خطبه ۱۹۹ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۱۹۹ و من کلام له ع- و قد سمع قوما من أصحابه یسبون أهل الشام أیام حربهم بصفین

إِنِّی أَکْرَهُ لَکُمْ أَنْ تَکُونُوا سَبَّابِینَ- وَ لَکِنَّکُمْ لَوْ وَصَفْتُمْ أَعْمَالَهُمْ وَ ذَکَرْتُمْ حَالَهُمْ- کَانَ أَصْوَبَ فِی الْقَوْلِ وَ أَبْلَغَ فِی الْعُذْرِ- وَ قُلْتُمْ مَکَانَ سَبِّکُمْ إِیَّاهُمْ- اللَّهُمَّ احْقِنْ دِمَاءَنَا وَ دِمَاءَهُمْ- وَ أَصْلِحْ ذَاتَ بَیْنِنَا وَ بَیْنِهِمْ وَ اهْدِهِمْ مِنْ ضَلَالَتِهِمْ- حَتَّى یَعْرِفَ الْحَقَّ مَنْ جَهِلَهُ- وَ یَرْعَوِیَ عَنِ الْغَیِّ وَ الْعُدْوَانِ مَنْ لَهِجَ بِه‏

مطابق خطبه ۲۰۶ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۱۹۹) : از سخنان على (ع ) به هنگامى که روزهاى جنگ صفین شنید که گروهى از یارانش شامیان را دشنام مى دهند

این خطبه با عبارت انى اکره لکم ان تکونوا سبابین (بدرستى که براى شما خوش نمى دارم که دشنام دهندگان باشید) شروع مى شود.
ابن ابى الحدید پس از توضیح درباره لغت سب و تفاوت آن با لعن و اینکه على علیه السلام از دشنام دادن و بدزبانى ناراحت بوده است بحث زیر را ایراد کرده است که هر چند جنبه تاریخى ندارد ولى ترجمه آن براى خوانندگان سودبخش است .

مى گویم : این موضوع آن چنان نیست که برخى از حشویه پنداشته و گفته اند لعن هیچ کس که بر او مسلمان بگویند جایز نیست  و بر هر کس که کسى را لعنت مى کند خرده مى گیرند حتى برخى از ایشان در آن باره چنان تندروى کرده اند که مى گویند کافر و ابلیس را هم لعنت نمى کنم زیرا حق تعالى روز قیامت به هیچ کس نمى گوید چرا لعن نکردى بلکه مى فرماید چرا لعنت کردى .
این اندیشه مخالف با نص کتاب خداوند است که خدا فرموده است خداوند کافران را لعنت فرموده و براى آنان آتش دوزخ مهیا کرده است. 

همچنین خداوند متعال در مورد کافران فرموده است آنان را خداوند لعنت مى کند و لعنت کنندگان نیز ایشان را لعنت مى کنند  و خداوند متعال درباره ابلیس مى فرماید همانا لعنت من تا روز دین بر تو خواهد بود. نیز فرموده است آنان لعنت شدگان اند هر کجا درآیند و در قرآن مجید از این نمونه ها بسیار است . وانگهى چگونه ممکن است مسلمان منکر تبرى شود آن هم از کسانى که تبرى از ایشان واجب است ؟ مگر این قوم این سخن خداوند متعال را نشنیده اند که فرموده است همانا براى شما در ابراهیم و کسانى که همراه او بودند سرمشقى است که آنان به قوم خود گفتند ما از شما و آنچه غیر از خدا مى پرستید بیزاریم ، ما به شما کفر مى ورزیم و میان ما و شما براى همیشه کینه و دشمنى آشکار است .

بدیهى است در مورد کسى که حالش مشتبه است باید دقت کرد؛ اگر مرتکب گناهى کبیره شده باشد به آن وسیله مستحق لعن و بى زارى جستن است و هیچ اشکالى براى کسى که چنان شخصى را لعنت کند و از او بى زارى جوید نیست . و اگر مرتکب گناه کبیره نشده باشد لعن کردن و تبرى جستن از او جایز نیست .

و از آیاتى که دلالت بر آن دارد که کسى که نام مسلمانى بر اوست اگر مرتکب گناه کبیره شود لعنت او جایز و گاهى واجب است گفتار خداوند متعال در داستان لعان است که مى فرماید گواهى یکى از ایشان چهار مرتبه سوگند خداوند است که او از راستگویان است و مرتبه پنجم بگوید لعنت خداوند بر او باد اگر از دروغگویان باشد.خداوند متعال درباره کسى که به ناحق به دیگران تهمت زند مى فرماید کسانى که بر زنان باایمان و غافل و پاکدامن تهمت زنند در دنیا و آخرت لعنت شده اند و براى آنان عذابى بزرگ است  دو آیه فوق درباره مسلمانان مکلف است و آیات پیش از آن دو در مورد کافران و منافقان است . به همین سبب بود که امیرالمومنین علیه السلام ، معاویه و گروهى از یاران او را در قنوت نماز و پس از نماز لعن و نفرین مى کرد.

حال اگر بگویى : بنابراین ، آن سبى که على علیه السلام از آن نهى فرموده چیست ؟ مى گویم : آنان نسبت به پدر و مادر ناسزا مى گفتند و گاه در نسب آنان طعنه مى زدند و گاه آنان را به پستى نسبت مى دادند یا به ترس و بخل متهم ساختند و انواع هجوم هاى دیگر که شاعران آنها را بکار مى برند و اسلوب آن معلوم است .

امیرالمومنین علیه السلام آنان را از آن کار نهى فرموده است دوست نمى دارم که شما این گونه دشنام دهید، بلکه بهتر آن است که اعمال واقعى و احوال حقیقى ایشان را بگویید و سپس فرموده است به جاى اینکه آنان را دشنام دهید بگویید: بارخدایا خونهاى ما و خونهاى ایشان را حفظ فرماى . 

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۵ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۱۲۷

خطبه ۱۹۸ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)(خطاب به طلحه و زبیر که پس از بیعت با او)

۱۹۸ و من کلام له ع کلم به طلحه و الزبیر- بعد بیعته بالخلافه

و قد عتبا علیه- من ترک مشورتهما و الاستعانه فی الأمور بهما: لَقَدْ نَقَمْتُمَا یَسِیراً وَ أَرْجَأْتُمَا کَثِیراً- أَ لَا تُخْبِرَانِی أَیُّ شَیْ‏ءٍ کَانَ لَکُمَا فِیهِ حَقٌّ دَفَعْتُکُمَا عَنْهُ- أَمْ أَیُّ قَسْمٍ اسْتَأْثَرْتُ عَلَیْکُمَا بِهِ- أَوْ أَیُّ حَقٍّ رَفَعَهُ إِلَیَّ أَحَدٌ مِنَ الْمُسْلِمِینَ- ضَعُفْتُ عَنْهُ أَمْ جَهِلْتُهُ أَمْ أَخْطَأْتُ بَابَهُ- . وَ اللَّهِ مَا کَانَتْ لِی فِی الْخِلَافَهِ رَغْبَهٌ- وَ لَا فِی الْوَلَایَهِ إِرْبَهٌ- وَ لَکِنَّکُمْ دَعَوْتُمُونِی إِلَیْهَا وَ حَمَلْتُمُونِی عَلَیْهَا- فَلَمَّا أَفْضَتْ إِلَیَّ نَظَرْتُ إِلَى کِتَابِ اللَّهِ وَ مَا وَضَعَ لَنَا- وَ أَمَرَنَا بِالْحُکْمِ بِهِ فَاتَّبَعْتُهُ- وَ مَا اسْتَنَّ النَّبِیُّ ص فَاقْتَدَیْتُهُ- فَلَمْ أَحْتَجْ إِلَى رَأْیِکُمَا وَ لَا رَأْیِ غَیْرِکُمَا- وَ لَا وَقَعَ حُکْمٌ جَهِلْتُهُ فَأَسْتَشِیرَکُمَا وَ إِخْوَانِی مِنَ الْمُسْلِمِینَ- وَ لَوْ کَانَ ذَلِکَ لَمْ أَرْغَبْ عَنْکُمَا وَ لَا عَنْ غَیْرِکُمَا- . وَ أَمَّا مَا ذَکَرْتُمَا مِنْ أَمْرِ الْأُسْوَهِ- فَإِنَّ ذَلِکَ أَمْرٌ لَمْ أَحْکُمْ أَنَا فِیهِ بِرَأْیِی- وَ لَا وَلِیتُهُ هَوًى مِنِّی- بَلْ وَجَدْتُ أَنَا وَ أَنْتُمَا مَا جَاءَ بِهِ رَسُولُ اللَّهِ ص قَدْ فُرِغَ مِنْهُ- فَلَمْ أَحْتَجْ إِلَیْکُمَا فِیمَا قَدْ فَرَغَ اللَّهُ مِنْ قَسْمِهِ- وَ أَمْضَى فِیهِ حُکْمَهُ- فَلَیْسَ لَکُمَا وَ اللَّهِ عِنْدِی وَ لَا لِغَیْرِکُمَا فِی هَذَا عُتْبَى- . أَخَذَ اللَّهُ بِقُلُوبِنَا وَ قُلُوبِکُمْ إِلَى الْحَقِّ- وَ أَلْهَمَنَا وَ إِیَّاکُمُ الصَّبْرَ- .

ثُمَّ قَالَ ع- رَحِمَ اللَّهُ رَجُلًا رَأَى حَقّاً فَأَعَانَ عَلَیْهِ- أَوْ رَأَى جَوْراً فَرَدَّهُ- وَ کَانَ عَوْناً بِالْحَقِّ عَلَى صَاحِبِه‏

مطابق خطبه ۲۰۵ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

بسم الله الرحمن الرحیم

سپاس خداى یگانه عادل را

(۱۹۸)  : از سخنان على علیه السلام خطاب به طلحه و زبیر که پس از بیعت با او در مورد خلافت ایراد کرده است .

طلحه و زبیر او را سرزنش کرده بودند که رایزنى با آن دو و یارى گرفتن از ایشان را رها کرده است .
این خطبه با عبارت لقد نقمتما یسیرا و ارجاءتما کثیراء (بدرستى که چیز اندکى را ناخوشایند داشتید و بسیارى از حق مرا را رها کردید) شروع مى شود.

على علیه السلام سوگند خورده است که او را از نیاز و رغبتى به خلافت نبوده است و بدرستى که راست گفته است و مورخان و تمام سیره نویسان همین گونه نوشته اند. طبرى در تاریخ خود و دیگران هم در آثار خویش آورده اند که مردم اطراف او را گرفتند و با اصرار از او مى خواستند اجازه دهد بیعت کنند و او در آینده خوددارى مى کرد و مى فرمود رهایم کنید و در جستجوى کسى جز من باشید، که پایدار و دلها براى آن شکیبا و مقاوم نخواهد بود گفتند: به خدایت سوگند مى دهیم ، مگر فتنه را نمى بینى ؟ مگر نمى بینى که در اسلام چه پدید آمده است ، مگر از خدا نمى ترسى ؟ فرمود اینک به سبب آنچه از شما دیدم خواسته شما را مى پذیرم و بدانید که اگر خواسته شما را پذیرفتم در مورد شما آنچه را مى دانم انجام مى دهم و حال آنکه اگر رهایم کنید من همچون یکى از شمایم بلکه از همه نسبت به کسى که حکومت خود را به او واگذارید سخن شنواتر و مطیع ترم ، گفتند: ما از تو جدا نمى شویم تا با تو بیعت کنیم . فرمود: اگر از این کار گزیرى نیست باید در مسجد صورت گیرد که بیعت من پوشیده نخواهد بود و نباید جز با رضایت مسلمانان و در حضور جمع صورت گیرد. پس برخاست و در حالى که مردم بر گرد او بودند وارد مسجد شدند و مسلمانان از هر سوى پیش او دویدند و گرد آمدند و بیعت کردند و طلحه و زبیر هم میان ایشان بودند.

مى گویم : این گفتار على علیه السلام که فرموده است بیعت من پوشیده نخواهد بود و فقط در مسجد و حضور عموم مردم باید صورت بگیرد شبیه گفتار او پس از رحلت پیامبر (ص ) به عباس است که چون عباس به او گفت : دست براى بیعت فراز آر.

فرمود دوست مى دارم که این بیعت آشکارا صورت گیرد و خوش نمى دارم پشت پرده و دیوار با من بیعت شود.
على علیه السلام سپس مى گوید. که اگر با او بیعت شود به کتاب خدا و سنت رسول خدا عمل خواهد کرد و نیازمند به رایزنى با طلحه و زبیر و جز ایشان نخواهد بود و حکمى اتفاق نمى افتد که او آن را نداند و مجبور به رایزنى با آن دو باشد و اگر چنان شود با آن دو و جز آن دو مشورت و رایزنى خواهد کرد و از آن کار خوددارى نخواهد کرد.
سپس على علیه السلام در مورد چگونگى تقسیم مقررى سخن گفته است که او در این مورد به روش و سنت رسول خدا (ص ) عمل مى کند و راست گفته است که پیامبر (ص ) عطاء و مقررى را میان مردم به تساوى تقسیم مى فرمود و ابوبکر هم همان روش را داشت .

از اخبار طلحه و زبیر

پیش از این ما مواردى را که طلحه و زبیر بر على علیه السلام خرده گرفته و گفته بودند نمى بینیم در کارى با ما رایزنى کند و در اندیشه اى با ما گفتگو کند و کار را بدون رایزنى با ما انجام مى دهد و نسبت به ما استبداد مى ورزد آورده ایم . و حال آنکه دگرگونه امید داشتند: طلحه مى خواست على او را به ولایت بصره بگمارد و زبیر مى خواست او را به امارت کوفه منصوب کند. همین که صلابت او در دین و قوت عزمش را در نپذیرفتن چرب زبانى و مراقبت او را در پرهیز از هر گونه زیرکى و سیاست بازى دیدند و متوجه شدند که در همه کارهایش فقط کتاب خدا و سنت را در نظر مى گیرد رنجیده خاطر شدند و حال آنکه این موضوع را از قدیم مى دانستند که خوى و سرشت على (ع ) چگونه است که عمر پیش از آن به طلحه و زبیر گفته بود که اگر این مرد اصلع (على علیه السلام ) به خلافت برسد همه شما را به شاهراه رخشان و راه راست راهنمایى خواهد کرد، و پیامبر (ص ) مدتها پیش از آن فرموده بود اگر خلافت را به على واگذارید او را هدایت شده و هدایت کننده خواهید یافت ولى خبر همچون معاینه و سخن چون گفتار نیست و وعده چون برآوردن نیست . این بود که آن دو از على (ع ) برگشتند و دگرگون شدند و به بدگویى نسبت به او درافتادند و خرده گرفتند و نسبت به اداى حق او سستى کردند.

بدین سبب در صدد پیداکردن انگیزه هایى براى تاءویل کار خود برآمدند. نخست موضوع استبداد و رهاکردن رایزنى را مطرح ساختند و سپس موضوع تقسیم اموال و غنایم را به طور تساوى پیش کشیدند و عمر را ستایش کردند و روش او را پسندیده و راى او را درست دانستند و گفتند عمر پیشگامان و سابقه داران را برترى مى داد و على علیه السلام را گمراه دانستند و گفتند او خطا مى کند و با روش عمر که روش پسندیده یى بود مخالفت مى کند و روش پیامبر (ص ) با قرب روزگار ما به آن با روش عمر منافاتى نداشته است ، و با این بهانه از سران مسلمانان که عمر آنان را برترى مى داد و غنیمت را بر آنان بیشتر از دیگران مى بخشید بر ضد على (ع ) یارى خواستند و مردم دنیاشیفتگانى هستند که مال را سخت دوست مى دارند، بدین گونه با دگرگون شدن آن دو دل بسیارى از مردم نسبت به على دگرگون شد و نیت آنان که پیش از آن درست بود تباه گشت .

عمر نخست در کار خویش بسیار موفق بود که قریش و مهاجران و افراد سابقه دار را از خروج از مدینه منع کرد و آنانرا از آمد و شد و آمیزش با مردم و مردم را از آمد و شد و آمیزش با آنان بازداشت و معتقد بود که معاشرت آنان با یکدیگر سرچشمه اصلى تباهى در زمین است . توجه داشت که پیروزیها و غنیمتها مسلمانان را سرمست کرده است هرگاه سران و بزرگان از مرکز هجرت دور و تنها شوند و مردم در سرزمینهاى دور با آنان معاشرت کنند اطمینانى نیست که قیام کردن و طلب حکومت و تفرقه انداختن در نظرشان آراسته گردد و نظام دوستى و الفت گسسته شود. ولى عمر که به هر حال خدایش از او خشنود باد! این راى استوار را پس از اینکه ابولولوه او را کار زد نقص کرد و شکست و موضوع شورى را پیش آورد که سبب اصلى هر فتنه اى شد که پس از آن پدید آمد و تا پایان دنیا ادامه خواهد داشت .

ما این موضوع را قبلا گفتیم و شرح دادیم که موضوع شورى و اینکه هر یک از آن شش تن خود را براى خلافت شایسته مى دانست چه تباهیها ببار آورد.

ابوجعفر طبرى در تاریخ خود آورده است که عمر براى سرشناسان مهاجران قریش بیرون رفتن از مدینه و سفر به شهرها را بدون اجازه و مدتى معلوم ممنوع کرده بود. آنان از او زبان به شکایت گشودند چون خبر به او رسید برخاست و خطبه خواند و گفت ! همانا من اینک براى اسلام سن و سالى چون سن و سال شتر را مثل مى زنم و همان گونه دندانهاى آنرا بر مى شمرم : نخست دندانهایش ‍ نورسته و کامل است ، آن گاه ثنایاى او فرو مى افتد و سپس دندانى که میان دندانهاى ثنایا و نیش است فرو مى افتد، سپس دندان هشت سالگى و آن گاه دندان نه سالگى او. آیا براى چنین شترى جز کاستى و ناتوانى مى توان انتظار داشت ! همانا که اسلام اینک چنان شده است و قریش مى خواهند اموال خدا را بگیرند و آنرا در آنچه در دل دارند هزینه سازند. همانا میان قریش کسانى هستند که اندیشه تفرقه در ضمیر مى پرورند و در صدد آن اند تا ریسمان طاعت را از گردن بیرون آورند، ولى تا پسر خطاب زنده باشد این کار صورت نخواهد گرفت من کنار دره آتش ایستاده ام حلقوم و گریبان قریش را استوار گرفته ام که در آتش فرو نیفتند.

همچنین ابوجعفر طبرى در تاریخ خود مى گوید: چون عثمان به ولایت رسید، قریش و مهاجران را بر آنچه عمر فرو گرفته بود فرو نگرفت و آنان به دیگر شهرها و کشورها رفتند و همین که به آنجا رسیدند و دنیا را دیدند و مردم ایشان را شناختند و دیدند کسانى که داراى سابقه و پیشگامى در اسلام نبودند کنار زده و به فراموشى سپرده شدند و کسانى که داراى فضل و سابقه بودند مشهور شدند و مردم به آنان گرایش پیدا کردند و در نتیجه به صورت گروهها و دسته ها درآمدند، و خود را به آنان نزدیکتر ساختند و ایشان را طمع انداختند، و گفتند چه خوب است اینان به پادشاهى رسید که در آن براى ما هم بهره یى باشد. این نخستین سستى بود که بر اسلام رسید و نخستین فتنه یى که براى عوام پیش آمد.

همچنین ابوجعفر طبرى ، از شعبى نقل مى کند که مى گفته است : عمر نمرد تا آنکه قریش از او سخت ملول شدند که ایشان را در مدینه محصور کرده بود آنان از او خواستند اجازه دهد به شهرهاى دیگر بروند و او خوددارى مى کرد و مى گفت : همانا بیمناک ترین چیزى که از آن بر این امت بیمناکم پراکنده شدن شما در سرزمینهاست . کار به آنجا کشید که کسى از او درباره شرکت در جنگ و جهاد با ایرانیان و رومیان اجازه مى خواست و آنها مهاجران قرشى بودند که او ایشان را در مدینه بازداشته بود، در همان جهادها که همراه پیامبر (ص ) شرکت کرده اى آن قدر ثواب نهفته است که تو را بسنده باشد و به مقام پسندیده و مورد رضایت حق برساند و همان براى تو از شرکت در جهاد امروز بهتر است ، براى تو سودبخش تر از همه این است که نه تو دنیا را ببینى و نه دنیا تو را.

چون عمر مرد و عثمان به حکومت رسید آنان را آزاد گذاشت و در سرزمینها پراکنده شدند و مردم به آنان گرایش یافتند و آنان با مردم معاشرت کردند و به همین سبب بود که عثمان در نظر قریش محبوبتر از عمر بود.

اینک حسن اندیشه عمر در بازداشتن مهاجران و افراد با سابقه خویش از معاشرت و آمد و شد با مردم و خروج ایشان از مدینه براى تو روشن شد (!) و این هم براى تو روشن شد که عثمان این محدودیت را شکست و در نتیجه مردم با آنان معاشرت کردند و ایشان را به تباهى کشاندند و پادشاهى و فرماندهى و سالارى را در نظر آنان آراستند به ویژه با ثروت گرایانى که براى آنان فراهم شده بود. و ثروت ابزار تباهى است و چه ابزارى ! و براى طلحه و زبیر از آن میان چنان ثروتى فراهم شد که چنان توانگرى و آسایشى براى کس ‍ دیگرى غیر از آن دو تن فراهم نشد.

 با توجه به سابقه آن دو در اسلام گروهى بزرگ از مسلمانان آرزوى خلافت را در وجود آن دو بر مى انگیختند و ریاست طلبى را در نظرشان مى آراستند، به ویژه که عمر هم آن دو را لایق و همچون خودش آن را سزاوار مقام خلافت دانسته و به عضویت شورى درآورده بود، و هر کس که به خویشتن امیدى دهد و بر آن آرزومند شود تا هنگامى که در گور پنهان شود از این امید دست بر نمى دارد. از آن میان طلحه چنان بود که هنگام زنده بودن ابوبکر آرزوى خلیفه شدن پس از او را داشت و براى خود این شبهه را ایجاد کرده بود که چون از عموزادگان ابوبکر است ، ابوبکر او را به جانشینى خود خواهد گماشت و بدین سبب خلافت عمر را خوش نداشت و به ابوبکر گفت : به خداى خودت چه پاسخى مى دهى و حال آنکه درشتخوى خشنى را بر ما والى کردى ؟ به روزگار خلافت عمر هم گروهى با طلحه بودند که پیش او مى نشستند و پوشیده با او درباره خلافت سخن مى گفتند و به او اظهار مى داشتند اگر عمر بمیرد ناگهان با تو بیعت خواهیم کرد روزگار هر چه مى خواهد بر ضد ما انجام دهد. این سخن به اطلاعلیه السلام عمر رسید و آن خطبه و سخن مشهور خود را ایراد کرد که گروهى مى گویند بیعت ابوبکر ناگهانى و حساب نشده بود و اگر عمر بمیرد چنین و چنان خواهیم کرد، راست است که بیعت ابوبکر چنان بود ولى خداوند شر آن را برطرف فرمود و از آن محفوظ داشت ، وانگهى میان شما کسى همچون ابوبکر نیست که گردنها به سوى او کشیده شود و هر کس بدون رایزنى با مسلمانان با کسى دیگر بیعت کند هر دو شایسته آن اند که کشته شوند.

چون خلافت به عثمان رسید با آن که نخست به آن راضى شده بود آن را ناخوش دانست و آنچه را در دل ظاهر ساخت و مردم را چندان بر او شوراند تا کشته شد و چون عثمان کشته شد طلحه هیچ شک و تردید نداشت که حکومت از آن او خواهد بود و چون حکومت به على علیه السلام رسید از آن مرد سر زد آنچه سر زد و آخرین دوا داغ کردن است .

اما زبیر فقط علوى اندیشه بود و بس و على را به شدت دوست مى داشت چندان که همچون روان او شمرده مى شد و گفته مى شود که چون على علیه السلام پس از روز سقیفه و آنچه در آن گذشت از مسلمان یارى خواست و شبها همسرش فاطمه (ع ) را بر خرى سوار مى کرد و خود لگام آن را مى کشید و دو پسرشان حسن و حسین هم پیشاپیش حرکت مى کردند آن گاه بر در خانه هاى انصار و دیگران مى آمد و از ایشان یارى و کمک مى خواست . چهل مرد به على (ع ) پاسخ مثبت دادند على با آنان به شرط ایستادگى تا پاى جان بیعت کرد و به آنان فرمان داد تا سحرگاه در حالى که سرهاى خود را تراشیده و سلاح همراه داشته باشند به حضورش آیند و چون سپیده دمید از آن گروه جز چهار تن کسى به حضورش نیامد و آن چهار تن زبیر و مقداد و ابوذر و سلمان بودند.

على (ع ) بار دیگر شبانه بر در خانه آنان رفت و سوگندشان داد؛ گفتند: فردا صبح زود حضورت خواهیم بود. باز هم از ایشان جز چهار تن کسى نیامد که همان چهار تن بودند. شب سوم على (ع ) با آنان دیدار کرد نتیجه همان بود، از میان آن چهار تن زبیر از همگان در نصرت على پایدارتر و در اطاعت او روشن بین تر بود. بارها سرش را تراشید و در حالى که شمشیرش را بر دوش داشت به حضور على آمد البته که آن سه تن هم همین گونه رفتار مى کردند ولى باید در نظر داشت که زبیر سالارشان بود. مردم این خبر را هم در مورد زبیر نوشته اند که چون به خانه فاطمه (ع ) هجوم بردند نخست به زبیر حمله شد و شمشیرش را گرفتند و چندان به سنگ زدند که شکسته شد. همچنین ویژه بودن زبیر به على (ع ) و خلوتهایى را که با هم داشته اند نوشته اند و زبیر همواره دوستدار على (ع ) و متمسک به محبت و مودت با او بود تا هنگامى که پسرش عبدالله بزرگ شد و به جوانى رسید و به مادر گرایش یافت و بدان سوى شتافت و از محبت و دوستى نسبت به این سو منحرف شد و محبت پدر به پسر معلوم است و بدین گونه زبیر هم از محبت به على (ع ) منحرف شد و به روزگار عمر هم میان زبیر و على علیه السلام امورى پیش آمد که تا اندازه یى سبب کدورت و تیرگى گردید. از جمله داستان بردگان آزاد کرده و وابستگان صفیه است و منازعه على و زبیر در مورد میراثى که عمر به نفع زبیر راى داد و على علیه السلام آن حکم را فقط به سبب قدرت و حکومت عمر به ظاهر پذیرفت بدون اینکه از لحاظ شرعى به آن موضوعى اعتراف داشته باشد و از این بابت تکدرى در دل زبیر باقى ماند.
شیخ ما ابوجعفر اسکافى ، که خدایش رحمت کناد! در کتاب نقض العثمانیه سخنى از زبیر نقل مى کند که اگر درست باشد دلیل بر انحراف شدید زبیر از دوستى با امیرالمومنین علیه السلام است .

او مى گوید: گویند على علیه السلام و زبیر مفاخره کردند؛ زبیر گفت : من در حال بلوغ مسلمان شدم و تو در حال کودکى مسلمان شدى ؛ من نخستین کسى بودم که در مکه شمشیر کشید و حال آنکه تو در آن هنگام در شعب ابى طالب زندگى مى کردى و مردان تو را در پناه گرفته بودند و خویشاوندان نزدیک از خاندان بنى هاشم هزینه زندگى تو را پرداخت مى کردند و من سوارکار بودم و تو پیاده و فرشتگان به شکل و سیماى من فرود آمدند، وانگهى من حوارى رسول خدایم .

شیخ ما ابوجعفر اسکافى مى گوید: این خبر ساخته و پرداخته است و میان على (ع ) و زبیر چیزى از این گفتگو صورت نگرفته است و این خبر از مجعولات عثمانیان است و چنین سخنى میان احادیث شنیده نشده و در کتابهاى تاریخ دیده نشده است . على علیه السلام مى توانست در پاسخ او بگوید، کودک مسلمان برتر از شخص بالغ است . اما شمشیر کشیدن تو در مکه به هنگام و در جاى خود نبوده است و خداوند در این مورد چنین فرموده است آیا نمى بینى آنانى را که به ایشان گفته شده دست بردارید… تا آخر آیه و من در خوددارى از جنگ و اقدام بر آن طبق سنت رسول خدا عمل مى کنم . وانگهى کفالت مردان و خویشاوندان نزدیک از على علیه السلام در آن دره براى على (ع ) ننگى نیست که پیامبر (ص ) خود همچنان در آن دره بود و مردان و خویشاوندان عهده دار کفالت آن حضرت بودند. اما اینکه تو سواره جنگى کنى و من پیاده ؛ اى کاش آن سوارکارى تو در جنگ با عمروبن عبدود یا در جنگ احد هنگام جنگ با طلحه بن ابى طلحه یا در جنگ خیبر با رویارویى با مرحب سودبخش مى بود. اسبى که در آن روزگاران بر آن سوار مى شدى و جنگ مى کردى درمانده و زبون تر از بز گرفتار به گرى بود، و آن کس که فرشتگان بر او سلام دهند برتر از کسى است که فرشتگان به صورت او فرود آیند چرا که فرشتگان به صورت دحیه کلبى هم فرود آمده اند، آیا این موجب مى شود که دحیه از من برتر باشد اما اینکه تو حوارى رسول خدا باشى اگر خصائص مرا در قبال این خصیصه بر شمرى وقت و زمان را فرا خواهى گرفت و چه بسا سکوت که از سخن گفتن رساتر است .

اینک به بحث نخست بر مى گردیم و مى گوییم همین که طلحه و زبیر از سوى على (ع ) و رسیدن به امور دنیوى از جانب او نومید شدند آنچه در دل نهان داشتند بیرون ریختند و پیش از آنکه از او جدا شوند با او بگو و مگو و ستیزى ناپسندیده کردند.

شیخ ما ابوعثمان جاحظ در این باره چنین روایت مى کند:
طلحه و زبیر پیش از آنکه آهنگ مکه کنند همراه محمد بن طلحه پیامى براى على (ع ) فرستادند. آن دو به محمد گفتند: به على عنوان امیرالمومنین مده فقط به او ابوالحسن بگو و سپس پیام ما را بدین گونه به او برسان که اندیشه و گمان ما در مورد تو به سستى و نومیدى مبدل شد، ما کار را براى تو رو به راه و حکومت را استوار ساختیم و مردم را از هر سو بر عثمان شوراندیم تا کشته شد و چون مردم براى اجراى حکومت به جستجوى تو درآمدند ما شتابان پیش تو آمدیم و با تو بیعت کردیم و گردن همه اعراب را به سوى تو کشاندیم و مهاجران و انصار در بیعت تو از ما پیروى کردند ولى همین که زمام کار را بدست گرفتى با اندیشه خود مستبد شدى و به ما اعتنایى نکردى و همچون زن سالخورده یى که کسى رغبت ازدواج با او نمى کند ما را به حال خود رها کردى و خوارى و زبونى که با کنیزکان مى شود نسبت به ما روا داشتى و کار خود را به اشتر و حکیم بن جبله و دیگر اعراب و زورمندان شهرستانها واگذار کردى ، داستان ما و آرزوهاى ما از تو و امیدهاى ما از ناحیه تو چنان شده است که آن شاعر پیشین سروده است :
تو چنان آبشخورى شدى که آب دادنش همچون سراب فریبنده در فلات سخت و استوار است .

چون محمد بن طلحه به حضور على آمد و این پیام را گزارد فرمود پیش آن دو برگرد و بگو چه چیزى شما را خشنود مى کند؟ او رفت و سپس بازگشت و گفت : مى گویند یکى از ما را والى بصره و دیگرى را والى کوفه کن . على فرمود: هرگز چنین مباد که در آن صورت همه رویه زمین خواب خوش مى بیند و تباهى برانگیخته و همه شهرها از هر سو براى من بر هم مى ریزد. به خدا سوگند، اینک که آن دو در مدینه و پیش من هستند از ایشان در امان نیستم چگونه در حالى که آن دو را بر دو عراق (کوفه و بصره ) والى گردانم در امان باشم ؟ پیش آن دو برو و بگو اى پیرمرد! از خشم و سطوت خداوند بترسید و براى مسلمانان فریب و مکر برپا مکنید که شما این سخن خداوند متعال را شنیده اید که فرموده است این سراى دیگر را براى کسانى قرار داده ایم که در زمین اراده بزرگ منشى و تباهى نکنند و فرجام پسندیده از پرهیزگاران است 

محمد بن طلحه برخاست و پیش آن دو برگشت و دیگر به حضور على باز نیامد. آن دو نیز چند روزى به حضور على نیامدند سپس ‍ پیش او آمدند و از او اجازه خواستند که براى گزاردن عمره به مکه بروند. على (ع ) پس از اینکه آن دو را سوگند داد که بیعت او را نشکنند و نسبت به او فریب نسازند و اتحاد مسلمانان را دچار تفرقه نکنند و پس از انجام عمره به خانه هاى خود در مدینه برگردند به آنان اجازه داد، آن دو را براى همه این موارد سوگند خوردند و بیرون رفتند و کردند آنچه کردند.

شیخ ما ابوعثمان جاحظ همچنین روایت مى کند که چون طلحه و زبیر به مکه رفتند و مردم را به این گمان انداختند که براى عمره مى روند. على علیه السلام به یاران خود فرمود به خدا سوگند، آهنگ عمره گزاردن ندارند که آهنگ فریبکارى دارند و این آیه را تلاوت فرمود که هر کس پیمان بگسلد جز این نیست که نسبت به خویش پیمان گسلى (ستم ) کرده است و آن کس که به آنچه با خداوند بر آن پیمان بسته است وفا کند بزودى پاداشى بزرگ به او ارزانى مى دارد.

طبرى در تاریخ خود روایت مى کند که چون طلحه و زبیر با على علیه السلام بیعت کردند از او خواستند که آنان را بر کوفه و بصره امیرى دهد. فرمود: شما پیش من باشید که حضور شما بر زیور من بیفزاید که من از دورى شما دلتنگ مى شوم .

طبرى مى گوید: على علیه السلام پیش از بیعت کردن آن دو به ایشان فرمود اگر دوست مى دارید شما با من بیعت کنید و اگر دوست مى دارید من با شما بیعت کنم گفتند: نه ، ما با تو بیعت مى کنیم . آن گاه پس از آن گفتند که ما از ترس جان با او بیعت کردیم و مى دانستیم که او با ما بیعت نخواهد کرد. سپس چهار ماه پس از کشته شدن عثمان به مکه رفتند و خروج کردند.

طبرى همچنین در تاریخ خود نقل مى کند که چون مردم با على علیه السلام بیعت کردند و حکومت براى او استوار شد طلحه به زبیر گفت : چنین مى بینم که براى ما از این حکومت چیزى بیشتر از سیاهى پوزه سنگ نباشد.

طبرى همچنین در تاریخ خود نقل مى کند که چون مردم پس از کشته شدن عثمان با على علیه السلام بیعت کردند، على بر در خانه زبیر آمد و اجازه خواست .

ابوحبیبه برده زبیر مى گوید: چون به زبیر خبر دادم شمشیرش را از نیام بیرون کشید و آن را برهنه زیر تشک خود نهاد و گفت به على اجازه ورود بده و من اجازه دادم .

على آمد و سلام داد و همان گونه که ایستاده بود بدون آنکه سخنى بگوید بازگشت .
زبیر به من گفت : بدون تردید براى کارى آمد که انجام نداد و نگفت . برخیز و همانجا که على ایستاده بود بایست و ببین آیا از شمشیر چیزى مى بینى . من برخاستم و همانجا ایستادم و زبانه شمشیر را دیدم و به زبیر گفتم : هر کس که اینجا بایستد زبانه شمشیر را مى بیند. زبیر گفت : آرى همین مسئله آن مرد را به شتاب واداشت .
شیخ ما ابوعثمان جاحظ نقل مى کند که مصعب بن زبیر براى عبدالملک چنین نوشت :
از مصعب بن زبیر به عبدالملک بن مروان . سلام بر تو، من همراه تو خداوندى را که خدایى جز او نیست مى ستایم . اما بعد،
اى جوانمرد کبودچشم ! بزودى خواهى دانست که من پرده و حجاب همسرانت را خواهم درید، و شهرى را که تو در آن ساکنى چنان خواهم کرد که خرابى و ویرانى از هر گوشه آن آشکار گردد.
همانا در قبال خداوند بر عهده من است که به این کار وفا کنم مگر آنکه تو به کنى و بازگردى و به جان خودم سوگند که تو همسنگ عبدالله بن زبیر نیستى و مروان همسنگ زبیر بن عوام که حوارى و پسرعمه پیامبر است نیست . کار را به اهل آن بسپار که اگر بتوانى خویشتن را نجات دهى بزرگترین غنیمتها است .
والسلام .

عبدالملک مروان در پاسخ او چنین نوشت :
از بنده خدا عبدالملک امیرالمومنین به شخص زبونى که هر کس او را به مصعب (سرکش ) نامیده بر خطا رفته است . سلام بر تو، همراه خداوندى را که خدایى جز او نیست ستایش مى کنم . اما بعد،
آیا بیم مرا بیم مى دهى و تا امروز ندیده ام و تا امروز ندیده ام که گنجشک عقاب را بیم دهد! آخر عقاب چه هنگامى با گنجشک رویاروى مى شود که از جنگجویان او پرده بردرد آیا شیران بیشه را به گرگان بیم مى دهى و حال آنکه شیران بیشه گرگان را یک باره فرو مى بلعند.

اما آنچه در مورد وفاى خود ذکر کردى ، به جان خودم سوگند که پدرت هم مى خواست با افراد گمنام قریش براى تیم وعدى وفا کند و چون کارها بدست صاحب آن یعنى عثمان که داراى نسب شریفش و تبار گرامى بود افتاد براى او غائله ها برانگیخت و دام ها بگسترد تا به خواسته خود در آن مورد رسید؛ سپس مردم را به بیعت با على فرا خواند و خودش هم با او بیعت کرد و چون کارها براى على (ع ) روبه راه شد و همگى در مورد او هماهنگ شدند، همان حسد قدیمى که نسبت به خاندان عبد مناف داشت او را فرا گرفت و عهد على را شکست و بیعت او را آن هم پس از آنکه استوار کرده بود، گسست و فکر و اندیشه بدى کرد و خدایش بکشد چه اندیشه نادرستى کرد، سرانجام گوشتهایش را کفتارها و درندگان در وادى السباع دریدند. به جان خودم سوگند، اى کسى که از خاندان عبدالعزى بن قصى هستى ، نیک مى دانى که ما افراد خاندان عبد مناف همواره سروران و رهبران شما بوده ایم چه در دوره جاهلى و چه در اسلام ، ولى حسد و رشک تو را بر آنچه گفتى واداشته است و این را از خویشاوندان دور به ارث نبرده اى بلکه از پدرت میراث برده اى ، و گمان نمى کنم حسد تو و برادرت به چیز دیگرى جز همان نتیجه حسد پدرتان برسد که فریب زشت جز صاحبش کس دیگرى را نابود نمى کند و آنان که ستم مى کنند بزودى خواهند دانست که به چه کیفر گاهى بازگشت مى کنند 

همچنین ابوعثمان مى گوید: حسن بن على علیهماالسلام پیش معاویه آمد و عبدالله بن زبیر هم آنجا بود. معاویه دوست مى داشت میان قریش فتنه انگیزى کند بدین سبب به امام حسن گفت : اى ابومحمد! آیا على از لحاظ سنى بزرگتر بود یا زبیر؟ حسن فرمود سن آن دو نزدیک یکدیگر ولى على از زبیر مسن تر بود: خداوند على را رحمت فرماید! عبدالله بن زبیر بلافاصله گفت : و خداوند زبیر را رحمت فرماید! ابوسعید پسر عقیل بن ابى طالب که آنجا حضور داشت گفت : اى عبدالله چه معنى داشت که ترحم این مرد بر پدرش ‍ تو را این چنین برانگیخت ؟ گفت : من هم براى پدرم طلب رحمت کردم . ابوسعید گفت : گویا زبیر را نظیر و مانند على مى دانى ؟ گفت : چه چیزى مانع از این است ، که هر دو از قریش هستند و هر دو مردم را براى حکومت خود فرا خواندند و کار براى ایشان انجام نیافت .

