خطبه شماره ۱۶۱ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

۱۶۱

ومن خطبه له علیه السلام

[فی صفه النبی وأهل بیته وأتباع دینه] [وفیها یعظ بالتقوى] [الرسول وأهله وأتباع دینه]

ابْتَعَثَهُ بِالنُّورِ الْمُضِىءِ، وَالْبُرهَانِ الْجَلیِّ، وَالْمِنْهَاجِ الْبَادِی وَالْکِتَابِ الْهَادِی. أُسْرَتُهُ خَیْرُ أُسْرَهٍ، وَشَجَرَتُهُ خَیْرُ شَجَرَهٍ، أَغصَانُهَا مُعْتَدِلَهٌ، وَثِمَارُهَا مُتَهَدِّلَهٌسِ. مَوْلِدُهُ بِمَکَّهَ، وَهِجْرَتُهُ بِطَیْبَهَ عَلا بِهَا ذِکْرُهُ، وَامْتَدَّ مِنْهَا صَوْتُهُ. أَرْسَلَهُ بِحُجَّهٍ کَافِیَهٍ، وَمَوْعِظَهٍ شَافِیهٍ، وَدَعْوَهٍ مُتَلافِیَهٍ أَظْهَرَ بِهِ الشَّرائِعَ الْـمَجْهُولَهَ، وَقَمَعَ بِهِ الْبِدَعَ الْمَدْخُولَهَ، وَبَیَّنَ بِهِ الاََْحْکَامَ الْمَفْصُولَهَ فَـ تَتَحَقَّقْ شِقْوَتُهُ، وَتَنْفَصِمْ عُرْوَتُهُ، وَتَعْظُمْ کَبْوَتُهَُِ، وَیَکُنْ مَآبُهُإلَى الْحُزْنِ الطَّوِیلِ وَالْعَذَابِ الْوَبیلِ وَأَتَوَکَّلُ عَلَى اللهِ تَوَکُّلَ الاِنَابَهِإلَیْهِ، وَأَسْتَرْشِدُهُ السَّبِیلَ المُؤَدِّیَهَ إلى جَنَّتِهِ، الْقَاصِدَهَ إلى مَحَلِّ رَغْبَتِهِ. [النصح بالتّقوى]

أُوصِیکُمْ عِبَادَاللهِ، بِتَقْوَى اللهِ وَطَاعَتِهِ، فَإنَّهَا النَّجَاهُ غَداً، وَالْمَنْجَاهُ أَبَداً. رَهَّبَ فَأبْلَغَ، وَرَغَّبَ فَأَسْبَغَ وَوَصَفَ لَکُمُ الدُّنْیَا وَانْقِطَاعَهَا، وَزَوَالَهَا وَانْتِقَالَهَا. فَأَعْرِضُوا عَمَّا یُعْجِبُکُمْ فِیهَا لِقِلَّهِ مَا یَصْحَبُکُمْ مِنْهَا، أَقْرَبُ دَارٍ مِنْ سَخَطِ اللهِ، وَأَبْعَدُهَا مِنْ رِضْوَانِ اللهِ! فَغُضُّوا عَنْکُمْ ـ عِبَادَاللهِ ـ غُمُومَهَا وَأَشْغَا لَهَا، لِمَا قَدْ أَیْقَنْتُمْ بِهِ مِنْ فِرَاقِهَا وَتَصَرُّفِ حَالاَتِهَا. فَاحْذَروُهَا حَذَرَ الشَّفِیقِ النَّاصِحِ وَالْـمُجِدِّ الْکَادِحِ وَاعْتَبِرُوا بِمَا قَدْ رَأَیْتُمْ مِنْ مَصَارعِ الْقُرُونِ قَبْلَکُمْ: قَدْ تَزَایَلَتْ أَوْصَالُهُمْ وَزَالَتْ أسْمَاعُهُمْ وَأَبْصَارُهُمْ، وَذَهَبَ شَرَفُهُمْ وَعِزُّهُمْ، وَانْقَطَعَ سُرُورُهُمْ وَنَعِیمُهُمْ؛ فَبُدِّلُوا بِقُرْبِ الاََوْلاَدِ فَقْدَهَا، وَبِصُحْبَهِ الاََزْوَاجِ مُفَارَقتَهَا. لاَ یَتَفَاخَرُونَ، وَلاَ یَتَنَاصَرُونَ، وَلاَ یَتَنَاسَلُونَ، وَلاَ یَتَزَاوَرُونَ، وَلاَ یَتَجَاوَرُونَ. فَاحْذَروُا، عِبَادَاللهِ، حَذَرَ الْغَالِبِ لِنَفْسِهِ، الْمَانِعِ لِشَهْوَتِهِ، النَّاظِرِ بِعَقْلِهِ؛ فَإنَّ الاََْمْرَ وَاضِحٌ، وَالْعَلَمَ قَائِمٌ، وَالطَّرِیقَ جَدَدٌ وَالسَّبِیلَ قَصْدٌ

خطبه ۱۶۱

خداوند جل شانه پیامبر را مبعوث فرمود با نور روشنایى بخش، و برهان آشکار، وروش نمایان، و کتاب راهنما خاندانش بهترین خاندان و درخت او بهترین درخت، شاخه‏هاى آن معتدل، میوه‏هایش دسترس براى همه، زادگاهش مکه و هجرتش به‏ مدینه، نام او در مدینه بلند شد و از همانجا صدایش گسترش یافت، خداوند آن‏حضرت را با حجت کافى و موعظه شفابخش و دعوت تدارک کننده فرستاد، خداوندبه وسیله آن بزرگوار شرایع مجهول را آشکار، و بدعتهایى را که در دین الهى داخل‏ شده بود،ریشه کن، و احکام گسیخته را تبیین فرمود، پس هر کس غیر از اسلام،دینى‏را بجوید،شقاوتش محقق، و طناب پیوند دهنده او با خدا،قطع، و سقوطش بزرگ، و بازگشت و سرنوشتش به اندوه طولانى و عذاب شدید خواهد بود. و من توکل به خدا مى‏کنم توکل بازگشت‏به سوى او، و هدایت راهى را از اومسئلت مى‏کنم که منتهى به بهشت و رساننده به محل رغبت او بوده باشد.

نصیحت‏ به تقوى

اى بندگان خدا،شما را به تقواى خداوندى و اطاعت او توصیه مى‏کنم، زیرا تنها تقوى‏است که نجات دهنده در فردا (قیامت) است و رهایى بخش در ابدیت، خداوند سبحان‏از مخالفت‏با او تهدید نمود، و ترغیب و تشویق به پیروى از مشیت او را فراوان‏فرمود، دنیا و قطع شدن آن را از شما و زوال و انتقال آنرا توصیف نمود، پس‏روى گردان شوید از آنچه که در این دنیا شما را به شگفتى وامى ‏دارد،زیرا آنچه که ازدنیا با شما خواهد بود اندک است، این دنیا نزدیکترین خانه به غضب خداوندى است ودورترین خانه از رضاى پروردگارى، اى بندگان خدا،چشم بپوشید از اندوهها واشتغالات این دنیا، زیرا یقین دارید که دنیا از شما و شما از دنیا جدا خواهید گشت ومیدانید که حالات آن دائما در حالات دگرگونى است،

پس،از این دنیا بر حذر باشیدمانند بیمناک بودن شخص مهربان و خیرخواه درباره خویشتن، و مانند شخص کوشا وتلاشگر، عبرت بگیرید با آنچه دیدید از انسانهایى که پیش از شما به خاک افتادند، واعضاء بدنشان از یکدیگر جدا شد و از بین رفت، و چشمان و گوشهاى آنان زائل‏گشت، و شرف و عزتشان بر باد فنا رفت، شادیها و نعمتها از آنان برید، نزدیکى ‏فرزندان به گمشدن آنان منتهى شد، و هم صحبت‏ بودن همسران به جدایى از آنهاکشید، [دیگر]نه بیکدیگر فخر مى‏ فروشند و نه تناسل مى‏ کنند و نه با یکدیگر دیدارى‏دارند و نه با هم به گفتگو مى‏ نشینند، اى بندگان خدا،بر حذر باشید مانند بر حذر بودن‏کسى که به نفسش پیروز است و مانع شهوترانى و ناظر بوسیله عقلش، زیرا حقیقت‏آشکار است و نشان بر پا و راه هموار و مستقیم است.

