خطبه ها خطبه شماره ۹۳/۱ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

متن خطبه نود و سوم

۹۳ و من خطبه له علیه السّلام

و فیها ینبّه أمیر المؤمنین على فضله و علمه و یبیّن فتنه بنی أمیه ۱ أمّا بعد حمد اللّه ، و الثّناء علیه ۲ ، أیّها النّاس ۳ ، فإنّی فقأت عین الفتنه ۴ ، و لم یکن لیجترى‏ء علیها أحد غیری ۵ بعد أن ماج غیهبها ، و أشتدّ کلبها ۶ . فاسألونی قبل أن تفقدونی ۷ ، فوالّذی نفسی بیده لا تسألونی عن شی‏ء فیما بینکم و بین السّاعه ۸ ، و لا عن فئه تهدی مئه و تضلّ مئه إلاّ أنبأتکم بناعقها ۹ و قائدها و سائقها ۱۰ ،و مناخ رکابها ، و محطّ رحالها ۱۱ ، و من یقتل من أهلها قتلا ۱۲ ، و من یموت منهم موتا ۱۳ .

و لو قد فقد تمونی و نزلت بکم کرائه الأمور ، و حوازب الخطوب ۱۴ ، لأطرق کثیر من السّائلین ۱۵ ، و فشل کثیر من المسؤولین ۱۶ ، و ذلک إذا قلّصت حربکم ۱۷ ، و شمّرت عن ساق ۱۸ ، و ضاقت الدّنیا علیکم ضیقا ۱۹ ، تستطیلون معه أیّام البلاء علیکم ۲۰ ، حتّى یفتح اللّه لبقیّه الأبرار منکم ۲۱ . إنّ الفتن إذا أقبلت شبهت ۲۲ ، و إذا أدبرت نبّهت ۲۳ ، ینکرن مقبلات ۲۴ ، و یعرفن مدبرات ۲۵ ، یحمن حوم الرّیاح ۲۶ ، یصبن بلدا و یخطئن بلدا ۲۷ . ألا و إنّ أخوف الفتن عندی علیکم فتنه بنی أمیّه ۲۸ ، فإنّها فتنه عمیاء مظلمه : عمّت خطّتها ۲۹ ، و خصّت بلیّتها ۳۰ ،و أصاب البلاء من أبصر فیها ۳۱ ، و أخطأ البلاء من عمی عنها ۳۲ . و أیم اللّه لتجدنّ بنی أمیّه لکم أرباب سوء بعدی ۳۳ ، کالنّاب الضّروس :

تعذم بفیها ۳۴ ، و تخبط بیدها ۳۵ ، و تزبن برجلها ۳۶ ، و تمنع درّها ۳۷ ، لا یزالون بکم حتّى لا یترکوا منکم إلاّ نافعا لهم ۳۸ ، أو غیر ضائر بهم ۳۹ . و لا یزال بلاؤهم عنکم حتّى لا یکون أنتصار أحدکم منهم إلاّ کانتصار العبد من ربّه ۴۰ ، و الصّاحب من مستصحبه ۴۱ ، ترد علیکم فتنتهم شوهاء مخشیّه ۴۲ ، و قطعا جاهلیّه ۴۳ ، لیس فیها منار هدى ۴۴ ، و لا علم یرى ۴۵ نحن أهل البیت منها بمنجاه ۴۶ ، و لسنا فیها بدعاه ۴۷ ، ثمّ یفرّجها اللّه عنکم کتفریج الأدیم ۴۸ : بمن یسومهم خسفا ، و یسوقهم عنفا ۴۹ ، و یسقیهم بکأس مصبّره لا یعطیهم إلاّ السّیف ۵۰ ، و لا یحلسهم إلاّ الخوف ۵۱ ، فعند ذلک تودّ قریش بالدّنیا و ما فیها لو یروننی مقاما واحدا ۵۲ ، و لو قدر جزر جزور ۵۳ ، لأقبل منهم ما أطلب الیوم بعضه فلا یعطونیه ۵۴

ترجمه خطبه نود و سوم

قسمتى از خطبه ایست از آنحضرت علیه السّلام أمیر المؤمنین علیه السّلام در این خطبه مردم را به فضیلت و علم خود آگاه مى‏نماید و فتنه بنى امیّه را بیان مى‏فرماید ۱ پس از حمد و ثناى خداوندى ۲ ، اى مردم ۳ ، من چشم فتنه را کندم ۴ ، پس از آنکه ظلمت آن فتنه به نوسان و اضطراب افتاد و شرّ بیمارى « کلب » آن شدّت پیدا کرد ۶ ، هیچ کس غیر از من ، جرأت نزدیک شدن بآن فتنه را نداشت ۵ از من بپرسید پیش از آنکه مرا از دست بدهید [ مرا گم کنید ، من از میان شما بروم ] ۷ سوگند بخدائى که جانم بدست اوست ، نخواهید پرسید او هیچ چیزى میان موجودیّت کنونى‏تان تا روز قیامت ۸ و نه درباره گروهى که صد کس را هدایت کند و گمراه کند صد کس را ، مگر اینکه شما را اطّلاع خواهم داد از دعوت و تبلیغ کننده‏اش ۹ و راننده و محرّکش ۱۰ و جایگاه فرود مراکب و بار و اثاث آن را ۱۱ و اطّلاع مى‏دهم بشما از اهل آن مردم کسى را که کشته خواهد شد ۱۲ و کسى را که [ با اجل طبیعى ] خواهد مرد ۱۳ و اگر شما مرا گم کنید و امور ناگوار و رویدادهاى بسیار سخت بر شما فرود آید ۱۴ کثیرى از سؤال کنندگان سرپائین بیندازند ۱۵ و کثیرى از مسئولین شکست بخورند ۱۶ و این هنگامى است که جنگ و پیکارى که شما را در خود فرو برده است ، خود را جمع کند ۱۷ و پوشاک پاهایش را بالا بزند ۱۸ و دنیا براى شما تنگ گردد ۱۹ و روزهاى ابتلا وآزمایش را که بر شما مى‏ گذرد ، بسیار طولانى احساس کنید ۲۰ تا اینکه خداوند متعال براى باقیمانده نیکوکاران شما گشایش [ یا پیروزى ] نصیب فرماید ۲۱ [ بدانید ] : فتنه‏ ها هنگامى که روى مى ‏آورند مشتبه ( عامل اشتباه ) مى‏باشند ۲۲ و وقتى که رو بر مى‏ گردانند ، بیدار مى‏سازند ۲۳ در هنگام آمدن مورد انکار و ناشناس‏اند ۲۴ و در موقع برگشت و روى گردان شدن شناخته مى‏شوند ۲۵ فتنه‏ها مانند بادها مى‏گردند ۲۶ به شهرى مى‏ رسند [ در یک شهر وارد مى‏ شوند و می وزند ] و از شهرى بدون اصابت مى‏گذرند ۲۷ هشیار باشید ، خوفناک‏ترین فتنه‏ ها براى شما در نظر من ، فتنه بنى امیّه است ۲۸ زیرا فتنه ایست کور و تاریک و تاریک کننده : خصلت [ یا نقشه‏اش ] فراگیر ۲۹ و بلایش مخصوص [ پیشوایان دین و انسانهاى با ایمان ] ۳۰ و هر کس که در آن فتنه بینا باشد بلا بر او فرود آید ۳۱ و هر کس که در آن فتنه نابینا باشد ، بلا او را گم مى‏کند [ به او نمیرسد ] ۳۲ و سوگند بخدا ، پس از من بنى امیّه را مالکان و رؤساى بدى براى خود خواهید یافت ۳۳ مانند شتر بد خلق [ در موقع دوشیدن ] که با دهانش ( دندانهایش ) زخمى مى‏کند ۳۴ و با دستش میزند ۳۵ و با پاهایش دفع مى‏کند ۳۶ و از شیر دوشیدنش جلوگیرى مینماید ۳۷ بنى امیّه بهمان وضعى که گفتم با شما رفتار خواهند کرد تا کسى را از شما نگذارند مگر اینکه سودى براى آنان داشته باشد ۳۸ و یا ضررى بآنها نرساند ۳۹ و بلاى آنان از شما زائل نگردد تا موقعى که پیروزى [ یا انتقام ] یکى از شما بر آنان مانند پیروزى برده‏اى بر مالکش ۴۰ و تابعى بر متبوعش باشد ۴۱ فتنه بنى امیّه بطور قبیح و وحشتناک ۴۲ و دسته دسته با وضع جاهلیّت بر شما وارد مى‏گردد ۴۳ نه مناره هدایتى در آن وجود دارد ۴۴ و نه نشانه‏اى که دیده شود ۴۵ ما خاندان پیامبر از آن فتنه در نجات هستیم ۴۶ و مادر آن فتنه دعوت کننده نیستیم ۴۷ سپس خداوند آن فتنه را از شما جدا ( دفع ) می کند ،مانند جدا کردن پوست از گوشت ۴۸ خداوند فتنه بنى امیّه را بوسیله کسى بر طرف مى‏کند که آنان را ذلیل مى‏کند و با کمال خشونت آنانرا براند ۴۹ و با کاسه تلخ آنانرا سیراب نماید ، جز شمشیر بر آنان چیزى ندهد ۵۰ و نپوشاند بر آنان جز ترس را ۵۱ در این هنگام قریش خواهند خواست دنیا و آنچه را در آنست [ بدهد ] و مرا یک موقعیّت محدود ۵۲ اگر چه بقدر ذبح یک شتر قربانى ببیند ۵۳ تا بپذیرم از آنان آنچه را که امروز مقدارى از آن را میخواهم و آنان از انجام آن امتناع مى‏ورزند ۵۴ .

تفسیر عمومى خطبه نود و سوم

۲ ، ۶ أمّا بعد حمد اللّه و الثّناء علیه ، أیّها النّاس فإنّی فقأت عین الفتنه ، و لم یکن لیجترى علیها أحد غیری بعد أن ماج غیهبها و أشتدّ کلبها ( پس از حمد خداوندى و سپاس بر او ، اى مردم من چشم فتنه را کندم ، پس از آنکه ظلمت آن فتنه به نوسان و اضطراب افتاد و شرّ بیمارى کلب آن ،شدّت پیدا کرد ، هیچ کس غیر از من جرأت نزدیک شدن به آن فتنه را نداشت ) .

فقط کسى مى‏تواند فتنه‏ ها را بشناسد و آنها را دگرگون و منتفى بسازد که خود مافوق آنها بوده و دست بآنها نیالوده باشد .

بنا به نقل عدّه‏اى از راویان ، أمیر المؤمنین علیه السّلام این خطبه را پس از پایان یافتن جنگ نهروان با خوارج فرموده است [ چنانکه محقّق مرحوم حاج میرزا حبیب اللّه هاشمى خوئى در منهاج البراعه ج ۶ ص ۷۲ متذکّر شده است : این فتنه یا خصوص فتنه جمل و نهروان بوده است ، بنابر روایت ابراهیم ثقفى و سلیم بن قیس الهلالى و یا عموم فتنه‏هائى که از زمان حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلّم تا آنزمان بروز نموده و أمیر المؤمنین علیه السّلام از عهده توضیح و تفسیر و منتفى ساختن آنها برآمده بود .] فتنه خوارج چنانکه درتفسیر خطبه‏هاى مربوط به آنان متذکّر شدیم ، فتنه‏اى بسیار غلط انداز و گمراه کننده‏اى بود که با چهره‏هاى بظاهر حقّ بجانب و ادّعاهاى بظاهر صحیح و اسلامى وارد میدان مبارزه با بزرگترین حقّ‏شناس و حقّ‏گو و حامى حقّ پس از پیامبر اکرم أمیر المؤمنین علیه السّلام گشته و امر را به عدّه‏اى فراوان از مردم ساده لوح مشتبه کردند .

خوارج قرآن تلاوت مى‏کردند ، باصطلاح عامّیان پیشانى آنان از زیادى نماز خواندن پینه بسته بود ، روزه‏هاى فراوان مى‏گرفتند ولى درباره شناخت حقّ و ولىّ اللّه اعظم گول چند مقام پرست بى‏خبر از اسلام را خورده بودند که وابستگى آنان به دار و دسته عمرو بن عاص [ که به فروختن دینش به معاویه در تاریخ مشهور شده است ] و به تحریکات مستقیم یا غیر مستقیم آن دار و دسته از دیدگاه تاریخ روشن شده است .

نظیر این فریب خوردن‏ها را در روزهاى صفّین نیز مى‏بینیم . در بعضى از تواریخ آمده است که خزیمه بن ثابت انصارى از پیکار با لشکریان معاویه استنکاف کرد تا عمّار بن یاسر بدست ابو العادیه فزارى بشهادت رسید .

و چون خزیمه از پیامبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم شنیده بود که در باره عمّار فرموده بود :یا عمّار تقتلک الفئه الباغیه و آخر شربک من الدّنیا ضیاح من لبن . ( اى عمّار ، ترا گروهى ستمکار و متجاوز خواهد کشت و آخرین آشامیدنى تو از دنیا کاسه‏اى از شیر خواهد بود . ) خزیمه پس از شنیدن خبر شهادت عمّار ، گمراهى و انحراف لشکریان و حامیان معاویه را فهمید و وارد پیکار با آنان گشت و شهید شد . رحمه اللّه تعالى علیه .

خلاصه دلیل اینکه أمیر المؤمنین علیه السّلام منتفى ساختن فتنه ، یا آشکارکردن عوامل و ریشه آن با مبارزه پیگیر براى رفع آن را بخود اختصاص داده‏اند ، همانطور که ابن ابى الحدید و دیگران نیز متوجّه شده‏اند ، براى اینست که همه ناکثین و مارقین و قاسطین که أمیر المؤمنین علیه السّلام با آنان جنگید ،در ظاهر اهل قبله و مسلمان بودند و هیچ کس تا آنروز احکام جنگ با مسلمین ( یا مدّعیان اسلام ) را پس از پیامبر اکرم جز امیر المؤمنین نمیدانست .

مثلا آیا کسانیکه از آنان در میدان جنگ فرار کنند ، باید تعقیب شوند یا نه ؟ آیا مجروحین آنان را باید از بین برد ؟ آیا غنائمى که باید از آنان گرفته شود ، باید تقسیم گردد ؟ . . . یک نکته بسیار مهمّ در بکار بردن کلمه کلب است که در جملات مورد تفسیر آمده است . بنابر توضیح لغوى که محقّق مرحوم هاشمى خوئى در باره این کلمه آورده است مناسبترین مفهومى است که در بارزترین مختصّ یک فتنه کور بکار برده شده است . توضیح لغوى محقّق فوق الذّکر درباره کلمه کلب اینست :

کلب الکلب کلبا فهو کلب من باب تعب و هو دآء یشبه الجنون یأخذه فیعقر النّاس . و فی القاموس : الکلب بالتّحریک صیاح من عضّه الکلب ، الکلب و جنون الکلاب المعتری من أکل لحوم الإنسان و شبه جنونهاى المعتری للإنسان من عضّها [نقل از قاموس اللّغه تالیف فیروزآبادى بنا بنقل هاشمى خوئى در منهاج البراعه ج ۷ ص ۷۰ ] محصول ترجمه عبارات فوق چنین است :

( کلب از باب تعب وقتى که به سگ استناد داده شود و گفته شود : کلب الکلب بمعنى عروض دردى براى سگ است که شبیه به جنون است ، اگر سگ آن درد را بگیرد مردم را گاز مى‏گیرد و در کتاب قاموس چنین آمده است : الکلب با حرکه ( کلب ) فریاد از گاز گرفتن سگ است ، کلب و جنون کلاب ( سگها ) از خوردن گوشت‏هاى انسان ، بآنها عارض مى‏شود و شبه جنونى است که از گاز گرفتن سگ هار براى انسان عارض مى‏گردد . )

با نظر به این توضیح لغوى ، مردم ساده لوح و سطح‏نگر و کسانى که داراى شخصیّت ضعیف مى‏باشند ، که متأسّفانه اکثریّت قریب به اتّفاق هر جامعه را در همه دورانها تشکیل مى‏دهند ، در فتنه‏ها ، همانند انسانهائى مى‏باشند که سگ هار آنها را گزیده و بیمارى شبه جنون در آنها بوجود آورده باشند .

ولى با یک نظر دقیق و تتبّع صحیح در صفحات تاریخ که سرگذشت بشرى را براى ما ثبت کرده است ، باید گفت : که این بیمارى واگیر همواره دامنگیر بشر بوده و کم و بیش با کیفیّت‏هاى مختلفى بنى نوع انسان را مبتلا ساخته است .

امروزه که بشر از دیدگاه علم و صنعت به ادّعاى خودش از دیدگاه هنر و جهان‏بینى در اوج شکوفائى و اعتلاء و ترقّى بسر مى‏برد ، چنان به بیمارى از « خود بیگانگى » و تضادّ با خویشتن و با دیگران گرفتار شده است که با کمال صراحت و بدون احساس ناراحتى نام قرن خود را « قرن از خود بیگانگى » و « قرن تضادّ با خویشتن » نامیده است . این نظر و تتبّع به اضافه مطالب بسیار مهمّى که أمیر المؤمنین علیه السّلام در این خطبه و خطبه قاصعه و دیگر خطبه‏ها و نامه‏ها و وصایا درباره تاریخ و سرگذشت بشرى و اصول زیربنائى آن فرموده است ، ما را وادار کرد که در تفسیر همین خطبه ، نظرى به تاریخ و فلسفه آن از دیدگاه أمیر المؤمنین علیه السّلام که همان دیدگاه اسلام است بیندازیم .

آگاهى امیر المؤمنین علىّ بن ابیطالب علیه السّلام از تاریخ و فلسفه و عوامل آن .

سردسته صادقان با اخلاص و سر خیل تکاپوگران میدان مسابقه در خیرات و کمالات و بى‏نیاز از تعریف و تمجید انسانها و شهود کننده واقعیّات هر دو قلمرو جهان و انسان ، امیر المؤمنین علىّ بن ابیطالب علیه السّلام درباره آگاهى خود از تاریخ بشرى و فلسفه و عوامل آن به فرزند عزیزش امام حسن مجتبى علیه السّلام چنین فرموده است :

أى بنیّ ، إنّی و إن لم أکن عمّرت عمر من کان قبلی ، فقد نظرت فی أعمالهم ، و فکّرت فی أخبارهم و سرت فی آثارهم ، حتّى عدت کأحدهم ، بل کأنّی بما انتهى إلیّ من أمورهم ، قد عمّرت مع أوّلهم إلى آخرهم ، فعرفت صفو ذلک من کدره و نفعه من ضرره . . . از وصیّت امام علىّ بن ابیطالب علیه السّلام به فرزندش اى فرزندم ، اگر چه من عمر کسانى را که پیش از من در این دنیا زندگى کرده و رفته‏اند ، سپرى ننموده‏ام ولى در اعمال همه آنان نگریسته و در اخبارشان اندیشیده‏ام و براى شناخت تاریخ آنان ، چنان در آثارشان به سیر و تفکّر پرداخته‏ام که مانند یکى از آنان شده‏ام . بلکه بجهت وصول همه سرگذشت آنان به من ، گوئى با اوّلین نفرات آن گذشتگان تا آخرین افرادشان زندگى کرده ، صاف و پاکى زندگى آنان را از تیره‏هاى آن و نفعش را از ضررش تشخیص داده و شناخته‏ ام .

هم او فرموده است :سلونی قبل أن تفقدونی ( بپرسید از من ، پیش از آنکه مرا گم کنید . ) که من از موقعیّت کنونى که در آن هستیم تا روز قیامت آنچه که در تاریخ شما اتّفاق خواهد افتاد ، میتوانم خبر بدهم .

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم

مقدّمه‏اى بر فلسفه تاریخ از دیدگاه نهج البلاغه

در مواردى متعدّد از نهج البلاغه و قرآن مجید ، حاکمیّت قانون در هر دو قلمرو حیات فردى و اجتماعى تصریح و اشاره شده است ، از آیات قرآنى و جملات نهج البلاغه بخوبى مى‏توان فهمید که تحوّلات و رویدادهائى که در فرد و اجتماع بجریان مى‏افتد ، تصادفى و بى‏علّت و بعبارت کلّى‏تر خارج از قانون نیستند . از آیات قرآنى و جملات نهج البلاغه این معنى را میتوان بعنوان یک حقیقت پذیرفت که واقعیّت چنان نیست که انسان‏ها حتّى دیگر جانداران و موجودات بیجان بحال خود رها شده و در مجراى هستى هیچ چیزى شرط هیچ چیزى نبوده باشد .

یک انسان حتّى با حدّاقلّ آگاهى مى‏داند که اگر بخواهد گرسنگى خود را مرتفع بسازد حتما باید غذا بخورد و او نمى‏تواند کارى انجام بدهد که اصلا گرسنه نشود و یا اگر گرسنه شده با خوابیدن یا راه رفتن مثلا خود را سیر نماید یک انسان حتّى با حدّاقلّ آگاهى میداند که نمى‏تواند حتّى یک دقیقه در زمان رویارویى زمین با خورشید تغییرى ایجاد نماید . و بعبارت جامع‏تر اگر در این جهانى که ما زندگى مى‏کنیم یک حادثه اگر چه ناچیز مستثنى از قانون بوده باشد ، بجهت پیوستگى شدیدى که در همه اجزاء جهان و میان روابط آنها وجود دارد .

از هم گسیخته و چنانکه اشاره کردیم در هر موقعیّتى احتمال بروز هر حادثه‏اى ممکن خواهد بود . در این فرض ، حیات انسانى اگر بتواند ادامه‏اى پیدا کند ، [ که امکان‏پذیر نیست ] نه میتواند علمى بدست بیاورد و نه میتواند اراده‏اى داشته باشد بلکه بطور کلّى هیچ حرکتى از انسان امکان‏پذیر نخواهد بود مگر آنچه که تصادفات پیش بیاورد

۱ همان ملاکى که عالم هستى را قانونى ساخته است ، تاریخ بشر را قانونى نموده است .

در اثبات قانونى بودن هر دو قلمرو جهان ، احتیاجى به بحث و اثبات مشروح وجود ندارد و همین مقدار کافى است بدانیم که اگر جریان قانون در دو قلمرو مزبور را منکر شویم یا مورد تردید قرار بدهیم میتوانیم بگوئیم که همین الآن ، این کلمات را که من روى کاغذ مى‏آورم ، هر یک از آنها هواپیمائى شده در فضا به پرواز در مى‏آیند و سپس بر مى‏ گردند و در همین صفحه هر یک جاى خود را اشغال مى‏ نمایند آنچه که اهمّیّت دارد و باید مورد دقّت یک متفکّر درباره فلسفه تاریخ قرار بگیرد ، مسئله ایست که متأسّفانه با داشتن اهمّیّت بسیار زیاد ، مورد توجّه جدّى واقع نمى‏گردد ، اینست که آیا حیات انسانى و شئون و پدیده‏هاى آن در جهانى که در آن زندگى مى‏کند در نظام ( سیستم ) بسته‏اى ، بزنجیر قوانین است و فقط کافى است که بشر آن قوانین را کشف کند و بشناسد ؟ گروهى از این نظر ، دفاع جدّى مى‏نمایند و مى‏گویند : انسان موجودى است که چه در حال فردى و چه در حال زندگى اجتماعى ، در مدار بسته‏اى از قوانین قرار گرفته است که نمى‏تواند خود را از آن مدار بیرون بکشد ، چنانکه یک موجود غیر انسانى اعمّ از جاندار و بیجان همواره در موقعیّت‏هائى مشخّص و در مدارهائى از قوانین به وجود خود ادامه میدهند .

نظریه دوم مى‏گوید : حیات انسانى و شئون و پدیده‏هاى آن را بهیچ وجه نمى‏توان با موجودات دیگر مقایسه نموده و بگوئیم که انسان هم مانند آن موجودات اسیر دست بسته قوانین حتمى است ، بلکه انسان موجودى است آگاه و داراى عقل و اختیار و قدرت و پیش‏بینى و اکتشاف و فرصت‏شناسى و غیر ذلک که هیچ یک از آنها در دیگر موجودات وجود ندارد و انسان این همه صفات مهمّ و استعدادهاى عالى و سازنده را در اشباع حسّ خودخواهى و منفعت طلبى خویش بکار مى‏گیرد و چون خودخواهى و طرق اشباع آن ،در صورت قدرت انسان هیچ حدّ و مرز قانونى را برسمیّت نمى‏شناسد ، لذا نمى‏توان تاریخ بشرى را که تشکیل دهنده آن همین انسانها هستند ، با فلسفه و قانونى خاصّ توجیه کرد .

ما باید بدانیم همان اندازه که نظریه اوّل بجهت افراط در تفسیر مبناى تاریخ ، مرتکب خطا مى‏گردد ، نظره دوم هم راه غلطى پیش گرفته است که جریان قوانین بر انسانها را منکر مى‏شود ، لذا مى‏پردازیم به بیان نظریه سوم که مطلوبیّت آن نه تنها بجهت اعتدالى است که در آن نهفته است ،بلکه بجهت داشتن حقیقتى است که هم جریان سرگذشت بشرى در طول تاریخ آن را تأیید مى‏کند و هم روش علمى مربوط به وجود انسان‏ها با تمامى ابعادش .

نظریه سوم چنین است که چنانکه سرنوشت یکدانه گندم مثلا با چگونگى تفاعلاتى که آن دانه با دیگر موادّ خواهد داشت تعیین مى‏گردد ، همانطور بعدى از انسان هم در مجراى وجود طبیعى خود ، کیفیّت خود را از تفاعل با مواد و رویدادهائى که انجام میدهد ، بروز میدهد . اگر دانه گندم در نظامى ( سیستمى ) باز از طبیعت قرار بگیرد ، و عواملى که در آن نظام بتوانند با دانه گندم ارتباط تفاعلى بر قرار نمایند ، نامحدود بوده باشند ، قطعى است که ما نخواهیم توانست سرنوشت آن دانه گندم را در هر حال و در هر موقعیّتى مشخّص نمائیم .

همینطور است وضع طبیعى انسان چه در حال انفرادى و چه در حال زندگى دسته جمعى ، اگر در نظامى ( سیستمى ) باز قرار بگیرد ، قطعى است که ما بهیچ وجه نخواهیم توانست سرنوشت قطعى وضع طبیعى انسان را در هر حال و موقعّیتى مشخّص بسازیم . حال که وضع طبیعى انسان که امکان بستن آن در نظام ( سیستم ) مجموعى متشکّل ، مخالف ماهیّت آن است ، چگونه مى‏توان انسان را با داشتن آگاهى و خرد و اختیار که رشد خود را در افزایش آنها مى‏داند ، در نظامى ( سیستمى ) بسته قرار داد و براى او حتمیّت‏ها و ضرورتهائى را تعیین کرد که در همه احوال و در همه موقعیّتها با دست بسته در برابر آن حتمیّت‏ها و ضرورت‏ها تسلیم گردد ما در طول قرون و اعصار نه تنها متفکّرى را ندیدیم که سرنوشت قطعى و دقیق و مشخّص آینده جامعه خود را با دلائل علمى و قانع کننده پیشگوئى کند ، بلکه هیچ روش منطقى هم براى چنین پیش‏بینى ارائه نشده است . دلیل این ناتوانى مستند به باز بودن نظام ( سیستم ) وجودى انسان در هر دو بعد طبیعى و روانى او است که در جهانى زندگى مى‏کند که آن هم در جریان نظام باز قرار گرفته است .

معناى باز بودن نظام وجودى انسان و جهانى که در آن زندگى مى‏کند ، اینست که علل حوادث تاریخى و بروز شخصیّت‏هاى مؤثّر در تحّولات تاریخى و ظهور و روشن شدن مجهولات و حوادث طبیعى و انسانى محاسبه نشده و یا غیر قابل محاسبه و خارج از اخیتار بودن مدّت زندگى مؤثّر انسانها در اجتماع و غیر ذلک ، چنان در آگاهى و و اختیار انسانها نیستند که بتوان آنها را براى تشکیل زمانى محدود از تاریخ تنظیم نموده و با کمال جرأت درباره آن زمان محدود از تاریخ مانند چند عدد نمود مشخّص فیزیکى دیگر نظر داد . از طرف دیگر نباید تردید کرد در این که باز بودن نظام وجودى انسان ، چه با نظر به استعدادها و امکانات وضع طبیعى او و چه با نظر به استعدادها و قواى بسیار متنوّع روانى او و چه با توجّه به خودخواهى بسیار تند و گسترده وى ، معنایش آن نیست که انسان مى‏تواند همه قوانین را زیر پا گذارد و سلطه‏هاى مطلق بر همه موجودیّت خویش و جهانى که در آن زندگى مى‏کند بدست بیاورد ، اگر چه او همواره سرمست چنین خیال بى‏اساس مى‏باشد .

۲ دو موضوع مهمّ که عامل اشتباه برخى از متفکّرین گشته است .

ما پیش از آنکه توصیفى درباره معناى قانونى بودن تاریخ بیان نمائیم ،دو موضوع را که غالبا موجب ارتکاب خطاى فکرى مى‏گردند متذکّر مى‏شویم .

برخى از متفکّران با نظر به این دو موضوع است که انسان را دست و پا بسته تحویل عوامل جبرى تاریخ میدهند و شاید هم خود همین تلقین که « ما انسانها نمى‏توانیم بهیچ وجه از زنجیر قوانین حاکم بر هستى خود را رها کنیم » تاکنون در توجیه تاریخ انسان به سکوت و رکود ناشى از احساس جبر ، نقش بسیار مؤثّرى داشته است :

موضوع یکم

مشاهده قرار گرفتن افراد و گروهاى بسیار فراوان [ حتّى میتوان گفت : تا حدّ اکثریّت ] تحت تأثیر عوامل طبیعى و همنوعان خود تا حدّیکه گوئى هیچ اراده و اختیارى از خویشتن ندارند . و به اصطلاع معمولى :

مردم همواره « با یک کشمش گرم و با یک غوره سرد مى‏شوند » این همان حرکت بى‏اختیار است که آنرا از اکثریّت مشاهده مى‏کنیم که با کلمه فریبنده « آزادى اراده » و « اختیار » قابل هضم و تمجید قرار مى‏گیرد : در صورتیکه

جمله عالم ز اختیار و هست خود
مى‏گریزد در سر سرمست خود

مى‏گریزند از خودى در بیخودى
یا به مستى یا به شغل اى مهتدى

تا دمى از هوشیارى وا رهند
ننگ خمر و بنگ بر خود مى‏نهند

مولوى و اگر از یک دیدگاه عالى‏تر قضیّه را مورد دقّت قرار بدهیم ، مى‏ بینیم که عواملى مانند اراده‏هاى قدرتمندان قدرت پرست و ضعف خود مردم در برابر جلب لذّت و فرار از درد ، چنان آدمیان را اسیر و برده مى‏سازند که گوئى آزادى حقیقى و احساس استقلال شخصیّت فقط مخصوص یک عدّه افراد استثنائى [ نه اقلّیّت در برابر اکثریّت ] مى‏باشد . متأسّفانه کمتر از این عدّه افرادى هستند که تصنّعى بودن جبر و اسارت مزبور را بخوبى مى‏فهمند .

موضوع دوم

پس از آنکه حوادث و تحوّلات تاریخى وقوع پیدا کرد مورّخان و تحلیل‏گران در صدد پیدا کردن علل آن حوادث بر مى‏آیند و در صورت احساس موفّقیّت در این کار ، حوادث و تحوّلات آینده را هم با آن مفاهیم که بعنوان علل تلقّى نموده‏اند ، تفسیر مینمایند این گونه تفسیر و تحلیل اگر چه در مواردى صحیح بنظر میرسد ، ولى نمیتوان آن را بر تمامى واقعیّات و تحوّلات تاریخ تطبیق نمود . مثلا فرض کنیم که علّت سقوط تمدّن یک جامعه را در گذشته سقوط فرهنگى دانستیم ، این علت نمى‏تواند بیان کننده همه انواع سقوط تمدنها بوده باشد ، زیرا مسائل اقتصادى و عقیدتى و خودکامگى و ظلم بطور فراوان موجب نزول و سقوط تمدنها در طول تاریخ گشته‏اند . آنچه که موجب ارتکاب خطا در بررسى‏هاى فلسفى تاریخ مى‏گردد ، اینگونه تعمیم‏ها است که یک متفکر همه شئون حیات بشر و اجزاء و پدیده‏ها و علل و معلولات آنها را چه در حال حیات فردى و چه در حیات اجتماعى بر مبناى یک یا چند عامل مورد علاقه خود قرار مى‏دهد و بشر را دست و پا بسته در زنجیر آن عامل یا عوامل محکوم به جبر مینماید در صورتیکه در هنگام تحلیل همه جانبه مى‏بینیم :

اوّلا تحلیل کننده فقط از تفسیر تاریخ گذشته بهره‏بردارى نموده است و آنچه را که بنظرش عامل تحوّلات و وقایع رسیده است آنرا براى آینده و کلّ تاریخ تعمیم داده است در صورتیکه تغییرات اساسى در آینده ممکن است مسیر و چگونگى حیات انسانها را از قابلیّت تأثّر عوامل تعمیم یافته [ از دیدگاه متفکّر در فلسفه تاریخ ] بر کنار بسازد . فرض کنیم در دورانهاى گذشته جامعه یا جوامعى را پیدا کردیم که همه اصول و مبانى حیات اجتماعى آنان در رابطه با دیگران را نژاد پرستى تشکیل مى‏داد و متفکّر توانسته است با پدیده مزبور مبناى رابطه حیات اجتماعى آنجامعه یا جوامع را با دیگر جوامع توضیح بدهد ، آیا چنین تفسیرى میتواند توضیح دهنده مبانى و اصول حیات اجتماعى آینده‏هائى باشد که رنگ نژاد پرستى در آن مات شده باشد یا اصلا بجهت پیشرفت احساسات جهان وطنى در انسان از بین رفته باشد ؟ قطعا پاسخ سؤال منفى است . ثانیا اینگونه تحلیل و تفسیر فلسفى تاریخ که حیات انسانها را در جبر یک یا چند عامل اسیر مى‏کند با آن قانون علمى و فلسفى مخالف است که میگوید :

۳ شناخت معلول مستلزم شناخت علّت نیست ولى شناخت همه جانبه علّت است که شناخت معلول را نتیجه میدهد .

شناخت همه جانبه علّت مى‏تواند موجب شناخت همه جانبه معلول باشد ولى چنین نیست که شناخت همه جانبه معلول موجب شناخت همه جانبه علّتش بوده باشد . زیرا بنا به قاعده تطابق معلول با علّت خود ، هیچ معلولى نمى‏تواند بیش یا کم از آنچه را که علّت بآن معلول منتقل نموده است از خود بروز بدهد و آنرا مستند به علّت خود نماید . مثلا از نیروى حرکت به مسافت ۱۰۰ کیلومتر نمى‏تواند حرکتى به اندازه ۱۰۱ کیلومتر بعنوان معلول آن نیرو بوجود بیاید چنانکه حرکت ۹۹ کیلومتر بدون عوارض مخلّ بر وسیله حرکت امکان‏ناپذیر است .