ابوسعید گفت : اى عبدالله ، این سخن را رها کن که مقام و منزلت على در قریش و نسبت به رسول (ص ) چنان است که مى دانى و چون على مردم را به پیروى از خویش فرا خواند از او پیروى شد و خود سالار بود، حال آنکه زبیر به کارى فرا خواند که سالارش ‍ زنى (عایشه ) بود و چون دو گروه رویاروى شدند پیش از آنکه حق آشکار و پیروز شود و او را فرو گیرد یا باطل از میان رود و رهایش ‍ کند بر پاشنه هاى خود برگشت و گریزان پشت به جنگ کرد و مردى که اگر او را با یکى از اندامهاى زبیر مقایسه مى کردند کوچکتر بود به او رسید و گردنش را زد و جامه و سلاحش را برگرفت و سرش را با خود آورد. در حالى که على همچنان بر عادتى که در التزام پسرعمویش محمد (ص ) داشت به پیشروى خویش ادامه داد. بنابراین ، خداوند على را قرین رحمت بدارد!

ابن زبیر گفت : اى ابوسعید، اگر کسى دیگرى جز تو این سخنان را مى گفت مى دانست ! ابوسعید گفت : آن کس که معترض آن شود از تو رویگردان است . معاویه ابوسعید را از سخن گفتن بازداشت و همگان سکوت کردند.

عایشه از گفتگوى ایشان آگاه شد. قضا را ابوسعید از کنار خانه او گذاشت و عایشه او را ندا داد که اى ابوسعید، تو آن سخنان را به خواهرزاده من گفته اى . ابوسعید برگشت و نگریست و چیزى ندید. گفت : شیطان تو را مى بیند و تو او را نمى بینى عایشه خندید و گفت : خدا پدرت را بیامرزد! چه اندازه زبانت تیز است .

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۵ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

 

بازدیدها: ۲۳

خطبه ۱۹۵ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)(هنگام دفن سیده النساء فاطمه (ع ) )

۱۹۵ و من کلام له ع

روی عنه: أَنَّهُ قَالَهُ عِنْدَ دَفْنِ سَیِّدَهِ النِّسَاءِ فَاطِمَهَ ع- کَالْمُنَاجِی بِهِ رَسُولَ اللَّهِ ص عِنْدَ قَبْرِهِ- السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا رَسُولَ اللَّهِ عَنِّی- وَ عَنِ ابْنَتِکَ النَّازِلَهِ فِی جِوَارِکَ- وَ السَّرِیعَهِ اللَّحَاقِ بِکَ- قَلَّ یَا رَسُولَ اللَّهِ عَنْ صَفِیَّتِکَ صَبْرِی وَ رَقَّ عَنْهَا تَجَلُّدِی- إِلَّا أَنَّ فِی التَّأَسِّی لِی بِعَظِیمِ فُرْقَتِکَ- وَ فَادِحِ مُصِیبَتِکَ مَوْضِعَ تَعَزٍّ- فَلَقَدْ وَسَّدْتُکَ فِی مَلْحُودَهِ قَبْرِکَ- وَ فَاضَتْ بَیْنَ نَحْرِی وَ صَدْرِی نَفْسُکَ- فَإِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ- فَلَقَدِ اسْتُرْجِعَتِ الْوَدِیعَهُ وَ أُخِذَتِ الرَّهِینَهُ- أَمَّا حُزْنِی فَسَرْمَدٌ وَ أَمَّا لَیْلِی فَمُسَهَّدٌ- إِلَى أَنْ یَخْتَارَ اللَّهُ لِی دَارَکَ الَّتِی أَنْتَ بِهَا مُقِیمٌ- وَ سَتُنَبِّئُکَ ابْنَتُکَ بِتَضَافُرِ أُمَّتِکَ عَلَى هَضْمِهَا- فَأَحْفِهَا السُّؤَالَ وَ اسْتَخْبِرْهَا الْحَالَ- هَذَا وَ لَمْ یَطُلِ الْعَهْدُ وَ لَمْ یَخْلُ مِنْکَ الذِّکْرُ- وَ السَّلَامُ عَلَیْکُمَا سَلَامَ مُوَدِّعٍ لَا قَالٍ وَ لَا سَئِمٍ- فَإِنْ أَنْصَرِفْ فَلَا عَنْ مَلَالَهٍ- وَ إِنْ أُقِمْ فَلَا عَنْ سُوءِ ظَنٍّ بِمَا وَعَدَ اللَّهُ الصَّابِرِین‏

مطابق خطبه ۲۰۲ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۱۹۵) : از سخنان آن حضرت (ع )

روایت شده است که على (ع ) این خطبه را به هنگام دفن سیده النساء فاطمه (ع ) و کنار مرقد رسول خدا، همچون کسى که با آن حضرت راز گوید، ایراد فرموده است با عبارت السلام علیک یا رسول الله عنى و عن ابنتک النازله فى جوارک و السریعه اللحاق بک (سلام بر تو اى رسول خدا، از من و از دخترت که در جوار تو فرود آمده و شتابان به تو پیوسته است ) شروع مى شود.

مى گویم : اینکه سیدرضى که خدایش رحمت کناد! از فاطمه زهرا به سیده النساء مهمتر زنان تعبیر کرده است ، اخبار متواتر از پیامبر (ص ) نقل شده است که فرموده اند فاطمه سیده النساء العالمین عین حال یا عین همین لفظ یا لفظى که همین معنى را دارد. چنانکه روایت شده است که پیامبر (ص ) فاطمه را به هنگام مرگ خود گریان دید، به او فرمود آیا خشنود نیستى که مهتر زنان این امت هستى ! همچنین روایت شده است که پیامبر فرموده اند مهتران زنان جهانیان چهار تن هستند: خدیجه دختر خویلد، فاطمه دختر محمد (ص )، آسیه دختر مزاحم ، و مریم دختر عمران .

اما این گفتار على علیه السلام که فرموده است شتابان در پیوستن به تو نیز در حدیث آمده است که پیامبر (ص ) فاطمه را هنگام مرگ خویشتن دید که مى گرید آهسته به او فرمود تو از همه اهل من شتابانتر و زودتر به من ملحق خواهى شد و فاطمه (ع ) لبخند زد.

اما این جمله که امیرالمومنین (ع ) فرموده است نفس تو میان گلو و سینه ام بیرون آمد روایت شده است که مقدار کمى خون به هنگام رحلت پیامبر (ص ) از دهان آن حضرت بیرون آمده است . کسانى که این سخن را گفته اند پنداشته اند بیمارى پیامبر (ص ) ذات الجنب بوده و قرحه یى که میان پرده درونى دنده ها قرار داشته در آن هنگام ترکیده و با آن جان مقدس پیامبر از تن بیرون آمده است .

گروهى دیگر بر این عقیده اند که بیمارى آن حضرت تب و سرسام گرم بوده ولى چون رسول خدا مدهوش بوده است اهل خانه پنداشته اند که ذات الجنب است و در همان حال بر لبهاى آن حضرت لدود مالیده اند و اعراب کسانى را که گرفتار ذات الجنب مى شدند با لدود معالجه مى کردند و چون پیامبر (ص ) به هوش آمد و دانست بر او لدود مالیده اند فرمود خداوند آن بیمارى را بر من چیره نمى دارد. اینک هر که را در خانه است لدود بمالید و آنان شروع به لدودمالیدن به یکدیگر کردند.

کسانى که معتقدند بیمارى پیامبر (ص ) ذات الجنب بوده است به این موضوع استناد مى کنند که روایت شده است پیامبر ترجیح مى داده اند تکیه داده باشند و امکان درازکشیدن روى پشت و دنده ها فراهم نبوده است . در این مورد سلمان فارسى روایت مى کند و مى گوید: بامداد یک روز پیش از آنکه پیامبر (ص ) رحلت فرمایند به حضورشان رسیدم . پیامبر به من فرمود: اى سلمان آیا نمى پرسى که دیشب را از درد و بیخوابى من و على چگونه گذرانیدیم . گفتم : اى رسول خدا، اجازه مى فرمایید امشب را من به جاى على با شما بیدار بمانم ؟ فرمود: نه ، او براى آن کار سزاوارتر است .

گروهى دیگر پنداشته اند بیمارى مرگ رسول خدا (ص ) در اثر خوردن همان لقمه زهرآلود بوده است و در این مورد به این گفتار آن حضرت استناد مى کنند که فرموده است همان لقمه خیبر همواره با من همراه بود تا اینک که رگ دلم را پاره کرد.

کسانى که معتقد نیستند که بیمارى پیامبر (ص ) ذات الجنب بوده است سخن على علیه السلام را چنین تاءویل مى کنند که مقصود آخرین نفسهایى است که میت مى کشد و دیگر نمى تواند هوا را وارد ریه خود کند و براى هیچ میتى از آخرین بازدم که آخرین حرکات اوست گریزى نیست . گروهى هم مى گویند منظور از لفظ نفس و روح است و عرب فرقى میان نفس و روح قائل نیست .

بدان که در این مورد اخبار مختلف است . گروهى بسیار از محدثان از قول عایشه روایت مى کنند که گفته است : پیامبر (ص ) در حالى که میان سینه و گلوى من قرار داشت رحلت فرمود: گروه بسیارى هم این سخن را از على علیه السلام روایت مى کنند و در روایت دیگرى آمده که على فرموده است جان شریفش در دست من بیرون آمد و من آن را بر چهره خویش کشیدم .

گرچه خداوند متعال به حقیقت این حال داناتر است ولى در نظر من بعید است که این هر دو خبر صحیح باشد  یا اینکه پیامبر (ص ) به هنگام رحلت به هر دو (یعنى على و عایشه ) متکى بوده است . در این موضوع اتفاق نظر است که على (ع ) به هنگام رحلت رسول خدا (ص ) حاضر بوده است هموست که پس از رحلت جسد مطهر را خوابانده و در شبهاى بیمارى از آن حضرت پرستارى فرموده است و ممکن و جایز است که رسول خدا (ص ) در آن هنگام به همسر خود عایشه و پسرعمویش على تکیه داده باشد و نظیر این کار در روزگار ما هم اتفاق مى افتد تا چه رسد به آن زمان که زنان و مردان مختلط بوده و چندان استتارى از یکدیگر نداشته اند.

اگر بگویى با این سخن در مورد آیه حجاب چه مى گویى و اینکه مسلم است که همسران رسول خدا پس از نزول این آیه از مردم خود را پوشیده مى داشتند.

مى گویم : مورد اتفاق همه است که عباس عموى پیامبر (ص ) هنگام بیمارى آن حضرت در خانه عایشه ملازم ایشان بوده است و این موضوع را هیچ کس انکار نکرده است با توجه به اینکه عباس به هیچ یک از همسران رسول خدا (ص ) محرم نبوده است و بر همان قاعده که عباس ملازم على علیه السلام هم حضور داشته است و این را دوگونه مى توان تفسیر کرد: نخست آنکه زنان پیامبر (ص ) از عباس و على (ع ) از آن جهت که از خویشاوندان نزدیک بوده اند در پس پرده قرار نمى گرفتند یا آنکه زنان روبند و روسرى داشته اند در حالى که چهره هایشان دیده نمى شده است با مردان یکجا حاضر مى شده اند. وانگهى عایشه به هنگام رحلت رسول خدا (ص ) تنها در آن خانه نبوده است ، دخترش فاطمه هم کنار بالین و سرش بوده است .

ما موضوع بیمارى و وفات رسول خدا (ص ) را در مباحث گذشته بیان کرده ایم .
روایت شده است که فاطمه دختر امام حسین (ع ) هنگامى که شوهر و پسرعمویش حسن پسر امام حسن درگذشت خیمه یى بر سر گورش برپا کرد و یک سال همانجا ماند و چون سال تمام شد خیمه را جمع کرد و به خانه خویش بازگشت ، شنید که سروشى چنین مى گوید: آیا به آنچه در جستجویش بودند رسیدند؟ سروشى دیگر گفت : نه ، نومید شدند و بازگشتند.

ابوالعباس محمد بن یزید مبرد در کتاب الکامل مى گوید على علیه السلام کنار مرقد فاطمه (ع ) به این ابیات تمثل جست :
ابواروى را یاد کردم و شب را چنان به صبح آوردم که گویى وکیل بازگرداندن اندوههاى گذشته ام ، براى اجتماع هر دو دوستى جدایى است و همه چیز فراق اندک است . بى گمان اینکه من یکى را پس از دیگرى از دست مى دهم دلیل آن است که دوستى جاودانه نمى ماند.
مردم مصراع اول بیت سوم را چنین مى خوانند:
بى گمان از دست دادن من فاطمه را پس از احمد.
جلد دهم شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید تمام شد و جلد یازدهم از پى آن است .

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۵ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۱۱۷

خطبه ۱۹۴ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)(داستان صالح و ثمود)

۱۹۴ و من کلام له ع

أَیُّهَا النَّاسُ- لَا تَسْتَوْحِشُوا فِی طَرِیقِ الْهُدَى لِقِلَّهِ أَهْلِهِ- فَإِنَّ النَّاسَ اجْتَمَعُوا عَلَى مَائِدَهٍ شِبَعُهَا قَصِیرٌ- وَ جُوعُهَا طَوِیلٌ- أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّمَا یَجْمَعُ النَّاسَ الرِّضَا وَ السُّخْطُ- وَ إِنَّمَا عَقَرَ نَاقَهَ ثَمُودَ رَجُلٌ وَاحِدٌ- فَعَمَّهُمُ اللَّهُ بِالْعَذَابِ لَمَّا عَمُّوهُ بِالرِّضَا- فَقَالَ سُبْحَانَهُ فَعَقَرُوها فَأَصْبَحُوا نادِمِینَ- فَمَا کَانَ إِلَّا أَنْ خَارَتْ أَرْضُهُمْ بِالْخَسْفَهِ- خُوَارَ السِّکَّهِ الْمُحْمَاهِ فِی الْأَرْضِ الْخَوَّارَهِ- أَیُّهَا النَّاسُ مَنْ سَلَکَ الطَّرِیقَ الْوَاضِحَ وَرَدَ الْمَاءَ- وَ مَنْ خَالَفَ وَقَعَ فِی التِّیه‏

مطابق خطبه ۲۰۱ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۱۹۴) : از سخنان آن حضرت (ع )

این خطبه با عبارت ایهاالناس لا تستوحشوا فى طریق الهدى لقله اهله (اى مردم در راه هدایت از کمى رهروان دلگیر مشوید)  شروع مى شود.

داستان صالح و ثمود

مفسران گفته اند که چون قوم عاد نابود شدند قوم ثمود سرزمینهاى آنان را آباد کردند و جانشین آنان شدند و شمارشان بسیار بود و عمرى طولانى داشتند، آن چنان که کسى از ایشان خانه یى محکم و استوار براى خویش مى ساخت و در دوره زندگیش ویران مى شد. آنان خانه هایى در دل کوهها تراشیدند و در رفاه و آسایش بودند، ولى سرکشى کردند و در زمین تباهى به بار آوردند و بت پرستى پیشه ساختند.

خداوند صالح (ع ) را به پیامبرى براى ایشان مبعوث فرمود. آنان قومى عرب بودند و صالح از کسانى بود که از نظر نسب از طبقه متوسط بود در نتیجه فقط اندکى از مستضعفان به او گرویدند، صالح (ع ) آنان را بیم داد و برحذر داشت .

آنان معجزه اى از او خواستند؛ گفت : چه معجزه یى مى خواهید؟ گفتند روز عید  با ما در جشن شرکت کن تو خداى خویش را بخوان ما هم خداى خویش را مى خوانیم اگر دعاى تو برآورده شد ما از تو پیروى مى کنیم و اگر دعاى ما پذیرفته و برآورده شد تو از ما پیروى کن . فرمود: آرى ، و با ایشان بیرون آمد. آنان بتهاى خویش را فرا خواندند و از آنان خواستند پاسخ دهند و نیازشان را برآورند و پاسخى داده نشد. سالارشان که جندع بن عمرو بود به صخره اى که به تنهایى کنار کوه قرار داشت اشاره کرد و نام آن صخره کائبه بود و به صالح گفت براى ما ناقه یى پشمالو و شکم بزرگ که شبیه شتران بختى خراسان باشد از این سنگ بیرون آور و اگر چنین کردى تو را تصدیق مى کنیم و دعوتت را مى پذیریم .

صالح (ع ) از آنان عهد و پیمانهاى استوار گرفت و گفت : اگر چنین کنم آیا ایمان مى آورید و تصدیق مى کنید! گفتند آرى . صالح نخست نماز گزارد و سپس پروردگار خویش را فرا خواند، آن سنگ چنان به ناله و اضطراب درآمد که ناقه براى زاییدن کره خود چنان مى کند و ناگاه سنگ شکافته شد و ناقه اى شکم بزرگ و پشمالو و تنومند که ده ماهه باردار بود از آن بیرون آمد و بزرگان ایشان نگاه مى کردند، سپس از آن ناقه کره اى که به بزرگى مادر بود زاییده شد. جندع و گروهى از قوم او به صالح ایمان آوردند ولى گروهى از سران ایشان مانع ایمان آوردن پیروان شدند.

آن ناقه با کره خود علفها را مى چرید و آب مى آشامید و روز در میان ظاهر مى شد روزى که نوبت او بود سر خود را داخل چاه مى کرد و سر بر نمى داشت تا همه آب چاه را مى آشامید و سپس میان پاى خود را مى گشود و آنان هر چه شیر مى خواستند از او مى دوشیدند آنچنان که همه ظرفهاى آنان آکنده از شیر مى شد و مى آشامیدند و اندوخته مى کردند. چون هوا گرم و تابستان مى شد او پشت دره مى رفت در نتیجه چهارپایان آن قوم مى گریختند و به این سوى دره مى آمدند و چون هوا سرد مى شد و زمستان فرا مى رسید آن ناقه به این سوى دره مى آمد و دامهاى ایشان به سوى دیگر مى گریختند و این کار بر ایشان دشوار آمد و دو زن به نامهاى عنیزه یا غنم و صدفه دختر مختار که داراى دامهاى بسیار بودند و به آنان زیان بسیار مى رسید، کشتن و پى کردن ناقه را در نظر آن قوم آراستند و سرانجام آن را پى کردند. شخصى به نام قداراحمر ناقه را پى کرد و کشت و سپس گوشتش ‍ را تقسیم کردند و پختند.

کره ناقه به کوهى که نامش قاره بود بالا رفت و سه بار نعره زد، صالح (ع ) به آنان مى گفت بکوشید کره ناقه را بدست آورید شاید عذاب از شما برداشته شود، ولى آنان بر آن کار یارا نیافتند، پس از سه بار نعره زدن کره شتر، آن صخره دهان گشود و کره شتر در آن درآمد. صالح به ایشان گفت : فردا بامداد چهره هایتان زرد و پس فردا چهره هایتان سرخ و روز بعد از آن چهره هایتان سیاه مى شود و سپس عذاب شما را فرو مى گیرد.

قوم چون آن نشانه ها را دیدند در صدد کشتن صالح برآمدند و خداوند او را از آنان نجات داد و او به سرزمین فلسطین رفت . چون روز چهارم فرا رسید و روز برآمد آنان صبر زرد به جاى حنوط بر خویش مالیدند و سفره هاى چرمى را چون کفن بر خود پیچیدند، ناگهان بانگى آسمانى و فرورفتن و زلزله یى بسیار سخت ایشان را فرا رسید که دلهاى ایشان پاره شد و نابود گردیدند.

در حدیث آمده است که پیامبر (ص ) در جنگ تبوک از ناحیه حجر عبور کرد و به یاران خود فرمود هیچیک از شما وارد این شهر نشود و از آب آن میاشامید و در سرزمین این قوم عذاب شده وارد نشوید مگر آنکه فقط در حال گریستن از آن بگذارید که مبادا نظیر آنچه بر سر ایشان آمده است بر شما برسد.

محدثان روایت کرده اند که پیامبر (ص ) به على علیه السلام فرمود: آیا مى دانى بدبخت ترین پیشینیان کیست ؟ گفت : آرى . آن کس که ناقه ى صالح را پى کرد. پیامبر پرسید: آیا مى دانى بدبخت ترین پسینیان کیست ؟ گفت : خدا و رسولش داناترند.
فرمود: آن کس که بر این سر تو ضربه زند و ریش تو را به خون بیامیزد.

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۵ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۱۱۲

خطبه ۱۹۳ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۱۹۳ و من کلام له ع

وَ اللَّهِ مَا مُعَاوِیَهُ بِأَدْهَى مِنِّی وَ لَکِنَّهُ یَغْدِرُ وَ یَفْجُرُ- وَ لَوْ لَا کَرَاهِیَهُ الْغَدْرِ لَکُنْتُ مِنْ أَدْهَى النَّاسِ- وَ لَکِنْ کُلُّ غُدَرَهٍ فُجَرَهٌ وَ کُلُّ فُجَرَهٍ کُفَرَهٌ- وَ لِکُلِّ غَادِرٍ لِوَاءٌ یُعْرَفُ بِهِ یَوْمَ الْقِیَامَهِ- وَ اللَّهِ مَا أُسْتَغْفَلُ بِالْمَکِیدَهِ وَ لَا أُسْتَغْمَزُ بِالشَّدِیدَه

مطابق خطبه ۲۰۰ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۱۹۳) : از سخنان آن حضرت (ع )

این خطبه چنین آغاز مى شود والله ما معاویه بادهى منى و لکنه یغدر و یفجر و لولا کراهیه الغدر لکنت من ادهى الناس (به خدا سوگند که معاویه زیرک تر از من نیست ولى غدر و مکر مى کند و اگر نه این است که غدر و مکر ناخوشایند است ، من از زیرک ترین مردم بودم ). 

سیاست على (ع ) و اجراى آن طبق سیاست پیامبر (ص )

بدان که گروهى از آنان که حقیقت فضل امیرالمومنین علیه السلام را نمى شناسند چنین پنداشته اند که عمر از او سیاستمدارتر بوده است هرچند که او از عمر داناتر بوده است . رئیس ابوعلى سینا نیز به این موضوع در کتاب الشفاء که در حکمت است تصریح کرده است . شیخ ما ابوالحسین بصرى هم بر همین عقیده است و در کتاب الغرر خود اشاره و تعریض این چنین دارد. وانگهى دشمنان و کینه توزان نسبت به على علیه السلام به یاوه چنین پنداشته اند که معاویه هم از على علیه السلام مدبرتر و سیاستمدارتر بوده است ، ما قبلا در این کتاب بحثى درباره بیان حسن سیاست و صحت تدبیر امیرالمومنین علیه السلام داشتیم و اینک مطالبى را که آنجا نقل نکرده ایم و مناسب با این خطبه است که مشغول شرح آن هستیم مى آوریم .

بدان و توجه داشته باش که سیاستمدار به سیاست نمى رسد مگر اینکه به راءى خود و آنچه که مصلحت مى بیند و استوارى پایه هاى پادشاهى و کشور خویش را در آن مى داند عمل کند، خواه مطابق با شرع باشد و خواه نباشد، و هرگاه از لحاظ سیاست و تدبیر به این گونه که گفتیم عمل نکند بسیار بعید است که کارهایش منظم گردد یا حکومت او استوار شود. امیرالمومنین على علیه السلام مقید به قیود شریعت بود و مواظب به پیروى از آن و دور انداختن و اجتناب از آراء و سیاستهاى جنگى و چاره اندیشى ها و مکر و تزویرهایى که با شرع موافق نباشد. بنابراین ، روش او در خلافت نیز مطابق با روش دیگران که به این حدود مقید نبوده اند نیست .

ما نمى خواهیم با این سخن خود بر عمر بن خطاب اعتراض کنیم یا چیزى را که او از آن منزه است به او نسبت دهیم ولى این را مى گوییم که عمر مجتهد بوده است و با استحسان و قیاس و مصالحى که به نظرش مى رسیده عمل مى کرده است و معتقد بوده است که مى توان احکام عموم را با آراء و بررسى و استنباط اصولى مختص کرد و بدین گونه نسبت به دشمن خود مکر و کید مى ورزیده است و به امیران خود هم فرمان مى داده است که حیله و مکر کنند و خود با تازیانه هر که را که گمان مى کرد مستوجب است ادب مى کرد و از کسان دیگرى که مرتکب گناهانى شده بودند و مستوجب تاءدیب بودند گذشت مى کرد و همه این امور را به قوت اجتهاد خود و آنچه مى اندیشید انجام مى داد ولى امیرالمؤ منین على علیه السلام این عقیده را نداشت و به ظواهر نصوص عمل مى کرد و هرگز به اجتهاد و قیاس رفتار نمى کرد بلکه امور دنیایى را با امور دینى منطبق و همگان را یکسان مى دانست و هیچ کس را بر نمى کشید و از مقامش نمى کاست مگر طبق نص کتاب .

بدین سبب راه و روش آن دو در خلافت تفاوت داشت و سیاست آنان از یکدیگر جدا بود. عمر در عین حال بسیار خشن و بدون گذشت بود و حال آنکه على علیه السلام بسیار بردبار و باگذشت بود. در نتیجه خلافت عمر هم همراه با قوت و شدت بود و خلافت على (ع ) همراه با نرمى و مدارا؛ وانگهى عمر مانند على علیه السلام گرفتار فتنه یى چون فتنه عثمان که او را نیازمند به مداراى با یاران و لشکریان نماید و بخواهد به سبب اضطرابى که در پى فتنه عثمان پدید آمده است خود را به یاران و سپاهیانش ‍ نزدیک تر سازد نبود. پس از داستان عثمان گرفتاریهاى جمل و صفین و نهروان پیش آمد و همه این امور در اضطراب امور حاکم و سست شدن پایه هاى حکومتش مؤ ثر بوده است و حال آنکه براى عمر هیچیک از این امور اتفاق نیفتاده است . بنابراین ، فاصله میان آن دو حکومت در تدبیر نظام مملکت و صحت تدبیر خلافت بسیار است .

اگر بگویى : عقیده ات در قبال سیاست پیامبر (ص ) و تدبیر آن حضرت چیست ؟ مگر پیامبر (ص ) با آنکه فقط به نصوص و وحى عمل مى فرمود کارش استوار و منظم نبود، و چون مى گویید که على هم فقط به نصوص عمل مى کرده است باید تدبیر و سیاستش همچون تدبیر و سیاست پیامبر استوار و منظم باشد. مى گویم سیاست و تدبیر پیامبر (ص ) خارج از این بحث است که ما در آن گفتگو مى کنیم ، زیرا پیامبر (ص ) معصوم است و غفلت در کارهاى او راه پیدا نمى کند و حال آنکه به عقیده ما هیچیک از این دو مرد (عمر و على ) واجب نیست که معصوم باشند، وانگهى بسیارى از مردم بر این عقیده اند که خداوند متعال به پیامبر اجازه فرموده است تا در مسائل شرعى و غیر آن به راءى خویش عمل کند و به او فرموده است به آنچه مصلحت مى بینى حکم کن که تو جز بر حق حکم نمى کنى . اینکه گفتم اعتقاد و مذهب یونس بن عمران است و با این فرض سوال منتفى است که پیامبر (ص ) به مصلحتى که خود تشخیص ‍ مى داده عمل مى فرموده است و منتظر وحى نمى مانده است .

بر فرض که این مذهب باطل باشد و این سخن یونس بن عمران صحیح نباشد مگر چنین نیست که گروهى بسیار از علماى فقه بر این عقیده اند که براى پیامبر (ص ) جایز است که در احکام و تدبیر اجتهاد فرماید همان گونه که یکى از علما مى تواند اجتهاد کند؟ قاضى ابویوسف که خدایش رحمت کناد بر این عقیده است و به این گفتار خداوند متعال استناد کرده که فرموده است تا با آنچه خداوندت ارائه مى دهد میان مردم حکم فرمایىو بر این مذهب و عقیده هم سوال ساقط است که اجتهاد على علیه السلام مساوى با اجتهاد پیامبر (ص ) نیست و تفاوت میان اجتهاد آن دو مانند تفاوت میان منزلت ایشان است .

ابوجعفر ابى زید حسنى نقیب بصره که خدایش رحمت کناد هر گاه با او در این مورد سخنى مى گفتیم مى گفت : از نظر کسانى که سیره پیامبر (ص ) و سیاست اصحاب آن حضرت را به روزگار زندگى اش خوانده باشند، هیچ گونه تفاوتى میان سیره و روش پیامبر با سیره و روش على نیست : همان گونه که على علیه السلام همواره گرفتار مسائل یاران خود بود و با او مخالفت و سرکشى مى کردند و پیش ‍ دشمنانش مى گریختند و گرفتار فتنه ها و جنگها بود، پیامبر (ص ) هم همین گونه بود و گرفتار نفاق منافقان و آزارهاى ایشان و مخالفت اصحاب با آن حضرت و گریختن آنان پیش دشمنانش بود و همان گونه گرفتار فتنه ها و جنگها بود.

نقیب ابوجعفر مى گفت : مگر نمى بینى که قرآن عزیز انباشته از شکایت از آزار منافقان نسبت به پیامبر (ص ) است ، همان گونه که سخنان على (ع ) انباشته از شکایت منافقان اصحاب خود است ؟ اینکه آنان او را آزار مى دهند و گرد او را گرفته اند و کاهلى و سستى مى کنند؟ و این شبیه این گفتار خداوند متعال است که فرموده است آیا آنان را که از رازگفتن منع شدند ندیدى که باز به آنچه از آن منع شده اند باز مى گردند و با گناه و ستیز راز مى گویند و براى سرپیچى از فرمان رسول و چون پیش تو مى آیند تو را تحیتى مى گویند که خدایت آن چنان تحیت نگفته است و در دلهاى خود مى گویند: چرا خداوند ما را به آنچه مى گوییم عذاب نمى فرماید؟ جهنم آنان را کافى است که در آن مى افتند و چه بد سرانجامى است . و این گفتار دیگر خداوند که مى فرماید همانا که رازگفتن از شیطان است تا آنانى را که گرویده اند اندوهگین سازد و تمام سوره منافقون که در وصف گروهى از یاران پیامبر است .

همچنین این گفتار خداوند که مى فرماید گروهى از ایشان به تو گوش فرا مى دهند و چون از پیش تو بیرون مى روند به اهل کتاب به تمسخر مى گویند باز این مرد چه مى گفت ؟ آنان کسانى هستند که خداوند بر دلهایشان زنگار بسته است و هواى نفس خویش را پیروى کردند  و این گفتار خداوند متعال است که فرموده آنان را که در دلهاشان مرض (نفاق ) است مى بینى چنان به تو مى نگرند چون نگریستن کسى که از مرگ بیهوش است …  و این گفتار خداوند متعال آیا آنان که در دلهایشان مرض است پنداشته اند که خداوند کینه هاى آنان را آشکار نمى سازد و اگر بخواهیم آنان را به تو نشان مى دهیم بدان گونه که سیماى ایشان را بشناسى و بدون تردید از لحن گفتارشان آنان را خواهى شناخت …  و این گفتار خداوند متعال که مى فرماید آن اعرابى که همراهى نکردند بزودى به تو مى گویند نگهدارى اموال و زن و فرزندمان ما را (از این کار) بازداشت اینک براى ما آمرزش بخواه . به زبانهایشان چیزى مى گویند که در دلهایشان نیست …  آنان که همراهى نکردند چون بسوى غنیمتها حرکت کنید که بگیرید بزودى و مى گویند بگذارید ما از شما پیروى کنیم . مى خواهند سخن خدا را دگرگون کنند… و این گفتار خداوند کسانى که تو را از پس حجره ها به صداى بلند فرا مى خوانند بیشترشان نمى اندیشند… 

نقیب ابوجعفر مى گفت : همین اصحاب پیامبر (ص ) بودند که در مورد انفال ستیز کردند و آن را براى خود مطالبه کردند تا آنجا که خداوند این آیه را نازل کرد که بگو انفال از آن خداوند و رسول است ، از خدا بترسید و اصلاح ذات بین کنید و خدا و رسول را فرمان برید اگر مؤ منانید  همین اصحاب پیامبرند که روز جنگ بدر سستى کردند و رویاروى شدن با دشمن را خوش ‍ نداشتند تا آنجا که بیم آن مى رفت که از جنگ خوددارى کنند و زبون شوند و این موضوع پیش از رویارویى دو گروه بود و این آیه درباره آنان نازل شد آنان در مورد حق آن هم پس از آنکه آشکار شده است با تو ستیز مى کنند، گویى به چشم مى نگرند که آنان را به سوى مرگ مى برند. 

(نقیب افزود) برخى از همین اصحاب محمد (ص ) هستند که دوست مى داشتند بدون رویارویى با دشمن با کاروان رویاروى شوند. آنان میان راه دو مرد را دیدند و اسیر کردند و از آنها درباره کاروان پرسیدند. گفتند: اطلاعى نداریم ولى لشکر قریش را پشت همین تپه هاى ریگى دیده ایم در آن هنگام پیامبر نماز مى گزارد، یاران پیامبر (ص ) شروع به زدن آن دو مرد کردند. آن دو همین که کتک خوردند، گفتند: کاروان پیشاپیش شما در حرکت است ، به تعقیب آن برآیید. چون از زدن آنان خوددارى مى کردند باز مى گفتند به خدا سوگند ما کاروان را ندیده ایم و فقط سواران و سلاح و لشکر را دیده ایم . دوباره شروع به زدن آنان کردند در همان حال که کتک مى خوردند، مى گفتند: کاروان پیشاپیش شماست ، دست از ما بردارید. در این هنگام پیامبر (ص ) نماز خود را تمام کرد و فرمود و وقتى راست مى گویند آنان مى زنید و وقتى دروغ مى گویند دست از آنها مى دارید، رهایشان کنید که ایشان چیزى جز سپاه اهل مکه را ندیده اند و خداوند این آیه را نازل فرمود.  و هنگامى که خداوند به شما وعده داد که یکى از دو طائفه از شماست و دوست مى داشتید آنکه شوکتى ندارد از شما باشد و خداوند مى خواست با کلمات خود حق را ثابت کند…

مفسران در تفسیر این آیه گفته اند منظور از دو طائفه یکى کاروانى است که از شام به همراهى و سرپرستى ابوسفیان به سوى مکه در حرکت بود و مسلمانان به قصد تصرف آن حرکت کرده بودند و دیگرى لشکر با شوکت قریش بود و پیامبر (ص ) هم یکى از آن دو را به مسلمانان وعده داده بود و یاران پیامبر (ص ) جنگ را خوش نداشتند و غنیمت را دوست مى داشتند.

نقیب ابوجعفر مى گفت : اصحاب محمد (ص ) همانها هستند که در جنگ احد از حضورش گریختند و او را رها کردند و به بالاى کوه گریختند و او را به حال خود گذاشتند تا آنجا که دشمنان چهره آن حضرت را دریدند و دندانهاى پیشین او را شکستند و بر کلاهخودش چنان ضربتى زدند که تا استخوانهاى جمجه اش نفوذ کرد و از اسب خود میان کشتگان درافتاد و در همان حال با فریاد آنان را فرا مى خواند و از ایشان یارى مى خواست و هیچیک از ایشان جز همان کسى که چون جان و خود پیامبر بود و سخت به او اختصاص داشت پاسخ نداد و این است گفتار خداوند متعال که فرموده است به یاد آورید هنگامى که از کوه بالا و دور مى رفتید و نمى ایستادید براى هیچ کس و پیامبر شما را از دنبال شما فرا مى خواند یعنى پیامبر (ص ) فریاد برآورده بود و فریاد او را فقط عقب ترین افراد در حال گریز مى شنیدند زیرا فقط جلو دورتر از آن شده بودند که فریاد پیامبر را بشنوند و نتیجه اش چنین بود که صدا و فریادخواهى پیامبر (ص ) فقط به گوش فراریانى که در ساقه و عقب بودند برسد.

نقیب ابوجعفر مى گفت : گروهى از یاران پیامبر در همان روز احد از فرمان او سرپیچى کردند و چنان بود که پیامبر (ص ) گروهى از آنان را براى نگهبانى دهانه و در کوه گماشت و بیم داشت که از آن نقطه سواران دشمن از پشت سر بر سپاه مسلمانان حمله آوردند. آن گروه کسانى بودند که فرمانده ایشان عبدالله بن جبیر بود و آنان با دستور و فرمان او مخالفت کردند و به جمع آورى غنیمت روى آوردند و پایگاه و مرکز خود را رها کردند و از همان طریق شکست و سستى بر لشکر اسلام وارد شد. خالد بن ولید همراه گروهى از سواران از همانجا حمله آورد و از همان دره که آنان موظف به پاسدارى بودند وارد میدان جنگ شد و مسلمانان ناگاه متوجه آنان شدند که از پشت سر شمشیر در آنان نهاده اند و همین موجب شکست و گریز شد. این است معنى گفتار خداوند که مى فرماید تا آنکه سستى و بددلى کردید و در آن کار ستیز کردید و پس از آنکه آنچه را دوست مى داشتید به شما ارائه فرمود نافرمانى کردید گروهى از شما اراده دنیا دارند و گروهى اراده آخرت . 

نقیب ابوجعفر مى گفت : همین اصحاب پیامبرند که در جنگ تبوک پس از صدور اوامر موکد از فرمان پیامبر سرپیچى کردند و او را یارى ندادند و رها ساختند و همراهش حرکت نکردند تا آنجا که درباره ایشان این آیه نازل شد: اى کسانى که گرویده اید، شما را چه مى شود که چون به شما گفته مى شود در راه خدا حرکت کنید و بیرون روید سنگین مى شوید بر زمین . آیا به جاى آخرت به زندگى دنیا خشنود شدید و حال آنکه کالاى زندگى این جهانى در قبال آخرت اندک است . اگر حرکت نمى کنید خداوند شما را عذاب مى کند عذابى دردناک …  مى بینى که این آیه خطاب به مومنان است نه منافقان و در این آیه دلیل روشن و واضح دیده مى شود که اصحاب پیامبر و آنانى که دعوت او را تصدیق کرده بودند با پیامبر (ص ) مخالفت و از فرمانش سرپیچى مى کردند و خداوند در مورد سرزنش و توبیخ آنان با این گفتار دیگر خود تاءکید کرده است که مى فرماید اگر کالایى نزدیک و سفرى آسان بود همانا از تو پیروى مى کردند ولى این مسافت بر آنان دور شد و بزودى سوگند خواهند خورد که اگر مى توانستیم همراه شما بیرون مى آمدیم .
خویشتن را هلاک مى کنند و خداوند مى داند آنان دروغگویان اند. 

سپس خداوند متعال پیامبر (ص ) را مورد عتاب قرار داده است که چرا به آنان در مورد تخلف و خوددارى از شرکت در جنگ اجازه داده است و پیامبر (ص ) از این جهت به آنان اجازه داد که مى دانست آنان با بیرون آمدن اطاعت و پیروى نخواهند کرد و چنین مصلحت دید که با اجازه دادن براى شرکت نکردن در جنگ بر آنان منتى بگزارد چرا که در غیر آن صورت هم خوددارى مى کردند و بر جاى مى نشستند و منتى بر آنان نبود و خداوند متعال خطاب به پیامبر فرموده است خدایت ببخشاید، چرا پیش از آنکه کسانى که راست مى گویند براى تو آشکار شوند و دروغگویان را بشناسى به آنان اجازه دادى ؟ 

 یعنى اى کاش از اجازه دادن به آنان خوددارى مى کردى تا براى تو خوددارى کسانى که خوددارى خواهند کرد و حرکت و بیرون آمدن کسانى که بیرون خواهند آمد و راستگو و دروغگوى ایشان معلوم مى شد، همه مسلمانان (اصحاب پیامبر) به ظاهر به او وعده داده بودند که همراهش حرکت خواهند کرد و برخى از آنان قصد مکر داشتند و برخى تصمیم قطعى گرفته بودند که به آن وعده عمل نکنند و اگر پیامبر (ص ) به آنان اجازه نمى فرمود کسانى که تخلف مى کردند از کسانى که تخلف نمى کردند شناخته مى شدند و راستگو از دروغگو شناخته مى شد. سپس ‍ خداوند متعال توضیح مى دهد که کسانى که پیامبر (ص ) براى خوددارى از شرکت در جنگ اجازه مى گرفتند از ایمان بیرون اند و خطاب به پیامبر فرموده است آنان به خدا و روز رستاخیز ایمان آورده اند از تو در مورد جهادکردن با اموال و جانهاى خویش براى تخلف اجازه نمى گیرند و خداوند به پرهیزگاران داناست ، همانا کسانى از تو اجازه مى گیرند که به خدا و روز رستاخیز ایمان نیاورده اند و دلهایشان در شک است و خود در تردیدشان سرگردان اند. 