خطبه ۱۶۱

در صفت پیامبر و اهل بیت و پیروان دین پیامبر و در این خطبه مردم را به ‏تقوى پند مى‏دهد

بعثه بالنور المضئ،و البرهان الجلى و المهناج البادى و الکتاب الهادى.اسرته خیر اسره وشجرته خیر شجره،اعصانها معتدله و ثمارها متهدله مولده بمکه و هجرته بطیبه.علا بها ذکره‏و امتد منها صوته(خداوند جل شانه پیامبر را مبعوث فرمود با نور روشنایى بخش و برهان آشکار وروش نمایان و کتاب راهنما.خاندانش بهترین خاندان و درخت او بهترین درخت،شاخه ‏هاى آن معتدل و میوه‏هایش دسترس براى همه.زادگاهش مکه و هجرتش به‏ مدینه.نام او در مدینه بلند شد و از همانجا صدایش گسترش یافت.

در مکه به دنیا آمد و در مدینه صدایش گسترش یافت (۱) .

هجرت از زادگاه و هر جایى که انسان در آن نشو و نما کرده است،بطور طبیعى موجب‏گسترش دیدگاهها و عمق تجارب و تفکرات مى‏گردد.این معنى در موارد متعددى ازمنابع اولیه اسلامى گرفته تا ادبیات آموزنده جوامع اسلام مطرح شده است.در لامیه‏معروف حجه الاسلام نیر چنین آمده است:لو کان للمرء من عز و مکرمه فى داره لم یهاحر سید الرسل(اگر براى انسان عزت و کرامتى در خانه‏اش بود سرور رسولان صلى الله علیه و آله و سلم ‏مهاجرت نمى‏ فرمود.)البته بى‏نیازى کمالات رسول خدا (ص) از معلم و مربى و مهاجرت و دیگر وسائل‏ترقى و اعقلاء مانع از مقایسه آن حضرت با دیگر مردم معمولى است.

لذا مى ‏بینیم ‏شایستگى آن حضرت براى وحى و تحمل بار بسیار سنگین رسالت در همان مکه شروع ‏شد و جز دو مسافرت معمولى یکى بعنوان عامل اموال بازرگانى حضرت خدیجه(سلام الله علیها) و دیگرى سفر به طائف بود که اگر صحت داشته باشد،کمترین تغییر تکاملى در آن حضرت به وجود نیاوردند.

گاهى مى‏شود مهاجرت از زادگاه و از وطن،معلول ناهنجارى محیط زندگى و عدم درک مردم زادگاه و امثال این عوامل نیز باشد.این علت هم نمى‏تواند تفسیر کننده کامل هجرت پیامبر به مدینه بوده باشد،اگر چه‏ مى‏ تواند یکى از عوامل جنبى قضیه هجرت شمرده شود.

بهر حال براى تفسیر و توجیه‏ نهایى ظهور اسلام در عربستان و اینکه آیا چنین پدیده‏اى مانند یک پدیده طبیعى جبرى‏بود که مى‏بایست در آن دوران انجام بگیرد،اگر چه حرفهاى زیادى زده شده است،ولى‏ عظمت غیر عادى حادثه و مخصوصا سرعت و عدم آمادگى محیط براى بروز آن وموانع شدیدى که سر راه نفوذ و گسترش اسلام وجود داشت،همه آن سخنان و تئوریهارا باطل مى‏سازد زیرا

اولا-مشابه همان زمینه‏ ها را که بعضى از تحلیل‏گران مادى ظهوراسلام، مانند دیگر حوادث،بعنوان علت‏بروز اسلام به میدان مى‏کشند،از قرنها پیش درعربستان و نقاط دیگر روى زمین نیز وجود داشت که مى‏ بایست‏ با نهضت و قیام یک یاچند شخصیت نیرومند،رو به اصلاح و ترقى مادى و معنوى برود و خود را نجات بدهد.

آیا به راستى انقراض تمدنهایى که باعث احیاى جوامع خود بوده‏اند،و از بین رفتن آنهاموجب سقوط آن جوامع مى‏گشت‏بروز چنین شخصیتها و مکتبهایى را اقتضاء نمى‏ کرده ‏است؟قطعا چنین است و انسانهایى از نسل همان به وجود آورندگان و بر پا دارندگان‏تمدن،با اشتیاق به داشتن آن، وجود داشتند،و محیط طبیعى آنها نیز از بین نرفته بود.

ثانیا-غالبا آنگونه زمینه‏ هاى مادى که براى به وجود آمدن انقلابها و بروز ساختارجدید اجتماعى،بعنوان علت جبرى در مجراى جبر تاریخ منظور مى‏دارند،محال است‏از عهده ظهور مکتبى با تصدیق همه ادیان الهى پیشین و اصول و قوانین اقتصادى،حقوقى فقهى، سیاسى،اخلاقى،اجتماعى و فرهنگى به معناى عام آن برآید.و همه‏مى‏دانیم که اسلام در طول قرون و اعصار متمادى درباره ارائه ارزشهاى اصول و قوانین مربوط به آنها قدمهاى بسیار مؤثرى برداشته و استحکام جاودانى بودن آنها را اثبات‏نموده است.

ارسله بحجه کافیه و موعظه شافیه و دعوه متلافیه،اظهر به الشرائع المجهوله و قمع به البدع‏المدخوله و بین به الاحکام المفصوله(خداوند آن حضرت را با حجت کافى و موعظه شفا بخش و دعوت تدارک کننده‏فرستاد.و خداوند بوسیله آن بزرگوار شرایع مجهول را آشکار و بدعتهایى را که در دین‏الهى داخل شده بود،ریشه کن کرد و احکام گسیخته را تبیین فرمود.) براى بررسى معانى‏ جمله‏ هاى اولیه مراجعه فرماید به: (۲)

بوسیله قرآن شرائع مجهول را آشکار و بدعتها را ریشه کن و احکام جدا از یکدیگررا تبیین فرمود

درباره اعتبار و ارزش کتب آسمانى که از زمانهاى گذشته تاکنون بحث‏شده است،این مطلب مورد توجه قرار گرفته است که مردان با تقوى و عادل،این مطالب راجمع آورى نموده و محور اساسى مذاهب قرار گرفته است،یعنى سخن و کردار وهدف گیریهایى که در کتب اصلى مذاهب از پیامبران الهى نقل شده است،بدانجهت که‏نقل کنندگان آنها،انسانهاى با تقوى و عادل بوده‏اند،لذا پایه اساسى مذاهب تلقى ‏شده ‏اند.

لذا خداوند سبحان قرآن را که تصدیق کننده دین الهى و کتابهاى آسمانى پیشین‏است،براى آشکار ساختن ارزش آنها به پیامبر اکرم (ص) نازل فرمود.

