ها قرار گرفته بود، رویگردان شدن او از قرآن و مکتب قرآن، حداقل برای خود او و آگاهان جوامع آن روز مسلمین پوشیده نبود.

این ندای ویرانگر جمعیت مسلمین در مغز ساده‌لوحان لشکریان معاویه کار خود را کرد و سپس به وسیله جاسوسان قاسطین (لشکر شام به حاکمیت معاویه) اختلاف در ناآگاهان سپاهیان امیرالمومنین علیه‌السلام کارگرادانان شریف و مدیران خردمند دستگاه آن حضرت، حیله‌گری نابکارانه‌ای را که گردانندگان دستگاه معاویه به راه انداخته بودند توضیح و تفسیر نمودند برای خاموش ساختن فتنه‌ای که مسلمانان را دچار اختلاف می‌کرد موثر نگشت.

بالاخره امام بزرگوار برای جلوگیری از اختلاف بیشتر مسئله حکمیت را با آن شرایط که مقرر شده بود پذیرفتند. و همانگونه که همه تواریخ اسلامی نشان می‌دهد آن دو حکم (ابوموسی اشعری و عمرو عاص) با یک بازی کاملا مسخره، دستور قرآن و مبنای اصلی اسلام را زیر پا گذاشتند و پیشرفت اسلام را که رسالت تکامل برای بشر آورده بود پشت سر انداختند.

خلاصه این بازی مسخره (که به عقیده بعضی از صاحبنظران در تحلیل تاریخ صدر اسلام یک جریان پیش ساخته بود) در دومه‌الجندل چنین بود که آن دو مرد فریبکار و فریبخور(عمرو عاص و ابوموسی اشعری) یا به اصطلاح صحیح‌تر آن دو فریبکار نشستند و کار زمامداری جوامع اسلامی را با این جمله که ابوموسی می‌گوید: من علی را از خلافت عزل کردم چنانکه این انگشتر را از انگشتم خارج نمودم! در صورتی که قرار بر این بود که هر دو مرد اقدام به خلع معاویه و خلیفه برحق مسلمانان نمایند.

بخندید ای اهل دنیا، بخندید. گریه کنید ای حمایتگران حق و حقیقت گریه کنید بر اینکه سرنوشت میلیون‌ها مسلمان در آن روز و میلیاردها مسلمان بلکه کاروان بشریتی که در آینده تدریجا از راه می‌رسند، با بازی کودکانه‌ای با داخل و خارج کردن یک انگشتر تعیین می‌گردد!
«و الثقه فی ایدینا لانفسنا حین سبیل الحق و اتیا بما لا یعرف من معکوس الحکم» (و ما به آن حجت و برهان روشن که در دست داریم برای خود مطمئن هستیم، در حالی که آن دو مرد با راه حق مخالفت ورزیدند و حکمی معکوس آوردند که در راه حق ناشناخته بود).

 

آن دو مرد که به عنوان حکم برگزیده شده بودند عمل به شرط و حکم قرآن ننمودند:

امیرالمومنین علیه‌السلام و پیروان راستین و آگاه آن بزرگوار که هیچ گفتار و کردار را بر غیر مبنای حجت و دلیل به رسمیت نمی‌شناختند، معلوم بود که به آن‌گونه بازیگریهای مسخره و مکرپردازی‌های ضد عقل و دین که حرکتی بر خلاف قرآن بود کمترین ارزشی نمی‌دادند.

آن خنده‌های عمرو عاص که در آن موقع به علت پیروزی بر یک مرد ساده‌اندیش یا (ساده‌اندیش‌نما) پیروان معاویه را خندانید، بدیهی است که چه گریه‌هایی را به دنبال داشت که نمونه‌هایی از آنها قتل عام مدینه و اهانت به خانه خدا و به شهادت رساند امام حسین علیه‌السلام به دست فرزند نابکار معاویه، یزید بود که با شمیشر و ارعاب او را بر مسلمانان خلیفه ساخته بود!

بازدیدها: ۲

خطبه شماره ۱۷۶ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

۱۷۶

ومن خطبه له علیه السلام

و من خطبه له (علیه السلام) و فیها یَعِظ و یبیّن فضل القرآن و یَنهى عن البدعه:
عِظَه الناس:
انْتَفِعُوا بِبَیَانِ اللَّهِ وَ اتَّعِظُوا بِمَوَاعِظِ اللَّهِ وَ اقْبَلُوا نَصِیحَهَ اللَّهِ، فَإِنَّ اللَّهَ قَدْ أَعْذَرَ إِلَیْکُمْ بِالْجَلِیَّهِ وَ [أَخَذَ] اتَّخَذَ عَلَیْکُمُ الْحُجَّهَ، وَ بَیَّنَ لَکُمْ مَحَابَّهُ مِنَ الْأَعْمَالِ وَ مَکَارِهَهُ مِنْهَا، لِتَتَّبِعُوا هَذِهِ وَ تَجْتَنِبُوا هَذِهِ؛ فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) کَانَ یَقُولُ إِنَّ الْجَنَّهَ حُفَّتْ بِالْمَکَارِهِ وَ إِنَّ النَّارَ حُفَّتْ بِالشَّهَوَاتِ. وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ مَا مِنْ طَاعَهِ اللَّهِ شَیْءٌ إِلَّا یَأْتِی فِی کُرْهٍ، وَ مَا مِنْ مَعْصِیَهِ اللَّهِ شَیْءٌ إِلَّا یَأْتِی فِی شَهْوَهٍ، فَرَحِمَ اللَّهُ امْرَأً نَزَعَ عَنْ شَهْوَتِهِ وَ قَمَعَ هَوَى نَفْسِهِ، فَإِنَّ هَذِهِ النَّفْسَ أَبْعَدُ شَیْءٍ مَنْزِعاً، وَ إِنَّهَا لَا تَزَالُ تَنْزِعُ إِلَى مَعْصِیَهٍ فِی هَوًى.

پند گرفتن از سخن خدا:

«انتفعوا ببیان الله، و اتعظوا بمواعظ الله، و اقبلوا نصیحه الله …» (از بیان خداوندی بهره بردارید و مواعظ الهی را قبول کنید و خیرخواهی مقام ربوبی را بپذیرید …).

نصایح و اندرزهای خداوندی فوق همه پند و اندرزها و مواعظ است:

خداوند سبحان می‌فرماید: «انه لقول فصل و ما هو بالهزل» (قطعا قرآن سخنی است تفکیک‌کننده حق از باطل و آن قرآن شوخی نیست) و «فیه تذکره و ذکری لاولی الالباب» (کلام خداوندی یادآورنده حقایق است به کسانی که دارای خرد می‌باشند. این قرآن هدایت است) هر سخنی و هر نظریه‌ای به مستند به غیر خداوند جل و علا باشد، از هر کس هم که باشد، از چهار جهت در مجرای نقص است:

۱- نقص مستند به طبیعت و مختصات مشاهده و تجربه، توضیح این که انسان از آن جهت که اکثر معلوماتش از راه مشاهده و تجربه و نقل و آموزش به دست می‌آید، لذا احتمال اشتباه و خطا همواره در نظریات و سخنانش وجود دارد، زیرا عوامل درک انسان درک کننده، مانند محدودیت حواس و محدودیت عوامل مغزی و آزمایشگاه‌ها، و هدف‌گیری‌های معین، موضوع درک شده را از کانال‌ها و مختصات خود تحت تاثیر قرار می‌دهند و انسان هم با کمال ساده‌لوحی خیال می‌کند واقعیات را خالص و ناب دریافت نموده و در قلمرو معرفت خود جای داده است!

۲- خطاها و انحرافات عمدی مستند به اغراض شخصی وخودخواهی‌ها. نقص سخنان و نظریات مستند به این نابکاری‌ها، صفحات فراوانی از تاریخ سرگذشت ما انسان‌ها را قلم زده است.

۳- اصول پیش ساخته‌ای که آگاهانه یا ناآگاهانه تفکرات اغلب انسانها را توجیه می‌نماید چه بخواهند و چه نخواهند.

۴- وابستگی ذاتی. چنین تصور کنیم که شخص یا اشخاصی پیدا شوند و تحت تاثیر عوامل فوق قرار نگرفتند، بدیهی است که هیچ انسانی از دیدگاه فعالیتهای مغزی و روانی، آن استقلال را ندارد که از هر گونه وابستگی به استعدادهای عمومی و خصوصی و محیط طبیعی و اجتماعی و رگه‌های ارثی و فرهنگی رسوبی و غیرذلک بر کنار و خالص باشد و با یک عامل درک ناب با واقعیت ناب ارتباط معرفتی و عقیدتی پیدا کند، مگر افرادی که در هر جامعه و دورانی فطرت الهی خود را از آلودگی‌ها دور نگاه داشته، عقل و وجدان خود را در صفای خالص محفوظ داشته باشند و بدیهی است که اینان از نظر اقلیت نزدیک به حد استثنا می‌باشند. اینست که می‌گوییم: نصایح و اندرزهای الهی فوق همه پندها و مواعظی است که از مغز بشری تراوشمی‌کند.

۵- هدف‌گیری‌های خاص.(برای تکمیل مبحث نصیحت و اندرز، مراجعه فرمایید به مجلد سوم از ص ۳۱۴ تا ۳۱۶ و مجلد سیزدهم از ص ۵۵ تا ۵۷ و از ص ۲۷۷ تا ۲۸۲ و مجلد هفدهم از ص ۸۵ تا ص ۹۲ و ۱۱۷ و ۱۱۸ و از ص ۲۱۷ تا ص ۲۱۹).«فان رسول الله صلی الله علیه و آله کان یقول: (ان الجنه حفت بالمکاره وان النار حفت بالشهوات)» (زیرا رسول خدا (ص) می‌فرمود: (پیرامون بهشت را ناگواری‌ها و پیرامون آتش را شهوات فرا گرفته است).

 

احساس تکلیف شریف‌ترین احساس پس از دریافت خدا است و انجام آن مایه شکوفایی روح آدمی است اگر چه انسان برای وصول به این شکوفایی از مراحل سخت عبور می‌کند:

امیرالمومنین علیه‌السلام پس از تذکر صریح درباره ارائه براهین روشن از طرف خداوند برای بندگانش و این که خداوند سبحان اعمالی را که دوست دارد و اعمالی را که نمی‌پسندد تبیین فرموده و به پیروی از اعمال نیکو و اجتناب از اعمال زشت دستور داده است، از پیامبر اکرم (ص) یک حقیقت حیاتی را به فرزندان آدم (ع) ابلاغ می‌فرماید که ما در این مبحث توضیحی اجمالی درباره آن می‌دهیم. پدیده‌هایی که ما در این دنیا با آنها ارتباط برقرار می‌کنیم در جریان تاثیر و تاثر با ما بر سه قسم عمده تقسیم می‌گردند:

۱- لذت‌بار

۲- دردآور

۳- بدون دو خاصیت مزبور.
دین حقیقی الهی با توجه به ساختار موجودیت ما و استعدادها و قوانین حاکمه بر مبانی و اصول زندگی ما از برخورداری از لذایذ به طور مطلق جلوگیری نفرموده است. تنها از اشباع آن لذایذ جلوگیری نموده است که موجب اخلال در تقوی و فضیلت اخلاقی باشد. بدیهی است که اعراض از این گونه لذایذ و اهتمام به انجام تکالیفی که سازگار با سرخوشی‌ها و خودکامگی‌ها نمی‌باشد، سخت است.

این که گفته شده است: (طفل خرما دوست دارد صبر فرماید حکیم) حقیقتی است حکمت‌آمیز و مطابق آنچه که مشاهده می‌کنیم. ما با کمال وضوح در جریان زندگی می‌بینیم که هر اندازه از طغیانگری غرایز حیوانی خود که بر محور خودخواهی می‌چرخند و فعالیت می‌کنند، جلوگیری می‌کنیم، به همان اندازه شاید هم در اغلب موارد، بیش از آن اندازه که غرایز حیوانی را مهار می‌کنیم، شخصیت ما نیروهایی متنوع مانند معرفت‌جویی، نوع دوستی، قدرت بر تحمل حوادث، قدرت بر اراده و تصمیم‌های مفید، مشاهده حکمت در جهان هستی و غیرذلک در خود احساس می‌نماید.

البته بدیهی است که مهار سرکشی‌های غرایز حیوانی تلخ و گاهی زجرآور است، ولی سعادت والا که بهشت برین و لقاءالله (دیدار خداوند) را نصیب آدمی می‌نماید، در داشتن شخصیت تصفیه و تهذیب شده است نه آن (من) اسیر تمایلات حیوانی. جملات بعدی امیرالمومنین علیه‌السلام تا جمله (۸) توضیح و نتیجه مطلب قبلی است که بیان نمودیم و به جهت وضوح آنها نیازی به تفسیر نیست.

بازدیدها: ۷

خطبه شماره ۱۷۴ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

۱۷۴

ومن خطبه له علیه السلام

أَیُّهَا النَّاسُ غَیْرُ الْمَغْفُولِ عَنْهُمْ وَ التَّارِکُونَ [وَ] الْمَأْخُوذُ مِنْهُمْ، مَا لِی أَرَاکُمْ عَنِ اللَّهِ ذَاهِبِینَ وَ إِلَى غَیْرِهِ رَاغِبِینَ! کَأَنَّکُمْ نَعَمٌ أَرَاحَ بِهَا سَائِمٌ إِلَى مَرْعًى وَبِیٍّ وَ مَشْرَبٍ دَوِیٍّ، وَ إِنَّمَا هِیَ کَالْمَعْلُوفَهِ لِلْمُدَى، لَا تَعْرِفُ مَا ذَا یُرَادُ بِهَا إِذَا أُحْسِنَ إِلَیْهَا، تَحْسَبُ یَوْمَهَا دَهْرَهَا وَ شِبَعَهَا أَمْرَهَا.

موعظه یاران:

«ایها الناس غیر المعفول عنهم، و التارکون الماخوذ منهم» (ای مردم که مورد غفلت نیستید و ای رهاکنندگان دستورات الهی که مسئولید.)

برای بروز سطح عظمت بشر دو شرط لازم است که علی (ع) در دو جمله بالا برای بشریت متذکر شده است:

شرط یکم- توجه به این که بشر در هر حالی که باشد و در هر وضعی که بسر ببرد، مورد آگاهی و اطلاع است، اگر چه در غفلت مرگبار زندگی کند.

شرط دوم- بداند که هر تکلیفی را رها کند و به آن عمل ننماید، آسیبی بر نفس (شخصیت) خود وارد ساخته است، و هر آسیبی که بر نفس کسی وارد می‌شود، علاوه بر از دست دادن ثمره عالی حیات هدفدار، مسئولیتی درباره همان تکلیف، دامنگیر او خواهد بود.

شرط یکم- همه ما می‌دانیم که قرار گرفتن انسان در مجرای تاثیر و تاثر با قوانین حاکمه در جهان هستی، هیچ نیازی به علم و اطلاع و رضایت و عدم رضایت فرد ندارد.

اکثریت قریب به اتفاق مردم از هزاران نوع حرکت و فعالیت و دگرگونی‌های قانونی که در بدن آنان به وجود می‌آید، غفلت دارند و شاید وقایع و حوادث بی‌شمار دیگری هم در همین بدن در ارتباط با درون و برون در جریان است و هیچیک از ما اطلاعی از آنها نداریم، با این حال همه آنها به جریان قانونی خود ادامه می‌دهند و کاری با اطلاع و بی‌اطلاعی ما ندارند.

حال بگذارید افرادی پیدا شوند که ندانند همه موجودیت و کارها و گفتارها و حتی نیتهای آنان نه تنها برای خداوند سبحان آشکار است، بلکه یک نیرو و قانون مخفی حاکم بر سرگذشت و سرنوشت بشری آنها را فاش خواهد ساخت. این جملات را به گوش دل بسپاریم: (سیرکنندگان خود مورد سیرند). (چاهی که می‌کنیم قد و قامت خود را هم که حتما روزی در آن خواهیم افتاد، محاسبه نماییم) (هر هیئت و هر نقش که شد محو کنون، در مخزن روزگار ماند مخزون) (یا سبو یا خم می‌ یا قدح باده کنند، یک کف خاک درین میکده ضایع نشود) اینها اصولی هستند که در جریان خود، نیازی به علم و اجازه ما ساده‌اندیشان ندارند.

شرط دوم- هر تکلیف حساب شده در ارتباط چهارگانه (ارتباط انسان با خویشتن، ارتباط انسان با خدا، ارتباط انسان با جهان هستی و ارتباط انسان با همنوع خود) که از فطرت و معقل سلیم به وجود می‌آید یا مستند به وحی الهی می‌باشد، توجیه‌کننده انسان به مسیر اصلی او در مجرای حرکت هدفدار تکاملی او می‌باشد.

به این جهت است که انسان با هر تخلفی که می‌ورزد، با نظر به اهمیت همان تکلیف از مسیر خود منحرف می‌گردد.«ما لی اراکم عن الله ذاهبین، و الی غیره راغبین، کانکم نعم اراح بها سائم الی مرعی وبی، و مشرب دوی، و انما هی کالمعلوفه للمدی، لا تعرف ماذا یراد بها!

اذا احسن الیها تحسب یومها دهرها و شبعها امرها» (چه شده است که شما را از خدا گریزان و به سوی غیر خدا راغب می‌بینیم! گویی آن چهارپایانید که شبان آنها، شبانگاه آنها را به چراگاهی آلوده به وبا و آبشخوری دردخیز ببرد …).

هر چه می‌اندیشم، جهت رویگرداندن شما را از خدا و روی آوردنتان به غیر خدا را دریابم، علت موجهی برای آن نمی‌بینم:

آیا از عقل و قلب حقیقت‌یاب محرومید؟! آیا جهان هستی آموزندگی خود را از دست داده است؟! آیا آیات خداوندی در جهان درونی و برونی از بین رفته‌اند؟! آیا رهبر و زمامدار شما منحرف شده است؟!

آیا پاسخ حقیقی مسائل زندگی شما را که حقیقت «من» شما چیست، از کجا آمده‌اید، به کجا آمده‌اید، در این جا با کیستید، برای چه به این دنیا آمده‌اید و به کجا می‌روید، خودخواهی‌های شما، اموال شما، خودکامگی‌های شما می‌دهد؟!

شما با کمال آگاهی پاسخ همه این مسائل را می‌دانید. شما اراده ندارید، شما نعمت عظمای احساس تکلیف را که اراده و تصمیم و اقدام به دنبال آن می‌آید، برای هوی‌پرستی خود از دست داده‌اید.می‌دانید مثل شما چیست؟ مثل شما مانند آن چهارپایان است که شبان آنها، شبانگاه آنها را به چراگاهی آلوده به وبا و چشمه‌ساری دردخیز برده و در آن جا رها کرده باشد.

هر علفی که بخورند و هر آبی که بیاشامند، آنها را بیمار یا بیمارگونه می‌سازد. آن چهارپایان با تمامی غفلت از آن علف‌ها سیر و از آن آب‌ها سیراب می‌گردند، بدون این که بدانند مقصود اصلی فربه شدن آنها برای ذبح است اگر از مهلکه آن چراگاه آلوده به وبا و چشمه‌سار دردخیز جان سالم به در ببرند. آن چهارپایان نادان اگر روزی خوش ببینند، گمان می‌کنند تمام روزگار عمر را با آن خوشی بسر خواهند برد!

بازدیدها: ۲

خطبه شماره ۱۷۴ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

۱۷۴

ومن خطبه له علیه السلام

و من کلام له (علیه السلام) فی معنى طلحه بن عبید الله و قد قاله حین بلغه خروج طلحه و الزبیر إلى البصره لقتاله:
قَدْ کُنْتُ وَ مَا أُهَدَّدُ بِالْحَرْبِ وَ لَا أُرَهَّبُ بِالضَّرْبِ، وَ أَنَا عَلَى مَا قَدْ وَعَدَنِی رَبِّی مِنَ النَّصْرِ. وَ اللَّهِ مَا اسْتَعْجَلَ مُتَجَرِّداً لِلطَّلَبِ بِدَمِ عُثْمَانَ إِلَّا خَوْفاً مِنْ أَنْ یُطَالَبَ بِدَمِهِ، لِأَنَّهُ مَظِنَّتُهُ وَ لَمْ یَکُنْ فِی الْقَوْمِ أَحْرَصُ عَلَیْهِ مِنْهُ، فَأَرَادَ أَنْ یُغَالِطَ بِمَا أَجْلَبَ فِیهِ لِیَلْتَبِسَ الْأَمْرُ وَ یَقَعَ الشَّکُّ. وَ وَاللَّهِ مَا صَنَعَ فِی أَمْرِ عُثْمَانَ وَاحِدَهً مِنْ ثَلَاثٍ: لَئِنْ کَانَ ابْنُ عَفَّانَ ظَالِماً کَمَا کَانَ یَزْعُمُ، لَقَدْ کَانَ یَنْبَغِی لَهُ أَنْ یُوَازِرَ قَاتِلِیهِ وَ أَنْ یُنَابِذَ نَاصِرِیهِ، وَ لَئِنْ کَانَ مَظْلُوماً لَقَدْ کَانَ یَنْبَغِی لَهُ أَنْ یَکُونَ مِنَ الْمُنَهْنِهِینَ عَنْهُ وَ الْمُعَذِّرِینَ فِیهِ، وَ لَئِنْ کَانَ فِی شَکٍّ مِنَ الْخَصْلَتَیْنِ لَقَدْ کَانَ یَنْبَغِی لَهُ أَنْ یَعْتَزِلَهُ وَ یَرْکُدَ جَانِباً وَ یَدَعَ النَّاسَ مَعَهُ، فَمَا فَعَلَ وَاحِدَهً مِنَ الثَّلَاثِ وَ جَاءَ بِأَمْرٍ لَمْ یُعْرَفْ بَابُهُ وَ لَمْ تَسْلَمْ مَعَاذِیرُهُ.

«قد کنت و ما اهدد بالحرب و لا ارهب بالضرب و انا علی ما قد وعدنی ربی من النصر» (من از آن هنگام که پروردگارم به پیروزی وعده‌ام داده است نه به وسیله جنگ تهدید شده‌ام و نه از ضربت شمشیر هراسی به خود راه داده‌ام.)

آیا وعده پیروزی از طرف خدا به علی علیه‌السلام، او را با نیروی جبری پیروز می‌ساخت؟

امیرالمومنین علیه‌السلام با جمله فوق، اشاره به یک حقیقت مهم می‌فرماید و آن این است که خداوند او را به پیروزی بر همه دشمنان اسلام وعده فرموده است. بدیهی است که این همان غلبه اختیاری مستند به نهایت کوشش و تلاش و فداکاری است که در جنگ‌ها از آن بزرگوار دیده شده است.

و وعده خداوندی در این مورد، دو احتمال دارد:

احتمال یکم- وعده پیروزی در راه اعتلای حق و حقیقت برای هر کسی است که با نیت خالص و پاک از آلودگی‌های خودخواهی قدم به تکاپو و کارزار نهد، اگر چه در ظاهر با شکست طبیعی و حتی با شهادت رویاروی گردد. و چه کسی آماده‌تر از امرالمومنین علیه‌السلام برای فداکاری در راه اعتلای حق و حقیقت با پاکترین نیت و باعظمت‌ترین خلوص.

پیروزمندان حقیقی تاریخ بشری همین انسان‌ها هستند که در تعدیل خودخواهی و توفیق به مالکیت بر خوشتن، از راه به دست آوردن ارزش‌ها، (من انسانی) خود را به جهان هستی گسترش داده، و این (من) را با فیض کمال مطلق آبیاری نموده‌اند. سرور شهیدان در مسیر خود به دشت خونینن نینوا که در آن جا با ناگوارترین زجر و شکنجه به زندگی خود پایان داد، شخصی به نام عبدالله بن الحر الجعفی را که از سلحشوران مشهور کوفه بود، ملاقات فرمودند، به او چنین پیشنهاد کردند که بیا همرامی کن با من برویم و اگر آمدی به پیروزی خواهیم رسید، در صورتی که همه قراین خلاف پیروزی ظاهری را نشان می‌داد و حتی در سخنان آن حضرت هم، گاهگاهی همین عدم پیروزی ظاهری و انتهای حرکت آن شهید راه حق و حقیقت به شهادت، تذکر داده می‌شد.ملاحظه می‌شود که آن شهید بزرگوار شهادت را پیروزی تلقی فرموده بود.

احتمال دوم- اینست که خداوند پیروزی در همه انواع جهاد را در زندگی به امیرالمومنین علیه‌السلام وعده داده بود، ولی با مقدمات و شرایط اختیاری آن که فداکاری و دست از جان شستن آزادانه در راه احیای ارزش‌های اسلامی و از بین بردن انحرافات و آلودگی‌های ضد ارزش را در برداشته است.

این وعده شبیه به علم خداوندی درباره همه گونه کارهای ما است که موجب جبری بودن آنها نمی‌گردد، زیرا همان گونه که علم خداوندی به صدور کارها از بندگان، شامل همه مقدمات آنها می‌گردد که از آن جمله اراده و تصمیم و اختیار و انتخاب کار می‌باشد، همچنان وعده پیروزی به انسانی ملکوتی مانند امیرالمومنین (ع) و وعده شکست و زوال و نابودی به تبهکاران جوامع مستند به مقدمات اختیاری آن شکست و نابودی می‌باشد. به علاوه، همانگونه که وعده خداوندی به کارهای خویش که صادر خواهد کرد، موجب جبری بودن صدور آن کارها برای خدا نمی‌گردد، برای بندگانش نیز چنین است.

«والله ما استعجل متجردا للطلب بدم عثمان الا خوفا من ان یطالب بدمه، لانه مظنته و لم یکن القوم احرص علیه منه فاراد ان یغالط بما اجلب فیه لیلتبس الامر و یقع الشک …» (سوگند به خدا، آن مرد (طلحه) با کوشش جدی به بهانه خونخواهی عثمان، عجله برای سفر به بصره ننموده است مگر به جهت این که خون عثمان را از وی مطالبه نکنند، زیرا او بود که در قضیه کشتن عثمان مورد ظن بود و در میان حمله‌ کنندگان برای قتل عثمان حریص‌تر از وی کسی نبود. طلحه با این دسیسه‌بازی‌ها و (فریاد وا عثمانا) و حرکت سریع به بصره به بهانه مطالبه خون عثمان، می‌خواهد برای مشتبه ساختن مردم ناآگاه درباره حادثه‌ای که خود گرداننده (و یا یکی از گردانندگان) آن بود، مغالطه راه بیندازد و مردم را دچار شک و تردید بسازد.)

درک امیرالمومنین (ع) از این حیله‌گری که طلحه به راه انداخته بود و اعلان آن، از بهترین دلایل اثبات‌کننده آنست که آن حضرت برخلاف گفته بعضی از تحلیلگران تاریخ صدر اسلام، نوع سیاست ماکیاولی و نقشه‌کشی‌های عمرو بن عاص و معاویه را کاملا می‌دانست، ولی همان طور که در سخنان و اعمالشان نشان دادند، به جهت تضاد آن سیاست با تقوی و ارزش‌ها هرگز دست به آن آلوده نفرمودند.

یکی از روشن‌ترین دلایل این دریافت سیاسی امیرالمومنین علیه‌السلام اینست که در هر مورد که از طلحه و دیگر گردانندگان غائله جمل می‌پرسیدند شما برای چه به بصره آمده‌اید و چرا خود را رویاروی علی بن ابیطالب (ع) که زمامدار قانونی همه مسلمان است قرار داده‌اید؟ هیچ سخن قابل قبول منطقی نداشتند و هر موقع که مطالبه خون عثمان را بهانه می‌آوردند، و مردم یا هر سوال‌کننده‌ای به آنان می‌گفتند:

۱- شما وارث عثمان نیستید، اگر مقصد واقعا خونخواهی باشد وارثان اولیه عثمان باید برای این کار قیام کنند!

۲- عثمان در مدینه کشته شده است نه در بصره!

۳- اگر چه چنین دعوایی هم از شما شروع و شنیده شود، تازه یک ادعای حقوقی است، شما تصمیم گرفته‌اید حکومت زمامدار قانونی مسلمین را بر هم زنید!

۴- شما بودید که مردم را علیه عثمان تحریک می‌کردید که او سزاوار خلافت نیست و شما بنیانگذار حادثه عثمان یا افرادی از آنان هستید، با این حال این حرکت چیست؟! در برابر این سوالات و اعتراضات طلحه و زبیر و عایشه هیچگونه پاسخ قانع‌کننده‌ای ارائه نکردند.

 

طلحه در محاصره منطق قاطعانه امیرالمومنین علیه‌السلام:

«و والله ما صنع فی امر عثمان واحده من ثلاث: لئن کان ابن عفان ظالما …» به جهت اهمیت فوق‌العاده محاصره شدن طلحه در منطق امیرالمومنین علیه‌السلام، ترجمه جملات مربوطه را بار دیگر در این جا می‌آوریم: (او، یعنی طلحه هیچ یک از سه کاری را که برای او قابل انتخاب بود انجام نداد:

۱- اگر فرزند عفان (عثمان) ظالم بود، همان‌گونه که در آن موقع گمان می‌کرد، لازم بود قاتلان عثمان را (به طور مستقیم) یاری می‌کرد و یاری‌کنندگان او را دور می‌ساخت.

۲- و اگر عثمان مظلوم بود، ضرورت داشت که دشمنان و قاتلان عثمان را از او دور می‌ساخت و عذر مشروع او را می‌پذیرفت و برای مردم بیان می‌کرد.

۳- و اگر درباره هر دو خصلت (ظالم یا مظلوم بودن) عثمان تردید داشت، سزاوار بود که خود را از معرکه کنار بکشد و در گوشه‌ای سکوت کند و مردم را در جریان عثمان به حال خود بگذارد. طلحه هیچ یک از این سه کار را نکرد و اقدام به امری نمود که علتی برای آن شناخته نشد و عذر صحیحی هم نداشت) به نظر نمی‌رسد تاکنون حتی خوشبین‌ترین افراد موفق به نجات طلحه از این محاصره کاملا منطقی شده باشند.
 

بازدیدها: ۱

خطبه شماره ۱۷۳ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

۱۷۳

ومن خطبه له علیه السلام

و من خطبه له (علیه السلام) فی رسول اللّه، صلى اللّه علیه و سلم، و من هو جَدیر بأن یکون للخلافه و فی هَوان الدنیا:
رسول الله:
أَمِینُ وَحْیِهِ وَ خَاتَمُ رُسُلِهِ وَ بَشِیرُ رَحْمَتِهِ وَ نَذِیرُ نِقْمَتِهِ.
الجَدیر بالخلافه:
أَیُّهَا النَّاسُ، إِنَّ أَحَقَّ النَّاسِ بِهَذَا الْأَمْرِ، أَقْوَاهُمْ عَلَیْهِ وَ أَعْلَمُهُمْ بِأَمْرِ اللَّهِ فِیهِ، فَإِنْ شَغَبَ شَاغِبٌ اسْتُعْتِبَ، فَإِنْ أَبَى قُوتِلَ. وَ لَعَمْرِی لَئِنْ کَانَتِ الْإِمَامَهُ لَا تَنْعَقِدُ حَتَّى یَحْضُرَهَا عَامَّهُ النَّاسِ [مَا] فَمَا إِلَى ذَلِکَ سَبِیلٌ، وَ لَکِنْ أَهْلُهَا یَحْکُمُونَ عَلَى مَنْ غَابَ عَنْهَا، ثُمَّ لَیْسَ لِلشَّاهِدِ أَنْ یَرْجِعَ وَ لَا لِلْغَائِبِ أَنْ یَخْتَارَ. أَلَا وَ إِنِّی أُقَاتِلُ رَجُلَیْنِ، رَجُلًا ادَّعَى مَا لَیْسَ لَهُ، وَ آخَرَ مَنَعَ الَّذِی عَلَیْهِ.

«رسول‌الله امین وحیه و خاتم رسله و بشیر رحمته و نذیر نقمته» (رسول خدا امین وحی او بود و خاتم رسولان او و بشارت‌دهنده رحمت و تهدیدکننده از عذاب او).

رسول الله (ص) امین وحی او بود:

این نکته بسیار بااهمیت برای اکثر مردم مخفی است که برای شایستگی یک انسان به این که وحی بر او نازل شود، چه زمینه‌ای لازم است؟ نمونه‌ای از شرایط به وجود آمدن چنین زمینه‌ای را می‌توان چنین بیان کرد:

شرط یکم- طهارت نسل که مجرای قانونی به وجودآمدن یک شخصیت الهی است. در تاثیر طهارت نسل از دیدگاه ارکان تشکیل دهنده وجود آدمی جای انکار و تردید نیست. مهمترین دلیلی که بر مبنای علم برای این شرط در نظر گرفته شده است، پدیده تاثیر عواملی ارثی است که مقتضیات صفات ارزشی و ضد ارزشی را به نسل‌های بعدی منتقل می‌سازد (نه علل نامه آنهارا).

شرط دوم- کمال فهم و عقل و ذکاوت و درایت است که موجب آشنایی پیامبر به مبادی کلی عالم هستی آن چنان که هست و معرفت کامل او به انسان در هر دو قلمرو (آن چنان که هست) و (آن چنان که باید) می‌باشد.

شرط سوم- صفای کامل درونی و شرح صدر در عالیترین حد که قدرت فراگیری واقعیات و حقایقی را به پیامبر عنایت کند که مربوط به موضوعات و مسائل رسالت او باشد.
شرط چهارم- امانتداری کامل درباره وحیی که به او میشود.

این شرط بااهمیت فوق‌العاده‌ای که برای گرفتن وحی و ابلاغ آن به مردم دارد، علت اساسی اطمینان مردم به پیامبر است که تردیدی درباره از جانب خدا بودن وحی به خود راه ندهند. این استعداد امانت است که از اختلاط وحی به تخیلات و توهمات و تجسیمات بی‌اساس و پیروی از اصول پیش ساخته و سایر بازیگری‌های مغزی جلوگیری می‌کند. در آیاتی از قرآن مجید اشاره‌ای کاملا روشن به این شرط شده است. از آن جمله:

۱- انه لقول رسول کریم و ما هو بقول شاعر قلیلا ما تومنون، و لا بقول کاهن قلیلا ما تذکرون، تنزیل من رب العالمین. و لو تقول علینا بعض الاقاویل لاخذنا منه بالیمین. ثم لقطعنا منه الوتین (قطعا این قرآن سخن پیامبر اکرم (یا جبرئیل) است (که از خدا حکایت می‌کند) و آن سخن شاعر نیست، اندکی از شما هستند که ایمان می‌آورند و آن سخن جادوگر نیست. اندک است از شما کسانی که متذکر می‌شوند. فرستاده شده‌ایست از طرف پروردگار عالمیان. و اگر بعضی از سخنان را (که از ما نیست) به ما نسبت بدهد، دستش را می‌گیریم، سپس شاهرگش را می‌زنیم.)

۲- و ان کادوا لیفتنونک عن الذی اوحینا الیک لتفتری علینا غیره و اذا لاتخذوک خلیلا. و لولا ان ثبتناک لقد کدت ترکن الیهم شیئا قلیلا. اذا لاذقناک ضعف الحیاه و ضعف الممات ثم لا نجد لک علینا نصیرا (نزدیک بود آن چشمگیران عرب تو را در آنچه که به تو وحی کرده‌ایم به اضطراب و آشوب بیندازند، در نتیجه غیر از آنچه را که به تو وحی کرده‌ایم، به ما نسبت بدهی. و اگر این نابکاری را ولو برای هدف عالی از آنها می‌پذیرفتی، تو را برای خود دوست اتخاذ می‌کردند. و اگر ما قلب تو را تثبیت نمی‌کردیم، نزدیک بود اندکی به آنان اعتماد کنی.

در این صورت دو برابر عذاب زندگی و دو برابر عذاب مرگ خطاکاران را به تو می‌چشاندیم، سپس از ما برای خود یاری نمی‌یافتی) با این که پیامبراکرم (ص) شعر خوب و مطابق واقع را دوست می‌داشت و گاهی گوش به آن فرا می‌داد مانند اشعار حسان بن ثابت، همچنین با این که تعلیم مطابق بعضی از منقولات قصیده لامیه العرب لبید بن ربیعه عامری را توصیه نموده فرموده بود: علموا اولادکم لامیه العرب (تعلیم کنید به فرزندانتان قصیده لامیه العرب) را هرگز شعر نفرمود و می‌گویند: آن حضرت یک بار شعر معروف منسوب به نابغه ذبیانی:

ستبدی لک الایام ما کنت جاهلا و یاتیک بالاخبار ما لم تزود را چنین خوانده بود: ستبدی لک الایام ما کنت جاهلا و یاتیک ما لم تزود بالاخبار! یا (ما لم تزود من الاخبار!) معنای شعر چنین است: (روزگار آنچه را تو به آن جاهل هستی آشکار خواهد ساخت و برای تو اخباری را خواهد آورد که آماده آنها نبودی).

۳- یا ایها المزمل. قم اللیل الا قلیلا. نصفه او انقص منه قلیلا. او زد علیه و رتل القرآن ترتیلا. انا سنلقی علیک قولا ثقیلا. ان ناشئه اللیل هی اشد وطا و اقوم قیلا (ای پیچیده بر لباسش (یا عبایش) برای عبادت شبانگاهی برخیز مگر کمی. (تو مخیری) برای عبادت نصفی از شب یا به استثنای اندکی از آن را. و یا قدری به آن بیفزا و قرآن را با نظم خاص خود بخوان. ما بر تو سخنی سنگین القاء خواهیم کرد. (باشد که زمینه برای تحمل و ابلاغ آن در تو به وجود بیاید) توجه و نیایش‌ها و گرایشهای شبانگاهی محکم‌تر و موثرتر برای صفای قلب و برای دریافت حقایق وحیی عالی‌تر و مستحکم‌تر است.)
«و بشیر رحمته، و نذیر نقمته» (اوست بشارت‌دهنده به رحمت خداوندی و تهدیدکننده به عذاب الهی).

 

تفاوت رحمت خداوندی و عذاب آن مقام ربوبی در موارد هر یک از آن دو:

رحمت خداوندی بر سه قسم است:

قسم یکم- مربوط به ذات رحمانیت و رحیمیت او است که به عنوان پاداش نیکوکاری برای بندگان مقرر نمی‌گردد، زیرا رحمانیت و فیض و لطف او نخستین ارتباط او با بندگانش در عالم وجود است، زیرا همین صفت ربوبی است که باعث روشن نمودن نور وجود در جهان گشته است.

قسم دوم- رحمت و فیض و لطف او است که مطابق وعده‌ای که داده است به عنوان پاداش نیکوکاری بندگان او می‌باشد.

قسم سوم- رحمت و کرامتی است نه به عنوان پاداش در موقع نیکوکاری (زیرا بنا به یک نظریه الطاف و عنایات خداوندی برای بندگان مطیع مربوط به فضل و احسان او است نه استحقاق ضروری بندگان (بلکه همانطور که گفتیم به عنوان فضل و احسان در هنگام عمل صالح. ولی نقمت و عذاب خداوندی تنها یک قسم است، یعنی بیش از یک مورد ندارد و آن هم موقعی است که خطایی از بنده‌اش صادر شود و توبه نکند. در این مورد هم چنان نیست که عذاب و نقمت یک امر ضروری باشد.

زیرا بر مبنای یک اصل کلامی (خداوند بر مبنای حکمت و مشیت بالغه خود، پاداش نیکوکاری‌ها را بر خود مقرر فرموده است، و لذا از پاداش تخلف نمی‌فرماید، در صورتی که در تعذیب و انتقام چنین قراری وجود ندارد.) و این اصل در مباحث گذشته مورد تحقیق مشروح قرار گرفته است که تعذیب و انتقام معلول انحراف و انحطاط خود شخص و در برخی موارد برای تطهیر انسان از آثار خطاها است نه این که گناهان بندگان به خدا ضرری برساند و او به این جهت در صدد تعذیب بندگان و انتقام از آنان برآید.
«ایها الناس، ان احق الناس بهذا الامر اقواهم علیه و اعلمهم بامر الله فیه …» (ای مردم شایسته‌ترین انسانها به خلافت نیرومندترین مردم بر این امر و داناترین آنان است…).

خلافت برازنده نیرومندترین انسان‌ها و داناترین آنان می‌باشد:

دو عامل اساسی، پیشبرد (حیات معقول) انسانها را به طور حتم تضمین می‌کند:

عامل یکم- علم و معرفت به ارتباطات چهارگانه انسان در دو قلمرو (آن چنان که هستند) و (آن چنان که باید باشند).

عامل دوم- حکام برازنده و جامع نیروی مدیریت انسان‌ها و علم و معرفت.
بررسی و تحقیق درباره علم و معرفت در مباحث مختلف این مجلدات تا حدودی انجام گرفته است. مطالعه‌کنندگان ارجمند می‌توانند با مراجعه به فهرست مجلدات، آنها را مورد بررسی قرار دهند. در این مبحث چند مسئله مهم را پیرامون حکام و زمامداران برازنده ارائه می‌نماییم:

مسئله یکم- معنای این که امیرالمومنین (ع) می‌فرماید (نیرومندترین مردم، بدون کشف معنای حقیقی قدرت، قابل فهم نیست. برای فهم معنای حقیقی قدرت، نخست یک اعتراف صریح به شرمندگی بشر آگاه در طول تاریخ به جهت جهل او درباره معنای قدرت، ضروری است، زیرا اگر ما قدرت را به همان مفهوم عامل دگرگونی‌های طبیعی و قراردادی به وسیله نیروهای طبیعی یا مردم قدرتمند بگیریم (چنانکه اکثریت قریب به اتفاق مردم جوامع در همه دورانها چنین تصور می‌کنند) نه تنها ما به مفهوم قدرت حقیقی پشت پا زده و به بشریت خیانت کرده‌ایم، بلکه یکی از اساسی‌ترین عوامل به وجود آمدن قدرت‌های طبیعی و قراردادی را که تقید به ارزش‌ها و تعدیل خودخواهی‌ها است، نابود می‌سازیم.

این یک فکر نابخردانه است که با حذف مفهوم نیرومندی از کسانی که توانایی مالکیت بر خود را داشته و فداکاریها کرده و از این راه خدمات شایانی به نوع بشریت نموده‌اند چنین انسانهای بزرگ و سازنده را نه تنها نیرومند ندانیم، بلکه بدانجهت که از لذایذ و کامیابی‌های خودخواهانه برای خدمت به مردم و سازندگی خویشتن چشم پوشیده‌اند، عاجز و زبون و بدبخت هم تلقی کنیم.

چه خیانتی برای بشریت تباه‌کننده‌تر از این که نیروی امید انسان‌ها را به زندگی که آنان را از خودکشی باز می‌دارد، و عظمت حیات را به جهت وابستگی به خداوند بزرگ برای آنان قابل درک می‌سازد، نادیده بگیرد و مردم در پوچی غوطه‌ور بسازد. شگفت‌تر از این نابخردی‌ها این که هنوز کتابهایی در تفسیر نیرو، از دیدگاههای نویسندگانی از انسان بی‌خبر، مانند نیچه و ماکیاولی و امثال اینان (نه به عنوان یک عده نظریات کهنه درباره انسان مانند بطلمیوس صاحب نظریات کهنه و پوسیده درباره کیهان‌شناسی) مورد بحث فلسفی قرار می‌گیرند! و نمی‌دانند که با ترویج و داغ نگاه داشتن این گونه تخیلات بی‌اساس، قدرت اصلی را از مردم که حیات و آزاذی و عدالت را برای همه انسانها به رسمیت می‌شناسد، می‌گیرند و آنان را به زنجیر گرانبار خودخواهی می‌کشند!

مسئله دوم- مقدار اختیار مردم در انتخاب حاکم اصلح که بتواند استعدادهای متنوع افراد جامعه را در حدود امکان به فعلیت برساند، به طوری که در موقع توجه به زندگی سپری شده خود در این دنیا نگوید: من کیستم؟ تبه شده سامانی افسانه‌ای رسیده به پایانی بلکه بگوید: (آری، ای خدای من، آری ای کیهان بزرگ، آری ای تاریخ، زندگی با سرمایه‌ای که من داشتم، چنین می‌بایست و چنین می‌شایست.

که من کردم و من به دست آوردم) بدیهی است که اکثریت مردم آن نیروی اصلی را که یک زمامدار واقعی باید دارا باشد، چون یک حقیقت فوق طبیعی است و جنبه الهی دارد، درک نمی‌کنند و نمی‌فهمند که یک حاکم نیرومند واقعی، با داشتن آن حقیقت فوق طبیعی، احتیاجی به تصدیق و تکذیب مردم ندارد.

سعادت او نیازمند مردم نیست، بلکه سعادت مردم نیازمند او است. او طبیعت و شهوات و لذایذ و قدرت بسیار با مقاومت خودخواهی را می‌شناسد، ولی خود به هیچ وجه آلوده به آنها نیست. بنابراین وقتی که می‌گوییم حاکم برازنده برای اداره انسانها باید نیرومندترین انسانها باشد، یعنی باید توانایی مدیریت جنبه‌های مادی و معنوی و روحی انسانها را در عالیترین حد ممکن دارا باشد. در این مورد این توهم پیش نیاید که مگر این مردم بر مبنای دموکراسی (هر چه که ما مردم می‌خواهیم، همان حق است) زندگی نمی‌کنید؟!

مگر نام این گونه زندگی را تمدن ننامیده‌اند؟ زیرا کسی که چنین توهم می‌کند حتما زندگی زنبوران عسل و موریانه‌ها را هم می‌بیند و اطلاع از دوران بردگی که بر نیاکان این مردم گذشته و آن را بهترین زندگی می‌نامیدند، نیز دارد و همین شخص حتما ورشکست شدن مردم را در دریافت زیبایی‌های محسوس و معقول دنیای امروزی هم مشاهده می‌فرماید!
مسئله سوم- قاطعیت در حکم و ژرف‌نگری در قضایای سرگذشت بشری، بدون قاطعیت در حکم، تردد و تزلزل در تصمیم‌گیری‌ها و مدیریت‌ها یک پدیده حتمی است که با نظم حیات بشری ناسازگار است. اطلاع عمیق از سرگذشت بشری در حالات گوناگونی که تاکنون پشت سر گذاشته است، یکی از بهترین عوامل شناخت اصول و قواعد زندگی فردی و اجتماعی انسان‌ها است.

متاسفانه اختیارات و سلطه‌هایی که در جوامع انسانی به حکام و کارگزاران آنان داده می‌شود، غالبا خیلی بیش از حدود اطلاعات و تجارب آنان درباره انسان در دو قلمرو (آن چنان که هست) و (آن چنان که باید و شاید) و آن گونه که هویت و استعدادهای خود را در گذرگاه تاریخ نشان داده است، می‌باشد. آیا می‌گویید: احساس نیاز به دروغ و دغل و حیله‌گری‌ها و نقشه‌کشی‌های مزورانه، معلول این نادانی‌ها نیست؟!

«فان شغب شاغب استعتب فان ابی قوتل و لعمری لئن کانت الامامه لا تنعقد حتی یحضرها عامه الناس. فما الی ذلک سبیل. ولکن اهلها یحکمون علی من غاب عنها. ثم لیس للشاهد ان یرجع و لا للغائب ان یختاره» (اگر کسی در موضوع خلافت پس از ثبوت آن، شر و فساد برانگیزد باید او را وادار به توبه و بازگشت نمود و اگر امتناع بورزد باید با او به پیکار برخاست، سوگند به جانم، اگر بنا شود که زمامداری بدون حضور و اجتماع همه مردم تحقق نیابد، هرگز راهی بر چنین اجتماع و حضور همگانی بدون استثناء وجود ندارد. آنچه که امکان‌پذیر است اینست که انسان‌های شایسته از عموم مردم که توانایی حضور در انتخاب زمامدار را دارند و صاحبنظر درباره آن می‌باشند، اجتماع کنند و امر انتخاب را انجام بدهند. حجیت رای این صاحبنظران پس از انتخاب زمامدار برای مردمی که از صحنه غاییند همان مقدار لازم‌الاتباع است که برای مردمی که در انتخاب حضور عینی داشته‌اند … ).

 

زمانی طولانیست که پدیده اکثریت، چه ناآگاهانه و مستند به شعور عام و چه به طور قانون قراردادی در تعیین سرنوشت بشریت نقشی اساسی دارد:

 

از دیدگاه اسلام، حجیت این پدیده به هیچ وجه مطلق نیست، بلکه مبتنی بر ارائه واقعیت است که نزدیکی هر چه بیشتر به آن، مطلوب همه انسان‌های عاقل است. در مبانی اسلامی درباره زمامدار، اگر معصوم حاضر نباشد، آنچه که به عنوان شرط اخذ شده است. این شرایط و نظایر آن‌ها یک عده صفات لازم و آرمان اعلی برای رهبری و مدیریت جامعه است اگر چه مسلمان نباشد و جامعه غیر جامعه اسلامی باشد، زیرا این‌ها همان صفات لازم است که همه آرزوکنندگان مدینه فاضله از افلاطون گرفته تا فارابی و ابن‌سینا و دیگر صاحبنظران مسلمان و غیر مسلمان تا امروز برای سعادت زندگی اجتماعی مردم آرمان اعلی تلقی کرده‌اند. آیا حجیت (لزوم پیروی) از اکثریت مستند به احراز و درک حقایق است؟ بدیهی است آنچه که مبنای مصالح و مفاسد حیات فردی و اجتماعی انسانهااست، خود واقعیات مادی و معنوی است نه آراء و نظریات آنان درباره آن واقعیات. لذا:

۱- اگر بر فرض، یک نفر با واقعیت مطلوب حیات جامعه یا با یک واقعیت عالم هستی ارتباط صحیح برقرار کند و در برابر او، اتفاق آراء میلیونها نفر بر خلاف او باشد، از دیدگاه منطق حیات و عقل و علم و فرهنگ‌های پیشرو، نظریه آن یک نفر بر همه آراء آن میلیون‌ها نفر مقدم است. همه ما می‌دانیم که هر پیشرفت جدید و تحول بی‌سابقه که به نفع مردم یا دفع ضرر از آنان باشد، از یک شخص نابغه و یا چند انسان معدود ابتکار و شروع می‌گردد، نه از افراد زیاد، چه رسد به اکثریت.

۲- این که اکثریت‌ها گاهی تحت تاثیر تلقین‌ها و جاذبه شخصیت‌ها بدون توجه به واقعیات به وجود می‌آید، یک پدیده فراوان است، نه اندک.

۳- هیچ ضرورتی وجود ندارد که اثبات کند اقلیت‌ها مخصوصا در مقابل آن اکثریت‌ها که به وسیله یک یا دو یا سه رای (ناچیز) مثلا به وجود آمده‌اند، برخلاف واقعیت مطلوب و منظور (از رای‌گیری) بوده و واقعیت. مطابق آن اکثریت ضعیف می‌باشد.

۴- حجیت رای اکثریت در دورانهای اخیر حتی شامل آن موارد می‌شود که اقلیت از نظر کیفیت افراد خود از دیدگاه علم و معرفت و تجارب و تقوی بسیار بالاتر از افرادی باشد که اکثریت را تشکیل می‌دهند.
با توجه به این مطالب است که اکثریت در دین اسلام حجیت ذاتی ندارد، بلکه لزوم پیروی از آن، معلول ارائه واقعیت است که مورد جستجو است. به همین جهت است که انتخاب زمامدار مانند دیگر موارد ضرورت‌های اجتماعی باید به وسیله افراد دارای عقل و تجارب و معارف و تقوی و دانش‌های تخصصی مربوط به واقعیتی باشد که جامعه در صدد احراز و به دست آوردن آن است. البته از آن جهت که مطلوب اصلی تنظیم حیات انسان‌های جامعه در ارتباطات چهارگانه (ارتباط انسان با خویشتن، با خدا، با جهان هستی و با همنوع خویشتن) با در نظر گرفتن مصالح و مفاسد واقعی حیات است، لذا هر انسانی که بتواند شرایط فوق را در شخصیت‌های شایسته جامعه تشخیص بدهد، در هر نقطه از قلمرو جامعه اسلام هم که باشد بایستی در انتخاب شخصیت شایسته برای مقام مدیریت جامعه شرکت و اظهار نظر نماید.

بدیهی است که در چنین مجمعی نیز که از صاحبنظران کاملا آگاه و با تقوی برای اظهار نظر تشکیل شده است، تبعیت از اکثریت در صورت اختلاف و انقسام به اقلیت و اکثریت، ممکن است که ارائه‌کننده صد در صد واقعیت نباشد، ولی به جهت دارا بودن افراد هر دو طرف از بهترین شرایط انتخاب کردن، اطمینان به وصول اکثریت به واقعیت، در این گونه اکثریت، قطعا بیش از تبعیت از اتفاق آراء مردم عوام ناآگاه می‌باشد.

سپس امیرالمومنین علیه‌السلام امکان اجتماع همه مردم را در انتخاب زمامدار نفی می‌فرماید. هر اندازه که گسترش جامعه از نظر جغرافیایی و مساحت بالنسبه به جایگاه انتخاب و مردمی که حق رای دارند بیشتر باشد، بدیهی است که تحصیل اتفاق آراء یا اکثریت آنها، یا بسیار دشوار یا عملا امکان‌ناپذیر خواهد بود. حال اگر فرض کنیم وسایل و ابزار اطلاع‌رسانی به قدری پیشرفت کرد که در اندک زمانی، فهمیدن آراء همه یا اکثریت مردم جامعه امکان‌پذیر شد، باز مشکل در عدم امکان تحصیل همه یا اکثریت قانونی آراء حل نمی‌گردد، زیرا اگر اجباری در کار نباشد، شماره افرادی که از دادن رای امتناع می‌ورزند در هر جامعه فراوانتر از آنست که اهمیتی نداشته باشد.

به علاوه این که بی‌اطلاعی و ناآگاهی اکثریت مردم از شرایط شایستگی انتخاب شدن یک شخصیت، همواره مانع به وجود آمدن آراء اکثریت آگاه و مطلع و عاقل خواهد بود. هر کسی تاثیر تبلیغات و تلقینات غیر قابل اثبات حقیقت را در جوامع امروزی انکار کند، صحبت با او، بیهوده تلف کردن وقت و انرژی مغزی است. بنابر مجموع این مطالب که مطرح شد، رای اکثریت صاحبنظران عاقل و باتجربه و باتقوی در یک جامعه، برای همه افراد آن جامعه حجت می‌باشد.

بازدیدها: ۷

خطبه شماره ۱۷۲ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

۱۷۲

ومن خطبه له علیه السلام

حمدُ الله:الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَا تُوَارِی عَنْهُ سَمَاءٌ سَمَاءً وَ لَا أَرْضٌ أَرْضاً.
یومُ الشورى:وَ قَدْ قَالَ قَائِلٌ إِنَّکَ عَلَى هَذَا الْأَمْرِ یَا ابْنَ أَبِی طَالِبٍ لَحَرِیصٌ! فَقُلْتُ بَلْ أَنْتُمْ وَ اللَّهِ لَأَحْرَصُ وَ أَبْعَدُ وَ أَنَا أَخَصُّ وَ أَقْرَبُ، وَ إِنَّمَا طَلَبْتُ حَقّاً لِی وَ أَنْتُمْ تَحُولُونَ بَیْنِی وَ بَیْنَهُ وَ تَضْرِبُونَ وَجْهِی دُونَهُ؛ فَلَمَّا قَرَّعْتُهُ بِالْحُجَّهِ فِی الْمَلَإِ الْحَاضِرِینَ، هَبَّ کَأَنَّهُ بُهِتَ لَا یَدْرِی مَا یُجِیبُنِی بِهِ.
الاستنصارُ على قریش:اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْتَعْدِیکَ عَلَى قُرَیْشٍ وَ مَنْ أَعَانَهُمْ، فَإِنَّهُمْ قَطَعُوا رَحِمِی وَ صَغَّرُوا عَظِیمَ مَنْزِلَتِیَ وَ أَجْمَعُوا عَلَى مُنَازَعَتِی أَمْراً هُوَ لِی، ثُمَّ قَالُوا أَلَا إِنَّ فِی الْحَقِّ أَنْ تَأْخُذَهُ وَ فِی الْحَقِّ أَنْ تَتْرُکَهُ.

«الحمدلله الذی لا تواری عنه سماء سماء و لا ارض ارضا» (حمد و ستایش خداوندی است که هیچ آسمانی، آسمان دیگر را از او نمی‌پوشاند و نه هیچ زمینی، زمین دیگری را).

بینایی آن ذات اقدس به همه موجودات همانند بینایی او به یک شیی محدود در دیدگاه او است:

همانگونه که:

تعالی الله قدیمی کاو به یک دم
کند آغاز و انجام دو عالم

لامکانی که در او نور خداست
ماضی و مستقبل و حالش کجاست

اینکه خداوند سبحان فوق همه کائنات است، منظور آن نیست که آن ذات اقدس در مکانی فوق همه اشیاء قرار گرفته است، به طوری که هر یک از اشیاء که نسبت به قرارگاه خداوندی جلوتر باشد، برای خدا قابل مشاهده و مانع از دیدن آن چیز است که پشت آن شی‌ء اولی قرار گرفته است. این قاعده کلی است که هر حقیقتی که تجردش بیشتر باشد، قطعی است که اشراف و احاطه آن بر اشیاء بیشتر و عمیق‌تر بوده و اشیاء برابر آن، مانعیت خود را از نفوذ به درک آن مجرد از دست می‌دهند.

در این مورد بهترین مثال:

۱- روح خود انسانی است که همه اجزاء و قوای وجود او برای روح یکسان درک می‌شوند.

۲- همانطور که نقطه‌های سه گانه زمان (گذشته، حال و حاضر) از آغاز حرکت در هستی تا پایان آن هیچ یک مانع دید خداوندی بر دیگر نقاط آن نیست، مانند خود حرکت.

۳- و ما این را به طور کاملا واضح می‌بینیم که ما هر وقت بخواهیم، با هر یک یا هر مجموعه‌ای از محفوظات و واحدهای موجود در ضمیر ناآگاه ارتباط برقرار می‌کنیم، بدون اینکه آن واحدی که در زمانی جلوتر از واحدهای دیگر وارد حافظه یا ضمیر ناآگاه ما شده است مانع از برقرار کردن ارتباط با واحدی که بعد از آن وارد آن دو محل گشته است و یا بالعکس باشد – یعنی واحدی که بعدا، به آن دو محل وارد شده است مانع از برقرار ساختن ارتباط با آنچه که قبلا وارد شده است، باشد.

«و قد قال قائل: انک علی هذا الامر یابن ابی‌طالب لحریص. فقلت: بل انتم و الله لا حرص و ابعد، و انا اخص و اقرب و انما طلبت حقا لی و انتم تحولون بینی و بینه، و تضربون وجهی دونه. فلما قرعته بالحجه فی الملاء الحاضرین هب کانه بهت لا یدری ما یجیبی به» (در روز شوری که عمر برای تعیین خلیفه توصیه کرده بود) گوینده‌ای گفت: ای فرزند ابیطالب، تو به این امر خلافت حریص و مشتاقی! من به او پاسخ دادم شما قطعا، حریص‌تر و دورتر از این مقام الهی هستید و من نزدیکتر و مخصوص‌تر (شایسته‌تر) به آنم … ).

یک تضادگویی شگفت‌انگیز از سعد بن ابی‌وقاص در روز شوری:

ابن ابی‌الحدید می‌گوید: این سخن (ای فرزند ابیطالب تو به امر خلافت حریص هستی) را سعد بن ابی‌وقاص در داستان شورایی که عمر اعضای آن تعیین نموده بود، گفته است. با اینکه همین سعد بن ابی‌وقاص است که این روایت (یا علی انت منی بمنزله هارون من موسی) (ای علی، نسبت تو به من نسبت هارون به موسی (ع) است، با این تفاوت که پس از من پیامبری نیست) را از پیامبر اکرم (ص) نقل نموده است!

اگر فرزند ابیطالب علیه‌السلام، هیچ منقبت و عظمتی جز این که پسر ابی‌وقاص از پیامبر(ع) نقل نموده است، نداشت، کافی بود که برای اثبات افضلیت و تقدم او بر همه و اینکه خلافت پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برازنده امیرالمومنین (ع) بود، به آن استناد کرد. به راستی امثال این تضادگویی‌ها و این چند شخصیتی‌ها برای غیر قابل توجیه نبودن حوادث و بعضی از شخصیتهای چشمگیر صدر اسلام، بهترین دلیل می‌باشد.

کسی که دارای منزلت باعظمت نبوت (در صورت عدم ختم آن با وجود نازنین رسول خدا (ص)) می‌باشد، چگونه ممکن است به امر زمامداری پرمسئولیت و شکنجه‌زا بدون شایستگی واقعی تن دهد؟! همه می‌دانیم که آن تربیت و تاثر اخلاقی که امیرالمومنین علیه‌السلام از پیامبر اکرم (ص) پذیرفته بود، تا حدی که در آیه مباهله (نفس پیامبر) معرفی شده است، مانع از حرص و مال و مقام و سایر لذایذ دنیا می‌باشد.

وقتی که ابن‌عباس در ذی‌قار بصره وارد شد دید که آن زمامدار کل مسلمین کفش خود را وصله می‌زند، حضرت از وی سوال کرد: ای فرزند عباس، این کفش به چند می‌ارزد؟ ابن‌عباس عرض کرد: یا امیرالمومنین، ارزشی ندارد. آن حضرت فرمود: (ارزش این کفش از زمامداری که بر شما دارم بالاتر است مگر اینکه حقی را احقاق نمایم و باطلی را از بین ببرم) کدامین خردمند آگاه از تاریخ زندگی امیرالمومنین علیه‌السلام می‌تواند بگوید: این بی‌ارزشی زمامداری برای علی (ع) تنها در همان روزی که وارد ذی‌قار بصره شد ثابت شده بود!؟

سپس ابن ابی‌الحدید می‌گوید: (امامیه گفته‌اند: این سخن ناشایست را در روز سقیفه بنی‌ساعده، ابوعبیده بن الجراح گفته است و روایت اولی آشکارتر و مشهورتر است) به نظر می‌رسد با توجه به اینکه سعد بن ابی‌وقاص ناقل جمله (یا علی) نسبت تو با من، نسبت هارون با موسی علیهماالسلام است) از پیامبر اکرم (ص) است، نسبت دادن آن سخن ناشایست به او بسیار بعید است، لذا می‌توان گفت: نسبت دادن این جمله به ابوعبیده بن الجراح صحیح‌تر به نظر می‌رسد، مخصوصا با توجه به اینکه معمولا ابوعبیده در امثال این موارد، جانب غیر علی (ع) را می‌گرفت. معروف است که زمامدار دوم موقع رفتن از دنیا می‌گفت اگر ابوعبیده زنده بود، من خلافت را به او می‌سپردم و در نزد خدا می‌گفتم: من امر زمامداری را به امین این امت سپردم.
«ثم قالوا الا ان فی الحق تاخذه و فی الحق ان تترکه» (سپس گفتند حق آنست که می‌توانی آنرا بگیری ومی‌توانی دست از آن برداری).

تفسیری مختصر درباره گرفتن و رها کردن حق:

درباره معنای جمله فوق احتمالاتی وجود دارد که شایسته تحقیق و بررسی می‌باشند:

احتمال یکم- اینکه آنان ادعا کردند که صاحب حق آنان هستند و لازم است که امیرالمومنین علیه‌السلام دست از آن بردارد. با این فرض جمله فوق به این صورت در می‌آید: «الا ان فی الحق ان ناخذه و فی الحق ان تترکه» بنابراین کلمه فعل مضارع (اخذ) ناخذه صیغه متکلم جمعی می‌باشد. این احتمال به نظر بسیار ضعیف می‌آید، زیرا آنان هیچ دلیل برای اینکه حق خلافت مخصوص آنان باشد، نیاورده بودند، در نتیجه جمله مزبور صرف ادعای بی‌دلیل بوده است!