نیازى به ذکر آیات بسیارى که مناسب این معنى است نمى باشد که هرکس در قرآن عزیز تاءمل کند احوال آن حضرت (ص ) را با اصحاب خویش خواهد دانست که چگونه بوده است و خداوند متعال او را به جوار خویش منتقل نفرمود مگر اینکه او با منافقان که بر خلاف آنچه در دل داشتند تظاهر به تصدیق گفته هایش مى کردند در پیکار سختى بود، چند بار مخالفت خود را براى او به صورت رویاروى آشکار کردند آن چنان که در حدیبیه پیامبر (ص ) مکرر فرمود سر بتراشید و قربانى کنید و آنان نه سر تراشیدند و نه قربانى کردند، حتى هیچیک از ایشان به هنگام سخن پیامبر (ص ) حرکت نکرد،  و برخى از آنان به پیامبر (ص ) که مشغول تقسیم غنایم بود گفتند: اى محمد! دادگرى کن که تو دادگرى نمى کنى .

همچنین انصار روز جنگ حنین به صورت رویاروى به پیامبر گفتند: آیا آنچه را که خداوند در پناه شمشیرهایمان به ما ارزانى فرموده است مى گیرى و به خویشاوندان و نزدیکان خود، از مردم مکه ، مى پردازى ، و کار به آنجا کشید که پیامبر (ص ) در بیمارى مرگ خویش ‍ خطاب به اصحاب خود فرمود براى من استخوان سرشانه و دواتى بیاورید تا براى شما چیزى بنویسم که پس از آن گمراه نشوید و سرپیچى کردند و نیاوردند و اى کاش به همین قناعت مى کردند و آنچه را مى گفتند که پیامبر (ص ) هم مى شنید.

ابوجعفر که خدایش رحمت کناد! از این گونه سخنان بسیار مى گفت که شرح آن طولانى مى شود و اندکى از آن نمودارى از خروار است . ابوجعفر مى گفت : اسلام در نظر بسیارى از ایشان شیرین نشد و در دلهایشان پایدار نگردید مگر بعد از مرگ رسول خدا پیروزیهایى نصیب آنان شد و اموال و غنایم بدست آوردند و راههاى بدست آوردن مال براى آنان بسیار شد و مزه خوش زندگى را چشیدند و لذت دنیا را شناختند و لباسهاى نرم پوشیدند و خوراکهاى مطلوب خوردند و از زنهاى رومى بهره مند شدند و گنجینه هاى خسروان را مالک شدند و زندگى سخت و دشوار و ناپسند و خوردن سوسمار و خارپشت و موش صحرایى و پوشیدن جامه هاى مویینه و پشمینه و کرباس به خوردن باقلواهاى بادامى و پالوده هاى گوارا و پوشیدن ابریشم و دیبا شد و سپس در پناه فتوحى که خداوند براى ایشان پیش آورد به صحت دعوت و صدق رسالت پیامبر (ص ) استدلال کردند که آن حضرت قبلا مکرر آنان را وعده داده بود که بزودى گنجینه هاى خسرو و قیصر براى ایشان گشوده خواهد شد و چون دیدند کار به همان گونه که پیامبر فرموده است صورت مى گرفت او را تعظیم و تبجیل کردند و شکهایى که در دل داشتند و نفاق و استهزایى که نهان مى داشتند تبدیل به ایمان و یقین و اخلاص شد و چون زندگى براى آنان خوش و آسان گردید به دین و آیین تمسک جستند که مایه فزونى دسترسى ایشان به دنیا شد، ناموس دین را بزرگ شمردند و در تجلیل از آن و اداى احترام نسبت به پیامبرى که آن آیین را آورده است سخت کوشیدند. آن گاه پیشینیان منقرض شدند و جانشین آنان و نسل بعد با عقیده اى استوارتر آمد که آنرا در اثر تربیت در دامن پدران از ایشان تقلید مى کرد و چون آن نسل منقرض شد نسل بعد بدان گونه بیامد و همین گونه ادامه یافت .

ابوجعفر نقیب همچنین مى گفت : اگر این فتوح و نصرت و ظفرى که خداوند به پاس وجود محمد (ص ) به آنان ارزانى فرمود نمى بود و دولتى که بهره آنان شد فراهم نمى آمد. همانا پس از مرگ رسول خدا (ص ) دین اسلام منقرض مى شد، همان گونه که اکنون در کتابهاى تاریخ ، پیامبرى خالد بن سنان عیسى  ثبت است که ظهور کرد و به دین و آیین فرا خواند، و مردم فقط از ذکر داستان او خوششان مى آید همان گونه که از ذکر داستان و خواندن سرگذشت سران و پادشاهان و داعیان دینى که کارشان سپرى شده است خوششان مى آید، آنان از میان رفتند و اخبارشان باقى ماند.

ابوجعفر نقیب مى گفت : هرکس در حال این دو مرد یعنى پیامبر و على دقت کند مى بیند که در بیشتر یا همه امورشان شبیه یکدیگرند. براى مثال جنگهاى رسول خدا (ص ) با مشرکان همراه با پیروزى و شکست بود، در جنگ بدر پیروز شد و حال آنکه در جنگ احد مشرکان پیروز شدند، در جنگ خندق مساوى بودند نه به سود پیامبر بود نه به زیان آن حضرت ، زیرا آنان از انصار، سعد بن معاذ را کشتند سالار قبیله اوس ، و از ایشان سوارکار معروف قریش عمروبن عبدود کشته شد و هماندم بدون ادامه جنگ از میدان برگشتند و پس از آن پیامبر (ص ) در جنگ فتح مکه با قریش جنگ کرد و پیروز شد.

جنگهاى على علیه السلام هم همین گونه بود: در جنگ جمل پیروز شد، جنگ صفین براى او و معاویه یکسان بود. گروهى از سران سپاه على (ع ) و گروهى از سران سپاه معاویه کشته شدند و سرانجام هر یک از نبرد دیگرى دست کشید و پس از آن جنگ صفین با مردم نهروان جنگ کرد و پیروزى از او بود.

ابوجعفر نقیب مى گفت : شگفتى از این است که نخسیتن جنگ رسول خدا بدر است و پیامبر (ص ) در آن پیروز بود، نخستین جنگ على جنگ جمل است که او هم در آن پیروز بود و پس از آن موضوع حکمیت و نگارش عهدنامه و صلح در جنگ صفین بسیار نظیر معاهده و صلحنامه حدیبیه است . آن گاه در آخرین روزهاى زندگى على علیه السلام معاویه مدعى خلافت شد و مردم را به خویشتن دعوت مى کرد. مسیلمه و اسود عنسى هم در روزهاى آخر زندگى پیامبر ادعاى پیامبرى کردند و خود را پیامبر نامیدند. ادعاى معاویه بر على سخت آمد همان گونه که ادعاى آن دو بر پیامبر بسیار سخت بود و خداوند پس از وفات پیامبر (ص ) کار آن دو را باطل فرمود همچنان کار معاویه و بنى امیه هم پس از مرگ على (ع ) هم با غیر قریش جز در جنگ نهروان جنگ نکرد. على علیه السلام با ضربه شمشیر به شهادت رسید و پیامبر (ص ) هم در حالى که مسموم شده بود به شهادت رسید و درگذشت .

پیامبر (ص ) تا هنگامى که خدیجه مادر فرزندانش زنده بود زنى دیگر نگرفت . على (ع ) هم تا فاطمه مادر شریفترین فرزندانش زنده بود زن دیگرى نگرفت . پیامبر (ص ) در سن شصت و سه سالگى رحلت فرمود و على علیه السلام هم در همان سن درگذشت .

نقیب مى گفت : اینک به اخلاق و خصائص آن دو بنگرید: او شجاع است و این هم شجاع ؛ او فصیح و زبان آور است و این هم همانگونه است ؛ او بخشنده و جواد است ؛ این هم بخشنده و جواد است ؛ او عالم به شرایع و امور الهى است و این عالم به فقه و شریعت و امور الهى دقیق و پیچیده ؛ او زاهد در این دنیا و کم بهره از آن و بى توجه به آن است این هم زاهد در این جهان و رهاکننده آن و بى بهره از خوشیهاى آن است .

او خویشتن را در عبادت و نماز سخت به زحمت مى افکند و این هم همان گونه است ، براى آن یکى از امور دنیاى زودگذر چیزى جز زنان مورد محبت نیست و این یکى هم مانند اوست ، آن یکى نوه عبدالمطلب بن هاشم است و این هم مانند اوست ؛ پدرانشان برادران پدر و مادرى هستند و حال آنکه دیگر فرزندان عبدالمطلب چنان نیستند؛ محمد (ص ) در دامن پدر این یکى ، یعنى ابوطالب پرورش یافته است و همچون یکى از فرزندان ابوطالب بوده است همین که پیامبر (ص ) جوان و بزرگ شد على را که پسربچه یى بود از میان پسران ابوطالب برگزید و به قصد پاداش کار ابوطالب او را در دامن خود پرورش داد و موجب شد خلق و خوى آن دو و سرشت ایشان شبیه یکدیگر گردد و با هم بیامیزد و در صورتى که دوست و همنشین از همنشینى تقلید و به او اقتداء مى کند. بنابراین ، در مورد تربیت و پرورش دادن به روزگارى دراز چه مى پندارى و واجب است که اخلاق محمد (ص ) همچون اخلاق ابوطالب باشد و اخلاق على علیه السلام هم چون اخلاق پدرش ابوطالب و محمد (ص ) مربى او باشد و اینکه یکى کاملا مانند دیگرى باشد و داراى سرشت یکسان و طبیعت و خوى همانند باشند که از یکدیگر جدا نیست و یکى را بر دیگرى فضیلت و فرقى نخواهد بود، جز اینکه خداى متعال محمد (ص ) را به رسالت خود ویژه فرموده است و او را براى وحى خود برگزیده است و این به سبب مصالح خلق است که در آن مورد خداوند مقرر فرموده است ، و لطف خداوند نسبت به محمد (ص ) کاملتر و نفع او عام تر و تمام تر است و رسول خدا (ص ) با موضوع رسالت از همگان ممتاز است ، و چون از پیامبرى بگذریم دیگر مورد امور بر مبناى اتحاد میان آن دو خواهد بود و خود پیامبر (ص ) هم در این گفتار خود خطاب به على (ع ) همین موضوع را گنجانیده و فرموده است : من از لحاظ نبوت بر تو فزونى دارم و تو بر مردم از هفت جهت برترى همچنین خطاب به على (ع ) فرموده است منزلت تو نسبت به من چون منزلت هارون است نسبت به موسى جز اینکه پس از من پیامبرى نیست و بدین گونه پیامبر (ص ) خویشتن را با نبوت از على ممتاز فرموده است و براى على همه فضائل و خصائص دیگر را به طور مشترک میان خود و او بیان کرده است .

ابوجعفر نقیب که خدایش رحمت کناد! مردى پردانش و درست اندیش و باانصاف در گفتگو و بدون تعصب در مورد مذهب بود، هر چند علوى بود به فضائل صحابه اعتراف داشت و بر شیخین (ابوبکر و عمر) ثنا مى گفت و اعتقاد داشت که آن دو ارکان و قواعد اسلام را که هنگام زندگى پیامبر مضطرب بود استوار کردند و این به سبب فتوح و غنیمتهایى بود که در دولت آن دو براى عرب فراهم آمد. در مورد عثمان هم مى گفت . حکومت به روزگار او در کمال اقبال و علو درجه بود و فتوح به روزگارش بیشتر و غنایم بزگتر بود جز اینکه او روش مورد احترام شیخین را مراعات نکرد و نتوانست راه ایشان را بپیماید و در سرشت خود هم نرم و ضعیف بود و دیگران بر او غلبه کرده بودند. وانگهى نسبت به اهل و خویشاوندان خود بسیار پرمحبت بود، از آن گذشته از مروان که بسیار وزیر بدى بود کارهایى به زیان عثمان سر زد که دلها را بر او تباه ساخت و مردم را بر خلع و کشتن او واداشت .

سخن نقیب ابوجعفر حسنى درباره آنکه چرا مردم على (ع ) را دوست مى دارند 

خدا ابوجعفر حسنى نقیب را بیامرزاد که هیچ عالم فاضلى نمى توانست منکر فضل و علم او شود و از سخن ، سخن خیزد.
بارى به او گفتم از چه روى مردمان على بن ابى طالب علیه السلام را دوست دارند و دلباخته اویند و خود را در راه عشق او به کشتن مى دهند؟ و خواهش مى کنم در پاسخ من از دلیرى و دانایى و سخنورى و دیگر ویژگیهایى که خداى تبارک و تعالى بخش ‍ فراوان و پاک و پاکیزه آن را به على بن ابى طالب علیه السلام عطا فرموده است سخنى به میان نیاورى که دلیران و دانایان و سخنوران بسیارند.

ابوجعفر خندید و گفت : وه ، که چه عهد و پیمانى با من مى بندى و سخت مى گیرى ! آن گاه گفت : اینجا مقدمه یى لازم است که نخست باید آن دانسته شود و آن این است که بیشتر آدمیان سرخورده و ضرب دیده دست روزگارند و نیز در اینکه بیشتر مستحقان محرومند شکى نیست . بسا دانشمندى که از دنیا تهیدست و بى بهره است و بسا نادانى که در نهایت توانگرى و روزى گشادى دیده مى شود.

بسار رزمنده دلیر جنگ آزموده اى که از پایدار او در نبرد به مردمان سودها رسیده است ولى براى او آن قدر حقوق و شهریه یى که پایمرد نیازمندیهاى او باشد نیست .

اما بسا ترسوى بزدل رزمنده از کارزارى که از سایه خود مى ترسد مالک بخش بزرگى از دنیا و دارنده سهم فراوانى از مال و خواسته و تنخواه است . چه بسیار خردمند روشن راى دوراندیش استوارى که در تنگدستى است و چنین بزرگمردى به چشم خویش دلقک دیوانه یى را مى بیند که ثروت و خوشى بر سر و روى او مى بارد و روزگار چون گاوى شیرده پستانهاى لبریز از شیر خود را در دهان او گذارده است . چه بسیارند دیندارانى پرهیزگار که به بهترین روى فرمان خداى تعالى را مى برند و او را از جان و دل به یگانگى مى ستایند اما از دنیا بى بهره و کم روزى اند و هم آنان مى بینند فلان یهودى یا نصرانى یا زندیق لامذهب بسیار مال دارد و خوش احوال است ، حتى آنکه در بیشتر اوقات همین طبقات شایسته و مستحق و محروم نیازمند طبقاتى مى شوند که ابدا و به هیچ روى شایستگى و استحقاقى ندارند، تا بدانجا که احتیاج و نیازمندى این افراد شریف گزیده را به خوارى دست درازکردن پیش آن ناکسان و کرنش در برابرشان وامى دارد، خواه براى ضرر و زیانى باشد یا براى طلب سود و منفعتى و طرفه تر آنکه در میان همین طبقات مستحق هم آنکه استحقاقش کمتر است به میزان کمترى استحقاق از بیشترى رزق و روزى بهره مند است . ما به چشم خویش مى بینیم که درودگرى چیره دست یا بنایى استادکار و دانا و یا نگارگرى بى همتا یا صورتگرى شیرینکار در نهایت تنگدستى و زمینگیرى و گمنامى و بیچارگى به سر مى برد اما افراد دیگرى از همان طبقه که در آن حد از اعتبار و حذاقت نیستند و در همان رشته خود به پاى آن استادان حاذق بى همتاى شیرین کار نمى رسند بسیار فراخ روزى اند و نه تنها مردمان مراجعه شان به این افراد فرودست زیادتر است که براى آنان سر و دست مى شکنند و در نتیجه همین افراد دوم کسب و کارشان رونقى بیشتر دارد و روزگار خوشتر و گذران بهترى دارند.

تا اینجا که گفتم حال و روز افراد برگزیده اجتماع و مستعدان و مستحقان و شایستگان بود، اما حال کسانى که از طبقه فاضله جامعه نیستند همچون بیشتر مردم خرده پا آشکار است . اینان نیز از کینه ورزى نسبت به دنیا و نکوهش آن و خشم حاصله از حسادتى که بر همگنان و همسایگان خود مى ورزند خالى نیستند و در میان همین مردم هیچ کس دیده نمى شود که بدانچه دارد قانع و از زندگى خود خشنود باشد بلکه همو نیز همواره در مقام زیادت طلبى است و وضعیتى بالاتر از آنچه را که دارد مى جوید.

سپس ابوجعفر نقیب فرمود: حال که این مقدمه را دانستى بدان که معلوم و مسلم است که على علیه السلام نه تنها مستحق محروم بود که سرور مستحقان و محرومان و سردسته و بزرگ آنان بود و باز معلوم و مسلم است که کسانى که مورد ستم قرار مى گیرند و دچار اهانت و ستمدیدگى مى شوند همه هوادار یکدیگر مى گردند و پشت به پشت هم مى دهند و همگى در برابر نامستحقان توانگر و دنیا و دوستانى که جهان را در دست دارند و بر آن چنگ انداخته اند و به آرزوهاى خود رسیده اند قد علم مى کنند و همدست مى شوند، زیرا که همگى این مستحقان و محرومان شایسته هم ، چنانکه در آنچه دلشان را به درد آورده و ناخشنودشان ساخته و نیش گزندش ‍ آنان را گزیده است شریک اند، در غیرت و حمیت و زیربار ستم نرفتن و ابراز خشم نسبت به عزیزان بى جهتى که بر شایستگان و برگزیدگان اجتماع چیره گشته و بر آنان سرورى مى کنند و به منافع و مزایایى دست مى یابند و به مراتب و مقاماتى مى رسند که حق این شایستگان و محرومان است ولى بدان دست نمى یابند و نمى رسند نیز شریک و همدست و همداستان اند. پس هنگامى که اینان یعنى این گروه محروم که همگى در طبقه اجتماعى و هوادارى از یکدیگر برابرند به خاطر هم تعصب مى ورزند و جانفشانى مى کنند چگونه است که وقتى از این میان یکى که از همه والاتر و بالاتر و بزرگ مرتبه تر و اندازه فضائلش از همه بیشتر و شرف و بزرگوارى و کرامتش نه تنها در حد کمال که از هر مقیاسى برتر است و جامع و گردآورنده همه فضیلتها و حائز و دربردارنده همه ویژگیها و ستودگیهاست محروم و محدود بماند و دنیا همه تلخیهاى خود را به او بچشاند و نه یکبار و دوبار و صدبار که همواره و همه روزه آزار روزگار کام او را شرنگ ناکامى ناگوار سازد و از دنیا جز سختیهاى دلگداز و آزارهاى جانگزا و رنجهاى توانفرسا چیزى نبیند و ببیند آنکه فرودست اوست فرادست او شود و ناکسان فرومایه که هیچ کس آنان را به چیزى نمى شمرد و دل کسى به حکمرانى آنها بار نمى داد و حکومت چنان اراذلى را بر نمى تافت و چشم نمى داشت در کار حکومت و فرمانروایى درآیند و فرمان شان بر على علیه السلام و فرزندان و خاندان و خویشان او روا شود و در آخر کار نیز این ابرمرد در محراب عبادت خویش به دست همان ناکسان شهید شود و فرزندانش پس از او کشته و حرم محترم او به اسیرى برده شود و حتى خویشان و عموزادگان او با همه فضیلت و زهد و عبادت و جوانمردى و آزادگى و جود و کرم و بهره برى مردمان از وجودهاى نازنینشان ، پیگیرى و ردگیرى شوند تا کشته یا آواره یا زندانى گردند.

مگر ممکن است که بشریت سرتاسر بر دوستى این ابرمرد یکدل و یک داستان نشود و به مهر او دل نبندد. مگر دلها مى توانند که او را نخواهند و به او وابسته نشوند و عاشق او نگردند؟ تا بدانجا که در راه عشق او دلها آب شود و جانها فانى گردد که این همه به خاطر یارى دادن او و غیرت ورزیدن در راه او و ابراز انزجار و تنفر از ستمى که به او رسیده و نشان دادن ناخشنودى خود از آنچه بر سر او آورده اند مى باشد. این معنى که گفته شد در سرشت بشر سرشته و در نهاد او نهاده است .

در مقام تشبیه مى گویم که اگر گروهى از مردم بر کنار گردابى ژرف یا رودخانه یى سیل آسا ایستاده باشند و ببینند که کسى در آن آب بیفتد و شنا نداند و دست و پا زند مردمى که بر لب ایستاده اند بنا بر سرشت انسانى و طبیعت بشرى خود بر او شدیدا دلسوزى مى کنند و ترحم مى ورزند و دسته یى از همان مردم بى هیچ پاداشى نمى خواهند و توقع هیچ سپاسگزارى یا دستمزدى و حتى چشمداشت ثواب اخروى هم ندارند.

چه بسا که در میان همین دسته اى که خود را به آب مى زنند کسان هم باشند که دنیاى دیگر را باور نمى دارند چرا که کار دل است این کارها. طبیعت بشرى و سرشت آدمى چنین است که نوعدوست باشد و گوئیا هر یک از اینان که خود را براى نجات آن غریق به آب مى افکند در دل خود مى اندیشد که این خود اوست که خود را براى نجات آن غریق به آب مى افکند در دل خویش ‍ مى اندیشد که این خود اوست که به آب افتاده و در حال غرق شدن است پس همان سان که اگر خود او غریق مى بود براى نجات و رهایى خویش دست و پا مى زد هم اینک نیز براى رهاندن این همنوع خود که به چنین حالت سخت ناگوارى دچار شده است دست و پا مى کند و خود را در معرض هلاکت قرار مى دهد. باز براى مثال اضافه مى کنم که اگر پادشاهى به مردمان شهرى از مملکت خود ستمى سخت روا دارد اهل این شهر همگى پشت به پشت را از آن پادشاه ستمگر بستانند حال اگر در میان این مردم ستمدیده بزرگمرد والاتبار عالیمقامى باشد که پادشاه بیشترین ستم را بر او کرده باشد و مال و منال او را گرفته و فرزندان و خاندان او را کشته باشد، بسیار عادى و طبیعى است که توجه مردمان و پشتگرمى آنان و گردن نهادنشان بر حکم چنین بزرگمردى برتر و بیشتر از هرکس ‍ دیگر باشد و لذا مردم شهر به دور او گرد مى آیند و بدو پناه مى برند و او را رهبر واقعى خود مى شناسند؛ زیرا که سرشت آدمى به نحو غیرقابل انکارى چنین امرى را ایجاب مى کند و آدمى نمى تواند جز این کارى کند و از چنین رویه یى سرباز زند.

این خلاصه گفتار نقیب ابوجعفر حسنى رحمه الله تعالى بود که من آن را بازگو کردم . الفاظ از من است و معانى از او زیرا اینک که من به نگارش این کتاب مى پردازم عین کلمات او را به خاطر ندارم ولى آنچه گفتم معنى و مضمون سخنان اوست که خداى او را رحمت کند.

نقیب ابوجعفر در مورد صحابه اعتقادى را که بیشتر امامیه دارند نداشت و عقیده کسانى را که آنان را منافق و کافر مى دانند سفیهانه مى دانست و مى گفت حکم آنان جز حکم مسلمان مومنى است که در برخى از کارها خلاف و سرپیچى کرده است و حکم درباره او به دست خداوند است اگر بخواهد عذابش مى کند و او را بر آن گناه مى گیرد و اگر بخواهد مى آمرزدش .

یک بار به او گفتم آیا معتقدى که آن دو از اهل بهشت خواهند بود؟ گفت : آرى به خدا سوگند که چنین عقیده یى دارم که آن دو را یا خداوند متعال به کرم خویش یا به شفاعت رسول (ص ) یا به شفاعت على علیه السلام و سپس آن دو را به بهشت منتقل خواهد فرمود و در این موضوع هیچ تردیدى ندارم و در ایمان آن دو به رسول خدا (ص ) و صحت عقیده ایشان هیچ گونه شکى ندارم .

به او گفتم درباره عثمان چه مى گویى ؟ گفت : همچنین درباره عثمان . سپس گفت : خداوند او را بیامرزد! مگر نه این است که او هم یکى از ما و شاخه یى از درخت عبد مناف است ولى خویشاوندان او میان ما و او دشمنى افکندند و او را براى ما تیره ساختند.
به نقیب گفتم : بنابر آنچه در مورد اینان معتقدى چنان لازم مى آید که داخل شدن معاویه را هم به بهشت جایز بشمرى که از او هم چیزى جز مخالفت و ترک فرمان پیامبر (ص ) سر نزده است .

گفت : هرگز که معاویه اهل دوزخ است . نه به سبب مخالفت و جنگ او با على علیه السلام که عقیده او درست و ایمانش بر حق نبود. او از سران منافان است هم خودش و هم پدرش و دلش هرگز مسلمان نشد بلکه فقط به زبان مسلمان شد.
نقیب درباره سخنان و لغزشهاى معاویه گفت و آن قدر از سخنان او که مقتضى فساد عقیده است بیان کرد که اینجا جاى آوردن آنها نیست .

نقیب یک بار به من گفت : خدا نکند و امکان ندارد که نام معاویه در ردیف نام دو شیخ فاضل ابوبکر و عمر قرار بگیرد. به خدا سوگند، آن دو همچون زر ناب اند و معاویه همچون درهم ناسره و پست . نقیب از من پرسید: یاران شما (معتزلیان ) در مورد ابوبکر و عمر چه عقیده دارند؟ گفتم : آنچه پس از اختلافات زیاد میان قدیمیهاى معتزله در مورد تفضیل و مسائل دیگر پدید آمده است و اینک بر آن پایدارند این است که على علیه السلام از همگان فاضل تر است و آنان به مناسبت مصلحتى افضل را رها کردند و نصى هم که موجب شود عذرى باقى نماند وجود نداشته بلکه اشاره و ایماء بوده و متضمن هیچ گونه نص صریحى نبوده است و معتقدند گرچه على علیه السلام نخست نزاع کرد ولى سپس بیعت فرمود و خواسته آنان را پس از ردکردن پذیرفت و اگر على همچنان در ممانعت خود از بیعت پایدارى مى کرد هرگز معتقد به صحت بیعت و لزوم آن براى دیگران نبودیم و اگر على (ع ) در آن مورد هم شمشیر کشیده بود همان گونه که در مورد دیگر شمشیر کشید معتقد به فاسق بودن و تباهى همه کسانى که با او مخالفت مى کردند مى بودیم ، هر که مى خواست باشد، ولى على (ع ) سرانجام به بیعت راضى شد و به طاعت درآمد.

خلاصه اینکه یاران معتزلى ما مى گویند و معتقدند که حکومت از آن على علیه السلام بوده و او مستحق و متعین است ولى اگر مى خواست خود عهده دار آن مى شد و اگر مى خواست دیگرى را بر آن ولایت مى دارد و چون مى بینیم که بر ولایت دیگرى موافقت فرموده است (!) ما هم از او پیروى کرده ایم و به آنچه او راضى شده است راضى شده ایم .

نقیب گفت : میان من و شما چیز اندکى باقى مانده است . من معتقدم که نص وجود داشته است و شما به آن اعتقاد ندارید. گفتم : براى ما آن چنان که علم پیدا کنیم نص ثابت نشده است . آنچه هم که شما مى گویید فقط خودتان آن را نقل مى کنید ولى در اخبار دیگر ما و شما شریکیم وانگهى براى آن تاءویلات معلومى است . نقیب در حالى که دلگیر شده بود به من گفت : فلانى ، اگر بخواهیم دنباله تاءویلات باشیم جایز است که درباره لا اله الا الله ، محمد رسول الله هم معتقد به تاءویل شویم . مرا رها کن و دست از تاءویلات خنک بردار، آن هم تاءویلاتى که دلها و جانها مى داند مقصود و مراد آن تاءویلات نیست ، و متکلمان با تکلف و تعصب ایراد کرده اند، و اینک در این خانه فقط من و تو هستیم و شخص سومى نیست که یکى از دیگرى آزرم کند و بترسد و چون سخن ما اینجا رسید گروهى وارد شدند که نقیب از آنان بیم داشت و این سخن را رها کردیم و به سخن دیگر پرداختیم .

مقایسه سیاست على (ع ) و معاویه با یکدیگر و ایراد کلام جاحظ در آن باره

سخن درباره سیاست معاویه این است که گروهى از دشمنان و سرزنش کنندگان على (ع ) چنین پنداشته اند که سیاست او بهتر از سیاست امیرالمومنین بوده است و در این باره آنچه شیخ ما ابوعثمان جاحظ گفته است و ما آن را با همان الفاظ او مى آوریم کافى و بسنده است .

ابوعثمان جاحظ مى گوید: چه بسا افرادى را مى بینى که خود را عاقل و تحصیلکرده و داراى فهم و تشخیص مى داند و با آنکه از عوام است خویشتن را از خواص مى داند چنین مى پندارد که معاویه دوراندیش تر و خردمندتر و پسندیده روشن تر و خوش فکرتر و دقیق تر از على علیه السلام بوده است و حال آنکه کار بدین گونه نیست و اینک مختصرى براى تو مى گویم تا بشناسى که چگونه گرفتار خطا و اشتباه شده است و از کجا این فکر نادرست براى او سرچشمه گرفته است .

على علیه السلام در جنگهاى خود چیزى را جز آنچه موافق قرآن و سنت باشد عمل نمى کرد و بکار نمى برد. ولى معاویه همان گونه که گاهى مطابق کتاب و سنت عمل مى کرد مخالف آن هم عمل مى کرد و همه حیله ها و چاره اندیشى ها را، چه روا و چه ناروا، بکار مى برد. او در جنگ همان روشى را معمول مى داشت که پادشاه هند در رویارویى با پادشاه ساسانى و خاقان چین در جنگ با شاه ترکان معمول داشتند. حال آنکه على علیه السلام خطاب به سپاهیان خود مى گفت : شما جنگ را با آنان شروع مکنید تا آنان با شما شروع کنند و هیچ گریخته اى را تعقیب مکنید و هیچ زخمى اى را مکشید و هیچ در بسته اى را مگشایید. این روش على (ع ) است ، حتى در مورد سالارهاى سپاه دشمن همچون ذوالکلاع و ابوالاعور سلمى و عمروبن عاص و حبیب بن مسلمه و دیگران و همان گونه رفتار مى کند که با افراد عادى و پیروان و اشخاص کم ارزش رفتار مى کند. حال آنکه نظامیان و جنگجویان اگر بتوانند شبیخون بزنند مى زنند و اگر بتوانند سر همه افراد دشمن را در حالى که خواب باشند با سنگهاى گران بکوبند و اگر امکان داشته باشد که این کار را در یک لحظه انجام دهند یک ساعت هم تاءخیر نمى کنند و اگر آتش زدن دشمن زودتر از غرق کردن آنان امکانپذیر باشد معطل نمى شوند و آتش مى زنند و منتظر غرق کردن نمى شوند و اگر بتوانند جایى را ویران کنند، براى محاصره معطل نمى گردند.

آنان از نصب کردن منجنیق ها و بکاربردن عراده ها سنگ انداز و نقب زدن و کندن گودال و چاه و بهره گیرى از زره پوش و ساختن کمین خوددارى نمى کنند. همچنین در مورد لزوم زهرهاى گوناگون بکار مى برند و میان مردم به دورغ شایعه پراکنى مى کنند و نامه هاى حاکى از سخن چینى میان لشکرهاى دشمن مى پراکنند و کارها را پیچیده نشان مى دهند و برخى را از برخى دیگر به بیم مى اندازند و کارها را پیچیده نشان مى دهند و برخى را از برخى دیگر به بیم مى اندازند و با هر تزویر و وسیله که بتوانند آنان را مى کشند و دیگر توجه به این ندارند که این کشتن چگونه و در چه حال و احوالى باشد.

اینک ، خدایت حفظ فرماید! اگر کسى در تدبیر و چاره سازى هم بخواهد فقط به آنچه در قرآن و سنت آمده و مطابق آن است رفتار کند خویشتن را از بسیارى چاره اندیشى ها که بر پایه مکر و دروغ استوار است محروم کرده است و خدایت حفظ فرماید! توجه داشته باش که دروغ بیشتر از راست و حرام به مراتب بیشتر از حلال است . مثلا اگر نام انسانى را بگویند صدق است و او نام هر چیز دیگرى جز آن ندارد ولى اگر گفته شو او شیطان و سگ و خر و گوسفند و شتر و هر چیز دیگرى که به خاطر مى گذرد هست در این موضوع دروغگو خواهد بود ایمان و کفر، طاعت و معصیت ، حق و باطل ، درستى و نادرستى ، صحیح و اشتباه هم همین گونه است . على (ع ) دربند کشیده پارسایى بود او از گفتن هر سخنى جز آنچه مورد رضایت خداوند بود خوددارى مى کرد و از دستیازى و هجوم جز در آنچه که رضایت خداوند در آن بود خوددارى مى کرد. او خشنودى را فقط در چیزى مى دید که خداوند آن را دوست بدارد و از آن خشنود باشد و رضایت را جز در آنچه قرآن و سنت به آن هدایت کند نمى دید و بدون اعتناء به آنچه که افراد زیرک و داراى شیطنت و حیله گر و چاره اندیش انجام مى دهند، و چون مردم عوام فراوانى کارهاى نادر معاویه را در حیله گرى ها چاره سازى ها و فریب کارى ها مى دیدند و کارهایى را که براى او آماده مى شد مشاهده مى کردند و از على (ع ) چنان نمى دیدند.

با کوتاهى فکر و کمى دانش خود چنین مى پنداشتند که این به سبب برترى معاویه و کاستى على (ع ) است و با همه این کارها اگر درست بنگرى خدعه یى براى او جز برافراشتن قرآنها باقى نماند و فقط کسانى فریب خوردند که با اندیشه على علیه السلام و فرمان او مخالفت کردند.

اگر چنین مى پندارى که معاویه به آنچه مى خواست رسید و اختلاف انداخت حق با توست و راست مى گویى و ما در این موضوع و در گول خوردن یاران على علیه السلام و شتاب و نافرمانى و ستیزه گرى آنان اختلافى نداریم ، بلکه سخن ما درباره فرق گذاردن میان على (ع ) و معاویه در زیرکى و شیطنت یا صحت عقل و اندیشه و فرق میان حق و باطل است . وانگهى ما هیچ گاه صالحان را به زیرکى و شیطنت ستایش نمى کنیم و نمى گوییم ابوبکر بن ابى قحافه و عمر بن خطاب زیرک و شیطان بودند. هیچکس که اندک خیرى در او باشد هرگز نمى گوید رسول خدا (ص ) زیرک ترین عرب و عجم و حیله گرترین قریش و چاره سازترین فرد کنانه است ؛ زیرا این کلمات براى ستایش آرزومندان حکومت و کسانى که در پى دنیا و زیورش و استوارساختن پایه هاى آن باشند استعمال مى شود. اما کسانى که در پى دنیا و زیورش و استوارساختن پایه هاى آن باشند و استعمال مى شود.

اما کسانى که اصحاب آخرت اند و اعتقاد دارند که مردم با تدبیر بشر اصلاح نمى شوند بلکه با تدبیر خالق بشر اصلاح مى شوند آنان را هرگز به زیرکى و شیطنت نمى ستایند و برتر و بهتر از این کلمات به آنان اطلاق مى شود. مگر نمى بینى مغیره بن شعبه که یکى از زیرکان اعراب است هنگامى که سخن عمروبن عاص را که او هم یکى از زیرکان عرب است در مورد عمر بن خطاب رد مى کند و مى گوید این تو هستى که ادعا مى کنى کارى انجام دادى یا عمر را به شک و گمانى انداختى که از تو متاءثر شد، خیال نمى کنم عمر با هیچ کس تنها باشد مگر اینکه بر او رحم خواهد کرد و به خدا سوگند عمر عاقلتر از این است که نسبت به او خدعه مى شود و برتر از آن است که نسبت به کسى عمر عاقلتر از این است که نسبت به او خدعه شود و برتر از آن است که نسبت به کسى خدعه کند! مى بینى مغیره بن شعبه با اینکه خودش از اینکه به او زیرک مى گفتند لذت مى برد ولى عمر را به زیرکى و شیطنت نمى ستاید. مغیره مى دانست که بر ائمه این گونه کلمات که براى اهل طهارت شایسته نیست اطلاق نمى شود و اگر بگوید از او پذیرفته نیست و این نکته مورد توجه است . و بر همین منوال است سخن معاویه براى جمع سپاهیان و مردم همراه على (ع ) که براى ما قاتلان عثمان را بیرون بیاورید و بما بسپارید، ما تسلیم شماییم . و اگر تمام کوشش خود را انجام دهى و از همه همفکران خود کمک بگیرى تا به راى صواب برسى ، خواهى دانست که آرى معاویه در هر حال فریب دهنده است و على علیه السلام فریب خورده است .

اگر بگویى به هر حال معاویه به آنچه مى خواست و دوست داشت رسید. مى گویم مگر ما این کتاب خود را بر این پایه تنظیم نکرده ایم که على علیه السلام در مورد روزگار حکومت و یاران خویش چنان گرفتار فتنه بود که هیچ پیشوایى پیش از او بدان گونه گرفتار نبود. یاران او گرفتار ستیز و اختلاف و شتاب و عجله براى ریاست بودند و مگر جز این است که على علیه السلام از همین مورد صدمه دید؟ مگر نه این است و خود این موضوع را نمى دانیم که سه نفر براى کشتن سه نفر توطئه و همدستى کردند: ابن ملجم داوطلب کشتن على علیه السلام و برک صریمى داوطلب کشتن عمروبن عاص و دیگرى که عمروبن بکر تمیمى بود داوطلب کشتن معاویه شد ولى اتفاق چنین شد یا براى امتحان و گرفتارى چنین مقدر شده بود که از آن میان فقط على علیه السلام کشته شود.

بر فرض که شما در مذهب و عقیده خود چنین پندارید و قیاس کنید که سلامت ماندن عمروعاص و معاویه به سبب حزم و دوراندیشى ایشان بوده است و کشته شدن على علیه السلام از این جهت بوده که خود توجهى ایشان نفرموده است . ولى به هر حال این موضوع هم براى شما ثابت است که بر خلاف آنچه در دشمن او مى بیند این پیشامد نوعى گرفتارى و آزمون سرنوشت و تقدیر براى اوست و هر چیز دیگر هم جز این تابع نفس است .

گفتار ابوعثمان جاحظ در این مورد به پایان رسید. و هرکس با چشم انصاف به گفتارش بنگرد و از هواى نفس پیروى نکند درستى تمام گفتار او را درک خواهد کرد و امیرالمومنین به سبب اختلاف نظر یارانش و نافرمانى ایشان و اینکه ملتزم به راه عدل و شریعت بود به ظاهر عقب ماند و معاویه و عمروبن عاص براى استمالت و دلجویى از مردم با بیم و امید از قاعده شرع سرپیچى مى کردند. در عین حال باید به این نکته توجه داشت که اگر على علیه السلام آشناى انواع سیاست و تدبیر امور حکومت و خلافت نبود و در آن ورزیده نمى بود کسى جز اندکى از مردم که آن هم فقط طالبان آخرت بودند گرد او جمع نمى شدند و مى بایست فقط آنان که گرایشى به دنیا ندارند اطرافش باشند ولى مى بینیم هنگامى که عهده دار کار شد چنان تدبیر امور کرد که گروهى بیش از شمار و لشکرهاى فراوان گرد او جمع شدند و او توانست با دشمنان خود که آن همه زیرک بودند جنگ کردند و در بیشتر جنگهایش پیروز شود وانگهى اگر ببینیم کار میان او و معاویه نیز یکسان و مساوى بود بلکه على (ع ) به پیروزى نزدیکتر بود خواهیم دانست که جایگاه على (ع ) در شناخت تدبیر حکومت بلندمرتبه است .

