خطبه ۱۹۸ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)(خطاب به طلحه و زبیر که پس از بیعت با او)

۱۹۸ و من کلام له ع کلم به طلحه و الزبیر- بعد بیعته بالخلافه

و قد عتبا علیه- من ترک مشورتهما و الاستعانه فی الأمور بهما: لَقَدْ نَقَمْتُمَا یَسِیراً وَ أَرْجَأْتُمَا کَثِیراً- أَ لَا تُخْبِرَانِی أَیُّ شَیْ‏ءٍ کَانَ لَکُمَا فِیهِ حَقٌّ دَفَعْتُکُمَا عَنْهُ- أَمْ أَیُّ قَسْمٍ اسْتَأْثَرْتُ عَلَیْکُمَا بِهِ- أَوْ أَیُّ حَقٍّ رَفَعَهُ إِلَیَّ أَحَدٌ مِنَ الْمُسْلِمِینَ- ضَعُفْتُ عَنْهُ أَمْ جَهِلْتُهُ أَمْ أَخْطَأْتُ بَابَهُ- . وَ اللَّهِ مَا کَانَتْ لِی فِی الْخِلَافَهِ رَغْبَهٌ- وَ لَا فِی الْوَلَایَهِ إِرْبَهٌ- وَ لَکِنَّکُمْ دَعَوْتُمُونِی إِلَیْهَا وَ حَمَلْتُمُونِی عَلَیْهَا- فَلَمَّا أَفْضَتْ إِلَیَّ نَظَرْتُ إِلَى کِتَابِ اللَّهِ وَ مَا وَضَعَ لَنَا- وَ أَمَرَنَا بِالْحُکْمِ بِهِ فَاتَّبَعْتُهُ- وَ مَا اسْتَنَّ النَّبِیُّ ص فَاقْتَدَیْتُهُ- فَلَمْ أَحْتَجْ إِلَى رَأْیِکُمَا وَ لَا رَأْیِ غَیْرِکُمَا- وَ لَا وَقَعَ حُکْمٌ جَهِلْتُهُ فَأَسْتَشِیرَکُمَا وَ إِخْوَانِی مِنَ الْمُسْلِمِینَ- وَ لَوْ کَانَ ذَلِکَ لَمْ أَرْغَبْ عَنْکُمَا وَ لَا عَنْ غَیْرِکُمَا- . وَ أَمَّا مَا ذَکَرْتُمَا مِنْ أَمْرِ الْأُسْوَهِ- فَإِنَّ ذَلِکَ أَمْرٌ لَمْ أَحْکُمْ أَنَا فِیهِ بِرَأْیِی- وَ لَا وَلِیتُهُ هَوًى مِنِّی- بَلْ وَجَدْتُ أَنَا وَ أَنْتُمَا مَا جَاءَ بِهِ رَسُولُ اللَّهِ ص قَدْ فُرِغَ مِنْهُ- فَلَمْ أَحْتَجْ إِلَیْکُمَا فِیمَا قَدْ فَرَغَ اللَّهُ مِنْ قَسْمِهِ- وَ أَمْضَى فِیهِ حُکْمَهُ- فَلَیْسَ لَکُمَا وَ اللَّهِ عِنْدِی وَ لَا لِغَیْرِکُمَا فِی هَذَا عُتْبَى- . أَخَذَ اللَّهُ بِقُلُوبِنَا وَ قُلُوبِکُمْ إِلَى الْحَقِّ- وَ أَلْهَمَنَا وَ إِیَّاکُمُ الصَّبْرَ- .

ثُمَّ قَالَ ع- رَحِمَ اللَّهُ رَجُلًا رَأَى حَقّاً فَأَعَانَ عَلَیْهِ- أَوْ رَأَى جَوْراً فَرَدَّهُ- وَ کَانَ عَوْناً بِالْحَقِّ عَلَى صَاحِبِه‏

مطابق خطبه ۲۰۵ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

بسم الله الرحمن الرحیم

سپاس خداى یگانه عادل را

(۱۹۸)  : از سخنان على علیه السلام خطاب به طلحه و زبیر که پس از بیعت با او در مورد خلافت ایراد کرده است .