احتمال دوم- همانست که ابن‌میثم بحرانی می‌گوید: روایت شده است آنان چنین گفتند: که حق خلافت از آن ما است، می‌توانیم آن را بگیریم، و می‌توانیم آن را رها کنیم. بنابراین، هر دو فعل (اخذ) و (ترک) متکلم جمعی می‌باشد (ناخذه و نترکه)! چنین حقی از کجا به آنان اختصاص یافته بود!؟ نه خودشان می‌دانستند ونه دیگران! به علاوه اینکه آیا امکان داشت که آنان صاحب حق باشند و امیرالمومنین علیه‌السلام با آن زهد و تقوای بی‌نظیر با حق مشروع آنان مخالفت بورزد!؟

احتمال سوم- اینست که منظور آنان این بود که حق چیزی نیست که الزاما باید گرفته شود، اگر حق از آن علی (ع) باشد، باز آن بزرگوار به جهت خواباندن غائله می‌تواند از حق خود چشم‌پوشی کند. البته این احتمال هم صحیح نیست. زیرا همانگونه که امیرالمومنین علیه‌السلام بارها فرموده‌اند که من برای تصدی به امر زمامداری به جهت اجتماع و بیعت عموم مردم، احساس تکلیف کرده‌ام، این امر به اختیار من نبوده است تا مانند حق به معنای حقوقی آن، قابل نقل و انتقال و اسقاط باشد.

یکی از آن عباراتی که دلالت بر حکم و تکلیف بودن خلافت برای امیرالمومنین علیه‌السلام دارد، عبارت ذیل است: «اما و الذی فلق الحبه و برا النسمه لولا حضور الحاضر و قیام الحجه بوجود الناصر و ما اخذالله علی العلماء ان لا یقاروا علی کظه ظالم و لا سغب مظلوم لالقیت حبلها علی غاربها و لسقیت آخرها بکاس اولها» (آگاه باشید سوگند به خداوندی که دانه را شکافت و جان را آفرید، اگر مردم بیعت‌کننده نبودند و با وجود یار و یاور حجت برین تمام نشده بود و اگر نبود که خداوند از علما تعهد گرفته است که پرخوری ستمکار و گرسنگی ستمدیده را تحمل نکنند (و با ستمکاران مبارزه کنند) افسار این مرکب (خلافت) را بر گردنش می‌انداختم (آن را رها می‌کردم) و آخر آنرا با همان کاسه نخستین (اعراض از خلافت) سیراب می‌کردم).

ملاحظه می‌شود که اتفاق نظر مردم و قیام آنان را به یاری امیرالمومنین علیه‌السلام با این هدف که ظالمان را به جای خود بنشاند و داد مظلومان را از آن ظالمان بگیرد، بدیهی‌ترین دلیل برای اثبات حکم و تکلیف الهی است نه برای اثبات یک حق به مفهوم حقوقی آن که قابل گذشت و اغماض و نقل و انتقال باشد. ابن ابی‌الحدید می‌گوید: و بدان که اخبار از آن حضرت درباره اینکه (حق او را از او سلب کرده‌اند) متواتر است مانند اینکه می‌فرماید:

۱- (از موقعی که خداوند رسول خدا را از این دنیا باز گرفت، مظلوم بوده‌ام تا همین روز)

۲- (خداوندا، قریش را رسوا کن، زیرا قریش مرا از حقم ممنوع نمود و خلافت را از من غصب کرد).

۳- خدا قریش را به جهت ظلمی که به من کرده‌اند مجازات کند، زیرا آنان با گرفتن حق من، مرا مظلوم نموده، قدرت الهی فرزند مادرم (رسول خدا) را از من غصب نمودند).

۴- روزی شنید که شخصی فریاد می‌زند: (من مظلوم شده‌ام) آن حضرت فرمود: (بیا با هم فریاد بزنیم، زیرا من از اول ستمدیده‌ام … )

۵- و یقینا او می‌داند که موقعیت من از خلافت محل قطب از آسیاب است) (منظورش زمامدار اول است. رجوع فرمایید به خطبه شقشقیه (خطبه سوم نهج‌البلاغه)

۶- همواره مرا از حق خود ممنوع نموده، از آنچه شایسته و سزاوارش هستم برکنار کرده‌اند.)
 

بازدیدها: ۳

خطبه شماره ۱۷۱ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

۱۷۱

ومن خطبه له علیه السلام

و من کلام له (علیه السلام) لمّا عَزَم على لقاء القوم بصفّین‏:
الدعاء:
اللَّهُمَّ رَبَّ السَّقْفِ الْمَرْفُوعِ وَ الْجَوِّ الْمَکْفُوفِ، الَّذِی جَعَلْتَهُ مَغِیضاً لِلَّیْلِ وَ النَّهَارِ وَ مَجْرًى لِلشَّمْسِ وَ الْقَمَرِ وَ مُخْتَلَفاً لِلنُّجُومِ السَّیَّارَهِ، وَ جَعَلْتَ سُکَّانَهُ سِبْطاً مِنْ مَلَائِکَتِکَ لَا یَسْأَمُونَ مِنْ عِبَادَتِکَ، وَ رَبَّ هَذِهِ الْأَرْضِ الَّتِی جَعَلْتَهَا قَرَاراً لِلْأَنَامِ وَ مَدْرَجاً لِلْهَوَامِّ وَ الْأَنْعَامِ وَ مَا لَا یُحْصَى مِمَّا یُرَى وَ مَا لَا یُرَى، وَ رَبَّ الْجِبَالِ الرَّوَاسِی الَّتِی جَعَلْتَهَا لِلْأَرْضِ أَوْتَاداً وَ لِلْخَلْقِ اعْتِمَاداً؛ إِنْ أَظْهَرْتَنَا عَلَى عَدُوِّنَا فَجَنِّبْنَا الْبَغْیَ وَ سَدِّدْنَا لِلْحَقِّ، وَ إِنْ أَظْهَرْتَهُمْ عَلَیْنَا فَارْزُقْنَا الشَّهَادَهَ وَ اعْصِمْنَا مِنَ الْفِتْنَهِ.
الدعوه للقتال‏:أَیْنَ الْمَانِعُ لِلذِّمَارِ وَ الْغَائِرُ عِنْدَ نُزُولِ الْحَقَائِقِ مِنْ أَهْلِ الْحِفَاظِ؟ الْعَارُ وَرَاءَکُمْ وَ الْجَنَّهُ أَمَامَکُمْ‏.

امیرالمومنین علیه‌السلام نیایش زیر را هر وقتی که با دشمن مواجه می‌گشت، به بارگاه خدا عرض می‌کرد: (پروردگارا، در این میدان که مرز زندگی و مرگست دلهای طرفین به تو متوجه شده و گردنها به طرف تو دراز گشته است.

چشمها به پیشگاه تو خیره شده و گامها به سوی تو برداشته شده و بدنها از هول و هراس مرگ لاغر شده است. پروردگارا، عداوتهای پنهانی آشکار شده و دیگهای کینه‌توزی‌ها به غلیان افتاده است. خداوندا، از غایب بودن پیامبرمان به تو شکوه می‌کنیم و از زیادی دشمن و پراکندگی تمایلات پناه به تو می‌آوریم. ای پروردگار ما، میان ما و قوم مقابل ما را با حق و حقیقت حل و فصل فرما و تویی بهترین گشایشگران).

نیایش و پناه بردن به الطاف خداوندی در هنگان رویارویی با دشمن که مبادا اختیار از دست خارج شود و به دشمن ستم شود:

اینست آن منطق دین الهی که ارزش والای جانهای آدمیان را برای مردم تعلیم داده است که مبادا در رویارویی با خصم، آن ارزش والا فراموش شده و با یکدیگر شدیدتر و درنده‌تر از وحوش جنگل به پیکار برخیزند.

اگر سوداگران جانهای مردم و آنان که مدیریت کارزارهای خونین را در طول تاریخ به دست دارند، به جای آنهمه حق‌کشی‌ها و خونریزی‌ها، معلمان و مربیانی برای آموزش و تربیت مردم جوامع خود مامور می‌کردند که تنها مضامین این نیایش‌ها را به مردم تعلیم می‌نمودند و آنان را با مضامین آنها تربیت می‌کردند، این کره خاکی که پس از به وجود آمدن انسان، به میدان جنگ و پیکار و خونریزی تغییر نام یافته است نام آن با بهشت برین شناخته می‌شد.

توضیح مضامین این نیایش‌ها که از اعماق دل امیرالمومنین علیه‌السلام در میدان جنگ برای شناساندن ارزش حیات انسانها (به جهت وابستگی آن به حکمت و مشیت خداوندی و به جهت داشتن عظمت فوق تصور در این کیهان بزرگ) سرکشیده و رهسپار پیشگاه ربوبی گشته است بدینقرار است:

۱- پروردگارا، ای خالق حکیم آسمانهای بلند و به جریان اندازنده شب و روز و به حرکت درآورنده خورشید و ماه و ستارگان، و پرکننده آنها با ملائکه، عنایتی بر ما بندگانت فرما که به دو گروه حق و باطل تفکیک شده و در این میدان رویارویی هم ایستاده‌ایم.

۲- دادگرا، خداوندا، تویی که این زمین را قرارگاه بندگانت فرمودی و جایگاهی برای زیست و حرکت جنبندگان مقرر نمودی.

۳- جز اینها موجوداتی بیشمار از آنچه که دیده می‌شود و آنچه که دیده نمی‌شود، آفریده‌ای (همه آنها را در مجرای قانونی خود قرار دادی).

۴- ای آفریننده مطلق، ای خداوند کوههای پا برجا و محکم … ای خالق فوق چند و چون، که دستگاه بسیار باعظمت هستی را به وجود آورده و رو به سرنوشت نهایی‌اش به جریان انداخته‌ای، قطعی است که در این کارگاه باعظمت، هیچ حقیقتی به پای جانها و ارواح آدمها نمی‌رسد. اینک ما در این مرز زندگی و مرگ به جهت تقابل با این جانها و ارواح در آزمایش سختی قرار داریم.

پروردگارا اکنون ما در این برهه از زمان در دو صف مقابل به عنوان نماینده حق و باطل، شمشیر به روی هم کشیده‌ایم. هم‌اکنون در این پهنه از زمین (که می‌تواند با رویاندن گلها و ریاحین و تهیه مواد معیشت برای جانداران، پدیده زیبای حیات را شکوفا سازد) هیچ کس نمی‌داند در کدامین ساعت و لحظه با شکستن قفس کالبدش با اسلحه مرگبار، آن را به خون خود رنگین خواهد ساخت.

۵- ای خدای بزرگ، اگر ما را بر دشمنانمان پیروز ساختی ما را از ستم بر آنان دور بفرما و پیروی از حق و حقیقت را نصیب ما فرما، باشد که دست ما آلوده خون ناحق نشود و با تکیه به خودخواهی و خودنمایی و خودمحوری، انسانی را از لبه شمشیر نگذرانیم و اگر آنان را بر ما پیروز ساختی، شهادت را روزی ما نموده و از فتنه‌انگیزی و آشوبگری در روی زمین، ما را محفوظ فرما. یادت به خیر ای مولوی، او در داستان خدو انداختن خصم بر روی امیرالمومنین علیه‌السلام و شمشیر انداختن آن حضرت از دست چنین می‌گوید:

گفت من تیغ از پی حق می‌زنم
بنده حقم نه مامور تنم

شیر حقم نیستم شیر هوا
فعل من بر دین من باشد گوا

من چو تیغم وان زننده آفتاب
ما رمیت اذ رمیت در حراب

رخت خود را من زره برداشتم
غیر حق را من عدم انگاشتم

من چو تیغم پر گهرهای وصال
زنده گردانم نه کشته در قتال

سایه‌ام من که خدایم آفتاب
حاجبم من نیستم او را حجاب

خون نپوشد گوهر تیغ مرا
باد از جا کی کند میغ مرا

که نیم کوهم ز صبر و حلم و داد
کوه را کی در رباید تندباد

آنکه از بادی رود از جا خسی است
زانکه باد ناموافق خود بسی است

باد خشم و باد شهوت باد آز
برد او را که نبود اهل نیاز

باد کبر و باد عجب و باد حلم
برد او را که نبود از اهل علم

کوهم و هستی من بنیاد اوست
ور شوم چون گاه بادم باد اوست

جز به یاد او نجنبد میل من
نیست جز عشق احد سر خیل من

خشم بر شاهان شه و ما را غلام
خشم را من بسته‌ام زیر لگام

تیغ حلمم گردن خشمم زده است
خشم حق بر من چو رحمت آمده است

۶- پروردگارا (در این میدان که مرز زندگی و مرگست) همه نفوس و دلها و مغزها به جهت رسیدن به این مرز نهایی از زندگی دنیوی بریده و به ساحل اقیانوس ورای زندگی متوجه شده‌اند. گردنهای گردنکشان و مردمی که تحت فرمان فرمانروایان به این عرصه کشتار آمده‌اند، همه و همه به سوی تو کشیده شده است. برای هیچ کس از این جنگاوران، هویت و خویشتنی و اندیشه‌ای مورد توجه نمانده است جز یک نفس در غلیان و یک فکر که باید بکشد والا کشته خواهد شد. چشمهای این از خود گسیخته‌ها به مافوق زندگی که آغاز حرکت آدمی به سوی توست، خیره گشته است.

۷- خداوندا بار الها، هیچ یک از این شمشیر به دستها، درون آرامی ندارد. عداوتهای پنهانی آشکار و نگاهها به یکدیگر نگاه عداوت و خصومت است. با این درونهای مضطرب و ناآرام و این نگاههای عداوت و خصومت‌بار، چه کسی می‌تواند اعتدال روحی و احساسات برین و عدالت را در گلاویزی و کشتار مراعات کند!؟ خدایا، به همه ما رحم فرما، ما را از تجاوز و اسراف به خون و جان و مال و شرف یکدیگر حفظ فرما.

«این المانع للذمار، والغائر عند نزول الحقائق من اهل الحفاظ العار ورائکم والجنه امامکم» (کجا است وارسته مردی از حافظان اصول انسانی و ارزشها که از سقوط مردم جامعه خویش جلوگیری کند و آن که در هنگام نزول سختی‌ها با غیرت و مردانگی برای مرتفع ساختن آن شداید در حوادث فرو رود؟ ای مردم، ننگ و عار را پشت سر دارید و بهشت را پیش رویتان).

گلهای زیبا و عطرافشانی که در گلستان اسلام با باغبانی علی بن ابیطالب (ع) سر برآورده و شکفته بودند، در مدت زمانی اندک، با بادهای خزانی که از دماغ هوی‌پرستان خودکامه در آن گلستان وزیدن گرفته بود، پژمردند و در گلزار آنسوی طبیعت سر برآورده و به روزگار وصل خویش رسیدند.

درست است که امیرالمومنین علیه‌السلام این سخنان را در موقع تصمیم و اقدام به مبارزه با قاسطین منحرف (معاویه و معاویه‌پرستان شام) در صفین فرموده است، ولی تا آن موقع نیز عده بسیار مهمی از آن رادمردان الهی که پیرامون او را گرفته بودند یا با مرگ قانونی یا از راه شهادت در جنگ جمل و غیر آن راهی پیشگاه خدا شده بودند، لذا ممکن است منظور آن بزرگوار آن یاران عزیزش بودند که آنانرا از دست داده بود و گاهگاهی به یاد آنان می‌افتاد.

چنانکه چند روز پیش از شهادتش از عده‌ای با کمال تاسف و ناله یاد کرد و گریست. و ممکن است منظور آن حضرت مردان وارسته و انسانهای بزرگی بوده که هنوز از چشمه‌سار حیات برخوردار بودند مانند عمار بن یاسر، مالک اشتر، و غیر آنان و همچنین با این جملات می‌خواست لشکرییان خود را تشویق و تحریک به اتصاف با صفات مزبور فرماید.

ننگ و عار را پشت سر دارید و بهشت را پیش رویتان اگر در این مبارزه سست عنصری بورزید و طمع مال و منال دنیا و ثروت‌اندوزی و پیروزی برای به دست آوردن مقام و غیر آن، شما را از جدیت و تلاش نهایی برای ریشه‌کن کردن فساد و مفسدین باز دارد.

آن ننگ و عار به سراغتان خواهد آمد که تاریخ همواره درباره شما به یاد خواهد داشت و هرگز با نفس خود بدون سرافکندگی رویاروی نخواهید گشت. برای آن انسانی که دیدار با خدا و سعادت ابدی در انتظار او است، این زندگانی چند روزه دنیوی به چه کار آید؟!

در فاصله مابین شما جهادگران مخلص و تکاپوگران در راه تصفیه حیات انسانها از آلودگی‌ها، جز یک گذرگاه که عطر بهشتی را از درونتان در حال گذر از آن احساس خواهید کرد وجود ندارد. این گذرگاه همین مرز زندگی و مرگ است که میدان جنگ و جهاد نامیده می‌شود.
 

بازدیدها: ۲

خطبه شماره ۱۷۰ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

۱۷۰

ومن خطبه له علیه السلام

و من کلام له (علیه السلام) فی وجوب اتّباع الحق عند قیام الحجه، کلّم به بعضَ العرب:
وَ قَدْ أَرْسَلَهُ قَوْمٌ مِنْ أَهْلِ الْبَصْرَهِ لَمَّا قَرُبَ (علیه السلام) مِنْهَا لِیَعْلَمَ لَهُمْ مِنْهُ حَقِیقَهَ حَالِهِ مَعَ أَصْحَابِ الْجَمَلِ لِتَزُولَ الشُّبْهَهُ مِنْ نُفُوسِهِمْ، فَبَیَّنَ لَهُ (علیه السلام) مِنْ أَمْرِهِ مَعَهُمْ مَا عَلِمَ بِهِ أَنَّهُ عَلَى الْحَقِّ. ثُمَّ قَالَ لَهُ بَایِعْ، فَقَالَ إِنِّی رَسُولُ قَوْمٍ وَ لَا أُحْدِثُ حَدَثاً حَتَّى أَرْجِعَ إِلَیْهِمْ. فَقَالَ (علیه السلام):

أَ رَأَیْتَ لَوْ أَنَّ الَّذِینَ وَرَاءَکَ بَعَثُوکَ رَائِداً تَبْتَغِی لَهُمْ مَسَاقِطَ الْغَیْثِ، فَرَجَعْتَ إِلَیْهِمْ وَ أَخْبَرْتَهُمْ عَنِ الْکَلَإِ وَ الْمَاءِ فَخَالَفُوا إِلَى الْمَعَاطِشِ وَ الْمَجَادِبِ، مَا کُنْتَ صَانِعاً؟ قَالَ کُنْتُ تَارِکَهُمْ وَ مُخَالِفَهُمْ إِلَى الْکَلَإِ وَ الْمَاءِ؛ فَقَالَ (علیه السلام) فَامْدُدْ إِذاً یَدَکَ. فَقَالَ الرَّجُلُ: فَوَاللَّهِ مَا اسْتَطَعْتُ أَنْ أَمْتَنِعَ عِنْدَ قِیَامِ الْحُجَّهِ عَلَیَّ، فَبَایَعْتُهُ (علیه السلام). وَ الرَّجُلُ یُعْرَفُ بِکُلَیْبٍ الْجَرْمِیِ.

«لو رایت ان الذین وراءک بعثوک رائدا، تبتغی لهم مساقط الغیث فرجعت الیهم عن الکلاء و الماء فخالفوا الی المعاطش و المجادب ما کنت صانعا،؟ قال: کنت تارکهم و مخالفهم الی الکلاء و الماء» (اگر آن کسانی که پشت سر تو قرار گرفته‌اند، تو را به عنوان طلایه‌داری که جاهای نزول باران را پیدا کند فرستاده بودند و تو برمی‌گشتی و جاهای گیاهان و آب را به آنان اطلاع می‌دادی و آنان با تو مخالفت کرده و به نقاط بی‌آب و خشک حرکت می‌کردند، چه می‌کردی؟ گفت: آنان را رها می‌کردم و رو به جایی می‌رفتم که روییدنی و آب دارد … ).

مقاومت و لجاجت در مقابل دلیلی که حقیقت را آشکارا اثبات کرده است، مبارزه‌ای با خویشتن است که به خودکشی منتهی می‌گردد:

در هر موردی که دلیلی برای اثبات و آشکار کردن حقیقت قائم شود و شنونده و بیننده هیچ عذری برای نپذیرفتن و اعراض از آن دلیل نداشته باشد، اگر در مقابل آن مقاومت کند، مبارزه‌ای نابخردانه با خویشتن به راه انداخته است که به نوعی خودکشی منجر می‌گردد.

توضیح این که وقتی که دلیلی بر یک حقیقت قائم می‌گردد، نفس آدمی که به وسیله انحرافات و پلیدی‌ها تباه نشده است، مانند موجودی که حیات جدید و عالی‌تری یافته است شکوفا می‌گردد و سر به قله هستی می‌کشد.

در این حالت اگر خودخواهی تعدیل نشده و خودکامگی طغیانگر، آتشفشانی شروع کند، اولین قربانی این آتشفشانی همان نفس یا جان یا شخصیت شکوفا شده است که با نابودی همان شکوفایی، آن حیات جدید و عالی‌تر نیز جان و روان آدمی را وداع می‌کند.
 

بازدیدها: ۳

خطبه شماره ۱۶۹ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

۱۶۹

ومن خطبه له علیه السلام

و من خطبه له (علیه السلام) عند مسیر أصحاب الجمل إلى البصره:
الأمور الجامعه للمسلمین:
إِنَّ اللَّهَ بَعَثَ رَسُولًا هَادِیاً بِکِتَابٍ نَاطِقٍ وَ أَمْرٍ قَائِمٍ، لَا یَهْلِکُ عَنْهُ إِلَّا هَالِکٌ، وَ إِنَّ الْمُبْتَدَعَاتِ الْمُشَبَّهَاتِ هُنَّ الْمُهْلِکَاتُ إِلَّا مَا حَفِظَ اللَّهُ مِنْهَا، وَ إِنَّ فِی سُلْطَانِ اللَّهِ عِصْمَهً لِأَمْرِکُمْ، فَأَعْطُوهُ طَاعَتَکُمْ غَیْرَ مُلَوَّمَهٍ وَ لَا مُسْتَکْرَهٍ بِهَا؛ وَ اللَّهِ لَتَفْعَلُنَّ أَوْ لَیَنْقُلَنَّ اللَّهُ عَنْکُمْ سُلْطَانَ الْإِسْلَامِ، ثُمَّ لَا یَنْقُلُهُ إِلَیْکُمْ أَبَداً حَتَّى یَأْرِزَ الْأَمْرُ إِلَى غَیْرِکُمْ.

«ان الله بعث رسولا هادیا بکتاب ناطق و امر قائم لا یهلک عنه الا هالک، و ان المبتدعات المشبهات هن المهلکات الا ما حفظ الله منها» (خداوند سبحان پیامبری راهنما با کتاب گویا و دینی قائم برانگیخت. کسی جز تبهکاری ساقط و منحرف از آن راهنما، گمراه نگردد. قطعی است که بدعتهای ضد دین شباهت ساختگی به دین دارند عوامل تباهی انسانهایند مگر آنچه که خداوند مردم را از آنها حفظ نماید.)

 

خطرناکترین عامل تباهی مردم، همانا شعبده‌بازان ماهری هستند که حق و باطل را با یکدیگر مخلوط نموده با ظاهری عوام فریب، در جامعه مطرح نموده و به مقاصد پلید خود نائل می‌گردند:

قانون کلی اینست که اشاعه باطل و ترویج مطالب گمراه‌کننده در جوامعی که مردم آنها اطلاعی از حق و باطل دارند به وسیله آراستن باطل با حق و ارائه ماهرانه آن به مردم سطح‌نگر و بی‌اندیشه آنان می‌باشد. به طور کلی مردم جوامع دنیا در مقابل حق و باطل بر چند گروه تقسیم می‌شود:

گروه یکم- این گروه بر دو تقسیم می‌گردند:

دسته یکم را افرادی تشکیل می‌دهند که توانایی تشخیص حق از باطل را دارا می‌باشند، به این معنی که آنان اطلاعات و معارفی عمیق درباره هر یک از این دو مفهوم را دارند و حتی به درجه صاحب نظری هم درباره آن دو توفیق یافته‌اند. بدیهی است که اینان در برابر اغواگریهای شعبده‌بازان چشم‌بند گیج و کلافه نمی‌شوند، ولی متاسفانه افراد این دسته در همه جوامع در اقلیت می‌باشند.

دسته دوم کسانی هستند که شناخت و قدرت تشخیص آنان درباره حق و باطل اگر چه به قدر لازم برای زندگی، وجود دارد، ولی آنچنان صاحبنظر نیستند که توانایی تحقیق و نقد را درباره آنچه به نام حق یا باطل مطرح می‌گردد، داشته باشند.

گروه دوم- مردمی هستند که توانایی آنان در تشخیص حق و باطل بسیار محدود است، با اینحال، ولو به اجمال عظمت و شایستگی حق و برتری آن را بر باطل درک کرده‌اند.

گروه سوم- دو پدیده به نام حق و شایستگی آن را و باطل و ناشایستگی آن را در زندگی نمی‌شناسند، زیرا زندگی آنان که مستند به شخصیت مدیر درونی نیست، همواره تحت تاثیر عوامل جبری و شبه جبری حقوق و تکالیف مقرره سپری می‌شود.

افراد این گروه و گروه دوم اکثریت قریب به اتفاق جامعه را تشکیل می‌دهند، به همین جهت است که بازیگری شعبده‌بازان جوامع با مخلوط ساختن حق و باطل و ارائه آن، با سخنان جذاب پر از مغالطه و سفسطه، نقش بزرگی در جهل و انحراف اکثریت مردم دارد. آنان که با در آمیختن حق و باطل، به یکدیگر، و به راه انداختن چشم‌بندی، مردم ساده‌لوح و ناآگاه را از حقیقت محروم می‌سازند، در هر چشم‌بندی انحرافی در مردم و آتشی در درون خود شعله‌ور می‌سازند.
آری، حقیقت چنین است که کسانی که با درآمیختن حق و باطل به یکدیگر و به راه انداختن چشم‌بندی ساده‌لوحان ناآگاه، خود را یکه‌تاز میدان فهم و شعور علم قلمداد می‌کنند، آتشی سوزاننده‌تر از آتش انحرافی که در مردم شعله‌ور می‌سازند، و تباه کننده‌تر از آن را در درون خود به وجود می‌آورند. این تیره‌روزان خفاش صفت که از دیدن نور حقایق خود را محروم ساخته‌اند، قربانی تعجب و حیرت مردم، احسنت، آفرین، به‌به، چه مردی بزرگ! … و امثال این فریبکاری‌ها گشته و از نشاط این اعواگریها (اغواگریها)، آتش پنهانی این هیزمها را که آتش در جان خودپرستها شعله‌ور می‌سازند نمی‌بینید که:

هر که را مردم سجودی می‌کنند
زهرها در جان او می‌آکنند

(مولوی)
ای شعبده‌بازان بهم زننده حق و باطل، ای اسیران محور خودپرستی و خودنمایی‌ها بدانید که اقبال و ادبار بی‌اساس مردم را وفایی نیست، اگر چه در صورت اقبال، چند صباحی شما را شاد می‌سازد و در صورت ادبار مدتی شرنگ اندوه بر جانتان می‌ریزد- بشنوید، اگر چه با آن پنبه که شما با انگشتان خودپرستی به گوشتان فرو برده‌اید، نخواهید شنید، ولی ناشنوایی شما مانع آن نیست که این هشدارهای انسانساز و حکیمانه، برای مردمی که خورشید جان آنان به کلی در کسوف ابدی فرو نرفته است، مفید و آنان را از اغواگریهای شما در امان داشته باشد:

تن قفس‌شکل است زان شد خار جان
در فریب داخلان و خارجان

اینش گوید من شوم همراز تو
وانش گوید نی منم انباز تو

اینش گوید نیست چون تو در وجود!
در کمال و فضل و در احسان و جود!

آنش گوید هر دو عالم آن تست!
جمله جانهامان فدای جان تست!

آنش خواند گاه عیش و خرمی
اینش گوید گاه نوش و مرهمی!

او چو بیند خلق را سرمست خویش
از تکبر می‌رود از دست خویش!

او نداند که هزاران را چو او
دیو افکنده است اندر آب جو

لطف و سالوس جهان خوش لقمه‌ایست
کمترش خور کان پرآتش لقمه‌ایست

آتشش پنهان و ذوقش آشکار
دود او ظاهر شود پایان کار

تو مگو آن مدح را من کی خرم!
از طمع می‌گوید او من پی برم

مادحت گر هجو گوید بر ملا
روزها سوزد دلت زان سوزها

آن اثر می‌ماندت در اندرون
در مدیح این حالتت هست آزمون

آن اثر هم روزها باقی بود
مایه کبر و خداع جان شود

امیرالمومنین علیه‌السلام در خطبه ۳۸ چنین فرموده است: «و انما سمیت الشبهه شبهه لانها تشبه الحق فاما اولیاء الله فضیائهم فیها الیقین و دلیلهم سمت الهدی» (جز این نیست که شبه بدانجهت شبهه نامیده شده است که شبیه به حق است.

اما اولیای خداوندی، پس نور روشنگر آنان در آن شبهه، یقین است و جهت هدایت دلیل آنان) ملاحظه می‌کنید که افراد بشر با توانایی‌های متنوعی که دارند، به جای آن که آنها را در نمایاندن حق برای پیروی از آن و نمایاندن باطل برای اجتناب از آن، به کار ببندند، باطل‌ها را با آرایش پدیده‌های حق‌نما به مردم مطرح می‌کنند و حقوق جانهای آدمیان را پایمال می‌نمایند: به عبارت روشنتر سخنان حق‌نما می‌گویند و حق مردم را از مردم سلب می‌کنند!

و در خطبه ۵۰ می‌فرماید: «فلو ان الباطل خلص من مزاج الحق لم یخف علی المرتادین، و لو ان الحق خلص من لبس الباطل لا نقطعت عنه السن المعاندین ولکن یوخذ من هذا ضغث و من هذا ضغث فیمزجان فهنالک یستولی الشیطان علی اولیائه و ینجو الذین سبقت لهم من الله الحسنی». (اگر باطل از آمیختگی با حق تفکیک شود، بر طالبان حق و حقیقت مخفی نماند و اگر حق از اشتباه با باطل خالص شود زبانهای مردم معاند از متهم ساختن حق به باطل بریده گردد، ولی قدری از این (حق) و قدری از آن (باطل) گرفته می‌شود و با یکدیگر مخلوط می‌گردند. در این هنگام است که شیطان به دوستان خود پیروز می‌گردد و کسانی که از سوی خدا برای آنان عنایت زیبا سبقت داشته است، نجات پیدا می‌کنند.)

 

علل و انگیزه‌های در هم آمیختن حق و باطل:

مسلم است که این نابکاری ویرانگر معلول علل و انگیزه‌های مختلف می‌باشد. ما به برخی از آنها در این مبحث اشاره می‌کنیم:

۱. جهل و یا غفلت و یا فراموشی- این هر سه پدیده روانی بر دو قسم مهم تقسیم می‌گردند:

قسم یکم- غیر اختیاری، یعنی کسی حق را با باطل در هم آمیخته است، ولی از روی جهل و یا غفلت و یا فراموشی غیر اختیاری، به این معنی که اگر می‌خواست درباره حق و باطل و لزوم تفکیک میان آنها و وقاحت درآمیختن آن دو با یکدیگر اطلاعی به دست آورد یا از آن امور غفلت نورزد و یا آنها را به فراموشی نسپارد، برای او امکان‌پذیر نبود.

بدیهی است که چنین شخصی در کار خود مسئول نیست، ولی وظیفه قطعی مدیران جامعه است که از اشتباهات و انحرافات چنین شخصی و نتابج ویرانگر کارهای او جلوگیری به عمل بیاورند.

قسم دوم- جهل یا غفلت یا فراموشی مستند به اختیار، یعنی اگر شخص جاهل می‌خواست به حق و باطل و ضرورت تفکیک آن دو از یکدیگر علم پیدا کند، یا به جهت اهتمام شدید به آن دو غفلت نورزد، می‌توانست، ولی در تحصیل علم و آگاهی و تذکر تقصیر ورزیده است. قطعی است که چنین شخصی در نزد خداوند سبحان مسئول و در صفحات حساس تاریخ به بدنامی ثبت خواهد گشت.

۲. خودخواهی با نمودها و وسایل گوناگونش- که از آغاز تاریخ تاکنون، اکثر مردم را از رویارویی با واقعیات و حقایق ناب محروم ساخته و آنانرا با نمودهایی ساختگی و ظواهر آراسته تحت سلطه (من مجازی) قرار داده است. این وضع نابخردانه که بیماران خودخواهی برای بشریت پیش آورده‌اند، باعث شده است که تاریخ طولانی بشری اینهمه عقاید و تمایلات بدبینی قلم زده است.

اگر مشیت خداوندی و حکمت آن ذات اقدس بر اصالت هویت مستقل هر یک از افراد بشر نبود، قطعا عرصه جوامع انسانی (اگر صورت انسانی باقی می‌ماند) به جنگل‌های وحوش تبدیل می‌گشت. ولی این لطف الهی است که هر اندازه هم بیماران خودخواهی برای اشباع خود جست و جو کنند و هیاهو راه بیندازند، نمی‌توانند از جریان آن لطف الهی بر بندگانش جلوگیری نمایند. یکی از بزرگترین مفاسد خودخواهی این است که مغالطه‌ها و سفسطه‌ها و ضد و نقیض‌هایی که موجود خودخواه به راه می‌اندازد، خود او را هم فریب می‌دهد، حتی برای خود با آن عمل تبهکارانه‌اش رسالتی احساس می‌کند!

در یک جمله منحصر می‌توان لازمه بیماری خودخواهی را چنین توصیف کرد: هنگامی که یک انسان به این بیماری مبتلاگشت، هر اندازه دارای استعدادها و قوای موثر در زندگی مردم باشد، به همان اندازه از درآمیختن حق و باطل و شورش علیه ارزش‌ها و تباه ساختن جانهای آدمیان بهره‌مند خواهد بود.

۱- اگر صاحب اندیشه قوی باشد در بر هم زدن خطوط حق و باطل از راه اندیشه، ماهرتر خواهد بود. حتی اگر مقامات و قضایایی که با اندیشه‌اش می‌خواهد از آنها نتیجه‌گیری کند، دارای محتوی و قابلیت استنتاج حق باشند، آنها را به سوی اغرض پلید خود توجیه خواهد کرد.

ما در شعار خوارج این توجیه را سراغ داریم که برای مبارزه با یگانه حامی حق و حقیقت علی بن ابیطالب علیه‌السلام (که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم درباره او فرمود: (علی مع الحق و الحق مع علی) (علی با حق و حق با علی است) سر داده بودند: لا حکم الا لله (حکم نیست مگر از خدا یا از آن خدا) این قضیه دارای محتوی صحیح و ماخوذ از قرآن مجید است که: ان الحکم الا لله (نیست حکم مگر از آن خدا). وقتی امیرالمومنین علیه‌السلام این شعار را شنید، فرمود:

«کلمه حق یراد بها الباطل نعم انه لا حکم الا لله ولکن هولاء یقولون لا امره الا لله، و انه لابد للناس من امیر برّ او فاجر یعمل فی امرته المومن و یتمتع فیها الکافر …» (سخنی است حق، ولی از این سخن باطل اراده شده است. آری، حکمی نیست مگر از آن خدا، ولی این نابخردان مقصود دیگری دارند. اینان می‌گویند حاکم و حاکمیت نیست مگر از آن خدا، یعنی باید حکومت را خدا تعیین کند، در صورتی که برای مردم، حاکم لازم است، چه نیکوکار باشد چه فاسق، که انسان باایمان بتواند با اعمال صالحه زندگی کند و کافر هم برای خود، بهره‌مند گردد … ).

۲- اگر صاحب حافظه نیرومند باشد (من تورم یافته آن بیمار) در مخلوط کردن حق و باطل، از آن واحدها و قضایای موجود در حافظه استفاده می‌کند که چند پهلو و جذب‌کننده نشاط و شگفتی مردم باشد.

۳- در صورت تسلط بر الفاظ و هنر بیان، مخصوصا هنر شعری در آن جوامع که تحت تاثیر و احساسات شعری قرار می‌گیرند، برای آرایش باطل از این وسیله استفاده می‌کنند. البته می‌دانید که اندک اشخاصی هستند که می‌دانند:

راه هموار است و زیرش دامها
قحطی معنا میان نامها

لفظها و نامها چون دامهاست
لفظ شیرین ریگ آب عمر ماست
(مولوی)

آری، سخن‌بازان لفظ پرداز اغلب نمی‌دانند که:

ما چو خود را در سخن آغشته‌ایم
از حکایت‌ها حکایت گشته‌ایم
(مولوی)

۴- چهره علمی و قیافه فلسفی به خود گرفتن که در اغوای ساده‌لوحان مخصوصا نوباوگان کاروان معرفت تاثیر بسزایی دارد و این چهره گرفتن‌ها گاهی خود آن جوفروشان گندم‌نما را هم وادار به باور کردن می‌نماید، که واقعا دارند به مردم جامعه گندم می‌فروشند! چشم باز و گوش باز و این عما، حیرتم از چشم‌بندی خدا!

۵- اینان مهارت فراوانی در نشان دادن اشراف به حقایق عالم هستی در هر دو قلمرو (چنان که هست) و (چنان که باید) دارند. موقع سخن گفتن و نوشتن چنان ارائه می‌دهند که خدا در آفرینش عالم هستی و مخصوصا انسانها با این آرایشگران مشورت نموده و مطابق تمایلات آنان دست به کار خلقت زده است! برای همین است که با یک نوع قیمومت و فرمانروایی که در آشنایی نهایی با ارتباطات چهار گانه (۱- ارتباط انسان با خویشتن ۲- با خدا، ۳- با جهان هستی، ۴- با همنوع خود)، برای خویشتن قائلند! و با این خودفریبی‌ها چه دستورات و فرمانها که حتی برای صاحبنظران و دانشمندان صادر نمی‌کنند! در این حال است که ساده‌دلان ناآگاه در برابر آن نمایشگران اشراف از قله هستی که در قعر چاه طبیعت، جز عکس ساختگی خود چیزی را نمی‌بینند، خود را باخته، در شعاع جذابیت آنان، همانند لوحه بی‌اختیار زیردست نقاش چیره‌دست، قرار می‌گیرند. خدایا، بندگان خود را از شر این حق‌نمایان باطل‌فروش رها فرما.

«و ان فی سلطان الله عصمه لامرکم، فاعطوه طاعتکم غیر ملومه و لا مستکره بها. و الله لتفعلن او لینقلن الله عنکم سلطان الاسلام. ثم لا ینقله الیکم ابدا حتی یارز الامر الی غیرکم» (و جز این نیست که تنها سلطه و حمایت خداوندیست که نگهبان شئون حیات شما است. پس اطاعت کنید آن ذات اقدس را بدون استحقاق سرزنش (به جهت ریا یا نفاق) و بدون اکراه به آن. سوگند به خدا، یا باید خدا را از صمیم قلب اطاعت کنید و بدعتها را از میان خود بردارید و یا در انتظار باشید که خداوند عظمت و قدرت اسلام را از شما به دیگران منتقل نماید، سپس آنرا به شما برنمی‌گرداند تا این حکومت و دولت به مردمی غیر از شما برگردد و در میان آنان مستقر شود.)

بیایید در پناه قدرت خداوندی و اطاعت از او، هویت و استقلال خود را حفظ نمایید:

حتما چنین کنید و الا خداوند قدرت و عظمت اسلام را از شما می‌گیرد و به دیگران منتقل می‌سازد. امیرالمومنین علیه‌السلام نظیر این هشدار اعجازانگیز را در وصیت به دو فرزند معصومش امام حسن و امام حسین علیهماالسلام چنین فرموده است: «الله الله فی القرآن لا یسبقکم بالعمل به غیرکم» (نامه‌ها، شماره ۴۷) (خدا را در نظر بگیرید، خدا را، در تمسک و عمل به قرآن (مبادا) دیگران در عمل به آن بر شما سبقت بگیرند).

درباره علوم غیبی امیرالمومنین علیه‌السلام مطالب و شواهد فراوانی گفته شده است، ولی متاسفانه درباره جمله فوق که یک خبر غیبی را به طور هشدار فرموده است، کسی تحقیق لازم را ننموده است. به نظر می‌رسد آن حضرت، رفتار منظم و متکی به علم و تلاش در اقتصاد و حقوق و نظم اجتماعی را که در تعدادی از کشورهای امروزه حاکم است، اعلام می‌فرماید که می‌توان گفت:

از جهات زیادی شباهت به اسلام دارند. امروزه نظم و قانونگرایی و پرهیز از دروغ و خیانت و نقشه‌کشی‌ها و ریشه‌کن شدن فقر و فلاکت و آینده‌نگری هر یک از آن کشورها برای مردم جامعه خویش (نه دیگران) معمولا مشابهت کامل به دین مقدس اسلام دارد، متاسفانه همین جریان، (تنظیم تفکرات و رفتار اسلامی در زندگی دنیوی که آن کشورها پیش گرفته‌اند) موجب احساس حقارت خود مردم جوامع اسلامی گشته و در هنگام بررسی وضع زندگی اجتماعی خویشتن، هر گونه تحقیر را به خویشتن متوجه می‌سازند!

بازدیدها: ۷

خطبه شماره ۱۶۸ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

۱۶۸

ومن خطبه له علیه السلام

و من کلام له (علیه السلام) بعد ما بُویعَ له بالخلافه، و قد قال له قوم من الصحابه: لو عاقبتَ قوماً مِمّن أجلَبَ على عثمان، فقال علیه السلام:
یَا إِخْوَتَاهْ إِنِّی لَسْتُ أَجْهَلُ مَا تَعْلَمُونَ، وَ لَکِنْ کَیْفَ لِی بِقُوَّهٍ وَ الْقَوْمُ الْمُجْلِبُونَ عَلَى حَدِّ شَوْکَتِهِمْ یَمْلِکُونَنَا وَ لَا نَمْلِکُهُمْ، وَ هَا هُمْ هَؤُلَاءِ قَدْ ثَارَتْ مَعَهُمْ عِبْدَانُکُمْ وَ الْتَفَّتْ إِلَیْهِمْ أَعْرَابُکُمْ وَ هُمْ خِلَالَکُمْ یَسُومُونَکُمْ مَا شَاءُوا، وَ هَلْ تَرَوْنَ مَوْضِعاً لِقُدْرَهٍ عَلَى شَیْءٍ تُرِیدُونَهُ؟

إِنَّ هَذَا الْأَمْرَ أَمْرُ جَاهِلِیَّهٍ وَ إِنَّ لِهَؤُلَاءِ الْقَوْمِ مَادَّهً، إِنَّ النَّاسَ مِنْ هَذَا الْأَمْرِ إِذَا حُرِّکَ عَلَى أُمُورٍ، فِرْقَهٌ تَرَى مَا تَرَوْنَ وَ فِرْقَهٌ تَرَى مَا لَا تَرَوْنَ وَ فِرْقَهٌ لَا تَرَى هَذَا وَ لَا [هَذَا] ذَاکَ، فَاصْبِرُوا حَتَّى یَهْدَأَ النَّاسُ وَ تَقَعَ الْقُلُوبُ مَوَاقِعَهَا وَ تُؤْخَذَ الْحُقُوقُ مُسْمَحَهً، فَاهْدَءُوا عَنِّی وَ انْظُرُوا مَا ذَا یَأْتِیکُمْ بِهِ أَمْرِی، وَ لَا تَفْعَلُوا فَعْلَهً تُضَعْضِعُ قُوَّهً وَ تُسْقِطُ مُنَّهً وَ تُورِثُ وَهْناً وَ ذِلَّهً، وَ سَأُمْسِکُ الْأَمْرَ مَا اسْتَمْسَکَ، وَ إِذَا لَمْ أَجِدْ بُدّاً، فَآخِرُ الدَّوَاءِ الْکَیّ.

«یا اخوتاه انی لست اجهل ما تعلمون و لکن کیف لی بقوه و القوم المجلبون علی حد شوکتهم، یملکوننا و لا نملکهم …» (من به آنچه که شما می‌دانید جاهل نیستم، ولی چگونه نیروی برای کیفر دادن به آنان آماده کنم در صورتی که گروهی که مردم را علیه عثمان شورانده‌اند، از سیطره و شوکتی برخوردارند که بر ما مسلطند نه ما بر آنان …).

حل و چاره‌جویی حادثه‌ای که درباره عثمان پیش آمده است به فرصت و مهلتی نیازمند است که اقدام برای آن، موجب آشوب و اضطراب بیشتری نباشد:

این حادثه که به وقوع پیوسته (قتل عثمان) و این گونه شتابزدگی برای مرتفع ساختن عواقب آن، از مختصات زندگی دوران جاهلیت است. شما می‌بینید یک اجتماع بسیار عظیم و ریشه‌دار موافق با حادثه عثمان در مقابل ما قرار گرفته است.

رویاروی شدن با چنین اجتماع عظیم، به آن سادگی نیست که شما فکر می‌کنید. مگر نمی‌دانید که اگر در مقام مدیریت یک جامعه که هر لحظه در آن احتمال شعله‌ور شدن آتش فتنه و کشتار می‌رود، صبر و تحمل و اندیشه و منطق بکار نرود، چه مصیبت‌ها و تیره‌روزی‌ها و پایمال شدن حقوق در انتظار آن جامعه می‌باشد!؟ بگذارید من کارم را با عنایات خداوندی انجام بدهم.

مرحوم محقق هاشمی خوئی، در این سخنان امیرالمومنین علیه‌السلام نظریه تقریبا هماهنگ با ابن ابی‌الحدید معتزلی دارد که توجه به آن، برای کشف منظور آن حضرت بسیار مفید است: (از سخنان ابن‌الحدید معتزلی چنین استفاده می‌شود که امیرالمومنین علیه‌السلام این سخنان را پس از بیعت مسلمانان با آن حضرت برای خلافت در آنجا حرکت طلحه و زبیر به بصره فرموده‌اند.

جریان از این قرار بود که در همان موقع گروهی از یاران آن حضرت پیشنهاد کردند که اگر جمعی از کسانی را که مردم را بر عثمان شوراندند، کیفر بدهید، برای خواباندن غائله مناسبتر است، زیرا با این کار عذر کسانی که بیعت با تو را شکسته (و رهسپار بصره می‌شوند) قطع می‌گردد، زیرا مهمترین بهانه آنان خونخواهی برای عثمان است.

امیرالمومنین (ع) در پاسخ آنان می‌فرماید: (برادران، من به آنچه که شما می‌گویید، نادان نیستم (بلکه من به آنچه که به وجود آمده و آنچه که اکنون وجود دارد و به آنچه که در آینده به وقوع خواهد پیوست، دانا هستم،) ولکن من در این موقعیت قدرتی بر انتقام و قصاص ندارم، زیرا طرف مقابل ما در غایت شوکت و نیرومندی و در کمال جدیت در خشم و هیجانند.

آنان بر ما مسلط هستند و ما سلطه‌ای بر آنان نداریم. صدق سخن امیرالمومنین (ع) در این پاسخ آشکار است، زیرا اکثر اهل مدینه از گروه کسانی بودند که مردم را علیه عثمان شورانده بودند و از اهالی مصر و کوفه و غیر آنها مردم بسیار فراوانی راه‌های دور را پیموده و در حادثه شرکت کرده بودند، از طرف دیگر اعراب بادیه‌نشین و بردگای مدینه به آن مردم ضمیمه شده و یک انقلاب متحد در نهایت قدرت به راه انداخته بودند، لذا آن حضرت به جهت نداشتن قدرت و تمکن در مقابل آنان، از اقدام به کیفر دادن آنان امتناع فرمود.

روایت شده است که امیرالمومنین (ع) مردم را جمع نموده آنان را موعظه فرمود، سپس فرمود قاتلان عثمان برخیزند، همه مردم برخاستند، مگر افراد اندکی. این پیشنهاد برای ارائه صدق سخن آن حضرت بود.

همچنین برای اثبات صدق سخن خویش، مردمی را که پیشنهاد کیفر به قاتلان عثمان داده بودند، به مشاهده عینی متوجه ساخته می‌فرماید: (اینست انبوه متراکم مردمی که آنان به راه انداخته و بردگان شما و اعراب صحرانشین هم به آنان ملحق شده‌اند. این جمع خیلی فراوان در میان شما بوده و هر چه بخواهند با شدت و خشونت درباره شما انجام می‌دهند، نه جلوگیرنده‌ای دارند و نه مانعی، آیا با این وضع شما قدرتی را که برای پیشبرد مقصود شما لازم است، می‌بینید!؟)

سپس فرمودند: کاری که شورشیان انجام داده‌اند، کار جاهلیت است، زیرا قتل عثمان که مرتکب شده‌اند از روی تعصب و حمیت بوده نه برای اطاعت امر خداوندی. اگر چه در واقع مطابق امر او بوده باشد، (مرحوم محقق خوئی). و ممکن است مقصود، خواسته بعضی از یاران علی علیه‌السلام باشد که پیشنهاد کیفر برای قاتلان عثمان می‌نمودند، یعنی این پیشنهاد شما که موجب بروز فتنه بلکه فتنه‌های عمیق و طولانی خواهد گشت یک امر جاهلی است که ناشی از تعصب و حمیت و اغراض باطل شما می‌باشد که موجب فتنه‌انگیزی و شر خواهد گشت، ولی این احتمال خلاف نظم کلام است …

لذا فرمود: صبر و تحمل داشته باشید تا مردم متفرق شوند و دلها به آرامش طبیعی خود برسد و عقول مردم، حالت قانونی خود را دریابد و حقوق جریان عادی خود را پیدا کند … من اقدام جدی به تحقیق حق و اجرای آن خواهم نمود. بقیه جملات سخنان مبارک امیرالمومنین (ع) کاملا روشن است و احتیاجی به تفسیر ندارد.

بازدیدها: ۲

خطبه شماره ۱۶۷ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

۱۶۷

ومن خطبه له علیه السلام

و من خطبه له (علیه السلام) فی أوائل خلافته:
إِنَّ اللَّهَ [تَعَالَى] سُبْحَانَهُ أَنْزَلَ کِتَاباً هَادِیاً بَیَّنَ فِیهِ الْخَیْرَ وَ الشَّرَّ، فَخُذُوا نَهْجَ الْخَیْرِ تَهْتَدُوا وَ اصْدِفُوا عَنْ سَمْتِ الشَّرِّ تَقْصِدُوا. الْفَرَائِضَ الْفَرَائِضَ، أَدُّوهَا إِلَى اللَّهِ، تُؤَدِّکُمْ إِلَى الْجَنَّهِ؛ إِنَّ اللَّهَ حَرَّمَ حَرَاماً غَیْرَ مَجْهُولٍ وَ أَحَلَّ حَلَالًا غَیْرَ مَدْخُولٍ، وَ فَضَّلَ حُرْمَهَ الْمُسْلِمِ عَلَى الْحُرَمِ کُلِّهَا وَ شَدَّ بِالْإِخْلَاصِ وَ التَّوْحِیدِ حُقُوقَ الْمُسْلِمِینَ فِی مَعَاقِدِهَا، فَالْمُسْلِمُ مَنْ سَلِمَ الْمُسْلِمُونَ مِنْ لِسَانِهِ وَ یَدِهِ إِلَّا بِالْحَقِّ، وَ لَا یَحِلُّ أَذَى الْمُسْلِمِ إِلَّا بِمَا یَجِبُ. بَادِرُوا أَمْرَ الْعَامَّهِ وَ خَاصَّهَ أَحَدِکُمْ وَ هُوَ الْمَوْتُ، فَإِنَّ النَّاسَ أَمَامَکُمْ وَ إِنَّ السَّاعَهَ تَحْدُوکُمْ مِنْ خَلْفِکُمْ، تَخَفَّفُوا تَلْحَقُوا فَإِنَّمَا یُنْتَظَرُ بِأَوَّلِکُمْ آخِرُکُمْ. اتَّقُوا اللَّهَ فِی عِبَادِهِ وَ بِلَادِهِ، فَإِنَّکُمْ مَسْئُولُونَ حَتَّى عَنِ الْبِقَاعِ وَ الْبَهَائِمِ. [وَ] أَطِیعُوا اللَّهَ وَ لَا تَعْصُوهُ، وَ إِذَا رَأَیْتُمُ الْخَیْرَ فَخُذُوا بِهِ، وَ إِذَا رَأَیْتُمُ الشَّرَّ فَأَعْرِضُوا عَنْهُ.

«ان الله سبحانه انزل کتابا هادیا بین فیه الخیر و الشر فخدوا نهج الخیر تهتدوا و اصدفوا عن سمت الشر تقصدوا» (خداوند متعال کتاب راهنما (قرآن) را فرستاد و خیر و شر را در آن تبیین فرمود. مسیر خیر را پیش بگیرید تا هدایت شوید و از سمت شر اعراض کنید و راه صواب و معتدل را پیش بگیرید).

خیر و شر و مقداری از مسائل با اهمیت مربوط به آن دو:

دو مفهوم متقابل خیر و شر از مفاهیم آشنا به ذهن عموم مردم می‌باشند که در لغت فارسی با خوب و بد تغییر می‌شوند. در فلسفه (هم به معنای اصطلاحی آن و هم به معنای حکمت) و در علم کلام و در ابوابی از علوم انسانی این دو مفهوم مورد تحقیق قرار می‌گیرند که دارای اهمیت بسیار می‌باشند. مقداری از مسائلی که پیرامون این دو پدیده وجود دارد، به قرار زیراست:

۱- آیا برای خیر و شر تعریفی وجود دارد؟ بله، هر پدیده‌ای که در ارتباط تاثر و تاثیر با وجود انسانی، مثبت باشد یعنی بتواند نیازی از نیازهای مادی و یا معنوی انسان را مرتفع بسازد. (خیر) است. و هر پدیده‌ای که موجب اختلال در تاثیر و تاثر مثبت در ارتباط با وجود انسانی بوده و نقضی در موجودیت و یا موفقیت قانونی آدمی وارد آورد، (شر) نامیده می‌شود.

۲- بدانجهت که به وجود آورنده عالم هستی خداوند سبحان است. و بدانجهت که او خیر محض است و عالم مطلق و حکیم علی‌الاطلاق و بی‌نیاز کامل از هر چه که تصور شود یا تصور نشود. (همانگونه که امام حسین علیه‌السلام در مقام نیایش به پیشگاه خداوندی عرض کرد که پروردگارا، تو بی‌نیازتر از آن هستی که به خودت سود برسانی، آیا من می‌توانم سودی به تو برسانم) بنابراین، مشیت او، کار او هر چه باشد خیر است. اما (شر) که باردار مفهوم ضد ارزش است با تعریفی که در فوق برای آن متذکر شدیم، محال است که قابل اسناد به خداوند متعال باشد. زیرا صدور شر از یک موجود یا معلول جهل او است با امکان دارا بودن به علم، یا ناشی از نیاز است یا از روی افزون‌طلبی، یا بر مبنای خودخواهی ضد ارزشی است و بدیهی است که هیچ یک از آن نواقص را به خداوند کامل مطلق نمی‌توان نسبت داد، زیرا اسناد هر یک از امور مزبور مساوی نفی خداوندی آن ذات اقدس است.

۳- در صورتی که طبیعت قانونی یک موجود مانند انسان دارای استعداد معرفت و تحصیل سعادت عالیترباشد، و انسان برای به فعلیت رساندن آن استعداد تلاش نکند و به موقعیت، (آنچنانکه هست) خویشتن اکتفاء کند. قطعا مرتکب (شر) شده است، زیرا چنین شخصی از سرمایه قانونی خویشتن بهره‌برداری لازم را ننموده است.

۴- اصیل‌ترین خیرات آنست که مربوط به ذات انسانی باشد، نه ابعاد مادی او و نه خارج از ذات وی. این مطلب را ارسط در آثار خود آورده و حقیقتا به یک حقیقت والا توجه نموده است او می‌گوید: (زندگی برتر چیست؟ نخستین اصلی که هیچ کس جدالی در آن ندارد (زیرا کاملا بر حق است) این است که خیرات بر سه قسمند:
الف- خیرات خارج از وجود انسان.

ب- خیرات مربوط به بعد جسمانی انسان.

ج- خیرات مربوط به نفس آدمی.

هیچ کس میل ندارد به سعادت کسی معتقد شود که نه شجاعتی دارد و نه حکمتی، و هر کس که با پریدن مگسی مضطرب می‌شود و کسی که تسلیم شهوات خوراک و آشامیدنی و دیگر مختصات مادی است و هر کس که برای یک ششم درهم، آماده خیانت به عزیزترین دوستانش می‌باشد و کسی که ادراکش به قدری پست شده است که به حماقت رسیده و هر چیزی را مانند کودک و دیوانه تصدیق می‌کند، سعادتی ندارد … ارسطو پس از آنکه اثبات می‌کند سعادت عبارت از مجموع خیرات سه گانه یاد شده است، به اثبات این مطلب می‌پردازد که (خیرات نفس) بر همه خیرات مقدمند و از همه آنها اصیل‌ترند … ) خیراتی که طبیعت تکاملی آدمی را شکوفا می‌سازد، مربوط به (من)، (شخصیت)، (نفس) اوست که برای او پایدار می‌ماند.

بنابراین، بدترین شر آن است که شخصیت، نفس یا ذات انسان را از حرکت در مسیر خود که (حیات معقول) رو به قرار گرفتن در جاذبه الهی است، مختل می‌سازد. هر اندازه این اختلال عمیق‌تر، شر وارد بر ذات انسانی پست‌تر و تباه‌کننده می‌باشد.

۵- خیر و شر نسبی و خیر و شر مطلق- در نسبی بودن (خیر) و (شر) در سطوح طبیعی زندگی و آن قسمت از موجودیت روانی انسان که مجاور همین سطوح است، جای بحث و تردید نیست. شر یک ضربه ملایم برای اشباع حس انتقادمجویی، در مقابل یک اهانت جزئی که شایسته آن ضربه نیست مسلما کمتر است از وارد آوردن ضربات غیر قابل جبران در همان مورد. خیر نجات دادن حیات یک انسان از خطر مرگ، خیلی بالاتر از خیر مهمانی نمودن آن شخص است برای یک ناهار.

محروم ساختن یک انسان از خوراکی لذیذ در صورتیکه از نظر مزاجی مانعی ندارد، شری محسوب می‌شود، اما همین عمل در مورد کسی که آن غذای لذیذ از نظر مزاجی برایش مضر است، خیر می‌باشد. در مثنوی مولوی (تمامی حکایت آن عاشق که از عسس گریخت در باغی مجهول، خود معشوق را در باغ یافت و عسس را از شادی دعای خیر می‌کرد و میگفت که «عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم») این نسبت را خوب مطرح نموده است.

۶- خیر و شر مطلق- نویسندگانی هستند که (مطلق) را به طور مطلق منکر می‌شوند و می‌گویند: مطلق، خیال و توهمی بیش نیست، و همه مفاهیم کلی و جزئی و ذهنی و عینی، امور نسبی می‌باشند. آنچه که باعث بروز چنین اشتباهی شده است، نفی هر گونه حقیقتی ماورای محسوسات عالم طبیعت است و بدیهی است که بنابراین طرز تفکر، نه تنها حقیقتی مطلق در جهان عینی نیست، بلکه حتی مفهوم کلی تجرید شده از همه خصوصیات در جهان ذهن نیز به عنوان یک چیز تصور شده وجود ندارد، همانگونه که بارکلی بیان نموده است.

این یک تفکر تفریطی در مقابل آن تفکر افراطی است که می‌گوید: هر موجود جزئی شخصی در جهان طبیعت، دارای تشخصات خصوصی و حقیقتی مطلق است که جامع مشترک انواع و مصادیق خود می‌باشد. مانند هر یک از افراد انسانی که به اضافه مشخصات فردی، دارای مطلق به نام انسان (یا انسانیت) است که میلیاردها فرد دارای آن می‌باشند.

واقعیات اینست که مطلق از هر مقوله‌ای که باشد، مانند کلیات مطلق که از افراد دارای مشخصات انتزاع می‌شوند مانند انسان کلی، آب کلی، و غیرذلک و یا از مقوله حقایق غیر کلی باشد مانند زیبایی، عدالت، فضیلت، عفت و غیرذلک، فوق محسوسات می‌باشند، زیرا آنچه که در عرصه محسوسات است، محال است که بدون تشخیص مناسب خود باشد، این همان اصل علمی و فلسفی بدیهی است که (الشییء ما لم یشخص لم یوجد) (هر چیزی تا لباس تشخیص به تن نکند در عرصه هستی قرار نمی‌گیرد.) فرق مابین کلمات مانند انسان کلی و حقایق غیر کلی مانند زیبایی یا عدالت در اینست که انطباق مفهوم کلی بر همه افراد و مصادیق خود یکسان است، مانند انطباق مفهوم کلی انسان بر هر یک از افراد خود.

این انطباق چنانست که گویی یک حقیقت مشترک در همه افراد، به اضافه تشخصات عارضی فردی وجود دارد. در صورتیکه زیبایی حقیقتی است که به انواعی بی‌شمار از زیبایی‌های محسوس و معقول که هیچ اشتراکی با یکدیگر ندارند صدق می‌کند، مانند زیبایی انواع گلها، زیبایی خطوط متنوع، زیبایی صداهای موزون، زیبایی آبشاره، مهتاب، صورت آدمی، چمنزارها، کوهها، آسمان لاجوردین و غیرذلک. انتزاع، کلیت، اطلاق و تجرید در نوع زیبایی بالاتر از کلیت در مفاهیم کلی می‌باشد، زیرا اتخاذ یک حقیقت مشترک از انواع متخالف و متضاد، به انتزاع عمیق‌تری در حد عبور از طبیعت به ماورای مشترک نیازمند است، تا اتخاد یک مفهوم کلی از افراد و مصادیقش که در ماهیت مشترک می‌باشند. برای انکار مطلق، اعتقاد به یک مطلق لازم است، چنانکه برای نفی فلسفه و دین، اعتقاد به یک فلسفه و دین نفی‌کننده لازم است. به اضافه اینکه خود مفهوم نسبیت (نسبی بودن) بدون مطلقی که منشا وجود یا انتزاع نسبی از آن باشد، امکان‌ناپذیر است.

۷- آیا پدیده‌های دردآور و ناقص‌نما شرور محسوب می‌گردند؟ برای پاسخ به این سوال، مطالبی را باید در نظر گرفت:

الف- هیچ قانونی علمی تاکنون برای بشر اثبات نشده است که حقیقتی را با اشکال و مختصاتی معین، حد معدل نظم و حکمت هستی معرفی نماید تا کمترین کاهش از آن نقض و شر محسوب گردد و بالاتر از آن، تکامل برای آن حد معدل (مفهوم متوسط) به شمار آید. یعنی چنین نیست که داشتن دو ابرو برای انسان یک قانون معدل ناشی از ضرورت نظم هستی الزام‌آور برای خدا باشد که در صورت زاییده شدن یک آدم یک چشمی شر و نقص دردآور باشد.

بنابراین، انتزاع مفاهیم مزبور از پدیده‌ای که ذکر شد، به جهت فرض یک حد معدل (حد میانگین مطلوب و ضروری) است، در صورتیکه تعیین حد میانگین چه از دیدگاه خواسته‌ها و آمال و آرمانهای ما انسانها باشد و چه از دیدگاه نظم عالم هستی که جلوه‌گاه حکمت و مشیت خداوندنی می‌باشد، امکان‌پذیر است، زیرا همانگونه که گفتیم: این وسط در بانهایت می‌رود که مر آنرا اول و آخر بود.

