خطبه ۳۹ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۳۹ و من خطبه له ع

مُنِیتُ بِمَنْ لَا یُطِیعُ إِذَا أَمَرْتُ- وَ لَا یُجِیبُ إِذَا دَعَوْتُ- لَا أَبَا لَکُمْ مَا تَنْتَظِرُونَ بِنَصْرِکُمْ رَبَّکُمْ- أَ مَا دِینٌ یَجْمَعُکُمْ وَ لَا حَمِیَّهَ تُحْمِشُکُمْ- أَقُومُ فِیکُمْ مُسْتَصْرِخاً وَ أُنَادِیکُمْ مُتَغَوِّثاً- فَلَا تَسْمَعُونَ لِی قَوْلًا وَ لَا تُطِیعُونَ لِی أَمْراً- حَتَّى تَکْشِفَ الْأُمُورُ عَنْ عَوَاقِبِ الْمَسَاءَهِ- فَمَا یُدْرَکُ بِکُمْ ثَأْرٌ وَ لَا یُبْلَغُ بِکُمْ مَرَامٌ- دَعَوْتُکُمْ إِلَى نَصْرِ إِخْوَانِکُمْ- فَجَرْجَرْتُمْ جَرْجَرَهَ الْجَمَلِ الْأَسَرِّ- وَ تَثَاقَلْتُمْ تَثَاقُلَ النِّضْوِ الْأَدْبَرِ- ثُمَّ خَرَجَ إِلَیَّ مِنْکُمْ جُنَیْدٌ مُتَذَائِبٌ ضَعِیفٌ- کَأَنَّمَا یُسَاقُونَ إِلَى الْمَوْتِ وَ هُمْ یَنْظُرُون‏

شرح وترجمه فارسی

(۳۹): این خطبه با عبارت منیت بمن لا یطیع اذا امرت (گرفتار کسانىشده ام که چون فرمان مى دهم اطاعت نمى کنند) شروع مى شود.

پس از توضیح پاره یى از لغات با توجه به آنکه این خطبه را امیرالمومنین علیه السلام به هنگام غارت آوردن نعمان بن بشیر انصارى  بر عین التمر ایراد فرموده است ، ابن ابى الحدید بحث تاریخى زیر را آورده است .

داستان نعمان بن بشیر با على (ع ) و مالک بن کعب ارحبى 

مؤ لف کتاب الغارات  مى گوید: نعمان بن بشیر و ابو هریره پس از اینکه ابو مسلم خولانى به حضور على علیه السلام آمده بود از طرف معاویه پیش ‍ على (ع ) آمدند تا زا او تقاضا کنند قاتلان عثمان را به معاویه بسپرد تا آنان را قصاص کند و شاید بدینگونه آتش جنگ خاموش شود و مردم ، صلح کنند، معاویه قصدش این بود که کسانى چون نعمان و ابوهریره پس از باز گشت از حضور على (ع ) در نظرم مردم معاویه را در آنچه انجام مى دهد معذور جلوه دهند و على را سرزنش کنند و گرنه معاویه به خوبى مى دانست که على (ع ) قاتلان عثمان را به نخواهد سپرد و مى خواست آن دو در این مورد نزد مردم شام گواهى دهند و عذر او را موجه بدانند و به آن دو گفت پیش على (ع ) بروید و او را به خدا سوگند دهید و از او به حرمت خدا بخواهید که قاتلان عثمان را به ما بسپارد که او آنان را پناه داده است و از آنان حمایت مى کند و حال آنکه اگر چنان کند جنگى میان ما و او نخواهد بود و اگر این پیشنهاد را نپذیرفت گواهان خدا بر او باشید.

آن دو، موضوع را با مردم در میان گذاشتند و سپس به حضور على (ع ) آمدند و ابو هریره به او گفت اى ابا حسن خداوند متعال براى تو در اسلام فضل و شرف قرار داده است و تو پسر عموى رسول خدایى و ما را پسر عمویت معاویه پیش تو فرستاده است و از تو چیزى را مى خواهد که اگر بپذیرى این جنگ آرام مى گیرد و خداوند میان دو گروه را اصلاح مى فرماید و آن تقاضا این است که قاتلان پسر عمویش عثمان را به او بسپارى تا آنانرا در قبال خون عثمان بکشد و خداوند تو و او را هماهنگ و میان شما را اصلاح فرماید و این امت از فتنه و پراکندگى در امان قرار گیرد؛ سپس نعمان هم نظیر همین مطالب را گفت .