طلحه و زبیر او را سرزنش کرده بودند که رایزنى با آن دو و یارى گرفتن از ایشان را رها کرده است .
این خطبه با عبارت لقد نقمتما یسیرا و ارجاءتما کثیراء (بدرستى که چیز اندکى را ناخوشایند داشتید و بسیارى از حق مرا را رها کردید) شروع مى شود.

على علیه السلام سوگند خورده است که او را از نیاز و رغبتى به خلافت نبوده است و بدرستى که راست گفته است و مورخان و تمام سیره نویسان همین گونه نوشته اند. طبرى در تاریخ خود و دیگران هم در آثار خویش آورده اند که مردم اطراف او را گرفتند و با اصرار از او مى خواستند اجازه دهد بیعت کنند و او در آینده خوددارى مى کرد و مى فرمود رهایم کنید و در جستجوى کسى جز من باشید، که پایدار و دلها براى آن شکیبا و مقاوم نخواهد بود گفتند: به خدایت سوگند مى دهیم ، مگر فتنه را نمى بینى ؟ مگر نمى بینى که در اسلام چه پدید آمده است ، مگر از خدا نمى ترسى ؟ فرمود اینک به سبب آنچه از شما دیدم خواسته شما را مى پذیرم و بدانید که اگر خواسته شما را پذیرفتم در مورد شما آنچه را مى دانم انجام مى دهم و حال آنکه اگر رهایم کنید من همچون یکى از شمایم بلکه از همه نسبت به کسى که حکومت خود را به او واگذارید سخن شنواتر و مطیع ترم ، گفتند: ما از تو جدا نمى شویم تا با تو بیعت کنیم . فرمود: اگر از این کار گزیرى نیست باید در مسجد صورت گیرد که بیعت من پوشیده نخواهد بود و نباید جز با رضایت مسلمانان و در حضور جمع صورت گیرد. پس برخاست و در حالى که مردم بر گرد او بودند وارد مسجد شدند و مسلمانان از هر سوى پیش او دویدند و گرد آمدند و بیعت کردند و طلحه و زبیر هم میان ایشان بودند.

مى گویم : این گفتار على علیه السلام که فرموده است بیعت من پوشیده نخواهد بود و فقط در مسجد و حضور عموم مردم باید صورت بگیرد شبیه گفتار او پس از رحلت پیامبر (ص ) به عباس است که چون عباس به او گفت : دست براى بیعت فراز آر.

فرمود دوست مى دارم که این بیعت آشکارا صورت گیرد و خوش نمى دارم پشت پرده و دیوار با من بیعت شود.
على علیه السلام سپس مى گوید. که اگر با او بیعت شود به کتاب خدا و سنت رسول خدا عمل خواهد کرد و نیازمند به رایزنى با طلحه و زبیر و جز ایشان نخواهد بود و حکمى اتفاق نمى افتد که او آن را نداند و مجبور به رایزنى با آن دو باشد و اگر چنان شود با آن دو و جز آن دو مشورت و رایزنى خواهد کرد و از آن کار خوددارى نخواهد کرد.
سپس على علیه السلام در مورد چگونگى تقسیم مقررى سخن گفته است که او در این مورد به روش و سنت رسول خدا (ص ) عمل مى کند و راست گفته است که پیامبر (ص ) عطاء و مقررى را میان مردم به تساوى تقسیم مى فرمود و ابوبکر هم همان روش را داشت .