ب- در بعضی از مباحث گذشته اشاره کردیم که ما باید میان ضرر و شر تفاوت بگذاریم. اسناد نفع و ضرر به وسیله قوانین و جریانات جهان خلقت قابل استناد به حکمت خداوندی است، ولی اسناد شر به خدا، بدان جهت که باردار مفهوم قبح و مخصوصا مفهومی از ظلم است، امکان ندارد، لذا بهیچ وجه نمی‌توان شر را به خدا نسبت داد تا مجبور شویم دست به تاویلات باطل بزنیم. مدتی طولانی از زمان گذشته در فکر حل این مسئله بودم که چگونه می‌توان کودکان (به اصطلاح) ناقص‌الخلقه و زلزله‌ها و آتشفشانها و درد و رنج‌های گوناگون را به خداوند متعال که عدل محض و ارحم‌الراحمین است نسبت داد؟

البته می‌دانیم که این مسئله به طور معمولی سراغ همه مردم را که دیدگاههای آنان هنوز محدود به پدیده‌ها و مفاهیم سطحی جهان و انسان است می‌گیرد و پس از گذشت مدتی که گاهگاه به فکر همین مسئله می‌افتادم، به پاسخ نهایی نمی‌رسیدم تا اینکه نمی‌دانم تحت چه شرایط ذهنی بود که به این حقیقیت منتقل شدم که: (هیچ موردی از جریانات و پدیده‌های جهان هستی برای ما انسانها مفهوم شر را محقق نمی‌سازد مگر اینکه برای ما به نحوی دردآور و موجب رنج باشد، مانند زلزله‌های مخرب، بیماریهای زجرآور و غیرذلک، نه مجرد فعل و انفعالات و حرکات و تحولات. یک دلیل کاملا روشن وجود دارد که کمک زیاد برای حل پدیده شر می‌نماید و اثبات می‌کند که قبح برخی از پدیده‌ها برای ما ناشی از حیات محوری ما است که به طور جدی می‌خواهیم هیچ حادثه‌ای در جهان هستی برای ما ناگوار نباشد!!

فرض می‌کنیم همین امروز برای ما خبری برسد که همه کرات فضایی در یک دگرگونی کلی قرار گرفته‌اند بطوریکه نظم و جریانات همیشگی خود را از دست داده‌اند!

عکس‌العمل ما در برابر چنین خبر بسیار بزرگ، مربوط به چون و چرای علمی این حادثه بزرگ خواهد بود و این چون و چرا بدون اینکه کمترین ناله و اشکی را ایجاب کند، ما را روانه رصدگاههای دنیا خواهد کرد که برویم و علل این حادثه بزرگ را از دیدگاه علمی جویا شویم. اما در یک حادثه کوچک که به هیچ وجه قابل مقایسه با آن حادثه بزرگ نمی‌باشد، مانند زمین خوردن که موجب زخم کوچک پای ما شده است، فورا فیلسوف می‌شویم! آن هم فیلسوف بدبین! به این دلیل که زخم پای من رنج‌آور است!!«ان الله حرم حراما غیر مجهول. و احل حلالا غیر مدخول» (خداوند سبحان حرام فرمود پدیده‌های آشکار را و حلال فرمود امور و اشیاء بدون نقص را.)

آیا ما می‌توانیم علل و حکمت احکام دینی را بفهمیم؟

این مسئله با ابعاد گوناگونی که دارد، افکار صاحبنظران فراوانی را به خود جلب نموده است. بدیهی است که درباره آن، نظریات گوناگونی ابراز شود. برای بحث اجمالی مسئله فوق نخست جمله فوق را توضیح می‌دهیم: دو احتمال درباره معنای جمله فوق می‌رود:

احتمال یکم- اینست که آنچه که خداوند سبحان به عنوان حرام ممنوع فرموده است، دارای موضوع و ماهیتی روشن و علل می‌باشد. مانند قضایای عقلی که هم موضوعات و محمولات آنها قابل فهم‌اند و هم نسبت و رابطه موجود مابین آنها. مانند ممنوعیت بکار بردن هر ماده‌ای که به ضرر جسم یا جان و روان آدمی باشد. و لزوم به جای آوردن عبادات که رابطه مابین خدا و انسان را تنظیم و تحسین می‌نماید و غذای روح آدمی را تعبیه می‌نماید.

احتمال دوم- همه احکام خداوندی بر اصول مبانی دینی که از حکمت واراده تشریعی خداوندی ناشی شده است، روشن و قابل درک می‌باشد. به این معنی که اصیل‌ترین مبنای دین اسلام اینست که بشر در یک آهنگ کلی شرکت نموده و با هم کاروانیان خود که همنوع او هستند در مسیر کمال رو به ابدیت می‌رود. بر این مبنا، شما نمی‌توانید به دو گروه که با یکدیگر در حال جنگ و نزاعند اسلحه بفروشید مگر برای دفاع، و شما نمی‌توانید رباخواری کنید و نمی‌توانید بر مبنای تکاثر تجارت و گنج‌اندوزی نمایید در صورتیکه همه اینگونه احکام عالی انسانی از دیدگاه آن قوانین که پیرو اراده مردم است، غیر قابل قبول می‌باشند. برای تکمیل این مبحث مراجعه فرمایید به کتاب فلسفه دین تالیف اینجانب.

این احتمال برای کسانی که دین و عقاید و اصول مبنایی آن را پذیرفته‌اند، کاملا صحیح است و نیازی به اثبات مجدد ندارد. ما در حدود ۱۴۰ اصل و قاعده فقهی داریم که ادعا می‌کنیم همه آنها یا مبنای عقلی دارند و یا عقلایی، و منظور ما همین است که عقل و عقلا با نظر به مبانی اصلی اسلام که بر ارزشهای والای انسانی استوار بوده و این دنیا را زندگی گذرا و رو به ابدیت می‌داند، همه آن اصول و قواعد را می‌پذیرند.

این حقیقت در جمله بعد بیان شده (وشد بالاخلاص و التوحید حقوق مسلمین فی معاقدها … ) (خداوند حقوق جامعه اسلامی را بر مبنای اخلاص و توحید استوار ساخته و قواعد آنرا در عقل سلیم مبتنی فرموده است.) زیرا آن گروه زندگی خود را بر چنان عقاید و اصول ضروری استوار ساخته‌اند و هیچ چون و چرائی برای آنان مطرح نمی‌باشد.

در احتمال اول- منظور امیرالمومنین علیه‌السلام اینست که همه احکام خداندی، دارای موضوعات روشن و عللی واقعی می‌باشند، اگر چه مقداری از آنها قابل دریافت تفصیلی برای مردم نباشد. برای اثبات این منظور، دو مسئله باید مورد بررسی قرار بگیرد:

مسئله یکم- هر کس ادعا کند که همه عقاید و آرمانها و کردارها و گفتارهای بشری دارای علل و مصالح و مفاسد کاملا روشن و قابل درک همگانی است، قطعا چنین شخصی نه از خود آن امور فوق اطلاع دارد و نه از حقوق و مقرراتی که اداره زندگی بشر را به عهده می‌گیرد. برای توضیح، قوانین اساسی را در نظر می‌گیریم که هر جامعه‌ای برای خود تهیه نموده و بر طبق آن کلیات، جامعه خود را تنظیم می‌نماید، با اینکه معمولا قوانین اساسی، مفاهیم و قضایای روشن و قابل فهم اکثریت را مطرح می‌نماید، آیا می‌توان ادعا کرد که یک هزارم مردم آن جامعه مواد آن قانون را از نظر ماهیت و ریشه‌هایی که دارند می‌فهمند و می‌توانند به همه سوالاتی که ممکن است شما درباره آن مواد و فلسفه آنها وارد کنید، پاسخ صحیح و قانع‌کننده بدهند؟!

البته بدیهی است که ما یک هزارم که گفتیم، برای آن است که شما از اول وحشت نکنید، والا، می‌توانیم سوالمان را چنین مطرح کنیم: آیا اطمینان دارید که در یک جامعه صد میلیون نفری، یک صد هزارم آنان از عهده فهمیدن مواد قانون اساسی جامعه خود برمی‌آید و توانایی درک فلسفه آن مواد را دارد و می‌توانید به همه سوالات مربوطه پاسخ بدهد؟ اگر شما چنین اطمینانی دارید، نخست خوشبینی افراطی خود را که ناشی از ناآگاهی به جوامع بشری است معالجه نمایید.

مسئله دوم- این اعتقاد که ما باید همه دریافتها و شهودها و اندیشه‌ها و کردارها و به طور کلی همه شئون زندگی خود را به آن عقل نظری بسپاریم که حجیب مطلق او به جهت اشتباهات فراوانی که در طول تاریخ از خود نشان داده است، همواره زیر سوال صاحبنظران اقالیم متمدن بوده است، یک اعتقاد بی‌پایه است که تنها یک مطالعه بی‌غرضانه در صدها هزار اختلاف و تنازع و کارزارها و حق‌کشی‌ها که بشریت با تکیه به تعقل و اندیشه منطقی! به راه انداخته است، برای تبیین بی‌پایگی آن کافی است.
«فالمسلم من سلم المسلمون من لسانه و یده الا بالحق» (پس مسلمان کسی است که مردم جامعه اسلامی از زبان و دستش سالم باشند مگر بر مبنای حق … ).

 

تنها جامعه‌ای می‌تواند افراد خود را از اضرار و اذیت یکدیگر دور بدارد که بر مبنای خلوص و توحید حرکت کند:

این جمله نهایی درباره جامعه انسانیت تنها از زبان امیرالمومنین شایسته است که می‌فرماید: آرامش و صلح و صفا و مراعات حقوق مردم هنگامی می‌تواند مبتنی بر اصول عالی انسانیت باشد که خلوص و تکیه بر حکمت و مشیت خداوندی از انگیزه اصیل آن باشد، نه این که ناشی از تخدیر و ماشین شدن انسانها باشد که در یک نظم ماشینی بدون اختیار و حتی بدون آگاهی در زندگی اجتماعی شرکت کنند. و اگر خلوص و ایمان به اصل وابستگی انسان به خداوند متعال و نظاره او به انسان وجود نداشته باشد، درنده‌ترین خوی آدمی که همان خودخواهی است همواره درون مردم را مانند کوه آتش‌فشانی می‌سازد که هر لحظه با برطرف شدن مانع در معرض انفجار و سرازیر کردن مواد مذاب بر جانهای آدمیان می‌جوشد.
«بادروا امر العامه و خاصه احدکم و هو الموت فان الناس امامکم و ان الساعه تحدوکم من خلفکم. تخففوا تلحقوا فانما ینتظر باولکم آخرکم» (پیشدستی کنید برای آمادگی به استقبال امری که فراگیر همه و در برگیرنده هر یک از شما با کیفیت مخصوص به شما است، این همان مرگ است. مردم را (با نوشت حتمی مرگی) پیش چشمانتان می‌بینید و قیامت شما را از پشت به سوی خود می‌راند. سبک شوید برسید. جز این نیست که گذشتگان در انتظار آیندگانند).

 

کیفیت خاصی که مرگ برای هر یک از مردم به اضافه پدیده عامی دارد، چیست؟

بیان این حقیقت بسیار دقیق که آشنای زندگی و مرگ، امیرالمومنین علیه‌السلام، فرموده است، از جز او بزرگی راست نیاید، زیرا تنها او بود که با کمال شایستگی می‌فرمود: والله ان ابن ابیطالب لانس بالموت من الطفل لثدی امه (سوگند به خدا، قطعا فرزند ابیطالب به مرگ مانوس‌تر است از کودک به پستان مادرش).

 

آری، بیان چنان حقیقت لطیفی تنها از او ساخته است، زیرا هویت درخت زندگی برای او آشکار بود، لذا طعم میوه آنرا که مرگ است، به خوبی چشیده بود. تفسیری که برای کیفیت خاص مرگ برای هر یک از افراد بشری به نظر می‌رسد، اینست که بدانجهت که زندگی هر یک از افراد بشری با نظر به هزاران خصوصیات عضوی داخلی و خارجی و مختصات روانی، مذهبی، اخلاقی و رسوبات تاثیر از حقوقها و فرهنگها و همچنین اندوخته‌های حافظه‌ای و طرز تفکرات و فعالیتهای عناصر درونی و هدفگیریهای و غیرذلک یک حقیقت مخصوص با طعمی مخصوص و علایقی مشخص می‌باشد، لذا مرگ هر کس به علاوه پدیده‌های عام آن برای همه انسانها، دارای کیفیت خاصی نیز می‌باشد،

به قول مولوی:

مرگ هر یک ای پسر همرنگ اوست
پیش دشمن، دشمن و بر دوست، دوست

آنکه می‌ترسی ز مرگ اندر فرار
آن ز خود ترساند از آن هوش‌دار

روی زشت توست نی رخسار مرگ
جان تو همچون درخت و مرگ برگ

این احساس خصوصیت در پدیده مرگ را، در یک درجه بسیار بالا، در خدایایی شخصی هم می‌توان شهود کرد.

سعدی میگوید:

چنان لطف او شامل هر تن است
که هر بنده گوید خدای من است

«اتقوا الله فی عباده و بلاده، فانکم مسئولون حتی عن البقاع و البهائم. اطیعوا الله و لا تعصوه و اذا رایتم الخیر فخذوا به. و اذا رایتم الشر فاعرضوا عنه» (برای خدا تقوی بورزید، زیرا شما درباره بندگان و شهرها و اراضی و جانداران مسئولید … ).

انسان به عنوان باعظمت‌ترین مخلوق خداوندی دارای باعظمت‌ترین مسئولیت است:

مسئولیت درباره همه آنچه که زیر دست انسان قرار می‌گیرد و موجودیتش دارای خیر و استعداد بهره‌وری و بهره‌دهی برای انسان و خویشتن است، در مکتب اسلام یک موضوع احساساتی بی‌اساس نیست، بلکه ناشی از مسئولیت فقهی و حقوقی آدمی درباره هر موجودیست که به نوعی در کارگاه خلقت در مسیر خیر و دخالت در اهداف عالیه انسانی قرار دارد.

همه می‌دانیم که مدتی طولانی نیست که در برخی از کشورهای خارج، نوعی مسئولیت اخلاقی غیر الزامی مقرر شده است، در صورتیکه در دین مقدس اسلام جانداران غیر موذی از هر نوع که باشند. دارای حقوقی هستند که انسانها در مقابل آنها مکلف و مسئولند.

ما این حقوق را در ۳۲ ماده در مجلد ۱۲ از همین ترجمه و تفسیر از صفحه ۱۵۹ تا صفحه ۱۶۴ مطرح نموده‌ایم، حتما مراجعه فرمایید. اما موضوع مسئولیت درباره همه موجوداتی که به نوعی در کارگاه خلقت در مسیر خیر و دخالت در اهداف عالیه انسانی قرار دارند، این موضوع در مباحث ذیل که تحت عنوان (بهره‌وری) در سال ۱۳۷۶ در تهران سخنرانی نموده‌ام بیان شده.

تعریف اختصاری درباره بهره‌وری- بدیهی است که اصطلاح (بهره‌وری) در اطلاعات عمومی یک اصطلاح شایع و دارای محتوای نسبتا واضحی است که دارای انواع و مصادیق فراوان است. با حذف مناقشات لفظی که معمولا پیرامون این نوع پدیده‌های حیاتی بشر وجود دارد، می‌توان جامع مشترک آن انواع و مصادیق را چنین بیان نمود:

(بهره‌وری عبارتست از به فعلیت رساندن مفیدیت یک موضوع اعم از انسانی و غیر انسانی برای رفع نیازهای اصلی و فرعی و مادی و معنوی زندگی). پیش از ورود به تحقیق در ارکان اساسی بهره‌وری، بار دیگر پیشنهاد می‌کنیم مطالعه‌کنندگان ارجمند به مطلبی که تحت عنوان (انسان باعظمت‌ترین مخلوق خداوندی، دارای باعظمت‌ترین مسولیت) است مراجعه فرمایند.

ارکان اساسی در بهره‌وری:

۱. مدیریت در بهره‌وری: قطعی است که مدیریت این پدیده حیاتی چیزیست که همواره پای سودجویی و سلطه‌های استثماری مستقیم یا غیر مستقیم در آن به میدان کشیده می‌شود، لذا لازم است که مدیریت در این پدیده حیاتی به عنوان یک حرفه خشک و فلش‌پریده از دریافتهای ارزشی و اصول انسانی نباشد، در غیر این صورت بهره‌وری معقول به بهره‌کشی با هدف سودپرستی (یتی‌لیتاریانیسم) تبدیل می‌شود و حیات انسانی قربانی وسائل حیات می‌گردد.

۲. بهره‌ور: انسانی است که چه در حال انفراد و چه در وضعیت زندگی اجتماعی از موضوعات بهره‌دار بر مبنای قوانین مقرره برخوردار می‌گردد. اینکه گفتیم بر مبنای قوانین مقرره، منظور عموم قوانین اقتصادی، حقوقی، دینی، اخلاقی و سیاسی است. مقصود از اخلاقی تشخیص شایستگی بهره‌وری بر مبنای وجدان اخلاقی است که ممکن است در متون قوانین اقتصادی، حقوقی، دینی و سیاسی صریحا ذکر نشده باشد.

۳. بهره‌دار: موضوعاتی است که دارای مواد، یا پدیده‌ها یا حرکات و فعالیتهای مفید می‌باشند. این رکن از بهره‌وری بر دو قسم عمده تقسیم میگردد:
الف- موجود انسانی- مانند هر کسی که به نحوی از انحاء می‌تواند خدمات مفیدی را (اعم از مادی و معنوی) در اختیار جامعه بگذارد. نمونه اصول کلی خدمات که افراد و گروههای جامعه می‌توانند از آنها بهره‌ور شوند به قرار زیر است:

یک- خدمات به وسیله کارهای عضلانی- که به هر جا که بنگریم نقش آنها پیرامون مردم را احاطه نموده است. کارگران به وسیله فعالیتهای عضلانی و صرف انرژی، جامعه را با اشکال گوناگون بهره‌ور می‌سازند.

بهره‌وری از کار در هر شکلی که باشد، بایستی با پرداخت ارزش حقیقی کار تا آنجا که ممکن است صورت بگیرد، نه رضایتهای اضطراری یا بر مبنای جهل درباره ارزش کار. این دستور انسانی در قرآن مجید در دو مورد با این کلمات وارد شده است: و لا تبخسوا الناس اشیائهم (و اشیاء مردم (اعم از کار و کالا) از ارزش نیندازید) (هود آیه ۸۵) و (الاعراف آیه ۸۵).

دو- خدمات کارمندان- بهره‌وری از خدمات کارمندان و کارگزاران که با موقعیت‌های متفاوت، عوامل انتقال قانون و طرز تفکرات و هدفگیریها و خدمات مدیریتهای فوق و مکتب مقبول به مردم جامعه می‌باشند، بسیار حساس و بااهمیت می‌باشد.به یک اعتبار میتوان گفت: کار این صنف شبیه به عامل جریان خون در رگهای انسان میباشد. اگر مدیریتهای فوق، از عهده اداره صحیح این صنف برنیایند، در حقیقت سایر ارکان بهره‌وری نظم حقیقی خود را از دست خواهند داد.

سه- بهره یا خدمات تنظیمی- اعم از انتظامات هر یک از مجموعه‌های تشکیل دهنده ارکان بهره‌وری بالخصوص و انتظامات کل کشوری.

چهار- معلمان و مربیان و اساتید و فرهنگسازان بطور عام- بهره‌وری از این صنف، به علاوه احتیاج به وصول آنان به ارزش حقیقی کار خود تا حد مقدور، آنان را شایسته تشویق و امتیازات مناسبی می‌نماید تا با عقول و احساسات برین خود و با معارف رو به تزاید با مغز و روان نونهالان و دیگر افراد جامعه ارتباط برقرار کنند و استعداد آنها را تا آخرین حد ممکن شکوفا ساخته و برای بهره‌دهی اختیاری برای جامعه آماده بسازند. در عین حال همین صنف بسیار باارزشمند بایستی از یک مدیریت درون گروهی یا سیاسی عالی برای حفظ جنبه پیشروی بهره‌ور گردند و استفاده نمایند.

پنج- بهره‌وری از خدمات ترکیبی از فکر و عملیات عضلانی مانند فعالیتهای پزشکی و ضمایم آن- اهمیت این بهره‌وری مساوی است با اهمیت جانهای آدمیان. مراعات این اصل نه تنها تعیین‌کننده وظیفه مدیریت‌های مربوطه است، بلکه وظیفه بسیار عالی آقایان پزشکان عالیقدر و ضمایم آنان نیز می‌باشند.

شش- بهره‌وری از نبوغ نوابغ برای تولید اکتشافات و اختراعات در صحنه‌های گوناگون علوم و صنایع- این دسته از مردم که می‌توانند در آماده ساختن وسائل حیات مادی و معنوی انسانها نقش اساسی داشته باشند، به یک مدیریت عالی از نظر آماده ساختن وسائل و ابزار علمی و صنعتی و آسودگی فکر و ارزشیابی صحیح کارهای آنان نیازمند میباشند.

و در صورت حرکتهای انحرافی فکری و روانی، احتیاج به توجیهات منطقی صحیح دارند که مدیریتها با طرق مناسب باید آنها را انجام بدهند. تجویز آزادی بدون تحقیق در ارزیابی منطقی نتایج و ثمره‌های فکری نوابغ مخصوصا در علوم انسانی، مانند تجویز آزادی برای کسی است که در کشتی نشسته و راه را برای جریان آب به کشتی باز می‌کند که بالاخره هم خودش را غرق خواهد کرد و هم کشتی و کشتی‌نشینان را.

هفت- بهره‌وری‌های هنری- تجویز بهره‌وری از هر نوع اثر هنری، از جمله آثاری که تنها دارای انتقالات هشیارانه و حذف و انتخاب در واقعیتها و آبیاری با تمایلات مردم معمولی می‌باشد که در این صورت هدف هنرمند فقط واداشتن مردم به شگفتی است، نوعی ایجاد مانع در مسیر بروز هنرهای اصیل و سازنده و زیبا و بیدارکننده است. اصلی که در این بهره‌وری باید مراعات گردد، هنر برای (حیات معقول) انسانها است نه هنر برای هر چه باشد.

هشت- بهره‌وری از وارستگی‌ها و مربیان معنوی انسانها اعم از برازندگی‌های اخلاقی، ارزشی و دینی- می‌توان با کمال قاطعیت گفت: چنانکه جامعه‌ای که از داشتن متفکران و خردمندان محروم است، مانند شحصی است که از داشتن اندیشه و تعقل محروم است، هر جامعه‌ای که از وجود وارستگان و مردم باتقوی و عاشقان راستین کمال خالی است چنین جامعه‌ای، حقیقتی به نام وجدان ندارد. اینان پشتیبانان واقعی جانهای آدمیان هشیار در میان مستان می‌باشند.

تاثیر ملموس و ناملموس انسانهای بزرگ در نجات دادن بشریت از پوچی و بیگانگی از خود، بالاتر و فراوانتر از آن است که نیازی به بحث و تحقیق داشته باشد. اگر راهنمایی‌ها و توجیهات مستقیم این وارستگان از خودکامگی‌ها و شهوات حیوانی و خودپرستی‌ها نبود کاروان بشریت از مدتها پیش پرچم سفید تسلیم به مرگ و سقوط نهایی را بلند کرده بود.

نه- خدمات دفاعی از جانهای مردم جامعه که همواره مخصوصا در هنگام غلیان خودخواهی‌های دیگران در معرض آسیب و خطر قرار می‌گیرند از حیاتی‌ترین بهره‌ها است که در پدیده‌های بهره‌وری وجود دارد. عظمت این بهره‌وری موقعی آشکار میگردد که افزایش روزافزون سودپرستی و نژادپرستی و سلطه‌گری و افزایش منشا همه این امور (خود خواهی) را با چشم خود مشاهده می‌نماییم.

ده- بهره‌وری از مدیریت‌های گوناگون و به ثمر رساندن آنها- دایره این نوع بهره‌وری بسیار وسیع است، زیرا از موقعیت رهبری کل یک جامعه گرفته تا سیاستمداران و کارگزاران و گردانندگان صنایع، همچنین مدیریت یک فرد از نظر تعلیم و تربیت و اقتصاد همه و همه اینها داخل در دایره بهره‌وری از مدیریت‌ها است. در اهمیت این نوع کافی است که به شماره بسیار فراوان کتابها و مقالات تحقیقی درباره مدیریتها توجه کنیم. و از طرف دیگر اغلب علل اختلالات اجتماعی، اخلاقی، سیاسی و فرهنگی را بایستی در سوء مدیریت آنها جستجو کنیم.

یازده- بهره‌وری از عوامل و شرایط و مدیریتهای اقتصادی که بدون آن، حیات و حیثیت و شخصیت انسانها در معرض آسیب قرار می‌گیرد- در ضرورت مدیریت بهره‌وری از عوامل و شرایط و مدیریتهای اقتصادی همین بس که روزی پیامبر اکرم (ص) در حال دعا به بارگاه خداوند سبحان چنین عرض کرد: اللهم بارک لنا فی الخبز فانه لولا الخبز ما صلینا و لا صمنا و لا ادینا فرائض ربنا (خداوندا، نان ما (معشیت ما) را مبارک فرما زیرا اگر معیشت ما منظم نباشد، نه نماز می‌گزاریم، و نه روزه می‌گیریم و نه دیگر واجبات پروردگارمان را ادا می‌نماییم.)

دوازده- خدمات قضایی که منحصرترین راه احقاق حقوق وادار ساختن مردم به انجام تکالیف زندگی اجتماعی است- بهره‌ وری از این نهاد، برای سالم‌ سازی جامعه از انحرافات مخل زندگی، ضرورتی است که از قدیمترین تاریخ به عنوان یک نیاز اصلی به وجود آمده است. اصل ضروری در این بهره‌وری علم و معرفت صاحبنظرانه قاضی و طهارت کامل وجدان و برائت اوست از هر گونه تمایلات حیوانی و ارتشاء و جانبداری از کسانی که دارای روابطی با قاضی می‌باشند.

سیزده- بهره‌وری در شهرسازی و مدیریت شهر از قبیل خیابانها، میادین، پارکها، عباد تگاه‌ها، کوچه‌ها، اماکن عمومی، دانشگاهها، مراکز پژوهش به طور عام، دبیرستانها و دبستانها، جایگاه پناهندگی در جنگ‌ها و کارخانجات.
ب- غیر انسانی- نمونه‌ای از موضوعات غیر انسانی که می‌تواند عواملی برای بهره‌وری باشند. این موضوعات شامل هر چیزیست که به نحوی در ارتباط با زندگی مادی و معنوی انسان‌ها مفید باشند مانند:
یک- زمین برای زراعت و درختکاری و ساختمانها و غیرذلک.

دو- معادن زمینی و منابع دریایی چه در حال جریان استخراج و بهره‌وری با ارزشهای گوناگون و چه آنچه که هنوز در حال جریان مزبور قرار نگرفته‌اند، ولی استعداد آنرا دارند.

سه- ساختمانهای عمومی و خصوصی.

چهار- جنگلها و مراتع.

پنج- راه‌های شوسه، اسفالته، آهن، دریایی و هوایی.

شش- انواع فراوان ماشینها.

هفت- انواع کارگاهها و کارخانجات.

هشت- پول و دیگر اوراق بهادار و فلزات پشتوانه‌ای مانند طلا و غیرذلک.

در جریان مبادلات کار با کار، کالا با کالا، کار با کالا و صرف در امور خیریه. یک اصل ضروری در منطق انسانی بهره‌وری با نظر به محدودیت تحصیل انرژی و دیگر اشکال نیروهای موجود جهان طبیعیت و انسان و زوال تدریجی آنها در انسانها و غیر انسانها و همچنین محدودیت مواد مفید زمینی و غیر زمینی، مدیریت و عدم اسراف و لزوم سرمایه‌گذاری‌های جدی برای مهار بهره‌وری‌های بی‌حساب و نفی مصرفهای تجملی که قابل تبدیل به مواد و فعالیتهای مورد نیاز اصیل می‌باشد، نباید سرمایه‌ها و نبوغهای بسیار سازنده، تنها برای ایجاد سود های مادی نامحدود به کار بیفتند.

به عنوان مثال توسعه بی‌حساب بهره‌وری به بهانه عرضه اجتماع شود و ابزارها و دستگاههایی را که مدت اندکی در جریان فعالیت می‌باشند و هنوز می‌توانند بازدهی داشته باشند کنار بزند و صاحبان آنها را در فقر و فلاکت غوطه‌ور بسازد!!

از طرف دیگر بدیهی است که تجویز تولید و مصرف نامحدود با امکان محدود نمودن تقاضاهای غیر ضروری است که نظریه بدبینانه روبرت مالتوس را قابل تحقق می‌سازد نه افزایش معقول جمعیت با امکان جلوگیری از افزایش بی‌مهار نفوس. یک تقسیم ضروری برای بهره وری یک تقسیم مهم برای ما در بهره‌وری وجود دارد و آن عبارتست از:

۱- (بهره‌وری پیرو)

۲- (بهره‌وری پیشرو و ارشادی). این تقسیم مخصوص (بهره‌وری) نیست، بلکه در همه شئون حیاتی بشر وجود دارد. مانند (حقوق پیرو) و (حقوق پیشرو)، (فرهنگ پیرو) و (فرهنگ پیشرو)، (اقتصاد پیرو) و (اقتصاد پیشرو و ارشادی)، (اخلاق پیرو) و (اخلاق پیشرو)، (هنر پیرو) و (هنر پیشرو). معنای پیرو و پیشرو و ارشادی در همه این موارد، یک حقیقت کلی است و آن عبارتست از اینکه پیرو یعنی محصول تفکرات و خواسته‌های بشری در قلمرو حیات طبیعی خویش و به اصطلاح رایج‌تر پیرو یعنی محصول نیازها و خواسته‌های عمومی بشر و برداشت او درباره آنها، بدون اعتنا به ارزشها و بایستگی‌هایی که از تعدیل خودخواهی شروع می‌شود و در قرار گرفتن در جاذبه کمال مطلق به هدف اعلای خود می‌رسد. و با این جریان حالت پیشروی به خود می‌گیرد.

ممکن است در اینجا این توهم پیش بیاید که در سرگذشت اکثر اقوام و ملل، مخصوصا پس از دوران رنسانس در مغرب زمین مشاهده می‌شود که پیش کشیدن پدیده دموکراسی نخست به حذف دین از زندگی دنیوی (سکولاریسم) و سپس به طرد ارزشهای اخلاقی و معنوی انجامید و با اینحال همه شئون بشری به جز موارد استثنایی، با نظام پیرو (نه پیشرو و ارشادی) به جریان افتاد و هیچ اختلالی پیش نیامد.

در پاسخ این توهم باید بگوییم: اولا اگر تحلیل دقیقی درباره این جریان صورت بدهیم، مسلم است که انسانها امتیازات زیادی را در نظام پیروی شئون حیات از دست داده یا حداقل آن امتیازات آنچنان متزلزل و بی‌دلیل تلقی شده‌اند که رنگ درخشان خود را باخته‌اند.

از آنجمله:
۱- آزادی تصعید شده به اختیار (آزادی که فقط در بهره‌وری برای ضرورتها و خیر و ارزشها به فعالیت می‌افتد)

۲- تعدیل خودخواهی که موجب می‌شود آدمی حیات دیگران را هم مانند حیات خود به رسمیت بشناسد.

۳- تقوای علمی که تا حقیقتی به طور صد در صد کشف نشود، آن را علم نمی‌نامد.

۴- تقوای سیاسی که هدف اساسی آن توجیه جامعه به سوی سعادت دنیوی (مادی) و معنوی آنست.

۵- تقوای هنری که هنر را برای (حیات معقول) انسانها می‌خواهند نه برای خود هنر.
سه- هدف از بهره‌وری- مرتفع ساختن نیازهای مادی و معنوی در زندگانی مخصوصا با توجه به اینکه بعضی از نیازها مربوط به ورود انسانها به (حیات معقول) است که مسیر حرکت هدفدار بشری است. بدیهی است که نیازهای انسانی دارای درجاتی گوناگون بر مبنای اهم و مهم است.

در اینجا باید یک مسئله بااهمیت را در نظر بگیریم و آن فرق مابین (نظام بازبهره‌وری) از موضوعات (بهره‌دار) با (تکاثرگرایی و سودجویی نامحدود برای به دست آوردن سلطه بردیگران) است که اولی با نظر به گسترش نیازهای اصلی و فرعی در جامعه بشری ضروری است و دومی موجب تزاحم و تضاد در رقابتهای مخرب می‌باشد. (این مقاله را تحت عنوان بهره‌وری، در یکی از کنفرانسهای سال ۱۳۷۶ در تهران سخنرانی نموده‌ام).

آخرین جملات امیرالمومنین علیه‌السلام در این خطبه مبارکه دستور به اطاعت خداوند و اجتناب از معصیت به مقام ربوبی است که بدیهی‌ترین حکم عقل و وجدان بشریست. دو جمله بعدی: «و اذا رایتم الخیر فخذوه و اذا رایتم الشر فاعرضوا عنه» (هنگامیکه خیری دیدید آن را بگیرید و موقعی که با شر روبرو شدید، از آن اعراض کنید)، در حقیقت از مصادیق همان جمله اول است. خلاصه فرصت را از دست ندهید و اگر همه عمر را در عمل به خیر صرف کنیم، اگر توجه داشته باشیم که اعمال صالحه در روح ما چه سازندگی می‌نماید و نتیجه آنها در ابدیت برای ما چه خواهد بود، باز آنرا اندک خواهیم شمرد.
 

بازدیدها: ۱

خطبه شماره ۱۶۶ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

۱۶۶

ومن خطبه له علیه السلام

«ایها الناس، لو لم تتخاذلوا عن نصر الحق، و لم تهنوا عن توهین الباطل، لم یطمع فیکم من لیس مثلکم، و لم یقو من قوی علیکم لکنکم تهتم متاه بنی‌اسرائیل و لعمری، لیضعفن لکم التیه من بعدی اضعافا بما خلفتم الحق وراء ظهورکم، و قطعتم الادنی، و وصلتم الابعد و اعلموا انکم ان اتبعتم الداعی لکم، سلک بکم منهاج الرسول، و کفیتم موونه الاعتساف، و نبذتم الثقل الفادح عن الاعناق».

ترجمه

(ای مردم، اگر از یاری حق پای به عقب نمی‌گذاشتید و در توهین به باطل سست نمی‌گشتید، کسی که مثل شما است، طمع در زورگویی به شما نداشت و کسی که (امروز) نیرومند شده است قدرت و قوه پیدا نمی‌کرد، لکن شما مانند گمراهی و سرگردانی بنی‌اسرائیل گمراه گشتید، و سوگند به جانم، سرگردانی شما پس از من چند برابر خواهد گشت. این افزونی گمراهی برای این است که شما حق را پشت سر گذاشتید و از نزدیک بریدید و با دور پیوستید و بدانید اگر شما از کسی پیروی کنید که شما را به سوی حق دعوت می‌کند، شما را بر طریق پیامبر اکرم (ص) توجیه و تحریک می‌نماید. از کجروی بی‌نیاز می‌گشتید و بار سنگین (خطاها) را از دوش خود می‌انداختید.)

اگر از یاری حق عقب نشینی کنید و از توهین و از کار انداختن باطل خودداری کنید، قدرت پرستان خودکامه درباره‌ی شما طمع خواهند کرد و بر شما چیره خواهند گشت:

این است قانون طبیعی بعد مادی انسانها که در آنجا قدرت، اولین و آخرین حرف را می‌زند. مگر نمی‌دانید که در عرصه‌ی طبیعت مرگ برای ضعیف امر طبیعیست هر قوی اول ضعیف گشت و سپس مرد! اگر برای قومی در این دنیا حمایت از حق نتواند بر قدرت او بیفزاید و اگر این قدر نفهمد که خداوند متعال در جمعیت و تشکل، قدرتی بسیار بزرگ قرار داده است که هر کس از آن دو استفاده کند بدون شک در ظاهر پیروز خواهد گشت، هرگز از یاری و اجتماع و اتحاد دست برنمی‌دارد.

خداوند تنها به پیامبر نمی‌فرماید (و اعدوا لهم ما استطعتم من قوه و من رباط الخیل … ) بلکه به مجتمع اسلامی می‌فرماید: (و برای آنان آماده کنید هر چه که بتوانید از قوه و پیوست قدرت‌انگیز اسبها را) پیروزی در مقابل دشمن و یاران و لشکریانش تنها با تهیه‌ی وسایل حمله و دفاع نیست، بلکه باید از حمایت و تکریم و تایید باطل و حتی بی‌طرفی در مقابل آن نیز به طور جدی خودداری نمود. نشان دادن انعطاف در برابر باطل و بی‌خیالی درباره‌ی آن یا ناشی از عدم شناخت حقیقی حق است و یا سستی اراده در تحقق بخشیدن و اجرای آن.
حامیان باطل همانند میکروبهای مهلک هستند که همواره نقاط ضعف بدن را می‌جویند و یا در صدد ایجاد نقاط ضعف در بدن می‌باشند. این یک قانون است که وقتی باطل احساس کرد که کسی یا کسانی در مقابل آن، از خویشتن ضعف نشان می‌دهند می‌فهمد که آنان هویت خود را که قویترین نگهدارنده‌ی آنان می‌باشد از دست داده‌اند. این احساس برای اهل باطل کافیست که خود را نیرومند بدانند و هم طرف خویشتن را ضعیف. این جمله را فراموش نکنید: مشاهده‌ی ضعف در طرف، برای اقویاء وسوسه‌انگیز است.
«لکنکم تهتم متاه بنی‌اسرائیل و لعمری، لیضعفن لکم التیه من بعدی اضعافا بما خلفتم الحق وراء ظهورکم، و قطعتم الادنی، و وصلتم الابعد» (لکن شما مانند گمراهی و سرگردانی بنی‌اسرائیل گمراه گشتید و سوگند به جانم، سرگردانی شما پس از من چند برابر خواهد گشت. این افزونی گمراهی برای این است که شما حق را پشت سر گذاشتید و از نزدیک بریدید و با دور پیوستید).

فرصتها را از دست ندهیم، زیرا بار دیگر برنمی‌گردند و نتایج سوء آن گریبان آیندگان را هم خواهد گرفت:

حضرت موسی بن عمران (ع) به بنی‌اسرائیل دستور فرمودند: «یا قوم ادخلوا الارض المقدسه التی کتب الله لکم و لا ترتدوا علی ادبارکم فتنقلبوا خاسرین. قالوا یا موسی ان فیها قوما جبارین و انا لن ندخلها حتی یخرجوا منها فان یخرجوا منها فانا داخلون. قال رجلان من الذین یخافون انعم الله علیهما ادخلوا علیهم الباب فاذا دخلتم فانکم غالبون و علی الله فتوکلوا ان کنتم مومنین. قالوا یا موسی انا لن ندخلها ماداموا فیها فاذهب انت و ربک فقاتلا انا هیهنا قاعدون. قال رب انی لا املک الا نفسی و اخی فافرق بیننا و بین القوم الفاسقین. قال انها محرمه علیهم اربعین سنه یتیهون فی الارض فلا تاس علی القوم الفاسقین».

(ای قوم من، داخل شوید به زمین مقدس که خداوند برای شما مقرر فرموده است و به پشت سر برنگردید که با خسارت به عقب برمی‌گردید. بنی‌اسرائیل گفتند: ای موسی، در این سرزمین مقدس قوم ستمکاران وجود دارد و ما هرگز به این شهر داخل نمی‌شویم تا آنان از شهر بیرون روند و اگر آنان از شهر خارج شدند ما وارد می‌گردیم. دو نفر از مردانیکه از خدا می‌ترسیدند و خداوند بر آنان انعام فرموده بود، گفتند: از دروازه وارد شهر مقدس شوید. و هنگامی که شما وارد شدید، شما پیروز خواهید گشت و به خداوند توکل کنید اگر شما از مومنانید.

بنی‌اسرائیل گفتند: یا موسی، ما داخل شهر مقدس نخواهیم گشت مادامی که آن ستمکاران در آنجا هستند تو برو با خدایت با آن ستمکاران پیکار کن و ما در اینجا نشسته‌ایم. موسی عرض کرد خدایا من مالک نیستم مگر خودم را و برادرم را. (من اختیار خودم را و برادرم را دارم) بار پروردگارا مابین ما و قوم گنهکاران جدایی بینداز.

خداوند فرمود: شهر مقدس برای آنان تحریم شد، آنان در روی زمین گمراه خواهند گشت و تو درباره‌ی قوم فاسق اندوهگین مباش.)تخلف از دستور حضرت موسی (ع) در آن زمان که قطعا دستور خداوندی بود و بدون تردید آن دستور مصلحت آنان را در برداشت چهل سال آنان را سردرگم و کلافه و گمراه در بیابانها به حرکات مضطربانه انداخت.

فرصتی بسیار عالی بود که بنی‌اسرائیل آن را از دست دادند و از مزایای دستور آن پیامبر گرامی خود را محروم ساختند. امیرالمومنین علیه‌السلام در سخنان مبارکش بارها و بارها صلاح و فساد مردم را با کمال اخلاص و آگاهی و صراحت بیان می‌فرمودند. مخصوصا با توجه به اینکه هیچ کس در خلوص و آگاهی همه جانبه‌ی آن بزرگ بزرگان تردیدی به دل راه نمی‌داد.

زیرا دشمن و دوست روح الهی آن محبوب خداوندی را درک می‌کرد و همانگونه که در همین نهج‌البلاغه تصریح فرموده است: مخالفین و یا موافقین بی‌اراده و دنیادوست کمترین اشکالی بر زندگی فردی و اجتماعی و دینی و اخلاقی و سیاسی آن بزرگوار نتوانسته بودند مطرح کنند.
دوران زمامداری امیرالمومنین علیه‌السلام نه تنها برای مردم آن دوران و نه تنها برای جوامع اسلامی برای همیشه بلکه برای بشریت در همه‌ی طول تاریخ فرصتی بود که از دست رفت و هیچ علتی جز خودکامگی خودخواهی‌ها و سلطه‌ پرستی درنده‌ خویان نداشت که نگذاشت این انسان کامل رسالت کامل خود را در اختیار انسانها بگذارد و سپس دیده از این جهان بپوشد و به دیدار محبوبش بشتابد.

اگر (تیه) (گمراهی) بنی‌اسرائیل در بیابانها چهل سال بود، ما مسلمانان در حدود هزار و چهارصد سال در (تیه) (گمراهی) می‌گذرانیم و هنوز هم سلطه‌گران این جوامع چنان از خود بیگانه هستند و چنان مست و خود را باخته‌اند که نمی‌دانند چگونه و چرا و چه مدتی است که در تیه سرگردانند.

بازدیدها: ۰

خطبه شماره ۱۶۶ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

۱۶۶

ومن خطبه له علیه السلام

[الحثّ على التآلف]

لِیَتَأَسَّج صَغِیرُکُمْ بِکَبِیرِکُمْ، وَلْیَرأَفْ کَبِیرُکُمْ بِصَغیرِکُمْ، وَلاَ تَکُونُوا کَجُفَاهِ الْجَاهِلِیَّهِ: لاَ فی الدِّینِ یَتَفَقَّهُونَ، وَلاَ عَنِ اللهِ یَعْقِلُونَ، کَقَیْضِبَیْضٍ فی أَدَاحٍس یَکُونُ کَسْرُهَا وِزْراً، وَیُخْرِجُ حِضَانُهَا شَرّاً.

منها: [فی بنی أمیه]

افْتَرَقُوا بَعْدَ أُلْفَتِهِمْ، وَتَشَتَّتُوا عَنْ أَصْلِهِمْ، فَمِنْهُمْ آخِذٌ بِغُصْنٍ أَیْنَما مَالَ مَالَ مَعَهُ، عَلَى أَنَّ اللهَ تَعَالَى سَیَجْمَعُهُمْ لِشَرِّ یَوْمٍ لِبَنِی أُمَیَّهَ، کَمَا تَجْتَمِعُ قَزَعُ الْخَرِیفِخ یُؤَلِّفُ اللهُ بَیْنَهُمْ، ثُمَّ یَجْعَلُهُمْ رُکَاماً کَرُکَامِ السَّحَابِ، ثُمَّ یَفْتَحُ لَهُمْ أَبْوَاباً، یَسِیلُونَ مِنْ مُسْتَثَارِهِمْ کَسَیْلِ الْجَنَّتَیْنِ، حَیْثُ لَمْ تَسْلَمْ عَلَیْهِ قَارَهٌ وَلَمْ تَثْبُتْ عَلَیْهِ أَکَمَهٌ، وَلَمْ یَرُدَّ سَنَنَهُ رَصُّ طَوْدٍ، وَلاَ حِدَابُأَرْضٍ، یُذعْذِعُهُمُ اللهُ فِی بُطُونِ أَوْدِیَتِهِ ثُمَّ یَسْلُکُهُمْ یَنَابِیعَ فِی الاََْرْضِ، یَأَخُذُ بِهِمْ مِنْ قَوْمٍ حُقُوقَ قَوْمٍ، وَیُمَکِّنُ لِقَوْمٍ فِی دِیَارِ قَوْمٍ. وَایْمُ اللهِ، لَیَذُوبَنَّ مَا فِی أَیْدِیهمْ بَعْدَ الْعُلُوِّ وَالتَّـمْکِینِ، کَمَا تَذُوبُ الاََْلْیَهُ عَلَى النَّارِ.

[الناس آخر الزمان]

أَیُّهَا النَّاسُ، لَوْ لَمْ تَتَخَاذَلُوا عَنْ نَصْرِ الْحَقِّ، وَلَمْ تَهِنُوا عَنْ تَوْهِینِ الْبَاطِلِ، لَمْ یَطْمَعْ فِیکُمْ مَنْ لَیْسَ مِثْلَکُمْ، وَلَمْ یَقْوَ مَنْ قَوِیَ عَلَیْکُمْ، لکِنَّکُمْ تِهْتُمْ مَتَاهَ بَنِی إسْرَائِیلَ. وَلَعَمْرِی، لَیُضَعَّفَنَّ لَکُمُ التِّیهُ مِنْ بَعْدِی أَضْعَافاً [بِمَا] خَلَّفْتُمُ الْحَقَّ وَرَاءَ ظُهُورِکُمْ، وَقَطَعْتُمُ الاََْدْنى، وَوَصَلْتُمُ الاََْبْعَدَ. وَاعْلَمُوا أَنَّکُمْ إِنِ اتَّبَعْتُمُ الدَّاعِیَ لَکُمْ، سَلَکَ بِکُمْ مِنْهَاجَ الرَّسُولِ، وَکُفِیتُمْ مَؤُونَهَ الاِعْتِسَافِ، وَنَبَذْتُمُ الثِّقْلَ الْفَادِحَعَنِ الاََْعْنَاقِ.

 

خطبه ۱۶۶

لیتاس صغیرکم بکبیرکم،و لیراف کبیرکم بصغیرکم و لا تکونوا کجفاه الجاهلیه لا فی الدین یتفقهون،و لا عن الله یعقلون کقیض بیض فی اداح یکون کسرها وزرا،و یخرج حضانها شرا. (باید خردسالتان از بزرگسال تان پیروى کند و بزرگسالتان به خردسالتان محبت‏ بورزد ومباشید مانند جفاکاران خشن جاهلیت که نه تفقهى در دین داشتند و نه درباره خدا تعقلى[ظاهرى آراسته به انسانیت و باطنى مانند حیوانات شر و پست]مانند تخمى که درجایگاه تخم‏گذارى شتر مرغ است،شکستن آن گناه و اگر به حال خود گذاشته شود،ممکن است آنچه که در درون تخم است‏ شر و فاسد بوده باشد.)

 

در منطق‏«حیات معقول‏»تبادل علوم و تجارب و عواطف و احساسات‏میان انسانها قانونى اساسى است

امیر المؤمنین علیه السلام در آغاز این خطبه مبارک،یکى از اساسى‏ترین قوانین‏«حیات معقول‏»را که تبادل علوم و تجارب و عواطف و احساسات میان انسانها است‏گوشزد مى‏فرماید. بدیهى است که انسانها استعداد و قواى همه شئون اصیل حیات خود ازهنگام تولد،با خود مى‏آورند،ولى کمیت و کیفیت ‏به فعلیت رسیدن و بهره‏بردارى از آنها با عوامل محیط طبیعى و سیاسى و دینى و اخلاقى و فرهنگى با عناصر گوناگونى که‏دارند،تعیین مى‏ گردد.

قسمتى از آن استعدادها و عواطف و احساسات عالى انسانى است‏که،حیات بدون آنها همان ماشین ناآگاه است که امروزه بشریت را به بیمارى بیگانگى‏از یکدیگر و حتى به مرض مهلک‏«بیگانگى از خود»مبتلا کرده است آنهمه تاکید منابع‏اسلامى درباره اصالت تشکل خانواده و پیوستگى اعضاى آن با یکدیگر بوسیله ‏احساسات و عواطف و راهنمایی هاى عقل،بهمین اصل ضرورى مستند است که انسانها بایک آشنایى حقیقى نه با جبر زنجیر و پیچ و مهره‏هاى ماشینى،در این دنیاى چند روزه ‏زندگى کنند.امیر المؤمنین علیه السلام با دو جمله مختصر مورد تفسیر دو رکن بر پا دارنده‏«حیات معقول‏»را مطرح مى‏فرماید.این دو رکن عبارتند از:

۱.احساسات و عواطف ‏انسانى که براى حفظ طراوت زندگى شدیدترین ضرورت را دارد.

۲.عقل و فعالیتهاى ‏آن که تامین کننده نظم عالى ارتباطات چهارگانه اساسى‏«حیات معقول‏»است: (ارتباط‏ انسان با خویشتن،با خدا،با جهان هستى و با همنوع خود.تاسى و پیروى صغیر از کبیر،براى خصوصیت گذشت‏سالیان بیشترى از عمر نیست،بلکه به جهت فراوانى تجارب ومشاهدات و آگاهى‏هاى بزرگان است که زمان بیشترى در اختیار داشته‏اند و امتداد این‏زمان را تنها براى سفید کردن موى ریش و سر و بازیهاى کودکانه و سرگرمى‏هاى‏تلف کننده بیهوده عمر نبوده است.در جملات بعدى که مى‏فرماید مانند جفا پیشه‏گان‏ جاهلیت نباشید که احساسات و عواطف انسانى نداشتند لذا دخترهایى را زنده به گورمى‏ کردند،در جنگهاى خونین نه کودک و خردسال مى‏ فهمیدند و نه کهن سالان وناتوانان را!از طرف دیگر از معارف دینى (الهیات و فقه) دور بودند و تعقلى درباره مقام‏ شامخ ربوبى نداشتند که بتوانند با اسناد زندگى به او،معنایى براى حیات خود ببخشند.

مثل این گونه مردم که مانند مردمان خشن جاهلیت،زندگى مى‏کنند،نه احساسات وعواطفى دارند و نه چیزى از حقایق دینى مى‏فهمند و نه تعقلى درباره مقام ربوبى دارند، مانند تخم‏هایى هستند[که در جایگاه تخم گذارى شتر مرغ مى‏باشند.]شبیه به تخم‏هاى‏افعى که اگر به احتمال افعى بودن آنرا بشکنى و ماده شتر مرغ باشد،نارواست و اگر آنهارا به حال خود رها کنى،شاید که افعى تولید کنند.بدیهى است که باید به قانون تزاحم‏تقدم اهم بر مهم عمل کرد.

و منها:افترقوا بعد الفتهم… (از جمله این خطبه است:آل امیه پس از اجتماع و الفت متفرق ‏مى ‏گردند.

 

سرگذشت تاریخى بنى امیه را از هدفگیریهاى آنان در زندگى باید خواند

اگر شما عمر بن عبد العزیز را که تا حدودى قابل توجه بر مبانى اسلام حرکت مى‏کرد، استثناء کنید،کارنامه این گروه با آنچه که از بزرگان آن،بجاى مانده است،مى‏توانیداطلاع حاصل کنید.تاریخ درباره معاویه و فرزندش یزید و دیگران کوتاهى نکرده است‏و همانگونه که در تفسیر خطبه گذشته ملاحظه فرمودید:دقت کنید:

یا ایها الناس انا خلقناکم من ذکر و انثى و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اکرمکم عند الله‏اتقاکم اى مردم،ما شما را از یک مرد و زن آفریده و شما را گروه‏ها و قبیله‏ها قرار دادیم‏تا با همدیگر آشنا گردید و[حیات هماهنگى داشته باشید]قطعا با کرامت‏ترین شما نزدخداوند با تقوى‏ترین شما است) کجا،و تقدیم عرب بر عجم،و تقدیم نژاد بنى امیه بردیگران و خود خواهى و خودکامگى‏هاى سلطه پرستى آنان کجا؟!براى بررسى‏مشروح‏تر درباره این نژاد خودکامه خود خواه مراجعه فرمایید به:ج ۱۱،ص ۱۸۵ تاص ۱۹۲ و ص ۲۱۰ تا ص ۲۱۴ و ج ۱۴ از ص ۱۳۲ تا ص ۱۳۶ و از ص ۳۰۶ تاص ۳۱۴ و ج ۱۶ از ص ۳۰۶ تا ۳۱۴ و ج ۱۸ از ص ۲۱۱ تا ص ۲۱۳ و ص ۲۱۶ وج ۱۹ ص ۸۱ و ۸۲.

ایها الناس،لو لم تتخاذلوا عن نصر الحق،و لم تهنوا عن توهین الباطل،لم یطمع فیکم من لیس مثلکم،و لم یقو من قوى علیکم لکنکم تهتم متاه بنی اسرائیل و لعمری،لیضعفن لکم التیه من‏بعدی اضعافا بما خلفتم الحق وراء ظهورکم،و قطعتم الادنى،و وصلتم الابعد و اعلموا انکم ان‏اتبعتم الداعی لکم،سلک بکم منهاج الرسول،و کفیتم مؤونه الاعتساف،و نبذتم الثقل الفادح‏عن الاعناق.

(اى مردم،اگر از یارى حق پاى به عقب نمى‏گذاشتید و در توهین به باطل سست‏نمى‏گشتید، کسى که مثل شما است،طمع در زورگویى به شما نداشت و کسى که[امروز]نیرومند شده است قدرت و قوه پیدا نمى‏کرد،لکن شما مانند گمراهى وسرگردانى بنى اسرائیل گمراه گشتید،و سوگند به جانم،سرگردانى شما پس از من چندبرابر خواهد گشت.این افزونى گمراهى براى این است که شما حق را پشت‏سر گذاشتید واز نزدیک بریدید و با دور پیوستید و بدانید اگر شما از کسى پیروى کنید که شما را به‏سوى حق دعوت مى‏کند،شما را بر طریق پیامبر اکرم (ص) توجیه و تحریک مى‏نماید.

از کجروى بى ‏نیاز مى‏ گشتید و بار سنگین[خطاها]را از دوش خود مى‏انداختید.)اگر از یارى حق عقب نشینى کنید و از توهین و از کار انداختن باطل‏ خود دارى کنید،قدرت پرستان خودکامه درباره شما طمع خواهند کرد وبر شما چیره خواهند گشت

این است قانون طبیعى بعد مادى انسانها که در آنجا قدرت،اولین و آخرین حرف رامى‏زند. مگر نمى‏دانید که در عرصه طبیعت مرگ براى ضعیف امر طبیعیست هر قوى‏اول ضعیف گشت و سپس مرد!اگر براى قومى در این دنیا،حمایت از حق نتواند برقدرت او بیفزاید و اگر این قدر نفهمد که خداوند متعال در جمعیت و تشکل،قدرتى‏بسیار بزرگ قرار داده است که هر کس از آن دو استفاده کند بدون شک در ظاهر پیروزخواهد گشت،هرگز از یارى و اجتماع و اتحاد دست‏بر نمى‏دارد.

خداوند تنها به پیامبر نمى‏فرماید «و اعدوا لهم ما استطعتم من قوه و من رباط الخیل…» »بلکه به مجتمع اسلامى‏مى‏فرماید: (و براى آنان آماده کنید هر چه که بتوانید از قوه و پیوست قدرت انگیز اسبهارا) پیروزى در مقابل دشمن و یاران و لشکریانش تنها با تهیه وسایل حمله و دفاع نیست،بلکه باید از حمایت و تکریم و تایید باطل و حتى بیطرفى در مقابل آن نیز بطور جدى‏خود دارى نمود.

نشان دادن انعطاف در برابر باطل و بى‏خیالى درباره آن یا ناشى از عدم‏ شناخت‏ حقیقى حق است و یا سستى اراده در تحقق بخشیدن و اجراى آن.حامیان باطل‏ همانند میکربهاى مهلک هستند که همواره نقاط ضعف بدن را مى‏جویند و یا در صدد ایجاد نقاط ضعف در بدن مى‏باشند.

این یک قانون است که وقتى باطل احساس کرد که ‏کسى یا کسانى در مقابل آن،از خویشتن ضعف نشان مى‏دهند مى‏فهمد که آنان هویت ‏خود را که قویترین نگهدارنده آنان میباشد از دست داده‏اند.این احساس براى اهل باطل‏ کافیست که خود را نیرومند بدانند و هم طرف خویشتن را ضعیف. این جمله را فراموش‏نکنید:مشاهده ضعف در طرف،براى اقویاء وسوسه انگیز است.

لکنکم تهتم متاه بنى اسرائیل و لعمری،لیضعفن لکم التیه من بعدی اضعافا بما خلفتم الحق وراء ظهورکم،و قطعتم الادنى،و وصلتم الابعد (لکن شما مانند گمراهى و سرگردانى بنى اسرائیل‏گمراه گشتید و سوگند به جانم،سرگردانى شما پس از من چند برابر خواهد گشت. این‏افزونى گمراهى براى این است که شما حق را پشت‏سر گذاشتید و از نزدیک بریدید و بادور پیوستید)

فرصت‏ها را از دست ندهیم،زیرا بار دیگر بر نمى‏ گردند و نتایج ‏سوء آن ‏گریبان آیندگان را هم خواهد گرفت.

حضرت موسى بن عمران (ع) به بنى اسرائیل دستور فرمودند: یا قوم ادخلوا الارض‏المقدسه التى کتب الله لکم و لا ترتدوا على ادبارکم فتنقلبوا خاسرین.قالوا یا موسى ان فیها قوما جبارین و انا لن ندخلها حتى یخرجوا منها فان یخرخوا منها فانا داخلون.قال رجلان من الذین‏ یخافون انعم الله علیهما ادخلوا علیهم الباب فاذا دخلتم فانکم غالبون و على الله فتوکلو ان کنتم‏مؤمنین.قالوا یا موسى انا لن ندخلها ماداموا فیها فاذهب انت و ربک فقاتلا انا هیهنا قاعدون. قال رب انى لا املک الا نفسى و اخى فافرق بیننا و بین القوم الفاسقین.قال انها محرمه علیهم‏اربعین سنه یتیهون فى الارض فلا تاس على القوم الفاسقین (۱) .

(اى قوم من،داخل شوید به زمین مقدس که خداوند براى شما مقرر فرموده است وبه شت‏سر بر نگردید که با خسارت به عقب برمى‏گردید.بنى اسرائیل گفتند:اى موسى،در این سرزمین مقدس قوم ستمکاران وجود دارد و ما هرگز به این شهر داخل نمى‏شویم‏تا آنان از شهر بیرون روند و اگر آنان از شهر خارج شدند ما وارد مى‏گردیم.دو نفر ازمردانى که از خدا مى‏ترسیدند و خداوند بر آنان انعام فرموده بود،گفتند:

از دروازه واردشهر مقدس شوید.و هنگامى که شما وارد شدید،شما پیروز خواهید گشت و به خداوندتوکل کنید اگر شما از مؤمنانید.بنى اسرائیل گفتند:یا موسى،ما داخل شهر مقدس‏نخواهیم گشت مادامى که آن ستمکاران در آنجا هستند.تو برو با خدایت‏با آن‏ستمکاران پیکار کن و ما در اینجا نشسته‏ایم. موسى عرض کرد خدایا من مالک نیستم‏مگر خودم را و برادرم را. (من اختیار خودم را و برادرم را دارم) بار پروردگارا،ما بین ماو قوم گنهکاران جدایى بینداز.خداوند فرمود:شهر مقدس براى آنان تحریم شد،آنان‏در روى زمین گمراه خواهند گشت و تو درباره قوم فاسق اندوهگین مباش.)

تخلف از دستور حضرت موسى (ع) در آن زمان که قطعا دستور خداوندى بود وبدون تردید آن دستور مصلحت آنان را در برداشت چهل سال آنان را سر در گم و کلافه‏و گمراه در بیابانها به حرکات مضطربانه انداخت.فرصتى بسیار عالى بود که بنى اسرائیل‏آن را از دست دادند و از مزایاى دستور آن پیامبر گرامى خود را محروم ساختند.

امیر المؤمنین علیه السلام در سخنان مبارکش بارها و بارها صلاح و فساد مردم را با کمال‏اخلاص و آگاهى و صراحت‏بیان مى‏فرمودند.مخصوصا با توجه به اینکه هیچ کس درخلوص و آگاهى همه جانبه آن بزرگ بزرگان تردیدى به دل راه نمى ‏داد.

زیرا دشمن ودوست روح الهى آن محبوب خداوندى را درک مى‏کرد و همانگونه که در همین‏ نهج البلاغه تصریح فرموده است:مخالفین و یا موافقین بى‏اراده و دنیا دوست کمترین‏اشکالى بر زندگى فردى و اجتماعى و دینى و اخلاقى و سیاسى آن بزرگوار نتوانسته ‏بودند مطرح کنند.دوران زمامدارى امیر المؤمنین علیه السلام نه تنها براى مردم آن‏ دوران و نه تنها براى جوامع اسلامى براى همیشه بلکه براى بشریت در همه طول تاریخ ‏فرصتى بود که از دست رفت و هیچ علتى جز خودکامگى خود خواهى‏ ها و سلطه‏ پرستى‏ درنده خویان نداشت که نگذاشت این انسان کامل رسالت کامل خود را در اختیار انسان هابگذارد و سپس دیده از این جهان بپوشد و به دیدار محبوبش بشتابد.اگر«تیه‏» (گمراهى) بنى اسرائیل در بیابانها چهل سال بود،ما مسلمانان در حدود هزار و چهار صد سال در«تیه‏» (گمراهى) مى‏گذرانیم و هنوز هم سلطه گران این جوامع چنان از خود بیگانه هستندو چنان مست و خود را باخته‏اند که نمى‏دانند چگونه و چرا و چه مدتى است که در تیه‏سرگردانند.

خطبه ۱۶۶

باید خردسالتان از بزرگسالتان پیروى کنند و بزرگسالتان به خردسالتان محبت‏بورزدو مباشید مانند جفا کاران خشن جاهلیت:که نه تفقهى در دین داشتند و نه‏درباره خدا تعقلى[ظاهرى آراسته به انسانیت و باطنى همانند حیوانات شر]مانندتخمى که در جایگاه تخم گذارى شتر مرغ است،شکستن آن گناه و اگر به حال خودگذاشته شود،ممکن است آنچه که در درون تخم است‏شر بوده باشد.

بنى امیه

از جمله این خطبه است:آل امیه پس از اجتماع و الفت متفرق مى‏ گردند و از اصل شان ‏پراکنده مى ‏شوند.برخى از آنان چنگ به شاخى مى‏زنند که به هر طرف میل کند او باآن شاخ حرکت کند خداوند متعال آنان را براى یک روز شر براى بنى امیه جمع‏مى ‏کند.چونان ابرهاى پاییزى که مجتمع مى ‏شوندخداوند آنان را متشکل مى‏ سازد مانند ابرهاى متراکم،سپس خداوند سبحان براى آنان درهایى باز مى ‏کند که ازجایگاه تراکم و هیجان خود مانند سیل دو باغ مردم سباء،به حرکت در مى‏ آیند بطورى که در برابر آن نه تپه ‏اى بر جاى بماند و نه تلى ‏نه کوه متصل بهم و فشرده مى‏ تواند مانع جریان آن سیل گردد و نه زمین بلند سنگلاخ‏ خداوند سبحان آنان رادر درون دره‏هاى خود بپراکند،سپس در چشمه سارهاى زمین به حرکت در آورد خداوند به وسیله آنان،حقوق قومى را از قوم دیگر مى‏گیرد و گروهى را در سرزمین‏گروهى دیگر سکونت مى‏دهدو سوگند به خدا،آنچه که در دست‏بنى امیه است،بعد از اعتلاء و تسلط ذوب خواهد شد،چنانکه دنبه در آتش ذوب مى‏گردد.

