نامه ۱۹ ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

۱۹ نامه حضرت به یکى از کارگزارانش :

أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ دَهَاقِینَ أَهْلِ بَلَدِکَ شَکَوْا مِنْکَ غِلْظَهً وَ قَسْوَهً وَ اِحْتِقَاراً وَ جَفْوَهً وَ نَظَرْتُ فَلَمْ أَرَهُمْ أَهْلاً لِأَنْ یُدْنَوْا لِشِرْکِهِمْ وَ لاَ أَنْ یُقْصَوْا وَ یُجْفَوْا لِعَهْدِهِمْ فَالْبَسْ لَهُمْ جِلْبَاباً مِنَ اَللِّینِ تَشُوبُهُ بِطَرَفٍ مِنَ اَلشِّدَّهِ وَ دَاوِلْ لَهُمْ بَیْنَ اَلْقَسْوَهِ وَ اَلرَّأْفَهِ وَ اُمْزُجْ لَهُمْ بَیْنَ اَلتَّقْرِیبِ وَ اَلْإِدْنَاءِ وَ اَلْإِبْعَادِ وَ اَلْإِقْصَاءِ إِنْ شَاءَ اَللَّهُ

لغات

دهقان : معرّب دهگان : مالک ده ، کشاورز ،

اگر نونش اصلى باشد منصرف به کار مى‏رود ، و گرنه غیر منصرف است ، به دلیل وضعیت و الف و نون زایدتان .

قسوه : خشونت قلبى و سخت دلى

اقصاه : او را دور کرد

جفوه : ضد نیکى

جلباب : رو انداز ، لباس رویى

مداوله : غلبه دادن هر کدام از خشونت و مهربانى بر دیگرى و هر بار یکى را گرفتن ،

از ماده إداله به معناى چرخاندن

ترجمه

« اما بعد ، کشاورزان مردم شهر تو ، از سختگیرى و سنگدلى و حقیر شمردن و ستمگریت شکایت کرده‏اند و من اندیشیدم ، نه آنها را به دلیل مشرک بودنشان اهل نزدیک شدن به تو دیدم و نه در خور دور شدن و مورد ستم واقع شدن ، زیرا با ما داراى عهد و پیمان مى‏ باشند ، بنابراین با ایشان مهربانى آمیخته باسختى را شعار خود قرار ده و با آنان بین سخت دلى و مهربانى را انتخاب کن و به خواست خدا در میانشان به اعتدال رفتار کن ، و حد متوسط بسیار دور کردن و بسیار نزدیک کردن را برگزین ( نه زیاد آنها را نزدیک و نه زیاد از خود دورشان کن ) »

شرح

نقل شده است که این کشاورزان ، مجوسى بوده‏اند و هنگامى که نزد حضرت از سختگیرى نماینده‏اش شکایت کردند امام ( ع ) درباره آنها فکر کرد و دید که آنها نه شایسته ‏اند که بتوان بسیار نزدیکشان آورد ، زیرا مردمى مشرک بودند و نه مى ‏توان کاملا آنان را از خود ، دور کرد ، چون عهد و پیمان بسته بودند و به این دلیل گرامى داشتن زیاد و بسیار نزدیک شدن به ایشان موجب شکست دین و وارد آوردن نقص در آن مى ‏باشد ، و اگر بطور کلى آنها را از خود ،دور کند ، بر خلاف عهد و پیمانى است که با ایشان بسته است ، از این رو ، به عامل خود دستور داد که حدّ اعتدال را رعایت کند و با آنها رفتارى نرم و آمیخته با مقدارى شدت و خشونت داشته باشد هر کدام در جاى مناسب خود و نیز هر یک از دو طرف ، نرمى و خشونت ، فایده مخصوص به خود را دارد که دیگرى ندارد :

الف به کار بردن نرمى و مهربانى و نزدیک شدن با آن مردم باعث مى‏ شود که در کارها و زراعتهایشان که مصلحت معاش آنان مى ‏باشد ، آرامش و اطمینان قلبى داشته باشند .

ب و از طرف دیگر ، وقتى آن مهربانى و رأفت با قدرى سختگیرى و دور کردن آنان آمیخته شود ، هم خوار شمردن کافران که خواسته دین است ،حاصل مى‏شود و هم دشمنى و قصد تجاوز آنها ، درهم شکسته مى‏شود ، و شرّ محتمل آنان نیز دفع مى‏شود .

با این دلایل بود که حضرت والى خود را نهى مى‏کند از این که در حق آنها ، شدت و قسوت داشته باشد و براى همیشه آنان را از خود دور کند ، و یا این که دائما با ایشان ملایمت و مهربانى داشته باشد ، و همه وقت آنها را به خود نزدیک کند و دوستى تنگاتنگ داشته باشد .

کلمه جلباب را استعاره آورده است از حالت متوسط میان نرمى و خشونت و هیأت ملایمت خالص و سختگیرى صرف ، و واژه لین ، به عنوان ترشیح ذکر شده است . به امید توفیق خداوند .

 

بازدیدها: ۰

نامه ۱۸ ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

۱۸ نامه حضرت به عبد اللَّه عباس ، وقتى که نماینده وى در بصره بود :

وَ اِعْلَمْ أَنَّ ؟ اَلْبَصْرَهَ ؟ مَهْبِطُ ؟ إِبْلِیسَ ؟ وَ مَغْرِسُ اَلْفِتَنِ فَحَادِثْ أَهْلَهَا بِالْإِحْسَانِ إِلَیْهِمْ وَ اُحْلُلْ عُقْدَهَ اَلْخَوْفِ عَنْ قُلُوبِهِمْ وَ قَدْ بَلَغَنِی تَنَمُّرُکَ ؟ لِبَنِی تَمِیمٍ ؟ وَ غِلْظَتُک عَلَیْهِمْ وَ إِنَّ ؟ بَنِی تَمِیمٍ ؟ لَمْ یَغِبْ لَهُمْ نَجْمٌ إِلاَّ طَلَعَ لَهُمْ آخَرُ وَ إِنَّهُمْ لَمْ یُسْبَقُوا بِوَغْمٍ فِی جَاهِلِیَّهٍ وَ لاَ إِسْلاَمٍ وَ إِنَّ لَهُمْ بِنَا رَحِماً مَاسَّهً وَ قَرَابَهً خَاصَّهً نَحْنُ مَأْجُورُونَ عَلَى صِلَتِهَا وَ مَأْزُورُونَ عَلَى قَطِیعَتِهَا فَارْبَعْ ؟ أَبَا اَلْعَبَّاسِ ؟ رَحِمَکَ اَللَّهُ فِیمَا جَرَى عَلَى لِسَانِکَ وَ یَدِکَ مِنْ خَیْرٍ وَ شَرٍّ فَإِنَّا شَرِیکَانِ فِی ذَلِکَ وَ کُنْ عِنْدَ صَالِحِ ظَنِّی بِکَ وَ لاَ یَفِیلَنَّ رَأْیِی فِیکَ وَ اَلسَّلاَمُ

لغات

تنمّر : ناپسندى و دگرگونى اخلاق

ماسّه : نزدیک

اربع : آرام باش و به جاى خود قرار بگیر

وغم : کینه‏ ورزى

مأزورون : گناهکاران

فال یفیل

الرّأى : فکر ، ناتوان شد و به خطا دچار گردید

ترجمه

« بدان که بصره ، جایگاه فرود آمدن شیطان و سرزمین رویش آشوبهاست ،بنابراین به مردمش وعده احسان و نیکى بده و گره ترس و بیم از گذشته را از دلهایشان باز کن .

به من ابلاغ شده است که نسبت به بنى تمیم بد اخلاقى و درشتى کرده ‏اى ، و حال آن که در میان ایشان ، ستاره‏اى پنهان نشد مگر این که دیگرى باز درخشید ( مرد مبارزى را که از دست دادند دیگرى جایش را پر کرد ) ، و در جاهلیت و اسلام کسى به کینه ‏جویى و خونخواهى بر ایشان پیشى نگرفته است ، و ایشان را با ما خویشاوندى پیوسته و نزدیک است که ما را در پیوند آن پاداش و در جدایى از آن گناه مى ‏باشد ، پس اى ابو العباس خدا تو را بیامرزد . و در نیک و بدى که بر زبانت و دستت جارى مى‏ شود ، مدارا کن ، زیرا ما ، در این امور با هم شریک مى‏ باشیم ، و چنان باش که گمان نیکوى من به تو پایدار باشد و نظرم درباره ‏ات ،سست نشود . »

شرح

نقل شده است که وقتى ابن عباس از طرف امیر المؤمنین به ولایت بصره ماموریت یافته بود ، با مردم آن جا ، بناى بد رفتارى را گذاشت ، زیرا آنها در جنگ جمل ، از دشمنان امام ، و پیروان طلحه و زبیر و عایشه بودند ، بنابراین ابن عباس نسبت به آنان تندى را آغاز کرد ، و ایشان را از خود ، دور کرد ، و با یادآورى جنگ جمل آنها را مورد طعن و سرزنش قرار داد ، تا آن جا که آنان را پیروان شتر و یاران عسکر ، که نام شتر عایشه بود ، و نیز حزب شیطان مى ‏نامید ، این امر بر عده‏ اى از بنى تمیم که از شیعیان حضرت بودند ، از قبیل حارثه بن قدامه و غیره . . . ، گران آمد ، لذا حارثه نامه‏ اى به شکایت از ابن عباس براى امام ( ع ) نوشت ، با رسیدن شکایت نامه حارثه ، على ( ع ) براى ابن عباس چنین مرقوم فرمود : اما بعد فردا ، بهترین مردم در نزد خدا ، کسى است که آگاهیش به آنچه اطاعت خداست بیشتر باشد ، خواه به سودش باشد ، و خواه بر ضررش و نیز کسى که در راه حق نیرومندتر است ، اگر چه تلخ باشد . آگاه باش که پایدارى آسمان و زمین میان بندگان به علت حق است ، پس باید عملت حکایت از راز درونیت کند و دستوراتت براى همه یگانه و روشت طریقه راست و مستقیم باشد .

و اعلم انّ البصره مهبط ابلیس ،

امام ( ع ) در اول نامه بصره را فرودگاه شیطان نامید و این مطلب اشاره به فرود آمدن شیطان از بهشت در آن جا ، و کنایه از آن است که به این دلیل آن جا مبدأ اندیشه‏ هاى باطل و افکار فاسده‏اى است که از ابلیس در آن جا به وجود آمده و لازمه این گونه افکار برانگیختن فتنه و آشوب مى‏باشد .

واژه مغرس را که به معناى رویشگاه درخت است ، براى بصره استعاره آورده است به اعتبار این که آن جا ، محل روییدن فتنه‏هاى بسیارى است .

و برخى شارحان گفته‏ اند : در عبارت مهبط ابلیس ، نوعى لطف و زیبایى وجود دارد ، زیرا قوه واهمه که ابلیس نفس عاقله است ، هر گاه در فعالیت خود ، از تحت تدبیر عقل و موافقت او خارج شود از مرحله عالم کمال فرود آمده و دستورهاى عالیه آن را که در حقیقت ، درهاى بهشت مى‏ باشد ترک کرده و در نتیجه ترجیح دادن اندیشه‏ هاى فاسد ، به خسرانهاى پست و مشارکت شهوت و غضب مبتلا خواهد شد و چون اهل بصره بیعت امام را شکستند و با وى مخالفت کردند به این سبب خردهاى خود را از پذیرش اندیشه‏ هاى مصلحت ‏آمیز ، بکلى بر کنار کردند ، و ابلیس و لشکریانش به سرزمین آنها فرود آمدند و آراى فاسد و باطل را به صورتهاى حق به آنها نمایاندند . این بود که اهل بصره به ابلیس و یارانش پیوستند و در نتیجه این چنین مبتلا به سرنوشت سوء و شقاوت و بدبختى شدند .

به این دلیل بصره محل نزول ابلیس و جایگاه رشد آشوب و فتنه‏هایى شد که از وسوسه‏ هاى شیطان و آراى فاسده او به وجود آمد .

پس از بیان موقعیت سرزمین بصره ، براى ابن عباس ، وى را دستور مى‏دهد که به اهل بصره و ساکنین آن شهر ، وعده احسان و نیکى بدهد و گره بیم و ترس را از دلهاى آنان باز کند .

نکته بلاغى در این عبارت آن است که واژه عقده ، را که به معناى گره است استعاره از سختى و آزردگى بسیارى آورده است که ترس از مخالفت با بیعت آن حضرت ، بر روحیه آنها وارد مى‏کند .

وجه تشبیه آن است که ترس از مخالفت گذشته پیوسته ملازم و همراه آنان و به دلهایشان بسته است مانند گره ریسمان و غیر آن ، و ترشیح آن ، باز کردن است که کنایه از برطرف کردن خوف ، از وجود آنها مى‏ باشد .

مقصود از این سفارشها که حضرت به ابن عباس درباره مردم بصره فرمود ، آن است که دلهایشان از او رنجور نشود و به کین برنخیزند که مانند گذشته از اطاعت امام خارج شده و فتنه و آشوب بپاسازند .

سپس به ابن عباس هشدار مى ‏دهد که از سختگیریش نسبت به بنى تمیم با اطلاع است و بطور ضمنى او را از این کار نهى مى‏فرماید ، و به دنبال این مطلب به شرح حال آنها پرداخته و بر ایشان ویژگیهایى ذکر کرده است ، که با این خصوصیات لازم است رعایت حال و دلجویى آنان مورد توجه قرار گیرد و این ویژگیها از این قرار است :

۱ بنى تمیم مردمى هستند که در گذشته هرگز شخص بزرگى از آنان نمرده است مگر آن که شخص بزرگ دیگرى به جایش قرار گرفته است و لفظ نجم ستاره را از شخص بزرگ استعاره آورده است زیرا سید قوم و بزرگ آنان پیشوایى است که با او راهنمایى مى‏شوند و در انتخاب راههاى صحیح و درست به او و اندیشه‏هایش اقتدا مى‏کنند و در حالت غایب شدن و طلوع کردن هم به عنوان ترشیح آمده است .

إنّهم لم یسبقوا بوغم ،

خصوصیت دیگر بنى تمیم این بود که آنها چون مردمى با شخصیت و بلند پرواز بودند هیچ گونه آزارى را بر خود هموار نمى‏کردند بلکه چه در دوران جاهلیت و چه در زمان اسلام در مقابل کوچکترین آزارى به جوش و خروش و فریاد ، در مى‏ آمدند و انتقام خود را مى‏گرفتند و در این امر کسى بر آنان تقدم نداشت ، بر خلاف مردمى که پست باشند و خود را حقیر و بى‏مقدار شمارند که چنانچه بر آنان ستمى رود معمولا اهمیتى نمى‏دهند و اگر هم اول خشمگین و عصبانى شوند ، این حالت چندان دوام نمى‏یابد که کینه انتقام جویانه‏اى را در دلشان ایجاد کند .

احتمال دیگر در عبارت فوق آن است که کلمه مضاف حذف شده و تقدیر آن چنین است : انهم لم یسبقوا بشفاء حقد من عدوهم ، کسى برایشان به انتقام گرفتن و تشفى خاطرشان از دشمنشان پیشى نگرفته که از طرف ایشان انتقام بگیرد چون ایشان خود داراى قوت و شجاعت مى‏باشند .

۳ ویژگى سوم ، بنى تمیم با بنى هاشم رابطه خویشاوندى نزدیکى دارند .

بعضى گفته ‏اند خویشاوندى آنها در پیوندشان به الیاس بن مضر تحقق مى‏ یابد زیرا هاشم پسر عبد مناف و او پسر قصى بن کلاب پسر مره بن کعب پسر لوىّ بن غالب فهر بن مالک بن نضر بن کنانه بن حزیمه بن مدرکه بن الیاس بن مضر است ، و تمیم پسر مراد و او پسر طابخه بن الیاس بن مضر مى‏باشد و به منظور ترغیب و تشویق در ایجاد ارتباط و اتصال و مدارا کردن با آنها تذکر داده است ، که پیوند با خویشان سبب پاداش در آخرت مى‏باشد .

مأزورون ،

در اصل موزورون بوده ، و براى این که با مأجورون تناسب داشته باشد و او تبدیل به همزه شده است و در حدیث آمده است لترجعنّ مأزورات غیر مأجورات آن زنان در حالى برمى‏ گردند که بار گناه بر دوش دارند و اجر و پاداشى ندارند .

پس از بیان ویژگیهایى از اهل بصره که به آن دلیل باید نسبت به آنان رفق و مدارا شود به ابن عباس دستور مى‏ دهد که در گفتار و کردارش آرامش را حفظ کند و تفکر و اندیشه را از دست ندهد زیرا بردبارى و تدبّر در امور ، انسان را بهتر ، به درستى و صحت مى‏ رساند و خیر و شر را برایش مشخص مى‏ کند منظور از شرّ ، که در کلام حضرت آمده است کیفر و عقوبت قولى یا عملى است که ابن عباس نسبت به آن مردم در مقابل خلافهاى گذشته‏شان روا مى‏داشت .

فانّا شریکان فى ذلک ،

چون در عبارت گذشته او را امر به تدبر و تفکر در گفتار و کردار کرد ، جمله اخیر را به جاى علت درستى این امر ذکر کرده است ،به دلیل این که او نماینده حضرت است و هر کار نیک یا عمل زشتى را که انجام دهد امام هم در آن شریک مى‏باشد زیرا آن حضرت سبب بعید است و والى وى سبب قریب . ابو العباس که در سخن امام آمده ، کنیه عبد اللَّه عباس مى ‏باشد ، و عرب کسى را که احترام مى‏کند او را به کنیه‏اش خطاب مى‏کند ، بعضى گفته‏ اند :

اکنّیه حین أنادیه لأکرمه :

هنگامى که او را ندا مى‏کنم به کنیه مى‏خوانم تا وى را احترام کرده باشم .با این که امام ( ع ) هنگامى که ابن عباس را به نمایندگى خود برگزید او را براى این کار شایسته و لایق مى ‏دانست در این جا به او خاطر نشان مى‏ سازد که همان حالت را حفظ کند و پیوسته شایستگى خود را که مورد حسن ظن امام بوده است با خود داشته باشد ، و باید توجه داشت که این امر امام دلیل بر آن نیست که ابن عباس در کارهایش عملى بر خلاف فرمان وى انجام داده و باعث تغییر حسن نظر او ، درباره خود شده باشد بلکه فقط به این منظور است که در آینده تغییر روش ندهد . توفیق از خداست .

 

بازدیدها: ۱

نامه ۱۷ ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

۱۷ نامه حضرت به معاویه در پاسخ نامه‏اى که به امام نوشته بود :

وَ أَمَّا طَلَبُکَ إِلَیَّ ؟ اَلشَّامَ ؟ فَإِنِّی لَمْ أَکُنْ لِأُعْطِیَکَ اَلْیَوْمَ مَا مَنَعْتُکَ أَمْسِ وَ أَمَّا قَوْلُکَ إِنَّ اَلْحَرْبَ قَدْ أَکَلَتِ اَلْعَرَبَ إِلاَّ حُشَاشَاتِ أَنْفُسٍ بَقِیَتْ أَلاَ وَ مَنْ أَکَلَهُ اَلْحَقُّ فَإِلَى اَلْجَنَّهِ وَ مَنْ أَکَلَهُ اَلْبَاطِلُ فَإِلَى اَلنَّارِ وَ أَمَّا اِسْتِوَاؤُنَا فِی اَلْحَرْبِ وَ اَلرِّجَالِ فَلَسْتَ بِأَمْضَى عَلَى اَلشَّکِّ مِنِّی عَلَى اَلْیَقِینِ وَ لَیْسَ أَهْلُ ؟ اَلشَّامِ ؟ بِأَحْرَصَ عَلَى اَلدُّنْیَا مِنْ أَهْلِ ؟ اَلْعِرَاقِ ؟ عَلَى اَلْآخِرَهِ وَ أَمَّا قَوْلُکَ إِنَّا ؟ بَنُو عَبْدِ مَنَافٍ ؟ فَکَذَلِکَ نَحْنُ وَ لَکِنْ لَیْسَ ؟ أُمَیَّهُ ؟ ؟ کَهَاشِمٍ ؟ وَ لاَ ؟ حَرْبٌ ؟ ؟ کَعَبْدِ اَلْمُطَّلِبِ ؟ وَ لاَ ؟ أَبُو سُفْیَانَ ؟ ؟ کَأَبِی طَالِبٍ ؟ وَ لاَ اَلْمُهَاجِرُ کَالطَّلِیقِ وَ لاَ اَلصَّرِیحُ کَاللَّصِیقِ وَ لاَ اَلْمُحِقُّ کَالْمُبْطِلِ وَ لاَ اَلْمُؤْمِنُ کَالْمُدْغِلِ وَ لَبِئْسَ اَلْخَلْفُ خَلْفٌ یَتْبَعُ سَلَفاً هَوَى فِی نَارِ جَهَنَّمَ وَ فِی أَیْدِینَا بَعْدُ فَضْلُ اَلنُّبُوَّهِ اَلَّتِی أَذْلَلْنَا بِهَا اَلْعَزِیزَ وَ نَعَشْنَا بِهَا اَلذَّلِیلَ وَ لَمَّا أَدْخَلَ اَللَّهُ اَلْعَرَبَ فِی دِینِهِ أَفْوَاجاً وَ أَسْلَمَتْ لَهُ هَذِهِ اَلْأُمَّهُ طَوْعاً وَ کَرْهاً کُنْتُمْ مِمَّنْ دَخَلَ فِی اَلدِّینِ إِمَّا رَغْبَهً وَ إِمَّا رَهْبَهً عَلَى حِینَ فَازَ أَهْلُ اَلسَّبْقِ بِسَبْقِهِمْ وَ ذَهَبَ اَلْمُهَاجِرُونَ اَلْأَوَّلُونَ بِفَضْلِهِمْ فَلاَ تَجْعَلَنَّ لِلشَّیْطَانِ فِیکَ نَصِیباً وَ لاَ عَلَى نَفْسِکَ سَبِیلاً وَ اَلسَّلاَمُ

لغات

حشاشه : اندک باقى مانده از روح

طلیق : اسیرى که آزاد شده و جلو راهش باز شده

مدغل : کسى که باطنش آلوده به نوعى از فساد از قبیل نفاق و جز آن باشد .

سلف الرجل : پدرهاى پیشین آن مرد .

صریح : پاک نسب لصیق : زنازاده‏اى که به غیر پدرش نسبت داده مى‏شود خلفه : کسانى که بعد از او مى‏ آیند .

نعشنا : بالا بردیم

فوج : گروه ، جماعت

ترجمه

« پس از حمد خدا و نعت رسول ، این که شام را از من درخواست کردى ،بدان ، که من هرگز آنچه را که دیروز از تو منع کرده‏ام ، امروز به تو نخواهم بخشید ، و اما این که گفته‏اى که جنگ ، عرب را خورده ، بجز نیمه جانهاى باقى مانده ، آگاه باش هر که را حق خورده رهسپار بهشت شده است و هر کس را که باطل خورده باشد به سوى دوزخ روان است ، و اما این که من و تو در به جنگ و داشتن مردان یکسان هستیم ، کوشش تو بر شک و تردید از کوشش من بر یقین و باور بیشتر نیست ، و مردم شام نسبت به دنیا از مردم عراق نسبت به آخرت حریصتر نیستند ، و این که گفته ‏اى : ما فرزندان عبد مناف هستیم ، ما نیز چنین مى‏باشیم ، اما نه امیّه مانند هاشم است و نه حرب مانند عبد المطلب ، و نه ابو سفیان شبیه ابو طالب و نه مهاجر مانند آزاد شده و نه پاکیزه نسب ، مثل زنازاده و نه راستگو و درستکار مانند دروغگو و بدکردار و نه مومن همانند منافق و دورو ، مى‏باشد ، بد فرزندى است ، آن که پیروى کند پدرى را که در آتش دوزخ افتاده است . علاوه بر اینها ، در دست ماست فضل و بزرگوارى نبوت و پیامبرى ،که به آن وسیله ، ارجمند را خوار و ذلیل و بى‏مقدار را بلند مقام کردیم ، و موقعى که خداوند عرب را گروه گروه در دین اسلام داخل کرد ، و این امت ، برخى با میل و عده‏اى از روى کراهت به اسلام گرویدند ، شما از کسانى بودید که یا به سبب دنیا دوستى و یا ترس ، در دین داخل شدید و این هنگامى بود که پیشروان سبقت گرفته بودند و هجرت کنندگان نخست ، بزرگوارى خویش را دریافتند . بنابراین براى شیطان در خود بهره‏اى قرار مده و راه او را در وجودت باز مگذار . »

شرح

روایت شده است که معاویه با عمرو عاص مشورت کرد تا به على ( ع ) نامه‏اى بنویسد و استاندارى شام را از وى بخواهد ، عمرو خندید و گفت :

معاویه کجایى ؟ آیا تو مى‏توانى على را بفریبى ؟ معاویه گفت : مگر ما از فرزندان عبد مناف نیستیم ؟ عمرو گفت آرى چنین است اما آنها خاندان نبوتند ، و تو نیستى ، حالا مى‏خواهى بنویسى ، بنویس ، پس معاویه مردى از اهل سکاسک به نام عبد اللَّه بن عقبه را طلب کرد و به وسیله او نامه‏اى به این مضمون به امام ( ع ) نوشت و فرستاد :

اما بعد ، من بر تو چنین گمان مى‏بردم که اگر مى‏دانستى جنگ این چنین ما را رنج مى‏دهد و تو را آزرده خاطر مى‏کند نه تو ، دست به این کار مى‏زدى و نه ما ، اکنون بر خردهایمان غلبه یافته‏ایم و آنچه برایمان باقى است آن است که که از گذشته پشیمان و در آینده به فکر اصلاحیم ، در گذشته ، ولایت شام را از تو طلب کرده بودم ، که فرمانى از تو بر گردنم نباشد و تو ، آن را نپذیرفتى ، اما خدا داد به من آنچه را که تو ، از من منع کردى ، و امروز از تو مى‏خواهم ، همان را که دیروز خواستم ، چرا که تو از زندگى هیچ نمى‏خواهى ،جز آنچه را که من امید مى‏برم ، و من از کشتن نمى‏ترسم مگر به آن اندازه که تو مى‏ترسى .

به خدا سوگند ، لشکریان ضعیف شدند و مردان از بین رفتند و جنگ ،عرب را مى‏خورد بجز اشخاص باقى مانده‏اى که آخرین لحظات زندگى را مى‏گذرانند و ما با شما در تجهیزات جنگى و افراد جنگجو همسان هستیم ، و ما فرزندان عبد مناف هستیم و هیچ کدام را بر دیگرى برترى نیست مگر آن مقدار فضیلتى که نه عزیزى را خوار مى‏کند و نه آزادى را به بردگى مى‏کشاند .

و السلام وقتى که امیر المؤمنین نامه او را خواند ، بسیار تعجب کرد و سپس به دنبال عبد اللَّه بن ابى رافع کاتبش فرستاد و به او دستور داد به معاویه بنویس :

اما بعد نامه‏ ات رسید ، نوشته بودى که اگر مى‏دانستیم جنگ بر ما و تو چنین خواهد کرد هیچ کدام آن را اختیار نمى‏کردیم ، بدان که جنگ من و تو را نهایتى است که هنوز به آن نرسیده‏ ایم .

فاما طلبک علىّ الشام . . . ،

امام ( ع ) در این نامه از امور چهارگانه‏اى که نامه معاویه شامل آن بود پاسخ داده است :

۱ معاویه با این جمله از نامه‏اش : اگر مى‏دانستى . . . ، به امام ، مهربانى وى را طلب کرد و به وضع جنگ او را نزدیک ساخت و از این گفتارش بر مى‏آید که از گزندگى و آزار جنگ ناله داشته و از ادامه آن مى‏ترسیده است ، اما حضرت او را چنین پاسخ مى‏دهد : جنگ من و تو را پایانى است که هنوز به آن نرسیده‏ایم .

از این پاسخ تهدید آمیز چنین ، فهمیده مى‏شود که جنگ تا رسیدن به هدف ادامه دارد و آن هدف عبارت از پیروزى امام و هلاکت معاویه مى‏باشد و لازمه این سخن به وحشت افتادن او ، و ناامید شدن از وضع جنگ مى ‏باشد .

۲ معاویه از امام درخواست کرده است که وى را بر فرماندهى شام همچنان ثابت بدارد و این درخواست را با نوعى از شجاعت نمایى بیان کرده است که مى‏خواهد بگوید از روى التماس و شرمندگى نیست .

آن جا که مى‏ گوید : تو از زندگى چیزى را امید نمى‏برى جز آنچه من امیدوارم ، و . . . یعنى هر دومان در امیدوارى به ماندن در دنیا و ترس از مرگ یکسان هستیم ، باز هم مقصودش آن است که از جنگ ناراحت نیست . و این که گفت : امروز همان را از تو مى‏خواهم که دیروز طلب کردم ، نیز باقى ماندن بر حکومت شام مى‏باشد .