از اخبار طلحه و زبیر

پیش از این ما مواردى را که طلحه و زبیر بر على علیه السلام خرده گرفته و گفته بودند نمى بینیم در کارى با ما رایزنى کند و در اندیشه اى با ما گفتگو کند و کار را بدون رایزنى با ما انجام مى دهد و نسبت به ما استبداد مى ورزد آورده ایم . و حال آنکه دگرگونه امید داشتند: طلحه مى خواست على او را به ولایت بصره بگمارد و زبیر مى خواست او را به امارت کوفه منصوب کند. همین که صلابت او در دین و قوت عزمش را در نپذیرفتن چرب زبانى و مراقبت او را در پرهیز از هر گونه زیرکى و سیاست بازى دیدند و متوجه شدند که در همه کارهایش فقط کتاب خدا و سنت را در نظر مى گیرد رنجیده خاطر شدند و حال آنکه این موضوع را از قدیم مى دانستند که خوى و سرشت على (ع ) چگونه است که عمر پیش از آن به طلحه و زبیر گفته بود که اگر این مرد اصلع (على علیه السلام ) به خلافت برسد همه شما را به شاهراه رخشان و راه راست راهنمایى خواهد کرد، و پیامبر (ص ) مدتها پیش از آن فرموده بود اگر خلافت را به على واگذارید او را هدایت شده و هدایت کننده خواهید یافت ولى خبر همچون معاینه و سخن چون گفتار نیست و وعده چون برآوردن نیست . این بود که آن دو از على (ع ) برگشتند و دگرگون شدند و به بدگویى نسبت به او درافتادند و خرده گرفتند و نسبت به اداى حق او سستى کردند.

بدین سبب در صدد پیداکردن انگیزه هایى براى تاءویل کار خود برآمدند. نخست موضوع استبداد و رهاکردن رایزنى را مطرح ساختند و سپس موضوع تقسیم اموال و غنایم را به طور تساوى پیش کشیدند و عمر را ستایش کردند و روش او را پسندیده و راى او را درست دانستند و گفتند عمر پیشگامان و سابقه داران را برترى مى داد و على علیه السلام را گمراه دانستند و گفتند او خطا مى کند و با روش عمر که روش پسندیده یى بود مخالفت مى کند و روش پیامبر (ص ) با قرب روزگار ما به آن با روش عمر منافاتى نداشته است ، و با این بهانه از سران مسلمانان که عمر آنان را برترى مى داد و غنیمت را بر آنان بیشتر از دیگران مى بخشید بر ضد على (ع ) یارى خواستند و مردم دنیاشیفتگانى هستند که مال را سخت دوست مى دارند، بدین گونه با دگرگون شدن آن دو دل بسیارى از مردم نسبت به على دگرگون شد و نیت آنان که پیش از آن درست بود تباه گشت .

عمر نخست در کار خویش بسیار موفق بود که قریش و مهاجران و افراد سابقه دار را از خروج از مدینه منع کرد و آنانرا از آمد و شد و آمیزش با مردم و مردم را از آمد و شد و آمیزش با آنان بازداشت و معتقد بود که معاشرت آنان با یکدیگر سرچشمه اصلى تباهى در زمین است . توجه داشت که پیروزیها و غنیمتها مسلمانان را سرمست کرده است هرگاه سران و بزرگان از مرکز هجرت دور و تنها شوند و مردم در سرزمینهاى دور با آنان معاشرت کنند اطمینانى نیست که قیام کردن و طلب حکومت و تفرقه انداختن در نظرشان آراسته گردد و نظام دوستى و الفت گسسته شود. ولى عمر که به هر حال خدایش از او خشنود باد! این راى استوار را پس از اینکه ابولولوه او را کار زد نقص کرد و شکست و موضوع شورى را پیش آورد که سبب اصلى هر فتنه اى شد که پس از آن پدید آمد و تا پایان دنیا ادامه خواهد داشت .

ما این موضوع را قبلا گفتیم و شرح دادیم که موضوع شورى و اینکه هر یک از آن شش تن خود را براى خلافت شایسته مى دانست چه تباهیها ببار آورد.

ابوجعفر طبرى در تاریخ خود آورده است که عمر براى سرشناسان مهاجران قریش بیرون رفتن از مدینه و سفر به شهرها را بدون اجازه و مدتى معلوم ممنوع کرده بود. آنان از او زبان به شکایت گشودند چون خبر به او رسید برخاست و خطبه خواند و گفت ! همانا من اینک براى اسلام سن و سالى چون سن و سال شتر را مثل مى زنم و همان گونه دندانهاى آنرا بر مى شمرم : نخست دندانهایش ‍ نورسته و کامل است ، آن گاه ثنایاى او فرو مى افتد و سپس دندانى که میان دندانهاى ثنایا و نیش است فرو مى افتد، سپس دندان هشت سالگى و آن گاه دندان نه سالگى او. آیا براى چنین شترى جز کاستى و ناتوانى مى توان انتظار داشت ! همانا که اسلام اینک چنان شده است و قریش مى خواهند اموال خدا را بگیرند و آنرا در آنچه در دل دارند هزینه سازند. همانا میان قریش کسانى هستند که اندیشه تفرقه در ضمیر مى پرورند و در صدد آن اند تا ریسمان طاعت را از گردن بیرون آورند، ولى تا پسر خطاب زنده باشد این کار صورت نخواهد گرفت من کنار دره آتش ایستاده ام حلقوم و گریبان قریش را استوار گرفته ام که در آتش فرو نیفتند.