 

مردم در آخر الزمان

اى مردم،اگر از یارى حق پاى به عقب نمى‏گذاشتید و در توهین به باطل سست‏ نمى ‏گشتید کسى که مثل شما نیست،طمع در زورگویى به شما نداشت و کسى که[امروز]بر شما نیرومند شده،قدرت و قوه پیدا نمى‏کردلکن شما مانند گمراهى وسرگردانى بنى اسرائیل گمراه گشتیدو سوگند به جانم،سرگردانى شما پس از من چندبرابر خواهد گشت ‏این افزونى گمراهى براى این است که شما حق را پشت‏ سرگذاشتید و از نزدیک بریدید و با دور پیوستیدو بدانید اگر شما از کسى پیروى‏ کنید که شما را به سوى حق دعوت مى‏کند،شما را بر طریق پیامبر اکرم (ص) توجیه وتحریک مى‏ نماید و از کجروى بى‏ نیاز مى‏ گشتید و بار سنگین[خطاها]را از دوش خودمى‏ انداختید.

___________________________

۱.المائده،آیات ۲۱ تا ۲۶.

 

 

بازدیدها: ۵

خطبه شماره ۱۶۵ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

۱۶۵

ومن خطبه له

یذکر فیها عجیب خلقه الطاووس [خلقه الطیور]

ابْتَدَعَهُمْ خَلْقاً عَجِیباً مِنْ حَیَوَانٍ وَمَوَاتٍ، وَسَاکِنٍ وَذِی حَرَکَاتٍ، وَأَقَامَ مِنْ شَوَاهِدِ الْبَیِّنَاتِ عَلَى لَطِیفِ صَنْعَتِهِ، وَعَظِیمِ قُدْرَتِهِ، مَا انْقَادَتْ لَهُ الْعُقُولُ مُعْتَرِفَهً بِهِ، وَمُسْلِّمَهً لَهُ، وَنَعَقَتْفِی أَسْـمَاعِنَا دَلاَئِلُهُ عَلَى وَحْدَانِیَّتِهِ، وَمَا ذَرَأَمِنْ مُخْتَلِفِ صُوَرِ الاََْطْیَارِ الَّتِی أَسْکَنَهَا أَخَادِیدَ الاْرْضِ، وَخُرُوقَ فِجَاجِهَا وَرَوَاسِی أعْلاَمِهَا مِنْ ذَوَاتِ أَجْنِحَهٍ مُخْتَلِفَهٍ، وَهَیْئَاتٍ مُتَبَایِنَهٍ، مُصَرَّفَهٍ فِی زِمَامِ التَّسْخِیرِ، وَمُرَفْرِفَهٍبِأَجْنِحَتِهَا فِی مَخَارِقِ الْجَوِّالمُنفَسِحِ وَالْفَضَاءِ المُنفَرِجِ. کَوَّنَهَا بَعْدَ إِذْ لَمْ تَکُنْ فِی عَجائِبِ صُوَرٍ ظَاهِرَهٍ، وَرَکَّبَهَا فِی حِقَاقِ مَفَاصِلَ مُحْتَجِبَهٍ وَمَنَعَ بَعْضَهَا بِعَبَالَهِخَلْقِهِ أَنْ یَسْمُوَفِی الْهَوَاءِ خُفُوفاً وَجَعَلَهُ یَدِفُّ دَفِیفاً وَنَسَقَهَاعَلَى اخْتِلاَفِهَا فِى الاَْصَابِ یغِبِلَطِیفِ قُدْرَتِهِ، وَدَقِیقِ صَنْعَتِهِ؛فَمِنْهَا مَغْمُوسٌ فِی قَالَبِلَوْنٍ لاَ یَشُوبُهُ غَیْرُ لَوْنِ مَا غُمِسَ فِیه، وَمِنْهَا مَغْمُوسٌ فِی لَوْنِ صِبْغٍ قَدْ طُوِّقَبِخِلاَفِ مَا صُبِغَبِهِ. [الطاووس] وَمِنْ أَعْجَبِهَا خَلْقاً الطَّاوُوسُ، الَّذِی أَقَامَهُ فِی أَحْکَمِ تَعْدِیلٍ، وَنَضَّدَ أَلْوَانَهُ فِی أَحْسَنِ تَنْضِیدٍ بِجَنَاحٍ أَشْرَجَ قَصَبَهُ وَذَنَبٍ أَطَالَ مَسْحَبَهُ. إذَا دَرَجَز إلَى الاَُْنْثَى نَشَرَهُ مِنْ طَیِّهِ، وَسَمَا بِهِمُطِلاًّ عَلَى رَأْسِهِکَأَنَّهُ قِلْعُ۰ دَارِیٍّعَنَجَهُ نُوتِیُّهُ یَخْتَالُ بِأَلْوَانِهِ، وَیَمِیسُ بِزَیَفَانِهِ یُفْضِیکَإفْضَاءِ الدِّیَکَهِ، وَیَؤُرُّ بِمَلاَقِحِهِجأَرَّ الْفُحُولِ الْمُغْتَلِمَهِلِلضِّرَابِ.

أُحِیلُکَ مِنْ ذلِکَ عَلَى مُعَایَنَهٍ لاَ کَمَنْ یُحِیلُ عَلى ضَعِیفٍ إسْنَادُهُ، وَلَوْ کَانَ کَزَعْمِ مَنْ یَزْعُمُ أَنَّهُ یُلْقِحُ بِدَمْعَهٍ تَسْفَحُهَامَدَامِعُهُ، فَتَقِفُ فی ضَفَّتَی جُفُونِهِذ، وأَنَّ أُنْثَاهُ تَطْعَمُ ذلِکَ ثُمَّ تَبِیضُ لاَ مِنْ لِقَاحِ فَحْلٍ الْمُنبَجِسِو، لَمَا کَانَ ذلِکَ بَأَعْجَبَ مِنْ مُطَاعَمَهِ الْغُرَابِ!

تَخَالُ قَصَبَهُمَدَارِىیمِنْ فِضَّهٍ، وَمَا أُنْبِتَ عَلَیْهَا مِنْ عَجِیبِ دَارَاتِهِ وَشُمُوسِهِ خَالِصَ الْعِقْیَانِ وَفِلَذَالزَّبَرْجَدِ. فَإنْ شَبَّهْتَهُ بِمَا أَنْبَتَتِ الاََْرْضُ قُلْتَ: جَنِىیجُنِىی مِنْ زَهْرَهِ کُلِّ رَبِیعٍ، وَإنْ ضَاهَیْتَهُ بِالْملابِسِ فَهُوَ کَمَوْشِىیپ الْحُلَلِ أَوْ کَمُونِقِ عَصْبِ الَیمَنِ وَإنْ شَاکَل کَفُصُوصٍ ذَاتِ أَلْوَانٍ، قَدْ نُطِّقَتْ بِاللُّجَیْنِ الْمُکَلَّلِ یَمْشِی مَشْیَ الْمَرِحِ الْـمُخْتَالِ وَیَتَصَفَّحُ ذَنَبَهُ وَجَنَاحَهُ، فَیُقَهْقِهُ ضَاحِکاً لِجَمَالِ سِرْبَالِهِ وَأَصَابِیغِ وِشَاحِهِ فَإذَا رَمَى بِبَصَرِهِ إِلَى قَوَائِمِهِ زَقَاغمُعْوِلاًبِصَوْتٍ یَکَادُ یُبِینُ عَنِ اسْتِغَاثَتِهِ، وَیَشْهَدُ بِصَادِقِ تَوَجُّعِهِ، لاَِنَّ قَوَائِمَهُ حُمْشٌکَقَوَائِمِ الدِّیَکَهِ الْخِلاَسِیَّهِ وَقَدْ نَجَمَتْمِنْ ظُنْبُوبِ سَاقِهِصِیصِیَهٌخَفِیَّهٌ، وَلَهُ فِی مَوْضِعِ الْعُرْفِ قُنْزُعَهٌآ خَضْرَاءُ مُوَشَّاهٌ وَمَخْرَجُ عَنُقِهِ کالاِْبْرِیقِ، وَمَغَرزُهَا بَطْنُهُ کَصِبْغِ الْوَسِمَهِالْـیَـمَانِیَّهِ، أَوْ کَحَرِیرَهٍ مُلْبَسَهٍ مِرْآهً ذَاتَ صِقَالٍ وَکَأَنَّهُ مُتَلَفِّعٌ بِمِعْجَرٍ أَسْحَمَ إلاَّ أنَّهُ یُخَیَّلُ لِکَثْرَهِ مَائِهِ، وَشِدَّهِ بَرِیقِهِ، أَنَّ الْخُضْرَهَ النَّاضِرَهَ مُمْتَزِجَهٌ بِهِ، وَمَعَ فَتْقِ سَمْعِهِ خَطٌّ کَمُسْتَدَقِّ الْقَلَمِ فِی لَوْنِ الاَُْقْحُوَانِ أَبْیَضُ یَقَقٌ فَهُوَ بِبَیَاضِهِ فِی سَوَادِ مَا هُنَالِکَیَأْتَلِقُ وَقَلَّ صِبْغٌ إلاَّ وَقَدْ أَخَذَ مِنْهُ بِقِسْطٍ وَعَلاَهُبِکَثْرَهِ صِقَالِهِ وَبَرِیقِهِ، وَبَصِیصِ۰ دِیبَاجِهِ وَرَوْنَقِهِ فَهُوَ کَالاََْزَاهِیرِ الْمَبْثُوثَهِ لَمْ تُرَبِّهَاأَمْطَارُ رَبِیعٍ، وَلاَ شُمُوسُ قَیْظٍ وَقَدْ یَنْحَسِرُمِنْ رِیشِهِ، وَیَعْرَى مِنْ لِبَاسِهِ، فَیَسْقُطُ تَتْرَى وَیَنْبُتُ تِبَاعاً، فَیَنْحَتُّمِنْ قَصَبِهِ انْحِتَاتَ أَوْرَاقِ الاََْغْصَانِ، ثُمَّ یَتَلاَحَقُ نَامِیاً حَتَّى یَعُودَ کَهَیْئَتِهِ قَبْلَ سُقُوطِهِ، لاَ یُخَالِفُ سَالِفَ أَلْوَانِهِ، وَلاَ یَقَعُ لَوْنٌ فِی غَیْرِ مَکَانِهِ!

وَإذَا تَصَفَّحْتَ شَعْرَهً مِنْ شَعَرَاتِ قَصَبِهِ أَرَتْکَ حُمْرَهً وَرْدِیَّهً، وَتَارَهً خُضْرَهً زَبَرْجَدِیَّهً، وَأَحْیَاناً صُفْرَهً عسْجَدِیَّهً فَکَیْفَ تَصِلُ إلَى صِفَهِ هذَا عَمَائِقُالْفِطَنِ، أَوْ تَبْلُغُهُ قَرَائِحُ الْعُقُولِ، أَوْ تَسْتَنْظِمُ وَصْفَهُ أَقْوَالُ الْوَاصِفِینَ؟! وَأَقَلُّ أَجْزَائِهِ قَدْ أَعْجَزَ الاََْوهَامَ أَنْ تُدْرِکَهُ، وَالاََْلْسِنَهَ أَنْ تَصِفَهُ! فَسُبْحَانَ الَّذِی بَهَرَ الْعُقُولَعَنْ وَصْفِ خَلْقٍ جَلاَّهُلِلْعُیُونِ، فَأَدْرَکَتْهُ مَحْدُوداً مُکَوَّناً، وَمُؤَلَّفاً مُلَوَّناً، وَأَعْجَزَ الاََْلْسُنَ عَنْ تَلْخِیصِ صِفَتِهِ، وَقَعَدَ بِهَا عَنْ تَأْدِیَهِ نَعْتِهِ! [صغار المخلوقات]

فَسُبْحَانَ مَنْ أَدْمَجَ قَوَائِمَالذَّرَّهِوَالْهَمَجَهِإلَى مَا فَوْقَهُمَا مِنْ خَلْقِ الْحِیتَانِ وَالاََْفْیِلَهِ! وَوَأَىعَلَى نَفْسِهِ أَلاَّ یَضْطَرِبَ شَبَحٌ مِمَّا أَوْلَجَ فِیهِ الرُّوحَ، إِلاَّ وَجَعَلَ الْحِمَامَمَوْعِدَهُ، وَالْفَنَاءَ غَایَتَهُ.

[منها: فی صفه الجنه]

فَلَوْ رَمَیْتَ بِبَصَرِ قَلْبِکَ نَحْوَ مَا یُوصَفُ لَکَ مِنْهَا لَعَزَفَتْ نَفْسُکَعَنْ بَدَائِعِ مَا أُخْرِجَ إِلَى الدُّنْیَا مِنْ شَهَوَاتِهَا وَلَذَّاتِهَا، وَزَخَارِفِ مَنَاظِرِهَا، وَلَذَهِلَتْ بِالْفِکْرِ فِی اصْطِفَاقِ أَشْجَارٍغُیِّبَتْ عُرُوقُهَا فِی کُثْبَانِالْمِسْکِ عَلَى سَوَاحِلِ أَنْهَارِهَا، وَفِی تَعْلِیقِ کَبَائِسِ اللُّؤْلُؤِ الرَّطْبِ فِی عَسَالِیجِهَا وَأَفْنَانِهَا وَطُلُوعِ تِلْکَ الِّثمارِ مُخْتَلِفَهً فِی غُلُفِ أَکْمَامِهَا تُجْنَىمِنْ غَیْرِ تَکَلُّفٍ فَتأْتی عَلَى مُنْیَهِ مُجْتَنِیهَا، وَیُطَافُ عَلَى نُزَّالِهَا فِی أَفْنِیَهِ قُصُورِهَا بِالاََْعْسَالِ الْمُصَفَّقَهِ وَالْخُمُورِ الْمُرَوَّقَهِ. قَوْمٌ لَمْ تَزَلِ الْکَرَامَهُ تَتََمادَى بهِمْ حَتَّى حَلُّوا دَارَ الْقَرَارِ، وَأَمِنُوا نُقْلَهَالاََْسْفَارِ. فَلَوْ شَغَلْتَ قَلْبَکَ أَیُّهَا الْمُسْتَمِعُ بِالْوُصُولِ إلَى مَا یَهْجُمُ عَلَیکَ مِنْ تِلْکَ الْمَنَاظِرِ الْمُونِقَهِ لَزَهِقَتْ نَفْسُکَ شَوْقاً إِلَیْهَا، وَلَتَحَمَّلْتَ مِنْ مَجْلِسِی هذَا إِلَى مُجَاوَرَهِ أَهْلِ الْقُبُورِ اسْتِعْجَالاً بِهَا. جَعَلَنَا اللهُ وَإِیَّاکُمْ مِمَّنْ یَسْعَى بِقَلْبِهِ إِلى مَنَازِلِ الاَْبْرَارِ بِرَحْمَتِهِ.

تفسیر بعض ما فی هذه الخطبه من الغریب

قَوْلُهُ علیه السلام : «ویَؤُرُّ بِمَلاقِحِهِ» الاَْرُّ: کِنَایَهٌ عَنِ النّکَاح، یُقَالُ: أرّ المَرْأهَ یَؤُرّهَا، إذَا نَکَحَهَا. وَقَوْلُهُ علیه السلام : «کَأنّهُ قلْعُ دَارِیّ عَنَجَهُ نُوتیّهُ» الْقلْعُ: شِرَاعُ السّفِینَهِ، وَدَارِیّ: مَنْسُوبٌ إلى دَارِینَ، وَهِیَ بَلْدَهٌ عَلَى الْبَحْرِ یُجْلَبُ مِنْهَا الطّیبُ. وَعَنَجَهُ: أَیْ عطفه. یُقَالُ: عَنَجْتُ النّاقَهَ أَعْنُجُهَا عَنْجاً إذَا عَطَفْتُهَا. وَالنّوتی: الْمَلاّحُ. وَقَوْلُهُ: «ضَفّتَیْ جُفُونِهِ» أَرَادَ جَانِبَیْ جُفُونِهِ. وَالضّفّتَانِ: الجانِبَانِ. وَقَوْلُهُ: «وَفِلَذَ الزّبَرْجَدِ» الْفِلَذُ: جَمْعُ فِلْذَه، وَهِیَ القِطْعَهُ. وَقَوْلُهُ: «کَبَائِسِ اللّؤْلُؤِ الرّطْبِ» الْکِبَاسَه: الْعِذْقُز. وَالْعَسَالِیجُ: الْغُصُونُ، وَاحِدُهَا عُسْلُوجٌ.

خطبه ۱۶۵

(خداوند سبحان مخلوقات را از زنده و غیر زنده‏و ساکن و داراى حرکات،ابداع‏ فرمود و شواهدى روشن را براى شناساندن لطف صنعت و عظمت قدرت خود،اقامه ‏فرمود تا آنجا که عقول انسانى در حالى که توجه به لطف صنعت و عظمت قدرت اومى‏نمایند،تسلیم او گشته و اعتراف مى‏کنند.و فریاد دلائل وحدانیت او بر گوشهاى‏ما طنین مى‏اندازد[از دلائل وحدانیت او است]آفرینش صور گونه گون پرندگانى که‏آنها را در شکافهاى زمین[به شکل لانه ‏ها]و شکافهاى کوههاى روى زمین و دربلندیهاى آنها[پرندگانى که]داراى بالهایى مختلف و اشکال متنوع‏اند[جاندارانى]که در زمام تسخیر قانون در حرکتند و بالهاى خود را در پریدن طرق باز هواى پهناور وفضاى باز مى‏گسترانندخداوند آن پرندگان را با سابقه نیستى در صورتهاى‏شگفت انگیز نمایان،به وجود آورد و آنها را با پیوند سر استخوانها که پوشیده شده به‏گوشت و پوستند،ترکیب فرمودو بعضى از مرغان را بجهت‏سنگینى جثه از پرواز سریع در هوا باز داشت‏و با پرواز بالهاى باز،نزدیک زمین آنها را به حرکت در هواوا داشت‏خداوند آن پرندگان را با اختلافى که در رنگها دارند،با لطف قدرت وصنعت دقیق خود،منظم فرمودبرخى از آنها در قالب یک رنگ مشخص‏غوطه‏ورند که با هیچ رنگى غیر از همان،که در آن غوطه‏ور است،مخلوط نمى ‏باشد.

و بعضى دیگر از آنها در رنگى که غوطه ‏ور است،غیر از آن رنگى است که دورگردن او داردطاووس ‏و از شگفت انگیزترین آنها از جهت آفرینش،طاووس است که خداوند آن را درمحکم‏ترین هماهنگى اعضاء آفرید و رنگهاى آن را در زیباترین نظم قرار داددرخلقت طاووس بالى قرار داد که استخوانهاى آن سر بهم دارند و دمى که کشش آن راطولانى فرمودهنگامى که به طرف ماده خود برود،آن دم در هم جمع شده را بازمى‏ نماید و آن را بلند و برافراشته مى ‏سازدکه گویى آن دم بادبان کشتى‏«دارى‏»است که کشتی بانش آن را کشیده باشد.این حیوان به رنگهاى خود مى ‏نازد،و دم خود رابا تبحر به این طرف و آن طرف حرکت مى‏ دهدو مانند خروس عمل جنسى انجام ‏مى‏دهد و با آلات تناسل خود جماع مى ‏کند مانند عمل حیوانات نر که در عمل جنسى‏ نیرومند هستندمن در این بیان ترا به مشاهده عینى حواله مى‏ کنم،نه مانند کسى که به‏ سند ضعیف ارجاع نماید.

و اگر وضع عمل جنسى طاووس همانگونه باشد که‏ بعضى گمان کرده ‏اند که این حیوان ماده خود را به وسیله اشکى که چشمان او بر مى‏ آوردو در پلک‏هاى چشمش مى ‏ایستدو ماده این حیوان آن را مى ‏لیسد و پس از آن‏ تخم مى ‏گذارد نه اینکه از راه تلقیح نر آبستن شود به غیر از اشک خارج شده از چشم‏ این گمان شگفت ‏آور از افسانه‏«منقار گذاشتن نر به منقار ماده‏»براى تلقیح که بعضى‏ها ابراز نموده‏ اند،نیست[اگر خوب بنگرى]نایه اى آن همانند شانه ‏هایى ازنقره و آن دایره‏ هاى شگفت انگیز مانند خورشیدها است که بر آنها رویده است همانندطلاى خالص و قطعه ‏هاى زبرجداگر بخواهى این حیوان زیبا را به آنچه که زمین‏ مى‏ رویاند تشبیه کنى،باید بگویى: گلهایى است‏ بهارى که از محل‏هاى آراسته مختلف چیده‏ شده است‏ و اگر بخواهى به لباسها تشبیه نمایى-مانند حله‏ هاى آراسته یا مانندجامه‏ هاى زیبا از بردیمانى است ‏و اگر به زیورها تشبیه ش کنى مانند نگین‏هاى ‏رنگارنگ انگشتری ها است که دورادور آن را نقره مزین گرفته است‏ راه رفتن این‏ حیوان،شادان و خرامان و با حالت تکبر است دم و بالهاى خود را با دقت و کاوش‏ مى‏ نگردو با مشاهده پیراهن نگارین و الوان زیباى خود خنده سر مى ‏دهدودر آن هنگام که به پاهایش مى‏ نگرد،صدایى ناله مانند بر مى‏ آورد و چونان جاندارى که‏پناه‏جویى خود را آشکار مى‏ کند،فریاد او به صدق احساس دردش گواهى مى ‏دهدزیرا پاهایى سیاه رنگ و زشت و نازک دارد مانند پاهاى خروس خلاسى (۱) و در پشت‏گردن این حیوان کاکلى (موى دور سر) سبز رنگ با نقشى زیبا و نگارین سر زده است‏ نقطه آغازین گردنش مانند ابریقى است کشیده و جایگاه فرو رفتنش تا به شکم مانندرنگ وسمه یمانى سبز مایل به سیاهى است،یا مانند ابریشمى که بر روى آینه صیقلى‏ پوشانده شده است ‏و گویى خود را با یک مقنعه سیاه پوشیده ‏و بقدرى تازه و باطراوت و درخشان است که گویى سبزى تند و شادابى به او در آمیخته است ‏و باشکاف گوش این حیوان خطى است مانند باریکه نوک قلم در رنگ گل بابونه‏ که باسفیدى خود در میان سیاهى محل مى ‏درخشد و کمتر رنگى است که طاووس نصیبى از آن نداشته باشد.

طاووس مانند شکوفه‏ هایى است که نه بارانهاى بهارى آن راپرورانده است ‏و نه تابشهاى آفتاب تابستانى ‏گاهى پرهاى خود را مى‏ ریزد و ازلباسش برهنه مى‏ گردد و پرهایش پیاپى مى ‏ریزد[و بار دیگر مى‏روید]و آن پرها مانندریزش برگهاى شاخه‏ ها فرو مى ‏ریزدسپس بدون فاصله شروع به روییدن مى ‏نمایند تاآنگاه که به وضع و شکل گذشته پیش از ریخته شدن برگردندچنانکه با رنگ سابق‏ تفاوتى نداشته باشد و هیچ رنگى در غیر مکان خود قرار نگیردو اگر مویى ازموهاى ناى‏ هاى طاووس را به دقت‏ بنگرى،گاهى نوعى از سرخى گلگونه و گاه دیگرسبزى زبرجدى و گاهى هم رنگ زردى طلاى خالص را مى‏ بینى ‏پس چگونه ‏نیروهاى عمیق هشیاریها مى‏ تواند به توصیف این منظره برسد یا قریحه و فهم عقول آن‏را دریابد یا توصیف آن را وصف کنندگان تنظیم نمایدو کمترین اجزاء این حیوان‏ اوهام انسان را از درکش و زبانها را از بیانش ناتوان ساخته است‏ پاکیزه پروردگارى‏ که عقول آدمیان را از توصیف مخلوقى که آن را براى چشمها آشکار ساخته است ،مغلوب فرموده است‏ لذا عقول مردم آن را در حالى که مخلوق محدود و تکوی ن‏یافته و ترکیب پیدا کرده و از رنگهاى متنوع رنگ آمیزى شده است،درک مى‏ نمایدو زبانها را از تلخیص صفت آن حیوان،ناتوان ساخته و از اداى خصوصیات آن‏ بازمانده است‏ پاک است ‏خداوندى که پاهاى مورچه و مگس راتا خیلى بالاترآن دو را از ماهى‏ ها و فیل را مستحکم ساخت.و وعده نموده خداوند متعال که‏ هیچ موجودى را که روح را در آن داخل نموده است که[از وضع مقرر خود]دگرگون‏ نباشد،مگر اینکه مرگ را وعده‏ گاه نهایى و فناء را پایان کار او قرار داده است.

ازجمله این خطبه است در توصیف بهشت اگر چشم دل به سوى آنچه که از بهشت‏ براى توتوصیف مى‏ شود،بیندازى نفس تو از شگفتیها و زیبایى‏ ها و خواستنى‏ ها و لذایذ دنیا و زر و زیور مناظر آن که در این دنیا نمودار گشته است،اعراض مى‏ کند و رویگردان مى‏ شودو فکر تو در بهم خوردن درختان و بیرون آوردن صداهاى زیبا که ریشه‏ هاى آن‏درختان در تپه ‏هاى مشگ بر کرانه چشمه سارها فرو رفته است متحیر مى ‏ماندو درآویخته شدن خوشه‏ هاى مروارید با طراوت در شاخه‏ هاى بزرگ و کوچک آنهاوظهور آن میوه‏هاى گوناگون در غلافها و پوشش غنچه ‏هاى آنهاآن میوه‏ها بدون‏ مشقت چیده مى ‏شوند و بر طبق آرزوى چیننده ‏هاى آنها در دسترس قرار مى‏ گیرند ودور و بر ساکنان بهشت در پیرامون قصرهاى آن مى‏ گردند-با عسلهاى صاف وخمرهاى زلال و تصفیه شده‏ اهل بهشت قومى هستند،کرامت‏ خداوندى براى آنان‏ ادامه پیدا مى ‏کند،تا در قرارگاه ابدى جاى گیرند و از جابجا شدن در سفرها (از تحولات)راحت‏ شونداگر اى شنونده،دل خود را به وصول به آن مناظر زیبا و شگفت انگیزکه رو به تو خواهند آورد،مشغول بدارى،جانت از بدن مفارقت مى‏ کند به جهت اشتیاق‏ به بهشت و مناظرش‏و از این مجلسى که نشسته‏اى برخیزى و به همسایگى اهل‏ گورستان،بروى براى شتاب به آن بهشت ‏خداوند ما را و شما را به رحمت واسعه‏ خود از جمله کسانى قرار بدهد که از دل براى منازل نیکوکاران مى‏کوشند.

پى‏نوشت:

۱.خروس خلاسى نوعى از خروسها است که از مرغان هندى و فارسى متولد مى‏شود و از طرف‏ساق پاى او خارى که پنهانست مى‏روید همان خارى که در پاى خروسان مى‏روید.نقل ازمنهاج البراعه،مرحوم محقق خوئى،ج ۱۰،ص ۶۲.

خطبه ۱۶۵

در این خطبه،شگفت انگیز بودن خلقت طاووس را بیان مى‏فرماید ابتدعهم خلقا عجیبا من حیوان و موات(۲)،و ساکن و ذی حرکات(۳)،و اقام من شواهد البینات‏على لطیف صنعته،و عظیم قدرته،ما انقادت له العقول معترفه به،و مسلمه له(۴)و نفقت‏فی اسماعنا دلائله على وحدانیته… (خداوند سبحان مخلوقات را از زنده و غیر زنده و ساکن وداراى حرکات ابداع فرمود و شواهد روشنى را براى شناساندن لطف صنعت و عظمت‏قدرت خود اقامه فرمود تا آنجا که عقول انسانى در حالى که توجه به لطف صنعت وعظمت قدرت او مى‏نمایند،تسلیم او گشته و اعتراف مى‏کنند،و فریاد دلائل وحدانیت‏او بر گوشهاى ما طنین مى‏اندازد.)

نظم حاکم در عالم موجودات و شگفت انگیزى و شکوه ملکوتى در آن

معمولا براى نسبت دادن جهان هستى به خداوند یگانه،به نظم حاکم در آن،که منشا انتزاع قوانین علمى است،استدلال مى‏کنند و این اسناد کاملا صحیح است و توجهى به شگفت انگیزى و شکوه ملکوتى آن نمى‏کنند،در صورتى که این دو موضوع هم اراى‏اهمیت‏بسیار فراوانى است که ممکن است از دو دیدگاه مورد استفاده قرار بگیرند:

دیدگاه یکم-اینکه شگفت انگیزى و شکوه ملکوتى عالم هستى مستقلا دلیل اثبات‏وجود خداوندى تلقى شود.کیفیت استدلال به این دلیل چنین است که با توجه به عالم‏ماده و قوه و حرکت که با نظر به تعریفات ماهیت کلى آنها،هیچ شگفتى ندارند.بااینحال با نظر به تنوعات حاصله از تشکل اجزاء یکنواخت در طبیعت مانند اجتماع ‏الکترونها در عناصر جدول مندلیف که اعداد آنها در تنوع عناصر نقش اساسى دارد ومانند دیگر اصول تشکیل دهنده مواد و،بروز پدیده‏هاى شگفت انگیز که حتى آن گروه‏از دانشمندان که با عینک علمى خالص به موجودات مى‏نگرند و در آنها تحقیق‏مى‏نمایند،باز نمى‏توانند از ابراز شگفتى خود درباره حقائق مورد تحقیق و بررسى‏ هایى ‏که دارند،خود دارى نمایند شکوهى شگفت انگیز مى‏نمایند. اوپارین از شرودینگر چنین‏نقل مى‏کند:«حیات عالى‏ترین شاهکارى که تاکنون بر طبق مکانیک کوانتم (الهى) حاصل شده است.» (۱) اوپارین پیش از نقل این عبارت،چنین گفته است: «کتاب‏شرودینگر که قبلا از آن یاد شده است،مى‏تواند در این باره به عنوان مثال خوب مورداستفاده واقع شود.مؤلف در آن از نظرگاه فیزیک یعنى بر یک پایه مادى خالص به‏شناخت‏حیات پرداخته است!» (۲) اوپارین پس از این اظهار نظر،عبارت شرودینگر را نقل‏کرده است.

البته روشن است و آقاى اوپارین هم شاید بهتر از دیگران مى‏توانند تصدیق‏ کنند که وقتى که یک محقق درباره پدیده حیات به آن نتیجه مى‏رسد که بگوید: «حیات‏ عالى‏ ترین شاهکارى است که بر طبق مکانیک کوانتم الهى حاصل شده است.» قطعى است که از تحقیقات بسیار عمیق درباره نمودها و جریانات فیزیکى پدیده مزبور به آن‏نتیجه رسیده است،نه از یک تخیل و تصور مادى ذهنى یا شطرنج‏بازى مغزى روى ‏مجردات.

این پدیده‏هاى شگفت‏ انگیز،بدون تردید مى‏توانند دانایان منصف را که بر ضدماوراى طبیعى حساسیت ‏یا اصول پیش ساخته‏اى در درون ندارند،به عالم الهى رهنمون‏گردند.اما احساس شکوه ملکوت در عالم هستى،باید گفت همانند زیبایى‏ها که یا انسان‏را از درون به بارگاه الهى مى‏کشاند یا از جهان عینى برونى،در قانع ساختن بلکه الزام‏نمودن اشخاص محقق و صاحبنظر به وجود خالق و وحدانیت او،روشن‏تر ازشگفتى‏هاى جهان درونى و برونى است. مى‏توان گفت آیه مبارکه سنریهم آیاتنا فى الآفاق‏و فى انفسهم حتى یتبین لهم انه الحق [فصلت آیه ۵۳] (ما آیات خود را در جهان عینى‏برونى و درونى آنان،به آنان ارائه خواهیم داد تا آشکار شود که اوست‏حق[اعلا] منظور،آن نظم که منشا انتزاع قوانین علمى است ،نمى ‏باشد. بلکه مقصود همان‏شگفت انگیز بودن و حالت ملکوتى است که در عالم درونى و برونى براى نجات یافتگان‏از خود خواهى،از بدیهى‏ترین احساس سرچشمه مى‏گیرند.

دیدگاه دوم-این است که ما از پدیده نظم که منشا انتزاع قوانین است،راهى اثبات‏وجود خدا مى‏شویم،سپس با توجه دقیق به شگفت انگیز بودن پدیده‏ها در عالم هستى واحساس شکوه ملکوت در آن با عظمت و جلال و جمال خداوندى آشنا مى‏گردیم.

امیر المؤمنین علیه السلام در این خطبه مبارکه هر دو موضوع (شگفت انگیز بودن پدیده‏هاو جریان و نمود اجزاء هستى و شکوه ملکوتى آن را) مطرح فرموده،مى‏خواهد بشریت‏را در همین عالم پایین با عالم بالا آشنا و مربوط بسازد،ولى مشروط به اینکه عقل صاف‏و کوشا که تحت فرمان نفس تهذب یافته فعالیت مى‏کند،وارد میدان شود و دست انسان‏را بگیرد نه تخیلات و اندیشه‏هاى متکى به‏«خود طبیعى متورم‏».

نکته دیگر که در این خطبه مبارکه جلب توجه مى‏کند،این است که امیر المؤمنین‏علیه السلام به خصوصیات بسیار جالبى درباره وجود و حرکات و زندگى پرندگان بطورعموم اشاره مى‏فرماید که اگر دانشمندان براى شناخت و تحقیق درباره آنها به تحلیل وعلت‏یابى بپردازند،توانایى تجاوز از توصیف را در خود نخواهند دید،همانگونه که ازروش بزرگترین محققان در زیست‏ شناسى درباره تحقیق بیان تکامل مشاهده مى‏ کنیم.

بدیهى است که اوپارین چنانکه در مباحث گذشته اشاره شده است دانشمند کوشا رزیست‏شناسى است.ما در کتاب معروف ایشان عبارات زیر را مى‏بینیم:«فقط از راه چنین‏برداشت تکاملى است که امکان مى‏یابیم نه فقط بفهمیم که در بدن موجودات زنده چه‏رخ مى‏دهد و چرا رخ مى‏دهد،بلکه همچنین خواهیم توانست‏به هفت میلیون‏«چرا»ئى‏پاسخ بدهیم که براى شناخت واقعى جوهر حیات در برابر ما قرار مى‏گیرند.» (۳) بدیهى ‏است که اگر جریان تکامل عهده ‏دار پاسخ هفت میلیون‏«چرا»بود،کشف از این حقیقت ‏مى‏ کرد که تکامل از دیدگاه علمى پاسخ آن سؤالات را مى‏دهد،در صورتى که آقاى‏اوپارین در ص ۲۹۶ از همین ماخذ که در پاورقى تعیین نمودیم،چنین مى‏گوید:

«متاسفانه هنوز معلومات ما درباره این تکامل بسیار ناچیزتر از آن است که بتوانیم مسیرآن را به طور سیستماتیک مشخص کنیم و دگرگونیهاى کیفى سازمان انتقال فعالانه موادرا که در مراحل خاصى از تکامل دنیاى زنده رخ داده‏اند مورد توجه قرار دهیم.»از این‏اعتراف صریح به این نتیجه مى‏رسیم که اگر شناخت‏حیات و تحول و جریان تکاملى آن،بر مبناى مشاهدات و تجارب کاملا علمى به دست آمده بود،نه توصیف محدود آنچه ‏که در جریان بوده است، عبارت فوق در صفحه ۲۹۹ را بیان نمى‏کرد.

این هم یکى از شگفتى‏هاى وضع روحى امیر المؤمنین علیه السلام که با آنهمه غوطه‏خوردن در الهیات و دین و اخلاق و حقوق و سیاست و عرفان و جهاد در راه خدا با آن‏ دقت‏ شگفت انگیز درباره پرندگان مانند خفاش و طاووس سخن مى‏ گوید!

با خواندن عنوان این مبحث‏یا شنیدن آن،به سرعت در مقام تردید و انکار برنیایید به‏این دلیل که چگونه امکان دارد یک انسان در آن همه حقایق متنوع بطور گسترده وعمیق غوطه‏ور شود و با اینحال،شگفتى‏هاى خلقت‏حیوانات را چنان دقیق و عالى‏توضیح بدهد که گویى سالیان متمادى کارى جز مشاهده و تحقیق در این موضوع نداشته‏است.بیایید کار پاکان و بزرگان را با خود قیاس نکنیم که ما هم دو چشم و دو ابرو و دولب و یک زبان و یک مغز و دو پا و دو دست داریم و امیر المؤمنین هم مانند ما بود!

کار پاکان را قیاس از خود مگیر
گر چه باشد در نوشتن شیر،شیر

جمله عالم زین سبب گمراه شد
کم کسى زابدال حق آگاه شد

اشقیاء را دیده بینا نبود
نیک و بد در دیده‏شان یکسان نمود

همسرى با انبیاء برداشتند
اولیاء را همچو خود پنداشتند

گفته اینک ما بشر ایشان بشر
ما و ایشان بسته خوابیم و خور

این ندانستند ایشان از عمى
هست فرقى در میان بى ‏منتها

هر دو گون زنبور خوردند از محل
لیک شد زان نیش و زین دیگر عسل

هر دو گون آهو گیاخوردند و آب
زین یکى سرگین شد و زان مشک ناب

هر دو نى خوردند از یک آب خور
این یکى خالى و آن پر از شکر

صد هزاران این چنین اشباه
بین فرقشان هفتاد ساله راه بین

مولوى

در مراحل و درجاتى بسیار پایین‏تر از امیر المؤمنین که اصلا قابل مقایسه با یکدیگرنیستند، ابن سیناها و خواجه نصیرها را مى‏بینیم.اینان در عین حال که فیلسوفند،دانشمندانند، مذهبى‏اند،عرفانى‏اند،حقوقى و اقتصادى و سیاسى و اخلاقى‏اند.چه رسدبه امیر المؤمنین علیه السلام که در پاسخ ذعلب یمانى که مى‏گوید:آیا خدا را دیده‏اى؟ مى‏فرماید:لم اعبد ربا لم اره[ ] (خدایى را که ندیده باشم،نمى‏پرستم) و مى‏گوید:لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا (اگر پرده برداشته شود،بر یقین من افزوده نگردد.)ارسطو را در یونان باستان مى‏بینیم:دانشمند است و دانشهاى متنوعى را فرا گرفته است‏ مانند فیزیک ،اقتصاد، منطق ،ریاضى،روانشاسى،فیلسوف است،حیوان شناس‏زبردستى است و… احیلک من ذلک على معاینه،لا کمن یحیل على ضعیف اسناده. (من در این بیان ترا به‏مشاهده عینى حواله مى‏کنم (مستند من در این توصیف خود مشاهده است نه مانند کسى‏که به سند ضعیف ارجاع مى‏نماید…)

در منطق امیر المؤمنین علیه السلام براى ارتباط با واقعیات عینى،مشاهده‏و تجربه اساسى‏ترین وسیله معرفت است

امیر المؤمنین علیه السلام در جمله مورد تفسیر اسناد به مشاهده عینى را اصل اساسى‏معرفى مى‏نماید و غیر آن را اسناد ضعیف مى‏نامد.آیا با این وصف،آن کدامین وجدان‏علمى است که بگوید:وصول علمى به واقعیات از راه مشاهده و حس و تجربه ازرنسانس به این طرف آن هم در مغرب زمین شروع شده است؟به اضافه جمله موردتفسیر دلائل ذیل را هم توجه نمایید:

۱.و فى التجارب علم مستانف (۴) علم جدید در تجربه‏ها است.) یا (تجربه‏ها است که‏موجب بروز علم جدید مى‏گردد.)

۲.العقل عقلان:عقل الطبع و عقل التجربه (۵) تعقل بر دو نوع است:تعقل با عقل طبیعى‏و استعدادى و تعقل ناشى از تجربه.)

۳.راى الرجل على قد تجربته (۶) ارزش راى و نظر انسان به مقدار تجربه اوست.) [یاارزش راى یک انسان وابسته به کمیت و کیفیت تجربه او است.]۴.الظفر بالحزم و الحزم بالتجارب (۷) پیروزى با حسابگرى دقیق است و حسابگرى دقیق‏بوسیله تجربه.)

۵.القعل حفظا لتجارب (۸) و تعقل نگهدارى و بهره بردارى از تجربه ‏ها است.)

۶.فان الشقى من حرم نفع ما اوتى من العقل و التجربه (۹) شقى کسى است که از منفعت‏تعقل و تجربه‏اى که به او داده شده است محروم بماند.)

۷.در آغاز وصیتى که به فرزندش امام حسن مجتبى علیهما السلام مى‏فرماید،چنین‏فرموده است:اى بنى و انى و ان لم اکن عمرت من کان قبلى،فقد نظرت فى اعمالهم و فکرت‏فى اخبارهم و سرت فى آثارهم،حتى عدت کاحدهم،بل کانى بما انتهى من امورهم الى قد عمرت‏مع اولهم الى آخرهم فعرفت صفو ذلک من کدره و نفعه من ضرره فاسخلصت لک من کل امرنخیله و توخیت جمیله و صرفت عنک مجمهوله… (۱۰)

ملاحظه مى‏کنید که على (ع) نمى ‏فرماید قوانین پیش ساخته درباره انسانها چنین‏ اقتضاء مى‏کند که من براى تو مى‏خواهم بگویم،بلکه مى‏فرماید فرزندم،من در کردار ورفتار آنان نگریستم و آثار آنان را پیگردى کردم و درباره اخبار سرگذشت آنان ‏اندیشیدم.در این استقراء و پیگردى چنان دقیق کار کردم که گویى من یکى از همان‏مردم بوده‏ام و با آنان زندگى کرده‏ام لذا اصول و قوانین ناب را که از حوادث ورفتارهاى زندگى و نتایج کارهاى آنان به دست آورده‏ام براى تو انتخاب نموده و بیان‏ مى‏کنم.

در قرآن مجید حتى یک مورد نمى‏توان پیدا کرد که خداوند بفرماید:اینکه شما بایدحقائق عالم هستى را تا آنجا که مقدور است‏بفهمید،بنشیند و با ذوق و شطرنج‏بازیهاى‏مغزى روى مهره‏هاى تخیلى درباره آن حقائق بیندیشید،بلکه همواره خداوند بندگان‏خود را به مشاهده و نظر در واقعیات عالم هستى از وجود خود گرفته تا همه کرات‏فضایى و واقعیات زمینى را دستور اکید فرموده است.

فاذا رمى ببصره الى قوائمه زقا معولا بصوت یکاد یبین عن استغاثته،و یشهد بصادق توجعه لان‏قوائمه حمش کقوائم الدیکه الخلاسیه (و در آنهنگام که به پاهایش مى‏نگرد صدایى ناله مانندبر مى‏آورد،چونان جاندارى که پناه جویى خود را آشکار مى‏کند،فریاد او به صدق‏احساس دردش گواهى مى‏دهد،زیرا پاهایى سیاه رنگ و زشت و نازک دارد مانندپاهاى خروس خلاسى…)

آیا شدت احساس زیبایى طاووس در خویشتن است که با ناله از دل بر آمده‏به جهت مشاهده زشتى پاهایش تعدیل مى‏گردد؟

امیر المؤمنین علیه السلام در این جملات صریحا نمى‏فرماید که علت ناله طاووس درهنگام نگریستن به پاهایش معلول شدت احساس زیبایى بال و پر و دیگر اعضاى او است.ولى این احتمال که ممکن است چنین باشد،منتفى نیست.باید دقیقا بیندیشیم دراینکه گیرم که خارم خار بد،خار از پى گل مى‏زهد صراف زر هم مى‏نهد جو بر کف مثقالهاآیا قانونى بسیار با اهمیت،به نام قانون حفظ تعادل در پشت پرده وجود دارد که‏ نمى ‏گذارد حیات از تعادل خود منحرف گردد و از ادامه مقررى خود در حکمت ربوبى‏مختل شود؟ما که تاکنون در صدد این تحقیق نبوده‏ایم،مخصوصا در دوران ما،که‏تفکرات رفتارشناسى، انسانشناسى و جهان بینى‏ها را در نمودشناسى رفتارها خلاصه‏ نموده است،مسلما مانع این گونه تفکرات عمیق و بسیار با اهمیت مى‏باشد.به هر حال‏دقت فرمایید:

۱.خنده‏هاى عمیق،همواره نوعى گرفتگى ابهام آمیزى را به دنبال خود مى‏آورد.

۲.شادیهاى بسیار تند اندوههایى مناسب خود را در پى دارد.

۳.احساس غرور و تکبر بیش از اندازه شکستگى و احساس پستى شکننده‏اى رانتیجه مى‏دهد.

۴.پیروزیهاى مستند به خودخواهى‏ها دیر یا زود به شکستهاى فاحش انجامیده‏است.

۵.قدرتمندها در گذرگاه روزگار،همانگونه که ناتوانان را مى‏گریانند خود نیز پس اززمانى، گریه‏هاى تلخ سر مى‏دهند.

۶.همواره در هنگام تراکم امواج ظلمت افزا در درون آدمیان،رگه‏ها و روزنه‏هایى‏از روشنایى‏ها را ارائه مى‏دهد.

۷.ناامیدى‏هاى شکننده در آن هنگام که مى‏خواهند آدمى را از پاى درآورند،امیدنیرومندى در درون سر بر آورده و حیات را از اختلال نجات مى‏دهد.

هیچ کس نمى‏تواند منکر شود که حیات را براى خود از یک قانون ماوراى طبیعى‏بسیار با اهمیت‏برخوردار است که عده زیادى از روانشناسان و کارمندان علوم انسانى (نه ‏انسان شناسان حقیقى) درباره آن نمى‏ اندیشند و اگر هم از درون آنان صدایى ظریف آنان‏را براى اندیشه در این گونه مسائل تحریک نماید،با یک جمله‏«دوران متافیزیک گرایى‏گذشت و ما باید حقیقت را ببینیم و بگوییم که آرى چنین چیزى واقعیت دارد و ما آنچه‏را که شما مى‏گویید نمى ‏بینیم، آن صدا را خاموش مى‏کنند!ما در این مورد با یک جمله‏کاملا روشن آنان را در تخیلات رؤیاهاى شیرینى که دارند،رها مى‏کنیم و راه خود رامى‏رویم آن جمله این است که آقایان،شما روابط اشیاء را که نظم هستى موجودات برآن قرار گرفته است را هم نمى‏بینید.

شما هیچ یک از نیروها و فعالیتها و پدیده‏هاى مغزى‏و روانى را نمى‏بینید شما آن اصول و همه قوانینى که وضع روانى و مغزى ما را اداره‏ مى‏ کنند،نمى ‏بینید.شما میلیارد میلیارها علل و جریاناتى که کیهان ما را به این موقعیت‏فعلى رسانیده است نمى‏بینید،ولى همه اینها که گفته شد واقعیت دارند و چنانکه واقعیت‏آنها به یقین من و امثال من وابسته نیستند،همچنان به انکار و تردید و شطرنج‏بازى مغزى‏شما هم گوش فرا نمى‏دهند.

و اقل اجزائه اعجز الاوهام ان تدرکه و الالسنه ان تصفه(و کمترین اجزاء این حیوان‏اوهام انسان را از درکش و زبانها را از بیانش ناتوان ساخته است.)

اینکه فصل حقیقى اشیاء از حدود درک و دریافت ما بالاتر است،مورد اعتراف همه متفکران آگاه است.

اکثر فیلسوفان مشا و اشراق در گذشته و متفکران مکتبهاى گوناگون قرون و اعصارپس از ظهور تمدن اسلامى و معارف آن بر این عقیده‏اند که آنچه ما در تعریف و شناخت اشیاء بهره بردارى مى‏ نماییم،فصل منطقى است نه فصل حقیقى،زیرا به دو علت‏بسیار مهم ما از درک فصل حقیقى اشیاء ناتوانیم.

علت‏ یکم-ناتوانى ما از ورود به کنه و حقیقت ذاتى اشیاء است.این ناتوانى مورداعتراف صاحبنظران گذشته و دوران‏هاى اخیر است‏با عبارات مختلف.دلیلى که‏مى‏آورند،ارتباط شدید اشیاء عالم هستى است‏با یکدیگر و لازمه این ارتباط این است‏که بدون فهم کل مجموعه موجودات،شناخت‏حقیقى ذات یک جزء همه جانبه‏امکان پذیر نمى‏باشد.

این ارتباط شدید در سخنان شیخ محمود شبسترى که بارها متذکرشده‏ایم چنین آمده است:

بهر جزئى ز کل کان نیست گردد
کل اندر ز امکان نیست گردد

جهان کل است و در هر طرفه العین
عدم گردد و لا یبقى زمانین

دگر باره شود پیدا جهانى
بهر لحظه زمین و آسمانى

جهان چون خط و خال و چشم و ابروست
که هر چیزى بجاى خویش نیکوست

اگر یک ذره را برگیرى از جاى
خلل یابد همه عالم سراپاى

علت دوم-تصرف وسائل و عوامل درک ما از ابزار ساخته شده با فکر و دست‏بشرى براى گسترش و عمیق‏تر و دقیق‏تر ساختن معلومات ما درباره جهان هستى از یک‏طرف و تصرف حواس و فعالیت‏هاى مغزى ما بجهت‏بکارگیرى اصول پیش ساخته وتاثرات ثابت درونى و هدفگیرى‏هاى خاصى از طرف دیگر مانع از وصول به حوزه‏ذات و کنه اشیاء فى نفسه (براى خود) مى‏باشند.در سالیان گذشته دو نامه از کندیاک وفیلیستى دولامنه را براى یکدیگر دیده‏ام که در این مبحث متذکر مى‏شوم:کندیاک‏درباره خدا به فیلیستى مى‏نویسد:چون من خدا را نمى‏بینم،نمى‏توانم او را بپذیرم!یعنى‏چون حقیقتش را نمى‏دانم،لذا نمى‏توانم وجود او را قبول نمایم:فیلیستى در پاسخ او نوشته است:شما یکدانه کوچک از خاک را از زمین بردار و براى من چنان تعریف کن‏که من حقیقت آن را بفهم و هیچ سؤالى درباره آن نداشته باشم،در آن موقع من خدا رامى‏آورم در برابر چشمان تو قرار مى‏دهم!

و سبحان من ادمج قوائم الذره و الهمجه الى مافوقهما من خلق الحتیان و الفیله و رآى على نفسه‏الا یضطرب شبح مما اولج فیه الروح،الا و جعل الحمام موعده و الفناء غایته (پاک خداوندى که‏پاهاى مورچه و مگس تا خیلى بالاتر از آن دو را از ماهى‏ها و فیل را مستحکم ساخت ووعده نمود خداوند متعال که هیچ موجودى را که روح را در آن داخل نموده است[ازوضع مقرر خود]مضطرب (دگرگون) نباشد،مگر اینکه مرگ را وعده‏گاه نهائى و فنا راپایان کار او قرار داده است.

تناسب خلقت اجزاء جانداران با یکدیگر قسمتى از نظم عالى هستى است

در مباحث پیشین همین خطبه مبارکه،به سه موضوع مهم اشاره و مختصرى درباره آنهاتحقیق و بررسى نمودیم.این سه موضوع عبارتند از:۱.نظم که منشا انتزاع قوانین علمى‏است.۲.شگفت انگیز بودن پدیده‏ها و جریانات حاکم در کائنات.۳.شکوه ملکوتى.

ما مى‏توانیم‏«تناسب خلقت اجزاء جانداران با یکدیگر»را قسمتى از نظم عالى درعالم خلقت معرفى نماییم.اینکه گفتیم‏«نظم عالى‏»براى این است که نظم حاکم درجانداران از جهت نشان دادن هدفدارى در خلقت آنها،بسیار با اهمیت‏بوده وپاسخگوى مسائل مهمى مى‏باشد که در جهان بینى‏ها و گاهى حتى در معارف علمى نیزمطرح مى‏گردند.این پدیده هدفدارى مى‏تواند یکى از دلائل با ارزش و محکم براى‏اثبات عامل فوق طبیعى در جهان هستى بوده باشد.و براى تعمیم این استدلال مى‏توان‏گفت:هدفدارى بطور مستقیم و مستقلا مى‏تواند به جهت ضرورت آگاهى و اراده وهدفگیرى در موجود هدفدار،برخوردارى دیگر موجودات را از حیات که هدفدارى را در ذات خود دارد اثبات کند.

در توصیف بهشت

فلو رمیت‏ببصر قلبک نحو ما یوصف لک منها لعزفت نفسک عن بدایع ما اخرج الى الدنیامن شهواتها و لذاتها و زخارف مناظرها…(اگر چشم دل به آنچه که از بهشت‏براى تو توصیف مى‏شود بیندازى،نفس تو ازشگفتى‏ها و زیبایى‏ها و خواستنى‏هاى دنیا و زر و زیور و مناظر آن که در این دنیا نمودارگشته است اعراض مى‏کند و رویگردان مى‏شود…)

در منابع اولیه اسلامى،بهشت و زیبایى‏ها و عظمت‏هاى آن در سه گروه مختلف‏توصیف شده است:

گروه یکم-امتیازات و زیبایى و عوامل لذائد مادى و محسوس است که اکثریت اهل‏دنیا را به خود جلب مى‏کند.مانند قصور،حور و غلمان،میوه‏هاى گوارا و شراب طهور وغیر ذلک.

گروه دوم-ورود در جمع بندگان خداوندى (ابرار و اتقیاء و پیامبران و ائمه‏علیهم السلام و دیگر اولیاء الله) .

گروه سوم-ورود در شعاع جاذبیت ربوبى (لقاء الله) ،رضوان الله.

گروه یکم-گاهى این مسئله مطرح مى‏گردد که اولا-لذائذ و نعمتهاى مادى و زیبایى‏هاى‏محسوس در این دنیا در برابر مشقت‏ها و زجر و شکنجه‏ها و حتى فداکاریهایى که مردم‏با ایمان و با تقوى در این زندگانى متحمل مى‏شوند،چه قدر و ارزشى دارد که در آن دنیابه عنوان پاداش قرار بگیرند!

ثانیا-این لذائد و زیبایى‏هاى محسوس و امتیازات مادى،سنخیتى با جهان ابدیت‏دارد که فوق جهان ماده و مادیات است؟

پاسخ این دو سؤال بدینقرار است:

یک-بدانجهت که از قیامت‏به آن طرف،همه طبیعت‏با قوانین حاکمه بر آن،دگرگون مى‏گرداند لذا ضروریست که حقائق آن امتیازات و لذائذ و زیبایى‏ها نیز بایدفوق این طبیعت و مختصات آن باشد.و به کار بردن کلماتى مانند حور و قصور و غلمان‏و طلا و نقره و دیگر عوامل لذت دنیوى،براى ارائه مفاهیمى است که اگر از آن هویت‏اخروى به این تجسم دنیوى تنزل مى‏کردند،با امثال کلمات مزبور ادا مى‏شدند.

براى‏ توضیح،وقتى که در قرآن مجید مى‏خوانیم: و سقاهم ربهم شرابا طهورا (و پروردگارآنان از شراب طهور آنان را سیراب فرمود) بدیهى است که مقصود شرابى که از این مواددنیوى ساخته مى‏شود،نخواهد بود.ولى مثلا از آن جهت که موجب بروز حالتى‏لذت بار آمیخته بارهایى از قید و بندهاى زمینى مى‏گردد شبیه مفهومى است که از شراب‏معمولى دریافت مى‏گردد.

دو-روایاتى متعدد به این متعدد به این مضمون آمده است که فیها ما تشهیه الانفس و تلذ الاعین(در بهشت هر آنچه را که نفوس آن را مى‏خواهد و چشمها از آن لذت مى‏برد وجوددارد) لا عین رات و لا اذن سمعت و لا خطر على قلب بشر (و در بهشت است هر آنچه که نه‏چشم آن را دیده است و نه گوشى شنیده است و نه به قلب بشرى خطور کرده است.) درروایت اول عبارت‏«هر چه را که نفس بشرى بخواهد»آمده است و ما مى‏دانیم که اگرعوامل و شرایط به فعلیت رسیدن خواسته‏ هاى نفس حتى در این دنیا آماده شود،تابى‏نهایت گسترش مى‏یابد چه رسد به سراى ابدیت.

و اما در روایت دوم مى‏فرماید:عظمت‏ها و لذائذ و زیبایى‏هاى بهشتى به گونه‏ایست که نه چشم بشرى آن را دیده است و نه گوش بشرى آن را شنیده است و نه به قلب احدى‏خطور نموده است.از این روایت معلوم مى‏شود که آنچه از نعمتهاى الهى و عظمت‏ها وزیباییها و لذائذ در بهشت وجود دارد،بهیچ وجه شباهتى با آنچه که در این دنیا مى‏بینیم‏و مى‏شنویم و درباره آن مى‏اندیشیم وجود ندارد.

سه-از عبارات اخیر امیر المؤمنین علیه السلام در این خطبه مبارکه معلوم مى‏شود که‏آن نعمت‏هاى بهشتى که با مفاهیم مادى دنیوى در قرآن و احادیث آمده است،با در نظرداشتن تفسیر فوق،در آغاز ورود به بهشت است.پس از ورود،آمادگى براى ورود به‏ایام الله،رضوان الله و لقاء الله شروع مى‏شود و ارواح بهشتیان به مقام اصلى خود نائل‏مى‏گردند.عبارات اخیر خطبه مبارکه چنین است:قوم لم تزل الکرامه تتمادى بهم حتى حلوادار القرار و امنوا نفله الاسفار. (اهل بهشت قومى هستند که کرامت‏خداوندى براى آنان‏ادامه پیدا مى‏کند تا در قرارگاه ابدى قرار گیرند و از جابجا شدن (تحولات) راحت‏شوند.

گروه دوم-ورود به منطقه ارواح ابرار و مردم متقى و وصول به سکونت و آرامش‏بسیار والایى است که از رجوع به وحدت عالیه‏اى که ارواح مؤمنان با همدیگر دارند:یاایتها النفس المطمئنه ارجعى الى ربک راضیه مرضیه فادخلى فى عبادى و ادخلى جنتى (اى نفس‏واصل به آرامش حقیقى برگرد به سوى پروردگارت در حالى که تو از او خشنود و او ازتو راضى است) و در روایت معروف آمده است که:المؤمن اخو المؤمن کالجسد الواحد اذااستکى شیئا منه وجد الم ذالک فى سائر جسده و ارواحهما من روح واحده و ان روح المؤمن‏لاشد اتصالا بروح الله من اتصال شعاع الشمس بها (۱۱) مؤمن برادر مؤمن است مانند اعضاى‏یک پیکر.اگر از چیزى احساس درد کند،همان درد در سایر اجزاء بدن درک مى‏شود و ارواح آنان از یک روح است و پیوستگى روح مؤمن به روح خداوندى شدیدتر است ازاتصال شعاع خورشید به خورشید)

گروه سوم-ورود در شعاع جاذبیت ربوبى است این معنى در حدود ۲۰ مورد ازآیات قرآن مجید به عنوان لقاء الله آمده است.مانند فمن یرجو لقاء ربه فلیعمل عملا صالحاو لا یشرک بعباده ربه احدا (الکهف آیه ۱۱۰) .

(هر کس که دیدار خدایش را امیدوار باشد،عمل صالح انجام و بدهد و کسى را به عبادت‏ پروردگارش شریک قرار ندهد)

تفسیر بعض ما فى هذه الخطبه من الغریب

(تفسیر برخى از لغات غریبه در این خطبه)

سید شریف رضى گفته است:اینکه امیر المؤمنین (ع) مى‏فرماید:یؤر بملاقحه، (ار،کنایه‏از ازدواج و جفت‏گیرى است) گفته مى‏شود:ار الرجل الرجل المرئه یؤرها (موقعى که با زن ازدواج‏کند) و فرموده آن حضرت‏«کانه قلع دارى غنجه نوتیه‏» (قلع یعنى بادبان کشتى و دارى‏شهریست‏بر کنار بحرین که عطر از آنجا آورده مى‏شود.) عنجه (آن را برگرداند: عنجت‏الناقه کنصرت اعنجها عنجا اذا عطفتها. (برگرداندم ناقه را…) و نوتى (کشتیبان) ضفتى‏ جفونه (دو طرف پلک‏ها) الفلذ (قطعات) که جمع فلذه مى‏باشد.کبائس اللوالؤ الرطب(کباسه یعنى خوشه) .العسالیج مفردش عسلوج (شاخه ‏ها) .

_______________________

۱.حیات:طبیعت،منشا و تکامل آن،اوپارین ص ۸۹ و ۹۰.

۲.همین.

۳.همین ماخذ،ص ۱۸۳.

۴.تحفه العقول،حسن بن على بن شعبه،ص ۹۶.

۵.بحار الانوار،مجلسى ۱۷،ص ۱۱۶.

۶.غرر الحکم و درر الکلم،-آمدى ص ۲۲۴.

۷.فهرست غرر،ص ۴۱.

۸.نهج البلاغه،ج ۲،شماره ۳۱،ص ۴۶۶.

۹.ماخذ مزبور شماره ۷۸ ص ۴۶۶.

۱۰.ماخذ مزبور،شماره ۳۱،ص ۳۹۲.

۱۱.الاصول من الکافى،ج ۲،۱۶۶.

بازدیدها: ۰

خطبه شماره ۱۶۴ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

۱۶۴

ومن کلام له

لما اجتمع الناس الیه وشکوا ما نقموه على عثمان وسألوه مخاطبته واستعتابه لهم، فدخل علیه السلام على عثمان فقال:

إِنَّ النَّاسَ وَرَائی، وَقَدِ اسْتَسْفَرُونیبَیْنَکَ وَبَیْنَهُمْ، وَوَاللهِ مَا أَدْرِی مَا أَقُولُ لَکَ! مَا أَعْرِفُ شَیْئاً تَجْهَلُهُ، وَلاَ أَدُلُّکَ عَلَى أَمْرٍ لاَ تَعْرِفُهُ، إِنَّکَ لَتَعْلَمُ مَا نَعْلَمُ، مَا سَبَقْنَاکَ إِلَى شَیْءٍ فَنُخْبِرَکَ عَنْهُ، وَلاَ خَلَوْنَا بِشَیْءٍ فَنُبَلِّغَکَهُ، وَقَدْ رَأَیْتَ کَمَا رَأَیْنَا، وَسَمِعْتَ کَمَا سَمِعْنَا، وَصَحِبْتَ رَسُولَ الله صلى الله علیه وآله کَمَا صَحِبْنَا.

وَمَا ابْنُ أَبِی قُحَافَهَ وَلاَ ابْنُ الْخَطَّابِ بِأَوْلَى بِعَمَلِ الْحَقِّ مِنْکَ، وَأَنْتَ أَقْرَبُ إِلَى رَسُولِ اللهِ صلى الله علیه وآله وَشِیجَهَرَحِمٍ مِنْهُمَا، وَقَدْ نِلْتَ مَنْ صَهْرِهِ مَا لَمْ یَنَالاَ. فَاللهَ اللهَ فِی نَفْسِکَ! فَإِنَّکَ ـ وَاللهِ ـ مَا تُبَصَّرُ مِنْ عَمىً، وَلاَ تُعَلّمُ مِنْ جَهْلٍ، وَإِنَّ الْطُّرُقَ لَوَاضِحَهٌ، وَإِنَّ أَعْلاَمَ الدِّینِ لَقَائِمَهٌ.