توضیح : وقتى که مردم با امام براى خلافت بیعت کردند ، معاویه از آن حضرت درخواست ابقاى بر فرمانروایى شام کرد و چنان که نقل شده عبد اللَّه عباس به امام عرض کرد یک ماه ایالت شام را به او واگذار تا بیعت کند و سپس براى همیشه او را بردار ، زیرا پس از آن که با تو بیعت کرد و در فرمانرواییش ظلم و جور پیشه کرد ، بهتر مى‏توانى او را بر کنار کنى ، امام در پاسخ ابن عباس فرمود : خیر ، هرگز ستمکاران را همکار خود قرار نمى‏دهم ، و نیز روایت شده است که مغیره بن شعبه به امام عرض کرد : تو خلیفه‏ اى و اطاعت خالصانه مردم از تو لازم است ، فعلا معاویه و سایر فرمانداران را بر سر کارهایشان بگذار تا بعد که اطاعت آنان مسلّم شد و لشکریانت منظم شدند ، اگر خواستى مى‏توانى هر کدام را بردارى و دیگرى را بجایش بگذارى و اگر خواستى هر کدام را در همان جا به حال خود مى‏گذارى ، امام ( ع ) در جوابش فرمود : باشد تا فکر کنم ، مغیره آن روز از نزد حضرت بیرون رفت ، اما فردا که آمد نقشه خود را عرض کرد و گفت : نظر من آن است که تمام عمّالت را بر کنار کنى تا معلوم شود که چه کسى از تو اطاعت مى‏کند و در فرمانروایى خود استقلال بیابى و از نزد حضرت خارج شد ، پس از رفتن او ، ابن عباس آمد و امام ( ع ) دو اندیشه متناقض مغیره را براى او بیان فرمود ، ابن عباس که رأى اول او را پسندید عرض کرد : حرف دیروزش از روى صداقت و خیرخواهى بود ، اما امروز در حق شما نیرنک به کار برده است ، ناگفته نماند که نظریه دنیاپسند و معقول براى حفظ موقعیت و به دست آوردن قدرت حکومت همان بود که ابن عباس هم پذیرفت ،

اما امیر المومنین کسى نبود که در امور دینى حتى در کوچکترین امرى سهل انگار و بى ‏تفاوت باشد ، و به دلیل این که باقى ماندن معاویه و امثال او بر سمتها و کارهایشان ، انحراف از مسیر حق و تصرفات نامشروع در امور دینى و پایمال کردن حقوق جامعه اسلامى و انسانى را در پى داشت ، حاضر نشد یک لحظه این امر را بپذیرد ، این بود که درخواست معاویه را ردّ کرد و او را بر امارت شام برقرار نگذاشت ، و چون نخستین مرحله که درخواست وى را نپذیرفت و او را بر حکومت شام ابقا نکرد تنها به منظور اطاعت از فرمان الهى بود ، نه از روى هوا و هوس ، بار دوم هم که معاویه نامه نوشت ، با آن که جنگهاى پى در پى ، آن چنان عرب را فرسوده کرده و بسیارى از مهاجران و انصار را از بین برده بود ، التماس و خواهش وى تغییرى در موضعگیرى حضرت به وجود نیاورد ، بلکه همان پاسخ اول را که منع از امارت شام بود به او داد و فرمود : چنین نیست که آنچه دیروز از تو منع کردم ، امروز آن را به تو بدهم چرا که دلیل بر منع گذشته ، که حفظ حریم اسلام بود ، پیوسته باقى و برقرار است .

۳ مطلب سوم که در نامه معاویه وجود داشت ، یادآورى درباره ضعیف شدن سربازان و از بین رفتن مبارزان بود ، و چون حفظ وجود این نیروها براى تقویت اسلام ، امرى است واجب ، لذا معاویه فریبکارانه به این مطلب متوسل شده و نزد حضرت التماس کرده و او را به نگهدارى آنان وادار فرموده است ،اما ، امام در پاسخ مى‏گوید :

الا و من اکله الحق فإلى النار ،

اشکالى ندارد ، هر کسى را که حق بکشد سر و کارش با آتش دوزخ است ، این جمله در حقیقت کبراى قیاس مضمرى است که صغرایش به دلیل روشن بودن حذف شده است و تقدیر آن چنین است : این لشکریانى را که ما کشته‏ایم حق ، آنان را کشته است زیرا اهل باطل بوده‏اند ، و هر کس را که حق بکشد ، باز گشتش به آتش است و نتیجه‏ اش این مى‏شود : پس هر کس از این گروه کشته شده ، سرانجامش دوزخ است ، و این نتیجه که از این قیاس به دست مى‏آید خود در حکم صغراى قیاس مضمرى است که کبرایش این مى‏شود : هر کس سرانجامش دوزخ است ، پس ، نه نگهدارى و حفظ وى جایز است و نه براى فقدانش افسوس خوردن لازم مى‏ باشد .

۴ و با این جمله که ما و شما در تجهیزات جنگى و افراد جنگجو مساوى هستیم ، مى‏خواهد نشان دهد که از این جنگها اگر چه شدت هم داشته باشد ، نگران نمى‏شود ، و اگر خسارت و هلاکتى به وجود آورده ، براى هر دو لشکر مى‏باشد ، و به نظر خود ، حضرت را به نوعى ارعاب و تهدید کرده است ،

امام در دو جمله چنین او را جواب مى‏دهد :

الف تو در استحقاق داشتن خواسته‏ات شک و تردید دارى و من به استحقاق خود یقین و باور دارم .

ب و مردم شام نسبت به دنیا از مردم عراق ، نسبت به آخرت حریصتر نیستند .

بیان جمله نخست آن است که تو ، درباره امرى که آن را طلب مى‏ کنى ،شک دارى که آیا مستحق آن هستى یا نه ، اما من نسبت به آن یقین دارم و هر کس که نسبت به مطلوب خود شک دارد ، در مبارزه براى بدست آوردنش کوشاتر از کسى که به خواسته خود یقین دارد ، نیست : نتیجه این که تو در امر مشکوکت کوشاتر از من برآنچه یقین دارم نیستى ، معنا و مفهومش آن است که من در کار خود از تو کوشاتر و سزاوارترم که غالب شوم ، چون داراى بصیرت و یقین مى‏باشم ، پس یکسان بودنى که معاویه مدعى بود با این ترجیح که امام فرمود ،تکذیب مى‏شود .

بیان جمله دوم : امام مى ‏فرماید : شامیان که منظورشان از جنگ ،دنیاست ، هرگز از اهل عراق که براى خدا و آخرت مى جنگند در رسیدن به مقصود خود حریصتر و کوشاتر نیستند ، بلکه اینها که مطلوبشان آخرت است که افضل و اشرف از دنیاست و هم به حصول آن یقین دارند در به دست آوردن محبوب خود ، بسیار کوشاتر از آنها هستند که براى دنیاى ناپایدار مى‏جنگند و امید به جایى ندارند ، چنان که خداوند حالت این گونه مردم را بیان مى‏فرماید :« فَإنّهُمْ یأْلَمُونَ کَما تَأْلَمُونَ وَ تَرْجُونَ مِنَ اللَّه ما لا یَرْجُونَ [ ۱ ] » .

با این بیان امام ( ع ) ادعاى معاویه ، مبنى بر آن که طرفین ، در تجهیزات جنگى و داشتن مردان مبارز یکسان مى‏باشند ، تکذیب مى‏شود ، به دلیل این که اهل آخرت بر اهل دنیا شرافت دارند ، و آن که حریصتر و کوشاتر است به پیروزى و غلبه سزاوارتر است .

۵ معاویه با عبارت : و نحن بنو عبد مناف . . . ، به یکسان بودن خودش با امام در شرافت و فضیلت اشاره مى‏کند و این جمله از کلام او در حکم صغراى قیاس مضمر از شکل اول مى‏باشد ، و کبراى آن در تقدیر چنین است : عده‏اى که از یک خانواده باشند هیچ کدامشان را بر دیگرى فخر و مباهاتى نیست .

حضرت در پاسخ این ادعاى معاویه مى‏فرماید : درست است که ما هر دو از بنى عبد مناف مى‏باشیم ، ولى میان من و تو ، فرق زیادى وجود دارد ، و پنج فرق بیان مى‏کند ، و براى بیان این فرقها و امتیازات ، از اجداد دور شروع کرده و نزدیکتر آمده و در آخر به تدریج به امور نفسانى و کمالات ذاتى پایان داده است .

۱ نخست به شرافت نسبى خود از طریق پدرانى پرداخته که از عبد مناف منشعب شده‏اند و نسب خود را چنین بیان مى‏کند : ابو طالب پسر عبد المطلب ،پسر هاشم ، پسر عبد مناف و نسب معاویه را هم ، همین طور مى‏گوید : ابو سفیان پسر حرب ، پسر امیه ، پسر عبد مناف و ظاهر است که هر کدام از سه نفر در سلسله پدران امام ( ع ) برتر و بالاتر هستند از آنان که در سلسله آباء معاویه قرار دارند ، و ما اندکى از فضیلت هر کدام بر دیگرى را در گذشته بیان داشتیم .

۲ امتیاز دوم ، شرافت و فضیلت او ، به سبب مهاجرت با رسول خداست و پستى دشمنش به دلیل این که آزاد شده و پسر آزاد شده است ، و این فضیلت اگر چه امرى است خارج از ذات ، اما منشأ آن نیکو پذیرفتن اسلام و داشتن نیّت حق و صداقت باطنى است که امرى نفسانى مى‏باشد و پستى و رذیلت طرف مقابلش امرى عارضى و غیر ذاتى است اما این ویژگى براى هر دو طرف عمیقتر از ویژگى نخست مى‏باشد زیرا در هر دو طرف حقیقتى است که در نسل گذشته واقع شده و آن واقعیت براى نسل بعد در یکطرف مایه افتخار و در طرف دیگر مایه شرمسارى است .

۳ امتیاز دیگر ، شرافت وى از جهت سلامت و روشن بودن نسب است بر خلاف معاویه که زنازاده است و نسبى ناسالم دارد ، این فرق از دو اعتبار بالا نزدیکتر است چون ملازم با طرفین است و نمى‏توان آن را از خود بر طرف کرد .

۴ راه امام بر حق است و آنچه مى‏گوید و باور دارد ، درست و مطابق با واقع است ، و راه و عملکرد دشمنش راه باطل و نادرستى است و این دو ویژگى در هر دو طرف از امتیازات بالا به هر کدام نزدیکتر است زیرا شرافتش از کمالات نفسانى و رذالتش نیز مربوط به امرى باطنى است .

۵ بالاترین و نزدیکترین امتیاز امام ، شرافت ایمانى وى مى‏باشد که ایمان حقیقى کامل کننده تمام جهات دینى و نفسانى است ، و بى‏فضیلتى دشمنش به این دلیل است که داراى باطنى خبیث مى‏باشد که همراه با نفاق و صفات زشت هلاک کننده است ، و ظاهر است که این دو خصیصه متقابل در یک طرف نزدیکترین کمالها ، و در طرف دیگر نزدیکترین زشتیها براى آدمى است ، این که در شمردن امتیازات و فرقهاى میان خود و دشمنش به ذکر فضایل و رذایل نسبى و خارج از ذات آغاز فرمود به این علت بود که براى طرف مقابلش و نیز براى بقیه افراد جامعه آن روز ، امرى مسلم و روشنتر از امور باطنى و نفسانى بوده و پس از آن که ویژگیهاى ناپسند دشمنش را بیان داشته ، اشاره به این کرده است که وى در این کارهاى خلاف ،و صفتهاى زشت پیرو نسل گذشته‏اى است که به جهنم رفته و در آتش کیفر الهى گرفتار است و در همان عبارت به بدگویى و مذمت خود او پرداخته مى‏گوید :

و لبئس الخلف . . . . جهنّم ،

این جمله در حکم کبراى قیاسى است که با وجود آن نیازى به ذکر صغراى آن نبوده است و تقدیرش این است : اى معاویه با توجه به مطالب یاد شده تو خلفى هستى که تابع گذشتگانت مى‏باشى و هر کسى در کارها و صفتهاى ناروا گذشتگانى را پیروى کند که سرنگون در جهنم مى‏باشند او نیز مثل آنان در جهنم است و هر کس چنین باشد بدا به حالش ، پس بدا به حالت

۶ مطلب ششم که در نامه معاویه وجود داشت این بود که ادعاى خود را مبنى بر این که با امیر المومنین در فضیلت و شرافت یکسان مى‏باشد ، با این بیان تاکید کرد که هیچ یک از ما ، در این جهت امتیازى بر دیگرى نداریم مگر به مقدارى اندک و بى ارزش که نه باعث تبدیل عزت به ذلت و نه سبب بردگى شخص آزاد مى‏شود ، حضرت ، در پاسخ وى مى‏فرماید : و فى ایدینا بعد فضل النبوّه . . . الذلیل .

مسلم است که فضیلت نبوت که در این شاخه از بنى هاشم تحقق یافته به آنان قدرتى داده است که متکبران و گردنکشان را به خاک مذلّت نشانده و خوارشدگان را عزیز و نیرومند کردند و بسیارى از آزاد شدگان را به بند رقیّت در آوردند ، و این امتیاز در شاخه بنى امیه وجود نداشت .

پس با این بیان امام ،ادعاى معاویه ، بکلّى باطل شد . آنگاه پس از اثبات بسیارى از امتیازات و فضایل براى خود و بقیه خاندانش ، به اثبات پستى و بى‏فضیلتى در امرى ، براى طرف مقابل خود و بقیه فامیل او پرداخته است ، که اکثر افراد عرب از آن امر کسب فضیلت و شرافت کرده‏اند و آن امر ، دخول در اسلام است ، که معاویه و فامیل او بنى امیه ، اسلام آوردنشان براى خدا نبود بلکه از روى هوا و هوس و یا ترس از کشته شدن ، اظهار اسلام کردند ، در موقعى که سابقین در اسلام با تقدمشان به خدا رسیدند و مهاجران و انصار ، آن همه فضیلت و شرافتهاى سعادت‏بخش کسب کردند .

و در آخر پس از بیان فرقهاى میان او ، و طرف مقابلش و اثبات فضایل براى خود و رذایل براى وى ، به نصیحت او پرداخته و او را از دو کار منع فرموده است :

الف این که در وجود خود براى شیطان ، بهره و نصیب قرار دهد ، یعنى از هوا و هوس پیروى نکند .

ب شیطان را در وجود خود راه ندهد ، کنایه از آن که تحت تأثیر شیطان واقع نشود و باب وسوسه‏هاى وى را بر روى خود ، باز نکند ، این که حضرت ،معاویه را از این دو مطلب نهى فرموده است دلیل بر آن است که او در نفس خود براى شیطان بهره‏اى قرار داده و هم او را به خود راه داده بوده است ، و این نهى حضرت از باب توبیخ و سرزنش او ، بر این کارهاى ناروا بوده است . توفیق از خداست .

__________________________________

[ ۱ ] سوره نساء ( ۴ ) آیه ( ۱۰۳ ) یعنى : . . . همانا ایشان رنج مى‏برند چنان که شما رنج مى‏برید و شما امید مى‏برید از خدا آنچه را که ایشان امید ندارند .

 

بازدیدها: ۱

نامه ۱۶ ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

۱۶ در هنگام جنگ به یارانش مى ‏فرمود :

لاَ تَشْتَدَّنَّ عَلَیْکُمْ فَرَّهٌ بَعْدَهَا کَرَّهٌ وَ لاَ جَوْلَهٌ بَعْدَهَا حَمْلَهٌ وَ أَعْطُوا اَلسُّیُوفَ حُقُوقَهَا وَ وَطِّئُوا لِلْجُنُوبِ مَصَارِعَهَا وَ اُذْمُرُوا أَنْفُسَکُمْ عَلَى اَلطَّعْنِ اَلدَّعْسِیِّ وَ اَلضَّرْبِ اَلطِّلَحْفِیِّ وَ أَمِیتُوا اَلْأَصْوَاتَ فَإِنَّهُ أَطْرَدُ لِلْفَشَلِ فَوَ اَلَّذِی فَلَقَ اَلْحَبَّهَ وَ بَرَأَ اَلنَّسَمَهَ مَا أَسْلَمُوا وَ لَکِنِ اِسْتَسْلَمُوا وَ أَسَرُّوا اَلْکُفْرَ فَلَمَّا وَجَدُوا أَعْوَاناً عَلَیْهِ أَظْهَرُوهُ

لغات

فرّه : یک مرتبه فرار کردن .

کرّه : بر وزن فعله از ماده کرّ به معناى بازگشت بر دشمن .

جوله : دور زدن و تاخت و تاز .

مصارع : مکانهاى افتادن کشته‏ ها .

ذمرته ، أذمره : او را وادار و تشویق کردم .

دعسىّ : منسوب به دعس است و به معناى اثر مى‏ باشد .

طلحفى ، طلحف : شدید ، حرف « یا » براى مبالغه است .

نسمه : آفریده‏ها .

ترجمه

« گریزى که پس از آن بازگشت ، و تاخت و تازى که بعد از آن ، هجوم و حمله به دشمن باشد ، بر شما ناگوار نباشد ، حقوق شمشیرها را بپردازید و پهلوهایتان را به جایگاه کشتن آشنا کنید ، و نفوس خود را به نیزه افکندنهاى کارگر و شمشیر زدنهاى شدید وادار و تشویق کنید ، صداهایتان را آرام کنید زیرا هر چه بیشتر ، ترس و سستى را دور مى‏کند ، پس سوگند به خدایى که دانه را شکافته و آفریدگان را به وجود آورده است اینها اسلام نیاورده‏اند بلکه اظهار اسلام کردند ، و کفر را پنهان داشتند و هنگامى که یاورانى پیدا کردند آن را آشکار کردند . »

شرح

لا تشتدّن علیکم . . . حمله ،

در معناى این جملات احتمالاتى است :

۱ هر گاه براى فریب دشمن و فرصت دست یافتن بر او ، مصلحت را در فرار کردن دیدید ، نگران نباشید ، فرار کنید . چون در میان عرب فرار در جنگ مایه ننگ و بدگویى است پس باکى از آن نیست و باید آسان تلقّى شود .

۲ احتمال دیگر آن است که اگر چنین اتفاق افتاد که فرار کردید و پس از آن حمله کردید شرمسارى و ناراحتى براى شما پیش نیاید زیرا همین حمله پس از فرار ، گناه آن را بر طرف مى‏کند ، بنابراین در عبارت ، امر به حمله شده پس از آن که فرار حاصل شده باشد و به همین معناست ، عبارت و لا جوله بعدها حمله .

۳ احتمال دیگر آن است که اگر دشمن پس از فرار برگشت و به شما حمله کرد نهراسید زیرا حمله دشمن پس از فرار از دلهاى ناپاک و نیتهاى ناصالح سرچشمه مى‏گیرد ، بنابر فرض سوم مقدم داشتن فرار به منظور تحقیر و کوچک شمردن ، حمله پس از آن است و در واقع فرار دشمن را مهم شمرده است و همین احتمال در : و لاجوله بعدها حمله مى‏باشد . در جمله‏هاى بعد به یاران خود دستورهایى مى‏دهد از این قرار :

۱ حقوق شمشیرها را ادا کنند ، این مطلب کنایه از امر به این است که آنچه سزاوار انجام دادن است بجا آورند و فعل عطا استعاره از کارهایى است که به وسیله شمشیرها در این راه انجام مى‏شود .

۲ قتلگاههاى خود را ، وطن پهلوهایشان قرار دهند ، جاهایى را که پس از کشتن در آن مى‏افتند و پهلوهایشان در آن قرار مى‏گیرد براى خود وطن بگیرند ،

کنایه از آن که بر کشته شدن در راه خدا تصمیم قطعى بگیرید و براى وقوع در ورطه هولناک جنگ ، خود را آماده کنید ، لازمه وطن گرفتن در جایى که پس از قتل در آن مى‏افتد عزم جازم و اقدام لازم براى آن مى ‏باشد .

۳ این که روحیه خود را آماده کنند که نیزه را بطور موثر بر دشمن فرود آورند ، و ضربات شمشیر را با شدّت وارد کنند ، یعنى با یاد ثوابهایى که خدا براى مبارزان وعده داده ، و نعمتهایى که براى ایشان فراهم فرموده ، خود را راضى و دل را براى این امور محکم و استوار کنند .

۴ از صداهایشان بکاهند ، زیاد فریاد نزنند زیرا که داد و فریاد کردن از نشانه‏هاى ترس و سستى است و عدم آن علامت ثبات و مقاومت مى‏باشد ،

در گذشته نیز به این مطلب اشاره شده است .

در آخر چنان که روش معمول حضرت مى‏باشد ، سوگند بجا و مناسب یاد کرده است که این جامعه مخالف ، هنگامى که در زمان پیامبر اکرم اظهار اسلام کردند فقط به همان زبان بود اما به قلب و دل اسلام نیاورده بودند بلکه به علت ترس از کشته شدن تظاهر به دیانت اسلام کرده و کفر را در دلهاى خود پنهان داشتند ، و هنگامى که پشت گرمى یافتند و یارانى پیدا کردند کفر خود را اظهار کردند ، و این مطلب اشاره به منافقان بنى امیه است ، مثل عمرو بن عاص و مروان و معاویه و جز آنها ، و شبیه این کلام امام ( ع ) ، سخنى از عمّار یاسر نیز نقل شده است . توفیق با خداست .

 

 

بازدیدها: ۱

نامه ۱۵ ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

۱۵ هر وقت در جنگ با دشمن روبرو مى‏ شد مى ‏گفت :

اَللَّهُمَّ إِلَیْکَ أَفْضَتِ اَلْقُلُوبُ وَ مُدَّتِ اَلْأَعْنَاقُ وَ شَخَصَتِ اَلْأَبْصَارُ وَ نُقِلَتِ اَلْأَقْدَامُ وَ أُنْضِیَتِ اَلْأَبْدَانُ اَللَّهُمَّ قَدْ صَرَّحَ مَکْنُونُ اَلشَّنَآنِ وَ جَاشَتْ مَرَاجِلُ اَلْأَضْغَانِ اَللَّهُمَّ إِنَّا نَشْکُو إِلَیْکَ غَیْبَهَ نَبِیِّنَا وَ کَثْرَهَ عَدُوِّنَا وَ تَشَتُّتَ أَهْوَائِنَا رَبَّنَا اِفْتَحْ بَیْنَنا وَ بَیْنَ قَوْمِنا بِالْحَقِّ وَ أَنْتَ خَیْرُ اَلْفاتِحِینَ ۳۵ ۴۵ ۷ : ۸۹

لغات

افضت القلوب : دلها از همه چیز برکنده و به سوى او خارج شد و سرّ خالص و نابش در ارتباط با اوست .

شخوص البصر : به چیزى چشم دوختن بدون پلک زدن انضاء الابدان : لاغرى بدنها صرّح : آشکار شد ، فعل لازم است .

شنئان : دشمنى و کینه‏توزى مکتومه : پوشیده شده مراجل : دیگها جیشها : جوشش دیگها ضغن : کینه و افتح : حکم کن فاتح : حکم کننده

ترجمه

« بار پروردگارا دلها به سوى تو گشوده شده ، و گردنها کشیده شده و چشمها باز مانده و پاها به راه افتاده و بدنها نزار شده است ، خدایا دشمنى پنهان آشکار شد و دیگ کینه‏ها به جوش آمد .

بارالها نبودن پیامبرمان و بسیارى دشمنانمان و پراکندگى هواها و اندیشه‏هایمان را به تو شکایت مى‏کنیم ( پروردگارا بین ما و دشمنانمان به حق حکم کن ، که تو بهترین حکم کنندگانى ) . »

شرح

روایت شده است که هر گاه جنگ شدت مى‏یافت و سوار مرکب مى‏ شد ،نام خدا را بر زبان مى‏آورد و سپس مى‏فرمود : حمد خدا را بر نعمتها و فضایل همگانیش ، پاک و منزه است آن که این مرکب را در اختیار ما گذاشت در حالى که ما توانش را نداشتیم و ما به سوى پروردگارمان مى‏رویم ، بعد رو به طرف قبله مى‏کرد و دستهایش را بلند مى‏کرد و مى‏گفت : بارالها گامها را به سوى تو برداشتم . . . تا آخرین کلمه : خیر الفاتحین ، و بعد به یارانش مى‏فرمود با برکت خدا راه بیفتید و سپس مى‏گفت : اللَّه اکبر اللَّه اکبر لا اله الا اللَّه و اللَّه اکبر ، یا اللَّه یا احد یا صمد ، یا رب محمد ، بسم اللَّه الرحمن الرحیم و لا حول و لا قوه الا باللَّه العلى العظیم ، ایاک نعبد و ایاک نستعین ، اللهم کف عنا ایدى الظالمین و این بود شعار حضرت در جنگ صفین .

معمولا نظر امام ( ع ) بر این بوده است که جهاد را به عنوان عبادتى خالص براى خدا انجام دهد ، و چون کمال عبادت و رمز سودمندیش آن است که همراه با یاد خدا و توجه باطن به سوى او باشد ، به این دلیل ، چنان که در این سخن و مواردى شبیه آن موجود است ، روش حضرت در هنگام جهاد تضرع و زارى و توجه به حق تعالى بود ، تا هم عبادتش را از روى خلوص و مطلوب انجام دهد و هم طلب پیروزى و نصرت براى غلبه بر دشمن ، از خداوند کرده باشد ، پس با تعبیر باز شدن دلها به سوى حق تعالى اشاره به کمال اخلاص براى خدا در حال جهاد کرده ، و با کشیده شدن گردنها و خیره شدن چشمها به جانب ذات اقدس او لازمه اخلاص را که چنین وضع و هیأت مخصوصى براى انسان حاصل مى‏ شود ، اراده فرموده ، و با جابجا شدن گامها و لاغرى جسدها اشاره به این مطلب کرده است که سفر جهاد و رنجهاى فراوانش تنها براى خدا و وصول به قرب و رضایت او انجام یافته است ، و ما عبارت :

اللهم قد صرح . . . ،

اشاره کرده به این که علت جنگ آنان با وى اظهار دشمنى و عداوتهایى است که از زمان حیات پیامبر اکرم در سینه‏هاى آنها بوده ، و شعله‏ ور شدن آتش کینه‏هایى که از گذشته در جنگهاى بدر و احد ، و مکانهاى دیگر در دلهایشان مانده ، که تاکنون فرصت و جرأت اظهار و به کار بردن آنها را نداشته‏اند .

بنابراین کلمه دیگها استعاره از قلبهاست به این اعتبار که به سبب کینه و عداوتشان خون در دلهایشان در جوشش و غلیان است مثل جوشش آب در میان دیگها ، و فعل جوشش به عنوان ترشیح ذکر شده است و چون در واقع غایب بودن رسول خدا ، و فقدان آن حضرت ، سبب آشکار شدن عداوت و ظاهر شدن کینه‏ها و افزایش یافتن دشمنان و اختلاف و تشتّت افکار شده بود ،ناچار امام ( ع ) از پیدا شدن این امور و شرور به خدا شکایت کرده و سپس با اقتباس از قرآن مجید ۱ ، از درگاه حق تعالى مى‏خواهد که میان او و میان آنها حکم فرماید ، زیرا لازمه حکم کردن خداوند پیروزى حضرت و نصرت بر آنان مى‏باشد ، به دلیل این که او در جهاد و قتال با دشمنان بر حق است . توفیق از خداست .

________________
( ۱ ) سوره اعراف ( ۷ ) آیه ( ۸۸ ) .

 

 

بازدیدها: ۰

نامه ۱۴ ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

۱۴ سفارش آن حضرت به لشکرش ، قبل از برخورد با دشمن ، در صفین

لاَ تُقَاتِلُوهُمْ حَتَّى یَبْدَءُوکُمْ فَإِنَّکُمْ بِحَمْدِ اَللَّهِ عَلَى حُجَّهٍ وَ تَرْکُکُمْ إِیَّاهُمْ حَتَّى یَبْدَءُوکُمْ حُجَّهٌ أُخْرَى لَکُمْ عَلَیْهِمْ فَإِذَا کَانَتِ اَلْهَزِیمَهُ بِإِذْنِ اَللَّهِ فَلاَ تَقْتُلُوا مُدْبِراً وَ لاَ تُصِیبُوا مُعْوِراً وَ لاَ تُجْهِزُوا عَلَى جَرِیحٍ وَ لاَ تَهِیجُوا اَلنِّسَاءَ بِأَذًى وَ إِنْ شَتَمْنَ أَعْرَاضَکُمْ وَ سَبَبْنَ أُمَرَاءَکُمْ فَإِنَّهُنَّ ضَعِیفَاتُ اَلْقُوَى وَ اَلْأَنْفُسِ وَ اَلْعُقُولِ إِنْ کُنَّا لَنُؤْمَرُ بِالْکَفِّ عَنْهُنَّ وَ إِنَّهُنَّ لَمُشْرِکَاتٌ وَ إِنْ کَانَ اَلرَّجُلُ لَیَتَنَاوَلُ اَلْمَرْأَهَ فِی اَلْجَاهِلِیَّهِ بِالْفَهْرِ أَوِ اَلْهِرَاوَهِ فَیُعَیَّرُ بِهَا وَ عَقِبُهُ مِنْ بَعْدِهِ

لغات

هزیمه : فرار کردن

اعور الصید : شکار ، ناتوان شد .

اعور الفارس : در بدن اسب سوار جاى خالى از لباس و زره که ضربات شمشیر و نیزه در آن کارگر افتد پیدا شد ، اسم فاعلش معور است یعنى آسیب زننده .

اجهز على الجریح : زخمى را به قتل رساند .

اهجت الشیئى : آن را به حرکت در آوردم ،

پراکنده ‏اش ساختم ( اثار )

فهر : سنگ صاف و مستطیل شکل

هراوه : چوبى است مانند چماق ، ( گرز )

عقب : فرزند ، پسر یا دختر

ترجمه

« تا دشمن با شما آغاز به جنگ نکند ، شما با ایشان بجنگید ، زیرا شما بحمد اللَّه علیه دشمنتان دلیل و حجت دارید و این هم که آغازگر جنگ آنها باشند ،نه شما ، دلیل دیگرى بر ضرر آنها خواهد بود .

پس اگر در جنگ به اذن خداوند ، شکست و فرارى رخ داد ، گریخته را نکشید ، درمانده را زخمى نکنید ، و زخم خورده را از پا درنیاورید ، زنان را با آزار کردن آشفته خاطر نسازید ، اگر چه به شما دشنام دهند و آبروى شما را خدشه ‏دار کنند ، و به فرماندهان و سردارانتان ناسزا گویند ، چرا که نیروها و نفوس ، و خردهاى ایشان اندک و ضعیف است و ما در گذشته با این که زنان مشرک بودند ، وظیفه داشتیم که دست از آنان برداریم و اگر مردى زن را به سنگ یا چماق مى‏ زد او ، و پس از وى فرزندانش مورد ملامت و سرزنش واقع مى‏ شدند . »

شرح

نقل شده است که امام ( ع ) پیوسته یاران خود را هنگام برخورد با دشمن به این امور سفارش مى‏فرمود .

امام ( ع ) در این عبارات به چند امر سفارش کرده است که عبارتند از :

۱ با دشمن نجنگند تا دشمن آغاز به جنگ کند ، و اشاره کرده است به این که این عمل حجت دوم ، علیه دشمن است ، و حجت اول که پیروان حضرت علیه دشمنان دارند مضمون این آیه شریفه است : « فَإنْ بَغَتْ إحْدیهما عَلى الْأخْرى‏ فَقاتلُوْا الَّتى تَبْغى حَتَّى تَفى‏ءَ إلى‏ أمْرِ اللَّه [ ۱ ] » پر واضح است که پیروان معاویه ، از ستمکاران و یاغیان بودند و جنگ بر علیه آنان واجب بود .