همچنین ابوجعفر طبرى در تاریخ خود مى گوید: چون عثمان به ولایت رسید، قریش و مهاجران را بر آنچه عمر فرو گرفته بود فرو نگرفت و آنان به دیگر شهرها و کشورها رفتند و همین که به آنجا رسیدند و دنیا را دیدند و مردم ایشان را شناختند و دیدند کسانى که داراى سابقه و پیشگامى در اسلام نبودند کنار زده و به فراموشى سپرده شدند و کسانى که داراى فضل و سابقه بودند مشهور شدند و مردم به آنان گرایش پیدا کردند و در نتیجه به صورت گروهها و دسته ها درآمدند، و خود را به آنان نزدیکتر ساختند و ایشان را طمع انداختند، و گفتند چه خوب است اینان به پادشاهى رسید که در آن براى ما هم بهره یى باشد. این نخستین سستى بود که بر اسلام رسید و نخستین فتنه یى که براى عوام پیش آمد.

همچنین ابوجعفر طبرى ، از شعبى نقل مى کند که مى گفته است : عمر نمرد تا آنکه قریش از او سخت ملول شدند که ایشان را در مدینه محصور کرده بود آنان از او خواستند اجازه دهد به شهرهاى دیگر بروند و او خوددارى مى کرد و مى گفت : همانا بیمناک ترین چیزى که از آن بر این امت بیمناکم پراکنده شدن شما در سرزمینهاست . کار به آنجا کشید که کسى از او درباره شرکت در جنگ و جهاد با ایرانیان و رومیان اجازه مى خواست و آنها مهاجران قرشى بودند که او ایشان را در مدینه بازداشته بود، در همان جهادها که همراه پیامبر (ص ) شرکت کرده اى آن قدر ثواب نهفته است که تو را بسنده باشد و به مقام پسندیده و مورد رضایت حق برساند و همان براى تو از شرکت در جهاد امروز بهتر است ، براى تو سودبخش تر از همه این است که نه تو دنیا را ببینى و نه دنیا تو را.

چون عمر مرد و عثمان به حکومت رسید آنان را آزاد گذاشت و در سرزمینها پراکنده شدند و مردم به آنان گرایش یافتند و آنان با مردم معاشرت کردند و به همین سبب بود که عثمان در نظر قریش محبوبتر از عمر بود.

اینک حسن اندیشه عمر در بازداشتن مهاجران و افراد با سابقه خویش از معاشرت و آمد و شد با مردم و خروج ایشان از مدینه براى تو روشن شد (!) و این هم براى تو روشن شد که عثمان این محدودیت را شکست و در نتیجه مردم با آنان معاشرت کردند و ایشان را به تباهى کشاندند و پادشاهى و فرماندهى و سالارى را در نظر آنان آراستند به ویژه با ثروت گرایانى که براى آنان فراهم شده بود. و ثروت ابزار تباهى است و چه ابزارى ! و براى طلحه و زبیر از آن میان چنان ثروتى فراهم شد که چنان توانگرى و آسایشى براى کس ‍ دیگرى غیر از آن دو تن فراهم نشد.