فَاعْلَمْ أَنَّ أَفْضَلَ عِبَادِاللهِ عِنْدَ اللهِ إِمَامٌ عَادِلٌ، هُدِیَ وَهَدَی، فَأَقَامَ سُنَّهً مَعْلُومَهً، وَأَمَاتَ بِدْعَهً مَجْهُولَهً، وَإِنَّ السُّنَنَ لَنَیِّرَهٌ، لَهَا أَعْلاَمٌ، وَإِنَّ الْبِدَعَ لَظَاهِرَهٌ، لَهَا أَعْلاَمٌ، وَإِنَّ شَرَّ النَّاسِ عِنْدَاللهِ إِمَامٌ جَائِرٌ ضَلَّ وَضُلَّ بِهِ، فَأَمَاتَ سُنَّهً مَأْخُوذَهً، وَأَحْیَا بِدْعَهً مَتْرُوکَهً. وَإِنی سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ صلى الله علیه وآله یَقُولُ: «یُؤْتَى یَوْمَ الْقِیَامَهِ بِالاِِْمَامِ الْجَائِرِ وَلَیْسَ مَعَهُ نَصِیرٌ وَلاَ عَاذِرٌ، فَیُلْقَى فِی نَارِ جَهَنَّمَ، فَیَدُورُ فِیهَا کَمَا تَدُورُ الرَّحَى، ثُمَّ یَرْتَبِطُفِی قَعْرِهَا». وَإِنی أَنْشُدُکَ اللهَ أنْ تَکُونَ إِمَامَ هذِهِ الاَُْمَّهِ الْمَقْتُولَ، فَإِنَّهُ کَانَ یُقَالُ: یُقْتَلُ فِی هذِهِ الاَُْمَّهِ إِمَامٌ یَفْتَحُ عَلَیْهَا الْقَتْلَ وَالْقِتَالَ إِلى یَوْمِ الْقُیَامَهِ، وَیَلْبِسُ أُمُورَهَا عَلَیْهَا، وَیَبُثُّ الْفِتَنَ فِیهَا، فَلاَ یُبْصِرُونَ الْحَقَّ مِنَ الْبَاطِلِ، یَمُوجُونَ فِیهَا مَوْجاً، وَیَمْرُجُونَ فِیهَا مَرْجاً فَلاَ تَکُونَنَّ لِمَرْوَانَ سَیِّقَهًیَسُوقُکَ حَیْثُ شَاءَ بَعْدَ جَلاَلَ السِّنِّ وَتَقَضِّی الْعُمُرِ.

فَقَالَ لَهُ عُثْـمَانُ: کَلِّمِ النَّاسَ فِی أَنْ یُؤَجِّلُونِی، حَتَّى أَخْرُجَ إِلَیْهِمْ مِن مَظَالِمِهِمْ، فَقال علیه السلام : مَاکَانَ بِالْمَدِینَهِ فَلاَ أَجَلَ فِیهِ، وَمَا غَابَ فَأَجَلُهُ وُصُولُ أَمْرِکَ إِلَیْهِ

خطبه ۱۶۴

هنگامى که مردم دور او جمع شده و از ناراحتى که از عثمان داشتند از آن حضرت‏ خواستند که درباره مردم با وى صحبت فرماید و رضایت مردم را از او طلب کند. آن‏حضرت نزد عثمان رفت و به او فرمودمردم پشت‏سر من قرار گرفته و مرا به نزد توسفیر (میانجى) میان تو و خودشان فرستاده‏اندسوگند بخدا نمى‏دانم به تو چه ‏بگویم؟من چیزى[در این باره]نمى‏دانم که تو آن را نمى‏دانى‏و من ترا به چیزى‏راهنمایى نمى‏کنم که آن را نمى ‏شناسى‏ تو مى‏دانى آنچه را که ما مى‏دانیم ‏ما به‏ چیزى جلوتر از تو سبقت نداریم که درباره آن به تو اطلاع بدهیم و به چیزى به تنهایى ‏اختصاص نداشتیم که آن را به تو ابلاغ نماییم‏تو دیدى همانگونه که ما دیدیم وشنیدى همچنانکه ما شنیدیم ‏و با پیامبر اکرم (ص) هم صحبت‏بودى،همانگونه که مابودیم ‏نه فرزند ابو قحافه (ابو بکر) براى عمل به حق شایسته‏تر از تو بود و نه پسرخطاب (عمر) و تو به رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم از نظر رگهاى خویشاوندى‏ نزدیکتر هستى‏ و از داماد بودن به رسولخدا تو بهره‏مند گشته‏اى نه آن دوپس خدا را در نظر بگیر خدا را،درباره جانت ‏زیرا در اینصورت تو[در این حادثه که ‏پیش آمده است] نابینایى را به بینایى مبدل نمى‏ سازى و چنان نیست که بوسیله آموزش،جهل تو مرتفع گرددراهها واضح است و نشانه‏هاى دین برپاست‏بدان،برترین‏بندگان خدا در نزد خداوند سبحان،امامى است عادل،که هدایت‏شده و مردم بوسیله اوهدایت‏ شوندسنت معلوم را بر پا بدارد و بدعت مجهول را بمیراندو قطعى است‏که سنت‏ها روشن و روشنگرند،و براى آنها نشانه‏ها است‏و بدعتها آشکارند و براى‏آنها[نیز]نشانه‏هایى است‏و بدترین مردم در نزد خدا امامى است‏ستمکار که گمراه‏است و مردم بوسیله او گمراه مى‏ شوندکه سنت گرفته شده از منبعش را بکشد و زنده‏کند بدعت کنار گذاشته شده راو من از رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم شنیدم که‏ مى‏فرمود:روز قیامت پیشواى ستمکار آورده مى‏شود در حالى که نه یار و یاورى دارد ونه کسى که از طرف او پوزش بطلبداین ستمکار در آتش دوزخ انداخته مى‏ شود. اودر آنجا مانند آسیاب دور خود مى ‏گردد،سپس او را به ته دوزخ مى‏بندندو من ترابه خدا سوگند مى‏دهم که کوشش کن پیشواى مقتول این امت نباشى‏در گذشته گفته‏ مى ‏شد در این امت زمامدارى کشته مى‏ شود و در کشت و کشتار تا روز قیامت گشوده‏مى ‏گرددو همین حادثه امور این امت را بر خودشان مشتبه خواهد ساخت و فتنه‏ها وآشوبها در میان آنان گسترده خواهد گشت‏حق از باطل تفکیک داده نخواهد شدامت در میان تشویشها و گرفتاریها به اضطراب افتاده و در هم خواهند آمیخت‏هرگز مانند چارپاى بى‏اختیار مباش که مروان بن حکم ترا هر کجا بخواهد براند،در این‏موقعیت که سالیان زندگى تو متراکم و عمر تو رو به پایان مى‏رودعثمان به او گفت:

«با مردم صحبت کن که براى من مدتى مهلت‏ بدهند تا ظلمهایى که بر آنان وارد شده ‏است،بر طرف کرده و جبران نمایم.امیر المؤمنین (ع) در پاسخ او فرمود:«آنچه که در مدینه است، براى آن مدتى لازم نیست و آنچه که دور از مدینه است مدت مهلتش‏وصول امر تو به آن است. »

خطبه ۱۶۴

بدانجهت که مضامین جملات این خطبه کاملا واضح است،لذا نیازى به تفسیر وشرح یکایک آنها دیده نمى‏شود.تنها براى توضیح اضطراب و مخالفت‏شدید مردم باعثمان،بسیار مناسب است که به نقل نظریه ابن ابی الحدید در این مورد که از علماى بسیارمعروف معتزله از اهل سنت است،کفایت کنیم.نخست عین عبارات ابن ابی الحدید را که‏به عربى است از کتاب او (شرح نهج البلاغه) در اینجا مى ‏آوریم.سپس آنها را ترجمه‏ مى‏ کنیم:[نتف من اخبار عثمان بن عفان]

و ثالث القوم هو عثمان بن عفان بن ابى العاص بن امیه بن عبد شمس بن عبد مناف،کنیته ابو عمرو،و امه اروى بنت کریز بن ربیعه بن حنین بن عبد شمس.

بایعه الناس بعد انقضاء الشورى و استقرار الامر له،و صحت فیه فراسه عمر،فانه اوطا بنى امیه‏رقاب الناس،و ولاهم الولایات و اقطعهم القطائع،و افتتحت افریقیه فى ایامه،فاخذ الخمس کله‏فوهبه لمروان،فقال عبد الرحمن بن حنبل الجمحى:

احلف بالله رب الانام ما ترک الله شیئا سدى و لکن خلقت لنا فتنه لکى نبتلى بک او تبتلى فان الامینین قد بینا منار الطریق علیه الهدى فما اخذا درهما غیله و لا جعلا درهما فى هوى و اعطیت مروان خمس البلاد فهیهات سعیک ممن سعى!

الامینان:ابو بکر و عمر و طلب منه عبد الله بن خالد بن اسید صله،فاعطاه اربعمائه الف درهم.

و اعاد الحکم بن ابى العاص،بعد ان کان (۱) رسول الله صلى الله علیه و آله،قد سیره ثم لم یرده‏ابو بکر و لا عمر،و اعطاه مائه الف درهم.

و تصدق رسول الله صلى الله علیه و آله بموضع سوق بالمدینه یعرف بمهزور على المسلمین، فاقطعه عثمان الحارث بن الحکم اخا مروان بن الحکم.

و اقطع مروان فدک (۲) ،و قد کانت فاطمه علیها السلام طلبتها بعد وفاه ابیها صلوات الله‏علیه، تاره بالمیراث،و تاره بالنحله فدفعت عنها.

و حمى المراعى حول المدینه کلها من مواشى المسلمین کلهم الا عن بنى امیه.

و اعطى عبد الله بن ابى سرح جمیع ما افاء الله علیه من فتح افریقیه بالمغرب،و هى من‏طرابلس الغرب الى طنجه من غیر ان یشرکه فیه احد من المسلمین.

و اعطى ابا سفیان بن حرب مائتى بن حرب مائتى الف من بیت المال،فى الیوم الذى امر فیه لمروان الحکم‏بمائه الف من بیت المال،و قد کان زوجه ابنته ام ابان،فجاء زید بن ارقم صاحب بیت المال‏بالمفاتیح،فوضعها بین یدى عثمان و بکى،فقال عثمان:اتبکى ان وصلت رحمى!قال: و لکن ابکى‏لانى اظنک انک اخذت هذا المال عوضا عما کنت انفقته فى سبیل الله فى حیاه رسول الله صلى‏الله علیه و آله.و الله لو اعطیت مروان مائه در هم لکان کثیرا،فقال:الق المفاتیح یا بن ارقم،فاناسنجد غیرک.

و اتاه ابو موسى باموال من العراق جلیله،فقسمها کلها فى بنى امیه.و انکح الحارث ابن الحکم‏ابنته عائشه،فاعطاه مائه الف من بیت المال ایضا بعد صرفه زید بن ارقم عن خزنه.

و انضم الى هذه الامور امور اخرى نقمها علیه المسلمون،کتسییر ابى ذر رحمه الله تعالى الى‏الربذه،و ضرب عبد الله بن مسعود حتى کسر اضلاعه،و ما اظهر من الحجاب و العدول عن‏طریقه عمر فى اقامه الحدود،و رد المظالم،و کف الایدى العادیه و الانتصاب لسیاسه الرعیه، وختم ذلک ما وجدوه من کتابه الى معاویه یامره فیه بقتل قوم من المسلمین،و اجتمع علیه کثیرمن اهل المدینه مع القوم الذین وصلوا من مصر لتعدید احداثه علیه فقتلوه.

و قد اجاب اصحابنا عن المطاعن فى عثمان باجوبه مشهوره مذکوره فى کتبهم.و الذى نقول نحن:انها و ان کانت احداثا،الا انها لم تبلغ المبلغ الذى یستباح به دمه،و قد کان الواجب علیهم ان‏یخلعوه من الخلافه حیث لم یستصلحوه لها،و لا یعجلوا بقتله،و امیر المؤمنین علیه السلام ابرا الناس من دمه،و قد صرح بذلک فى کثیر من کلامه،من ذلک قوله علیه السلام:و الله ما قتلت‏عثمان و لا مالات على قتله.

و صدق صلوات الله علیه.شرح نهج البلاغه-ابن ابی الحدید ج ۱،ص ۱۹۸ تا ۲۰۰

(اندکى از اخبار عثمان بن عفان:و سومین شخصى از آن قوم که به خلافت رسیدند،عثمان بن عفان بن ابى العاص بن امیه بن عبد شمس بن عبد مناف است که کنیه او ابو عمرو است و مادر او اروى دختر کریز بن ربیعه بن حنین بن عبد شمس است.پس از پایان گرفتن‏ شورى و تثبیت زمامدارى براى او،مردم به او بیعت کردند.فراستى (تشخیص هشیارانه وحدس صائب) که عمر درباره او بکار برده بود،مطابق واقع گشت.

زیرا او گردنهاى مردم را زیر پاى بنى امیه گذاشت،شهرها را در اختیار آنان نهاده واراضى را به آنان سپرد.آفریقا در زمان او فتح شد،همه خمس (یک پنجم) آنجا راگرفت و به مروان بخشید.. .عبد الله بن خالد بن اسید صله‏اى از عثمان خواست.عثمان‏چهار صد هزار درهم به او داد. حکم بن العاص را با اینکه پیامبر اکرم (ص) تبعید کرده‏بود،برگرداند و ابو بکر و عمر او را برنگردانده بودند و سپس صد هزار درهم به او (حکم‏بن ابى العاص) بخشید.

رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم محلى از بازار مدینه را که ‏مهزور نامیده مى‏ شد به مسلمانان واگذار فرموده بود.عثمان آن را به حارث بن الحکم ‏برادر مروان بن الحکم اختصاص داد.فدک را در اختصاص مروان گذاشت.فاطمه‏ سلام الله علیها پس از وفات پدر بزرگوارش رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم آن راگاهى به عنوان میراث و گاهى به عنوان بخشش مطالبه کرد. (۳)

عثمان براى چراگاههاى اطراف مدینه حدودى براى چارپایان همه مسلمانان مقررداشت مگر بنى امیه.همه آنچه را که خداوند در فتح افریقا در مغرب،نصیب مسلمین فرمود[از طرابلس غربى تا طنجه،به عبد الله بن ابى سرح داد]بدون اینکه احدى ازمسلمین را در آن شریک بدارد.و در همان روز که به مروان بن الحکم صد هزار ازبیت المال داد دویست هزار هم از بیت المال به ابو سفیان بن حرب داد که دخترش ام ابان‏ را به او تزویج کرده بود،زید بن ارقم با کلیدهاى بیت المال به دست نزد عثمان آمد و آنهارا در مقابل عثمان قرار داد و گریه کرد،عثمان گفت:گریه مى‏کنى که من صله رحم‏کرده‏ام؟زید بن ارقم گفت:نه،براى آن گریه نمى‏ کنم.ولى براى آن گریه مى‏کنم که تو این‏مال را عوض آن مالى که در زمان رسولخدا (ص) در راه خدا خرج کردى،اخذ نمودى.

سوگند به خدا،اگر به مروان صد درهم هم مى‏دادى،باز براى او زیاد بود،عثمان گفت: اى پسر ارقم کلیدها را بینداز زمین،ما براى این کلیدها کسى غیر از تو را پیدا خواهیم ‏کرد.

ابو موسى اموال فراوان[یا پرقیمتى]را از عراق آورد و همه آنها را در میان بنى امیه‏ تقسیم کرد و دخترش را به حارث بن ابى الحکم تزویج کرد و صد هزار از بیت المال نیز به‏او داد بعد از آنکه زید بن ارقم را از خزانه دارى بر کنار کرده بود.به این قضایا اموردیگرى اضافه شد که مسلمانان به او بد بین شدند مانند تبعید ابى ذر رحمه الله علیه به ربذه‏و عبد الله بن مسعود را بقدرى زد که دنده‏ هایش شکست و کنار رفتن او از راه عمر دراقامه حدود و برگرداندن آنچه که به ظلم گرفته مى‏شد و مانع شدن از دستهاى تجاوزگر وکسانى که خود را براى دیریت‏ سیاسى رعیت نصب مى ‏نمودند!و در پایان کارنامه‏اى ازعثمان پیدا کردند که به معاویه نوشته و در آن،دستور به کشتن گروهى از مسلمانان داده ‏بود و گروه کثیرى از مدینه با گروهى که از مصر آمده بودند نزد او آمدند که حوادثى راکه به وجود آورده است‏براى او بشمارند،او را کشتند.

اصحاب ما (معتزله) از انتقاداتى که به عثمان شده است،پاسخ‏هایى داده‏اند که مشهور و در کتب آنها ذکر شده است .آنچه را که ما مى‏ گوییم این است که اگر چه‏ کارهایى که عثمان کرده بود،حوادث ناروایى بود،ولى به آن درجه نرسیده بود که خون‏او را مباح کند.براى آن مردم واجب بود که اگر توانایى اصلاحش را در آن امورنداشتند،او را از خلافت‏بر کنار کنند و در کشتنش شتاب زده نشوند.و امیر المؤمنین (على‏ بن ابیطالب) علیه السلام بى‏ گناه‏ترین و برى ‏ترین مردم از خون عثمان بود و در مواردفراوانى به این برائت تصریح فرموده است.از آنجمله سخن آن حضرت است که فرمود: سوگند به خدا،نه عثمان را کشته ‏ام و نه انبوه مردم را به او شورانده ‏ام و درست فرموده ‏است آن حضرت صلوات الله علیه.) (۴)

________________________________

۱.کلمه‏«کان‏»ساقطه من ب.

۲.فدک:قریه بالحجاز بینها و بین المدینه بومان،افاءها الله على رسوله فى سنه سبع صلحا،و ذالک ان‏النبى صلى الله علیه و سلم لما نزل خیبر،و فتح حصونها،و لم یبق الا ثلث،و اشتد بهم الحصار،راسلوارسول الله صلى الله علیه و سلم یسالونه ان ینزلهم على الجلاء،و فعل،و بلغ ذلک اهل فدک،فارسلواالى رسول الله ان یصالحهم على النصف من ثمارهم و اموالهم فاجابهم الى ذلک،فهى ممالم یوجف‏علیه بخیل و لا رکاب،فکانت‏خالصه لرسول الله صلى الله علیه.معجم البلدان ۶:۳۴۳.

۳.فدک روستا یا باغ‏هایى در حجاز بود که فاصله میان آن و مدینه مسافت دو روز بود.خداوند آن‏را در سال هفتم هجرت بر مبناى صلح به پیامبر اکرم (ص) عنایت فرموده بود.قضیه چنین بود وقتى که ‏پیامبر وارد خیبر شد و قلعه‏ هاى آن را فتح کرد و نماند از آنها مگر ثلث مردم و محاصره بر آنان‏ تنگ‏تر شد،مراسله‏ اى با پیامبر (ص) نموده از او خواستند که آنان را از آن محاصره در آورد و آن‏حضرت آنان را از محاصره در آورد.خبر این قضیه به اهل فدک رسید، آنان پیامى به آن حضرت‏فرستادند که درباره فدک با آنان در میوه‏ها و اموالشان به نصف مصالحه فرماید.پیامبر اکرم (ص) خواسته آنان را اجابت فرمود.فدک از آن موارد بود که با حمله سواران و غیر آنها گرفته نشده بود،لذا خالص از آن رسولخدا (ص) بود.معجم البلدان-یاقوت حموى ج ۶،ص ۳۴۳.

۴.شرح نهج البلاغه،ابن ابی الحدید ج ۱ از ص ۱۹۸ تا ص ۲۰۰.

 

بازدیدها: ۱

خطبه شماره ۱۶۳ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

۱۶۳

ومن خطبه له علیه السلام

[الخالق جلّ وعلا]

َمْدُ لله خَالِقِ الْعِبَادِ، وَسَاطِحِ الْمِهَادِ وَمُسِیلِ الْوِهَادِوَمُخْصِبِالنِّجَادِ لَیْسَ لاََِوَّلِیَّتِهِ ابْتِدَاءٌ، وَلاَ لاََِزَلِیَّتِهِ انْقِضَاءٌ، هُوَ الاََوَّلُ لَمْ یَزَلْ، وَالْبَاقی بِلا أَجَلٍ، خَرَّتْ لَهُ الْجِبَاهُ، وَوَحَّدَتْهُ الشِّفَاهُ، حَدَّ الاََْشْیَاءَ عِنْدَ خَلْقِهِ لَهَا إبَانَهً لَهُ مِنْ شَبَهِهَا، لاَ تُقَدِّرُهُ الاََْوْهامُ بِالْحُدُودِ وَالحَرَکَاتِ، وَلاَ بِالْجَوَارِحِ وَالاَْدَوَاتِ، لاَ یُقَالُ لَهُ:«مَتَى»؟ وَلاَ یُضْرَبُ لَهُ أَمَدٌ «بِحَتَّى»، الظَّاهِرُ لاَ یُقالُ: «مِمَّ»؟ وَالْبَاطِنُ لاَ یُقَالُ: «فِیمَ»؟، لاَ شَبَحٌ فَیُتَقَصَّى، وَلاَ مَحْجُوبٌ فَیُحْوَى، لَمْ یَقْرُبْ مِنَ الاََْشْیَاءِ بِالْتِصَاقٍ، وَلَمْ یَبْعُدْ عَنْهَا بِافْتِرَاقٍ، وَلاَ یَخْفَى عَلَیْهِ مِنْ عِبَادِهِ شُخُوصُ لَحْظَهٍ وَلاَ کُرُورُلَفْظَهٍ، وَلاَ ازْدِلاَفُ رَبْوَهٍ وَلاَ انْبِسَاطُ خُطْوَهٍ فِی لَیْلٍ دَاجٍ وَلاَ غَسَقٍ سَاجٍ

یَتَفَیَّأُعَلَیْهِ الْقَمَرُ الْمُنِیرُ، وَتَعْقُبُهُ الشَّمْسُ ذَاتُ النُّورِ فِی الْکُرُورِ وَالاَُْفُولِ وَتَقْلِیبِ الاََْزْمِنَهِ وَالدُّهُورِ، مِنْ إِقْبَالِ لَیْلٍ مُقْبِلٍ، وَإِدْبَارِ نَهَارٍ مُدْبِرٍ، قَبْلَ کُلِّ غَایَهٍ وَمُدَّهٍ، وَکُلِّ إِحْصَاءٍ وَعِدَهٍ، تَعَالَى عَمَّا یَنْحَلُهُالُْمحَدِّدُونَ مِنْ صِفَاتِ الاََْقْدَارِ وَنِهَایَاتِ الاََْقْطَارِ وَتَأَثُّلِ الْمَسَاکِنِ، وَتَمَکُّنِ الاََْمَاکِنِ؛

فَالْحَدُّ لِخَلْقِهِ مَضْرُوبٌ، وَإِلَى غَیْرهِ مَنْسُوبٌ. [ابتداع المخلوقین] لَمْ یَخْلُقِ الاَْشْیَاءَ مِنْ أُصُولٍ أَزَلِیَّهٍ، وَلاَ مِنْ أَوَائِلَ أَبَدِیَّهٍ، بَلْ خَلَقَ مَا خَلَقَ فَأَقَامَ حَدَّهُ وَصَوَّرَ مَا صَوَّرَ فَأَحْسَنَ صُورَتَهُ، لَیْسَ لِشَیْءٍ مِنْهُ امْتِنَاعٌ، وَلاَ لَهُ بِطَاعَهِ شَیْءٍ انْتِفَاعٌ، عِلْمُهُ بِالاََْمْوَاتِ الْمَاضِینَ کَعِلْمِهِ بِالاَْحْیَاءِ الْبَاقِینَ، وَعِلْمُهُ بِمَا فِی السماوَاتِ الْعُلَى کَعِلْمِهِ بِمَا فِی الاَْرَضِینَالسُّفْلَى.

منها:

أَیُّهَا الْـمَخْلُوقُ السَّوِیُّ وَالْمُنْشَأُ الْمَرْعِىی فِی ظُلُمَاتِ الاََْرْحَامِ، وَمُضَاعَفَاتِ الاََْسْتَارِ، بُدِئْتَ مِنْ طِینٍ)، وَوُضِعْتَ ۸) * إِلَى قَدَرٍ مَعْلُومٍ) وَأَجَلٍ مَقْسُومٍ، تَمُورُفِی بَطْنِ أُمِّکَ جَنِیناً لاَ تُحِیرُ) دُعَاءً، وَلاَ تَسْمَعُ نِدَاءً، ثُمَّ أُخْرِجْتَ مِنْ مَقَرِّکَ إِلَى دَارٍ لَمْ تَشْهَدْهَا، وَلَمْ تَعْرِفْ سُبُلَ مَنَافِعِهَا؛

فَمَنْ هَدَاکَ لاِجْتِرَارِ الْغِذَاءِ مِنْ ثَدْیِ أُمِّکَ؟ وَعَرَّفَکَ عِنْدَ الْحَاجَهِ مَوَاضِعَ طَلَبِکَ وَإِرَادَتِکَ؟! هَیْهَاتَ، إِنَّ مَنْ یَعْجِزُ عَنْ صِفَاتِ ذِی الْهَیْئَهِ وَالاََْدَوَاتِ فَهُوَ عَنْ صِفَاتِ خَالِقِهِ أَعْجَزُ، وَمِنْ تَنَاوُلِهِ بِحُدُودِ الَْمخْلُوقِینَ أَبْعَدُ

 

خطبه ۱۶۳

ستایش مر خداى راست آفریننده بندگان و گستراننده عرصه ‏هاى زمین و به جریان‏ان دازنده آبها در پستى‏ها و دره‏ها و رویاننده گیاهان‏براى اولیت او آغازى نیست وبراى ازلیت او انقراضى نه‏او است اول و پایدار و پاینده بى‏ مدت‏ پیشانى ‏ها درمقابل او بر زمین سوده مى‏شود و لبها به توحید او گویااشیاء را در هنگام خلقت متعین ‏ساخت تا از همانندهاى خود جدا شونداوهام بشرى نتواند او را با حدود و حرکات وبا اعضاء و ابراز اندازه‏ گیرى کند براى او«کى‏»زمانى نتوان گفت و مدتى که با«تا»مشخص گردد،براى او نتوان تصور نموداو آشکار است ولى نتوان گفت[ظهورش]از چیست‏و او باطن است ولى نتوان گفت در چیست؟

او کالبدى جسمانى‏ نیست که فانى گردد و در چیزى مخفى نشده است که چیزى او را در برگیرد وبپوشاندنزدیکى او با اشیاء با چسبندگى نیست و دورى او از آنها با مفارقت وجدایى نمى‏ باشداز بندگان او کمترین نگاه براى او پنهان نیست و تکرار هیچ لفظى‏ براى او خفائى نداردنه نزدیک شدن به یک بلندى (پناه گرفتن پشت ‏بلندیها) و نه‏باز نهادن گامى در شب تاریک‏و نه در سکون شبانگاهى ‏که ماه روشن در سایه آن حرکت مى‏ کندو آفتاب نورانى در حال غروب و نمودار شدن پس از آن،دردگرگونى زمانها و روزگاران‏از روى آوردن شبى که مى ‏آید و روزى که ‏بر مى ‏گرددپیش از هر نهایت و مدتى و پیش از هر شمارشى و تعدادى‏ آن ذات‏ اقدس با عظمت ‏تر است از آن صفات محدود کننده بوسیله اندازه‏ها و نهایت قطرها که‏ محدود کنندگان به او نسبت مى‏دهندو[بالاتر است]از اتخاذ مسکن‏ها و جایگیرشدن در قرارگاههازیرا حد و اندازه براى مخلوقات او زده شده و منسوب به غیر آن‏مقام اعلاى ربوبى است.

 

ابداع مخلوقات

خداوند سبحان اشیاء را از ریشه ‏هاى ازلى و مبادى اولی ه‏اى که ابدى باشد نیافریده ‏است ‏بلکه مخلوق را آفرید و حد آن را بر پا داشت‏هر چه را صورت گرى کرد بانیکوترین وجه تصویر فرمودهیچ چیزى از مخلوقات را قدرت امتناع و سرپیچى ازفرمان او نیست و نه از اطاعت کائنات،سودى به آن موجود برین عائد مى ‏گردد.علم‏ خداوندى به مردگان گذشته همانند علم اوست ‏به زنده ‏هاى باقى‏و علم او به‏ آسمانهاى بلند همانگونه است که به زمین‏هاى پایین.

از جمله این خطبه است:اى مخلوقى که با اعضاء معتدل آفریده شده ‏اى و اى ابداع‏ شده که در تاریکیهاى ارحام و لابلاى پرده‏ها مورد عنایت‏ بودى‏ آغاز وجودت،ازجوهرى کشیده شده از گل بودى که در قرارگاهى محکم نهاده شدى تا قدر معین ومدتى قسمت ‏شده ‏مخفى در درون مادرت بودى که اضطراب ترا فرا گرفته بود،نه ‏توانایى پاسخ دادن به خواندن داشتى و نه ندایى را مى ‏شنید ى‏سپس از آن قرارگاه ‏بیرون رانده شدى به خانه ‏اى که نه آن را دیده بودى و نه راههاى منافع آن را مى‏ شناختى [اى انسان،]چه کسى ترا به جذب غذا از پستان مادرت راهنمایى کرد وجایگاه ‏هاى خواستن و اراده ‏ات را به تو ارائه نمود؟هیهات آن کسى که از درک‏صفات موجوداتى که داراى شکل و ابزار و وسایل مى ‏باشند،عاجز است،قطعا ازدریافت صفات خالقش ناتوانتر و از رسیدن به درک او به وسیله حدود مخلوقات دورترمى‏ باشند.

 

خطبه ۱۶۳

الحمد لله خالق العباد،و ساطح المهاد،و مسیل الوهاد،و مخصب النجاد. (ستایش مر خداى‏راست آفریننده بندگان و گستراننده عرصه‏هاى زمین،و به جریان اندازنده آبها درپستى‏ها و دره‏ها و رویاننده گیاهان.)

 

خداوند براى خلقت اشیاء هیچ نیازى به قرار دادن وسائط ندارد

خلقت آسمانها و زمین[یا زمین‏ها]با آن همه موجودات و قوانین و جریاناتى که ‏دارند،مستند به قدرت و حکمت و اراده و مشیت‏ خداوند سبحان است و هیچ نیازى به‏ قرار دادن مستند به قدرت و حکمت و اراده و مشیت‏ خداوند سبحان است و هیچ نیازى به ‏قرار دادن وسائط به عنوان اصول و مبادى ازلى و غیر ذلک،ندارد لذا عقیده وساطت ‏عقول عشره و قدماى دیگر مانند هیولى،ماده و صورت و نفس ثابت نشده است‏ امیر المؤمنین (ع) در جملات بعدى این خطبه صریحا مى‏فرماید:لم یخلق الاشیاء من اصول‏ازلیه… (خداوند اشیاء را از اصول و ریشه‏ هاى ازلى نیافریده است.) لزوم وساطت در امرخلقت از دیدگاه فیلسوفان و متکلمان مورد اختلاف نظر است.

آنچه که در ریشه‏ یابى این عقیده مى‏توان گفت این است که برخى از متفکران خالقیت‏ خداوندى را از مقوله‏ قانون‏«علیت‏»که در جهان طبیعت‏ حکمفرماست،تلقى نموده و گمان کرده‏ اند همانگون ه‏که تطابق در کمیت و کیفیت و سنخیت‏ بطور کلى از شرایط جریان قانون علت و معلول‏است،در جریان خلقت کائنات هم همین شرط ما بین خدا که علت است و مخلوقات که‏ معلولات او هستند نیز وجود دارد.

و این مقایسه قطعا اشتباه است،زیرا التزام به علیت‏ خداوندى و معلولیت مخلوقات،مستلزم وجود سنخیت (تماثل در هویت،ذات یاصفات و مختصات) است که میان خدا و مخلوقات امکان ناپذیر است.زیرا همانگونه که‏ عده ‏اى از حکماء و صاحبنظران متوجه شده‏ اند اعتقاد به تماثل و تشابه هویت،ذات،حتى صفات و مختصات وجود خداوندى با مخلوقات،مساوى با انکار خدا است زیراهمه هستى و ذات و صفات مخلوقات حادث و نیازمند و وابسته و محدود و در حرکت‏و سکون است،در صورتى که خدا فوق همه این نقائص و نیازمندیها است.

از طرف‏دیگر استدلال به ضرورت وسائط مانند قاعده وحدت (الواحد لا یصدر عنه الا الواحد) ،(از واحد حقیقى جز واحد صادر نمى‏گردد) به اضافه اینکه یک قضیه تجریدى خالص‏مانند قضایاى ریاضى است[لذا در جهان عینى هیچ فرد و مصداقى ندارد،چون بسیطمطلق در جهان عینى تحقق‏پذیر نمى‏باشد.]تطبیق آن بر مقام شامخ ربوبى،هیچ اساس وپایه‏اى ندارد.این التراب و رب الارباب (خاک کجا و خداوند اعلا کجا! !)

اولا ما هنگامى که در نفس خودمان مى‏ نگریم،صدور کثرت را بطور مستقیم از نفس‏واحد خودمان به فراوانى مشاهده مى‏کنیم.نفس راضى مى‏شود،غضبناک مى‏گردد،شادمى‏شود اندوهناک مى‏گردد،در کارگاه مغز که با عظمت‏ترین کارگاه فعالیت نفس است،تصور مى‏کند، تصدیق مى‏نماید.حکم به محال بودن اجتماع ضدین و اجتماع نقیضین مى‏نماید،گام فراسوى زمان و مکان مى‏گذارد،موجود را معدوم تلقى مى‏کند و معدوم‏را موجود تجسیم مى‏نماید…و هرگز وحدت نفس و ذات آن با صادر کردن این همه ‏کثرتها و متضادها مختل نمى‏ گردد.

ثانیا وساطت عقول عشره در خالقیت ‏خداوندى که حتى در ادبیات ما هم مطرح شده‏است:

صادر بى ‏واسطه عقل نخست آمد و پیش از همه قرب تو جست عشق من آن روز ترا شد درست مست تو و محو تو و مات تست عقل من و هوش من و راى من صحبت لارى مستند به همان اصل تطابق در کمیت و کیفیت علت و معلول در جریان قانون‏«علیت‏»و اصل امکان اشرف است که هیچ یک نمى‏تواند مدعاى مزبور را اثبات کند.اما اصل ‏تطابق مردود است‏بدین جهت که فرض عقل اول به عنوان اولین معلول،به جهت ‏حفظ ‏اصل تطابق و سنخیت و به راه افتادن کثرت که مستلزم تکثر همین عقل اول است:از یک‏ جهت مستند به خدا (جنبه معلولیت آن) و از طرف دیگر مستند به عقل دوم و فلک اول(جنبه علیت آن) مى‏باشد.این سئوال پیش مى‏آید که ملاک تکثر مزبور (معلولیت عقل‏ اعتبارى یا اصیل؟اگر امریست اعتبارى،صدور کثیر بعدى (عقل دوم و فلک اول) که دوحقیقت اصیل مى‏باشند از امر اعتبارى فاقد سنخیت ‏بوده و امکان ناپذیر است و اگرامریست اصیل،چگونه کثیر مرکب از دو حقیقت اصیل از خداوندى که واحد حقیقى‏است،صادر شده است؟همچنین اصل تقدم امکان اشرف در خلقت نیز اساس محکمى‏ندارد،زیرا این نظریه هم بر مبناى رابطه سنخیت میان علت و معلول است که مورد انتقادقرار گرفته است.

 

آیا جریان سلسله علل و معلولات،ضرورت وسائط در خلقت رااثبات نمى‏ کند؟

ممکن است این توهم پیش بیاید که اگر وجود وسائط در امر خلقت ضرورتى‏نداشت، رابطه‏«علیت‏»در سلسله علل و معلولات،بیهوده بود پاسخ این توهم چنین‏است:رابطه علیت و جریان سلسله علل و معلولات در کارگاه خلقت،تنها براى گسترش‏تدریجى عالم هستى است که در امتداد زمان انجام مى‏گیرد،که امتداد زمان از آن،انتزاع‏ مى‏ گردد.حکمت عالیه خداوندى براى برقرار کردن نظم و امکان پذیر بودن شناخت‏واقعیات هستى در جریان تحقق.اصل علیت در روبناى کون و فساد را مقرر فرمود نه‏اینکه خداوند سبحان از ایجاد هر یک از مخلوقات،بطور مستقل ناتوان بوده است.این‏مسئله را مولوى با یک بیان واضح و مستدل چنین گفته است:

تو ز طفلی چون سببها دیده‌ای
در سبب از جهل بر چفسیده‌ای

با سببها از مسبب غافلی
سوی این روپوشها زان مایلی

چون سببها رفت بر سر می‌زنی
ربنا و ربناها می‌کنی

رب می‌گوید برو سوی سبب
چون ز صنعم یاد کردی ای عجب

گفت زین پس من ترا بینم همه
ننگرم سوی سبب و آن دمدمه

توضیح و استدلال بر قضیه فوق چنین است:

سنگ بر آهن زنی بیرون جهد
هم به امر حق قدم بیرون نهد

آهن و سنگ هوا بر هم مزن
کین دو می‌زایند همچون مرد و زن

سنگ و آهن خود سبب آمد ولیک
تو به بالاتر نگر ای مرد نیک

کین سبب را آن سبب آورد پیش
بی‌سبب کی شد سبب هرگز ز خویش

و آن سببها کانبیا را رهبرند
آن سببها زین سببها برترند

این سبب را آن سبب عامل کند
باز گاهی بی بر و عاطل کند

این سبب را محرم آمد عقلها
و آن سببهاراست محرم انبیا

این سبب چه بود بتازی گو رسن
اندرین چه این رسن آمد بفن

گردش چرخه رسن را علتست
چرخه گردان را ندیدن زلتست

این رسنهای سببها در جهان
هان و هان زین چرخ سرگردان مدان

تا نمانی صفر و سرگردان چو چرخ
تا نسوزی تو ز بی‌مغزی چو مرخ

باد آتش می‌شود از امر حق
هر دو سرمست آمدند از خمر حق

آب حلم و آتش خشم ای پسر
هم ز حق بینی چو بگشایی بصر

مولوى

این تحقیق بسیار عالى که مولوى درباره قانون علیت آورده است،هیچ قابل مقایسه‏با گفتار ساده لوحانه دوید هیوم درباره همین قانون (علیت) نمى‏باشد که بنا به نقل برتراندراسل وقتى که از وى پرسیدند:پس چرا از هر چیزى،هر چیزى صادر نمى‏شود؟پاسخ‏بدهد که من نمى‏دانم!!

لیس لاولیته ابتداء و لا لازلیته انقضاء هو الاول و لم یزل و الباقى بلا اجل (براى اولیت اوآغازى نیست و براى ازلیت او انقراضى نه.اوست اول و پایدار و پاینده بى‏مدت)

 

چون وجود خداوندى فراسوى حرکت و زمان است،لذا هیچ یک از مختصات‏ زمان به او نسبت داده نمى ‏شود.

مفاهیمى از قبیل آغاز،انجام،وسط،گذشته،حال،آینده،تدریج،تقدم،تاخر و…به‏هیچ وجه به خدا نسبت داده نمى‏شود.

لا مکانى که در او نور خداست
ماضى و مستقبل و حالش کجاست

خرت له الجباه،و وحدته الشفاه

عبادت تکوینى و عبادت تشریعى

از ثرى تا به ثریا به عبودیت او
همه در ذکر و مناجات و قیامند و قعود

سعدى

 

جمله اجزاء در تحرک در سکون
ناطقان کانا الیه راجعون

ذکر تسبیحات اجزاء نهان
غلغلى افکنده در این آسمان

جمله اجزاء زمین و آسمان
با تو مى‏گویند روزان و شبان

ما سمیعیم و بصیریم و هشیم
با شما نامحرمان ما خامشیم

و نعره تکرارمان
مى‏رود تا پاى تخت‏ یارمان

البته ما که از حرکت قانونى در مسیر تکاملى بازمانده و بجاى پیشرفت در مدارج‏ترقى و اعتلاى انسانى،به مراحل پست وجود در حال سقوط هستیم،هرگز نخواهیم‏توانست ذکر و تسبیح و سجده موجودات را بشنویم و بفهمیم و با آنها آشنا شویم:چون شما سوى جمادى مى‏روید آگه از جان جمادى کى شوید؟

انسانها با ذکر و تسبیح و سجده مشخص،خداوند را عبادت مى‏کنند.دیگرموجودات با وسائط و کیفیاتى با پروردگار عالمیان در حال عبادتند که ما آنها را درک‏نمى‏کنیم.خداوند سبحان مى‏فرماید: تسبح له السماوات السبع و الارض و من فیهن و ان من‏شئ الا یسبح بحمده و لکن لا تفقهون تسبیحهم انه کان حلیما غفورا (۱) آسمانهاى هفتگانه وزمین هر که[یا هر چه]در آنهاست‏به آن ذات اقدس براى ستایش او تسبیح مى‏گویند، و لکن شما تسبیح آنها را نمى‏فهمید،خداوند حلیم و بخشاینده است.

حد الاشیاء عند خلقه لها ابانه لها من شبه ها (اشیاء را در هنگام خلقت متعین ساخت تااز همانندیهاى خود جدا شوند.)

هویت و خصوصیات اشیاء را متعین فرمود و لذا ممکن است روزى فرا رسد که ‏عدم تعیین هایزنبرگ مورد تجدید نظر جدى قرار بگیرد

نظم عالى خلقت را چنان ساخته و پرداخته که به یکدیگر مشتبه نگردند.اهمیت این‏اصل تعین در کارگاه خلقت است که هم بروز علوم گوناگون را در طول تاریخ امکان پذیرساخته است و هم قانونمندى اجزاء و روابط عالم هستى را بر پا داشته است.

مسئله عدم تعیین و عدم حتمیت که در فیزیک دوران اخیر به وسیله ورنرهایزنبرگ به‏میدان کشیده شده است،با توجه به سه قضیه مورد تردید قرار مى‏گیرد:قضیه یکم نظریه هایزنبرگ با توجه به این اصل بدیهى که جهان با شناسایى جهان‏فرق دارد، حتما باید مورد تجدید نظر قرار بگیرد.

قضیه دوم اینکه اگر اصالت عدم تعین در ذرات بنیادین و نهایى عالم طبیعت،از قانون‏تعین و علیت‏به معناى عام پیروى نکند،چگونه ممکن است اجسام و مواد روبنایى ازذات خود بدون استناد و استفاده از ذرات زیر بنایى از قانون تعیین و حتمیت پیروى نماید.

قضیه سوم باید جریان ذرات بنیادین پس از صدور و تحقق حادثه آنها در جهان‏عینى،مورد دقت و بررسى لازم و کافى قرار بگیرد،تا روشن شود آیا مراحل پیش ازصدور حادثه که قطعا در جهان عینى صورت گرفته است،در خلاء محض یا فوق قوانین‏و تعین‏ها به وقوع پیوسته‏اند؟ !به نظر مى‏ رسد بررسى‏هاى تحقیقى لازم و کافى درباره‏حوادث پیش از وصول ذرات به موقعیت‏خاص،ما را به چنین نتیجه ‏اى نخواهد رسانید،یعنى قطعى است که ما در جهان عینى با عدم تعین و تجربه از عینیت روبرو نخواهیم گشت،زیرا وجود مستلزم تعین و تشخص واقعى است.

لا تقدره الاوهام بالحدود و الحرکات و لا بالجوارح و الادوات،لا یقال له‏«متى؟»و لا یضرب له‏الامد بحتى الظاهر لا یقال‏«مم‏»و الباطن لا یقال‏«فیم‏»لا شبح فیتقصى و لا محجوب فیحوى. لم‏یقرب من الاشیاء بالتصاق،و لم یبعد عنها بافتراق. (اوهام بشرى نتواند او را با حدود وحرکات و با اعضاء و ابزار اندازه گیرى کند.براى او«کى‏»زمانى نتوان گفت و مدتى که با«تا»مشخص گردد براى او نتوان تصور نمود.او آشکار است،ولى نتوان گفت:ظهورش‏از چیست و او باطن است ولى نتوان گفت در چیست.او کالبدى جسمانى نیست که فانى‏گردد و در چیزى مخفى نشده است که چیزى او را در برگیرد و بپوشاند نزدیکى او بااشیاء با چسبندگى به آنها نیست و دورى او از آنها با مفارقت و جدایى نمى‏باشد.)

براى تفسیر این مطالب مراجعه فرمایید به مجلد دوم خطبه یکم.

و لا یخفى من عباده شخوص لحظه،و لا کرور لفظه،و لا ازدلاف ربوه،و لا انبساط خطوه فى لیل‏داج،و لا غسق ساج،یتفیا علیه القمر المنیر،و تعقبه الشمس ذات النور فى الافول و الکرور وتقلب الازمنه و الدهور من اقبال لیل مقبل.و ادبار نهار مدبر قبل کل غایه و مده و کل احصاء و عده. (از بندگان او کمترین نگاه براى او پنهان نیست و تکرار هیچ لفظى براى اوخفائى ندارد نه نزدیک شدن به یک بلندى (پناه گرفتن پشت‏ بلندیها) و نه باز نهادن‏گامى در شب تاریک و نه در سکون شبانگاهى که ماه روشن در سایه آن حرکت مى‏کنندو آفتاب نورانى در حال غروب و طلوع پس از آن،-در دگرگونى زمانها و روزگاران ازروى آوردن شبى که مى‏آید و روزى که بر مى‏گردد.پیش از هر نهایت و مدتى و پیش ازهر شمارش و تعدادى.)

 

اوست داناى مطلق به همه اشیاء آشکار و پنهان،جزئى و کلى

علم خداوندى به همه اشیاء چه آشکار و چه پنهان،جزئى و کلى،متحرک و ساکن،گذشته و حال و آینده،یکى از اولین حقایق علوم الهى است.درباره ماهیت این علم وچگونگى آن،میان حکماء اختلاف نظر وجود دارد.بعضى‏ها گفته‏اند:علم خداوندى به‏اشیاء،علم حضورى است، یعنى او به ذات خود عالم است،پس به همه اشیاء عالم است.این نظریه که بعضى از عرفاء و حکماء بیان کرده‏اند،مورد نقد بعضى از صاحبنظران قرارگرفته است.

استدلال آنان چنین است که حضور اشیاء در ذات،بدان جهت که از مقوله‏علم حصولى (انعکاس صور از عالم خارجى عینى) نیست،لذا باید گفت:ذات همه اشیاء در ذات خداوندى وجود داشته است و بدیهى است که وجود اعیان اشیاء متکثر و متنوع‏در ذات خداوندى موجب تکثر و تنوع در آن ذات اقدس مى‏باشد!پاسخ این اعتراض رامى‏توان به این ترتیب داد که نسبت معلومات خداوندى بر ذات اقدس او،شبیه به نسبت‏ معلومات و دریافت ‏شده‏هاى ما به ذات ما است که نه با علم حضورى به معناى خاص‏آن است و نه با علم حصولى تصویرى و انعکاسى است که تنها در موقع ورود به ذهن‏آگاه بوجود مى‏آید.با این نظریه،موردى براى اعتراض فوق نمى‏ ماند.

تعالى عما ینحله المحددون من صفات الاقدار،و نهایات الاقطار و تاثل المساکن و تمکن الاماکن،فالحد لخلقه مضروب،و الى غیره منسوب (آن ذات اقدس با عظمت‏تر است ازآن صفات محدود کننده بوسیله اندازه‏ها و نهایت قطرها که محدود کنندگان به او نسبت ‏مى ‏دهند و بالاتر است از اتخاذ مسکن‏ها و جایگرفتن در قرارگاهها،زیرا حد و اندازه‏براى مخلوقات او زده شده و منسوب به غیر آن مقام اعلاى ربوبى است.)

 

ذات اقدس خداوندى فوق هر گونه حد و اندازه است

هر مقوله‏اى که به ماده و مادیات نسبت داده شود و از مختصات آنها باشد،خداوندفوق آنها است.دو مقوله کمیت و کیفیت و حد و اندازه بهر معنى که در نظر گرفته شوند،از صفات ماده و مادیات هستند،و اسناد آنها به خدا،خلاف مفهوم واجب الوجوداست.ممکن است گفته شود: اغلب اوقات،وقتى که سخن از خداوند به میان مى‏ آید،سلب امورى که قابل اسناد به خدا نیست،به عنوان تعریف یا توصیف مطرح مى ‏گردد.

مانند اینکه خداوند جسم نیست،متحرک و یا ساکن نیست.کمیت و کیفیت ندارد،رنگ و وزن و زمان و مکان ندارد و غیر ذالک،در صورتى که نفى یک عده امور ازیک ذات مفهوم، هویت آن را تعیین و توصیف نمى‏ کند.پاسخ این سئوال روشن است.

اولا یک پاسخ نقضى،به نفس یا«من‏»یا«ذات‏»یا«شخصیت‏»آدمى وجود دارد که‏هیچ کس تاکنون در وجود آن تردید و انکارى نداشته است،و بدیهى‏ترین دلیل براى‏اثبات وجود نفس یا…لزوم مدیریت مجموعه اعضاء و اجزاء و نیروها و استعدادها وفعالیتها و پدیده‏هاى وجود آدمى است که با کمال نظم و قانون به وجود خود ادامه‏مى‏دهند با اینحال هیچ یک از مقوله‏هاى عالم مادیات در آن،جریان ندارد.درعین حال حقیقت‏یا مفهوم همه آنها را در مى‏ یابد،مانند کمیت، کیفیت،رنگها،اشکال،اوزان،حرکت،سکون و غیر ذالک و اینکه نفس آدمى از ناحیه این امور مشمول‏هیچ گونه حد و اندازه و تشخصات مادى نیست،مورد قبول همه مکاتب است.

ثانیا، پاسخ حلى اعتراض است،بیان این پاسخ چنین است که هر انسانى بدون استثناء[بشرط‏اینکه از مغز و روان معتدل برخوردار باشد]اگر بخواهد مى‏تواند مفهومى را به عنوان‏خدا (واجب الوجود که داراى همه کمالات است) دریافت نماید.و مى‏دانیم که ‏اساسى‏ ترین مقدمه برهان وجوبى[یا کمالى]که هم متفکران شرقى آن را مورد قبول یا بررسى جدى قرار مى‏دهند (۲) و هم متفکران غرب،مانند قدیس انسلم،رنه دکارت،لایب‏نیتز و غیره هم،همین قضیه است که انسان در حال اعتدال مغزى و روانى،مى‏تواندمفهوم خداوند واجب الوجود را که جامع همه کمالات است دریابد.و این مفهوم یک‏حقیقت مثبت است.

براى تصدیق صحت چنین دریافت، باز رجوع مى‏کنیم به درون‏خودمان،ما یک حقیقت را به عنوان زیبایى در درون خود درک مى‏کنیم که قابل تطبیق است‏به هزاران نوع زیبایى مانند انواعى بى‏شمار از گلهاى زیبا، خطوط زیبا،صداهاى‏موزون و زیبا،مهتاب زیبا،مناظر طبیعى زیبا که قابل شمارش نیست، صورتهاى زیبا،آسمان زیبا…و ما این حقیقت واحد را با اینکه در جهان عینى تحقق فیزیکى ندارد،برهمه زیبایى‏ها به عنوان یک حقیقت واقعى که آن را در درون خود در مى‏یابیم، تطبیق‏مى‏کنیم نه یک مفهوم خیالى و ساختگى سلبى.

لم یخلق الاشیاء من اصول ازلیه (تفسیر این جملات در مباحث قبلى نیز مطرح شده‏است مراجعه فرمایید.)و صور ما صور فاحسن صورته،لیس لشئ منه امتناع،و لا له بطاعه شى‏ء انتفاع (هر چه‏را که صورتگرى کرد،با نیکوترین وجه تصویر فرمود.هیچ چیزى از مخلوقات راقدرت امتناع و سرپیچى از فرمان او نیست و نه از اطاعت کائنات به او،سودى به آن‏موجود برین عائد مى‏گردد.)

در عالم امکان آنچه که ساخته شده است،نیکوترین‏مصنوع با توجه به کائنات این عالم است

این جمله که لیس فى الامکان ابدع مما کان (در عالم امکان بدیع‏تر و عالى‏تر از آنچه‏که به وجود آمده است،وجود ندارد) یک سخن بسیار مشهور است که اکثر صاحبنظران‏مشرق زمین و مغرب زمین بشرط آنکه در عالم هستى از دیدگاه نظم و زیبایى‏هاى‏محسوس و معقول بررسیهاى دقیقى داشته باشند،آن را پذیرفته‏اند.منظور از«احسن‏تصویر»که در جملات مورد تفسیر دیده مى‏شود و منظور از«بدیع‏تر»در سخن حکماء،تنها زیبایى محسوس ظاهرى نیست که در مقدارى فراوان از موجودات عالم طبیعت‏دیده نمى‏شود.لذا در خطبه مبارکه‏«فاجمل صورته‏» (پس صورتش را زیبا ساخته است) نفرموده و در سخن حکماء«اجمل مما کان‏»نیامده است.بلکه مقصود عظمت نظم وشکوه بسیار خیره کننده است که بینایان مى‏توانند واقعا آن را مشاهده نمایند.لذا نظامى‏ گنجوى هم نمى‏ گوید:«در جهان هستى رقمى زیباتر از این نمى‏ توان کشید»بلکه مى‏گوید: «در جهان هستى بهتر از این نمى‏ توان رقمى کشید.»

در عالم عالم آفریدن
به زین نتوان رقم کشیدن (۳)

البته همانگونه که اشاره کردیم براى حرکت از مسیر زیبایى‏ها به بارگاه خداوندى،به‏حد لازم و کافى زیبا وجود دارد:

چرخ با این اختران نغز و خوش و زیباستى
صورتى در زیر دارد آنچه در بالاستى (۴)

میر فندرسکى

 

هیچ موجودى توانایى مقاومت در مقابل او را ندارد

باد ما و بود ما از داد تست
هستى ما جمله از ایجاد تست

لذت هستى نمودى نیست را
عاشق خود کرده بودى نیست را

لذت انعام خود را وامگیر
نقل و باده جام خود را وا مگیر

ور بگیرى کیت جست و جو کند
نقش با نقاش کى نیرو کند

منگر اندر ما مکن در ما نظر
و اندر اکرام و سخاى خود نگر

ما نبودیم و تقاضامان نبود
لطف تو ناگفته ما مى‏شنود

مولوى

 

غناى ذاتى و مطلق آن صمد یکتا چه نیازى‏به اطاعت ما دارد؟

امام حسین بن على علیهما السلام در نیایش عرفه چنین عرض مى‏کند: (الهى تقدس‏رضاک ان تکون له عله منک،فکیف تکون له عله منى.الهى انت الغنى بذاتک ان یصل لک‏النفع منک فکیف لا تکون غنیا عنى‏» (خداى من،رضاى تو مقدس‏تر و با عظمت‏تر از آن‏است که براى آن علتى از مقام ربوبى خود تو بوده باشد،چگونه ممکن است،من علت‏آن را به وجود بیاورم! خداى من،غناى ذاتى تو چنان است که امکان ندارد سودى ازخود تو به تو برسد،پس چگونه ممکن است از من بى‏نیاز نباشى! (متاسفانه بى‏ توجهى‏ اکثر مردم به این حقیقت عظمى‏«که تمامى اطاعات و عبادات آنان براى به ثمر رساندن‏شخصیت‏خود آنان در گذرگاه ابدیت است‏»به گمان اینکه خداوند از عبادات و اطاعات‏آنان بهره‏مند مى‏شود!خود را از ارتباط حقیقى و قرار گرفتن در شعاع جاذبیت الهى‏محروم نموده‏اند.بهمین جهت است که به مجرد عروض ناملایمات و ابتلاء به ناگواریها،دست از عبادت و اطاعت‏بر مى‏دارند و به خیال خود کار صحیحى انجام داده‏اند!)

علمه باالاموات الماضین کعلمه بالاحیاء الباقین و علمه بما فى السماوات العلى کعلمه بما فى الارضین السفلى (علم خداوندى به مردگان گذشته مانند علم او است‏به زنده‏هاى باقى وعلم او به آسمانهاى بالا همانگونه است که به زمین‏هاى پایین) توضیح مباحث مربوط به‏علم خداوندى هم در این خطبه و هم در خطبه‏هاى گذشته مشروحا بحث‏شده است.مراجعه فرمایید.

منها:ایها المخلوق السوى،و المنشا المرعى فى ظلمات الارحام،و مضاعفات الاستار،بدئت من‏سلاله من طین،و وضعت فى قرار مکین،الى قدر معلوم،و اجل مقسوم تمور فى بطن امک جنینا، لا تحیر دعاء،و لا تسمع نداء.ثم اخرجت من مقرک الى دار لم تشهدها،و لم تعرف سبل منافعها،فمن هداک لاجترار الغذاء من ثدى امک و عرفک عند الحاجه مواضع طلبک و ارادتک. هیهات ان من یعجز عن صفات ذى الهیئه و الادوات،فهو عن صفات خالقه اغجز،و من تناوله‏بحدود المخلوقین ابعد. (از جمله این خطبه است:

اى مخلوقى که با اعضاء معتدل آفریده‏شده‏اى واى ابداع شده که در تاریکیهاى ارحام و لابلاى پرده‏ها مورد عنایت‏بودى، درآغاز وجودت از مشتى خاک کشیده شده از گل بودى که در قرارگاهى محکم نهاده‏شدى تا قدرى معین و مدتى قسمت‏شده،مخفى درون مادرت بودى که اضطرابى تو رافرا گرفته بود، نه توانایى پاسخ دادن به کسى که ترا مى‏خواند داشتى و نه ندایى رامى‏شنیدى.سپس از آن قرارگاه بیرون رانده شدى به سوى خانه‏اى که آن را ندیده بودى‏و نه راههاى منافع آن را مى‏شناختى.اى انسان،چه کسى بود ترا براى جذب غذا ازپستان مادرت راهنمایى کرد و جایگاه خواستن و اراده‏ات را به تو،ارائه نمود هیهات،آن کسى که از درک صفات موجوداتى که داراى شکل و ابزار و وسایل مى‏باشند،عاجزاست،قطعا از دریافت صفات خالقش که خدا است ناتوانتر و از رسیدن به درک او به‏وسیله حدود مخلوقات دورتر مى‏باشد.)اى کاش بشر به مقدار یک صدم اهمیت و فعالیت مغزى و عضلانى که‏درباره موجودات‏«جز من خویشتن‏»انجام مى‏دهد،درباره شناخت‏و سازندگى من خویشتن هم انجام مى‏داد.

امیر المؤمنین در جملات مورد تفسیر،مردم را به توجه و دقت و عبرت گیرى ازجریان وجودى آنان پیش از ورود به این دنیا تا قرار گرفتن در موقعیت تلاش و تکاپوبراى زندگى، توصیه مى‏فرماید.مقصود آن حضرت فراگیرى درس و آگاه شدن به حکمت والاى خلقت و الزام مردم به اقرار به ناتوانى از توصیف ذات و صفات مقدس‏خداوندى مى‏باشد و در جملات فوق،مردم را به اندیشه درباره شناخت عوامل و عامل‏اصلى موقعیتهاى متنوعى که یکى پس از دیگرى در مسیر آنان قرار گرفته است،دستورمى‏فرماید.و متاسفانه بشر به مقدار یک صدم اهمیتى که براى موجودات دیگر«جز من‏خویشتن‏»قائل مى‏شود و کوشش و فعالیتهاى بسیار فراوان و جدى که درباره تنظیم آنهاانجام مى‏دهد،درباره‏«من خویشتن‏»هم روا مى‏داشت!

هیهات،خود خواهى وسودجویى کى امان مى‏دهد که این بشر به خود بیاید و از خود بپرسد که من پیش از عبوراز کانالهاى اصلاب و ارحام کجا بودم و چه مى‏کردم و چه کسى از آن مواد و عناصرپیشین،نفس یا«من‏»را بوجود آورد،یا از کانال آنها عبور داد که مدیریت موجودیت‏مرا در موقعیتهاى بسیار متنوع به دست گرفت؟اینکه به استفاده از وسایل ابتدایى یاحیات (پستان مادر) در این دنیا رهنمون شدم،با اینکه چنان موقعیتى را اصلا ندیده ‏بودم،چه کسى مرا وادار به تغذى از وسیله آغازین حیات در این دنیا نمود؟اصلا چه‏ کسى بود که خون قرمز درون مادرم را به شیر سفید مبدل نمود تا شروع حیاتم در روى‏زمین بوسیله آن تحقق پیدا کند؟

چه کسى بود در یک مجموعه محدودى از سلولها واعصاب و بافتها،کارگاهى به نام مغز، ساخت و سپس تصورات،تخیلات،تصدیقات،توهمات،اندیشه ‏هاى گوناگون،فعالیت‏هاى عقلانى متنوع از قبیل تجرید،کلى سازى،اکتشافات،حدس‏ها و شهودها و عدد سازى،زیبایى و یا زیبا شناسى و رغبت‏به ارزشها وتجسیم و تداعى معانى و اراده و تصمیم و اختیار و بى‏نهایت گرایى و صدها امثال اینها رادر این کارگاه مغز به جریان انداخت؟اى کاش،بشر براى به دست آوردن این همه‏ عظمت‏ها و سرمایه هاى فوق ارزش که در او وجود دارد،تلاش مى‏کرد و آنها را بااختیار به دست مى‏آورد تا قدر و ارزش آنها را مى ‏شناخت.

_________________________

۱.الاسراء،آیه ۴۴.

۲.در دعاى صباح از على (ع) چنین آمده است:یا من دل على ذاته بذاته (اى خداوندى که با ذات‏اقدسش به ذات خود دلالت مى‏کند.) در دعاى ابو حمزه ثمالى چنین آمده است:بک عرفتک و انت‏الذى دللتنى علیک و لو لا انت ما ادر ما انت (با تو،ترا شناختم و تویى که مرا به خود راهنمایى فرمودى‏و اگر تو نبودى،من نمى‏دانستم تو کیستى) محقق والا مقام آیه الله مرحوم آقاى حاج شیخ محمد حسین‏اصفهانى معروف به کمپانى در کتاب تحفه الحکیم چنین گفته است:

۱.ما کان موجودا بذاته بلا حیث هو الواجب جل و علا ۲-و هو بذاته دلیل ذاته اصدق شاهد على اثباته ۳-یقضى بهذا کل حدس صائب لو لم یکن مطابق للواجب ۴-لکان اما هو لامتناعه و هو خلاف مقتضى طباعه ۵-او هو لافتقاره الى السبب و الفرض فردیته لما وجب ۶-فالنظرا الصحیح فى الوجوب یفضى الى حقیقه المطلوب

۱-آنچه که ذاتا[بدون وابستگى به چیزى]موجود است اوست واجب الوجود خداوند جل و علا

۲-آن موجود برین با ذات خود دلیل وجود خویشتن است.این دلالت راست و درست‏ترین شاهداست‏براى اثبات خداوندى.

۳-هر حدس صحیح[از انسان عاقل و هشیار]حکم مى‏کند که اگر حقیقت قابل انطباق براى مفهوم‏واجب الوجود،هستى نداشته باشد.

۴-یا بجهت این است چنین حقیقتى ذاتا محال است،در صورتى که این تصور درباره خداوند خلاف‏مفهوم اوست.

۵-یا بدانجهت است که احتیاج به علت دارد،فرض این است که مورد دریافت ما حقیقتى است‏واجب الوجود که از علت‏بى‏نیاز است‏یا تصور علت‏براى او محال است.

۶-پس یک نظر و توجه صحیح به مفهوم کمال مطلق، (واجب الوجود) که خدا است،ما را به حقیقت‏مطلب که وجود آن ذات اقدس است مى‏رساند.) .

۳.دیوان نظامى گنجوى.

۴.قصیده معروف حکمى میر فندرسکى.