حقائقى که درقرآن آمده است،مى ‏تواند ملاک عقائد و احکام و تکالیف انسانهایى باشد که ‏مى‏ خواهند در این زندگانى سعادت در ارتباطات چهارگانه را به ست ‏بیاورند (ارتباط انسان با خویشتن،با خدا،با جهان هستى و با همنوع خود.)فمن یبتبغ غیر الاسلام دینا تتحقق شقوته،و تنفصم عروته و تعظم کبوته و یکن مابه الى الحزن الطویل و العذاب الوبیل

بدیهى است که فرار از دین سعادت بخش خداوندى،موجب‏شقاوتى است که بهیچ وجه جبران پذیر نخواهد بود بدانجهت که دین مقدس اسلام دین فطرت و عقل و وجدان سالم براى تحصیل‏ سعادت ابدى مى‏باشد،مسلم است که محروم ساختن خویشتن و دیگران از این حقیقت‏ عظمى مساوى نابود کردن همه سرمایه‏ هاى نجات بخش و سازنده تکامل وجود آدمى ‏خواهد بود.

نخستین شقاوتى که اعراض از دین الهى بوجود خواهد آورد عدم استفاده‏از مغز و روان و جان بسیار با ارزش است که خداوند به بندگان خود عنایت فرموده ‏است.زیرا با توجه به اینکه مغز و روان و جان آدمى اصرار شدید دارد به اینکه در این ‏زندگانى به آن اصول و قوانین و مقررات عمل کند که واقعیات به آنها تکیه دارند که‏ پاسخ نهایى را به سئوالات عمیق او پیشنهاد مى‏ نماید؟

قناعت کردن به اینکه من یک‏موجودى هستم که در برهه‏اى از تاریخ در این موقعیت از جهان هستى قرار گرفته ‏ام،این‏ هم اصول و قواعد زندگى من است که عمل مى‏کنم یا در صورت داشتن قدرت آنها رانادیده مى‏گیرم!اینست و بس!کشنده‏ترین مبارزه با خویشتن است.

آدمى چه عذرى‏براى خود مى‏تواند بتراشد در انحراف از احکام عقل و وجدان و فطرت و انحراف ازاحکام و تکالیفى که به نفع ماده و روح او مى‏باشد؟این حقیقت نیازى براى اثبات نداردکه انسان براى هر سئوالى که در زندگانى رویاروى او قرار مى‏گیرد بالقوه یا بالفعل‏ مى ‏تواند پاسخ صحیح حداقل بطور نسبى براى آن پیدا کند.

ولى آیا مى‏تواند براى آن‏سئوالات ششگانه که اساس و پایه همه سئوالات اوست‏بدون استمداد از دین پاسخى پیدا کند؟این سئوالات عبارتست از«من کیستم؟»،«از کجا آمده ‏ام‏»،«به کجا آمده ‏ام؟» «با کیستم؟»،«به کجا مى‏روم؟»، «براى چه آمده بودم؟»خوشبختانه کسانى که براى‏تسلیت‏به خویشتن و قانع ساختن دیگران، مى‏گویند:انگیزه بروز اینگونه سئوالات درمغز آدمى معلول نوعى بیمارى درونى است که مى‏ خواهد با پناه بردن به دین آنرامعالجه کند اینان هرگز نمى‏ خواهند از خویشتن این سئوال را بکنند که نسخه شفابخش‏ این بیمارى همه‏ گیر از یک فرد عادى تا داناترین انسان چیست؟

آیا با قلم کشیدن روى‏سئوال مى‏توان آنرا پاسخ تلقى نمود؟آیا منصرف ساختن ذهن آدمى از این گونه‏سئوالات اساسى،مى‏تواند بعنوان پاسخ وارد معارف بشرى گردد کسانى که با اشاعه‏اینگونه مطالب تخیلى یا سفارشى مى‏کوشند مردم را از بهره بردارى از اسلام که حتى‏ یک مورد خلاف عقل و فطرت در آن دیده نشده است و حتى یک مورد تضادى باعلوم در آن مشاهده نشده است،محروم سازنده با قطع نظر از مسئولیت در ابدیت،هیچ‏ احساس مسئولیت در برابر وجدان خود مى‏نمایند که تو که احتمال وجود هدفى عالى‏ تراز همه هدفگیرى‏ هاى دنیوى را در مغز خود احساس مى‏ کنى،چگونه این احتمال را که‏از نظر ارزش و تحریک با اهمیت ‏تر از اکثر یقین‏ها است،از دیدگاه خود ناپدیدمى ‏سازى!

این همان احتمال است که موضوعش یعنى وجود حقائق فوق طبیعى ودخالت آنها در زندگى انسانها با اهمیت‏ترین احتمال است که بر ذهن بشر مى‏آید و اگرچنین مسئولیتى را احساس مى‏کنند آیا پاسخ براى آنرا یک اصل انسانى مى‏دانند یا نه!

چه اندوه طولانى و چه عذابى دردناک‏تر از آنکه آدمى از عنایات ربانى دور و از دیدار اومهجور گردد؟!

متاسفانه کمتر کسى تلخى محرومیت از عنایات خداوندى و هجران دیدار آن ذات‏اقدس را، تصور مى‏نماید.غالبا مردم عذاب و اندوه را در ناگواریهاى جسمانى و آلام مادى محدود مى‏سازند!و نمى‏دانند عذاب و تلخى محرومیت از دیدار خداوندى ومشمول بودن به الطاف او در ابدیت چیست و چقدر جانگداز است.

آرى،بسیار دشواراست تصور اینکه ورود به عذاب جسمانى در آخرت آسانتر است از هجران از رحمت‏و الطاف ایزد منان.امیر المؤمنین علیه السلام عرض مى‏کند:فهبنى یا الهى و سیدى و مولاى‏و ربى صبرت على عذابک فیکف اصبر على فراقک و هبنى یا الهى صبرت على حر نارک‏فکیف اصبر عن النظر الى کرامتک (۳) خداى من،سید و مولاى من،گیرم که به عذاب توتحمل کردم،چگونه به جدایى تو صبر کنم.اى خداى من،گیرم که به گرماى آتش توشکیبا گشتم،چگونه مى‏توانم به محرومیت از کرامت تو بردبار باشم.)

این افتخار خداشناسان،و این پرچمدار همه ارزشهاى انسانى،با شناخت‏خداوندى‏است که عظمت کرامت و وصال او را درک کرده و تلخى محرومیت از آنها را،بسیارشدیدتر و جانکاه‏تر از عذاب دوزخ تلقى فرموده است.

راز بگشا اى على مرتضى
اى پس از سوء القضاء حسن القضاء

اى على که جمله عقل و دیده‏اى
شمه‏ اى واگو از آنچه دیده ‏اى

مولوى

با توجه به مطلب بالا،ببینید چه ساده لوحانى با شهرت علمى و فرهنگى در تاریخ چه‏ تصوراتى درباره موضوع فوق دارند؟همانطور که در عبارات زیر خواهیم دید که باتکیه به برخى مسائل،از اهمیت قرار گرفتن در شعاع جاذبه خداوندى غافل مانده ‏اند وخسارت جبران ناپذیر و عذاب بسیار تلخ مهجورى از وصال دیدار خداوند متعال رادرک نکرده‏اند دنى دیدرو از اصحاب مشهور دائره المعارف چنین مى‏گوید:«بیان خود را از طبیعت آغاز کردم که مى‏گویند:صنع تست و به تو انجام مى‏دهم که نامت در روى‏زمین خدا است.

خدایا،نمى‏دانم هستى یا نیستى؟اما اندیشه‏ ام را بر این مى‏گذارم که توضمیر مرا مى‏بینى و کردار چنان مى‏کنم که در حضور تو باشم.اگر بدانم که بر خلاف‏عقل یا حکم تو گناهى کرده ‏ام از زندگى گذشته خود ناخشنود خواهم بود،اما از آینده ‏آسوده ‏ام چون من همینکه گناه خود را تصدیق کردم تو از آن میگذرى.

