خطبه ها خطبه شماره ۹۴ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

و من خطبه له علیه السلام

اللّه تعالى

فتبارک اللَّه الذی لا یبلغه بعد الهمم ۳ ، و لا یناله حدس الفطن ۴ ،الأوّل الّذی لا غایه له فینتهی ۵ ، و لا آخر له فینقضی ۶ . و منها فی وصف الانبیاء ۷ فاستودعهم فی أفضل مستودع ۸ ، و أقرّهم فی خیر مستقرّ ۹ ، تناسختهم کرائم الأصلاب إلى مطهّرات الأرحام ۱۰ ، کلّما مضى منهم سلف ،قام منهم بدین اللّه خلف ۱۱ .

رسول اللّه و آل بیته ۱۲ حتّى أفضت کرامه اللّه سبحانه و تعالى إلى محمّد ، صلّى اللّه علیه و آله ۱۳ ، فأخرجه من أفضل المعادن منبتا ۱۴ ، و أعزّ الأرومات مغرسا ۱۵ ، من الشّجره الّتی صدع منها أنبیاءه ۱۶ ، و انتجب منها أمناءه ۱۷ . عترته خیر العتر ۱۸ ، و أسرته خیر الأسر ۱۹ ، و شجرته خیر الشّجر ۲۰ ، نبتت فی حرم ۲۱ ، و بسقت فی کرم ۲۲ ، لها فروع طوال ۲۳ ، و ثمر لا ینال ۲۴ ، فهو إمام من اتّقى ۲۵ ، و بصیره من اهتدى ۲۶ ،سراج لمع ضوؤه ۲۷ ، و شهاب سطع نوره ۲۸ ، و زند برق لمعه ۲۹ ، سیرته القصد ۳۰ ، و سنّته الرّشد ۳۱ ، و کلامه الفصل ۳۲ ، و حکمه العدل ۳۳ ، أرسله على حین فتره من الرسل ۳۴ ، و هفوه عن العمل ۳۵ ، و غباوه من الأمم ۳۶ .

عظه الناس ۳۷ اعملوا ، رحمکم اللّه ، على أعلام بیّنه ۳۸ ، فالطّریق نهج یدعوا إلى دار السّلام ۳۹ ، و أنتم فی دار مستعتب على مهل و فراغ ۴۰ ،و الصّحف منشوره ۴۱ ، و الأقلام جاریه ۴۲ ، و الأبدان صحیحه ۴۳ ، و الألسن مطلقه ۴۴ ، و التّوبه مسموعه ۴۵ ، و الأعمال مقبوله ۴۶ .

ترجمه خطبه نود و چهارم

از خطبه‏اى است از آنحضرت امیر المؤمنین علیه السّلام در این خطبه خداوند سبحان را توصیف نموده ، ۱ سپس فضیلت رسول خدا و دودمان او را توضیح مى‏دهد و سپس مردم را موعظه مى‏فرماید ۲ :

پس مبارک است خداوندى که بلندى و دور پروازى‏هاى همّت‏ها به او نمیرسد ۳ و حدس هشیاریها به مقام شامخ او نائل نگردد ۴ خداوند اوّل که غایتى براى او نیست تا پایان یابد ۵ و آخرى براى او وجود ندارد تا منقرض شود ۶ .

و از این خطبه است در توصیف پیامبران ۷ آنان ( پیامبران ) را در برترین ودیعتگاه بودیعت نهاد ۸ و در بهترین قرارگاه تثبیت فرمود ۹ اصلاب شریفه آنان را به پاکترین ارحام منتقل ساخت ۱۰ هر موقعى که یکى از آنان [ رسالت خود را ابلاغ نموده و ] در گذشت ، براى تبلیغ دین خداوندى جانشینى از آنان قیام نمود ۱۱ .

رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و خاندانش ۱۲ تا آنگاه که کرامت خداوندى سبحانه و تعالى به محمّد صلى اللّه علیه و آله منتهى گشت ۱۳ آن وجود مقدّس را از برترین معادن رویاننده ۱۴ و عزیزترین اصول و ریشه‏ها براى کاشتن بیرون آورد ۱۵ از آن درختى که خداوند آن را بشکافته و پیامبرانش را از آن بیرون آورده است ۱۶ و امناى خود را از آن برگزیده ۱۷ عترت پیامبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله بهترین عترت‏ها است ۱۸ و دودمانش بهترین دودمانها ۱۹ و درختش بهترین درختها ۲۰ که در حرم روییده شده ۲۱ و به رشد رسیده است در کرم و مجد و شرف ۲۲ براى آن درخت شاخه‏هائى است بلند ۲۳ و ثمریست غیر قابل وصول ۲۴ آن حضرت پیشواى کسى است که تقوى بورزد ۲۵ و وسیله بینائى است براى کسى که هدایت یافته باشد ۲۶ چراغى است که روشنائیش درخشیده ۲۷ و ستاره‏ایست که نورش بارز و آشکار ۲۸ و آتش زنه ایست که لمعان آن برق تولید نموده است ۲۹ سیرتش اعتدال ۳۰ و سنّتش رشد ۳۱ و کلام او جدا کننده حقّ و باطل ۳۲ و حکم او عدل محض است ۳۳ خداوند سبحان او را در فاصله‏اى از پیامبران ۳۴ و در دوران لغزش جوامع از عمل ۳۵ و جهل و کودنى امّت‏ها فرستاد ۳۶ .

موعظه مردم ۳۷ خداوند بشما رحمت کناد ، عمل کنید در روشنائى آشکار علائم ۳۸ طریق حقّ راست و روشن است شما را به دار السّلام ( زندگى سالم و بهشت اخروى ) دعوت مینماید ۳۹ و شما اکنون در خانه‏ئى ( دنیائى ) هستید که مى‏توانید خدا را [ با اعمال و نیّات نیکوى خود ] از خویشتن راضى کنید . [ امروز ] مهلتى دارید و فراغتى ۴۰ نامه‏هاى اعمالتان باز است ۴۱ ( بسته نشده ) و قلم‏هائى که نامه‏هاى اعمال شما را مى‏نویسند ، در جریانند ۴۲ و بدنها سالم و صحیحند ۴۳ و زبانها باز و آزاد ۴۴ و توبه پذیرفته مى‏شود ۴۵ و اعمال مقبول مى‏گردد ۴۶ .

تفسیر عمومى خطبه نود و چهارم

۳ ، ۶ فتبارک اللّه الذى لا یبلغه بعد الهمم ، و لا یناله حدس الفتن ، الأوّل الّذى لا غایه له فینتهى و لا آخر له فینقضى ( پس مبارک است خداوندى که بلند و دور پروازیهاى همّتها به او نمى‏رسد و حدس هشیارى‏ها بمقام شامخ او نائل نگردد . خداوند اوّل که غایتى براى او نیست تا پایان یابد و آخرى براى او وجود ندارد تا منقرض شود .

دو جمله فوق تا حدودى در مجلّد دوم صفحه ۲۹ تفسیر خطبه اوّل تفسیر شده است .

تفاوتى که میان جمله دوم در این خطبه با جمله خطبه دوم وجود دارد ، اینست که در خطبه یکم چنین است :

و لا یناله غوص الفطن ( و حوزه اعلاى ربوبى‏اش از نفوذ هشیاران بدور است ) .

و در این خطبه چنین است :و لا یناله حدس الفطن ( و حدس هشیارى‏ها به مقام شامخ او نائل نگردد ) .

با کمى دقّت معلوم مى‏شود که منافاتى ما بین این دو جمله وجود ندارد ، یعنى با نظر به اینکه حدس ( انتقال بسیار سریع به واقعیّت مطلوب که گاهى سرعت بقدرى زیاد است که گویى حرکتى از مبدء فکرى به مقصد انجام نگرفته و انعکاس محض مى‏باشد ) یکى از خواصّ اوّلیّه هشیارى‏هاى بسیار نافذ است ، در حقیقت مجموع دو جمله چنین مى‏شود که مقام شامخ ربوبى از نفوذ حدسى هشیارى‏ها والاتر است .

موجود اوّلى که غایتى براى او نیست تا پایان یابد .

منظور از اوّل که خدا با آن توصیف مى‏شود چه در جملات نهج البلاغه و چه در آیات قرآنى ، قطعا بمعناى آغاز زمانى و هویّتى براى آن ذات اقدس نیست ، زیرا هیچگونه آغاز و حدّ و کناره و مرزى براى آن ذات اقدس امکان پذیرنیست در حقیقت مى‏توان گفت : مفهومى که براى کلمه اوّل در موقع اسناد آن به خدا صحیح است ،عبارتست از سابق مطلق و قدیم و ازلى که هیچ ابتداء و آغازى براى آن قابل تصوّر نیست . چنانکه براى خداوند متعال آغازى نیست ، همچنین پایانى نیز قابل تصوّر نیست ، لذا کلمه آخر که بآن ذات اقدس بکار مى‏رود ، معناى لغوى و عرفى آن نمیباشد بلکه ابدى و سرمدى است که پایانى ندارد . و همانگونه که تصوّر آغاز و ابتداء او را محدود مى‏سازد ، همانطور تصوّر غایت و پایان مخالف بى‏نهایت بودن است .

و محدودیّت خداوندى مستلزم نقص او است که در جایش اثبات شده است . ۸ ، ۱۱ فاستودعهم فی أفضل مستودع ، و أقرّهم فی خیر مستقرّ ، تناسختهم کرائم الاصلاب إلى مطهّرات الأرحام کلّما مضى منهم سلف قام منهم بدین اللّه خلف ( آنان « پیامبران » را در برترین ودیعت گاه به ودیعت نهاد و در بهترین قرارگاه تثبیت فرمود ، اصلاب شریفه آنان را به پاکترین ارحام منتقل ساخت هر موقعى که یکى از آنان [ رسالت خود را ابلاغ نمود و ] در گذشت ، براى تبلیغ دین خداوندى جانشینى از آنان قیام نمود ) .

انتخاب انبیاء مستند به اصول با اهمّیّتى بوده است .

مسلّم است که منصب نبوّت که نوعى وساطت میان خدا و بندگان او است ،منصبى فوق العاده با اهمّیّت است . مخصوصا انبیاء بعنوان اینکه وسائط خداوندى در بیان سعادت و صلاح و شقاوت و فساد مادّى و معنوى اولاد آدم علیه السّلام مى‏باشند ،قطعى است که چنین انسانهائى هم باید از نظر طبیعى پاکیزه و بى عیب باشند و هم از نظر روانى و روحى . لذا خداوند سبحان انبیاء را از پدران و مادران پاکیزه و بى عیب بوجود آورده است ، زیرا تأثیر عوامل وراثت در اخلاق همانند تأثیر آنها در رنگ و اعضاء و اندام و غیر ذلک ، اگر چه بعنوان عامل ایجاد زمینه ، مورد قبول همگان مى‏باشد .

اینکه گفتیم : اگر چه « بعنوان عامل ایجاد زمینه » براى اینست که آنچه از دانش مربوط به وراثت و از مشاهدات عمومى بدست مى‏آید ، اینست که عوامل وراثت تعیین کننده قطعى سرنوشت هیچ کس ( از نظر صلاح و فساد و سعادت و شقاوت ) نیست بلکه فقط توانائى ایجاد زمینه را دارد و الاّ تأثیر محیط و تعلیم و تربیت و دیگر عوامل و انگیزه‏ها باید بکلّى منتفى گردد ، در صورتى که تأثیر آنها و تأثیر تلقین و کمال جوئى که شخصّیت آدمى را مى‏تواند دگرگون کند ، جاى هیچگونه تردید نیست . امیر المؤمنین علیه السّلام در این جملات به دو امتیاز مهمّ از عوامل طبیعى وجود انبیاء اشاره فرموده است :

امتیاز یکم

خداوند پیامبران را در پاکترین اصلاب به ودیعت نهاد ، یعنى پدران انبیاء علیهم السّلام همگى انسان‏هاى الهى و شریف بوده‏اند سلسله پدران پیامبر اسلام بنا به نقل محدّثان چنین است :

محمد بن عبد اللّه صلّى اللّه علیه و آله بن عبد المطّلب و اسمه شیبه الحمد بن هاشم و اسمه عمرو بن عبد مناف و اسمه المغیره بن قصّى و اسمه زید بن کلاب بن مرّه بن کعب بن لوّى بن غالب بن فهر بن مالک بن النّضر و هو قریش بن کنانه بن خزیمه بن مدرکه بن إلیاس بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان بن أدّ بن أود بن الیسع بن الهمیسع بن سلامان بن نبت بن حمل بن قیدار بن إسماعیل بن إبراهیم علیه السّلام بن تارخ بن ناحور بن ساروع بن راعو بن فالغ [ یا فالع ] بن عابر و هو هود بن شالخ بن أرفخشد بن سام بن نوح بن ملک بن متوشلخ بن أخنوخ و هو إدریس بن یارد بن مهلائیل بن قینان بن أنوش بن شیث و هو هبه اللّه بن آدم أبى البشر علیهم السّلام جمیعا [بحار الأنوار مجلسى رحمه اللّه علیه نقل از منهاج البراعه مرحوم محقّق حاجّ میرزا حبیب اللّه هاشمى خوئى ج ۷ ص ۱۰۵]

امتیاز دوم

قرار دادن انبیاء در ارحام پاک مادرانى مطهّره . در زیارت امام حسین علیه السّلام همین مطلب را که امیر المؤمنین علیه السّلام در این خطبه فرموده است ، مى‏خوانیم :

أشهد أنّک کنت نورا فى الأصلاب الشّامخه و الأرحام المطهّره شهادت مى‏دهم به اینکه تو [ اى حسین ] نور در اصلاب با عظمت و ارحام پاکیزه بودى .

مرحوم هاشمى خوئى از کلبى نقل کرده است که « براى پیامبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم پانصد مادر نوشته شده است که در هیچیک از آنها زنا و دیگر آلودگى‏هاى جاهلیّت دیده نشده است » [مأخذ مزبور ص ۱۰۲ نقل از الکلبى] .

تبصره با نظر به شماره مسلسل پدران پیامبر اکرم تا زمان آدم ابو البشر علیه السّلام ، شماره مادران خیلى زیادتر بوده و قابل قیاس نمى‏باشد . بنابر این باید بگوئیم : نامهاى پدران پیامبر که در امثال روایات فوق آمده است ، بعنوان برخى از آنان ذکر شده است نه همه آنان و یا باید بگوئیم : مادران پیامبر اسلام علیه السّلام تا حضرت حوّا علیها السّلام کمتر از پانصد بوده و معادل پدران او مى‏باشند و اشتباه از نسخه نویس‏ها بوده است . ۱۳ ، ۲۴ حتّى أفضت کرامه اللّه سبحانه و تعالى إلى محمّد صلّى اللّه علیه و آله ،فأخرجه من أفضل المعادن منبتا و أعزّ الأرومات مغرسا من الشّجره التّى صدع منها أنبیاءه و انتجب أمناءه عترته خیر العتر ، و أسرته خیر الأسر ،و شجرته خیر الشّجر ، نبتت فی حرم و بسقت فی کرم ، لها فروع طوال و ثمر لا ینال ( تا آنگاه که کرامت خداوندى سبحانه و تعالى به محمّد صلّى اللّه علیه و آله منتهى گشت و ، آن وجود مقدّس را از برترین منابع رویاننده و عزیزترین اصول و ریشه‏ها براى کاشتن بیرون آورد ، از آن درختى که خداوند آن را شکافته و پیامبرانش را از آن بیرون آورده و امناى خود را از آن برگزیده است . عترت پیامبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله بهترین عترت‏ها است و دودمانش بهترین دودمانها و درختش بهترین درخت‏ها که در حرم روئیده و در کرامت و مجد برشد رسیده است ،براى آن درخت شاخه‏هائى است بلند و ثمریست غیر قابل دستیابى ) .

محمّد صلّى اللّه علیه و آله فرزند با عظمت ابراهیم علیه السّلام

در جملات فوق با نظر به جمله :

من الشّجره الّتی صدع منها أنبیاءه ( از درختى که خداوند آن را شکافته پیامبرانش را از آن بیرون آورده است . ) و جمله نبتت فی حرم ( که در حرم روئیده است . ) نوعى ناسازگارى تصوّر شده است ، توضیح اینکه با نظر به جمله یکم منظور از درخت ، حضرت ابراهیم خلیل الرّحمن علیه السّلام است که پیامبران پس از آن بزرگوار از نسل مبارک او مى‏باشند و با نظر به جمله دوم که مى‏گوید :

« آن درخت در حرم روییده است » که مقصود مکّه معظّمه است ، نمى‏تواند منظور حضرت ابراهیم علیه السّلام باشد زیرا آن حضرت از کلدانیّون است آنچه بنظر مى‏رسد این است که مقصود از شجره اوّل قطعا حضرت ابراهیم خلیل علیه السّلام است او است پدر بزرگ انبیاء علیهم السّلام و منظور از شجره دوم یا وجود مبارک خود پیامبر اکرم است و یا نهال و یا ساقه‏اى بزرگ از درخت او ( حضرت ابراهیم علیه السّلام ) که حضرت هاشم علیه السّلام مى‏باشد که در حرم روییده است .

بدانجهت که امیر المؤمنین علیه السّلام در نهج البلاغه در این مورد و چند مورد دیگر اشاره به اصالت و طهارت سلسله نسل پیامبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم فرموده و در بعضى از سخنانشان حضرت ابراهیم خلیل اللّه را مطرح فرموده‏اند لذا مناسب است که ما در تفسیر همین خطبه مقدارى درباره آن حضرت که ابو الانبیاء نامیده شده است بررسى داشته باشیم .

قبلا متذکّر مى‏شویم که این مقاله ، مباحث مشروح و مقدارى مطالب جدیدتر از سخنرانى است که در تاریخ پنجشنبه ۱۶ اسفند ماه سال ۱۳۶۳ در مجمعى که مرکّب از دانشمندان آلمانى و ایرانى بود و در انجمن حکمت و فلسفه اسلامى تشکیل یافته بود ، ایراد شده است . پیش از ورود به اصل مبحث یک مقدّمه ضرورى را متذکّر مى‏شویم :

تاریخ خدا شناسى و خدا پرستى مساوى تاریخ انسانى است .

مقدّمه

با نظر به ساختمان مغزى و نیروهاى روانى و استعدادهاى انسانى که از دیدگاه تاریخ تکوّن انسان ( حدّ اقلّ ۴۰۰۰۰ سال باینطرف ) تغییرى طبیعى در او بوجود نیامده است ، باید گفت : انسان در رابطه با جهان هستى در مجراى حرکت با قوانین ثابته که حاکم بر آن است ، از توحید مبدء هستى که خدا است ، برخوردار بوده است .

توجّهات و گرایش‏ها و نیایش‏هاى ماوراى طبیعى انسان‏ها که مساوى تاریخ او حرکت کرده و پیش رفته است ، از دلائل روشن براى اثبات همین حقیقت است که بشر بى توحید زندگى نکرده است ، اگر چه در تطبیق آن واحد فوق طبیعى به هویّت‏ها و مصادیق با یکدیگر اختلاف داشته‏اند . آنچه که براى ردّ این قضیّه بیان شده است ،دو موضوع است :

موضوع یکم

آثار و ترسیم‏ها و مجسّمه‏هائى است که گفته مى‏شود ، بشر به این پدیده‏ها عبادت کرده است و یکتاپرستى بآن معنى که پس از ابراهیم ( علیه السّلام ) رواج پیدا کرده ، وجود نداشته است . این موضوع نمى تواند قضیّه یکتا پرستى را از دوران ما قبل ابراهیم علیه السّلام مردود بسازد ، زیرا ما در بررسى آن آثار و ارتباط سحر و جادوئى و حتّى ارتباط گرایش عبادى به آنچه که آن آثار نشان مى‏دهند ، با نمودهائى گنگ و بى‏زبان رویاروى هستیم ، و نمى‏توانیم بر مبناى منطق علمى بوسیله آن نمودها که احتمالات ارتباطات مغزى و روانى در آنها متعدّد است اثبات کنیم که عبادت انسانهاى ما قبل ابراهیم ( علیه السّلام ) در همان نمودها منحصر بوده و هدف آنان جز همان شکلى از ارتباط که آثار نشان مى‏دهند ،نبوده است .

امروزه در همه دنیا اماکن مقدّس وجود دارد که بشر اشیائى را در آن اماکن مورد احترام شدید قرار مى‏دهد ، مانند الحجر الاسود در بیت اللّه الحرام و خود سنگهاى آن بیت ، با اینکه اگر یک مسلمان با هدف گیرى پرستش ، بآن سنگها احترام کند ، قطعا کفر ورزیده است .

موضوع دوم

عبارتست از شیوع فراوان « خدایان » در امتداد تاریخ ، میدانیم که در اغلب جوامع در دوران‏هاى ما قبل ابراهیم ( ع ) حتّى در قرون و اعصار بعد از ابراهیم تا امروز اصطلاح « خدایان » بسیار رائج بوده است . این خدایان در هر یک از اقوام و ملل هویّت‏هاى مخصوص داشته و کارهاى خاصّى بآنها نسبت داده شده است برخى از نویسندگان گمان کرده‏اند : این خدایان معبودهاى واقعى آن اقوام و ملل بوده و بجاى خداوند یکتا مورد پرستش قرار گرفته‏اند . این موضوع با نظر به دلائل زیر ، خطائى آشکار است ، زیرا ما در دلائل زیر خواهیم دید که اغلب اشیاء و انسانهائى که محترم و مقدّس بوده‏اند ، کلمه خدا درباره آن‏ها بکار میرفته است .

۱ ابو ریحان بیرونى مى‏گوید : جالینوس گفته است : « مردان با فضیلت ،بسبب مهارت و استادى که در صنایع و معالجات طبّى بدست آورده‏اند ، شایسته ورود در جرگه « خدایان » گشته‏اند ، از آنجمله اسکولابیوس و دیونیسیوس در گذشته دو انسان بودند ، سپس بمقام خدائى رسیدند ، زیرا اوّلى بمردم طبّ را تعلیم مى‏کرد و دومى صنعت انگور کارى را » [ تحقیق ما للهند ابو ریحان بیرونى ص ۲۵ نقل از « تشویق بر آموزش صنعت‏ها جالینوس » ] ملاحظه مى‏شود که تکامل و رشد انسانى دو شخصیّت مزبور را که مورد احترام جامعه قرار گرفته بودند ، موجب وصول بمقام فضیلت و تقدّس که شایسته اصطلاح « خدا » ( نماینده خدائى ) گشته‏اند ، معرّفى مینماید .

۲ قبیله نزار در هنگام بجا آوردن اعمال مکّه این ذکر را مى‏گفتند :لبیّک اللّهم لبیّک ، لبیّک لا شریک لک ، إلاّ شریک هو لک تملکه و ما ملک [ الأصنام ابو منذر هشام بن محمّد بن سائب کلبى با تحقیق استاد احمد زکى پاشا چاپ ۱۳۳۲ مطبعه امیریّه قاهره ص ۷ ] .( اجابت مى‏کنم دعوت تو را اى خداوند ، اجابت مى‏کنم . اجابت مى‏کنم ترا ، شریکى براى تو نیست ، مگر شریکى که آنهم از آن تست ،تو مالک آن شریک هستى و مالک هرچه که مملوک آن شریک است ) .

این بت پرستان در این ذکر ، اولا توجّه و گرایش به خداى بزرگ ( اللّه ) را ابراز مى‏نمایند و سپس شریکى را که براى او قرار داده‏اند ، ( عزّى ) را مورد توجّه قرار داده و با اینکه آنرا در همین ذکر مى‏پرستند ، مملوک « اللّه » قرار مى‏دهند .

۳ ابو ریحان بیرونى مى‏گوید : « معلوم است که طبیعت مردم عوام همواره میل به محسوس و تنفّر و وحشت از معقول دارد ، زیرا معقول از آن مردم دانا است که در هر زمان و مکان در اقلّیتند و بهمین جهت بوده است که شماره فراوان از اقوام و ملل به صورتگرى و مجسّمه سازى اشتیاق نشان مى‏دهند » [ تحقیق ما للهند ص ۸۴] هم اکنون در سرزمین هند در معابد هند مجسّمه‏ هاى گوناگونى مورد تقدیس و احترام است ، ولى شما وقتى که به کتاب‏هاى مقدّس هندوها مراجعه مى‏کنید و با برهمنان درباره این موضوع گفتگو مى‏ نمایید ، مى‏بینید آنان آن مجسّمه‏ ها را بعنوان تجسیم کننده جمال و جلال خداوندى و تقریبا وسیله تمرکز قواى دماغى براى توجّه به ماوراى طبیعت ، تقدیس و احترام مى‏کنند . [ خود اینجانب در سفر هند براى شرکت در سمینار بین المللى ابن سینا در دهلى نو این هدف‏گیرى را در معابدى متعدّد از هندوستان که با برهمنان گفتگو کردیم شنیدم . ]

۴ هیچ کس تردیدى در این حقیقت ندارد که أفلاطون یکى از پیشتازان مکتب الهیّون است . « افلاطون تأکید مى‏کند که ماوراى دو نمونه اساسى جهان ( مثل و جهان محسوس ) آفریننده توانائى وجود دارد که مى‏تواند یکى از آنها را که مثل است بوجود بیاورد و عالم محسوس که سایه آن است ، احتیاجى به آفرینش مجدّد ندارد و نخستین صفت اختصاصى این آفریننده مطلق علّت فاعلى بودن او است و این آفریننده مطلق است که نظم و جمال را بوجود مى‏آورد » [طیماوس افلاطون ص ۵۱ و ۵۲ فصل سوم] باز در فصل چهارم در مبحث « روح عالم » میگوید : « روح عالم » نخستین و قدیمى‏ترین مصنوع خدا است ، آنهم موجود الهى است » [همین مأخذ ص ۵۵ فصل چهارم] با اینحال که افلاطون به وجود خداى بزرگ یقین و اعتقاد دارد ارواح بشرى را از ساخته‏هاى خدایان ثانوى معرّفى مى‏کند [همین مأخذ ص ۱۲۵ فصل هفتم ] . در جاى دیگر از همین مأخذ ( ص ۲۳۵ فصل دهم ) مى‏گوید : « پس خداوند به آفرینش سائر کائنات شروع کرد و آنها را بصورت « مثل » قرار داد . چیست آن مثل » ؟ شماره آن‏ها چقدر است این « مثل » چهارتاست : یک جنس خدایان آسمانى ( مثلا مجرّدات ) دو جنس بالدار که در هوا شناور است . سه نوع آبى چهار جنسى که با پاهایش راه مى‏رود [همین مأخذ ص ۲۳۵ فصل دهم] . ملاحظه مى‏شود که افلاطون اصطلاح خدایان را در موجودات مجرّد و مقرّب خداوندى بکار برده است . باز افلاطون در فصل یازدهم ص ۲۳۹ از از مأخذ ذیل مى‏گوید : « بحث از خدایان دیگر و چگونگى بوجود آمدن آنها ،خارج از توانائى ما است . بر ما لازم است که در این موضوع کسانى را که پیش از ما سخن گفته‏اند ، تصدیق کنیم ، زیرا آنان چنانکه مى‏گویند ، از فرزندان خدایان هستند و بدون شکّ و شبهه نیاکان خود را روشنتر مى‏شناسند » .