امیرالمومنین علیه السلام به آن دو فرمود: سخن در این مورد را رها کنید. و سپس به نعمان فرمود: اى نعمان ! تو درباره خودت با من سخن بگو، آیا تو از همه افراد قوم خودت – یعنى انصار – برتر و هدایت شده ترى ؟ گفت نه ؛ على فرمود: همه قوم تو جز تنى چند که سه چهار تن بیشتر نیستند از من پیروى و با من بیعت کرده اند، آیا تو در زمره آن سه چهار تنى !نعمان گفت : خدا کارهایت را اصلاح فرماید، من آمده ام که با تو و در التزام تو باشم و معاویه از من خواسته است این سخن او را به اطلاع تو برسانم و امیدوارم که براى من موقعیتى پیش آید که با تو باشم و آرزومندم که خداوند میان شما صلح برقرار کند و اگر عقیده تو چیز دیگرى است من با تو و همراه تو خواهم بود.

ابو هریره به شام برگشت و نعمان پیش على (ع ) ماند، ابو هریره موضوع را به معاویه گزارش داد و معاویه به او فرمان داد موضوع را به اطلاع مردم برساند و چنان کرد، نعمان پس از رفتن ابو هریره یک ماه ماند و سپس از حضور على (ع ) گریخت و چون به عین التمر رسید مالک بن کعب ارحبى که کارگزار على علیه السلام در آن شهر بود او را گرفت و خواست او را به زندان افکند و از او پرسید چه چیز ترا به اینجا کشانده است ؟ گفت : من سفیرى بودم که پیام سالار خود را ابلاغ کردم و برگشتم ، مالک او را بازداشت کرد و گفت : همین جا باش تا در مورد تو براى على (ع ) نامه بنویسم ، نعمان او را سوگند داد که چنین نکند، و نوشتن نامه به على (ع ) براى او بسیار گران بود.

نعمان به کعب بن قرظه انصارى که خراج گیرنده عین التمر بود و خراج آن منطقه را براى على (ع ) جمع مى کرد پیام فرستاد که بیاید او شتابان آمد و به مالک گفت : خدایت رحمت فرماید پسر عموى مرا آزاد کن ، مالک گفت : اى قرظه از خداى بترس و درباره این مرد سخن مگو که او اگر از عابدان و پرهیزگاران انصار مى بود هرگز از امیر مومنان به سوى امیر منافقان نمى گریخت ولى قرظه همواره او را سوگند مى داد تا آنکه او را رها کرد و به او گفت : فلانى امروز و امشب و فردا را فرصت دارى و در امانى و به خدا سوگند اگر پس از این مدت ترا پیدا کنم گردنت را خواهم زد، نعمان شتابان بیرون رفت و به هیچ چیز توجه نمى کرد و مر کوبش او را سریع مى برد و نمى دانست کجا هست و سه روز همچنان مى رفت . نعمان پس از آن مى گفته است به خدا سوگند نمى دانستم کجا هستم تا آنکه شنیدم زنى در حالش که گندم آرد مى کرد این دو بیت را مى خواند:با درخشش ستاره جوزا جامى آکنده نوشیدم و جامى دیگر با درخشش ‍ ستاره شعرى نوشیدم ، شرابى سالخورده که قریش آن را حرام مى دانست ولى همینکه ریختن خون عثمان را حلال دانستند آن هم حلال شد.