در این دنیا از توچیزى نمى‏خواهم،زیرا آنچه باید بشود اگر تو نیستى به طبیعت،و اگر تو هستى به حکم‏تو مى‏شود.اگر عالم دیگرى هست آنجا از تو امید پاداش دارم هر چند در این عالم‏آنچه کرده‏ام براى خود کرده‏ام.اگر از پى نیکى بروم بارى نبرده‏ام و اگر بدى کنم از توغافل بوده‏ام.خواه ترا موجود بدانم خواه ندانم.

حقیقت و فضیلت را دوست مى‏دارم واز دروغ و نابکارى بیزارم.چنینم که هستم،خواه پاره‏اى از ماده واجب و جاوید باشم، خواه مخلوق تو باشم.اگر نیکوکار و مهربانم ابناء نوعم را چه تفاوت که به تصادف نیکوافتاده‏ام و به اختیار خود نیکى کرده‏ام یا فضل و رحمت تو شامل حالم بوده است.» (۴)بدانجهت که مطالب فوق ذهن عده‏اى را به خود مشغول داشته و آنانرا از پیدا کردن‏راه حق و حقیقت جلوگیرى کرده است،لذا بسیار مناسب است که ما درباره آنها بررسى‏ مختصرى داشته باشیم.

دیدرو مى‏گوید:«بیان خود را از طبیعت آغاز کردم که مى‏گویند:صنع تست و به توانجام مى‏دهم که نامت در روى زمین خدا است.»این جمله تشکیک در وجود خدا رابخوبى ارائه مى‏دهد.دیدرو نمى ‏گوید:آیا درباره ارتباط با خداوند هستى آفرین راهى یاراههایى رفته و به مقصد نرسیده است،یا از دشوارى راه ترسیده و یا از دلائل‏ خداشناسان و نقادى‏ هاى فنى و حرفه‏اى خدانشناسان واهمه داشته و خویشتن را قانع ساخته است که بسیار خوب است که نه وجود خدا را بپذیرم و نه او را منکر شوم!بدیهى‏است که اگر دیدرو از قدرت فلسفى عالى برخوردار بود،متوجه این نکته مى‏شد که‏لازمه ادامه حال شک و تردید با اختلاف انسانها مختلف مى‏باشد.

از آن جمله اشخاصى‏ هستند که به جز ارتباط با من خویشتن و بعد مادى دنیا و همنوعش،چیز دیگرى را به‏رسمیت نمى‏شناسند!اینان،نه تنها از شک در وجود خدا بیمى به خود راه نمى‏دهند،بلکه‏از تردید درباره وجود خویشتن،و بدیهى‏ترین حقائق دنیا هم، احساس اضطراب‏ نمى ‏کنند.

اشخاص دیگرى وجود دارند که شک و تردید در درون آنان مى‏ تواند تشویش و نگرانى به وجود بیاورد مخصوصا در مسئله وجود خدا که با اهمیت‏ ترین وحیاتى‏ ترین حقیقت است که براى بشریت مطرح است،لذا هر انسانى که به اهمیت مسئله ‏مزبور متوجه باشد و با این حال بتواند با حالت تردید درباره آن موجود برین وضع‏ روانى معتدل داشته باشد،او توانسته است محالى را در مغز خود بوجود بیاورد!

یعنى‏ تناقض را در درون خود پدید آورد!و چون گمان نمى‏ رود دیدرو خود را از جمله‏ اشخاص گروه اول بداند،[زیرا کسى که توانایى نوشتن دائره المعارف را دارا بوده است،قطعى است که نمى‏تواند شک و تردید او درباره خدا ناشى از سهل انگارى او در حقائق‏ حیاتى که خداوند با اهمیت‏ترین همه آنها است‏بوده باشد.]پس،قطعا از گروه دوم بوده ‏است.

حال این سئوال پیش مى‏ آید که شخصى مانند دیدرو چگونه توانسته است،سالیانى‏ از عمر خود را با شک و تردید و اضطراب انگیز سپرى نماید؟پاسخ این سئوال چنین‏ است که خواه دیدرو در عالم درونش خود را از گروه اول حساب بکند یا از گروه دوم،باید گفت:«چنین شخصى آن خدایى را که در درون انبیاء و اولیاء و حکماى راستین وعرفا جلوه داشته است،در درون خود نمى‏دیده است.

و به عبارت روشن تر او دریافت‏ صحیحى که شایسته مفهوم خداوندى باشد،نداشته است،و الا دریافت صحیح از خدا در درون همان،و اعتقاد به وجود او و زیستن با او و احساس مرگ بدون ارتباط با او،همان،چنانکه در برهان کمالى یا وجوبى،مشاهده مى ‏کنیم.اگر به یاد داشته باشیم ‏اساسى‏ ترین مقدمه برهان مزبور،دریافت مفهوم واجب الوجود (خداوند متعال) است. البته هر کسى که مفهوم مزبور را درک نکند،ما هیچ سخنى با او نداریم و اما اگر کسى ‏این مفهوم را دریافت نماید محال است در وجود واقعى او تردیدى به خود راه بدهد.

نتیجه کلى این بحث این است که امثال دیدرو و مفهوم واجب الوجود را که کمال مطلق‏است، درک و دریافت نمى‏کنند.از این جهت است که مى‏گوییم:هیچ ارزش و اعتبارعلمى و فلسفى به شک و تردید امثال دیدرو نمى‏توان قائل شد.

۲-مى‏گوید:«خدایا نمى‏دانم هستى یا نیستی،اما اندیشه ‏ام را بر این مى‏گذارم که توضمیر مرا مى‏بینى و کردار چنان مى‏کنم که در حضور تو باشم.»در اینجا دیدرو باید به‏این سئوال پاسخ بدهد که اینکه مى‏گویى:«کردار چنان مى‏کنم که در حضور تو باشم.»اگر چه موقعیت اقتضا کند که کردار مناسب حضور خدا،مستلزم گذشتن از همه لذائذ وزیر پا گذاشتن خود خواهى‏ها باشد؟و اگر چه مستلزم دست از زندگانى شستن براى ‏مصالح افراد جامعه بوده باشد؟قطعى است که دیدرو و امثال دیدرو نمى‏توانند با تردیددر هستى و نیستى خدا و فقط با قبول وجود خداوندى از روى احتیاط و تشریفات‏مغزى به چنان کردارهایى که متذکر شدیم تن بدهند.

۳-مى‏گوید:«اگر بدانم که بر خلاف عقل یا حکم تو گناهى کرده ‏ام،از زندگى گذشته‏ خود ناخشنود خواهم بود،اما از آینده آسوده‏ام،چون من همینکه گناه خود را تصدیق‏کردم،تو از آن مى‏گذارى.»پاسخ این مطلب روشن است زیرا اگر چه ناخشنودى از ارتکاب گناه،دلیل بر فعالیت‏و زنده بودن وجدان اخلاقى است که بسیار با ارزش است،ولى براى از بین بردن تاثیر آن نباید گناه مخصوصا اگر احتیاج به جبران داشته باشد مانند حقوق مردم نباید کارى انجام‏داد.آیا مجرد ناخشنودى که خود نوعى کیفر هشدار دهنده وجدانى است و خبر از تاثیرگناه در روان انسانى مى‏دهد،مى‏تواند وضع موجود در روان آدمى را که در درون‏بوجود آمده است،جبران نماید؟!سپس تسلیتى که دیدرو به خود مى‏دهد بسیارشگفت انگیز است او مى‏گوید:

۴-«اما از آینده آسوده ‏ام چون من همین که گناه خود را تصدیق کردم،تو (خدا) ازآن میگذرى باید از امثال دیدرو پرسید:اگر چه جرمى که مرتکب شده‏اى،قتل نفس یاقتل عام نفوس انسانها بوده باشد؟و اگر چه تمامى ارزشهاى بشرى را به مسخره گرفته‏باشى؟اگر چه کارى کنى که سرنوشت انسانها را به دست نیرومندان ضد انسان بسپارى؟

حال فرض مى‏کنیم گناهان تو در درجه‏اى از وقاحت که گفتیم،نباشد،آیا عفو وبخشایش خداوندى مى‏تواند همه نیک و بدها را یکسان نماید؟یعنى ارزش انسانهایى‏که با تحمل مشقتها و زجر و شکنجه در این زندگانى براى بدست آوردن‏«حیات‏معقول‏»که شایستگى قرار گرفتن در جاذبیت کمال را تحصیل نموده است،با آن کسى‏که مرتکب گناه و خطاها باشد و تنها امید به کرم و عفو خداوندى داشته باشد مساوى‏ بوده باشد!