همچنین با شناخت کامل بذر یک نوع گل و چگونگى تأثیر عوامل رویاننده آن مى‏توان آن گل را بعنوان معلول بذر و عوامل مربوطه مورد شناسائى قرار داد . همچنین با علم به خواصّ عناصرى که در یک دوا بکار رفته است و با شناخت مختصّات جسمانى و عوارض مزاجى بیمار مى‏توان به معلولى که از آن دوا بوجود خواهد آمد ، پى برد مخصوصا با در نظر گرفتن جریان معلول از کانالى معیّن که مى‏تواند مورد شناخت ما قرار بگیرد . البتّه این در صورتیست که ما از همه اجزاء و ابعاد مؤثّر در معلول آگاهى داشته باشیم .

امّا چنان نیست که با شناخت معلول حتما بتوانیم علّت را بشناسیم ، زیرا اغلب معلولها ممکن است از یکى از چند علّت بوجود بیاید ، مخصوصا در موردى که انسان در موقعیّت علّت بوده باشد . دو مثال بسیار روشن را در نظر بگیریم :مثال یکم انسانى را مى‏بینیم که صد تومان به انسان دیگرى مى‏دهد . در این مثال پدیده‏اى که مورد مشاهده ما است انتقال صد تومان از یک فرد انسان به دیگرى است و مسلّم است که این معلول است و به علّتى نیازمند است که از آن صادر شده باشد . این علّت ممکن است اراده اداى قرضى باشد که از او گرفته بود . و ممکن است علّت دادن صد تومان ، احساس احتیاجى است که در وى نموده و به انگیزگى عاطفه دست بکار مزبور زده است . احتمال مى‏رود علّت آن کار ، یک احساس انسانى والا بوده باشد . شاید علّت درخواست قرضى بوده باشد که از گیرنده صد تومان صورت گرفته است . ممکن است علّت ، قیمت کالائى بوده باشد که از گیرنده پول خریدارى نموده است .

همچنین ممکن است علّت ، آزمایش کردن گیرنده پول است که آیا وى طمعکار است و پول را خواهد گرفت یا داراى شخصیّت بزرگى است و در مقابل آن پول خود را نخواهد باخت . ممکن است اصلا پول مال کسى دیگر است و پرداخت کننده پول نقشى بیش از وساطت ندارد . همچنین احتمالات فراوانى وجود دارد که هر یک مى‏تواند علّت انتقال پول از کسى به کسى دیگر بوده باشد .

لذا به مجرّد مشاهده پدیده مزبور نمیتوان با قاطعیّت تمام علّت را تعیین نمود .مثال دوم ما انسانى را مى‏بینیم که خوشحال و شادمان است . آیا هیچ مى‏دانید که احتمال علل درباره پدیده مزبور به عدد صدها علّت و انگیزه بوجود آورنده خوشحالى مى‏باشد ؟ همچنین کسى که در اندوه فرو رفته باشد ، آیا مى‏دانید براى تعیین علّت و انگیزه آن ممکن است صدها احتمال وجود داشته باشد . همچنین در تحوّلات و رویدادهاى تاریخ بدانجهت که ، یک تحوّل یا یک جریان نمى‏تواند علّت مشخّص خود را همزمان و با خصوصیّات بارزى که علّت بودن آن را بطور قطع معیّن نماید ، با خود داشته باشد ، و چنانکه در دو مثال ساده متذکّر شدیم اغلب معلولهائى که پاى انسان در سلسله علل آنها در کار باشد ، احتمالات متعدّدى درباره پیدا کردن علّت بوجود مى‏آید ، لذا یک تحلیل‏گر آگاه باید تمامى آن احتمالات را براى پیدا کردن علّت حقیقى و یا عوامل متعدّدى که ممکن است در بوجود آمدن تحوّل یا جریان تاریخى مفروض نقش داشته‏اند مورد بررسى و دقّت قرار بدهد .

۴ مقصود از فلسفه تاریخ چیست ؟

کلمه فلسفه چنانکه مى‏دانیم داراى یک مفهوم عامّ است که از بررسى حقیقت و علّت وجودى یک موجود گرفته تا بررسى کلّ مجموعى هستى در تمام ابعاد آن شامل مى‏شود ، کسانى که در تاریخ بشر ، فلسفه مى‏جویند و یا بعبارت دیگر فلسفه تاریخ بشر را مى‏جویند واقعا مى‏خواهند حقیقت و علّت وجودى و نتائج رویدادها و تحوّلات تاریخ را درک کنند و تاریخى را که بشر آنرا پشت سر گذاشته و بلکه تاریخى را که بشر در آینده بر خود خواهد دید ، در برابر خود نهاده ، همه سطوح و ابعاد آنرا بفهمند .

در این مبحث نخست ما باید این نکته را مطرح کنیم که آیا ما در صدد شناخت فلسفه کلّ مجموعى تاریخ هستیم ، یا فلسفه برهه‏هائى از تاریخ ؟ از طرف دیگر آیا ما از تاریخ بشرى باندازه‏اى قوانین علمى بدست آورده‏ایم که بتوانیم تاریخ بشرى را با آن قوانین بدست آمده از تجربه‏هاى یقین‏آور ، مورد تفسیر و تحلیل قرار داده فلسفه آنرا بدست بیاوریم ؟

ممکن است عقیده بعضى از متفکّران چنین باشد که آرى ، ما مى‏خواهیم و مى‏توانیم فلسفه کلّ مجموعى تاریخ بشرى را بدست بیاوریم ، همانطور که فلسفه حقوق و فلسفه زیبائى ، اقتصاد و فلسفه سیاست را تحصیل مى‏ نمائیم .

اشکالى که این متفکّران با آن مواجه مى‏باشند ، اینست که شما چگونه میتوانید فلسفه کل مجموعى تاریخ بشرى را که در این دنیا یکبار رخ داده است ، و هرگز تکرار نخواهد گشت بدست بیاورید بعبارت دیگر تاریخ بشرى تا همین لحظه که من این کلمات را مى‏نویسم از تحوّلات و رویدادهائى کوچک و بزرگ و نیک و بد ، زشت و زیبا تشکّل یافته و این تاریخ با این خصوصیّات هرگز تکرار نخواهد شد و هر حقیقتى قابل تکرار نباشد قابل بررسى علمى نیست . این یک مطلب جالب است ، ولى نمى‏تواند اثبات کند که تاریخ بشرى قابل بررسى علمى نیست ، زیرا هر یک از اجزاء و عناصر تشکیل دهنده تاریخ با دیگرى بطورى متباین و متخالف نیستند که تحت هیچ جامع مشترکى قرار نگیرند ، بلکه اغلب اجزاء عناصر و تشکیل دهنده تاریخ معلولاتى مستند به علل مشابه مى‏باشند و بهمین جهت خود آن معلولات هم شبیه یکدیگرند .

بعنوان مثال : ما در هر مرحله‏اى از تاریخ و در میان هر قومى و ملّتى ، هنگامى که برابرى مردم را در مقابل حقوق مى‏بینیم ، فورا این نتیجه قطعى را مى‏گیریم که آن مردم در حیات حقوقى خود در رفاه و آسایش بوده وضع روانى آنان در اطمینان و آرامش بوده است . و هنگامیکه ظلم و جور سردمداران یک جامعه را مى‏بینیم ، این نتیجه قطعى را مى‏گیریم که مردم آن جامعه آماده طغیان و عصیان به آن سردمداران بوده و دیر یا زود ، مبارزه بى‏امان را در اشکال گوناگون با آنان شروع نموده‏اند . سقوط اقتصادى همواره موجب سقوط حیات انسانى از تحرّک و جوشش بوده است . با سقوط ایمان و ایدئولوژى زمانى مردم با لذّت یابى سرگرم و سپس به پوچى میرسند .

احساس قدرت در خویشتن غالبا ملازم احساس بى‏نیازى بوده و احساس بى‏نیازى طغیانگرى را به دنبال خود مى‏آورد . مگر اینکه احساس کننده قدرت داراى ایمان الهى باشد و بپذیرد که قدرت یک امانت خداوندى در دست او است و او باید قدرت را در راه صلاح انسانها بکار بیندازد نه در راه متورّم ساختن خود طبیعى‏اش .

۵ جریان شخصى بودن تاریخ منافاتى با قانونى بودن اجزاء و عناصر تشکیل تاریخ ندارد .

این جریانات در تاریخ مانند یک عدّه قوانین کلّى که در رویدادهاى عینى تجسّم پیدا مى‏کنند ، بوقوع مى‏پیوندند و هیچ گونه اختصاصى به دوران مخصوص یا قوم و ملّت مشخّصى ندارند . اگر تاریخ را مانند موجودیّت شخصى یک انسان از آغاز تکون نطفه او تا لحظه آخر زندگى‏اش تصوّر نمائیم ،درست است که انسان از آغاز وجودش تا پایان زندگیش یک شخص معیّن است ، ولى هر یک از اجزاء و عناصر تشکیل دهنده این شخص معیّن در بوجود آمدن و استمرار و حرکت خود تابع قوانین مخصوص بخود مى‏باشد .

تعیّن و تشخّص طبیعى خون و گوشت و رگها و اعصاب و سلّول‏ها و دیگر اجزاء بدن آدمى با اینکه در هر موقعیّتى تشخّص معّینى براى انسان ایجاد مى‏کنند ، ولى هر یک از آنها هم در تکوّن و هم در استمرار خود تابع قوانین کلّى مى‏باشد که در همه موارد درباره انسان‏ها مشابه صورت میگیرد . بنابر مجموع ملاحظات فوق مى‏توان گفت : بررسى فلسفى که عبارت است از بحث و کاوش در علل و اهداف و وقایع و تحوّلات در تاریخ و نقش اختیارى و اجبارى انسانها در آن ، یک امر ضرورى است که نه فقط ما را با آنچه که در گذرگاه قرون و اعصار رخ داده و با عوامل و انگیزه‏ها و اهداف آن آشنا مى‏سازد ، بلکه مى‏تواند براى حیات آگاهانه در دوران معاصر و آینده آماده نموده و بالاتر از این ، ما را با شناخت کلّیّات ارتباط انسان با خویشتن و با جهان و با همنوعان خود برخوردار بسازد .

۶ تاریخ و قانون علّیّت

اشخاصى معتقدند که تاریخ بشرى را نمیتوان با قانون علّیّت تفسیر و توجیه نمود و بعبارت دیگر : قانون علّیّت در تاریخ جریان ندارد ، زیرا محور اساسى تاریخ ، انسان است و انسان داراى آگاهى و اختیار مى‏باشد و قانون علّیّت نمى‏تواند کارهاى انسانى را بطور کامل تحت سلطه خود قرار بدهد .

دیگر اینکه حوادث محاسبه نشده بالنّسبه به موقعیّت‏هائى که بشر براى خود در مسیر تاریخ انتخاب کرده است ، بقدرى فراوان بوده و در جریان تاریخ مؤثّر بوده است که نادیده گرفتن آنها ، ما را با تاریخ بشرى بیگانه خواهد ساخت . این دو قضیّه بسیار با اهمّیّت را بطور مختصر مورد دقّت قرار میدهیم :

۷ قضیّه یکم انسان داراى اختیار و قانون علّیّت در تاریخ

نخست این اصل را مى‏پذیریم که تاریخ انسانى بیان کننده سرگذشت بسیار متنوّع موجودى است که انسان نامیده شده است . بدیهى است که انسان یک موجود آگاه و سازنده و مکتشف و متفکّر و زیباجو و حقیقت‏ خواه و داراى اختیار [ و باصطلاح بعضى از متفکّران داراى اراده آزاد ] مى‏ باشد .

اگر کسى پیدا شود و از کلمه اختیار و اراده آزاد وحشت داشته باشد و بگوید : ما در انسان اراده آزاد و اختیار سراغ نداریم ، ما میگوئیم : هیچ مانعى وجود ندارد که ما این دو کلمه ( آزادى اراده و اختیار را ) براى مراعات وضع روحى شما بایگانى کنیم اصلا اگر ما این دو کلمه را از قاموس بشرى بکلّى حذف کنیم ،هم اشکالى پیش نمى‏آید امّا نباید فراموش کنیم که فورا و بدون معطّلى باید این جمله را بجاى آن دو کلمه جانشین کنیم که :هر انسان عاقل و هر جامعه بیدار وقتى که شایستگى موقعیّتى را احساس کرده و قدرت حرکت و تکاپو براى وصول به آن موقعیّت را در خود دیده است ، با کمال جدّیّت حرکت کرده و آن موقعیّت را بدست آورده است .

خواه آن موقعیّت بجهت منافع مادّى داراى شایستگى بوده است ، و خواه بجهت داشتن ارزشهاى والاى انسانى . اینجانب در نوشته‏ها و درسهایم مکرّر این معنى را متذکّر شده‏ام که هیچ انسان عاقلى نمى‏تواند قانون مزبور را که حقیقتى روشن است منکر شود و یا مورد تردید بداند . و نیز اصرار ورزیده‏ام که هر انسانى و هر جامعه‏اى که قدرت حرکت براى وصول به موقعیّت شایسته‏تر را در خود احساس کرد ،رو به آن موقعیّت حرکت کند و نامش را جبر و ضرورت و حتمیّت و لزوم و بایستى و ناچار ، و هر کلمه‏اى را که بتواند بیشتر معناى جبر را بدهد بکار ببرد .

هنگامیکه ما در سرگذشت بشرى مطالعه مى‏کنیم و مى‏اندیشیم با قانون مزبور مواجه مى‏شویم ، یعنى مى‏بینیم : انسانهاى بسیار در حالت فردى و جوامعى متعدّد [ و بیک اعتبار همه انسانها و جوامعى که از آگاهى به شایستگى‏ها و موقعیّت‏ها و قدرت انتخاب و حرکت بسوى آنها برخوردار بوده‏اند ] در زندگى آگاهانه خود ، با قانون مزبور حرکت کرده و مى‏کنند . بنابراین ،باید گفت : انسان همواره در گذرگاه تاریخ با اعمال قدرت براى انتخاب موقعیّت‏هاى شایسته و شایسته‏تر و وصول بآنها ، در علّیّت‏ها و انگیزگى‏هاى اشیاء تصرّف نموده و راه خود را براى گسترش موجودیّت خود در طبیعت و میان همنوعان خود ادامه داده است . لذا باید گفت :

۸ قضیّه دوم انسان قانون علّیّت را از بین نمى‏برد و معدومى را موجود و موجودى را معدوم نمیکند بلکه با تحصیل آگاهى‏ها و قدرتهاى متنوع در علّیّت علّت‏ها و انگیزگى انگیزه‏ها در رابطه با خویشتن تصرّف مى‏نماید .

براى درک و پذیرش مطلب فوق یک مثال بسیار ساده را در نظر میگیریم :

یک توپ زیبا و یک اسباب بازى خوشایند شخصیّت و من ما را در دوران کودکى تحت تأثیر جدّى قرار مى‏داد بطوریکه براى ما چیز دیگرى بعنوان مطلوب در این دنیا مطرح نمى‏گشت ، ولى امروزه که ده‏ها سال از آن حالت کودکى فاصله گرفته‏ایم ، نه تنها آن اسباب بازى کمترین تحریکى در ما نمى‏تواند ایجاد کند ، بلکه اگر براى کودکانمان نیازى به تصوّر آن اسباب بازى نداشتیم شاید که سالها مى‏گذشت و اصلا آنها را در ذهن خود خطور نمى‏دادیم . در این جریان چنین نیست که اسباب بازى‏ها را که ذهن ما در کودکى بوجود میآورد امروزه نابود شده و از بین رفته‏اند ، امروزه خیلى بهتر از آنها وجود دارد ولى شخصیّت ما ، تفکّر ما و آرمانها و هدف گیرى‏هاى ما خیلى خیلى بالاتر از آن است که ما را رها کنند که ما به آن اسباب بازیها متوجّه شویم .

بنابر این ، آنچه که واقعیّت پیدا کرده است اینست که قدرت و استعدادهاى به فعلیّت رسیده ما ، علّیّت و انگیزگى هر آنچه که در گذشته ما را تحت تأثیر خود قرار میداد ، از بین برده است ، نه وجود آن را . بطور خلاصه مى‏گوئیم : هر اندازه که استعدادهاى آدمى بیشتر به فعلیّت مى‏رسد و بر آگاهى‏هاى او افزوده مى‏شود و قدرت انتخاب او گسترده‏تر مى‏گردد ، قدرت او در ایجاد تغییر در علّیّت علّت‏ها و انگیزگى انگیزه‏ها رو به افزایش مى‏رود بنابر این ، این مطلب را بعنوان یک اصل مطرح مى‏نمائیم که : « انسان قانون علّیّت را از بین نمیبرد و هیچ معدومى را موجود و هیچ موجودى را معدوم نمى‏سازد ، بلکه با تحصیل آگاهى‏ها و قدرتهاى متنوّع در علّیّت علّت‏ها و انگیزگى انگیزه‏ها در رابطه با خویشتن تصرّف مینماید » چنانکه انسان هنگامیکه آتشى را خاموش کند و آنرا از سوزاندن ساقط کند ، به معناى مخالفت با قانون علّیّت نیست بلکه خاموش شدن آتش بوسیله آب مثلا که علّت خاموشى آتش محسوب مى‏شود خود مصداقى از جریان قانون علّیّت است که آب بعنوان علّت خاموش کننده آتش وارد میدان عمل گشته است .

با توجّه به اصل فوق ، این قضیّه هم بخوبى اثبات مى‏شود که « اختیار داشتن انسان با جریان قانون علّیّت در تاریخ هیچ منافاتى ندارد ، چنانکه اختیار انسان هیچ منافاتى با قانون علّیّت در وضع روانى و مغزى و حرکات عضلانى انسان ندارد . اشکال دیگرى که ممکن است براى نفى جریان قانون علّیّت در تاریخ مطرح شود حوادث محاسبه نشده یا غیر قابل محاسبه مى‏باشد ، که بطور فراوان در مسیر تاریخ صورت مى‏گیرد تا جائى که گفته شده است :

نداند بجز ذات پروردگار
که فردا چه بازى کند روزگار

و شاعرى عرب زبان مى‏گوید :

ما کلّ ما یتمنّى المرء یدرکه
تجری الرّیاح بما لا تشتهی السّفن

( هر آنچه که انسان آرزو کند بآن نمى‏رسد بادها بر خلاف میل کشتى‏ ها مى‏ وزند . )

برد کشتى آنجا که خواهد خدا
و گر جامه بر تن درد ناخداى

آیا امثال فراوانى از باران محاسبه نشده‏اى که بوسیله قطعه ابرى سیاه از گوشه‏اى از فضاى واترلو پیدا شد و به دره واترلو باریدن گرفت و ناپلئون بناپارت را از پاى درآورد و بقول برخى از تحلیل‏گران تاریخ ، سرنوشت قاره اروپا را تغییر داد ، براى اثبات اینکه جریان تاریخ و تحوّلات و رویدادهاى آنرا نمیتوان با قانون علّیّت تفسیر و توجیه نمود ، کفایت نمى‏کند ؟ بنظر میرسد این اشکال هم وارد نیست ، زیرا فرق بسیار زیادیست میان حادثه محاسبه نشده و حادثه بى‏علّت . معناى حادثه محاسبه نشده اینست که علل یا زمان وقوع حادثه براى انسان مجهول باشد ، مانند اینکه شما در خیابان میروید و ناگهان دوست خود را ملاقات مى‏کنید که اصلا حتّى احتمال ملاقات مزبور هم براى شما مطرح نبود ، از این جهت حادثه مزبور را حادثه محاسبه نشده مى ‏نامیم ،

ولى حتّى کمترین حرکتى که دوست شما براى عبور از آن خیابان که شما عبور میکردید ، انجام داده است ، معلول علّتى بوده است که اگر آن علّت نبود ، هیچ حرکتى بوجود نمى‏آمد . و همچنین در آمدن قطعه‏اى ابر و باریدن به دره واترلو که در محاسبات ناپلئون نبوده است ، ولى حتّى ناچیزترین حرکت ابر و بارش آن بدون علّت نبوده است . اینکه میگوئیم : انسان قانون علّیّت را از بین نمیبرد و معدومى را موجود و موجودى را معدوم نمى‏سازد ، بلکه با تحصیل آگاهى‏ها و قدرتهاى متنوّع در علّیّت علّت‏ها و انگیزگى انگیزه‏ها در رابطه با خویشتن تصرّف مى‏نماید .

درست مانند اینست که مى‏گوئیم انسان نمى‏تواند از عدم محض گندم را بوجود بیاورد ، ولى انسان مى‏تواند گندم را آرد کند و آرد را خمیر نماید و از آن خمیر نان بپزد و آن نان را بخورد ،در صورتیکه گندم ممکن بود با ارتباط با انواعى از اجزاء جهان هستى تفاعل نماید و مسیر دیگرى را پیش بگیرد ، مثلا آن را گاو بخورد ، یا نشاسته آنرا با عناصر قابل تفاعل دیگر ترکیب نموده بشکل مرکّبى خاصّ در جریانات طبیعى قرار دهند .

و یکى از مسیرهاى گندم هم اینست که زیر خاک بطور مناسب قرار بگیرد و شرایط روئیدن آن بوجود بیاید و مسیر سنبله شدن را طىّ نماید و دانه‏هائى از گندم را بوجود بیاورد . ملاحظه مى‏شود که وقتى انسان گندم را آرد و آرد را خمیر و خمیر را نان و نان را مى‏خورد ، نه معدومى را موجود مى‏کند و نه موجودى را معدوم مى‏سازد و نه قانون علّیّت را نقض مى‏کند ،بلکه با معرفت و قدرتى که دارد با بوجود آوردن علّت اقوى ، مسیر و جهت حرکت گندم را تعیین مى‏کند ، در گندم متحرّک در مسیر انتخاب شده از طرف انسان کمترین خلاف اصل و قانون صورت نمى‏گیرد . اگر بخواهیم قانون این جریان را با اصطلاح مناسبى بیان کنیم ، باید بگوئیم :

۹ نقش علل در تبدیل کیفیّت‏هاى اوّلیّه به کیفیّت‏هاى ثانویّه

کیفیّت ثانویّه ناشى از برخورد یک جسم و بطور کلّى یک موضوع با علّت ضدّ قانون آن جسم که داراى کیفیّت اوّلیّه بوده است ، نمى‏باشد ، بلکه این قانون عامّ عالم هستى است که حرکت همواره کیفیّت‏هاى اوّلیّه را تغییر مى‏دهد و از این تغییر کیفیّت‏هاى ثانویّه بوجود مى‏آید . هیزم زغال مى‏شود ، زغال محترق مى‏گردد و آتش مى‏شود و آنگاه مبدّل به خاکستر مى‏گردد . کیفیّت اوّلیّه و ثانویّه در جریان هیزم تا خاکستر بدینقرار است : هیزم با آن وضع و شکل خاصّ اجزاء و ترکیبات آن ، کیفیّت اوّلیّه است [ که البتّه بالنّسبه به حالات پیشین کیفیّت ثانویّه مى‏باشد ] پس از برخورد هیزم با آتش و احتراقى معیّن ، مبدّل به زغال مى‏شود . زغال بالنّسبه به هیزم کیفیّت ثانویّه است ، ولى بالنّسبه به زغال محترق در مرحله بعدى کیفیّت اوّلیّه مى‏باشد . زغال محترق کیفیّت ثانویّه براى زغال و کیفیّت اوّلیّه مى‏باشد . زغال محترق کیفیّت ثانویّه براى زغال و کیفیّت اوّلیه براى خاکستر است و خاکستر کیفیّت ثانویّه زغال محترق مى‏باشد . این جریان مستمرّ از کیفیّت‏هاى اوّلیّه به کیفیّت‏هاى ثانویّه بوسیله برخورد با علل ، قانون فراگیر همه متغیّرات عالم هستى است .

۱۰ ضرورت تفکیک میان تعاقب حوادث و علّت و معلول

شاید حسّاس‏ترین مسئله در شناخت فلسفه تاریخ همین مسئله است که متفکّر تحلیل‏گر باید نهایت دقّت و کوشش خود را درباره آن بکار بیندازد .

اگر چه هر معلولى پس از علّت بوجود مى‏آید ، خواه با تأخّر زمانى محسوس و خواه بدون تأخّر زمانى محسوس بلکه با تأخّر رتبى از علّت ، ولى چنان نیست که هر حادثه‏اى که بدنبال حادثه‏اى بوجود بیاید ، حتما باید آن حادثه پیشین علّت و حادثه متأخّر که پیوسته بآن ولى پس از آن آمده است معلول بوده باشد . فصول چهار گانه ( بهار و تابستان و پائیز و زمستان ) پشت سر هم مى‏آیند ، ولى هیچیک از آنها علّت دیگرى نیست . رابطه علّیّت در حوادث و موجوداتى است که اگر موجود و حادثه اوّل که علّت است بوجود نیاید یا کمترین تغییرى در بعضى اجزاء یا شرایط آن علّت بوجود بیاید ، معلول یا موجود نمى‏گردد و یا همان تغییر در علّت موجب تغییر در معلول نیز مى‏باشد . در صورتیکه در حوادث و موجودات متعاقبه بدان جهت که رابطه علّیّت میان آنها وجود ندارد نه تنها تغییر در حادثه و موجود پیشین موجب تغییر در حادثه بعدى نمیباشد ، بلکه حتّى معدوم گشتن حادثه و موجود پیشین کمترین اثر در حادثه و موجود بعدى نمى‏گذراد .

البتّه درباره تعریف رابطه علّیّت مسائل متعدّدى مطرح است که به مطلب کنونى ما مربوط نیست . آنچه که در اینمورد باید دقّت کرد ، اینست که در بررسى فلسفه تاریخ و تحلیل رویدادهاى تاریخى به علل اساسى آن ، نباید دو جریان مخالف یکدیگر ( تعاقب حوادث و علّت و معلول ) مورد اشتباه قرار بگیرند ، بعنوان مثال : دو گروه از مردم را در تاریخ مى‏بینیم که براى جنگ و پیکار رویاروى همدیگر صف آرائى مى‏کنند ، وقتى که در صدد تحلیل آن جنگ بر مى‏آئیم ، مثلا مى‏بینیم علّت اقتصادى بوده است که دو گروه را بجان هم انداخته است ، در عین حال و همزمان با تحریکات عوامل اقتصادى [ مثلا غصب اراضى یکدیگر ] مى‏بینیم سردمداران دو گروه قدرت‏پرست و خودخواه هم بوده‏اند [ که البتّه این صفت رذل خود به تنهائى مى‏تواند شعله جنگ را بیفروزد و خانمانها را بسوزاند ] ولى دلائل قاطع بدست آورده‏ایم که جنگ مفروض انگیزه اقتصادى داشته است .

متفکّر در فلسفه تاریخ و تحلیل‏گر دقیق بدون کمترین غفلت باید علّت اصلى جنگ را که در مثال ما عامل اقتصادى است ، منظور نموده حوادث همزمان و متقدّم را که پیش از جنگ مفروض بوجود آمده ، ولى رابطه علّیّت میان آن حوادث و جنگ وجود نداشته است کنار بگذارد و در صورت نیاز مورد مطالعه جداگانه قرار بدهد .

۱۱ آیا علّت محرّک که براى تاریخ ضرورت دارد در درون تاریخ است یا خارج آن ؟

بدانجهت که وقایع و رویدادهاى تاریخ مانند دیگر حوادث عالم هستى معلولاتى میباشند که هرگز با تصادف بوجود نمیآیند لذا هر یک از آنها بعلّتى نیازمند است که آنرا بوجود بیاورد . اگر منظور از علّت محرّک براى تاریخ همین است که متذکّر شدیم ، از نظر علمى و فلسفى کسى نمیتواند آنرا مورد تردید قرار بدهد . و اگر منظور از علّت محرّک تاریخ ، علّت مجموع تاریخ بوده باشد در اینمورد دو طرز تفکّر متفاوت با همدیگر وجود دارد که صاحبان هر یک از آندو ،مسئله را با نظر به مبادى فکرى خود مطرح مینمایند و پاسخ میدهند .

یکم اینکه مجموع تاریخ یک رشته علل و معلولاتى است که پشت سر هم بجریان افتاده و تاریخ را تشکیل مى‏دهند و هر حادثه و تحوّل تاریخى را که در نظر بگیریم معلولى است براى حادثه یا حوادث گذشته و علّتى است براى حادثه یا حوادث آینده و هیچ گونه علّتى از خارج براى تاریخ وجود ندارد .

دوم اینکه وقایع و حوادث تاریخى در عین حال که مجراى قانون « علّیّت » قرار مى‏گیرند ، تحت سلطه و نظاره عامل مافوق همه عوامل بوجود میآیند و بحرکت مى‏افتند ، مانند اجزاء و حوادث عالم طبیعت که در عین تبعیّت از قانون « علّیّت » پیوسته به منبع فیض خالق هستى مى‏باشند . و چنانکه اعتقاد به قرار گرفتن همه موجودات عالم طبیعت در مجراى قانون « علّیّت » یا هر قانون دیگرى منافاتى با پیوستگى آنها با خالق و صانع بزرگ ندارد ، همچنین است وقایع و رویدادهاى جزئى و کلّى تاریخ بشرى . با نظر همه جانبه و دقیق در هویّت وقایع تاریخ نظره دوم منطقى‏تر مى‏باشد ، زیرا همان دلیل کاملا روشن که وجود طبیعت در مجراى قانون « علّیّت » را بدون پیوستن به خدا قابل تفسیر نمیداند ، وقایع و تحوّلات تاریخ را بدون استثناء به خدا قابل تفسیر نمیبیند .

توضیح اینکه کلّ مجموعى تاریخ مانند کلّ مجموعى هستى ، با نظام ( سیستم ) بازى که دارد ، نمى‏تواند مستند به اجزاء و روابط درونى خود بوده باشد ، زیرا خود اجزاء و روابط درونى تاریخ محکوم به همان قوانین است که از ذات خود آنها نمى‏جوشد ، چنانکه قوانین حاکم بر اجزاء و روابط هستى از ذات خود آنها نمى‏جوشد . زیرا همه آن اجزاء و روابط در حال تغییر و دگرگونى است ، در صورتیکه قوانین حاکمه بر آنها ثابت و غیر قابل تغییر مى‏باشد .

بعنوان مثال : همه جاندارانى که از آغاز بروز حیات تاکنون در روى زمین زندگى کرده‏اند ، از بین رفته و نابود شده‏اند ، در صورتیکه قانون تولید مثل و دفاع از خویشتن از همان آغاز و تاکنون ثابت و پا برجا است . و از نظر علمى و فلسفى اشیائى که از همه جهات و ابعاد در حرکت و دگرگونى هستند ،نمى‏توانند منشأ حقائق ثابت و غیر متغیّر بوده باشند .

بنابر این ، باید گفت : علّت محرّک تاریخ چه از جنس خود پدیده‏هاى طبیعى حیات انسانى باشد و چه از سنخ امور ماوراى طبیعى ، باید امرى خارج از خود وقائع و تحوّلات تشکیل دهنده تاریخ باشد . و نباید مرتکب این اشتباه شویم و بگوئیم که اگر علّت محرّک تاریخ را خارج از خود تاریخ بدانیم ، حتما باید قوانین حاکمه بر تاریخ را منکر شویم ، زیرا چنانکه قوانین حاکمه در عالم طبیعت با وجود علّت فاعلى اعلى که هم سنخ طبیعت نیست ( خدا ) منافاتى ندارد ، همچنین قوانین حاکمه بر تاریخ هم با وجود علّت فاعلى اعلى ( خدا ) هیچگونه منافاتى ندارد زیرا همانگونه که در بالا اشاره کردیم : تغییرات و دگرگونى‏هاى همه ابعاد و سطوح طبیعت ، با قوانین حاکمه بر آنها که ثابتند تضادّ و تناقضى ندارندتوضیح اینکه تغییر و دگرگونى در سطوح و ابعاد روبنائى طبیعت است و ثبات و وحدت در مبادى زیر بنائى طبیعت فعّالیّت مینماید ، بجهت حسّاسیّت شدید این مسئله ، یک مثال دیگر را که براى همگان قابل فهم بوده باشد ، در نظر میگیریم :

هیچ کس کوچکترین تردیدى در این قضیّه ندارد که بدن آدمى بدان جهت که متشکّل است از اجزاء و روابط مادّى ، قوانینى براى خود دارد که رشته‏هاى متنوّعى از علوم آنها را براى ما بیان مى‏کنند ، این قوانین مادامیکه اجزاء و روابط مادّى بدن ادامه و استمرار پیدا کنند ، با کمال استحکام و قدرت حکومت مى‏نمایند . در عین حال آیا همین اجزاء و روابط تحت سلطه و تأثیر قوانین مغزى و روانى نامحسوس نیستند ؟ آیا همان قوانین حاکمه بر اجزاء و روابط مادّى بدن در برابر قوانین مغزى و روانى نامحسوس تسلیم محض نمى‏باشند ؟ دقّت کنیم در اینکه همه تغییرات عارضه بر بدن که مستند به هدف‏گیرى و اراده و اشتیاق بوجود مى‏آیند ، معلول علل نامحسوسى هستند که نه از نظر ماهیّت شباهتى به اجزاء و روابط مادّى بدن دارند و نه از نظر آثار و مختصّات آنها . اراده در مغز شما بوجود مى‏آید و موجب حرکات عضلانى شما مى‏باشد ، مثلا از جاى خود برخاسته دنبال کارى مى‏روید که ممکن است احتیاج به حرکات بسیار متعدّد و متنوّع عضلانى داشته باشد .

با اینکه خود عضلات و اجزاى مادّى بدن و حرکات و جریانات آن عضلات مطابق قوانین فیزیکى و فیزیولوژیک است ، با اینحال همه اینها مستند به عامل اراده و تصمیم و هدف‏گیرى و احساسات متنوّعى است که هیچ یک از آنها با تعریفات و قوانین حاکمه بر عضلات مادّى شما قابل تفسیر و توجیه نمى‏باشند بدین جهت است که مى‏گوئیم اگر متفکّرى بپذیرد که تاریخ قانون دارد ، در حقیقت مانند اینست که براى تاریخ پیکرى و روحى قائل شده است که هم سنخ خود وقایع و تحوّلات متغیّر نیست . بعضى از متفکّران با ذوق بجاى روح تاریخ « وجدان تاریخ » را بکار مى‏برند ، نهایت امر نه مانند یک انسان شخصى .