۲ به پیروان خود دستور مى‏دهد که دشمنان را واگذارند تا آغاز جنگ از جانب آنها باشد ، این حجت از دو جهت قابل توجیه است :

الف هنگامى که دشمنان شروع به جنگ کردند مصداق دخول در جنگ با خدا و رسول مى‏باشند ، چرا که پیامبر فرمود : حربک یا على حربى ، جنگ با تو ، جنگ با من است ، و این مطلب که اینها با کشتن انسانهایى که خداوند قتلشان را بدون تقصیر حرام کرده ، سعى در ایجاد فساد ، در روى زمین مى‏کنند واقعیت مى‏یابد ، و هر که این امر ، درباره‏اش تحقق یابد ، مشمول این آیه قرآن مى‏شود : « انَّما جَزاءُ الّذیْنَ یُحارِبُونَ اللَّه وَ رَسُولَه » [ ۲ ] ب طرفى که آغاز به جنگ مى‏کند تجاوزگر به حساب مى‏آید و هر کس چنین باشد ، تجاوز علیه او ، واجب است چنان که خداوند مى‏فرماید : « فَمَنِ اعْتَدى‏ عَلَیْکُمْ فَاعُتَدُوا عَلَیْه [ ۳ ] » ، و چون اینها آغاز به جنگ کرده‏اند مصداق متجاوز مى‏باشند ، پس باید آنها را دفع کرد .

۳ به یاران خود سفارش کرده است که در صورت تحقق حمله به اذن خداوند ، اگر کسى از میان دشمنان از ترس جنگ فرار کرد ، در صدد قتلش برنیایید ، و ناتوان و درمانده‏اى را که پس از شکست دشمن ، فرو افتاده و فرصت براى کشتنش باقى است ، زخمى و مجروح نکنند . صید معور شکارى که درمانده و در دسترس صیاد مى‏باشد ، برخى گفته ‏اند : معور به معناى مریب است ، یعنى کسى که مورد شکّ است که آیا جنگنده است یا نه ، خلاصه معناى عبارت آن است که نکشید مگر کسى را که مى‏دانید ، علیه شما مى‏جنگد .

۴ چهارم مى‏فرماید : زخمى و مجروح را نکشید .

این امور چهارگانه‏اى که در این جا مورد نهى واقع شده ، از احکام کفار در حال جنگ مى‏باشد و امام ( ع ) بین بغات و کافران در این امور فرق گذاشته است اگر چه جنگ با بغات و قتل آنها را واجب دانسته است . امّا آنچه که نصر بن مزاحم به دنبال جمله‏هاى قبل ذکر کرده است و به این امور ملحق مى‏شود ، ترجمه آن چنین است ، عورت دشمن را مکشوف نکنید و مقتول را مثله نکنید ، و هر گاه به مردان آنها برخوردید پرده‏درى نکنید و بدون اجازه صاحب خانه وارد آن نشوید و چیزى از اموال آنها برندارید .

و لا تهیجوا النّساء ،

حاصل معنا این که با آزار رساندن به زنان شرارت آنها را بر انگیزانید اگر چه شرارت را به نهایت رسانند و به آبرو ریزى و دشنام فرمانروایان دست بزنند .

سپس امام ( ع ) علت این مطلب را در چند امر بیان فرموده است :

۱ زنان کم نیرو هستند و از مقاومت در مقابل مردان و جنگ با آنها ناتوانند لذا بد زبانى مى‏کنند ، چرا که سلاح شخص ناتوان و عاجز ، زبان اوست .

۲ زنان ضعیف النفس هستند ، و چون روحیه صبر بر بلا ندارند ، کوشش مى‏کنند به هر طریق ممکن ، گر چه با فحش و ناسزا باشد ، بلا را از خود دور کنند .

۳ کم خرد هستند ، آن قدر عقل ندارند که بدانند ، دشنام و ناسزا علاوه بر آن که سودى ندارد از رذایل اخلاقى نیز هست .

۴ و نیز آزار رساندن به زنان موجب افزایش شرور ، و بر انگیختن طبایعى است که تسکین و فرو نشاندن آن اراده شده است .

و ان کنّا . . . تا آخر ،

این که مى‏فرماید : ما در زمان پیامبر ( ص ) که دشمنانمان مشرک بودند ، از طرف اسلام مأمور بودیم که زنانشان را نیازاریم ،هشدارى است به این که هنگام روبرویى با این دشمنان که اظهار اسلام مى‏کنند ، به طریق اولى نباید زنان را بیازاریم ، اگر چه با ما مخالفند .

حرف واو در و انهنّ حالیه است .

و ان کان الرجل ، تا آخر ،

در این عبارت مفسده ‏اى که مترتب بر آزار و اذیت زنان در جنگ مى‏باشد بیان داشته است که هر کس این عمل ناروا را انجام دهد ، نه تنها در دنیا مایه ننگ او است ، بلکه بعد از مرگ نیز نام ننگى براى او بازماندگانش است و سبب کیفر اخروى او نیز مى‏باشد .

این تعبیر امام براى آن است که هر چه بیشتر مردم را از این کار دور بدارد . و به همین منظور از زدن مرد زنان را به وسیله سنگ و چوب ، بطور کنایه تعبیر به تناول فرموده است .

حرف إن در هر دو مورد ان کنا ، و ان کان مخففه از ثقیله است ، و به این دلیل خبرش مصدّر به لام است تا فرق باشد بین آن و ان نافیه .

____________________________

[ ۱ ] سوره حجرات ( ۴۹ ) آیه ( ۸ ) یعنى : اگر یکى از دو گروه بر دیگرى ستم کند ، پس با گروه ستمکار بجنگید تا سر به فرمان الهى فرود آورد .

[ ۲ ] سوره مائده ( ۵ ) آیه ( ۳۲ ) یعنى : کیفر آنان که با خدا و پیامبرش محاربه و جنگ مى‏کنند . . .

[ ۳ ] سوره بقره ( ۲ ) آیه ( ۱۹۴ ) یعنى : هر کس بر شما تجاوز و تعدى کند بر علیه او تجاوز کنید .

 

بازدیدها: ۰

نامه ۱۳ ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

۱۳ نامه حضرت به دو نفر از امراى لشکرش :

وَ قَدْ أَمَّرْتُ عَلَیْکُمَا وَ عَلَى مَنْ فِی حَیِّزِکُمَا ؟ مَالِکَ بْنَ اَلْحَارِثِ اَلْأَشْتَرَ ؟ فَاسْمَعَا لَهُ وَ أَطِیعَا وَ اِجْعَلاَهُ دِرْعاً وَ مِجَنّاً فَإِنَّهُ مِمَّنْ لاَ یُخَافُ وَهْنُهُ وَ لاَ سَقْطَتُهُ وَ لاَ بُطْؤُهُ عَمَّا اَلْإِسْرَاعُ إِلَیْهِ أَحْزَمُ وَ لاَ إِسْرَاعُهُ إِلَى مَا اَلْبُطْءُ عَنْهُ أَمْثَلُ

لغات

سقطه : لغزش و سقوط

حزم : این که انسان در کار خود به صاحبان اندیشه مراجعه کرده و محکمترین آنها را برگزیند .

أمثل : به خوبى نزدیکتر

ترجمه

« مالک بن حارث اشتر را بر شما دو نفر و پیروانتان فرمانروا کردم ، پس فرمانش را شنیده و پیروى کنید ، و او را براى خود ، زره و سپر قرار دهید ، زیرا وى از کسانى است که بیم سستى و لغزش و سقوط در او نیست ، او در هنگامى که سرعت در امرى به احتیاط نزدیکتر است ، کندى نمى‏کند و هنگامى که کندى درا مرى نیکوتر است شتاب و عجله از او سر نمى‏زند . »

شرح

دو امیرى که امام به آنها اشاره کرده ، زیاد پسر نصر ، و شریح پسر هانى مى‏باشند ، توضیح مطلب : وقتى که این دو نفر را به سرکردگى دوازده هزار رزمنده فرستاد ، در میان راه به ابو الاعور سلمى که لشکرى از اهل شام با خود داشت بر خورد کردند ، در این هنگام این دو فرمانده نامه‏اى به حضرت نوشته و او را از این امر مطلع کردند . امام ( ع ) مالک اشتر را خواست و به او فرمود :

زیاد بن نصر و شریح به من خبر داده‏اند که ابو الاعور را در سر حدّ روم همراه با لشکرى از اهل شام ملاقات کرده ‏اند و فرستاده ایشان مى ‏گوید : وقتى که از آنها جدا شده ، دو لشکر ، نزدیک به هم بوده‏ اند ، بنابراین اى مالک ، یاران خود را فرا خوان و به سوى آنان بشتاب ، و چون بدان جا رسیدى ، فرماندهى کل از آن توست ، اما با دشمن تا هنگامى که بر خورد نزدیک نداشته و گفته ‏هاى ایشان را نشنیده‏اى و آنها جنگ را شروع نکرده‏اند ، مبادا تو به جنگ با آنان بپردازى ، و پیش از آن که بارها آنها را به سوى حق نخوانى و عذرهایشان را بررسى نکنى مبادا دشمنى با آنان تو را وادار به جنگ کند ، زیاد را بر طرف راست و شریح را بر طرف چپ مامور کن و در میان اصحاب خود قرار گیر ، و به دشمن ، نه چنان نزدیک شو که فکر کنند تصمیم بر راه‏اندازى جنگ دارى ، و نه چنان دور شو که خیال کنند از جنگ بیم‏دارى ، تا موقعى که بر تو وارد شوم که من با سرعت به سوى تو روانم ، به امید خدا . آنگاه نامه فوق را براى دو فرمانده خود به این عبارت مرقوم فرمود :

امّا بعد فإنّى امّرت علیکما . . . تا آخر ،

امام ( ع ) به دو فرمانده خود چند دستور داده است که ذیلا بیان مى ‏شود :

۱ دستور فرمانده‏شان مالک اشتر را در آنچه مصلحت اندیشى مى‏کند بشنوند و پیروى کنند تا امورشان نظم بگیرد و در برخورد با دشمن سبب پیروزى آنان شود .

۲ او را در جنگ ، و نیز در اظهار اندیشه و رأى ، زره و سپر براى خود قرار دهند ، زیرا او کسى است که نه ، بیم ضعف و ناتوانیش در جنگ مى‏رود و نه احتمال لغزش و خطا در اندیشه‏اش وجود دارد ، نه در امورى که مصلحت است سریعتر انجام شود ، کندى مى‏کند و نه در آنچه که بهتر است ، تاخیر افتد و کندى شود ، عجله و شتاب مى‏کند بلکه هر کارى را به جایش انجام مى‏دهد .

در این عبارت ، لفظهاى زره و سپر استعاره‏اند زیرا چنان که این دو ،صاحبشان را در جنگ از تأثیر سلاح دشمن حفظ مى‏کنند ، او هم که داراى مهارت جنگى و اندیشه درست است یاران خود را از شرّ جنگ و نقشه ‏هاى دشمن محافظت مى‏ کند . موفقیت بسته به لطف خداست .

 

 

بازدیدها: ۱

نامه ۱۲ ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

۱۲ سفارش امام به معقل بن قیس ریاحى موقعى که او را با سه هزار نفر به عنوان مقدمه لشکر خود به سوى شام فرستاد :

لمعقل بن قیس الریاحی ؟ حین أنفذه إلى ؟ الشام ؟ فی ثلاثه آلاف مقدمه له اِتَّقِ اَللَّهَ اَلَّذِی لاَ بُدَّ لَکَ مِنْ لِقَائِهِ وَ لاَ مُنْتَهَى لَکَ دُونَهُ وَ لاَ تُقَاتِلَنَّ إِلاَّ مَنْ قَاتَلَکَ وَ سِرِ اَلْبَرْدَیْنِ وَ غَوِّرْ بِالنَّاسِ وَ رَفِّهْ فِی اَلسَّیْرِ وَ لاَ تَسِرْ أَوَّلَ اَللَّیْلِ فَإِنَّ اَللَّهَ جَعَلَهُ سَکَناً وَ قَدَّرَهُ مُقَاماً لاَ ظَعْناً فَأَرِحْ فِیهِ بَدَنَکَ وَ رَوِّحْ ظَهْرَکَ فَإِذَا وَقَفْتَ حِینَ یَنْبَطِحُ اَلسَّحَرُ أَوْ حِینَ یَنْفَجِرُ اَلْفَجْرُ فَسِرْ عَلَى بَرَکَهِ اَللَّهِ فَإِذَا لَقِیتَ اَلْعَدُوَّ فَقِفْ مِنْ أَصْحَابِکَ وَسَطاً وَ لاَ تَدْنُ مِنَ اَلْقَوْمِ دُنُوَّ مَنْ یُرِیدُ أَنْ یُنْشِبَ اَلْحَرْبَ وَ لاَ تَبَاعَدْ عَنْهُمْ تَبَاعُدَ مَنْ یَهَابُ اَلْبَأْسَ حَتَّى یَأْتِیَکَ أَمْرِی وَ لاَ یَحْمِلَنَّکُمُ شَنَآنُهُمْ عَلَى قِتَالِهِمْ قَبْلَ دُعَائِهِمْ وَ اَلْإِعْذَارِ إِلَیْهِمْ

لغات

بردین : بامداد و پسین و أبردان نیز به همین معناست .

تغویر : هنگام ظهر ، قیلوله ،

غوّر : هنگام ظهر فرود آى .

ترفیه : استراحت و آرامش

سکن : آنچه مایه آرامش یا محل آرامش باشد .

ظعن : کوچ کردن

انبطاح : پهن و گستردگى

انشبت الشیئى

بالشیئى : این را به آن متصل کردم .

شنئان : کینه و دشمنى

ترجمه

« بپرهیز از نافرمانى خدایى که ناگزیر به دیدارش خواهى شتافت ،و بازگشتى براى تو جز به سوى او نیست و جنگ مکن مگر با کسى که با تو بجنگد . بامدادان و در هنگام عصر که هوا سرد است به سیر پرداز ، و در وسط روز لشکر را به استراحت وادار و به آسانى راه برو ، و در اول شب راه مرو ، که خداوند آن را براى آرامش و آسایش قرار داده ، و نه براى کوچ کردن .

پس در اول شب ، تن و مرکبت را آسوده بگذار و چون توقف کردى ( شب استراحت نمودى ) هنگامى که سحر آشکار مى‏ شود یا هنگامى که فجر طلوع مى‏کند روانه شو ، و هر گاه با دشمن روبرو شدى ، در میان لشکر خود بایست و به دشمن نزدیک مشو ،مانند کسى که مى‏ خواهد جنگ بر پا کند ، و از آنان دور مشو ، مانند کسى که از جنگ مى‏ترسد ، تا وقتى که فرمان من به تو برسد ، و نباید دشمنى با آنها شما را وادار به جنگ با آنان کند پیش از آن که ایشان را به سوى حق بخوانید و با آنها ،اتمام حجت کنید . »

شرح

روایت شده که حضرت ، معقل را از مداین با سه هزار مرد فرستاد و به او فرمود از طریق موصل برو ، تا در رقّه با من ملاقات کنى و سپس مطالب بالا را برایش بیان کرد ، تا آخر فصل ، معقل از مداین خارج شد ، تا رسید به منزل حدیثه که در آن اوقات محل فرود آمدن مردم بود ، همان جایى که بعدا محمد بن مروان شهر موصل را بنا کرد و از آن جا گذشتند تا به رقّه رسیدند و حضرت را آن جا ملاقات کردند .

چون معقل بن قیس عازم سفر بود که براى خداى تعالى با دشمنان حق بجنگد لذا امام او را امر به تقوا کرده است که بهترین توشه راه خداست .

الذى لا بدّلک من لقائه و لا منتهى لک دونه ،در این سخن امام ( ع ) فایده‏هاى چندى است که اکنون به شرح آن مى‏ پردازم :

۱ امام ( ع ) با توجه دادن معقل به این که ناگزیر به پیشگاه الهى خواهد رفت او را متوجه تقواى الهى کرده است .

۲ جهاد و مبارزه را بر او سهل و آسان مى‏کند ، زیرا هنگامى که عقیده داشت ، جهاد عبادتى است که آدمى را به خدا نزدیک مى‏کند ، و از طرفى ناچار به ملاقات پروردگار نائل خواهد شد ، ناهموارى جنگ و مبارزه بر او هموار مى‏شود .

۳ او را به تقواى الهى امر کرده و به لقاى پروردگار هشدار داده است تا اوامر و نواهى که در وصیت ذکر شده سریعتر انجام شود ،

و آنها عبارتند از :

الف : جنگ نکند مگر با کسى که با او بجنگد زیرا جنگ با غیر جنگ کننده ، ظلم است .

ب : این که بامداد و پسین را براى سیر و حرکت لشکر برگزیند زیرا در این دو وقت هوا سرد و مناسب راه رفتن است ، و وسط روز به استراحت بپردازد به دلیل این که در این هنگام هوا گرم است و دشوارى راه رفتن فراوان .

ج : این که به آرامى حرکت کند تا ضعیف بتواند خود را به قوى برساند و به دلیل نیاز به نیروى زیاد و اجتماع تنگاتنگ ، رنج و تعب بر مردم چیره نشود .

د : و این که در اول شب راه نیفتد زیرا خدا شب را براى استراحت و خواب قرار داده است تا از رنج سفر بیاسایید ، و آن را وقت کوچ کردن قرار نداده است ، و نیز به سردار خود امر کرده است که در هنگام شب جسم خود را راحت سازد و مرکب خود را تیمار کند .

از طریق مجاز و اطلاق اسم مظروف بر ظرف ، لفظ ظعن را بر شب اطلاق کرده است .

س : امر کرده است که بعد از استراحت در شب ، سیر خود را از هنگامى قرار دهد که سحر فرا رسیده یا فجر طلوع مى‏کند زیرا در آن وقت احتمال سفر خوش مى‏رود .

ط : و هنگام برخورد با دشمن ، در میان یارانش قرار بگیرد تا طرفین لشکر بتوانند به او مراجعه کنند و دستورات او را بشنوند . امور دیگرى که نهى فرموده عبارتند از این که به دشمن چنان نزدیک نشود که فکر کنند مى‏خواهد آتش جنگ را برافروزد و آشوب بپا کند ، تا بهتر بتواند آنها را به حق دعوت کند ، و عذرش نزد خداوند پذیرفته‏تر باشد ، دیگر این که از دشمن چنان زیاد ، دور نشود که خیال کنند مى‏ترسد و براى غلبه بر او جرأت پیدا کنند ، و براى این دو دستور اخیر مهلتى تعیین کرده و آن تا هنگامى است که امر و فرمان جدیدش به وى برسد ، مطلب دیگر آن که بغض و عداوت آنان او را بر آن ندارد که پیش از اتمام حجت و دعوتشان به سوى امام بر حق ، با آنها آغاز به جنگ کند ، چرا که در این صورت جنگ براى خدا نخواهد بود ، بلکه به منظور هوا و هوس و عداوت و دشمنى خواهد بود ، و از طاعت و عبادت خدا خارج خواهد شد . توفیق از خداست .

 

بازدیدها: ۰

نامه ۱۱ ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

۱۱ از سفارشهاى امام که به جمعى از لشکریانش فرمود ، هنگامى که آنها را به سوى دشمن فرستاده بود :

فَإِذَا نَزَلْتُمْ بِعَدُوٍّ أَوْ نَزَلَ بِکُمْ فَلْیَکُنْ مُعَسْکَرُکُمْ فِی قُبُلِ اَلْأَشْرَافِ أَوْ سِفَاحِ اَلْجِبَالِ أَوْ أَثْنَاءِ اَلْأَنْهَارِ کَیْمَا یَکُونَ لَکُمْ رِدْءاً وَ دُونَکُمْ مَرَدّاً وَ لْتَکُنْ مُقَاتَلَتُکُمْ مِنْ وَجْهٍ وَاحِدٍ أَوِ اِثْنَیْنِ وَ اِجْعَلُوا لَکُمْ رُقَبَاءَ فِی صَیَاصِی اَلْجِبَالِ وَ مَنَاکِبِ اَلْهِضَابِ لِئَلاَّ یَأْتِیَکُمُ اَلْعَدُوُّ مِنْ مَکَانِ مَخَافَهٍ أَوْ أَمْنٍ وَ اِعْلَمُوا أَنَّ مُقَدِّمَهَ اَلْقَوْمِ عُیُونُهُمْ وَ عُیُونَ اَلْمُقَدِّمَهِ طَلاَئِعُهُمْ وَ إِیَّاکُمْ وَ اَلتَّفَرُّقَ فَإِذَا نَزَلْتُمْ فَانْزِلُوا جَمِیعاً وَ إِذَا اِرْتَحَلْتُمْ فَارْتَحِلُوا جَمِیعاً وَ إِذَا غَشِیَکُمُ اَللَّیْلُ فَاجْعَلُوا اَلرِّمَاحَ کِفَّهً وَ لاَ تَذُوقُوا اَلنَّوْمَ إِلاَّ غِرَاراً أَوْ مَضْمَضَهً

لغات

عین : جاسوس طلیعه

الجیش : کسى که براى اطّلاع از حال دشمن فرستاده مى‏شود

نفض الشعاب : جستجو کردن شکافهاى کوه

خمر : چیزى که تو را مخفى کند از قبیل درخت و کوه غیر آن

أشراف ، جمع شرف : مکان مرتفع .

صیاصى الجبال : بلندیها و اطراف کوهها .

قبلها : حرف اول و دوم مضموم یا اول مضموم و دوم ساکن : جلو مکانهاى مرتفع .

کمین : فرد ، یا جمعیتى که در حیله جنگى خود را پنهان مى‏کند تا غفله بر دشمن فرود آید .

کتیبه : لشکر تعبیه : گردآورى و آماده کردن لشکر

دهم : تعداد زیاد معسکر : به فتح کاف : لشکرگاه

هضاب ، جمع هضبه : کوه پهن شده بر روى زمین

کفّه : دایره‏اى شکل

غرار : خواب اندک

مضمضه : پیدایش چرت در چشم و کنایه از کم خوابى است .

ترسه ، جمع ترس : سپر

رقباء : حافظان

سفح الجبل : پایین کوه ، جایى که آب در آن ،مى‏ریزد

اثناء الانهار ، جمع ثنى : محل تلاقى رودخانه ‏ها

ردء : یاور در جنگ

ترجمه

« هنگامى که بر دشمن فرود آمدید ، یا او بر شما فرود آمد ، باید لشگرگاهتان را در جاهاى بلند ، یا پایین کوهها ، و کنار رودخانه‏ها قرار دهید ، تا شما را کمک باشد و دیگران را از دسترسى به شما باز دارد ، باید از یکسو یا دو سو بر دشمن بتازید ، و در بلندى کوهها ، و لاى تپه‏هاى مسطّح براى خود نگهبانان و دیدبانها بگذارید ، تا دشمن به سوى شما چه از جایى که مى‏ترسید و چه از جایى که ایمن هستید نتواند بیاید .

آگاه باشید که جلوداران لشکر دیدبانهاى ایشانند و دیدبانهاى جلو داران ،جاسوسانشان مى ‏باشند ، از پراکندگى بر حذر باشید ، پس هر گاه خواستید به جایى فرود آیید و هر گاه کوچ کنید به اتفاق کوچ کنید ، و هر گاه شب شما را فرا گرفت ،نیزه‏ها را دایره‏وار قرار دهید و به خواب نروید مگر اندکى ، یا تنها چرتى که فقط چشمتان گرم شود . »

شرح

هنگامى که امام ( ع ) لشکرى به سر کردگى زیاد بن نضر حارثى و همراه شریح بن هانى از نخیله کوفه به سوى شام فرستاد ، در بین راه میان آن دو نفر اختلاف افتاد و هر کدام به شکایت از دیگرى براى حضرت نامه‏اى نوشتند ،حضرت در پاسخ هر دو این نامه را نوشتند که برگزیده‏ اش ترجمه شد ، ولى آغازش این بود : « پس از حمد خدا و نعت رسول ، من زیاد بن نضر را جلودار و فرمانده لشکر و شریح را بر قسمتى از آن امیر قرار داده‏ام ، حال اگر هر دو با هم باشید زیاد فرمانده کل است و اگر از هم جدا شدید هر کدامتان فرمانده گروهى هستید که براى شما مشخص کرده‏ام ، و بدانید که جلوداران جمعیت جاسوسان آنان و جاسوسان جلوداران ، آنها هستند که براى اطلاع بر دشمن فرستاده مى‏شوند ، پس وقتى که از بلاد خود بیرون شدید و به سرزمین دشمن نزدیک ، پس غفلت نکنید از این که اشخاصى را جلو بفرستید که شکاف کوهها و لاى درختان و مخفیگاهها از هر طرف را جستجو کنند ، که مبادا دشمن ، شما را فریب بدهد ، یا در کمین شما قرار گیرد ، و لشکر را به راه نیاندازید مگر از طرف صبح تا شب و آمادگى کامل ، که اگر گروهى به شما حمله آوردند یا مکروهى شما را فرا گرفت خودتان را قبلا مجهز و آماده کرده باشید .

سپس به دنبال این عبارت ، جمله اول سخن بالا ، مى‏آید : فاذا نزلتم . . . او أمن ، و بعد مى‏فرماید : شما را از تفرقه و جدایى بر حذر مى‏دارم ، پس اگر خواستید به جایى فرود آیید ، با هم فرود آیید و هر گاه بخواهید کوچ کنید به اتفاق کوچ کنید و موقعى که شب شما را فرا گرفت و فرود آمدید ، لشکر خود را در حصار نیزه و سپرها قرار دهید پس آنها که در اطراف لشکر نصب کرده‏اید به جاى مدافعان و تیراندازان خواهند بود ، آرى این کار را انجام دهید تا شما را غفلت فرا نگیرد و فریب دشمن را نخورید زیرا هیچ قومى در شب یا روز ، لشکر خود را در احاطه نیزه‏ها و سپر قرار نداد مگر این که گویى لشکر در دژهاى محکم قرار گرفته است ، لشکرتان را خوتان حراست کنید ، تا هنگام صبح جز اندکى نخوابید یا فقط چرتى بزنید که چشمتان گرم شود و پیوسته چنین باشید تا با دشمن روبرو شوید ، هر روز کسى را بفرستید که مرا از حالتان آگاه کند زیرا من به سرعت در پى شما مى‏آیم ، البته آنچه خدا مى‏خواهد همان مى‏شود ،آرامش خود را در جنگ حفظ کنید و عجله نداشته باشید مگر پس از اتمام حجت و فرصت دادن به دشمن ، تا من به شما نرسیده‏ام جنگ نکنید مگر ،فرمان من به شما برسد و یا این که دشمن آغاز به حمله کند ، ان شاء اللَّه . »

اول این نامه که پس از ترجمه نامه متن ذکر شد ، واضح و روشن است جز این که در عبارت نکته‏اى است که باید مورد توجه واقع شود ، آن جا که از راه انداختن لشکر در غیر وقت صبح نهى مى‏کند ، حرف الاّ را با فاصله کوتاه ، تکرار کرده و هر دو مفید حصر هستند اولى حصر در وقت و دومى حصر در حالت آمادگى و نظم کامل مى‏باشد .

در مجموع این نامه قوانین کلى و بسیار سودمندى از تعالیم و چگونگى فنون جنگى وجود دارد که اولا دلیل روشنى بر دروغگویى کسانى است که مدّعى آگاه نبودن امام از رموز جنگ بوده‏اند ، چنان که در خطبه‏هاى گذشته خود حضرت این جریان را از طایفه قریش حکایت فرمود ، و ثانیا کاربرد این تعالیم در جنگ ، مستلزم پیروزى بر دشمن است و در این فصل از خطبه که در متن آمده مقدارى از آنها ذکر شده است که اکنون شرح مى‏دهیم :

۱ نخست این که هنگام برخورد با دشمن ، لشکرگاه خود را جلو مکانهاى بلند و پایین کوهها و محل تلاقى رودخانه‏ها قرار دهند ، و علت این امر را چنین فرموده است که این اماکن شما را از ناحیه پشت سر محافظت مى‏کند و از حمله دشمن بر شما جلوگیرى مى‏کند .

۲ دوم آن که تماما از یک سو بر دشمن حمله کنند و اگر نشد دو نیمه شوند و از دو سوى متقابل آغاز به جنگ کنند چنان که هر گروه در مقابله با دشمن ، طرف پشت گروه دیگر را هم حفظ مى‏کند ، زیرا در این صورت اجتماعشان محفوظ مى‏ماند ، اما اگر از جهات مختلف حمله کنند از هم دیگر دور و متفرق مى‏شوند و این امر باعث ضعف و زبونى آنها مى‏شود .

۳ براى محافظت خودشان اشخاصى را در مکانهاى بلندى قرار دهند تا دشمن از جایى که گمان مى‏رود و از جایى که گمان نمى‏رود بر آنان نتازد .

۴ باید بدانند که جلو داران لشکر دشمن ، جاسوس آنها مى‏باشند و جاسوسهاى جلوداران ، ماموران اطلاعاتى آنها هستند پس وقتى که مقدمه و ماموران اطلاعاتى را دیدند ، غافل نباشند بلکه خود را مهیا کنند ، زیرا پیدا شدن آنان نشانه نزدیک بودن دشمن و هجوم است .

۵ لشکریان خود را از به هم پاشیدگى بر حذر مى‏دارد و امر مى‏کند که در دو حالت فرود آمدن و کوچ کردن با هم باشند و از هم دیگر جدا نشوند ، که علتش روشن است .

۶ به آنان دستور مى‏دهد که هنگام استراحت در لشکرگاه ، شمشیرها و نیزه‏هاى خود را در اطرافشان دایره‏وار بر زمین نصب کنند و مانند اشخاص مطمئن و بى‏خطر به خواب راحت نروند تا بتوانند با این دو دستور العمل ، خود را حفظ کنند و دشمن براى حمله غافلگیرانه ، از خواب آنان استفاده نکند .