سخنان کسانى که در سیاست على (ع ) خرده گرفته اند و پاسخ به آن

کسانى که در سیاست على علیه السلام خرده گرفته اند امورى را دستاویز قرار داده اند که از جمله آنها این کارهاست .
آنان مى گویند: اگر هنگامى که در مدینه با على (ع ) بیعت شد معاویه را در شام تثبیت مى فرمود تا کار حکومت استوار و پابرجا شود و معاویه و مردم شام هم با او بیعت کنند و سپس معاویه را عزل مى کرد از جنگى که میان آن دو صورت گرفت آسوده مى شد و آن جنگ اتفاق نمى افتاد.

پاسخ این اعتراض چنین است : از قرائن احوال در آن هنگام امیرالمومنین علیه السلام دانسته بود که معاویه با او بیعت نخواهد کرد هرچند او را بر ولایت شام ابقا کند، بلکه چنان بود که ثابت داشتن او بر حکومت شام معاویه را بیشتر تقویت مى کرد و موجب امتناع بیشترش از بیعت مى شد و واقع امر این است کسى که این اعتراض را طرح مى کند یا مى گوید مناسب بود على (ع ) ضمن آنکه از معاویه مى خواست بیعت کند در همان حال او را در حکومت شام تثبیت مى فرمود و در واقع آن دو با هم صورت مى گرفت ، یا مى گوید مناسب بود نخست او را بر حکومت شام ابقا مى کرد و سپس از او بیعت مى گرفت . اگر فرض اول صورت مى گرفت ممکن بود که معاویه فرمان تثبیت خود را بر حکومت شام براى مردم بخواند و وضع خود را مستحکم سازد و در ذهن شامیان چنین القا کند که اگر شایسته نمى بود على (ع ) بر او اعتماد نمى کرد و سپس در مورد بیعت امروز و فردا و از انجام آن خوددارى مى کرد.

اگر فرض دوم را در نظر بگیریم همانى است که امیرالمومنین همان گونه رفتار فرموده است و اگر فرض سوم را در نظر بگیریم مثل فرض اول بلکه آن براى آنچه معاویه اراده کرده بود که عصیان و ستیز کند آسوده تر بود. کسى که از سیره و تاریخ آگاه باشد چگونه ممکن است تصور کند که اگر على علیه السلام معایه را بر حکومت شام پایدار بدارد معاویه با او بیعت خواهد کرد و حال آنکه میان آن دو خونها و کینه هاى کهن افزون از شمار است . این على است که در یک رویارویى برادر معاویه ، یعنى حنظله ، و دایى او، یعنى ولید، و پدربزرگش ، عتبه را کشته است ، سپس به روزگار خلافت عثمان میان آن دو کدورتهایى پیش آمد آن چنان که هر یک دیگرى را تهدید و نسبت به او خشونت مى کرد و معاویه با تهدید به على گفت من آهنگ شام دارم و این شیخ (یعنى عثمان ) را پیش تو مى گذارم ، به خدا سوگند، اگر تار مویى از او کم شود با صدهزار شمشیر بر تو ضربه خواهم زد. ما مختصرى را از آنچه میان آن دو گذشته است در مباحث گذشته آورده ایم .

اما این سخن ابن عباس که به على علیه السلام گفت : او را در یک ماه ولایت بده و سپس براى همیشه عزل کن و آنچه مغیره بن شعبه به آن اشاره کرد مطلبى بود که آن دو چنان گمان مى کردند و در اندیشه آنان چنان مى گذشت و على علیه السلام به حال خود و معاویه داناتر بود و مى دانست که هیچ علاج و تدبیرى ندارد.

چگونه ممکن است در اندیشه کسى بگذرد که به معاویه و شیطنت و زیرکى او آگاه باشد و بداند که در اندرون سینه معاویه چه کینه یى از کشته شدن عثمان وجود داشته است و مسائلى را که پیش از کشته شدن عثمان بوده است آگاه باشد، آن گاه تصور کند که معاویه تثبیت خود را به حکومت شام از سوى على مى پذیرد و بدان گونه فریب مى خورد و با على (ع ) بیعت مى کند و دست تسلیم به او مى سپرد.

معاویه گربزتر و زیرکتر از آن بود که بدان گونه با او مکر شود و على علیه السلام به معاویه آشناتر از کسانى است که پنداشته اند اگر على از او استمالت مى کرد و بر حکومت شام پایدارش مى داشت بیعت مى کرد. به نظر و اعتقاد صحیح على علیه السلام دارو و چاره یى براى آن کار جز شمشیر نبود که ناچار کار به آنجا مى کشید و على علیه السلام کارى را که در آخر صورت مى گرفت در اول قرار داد.
من اینجا خبرى را که زبیربن بکار در کتاب الموفقیات خود آورده است نقل مى کنم تا هر کس آن را بخواند و بر آن آگاه شود بداند که معاویه هرگز سر به فرمان و اطاعت على علیه السلام نمى نهاد و با او بیعت نمى کرد و تضاد و اختلاف میان آن دو همچون اختلاف سپید و سیاه است که هرگز با یکدیگر جمع نمى شود و همچون سلب و ایجاب است که مبانیت میان آن دو هرگز از بین نمى رود.

زبیر بن بکار چنین مى گوید: محمد بن محمد بن زکریا بن بسطام ، از محمد بن یعقوب بن ابى لیث ، از احمد بن محمد بن فضل بن یحیى مکى ، از پدرش ، از جدش فضل بن یحیى ، از حسد بن عبدالصمد، از قیس بن عرفجه براى من نقل کرد که چون عثمان محاصره شد مروان بن حکم دو پیک تندرو به شام و یمن گسیل داشت . حاکم یمن در آن هنگام یعلى بن منیه بود او همراه هر یک از پیکها نامه یى فرستاد که در آن چنین نوشته بود: اینک بنى امیه میان مردم لکه سیاه و نگون بخت اند.

مردم بر سر راه در کمین ایشان نشسته اند و باران دروغ و تهمت بر آنان مى بارد و ایشان نشانه بهتان و سخنان ناروایند و شما مى دانید که چه حادثه ناخوشایندى بر سر عثمان آمده و همچنان دنباله اش ادامه خواهد داشت و من بیم آن دارم که اگر عثمان کشته شود تو میان بنى امیه همچون ستاره ثریا باشى . اینک اگر به استوارى پایه هاى استوار یارى ندهیم و چنان نشویم و اگر عمود خانه سست شود دیوارهایش فرو مى ریزد. آنچه که بر عثمان خرده گرفته شده این است که شام و یمن را در اختیار شما نهاده است و شکى نیست که اگر برحذر نباشید شما دو تن هم از پى او خواهید بود. اما من از هر کس که در این باره رایزنى کند پذیرایى اندیشه اش را پاسخ مى دهم و همچون یوزپلنگ منتظر فرصتم تا غفلت شکار را ببینم و بر او حمله برم ، و اگر بیم آن نبود که مبادا پیکها اسیر و نابود و نامه ها تباه شود براى شما کار را چنین تشریح مى کردم که وحشتى براى شما باقى نماند. بر فرض که کارى پیش آید، اینک در طلب آنچه که شما دو تن ولى و سزاوار آنید کوشش کنید و باید عمل بر این نامه منطبق باشد ان شاءالله .

و در آخر نامه خود این ابیات را نوشت .
… کار به گونه نخست برگشته است و اگر شما دو کوشش نکنید سرانجام نیستى و نابودى است و اگر فرو نشستید دیگر در مطالبه میراث خود نباشید… چون این نامه به معاویه رسید میان مردم ندا داد و آنان را فرا خواند و براى ایشان سخنرانى کرد، سخنرانى مردى که یارى و فریادرسى مى خواهد. در همان حال و پیش از آنکه براى مروان نامه بنویسد نامه دیگر مروان که حاکى از خبر کشته شدن عثمان بود رسید. مروان در این نامه چنین نوشته بود:
اى ابا عبدالرحمان ! خداوند به تو قوت عزم دهد و صلاح نیت ارزانى دارد، و بر تو براى شناخت و پیروى از آن توفیق کرامت فرماید! من این نامه را براى تو پس از کشته شدن عثمان ، امیرالمومنین علیه السلام مى نویسم . اى واى که چگونه کشته شد! او را همان گونه که از شتر سالخورده اى که در مورد حمل بار از او نومید مى شوند مى کشند، کشتند؛ آن هم پس از آنکه بر اثر پیمودن مرحله ها و راه رفتن در نیمروز سوزان کف پایش ساییده و سوراخ شده بود. من اینک داستان او را بدون آنکه خلاصه کنم یا سخن درازى نمایم مى گویم که آن قوم روزگارش را دراز و یارانش را اندک و بدنش را زار و نحیف یافتند و با کشتن او آرزو دارند به آنچه که عثمان از آنان گرفته بود دست یازند و گروه گروه بر او شورش کردند و او را محاصره کردند از اقامه نماز جماعت و از بررسى به مظالم و نگریستن در کار امت باز داشته شد و چنان شد که گویى او انجام دهنده کارهایى است که آنان انجام داده اند. و چون این کار ادامه یافت از فراز بام بر آنان مشرف شد و آنان را از خداوند بیم داد و سوگندشان داد و وعده هاى پیامبر (ص ) را فرایادشان آورد و گفتار رسول خدا را در مورد خود به آنان تذکر داد. ایشان فضل بن عثمان را منکر نشدند و انکار نکردند. سپس دروغها و یاوه هاى ساخته و پرداخته به او نسبت دادند تا آن را بهانه و دستاویز کشتن او قرار دهند. عثمان آنان را وعده داد که از آنچه ناخوش مى دارند توبه کند و به آنچه خوش مى دارند عمل کند ولى نپذیرفتند، نخست خانه اش را تاراج کردند و حرمتش را پاس نداشتند و بر او تاختند و خونش ‍ ریختند و از گرد او پراکنده شدند همچون پراکنده شدن ابرى که بارانش تمام شود.

آن گاه آهنگ پسر ابوطالب کردند همچون هجوم و آهنگ گله ملخى که چمنزار ببیند.
اینک اى ابا عبدالرحمان ، توجه داشته باش که اگر خونخواهى براى خون عثمان از میان بنى امیه قیام نکند آنان از صحنه چنان دور خواهند شد که ستاره عیوق . اینک اى ابا عبدالرحمن ، اگر مى خواهى تو آن قیام کننده و خونخواه باشى ، باش . والسلام .
چون این نامه به معاویه رسید فرمان داد مردم جمع شوند و براى آنان خطبه یى خواند که چشمها به گریه و دلها به طپش افتاد و بانگ ناله و شیون برخاست و چنان شد که زنها هم آماده سلاح برداشتن شدند.

معاویه آن گاه براى طلحه بن عبیدالله و زبیر بن عوام و سعد بن عاص و عبدالله بن عامر بن کریز و ولید بن عقبه و یعلى بن منیه نامه نوشت منیه نام مادر یعلى است و نام پدرش امیه است .

نامه یى که معاویه براى طلحه نوشته بود چنین بود.
اما بعد، تو از همه افراد قریش از قریشیان خون کمترى ریخته اى ، وانگهى آبرومند و بخشنده و سخن آورى و از لحاظ سابقه و پیشگامى همچون دیگرانى و در ردیف آنان که از تو داراى سابقه بیشترى هستند. همچنین پنجمین فرد از آنان هستى که به بهشت مژده داده شده اند، و براى تو فضیلت و شرف جانبازى روز احد محفوظ است . اینک خدایت رحمت کناد! به این موضوع که رعیت مى خواهد حکومت را به تو واگذارد پیشى بگیر و نمى توانى از آن کار تخلف کنى و خداوند هم از تو راضى نخواهد شد مگر به قیام بر آن کار. اینک من کار را در دیار خودم و اینجا براى تو آماده ساخته ام . زبیر هم از لحاظ فضیلت بر تو مقدم نیست و هر کدام شما که بر دوست خود در این کار پیشى گیرد همو پیشوا خواهد بود و پس از او حکومت براى دیگرى است ، خداوند راه هدایت شدگان و کامیابى موفقان را به تو ارزانى بدارد. والسلام .

معاویه براى زبیر چنین نوشت :
اما بعد، همانا که تو زبیر پسر عوامى و برادرزاده  خدیجه و پسرعمه و حوارى و باجناق پیامبرى و داماد ابوبکر و سوارکار مسلمانى و در راه خدا در مکه هنگامى که شیطان بانگ برآورده بود جانبازى کردى ، ایمان تو را برانگیخت که با شمشیر کشیده همچون اژدهاى دمان بیرون آمدى و همچون شتر نر باز داشته شده پاى بر زمین کوفتى و همه این ها نشانه قوت ایمان و صدق یقین توست . وانگهى رسول خدا (ص ) از پیش به تو مژده بهشت داده است و عمر هم تو را یکى از اعضاى شورى و شایستگان خلافت مسلمانان و امت قرار داده است . اى ابا عبدالله ، بدان که رعیت اینک چون گله گوسپند پراکنده شده است و این به سبب غیبت شبان است ، اینک خدایت رحمت کناد، براى حفظ خونها و جبران پراکندگى و اصلاح ذات بین و وحدت سخن ، پیش از آنکه کار از دست برود و امت پراکنده گردد، اقدام کن که مردم بر لبه گودال و مغاکى ژرف قرار دارند و اگر دریافته نشود به اندک روزگارى سرنگون مى شود. اینک براى سامان این امت کمر ببند و راهى به سوى پروردگارت بجوى ، و من کار حکومت را بر مردمى که در سرزمین من هستند براى تو و دوستت (طلحه ) آماده ساخته ام : بدین گونه که حکومت از آن کسى از شما دو تن است که پیشگام شود و پس از او براى دوستش . خداوند تو را از پیشوایان هدایت و جویندگان خیر و پرهیزگارى قرار دهد! والسلام .

معاویه براى مروان بن حکم چنین نوشت :
اما بعد، نامه ات که متضمن خبر مشروح (کشته شدن ) امیرالمومنین بود به دستم رسید. اى واى که نسبت به او چه کردند و از روى نادانى و گشتاخى نسبت به خدا و سبک شمردن حق او بر سر عثمان چه آوردند. (این کار) براى رسیدن آرزوهایى بود که شیطان ترسیم کرده بود. و در دام بطلان قرار داده بود تا آنان را در فتنه ها و هوسها نابود و تباه کند و در بیابانهاى پست گمراهى در افکند. به جان خودم سوگند، شیطان گمان خویش را در مورد ایشان راست و درست یافت و با رشته هاى دام خود آنان را به دام افکند. اینک تو اى ابا عبدالله خود را باش . آرام حرکت کن و برحذر باش و چون این نامه مرا خواندى چون یوزپلنگ باش که جز با مکر و فریب شکار نمى کند و فقط با حیله گرى با گوشه چشم مى نگرد و چون روباه باش که جز به پویه دویدن رهایى نمى یابد و خود را از آنان پوشیده بدار، همان گونه که خارپشت به محض احساس کف دستها سرش را پوشیده و پنهان مى دارد، و خویشتن را چنان خوار و زبون بدار که آن قوم از نصرت و انتقامش نومید شوند. در عین حال همان گونه که مرغ کنار جوجه هایش در جستجوى ارزن است در جستجوى کارهاى ایشان باش و حجاز را بر کینه توزى برانگیز که من شام را بر کینه توزى وامى دارم . والسلام .

معاویه آن گاه براى سعید بن عاص چنین نوشت :
اما بعد، نامه مروان که همان ساعت وقوع بلاى بزرگ نوشته بود بسیار سریع به دست من رسید. پیکهاى تیزرو با شتران تندرو و در حال جست و جهش ، همچون جهش مار از بیم تبر و اسیر شدن به دست افسونگر و مارگیر آن را، بیاوردند. مروان همچون دیده بان پیشتاز است که به اهل خویش دروغ نمى گوید.

اینک اى پسر عاص ! چگونه مى خواهى رهایى یابى ؟ اکنون هنگام گریز نیست ! اى خاندان امیه بدانید که بزودى از دورترین راهها ساده ترین زندگى را مطالبه خواهید کرد و آنان که آشناى شما بودند شما را نخواهند شناخت و کسانى که خود را به شما پیوسته مى دانستند از شما خود را باز مى دارند. شما در دره ها پراکنده مى گردید و در تمناى اندکى وسیله زندگى خواهید بود.

همانا بر امیرالمومنین در مورد خرده گرفته شد و او در راه شما کشته شد. اینک چرا از یارى دادن او و مطالبه خونش فرو مى نشینید و حال آن که شما فرزندان نیاى او و خویشاوندان و نزدیکان و خونخواهان اویید. اینک به پاره یى از زندگى درویشانه متمسک شده اید که همان هم بزودى و هنگامى که قواى شما ضعیف گردد و زبون شوید از چنگ شما بیرون کشیده مى شود. اینک چون این نامه مرا خواندى آرام همچون نفوذ بهبودى در پیکر ناتوان و همچون حرکت ستارگان زیر ابر به جنبش درآى ، و همچون مورچه که در تابستان براى روزهاى سرد زمستان آذوقه فراهم مى آورد کوشش کن که من شما را با افراد قبیله هاى اسد و تیم (زبیر و طلحه ) پشتیبانى داده ام .

معاویه در پایان نامه اش این دو بیت را نوشت :
به خدا سوگند خون شیخ من – عثمان – بیهوده از میان نمى رود تا آنکه مالک و کاهل هم نابود شوند، یعنى قاتلان آن پادشاه شریف که از لحاظ تبار و بخشش بهترین فرد قبیله معد بوده است . 

معاویه براى عبدالله بن عامر چنین نوشت :
اما بعد، منبر مرکب رهوار و رامى است که مهترى آن آسان است و لگامش با تو ستیز نخواهد کرد و این موضوع فراهم نمى شود مگر پس از آنکه خود را میان امواج مهلکه ها درافکنى و به طوفانهاى مرگ درافتى . گویا شما خاندان امیه را همچون شتران پراکنده یى مى بینم که چون شاخه هاى درختان اراک هستید و آوازه خوانان به هر سوى آنان را مى کشند یا چون پرندگان کوچک منطقه خندمه هستید که از بیم عقاب سرگین مى اندازند. اینک خدایت رحمت کناد، هم اکنون پیش از آنکه فساد و درماندگى شعله ور گردد و پیش از آنکه تازیانه جدید فرود آید و تا زخم چرکین نشده و سرباز نکرده است و پیش از آنکه شیر شرزه حمله آورد و آرواره هایش شکار را فرو گیرد قیام کن و برپا خیز و مراقب کار باش همچون مراقبت گرگ سیاه درمانده . با اندیشه قرین باش و دام گستر و کوشش کن پیش از آنکه سراپاى بدن شتر را جرب فرا گیرد در جاهاى جرب قطران بمالى بیشترین ساز و برگ تو مواظبت و و برحذر بودن و تیزترین سلاح تو باید تحریک مردم باشد. از افراد بددل چشم بپوش و نسبت به لجوج مسامحه کن و دل افراد رمنده را بدست آور و با آنان که به گوشه چشم مى نگرند نرمى کن و عزم کسى را که اراده کارى دارد قوى گردان و زودتر و شتابان خود را به گردنه برسان و همچون مار سرعت سیر داشته باش و پیش از آنکه بر تو پیشى گیرند تو پیشى بگیر و پیش از آنکه براى تو قیام کنند خود قیام کن و بدان که تو را رها نمى کنند و مهمل نمى گذارند و من براى شما خیر خواهى امین هستم .

معاویه پایین نامه خود این ابیات را نوشت :
اى قیس بن عاصم سلام و رحمت خدا تا هر گاه که رحمت مى فرماید بر تو باد، نابودشدن قیس نابودى یک تن نبود بلکه بنیان قومى فرو ریخت 

معاویه براى ولید بن عقبه چنین نوشت .
اى پسر عقبه در جوش و خروش باش . لذت زندگى به هر حال بهتر از وزش بادهاى سوزان در نیمروز جوزا خواهد بود. همانا برادرت عثمان از تو سخت دور شد. اینک براى خویشتن در جستجوى سایه یى باش که به آن پناه ببرى . چنین مى بینمت که بر خاک خفته اى و چگونه ممکن است تو را خواب باشد که خواب مبادت ! اگر این کار حکومت براى کسى که آهنگ آن دارد استوار شود همچون شترمرغان پراکنده خواهى شد که از سایه پرنده یى بیم مى کنند و بزودى جام ناکامى را خواهى نوشید و معنى بیم را خواهى فهمید. اینک تو را گشاده سینه و سست کمربند و حمایل و بى پروا مى بینم و در اندک مدتى ریشه و بنیان تو از جاى برکنده خواهد شد. والسلام .

معاویه در پایان نامه خویش این ابیات را براى او نوشت :
هر گاه نسیمى به هنگام گرماى نیمروز بورزد تو خواب نیمروزى و باده نوشى شامگاهى را بر مى گزینى با آنکه به خیال خود مى خواهى از بنى حکم خونخواهى کنى ولى از شخص خفته چه دور است که بتواند خونخواهى کند.

معاویه براى یعلى بن امیه هم چنین نوشت :
خداوند در پناه خود بداردت و با توفیق خویش مؤ یدت فرماید! این نامه را براى تو بامدادشبى که نامه مروان در مورد کشته شدن امیرالمومنین و شرح حال آن واقعه رسید نوشتم . همانا مدت عمر امیرالمومنین چندان به درازا کشید که همه نیرویش کاسته شد و نشست و برخاستن او سنگین گردید و لرزش بر اندام او آشکار شد و چون گروهى که پایبند به موضوع پیشوایى و امانت و تقلید از ولایت نبودند آن حال را دیدند بر او شورش کردند و از هر سو بر او گرد آمدند و بزرگترین چیزى که بر او عیب گرفتند و او را بر آن کار سرزنش کردند و فرمانروایى تو بر یمن و طول مدت آن بود و سپس کار براى آنان چنان شد که او را کشتند، همان گونه که گوسپند صدمه دیده از شاخ را که مشرف به مرگ است مى کشند و عثمان در آن حال روزه داشت و قرآن به دست نهاده و کتاب خدا را تلاوت مى کرد. به هر حال چه سوگ بزرگى از دست دادن داماد پیامبر و امام کشته شده بى گناه پیش آمد.

آنان خونش را ریختند و پرده حرمتش دریدند، و تو خوب مى دانى که بیعت او بر گردن ماست و خونخواهى او بر ما لازم و در کار دنیا که ما را از حق منصرف کند خیرى نیست و در کارى که ما را به دوزخ درآورد بهره یى نخواهد بود. خداوند از بهانه تراشى در مورد دین خشنود نمى گردد. اینک براى ورود به عراق کمر ببند.

اما شام را من براى تو کفایت کردم و کارش را استوار ساختم و براى طلحه بن عبدالله نوشته ام که در مکه با تو دیدار کند تا آنکه راى شما در مورد آشکارساختن دعوت و خونخواهى امیرالمومنین عثمان مظلوم متحد شود. براى عبدالله بن عامر هم نوشتم کار عراق و هموارکردن دشواریهاى آن را براى شما بر عهده بگیرد.

اى پسر امیه ! بدان که آن قوم در همین آغاز کار آهنگ تو خواهند کرد تا ریشه مالى را که در دست دارى از بن بر آرند و با مواظبت در آن مورد کار کن ، به خواست خداوند متعال .

معاویه در پایان نامه خود این اشعار را هم نوشت :
خلیفه محاصره شد و آنان را گاه به خداوند و گاه به قرآن سوگند مى داد و همانا گروههایى بر کینه توزى هماهنگ شدند و بدون آنکه عثمان جرمى داشته باشد در موردش بهتان زدند…

زبیر بن بکار در کتاب خود مى گوید: مروان در پاسخ نامه معاویه براى او چنین نوشت :
اما بعد. نامه ات رسید چه نیکو نامه اى از سالار عشیره و حمایت گر پیمانها و تعهدها. سپس به تو خبر مى دهم که قوم بر شاهراه استقامت هستند مگر گروههاى بسیار اندکى که گفتار و سخن من ، آن هم بدون اینکه با آنان رویاروى شوم ، میان ایشان پراکندگى پدید آورده است و این هم طبق فرمان تو صورت گرفته است .

این عادت گنهکاران است ، و تیرى تیره رنگ از شاخهاى درخت است ، و من به هر حال سفره آنان را با چنان کینه توزى آمیخته ام که پوست از آن تباه مى شود کسى که در مورد ما گمان کند که دادخواهى خود را رها کرده ایم دروغ پنداشته است و چنان نیست که خفتن و آرامش را دوست بداریم ، مگر همان مقدار که سوار شتابان چرت مى زند تا آن گاه که جمجمه ها قطع و از تن جدا شود جمجمه هاى فروهشته چون خوشه هاى خرما هنگام چیدن آنها فرا رسیده باشد. به هر حال من همچنان بر نیت صحیح خود پابرجایم و قصد من همچنان قوى است و ارحام و خویشاوندان را به سود خودم تحریک مى کنم . خون من در جوشش است بدون اینکه در سخن و کار بر تو پیشى بگیرم که به هر حال تو پسر حرب و خونخواه همه خونها و کینه ها و سرفرازى هستى که از پذیرش درماندگى خوددارى مى کنى .

اینک که این نامه را براى تو مى نویسم همچون آفتاب پرست صحرایم که به هنگام نیمروز نگران خورشید است یا همچون کفتارى که از دام جسته است و از صداى نفس خود بیم مى کند و منتظرم ببینم عزم بر چه قرار مى گیرد و فرمان تو در چه موردى مى رسد تا به آن عمل کنم و همان برنامه من باشد.

مروان در پایان نامه خود این ابیات را نوشت :
آیا ممکن است عثمان کشته شود و اشکهاى ما فرو نریزد و شب را بدون آنکه بیم و هراس نداشته باشیم بخوابیم ! آیا ممکن است آب سرد بیاشامیم و حال آنکه عثمان در حالى که قرآن مى خواند و رکوع مى کرد با تشنگى مرد. سوگند به کسى که تلبیه گویندگان به حج خانه او مى روند و بر آن طواف و سعى مى کنند و خداوند صاحب عرش مى شنود، من نفس خویش را از هر چیزى که در آن لذتى باشد باز مى دارم تا بر آن طمع نبندد، و در قبال خون مظلوم هر که را ظالم باشد مى کشم و این فرمان خداوند است و از آن گریزى نیست .

گوید: عبدالله بن عامر هم براى معاویه چنین نوشت :
اما بعد، همانا امیرالمومنین براى ما بال و پرى بود که همه جوجه هایش زیر بال و پر او پناه مى بردند و چون تیر روزگارش هدف قرار داد، همچون شترمرغان پراکنده شدیم . من فکرم با تو مشترک بود ولى اندیشه و فهمم سرگردان ، در جستجوى پناهگاهى بودم که از خطاى حوادث به آن پناه برم و خویشتن را پوشیده دارم . اینک که نامه تو به دست من رسید از غفلتى که درنگ و خفتن من در آن طولانى شده بود بیدار شدم و به خود آمدم . اکنون همچون کسى که کنار بزرگراه سرگردان بوده و آن را نمى یافته و اینک آن را یافته است و گویى آنچه را که از دگرگون شدن روزگار براى من توصیف کردى به چشم مى بینم .

آنچه که باید به تو خبر دهم این است که مردم در این کار و براى حکومت نه تن با تو هستند و یک تن بر ضد تو. به خدا سوگند مرگ در جستجوى عزت بهتر از زندگى در زبونى است . تو پسر حرب و جوانمرد همه جنگهایى و برگزیده خاندان عبد شمسى و همتها همگى به تو وابسته است و تو به جنبش درآورنده همتهایى . اینک که قیام کرده اى هنگام نشستن نیست و من امروز برخلاف گذشته که عافیت طلب و سلامت جو بودم و هنوز بر سویداى دلم تازیانه نکوهش فرو نیاورده بودى دگرگون شده ام و تو چه نیکو مودبى براى عشیره هستى و من اینک منتظر فرمانهاى تو هستم که به خواست خداوند بر آنها جامه عمل بپوشانم .

و در پایان نامه نوشت :
در زندگى آمیخته با کاستى و زبونى خیرى نیست و مرگ بهتر از ننگ و زبونى است . ما خاندان عبد شمس گروهى سپید چهره گرانقدر و سالاریم که همگى در طلب خونهاییم . به خدا سوگند، اگر کسى از اهل ذمه براى رسیدن به عزت پناهنده و همسایه ما مى بود از یارى دادن او خوددارى نمى کردیم …

ولید بن عقبه براى معاویه چنین نوشت :
اما بعد، همانا تو استوا عقل ترین قریش و خوش فهم تر و صواب اندیش ترین ایشانى . حسن سیاست دارى و شایسته ریاستى با شناخت پاى در معرکه مى نهى و سپس سیراب از آبشخور بیرون مى آیى آن کس که با تو ستیزه گرى کند همچون باژگونه یى از ستاره عیوق است که باد شمال او را براى فرو انداختن میان دریاى ژرف مى کشاند.

براى من نامه نوشته بودى و سخن از جامه لطیف پوشیدن و زندگى آسوده به میان آورده و کنایه زده اى . انباشتن شکم من بیش از آنچه براى حفظ رمق باشد بر من حرام است تا آن گاه که رگهاى گردن کشندگان عثمان را همچون شکافتن پوستهاى دباغى نشده با تیغهاى تیز نشکافتم . اما نرمى و مدارا چه بسیار دور است مگر همان وقت و نگرانى که شخص مواظب باید براى غافلگیرساختن بکار برد.

همانا که ما هر چند تظاهر به مدارا مى کنیم هنوز نیت واقعى ما آشکار نشده است و خون را جز خون پاک نمى کند. ننگ مایه کاستى و ناتوانى مایه زبونى است . مگر ممکن است قاتلان عثمان از زندگى مرفه بهره مند شوند و آب سرد گوارا بیاشامند و حال آنکه هنوز وادیهاى خوف و گردنه هاى دشوار را نپیموده اند و هنوز با نگرانى عهد و پیمانى نبسته اند؟ اگر چنین شد مرا پسر پدرم عقبه مدانید. چنان جنگى براى ایشان برپا خواهم کرد که زنان باردار بار خویش سقط کنند. فاصله میان ما و تو بسیار است و ما در آبشخور مرگ درآمده ایم . من بر جان خویش براى مرگ پایبند زده ام همان گونه که به شتر پایبند مى زنند تا نگریزد و باید قاتل عثمان را بکشم یا عثمان دوم شوم (همچون او کشته شوم ) و گمان نمى کردم که با ترسى که از استوارشدن حکومت این قوم دارم کار تو تا این حد باشد.

و در انتهاى نامه نوشت :
خواب بر من حرام است اگر براى گرفتن انتقام خون پسر مادرم از بنى علات اقدام نکنم …

یعلى بن امیه براى معاویه چنین نوشت :
اى بنى امیه ، ما و شما همچون سنگ هستیم که بدون ملاط بر یکدیگر قرار نمى گیرد و چون شمشیریم که بدون ضربه زننده چیزى را نمى برد. نامه ات که حال و خبر آن قوم را نوشته بودى رسید. اگر آنان عثمان را همچون گوسپند شاخ خورده به کارد آمده کشتند، همانا کشنده او همچون شترى که براى قربانى مى برند کشته خواهد شد. آن بانو که من پسرش هستم بر من بگرید اگر درباره خون عثمان تنبلى و کوتاهى و سستى کنیم ، مگر آنکه گفته شود دیگر رمقى در من باقى نمانده است ، که من پس از کشته شدن عثمان زندگى را تلخ مى بینم . اگر آن قوم آماده شبروى و کارزارند من هم آماده ام . اما اینکه نوشته اى آنان آهنگ گرفتن اموال مرا دارند، مال آسان ترین چیزى است که از دست مى دهم به شرط آنکه قاتلان عثمان را به ما تسلیم کنند و اگر از این کار خوددارى کنند من آن مال را در راه کارزار با آنان هزینه مى کنم و بدون تردید براى ما و ایشان آوردگاهى خواهد بود که در آن همان گونه که قصاب شتران غارت شده را مى کشد کشتار خواهد بود و در اندک مدتى گوشتهایش پاره پاره مى شود.

او در پایان نامه خود این شعر را نوشت :
مردم براى چنین روزى سفارش کرده اند و گفته اند تا سرت کوبیده نشده است زبونى را مپذیر.
زبیر بن بکار مى گوید: همه آنان که معاویه براى ایشان نامه نوشتند براى معاویه نامه نوشتند و او را تشویق و ترغیب به جنگ کردند، مگر سعید بن عاص که بر خلاف دیگران براى او پاسخى نوشت که این چنین بود.

اما بعد، حزم و دوراندیشى در تاءمل و درنگ کردن است و اشتباه در شتاب کردن ، و در پیشگامى براى شروع ستیز و جنگ نافرخندگى نهفته است . تا آن گاه که تیر از کمان رها نشده است در اختیار تو خواهد بود و هرگز کسى نمى تواند شیر دوشیده شده را به پستان بازگرداند. تو از حق امیرالمؤ منین بر ما و خویشاوندى نزدیک ما با او و اینکه او میان ما کشته شده است سخن مى گویى . دو خصلت از این سه موضوع تذکرش مایه نقصان و کاستى است و سومى هم به دروغ بر ما بسته مى شود. اینک هم به ما فرمان مى دهى که مطالبه خون عثمان کنیم ! اى ابا عبدالرحمان ، چه راهى را مى پیمایى ؟ شاهراه بسته و کار بر ضد تو استوار شده است و کسى دیگر جز تو با لگام آن را بر دست گرفته است .

اینک ستیز خود را با آن کس که اگر به حکومت دست یازد هیچ کس با او برابر نیست ، رها کن . چنان سخن مى گویى که گویى یکدیگر را هم نمى شناسیم مگر جز این است که ما هم شاخه یى از قریش هستیم و بر فرض که حکومت به ما نرسد حق بر ما تنگ نخواهد بود که خلافتى در خاندان مناف است و به خدا سوگند مى خورم سوگند راستین که اگر قصد و عزیمت تو بر آنچه که نامه ات از آن حاکى است استوار شود تو را در دو حال خواهم دید: نخست ، درمانده و وامانده از جوش ‍ و خروش خودت ، دوم آنکه فرض کن چنین پندارمت که پس از خونریزى ها به پیروزى دست یابى آیا آن پیروزى در قبال انجام گناهان و کاستى دین ارزشى دارد و مى تواند بهاى آن باشد!

اما من ، نه بر ضد بنى امیه کارى انجام مى دهم و نه براى آنان . پهنه دوراندیشى را خانه خویش و حجره خود را در زندان خویشتن قرار مى دهم و اسلام را تکیه گاه خود و جامه عافیت مى پوشم . اما تو اى ابا عبدالرحمان ، لگام مرکوب خود را به شاهراه حقیقت برگردان و براى خاندان خود در جستجوى عافیت باش و عطوفت و مردم را بر قوم خویش برانگیز و بسیار دور مى بینم که آنچه را به تو مى گویم بپذیرى و سرانجام مروان چشمه هاى فتنه را به جوشش آورد که در سرزمینها روان گردد و همه را به آتش کشید. گویى هم اکنون شما دو تن را مى بینم که به هنگام رویارویى با پهلوانان چنین بهانه خواهید آورد که سرنوشت بدین گونه بود و پشیمانى چه بدسرانجامى است و پس از اندک روزگارى کار براى تو روشن مى شود. والسلام .

اینجا پایان نامه هایى است که آن قوم با معاویه رد و بدل کرده اند هر کس به مضمون این نامه ها آگاه شود مى فهمد که موضوع چنان نبوده است که علاجى براى آن ممکن باشد و تدبیرى فراهم گردد، و چاره جز شمشیر نبوده است و على علیه السلام نسبت به آنچه انجام داده آشناتر و داناتر از همگان بوده است . 

ابن سنان  در کتاب خود که آن را عادل نامیده این اعتراض را بدین گونه پاسخ داده و گفته است : همه مردم مى دانند که در داستان شورا عبدالرحمان بن عوف به على علیه السلام پیشنهاد کرد که خلافت را براى او قرار دهد مشروط بر اینکه او به کتاب خدا و سنت رسول خدا و روش ابوبکر و عمر عمل کند و على علیه السلام این پیشنهاد را نپذیرفت و فرمود با این شرط مى پذیرم که به کتاب خدا و سنت پیامبر و اجتهاد و راءى خودم عمل کنم ، و مردم در سبب این کار اختلاف نظر دارند؛ شیعیان مى گویند: على علیه السلام این شرط را نپذیرفت به این جهت که روش ابوبکر و عمر را درست نمى دانست و دیگران مى گویند او چون خودش ‍ مجتهد بوده است آن شرط را پذیرفته است زیرا مجتهد از مجتهد تقلید نمى کند.

به هر حال و با توجه به این دو عقیده این موضوع طرح مى شود که کدامیک از این دو کار زیان بیشترى داشته است ، اینکه با عبدالرحمان به ظاهر پیمان بندد که به روش ابوبکر و عمر عمل کند و پس از استقرار حکومتش با برخى از احکام مخالفت ورزد یا آنکه معاویه را به حکومت شام باقى بگذارد آن هم با آن همه ستم و ستیز و دستیازى به اموال و خونهاى مردم که در مدت امارت معاویه بر شام از او سرزده بود و تردید نیست که بر هیچ کس اختلاف فاحش میان این دو و تفاوت میان این دو زیان پوشیده نیست . بنابراین ، آن کس که براى خلافت و تسلط بر همه سرزمینهاى اسلام حاضر نیست به ظاهر سخنى بگوید که ممکن است آن را تعبیر هم کرد چگونه ممکن است پس از آنکه بنیان حکومتش استوار شده است به باقى داشتن ستمگر بر ستم و تقویت او کمک کند آن هم براى اینکه اطاعت مردم شام و فزوده شدن منطقه یى بر مناطق حکومت براى او فراهم شود، هرگز! این سخن کسى که مى گوید کاش على (ع ) معاویه را بر حکومت شام باقى مى گذاشت ، مثل این است که بگوید کاش على علیه السلام در کار دین سست و براى کار دنیا راغب مى بود و آن را استوار مى ساخت .

پاسخ به این اعتراض آشکار و نادانى پرسنده و اعتراض کننده روشن است .
بدان که حقیقت این است که على علیه السلام هرگز به خاطر سیاست مخالفت با شرع را جایز نمى دانسته است ، خواه این سیاست به ظاهر براى امور دینى باشد یا دنیایى ، مثلا در مورد امور دنیایى بر فرض آنکه گمان مى شد شخصى آهنگ فساد و تباهى در کار حکومت دارد على علیه السلام هرگز بدون اثبات قطعى آن حاضر به کشتن آن شخص و زندانى کردنش نبود و هرگز گنهکارى را به گمان و سخنى که ثابت نشده بود مکافات نمى کرد بلکه مى فرمود اگر با اقرار متهم یا شواهد مسلم جرم قطعى شد بر او حد جارى خواهم کرد وگرنه معترض او نخواهم شد. حال آنکه افراد دیگر غیر از على علیه السلام بر خلاف این نظر داشتند: مذهب مالک بن انس این است که مى توان بر مصالح قطعى عمل کرد و براى امام و پیشوا جایز است و مى تواند یک سوم از امت را بکشد براى اینکه دوسوم دیگر اصلاح شوند (!) بیشتر مردم اجازه مى دهند و مى گویند عمل به راى و گمان غالب جایز و صحیح است . اینک که مذهب على علیه السلام چنان است که گفتیم و معاویه در نظر او فاسق بود و براى او این موضوع ثابت شده بود وانگهى به کار گماشتن افراد فاسق را جایز نمى دانست و از کسانى نبود که معتقد باشد با مخالفت با احکام دینى قاعده حکومت را استوار کند، روشن مى شود که او باید آشکارا معاویه را عزل مى کرد، هرچند که این کار منجر به جنگ مى شد.

اینکه ما گفتیم پاسخ حقیقى و واقعى این اعتراض است و اگر سخن ما پاسخ حقیقى این اعتراض نباشد، جایز است کسى به ابن سنان بگوید نپذیرفتن شرط عبدالرحمان بن عوف هم نمونه دیگرى از بى تدبیرى است و مانند ابقاءنکردن معاویه بر حکومت شام است و اگر کسى در آن یکى کار على را اشتباه بداند در دیگرى هم راه او را اشتباه مى داند.