۱۲ آیا علّت محرّک تاریخ باید یک حقیقت بوده باشد ؟

در مبحث پیشین گفتیم : هر روز وقایع و تحوّلات تشکیل دهنده تاریخ ،یکى از سلسله‏هاى حوادثى است که در عالم هستى در قلمرو انسانها بوجود مى‏آید و ضمیمه مجموع حوادث کیهانى میگردد . و نیز اثبات کردیم که عالم هستى با قرار گرفتن آن در مجراى قوانین متنوّعه خود ، مخلوق خداوندى است که نظاره و سلطه او در همه لحظات از آغاز هستى تا انقراض آن استمرار دارد . و در جاى خود این حقیقت اثبات شده است که تفسیر علمى و فلسفى جهان هستى بدون پذیرش خدا که مبدء هستى و حافظ قوانین آن است امکان‏پذیر نخواهد بود زیرا

زین پرده ترانه ساخت نتوان
وین پرده به خود شناخت نتوان

نظامى گنجوى و براى اینکه :

هر چه گوئى اى دم هستى از آن
پرده دیگر بر او بستى بدان

آفت ادراک آن قال است و حال
خون بخون شستن محالست و محال

مولوى بنابر این اگر منظور از علّت محرّک تاریخ ، فاعل حقیقى و اصل وجودى آن است ، بدیهى است که این علّت واحد است و آن خداوند متعال است .

و اگر منظور از علّت محرّک ، علّت غائى تاریخ بوده باشد ، یعنى هدف و غایتى است که تاریخ براى بوجود آمدن آن بجریان افتاده و حرکت میکند ،

باید در نظر گرفت که اگر ضرورت وجود چنین علّتى ثابت شود و بگوئیم :

سلسله تاریخ بشرى غایت و هدفى دارد که براى وصول بآن حرکت مى‏کند ،بهیچ وجه نمى‏توان آن غایت و هدف را از روى روش علمى و فلسفى شناخت ،زیرا اوّلا مجموع تاریخ بشرى که مرکّب است از وقایع و تحوّلات آگاهانه و ناآگاهانه و اضطرارى و اجبارى و اختیارى و بروز شخصیّت‏هاى متنوّع از نظر نبوغ و تأثیر در جوامع بشرى و ظهور انواعى از عوامل شتاب بخش به بعدى از ابعاد تاریخ و یا عواملى راکد کننده آن ، آگاهى و آزادى و اختیار به آنچه که واقع خواهد شد ندارد تا بگوئیم : تاریخ غایت و هدفى را در نظر گرفته است و براى وصول بآن در سعى و تکاپو است .

یا بعبارت مختصرتر و روشنتر : کلّ مجموعى تاریخ اگر هم یک حقیقت شخصى است ، ولى یک انسان شخصى نیست که در صورت اعتدال مغزى و روانى و جسمانى هدف و غایتى را از روى آگاهى و اختیار انتخاب نماید و براى وصول به آن ، حرکت کند ، و این توهّم که تاریخ بشرى مانند یک فرد انسان شخصى است که مى‏فهمد چه مى‏کند ، از گذشته و حال و آینده‏اش آگاه است و هدفهاى نسبى و مطلق براى خود انتخاب مى‏کند و بحرکت در مى‏آید ، بهیچ اساسى مستند نیست ، لذا مى‏بینیم پس از آنکه بخار یا ماشین یا پدیده‏هاى ناآگاه دیگر که با دست بشر ساخته شد و شروع به فعّالیّت کرد ، نتایج و آثار خود را ناآگاه و بى‏اختیار در متن تاریخ قرار داد . این مطلب هم قابل توجّه است که در هیچ یک از دورانهاى تاریخ ، متفکّرى پیدا نشده است که بگوید :تاریخ بشرى با این شواهد و دلائل علمى قطعى چنین آینده‏اى را در پیش دارد .

البتّه مقدارى کلّى گوئى و خیالپردازى‏ها که هرگز نه قابل اثبات و نه قابل ردّ مى‏باشد از افکار انسانها تراوش مینماید و حتّى بعضى از ساده‏لوحان از آن کلّى گوئى و خیال‏پردازیها بعنوان بدست آوردن معرفت تاریخ شناسى خوشحال و قانع هم میگردند ، ولى میدانیم که واقعیّات و حقائق را نه با کلّى گوئى و خیالپردازى مى‏توان شناخت و نه آن واقعیّات و حقائق از خوشحالى و بدحالى و رضایت و عدم رضایت ما تبعیّت مى‏کنند . خلاصه اگر تاریخ بشرى مانند یک انسان شخصى مى‏فهمید که چه میکند و راه انتخاب وضع بهتر را در اختیار داشت ، هرگز تاریخ پر از اینهمه خون و خونابه و حقّ‏کشى و زورگوئى و ویرانگرى نمى‏گشت و اینهمه بشر در جهل و فقر فرو نمى‏رفت .

بلى آنچه که مى‏توان گفت : اینست که خداوند فاعل و خالق یکتا چنانکه براى هر چیزى که در این دنیا آفریده است مادّه و مقدارى قرار داده و براى هر چیزى هدفى تعیین فرموده است که در کلّ هدف هستى اشتراک دارد ، همچنین تاریخ بشرى نیز که عبارتست از وقایع و تحوّلات بسیار زیاد که هر یک از آنها از قانون مخصوص پیروى مى‏کند رو به هدفى که خدا براى آن تعیین فرموده است ، حرکت مى‏کند . البتّه معناى این قضیّه آن نیست که بشر قدرت هیچگونه آینده‏بینى و آینده‏سازى را ندارد .

بلکه باید گفت :بشر موقعى به مرحله عقل سلیم خواهد رسید که آینده خود را ولو بطور مشروط پیش‏بینى کند و براى ساختن آینده بهترى فعّالیّت نماید اگر چه بجهت باز بودن نظام ( سیستم ) تاریخ هم با نظر به تدریجى بودن بروز سطوح و ابعاد بشرى در رابطه با جهان و همنوعان خود و هم با نظر به پیوستگى تاریخ به مشیّت بالغه خداوندى مانند دیگر حوادث کیهان بزرگ ، آینده‏بینى و آینده سازى به حدّ کمال نخواهد رسید ، ولى کوشش انسانها در این مسیر از جهل‏ها و ناتوانى‏هاى آنان کاسته بر علم و قدرت‏هاى آنان خواهد افزود . این ارتباط قانون با خدا ، درست شبیه به قانون ضرورى مشورت است که خداوند متعال به پیامبر اکرم دستور فرموده است که :

وَ شَاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ ( در امور با آنان ( یاران عاقل و متّقى خود ) مشورت نما . ) فَإِذَا عَزَمْتَ ( وقتى که با نظر به محصول مشورت عزم کردى و تصمیم گرفتى ) فَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ ( بخدا توکّل کن . )

إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلِینَ ( قطعا ، خداوند توکّل کنندگان را دوست دارد . ) ملاحظه مى‏شود که مراعات قانون عقلانى و عقلائى شورى مورد دستور قرار میگیرد و با اینحال توصیه به توکّل جنبه ماوراى آنرا تضمین مى‏کند .

۱۳ براى شناخت وحدت یا تعدّد عامل محرّک تاریخ باید نخست منظور از تاریخ را بفهمیم .

آیا محصول تاریخ یا هویّت تاریخ واقعاً یک حقیقت است که ما مجبور شویم که براى تاریخ یک عامل محرک فرض کنیم ؟ بنظر میرسد پاسخ این سؤال منفى است ، زیرا وحدتى که براى هویّت یا محصول تاریخ فرض شود ، بجهت تنوّع بسیار شدید تحوّلات و وقایع تشکیل دهنده تاریخ ، باید یک مفهوم تجریدى بوده باشد . اگر ما هویّت و متن خود تاریخ را در نظر بگیریم ، خواهیم دید :

مرکّب است از :

۱ تلاش انسان براى تهیّه وسائل معیشت خود .

۲ کوشش براى شناخت طبیعتى که در آن زندگى مى‏کند .

۳ محبّت و عشق پیدا کرده حیات خود را با آن محبّت و عشق توجیه نموده است .

۴ ابزار و وسائلى را براى ساختن وسائل و موادّ استمرار حیات خویشتن مى‏سازد .

۵ قوانین و حقوق براى امکان‏پذیر ساختن زندگى دسته جمعى وضع مى‏کند .

۶ شخصیّت‏هائى با درجاتى گوناگون از تأثیر در جامعه [ و پیشرفت یا سقوط آن ] بروز مى‏نمایند .

۷ جنگ‏هاى خانمانسوز براه مى‏افتد و دمار از روزگار بشرى در مى‏آورد .

۸ در مسیر رقابت‏هاى ظالمانه دست بکشتار غیر مستقیم همدیگر مى‏برند .

۹ اکتشافات و اختراعات صورت نمودها و وقایع تاریخ و روابط بشرى و کیفیّت زندگى را دگرگون مى‏سازد .

۱۰ انسانهائى اگر چه در اقلّیّت اسف‏انگیز در برابر خودخواهان و خودکامگان با اتّصاف به فضائل اخلاقى و روحیّات دینى ، قد علم مى‏کنند و استقامت میورزند و در راه اعتلاى حقّ و حقیقت بمبارزه با انبوه خودخواهان بر میخیزند .

۱۱ فرهنگهائى بروز مى‏کنند ، بعضى از آنها به اوج مى‏رسند و سپس راکد مى‏شوند و بعضى دیگر به مرحله اوج نرسیده رو بزوال و فنا مى‏روند .

۱۲ تمدّن‏ها پشت سرهم با تناوب شگفت‏انگیز در این نقطه و آن نقطه از دنیا بظهور میرسند و سپس تدریجا یا با سرعت شدید سقوط مى‏کنند و از بین میروند .

۱۳ مصائب و ناگواریهاى حساب نشده مانند سیل‏ها و زلزله‏ها و و آتش‏فشانى‏ها بر سر بشر تاختن مى‏گیرند و دگرگونى‏هائى در وضع زندگى وى بوجود مى‏آورند .

۱۴ در رویاروى قرار گرفتن بشر با همدیگر دو عامل گوناگون تأثیر دارد :

عامل خودخواهى که توسعه مى‏یابد و به نژادپرستى مى‏رسد و مسائل اقتصادى که گاهى یک جامعه فقیر علیه جامعه ثروتمند مى‏خروشد و در برابر آن صف‏آرائى مى‏کند . گاهى هم با اینکه احتیاج ضرورى وجود ندارد فقط به انگیزگى تملّک بیشتر موادّ اقتصادى رویاروى هم قرار مى‏گیرند .

این وقایع و تحوّلات و انگیزه‏ها که نمونه بسیار بسیار ناچیز پدیده‏هاى تشکیل دهنده تاریخ مى‏باشند ، مى‏توانند بعنوان اجزاء و عناصر تشکیل دهنده هویّت تاریخ نامیده شوند . اگر بخواهیم نمودهاى محض این وقایع و تحوّلات را مورد توجّه قرار بدهیم در حقیقت پدیده‏هاى فیزیکى تاریخ را مورد توجّه قرار داده‏ایم .

این نمودها ( خود این وقایع و تحوّلات ) بهیچ وجه آن جامع مشترک حقیقى را ندارند که بگوئیم : چون عامل مشترک آنها یک حقیقت نیست که نیاز به یک علّت داشته باشد لذا جستجوى یک علّت براى اجزاء و عناصر تاریخ ، معنائى معقول ندارد . و چنانکه در نمونه‏هاى چهارده‏گانه وقایع و تحوّلات ملاحظه کردیم آنها یک عدّه امور متخالف و متضادّى هستند که هیچ جامع مشترک حقیقى ندارند ، و اگر مفهومى مانند رویدادهاى تاریخى ، سرگذشت بشرى را بعنوان جامع در نظر بگیریم ، یک مفهوم اعتبارى و تجریدى محض خواهد بود که هیچ راه حلّ علمى براى تحلیل و تفسیر تاریخ در اختیار ما نخواهد گذاشت ، چنانکه مفهوم تجریدى لذّت یا زیبائى نمى‏تواند ما را با هزاران نوع لذّت و زیبائى آشنا بسازد و حقیقت آنها را براى ما بشناساند .

آیا تاریخ بشرى یک محصول معیّن و مشخّص دارد که بگوئیم : براى ما از نظر علمى واجب است که یک علّت براى محصول تاریخ پیدا کنیم ؟ مسلّم است که محصول تاریخ تنوّع و تعدّد بیشمارى دارد که مانند اجزاء و عناصر هویّت تاریخ جامع مشترک حقیقى ندارند و اگر بگوئیم : محصول تاریخ ، حیات بشرى است یا تکامل حیات بشرى است این هم یک جامع اعتبارى مى‏باشد و نمیتواند بازگو کننده یک جامع حقیقى باشد .

آیا تاریخ در مسیر تکاملى حرکت مى‏کند ؟

به اضافه اینکه ادّعاى حرکت انسان در مسیر تکاملى ، با ناتوانى او از مهار کردن قدرت که بدستش مى‏افتد [ و لذا همواره آنرا در تخریب و از بین بردن هر فرد و جامعه‏اى به کار مى‏اندازد که حرکتى مخالف خودخواهى قدرتمند از خود نشان بدهد ] یک ادّعاى مسخره است ، ادّعاى حرکت انسان در مسیرتکاملى با در نظر داشتن اینکه هنوز انسان نتوانسته است لذائذ خود را بدون این که به آلام دیگران تمام شود تنظیم نماید و با در نظر داشتن این که حتّى یک قدم در راه تعدیل خودخواهى‏هایش برنداشته است و با در نظر گرفتن اینکه براى حفظ ارزش‏هاى والاى انسانى نتوانسته است قانون « هدف وسیله را توجیه مى‏کند » را بطورى معنى کند که انسانیّت را قربانى هوى و هوس قدرت‏پرستان ننماید . و با در نظر داشتن اینکه هنوز نتوانسته است بآن مرحله برسد که از آلام دیگر آن رنج ببیند ، نیز ادعاى پوچى است ، لذا ادّعاى تکامل براى کسى خوشایند است که بتواند با بکار بردن این اصطلاح ، قدرتى و امتیازى براى خود اثبات نماید .

خداوندا ، این موجود چگونه ادّعاى حرکت در مسیر تکامل مینماید با اینکه در هر فرد و جامعه‏اى که احساس ضعف مینماید ، تاخت و تاز بر سر او را شروع مى‏کند . بى‏دلیل نیست که اغلب انقلاباتى که در جوامع بوجود آمده ، بدون فاصله زمانى زیاد مورد هجوم همسایه یا دور از اقلیم آن جامعه انقلابى گشته است ، چرا ؟ براى اینکه انقلاب و تحوّل ، آن جامعه را ضعیف ساخته و اقویاء اکنون مى‏توانند آنرا بسود خود متلاشى کنند .

آرى همه اینها دلیل حرکت تکاملى تاریخ انسانى است در روزگار ما که اوایل قرن پانزدهم هجرى و اواخر قرن بیستم میلادى است ، تکامل به اوج خود رسیده و مى‏گویند : بشر براى نابودى خودش قدرتى بیش از قدرت سى بار کشتن همه انسانها و متلاشى کردن کره زمین تهیّه نموده است آرى ، براى آن انسانها که حرکت در مسیر اخلاق و ارزش‏هاى والاى انسانى و ارتباط به عالم ملکوت الهى و قرار گرفتن در جاذبه کمال ، تنزّل و ارتجاع و سیر قهقرائى تلقّى شود ، نابودى از صفحه وجود هم تکامل محسوب میگردد

چشم باز و گوش باز و این عما
حیرتم از چشم‏بندى خدا

براى اثبات اینکه بشر رو به تکامل نرفته است در صفحات آینده حتما به مبحث « گرایش تبهکاران به فساد و افساد در روى زمین و نتائج آن ،و مقاومت پیامبران در برابر تبهکاران بامر خداوند » مراجعه شود .

آنچه که با نظر به مجموع سرگذشت بشرى و موجودیّت طبیعى و مغزى و روانى بشر ، بدست مى‏آید ، اینست که حرکت بشر در مسیر تکاملى در تاریخ ،یک مسئله مبهم و غیر قابل توضیح و اثبات است ، زیرا آنچه که همگان مشاهده مى‏کنیم : گسترش تفکّرات و تصرّفات انسانها در طبیعت و نفوذ به بعضى از سطوح با اهمّیّت آن است که تاکنون از دیدگاه علمى مخصوصا در دو قرن اخیر بدست آمده و بسیار چشمگیر بوده است . امّا آیا این گسترش و نفوذ را که همه ارزشها و عظمت‏هاى انسانى را زیر پا گذاشته است ، میتوان تکامل نامید ؟ خوش‏بینى غیر عاقلانه‏اى مى‏خواهد که یک انسان خود را از بهشت عواطف و احساسات و تعقّل و وجدان و فداکاریها در راه پیشرفت بنى نوع خود بیرون انداخته و با تورّم شدید خود طبیعى و خودخواهى فوق تصوّر ، روى قلّه کوههاى اسلحه کشنده بنشیند و بگوید : من تکامل یافته‏ام و من بر مبناى اصل منفعت‏طلبى ، باید مالک همه دنیا شوم ، زیرا در همه دنیا منافعى براى من وجود دارد

۱۵ ضرورت تفکیک میان عامل ضرورى تاریخ و عامل تعیین کننده کیفیّت تاریخ

یک اشتباه بزرگ از بعضى از صاحبنظران که در فلسفه تاریخ کار کرده‏اند ،دیده مى‏شود که باید مورد توجّه قرار گیرد و مرتفع گردد و آن اشتباه اینست که عامل ضرورى تاریخ را با عامل تعیین کننده کیفیّت تاریخ یکى دانسته و آندو را از یکدیگر تفکیک نکرده‏اند براى توضیح ضرورت تفکیک دو عامل مزبور از یکدیگر ، بایستى توجّهى به خود پدیده حیات نمائیم . عوامل مربوط باین پدیده بر دو قسم عمده تقسیم میگردند :

قسم یکم عوامل وجود و ادامه حیات است ، مانند تنفّس از هوا ، اعتدال و صحّت مزاج و خوردن و آشامیدن و امثال اینها از واقعیّاتى که بدون آنها حیات آدمى در معرض نابودى است .

قسم دوم عوامل تعیین کننده کیفیّت حیات است ، مانند فقر و تمکّن ،فراگرفتن صنعت ، دانش ، شکست ، پیروزى ، شجاعت ، زبونى ، تکیه بر غیر ،استقلال ، منش هنرى ، منش قضائى ، منش سیاسى ، منش روحانى ، منش مدیریّت و غیر ذلک این نوع عوامل در تعیین کیفیّت حیات ، نقش اساسى را بازى میکنند . قسم یکم از عوامل فقط ادامه حیات آدمى را بعهده دارند و بدون آنها ، حیاتى وجود ندارد ، در صورتى که قسم دوم چگونگى حیات را مشخّص مى‏نماید .

هر یک از پدیده‏هاى بالا ( صنعت ، دانش . . . ) رنگ خاصّى به حیات آدمى مى‏بخشد که پدیده‏هاى دیگر ، آن رنگ را نمى‏بخشند ، کیفیّت آن زندگى با حدّ وسایل معیشت ادامه مى‏یابد ( فقر ) غیر از زندگى با تمکّن از همه وسایل معیشت و پدیده‏هاى تجمّلى و رفاه و کامکارى مى‏باشد . تاریخ بشرى هم از یک جهت شبیه به حیات آدمى یعنى از دو نوع عامل برخوردار است : عامل ضرورى براى بوجود آمدن و تشکّل اجزاء و عناصر تاریخ و عامل تعیین کننده کیفیّت تاریخ .

نوع اوّل که عبارتست از عامل ضرورى بوجود آمدن و تشکّل تاریخ همان علل طبیعى و روانى حوادث و تحوّلاتى است که در تاریخ بوجود مى‏آیند و معلولات خود را که حوادث و تحوّلات تاریخى است بدنبال خود مى‏آورند . در تاریخ ، مردم جوامع بشرى دست به کشاورزى زده‏اند . علّت این جریان در تاریخ نیاز مردم به غلاّت و دیگر محصولات بوده است که زندگى مادّى مردم بدون آنها امکان ناپذیر است . همچنین مردم در طول تاریخ براى خود خانه‏ها و مساکن ساخته‏اند ، سدّها کشیده‏اند ، معادن استخراج نموده‏اند ، از حیات خود در برابر عوامل مزاحم طبیعت و درندگان همنوع خویش دفاع نموده‏اند ، مسافرت‏هاى طولانى در خشکى ‏ها نموده دریاها را در نوردیده ‏اند .

اینها یک عدّه رؤیاها و نمودهاى طبیعى هستند که ناشى از علل ضرورى حیات انسانها در تاریخ مى‏باشند . اصل فعّالیّت‏هاى اقتصادى و قوانین و تعهّدات حقوقى و اجراى سیاست‏هاى لازم همه و همه ناشى از عوامل ضرورى تشکّل اجزاء و عناصر تاریخ بوده و مى‏باشد . نکته‏اى را که باید در این قسم از عوامل مورد توجّه قرار بدهیم ، اینست که عوامل ضرورى بوجود آمدن اجزاء و عناصر تشکیل دهنده تاریخ نمى‏توانند بازگو کننده کیفیّت تاریخ و نمودها و اجزاء و عناصر آن بوده باشند زیرا نشستن در یک مسکن که ضرورى حیات است ،نمى‏تواند چگونگى حیات را مثلا خوش‏بینى یا هنرگرائى یا انتخاب عقیده خاصّ اقتصادى ، سیاسى ، حقوقى ، فلسفى ، و فرهنگى و غیر ذالک را تعیین نماید . همچنین خوراک و پوشاک و آشامیدنى‏ها و دیگر عوامل تنظیم معیشت مادّى . ما باید براى توضیح عامل تعیین کننده چگونگى حیات ( نوع دوم ) انسان را در دو موقعیّت عمده مطرح نمائیم :

۱۶ موقعیّت یکم براى تعیین عامل کیفیّت حیات ، ماهیّت و مختصّات خود انسان است

اساسى‏ترین عامل تعیین کننده کیفیّت حیات یک انسان با نظر به ماهیّت و مختصّات او ، عبارتست از من ایده آل ( من مطلوب ) او که در این زندگانى آنرا ساخته و محور همه شئون حیاتى خود تلقّى نموده است . اگر من مطلوب یک انسان علاقمند و عاشق ثروت مال دنیا باشد ، قطعى است که چنین انسانى بهر کس و بهر چیزى بنگرد و با هر کس و هر چیزى ارتباط برقرار کند ، بر مبناى ثروت و مال دنیا خواهد بود .

تابلوى هنرى بسیار زیبا براى او از اینجهت جالب است که اگر آنرا مثلا به هزار تومان خریده است مى‏تواند به دو هزار تومان بفروشد ، کتاب خطّى را که در مفیدترین و و ضرورى‏ترین موضوعات علمى نوشته شده است ، باید با کمال دقّت و علاقه حفظ کرد ، زیرا هر چه زمان بر او بگذرد به قیمتش افزوده مى شود ، اگر چنین کتابى بدست مردى محقّق بیفتد که بتواند هزاران مشکلات بشرى را با محتویات آن کتاب حلّ و فصل کند ، جامع یا جوامعى را به سعادت برساند ، آن انسان صاحب کتاب که من مطلوبش فقط افزایش ثروت مى‏خواهد ، آن کتاب را بهیچ وجه از دست نخواهد داد اگر چه سعادت میلیاردها انسان را برآورده نماید ، زیرا او پول مى‏خواهد و انسانها غلط مى‏کنند که در فکر سعادت خود یا منتفى ساختن دردهاى خویش هستند و مى‏خواهند آن کتاب را از دست او نه با قیمت عادلانه‏اش ، بلکه با صدها برابر قیمت عادلانه‏اش ، بیرون بیاورند براى این حیوان وقیح شرابى که با کهنه شدن بقیمتش افزوده مى‏شود با چنین کتابى که با گذشت زمان به ارزش پولى آن اضافه مى‏شود ، تفاوتى ندارد آن انسانى که من مطلوب او شهرت اجتماعى مى‏خواهد ، کیفیّت حیات خود را طورى مى‏سازد که مطلوب اجتماعش باشد .

همچنین کسى که من مطلوب او سلطه و قدرت‏خواهى است ، کیفیّت حیات او همان حیوان قدرتمند لویاتان باصطلاح هابس است ، او مى‏خواهد از همه ابعاد حیات بر دیگران و بر زمین و آسمان مسلّط شود و دیگر هیچ بنابر این اگر کسى بخواهد کیفیّت حیات یک انسان را در طول تاریخ زندگیش بفهمد ، باید تمام کوشش و فعّالیّت خود را صرف شناخت من مطلوب وى بنماید و این حقیقت را بدست بیاورد که من مطلوب او چه میخواسته است و آرمان اصیل او چه بوده است ، لذا اگر بر فرض یک انسان هزاران سال زندگى کند و داراى من مطلوب مخصوصى باشد براى شناخت کیفیّت حیات او در آن هزاران سال باید سراغ شناسائى من مطلوب او را گرفت .

۱۷ موقعیّت دوم براى تعیین عامل کیفیّت حیات انسان‏ها در حال زندگى دسته جمعى

عامل کیفیّت حیات انسانها در حال زندگى دسته جمعى بسیار پیچیده‏تر از عامل کیفیّت حیات انسانها در حال زندگى فردى است . بهمین جهت است که در تعیین عامل این کیفیّت ، آراء و عقائد مختلف و متعدّد ابراز شده است .

اهمّیّت این عامل بقدرى است که میتوان گفت : با شناختن آن ، مؤثّرترین گام را در راه پیدا کردن عامل تعیین کننده تحوّلات تاریخ و رویدادهاى آن ، برداشته‏ ایم .

عدّه ‏اى از نویسندگان آن اندازه که در تأثیر اجتماع بر فرد مى‏اندیشند ، بهمان اندازه در تعیین عامل کیفیّت حیات انسانها در حال زندگى دسته جمعى نمى‏اندیشند .

اگر چه آنان صریحا نمى‏گویند که علّت اساسى این طرز تفکّر چیست ؟ ولى مى‏توان از راه حدس بدست آورد که شدّت تغییرات و تحوّلات عارضه بر اجتماعات که معلول باز بودن نظام ( سیستم ) زندگى اجتماعى است ، براى آنان مانع تعیین قطعى عامل یا عوامل کیفیّت زندگى جمعى مى‏باشد . براى ورود به تحقیق کافى درباره این مسئله ضرورى است که ما دو نوع کیفیّت را در زندگى جمعى از همدیگر تفکیک کنیم : ۱ کیفیّت اوّلى که عناصر ضرورى زندگى است ۲ کیفیّت ثانوى عبارتست از روابط انسانها و گروههاى اجتماعى با یکدیگر و فرهنگ و طرز تفکّرات و آرمانها و برداشت‏ها از زندگى و ارزشهاى متنوّع و غیر ذلک .

دریافت عامل تعیین کننده کیفیّت اوّلى حیات جمعى ساده‏تر و روشن‏تر از کیفیّت ثانوى است . زیرا عامل اساسى این کیفیّت لزوم هماهنگى در اراده‏ها ( مى‏خواهم‏ها ) بوسیله تعدیل آنها براى بوجود آوردن زندگى جمعى است . البتّه هر اندازه هماهنگى و تعدیل اراده‏هاى مردم جامعه منطقى‏تر بوده باشد ، زمینه براى بروز کیفیّت عالى‏تر در زندگى جمعى آماده‏تر خواهد بود .

این عامل اساسى که متأسّفانه غالبا مورد توجّه جدّى قرار نمیگیرد ، بقدرى از اهمّیّت برخوردار است که میتوان گفت : بدون این عامل ، اگر چه سطح ظاهرى جامعه آرام و منظّم هم بوده باشد ، آرامش جامعه مانند کوه آتش‏فشان است که عوامل انفجار و تخریب را در درون خود دارا مى‏باشد . آرامش و نظم و هماهنگى جبرى در اجتماع باضافه اینکه پایدار نبوده و همواره در معرض طوفان و انواعى از اختلالات است ، طعم حقیقى حیات در چنین جوامعى قابل دریافت نمى‏باشد ، و نتیجه کیفیّت‏هاى ثانوى چنین جوامعى هم طبیعى نبوده و ساختگى خواهد بود [ اگر تاریخ یک جامعه و ملّتى با کیفیّت‏هاى ثانوى ساختگى امتداد پیدا کند ، هر تفسیر و تحلیلى که درباره چنین تاریخى ابراز شود ، بى‏اساس بوده و قابل قبول نمی باشد ] بنابراین ، این اصل را باید مورد توجّه قرار بدهیم که : معناى هماهنگى اراده‏ها که بوسیله تعدیل آنها بوجود مى‏آید ، بر دو قسم عمده تقسیم مى‏گردد :

قسم یکم تعدیل جبرى که محصول آن هماهنگى جبرى است که متأسّفانه در اکثریّت قریب به اتّفاق جوامع در طول تاریخ حاکمیّت داشته است . نهایت امر این است که اشکال تعدیل جبرى براى گروه‏هاى اجتماع مختلف بوده است .

قسم دوم تعدیل طبیعى که محصول آن ، هماهنگى طبیعى مى‏ باشد .

ملاحظه مى‏شود که ما تعبیر « تعدیل طبیعى و هماهنگى طبیعى » نمودیم . مقصود از طبیعى در این مورد ، اختیار ناشى از آگاهى کامل و اراده و تصمیم ناشى از حدّ اعلاى به فعلیّت رسیدن استعدادها نمى‏باشد ، زیرا چنین اختیارى نه تنها در اکثر انسانها بوجود نمى‏آید بلکه اقلّیّتى که توانسته باشد چنین اختیارى را بدست بیاورد ، از نظر کمّیّت بسیار محدود مى‏باشند ، بلکه منظور ما از تعدیل طبیعى و هماهنگى طبیعى ، مراعات حدّ متوسّط از اراده‏هاى مردم جامعه است که مردم در آن تعدیل ، احساس ظلم و جور نکنند . اکنون ببینیم معناى تعدیل اراده‏ها که بعنوان عامل تعیین کننده کیفیّت اوّلى یک جامعه ، معرّفى نمودیم چیست ؟

نمونه‏اى از تعدیل‏ها را در این جا براى روشن شدن مسئله مى‏آوریم :

۱ در زندگى جمعى تقسیم کار ضرورى است ، اگر اشخاصى بخواهند کارها را در اختیار خود بگیرند یا تقسیم کار را طورى قرار بدهند که به ضررجامعه تمام شود ، بدون تردید جامعه اراده آن اشخاص را محدود کرده و با نظر به کلّ مصالح جامعه آنرا تعدیل خواهد نمود .

۲ در زندگى جمعى ، مالکیّت نامحدود امکان ناپذیر است ، زیرا موادّ مفید براى زندگى محدود و تدریجا در اختیار انسانها قرار میگیرد و فرض تجویز نامحدود بودن مالکیّت ، تزاحم و تصادم میان افراد و گروههاى جامعه را قطعى خواهد ساخت .

۳ دو پدیده جلب لذّت و منفعت شخصى و فرار از الم و ضرر شخصى به عنوان گسترده‏ترین عوامل و انگیزه‏هاى حرکت افراد در جامعه مطرحند .

و نیز این دو پدیده اساسى‏ترین عامل حیات طبیعى انسان‏ها مى‏باشند تا آن مرحله که حیات طبیعى تحت مدیریّت خرد و روح آدمى درآیند ، آدمى با وصول باین مرحله ، نخست لذّت و منفعت دیگران را هم در زندگى خود بحساب مى‏آورد ، یعنى مادامیکه دو پدیده مزبور موجب درد و ضرر ناگوار در حیات او نباشد ، آن دو را براى آنان میخواهد چنانکه براى خود میخواهد و همچنین درد و ضرر دیگران را نمیخواهد چنانکه آن دو را براى خویشتن نمیخواهد سپس او مى‏تواند به مرحله‏اى عالى‏تر وارد شود که بدون ورود بآن ، رشد و کمالى وجود ندارد . در این مرحله روح انسانى در مى‏ یابد که عظمت نیکى‏ها بالاتر از آن است که در معرض معامله‏گرى در برابر لذّت و منفعت قرار بگیرد .

متأسّفانه این مرحله را نه اپیکور مورد توجّه قرار مى‏دهد و نه بنتام و جیمز استوارت میل جدّى مى‏گیرند . مى‏توان گفت : بجهت طرز تفکّرات اینگونه شخصیّتهاى محدودنگر بوده است که بشر با اینکه از یک اشتیاق جدّى درونى براى رشد و کمال روحى برخوردار است ، از ورود به مرحله عالى و رشد کمال بى‏بهره مانده است . بهر حال پدیده جلب لذّت و منفعت و گریز از الم و ضرر در هر دوره‏اى از تاریخ و در هر یک از جوامع کوچک و بزرگ ، چنانکه بطور مختصر به آن اشاره کردیم اساسى‏ترین و گسترده‏ترین عامل و انگیزه‏هاى حرکات وفعّالیّت‏هاى بشرى است و تفسیر تاریخ بدون ملاحظه این عامل قطعا یک تفسیر ناقص خواهد بود .

این نکته را هم در نظر داریم که مصادیق و عوامل لذّت و منفعت و درد و ضرر ، یک عدّه امور ثابت و مشخّص نیستند ، بلکه در پیرو گسترش ارتباطات انسانى با طبیعت و همنوعان خود ، مصادیق و عوامل دو پدیده مزبور نیز در تغییر قرار مى‏گیرند . این قضیّه را باید بعنوان یک اصل مسلّم در تحقیقات و مطالعات خود منظور نمائیم که دو پدیده جلب لذّت و منفعت و گریز از درد و ضرر علّت اصلى حرکات و فعّالیّتهاى عضلانى و فکرى نیست ،بلکه علّت اصلى عبارت است از « صیانت ذات » که با عامل ضرورى « خودخواهى » تمام دوران زندگى را اداره مى‏کند . بنابراین « صیانت ذات » یا عامل خودخواهى که انسان را بسوى لذّت و منفعت جلب و از درد و ضرر گریزان مى‏نماید در متن تاریخ همه دورانها و همه جوامع وجود دارد ، نهایت امر اینست که دو گروه دیگر از انسانها در اغلب جوامع بیدار که عقول و احساسات افراد آنها به فعّالیّت افتاده است ، وجود دارند که بالاتر از متن طبیعى محض حیات ، حرکت مى‏کنند :

گروه یکم انسانهائى هستند که ذات یا « من » خود را بطورى تفسیر و دریافت مى‏نمایند که لذائذ و آلام بنى‏نوع خود را هم مربوط به خود مى‏دانند و لذّت بردن از احساس لذّتى که دیگران مى‏نمایند و رنج کشیدن از دردهائى که دیگران را رنج مى‏دهند ، در درون آنان بوجود مى‏آید ، یعنى در این اشتراک لذّتى احساس مى‏کنند و دردى دریافت مى‏کنند و بعبارت دیگر لذّت شخصى و رنج شخصى آنان معناى عمومى‏ترى پیدا مى‏کند ، شامل لذّت و رنج دیگران نیز مى‏گردد . و همچنین ارزشهاى اخلاقى و دینى را مورد اهمّیّت جدّى قرار مى‏دهند و لذّت و نفع را شامل آنها نیز مى‏دانند ، باین معنى که از عمل به ارزشهاى اخلاقى و اعتقاد به معتقدات دینى و عمل به دستور خداوندى لذّت مى‏برند و در صورت دورى از آنها احساس رنج مى‏نمایند . قطعى است که این گروه از اکثریّت افراد جامعه‏اى که متن حیات آنان را لذّت و منفعت محسوس و طبیعى شخصى تشکیل مى‏دهد رشد یافته‏تر و با عظمت‏تر مى‏ باشند .