۵ گریگورى ملطى معروف به ابن عبرى در بیان داستان حضرت موسى علیه السّلام چنین مى‏گوید : « موسى بخدا گفت : زبان من لکنت دارد و در سخن گفتن سنگین است ، فرعون چگونه دعوت مرا خواهد پذیرفت ربّ فرمود : من ترا براى فرعون خدا قرار دادم » [ تاریخ مختصر الدّول گریگورى ص ۱۷] آیا اصطلاح خدا در این عبارات جز نماینده خداوند بزرگ چیز دیگرى است .

ژان ژاک روسو که از مسیحیان و یکتا پرست است ، در کتاب معروف خود مى‏گوید : « براى کشف بهترین قوانین که به درد ملل بخورد یک عقل کلّ لازم است که تمامى شهوات انسانى را ببیند ولى خود هیچ حسّ نکند ، با طبیعت هیچ رابطه‏اى نداشته باشد ، ولى آنرا کاملا بشناسد ، سعادت او بما مربوط نباشد ، ولى حاضر شود به سعادت ما کمک کند . بالاخره بافتخاراتى اکتفا نماید که بمرور زمان علنى گردد ، یعنى در یک قرن خدمت کند و در قرن دیگر نتیجه بگیرد ، بنا بر آنچه گفته شد ، فقط « خدایان مى‏توانند چنانکه شاید و باید براى مردم قانون بیاورند » [ قرار داد اجتماعى ژان ژاک روسو ترجمه آقاى غلامحسین زیرک زاده ص ۸۱] براى تکمیل این مبحث که اصطلاح خدایان از زمان‏هاى بسیار قدیم تاکنون در معناى موجودات مقدّس و قابل احترام و گاهى هم در معناى نمایندگان خداوند بزرگ بکار رفته است ، رجوع شود به کتاب « تفسیر و نقد و تحلیل مثنوى ج ۱۰ ص ۶۳ تا ۷۴ » خلاصه اینکه شیوع بت پرستى و پدیده خدایان نمى‏تواند انسان‏هاى ما قبل ابراهیم علیه السّلام را متّهم به خدانشناسى و محرومیّت از توحید نماید ، منابع ادیان الهى مانند قرآن صراحتا توحید را مقدّم بر همه عقاید دیگر مى‏داند و اینکه بت پرستى و گرایش به خدایان در دوران‏هاى قدیم شایع بوده است ، هیچ جاى تردید نیست و قرآن نیز جریان مزبور را در تاریخ ، متذکّر و قصّه‏ هائى را درباره جریان مزبور بیان مى‏کند ، منافاتى با این ندارد که کاروان بزرگى از بشریّت به تبعیّت از پیامبران و با تکیه به عقل و وجدان ، معتقد به توحید و الهیّات معقول بوده‏اند .

بعضى از این مورّخان و تحلیل‏گران تاریخ را مى‏بینیم که درباره اساطیر و افسانه‏هاى کهن بقدرى تتبّع و دقّت و موشکافى مى‏نمایند و نتیجه‏گیرى مى‏کنند که گوئى ضرورى‏ترین مسئله حیات را براى خود مطرح و آنرا در برابر چشمشان مشاهده مى‏کنند ولى درباره شخصیّت‏هاى کامل و رشد یافته‏هاى الهى که اکثر جوامع بشرى حیات خود را با آن شخصیّت‏ها و دستوراتشان تفسیر و توجیه مینمایند اهمّیّتى نمى‏دهند شاید علّت چنین مسامحه و بى اعتنائى فرار از جذب شدن به کمال اعلاى انسانى است که با بى قید و شرط زیستن در این دنیا منافات دارد .

ما نباید به جهت بى توجّهى برخى از باستان شناسان و مورّخان بامداد تاریخ و قرون و اعصار قدیم به معتقدات مردم درباره توحید و الهیّات ، دست از حقیقتى برداریم که هم عقل سلیم با نظر به ساختمان مغزى و استعدادهاى روحى آدمى آنرا اثبات مى‏کند و هم کتب آسمانى مانند قرآن و تورات . ما براى اثبات خطائى که برخى از باستان شناسان و مورّخان در بیان سرگذشت بشرى مرتکب مى‏شوند ،فقط نمونه‏اى را بیان مى‏کنیم : همه مى‏دانیم که داستان سبئیّون را قرآن و تورات متذکّر شده است ، ولى باستان شناسان تا اواخر قرن هجده هیچ چیزى درباره این تمدّن نگفته بودند .

[ میرزا فتحعلى آخوند زاده که درباره مذهب با یک نوع آلرژى ( حسّاسیّت غیر طبیعى ) سخن مى‏گوید ، در توجیه اشعار مولوى در باره سبئیّون که مخالفت با پیامبران مى‏کردند ، چنین مى‏گوید : « همه مى‏دانند که سبأ شهرى است در یمن که مردمش تا امروز از عالم وحشیّت و نادانى بیرون نشده‏اند ، ایشان از کجا این اقوال حکیمانه را پیدا کرده بر پیامبران القاء نمودند ؟ . . . » [ اندیشه‏هاى میرزا فتحعلى آخوند زاده بقلم آقاى فریدون آدمیّت از ص ۲۵۹ تا ۲۶۴ ] مولوى در دفتر سوم از مثنوى داستان اهل سبأ را که در نعمت‏ها و رفاه و آسایش غوطه‏ور بودند ، نقل مى‏کند که خداوند براى هدایت آنان پیامبرانى فرستاد و اهل سبأ آنان را نپذیرفتند و طرد کردند . در گفتگو میان اهل سبأ و پیامبران مطالبى است که داراى معانى عالى است ، میرزا فتحعلى مى‏گوید : « همه مى‏دانند که سبأ شهریست . . . » و با این عبارات مى‏خواهد بگوید : سبأ یک نقطه از زمین بوده و مردمانى داشته است که در وحشیّت و نادانى بسر مى‏بردند ، و آن مطالبى که مولوى از طرف اهل سبأ مى‏گوید ، ساختگى و زبان حال خود او مى‏باشد . این روشنفکر بى اطّلاع از آنچه درباره‏اش سخن مى‏گوید و مغزهاى جامعه خود را منّور مى‏فرماید کمترین اطّلاعى از تاریخ یمن و سدّ مأرب نداشته است که نشانگر تمدّن معظمى مى‏باشد . ]

« یک دانشمند آلمانى بنام میخائیل که در فلسفه علوم الهى مردمحقّقى بود و در سال ۱۷۷۱ از دنیا رفته است ، بپادشاه دانمارک ( فردریک پنجم ) پیشنهاد مى‏کند که گروهى را در سال ۱۷۵۶ به یمن بفرستد تا آنچه را که در تورات در باره سبأ و یمن آمده است تحقیق کنند . فردریک پنج نفر را به سرپرستى کارستون بنوهر به آن سرزمین تعیین مى‏کند . در سال ۱۷۶۱ این گروه راه مى‏افتند و از مصر عبور کرده و به یمن میرسند ( ۱۷۶۲ ) این گروه بجز سرپرستشان ، همه در راه از سختى از بین میروند ، سرپرست گروه به کشفیّاتى نائل شده و کتابى در این باره مى‏نویسد و مى‏گوید : « دو شهر بنام ظفار و حدافه را کشف کرده است ، خطوط و نقشه‏هاى کتیبه‏اى در آن شهرها دیده مى‏شود که یهود و عرب از خواندن و درک آنها ناتوانند در سال ۱۸۱۰ زنسن آلمانى به یمن رفته و در شهر ظفار به سه نقشه کتیبه‏اى دست مى‏یابد و در شهر مخا پنج فقره از نقشه‏هاى کتیبه‏اى پیدا مى‏کند . در سال ۱۸۳۸ یک افسر انگلیسى بنام ولسته بآن سرزمین رفته و کتیبه‏هاى مربوط به اقوام حمیرى را در قلعه‏اى بنام حصن غراب پیدا مى‏کند .

این افسر انگلیسى با همراهانش کتیبه‏ها و نقشه‏هاى زیادى را از شهر مأرب که سدّ مشهور سبئیّون در آن بوده است پیدا مى‏کند . در سال ۱۸۴۳ یک فرانسوى بنام ارنوبه سبأ رفته و ۵۶ کتیبه از صنعاء ،خریبه ، مأرب و حرم بلقیس مى‏یابد و با خود مى‏آورد . بدین ترتیب ، تدریجا اهمّیّت مسئله روشن مى‏شود و جمعیّتى بنام « جمعیّت آثار سامى » تحت نظارت سرپرست فرهنگ پاریس تشکیل مى‏شود . آنگاه مستشرق معروف هالقى را در سال ۱۸۶۹ به دنبال کارهاى مکتشفین به سبأ مى‏فرستد . این مستشرق ۶۶۰ نقشه کتیبه‏اى را با خودمى ‏آورد . این شخص به شهرهاى جوف و معین که پایتخت دولت معینى‏ها بوده است دست مى‏یابد ، در حالیکه جز در بعضى کتابهاى یونانى خبرى از آنها دیده نشده بود .

سپس یک دانشمند آلمانى بنام دوفارگلازر بمسافرت پرداخته و در حدود ۱۰۰۰ نقش کتیبه‏اى را از مأرب و تاریخ سدّ مأرب و تعمیراتش بدست مى‏آورد . » [ تفسیر الجواهر طنطاوى ج ۱۶ ص ۱۷۳ چاپ دوم ] این بود یک نمونه از نتایج ناشایست بى اعتنائى به کتب آسمانى در کشف شناخت سرگذشت بشر . حال ، اگر کتب آسمانى درباره شخصیّت‏هائى بسیار با عظمت مانند حضرت ابراهیم و حضرت موسى و حضرت عیسى علیه السّلام حقائقى را بیان کنند ، ولى باستانشناسان و مورّخان درباره آن شخصیّتها و حقائق سکوت یا گاهى قیافه تکذیب بخود بگیرند ، کوته فکرى و محدود نگرى خود را بازگو مى‏کنند . پس از این مقدّمه وارد مبحث اصلى مى‏شویم که عبارتست از :

توصیف عظمت‏هاى ابراهیم خلیل علیه السّلام

و مقام والاى توحید که آن حضرت بدان نائل گشته بود و انعکاس این توصیف و توحید در قرآن مجید و عهد عتیق ( تورات ) و عهد جدید ( انجیل ) .

توصیف ابراهیم علیه السّلام در قرآن مجید

در قرآن مجید عالى‏ترین صفات یک انسان الهى که مدارج رشد و کمال پیموده است ، براى حضرت ابراهیم خلیل اللّه علیه السّلام اثبات شده است . از آنجمله :

۱ وَ اذْکُرْ فِى الْکِتَابِ إِبْرَاهِیمَ إِنَّهُ کَانَ صَدِیقاً نَبِیّاً [ مریم آیه ۴۱] ( و بیاد بیاور در کتاب ابراهیم را که او یک انسان کاملا راستگو و راست کردار و پیامبر بوده است ) .در این آیه مبارکه دو صفت با عظمت به حضرت ابراهیم اثبات شده است :صفت یکم « راست گوئى و راست کردارى » صفت دوم « نبوّت » ( پیامبرى ) .

۲ وَ إِذْ ابْتَلَى‏ إِبْرَاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنّىِ جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَاماً قَالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِى قَالَ لاَ یَنَالُ عَهْدِى الظَّالِمِینَ [ البقره آیه ۱۲۴] ( زمانى که [ یابد انجهت که ] پروردگار ابراهیم او را با کلماتى آزمایش فرمود و ابراهیم از عهده همه آن آزمایشها برآمد ، خداوند فرمود من ترا براى مردم امام قرار دادم ، ابراهیم عرض کرد : آیا از نسل من هم از این امامت برخوردار مى‏شوند ، خداوند فرمود پیمان من ( امامت ) به ستمکاران نمى‏رسد . ) در این آیه مبارکه نیز دو صفت اعلاى انسان الهى و تکاپو و تحمّل بسیار شدید در آزمایشات براى ابراهیم اثبات شده است : صفت سوم « امامت » صفت چهارم « تحمّل در آزمایشها » ابتلاء و آزمایشهائى که حضرت ابراهیم ( ع ) از عهده همه آنها برآمده است ، در آیات بعدى مطرح خواهد گشت .

۳ وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَیْتَ مَثَابَهً لِلنَّاسِ وَ أَمْناً وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَّقَامِ إِبْرَاهِیمَ مُصَلًّى وَ عَهِدْنَا إِلَى‏ إِبْرَاهِیمَ وَ إِسْمَاعِیلَ أَنْ طَهِّرَا بَیْتِىَ لِلطَّائِفِینَ وَ الْعَاکِفِینَ وَ الرُّکَّعِ السُّجُودِ [ البقره آیه ۱۲۵] ( و ما بیت را عامل پاداش و پناهگاه و جایگاه براى استمرار عبادت و امن قرار دادیم و از مقام ابراهیم نمازگاهى براى خود اتّخاذ کنید و ما به ابراهیم و اسماعیل عهد بستیم که بیت مرا براى طواف کنندگان و اعتکاف کنندگان و رکوع و سجود کنندگان تطهیر و آماده نمایند ) .در این آیه مبارکه خداوند سبحان ابراهیم با فرزندش اسماعیل علیهما السّلام را به تطهیر و آماده ساختن بیت اللّه الحرام براى عبادت کنندگان مأمور مى‏سازد .صفت پنجم « تطهیر کننده و آماده کننده بیت براى عبادت » .

۴ وَ إِذْ قَالَ إِبْرَاهِیْمُ رَبِّ اجْعَلْ هَذَا بَلَداً آمِناً وَ ارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَرَاتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ قَالَ وَ مَنْ کَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَلِیلاً ثُمَّ أَضْطَرُّهُ إِلَى‏ عَذَابِ الْنَّارِ وَ بِئْسَ الْمَصِیرُ [ البقره آیه ۱۲۶] ( بدانجهت که ابراهیم گفت : اى پروردگار من ، این شهر را داراى امن قرار بده و اهل آنرا از کسانى که بخدا و روز معاد ایمان آورده‏اند از میوه‏ها روزى فرما ، خداوند فرمود و هر کس کفر بورزد ، او را اندکى ( از این دنیا ) برخوردار مى‏سازم ، و سپس او را به ورود بر عذاب آتش مضطرّ مى‏نمایم ، عذاب آتش پایان بدى است ) .

در این آیه خیر خواهى ابراهیم ( ع ) درباره مردم مکّه تذکّر داده شده است که ابراهیم ( ع ) در حال نیایش ، آسایش مردم را از جهت موادّ معیشت [ و دیگر پدیده‏هاى مهمّ ] از خداوند متعال مسئلت مینماید . صفت ششم « خیر خواهى درباره مردم » .

۵ وَ إِذْ یَرْفَعُ إِبْرَاهِیمُ الْقَوَاعِدَ مِنَ الْبَیْتِ وَ إِسْمَاعِیلُ رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّکَ أَنْتَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ [ البقره آیه ۱۲۷] ( زمانیکه [ یا : بدانجهت که ] براهیم بهمراه اسماعیل پایه‏ها و دیوارهاى بیت را بنا مى‏کردند و بالا مى‏بردند ( چنین راز و نیاز مى‏نمودند ) : که خداوندا ،این عمل را از ما قبول فرما ، قطعا توئى شنونده و دانا ) .

در این آیه ابراهیم و فرزندش بعنوان بالا برنده بنیان‏ها و دیوارهاى بیت معرّفى گشته‏اند . صفت هفتم « تجدید کننده ساختمان بیت اللّه الحرام [ و بنا به نظر بعضى از مفسّران مانند مجاهد بنیانگزار بیت ] » .

۶ رَبَّنَا وَ اجْعَلْنَا مُسْلِمَیْنِ لَکَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِنَا أُمَّهً مُسْلِمَهً لَکَ وَ أَرِنَا مَنَاسِکَنَا وَ تُبْ عَلَیْنَا إِنَّکَ أَنْتَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ [ البقره آیه ۱۲۸ ] ( اى پروردگار ما ، و ما را براى تقرّب به تو مسلمان قرار بده و از نسل ما امّتى مسلمان قرار بده و عبادات ما را براى ما تعلیم فرما و توبه و باز گشت ما را بسوى خودت قبول بفرما قطعا توئى پذیرنده توبه و مهربان ) .

در این آیه ابراهیم درباره خود و ذرّیه خود از خدا مسئلت مى‏ دارد که از جمله توبه کنندگان باشند صفت نهم مسلمان . صفت دهم توبه کننده . 

۷ رَبَّنَا وَ ابْعَثْ فِیهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیَاتِکَ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَ الْحِکْمَهَ وَ یُزَکِّیهِمْ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ [ البقره آیه ۱۲۹] ( اى پروردگار ما ، در میان آنان ( نسل ابراهیم ) رسولى را برانگیز که آیات‏ترا براى آنان بخواند و کتاب و حکمت بآنان تعلیم نماید و آنان را تزکیه و تهذیب کند ، قطعا توئى عزیز و حکیم . ) در این آیه حضرت ابراهیم ( ع ) از خداوند متعال مسئلت میدارد که نسل او را مورد لطف و عنایت خود قرار داده و بوسیله ارسال پیامبر ، کتاب و حکمت بآنان بیاموزد و نفوسشان را تهذیب و تطهیر نماید . صفت هشتم « خیر خواهى درباره رشد و کمال نسل خود » که از نظر روحى به حدّ کمال و رشد برسند .

۸ وَ مَنْ یَرْغَبُ عَنْ مِلَّهِ إِبْرَاهِیمَ إِلاّ مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ وَ لَقَدِ اصْطَفَیْنَاهُ فِى الدُّنْیَا وَ إِنَّهُ فِى الْآخِرَهِ لَمِنَ الصَّالِحِینَ [ البقره آیه ۱۳۰] ( و کیست که از دین ابراهیم اعراض کند مگر کسى که خود را سفیه نموده است و ما قطعا ابراهیم را در این دنیا برگزیدیم و او در آخرت در گروه صالحان است . ) این آیه ضمن بیان سه صفت براى حضرت ابراهیم ( ع ) یک مسئله بسیار با اهمّیّت را متذکّر مى‏شود ، این مسئله عبارتست از اینکه خداوند هر کس را که از دین ابراهیم رویگردان شود ، سفیه معرّفى مى‏کند و این معنا چنانکه در آیات بعدى صریحا خواهد آمد اثبات مى‏کند که دین اسلامى که حضرت محمّد بن عبد اللّه صلّى اللّه علیه و آله آورده است همان دین ابراهیم است که در نهایت رشد انسانى شایستگى تبلیغ دین جاودانى را براى همه انسانها بدست آورده است . سه صفت در این آیه براى حضرت ابراهیم ذکر شده است : صفت یازدهم « رشد اعلاى ابراهیم » صفت دوازدهم مصطفى ( برگزیده شده در این دنیا ) صفت سیزدهم شایستگى قرار گرفتن در گروه صالحان در آخرت .

۹ إِذْ قَالَ رَبُّهُ أَسْلِمْ قَالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعَالَمِینَ [ البقره آیه ۱۳۱] [ برگزیدگى ابراهیم ( ع ) در این دنیا و قرار گرفتن او در گروههاى صالحان در آخرت ] ( براى این بود که خدا به او فرمود : اسلام بیاور ،او گفت : من اسلام آوردم بخداوند پرورنده عالمیان . ) پذیرش اسلام در قرآن مجید ، اسلام به دو معنى آمده است : معناى یکم دین الهى عام که بهمه پیامبران الهى براى ارشاد انسانها وحى شده و همانست که پس از نوح ( ع ) بوسیله حضرت ابراهیم خلیل الرّحمن بهمه انسانها بطور عموم ابلاغ شده است این متن کلّى نه قابل نسخ بوده است و نه مخصوص به جامعه و دورانى خاصّ . و در مواردى متعدّد از قرآن خداوند پیامبر اسلام خاتم الانبیاء ( ص ) را تابع همین دین معرّفى فرموده است . معناى دوم دین خاصّ اسلام که همان متن دین ابراهیم ( ع ) است با مقدارى احکام و تکالیف فطرى که از دستبرد دگرگونى‏ها در امان مانده است . در صورتیکه در دیگر ادیان هم از نظر عقاید و هم از نظر احکام تغییرات و دگرگونیهائى بوجود آمده است .

۱۰ وَ وَصَّى‏ بِهَآ إِبْرَاهِیمُ بَنِیهِ وَ یَعْقُوبُ یَا بَنِىَّ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَى‏ لَکُمُ الدِّینَ فَلاَ تَمُوتُنَّ إِلاَّ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ [ البقره آیه ۱۳۲]( و ابراهیم فرزندان خود را به ملّت ابراهیم ( اسلام ) توصیه کرد و [ همچنین ] یعقوب به فرزندانش [ همان توصیه را نمود . ] اى فرزندان من ، خداوند دین را براى شما اختیار فرمود ، پس از این دنیا چشم برنبندید مگر در حالیکه شما مسلمانید . ) بار دیگر ابراهیم علیه السّلام این وصیّت را به فرزندانش مى‏کند که نزدیکترین مردمان به وى مى‏باشند : فرزندان من ، حیات بدون دین و بدون پذیرش اسلام که آدمى را در « حیات معقول » قرار مى‏دهد ، تباه کردن است .

این توصیه اگر چه در ظاهر عباراتش متوجّه فرزندان ابراهیم و فرزندان یعقوب علیهما السّلام است ، ولى آن دو پیامبر عظیم الشّأن با مخاطب ساختن فرزندانشان که نزدیکترین مردم بآنان مى‏باشند ، در حقیقت همه مردم را مخاطب قرار داده و همه مردم را به گرایش به دین که معنایش محاسبه همه جانبه حیات و عمل بآن است توصیه فرموده ‏اند .

بار دیگر صفت خیر خواهى ، آیا خیر خواهى مى‏تواند بالاتر از این باشد که انسان را از خاک بلند مى‏کند و او را از جان پاک خود آگاه مى‏سازد ؟

چیست دین ؟ برخاستن از روى خاک
تا که آگه گردد از خود جان پاک

۱۱ وَ قَالُوا کُونُوا هُوداً أَوْ نَصَارَى‏ تَهْتَدُوا قُلْ بَلْ مِلَّهَ إِبْرَاهِیمَ حَنِیفاً وَ مَا کَانَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ [ البقره آیه ۱۳۵ .] ( اهل کتاب بمردم گفتند . یهود و نصارى باشید ( یهود گفت : بدین یهود بگروید و نصارى گفتند : به دین مسیحیّت بگروید ) تا هدایت شوید ، اى پیامبر تو بگو : بلکه همه باید به ملّت ابراهیم بگروند که ( او حنیف بود دین و ملّت او فطرى و بى افراط و تفریط است ) و ابراهیم از مشرکین نبوده است ) .

صفت چهاردهم حنیف ( فطرى و بى افراط و تفریط و رستگار ) صفت پانزدهم موحّد حقیقى . متن حقیقى دین الهى همان است که حضرت ابراهیم علیه السّلام آنرا از طرف خداوند سبحان به همه مردم در همه دوران‏ها تبلیغ فرموده است . در این آیه شریفه خداوند سبحان با الزام نمودن یهود و نصارى به رجوع به دین ابراهیم که متن حقیقى دین الهى است ، آنان را به وحدت دعوت مى‏نماید و مسئله توحیدحقیقى را در رأس این عوامل وحدت قرار مى‏دهد و میفرماید :

وَ مَا کَانَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ ( و ابراهیم از مشرکان نبوده است . ) در آیه‏اى دیگر این اساسى‏ ترین عامل وحدت را براى ادیان سه گانه اسلام و یهودیّت و مسیحیّت بیان مى‏فرماید :قُلْ یَآ أَهْلَ الْکِتَابِ تَعَالَوْا إِلَى‏ کَلِمَهٍ سَوَآءٍ بَیْنَنَا وَ بَیْنَکُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللَّهَ وَ لاَ نُشْرِکَ بِهِ شَیْئاً وَ لاَ یَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضاً أَرْبَاباً مِنْ دُونِ اللَّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ [ آل عمران آیه ۶۴] ( بگو اى اهل کتاب بیائید کلمه‏اى را که میان ما و شما مشترک است ،بپذیریم : نپرستیم جز خدا را و هیچ چیزى را براى او شریک قرار ندهیم و بعضى از ما بعضى دیگر را اربابى جز خدا [ در برابر خدا ] اتّخاذ نکنیم ، اگر از این دعوت رویگردان شوند ، بآنان بگو شاهد باشید که ما مسلمانان هستیم . ) این کلمه مشترک که یکتا پرستى حقیقى و نفى هرگونه شرک است ، اساس و هدف اصلى دین ابراهیم است و از دیدگاه قرآن این کلمه مشترک همه آن انسانها را که ادّعاى گرایش به مبدء و معاد دارند و به یک کتاب الهى تکیه مى‏کنند میتواند متّحد بسازد .