دانستم که میان قبیله یى هستم که طرفدار معاویه اند و آنجا آبى از بنى قیس ‍ بود و مطمئن شدم که به جایگاه امن رسیده ام . نعمان سپس به معاویه پیوست و به او گزارش کار خود و آنچه را بر سرش آمده بود داد و همواره خیر خواه معاویه بود و ستیزه گر نسبت به على (ع ) و در تعقیب و جستجوى کشندگان عثمان بود، پس از آنکه ضحاک بن قیس به عراق حمله کرد و پیش معاویه برگشت معاویه دو سه ماه پیش از آن گفته بود، آیا مردى پیدا مى شود که همراه او گروهى سواران گزیده بفرستم تا بر کناره هاى فرات غارت برد و خداوند به وسیله او عراقیان را بترساند؟

نعمان به معاویه گفت : مرا گسیل دار که مرا در جنگ با آنان میل و هوس است ، نعمان از طرفداران عثمان بود؛ معاویه به او گفت : در پناه نام خدا حرکت کن ؛ و او آماده شد و معاویه همراه او دو هزار سوار گسیل داشت و سفارش کرد که از شهرها و محل اجتماع مردم کناره بگیرد و فقط برقرار گاهها و پادگانهاى دور افتاده غارت برد و شتابان باز گردد.

نعمان بن بشیر، روى در راه نهاد تا نزدیک عین التمر رسید، مالک بن کعب ارحبى که میان او و نعمان بن بشیر آن جریان پیش آمده بود همچنان حاکم آن شهر بود، قبلا با مالک هزار مرد بود ولى او به آنان اجازه داده بود به کوفه برگردند و جز حدود صد تن با او باقى نمانده بود، مالک براى على علیه السلام نوشت که نعمان بن بشیر با گروهى بسیار کنار من فرا رسیده و موضع گرفته است خدایت استوار و ثابت بدارد چاره یى بیندیش .

چون نامه به على علیه السلام رسید بر منبر رفت و خداى را سپاس و ستایش کرد و فرمود: خدایتان هدایت فرماید، به یارى برادرتان مالک بن کعب بیرون روید که نعمان بن بشیر همراه گروهى از مردم شام به مالک حمله آورده است و شمارشان بسیار نیست ، به سوى برادرانتان بروید شاید خداوند به وسیله شما گروهى از کافران را نابود فرماید، و از منبر فرود آمد، کسى از آنان حرکت نکرد، على (ع ) به سرشناسان و بزرگان ایشان پیام فرستاد و فرمان داد خود حرکت کنند و مردم را بر حرکت تحریک کنند و آنان هم کارى نساختند و گروهى اندک از ایشان ، حدود سیصد سوار یا کمتر، فراهم آمدند و على (ع ) برخاست و خطبه یى ایراد کرد و گفت : همانا که من گرفتار کسانى شده ام که اطاعت نمى کنند… یعنى همین خطبه که به شرح آن مشغولیم ؛ سپس از منبر فرود آمد.

على علیه السلام به خانه خود برگشت ، عدى بن حاتم برخاست و گفت این طرز کار که ما پیش گرفته ایم به خدا سوگند که خذلان و یار ندادن است ، مگر ما با امیرالمومنین چنین بیعت کرده ایم و سپس به حضور ایشان رفت و گفت : اى امیرالمومنین ، هزار مرد از قبیله طى همراه من هستند که از فرمانم سرپیچى نمى کنند و اگر بخواهید من همراه ایشان حرکت مى کنم و مى روم ، فرمود من هرگز میل ندارم افراد یک قبیله را برابر مردم قرار دهم ولى برو در نخیله مستقر شو و براى هر یک از ایشان هفتصد درهم مقررى تعیین کرد، هزار تن دیگر هم غیر از افراد قبیله طى و همراهان عدى بن حاتم به آنان پیوستند، و چون نامه و خبر پیروزى مالک بن کعب و شکست و گریز نعمان بن بشیر به على (ع ) رسید آن نامه را براى مردم کوفه خواند و خداى را سپاس و ستایش کرد و به آن نگریست و فرمود: بحمدالله این پیروزى عنایت خداوند و مایه نکوهش اکثر شماست .