گروه دوم افرادى هستند که از جاذبیّت لذّت و منفعت رها گشته و آن پدیده‏ها را از هدف بودن بر کنار ساخته‏اند و در دفاع از خود در برابر رنجها و ضررها ، آن اندازه عشق به خود طبیعى نمى‏ورزند که در هر حال و با اینکه بوجود آورنده عوامل آنها خودشان مى‏باشند ، آنها را متوجّه دیگران بسازند و خود را در این دنیا که هر کسى بایستى رنج و ضررى را متحمّل شود ، همیشه خوش بدارند و از حوادث تلخ در امان مطلق بمانند اینان با طبیعت واقعى روح که در طلب واقعیّاتست نه لذّت و منفعت ، زندگى مى‏کنند ، لذّت و منفعت را نفى نمى‏کنند ، بلکه طبیعت واقعى روح که رشد و کمال مى‏جوید براى آنان اهمّیّت دارد . البتّه این افراد در اقلّیّت اسفناکى هستند ، که اگر در هر قرنى در هر جامعه‏اى از این شخصیّت‏هاى رشد یافته به عدد انگشتان پیدا شوند ، بایستى آن قرن در تاریخ با درخشش خاصّى ثبت شود .

۴ حقوق و قوانین مقرّره در یک جامعه هر اندازه طبیعى‏تر و نزدیکتر به فطرت اوّلیّه آدمى باشد ، در اجراء ، به مشکلات کمتر برخورد مى‏کند و عصیان‏هاى اجتماعى گاهى حتّى تا حدّ صفر تقلیل مى‏یابد .

۵ تعدّى و ظلم اگر مستند به گردانندگان جامعه باشد و یا اگر هم مستند به خود مردم باشد ولى گردانندگان آن جامعه با توانائى بر منتفى ساختن آن ظلم اقدام نکنند ، آن اشخاص گرداننده جامعه دیر یا زود ، تشکیلات مدیریّتشان را از صحنه اجتماع بر کنار خواهند کرد ، البتّه نه با اختیار و رضایت بلکه اجتماع این کار را بشکلى از اشکال انجام خواهد داد .

آن عدّه از صاحبنظران در فلسفه تاریخ که این امور اساسى را در متن اصلى تاریخ اقوام و ملل مورد توجّه قرار نمى‏دهند ، نمى‏توانند در تفسیر و تحلیل تاریخ مطلب قابل توجّهى ارائه بدهند .

۱۸ نظراتى که بعنوان عامل محرّک تاکنون ارائه شده است .

از آن زمان که بحث در فلسفه تاریخ بشکل جدیدش اوج گرفت و فلاسفه براى ابراز نظر در علّت‏ها و هویّت و هدف‏هاى تاریخ خود را مجبور دیدند ،بررسى عامل محرّک تاریخ هم بطور جدّى توجه آنان را به خود جلب نمود ، تا آنجا که به نظر برخى از نویسندگان درباره فلسفه تاریخ : اگر یک متفکّر نتواند عامل محرّک تاریخ را بیان کند ، او حقّ اظهار نظر در فلسفه تاریخ را ندارد . و بهر حال نمونه‏اى از موضوع‏هائى را که بعنوان عامل محرّک تاریخ ممکن است ارائه شود متذکّر مى‏گردیم :

۱ طبیعت انسانى بطور عموم .

۲ عوامل طبیعى خارج از خود انسان و محیط به انسان ، مانند عوامل جغرافیایى و دیگر عواملى از طبیعت که جبرا خود را بر انسان تحمیل مى‏کند چه انسان بآنها آگاه باشد و چه آگاه نباشد ، چه در مقابله با آنها قدرت و اختیارى داشته باشد یا نه .

۳ عوامل سیاسى که بر اجتماعات حکمرانى کرده خواه افکار و روشهاى سیاستمداران آنها را با کمال دقّت مراعات نماید یا نه .

۴ قدرت بمعناى عمومى آنچنانکه امثال فردریک نیچه را به خود جلب نموده است .

۵ نوابغ و شخصیّت‏هاى برجسته‏اى که مى‏توانند از جهات مختلف تحوّلات و تغییراتى در جامعه خود بوجود بیاورند .

۶ طبیعت انسان نه بمفهوم عامّ آن ، بلکه از آن جهت که موجودیست که به منافع و لذائذ مادّى علاقه و گرایش شدید دارد .

۷ یک عامل مخفى که اجتماعات را به سرنوشت گوناگون رهبرى مى‏کند . این عامل در فلسفه اشپنگلر براى تاریخ مشاهده مى‏شود .

۸ موجودات و کرات آسمانى و قوانین حاکمه بر آنها . این عامل در پندارهاى گذشتگان بچشم مى‏خورد . آنان مى‏گفتند : کرات آسمانى داراى نفوسند و همه شئون انسانهاى این کره زمین را آن موجودات و قوانین اداره مى‏کنند .

۹ ایده مطلقى که در فلسفه هگل و پیروانش دیده میشود .

۱۰ پدیده‏هاى اقتصادى بطور عموم .

۱۱ اراده حیات یا « مطلق اراده » چنانکه در فلسفه شوپنهاور دیده مى‏شود .

۱۲ حیات کلّى فعّال که از ماوراى نمودهاى طبیعى مى‏باشد . چیزى شبیه به این موضوع در تفکّرات هنرى برگسون آمده است .

۱۳ رگهاى رسوب شده پیشین در اجتماعات ، مانند وراثت و ایده‏هاى مستحکم و پا برجا . این عامل را مى‏توان در روشهاى جامعه‏شناسى گوستاو لوبون پیدا کرد .

۱۴ افزایش جمعیّت و تراکم آن که موجب دگرگونى‏هاى کیفى در تاریخ مى‏باشد . این موضوع را در نظریّات مالتوس مى‏بینیم .

۱۵ غریزه جنسى با نظر به هویّت و ریشه‏ها و مختصّات عمومى آن ،

فروید از شدّت عقیده‏اى که به این پدیده دارد و دیگر غرائز و عوامل انسانى را در برابر آن در درجه بعدى قرار مى‏دهد ، میتواند این غریزه را عامل محرّک تاریخ معرّفى کند .

۱۶ ایده‏هاى اصیلى که در اجتماعات بروز مى‏کند ، تکیه باین عامل را میتوان در فلسفه آلفرد نورث وایتهد پیدا کرد .

۱۷ شانس و اتّفاق که لازمه آن انکار قانون علّیّت است .

۱۸ عشق و کینه یا « جذب و دفع » که از سیستم فلسفى امپیدوکلس بیادگار مانده است .

۱۹ هر چیزى که مفید بحال انسانها است .

۲۰ حقیقت‏جوئى و جمال .

۲۱ عدم قناعت مقدّس بوضع موجود .

۲۲ عامل برین و موجود کامل و فیض‏بخش هستى که خداوند متعال است .

۲۳ دین .

سه عامل از عوامل فوق ( خدا انسان آنچه که مفید بحال انسانها است ) اساسى‏ترین عوامل محرّک و ایجاد کننده کیفیّت‏هاى اوّلیّه و ثانویه و هویّت اصلى و رویدادهاست . بقیّه عوامل که هر یک بعنوان عامل محرّک تاریخ مطرح شده است مربوط به بعدى از ابعاد انسانها است و نمیتوان حرکت و شکل پذیرى تاریخ را بهر یک یا چند عامل از آن عوامل نسبت داد .

۱ خدا تأثیر خداوندى در تاریخ ، مانند تأثیر آن ذات اقدس در اجزاء و پدیده‏ها و روابط عالم هستى است . موضوع و مادّه ( اجزاء و عناصر ) سازنده تاریخ از انسان گرفته تا مصالح اهرام مصر و سدّ مأرب و سنگهاى تراشیده و حکّ شده و کتیبه‏ها و همه آثار فکرى و عضلانى بشرى که در نمودى فیزیکى نقش بسته و آیندگان را در جریان سرگذشت گذشتگان قرار داده است ، همه و همه مخلوقات خداوندى هستند از طرف دیگر تفکّرات و اراده‏ها و تصمیم‏ها و اکتشافات و جهش‏ها و بکار افتادن همّت‏هاى عالى و بفعلیّت رسیدن انواع استعدادها که موادّ تشکیل دهنده تاریخ مى‏باشند ، همه و همه مستند به خدا مى‏باشند ، حتّى مبادى کارهاى اختیارى انسان‏ها و نقشى که آن کارها در صحنه محسوس و معقول بوجود مى‏آورند و نتایجى که مانند معلولها از آن کارهاى اختیارى بظهور مى‏پیوندد ، همه آنها نیز مستند بخدا است ، جز توجیه شخصیّت براى « نظاره و سلطه بر دو قطب مثبت و منفى کار » که حقیقت اختیار است و مدار سعادت و شقاوت و مسئولیّت‏ها و ارزشهاى انسانى مى‏باشد . همان دلائل متقنى که فاعلیّت خداوندى را اثبات مى‏کند براى یک برگ درخت یا یک شاخ مورچه ضعیف یا ترانه یک پرنده ظریف و ناتوان بر یک شاخسار و براى کیهان بزرگ که میلیاردها خورشید و ثوابت و سیّارات در خود دارد ، همان دلایل فاعلیّت خداوندى را بر موضوع و موادّ تاریخ بشرى نیز اثبات مى‏کند .

بعنوان مثال : اگر نظمى که در عالم هستى اثبات کننده خداوند ناظم هستى است ،در موضوع و موادّ ترکیب کننده تاریخ وجود نداشت ، یعنى وجود و عدم هر چیزى بدون شرط و قید در همه احوال محتمل بود ، حتّى زندگى یک روز بشر قابل تفسیر و تحلیل نبود ، چه رسد به هزاران سال که با متشکّل ساختن تاریخ خود ، از آن عبور نموده و بدوران کنونى رسیده است . همچنین اگر بخواهیم با دلیل « وجود ثوابت در متغیّرات » دخالت خداوندى در جهان هستى را اثبات کنیم ، همان دلیل در موضوع و موادّ ( اجزاء و عناصر تشکیل دهنده تاریخ ) نیز قابل تمسّک مى‏باشد . باضافه یک جریان بسیار روشن و با اهمّیّت که در سرتاسر تاریخ که فقط فراموشکاران و محدود نگران آنرا مورد توجّه قرار نمى‏دهند و آن جریان عبارتست از آنچه که تا حدودى در ادبیات زیر از انورى آمده است :

اگر محوّل حال جهانیان نه قضاست
چرا مجارى احوال بر خلاف رضاست

بلى قضاست بهر نیک و بد عنان کش خلق
بدان دلیل که تدبیرهاى جمله خطاست

هزار نقش بر آرد زمانه و نبود
یکى ، چنانکه در آیینه تصوّر ماست

آیات فراوانى در قرآن مجید دخالت قدرت و مشیّت خداوند سبحان را در جریان حیات بشرى در تاریخ و قرار گرفتن آن در تحوّلات و فراز و نشیب‏ها تذکّر داده است . بعنوان نمونه :

وَ جَعَلْنَا بَیْنَهُمْ وَ بَیْنَ الْقُرَى الَّتِی بَارَکْنَا فِیهَا قُرىً ظَاهِرَهً وَ قَدَّرْنَا فِیهَا السَّیْرَ سِیرُوا فِیهَا لَیَالِیَ وَ أَیَّاماً آمِنِینَ [سبأ آیه ۱۸] ( و ما میان مردم سبأ و آن آبادیهائى که مبارک گردانیدیم [ آبادیهاى شام که بسیار سرسبز و باطراوت و درختهاى آن آبادیها متّصل بهم بوده است ] آبادى‏هائى قرار دادیم که براى یکدیگر [ به ترتیب اوّلى براى دومى و دومى براى سومى ] آشکار بودند [ و همدیگر را مى‏دیدند ] و مسافت حرکت زمان آن را در میان آن آبادى‏ها معیّن نمودیم و [ گفتیم ] : در آبادیها شبها و روزها در حال امن سیر کنند . ) در این آیه مبارکه خداوند متعال آبادى و طراوت و امن در مسافتهاى ما بین آبادیها و دیگر عوامل زندگى در رفاه مدنیّت را به خود نسبت مى‏دهد و در آیه ۱۵ از همین سوره کشور سبئیّون را بلده طیّبه معرّفى مى‏فرماید ، زیرا خداوند وسائل زندگى در حدّ عالى را براى آنان آماده فرموده بود . همچنین خداوند هلاکت و سقوط تمدّن‏ها و جوامع را به قدرت و مشیّت خود نسبت مى‏دهد در همین سوره در آیه ۱۷ میفرماید :

فَأَعْرَضُوا فَأَرْسَلْنَا عَلَیْهِمْ سَیْلَ الْعَرِمِ [ سبئیّون در برابر نعمت و احسان الهى ] ( اعراص از حقّ نمودند و ما سیلى شدید [ یا سیل آن سدّ بزرگ معروف به سدّ مأرب ] به آنان فرستادیم . ) و در آیه ۱۹ میفرماید :

فَقَالُوا رَبَّناَ بَاعِدْبَیْنَ أَسْفَارِنَا وَ ظَلَمُوآ أَنْفُسَهُمْ فَجَعَلْنَاهُمْ أَحَادِیثَ وَ مَزَّقْنَاهُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِکُلِّ صَبَّارٍ شَکُورٍ ( مردم سبأ گفتند : اى پروردگار ما ، فاصله سفرهاى ما را ( مسافت میان آبادى‏هاى ما را ) دور کن و آنان بخود ستم کردند ما آنانرا [ بصورت داستانها در آوردیم و بطور کامل آنانرا متلاشى ساختیم ، در این عمل و نتیجه عمل آنان آیاتى است براى هر انسان بردبار و شکر گزار . ]

وَ لَوْلاَ دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ [ البقره آیه ۲۵۱] ( اگر خداوند بعضى از مردم را بوسیله مردم دیگر دفع نمى‏کرد زمین فاسد مى‏گشت . )

 وَ مَآ أَهْلَکْنَا مِنْ قَرْیَهٍ إِلاَّ وَلَهَا کِتَابٌ مَعْلُومٌ [ الحجر آیه ۴]( و ما هیچ آبادى را هلاک نکردیم مگر این که براى آن کتابى معلوم بود . )

توضیحى در رابطه موجودات و رویدادهاى تاریخ بشرى با انسان

چنانکه در مبحث گذشته بیان نمودیم خداوند سبحان خالق جمیع موجودات و حرکات و روابط و رویدادها در همه سطوح و ابعاد هستى است و هیچ احدى توانائى شرکت در خالقیّت و فیض بخشى خداوندى نمیتواند داشته باشد . در این مورد طبیعى است این مسئله پیش بیاید که پس انسان در بوجود آوردن شئون زندگى و تشکیل تاریخش چکاره است ؟ آیا انسان در این صحنه هستى کارى انجام مى‏دهد یا نقش او فقط نقش وسیله و آلت است ؟ این مسئله بطور اجمال در مبحث گذشته مطرح شده و نظریّه اسلام را در این باره متذکّر شده‏ایم .

در این مبحث بعضى از آیات مربوط به استناد کارهاى آگاهانه و اختیارى بشر به خود را مى‏آوریم :

۱ ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ لَمْ یَکُ مُغَیِّراً نِعْمَهً أَنْعَمَهَا عَلَى‏ قَوْمٍ حَتَّى‏ یُغَیِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ [ الانفال آیه ۵۳] ( این ، براى آنست که خداوند نعمتى را که به قومى عطا فرماید آنرا تغییر نمى‏دهد مگر اینکه وضع خودشان را تغییر بدهند . )

۲ إِنَّ اللَّهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى‏ یُغَیِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ [ الرّعد آیه ۱۱] ( قطعا خداوند وضع هیچ قومى را تغییر نمى‏دهد مگر اینکه آنان وضع خود را تغییر بدهند . ) این دو آیه مبارکه با کمال صراحت ، انسان را در ساختن سرنوشت حیات خود و تشکیل اجزاء و عناصر تاریخش داراى اختیار معرّفى مینماید ،دلیل اجمالى این سنّت الهى بر مبناى دادگرى مطلق خداوند سبحان است .

زیرا وضعى که در حیات یک انسان بوجود مى‏آید ، خواه آن وضع کیفیّتى مطلوب براى انسان بوده باشد و خواه نامطلوب ، قطعا یا خود او عوامل آن وضع را بوجود آورده است یا عوامل جبرى بوده است که وضع مفروض را بوجود آورده است . اگر قسم اوّل باشد یعنى خود او عوامل آن وضع را بوجود آورده باشد ، پس رضایت و آگاهى و اختیار وى بوده است که وضع مطلوب یا نامطلوب را بوجود آورده است و بایستى نتایج آن را دریابد یعنى بدانجهت که انسان خود را در مجراى نوعى خاصّ از حیات قرار داده و کیفیّت معیّنى از زندگى را براى خود برگزیده است و خداوند سبحان بدون بخل و بى‏نیاز از همه چیز بطور مطلق وسائل طبیعى و عضلانى و استعدادهاى گوناگون درونى را در اختیار او گذاشته است که بتواند کیفیّتى را که براى حیات خود انتخاب نموده است بوجود بیاورد و آن را ادامه بدهد . اگر خداوند سبحان همان کیفیّت انتخاب شده بوسیله خود انسان را تغییر بدهد ،انسان گمان خواهد کرد ، بلکه بنظر خود احتجاج بخدا خواهد کرد که اگر من همان کیفیّت را که براى حیات خودم انتخاب نمودم ، در اختیار داشتم و خداوند آنرا مطابق مشیّت خود تغییر نمیداد ، من چنین و چنان مى‏کردم ، من با آن کیفیّت برگزیده به رشد و کمال اعلا میرسیدم و آنچه مشیّت خداوندى درباره خلقت انسان و حیات او است ، قرار گرفتن وى در مسیر کمال با آگاهى و اختیار خود انسان است ، و هر کیفیّتى را که آدمى براى حیات خود انتخاب مى‏کند ، آگاهى و اختیار و قدرتش را مى‏تواند بطورى به کار بیندازد که در مسیر کمال که هدف از خلقت اوست ، قرار بگیرد . لذا تغییر وضع انسان از کیفیّتى به کیفیّتى دیگر ، علّت مجوّزى ندارد .

۳ وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَى‏ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنَا عَلَیْهِمْ بَرَکَاتٍ مِنَ السَّمَآءِ وَ الْأَرْضِ وَ لکِنْ کَدَّبُوا فَأَخَذْنَاهُمْ بِمَا کَانُوا یَکْسِبُونَ [الأعراف آیه ۹۶] ( و اگر اهل آبادیها ایمان مى‏آوردند و تقوى مى‏ورزیدند البتّه ما براى آنان برکاتى از آسمان و زمین باز مى‏کردیم ولى آنان [ انبیاء و حقّ را ] تکذیب نمودند و ما آنان را بجهت آنچه که مى‏اندوختند گرفتار ساختیم . )

۴ وَ کَمْ قَصَمْنَا مِنْ قَرْیَهٍ کَانَتْ ظَالِمَهً [ الأنبیاء آیه ۱۱] ( و ما چه بسا آبادیها را که شکستیم و از بین بردیم که ستمکار بودند . ) این مضمون در سوره الحجّ آیه ۴۸ نیز آمده است .

۵ وَ کَمْ أَهْلَکْنَا مِنْ قَرْیَهٍ بَطِرَتْ مَعِیشَتَهَا [ القصص آیه ۵۸] ( و چه بسا آبادیها که زندگى آنها فاسد شده بود [ در زندگى خودکامگى و فساد براه انداخته بودند ] هلاک نمودیم . )

۶ ظَهَرَ الْفَسَادُ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِمَا کَسَبَتْ أَیْدِی النَّاسِ . . . [الرّوم آیه ۴۱] ( فساد در خشکى و دریا بروز کرد بجهت آنچه که مردم با اختیار خود اندوختند . ) از این آیه شریفه و امثال آن در قرآن مجید بخوبى استفاده مى‏ شودکه فساد در حیات انسان در هر نوعى که بوده باشد ، فقط به خود او مستند است نه به خدا ، و نه به وسائل و نیروها و استعدادهائى که خداوند در اختیار او قرار داده است .

تو درون چاه رفتستى ز کاخ
چه گنه دارد جهانهاى فراخ

مر رسن را نیست جرمى اى عنود
چون ترا سوداى سر بالا نبود

مولوى این بود نمونه‏اى از آیات شریفه‏اى که با کمال وضوح قدرت و اختیار انسان را در ساختن سرنوشت خود که تشکیل دهنده اجزاء و عناصر تاریخ او است ، تذکّر مى‏دهد .

۲۰ گرایش تبهکاران به فساد و افساد در روى زمین و نتائج آن

و پنجاه پدیده نکبت و سقوط که با ادّعاى تکامل ناسازگار است و چنین ادّعائى براى مسخره کردن خودمان بسیار مناسب است .ممکن است گفته شود : مگر در تاریخ بشرى فساد و إفساد هم وجود دارد که در شناخت فلسفه تاریخ بالضّروره باید رسیدگى شود ؟نخست این قضیّه بدیهى را در نظر بگیریم که بشر در طول تاریخ امتیازات قابل توجّهى بدست نیاورده است . مقصودم آن نیست که هواپیماهاى قاره‏پیما ندارد ، جاروب برقى ندارد ، اعمال شگفت‏انگیز جرّاحى را نمى‏داند ،کمپیوترهاى فوق‏العاده کارساز بدست نیاورده است ، وسائل ارتباطش زمین را مانند یک آبادى چند خانه‏اى [ که اگر در یکى از آنها سرفه‏اى کنند دیگرى هم آنرا مى‏ شنود ] ننموده است . . . همه اینها و صدها برابر آنها با فکر و دست بشرى بوجود آمده‏اند و بسیار هم جالب و داراى اهمّیّت مى‏باشند . بلکه مى‏خواهیم بگوئیم : با وجود آنهمه امتیازات و پیشرفتها که هیچ کس نمیتواند آنها را نادیده بگیرد ، و منهاى رگه‏هاى باریکى از انسانهاى بسیار پر ارزش و رشد یافته که در میان انبوه نامحدود زغال سنگ اکثریّت انسانها ، در جریان است فساد و إفساد در روى زمین خیلى فراوان بوده و موجب عقب‏ماندگى آنان از رشد و عظمت‏هاى قابل وصول گشته است .

و چون بشر میتوانسته است بوسیله تعلیم و تربیت صحیح و بهره‏بردارى از حکمت عالیه ادیان و اخلاق والاى انسانى حیات خود را در گذرگاه دنیا قابل تفسیر و توجیه مقبول نماید ، بنابر این مى‏توان گفت : فساد و إفسادى که بشر در روى زمین در طول تاریخ براه انداخته است ، تا حدّى که بتواند براى خود ، تاریخ انسانى بسازد قابل اجتناب بوده است . براى اثبات این حقیقت که بشر براى پیشرفت و تکامل روحى و مغزى خود حرکت آگاهانه و مستمرّ انجام نداده است [ با اینکه مى‏توانست چنین حرکتى را شروع و آنرا ادامه بدهد ] دو دلیل بسیار مهمّ و بدیهى را مطرح کنیم :

دلیل یکم رفتار بشرى در سرتاسر تاریخ خلاف ادّعاى تکامل را نشان مى‏دهد

میتوان گفت : یکى از اساسى‏ترین عوامل کشف فلسفه تاریخ ، یا حدّاقلّ کشف برخى از پایه‏هاى بسیار مهمّ تاریخ ، رفتارهائى است که بشر از خود نشان داده است . با دقّت در انواع رفتارهائى که در گذرگاه تاریخ از نوع بشر نمودار گشته است ، مى‏توانیم عوامل اصیل و پایه‏اى حیات بشر را در تاریخ از عوامل فرعى و ثانوى آن یا به اصطلاح دیگر عوامل زیربنائى حیات بشر را از عوامل روبنائى آن ، تفکیک نمائیم . در این مبحث چند مطلب را مطرح مینمائیم :

۱ تعریف رفتار

رفتار عبارتست از هر نمود و عمل و موضع‏گیرى که از انسان در زندگى مادّى و معنوى بروز مى‏نماید . و این یک مفهوم عامّ است که شامل همه انواع گفتار و کردار و نمودهاى عقلانى و عاطفى و انعکاسى و اضطرارى . . . بوده و هر نمودى را که از علّت و انگیزه‏اى بروز مى‏نماید در بر مى‏گیرد . این مفهوم عامّ براى رفتار ، شامل همه فعّالیّتهاى مغزى و روانى آدمى مى‏باشد . چنانکه هر گونه گفتار و عمل و انتخاب و حرکات دینى ، اخلاقى ، سیاسى ، حقوقى ، اقتصادى ، هنرى ، ابداعى ، ادبى ، جنگى و صلحى نیز ، رفتارهاى آدمى محسوب مى‏گردند . امّا سکون و عدم حرکت ،آیا مى‏توان گفت : سکون که همان عدم حرکت است نیز مشمول مفهوم رفتار آدمى مى‏باشد ؟ باید گفت : عدم حرکت بر دو نوع عمده تقسیم میگردد :

نوع یکم عدم حرکت بجهت نبودن انگیزه و عامل براى حرکت . مانند نخوردن غذا بجهت گرسنه نبودن و عدم استعمال دوا بجهت تندرست بودن .

این نوع از عدم حرکت‏ها را نمى‏توان رفتار نامید ، زیرا هیچ عمل و حرکتى وابسته به عامل و انگیزه از انسان بروز ننموده است ، تا رفتار نامیده شود .

نوع دوم عدم حرکت با وجود عامل و انگیزه‏اى که قدرت تحریک داشته باشند ، اگر انسان در برابر انگیزه‏اى که قدرت تحریک دارد ، خوددارى و مقاومت نماید و قدرت تحریک انگیزه را با خوددارى درونى خنثى کند ،رفتارى در آن مورد ابراز کرده است ، چنانکه در انتخاب شخصى براى نمایندگى به یک صنف ، یا به یک جامعه اتّفاق مى‏افتد . همانگونه که کسى که براى شخص مفروض رأى مثبت مى‏دهد ، رفتارى از خود نشان داده است ، همانطور هم کسى که رأى منفى داده است ، رفتارى از خود ابراز کرده است ، حتّى کسى که رأى ممتنع مى‏دهد ( در حقیقت از رأى دادن امتناع میورزد ) نیز رفتارى را بروز داده است ، زیرا در برابر انگیزه رأى مثبت ، خوددارى کرده و یا رأى منفى داده است .

۲ تقسیم رفتار در کشش زمان

رفتار با نظر به زوال و دوام نمود آن در امتداد زمان بر سه قسم عمده تقسیم مى‏گردد :

قسم یکم رفتار سریع الزّوال نمودى که در این قسم از رفتار بروز مى‏کند ،از لحظه یا لحظات بسیار محدود تجاوز نمى‏کند ، مانند خجلت که یک یا چند لحظه در جریان خون و اضطراب عصبى نمودى نشان مى‏دهد و بسرعت از بین مى‏رود .

قسم دوم رفتار موقّت این قسم از رفتارها اگر چه بسرعت زایل نمیشوند ،ولى زمان محدودى را اشغال مى‏نمایند ، مانند یک یا چند روز ، یک یا چند ماه و یک یا چند سال ، مانند بعضى از شادیها و اندوه‏ها ، رضایت‏ها و کراهتها و غیر ذلک .

قسم سوم رفتار پایدار برخى از رفتارها دوام و استمرار نسبتا زیادى دارند که مى‏توان آنها را در برابر دو قسم اوّل ( سریع الزّوال ) و دوم ( موقّت ) قرار داد ، مانند رفتارهاى مستند به منش‏هاى مستحکم که من‏ها ( شخصیّت ) ها را توجیه مى‏نمایند مانند منش مدیریّت ، منش تقوى ، منش هنر ، منش علم ، منش سیاسى ، منش حقوقى ، منش اقتصادى و غیر ذلک . دوام و بقاى این نوع رفتارها اگر چه براى همه سالیان عمر ضرورى نیست ، ولى بدانجهت که منش انسانى یک هویّت مستحکم در درون آدمى دارد ، لذا مادامى که علّتى قوى‏تر منش ثابت در درون را متزلزل و زایل نکند و یا خود عامل مقتضى آن منش در درون متزلزل و پوچ نگردد ، منش ثابت ، هویّت و فعّالیّت خود را حفظ مینماید .

۳ انواع رفتار با نظر به اراده

تقسیم دیگرى درباره رفتار وجود دارد که بسیار مهمّ است و درک آن براى شناخت هویّت و ارزشهاى رفتار آدمى در طول تاریخ ضرورت حتمى دارد . این تقسیم با نظر به دخالت و عدم دخالت اراده انسانى است . انواع اساسى رفتار از این دیدگاه بقرار زیر است :

نوع یکم رفتار انعکاسى یا بازتابى محض

در این نوع از رفتار چنانکه شخصیّت آدمى هیچگونه دخالت و وساطتى در بروز رفتار ندارد ، همچنان اراده که عبارتست از اشتیاق و حرکت درونى بسوى هدف مطلوب ، دخالتى در آن ندارد زیرا ضرورت و حتمیّت بروز رفتار بجهت وجود علّت تامّه وکامله آن ، در حدّى است که فرصت و مجالى براى نظاره و موازنه و بررسى مصالح و مفاسد و بجریان افتادن اراده و تصمیم ، وجود ندارد . و بعبارت دیگر تمام بودن علّت از همه جهات ، وجود معلول را که رفتار انعکاسى و بازتابى محض است ، چنان ایجاب مى‏کند که هیچ یک از امور مزبوره نمیتواند دخالتى نموده و جریان علّیّت را دگرگون بسازد . مانند بروز نمود شادى در جریانات مغزى و عضلانى با دیدار محبوبترین دوست ، و جستن ناگهانى با شنیدن صداى تکان دهنده همچنین تأثّرات و احساسات ناشى از دیدن زیبائى‏ها یا زشتى و غیر ذلک . کسانى که از داشتن شخصیّت قوىّ و اراده‏هاى طبیعى و منطقى حیات محرومند ، سرتاسر زندگیشان را رفتار انعکاسى تشکیل مى‏دهد .

بهمین جهت است که در طول تاریخ اقویاء و آنانکه سوداى سلطه‏گرى در مغز خود مى‏پرورانند ، طالب اینگونه مردمند که بتوانند از دوش آنان بالا رفته و به مرادشان برسند . این مردم همان بى‏بال و پرهائى هستند که : « با بى پر و بالى ، پر و بال دگرانند » این یک پدیده تصادفى نیست که خودکامگان سلطه‏جو ، همواره ضدّ هشیارى‏ها و شکننده استقلال شخصیّت‏ها و سست کننده اراده‏ها بوده‏اند .

نوع دوم رفتار عادى

تکرار طولانى یک گفتار یا کردار ، بروز آن را عادى مى‏سازد و نیازى به اندیشه و اراده و انتخاب و تصمیم ندارد مانند رفتارهاى کارگران عضلانى در کارهاى همیشگى خود ، یعنى حرکات عضلانى یک کارگر که زمانى طولانى رفتار او را تشکیل داده است ، موجب مى‏شود که آن حرکت‏ها براى او عادى بوده و بسادگى و کمال سهولت از او صادر شوند .

نیز تکرار و دوام کیفیّت انتخاب شده براى گفتار و کردار و حتّى فعّالیّتهاى مغزى و روانى نیز همان کیفیّت را بصورت عادى در مى‏آورد ، مانند حرکات خاصّ دست‏ها و طرز نگاه‏هاى یک استاد در هنگام تدریس و قرار گرفتن عضلات در موقع اندیشه در وضعى مخصوص . البتّه از یک نظر مى‏توان رفتارهاى مستند به منش‏ها را [ مانند منش مدیریّت ، جنگى ، هنرى ، اخلاقى و قضائى و غیر ذلک ] هم نوعى از رفتارهاى عادى محسوب نمود که نیازى به آگاهى و اشراف و سلطه شخصیّت به کارى که صادر میشود ، ندارد . البتّه بى‏نیازى رفتار عادى از آگاهى و اشراف و سلطه شخصیّت بآن معنى نیست که در رفتارهاى عادى ، امور مزبوره بهیچ وجه مورد احتیاج نیست ، بلکه مقصود اینست که آن رفتارهائى که بدون کم و زیادى و بدون دگرگونى‏هاى کیفى ناشى از دگرگونى علل و انگیزه‏ها صادر مى‏گردند ، معمولا نیازى به امور مزبوره ندارد .

لذا با بروز کمترین تغییرات در هویّت خود رفتار و یا علل و انگیزه‏هاى آن ، بدون تردید و در صورت امکان شخصیّت با ابزار و وسائل مربوطه اشراف و سلطه خود را به رفتار مفروض اعمال مینماید . ارزش رفتار عادى که شاید اکثریّت کارهاى ما را در زندگى تشکیل میدهد ، بستگى به ارزش نتیجه‏اى دارد که اشتیاق به آن ، ما را وادار به تکرار رفتار مربوط به آن نتیجه مینماید ، و همچنین بستگى به کمّیّت و کیفیّت نیّت و هدف‏گیرى دارد که انجام دهنده کار آن را در درون خود دارد . اکنون این مسئله را باید مطرح کنیم که آیا رفتارهاى عادى بشر در طول تاریخ که مانند ماشین آنها را از خود بروز داده است ، به خیر و صلاح او بوده است ؟ کیست که پاسخ منفى این مسئله را نداند ؟ همه ما میدانیم که این نوع از جانداران که انسان نامیده مى‏شود ، در طول تاریخ زشت‏ترین و وقیح‏ترین رفتارها را بطور عادى از خود ابراز نموده است که بهیچ وجه قابل تفسیر و توجیه نمى‏باشد .