بازدیدها: ۴

خطبه شماره ۱۶۲ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

۱۶۲

ومن کلام له علیه السلام

لبعض أصحابه وقد سأله: کیف دفعکم قومکم عن هذا المقام وأنتم أحق به؟ فقال:

یَا أَخَا بَنِی أَسَدٍ، إنَّکَ لَقَلِقُ الْوَضِینِ تُرْسِلُفِی غَیْرِ سَدَدٍ وَلَکَ بَعْدُ ذِمَامَهُ الصِّهْرِ وَحَقُّ الْمَسْأَلَهِ، وَقَدِ اسْتَعْلَمْتَ فَاعْلَمْ:

أمَّا الاِسْتِبْدادُ عَلَیْنَا بِهذَا الْمَقامِ وَنَحْنُ الاََْعْلَوْنَ نَسَباً، وَالاشَدُّونَ بِالرَّسُولِ نَوْطاً فَإنَّهَا کَانَتْ أَثَرَهًشَحَّتْ عَلَیْهَا نُفُوسُ قَوْمٍ، وَسَخَتْ عَنْهَا نُفوسُ آخَرِینَ، وَالْحَکَمُ اللهُ، وَالْمَعْوَدُ إلَیْهِ الْقِیَامَهُ.

وَدَعْ عَنْکَ نَهْباًصِیحَفِی حَجَرَاتِهِ[وَلکِنْ حَدِیثاً مَا حَدِیثُ الرَّوَاحِلِ]

وَهَلُمَّچى الْخَطْبَ فِی ابْنِ أَبِی سُفْیَانَ، فَلَقَدْ أَضْحَکَنِی الدَّهْرُ بَعْدَ إبْکَائِهِ، وَلاَ غَرْوَوَاللهِ، فَیَا لَهُ خَطْباً یَسْتَفْرِغُ الْعَجَبَ، وَیُکْثِرُ الاََوَدَ حَاوَلَ الْقَوْمُ إِطْفَاءَ نَورِ اللهِ مِنْ مِصْباحِهِ، وَسَدَّ فَوَّارِهِمِنْ یَنْبُوعِهِ، وَجَدَحُوابَیْنِی وَبَیْنَهُمْ شِرْباً وَبِیئاً فَإنْ تَرْتَفِعْ عَنَّا وَعَنْهُمْ مِحَنُ الْبَلْوَى، أَحْمِلْهُمْ مِنَ الْحَقِّ عَلَى مَحْضِهِس، وَإنْ تَکُنِ الاَُخْرَى،

خطبه ۱۶۲

این سخن را در پاسخ یکى از یارانش فرمود که از او پرسیده بود:چگونه قوم شما،شما را از این مقام که شایسته ‏ترین مردم به آن بودید،دفع و برکنار نمودند؟

اى برادراسدى،تو مردى مضطرب هستى، که گفتارت را ناسنجیده رها مى‏کنى، با اینحال براى‏توست رابطه خویشاوندى و حق پاسخ براى سؤال، اکنون که پرسیدى،بدان، اما اینکه‏حق ما را درباره مقام پیشوایى خود سرانه از ما گرفتند،در حالى که ما هم از نظر نسب ‏بالاتر از دیگران هستیم و هم از جهت تعلق و ارتباط به آن حضرت، این استبداد از روى‏ مرغوب و مطلوب بودن حاکمیت ‏بود که نفوس جمعى از شدت حرص به آن، بخل ‏ورزیدند و نفوس جمعى دیگر درباره آن،سخاوت و اعراض نمودند، داور مطلق خدااست و بازگشت همه در قیامت ‏به سوى او است، رها کن آن غوغا و داد و بیداد را که درهمه جا طنین انداخت، داستانى غیر از داستان گذشتگان را پیش بیاور، اکنون بیا وحادثه چشمگیر را درباره فرزند ابو سفیان بنگر، [که این معاویه چه ادعایى براه‏انداخته است!]روزگار مرا پس از آنکه به گریه انداخته بود،خندانید، جاى شگفتى‏ نیست،چه حادثه بزرگى که تعجب را به نهایت مى‏رساند و کجروى را فراوان‏مى‏نماید، آن قوم در صدد برآمدند نور خداوندى را از چراغش خاموش و آب حیات‏جوشانش را از منبع آن،ببندند! و آنان در میان من و خودشان شربتى آلوده را قراردادند، اگر از ما و از آنان مشقتهاى فتنه و بلوا مرتفع گردد،آنان را به حق ناب‏وا مى ‏دارم، و اگر روزگار از آنچه که من مى‏ خواهم مانع گردد،[وضع من شبیه به‏ رسولخدا (ص) است]که خداوند درباره او فرمود:نفس خود را از روى حسرت وتاسف درباره آنان از بین مبر،زیرا خداوند به کردار آنان عالم است.

خطبه ۱۶۲

یا اخا بنی اسد،انک لقلق الوضین،ترسل فی غیر سدد،ولک بعد ذمامه الصهر و حق المساله‏و قد استعلمت فاعلم اما الاستبداد علینا بهذا المقام و نحن الاعلون نسبا،و الاشدون برسول‏الله-صلى الله علیه و آله-نوطا،فانها کانت اثره شحت علیها نفوس قوم،و سخت عنها نفوس‏قوم آخرین و الحکم الله،و المعود الیه القیامه. (اى برادر اسدى تو مردى مضطرب هستى که‏گفتارت را ناسنجیده رها مى‏کنى!

با اینحال،براى توست رابطه خویشاوندى و حق پاسخ‏براى سئوال.اکنون که پرسیدى بدان:اما اینکه حق ما را درباره مقام پیشوایى،خود سرانه‏از ما گرفتند،در حالى که ما هم از نظر نسب بالاتر از دیگران هستیم و هم از جهت تعلق‏و ارتباط به آن حضرت،این استبداد از روى مرغوب و مطلوب بودن حاکمیت‏بود که‏نفوس جمعى از شدت حرص به آن،بخل ورزیدند و نفوس جمعى دیگر درباره آن،سخاوت و اعراض نمودند.داور مطلق خدا است و بازگشت همه در روز قیامت‏ به سوى‏او است)

مقصود از جمله امیر المؤمنین علیه السلام که نفوس جمعى از شدت علاقه ‏بدان مقام بخل ورزیدند و جمعى دیگر از آن اعراض نمودند چیست؟

شارح بسیار معروف نهج البلاغه ابن ابی الحدید که از بزرگان معتزله است،چنین‏مى‏گوید: «من از ابو جعفر یحیى بن محمد العلوى که نقیب بصره بود،موقعى که درسى‏پیش او مى‏خواندم درباره منظور على (ع) از جمله فوق را از آن مرد که خدا او رارحمت کند،پرسیدم. او در پیروى از مذهب علوى،مردى با انصاف و داراى عقلى کامل ‏بود.

گفتم:مقصود علی علیه السلام از این جمله که فرمود:«نفوس جمعى از شدت حرص‏به آن بخل ورزیدند و نفوس جمعى دیگر درباره آن چشم پوشى و سخاوت نمودند،چه کسانى را منظور نموده است؟و کیست آن قومى که آن مرد اسدى در سئوال خودمطرح کرده بود (قوم شما چگونه شما را از این مقام برکنار کردند؟!در حالى که شما به‏این مقام شایسته‏تر بودید؟) آیا مقصود روز سقیفه بود و یا روز شورى؟

ابو جعفر گفت:مقصود روز سقیفه است.من به ابو جعفر گفتم:نفس من اجازه نمى‏دهد به صحابه پیامبراکرم (ص) ،نافرمانى رسول الله (ص) را نسبت‏بدهم،و آنان را به رد کردن نص پیامبردرباره خلافت على (ع) متهم بسازم.ابو جعفر گفت:نفس من هم اجازه نمى‏دهد که‏مسامحه و بى‏اعتنایى در امر امامت را به پیامبر اکرم (ص) نسبت‏بدهم که مردم را بدون‏ پیشوایى که مدیریت آنها را به عهده بگیرد،بحال خودشان رها کند که آنان گسیخته ازهم و متفرق زندگى کنند.

پیامبر اکرم (ص) از مدینه بیرون نمى ‏رفت مگر اینکه امیرى رابراى آن تعیین مى‏فرمود،در حالى که زنده بود و دور از مدینه نرفته بود.پس آن‏حضرت چگونه به جاى خود امیرى را تعیین نمى‏کند با اینکه او مى‏دانست از دنیامى‏رود و توانایى جبران حوادثى که اتفاق خواهد افتاد،دارا نمى‏باشد؟

سپس گفت هیچ ‏فردى از انسانها شک ندارد که رسول خدا (ص) در کمال عقل و خرد بود،اما از دیدگاه مسلمانان،این قضیه بدیهى است،زیرا به این امر معتقد بودند،و اما اقوام یهود و نصارى‏و فلاسفه معتقدون بودند که رسول خدا (ص) حکیم به تمام معنى الکلمه بوده است و اوداراى راى صحیح بود،زیرا او ملتى را بر پا داشت و قانونگزارى نمود.ملک با عظمتى‏را با عقل و تدبیرش پى‏ریزى فرمود.و این مرد عاقل کامل طبیعت نژاد عرب و غرایز وخونخواهى و کینه توزى آنان را اگر چه مدتهاى بسیار طولانى ادامه داشت،مى‏ شناخت.

او مى ‏دانست که در میان عرب این عادت جاهلى شیوع داشت که اگر مردى از یک ‏قبیله، مردى دیگر از قبیله دیگرى را مى ‏کشت دودمان و خویشاوندان آن مرد مقتول،تاموقعى که خون آن مرد مقتول را جبران نمى ‏کردند دنبال قاتل مى‏ گشتند،و اگر آن قاتل‏را براى کشتن پیدا نمى‏ کردند،بعضى از دودمان یا خویشان قاتل را به جاى او مى ‏کشتند،و اگر به کسى از آنان نیز دست نمى‏یافتند فردى یا جمعى را براى خونخواهى از قبیله‏ قاتل مى ‏کشتند،اگر چه از خویشان نزدیک آن قاتل نبود.و دین اسلام طبایع عرب را[بااجبار]تغییر نداد و اخلاق عمیق آنان را دگرگون نساخت.

پس غرایز بحال خود باقى‏ماند.با اینحال،یک خردمند چگونه مى‏تواند تصور کند که آن مرد عاقل کامل[براى‏برداشتن موانع اسلام مجبور شد که]در عرب خون بریزد.مخصوصا در قبیله قریش،وپسر عموى او (على بن ابیطالب علیه السلام) در ریختن خون و پایان دادن به زندگى‏عده‏اى و به عهده گرفتن کینه‏ هاى عربها او را مساعدت کرد،[او را به حال خود رهاکنند]پیامبر اکرم (ص) مى‏دانست که مانند دیگر مردم از دنیا مى‏رود و على (ع) را پس‏از خود در دنیا مى‏گذارد و دخترش (فاطمه س) در نزد او و دو فرزند از فاطمه (امام‏حسن و امام حسین علیه السلام) مى‏مانند که بجهت محبت و علاقه شدید به آنها به منزله ‏دو فرزند از پشت آن حضرت (ص) بودند و با این وضع امر خلافت را به کسى دیگروا مى‏گذارد و تصریح به پیشوایى على (ع) و خلافت او نمى‏کند[او مى ‏بایست تصریح به خلافت او نماید]از این راه،خون على (ع) و فرزندان و دودمانش را حفظ نماید.آیااین عاقل کامل پیامبر اکرم (ص) نمى ‏دانست که اگر از دنیا برود و فرزندان و خانواده ‏اش ‏را مانند مردم کوچه و بازار و رعیت معمولى رها کند،خونهاى آنان را پس از خود درمعرض ریختن قرار داده است!

پس در حقیقت‏ خود او (پیامبر اکرم) ص بوده است که‏ على را کشته و خون فرزندان او را به هدر داده است،زیرا آنان نمى‏توانستند بعد از او به ‏تکیه گاهى وابسته شوند که آنان را حمایت کند.آنان بعد از پیامبر اکرم لقمه‏اى براى‏خورندگان و شکارى براى درندگان مى‏ شدند،مردم پس از پیامبر آنان را از هر طرف‏ مى ‏ربودند و به غرضهاى خود نائل مى‏ آمدند. و اما اگر قدرت و سلطه را در آنان قرارمى‏داد،بجهت ریاست و قدرتى که در اختیار آنان قرار مى‏گرفت،[این ریاست و قدرت‏که وسیله دفاع و حمله و جلوگیرى از تعدى مردم بود]مانع از ریخته شدن خون آنان‏ مى‏ گشت…آیا گمان مى‏کنى پیامبر از این حقیقت[که گفتم]غافل بود،یا خود اومى‏ خواست که خاندان و اولادش ریشه کن شوند؟!

پس کو آن محبت‏ شدیدى که براى‏ فاطمه عزیز و محبوب دلش داشت؟آیا تو مى‏گویى:پیامبر مى‏خواست على (ع) را مانندیکى از فقراى مدینه بحال خود مى‏گذاشت که نیازمند مردم باشد و على بن ابیطالب را که‏در نزد او مکرم و معظم و داراى مقام[بسیار عالى]بود که همه مى‏دانستند،مانندابو هریره دوسى و انس بن مالک انصارى رها مى‏کرد؟!تا فرمانروایان در خون و حیثیت‏و جان و اولادش هر چه مى‏خواستند،انجام بدهند و او قدرت جلوگیرى تجاوزات آنان‏را نداشته باشد؟![آیا گمان مى‏کنى که پیامبر،على (ع) را مانند یک فرد عادى رهامى‏کرد]در حالى که صد هزار شمشیر بر سر على (ع) کشیده شود که جگرهاى صاحبان‏آن شمشیرها علیه على (ع) شعله‏ ور بود و مى‏خواستند خونش را با دهانهایشان بیاشامند وگوشتش را با دندانهایشان قطعه قطعه کنند و بخورند،زیرا او (على علیه السلام) ،فرزندان و برادران و عموهاى آنان را کشته بود و فاصله ما بین آن جنگها و زمان رحلت‏رسولخدا (ص) طولانى نشده بود و زخمها رو به بهبودى نرفته بود و جراحت‏ها التیام‏ نپذیرفته بود.

[ابن ابی الحدید مى‏گوید:]به او (ابو جعفر یحیى بن محمد العلوى) گفتم: «نیکو گفتى آنچه را که گفتى ولى خود سخن امیر المؤمنین علیه السلام دلالت مى‏کند به‏اینکه پیامبر براى خلافت او نص و تصریح نفرموده است،زیرا آن حضرت به آن مرداسدى به عظمت نسب و نزدیکى بسیار شدید به پیامبر اکرم (ص) استدلال مى‏فرماید،اگرنص صریح وجود داشت،بجاى استدلال مزبور،مى‏فرمود:و من على بن ابیطالب موردنص و بنام من خطبه خوانده شده است‏»

ابو جعفر خدایش رحمت کناد، چنین پاسخ دادکه امیر المؤمنین پاسخ اسدى را بر مبناى آنچه که مى‏دانست،نه آنچه که نمى‏دانست،مطرح فرمود.مگر نمى ‏بینى که آن اسدى چنین سئوال کرد:«چگونه قوم شما، شما را ازاین مقام که از همه شایسته‏تر به آن بودید بر کنار کردند؟»جز این نیست که آن مرد اسدى‏از علت ‏برکنار کردن آن مردم،على را از مقام خلافت که از جهت نسب و نزدیکى‏ همه جانبه به پیامبر،شایسته ‏ترین فرد بود،سئوال نموده بود.

این خود دلیل آن است که ‏مرد اسدى اطلاع از نص و تصریح درباره خلافت امیر المؤمنین و اعتقاد به آن نداشته ‏است و از ذهنش هم خطور نکرده بود،زیرا اگر چنین تصورى داشت،از امیر المؤمنین(ع) سئوال مى‏کرد که چه علت داشت که مردم تو را از این مقام برکنار کردند با اینکه‏رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم درباره خلافت تو نص فرموده بود؟اسدى چنین‏نگفت،بلکه سخنى عام درباره بنى هاشم عموما به میان آورد:چگونه قوم شما،شما (آل‏هاشم) را به اعتبار هاشمى و نزدیکى همه جانبه با پیامبر،از مقام خلافت کنار زدند؟

امیر المؤمنین علیه السلام با نظر به همان معنى (علت‏شایستگى على علیه السلام براى‏خلافت) یعنى هاشمى و نزدیکى همه جانبه على (ع) با پیامبر (ص) که مرد اسدى در نظر داشت،پاسخ فرمود:«آنان مرا از مقام خلافت‏برکنار کردند با اینکه من به رسولخداصلى الله علیه و آله و سلم از همه آنان نزدیکتر بودم زیرا آنان خود را[از روى حرص وطمع به مقام]بر ما مقدم داشتند»اگر امیر المؤمنین (ع) بجاى این پاسخ مى‏فرمود:منم ‏على بن ابیطالب که براى خلافت من از طرف پیامبر (ص) نص شده و بنام من در زندگانى‏ رسولخدا (ص) خطبه خوانده شده است،در این صورت پاسخ آن مرد اسدى داده ‏نمى ‏شد،زیرا آن مرد از على (ع) نپرسیده بود که آیا براى خلافت تو نصى وارد شده‏است‏یا نه؟و یا:آیا رسولخدا (ص) کسى را براى خلافت ‏بوسیله نص تعیین فرمود یا نه؟

بلکه اسدى چنین گفت:چرا قوم شما،شما را از امر خلافت‏برکنار ساخت‏با اینکه شمانزدیکترین افراد به سرچشمه و معدن خلافت‏بودید؟لذا على (ع) پاسخى داد که مطابق‏و مناسب سئوال بود و اگر آن حضرت موضوع نص به خلافت را پیش مى‏کشید وتفضیلات حقیقت امر را براى او تعریف مى‏فرمود،آن را نمى‏پذیرفت و او را متهم‏مى‏ساخت و سخنش را قبول نمى‏کرد و به تصدیق پاسخ آن حضرت،جذب نمى‏شد،لذابهترین راه در حکم سیاست و تدبیر کار مردم همان بود که با چیزى پاسخ مى‏داد که‏موجب نفرت و طعن زدن نمى‏گشت.» (۱)

و هلم الخطب فی ابن ابی سفیان(۱۱)فلقد اضحکنی الدهر بعد ابکائه(۱۲)و لا غرو و الله،فیا له‏خطبا یستفرغ العجب،و یکثر الاود(۱۳)!حاول القوم اطفاء نور الله من مصباحه،و سد فواره من‏ینبوعه(۱۴)و جدحوا بینی و بینهم شربا وبیئا(۱۵)فان ترتفع عنا و عنهم محن البلوى، احملهم من الحق‏على محضه(۱۶)و ان تکن الاخرى،«فلا تذهب نفسک علیهم حسرات،ان الله علیم بمایصنعون‏»(۱۷)

اکنون بیا و حادثه‏اى چشمگیر را درباره فرزند ابوسفیان بنگر،[که این معاویه چه ادعایى به راه انداخته است!]روزگار پس از آنکه مرا به گریه انداخته بود،خنداند.جاى‏شگفتى نیست،چه حادثه بزرگى که تعجب را به نهایت مى‏رساند و کجروى را فراوان‏مى‏نماید.آن قوم درصدد بر آمدند نور خداوندى را از چراغش خاموش و آب حیات‏ جوشانش را از منبع آن ببندند!آنان میان من و خودشان شربتى آلوده را قرار دادند.اگراز ما و آنان،مشقتهاى فتنه و بلوا مرتفع گردد،آنان را به حق ناب وا مى‏دارم و اگرروزگار از آنچه که من مى‏خواهم مانع گردد[وضع من شبیه به وضع رسولخدا (ص) است که خداوند درباره او فرمود:«نفس خود را از روى حسرت و تاسف درباره آنان،از بین مبر،زیرا خداوند به کردار آنان عالم است.»]

یک بررسى مختصر درباره معاویه بن ابى سفیان

بدان جهت که امیر المؤمنین علیه السلام در سخنان و نامه‏هاى مبارک خود،در مواردفراوانى، معاویه را مخاطب یا مورد معرفى و توبیخ قرار داده و بدانجهت که این شخص‏خود را در رویاروى فرزند ابیطالب علیه السلام مطرح نموده و مانع گسترش اسلام علوى‏و ابلاغ رسالت نبوى بوسیله او گشته است،لازم است که یک بررسى اجمالى درباره این‏مرد داشته باشیم: معاویه پدر یزید در زمامدارى عمر بن الخطاب والى اردن شده سپس‏عمر او را پس از مرگ برادرش یزید بن ابى سفیان به حکومت دمشق نصب نمود و درزمان عثمان بن عفان همه شام به او واگذار شد. (۲) معاویه مردى بود که به اتفاق آراى‏مورخین محقق:ایده‏ئولوژى اسلامى را که تمام نژادها و جوامع و سرزمین‏ها را بابرداشتن مرزها متحد مى‏ساخت،وسیله‏اى در راه زمامدارى شخصى خود و یابرگرداندن آن به نژاد پرستى اولاد و به نژاد عرب ثانیا بوسیله پسرش یزید،خواسته و استخدام کرده است.

چون این جمله را مورخین از عمر بن خطاب بطور فراوان نقل کرده‏اند که:«هر وقت‏به معاویه مى‏نگریست،مى‏گفت:«این کسراى عرب است‏» (۳) در دوران او بود که‏ سکه‏ هایى زده شد که روى آنها عکس یک عرب در حالى که شمشیرى به کمر بسته بودترسیم شده بود» (۴) موقعى که ضحاک بن قیس براى اعلام مرگ معاویه به بالاى منبرمى‏رود،در میان توصیفاتى که از معاویه مى‏کند،این جمله وجود دارد که‏«معاویه ‏پناهگاه عرب بود»ابن خلدون صریحا مى‏نویسد: «سپس طبیعت ملک اقتضا کرد که‏معاویه در امر زمامدارى و عظمت و مقدم داشتن خود بر دیگران بکوشد و این‏زمامدارى و ادعاى عظمت و تقدیم خود بر دیگران در شان معاویه نبود، ولى این یک‏امر طبیعى بود که تعصبش وادار به آن مى‏کرد و نژاد بنى‏امیه هم این عصبیت را دارابودند.» (۵)

اتصاف معاویه و پیروانش به گروه ستمکار در کلام پیامبر اکرم بقدرى معروف‏است که احتیاج به ذکر ماخذ ندارد.آن حضرت به عمار بن یاسر فرموده است:«یا عمارتقتلک الفئه الباغیه‏» (اى عمار ترا گروه ستمکار خواهد کشت) و عمار در جنگ‏هاى‏صفین که در خدمت على (ع) بود بدست‏سپاهیان معاویه کشته شده است.

تمام مورخین نوشته‏اند:موقعى که عثمان در محاصره از معاویه کمک خواست،کمکى براى او نفرستاد،وقتى که محاصره عثمان شدیدتر شد یزید بن اسد قشیرى رافرستاد و گفت وقتى که به ذى خشب (حومه مدینه) رسیدى همانجا توقف کن و به این ‏بهانه که من در حادثه عثمان حاضر بودم،چیزى مى‏دیدیم که مى‏بایست اقدام به سودعثمان کنم و تو (معاویه) غایب بودى،لذا من کمک کردم،اقدامى نکن.

یزید بن اسد در ذى خشب متوقف شد تا عثمان کشته شد.سپس معاویه (۶) بخونخواهى‏عثمان برخاست و ادعاى خلافت کرد و با على بن ابیطالب (ع) که به اضافه خلافت الهى،حکومت رسمى و قطعى جوامع اسلامى با او بود،بدون کمترین دلیل مجوز جزمقام پرستى جنگید و بشریت را از خدماتى که على (ع) به آن انجام مى‏داد محروم ‏ساخت.

بدان جهت که تاکنون درباره اوصاف ماکیاولى معاویه و مبارزه او با حق و حقیقت‏سخنان زیاد گفته شده است،ما از تکرار آنها خوددارى مى‏کنیم،فقط به گفته سیوطى‏قناعت مى‏کنیم،«ابن ابى شیبه از سعید بن جمهان‏»نقل مى‏کند که به سفینه گفتم:بنى امیه‏گمان مى‏کنند که خلافت در قبیله آنان است؟گفت دروغ مى‏گویند،بلکه بنى امیه ازسخت‏ترین ملوک هستند و اولشان معاویه است.سلفى از عبد الله بن احمد بن حنبل نقل‏مى‏کند که از پدرم (احمد) درباره على و معاویه پرسیدم؟

پدرم گفت:على دشمنان‏زیادى داشت،دشمنانش هر چه جستجو کردند،بلکه عیبى براى او پیدا کنند،نتوانستندکمترین عیبى در او ببینند،لذا مردى را که با او جنگید (معاویه) تعریف کردند و این‏حیله‏اى بود که به راه انداختند.» (۷) گمان نمى‏کنم کسى بطور دقیق و همه جانبه مکتب‏اسلام را با آن فلسفه و اخلاق و حقوق الهى‏اش بداند و از منظور پیامبرش که‏بوجود آوردن انسانهاى ملکوتى بود با خبر شود،سپس به شخصیت و حکومت معاویه وکارهایش مراجعه کند به این نتیجه نرسد که معاویه خود مکتب اسلام را دگرگون کرد و مواد خام نظریات ماکیاولى را در جوامع اسلامى پیاده کرد.

این انسان وارونه به اصطلاح امیر المؤمنین در پاسخ نامه محمد بن ابى بکر که از مصرنوشته و او را به جهت مخالفت‏با حکومت‏حقه امیر المؤمنین توبیخ و تهدید نموده بود،چنین مى‏نویسد:«فقد کنا و ابوک فینا نعرف فضل ابن ابیطالب و حقه لازما مبرورا علینا فلما اختار الله لنبیه ماعنده و اتم له ماوعده و اظهر دعوته و ابلج‏حجته‏و قبضه الله الیه صلوات الله علیه فکان ابوک و فاروقه اول من ابتزه حقه و خالفه على‏امره على ذلک اتفقا و اتسقا…و لو لا ما فعل ابوک من قبل ما خالفنا ابن ابیطالب و لسلمناالیه… (۸) » (ما در زمان پیامبر بودیم و پدرت هم با ما برترى على بن ابیطالب و لزوم حق اورا برگردن خود مى‏دانستیم،هنگامى که خداوند پیامبر اسلام را به پاداشى که براى اوآماده کرده بود برگزید و آنچه را که به او وعده کرده بود به اتمام رسانید و دعوت او راآشکار ساخت و حجتش را روشن فرمود،پدر تو وفاروقش اولین کسى بودند که حق‏على را از او سلب کردند و با او مخالفت ورزیدند و بر این کار اتفاق داشتند.

اگر پدرت پیش از من این اقدام را نکرده بود،ما با على بن ابیطالب مخالفت‏نمى‏کردیم و خلافت را به او تسلیم مى‏نمودیم.) بدین ترتیب این حیله‏گر سه زمامدارگذشته را هم در موقعیت مناسبى براى توجیه کار ماکیاولى‏اش همدست مى‏کند و براى‏ساکت کردن محمد بن ابى بکر و موجه نشان دادن مبارزه با حق را که در پیش گرفته بود،به چنین وسیله‏اى که براى او امکان داشته است،دست مى‏زند!

این معاویه که بهار اسلام را به خزان مبدل کرده بود،یزید فرزند خود را که هیچ مورخى در فسق و فجور او تردید نکرده است، (۹) با انواعى از حیله‏ ها و تهدیدها گرفته تالبه شمشیر بران (۱۰) به سرپرستى جوامع اسلامى نصب مى‏کند.و عبد الرحمان بن ابى بکر دریک جمله مختصر مى‏گوید:«این است‏سنت و قانون هرقل هراکلیوس و قیصر» (۱۱)

موقعى که معاویه براى تحمیل یزید به مدینه که مجتمع مهاجرین و انصار بود آمد،بزرگان مدینه را که امام حسین (ع) در میان آنان بود در یکجا جمع کرده یک سخنرانى بااضطراب و معانى مشوش ایراد کرد که کار حیله‏گران اجتماعى است، (۱۲) نه یک حاکم‏الهى که پیامبر اسلام منظور کرده بود.

آنگاه یزید را تعظیم و تمجید مى‏کند و مى‏گوید،شما سابقه یزید را بخوبى مى‏دانید وامر او را تجویز کرده‏اید!خداوند مى‏داند که مقصود من از زمامدار نمودن یزید پر کردن‏شکاف‏ها بوسیله او است،با چشم بیدار!پس از مقدارى مغالطه و چشم بندى،ابن عباس‏مى‏خواهد پاسخ معاویه را بگوید،امام حسین (ع) به او اشاره مى‏کند که ساکت‏باش وخود امام حسین بر مى‏خیزد و حمد و ثناى خداوندى را بجا مى‏آورد و درود به روان‏پیامبر مى‏فرستد و مى‏فرماید: «اى معاویه،بامداد روشن،سیاهى ذغال را آشکار کرده و روشنایى آفتاب چراغ‏هاى ناچیز را ساقط کرده است.

در سخنانت افراط و تعدى از حق‏نمودى شیطان نصیب خود را از خنانت‏برداشت آیا مى‏خواهى مردم را درباره‏فرزندت یزید بفریبى؟گویى تو مى‏خواهى چیز پوشیده‏اى را توصیف کنى،یا توضیحى‏درباره چیزى که از دیده‏ها غایب است‏بدهى،یا مطلبى را مى‏گویى که تنها تو درباره آن‏دانا هستى و هیچ کس چیزى درباره آن نمى‏داند.

یزید خود حقیقت‏خویشتن را که راى و عقیده‏اش را اثبات کند،فاش ساخته است،تو درباره یزید سخنانى را بگو که او بر خود پذیرفته و شخصیتش آن را نشان مى‏دهد: زندگى او درباره سیر و سیاحت در سگ‏هایى است که به یکدیگر هجوم مى‏آورند،اوعمر خود را با کنیزهاى خواننده و نوازنده و لهو و لعب سپرى کرده است.این کار را رها کن،بس است‏براى تو وبال سنگینى که بگردن گرفتى و تو خدا را با آن‏ورز و بال ملاقات کنى براى تو کفایت مى‏کند.سوگند بخدا،همواره کار تو زدن یا هماهنگ ساختن باطل با ظلم و خفه کردن مردم‏با ستم بوده است،دیگر مشک‏هاى خود را پر کرده‏اى،بس است،میان تو و مرگ چیزى‏جز چشم بهم زدن نمانده است…» (۱۳)

معاویه به مقتضاى عناصر شخصیتش که شمه‏اى از آن را بازگو کردیم،با تهدید وتطمیع پسرش را به جاى خود گذاشت و دنبال اعمالش به زیر خاک رفت.درست است که اهالى ساده لوح شام در آن زمان،مخصوصا مگس‏ها و گربه‏هاى‏سفره‏جو و هواپرستان مغز پوچ پیش از مردن معاویه و پس از آن،سایه‏هاى دروغین‏براى او ساختند و مانند بردگان در مقابل آن سایه سر تعظیم فرو آورده و دیگران را هم

به پذیرش بردگى به آن سایه مصنوعى دعوت کردند،ولى سایه ساز واقعى وجدان اریخ‏دست‏بکار شد و سایه حقیقى معاویه را که شمشیرى بدست در حال هجوم به سایه‏مصنوعى معاویه بود،بوجود آورد،نخست رویدادهایى که دانه‏هاى آن را معاویه‏کاشته و آبیارى نموده بود،سپس مورخین و نقادان و رادمردان را برانگیخت که بیش ازاین در شناساندن معاویه تاخیر صحیح نیست.

اگر یزید پسر معاویه پس از مرگ پدرش به ملک و ریاست هم نمى‏رسید،ممکن بودکه ساده لوحان جوامع آن روز و امروز شخصیت معاویه را نشناسند و بدنبال همان سایه‏دروغینش بروند،ولى ما که تکیه اطمینان بخش به آن وجدان تاریخ داریم که در رسالت‏الهى‏اش در صحنه هستى،کوچکترین تعارف و مجامله و چاپلوسى ندارد،مى‏دانیم که‏براى فاش ساختن ریشه و تنه و ساقه و شکوفه شخصیت معاویه،اشخاص یا رویدادهاى‏دیگرى را نمودار مى‏ساخت که سایه‏هاى مصنوعى او را از اذهان مردم بزداید و سایه‏حقیقى‏اش را آشکار نماید. (۱۴)

نابخردان راه ما بین خود و على بن ابیطالب علیه السلام را بجاى آنکه هموارکنن دور گلها و ریاحین بکارند،چنان سنگلاخ و خارستان و پر از علف‏هاى‏ زهرآگین ساختند که نه خودشان از آن جلوه گاه عظمت‏ خداوندى‏ برخوردار شدند و نه مردم تشنه کمال.

اى بیماران خود خواهى،اى تشنگان جان سوخته مقام،اى دیوانگان عشق به مال ومنال دنیا، اى دلباختگان شهرت و سلطه پرستى،آخر از این همه آتش که در دودمان‏بشرى روشن کردید چه نتیجه‏اى گرفتید؟آخر از آن همه ارزشها که زیر پا گذاشتید،چه‏بهره‏اى بردید؟آخر از آن همه خونها که ریختید،چه میوه‏هایى چیدید؟

آیا در سر تا سرعمرى که در این دنیا داشتید، حتى چند لحظه‏اى هم با خویشتن به گفتگو پرداختید؟ آخر آینه درون شما چقدر تیره شده بود که حتى براى یک لحظه هم،صورت واقعى‏شما را براى خودتان نشان داد؟چرا اى چنگیز و چنگیزیان و اى ماکیاولى و ماکیاولیان‏نگذاشتید و نمى‏گذارید على بن ابیطالب و علوى‏ها، سخن خود را بگویند؟

درباره شما ومغز و روان شما چگونه بیندیشیم؟شما رفتید زیر خاکهاى تیره گورستانها یا بطور مستقیم‏پوسیدید و یا بوسیله پوسیدن کرم‏ها و حشرات خاکى که اعضاى شما را خوردند،از بین‏رفتید.هیچ مى‏دانید دلها و مغزهاى پاکان-اولاد آدم-درباره شما چه داوریها کردند وتاریخ بشرى از شما چه سطرهاى ننگ آور و شرم انگیز ثبت کرد؟کاش زبانى داشتید وبه همکاران خود در طول زمان مى‏گفتید که بر شما چه گذشت.

براستى شما هست ونیست را یکى مى‏دانید!آیا واقعا براى شما کشتن و زنده گذاشتن انسانها تفاوتى ندارد! علم و جهل در عقیده شما چگونه با یکدیگر فرقى ندارد!آیا حقیقتا شما حق و باطل راضد یکدیگر نمى‏دانید!بسیار بعید به نظر مى‏رسد که شما با داشتن مغزى که همه شئون‏زندگى را مى‏تواند در کارگاه شگفت انگیز مغز خود بررسى نموده و بفهمد،به حقائق مزبور،نادان بودید!آیا مى‏توانیم باور کنیم که در طول زندگى با وزیدن نسیم‏هاى متنوع‏حوادث و تجارب و معلومات گوناگون،هیچ نسیمى حیات بخش درباره حقایق فوق به‏درون شما وزیدن نگرفت؟ آیا همین معاویه نبود که پس از شهادت امیر المؤمنین (ع) ازیکى از یاران على (ع) به نام ضرار بن ضمره صدایى که گزارش به شام معاویه ومعاویه پرستان افتاده بود،از وى درباره على (ع) پرسید و گفت:صف لى علیا (على رابراى من توصیف کن) ضرار از توصیف على (ع) امتناع کرد.

بار دیگر معاویه تکرار کرد: کسى آنجا نبود از معاویه بپرسد که اگر تو على (ع) را مى‏ شناختى،این سئوال و تاکید درآن باره چیست؟و اگر نمى‏شناختى چرا با آن یگانه انسان تاریخ پس از پیامبر جنگیدى‏و از انسانسازى او که مشرف بر همه اقالیم دنیا بود،جلوگیرى کردى؟در دوران زندگى‏امیر المؤمنین علیه السلام که مى‏توانستى از موجودیت عینى و سخنان و کردارهاى وى،براى شناسایى او استفاده کنى،چه مانع داشتى که به او نزدیک نشدى و او را نشناختى،فعلا که چشم از تو و امثال تو پوشیده و چهره ملکوتى او در زیر خاک آرمیده است،مى‏خواهى به کلاس على شناسى وارد شوى! (۱۵) به هر حال،آن نابخردان دو نوع سنگلاخ و خارستان پر از علف‏هاى زهرآگین میان مردم‏و على (ع) به وجود آوردند که مردم نتوانستند از آن بزرگ بزرگان‏استفاده کنند.

نوع یکم-موانعى بظاهر انسان مانند عمرو بن عاص‏ها و مروان‏ها بودند که تمام سعى‏و تلاششان در این بود که مردم را از حوزه جاذبیت ملکوتى على (ع) دور کنند و آنان رامانند مگسان و پشه‏ ها دور شیرینى‏ هاى مسموم معاویه و معاویه پرستان بکشند.

نوع دوم-غرایز حیوانى و خود خواهى و خودکامگیها بود که مردم را به انگیزگى‏آنها مشغول مى‏ساختند،تا مبادا در درون آنان،حقیقتى به نام على (ع) و صفات وارزشهایى که آن فخر انسانیت را،على کرده بود،راهیابى کند.

___________________________

۱.شرح نهج البلاغه،ابن ابی الحدید،ج ۹،ص ۲۴۸ تا ۲۵۱.

۲.الاعلام،زرکلى،ج ۸،ص ۱۷۲.

۳.تاریخ الخلفا سیوطى،ص ۱۹۵ و الاعلام،زرکلى،ج ۸،ص ۱۷۳.

۴.البدایه،ج ۸،ص ۱۴۳،نقل از مقتل الحسین،عبد الرزاق مقرم،ص ۱۲۱.

۵.مقدمه تاریخ،ابن خلدون،ص ۲۰۵.

۶.اینکه گفته‏اند شاگرد مکتب ماکیاولى،براى آن است که معاویه بود که اندرز ماکیاولى را در کتاب‏شهریار در تمام دوران ریاستش بکار بست،اندرز ماکیاولى چنین بود که:«اگر طالب انجام دادن‏کارهاى عظیم و سترگ است نباید در سیاست پاى بند عهد خویش باشد[معاویه تمام عهدهایى را که باامام حسن مجتبى (ع) بسته بود،همه را با تمام صراحت زیر پا گذاشت] و بقول خود وفا کند،بلکه‏واجب است‏خصلت روباه و درنده خوئى شیر را در خود فراهم آورد، بیسمارک،تالیف دکترسید حسین مصطفوى ۳۷ و ۳۸.

۷.تاریخ الخلفاء،سیوطى،ص ۱۹۹.

۸.تاریخ صفین،نصر بن مزاحم،چاپ مصر، (دوم) ص ۱۱۹ و ۱۲۰ و مروج الذهب، مسعودى‏چاپ مصر (سعادت) ج ۳،ص ۲۱ و ۲۲ و شرح نهج البلاغه،ابن ابی الحدید،ج ۱،ص ۲۸۴ وجمهره رسائل العرب،احمد زکى صفوت،ج ۱،ص ۵۴۵ و ۵۴۶.

۹.مقدمه ابن خلدون،ص ۲۱۶ و تاریخ یعقوبى،احمد بن ابى یعقوب،ج ۲ ص ۲۲۰.

۱۰.ماخذ مزبور،ص ۲۴۱.

۱۱.تاریخ الخلفاء،سیوطى،ص ۲۰۳.

۱۲.معاویه در سخنانش مى‏گوید…ثم خلفه رجلان محفوظان و ثالث مشکور و بین ذلک خوض طال‏ما عالجناه مشاهده و مکافحه و معاینه و سماعا و ما اعلم منه فوق ما تعلمان:» (مخاطب ابن عباس و امام‏حسین (ع) است) ، (سپس دو مرد محفوظ و سومى مشکوز بجاى پیامبر نشستند و در این اثنا فرو رفتن‏هابود که مدت زیادى مى‏خواستیم آنها را حل کنیم چه از نظر مشاهده و چه از نظر مبارزه و دیدن وشنیدن و من درباره سومى جز آنکه مى‏دانید چیزى نمى‏دانم.) در مقابل صراحت مکتب اسلام در همه‏قلمروهاى فردى و اجتماعى و مادى و معنوى،امثال جملات فوق را به اضافه کردار خارجى معاویه تنهابا دو کتاب مطارحات و شهریار ماکیاولى مى‏توان تفسیر کرد.ماخذ مزبور ص ۱۹۴.

یعقوبى در صفت‏حیله‏گرى و مکر پردازى معاویه چنین مى‏گوید:«و کان اکثر فعله المکر و الحیله‏»(اکثر کارهاى معاویه از روى مکر و حیله بوده است) تاریخ یعقوبى ج ۲ ص ۲۳۸.

۱۳.الامامه و السیاسه (الخلفاء الراشدون) ،ابن قتیبه دینورى،ص ۱۹۵ و ۱۹۶ ارتکاب یزید به فسق‏و فجور و لا ابالیگیرى‏هایش در تمامى منابع معتبر اسلامى و در ماخذ مزبور و تاریخ یعقوبى،ج ۲،ص ۲۲۰ ثبت‏شده است.

۱۴.مباحث مربوط به معاویه که در اینجا آورده‏ایم،در مجلد ۱۳ از تفسیر و نقد و تحلیل مثنوى‏تالیف این جانب از ص ۲۹۳ تا ص ۲۹۹ مطرح نموده‏ایم،مراجعه فرمایید.و براى بررسى بیشتردرباره کارنامه بنى امیه مى‏توانید مباحث ذیل را ملاحظه فرمایید:ج ۱۱ از ص ۱۸۵ تا ص ۱۹۲ و ج‏۱۱ از ص ۲۱۰ تا ۲۱۴ و ج ۱۶ از ص ۳۰۶ تا ۳۱۴ و ج ۱۸ از ص ۲۱۱ تا ص ۲۱۳ و ج ۱۹ ص ۸۱ و ۸۲.

۱۵.سخنان ضرار بن ضمره صدایى را بعد از این مورد بررسى و تحلیل قرار خواهیم داد انشاء الله.

بازدیدها: ۲

خطبه شماره ۱۶۱ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

۱۶۱

ومن خطبه له علیه السلام

[فی صفه النبی وأهل بیته وأتباع دینه] [وفیها یعظ بالتقوى] [الرسول وأهله وأتباع دینه]

ابْتَعَثَهُ بِالنُّورِ الْمُضِىءِ، وَالْبُرهَانِ الْجَلیِّ، وَالْمِنْهَاجِ الْبَادِی وَالْکِتَابِ الْهَادِی. أُسْرَتُهُ خَیْرُ أُسْرَهٍ، وَشَجَرَتُهُ خَیْرُ شَجَرَهٍ، أَغصَانُهَا مُعْتَدِلَهٌ، وَثِمَارُهَا مُتَهَدِّلَهٌسِ. مَوْلِدُهُ بِمَکَّهَ، وَهِجْرَتُهُ بِطَیْبَهَ عَلا بِهَا ذِکْرُهُ، وَامْتَدَّ مِنْهَا صَوْتُهُ. أَرْسَلَهُ بِحُجَّهٍ کَافِیَهٍ، وَمَوْعِظَهٍ شَافِیهٍ، وَدَعْوَهٍ مُتَلافِیَهٍ أَظْهَرَ بِهِ الشَّرائِعَ الْـمَجْهُولَهَ، وَقَمَعَ بِهِ الْبِدَعَ الْمَدْخُولَهَ، وَبَیَّنَ بِهِ الاََْحْکَامَ الْمَفْصُولَهَ فَـ تَتَحَقَّقْ شِقْوَتُهُ، وَتَنْفَصِمْ عُرْوَتُهُ، وَتَعْظُمْ کَبْوَتُهَُِ، وَیَکُنْ مَآبُهُإلَى الْحُزْنِ الطَّوِیلِ وَالْعَذَابِ الْوَبیلِ وَأَتَوَکَّلُ عَلَى اللهِ تَوَکُّلَ الاِنَابَهِإلَیْهِ، وَأَسْتَرْشِدُهُ السَّبِیلَ المُؤَدِّیَهَ إلى جَنَّتِهِ، الْقَاصِدَهَ إلى مَحَلِّ رَغْبَتِهِ. [النصح بالتّقوى]

أُوصِیکُمْ عِبَادَاللهِ، بِتَقْوَى اللهِ وَطَاعَتِهِ، فَإنَّهَا النَّجَاهُ غَداً، وَالْمَنْجَاهُ أَبَداً. رَهَّبَ فَأبْلَغَ، وَرَغَّبَ فَأَسْبَغَ وَوَصَفَ لَکُمُ الدُّنْیَا وَانْقِطَاعَهَا، وَزَوَالَهَا وَانْتِقَالَهَا. فَأَعْرِضُوا عَمَّا یُعْجِبُکُمْ فِیهَا لِقِلَّهِ مَا یَصْحَبُکُمْ مِنْهَا، أَقْرَبُ دَارٍ مِنْ سَخَطِ اللهِ، وَأَبْعَدُهَا مِنْ رِضْوَانِ اللهِ! فَغُضُّوا عَنْکُمْ ـ عِبَادَاللهِ ـ غُمُومَهَا وَأَشْغَا لَهَا، لِمَا قَدْ أَیْقَنْتُمْ بِهِ مِنْ فِرَاقِهَا وَتَصَرُّفِ حَالاَتِهَا. فَاحْذَروُهَا حَذَرَ الشَّفِیقِ النَّاصِحِ وَالْـمُجِدِّ الْکَادِحِ وَاعْتَبِرُوا بِمَا قَدْ رَأَیْتُمْ مِنْ مَصَارعِ الْقُرُونِ قَبْلَکُمْ: قَدْ تَزَایَلَتْ أَوْصَالُهُمْ وَزَالَتْ أسْمَاعُهُمْ وَأَبْصَارُهُمْ، وَذَهَبَ شَرَفُهُمْ وَعِزُّهُمْ، وَانْقَطَعَ سُرُورُهُمْ وَنَعِیمُهُمْ؛ فَبُدِّلُوا بِقُرْبِ الاََوْلاَدِ فَقْدَهَا، وَبِصُحْبَهِ الاََزْوَاجِ مُفَارَقتَهَا. لاَ یَتَفَاخَرُونَ، وَلاَ یَتَنَاصَرُونَ، وَلاَ یَتَنَاسَلُونَ، وَلاَ یَتَزَاوَرُونَ، وَلاَ یَتَجَاوَرُونَ. فَاحْذَروُا، عِبَادَاللهِ، حَذَرَ الْغَالِبِ لِنَفْسِهِ، الْمَانِعِ لِشَهْوَتِهِ، النَّاظِرِ بِعَقْلِهِ؛ فَإنَّ الاََْمْرَ وَاضِحٌ، وَالْعَلَمَ قَائِمٌ، وَالطَّرِیقَ جَدَدٌ وَالسَّبِیلَ قَصْدٌ

خطبه ۱۶۱

خداوند جل شانه پیامبر را مبعوث فرمود با نور روشنایى بخش، و برهان آشکار، وروش نمایان، و کتاب راهنما خاندانش بهترین خاندان و درخت او بهترین درخت، شاخه‏هاى آن معتدل، میوه‏هایش دسترس براى همه، زادگاهش مکه و هجرتش به‏ مدینه، نام او در مدینه بلند شد و از همانجا صدایش گسترش یافت، خداوند آن‏حضرت را با حجت کافى و موعظه شفابخش و دعوت تدارک کننده فرستاد، خداوندبه وسیله آن بزرگوار شرایع مجهول را آشکار، و بدعتهایى را که در دین الهى داخل‏ شده بود،ریشه کن، و احکام گسیخته را تبیین فرمود، پس هر کس غیر از اسلام،دینى‏را بجوید،شقاوتش محقق، و طناب پیوند دهنده او با خدا،قطع، و سقوطش بزرگ، و بازگشت و سرنوشتش به اندوه طولانى و عذاب شدید خواهد بود. و من توکل به خدا مى‏کنم توکل بازگشت‏به سوى او، و هدایت راهى را از اومسئلت مى‏کنم که منتهى به بهشت و رساننده به محل رغبت او بوده باشد.

نصیحت‏ به تقوى

اى بندگان خدا،شما را به تقواى خداوندى و اطاعت او توصیه مى‏کنم، زیرا تنها تقوى‏است که نجات دهنده در فردا (قیامت) است و رهایى بخش در ابدیت، خداوند سبحان‏از مخالفت‏با او تهدید نمود، و ترغیب و تشویق به پیروى از مشیت او را فراوان‏فرمود، دنیا و قطع شدن آن را از شما و زوال و انتقال آنرا توصیف نمود، پس‏روى گردان شوید از آنچه که در این دنیا شما را به شگفتى وامى ‏دارد،زیرا آنچه که ازدنیا با شما خواهد بود اندک است، این دنیا نزدیکترین خانه به غضب خداوندى است ودورترین خانه از رضاى پروردگارى، اى بندگان خدا،چشم بپوشید از اندوهها واشتغالات این دنیا، زیرا یقین دارید که دنیا از شما و شما از دنیا جدا خواهید گشت ومیدانید که حالات آن دائما در حالات دگرگونى است،

پس،از این دنیا بر حذر باشیدمانند بیمناک بودن شخص مهربان و خیرخواه درباره خویشتن، و مانند شخص کوشا وتلاشگر، عبرت بگیرید با آنچه دیدید از انسانهایى که پیش از شما به خاک افتادند، واعضاء بدنشان از یکدیگر جدا شد و از بین رفت، و چشمان و گوشهاى آنان زائل‏گشت، و شرف و عزتشان بر باد فنا رفت، شادیها و نعمتها از آنان برید، نزدیکى ‏فرزندان به گمشدن آنان منتهى شد، و هم صحبت‏ بودن همسران به جدایى از آنهاکشید، [دیگر]نه بیکدیگر فخر مى‏ فروشند و نه تناسل مى‏ کنند و نه با یکدیگر دیدارى‏دارند و نه با هم به گفتگو مى‏ نشینند، اى بندگان خدا،بر حذر باشید مانند بر حذر بودن‏کسى که به نفسش پیروز است و مانع شهوترانى و ناظر بوسیله عقلش، زیرا حقیقت‏آشکار است و نشان بر پا و راه هموار و مستقیم است.

خطبه ۱۶۱

در صفت پیامبر و اهل بیت و پیروان دین پیامبر و در این خطبه مردم را به ‏تقوى پند مى‏دهد

بعثه بالنور المضئ،و البرهان الجلى و المهناج البادى و الکتاب الهادى.اسرته خیر اسره وشجرته خیر شجره،اعصانها معتدله و ثمارها متهدله مولده بمکه و هجرته بطیبه.علا بها ذکره‏و امتد منها صوته(خداوند جل شانه پیامبر را مبعوث فرمود با نور روشنایى بخش و برهان آشکار وروش نمایان و کتاب راهنما.خاندانش بهترین خاندان و درخت او بهترین درخت،شاخه ‏هاى آن معتدل و میوه‏هایش دسترس براى همه.زادگاهش مکه و هجرتش به‏ مدینه.نام او در مدینه بلند شد و از همانجا صدایش گسترش یافت.

در مکه به دنیا آمد و در مدینه صدایش گسترش یافت (۱) .

هجرت از زادگاه و هر جایى که انسان در آن نشو و نما کرده است،بطور طبیعى موجب‏گسترش دیدگاهها و عمق تجارب و تفکرات مى‏گردد.این معنى در موارد متعددى ازمنابع اولیه اسلامى گرفته تا ادبیات آموزنده جوامع اسلام مطرح شده است.در لامیه‏معروف حجه الاسلام نیر چنین آمده است:لو کان للمرء من عز و مکرمه فى داره لم یهاحر سید الرسل(اگر براى انسان عزت و کرامتى در خانه‏اش بود سرور رسولان صلى الله علیه و آله و سلم ‏مهاجرت نمى‏ فرمود.)البته بى‏نیازى کمالات رسول خدا (ص) از معلم و مربى و مهاجرت و دیگر وسائل‏ترقى و اعقلاء مانع از مقایسه آن حضرت با دیگر مردم معمولى است.

لذا مى ‏بینیم ‏شایستگى آن حضرت براى وحى و تحمل بار بسیار سنگین رسالت در همان مکه شروع ‏شد و جز دو مسافرت معمولى یکى بعنوان عامل اموال بازرگانى حضرت خدیجه(سلام الله علیها) و دیگرى سفر به طائف بود که اگر صحت داشته باشد،کمترین تغییر تکاملى در آن حضرت به وجود نیاوردند.

گاهى مى‏شود مهاجرت از زادگاه و از وطن،معلول ناهنجارى محیط زندگى و عدم درک مردم زادگاه و امثال این عوامل نیز باشد.این علت هم نمى‏تواند تفسیر کننده کامل هجرت پیامبر به مدینه بوده باشد،اگر چه‏ مى‏ تواند یکى از عوامل جنبى قضیه هجرت شمرده شود.

بهر حال براى تفسیر و توجیه‏ نهایى ظهور اسلام در عربستان و اینکه آیا چنین پدیده‏اى مانند یک پدیده طبیعى جبرى‏بود که مى‏بایست در آن دوران انجام بگیرد،اگر چه حرفهاى زیادى زده شده است،ولى‏ عظمت غیر عادى حادثه و مخصوصا سرعت و عدم آمادگى محیط براى بروز آن وموانع شدیدى که سر راه نفوذ و گسترش اسلام وجود داشت،همه آن سخنان و تئوریهارا باطل مى‏سازد زیرا

اولا-مشابه همان زمینه‏ ها را که بعضى از تحلیل‏گران مادى ظهوراسلام، مانند دیگر حوادث،بعنوان علت‏بروز اسلام به میدان مى‏کشند،از قرنها پیش درعربستان و نقاط دیگر روى زمین نیز وجود داشت که مى‏ بایست‏ با نهضت و قیام یک یاچند شخصیت نیرومند،رو به اصلاح و ترقى مادى و معنوى برود و خود را نجات بدهد.

آیا به راستى انقراض تمدنهایى که باعث احیاى جوامع خود بوده‏اند،و از بین رفتن آنهاموجب سقوط آن جوامع مى‏گشت‏بروز چنین شخصیتها و مکتبهایى را اقتضاء نمى‏ کرده ‏است؟قطعا چنین است و انسانهایى از نسل همان به وجود آورندگان و بر پا دارندگان‏تمدن،با اشتیاق به داشتن آن، وجود داشتند،و محیط طبیعى آنها نیز از بین نرفته بود.

ثانیا-غالبا آنگونه زمینه‏ هاى مادى که براى به وجود آمدن انقلابها و بروز ساختارجدید اجتماعى،بعنوان علت جبرى در مجراى جبر تاریخ منظور مى‏دارند،محال است‏از عهده ظهور مکتبى با تصدیق همه ادیان الهى پیشین و اصول و قوانین اقتصادى،حقوقى فقهى، سیاسى،اخلاقى،اجتماعى و فرهنگى به معناى عام آن برآید.و همه‏مى‏دانیم که اسلام در طول قرون و اعصار متمادى درباره ارائه ارزشهاى اصول و قوانین مربوط به آنها قدمهاى بسیار مؤثرى برداشته و استحکام جاودانى بودن آنها را اثبات‏نموده است.

ارسله بحجه کافیه و موعظه شافیه و دعوه متلافیه،اظهر به الشرائع المجهوله و قمع به البدع‏المدخوله و بین به الاحکام المفصوله(خداوند آن حضرت را با حجت کافى و موعظه شفا بخش و دعوت تدارک کننده‏فرستاد.و خداوند بوسیله آن بزرگوار شرایع مجهول را آشکار و بدعتهایى را که در دین‏الهى داخل شده بود،ریشه کن کرد و احکام گسیخته را تبیین فرمود.) براى بررسى معانى‏ جمله‏ هاى اولیه مراجعه فرماید به: (۲)

بوسیله قرآن شرائع مجهول را آشکار و بدعتها را ریشه کن و احکام جدا از یکدیگررا تبیین فرمود

درباره اعتبار و ارزش کتب آسمانى که از زمانهاى گذشته تاکنون بحث‏شده است،این مطلب مورد توجه قرار گرفته است که مردان با تقوى و عادل،این مطالب راجمع آورى نموده و محور اساسى مذاهب قرار گرفته است،یعنى سخن و کردار وهدف گیریهایى که در کتب اصلى مذاهب از پیامبران الهى نقل شده است،بدانجهت که‏نقل کنندگان آنها،انسانهاى با تقوى و عادل بوده‏اند،لذا پایه اساسى مذاهب تلقى ‏شده ‏اند.

لذا خداوند سبحان قرآن را که تصدیق کننده دین الهى و کتابهاى آسمانى پیشین‏است،براى آشکار ساختن ارزش آنها به پیامبر اکرم (ص) نازل فرمود.

حقائقى که درقرآن آمده است،مى ‏تواند ملاک عقائد و احکام و تکالیف انسانهایى باشد که ‏مى‏ خواهند در این زندگانى سعادت در ارتباطات چهارگانه را به ست ‏بیاورند (ارتباط انسان با خویشتن،با خدا،با جهان هستى و با همنوع خود.)فمن یبتبغ غیر الاسلام دینا تتحقق شقوته،و تنفصم عروته و تعظم کبوته و یکن مابه الى الحزن الطویل و العذاب الوبیل

بدیهى است که فرار از دین سعادت بخش خداوندى،موجب‏شقاوتى است که بهیچ وجه جبران پذیر نخواهد بود بدانجهت که دین مقدس اسلام دین فطرت و عقل و وجدان سالم براى تحصیل‏ سعادت ابدى مى‏باشد،مسلم است که محروم ساختن خویشتن و دیگران از این حقیقت‏ عظمى مساوى نابود کردن همه سرمایه‏ هاى نجات بخش و سازنده تکامل وجود آدمى ‏خواهد بود.

نخستین شقاوتى که اعراض از دین الهى بوجود خواهد آورد عدم استفاده‏از مغز و روان و جان بسیار با ارزش است که خداوند به بندگان خود عنایت فرموده ‏است.زیرا با توجه به اینکه مغز و روان و جان آدمى اصرار شدید دارد به اینکه در این ‏زندگانى به آن اصول و قوانین و مقررات عمل کند که واقعیات به آنها تکیه دارند که‏ پاسخ نهایى را به سئوالات عمیق او پیشنهاد مى‏ نماید؟

قناعت کردن به اینکه من یک‏موجودى هستم که در برهه‏اى از تاریخ در این موقعیت از جهان هستى قرار گرفته ‏ام،این‏ هم اصول و قواعد زندگى من است که عمل مى‏کنم یا در صورت داشتن قدرت آنها رانادیده مى‏گیرم!اینست و بس!کشنده‏ترین مبارزه با خویشتن است.

آدمى چه عذرى‏براى خود مى‏تواند بتراشد در انحراف از احکام عقل و وجدان و فطرت و انحراف ازاحکام و تکالیفى که به نفع ماده و روح او مى‏باشد؟این حقیقت نیازى براى اثبات نداردکه انسان براى هر سئوالى که در زندگانى رویاروى او قرار مى‏گیرد بالقوه یا بالفعل‏ مى ‏تواند پاسخ صحیح حداقل بطور نسبى براى آن پیدا کند.

ولى آیا مى‏تواند براى آن‏سئوالات ششگانه که اساس و پایه همه سئوالات اوست‏بدون استمداد از دین پاسخى پیدا کند؟این سئوالات عبارتست از«من کیستم؟»،«از کجا آمده ‏ام‏»،«به کجا آمده ‏ام؟» «با کیستم؟»،«به کجا مى‏روم؟»، «براى چه آمده بودم؟»خوشبختانه کسانى که براى‏تسلیت‏به خویشتن و قانع ساختن دیگران، مى‏گویند:انگیزه بروز اینگونه سئوالات درمغز آدمى معلول نوعى بیمارى درونى است که مى‏ خواهد با پناه بردن به دین آنرامعالجه کند اینان هرگز نمى‏ خواهند از خویشتن این سئوال را بکنند که نسخه شفابخش‏ این بیمارى همه‏ گیر از یک فرد عادى تا داناترین انسان چیست؟

آیا با قلم کشیدن روى‏سئوال مى‏توان آنرا پاسخ تلقى نمود؟آیا منصرف ساختن ذهن آدمى از این گونه‏سئوالات اساسى،مى‏تواند بعنوان پاسخ وارد معارف بشرى گردد کسانى که با اشاعه‏اینگونه مطالب تخیلى یا سفارشى مى‏کوشند مردم را از بهره بردارى از اسلام که حتى‏ یک مورد خلاف عقل و فطرت در آن دیده نشده است و حتى یک مورد تضادى باعلوم در آن مشاهده نشده است،محروم سازنده با قطع نظر از مسئولیت در ابدیت،هیچ‏ احساس مسئولیت در برابر وجدان خود مى‏نمایند که تو که احتمال وجود هدفى عالى‏ تراز همه هدفگیرى‏ هاى دنیوى را در مغز خود احساس مى‏ کنى،چگونه این احتمال را که‏از نظر ارزش و تحریک با اهمیت ‏تر از اکثر یقین‏ها است،از دیدگاه خود ناپدیدمى ‏سازى!

این همان احتمال است که موضوعش یعنى وجود حقائق فوق طبیعى ودخالت آنها در زندگى انسانها با اهمیت‏ترین احتمال است که بر ذهن بشر مى‏آید و اگرچنین مسئولیتى را احساس مى‏کنند آیا پاسخ براى آنرا یک اصل انسانى مى‏دانند یا نه!

چه اندوه طولانى و چه عذابى دردناک‏تر از آنکه آدمى از عنایات ربانى دور و از دیدار اومهجور گردد؟!

متاسفانه کمتر کسى تلخى محرومیت از عنایات خداوندى و هجران دیدار آن ذات‏اقدس را، تصور مى‏نماید.غالبا مردم عذاب و اندوه را در ناگواریهاى جسمانى و آلام مادى محدود مى‏سازند!و نمى‏دانند عذاب و تلخى محرومیت از دیدار خداوندى ومشمول بودن به الطاف او در ابدیت چیست و چقدر جانگداز است.

آرى،بسیار دشواراست تصور اینکه ورود به عذاب جسمانى در آخرت آسانتر است از هجران از رحمت‏و الطاف ایزد منان.امیر المؤمنین علیه السلام عرض مى‏کند:فهبنى یا الهى و سیدى و مولاى‏و ربى صبرت على عذابک فیکف اصبر على فراقک و هبنى یا الهى صبرت على حر نارک‏فکیف اصبر عن النظر الى کرامتک (۳) خداى من،سید و مولاى من،گیرم که به عذاب توتحمل کردم،چگونه به جدایى تو صبر کنم.اى خداى من،گیرم که به گرماى آتش توشکیبا گشتم،چگونه مى‏توانم به محرومیت از کرامت تو بردبار باشم.)

این افتخار خداشناسان،و این پرچمدار همه ارزشهاى انسانى،با شناخت‏خداوندى‏است که عظمت کرامت و وصال او را درک کرده و تلخى محرومیت از آنها را،بسیارشدیدتر و جانکاه‏تر از عذاب دوزخ تلقى فرموده است.

راز بگشا اى على مرتضى
اى پس از سوء القضاء حسن القضاء

اى على که جمله عقل و دیده‏اى
شمه‏ اى واگو از آنچه دیده ‏اى

مولوى

با توجه به مطلب بالا،ببینید چه ساده لوحانى با شهرت علمى و فرهنگى در تاریخ چه‏ تصوراتى درباره موضوع فوق دارند؟همانطور که در عبارات زیر خواهیم دید که باتکیه به برخى مسائل،از اهمیت قرار گرفتن در شعاع جاذبه خداوندى غافل مانده ‏اند وخسارت جبران ناپذیر و عذاب بسیار تلخ مهجورى از وصال دیدار خداوند متعال رادرک نکرده‏اند دنى دیدرو از اصحاب مشهور دائره المعارف چنین مى‏گوید:«بیان خود را از طبیعت آغاز کردم که مى‏گویند:صنع تست و به تو انجام مى‏دهم که نامت در روى‏زمین خدا است.

خدایا،نمى‏دانم هستى یا نیستى؟اما اندیشه‏ ام را بر این مى‏گذارم که توضمیر مرا مى‏بینى و کردار چنان مى‏کنم که در حضور تو باشم.اگر بدانم که بر خلاف‏عقل یا حکم تو گناهى کرده ‏ام از زندگى گذشته خود ناخشنود خواهم بود،اما از آینده ‏آسوده ‏ام چون من همینکه گناه خود را تصدیق کردم تو از آن میگذرى.