ابن سنان مى گوید: در این مورد پاسخ دیگرى هم هست و آن این است که ما مى دانیم یکى از بدعتها و کارهاى عثمان که مورد اعتراض ‍ قرار گرفت و به آنجا کشیده شد که عثمان را محاصره کردند و کشتند مسئله حکومت معاویه بر شام بود، آن هم با آن همه ستم و دشمنى و مخالفت با احکام دینى که در مدت حکومت او بر شام از او سر زد. در این باره با عثمان گفتگو شد او عذر و بهانه آورد که عمر پیش از عثمان معاویه را به حکومت گماشته است ولى مسلمانان این عذر او را نپذیرفتند و قانع نشدند مگر به اینکه او را از کار برکنار سازد. او نپذیرفت و کار به آنجا کشید. على علیه السلام از مسلمانانى بود که حکومت معاویه را سخت ناخوش مى داشت و بیشتر از همگان بر فساد دینى معاویه آگاه بود. حال اگر على علیه السلام آغاز خلافت خود را با تثبیت و ابقاى معاویه بر حکومت شام آغاز مى کرد، آغاز کارش چنان بود که انجام کار عثمان بدانگونه بود و منجر به خلع و کشتن او شد و بر فرض که باقى داشتن معاویه بر حکومت از لحاظ شرعى و گناه مانعى هم نمى داشت از لحاظ سیاست بسیار زشت بود و سبب مهمى براى مخالفت و شورش ‍ دیگران مى شد و براى على علیه السلام ممکن نبود که به مسلمانان بگوید حقیقت راى و اندیشه من این است که پس از استقرار حکومت و اطاعت همه مردم از من معاویه را از حکومت شام عزل کنم و اینک که او را بر حکومت باقى مى دارم به منظور گول زدن اوست و اینکه به سرعت به اطاعت درآید و لشکرهایى هم که پیش او مستقرند بیعت کنند و سپس او را عزل خواهم کرد و به مقتضاى عدل با او رفتار خواهم کرد.

و اگر این موضوع را اظهار مى فرمود بلافاصله خبرش به معاویه مى رسید و راءى و تدبیرى را که شروع کرده بود، به تباهى مى کشاند.
دیگر از اعتراضهایى که به على (ع ) شده است این سخن آنان است که چرا طلحه و زبیر را رها کرد تا به مکه بروند و چرا به آنان اجازه عمرگزاردن داد و بدین وسیله امکان بازداشت آن دو را پیش از ظهور فتنه جمل از دست داد که از او دور بودند.

پاسخ به این اعتراض این است که راویان چگونگى بیرون آمدن طلحه و زبیر از مدینه را با اختلاف نقل کرده اند (به گونه اى که مشخص نبوده ) که آیا بیرون آمدن آن دو از مدینه با اجازه على بوده است یا نه . آن کس که مى گوید آن دو بدون اجازه و اطلاع امیرالمومنین بیرون آمده اند حق ندارد این اعتراض را طرح کند و آن کس که مى گوید آن دو درباره عمرگزاردن از على (ع ) اجازه گرفتند و به آنان اجازه فرمود، باید بداند که در این مورد روایت است که آن حضرت به آن دو فرمود به خدا سوگند که قصد عمره گزاردن ندارید بلکه آهنگ فریب دادن دارید و آن دو را از خداوند بیم داد که مبادا براى فتنه انگیزى شتاب کنند. 

 وانگهى چه از لحاظ شرع و چه از لحاظ سیاست براى على (ع ) جایز نبود که آن دو را زندانى کند. چرا که از نظر شرع نمى توان انسانى را در مورد کارى که هنوز انجام نداده است و به صرف گمان زندانى کرد، زیرا ممکن است بدان کار اقدام نکند. از لحاظ سیاست نیز درست نبوده است که اگر در مورد آن دو که از پیشگامان با فضیلت و بزرگان مهاجران بودند بدگمانى خود را آشکار و آنان را متهم مى ساخت موجب چنان سرزنش و نفرتى مى شد که پوشیده نیست و مى گفتند على (ع ) در مورد پیشوایى و ادامه حکومت خود اعتماد ندارد و به همین منظور سران و بزرگان قوم را متهم مى کند و حتى از بزرگان هم احساس امنیت نمى کند بویژه که طلحه نخستین کسى بود که با آن حضرت بیعت کرده بود و زبیر هم همواره به یارى دادن على (ع ) شهره بود و اگر آن دو را زندانى مى کرد و در مورد ایشان شک و بدگمانى خود را آشکار مى ساخت هیچ کس دیگر آرام نمى گرفت و احساس امنیت نمى کرد و همه مردم از اطاعت او بیرون مى رفتند.

اگر اعتراض کنندگان بگویند اى کاش على آن دو را به حکومتى مى گماشت و بدانگونه آنان را به صلح و صلاح درمى آورد و با برآوردن خواسته آنان آن دو را براى خود نگه مى داشت پاسخ داده مى شود که فحواى سخن شما این است که از امیرالمومنین علیه السلام مى خواهید در خلافت از خود راءى و تدبیرى نداشته باشد معاویه را غاصبانه بر حکومت شام بگمارد و طلحه و زبیر را به زور به حکومت مصر و عراق منصوب کند. این پیشنهادى است که هیچ یک از خلفاى پیش از او نپذیرفتند و راضى نشدند که از امامت فقط نامى و از خلافت فقط لفظى بر آنان باشد. شما مى دانید که عثمان را محاصره و با او جنگ کردند که بعضى از امیران خود را عزل کند نپذیرفت ، چگونه از على انتظار دارید که حکومت خود را با این زبونى شروع کند و قدم در این مرحله بگذارد، و آشکار است که صحیح نبوده است .

دیگر از اعتراضهاى ایشان این است که چرا امیرالمومنین محمد بن ابى بکر را به حکومت مصر گماشت و قیس بن سعد را از مصر عزل کرد و نتیجه چنان شد که محمد در مصر کشته شد. پاسخ این اعتراض چنین است که ممکن نیست گفته شود محمد بن ابى بکر، که رحمت خدا بر او باد! شایسته حکومت مصر نبوده است . چرا که محمد مردى دلیر و پارسا و فاضل و نیک اندیش و مدبر بوده و علاوه بر این از مخلصان در محبت امیرالمومنین علیه السلام و سخت کوش در اطاعت از او بوده است و از کسانى است که هیچ گونه تردید و بدگمانى در مورد خیرخواهى او نمى توان کرد که او پسرخوانده و پرورده و همچون یکى از پسران على علیه السلام بود که او را تربیت کرده و بر او مهربانى فرموده بود.

از این گذشته مصریها نسبت به محمد، کمال محبت را داشتند و ولایت او را بر خود از هر کس دیگر بهتر مى دانستند و چون مصریان عثمان را محاصره کردند از او خواستند عبدالله بن سعد بن ابى سرح را از حکومت مصر عزل کند و محمد بن ابى بکر را براى حکومت بر خود پیشنهاد کردند، عثمان فرمان حکومت او را بر مصر نوشت و او همراه مصریان حرکت کرد تا آنکه نامه عثمان به عبدالله بن سعد بن ابى سرح در مورد محمد بن ابى بکر و مصریان نوشته شد و این موضوع معروف است و آنان همگى برگشتند و کشته شدن عثمان بدان گونه صورت گرفت .

بنابراین ، بهترین اندیشه و تدبیر امیرساختن محمد بن ابى بکر بر مصر بوده است که میل مصریان در مورد حکومت او و ترجیح دادن او را بر دیگران واضح و آشکار بود. وانگهى با توجه به خصال پسندیده اى که در او بود شایسته و سزاوار حکومت مصر بود و گمان قوى مى رفت که همه مصریان بر اطاعت از او هماهنگ شوند و بر محبت او یکدل و بر یارى دادنش فرمانبردار باشند. متاءسفانه کار را بر او تباه ساختند و چندان نگرانى پیش آوردند که کار آن چنان شد و بر این کار نمى توان بر امیرالمومنین على (ع ) خرده گرفت که امام و رهبر در امور طبق مصلحتى که گمان مى کند عمل مى کند و غیب را جز خداوند متعال کسى نمى داند. پیامبر (ص ) در جنگ موته جعفر و زید و عبدلله بن رواحه را امیر قرار داد که هر یک پس از دیگرى کشته شدند و لشکر مسلمانان گریخت و با بدترین حال به مدینه برگشتند آیا کسى را شاید که بر پیامبر (ص ) در این مورد خرده بگیرد و بر تدبیرش طعنه زند!

دیگر از دستاویزهاى آنان این سخن ایشان است که جماعتى از اصحاب على علیه السلام از او جدا شدند و به معاویه پیوستند نظیر عقیل بن ابى طالب برادرش و نجاشى شاعرش و رقبه بن مصقله یکى از سران و سرشناسان یارانش ، و اگر نه این بود که على (ع ) آنان را به وحشت انداخته و دلجویى نکرده بود از او جدا نمى شدند و به دشمنش نمى پیوستند و این کار مخالف حکم سیاست است و مخالف با به دست آوردن دلهاى یاران و رعیت است .

پاسخ به این اعتراض این است که اولا ما منکر این موضوع نیستیم که همه کسانى که به حطام دنیا و زر و زیورش گرایش داشتند و لذت و خوشى این جهانى را هدف قرار داده بودند به معاویه گرایش داشتند؛ معاویه اى که هر نعمت پسندیده را ریخت و پاش مى کرد و آرزوهاى این جهانى را بر مى آورد و تمام خراج مصر را به عمرو بن عاص مى بخشید و براى ذوالکلاع و حبیب بن مسلمه ضمانت مى کرد که هر چه پیشنهاد کنند و بگویند برآورد. حال آنکه على علیه السلام در آنچه از بیت المال که خود را امین حفظ آن مى دانست از دستور دین و فرمان آیین عدول نمى کرد، کار به آنجا کشید که خالد بن معمر سدوسى به علباء بن الهیثم که او را به جداشدن از على (ع ) و پیوستن به معاویه تشویق مى کرد گفت اى علباء چرا در مورد خودت و عشیره ات از خدا نمى ترسى ؟ خود و خویشان نزدیکت را باش ، تو پیش على چه امید و آرزویى ممکن است داشته باشى ؟ على مردى است که از او خواستم و پیشنهاد کردم که فقط چند درهم بر مقررى حسن و حسین بیفزاید شاید اندکى از سختى زندگى خود را کاهش دهند، نه تنها نپذیرفت که خشمگین شد و انجام نداد.
اما در مورد عقیل سخن درستى که راویان مورد اعتماد برآنند این است که او پیش معاویه نرفته است مگر پس از رحلت امیرالمومنین علیه السلام . البته او در مدینه ماند و در جنگ جمل و صفین شرکت نکرد و این با اجازه امیرالمومنین بود.

عقیل پس از موضوع حکمیت براى على (ع ) نامه نوشت و اجازه خواست که با فرزندان و خانواده اش به کوفه بیاید و امیرالمومنین براى او نوشت که در مدینه بماند و در خبرى مشهور آمده است که معاویه سعید بن عاص را به سبب شرکت نکردن در جنگ صفین سرزنش کرد، او گفت اگر مرا فرا خوانده بودى نزدیک مى یافتى ولى به مقابله عقیل و افراد دیگر بنى هاشم نشستم که اگر براى جنگ با ما هجوم آوردند آماده باشیم و اگر آنان همه به جنگ رفته بودند ما هم همگى به جنگ مى آمدیم .

اما نجاشى در ماه رمضان باده نوشى کرد و على علیه السلام او را حد زد و بیست تازیانه بر او بیشتر زد. نجاشى گفت : این فزونى به چه سبب ؟ فرمود به سبب گستاخى تو در ماه رمضان به احکام خداوند. نجاشى گریخت و به معاویه پیوست .

اما رقبه بن مصقله گروهى از اسیران بنى ناجیه را خرید و آزاد کرد و مال آن را پرداخت نکرد و پیش معاویه گریخت و امیرالمومنین علیه السلام فرمود کارى همچون کار سروران انجام داد و گریزى همچون گریز بندگان و تعطیل کردن اجراى حدود و روا و نارواکردن احکام دینى و تباه ساختن اموال مسلمانان براى کسى که مى خواهد ملتزم به احکام دینى و جلب رضایت خداوند باشد سیاست و دلجویى نیست و در مورد على علیه السلام نمى توان گمان برد که در هیچ کار بزرگ و کوچکى آسان گیرى و گذشت کند.

دیگر از دستاویزها شبهه یى است که خوارج به آن دامن زدند و گفتند او مرتکب کارى شده است که مطابق با تدبیر صحیح نبوده است . اعتراض نخست آنان در این مورد چنین بود که مى گفتند: على در مورد دین خدا و احکام آن مردان را حکم قرار داده است و حال آنکه خداوند متعال مى فرماید حکم جز براى خداوند نیست . و اعتراض دوم ایشان آن بود که مى گفتند: نشانه هاى غلبه و پیروزى بر معاویه براى على علیه السلام آشکار شده بود و چیزى نمانده بود که گریبانش را به چنگ آورد و تصمیم در آن مورد را رها کرد و به حکمیت روى آورد. خوارج گاهى هم مى گفتند: تسلیم شدن على (ع ) به حکمیت دلیل شک و تردیدش در کار خود مى باشد. همچنین مى گفتند: چگونه به حکمیت ابوموسى تن در داد و حال آنکه ابوموسى به سبب جلوگیرى از شرکت مردم کوفه در جنگ جمل از نظر على تبهکار بود؛ از آن گذشته چگونه حکمیت عمروبن عاص را که تبهکارترین تبهکاران بود پذیرفت .

پاسخ به این اعتراض چنین است : نخست آنکه تعیین حکم و برگزیدن مردان براى حکمیت در کارهاى شرعى مانعى ندارد که خداوند متعال در مورد اختلاف میان زن و شوهرش به این کار فرمان داده و فرموده است اگر از ناسازگارى میان آن دو بیم داشتید حکمى از کسان شوهر و حکمى از کسان زن گسیل دارید و در مورد تعیین میزان کفاره صید نیز فرموده است چیزى که بر آن دو عادل از میان شما حکم کنند.

اما اینکه گفته اند، على (ع ) چگونه پس از آشکارشدن نشانه هاى پیروزى تصمیم داشتند پیروزى عراقیان و مشرف شدن معاویه و یارانش را بر هلاک دیدند و ناچار قرآنها را برافراشتند یاران على (ع ) با این کار فریب خوردند و گفتند دیگر براى ما پافشارى در جنگ با آنان جایز نیست و هیچ کارى جز سلاح بر زمین نهادن و ترک جنگ و مراجعه به قرآنها و حکم آن جایز نیست . على (ع ) به آنان فرمود این فریب است و کلمه حقى است که با آن اراده باطل کرده اند و به آنان فرمان داد فقط یک ساعت پایدارى کنند. نپذیرفتند و گفتند: به مالک اشتر پیام بده بازگردد.

على علیه السلام کسى را پیش اشتر فرستاد؛ اشتر گفت : اینک که نشانه هاى فتح و پیروزى آشکار شده است چگونه برگردم ؟ آنان به على گفتند: بار دیگر به او پیام بفرست و چنان فرمود و او همان گونه پاسخ داد و درخواست کرد به او یک ساعت مهلت دهند. مردم به على (ع ) گفتند: میان تو و او عهد و سفارشى است که پیام را نپذیرد، اینک اگر کسى نفرستى که او را بازگرداند با شمشیرهاى خویش ‍ تو را مى کشیم همان گونه که عثمان را کشتیم یا آنکه تو را دستگیر و به معاویه تسلیم مى کنیم . فرستاده نزد اشتر رفت و گفت : آیا دوست دارى که تو در اینجا پیروز شوى و لشکرهاى شامیان را در هم شکنى و امیرالمومنین علیه السلام در خیمه خود کشته شود! اشتر گفت : خداى فرخندگى بر آنان ارزانى ندارد، آیا چنین خواهند کرد، آن هم پس از اینکه گلوى معاویه را گرفته ام و او مرگ را آشکارا مى بیند برگردم ! اشتر بازگشت و عراقیان را ناسزا و دشنام داد و سخنان درشت به آنان گفت و آنان هم پاسخ درشت دادند که شهره است و و نقل شده است و ما بسیارى از آن را در مباحث گذشته خود آورده ایم .

بنابراین ، وقتى که اوضاع چنین تقصیرى از امیرالمومنین علیه السلام سرزده است و آیا ممکن است کسى را بر کارى مجبور شده و راءى و اندیشه اش را در هم شکسته اند به کوتاهى یا بى تدبیرى نسبت داد! و با همین استدلال به اعتراض دیگر ایشان هم ، که مى گویند پذیرفتن حکمیت دلیل بر شک و تردید على در کار خودش است ، پاسخ مى دهیم : آرى اگر خود او این کار را شروع مى کرد چنین بود ولى هنگامى که دیگرى او را به این کار فرا خواند و یارانش نیز آن را مى پذیرند على (ع ) آنان را برحذر مى دارد و فرمان مى دهد بر حال و موضع خود پایدار بمانند و نمى پذیرند و براى آنان روشن مى سازد که این مکر و فریب است ؛ آگاه نمى شوند و کار چنان مى شود که مى ترسد کشته یا دشمن تسلیم شود، پذیرش ‍ حکمیت هیچ دلیلى بر شک او نیست بلکه این کار بر آن دلالت مى دارد که ناچار با این کار زیان بزرگى را از جان خود دور مى کند وانگهى امید مى دارد که شاید دو حکم به فرمان قرآن گردن نهند و حکم کنند و بدین گونه شبهه کسانى از یارانش که خواهان حکمیت بودند برطرف شود.

اما در مورد عمرو عاص ، با توجه به آشکاربودن فسق او، على (ع ) هرگز به (حکمیت ) او راضى نبوده است و این معاویه دشمن و مخالف على است که عمرو را به حکمیت برمى گزیند، على او را ناخوش مى داشت و حکم او را نپذیرفت .

گفته شده است ابن عباس ، که خدایش رحمت کناد! به این اعتراض خوارج پاسخ داده و به آنان گفته است : در آن مورد که خداوند فرموده است حکمى از کسان شوى و حکمى از کسان زن گسیل دارید. اگر زن یهودى باشد و حکمى یهودى گسیل دارد باید از این موضوع خشمگین شویم ؟

اما در مورد ابوموسى هم چنان بود که امیرالمومنین علیه السلام او را خوش نمى داشت و تصمیم گرفت ابن عباس را به جاى او بگمارد، اصحابش نپذیرفتند و گفتند: نباید هر دو حکم از قبیله مضر باشد! على فرمود: در این صورت حکم باشد. گفتند: مگر این آتش جنگ را کسى جز او برافروخته و مگر فرمانروایى اشتر کار را به اینجا که مى بینى نکشانده است ؟ کسى جز ابوموسى نباید باشد. على (ع ) نپذیرفت آنان هم از او نپذیرفتند. آنان ابوموسى را ستودند و گفتند: جز با انتخاب او راضى نخواهیم شد و على (ع ) به ناچار و با اظهار و اندوه او را حکم قرار داد.

دیگر از سخنان ایشان این است که به هنگام رحلت پیامبر (ص ) هنگامى که عباس به على گفت دست فراز آر تا با تو بیعت کنم و مردم بگویند عموى پیامبر (ص ) با پسرعموى پیامبر بیعت کرد و دو نفر هم در مورد تو اختلاف نخواهد کرد، نپذیرفت و این ترک راءى و تدبیر (درست ) بود. على فرمود مگر ممکن است کسى جز من بر خلافت طمع بندد؟ و در همان هنگام بانگ غوغا و هیاهو را بر در خانه شنید که مى گفتند: با ابوبکر بیعت شد.

پاسخ به این اعتراض این است که صواب و فساد راءى در این گونه موارد به آنچه که گمان غالب بر آن قرار دارد استوار است و تردید نیست که به گمان على علیه السلام نمى گذشت که کس دیگرى جز او را براى خلافت برگزینند و ترجیح دهند و این به سبب امورى بود که پیامبر (ص ) آن را فرموده بود و على (ع ) توهم دیگرى نداشت جز اینکه منتظر اویند تا از خانه بیرون آید و در انجمن حاضر شود. شاید به ذهن على (ع ) فقط این چنین خطور مى کرد که او خودش خلیفه است یا آنکه با او مشورت خواهد شد که خلافت به چه کسى واگذار شود. و هرگز تصور نمى کرد که کار آن چنان باشتاب و ناگهانى و در آن هنگامه فتنه صورت گیرد و حتى با او و عباس ‍ مشورت نشود و با هیچیک از بنى هاشم رایزنى نکنند. آرى ، اگر على (ع ) تصور و بیم آن را داشت که حکومت از دستش بیرون مى رود و اگر پشت درهاى بسته و دیوار با او بیعت نشود حکومت را از دست مى دهد خلافت تدبیر رفتار کرده بود و حال آنکه على علیه السلام نیت خود و آنچه را در دل دارد آشکارا اظهار مى دارد و مى گوید، مگر کسى غیر از من در آن طمع بسته است ؟

سپس نیز فرمود من دوست ندارم اینجا با من بیعت شود بلکه دوست مى دارم کاملا آشکار صورت گیرد و بى پرده و آشکارا فرمود که بیعت کردن با خود را به صورت پوشیده و پشت دیوارها و پرده ها ناپسند مى داند و واجب است آشکارا و در حضور مردم با او بیعت شود. همان گونه که پس از کشته شدن عثمان همین که از او خواستند در خانه اش با او بیعت کنند، فرمود: نه ، باید در مسجد باشد به هر حال على (ع ) نه علم داشت و نه به خاطرش مى گذشت که روزگار چه اندیشه یى در سر دارد و اینکه در آن هنگام موضوعى اتفاق مى افتد که عاقلان و اندیشمندان احتمال وقوع آن را نمى دادند.

دیگر از دستاویزهاى آنان این سخن است که على علیه السلام پس از بیعت ابوبکر هم در طلب حق و خلافت خود کوتاهى کرد، زیرا از بنى هاشم و بنى امیه و مردم دیگر چندان گرد او جمع شده بودند که مى توانست شروع به ستیز و مطالبه خلافت کند و در این کار کوتاهى کرد نه از بیم که او شجاع ترین افراد بشر است ولى به سبب ضعف راءى و سستى تدبیر چنان کرد و به همین سبب کاملیه  او و صحابه را تکفیر کردند و گفتند صحابه کافر شدند از این جهت که بیعت با على را ترک کردند و على کافر شد از این جهت که ستیز و جنگ با آنان را رها کرد.

پاسخ این اعتراض بر طبق مذهب ما این است که در مورد على علیه السلام نصى وجود نداشت و على (ع ) با توجه به افضلیت و قرابت (با پیامبر) و پیشگامى و جهاد و خصائص دیگر مدعى حکومت بود. پس از اینکه بیعت با ابوبکر صورت گرفت على علیه السلام چنین تشخیص داد که آنچه بیشتر به صلاح اسلام است ترک نزاع است و بیم آن داشت که اگر جنگ و نزاع کند فتنه اى پیش آید که همه ارکان دین را سست و ویران سازد. بدین سبب حضور پیدا کرد و با رغبت بیعت فرمود. بر ما هم واجب است که پس از بیعت و رضایت او نسبت به آن کسى که آن حضرت علیه السلام راضى شده است راضى شویم و هر که را او اطاعت فرموده است ما هم اطاعت کنیم زیرا که على علیه السلام پیشوا و فاضل ترین کسى است که پیامبر (ص ) براى بعد از خود، باقى گذارده است (!)

اما شیعیان را در این مورد پاسخ دیگرى است که معروف و منطبق بر قواعد خودشان است .
دیگر از سخنان ایشان آن است که على علیه السلام با شرکت در شوراى تعیین خلیفه مخالف راءى صحیح رفتار کرده است زیرا با شرکت در آن شورا خود را نظیر و قرین عثمان و آن چهار تن دیگر قرار داده است و حال آنکه خداوند متعال منزلت على را بر آن گروه و کسانى که پیش از ایشان بوده اند برترى داده است ، و على (ع ) با این کار قدر خود را کاسته و جلال خوى را شکسته است .
آنها مى گویند مگر نمى بینى که بسیار زشت و ناپسند است اگر ابوحنیفه یا شافعى که رحمت خدا بر ایشان باد! خود را نظیر کسى بدانند که اندکى فقه مى داند و براى سیبویه و اخفش زشت و ناپسند است که خود را با کسى برابر بدانند که چند باب مختصر از نحو مى داند.

پاسخ این است که حضرت على علیه السلام هرچند از همه اعضاى آن شورا برتر بوده است ولى گمانش بر این بود که اگر این یکى از آنان پس از عمر خلیفه شود شاید به روش پسندیده رفتار نکند و برخى از کارهاى اسلام نابسامان شود و چون على علیه السلام سیره عمر را مى ستود و بر او واجب بود به مقتضاى گمان خویش در کارى که عمر او را با آنان همراه ساخته است وارد شود. وانگهى توقع و انتظار داشته که به خلافت برسد تا به حکم کتاب و سنت رفتار کرده و روشهاى پیامبر (ص ) را زنده کند. بنابراین ، اعتماد به آنچه که شرع آن را مقتضى بداند چیزى نیست که موجب نقص و کاستى در راءى باشد، بلکه هیچ تدبیرى صحیح تر و استوارتر از تدبیر شرع نیست .

دیگر از اعتراضهاى آنان این است که مى گویند: على (ع ) کار درستى نکرده است که به هنگام محصوربودن عثمان در مدینه مانده است و راى صحیح چنین حکم مى کند که او از مدینه بیرون مى رفته تا بنى امیه نتوانند خون عثمان را بر گردن او بگذارند و اگر آن حضرت از مدینه دور مى بود از این تهمت نارواى ایشان مبرا و پاکیزه مى ماند.

پاسخ به این اعتراض این است که على علیه السلام با برائت خود از آن تهمت و خون عثمان هرگز گمان نمى کرد که تبهکاران بنى امیه او را هدف چنان تیرى قرار دهند، و غیب را کسى جز خداوند نمى داند، و على (ع ) چنان مصلحت مى دید و اعتقاد داشت که بودن او در مدینه براى یارى رساندن به عثمان در قبال محاصره کنندگان مفیدتر است و خود شخصا مکرر حاضر شد و مردم را از در خانه عثمان و هجوم به او بازداشت و دو پسر خود (امام حسن و امام حسین ) و پسر برادرش یعنى عبدالله بن جعفر را پیش عثمان فرستاد و اگر حضور على علیه السلام در مدینه نبود عثمان مدتى پیش از آن کشته مى شد و کشتن عثمان به تاءخیر نیفتاد مگر اینکه مردم از على (ع ) آزرم مى کردند که مى دیدند او را یارى مى دهد و از او حمایت مى کند.

دیگر از اعتراضهاى ایشان آن است که مى گویند مقتضاى راى صحیح چنان بود که چون عثمان کشته شد، على (ع ) در خانه خود را مى بست و از آمد و شد مردم به خانه و پیش خویش جلوگیرى مى کرد. درست است که در آن صورت اعراب دچار اضطراب مى شدند ولى سرانجام به حضور او باز مى گشتند. زیرا در آن حال حکم خلافت مشخص و معلوم بود که به او بر مى گردد، ولى او چنان نکرد بلکه در خانه خود را (به روى مردم ) گشود و براى حکومت اظهار آمادگى کرد و براى آن دست گشود و بدین سبب اعراب از هر گوشه بر او شورش کردند.

پاسخ این است که على علیه السلام در آن هنگام اعتقاد داشت قیام به کار حکومت بر او واجب است و سستى در آن باره براى او جایز نیست زیرا به گمان او، کسى که شایسته خلافت باشد وجود نداشت . بنابراین ، براى او جایز نبود که در خانه خویش را ببندد و از پذیرش خلافت خوددارى کند. وانگهى چه چیزى او را در امان مى داشت از اینکه در آن صورت مردم با طلحه و زبیر یا کسى دیگر که على (ع ) او را شایسته خلافت نمى دانست بیعت کنند. عبدالله بن زبیر در آن هنگام به دروغ مى پنداشت به هنگام محصوربودن خلافت را به او واگذار کرده و او را ولى عهد قرار داده است . مروان هم طمع داشت که به گوشه یى بگریزد و خود را داوطلب خلافت کند و او را پیروانى و یارانى از بنى امیه بود و این شبهه را داشتند که او پسرعموى عثمان است و به روزگار او تدبیر کارهاى خلافت را برعهده داشته است . از سوى دیگر معاویه هم آرزومند و امیدوار به خلافت بوده که از بنى امیه و عموزادگان عثمان بود، وانگهى بیست سال امیرى شام را بر عهده داشت .

گروهى از بنى امیه هم در مورد پسران عثمان که کشته شده بود تعصب داشتند و آهنگ آن داشتند که خلافت را به آنان برگردانند. با توجه به اینکه مسلمانان از على مى خواستند خلافت را بپذیرد چه مانع شرعى براى وجود داشت که از آن سرباز زند وانگهى مى دانست که اگر از پریذیرش خلافت خوددارى کند، کار حکومت به دست همان اشخاص ‍ خواهد افتاد. بدین سبب بود که در خانه خود را گشود، در عین حال براى اینکه از آنچه در دل مردم مى گذرد آگاه شود و بداند آیا آنان به حقیقت به او رغبت دارند یا نه در آن کار شتاب نکرد و درنگ کرد و پس از آنکه تصمیم قطعى ایشان را دید موافقت فرمود که در آن حال موافقت بر او واجب بود و خودش در خطبه اى که ایراد کرد در این مورد مى فرماید اگر حضور این حاضران نبود و حجت به سبب وجود یاوران واجب نمى شد… همچنان ریسمانش را بر کوهان آن ناقه مى افکندم و آخرش را هم به جام نخستین سیراب مى کردم . و این تصریحى است که از کلام او به آنچه ما گفتیم .
دیگر از اعتراضهاى ایشان این است که مى گویند: کاش هنگامى که شریعه فرات را، پس از آنکه معاویه به تصرف درآورده بود، به تصرف درآورد، همان گونه که معاویه آب را از اهل عراق بازداشت او هم از معاویه و شامیان باز مى داشت و در نتیجه تسلیم مى شدند. ولى على (ع ) نه تنها در این باره پافشارى نکرد بلکه به آنان اجازه داد و براى ایشان راه گشود که کنار آبشخور آیند و سیراب شوند و این کار مخالف با تدبیرهاى جنگى است .

پاسخ به این اعتراض چنین است : على (ع ) آنچه را معاویه درباره شکنجه دادن بشر با تشنگى روا مى داشت حلال نمى شمرد و خداوند متعال در مورد کیفر گنهکارانى که ریختن خون آنان را روا دانسته است نظیر حد قتل یا زناى محصنه یا اعدام راهزنان و کسانى که ستمگرانه خروج مى کنند این شکنجه را روا نداشته است و امیرالمومنین على علیه السلام هیچ گاه از آن گروه نبوده است که حکم و شریعت خدا را رها کند و براى پیروزى بر دشمن و شکست دادنش به کارى حرام متوسل شود و به همین سبب بود که هرگز شبیخون زدن و فریبکارى و پیمان شکنى را نیز روا نمى دانست . وانگهى ممکن است على علیه السلام چنین پنداشته باشد که اگر شامیان روا از آب محروم شوند انگیزه یى براى حمله هاى سخت از سوى آنان بر لشکرش گردد و ممکن است میان آنان شمشیر نهند و همه را از پاى درآوردند و به سبب کوشش بسیار براى ورود به کنار فرات عراقیان را بسختى شکست دهند و بستن آب به روى آنان از مهمترین انگیزه ها بود که تن به مرگ دهند و تا پاى جان بکوشند، کیست که برابر لشکرى گران و انبوه و خشمگین که تشنگى بر آنان فشار مى آورد و آب را چون شکم ماهیها مى بینند ایستادگى کند، آن هم در حالى که میان ایشان و آب فقط نظیر خودشان بلکه به شمار کمتر و ساز و برگى اندک تر مانع و حایل باشند؟

و به همین جهت بود که چون معاویه میان عراقیان و آب مانع شد و گفت آنان را از آمدن به کنار آب منع مى کنم و با تیغ تشنگى مى کشم . عمروبن عاص به او گفت : میان ایشان و آب را رها کن آنان از گروه نیستند که آب را ببینند و از دستیابى به آن خوددارى کنند. معاویه گفت : نه ، به خدا سوگند که رها نمى کنم .

عمرو عاص اندیشه او را نادرست دانست و گفت : آیا گمان مى کنى پسر ابى طالب و عراقیان در قبال تو مى ایستند و از تشنگى مى میرند و حال آنکه آب در دسترس و شمشیرهاى ایشان در دستهاى آنان است ! معاویه لجبازى کرد و گفت : قطره یى آب به آنان نخواهم داد همانگونه که عثمان را تشنه کشتند. چون عراقیان را تشنگى فرا گرفت ، على علیه السلام به اشعث و اشتر اشاره کرد تا حمله کنند و آن دو با کسانى که همراهشان بودند حمله کردند و چنان ضربتى بر شامیان زدند که موهاى پسربچه ها از بیم آن سپید شد. معاویه و همفکرانش و کسانى که از نظر او پیروى کرده بودند گریختند همچون گریختن گوسپندانى که پلنگان بر آنان حمله آورند و نهایت کوشش معاویه این بود که فقط بتواند سر خویش را بگیرد و خود را نجات دهد. عراقیان آب را متصرف شدند و شامیان را از آن کنار زدند و آنان به بیابان خشک عقب نشستند و على (ع ) و یارانش شریعه فرات را به تصرف درآوردند. اگر على (ع ) شامیان را به تشنگى گرفتار مى کرد چه تاءمینى داشت که او و یارانش از سوى ایشان گرفتار چنان حمله سنگینى نشوند؟ و مگر پس از مرگ بر اثر تشنگى کارى باقى مى ماند که آدمى از آن بترسد؟ مگر براى او پناهى جز شمشیر باقى مى ماند که با آن حمله کند و بر دشمن خود ضربه زند تا آنکه یکى از آن دو کشته شود.

دیگر از اعتراضهاى آنان این است که على (ع ) مرتکب اشتباه شد که در عهدنامه حکمین عنوان خلافت را از نام خود برداشت و این از کارهایى بود که او را نزد عراقیان خوار و سبک ساخت و شبهه را در دل شامیان قوى کرد.

پاسخ این است که على علیه السلام در این مورد و درباره پیشنهاد دشمن همان گونه رفتار کرد که پیامبر (ص ) در صلحنامه حدیبیه : سهیل بن عمر و گفت : اگر ما تو را پیامبر خدا مى دانستیم هرگز با تو جنگ نمى کردیم و از آمدن تو و کنار بیت الحرام جلوگیرى نمى کردیم . پیامبر (ص ) در آن روز به على (ع ) که نویسنده صلحنامه حدیبیه بود فرمود: بزودى تو را هم به چنین کارى فرا مى خوانند، بپذیر. و این از نشانه هاى پیامبرى و دلائل صدق رسول خدا (ص ) است که براى على هم دقیقا همان گونه اتفاق افتاد.

دیگر از اعتراضیهاى ایشان این است که مى گویند: على علیه السلام در اینکه مواظبت و پاسدارى از خویشتن را ترک فرموده با آنکه از بسیارى دشمنان خود آگاه بوده است راه صواب نپیموده است او شبانه با یک پیراهن و ردا بیرون مى آمد تا سرانجام ابن ملجم براى او در مسجد کمین ساخت و او را کشت و حال آنکه اگر از خویشتن مواظبت و پاسدارى مى کرد و جز با جماعت بیرون نمى آمد و شبها با پاسداران خود و چراغ حرکت مى کرد آن چنان به او دست نمى یافتند.

پاسخ به این اعتراض چنین است که اگر این کار خلاف تدبیر و سیاست است بنابراین تدبیر و سیاست عمر هم که در نظر مردم در بالاترین موضع سیاست و تدبیر بوده است و تدبیر معاویه هم از که از نظر اعتراض کنندگان داراى تدبیرى استوار است مخدوش بوده است : زیرا آن مرد خارجى دیگر در همان شب که امیرالمومنین علیه السلام ضربت خورد به معاویه ضربت زد و او را زخمى ساخت ، هر چند او را نکشت .

وانگهى همین اعتراض را باید نسبت به پیامبر (ص ) وارد دانست که آن حضرت با داشتن آن همه دشمن در مدینه روز و شب تنها از خانه بیرون مى آمد و بر سر هر سفره که دعوت مى شد بدون هیچ گونه مواظبت و تدبیرى حاضر مى شد و مى خورد تا آنجا که از دست زنى یهودى گوشت گوسپندى را که به زهر آلوده کرده بود خورد و چنان بیمار شد که بیم مرگ بر آن حضرت مى رفت و پس از آنکه بهبود نسبى یافت همواره از آن همچنان ناراحت بود و سرانجام نیز در اثر همان رحلت فرمود و به هنگام بیماریى که منجر به مرگ او شد مى گفت من از همان خوراک مى میرم .

در آن روزگاران عرب حراست و پاسدارى نداشت ، غافلگیرساختن و حمله ناگهانى را هم نمى شناخت و این کار در نظر ایشان بسیار زشت بود و همواره غافلگیرکننده را سرزنش مى کردند که شجاعت غیر از آن بود و غافلگیرساختن کار اشخاص ناتوان و مردان درمانده بود. وانگهى هیبت على (ع ) چنان در سینه هاى مردم جاى گرفته بود که هیچ کس را گمان آن نبود که در جنگ با او پیشقدم شود یا او را غافلگیر کند، و على علیه السلام به چنان آوازه یى از دلیرى رسیده بود که هیچ یک از قدما و متاءخران نرسیده بودند، آن چنان که همه دلیران عرب از نام او مى ترسیدند.

مگر نمى بینى که عمرو بن معدى کرب مرد شجاع عرب که در آن مورد ضرب المثل است به روزگار عمر کارى کرد که عمر را ناخوش آمد و مکر و حیله یى ساخت که عمر به بیم افتاد و براى او نوشت به خدا سوگند، اگر بخواهى بر همین کار پایدار بمانى مردى را گسیل مى دارم که خود را در قبال او بسیار کوچک پندارى ، شمشیرش را بر فرق سرت مى نهد و از میان را نهایت بیرون مى کشد. عمرو بن معدى کرب چون بر آن نامه آگاه شد گفت : به خدا سوگند، عمر مرا به على بن ابى طالب تهدید کرده است .

به همین سبب است که شبیب بن بجره همین که دید ابن ملجم پارچه ابریشمى بر سینه و شکم خود مى پیچد به او گفت : اى واى بر تو! چه قصد دارى ؟ گفت : مى خواهم على را بکشم . شبیب گفت : زنان گم کرده فرزند بر تو بگریند! آهنگ کارى شگرف کرده اى ، چگونه بر آن توانا خواهى بود، و شبیب بعید مى دانست که ابن ملجم بتواند آنچه را قصد دارد انجام دهد و آن را کارى بسیار دشوار مى دانست .
در این مورد و نظایر آن گمان غالب حاکم است و آن کس که گمانش بر سالم ماندن است و چنین گمان مى برد که با آزادى و طریق معمولى سالم مى ماند هیچ گونه حراست و پرهیزى بر او لازم نیست ، پرهیز و حراست بر کسى واجب است که گمان کند اگر چنان نکند کشته مى شود.

با این مطالب که توضیح دادیم فساد گفتار کسانى که مى گویند تدبیر و سیاست على (ع ) پسندیده نبوده است آشکار مى شود و معلوم مى گردد که على در میان همه مردم ، صاحب پسندیده ترین تدبیر و سیاست بوده است ولى تعصب و هواى نفس را چاره یى نیست .