اعتیاد خانمانسوز افراد بسیار فراوان از مردم به انواعى از مواد مخدّر از همین اعتیادها است که تاریخش را ننگ آلود ساخته است . بیک اعتبار باید گفت : همه بیشرمى‏ها و وقاحت‏هائى را که افراد بسیار فراوانى از بشر با تکیه بر خودخواهى‏هاى خود مرتکب مى‏شوند ، از این گونه رفتارها است که ما آنها را عادى مینامیم . توضیح اینکه پدیده خودخواهى که حالت بیمار گونه « صیانت ذات » است ، بطور مستقیم و بالضّروره از اصل « صیانت ذات » ناشى نمى‏گردد ، و الاّ مى‏بایست همه انبیاء و اولیاء و حکماء و پاکان اولاد آدم ( ع ) نیز خودخواه و خودکامه باشند ، زیرا همه آنان از « صیانت ذات » که ما آنرا اصل الاصول در متن زندگى نامیده‏ایم ، برخوردارند ولى آن وارستگان فهمیده بودند که چگونه باید از « صیانت ذات » استفاده کنند و آنرا با قرار دادن در جاذبه کمال از بیمارى تحوّل به خودخواهى وقیح نجات بدهند . پس حتمى و ضرورى نیست که هر کس از اصل « صیانت ذات » برخوردار است ، باید خودخواه هم بوده باشد .

بنابراین ، رفتارهاى خودخواهانه زشت و رکیک را که متأسّفانه زندگى اکثریّت افراد بشر را در طول تاریخ آلوده نموده است ، میتوان از گروه رفتارهاى عادى محسوب نمود . و این وظیفه تعلیم و تربیت‏ها است که موادّ رفتارى شایسته عادت را به انسانها بیاموزند و آنان را براى عمل بآن مواد تربیت کنند . آیا بشر را به اندیشه در زندگى مادّى و معنویش عادت بدهیم ، یا به تخدیر هشیارى‏هایش که از حیات خود جز چند لذّت محدود در زمانى موقّت ، چیز دیگرى نفهمد ؟ اهمّیّت این مسئله موقعى روشن مى‏شود که این اصل علمى را در پدیده عادت بدانیم که هر عادتى ،حسى را از کار مى‏اندازد و نیازى را بوجود مى‏آورد . مولوى مى‏گوید :

خار بن دان هر یکى خوى بدت
بارها در پاى خار آخر زدت

بارها از فعل بد نادم شدى
بر سر راه ندامت آمدى

بارها از خوى خود خسته شدى
حسّ ندارى سخت بى حسّ آمدى

حسّى را که عادت از کار مى‏اندازد ، احساس اثر کار زشت و مضرّ است که بجهت عادت ، در نظر شخص معتاد آن زشتى از بین رفته است ، در صورتى که زشتى و ضرر آن کار از بین نرفته است ، بلکه احساس زشتى آن است که در نظر شخص معتاد نابود گشته است . امّا نیازى را که عادت بوجود مى‏آورد ،عبارتست از نیاز به همان موضوع که مورد اعتیاد قرار گرفته است ، مانند دخانیّات و مسکرات و غیر ذلک . بنابر این ، باید اعتراف کنیم که سرتاسر تاریخ بشر آنجا که اعتیاد به رفتارهاى ناشایست دیده میشود ، پر است از ، از دست دادن حسّ‏ها و بدست آوردن نیازهاى مصنوعى

نوع سوم رفتار اضطرارى

عبارتست از آن نوع رفتارهائى که با اراده‏هاى تحمیلى ثانوى بوجود مى‏آیند ، مانند اینکه یک دانشمند مضطرّ مى‏شود کتابى را بفروشد که بجهت اهمّیّتى که کتاب دارد ، با اراده و انگیزه‏هاى معمولى براى آن دانشمند قابل فروش نمى‏باشد . مثلا یک عمل جرّاحى براى همسر یا فرزند آن دانشمند ضرورت پیدا مى‏کند و او بجهت نداشتن بودجه مضطرّ مى‏شود کتاب محبوب خود را که نمى‏خواست آنرا با انگیزه‏هاى معمولى از دست بدهد ، بفروشد . کارگرى مضطرّ مى‏شود براى امرار معاش خود در یک محیط مثلا در برابر صد تومان ده ساعت کار کند ، در صورتیکه اگر اضطرار نداشت ، کار را در برابر آن دستمزد انجام نمى‏داد ، زیرا ارزش کارش بالاتر از آن مبلغ مى‏باشد .

حال که معناى رفتار اضطرارى روشن شد ، برگردیم به پشت سر ببینیم تاریخ بشرى در این باره چه مى‏گوید ؟ آنچه که از مطالعه تاریخ بدست ما خواهد آمد ، روشن‏تر از آنست که نیازى به بحث و مناقشه و مجادله داشته باشد . واقعیّت تاریخى چنین است که رفتارهاى صادره از انسانها ،اغلب از نوع اضطرارى آن بوده است ، زیرا ما در شناخت علل رفتارهاى صادره اغلب با این جمله روبرو خواهیم گشت که اگر آن کار را نمى‏کردم ،از گروه حذف مى‏شدم ، یا جامعه مرا طرد مى‏کرد ، خانواده‏ام گرسنگى مى‏کشیدند ، از قافله عقب مى‏ماندم ، . . . و با این جملات کمتر روبرو خواهیم گشت که من آن کار را کردم بجهت اینکه ارزش حقیقى کار مرا شناختند و آن ارزش را بمن دادند . و کمتر از آن با این گونه جملات مواجه خواهیم گشت که : « من آن کار را با کمال آگاهى و تعقّل و نظاره و سلطه شخصیّت خود و با کمال توجّه به علل گذشته و نتایج آینده آن ، انجام دادم . » تعجّب در اینست که بشر با این وضع اسفناکى که از قدیم‏ترین دوران‏ها تاکنون ، در آن غوطه‏وراست ، ادّعاى تکاملش سرتاسر تاریخ را پر کرده است

چهارم رفتار اجبارى

عبارتست از رفتارى که از علّت جبرى محض صادر شود . این نوع رفتار شامل رفتارهاى انعکاسى محض نیز مى‏باشد . ملاک جبرى بودن یک رفتار آن است که انسان در صادر کردن یا ابراز آن ، درست مانند یک وسیله ناآگاه و بى‏اختیار بوده باشد ، مانند سقوط جبرى از یک پرتگاه مثلا که تمامى لحظات حرکت سقوطى با جبر محض انجام مى‏گیرد ،زیرا غیر از یک راه الف که سقوط است ، راه دیگرى وجود ندارد . بعضى از متفکّران ما بین دو نوع رفتار اضطرارى و اجبارى تفاوتى نمى‏گذارند و این ،قطعا اشتباه است ، زیرا در رفتار اضطرارى ، اراده براى رفتار وجود دارد ،نهایت اینست که انگیزه و عامل بوجود آورنده اراده ، امرى است ناخواسته و در عین حال مهمّ که موجب بوجود آمدن اراده تحمیلى و ثانوى گشته است ،در صورتیکه در رفتار اجبارى اصلا اراده‏اى وجود ندارد و انسان در صادر کردن یا بروز دادن رفتار مفروض مانند یک وسیله محض مى‏باشد . زندگى افراد بسیار بسیار فراوانى از انسانها هم با این گونه رفتارهاى اجبارى سپرى مى‏شود که عمدتا ناشى از نقص آگاهى‏ها به طرق زندگى است . البتّه معناى این جمله آن نیست که این افراد فراوان مجبور به رفتارهاى اجبارى مى‏باشند ،بلکه برخى از اینگونه رفتارها مسبوق به قدرت انتخاب و اختیار بوده است ،

که با بى‏توجّهى و فرو رفتن در محسوسات زود گذر و به اصطلاح « نقد » نادیده گرفته شده و با اختیار خود را مبتلا به رفتارهاى جبرى نموده‏اند . بعضى دیگر از افراد هستند که موقعیّت محدودى را که در آن قرار گرفته و رفتار آن موقعیّت را صادر مینمایند ، تحت محاسبه قرار داده و فقط از اختیار در آن موقعیّت محدود برخوردار مى‏باشند . خلاصه مقدار بسیار بسیار فراوانى از کاروان بشریّت با اختیار خود را در جبر غوطه‏ور مى‏سازند و نمیدانند عظمت اختیار چیست و دخالت و نظاره و سلطه شخصیّت در رفتار ، چه لزوم و ارزشى دارد .

احساس اختیارى که اینان دارند ، همانست که مولوى توضیح مى‏دهد :

اشترى‏ام لاغر و هم پشت ریش
ز اختیار همچو پالان شکل خویش

این کژاوه گه شود اینسو کشان
آن کژاوه گه شود آنسو گران

خدایا :

بفکن از من حمل ناهموار راه
تا ببینم روضه انوار را

پنجم رفتار اکراهى

رفتارى که از انسان صادر مى‏شود ، اگر همراه با تنفّر و مقاومت درونى بوده باشد رفتار اکراهى نامیده مى‏شود . بدانجهت که نفرت و اکراه از یک کار داراى درجات ضعیف و شدید است . لذا رفتار اکراهى از کمترین نفرت و اکراه گرفته تا شدیدترین آن را شامل مى‏شود ،هر اندازه اکراه و نفرت از کار شدیدتر باشد رفتار به رفتار اجبارى نزدیکتر مى‏گردد در شدیدترین مرحله اکراه که کار صادر حالت جبرى پیدا مى‏کند ، تفاوتى که با رفتار جبرى دارد ، اینست که ممکن است رفتار جبرى توأم با آن نفرت و کراهت که در رفتار اکراهى وجود دارد ، نبوده باشد . ملاحظه کنید که شیوع رفتار اکراهى در تاریخ بشرى در چه حدّ بوده است .

ششم رفتار اختیارى معمولى

اغلب رفتارهاى آگاهانه مردم معمولى که مبناى مسئولیّت آنان قرار میگیرد ، اینگونه رفتار است . در این نوع رفتار ،شخصیّت آدمى از نظاره و سلطه بر دو قطب مثبت و منفى کار برخوردار است ولى نه در حدّ اعلاى آن . بدانجهت که مردم معمولى عمدتا با محسوسات و نقد فعلى و لذائذ و آلام قابل لمس و معامله‏گرى‏ها سرو کار دارند ، لذا مقاومت و سلطه و نظاره شخصیّت آنان ، در رفتارهائى که از آنان صادر مى‏گردند یا بروز مى‏نمایند ، ضعیف و سطحى مى‏باشد و طبق همان فرمولى که در فرهنگ عامّیان مشاهده مى‏شود ( با یک کشمش گرم و با یک غوره سردش مى‏شود ) در خودشان احساس اختیار مى‏نمایند . در میان انواع رفتارهائى که تاکنون گفتیم ، ارزش این رفتار عالى‏تر از آنها است ، زیرا شخصیّت انسانى است که در این رفتار اگرچه با آگاهى و سلطه ضعیف ، دست به کار مى‏شود .

هفتم رفتار اختیارى عالى

این نوع رفتار که متأسّفانه از شدّت اقلّیّت صاحبان آنها ، داخل در استثناها است ، عبارتست از رفتار مستند به کمال نظاره و سلطه شخصیّت کمال‏گرا بر دو قطب مثبت و منفى کار که از درجاتى از کمال هم برخوردار گشته است . مسلّم است که در این دنیا کسانى پیدا مى‏شوند که چنین حقیقت و جریانى براى آنان مطرح نیست ، و واقعا در امتداد سالیان عمر در این فکر نبوده‏اند که ببینند اصلا « شخصیّت » چیست ؟ « نظاره شخصیّت » یعنى چه ؟ « سلطه شخصیّت » کدام است ؟ « قطب مثبت کار » چیست ؟

و « قطب منفى کار » چه معنى دارد ؟ ما هم در این مبحث سخنى با اینگونه اشخاص نداریم . اگر این اشخاص از هشیارى و بیدارى احساس ناراحتى و کراهت مینمایند ، و از عالم طبیعت و از شما معلّمان و مربیان مى‏خواهند که بگذارید بخوابند و بآنان لالائى بگوئید ، شما با کمال اخلاص و مهارت آن لالائى را انتخاب کنید که آن بینوایان را بدون احساس ضربه بیدار کند ، باشد که نخست به موجودیّت خودشان پى ببرند ( بدانند که موجودند ) سپس از عظمت و ارزش شخصیّت آگاه شوند و آنگاه معناى نظاره و سلطه آن را به دو قطب مثبت و منفى کار درک کنند . ولى هیهات تا آن جریانات ضدّ انسان که اعتلاى شخصیّت افرادى معدود را نابود کردن و یا تضعیف شخصیّت دیگر انسان‏ها دریافته‏اند هرگز اجازه نخواهند داد که همه مردم مطابق فراخور موجودیّت خویش از اختیار عالى برخوردار کردند و از این نعمت عظماى الهى متنعّم شوند .

باز بار دیگر برگردیم پشت سر خود ، ببینیم در هر دوره و جامعه‏اى در گذرگاه تاریخ چه مقدار اشخاص از این رفتار ( اختیارى عالى ) بهره‏مند بوده و مى‏باشند ؟

قطعا همه ما به این حقیقت اعتراف خواهیم کرد که « افرادیکه موفّق به چنین رفتارى بوده باشند ، همواره مانند نوابغ از استثناها بوده‏اند . » با این حال ،ادّعا اینست که سر فصل تکامل است ، بشر به تکامل مى‏رود

هشتم رفتارهاى تقلیدى

تقلید عبارتست از عمل یا التزام به عمل به نظر و رأى دیگرى بدون درخواست دلیل تفصیلى و چنانکه در علم اصول آمده است ، مبناى ضرورت تقلید ، لزوم رجوع جاهل به عالم است که از بدیهى‏ترین قواعد عقلى و از محکمترین بناى عقلاى همه جوامع و ملل در همه دورانهاى تاریخ مى‏باشد . جاى تردید نیست که تحصیل معرفت به واقعیّات از طرق علمى مشروح که مستند به یقینیّات بوده باشد ، مطلوب‏ترین آرمان و بلکه ضرورى‏ترین مطالب انسانى است ، ولى بدیهى است که هیچ فردى قدرت تحصیل چنان معرفت والا را در همه موارد نیازهاى مادّى و معنوى دارا نمى‏باشد .

مخصوصا با گسترش بیش از اندازه علوم و بازشدن سطوح و ابعاد واقعیّات فوق شمارش در هر دو صحنه انسان و جهان ، با عمرهاى محدودى که بشر سپرى مینماید ،حتّى تصوّر امکان تحصیل چنان معرفت هم ، یک تصوّر صحیح نمى‏باشد . لذا بشر مجبور است در ابعاد و سطوح فراوانى از واقعیّات زندگیش عقیده و گفتار و کردار مقلّدانه داشته باشد و به اصطلاحى که در این مبحث بکار میبریم ،طبیعى است که اکثر رفتارهاى بشر مستند به تقلید بوده باشد .

ولى این رفتار تقلیدى نباید به اصول اساسى حیات آدمى سرایت کرده و انسان را از فهم عمیق آنها محروم بسازد . براى بررسى و تفکّر در اینکه ما چگونه از فهم و درک حقیقى اصول اساسى حیات ناتوان بوده و همه آنها را با تقلید میپذیریم و رفتارهاى ما که مربوط به آن اصول است ، از نوع رفتارهاى تقلیدى است ،مراجعه فرمائید به مبحث :« ۲۰ گرایش تبهکاران به فساد و افساد روى زمین و نتائج آن و پنجاه پدیده نکبت و سقوط که با ادّعاى تکامل ناسازگار بوده و این ادّعا براى مسخره کردن خودمان بسیار مناسب است » شماره ( ۳۶ ) .

نهم رفتار ابداعى

این نوع رفتار که مستند به بارقه‏ها و جهش‏هاى مغزى نوابغ مى‏باشد ، مانند رفتارهاى اختیارى عالى از شدّت اقلّیّت ، باید از استثناءها محسوب گردد . و بهر حال چنین رفتارى وجود دارد و یکى از با عظمت‏ترین و با ارزش‏ترین فعّالیّت‏هاى مغزى و روانى بشرى محسوب میگردد .

هر ابداعى پرده‏اى از امتیازات استعداد بشر بر میدارد و موجب گسترش موجودیّت بشرى در عالم هستى مى‏گردد . مسلّم است که هر انسانى موفّق به ابداع نمیشود ،یعنى به فعلیّت رسیدن استعداد ابداعى معلول عوامل و شرائطى است که براى همه کس آماده نمى‏شود . دو مسئله درباره رفتار ابداعى در تاریخ باید مطرح شود :

یکى اینکه آیا وسایل و طرقى وجود دارد که استعداد ابداع‏هاى گوناگون هنرى ، علمى ، فلسفى و صنعتى و غیر ذلک را به فعلیّت برساند و مطابق نیازهاى مردم از آنها بهره‏بردارى شود ؟ این همان مسئله است که در تحقیقات مربوط به تعلیم و تربیت ، تقویت استعداد خلاّقیّت و به فعلیّت رسانیدن آن نامیده مى‏شود .

دوم اینکه آیا رفتارهاى ابداعى از نظر سازندگى و تخریب و بطور کلّى از نظر ارزش و ضدّ ارزش ، مربوط به نهاد انسانى است و خود انسان مبدع ( ابداع کننده ) در برابر آن دست بسته است یا اینکه نیروى ابداع حقیقتى است بیطرف از بدى‏ها و خوبى‏ها که در نهاد انسان‏ها بودیعت نهاده شده است . شکل و کیفیّت‏پذیرى نیروى ابداع ، مربوط به محتویات مغزى و آمال و آرمانها و تجارب و معلومات و هدف‏گیرى‏هائى است که شخص ابداع کننده داراى آنها مى‏باشد ؟ حقیقت اینست که تاکنون علوم انسانى چه در رشته‏هاى روانشناسى و چه در رشته‏هاى علم الاعضاء و زیست‏شناسى و غیر ذلک ،مطلب قابل توجّهى درباره دو مسئله فوق ارائه ننموده است . و این خود یکى از موجبات سرافکندگى است که جامعه انسانى به دو مسئله فوق که قطعا در ردیف با اهمّیّت‏ترین مسائل است ، اینقدر بى‏اعتناء بوده باشد جمله نهائى ا در این مبحث که انواع رفتارها را مورد بحث و بررسى قرار دادیم ،اینست که :

ادّعاى تکاملى که در دو قرن اخیر فضاى دنیا را پر کرده است که انسان سر فصل تکامل و در مسیر تکامل حرکت مى‏کند ، با نظر به اقلّیّت و محدودیّت اسف‏انگیز دو نوع از رفتارهاى نه گانه ( رفتار اختیارى عالى و رفتار ابداعى ) ، ادّعائى خلاف واقع و هیچ مستندى جز بلند پروازى بشر و خودخواهى و محدودیّت دیدگاه او ندارد .

آیا مى‏توان انسان و تاریخ وى را از رفتارهائى که در طول تاریخ از وى بروز نموده است ، شناخت ؟

یکى از نویسندگان مغرب زمین در دوران ما میگوید : « انسان تاریخ دارد و نهاد ندارد » البتّه شگفتى و یکّه خوردن که از اینگونه جملات نصیب مطالعه کننده مى‏گردد [ و گویندگان آنان نیز معمولا طالب همان شگفتى و یکّه خوردن شنونده و مطالعه کننده مى‏باشند ] خیلى بیش از آن است که محتواى جملات نشان میدهد . توضیح اینکه این نویسندگان مى‏خواهند لحظات یا حدّ اکثر ساعتهائى شنونده را در شگفتى و حیرت فرو ببرند که آرى ، نویسنده خیلى قهرمان است ، زیرا چنین جمله‏اى را گفته است مولوى یادت بخیر :

طالب حیرانى خلقان شدیم
دست طمع اندر الوهیّت زدیم

بهر حال جمله فوق بدانجهت که بعنوان بیان « انسان آنچنانکه هست گفته شده است » و گوینده آن هم با کمال مهارت و هشیارى توانسته است حدّ اقلّ بخوانندگان آثارش مخصوصا به خانم سیمون دوبوار اثبات کند که فیلسوف است لذا ، در تحریف واقعیّت مى‏تواند اثر قابل توجّهى بوجود بیاورد .

پاسخ جمله مزبور چنین است که آنچه از انسانها در تاریخ ثبت مى‏شود ، همه موجودیّت او نیست ، بلکه آن قسمت از موجودیّت او است که با تحقیق علل و شرائطى که بتواند آن قسمت از موجودیّت بشر را بفعلیّت بیاورد و رفتارهائى مطابق آن قسمت از خود ابراز نماید ، بروز کرده است . آیا علىّ بن ابیطالب علیه السّلام در همان رفتارهاى مدّت محدود عمر مبارکش خلاصه مى‏شود ؟ آیا چنین نیست که اگر علل و شرائط اجازه میداد و علىّ بن ابیطالب علیه السّلام همه استعدادها و امکانات خود را بکار مى‏انداخت ، جز همان رفتارهاى محدود چیز دیگر نداشت ؟ هر کس چنین گمان کند ، قطعا از شخصیّت علىّ بن ابیطالب علیه السّلام بى‏اطّلاع است .

آیا روزگار اجازه داد که پیامبران عظام ، آنچه را که در نهادشان بود بوسیله رفتارهایشان ابراز نمایند ؟ آیا چنین نیست که

بر لبش قفل است و در دل رازها
لب خموش و دل پر از آوازها

عارفان که جام حقّ نوشیده‏اند
رازها دانسته و پوشیده‏اند

هر که را اسرار حقّ آموختند
مهر کردند و دهانش دوختند

مولوى آیا احتمال میدهید که مغزى مانند مغز ابن سینا ، در مدّت ۵۲ یا حدّاکثر ۵۷ سال ، هر چه داشته است به فعّالیّت انداخته و تمام شده است ؟ واقعا شما باور مى‏کنید که ابو ذرهائى در این دنیا عمرى در تبعید گذرانیدند و یا مانند آن فیلسوف رواقى بیش از نصف عمرش را در زندان سپرى کرد ، در همان رفتارها و نمودهاى محدود در تبعید و زندان خلاصه مى‏شوند ؟ واقعا باور مى‏کنید که کسى مکرّر و با کمال جدّیّت مى‏گوید :

با لب دمساز خود گر جفتمى
همچو نى من گفتنى‏ها گفتمى

هر چه مى‏گویم بقدر فهم تست
مردم اندر حسرت فهم درست

و اینکه بارها پس از بیان مطالبى بسیار مهمّ درباره واقعیّات هستى مى‏گوید :

« این سخن پایان ندارد » همان است که نمود ظاهرى عمر محدودش در یک محیط محدود قونیه نشان میدهد ؟آیا این جمله که « انسان تاریخ دارد و نهاد ندارد » براى تسلیت در برابر ورشکستگى انسانها در زندگانى ، و یا روپوش گذاشتن بر روى رفاه طلبى‏ها و خودکامگى‏ها و نادانیهاى آنان گفته نشده است ؟ بنظر مى‏رسد پاسخ این سؤال مثبت است . و بشر باید بجاى ساختن و پرداختن این گونه روپوش‏ها به فکر استعدادها و نهادهاى خویشتن باشد که آنها چیستند ؟ و چگونه میتوان آنها را به فعلیّت رسانید .

آیا بشر مدّعى تکامل درباره رفتار خود شناخت صحیح داشته است ؟

اگر چنین است ، پس چرا با اینکه مى‏بیند سرتاسر تاریخ هر کس انسان یا انسانهائى را گریانده است ، خود او را نیز گریانده‏اند ، با اینحال کمترین عبرتى نمیگیرد ؟

درست است که این دنیا جایگاه اجراى عدل الهى درباره پاداش فضیلتها و کیفر گناهان نیست ، زیرا امتیازات و عذابهاى این دنیا ناچیزتر از آنند که معادل آنچه که وقوع یافته است بوده باشند ، مثلا خوردنى و لباس یا مسکن یا مقام خوب و شلاّق و حبس و چوبه دار که لحظاتى بیش بطول نمى‏انجامد بعنوان کیفر خون آشامى‏هاى جلاّدان قدرت‏پرست تاریخ معادل بوده باشد .

آنچه که در این دنیا جریان دارد عمل و عکس‏العمل‏هاى هشدار دهنده است که خداوند متعال بطور فراوان [ نه بطور کلّى ] از پشت پرده نشان مى‏دهد مثلا سیلى بى‏علّت که به گونه چپ یک انسان نواخته است ، دیر یا زود سیلى با همان کیفیّت و کمّیّت به گونه چپش نواخته شده است . اگر در راه احیاى یک انسان قدم خالصانه برداشته است ، دیر یا زود قدمى خالصانه در احیاى او برداشته شده است . خلاصه با یک عبارت کلّى این مدّعى تکامل بهتر از همه مى‏داند که

این جهان کوه است و فعل ما ندا
سوى ما آید نداها را صدا

آنقدر گرم است بازار مکافات عمل
دیده گر بینا شود هر روز روز محشر است

اى فراموشکار تکامل یافته ، یا اى تکامل یافته فراموشکار ، تو که میدانى هر شمشیرى که ظالمانه بر سر یک انسان فرود مى‏آید ، دو لبه دارد :

لبه یکم همانست که فقط سر یا سینه آن مظلوم را شکافته و روح او را خارج از نوبت به پرواز در آورده است .

لبه دوم همانست که سر یا سینه خود را دریده و میگذرد تا روحش را هم تباه بسازد و تحویل آتش ابدى الهى بدهد ، با اینحال چرا دائما در صدد تیز کردن شمشیر و فرود آوردن آن بر سر انسان‏ها هستى آیا شنیده‏اى

بر من است امروز و فردا بر وى است
خون من همچون کسى ضایع کى است

بگذریم ، اگر در این باره بیشتر صحبت کنیم ، ممکن است فراموشکارى را کنار بگذارد و از تکامل باز بماند و مرتجع شود و چون بشر مى‏توانسته است بوسیله تعلیم و تربیت صحیح و بهره‏بردارى از حکمت عالیه ادیان ، حیات خود را در گذرگاه دنیا قابل تفسیر و توجیه منطقى نماید . بنابراین ، مى‏توان گفت : فساد و افسادى که بشر در روى زمین در طول تاریخ به راه انداخته است ، تا حدّى که بتواند براى خود تاریخ انسانى بسازد ، قابل اجتناب بوده است .

دلیل دوم براى اثبات این حقیقت که بشر براى پیشرفت و تکامل ارزشى خود بطور مستمرّ قانونى حرکتى انجام نداده است

نکبت‏ها و عوامل سقوط فراوانى است که از آغاز تاریخ تاکنون از او دیده مى‏شود و ما مقدارى از آنها را در رساله « حیات معقول » آورده‏ایم و در این مبحث باضافه توضیحات بیشتر و افزودن چند عامل دیگر که مجموعا به پنجاه و دو عامل مى‏رسد ، بخوبى اثبات مى‏کنیم که :

ادّعاى تکاملى که بشر براه انداخته است فقط مى‏تواند تسلیتى بر ورشکستگى و عقب ماندگى خود بوده باشد .

۱ آیا بشر توانسته است قدمى در راه توسعه و تقویت هشیارى‏هاى خود بردارد ؟ آیا در تعلیم و تربیت نسلها ، اصرار شده است که :

چون سر و ماهیّت جان مخبر است
هر که او آگاه‏تر با جان‏تر است

پس باید بر آگاهیها و هشیارى‏هاى مردم افزود ، یا اینکه هر چه زمان پیشرفته ، انواع بیشترى از عوامل تخدیر و سرکوبى هشیارى‏ها رواج پیدا کرده است ؟ آیا مضامین ابیات زیر که از جلال الّدین مولوى است ،

چاره‏جوئى شده است ، یا اینکه مبارزه با هشیارى‏ها و سرکوب آنها ، با گذشت زمانها رو به افزایش گذاشته است ؟ :

جمله عالم ز اختیار و هست خود
میگریزد در سر سرمست خود

میگریزند از خودى در بیخودى
یا به مستى یا به شغل اى مهتدى

تا دمى از هوشیارى وا رهند
ننگ خمر و بنگ بر خود مى‏نهند

ادّعاى تکامل با این وضع چه معنا دارد ؟ باید گفت : بدانجهت که بشر با تکامل سرو کارى ندارد ، لذا خود را به پیدا کردن پاسخ این سؤال مجبور نمى‏بیند

۲ در مسیر تکاملى که این عاشق تکامل پیش گرفته است ، عشقهاى سازنده و بوجود آورنده خیرات ، از صحنه زندگى رخت بر بسته است . عشقهائى که بشر هیچ کار بزرگى را در طول تاریخ بدون استمداد از آنها نتوانسته است انجام بدهد . من از وجدان انسانها میپرسم نه از اندیشه‏هاى حرفه‏اى سودجو ،آیا این عشقهاى سازنده دوشادوش پیشرفت تکنیک ( صنعت ) پیش رفته است ؟ آیا کمپیوترها این عشق‏ها را در درون مردم مورد تشویق قرار مى‏دهند ؟ با اینکه میدانیم پاسخ اینگونه سؤالات منفى است ، با کدامین منطق و وجدان فریاد مى‏زنیم : انسان سر فصل تکامل است انسان تکامل یافته رو به تکامل بیشتر مى‏رود

۳ یکى از علامات بسیار جالب تکامل بشرى خشکیدن چشمه‏ سارهاى عواطف و احساسات شریف و نیروبخش حیات است که بشر امروزى را بیچاره کرده است

۴ این هم نوعى از منطق تکامل است که قدرت را در برابر حقّ مى‏نهد و این مسئله را بوجود مى‏آورد که « آیا حقّ پیروز است یا قدرت ؟ » انسان با طرح این مسئله ، رسوا کننده‏ترین اعتراف را درباره عقب ماندگى خود از رشد و تکامل ابراز مینماید . مسلّم است که قدرت اساسى‏ترین عامل طبیعى حرکات و تحوّلات و بروز نمودها و مختصّات اشیاء در نظم هستى است ، بنابراین ،قدرت بزرگترین نعمت خدادادى براى عالم وجود است . با اینوصف وقتى که آدمى این مسئله را مطرح مى‏کند که « آیا حقّ پیروز است یا قدرت ؟ » نخست قدرت را مساوى باطل فرض مى‏کند و سپس مسئله فوق را طرح مینماید .

۵ یکى دیگر از علامات تکامل این موجود اینست که در طول هزاران سال که از دیدگاه‏ها و جنبه‏هاى گوناگون با خویشتن سرو کار داشته زیست‏شناسى اعضاءشناسى ، روانشناسى ، حقوق ، اقتصاد ، اخلاق ، سیاست و هنر و ده‏ها امثال این علوم را درباره خویشتن بوجود آورده است ، ولى از شدّت اوج تکامل هنوز نمى‏داند « من » چیست و هر وقت با امثال اینگونه مسائل مواجه شده است با این جمله که اساتید و رهبران ما مى‏فهمند و یا در آینده معلوم خواهد گشت ، خود را تسلیت میدهد و در این زندگى با من مجهول میلیونها حقّ و امتیاز همدیگر را پایمال نموده و تا فرداى ناپیدا و تا رو یا رویى با اساتید و رهبران ، میلیاردها میلیارد انسان ، راهى زیر خاک تیره مى‏گردند .

۶ این انسان تکامل یافته خواه « من » خود را شناخته یا نشناخته باشد ،در هر دو حال نتوانسته بآن اعتدال روانى موفّق شود که از دو بیمارى « خودبزرگ بینى » و خود کوچک بینى نجات پیدا کند و بعبارت کلّى‏تر این موجود تکامل یافته هنوز نمى‏داند که اصل « صیانت ذات » را که ما آنرا اصل الاصول مى‏خوانیم چگونه مورد بهره‏بردارى قرار بدهد ۷ این بینواى بینوایان ولى پر ادّعا مخصوصا پر ادّعا در تکامل ، هر موقعى که قدرتى بدستش رسیده است ، « از شدّت تکامل » نخست خود آن قدرتمند از مالکیّت بر خویشتن ناتوان گشته و همه اصول و قوانین انسانى را زیر پا گذاشته و سپس همان قدرت را در راه تخریب و نابود کردن قدرتهاى دیگران مستهلک ساخته است که بآن قدرتمندان مسلّط شود و اراده زندگى آنان را مشروط به اراده خود نماید با اینحال ، باز مى‏گوید : من تکامل یافته‏ام این قدرتمندان نابخرد نمى‏دانند که همان شیران بدور از عقلند که در سرتاسر تاریخ آتش در نیزارهائى مى‏افروزند که خود در آنها زندگى مى‏کنند نادان‏تر از آنند که بدانند که در آن آبادى که ساختمانهایش از نى و بوریاست ، با آتش نباید بازى کنند و بقول سعدى : « آن را که خانه نیین ( از نى ساخته شده است ) بازى نه این است . »

۸ این تکامل یافته هنوز نمى‏داند که از شخصیّت‏هاى بزرگ و نوابغى که خداوند متعال براى پیشرفت انسانها به جوامع عنایت میفرماید ، چگونه استفاده کند . گاهى از این شخصیّت‏ها بت‏هائى مى‏سازد و همه ارزش‏ها و اصول انسانى را قربانى آنان مینماید . گاهى دیگر چنان آن شخصیّت‏ها را سرکوب مى‏کند که حتّى نام و نشانى از آنان را زنده نمى‏گذارد و هنوز این تکامل یافته نفهمیده است که بایستى از امتیازاتى که شخصیّت‏هاى بزرگ دارا مى‏باشند ، با کمال قدردانى از آنان [ نه با عشق و پرستش بر موجودیّتشان که دیر یا زود در زیر خاکهاى تیره خواهد پوسید ] بهره‏بردارى کنند و هرگز شخصیّت‏ها را به مرحله مطلق نرسانند که هیچ انسانى نه بمرحله مطلق مى‏رسد و نه ظرفیّت شنیدن چنین سخنى را دارد که به او بگویند : « تو از نظر عظمت به مرحله مطلق رسیده‏اى » .