در این دنیا از توچیزى نمى‏خواهم،زیرا آنچه باید بشود اگر تو نیستى به طبیعت،و اگر تو هستى به حکم‏تو مى‏شود.اگر عالم دیگرى هست آنجا از تو امید پاداش دارم هر چند در این عالم‏آنچه کرده‏ام براى خود کرده‏ام.اگر از پى نیکى بروم بارى نبرده‏ام و اگر بدى کنم از توغافل بوده‏ام.خواه ترا موجود بدانم خواه ندانم.

حقیقت و فضیلت را دوست مى‏دارم واز دروغ و نابکارى بیزارم.چنینم که هستم،خواه پاره‏اى از ماده واجب و جاوید باشم، خواه مخلوق تو باشم.اگر نیکوکار و مهربانم ابناء نوعم را چه تفاوت که به تصادف نیکوافتاده‏ام و به اختیار خود نیکى کرده‏ام یا فضل و رحمت تو شامل حالم بوده است.» (۴)بدانجهت که مطالب فوق ذهن عده‏اى را به خود مشغول داشته و آنانرا از پیدا کردن‏راه حق و حقیقت جلوگیرى کرده است،لذا بسیار مناسب است که ما درباره آنها بررسى‏ مختصرى داشته باشیم.

دیدرو مى‏گوید:«بیان خود را از طبیعت آغاز کردم که مى‏گویند:صنع تست و به توانجام مى‏دهم که نامت در روى زمین خدا است.»این جمله تشکیک در وجود خدا رابخوبى ارائه مى‏دهد.دیدرو نمى ‏گوید:آیا درباره ارتباط با خداوند هستى آفرین راهى یاراههایى رفته و به مقصد نرسیده است،یا از دشوارى راه ترسیده و یا از دلائل‏ خداشناسان و نقادى‏ هاى فنى و حرفه‏اى خدانشناسان واهمه داشته و خویشتن را قانع ساخته است که بسیار خوب است که نه وجود خدا را بپذیرم و نه او را منکر شوم!بدیهى‏است که اگر دیدرو از قدرت فلسفى عالى برخوردار بود،متوجه این نکته مى‏شد که‏لازمه ادامه حال شک و تردید با اختلاف انسانها مختلف مى‏باشد.

از آن جمله اشخاصى‏ هستند که به جز ارتباط با من خویشتن و بعد مادى دنیا و همنوعش،چیز دیگرى را به‏رسمیت نمى‏شناسند!اینان،نه تنها از شک در وجود خدا بیمى به خود راه نمى‏دهند،بلکه‏از تردید درباره وجود خویشتن،و بدیهى‏ترین حقائق دنیا هم، احساس اضطراب‏ نمى ‏کنند.

اشخاص دیگرى وجود دارند که شک و تردید در درون آنان مى‏ تواند تشویش و نگرانى به وجود بیاورد مخصوصا در مسئله وجود خدا که با اهمیت‏ ترین وحیاتى‏ ترین حقیقت است که براى بشریت مطرح است،لذا هر انسانى که به اهمیت مسئله ‏مزبور متوجه باشد و با این حال بتواند با حالت تردید درباره آن موجود برین وضع‏ روانى معتدل داشته باشد،او توانسته است محالى را در مغز خود بوجود بیاورد!

یعنى‏ تناقض را در درون خود پدید آورد!و چون گمان نمى‏ رود دیدرو خود را از جمله‏ اشخاص گروه اول بداند،[زیرا کسى که توانایى نوشتن دائره المعارف را دارا بوده است،قطعى است که نمى‏تواند شک و تردید او درباره خدا ناشى از سهل انگارى او در حقائق‏ حیاتى که خداوند با اهمیت‏ترین همه آنها است‏بوده باشد.]پس،قطعا از گروه دوم بوده ‏است.

حال این سئوال پیش مى‏ آید که شخصى مانند دیدرو چگونه توانسته است،سالیانى‏ از عمر خود را با شک و تردید و اضطراب انگیز سپرى نماید؟پاسخ این سئوال چنین‏ است که خواه دیدرو در عالم درونش خود را از گروه اول حساب بکند یا از گروه دوم،باید گفت:«چنین شخصى آن خدایى را که در درون انبیاء و اولیاء و حکماى راستین وعرفا جلوه داشته است،در درون خود نمى‏دیده است.

و به عبارت روشن تر او دریافت‏ صحیحى که شایسته مفهوم خداوندى باشد،نداشته است،و الا دریافت صحیح از خدا در درون همان،و اعتقاد به وجود او و زیستن با او و احساس مرگ بدون ارتباط با او،همان،چنانکه در برهان کمالى یا وجوبى،مشاهده مى ‏کنیم.اگر به یاد داشته باشیم ‏اساسى‏ ترین مقدمه برهان مزبور،دریافت مفهوم واجب الوجود (خداوند متعال) است. البته هر کسى که مفهوم مزبور را درک نکند،ما هیچ سخنى با او نداریم و اما اگر کسى ‏این مفهوم را دریافت نماید محال است در وجود واقعى او تردیدى به خود راه بدهد.

نتیجه کلى این بحث این است که امثال دیدرو و مفهوم واجب الوجود را که کمال مطلق‏است، درک و دریافت نمى‏کنند.از این جهت است که مى‏گوییم:هیچ ارزش و اعتبارعلمى و فلسفى به شک و تردید امثال دیدرو نمى‏توان قائل شد.

۲-مى‏گوید:«خدایا نمى‏دانم هستى یا نیستی،اما اندیشه ‏ام را بر این مى‏گذارم که توضمیر مرا مى‏بینى و کردار چنان مى‏کنم که در حضور تو باشم.»در اینجا دیدرو باید به‏این سئوال پاسخ بدهد که اینکه مى‏گویى:«کردار چنان مى‏کنم که در حضور تو باشم.»اگر چه موقعیت اقتضا کند که کردار مناسب حضور خدا،مستلزم گذشتن از همه لذائذ وزیر پا گذاشتن خود خواهى‏ها باشد؟و اگر چه مستلزم دست از زندگانى شستن براى ‏مصالح افراد جامعه بوده باشد؟قطعى است که دیدرو و امثال دیدرو نمى‏توانند با تردیددر هستى و نیستى خدا و فقط با قبول وجود خداوندى از روى احتیاط و تشریفات‏مغزى به چنان کردارهایى که متذکر شدیم تن بدهند.

۳-مى‏گوید:«اگر بدانم که بر خلاف عقل یا حکم تو گناهى کرده ‏ام،از زندگى گذشته‏ خود ناخشنود خواهم بود،اما از آینده آسوده‏ام،چون من همینکه گناه خود را تصدیق‏کردم،تو از آن مى‏گذارى.»پاسخ این مطلب روشن است زیرا اگر چه ناخشنودى از ارتکاب گناه،دلیل بر فعالیت‏و زنده بودن وجدان اخلاقى است که بسیار با ارزش است،ولى براى از بین بردن تاثیر آن نباید گناه مخصوصا اگر احتیاج به جبران داشته باشد مانند حقوق مردم نباید کارى انجام‏داد.آیا مجرد ناخشنودى که خود نوعى کیفر هشدار دهنده وجدانى است و خبر از تاثیرگناه در روان انسانى مى‏دهد،مى‏تواند وضع موجود در روان آدمى را که در درون‏بوجود آمده است،جبران نماید؟!سپس تسلیتى که دیدرو به خود مى‏دهد بسیارشگفت انگیز است او مى‏گوید:

۴-«اما از آینده آسوده ‏ام چون من همین که گناه خود را تصدیق کردم،تو (خدا) ازآن میگذرى باید از امثال دیدرو پرسید:اگر چه جرمى که مرتکب شده‏اى،قتل نفس یاقتل عام نفوس انسانها بوده باشد؟و اگر چه تمامى ارزشهاى بشرى را به مسخره گرفته‏باشى؟اگر چه کارى کنى که سرنوشت انسانها را به دست نیرومندان ضد انسان بسپارى؟

حال فرض مى‏کنیم گناهان تو در درجه‏اى از وقاحت که گفتیم،نباشد،آیا عفو وبخشایش خداوندى مى‏تواند همه نیک و بدها را یکسان نماید؟یعنى ارزش انسانهایى‏که با تحمل مشقتها و زجر و شکنجه در این زندگانى براى بدست آوردن‏«حیات‏معقول‏»که شایستگى قرار گرفتن در جاذبیت کمال را تحصیل نموده است،با آن کسى‏که مرتکب گناه و خطاها باشد و تنها امید به کرم و عفو خداوندى داشته باشد مساوى‏ بوده باشد!

وانگهى مگر یک خردمند انسان شناس که ولو اندکى درباره هستى و عظمت‏ حیات اندیشیده باشد مى‏ تواند این مسئله را بپذیرد که من به این دنیا آمده ‏ام که مطابق‏هوى و هوس خود زندگى کنم و اگر هم مرتکب جرم و معصیتى گشتم،خداوند ارحم الراحمین همیکه من بآن خطائى که مرتکب شده‏ ام اعتراف نمودم مرا مورد عفو وبخشودگى قرار خواهد داد!آیا این استدلال تسلیت آمیز مى‏تواند آن انسان هشیار را قانع‏ کند که بسیار خوب،من با تکیه به رحمانیت‏خداوندى و اعتراف به گناهى که مرتکب‏ شده‏ ام از عهده مسئولیتى که درباره سرمایه بسیار بزرگ وجودم احساس مى‏کردم، بر آمده‏ام؟به عبارت روشنتر فرض مى‏کنیم:خداوند رحیم و کریم به مجرد اعتراف به‏گناه ما را بخشید آیا با این بخشش ما مى‏توانیم در ابدیت همانند ارواح بزرگ انبیاء واولیاء و وارستگان،از آلودگیهاى این دنیا که با هزاران مشقت و گذشت و فداکارى آنرابه دست آورده‏ اند.مساوى باشیم؟!

۵-«میگوید من در این دنیا چیزى از تو نمى‏خواهم،زیرا آنچه باید بشود اگر تونیستى به طبیعت و اگر تو هستى به حکم تو میشود.»دیدرو با این عقیده به جبر را هم به‏تساوى کرده و ناکرده اضافه مى‏کند.دقت‏بفرمایید:«اولا باید از دیدرو بپرسیم که اگرکارها و گفتارهاى صادره از انسان با جریان جبرى صادر مى ‏گردد به چه دلیل اگر بدانى‏که بر خلاف عقل یا حکم خدا گناهى کرده‏اى از زندگى گذشته خود ناخشنود خواهى‏ بود؟ثانیا باید از دیدرو پرسید شما از دروغ و نابکاریها ناراحت مى‏ شوید و حقیقت وفضیلت را دوست مى‏ دارید،هیچ مى‏ دانید که حقایق ارزشى هنگامى کردار آدمى راداراى ارزش می نماید که با اختیار صادر گردد و براى کارهایى که با جبر پدیدار مى‏گردندارزشى وجود ندارد؟جاى شگفتى است که دیدرو با انکار اختیار در عبارات قبلى،باکمال صراحت جبر را انتخاب نموده و در این عبارات اخیر مى‏گوید اگر نیکوکار ومهربانم ابناء نوعم را چه تفاوت،که به تصادف نیکو افتاده‏ام یا به اختیار خود نیکى ‏کرده‏ ام.

مقصود ما از نقل و بررسى عبارات دیدرو بررسى مقدارى از مطالب در سخنان‏ایشان بود که عده‏اى زیاد از ساده‏لوحان در برابر حکم وجدان و عقل سلیم خود درباره ‏مسئولیت‏هاى حیات معنوى الهى،خود را تسلیت مى‏دهند.ضمنا اثبات این معنى بود که‏بسیار خوب همانگونه که تاکید کردیم فرض مى‏کنیم که خداوند بجهت حمانیت‏بینهایت‏خود،روز قیامت گناهان ما را عفو فرمود،چگونه به عذاب محرومیت ابدى ازنعمت‏هاى خداوندى،مخصوصا،الطاف و عنایات پروردگارى که بالاتر از همه نعمت ورود در شعاع جاذبه ربوبى اوست،تن بدهیم؟آیا احتمال میدهید که آنهمه مشقت‏ها وشکنجه‏ها و حتى فداکاریها و از جان گذشتن‏ها که وارستگان و عظماى تاریخ در راه‏تکامل و اعتلاى بشرى متحمل شده‏اند،با یک اعتراف به گناه و توبه من که عمرى‏مرتکب گناهان و انحرافات بوده‏ام مساوى خواهد بود!

و اتوکل على الله توکل الانابه الیه.و استر شده السبیل المؤدیه الى جنته،القاصده الى محل رغبته (و من توکل به خدا مى‏کنم،توکل بازگشت‏به سوى او و هدایت راهى را از اومسئلت مى‏کنم که منتهى به بهشت و رساننده به محل رغبت او بوده باشد.)

توکل به خدا و تلاش در رسیدن به هدفها،دو رکن اساسى‏ موفقیت در زندگى است

گفت پیغمبر به آواز بلند با توکل زانوى اشتر ببند رمز الکاتب حبیب الله شنو از توکل در سبب کاهل مشو رو توکل کن تو با کسب اى عمو جهد مى‏کن کسب مى‏کن مو بمو جهد کن جدى نما تا وارهى ور تو از جهدش بمانى ابلهى با توجه به سر تا سر زندگى امیر المؤمنین على علیه السلام که جد و جهد و تلاش وتکاپو در راه به ثمر رساندن استعدادهاى خود و هموار کردن جاده سعادت و تکامل‏پیش پاى همه افراد جامعه بوده است،این توکل و طلب راهنمایى براى وصول به هدف‏اعلاى زندگى چه معنى مى‏دهد؟براى اثبات لزوم همانگى توکل و کوشش مى‏توان ازعوامل ذیل استفاده کرد:

۱.ناتوانى انسانها از پیش بینى حوادث (آنچنانکه هستند) که سر راه فعالیت آنان درهنگام فعالیت و تلاش به جریان مى‏افتند.و با یک جمله ادبى:

 

هزار نقش برآرد زمانه و نبود
یکی چنانکه در آیینهٔ تصور ماست

کسی ز چون و چرا دم همی نیارد زد
که نقش بند حوادث ورای چون و چراست

اگر چه نقش همه امهات می‌بندند
در این سرای که کون و فساد و نشو و نماست

تفاوتی که درین نقشها همی بینی
ز خامه‌ایست که در دردست جنبش آباست

به دست ما چو از این حل و عقد چیزی نیست
به عیش ناخوش و خوش گر رضا دهیم سزاست

انورى

نداند بجز ذات پروردگار
که فردا چه بازى کند روزگار

۲-ناتوانى‏هاى ناشى از بروز اختلالات احتمالى یا حتى مظنون در ساختار مغز وعضلات و بروز انحرافهاى ناگهانى و غیر ذلک.

۳-استمرار و بروز علل و معلولات نوبه نو در زنجیر طبیعت که معلول فیض مستمروجود است از طرف خداوندى.

۴-استناد علیت و علل و مانعیت موانع همگى به اراده و مشیت‏ خداوندى.

۵-وجود استعدادها و نیروهاى متنوع در موجودیت انسانى که تنها با تعقل و تجربه‏اراده و تصمیم و کوشش به فعلیت مى‏رسند از یکطرف و وجود اشتیاق شدید به امورمزبوره براى رسیدن به هدفهاى مادى و معنوى زندگى از طرف دیگر،آشکارترین دلیل‏بر اینست که حکمت و مشیت‏خداوند سبحان در این دنیا هماهنگ ساختن توکل وتلاش و تکاپو براى تحصیل حیاه طیبه (حیات معقول) مى‏باشد.

اوصیکم،عباد الله،بتقوى الله و طاعته،فانها النجاه غدا،و المنجاه ابدا.رهب فابلغ،ورغب فاسبغ، و وصف لکم الدنیا و انقطاعها،و زوالها و انتقالها.فاعرضوا عما یغجبکم فیهالقله ما یصحبکم منها.اقرب دار من سخط الله،و ابعدها من رضوان الله!فغضوا عنکم-عبادالله-غمومها و اشغالها، لما قد ایقنتم به من فراقها و تصرف حالاتها.فاحذروه حذر الشفیق ‏الناصح،و المجد الکادح.

(اى بندگان خدا،شما را به تقواى خداوندى و اطاعت او توصیه‏مى‏کنم،زیرا تنها تقوا است که نجات دهنده در فردا (قیامت) است و رهایى بخش ابدى. خداوند متعال از مخالفت‏با او تهدید نموده و ترغیب و تشویق به پیروى از مشیت او رافراوان فرمود.دنیا و قطع شدن آنرا از شما و زوال و انتقال آنرا توصیف نمود.پس رو گردان شوید از آنچه که در این دنیا شما را به شگفتى وا مى‏دارد زیرا آنچه که از این دنیابا شما خواهد بود،اندکست.این دنیا نزدیکترین خانه به غضب خداوندیست و دورترین‏خانه از رضاى پروردگارى.اى بندگان خدا،چشم بپوشید از اندوهها و اشتغالات این‏دنیا،زیرا یقین دارید که شما از دنیا و دنیا از شما جدا خواهید گشت و میدانید که حالات‏آن دائما در دگرگونى است.پس از این دنیا بر حذر باشید. مانند بیمناک بودن شخص‏ مهربان و خیرخواه درباره خویشتن و مانند شخص کوشا و تلاشگر. )

بار دیگر تقوى و بارهاى دیگر نیز تقوى،زیرا بار دیگر انسان‏و بارهایى دیگر نیز انس ان اگر براى او«حیات معقول‏»مطرح است.

خداوند متعال در قرآن مجید در دویست و چهل مورد موضوع تقوى را با اشکال‏مختلف مورد تشویق و دستور جدى و نتائج‏حیات بخش آنرا تصریح فرموده است. امیر المؤمنین على علیه السلام در سخنان مبارکش که سید رضى رحمه الله در کتاب‏نهج البلاغه جمع آورى فرموده در ۷۷ مورد تقوى را مورد توصیه و تاکید قرار داده‏است.قطعى است که این تشویق و توصیه و تاکید دلالت واضح دارد بر اهمیت‏ حیاتى‏ تقوى که هر انسان آگاه و خردمند نه تنها ارزش آن را، بلکه عظمت و ضرورت آن را دردرون خود احساس مى‏کند.حال این سئوال مطرح است که‏«تقوى چیست؟»که هم‏قرآن در آنهمه آیات و هم سخنان امیر المؤمنین (ع) آنقدر مورد تاکید قرار داده‏است؟ (۵)

تقوى یعنى نگهدارى نفس (ذات،من،شخصیت و غیر ذلک) از انحرافات و خطاهایى که آدمى را به سقوط مى‏کشاند.اگر بخواهیم این تعریف را با یک جمله فنى ‏بگوییم،بدین شکل در مى‏ آید:«تقوى عبارتست از«صیانت تکاملى ذات‏»در مقابل‏«صیانت‏براى زندگى مطلوب ذات در صحنه اجتماع‏»هدف و انگیزه در صیانت دوم‏همان خود طبیعى است که بر مبناى قوانین طبیعت و قرار دادى براى زندگى معمولى ‏بجریان مى‏ افتد و ذات (یا نفس،من،شخصیت) انسان را براى تامین آنها توجیه ‏مى‏ نماید.ما براى بحث لازم درباره تقوى،به اضافه مباحث گذشته مجبوریم چند مسئله ‏مهم را پیرامون عظمت نفس انسانى که تقوى،صیانت تکاملى آنست مطرح نماییم.

مسئله یکم-نخستین حقیقتى که در این مسائل با آنها رویارو هستیم،اینست که‏ کسانى که در اولین ارتباط از ارتباطات چهارگانه (ارتباط انسان با خویشتن) باخته باشد،در ارتباطات سه گانه دیگر (ارتباط انسان با خدا،با جهان هستى و با همنوع خویش) نیزبازنده خواهد بود،زیرا کسى که نمى‏داند مجموعه استعدادهاى درونى و یکایک آنهاچیستند و راه تقویت و بهره بردارى از آنها چگونه باید باشد؟و نمى‏داند در برابرارزشهاى عالى انسانى چه بازتابهایى باید نشان بدهد.

وقتى یک انسان درباره خویش‏اینقدر نادان باشد،قطعا از عهده مدیریت ‏خویش در مقابل مصالح و مفاسد فردى واجتماعى بر نخواهد آمد.بهمین جهت است که امیر المؤمنین علیه السلام فرمود:کسى که ‏چشم از خویشتن بپوشد و به غیر خویشتن بپردازد،در تاریکى‏ها و مهلکه‏ ها سقوط خواهد کرد.

مسئله دوم-شاید این حقیقت مورد اتفاق نظر همه حکماى وارسته[نه فیلسوفان]حرفه‏اى و کارمندان فلسفه]باشد که مى‏گویند:کسى که آشنایى با خویشتن ندارد،آشنایى و رابطه او با هیچ کس و هیچ چیز منطقى نمى‏باشد.مى‏توان گفت:این مسئله بیان‏مصداقى از مصادیق مسئله اول مى‏باشد.

مسئله سوم-این جمله جاودانى‏«من عرف نفسه فقد عرف ربه‏» (هر کس به خویشتن‏معرفت پیدا کند به خدا معرفت پیدا مى‏کند) در تفسیر این تلازم (عرفان نفس و عرفان‏خدا) ،حکماء و عرفاء سخنانى بسیار با اهمیت گفته ‏اند.

۱-خداوند واحد حقیقى صادر کننده همه کائنات با آن کثرت بیکران است،نفس‏آدمى نیز با داشتن وحدت کامل صادر کننده و پذیرنده کثرت بیکران مى‏باشد.

۲-خداوند فوق ماده و مادیات است،نفس آدمى نیز پس از وصول به مرتبه تجرد،فوق ماده و مادیات قرار مى‏گیرد.

۳-خداوند فوق زمان و حرکت و سکون است،همچنین نفس آدمى نیز مى‏تواندپس از ورود به مرحله عالى تجرد،فوق زمان و فراسوى حرکت و سکون قرار بگیرد.

۴-خداوند سبحان کائنات را ابداع و انشاء و ایجاد غیر مسبوق به هستى مى ‏نماید.

نفس آدمى نیز با انشاء و ابداع تجریدى مى‏تواند حقائقى را بدون سابقه وجود،ایجادکند. مانند انشاء اعداد و قضایاى ریاضى و خلاقیتهاى هنرى و غیر ذلک.

۵-خداوند متعال ذات اقدس خود را بدون اینکه نیازى به بر نهادن‏«جز ذات‏»خودداشته باشد، مى‏داند.همانطور که در احتجاج‏«حضرت على بن موسى الرضا علیه السلام باعمران صایى‏»آمده است،نفس انسانى نیز مى‏تواند از دریافت ذات خود (علم‏حضورى برخوردار باشد. و دهها مورد دیگر از تلازم در معرفت (معرفت نفس ومعرفت ‏خدا) وجود دارد که براى محققان آگاه کاملا روشن است.

مسئله چهارم-جمله ‏اى از سقراط در همان روز که در زندان سم شوکران را آشامیدو از دنیا رفت،نقل شده است که گفته بود:«خود را بشناس،اگر خود را شناختى،طبیعت‏و ماوراى طبیعت را خواهى شناخت‏»عزیز الدین نسفى گفته است:«اى درویش،اگر بخواهى همه چیز را آنچنانکه هستند،بشناسى خویشتن را آنچنانکه هستى بشناس‏» (۶)

این جمله هم به نظر مى‏رسد که‏«اگر کسى با شناخت‏خویشتن،یک شاخه از درختى رابشناسد با ارزش‏تر از آن است که کیهان بزرگ را بشناسد بدون شناخت‏خویشتن‏»درتفسیر جملات فوق باید گفت:اگر منظور از دو جمله اول و دوم (جمله‏اى که از سقراطنقل شده است و جمله‏اى که عزیز الدین نسفى گفته است) اینست که انسان با شناخت‏خویشتن بطور حقیقى موفق به خداشناسى مى‏شود و هنگامى که خدا را شناخت،بدان‏جهت که مبدا حقیقى و آفریننده کل هستى را شناخته است،بوسیله همین شناخت‏برین،مى‏تواند نوعى اشراف و احاطه معرفتى ولو به اصول و مبادى جهان خلقت پیدا کند،همانطور که از شناخت علت،به شناسایى معلول حداقل به شناسایى اصول و مبادى کلى‏ معلول،آشنایى پیدا مى‏کنیم این منظور قابل قبول است،ولى چه اندک است افرادى که ‏به این درجه از خداشناسى برسند که بوسیله آن به معرفت اصول و مبادى کلى جهان آشناگردند.

اینان پیامبران عظام و اوصیاء و اولیاء الله هستند که مى‏توانند به جهت عظمت ‏ارتباطى که با خدا دارند،یک ارتباط عالى با خویشتن و با جهان هستى و با همنوعان‏ خود داشته باشند.و اگر مقصود اینست که انسان مى‏تواند از شناخت‏ حقیقى خویشتن،به‏هستى شناسى نائل گردد،[زیرا انسان فهرست کلى عالم هستى را در موجودیت‏خود دارامى‏باشد.

از خود اى جزئى ز کلها مختلط
فهم مى‏کن حالت هر منبسط

مولوى

ما در برابر این نظریه،هیچ دلیل قابل قبول براى رد و انکار آن نداریم،بلکه،با توجه به پدیده اکتشافات و ابداعات و اختراعات که ناشى از انعکاسات ذهنى آنها از جهان‏عینى نیست،بلکه این پدیده پس از عبور از مراحل اندیشه و تجربه و مشاهده و عبور ازیک مرحله آزادى بسیار جالب حتى از محصولات همان مراحل اندیشه و تجربه ومشاهده بلکه حتى پس از آزادى از خویشتن،بوجود مى‏آید.لذا مى‏بینیم ضرورتى‏ندارد که مکتشفین و ابداع کنندگان حتى در آن مسئله‏ اى که اکتشاف و ابداع مى‏کنند،بالاترین درجه معلومات و اطلاعات از آن را داشته باشند.

بنابر این،احتمال اینکه هرانسانى بذرهاى معارف مربوط به جهان هستى را در کشتگاه درون خود دارد،احتمالى ‏است‏ بسیار معقول و با توجه به معناى آیه شریفه و علم آدم الاسماء کلها این احتمال تادرجه یقین صعود مى‏کند.

آیا این همان نظریه نیست که سقراط مى‏گفت:ما مربیان چیزى‏را در درون انسانها ایجاد نمى ‏کنیم،بلکه همه مردم حقیقت را در درون خود دارند و مامعلمان و مربیان مى‏کوشیم مردم را در زاییدن (توجه بآن حقائق) کمک کنیم و کار ما،کار قابله ‏ها است.

در تفسیر جمله سوم: (اگر کسى با شناخت‏خویشتن،شاخه‏اى از درخت‏را بشناسد،با ارزش‏تر است از شناخت کیهان بزرگ بدون شناخت ‏خویشتن) مى‏توانیم‏ بگوییم: علم بیک چیز با شناخت‏ خویشتن،یعنى با شناخت آن حقیقتى که علم از آن اواست.

و الا شما دستگاهى مانند جام جهان نما که در افسانه‏اى کهن آمده است،بسازید که‏از نظر بزرگى و دقت‏ بتواند همه کیهان بزرگ را از ذرات تا کل مجموعى آن در خودمنعکس نماید،قطعى است که این جام جهان‏نما،عالم نیست،در صورتیکه یک کودک‏ در کلاس اول در آغاز تحصیلش به این قضیه که‏«بابا آب داد»توجه مى‏کند،عالم به آن‏مى ‏گردد.

با نظر به این مسئله که فعلا مطرح کردیم،به این نتیجه مى‏رسیم که ورود یک‏قضیه یا یک مفهوم مفرد به ذهن مى‏تواند بر سه نوع باشد: نوع یکم-انعکاس محض محتواى قضیه در ذهن،مانند انعکاس صورت درخت‏هادر کنار استخرى که آب زلال دارد و همچنین مانند انعکاس نمودهاى اجسام در آینه نوع دوم-ورود قضیه در ذهن که به صورت معلوم در مى‏آید،مانند علم به اینکه جامعه بدون قوانین تنظیم کننده حقوقى،نمیتواند به وجود مطلوب خود ادامه بدهد.این قضیه به اضافه اینکه وارد ذهن عالم به آن شده است،«من انسانى‏»هم اشراف و حکم‏درباره او دارد که از مقوله عمل ذهنى است نه انعکاس محض.

نوع سوم-ورود قضیه در ذهن شخصى است که اطلاعى از«من‏»و مختصات آن وعلم و معرفت و ارزیابى مقدمات و نتائج آنرا دارا مى‏باشد.شخصى که به این درجه از قدرت خود شناسى نائل آمده باشد،علمى که به دست مى‏آورد،با ارزشترین علم است که مبتنى بر انکشاف عالم و معلوم است،ولى متاسفانه-

بس تارها به دور و بر خود تنیده‏ ایم
یکدم نظر به عالم بالا نمى‏کنیم

در تنگناى خویش چنان غرق گشته‏ایم
کز قطره التفات به دریا نمى‏کنیم

فاعرضوا عما یعجبکم فیها لقله ما یصحبکم منها.اقرب دار من سخط الله،و ابعدها من‏رضوان الله!فغضوا عنکم-عباد الله-غمومها و اشغالها،لما قد ایقنتم به من فراقها و تصرف‏حالاتها. (پس رویگردان شوید از آنچه که در این دنیا شما را به شگفتى وا مى‏دارد،زیراآنچه که از دنیا با شما خواهد بود اندک است.این دنیا نزدیکترین خانه به غضب‏خداوندیست و دورترین خانه از رضاى پروردگارى.اى بندگان خدا،چشم بپوشید ازاندوه‏ها و اشتغالات این دنیا،زیرا یقین دارید که دنیا از شما و شما از دنیا جداخواهید گشت و مى‏دانید که حالات آن دائما در دگرگونى است.)

زرق و برقها و تجملات دنیا که شخصیت ‏شما را مى‏ربایند بزودى از شما جدا خواهند گشت

هر صورت دلکش که ترا روى نمود
خواهد فلکش ز دور چشم تو ربود

رو دل به کسى نه که در اطوار وجود
بوده است همیشه با تو و خواهد بود

درخشندگى حباب روى دریا در حال تموج چه دوام و استحکامى دارد که از دریاى پراز میلیاردها حقائق بسیار پر ارزش،چشم پوشیده و به آن خیره شویم-دقت کنید:

دنیا چو حباب است و لکن چه حباب
نه بر سر آب،بلکه بر روى سراب

آن هم چه سرابى که ببینند به خواب
آن خواب چه خواب؟خواب بد مست‏خراب

بدانجهت که زمینه و مقتضاى دلبستگى به امور مادى این دنیا،غفلت از حقیقت زندگى‏و ارتباط آن با خدا است،لذا پیوند باین دنیا بیش از ضرورتهاى حیات،در معرض‏جدائى از خدا و عنایات او و نزدیک به غضب خداوندى است،لذا تا آنجا که قدرت‏داریم به مقدارى از دنیا بسنده کنیم که هم تمامى مردم دنیا از معشیت‏شرافتمندانه وحیات شایسته برخوردار شوند و هم من،یا نفس یا شخصیت را از آلودگى‏ها نجات‏بدهیم که تقوى معنایى جز این ندارد.

اگر روزى فرا رسد که گردانندگان سیاسى اجتماعات،اهمیت مدیریت جانهاى آدمیان راهم مانند مدیریت زندگى طبیعى آنان به عهده بگیرند،آنموقع مى‏فهمیم که‏عظمت انسانى چیست؟

متاسفانه،هر چه تاریخ جلوتر مى‏رود و هر چه دائره صنعت گسترش بیشتر پیدامى‏کند و ارتباطات انسانها پیچیده‏ تر مى‏ گردد،انسانها در همه ارتباطات چهارگانه باشکست‏ بیشتر رویاروى مى‏ گردند: (ارتباط انسان با خویشتن،با خدا،با جهان هستى و با همنوع خویشتن) .

انسانهایى که پیش از ظهور دوران صنعت (تکنولوژى بمعناى عام آن) در این دنیازندگى مى‏کردند،بیشتر با طبیعت و نمودهاى آن که تجلى‏گاه عظمت و صفات‏خداوندى است، رویاروى بودند،مردم آن دوران‏ها از طبیعت‏ بسیار زیبا که نمودهایش‏ مجمع زیبایى‏ ها و بوى آن بوى جانهاى آدمیان را منتشر مى‏ کرد،بیشتر با جانهاى خودآشنا بودند.و بیشتر به خدا و حقائق ملکوتى نزدیک بودند تا امروز که هر کجا مى‏نگرندآهن پاره‏ها و دیوارهاى سیمان و سنگ و آجر که با دست‏بشر شکل گرفته و خود را درمیان آنها زندانى کرده و براى تلقین آزادى و ترقى دروغین براى خودش،خود را باپدیده‏هاى هنرنما و با سرعت‏حرکات و انتقال بسیار سریع صور و اطلاعات و وسائل‏ تخدیر،مشغول ساخته است،باشد که درباره آن مزایا که از طبیعت جانفزا براى جان‏خود مى‏گرفت،تسلیت‏ به خویشتن بدهد!!

بنابر این،اگر سیاستمداران حقیقى که براى‏اداره مردم،آنان را در میان زندانهاى پر پیچ و خم تکنولوژى که بشر در آنجا به هرطرف که مى‏رود از طبیعت[آن تجلى‏گاه زیباى عظمت‏ها]دورتر مى‏گردد و تنها با آهن‏پاره‏ها و ساختمانهایى که براى سودجویى هر چه بیشتر،محکم‏تر و تنگتر ساخته شده‏اند، مواجه مى‏گردد!

آقایان گردانندگان جوامع،امروز معالجه بیمارى‏«سکولاریسم‏» (حذف دین واخلاق از زندگى بشرى) و«پلورالیسم‏» (صلح کل بى‏رنگ که موجب مات شدن رنگ‏همه ارزشها مى‏باشد، خیلى آسانتر از فردایى است که تدریجا دارد بما نزدیک مى‏شود،در حالیکه تدریجا همه وسائل دفاع از جان و ارزشهاى آنرا از دست مى‏دهیم.)

امیر المؤمنین (ع) مى‏فرماید:از زخارف و تجملات بى‏ اساس دنیا،مانند کسانى بر حذرباشید که براى خویشتن مهربان و خیر خواهند.یعنى شما با دل سپردن به آن زخارف و تجملات،با خویشتن خصومت مى‏ ورزید و مانند کودک،گوهرى را به قرصى نان‏مى‏ دهید!آخر،این جان‏ها، این نفس ما چقدر فریاد بزند:

اى گرانجان خار دیدستى مرا
زانکه بس ارزان خریدستى مرا

هر که او ارزان خرد ارزان دهد
گوهرى طفلى به قرص نان دهد

توضیح-بجهت وضوح کامل معانى جملات بعدى این خطبه،به ترجمه آنها کفایت‏ کردیم.

___________________________

۱.براى بررسى مسئله بعثت و نبوت خاتم الانبیاء (ص) مراجعه فرمایید به مجلد ۲ ص ۱۷۱ و از ص‏۱۷۶ تا ۱۹۲ و از ص ۱۹۵ تا ۲۰۳ و از ص ۲۵۸ تا ۲۶۴ و مجلد ۴ ص ۲۵۹ تا ۲۶۰ و از ص‏۳۰۷ تا ۳۱۳ و مجلد ۵ از ص ۱۴۷ تا ۱۵۷ و مجلد ۸ از ص ۵۸ تا ۶۷ و از ص ۲۸۴ تا ۲۹۳ ومجلد ۱۱ از ص ۱۵۳ تا ۱۶۷ و مجلد ۱۲ ص ۱۳ و ۱۴ و مجلد ۱۳ از ص ۲۷۶ و ۲۷۷ و مجلد۱۵ از ص ۱۹ تا ۲۱ و مجلد ۱۷ ص ۹ و از ص ۱۱ تا ۸ و از ص ۹۶ تا ۹۹ و ص ۱۰۲ و مجلد۱۸ از ص ۵۲ تا ۵۸ و ص ۱۹۷ و ۱۹۸ و ۲۰۷ تا ۲۱۱ و از ص ۲۹۶ تا ۳۰۷ و مجلد ۱۹ ازص ۳ تا ۵۷.

و براى بررسى مسائل مربوط به خاندان عصمت آل محمد (صلوات الله علیهم) مراجعه فرمایید به:مجلد ۲ از ص ۲۷۲ تا ۲۸۱ و مجلد ۵ ص ۲۵۰ و ۲۵۱ و مجلد ۱۴ از ص ۱۲۳ تا ۱۲۶ و ازص ۱۲۹ تا ۱۳۲ و مجلد ۱۵ تا ص ۸۸ و از ص ۲۶۰ تا ص ۲۶۵.

۲.مجلد ۲ از ص ۲۰۶ تا ۲۲۲،ج ۳ ص ۶۴،ج ۴ ص ۲۳۴ و ۲۳۵ و ۲۵۳ تا ۲۵۵،و از ص‏۲۶۱ تا ۲۷۱، ج ۱۳ از ص ۱۵ تا ۱۸ و ج ۱۴ از ص ۱۱۵ تا ۱۱۷ و از ص ۱۲۹ تا ۱۳۲.

۳.دعاى کمیل بن زیاد النخعى که امیر المؤمنین (ع) به او تعلیم فرموده است.

۴.سیر حکمت در اروپا،ج ۲،ص ۱۲۲-۱۲۳،فروغى.

۵.براى بررسى بیشتر درباره.پدیده تقوى،مخصوصا تعریف و توصیف و نتائج آن، مراجعه‏فرمایید به ج ۳ از ص ۳۳۸ تا ۳۴۲،ج ۵ از ص ۶۳ تا ۶۷،ج ۶ از ص ۲۷ تا ۳۱،ج ۷ ص ۷ و ۸ و از ص ۱۹ تا ص ۲۷ و ج ۱۳ از ص ۵۸ تا ۶۸،و از ص ۶۸ تا ۷۴ و از ص ۱۴۴ تا ۱۴۷.

۶.نقل از زبده الحقائق.

بازدیدها: ۲

خطبه شماره ۱۶۰ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

۱۶۰

ومن خطبه له علیه السلام

أَمْرُهُ قَضَاءٌ وَحِکْمَهٌ، وَرِضَاهُ أَمَانٌ وَرَحْمَهٌ، یَقْضِی بِعِلْمٍ، وَیَعْفُو بحِلْمٍ.

اللَّهُمَّ لَکَ الْحَمْدُ عَلَى مَا تَأْخُذُ وَتُعْطِی، وَعَلَى مَا تُعَافی وَتَبْتَلی. حَمْداً یَکُونُ أَرْضَى الْحَمْدِ لَکَ، وَأَحَبَّ الْحَمْدِ إِلَیْکَ، وَأَفْضَلَ الْحَمْدِعِنْدَکَ. حَمْداً یَمْلاََُ مَا خَلَقْتَ، وَیَبْلُغُ مَا أَرَدْتَ. حَمْداً لاَ یُحْجَبُ عَنْکَ، وَلاَ یُقْصَرُ دُونَکَ. فَلَسْنَا نَعْلَمُ کُنْهَ عَظَمَتِکَ إِلاَّ أَنَّا نَعْلَمُ أَنَّکَ: حَیٌّ قَیُّومٌ، لاَ تَأْخُذُکَ سِنَهٌوَلاَ نَوْمٌ، لَمْ یَنْتَهِ إِلَیْکَ نَظَرٌ، وَلَمْ یُدْرِکْکَ بَصَرٌ، أَدْرَکْتَ الاََْبْصَارَ، وَأَحْصَیْتَ الاََْعْمَالَ، وَأَخَذْتَ ، وَمَا الَّذِی نَرَى مِنْ خَلْقِکَ، وَنَعْجَبُ لَهُ مِنْ قُدْرَتِکَ، وَنَصِفُهُ مِنْ عَظِیمِ سُلْطَانِکَ، وَمَا تَغَیَّبَ عَنَّا مِنْهُ، وَقَصُرَتْ أَبْصَارُنَا عَنْهُ، وَانْتَهَتْ عُقُولُنَا دُونَهُ، وَحَالَتْ سَوَاتِرُ الْغُیُوبِ بَیْنَنَا وَبَیْنَهُأَعْظَمُ.

فَمَنْ فَرَّغَ قَلْبَهُ، وَأَعْمَلَ فِکْرَهُ، لِیَعْلَمَ کَیْفَ أَقَمْتَ عَرْشَکَ، وَکَیْفَ ذَرَأْتَ خَلْقَکَ، وَکَیْفَ عَلَّقْتَ فِی الْهَوَاءِ سمَـاوَاتِکَ، وَکَیْفَ مَدَدْتَ عَلى مَوْرِالْمَاءِ أَرْضَکَ، رَجَعَ طَرْفُهُ حَسِیراً وَعَقْلُهُ مَبْهُوراً وَسَمْعُهُ وَالَهِاً وَفِکْرُهُحَائِراً.

منها: [کیف یکون الرجاء]

یَدَّعِی بِزُعْمِهِ أَنَّهُ یَرْجُو اللهَ، کَذَبَ وَالْعَظِیمِ! مَا بَالُهُ لاَ یَتَبَیَّنُ رَجَاؤُهُ فِی عَمَلَهِ؟ فَکُلُّ مَنْ رَجَا عُرِفَ رَجَاؤُهُ فِی عَمَلِهِ، وَکُلُّ رَجَاءٍ ـ إلاَّ رَجَاءَ اللهِ ـ فَإِنَّهُ مَدْخُولٌ وَکُلُّ خَوْفٍ مُحَقَّقٌ إِلاَّ خَوْفَ اللهِ فَإِنَّهُ مَعْلُولٌ یَرْجُو اللهَ خَوْفٍ مُحَقَّقٌ إِلاَّ خَوْفَ اللهِ فَإِنَّهُ مَعْلُولٌ یَرْجُو اللهَ فِی الْکَبِیرِ، وَیَرْجُو الْعِبَادَ فِی الصَّغِیرِ، فَیُعْطِی العَبْدَ مَا لاَ یُعْطِی الرَّبَّ! فَمَا بَالُ اللهِ جَلَّ ثَنَاؤُهُ یُقَصَّرُ بِهِ عَمَّا یُصْنَعُ بِهِ بِعِبَادِهِ؟

أَتَخَافُ أَنْ تَکُونَ فِی رَجَائِکَ لَهُ کَاذِباً؟ أَوْ تَکُونَ لاَ تَرَاهُ لِلرَّجَاءِ مَوْضِعاً؟ وَکَذلِکَ إِنْ هُوَ خَافَ عَبْداً مِنْ عَبِیدِهِ، أَعْطَاهُ مِنْ خَوْفِهِ مَا لاَ یُعْطِی رَبَّهُ، فَجَعَلَ خَوْفَهُ مِنَ الْعِبَادِ نَقْداً، وَخَوْفَهُ مِنْ خَالِقِهِ ضِماراًوَوَعْداً، وَکَذلِکَ مَنْ عَظُمَتِ الدُّنْیَا فی عَیْنِهِ، وَکَبُرَ مَوْقِعُهَا مِنْ قَلْبِهِ، آثَرَهَا عَلَى اللهِ، فَانْقَطَعَ إِلَیْهَا، وَصَارَ عَبْداً لَهَا. [رسول الله صلى الله علیه وآله وسلم ]

وَلَقَدْ کَانَ فِی رَسُولِ اللهِ صلى الله علیه وآله کَافٍ لَکَ فِی الاَُْسْوَهِ وَدَلِیلٌ لَکَ عَلَى ذَمِّ الدُّنْیَا وَعَیْبِهَا، وَکَثْرَهِ مَخَازِیهَا وَمَسَاوِیهَا، إِذْ قُبِضَتْ عَنْهُ أَطْرَافُهَا، وَوُطِّئَتْ لِغَیْرِهِ أَکْنَافُهَا وَفُطِمَ مِنْ رَضَاعِهَا، وَزُوِیَ عَنْ زَخَارِفِهَا. [موسى علیه السلام ]

وَإِنْ شِئْتَ ثَنَّیْتُ بِمُوسى کَلِیمِ اللهِ صلى الله علیه وآله إذْ یَقُولُ: ، وَاللهِ، مَا سَأَلَهُ إِلاَّ خُبْزاً یَأْکُلُهُ، لاَِنَّهُ کَانَ یَأْکُلُ بَقْلَهَ الاََْرْضِ، وَلَقَدْ کَانَتْ خُضْرَهُ الْبَقْلِ تُرَى مِنْ شَفِیفِصِفَاقَِطْنِهِ، لِهُزَالِهِ وَتَشَذُّبِ لَحْمِهِ [داوود علیه السلام ]

وَإِنْ شِئْتَ ثَلَّثْتُ بِدَاوودَ صَاحِبِ الْمَزَامِیرِ، وقَارِىءِ أَهْلِ الْجَنَّهِ، فَلَقَدْ کَانَ یَعْمَلُ سَفَائِفَ الْخُوصِبِیَدِهِ، وَیَقُولُ لِجُلَسَائِهِ: أَیُّکُمْ یَکْفِینِی بَیْعَهَا! وَیَأْکُلُ قُرْصَ الشَّعِیرِ مِنْ ثَمَنِهَا. [عیسى علیه السلام ]

وَإِنْ شِئْتَ قُلْتُ فِی عِیسَى بْنِ مَرْیَمَ علیه السلام ، فَلَقَدْ کَانَ یَتَوَسَّدُ الْحَجَرَ، وَیَلْبَسُ الْخَشِنَ، وَکَانَ إِدَامُهُ الْجُوعَ، وَسِرَاجُهُ بَاللَّیْلِ الْقَمَرَ، وَظِلاَلُهُ فی الشِّتَاءِ مَشَارِقَ الاََْرْضِ وَمَغَارِبَهَا وَفَاکِهَتُهُ وَرَیْحَانُهُ مَا تُنْبِتُ الاََْرْضُ لِلْبَهَائِمِ، وَلَمْ تَکُنْ لَهُ زَوْجَهٌ تَفْتِنُهُ، وَلاَ وَلَدٌ یَحْزُنُهُ، وَلاَ مَالٌ یَلْفِتُهُ، وَلاَ طَمَعٌ یُذِلُّهُ، دَابَّتُهُ رِجْلاَهُ، وَخَادِمُهُ یَدَاهُ! [الرسول الاَعظم صلى الله علیه وآله ]

فَتَأَسَّ بِنَبِیِّکَ الاََْطْیَبِ الاََْطْهَرِ صلى الله علیه وآله فَإِنَّ فِیهِ أُسْوَهً لِمَنْ تَأَسَّى، وَعَزَاءً لِمَنْ تَعَزَّى ـ وَأَحَبُّ الْعِبَادِ إِلَى اللهِ الْمُتَأَسِّی بِنَبِیِّهِ، وَالْمُقْتَصُّ لاََِثَرِهِ ـ قَضَمَ الدُّنْیَا قَضْماًن، وَلَمْ یُعِرْهَا طَرْفاً، أَهْضَمُأَهْلِ الدُّنْیَا کَشْحاً وَأَخْمَصُهُمْمِنَ الدُّنْیَا بَطْناً، عُرِضَتْ عَلَیْهِ الدُّنْیَا فَأَبَى أَنْ یَقْبَلَهَا، وَعَلِمَ أَنَّ اللهَ سُبْحَانَهُ أَبْغَضَ شَیْئاً فَأَبْغَضَهُ، وَحَقَّرَ شَیْئاً فَحَقَّرَهُ، وَصَغَّرَ شَیْئاً فَصَغَّرَهُ. وَلَوْ لَمْ یَکُنْ فِینَا إِلاَّ حُبُّنَا مَا أَبْغَضَ اللهُ، وَتَعْظِیمُنَا مَا صَغَّرَ اللهُ، لَکَفَى بِهِ شِقَاقاً للهِِ، وَمُحَادَّهً عَنْ أَمْرِاللهِ.

وَلَقَدْ کَانَ صلى الله علیه وآله یَأْکُلُ عَلَى الاََْرْضِ، وَیَجْلِسُ جِلْسَهَ الْعَبْدِ، وَیَخْصِفُ بَیَدِهِ نَعْلَهُف، وَیَرْقَعُ بِیَدِهِ ثَوْبَهُ، وَیَرْکَبُ الْحِمَارَ الْعَارِیَ وَیُرْدِفُ خَلْفَهُ وَیَکُونُ السِّتْرُ عَلَى بَابِ بَیْتِهِ فَتَکُونُ فِیهِ التَّصَاوِیرُ فَیَقُولُ: «یَا فُلاَنَهُ ـ لاِِِحْدَى أَزْوَاجِهِ ـ غَیِّبِیهِ عَنِّی، فَإِنِّی إِذَا نَظَرْتُ إِلَیْهِ ذَکَرْتُ الدُّنْیَا وَزَخَارِفَهَا». فَأَعْرَضَ عَنِ الدُّنْیَا بِقَلْبِهِ، وَأَمَاتَ ذِکْرَهَا مِنْ نَفْسِهِ، وَأَحَبَّ أَنْ تَغِیبَ زِینَتُهَا عَنْ عَیْنِهِ، لِکَیْلاَ یَتَّخِذَ مِنْهَا رِیَاشاً وَلاَ یَعْتَقِدَهَا قَرَاراً، وَلاَ یَرْجُو فِیهَا مُقَاماً، فَأَخْرَجَهَا مِنَ النَّفْسِ، وَأَشْخَصَهَاعَنِ الْقَلْبِ، وَغَیَّبَهَا عَنِالْبَصَرِ. وَکَذلِکَ مَنْ أَبْغَضَ شَیْئاً أَبْغَضَ أَنْ یَنْظُرَ إِلَیْهِ، وَأَنْ یُذْکَرَ عِنْدَهُ. وَلَقَدْ کَانَ فِی رَسُولِ اللهِ صلى الله علیه وآله مَا یَدُلُّکَ عَلَى مَسَاوِىءِ الدُّنْیَا وَعُیُوبِهَا: إِذْ جَاعَ فِیهَا مَعَ خَاصَّتِهِ وَزُوِیَتْ عَنْهُزَخَارِفُهَا مَعَ عَظِیمِ زُلْفَتِهِ فَلْیَنْظُرْ نَاظِرٌ بِعَقْلِهِ: أَکْرَمَاللهُ مُحَمَّداً۷ بِذلِکَ أَمْ أَهَانَهُ! فَإِنْ قَالَ: أَهَانَهُ، فَقَدْ کَذَبَ ـ وَاللهِ الْعَظِیمِ ـ وَإِنْ قَالَ: أَکْرَمَهُ، فَلْیَعْلَمْ أَنَّ اللهَ قَدْ أَهَانَ غَیْرَهُ حَیْثُ بَسَطَ الدُّنْیَا لَهُ، وَزَوَاهَا عَنْ أَقْرَبِ النَّاسِ مِنْهُ.

فَتَأسَّى مُتَأَسٍّ بِنَبِیِّهِ، وَاقْتَصَّ أَثَرَهُ، وَوَلَجَ مَوْلِجَهُ، وَإِلاَّ فَلاَ یَأْمَنِ الْهَلَکَهَ،فَإِنَّ اللهَ عزّوجلّ جَعَلَ مُحَمَّداً صلى الله علیه وآله عَلَماً لِلسَّاعَهِ وَمُبَشِّراً بِالْجَنَّهِ، وَمُنْذِراًبِالعُقُوبَهِ. خَرَجَ مِنَ الدُّنْیَا خَمِیصاً وَوَرَدَ الاَْخِرَهَ سَلِیماً، لَمْ یَضَعْ حَجَراً عَلَى حَجَرٍ، حَتَّى مَضَى لِسَبِیلِهِ، وَأَجَابَ دَاعِیَ رَبِّهِ، فَمَا أَعْظَمَ مِنَّهَ اللهِ عِنْدَنَا حِینَ أَنْعَمَ عَلَیْنَا بِهِ سَلَفاً نَتَّبِعُهُ، وَقَائِداً نَطأُ عَقِبَهُ وَاللهِ لَقَدْ رَقَّعْتُ مِدْرَعَتِیهذِهِ حَتَّى اسْتَحْیَیْتُ مِنْ رَاقِعِهَا، وَلَقَدْ قَالَ لِی قَائِلٌ: أَلاَ تَنْبِذُهَا؟ فَقُلْتُ: اغْرُبْ عَنِّی فَعِنْدَ الصَّبَاحِ یَحْمَدُ الْقَوْمُ السُّرَى

خطبه ۱۶۰

عظمت ‏خداوندى

(فرمان او بر مبناى قضا و حکمت است، و رضاى او موجب امان و رحمت، حکم او برمبناى علم است، و منشا عفو او حلم )

حمد خداوندى

خداوندا،سپاس مر ترا است،بر هر چه که بگیرى و عنایت فرمایى، و در برابر هر بهبودى‏و ابتلایى[که به بندگانت روا مى‏دارى]، سپاسى که رضایت‏بخش‏ترین، و محبوب ترین ‏حمد براى تو، و بدترین حمد نزد تو باشد، سپاسى که همه کائنات ترا پر کند و به آنچه‏که تو خواسته‏اى برسد، حمدى که از تو پوشیده نشود و از مقام ربوبى‏ات کوتاه نیاید، سپاسى که عدد آن پایان نپذیرد و امتداد و افزایشش فانى نگردد، خداوندا،ما حقیقت‏ عظمت ترا نمى‏دانیم، و لکن این قدر مى‏دانیم که توئى داراى حیات[حقیقى]و قائم به‏ذات و بر پا دارنده کائنات،نه خوابى سبک ترا گیرد و نه خوابى سنگین، هیچ نظرى[اندیشه‏اى]راه به تو ندارد، و هیچ بینایى ترا در نمى‏یابد، توئى که دیدگان مرا مى‏بینى واعمال را شمارش مى‏کنى، و تویى که پیشانى‏ها[یا موى پیشانى‏ ها]ى گردنکشان وپاهاى آنانرا گرفته‏اى، چیست آنچه را از مخلوقاتت که ما مى‏بینیم و از قدرت تودرباره آن در شگفتى فرو مى‏ رویم، و عظمت‏ سلطه و توانایى ترا توصیف مى‏ نماییم، در حالیکه آن حقائقى که از ما پوشیده و دیدگان ما از دیدن آن کوتاه است، و عقول‏ما بآن نرسیده،متوقف مى ‏گردد، و پرده‏هاى غیب که میان ما و آنها است‏با عظمت‏تراست، پس هر کس دل از همه چیز خالى بدارد و اندیشه بجریان بیاندازد تا بداند که‏ عرش خود را چگونه بر پا داشتى، و مخلوقاتت را چگونه آفریدى، و آسمانهایت رادر فضا چگونه معلق نگهداشتى، و چگونه زمینت را بر موج آب گسترده‏اى، باچشم خیره، و عقل سرگشته، و گوش واله، و فکر حیرت زده، باز پس مى‏ گردد.

امید چگونه مى‏ شود؟

از جمله این خطبه است:[آن فرو رفته در غفلت]با گمان بى‏اساس خود ادعا مى‏کند،امیدوار به خدا است.سوگند به خداوند بزرگ،او دروغ مى‏گوید، [اگر چنان است که‏ادعا مى‏کند]چرا امید او در عملش نمودار نیست، زیرا هر کس که امیدوار باشد،امیداو در عملش شناخته مى‏شود، و هر امیدى بجز امید به خداوند متعال،آلوده، و هرترسى غیر از ترس از خداوند بى‏اساس است،مگر خوف از خدا که حق است و داراى‏عامل واقعى است، خدا را در امور بزرگ امیدوار مى‏گردد و بندگان او را در امورکوچک. هیبت و اهمیتى که به بنده مى‏دهد،بخدا منظور نمى‏دارد، چه علتى داردکه خداوند (که بزرگ است‏سپاس او) مورد کوتاهى واقع گردد در حالیکه درباره‏بندگانش آن کوتاهى روا دیده نمى‏شود! آیا مى‏ترسى در امیدى که براى او ادعا مى‏کنى

دروغگو باشى، یا خدا را براى امید بستن سزاوار نمى‏بینى، و بدینسان اگر از یکى ازبندگان خدا بترسد،براى دفع خوف خود چاره مى‏جوید ولى در برابر خوف از خدابى‏اعتنائى مى‏ورزد! بدین ترتیب ترس از بندگان را نقد تلقى مى‏کند، و خوف از خدارا وعده‏اى که امیدى براى وفا به آن نیست، و چنین است وضع کسى که دنیا درچشمانش بزرگ جلوه کند، و موقعیت آن در دلش با عظمت گردد، دنیا را بر خدامقدم مى‏دارد، و رو به آن مى‏آورد و کمر بندگى آنرا به میان مى‏ بندد!

رسولخدا (ص)

زندگى رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم جهت پیروى،براى تو کفایت مى‏کند، و بادقت در حیات آن برگزیده خداوندى دلیل براى نکوهش عیوب و زشتى، و فراوانى‏رسوایى‏ها و بدیهاى آن وجود دارد، که گستره پهناور براى زمین براى آن وجودمقدس در نور دیده شد، و جوانب آن براى دیگران صاف و هموار گشت، رسولخدا (ص) از شیرخوارى از زمین بریده شد، و از زر و زیورهاى آن بر کنارگشت.

موسى (ع)

و اگر بخواهى دومین مثل،موسى کلیم الله (ص) را بیاورم، آنگاه که عرض کرد:

«خداوندا،به آن خیرى که براى من فرستادى محتاجم، سوگند بخدا،او از خدا جز نانى‏که بخورد،چیزى سئوال نکرده بود، زیرا آن حضرت از سبزى زمین مى‏خورد، تاآنجا که رنگ سبزى بجهت لاغرى بدن و نازکى پوست آن، دیده مى‏شد.

داوود (ع)

و اگر بخواهى سومین مثل داوود (ع) صاحب مزامیر و قارى بهشتیان را بیاورم، که ادست‏خود زنبیل از برگهاى خرما مى‏بافت، سپس به همنشینانش مى‏گفت:کیست که‏فروش اینها (زنبیل‏ها) را به عهده بگیرد؟آن حضرت از قیمت‏ بافته‏ هاى خود نان جومى‏ خورد.

عیسى (ع)

و اگر بخواهى درباره عیسى بن مریم علیه السلام به تو بگویم، آن حضرت از سنگ‏بالش براى خود داشت، و لباس خشن مى‏پوشید و غذاى ناگوار تناول مى‏فرمود، وخورشت نان او گرسنگى، و چراغ شبانگاهى او مهتاب، و سایبانش در زمستان مشرق‏و مغرب زمین، میوه و ریحانش گیاهانى بود که زمین براى چهار پایان مى‏رویانید، براى او همسرى نبود که وسیله تشویش خاطر او شود و فرزندى نبود که اندوهگینش‏سازد و مالى نبود که او را به خود مشغول بدارد، طمعى در چیزى نداشت که او راپست و خوار گرداند، مرکبش پاهایش بود، خدمتکار او دستهایش.

رسول اعظم (ص)

پیروى کن از پیامبرت که پاک و پاکیزه‏تر از همه مخلوقات خدا بود، براى هر کس که ‏بخواهد پیروى[از کمالات]نماید در آن وجود مقدس است،عالى‏ ترین کمال براى ‏تبعیت، و بهترین نسبت ‏براى هر کسى که انتساب به او را بخواهد، و محبوبترین ‏بندگان در نزد خدا کسى است که از پیامبرش تبعیت کند و دنبال کار او را بگیرد، از دنیا براى خوردن به اندکى قناعت فرمود، گوشه چشمى براى تمایل،به دنیا نیفکند، او بودلاغرترین مردم دنیا با تهى ‏گاه خالى، و گرسنه‏ترین مردم دنیا،با شکمى کم غذا، همه ‏دنیا بر آن انسان کامل عرضه شد،آن را نپذیرفت، [وقتى که]دانست‏ خداوند چیزى رادشمن مى‏ دارد،آنرا دشمن مى ‏داشت.و چیزى را تحقیر مى ‏نماید،آنرا پست مى ‏شمرد وچیزى را ناچیز مى ‏داند،آنرا ناچیز مى‏دانست، و اگر در ما جز این نبود که دوست‏ بداریم آنچه را که خدا و رسولش دشمن مى‏ داشت و تعظیم کنیم، چیزى را که خدا ورسولش آنرا ناچیز مى‏دانند، کفایت مى‏کند براى ارائه مخالفت و جدائى از خداوندسبحان، آن برگزیده خدا (ص) روى زمین مى‏ نشست و غذا مى‏ خورد، و مانند بندگان‏ مى‏ نشست، و با دست ‏خود،کفش خود را پینه مى ‏دوخت، و لباسش را به دست‏ خودوصله مى ‏زد، و گاهى الاغ برهنه سوار مى‏ گشت، و کسى را پشت ‏سر خود سوارمى ‏فرمود، گاهى که مى‏ دید پرده‏اى صورتگرى و نقاشى شده از در خانه‏ اش آویخته ‏است[خطاب]به زنش مى‏ فرمود:آن پرده را از جلو چشم دور کن،زیرا وقتى که بر آن‏ مى‏ نگرم،دنیا و زر و زیورهایش را بیاد مى ‏آورم، او از ته دل از دنیا اعراض نمود، ویاد او را از نفسش میراند، لذا دوست داشت که زینت دنیا را از دیدگانش دور بدارد، و از دنیا براى خود لباس فاخر اتخاذ نکند و دنیا را پایدار تلقى ننماید.

و به عنوان‏ اقامتگاه،دل به آن نبندد و امیدوار نگردد، لذا دنیا را از نفس خود بیرون راند و آنرااز دل خویشتن بر کنار فرمود و از دیدگاه خود ناپدید ساخت، چنین است که هر کس‏چیزى را دشمن داشت،نظر به آن و یادآورى آنرا نیز دشمن مى ‏دارد، در زندگى‏ رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم براى تو دلیل براى اثبات بدى‏ ها و عیوب دنیا وجوددارد، زیرا او و نزدیکترین اشخاصش در این دنیا سیر نشدند و همه زر و زیورهاى دنیابا وجود تقرب بزرگى که به خدا داشت از او دور گشت، آن کس که نظر مى‏کند،با عقل خود بنگرد،ببیند که آیا خداوندى که توفیق اعراض از دنیا و زر و زیور آنرا به‏پیامبرش عنایت فرمود،اکرام آن حضرت بود،یا اهانتى بر او روا داشته بود!

اگر آن‏شخص بگوید:خدا به پیامبرش اهانت نموده بود، سوگند به خداى بزرگ دروغ گفته‏و بهتان زده است، و اگر بگوید:خداوند پیامبرش را با آن توفیق اعراض از دنیااکرامش فرموده است،پس بداند که خداوند کسى را که دنیا را براى او گسترش داداهانت نمود،و اکرام کرد نزدیکترین مردم به خودش (پیامبر اکرم (ص) را که دنیا و زر وزیور آن را از وى دور نمود، پس هر کس بخواهد[براى تحصیل سعادت]از کسى ‏پیروى نماید،پس تبعیت نماید از پیامبر خداوند، و از دنبال او حرکت کند و هر کجاکه او وارد شود،قدم بگذارد، و اگر چنین نکند از هلاکت در امان نخواهد ماند، زیرا خداوند محمد صلى الله علیه و آله را نشانه‏اى براى قیامت قرار دارد، و بشارت‏ دهنده به بهشت و ترساننده از عذاب، [آن بزرگ بزرگان]با شکمى تهى از دنیا بیرون‏رفت و به سراى آخرت وارد شد با شخصیتى سالم، سنگى روى سنگ نگذاشت تاراه خود را به ابدیت پیش گرفت، و دعوت خدایش را لبیک گفت، چه با عظمت‏ است خداوندى براى ما که پیشتازى براى ما احسان فرمود که از او پیروى کنیم وحاکمى براى ما قرار داد که پاى جاى پاى او گذاریم، سوگند بخدا،این لباس خود راچندان وصله دوزاندم که از وصله کننده‏اش خجلت کشیدم، گوینده‏اى به من گفت:آیااین لباس را دور نمى ‏اندازى؟ پاسخ دادم دور شو از من،که در بامداد مورد ستایش قرارمى ‏گیرد کاروانى که شبانگاه راه رفته است.