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۵ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۹۳

خطبه ۱۹۲ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۱۹۲ و من کلام له ع کان یوصی به أصحابه

تَعَاهَدُوا أَمْرَ الصَّلَاهِ وَ حَافِظُوا عَلَیْهَا- وَ اسْتَکْثِرُوا مِنْهَا وَ تَقَرَّبُوا بِهَا- فَإِنَّهَا کَانَتْ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ کِتَاباً مَوْقُوتاً- أَ لَا تَسْمَعُونَ إِلَى جَوَابِ أَهْلِ النَّارِ حِینَ سُئِلُوا- ما سَلَکَکُمْ فِی سَقَرَ- قالُوا لَمْ نَکُ مِنَ الْمُصَلِّینَ- وَ إِنَّهَا لَتَحُتُّ الذُّنُوبَ حَتَّ الْوَرَقِ- وَ تُطْلِقُهَا إِطْلَاقَ الرِّبَقِ- وَ شَبَّهَهَا رَسُولُ اللَّهِ ص بِالْحَمَّهِ تَکُونُ عَلَى بَابِ الرَّجُلِ- فَهُوَ یَغْتَسِلُ مِنْهَا فِی الْیَوْمِ وَ اللَّیْلَهِ خَمْسَ مَرَّاتٍ- فَمَا عَسَى أَنْ یَبْقَى عَلَیْهِ مِنَ الدَّرَنِ- وَ قَدْ عَرَفَ حَقَّهَا رِجَالٌ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ- الَّذِینَ لَا تَشْغَلُهُمْ عَنْهَا زِینَهُ مَتَاعٍ وَ لَا قُرَّهُ عَیْنٍ- مِنْ وَلَدٍ وَ لَا مَالٍ- یَقُولُ اللَّهُ سُبْحَانَهُ- رِجالٌ لا تُلْهِیهِمْ تِجارَهٌ وَ لا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللَّهِ- وَ إِقامِ الصَّلاهِ وَ إِیتاءِ الزَّکاهِ- وَ کَانَ رَسُولُ اللَّهِ ص نَصِباً بِالصَّلَاهِ- بَعْدَ التَّبْشِیرِ لَهُ بِالْجَنَّهِ- لِقَوْلِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ وَ أْمُرْ أَهْلَکَ بِالصَّلاهِ وَ اصْطَبِرْ عَلَیْها- فَکَانَ یَأْمُرُ أَهْلَهُ وَ یُصْبِرُ نَفْسَهُ-

ثُمَّ إِنَّ الزَّکَاهَ جُعِلَتْ مَعَ الصَّلَاهِ قُرْبَاناً لِأَهْلِ الْإِسْلَامِ- فَمَنْ أَعْطَاهَا طَیِّبَ النَّفْسِ بِهَا- فَإِنَّهَا تُجْعَلُ لَهُ کَفَّارَهً وَ مِنَ النَّارِ حِجَازاً وَ وِقَایَهً- فَلَا یُتْبِعَنَّهَا أَحَدٌ نَفْسَهُ وَ لَا یُکْثِرَنَّ عَلَیْهَا لَهَفَهُ- فَإِنَّ مَنْ أَعْطَاهَا غَیْرَ طَیِّبِ النَّفْسِ بِهَا- یَرْجُو بِهَا مَا هُوَ أَفْضَلُ مِنْهَا فَهُوَ جَاهِلٌ بِالسُّنَّهِ- مَغْبُونُ الْأَجْرِ ضَالُّ الْعَمَلِ- طَوِیلُ النَّدَمِ ثُمَّ أَدَاءَ الْأَمَانَهِ- فَقَدْ خَابَ مَنْ لَیْسَ مِنْ أَهْلِهَا- إِنَّهَا عُرِضَتْ عَلَى السَّمَاوَاتِ الْمَبْنِیَّهِ- وَ الْأَرَضِینَ الْمَدْحُوَّهِ وَ الْجِبَالِ ذَاتِ الطُّولِ الْمَنْصُوبَهِ- فَلَا أَطْوَلَ وَ لَا أَعْرَضَ وَ لَا أَعْلَى وَ لَا أَعْظَمَ مِنْهَا- وَ لَوِ امْتَنَعَ شَیْ‏ءٌ بِطُولٍ أَوْ عَرْضٍ- أَوْ قُوَّهٍ أَوْ عِزٍّ لَامْتَنَعْنَ- وَ لَکِنْ أَشْفَقْنَ مِنَ الْعُقُوبَهِ- وَ عَقَلْنَ مَا جَهِلَ مَنْ هُوَ أَضْعَفُ مِنْهُنَّ وَ هُوَ الْإِنْسَانُ- إِنَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولًا- إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى لَا یَخْفَى عَلَیْهِ- مَا الْعِبَادُ مُقْتَرِفُونَ فِی لَیْلِهِمْ وَ نَهَارِهِمْ- لَطُفَ بِهِ خُبْراً وَ أَحَاطَ بِهِ عِلْماً أَعْضَاؤُکُمْ شُهُودُهُ- وَ جَوَارِحُکُمْ جُنُودُهُ وَ ضَمَائِرُکُمْ عُیُونُهُ وَ خَلَوَاتُکُمْ عِیَانُه‏

مطابق خطبه ۱۹۹ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۱۹۲) : از سخنان آن حضرت (ع ) که یاران خود را به آن سفارش مى کرد

این خطبه با عبارت تعاهدوا امرالصلوه و حافظوا علیها و استکثروا منها… (نگهدار کار نماز باشید و بر آن مراقبت کنید و بسیار نماز بگزارید…) شروع مى شود(ابن ابى الحدید ضمن توضیح درباره لغات و اصطلاحات دو مبحث درباره اخبار و آثار نقل شده درباره نماز و فضیلت آن و اخبار نقل شده درباره زکات و صدقه و فضیلت آن آورده است که براى تبرک و تیمن از هر مورد به ترجمه یکى دو روایت قناعت مى شود.)

بدان که در مورد فضیلت نماز چندان روایت رسیده است که از شمارش آن ناتوانیم و اگر در آن مورد چیزى جز تکرار آن در قرآن مجید و تاکید و توصیه بسیار در آن نمى بود همان اندکى از آیات براى بیان فضیلت آن کافى بود و پیامبر (ص ) فرموده است نماز ستون استوار دین است . هر کس آن را ترک کند بدون تردید دین را ویران کرده است نیز آن حضرت فرموده اندرایت ایمان نماز است هر کس دل خویش براى آن فارغ گرداند و به حدود آن قیام کند همو مومن است .

ام سلمه گوید: پیامبر (ص ) با ما سخن مى گفت و ما با او سخن مى گفتیم ولى همین که وقت نماز فرا مى رسید گویى او ما را نمى شناخت و ما او را نمى شناختیم .

در خبر آمده است که هر گاه کارى رسول خدا (ص ) را اندوهگین مى ساخت به نماز پناه مى برد. مردى به رسول خدا گفت : دعا فرماى تا خداوند دوستى با تو را در بهشت به من ارزانى فرماید. رسول فرمود اینک براى اجابت دعاى خود با سجده هاى بسیار مرا یارى ده .
همچنین در فضیلت زکات واجب و صدقه مستحبى روایات بسیار وارد شده است و اگر هیچ چیز نمى بود جز اینکه خداوند متعال در بیشتر آیات که از نماز سخن به میان آورده است زکات را هم قرین آن قرار داده است در فضیلت آن کافى بود.

بریده اسلمى روایت مى کند که پیامبر (ص ) فرمود هیچ قومى از پرداخت زکات کوتاهى نمى کند مگر اینکه خداوند باران را از آنان باز مى دارد.

پیامبر (ص ) به یکى از زنان خویش فرمود لاشه گوسپندى را بر فقرا تقسیم کند. آن زن گفت : اى رسول خدا، از آن چیزى جز گردنش ‍ باقى نمایند.

فرمود همه آن باقى ماند جز گردنش . شاعرى همین معنى را گرفته و چنین سروده است .
بر آنچه از مالش در راه خدا از دست رفته است مى گرید و حال آنکه فقط همین باقى مانده است .

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۵ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۴۴

خطبه ۱۹۱ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)(اختلاف اقوال درباره عمر دنیا)

۱۹۱ و من خطبه له ع

یَعْلَمُ عَجِیجَ الْوُحُوشِ فِی الْفَلَوَاتِ- وَ مَعَاصِیَ الْعِبَادِ فِی الْخَلَوَاتِ- وَ اخْتِلَافِ النِّینَانِ فِی الْبِحَارِ الْغَامِرَاتِ- وَ تَلَاطُمَ الْمَاءِ بِالرِّیَاحِ الْعَاصِفَاتِ- وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً نَجِیبُ اللَّهِ- وَ سَفِیرُ وَحْیِهِ وَ رَسُولُ رَحْمَتِهِ- أَمَّا بَعْدُ- فَإِنِّی أُوصِیکُمْ بِتَقْوَى اللَّهِ الَّذِی ابْتَدَأَ خَلْقَکُمْ- وَ إِلَیْهِ یَکُونُ مَعَادُکُمْ وَ بِهِ نَجَاحُ طَلِبَتِکُمْ- وَ إِلَیْهِ مُنْتَهَى رَغْبَتِکُمْ وَ نَحْوَهُ قَصْدُ سَبِیلِکُمْ- وَ إِلَیْهِ مَرَامِی مَفْزَعِکُمْ- فَإِنَّ تَقْوَى اللَّهِ دَوَاءُ دَاءِ قُلُوبِکُمْ- وَ بَصَرُ عَمَى أَفْئِدَتِکُمْ وَ شِفَاءُ مَرَضِ أَجْسَادِکُمْ- وَ صَلَاحُ فَسَادِ صُدُورِکُمْ- وَ طُهُورُ دَنَسِ أَنْفُسِکُمْ وَ جِلَاءُ غِشَاءِ أَبْصَارِکُمْ- وَ أَمْنُ فَزَعِ جَأْشِکُمْ وَ ضِیَاءُ سَوَادِ ظُلْمَتِکُم‏

فَاجْعَلُوا طَاعَهَ اللَّهِ شِعَاراً دُونَ دِثَارِکُمْ- وَ دَخِیلًا دُونَ شِعَارِکُمْ وَ لَطِیفاً بَیْنَ أَضْلَاعِکُمْ- وَ أَمِیراً فَوْقَ أُمُورِکُمْ وَ مَنْهَلًا لِحِینِ وُرُودِکُمْ- وَ شَفِیعاً لِدَرَکِ طَلِبَتِکُمْ وَ جُنَّهً لِیَوْمِ فَزَعِکُمْ- وَ مَصَابِیحَ لِبُطُونِ قُبُورِکُمْ- وَ سَکَناً لِطُولِ وَحْشَتِکُمْ وَ نَفَساً لِکَرْبِ مَوَاطِنِکُمْ- فَإِنَّ طَاعَهَ اللَّهِ حِرْزٌ مِنْ مَتَالِفَ مُکْتَنِفَهٍ- وَ مَخَاوِفَ مُتَوَقَّعَهٍ وَ أُوَارِ نِیرَانٍ مُوقَدَهٍ- فَمَنْ أَخَذَ بِالتَّقْوَى عَزَبَتْ عَنْهُ الشَّدَائِدُ بَعْدَ دُنُوِّهَا- وَ احْلَوْلَتْ لَهُ الْأُمُورُ بَعْدَ مَرَارَتِهَا- وَ انْفَرَجَتْ عَنْهُ الْأَمْوَاجُ بَعْدَ تَرَاکُمِهَا- وَ أَسْهَلَتْ لَهُ الصِّعَابُ بَعْدَ إِنْصَابِهَا- وَ هَطَلَتْ عَلَیْهِ الْکَرَامَهُ بَعْدَ قُحُوطِهَا- . وَ تَحَدَّبَتْ عَلَیْهِ الرَّحْمَهُ بَعْدَ نُفُورِهَا- وَ تَفَجَّرَتْ عَلَیْهِ النِّعَمُ بَعْدَ نُضُوبِهَا- وَ وَبَلَتْ عَلَیْهِ الْبَرَکَهُ بَعْدَ إِرْذَاذِهَا- فَاتَّقُوا اللَّهَ الَّذِی نَفَعَکُمْ بِمَوْعِظَتِهِ- وَ وَعَظَکُمْ بِرِسَالَتِهِ وَ امْتَنَّ عَلَیْکُمْ بِنِعْمَتِهِ- فَعَبِّدُوا أَنْفُسَکُمْ لِعِبَادَتِهِ- وَ اخْرُجُوا إِلَیْهِ مِنْ حَقِّ طَاعَتِه‏

ثُمَّ إِنَّ هَذَا الْإِسْلَامَ دِینُ اللَّهِ الَّذِی اصْطَفَاهُ لِنَفْسِهِ- وَ اصْطَنَعَهُ عَلَى عَیْنِهِ وَ أَصْفَاهُ خِیَرَهَ خَلْقِهِ- وَ أَقَامَ دَعَائِمَهُ عَلَى مَحَبَّتِهِ- أَذَلَّ الْأَدْیَانَ بِعِزَّتِهِ وَ وَضَعَ الْمِلَلَ بِرَفْعِهِ- وَ أَهَانَ أَعْدَاءَهُ بِکَرَامَتِهِ وَ خَذَلَ مُحَادِّیهِ بِنَصْرِهِ- وَ هَدَمَ أَرْکَانَ الضَّلَالَهِ بِرُکْنِهِ- وَ سَقَى مَنْ عَطِشَ مِنْ حِیَاضِهِ- وَ أَتْأَقَ الْحِیَاضَ بِمَوَاتِحِهِ- ثُمَّ جَعَلَهُ لَا انْفِصَامَ لِعُرْوَتِهِ وَ لَا فَکَّ لِحَلْقَتِهِ- وَ لَا انْهِدَامَ لِأَسَاسِهِ وَ لَا زَوَالَ لِدَعَائِمِهِ- وَ لَا انْقِلَاعَ لِشَجَرَتِهِ وَ لَا انْقِطَاعَ لِمُدَّتِهِ- وَ لَا عَفَاءَ لِشَرَائِعِهِ وَ لَا جَذَّ لِفُرُوعِهِ وَ لَا ضَنْکَ لِطُرُقِهِ- وَ لَا وُعُوثَهَ لِسُهُولَتِهِ وَ لَا سَوَادَ لِوَضَحِهِ- وَ لَا عِوَجَ لِانْتِصَابِهِ وَ لَا عَصَلَ فِی عُودِهِ- وَ لَا وَعَثَ لِفَجِّهِ وَ لَا انْطِفَاءَ لِمَصَابِیحِهِ- وَ لَا مَرَارَهَ لِحَلَاوَتِهِ- فَهُوَ دَعَائِمُ أَسَاخَ فِی الْحَقِّ أَسْنَاخَهَا- وَ ثَبَّتَ لَهَا آسَاسَهَا وَ یَنَابِیعُ غَزُرَتْ عُیُونُهَا- وَ مَصَابِیحُ شَبَّتْ نِیرَانُهَا- وَ مَنَارٌ اقْتَدَى بِهَا سُفَّارُهَا وَ أَعْلَامٌ قُصِدَ بِهَا فِجَاجُهَا- وَ مَنَاهِلُ رَوِیَ بِهَا وُرَّادُهَا- .

جَعَلَ اللَّهُ فِیهِ مُنْتَهَى رِضْوَانِهِ- وَ ذِرْوَهَ دَعَائِمِهِ وَ سَنَامَ طَاعَتِهِ- فَهُوَ عِنْدَ اللَّهِ وَثِیقُ الْأَرْکَانِ رَفِیعُ الْبُنْیَانِ- مُنِیرُ الْبُرْهَانِ مُضِی‏ءُ النِّیرَانِ- عَزِیزُ السُّلْطَانِ مُشْرِفُ الْمَنَارِ مُعْوِذُ الْمَثَارِ- فَشَرِّفُوهُ وَ اتَّبِعُوهُ وَ أَدُّوا إِلَیْهِ حَقَّهُ وَ ضَعُوهُ مَوَاضِعَه‏

جَعَلَهُ اللَّهُ رِیّاً لِعَطَشِ الْعُلَمَاءِ وَ رَبِیعاً لِقُلُوبِ الْفُقَهَاءِ- وَ مَحَاجَّ لِطُرُقِ الصُّلَحَاءِ وَ دَوَاءً لَیْسَ بَعْدَهُ دَاءٌ- وَ نُوراً لَیْسَ مَعَهُ ظُلْمَهٌ وَ حَبْلًا وَثِیقاً عُرْوَتُهُ- وَ مَعْقِلًا مَنِیعاً ذِرْوَتُهُ وَ عِزّاً لِمَنْ تَوَلَّاهُ- وَ سِلْماً لِمَنْ دَخَلَهُ وَ هُدًى لِمَنِ ائْتَمَّ بِهِ- وَ عُذْراً لِمَنِ انْتَحَلَهُ وَ بُرْهَاناً لِمَنْ تَکَلَّمَ بِهِ- وَ شَاهِداً لِمَنْ خَاصَمَ بِهِ وَ فَلْجاً لِمَنْ حَاجَّ بِهِ- وَ حَامِلًا لِمَنْ حَمَلَهُ وَ مَطِیَّهً لِمَنْ أَعْمَلَهُ- وَ آیَهً لِمَنْ تَوَسَّمَ وَ جُنَّهً لِمَنِ اسْتَلْأَمَ- وَ عِلْماً لِمَنْ وَعَى وَ حَدِیثاً لِمَنْ رَوَى وَ حُکْماً لِمَنْ قَضَى‏

مطابق خطبه ۱۹۸ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۱۹۱) : از سخنان آن حضرت (ع )

این خطبه با عبارت یعلم عجیج الوحوش فى الفلوات و معاصى العباد فى الخلوات و اختلاف النینان فى البحار الغامرات(خداوند از بانگ جانوران وحشى در بیابانها و گناهان بندگان در خلوت ها و آمد و شد ماهیان در دریاهاى ژرف آگاه است ) شروع مى شود و از خطبه هاى مفصل نهج البلاغه است . 

اختلاف اقوال درباره عمر دنیا

على علیه السلام ضمن این خطبه مى گوید: خداوند متعال محمد (ص ) را هنگامى که پایان عمر دنیا نزدیک شده است مبعوث فرمود. مردم در این باره بشدت اختلاف نظر دارند؛ گروهى را عقیده بر این است که تمام مدت عمر جهان پنجاه هزار سال است که بخشى از آن تمام شده و بخشى از آن مانده است ، و در مورد آنچه سپرى شده و آنچه باقى مانده است نیز اختلاف نظر دارند. آنان براى این ادعاى خود که عمر جهان پنجاه هزار سال است به این آیه که مى فرماید فرشتگان و روح در روزى که مقدار آن پنجاه هزار سال است به سوى خداوند عروج مى کنند استناد کرده  و مى گویند کلمه روز در این آیه اشاره به دنیاست و عروج روح فرشتگان و آمد و شد ایشان براى ابلاغ اوامر خداوند به بندگان و پیامبران در این جهان صورت مى گیرد، و مى گویند اینکه برخى از مفسران آن روز را به قیامت تعبیر و تفسیر کرده اند درست و پسندیده نیست که در روز رستاخیز براى فرشتگان و روح عروجى بسوى خداوند متعال نیست که تکلیف برداشته شده است وانگهى در مورد مومنان هم باید روز مذکور به اندازه پنجاه هزار سال به طول انجامد یا آنکه فقط براى کافران است و براى مومنان چنان نیست . فرض نخست باطل است ؛ زیرا درنگ پنجاه هزار ساله در آن روز سخت تر از عذاب دوزخ است و جایز نیست که مومن چنین سختى یى را ببیند. فرض دوم باطل است ؛ زیرا جایز نیست که زمان واحد براى شخصى طولانى و براى دیگرى کوتاه باشد مگر اینکه یکى از آن دو خواب باشد یا در حالتى شبیه خواب که حرکت زمان را احساس نکند و معلوم است که حالت مومنان پس از برانگیخته شدن ایشان چنین نیست .

گفته اند این آیه با آن دیگرى که مى فرماید تدبیر کار را از آسمان به زمین انجام مى دهد و سپس در روزى که مقدارش پنجاه هزار سال از سالهایى است که مى شمرید به سوى خداوند عروج مى کند  تناقضى ندارد زیرا سیاق کلام دلالت بر آن دارد که با آن دنیا را اراده فرموده است و در خبر آمده است که فاصله میان زمین و آسمان مسیر پانصد سال است و چون فرشته یى به زمین مى آید سپس به آسمان باز مى گردد در همان روز مسیر هزار سال را مى پیماید. مگر نمى بینى که خداوند مى فرماید تدبیر کار را از آسمان بسوى زمین انجام مى دهد؟ یعنى فرشته با وحى و حکم و فرمان از آسمان به زمین فرود مى آید و سپس به سوى خداوند رجوع و به آسمان صعود مى کند و جمع مسافت فرود و عروج او به اندازه مسیر هزار سال است .

حمزه بن حسن اصفهانى در کتاب خود، تواریخ ‌الامم آورده است که یهودیان معتقدند شمار سالها از هنگام آغاز تا سال هجرت حضرت ختمى مرتبت (ص ) چهار هزار و چهل و دو سال و سه ماه است .

مسیحیان بر این عقیده اند که شمار سالها پنجهزار و نهصد و نود سال و سه ماه است . پارسایان بر این عقیده اند که از روزگار کیومرث که به اعتقاد ایشان پدر آدمیان است تا هنگام مرگ یزدگرد پسر شهریار شاه چهار هزار و یکصد و هشتاد و دو سال و ده ماه و نوزده روز است ، و این موضوع را به کتاب خود، اوستا، که زرتشت آورده نسبت مى دهند.

یهودیان و مسیحیان این موضوع را به تورات اسناد مى دهند ولى در مورد استنباط مدت چگونگى آن با یکدیگر اختلاف دارند. مسیحیان و یهودیان چنین مى پندارند که تمام مدت عمر این جهان هفت هزار سال است ، بخشى از آن گذشته و بخشى باقى مانده است .

گفته شده است : یهودیان از آن مدت کاسته و آن را کوتاه کرده اند که آنان مى پندارند شیخ و مرشد آنها که منتظر اویند، در آغاز هزاره هفتم خروج مى کند و اگر آن مدت را کوتاه نکنند و کاهش ندهند رسواشدن ایشان تسریع خواهد شد ولى به هر حال آنان نزد انسانهایى که پس از ما خواهند آمد رسوا خواهند شد.

حمزه اصفهانى مى گوید: منجمان سخنانى گفته اند که همه این امور را فرا مى گیرد، آنان چنان پنداشته اند از هنگامى که ستارگان در جهان به حرکت درآمده اند از آغاز برج حمل تا روزى که متوکل پسر معتصم از سامراء به دمشق حرکت کرده است تا آن را پایتخت خویش قرار دهد و آن روز. نخستین روز محرم سال دویست و چهل و چهار هجرت بوده است چهار هزار هزار هزار سال و سیصد و بیست هزار سال طبق سالهاى خورشیدى است . آنان مى گویند: از طوفان نوح (ع ) تا بامدادى که متوکل به دمشق حرکت کرده است سه هزار و هفتصد و سى و پنج سال و ده ماه و بیست و دو روز است .

ابوریحان بیرونى در کتاب الاثارالباقیه عن القرون الخالیه مى گوید پارسیان و مجوسیان پنداشته اند که عمر جهان دوازده هزار سال است ، به شمار برجها و ماهها و آنچه تا به حال ، هنگام ظهور زرتشت پیامبر ایشان ، گذشته سه هزار سال است و از هنگام ظهور زرتشت و آغاز تاریخ اسکندر دویست و پنجاه و هشت سال است و میان تاریخ اسکندر و سالى که ما مشغول نوشتن این شرح بر نهج البلاغه هستیم (یعنى سال ۶۴۷ هجرى ) هزار و پانصد و هفتاد سال است و با این حساب مدت زمان گذشته از اصل دوازده هزار سال چهار هزار سال و هشتصد و هجده سال است و به اعتقاد ایشان باقیمانده دنیا از گذشته آن بیشتر است .

ابوریحان همچنین در یکى از کتابهاى خود از قول هندیان نقل مى کند که معتقد بوده اند عمر دنیا عبارت است از آنکه در خانه نخست شطرنج عدد یک و در شماره دو عدد دو در خانه سوم عدد چهار و سپس تا آخر خانه ها دو برابر عدد قبلى گذارده شود.
اما مسلمانان معتقد به اخبار، بیشترشان مى گویند که عمر جهان هفت هزار سال است و مى گویند ما در هزاره هفتم هستیم . حق مطلب این است که این موضوع را هیچ کس جز خداوند یکتا نمى داند، و خداوند سبحان فرموده است .

از تو درباره قیامت مى پرسند که وقت رسیدن آن کى خواهد بود؟ در چه چیزى تو از یاد کردن آن ، غایت و منتهاى آن سوى خداى توست .  همچنین فرموده است از تو مى پرسند چنان که گویى از آن آگاهى ، بگو علم آن پیش خداوند است .
با وجود این آیات همچنین در کتاب عزیز مى فرماید قیامت نزدیک شد  براى مردم حساب ایشان نزدیک شد فرمان خدا در مى رسد آن را به شتاب مخواهید. 

خلاصه آنکه میزان گذشته و میزان باقیمانده را نمى دانیم و فقط همان گونه که به ما فرمان داده شده است معتقدیم و مى شنویم و اطاعت مى کنیم ، همان گونه که ما را این چنین ادب آموخته اند، وانگهى ممکن است آنچه از عمر جهان باقیمانده از لحاظ خداوند پاک باشد و از لحاظ ما نباشد، همان گونه که خداوند سبحان فرموده است آنان آن را دور مى بینند و ما آن را نزدیک مى بینیم  و خلاصه سخن آنکه این مسئله موضوعى پیچیده است و واجب است در آن مورد خاموش بود.

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۵ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۱۰۹

خطبه ۱۸۶ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)(همام )

۱۸۶ و من خطبه له ع

رُوِیَ أَنَّ صَاحِباً لِأَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع یُقَالُ لَهُ هَمَّامٌ- کَانَ رَجُلًا عَابِداً فَقَالَ لَهُ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ- صِفْ لِیَ الْمُتَّقِینَ حَتَّى کَأَنِّی أَنْظُرُ إِلَیْهِمْ- فَتَثَاقَلَ ع عَنْ جَوَابِهِ- ثُمَّ قَالَ یَا هَمَّامُ اتَّقِ اللَّهَ وَ أَحْسِنْ- فَ إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِینَ اتَّقَوْا وَ الَّذِینَ هُمْ مُحْسِنُونَ- فَلَمْ یَقْنَعْ هَمَّامٌ بِهَذَا الْقَوْلِ حَتَّى عَزَمَ عَلَیْهِ- فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَیْهِ وَ صَلَّى عَلَى النَّبِیِّ ص- ثُمَّ قَالَ ع- أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى خَلَقَ الْخَلْقَ حَیْثُ خَلَقَهُمْ- غَنِیّاً عَنْ طَاعَتِهِمْ آمِناً مِنْ مَعْصِیَتِهِمْ- لِأَنَّهُ لَا تَضُرُّهُ مَعْصِیَهُ مَنْ عَصَاهُ- وَ لَا تَنْفَعُهُ طَاعَهُ مَنْ أَطَاعَهُ فَقَسَمَ بَیْنَهُمْ مَعَایِشَهُمْ- وَ وَضَعَهُمْ مِنَ الدُّنْیَا مَوَاضِعَهُمْ- فَالْمُتَّقُونَ فِیهَا هُمْ أَهْلُ الْفَضَائِلِ- مَنْطِقُهُمُ الصَّوَابُ وَ مَلْبَسُهُمُ الِاقْتِصَادُ وَ مَشْیُهُمُ التَّوَاضُعُ- غَضُّوا أَبْصَارَهُمْ عَمَّا حَرَّمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ- وَ وَقَفُوا أَسْمَاعَهُمْ عَلَى الْعِلْمِ النَّافِعِ لَهُمْ- نُزِّلَتْ أَنْفُسُهُمْ مِنْهُمْ فِی الْبَلَاءِ- کَالَّذِی نُزِّلَتْ فِی الرَّخَاءِ- لَوْ لَا الْأَجَلُ الَّذِی کَتَبَ اللَّهُ لَهُمْ- لَمْ تَسْتَقِرَّ أَرْوَاحُهُمْ فِی أَجْسَادِهِمْ طَرْفَهَ عَیْنٍ- شَوْقاً إِلَى الثَّوَابِ وَ خَوْفاً مِنَ الْعِقَابِ-عَظُمَ الْخَالِقُ فِی أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مَا دُونَهُ فِی أَعْیُنِهِمْ- فَهُمْ وَ الْجَنَّهُ کَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِیهَا مُنَعَّمُونَ- وَ هُمْ وَ النَّارُ کَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِیهَا مُعَذَّبُونَ- قُلُوبُهُمْ مَحْزُونَهٌ وَ شُرُورُهُمْ مَأْمُونَهٌ- وَ أَجْسَادُهُمْ نَحِیفَهٌ وَ حَاجَاتُهُمْ خَفِیفَهٌ وَ أَنْفُسُهُمْ عَفِیفَهٌ- صَبَرُوا أَیَّاماً قَصِیرَهً أَعْقَبَتْهُمْ رَاحَهً طَوِیلَهً- تِجَارَهٌ مُرْبِحَهٌ یَسَّرَهَا لَهُمْ رَبُّهُمْ- أَرَادَتْهُمُ الدُّنْیَا فَلَمْ یُرِیدُوهَا- وَ أَسَرَتْهُمْ فَفَدَوْا أَنْفُسَهُمْ مِنْهَا- أَمَّا اللَّیْلَ فَصَافُّونَ أَقْدَامَهُمْ- تَالِینَ لِأَجْزَاءِ الْقُرْآنِ یُرَتِّلُونَهَا تَرْتِیلًا- یُحَزِّنُونَ بِهِ أَنْفُسَهُمْ وَ یَسْتَثِیرُونَ بِهِ دَوَاءَ دَائِهِمْ- فَإِذَا مَرُّوا بِآیَهٍ فِیهَا تَشْوِیقٌ رَکَنُوا إِلَیْهَا طَمَعاً- وَ تَطَلَّعَتْ نُفُوسُهُمْ إِلَیْهَا شَوْقاً وَ ظَنُّوا أَنَّهَا نُصْبَ أَعْیُنِهِمْ- وَ إِذَا مَرُّوا بِآیَهٍ فِیهَا تَخْوِیفٌ- أَصْغَوْا إِلَیْهَا مَسَامِعَ قُلُوبِهِمْ- وَ ظَنُّوا أَنَّ زَفِیرَ جَهَنَّمَ وَ شَهِیقَهَا فِی أُصُولِ آذَانِهِمْ- فَهُمْ حَانُونَ عَلَى أَوْسَاطِهِمْ- مُفْتَرِشُونَ لِجَبَاهِهِمْ وَ أَکُفِّهِمْ وَ رُکَبِهِمْ وَ أَطْرَافِ أَقْدَامِهِمْ- یَطْلُبُونَ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى فِی فَکَاکِ رِقَابِهِمْ- وَ أَمَّا النَّهَارَ فَحُلَمَاءُ عُلَمَاءُ أَبْرَارٌ أَتْقِیَاءُ- قَدْ بَرَاهُمُ الْخَوْفُ بَرْیَ الْقِدَاحِ- یَنْظُرُ إِلَیْهِمُ النَّاظِرُ فَیَحْسَبُهُمْ مَرْضَى- وَ مَا بِالْقَوْمِ مِنْ مَرَضٍ وَ یَقُولُ لَقَدْ خُولِطُوا- وَ لَقَدْ خَالَطَهُمْ أَمْرٌ عَظِیمٌ- لَا یَرْضَوْنَ مِنْ أَعْمَالِهِمُ الْقَلِیلَ- وَ لَا یَسْتَکْثِرُونَ الْکَثِیرَ- فَهُمْ لِأَنْفُسِهِمْ مُتَّهِمُونَ وَ مِنْ أَعْمَالِهِمْ مُشْفِقُونَ- إِذَا زُکِّیَ أَحَدٌ مِنْهُمْ خَافَ مِمَّا یُقَالُ لَهُ فَیَقُولُ- أَنَا أَعْلَمُ بِنَفْسِی مِنْ غَیْرِی وَ رَبِّی أَعْلَمُ بِی مِنِّی بِنَفْسِی- اللَّهُمَّ لَا تُؤَاخِذْنِی بِمَا یَقُولُونَ- وَ اجْعَلْنِی أَفْضَلَ مِمَّا یَظُنُّونَ وَ اغْفِرْ لِی مَا لَا یَعْلَمُونَ فَمِنْ عَلَامَهِ أَحَدِهِمْ أَنَّکَ تَرَى لَهُ قُوَّهً فِی دِینٍ- وَ حَزْماً فِی لِینٍ وَ إِیمَاناً فِی یَقِینٍ وَ حِرْصاً فِی عِلْمٍ- وَ عِلْماً فِی حِلْمٍ وَ قَصْداً فِی غِنًى وَ خُشُوعاً فِی عِبَادَهٍ- وَ تَجَمُّلًا فِی فَاقَهٍ وَ صَبْراً فِی شِدَّهٍ وَ طَلَباً فِی حَلَالٍ- وَ نَشَاطاً فِی هُدًى وَ تَحَرُّجاً عَنْ طَمَعٍ- یَعْمَلُ الْأَعْمَالَ الصَّالِحَهَ وَ هُوَ عَلَى وَجَلٍ- یُمْسِی وَ هَمُّهُ الشُّکْرُ وَ یُصْبِحُ وَ هَمُّهُ الذِّکْرُ- یَبِیتُ حَذِراً وَ یُصْبِحُ فَرِحاً- حَذِراً لَمَّا حُذِّرَ مِنَ الْغَفْلَهِ- وَ فَرِحاً بِمَا أَصَابَ مِنَ الْفَضْلِ وَ الرَّحْمَهِ- إِنِ اسْتَصْعَبَتْ عَلَیْهِ نَفْسُهُ فِیمَا تَکْرَهُ- لَمْ یُعْطِهَا سُؤْلَهَا فِیمَا تُحِبُّ- قُرَّهُ عَیْنِهِ فِیمَا لَا یَزُولُ وَ زَهَادَتُهُ فِیمَا لَا یَبْقَى- یَمْزُجُ الْحِلْمَ بِالْعِلْمِ وَ الْقَوْلَ بِالْعَمَلِ- تَرَاهُ قَرِیباً أَمَلُهُ قَلِیلًا زَلَلُهُ خَاشِعاً قَلْبُهُ- قَانِعَهً نَفْسُهُ مَنْزُوراً أَکْلُهُ سَهْلًا أَمْرُهُ- حَرِیزاً دِینُهُ مَیِّتَهً شَهْوَتُهُ مَکْظُوماً غَیْظُهُ- الْخَیْرُ مِنْهُ مَأْمُولٌ وَ الشَّرُّ مِنْهُ مَأْمُونٌ- إِنْ کَانَ فِی الْغَافِلِینَ کُتِبَ فِی الذَّاکِرِینَ- وَ إِنْ کَانَ فِی الذَّاکِرِینَ لَمْ یُکْتَبْ مِنَ الْغَافِلِینَ-یَعْفُو عَمَّنْ ظَلَمَهُ وَ یُعْطِی مَنْ حَرَمَهُ- وَ یَصِلُ مَنْ قَطَعَهُ بَعِیداً فُحْشُهُ- لَیِّناً قَوْلُهُ غَائِباً مُنْکَرُهُ حَاضِراً مَعْرُوفُهُ- مُقْبِلًا خَیْرُهُ مُدْبِراً شَرُّهُ- فِی الزَّلَازِلِ وَقُورٌ وَ فِی الْمَکَارِهِ صَبُورٌ- وَ فِی الرَّخَاءِ شَکُورٌ لَا یَحِیفُ عَلَى مَنْ یُبْغِضُ- وَ لَا یَأْثَمُ فِیمَنْ یُحِبُّ- یَعْتَرِفُ بِالْحَقِّ قَبْلَ أَنْ یُشْهَدَ عَلَیْهِ- لَا یُضِیعُ مَا اسْتُحْفِظَ وَ لَا یَنْسَى مَا ذُکِّرَ- وَ لَا یُنَابِزُ بِالْأَلْقَابِ وَ لَا یُضَارُّ بِالْجَارِ- وَ لَا یَشْمَتُ بِالْمَصَائِبِ وَ لَا یَدْخُلُ فِی الْبَاطِلِ- وَ لَا یَخْرُجُ مِنَ الْحَقِّ- إِنْ صَمَتَ لَمْ یَغُمَّهُ صَمْتُهُ وَ إِنْ ضَحِکَ لَمْ یَعْلُ صَوْتُهُ- وَ إِنْ بُغِیَ عَلَیْهِ صَبَرَ حَتَّى یَکُونَ اللَّهُ هُوَ الَّذِی یَنْتَقِمُ لَهُ- نَفْسُهُ مِنْهُ فِی عَنَاءٍ وَ النَّاسُ مِنْهُ فِی رَاحَهٍ- أَتْعَبَ نَفْسَهُ لآِخِرَتِهِ وَ أَرَاحَ النَّاسَ مِنْ نَفْسِهِ- بُعْدُهُ عَمَّنْ تَبَاعَدَ عَنْهُ زُهْدٌ وَ نَزَاهَهٌ- وَ دُنُوُّهُ مِمَّنْ دَنَا مِنْهُ لِینٌ وَ رَحْمَهٌ- لَیْسَ تَبَاعُدُهُ بِکِبْرٍ وَ عَظَمَهٍ وَ لَا دُنُوُّهُ بِمَکْرٍ وَ خَدِیعَهٍ- قَالَ فَصَعِقَ هَمَّامٌ صَعْقَهً کَانَتْ نَفْسُهُ فِیهَا- فَقَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع أَمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ کُنْتُ أَخَافُهَا عَلَیْهِ- ثُمَّ قَالَ هَکَذَا تَصْنَعُ الْمَوَاعِظُ الْبَالِغَهُ بِأَهْلِهَا- فَقَالَ لَهُ قَائِلٌ فَمَا بَالُکَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ- فَقَالَ ع وَیْحَکَ إِنَّ لِکُلِّ أَجَلٍ وَقْتاً لَا یَعْدُوهُ- وَ سَبَباً لَا یَتَجَاوَزُهُ فَمَهْلًا لَا تَعُدْ لِمِثْلِهَا- فَإِنَّمَا نَفَثَ الشَّیْطَانُ عَلَى لِسَانِکَ

مطابق خطبه ۱۹۳ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۱۸۶) : از سخنان آن حضرت (ع )

روایت شده است یکى از یاران امیرالمومنین علیه السلام که نامش همام و مردى عابد بود، گفت اى امیرالمومنین پرهیزکاران را چنان براى من وصف فرماى که گویى خویشتن آنان را مى نگرم . على علیه السلام لحظه یى از پاسخ ‌دادن به او درنگ کرد و سپس فرمود: اى همام از خداى بترس و نیکى کن همانا خداوند همراه آنانى است که تقوى پیشه اند و همانان که خود نکوکاران اند.  همام بن این سخن قانع نشد و سخت اصرار ورزید. على (ع ) نخست حمد و ستایش خداوند را بجاآورد و بر پیامبر که درود خداوند بر او و آلش باد درود فرستاد و سپس چنین فرمود:
اما بعد فان الله سبحانه و تعالى خلق الخلق ، حین خلقهم غنیا عن طاعتهم آمنا من معصیتهم (اما بعد همانا خداوند سبحان و متعال هنگامى که خلق را بیافرید از فرمانبردارى آنان بى نیاز و از سرپیچى آنان در امان بود.

نخست نسب همام را چنین آورده است : او همام بن شریح بن یزید بن مره بن عمرو بن جابر بن یحیى بن اصهب بن کعب بن حارث بن سعد بن عمرو بن ذهل بن مران بن صیفى بن سعدالعشیره و از شیعیان على علیه السلام و دوستداران آن حضرت است . همام مردى عابد و پارسا بود و به امیرالمومنین گفت : پرهیزکاران را براى من چنان توصیف فرماى که در اثر توصیف تو چنان آگاه شوم که گویى بر ایشان مى نگرم .

فضیلت سکوت و کم گویى

بدان که سخن درباره خطر سخن و فضیلت سکوت و کم گویى بسیار گسترده است . ما ضمن مباحث گذشته بخشى از آن را بیان کردیم و اینک بخشى دیگر از آن را بیان مى کنیم .
پیامبر (ص ) فرموده است آن کس که سکوت مى کند نجات مى یابد و نیز فرموده است سکوت حکمت است و انجام دهندگان این حکمت اندک اند.
سپس فصلى درباره اخبار و احادیثى که در مورد آفات زبان آمده آورده است و ضمن آن این روایت را نقل کرده است که به راستى در آن باید دقت کرد.