در آیه‏اى دیگر چنین آمده است :إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ الَّذِینَ هَادُوا وَ النَّصَارَى‏ وَ الصَّابِئِینَ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ عَمِلَ صَالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاَ هُمْ یَحْزَنُونَ [ البقره آیه ۶۲] ( قطعا کسانى که ایمان آورده‏اند و آنان که به دین یهودیّت گرویده ‏اند و مسیحیان و صابئیان کسانى هستند که ایمان به خدا و روز معاد بیاورند و عمل صالح انجام بدهند ، براى آنان در نزد پروردگارشان پاداش ، مقرّر شده و براى آنان ترس و اندوهى نیست . ) در این آیه خداوند سبحان ارزش حقیقى عناوین مذهبى را که مردم بخود نسبت مى‏دهند ، بیان مى‏فرماید که آنان که خود را مؤمنین مى‏ نامند و کسانى که خود را به یهودیّت مستند مى‏دارند و مردمى که مى‏گویند : ما نصارى هستیم و آن عدّه که مى‏گویند : ما صابئى هستیم ، ارزش این ادّعاها موقعى واقعیّت پیدا مى‏کند یا بعبارت دیگر موقعى این انسانها با این دعاوى موفّق به رشد و نجات خواهند بود که واقعا به خدا و آخرت ایمان بیاورند و عمل صالح انجام بدهند و مسلّم است که بشر در تشخیص عمل صالح که مبتنى بر مصالح واقعى و اجتناب از زشتى‏ها باشد ، نیاز شدید به وحى از طرف خداوند علیم و حکیم دارد که پیامبران آن مصالح و مفاسد را با استناد به وحى تبلیغ نمایند . این اعتقاد سه گانه چنانکه در گذشته گفتیم متن اصلى دین حضرت ابراهیم علیه السّلام است که همه ادیان سه گانه اسلام و مسیحیّت و یهود آن را پذیرفته ‏اند .

۱۲ قُولُوا آمَنَّا بِاللَّهِ وَ مَآ أُنْزِلَ إِلَیْنَا وَ مَآ أُنْزِلَ إِلَى إِبْرَاهِیمَ وَ إِسْمَاعِیلَ وَ إِسْحَاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ الْأَسْبَاطِ وَ مَآ أُوتِىَ مُوسَى‏ وَ عِیسَى‏ وَ مَآ أُوتِىَ الْنَّبِیُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ لاَ نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ [مضمون این آیه در سوره آل عمران آیه ۸۴ چنین آمده است :قُلْ آمَنَّا بِاللَّهِ وَ مَآ أُنْزِلَ عَلَیْنَا وَ مَآ أُنْزِلَ عَلَى إِبْرَاهِیمَ وَ إِسْمَاعِیلَ وَ إِسْحَاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ الْأَسْبَاطِ وَ مَآ أُوتِىَ مُوسَى وَ عِیْسَى وَ اْلنَّبِیُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ لاَ نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ ( بگو بآنان ما ایمان آوردیم به خداوند و آنچه که به ما نازل شده است و به آنچه که به ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط نازل شده است و به آنچه که به موسى و عیسى و پیامبران از طرف پروردگارشان داده شده است ما میان این پیشوایان الهى فرقى نمى‏گذاریم و ما به خدا و اسلام رو آورده‏ایم ) .] فَإِنْ آمَنُوا بِمِثْلِ مآ آمَنْتُمْ بِهِ فَقَدِ اهْتَدَوْا وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّمَا هُمْ فِی شِقَاقٍ فَسَیَکْفِیکَهُمُ اللَّهُ وَ هُوَ الْسَّمِیعُ الْعَلِیمُ . صِبْغَهَ اللَّهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَهً وَ نَحْنُ لَهُ عَابِدُونَ . قُلْ أَتُحَاجُّونَنَا فِی اللَّهِ وَ هُوَ رَبُّنَا وَ رَبُّکُمْ وَ لَنَآ أَعْمَالُنَا وَ لَکُمْ أَعْمَالُکُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُخْلِصُونَ . أَمْ تَقُولُونَ إِنَّ إِبْرَاهِیمَ وَ إِسْمَاعِیلَ وَ إِسْحَاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ الْأَسْبَاطَ کَانُوا هُوداً أَوْ نَصَارَى‏ قُلْ ءَأَنْتُمْ أَعْلَمُ أَمِ اللَّهُ وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ کَتَمَ شَهَادَهً عِنْدَهُ مِنَ اللَّهِ وَ مَا اللَّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ [ البقره آیه ۱۳۶ الى ۱۴۰]

( شما اى مسلمانان بگوئید : ما ایمان آوردیم به خدا و به آنچه که بر ما نازل شده است و به آنچه که به ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط ( دوازده نفر از اولاد حضرت یعقوب علیه السّلام ) و به آنچه که به موسى و عیسى داده شده و بآنچه که به پیامبران از طرف پرودگارشان داده شده است ، ما میان هیچ یک از آنان فرقى نمى‏گذاریم و ما براى خدا اسلام آوردیم . اگر آنان بمثل آنچه که شما ایمان آورده‏اید ، ایمان بیاورند ، قطعا هدایت مى‏شوند و اگر رویگردان شوند ، جز این نیست که دچار اختلاف [ و مشقّت ] خواهند بود و خداوند ترا در برابر آنان کفایت خواهد کرد و او شنوا و دانا است . [ ایمان به خدا و بآنچه که بر مسلمین و ابراهیم و اسماعیل و یعقوب و اسباط و موسى و عیسى و دیگر پیامبران نازل شده است . ] فطرت و رنگرزى اصلى است که خداوند در نهاد بندگانش به امانت نهاده است و کیست نیکوتر از خدا در ساختن چنین فطرت و رنگرزى و ما او را مى‏پرستیم . به آنان بگو : آیا شما درباره اللَّه با ما به احتجاج مى‏پردازید ، در صورتیکه اللَّه پروردگار ما و پروردگار شما است و براى ما است اعمالى که انجام مى‏دهیم و براى شما است اعمالى که انجام مى‏دهید و ما به خداوند متعال اخلاص مى‏ورزیم . یا شما مى‏گوئید : ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط یهودى یا نصرانى بودند بآنان بگو آیا شما داناترید یا خدا و کیست ستمکارتر از کسى که مخفى بدارد در نزد خود شهادتى از خدا را و خداوند از عملى که انجام مى‏دهید غافل نیست ) .

۱ در چند آیه فوق با صراحت کامل پیروى مسلمین را از دین ابراهیم و دیگر پیامبران عظیم الشّأن که خداوند همان دین ابراهیم ( ع ) را بر آنان نازل کرده بود ، تذکّر مى‏دهد .

۲ و نیز با کمال صراحت این حقیقت بیان شده است که مسلمین هیچ فرقى میان پیامبران الهى نمى‏گذارند و دین ابراهیم مطابق همان فطرت و رنگرزى اصلى نهاد آدمى است که خداوند متعال در انسانها بوجود آورده است .

۳ بار دیگر در آیات فوق این مسئله مهمّ گوشزد شده است که عناوین رسمى که یهود و نصارى خود را به آن مستند مى‏دارند نمى‏توانند پیامبران الهى را هم مانند ابراهیم و اسماعیل و اسحق و یعقوب و اسباط هم مکتب خود معرّفى نمایند و مثلا بگویند حضرت ابراهیم و اسماعیل یهودى یا نصرانى بودند . در جاى دیگر از قرآن مجید همین مطلب تأکید شده است :

۱۳ یَآ أَهْلَ الْکِتَابِ لِمَ تُحَآجُّونَ فِى إِبْرَاهِیمَ وَ مَآ أُنْزِلَتِ التَّوْرَاتُ وَ الْإِنْجِیلُ إِلاَّ مِنْ بَعْدِهِ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ [ آل عمران آیه ۶۵] ( اى اهل کتاب چرا درباره ابراهیم احتجاج مى‏کنید ، در حالیکه تورات و انجیل نازل نشده ‏اند مگر بعد از ابراهیم آیا تعقّل نمى‏کنید . ) یعنى مبناى دو عنوان یهود و نصرانى دو کتاب ( تورات و انجیل ) است و این دو کتاب بعد از ابراهیم نازل شده‏ اند . ولى ضمنا از این آیه و آیات شماره ۱۲ بخوبى روشن مى‏شود که دو اهل کتاب ( یهود و نصارى ) حضرت ابراهیم علیه السّلام را بعنوان یک پیامبر عظیم الشّأن الهى پذیرفته و حتّى خود را متّکى و مؤمن به دین ابراهیم مى‏دانستند .

در دو آیه دیگر در سوره آل عمران مى‏گوید :

۱۴ مَا کَانَ إِبْرَاهِیمُ یَهُودِیّاً وَ لاَ نَصْرَانِیّاً وَ لَکِنْ کَانَ حَنِیْفاً مُسْلِماً وَ مَا کَانَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ . إِنَّ أَوْلَى الْنَّاسِ بِإِبْرَاهِیمَ لَلَّذِینَ اْتَّبَعُوهُ وَ هَذَا اْلنَّبِىُّ وَ اْلَّذِینَ آمَنُوا وَ اْللّهُ وَلِىُّ الْمُؤْمِنِینَ [ آل عمران آیه ۶۷]

( ابراهیم نه یهودى بود و نه نصرانى بلکه او حنیف ( داراى دین مستقیم و مسلم بوده و از گروه مشرکان نبوده است . قطعا شایسته‏ترین مردم به ابراهیم کسانى هستند که از او پیروى مى‏کنند و این پیامبر و کسانى که ایمان آورده‏اند و خداوند ولىّ مردم با ایمان است . ) در دو آیه فوق بار دیگر این قضیّه را که ابراهیم نه یهود بود و نه نصرانى بلکه او را پیامبر حنیف و مسلم ( بمعناى عام که در گذشته آنرا توضیح دادیم ) گوشزد مى‏کند تا اهل کتاب را وادار به تکاپو و پى‏گیرى دین ابراهیم نماید که مورد قبول آنان مى‏باشد . آیه دوم مى‏گوید : بدیهى است که با احتجاج و ادّعاها نمیتوان خود را ابراهیمى حقیقى معرّفى نمود ، باید کسى ادّعاى ابراهیمى بودن را نماید که واقعا از آن حضرت پیروى مى‏نماید . اگر در این قضیّه با اهمّیّت بررسى کامل شود ،خواهید دید پیامبر اسلام و آنانکه بوسیله او ایمان آورده‏اند پیروان حقیقى حضرت ابراهیم مى‏باشند . « حنیف و مسلم » .

۱۵ قُلْ صَدَقَ اللَّه فَأتَّبِعُوا مِلَّهَ إِبْراهِیمَ حَنِیفاً وَ مَا کَانَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ [ آل عمران آیه ۹۵] ( بگو بآنان ، خدا راست فرموده است [ که همه طعامها به بنى اسرائیل حلال بوده است ] پس ، از ملّت ابراهیم که مبنایش دین مستقیم الهى است تبعیّت کنید و ابراهیم از مشرکین نبوده است . ) « حنیف »

۱۶ وَ مَنْ أَحْسَنُ دِیناً مِمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ وَ اْتَّبَعَ مِلَّهَ إِبْرَاهِیمَ حَنِیفاً وَ اْتَّخَذَ اْللَّهُ إِبْرَاهِیمَ خَلِیلاً [ النّساء آیه ۱۲۵] ( کیست نیکو دین‏تر از کسى که روى خود را بخدا تسلیم نماید در حالیکه نیکوکار است و از ملّت ابراهیم تبعیّت نموده است و خداوند ابراهیم را دوست خود اتّخاذ نموده است . ) « حنیف » صفت شانزدهم « خلیل » ( دوست ) در این آیه خداوند متعال بهترین دین را ملّت ابراهیم حنیف معرّفى فرموده است .

۱۷ وَ إِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ لِأَبِیهِ آزَرَ أَتَتَّخِذُ أَصْنَاماً آلِهَهً إِنِّى أَرَاکَ وَ قَوْمَکَ فِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ [الأنعام آیه ۷۴ ] ( و هنگامى که ابراهیم به پدرش [ عمّویش ] آزر گفت : آیا بت‏ها را خدایان اتّخاذ کرده‏اى ، من ترا و قوم ترا در گمراهى آشکار مى‏بینم ) .در منابع حدیثى ما آمده است که مقصود از « ابیه » عمّوى ابراهیم بوده است ،زیرا در روایت معتبر آمده است که پیامبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله فرموده است :پدران ما تا حضرت آدم ( ع ) پاک بوده‏اند ، و اگر پدر حضرت ابراهیم مشرک بود ،مطابق آن آیه که میگوید :إِنَّمَا الْمُشْرِکُونَ نَجَسٌ [ التّوبه آیه ۲۸] ( جز این نیست که مشرکین پلیدند ) .روایت مزبوره از نظر معنى مختلّ مى‏گشت . صفت هفدهم « مبارزه در راه توحید » حتّى با نزدیکترین خویشاوندانش مانند عمّو .

۱۸ وَ کَذَلِکَ نُرِى إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ لَیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ [ الأنعام آیه ۷۵] ( و بدینسان ملکوت آسمان‏ها و زمین را به ابراهیم نشان مى‏دهیم و براى اینکه از گروه نائل به یقین بوده باشد . ) صفت هجدهم « داراى بینائى ملکوت آسمانها و زمین » . صفت نوزدهم « واصل بمقام والاى یقین » .

۱۹ فَلَمَّا جَنَّ عَلَیْهِ الْلَّیْلُ رَآ کَوْکَباً قَالَ هَذَا رَبِّى فَلَمَّآ أَفَلَ قَالَ لاَ أُحِبُّ الْآفِلِینَ . فَلَمَّا رَأَ الْقَمَرَ بَازِغاً قَالَ هَذَا رَبِّى فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَئِنْ لَمْ یَهْدِنِى رَبِّى لَأَکُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الْضَّآلِّینَ . فَلَمَّاَ رَأَ الْشَّمْسَ بَازِغَهً قَالَ هَذَا رَبِّى هَذَا أَکْبَرُ فَلَمَّا أَفَلَتْ قَالَ یَا قَوْمِ إِنِّى بَرِى‏ءٌ مِمَّا تُشْرِکُونَ . إِنِّى وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لِلَّذِى فَطَرَ الْسَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ حَنِیفاً وَ مَآ أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ [ الأنعام آیه ۷۶ تا ۷۹] ( هنگامى که تاریکى شب فرا رسید ، ستاره‏اى دید و گفت : اینست پروردگار من ، وقتى که ستاره ناپدید شد ، گفت : من ناپدید شوندگان را دوست نمى‏دارم . و هنگامى که ماه را در حال تابیدن دید ، گفت : اینست پروردگار من ، وقتى که ناپدید شد ، گفت : اگر پروردگار من ، مرا هدایت نکند از قوم گمراهان خواهم بود . و هنگامى که آفتاب را در حال تابیدن دید ، گفت : اینست پروردگار من ، این بزرگتر است ، وقتى که ناپدید شد گفت : اى قوم من ، من از آن شرکى که شما مى‏ورزید بیزارم . من روى خود را بسوى خداوندى گردانیدم که آسمان‏ها و زمین را آفریده است [ من این گرایش را ] در حالیکه بر مبناى دین فطرى حرکت مى‏کنم ، انجام مى‏دهم و از مشرکان نیستم . ) به اضافه اینکه حضرت ابراهیم علیه السّلام با عنایات خداوندى بمقام اعلاى شهود و دیدن ملکوت الهى نائل آمده بود و میتوانست قوم خود را از این طرق و اعجازهائى که نشان میداد ملزم کند و به دین خود هدایت نماید ، ولى حضرت ابراهیم علیه السّلام باضافه استفاده از اعجازها و ارائه طرق هدایت ، استدلال عقلى را براى قوم خود بمیان مى‏آورد و از طریق علمى محسوس آنان را به گرایش به خداوند یگانه و اجتناب از شرک و پرستش غیر ذات اقدس ربوبى تشویق و تحریک مینمود .

این روش که حضرت ابراهیم براى هدایت قومش در پیش گرفت ، روش استدلال بحرکت بود . معناى این استدلال چنین است که اوّلاً خالق موجوداتى که هر لحظه به او نیازمند میباشند ، نباید با ناپدید شدن و قطع ارتباط با مخلوقات خود ،از اجراى فیض وجود باز بماند . ثانیا خود حرکت اگر چه به افول و ناپدید شدن فعلى هم نیانجامد ، طبیعتا تعیّن محدود کننده و دگرگونى در وضع و مختصّات را دارا میباشد ، در صورتیکه خداوند تعیّن جسمانى و محدودیّت ندارد . ثالثا بدانجهت که شیئى متحرّک با عروض تغییرات در عوامل و میدان حرکت تغییر پیدا میکند ، لذا احتیاج از مختصّات ذاتى حرکت میباشد و خداوند سبحان صمد و غنّى بالذّات است .

صفت بیستم « اهمّیّت دادن به عقل و استدلال عقلانى مستند به حسّ » صفت بیست و یکم مراعات ادب در استدلال زیرا در آیات فوق چنین است که حضرت ابراهیم علیه السّلام استدلال به مسئله حرکت را با حماسه و پرخاش و تکبّر و جدلبازى و تحقیر قوم خود مطرح نفرمود ، بلکه از نشان دادن ناپدید شدن ستاره ، چنین فرمود که من ناپدید شدگان را دوست نمى‏دارم گوئى آن حضرت خود را با استدلال مزبور هدایت میکند . و در موقع ناپدید شدن ماه ، باز هدایت شدن خود را مطرح نموده میفرماید : اگر خداى من ، مرا هدایت نکند از گمراهان خواهم بود . در موقع ناپدید شدن آفتاب رو به مردم خود کرده میفرماید :

من از شرکى که میورزید بیزارم . و نمى‏فرماید : حالا دیدید که شما را ملزم کردم شما عقل ندارید اى مردم پست ، مگر نمیبینید که ستاره و ماه و آفتاب همه و همه ناپدید میشوند ؟ البتّه پس از تکرار استدلال و ارائه طریق هدایت و آوردن معجزه‏ها و پافشارى مردم تبهکار به شرک و کفر و انحراف ، تشدید خطاب ، یک امر منطقى است ، مانند آن خطاب که حضرت ابراهیم به قوم خود فرمود که :

أُفّ لَکُمْ وَ لِمَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ [ الأنبیاء آیه ۶۷] ( افّ باد بر شما و بر آنچه مى‏پرستید جز خدا را آیا تعقّل نمى‏کنید ؟ ) ۲۰ وَ حَآجَّهُ قَوْمُهُ قَالَ أَتُحَآجُّونِّى فِى اْللَّهِ وَ قَدْ هَدَانِ وَ لاَ أَخَافُ مَا تُشْرِکُونَ بِهِ إِلاَّ أَنْ یَشَآءُ رَبِّى شَیْئاً وَسِعَ رَبِّى کُلَّ شَى‏ءٍ عِلْماً أَفَلاَ تَتَذَکَّرُونَ . وَ کَیْفَ أَخَافُ مَآ أَشْرَکْتُمْ وَ لاَ تَخَافُونَ أَنَّکُمْ أَشْرَکْتُمْ بِاْللَّهِ مَا لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ عَلَیْکُمْ سُلْطَاناً فَأَىُّ الْفَرِیقَینِ أَحَقُّ بِالْأَمْنِ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ .الَّذِینَ آمَنُوا وَ لَمْ یَلْبِسُوا إِیمَانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِکَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ وَ تِلْکَ حُجَّتُنَا آتَیْنَاهَا إِبْرَاهِیمَ عَلَى‏ قَوْمِهِ نَرْفَعُ دَرَجَاتٍ مَنْ نَشَآءُ إِنَّ رَبَّکَ حَکِیمٌ عَلِیمٌ [ الأنعام آیه ۸۰ تا ۸۳]

( و قوم ابراهیم با وى به احتجاج ( مجادله ) برخاستند . ابراهیم گفت :آیا درباره خدا با من به احتجاج مى‏پردازید در حالیکه خدا هدایت کرده است مرا و من از آنچه که شما بعنوان شریک خداوندى پذیرفته‏اید نمى‏ترسم [ اگر کفر بآن بورزم از ضررش هراسى ندارم و اگر عبادتش کنم امید سودى از آن به دل راه نمى‏دهم ، زیرا آنها یا بت‏هائى هستند که شکسته مى‏شوند و من آنها را شکستم و یا ستاره و ماه و خورشیدند که حرکت موجود در آنها ، حدوث و محدودیّت آنها را اثبات مى‏کند . ] مگر خداى من چیزى دیگر بخواهد [ مثلا من از توجّه بخدا منصرف شوم و راه انحراف پیش بگیرم و خداوند عنایت خود را از من سلب کند و در نتیجه شرک بخدا بورزم یا اینکه خداوند همان موجودات جامد را بگونه‏اى دگرگون کند که نفع و ضررى داشته باشند . البتّه در اینصورت هم باز کسى که آن دگرگونى را در آن موجودات بوجود آورده است خداوند یگانه است . ] علم خداى من بر همه چیز گسترده است ، آیا متذکّر نمى‏شوید و چگونه بترسم از آنچه که شما شرک بوسیله آن مى‏ورزید ( بت‏هائى که نه توانائى سود رساندن دارند و نه قدرت وارد کردن ضرر ) ولى شما از اینکه شرک بخدا مى‏ورزید که خدا درباره آن سلطه و اختیارى بشما نازل نکرده است نمى‏ترسید . کدام یک از ما دو گروه ( من و پیروانم یا شما ) براى امن شایسته‏تریم اگر بدانید .

کسانى که ایمان آورده و ایمانشان را با ظلم در نیامیختند براى آنانست امن و آنانند هدایت یافتگان . و این حجّت ما بود که آنرا به ابراهیم دادیم که به قوم خود ابلاغ کند ما درجات آنان را که بخواهیم بالا مى‏بریم قطعا پروردگار تو حکیم و دانا است . ) صفت بیست و دوم هدایت شده خداوندى . صفت بیست و سوم سالک و ارائه کننده راه امن در آیات مزبوره مسئله بسیار با اهمّیّتى که گوشزد شده است این است که راه حضرت ابراهیم علیه السّلام در زندگى با همه ابعادش امن‏ترین راه‏ها است . دلایل این قضیّه در آیات قرآن مجید با کمال وضوح مشاهده میشود .

ابراهیم خلیل علیه السّلام زندگى و مرگ خود را با تمامى ابعادى که دارند مستند به خداوند بخشنده کمال اعلا مى‏داند ، نه به یک عوامل ناآگاه طبیعت و انگیزه‏هاى طبیعى حیوانى خود و دیگر همنوعانش . خداوند خطاب به پیامبر اسلام میفرماید :قُلْ إِنَّ صَلَواتِى وَ نُسُکِى وَ مَحْیَاىَ وَ مَمَاتِى لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ . لاَ شَرِیکَ لَهُ وَ بِذلِکَ أُمِرْتُ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُسْلِمِینَ [ الأنعام آیه ۱۶۲] ( بگو : قطعا نماز من و عبادات و زندگى و مرگ من از آن پروردگار عالمیان است . شریکى براى او نیست و من باین عقیده و عبادت مأمور شده‏ام و من اوّلین مسلمانان هستم ) .