 

بازدیدها: ۲

نامه ۱۰ ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

۱۰ نامه دیگر امام ( ع ) به معاویه :

وَ کَیْفَ أَنْتَ صَانِعٌ إِذَا تَکَشَّفَتْ عَنْکَ جَلاَبِیبُ مَا أَنْتَ فِیهِ مِنْ دُنْیَا قَدْ تَبَهَّجَتْ بِزِینَتِهَا وَ خَدَعَتْ بِلَذَّتِهَا دَعَتْکَ فَأَجَبْتَهَا وَ قَادَتْکَ فَاتَّبَعْتَهَا وَ أَمَرَتْکَ فَأَطَعْتَهَا وَ إِنَّهُ یُوشِکُ أَنْ یَقِفَکَ وَاقِفٌ عَلَى مَا لاَ یُنْجِیکَ مِنْهُ مِجَنٌّ فَاقْعَسْ عَنْ هَذَا اَلْأَمْرِ وَ خُذْ أُهْبَهَ اَلْحِسَابِ وَ شَمِّرْ لِمَا قَدْ نَزَلَ بِکَ وَ لاَ تُمَکِّنِ اَلْغُوَاهَ مِنْ سَمْعِکَ وَ إِلاَّ تَفْعَلْ أُعْلِمْکَ مَا أَغْفَلْتَ مِنْ نَفْسِکَ فَإِنَّکَ مُتْرَفٌ قَدْ أَخَذَ اَلشَّیْطَانُ مِنْکَ مَأْخَذَهُ وَ بَلَغَ فِیکَ أَمَلَهُ وَ جَرَى مِنْکَ مَجْرَى اَلرُّوحِ وَ اَلدَّمِ وَ مَتَى کُنْتُمْ

یَا ؟ مُعَاوِیَهُ ؟ سَاسَهَ اَلرَّعِیَّهِ وَ وُلاَهَ أَمْرِ اَلْأُمَّهِ بِغَیْرِ قَدَمٍ سَابِقٍ وَ لاَ شَرَفٍ بَاسِقٍ وَ نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ لُزُومِ سَوَابِقِ اَلشَّقَاءِ وَ أُحَذِّرُکَ أَنْ تَکُونَ مُتَمَادِیاً فِی غِرَّهِ اَلْأُمْنِیِّهِ مُخْتَلِفَ اَلْعَلاَنِیَهِ وَ اَلسَّرِیرَهِ وَ قَدْ دَعَوْتَ إِلَى اَلْحَرْبِ فَدَعِ اَلنَّاسَ جَانِباً وَ اُخْرُجْ إِلَیَّ وَ أَعْفِ اَلْفَرِیقَیْنِ مِنَ اَلْقِتَالِ لِتَعْلَمَ أَیُّنَا اَلْمَرِینُ عَلَى قَلْبِهِ وَ اَلْمُغَطَّى عَلَى بَصَرِهِ فَأَنَا ؟ أَبُو حَسَنٍ ؟ قَاتِلُ جَدِّکَ وَ خَالِکَ وَ أَخِیکَ شَدْخاً ؟ یَوْمَ بَدْرٍ ؟ وَ ذَلِکَ اَلسَّیْفُ مَعِی وَ بِذَلِکَ اَلْقَلْبِ أَلْقَى عَدُوِّی مَا اِسْتَبْدَلْتُ دِیناً وَ لاَ اِسْتَحْدَثْتُ نَبِیّاً وَ إِنِّی لَعَلَى اَلْمِنْهَاجِ اَلَّذِی تَرَکْتُمُوهُ طَائِعِینَ وَ دَخَلْتُمْ فِیهِ مُکْرَهِینَ وَ زَعَمْتَ أَنَّکَ جِئْتَ ثَائِراً بِدَمِ ؟ عُثْمَانَ ؟ وَ لَقَدْ عَلِمْتَ حَیْثُ وَقَعَ دَمُ ؟ عُثْمَانَ ؟ فَاطْلُبْهُ مِنْ هُنَاکَ إِنْ کُنْتَ طَالِباً فَکَأَنِّی قَدْ رَأَیْتُکَ تَضِجُّ مِنَ اَلْحَرْبِ إِذَا عَضَّتْکَ ضَجِیجَ اَلْجِمَالِ بِالْأَثْقَالِ وَ کَأَنِّی بِجَمَاعَتِکَ تَدْعُونِی جَزَعاً مِنَ اَلضَّرْبِ اَلْمُتَتَابِعِ وَ اَلْقَضَاءِ اَلْوَاقِعِ وَ مَصَارِعَ بَعْدَ مَصَارِعَ إِلَى کِتَابِ اَللَّهِ وَ هِیَ کَافِرَهٌ جَاحِدَهٌ أَوْ مُبَایِعَهٌ حَائِدَهٌ

لغات

جلباب : پوستین ، رو انداز

تبهّجت : آرایش کرد ، زیبا نمود

یوشک : نزدیک است وقفه على

ذنبه : او را بر گناهش آگاه کرد .

مجنّ : سپر ، به روایت دیگر

منج : نجات دهنده

قعس : تاخیر کرد

أهبه : آنچه که براى امرى تهیه و آماده مى‏شود .

شمّر ثوبه : دامن به کمر زد

اغفال : بى‏توجهى و ترک کردن

مترف : کسى که فراوانى نعمت او را به گردنکشى وادار سازد .

باسق : بالا تمادى فى الامر : وقت زیادى در کارى گذراندن

غرّه : فریب و غفلت أمنیّه : آرزو رین : غلبه و پوشیدن

مرین على قلبه : کسى که گناهان بر او غالب شود و خصلتهاى ناپسندى را که در وى وجود دارد از دیده بصیرتش بپوشاند ،

شدخ : شکستن چیز میان تهى

ثائر : طالب خون

ضجیج : فریاد و ناله

حایده : عدول کننده

ترجمه

« و چه خواهى کرد ، هنگامى که پرده‏هاى دنیا از جلو چشم تو برداشته شود ، دنیایى که تو ، در آن قرار دارى و خود را به آرایش کردنش خوشایند جلوه داده و بالذتش فریب داده .

تو را به خویش دعوت کرد ، پس او را اجابت کردى ،زمامت را کشید ، تو هم پیروش شدى ، تو را فرمان داد ، اطاعتش کردى ، بزودى نگاهدارنده‏اى تو را بر امرى نگاهدارد که هیچ نجات دهنده‏اى نتواند رهایت کند ،پس از این کار دست بردار و خود را آماده روز حساب کن ، و براى آنچه از گرفتاریها که بر تو فرود مى‏آید دامن به کمر زن ، و با گوش دادن به حرف گمراهان آنان را بر خود چیره مکن ، و اگر آنچه گفتم انجام ندهى ، تو را به آنچه از خود غافلى آگاه مى‏کنم ، تو فرو رفته در ناز و نعمتى ، شیطان در تو جاى گرفته و به آرزویش رسیده و مانند روح و خون در جسم تو روان شده است .

اى معاویه شما خاندان بنى امیّه که نه پیشینه‏اى نیکو و نه شرافتى والا ،دارید ، از کجا و کى براى مدیریّت جامعه و زمامدارى مسلمانان شایستگى خواهید داشت ؟ ، به خدا پناه مى‏بریم از گذشته‏هایى که همراه با بدبختى بوده است ، و تو را بر حذر مى‏دارم از این که پیوسته فریب آرزوها خورده و آشکار و نهانت ناهماهنگ باشد .

تو مرا به جنگ دعوت کردى ، پس مردم را کنار زن و خود به سوى من آى ، و دو لشکر را از جنگ معاف دار تا دانسته شود که گناه و معصیت بر دل کدام یک از ما غلبه یافته و جلو بصیرتش را پرده گرفته است .

من ابو الحسن کشنده جدّ و دایى و برادرت هستم که آنها را در جنگ بدر ،درهم شکستم و همان شمشیر با من است و با همان دل پر قدرت با دشمنم روبرو مى‏شوم ، دینم را عوض نکردم و پیامبر تازه‏اى نگرفتم ، و در راهى مى‏باشم که شما با اختیار آن را ترک گفتید ، در حالى که با کراهت در آن داخل شده بودید .

به گمان خود ، به خونخواهى عثمان آمده‏اى و حال آن که مى‏دانى ، خون وى کجا ریخته است ، پس اگر طالب خون او مى‏باشى از آن جا طلب کن ، گویا تو را مى‏بینم که از جنگ مى‏ترسى ، هنگامى که تو را دندان بگیرد و فریاد کنى مانند ناله کردن شتران از بارهاى گران ، و گویا لشکر تو را مى‏بینم که بر اثر خوردن ضربتهاى پیاپى و پیش آمد سخت که واقع خواهد شد و بر خاک افتادن پشت سر هم از بیچارگى مرا به کتاب خدا مى‏خوانند در حالى که خود کافر و انکار کننده حقّند ، و یا بیعت کرده و دست از آن برداشته‏اند . »

شرح

اول این نامه چنین بوده است : از بنده خدا على ، فرمانرواى مؤمنان به سوى معاویه بن ابى سفیان ، سلام بر آن که پیرو هدایت باشد ، همانا من با نوشتن این نامه به تو ، خدایى را مى‏ستایم که جز او ، خدایى نیست . امّا بعد ، دیدى که دنیا در زمان گذشته چه کارها و دگرگونیهایى بر سر اهل خود آورد ، و بهترین باقى مانده از دنیا ، همان است که در گذشته بندگان نیکوکار از آن کسب کردند و کسى که دنیا و آخرت را با هم مقایسه کند در میان این دو ، فاصله بسیار دورى رامشاهده خواهد کرد .

اى معاویه ، بدان که تو ، ادعاى امرى کرده‏اى که شایسته آن نبودى و نیستى ، نه در گذشته و نه در آینده ، نه در این زمینه حرف روشنى دارى که نتیجه‏اى داشته باشد و نه شاهدى از کتاب خدا و پیمانى از پیامبرش .

در دنباله این نوشته قسمتهاى فوق آمده که با این جمله آغاز مى ‏شود :

و کیف انت صانع . . . در این نامه ، حضرت معاویه را مخاطب قرار داده و براى این که او را از خواب غفلت بیدار کند ، و به یاد گرفتارى آخرتش بیاندازد ،از او مى‏پرسد که هنگام فرا رسیدن مرگ و جدایى روح از بدنش چه چاره‏اى خواهد کرد ؟

واژه جلابیت که پوششهاى بدن است ، استعاره از لذتهاى مادى است که بر اثر بهره‏گیرى از متاعهاى دنیا نصیب دنیاداران مى‏شود ، زیرا این لذتها و متعلقات آنها مانع مى‏شوند از آن که آدمى زندگى اخروى را که در پیش دارد ببیند چنان که لباس بدن را مى‏پوشاند ، و لفظ تکشف را که به معناى رفع مانع است .

به منظور ترشیح آورده است و چون عبارت ما انت فیه ، مجمل بوده آن را با ذکر دنیا و ویژگیهایش که خودآرایى کردن و جلوه‏نمایى است توضیح داده است و تبهّج و خرسندى را به طریق مجاز ، به دنیا اسناد داده ، زیرا کسى که دنیا را با بهجت و مسرت و لذت بخش کرده است خداى تعالى مى‏باشد ، نه خود دنیا ، و فعل خدعت ، هم مجاز در افراد است و هم مجاز در ترکیب ، مجاز در افراد ، به این دلیل است که حقیقت فریب و خدعه در کارهاى انسان با دیگران مى‏باشد ، اما در این جا آن را به دنیا نسبت داده که به سبب لذات آن چنین وانمود مى‏شود که مقصود بالذات از خلقت دنیا این لذتهاست ، و همین حال ، کمال حقیقى مى‏باشد ، و حال آن که چنین نیست و این چنین وانمودى شباهت به خدعه و فریب حقیقى دارد ، اما مجاز در ترکیب به این علت است که عمل خدعه و فریبکارى ، از ناحیه خود دنیا نیست که چنین وانمود مى‏شود ، بلکه از عوامل دیگرى است که منتهى به خداى سبحان مى‏شود ، و همچنین این دو نوع مجاز در فعلهاى دعتک ، قادتک و امرتک وجود دارد .

مجاز در افراد چنین است که نفس فعلهاى دعوت و قیادت و فرمان دادن ، حقیقتهاى مسلّمى هستند اما چون تصور کمال لذتهاى دنیا ، سبب جذب و کشش انسان به سوى آن مى‏شود و لازمه آن هم پیروى و تبعیت است ، از این رو این جاذب بودن تصور لذتهاى فراوان دنیا را تشبیه به دعوت کردن و فرمان دادن و به جلو کشاندن فرموده است که لازمه‏اش پیروى و دنبال دنیا رفتن مى‏باشد ، بنابراین اطلاق این افعال بر آن ،جذب و کشش مجازى است .

و مجاز در ترکیب به این سبب است که این جاذبه و کشش که از تصور کمالات دنیا براى انسان حاصل مى‏شود عمل خود دنیا و متاعهاى آن نیست ، بلکه در حقیقت کار خدا و آن کسى است که به انسان این آگاهى و درک لذت را عطا فرموده است ، و چون پاسخگویى به دنیا و اطاعت و پیروى از آن ، گناهى است که انسان را از حدود قرب الهى دور مى‏سازد

و انه یوشک ،

این جمله به معاویه هشدار مى‏دهد و او را بر حذر مى‏دارد که با ادعا کردن امرى که سزاى وى نیست خود را وادار به گناه و نافرمانى حق تعالى نسازد ، یعنى اى معاویه نزدیک است آگاه کننده‏اى تو را بر مرگ و آنچه لازمه آن است از کیفرهایى که بر اثر معاصى و گناهان به تو خواهد رسید آگاه سازد که تو از آن ترس و هراس دارى ولى گریزى از آن نیست .

ظاهر امر آن است که لذتهاى دنیا همانند پرده‏اى جلو بصیرت ، معصیتکار را مى‏گیرد ، و تا وقتى که در دنیا در حجاب بدن قرار دارد از آینده پس از مرگ غافل است اما همین که پرده برداشته شد و مرگ فرا رسید به آنچه از خیر و شر که از خود جلوفرستاده و آثار آن که سعادت یا شقاوت است مطلع و آگاه مى‏شود ، چنان که در قرآن به این مطلب اشاره فرموده است « یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُحْضَراً [ ۱ ] » تا آخر آیه ، و بارها در گذشته به این مطلب اشاره شده است .

به یک احتمال اطلاع دهنده و آگاه کننده خداوند سبحان است و به احتمال دیگر منظور ، خود حضرت است که با توعید و تهدید به قتل در صورتى که دست از گمراهى و ضلالت خود برندارد ، او را هشدار مى‏دهد و با خبر مى‏کند و روشن است که آگاهى او بر این امور پس از فرا رسیدن مرگ اثرى ندارد و کسى او را از گرفتارى و کیفر اخروى نجات نمى‏دهد . آنگاه امام ( ع ) پس از تهدید و توبیخ معاویه او را امر مى‏کند که دست از امر حکومت و خلافت بردارد ، و سپس به امرى پرداخته است که لازمه‏اش ترساندن و تخویف است و آن چنین است که به وى دستور مى‏دهد که آماده حساب آخرت شود و توشه این سفر پر خطر را با خود بردارد که عبارت از اطاعت خدا و تقواى وى و دورى از معاصى و گناهان او مى‏باشد و به منظور تاکید مطلب ، آمادگى براى عالم دیگر را به تعبیر دامن به کمر زدن براى هر امرى که نازل مى‏شود تکرار فرموده است و مراد از آنچه نازل مى‏شود ، ممکن است جنگ باشد که امام یقین داشت که در آینده واقع مى‏شود ، و ممکن است مراد ، مرگ یا قتل و حوادث پس از آن باشد و چون این امور حتمى الوقوع مى‏باشد ، لذا به جاى فعل مضارع به فعل ماضى : ما قد نزل بک ، تعبیر فرموده است . و بعد او را منع مى‏کند از این که گمراه کنندگان را بر شنوایى خود چیره کند ، کنایه از این که گوش به وسوسه‏هاى آنان ندهد و اندیشه‏هاى آنها را که عمل به آن ، سبب واقع شدن درگناه است به مورد اجراء نگذارد ، زیرا کار گمراه کننده گمراه کردن است مثل عمرو بن عاص و مروان و دیگر کسانى که معاویه را در کارهایش کمک مى‏کردند .

و الا تفعل اعلمک بما اغفلت من نفسک ،کلمه « ما » مفعول فعل اغفلت و من نفسک تفسیر و بیان آن مى‏باشد یعنى اگر آنچه گفتم انجام ندهى تو را آگاه خواهم کرد که در اثر غفلت کردن از نفست چه زیانهایى را باید تحمل کنى ، و منظور از اغفال نفس ، آن است که آن را به خودش واگذارد ، و مهیاى اطاعت خدا و کسب فضایل که وى را از هول و هراس جنگ و عذاب آخرت رهایى بخشد نکند ، امام ( ع ) با این بیان که تو را آگاه خواهم کرد ، معاویه را تهدید و توعید فرمود ، و چنان که از سیاق کلام معلوم مى‏شود ، مراد اعلام به فعل است نه به قول و گفتار ، زیرا همین که وى در تنگناى جنگ و قتال قرار مى‏گیرد ،مى‏فهمد که این امور بر اثر اغفال نفس و ترک اطاعت خدا به سرش آمده و آسایش و راحت او را گرفته است .

فانّک . . . الدم ،

در این جمله حضرت معاویه را به داشتن صفتهاى ناپسندى مذمت مى‏کند و با این مطلب به او مى ‏فهماند که هم اکنون از خویشتن در غفلت بسر مى‏برد . یکى از ویژگیهاى ناپسند معاویه صفت مترف است ، به دلیل این که ترف که به معناى ناز و نعمت است سبب تجاوز از حد شایسته ‏ایست که فضیلتى از فروع عفّت مى‏باشد .

ویژگى ناپسند دیگر آن است که شیطان در وجود او ، جایگاه خود را گرفته و از او به آرزوى خود ، رسیده و همانند روح و خون در جسمش روان است و لازمه این امور آن است که او ، منبع تمام صفات رذیله است .

و سپس به منظور ملامت و سرکوب کردن معاویه ، به این که او کمتر از آن است که به مرتبه ولایت امر و خلافت برسد ، با استفهام انکارى از وى سؤال مى‏کند که درچه زمانى خاندان بنى امیه ، فرمانروایى امت و سیاست و تدبیر جامعه را به عهده داشته‏اند ؟

بغیر قدم سابق ،

قدم سابق کنایه از پیشگامى در امور و شایستگى براى آن است و با این عبارت امام ( ع ) اشاره کرده است به این که در عرف متعارف ،سابقه عزت و شرافت و پیشگامى در امور ، شرط شایستگى در کارهاست و این جمله از سخن امام ( ع ) در حکم مقدمه صغراى مضمر از شکل اول مى‏باشد که تقدیرش چنین است : شما هیچ گونه پیشقدمى در این امر ندارید ، و تقدیر کبرى این است ، هر کس چنین باشد شایستگى سیاستمدارى جامعه و فرمانروایى امت را ندارد ، و نتیجه آن است که شما خاندان بنى امیه لیاقت ولایت امرى و خلافت را ندارید ، و امر روشنى است که در میان بنى امیه کسى که اهل شرف و شایسته براى این امر باشد در کلّ ، وجود نداشته باشد .

و بعد ، به خدا پناه مى‏برد ، از شقاوتى که در گذشته از قلم قضاى الهى صادر شده است تا به معاویه هشدار دهد که او نیز به دلیل معاصى و گناهانش در معرض این شقاوت قرار دارد ،بنابراین از مخالفت فرمان حق تعالى و گناه دست بردارد ، و سپس از دو مطلب ، او را بر حذر مى‏دارد .

۱ حرص و طمع زیاد و آرزوهاى دراز در امور دنیا که دلیل بر غفلت و بى‏توجهى او به آخرت مى‏باشد .

۲ دورو بودن او ، و این که آشکار و نهانش با هم یکى نیست که نشان نفاق او مى‏باشد .

دلیل اهمیت این دو امر و لزوم بر حذر بودن از آن دو ، آن است که لازمه اینها شقاوت و بدبختى آخرت مى‏باشد .

فدع الناس جانبا . . . ثائرا بعثمان .

کلمه جانبا منصوب است بنابر ظرفیت .

معاویه در نامه‏اى که به حضرت نوشته بود ، وى را به جنگ با خود ،دعوت کرده بود و امام ( ع ) با این جمله به او ، پاسخ ساکت کننده‏اى مى‏دهد ، که دست از مردم بردار و تنها خودت بیا تا دو نفرى بجنگیم و در قسمتى از عبارت بالا خطاب به معاویه مى‏فرماید : اگر تنها با من بجنگى ، آن وقت مى‏فهمى که پرده جهل و نادانى ، چهره قلب و آگاهى بصیرتت را در اثر حجابهاى دنیا و پوششهاى ظاهریش فرا گرفته است . دلیل این سخن امام ( ع ) آن است که هر کس یقین به احوال آخرت و برترى آن بر دنیا داشته باشد ، در طلب آن به مبارزه بر مى‏خیزد و در جنگ براى رسیدن به آن ثابت قدم مى‏کوشد ، اگر چه منجر به قتلش شود ، و حتى بعضى اوقات ، توجه به حیات آخرت ، سبب عشق و محبّت به قتل و جان نثارى مى‏شود ، و چون امام ( ع ) از وضع معاویه متوجه شد که مى‏خواهد وانمود کند ، که تمام توجهش حق و آخرت است و علاقه فراوانى به ماندن در دنیا ندارد ، از این رو ، او را به مبارزه تن به تن دعوت کرد ، تا هنگامى که در تنگنا قرار گیرد و از ترس فرار کند به او بفهماند که : خیر جنگ او براى طلب حق و آخرت نیست بلکه به منظور ریاست دنیا مى‏جنگد و پرده‏هاى گناه و تمایلات شهوانى دیده بصیرت او را از یقین به آخرت و توجه به آن پوشانیده است ، و همین فرارش از جنگ دلیل بر آن مى‏باشد و در ضمن با این بیان وى را از آن خوارى و بدبختى که بر سرش مى‏آید تهدید مى‏کند و بر حذر مى‏دارد و نیز امام ( ع ) با یادآورى این مطلب که عده‏اى از بنى امیه و منسوبین او را که موجوداتى تو خالى بودند در جنگ بدر به قتل رسانیده به او هشدار مى‏دهد که اگر بر این خلافکاریهاى خود پافشارى داشته باشد ، به همان بلایى که بر سر آنان آمد ، دچار خواهد شد .

آنان که در جنگ بدر به دست حضرت على ( ع ) کشته شدند ، جد مادرى معاویه : عتبه بن ربیعه ، پدر هند ، و دایى‏اش ولید بن عتبه ، و برادرش حنظله بن ابى سفیان بودند که هر سه نفر در آنجا به قتل رسیدند ، و به منظور هشدار و بیم دادن بیشتر ، وى را تهدید مى‏کند که همان شمشیر جنگ بدر و همان دل و جرأت سابق که در مقابل دشمنان داشت هم اکنون نیز با اوست ، و براى این که به او بفهماند که تو اى معاویه منافق و دو رو مى ‏باشى ، خود را چنین معرفى مى‏کند ، که : دین و پیامبر خود را عوض نکرده و ثابت قدم در راهى گام برمى‏دارد که معاویه و فامیلش در مرحله نخست با زور و کراهت در آن داخل شدند اما بعدا با میل و رغبت و پیروى هواى نفسانى از آن خارج و منحرف شدند و آن راه مستقیم و روشن اسلام مى ‏باشد .

در پایان به امر شبهه‏ناکى که مهمترین سبب شعله‏ور شدن آتش آشوبهاى عظیم ، و انگیزه از هم پاشیدن امور دینى شد ، اشاره کرده و آن ، عبارت از اشتباه معاویه در خونخواهى عثمان مى‏باشد که آن را دلیل عمده بر مخالفت خود با حضرت و سرپیچى از فرمان وى قرار داده بود ، و سپس به پاسخ آن پرداخته و دو وجه آن را بیان فرموده است :

الف نخست این که من جزء قاتلان عثمان نیستم ، بنابراین چیزى بر من نیست ، مطالبه خون او متوجه کشندگان وى مى‏باشد که خودت آنها را مى‏شناسى .

ب با جمله إن کنت طالبا . . . ،

که مشروط و مفید شک است ، اشاره به این مى‏کند که تو اى معاویه حق ندارى به خونخواهى عثمان قیام کنى . آنگاه او را به جنگ و سختیهایى که در پى دارد تهدید مى‏کند و با سه تشبیه مطلبش را بیان مى‏دارد :

۱ فکأنّى قد رأیتک ،

در این عبارت ، خود امام ( ع ) در حالى که سخن مى‏گوید مشبّه است و از آن رو که حالت واقعى آینده معاویه را مى‏بیند مشبّه به است ، توضیح آن که به علت کمال نفس و اطلاعش از امور آینده گویا آنها را مشاهده مى‏کند ، و وجه شباهت میان حالت نخست و حالت دوم آن است که در هر دو حالت ، آینده براى آن حضرت روشن است .

۲ تضجّ ضجیح الجمال بالاثقال ،

چنان که شترها در زیر بارهاى سنگین ناله و فریاد مى‏کنند تو نیز داد و فریاد خواهى زد ، وجه شبه سختى و شدت آزردگى است که در هر دو ( معاویه گرفتار و شتر زیر بار ) موجود است ، و ضجّه و ناله کنایه از آزردگى و رنج مى‏باشد ، و چون جنگ را تشبیه به درنده گزنده کرده ، لذا براى عملى که جنگ انجام مى‏دهد واژه عضّ را که به معناى گاز گرفتن است استعاره آورده است ، وجه تشبیه آن است که این سختیها و سنگینى‏ها مثل فشار زیر دندانها باعث ایجاد درد مى‏باشد .

۳ و کأنّى بجماعتک ،

مشبّه این جا نیز خود امام است اما مشبّه به معنایى است که از حرف با ، به معناى الصاق معلوم مى‏شود ، گویا عبارت امام چنین است : کانّى متصل او ملتصق بجماعتک حاضر معهم ، محل فعل یدعونى نصب است بنابر حالیت ، و عامل در حال ، معناى فعلى است که از کأنّ فهمیده مى‏شود ، یعنى خودم را تشبیه مى‏کنم به کسى که حاضر است در حالى که اصحاب تو ، به خاطر ناراحتى که دارند او را به فریاد مى‏خوانند ، کلمه جزعا مفعول له است واژه قضا را به طریق مجاز ، بر مقضى یعنى امورى که در نتیجه قضاى الهى یافت مى‏شود ، اطلاق کرده ، از باب اطلاق سبب بر مسبّب .

و مصارع بعد مصارع ،

کلمه مصرع در این جا ، مصدر میمى و به معناى هلاکت است یعنى به سبب بى‏تابى از هلاکتهایى که به بعضى از آنها بعد از دیگرى ملحق مى‏شود ، یا جزع و بى‏تابى که بعد از هلاکت پدران گذشته آنها بر ایشان وارد مى‏شود ، این از نشانه‏هاى آشکار ، بر حقانیت آن حضرت است که پیش از وقوع قضیه ، اطلاع داشت که قوم معاویه ، او را به کتاب خدا مى‏خوانند .

و هى کافره ،واو ، حالیه است و عامل در حال یدعونى مى‏باشد ،

کافره :

عده‏اى از یاران معاویه که منکر حق بودند و این امر ، اشاره به جمعى از منافقان است که در میان لشکر معاویه بودند .

المبایعه الحایده ،اینها جمعیتى هستند که با امام بیعت کرده بودند و پس از آن ، به سوى معاویه رفته بودند . و السلام .

___________________________

[ ۱ ] سوره آل عمران ( ۳ ) آیه ( ۳۰ ) یعنى : روزى که هر کس هر عمل خیرى انجام داده آن را آشکارا مى‏بیند .