در جنگ احد رسول خدا از کنار شهیدى گذشت یارانش گفتند بهشت بر او گوارا باد! فرمود از کجا مى دانید؟ شاید در امورى که به او ارتباط نداشته و بى معنى بوده است سخن گفته باشد.

(او به تفصیل در این موارد به آیات قرآنى و اخبار نبوى و گفتار خردمندان و حکیمان استشهاد کرده است و سپس درباره خوف و آثار و اخبارى که در آن باره آمده است به تفصیل سخن گفته و شواهدى هم از نظم از جمله از مبتنى و ابوتمام ارائه داده است و اشعارى از عرفا بیان داشته است . و بحث خود را درباره وجد و حالات عارفان دنبال کرده است و مى گوید): بسیارى از مردم بر اثر وجد به هنگام شنیدن موعظه واعظى یا ترانه مطربى مى میرند و اخبار در این مورد بسیار است و ما به روزگار خویش کسانى را دیده ایم که بر اثر این حال ناگهان مرده اند.

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۵ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۲۱۰

خطبه ۱۸۵ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۱۸۵ و من کلام له ع قاله للبرج بن مسهر الطائی

و قد قال له بحیث یسمعه- لا حکم إلا الله و کان من الخوارج: اسْکُتْ قَبَحَکَ اللَّهُ یَا أَثْرَمُ- فَوَاللَّهِ لَقَدْ ظَهَرَ الْحَقُّ فَکُنْتَ فِیهِ ضَئِیلًا شَخْصُکَ- خَفِیّاً صَوْتُکَ حَتَّى إِذَا نَعَرَ الْبَاطِلُ نَجَمْتَ نُجُومَ قَرْنِ الْمَاعِز

مطابق خطبه ۱۸۴ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۱۸۵) : از سخنان آن حضرت (ع )

برج بن مسهر طایى که از خوارج بود به گونه یى که على علیه السلام بشنود شعار خوارج را بر زبان آورد که حکم و فرمان نیست مگر خدا را و على (ع ) فرمود اسکت قبحک الله یا اثرم (خاموش شو خدایت از همه چیز زشت و محروم بدارد اى دندان پیشین افتاده ) 
نام پدر این شخص به ضمه میم و کسره ه است و نسب اش چنین است .

برج بن مسهر بن جلاس بن وهب بن قیس بن عبید بن طریف بن مالک بن جدعاء بن ذهل بن رومان بن جندب بن خارجه بن سعد بن قطره بن طى بن داود بن زید بن یشجب بن عریب بن زید بن کهلان بن سباء بن یشجب بن یعرب بن قحطان است . او شاعرى مشهور از شعراى خوارج است  و شعار مخصوص خوارج را آن چنان بر زبان آورد که امیرالمومنین علیه السلام بشنود و بدین سبب على (ع ) او را از سخن گفتن بازداشت ، و چون دندانهاى پیشین برج افتاده بود و با فرا خواندن او با آن لقب (اثرم ) خواست او را تحقیر کند همان گونه که اگر به شخص یک چشم اعور بگویند در آن تحقیر نهفته است .

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۵ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۱۰۴

خطبه ۱۸۱ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)( نکوهش یاران خود)

۱۸۱ و من کلام له ع فی ذم أصحابه

أَحْمَدُ اللَّهَ عَلَى مَا قَضَى مِنْ أَمْرٍ وَ قَدَّرَ مِنْ فِعْلٍ- وَ عَلَى ابْتِلَائِی بِکُمْ أَیَّتُهَا الْفِرْقَهُ الَّتِی إِذَا أَمَرْتُ لَمْ تُطِعْ- وَ إِذَا دَعَوْتُ لَمْ تُجِبْ- إِنْ أُهْمِلْتُمْ خُضْتُمْ وَ إِنْ حُورِبْتُمْ خُرْتُمْ- وَ إِنِ اجْتَمَعَ النَّاسُ عَلَى إِمَامٍ طَعَنْتُمْ- وَ إِنْ أُجِئْتُمْ إِلَى مُشَاقَّهٍ نَکَصْتُمْ- . لَا أَبَا لِغَیْرِکُمْ مَا تَنْتَظِرُونَ بِنَصْرِکُمْ- وَ الْجِهَادِ عَلَى حَقِّکُمْ- الْمَوْتَ أَوِ الذُّلَّ لَکُمْ- فَوَاللَّهِ لَئِنْ جَاءَ یَومِی وَ لَیَأْتِیَنِّی لَیُفَرِّقَنَّ بَیْنِی وَ بَیْنِکُمْ- وَ أَنَا لِصُحْبَتِکُمْ قَالٍ وَ بِکُمْ غَیْرُ کَثِیرٍ- لِلَّهِ أَنْتُمْ أَ مَا دِینٌ یَجْمَعُکُمْ وَ لَا حَمِیَّهٌ تَشْحَذُکُمْ- أَ وَ لَیْسَ عَجَباً أَنَّ مُعَاوِیَهَ یَدْعُو الْجُفَاهَ الطَّغَامَ- فَیَتَّبِعُونَهُ عَلَى غَیْرِ مَعُونَهٍ وَ لَا عَطَاءٍ- وَ أَنَا أَدْعُوکُمْ وَ أَنْتُمْ تَرِیکَهُ الْإِسْلَامِ- وَ بَقِیَّهُ النَّاسِ إِلَى الْمَعُونَهِ أَوْ طَائِفَهٍ مِنَ الْعَطَاءِ- فَتَتَفَرَّقُونَ عَنِّی وَ تَخْتَلِفُونَ عَلَیَّ- إِنَّهُ لَا یَخْرُجُ إِلَیْکُمْ مِنْ أَمْرِی رِضًا فَتَرْضَوْنَهُ- وَ لَا سُخْطٌ فَتَجْتَمِعُونَ عَلَیْهِ- وَ إِنَّ أَحَبَّ مَا أَنَا لَاقٍ إِلَیَّ الْمَوْتُ- قَدْ دَارَسْتُکُمُ الْکِتَابَ وَ فَاتَحْتُکُمُ الْحِجَاجَ- وَ عَرَّفْتُکُمْ مَا أَنْکَرْتُمْ وَ سَوَّغْتُکُمْ مَا مَجَجْتُمْ- لَوْ کَانَ الْأَعْمَى یَلْحَظُ أَوِ النَّائِمُ یَسْتَیْقِظُ-وَ أَقْرِبْ بِقَوْمٍ مِنَ الْجَهْلِ بِاللَّهِ قَائِدُهُمْ مُعَاوِیَهُ- وَ مُؤَدِّبُهُمُ ابْنُ النَّابِغَه

مطابق خطبه ۱۸۰ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۱۸۱)  : از سخنان آن حضرت (ع ) در نکوهش یاران خود

این خطبه با این عبارت احمدالله على ما قضى من امر، و قدر من فعل (خداى را بر هر کار که مقرر و هر فعلى که مقدر فرمود ستایش مى کنم )  شروع مى شود و ضمن آن على علیه السلام خطاب به آنان مى گوید:
شگفتا که معاویه سفلگان و فرومایگان را بدون به آنان مستمرى و کمک هزینه اى بدهد فرا مى خواند و از او پیروى مى کنند و من شما را که بازمانده ام مردم و اسلام هستید با پاره یى از مستمرى کمک هزینه فرا مى خوانم و از گرد من پراکنده مى شوید!.

ابن ابى الحدید مى گوید: اگر بگویى چگونه على علیه السلام فرموده است معاویه به سپاه خود چیزى نمى داده و آن حضرت به سپاهیان خود مستمرى مى داده است و حال آنکه مشهور آن است که معاویه به یاران خود اموال فراوان مى بخشیده ، در پاسخ مى گویم : معاویه به لشکریان خود چیزى به عنوان مستمرى و کمک هزینه نمى داده است بلکه به سالارهاى قبیله هاى یمنى و ساکنان شام اموال گران و فراوان سالارها پیروان خود را از میان اعراب فرا مى خوانده اند و آنان از سالارهاى خود اطاعت مى کرده اند. برخى از ایشان به سبب حمیت و تعصب قبیله و برخى به پاس نعمتها و آشناییها از سالارها فرمان مى برده اند. گروهى هم به پندار یاوه خود به پاس دین و براى طلب خون عثمان از آنان اطاعت مى کردند، و به این پیروان هیچ چیز کم و بیشى از عطاهاى معاویه نمى رسید.

اما امیرالمومنین علیه السلام میان همه سالارها و پیروان اموالى به عنوان مستمرى تقسیم مى کرد و به همه مساوى مى پرداخت و براى هیچ شریفى افزون بر آن نمى پرداخت و به این کار عقیده نداشت و بدین گونه کسانى که از یارى دادن او خوددارى مى کردند بیشتر از کسانى بودند که او را یارى مى دادند و فرمانش را به کار بستند! زیرا گروهى از یاران على (ع ) که در زمره سالارها و اشراف بودند از اینکه آن حضرت مستمرى را میان آنان و پیروان ایشان و مردم عادى یکسان تقسیم مى کند در باطن دلگیر بودند و نهانى از یارى دادن على (ع ) جلوگیرى مى کردند هر چند تظاهر به یارى دادن او مى کردند. پیروان این سالارها همین که احساس مى کردند آنان تمایلى به یارى دادن ندارند از نصرت خوددارى مى کردند و بدین گونه على (ع ) از مستمرى و حقوقى که به افراد مى پرداخت بهره یى نمى برد زیرا امکان نداشت که پیروان و افراد عادى در حالى که سالارهاى ایشان از نصرت خوددارى مى کردند على (ع ) را یارى دهند و بدین گونه آنچه به ایشان مى داد تباه مى شد.

اگر بگویى چه فرقى میان معونه و عطاء است ؟ مى گویم : پرداخت معونه کمک هزینه به سپاهیان مبلغى اندک بوده که براى اصلاح و مرمت اسلحه و پرورش اسبها و مرکوبها گاهى در اختیار آنان نهاده مى شده است و این غیر از عطاء است . عطاء چیزى معین بوده که ماه به ماه پرداخت مى شده و مصرف آن براى تهیه خوراک و هزینه اهل و عیال و پرداخت و امها بوده است .
در پى همین سخنان است که على علیه السلام گوید شما هیچ سخن مرا نمى پذیرد، چه آن را بپسندید و چه نپسندید، گویى چاره یى جز مخالفت با آن ندارید.
سپس مى گوید بهترین چیزها در این حال براى او رسیدن و دیدار مرگ است .

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۵ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۴۰

خطبه ۱۸۴ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۱۸۴ من خطبه له ع

الْحَمْدُ لِلَّهِ الْمَعْرُوفِ مِنْ غَیْرِ رُؤْیَهٍ- الْخَالِقِ مِنْ غَیْرِ مَنْصَبَهٍ خَلَقَ الْخَلَائِقَ بِقُدْرَتِهِ- وَ اسْتَعْبَدَ الْأَرْبَابَ بِعِزَّتِهِ وَ سَادَ الْعُظَمَاءَ بِجُودِهِ- وَ هُوَ الَّذِی أَسْکَنَ الدُّنْیَا خَلْقَهُ- وَ بَعَثَ إِلَى الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ رُسُلَهُ- لِیَکْشِفُوا لَهُمْ عَنْ غِطَائِهَا وَ لِیُحَذِّرُوهُمْ مِنْ ضَرَّائِهَا- وَ لْیَضْرِبُوا لَهُمْ أَمْثَالَهَا وَ لِیُبَصِّرُوهُمْ عُیُوبَهَا- وَ لِیَهْجُمُوا عَلَیْهِمْ بِمُعْتَبَرٍ مِنْ تَصَرُّفِ مَصَاحِّهَا وَ أَسْقَامِهَا- وَ حَلَالِهَا وَ حَرَامِهَا- وَ مَا أَعَدَّ اللَّهُ سُبْحَانَهُ لِلْمُطِیعِینَ مِنْهُمْ وَ الْعُصَاهِ- مِنْ جَنَّهٍ وَ نَارٍ وَ کَرَامَهٍ وَ هَوَانٍ- أَحْمَدُهُ إِلَى نَفْسِهِ کَمَا اسْتَحْمَدَ إِلَى خَلْقِهِ- جَعَلَ لِکُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدْراً- وَ لِکُلِّ قَدْرٍ أَجَلًا وَ لِکُلِّ أَجَلٍ کِتَابا

مِنْهَا فِی ذِکْرِ الْقُرْآنِ فَالْقُرْآنُ آمِرٌ زَاجِرٌ وَ صَامِتٌ نَاطِقٌ- حُجَّهُ اللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ أَخَذَ عَلَیْهِ مِیثَاقَهُمْ- وَ ارْتَهَنَ عَلَیْهِمْ أَنْفُسَهُمْ أَتَمَّ نُورَهُ- وَ أَکْرَمَ بِهِ دِینَهُ وَ قَبَضَ نَبِیَّهُ ص- وَ قَدْ فَرَغَ إِلَى الْخَلْقِ مِنْ أَحْکَامِ الْهُدَى بِهِ- فَعَظِّمُوا مِنْهُ سُبْحَانَهُ مَا عَظَّمَ مِنْ نَفْسِهِ- فَإِنَّهُ لَمْ یُخْفِ عَنْکُمْ شَیْئاً مِنْ دِینِهِ- وَ لَمْ یَتْرُکْ شَیْئاً رَضِیَهُ أَوْ کَرِهَهُ إِلَّا وَ جَعَلَ لَهُ عَلَماً بَادِیاً- وَ آیَهً مُحْکَمَهً تَزْجُرُ عَنْهُ أَوْ تَدْعُو إِلَیْهِ- فَرِضَاهُ فِیمَا بَقِیَ وَاحِدٌ وَ سَخَطُهُ فِیمَا بَقِیَ وَاحِدٌ-

وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ لَنْ یَرْضَى عَنْکُمْ بِشَیْ‏ءٍ سَخِطَهُ- عَلَى مَنْ کَانَ قَبْلَکُمْ- وَ لَنْ یَسْخَطَ عَلَیْکُمْ بِشَیْ‏ءٍ رَضِیَهُ مِمَّنْ کَانَ قَبْلَکُمْ- وَ إِنَّمَا تَسِیرُونَ فِی أَثَرٍ بَیِّنٍ- وَ تَتَکَلِّمُونَ بِرَجْعِ قَوْلٍ قَدْ قَالَهُ الرِّجَالُ مِنْ قَبْلِکُمْ- قَدْ کَفَاکُمْ مَئُونَهَ دُنْیَاکُمْ وَ حَثَّکُمْ عَلَى الشُّکْرِ- وَ افْتَرَضَ مِنْ أَلْسِنَتِکُمُ الذِّکْرَ وَ أَوْصَاکُمْ بِالتَّقْوَى- وَ جَعَلَهَا مُنْتَهَى رِضَاهُ وَ حَاجَتَهُ مِنْ خَلْقِهِ- فَاتَّقُوا اللَّهَ الَّذِی أَنْتُمْ بِعَیْنِهِ وَ نَوَاصِیکُمْ بِیَدِهِ- وَ تَقَلُّبُکُمْ فِی قَبْضَتِهِ- إِنْ أَسْرَرْتُمْ عَلِمَهُ وَ إِنْ أَعْلَنْتُمْ کَتَبَهُ- قَدْ وَکَّلَ بِذَلِکَ حَفَظَهً کِرَاماً لَا یُسْقِطُونَ حَقّاً وَ لَا یُثْبِتُونَ بَاطِلًا- وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ مَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً مِنَ الْفِتَنِ- وَ نُوراً مِنَ الظُّلَمِ وَ یُخَلِّدْهُ فِیمَا اشْتَهَتْ نَفْسُهُ- وَ یُنْزِلْهُ مَنْزِلَ الْکَرَامَهِ عِنْدَهُ فِی دَارٍ اصْطَنَعَهَا لِنَفْسِهِ- ظِلُّهَا عَرْشُهُ وَ نُورُهَا بَهْجَتُهُ- وَ زُوَّارُهَا مَلَائِکَتُهُ وَ رُفَقَاؤُهَا رُسُلُهُ- فَبَادِرُوا الْمَعَادَ وَ سَابِقُوا الآْجَالَ- فَإِنَّ النَّاسَ یُوشِکُ أَنْ یَنْقَطِعَ بِهِمُ الْأَمَلُ وَ یَرْهَقَهُمُ الْأَجَلُ- وَ یُسَدَّ عَنْهُمْ بَابُ التَّوْبَهِ- فَقَدْ أَصْبَحْتُمْ فِی مِثْلِ مَا سَأَلَ إِلَیْهِ الرَّجْعَهَ مَنْ کَانَ قَبْلَکُمْ- وَ أَنْتُمْ بَنُو سَبِیلٍ عَلَى سَفَرٍ مِنْ دَارٍ لَیْسَتْ بِدَارِکُمْ- وَ قَدْ أُوذِنْتُمْ مِنْهَا بِالِارْتِحَالِ وَ أُمِرْتُمْ فِیهَا بِالزَّاد

وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ لَیْسَ لِهَذَا الْجِلْدِ الرَّقِیقِ صَبْرٌ عَلَى النَّارِ- فَارْحَمُوا نُفُوسَکُمْ- فَإِنَّکُمْ قَدْ جَرَّبْتُمُوهَا فِی مَصَائِبِ الدُّنْیَا- فَرَأَیْتُمْ جَزَعَ أَحَدِکُمْ مِنَ الشَّوْکَهِ تُصِیبُهُ- وَ الْعَثْرَهِ تُدْمِیهِ وَ الرَّمْضَاءِ تُحْرِقُهُ- فَکَیْفَ إِذَا کَانَ بَیْنَ طَابَقَیْنِ مِنْ نَارٍ- ضَجِیعَ حَجَرٍ وَ قَرِینَ شَیْطَانٍ- أَ عَلِمْتُمْ أَنَّ مَالِکاً إِذَا غَضِبَ عَلَى النَّارِ- حَطَمَ بَعْضُهَا بَعْضاً لِغَضَبِهِ- وَ إِذَا زَجَرَهَا تَوَثَّبَتْ بَیْنَ أَبْوَابِهَا جَزَعاً مِنْ زَجْرَتِهِ- أَیُّهَا الْیَفَنُ الْکَبِیرُ الَّذِی قَدْ لَهَزَهُ الْقَتِیرُ- کَیْفَ أَنْتَ إِذَا الْتَحَمَتْ أَطْوَاقُ النَّارِ بِعِظَامِ الْأَعْنَاقِ- وَ نَشِبَتِ الْجَوَامِعُ حَتَّى أَکَلَتْ لُحُومَ السَّوَاعِدِ- فَاللَّهَ اللَّهَ مَعْشَرَ الْعِبَادِ- وَ أَنْتُمْ سَالِمُونَ فِی الصِّحَّهِ قَبْلَ السُّقْمِ- وَ فِی الْفُسْحَهِ قَبْلَ الضِّیقِ- فَاسْعَوْا فِی فَکَاکِ رِقَابِکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ تُغْلَقَ رَهَائِنُهَا-

أَسْهِرُوا عُیُونَکُمْ وَ أَضْمِرُوا بُطُونَکُمْ- وَ اسْتَعْمِلُوا أَقْدَامَکُمْ وَ أَنْفِقُوا أَمْوَالَکُمْ- وَ خُذُوا مِنْ أَجْسَادِکُمْ فَجُودُوا بِهَا عَلَى أَنْفُسِکُمْ- وَ لَا تَبْخَلُوا بِهَا عَنْهَا فَقَدْ قَالَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ- إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ یَنْصُرْکُمْ وَ یُثَبِّتْ أَقْدامَکُمْ- وَ قَالَ تَعَالَى مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً- فَیُضاعِفَهُ لَهُ وَ لَهُ أَجْرٌ کَرِیمٌ- فَلَمْ یَسْتَنْصِرْکُمْ مِنْ ذُلٍّ- وَ لَمْ یَسْتَقْرِضْکُمْ مِنْ قُلٍّ- اسْتَنْصَرَکُمْ وَ لَهُ جُنُودُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ- وَ اسْتَقْرَضَکُمْ وَ لَهُ خَزَائِنُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ- وَ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ- وَ إِنَّمَا أَرَادَ أَنْ یَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا- فَبَادِرُوا بِأَعْمَالِکُمْ تَکُونُوا مَعَ جِیرَانِ اللَّهِ فِی دَارِهِ- رَافَقَ بِهِمْ رُسُلَهُ وَ أَزَارَهُمْ مَلَائِکَتَهُ- وَ أَکْرَمَ أَسْمَاعَهُمْ أَنْ تَسْمَعَ حَسِیسَ نَارٍ أَبَداً- وَ صَانَ أَجْسَادَهُمْ أَنْ تَلْقَى لُغُوباً وَ نَصَباً- ذلِکَ فَضْلُ اللَّهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشاءُ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ- أَقُولُ مَا تَسْمَعُونَ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعَانُ عَلَى نَفْسِی وَ أَنْفُسِکُمْ- وَ هُوَ سْبُنَا وَ نِعْمَ الْوَکِیل‏

مطابق خطبه ۱۸۳ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۱۸۴) : از سخنان آن حضرت (ع )

در این خطبه که با عبارت الحمدالله المعروف من غیر رؤ یه (سپاس خداوندى را که خرد او را بدون دیدن شناخته است ) شروع مى شود ابن ابى الحدید هیچ گونه بحث ضمنى و مستقلى در امور تاریخى نیاورده است . او اقوالى را درباره تقوى و سپس ‍ حکایات مختصر لطیفى را نقل کرده است . آن گاه خطبه یى از ابى الشحماء عسقلانى نقل مى کند و در پى آن بحثى ایراد مى کند که اگر چه تاریخى نیست ولى از لحاظ نقد ادبى در خور اهمیت است و سزاوار نیست خوانندگان گرامى از چنان نقد و اظهارنظرى بى اطلاع بمانند. ابن ابى الحدید پس از نقل خطبه ابى شحباء چنین مى گوید:

این بهترین خطبه یى است که این نویسنده ایراد کرده است و همان گونه که مى بینى آشکارا تکلف از آن مى بارد و مصنوع بودن آن بسیار واضح است و خود خطبه گویاى این مسئله است . من این خطبه را از این جهت آوردم که بسیارى از افراد متعصب و پیرو هوس ‍ مى گویند بسیارى از نهج البلاغه سخن تازه پرداخته یى است که گروهى از شیعه آن را جعل کرده اند و برخى از آن را به سیدرضى و کسان دیگر نسبت داده اند. این گروه کسانى هستند که تعصب چشمهاى ایشان را کور ساخته است و از راه روشن گمراه گشته و به کژراهه ها رفته اند و این به سبب کمى شناخت ایشان از اسلوبها و سبکهاى گفتار است و من با کلامى مختصر این فکر اشتباه را براى تو روشن مى کنم و مى گویم این سخن او از دو حال بیرون نیست . یا آنکه مى گویند تمام نهج البلاغه جعلى و ساختگى است یا بخشى از آن .

فرض اول که تمام آن مجعول باشد، از روى ضرورت باطل است ؛ زیرا ما با تواتر اخبار از صحت اسناد برخى از این خطبه ها به امیرالمومنین على آگاهیم و همه یا بسیارى از محدثان و مورخان بسیارى از خطبه هاى نهج البلاغه را آورده اند و شیعه هم نیستند که متهم و منسوب به غرض و هدف مخصوصى باشند. فرض دوم که برخى از آن مجعول باشد باید در آن دوگانگى احساس شود، و هر کس به کلام و خطابه انس داشته باشد و اندکى از علم بیان بهره مند باشد و او را در این کار ذوقى باشد ناچار میان سخن سست و استوار و میان سخن شیوا و شیواتر و سخن اصیل و ریشه دار و سخن تازه فرق مى گذارد و چون بر جزوه یى واقف شود که متضمن سخن تنى چند از خطیبان یا دو نفر از ایشان باشد میان سخن آنان فرق مى گذارد و سبک آن دو را از یکدیگر تمییز مى دهد. مگر نمى بینى که ما اگر قدرت شناخت و نقد و بررسى شعر داشته باشیم و دیوان ابوتمام را ورق بزنیم و، در آن میان یا چند قصیده از کس ‍ دیگرى ببینیم با ذوق خود مى شناسیم و مبانیت آن را با قصاید ابوتمام مى فهمیم و متوجه مى شویم که راه و روش و خرده کارى هاى او در آن قصیده نیست و مگر نمى دانى که شعرشناسان و عالمان به همین سبب قصاید بسیارى را که منسوب به او بوده و به نامش ‍ ساخته اند از دیوانش حذف کرده اند که با راه و روش شعرى او مبانیت داشته است . در مورد ابونواس هم همین گونه رفتار کرده اند و بسیارى از اشعار را که از کلمات آنها معلوم شده که از شعر او نیست حذف کرده اند و درباره شاعران دیگرى غیر از آن دو نیز همین گونه رفتار کرده اند و در این مورد به چیزى جز ذوق اعتماد نکرده اند.

اینک اگر در نهج البلاغه تاءمل کنى تمام آن را یکدست و از یک سرچشمه و آن را یکنواخت خواهى دید که سبک آن یکسان است و همچون یک عنصر خالص است که هیچ آمیزه اى ندارد و هیچیک از اجزاء آن مخالف اجزاء دیگر نیست و ماهیت آن تفاوتى ندارد و همچون قرآن مجید است که آغازش همچون میانه اش و میانه اش همچون پایان آن است و هر سوره و آیه اش از لحاظ راه و روش و فن و نظم چون دیگرى است . اگر بعضى از قسمتهاى نهج البلاغه صحیح و بعضى ساختگى بود با این برهان براى تو روشن مى شد و حال آنکه گمراهى کسانى آشکار مى شود که پنداشته اند این کتاب یا بخشى از آن منسوب به على علیه السلام و ساختگى است .

وانگهى بدان ، کسى که چنین ادعایى مى کند ادعاى چیزى کرده است که او را یاراى آن نیست و براى ادعایش نهایت و اندازه یى متصور نیست زیرا اگر ما این باب را بگشائیم و در اینگونه موارد شک و تردید کنیم نباید به درستى و صحت هیچ سخنى که از رسول خدا (ص ) نقل شده است اعتماد وثوق داشته باشیم و هر طعنه زننده اى مى تواند اشکال کند و بگوید این سخن ساخته و دیگرى پرداخته است و همینگونه سخنانى که از ابوبکر و عمر نقل شده و خطبه ها و مواعظ و مسائل ادبى مورد شک و تردید قرار مى گیرد، و در مورد کسى که در نهج البلاغه شک مى کند هر دلیلى را که مستند خود براى آنچه از پیامبر (ص ) و ائمه اصحاب و تابعان و شعراء و مترسلان قرار دهد ارائه مى دهد. یاران امیرالمؤ منین علیه السلام هم مى توانند همان مستند را در مورد نهج البلاغه ارائه دهند و این واضح و روشن است .

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۵ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۳۷

خطبه ۱۸۳ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۱۸۳ و من خطبه له ع

رُوِیَ عَنْ نَوْفٍ الْبَکَالِیِّ- قَالَ خَطَبَنَا بِهَذِهِ الْخُطْبَهِ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیٌّ ع بِالْکُوفَهِ- وَ هُوَ قَائِمٌ عَلَى حِجَارَهٍ- نَصَبَهَا لَهُ جَعْدَهُ بْنُ هُبَیْرَهَ الْمَخْزُومِیُّ- وَ عَلَیْهِ مِدْرَعَهٌ مِنْ صُوفٍ وَ حَمَائِلُ سَیْفِهِ لِیفٌ- وَ فِی رِجْلَیْهِ نَعْلَانِ مِنْ لِیفٍ- وَ کَأَنَّ جَبِینَهُ ثَفِنَهُ بَعِیرٍ فَقَالَ ع- الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی إِلَیْهِ مَصَائِرُ الْخَلْقِ- وَ عَوَاقِبُ الْأَمْرِ نَحْمَدُهُ عَلَى عَظِیمِ إِحْسَانِهِ- وَ نَیِّرِ بُرْهَانِهِ وَ نَوَامِی فَضْلِهِ وَ امْتِنَانِهِ- حَمْداً یَکُونُ لِحَقِّهِ قَضَاءً وَ لِشُکْرِهِ أَدَاءً- وَ إِلَى ثَوَابِهِ مُقَرِّباً وَ لِحُسْنِ مَزِیدِهِ مُوجِباً- وَ نَسْتَعِینُ بِهِ اسْتِعَانَهً رَاجٍ لِفَضْلِهِ مُؤَمِّلٍ لِنَفْعِهِ وَاثِقٍ بِدَفْعِهِ- مُعْتَرِفٍ لَهُ بِالطَّوْلِ مُذْعِنٍ لَهُ بِالْعَمَلِ وَ الْقَوْلِ- وَ نُؤْمِنُ بِهِ إِیمَانَ مَنْ رَجَاهُ مُوقِناً- وَ أَنَابَ إِلَیْهِ مُؤْمِناً وَ خَنَعَ لَهُ مُذْعِناً- وَ أَخْلَصَ لَهُ مُوَحِّداً وَ عَظَّمَهُ مُمَجِّداً وَ لَاذَ بِهِ رَاغِباً مُجْتَهِداً

جَعَلَ نُجُومَهَا أَعْلَاماً یَسْتَدِلُّ بِهَا الْحَیْرَانُ- فِی مُخْتَلِفِ فِجَاجِ الْأَقْطَارِ- لَمْ یَمْنَعْ ضَوْءَ نُورِهَا ادْلِهْمَامُ سُجُفِ اللَّیْلِ الْمُظْلِمِ- وَ لَا اسْتَطَاعَتْ جَلَابِیبُ سَوَادِ الْحَنَادِسِ- أَنْ تَرُدَّ مَا شَاعَ فِی السَّمَاوَاتِ مِنْ تَلَأْلُؤِ نُورِ الْقَمَرِ- فَسُبْحَانَ مَنْ لَا یَخْفَى عَلَیْهِ سَوَادُ غَسَقٍ دَاجٍ- وَ لَا لَیْلٍ سَاجٍ فِی بِقَاعِ الْأَرَضِینَ الْمُتَطَأْطِئَاتِ- وَ لَا فِی یَفَاعِ السُّفْعِ الْمُتَجَاوِرَاتِ- وَ مَا یَتَجَلْجَلُ بِهِ الرَّعْدُ فِی أُفُقِ السَّمَاءِ- وَ مَا تَلَاشَتْ عَنْهُ بُرُوقُ الْغَمَامِ- وَ مَا تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَهٍ تُزِیلُهَا عَنْ مَسْقَطِهَا عَوَاصِفُ الْأَنْوَاءِ- وَ انْهِطَالُ السَّمَاءِ- وَ یَعْلَمُ مَسْقَطَ الْقَطْرَهِ وَ مَقَرَّهَا وَ مَسْحَبَ الذَّرَّهِ وَ مَجَرَّهَا- وَ مَا یَکْفِی الْبَعُوضَهَ مِنْ قُوتِهَا وَ مَا تَحْمِلُ مِنَ الْأُنْثَى فِی بَطْنِهَا

وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الْکَائِنِ قَبْلَ أَنْ یَکُونَ کُرْسِیٌّ أَوْ عَرْشٌ- أَوْ سَمَاءٌ أَوْ أَرْضٌ أَوْ جَانٌّ أَوْ إِنْسٌ- لَا یُدْرَکُ بِوَهْمٍ وَ لَا یُقَدَّرُ بِفَهْمٍ- وَ لَا یَشْغَلُهُ سَائِلٌ وَ لَا یَنْقُصُهُ نَائِلٌ- وَ لَا یَنْظُرُ بِعَیْنٍ وَ لَا یُحَدُّ بِأَیْنٍ وَ لَا یُوصَفُ بِالْأَزْوَاجِ- وَ لَا یُخْلَقُ بِعِلَاجٍ وَ لَا یُدْرَکُ بِالْحَوَاسِّ وَ لَا یُقَاسُ بِالنَّاسِ- الَّذِی کَلَّمَ مُوسَى تَکْلِیماً وَ أَرَاهُ مِنْ آیَاتِهِ عَظِیماً- بِلَا جَوَارِحَ وَ لَا أَدَوَاتٍ وَ لَا نُطْقٍ وَ لَا لَهَوَاتٍ- بَلْ إِنْ کُنْتَ صَادِقاً أَیُّهَا الْمُتَکَلِّفُ لِوَصْفِ رَبِّکَ- فَصِفْ‏جِبْرِیلَ وَ مِیکَائِیلَ وَ جُنُودَ الْمَلَائِکَهِ الْمُقَرَّبِینَ فِی حُجُرَاتِ الْقُدُسِ مُرْجَحِنِّینَ- مُتَوَلِّهَهً عُقُولُهُمْ أَنْ یَحُدُّوا أَحْسَنَ الْخَالِقِینَ- وَ إِنَّمَا یُدْرَکُ بِالصِّفَاتِ ذَوُو الْهَیْئَاتِ وَ الْأَدَوَاتِ- وَ مَنْ یَنْقَضِی إِذَا بَلَغَ أَمَدَ حَدِّهِ بِالْفَنَاءِ- فَلَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ أَضَاءَ بِنُورِهِ کُلَّ ظَلَامٍ- وَ أَظْلَمَ بِظُلْمَتِهِ کُلَّ نُور

أُوصِیکُمْ عِبَادَ اللَّهِ بِتَقْوَى اللَّهِ- الَّذِی أَلْبَسَکُمُ الرِّیَاشَ وَ أَسْبَغَ عَلَیْکُمُ الْمَعَاشَ- فَلَوْ أَنَّ أَحَداً یَجِدُ إِلَى الْبَقَاءِ سِلْماً أَوْ لِدَفْعِ الْمَوْتِ سَبِیلًا- لَکَانَ ذَلِکَ سُلَیْمَانَ بْنَ دَاوُدَ ع الَّذِی سُخِّرَ لَهُ مُلْکُ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ- مَعَ النُّبُوَّهِ وَ عَظِیمِ الزُّلْفَهِ- فَلَمَّا اسْتَوْفَى طُعْمَتَهُ وَ اسْتَکْمَلَ مُدَّتَهُ- رَمَتْهُ قِسِیُّ الْفَنَاءِ بِنَبَالِ الْمَوْتِ- وَ أَصْبَحَتِ الدِّیَارُ مِنْهُ خَالِیَهً- وَ الْمَسَاکِنُ مُعَطَّلَهً وَ وَرِثَهَا قَوْمٌ آخَرُونَ- وَ إِنَّ لَکُمْ فِی الْقُرُونِ السَّالِفَهِ لَعِبْرَهً- أَیْنَ الْعَمَالِقَهُ وَ أَبْنَاءُ الْعَمَالِقَهِ- أَیْنَ الْفَرَاعِنَهُ وَ أَبْنَاءُ الْفَرَاعِنَهِ- أَیْنَ أَصْحَابُ مَدَائِنِ الرَّسِّ الَّذِینَ قَتَلُوا النَّبِیِّینَ- وَ أَطْفَئُوا سُنَنَ الْمُرْسَلِینَ وَ أَحْیَوْا سُنَنَ الْجَبَّارِینَ- أَیْنَ الَّذِینَ سَارُوا بِالْجُیُوشِ وَ هَزَمُوا الْأُلُوفَ- وَ عَسْکَرُوا الْعَسَاکِرَ وَ مَدَّنُوا الْمَدَائِن‏

مِنْهَا- قَدْ لَبِسَ لِلْحِکْمَهِ جُنَّتَهَا- وَ أَخَذَهَا بِجَمِیعِ أَدَبِهَا مِنَ الْإِقْبَالِ عَلَیْهَا- وَ الْمَعْرِفَهِ بِهَا وَ التَّفَرُّغِ لَهَا- فَهِیَ عِنْدَ نَفْسِهِ ضَالَّتُهُ الَّتِی یَطْلُبُهَا- وَ حَاجَتُهُ الَّتِی یَسْأَلُ عَنْهَا- فَهُوَ مُغْتَرِبٌ إِذَا اغْتَرَبَ الْإِسْلَامُ- وَ ضَرَبَ بِعَسِیبِ ذَنَبِهِ- وَ أَلْصَقَ الْأَرْضَ بِجِرَانِهِ بَقِیَّهٌ مِنْ بَقَایَا حُجَّتِهِ- خَلِیفَهٌ نْ خَلَائِفِ أَنْبِیَائِه‏

أَیُّهَا النَّاسُ إِنِّی قَدْ بَثَثْتُ لَکُمُ الْمَوَاعِظَ- الَّتِی وَعَظَ بِهَا الْأَنْبِیَاءُ أُمَمَهُمْ- وَ أَدَّیْتُ إِلَیْکُمْ مَا أَدَّتِ الْأَوْصِیَاءُ إِلَى مَنْ بَعْدَهُمْ- وَ أَدَّبْتُکُمْ بِسَوْطِی فَلَمْ تَسْتَقِیمُوا- وَ حَدَوْتُکُمْ بِالزَّوَاجِرِ فَلَمْ تَسْتَوْسِقُوا- لِلَّهِ أَنْتُمْ- أَ تَتَوَقَّعُونَ إِمَاماً غَیْرِی یَطَأُ بِکُمُ الطَّرِیقَ- وَ یُرْشِدُکُمُ السَّبِیلَ- أَلَا إِنَّهُ قَدْ أَدْبَرَ مِنَ الدُّنْیَا مَا کَانَ مُقْبِلًا- وَ أَقْبَلَ مِنْهَا مَا کَانَ مُدْبِراً- وَ أَزْمَعَ التَّرْحَالَ عِبَادُ اللَّهِ الْأَخْیَارُ- وَ بَاعُوا قَلِیلًا مِنَ الدُّنْیَا لَا یَبْقَى- بِکَثِیرٍ مِنَ الآْخِرَهِ لَا یَفْنَى- مَا ضَرَّ إِخْوَانَنَا الَّذِینَ سُفِکَتْ دِمَاؤُهُمْ بِصِفِّینَ- أَلَّا یَکُونُوا الْیَوْمَ أَحْیَاءً یُسِیغُونَ الْغُصَصَ- وَ یَشْرَبُونَ الرَّنْقَ قَدْ وَ اللَّهِ لَقُوا اللَّهَ فَوَفَّاهُمْ أُجُورَهُمْ- وَ أَحَلَّهُمْ دَارَ الْأَمْنِ بَعْدَ خَوْفِهِمْ- أَیْنَ إِخْوَانِیَ الَّذِینَ رَکِبُوا الطَّرِیقَ- وَ مَضَوْا عَلَى الْحَقِّ أَیْنَ عَمَّارٌ وَ أَیْنَ ابْنُ التَّیِّهَانِ- وَ أَیْنَ ذُو الشَّهَادَتَیْنِ- وَ أَیْنَ نُظَرَاؤُهُمْ مِنْ إِخْوَانِهِمُ الَّذِینَ تَعَاقَدُوا عَلَى الْمَنِیَّهِ- وَ أُبْرِدَ بِرُءُوسِهِمْ إِلَى الْفَجَرَهِ- قَالَ ثُمَّ ضَرَبَ ع بِیَدِهِ إِلَى لِحْیَتِهِ الشَّرِیفَهِ الْکَرِیمَهِ- فَأَطَالَ الْبُکَاءَ ثُمَّ قَالَ ع- أَوْهِ عَلَى إِخْوَانِیَ الَّذِینَ قَرَءُوا الْقُرْآنَ فَأَحْکَمُوهُ- وَ تَدَبَّرُوا الْفَرْضَ فَأَقَامُوهُ-أَحْیَوُا السُّنَّهَ وَ أَمَاتُوا الْبِدْعَهَ- دُعُوا لِلْجِهَادِ فَأَجَابُوا وَ وَثِقُوا بِالْقَائِدِ فَاتَّبَعُوهُ- ثُمَّ نَادَى بِأَعْلَى صَوْتِهِ- الْجِهَادَ الْجِهَادَ عِبَادَ اللَّهِ- أَلَا وَ إِنِّی مُعَسْکِرٌ فِی یَومِی هَذَا- فَمَنْ أَرَادَ الرَّوَاحَ إِلَى اللَّهِ فَلْیَخْرُجْ- قَالَ نَوْفٌ وَ عَقَدَ لِلْحُسَیْنِ ع فِی عَشَرَهِ آلَافٍ- وَ لِقَیْسِ بْنِ سَعْدٍ رَحِمَهُ اللَّهُ فِی عَشَرَهِ آلَافٍ- وَ لِأَبِی أَیُّوبَ الْأَنْصَارِیِّ فِی عَشَرَهِ آلَافٍ- وَ لِغَیْرِهِمْ عَلَى أَعْدَادٍ أُخْرَ- وَ هُوَ یُرِیدُ الرَّجْعَهَ إِلَى صِفِّینَ- فَمَا دَارَتِ الْجُمُعَهُ حَتَّى ضَرَبَهُ الْمَلْعُونُ ابْنُ الْمُلْجَمِ لَعَنَهُ اللَّهُ- فَتَرَاجَعَتِ الْعَسَاکِرُ فَکُنَّا کَأَغْنَامٍ فَقَدَتْ رَاعِیهَا- تَخْتَطِفُهَا الذِّئَابُ مِنْ کُلِّ مَکَان‏

مطابق خطبه ۱۸۲ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۱۸۳) : از سخنان آن حضرت (ع )

از نوف بکالى روایت شده که گفته است : امیرالمؤ منین على علیه السلام این خطبه را براى ما در کوفه ایراد فرمود و در آن حال بر گرسنگى که آن را جعده بن هبیره مخزومى براى او نصب کرده بود ایستاده بود؛ قبایى کوتاه و مویین بر تن داشت ؛ حمایل شمشیرش ‍ لیف خرما بود و کفشهایى از لیف (خرما) برپا داشت و از بسیارى سجده بر پیشانى او همچون پینه زانوى شتر دیده مى شد. آن حضرت که سلام خداى بر او باد! چنین فرمود:
الحمدالله الذى الیه مصائر الخلق و عواقب الامر (سپاس خداوندى را که بازگشت همه مردم و سرانجام کارها به سوى اوست ) 

نوف البکالى

جوهرى در کتاب صحاح مى گوید: بکالى به فتح اول است و او صاحب على علیه السلام بوده و سپس مى گوید: ثعلب گفته است که او منسوب به بکاله که نام قبیله یى است .
قطب راوندى در شرح نهج البلاغه خود گفته است : بکال و بکیل داراى یک معنى و نام شاخه یى از قبیله همدان است و این کلمه بیشتر به صورت بکلیل آمده است و کمیت آن را در شعر خود به صورت بکیل آورده است .
صواب غیر از چیزى است که آن دو گفته اند. بنوبکال به کسر ب نام شاخه یى از قبیله حمیر است که این شخص از آن قبیله است و نام پدرش خضاله است که یار و صحابى على علیه السلام است و روایت درست کسر ب است . ابن کلبى نسبت این قوم را در کتاب خود چنین آورده است : نام و نسب جد این گروه که از حمیریان هستند چنین است : بکال بن دعمى بن غوث بن سعد بن عوف بن عدى بن مالک بن زید بن سهل بن عمرو بن قیس بن معاویه بن جشم بن عبد شمس بن وائل بن غوث بن قطن بن عریب بن زهیر ایمن بن الهمیسع بن حمیر. 