۹ این تکامل یافته هنوز توانائى زیستن بدون اسلحه را یاد نگرفته است و بعبارت روشنتر : همانطور که این موجود در زندگى ابتدائى براى اینکه بتواند زندگى کند مى‏بایست چوب و چماق و قمه و تیر و کمان و گرز و نیزه و شمشیر داشته باشد تا بتواند اثبات کند که من زنده‏ام ، امروز هم که فریاد تکاملش تا آخرین نقطه‏هاى کهکشانها طنین انداخته است ، براى اثبات اینکه زنده است مجبور است به توپ و خمپاره و تانک و مسلسل و ناوهاى متنوّع جنگى و بمب‏ها و موشکها با کلاهکهاى اتمى و مواد شیمیائى و میکربى که کوس رسوائى تکامل ما انسانها را چنان نواخته است که خود ما از شنیدن این اسم ( انسان ) سرافکنده مى‏شویم ، و غیر ذلک متوسّل شود . قضیّه بالاتر از اینست که ما گفتیم ،

بلکه بمقتضاى تکاملى که در پیش گرفته است انسان امروزى مجبور شده است براى اثبات اینکه زنده است و حقّ زندگى دارد ، اسلحه‏اى را بدست آورد که بنا به اظهارات کارشناسان براى چند بار متلاشى کردن زمین کفایت مى‏کند و معناى اینگونه استدلال به اینکه من زنده هستم و در مسیر تکاملم ، اینست که « من چند بار مى‏توانم خودکشى کنم تا اثبات کنم که من هستم و در مسیر تکاملم »

چشم باز و گوش باز و این عما
حیرتم از چشم بندى خدا

۱۰ این سر فصل تکامل در دوران‏هاى اخیر که پیشرفت دانش و بینش به اوج رسیده و واقعا گسترش و عمق علمى خیره کننده‏اى را بوجود آورده است نمى‏تواند طرح علمى یک موضوع را از عشق و پرستش آن ، بر کنار داشته باشد مثلا در باره اراده که یک موضوع قابل بررسى علمى است و میتوان آنرا با اصول و قوانین علمى مورد تحقیق قرار داد ، بقدرى در توسعه و تعمیم آن افراط مى‏کند که مانند شوپنهاور مى‏گوید : « اگر ما اراده را خوب بشناسیم ، همه اسرار هستى را خواهیم فهمید » . آن یکى با عشق به پدیده جنسى نر و ماده ، همین پدیده را تا سر حدّ جوهر حیات و زیر بناى همه شئون زندگى فردى و اجتماعى بالا مى‏برد

۱۱ اگر بخواهید معناى تکامل را خوب درک کنید ، باین جریان شرم‏آور در روابط انسانها با یکدیگر توجّه فرمائید : که : « پیوستن انسان به انسان دیگر بر مبناى احتیاج و گسیختن آن دو از یکدیگر بر مبناى سود شخصى »

۱۲ شدّت گرفتن منفعت‏پرستى حتّى در مواردیکه به ضرر دیگران تمام شود تا حدّى که بعنوان مفسّر و عامل ادامه حیات و گاهى هم بعنوان فلسفه حیات ، از مختصّات تکامل این انسان است . و منظور عمده از این منفعت همان منفعت مادّى است .

۱۳ لذّت‏پرستى ، حتّى در مواردیکه به آلام دیگران تمام شود . این پدیده حتّى در کلمات برخى از آنان که مى‏گویند : « ما فیلسوفیم » تا حدّ فلسفه و هدف زندگى نیز معرّفى شده است این هم یکى از دلائل تکامل است که لذّت فقط در قلمرو لذائذ مادّى هدف حیات انسانى تلقّى مى‏شود در مقابل گفتار بعضى از انسان شناسان که گفته‏اند : تلذّذ چه هدف ناچیز تلذّذ کار جانوران است .

۱۴ یکى از محکمترین دلایل تکامل این موجود عبارتست از جواز قربانى کردن همه ارزشها و عظمت‏هاى انسانى و الهى براى وصول به هدفى که تشخیص داده شده است این رسالت براى نابودى انسانیّت را ماکیاولى دست پرورده سزار بورژیا در اختیار کاروان تکامل قرار داده است . این رسولان ضدّ انسانى این شرط را هم در « هدف وسیله را توجیه مى‏کند » در نظر نگرفتند که بگویند : « عظمت آن هدف که واقعیّتهائى را بعنوان وسیله قربانى مى‏نماید ،باید بقدرى داراى ارزش و عظمت باشد که هم از دست رفتن وسیله را جبران نماید و هم موجب حلّ مشکل یا مشکلاتى گردد .

۱۵ پانزدهمین دلیل تکامل انسانها که بسیار جالب است ، « هدف دیدن خویشتن و وسیله دیدن دیگران » مى‏باشد که پدیده‏ایست بسیار شائع ، و هنوزاین موجود تکامل یافته نمى‏خواهد بپذیرد که امتیاز تکوینى که او دارد ،دیگران نیز دارا مى‏باشند . همان مشیّت خداوندى که وجود او را براى قرار گرفتن در آهنگ والاى هستى ، تحقّق بخشیده است ، همان مشیّت دیگر افراد انسانى را هم جزئى از آهنگ والاى هستى قرار داده است . آیا بنظر شما ،

منطق « من هدف ، دیگران وسیله » بازگو کننده هویّت « خودپرستى » که مهلکترین بیمارى در قلمرو زندگان است ، نمیباشد ؟ و اگر بگوئیم : انسانها از جریان موجودات طبیعى ناآگاه بوجود آمده و در همان قلمرو طبیعت هم نابود مى‏شوند و از بین مى‏روند و مشیّت الهى آنان را بوجود نیاورده است در این فرض ، باز منطق فوق جز زائیده شده از مغزهاى تباه نخواهد بود ، زیرا چه معنى دارد که طبیعت ناآگاه و بى‏زبان و بى‏اختیار بعضى از اجزاء خود را بر بعضى دیگر ترجیح بدهد که بعضى از آنان هدف و برخى دیگر وسیله‏اى براى آنان باشند البتّه مسلّم است که اگر در تفسیر وجود انسان ، مشیّت الهى دخالت نکند ، یا اصلا با پیروى از مکتب تکامل یافته خفاش بگوئیم : آفتابى وجود ندارد ، در اینصورت بمقتضاى قانون ویرانگر انتخاب طبیعى و تنازع در بقاء هیچ منطقى در برابر همان منطق پوچ که مى‏گوید « من هدف و دیگران وسیله » وجود نخواهد داشت .

من معتقدم همه متفکّران این مسئله را بخوبى مى‏دانند یعنى بخوبى مى‏دانند که اگر وجود انسانى وابسته بخدا و مشیّت خداوندى نباشد ، منطقى جز « من هدف و دیگران وسیله » قابل تصوّر نیست و اگر کسى یا کسانى پیدا شوند که بگویند : نه آقا ، این چه حرفى است که میزنید وا انسانا ، وا تکاملا ، وا علما ، وا ترقّیا ، وا صنعتا ، وا پیشرفتا ، وا قرن بیستما شما ضدّ انسانى صحبت میکنید شما به انسان اهانت مى‏کنید که مى‏گوئید : اگر وابستگى انسان به خدا و مشیّت خداوندى نفى و انکار شود ، هیچ منطقى « جز من هدف و دیگران وسیله » و هیچ حرکتى جز حرکت در مسیر تنازع در بقاء و انتخاب اقوى [ بمعناى درنده‏تر نه سقراطتر و نه ابوذرتر و نه ابن سیناتر و مولوى‏تر ] وجود نخواهدداشت .میگوئیم : آیا نفى پیوستگى انسان به خدا و مشیّت خدا ، و دم زدن از انسان ، جز دو روئى و یا حیله‏گرى براى شکار انسانها و منتقل ساختن قدرت از دسته‏اى به دسته‏اى دیگر از انسان‏ها چیزى دیگر در بر دارد ؟

۱۶ این هم تکامل فلسفى انسان است که نه تنها نمى‏خواهد فاسد را با صالح دفع کند ، یعنى فاسد را بر دارد و صالح را بجاى آن بگذارد . کاش جریان ملاحظه مصالح و مفاسد در همین‏جا تمام مى‏شد ، بلکه اغلب بجهت بى‏توجّهى و گاهى با توجّه ولى از روى لجاجت فاسد را با افسد دفع کرده است ایکاش فقط بهمین نکبت و سیه روزى قناعت مینمود ، ولى همه مى‏دانیم که در آن موارد که دفاع از خویشتن و توجیه موقعیّت خود مطرح است ، فاسد را با افسد دفع مى‏کند و براى این نابکارى فیلسوف مى‏شود و فلسفه هم مى‏بافد

۱۷ اختلالات کنش‏هاى سیستم‏هاى زنده . این همان « دلیل تکامل » است که کنراد لورنتس در کتاب معروف خود « هشت گناه بزرگ انسان متمدّن » مشروحا مورد بررسى قرار داده است .

۱۸ ویران ساختن محیط زندگى و تبدیل مناظر زیباى طبیعت و فضاى حیات‏بخش کره زمین به میادین جنگ و جبهه‏هاى کشتار و ماشین‏هاى خشکاننده زندگى و زرّادخانه‏هاى اسلحه کشنده .

۱۹ یکى از مهمترین دلائل تکامل بشرى ، اشتغال روزافزون مغزهاى بزرگ براى کشف آسانترین و بى‏خرج‏ترین طرق تخریب آبادیها و نابودیهاى زراعت و از بین بردن نسلها ، در صورتیکه اگر این مغزهاى بزرگ در راه کشف وسائل احیاى انسانها و تقویت عواطف آنان و ایجاد ارتباطهاى انسانى سازنده ،بکار بیفتد ، واقعا مى‏توانند تاریخ طبیعى حیات انسانها را به تاریخ انسانى انسانها مبدّل بسازند .

۲۰ لاینحل ماندن معمّاى مرد و زن و رویاروى قرار گرفتن این دو صنف با یکدیگر ، پس از تحرّک با عامل جنسى بنام عشق و علاقه ، تا آنجا که بعضى از روانشناسان چنین گفته‏اند که : احتمال تطابق و هماهنگى یک زن و مرد با یکدیگر همان مقدار است که سیبى را دو نصف کنند ، یکى از دو نصف را به گوشه‏اى از یک جنگل بسیار بزرگ [ پر از کوه‏ها و درختان و رودخانه‏ ها ] بیندازند و نصف دیگر را به گوشه‏اى بسیار دور از آن گوشه ، آنگاه بادى بوزد و این دو نصف سیب را بهمدیگر بچسباند

۲۱ رقابت و تضادّ انسان با خویشتن با انواعى گوناگون ، با این که مى‏داند که این رقابت و تضادّ بدانجهت که سازنده نیست به ضرر و گاهى نابودى خود مى‏انجامد .

۲۲ منتفى شدن احساس وحدت عالى در حیات و در شخصیّت .گویى : تکامل آدمى خصومت شدیدى با احساس و گرایش به وحدت حیات و وحدت شخصیّت دارد که هر چه زمان پیش مى‏رود ، این خصومت شدیدتر مى‏گردد بدون دریافت و تحقّق بخشیدن به این وحدت که واقعا مى‏تواند هویّت و مختصّات حیات و شخصیّت آدمى را تفسیر و توجیه نماید ، ما انسانها جز درکها و تعقّل‏ها و اراده‏ها و عواطف گسیخته‏اى چیزى نخواهیم داشت . بعبارت روشنتر هر یک از حیات و شخصیّت آدمى یک حقیقت است ، و در عین حال که هر یک از آن دو داراى ابعاد بسیار متنوّعى است و بایستى هر یک از آن ابعاد بطور کامل از نظر شناخت و اشباع مقتضیاتش مورد توجّه و تکاپو قرار بگیرد ، بایستى آن حالت وحدت که حیات و شخصیّت انسان را مشرف بخود مى‏سازد و از متلاشى شدن باز میدارد [ آن متلاشى شدن که هر یکى از اجزاء معناى پیوستگى بکلّ را از دست میدهد ] بشناسد و آنرا هر چه کاملتر بوجود بیاورد . از بین رفتن وحدت حیات و وحدت شخصیّت ، از یک جهت تفاوتى با عدم درک آن ندارد ، زیرا اگر وحدت حیات و وحدت شخصیّت درک نشوند ،هم قطعات گسیخته حیات قابل تفسیر و توجیه منطقى نخواهد بود و هم قطعات گسیخته شخصیّت او . بهمین جهت است که پیشتازان تکامل روحى میگویند :

مگذارید زمان با قطعات خیالى سه‏گانه‏اش ( گذشته ، حال و آینده ) روح شما را قطعه قطعه نماید یا بقول مولوى : نى روح شما را پر گره بسازد

هست هشیارى زیاد ما مضى
ماضى و مستقبلت پرده خدا

آتش اندر زن بهر دو تا به کى
پر گره باشى از این هر دو چونى

لا مکانى که در او نور خدا است
ماضى و مستقبل و حالش کجاست

ماضى و مستقبل اى جان از تو است
هر دو یک چیزند پندارى دو است

۲۳ تحوّل تدریجى شخصیّت‏هاى مستقلّ انسانى به شخصیّت‏هاى بى رنگ و بى‏اصل که هر اندازه این تحوّل پیشتر برود ، احاطه جبر و ناآگاهى بر وجود انسان بیشتر مى‏گردد . و بعبارت ساده‏تر : « سازگارى شخصیّت با هر عامل و رویدادى که پیش بیاید و عدم تأثّر از هیچ اصل و قانونى که براى شخصیّت آگاه و مستقلّ آدمى وجود دارد . » آرى ، این هم یکى از دلائل تکامل بشرى است اگر درباره جبرگرائى بسیار افراطى که در قرن نوزدهم در عرب براه افتاد ، دقّت بیشترى کنیم ، خواهیم دید : بعضى از متفکّران در آن دوران ، از پدیده اختیار چنان گریزان بودند که گوئى اگر یک انسان ادّعاى اختیار نماید ،کاروان بشریّت را در حرکت خود به پیش ، به عقب بر گردانده است از مطالعه کننده محترم که با دیده تحقیق در این مطالب مى‏نگرد ، استدعا مى‏شود به عبارات زیر که از یکى از مشهورترین شخصیّت‏هاى قرن ۱۹ نقل شده است دقّت فرماید : « بشر تاریخ خودش را مى‏سازد ، ولى نه آنطور که مایل است و نه تحت شرایط و اوضاع و احوالى که خود انتخاب کرده است بلکه تحت شرایط و اوضاع و احوالى که مستقیما بر او وارد شده [ با او مواجه شده ] و به او داده شده است و از گذشته به او منتقل گشته است . . » سپس مى‏گوید : « سنّت همه نسلهاى گذشته همچون کابوسى بر مغز انسانها سنگینى میکند و درست همان زمانى که بنظر میرسد او در فعّالیّتهاى انقلابى خویش اشتغال دارد و چیزهائى که تصوّر مى‏کند خلق کرده است و در گذشته هرگز وجود نداشته است و بروشنى چنین دوره‏اى از بحرانهاى انقلابى که بشر با هیجان و اضطراب مطرح مى‏کند ، روح گذشتگان است که در خدمت آنان در آمده است و انسان انقلابى [ آنچیزها را ] از نسلهاى گذشته عاریه گرفته مى‏جنگد ، فریاد مى‏کشد ، تظاهر مى‏کند بدین منظور که ارائه کند ، صحنه جدیدى از تاریخ جهان را در این زمان باز کرده است ، بآن افتخار مى‏کند ( احساس غرور مى‏کند ) در حالیکه جامه‏اى بدل پوشیده و با زبان عاریتى سخن میگوید » [درباره جامعه و تغییرات اجتماعى تألیف نیل اسمسلر ص ۱۶۵ از متن انگلیسى ] مسائلى را که در پیرامون مطالب فوق مى‏توانیم مطرح کنیم ، بدینقرار است :

یک جمله اوّل که مى‏گوید : « بشر تاریخ خود را مى‏سازد » با مطالب بعدى که بشر را یک جاندار صد در صد متأثّر از گذشتگان قرار میدهد ، تناقض صریح دارد و نویسنده مى‏بایست بجاى جمله مزبور این جمله را « بشر در گذرگاه جبرى تاریخ جبراً ساخته مى‏شود » بگوید .

دو میگوید : « نه آنطور که مایل است و نه تحت شرائط و اوضاع و احوالى که خود انتخاب کرده است بلکه تحت شرائط و اوضاع و احوالى که مستقیما بر او وارد شده [ با او مواجه شده ] و به او داده شده و از گذشته به او منتقل گشته است » اگر این جمله را مورد دقّت قرار بدهید ، انتقادهاى زیر را در آن خواهید دید ۱ آن گذشتگان که شرائط و اوضاع و احوال را به دوره آینده منتقل نموده‏اند ، آنها را از کجا گرفته بودند ؟ آیا دموکراسى را از شامپانزه‏ها و ریاضیّات عالیه را از گوریل‏ها و علوم مربوط به ذرّات بنیادین طبیعت را از هایدلبرگ و آنهمه هنرهاى بسیار ظریف داوینچى را از عنکبوت و سمفونى‏هاى بتهون را از الاغهاى قبرس گرفته‏اند ۲ قدرت و استعداد اکتشاف و فرهنگسازى و تمدّن پردازى بشر چه شده است ؟ آیا اینکه دانشمندان مسلمین در قرن سه و چهار و نیمه قرن پنجم هجرى علم را از سقوط حتمى نجات دادند و تجربه و مشاهده را در بوجود آوردن دانش مبنا قرار دادند ، دروغ بوده است آیا این همه اکتشافات و اختراعات که در دو قرن ۱۹ و ۲۰ در مغرب زمین بروز کرده است ، دروغ بوده و همه آنها ناگهان از آسمان بزمین باریده است یا از زمین روئیده است ؟ ۳ اگر گذشتگان بوده‏اند که همه اوضاع و شرائط و احوال و عناصر پیشرفتها و تمدّنها و انقلابات را به آیندگان منتقل مینمایند چرا هر یک از آن گذشتگان آن اوضاع و شرایط و احوال و عناصر را به جامعه و نسل خود منتقل نمى‏ سازند ، مگر هر جامعه‏اى از گذشتگان با نسلهاى آینده خود عداوت داشته‏اند یونان آن فرهنگ علمى و سیاسى و هنرى خود را به نسل خود نمیدهد و ناگهان مردمان رم مى‏آیند و از یونانى‏ها غارت مى‏کنند و مى‏برند و براى خود یک فرهنگ و تمدّن تشکیل میدهند که هم نرون خونخوار و دیوانه را میسازد و هم مارک اورلیوس فیلسوف خردمند و عاطفى را [ بجز درباره مسیحى‏ها که این فیلسوف درباره آنان حسّاسیّت داشته است ] تمدّن بین النّهرین نه تنها به نسل خود بین‏النّهرینى‏ها منتقل نمى‏گردد و اقوام و جوامع دیگر آن را تعقیب مى‏کنند ، یا بوجود مى‏آورند ، بلکه قرنهاى بسیار طولانى این سرزمین مانند هند دست بدست مى‏گردد .

سه اینکه این نویسنده تأکید مى‏کند که همه چیز از گذشتگان است ،متوجّه نشده است که واقعیّات شایسته انسان که همه مردم خردمند در همه ادوار و در همه جوامع در تحصیل آنها تکاپو مى‏کنند ، امورى فطرى و مشترک مى‏باشند که چنانکه به هیچ قوم و نژادى اختصاص ندارند ، بهیچ اقلیم و دورانى هم بسته نیستند . اگر بر فرض جامعه‏اى امروز داد و فریاد راه بیندازد و طرح انقلابى بریزد که من مى‏خواهم به « از خود بیگانگى » خاتمه بدهم و به خود آشنائى و انسان آشنائى برسم ، اگر هم وسائل و ابزار و سخنان و شعارهائى نو در این داد و فریاد و انقلاب داشته باشد ، اصل هدفى که براى داد و فریادانقلاب طرح نموده است ، سابقه دارد و شما میتوانید همین هدف را در عناصر و پدیده‏هاى دینى و فرهنگى گذشتگان بخوبى مشاهده کنید . بعنوان مثال در نتیجه ‏گیرى از قصّه‏ها و اساطیر آفریقاى باستانى جملات زیر بدست آمده است :

« اندیشه ‏هاى لطیف فلسفى و باورداشتهاى متعالى مذهبى ، پا بپاى خرافه‏گرائى و گمانهاى ساده‏لوحانه و کودک پسندانه ، عموما در افسانه‏ ها منعکس‏اند .

اسطوره‏ها همانند کانهاى زغال سنگ ، انبوهى از زغال ، و رگه‏هاى الماس را با هم و درهم دارند . از اینروى تا اسطوره‏کاوى ، نسج افسانه‏ها را ، از شکل قصّه گونه آنها به واحدهاى اوّلیّه فکرى ، به نخستین یاخته‏هاى تشکیل دهنده عقیدتى آنها ، باز پس نکاود ، ما هرگز به گوهرهاى مکنون و پایدار لطائف اندیشه بشرى ، در بطن اسطوره‏ها پى نخواهیم برد . در حقیقت صرفنظر از جنبه تفریحى ، و لالائى گویانه افسانه‏ها آنچه که مطالعه در اسطوره‏ها را براى پژوهندگان تاریخ رشد فکر فلسفى ، براى تجلّى جویان وجدان عامّ بشرى ،براى مردم شناسان ، براى جامعه شناسان ، براى کارشناسان مقایسه‏اى ادیان ،براى آرمانشناسان و دیگر اندیشمندان علوم انسانى و ادبیّات عامّیانه ، اجتناب ناپذیر مى‏سازد ، انعکاس وجود همین دیرین‏ترین ذخائر فکرى و ناآگاه اقوام مختلف در اسطوره‏ها است . » [ آفریقا افسانه‏هاى آفرینش تألیف یولى بایر ترجمه ژ . آ . صدیقى ص ۱۷۷ و ۱۷۸] ولى این حقایق انسانى براى هر جامعه و دورانى از همه جهات یکسان تلقّى نمى‏گردد . مثلا حقائق اقتصادى زمانى آن انگیزگى را ندارد که همه شئون بشرى را تحت الشّعاع خود قرار بدهد ولى در زمانى با اجتماع شرایطى مناسب انگیزگى مزبور را پیدا مى‏کند و بطور کلّى چنانکه در عوامل محرّک تاریخ گفتیم : هر یک از آن عوامل بمقتضاى شرایط و اوضاع و احوال مى‏تواند در سیر تاریخ و بروز کیفیّتهاى اوّلیّه و ثانویّه تأثیر اساسى داشته باشد .

چهار نویسنده جملات مورد نقد و بررسى از کسانى است که اعتقاد به تکامل انسان دارد ، یعنى بر این عقیده است که چنانکه انسان از نظر بیولوژیک و فیزیولوژیک در جریان تکاملى است ، همینطور از نظر مغزى و روانى .

و بهر حال مسلّم است که این نویسنده تکامل را با جبر محض سازگار دیده است و ما باید این نظریّه را مورد دقّت قرار بدهیم باید این مسئله حلّ شود که فرق است میان قدرت و کمال ، زیرا میتوان از قدرت براى کشتار همه انسانها و تخریب هر چیزى که با دست بشر بسود مادّى و معنوى وى ساخته شده است ،بهره‏بردارى کرد ، ولى کمال در هر شکلش که تصوّر شود جز احیاء و سازندگى را نمیتواند مطرح کند . همچنین فرق است ما بین قدرت و جمال . بنابراین ،کمال باردار مفهوم ارزشى است چنانکه جمال باردار مفهوم جذبه و انبساط روانى است و در ماهیّت قدرت هیچ یک از این دو مفهوم وجود ندارد ، بلکه بستگى باین دارد که قدرت که یک واقعیّت ناآگاه و بى‏اختیار است ، در دست کیست و در راه وصول به چه هدفى استخدام شده است .

پس اگر بگوئیم تکامل عبارتست از قهر و غلبه جبرى بر طبیعت فقط ،در حقیقت یک مفهوم ارزشى را بجاى یک مفهوم بیطرف از ارزش و ضدّ ارزش بکار برده و مورد تعریف قرار داده‏ایم . اگر بگوئیم : تکامل عبارتست از غلبه جبرى بر همنوع بطور مطلق ، در این مورد نیز یک مفهوم ارزشى را در موردى بکار برده‏ایم که از جهت جبرى بودن غیر ارزشى است و از آنجهت که غلبه بر همنوع بطور مطلق از عامل جبرى ضرورى سرچشمه نمى‏گیرد ،بلکه فقط در مواقع تزاحم و رویاروئى‏هاى خشن است که کشتار بوجود مى‏آید ،در غیر اینصورت عمل مزبور ضدّ ارزش و مورد نفرت همه انسانها مى‏باشد .

و اگر گفته شود : تکامل عبارتست از ایجاد بیشترین تأثیر ، و پذیرش بیشترین تأثّر از واقعیّات انسانى و جهانى بسود خویش . این تعریف . اگر چه با نظر به مختصّات خود انسان مى‏تواند یک بعدى مهمّ از او را توصیف نماید [ چنانکه دانشمند ارجمند آقاى دکتر جهانگیر ثانى در مقدّمه مباحث مربوط به اعلامیّه جهانى حقوق بشر آورده‏اند که : « انسان جانداریست که بیشترین اثر را بر موجودات و امور مى‏گذارد و بیشترین اثر را از آنها مى‏پذیرد و این تأثیر و تأثّر را در روند زندگى به وجه غیر قابل مقایسه‏اى با دیگر حیوانات مورد عمل و استفاده قرار مى‏دهد . » ] ولى با نظر به عمق واقعیّات ، مى‏بینیم که اگر از این تأثّر و تأثیر فقط نفع و حیات مطلوب و مادّى خویش را منظور نماید ، ناتوان‏ترین جانداران خواهد بود . این ناتوانى معلول دو علّت مى‏تواند بوده باشد :

علّت یکم وقتى که یک خود انسانى خویشتن را بعنوان محور یا باصطلاح روشن‏تر هدف مطلق تلقّى نمود ، از شناخت و پذیرش موجودیّت دیگر اشیاء در هر دو قلمرو انسان و جهان [ بدانجهت که واقعیّاتى براى خود هستند ] ناتوان مى‏گردد ، زیرا چنانکه فرض کردیم چنین انسانى فقط و فقط خود خویشتن را مى‏شناسد و آن خود را هدف مطلق دیده و دیگر واقعیّات را وسیله مى‏بیند ،در صورتیکه با عظمت‏ترین قسمت آن واقعیّات که بنى نوع او هستند ، نه تنها وسائلى براى خود او نیستند ، بلکه هر یک از آنان ، مانند خود او استعداد تأثیر و تأثّر فراگیر در جهان هستى را در خود مى‏بیند . حتّى مى‏توان گفت :

آن قسمت از اشیاء هم که موجودات غیر انسانى این کیهان بزرگ را تشکیل مى‏دهند ، اگر هم بعد وسیله‏اى براى انسان داشته باشند ، بُعدى مستقلّ براى خود دارند که با نظر بآن بعد ، آهنگ خود را مى‏نوازند و مى‏شنوند و آیات الهى بودن خود را در آفاق روشن مى‏سازند

جمله اجزاء در تحرّک در سکون
ناطقان کانّا إلیه راجعون

ذکر و تسبیحات اجزاء نهان
غلغلى افکنده در این آسمان

جمله اجزاء زمین و آسمان
با تو مى‏گویند روزان و شبان

ما سمیعیم و بصیریم و هشیم
با شما نامحرمان ما خامُشیم

خامشیم و نعره تکرارمان
مى‏رود تا پاى تخت یارمان

علّت دوم محدودیّت هویّت و مختصّات خود از لحاظ مادّى عمر محدود ، آنچه را که بعنوان غذا و پوشاک مستهلک خواهد کرد محدود ، جائى را که بعنوان مسکن انتخاب خواهد کرد محدود ، فعّالیّت غرائز طبیعى‏اش محدود است ، براى چنین خود محدود ، چگونه میتوان با هستى نامحدود در تأثیر و تأثّر قرار گرفت . بلى اگر خود انسانى بتواند از مرحله خود طبیعى بگذرد و آن خود مجازى را پشت سر بگذارد و به خود حقیقى برسد که شعاعى نا محدود از اشعّه خورشید عظمت خداوندى مى‏باشد ، در اینصورت نوعى احاطه و اشراف بر عالم هستى پیدا مى‏کند و بقول جلال الدّین مولوى متوجّه مى‏شود که :

جوهر است انسان و چرخ او را عرض
جمله فرع و سایه‏اند و تو غرض

پنج نتیجه جبرى بسیار روشنى که مى‏توان از مجموع جملات آن نویسنده در این مبحث و در مباحث دیگر که مى‏گوید : تحوّلات و رویدادهاى تاریخ بر مبناى جبر محض بوقوع مى‏پیوندند و از چهار مرحله مى‏گذرند و بمرحله پنجم مى‏رسند ، گرفت ، اینست که انسان در صحنه هستى جز مشتى جاندار مجبور به زندگى وسیله‏اى چیز دیگرى نیست ، او انتخاب نمى‏کند ، بلکه تاریخ و گذشتگان براى او انتخاب مى‏نمایند . پس تنها توصیه‏اى که بنابراین نظریّه مى‏توان به انسان نمود ، اینست که بنشین تا مبدء و مقصد و سمت حرکت ترا تعیین کنند ، و آنگاه حرکت کن و این جبر بى‏امان بهشت آمال ماکیاولى ها و چنگیزهاى قرون و اعصار است که همواره ادّعا مى‏کنند : این مائیم که مى‏توانیم و باید مبدء و مقصد و سمت حرکت انسان‏ها را تعیین کنیم امیدواریم که مقصود نویسنده یا نویسندگان چیز دیگرى غیر از محتویات مستقیم الفاظشان بوده باشد .

۲۴ رو به سستى و انحطاط رفتن احساسات لطیف انسانى که اساسى‏ترین عامل تلطیف واقعیّات خشن طبیعت بوده و انسانها را تا حدّ احساس وحدت در حیات و ایدآلهاى اعلاى آن ، بالا مى‏برد . شگفت‏ آور اینست که هر مکتبى را که از تراوشات مغز بشرى یا ابلاغ شده از وحى خداوندى است ، سراغ بگیریم ، همه آن مکتب‏ها انسانها را به داشتن جوهرى در نهاد که موجب وحدت و احساس آن مى‏باشد هشدار داده و بسوى شناخت و تحصیل آن همه انسانها را دعوت و تحریک نموده‏اند ، با اینحال مشاهده مى‏شود که جدائى انسان از انسان هر روز رو به افزونى بوده و آدمیان در ارتباط با یکدیگر شبیه جماداتى هستند که فقط براى حفظ خویشتن مجبورند در کوهها و دشتها و دریاها و فضاها دنبال یکدیگر بدوند و فریاد بزنند که کجا فرار مى‏کنى ، من باید ترا با دست خود بکشم ، زیرا تو در آسیا متولّد شده‏اى و یا در فضاى آفریقا بدنیا آمده و از آن تنفّس مینمائى این رویاروى هم قرار گرفتن و این تخاصم‏هاى نامحدود و مستمرّ بهترین دلیل آن است که انسان‏ها فاقد احساس همنوع بودن میباشند و انسانها از احساس درد و شکنجه دیگران نه تنها رنج نمى‏برند ، بلکه خوشحال هم هستند .

۲۵ آیا مى‏توانید اثبات کنید که این حضرت تکامل یافته در مسیر رشد و تکامل به موقعیّتى رسیده است که مادران امروز بیش از گذشتگان و بهتر از آنان ، براى فرزندان خود احساس عاطفه مى‏نمایند آیا مى‏توانید اثبات کنید که همسران امروز خیلى بهتر و اصیل‏تر از گذشتگان از رابطه زناشوئى لذّت مى‏برند ؟ و نظم و بایستگى حیات خود را با ارتباط زناشوئى عالى‏تر و زیباتر از گذشتگان درک مى‏کنند ؟ و آیا مى‏توانید اثبات کنید که بجهت رشد و تکامل روحى یا روانى که قطعا به تبعیّت از رشد و تکامل فیزیولوژیک و بیولوژیک بوجود آمده است [ با بنظریّات تکاملیّون باصطلاح امروز ] لذّت فعّالیّت غریزه جنسى امروز اصیل‏تر و عالى‏تر از گذشتگان است ؟

۲۶ آیا مى‏توانید اثبات کنید که انسان در مسیر تکاملى خود به درک عالى‏ترى در زیبائى‏ها از گذشتگان نائل گشته است ؟ یعنى آیا انسان‏هاى امروز از درک زیبائى سپهر لاجوردین با ستارگان زرّینش [ در زیبائى‏هاى محسوس ] و از درک زیبائى وجدان‏هاى پاک و عالى [ در زیبائى‏هاى معقول ] معناى عالى‏تر و لذّتى عالى‏تر دریافت مى‏کنند ؟

۲۷ در مسیر تکامل خلاّق وراثت رو به تباهى رفته و اختلالاتى مهمّ بوجود آمده است . آیا این اختلالاتست که دلیل تکامل مى‏باشد ؟ براى بررسى این مسئله رجوع شود به کتاب « هشت گناه بزرگ انسان متمدّن کنراد لورنتس »

۲۸ تکامل در مسیر خود ، فلسفه و هدف زندگى را هم گم کرده است این دیگر از آن دلائل بسیار روشن براى اثبات تکامل است که نه داروین آنرا در خواب دیده بود و نه هربرت اسپنسر و نه امیل دورکیم و نه چرنیشنسکى و غیرهم .امروزه تیراژ کتابها و مقالاتى که در پوچى و بى‏هدفى زندگى با اشکال مختلف نوشته مى‏شود و مورد مطالعه حتّى جوانانى که در متن بهار زندگى بسر مى‏برند ، خیلى بالاتر از آن است که کسى بگوید : بگذارید یک عدّه اندک از راه گم کرده‏ها هم با اینگونه کتابها و مقالات دلخوش باشند .

۲۹ اضطراب شدید و نگرانى بى‏حدّ درباره آینده‏اى که بشر در پیش دارد . ( مرض عمومى قرن بیستم ) آیا واقعا کره زمین با این تاریخ و سابقه و با آن عظمت و با آن میلیاردها ساکنانش که هر یک بالقوهّ بقول امیر المؤمنین علیه السّلام که فرمود : « و فیک انطوى العالم الأکبر »( و در درون تو جهانى بزرگتر نهاده شده است . ) هستند بانگیزگى هوى و هوس چند نفر بیخبر از خدا و انسان متلاشى خواهد گشت ؟ آیا هر چه انسان پیشتر حرکت مى‏کند ، بر خودخواهى و لذّت‏جوئى و منفعت‏پرستى او که بر آلام و ضررهاى دیگران تمام مى‏شود ، افزوده خواهد گشت ؟ آیا با گذشت زمانهاى بیشتر همه حقائق عالى و با ارزش مانند علم و قانون و غیر ذلک ابزار دست اقویاء خواهد شد ؟ اضطرابات ناشى از این نگرانى‏ها در وضع روانى همه انسانهاى آگاه از جوانان نو رسیده تا کهنسالان سپید موى تأثیر ناگوار بوجود مى‏آورد . آیا این نوع تکامل یافته فکرى در باره این اضطرابات و نگرانى‏ها مى‏کند ؟ اصلا آیا این دلهره‏ها و آشفتگیها را جدّى تلقّى مى‏نماید ؟ یک انسان آگاه مى‏گفت : شما چه فکر مى‏کنید مگر نمى‏بینید مردم شب و روز در میان انواع بیشمار از وسائل تخدیر غوطه‏ورند

۳۰ گویا حرکت تکاملى چنین اقتضاء کرده است که این جزء تکامل یافته که انسان نامیده مى‏شود ، از مفهوم کلّى و هدف اعلاى جهان و قوانینى که او را در مسیر تکامل قرار داده است ، اطّلاعى نداشته باشد واقعا جاى شگفتى است که آدمى که در دامان این جهان بزرگ شده و به اصطلاح به تکامل رسیده است ، چگونه باستثناى افراد نادر و استثنائى در هر قرنى ، نمى‏خواهند این جهان را مگر در حدود خور و خواب و خشم و شهوتشان بشناسند حتّى همان کسان استثنائى هم که درباره جهان و عظمت و شکوه قوانین و هدف عالى آن مى‏اندیشند ، چنان از مردم غریب و بیگانه زندگى مى‏کنند که گوئى از سنخ انسانها نیستند

۳۱ فرداگرایى ناشى از بریده شدن دست از امروز و دیروز و متلاشى ساختن واقعیّات با قطعات برنده زمان ، بطوریکه مى‏توان گفت : چندین هزار سال است که ما تکامل یافتگان با این بشارت بخویشتن « که فردا کارها

درست خواهد شد » در فرداها زندگى مى‏کنیم :

عمر من شد برخى فرداى من
واى از این فرداى ناپیداى من (برخى قربانى)

البتّه در دوران ما تاریکى اسلحه گوناگون که تکامل یافتگان براى راحت کردن یکدیگر از زحمت نفس کشیدن آماده فرموده‏اند حتّى آن فرداهاى تسلیت بخش را هم از دستشان گرفته است .