وانگهى مگر یک خردمند انسان شناس که ولو اندکى درباره هستى و عظمت‏ حیات اندیشیده باشد مى‏ تواند این مسئله را بپذیرد که من به این دنیا آمده ‏ام که مطابق‏هوى و هوس خود زندگى کنم و اگر هم مرتکب جرم و معصیتى گشتم،خداوند ارحم الراحمین همیکه من بآن خطائى که مرتکب شده‏ ام اعتراف نمودم مرا مورد عفو وبخشودگى قرار خواهد داد!آیا این استدلال تسلیت آمیز مى‏تواند آن انسان هشیار را قانع‏ کند که بسیار خوب،من با تکیه به رحمانیت‏خداوندى و اعتراف به گناهى که مرتکب‏ شده‏ ام از عهده مسئولیتى که درباره سرمایه بسیار بزرگ وجودم احساس مى‏کردم، بر آمده‏ام؟به عبارت روشنتر فرض مى‏کنیم:خداوند رحیم و کریم به مجرد اعتراف به‏گناه ما را بخشید آیا با این بخشش ما مى‏توانیم در ابدیت همانند ارواح بزرگ انبیاء واولیاء و وارستگان،از آلودگیهاى این دنیا که با هزاران مشقت و گذشت و فداکارى آنرابه دست آورده‏ اند.مساوى باشیم؟!

۵-«میگوید من در این دنیا چیزى از تو نمى‏خواهم،زیرا آنچه باید بشود اگر تونیستى به طبیعت و اگر تو هستى به حکم تو میشود.»دیدرو با این عقیده به جبر را هم به‏تساوى کرده و ناکرده اضافه مى‏کند.دقت‏بفرمایید:«اولا باید از دیدرو بپرسیم که اگرکارها و گفتارهاى صادره از انسان با جریان جبرى صادر مى ‏گردد به چه دلیل اگر بدانى‏که بر خلاف عقل یا حکم خدا گناهى کرده‏اى از زندگى گذشته خود ناخشنود خواهى‏ بود؟ثانیا باید از دیدرو پرسید شما از دروغ و نابکاریها ناراحت مى‏ شوید و حقیقت وفضیلت را دوست مى‏ دارید،هیچ مى‏ دانید که حقایق ارزشى هنگامى کردار آدمى راداراى ارزش می نماید که با اختیار صادر گردد و براى کارهایى که با جبر پدیدار مى‏گردندارزشى وجود ندارد؟جاى شگفتى است که دیدرو با انکار اختیار در عبارات قبلى،باکمال صراحت جبر را انتخاب نموده و در این عبارات اخیر مى‏گوید اگر نیکوکار ومهربانم ابناء نوعم را چه تفاوت،که به تصادف نیکو افتاده‏ام یا به اختیار خود نیکى ‏کرده‏ ام.

مقصود ما از نقل و بررسى عبارات دیدرو بررسى مقدارى از مطالب در سخنان‏ایشان بود که عده‏اى زیاد از ساده‏لوحان در برابر حکم وجدان و عقل سلیم خود درباره ‏مسئولیت‏هاى حیات معنوى الهى،خود را تسلیت مى‏دهند.ضمنا اثبات این معنى بود که‏بسیار خوب همانگونه که تاکید کردیم فرض مى‏کنیم که خداوند بجهت حمانیت‏بینهایت‏خود،روز قیامت گناهان ما را عفو فرمود،چگونه به عذاب محرومیت ابدى ازنعمت‏هاى خداوندى،مخصوصا،الطاف و عنایات پروردگارى که بالاتر از همه نعمت ورود در شعاع جاذبه ربوبى اوست،تن بدهیم؟آیا احتمال میدهید که آنهمه مشقت‏ها وشکنجه‏ها و حتى فداکاریها و از جان گذشتن‏ها که وارستگان و عظماى تاریخ در راه‏تکامل و اعتلاى بشرى متحمل شده‏اند،با یک اعتراف به گناه و توبه من که عمرى‏مرتکب گناهان و انحرافات بوده‏ام مساوى خواهد بود!

و اتوکل على الله توکل الانابه الیه.و استر شده السبیل المؤدیه الى جنته،القاصده الى محل رغبته (و من توکل به خدا مى‏کنم،توکل بازگشت‏به سوى او و هدایت راهى را از اومسئلت مى‏کنم که منتهى به بهشت و رساننده به محل رغبت او بوده باشد.)

توکل به خدا و تلاش در رسیدن به هدفها،دو رکن اساسى‏ موفقیت در زندگى است

گفت پیغمبر به آواز بلند با توکل زانوى اشتر ببند رمز الکاتب حبیب الله شنو از توکل در سبب کاهل مشو رو توکل کن تو با کسب اى عمو جهد مى‏کن کسب مى‏کن مو بمو جهد کن جدى نما تا وارهى ور تو از جهدش بمانى ابلهى با توجه به سر تا سر زندگى امیر المؤمنین على علیه السلام که جد و جهد و تلاش وتکاپو در راه به ثمر رساندن استعدادهاى خود و هموار کردن جاده سعادت و تکامل‏پیش پاى همه افراد جامعه بوده است،این توکل و طلب راهنمایى براى وصول به هدف‏اعلاى زندگى چه معنى مى‏دهد؟براى اثبات لزوم همانگى توکل و کوشش مى‏توان ازعوامل ذیل استفاده کرد:

۱.ناتوانى انسانها از پیش بینى حوادث (آنچنانکه هستند) که سر راه فعالیت آنان درهنگام فعالیت و تلاش به جریان مى‏افتند.و با یک جمله ادبى:

 

هزار نقش برآرد زمانه و نبود
یکی چنانکه در آیینهٔ تصور ماست

کسی ز چون و چرا دم همی نیارد زد
که نقش بند حوادث ورای چون و چراست

اگر چه نقش همه امهات می‌بندند
در این سرای که کون و فساد و نشو و نماست

تفاوتی که درین نقشها همی بینی
ز خامه‌ایست که در دردست جنبش آباست

به دست ما چو از این حل و عقد چیزی نیست
به عیش ناخوش و خوش گر رضا دهیم سزاست

انورى

نداند بجز ذات پروردگار
که فردا چه بازى کند روزگار

۲-ناتوانى‏هاى ناشى از بروز اختلالات احتمالى یا حتى مظنون در ساختار مغز وعضلات و بروز انحرافهاى ناگهانى و غیر ذلک.

۳-استمرار و بروز علل و معلولات نوبه نو در زنجیر طبیعت که معلول فیض مستمروجود است از طرف خداوندى.

۴-استناد علیت و علل و مانعیت موانع همگى به اراده و مشیت‏ خداوندى.

۵-وجود استعدادها و نیروهاى متنوع در موجودیت انسانى که تنها با تعقل و تجربه‏اراده و تصمیم و کوشش به فعلیت مى‏رسند از یکطرف و وجود اشتیاق شدید به امورمزبوره براى رسیدن به هدفهاى مادى و معنوى زندگى از طرف دیگر،آشکارترین دلیل‏بر اینست که حکمت و مشیت‏خداوند سبحان در این دنیا هماهنگ ساختن توکل وتلاش و تکاپو براى تحصیل حیاه طیبه (حیات معقول) مى‏باشد.