دو آیه قبلى چنین است :قُلْ إِنَّنِى هَدَانِى رَبِّى إِلَى‏ صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ دِیناً قَیِّماً مِلَّهَ إِبْرَاهِیمَ حَنِیفاً وَ مَا کَانَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ [ الأنعام آیه ۱۶۱] ( بگو قطعا ، پروردگار من ، مرا به راه راست هدایت کرده است ، دینى محکم و پایدار که ملّت ابراهیم است و بر مبناى فطرت و دور از افراط و تفریط مى‏باشد و ابراهیم از مشرکان نبوده است . ) با توجّه به اینکه : اسلامى که خاتم الانبیاء صلّى اللّه علیه و آله تبلیغ فرموده است با نظر به آیات متعدّد همان دین حنیف ابراهیم است ، این نتیجه را میگیریم که اسناد عبادات و [ بطور کلّى ] اسناد حیات و موت بخدا یعنى قرار دادن آغاز و انجام حیات با همه فعّالیّتها و شئونش براى خدا صراط مستقیمى است که همان متن حقیقى دین الهى است که خداوند متعال از حضرت نوح باینطرف بانسانها ابلاغ فرموده است :

شَرَعَ لَکُمْ مِنَ الْدِّینِ مَا وَصَّى‏ بِهِ نُوحاً وَ اْلَّذِى أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ وَ مَا وَصَّیْنَا بِهِ إِبْرَاهِیمَ وَ مُوسَى‏ وَ عِیْسَى‏ أَنْ أَقِیمُوا الْدِّینَ وَ لاَ تَتَفَرَّقُوا فِیهِ کَبُرَ عَلَى الْمُشْرِکِینَ مَا تَدْعُوهُمْ إِلَیْهِ اْللَّهُ یَجْتَبِى إِلَیْهِ مَنْ یَشَآءُ وَ یَهْدِى إِلَیْهِ مَنْ یُنِیبُ [الشّورى آیه ۱۳] ( براى شما از دین همان را مقرّر کرده است که به نوح توصیه کرده بوده و آنچه را که به تو وحى کردیم و آنچه را که ابراهیم و موسى و عیسى توصیه نمودیم که دین را بر پا دارید و در دین پراکنده نشوید آنچه که شما بر آن دعوت مى‏کنید براى مشرکان بزرگ ( سنگین ) تلقّى شده است .خداوند هر کس را بخواهد بسوى خود بر مى‏گزیند و بسوى خود هدایت مى‏کند هر کس را که بسوى او بازگشت کند . )

اینکه متن دین الهى از حضرت نوح علیه السلام باینطرف براى مردم ابلاغ شده است آیه‏اى دیگر در سوره الصّافّات است که میگوید :وَ إِنَّ مِنْ شِیعَتِهِ لَإِبْرَاهِیم [الصّافّات آیه ۸۳] ( و قطعا از پیروان او ( نوح ) ابراهیم است . ) این راه را که انبیاى عظام از طرف خداوند متعال براى بندگانش هموار نموده‏اند ، امن‏ترین راه‏ها است ، زیرا فقط با حرکت در این راه است که انسان با کمال عقل و فطرت سلیم به « حیات معقول » موفّق مى‏گردد ، حیات معقولى که انسان را با در نظر گرفتن عوامل و انگیزه‏هاى قاطعانه براى پاسخ از « کجا آمده‏ ام ؟ براى چه آمده ‏ام ؟ و بکجا میروم ؟ » آماده مى‏کند .

آیا شرک تحقیر مقام شامخ ربوبى نیست ؟ آرى ، چه تحقیرى شدیدتر از اینکه ذات اقدس واجب الوجود و بى نیاز مطلق با تشبیه و تمثیل بوسیله موجودات مادّى پست ، مطرح گردد و چه تحقیرى در باره انسان شدیدتر از اینکه عالى‏ترین پدیده و فعّالیّت روحى او که عبارتست از عبادت و پرستش و نیایش صرف چنان موجودات پست شود آیا با نظر به عظمت ذات خداوندى و صفات جلال و جمال او و با نظر به عظمت حقیقت عبادت و نیایش ، راه توحید و عبادت خداوند یگانه راه امن است یا شرک و تباه کردن حالت روحانى عبادت و گرایش ؟ با نظر به عواقب وخیم تعدّى و ستم بر حقوق انسانها ، آیا راه عدالت امن است یا ظلم و جور بر بندگان خداوندى ؟ با نظر به شرف و ارزش بسیار والاى احساس تکلیف و انجام آن بدون آلوده شدن به سوداگرى‏ها و با توجّه به تباهى روحى در داد و ستد بازیهاى حماقت بار ، کدام یک از این دو راه امن است :احساس تکلیف و انجام آن بدون قرار دادن آن در مجراى خرید و فروش‏ها ، یا آلوده ساختن احساس بسیار شریف تکلیف و انجام آن با معامله گریهاى محقّرانه ؟ همه صفاتى که تاکنون با توجّه به مفاد آیات شریفه قرآنى براى حضرت ابراهیم علیه السّلام بیان نمودیم و آن صفاتیکه پس از این ، از آیات شریفه قرآنى استخراج خواهیم کرد . ناشى از حرکت در راه امن الهى است که آنحضرت در پیش گرفته و بهمه مردم دنیا توصیه مى کرده است .

۲۱ وَ مَا کَانَ اْسْتِغْفَارُ إِبْرَاهِیمَ لِأَبِیهِ إِلاَّ عَنْ مَوْعِدَهٍ وَعَدَهَا إِیَّاهُ فَلَمَّا تَبَیَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوُّ لِلَّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ إِنَّ إِبْرَاهِیمَ لَأَوَّاهٌ حَلِیمٌ [ التّوبه آیه ۱۱۴] ( و نبود استغفار ابراهیم براى پدرش ( عمّویش ) مگر بجهت وعده‏اى که به او داده بود و هنگامى که براى او آشکار شد که وى دشمن خدا است از وى بیزار شد قطعا ابراهیم بسیار نیایشگر و بردبار است . ) صفت بیست و چهارم عمل کننده به وعده . صفت بیست و پنجم نیایشگر .

صفت بیست و ششم بردبار و شکیبا . براى جمله استثنائیّه « مَوْعِدَهٍ وَعَدَهَا » دو احتمال ذکر شده است : احتمال یکم اینست که حضرت ابراهیم به عمّویش وعده کرده بود که براى او استغفار کند بشرط اینکه ایمان بیاورد و شرک را ترک کند . پس از آنکه براى او آشکار شد که وى دست از شرک برنمیدارد ، از وى بیزار شد و استغفار را ترک کرد . احتمال دوم این که عمّوى ابراهیم علیه السّلام وعده کرده بود که اگر ابراهیم علیه السّلام براى او استغفار کند ، ایمان خواهد آورد و هنگامى که آنحضرت دید عمّویش از وعده‏اى که داده بود تخلّف کرده است از او بیزارى جست .

۲۲ إِنَّ إِبْرَاهِیمَ لَحَلِیمٌ أَوَّاهٌ مُنِیبٌ [هود آیه ۷۵] ( قطعا ابراهیم بردبار و نیایشگر و بازگشت کننده بسوى خدا است . ) « بردبار و نیایشگر » ۲۳ وَ إِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ رَبِّ اْجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً وَ اْجْنُبْنِى وَ بَنِىَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنَامَ . رَبِّ إِنَّهُنَّ أضْلَلْنَ کَثِیراً مِنَ النَّاسِ فَمَنْ تَبِعَنِى فَإِنَّهُ مِنِّى وَ مَنْ عَصَانِى فَإِنَّکَ غَفُورٌ رَحِیمٌ [ ابراهیم آیه ۳۶( و هنگامى که ابراهیم [ بخدا ] گفت ، اى خداى من ، این شهر را در امن قرار بده و من و فرزندانم را از پرستش بت‏ها دور بدار . اى خداى من ، ( این بتها ) مردم فراوانى را گمراه کردند ، [ مردم بوسیله آنها گمراه شدند ] ، [ خداوندا ، ] هر کس از من تبعیّت کند ، پس او از من است و هر کس مرا نافرمانى کند ، تو بخشاینده و مهربانى . ) صفت بیست و هشتم « دلسوزى به بندگان خدا » عظمت حلم و شکیبائى حضرت ابراهیم علیه السّلام در این آیه شریفه بابیانى شگفت انگیز مطرح شده است .

دقّت کنیم که مطلب چیست ؟ حضرت ابراهیم علیه السّلام در حال نیایش با خدا عرض مى‏کند : خداوندا ، آن عدّه از انسانها که در مسیر من حرکت مى‏کنند و مؤمن به دین فطرى که تو مرا مأمور به ابلاغ آن فرموده‏اى مى‏باشند ، آنان از من هستند و امّا کسانى که مرا نافرمانى مى‏کنند و از دین من پیروى نمى‏کنند ، تو خود بحال و وضع آنان بینائى و صفت تو هم بخشایشگرى و محبّت بر بندگان خود مى ‏باشد .

ملاحظه مى‏شود که چگونه حضرت ابراهیم علیه السّلام از عالى‏ترین درجه بردبارى و دلسوزى به بندگان خداوندى بر خوردار بوده است و چگونه با نافرمانى مردم ظرفیّتش پر نمى‏شود . البّته این است اساس رابطه رسولان الهى با بندگان خدا که کمترین کینه و حسّ انتقام جوئى شخصى در درون آنان درباره مردم نافرمان بوجود نمیآید . و این معنى منافاتى با احساس یأس از اصلاح شدن مردم یک جامعه [ که گاهى حتّى در انبیاى عظام بوجود مى‏آمد ، مانند حضرت نوح علیه السّلام ] ندارد ، ولى مبناى اصلى رفتار پیامبران الهى مخصوصا ردیف حضرت ابراهیم و محمّد و موسى و عیسى سلام اللّه علیهم اجمعین بر عطوفت و محبّت و جذب بوده است . مبارزه بى امان انبیاء علیهم السّلام با بت پرستى بسیار تند و در نهایت جدّیّت بوده است .

در سوره الانبیاء در آیه ۵۷ حضرت ابراهیم علیه السّلام با داشتن آنهمه صبر و عطوفت به مشرکین دوران خود میفرماید :وَ تَاللَّهِ لَأَکِیْدَنَّ أَصْنَامَکُمْ بَعْدَ أَنْ تُوَلُّوا مُدْبِرِینَ ( و سوگند بخدا چون روى بگردانید و پشت کنید درباره بت‏هاى شما چاره‏اى خواهم اندیشید . )فَجَعَلَهُمْ جُذَاذاً . . ( . . . سپس آنها را قطعه قطعه کرد . . . ) ۲۴ إِنَّ إِبْرَاهِیمَ کَانَ أُمَّهً قَانِتاً لِلَّهِ حَنِیفاً وَ لَمْ یَکُ مِنَ الْمُشْرِکِینَ .شَاکِراً لِأَنْعُمِهِ اْجْتَبَاهُ وَ هَدَاهُ إِلَى‏ صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ . وَ آتَیْنَاهُ فِى الْدُّنْیَا حَسَنَهً وَ إِنَّهُ فِى الْآخِرَهِ لَمِنَ الصَّالِحِینَ . ثُمَّ أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ أَنِ اْتَّبِعْ مِلَّهَ إِبْرَاهِیمَ حَنِیفاً وَ مَا کَانَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ [ النّحل آیه ۱۲۰ تا ۱۲۳ ] ( قطعا ابراهیم امّتى بود عبادت کننده براى خدا و بر مبناى دین فطرى و از مشرکین نبود او شکر گزار نعمت‏هاى خداوندى بود که خدا او را برگزیده و به صراط مستقیم هدایت کرده بود . و ما براى او روش نیکو در این دنیا داده و او را در آخرت از گروه صالحان قرار دادیم .سپس بتو وحى کردیم که از ملّت ابراهیم که بر مبناى دین فطرى است پیروى کن ، ابراهیم از مشرکان نبود ) .

صفت بیست و نهم قانت ( عبادت کننده ) صفت سى‏ام شاکر ( سپاسگزار ) صفت سى و یکم مجتبى‏ ( برگزیده ) صفت سى و دوم صالح .

۲۵ وَ لَقَدْ آتَیْنَا إِبْرَاهِیمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ وَ کُنَّا بِهِ عَالِمِینَ . إِذْ قَالَ لِأَبِیهِ وَ قَوْمِهِ مَا هَذِهِ التَّمَاثِیلُ الَّتِى أَنْتُمْ لَهَا عَاکِفُونَ . قَالُوا وَجَدْنَا آبَآئَنَا لَهَا عَابِدِینَ . قَالَ لَقَدْ کُنْتُمْ أَنْتُمْ وَ آبَآؤُکُمْ فِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ . قَالُوا أَجِئْتَنَا بِالْحَقِّ أَمْ أَنْتَ مِنَ الْلاَّعِبِینَ . قَالَ بَلْ رَبُّکُمْ رَبُّ الْسَّمَاوَاتِ وَ اْلأَرْضِ اْلَّذِى فَطَرَهُنَّ وَ أَنَا عَلَى‏ ذَلِکُمْ مِنَ اْلشَّاهِدِینَ . وَ تَاللَّهِ لَأَکِیدَنَّ أَصْنَامَکُمْ بَعْدَ أَنْ تُوَلُّوا مُدْبِرِینَ . فَجَعَلَهُمْ جُذَاذاً إِلاَّ کَبِیراً لَهُمْ لَعَلَّهُمْ إِلَیْهِ یَرْجِعُونَ قَالُوا مَنْ فَعَلَ هَذَا بِآلِهَتِنَا إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِینَ . قَالُوا سَمِعْنَا فَتىً یَذْکُرُهُمْ یُقَالُ لَهُ إِبْرَاهِیمُ . قَالُوا فَأْتُوا بِهِ عَلَى أَعْیُنِ النَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَشْهَدُونَ . قَالُوا أَ أَنْتَ فَعَلْتَ هَذَا بِآلِهَتِنَا یَآ إِبْرَاهِیمُ . قَالَ بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ هَذَا فَسْئَلُوهُمْ إِنْ کَانُوا یَنْطِقُونَ . فَرَجَعُوا إِلَى‏ أَنْفُسِهِمْ فَقَالُوا إِنَّکُمْ أَنْتُمُ الظَّالِمُونَ . ثُمَّ نُکِسُوا عَلَى رُؤُسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ مَا هَؤُلاَءِ یَنْطِقُونَ . قَالَ أَفَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ مَا لاَ یَنْفَعُکُمْ شَیْئاً وَ لاَ یَضُرُّکُمْ أُفٍّ لَکُمْ وَ لِمَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ . قَالُوا حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ فَاعِلِینَ . قُلْنَا یَا نَارُ کُونِى بَرْداً وَ سَلاماً عَلَى‏ إِبْرَاهِیمَ . وَ أَرَادُوا بِهِ کَیْداً فَجَعَلْنَاهُمُ الْأَخْسَرِینَ [الأنبیاء آیه ۵۱ تا آیه ۷۰] ( ما قطعا رشد شایسته ابراهیم را پیش از این به وى دادیم و ما به وضع او دانا بودیم . در آن هنگام که به پدر ( عمّو ) و قومش گفت :

چیست این مجسّمه‏ ها که شما براى آنها به عبادت نشسته ‏اید . آنان گفتند ما پدرانمان را دریافتیم که به آنها عبادت مى‏کردند [ ابراهیم ] گفت :شما و پدرانتان در گمراهى آشکار بودید . قوم ابراهیم گفتند : آیا براى ما [ فرمانى ] از حقّ آورده‏اى یا از جمله بازیگرانى ؟ [ ابراهیم ] گفت :بلکه پروردگار شما پروردگار آسمان‏ها و زمین است که آنها را آفریده است و من به حقیقتى که براى شما ابلاغ مى‏کنم از جمله شاهدانم .و سوگند بخدا درباره بت‏هاى شما پس از آنکه رویگردان شوید چاره‏اى خواهم اندیشید .

سپس [ ابراهیم ] آنها را قطعه قطعه کرد مگر بزرگترین آن بت‏ها را که شاید مراجعه به آن نمایند . آنان گفتند : کسى که با خدایان ما چنین کارى کرده است ، قطعا از ستمکاران مى‏باشد . آنان گفتند : ما جوانى را که به او ابراهیم گفته مى‏شود ، شنیدیم که درباره بت‏ها سخن مى‏گفت . گفتند او را برابر چشمان مردم بیاورید ، باشد که [ او اعتراف کند و ] مردم شاهد باشند . گفتند : اى ابراهیم ، تو این کار را به خدایان ما انجام دادى . [ ابراهیم در پاسخ ] گفت : بلکه بزرگشان این کار را کرده است ، بپرسید از آنان اگر سخن مى‏گویند . آنان به خویشتن مراجعه نموده و گفتند شمائید ستمکاران . سپس سرهاى خود را پائین انداختند [ و به ابراهیم گفتند ] تو مى‏دانى که اینها سخن نمى‏گویند .

[ ابراهیم ] گفت : آیا جز خدا چیزى را مى‏پرستید که نه براى شما نفعى دارد و نه ضررى . افّ بر شما و بر آنچه که جز خدا را عبادت مى‏کنید آیا تعقّل نمى‏کنید ؟ گفتند او ( ابراهیم ) را بسوزانید و خدایان خود را یارى کنید اگر مى‏خواهید کارى انجام بدهید . ما [ بآتش ] گفتیم اى آتش ، خنک و سلامت باش به ابراهیم . آنان به ابراهیم حیله پردازى خواستند و آنان را در خسارت انداختیم . )

صفت سى و سوم نائل به رشد به یک اعتبار مى‏توان گفت : توصیف حضرت ابراهیم علیه السّلام با صفت رشد در حقیقت توصیف او با همه صفات فاضله انسانى است ، زیرا معناى رشد و کمال همین است که انسان نائل بآن ، بوسیله تکاپو و خلوص عالى و عشق به کمال والاى انسانى همه صفات فاضله و اخلاق حمیده باندازه مقدور را حیازت نماید .

۲۶ وَ جَاهِدُوا فِى اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ هُوَ اجْتَبَاکُمْ وَ مَا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِى الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ مِلَّهَ أَبِیْکُمْ إِبْرَاهِیْمَ هُوَ سَمَّاکُمُ الْمُسْلِمِینَ مِنْ قَبْلُ وَ فِى هَذَا لِیَکُونَ الرَّسُولُ شَهِیداً عَلَیْکُمْ وَ تَکُونُوا شُهَدَآءَ عَلَى النَّاسِ فَأَقِیمُوا الصَّلَوهَ وَ آتُوا الزَّکَوهَ وَ اعْتَصِمُوا بِاللَّهِ هُوَ مَوْلاَکُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلَى‏ وَ نِعْمَ النَّصِیرُ [ الحجّ آیه ۷۸ ] .

( و در راه خدا آنچنانکه حقّ جهاد است مجاهدت کنید و او شما را برگزیده است و در دین مشقّتى براى شما قرار نداده است [ این همان ] دین پدرتان ابراهیم است و او است ( خدا یا ابراهیم ) که پیش از این شما را مسلمانان نامیده است و در این قرآن رسول شاهد است بر شما و شما شاهدانى بر دیگر مردمان پس ، نماز را بر پا دارید و زکات را بدهید و به دین خدا تمسّک کنید او است مالک و ولىّ ( مطلق ) شما چه ولىّ بزرگ و یاور عظیم ) .

گفتیم : چنانکه در تفاسیر اثبات شده است : اسلام و مسلم در قرآن مجید دو معنى دارد :معناى یکم مفهومى است عامّ که شامل همه ادیان حقّه الهى مى باشد و بهمین معنى‏ از حضرت آدم ابو البشر ( ع ) تا حضرت نوح و ابراهیم و موسى و عیسى و محمّد بن عبد اللّه صلوات اللّه علیهم اجمعین همه و همه مسلم و ابلاغ کننده اسلام باشند .

معناى دوم مفهومى خاصّ که فقط شامل دین محمّد صلّى اللّه علیه و آله است که متن حقیقى ادیان الهى گذشته را بدون تحریف در بردارد ، باضافه احکام شایسته اصلاح حال بشرى که پاسخگوى همه مسائل حیات بشرى تا ابد خواهد بود . بنابر این ،مى‏توان گفت : حضرت ابراهیم است که ما را مسلمان نامیده است . بعلاوه کلمات ملّه ابیکم ابراهیم با کمال صراحت دین اسلام را دین حضرت ابراهیم علیه السّلام معرفى مى‏نماید :۲۷ وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ إِبْرَاهِیمَ [الشّعراء آیه ۶۹] . . . . الَّذِى خَلَقَنِى فَهُوَ یَهْدِینِ .

وَ الَّذِى هُوَ یُطْعِمُنِى وَ یَسْقِینِ . وَ إِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفِینِ وَ الَّذِى یُمِیتُنِى ثُمَّ یُحْیِینِ . وَ الَّذِى أَطْمَعُ أَنْ یَغْفِرَ لِى خَطِیئَتِى یَوْمَ الدِّینِ رَبِّ هَبْ لِى حُکْماً وَ أَلْحِقْنِى بِالصَّالِحِینَ . وَ اْجْعَلْ لِى لِسَانَ صِدْقٍ فِى الْآخِرِینَ وَ اْجْعَلْنِى مِنْ وَرَثَهِ جَنَّهِ النَّعِیمِ . وَ اْغْفِرْ لِأَبِى إِنَّهُ کَانَ مِنَ الضَّآلِّینَ . وَ لاَ تُخْزِنِی یَوْمَ یُبْعَثُونَ . یَوْمَ لاَ یَنْفَعُ مَالٌ وَ لاَ بَنُونَ .

إِلاَّ مَنْ أَتَى اللَّهُ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ [ الشّعراء آیه ۷۸ تا ۸۹] ( بخوان خبر ابراهیم را براى آنان . . . خداوندى که مرا آفریده است او است که مرا هدایت مى‏کند . و او خداوندى است که بمن طعام میخوراند و سیرابم مى‏کند و هنگامى که بیمار شوم اوست که شفایم مى‏دهد و آن خداوندى که مرا میمیراند و سپس زنده‏ام مى‏کند . و خداوندى که علاقه و امیددارم که گناهم را در روز قیامت ببخشد . خداى من ، حکمى بر من عنایت بفرما و مرا برگروه صالحان ملحق فرما . و براى من زبان صدق در آیندگان [ تا روز قیامت ] قرار بده . و مرا از وارثان بهشت نعمت‏ها مقرّر فرما . و پدرم ( عمویم ) را ببخش زیرا او از گمراهان بوده است .

و مرا در آن روز که مردم مبعوث خواهند شد رسوا مفرما روزیکه نه مال [ براى انسان ] نفعى خواهد داشت و نه فرزندان . مگر کسى که با قلب سلیم و پاک وارد بارگاه خداوندى گردد . ) بدان جهت که دعاهاى حضرت ابراهیم علیه السّلام بجهت برآمدن از عهده امتحانات بسیار سخت ، مستجاب شده بود ، لذا مى‏توان گفت آن حضرت صفات زیر را هم دارا بوده است :

صفت سى و چهارم دارنده حکم . صفت سى و پنجم داراى نطق بر حقّ در تمامى دورانها . صفت سى و ششم از وارثان بهشت .

در این آیات قرآنى مقام توحید و ملکوتى حضرت ابراهیم خلیل علیه السّلام کاملا مطرح مى‏گردد : هدایت حقیقى از آن خداوندیست

اى عقل مرا کفایت از تو
جستن ز من و هدایت از تو

عقل آبله پاى کوى تاریک
وانگاه رهى چو موى باریک

توفیق تو گر نه ره نماید
این عقده به عقل کى گشاید

زیرا :

لاَ حَوْلَ وَ لاَ قُوَّهَ إِلاَّ بِاْللَّهِ الْعَلِىِّ الْعَظِیمِ ( حول و قوّه‏اى جز با اعطاى خداوند بزرگ و با عظمت وجود ندارد . ) إِنَّکَ لاَ تَهْدِى مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لَکِنَّ اللَّهَ یَهْدِى مَنْ یَشَآءُ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ ( قطعا تو نمى‏توانى کسى را که بخواهى هدایت کنى ، بلکه خداوند است که هرکس را بخواهد هدایت مى‏کند و او به هدایت یافتگان داناتر است ) با اینکه کوشش و تکاپو و تحمّل سخت‏ترین آزمایش‏ها که حضرت ابراهیم علیه السّلام بدانها نائل آمده بود و نتیجه آنها ، هدایت و لطف خداوندى درباره او بود ، با اینحال این سر دسته موحّدان و پدر انبیاء و رسولان ، همه آنها را کنار میگذارد و مى‏گوید : خداوند است که مرا هدایت میکند چنانکه او مرا آفریده است . تعلّق مستقیم مشیّت خداوندى را بر تمامى شئون حیات و ممات میبیند و میگوید : خداوندى که به من اطعام میکند و سیرابم مینماید و هنگامیکه بیمار میشوم مرا بهبود مى‏ بخشد ،خداوندى که مرا میمیراند و سپس زنده میگرداند . ملاحظه مى‏شود که پیشتاز قافله توحید چگونه مستندترین حرکات خویشتن را ( مانند خوردن و آشامیدن و غیر ذلک ) بخدا نسبت مى‏دهد و تأثیر دخالت مشیّت خداوندى را در همه شئون هستى گوشزد مى‏ نماید .

مطلب با اهمیّت دیگرى که در آیات فوق دیده میشود ، جاودانگى ابلاغ صادقانه میباشد که ابراهیم از خداوند متعال مسئلت میدارد که ابلاغ صادقانه او فراگیرهمه قرون و اعصار آینده باشد . این دعا مانند سایر دعاهاى آن بزرگوار مستجاب میشود و همه پیامبران بعدى مأمور ابلاغ متن دین او میشوند و بالاخره در دین اسلام که بوسیله خاتم الانبیاء محمّد بن عبد اللّه صلّى اللّه علیه و آله از طرف خداوند به همه انسانها در همه دوران‏ها ابلاغ میشود ختم می گردد .

۲۸ قَدْ کَانَتْ لَکُمْ أُسْوَهٌ حَسَنَهٌ فِى إِبْرَاهِیمَ وَ الَّذِینَ مَعَهُ إِذْ قَالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنّا بُرَءَآؤُا مِنْکُمْ وَ مِمَّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ کَفَرْنَا بِکُمْ وَ بَدَا بَیْنَنَا وَ بَیْنَکُمُ الْعَدَاوَهُ وَ الْبَغْضَآءُ أَبَداً حَتَّى تُؤْمِنُوا بِالْلَّهِ وَحْدَهُ إِلاَّ قَوْلَ إِبْرَاهِیمَ لِأَبِیهِ لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَکَ وَ مَآ أَمْلِکُ لَکَ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَىْ‏ءٍ رَبَّنَا عَلَیْکَ تَوَکَّلْنَا وَ إِلَیْکَ أَنَبْنَا وَ إِلَیْکَ الْمَصِیرُ [سوره الممتحنه آیه ۴] ( براى شما است در ابراهیم و کسانى که با او بودند پیروى نیکو ، زیرا ابراهیم با آنانکه به وى ایمان آورده بودند ، به قوم خود گفتند ما از شما و از آنچه که جز خدا مى‏پرستید بیزاریم ، ما به شما کفر ورزیده‏ایم ما بین ما و شما براى همیشه عداوت و خصومت بروز کرده است ، تا ایمان به خداى واحد بیاورید [ پیروى از ابراهیم کنید ] مگر در این سخن ابراهیم که به پدرش ( عمّویش ) گفته بود : من براى تو استغفار خواهم کرد و من براى تو از طرف خدا هیچ چیزى را مالک نیستم ( در اختیار ندارم ) اى پروردگار ما ، ما بتو توکّل کردیم و بسوى تو بازگشت نمودیم و پایان حیات بسوى توست . ) صفت سى و هفتم متوکّل بخدا صفت سى و هشتم بیزارى از مشرکین .