نسب جعده بن هبیره

جعده بن هبیره خواهرزاده امیرالمؤ منین علیه السلام است ؛ مادرش ام هانى دختر ابوطالب بن عبدالمطلب بن هاشم و پدرش ‍ ابوهبیره بن ابووهب بن عمرو بن عائذ بن عمران بن مخزوم بن یفظه بن مره کعب بن لوى بن غالب است . جعده سوارکارى دلیر و مردى فقیه بوده و از سوى امیرالمومنین علیه السلام به ولایت خراسان گماشته شده است . او از صحابه یى است که روز فتح مکه و همراه مادرش ام هانى به حضور پیامبر آمده است . پدرش ابوهبیره بن ابووهب همان روز همراه عبدالله بن زبعرى به نجران گریخت .
اهل حدیث روایت مى کنند که روز فتح مکه ام هانى در خانه خویش بود.

شوهرش هبیره و یکى از پسرعموهایش در حالى که از مقابل على علیه السلام که شمشیر به دست در تعقیب ایشان بود مى گریختند وارد خانه شدند، ام هانى براى دفاع از آن دو روبه روى على (ع ) ایستاد و گفت چه قصدى نسبت به آنان دارى ؟

ام هانى هشت سال بود که على (ع ) را ندیده بود، على با دست به سینه ام هانى کوفت ولى او از جایش تکان نخورد و گفت : اى على ، آیا پس از هشت سال فراق و جدایى از من آزرم نمى کنى که مى خواهى به خانه ام درآیى و حرمت مرا بشکنى و شوهرم را بکشى . على گفت : پیامبر (ص ) ریختن خون این دو را روا دانسته است و چاره یى نیست و باید ایشان را بکشم . ام هانى آن دست على را که شمشیر داشت گرفت و هبیره و آن مرد دیگر خود را به خانه یى انداختند و از آن خانه به خانه دیگرى رفتند و گریختند. ام هانى به حضور رسول خدا آمد و متوجه شد که پیامبر (ص ) مشغول غسل و شستشوى خویش از دیگ آبى که بر کناره هاى آن اثر خمیر باقى مانده است مى باشد و دخترش فاطمه او را با جامه خود از انظار پوشیده مى دارد. او درنگ کرد تا پیامبر (ص ) جامه پوشید و خود را با جامه بیاراست و هشت رکعت نماز نافله و ظهر بگزارد و چون نمازش تمام شد فرمود: آفرین و خوشامد بر ام هانى باد! چه چیزى تو را از این جا کشانده است ؟ ام هانى موضوع شوهر خود و پسرعمویش را و اینکه على علیه السلام با شمشیر آخته به خانه اش درآمده است به عرض پیامبر رساند؛ در همین حال على علیه السلام فرا رسید.

پیامبر (ص ) در حالى که مى خندید فرمود: اى على با ام هانى چه کردى ؟ على گفت : اى رسول خدا، از او بپرس که با من چه کرده است ؟ سوگند به کسى که تو را به حق گسیل فرموده است او دست مرا که شمشیر در آن بود بگرفت و نتوانستم آن را از دست او بیرون بکشم ، مگر پس از کوشش بسیار و آن دو مرد از چنگ من گریختند.

پیامبر (ص ) فرمود اگر ابوطالب پدر همه مردم بود همه ایشان شجاع و دلیر مى بودند. آن کس را که ام هانى امان و پناه داده است ما هم امان و پناه دادیم و تو را بر آن دو راهى نیست .
گویند: هبیره به مکه برنگشت و آن مرد دیگر بازگشت و کسى متعرض او نشد. همچنین گویند: هبیره همچنان در نجران اقامت کرد و همانجا در حالى که کافر بود درگذشت .

محمد بن اسحاق در کتاب مغازى خود شعرى از او آورده است که مطلع آن این بیت است که ضمن آن از ام هانى و مسلمان شدن او یاد کرده و گفته است که چون ام هانى از آیین برگشته و مسلمان شده است از او دورى گزیده است .

آیا هند تو را به اشتیاق آورده یا پرسش از او به سوى تو آمده است ؟ آرى اسباب جدایى و دگرگونى هاى آن این چنین است …
ابن عبدالبر در کتاب الاستیعاب مى گوید: ام هانى براى هبیره ابووهب چهار پسر زایید که جعده و عمر و هانى و یوسف نام داشتند، ابن عبدالبر مى گوید جعده همان است که در مورد خود چنین سروده است : 

اگر درباره من مى پرسى پدرم از خاندان مخزوم است و مادرم از خاندان هاشم است که بهترین قبیله است و چه کسى مى تواند در مورد دایى خود به من فخر بفروشد و دایى او همچون دایى من على بسیار بخشنده و عقیل مى باشد؟
(ابن ابى الحدید سپس به توضیح لغات پرداخته و ضمن توضیح در مورد کلمه ثفنه پینه زانوهاى شتر) مى گوید: سه تن به سبب کثرت سجود به لقب ذوالثفنات معروفند و ایشان حضرت على بن حسین سجاد و على بن عبدالله بن عباس و عبدالله بن وهب راسبى سالار خوارج هستند و طول سجده در پیشانى آنان اثر گذاشته و موجب بسته شدن پینه شده بود. دعبل خزاعى مى گوید:
سرزمین على و حسین و جعفر و حمزه و سجاد ذوالثفنات .
(در دنباله شرح خطبه مطالب ادبى و کلامى آمده است و سپس در مورد اقوامى که نامهاى ایشان در متن خطبه آمده است مطالب تاریخى زیر را مطرح کرده است .)

نسب عمالقه

عمالقه فرزندان لاوذ بن ارم  بن سام بن نوح هستند. آنان پادشاهان منطقه حجاز و یمن و سرزمین هاى اطراف بودند از جمله ایشان عملاق بن لاوذ بن سام و برادرش طسم بن لاوذ هستند. دیگر از ایشان جدیس بن لاوذ برادر دیگرشان است . پس از مرگ عملاق بن لاوذ پادشاهى و قدرت در خاندان طسم قرار گرفت و چون عملاق بن طسم به پادشاهى رسید سرکشى کرد و تباهى بسیار در زمین ببار آورد و کار را بدانجا کشاند که هر عروس را در شب زفافش و پیش از آنکه به خانه شوهرش ببرند تصرف مى کرد و با او در مى آمیخت و اگر دوشیزه بود دوشیزگى او را بر مى گرفت . چون همین کار را نسبت به زنى از خاندان جدیس که نامش غفیره ، دختر غفار بود، انجام داد آن زن پیش قوم خویش رفت و این شعر را خواند:
هیچ کس زبون تر از جدیس نیست ، آیا باید با عروس چنین رفتار شود  از او پیروى کردند و تصمیم گرفتند که نامش ‍ اسود بن غفار بود به پاس او خشم گرفت و قومش هم بکشند. اسود خوراکى فراهم ساخت و عملاق شاه را به میهمانى فرا خواند و سپس بر او و سران خاندان طسم حمله آورد و همه سالارهاى ایشان را کشت و از آن میان فقط ریاح بن مر نجات پیدا کرد و به ذوجیشان بن تبع حمیرى پادشاه یمن پناهنده شد و از او فریادخواهى کرد و او را براى حمله کردن به جدیس ‍ برانگیخت .

ذوجیشان همراه حمیریان حرکت کرد و خود را به سرزمین جو، که مرکز یمامه است رساند و همه افراد جدیس را از پاى درآورد و یمامه را ویران کرد و از افراد خاندانهاى طسم و جدیس جز اندکى باقى نماند.

پس از طسم و جدیس وبار بن امیم بن لاوذ بن ارم به پادشاهى رسید. او با اهل و فرزندان خود به سرزمین وبار که اینک معروف به رمل عالج است کوچ کرد و مدتى در زمین تباهى بار آوردند تا خدایشان نابود فرمود. پس از وبار عبد صحم بن اثیف بن لاوذ به پادشاهى رسید و او و پیروانش در طائف فرود آمدند و مدتى آنجا ساکن بودند و سپس از میان رفتند.

نسب عاد و ثمود

از طوایف دیگرى که شمار عمالقه شمرده مى شوند دو طایفه عاد و ثمودند. عاد نسبش چنین است : عاد بن عویص بن ارم بن سام بن نوح . عاد ماه را پرستش مى کرد و گفته مى شود که او چندان زیست که از نسل سوم خویش چهار هزار تن را درک کرد و هزار دوشیزه را به زنى گرفت و سرزمین او همان سرزمین احقاف است که در قرآن از آن نام برده شده است و از ناحیه شحر عمان تا حضرموت ادامه داشته است و شداد بن عاد صاحب و سالار شهرى که ذکر شده است از فرزندان اوست .

ثمود نسبش چنین است : ثمود بن عابر بن ارم بن سام بن نوح ، سرزمین ایشان میان شام و حجاز و بر کرانه قرار داشته است .
نسب فراعنه : این گفتار على علیه السلام که مى فرماید فراعنه و پسران فراعنه کجایند؟ فراعنه جمع کلمه فرعون است و آنان پادشاهان مصر بوده اند و از جمله ایشان ولید بن ریان فرعون روزگار یوسف علیه السلام است و ولید بن مصعب که فرعون روزگار موسى علیه السلام است و فرعون بن اعرج و او همان کسى است که با بنى اسرائیل جنگ و بیت المقدس را ویران کرد.

نسب اصحاب الرس

این گفتار على علیه السلام که فرموده است ساکنان شهرهاى رس کجایند؟ گفته شده است : ایشان مردمى هستند که شعیب پیامبر علیه السلام پیامبرشان بوده است . ایشان پرستندگان بتها بودند و چهارپایان بسیار داشتند و چاههاى آبى در منطقه آنان بود که از آنها آب برمى داشتند.

رس چاهى بسیارى فراخ و بزرگ بود که آنان را در حالى که بر گرد آن بودند فروکشید و همگان هلاک شدند و سرزمین و خانه هاى ایشان هم به زمین فرو شد. و گفته شده است رس نام دهکده یى در فلج الیمامه بوده است و در آن قومى از بازماندگان ثمود زندگى مى کردند که ستم یازیدند و نابود شدند. همچنین گفته شده است ایشان قومى از اعراب قدیمى بوده اند که میان شام و حجاز ساکن بوده اند و عنقاء کودکان ایشان را مى ربود و مى کشت ؛ ایشان دعا کردند و خدا را فرا خواندند تا آنان را از این گرفتارى برهاند. حنظله بن صفوان براى ایشان مبعوث شد. او ایشان را به دین و آیین فرا خواند و آن را شرط کشتن عنقاء قرار داد و آنان این شرط را پذیرفتند. صفوان دعا کرد و صاعقه یى بر عنقاء فرود آمد و او را کشت و اصحاب رس نسبت به حنظله وفادارى نکردند و پیمان خود را شکستند و او را کشتند و پس از آن هلاک شدند.

گفته شده است : ایشان همان اصحاب اخدودند و رس همان اخدود است .
نیز گفته شده است : رس نام سرزمینى در انطاکیه است که حبیب نجار در آن سرزمین کشته شده است . برخى گفته اند: آنان پیامبر خود را تکذیب کردند و او را در چاهى افکندند و کلمه رس به معنى رمى و درانداختن است . و گفته شده است : رس ، نام رودى در اقلیم باب و آغاز سرزمین هاى باب از شهر طراز است و به رود کر مى پیوندند و در دریاى خزر مى ریزد و آنجا پادشاهانى قدرتمند بوده اند که خداوند ایشان را به سبب ستمى که روا داشته اند هلاک فرموده است .

اما این جمله که مى فرماید والصق الارض بجرانه بقیه من بقایا حجته و خلیفه من خلائف انبیائه و جلو سینه و گردنش را به زمین بگذارد، باقى مانده یى از بقایاى حجت او و خلیفه یى از خلیفه هاى پیامبرانش چنین آورده است : این کلام را هر طایفه یى به اعتقاد خویش تفسیر کرده است . شیعه امامیه چنین مى پندارد که مراد از این حجت و خلیفه مهدى موعود است که ایشان منتظر اویند. صوفیان مى پندارند که مقصود امیرالمومنین علیه السلام از این کلمه ولى الله در زمین است و صوفیه معتقدند که دنیا هیچ گاه از ابدال که شمارشان چهل تن است و از اوتاد که شمارشان هفت تن است و از قطب که یک تن است خالى نمى ماند و هر گاه قطب درگذرد یکى از اوتاد هفت گانه به جاى او منصوب مى شود و یکى از ابدال چهل گانه به مرتبه اوتاد مى رسد و یکى از اولیایى که خداوند آنان را برگزیده است به مرتبه ابدال مى رسد.

یاران معتزلى ما مى پندارند که خداوند متعال امت را از گروهى مومنان عالم به عدل و توحید خالى نمى دارد و اجماع به اعتبار گفته و این علماء صورت مى گیرد ولى چون شناخت آن گروه ممکن نیست یا آنکه دشوار است ، اجماع علماى دیگر معتبر شمرده شده است و حال آنکه اصل اجماع گفتار این گروه است .

معتزله مى گویند: سخن امیرالمومنین علیه السلام به این جماعت از علماء اشاره ندارد و نمى گوید که آنان چه جماعتى هستند ولى حال هر یک از ایشان را توصیف مى کند و مى گوید صفات او چنین و چنان است .
فلاسفه مى پندارند مقصود و مراد آن حضرت از این سخن شخص عارف است و فلاسفه را در مورد عرفان و صفات عارف سخنانى است که کسى که با آنان انس داشته باشد معنى آن را مى فهمد.

در نظر و به عقیده من بعید نیست که امیرالمومنین علیه السلام با این سخن قائم آل محمد (ص ) را اراده فرموده باشد که پس از آنکه خداوند او را بیافریند در آخر زمان ظهور خواهد کرد، هر چند هم اکنون هم موجود نباشد. در سخن على علیه السلام سخنى نیست که دلالت بر وجود آن خلیفه در آن زمان باشد و به هر حال همه فرقه هاى مسلمان در این موضوع اتفاق نظر دارند که دنیا و تکلیف جز با ظهور او منقضى نمى شود.

اما مقصود از جمله الا انه قد ادبر من الدنیا ما کان مقبلا هان ! آنچه از دنیا که مایه سعادت و اقبال بود اینک پشت کرده و مایه ادبار گردیده است این است که هدایت و راه راست که به روزگار رسول خدا (ص ) و خلفاى آن حضرت آشکار و روى آور بود اینک با استیلاء معاویه و پیروانش پشت کرده است . البته در نظر یاران معتزلى ، معاویه منسوب به الحاد و مطعون در دین است و پیامبر (ص ) دین او را مورد طعن قرار داده است که شیخ ما ابوعبدالله بصرى در کتاب نقض السفیانیه خود که در رد جاحظ نوشته است آن روایات را آورده است و فراوان است و بر این موضوع دلالت دارد و ما آنها را در کتاب مناقضه السفانیه آورده ایم . احمد بن ابى طاهر در کتاب اخبارالملوک خود چنین آورده است : معاویه شنید موذن اذان مى گوید و سه مرتبه گفت اشهد ان لا اله الا الله همین که موذن گفت اشهد ان محمدا رسول الله معاویه گفت : اى پسر عبدالله ! خدا پدرت را بیامرزد چه بلندهمت بودى و براى خود خشنود نشدى و نپسندیدى مگر اینکه نام تو مقارن با نام پروردگار جهانیان باشد!
آن گاه على (ع ) مى فرماید: این اخوانى این عمار… برادرانم کجایند، عمار کجاست ؟!

عمار بن یاسر، نسب و برخى از اخبار او

وى عمار بن یاسر بن عامر بن کنانه بن قیس عنسى مذحجى است . کنیه اش ابوالیقظان و همپیمان بنى مخزوم است . اینک بخشى و گزینه یى از اخبار او را از کتاب الاستیعاب ابى عمر بن عبدالبر محدث نقل مى کنیم .
ابوعمر مى گوید: یاسر، پدر عمار، عربى قحطانى از خاندان عنس قبیله مذحج است و پسرش عمار وابسته و از موالى بنى مخزوم است و چنین بود که پدرش یاسر همراه دو برادر خود به نام مالک و حارث در جستجوى برادر دیگرشان به مکه آمدند. حارث و مالک به یمن برگشتند ولى یاسر در مکه ماند و با ابوحذیفه بن مغیره بن عبدالله بن عمر بن مخزوم همپیمان شد. ابوحذیفه یکى از کنیزان خود را که نامش سمیه بود به ازدواج یاسر درآورد که براى او عمار متولد شد. ابوحذیفه عمار را آزاد کرد و از همین جاست که عمار وابسته بنى مخزوم است در حالى که پدرش عربى آزاد و بدون وابستگى به کسى است . در این مورد اهل سیره اختلافى ندارند، به مناسبت همین پیمان و وابستگى که میان بنى مخزوم و عمار بوده است پس از اینکه غلامان عثمان عمار را چندان زدند که گفته اند فتق گرفت و یک دنده از دنده هایش را شکستند. بنى مخزوم بر عثمان خشم گرفتند و جمع شدند و گفتند به خدا سوگند اگر عمار بمیرد در قبال خونش کسى جز عثمان را نخواهیم کشت .

ابوعمر مى گوید: عمار بن یاسر از کسانى که در راه خدا شکنجه شده است و سرانجام عمار با زبان خود آنچه را ایشان مى خواستند گفت در حالى که دلش مطمئن به ایمان بود و این آیه که مى فرماید مگر کسى که مجبور شود و دلش مطمئن به ایمان باشد  در مورد او نازل شده است . این موضوعى است که مفسران بر آن اجماع دارند.

سپس عمار به حبشه هجرت کرد و به هر دو قبله نماز گزارد و او از نخستین مهاجران به مدینه بود. سپس در جنگ بدر و همه جنگهاى دیگر شرکت جست و سخت کوشش و پایدارى کرد و پس از رحلت رسول خدا (ص ) در جنگ یماهه هم حاضر شد و در آن جنگ هم پایدارى کرد و یک گوش او در آن جنگ قطع شد.

ابوعمر مى گوید: واقدى ، از عبدالله بن نافع ، از پدرش ، از عبدالله بن عمر روایت مى کند که مى گفته است روز جنگ یماهه عمار را دیدم بر فراز صخره یى از کوه برآمد و فریاد مى کشد اى گروه مسلمانان ! آیا از بهشت مى گریزید؟ من عمار بن یاسرم پیش من آیید. در همان حال به گوش بریده اش مى نگریستم که روى زمین مى جهید و او سخت ترین جنگ را انجام مى داد. ابوعمر مى گوید: عمار شخصى بیش از اندازه کشیده قامت و داراى چشمانى شهلا و فراخ ‌شانه بود و مویهاى سپید خویش را رنگ نمى کرد.

(ابوعمر) گوید: به ما خبر رسیده که عمار گفته است من همسن رسول خدا (ص ) هستم و هیچ کس از این نظر از من به او نزدیکتر نیست . ابن عباس در تفسیر این آیه که خداوند متعال مى فرماید آیا آن کس که مرده بود و او را زنده اش ساختیم و براى او پرتوى قرار دادیم که در پناه آن میان مردم راه مى رود گفته است : مقصود عمار یاسر است و این گفتار خداوند خداوند متعال که مى فرماید همچون کسى است که مثل او در تاریکیهاست و از آن بیرون نیست  یعنى ابوجهل بن هشام .

همچنین گوید: پیامبر (ص ) فرموده اند همانا سراپاى وجود عمار تا سر استخوانهایش انباشته از ایمان است و به صورت تا گودى کف پایش نیز روایت شده است .

ابوعمر بن عبدالعزیز از عایشه نقل مى کند که مى گفته است : هیچیک از اصحاب پیامبر نیست که اگر بخواهم درباره اش چیزى بگویم مى توانم بگویم جز عمار بن یاسر که خود شنیدم پیامبر (ص ) مى فرمود او سراپا تا گودى کف پاهایش انباشته از ایمان است .
ابوعمر همچنین مى گوید: عبدالرحمن بن ابزى  مى گفته است : هشتصد تن از کسانى که در بیعت رضوان شرکت کرده بودیم در جنگ صفین همراه على علیه السلام بودیم که از جمع ما شصت و سه نفر کشته شدند و عمار بن یاسر در زمره ایشان بود.

ابوعمر مى گوید: از خالد بن ولید نقل شده است که پیامبر فرموده اند هر کس عمار را دشمن بدارد و با او کینه توزى کند، خدایش ‍ او را دشمن مى دارد، خالد مى گفته است من از آن روز همواره او را دوست مى دارم .

ابوعمر مى گوید: از على بن ابى طالب علیه السلام روایت شده که مى گفته است : روزى عمار آمد و براى شرفیابى به حضور پیامبر اجازه خواست ؛ پیامبر (ص ) که صداى او را شناخته بود فرمود خوشامد و آفرین بر پاکیزه یى که خویشتن را پاکیزه مى دارد یعنى عمار اجازه دهیدش .

ابوعمر مى گوید: انس از پیامبر (ص ) روایت مى کند که فرموده است بهشت مشتاق چهار تن است على و عمار و سلمان و بلال .
سپس مى گوید: فضایاى عمار براستى بسیار است که آوردن آن سخن را به درازا مى کشاند. گوید: اعمش ، از ابوعبدالرحمن سلمى نقل مى کند که مى گفته است : همراه على علیه السلام در جنگ صفین شرکت کردیم ، عمار بن یاسر را دیدم که به هیچ وادى و جانبى حرکت نمى کرد مگر اینکه اصحاب محمد (ص ) در پى او حرکت مى کردند، گویى او براى ایشان نشانه یى بود و خودم از او شنیدم که در آن روز به هاشم بن عتبه مى گفت ؛ اى هاشم ! پیش برو که بهشت زیر درخشش شمشیر است و این بیت را مى خواند.
امروز یاران را که محمد و حزب اویند دیدار مى کنم 

به خدا سوگند. اگر ما را شکست دهند و به نخلستانهاى هجر عقب برانند باز هم مى دانیم که ما بر حق هستیم و ایشان بر باطل اند. و سپس این ابیات را خواند:
ما شما را در مورد تنزیل قرآن فرو کوفتیم و امروز در مورد تاءویل آن بر شما ضربه مى زنیم …
گوید: من یاران محمد (ص ) را ندیده بودم که در هیچ جا آن چنان کشته شوند.
گوید: ابومسعود بدرى و گروهى که هنگام احتضار حذیفه حضور داشتند سخن از فتنه پیش آمد. ابومسعود و دیگران به حذیفه گفتند چون میان مردم اختلاف پدید آید ما را به پیروى از نظر چه کسى فرمان مى دهى ؟ گفت بر شما باد به پسر سمیه که او تا گاه مرگ از حق جدا نمى شود یا آنکه گفت : او تا هنگامى که باشد همراه حق حرکت مى کند.

ابن عبدالبر مى گوید: برخى هم این حدیث را به طور مرفوع از حذیفه نقل کرده اند.
ابوعمر مى گوید: شعبى ، احنف نقل مى کند که مى گفته است : در جنگ صفین عمار حمله کرد، ابن جزء سکسکى و ابوالغادیه فزارى بر او حمله کردند، ابوالغادیه بر او نیزه زد، ابن جزء سر او را برید.
مى گویم : در این مورد خود ابوعمر بن عبدالبر که خدایش رحمت کناد!

گوناگون سخن گفته است . او در بخش کنیه ها در کتاب استیعاب خود ابوالغادیه را نام برده و گفته است جهنى است و جهینه شاخه یى از قبیله قضاعه است . حال آنکه اینجا او را فزارى شمرده است و باز در همان بخش کنیه ها گفته است که نام ابوالغادیه یسار و گفته شده است مسلم بوده است .

این قتیبه در کتاب المعارف از قول خود ابوالغادیه روایت مى کند که مى گفته است : خودش عمار را کشته است . او مى گفته نخست ، مردى بر عمار نیزه زد که کلاهخود از سرش افتاد و من ضربتى زدم و سرش را جدا کردم ؛ ناگاه دیدم سر عمار است . چگونگى این قتل با آنچه ابن عبدالبر روایت کرده است تفاوت دارد.

ابوعمر مى گوید: وکیع ، از شعبه ، از عبد بن مره ، از عبدالله بن سلمه نقل مى کند که مى گفته است : گویى هم اکنون روز جنگ صفین است و به عمار مى نگرم که روى زمین دراز کشیده بود و آب مى خواست ، براى او جرعه یى شیر آوردند نوشید و گفت امروز یاران را دیدار مى کنم و همانا پیامبر (ص ) با من عهد فرموده و گفته است آخرین آشامیدنى من در این جهان جرعه یى شیر است . سپس دوباره آب خواست زنى که داراى دستهاى بلندى بود ظرف شیرى با آب آمیخته براى او آورد و عمار چون آن را آشامید گفت : سپاس خداوند را بهشت زیر پیکان نیزه ها قرار دارد. به خدا سوگند، اگر چنان ما را فرو کوبند که به نخلستانهاى هجر عقب بنشانند هر آینه مى دانیم که ما بر حق هستیم و آنان بر باطل اند. سپس چندان جنگ کرد تا کشته شد.

ابوعمر مى گوید: حارثه بن مضراب  روایت مى کند و مى گوید نامه یى را که عمر براى مردم کوفه نوشته بود خواندم و چنین بود:
اما بعد، من عمار را به عنوان امیر و عبدالله بن مسعود را به عنوان معلم و وزیر پیش شما فرستادم و آن دو از زمره یاران نجیب محمد (ص ) هستند، سخن آن دو را بشنوید و به آن دو اقتداء کنید و من با نیازى که به وجود عبدالله بن مسعود داشتم شما را بر خودم ترجیح دادم و برگزیدم .

ابوعمر مى گوید: عمر بن خطاب از این جهت گفته است آن دو از نجباى اصحاب پیامبرند، که رسول خدا (ص ) فرموده است هیچ پیامبرى نیست که مگر هفت یاور نجیب و فقیه و وزیر به او عنایت مى شود و به من چهارده تن عنایت شده است حمزه و جعفر و على و حسن و حسین و ابوبکر و عمر و عبدلله بن مسعود و سلمان و عمار و اباذر و حذیفه و مقداد و بلال .

ابوعمر مى گوید: اخبار در حد تواتر رسیده است که پیامبر (ص ) فرموده است عمار را گروه ستمگر خواهد کشت و این از اخبار غیبى و نشانه هاى پیامبرى آن حضرت (ص ) و از صحیح ترین احادیث است .

جنگ صفین در ربیع الاخر سال سى و هفت بود. على علیه السلام عمار را در جامه هایش بدون اینکه او را غسل دهد به خاک سپرد.
مردم کوفه روایت مى کنند که على علیه السلام بر جنازه عمار نماز گزارده است و مذهب ایشان در مورد شهیدان همین گونه است که آنان را غسل نمى دهند ولى بر آنان نماز گزارده مى شود.
ابوعمر بن عبدالبر مى گوید: سن عمار روزى که کشته شد نود و چند سال بود و نیز گفته شده است : نود و یک یا نود و دو یا نود و سه سال داشته است . 

ابوالهیثم بن التهیان و برخى از اخبارش

على علیه السلام سپس فرموده است ابن التهیان کجاست ؟! او ابوالهیثم بن التهیان است که در کلمه دوم حرف ىمشدد و مکسور است ، نام اصلى او و پدرش هر دو مالک بوده است و نسبت پدرش چنین است : مالک بن عبید بن عمرو بن عبدالاعلم بن عامر الانصارى .

ابوالهیثم یکى از نقیبان دوازده گانه انصار در شب بیعت عقبه است و گفته شده است که او از انصار نبوده بلکه از قبیله بلى بن ابى الحارث بن قضاعه و هم پیمان بنى عبدالاشهل بوده است . به هر حال او یکى از نقیبان بیعت شب عقبه است و در جنگ بدر هم شرکت کرده است .

ابوعمر عبدالبر در کتاب الاستیعاب خود مى گوید: درباره تاریخ مرگ او اختلاف است ؛ خلیفه ، از اصمعى نقل مى کند که مى گفته است از خویشاوندانش پرسیدم ، گفتند به روزگار زندگى رسول خدا (ص ) درگذشته است .

ابوعمر مى گوید این سخنى است که از گوینده آن کسى پیروى نکرده و پذیرفته نشده است . و گفته شده است او به سال بیستم یا بیست و یکم درگذشته است و آنچه که از همه بیشتر گفته شده است این است که جنگ صفین را درک کرده و همراه على علیه السلام بوده است و هم گفته شده است که در جنگ صفین کشته شده است .

ابوعمر سپس مى گوید: خلف بن قاسم ، از حسن بن رشیق ، از دولابى ، از ابوبکر وجیهى ، از قول پدرش ، از صالح بن وجیه نقل مى کند که مى گفته است : از جمله کسانى که در صفین کشته شده اند عمار و ابوالهیثم و عبدالله بن بدیل و گروهى از شرکت کنندگان در جنگ بدر هستند که خدایشان رحمت کناد!

آن گاه ابوعمر روایت دیگرى نقل مى کند و مى گوید: ابومحمد عبدالله بن محمد بن عبدالمومن ، از عثمان احمد بن سماک ، از حنبل بن اسحاق بن على ، از ابونعیم نقل مى کند که مى گفته است : نام ابوالهیثم مالک و نام پدرش عمرو بن حارث است و ابوالهیثم در جنگ صفین همراه على علیه السلام کشته شده است .

ابن عبدالبر مى گوید: این سخن ابونعیم و کسان دیگرى جز اوست .
مى گویم : این روایت صحیح تر از گفتار ابن قتیبه است که در کتاب المعارف خود مى گوید: گروهى گفته اند که ابوالهیثم در جنگ صفین همراه على علیه السلام بوده است و حال آنکه اهل علم این سخن را نه مى شناسند و نه ثابت مى کنند.
تعصب ابن قتیبه معلوم است . چگونه مى گوید: این سخن را اهل علم نه مى شناسند و نه ثابت مى کنند و حال آنکه ابونعیم و صالح بن وجیه هر دو گفته اند و ابن عبدالبر هم آن روایت کرده است و اینان همگى مشایخ بزرگ محدثان هستند.

شرح حال ذوالشهادتین خزیمه بن ثابت

  على علیه السلام سپس فرموده است ذوالشهادتین کجاست ؟!، او خزیمه بن ثابت بن فاکه ثعلبه خطمى انصارى از خاندان بنى خطمه از قبیله اوس انصار است و پیامبر (ص ) در داستان مشهورى گواهى او را معادل گواهى دو مرد قرار داده است . 

کنیه او ابوعماره است و در جنگ بدر و همه جنگهاى پس از آن شرکت داشته است و روز فتح مکه رایت خاندان خطمه در دست او بوده است .

ابن عبدالبر در کتاب الاستیعاب مى گوید: او در جنگ صفین همراه على بن ابى طالب علیه السلام شرکت کرده است و پس از اینکه عمار کشته شد، خزیمه چندان جنگ کرد که کشته شد.

ابن عبدالبر مى گوید: موضوع کشته شدن ذوالشهادتین در جنگ صفین از طرق مختلف نقل شده است که ما در کتاب الاستیعاب از قول پسر پسرش ، یعنى محمد بن عماره بن خزیمه ذوالشهادتین ، نقل کرده ایم . خزیمه در جنگ صفین همواره مى گفت : خودم از پیامبر (ص ) شنیدم که مى فرمود عمار را گروه ستمگر خواهد کشت و سپس چندان جنگ کرد که کشته شد.

مى گویم : از شگفت ترین تعصبهاى زشتى که بر آن آگاه شده ام یکى هم این است که ابوحیان توحیدى در کتاب البصائر مى گوید خزیمه بن ثابت که با على علیه السلام در جنگ صفین کشته شده است خزیمه بن ثابت ذوالشهادتین نبوده است بلکه مردى دیگر از انصار و صحابه است که خزیمه بن ثابت نام داشته است .

این (سخن ) اشتباه است چرا که کتابهاى حدیث و نسب گواه آن است که میان اصحاب پیامبر (ص )، چه از انصار و چه غیر ایشان ، هیچ کس جز ذوالشهادتین ، خزیمه بن ثابت نام نداشته است و چه مى توان کرد که گمراهى هوس را دارو و چاره اى نیست و باید توجه داشت که طبرى صاحب تاریخ پیش از ابوحیان برگفتن کتابهایى که در مورد نامهاى صحابه تاءلیف شده به خلاف آنچه این دو گفته اند گواهى مى دهد. وانگهى یارى دهندگان و یاران امیرالمومنین چه نیازى دارند که بخواهند شمار خویش را با شمردن نام خزیمه و ابوالهیثم و عمار و جز ایشان بیفزایند.

اگر مردم نسبت به این مرد (على علیه السلام ) انصاف دهند و با دیده انصاف بر او بنگرند خواهند دانست که اگر على (ع ) تنها مى بود و همه مردم با او جنگ مى کردند او بر حق بود، و همگان بر باطل .

سپس على علیه السلام مى فرماید برادران دیگر آنان که نظیر ایشان بودند کجایند؟! و مقصودش کسانى از صحابه هستند که در صفین همراهش بودند و کشته شدند و همچون ابن بدلیل و هاشم بن عتبه و کسان دیگرى غیر از آن دو که ما ضمن اخبار صفین از آنان نام بردیم .

قیس بن سعد بن عباده و نسب او

قیس بن سعد بن عباده دلیم خزرجى از اصحاب پیامبر (ص ) و کنیه او ابوعبدالملک است . او احادیثى از پیامبر (ص ) روایت کرده است . قیس مردى بیش از اندازه کشیده قامت و داراى موهاى بلند و صاف و دلیر و بخشنده بود. پدرش سعد سالار خزرجیان بود هموست که انصار درباره اینکه پس از پیامبر (ص ) به خلافت رسید چاره اندیشى کردند، او هنگامى که با ابوبکر بیعت شد با وى بیعت نکرد و به حوران رفت و همانجا مرد. گفته شد که چون ایستاده و به هنگام شب در صحرا ادرار کرد جنیان او را کشتند و در این مورد دو بیت شعر روایت مى کنند و گویند شبى که سعد کشته شد و در این مورد دو بیت شعر روایت مى کنند و گویند شبى که سعد کشته شد این دو بیت شنیده شد بدون اینکه خواننده آن دیده شود و آن دو بیت چنین است :
ما سالار خزرج سعد بن عباده را کشتیم و دو تیر بر او پرتاب کردیم به قلبش برخورد و خطا نرفت
گروهى مى گویند: در آن هنگام امیر شام کسى را به کمین او نشانده بود تا شبانگاه او را بکشد و شب که سعد براى قضاى حاجت به صحرا رفته بود آن شخص او را به سبب اینکه از اطاعت خلیفه سرپیچى کرده بود با دو تیر کشت و یکى از متاءخران در این باره چنین سروده است .

مى گویند سعد بن عباده را جنیان دلش را شکافتند! اى کاش دین و آیین خود را با مکر و تزویر درست نکنى . گناه سعد در اینکه ایستاده ادرار کرده است چیست ؟ آرى سعد با ابوبکر بیعت نکرده بود…

قیس بن سعد از بزرگان شیعیان امیرالمؤ منین علیه السلام و معتقد به محبت و ولایت اوست و در همه جنگها در التزام رکاب آن حضرت بود. قیس هر چند در مورد صلح امام حسن با معاویه بر امام حسن اعتراض کرد ولى از یاران و همراهان او بود و عقیده و میل او نسبت به آل ابوطالب بود و در اعتقاد و دوستى خود مخلص شمرده مى شد. البته از امورى که موجب تاءکید این موضوع مى شد بیرون رفتن کار از دست پدرش و گرفتاریهاى روز سقیفه و پس از آن بود که از همه این امور دلتنگ شده بود و اندوه خویش را در دل نهان مى داشت تا آنکه در خلافت امیرالمؤ منین علیه السلام امکان اظهارنظر پیدا کرد و از قدیم گفته شده است دشمن دشمنت دوست تو شمرده مى شود.

ابوایوب انصارى و نسب او

نام و نسبت ابوایوب انصارى چنین است : خالد بن یزید بن کعب بن ثعلبه خرزجى . او از خاندان نجار است . در بیعت عقبه و جنگ بدر و دیگر جنگها حضور داشت و هنگامى که پیامبر (ص ) در هجرت از مکه به مدینه از محل سکونت خاندان عمرو بن عوف بیرون آمد در خانه او منزل فرمود و تا هنگامى که مسجد و خانه ها را ساخت همچنان در خانه ابوایوب ساکن بود و سپس از آنجا به خانه خود منتقل شد، و روزى که پیامبر (ص ) میان یاران خود عقد برادرى مى بست میان ابوایوب و مصعب بن عمیر برادرى منعقد فرمود.

ابن عبدالبر در کتاب الاستیعاب مى گوید: ابوایوب انصارى در همه جنگهاى على علیه السلام همراهش بوده است . او این موضوع را از ابن کلبى و ابن اسحاق نقل مى کند و آن دو مى گفته اند که ابوایوب در جنگ جمل و صفین همراه على (ع ) بود و در جنگ خوارج هم سالار مقدمه و پیشتازان بوده است .  و گفته مى شود این خطبه آخرین خطبه یى است که امیرالمومنین علیه السلام آن را ایستاده ایراد فرموده است .

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۵ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۷۸