 با توجه به سابقه آن دو در اسلام گروهى بزرگ از مسلمانان آرزوى خلافت را در وجود آن دو بر مى انگیختند و ریاست طلبى را در نظرشان مى آراستند، به ویژه که عمر هم آن دو را لایق و همچون خودش آن را سزاوار مقام خلافت دانسته و به عضویت شورى درآورده بود، و هر کس که به خویشتن امیدى دهد و بر آن آرزومند شود تا هنگامى که در گور پنهان شود از این امید دست بر نمى دارد. از آن میان طلحه چنان بود که هنگام زنده بودن ابوبکر آرزوى خلیفه شدن پس از او را داشت و براى خود این شبهه را ایجاد کرده بود که چون از عموزادگان ابوبکر است ، ابوبکر او را به جانشینى خود خواهد گماشت و بدین سبب خلافت عمر را خوش نداشت و به ابوبکر گفت : به خداى خودت چه پاسخى مى دهى و حال آنکه درشتخوى خشنى را بر ما والى کردى ؟ به روزگار خلافت عمر هم گروهى با طلحه بودند که پیش او مى نشستند و پوشیده با او درباره خلافت سخن مى گفتند و به او اظهار مى داشتند اگر عمر بمیرد ناگهان با تو بیعت خواهیم کرد روزگار هر چه مى خواهد بر ضد ما انجام دهد. این سخن به اطلاعلیه السلام عمر رسید و آن خطبه و سخن مشهور خود را ایراد کرد که گروهى مى گویند بیعت ابوبکر ناگهانى و حساب نشده بود و اگر عمر بمیرد چنین و چنان خواهیم کرد، راست است که بیعت ابوبکر چنان بود ولى خداوند شر آن را برطرف فرمود و از آن محفوظ داشت ، وانگهى میان شما کسى همچون ابوبکر نیست که گردنها به سوى او کشیده شود و هر کس بدون رایزنى با مسلمانان با کسى دیگر بیعت کند هر دو شایسته آن اند که کشته شوند.

چون خلافت به عثمان رسید با آن که نخست به آن راضى شده بود آن را ناخوش دانست و آنچه را در دل ظاهر ساخت و مردم را چندان بر او شوراند تا کشته شد و چون عثمان کشته شد طلحه هیچ شک و تردید نداشت که حکومت از آن او خواهد بود و چون حکومت به على علیه السلام رسید از آن مرد سر زد آنچه سر زد و آخرین دوا داغ کردن است .

اما زبیر فقط علوى اندیشه بود و بس و على را به شدت دوست مى داشت چندان که همچون روان او شمرده مى شد و گفته مى شود که چون على علیه السلام پس از روز سقیفه و آنچه در آن گذشت از مسلمان یارى خواست و شبها همسرش فاطمه (ع ) را بر خرى سوار مى کرد و خود لگام آن را مى کشید و دو پسرشان حسن و حسین هم پیشاپیش حرکت مى کردند آن گاه بر در خانه هاى انصار و دیگران مى آمد و از ایشان یارى و کمک مى خواست . چهل مرد به على (ع ) پاسخ مثبت دادند على با آنان به شرط ایستادگى تا پاى جان بیعت کرد و به آنان فرمان داد تا سحرگاه در حالى که سرهاى خود را تراشیده و سلاح همراه داشته باشند به حضورش آیند و چون سپیده دمید از آن گروه جز چهار تن کسى به حضورش نیامد و آن چهار تن زبیر و مقداد و ابوذر و سلمان بودند.