توضیح منظور از استثناى سخن ابراهیم علیه السّلام ( لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَکَ ) آن نیست که آن حضرت در این قول به شخصى مشرک تمایل پیداکرده بود ، بلکه منظور اینست که ابراهیم وعده عمّویش را که گفته بود : من به خداى تو ایمان میآورم و دست از شرک برمیدارم ، پذیرفته و با شرط مزبور قول استغفار به وى داده بود ، شما به سخنان آنگونه اشخاص گوش ندهید زیرا سخنان آنان اعتبارى ندارد .

حضرت ابراهیم خلیل علیه السّلام از دیدگاه قرآن و تورات

۱ ابراهیم از دیدگاه تورات امّت با عظمتى است که همه مردم روى زمین بوسیله او هدایت خواهند گشت .

در سفر تکوین اصحاح دوازدهم چنین آمده است :

« و قال الرّب لأبرام اذهب من أرضک و من عشیرتک و من بیت أبیک إلى الأرض الّتى أریک . فأجعلک أمّه عظیمه و أبارکک و أعظّم اسمک و تکون برکه . و أبارک مبارکیک و لاعنک [ و من یلعنک ] ألعنه .

و تتبارک فیک جمیع قبآئل الأرض » [تورات اصحاح دوازدهم از جمله ۱ تا جمله ۳] ( و خداوند به ابراهیم گفت از زمین خود و خویشاوندان و خانه پدرت برو به زمینى که بتو نشان مى‏دهم . ترا امّت عظیمى قرار مى‏دهم و ترا مبارک مى‏گردانم و نامت را بزرگ مى‏نمایم و تو برکت مى‏شوى . و هر کس تو را مبارک تلقّى کند او را مبارک مى‏کنم و کسى که ترا لعنت کند او را لعنت مى‏کنم . و همه قبائل روى زمین با تو مبارک مى‏شوند . ) داستان هجرت حضرت ابراهیم ( ع ) از کلدانیّین بطرف شام در قرآن مجید چنین آمده است :

إِذْ قَالَ لِأَبِیهِ یَا أَبَتِ لِمَ تَعْبُدُ مَا لاَ یَسْمَعُ وَ لاَ یُبْصِرُ وَ لاَ یُغْنِى عَنْکَ شَیْئاً .یَا أَبَتِ إِنِّى قَدْ جَاءَنِى مِنَ الْعِلْمِ مَا لَمْ یَأْتِکَ فَأتَّبِعْنِى أَهْدِکَ صِرَاطاً سَوِیّاً .یَا أَبَتِ لاَ تَعْبُدِ الشَّیْطَانَ إِنَّ الشَّیْطَانَ کَانَ لِلرَّحْمَنِ عَصِیّاً . یَا أَبَتِ إِنِّى أَخَافُ أَنْ یَمَسَّکَ عَذَابٌ مِنَ الرَّحْمَنِ فَتَکُونَ لِلشَّیْطَانِ وَلِیّاً . قَالَ أَرَاغِبٌ أَنْتَ عَنْ ءَالِهَتِى یَآ إِبْرَاهِیمُ . لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ لَأَرْجُمَنَّکَ وَ اْهْجُرْنِى مَلِیّاً . قَالَ سَلاَمٌ عَلَیْکَ سَأَسْتَغْفِرُ لَکَ رَبِّى إِنَّهُ کَانَ بِى حَفِیّاً . وَ أَعْتَزِلُکُمْ وَ مَا تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ أَدْعُوا رَبِّى عَسَى أَلاَّ أَکُونَ بِدُعَاءِ رَبِّى شَقِیّاً . فَلَمَّا اعْتَزَلَهُمْ وَ مَایَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ وَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ کُلاًّ جَعَلْنَا نَبِیّاً . وَ وَهَبْنَا لَهُمْ مِنْ رَحْمَتِنَا وَ جَعَلْنَا لَهُمْ لِسَانَ صِدْقٍ عَلِیّاً [سوره مریم آیات ۴۲ تا ۵۰] ( در آن هنگام که ابراهیم به پدرش ( عمّویش ) گفت : اى پدر ( اى عمّو ) چرا چیزى را عبادت مى‏کنى که نمى‏شنود و نمى‏بیند و ترا از هیچ چیز بى‏نیاز نمى‏کند . اى پدر ( اى عمّو ) ، براى من چیزى از علم آمده است که براى تو نیامده است ، پس تو از من تبعیّت کن ، من تو را به راه راست هدایت مى‏کنم . اى پدر ( اى عمّو ) شیطان را عبادت مکن ، زیرا شیطان به خدا عاصى است . اى پدر ( اى عمّو ) ، من از آن بیم دارم که عذابى از خدا بتو برسد که دوست شیطان گردى . [ عمّوى ابراهیم ] گفت : اى ابراهیم ، آیا تو از خدایان من اعراض کرده‏اى ؟ اگر از این اعراض خوددارى نکنى ترا سنگسار مى‏کنم و روزگارى بس دراز از من دور شو .

[ ابراهیم ] گفت : سلام بر تو ، براى تو از پروردگارم استغفار خواهم کرد ،خدا بمن مهربانست و من از شما و آنچه که غیر از خدا را مى‏خوانید برکنار خواهم گشت و پروردگارم را خواهم خواند ، شاید به دعا کردن براى پروردگارم شقىّ نباشم . هنگامى که ابراهیم از آنان و از آنچه که به غیر از خدا عبادت مى‏کردند کناره‏گیرى کرد اسحاق و یعقوب را به او دادیم و همه آنان را پیامبر قرار دادیم و از رحمت خود براى آنان عنایت کردیم و براى آنان زبان صدق و بلند قرار دادیم . ) از این آیات معلوم میشود که مهاجرت حضرت ابراهیم علیه السّلام از جایگاه خود ، بجهت بت پرستى و انحرافات عقیدتى خویشاوندان خود و مردم بوده است و این علّت در تورات دیده نمیشود .

تعبیر « امت » درباره ابراهیم در قرآن مجید در سوره النّحل آیه ۱۲۰ نیز آمده است :إِنَّ إِبْرَاهِیمَ کَانَ أُمَّهً قَانِتاً لِلَّهِ حَنِیْفاً وَ لَمْ یَکُ مِنَ الْمُشْرِکِینَ ( قطعا ابراهیم امّتى قنوت کننده ( عبادت کننده ) براى خدا و داراى دین مستقیم و فطرى بود و او از مشرکین نبود . )

در اینکه آیات حضرت ابراهیم علیه السّلام بجهت عظمتى که داشت به تنهائى یک امّت بود یا او ولایت امّتى بزرگ را بعهده داشت ، هر دو احتمال وجود دارد و در اصحاح سیزدهم چنین آمده است :« و قال الرّبّ لأبرام بعد اعتزال لوط عنه . ارفع عینیک و انظر من الموضع الّذى أنت فیه شمالا و جنوبا و شرقا و غربا . لأنّ جمیع الأرض الّتى أنت ترى لک أعطیها و لنسلک إلى الأبد . و أجعل نسلک کتراب الأرض . حتّى إذا استطاع أحد أن یعدّ تراب الأرض فنسلک أیضا یعدّ .قم امش فى الأرض طولها و عرضها . لأنّى لک أعطیها . » [تورات اصحاح سیزدهم از جمله ۱۴ تا ۱۸] ( و خداوند به ابراهیم پس از آنکه لوط از او کناره گیرى کرد ، گفت :

چشمهایت را بلند کن و از آن موضع که هستى به شمال و جنوب و شرق و غرب نظاره کن . زیرا همه زمینى را که تو مى‏بینى تا ابد به تو و نسل تو خواهم داد . و نسل تو را بشماره دانه‏هاى خاک زمین قرار خواهم داد . بطوریکه اگر کسى بتواند خاک زمین را بشمارد ، مى‏تواند عدد نسل ترا نیز بشمارد . برخیز در امتداد طول و عرض زمین راه برو ، زیرا من زمین را بتو عطا مى‏کنم ) .

از مضامین جملات اصحاح سیزدهم چنین برمى‏آید که خداوند متعال همه مردم روى زمین را تسلیم پیشوائى حضرت ابراهیم علیه السّلام میفرماید و این تسلیم و تبعیّت مردم روى زمین از آن حضرت در امور دنیوى محض و سلطه مادّى نبوده است زیرا میدانیم اغلب جبّاران قدرت پرست بر روى زمین مسلّط بوده‏اند نه ابراهیم و ابراهیمیان ،

بلکه منظور دین و آئین ابراهیمى بوده است که خداوند بر همه مردم روى زمین عنایت فرموده است ، همچنین از عدم تخصیص پیشوائى و دین ابراهیم به روزگار محدود وى معلوم میشود که مقصود خداوندى شامل همه دورانها مى‏باشد چنانکه از آیات قرآنى برمیآید . و این معنى که پیشوایى حضرت ابراهیم علیه السّلام براى همه دوران‏ها بوده است از جملات زیر که در آیات اصحاح هفدهم آمده است ، مورد تصریح قرار گرفته است :

۲ پیمان خداوندى با ابراهیم از دیدگاه تورات

در اصحاح هفدهم از سفر تکوین چنین آمده است :

« و لمّا کان أبرام ابن تسع و تسعین سنه ، ظهر الرّب لأبرام و قال له أنا اللّه القدیر . سر أمامى و کن کاملا . فأجعل عهدى بینى و بینک و أکثرک کثیرا جدّا . فسقط أبرام على وجهه . و تکلّم اللّه معه قائلا . أمّا أنا فهو ذا عهدى معک و تکون أبا لجمهور من الأمم . فلا یدعى اسمک أبرام بل یکون اسمک إبراهیم . لأنّى أجعلک أبا لجمهور من الأمم . و أثمرک کثیرا جدّا و أجعلک أمما . و ملوک منک یخرجون . و أقیم عهدى بینى و بینک و بین نسلک من بعدک فی أجیالهم عهدا أبدیّا . لأکون إلها لک و لنسلک من بعدک . و أعطى لک و لنسلک من بعدک أرض غربتک کلّ أرض کنعان ملکا أبدیّا . و أکون إلههم . » ( و هنگامى که ابراهیم به سنّ نود و نه سالگى رسید ، خداوند به ابراهیم ظاهر شد و گفت : منم خداوند قادر ، پیش روى من حرکت کن و به کمال نائل باش . پس من پیمانم را میان من و تو قرار مى‏دهم و ترا جدّا تکثیر مى‏کنم . پس ابراهیم بر روى افتاد و خداوند با او چنین گفت : امّا من ،اینست پیمان من با تو که پدر جمهور ( اکثر ) امّت‏ها بوده باشى . نام تو ابرام خوانده نشود ، بلکه نام تو ابراهیم مى‏باشد . زیرا من تو را براى جمهور ( اکثر ) امّت‏ها پدر قرار دادم . و ترا بسیار فراوان به ثمر خواهم رساند . و ترا امّت‏هائى قرار خواهم داد . و سلاطینى از نسل تو بیرون خواهند آمد . و من پیمانم را میان تو و نسل تو بعد از تو در همه قرون [ یا براى همه آنان ] عهد ابدى قرار خواهم داد . سرزمینى که در آن غریب بودى براى تو و نسل تو بعد از تو ملک ابدى قرار خواهم داد و من معبود آنان خواهم بود . ) ظاهرا مقصود از « پدر جمهورى از امّت‏ها » رسالت و پیشوایى همه امّتها میباشد .

داستان عهد خداوندى با حضرت ابراهیم علیه السّلام در قرآن مجید بقرار زیر است :وَ إِذِ ابْتَلى‏ إِبْرَاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّى جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَاماً قَالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِى قَالَ لاَ یَنَالُ عَهْدِى الظَّالِمِینَ [ البقره آیه ۱۲۴] ( و هنگامى که ابراهیم را پروردگارش با کلماتى امتحان کرد و ابراهیم از عهده آن امتحانات برآمد ، خداوند فرمود : من ترا براى مردم پیشوا قرار مى‏دهم ، ابراهیم گفت : و از نسل من هم ؟ خداوند فرمود :عهد من به ستمکاران نمى‏رسد . ) فرق میان تورات و قرآن در داستان عهد ، در سه چیز است :فرق یکم در قرآن مجید علّت شایستگى حضرت ابراهیم علیه السّلام براى تحمّل عهّد خداوندى که پیشوایى و امامت بر همه انسان‏ها است ، با کمال صراحت آمده است و آن علّت عبارتست از برآمدن آن حضرت از عهده همه امتحاناتى که خداوند او را به آنها مبتلا ساخت . در صورتیکه این علت در تورات با صراحتى که در قرآن آمده است دیده نمى‏شود ، مگر اینکه گفته شود : این علّت از جمله :« سر أمامى و کن کاملا » ( پیش روى من حرکت کن و به کمال نائل باش . ) برمى‏آید ، زیرا ممکن است مقصود از رسیدن به کمال ، پس از عبور از امتحانات و بر آمدن از عهده آنها بوده باشد .

فرق دوم اینکه در تورات عموم افراد نسل حضرت ابراهیم علیه السّلام بدون استثناء مشمول عهد الهى شده‏اند ، در صورتى که در قرآن چنین است که هنگامى که خداوند عهد امامت و پیشوائى را به آن حضرت عنایت فرمود ، آن حضرت سؤال کرد آیا همه نسل وى هم از آن مقام برخوردار مى‏شوند ؟ خداوند فرمود :عهد من به ستمکاران نمى‏رسد .فرق سوم اینکه مقصود از عهد در تورات ، دو موضوع است :موضوع یکم امامت و پیشوائى با تعبیر « أبا لجمهور من الأمم » .

موضوع دوم بعضى از احکام مانند وجوب ختنه .

در صورتیکه مقصود از عهد در قرآن ، عهد امامت و پیشوائى است و امّا احکام و اصول عقاید که مجموع دین ابراهیم را تشکیل میدهد ، آئین و دین حضرت ابراهیم علیه السّلام است که بر او وحى شده و مأمور به تبلیغ آن گشته است .

۳ داستان چهار حیوان که پس از کشته شدن به وسیله حضرت ابراهیم علیه السّلام زنده شدند .

این داستان مهمّ در تورات بقرار زیر است :

« الأصحاح الخامس عشر : سفر التّکوین : ثمّ أخرجه إلى خارج و قال انظر إلى السّمآء و عدّ النّجوم إن استطعت أن تعدّها . و قال له هکذا یکون نسلک . فآمن بالرّبّ فحسبه له برّا . و قال له أنا الرّبّ الّذى أخرجک من أور الکلدانّیین لیعطیک هذه الأرض لترثها . فقال أیّها السّیّد الرّبّ بماذا أعلم أنّى أرثها . فقال له خذ عجله ثلاثیّه و عنزه ثلاثیه و کبشا ثلاثیّا و یمامه و حمامه . فأخذ هذه کلّها و شقّها من الوسط و جعل شقّ کلّ واحد مقابل صاحبه . و أمّا الطیر فلم یشقه . فنزلت الجوارح على الجثث و کان أبرام یزجرها . » ( . . . سپس خداوند ابراهیم را به بیرون شهر اخراج کرد و به وى گفت :

به آسمان نظاره کن و اگر بتوانى ستارگان را بشمار . و به ابراهیم فرمود : نسل تو بدینسان ( شماره ستارگان آسمان ) خواهد بود . ابراهیم به خدا ایمان آورد و لطف خداوندى را درباره تکثیر نسلش نیکو کارئى محسوب نمود . و خداوند به ابراهیم گفت : منم آن خداوندى که تو را از اور کلدانى‏ها بیرون برد تا این زمین را بتو عطا نماید که آن را به ارث ببرى . ابراهیم گفت : اى سرور و پروردگار با چه دلیلى بدانم که من زمین را به ارث خواهم برد . خدا گفت یک گوساله سه ساله و بز سه ساله و قوچ سه ساله و یک کبوتر بیابانى و یک کبوتر معمولى بگیر . ابراهیم همه آنها را گرفت و همه آنها را از وسط شکافت و هر یک از آنها را دو نیم کرد و نیمه هر یک را در برابر دیگرى قرار داد و امّا پرنده را نشکافت و اعضاى آن حیوانات به بدنهایشان فرود آمدند [ و زنده شدند ] و ابراهیم آنها را از خود میراند . )

این داستان در قرآن مجید چنین آمده است :وَ إِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ رَبِّ أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِى الْمَوْتَى‏ قَالَ أَوَ لَمْ تُؤْمِنْ قَالَ بَلَى‏ وَ لَکِنْ لِیَطْمَئِنَّ قَلْبِى قَالَ فَخُذْ أَرْبَعَهً مِنَ الْطَّیْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَیْکَ ثُمَّ اْجْعَل عَلَى کُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءًا ثُمَّ اْدْعُهُنَّ یَأْتِینَکَ سَعْیاً وَ اْعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ [ البقره آیه ۲۶۰] ( و در آنهنگام که ابراهیم گفت : اى پروردگار من ، بمن نشان بده که مرده‏ها را چگونه زنده مى‏کنى . خداوند فرمود : آیا ایمان نیاورده ‏اى ؟ عرض کرد : بلى ایمان آورده‏ام ، ولى مى‏خواهم قلبم [ در این مسئله ] به آرامش برسد . خدا فرمود : چهار پرنده را بگیر و آنها را بسوى خود بکشان [ و آنها را قطعه قطعه کن ] سپس آنها را تقسیم نموده و هر جزئى از آنها را بر سر کوهى قرار بده ، سپس آنها را بخوان آنها با شتاب بسوى تو خواهند آمد و بدان که خداوند عزیز و حکیم است . ) ملاحظه مى‏شود که در قرآن مجید اوّلا چهار پرنده ذکر شده است [ در مجمع البیان در تفسیر سوره البقره در تفسیر آیه ۲۶۰ میگوید : « و گفته شده است که :این چهار پرنده عبارت بودند از ۱ طاووس ۲ خروس ۳ کبوتر ۴ کلاغ . این روایت از امام صادق علیه السّلام و مجاهد و ابن جریح و عطا و ابن زید نقل شده است .]

ثانیا علّت دستور فوق در قرآن ، کیفیّت زنده کردن مردگان است که حضرت ابراهیم علیه السّلام مى‏خواست آنرا با چشمانش مشاهده کند و اطمینان قلبى پیدا کند [ البتّه در بعضى از تفاسیر آمده است که خدا به ابراهیم وعده داده بود که براى اثبات نبوّتش مرده را بوسیله او زنده خواهد کرد ، لذا ابراهیم از خدا خواست این کار ماوراى طبیعى را با چشمش ببیند ] .

ولى در تورات براى اثبات توانائى خداوندى بر عطا فرمودن همه روى زمین بر حضرت ابراهیم علیه السّلام .

۴ ابراهیم علیه السّلام فرزند خود را براى قربانى کردن به قربانگاه مى‏برد

در تورات قضیّه قربانى کردن ابراهیم فرزند خود را بدینقرار است :

« و حدث بعد هذه الأمور أنّ اللّه امتحن إبراهیم . فقال له یآ إبراهیم فقال هآ أناذا . فقال خذ ابنک وحیدک الّذى تحبّه و اذهب إلى أرض المرّیا و أصعده هناک محرقه على أحد الجبال الّذى أقول لک . فبکّر إبراهیم صباحا و شدّ على حماره و أخذ اثنین من غلمانه معه و إسحاق ابنه و شقّق حطبا لمحرقه و قام و ذهب إلى الموضع الّذی قال له اللّه . و فی الیوم الثّالث رفع إبراهیم عینیه و أبصر الموضع من بعید . فقال إبراهیم لغلامیه اجلسا أنتما ههنا مع الحمار . و أمّا أنا و الغلام فنذهب إلى هناک و نسجد ثمّ نرجع إلیکما . فأخذ إبراهیم حطب المحرقه و وضعه على إسحاق ابنه و أخذ بیده النّار و السّکّین .فذهبا کلاهما معا . و کلّم إسحاق إبراهیم أباه و قال یآ أبى . فقال هآ أناذا یا ابنى . فقال هو ذا النّار و الحطب و لکن أین الخروف للمحرقه .

فقال إبراهیم اللّه یرى له الخروف للمحرقه یا ابنى فذهبا کلاهما معا .فلمّا أتیا إلى الموضع الذى قال له اللّه . بنى هناک إبراهیم المذبح و رتّب الحطب و ربط إسحاق ابنه و وضعه على المذبح فوق الحطب .ثمّ مدّ إبراهیم یده و أخذ السّکّین لیذبح ابنه . فناداه ملاک الرّبّ من السّماء و قال إبراهیم ، إبراهیم . فقال هآ أناذا . فقال لا تمدّ یدک إلى الغلام و لا تفعل به شیئا . لأنّى الآن علمت أنّک خائف اللّه فلم تمسک ابنک وحیدک عنّى . فرفع إبراهیم عینیه و نظر و إذا کبش ورآئه ممسکا فى الغابه بقرنیه . فذهب إبراهیم و أخذ الکبش و أصعده محرقه عوضا عن ابنه . فدعا إبراهیم اسم ذلک الموضع یهوه یرأه ، حتّى إنّه یقال الیوم فى جبل الرّبّ یرى » . [تورات سفر تکوین اصحاح ۲۲ از جمله ۱ تا جمله ۱۴] ( و پس از این امور چنین پیش آمد که خداوند ابراهیم را امتحان کرده و به او گفت یا ابراهیم ، ابراهیم گفت : اینک من اینجا حاضرم .

خدا فرمود : یگانه فرزندت اسحاق را که دوست دارى بگیر و برو بزمین مریّا واو را مذبوح ( قربانى شده ) در بالاى یکى از کوه‏هائى که بتو نشان مى‏دهم قرار بده . ابراهیم شب را صبح کرد و الاغش را آماده نمود و دو نفر از غلامانش و فرزندش اسحاق را برداشت و هیزمى را براى عمل ذبح آماده کرد و برخاست و بآن موضعى که خدا باو فرموده بود رفت و در روز سوم ابراهیم چشمانش را باز کرد و به بالا نگریست و آن موضع را از دور دید . ابراهیم به دو غلامش گفت : شما در اینجا با الاغ بنشینید . امّا من و فرزندم بآن موضع مى‏رویم و سجده مى‏کنیم و سپس بسوى شما بر مى‏گردیم . سپس ابراهیم هیزم مربوط به ذبح را برداشت و به اسحاق حمل کرد و آتش و کارد را به دستش گرفت . و هر دو باهم رفتند . و اسحاق با ابراهیم گفتگو کرد و گفت : اى پدر . ابراهیم گفت :

اینک من اینجا حاضرم اى فرزندم . اسحاق گفت : این آتش و هیزم ، پس کو بره براى ذبح ؟ ابراهیم گفت : اى فرزند من ، خدا بره را براى ذبح مى‏بیند .و هر دو با هم رفتند . وقتى که ابراهیم و فرزندش بموضعى رسیدند که خدا فرموده بود ابراهیم در آنجا قربانگاهى ساخت و هیزم را مرتب کرد و فرزندش اسحاق را بست و در آن قربانگاه روى هیزم نهاد . سپس ابراهیم دستش را دراز کرد و کارد را گرفت تا فرزندش را ذبح کند . فرشته خداوندى از آسمان صدا کرد و گفت : ابراهیم ، ابراهیم . ابراهیم گفت : اینک من در اینجا حاضرم . فرشته گفت : دست بطرف فرزند دراز مکن و هیچ کارى درباره او انجام مده زیرا من حالا دانستم که تو از خدا مى‏ترسى و یگانه فرزندت را از خدا دریغ نداشتى . سپس ابراهیم چشمانش را بلند کرد و ناگهان قوچى را در پشت سرخود دید که در جنگل از دو شاخش گرفته شده است .پس ابراهیم رفت و قوچ را گرفت و براى ذبح بجاى فرزندش در بالا نهاد . پس ابراهیم اسم آن موضع را یهوه یرأه ( خدا او را مى‏بیند ) نهاد .