اوصیکم،عباد الله،بتقوى الله و طاعته،فانها النجاه غدا،و المنجاه ابدا.رهب فابلغ،ورغب فاسبغ، و وصف لکم الدنیا و انقطاعها،و زوالها و انتقالها.فاعرضوا عما یغجبکم فیهالقله ما یصحبکم منها.اقرب دار من سخط الله،و ابعدها من رضوان الله!فغضوا عنکم-عبادالله-غمومها و اشغالها، لما قد ایقنتم به من فراقها و تصرف حالاتها.فاحذروه حذر الشفیق ‏الناصح،و المجد الکادح.

(اى بندگان خدا،شما را به تقواى خداوندى و اطاعت او توصیه‏مى‏کنم،زیرا تنها تقوا است که نجات دهنده در فردا (قیامت) است و رهایى بخش ابدى. خداوند متعال از مخالفت‏با او تهدید نموده و ترغیب و تشویق به پیروى از مشیت او رافراوان فرمود.دنیا و قطع شدن آنرا از شما و زوال و انتقال آنرا توصیف نمود.پس رو گردان شوید از آنچه که در این دنیا شما را به شگفتى وا مى‏دارد زیرا آنچه که از این دنیابا شما خواهد بود،اندکست.این دنیا نزدیکترین خانه به غضب خداوندیست و دورترین‏خانه از رضاى پروردگارى.اى بندگان خدا،چشم بپوشید از اندوهها و اشتغالات این‏دنیا،زیرا یقین دارید که شما از دنیا و دنیا از شما جدا خواهید گشت و میدانید که حالات‏آن دائما در دگرگونى است.پس از این دنیا بر حذر باشید. مانند بیمناک بودن شخص‏ مهربان و خیرخواه درباره خویشتن و مانند شخص کوشا و تلاشگر. )

بار دیگر تقوى و بارهاى دیگر نیز تقوى،زیرا بار دیگر انسان‏و بارهایى دیگر نیز انس ان اگر براى او«حیات معقول‏»مطرح است.

خداوند متعال در قرآن مجید در دویست و چهل مورد موضوع تقوى را با اشکال‏مختلف مورد تشویق و دستور جدى و نتائج‏حیات بخش آنرا تصریح فرموده است. امیر المؤمنین على علیه السلام در سخنان مبارکش که سید رضى رحمه الله در کتاب‏نهج البلاغه جمع آورى فرموده در ۷۷ مورد تقوى را مورد توصیه و تاکید قرار داده‏است.قطعى است که این تشویق و توصیه و تاکید دلالت واضح دارد بر اهمیت‏ حیاتى‏ تقوى که هر انسان آگاه و خردمند نه تنها ارزش آن را، بلکه عظمت و ضرورت آن را دردرون خود احساس مى‏کند.حال این سئوال مطرح است که‏«تقوى چیست؟»که هم‏قرآن در آنهمه آیات و هم سخنان امیر المؤمنین (ع) آنقدر مورد تاکید قرار داده‏است؟ (۵)

تقوى یعنى نگهدارى نفس (ذات،من،شخصیت و غیر ذلک) از انحرافات و خطاهایى که آدمى را به سقوط مى‏کشاند.اگر بخواهیم این تعریف را با یک جمله فنى ‏بگوییم،بدین شکل در مى‏ آید:«تقوى عبارتست از«صیانت تکاملى ذات‏»در مقابل‏«صیانت‏براى زندگى مطلوب ذات در صحنه اجتماع‏»هدف و انگیزه در صیانت دوم‏همان خود طبیعى است که بر مبناى قوانین طبیعت و قرار دادى براى زندگى معمولى ‏بجریان مى‏ افتد و ذات (یا نفس،من،شخصیت) انسان را براى تامین آنها توجیه ‏مى‏ نماید.ما براى بحث لازم درباره تقوى،به اضافه مباحث گذشته مجبوریم چند مسئله ‏مهم را پیرامون عظمت نفس انسانى که تقوى،صیانت تکاملى آنست مطرح نماییم.

مسئله یکم-نخستین حقیقتى که در این مسائل با آنها رویارو هستیم،اینست که‏ کسانى که در اولین ارتباط از ارتباطات چهارگانه (ارتباط انسان با خویشتن) باخته باشد،در ارتباطات سه گانه دیگر (ارتباط انسان با خدا،با جهان هستى و با همنوع خویش) نیزبازنده خواهد بود،زیرا کسى که نمى‏داند مجموعه استعدادهاى درونى و یکایک آنهاچیستند و راه تقویت و بهره بردارى از آنها چگونه باید باشد؟و نمى‏داند در برابرارزشهاى عالى انسانى چه بازتابهایى باید نشان بدهد.

وقتى یک انسان درباره خویش‏اینقدر نادان باشد،قطعا از عهده مدیریت ‏خویش در مقابل مصالح و مفاسد فردى واجتماعى بر نخواهد آمد.بهمین جهت است که امیر المؤمنین علیه السلام فرمود:کسى که ‏چشم از خویشتن بپوشد و به غیر خویشتن بپردازد،در تاریکى‏ها و مهلکه‏ ها سقوط خواهد کرد.

مسئله دوم-شاید این حقیقت مورد اتفاق نظر همه حکماى وارسته[نه فیلسوفان]حرفه‏اى و کارمندان فلسفه]باشد که مى‏گویند:کسى که آشنایى با خویشتن ندارد،آشنایى و رابطه او با هیچ کس و هیچ چیز منطقى نمى‏باشد.مى‏توان گفت:این مسئله بیان‏مصداقى از مصادیق مسئله اول مى‏باشد.

مسئله سوم-این جمله جاودانى‏«من عرف نفسه فقد عرف ربه‏» (هر کس به خویشتن‏معرفت پیدا کند به خدا معرفت پیدا مى‏کند) در تفسیر این تلازم (عرفان نفس و عرفان‏خدا) ،حکماء و عرفاء سخنانى بسیار با اهمیت گفته ‏اند.

۱-خداوند واحد حقیقى صادر کننده همه کائنات با آن کثرت بیکران است،نفس‏آدمى نیز با داشتن وحدت کامل صادر کننده و پذیرنده کثرت بیکران مى‏باشد.

۲-خداوند فوق ماده و مادیات است،نفس آدمى نیز پس از وصول به مرتبه تجرد،فوق ماده و مادیات قرار مى‏گیرد.

۳-خداوند فوق زمان و حرکت و سکون است،همچنین نفس آدمى نیز مى‏تواندپس از ورود به مرحله عالى تجرد،فوق زمان و فراسوى حرکت و سکون قرار بگیرد.

۴-خداوند سبحان کائنات را ابداع و انشاء و ایجاد غیر مسبوق به هستى مى ‏نماید.

نفس آدمى نیز با انشاء و ابداع تجریدى مى‏تواند حقائقى را بدون سابقه وجود،ایجادکند. مانند انشاء اعداد و قضایاى ریاضى و خلاقیتهاى هنرى و غیر ذلک.

۵-خداوند متعال ذات اقدس خود را بدون اینکه نیازى به بر نهادن‏«جز ذات‏»خودداشته باشد، مى‏داند.همانطور که در احتجاج‏«حضرت على بن موسى الرضا علیه السلام باعمران صایى‏»آمده است،نفس انسانى نیز مى‏تواند از دریافت ذات خود (علم‏حضورى برخوردار باشد. و دهها مورد دیگر از تلازم در معرفت (معرفت نفس ومعرفت ‏خدا) وجود دارد که براى محققان آگاه کاملا روشن است.