بازدیدها: ۱

نامه ۹ ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

۹ از نامه ‏هاى امام ( ع ) به معاویه :

فَأَرَادَ قَوْمُنَا قَتْلَ نَبِیِّنَا وَ اِجْتِیَاحَ أَصْلِنَا وَ هَمُّوا بِنَا اَلْهُمُومَ وَ فَعَلُوا بِنَا اَلْأَفَاعِیلَ وَ مَنَعُونَا اَلْعَذْبَ وَ أَحْلَسُونَا اَلْخَوْفَ وَ اِضْطَرُّونَا إِلَى جَبَلٍ وَعْرٍ وَ أَوْقَدُوا لَنَا نَارَ اَلْحَرْبِ فَعَزَمَ اَللَّهُ لَنَا عَلَى اَلذَّبِّ عَنْ حَوْزَتِهِ وَ اَلرَّمْیِ مِنْ وَرَاءِ حَوْمَتِهِ حُرْمَتِهِ مُؤْمِنُنَا یَبْغِی بِذَلِکَ اَلْأَجْرَ وَ کَافِرُنَا یُحَامِی عَنِ اَلْأَصْلِ وَ مَنْ أَسْلَمَ مِنْ ؟ قُرَیْشٍ ؟ خِلْوٌ مِمَّا نَحْنُ فِیهِ بِحِلْفٍ یَمْنَعُهُ أَوْ عَشِیرَهٍ تَقُومُ دُونَهُ فَهُوَ مِنَ اَلْقَتْلِ بِمَکَانِ أَمْنٍ وَ کَانَ ؟ رَسُولُ اَللَّهِ ص ؟ إِذَا اِحْمَرَّ اَلْبَأْسُ وَ أَحْجَمَ اَلنَّاسُ قَدَّمَ أَهْلَ بَیْتِهِ فَوَقَى بِهِمْ أَصْحَابَهُ حَرَّ اَلسُّیُوفِ وَ اَلْأَسِنَّهِ فَقُتِلَ ؟ عُبَیْدَهُ بْنُ اَلْحَارِثِ ؟ ؟ یَوْمَ بَدْرٍ ؟ وَ قُتِلَ ؟ حَمْزَهُ ؟ ؟ یَوْمَ أُحُدٍ ؟ وَ قُتِلَ ؟ جَعْفَرٌ ؟ ؟ یَوْمَ مُؤْتَهَ ؟ وَ أَرَادَ مَنْ لَوْ شِئْتُ ذَکَرْتُ اِسْمَهُ مِثْلَ اَلَّذِی أَرَادُوا مِنَ اَلشَّهَادَهِ وَ لَکِنَّ آجَالَهُمْ عُجِّلَتْ وَ مَنِیَّتَهُ أُجِّلَتْ فَیَا عَجَباً لِلدَّهْرِ إِذْ صِرْتُ یُقْرَنُ بِی مَنْ لَمْ یَسْعَ بِقَدَمِی وَ لَمْ تَکُنْ لَهُ کَسَابِقَتِی اَلَّتِی لاَ یُدْلِی أَحَدٌ بِمِثْلِهَا إِلاَّ أَنْ یَدَّعِیَ مُدَّعٍ مَا لاَ أَعْرِفُهُ وَ لاَ أَظُنُّ اَللَّهَ یَعْرِفُهُ وَ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى کُلِّ حَالٍ وَ أَمَّا مَا سَأَلْتَ مِنْ دَفْعِ قَتَلَهِ ؟ عُثْمَانَ ؟ إِلَیْکَ فَإِنِّی نَظَرْتُ فِی هَذَا اَلْأَمْرِ فَلَمْ أَرَهُ یَسَعُنِی دَفْعُهُمْ إِلَیْکَ وَ لاَ إِلَى غَیْرِکَ وَ لَعَمْرِی لَئِنْ لَمْ تَنْزِعْ عَنْ غَیِّکَ وَ شِقَاقِکَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ عَنْ قَلِیلٍ یَطْلُبُونَکَ لاَ یُکَلِّفُونَکَ طَلَبَهُمْ فِی بَرٍّ وَ لاَ بَحْرٍ وَ لاَ جَبَلٍ ۴۸ وَ لاَ سَهْلٍ إِلاَّ أَنَّهُ طَلَبٌ یَسُوءُکَ وِجْدَانُهُ وَ زَوْرٌ لاَ یَسُرُّکَ لُقْیَانُهُ وَ اَلسَّلاَمُ لِأَهْلِهِ

لغات

اجتیاح : ریشه کن کردن

احد : کوهى در مدینه 

هموم : تصمیمها

حلس : پارچه نازکى که زیر جهاز شتر مى‏گذارند

وعر : صعب العبور

حوزه : ناحیه ، حوزه پادشاهى پایتخت و مرکز پادشاه است

حلف : پیمانى که میان مردم بسته مى‏شود

احجام : تاخیر کردن در کارى

موته : نام زمینى در سرزمین دمشق که پایین‏تر از شهر بلقاست .

ادلاء بالشیئى : نزدیک شدن به آن

نزع عن الامر : از آن کار صرف‏نظر کرد .

غىّ : گمراهى

شقاق : مخالفت

زور : زیارت کنندگان جمع زائر یا مصدر به معناى دیدار

ترجمه

« قبیله ما ( قریش ) خواستند پیامبرمان را بکشند ، و ریشه ما را بر کنند ، غم و اندوه را به جانهاى ما ریختند ، و هر بدى که مى‏توانستند درباره ما انجام دادند ،گوارایى زندگى را از ما منع کردند ، ترس و بیم را همراه ما ساختند ، ما را به پناه بردن به کوه صعب العبور مجبور کردند ، براى ما آتش جنگ را بر افروختند ، پس خداوند اراده کرد که به وسیله ما ، دینش را نگهدارد و شرّ آنان را از حریم آن ، باز دارد ، مؤمنان ما ، در این راه خواهان ثواب بودند ، و کافران ما ، اصل و ریشه را حمایت مى‏کردند و هر کس از قریش که ایمان مى‏آورد از ناراحتیهایى که ما داشتیم در امان بود و این امر به خاطر هم پیمانها و عشیره‏ هایشان بود که مورد حمایت قرار مى‏گرفت و از خطر کشته شدن نیز بدور بود .

هر گاه آتش جنگ شعله مى‏ کشید و مردم هجوم مى‏آوردند ، پیامبر اکرم خاندان خود را در جلو لشکر قرار مى‏داد تا اصحابش از آتش شمشیر و نیزه مصون بمانند ، بدین سبب عبیده بن حارث در جنگ بدر و حمزه در روز احد به شهادت رسیدند ، و جعفر در موته شربت شهادت نوشید ، و کسان دیگرى هم هستند که اگر مى‏خواستم نامشان را مى‏بردم که دوست داشتند همانند ایشان به شهادت برسند ، اما قسمت چنان بود که زنده بمانند ، و مرگشان به تاخیر افتاد .

شگفتا از این روزگار مرا همسنگ کسى قرار داده است که نه چون من به اسلام خدمت کرده و نه سابقه‏اى در دین چون من دارد سابقه‏اى که هیچ کس مثل آن را ندارد ، من سراغ ندارم کسى را که چنین ادعایى بکند و گمان ندارم خدا هم چنین کسى را بشناسد و در هر حال خداى را مى‏ستایم .

و اما آنچه از من خواسته‏اى که قاتلان عثمان را به تو بسپارم ، پس در این باره اندیشیدم ، دیدم براى من روا نیست آنها را به تو ، یا به غیر تو بسپارم ، و به جان خودم سوگند ، اگر دست از اختلاف و گمراهیت برندارى ، بزودى خواهى یافت که همانها به پیکار و تعقیب تو برخواهند خاست ، و نوبت نمى‏دهند که براى دسترسى به آنان زحمت جستجو ، در خشکى و دریا ، و کوه و دشت را تحمل کنى ، ولى بدان ، این جستجویى است که یافتنش براى تو ناراحت کننده است و دیدارى است که ملاقات آن ، تو را خوشحال نخواهد کرد ، سلام بر آنان که شایسته سلام مى‏باشند . »

شرح

این نامه گزیده‏اى است از نامه‏اى که حضرت در پاسخ نامه معاویه مرقوم فرموده ‏اند .

نامه معاویه از این قرار بود :

از معاویه بن ابى سفیان به جانب على بن ابیطالب :

سلام بر تو ، همانا من نزد تو ، سپاس و ستایش مى‏کنم خدایى را که جز او ، خدایى نیست ، پس از حمد خدا و نعت پیامبر ، خداوند محمد ( ص ) را به علم خویش مخصوص کرد و او را امین وحى خود قرار داد ، و به سوى خلق خود فرستاد و از میان مسلمانان برایش یارانى برگزید ، و او را به وجود آنان تایید فرمود ، مقام و منزلت آنها در نزد رسول خدا به اندازه فضیلت و برترى آنان در اسلام بود ، پس با فضیلت‏ترین ایشان در اسلام و خیرخواه‏ترینشان براى خدا و رسولش خلیفه بعد از او ، و جانشین خلیفه وى و سومین خلیفه عثمان مظلوم مى‏باشد ، و تو به همه آنها حسد بردى و بر تمامشان شورش کردى ، و تمام این مطالب از نگاههاى خشم آلود و گفتارهاى نامربوط و نفسهاى دردناک و کندى کردنت درباره خلفا ، شناخته مى‏شود و در تمام این مدّت با زور و اکراه کشانده مى‏شدى چنان که شتر مهار شده براى فروش کشانده مى‏شود ، از همه گذشته نسبت به هیچ کس حسد إعمال نکردى به اندازه آنچه نسبت به پسر عمویت عثمان به عمل آوردى ، در حالى که او ، به دلیل خویشاوندى و مصاهرتش با رسول خدا ، از دیگران به این که بر وى حسد نبرى سزاوارتر بود ، اما رحمش را قطع کردى و نیکیهایش را به زشتى مبدّل ساختى و مردم را بر او شوراندى در نهان و آشکار ، کارهایى انجام دادى تا شتر سواران از اطراف بر او حمله‏ور شدند ، و اسبهاى سوارى به سوى وى رانده شد و در حرم رسول خدا بر علیه او اسلحه جمع شده در حالى که با تو در یک محلّه بود به قتل رسید و تو از میان خانه او هیاهوى دشمنان را مى‏ شنیدى اما براى دور کردن آنان از او چه با گفتار و چه با کردار از خود اثرى نشان ندادى ، براستى سوگند یاد مى‏کنم که اگر تو ، در آن روز به دفاع از او مى‏ایستادى و مردم را از قتل او ، باز مى‏داشتى ، طرفداران عثمان هیچ فردى از انسانها را در خوبى با تو همسنگ نمى‏ کردند ، و این کار نیک تو از نزد آنها خاطره زشت دورى از عثمان و ستم بر او را که از تو مى‏شناختند ، بر طرف مى‏کرد ، مطلب دیگرى که باعث شده است ، یاران عثمان را بر تو بد گمان کند آن است که کشندگان وى را به خود پناه داده‏اى ، هم اکنون آنها بازوان و یاران و معاونان و دوستان نزدیک تو شده‏اند و به من چنین گفته شده است که تو خود را از خون عثمان تبرئه مى‏کنى ،پس اگر راست مى‏گویى کشندگان وى را به ما تسلیم کن تا آنان را به قتل رسانیم و در این صورت ما از همه مردم سریعتر به سوى تو مى‏آییم ، و اگر این کار را نکنى هیچ چیز در مقابل تو و اصحاب تو بجز شمشیر نخواهد بود ، سوگند به خدایى که جز او خدایى نیست ، در جستجوى کشندگان عثمان کوهها و ریگستانها و خشکى و دریا را مى‏گردیم تا این که یا خدا آنها را بکشد و یا ارواحمان را در این راه به خدا ملحق کنیم ، و السلام .

این نامه را به وسیله ابو مسلم خولانى براى حضرت امیر ( ع ) به کوفه فرستاد و سپس امام ( ع ) در پاسخش این نامه را ارسال فرمود :

از بنده خدا على امیر المؤمنین به معاویه بن ابى سفیان ، اما بعد ، برادر خولانى نامه ‏اى از تو براى من آورد که در آن از پیامبر خدا و هدایت وحى که به وى انعام فرموده یادآورى کرده بودى ، من نیز مى‏ ستایم خدایى را که به وعده خویش درباره او عمل کرد و او را به پیروزى نهایى رسانید ، و سرزمینها را در اختیار او گذاشت و بر دشمنان و بدگویان از قومش غلبه‏ اش داد ، آنان که با او خدعه کردند و به او بد گفتند ، و نسبت دروغگویى به او دادند و از روى دشمنى با او ستیزه کردند و براى بیرون راندن او ، و یارانش از وطن ، با هم همدست شدند و قوم عرب را بر جنگ با او گرد آوردند ، و بر او شوراندند ، و علیه او ، و یارانش ، کمال کوشش را به خرج دادند ، و تمام امور را برایش واژگونه کردند ، تا روزى که فرمان حق آشکار شد در حالى که دشمنان ناخشنود بودند ، و سختگیرترین اشخاص نسبت به او فامیلش بودند ، و هر که به او نزدیکتر ، شدیدتر بود مگر کسانى که خدا نگهداریشان کرد ، اى پسر هند ، روزگار ، عجایبى را در خود پنهان داشت که به وسیله تو آن را آشکار ساخت .

آنگاه که از ابتلاءات و آزمایشهاى خداوند نسبت به پیامبر و خانواده‏اش براى ما نوشتى ، اقدام به کار ناروایى کردى ، چرا که ما خود از همان اهل ابتلا بودیم ، بنابراین تو در این کار مانند کسى هستى که خرما را به سرزمین هجر [ ۱ ] ، که مرکز آن است ببرد ، و یا کسى که معلم تیراندازى خود را به مسابقه با خود دعوت کند ، و گفتى که خداوند براى پیامبرش یاورانى برگزید و او را با آنها تأیید کرد و مقام و منزلت آنان در نزد آن حضرت به اندازه فضیلتشان در اسلام بود ، و به گمان تو با فضیلت‏ترین آنان در اسلام و خیرخواه‏ترین آنها براى خدا و پیامبرش خلیفه ابو بکر صدیق و عمر فاروق بود ، به جانم سوگند موقعیت این دو نفر در اسلام عظیم است و مصایب آنها به سبب ناراحتیهایى که در اسلام متحمل شدند ، شدید است ، خدایشان رحمت کند و آنان را پاداشى نیکوتر از اعمالشان بدهد ، اما تو مطالبى در نامه‏ات نوشتى که اگر تمام و کامل باشد به تو ربطى ندارد و تو از آن برکنارى ، و اگر ناقص و ناتمام باشد به تو صدمه و ضررى ندارد بلکه زیانش بر همان کسانى وارد مى‏شود که در آن زمان بوده‏اند و تو را چه رابطه ‏اى است با صدیق ؟ زیرا صدیق کسى است که حق ما را تصدیق کند و بپذیرد ، و باطل دشمنان ما را باطل داند ، و تو را چه به فاروق ؟ زیرا فاروق کسى است که میان ما و دشمنانمان فرق و امتیازى قائل شود ، و نیز یادآور شدى که عثمان از حیث فضیلت در مرتبه سوم است ، عثمان اگر نیکوکار بوده است ، بزودى پروردگار بسیار آمرزنده‏اى را ملاقات مى‏ کند ، که گناه را بزرگ نمى ‏بیند و آن را مى‏ آمرزد ، به جان خودم سوگند از خدا امیدوارم روزى که هر کس را به اندازه فضیلتش در اسلام و خیرخواهیش نسبت به خدا و پیامبرش پاداش دهد ، بهره ما را از همه بیشتر عطا فرماید زیرا ، آنگاه که محمد ( ص ) مردم را به سوى ایمان به خدا و توحید فرا خواند ما اهلبیت ، نخستین کسانى بودیم که به او ایمان آوردیم و آنچه را گفت پذیرفتیم و سالها با محرومیت بسر بردیم و از میان عرب در روى زمین کسى غیر از ما خداى را عبادت نمى‏کرد .

دنباله این مطالب به این جمله آغاز مى‏شود :

فاراد قومنا . . . نار الحرب ،

و سپس این عبارات آمده است : و مخالفان در میان خود پیمان نامه‏اى علیه ما نوشتند که با ما غذا نخورند و آب نیاشامند و با ما ازدواج و هیچ داد و ستد نکنند . براى ما هیچ امنیّتى در میان آنان نبود مگر این که پیامبر به آنها تحویل داده شود تا او را به قتل رسانند و مثله‏اش کنند ، پس ما در امان نبودیم مگر در بعضى اوقات . سپس این جمله مى‏آید : فعزم اللَّه . . .

بمکان امن ، و بعد جملات دیگرى است از این قرار : این وضع تا وقتى که خدا خواست ادامه داشت ، و سپس خداوند پیامبرش را دستور به هجرت داد و پس از آن او را به کشتن مشرکان امر کرد ، و بعد ، این جمله مى‏آید : فکان ( ص ) اذا احمّر البأس . . . اخّرت ، و سپس به این مطالب مى‏پردازد : و خدا صاحب اختیار احسان به آنها و منت گذاردن بر آنان مى‏باشد به سبب آنچه از اعمال نیک که از خود باقى گذاشتند و تو غیر از آنها که نام بردى کسى را نشنیدى که خیر خواه‏تر براى خدا نسبت به اطاعت پیامبر و مطیع‏تر براى پیامبر در اطاعت از پروردگارش باشد ، و نیز صابرتر بر آزار و زیانهاى وارده در هنگام جنگ و ناملایمات با پیامبرش باشد ، اما بدان که در میان مهاجرین ، جز اینها نیز خیرخواهان بسیارى به چشم مى‏خورند که تو هم ایشان را مى‏شناسى ، خداى جزاى نیکوترین اعمالشان را به آنان بدهد ، علاوه بر این ، تو را چه رسد به این که میان مهاجران نخستین فرق بگذارى و براى آنها درجاتى قائل شوى و طبقات آنان را معرفى کنى ؟ هیهات این کار از لیاقت تو ، دور و از عهده تو خارج است مانند تیر نامناسبى که در میان بقیه تیرهاى قمار صداى مخالفى سر دهد [ ۲ ] و همچون محکومى که در محکمه حکمى صادر کند ، اى انسان از خود تجاوز مکن [ ۳ ] ،کم ارزشى و نقص و توانایى خود را بشناس ، تو که جایت آخر صف است چرا خود

انّ محمدا . . . و منیته اخرت ،در این عبارت امام ( ع ) برترى خود و خانواده‏اش را بر دیگران شرح مى‏دهد ، و مدعاى خود را مبنى بر افضلیّت و برترى خویش در این جمله اثبات مى‏فرماید که شرح مطلب از این قرار است ، ما خانواده ، نخستین کسانى بودیم که به خدا ایمان آوردیم و او را عبادت کردیم و آنچه را پیامبر آورده بود پذیرفتیم ، خدا را پرستیدیم و بر بلایاى او صبر کردیم و همراه پیامبر ، علیه دشمنان جنگیدیم و همین حالات دلیل بر افضلیت ما بر دیگران است .

ما نیز در گذشته اشاره داشتیم بر این که آن حضرت و خدیجه و سابقین دیگر از مسلمانان که در همان اوایل به آنها پیوستند اولین افرادى بودند که همراه پیغمبر اکرم خدا را عبادت کردند و سالها در مخفیگاه هاى مکه بطور پنهانى به عبادت خدا به سر بردند در حالى که کفار و مشرکین در اذیت و آزار آنان کوشش داشتند ، و گفته شده است که مشرکان قریش هنگامى که حضرت رسول پیامبرى خود را اظهار کرد به نکوهش او برنخاستند اما همین که به سبّ خدایان دروغینشان پرداخت به سرزنش و نکوهش او برخاستند و در اذیت و آزار وى زیاده ‏روى کردند تا آن جا که کودکان خود را بر او شوراندند و آنان با سنگ بر او مى‏زدند که پاهایش را خون‏آلود کردند ، و به آزار شدید مسلمانان پرداختند تا آن که پیغمبر اکرم دستور داد براى فرار از آزار به طرف حبشه مهاجرت کنند ، یازده مرد از مسلمانان به آن جا رفتند که از جمله آنها عثمان بن عفّان ، زبیر ، عبد الرحمان بن عوف و عبد اللَّه مسعود بودند ، آنها رفتند و کفار قریش هم در تعقیب آنها شتافتند ولى نتوانستند ایشان را دستگیر کنند ، پیش نجاشى پادشاه حبشه رفتند ، و از او خواستند که مسلمانان مهاجر را به ایشان تحویل دهد اما او از این کار خوددارى کرد ، به این طریق پیوسته کفار به آزار پیغمبر خدا مشغول بودند و براى از میان برداشتن آن حضرت چاره‏جویى مى‏کردند ، احمد حنبل در مسندش از ابن عباس نقل کرده است که گفت :

گروهى از قریش در حرم خداوند در حجر اسماعیل گردهم آمدند و به لات و عزّا و سوّمین معبودشان منات ، سوگند یاد کردند که هر جا محمد ( ص ) را ببینند یکپارچه و متحد بر سر او بریزند و تا وى را نکشند از هم جدا نشوند ، ابن عباس گفت ، حضرت فاطمه که از این قضیه آگاه شد خدمت حضرت آمد و به او اطلاع داد و گفت : پدر جان این دشمنان هر جا تو را ببینند خواهند کشت و هر کدام قسمتى از دیه قتلت را به گردن خواهد گرفت ، پیغمبر خدا فرمود :

دخترم آبى حاضر کن تا وضو بگیرم ، آنگاه وضو گرفت و داخل مسجد الحرام شد ، کفار که در کنار کعبه بودند چشمهاى خود را بستند و گفتند : او همین است اما هیچ کدام به طرف او برنخاست ، پس پیامبر جلو آمد و بالاى سر آنان ایستاد ، و کفى از خاک گرفت . و روى آنان پاشید و گفت : تباه باد این چهره‏ها و بر صورت هر کدام که از این خاک ریخت ، در جنگ بدر با حالت کفر به قتل رسید ، آرى این است معناى گفتار امام : فاراد قومنا اهلاک نبیّنا و اجتیاح اصلنا . . . نار الحرب .

و همّوا بنا الهموم ،

دشمنان نسبت به ما اراده ضرر رساندن و انجام دادن کارهاى زشت کردند به تعبیر دیگر اراده کردند که نسبت به ما کارهایى انجام دهند که سبب حزن و اندوه شود .

و منعونا العذب ،

نشاط زندگى را از ما گرفتند ، در جمله بعد امام ( ع ) واژه احلاس که از باب افعال و به معناى ویژه قرار دادن است ، استعاره از این قرار داده است که دشمنان ، ترس و بیم را ملازم و همراهشان ساخته بودند همچنان که آن پارچه نازک و رقیق همراه و چسبیده به بدن شتر مى‏باشد ، و آتش را هم استعاره از جنگ آورده و به آن اضافه‏اش کرده است زیرا جنگ از حیث آزار رسانیدن و از بین بردن همه چیز مانند آتش است ، و واژه ایقاد که به معناى آتش افروزى مى‏باشد به منظور ترشیح براى استعاره اخیر ذکر شده است .

و اضطرونا الى جبل وعر ، و کتبوا علینا بینهم کتابا ،

نقل شده است که وقتى حمزه و عمر مسلمان شدند و نجاشى از پیش خود ، از مسلمانان حمایت کرد و ابو طالب هم از رسول خدا حمایت کرد ، و اسلام در میان قبایل منتشر شد ، پس مشرکان به منظور خاموش کردن نور خدا به کوشش پرداختند ، و قبیله قریش گردهم آمدند بین خود قرار گذاشتند که مکتوبى بنویسند و پیمان به بندند که به بنى هاشم و بنى عبد المطلب زن نداده و از ایشان نیز زن نگیرند ، به آنان چیزى نفروخته و از آنها چیزى نخرند ، این عهدنامه را نوشتند و امضاء کردند ،و براى محکم کارى آن را در میان کعبه آویزان کردند ، در این هنگام بنى هاشم و فرزندان عبد المطلب به شعب ابو طالب پناه آوردند ، از میان بنى هاشم ابو لهب خارج شد ، و پشتیبان مشرکان شد ، بنابراین مشرکان مواد غذایى و حق عبور و مرور را از آنها قطع کردند و از اول سال هفتم نبوت پیامبر ، میان شعب در محاصره بودند و جز در اوقات معیّنى حق بیرون آمدن نداشتند تا این که سختى حالشان به نهایت رسید و از شدت گرسنگى صداى کودکانشان از پشت شعب شنیده مى‏ شد ، و اما قریش در مقابل این اوضاع فلاکت بار ، بعضى خوشحال بودند و عده‏ اى ناراحت ، سه سال به این منوال به سر بردند ، تا سرانجام از طرف خدا به پیامبر وحى رسید که موریانه عهدنامه را جویده تنها نام خدا را باقى گذاشته و بقیه آن را که مطالبى ظالمانه و جائرانه بوده همه را محو ساخته است ، پیامبر اکرم این خبر را به عمویش ابو طالب داد و به او گفت پیش قریش برود و آنان را از این امر آگاه سازد ، ابو طالب رفت و به آنها گفت برادر زاده‏ام چنین مى‏گوید ،اکنون بیازمایید اگر راست گفته باشد از این عقیده ناپسندتان دست بردارید و اگر دروغ باشد من او را به شما تسلیم مى‏کنم ، آن وقت اگر بخواهید او را خواهید کشت و اگر بخواهید زنده‏ اش خواهید گذاشت ، قریش گفتند حرف منصفانه‏ات را مى‏پذیریم ، به دنبال عهدنامه رفتند دیدند چنان است که پیامبر خبر داده و متوجه شدند که خود ، مردمى ظالم و قاطع رحمند ، این بود معناى عبارات بالا : و اضطرونا الى جبل و عر . . . تا آخر .

فغرم اللَّه لنا ،

خدا درباره ما تصمیم قاطع گرفت و براى ما چنین مقرّر کرد که از حوزه اسلام دفاع کنیم و دین را حمایت کنیم تا هتک حرمتش نشود ،در این عبارت حمایت از حرمت دین را کنایه از جانبدارى از آن آورده است .

مؤمننا . . . عن الاصل ،

یعنى همه ما بنى هاشم از دین خدا دفاع مى‏کردیم و پیامبرش را حمایت مى‏کردیم ، اما آنان که مسلمان و مومن بودند ، به این عملشان امید پاداش از خداوند داشتند و آنان که در آن موقع ایمان نیاورده و کافر بودند ، مانند عباس و حمزه و ابو طالب ( به قولى ) اینها به خاطر مراعات اصل و حفظ خویشاوندى ، دشمنان را از پیامبر دفع مى‏کردند .

و من اسلم من قریش . . . یوم موته ،

حرف واو در اول جمله حالیه است یعنى ما مشغول دفاع از دین خدا بودیم در حالى که مسلمانان قریشى که غیر از بنى هاشم و عبد المطلب بودند ، از قتل و ترس و سایر بلاها و مصیبتهایى که ما داشتیم بر کنار و در امان بودند ، بعضى به سبب عهد و پیمانى که با مشرکان داشتند و برخى دیگر به دلیل رابطه خویشاوندى و قبیله‏اى که با کافران داشتند از خطر دور ماندند ، و به این دلیل که بنى هاشم و فرزندان عبد المطلب در حفظ جان رسول خدا کوشش داشتند و جهات دیگر که ذکر شد فضیلت آنان و على بن ابیطالب بر بقیه مسلمین روشن و واضح مى‏شود ، پس از آن که خداوند پیغمبرش را دستور داد که با مشرکان بجنگد ، خانواده خود را جلو فرستاد و به سبب آنها ، از اصحابش حرارت شمشیر و سر نیزه‏ها را دفع کرد .

امام ( ع ) در سخنان خود ، احمرار بأس را کنایه از شدت جنگ آورده است به دلیل این که شدت در جنگ سبب ظهور سرخى خون در آن مى‏باشد ، اگر چه کثرت استعمال این لفظ ( از روشنى معنایش ) جنبه کنایه بودن را از بین برده است ، و موت احمر ( مرگ سرخ ) کنایه از سختى آن است ، و در جنگ و هر گونه شدتى که باعث خونریزى شود ، این کلمه استعمال مى‏شود .

بدر نام چاهى است که به اسم حفر کننده آن نامگذارى شده است . و اما قتل عبیده بن حرث بن عبد المطلب که به دست عتبه بن ربیعه واقع شد از این قرار است هنگامى که در جنگ بدر ، مسلمانان با مشرکان روبرو شدند ، عتبه و برادرش شیبه و پسرش ولید حمله کردند و مبارز طلبیدند ، گروهى از انصار به سوى آنها رو آوردند ، اما آنها گفتند ما هماوردهاى خویش از مهاجران را مى‏خواهیم ، حضرت رسول رو کرد به حمزه ، و عبیده و امیر المؤمنین ( ع ) و فرمود برخیزید ، عبیده که سنش زیادتر بود با عتبه بن ربیعه مواجه شد ، و حمزه با شیبه ، على ( ع ) هم با ولید به مبارزه پرداختند ، دو نفر اخیر حریفان خود را به قتل رساندند اما عبیده و عتبه ، دو ضربت با یکدیگر رد و بدل کردند و هیچ کدام نتوانست دیگرى را از پاى درآورد ، حمزه و على ( ع ) بر عتبه حمله برده و او را به قتل رساندند و سپس جنازه نیمه جان عبیده را در حالى که دستش بریده و مغز سرش روان بود به سوى پیامبر حمل کردند وقتى عبیده حضور حضرت رسید ،

عرض کرد : یا رسول اللَّه ( ص ) آیا من شهید نیستم ؟ حضرت فرمود : آرى تو شهید هستى ، در این هنگام عبیده گفت : اگر ابو طالب زنده بود مى‏دانست که من سزاوارترم به آنچه که در شعرش گفته است : « ما تا جایى تسلیم پیامبریم که حاضریم براى حمایت او ، نزد وى به خاک و خون افتیم ، و از زن و فرزندان خویش فراموش کنیم . » و حمزه بن عبد المطلب را وحشى در جنگ احد که پس از واقعه بدر در سال سوم هجرى واقع شد ، به شهادت رساند ، و سبب آن چنین بود که وقتى مشرکان شکست خورده جنگ بدر به مکه برگشتند کاروان شترى را که ابو سفیان رهبرى آن را به عهده داشت دیدند که در دار الندوه ایستاده ، اشراف قریش که هر کدام در مالکیت شتران شریک بودند ، پیش ابو سفیان آمدند و گفتند : ما با طیب خاطر ، حاضریم این شتران را بفروشیم و با سود آن لشکرى براى حمله بر محمد ( ص ) آماده کنیم ، ابو سفیان گفت : من نخستین کسى هستم که با این امر موافقم ، و فرزندان عبد مناف هم با من هستند ، شتران را که هزار نفر بود ، فروختند و از بهایش که پنجاه هزار دینار شد به هر کس از صاحب شتران سهم اصلیش را دادند ، و سود سهام را گرد آوردند ، و سپس رسولانى به سوى بقیه اعراب گسیل کردند و همه را براى جنگ فرا خواندند ، پس سه هزار نفر جمع شدند و با خود هفتصد زره و دویست اسب و سه هزار شتر آوردند و گروهى از آنان شب را بر در خانه رسول خدا ماندند .

در آن شب پیامبر خدا در خواب دید ، زره محکمى به تن دارد و شمشیرش ذو الفقار شکست و گاوى ذبح شد و مثل این که به دنبال قوچى مى‏رود ، پس در تعبیر آن فرمود : زره ، شهر مدینه و تعبیر گاو ، آن است که برخى از اصحابش کشته خواهند شد و درهم شکستن شمشیر علامت مصیبتى است که بر خودش وارد خواهد شد ، و مراد از قوچ ، سردار لشکر کفّار است که خدا او را مى‏کشد .

مصیبتى که بر خود حضرت وارد شد این بود که عتبه بن ابى وقاص سنگى به سوى وى پرتاب کرد ، به چهار دندان جلوى او اصابت کرد و نیز بینى او شکست ، و صورت مبارکش مجروح شد ، و برخى گفته‏اند کسى که این کار را انجام داد ، عمرو بن قمئیه بود ، . خلاصه آن روز بر مسلمانان روز بس دشوارى بود .

روایت شده است که در روز احد ، هند با گروهى از زنان حاضر شد و به مثله کردن شهداى مسلمان پرداخت ، گوشها و بینیهاى آنان را برید و براى خود از آنها گردن بند ساخت و جگر حمزه را درآورد و میان دندانهاى خود فشرد ، اما چون نتوانست آن را بجود ، دور انداخت و به این دلیل معاویه را پسر هند جگر خوار گفته ‏اند .