اما داستان برخورد مالک بن کعب با نعمان بن بشیر چنان است که عبدالله بن حوزه ازدى مى گوید: هنگامى که نعمان بن بشیر آهنگ ما کرد من همراه مالک بن کعب بودم ، نعمان با دو هزار سپاهى بود و ما فقط صدتن بودیم ، مالک بن کعب به ما گفت باید با آنان داخل و چسبیده به شهر جنگ کنید و دیوارها را پشت سر خود قرار دهید و خویشتن را با دست خود به مهلکه نیفکنید  و بدانید که خداوند ده تن را بر صد تن و صد تن را بر هزار تن و گروه اندک را بر گروه بسیار نصرت مى دهد، و سپس گفت : نزدیکترین کس ‍ از شیعیان و انصار و کارگزاران امیرالمومنین على (ع ) به اینجا قرظه بن کعب و مخنف بن سلیم هستند، و خطاب به من گفت : شتابان پیش آن دو برو و بگو هر چه مى توانند ما را یارى دهند، من شتابان روى به راه نهادم و مالک و یارانش را در حالى رها کردم که به یاران نعمان بن بشیر تیر اندازى مى کردند، من خود را به قرظه رساندم و از او یارى خواستم ، گفت : من مستوفى و صاحب خراجم کسى پیش من نیست که وى را با اعزام او یارى دهم ، من پیش مخنف رفتم و موضوع را به او گفتم او پسرش عبدالرحمان را همراه پنجاه مرد گسیل داشت ، مالک بن کعب تا عصر همچنان به جنگ با نعمان و همراهانش ادامه داد و ما در حالى پیش او رسیدیم که او و یارانش نیامهاى شمشیرهاى خود را شکسته بودند و از مرگ استقبال مى کردند و اگر ما دیرتر رسیده بودیم نابود شده بودند، در همین حال شامیان ناگاه دیدند که ما به ایشان روى آوردیم آنان شروع به عقب نشینى کردند و چون مالک و یارانش ‍ ما را دیدند استوارتر حمله کردند و آنان را از شهر بیرون راندند در این هنگام ما به آنان حمله کردیم و سه مرد از ایشان را کشتیم آنان پنداشتند که نیروهاى امدادى از پى ما خواهند رسید و همچنان عقب نشستند، و اگر گمان مى کردند کسى غیر ما نیست بدون شک بر ما حمله مى کردند و نابودمان مى ساختند و شب فرا رسید و میان ما و ایشان حائل شد و آنان شبانه به سرزمینهاى خود برگشتند، مالک بن کعب براى على علیه السلام چنین نوشت :
اما بعد، نعمان بن بشیر همراه گروهى از شامیان آهنگ ما کرد و تصور مى کرد بر ما پیروز خواهد شد و گروه عمده سپاهیان من پراکنده بودند و ما از آنچه ممکن بود از ایشان صورت گیرد خود را در امان مى دانستیم پس ‍ همراه مردان و با شمشیرهاى برهنه اى که در دست داشتیم بر آنان حمله کردیم و تا شامگاه با آنان جنگ کردیم ؛ از مخنف بن سلیم یارى خواستیم ، مردانى از شیعیان امیرالمومنین را همراه پسر خود به یارى ما فرستاد، چه نیکو جوانمردى بود و چه نیکو یارانى که ایشان بودند، ما بر شدت حمله خود بر دشمن افزودیم و خداوند نصرت خویش را بر ما فرو فرستاد و دشمن خود را شکست داد و لشکر خویش را عزت بخشید، سپاس خداوند پروردگار جهانیان را و سلام و رحمت و برکات خدا بر امیرالمومنین باد.

محمد بن فرات جرمى از زید بن على علیه السلام نقل مى کند که امیرالمومنین علیه السلام ضمن همین خطبه فرمود: اى مردم !شما را به حق فرا خواندم از من رویگردان شدید، با تازیانه شما را زدم مرا درمانده کردید، همانا بزودى پس از من والیانى بر شما حکومت خواهند کرد که از شما راضى نخواهند شد تا شما را با تازیانه هاى استوار و آهن شکنجه کنند، و من شما را هرگز با آن آزار نمى دهم زیرا هر که در دنیا مردم را با آن شکنجه کند خدا او را در آخرت عذاب خواهد کرد؛ و نشانه اش این است که صاحب یمن مى آید و میان شما جاى مى گیرد، کارگزاران و ماءموران ایشان را مى گیرد، و مردى به نام یوسف بن عمرو  کارگزار این شهر خواهد شد و در آن هنگام مردى از افراد خاندان ما قیام مى کند او را یارى دهید که دعوت – کننده به حق است .گوید: مردم مى گفتند که مقصود زید بن على بن الحسین (ع ) بوده است

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۱ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۳۸

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.