حتّى امروز گفته میشود آن موضع در جبل الرّبّ یرى ( کوه خدا ) دیده میشود . ) داستان ذبح فرزند در قرآن بدینقرار است :وَ قَالَ إِنِّى ذَاهِبُ إِلَى‏ رَبِّى سَیَهْدِینِ . رَبِّ هَبْ لِى مِنَ الْصَّالِحِینَ . فَبَشَّرْنَاهُ بِغُلاَمٍ حَلِیمٍ . فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ اْلسَعْىَ قَالَ یَا بُنَىَّ إِنِّى أَرَى‏ فِى اْلْمَنَام أَنِّى أَذْبَحُکَ فَانْظُرْ مَاذَا تَرَى‏ قَالَ یَآ أَبَتِ أْفْعَلْ مَا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِى إِنْشَاءَ اللَّهُ مِنَ اْلصَّابِرِینَ . فَلَمَّآ أَسْلَمَا وَ تَلَّهُ لِلْجَبِینِ . وَ نَادَیْنَاهُ أَنْ یَآ إِبْرَاهِیمُ . قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیَا إِنَّا کَذَلِکَ نَجْزِى الْمُحْسِنِینَ . إِنَّ هَذَا لَهُوَ الْبَلَآءُ الْمُبِینُ . وَفَدَیْنَاهُ بِذِبْحٍ عَظِیمٍ [ الصّافّات آیات ۹۹ تا ۱۰۷] ( و ابراهیم گفت : من بطرف پروردگارم مى‏روم و او مرا هدایت خواهد کرد . پروردگارا ، از صالحان براى من عنایت فرما . پس ما او را به فرزندى بردبار مژده دادیم . وقتى که فرزند ابراهیم در دامان پدرش به دوران جوانى رسید ، ابراهیم گفت : اى فرزندم ، در عالم رؤیا مى‏بینم که ترا ذبح مى‏کنم ، نظر کن [ در این امر ] ببین که چه مى‏بینى . فرزند ابراهیم گفت : اى پدر ، آنچه که به تو امر مى‏شود انجام بده ، اگر خدا بخواهد مرا از بردباران خواهى یافت . وقتى که [ پدر و فرزند ] تسلیم امر خدا شدند و ابراهیم فرزندش را [ براى قربانى ] بر پیشانى خواباند ، ما او را ندا در دادیم که اى ابراهیم [ آنچه که ] در خواب به تو دستور داده شده بود بجاى آوردى . ما بدینسان نیکو کرداران را پاداش مى‏دهیم .

قطعا این بود آزمایش آشکار . و ما ذبح عظیمى را بجاى فرزند ابراهیم پذیرفتیم . ) در اینکه حضرت ابراهیم علیه السّلام با دستور به قربانى کردن فرزندش آزمایش شده است ، هم در تورات متذکّر شده است و هم در قرآن آمده است . فرقى که قرآن در این داستان با تورات دارد از اینقرار است :

۱ فرزندى که حضرت ابراهیم براى قربانى کردن به قربانگاه برده است ،در تورات اسحاق بوده است و در قرآن نام این فرزند برده نشده است . و روایات وارده در تعیین این فرزند دو قسم است : قسم یکم مى‏گوید : اسحاق بوده است که حضرت ابراهیم علیه السّلام براى قربانى برده است . قسم دوم مى‏گوید : این اسماعیل بوده است . طبرسى میگوید : از امیر المؤمنین علیه السّلام و ابن مسعود و قتاده و سعید بن جبیر و مسروق و عکرمه و عطا و زهرى و سدى و جبائى روایت شده است که اسحاق بوده است و از ابن عبّاس و ابن عمر و سعید بن المسیّب و الحسن و الشّعبى و مجاهد و ربیع بن انس و کلبى و محمّد بن کعب قرظى روایت شده است که این قربانى حضرت اسماعیل بوده است . [ مجمع البیان ج ۸ ص ۴۵۳ تفسیر سوره الصّافّات] سپس طبرسى مى‏گوید : « قابل تأییدترین روایت همین روایت دوم است » و سپس استشهاد مى‏کند به اینکه در همین موقع خداوند حضرت ابراهیم را به تولّد اسحاق بشارت میدهد که معنایش اینست که در موقع اقدام حضرت ابراهیم علیه السّلام به قربانى کردن فرزندش ، حضرت اسحاق علیه السّلام هنوز متولّد نشده بوده است .

۲ در تورات چنین آمده است که حضرت ابراهیم علیه السّلام دو غلام و یک الاغ به همراه خود برده بود . ولى در قرآن این قضیّه وارد نشده است .

۳ در قرآن چنین آمده است که دستور به قربانى کردن فرزند در عالم رؤیا و خواب به حضرت ابراهیم علیه السّلام رسیده است ، ولى در تورات ظاهر جملات اینست که این دستور در بیدارى براى آن حضرت وحى شده است .

۴ نکته‏اى در این داستان در قرآن آمده است که در تورات دیده نمیشود و آن اینست که حضرت ابراهیم علیه السّلام آنچه را که در عالم رؤیا دیده بود به فرزندش بازگو میکند و براى اقدام به انجام دستور از فرزندش نظر خواهى مینماید . و فرزندش هم با تمام صبر و شکیبائى و در کمال صراحت میگوید : اى پدر ، به دستورى که بتو داده شده است ، عمل کن که انشاء اللّه مرا از بردباران خواهى یافت .

داستان بآتش انداختن حضرت ابراهیم علیه السّلام در تورات نیامده است .آنچه که در تورات دیده میشود ، در سفر دانیال اصحاح سوم از جمله ۱۹ تا جمله سوم چنین میگوید که : « نبو خذ نصر » ( نبو کد نصر ) یا ( بخت النّصر ) به سه نفر بنام شدرخ و میشخ و عبد نغو که به بت طلائى سجده نکرده بودند ، غضبناک شد و دستور داد در تون ، آتشى بدرجه‏اى هفت برابر شدیدتر از آتش معمولى روشن کنند و آن سه نفر را با پوشاک و پیراهن‏ها و عباهایشان بستند و در میان آن تون انداختند .« نبو خذ نصّر » در این موقع در حیرت فرو رفت زیرا مشاهده کرد که آنان نسوختند ،به مشاورانش گفت مگر ما سه مرد را در حالیکه بسته شده بودند بآتش نینداختیم ؟

مشاوران پاسخ دادند : آرى اى پادشاه . « نبو خذ نصّر » گفت : اینک من چهار مرد با دست و پاى باز میبینم که در وسط آتش بدون اینکه ضررى بآنان برسد راه میروند و قیافه یکى از آن چهار نفر به فرزند خدایان شبیه است . سپس « نبو خذ نصّر » به در تون که با آتش شعله‏ور بود نزدیک شد و صدا کرد : اى شدرخ و میشخ و عبّد نغو ،اى بندگان خداوند بزرگ ، بیرون شوید و بیائید . . . و آنان بیرون شدند و مرزبانان و داروغه‏ها و مشاوران وى جمع شدند و دیدند که آتش قدرت نداشته است که اجسام آنان را بسوزاند و پوشاکهاى آنان تغییرى پیدا نکرده و حتّى موئى از سرشان نسوخته بود . « نبو خذ نصّر » پاسخ داد و گفت : بزرگ است خداى شدرخ و میشخ و عبد نغو که فرشته‏اش را فرستاد و بندگانش را که به او توکّل کرده بودند نجات داد .

ملاحظه مى ‏شود که داستان تورات شباهتى به داستان حضرت ابراهیم خلیل ( ع ) در قرآن دارد ، ولى درباره سه نفر دیگر که نامهاى آنان را در بالا متذکّر شدیم نه درباره آن حضرت که در قرآن آمده است . آنچه که در قرآن آمده است چنین است :

قَالَ أَفَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ مَا لاَ یَنْفَعُکُمْ شَیْئاً وَ لاَ یَضُرُّکُمْ . أُفٍّ لَکُمْ وَ لِمَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ . قَالُوا حَرِّقُوهُ وَ اْنْصُرُوا آلِهَتَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ فَاعِلِینَ . قُلْنَا یَا نَارُ کُونِى بَرْداً وَ سَلاَماً عَلَى‏ إِبْرَاهِیمَ . وَ أَرَادُوا بِهِ کَیْداً فَجَعَلْنَاهُمُ الْأَخْسَرِینَ . [ الانبیاء آیات ۶۶ الى ۷۰] ( حضرت ابراهیم علیه السّلام گفت : آیا جز خدا چیزى را مى‏پرستید که نه براى شما نفعى مى‏رساند و نه ضررى . اُفّ بر شما و بر آن جز خدا که شما آنرا مى‏پرستید آیا تعقّل نمى‏کنید ؟ آنان گفتند : ابراهیم را بسوزانید و خدایانتان را یارى کنید اگر مى‏خواهید کارى انجام بدهید .

ما بآتش گفتیم : اى آتش ، خنک و سلامت باش براى ابراهیم . آنان براى وى حیله پردازى کردند و ما آنانرا زیانکاران قرار دادیم . )

حضرت ابراهیم علیه السّلام از دیدگاه قرآن و انجیل

پیش از بحث درباره شخصیّت حضرت ابراهیم علیه السّلام از دیدگاه قرآن و انجیل ، یک مقدمه مختصر را پیرامون دیدگاه عهد عتیق و عهد جدید درباره معاد و ابدیّت متذکّر مى‏شویم : بنظر میرسد همانطور که نویسنده دانشمند مصرى آقاى عبّاس محمود عقّاد مطرح کرده است : اناجیل در دعوت خود [ به مسیحیّت ] با نوعى تحوّل از مسیر تورات ، حقائق دینى را بیان مینمایند . این تحول در سه مسئله بسیار با اهمّیّت دیده میشود :

۱ مسئله زندگى پس از مرگ . ۲ مسئله وعده خداوندى به ملّت برگزیده و رابطه آن ، با قومیّت و انسانیّت . ۳ مسئله شعائر دینى و رابطه آنها با مسائل روحى و جسمى .

بنا بنقل دانشمند مزبور :

« کانت طائفه کبیره من الیهود و هى طائفه الصّدوقیّین تنکر القیامه بعد الموت و لا ترى فى الکتب الخمسه دلیلا واضحا علیها و کانت الطّوائف الأخرى تؤمن بالثّواب و العقاب على الجمله و لکنّها لا تتوسّع فى وصفهما و لا ترجع فى هذا الوصف إلى سند متّفق علیه . و کانوا إذا وصفوا سوء المصیر عبّروا عنه بالذّهاب إلى الهاویه ( شیول ) و إذا وصفوا الرّضوان قالوا عن المیّت إنّه انضمّ إلى قومه أو اجتمع بقومه و فى أذهانهم صوره غامضه عن وجود هؤلاء القوم فى عالم غیر عالم الحیاه الدّنیا . » [ ابراهیم ابو الأنبیاء عباس محمود عقّاد چاپ بیروت سال ۱۳۸۶ ص ۷۹ و ۸۰] ( طائفه‏اى بزرگ از یهود که طائفه صدّوقیان نامیده مى‏شدند ، قیامت پس از مرگ را انکار مى‏کردند و در کتابهاى پنجگانه دلیلى روشن براى اثبات قیامت نمى‏دیدند . و طوائف دیگرى از یهود اجمالا به پاداش و عقاب ایمان داشتند ، ولى در توصیف پاداش و عقاب گسترش نمى‏دادند و در این توصیف به یک سند مورد اتّفاق تکیه نمى‏کردند و هنگامى که بدى پایان زندگى را توصیف مى‏کردند ، تعبیر « رفتن به هاویه » مى‏نمودند و هنگامى که بهشت را توصیف مى‏کردند مى‏گفتند : مرده به قوم خود ملحق شد یا مرده با قوم خود جمع شد و در مغزهاى آنان شکل مبهمى از وجود آن اقوام [ که مرده و از این عالم رفته بودند ] در عالمى غیر از عالم زندگى دنیوى وجود داشت . ) این مطلب در کتاب انجیل لوقا اصحاح بیستم چنین آمده است :

« و حضر قوم من الصّدّوقیّین الّذین یقاومون أمر القیامه و سألوه . . . » [جمله ۲۷ اصحاح ۲۰ انجیل ( لوقا )] ( قومى از صدوقیان که در برابر امر قیامت مقاومت داشتند حاضر شدند و پرسیدند . . . ) در همین اصحاح پس از چند سطر چنین آمده است :

« أنّ الموتى یقومون فقد دلّ علیه موسى أیضا فى أمر العلّیقه کما یقول . » ( مردگان از قبرها برمى‏خیزند ، موسى هم این موضوع را در امر بوته سوزان راهنمائى و یا استدلال نموده است . ) سپس عقّاد میگوید : « در میان آنان عقائد فلاسفه یونان در ابدیّت روح و تمایز میان ارواح و اجسادى که فنابر آنها ( اجساد ) عارض مى‏شود ، منتشر گشت . در آن هنگام که دعوت مسیحى ظهور کرد ، جهان دیگر را بطورى توصیف کرد که در کتب یهود سابقه نداشته است . براى این توصیف که مسیحیّت آورده بود ، یهود نمیتوانست اعتراضى بآن متوجّه کند ، زیرا توصیف جهان ابدى مبنى بر قاعده‏اى از دعوت حضرت ابراهیم بوده است . . . [ ابراهیم ابو الانبیاء ، ص ۸۰] در مسئله زندگى پس از مرگ حضرت عیسى به شاگردانش مثل ابراهیم و عاذر و مرد ثروتمند را در عالم دیگر زده و مى‏گوید :

۱ « انسانى بود ثروتمند . او لباس ارغوانى و لباسها ( ى فاخر ) مى‏پوشید و هر روز در میان رفاه متنعّم ( غوطه‏ور ) بود . و مرد بینوائى بنام لعازر نزدیک در خانه او افتاده بود که با زخمها کوبیده بود و مى‏خواست که از غذاهاى زیادى و ساقط از سفره ثروتمند سیر شود . بلکه سگها مى‏آمدند و زخمهاى وى را مى‏لیسیدند . آن بینوا مرد و فرشتگان او را برداشتند و بردند به آغوش ( پناه یا حضور ) ابراهیم . و ثروتمند نیز مرد و دفن شد . پس چشمهایش را در هاویه باز کرد در حالیکه در عذاب بود و ابراهیم را از دور دید که لعازر در آغوشش ( پناهش ،

یا حضورش ) بود . صدا کرد و گفت : اى پدرم ، ابراهیم ، بمن رحم کن ولعازر را بفرست تا سر انگشتش را با آب تر کند و زبانم را خنک گرداند ، زیرا من در این شعله آتش در عذابم . ابراهیم گفت : اى فرزندم ، بیاد بیاور که تو خیرات خود را در زندگى خود استیفاء کردى و لعازر در بلاها [ و آزمایش‏ها بود ] و اکنون او در آرامش است و تو معذبى . و بالاتر از همه اینها میان ما و شما دره‏اى است بزرگ که تثبیت شده است ، بطوریکه کسانى که مى‏خواهند از اینجا بطرف شما عبور کنند ، نمى‏توانند و نه کسانیکه آنجا هستند مى‏توانند بطرف ما عبور کنند . [ آن مجرم ] گفت : پس اى پدرم ، آن فقیر سعادتمند را به خانه پدر من بفرست ، زیرا من پنج برادر دارم تا [ آخرت را ] بآنان شهادت بدهد ، تا آنان نیز به این جایگاه عذاب نیایند .

ابراهیم به او گفت : موسى و پیامبران در نزد آنان هستند . از آنان بشنوند . گفت : نه ،اى ابراهیم ، بلکه اگر یکى از مردگان بسوى آنان برود توبه مى‏کنند . ابراهیم گفت :اگر آنان از موسى و پیامبران نمى‏شنوند از یکى از مردگان هم نخواهند شنید . » [ انجیل لوقا اصحاح شانزدهم از جمله ۱۹ تا جمله ۳۱] مطالبى که در این جملات است :

یک ثبوت سراى آخرت .

دو سعادت بعضى از مردم که در این دنیا مرتکب خطا نشده‏اند و اعمال نیک انجام داده‏اند و نکبت و شقاوت بعضى دیگر که در این دنیا معصیت کرده‏اند ،کاملا روشن است .

سه اینکه حضرت ابراهیم علیه السّلام بقدرى از عظمت برخوردار است که ورود به بهشت به وارد شدن به آغوش و حضور حضرت ابراهیم تعبیر شده است .عقّاد از جورج استمپسون چنین نقل مى‏کند که او در تصنیف خود [ کتابى از کتاب ] چنین مى‏گوید : « امید حیات بعد از موت در ایّام عهد قدیم منحصر بود به برانگیخته شدنى که پس از ظهور مسیح خواهد بود ، ولى سخن از آسمان و دوزخ و آغوش یا حضور حضرت ابراهیم در عهد حضرت عیسى و میان بعضى از طوائف یهود شیوع پیدا کرد و مثال مرد غنى و العازر در انجیل لوقا از اینجا است و در این مثال حضرت عیسى میگوید : « فقیر مرد و فرشتگان او را به آغوش [ یا حضور ] ابراهیم بردند . » واز این عبارت آغوش [ یا حضور ] حضرت ابراهیم با معناى نعمت‏ها ( ى بهشتى ) یا آسمان مرادف گشت . » [ ابراهیم ابو الانبیاء ص ۸۲ و ۸۳]

چهار اینکه گناهکاران در این دنیا نیروها و سرمایه‏هاى پاکیزه خود را مستهلک مى‏سازند و در آن دنیا چیزى براى استحقاق و سعادت ندارند . این مطلب در قرآن مجید چنین آمده است :وَ یَوْمَ یُعْرَضُ الَّذِینَ کَفَرُوا عَلَى النَّارِ أَذْهَبْتُمْ طَیِّباتِکُمْ فِی حَیَاتِکُمُ الدُّنْیَا وَ اسْتَمْتَعْتُمْ بِهَا فَاْلیَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذَابَ الْهُونِ بِمَا کُنْتُمْ تَسْتَکْبِرُونَ فِى الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَ بِمَا کُنْتُمْ تَفْسُقُونَ . [ الاحقاف آیه ۲۰] .( و در آن روز [ قیامت ] کسانى که کفر ورزیده‏اند به آتش عرضه مى‏شوند [ بآنان گفته مى‏شود : ] شما سرمایه‏هاى پاکیزه خود را در زندگى دنیوى خود از بین بردید و از آنها بهره مند گشتید ، امروز بجهت تکبّرى که بدون حقّ در روى زمین ورزیدید و بدانجهت که منحرف گشتید براى مجازات ، عذاب پست کننده‏اى را خواهید یافت . )

یکى از جملات صریح انجیل درباره زندگى ابدى چنین است :

۱ « فقال بطرس‏ها نحن قد ترکنا کلّ شى‏ء و تبعناک . فقال لهم الحقّ أقول لکم أن لیس أحد ترک بیتا أو و الدین أو إخوه أو امرأه أو أولادا من أجل ملکوت اللّه إلاّ و یأخذ فى هذه الزّمان أضعافا کثیره و فى الدّهر الآتى الحیوه الأبدیّه . » ( پطرس گفت : اینک ما همه چیز را رها کرده و از تو پیروى کردیم .حضرت مسیح گفت : حقیقت مى‏گویم هیچ کس براى وصول به ملکوت خداوندى خانه یا پدر و مادر یا برادران یا همسر یا فرزندانش را رها نمى‏کند مگر اینکه در این زمان چند برابر مى‏گیرد و در دهر [ جهان ] آینده به حیات ابدى نائل مى‏گردد . )

۲ « و قال بولس غیر مرّه أنّ الختان لا یجعل الإنسان ابنا لإبراهیم و إنّما ابناؤه من یسلکون فى خطوات الإیمان و إنّ إبراهیم « أب لنا جمیعا و اللّه جعله أبا لأمم کثیره » [ ابراهیم ابو الانبیاء ص ۸۵] ( و بولس بارها گفته است : ختنه کردن [ فقط ] انسان را فرزند ابراهیم نمى‏کند ، بلکه جز این نیست که فرزندان ابراهیم کسانى هستند که با گامهاى ایمان حرکت مى‏کنند و ابراهیم پدر همه ما است و خداوند او را پدر امّت‏هاى فراوانى قرار داده است . )

آیا اعتراف به عظمت الهى حضرت ابراهیم خلیل اللّه میتواند تجدید نظرى در ادیان سه‏گانه بوجود بیاورد ؟

پاسخ اسلام براى این سؤال روشن است و آن اینست که قرآن بیش از ۶۰ مورد از حضرت ابراهیم خلیل علیه السّلام نام برده و چنانکه در مباحث گذشته دیدیم عالى‏ترین صفات یک انسان کامل الهى را به آنحضرت نسبت داده و عناصر شخصیّتى این پیامبر بزرگ ( ابو الأنبیاء ) را توضیح داده و در چند مورد صریحا گفته است :

اسلام دین حضرت ابراهیم علیه السّلام را در بردارد و قرآن براى اثبات این معنى بارها با بیانات گوناگون هشدار میدهد که اصول عقائد و احکامى که آورده است مطابق احکام عقل سلیم و دریافت‏هاى فطرى ناب که به حضرت نوح و حضرت ابراهیم علیهما السّلام وحى شده است مى‏باشد . اگر در اصول عقائد و احکام اسلامى کمترین تضادّى با احکام عقل سلیم وجود داشت آنهمه تأکید به تدبیر و تعقّل در آیات قرآنى صورت نمى‏گرفت . باضافه اینکه مبارزه‏ها و مخالفت‏هائى که با مکتب اسلامى در طول تاریخ صورت گرفته است ، به انگیزگى ناتوانى از رها کردن معتقدات قبلى بوده است نه اینکه در عقائد و احکام اسلامى واقعا چیزى مخالف حکم عقل مشاهده شده است .

بعبارت روشنتر همانطور که در قرآن آمده است و اطّلاعات تاریخى هم نشان مى‏دهد مخالفت با اسلام بجهت گرایش و اعتقادات قبلى مخالفت کننده با اسلام بوده است نه اینکه بطور مستقیم و با دلائل قانع کننده چیزى مخالف عقل در اسلام دیده شده باشد . بهمین جهت است که میتوان گفت : آنچه را پیامبر اسلام آورده است متن دین حضرت ابراهیم علیه السّلام است با حقائقى دیگر که آن را توضیح کامل میدهد و تمام و کمال آن را در اختیار بشر میگذارد .

و امّا قوم یهود ، با نظر به توصیفات مهمّى که درباره حضرت ابراهیم علیه السّلام در تورات آمده است باید این مسئله را روشن بسازند که دین آنان که حضرت موسى علیه السّلام آورده است از نظر کیفیّت و کمّیّت چه رابطه‏اى با دین حضرت ابراهیم دارد . آیا چنانکه مسلمانان دین اسلام را جلوه‏اى از دین ابراهیم مى‏دانند آنان نیز دین یهود را جلوه‏اى از دین ابراهیم مى‏دانند یا نه ؟ این تکاپو و کوشش براى کشف مشترکات واقعى ضرورت دارد و نمى‏توان در این مسئله به احساسات و مطالعات محدود قناعت کرد .

امّا مسیحیّت ، البتّه این قضیّه روشن است که انجیل موجود چنانکه در مبحث گذشته گفتیم درباره ابدیّت و معاد و مسائل مربوط به انسانیّت و شعائر و ارتباط آنها با موضوعات روحانى و جسمانى بسیار صریح و مکرّر تذکّر داده است . ولى اینکه حضرت ابراهیم کیست و ما چگونه مى‏توانیم دینى را که خداوند سبحان به او داده و او را مأمور ابلاغ آن براى همه اقوام و ملل در همه دوران‏ها نموده است ، از انجیل بدست بیاوریم ، مسئله‏اى دیگر است که علماى مسیحى باید اثبات کنند . در انجیل یوحنّا اصحاح هشتم از جمله ۵۱ ببعد چنین آمده است :

« الحقّ الحقّ أقول لکم إن کان أحد یحفظ کلامى فلن یرى الموت إلى الأبد . فقال له الیهود الآن علمنا أنّ بک شیطانا . قد مات إبراهیم و الأنبیاء . و أنت تقول إن کان أحد یحفظ کلامى فلن یذوق الموت إلى الأبد . ألعلّک أعظم من أبینا إبراهیم الّذى مات . و الأنبیاء ماتوا .

من تجعل نفسک . أجاب یسوع إن کنت أمجّد نفسى فلیس مجدى شیئا . أبى هو الّذى یمجّدنى . الّذى تقولون أنتم إنّه إلهکم و لستم تعرفونه . و أمّا أنا فأعرفه . و إن قلت إنّى لست أعرفه أکون مثلکم کاذبا . لکنّى أعرفه و أحفظ قوله . أبوکم إبراهیم تهلّل بأن یرى یومى فرأى و فرخ . فقال له الیهود لیس لک خمسون سنه بعد . أفرأیت إبراهیم . قال لهم یسوع الحقّ الحقّ أقول لکم قبل أن یکون إبراهیم أنا کائن . فرفعوا حجاره لیرجموه . أمّا یسوع فاختفى و خرج من الهیکل مجتازا فى وسطهم و مضى هکذا . » ( حقّ را ، حقّ را بشما مى‏گویم اگر کسى سخن مرا حفظ کند مرگ را تا ابد نخواهد دید . یهود به او گفتند : حالا دانستیم که شیطانى با تو است .ابراهیم و پیامبران مردند و تو مى‏گوئى اگر کسى سخن مرا حفظ کند .مرگ را براى ابد نخواهد چشید . آیا تو از پدر ما ابراهیم که مرده است بزرگترى ؟ پیامبران مرده‏اند . تو خود را چه موجودى قرار میدهى ؟

عیسى گفت : اگر من بودم که خود را تمجید مى‏کردم این تمجید چیزى نبود . این پدر من است که مرا تمجید مى‏کند . آن کسى که شما میگوئید او خداى شما است در حالى که او را نمى‏شناسید . و امّا من او را مى‏شناسم .

و اگر بگویم من او را نمى‏شناسم مانند شما دروغگو مى‏باشم ، ولى من او را مى‏شناسم و سخن او را حفظ مى‏کنم . پدر شما ابراهیم با دیدن دوران من خوشحال شد . آنرا دید و شادمان گشت . یهود به او گفتند :براى تو پنجاه سال نیست . آیا ابراهیم را دیده‏اى ؟ عیسى به آنان گفت :حقّ را ، حقّ را بشما مى‏گویم پیش از آنکه ابراهیم بوجود بیاید من موجود بودم . سنگها را بلند کردند که او را سنگسار کنند ، امّا عیسى ،پس او مخفى گشت و از معبد بیرون آمده از وسط آنان گذشت و بدین ترتیب رفت . ) در این جملات ، این مطلب بسیار مبهم است که « پیش از آنکه ابراهیم بوجود بیاید من موجود بودم » و نمیتوان گفت : مقصود از این جمله تقدّم روح حضرت عیسى علیه السّلام به زندگانى دنیوى حضرت ابراهیم علیه السّلام بوده است ، زیرا همان ملاک تقدّم روح حضرت عیسى علیه السّلام بر عالم مادّه و جریانات آن ، در روح حضرت ابراهیم علیه السّلام هم وجود نیز دارد . یعنى ارواح همه پیامبران الهى بملاک روایت مشهور از پیامبر اسلام :کنت نبیّا و آدم بین المآء و الطین . ( من پیامبر بودم و حضرت آدم میان آب و گل بود . )پیش از بوجود آمدن جهان مادّه و جریانات آن ، وجود داشته‏اند .