جعفر بن ابیطالب در واقعه موته به قتل رسید ، زمان وقوع این جنگ در ماه جمادى الاولى سال هشتم هجرت بود ، که پیامبر اکرم حرث بن عمیره ازدى را به سوى پادشاه بصرى به ماموریت فرستاد و هنگامى که به سرزمین موته رسید ، شرحبیل بن عمرو الغسّانى متعرض او شد و ، وى را به قتل رساند ، و تا آن وقت هیچ فرستاده‏اى از آن حضرت کشته نشده بود ، این مصیبت برایشان گران آمد ، پس مسلمانان را به مدد خواست و لشکرى به تعداد سه هزار نفر فراهم کرد ، و فرمود : فرمانده شما زید بن حارثه است اما اگر او به قتل رسید ،جعفر بن ابیطالب و پس از او عبد اللَّه بن رواحه است ، و اگر او نیز به قتل رسید هر کس را بخواهید انتخاب کنید ، و سپس به آنان دستور داد که نخست به محل کشته شدن حرث بروند و از آن جا مردم را به اسلام دعوت کنند ، پس اگر مسلمان شدند دست از آنان بردارند ولى اگر اسلام را نپذیرفتند همه آنها را به قتل رسانند ، دشمنان از قضیه آگاه شدند افراد فراوانى جمع کردند ، تنها شر حبیل ، بیش از صد هزار نفر فراهم کرد ، مسلمانان که به موته رسیدند ، با انبوه لشکر از کفار و مشرکین مواجه شدند ، مبارزه آغاز شد ، زید بن حارثه پرچم را به دوش گرفت ، جلو رفت و به جنگ پرداخت تا به شهادت رسید و بعد از او پرچم را جعفر بلند کرد ، او نیز جنگید تا دستهایش قطع شد و پرچم بر زمین افتاد ، بعضى گفته‏اند : مردى رومى ضربتى بر او زد و او را دو نیم کرد ، و در یکى از دو نصفه او هشتاد و یک جراحت یافت مى‏شد ، پیغمبر خدا جعفر را صاحب دو بال نامید که در بهشت با دو بال خود پرواز مى‏کند ، این نامگذارى به آن سبب بود که روز جنگ دو دستش در راه خدا بریده شد .

و اراد من لو شئت ذکرت اسمه . . . اجّلت ،

حضرت در این جمله اشاره به خود کرده است که مثل آنان که نامشان را برده ، آرزوى شهادت داشت اما هنوز وقتش نرسیده بود به دلیل آن که براى هر فردى از افراد و جامعه‏اى از جوامع عمرى و مدت مشخصى است که هر وقت اجلش سرآمد یک لحظه پس و پیش ندارد .

پس از آن که دلیل برترى و فضیلت خود و خاندانش را بر دیگران روشن کرده ، از گردش روزگار اظهار شگفتى مى‏کند ، که او را با این همه فضیلت در ردیف ناشایستگان و کسانى قرار داده است که هیچ گونه عملى که آنان را به خدا نزدیک کند ، ندارند ،

الاّ ، ان یدّعى مدّع مالا اعرفه ،

مقصود از مدّعى معاویه است که امکان دارد در دین و سابقه در اسلام ، براى خود ادعاى فضیلت کند که بکلى در او ،

وجود ندارد .

و لا اظن اللَّه یعرفه ،

امام ( ع ) پس از آن که فرمود من فضیلتى براى او در پیشگاه خدا نمى‏بینم ، در این عبارت اظهار مى‏دارد ، گمان نمى‏کنم حتى در علم خدا هم فضیلتى براى وى وجود داشته باشد ، یعنى اصلا او را فضیلتى نیست ،تا مورد علم حق تعالى واقع شود ، زیرا وقتى چیزى وجود نداشته باشد ، در آینه علم الهى هم نمایان نخواهد بود ، و پس از آن که فضیلت را براى خود و عدم آن را براى طرف مقابل خویش اثبات فرمود ، به حمد و ثناى خدا پرداخته و ، وى را به سبب این نعمت ، شکر و سپاس کرد .

واژه الاّ در این عبارت استثناى منقطع است زیرا ادعاى مدعى از نوع مطالب گذشته نیست .

پس از آن که معاویه در نامه خود ، درخواست کرد که امام ( ع ) قاتلان عثمان را به وى تحویل دهد ، حضرت در این نامه جواب مى‏دهد که مفادش آن است : که در امر آنان اندیشیده و مصلحت را چنان دیده است که نمى ‏تواند آنان را به معاویه و نه به غیر او تسلیم کند و این مطلب چند دلیل داشته است که اکنون به ذکر آنها مى ‏پردازیم :

۱ تسلیم حق به صاحب حق ، در موقعى که میان طرفین نزاع و درگیرى است ، در صورتى مصلحت خواهد بود که مدّعا علیه مشخص شود ، و معلوم شود که حق بر ضرر اوست ، و این امر هنگامى ثابت مى‏شود که طرفین دعوا به سوى حاکم و قاضى مراجعه کنند و مدّعى شاهد اقامه کند یا شخص منکر به ضرر خود اعتراف کند ، و معلوم است که معاویه و طرف دعوایش این کار را نکرده بودند ، و به این علت است که در جاى دیگر مى‏ فرماید : اى معاویه تو ، از من کشندگان عثمان را طلب مى‏ کنى ، اکنون به تو مى‏ گویم به مردم مراجعه کن و آنان را به حکمیت نزد من بیاور ، تا حق را براى تو و آنها ثابت کنم .

۲ آنان که در قتل عثمان شرکت داشتند و یا به آن رضایت داشتند بسیار زیاد و مرکب از مهاجران و انصار بودند ، چنان که روایت شده است : ابو هریره و ابو درداء نزد معاویه آمدند و گفتند : چرا با على مى‏ جنگى ، و حال آن که او به دلیل فضیلت و سابقه ‏اى که در دین دارد به امر حکومت از تو سزاوارتر است ،

معاویه در پاسخ گفت : من ادعا ندارم که از وى افضلم ، بلکه براى آن مى‏ جنگم که قاتلان عثمان را به من تسلیم کند ، پس آن دو نفر از نزد او ، خارج شدند ، و به خدمت امیر المومنین ( ع ) آمدند و عرض کردند : معاویه معتقد است که کشندگان عثمان نزد تو ، و در میان لشکریان تو مى‏ باشند ، بنابراین آنها را به وى تحویل بده و از آن به بعد اگر با تو جنگ کرد ، مى‏دانیم که او بر تو ستمکار مى‏ باشد ، حضرت فرمود : من که روز قتل عثمان حاضر نبودم تا آنان را بشناسم ،شما اگر مى‏ دانید بگویید ، این دو شخص گفتند : به ما چنین رسیده است که محمد بن ابى بکر ، عمّار ، مالک اشتر ، عدى بن حاتم ، عمرو بن حمق و فلان و . . .

از جمله کسانى بودند که بر او داخل شدند . امام فرمود : پس دنبال آنان بروید و دستگیرشان سازید ، این دو نفر نزد آن گروه رفتند ، و اظهار داشتند که شما از کشندگان عثمان هستید ، و امیر المومنین دستور دستگیرى شما را داده است ،فریاد همه بلند شد و بیش از ده هزار نفر از میان لشکریان على ( ع ) بلند شدند ،در حالى که شمشیرها در دست داشتند ، مى‏گفتند : همه ما او را کشته‏ایم ،ابو هریره و ابو درداء از این امر مبهوت و حیران شدند ، و نزد معاویه برگشتند ،در حالى که مى‏گفتند : این کار هرگز سرانجام و پایانى نخواهد داشت ، و داستان را برایش نقل کردند ، حال موقعى که قاتلان و پشتیبانان آنها به این افزونى باشند ، چگونه امام ( ع ) مى‏تواند همه یا یکى از آنها را تسلیم معاویه کند ؟

۳ در میان اصحاب آن حضرت که گواهى به استحقاقشان به بهشت داده شده ، برخى اشخاص بودند که عقیده داشتند : عثمان به دلیل بدعتهایش مستحق قتل بوده است چنان که نضر بن مزاحم نقل کرده است که عمار در یکى از روزهاى جنگ صفین در میان دوستان خود ایستاد و گفت : بندگان خدا با من بیایید برویم نزد مردمى که از شخص ستمکارى خونخواهى مى‏کنند که عده‏اى از نیکوکاران مخالف ظلم و ستم و امر کنندگان به نیکى و احسان ، او را به قتل رسانده‏اند ،این مردم ، که اگر دنیاشان معمور باشد هیچ باکى ندارند اگر چه دین اسلام را در حال نابودى ببینند ، اگر به ما بگویند : چرا عثمان را کشتید ، خواهیم گفت به دلیل بدعتهایى که ایجاد کرد ، اگر چه آنها خواهند گفت که هیچ بدعتى ایجاد نکرده است البته آنها حق دارند منکر شوند ، زیرا عثمان دنیا را در اختیار آنان گذاشته بود مى‏خوردند و مى‏چریدند که اگر کوهها بر سرشان فرود مى‏آمد باکى نداشتند ، خوب ، هنگامى که این مرد بزرگوار اقرار به شرکت در قتل عثمان مى‏کند و دلیل بر این کار ، بدعتهاى او را مى‏آورد ، خیلى روشن است که امام ( ع ) در این امر فکر کرده و دیده است که جایز نیست این گروه با عظمت از مهاجرین و انصار و تابعان ، کشته شوند در مقابل کشتن یک فردى که بدعتهاى زیادى به وجود آورد که همه مسلمانان او را در این کارها سرزنش و نکوهش مى‏کردند ، و بارها او را از این اعمال زشت بازداشتند ، و گوش نداد ، پس این امور باعث کشتن او شد ، و حضرت نمى‏توانست این گروه را به کسى تسلیم کند که از عثمان خونخواهى مى‏کند زیرا این امر ضعف دین و از بین رفتن آن را در پى داشت ،در آخر ، سوگند یاد مى‏کند و معاویه را تهدید مى‏کند که اگر دست از این گمراهیش برندارد و از راههاى باطل به سوى جادّه مستقیم حقیقت نیاید همان مردمى که او در طلب آنهاست به ج

کلمه یطلبونک ،

در سخن امام ( ع ) محلا منصوب است و مفعول دوم فعل تعرف به معناى تعلم مى‏باشد ، و دنباله سخنان آن حضرت ، تهدید را کامل مى‏کند ، کلمه زور به معناى دیدار کردن ، مصدر است و ازین رو ضمیر آن را در کلمه لقیانه مفرد آورده است ، و نیز احتمال مى‏رود که جمع زائر باشد یعنى دیدار کنندگان و مفرد آوردن ضمیر به دلیل مفرد بودن ظاهر لفظ مى‏باشد .توفیق از خداست .

 

بازدیدها: ۳

نامه ۸ ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

۸ نامه امام ( ع ) به جریر بن عبد اللَّه بجلى ، هنگامى که او را به سوى معاویه فرستاد :

أَمَّا بَعْدُ فَإِذَا أَتَاکَ کِتَابِی فَاحْمِلْ ؟ مُعَاوِیَهَ ؟ عَلَى اَلْفَصْلِ وَ خُذْهُ بِالْأَمْرِ اَلْجَزْمِ ثُمَّ خَیِّرْهُ بَیْنَ حَرْبٍ مُجْلِیَهٍ أَوْ سِلْمٍ مُخْزِیَهٍ فَإِنِ اِخْتَارَ اَلْحَرْبَ فَانْبِذْ إِلَیْهِ وَ إِنِ اِخْتَارَ اَلسِّلْمَ فَخُذْ بَیْعَتَهُ وَ اَلسَّلاَمُ

لغات

بجلى : منسوب به بجیله است که نام قبیله‏اى مى‏باشد .

مجلیه : از مصدر اجلاء مى‏آید ، به معناى بیرون راندن از وطن بازور .

مخزیه : پستى و خوارى ، مجزیه هم روایت شده : کفایت کننده .

حرب و سلم : هر دو مونث به معناى محاربه و مسالمه مى‏باشند .

نبذ : انداختن و تیراندازى کردن .

ترجمه

« اما بعد ، هنگامى که نامه من به دستت برسد ، معاویه را وادار کن که کارش را یکسره کند ، و عزمش را جزم کند ، و سپس او را مخیّر کن که یا جنگ آواره کننده را انتخاب کند و یا تسلیم و سازشى را که نشانه زبونى و رسوایى است بپذیرد ، پس اگر جنگ را اختیار کرد ، به سویش تیراندازى کن ، و اگر سلم را پذیرفت ، از او بیعت بگیر ، و السلام . »

شرح

نقل شده است که وقتى جریر به عنوان ماموریت براى بیعت گرفتن ، نزد معاویه فرستاده شد ، آن قدر معاویه او را معطل و سرگردان کرد ، تا جایى که مردم وى را متهم به همکارى با معاویه کردند ، و خود گفت : مدتى آن چنان طولانى جریر را نزد خود معطل کردم که وقتى بخواهد برود ، یا گنهکار است ،و یا فریب خورده ، امروز و فردا کردن معاویه به حدّى رسید که مایه ناامیدى جریر شد ، این بود که امام ( ع ) براى آن که جواب قطعى را از معاویه بگیرد نامه فوق را خطاب به جریر مرقوم فرمود ، وقتى دستخط حضرت به جریر رسید نزد معاویه رفت و آن را برایش قرائت کرد و سپس گفت اى معاویه هیچ دلى بسته و مهرزده نمى‏شود مگر به سبب گناه ، و هرگز چنین قلبى باز نمى‏شود مگر با توبه ، گمانم آن است که بر دل تو ، مهر عدم درک زده شده است ، مى‏بینم تو را که آن چنان میان حق و باطل مردد مانده‏اى که گویا انتظار چیزى دارى که در دست دیگرى است ،

معاویه گفت : انشاء اللَّه حرف قطعى را در مجلسى با تو خواهم گفت و سپس آغاز کرد به بیعت گرفتن از اهل شام براى خودش ، روزى که از همه بیعت گرفته بود ، جریر را ملاقات کرد و به او گفت : اکنون به صاحب خود ملحق شو ، و بگو ، آماده جنگ باشد ، پس جریر به خدمت امیر المومنین برگشت .

بر طبق مضمون نامه حاصل ماموریت جریر این بود که امر معاویه را فیصله دهد و او را وادار کند که بطور جزم و قطع یکى از دو کار را انتخاب کند ، یا آماده جنگ شود که در نتیجه با اجبار از وطنش بیرون رانده خواهد شد ، و یا این که تسلیم مى‏شود که در این صورت مقهور و ذلیل و خوار مى‏باشد .

ذکر آوارگى از وطن و تحمل خوارى و پستى به هر دو تقدیر ، از یک طرف تهدید و تخویف معاویه است و از طرف دیگر آگاه کردن وى به این که به هر دو فرض ، پیروزى با امام است ، تا معاویه به هوش آید ، و یا بترسد ، سرانجام به جریر دستور مى‏دهد که به فرض پذیرفتن جنگ ، به منظور اعلان مبارزه از طرف امام به طرف معاویه تیراندازى کند و رعب و ترس در دل وى بیاندازد و بدون ملاحظه و مدارا در مقابل او بایستد چنان که خداوند در قرآن مجید مى‏فرماید : « و إمّا تَخافَنَّ مِن قَوْمٍ خِیانَهَ فَأنْبِذْ إلَیْهِم عَلى‏ سَواءٍ » [ ۱ ] و در صورتى که تسلیم شود از او بیعت بگیرد .

______________________________________

[ ۱ ] سوره انفال ( ۸ ) آیه ( ۵۷ ) ، یعنى : پس اگر از طایفه‏اى بیم خیانت داشتى تو هم با عدل و برابرى به آنان حمله کن .

 

 

بازدیدها: ۱

نامه ۷ ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

۷ نامه دیگر حضرت به معاویه :

أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ أَتَتْنِی مِنْکَ مَوْعِظَهٌ مُوَصَّلَهٌ وَ رِسَالَهٌ مُحَبَّرَهٌ نَمَّقْتَهَا بِضَلاَلِکَ وَ أَمْضَیْتَهَا بِسُوءِ رَأْیِکَ وَ کِتَابُ اِمْرِئٍ لَیْسَ لَهُ بَصَرٌ یَهْدِیهِ وَ لاَ قَائِدٌ یُرْشِدُهُ قَدْ دَعَاهُ اَلْهَوَى فَأَجَابَهُ وَ قَادَهُ اَلضَّلاَلُ فَاتَّبَعَهُ فَهَجَرَ لاَغِطاً وَ ضَلَّ خَابِطاً وَ مِنْ هَذَا اَلْکِتَابِ لِأَنَّهَا بَیْعَهٌ وَاحِدَهٌ لاَ یُثَنَّى فِیهَا اَلنَّظَرُ وَ لاَ یُسْتَأْنَفُ فِیهَا اَلْخِیَارُ اَلْخَارِجُ مِنْهَا طَاعِنٌ وَ اَلْمُرَوِّی فِیهَا مُدَاهِنٌ

لغات

محبّره : آرایش یافته تنمیق : زینت دادن نامه هجر یهجر هجرا : موقعى که شخصى هذیان بگوید ، یا در سخن گفتن به فحش و ناسزا پردازد .لغط : صدا و هیاهو خبط : در اصل ، حرکت نامنظم ، و خبط عشواء ، به شتر ماده‏اى گفته مى‏شود که بیناییش ضعیف باشد .مروّى : فکر کننده مداهنه : ظاهر سازى ، خود را به کارى راضى نشان دهد و در حقیقت مخالف باشد .

ترجمه

« پس از حمد خدا و نعت پیامبر ، اندرزهاى پى در پى تو ، به همراه نامه تزیین شده‏ات که با گمراهیهاى خویش مزین کرده و با سوء رأیت امضاء کرده‏اى ،به من رسید .

این نامه از مردى است که دیده بصیرت ندارد تا باعث هدایتش شود و راهنمایى ندارد ، تا ارشادش کند ، هواى نفس او را به سوى خود فراخوانده و او این دعوت را اجابت کرده و گمراهى او را به طرف خود مى‏کشاند ، و او به دنبالش مى‏رود ، از این رو ، هذیان بسیار مى‏گوید و در گمراهى ، سر گردان است .

در قسمت دیگرى از این نامه چنین مى‏گوید : به دلیل این که بیعت یکبار بیش نیست ، تجدید نظر در آن راه ندارد و اختیار فسخ در آن بى‏مورد است هر کس از این بیعت ، سر بتابد طعنه زننده و عیبجو خوانده مى‏شود و آن که درباره ردّ و قبولش تردید کند اهل شک و نفاق مى‏باشد . »

شرح

این نامه ، پاسخ نامه‏اى است که معاویه به آن حضرت نوشته ، و صورت نامه چنین بود : از معاویه بن ابى سفیان به على بن ابى طالب : پس از ثناى خدا و نعت پیامبر ، اگر بر طبق رفتار ابو بکر و عمر رفتار کنى من با تو جنگى ندارم ، و مبارزه با تو را جایز نمى‏دانم ، اما آنچه بیعت من را با تو ، تباه و ناروا ساخته است کار خطاى تو ، درباره عثمان بن عفّان مى‏باشد ، اهل حجاز تا وقتى حکومت بر مردم داشتند که به حق عمل مى‏کردند اما موقعى که حق را ترک کردند ، اهل شام بر آنها و سایر مردم حکومت یافتند .

به جان خودم سوگند ، دلیل تو براى اثبات حقانیّتت بر اهل شام ، مانند دلیلى که بر اهل بصره دارى نیست و نیز حجتى که بر من دارى مثل حجت بر طلحه و زبیر نیست ، زیرا اهل بصره با تو بیعت کرده بودند ،اما شامیان بیعت نکردند ، و نیز طلحه و زبیر با تو بیعت کردند اما من بیعت نکردم ، البته فضیلتى که در اسلام بر دیگران دارى و خویشاوندیت را با پیامبر خدا و نسبتى را که با هاشم دارى مى‏پذیرم و مخالفتى با آن ندارم ،و السلام .

امام ( ع ) در پاسخ وى چنین نوشت : از بنده خدا على فرمانرواى مومنان به معاویه پسر صخر ، پس از حمد خدا و نعت پیامبر ، نامه‏ات به من رسید ، نامه مردى که . . . تا کلمه خابطا ، و سپس مى‏ فرماید : گفتى که آنچه مایه ناروایى بیعتت با من بوده گناه من درباره عثمان مى‏باشد ، به جان خودم سوگند من در این قضیّه یکى از مهاجران بودم آنچه آنان انجام مى‏دادند من هم چنان مى‏کردم و این بدیهى است که هیچ گاه خداوند آنها را بر امر خلافى گرد نمى‏آورد و دیده حق بینشان را کور نمى‏کند ، و اما آنچه خیال کرده‏اى که اهل شام حاکم بر اهل حجازند ، تو فقط دو نفر مرد از قریشیان شام بیاور که در شوراى اهل حل و عقد شایستگى آنها براى خلافت پذیرفته شود ، و اگر چنین امرى در مخیّله خود بپرورى تمام مهاجرین و انصار ، تو را تکذیب مى‏کنند ، اما من مى‏توانم از قریشیان حجاز چنین دو نفرى براى تو بیاورم ، و آنچه که گفتى میان اهل شام و بصره و میان خودت و طلحه و زبیر ، در امر بیعت فرق مى‏باشد ،به جان خودم قسم که مطلب یکى است و هیچ فرقى در میان نیست ، و امّا فضیلت من در اسلام و خویشاوندیم با رسول خدا و موقعیتم در بنى هاشم را نمى‏توانى انکار کنى و اگر مى‏توانستى بطور قطع انکار مى‏کردى ،و السلام

اما بعد فقد أتتنى . . . بسوء رأیک ،

معاویه پس از آن که پاسخ این نامه خود را از حضرت دریافت کرد و در مقابل استدلالهاى امام ، فروماند ، دوباره نامه‏اى پندآمیز به حضرت نوشت و به اصطلاح ، امام را موعظه و نصیحت کرد ، جمله بالا آغاز نامه‏اى است که حضرت در پاسخ نامه پندآمیز معاویه مرقوم فرموده است که چنین آغاز شده بود : « اما بعد ، اى على ، از خدا بپرهیز ، و حسد را از خود دور کن که اهل حسد سودى نمى‏برند ، و پیشینه نیک خود را با کارهاى ناپسند تازه‏ات فاسد و تباه مساز ، زیرا ارزش اعمال بسته به عواقب آن مى‏باشد ،

و خود را بیهوده بر آن مدار که از طریق باطل براى کسى که ذى حق نیست اثبات حق کنى ، زیرا اگر چنین کارى انجام دهى خود را گمراه و عملت را تباه کرده‏اى ، به جان خودم سوگند ، سزاوار است که سوابق نیک گذشته‏ات تو را مانع شود از آن که جرأت پیدا کنى تا خونهاى مردم را بناحق بریزى و آنان را از رعایت کردن حلال و حرام دور کنى ، پس سوره فلق را بخوان و به خدا پناه ببر از شرّ آنچه آفریده و از شرّ نفس حسودت آنگاه که به حسد خود عمل کند .

خدا دلت را مسدود کند و موى پیشانیت را بگیرد و در توفیق تو شتاب کند که من خوشبخت‏ترین مردم در این امور هستم . و السلام . » امیر المومنین در پاسخ این نامه معاویه ، نامه مورد شرح و تفسیر را با اضافاتى که نقل مى‏شود مرقوم فرمود : اما بعد فقد اتتنى منک موعظه . . . بسوء را یک ، و پس از این جمله‏ ها که در متن نهج البلاغه ذکر شده ، این عبارات بوده است که ترجمه آن ذکر مى‏شود ، و نامه‏اى از تو آمده است که بى‏شباهت به خودت نیست و همین امر تو را بر آن داشت که بر چیزى بتازى که سزاوار تو نیست و اگر نبود آگاهیم از حال تو ، و از آنچه رسول خدا درباره تو فرموده است ، که ناگزیر واقع شدنى است ، همانا تو را موعظه و نصیحت مى‏کردم ، اما مى‏دانم که موعظه‏ام در کسى که استحقاق کیفرش حتمى است و از عذاب الهى بیمى ندارد نه بزرگوارانه ، به خدا امیدوار و نه بطور جدّى از خدا بر حذر است ، تأثیرى ندارد ، پس تو را در همان گمراهى و سرگردانى و نادانیت رها مى‏کنم ، این تو و دنیاى درگذر ، با آرزوهاى بر باد رفته‏ات ، که خداوند عالم و قادر ، در کمین ستمکاران است ، بهوش باش که من ، از آنچه پیامبر خدا درباره تو ، و مادر و پدرت فرموده است ، آگاهم . و السلام دلیل بر آن که این نامه شماره ۷ ، پاسخ نامه نخستین معاویه نیست آن است که نامه اول معاویه مشتمل بر پند و موعظه نبود که حضرت در پاسخ از آن یاد کرده است ، اما مرحوم سید رضى چنان که عادتش بر رعایت نکردن این امور است قسمتى را که در پاسخ نامه اول است به این نامه افزوده است . اکنون به شرح مورد سخن مى‏پردازیم :

حضرت در این نامه گفته‏ هاى معاویه را مورد مذمت و انتقاد قرار داده است .

و واژه موصّله یعنى سخنى که از حرفهاى مردم گرفته شده و با انشایى زیبا نوشته باشند و امام ( ع ) آرایشى را که معاویه به سخنان خود داده بود از گمراهى وى دانسته است ، زیرا رنجهایى را که در مرتّب ساختن نوشته خود به منظور اندرز دادن به امام تحمل کرده بود به این دلیل بود که اعتقاد داشت ،

خودش بر حق و امام ( ع ) بر خطاست ، و روشن است که این عقیده ، گمراهى و انحراف از مسیر الهى مى‏باشد و نیز چون از روش نامه‏نگارى بیگانه بوده و نمى‏توانسته کلمات بجا ، به کاربرد ، سخنش با وصله‏هاى نامناسب و آرایش جاهلانه تنظیم یافته بود ، و به این علت اثر تکلّف در به کار بردن کلمات وى مشاهده مى‏شد ، به این دلیل حضرت نامه وى را برخاسته از گمراهیش دانسته است .

امام ( ع ) در این نامه ، لفظ بصر ، را براى عقل استعاره آورده است ، زیرا براى عقل نورى است که به آن وسیله صور معقولات را درک مى‏کند چنان که دیده آدمى با نور خود صور محسوسات را درک مى‏کند و سپس این دیده مستعار را که هدایت کننده او در راه حق مى‏باشد ، از وى سلب کرده است ، به این دلیل که خردش از درک حقایق دین و مقاصد آن و وجوه مصلحتهاى کلى که مطلوب شارع است ، کوتاه بوده است ، بنابراین براى عقل او ، نه ، دیده‏اى است که او را در این امور راهنمایى کند ، و نه پیشواى بر حق و یا اندیشمند صالحى که وى را به سوى طریق حق ارشاد کند ، و به این سبب ناچار هر گاه هواى نفسش وى را به خود دعوت کند پاسخ مثبت مى‏دهد ، و اندیشه‏هاى ظالمانه و گمراه کننده نفس را که بر خلاف فرمان الهى است مشتاقانه مى‏پذیرد و پیروى مى‏کند و لازمه این امر آن است که به ژاژخایى و یاوه‏گویى بپردازد ، پس با سر و صدا و هیاهو ، حرفهاى ناشایسته‏اى از وى صادر مى‏شود و از راه خدا منحرف ، و کورکورانه در کویر ضلالت ، سرگردان و در دین خدا به بى‏تقوایى دچار و با ذلّت و خوارى به هلاکت مى‏رسد .

دو کلمه لاغطا و خالطا ، حال مى‏باشند .

لانها بیعه ، ضمیر براى قبل از ذکر است و مرجعش بیعه مى‏باشد مثل آیه قرآن : « فانها لا تعمى الابصار [ ۱ ] » که به ابصار برمى‏گردد ، احتمال دیگر آن است که این ضمیر به مطلبى برمى‏گردد که از موقعیت بیعت در سخن امام به دست مى‏آید ، آن جا که فرموده است : به جانم سوگند حقیقت امر در مورد بیعت جز نیکى چیزى نیست ، یعنى وظیفه اهل بصره و شام ، و طلحه و زبیر نسبت به بیعت من یکى است ، خلاصه مطلب : همان طور که بیعت من ، براى آنان الزام آور است ، براى تو نیز مسؤولیت آفرین مى‏باشد ، و سپس با یک قیاس مضمر از شکل اول ، حجت و دلیل مطلب مذکور را بیان فرموده و صغراى آن این است که این بیعت یکپارچه‏اى است که به اتفاق اهل حل و عقد از امت محمد ( ص ) یعنى مهاجرین و انصار تحقق یافته است ، و کبراى آن مقدّر است یعنى هر بیعتى که به این نحو ، واقع شود ، مورد تجدید نظر قرار نمى‏گیرد و کسى را یاراى تردید در آن نیست ، و این الزام آورى کبرى ، از مطالب راجع به بیعت با خلفاى سه‏گانه معلوم مى‏شود که هیچکس نمى‏توانست در آن تجدید نظر و اظهار عقیده کند ،

زیرا مهاجرین و انصار در آن شرکت داشتند .

در آخر امر ، به بیان حکم آنان که در بیعت با او احساس وظیفه نمى‏کنند پرداخته و آنها را دو گروه مى‏داند : گروهى که بطور کلى از بیعت خارج شده و در حقانیت آن ، طعن و تهمت روا مى‏دارند ، که واجب است با آنان مبارزه و جنگ کرد ، تا به آن گردن نهند و به اطاعت امام در آیند زیرا مومنان و اهل حل و عقد آن راه را انتخاب کرده‏اند ، گروه دیگر آنان که توقف کرده و در صحت آن شک و تردید دارند ، اینها اهل مداهنه‏اند که نوعى از نفاق است و لازمه آن ، شک در وجوب پیروى مسیر اهل ایمان و راه خدا مى‏باشد . توفیق دهنده خداست .

____________________

[ ۱ ] سوره حج ( ۲۲ ) قسمتى از آیه ( ۴۵ ) یعنى : گر چه چشم سر این کافران کور نیست .