خطبه ۱۶۰

عظمت ‏خداوندى

امره قضاء و حکمه،و رضاه امان و رحمه،یقضى بعلم و یعفو بحلم (فرمان او بر مبناى قضاو حکمت است و رضاى او موجب امان و رحمت.حکم او بر مبناى علم است و منشا عفو او،حلم)

 

فرمان خداوندى حکمت است

امر در لغت عربى داراى معانى متنوع است،از آنجمله:۱-کار، و ما امر فرعون برشید (۱) (کار فرعون از روى رشد نبود.) ۲-پیشوایى و حاکمیت، یقولون هل لنا من الامر من‏شى‏ء (۲) آیا براى ما هم نصیبى از حاکمیت هست) ۳-فرمان، و امرت ان اعدل بینکم (۳) و من مامور شده‏ام در میان شما عدالت‏بورزم) ۴-مدیریت‏شئون اجتماعى، و شاورهم فى‏الامر (۴) و با آنان در امور مربوط به شئون زندگى مشورت نما) ۵-علامت‏یا عامل، و اذاجاءهم امر من الامن او الخوف اذاعوا به (۵) و اگر علامتى یا عاملى از امن و ترس براى آنان‏آشکار شد،آنرا فاش مى‏سازند) … آنچه که در جمله امیر المؤمنین علیه السلام بیشترمحتمل است‏یکى از دو معنى است:

معناى یکم-فرمان و دستور الزامى و غیر الزامى است که بر مبناى قضا و حکمت‏است،یعنى بر مبناى مصالح و مفاسد که صلاح و فساد آنها ناشى از حکمت و قضاى‏تشریعى ناشى از اراده تشریعى مى‏باشد.

معناى دوم-بمعناى اراده و مشیت تکوینى خداوندى است که از قضا و حکمت ‏الهى سر چشمه مى‏ گیرد.البته معانى دیگرى هم در جمله مورد تفسیر محتمل است که ‏مفسران نهج البلاغه آنها را متذکر شده‏اند.

 

رضایت او امان است و رحمت

معناى رضاى خداوندى،خشنودى روانى که از مختصات بشرى است،نمى‏باشد،بلکه ‏معناى آن عبارتست از عنایت و لطف ربوبى خداوندى در اعطاى شایستگى و برازندگى‏و سعادتى که بندگان او بجهت اعمال صالحه و اندیشه‏هاى نیکو و سازنده،لیاقت آن راپیدا کرده‏اند.در حقیقت تجلى عنایت ربانى،همان رضایت او است این تجلى موجب یاعین امان و حمت‏خداوندى مى‏باشد.

 

قضاء و حکم او بر مبناى علم است و بخشایش او بر مبناى حلم

با اینکه هر دو قضیه فوق از اصول بدیهى مى‏نماید،براى دفع تو هم مقایسه با دیگرقضاها و احکام است که از مخلوقات او صادر مى‏گردد.و نیز اشتباه نشود که عفو وبخشایش او مستند به انگیزه ‏هاى معمولى مانند سوداگرى‏هاى متنوع است ‏بلکه فرمان‏ ربوبى و حکم الهى او بر مبناى علم مطلق او بر همه شئون مورد قضا و حکم در عالم‏وجود است نه یک موقعیت مخصوص و علوم موقت مبنى بر واقعیات زودگذر و نسبى.

حمد الله-اللهم لک الحمد على ما تاخذ و تعطى،و على ما تعافى و تتبلى،حمدا یکون ارضى‏الحمد لک و احب الحمد الیک و افضل الحمد عندک،حمدا یملا ما خلقت و یبلغ ما اردت‏حمدا لا یحجب عنک و لا یقصر دونک.حمدا لا ینقطع عدده و لا یفنى مدده (خداوندا، سپاس‏مر ترا است‏به هر چه که بگیرى و عنایت فرمایى و در برابر هر بهبودى و ابتلائى که به‏بندگانت روا مى‏دارى.سپاسى که رضایت‏بخش‏ترین و محبوبترین و برترین حمد نزد توباشد. حمدى که همه کائنات ترا پر کند و به آنچه که تو خواسته‏اى برسد.حمدى که ازتو پوشیده نشود و از مقام ربوبى‏ات کوتاه نیاید.سپاسى که در عدد آن پایان نپذیرد و امتدادو افزایشش فانى نگردد.)

 

انسان با توجه به عنایات خداوندى در ارتباطات چهارگانه ‏همواره مى‏تواند در حال حمد و سپاس خداوندى بوده باشد

نخستین مایه توفیق یافتن به چنین حمد و سپاسگزارى،دریافت واقعى این حقیقت است:«لا حول و لا قوه الا بالله العلى العظیم‏» (هیچ حرکت و تحول و قوه‏اى نیست مگر عامل‏اصلى آن خداوند بزرگ و با عظمت است) باید توجه کنیم که هیچ انسانى امکان زندگى‏در خلا را ندارد، او چه بخواهد و چه نخواهد،اصلا چه بداند و چه نداند او نمى‏تواند بدون ارتباطات چهارگانه به حیات خود ادامه بدهد.

ارتباطات چهارگانه عبارتند از:

۱-ارتباط انسان با خویشتن.

۲-ارتباط انسان ‏با خدا.

۳-ارتباط انسان با جهان هستى.

۴-ارتباط انسان با همنوع خود.ازطرف دیگر اگر آدمى،با یک دقت لازم در خود بنگرد،خواهد دید:او چنان مالکیت واختیارى درباره موجودیت‏خود و ارتباطات چهارگانه مزبور ندارد که بتواند زندگى و شئون آن را به خویشتن نسبت‏بدهد.آرى.

ازمه الامور طرا بیده
و الکل مستمده من مدده (۶)

حاج ملا هادى سبزوارى

(زمام و اختیار تمامى امور هستى به دست‏خداوندیست و همه آنها از قدرت و یارى او مدد مى‏گیرند)

بدان جهت که همه فعالیتها و مشیت و اراده مقام اعلاى ربوبى مستند به حکمت و عدل و لطف خداوندى مى‏باشد،لذا خداوند در هر حال و موقعیت و ارتباطى که بندگانش در آن قرار بگیرند،آنانرا مورد عنایت ‏خود قرار مى ‏دهد.

و حمد عبارتست از سپاس و ستایش در برابر عظمت‏ها که خود معلول وصول‏ شخص حامد (حمد کننده) به مقامى از کمال مى‏باشد که هم معناى حکمت و عنایت‏خداوندى را مى‏ فهمد و هم مى‏خواهد در برابر آنها،تکلیف فطرى و قانونى خود راانجام بدهد.

آرى،چنین است:

 

مادح خورشید مداح خودست
که دو چشمم روشن و نامُرمدست

مولوى

بنابر این،خداوند سبحان هر وضع و موقعیتى را که براى بندگان خود پیش مى‏آورد- خواه آن وضع سلبى بوده باشد مانند گرفتن مال،جوانى،زیبایى،و هر چیز دیگرى که خود او به آنان عنایت فرموده،شایسته حمد است و خواه آن وضع مثبت که به سود ظاهرى انسان تلقى گردد. امیر المؤمنین علیه السلام عرض مى‏کند:خداوندا،نه هر حمد و ستایش که ما انسانها آنرا انتخاب مى‏کنیم،بلکه آن حمد و ستایشى که رضایت‏بخش‏ترین و محبوبترین و برترین آنها نزد تو باشد…

فلسنا نعلم کنه عظمتک الا انا نعلم انک‏«حى قیوم لا تاخذک سنه و لا نوم‏»لم ینته الیک نظر و لم یدرکک بصر.ادرکت الابصار،و احصیت الاعمال و اخذت بالنواصى و الاقدام (خداوندا،ما حقیقت عظمت ترا نمى‏دانیم و لکن این قدر مى‏دانیم که توئى داراى حیات [حقیقى]و قائم به ذات و بر پا دارنده کائنات،نه خوابى سبک ترا گیرد و نه خواب سنگین.هیچ نظرى و اندیشه‏اى راه به تو ندارد و هیچ بینایى ترا در نمى‏یابد،توئى که دیدگان را مى‏بینى و اعمال را شمارش مى‏کنى و توئى که پیشانى‏ ها[یا موى پیشانی ها]ى گردنگشان را و پاهاى آنانرا گرفته‏اى)

 

ذات اقدس ربوبى و کنه و حقیقت عظمت آن ذات اقدس از دسترس ادراکات‏ بسیار بدور است.

ما انسان‏ها که از شناخت کنه (حقیقت‏ باطنى) اشیاء ناتوانیم.

ما انسانها که در معرفتهایى که به دست مى‏آوریم از جوانب گوناگون مانند حواس طبیعى[چشم و گوش و غیر ذلک]و قواى دراکه درونى و هدف گیریها و اصول پیش ساخته ذهنى و تاثرات ثابت و گذران در درون خود و غیر ذلک،اسیر محدودیتها هستیم.

ما انسانها که اغلب روزگار،با بیمارى خوشایند خود پسندى!سپرى مى‏گردد،[وبدیهى است که خود پسندى ضخیم‏ترین پرده میان انسان و واضحترین صفات وفعالیتهاى خداوندى است] چگونه مى‏توانیم به معرفت کنه عظمت‏خداوندى راهیابى‏ کنیم!!

آنگاه امیر المؤمنین علیه السلام به بیان معلومات بشرى درباره خداوندى پرداخته مى‏فرماید.این معلومات و معارف پیرامون صفات مقدس خداوندى است که در عالم هستى تجلى نموده است.مانند:

۱-پدیده‏هاى متنوع،زیبایى‏هاى محسوس و زیبایى‏هاى معقول که جمال الهى وقدرت او را براى ایجاد زیبایى‏ها اثبات مى‏کند.

۲-نظم عالى که در قانونمندى کائنات مشاهده مى‏شود.جلوه‏اى از صفت ناظم بودن‏جهان هستى است.

۳-برقرارى قانون در تمامى وجود از ذره ناچیز گرفته تا کل کیهانى که ما در آن زندگى مى‏کنیم،با کمال وضوح کشف از صفت ‏حافظ مطلق[یا حفیظ]بودن خداوندى‏مى‏نماید اگر مقدارى بررسى دقیق در تفکرات مغزهاى مقتدر بشر داشته باشیم،به قابل مشاهده بودن این صفت،در آن تفکرات اطلاع پیدا مى‏ کنیم.ما در اینجا براى توضیح این مطلب مهم،چند نظریه را از مشاهیر متفکران قرن بیست مى‏آوریم:

«اگر امور جهان را چنان تصور نمائیم که از یک عالم ابدى خارجى وارد جهان ما مى‏شوند و نه از این نظرگاه که زمان را همچون خورنده هر چه که هست مى‏نگرد،در چنین صورتى من گمان مى‏کنم که تصویر درست‏ترى از جهان خواهیم داشت و اگر هم زمان واقعیتى داشته باشد توجه کردن به اینکه این واقعیت اهمیت ندارد نخستین منزل در راه حکمت است‏»، برتراند راسل. (۷)

عبارات ماکس پلانک که به حق از پدران فیزیک جدید مى‏باشد،چنین مى‏گوید:

«تصویرى که دانشمندان از جهان خارجى مى‏سازند-کمال مطلوب فکرى دانشمندى که‏در رشته فیزیک کار مى‏کند آن است که واقعیت عالم خارج را فهم کند.وسیله‏اى که وى براى رسیدن به این منظور در اختیار دارد،چیزى است که در علم فیزیک‏«اندازه گیرى‏» نامیده مى‏شود،و این گونه وسائل هیچ نوع اطلاع مستقیمى درباره عالم خارج نمى‏دهند. بلکه تنها کار آنان اینست که نمودهاى فیزیک را ثبت کنند و به شکلى نمایش دهند. اسبابهاى اندازه‏گیرى اطلاع و آگهى صریح بما نمى‏دهند و نتائج‏حاصل شده از آنها باید مورد تفسیر و تعبیر قرار گیرد،چنانکه هلمهولتز گفته است:اندازه گیرى علائمى را در دسترس عالم فیزیک مى‏گذارد که وى باید آنها را ترجمه کند،همانگونه که یک نفر متخصص در خطوط قدیمى باید اسناد مربوط به مدنیتهاى مجهول ما قبل تاریخ را ترجمه کند.

نخستین چیزى که این متخصص خط فرض مى‏کند-و براى آنکه کارش بتواند نتیجه‏اى داشته باشد،ناچار از چنین فرضى است-آن است که این سند یا نوشته محتواى اطلاع و پیغامى است که بنابر قواعد صرف و نحو تنظیم شده است.بهمین ترتیب عالم فیزیک نیز ناچار است فرض کند که جهان فیزیکى در تحت‏سیطره‏اى از قوانین است که مى‏توان آنها را دریافت،ولو اینکه یقین نداشته باشد که وى مى‏تواند این قوانین را به شکل عمومى بفهمد،و خاصیت و طریقه عمل آنها را به شکلى که موجب یقین باشد،اکتشاف کند…» (۸)

مطلب اساسى که در این جملات و جملات راسل وجود دارد این است که آنچه که‏ در پهنه بسیار وسیع طبیعت دیده مى‏شود توانایى تفسیر نهایى و جامعى را درباره آنچه که در طبیعت مى‏گذرد،ندارد و این امور و واقعیات که در این جهان دیده مى ‏شوند، مربوط به عالمى فوق طبیعت است که واقعیات و قوانینى براى خود دارد و براى یک انسان متفکر روشن است که همان علت و ملاکى که موجب شده است راسل‏ها و پلانک‏ها و انیشتین‏ها،پاى فوق طبیعت را براى تفسیر آن به میدان بکشند،همان علت و ملاکها نیز موجب اعتقاد به یک حقیقت است که فوق طبیعت است این حقیقت‏خدا است که حافظ قوانین اداره کننده هستى مى‏باشد.

با درک این مطلب است که معناى تجلى صفت قیومیت‏ خداوندى در عالم هستى‏ روشن مى ‏گردد.

امیر المؤمنین علیه السلام در دو جمله بعدى (هیچ چشمى تو را ندید و تویى که چشمها را مى‏بینى) اشاره به بعضى از علل ناتوانى بشر از درک کنه عظمت‏خداوندى مى‏فرماید.با علم مطلق آن عالم به ذات است که همه موجودات جزئى و کلى و همه اعمال و گفتار و نیتها براى آن آشکار و معلوم است و هیچ مجرمى تبهکارى توانائى گریز از سلطه مطلقه او را ندارد. چگونه بگریزد؟و کجا بگریزد در حالیکه نیروى گریز، وسائل گریز همه از آن خداوند ذو الجلال است و بهر جا که بگریزد فثم وجه الله (دائره بینهایت امر خداوندى آنجا را هم در بر دارد.)

و ما الذى نرى من خلقک،و نعجب له من قدرتک،و نصفه من عظیم سلطانک،و ما تغیب عنا منه و قصرت ابصارنا عنه،و انتهت عقولنا دونه و حالت‏ستور الغیوب بیننا و بینه اعظم (چیست آنچه را از مخلوقات که ما مى‏بینیم و از قدرت تو در شگفتى فرو مى‏رویم و ظمت‏سلطه و توانایى ترا توصیف مى‏نماییم،در حالیکه آن حقائقى که از ما پوشیده و دیدگان ما از دید آن،کوتاه است و عقول ما به آن نرسیده متوقف مى‏گردد و پرده‏هاى غیب که میان ما و آنها است،با عظمت‏تر است.)

آنجا که براى بوجود آمدن پدیده زندگى در روى کره زمین،نیازبه وجود و جریان کهکشانها در این کیهان بزرگ بهمین نظمى که ‏هست،دارد،براى بجریان افتادن کیهان بزرگ چه واقعیاتى دست‏به کار شده‏اند!

شما این عبارت را در تحقیقات زیست‏شناسى امروزه مشاهده مى‏کنید:«منشا حیات‏جزء مکمل رشد تکامل عمومى جهان ما بود.بنابر این فقط بر اساس تکامل عمومى ماده است که بررسى آن مى‏تواند مفید واقع شود…» (۹)

از این عبارت چنین استفاده مى‏شود که براى به وجود آمدن پدیده حیات و به جریان‏ افتادن آن،حرکت تکاملى عمومى جهان لازم بود که حیات بعنوان جزء مکمل آن،تحقق پیدا کند و حرکت تکاملى را آغاز کند.حال ما در برابر یک مسئله با اهمیت‏تر قرار مى‏گیریم و آن اینست که براى به وجود آمدن خود جهان کیهانى که بنابر اصل فوق جزء مکمل عالم ما قبل آن بوده است،چه واقعیات با عظمتى لازم بوده است؟اگر ما قبل‏به وجود آمدن و به جریان افتادن کیهان تا این وضع کنونى را به حکمت و مشیت‏خالق دانا و تواناى مطلق نسبت‏بدهیم و همانطور که در قرآن آمده است- ا و لم یر الذین کفروا ان السماوات و الارض کانتا رتقا ففتقناهما… (۱۰) (آیا آنانکه کفر ورزیده ‏اند نمى‏ بینند که‏ آسمانها و زمین یک موجود بسته ‏اى بودند و ما آنرا باز کردیم) و السماء بنیناها باید و انالموسعون (۱۱) (و ما آسمان را بنا نهادیم و آنرا گسترش مى‏دهیم) در این صورت،با عظمت‏علم و قدرت و حکمت و مشیت و ناظم بودن و حافظ بودن او به این عالم کیهانى که به ‏بروز پدیده حیات منجر شده است،رویاروى مى‏شویم که ما توانایى دریافت‏حتى (۱)از بى ‏نهایت آنها را دارا نیستیم و اگر نسبت‏به چیزى غیر از خداوند خالق دانا و توانا وحکمت و مشیت او بدهیم،قطعا آن چیز از مقوله طبیعت مادى خواهد بود.حال این‏سئوال پیش مى‏آید که آن ماده‏اى که بعنوان اولین ریشه وجود و بجریان افتادن این‏کیهان رو به تکامل،حرکت کرده است،چه بوده است؟

قطعا باید خوددارى استعدادتکاملى که با گذشت زمان تحقق یافته است،بوده باشد.و این با تصور بساطت محض‏ماده اولیه هیچ سازگار نیست،در نتیجه،با این حقیقت روبرو میشویم که اگر بخواهیم‏جهان کیهانى را که در آن زندگى مى‏کنیم،تا حدودى بشناسیم،مجبوریم به عظمت ذات‏و صفات بینهایت آن موجود برین که‏«خدا»نامیده مى‏شود،معتقد شویم-عظمتى که ‏بهیچ وجه براى ما قابل درک و دریافت نیست،مگر اجمالا آن هم بوسیله شهود درونى‏فقط.از طرف دیگر اگر بخواهیم وارد عالم درونى انسانها شویم،با حقائقى مواجه‏خواهیم گشت که از نظر تکامل به هیچ وجه قابل مقایسه با تکامل جهان ماده در مسیر خود،رو به پدیده حیات که آنرا به وجود آورده و به جریان انداخته است نمى‏باشد.

شما با یک عبارت ساده مى‏توانید بگویید نسبت کمال حیات در برابر کمال جان و روان و«من‏»و روح انسان،نسبت‏یک به بینهایت است.

بعنوان مثال براى به وجود آمدن استعداد علم حضورى (خود هشیارى یاخود آگاهى) در انسان که من انسانى در همان حال،هم درک مى‏کند و هم درک‏مى‏شود،در این کیهان بزرگ چه گذشته است و یا بعبارت دیگر در این ماده کیهانى چه استعدادى نهفته بوده است که حرکت کند و به پدیده علم حضورى برسد.

بالاتر از این حقائق،آن همه عوالم فوق طبیعت که با نامهاى مختلف براى ما مطرح ‏شده ‏اند مانند عالم جبروت،ملکوت،عرش،عالم فرشتگان و دیگر مجردات و حقائقى‏که در جانهاى انسانهاى تکامل یافته و دلهاى عظمت‏یافته به وجود مى‏آیند،همانها که ‏مولوى درباره آنها مى‏ گوید:

 

کل یوم هو فی شان بخوان
مرو را بیکار و بی فعلی مدان

کمترین کارش به هر روز آن بود
کاو سه لشکر را روانه می کند

لشکری از اصلاب سوی امهات
بهر آن تا در رحم روید نبات

لشکری ز ارحام سوی خاکدان
تا زنر و ماده پر گردد جهان

لشکری از خاکدان سوی اجل
تا ببیند هر کسی عکس العمل

باز بی شک بیش از آنها می رسد
آنچه از حق سوی جانها می رسد

آنچه از جانها به دلها می رسد
آنچه از دلها به گلها می رسد

اینت لشکرهای حق بی حد و مر
بهر این فرمود ذکری للبشر

 

تفسیر و تحلیل حوادث بعد از وقوع،موجب علم کامل بدان حوادث و علل آنها نمى ‏گردد

آنچه که درباره علل اولیه و چگونگى خلقت در عرصه هستى به عنوان علوم وفلسفه‏ها ابراز مى‏شود،واقعیاتى نیستند که پیش از به وجود آمدن آنها و علل مستقیم و نزدیک آنها،قابل شناخت‏بوده باشند.لذا شما همواره در بررسى و تحقیق این گونه‏مسائل با اصطلاحاتى مانند تئورى (فرضیه یا نظریه) و غیر ذلک مواجه مى‏شوید.ازطرف دیگر بنابر دلائلى جهان کیهانى ما (ماکرو کوسم) در جریان نظام باز (سیستم باز)حرکت و تحول پیدا مى‏کند.این نظام باز از دیدگاه الهیون بترتیب ذیل مطرح شده است:

 

چیست نشانی آنک هست جهانی دگر
نو شدن حال‌ها رفتن این کهنه‌هاست

 

روز نو و شام نو باغ نو و دام نو
هر نفس اندیشه نو نوخوشی و نوغناست

 

نو ز کجا می‌رسد کهنه کجا می‌رود
گر نه ورای نظر عالم بی‌منتهاست

مولوى

از دیدگاه طبیعى دانان عباراتى درباره کیهان که لازمه آن باز بودن نظام کیهانى است‏مطرح شده است.از آنجمله در سال ۱۹۵۱ میلادى،بوندى،گولد،و هویل از دانشگاه‏کمبریج‏یک جهان شناخت کاملا تازه‏اى پیشنهاد کردند که بنابر آن‏«جهان نه آغاز داردنه پایان‏» (۱۲) ولى جاى تعجب است که با طرح این مطلب،این عبارت به آن افزوده شده‏است که‏«و در زمان و فضا تغییر ناپذیر است‏»

اولا این تئورى با انبساط کهکشانها که‏ قطعا معلول کیفى در اصول و عوامل زیر بنائى کیهان مى ‏باشد،مخالف است.

ثانیا اگر جهان واقعا بى‏نهایت است،نه آغازى دارد و نه انجامى،چگونه صاحب نظران به خوداجازه مى ‏دهند،درباره بى‏ نهایت گذشته و بى ‏نهایت آینده با وجود هزاران مجهول درعلوم جهان شناختى در همین دورانها،اظهار نظر کرده و به تفسیر و تحلیل جهان درگذشته بى‏ نهایت و آینده بى‏ نهایت‏ بپردازند!

آنچه که دانشمندان مى‏توانند از نظر علمى بگویند،باید همان عبارت را بگویند که ‏مولوى در ابیات بالا مطرح کرده است:

عالم چون آب جوست بسته نماید ولیک

می‌رود و می‌رسد نو نو این از کجاست

نو ز کجا می‌رسد کهنه کجا می‌رود
گر نه ورای نظر عالم بی‌منتهاست

بى‏ نهایت‏ بودن جهان هستى نه بجهت نداشتن آغاز و انجام است،بلکه براى باز بودن نظام این جهان به جهان فوق طبیعت مى‏باشد.

فمن فرغ قلبه و اعمل فکره لیعلم کیف اقمت عرشک،و کیف ذرات خلقک،و کیف علقت فى الهواء سماواتک و کیف مددت على مور الماء ارضک،رجع طرفه حسیرا،و عقله مبهورا،و سمعه والها،و فکره حائرا (پس هر کس باید دل از همه چیز خالى بدارد و اندیشه به جریان بیندازد تا بداند که عرش خود را چگونه بر پا داشتى و مخلوقاتت را چگونه آفریدى و آسمانها را در فضا چگونه معلق نگهداشتى،و چگونه زمینت را بر موج آب گستردى[باحتمال قوى مقصود از آب ماده مذاب و مایع بوده است که در خطبه یکم از نهج البلاغه آنرا مطرح نموده‏ایم]چنین شخصى با چشمانى خیره و عقل سرگشته و گوش واله و فکر حیرت‏زده باز پرس مى‏گردد.)

مشاهده و توصیف واقعیات و حقائق و تصرف در آنها براى بهره بردارى‏از آنها در زندگى مادى و معنوى غیر از شناخت علل حقیقى و چگونگى‏بوجود آمدن آنها از علل خود مى‏باشد

دانشمندان و محققان و فیلسوفان درباره جهان طبیعت و جهان هستى عموما دو کارمهم انجام مى ‏دهند:

کار یکم-عبارتست از مشاهده و تجربه و توصیف واقعیات و حقائق هستى و واردساختن مجهولات به عرصه معلومات.تردیدى نیست در اینکه این کار که منشا دانشهاى‏ متنوع و جهان بینى‏ ها و گسترش تدریجى آنها است،بسیار کار با عظمت و از مهمترین ‏ضرورتها بوده است که بشر با تحریک فطرى و ذاتى براى گسترش‏«من‏»خود به عالم من‏با قاره‏ هاى وسیع درونى که دارد و عالم‏«جز من‏»که جهان هستى است،انجام داده وهنوز هم انجام مى‏دهد.

کار دوم-که آنهم براى ادامه عملى زندگى بشر اهمیت ‏حیاتى داشته و دارد.تصرف ‏صحیح در شناخته شده ‏ها و بکار بستن همه علوم و معارفش براى توفیق یافتن به حیات‏ مطلوب بوده است.

بشر در هر دو کار تا حدود مقدور موفق بوده است،ولى یک مسئله مهم دیگروجود دارد که تاکنون بشر نتوانسته است گام لازم و کافى درباره آن بردارد.و آن،همان‏ مسئله است که امیر المؤمنین علیه السلام در جملات مورد تفسیر بیان فرموده است:که ‏بشر از استدلال قانع کننده به اینکه چگونه این جهان هستى اعم از حقائق اساسى آن،مانند عرش و کرسى و ابتداء آفرینش و غیر ذلک و همچنین کیهان بزرگ با کهکشان هاى ‏بسیار بزرگش به وجود آمده است؟ !مانند قرار گرفتن کرات فضایى در فضا بدون ستون،یا بدون ستون قابل مشاهده،مولوى مى‏گوید:

چون حکیمک اعتقادى کرده است کاسمان بیضه زمین چو زرده است گفت‏سائل چون بماند این خاکدان در میان این محیط آسمان همچون قندیلى معلق در هوا نى به اسفل مى‏رود نى بر علا آن حکیمش گفت کز جذب سما از جهات شش بماند اندر هوا همچو مغناطیس قبه ریخته در میان ماند آهنى آویخته (۱۳) آن دگر گفت آسمان با صفا کى کشد در خود زمین تیره را بلکه دفعش مى‏کند از شش جهات تا بماند در میان عاصفات

 

کیف یکون الرجاء

منها یدعى بزعمه انه یرجو الله،کذب و العظیم!ما باله لا یتبین رجاؤه فى عمله؟فکل من رجا عرف رجاوه فى عمله،و کل رجاء الا رجاء الله تعالى فانه مدخول،یرجو الله فى الکبیر،و یرجوا لعباد فى الصغیر فیعطى العبد مالا یعطى الرب!فما بال الله جل ثناؤه یقصر به عما یصنع به لعباده؟اتخاف فى رجائک له کاذبا،او تکون لا تراه للرجاء موضعا؟و کذلک ان هو خاف عبدا من عبیده،اعطاه من خوفه مالا یعطى ربه.فجعل خوفه من العباد نقدا و خوفه من خالقه ضمارا و وعدا!و کذلک من عظمت الدنیا فى عینه و کبر موقعها من قلبه،آثرها على الله تعالى فانقطع الیها،و صار عبدا لها

چگونه باید امیدوار بود؟

[آن فرو رفته در غفلت]با گمان بى‏اساس خود ادعا مى‏کند امیدوار به خدا است.سوگند به خداوند بزرگ او دروغ مى‏گوید،[اگر چنان است که ادعا مى‏کند] چرا امید او درعملش نمودار نمى‏گردد؟زیرا هر کس که امیدوار باشد،امید او در عملش شناخته‏ مى‏ شود و هر امیدى،بجز امید به خداوند متعال آلوده و هر ترسى غیر از ترس از خدا ناقص و بى ‏اساس است،مگر خوف از خدا که حق است و داراى عامل واقعى است.خدا را در امور بزرگ امیدوار مى‏گردد و بندگان او را در امور کوچک.هیبت و اهمیتى که به بنده مى‏دهد،به خدا منظور نمى‏دارد!چه علتى دارد که خداوند (که بزرگ است‏سپاس او) مورد کوتاهى واقع گردد.در حالیکه درباره بندگانش آن کوتاهى روا دیده نمى ‏شود!

آیا مى‏ترسى در امیدى که براى او ادعا مى‏کنى دروغگو باشى یا خدا را براى امید بست ن‏سزاوار نمى‏ بینى.و بدینسان اگر از یکى از بندگان خدا بترسد،براى دفع خوف خود چاره‏مى‏جوید،ولى در برابر خوف از خدا بى‏اعتنائى مى‏ورزد.بدین ترتیب ترس از بندگان رانقد تلقى مى‏کند و خوف از خدا را وعده‏اى که امیدى براى وفا به آن نیست و چنین‏است وضع کسى که دنیا در چشمانش بزرگ جلوه کند و موقعیت آن در دلش با عظمت‏گردد!دنیا را بر خدا مقدم مى‏دارد و رو به آن مى‏آورد و کمر بندگى آنرا به میان‏مى‏بندد!براى تکمیل مباحث امید،مراجعه فرمایید به مجلد سیزده ص ۹۵ تا ۹۷.

 

اگر خدا را آنچنانکه مى‏توانیم دریافت مى‏کردیم،امیدها و ترسها و آرزوها و محبت هاى‏ ما در سطحى عالى‏ تر از آن بود که تاکنون ما را به خود مشغول داشته ‏اند

آرى،تا آن موجود برین (خدا) را بهمان اندازه و کیفیت که براى ما مقدور است، مى‏شناختیم و به عبارت دیگر در همان مقدارى که معرفت‏خداوندى براى ما امکان پذیراست،اگر وجود خود را با همین معرفت توجیه و مدیریت مى‏کردیم،سریع‏تر و عالى‏تربه درجات کمال نسبى نائل مى‏گشتیم.ولى چه باید کرد که وجود ما نتوانسته است‏ مدیریت‏ خود را از چنگال خود طبیعى رهایى بخشیده و خود را در اختیار«من عالى‏»(شخصیت ‏سالم) قرار بدهد.بهر حال-شرح این هجران این خون جگر این زمان بگذار تا وقت دگر

بارالها،بار دیگر عنایت‏بنده پرورى خود را شامل حال ما فرما،باشد که این هجران وناآشنایى که ما بین ما و«من‏» (خویشتن،شخصیت ما) افتاده است،مبدل به وصال و خودآشنایى گردد. خداوندا،ناله بشر امروزى جز این نیست که:

تشنه به کنار جوى چندان خفتم کز جوى من آب زندگانى بگذشت حیران شده‏ام که میل جان با من چیست و اندر گل تیره این دل روشن چیست! عمریست هزار بار من گویم و من من گویم و لیک مى‏ ندانم من چیست!

تنها من عالى بشرى است که با دریافت‏ خدا مى ‏فهمد که در این دنیا به چه کسى باید امیدبست و از چه کسى باید ترس و هراس داشت و کیست آن موجودى که ملاک حقیقى ‏محبت‏ها است.اگر آدمى بداند که تنها خدا است که مقلب القلوب است،تنها خدا است‏که مسبب الاسباب است،تنها خدا است که محول الاحوال است جز به خداى،دل به هیچ‏کس نمى‏بندد و غیر از خدا را از موجودات طبیعت گرفته تا قدرتمندترین انسانها جزوسیله‏اى که حتى وسیله بودن آنها نیز وابسته به اراده خداوندى است،ارزیابى نمى‏نماید.

رسول الله (ص)

و لقد کان فی رسول الله صلى الله علیه و آله کاف لک فی الاسوه و دلیل لک على ذم الدنیا و عیبها و کثره مخازیها و مساویها،اذ قبضت عنه اطرافها و وطئت لغیره اکنافها و فطم عن رضاعها و زوى عن زخارفها [رسولخدا (ص) ]،زندگى رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم جهت پیروى براى تو کفایت مى‏ کند و با دقت در حیات آن برگزیده خداوندى دلیل براى نکوهش دنیا و زشتى و فراوانى رسوایى و بدیهاى آن وجود دارد که گستره‏ زمین پهناور براى آن وجود مقدس در نور دیده شد و جوانب آن براى دیگران صاف وهموار گشت.رسولخدا (ص) از شیرخوارى از سرزمین بریده شد و از زر و زیورهاى آن‏بر کنار گشت.)

ارتباط با دنیا چگونه باید باشد؟

مقدمتا باید دو معنا را که براى دنیا بکار برده مى‏شود،از یکدیگر تفکیک کنیم:

معناى یکم-جهان هستى که ما در آن،زندگى مى‏کنیم این دنیا متشکل است از میلیونهاکرات فضایى و حقائق بسیار فراوان دیگر در فضا و در زمین و غیر ذلک.دنیا باین معنى‏ جلوه گاهى از آیات خداوندى است که خود ارائه دهنده نمونه ‏هایى از صفات الهى‏ مى‏ باشد شناخت دنیا به این معنى و برقرار ساختن ارتباط معقول و مسئولانه مورد تاکیدعقل و وجدان و دستورات خداوندى بوسیله انبیاى عظام علیهم السلام است.

انسان باتحصیل معرفت‏باین دنیا است که اینهمه علوم و معارف و صنایع و جهان بینى‏ها را به‏دست آورده است.ارتباط با دنیا باین معنى،یکى از ارتباطات چهارگانه ضرورى است‏که بدون شناخت و تنظیم آنها،حیات آدمى،موقعیت معقول خود را در دو قلمرو«آنچنانکه هست‏»و«آنچنانکه باید»نمى ‏تواند درک و دریافت نماید.اعراض از دنیا به‏این معنى،عبارتست از خالى کردن میدان زندگى به یکه تازان عرصه تنازع در بقاء که نه ‏خداوند آفریننده انسانها و جهان هستى آنرا مى‏خواهد و نه عقول و وجدانهاى پاک‏بشریت.بلکه با دقت در این معنى دنیا، تلاش براى تنظیم زندگى در مسیر«حیات معقول‏»همچنانکه منابع اولیه اسلام دستور داده است،عبادت محسوب مى ‏شود.

معناى دوم-عبارتست از برقرار ساختن ارتباط انسان با«جز خود» (چه مردم دیگر و چه وسائل و زر و زیور دنیا) به وسیله غرائز حیوانى و خود طبیعى‏ اش که موجب‏ بى ‏اعتنایى به روح و روان و شخصیت کمال جوى آدمى مى‏ باشد.در آن هنگام که انسان ‏بوسیله غرائز حیوانى خود با این جهان و مردم ارتباط برقرار مى ‏کند،بدیهى است که باآن پدیده‏ها و واقعیات سر و کار پیدا خواهد کرد که پاسخگوى غرائز و تمایلات ‏حیوانى او بوده باشد.

ای بسا کس رفته تا شام و عراق
او ندیده هیچ جز کفر و نفاق

وی بسا کس رفته تا هند و هری
او ندیده جز مگر بیع و شری

وی بسا کس رفته ترکستان و چین
او ندیده هیچ جز مکر و کمین

چون ندارد مدرکی جز رنگ و بو
جملهٔ اقلیمها را گو بجو

گاو در بغداد آید ناگهان
بگذرد او زین سران تا آن سران

از همه عیش و خوشیها و مزه
او نبیند جز که قشر خربزه

که بود افتاده بر ره یا حشیش
لایق سیران گاوی یا خریش

خشک بر میخ طبیعت چون قدید
بستهٔ اسباب جانش لا یزید

وان فضای خرق اسباب و علل
هست ارض الله ای صدر اجل

هر زمان مبدل شود چون نقش جان
نو به نو بیند جهانی در عیان

گر بود فردوس و انهار بهشت
چون فسردهٔ یک صفت شد گشت زشت

مولوى

موسى (ع)

و ان شئت ثنیت‏بموسى کلیم الله (ص) حیث‏یقول:«رب انی لما انزلت الى من خیر فقیر»و الله‏ما سئله الا خبزا یاکله.لانه کان یاکل بقله الارض،و لقد کانت‏خضره البقل ترى من شفیف‏صفاق بطنه لهزاله و تشذب لحمه.

 

داود (ع)

و ان شئت ثلثت‏بداود (ص) صاحب المزامیر و قارئ اهل الجنه،فلقد کان یعمل سفائف الخوص‏بیده و یقول لجلسائه:ایکم یکفینى بیعها!و یاکل قرص الشعیر من ثمنها.

 

عیسى (ع)

و ان شئت قلت فی عیسى بن مریم علیه السلام،فلقد کان یتوسد الحجر و یلبس الخشن و یاکل‏الجشب و کان ادامه الجوع و سراجه باللیل القمر،و ظلاله فی الشتاء مشارق الارض ومغاربها،و فاکهته و ریحانه ما تنبت الارض للبهائم،و لم تکن له زوجه تفتنه،و لا ولد یحزنه،ولا مال یلفته و لا طمع یذله،دابته رجلاه،و خادمه یداه!

(و اگر بخواهى براى دومین مثل موسى کلیم الله (ص) را بیاورم:آنگاه که عرض کردخداوندا، به آن خیرى که براى من فرستاده‏اى نیازمندم.سوگند بخدا،و از خدا جز نانى‏که بخورد چیزى نخواسته بود،زیرا آن حضرت از سبزى زمین مى‏خورد،تا آنجا که‏رنگ سبزى به جهت لاغرى بدن او و نازکى پوست آن،قابل دیدن بود.و اگر بخواهى‏سومین مثل را داود (ع) صاحب مزامیر و قارى بهشتیان را براى تو مى‏ آورم که با دست‏خود،از برگهاى درخت‏خرما زنبیل مى‏ بافت،سپس به هم نشینانش مى ‏گفت:کیست که فروش اینها (زنبیل‏ها) را به عهده بگیرد؟آن حضرت از قیمت‏بافته‏هاى خود نان‏ مى ‏خورد.)

(و اگر بخواهى درباره عیسى بن مریم (ع) بتو بگویم:آن حضرت از سنگ براى خودبالش داشت و لباس خشن مى‏ پوشید و غذاى ناگوار تناول مى ‏فرمود،و خورشت نان اوگرسنگى و چراغ شبانگاهى او مهتاب و سایبانش در زمستان مشرق و مغرب زمین،میوه‏و ریحانش گیاهانى بود که زمین براى چهارپایان مى‏رویانید.براى او همسرى نبود که‏ وسیله تشویش خاطر او شود و فرزندى نبود که اندوهگینش سازد و مالى نبود که او را به‏ خود مشغول بدارد. طمع در چیزى نداشت که او را پست و خوار گرداند.مرکب ش‏پاهایش بود،خدمتکار او دستهایش.)

 

آدمى با حل تعارض و تنظیم مختصات روح و ماده است که سرنوشت‏خود را مى سازد

برگشاده روح بالا بالها
تن زده اندر زمین چنگالها

اینست تعارض و نزاع اصلى روح و ماده،هر قدمى که در تاریخ بشرى در مسیر«حیات معقول‏»فردى یا جمعى برداشته شده است،از آن کسانى بوده است که درچاره جویى تعارض میان روح و ماده با تنظیم این دو حقیقت،پیروز گشته ‏اند.

بعضى ازعرفاء مى‏گویند:همانگونه که هویت و ماهیت این دو حقیقت (ماده و روح) با یکدیگرمتفاوت است،سمت‏حرکت و مقصد آن دو نیز با یکدیگر مختلف مى‏باشد-بدن مادى‏است،لذا تمایل به ماده و مادیات و توشه خود را از آنها بر مى‏دارد،روح[یا من،شخصیت،نفس]آدمى استعداد عروج به ملکوت دارد،لذا همانگونه که به مجنون‏نسبت داده شده است:

هوى ناقتى خلفى و قدامى

الهوى  وانى و ایاها لمختلفان

(هواى نفس و مورد تمایل شتر ماده من پشت ‏سر من (طویله) و منزلگه معشوق من پیش‏روى من است.من و شتر ماده من اختلاف با یکدیگر داریم) چه اختلافى؟!!

تمایل آدمى به طرف مادیات بقدرى قویست که گاهى پس از طى مراحلى در طریق‏کمال،و صعود پله‏هایى مهم از عرفان و عشق الهى،بار دیگر تمایلات حیوانى گریبان اورا مى‏گیرد و او را برمى‏گرداند و به پایین‏تر از آن نقطه که مبدا حرکتش بود ساقطمى‏سازد و آنگاه به ریش آدمى مى‏خندد.

اندک اندک راه زد سیم و زرش
مرگ و جسک نو فتاد اندر سرش

عشق گردانید با او پوستین
می‌گریزد خواجه از شور و شرش

اندک اندک روی سرخش زرد شد
اندک اندک خشک شد چشم ترش

وسوسه و اندیشه بر وی در گشاد
راند عشق لاابالی از درش

اندک اندک شاخ و برگش خشک گشت
چون بریده شد رگ بیخ آورش

عشق داد و دل بر این عالم نهاد
در برش زین پس نیاید دلبرش

زان همی‌جنباند سر او سست سست
کآمد اندر پا و افتاد اکثرش

بهر او پر می‌کنم من ساغری
گر بنوشد برجهاند ساغرش

دست‌ها زان سان برآرد کآسمان
بشنود آواز الله اکبرش

میر ما سیرست از این گفت و ملول
درکشان اندر حدیث دیگرش

کشته عشقم نترسم از امیر
هر کی شد کشته چه خوف از خنجرش

بترین مرگ‌ها بی‌عشقی است
بر چه می‌لرزد صدف بر گوهرش

برگ‌ها لرزان ز بیم خشکی اند
تا نگردد خشک شاخ اخضرش

در تک دریا گریزد هر صدف
تا بنربایند گوهر از برش

چون ربودند از صدف دانه گهر
بعد از آن چه آب خوش چه آذرش

آن صدف بی‌چشم و بی‌گوش است شاد
در به باطن درگشاده منظرش

گر بماند عاشقی از کاروان
بر سر ره خضر آید رهبرش

خواجه می‌گرید که ماند از قافله
لیک می‌خندد خر اندر آخرش

عشق را بگذاشت و دم خر گرفت
لاجرم سرگین خر شد عنبرش

ملک را بگذاشت و بر سرگین نشست
لاجرم شد خرمگس سرلشکرش

خرمگس آن وسوسه‌ست و آن خیال
که همی خارش دهد همچون گرش

تمایل افراطى شدید به مادیات و لذائذ دنیا است که باعث آنهمه آدمکشى‏ ها وپایمال کردن حقوق انسانها گشته و سرگذشت‏ بشرى را چنان در تاریکى فرو برده است که بکلى از قابلیت تفسیر و تحلیل ساقط نموده است.

اگر شخصیت انسانى،سالم و با اصول ارزشها تقویت‏شود بخوبى از عهده تعدیل امیال خود بر آمده و وسائل دنیا را در استخدام خود در مسیر«حیات معقول‏»قرار مى‏دهد.و از این راه تعارض میان ماده و روح برداشته مى‏شود و حرکت تکاملى آدمى شروع مى‏گردد.

منابع اولیه اسلام (قرآن و احادیث و سنت‏بمعناى عام آن) هماهنگ با عقل سلیم ووجدان، مطلبى را که براى بحث عنوان کردیم،مورد تاکید قرار مى ‏دهند.اما قرآن ‏مجید،این مضمون را که انسان خردمند از نعمتهاى خداوندى با مبانى شرعى آن استفاده‏مى‏کند،با اشکال مختلف بیان فرموده است:

از آنجمله: و ابتغ فی ما اتاک الله الدار الاخره ولا تنس نصیبک من الدنیا (در آنچه که خداوند به تو داده است،سراى آخرت را منظوربدار و نصیب خود را[هم]از دنیا فراموش مکن) .براى شخصیت‏هاى نابالغ نه تنها روح‏و ماده همواره در حال تعارض و تخالف مى ‏باشند،بلکه همواره پیروزى با ماده و شئون‏آن است.ولى هر اندازه که خصیت‏سالم‏تر و قوى‏تر باشد،بهتر مى‏تواند از عهده ‏استخدام مادیات و شئون آنها در مسیر«حیات معقول‏»بر آید.لذا باید موارد لزوم‏اعراض از دنیا و زرق و برق‏هاى آنرا،در نظر بگیریم.

مورد یکم-پیشوایان الهى،این بزرگان و مربیان باید یک زندگى بسیار ساده وبى‏ پیرایه داشته باشند،زیرا اولا،استفاده از وسائل جالب زندگى دنیا و پیرایه ‏هاى آن،اگرچه در غیر صورت اسراف و نیازهاى مردم جامعه،مباح و بلا مانع است،ولى تلاش براى‏به دست آوردن آنها،و قرار دادن آدمى در معرض خود نمایى و اشتغال فکرى براى ‏نگهدارى و تبدیل به احسن یا به مثل آنچه که داشت امرى ضرورى است.

مورد دوم-نیاز مردم جامعه،از دیدگاه عقل و وجدان و منابع اولیه اسلامى ثابت‏شده است که با وجود نیاز مردم جامعه،انسان خدا پرست که معتقد به ارتباط همه بندگان خدا با ذات اقدس ربوبى مى‏باشد در صورت احساس فقر در افراد جامعه نمى‏تواند ازوسائل مادى بیش از اندازه ضرورى بهره بردارى نماید.

ده تن از تو زرد روی و بی نوا خسپد همی
تا به گلگون می همی تو روی خود گلگون کنی

ناصر خسرو قبادیانى

در سخنان امیر المؤمنین علیه السلام آمده است:ما رایت نعمه موفوره الا و الى جانبهاحق مضیع (من نعمتى فراوان در موردى ندیدم مگر اینکه پهلوى آن حقى ضایع شده‏وجود داشت.) مورد سوم-گریز از اسراف و تبذیر-ممنوعیت استفاده بى‏حساب از وسائل مادى وتجملات و افراط گرى در مستهلک ساختن نعمتهاى خداوندى،از دیدگاه عقل و منابع‏اولیه اسلامى خواه موجب فقر و بینوایى افراد جامعه خویشتن باشد و خواه افراددورترین نقاط دنیا،بقدرى بدیهى است که نیازى به اثبات ندارد.بجهت عدم مراعات‏این قانون انسانى که آمارگران مربوط به تغذیه مردم روى زمین مى‏گویند:در حدود یک‏ششم مردم روى زمین در فقر و فلاکت‏ بسر مى ‏برند!

الرسول الاعظم

فتاس بنبیک الاطیب الاطهر صلى الله علیه و آله و سلم-فان فیه اسوه لمن تاسى،و عزاءلمن تعزى-و احب العباد الى الله المتاسى بنبیه و المقتص لاثره.قضم الدنیا قضما و لم یعرهاطرفا اهضم اهل الدنیا کشحا،و اخمصهم من الدنیا بطنا،عرضت علیه الدنیا فابى ان یقبلها،وعلم ان الله سبحانه ابغض شیئا فابغضه،و حقر شیئا فحقره،و صغر شیئا فصغره،و لو لم یکن‏فینا الا حبنا ما ابغض الله و رسوله،و تعظیمنا ما صغر الله و رسوله لکفى به شقاقا لله و محاده‏عن امر الله و لقد کان (ص) یاکل على الارض و یجلس جلسه العبد و یخصف بیده نعله و یرقع‏بیده ثوبه و یرکب الحمار العارى و یردف خلفه و یکون الستر على باب بیته فتکون التصاویرفیقول‏«یا فلانه لاحدى ازواجه غیبیه عنى فانى اذا نظرت الیه ذکرت الدنیا و زخارفها»فاعرض عن الدنیا بقلبه و امات ذکرها من نفسه و احب ان تغیب زینتها عن عینه لکیلا یتخذمنها ریاشا و لا یعتقدها قرارا و لا یرجو فیها مقاما فاخرجها من النفس و اشخصها عن القلب وغیبها عن البصر. و کذلک من ابغض شیئا ابغض ان ینظر الیه و ان یذکر عنده(پیروى کن‏از پیامبرت که پاک و پاکیزه ‏تر از همه مخلوقات خدا بود،براى هر کسى که بخواهدپیروى از[کمالات]نماید،در آن وجود مقدس است عالیترین کمال براى تبعیت وبهترین نسبت‏براى هر کسى که انتساب به او را بخواهد.محبوبترین بندگان در نزد خداکسى است که از پیامبرش تبعیت کند و دنبال کار او را بگیرد.آن حضرت،از دنیا براى‏خوردن به اندکى قناعت فرمود،گوشه چشمى براى تمایل به دنیا نیفکند،او بودلاغرترین مردم دنیا با تهى‏گاه خالى و گرسنه‏ترین مردم دنیا با شکمى کم غذا.همه دنیا به‏آن انسان کامل عرضه شد.آن را نپذیرفت.

او وقتى که انست ‏خداوند چیزى را دشمن‏ مى ‏دارد آنرا دشمن مى ‏داشت و چیزى را تحقیر مى‏نماید،آنرا پست مى‏ شمرد،و چیزى‏را ناچیزى مى‏ داند،آن را ناچیز مى ‏دانست.و اگر در ما جز این نبود که دوست‏ بداریم آنچه را که خدا و رسولش دشمن مى‏ داشت و تعظیم کنیم آنچه را که خدا و رسولش ‏آنرا ناچیز مى‏ دانند،کفایت مى ‏کند براى ارائه مخالفت و جدائى از خداوند سبحان و آن‏برگزیده خدا روى زمین مى‏نشست و غذا مى‏ خورد و مانند بندگان مى‏ نشست،با دست‏ خود کفش خود را پینه مى‏ زد و لباسش را با دست‏ خویش وصله مى‏ دوخت و گاهى الاغ‏ برهنه سوار مى‏ گشت و کسى را پشت‏ سر خود سوار مى‏ فرمود.

گاهى که مى‏دید پرده‏اى صورتگرى و نقاشى شده از در خانه‏اش آویزان شده خطاب بر زنش مى‏فرمود:آن پرده‏را از جلو چشمم دور کن، زیرا وقتى که بر آن مى‏نگرم،دنیا و زر و زیورهایش را بیادمى‏آورم.او از ته دل اعراض نمود و یاد او را از نفسش میراند،لذا دوست داشت که‏زینت دنیا را از دیدگانش دور بدارد و از دنیا براى خود لباس فاخر اتخاذ نکند و دنیا راپایدار تلقى ننماید،و به عنوان اقامتگاه،دل به آن نبندد و امیدوار نگردد،لذا دنیا را ازنفس خود بیرون راند و آنرا از دل خویشتن بر کنار فرمود و از دیدگاه خود ناپدیدساخت.چنین است که هر کس چیزى را دشمن داشت،نظر به آن،و یاد آورى آنرا نیزدشمن مى‏دارد.)

آن اندازه که انسان کامل در وجود و زندگى و حرکات و سکنات خود ارزشها را براى افرادبشر مى‏آموزد و آنانرا تربیت مى‏نماید،از عهده قوانین و پند و اندرزها و دیگر وسائل‏توجیه کننده بر نمى‏آید.و بالعکس،هیچ سخن و عاملى براى سقوط جامعه مانند وجودتبهکاران آزاد مؤثر نیست

وقتى که ما به مقدار لازم در سر گذشت‏ بشرى بررسى مى‏کنیم،به این نتیجه مى‏رسیم‏که تاثیرى که وجود انبیاى عظام و اوصیاء و اولیاى وارسته و دیگر انسانهاى سالک راه‏حق و حقیقت در پیشرفت اخلاقى و تحقق بخشیدن به ارزشهاى والاى انسان در مردم‏دنیا داشته‏اند، از عهده قوانین و پند و اندرزها و دیگر وسائل توجیه کننده مردم به طرف‏ کمال بر نیامده است.علت این پدیده تا حدود زیادى روشن است.و آن اینست که ‏مشاهده و توجه اکثر مردم به اینکه

اولا-اصول و قوانین مقرره براى اداره حقوقى‏جوامع وضع مى‏گردد و معمولا الزامى براى تکامل شخصیتى و روحى آنان ندارد و تنهابراى دفع مزاحمت‏ها بکار مى‏رود.

ثانیا-فراوان دیده‏اند که این قوانین و نظامات‏ حقوقى همانند تارهاى عنکبوت بوده است که تنها مگس‏ها را به تور مى ‏اندازد نه شیر وببر و پلنگ و اژدها را.از طرف دیگر پند و اندرزها اگر چه با دلهاى مردم سر و کار داردو در طول تاریخ آثارى هم داشته است،ولى به جهت احتیاج تاثیر به تحریک‏ قطب‏ نماى درون آدمى که وجدان نامیده مى‏ شود،نتوانسته است تاکنون بعنوان اصول‏الزامى و ضرورى ،بشریت را بطور جدى و فراوان نجات بدهد.

آنچه که تاثیر زیادى تاپیش از دوران (علم‏گرایى و صنعت پرستى و سود جویى و لذت خواهى که بشریت را به‏قول بعضى از وارستگان دانشمند:تا حد مسخ شدن رسانده است) داشته وجود شخصیت‏هاى کمال یافته بوده است.مشاهده انسانهایى که در راه احترام به ارزشها،جان‏خود را از دست داده‏اند و یا به زجر و مشقتهاى فراوان تن داده ‏اند،بیش از هر اصل وقانون حقوقى و پند و اندرز،انسانهاى با ارزش را ساخته و براه انداخته است.

دلیل عمده‏این امتیاز که شخصیت‏هاى سالک راه حق و حقیقت آن را دارند اینست که ارزشها دروجود آنان،عملا تجسم پیدا مى‏کنند. اگر یک صد مجلد کتاب درباره تواضع و فروتنى‏و ارزش آن،مورد مطالعه و تحقیق قرار بگیرد و حتى لذت بسیار فراوان از آن مطالعه وتحقیق نصیب ما گردد،آن اثر را ندارد که با چشمان خودمان مشاهده کنیم که ‏رسولخدا (ص) روى زمین،مانند بنده‏ها نشسته است،کفش خود را با دست مبارک‏ خویش پینه مى‏زند و لباس خود را وصله مى‏دوزد و حتى به الاغ برهنه سوار مى‏شود.

آرى،براى آن معلم حقیقى و مربى الهى که مى‏خواهد دنیا را عملا براى انسانهاى روى‏زمین ارزیابى فرماید،لازم است که از زر و زیور دنیا و اشتغال روحى حتى به تصویرها،چشم پوشى فرماید تا عملا اثبات کند که عمر آدمى کوتاه‏تر و ارزش روح او بالاتر از آن‏است که لحظات آن عمر گرانبها و نقدینه بى‏نظیر آن روح را صرف مقدارى تماشاى‏صورت‏ها نماید و از صورتگر اصل که خدا است غافل بماند.بله اگر بشر روزى به این‏کمال برسد که با دیدن صورتها به دریافت مصور اصل و با مشاهده باغ‏ها به دیدن باغبان‏اصل،توفیق یابد،در آن روز این تماشاها به ملاک آراسته آسمانها با مشیت‏ خداوندى‏ براى نظاره عرفانى ضرورت پیدا مى ‏کند.

همچو اعرابى که آب از چه کشید
آب حیوان از رخ یوسف چشید

بهر فرجه شد یکى تا گلستان
فرجه او شد جمال باغبان

رفت موسى کاتشى آرد به دست
آتشى دید او که از آتش برست

مولوى

فلینظر ناظر بعقله:اکرم الله محمدا بذلک ام اهانه؟فان قال:اهانه،فقد کذب-و الله العظیم‏بالافک العظیم،و ان قال:اکرمه،فلیعلم ان الله قد اهان غیره حیث‏بسط الدنیا له،و زواها عن‏اقرب الناس منه.فتاسى بنبیه و اقتص اثره و ولج مولجه،و الا فلا یامن الهلکه،فان الله‏جعل محمدا صلى الله علیه و آله علما للساعه و مبشرا بالجنه،و منذرا بالعقوبه.خرج من الدنیاخمیصا و ورد الآخره سلیما.لم یضع حجرا على حجر،حتى مضى لسبیله و اجاب داعى ربه.فمااعظم منه الله عندنا حین انعم علینا به سلفا نتبعه و قائدا نطا عقبه!و الله لقد رقعت مدرعتى‏هذه حتى استحییت من راقعها.و لقد قال لى قائل:الا تنبذها عنک؟فقلت اغرب عنى فعندالصباح یحمد القوم السرى

(آن کس که با عقل خود نظر مى‏ کند،ببیند آیا خداوندى که ‏توفیق اعراض از دنیا،و زر و زیور آنرا به پیامبرش عنایت فرمود،براى اکرام آن ‏حضرت بود یا اهانتى بر او روا داشته بود،اگر آن شخص بگوید:خدا به پیامبرش اهانت‏ نموده بود،سوگند به خداى بزرگ دروغ گفته و بهتان زده است و اگر بگوید خداوندپیامبرش را با آن توفیق اعراض از دنیا اکرامش فرموده است،پس بداند که خداوند کسى‏ را که دنیا را براى او گسترش داد اهانت نمود و اکرام کرد نزدیکترین مردم به خودش(پیامبر اکرم) را که دنیا و زر و زیور آن را از وى دور فرمود) پس هر کس بخواهد براى ‏تحصیل سعادت از کسى پیروى نماید،از پیامبر خدا تبعیت نماید و از دنبال او حرکت ‏کند و هر کجا که او وارد شود قدم بگذارد،و اگر چنین نکند،از هلاکت در امان نخواهدماند،زیرا خداوند محمد (ص) را نشانه‏ اى براى قیامت قرار داد و بشارت دهنده به بهشت‏ و ترساننده از عذاب.[آن بزرگ بزرگان]با شکمى تهى از دنیا بیرون رفت و با شخصیتى ‏سالم به سراى آخرت وارد شد.

او سنگى روى سنگى نگذاشت تا راه خود را به ابدیت‏ پیش گرفت و دعوت خدایش را لبیک گفت چه با عظمت است نت‏خداوندى بر ما که ‏پیشوایى براى ما احسان فرمود که از او پیروى کنیم و حاکمى براى ما قرار داد که پاى‏جاى پاى او گذاریم.

سوگند بخدا،این لباس خود را چندان وصله دوختم که ازوصله کننده‏اش خجالت کشیدم ،گوینده‏اى به من گفت:آیا این لباس را دور نمى ‏اندازى؟پاسخ دادم:دور شو از من که در بامداد مورد ستایش قرار مى‏گیرد کاروانى که شبانگاه راه رفته است.)

 

خداوند سبحان به جهت اکرام پیامبر (ص) بود که تمایل او را از دنیا گسیخته‏ به مقام شامخ ربوبى پیوسته بود

نتیجه‏اى که از تکریم و تجلیل رسولخدا (ص) از طرف خدا،به وسیله قطع تمایلات‏او از دنیا و زر و زیور و مال و منال آن و غیر ذلک مى‏توان گرفت،اینست که کسانى که‏ بجهت ‏بیمارى تکاثر (افزون گرایى در مال و دیگر شئون دنیا) در علائق و امور فریبنده‏آن،غوطه‏ور میشوند و همه ارزش‏هاى عالى انسان را از جان و نفس روح خود گرفته،تا حقوق و جانهاى دیگران را قربانى آن علائق مى‏نمایند،مورد اهانت‏خداوند متعال‏مى‏باشند.این یک قانون کلى است،هر چیزى که باید به عنوان وسیله تلقى شود،مانندمال و ثروت دیگر امور مطلوب و مورد تمایل مردم، هرگاه که جنبه هدفى به خودبگیرند،میتوانند همه ارزشهاى مربوط به آن وسیله و هدف را دگرگون سازند،این‏دگرگونى تا آنجا ممکن است کشیده شود،که هستى را نیستى و نیستى را هستى نمایش دهد.

این برگزیده خداوندى (محمد مصطفى (ص) ) خاتم پیامبران الهى است و پس از او تاقیامت پیامبرى نخواهد آمد،زیرا خداوند سبحان بوسیله آن بزرگوار همه مصالح ومفاسد مادى و معنوى بشرى را براى ابد در صورت احکام و تکالیف فقهى و عقلى که‏ طرق فعالیت صحیح آن (عقل) را براى انسانها تعلیم فرمود،ابلاغ نموده است.

خداوند منان و لطیف با ارسال این برگزیده برگزیدگان بر ما منت گذاشت و ما را ازوسوسه‏هاى بى‏سر و ته و تخیلات بى ‏اساس و مکتب سازى‏هاى بى‏پایه و بى‏اصل براى‏ تشخیص سعادت مادى و معنوى و طرق آن بى ‏نیاز فرمود.

به پیروى از آن اصل و اصول اعلاى ارزشهاى بشرى و بجهت گسیختن از متاع دنیاى‏فانى و رزق و برقهاى ناپایدار آن بود،که لباسم را آنقدر وصله کردم،تا ازوصله کننده‏اش شرمنده گشتم.ساده لوحى ناآگاه بمن گفت:تا کى به این لباس وصله‏خواهى زد،چرا آنرا به دور نمى‏اندازى؟به او گفتم:برو،دنبال تخیلات بى‏اساست،برواز حرکت من در این گذرگاه پر معنى که با سنگلاخ بودنش رو به حق و حقیقت است،جلوگیرى مکن.تو در خواب رفته چگونه مى ‏توانى به من بیدار که حتى در هنگام شب‏هم مى‏خواهم براى وصول به مقصد حرکت کنم، دستور بدهى!برو منتظر باش تا بامدادفرا رسد در آنهنگام معناى حرکت مستمر و شبانگاهى مرا خواهى فهمید.

_______________________________

۱.هود،آیه ۹۷.

۲.آل عمران،آیه ۱۵۴.

۳.الشورى،آیه ۱۵.

۴.آل عمران،آیه ۱۵۹.

۵.النساء،آیه ۸۳.

۶.منظومه مرحوم حاج ملا هادى سبزوارى.

۷.ترجمه فارسى،از عرفان و منطق آقاى نجف دریابندى،ص ۷۷.این عبارت را در مباجث گذشته‏آورده‏ایم و بجهت اهمیت‏شدید آن در اینجا نیز مطرح نمودیم.

۸.علم به کجا مى‏رود،ص ۱۱۸ و ۱۱۹،ماکس پلانک،ترجمه آقاى احمد آرام.

۹.حیات:طبیعت و منشا و تکامل آن،تالیف آ.اى.اپارین،ترجمه آقاى هاشم بنى طرفى،چاپ چهارم،ص ۱۰۸.

۱۰.الانبیاء،آیه ۳۰.

۱۱.الذاریات،آیه ۴۷.

۱۲.ماده،زمین و آسمان،تالیف ژرژگاموف،ترجمه رضا اقصى،ص ۶۰۵ و ۶۰۶.

۱۳.احتمالا مولوى جاذبیت عمومى کیهانى را در آنموقع حدس زده است.البته احتمال بعدى را مولوى به کس دیگرى نسبت مى‏دهد و معلوم مى‏شود که خود او این احتمال را نمى‏پذیرد.

بازدیدها: ۳