از هر سه کتاب ادیان سه گانه جهانى ( قرآن و تورات و انجیل ) مى‏توان این اصل را اثبات کرد که

حضرت ابراهیم خلیل علیه السّلام ارائه دهنده متن کلّى دین الهى است که همه ادیان سه گانه مزبور باید آن را بپذیرند .بدانجهت که از دیدگاه مسلمین قرآن کتاب آسمانى مسلمین و بدون کمترین دست خوردگى و تحریف بازگو کننده آن دین کلّى الهى است ، محقّقان و دانشمندان هر سه دین جهانى ، امروز مى‏توانند مشترکات آن سه دین را که متن دین ابراهیمى است ، استخراج و عمل نمایند . و آن عدّه از محقّقان و دانشمندان دو دین یهود و مسیحى که محمّد بن عبد اللّه صلّى اللّه علیه و آله را انسان راستگو مى‏دانند ، مجبورند در این نکته با محقّقان ودانشمندان اسلامى موافقت نموده و اصول کلّى متن دین ابراهیم علیه السّلام را از قرآن استنباط نمایند .

از آنجمله دانشمند مشهور و محترم آلمان آقاى هانس کونگ که در سمینار « سعادت از دیدگاه متفکّران مسلمان و آلمانى » در انجمن حکمت و فلسفه اسلامى در تاریخ پنجشنبه ۱۶ اسفند ماه ۱۳۶۳ حضور داشتند بیان مى‏کردند که « محمّد صلّى اللّه علیه و آله پیغمبرند و بایشان وحى شده است . نهایت امر آنچه که وحى شده است معانى بوده و انتخاب الفاظ براى ارائه آن معانى به اختیار خود او بوده است نه اینکه خود الفاظ همه باو وحى شده باشد » . از این جملات معلوم مى‏شود که آقاى هانس کونگ صدق و خلوص پیامبر اسلام را پذیرفته‏اند ، و الاّ بمقام شامخ نبوّت و شایستگى گیرندگى وحى نائل نمیگشتند . در نتیجه آقاى هانس کونگ و کسانى که با ایشان هم عقیده‏اند میتوانند قرآن را بعنوان منبع متن دین ابراهیم علیه السّلام تلقّى نموده و آن دین کلّى را از قرآن استخراج نمایند ، زیرا قرآن با صراحت کامل چنانکه در مباحث گذشته آوردیم دین اسلام را همان دین ابراهیم علیه السّلام معرّفى مى‏کند .

بنظر مى‏رسد با اینکه بنا بر مبناى آقاى هانس کونگ ما مى‏توانیم از قرآن متن دین کلّى حضرت ابراهیم خلیل علیه السّلام را استنباط کنیم ، آقایان یهود و مسیحیان این استنباط را نپذیرند . بهمین جهت است که در موقع سخنرانى اینجانب در سمینار ،آقاى هانس کونگ بعنوان سؤال گفتند : بسیار خوب ، دین ابراهیم خلیل متن دین کلّى است ، ولى از کجا و از کدامین منبع ، آن را بدست بیاوریم و مورد عمل ادیان سه گانه قرار بدهیم ؟ از این سؤال معلوم شد که این دانشمند محترم در نظر ندارند که حضرت محمّد صلّى اللّه علیه و آله را انسان راستگو بدانند با اینکه پیامبرى ایشان را پذیرفته ‏اند بهر حال اینجانب پاسخ آقاى هانس کونگ را چنین دادم که :

بیائید هر سه کتاب ( قرآن و تورات و انجیل ) را باز کنیم و همه آن مطالب را که از دیدگاه خرد و عقل سلیم و وجدان پاک مى‏توان بعنوان دین به خدا نسبت داد ، بعنوان متن دین ابراهیم بپذیریم . این پاسخ را همه اعضاى سمینار خصوصا آقاى هانس کونگ با حالت شور و شعف پذیرفتند . و اینجانب امیدوارم هر چه زودتر این کوشش لازم و حیاتى شروع شود و محقّقان و دانشمندان مخلص و مطلّع هر سه دین بزرگ جهانى به نتایج مطلوب اگر چه در زمان‏هاى طولانى برسند .

نظریّه آقاى هانس کونگ درباره وحیى که بر پیامبر ما محمّد بن عبد اللّه صلّى اللّه علیه و آله نازل شده است و پاسخ اینجانب بایشان

آقاى هانس کونگ در آن سمینار گفتند : براى پیامبر اسلام وحى شده است ولى آنچه که وحى شده معانى بوده است و امّا الفاظ را خود آن حضرت انتخاب فرموده است . ایشان به تفاوت میان سوره‏هاى مدنى و مکّى اشاره کردند که در مباحث بعدى متذکّر خواهیم شد .

بعضى از دوستان که در سمینار شرکت داشتند این نظریّه آقاى هانس را پذیرفتند . من رو به دوستان کردم و گفتم : اگر مقصود شما اینست که این نظریّه یک گام بزرگى است که بر مبناى دلائل قطعى یک دانشمند مسیحى بر میدارد و آنرا ابراز مى‏کند ، کاملا صحیح است و امّا اگر منظورتان اینست که نظریّه ایشان از همه جهات صحیح است ، این مطلب قابل قبول نیست ، زیرا اینکه گفته شود : آنچه که بر پیامبر اسلام وحى شده است معانى بوده نه الفاظ ، و انتخاب الفاظ از خود پیامبر اسلام بوده است براى چیست ؟ اگر در اختیار انتخاب الفاظ که بعهده پیامبر اسلام گذاشته شده است ، پیامبر اسلام هیچ اشتباهى نکرده است ، این نظریّه نتیجه خاصّى در برنخواهد داشت ، زیرا بر این فرض جائى براى دگرگون کردن الفاظ از معانى خود نمى‏ماند که مثلا گفته شود : این آیه که مى‏گوید :

و من أحسن دینا ممّن أسلم وجهه للّه و هو محسن و اتّبع ملّه إبراهیم حنیفا ( و کیست داراى دینى بهتر از کسى که خود را بخدا تسلیم نموده و نیکوکار است و از دین ابراهیم پیروى میکند که حنیف ( در صراط مستقیم ) است ؟ ) معنائى که بر پیامبر اسلام بعنوان وحى نازل شده بود ، این بود که پیروى کند از ملّت ابراهیم که در اختیار یهود یا مسیحیّت است ، ولى پیامبر اسلام الفاظى انتخاب کرده است که عامّ است زیرا هیچ کس چنین احتمالى نخواهد داد . که پیامبر آن معنى را با الفاظ مزبور بیان نماید و اگر براى اینست که در هر موردى که مطلب پسندیده نشود بگوئیم : خداوند سبحان معناى صحیحى را بر پیامبر اسلام نازل فرموده است ، ولى پیامبر در انتخاب قالب‏هاى لفظى اشتباه فرموده‏اند ، این هدف قطعا مردود است . نه عقل آن را مى‏پذیرد و نه خود قرآن .

امّا اینکه عقل چنین چیزى را نمیپذیرد ، باین علّت است که خداوند متعال بر مبناى حکمت بالغه‏اش جریان وحى را از گذرگاهى بجریان نمى‏اندازد که و لو اشتباها ( بدون تعمّد و تقصیر ) در آن گذرگاه در وحى دخالتى شود ، کم یا زیاد یا دگرگونى‏هاى کیفى مخالف خواسته خداوندى باشد . امّا از دیدگاه قرآن ، آیه ۳ از سوره النّجم چنین است :

وَ مَا یَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى‏ . إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْىٌ یُوحَى‏ ( پیامبر از روى هوى سخن نمى‏گوید . آنچه که مى‏گوید نیست جز وحیى که به او مى‏رسد . ) استدلال عقلى را که بطور مختصر متذکّر شدیم ، با این مطلب تکمیل مى‏کنیم که اگر پیامبر اسلام در انتخاب الفاظ داراى اختیار باشد و احتمال خلاف آن معانى وحى شده در آن الفاظ وجود داشته باشد ، هیچ اطمینانى نخواهد ماند که سخنان پیامبر سخنان خدا است . و انگهى اعجاز قرآن بر دو رکن اساسى تکیه دارد : رکن اوّل معانى است ، رکن دوم الفاظ است که با کمترین تغییر در آنها قرآن از اعجاز مى‏افتد . ما سخنان پیامبر اسلام را اگر چه در حدّ اعلاى فصاحت و بلاغت است ، ولى معجزه نمى‏دانیم . امّا الفاظ قرآن همانگونه که از خدا نازل شده است ، مقوّم اعجاز قرآن است . [ این مسئله که معانى از جانب خدا وحى شده است ، درباره دو کتاب عهدین مطرح است . یعنى مى‏گویند : معانى آن دو کتاب براى نویسندگان آنها وحى شده ولى انتخاب الفاظ از نویسندگان بوده است . ] پس از این مسئله ، مطلبى که اینجانب مطرح کردم موضوع فرزندى حضرت عیسى علیه السّلام بخدا است که مسیحیان بر آن اصرار مى‏ورزند ؟ آقاى هانس کونگ پاسخ داد که منظور فرزند طبیعى نیست ، بلکه این مفهوم بیان کننده تقرّب ارزشى آن حضرت بخدا است . اینجانب پاسخ دادم که اگر چه این تعبیر براى معنائى که مى‏کنید مناسب است ، ولى این نظریّه چرا سایر پیامبران مانند حضرت آدم و نوح و ابراهیم ، و موسى و محمّد صلّى اللّه علیهم را فرزندان خدا نمى‏داند ؟ زیرا آن بزرگواران نیز عالى‏ترین تقرّب ارزشى را بخدا داشته‏اند . حتّى بیک معنى در اسلام همه انسانها مانند دودمان خداوندى مى‏باشند :الخلق کلّهم عیال اللّه و أحبّهم إلیه أنفعهم لهم . ( مردم همه دودمان [ خاندان ] خداوندى هستند و محبوبترین آنان نزد خدا سودمندترینشان به دودمان خداوندى است . ) در این سمینار آقاى هانس کونگ مطالبى مفید ابراز داشتند که از آنجمله است :

۱ فقط مذهب و اخلاق است که ایجاد کننده وحدت میان انسانهاى همه جوامع است . این حقیقتى است که بنظر اینجانب همه ارباب ادیان الهى و خردمندان و پاکدلان و روشن ضمیران جامعه بشریّت آن را مى‏پذیرند . حتّى کسانى که به عللى هنوز هویّت و مختصّات عالى انسانى مذهب و اخلاق را درک نکرده‏اند ، نیز مى‏دانند که اگر بخواهند فکرى براى ایجاد هماهنگى و وحدت میان انسان‏ها بنمایند ، حتما باید از عواملى ما فوق تفکّرات و خواسته ‏هاى طبیعى بشرى استفاده شود ، این عوامل جز در مذهب که اخلاق والاى انسانى را در بر دارد ، پیدا نمى‏شود .

۲ وحدت حیات انسانها که مورد توجّه آقاى هانس کونگ بود ، بسیار مطلب مفیدى است که دانشمندان اسلامى نیز در این مسئله تأکید جدّى دارند .

مسئله دیگرى که دانشمندان آلمانى در سمینار مطرح نمودند ، تفاوت میان آن قسمت از سوره‏هاى قرآنى است که در مکّه نازل شده است با آن قسمت از سوره‏هاى قرآنى که در مدینه نازل شده است . بعضى از اشخاص خواسته‏اند از این تفاوت نتیجه بگیرند که حدّ اقلّ الفاظ و جمله‏بندى‏هاى قرآن از خود پیامبر اسلام است ، چنانکه آقاى هانس کونگ مى‏گوید . چند تفاوت در میان آیات سوره‏هاى مکى و مدنى که گفته شده است بقرار زیر است :

۱ سوره‏هاى نازل در مکّه کوچک‏تر ( داراى آیه‏ هاى کمتر ) مى ‏باشند . این مطلب با نظر به ترتیب مکّى و مدنى سوره‏ها که ذیلا مى‏آوریم مردود است ، زیرا هم در مکّه و هم در مدینه سه قسم سوره‏هاى طولانى و متوسّط و کوتاه وجود دارد . البتّه سوره‏هاى کوتاه که در مکّه نازل شده است ، بیشتر از سوره‏هاى کوتاه مدنى است .

۱ مکّى سوره‏هاى طولانى : الأنعام ۱۶۵ آیه ، الأعراف ۲۰۶ آیه ، یونس ۱۰۹ آیه ، هود ۱۲۳ آیه ، یوسف ۱۱۱ آیه ، النّحل ۱۲۸ آیه ، الإسراء ۱۱۱ آیه ، الکهف ۱۱۰ آیه ، مریم ۹۸ آیه ، طه ۱۳۵ آیه ، الأنبیاء ۱۱۲ آیه ، المؤمنون ۱۱۸ آیه ، الشّعراء ۲۲۷ آیه ، النّمل ۹۳ آیه ، الحجر ۹۹ آیه . مجموع آیات در حدود « ۱۹۴۵ » آیه .

۲ مکّى سوره‏هاى متوسّط : ابراهیم ۵۸ آیه ، الفرقان ۷۷ آیه ، العنکبوت ۶۹ آیه ، الرّوم ۶۰ آیه ، لقمان ۳۴ آیه ، السّجده ۳۰ آیه ، سبأ ۵۴ آیه ، فاطر ۴۵ آیه ، یس ۸۳ آیه ،الصّافّات ۸۲ آیه ، ص ۸۸ آیه ، الزّمر ۷۵ آیه ،المؤمن ۸۵ آیه ، فصّلت ۵۴ آیه ، الشّورى ۵۳ آیه ،الزّخرف ۸۹ آیه ، الدّخان ۵۹ آیه ، الجاثیه ۳۷ آیه ،الأحقاف ۳۵ آیه ، ق ۴۵ آیه ، الذّاریات ۶۰ آیه ،الطّور ۴۹ آیه ، النّجم ۶۲ آیه ، القمر ۵۵ آیه ،الرّحمن ۷۸ آیه ، الواقعه ۹۶ آیه ، الملک ۳۰ آیه ،القلم ۵۲ آیه ، الحاقّه ۵۲ آیه ، المعارج ۴۴ آیه ،المدّثّر ۵۶ آیه . القیامه ۴۰ آیه ، المرسلات ۵۰ آیه ،النّبأ ۴۰ آیه ، النّازعات ۴۶ آیه ، عبس ۴۲ آیه ،المطفّفین ۳۶ آیه ، الفجر ۳۰ آیه ، مجموع آیات در حدود « ۲۱۳۰ » آیه .

۳ مکّى سوره‏هاى کوتاه : الفاتحه ۷ آیه ، التّکویر ۲۹ آیه ، الانفطار ۱۹ آیه ،نوح ۲۸ آیه ، الجنّ ۲۸ آیه ، المزّمّل ۲۰ آیه ،الانشقاق ۲۵ آیه ، البروج ۲۲ آیه ، الطّارق ۱۷ آیه ،الاعلى ۱۹ آیه ، الغاشیه ۲۶ آیه ، البلد ۲۰ آیه ،الشّمس ۱۵ آیه ، اللّیل ۲۱ آیه ، الضّحى ۱۱ آیه ،الانشراح ۸ آیه ، التّین ۸ آیه ، العلق ۱۹ آیه ،القدر ۵ آیه ، العادیات ۱۱ آیه ، القارعه ۱۱ آیه ،التّکاثر ۸ آیه ، العصر ۳ آیه ، الهمزه ۹ آیه ، الفیل ۵ آیه ، قریش ۴ آیه ، الماعون ۳ آیه اوّلش ،کوثر ۳ آیه ، الکافرون ۶ آیه ،تبّت ۵ آیه ، الإخلاص ۴ آیه .

مجموع آیات حدود « ۴۰۹ » آیه .

۱ مدنى سوره‏هاى طولانى : البقره ۲۸۶ آیه ، آل عمران ۲۰۰ آیه ، النّساء ۱۷۶ آیه ، المائده ۱۲۰ آیه ، الأنفال ۷۵ آیه ، التّوبه ۱۲۹ آیه ، الرعد ۴۳ آیه ، الحجّ ۷۸ آیه ، النّور ۶۴ آیه ، الأحزاب ۷۳ آیه . مجموع آیات در حدود « ۱۲۴۴ » آیه .

۲ مدنى سوره‏هاى متوسّط : محمّد ( ص ) ۳۸ آیه ، الدّهر ۳۱ آیه ، مجموع آیات ۶۹ آیه ۳ مدنى سوره‏هاى کوتاه : الفتح ۲۹ آیه ، الحجرات ۱۸ آیه ، الحدید ۲۹ آیه ، المجادله ۲۲ آیه ، الحشر ۲۴ آیه ، الممتحنه ۱۳آیه ، الصّفّ ۱۴ آیه ، الجمعه ۱۱ آیه ، المنافقون ۱۲ آیه ، التّغابن ۱۸ آیه ، الطّلاق ۱۲ آیه ، التّحریم ۱۲ آیه . البیّنه ۸ آیه ، الزّلزال ۸ آیه ، الماعون ۴ آیه آخر ، النّصر ۳ آیه ،الفلق ۵ آیه ، النّاس ۶ آیه ، مجموع آیات در حدود « ۲۴۸ » آیه .

۲ سوره‏هاى مدنى داراى احکام است ، ولى سوره‏هاى مکّى آیات احکام ندارد . این هم خلاف واقع است ، زیرا هر دو نوع آیات ( مکّى و مدنى ) داراى آیات احکام و به اصطلاح آیات قانونگزارى مى‏باشند . آیات مزبور در سوره‏هاى مدنى مورد تردید و انکار نیست ، لذا چند مورد از آیات احکام سوره‏هاى مکّى را متذکّر مى‏شویم :

۱ سوره الأنعام آیات ۱۱۸ و ۱۱۹ و ۱۲۰ و ۱۴۳ و ۱۴۴ و ۱۴۵ و ۱۵۱ و ۱۵۲ .

۲ الأعراف آیات ۳۲ و ۳۳ و ۵۵ و ۵۶ و ۸۰ و ۸۵ .

۳ هود آیات ۱۱۳ و ۱۱۴ .

۴ الرّعد آیات ۲۱ و ۲۲ و ۲۵ .

۵ ابراهیم آیه ۳۱ .

۶ النّحل آیات ۹۰ و ۹۱ و ۹۳ و ۹۵ و ۱۱۴ و ۱۱۵ و ۱۲۶ .

۷ الإسراء آیات ۲۶ و ۲۷ و ۲۹ و ۳۱ و ۳۲ و ۳۳ و ۳۴ و ۳۵ و ۵۳ و ۷۸ و ۷۹ .

۸ المؤمنون آیات ۲ و ۳ و ۴ و ۵ و ۶ و ۷ و ۸ و ۹ .

۹ الفرقان آیات ۶۳ و ۶۴ و ۶۷ و ۶۸ و ۷۲ و ۷۳ .

۱۰ العنکبوت آیات ۸ و ۴۵ .

۱۱ الرّوم آیه ۳۹ .

۱۲ لقمان آیات ۱۴ و ۱۵ و ۱۷ و ۱۸ و ۱۹ .

۱۳ فصّلت آیات ۳۴ و ۳۶ .

۱۴ الشّورى آیات ۳۸ و ۴۰ و ۴۱ و ۴۲ .

۱۵ القلم آیات ۸ و ۱۰ .

۱۶ الجنّ آیه ۱۸ .

۱۷ المزّمّل آیه ۲۰ .

۱۸ المطفّفین آیات ۱ و ۲ و ۳ .

۱۹ الانشقاق آیه ۲۱ .

۲۰ الأعلى آیات ۱۴ و ۱۵ .

۲۱ الهمزه آیه ۱ .

در این سوره‏هاى مکّى در حدود ۷۷ آیه درباره احکام وارد شده است که بعضى از آن‏ها داراى بیش از یک حکم مى‏باشد و اگر فرض کنیم آیات احکام در قرآن مجید حدود ۵۰۰ آیه است ، بنابر این ما بین ۶ ۱ و ۷ ۱ آیات احکام در مکّه نازل شده است . البتّه بیشتر آیات احکام در مدینه نازل شده است ، چنانکه بیشتر سوره‏هاى کوتاه در مکّه نازل گشته است . پس هر دو مطلب که سوره‏هاى کوتاه همه مکّى و سوره‏هائى که آیات احکام در آنها آمده است ، مدنى است ، غلط و ناشى از بى اطّلاعى است . البتّه این یک امر طبیعى است که نزول احکام پس از استقرار اصول اسلامى بود که عمده آن در مدینه بوده است .

۳ آیات سوره‏هاى مکى تهدید و وعید به عذاب و دوزخ و آیات سوره‏هاى مدنى ملایم‏تر از آنها است . این مطلب هم بر پایه صحیحى استوار نیست ، زیرا سوره یوسف در مکّه نازل شده است و مقدار فراوانى از مضامین آیات این سوره که در داستان حضرت یوسف است ، بقدرى لطیف و بازگو کننده زیباترین معانى انسانى است که اگر کلام طبیعى بود مى‏گفتیم : آیات این سوره در بهترین مناظر طبیعى دنیا و در بهترین فراغت و در عالى‏ترین محیط گفته شده است . در صورتیکه این آیات در مکّه نازل شده و بنا به تصوّر مزبور محال است در محیط مکّه که پیامبر اکرم شب و روز با مردم آن گلاویز بوده و فقط مى‏بایست با تهدید سخنش را بگوید چنان سوره‏اى نازل گردد .

مگر این آیات در مکّه نازل نشده است :قُلْ لِمَنْ مَا فِى السَّمَاوَاتِ وَ الأَرْضِ قُلْ لِلَّهِ کَتَبَ عَلَى‏ نَفْسِهِ الرَّحْمَهَ . . . [ الأنعام آیه ۱۲] ( بگو به آنان : آنچه در آسمانها و زمین است از آن کیست . بگو از آن خدا است ، خداوند رحمت را بر خود نوشته است . ) آیاتى که در آنها مادّه رحمت خداوندى با مشتقّات مختلفش آمده است ،مانند : رحیم ، رحمن ، ارحم الرّاحمین و صیغه فعلى آن در حدود ۲۰۰ آیه در سوره‏هاى مکّى و ۱۱۰ آیه در سوره‏هاى مدنى است . اگر این تصوّر صحیح باشد که مکّه جایگاه نخستین تبلیغ اسلامى احتیاج طبیعى به تهدید و وعید و سختگیرى داشت ،مى‏بایست قضیّه بر عکس باشد ، یعنى بیشتر آیات رحمت در مدینه نازل شود . گفته شده است آیات مربوط به خوشى‏ها و بهشت در مدینه بیشتر نازل شده و اکثر آیات مربوط به دوزخ و عذاب خداوندى در مکّه نازل شده است . این هم یک گفته باطل است . امّا آیات مربوط به بهشت در حدود ۸۶ آیه در مکّه و ۵۸ آیه در مدینه نازل شده است . آیات مربوط به عذاب گنهکاران : جحیم مدنى ۶ آیه ، مکّى ۲۰ آیه .جهنم مدنى ۲۷ آیه ، مکّى ۴۷ آیه . سعیر مدنى ۶ آیه ، مکّى ۱۳ آیه .

عذاب مدنى ۱۵۱ آیه ،مکّى ۲۱۸ آیه . النّار مدنى ۶۷ آیه ، مکّى ۷۸ آیه . درست است که آیات عذاب در مکّه کمى بیش از مدینه نازل شده است ، امّا با اینحال آیا مى‏توان گفت : آیات مکّى تهدید به عذاب و آتش است و آیاتى که در مدینه نازل شده است ، خالى از تهدید و وعید است ۴ تفاوتى دیگر که میان آیات سوره‏هاى مکّى و مدنى گفته شده است ،اینست که آیات سوره‏هاى مکّى کمى کوتاه و آیات سوره‏هاى مدنى طولانى میباشد .

اوّلا آیات کوتاه در سوره‏هاى مدنى بسیار فراوانند ، بعنوان نمونه همه آیات سوره‏هاى : البیّنه ، الزّلزال ، الماعون چهار آیه آخر ، النّصر ، الفلق ، النّاس . و در سوره‏هاى متوسّط نیز آیات کوتاه فراوان است . در سوره محمّد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم که مدنى است ، آیات کوتاه بسیار است از آنجمله :

سَیَهْدِیْهِمْ وَ یُصْلِحُ بَالَهُمْ . وَ یَدْخِلُهُمُ الْجَنَّهَ عَرَّفَهَا لَهُمْ . [محمّد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم آیه‏هاى ۵ و ۶ ] وَ الَّذِینَ اهْتَدَوْا زَادَهُمْ هُدىً وَ آتَاهُمْ تَقْوَاهُمْ . [محمّد ( ص ) آیه ۱۷] فَهَلْ عَسَیْتُمْ إِنْ تَوَلَّیْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِى الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحَامَکُمْ .أُولَئِکَ الَّذِینَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعْمَى‏ أَبْصَارَهُمْ . أَفَلاَ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَى‏ قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا [محمّد ( ص ) آیات ۲۲ و ۲۳ و ۲۴] همه آیات سوره الدّهر ( الإنسان ) از آیات کوتاه است .