۳۲ یک بیمارى فراگیر که همه کاروانیان تکامل را در بر گرفته است ،مى‏تواند عاقبت و آینده این تکاپوگر کمال را روشن بسازد . این بیمارى فراگیر « از خود بیگانگى » نامیده مى‏شود که همواره معلولى بنام :

۳۳ « بیگانگى انسانها از یکدیگر » را به ارمغان مى‏آورد . البتّه این یک معلول جبرى براى آن علّت است و آگاهى و آزادى و قدرت و پدیده‏هاى ضدّ آنها دخالتى در آن ندارند زیرا وقتى که من از خودم که نزدیکترین حقائق به خودم میباشم احساس بیگانگى نمایم ، جاى تردید نیست که بطریق اولى از دیگر انسانها بیگانه خواهم گشت .

۳۴ یکى دیگر از دلائل تکامل این نوع شگفت‏انگیز از حیوانات قرار دادن همه چیز در دکّان معاملات است . حالا توجّه فرمائید : بتو محبّت میورزم که تو هم بمن محبّت بورزى بتو محبّت مى‏ورزم که از انتقامجوئى تو در امان باشم بتو محبّت میورزم که اثبات کنم من آدمى داراى عاطفه و محبّت هستم بتو محبّت میورزم و خار از پایت در مى‏آورم که تا در موقعش خار از پاى من در آورى بتو محبّت میورزم که درونم را شاد و منبسط نماید البتّه این گونه محبّت هم اگر چه مانند دیگر اقسام آن ، معامله ایست که به سود شخصى انجام مى‏گیرد ، ولى با نظر به اینکه عوض مطلوب در این قسم شادى و انبساط وجدانى است ، این معامله شریف‏تر از اقسام دیگر است که متذکّر شدیم .

بهر حال ، با اینکه این انسان تکامل یافته صفحات کتاب‏هاى ادبى و اخلاقى و حتّى کتب مذهبى‏اش که در تفسیر و توضیح کتب آسمانى خود برشته تحریر در آورده است ، پر از دستور به محبّت ورزیدن است و بالاتر از این ،با اینکه همه کتابهاى آسمانى این تکامل یافته محبّت به بنى نوع انسانى را با اشکال گوناگون توصیه نموده و حتّى در مواردى فراوان محبّت بانسان را محبّت به خدا معرّفى کرده‏اند ، با اینحال ، انسان پر مدّعا دست از سوداگرى خود برنداشته و این نعمت الهى را در مجراى داد و ستد قرار داده است ،در صورتیکه داد و ستد که بمقتضاى خود طبیعى آدمى با عوامل جبرى خواه ناخواه باید انجام بگیرد ، نه ارزشى دارد و نه نیازى به توصیه و نه کسانى که محبّت را بر مبناى سوداگرى ابراز مى‏کنند ، شایسته تمجید و تحسین میباشند .

۳۵ ناتوانى شدید گردانندگان جوامع [ و به اصطلاح متصدّیان مدیریّت جوامع که سیاستمداران و زمامداران نیز نامیده مى‏شوند ] از عمل به تعهّدات و قولهائى که براى بدست آوردن پست و مقام بالا به مردم مى‏دهند و چنان آینده‏اى براى جامعه تصویر کرده و وعده مى‏دهند که مردم بینوا و ساده لوحان خوش‏باور و خوش‏بین ، با تصدّى وعده دهنده بچنان آینده ، خود را در بهشت برین مى‏بینند و تأسّف مى‏خورند که چرا گذشتگان مردند و باین فردوس برین که زمامدار ما میخواهد براى ما ایجاد کند وارد نشدند معمولا کوشش میشود یا ادّعا بر این بوده است که زمامداران و گردانندگان از برگزیدگان جامعه میباشند اگر حال برگزیدگان جامعه بشرى این دغل و دروغ باشد ، وضعیّت پیروان و انسانهاى معمولى روشن مى‏شود یکى از دوستان مى‏گفت : پسرم پس از امتحان ریاضى موقعى که میتوانست از دبیر پاسخ بگیرد که نمره‏هاى بچّه‏هاى کلاس ما چگونه بود ، پرسیده بود که جناب آقاى دبیر محترم ، لطفا بفرمائید : وضع بچّه‏ هاى کلاس ما در امتحان ریاضى چگونه بود ، دبیر گفته بود : فرزندم ، برو فکرت را ناراحت مکن ، شاگرد اوّل کلاس ( ۳ ) گرفته است یعنى تکلیف شماهاروشن است .

بى‏ اعتنائى سیاستمداران و زمامداران درباره مردم بقدرى تند و زننده است که وایتهد را وادار کرده است بگوید :« طبیعت بشرى آنچنان گره خورده است که همه برنامه ‏هاى اصلاحى که نوشته مى‏شود در نزد زمامدار حتّى از کاغذ باطل شده بوسیله نوشتن برنامه روى آن نیز بى‏ارزش‏تر است » [ نفوذ و ماجراى ایده‏ها آلفرد نورث وایتهد متن اصلى انگلیسى ص ۱۳] یعنى حیف و دریغ از آن صفحه کاغذ که بوسیله تکامل یافتگان تعیین در تکلیف براى یک یا چند تکامل یافته دیگر باطل شده و در جیب یا در قفسه‏ها در آرزوى دوران ریخته شدن به سطل زباله بسر مى‏برد ۳۶ هنوز تکلیف هنر روشن نشده و رسالت این پدیده عالى و سازنده معلوم نیست . اصلا این حرکت تکاملى که بشر شروع کرده است ، بقدرى از هنر اشباع شده است که نیازى به اصالت بخشیدن به هنر و تقویت عقل و اشباع احساسات عالى انسانى بوسیله هنر را نمى‏بیند و چه هنرى بالاتر از اینکه هنر فقط براى تلمبه‏زدن به فواره غریزه جنسى که منبعش در بالاترین فضاى حیات نصب شده است و نیازى به تلمبه ‏زدن ندارد [ بلکه از جهاتى به مختلّ ساختن دستگاه منتهى مى‏گردد ] استخدام شود و بقول مولوى :

جز ذکر نى دین او نى ذکر او
سوى اسفل برد او را فکر او

و با اینحال ادّعایش چنین است که من راه کعبه کمال را پیش گرفته‏ام در صورتیکه خودش مى‏داند : « این ره که تو مى‏روى به ترکستان است » .

۳۷ مباحث نسبى و مطلق و ثابت و متغیّر بکجا رسیده است ؟ گویا :ناتوانى اسف‏انگیز از تفسیر و تطبیق نسبى‏ها و مطلق‏ها و ثابت‏ها و متغیّرها هیچ ارتباطى به تکامل و تناقص ندارد چه اشکالى دارد که ما در معارف خود هیچ آشنائى با چهار موضوع فوق نداشته باشیم همین مقدار کافى است که ما بدانیم که ما مى‏توانیم عکسى از ۴ ۲ ۲ و اینکه زنده باید از زندگى خود دفاع کند و بدانیم که همه زنده‏ها خواهند مرد و ضمنا باید بدانیم که حقّ زندگى هم در اختصاص اقویاء است در ذهن خود داشته باشیم ، کفایت مى‏کند ۳۸ همه آنچه را که تا حال گفتیم کنار بگذارید و این دلیل سى و هشتم را براى اثبات تکامل در نظر بگیرید ، کافى خواهد بود :مسائل ضرورى حیات براى اکثریّت قریب به اتّفاق مردم که در حیات طبیعى محض زندگى مى‏کنند ، از روى تقلید و تأثّر از یکدیگر پذیرفته مى‏شود .این مسائل ضرورى چنانکه در مجلّد هفتم صفحه ۲۱ و ۲۲ از ترجمه و تفسیر نهج البلاغه آورده ‏ایم ، هفت مسئله است :

مسئله یکم من در عین حال که در میان عوامل محیطى و اجتماعى و پدیده‏هاى ارثى درونى و عوامل ریشه ‏دار زندگى مى‏کنم ، درباره این زندگى یک احساس شخصى دارم و آن اینست که این منم که زندگى مى‏کنم ، لذّت مى‏برم ، درد مى‏کشم ، تکاپو مى‏کنم ، عمل به قانون و قراردادها مى‏نمایم .

خلاصه با اینکه در میان عوامل فوق غوطه‏ ورم ، آن عوامل نمى‏تواند من را آن طور محو و نابود بسازد که هیچ احساس درباره حیات شخصى خود نداشته باشم . با این مشاهده قطعى درباره حیات شخصى چه باید بکنم ؟آیا این حیات شخصى را هم بتقلید از دیگران بپذیرم ؟ متأسّفانه چنانکه گفتیم در امتداد تاریخ ، حیات طبیعى محض چنین بوده و چنین هست و ظاهرا آنطور که بنظر مى‏رسد در آینده هم چنین خواهد بود که این حیات شخصى و اراده آنرا باید از دیگران گرفت .

مسئله دوم مشاهدات بدیهى و دلایل لازم و کافى اثبات مى‏کند که حیات من در این بره از زمان که زندگى میکنم ، یک امر تصادفى نبوده ، بلکه از گذرگاه پر پیچ و خم میلیاردها رویداد در طبیعت از کانال معیّن عبور کرده باین موقعیّت فعلى رسیده است . من اگر هم نتوانم پاسخ هفت میلیون « چرا » را که از آغاز حیات مطرح مى‏شود ، بدهم ، حدّاقلّ بایستى یک تفسیر و توجیه منطقى براى اقناع خود داشته باشم که حیات من در این برهه از تاریخ بشرى در امتداد تاریخ کیهانى چه موقعیّتى دارد ؟

مسئله سوم هدف نهایى و فلسفه قابل قبول این زندگى چیست ؟ متأسّفانه ،باستثناى عدّه‏اى محدود در هر قرنى از قرون و اعصار ، همه مردم که در حیات طبیعى محض حرکت مى‏کنند ، این هدف و فلسفه را با تقلید تعیین مى ‏نمایند .

مسئله چهارم چون انواعى بیشمار از چگونگى‏هاى زندگى انسانها را مشاهده مى‏کنم که بر دو قسم عمده ( حیات قابل تفسیر منطقى و حیات یله و رها در میان عوامل طبیعت و خواسته‏ ها و تمایلات همنوعان ) تقسیم مى‏گردند ،من باید کدام یک از این دو طرز زندگى را بپذیرم و با کدامین دلیل متقن و غیر قابل تردید این پذیرش را منطقى تلقّى کنم ؟ مسلّم است که انتخاب یکى از این دو قسم عمده نیز معمولا با تقلید صورت مى‏گیرد .

مسئله پنجم آیا در این دنیا این سؤال مطرح است که « از کجا آمده‏ام ،براى چه آمده‏ام ، و بکجا مى‏روم ؟ » که قطعا مطرح است ، پاسخ استدلالى این سؤال چیست ؟ متأسّفانه پاسخ این سؤال با منتفى کردن اصل آن ( که چنین سؤالى وجود ندارد ) نیز با تقلید برگزار مى‏شود .

مسئله ششم آیا مى‏توان راهى را براى تعدیل امتیازات سودمند و موادّ معیشت که با دست بشر استخراج مى‏شوند ، پیشنهاد کرد که مورد عشق و علاقه همه انسانها یا حدّ اقلّ مورد خواست اکثریّت قابل توجّه انسانها بوده و احتیاجى به توسّل به زور و قدرت و فریبکارى نداشته باشد ؟ آیا مى‏توان دارندگان امتیازات مستند به استعدادهاى شخصى را از روى دلیل قانع ساخت که باید امتیازاتى را که بدست آورده‏اید در راه صلاح خود و دیگر انسانها بکاربیندازید ؟ آیا لزوم تعدیل امتیازات تاکنون متکّى به حماسه‏ ها و تقلید از عدّه‏اى انگشت شمار از پیشتازان بشرى نبوده است ؟ .

مسئله هفتم با قطع نظر از یقین صد در صد به نظم و معقول بودن جریانات جهان هستى که در آن زندگى مى‏کنم ، حدّاقلّ یک نوع نگرانى که موضوعش بسیار جدّى است در خود مى‏بینم . این نگرانى ناشى از احتمال ( حدّاقلّ ) منطقى وابستگى وجود من به موجود برین و کوک کننده این ساعت بزرگ است که جهان هستى نامیده مى‏شود . این نگرانى جدّى را چگونه باید حلّ و فصل نمائیم ؟

متأسّفانه تصفیه حساب با این نگرانى ناشى از احتمال منطقى فوق العاده جدّى و محرّک نیز اکثرا با تقلید انجام مى‏گیرد .

۳۹ آیا انسان در مسیر تکامل خود توانسته است که خطوطى را براى تعلیم و تربیت کودکان و جوانان خود ترسیم کند که قوا و استعدادهاى آنان را بدون اختلال و با کمال هماهنگى بفعلیّت برساند که تا در مراحل پایانى عمر نگویند :

من کیستم ؟ تبه شده سامانى
افسانه‏اى رسیده به پایانى (مرحوم نگارنده)

۴۰ آیا پیچیدگى انسان به حیات طبیعى محض و غوطه‏ور شدن در لذائذ حیوانى و متورّم ساختن خود طبیعى گذاشته است این مدّعى تکامل درباره آزادى و اختیار واقعا بیندیشد ؟ آیا این مدّعى تکامل نمى‏داند که جبر نقص است و آزادى و اختیار کمال است ، زیرا تسلیم شدن در برابر هر گونه عوامل که انسان را مانند وسیله و ابزار ناآگاه معرّفى مى‏کند کجا ، و استقلال شخصیّت و سلطه آن برانگیزگى عوامل و تصرّف آن در آن انگیزه‏ها کجا ؟ آیا جاى شگفتى نیست که این رهرو تکامل همواره مى‏کوشد دلائلى براى مجبور بودن خود بتراشد و نمیداند که با آن دلائل ساختگى از روى آگاهى و عمد مى‏خواهد خود را از مسؤلیّت‏ها و ارزش‏ها کنار کشیده و خود را داخل در قلمرو حیواناتى نماید که با کمال صراحت بدستور لامارک و داروین ادّعا کرده است که در مسیر تکامل صدها هزار سال از آن حیوانات دور شده است

۴۱ یک پدیده بسیار جالب توجّه در گذرگاه تکامل نصیب این سر فصل تکامل شده است که خودکشى نام دارد . همه میدانیم که این خودکشى به دو نوع عمده تقسیم مى‏گردد :نوع یکم شکستن و مختلّ ساختن قفس کالبد مادّى و پرواز خارج از نوبت قانونى روح به پشت پرده طبیعت البتّه وقتى که اصطلاح « خودکشى » بکار برده مى‏شود معمولا مقصود همین نوع طبیعى است که رواج دارد و ناشى از این است که این کاروان تکامل هنوز نتوانسته است اصالت و عظمت و هدف حیات و طرق بهره‏بردارى از آن را بفهمد و چنان بآنها معتقد شود که دست به چنین جرم شرم‏آور نیازد نوع دوم خودکشى روانى است که عبارت است از سرکوب کردن وجدان و تعقّل و قربانى کردن حقائق پیش پاى هوى و هوس‏هاى شیطانى .

رواج و شیوع این نوع خودکشى بحدّیست که دیگر براى هیچ کس جلب توجّه نمیکند و بیک اعتبار مى‏توان گفت : کمتر کسى است که در طول زندگانى معمولیش ،بارها خودکشى نکرده باشد . ممکن است گفته شود : خودکشى بمعناى سرکوب کردن عقل و وجدان چیزى نامفهوم است ، زیرا انسان هر قدر هم با وجدان و تعقّل خودش بمبارزه برخیزد و آن دو را سرکوب کند بالاخره « من » او یا به اصطلاح دیگر « شخصیّت » یا روان او وجود دارد ، بنابراین ، خودکشى در این موارد چه معنائى دارد ؟ پاسخ این اعتراض روشن است و آن اینست که هر نوع تعقّل خیر و فعّالیّت صحیح وجدانى موجى از من است که از هویّت حقیقى من سر مى ‏کشد و تردیدى نیست در اینکه سرکوبى این موج سرکوبى خود من است که موج مزبور را از هویّت خود به حرکت در آورده بود . سرکوبى من در هر لحظه‏اى عبارت است از ساقط کردن آن ، از موقعیّتى که در آن لحظه بدست آورده است ، این سقوط مساوى مرگ من در همان لحظه مى‏باشد . البتّه خداوند متعال قدرت احیاء و بازسازى من را در درون آدمى به ودیعت نهاده است که عبارتست از ندامت از آن سرکوب کردن و بازگشت بطرف فیّاض مطلق و هستى بخش همه من‏ها .

۴۲ یکى دیگر از علامات تکامل این مدّعى بى‏اساس اینست که این موجود در موقع عرض امانت الهى سینه خود را پیش آورد و گفت : منم که شایستگى حمل امانت الهى را دارم و در آنموقع با خویشتن نگفت : که

بار غم عشق او را گردون ندارد تحمّل
چون میتواند کشیدن این پیکر لاغر من 

[دیوان حکیم صفا اصفهانى]

سپس چنانکه دیدیم ، با کمال بى‏خیالى ظلوم و جهول از آب در آمد .

از این امانت الهى صرف نظر مى‏کنیم ، زیرا تکامل یافتگان هر چه گشته‏اند ،آنرا در اطاق تشریح در خون و گوشت و استخوان و اعصاب و سلّولهاى انسانها ندیده‏اند آیا از امانت تعهّدهاى اجتماعى هم میتوان صرفنظر کرد ؟ این نکته براى هیچ کس پوشیده نیست که پدیده تعهّد اساس زندگى اجتماعى انسانها و تخلّف و عدم عمل به تعهّدها در حقیقت نه تنها شخصیّت تعهّد کنندگان را ساقط و به پست‏ترین تباهى پایین مى‏آورد ، اصل زندگى اجتماعى را مختلّ مى‏ سازد .

با این وصف ، آیا پیمان شکنى‏هاى فردى و دسته جمعى امرى شایع و رایج در این جوامع تکامل یافته که حتّى در برخى از عقائد قرن ۱۹ بمقام خدائى هم رسیده است نمى‏باشد . در گذشته نزدیک آمارى درباره پیمانهاى صلح ابدى و مدّت دوام آن پیمانها دیدم که مجبور شدم تکامل انسان را تا مرحله خدائى [ البّته خداى مجسّم در مغز همان اشخاصى از قرن ۱۹ ] بپذیرم بنظرم آمار چنین بوده است که در مدّت هجده قرن ( ۱۸۰۰ سال ) در حدود ۲۰۰۰ پیمان صلح ابدى بسته شده است که هیچیک از این پیمانها بیش از دو سال طول نکشیده است .

البتّه چنانکه با کلمه « بنظرم » اشاره کردم ، رقم دقیق در هر دو مورد در خاطرم نمانده است ، ولى در همین حدود بود که عرض کردم . در این مسئله باید توجّه کنیم که این پیمان‏شکنى‏ها در موارد بسیار چشمگیر بوده است که تاریخ بآنها اهمّیّت داده و ثبت کرده است ، اگر بخواهیم همه پیمانهاى فردى و خانواده‏اى و محلّى و شهرى و کشورى و بین کشورها را حساب کنیم ، بدون تردید رقم ما فوق ارقام نجومى خواهد بود .در خاتمه این علامت تکامل عجیب و غریب اگر پیمان‏شکنى‏هاى هریک از افراد با خویشتن را در باره ترک آلودگى‏ها و کثافات و گناهان در نظر بگیریم ، روشن خواهد شد که مرحله تکامل ما انسانها بکجا رسیده است

۴۳ میدانیم که اساسى‏ترین شرط یک حیات معقول و قابل محاسبه و متّکى به بیّنه و برهان ، عبارتست از شناخت رابطه منطقى با افراد بنى‏نوع و دیگر موادّ جالب دنیا مانند خوراک و پوشاک و مسکن و دیگر وسائل رفاه و آسایش مانند پول و زیبائى‏ها و مقام و علم و غیر ذلک که بسیار فراوانند و برقرار ساختن آن رابطه منطقى میان خود و « جز خود » است که شامل همه افراد بنى نوع و موادّ جالب دنیا مى‏باشد .

آیا بشر مى‏تواند درباره رابطه‏اى که با « جز خود » برقرار مى‏کند ، توضیح و استدلال قانع کننده‏اى را ارائه بدهد ؟ پاسخ این سؤال قطعا منفى است . بطوریکه اگر بقول بعضى از انسان شناسان در طول هر قرنى بیش از شماره انگشتان ، انسانهائى را پیدا کردید که منطقى‏ترین رابطه میان جز خود را شناخته و همان رابطه را میان خود و جز خود برقرار کرده‏اند ، یقین بدانید که شما معناى عدد را نمیدانید یا ضعف باصره و بصیرت دارید .

۴۴ پس از گذشت دو قرن از داد و فریاد و ادّعاى تکامل اکنون موقع آن رسیده است که از کاروانسالاران این قافله بپرسیم که شما خیلى حرفها براى ما زدید امّا بالاخره بما نگفتید که اصالت با فرد است یا با اجتماع ؟

و این سخنان بسیار فروان و احساسات انگیز و آرزو ساز شما ، ما را بیاد آن داستان بسیار مختصر و شیرین انداخت که مى‏گویند : یکنفر از آغاز شب تا پایان آن ، داستان لیلى و مجنون را با آب و تاب زیاد به رفیقش مى‏گفت ،در پایان شب که داستان هم بآخر رسیده بود ، گوینده داستان برفیقش گفت :

خوب ، اى رفیق ، این داستان که گفتم ، چگونه بود ، آیا دلچسب بود و آیا لذّت بردید ؟ رفیقش که تا بامداد گوش به داستان فراداده بود گفت : آرى ، داستان بسیار عالى و جالب بود ، ولى راستش را بخواهید ، من بالاخره نفهمیدم لیلى نر بود و مجنون ماده ، یا مجنون نر بود و لیلى ماده هنوز جنگ میان جان استوارت میل و پیروانش از یکطرف و امیل دورکیم و هواخواهانش از طرف دیگر برقرار است . آیا بدون تعارفات معمولى مى‏توان ادّعا کرد که عاشق زندگى طبیعى محض توانسته است رابطه فرد و اجتماع و دو قلمرو زندگى آن دو را بطور منطقى انسانى تنظیم نماید ؟ آنچه که مشاهدات تاریخى جریان زندگى عینى دو طرف رابطه ( فرد و اجتماع ) نشان مى‏دهد ، اینست که استعدادها و نهادهاى فردى انسانها ( نه بعنوان فرد موجود در خلأ بلکه بعنوان ماهیّت انسانى ) در زندگى اجتماعى یا بکلّى حذف مى‏شود و یا آن نوع استعدادها و نهادها را به فعلیّت مى‏رساند که قالبهاى زندگى اجتماعى تعیین مینماید .

در اینجا مجبوریم براى توضیح این مسئله جمله‏اى را که بعضى از مطلعین به « ژان پل سارتر » نسبت داده‏اند ( و من بنوبت خود در صحّت این نسبت تردید دارم ) نقل کنیم . بهر حال جمله‏اى که نقل شده است چنین است : « انسان تاریخ دارد و نهاد ندارد » یعنى آنچه که انسان دارد همانست که در زندگى اجتماعى به فعلیّت میرسد و سپس به حلقه‏هاى زنجیر تاریخ مى‏ پیوندد . ملاحظه مى‏شود که جمله فوق چگونه انسان را تحویل قالبهاى زندگى اجتماعى میدهد و سپس بدون اینکه مجالى به بروز استعدادهائى بدهد که در جوامع و محیطهاى بازتر شکوفا مى ‏شود ، بدست تاریخ مى‏سپارد . مسئله اینست که چه باید کرد که به فعلیّت رسیدن آن استعدادها و امتیازات با برخوردارى از مزایاى زندگى اجتماعى بحذف نبوغ‏ها آزادیها و احساسات و عواطف اصیل نینجامد . پاسخ و راه چاره این مسئله در تنظیم فردیّت افراد با زندگى اجتماعى در حدّ لازم و کافى دیده نمى‏ شود .

بنظر میرسد که اکثریّت قریب باتّفاق ناله‏ها و آه‏هائى که تاریخ بشرى از هشیاران در میان مستان در دفتر خود ثبت نموده است ،مربوط به نادانى آنان درباره رازهاى اصلى جهان هستى نبوده است ، بلکه مستند به این بوده است که آیا ضرورت یا شایستگى داشته است که انسان با همه آن استعدادها و نهادهائى که دارا مى‏باشد ، با یک قیافه نیمرخ از صدها چهره با ارزش در قالبهاى زندگى اجتماعى ریخته شود و سپس به بستر تاریخ بخزد ؟ بعنوان مثال : آیا ابو ذر غفارى همانست که عوامل محیط و اجتماع او را در خود فشرده ولى تاریخ تنها نمودهایى محدود امّا در نهایت عظمت ( براى هشیاران در میان مستان ) از وى نشان مى‏دهد ؟ آیا واقعا سقراط با همه نهادهایش همانست که تاریخ یونان از قالب‏هاى اجتماعى خود گرفته و سمّ شوکران بدست بما نشان داده است ؟

۴۵ این سؤال جدّى را هم باید از حمایت کنندگان تکامل پرسید که :براستى ، اى دوستان عزیز ، در همین منزلگه از رشد و تکامل که رسیده‏اید ، چند دقیقه توقّف کنید و نترسید ، تکامل دیر نمى‏شود و بما بگوئید : ببینیم : واقعا انسان ماشینى امروزى و ماهیگیر معمولى مغرب زمین و دیگر آچار و بیل بدست‏هاى تکامل یافته ارسطوى پیر و افلاطون کهنسالند که فعّالیّت مغزى هر یک از آنها [ با قطع نظر از اینکه تا امروز چه مقدارى از محصولات مغزى آنان از واقعیّت برخوردار مى‏باشد ] بالاتر از این ، آیا واقعا مغز ریاضیدانان و هندسه دانان امروزى ما تکامل یافته‏تر از مغز اقلیدس و ارشمیدس و شیخ موسى‏ خوارزمى و البتّانى و حسن بن هیثم و ابن خلدون و ابن سینا و خواجه نصیر طوسى گشته است ؟ آیا امروزه مغز برتراند راسل ، وایتهد ، سارتر و چرنیشفسکى و اومو واقعیّت جهان عینى را بهتر از محمّد بن طرخان فارابى اثبات مى‏کند ؟

مسلّم است که تفاوت میان دیروز و امروز در این مسئله ناشى از همان احساسات است که در مغز کسانى موج میزند که از ساعت شمار ساعت آویزان شده موقعى که ساعت شمار به ۹ مى‏رسد ، با جهانى روبرو مى‏شوند که پس از ساعت ۸ با همه موجودیّتش از یک الکترون و مزون‏هایپرون تا مجموع کیهان بزرگ ،ناگهان بوجود آمده است بهمین جهت است که اگر کسى خواست درباره عللى صحبت کند که ساعت ۸ یا پیش از آن بوجود آمده و معلولهاى خود را از ساعت ۹ به بعد بوجود خواهند آورد ، با این داد و فریاد که « آقا ساکت باش گذشت آن زمان که شما بتوانید این مطالب را مطرح کنید گذشت ساعت ۸ و ما اکنون در ساعت ۹ بسر مى‏بریم سکوت اى مرتجع عاشق حرکت به قهقرا » از بحث درباره آن علل کاسته شده در ساعت ۸ و پیش از آن پشیمان گشته و عذرخواهى خواهد کرد

۴۶ گویا هنوز وقت آن نرسیده است که این تکامل یافته درباره ارزش جان و جانداران بیندیشد و بفهمد که حدّ و مرز منطقه ممنوع الورود جانهاى آدمیان کجاست ؟ اصلا نباید در برابر این پیشرفتگان سخنى از شعر سعدى بمیان بیاورى که مى‏گوید :

بجان زنده دلان سعدیا که ملک وجود
نیرزد آن که دلى را ز خود بیازارى

زیرا او نه تنها از جانهاى آدمیان فقط پدیده زیست را مى‏بیند که حرکت و احساس و توالد مى‏کند و همواره در صدد دفاع از خویشتن و آماده ساختن محیط براى زندگى مى‏کوشد ، بلکه او بمقتضاى درجه اعلاى تکامل مى‏تواند براى یک یا چند فرد از جامعه خود ، چنان قدرت قرار دادى بدهد که آن احمق و یااحمق‏ها را سرمست غرور و کبر نماید و آنان را به ریختن خون ده‏ها میلیون انسان جاندار وادار کند چنانکه در جنگ جهانى دوم مشاهده کردیم .

از اینجا است که بحث در علامت ذیل براى تکامل ضرورت پیدا مى‏کند و آن عبارتست از :

۴۷ جنگ و جنایات و مشتقّات مربوط به آن . اگر جریان جنگها و پیکارها چنین بود که هر جنگى فقط مردم آلوده و منحرف و مفسد جامعه را اعمّ از داخلى و خارجى از بین مى‏برد و جامعه را براى زندگى انسانها هموار مى‏کرد ، مى‏توانستیم بگوئیم : جنگ همواره یک عامل تطهیر کننده جوامع مى‏باشد ، ولى مى‏دانیم که در میان جنگهاى کوچک و بزرگى که تاکنون در جوامع بشرى رخ داده است ، حتّى یک هزارم آنها نیز از ملاک فوق ( که جهاد مقدّس است ) برخوردار نبوده است .

شیوع و رواج پدیده جنگ و پیکار و استناد اکثر قریب به اتّفاق آنها به زورگوئى و قدرت‏پرستى و شهوات و هوى و هوس و خود کامگى بقدرى بدیهى است که متفکّران بجهت ناتوانى از پیدا کردن یک علّت معقول براى آنهمه کشتارهاى فجیع که گذرگاه تاریخ را پر کرده است ، خود را مجبور دیده‏اند که بگویند : جنگ بعنوان یک نهاد ثابت در طبیعت انسان وجود دارد این متفکّران یا باصطلاح صحیح‏تر : این متفکّر نماها براى اینکه به پستى و سقوط فکرى و روحى خود اعتراف نکنند ، تقصیر را بگردن خود انسان مى ‏اندازند و با زنجیر پولادین جبر دست و پاى او را مى‏بندند که آرى ، چه باید کرد ، زیرا این موجود طبیعتا مجبور به جنگ و پیکار است این متفکّر نماها بجاى آنکه به بیان استعدادهاى عالى انسان بپردازند و اثبات کنند که اخلاق و مذهب راستین [ نه ساختگى ] مى‏تواند آن استعدادها را به فعلیّت برساند و ریشه جنگ و برادرکشى را از صفحه زمین برکند با ابزار فلسفه شمشیرهاى یکّه‏تازان تنازع در بقاء را تیز مى‏کنند .

آنان هرگز به دلاّلى خود براى خونریزى‏ها اعتراف نخواهند کرد زیرا اگر چنین اعترافى بکنند و این راهنمائى را براى به فعلیّت رسانیدن استعدادهاى عالى انسانى انجام بدهند و در نتیجه انسان‏ها بجاى رنگین کردن دشت‏ها و هامون‏ها و کوهسارها و حتّى شهرها با رنگ خون و خونابه ، آنها را با رنگهاى زیباى گلها و آثار هنرى جالب و سازنده بیارایند ، تکامل آنان دچار رکود مى‏شود و زحماتشان درباره اسلحه کشنده بهدر مى‏رود ، مگر شوخى است که مقدار ۵۱۰۰۰ ( پنجاه و یکهزار ) کلاهک اتمى را که بنا بنوشته مجلّه اشترن ۱۷۰۰۰ ( هفده هزار ) از آنها فقط در اروپا و آبهاى اطراف این قارّه مستقرّ شده است ، نادیده بگیریم . اگر یک نفر با نظر به آیه :

أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَیْر نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِی ألْأَرْضِ فَکَأَنَّمَا قَتَلَ ألنَّاسَ جَمِیعاً ، . . . ( هر کس یک انسانى را بدون استحقاق قصاص یا فساد راه انداختن در روى زمین بکشد مانند اینست که همه انسانها را کشته است . ) به آن ۵۱۰۰۰ کلاهک اتمى کج کج نگاه کند ، حتماً مورد نفرین تکامل و مستحقّ محاکمه انسانهاى تکامل یافته خواهد گشت که چرا به عامل کشتار میلیاردى آدمیان که علامت اوج تکامل و ترقّى انسانیّت است ، اهانت و جسارت کرده است جالب‏تر از این علامت تکامل که عبارتست از نابودى انسانها بدست همدیگر ، فلسفه‏بافى و علم‏پردازى است که این تکامل‏یافتگان به پیروى از توماس هابس و ماکیاولى ( منشیان معتقد جلاّدان خون‏آشام شرق و غرب : چنگیز و نرون و تیمور لنگ و گالیگولا که در کشتار انسانها به تکامل رسیده بودند ) مى‏گویند : « انسان گرگ انسان است » . آرى ، این هم یک نوع منطق در تکامل است که نوع یعنى همین انسان در جهان هستى تکامل یافته است و در برابر کوه‏ها و دریاها و دشت‏ها و جنگلها و حتّى در برابر ستارگان ، موجودى است تکامل یافته ، ولى در برابر همنوع خود گرگى است درنده

۴۸ معمّاى لا ینحلّ این کاروان تکامل در اینست که اشتیاق به کمال اعلاکه واقعا در درونش بطور جدّى زبانه مى‏کشد ، ولى راهى براى تحقّق بخشیدن به آن نمى‏بیند در نتیجه این احساس برین در شهوات و آدمکشى‏ها و زورگوئى‏ها پیاده مى‏شود و تطبیق مى‏گردد یعنى این پلیدیها و درندگى‏ها در حدّ اعلا انجام میگیرد .