مسئله چهارم-جمله ‏اى از سقراط در همان روز که در زندان سم شوکران را آشامیدو از دنیا رفت،نقل شده است که گفته بود:«خود را بشناس،اگر خود را شناختى،طبیعت‏و ماوراى طبیعت را خواهى شناخت‏»عزیز الدین نسفى گفته است:«اى درویش،اگر بخواهى همه چیز را آنچنانکه هستند،بشناسى خویشتن را آنچنانکه هستى بشناس‏» (۶)

این جمله هم به نظر مى‏رسد که‏«اگر کسى با شناخت‏خویشتن،یک شاخه از درختى رابشناسد با ارزش‏تر از آن است که کیهان بزرگ را بشناسد بدون شناخت‏خویشتن‏»درتفسیر جملات فوق باید گفت:اگر منظور از دو جمله اول و دوم (جمله‏اى که از سقراطنقل شده است و جمله‏اى که عزیز الدین نسفى گفته است) اینست که انسان با شناخت‏خویشتن بطور حقیقى موفق به خداشناسى مى‏شود و هنگامى که خدا را شناخت،بدان‏جهت که مبدا حقیقى و آفریننده کل هستى را شناخته است،بوسیله همین شناخت‏برین،مى‏تواند نوعى اشراف و احاطه معرفتى ولو به اصول و مبادى جهان خلقت پیدا کند،همانطور که از شناخت علت،به شناسایى معلول حداقل به شناسایى اصول و مبادى کلى‏ معلول،آشنایى پیدا مى‏کنیم این منظور قابل قبول است،ولى چه اندک است افرادى که ‏به این درجه از خداشناسى برسند که بوسیله آن به معرفت اصول و مبادى کلى جهان آشناگردند.

اینان پیامبران عظام و اوصیاء و اولیاء الله هستند که مى‏توانند به جهت عظمت ‏ارتباطى که با خدا دارند،یک ارتباط عالى با خویشتن و با جهان هستى و با همنوعان‏ خود داشته باشند.و اگر مقصود اینست که انسان مى‏تواند از شناخت‏ حقیقى خویشتن،به‏هستى شناسى نائل گردد،[زیرا انسان فهرست کلى عالم هستى را در موجودیت‏خود دارامى‏باشد.

از خود اى جزئى ز کلها مختلط
فهم مى‏کن حالت هر منبسط

مولوى

ما در برابر این نظریه،هیچ دلیل قابل قبول براى رد و انکار آن نداریم،بلکه،با توجه به پدیده اکتشافات و ابداعات و اختراعات که ناشى از انعکاسات ذهنى آنها از جهان‏عینى نیست،بلکه این پدیده پس از عبور از مراحل اندیشه و تجربه و مشاهده و عبور ازیک مرحله آزادى بسیار جالب حتى از محصولات همان مراحل اندیشه و تجربه ومشاهده بلکه حتى پس از آزادى از خویشتن،بوجود مى‏آید.لذا مى‏بینیم ضرورتى‏ندارد که مکتشفین و ابداع کنندگان حتى در آن مسئله‏ اى که اکتشاف و ابداع مى‏کنند،بالاترین درجه معلومات و اطلاعات از آن را داشته باشند.

بنابر این،احتمال اینکه هرانسانى بذرهاى معارف مربوط به جهان هستى را در کشتگاه درون خود دارد،احتمالى ‏است‏ بسیار معقول و با توجه به معناى آیه شریفه و علم آدم الاسماء کلها این احتمال تادرجه یقین صعود مى‏کند.

آیا این همان نظریه نیست که سقراط مى‏گفت:ما مربیان چیزى‏را در درون انسانها ایجاد نمى ‏کنیم،بلکه همه مردم حقیقت را در درون خود دارند و مامعلمان و مربیان مى‏کوشیم مردم را در زاییدن (توجه بآن حقائق) کمک کنیم و کار ما،کار قابله ‏ها است.

در تفسیر جمله سوم: (اگر کسى با شناخت‏خویشتن،شاخه‏اى از درخت‏را بشناسد،با ارزش‏تر است از شناخت کیهان بزرگ بدون شناخت ‏خویشتن) مى‏توانیم‏ بگوییم: علم بیک چیز با شناخت‏ خویشتن،یعنى با شناخت آن حقیقتى که علم از آن اواست.

و الا شما دستگاهى مانند جام جهان نما که در افسانه‏اى کهن آمده است،بسازید که‏از نظر بزرگى و دقت‏ بتواند همه کیهان بزرگ را از ذرات تا کل مجموعى آن در خودمنعکس نماید،قطعى است که این جام جهان‏نما،عالم نیست،در صورتیکه یک کودک‏ در کلاس اول در آغاز تحصیلش به این قضیه که‏«بابا آب داد»توجه مى‏کند،عالم به آن‏مى ‏گردد.

با نظر به این مسئله که فعلا مطرح کردیم،به این نتیجه مى‏رسیم که ورود یک‏قضیه یا یک مفهوم مفرد به ذهن مى‏تواند بر سه نوع باشد: نوع یکم-انعکاس محض محتواى قضیه در ذهن،مانند انعکاس صورت درخت‏هادر کنار استخرى که آب زلال دارد و همچنین مانند انعکاس نمودهاى اجسام در آینه نوع دوم-ورود قضیه در ذهن که به صورت معلوم در مى‏آید،مانند علم به اینکه جامعه بدون قوانین تنظیم کننده حقوقى،نمیتواند به وجود مطلوب خود ادامه بدهد.این قضیه به اضافه اینکه وارد ذهن عالم به آن شده است،«من انسانى‏»هم اشراف و حکم‏درباره او دارد که از مقوله عمل ذهنى است نه انعکاس محض.

نوع سوم-ورود قضیه در ذهن شخصى است که اطلاعى از«من‏»و مختصات آن وعلم و معرفت و ارزیابى مقدمات و نتائج آنرا دارا مى‏باشد.شخصى که به این درجه از قدرت خود شناسى نائل آمده باشد،علمى که به دست مى‏آورد،با ارزشترین علم است که مبتنى بر انکشاف عالم و معلوم است،ولى متاسفانه-

بس تارها به دور و بر خود تنیده‏ ایم
یکدم نظر به عالم بالا نمى‏کنیم

در تنگناى خویش چنان غرق گشته‏ایم
کز قطره التفات به دریا نمى‏کنیم

فاعرضوا عما یعجبکم فیها لقله ما یصحبکم منها.اقرب دار من سخط الله،و ابعدها من‏رضوان الله!فغضوا عنکم-عباد الله-غمومها و اشغالها،لما قد ایقنتم به من فراقها و تصرف‏حالاتها. (پس رویگردان شوید از آنچه که در این دنیا شما را به شگفتى وا مى‏دارد،زیراآنچه که از دنیا با شما خواهد بود اندک است.این دنیا نزدیکترین خانه به غضب‏خداوندیست و دورترین خانه از رضاى پروردگارى.اى بندگان خدا،چشم بپوشید ازاندوه‏ها و اشتغالات این دنیا،زیرا یقین دارید که دنیا از شما و شما از دنیا جداخواهید گشت و مى‏دانید که حالات آن دائما در دگرگونى است.)

زرق و برقها و تجملات دنیا که شخصیت ‏شما را مى‏ربایند بزودى از شما جدا خواهند گشت

هر صورت دلکش که ترا روى نمود
خواهد فلکش ز دور چشم تو ربود

رو دل به کسى نه که در اطوار وجود
بوده است همیشه با تو و خواهد بود

درخشندگى حباب روى دریا در حال تموج چه دوام و استحکامى دارد که از دریاى پراز میلیاردها حقائق بسیار پر ارزش،چشم پوشیده و به آن خیره شویم-دقت کنید:

دنیا چو حباب است و لکن چه حباب
نه بر سر آب،بلکه بر روى سراب

آن هم چه سرابى که ببینند به خواب
آن خواب چه خواب؟خواب بد مست‏خراب

بدانجهت که زمینه و مقتضاى دلبستگى به امور مادى این دنیا،غفلت از حقیقت زندگى‏و ارتباط آن با خدا است،لذا پیوند باین دنیا بیش از ضرورتهاى حیات،در معرض‏جدائى از خدا و عنایات او و نزدیک به غضب خداوندى است،لذا تا آنجا که قدرت‏داریم به مقدارى از دنیا بسنده کنیم که هم تمامى مردم دنیا از معشیت‏شرافتمندانه وحیات شایسته برخوردار شوند و هم من،یا نفس یا شخصیت را از آلودگى‏ها نجات‏بدهیم که تقوى معنایى جز این ندارد.