ثانیا در سوره‏هاى مکّى آیات طولانى خیلى فراوان است مثل آیات سوره‏هاى الأنعام ، الأعراف ، یونس ، هود ، یوسف ، النّحل ، الإسراء ، الکهف ، مریم ، طه ،الأنبیاء ، المؤمنون ، الشّعراء ، النّحل ، الحجر . ملاحظه مى‏شود که در حدود یک سوم آیات همه سوره‏هاى قرآن که در سوره‏هاى مکّى طولانى آمده است ، همه آنها آیات طولانى مى‏باشند و همچنین آیات سوره‏هاى متوسّطى که در مکّه نازل شده است مانند ابراهیم ، العنکبوت ، الرّوم ، لقمان . . .

۵ گفته شده است : آیاتى که در مکّه نازل شده است ، مانند جملات کاهنان نامفهوم و شبیه به شطحیّات است که معانى آنها مبهم و نامعلوم است ، ولى آیات مدنى مشروح و روشن و براى همه قابل فهم است .این مطلب عامیانه را هر کس گفته باشد ، قطعا از قرآن بى اطّلاع بوده یا غرض ورزى شگفت انگیزى داشته است . اگر منظور از جملات نامفهوم ، متشابهات است که احتیاجى بگفتن این اشکال کننده نداشت ، زیرا خود خداوند سبحان در سوره آل عمران آیه ۷ با کمال صراحت فرموده است :

هُوَ الَّذِى أَنْزَلَ عَلَیْکَ الْکِتَابَ مِنْهُ آیَاتٌ مُحْکَمَاتٌ هُنَّ أمّ الْکِتَابِ وَ أُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِینَ فِى قُلُوبِهِمْ زَیغٌ فَیَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغآءَ الْفِتْنَهِ وَ ابْتِغَآءَ تَأْوِیلِهِ وَ مَا یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِى الْعِلْمِ یَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ مَا یَذَّکَّر إِلاَّ أُولو الْأَلْبَابِ ( اوست خداوندى که قرآن را بتو فرستاد . قسمتى از آن آیات محکمات است که آنها اصل کتاب است و قسمتى دیگر آیات متشابهات است . آنان که در دلهاى خود لغزشى دارند ، از آیات متشابه پیروى مى‏کنند . [ این پیروى ] براى جستجوى فتنه و دگرگون ساختن آن متشابه است و نمى‏داند تأویل آن را مگر خدا و آنان که در علم راسخند . اینان مى‏گویند ما به آن متشابه ایمان آوردیم ، همه آنها از نزد پروردگار ما است و متذکّر نمیشود مگر صاحبان عقول . ) در متشابه دو قسم مهمّ وجود دارد :

قسم یکم اینست که منظور از آیه خلاف آن معنى است که ظاهر کلمات آنرا نشان مى‏دهد ، مانند :وَ جَآءَ رَبُّکَ وَ المَلَکُ صَفّاً صَفّاً [ الفجر آیه ۲۲] ( و پروردگار تو و فرشتگان صفّ صفّ آمدند . ) ظاهر هر یک از کلمات آیه مزبور در معناى خود روشن است و همچنین جمله ترکیبیّه داراى معناى روشنى است ، ولى چون میدانیم که خدا ما فوق حرکت و سکون است ، پس آمدن مانند رفتن براى او محال است ، لذا آیه متشابه است و باید با تکیه به حجّت و برهان تفسیر گردد چنانکه محقّقان مفسّرین عمل مى‏کنند .

قسم دوم اینست که کلمه مبهمى در آیه وجود داشته باشد که محتاج به توضیح و تفسیر بوده باشد مانند وقت ساعت که روز قیامت است و مانند ما کذب الفؤاد ما رأى ، و حروف مقطّعه قرآن مانند : « الم ، حم » . هر دو نوع متشابه در هر دو نوع سوره‏هاى مکّى و مدنى وجود دارد و باید بر مبنایى قابل اطمینان که براى تفسیر و تأویل متشابه گفته شده است عمل شود . در سوره مجادله که مدنى است آیه ۷ چنین است :

أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یَعْلَمُ مَا فِى السَّمَاوَاتِ وَ مَا فِى الْأَرْضِ مَا یَکُونُ مِنْ نَجْوَى‏ ثَلَثَهٍ إِلاَّ هُوَ رَابِعُهُمْ وَ لاَ خَمْسَهٍ إِلاَّ هُوَ سَادِسُهُمْ وَ لاَ أَدْنَى‏ مِنْ ذَلِکَ وَ لاَ أَکْثَرَ إِلاَّ هُوَ مَعَهُمْ أَیْنَمَا کَانُوا . . . ( آیا ندیده‏اى که خداوند مى‏داند آنچه را که در آسمانها و زمین است ؟

هیچ نجوى [ گفتگوى بسیار آهسته ] میان سه نفر نیست مگر اینکه او [ خدا ] چهارم آنها است و هیچ نجوى میان پنج نفرى نیست مگر اینکه او ششم آنها است و هیچ مجموعه‏اى کمتر و بیشتر از آن نیست مگر اینکه خداوند با آنها است هر کجا باشند . ) متشابه بودن آیه در اینست که چگونه وجود خداوندى بعنوان یک معدود در برابر آدمیان محسوب مى‏گردد حتما باید مورد تفسیر و تأویل صحیح قرار بگیرد . و آیه ۲۲ از سوره الفجر که متشابه است ، مکّى است . به استثناى متشابهات که در هر دو نوع سوره‏ها ( مکّى و مدنى ) وجود دارد ، هیچ جمله کاهنانه و شطحى در هیچ یک از سوره‏هاى قرآنى وجود ندارد و همه آنها محکمات مى‏باشند .

البتّه وضوح آیات قرآنى به استثناى متشابهات براى کسانى است که واقعا با لغت و ادبیّات عربى آشنائى همه جانبه داشته باشند و درونشان آلوده به اغراض شخصى نباشد و باضافه لغت و ادبیّات ، از دیگر علوم و معارف بشرى مخصوصا الهیّات و اخلاق و تاریخ اطّلاع لازم و کافى داشته باشند . البته این به آن معنى نیست که مردم متوسّط نمى‏توانند از قرآن استفاده کنند ، بلکه منظور اینست که هراندازه اطّلاعات و تفکّرات انسان بالاتر باشد ،استفاده بیشتر خواهد کرد ، چنانکه در کتابهائى که از تراوشات مغز بشرى است ،همین معنى وجود دارد . مثلا مثنوى جلال الدّین مولوى و دیوان حافظ و حتّى کلیله که یک کتاب ادبى محض است ، براى همه مردم یکسان مفهوم نیست . یک شخص عامّى که مى‏تواند از داستانهاى مثنوى برخوردار شود نمى‏تواند معناى این بیت را بفهمد :

از تو اى جزئى ز کلّها مختلط
فهم میکن حالت هر منبسط

۲۵ ، ۳۶ فهو إمام من اتّقى ، و بصیره من اهتدى ، سراج لمع ضوئه ، و شهاب سطع نوره ، و زند برق لمعه . سیرته القصد ، و سنّته الرّشد ، و کلامه الفصل ، و حکمه العدل ، أرسله على حین فتره من الرّسل ، و هفوه عن العمل ،و غباوه من الأمم ( آن حضرت پیشواى کسى است که تقوى بورزد ، و وسیله بینائى است براى کسى که هدایت یافته باشد ، چراغى است که روشنائیش درخشیده و ستاره‏ایست که نورش بارز و آشکار و آتش زنه‏ایست که لمعان آن ، برق تولید کرده است .

سیرتش اعتدال و سنّتش رشد و کلامش جدا کننده حقّ از باطل و حکم او عدل محض . خداوند سبحان او را در فاصله‏اى از پیامبران و در دوران لغزش جوامع از عمل و جهل و کودنى امّتها فرستاد . )

محمّد رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله پیشواى متّقیان و بینائى هدایت یافتگان

این مطلب نظیر آیه شریفه‏اى است که درباره قرآن میگوید : هُدىً لِلْمُتَّقِینَ [ البقره آیه ۲ ] و دیگر آیات قرآنى که برخوردارى از حجّتهاى خداوندى را در اختصاص مردمى قرار مى‏دهد که داراى صفات فاضله مى‏باشند . در جملات مورد تفسیر ، امام مى‏فرماید : پیامبر اکرم [ با وحدت ملاک همه انبیاء و ائمّه علیهم السّلام و مربّیان عالیقدر ] پیشواى متّقیان است ، چنانکه آیه فوق مى‏گوید :

قرآن هدایت کننده مردم با تقوى است . تفسیر اینگونه جملات چنین است که نه قرآن که کلام اللّه است و نه پیامبران که فرستادگان خداوندى مى‏باشند و نه ائمّه علیهم السّلام و دیگر مربّیان بشرى ، هیچ فرد و جامعه‏اى را به اجبار رهسپار کوى رشد و کمال نمى‏کنند ، زیرا چنانکه بارها گفته‏ایم : « جبر و اجبار با تکامل نمیسازد » .

بنابر این ، همانطور که در جملات بعدى آمده است ، حجّت‏هاى خداوندى چراغهائى هستند که در گذرگاه حیات انسانها نصب شده‏اند و بدیهى است که چراغ‏ها و مشعلهاى فروزان که در گذرگاه‏ها نصب مى ‏شوند ، براى مردمى روشنگرى مى‏کنند که آن گذرگاه را راهى براى مقصد خود بپذیرند و وارد حرکت در آن گذرگاه شوند و بقول بعضى از رشد یافتگان تو گام براه بگذار ، خضرها علیهم السّلام را در مسیر خودخواهى دید . حجّت‏هاى خداوندى چه در قرآن مجید و دیگر کتب آسمانى الهى و چه انبیاء و ائمّه عظام علیهم السّلام و دیگر مربّیان ، در گروهى دیگر از انسانها هم مؤثّر میباشند و آن گروه کسانى هستند که زمینه استفاده از آنها را در خود بوجود آورده‏اند ، یعنى مقدّمات ورود به گذرگاهى را که چراغها و مشعل‏ها در آن نصب شده‏اند ، طىّ کرده‏اند ، مثلا فهمیده ‏اند که پاسخ از کجا آمده‏ام ؟ و براى چه آمده‏ام ؟ و بکجا میروم ؟

بدون پذیرش خداوند خالق هستى که سر نوشت ابدى انسانها در اختیار او است ،امکان پذیر نیست . و فهمیده‏اند که اگر ابدیّتى در کار نباشد حتّى یک اصل و ارزش انسانى را نمى‏توان اثبات نمود . و فهمیده‏اند که راهى که پیامبران پیش پاى مردم مى‏گسترانند ، منطقى‏ترین و امن‏ترین راهى است که بشر هدفدار میتواند آنرا در نوردد .

اگر بشر این مقدّمات را دریابد ، قطعا سراغ انبیاء و کتب آسمانى را خواهد گرفت و خود را با کمال اختیار در جاذبه کمال قرار خواهد داد .

سیرت پیامبر اعتدال و سنّتش رشد است .

روش پیامبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم در زندگى اعتدال محض بوده است چه معنا دارد ؟ با اینکه تلاش و کوشش و مساعى آن حضرت در راه اعتلاى روحى شخصى و آماده کردن مردم براى قرار گرفتن در جاذبه کمال الهى بقدرى زیاد بود که هم درباره لزوم کم کردن مشقّت‏هائى که براى تهذیب خود انجام میداد آیه نازل شد و هم درباره حسرت و تأسّف توأم با عمل که براى مردم میخورد آیه آمده است . امّا درباره کم کردن مشقّت خویشتن ، آیه چنین است :

طه‏ ، مَآ أَنْزَلْنا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَى‏ [طه آیات ۱ و ۲] ( اى پیامبر ، ما قرآن را براى تو نازل نکردیم که خود را بمشقّت بیندازى ) .

مفسّرین میگویند : شأن نزول این آیه شریفه تلاش و عبادت‏هاى شبانگاهى آن حضرت بود ، که از کثرت و شدّت آنها به مشقّت افتاده بود . کوشش و تلاش آن حضرت درباره به سعادت رسانیدن مردم که موجب مشقّت او شده بود ، در مواردى از قرآن آمده است . از آنجمله :

فَلاَ تَذْهَبْ نَفْسُکَ عَلَیْهِمْ حَسَرَاتٍ [ فاطر ( الملائکه ) آیه ۸] ( نفست در راه تأسّف و اندوه شدید درباره نفهمى و پستى آنان نرود . ) یعنى به اصطلاح امروزى در راه آنان خود کشى مکن .

لَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَفْسَکَ أَلاَّ یَکُونُوا مُؤْمِنیِنَ [ الشّعراء آیه ۳ و همین مضمون در الکهف آیه ۶ ] ( شاید تو خود را براى اینکه آنان ایمان نیاورند از بین ببرى ) و معلوم است که حسرت و تأسفى که تا سر حدّ از بین بردن یک انسان برسد ،عمل فکرى و عضلى او در راه بدست آوردن مقصودى که براى عدم وصول به آن حسرت و تأسّف مرگزاى میخورد ، چه اندازه و بچه شدّت خواهد بود .

پاسخ این اعتراض روشن است ، زیرا مسلّم است که با وجود دستورات مؤکّد که خداوند سبحان درباره اعتدال به پیامبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم صادر و او را مأمور به ابلاغ اعتدال به امّتش فرموده است ، محال است که آن حضرت آن دستورات را نادیده بگیرد . آنچه که باید در نظر گرفته شود ، این است که خود عقائد و احکام دین مقدّس همانطور که در منابع آنها مشاهده مى‏کنیم ، و همانطور که آیات قرآنى بیان مى‏نماید ، بر مبناى اعتدال است . دو گروه آیات قرآنى و روایات این معنى را اثبات مى‏کند :

گروه یکم

آیاتى به این مضمون :

وَ کَذَلِکَ جَعَلْنَاکُمْ أُمَّهً وَسَطاً لِتَکُونُوا شُهَدَآءَ عَلَى النَّاسِ . . . [ البقره آیه ۱۴۳] ( و بدینسان شما را امّت حدّ وسط قرار دادیم تا شهدائى براى مردم باشید . . . )

و احادیثى باین مضمون که پیامبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم به امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود :

یا علىّ إنّ هذا الدّین متین فأوغلوا فیه برفق . [ کافى ، باب الاقتصاد فى العباده .] ( اى على ، قطعا این دین اسلام متین است ، پس در آن فرو روید با نرمش و اعتدال . . . )

گروه دوم

آیات قرآنى و روایاتى که همه انسان‏ها را مخاطب قرار میدهد و همه انسانها را یک بیک مورد توجّه قرار مى‏دهد مانند :

لاَ یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَهَا [ البقره آیه ۲۸۶] ( خداوند هیچ کس را به غیر از طاقتش مکلّف نمى ‏سازد . ) و این مضمون در روایات فراوانى آمده است .

اعتدال یک امر نسبى است .

با اینحال آنچه که مورد دستور و توصیه است اعتدال است . مسلم است که اعتدال بالنّسبه به قدرت و ظرفیّت و موقعیّت انسان‏ها متفاوتست

گفت : راه اوسط ارچه حکمتست
لیک اوسط نیز هم با نسبت است

آب جو نسبت به اشتر هست کم
لیک باشد موش را آن همچو یم

هر که را باشد وظیفه چار نان
دو خورد یا سه خورد هست اوسط آن

ور خورد هر چار دو راز اوسط است
او اسیر حرص مانند بط است

هر که او را اشتها ده نان بود
شش خورد مى‏دان که اوسط آن بود

چون مرا پنجاه نان هست اشتهى
مر ترا شش گرده ، همدستیم ؟ نى

تو به ده رکعت نماز آیى ملول
من به پانصد در نیایم در نحول

آن یکى تا کعبه حافى مى‏رود
و ان یکى تا مسجد از خود مى‏رود

آن یکى در پا کبازى جان بداد
و ان یکى جان کند تا یک نان بداد

این وسط در بى نهایت مى‏رود
که مر آن را اول و آخر بود

آنچه که پیامبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم در عبادات شخصى و کارهاى تبلیغاتى و توجیه مردم رو به خیرات انجام داده است ، خارج از اعتدال با نظر به عظمت موجودیّت آن بزرگوار نبوده است . و خود اینکه انسان به احتمال قدرت و وجود توانائى در خود ، اهمّیّت بدهد و تا آن مرحله کوشش و تلاش نماید که یقین کند بیش از آن مرحله نمى‏تواند قدمى بردارد ، نوعى حکمت معتدل است که شایسته انسان‏هاى بزرگ مانند انبیاء و ائمّه علیهم السّلام و اولیاء اللّه مى‏باشد . در حقیقت ، ایثار اهداف و آمال والاى روحى بر تاب و توان و قدرت معمولى که شرط تکلیف است شایسته انسان‏هاى عظیم الشّأن است که مى‏توان آن را اعتدال ایثارى اصطلاح نمود .

جهادگران راه خدا تقرّب به خدا را بر جان و مال و هرگونه راحت و آسایش و لذائذ دنیا مقدّم مى‏دارند و از همه آنها میگذرند . آیا میتوان گفت : گذشت از جان و مال براى جهادگران راستین راه خداوندى ، خروج از اعتدال است ؟ و در آن مورد که خداوند متعال به پیامبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله دستور به تخفیف در مشقّت‏ها و تحمّل ناگوارى‏ها در عبادت شخصى یا ابلاغ دین الهى و توجیه مردم بطرف آن میدهد ، در حقیقت از بابت ارفاق و لطف به حال پیامبر اکرم است نه دستور وجوبى که اگر بآن عمل نکند خلاف دستور الهى را مرتکب شده است ، باین معنى که خداوند سبحان براى پیامبر این معنى را یادآور مى‏شود که من تو را به تن دادن به مشقّت‏ها و زحمات الزام نکرده‏ام ، حقّ برخوردارى از آسایش طبیعى براى جسم و جان درباره تو هم وجود دارد . از این معنى این مسئله استفاده نمى‏شود که اگر پیامبر اکرم در راه کمال شخصى و اجتماعى از آن حقّ در حدود معقول صرف نظر فرماید ، خلاف اعتدال است . او با تحمّل زحمات و مشقّات برگسترش ظرفیّت خود مى‏افزاید و حدّ اعتدال خود را بالا مى‏برد .

سنّت پیامبر اکرم رشد است و کلامش جدا کننده حقّ از باطل و حکمش عدل محض است .

براى مطالعه و تحقیق در این مبحث به مجلّد چهاردهم از همین مجلّدات به مباحث معرفت و عرفان و تکامل مراجعه فرمائید .خداوند سبحان او را در فاصله‏اى از پیامبران . . . فرستاد مراجعه فرمائید به مجلّد دوم از صفحه ۱۹۵ تا ۲۰۲ و از صفحه ۲۵۸ تا ۲۶۰ و مجلّد هشتم از صفحه ۲۸۴ تا ۲۹۳ . ۳۷ ، ۴۶ عظه الناس ( پند براى مردم ) اعملوا رحمکم اللّه على أعلام بیّنه ، فالطّریق نهج یدعو إلى دار السّلام ، و أنتم فى دار مستعتب على مهل و فراغ ، و الصّحف منشوره ،و الأقلام جاریه ، و الأبدان صحیحه ، و الألسن مطلقه ، و التّوبه مسموعه ،و الأعمال مقبوله ( عمل کنید ، خداوند شما را مشمول رحمتش فرماید در روشنائى علائم آشکار ،طریق حقّ راست و روشن است ، شما را به دار السّلام دعوت مى‏نماید ، و شما اکنون در خانه‏اى ( دنیائى ) هستید که میتوانید خدا را [ با اعمال و نیّت‏هاى نیکوى خود ] از خویشتن راضى کنید . [ امروز ] مهلتى دارید و فراغتى . نامه‏هاى اعمالتان باز است ، [ بسته نشده ] و قلم‏هائى که نامه‏هاى اعمال شما را مى‏نویسند ، در جریانند و بدنها سالم و صحیحند ، و زبانها باز و آزاد ، و توبه پذیرفته مى‏شود و اعمال مقبول مى‏گردد . )

میدان تکاپو براى سبقت در خیرات و وصول به کمال ممکن باز است ،

فرصت را از دست ندهیم .بیائید معطّل نشویم . براى نادیده گرفتن علائم و نشانه‏هاى بسیار روشن کمال چشمها را نبندیم . سالیان عمر یکى پس از دیگرى از راه مى‏رسند و هستى ما را تدریجا بسوى روز واپسین مى‏کشانند که آنروز دریچه‏اى براى ابدیّت است . راه راست الهى را رها نکنیم . این راه اولاد آدم ( ع ) را به دار السّلام مى‏رساند . این دار السّلام همان حیات طیّبه و حیات مستند به بیّنه است که وابسته به خداوند حیات بخش است .

قُلْ إِنَّ صَلَوتِى وَ نُسُکِى وَ مَحْیَاىَ وَ مَمَاتِى لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ [الأنعام آیه ۱۶۲] ( بگو : قطعا نماز و عبادات و زندگى و مرگ من از آن خداوند پرورنده عوالم [ و عالمیان ] است . ) خروج و انحراف از راه ، مبارزه‏اى آشکار با موجودیّت خویشتن است ، زیرا هویّت وجودى آدمى در منطقه ارزشها و واقعیّات ، مربوط به هدف و مقصدى است که قوانین هستى براى آدمى تعیین نموده است ، نه امیال و هواهاى نفسانى حیوانى .

وصول به آن هدف و مقصد راهى معیّن دارد که خداوند بوسیله پیامبران درونى ( عقول و وجدانها ) و پیامبران برونى ( انبیاى عظام صلوات اللّه علیهم اجمعین ) پیش پاى انسانها هموار فرموده است . این راه همانطور که در جمله مورد تفسیر مى‏بینیم روشن و هموار است . اگر گرد و غبارى در این راه دیده مى‏شود ، آنها را پاهاى اسیر هوى و هوس خود ما راه انداخته است . اگر سنگهائى در این راه دیده مى‏شود که آن را سنگلاخ نموده است ، مربوط به سنگ‏پرانى خود ما در طول این راه است ،

که بجاى آنکه دست همدیگر را بگیریم و رهسپار کوى کمال الهى گردیم ، بیکدیگر سنگها پرانده‏ایم . اگر این راه تاریک باشد ، یقین بدانید که چراغها و مشعل‏هاى فروزان آن را بادهاى طوفانى هوى و هوس و کبر و نخوت ما خاموش کرده است

نور دلشان نشانده پیوست
آن باد که در دماغشان هست

مهلت را از دست ندهیم

بر لب بحر فنا منتظریم‏اى ساقى
فرصتى دان که زلب تا بدهان اینهمه نیست

این را بدانید که روح کمال جوى من و شما هر لحظه با موجودیّت ما چنین سخنى دارد

فرصت شمار صحبت کز این دو راه منزل
چون بگذریم دیگر نتوان بهم رسیدن

هم اکنون شما اى زندگان ، در این دنیا که جایگاه عمل راضى کننده خدا است حرکت مى‏کنید ، در میدانى باز و هموار براى تکاپو و سبقت در خیرات و کمالات قرار گرفته‏اید . مرکب بدن آماده حرکت ، چشم مى‏بیند و گوش مى‏شنود و زبان میگوید و مغز مى‏اندیشد ، پس معطّل چه هستید ؟ پرونده اعمالتان بسته نشده و قلمهائى که اعمال شما را ثبت مى‏کنند ، کنار گذاشته نشده‏اند . در بازگشت بسوى خدا باز و خداوند ارحم الرّاحمین ، اعمال شما را مى‏پذیرد . پس معطّل چه هستید ؟ یکى از خویشاوندان نزدیک اینجانب در اواخر سال ۱۳۵۵ در شهر اصفهان خوابى مى‏بیند که در برابر مرحوم علاّمه مجاهد آقاى حاج شیخ عبد الحسین امینى در یک اطاق نشسته است . مرحوم آقاى امینى بایشان میگوید : آیا شما جعفرى را مى‏شناسید ؟

ایشان پاسخ مى‏دهند : آرى ، من ایشان را مى‏شناسم . آقاى امینى یک پاکتى که در میان آن نامه‏اى بوده است ، بایشان مى‏دهد و میگوید : این نامه را بدهید به جعفرى و به ایشان بگوئید : ما اکنون در این عالم ( برزخ ) هستیم و دستمان از کار بسته است ( یعنى دیگر کارى نمى‏توانیم انجام بدهیم ، کار در آن دنیا بود که ما آنرا پشت‏سر گذاشته و از آن عبور نموده‏ایم ) ، ولى شما که در آن دنیا ( همین دنیاى فعلى ما ) هستید ،در میدان کارید و مى‏توانید کار کنید و درباره امیر المؤمنین علیه السّلام کار کنید .

البتّه در حدود یکسال بود که اینجانب در فکر ترجمه و تفسیر نهج البلاغه بودم ، ولى پس از آنکه این شخص عزیز جریان رؤیاى خود را بیان کرد ، تصمیم نهائى براى کار ترجمه و تفسیر را گرفتم و تاکنون که ۵ مرداد ماه ۱۳۶۴ است باین کار مشغولم و از خداوند ارحم الرّاحمین و خفّى الالطاف مسئلت مى‏نمایم که اینجانب را به اتمام آن نائل و به عمل بآنچه که مینویسم موفّقم فرماید . إنّه خیر موفّق و معین .

 

شرح وترجمه نهج البلاغه علامه محمدتقی جعفری  جلد ۱۶

 

بازدیدها: ۰

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.