۴۹ این قهرمانان تکامل از شدّت رشد و کمالى که بآن دست یافته‏اند ،نیروى مطلق‏سازى و تجرید بازى‏شان بقدرى شدّت یافته و گسترش پیدا کرده است که نمى‏توان فوق آنرا تصوّر نمود . براى اینکه مبادا مغزشان با مطلق بافى و تجرید بازى دور از واقعیّات حرکت کند ، فریاد زدند که خدا وجود ندارد از روح هم خبرى نیست فرشتگان و ابدیّت هم نوعى ساخته‏هاى ذهنى است که از موادّ خام جمال و جلالهاى مادّى نسبى تجرید شده است ولى انسان بطور مطلق باید هدف همه تلاشها و کوششها و فداکاریها باشد و بدینترتیب انسان خدائى چنان شیوع پیدا کرد که براى هیچ کسى احتمال خلاف آن ، قابل درک نبود .

و در عین حال براى اثبات همین انسان خدائى میلیونها انسان که خدایانى بوده‏اند ، قربانى شدند و دهها میلیون بزنجیر کشیده شدند و بدین ترتیب خدایان با خدایان به جنگ و کشتار پرداختند آرى ، یک اراده کلّى بدان جهت که مطلق است نفى شده ولى بدانجهت که حرکت در عالم هستى مى‏بایست تفسیر شود ، زیرا بدانجهت که در هر یک از کوچکترین اجزاء تا کلّ مجموعى آن ، حرکت حکمفرماست بایستى عامل اصلى حرکت را پیدا کنند ، وجود شعور و اراده براى هر جزئى از مادّه ضرورت پیدا کرد و در نتیجه مطلق‏هاى بینهایت براى توجیه حرکت ضرورت پیدا کرد البتّه نمى‏توان منکر شد که هیچ کس نگفته است ما یگانه مطلق را حذف کردیم و بجاى آن بعدد اجزاء عالم هستى مطلق مقرّر نمودیم . بلکه آنچه که بیان مى‏شود مفاهیم بسیار عمومى است مانند کلّ طبیعت ، کلّ مادّه و کلّ حرکت یا طبیعت کلّى ، مادّه کلى و حرکت کلّى و همه ما میدانیم که هم « کلّ » با قطع نظر از اجزاء واقعى مفهومى است انتزاعى و هم « کلّى » با قطع نظر از افرادش و این دو مفهوم با اختلافاتى که با یکدیگر دارند در تجریدى و انتزاعى بودن مشتر کند .

۵۰ هیچ اتّفاق افتاده است که تاکنون در این باره فکر کرده باشید که اغلب تلاشها و بودجه‏ها و انرژى‏هاى فکرى و عضلانى بشر در اشکال بسیار گوناگون صرف رفع تزاحم همنوعان از یکدیگر گشته است نه از عوامل مزاحم طبیعت . بدین معنى که انسان براى امکان‏پذیر ساختن زندگى براى خود ، در دفع تزاحم از بنى نوع خود تکامل یافته خود آنمقدار که تلاش و کوشش و بودجه‏ ها و انرژى‏هاى فکرى و عضلانى صرف کرده و مى‏کند شاید یک هزارم آنرا براى رفع تزاحم عوامل ناآگاه و مجبور طبیعت صرف ننموده است .

وقتى که در این موضوع به فکر افتادید یادتان نرود که شما درباره انسانى فکر مى‏کنید که مدّعى تکامل بوده و منکر آنرا وحشى خوانده است ۵۱ قطعى است که انسان‏شناسان هشیار و انسان دوست [ نه تخدیر شدگان و ضدّ انسان‏ها ] میدانند وقاحت دروغ و زشتى آن در چه حدّ است .از طرف دیگر آن فلاسفه واقع‏نگر هم مى‏دانند که یک دروغ عبارتست از واقعیّت را زیر پا گذاشتن و آنرا پایمال نمودن . بدین ترتیب دروغ و دروغگو هم از دیدگاه واقعیّت‏ها آنچنانکه هستند و هم از دیدگاه ارزشها ، کثیف و خبیث و زشت و قبیح مى‏باشند .

آیا ، مى‏توان گفت : دروغ در ضرورت حیات انسانها است ، چنانکه سیاستمداران حرفه‏اى و مستخدمان آنان در هر طبقه و هر لباسى که باشند ،مى‏گویند ، و با اینحال فریاد زد که کنار بروید و راه این کاروان متحرّک در مسیر تکامل را نگیرید یعنى این موجود در عین کمال و تکامل دروغ را ضرورى مى‏داند آیا معناى این مسئله چنین نیست که بشر تکامل یافته در برقرار کردن ارتباطات خود با واقعیّات بقدر عاجز و ناتوان است که مجبور است زندگى خود را با دروغ سپرى نماید ۵۲ آخرین علامت و دلیل تکامل انسان عبارت است از مکر پردازیهاو حیله‏گریها و نیرنگ بازى‏ها و چند روئى‏ها که بنام هوشیارى‏ها و زیرکیها و مهارت‏ها مشغول خدمت به تکامل انسانها مى‏باشند بهمین جهت است که آن شخص آگاه مى‏گفت : اگر تکامل این پنجاه و دو مسئله است که بشر در میان آن‏ها غوطه میخورد ، ما انسان‏ها همین امروز اعلام مى‏کنیم :

از طلا گشتن پشیمان گشته‏ایم
مرحمت فرموده ما را مس کنید

و اگر کسى احتمال بدهد که این بیچارگى‏ها و نکبت‏هاى پنجاه و دو گانه که آنها را فقط براى نشان دادن نمونه متذکّر شدیم ، بدون شناخت و گرایش انسان‏ها به خدا و پذیرش ابدیّت و پیوستن حیات آنان به هدف اعلائى که باید مافوق خور و خواب و خشم و شهوت باشد قابل برطرف شدن مى‏باشد ، او درباره انسانهائى که ما مى‏شناسیم صحبت نمیکند ، او در ذهن خویشتن موجوداتى را فرض کرده است که تاکنون در این خاکدان مشاهده نشده‏اند .

۲۱ پیامبران الهى مردم را با دور کردن از فساد و اِفساد و ترغیب و تحریک به صلاح و اصلاح در مسیر تکامل قرار مى‏دادند

تکامل با جبر سازگار نیست ، اصلى است که همه ادیان و مکتب‏هاى اخلاقى مستند به ادیان و حکمت‏هاى سازنده بشرى ، آن را پذیرفته‏اند . ما در ضمن مطالب گذشته این اصل را بیان و تثبیت نمودیم .

بنابراین اصل است ، که انسانى که از روى آگاهى و اختیار یک سنگ را از مسیر همنوعان خود برمیدارد ، در مسیر تکامل است ولى انسانى که ناآگاهانه و بوسیله عوامل جبرى ، دنیائى را مى‏سازد ، در مسیر تکامل نیست .

اگر بخواهیم این مسئله را طورى مطرح کنیم که هیچ متفکّر و هیچ مکتبى نتواند اعتراضى بآن داشته باشد ، چنین مى‏گوئیم که امتیاز بر دو قسم است : امتیاز جبرى مانند زیبائى طبیعى و قدّ و قامت رسا . امتیاز اختیارى مانند عادل بودن و دانش فرا گرفتن و حقّ شناسى و تکاپو براى خدمت بهم نوع و غیر ذلک .

اگر کسى بگوید : همه امتیازات که بشر صاحب آن مى‏شود ، جبرى است ،چون چنین شخصى اساسى‏ترین بعد انسانى را نادیده مى‏گیرد ، ما سخنى با چنین شخصى نداریم . یعنى چنین شخصى مى‏گوید : آن انسانهائى که در این دنیا با بعد احساس تعهّد برین و احساس شریف تکلیف عمل به وظیفه مینمایند و داراى درجه‏اى از عظمت‏اند که در برابر انجام وظیفه هیچگونه پاداشى نمى‏طلبند ، حیوانات احمقى هستند که بر ضدّ جبر طبیعى حیوانى خود قیام نموده و از جبر لذائذ و منافع چشم پوشیده‏اند پیامبران الهى و حکماى راستین و اخلاقیّون به پیروى آنان ، همه کوششهاى خود را در این مسیر مبذول نموده‏اند که براى ورود انسانها به میدان تکامل ( بدست آوردن امتیازات ارزشى ) آنان را از فساد و افساد کردن دور و به صلاح و اصلاح ترغیب و تحریک نمایند . لذا ما معتقدیم که انبیاى عظام با همکارى بسیار نزدیک و ضرورى با عقول و وجدانهاى پاک آدمیان ، میدان زندگى را براى تکامل آماده نموده و عامل حرکت و تکاپو را در انسانها بوجود آورده‏اند و این حرکت دائمى بوسیله انبیاء و وجدانها و عقول در همه دورانها و جوامع مشاهده شده است که :

از جمادى مُردم و نامى شدم
و ز نما مُردم ز حیوان سر زدم

مُردم از حیوانى و آدم شدم
پس چه ترسم کى ز مُردن کم شدم

جمله دیگر بمیرم از بشر
تا بر آرم از ملائک بال و پر

از ملک هم بایدم جستن ز جو
کلّ شى‏ء هالک إلاّ وجهه

بار دیگر از ملک پرّان شوم
آنچه آن در وهم ناید آن شوم

پس عدم گردم عدم چون ارغنون
گویدم إنّا إلیه راجعون

همانگونه براى هابیل فرزند حضرت آدم علیه السّلام جریان داشته است که براى نوح و ابراهیم و موسى و عیسى و محمّد و علىّ صلوات اللّه علیهم اجمعین و پیروان راستین آنان و انسانهاى شریف امروزى .

بنابراین ، ممکن است در اوایل بروز زندگى انسانها در روى زمین انسانهائى باشند که بجهت پیروى از پیامبران و عقول و وجدانهاى پاک خویش ،تکامل یافته باشند و در امروز که خلاصه همه پیشرفتها و ترقّیات بشرى را در خود جمع کرده است که از نظر امتیاز ارزشى ، بینهایت زیر صفر و اشقى و خبیث و کثیف‏ترین فرد بوده باشد و اگر این تحقیق را نپذیریم ، ما هرگز قدرت تفسیر بروز امثال سقراط را در زمانى در حدود ۲۰۰۰ سال پیش با آن امتیازات علمى و انسانى و آدمکشان حرفه‏اى و تبهکاران جاهل امروز را نخواهیم داشت .

ارسطو و افلاطون و اقلیدس و حکماى هند در دنیاى باستانى و احمق‏هاى امروزى را چگونه مى‏توان تفسیر نمود . آیا مردمان امروز خوارزم تکامل یافته شیخ موسى خوارزمى و مردمان بصره امروز تکامل یافته حسن بن هیثم بصرى و اهالى امروزى خرمیثن [ که دهى است میان بلخ و بخارا ] تکامل یافته ابن سینا و مردم بلخ امروزى تکامل یافته جلال الدّین محمّد مولوى و انسانهاى بیرون امروزى تکامل یافته ابوریحان بیرونى قدیمى هستند

۲۲ چگونه پیامبران الهى با اِفساد کنندگان در روى زمین مبارزه‏ها کرده‏اند ؟

پیامبران الهى ، که مسخ کنندگان علم و محدود کنندگان علم در محسوسات نمى‏خواهند بوجود آنان اعتراف نمایند با فساد و اِفساد در روى زمین مبارزه‏هاى بى‏امان داشته‏اند . آن انسانهاى الهى با هر شکل و طریق ممکن مى‏خواستند به مردم بفهمانند که خداوند به فساد و اِفساد در روى زمین رضایت نداد . و این مطلبى است که در همه کتب آسمانى که خداوند به پیامبران فرستاده منعکس است . صحف ابراهیم و تورات موسى و انجیل عیسى و قرآن محمّد بن عبد اللّه صلّى اللّه علیهم اجمعین اثبات کننده مدّعاى فوق است . بعنوان نمونه

۱ وَ إِذَا قِیلَ لَهُمْ لاَ تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ قَالُوا إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ . أَلاَإِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَ لکِنْ لاَ یَشْعُرُونَ [ البقره آیه ۱۱ و ۱۲] ( و هنگامى که بآنان گفته مى‏شود در زمین اِفساد نکنید ، مى‏گویند :جز این نیست که ما مصلحیم . آگاه باشید آنان هستند که مفسدند ولى درکى ندارند . )

۲ وَ لاَ تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاَحِهَا [ الأعراف آیه ۵۶] ( در روى زمین پس از آنکه اصلاح شد ، افساد نکنید . )

۳ فَهَلْ عَسَیْتُمْ إِنْ تَوَلَّیْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِی آلْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحَامَکُمْ .أُولئِکَ الَّذِینَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ وَ أَصَمَّهُمْ وَ أَعْمَى‏ أَبْصَارَهُمْ [محمّد ( ص ) آیه ۲۲ و ۲۳] ( آیا در این صدد برآمدید که اگر ولایتى براى خود قرار دادید [ یا اگر از دین و قرآن روى گردان شدید ] در روى زمین فساد براه بیاندازید و قطع رحم نمائید . آنان کسانى هستند که خداوند به آنان لعنت نموده و ناشنوا ساخته و دیدگان آنان را نابینا کرده است . )

۴ وَ إِذَا تَوَلَّى‏ سَعَى‏ فِی الْأَرْضِ لِیُفْسِدَ فِیهَا وَ یُهْلِکَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ وَ اللَّهُ لاَ یُحِبُّ الْفَسَادَ [ البقره آیه ۲۰۵] ( [ آن تبهکار زبان باز ] وقتى که از دین روى گردان شد یا به مقامى رسید ، در روى زمین براى افساد و نابود ساختن زراعت و از بین بردن نسل مى‏کوشد و خداوند فساد را دوست نمى‏دارد . )

۵ الَّذِینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مِیثَاقِهِ وَ یَقْطَعُونَ مَآ أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَ یُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ أُولئِکَ هُمُ الْخَاسِرُونَ [ البقره آیه ۲۷] ( و آنانکه عهد خداوندى را بعد از محکم کردن آن مى‏شکنند و آنچه را که خدا دستور داده است وصل کنند [ صله ارحام بجاى بیاورند ] قطع مى‏کنند و در روى زمین اِفساد مى‏کنند ، آنان زیانکارانند . )

۶ . . . وَ یُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ أُولئِکَ لَهُمُ اللَّعْنَهُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدَّارِ [الرّعد آیه ۲۵] [ و آن تبهکاران ] در روى زمین اِفساد مى‏کنند ، بر آنان باد لعنت خداوندى و براى آنان است سراى بد [ در ابدیّت ] .

۷ زِدْنَاهُمْ عَذَاباً فَوْقَ الْعَذَابِ بِمَا کَانُوا یُفْسِدُونَ [ النّحل آیه ۸۸] ( براى آنان در مقابل اِفساد که در روى زمین مى‏کردند عذاب بالاى عذاب افزودیم . )

۸ فَلَوْ لاَ کَانَ مِنَ الْقُرُونِ أُولُوا بَقِیَّهٍ یَنْهَوْنَ عَنِ الْفَسَادِ فِی الْأَرْضِ إِلاَّ قَلِیلاً مِمَّنْ أَنْجَیْنَا مِنْهُمْ وَ أتَّبَعَ الَّذِینَ ظَلَمُوا مَآ أُتْرِفُوا فِیهِ وَ کَانُوا مُجْرِمِینَ . [هود آیه ۱۱۶] ( آیا نبود نمى‏بایست ) در میان قرنها پیش از شما باقى ماندگانى بودند که از فساد در روى زمین جلوگیرى مى‏کردند ، مگر اندکى ( میان آنان افراد اندکى بودند ) که از میان مردم آن قرون [ از عذاب نازل بمردم آن قرون ] نجات دادیم مانند پیامبران و حکما و اولیاء اللّه ) و آنانکه ستم ورزیدند از وسائل رفاه و آسایش خودکامگى پیروى نمودند و آنان گنهکاران بودند . )

۹ وَ مَا کَانَ رَبُّکَ لِیُهْلِکَ الْقُرَى‏ بِظُلْمٍ وَ أَهْلُهَا مُصْلِحُونَ [هود آیه ۱۱۷] ( و پروردگار تو آبادیها را بجهت ظلم هلاک نمى‏کرد اگر مردم آنها مصلح بودند . )

۱۰ ظَهَرَ الْفَسَادُ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِمَا کَسَبَتْ أَیْدِی النَّاسِ [ الرّوم آیه ۴۱] ( فساد در خشکى و دریا آشکار شد بجهت آنچه که مردم با اختیار خود اندوختند . )

۱۱ وَ فِرْعَوْنَ ذِی الْأَوْتَادِ الَّذِینَ طَغَوْا فِی الْبِلاَدِ . فَأَکْثَرُوا فِیهَا الْفَسَادَ .فَصَبَّ عَلَیْهِمْ رَبُّکَ سَوْطَ عَذَابٍ . إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصَادِ [الفجر آیه ۱۰ تا ۱۴ ] ( [ آیا ندیدى خداى تو چه کرد با ] فرعون داراى لشکریانى [ نیرومند ] که در شهرها طغیان کردند ، و فساد زیاد در آنها به راه انداختند و خداوند تازیانه عذاب بر آنان وارد آورد . قطعا پروردگار تو در کمین است . )

۱۲ وَ اللَّهُ لاَ یُحِبُّ الْمُفْسِدِینَ [ المائده آیه ۶۴] ( و خداوند افساد کنندگان را دوست نمى‏دارد . )

۱۳ إِنَّمَا جَزَآءُ الَّذِینَ یُحَارِبُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ یَسْعَوْنَ فِی الْأَرْضِ فَسَاداً أَنْ یُقَتَّلُوا أَوْ یُصَلَّبُوا أَو تُقَطِّعَ أَیْدِیهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلاَفٍ أَوْ یُنْفَوْا مِنَ الْأَرْضِ ذلِکَ لَهُمْ خِزْیٌ فِی الدُّنْیاَ وَ لَهُمْ فِی الْآخِرَهِ عَذَابٌ عَظِیمٌ [ المائده آیه ۳۳] ( جز این نیست جزاى کسانى که با خدا و رسولش به محاربه بر مى‏خیزند و در روى زمین براى افساد مى‏کوشند ، اینکه کشته شوند یا از دار آویخته شوند یا دست‏ها و پاهاى آنان بر خلاف ( دست راست با پاى چپ یا دست چپ با پاى راست ) بریده شود یا از زمین نفى ( تبعید ) شوند ، این مجازات براى آنان رسوائى در این دنیا است و در آخرت براى آنان عذابى بزرگ است . )

۱۴ تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَهُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِینَ لاَ یُرِیدُونَ عُلُوّا فِی الْأَرْضِ وَ لاَ فَسَادا [ القصص آیه ۸۳]( و آن دنیاى ابدى را براى کسانى قرار مى‏دهیم که در روى زمین برترى و فساد نمى‏خواهند . )

۱۵ وَ لاَ تَعْثَوْا فِی الْأَرْضِ مُفْسِدِینَ [ البقره آیه ۶۰ و الاعراف ۷۴ و هود ۸۵ و الشعراء ۱۸۳ و العنکبوت ۳۶] ( و به تبهکارى در زمین نپردازید که افساد کننده‏اید . )

۱۶ . . وَ اذْکُرُوآ إِذْ کُنْتُمْ قَلِیلاً فَکَثَّرَکُمْ وَ انْظُرُوا کَیْفَ کَانَ عَاقِبَهُ الْمُفْسِدِینَ [ الأعراف آیه ۸۶ و النمل ۱۴] ( و بیاد بیاورید زمانى را که شما اندک بودید و خداوند شما را تکثیر فرمود و بنگرید کا عاقبت مفسدین چگونه گشت . ) .

۱۷ وَ لاَ تَتَّبِعْ سَبِیلَ الْمُفْسِدِینَ [ الأعراف آیه ۱۴۲] و از راهى که مفسدین پیش گرفته‏اند پیروى مکن . )

۱۸ إِنَّ اللَّهَ لاَ یُصْلِحُ عَمَلَ الْمُفسِدِینَ [یونُس آیه ۸۱] ( قطعا ، خداوند عمل اِفساد کنندگان را اصلاح نمى‏فرماید . )

۱۹ أَمْ نَجْعَلُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ کَالْمُفْسِدِینَ فِی الْأَرْضِ [ص آیه ۲۸] ( یا [ امکان دارد ] کسانى که ایمان آورده و اعمال صالح انجام داده اند مانند اِفساد کنندگان در روى زمین قرار بدهیم . ) آیاتى دیگر در قرآن مجید وجود دارد که با اشکال مختلف و تأکید شدید دستور به اصلاح میان انسانها در روى زمین میدهد . امیر المؤمنین علیه السّلام در نهج البلاغه هم از اِفساد در روى زمین نهى و جلوگیرى میفرماید و هم دستور به اصلاح مى‏دهد به عنوان نمونه مى‏توان جملات ذیل را در نظر گرفت :

۱ ألا و قد أمعنتم فی البغی ، و أفسدتم فی الأرض مصارحه للّه بالمناصبه ،و مبارزه للمؤمنین بالمحاربه [خطبه قاصعه ( ۱۹۲ ) ص ۲۸۹] ( بدانید که شما در ستمگرى فرو رفتید و در روى زمین براى عرض اندام واضح در برابر خدا و مبارزه براى پیکار با مؤمنان ، فساد براه انداختید . )

۲ فإذآ أدّت الرّعیّه إلى الوالی حقّه ، و أدّى الوالی إلیها حقّها عز الحقّ بینهم و قامت مناهج الدّین و اعتدلت معالم العدل و جرت على اذلا لها السّنن ، فصلح بذلک الزّمان و طمع فی بقآء الدّوله ، و یئست مطامع الأعدآء [خطبه ۲۱۶ ص ۳۳۳] ( پس هنگامى که مردم حقّ والى ( زمامدار ) را ادا کردند و والى هم حقّ مردم را ادا نمود ، حقّ میان آنان عزیز مى‏شود و طرق دین همواره و پا بر جا مى‏گردد و نشانه‏هاى عدالت معتدل گشته و سنّت‏ها بر حدّ وسط بجریان مى‏افتد و در نتیجه زمان صالح مى‏شود و بقاى دولت مورد امید و طمع‏ه اى دشمنان به یأس و نومیدى مبدّل مى‏گردد . )

۳ اللّهمّ إنّک تعلم انّه لم یکن الّذی کان منّا منافسه فی سلطان و لا التماس شی‏ء من فضول الحطام و لکن لنرد المعالم من دینک و نظهر الإصلاح فی بلادک ، فیأمن المظلومون من عبادک و تقام المعطّله من حدودک [خطبه ۱۳۱ ص ۱۸۹] ( خداوندا ، تو میدانى که آنچه که ( اقدامى که براى گرفتن حقّ ) از ما بوقوع پیوست از روى طمع و رقابت براى بدست آوردن سلطه و تحصیل پس مانده‏هائى از مال دنیاى پست نبود ، بلکه آن اقدام و تکاپو براى ورود به طرق و نشانى‏هایى از دین تو و اظهار اصلاح در شهرهاى تو بود که بندگان ستمدیده‏ات در امن و امان باشند و کیفرها و قوانین راکد مانده‏ات بجریان بیفتند . )

با نظر به آیات قرآنى فوق و جملاتى که در نهج البلاغه آوردیم ، بخوبى روشن شد که مشیّت بالغه تشریعى خداوندى اینست که فساد و افساد در روى زمین منتفى شود و انسانها بتوانند بدون اضطراب و آلودگى به کثافتها و ستمکاریها زندگى کنند . این مشیّت خداوندى از انسانها یک عمل تعبّدى محض نمى‏خواهد ، بلکه او حیات انسانها را مى‏خواهد ، که با فساد در روى زمین ،قطعا مختلّ مى‏گردد . ممکن است در این مورد گفته شود : اگر اِفساد یکى از مختصّات طبیعت انسانى بوده باشد ، چنانکه از سؤال فرشتگان در حکمت خلقت آدمیان برمیآید که گفتند :

أَتَجْعَلُ فِیهَا مَنْ یُفْسِدُ فِیهَا وَ یَسْفِکُ الدِّمَآءَ . . . [ البقره آیه ۳۰] ( آیا قرار مى‏دهى ( مى‏آفرینى ) در روى زمین کسى را که فساد در آن براه خواهد انداخت و خونها خواهد ریخت ) آیات و روایات وارده در لزوم منتفى ساختن فساد از روى زمین ، چه نفعى خواهد داشت ؟ پاسخ این سؤال روشن است ، زیرا فرشتگان نگفتند :

أَتَجْعَلُ فِیهَا مُفْسِدا فِیهَا ( آیا مفسد در روى زمین مى‏آفرینى ؟ ) بلکه سؤال این بود که خدایا در روى زمین کسى را مى‏آفرینى که فساد خواهد کرد و خونها خواهد ریخت . چنانکه این آیه دلالت نمى‏کند بر اینکه هدف از خلقت آدمیان ، فساد و خونریزى بوده است ، همچنین دلالت نمیکند بر اینکه انسان ذاتا مفسد و خونریز است ، بلکه در طبیعت او هر دو استعداد اِفساد و اصلاح و خونریزى و احیاء وجود دارد و در این طبیعت که داراى هر دو استعداد است بعضى از افراد اصلاح و بعضى دیگر افساد را بجریان مى‏اندازند . و روشنترین دلیل این مدّعا مشاهده خود انسانها است که مى‏بینیم نه تنها همه انسانها حیوانات خون آشام نیستند و نه تنها از آدمکشى شدیدترین وحشت را دارند و حتّى حاضر نیستند جراحتى سبک و قابل تحمّل بیک انسان ،بلکه بیک حیوان وارد بیاورند ، بلکه مى‏بینیم اِفسادهاى مخرّب و خیلى ناشایست و ناگوار از اندک افراد که بکلّى وجدان خود را سرکوب کرده‏اند ، سر میزند .

اِفساد فرعونى و چنگیزى و تیمورى و ماکیاولى در اقلّیّت است اگر چه اثر و نتیجه آن گسترده و فراوان است و بهر حال اِفساد در ذات هیچ تبهکارى بطورى که مجبور بآن باشد ، وجود ندارد .در مبحث شماره ۱۸ ( نظریّاتى که بعنوان عامل محرّک تاریخ تاکنون ارائه شده است ) گفتیم : سه عامل از عوامل فوق ( خدا انسان آنچه که مفید بحال انسانها است ) اساسى‏ترین عوامل محرّک و ایجاد کننده کیفیّت‏هاى اوّلیّه و ثانویّه و هویّت اصلى تحوّلات و رویدادها است . مسائل مربوط به مشیّت و عمل خدا را تحت عنوان « ۱ خدا » مطرح کردیم .

۲ انسان مى‏بینیم یک فرد از انسان مى‏تواند مدیریّت حیات خویش را داشته باشد . معناى این جمله چنین است : که انسان داراى نفس [ من ، شخصیّت ] است و این نفس او را در رابطه با جهانى که در آن زندگى مى‏کند و در رابطه اجتماعى که با مردم آن اجتماع بطور دسته جمعى حرکت مى‏کند و در رابطه با خدا که خود را از او و بسوى او مى‏بیند ، توجیه مینماید . همچنین مى‏بینیم از آغاز تاریخ تاکنون افرادى از انسانها جمعیّت‏هائى را اداره مى‏کنند و سرنوشت آنانرا در زندگى بدست مى‏گیرند .

مانند امراء و رؤسا و همچنین افرادى از انسانها ابعاد معنوى جمعى را اداره مى‏کنند و سرنوشت فرهنگ و تعلیم و تربیتى اجتماع را بعهده مى‏گیرند . و بطور کلّى شخصیّت‏هاى بزرگى در جوامع بروز مى‏کنند و خواه ناخواه ، و چه مردم آگاه باشند یا نه در توجیه حیات آنان مؤثّر مى‏باشند . اگر کسى این انواع مدیریّت را که گفتیم منکر شودما سخنى قابل گفتن با چنین شخصى نداریم .

انسانها با این مدیریّت و مقاومت در برابر عوامل جبرى مخرّب است که در گذرگاه قرون انواعى بیشمار از ابعاد و سطوح طبیعت را شناخته و خود خویشتن را در آن ابعاد و سطوح گسترده است ،بنحویکه گوئى طبیعت ساخته خود اوست و نیز انسان در این گذرگاه بس طولانى با انواعى از روابط با همنوعانش به زندگى خود ادامه داده است . آیا با چنین قدرت و فعّالیّت فکرى و عضلانى که بشر را از آغاز تاریخ به موقعیّت کنونى رسانده است ، باز مى‏توان گفت : انسان در بوجود آوردن تاریخ خود نقشى ندارد و عامل محرّک تاریخ مثلا محیط طبیعى او است ؟ یا عامل محرّک فعّالیّت جبرى غریزه جنسى اوست ، یا عامل محرّک تاریخ کرات آسمانى هستند ؟ بنظر میرسد اگر چه ابراز کنندگان اینگونه نظریّات ، قصد بیان واقعیّات را دارند و نمیخواهند خویشتن و دیگران را فریب دهند ، ولى اینان بدون توجّه انسان را سرکوب مى‏ کنند و او را آلت و ابزار بى‏اختیار عوامل جبرى که از انسان کوچکترند مى‏ نمایند .

اگر انسان اسیر محیط طبیعى و اجتماعى خویشتن بود ، آیا میتوانست از غارهاى آغاز زندگى خود [ باصطلاح باستان شناسان ] بیرون بیاید و راهى کهکشانها شود و رهسپار اعماق اقیانوسها گردد و به دیار ذرّات بنیاد طبیعت مانند الکترونها مسافرت نماید ؟ حتّى کسانى که مى‏گویند : تاریخ بشرى ساخته شده مسائل اقتصادى است که خود انسان را اجباراً اداره مى‏کند و کیفیّتهاى اوّلیّه و ثانویّه تاریخ او را مى‏سازد ، اگر چه در فلسفه و تفسیر تاریخ با قصد واقع بینى وارد مى‏شوند ، ولى ناآگاهانه انسان را تسلیم عوامل جبرى که ساخته خود او است ، میسازند . یک مثال ساده و لطیفى مى‏تواند مقصود ما را در این مورد توضیح بدهد : یکى زا اساتید ریاضیّات در جامعه ما که از طرح کردن مسائل شگفت‏انگیز خیلى لذّت میبرد و شاید وا داشتن مردم به تعجّب را هدف اصلى زندگى خود قرار داده بود ، در یکى از سخنرانى‏هاى خود گفته بود :

سلطه کمپیوترها بر جوامع انسانى بحدّى شدّت پیدا خواهد کرد که مردم حتّى خنده‏ها و گریه‏ها و تفکّرات و احساسات و تخیّلات خود را هم در اسارت کمپیوتر قرار خواهند داد و بدین ترتیب اراده و جهت آنرا هم کمپیوترها تعیین خواهند نمود و در نتیجه انسانها مبدّل به یک عدّه اجزاء ناآگاه و بى‏اراده‏اى در صحنه طبیعت خواهند گشت یکى از دانشجویان در همان موقع از جاى برمیخیزد و میگوید :

استاد عزیز ، بیاد داشته باشید که کلید کامپیوترها بالاخره در دست خود انسان است و انسان در آنموقع که احساس کرد جبراً بوسیله کمپیوتر معدوم میشود ،با جبر قوى‏ترى بوسیله مهار کمپیوترها بوجود خود ادامه خواهد داد . آن استاد ریاضى [ که فقط با داشتن مقدارى از شناخت‏هاى ریاضى خود را در همه علوم و فلسفه ‏ها صاحبنظر مى‏دید ، در حالیکه یک روز پس از آنکه اینجانب در دانشکده علوم تهران سخنرانى کرده بودم بمن گفت : « من هیچ فلسفه نخوانده‏ام » ] ساکت مى‏شود و دنبال بحث را نمى‏گیرد .

خلاصه ما نباید عظمت وجودى انسان را تا حد کرم پیله بپائین بیاوریم و بگوئیم او اسیر بافته‏ ها و ساخته ‏ها و ابزارهائى که خودش آنها را ساخته است ، مى‏باشد البتّه این نکته را فراموش نمى‏کنیم که میتوان بعضى از انسانها را براى همیشه و همه انسانها را بمدّتى محدود با تلقین و فریب اسیر جبرى ساخته و پرداخته خود آنان قرار داد ، ولى همه انسانها را براى همیشه نمیتوان اسیر جبر همه چیز ساخت .

خلاصه ، نادیده انگاشتن قدرت و اراده و اندیشه انسان در تشکیل تاریخ خویشتن به اضافه اینکه بوى ، هواى قهوه ‏خانه‏ هاى نیهلیستى ( هیچ و پوچ گرائى ) مى‏دهد ، رسالتى در تحقیر انسان را بالخصوص از خود نشان مى‏دهد که برنامه اساسى آن اینست که اى انسان ، بنشین تا عوامل جبرى که در برابر قدرت و اراده و اندیشه تو داراى توانائى نبوده و امکان تسلیم شدن در برابر ترا داشت ، بیایند و موجودیّت مادّى و معنوى ترا بسازند برخى از نویسندگان درباره فلسفه و تحلیل تاریخ که اصرار در تسلیم نمودن انسان به عوامل ناآگاه و بى‏اراده محیط و اجتماع و عوامل مربوط به آن دو دارند ، بنظر بزرگتر از آن مینمایند که واقعا عظمت و اهمّیّت قدرت و اراده و اندیشه انسان را نشناخته باشند و در نتیجه دست و پاى انسان را با زنجیر پولادین ساخته شده‏هاى خود انسان بسته و تسلیم قدرت‏پرستان خود کامه جوامع نمایند آیا بیل و کلنگ دیروزى و کمپیوتر امروزى که هر دو ساخته شده فکر و دست بشرى است مى‏توانند انسان را پیرو خود نموده و حقیقت و کیفیّت اوّلیّه و ثانویّه تاریخ او را بسازند ، ولى خود انسان که بوجود آورنده بیل و کلنگ دیروزى و کامپیوتر امروزى مى‏باشد ، نتواند راهى را که در پیش گرفته است ببیند و بشناسد و انتخاب کند آیا مفاهیمى مانند دموکراسى بعنوان مبناى اصلى سیاست ، حقوق پیرو مردم بعنوان مبناى بهترین حقوق مردمى ، اقتصاد اجتماعى با ارشاد معقول از ناحیه مدیریّت‏ها طرز تفکّر « خودسازى انسان » در فلسفه‏ها و غیر ذلک که بعنوان عالى‏ترین آرمان‏هاى بشرى تلقّى شده‏اند ، نمیتوانند تأثیر انسان را در تشکیل تاریخ خود اثبات نمایند ؟ یک بحث بسیار مهمّى که در این مورد باید در نظر داشت و نباید مورد غفلت قرار بگیرد اینست که :

شرح وترجمه نهج البلاغه علامه محمدتقی جعفری  جلد ۱۶

بازدیدها: ۱

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.