 

بازدیدها: ۰

نامه ۶ ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

۶ از نامه ‏هاى حضرت به معاویه :

إِنَّهُ بَایَعَنِی اَلْقَوْمُ اَلَّذِینَ بَایَعُوا ؟ أَبَا بَکْرٍ ؟ وَ ؟ عُمَرَ ؟ وَ ؟ عُثْمَانَ ؟ عَلَى مَا بَایَعُوهُمْ عَلَیْهِ فَلَمْ یَکُنْ لِلشَّاهِدِ أَنْ یَخْتَارَ وَ لاَ لِلْغَائِبِ أَنْ یَرُدَّ وَ إِنَّمَا اَلشُّورَى لِلْمُهَاجِرِینَ وَ اَلْأَنْصَارِ فَإِنِ اِجْتَمَعُوا عَلَى رَجُلٍ وَ سَمَّوْهُ إِمَاماً کَانَ ذَلِکَ لِلَّهِ رِضًا فَإِنْ خَرَجَ عَنْ أَمْرِهِمْ خَارِجٌ بِطَعْنٍ أَوْ بِدْعَهٍ رَدُّوهُ إِلَى مَا خَرَجَ مِنْهُ فَإِنْ أَبَى قَاتَلُوهُ عَلَى اِتِّبَاعِهِ غَیْرَ سَبِیلِ اَلْمُؤْمِنِینَ وَ وَلاَّهُ اَللَّهُ مَا تَوَلَّى وَ لَعَمْرِی یَا ؟ مُعَاوِیَهُ ؟ لَئِنْ نَظَرْتَ بِعَقْلِکَ دُونَ هَوَاکَ لَتَجِدَنِّی أَبْرَأَ اَلنَّاسِ مِنْ دَمِ ؟ عُثْمَانَ ؟ وَ لَتَعْلَمَنَّ أَنِّی کُنْتُ فِی عُزْلَهٍ عَنْهُ إِلاَّ أَنْ تَتَجَنَّى فَتَجَنَّ مَا بَدَا لَکَ وَ اَلسَّلاَمُ

لغات

عزله : اسم مصدر از اعتزال است .

تجنّى : آن است که بر کسى گناهى ببندند که آن را انجام نداده است .

ترجمه

« همان مردمى که با ابو بکر و عمر و عثمان بیعت کردند ، با همان قید و شرطها با من بیعت کردند ، بنابراین نه ، آن که حاضر بود اختیار فسخ دارد و نه آن که غایب بود ، اجازه ردّ کردن .

شورا ، تنها از آن مهاجران و انصار است ، اگر ایشان بطور اتفاق کسى را امام دانستند خداوند از این امر راضى و خشنود است و اگر کسى از فرمان آنان با زور سر نیزه یا از روى بدعت خارج شود او را به جاى خود مى‏نشانند ، پس اگر سرپیچى کند با او نبرد مى‏کنند ، چرا که از غیر طریق اهل ایمان پیروى کرده ، و خدا او را در بیراهه رها مى‏کند .

اى معاویه به جان خودم سوگند اگر با دیده عقل و نه با چشم هوا و هوس بنگرى ، خواهى دید که من از همه کس در خون عثمان بى‏گناهترم ، و مى‏دانى که من از آن بر کنار بوده‏ام ، مگر این که بخواهى خیانت کنى و چنین نسبتى را به من بدهى ، اکنون که چنین نیست هر جنایت که مى‏خواهى بکن ،و السلام . »

شرح

آنچه در این مورد ذکر شده قسمتى از نامه‏اى است که حضرت به معاویه نوشت و آن را به وسیله عبد اللَّه بجلى که از حکمرانى همدان عزلش کرده بود به شام فرستاد ، جمله‏هاى اول این نامه این بوده است : پس از حمد خدا و نعت پیامبر ، اى معاویه همچنان که تو در شام هستى بیعت من برگردن تو قرار دارد ،زیرا با من همان مردمى بیعت کردند که . . . و دنباله آن متصل مى‏شود به آغاز آنچه در این مورد ذکر شد ، تا جمله و ولاّه ما تولى ، و به دنبال این جمله ،در اصل نامه این عبارت مى‏آید و همانا طلحه و زبیر ، با من بیعت کردند و سپس آن را نقض کردند و بیعت شکنى آنان در حکم ارتدادشان بود به این دلیل با آنها به مبارزه برخاستم ، تا حق به کرسى نشست ، و امر خدا آشکار شد ، در حالى که ایشان کراهت داشتند ، پس اى معاویه در امرى داخل شو که سایر مسلمانان داخل شدند ، بدرستى که بهترین چیز در نظر من براى تو سلامت تو مى‏باشد ، مگر این که بخواهى خود را در معرض بلا بیفکنى که اگر به این کار دست بیاندازى با تو مى‏جنگم و از خدا براى پیروزى بر تو ، یارى مى‏خواهم .

اى معاویه ، تو که کاملا دستت به خون عثمان آلوده است ، اکنون در آنچه همه مردم داخل شده‏اند ، داخل شو ، و سپس همان مردم را حکم قرار ده ، من ، تو و آنها را به کتاب خدا دعوت خواهم کرد ، اما آنچه را که تو ادعا مى‏کنى که خونخواهى عثمان است چنان است که مى‏خواهى بچه را از شیردادن گول بزنى ، پس از این بیانات در اصل نامه ، این جمله مى‏آید : و لعمرى ، به جان خودم سوگند ، تا ما بدالک : هر جنایت که مى‏خواهى بکن ، و سپس عباراتى مى‏آید که ترجمه‏اش این است : بدان که تو ، از آزادشدگانى که نه سزاوار خلافتند ، و نه شایستگى دارند که طرف شور و مشورت واقع شوند ، هم اکنون جریر بن عبد اللَّه را که از اهل ایمان و هجرت است ، نزد تو و اطرافیانت فرستاده‏ام و به این وسیله از تو مى‏خواهم که با من بیعت کنى ، از خدا ، درخواست نیرو و کمک مى‏کنم .

بر طبق آنچه از اصل نامه نقل شد ، فراز : اما بعد . . . بالشام ، اصل ادّعاست ، و جمله انه با یعنى . . . علیه ، مقدمه نخستین استدلال و صغراى قیاس مضمر از شکل اول مى‏باشد و تقدیر مقدمه کبرى این است : با هر که این قوم بیعت کرده‏اند ، نه شخص غایب حق دارد آن را رد کند و نه حاضر مى‏تواند کسى غیر از آن را که آنان با او بیعت کرده‏اند ، برگزیند ، نتیجه قیاس این مى‏شود :

هیچ کس ، خواه غایب و خواه حاضر ، حق رد کردن بیعت آنان با امامشان را ندارد ، و لازمه این نتیجه آن است که این بیعت شامل حاضران و غایبان مى‏باشد ، و این مطلب از جمله فلم یکن . . . یردّ ، فهمیده مى‏شود .

و انما . . . تولّى ،

این عبارت کبراى قیاس را تقریر کرده و حق شورا و اجماع را در انحصار مهاجران و انصار قرار داده است به دلیل این که ایشان اهل حلّ و عقد امت محمد ( ص ) مى‏باشند ، پس اگر بر مسأله‏اى از احکام الهى اتفاق کلمه داشته باشند ، چنان که بر بیعت با آن حضرت متحد شدند و او را امام نامیدند ، چنین اتحادى اجماع بر حق و مرضىّ خداوند و راه مومنان است که پیروى از آن ، واجب مى‏باشد ، بنابراین اگر کسى به مخالفت با آنان برخیزد ، و با متهم کردن ایشان یا تهمت زدن به کسانى که با او بیعت کرده ‏اند ، و یا با ایجاد بدعت در دین ، از مسیر مسلمانان خارج شود ، مردم مسلمان او را به راه حق باز مى‏گردانند ، و اگر ازاین امر سرپیچى کند ، و راه غیر مؤمنان را ادامه دهد ، با وى به جنگ پردازند ، تا به راه حق بازگردد ، و گرنه خداوند ، او را به خود واگذارد و بالاخره آتش دوزخ را به وى بچشاند ، و چه بد سرانجامى است جهنم ، ( نمونه کامل معاویه است که از مسیر مسلمانان خارج شد و امام على ( ع ) را به دست داشتن در قتل عثمان و نسبتهاى نارواى دیگر متهم کرد ، و دیگر مخالفت اصحاب جنگ جمل و بدعتى که در نقض بیعت با آن حضرت به وجود آوردند . ) سرانجام معاویه را سوگند مى‏دهد که اگر با دیده عقل بنگرد و از هوا و هوس چشم بپوشد او را بى‏ گناهترین فرد در قتل عثمان خواهد یافت ، زیرا آن حضرت هنگام کشته شدن عثمان در خانه خود قرار داشت و از واقعه بر کنار بود ، البته این کناره‏گیرى امام ( ع ) پس از آن بود که مدت مدیدى با دست و زبان از او دفاع مى‏کرد ، و هم عثمان را نصیحت مى‏کرد و هم از مردم مى‏خواست دست از آزار وى بردارند و چون دیگر سعى و کوشش خود را بى‏نتیجه دید ،دست برداشت و به خانه خود پناه برد .

إلا ان تتجنّى . . . تا آخر نامه ،

این جمله استثناى منقطع است ، یعنى مگر این که بناحق مرا به گناهى متهم سازى که بکلّى از آن دورم ، که در این صورت ،هر گناه و جنایتى را که به ذهنت مى‏آید مى‏توانى به من نسبت دهى زیرا ، باب اختیار براى هر کس باز است .

امیر المؤمنین در این نامه ، براى اثبات امامت خود ، به اجماع مردم ، و نه نص صریح پیامبر ، استدلال فرمود ، به علت این که آنان اعتقاد به نص نداشتند بلکه نزد ایشان ، تنها دلیل بر نصب امام ، همان اجماع مسلمانان بود ، پس اگر حضرت به دلیل نقلى و نص صریح احتجاج مى‏کرد آنان نمى‏پذیرفتند . موفقیت در کارها بسته به لطف خداست .

بازدیدها: ۰

نامه ۵ ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

۵ نامه حضرت به اشعث بن قیس ، فرماندار آذربایجان :

وَ إِنَّ عَمَلَکَ لَیْسَ لَکَ بِطُعْمَهٍ وَ لَکِنَّهُ فِی عُنُقِکَ أَمَانَهٌ وَ أَنْتَ مُسْتَرْعًى لِمَنْ فَوْقَکَ لَیْسَ لَکَ أَنْ تَفْتَاتَ فِی رَعِیَّهٍ وَ لاَ تُخَاطِرَ إِلاَّ بِوَثِیقَهٍ وَ فِی یَدَیْکَ مَالٌ مِنْ مَالِ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ أَنْتَ مِنْ خُزَّانِهِ حَتَّى تُسَلِّمَهُ إِلَیَّ وَ لَعَلِّی أَلاَّ أَکُونَ شَرَّ وُلاَتِکَ لَکَ وَ اَلسَّلاَمُ

لغات

مسترعى : کسى که مسؤول قرار داده شده است طعمه : خوردنى و وسیله رزق و روزى ، محل کسب و درآمد رعیّه : فعیل به معناى مفعول است یعنى رعایت شده که همان رعیت و آنانى هستند که تحت حکومت مى‏باشند افتأت ، تفتّأت ، با همزه : موقعى که کسى در کارى استبداد و زورگویى به خرج دهد مخاطره : گام نهادن در کارهاى پر خطر و خود را در انجام دادن آن به هلاکت رساندن وثیقه : آنچه که براى دین مایه دلگرمى است .

ترجمه

« فرماندارى براى تو ، وسیله آب و نان نیست ، بلکه امانتى در گردن توست ، و تو ، تحت نظر مافوق خود مى‏باشى .

حق ندارى درباره رعیت استبداد به خرج دهى ، و نه به کار عظیمى اقدام کنى ، مگر اطمینان داشته باشى که از عهده‏اش بر مى ‏آیى ، اموال خدا ، در اختیارتوست ، و تو ، یکى از خزانه ‏داران او مى‏باشى که آن را به من تسلیم کنى ، و من امیدوارم براى تو فرمانرواى بدى نباشم ، و السلام . »

شرح

از شعبى نقل شده است که وقتى امیر المومنین به کوفه منتقل شد که اشعث بن قیس از زمان عثمان حکمران سرزمین آذربایجان بود ، امیر المومنین که زمام امور را به دست گرفت ، نامه‏اى براى آگاهى به او نوشت و اموال آذربایجان را از وى مطالبه کرد و نامه را با زیاد بن مرحب همدانى فرستاد و اول نامه از این جا آغاز مى‏ شود :

بسم اللَّه الرحمن الرحیم ، نامه‏اى است از بنده خدا ، على ، فرمانرواى مؤمنان به جانب اشعث بن قیس ، پس از حمد خدا و نعت پیامبر ، اگر خصلتهاى زشتى در تو نبود ، تو در این امر که حکمرانى آذربایجان است بر دیگران مقدم بودى و اگر تقواى الهى داشته باشى امید است عاقبت به خیر باشى ، ماجراى بیعت مردم با مرا شنیده‏اى ، طلحه و زبیر نخستین بیعت کنندگان با من بودند ، اما بدون هیچ دلیلى بیعت را شکستند ، عایشه را از خانه بیرون کشیدند و او را به منظور جنگ با من به بصره آوردند ، پس من با مهاجران و انصار به جانب آنان رفتم ،هنگام برخوردمان از آنها خواستم که از جنگ دست بردارند و به خانه‏ هایشان برگردند ، آنها نپذیرفتند و نبرد را آغاز کردند اما من پیوسته ایشان را نصیحت مى‏کردم و سرانجام نسبت به باقى مانده آنها کمال نیکویى را انجام دادم ، و بدان که عمل حکمرانى تو . . . تا آخر نامه ، که ترجمه آن گذشت ، این نامه را عبد اللَّه بن ابى رافع ، منشى آن حضرت در ماه شعبان سال سى و شش هجرى نوشت .

انّ عملک . . . بوثیقه ،

این جمله اشاره به قیاس مضمر از شکل اول است که در این استدلال ، حضرت بیان فرموده است که اشعث حق ندارد رعیت خود را با زور به کارى وادار سازد ، بر خلاف کسى که او را مسؤول قرار داده است و نمى‏تواند به کار خطیرى از امور مالى و غیر آن اقدام کند مگر با دلیل از طرف کسى که وى را بر بندگان ، رئیس و بر سرزمینها امین قرار داده است ، و جمله و انّ عملک تا من فوقک مقدمه اول و صغراى قیاس را تشکیل مى‏دهد و تقدیر کبراى آن از این قرار است ، هر کس چنین ویژگیهایى داشته باشد حق ندارد بر خلاف مافوق خود در امرى استبداد به خرج دهد و جز با اطمینان کامل از طرف وى دست به امر با اهمیت و خطرناکى بزند و سپس برخى از امورى را که استبداد و مخاطره در آن روا نیست که عبارت از ثروت و اموال بلاد اسلام است ، شرح داده و بر وجوب حفظ آن به دو امر استدلال فرموده است یکى این که مال خداست که به بندگان با ایمانش عطا فرموده است و دوم آن که او از طرف امام خزانه‏دار است تا وقتى که اموال را پیش او ببرد ، و کار خزانه‏دار هم حفظ و نگهدارى مال است ، و این که در آن تصرفى نکند مگر با اجازه و دلیل مورد اطمینان ، که در پیشگاه خدا به آن استدلال کند .

و اشعث هنگامى که امیر المؤمنین حکومت را به دست گرفت از آن حضرت مى‏ترسید و یقین داشت که وى را از فرماندارى بر کنار خواهد کرد ،زیرا سابقه سوئى در دین داشت و کردارهاى ناپسندى در دین و حرفهاى توهین‏آمیزى در حق حضرت از او صادر شده بود که در گذشته ، ذیل سخن امام : و ما یدریک ما علىّ ممالى ۱ ، به برخى از آنها اشاره کرده‏ایم .

امام پس از بیان وظیفه و تکلیف او ، به منظور آرامش خاطرش فرمود :امیدوارم که بدترین فرمانروا براى تو نباشم و این کلام را با لفظ امیدوارى آغاز کرد تا وى را میان خوف و رجا نگه دارد ، و اشعث چون مى‏دانست که اگرمخالفت دین کند امام ( ع ) بدترین فرمانرواى او خواهد بود و کمال عقوبت را درباره وى انجام خواهد داد ، از این رو این سخن حضرت او را به طرف دین و عمل بر طبق آن وادار مى‏کرد .

نقل شده است که وقتى نامه حضرت به او رسید ، برخى از دوستانش را خواست و گفت : على بن ابى طالب مرا به وحشت انداخت و به هر حال مرا ، در مورد ثروت آذربایجان مؤاخذه خواهد کرد ، بنابراین ، نزد معاویه مى‏روم و به او مى‏پیوندم ، دوستانش گفتند : در این صورت مرگ براى تو از این کار بهتر است زیرا شهر و دیار و خویشان خود را رها کرده و دنباله رو اهل شام شده‏اى ، او از این امر خجالت زده شد ، ولى این گفته او به کوفه رسید و میان مردم پخش شد ،حضرت نامه‏اى براى او نوشت و ، وى را از این مطلب توبیخ و سرزنش فرمود و امر کرد که خدمتش بیاید و نامه را همراه حجر بن عدىّ کندى فرستاد ، حجر نامه را پیش او آورد و او را به باد ملامت گرفت و سوگند به خدا داد که آیا براستى آشنایان خود و اهل شهرت و امیر المؤمنین را ترک مى‏کنى و به اهل شام ملحق مى‏شوى ؟ سر به سرش گذاشت تا بالاخره او را با خود به کوفه برد در نخیله که نزدیک کوفه است مال و ثروت خود را خدمت حضرت عرضه کرد ، قیمتش به صد هزار درهم ، به روایت دیگر چهار صد هزار ، رسید ، امام ( ع ) تمامش را گرفت ، اشعث ، امام حسن و امام حسین و عبد اللَّه جعفر را واسطه قرار داد که حضرت مالها را به وى بازگرداند ، امام ( ع ) سى هزار درهم را به او پس داد ، اشعث گفت این مبلغ مرا ، کم است ، حضرت فرمود حتى یک درهم زیادتر از این به تو نمى‏دهم ، به خدا سوگند اگر تمامش را واگذار کنى از همه چیز برایت بهتر است هیچ گمان ندارم که بر تو حلال باشد و اگر به این مطلب یقین مى‏داشتم همین را هم به تو نمى‏دادم ، اشعث با خود گفت : تو که از راه نیرنگ در آمدى هر چه دادند بگیر . توفیق از خداست .

_____________________
( ۱ ) خ ۱۸ ، ج ۱ ، صفحه ۳۲۲ .

بازدیدها: ۰

نامه ۳ ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

۳ نامه امام ( ع ) که به شریح بن حارث ، قاضى خود نوشته است :

یَا ؟ شُرَیْحُ ؟ أَمَا إِنَّهُ سَیَأْتِیکَ مَنْ لاَ یَنْظُرُ فِی کِتَابِکَ وَ لاَ یَسْأَلُکَ عَنْ بَیِّنَتِکَ حَتَّى یُخْرِجَکَ مِنْهَا شَاخِصاً وَ یُسْلِمَکَ إِلَى قَبْرِکَ خَالِصاً فَانْظُرْ یَا ؟ شُرَیْحُ ؟ لاَ تَکُونُ اِبْتَعْتَ هَذِهِ اَلدَّارَ مِنْ غَیْرِ مَالِکَ أَوْ نَقَدْتَ اَلثَّمَنَ مِنْ غَیْرِ حَلاَلِکَ فَإِذَا أَنْتَ قَدْ خَسِرْتَ دَارَ اَلدُّنْیَا وَ دَارَ اَلْآخِرَهِ .

أَمَا إِنَّکَ لَوْ کُنْتَ أَتَیْتَنِی عِنْدَ شِرَائِکَ مَا اِشْتَرَیْتَ لَکَتَبْتُ لَکَ کِتَاباً عَلَى هَذِهِ اَلنُّسْخَهِ فَلَمْ تَرْغَبْ فِی شِرَاءِ هَذِهِ اَلدَّارِ بِدِرْهَمٍ فَمَا فَوْقُ وَ اَلنُّسْخَهُ هَذِهِ هَذَا مَا اِشْتَرَى عَبْدٌ ذَلِیلٌ مِنْ مَیِّتٍ قَدْ أُزْعِجَ لِلرَّحِیلِ اِشْتَرَى مِنْهُ دَاراً مِنْ دَارِ اَلْغُرُورِ مِنْ جَانِبِ اَلْفَانِینَ وَ خِطَّهِ اَلْهَالِکِینَ وَ تَجْمَعُ هَذِهِ اَلدَّارَ حُدُودٌ أَرْبَعَهٌ اَلْحَدُّ اَلْأَوَّلُ یَنْتَهِی إِلَى دَوَاعِی اَلْآفَاتِ وَ اَلْحَدُّ اَلثَّانِی یَنْتَهِی إِلَى دَوَاعِی اَلْمُصِیبَاتِ وَ اَلْحَدُّ اَلثَّالِثُ یَنْتَهِی إِلَى اَلْهَوَى اَلْمُرْدِی وَ اَلْحَدُّ اَلرَّابِعُ یَنْتَهِی إِلَى اَلشَّیْطَانِ اَلْمُغْوِی وَ فِیهِ یُشْرَعُ بَابُ هَذِهِ اَلدَّارِ اِشْتَرَى هَذَا اَلْمُغْتَرُّ بِالْأَمَلِ مِنْ هَذَا اَلْمُزْعَجِ بِالْأَجَلِ هَذِهِ اَلدَّارَ بِالْخُرُوجِ مِنْ عِزِّ اَلْقَنَاعَهِ وَ اَلدُّخُولِ فِی ذُلِّ اَلطَّلَبِ وَ اَلضَّرَاعَهِ فَمَا أَدْرَکَ هَذَا اَلْمُشْتَرِی فِیمَا اِشْتَرَى مِنْهُ مِنْ دَرَکٍ فَعَلَى مُبَلْبِلِ أَجْسَامِ اَلْمُلُوکِ وَ سَالِبِ نُفُوسِ اَلْجَبَابِرَهِ وَ مُزِیلِ مُلْکِ اَلْفَرَاعِنَهِ مِثْلِ ؟ کِسْرَى ؟ وَ ؟ قَیْصَرَ ؟ وَ ؟ تُبَّعٍ ؟ وَ ؟ حِمْیَرَ ؟ وَ مَنْ جَمَعَ اَلْمَالَ عَلَى اَلْمَالِ فَأَکْثَرَ وَ مَنْ بَنَى وَ شَیَّدَ وَ زَخْرَفَ وَ نَجَّدَ وَ اِدَّخَرَ وَ اِعْتَقَدَ وَ نَظَرَ بِزَعْمِهِ لِلْوَلَدِ إِشْخَاصُهُمْ جَمِیعاً إِلَى مَوْقِفِ اَلْعَرْضِ وَ اَلْحِسَابِ وَ مَوْضِعِ اَلثَّوَابِ وَ اَلْعِقَابِ إِذَا وَقَعَ اَلْأَمْرُ بِفَصْلِ اَلْقَضَاءِ وَ خَسِرَ هُنالِکَ اَلْمُبْطِلُونَ ۳۳ ۳۶ ۴۰ : ۷۸ شَهِدَ عَلَى ذَلِکَ اَلْعَقْلُ إِذَا خَرَجَ مِنْ أَسْرِ اَلْهَوَى وَ سَلِمَ مِنْ عَلاَئِقِ اَلدُّنْیَا

لغات

شریح کیست ؟ شریح بن حارث کندى که عمر ، وى را به قضاوت مسلمین در کوفه نصب فرمود و از آن زمان پیوسته تا هفتاد و پنج سال به این امر مشغول بود ، و در این میان فقط دو ، یا چهار سال قضاوت وى تعطیل بود ، در زمان فتنه و آشوب عبد اللَّه زبیر از قضاوت استفعا داد ، حجاج هم استعفاى وى را پذیرفت .

بیّنه : دلیل و گواه شخص من البلده : از شهر کوچ کرد خطّه : زمینى که انسان دورش را خط مى ‏کشد و آن را علامت گذارى مى‏کند تا در آن جا خانه‏اى بسازد و خطط الکوفه و البصره یعنى زمینهاى میان کوفه و بصره مردى : هلاک کننده

ضراعه : مصدر ثلاثى ،

ضرع ضراعه : خوار شد و خضوع کرد

درک : نتیجه کار بد

زخرف : ساختمان را با طلا و جواهرات زینتکارى کرد .

نجّد : زمینش را آرایش داد .

بلبله : تزلزل و درهم و بر هم شدن ، چیزى را چنان تباه کردن که از حدّ سود برى بیرون شود .

کسرى : لقب پادشاهان ایران بود ، و براى هر کدام از آنها حکم اسم جنس دارد .

قیصر : لقب پادشاه روم بود

تبّع : پادشاهان یمن مى‏باشند .

حمیر : رئیس قبیله ‏اى از یمن بود ،

حمیر بن سبا بن یشحب بن یعرب بن قحطان

شیّد : ساختمان را بالا برد .

تنجید : آراستن با فرش و غیر آن .

اعتقد المال و الضیعه : آن را به وجود آورد .

ترجمه

نقل شده است که شریح در زمان حکومت حضرت خانه‏اى به هشتاد دینار براى خود خریده بود ، این گزارش که به امام رسید ، او را احضار کرد و فرمود : به من خبر رسیده است که تو ، خانه‏اى به هشتاد دینار خریده‏اى ، قباله‏اش را نوشته‏اى و بر آن گواه و شهود گرفته‏اى ، شریح پاسخ داد : آرى چنین است ،امام نگاه خشم آلودى به وى افکند ، و فرمود :

« اى شریح بهوش باش که به همین زودیها کسى به سراغت خواهد آمد که نه به قباله‏ات نگاه کند و نه از شهودت مى‏پرسد بلکه تو را از آن خارج مى‏کند و تنها تحویل به قبرت مى‏دهد .

اى شریح بنگر که مباد این خانه را از غیر مال خودت خریده باشى یا بهایش را از غیر دسترنج حلال خودت پرداخته باشى که هم در دنیا و هم در آخرت خود را زیانکار کرده ‏اى ، آگاه باش ، اگر در هنگام خرید خانه نزد من آمده بودى نسخه قباله را بدین گونه مى‏نوشتم ، تا دیگر در خرید خانه حتى به بهاى یک درهم یا بیشتر ، علاقه به خرج ندهى ، نسخه سند این است :

بسم اللَّه الرحمن الرحیم این است آنچه که بنده‏اى ذلیل از کسى که در حال کوچ است خریدارى کرده است ، خانه‏اى از سراى غرور ، در محله فانى شوندگان ، و در کوچه هالکان خریدارى کرد ، این خانه به چهار حدّ منتهى مى‏شود ، حد نخستین ، به آفات و بلاها ، حد دوم به عزاها و مصیبتها ، حد سوم به هوا و هوسهاى هلاکتزا و حد چهارم به شیطان گمراه کننده منتهى مى‏شود و در خانه هم ، از همین جا باز مى ‏شود ، این خانه را مغرور آرزوها ، از کسى که پس از مدت کوتاهى از این جهان رخت بر مى ‏بندد ، به مبلغ خروج از عزت قناعت و دخول در ذلت دنیا پرستى خریدارى کرده و هر گونه عیب و نقص و کشف خلافى که در این معامله واقع شود به عهده بیمارى بخش اجسام پادشاهان و گیرنده جان جباران و زایل کننده سلطنت فرعونها همچون کسرا ، قیصر ، تبّع ، و حمیر مى ‏باشد ، و به عهده کسانى که ثروت را گردآورى کردند و بر آن افزودند و آنها که بنا کردند و محکم ساختند طلاکارى کردند و زینت دادند ، انداختند و نگهدارى کردند و به گمان خود براى فرزندان باقى گذاردند همانها که همگى به پاى حساب و محل ثواب و عقاب رانده مى‏شوند هنگامى که فرمان داورى و قضاوت الهى رسیده باشد ، « وَ خَسِرَ هُنالِکَ المُبْطِلُوْنَ [ ۱ ] » شاهد این قباله ، عقل است ، آنگاه که از تحت تأثیر هوا و هوس خارج شود و از علایق دنیا ، جان سالم بدر برد . »

شرح

منظور امام از این سخنان آن است که مخاطبش را از متاعهاى دنیا و اعتماد به افزونیهاى آن باز دارد ، و پیش از آن که شریح را توبیخ و سرزنش کند از او نسبت به کارى که انجام داده اعتراف مى‏گیرد چنان که مى‏فرماید : بلغنى تا شهودا ، و فعل کان در قول شریح : قد کان ، تامّه است و با یادآورى مرگ و وعده آمدن آن که مى‏آید و او را از این سرا و بقیه تعلقات دنیا به بیرون کوچ مى‏دهد و تنها و برهنه به قبرش مى‏سپارد ، او را از دوستى دنیا و طلب کردن بر حذر داشته است و سپس او را از ناخالص بودن بهایى که در برابر خانه پرداخته است بیم مى‏دهد که مبادا از راه حرام و رشوه‏گیرى در مقابل احکام ، به دست آورده باشد ،زیرا با فرا رسیدن قاصد مرگ دنیا از دستش مى‏رود ، و به سبب گناهانى که از حرام‏خوارى گریبانگیرش مى‏شود مبتلا به زیان اخروى و محروم شدن از نعمتهاى بى‏پایان آن مى‏شود ، إبتعته و اشتریته به یک معناست ، آن را خریدارى کردى ، و کلمه أما بدون تشدید هم روایت شده است .

این جا در سخن امام پرسشى پیدا شده است که وقتى انسان به خانه‏اى که بهایش یک درهم باشد رغبتى نکند به طریق اولى در مورد بالاتر رغبت ندارد ،پس چرا امام فرموده است در قیمت این خانه به یک درهم و بیشتر از آن رغبت نخواهد کرد .

پاسخ داده‏اند که چون در هم در این مقام کمترین چیزى است که تملک مى‏شود منظور آن است که اگر بخواهى آن را بخرى به هیچ نخواهى خرید چه جاى بالاتر که اصلا جاى ذکر آن نیست ، در شعر متتبّى نیز ترکیبى شبیه این آمده است :

که قیاس ، فما دونها است ، اما براى تفهیم معنایى که ذکر شد به این طریق بیان کرده است .