اگر روزى فرا رسد که گردانندگان سیاسى اجتماعات،اهمیت مدیریت جانهاى آدمیان راهم مانند مدیریت زندگى طبیعى آنان به عهده بگیرند،آنموقع مى‏فهمیم که‏عظمت انسانى چیست؟

متاسفانه،هر چه تاریخ جلوتر مى‏رود و هر چه دائره صنعت گسترش بیشتر پیدامى‏کند و ارتباطات انسانها پیچیده‏ تر مى‏ گردد،انسانها در همه ارتباطات چهارگانه باشکست‏ بیشتر رویاروى مى‏ گردند: (ارتباط انسان با خویشتن،با خدا،با جهان هستى و با همنوع خویشتن) .

انسانهایى که پیش از ظهور دوران صنعت (تکنولوژى بمعناى عام آن) در این دنیازندگى مى‏کردند،بیشتر با طبیعت و نمودهاى آن که تجلى‏گاه عظمت و صفات‏خداوندى است، رویاروى بودند،مردم آن دوران‏ها از طبیعت‏ بسیار زیبا که نمودهایش‏ مجمع زیبایى‏ ها و بوى آن بوى جانهاى آدمیان را منتشر مى‏ کرد،بیشتر با جانهاى خودآشنا بودند.و بیشتر به خدا و حقائق ملکوتى نزدیک بودند تا امروز که هر کجا مى‏نگرندآهن پاره‏ها و دیوارهاى سیمان و سنگ و آجر که با دست‏بشر شکل گرفته و خود را درمیان آنها زندانى کرده و براى تلقین آزادى و ترقى دروغین براى خودش،خود را باپدیده‏هاى هنرنما و با سرعت‏حرکات و انتقال بسیار سریع صور و اطلاعات و وسائل‏ تخدیر،مشغول ساخته است،باشد که درباره آن مزایا که از طبیعت جانفزا براى جان‏خود مى‏گرفت،تسلیت‏ به خویشتن بدهد!!

بنابر این،اگر سیاستمداران حقیقى که براى‏اداره مردم،آنان را در میان زندانهاى پر پیچ و خم تکنولوژى که بشر در آنجا به هرطرف که مى‏رود از طبیعت[آن تجلى‏گاه زیباى عظمت‏ها]دورتر مى‏گردد و تنها با آهن‏پاره‏ها و ساختمانهایى که براى سودجویى هر چه بیشتر،محکم‏تر و تنگتر ساخته شده‏اند، مواجه مى‏گردد!

آقایان گردانندگان جوامع،امروز معالجه بیمارى‏«سکولاریسم‏» (حذف دین واخلاق از زندگى بشرى) و«پلورالیسم‏» (صلح کل بى‏رنگ که موجب مات شدن رنگ‏همه ارزشها مى‏باشد، خیلى آسانتر از فردایى است که تدریجا دارد بما نزدیک مى‏شود،در حالیکه تدریجا همه وسائل دفاع از جان و ارزشهاى آنرا از دست مى‏دهیم.)

امیر المؤمنین (ع) مى‏فرماید:از زخارف و تجملات بى‏ اساس دنیا،مانند کسانى بر حذرباشید که براى خویشتن مهربان و خیر خواهند.یعنى شما با دل سپردن به آن زخارف و تجملات،با خویشتن خصومت مى‏ ورزید و مانند کودک،گوهرى را به قرصى نان‏مى‏ دهید!آخر،این جان‏ها، این نفس ما چقدر فریاد بزند:

اى گرانجان خار دیدستى مرا
زانکه بس ارزان خریدستى مرا

هر که او ارزان خرد ارزان دهد
گوهرى طفلى به قرص نان دهد

توضیح-بجهت وضوح کامل معانى جملات بعدى این خطبه،به ترجمه آنها کفایت‏ کردیم.

___________________________

۱.براى بررسى مسئله بعثت و نبوت خاتم الانبیاء (ص) مراجعه فرمایید به مجلد ۲ ص ۱۷۱ و از ص‏۱۷۶ تا ۱۹۲ و از ص ۱۹۵ تا ۲۰۳ و از ص ۲۵۸ تا ۲۶۴ و مجلد ۴ ص ۲۵۹ تا ۲۶۰ و از ص‏۳۰۷ تا ۳۱۳ و مجلد ۵ از ص ۱۴۷ تا ۱۵۷ و مجلد ۸ از ص ۵۸ تا ۶۷ و از ص ۲۸۴ تا ۲۹۳ ومجلد ۱۱ از ص ۱۵۳ تا ۱۶۷ و مجلد ۱۲ ص ۱۳ و ۱۴ و مجلد ۱۳ از ص ۲۷۶ و ۲۷۷ و مجلد۱۵ از ص ۱۹ تا ۲۱ و مجلد ۱۷ ص ۹ و از ص ۱۱ تا ۸ و از ص ۹۶ تا ۹۹ و ص ۱۰۲ و مجلد۱۸ از ص ۵۲ تا ۵۸ و ص ۱۹۷ و ۱۹۸ و ۲۰۷ تا ۲۱۱ و از ص ۲۹۶ تا ۳۰۷ و مجلد ۱۹ ازص ۳ تا ۵۷.

و براى بررسى مسائل مربوط به خاندان عصمت آل محمد (صلوات الله علیهم) مراجعه فرمایید به:مجلد ۲ از ص ۲۷۲ تا ۲۸۱ و مجلد ۵ ص ۲۵۰ و ۲۵۱ و مجلد ۱۴ از ص ۱۲۳ تا ۱۲۶ و ازص ۱۲۹ تا ۱۳۲ و مجلد ۱۵ تا ص ۸۸ و از ص ۲۶۰ تا ص ۲۶۵.

۲.مجلد ۲ از ص ۲۰۶ تا ۲۲۲،ج ۳ ص ۶۴،ج ۴ ص ۲۳۴ و ۲۳۵ و ۲۵۳ تا ۲۵۵،و از ص‏۲۶۱ تا ۲۷۱، ج ۱۳ از ص ۱۵ تا ۱۸ و ج ۱۴ از ص ۱۱۵ تا ۱۱۷ و از ص ۱۲۹ تا ۱۳۲.

۳.دعاى کمیل بن زیاد النخعى که امیر المؤمنین (ع) به او تعلیم فرموده است.

۴.سیر حکمت در اروپا،ج ۲،ص ۱۲۲-۱۲۳،فروغى.

۵.براى بررسى بیشتر درباره.پدیده تقوى،مخصوصا تعریف و توصیف و نتائج آن، مراجعه‏فرمایید به ج ۳ از ص ۳۳۸ تا ۳۴۲،ج ۵ از ص ۶۳ تا ۶۷،ج ۶ از ص ۲۷ تا ۳۱،ج ۷ ص ۷ و ۸ و از ص ۱۹ تا ص ۲۷ و ج ۱۳ از ص ۵۸ تا ۶۸،و از ص ۶۸ تا ۷۴ و از ص ۱۴۴ تا ۱۴۷.

۶.نقل از زبده الحقائق.

بازدیدها: ۷

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.