در نسخه‏اى که امام به عنوان سند خانه نوشته است چند نکته وجود دارد :

۱ نخست این که خریدار را به صفت عبودیت و ذلت اختصاص داده است تا فخر و مباهاتى را که ممکن است به خاطر خریدن این منزل براى او پیدا شود بشکند .

۲ فروشنده را که بزودى خواهد مرد بطور مجاز مرده خوانده از باب اطلاق آنچه بالفعل است بر آنچه که بالقوه مى‏باشد و از باب این که مقتضى را نازل منزله واقع فرض کرده است تا وى را از مرگ بیم دهد و براى کوچ کردن به سراى آخرت آماده‏اش کند ، و این معناى اخیر یا ترشیح استعاره است و یا اشاره به بیدارى او و توجهش به واردات و بیماریها و تمام امورى که باعث عبرت است مى‏باشد .

۳ سراى غرور کنایه از دنیاست از آن رو که مردم به آن مغرور مى‏شوند و با داشتن زخارف دنیوى از آنچه بعد از آن وجود دارد غفلت مى‏کنند ، عبارت من جانب الفانین اخص از دار الغرور است و همچنین خطه الهالکین اخصّ از جانب الفانین مى‏باشد چنان که در کتابهاى بیع و تجارت عادت بر این است که که نخست به ذکر اعمّ آغاز مى‏کنند و سپس به امورى مى‏پردازند که خاص هستند و مبیع را مشخص و معین مى‏کنند ، اگر چه در این جا ، غرض تخصیص بعد از تعمیم نیست بلکه مراد یادآورى حال آنهاست که رفتنى هستند و از طرفى در این خانه‏اى که ساکنند آن را براى خود علامتگذارى کرده‏اند .

۴ نکته چهارم در نسخه قباله آن است که حدود چهارگانه آن خانه را کنایه از امور نامطلوبى قرار داده است که سرانجام دنیا به آن منتهى مى‏شود . حد اول را منتهى به اسباب و علل آفات دانسته و با این مطلب اشاره به این کرده است که لازمه وجود خانه علاقه به امورى است که باعث کمال خانه‏دارى مى‏باشد ، از قبیل وجود همسر و خدمتگزار و مرکب سوارى و آنچه که بر اینها مترتب است از وجود فرزندان و کنیزان و نوازندگان و بقیه افزون طلبیهاى دنیا که وجود هر کدام باعث ایجاد نیاز به امور دیگرى است آنان که غنى‏ ترند محتاجترند ، و همه این امور در معرض آفات و بلاها و امراض و مرگ و میرها مى‏باشند و اینها امورى باعث بلاها و گرفتاریهایى هستند و اینها لازمه این خانه است و این که امام آن را اولین حد خانه دانست به علت این است که خانه نیازمند به آن است .

حد دوم منتهى مى‏شود به امورى که باعث مصیبتهاست این جا نیز اشاره به همان امور نخستین است که از لوازم و نیازمندیهاى خانه است اما به اعتبار این که این امور در معرض آفات امراض و مرگ و میرهاست که لازمه‏اش مصیبتها مى‏باشد و چون دواعى آفات مستلزم دواعى مصیبتهاست این دو امر را پشت سر هم قرار داده است واژه دواعى در این دو حدّ ممکن است به این اعتبار باشد که تمایل به این امور ، داعى به فعل و انجام دادن آنهاست و لازمه فعل آنها هم آفتها و مصیبتها مى‏باشد .

حد سوم منتهى مى‏شود به پیروى هوا و هوس هلاک کننده زیرا کسى که در دنیا به جستجوى تهیه منزل و خانه مى‏افتد معلوم مى‏شود به دنیا و وابستگیهایش علاقه فراوان دارد ، و بدون توجه به امر خداوند از تمایلات شهوانى و نفسانى پیروى مى‏کند و از مجموعه این مطالب تعبیر به هوا و هوس مى‏شود و روشن است که این امر موجب سقوط انسان در دوزخ و هلاکت وى در آن است .

دلیل آن که این امر را حد سوم دانسته آن است که خانه و متعلقات آن و آنچه که انگیزه طلب آن مى‏شود ، لازمه هوا و هوس و تمایلات طبیعى هلاک کننده است که پیوسته هر کدام تأکید کننده دیگرى است و هر یکى نیاز به دیگرى را برمى‏ انگیزد .

حد چهارم منتهى مى‏شود به شیطان اغواکننده ، این امر را آخرین حد قرار داده است به دلیل آن که دورترین محدوده‏اى است که حدود دیگر به آن پایان مى‏پذیرد ، به این بیان که شیطان از جهت گمراه کنندگى سرآغاز علاقه آدمى به دنیا و انگیزه پیروى نفس از هوا و هوس است ، شیطان به این طریق آدمى را گمراه مى‏کند : معاصى و خلافکاریها و امور شهوانى که آدمى را از رفتن در راه خدا باز مى‏دارد در پیش انسان جلوه مى‏دهد و به او القا مى‏کند که این امور برایش اصلح است .

و منه یشرع باب هذه الدار ،این جمله اشاره مى‏کند به این که شیطان به منظور گمراه کردن و اغواگریش امورى را که لازمه‏اش دنیاطلبى و به دست آوردن کالاى بى‏ارزش آن مى‏باشد ، برمى‏انگیزد و آدمى را وادار مى‏کند بر آن که به فکر خرید و به دست آوردن خانه و لوازم و متعلقات آن بیفتد ، بنابراین شیطان به منزله حد چهارم خانه است و آنچه به سبب اغواگرى او به وجود مى‏آید و به آن وسیله باب دخول در دنیا طلبى و خرید و به دست آوردن منزل و خانه باز مى‏شود ، باب آن مى‏باشد که در همین طرف حد چهارم واقع است .

اکنون بیاندیشید به نکته‏هاى ظریف بلاغى ، و پندهاى حکمت‏آمیزى که در این فراز از سخنان مولى ( ع ) وجود دارد و همینها باعث امتیاز و برترى آن از گفته‏هاى دیگران مى‏باشد .

از جمله حکمتها آن است که این سخن ، دنیا را بطور کامل بى‏مقدار نشان مى‏دهد ، درهاى طلب آن را بر روى آدمى ، مسدود مى ‏سازد و او را به سوى خدا سوق مى‏دهد و به زهد حقیقى و همراه داشتن آن تشویق مى‏فرماید .

۵ نکته پنجم در نسخه سند خانه آن است که امام ( ع ) خریدار منزل را ،مغرور به آرزو دانست ، به این دلیل که توجه به آرزوى دنیویش او را از آخرت و آنچه که به خاطر آن آفریده شده غافل کرده است و همین غفلت ، انگیزه خرید آن خانه شده ، و بهاى آن را خروج از عزّت قناعت و دخول در ذلت درخواست و التماس دانسته است زیرا خرید چنین خانه و پرداخت بهاى آن ، این امور را در پى دارد ، و دلیل این پى‏آمد آن است که اصل آن خانه با توجه به حال شریح ، از نیاز او بیشتر بود ، و هر شخصى که براى به دست آوردن مازاد بر نیاز خود اقدام کند ،از حد قناعت خارج مى‏شود ، به دلیل این که قناعت عبارت است از راضى بودن و اکتفا کردن بر مقدار ضرورت از مال و آنچه مورد نیاز باشد و نیز پیش از این دانسته شد که لازمه قناعت کم احتیاجى به مردم و بى‏نیازى از آنها مى‏باشد و عزت قناعت ، به خاطر همین امر ، براى انسان حاصل مى‏شود .

پس هر کس از قناعت خارج باشد از عزت آن هم بیرون و در ذلت درخواست و التماس پیش مردم داخل است زیرا به اعتبار این که از قناعت خارج است نیاز زیادى به مردم دارد ، و بدین علت در خوارى و التماس از مردم داخل خواهد بود .

هدف از این تعبیر آن است که انسان را از افزون طلبى و به دست آوردن مازاد بر نیاز دور دارد از آن رو ، که لازمه آن ، خوارى و ذلت نیاز به مردم است .

۶ امام در نوشتن این نسخه از سند خانه ، زیان غبن و غرامتى را که لازمه این معامله است و باید به مشترى پرداخت شود ، بر ذمه ملک الموت قرار داده است تا دیگر مشترى به فکر دریافت آن نباشد و با توجه به این که همه آرزوها با مرگ به نهایت مى‏رسد آرزویش را هم از دل بیرون برد ، و تنها از کالاى دنیا به اندازه نیاز اکتفا کند و از ملک الموت بطور کنایه به این عناوین یاد کرده است : تباه کننده کالبدهاى پادشاهان ، و گیرنده جانهاى ستمکاران ، و از بین برنده پادشاهى فرعونها ، با گرفتن جانهایشان ، و این که عده‏اى را به عنوان نمونه نام برده است که مرگ به سراغ آنها رفته ، به علت این است که شریح را متوجه کند ، تا از چنین آرزوها که با فرا رسیدن مرگ به پایان مى‏رسد قطع امید کند زیرا هنگامى که آرزوهاى چنین اشخاص دنیادار و پر قدرت با مرگ از بین رفت و غرامتى نگرفتند ، پس تو ،

۷ و نظر بزعمه للولد ،یکى دیگر از نکاتى که امام در متن این نسخه خاطر نشان کرده این است که بعضى از علاقه‏مندان به دنیا به گمان خود مال دنیا را براى فرزندانشان جمع مى‏کنند ، و آن را براى آنها مصلحت مى‏دانند ، و حرف باء ، به معناى سببیت است ، زیرا گمان وجود اندیشه اصلح سبب این عمل شده است .

۸ ذکر جمع کردن ملوک و محل اجتماع آنها ، که توقفگاه عرض اعمال و حساب و جایگاه ثواب و عقاب است به سبب این است که آدمى را از این امور و موارد ، بیم دهد و در عمل کردن براى آخرت و ایمن شدن از خطرات و شرور آن ، تشویق و ترغیب کند .

۹ اذا وقع الامر بفصل القضاء ،آنگاه که فرمان خداوند در دادگاه رستاخیز به قضاوت عادلانه اجراء شود ، و حکم میان اهل حق و باطل فیصله یابد ، حقیر شدگان در دنیا ، به سود خود برسند ، و اهل باطل به زیان اعمال ناشایست خویش دچار شوند ، آخرین جمله امام در این فراز که با عبارت و خسر هنالک المبطلون ختم شده از قرآن کریم سوره مومن آیه ۷۶ اقتباس شده است .

۱۰ آخرین نکته‏اى که در نسخه امام راجع به قباله خانه شریح قاضى وجود دارد آن است که عقل هر گاه از بند هوا و هوس رها شود و از وابستگیهاى دنیا دور باشد ، به آنچه در این نسخه از معایب این معامله ذکر شده گواهى مى‏دهد ، چرا که عقل هنگام خالى بودنش از این وابستگیها ، از کدورت باطل پاک است و حق را چنان که شایسته است مى‏بیند و بر طبق آن حکم مى‏کند ، اما اگر اسیر دست هوسها و مقهور سلطه نفس اماره باشد با دیده سالم به حق نمى ‏نگرد ، بلکه با چشمى بر آن نگاه مى‏کند که پرده تاریکیهاى باطل روشناییش را از بین برده است ، پس به دلیل آن که حقیقت را بطور خالص نمى ‏بیند گواهى خالصانه هم بر آن نمى‏دهد ، بلکه شهادت به حقانیت امرى مى‏دهد که در ظاهر حق است اگر چه در باطن امر ، باطل مى‏باشد ، مثل گواهى دادن به این که در طلب مال و منال دنیا مصلحتهایى وجود دارد که از جمله ، پرهیز از تنگدستى آینده خود ، و باقى گذاشتن براى فرزندانش ، و جز اینها از امورى که در ظاهر شرع ، دلیل بر جواز به دست آوردن دنیا و تعلقات آن مى‏باشد و اگر با دیده حق بین بنگرد مى‏داند که جمع آورى ثروت براى اولاد وظیفه او نیست زیرا روزى دهنده فرزند ، خداى آفریننده او مى‏باشد و بدست آوردن مال و منال به دلیل ترس از تنگدستى ، خود تعجیل در فقر و موجب انصراف از امر واجب و توجه به غیر آن مى‏باشد . توفیق از خداست

ترجمه شرح نهج البلاغه ابن جلد ۴

بازدیدها: ۳

نامه ۲ ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

۲ نامه امام ( ع ) به اهل کوفه ، پس از فتح بصره :

وَ جَزَاکُمُ اَللَّهُ مِنْ أَهْلِ مِصْرٍ عَنْ أَهْلِ بَیْتِ نَبِیِّکُمْ أَحْسَنَ مَا یَجْزِی اَلْعَامِلِینَ بِطَاعَتِهِ وَ اَلشَّاکِرِینَ لِنِعْمَتِهِ فَقَدْ سَمِعْتُمْ وَ أَطَعْتُمْ وَ دُعِیتُمْ فَأَجَبْتُمْ

ترجمه

« خداوند به شما که مردمى شهرنشین هستید ، از ناحیه خاندان پیامبرتان بهترین پاداشى دهد که به عاملان و مطیعان خود و سپاسگزاران نعمتهایش عطا مى ‏کند ، زیرا که شنیدید و اطاعت کردید ، و دعوت را پاسخ مثبت دادید . »

شرح

گویا خطاب به اهل کوفه است و از این رو حرف من براى بیان جنس از ضمیر منصوب در جزا کم مى‏باشد و براى آنان از خدا درخواست مى‏کند که به آنها به علت یارى کردن از خاندان پیامبر و سپاسگزارى از نعمت وى ، بهترین پاداش را عنایت فرماید .

فقد سمعتم ، امر خدا را شنیدید و آن را اطاعت کردید ، و براى یارى دینش دعوت شدید آن را پذیرفتید . مفعولهاى این چند فعل حذف شده زیرا منظور ذکر اعمال و کارهاست و توجهى به تعیین مفعول نیست علاوه بر آن از فحواى سخن ،مفعول شناخته مى‏شود که نداى الهى امام ( ع ) مى‏باشد .

 

ترجمه شرح نهج البلاغه ابن جلد ۴

 

بازدیدها: ۱

نامه ۱ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

۱ نامه امام ( ع ) به اهل کوفه هنگام سفر از مدینه به طرف بصره :

مِنْ عَبْدِ اَللَّهِ ؟ عَلِیٍّ أَمِیرِ اَلْمُؤْمِنِینَ ؟ إِلَى أَهْلِ ؟ اَلْکُوفَهِ ؟ جَبْهَهِ اَلْأَنْصَارِ وَ سَنَامِ اَلْعَرَبِ أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّی أُخْبِرُکُمْ عَنْ أَمْرِ ؟ عُثْمَانَ ؟ حَتَّى یَکُونَ سَمْعُهُ کَعِیَانِهِ إِنَّ اَلنَّاسَ طَعَنُوا عَلَیْهِ فَکُنْتُ رَجُلاً مِنَ اَلْمُهَاجِرِینَ أُکْثِرُ اِسْتِعْتَابَهُ وَ أُقِلُّ عِتَابَهُ وَ کَانَ ؟ طَلْحَهُ ؟ وَ ؟ اَلزُّبَیْرُ ؟ أَهْوَنُ سَیْرِهِمَا فِیهِ اَلْوَجِیفُ وَ أَرْفَقُ حِدَائِهِمَا اَلْعَنِیفُ وَ کَانَ مِنْ ؟ عَائِشَهَ ؟ فِیهِ فَلْتَهُ غَضَبٍ فَأُتِیحَ لَهُ قَوْمٌ فَقَتَلُوهُ وَ بَایَعَنِی اَلنَّاسُ غَیْرَ مُسْتَکْرَهِینَ وَ لاَ مُجْبَرِینَ بَلْ طَائِعِینَ مُخَیَّرِینَ وَ اِعْلَمُوا أَنَّ دَارَ اَلْهِجْرَهِ قَدْ قَلَعَتْ بِأَهْلِهَا وَ قَلَعُوا بِهَا وَ جَاشَتْ جَیْشَ اَلْمِرْجَلِ وَ قَامَتِ اَلْفِتْنَهُ عَلَى اَلْقُطْبِ فَأَسْرِعُوا إِلَى أَمِیرِکُمْ وَ بَادِرُوا جِهَادَ عَدُوِّکُمْ إِنْ شَاءَ اَللَّهُ

لغات

وجیف : نوعى راه رفتن که در آن شتاب و اضطراب وجود دارد .

عیانه : دیدن آن .
عنف : ضدّ نرمى و مدارا
فلته : ناگهانى ، و بدون فکر و اندیشه قلع النزل باهله : آب و هواى خانه به ساکنانش نساخت ، و باعث تنفر طبع آنان شد ، پس براى جاى دادن آنان در خود صلاحیت نداشت .
اتیح : قدرت و توانایى بر او پیدا شد
قلعوا به : اهلش در آن استقرار نیافتند و ثبات نگرفتند
جاشت القدر : دیگ به جوش آمد
مرجل : دیگ مسى

ترجمه

« از بنده خدا على ( ع ) فرمانرواى مؤمنان به مردم کوفه یارى کنندگان بزرگوار و مهتران عرب ، پس از حمد خدا و درود بر پیامبر اکرم من اکنون آنچنان شما را از امر عثمان آگاه مى‏کنم تا ببینید آنچه را که درباره وى مى‏شنوید : مردم ،موقعى عثمان را مورد طعن و سرزنش قرار داده بودند که من از مهاجران بودم و بسیار خواستار خوشنودى جامعه از او بودم و کمتر وى را سرزنش مى‏کردم ، اما طلحه و زبیر ، آسانترین رفتارشان درباره او ، تندروى و آهسته‏ترین آوازشان بسیار رنج‏آور بود ، و عایشه نیز بطور بى‏سابقه بر او خشم گرفت ، بنابراین گروهى بر او شوریدند و وى را به قتل رساندند ، سپس بدون اکراه و اجبار بلکه با میل و اختیار با من بیعت کردند .

بهوش باشید که سراى هجرت از اهلش خالى و اهلش از آن دور شده‏اند ، و مانند جوشیدن دیک به جوش و خروش آمده و آشوب بر مدار تباهکارى خود قرار گرفته است ، پس به سوى فرمانرواى خود بشتابید و براى جنگ با دشمنان بکوشید ، ان شاء اللَّه . »

شرح

این نامه را حضرت در وقتى نوشت که بر سرچشمه آب گوارایى در بین راه بصره فرود آمده بود ، و همراه فرزندش امام حسن و عمّار یاسر آن را ارسال فرمود ، رحمت خدا بر او باد .

امام ( ع ) در آغاز سخنان خود اهل کوفه را ستوده است تا ایشان را به منظور جنگ با اهل بصره ، به یارى خود وادار کند ، آنان را بطور استعاره جبهه انصار خوانده تا خاطر نشان کند که آنها در عزت و شرافت و برترى و بزرگوارى نسبت به بقیه انصار مانند پیشانى نسبت به بقیه صورت مى‏باشند ، و نیز واژه سنام را براى آنان استعاره آورده است تا بفهماند ، همچنان که کوهان شتر در بلندى قرار دارد و مایه شرافت تمام بدن وى مى‏باشد مردم کوفه نیز در میان عرب برترى و شرافتشان به اسلام بیشتر و قوتشان در دین زیادتر است .

مرحوم قطب الدین راوندى گفته است ، جبهه انصار یعنى جمعیت آنان ،و سنام العرب یعنى علوّ و برترى آنان و کسانى از آنها که بلندى و رفعت حقیقى را به دست آورده‏اند ، این معنا با آنچه که در بالا ذکر کردیم نزدیک به هم است ،جز این که معناى حقیقى این دو لفظ نیست ، زیرا یکى از علامتهاى معناى حقیقى آن است که متبادر به ذهن باشد و حال آن که این دو معنا متبادر نیست .

اما بعد . . . عیانه ،

در این جا ، امام شبهه قتل عثمان را که اصحاب جمل و اهل شام و بطور کلى ، کسانى که مى‏خواهند فساد به وجود آورند ، بر سر زبانها انداخته بودند ، و حتى مایه تمام آشوبها در اسلام قرار گرفته بود ، ذکر کرده و پاسخ آن را نیز داده است :

حتى یکون سمعه کعیانه ،

این جمله کنایه از آن است که مطلب را براى آنان که آن زمان را درک نکرده بودند بطور کامل روشن و موشکافى فرموده است .

ان النّاس طعنوا علیه ،

اشاره به علت قتل عثمان فرموده است که مردم به علت بدعتهایى که انجام داده بود او را مورد سرزنش قرار دادند و از او انتقام گرفتند و ما در گذشته بسیارى از خلافها را که عثمان انجام داده بود و مردم بر او عیب مى‏گرفتند ، ذکر کردیم ، در حقیقت این گفتار ، مانند مقدمه‏اى است براى پاسخ از آنان که قتل عثمان را نسبت به وى داده‏اند ، و نیز سخن حضرت : فکنت رجلا . . . عتابه ، مانند مقدّمه اول و صغراى قیاس مضمر از شکل اول مى‏باشد و استدلال مى‏کند بر آن که او از همه مردم در مورد قتل عثمان بى‏ گناهتر است .

معناى این گفتار امام اکثر استعتابه ، آن است که بسیار از او خواستم که به خود آید و برگردد به سوى آنچه که مورد رضایت مردم است و اقلّ عتابه ، کمتر چیزهایى را که از او مى‏دیدم برویش مى‏آوردم . خلیل مى‏گوید : عتاب آن است که طرف را از روى جرأت و فخر فروشى مورد خطاب قرار دهى ، و خلاف موجود را گوشزدش کنى .

امام کمتر به سرزنش او مى‏ پرداخت بلکه در امور مهمتر از آن او را مورد خطاب قرار مى‏داد و از او مى‏خواست که رضایت مردم را جلب کند تا از وى دفاع کنند و آتش آشوب را خاموش سازند ، و یا این که جماعتى مثل مروان و غیر او دور عثمان را گرفته بودند که هر گاه حضرت از روى دوستى و صمیمیّت مطلبى را به او مى‏گفت اطرافیان به غرض حمل مى‏کردند و او را نسبت به امام ( ع ) مکدّر مى‏ساختند ، احتمال سوم در معناى عبارت : من بیشتر رضایت او را جلب مى‏کردم و سرزنش کننده او را از این عمل باز مى‏داشتم ، و تقدیر کبراى قیاس این است : هر کس از مهاجران ، با عثمان چنین باشد ، در مورد خون او ، بى‏تقصیرترین مردم و معذورترین آنان ، در دورى از قتل وى خواهد بود .

و کان طلحه و الزبیر . . . غضب ،

این جمله نیز نخستین مقدمه از قیاس مضمرى است که حضرت به منظور تبرئه خود ، از خون عثمان که دشمنانش از قبیل طلحه ، زبیر و عایشه و جز آنان ، بر او بسته بودند ، به آن استدلال فرموده است . و با این بیان که آسانترین رفتارشان تندى و آهسته‏ترین آوازشان رنج آور بود ، کنایه از آن است که این دو نفر در فراهم کردن قتل عثمان بسیار سعى و کوشش داشتند و دست‏اندر کار آن بودند ، و مادر خطبه ‏هاى قبل مقدارى از شرح حال طلحه را با عثمان بیان کردیم که مردم را علیه وى شورانید و یارانش را از یارى او بازداشت و روایت شده است که عثمان موقعى که در محاصره بود مى‏ گفت : واى بر من از پسر حضرمیّه یعنى طلحه ، دیروز چقدر به او دینارهاى طلا بخشیدم ولى او ، امروز مى‏خواهد خون مرا بریزد و مردم را علیه من تحریک مى‏کند ،خدایا او را به مقصودش مرسان و سزاى ستمگریش را بر او وارد کن ، و نقل شده است که وقتى عثمان مهاجمان را مانع شد و نگذاشت از در خانه‏اش وارد شوند ، طلحه آنها را از در خانه یکى از انصار هدایت کرد و از آن جا آنان را به پشت بام برد و توانستند خانه عثمان را در محاصره قرار دهند ، و نیز نقل شده است که مروان در جنگ جمل گفت : به خدا سوگند از طلحه درباره خون عثمان انتقام خواهم گرفت و هر گاه او را ببینم به قتلش مى‏رسانم و بالاخره روزى تیرى رها کرد و ، وى را کشت ، و درباره زبیر نیز نقل شده است که پیوسته مى‏ گفت : بکشید عثمان را که دینتان را دگرگون کرده است ، بعضى به او گفتند :

پسرت که دم در ، از او حمایت مى‏کند ؟ گفت به خدا قسم راضیم که عثمان کشته شود اگر چه پسرم پیشمرگ او شود ، خلاصه این که حال این دو نفر در وادار کردن مردم به قتل عثمان چیزى است که جملگى برآنند اما از عایشه نقل شده است که دمادم مى‏گفت نعثل [ ۱ ] را بکشید خدا نعثل را بکشد ، و اما خشمى که عایشه بطور بى‏سابقه نسبت به عثمان پیدا کرد ، دلیل ظاهرش آن است که وى اموال مسلمانان را در اختیار بنى امیه و خویشان نزدیک خود قرار داده بود ،که سایر مردم را نیز ، همین امر بر او بدبین کرد ، و علیه او برخاستند ، و بدعتهاى دیگر هم ، این مطلب را کمک مى‏کرد ، روایت شده است ، که روزى عثمان بر منبر بالا رفته بود ، در حالى که جمعیت فراوان در مسجد نشسته بودند ، عایشه از پشت پرده با دست خود یک جفت نعلین و پیراهنى را نشان داد و گفت : اینها کفشها و پیراهن رسول خداست که هنوز کهنه نشده اما دین او را عوض کرده و سنت وى را تغییر داده‏اى و سخنان تند و درشتى به او گفت ، عثمان نیز پاسخ وى را همچنان با درشتى داد ، و این عمل و گفتار عایشه ، از مهمترین عللى بود که مردم را به قتل عثمان واداشت ، اجمالا وادار ساختن این سه شخصیت مردم را به کشتن عثمان آن چنان مشهور است که نیازى به توضیح ندارد .

گفتیم جمله صدر مطلب نخستین مقدمه قیاس است ، و اکنون مقدمه دوم یعنى کبراى قیاس چنین فرض مى‏شود : هر کس چنین باشد و حالتى مثل این سه نفر داشته باشد به داخل شدن در قتل عثمان و وادار کردن مردم بر آن سزاوارتر است .

فاتیح له قوم فقتلوه ، از این عبارت چنان برمى‏آید که حضرت اجتماع مردم بر کشتن عثمان را به مقدرات الهى نسبت مى‏دهد تا به این دلیل ذهنهاى مردم را از نسبت دادن آن به خودش منصرف سازد ، و قطب راوندى در شرح خود گفته است این که امام جمله را به صورت محهول آورده و آن را نسبت به خدا ، یا شیط

و بایعنى . . . مخیرین ،

این جمله مقدمه اول قیاس مضمرى است که در آن استدلال شده بر آن که اصحاب جمل از بندگى خدا خارج شده و به مکر و فریب گراییدند و پیمان شکنى کردند و در امرى داخل شدند که خداوند مى‏فرماید :

« وَ الّذینَ یَنْقُضُوْنَ عَهْدَ اللَّه مِنْ بَعْدِ میثاقه وَ یَقْطَعْونَ ما أمَر اللَّه بِه أنْ یُوْصَلَ وَ یُفسِدُونَ فِى الْأَرْضِ [ ۲ ] » و نیز مى‏فرماید : « فَمَنْ نَکَثَ فإنّما یَنْکُثُ عَلى نَفْسِه [ ۳ ] » و تقدیرکبراى استدلال این مى‏شود که مردم با هر کس از روى میل و اختیار بیعت کردند ، روا نیست بیعت او را نقض کنند و با او از در جنگ در آیند به دلیل این دو آیه که ذکر شد .

در نسخه مرحوم رضى عبارت امام مستکرهین به کسر « را » آمده است یعنى ناخوش دارندگان ، وقتى مى‏گوییم استکرهت الشیئى ، یعنى آن را خوش نداشتم .

و اعلموا . . . المرجل ،

امام ( ع ) در این سخن اهل کوفه را آگاه مى‏کند که مردم مدینه ، از این که شما براى آشوب و جنگ با من آمده‏اید ، پریشان حال و نگرانند ، و مى‏خواهد بگوید که همچون برادران با ایمان خود به امامشان بپیوندند ، احتمال مى‏رود که منظور از دار الهجره ، سرزمینهاى اسلامى باشد ، و واژه قلع کنایه از این باشد که مردم تمام سرزمینهاى اسلامى از این آشوبگرى در اضطرابند و دلهایشان از گسترش یافتن آن مشوش مى‏باشد ، و دلهاى مردم را به سبب ناراحتى و جنب و جوش در این فتنه ، تشبیه به دیگ در حال جوش کرده و از این رو ، واژه جیش را که به معناى غلیان است براى آن استعاره آورده است ،و با ذکر آشوب و جنگ و این که فتنه بر مدار خود قرار گرفته است مردم را براى مبارزه علیه آن کوچ داده و از این رو دستور مى‏دهد که به سوى فرمانروایشان که خود حضرت است بشتابند و براى جهاد با دشمن شتاب کنند ، و پیش از این دانستى که وجه استعاره سنگ آسیاب براى جنگ ، آن است که جنگ در گردش خود اهلش را مى‏چرخاند و نابود مى‏کند ، چنان که سنگ آسیاب دانه را مى‏گرداند و آرد مى‏کند . توفیق از خداست .

________________________________________

[ ۱ ] نعثل نام یهودى ریش دراز احمقى بود ، در مدینه که عایشه عثمان را به او تشبیه کرده بود . ( مترجم )

[ ۲ ] سوره بقره ( ۲ ) آیه ( ۲۵ ) ، یعنى : و آنان که پیمان الهى را پس از محکم کارى برهم مى‏زنند و آنچه را که خدا دستور به پیوندش را داده ، قطع مى‏کنند و در روى زمین تباهى بپا مى‏کنند .

[ ۳ ] سوره فتح ( ۴۸ ) آیه ( ۹ ) ، یعنى : هر کس پیمان شکنى کند بر زیان خود اقدام کرده است .

ترجمه شرح نهج البلاغه ابن جلد ۴

 

بازدیدها: ۱