على (ع ) بار دیگر شبانه بر در خانه آنان رفت و سوگندشان داد؛ گفتند: فردا صبح زود حضورت خواهیم بود. باز هم از ایشان جز چهار تن کسى نیامد که همان چهار تن بودند. شب سوم على (ع ) با آنان دیدار کرد نتیجه همان بود، از میان آن چهار تن زبیر از همگان در نصرت على پایدارتر و در اطاعت او روشن بین تر بود. بارها سرش را تراشید و در حالى که شمشیرش را بر دوش داشت به حضور على آمد البته که آن سه تن هم همین گونه رفتار مى کردند ولى باید در نظر داشت که زبیر سالارشان بود. مردم این خبر را هم در مورد زبیر نوشته اند که چون به خانه فاطمه (ع ) هجوم بردند نخست به زبیر حمله شد و شمشیرش را گرفتند و چندان به سنگ زدند که شکسته شد. همچنین ویژه بودن زبیر به على (ع ) و خلوتهایى را که با هم داشته اند نوشته اند و زبیر همواره دوستدار على (ع ) و متمسک به محبت و مودت با او بود تا هنگامى که پسرش عبدالله بزرگ شد و به جوانى رسید و به مادر گرایش یافت و بدان سوى شتافت و از محبت و دوستى نسبت به این سو منحرف شد و محبت پدر به پسر معلوم است و بدین گونه زبیر هم از محبت به على (ع ) منحرف شد و به روزگار عمر هم میان زبیر و على علیه السلام امورى پیش آمد که تا اندازه یى سبب کدورت و تیرگى گردید. از جمله داستان بردگان آزاد کرده و وابستگان صفیه است و منازعه على و زبیر در مورد میراثى که عمر به نفع زبیر راى داد و على علیه السلام آن حکم را فقط به سبب قدرت و حکومت عمر به ظاهر پذیرفت بدون اینکه از لحاظ شرعى به آن موضوعى اعتراف داشته باشد و از این بابت تکدرى در دل زبیر باقى ماند.
شیخ ما ابوجعفر اسکافى ، که خدایش رحمت کناد! در کتاب نقض العثمانیه سخنى از زبیر نقل مى کند که اگر درست باشد دلیل بر انحراف شدید زبیر از دوستى با امیرالمومنین علیه السلام است .

او مى گوید: گویند على علیه السلام و زبیر مفاخره کردند؛ زبیر گفت : من در حال بلوغ مسلمان شدم و تو در حال کودکى مسلمان شدى ؛ من نخستین کسى بودم که در مکه شمشیر کشید و حال آنکه تو در آن هنگام در شعب ابى طالب زندگى مى کردى و مردان تو را در پناه گرفته بودند و خویشاوندان نزدیک از خاندان بنى هاشم هزینه زندگى تو را پرداخت مى کردند و من سوارکار بودم و تو پیاده و فرشتگان به شکل و سیماى من فرود آمدند، وانگهى من حوارى رسول خدایم .

شیخ ما ابوجعفر اسکافى مى گوید: این خبر ساخته و پرداخته است و میان على (ع ) و زبیر چیزى از این گفتگو صورت نگرفته است و این خبر از مجعولات عثمانیان است و چنین سخنى میان احادیث شنیده نشده و در کتابهاى تاریخ دیده نشده است . على علیه السلام مى توانست در پاسخ او بگوید، کودک مسلمان برتر از شخص بالغ است . اما شمشیر کشیدن تو در مکه به هنگام و در جاى خود نبوده است و خداوند در این مورد چنین فرموده است آیا نمى بینى آنانى را که به ایشان گفته شده دست بردارید… تا آخر آیه و من در خوددارى از جنگ و اقدام بر آن طبق سنت رسول خدا عمل مى کنم . وانگهى کفالت مردان و خویشاوندان نزدیک از على علیه السلام در آن دره براى على (ع ) ننگى نیست که پیامبر (ص ) خود همچنان در آن دره بود و مردان و خویشاوندان عهده دار کفالت آن حضرت بودند. اما اینکه تو سواره جنگى کنى و من پیاده ؛ اى کاش آن سوارکارى تو در جنگ با عمروبن عبدود یا در جنگ احد هنگام جنگ با طلحه بن ابى طلحه یا در جنگ خیبر با رویارویى با مرحب سودبخش مى بود. اسبى که در آن روزگاران بر آن سوار مى شدى و جنگ مى کردى درمانده و زبون تر از بز گرفتار به گرى بود، و آن کس که فرشتگان بر او سلام دهند برتر از کسى است که فرشتگان به صورت او فرود آیند چرا که فرشتگان به صورت دحیه کلبى هم فرود آمده اند، آیا این موجب مى شود که دحیه از من برتر باشد اما اینکه تو حوارى رسول خدا باشى اگر خصائص مرا در قبال این خصیصه بر شمرى وقت و زمان را فرا خواهى گرفت و چه بسا سکوت که از سخن گفتن رساتر است .

اینک به بحث نخست بر مى گردیم و مى گوییم همین که طلحه و زبیر از سوى على (ع ) و رسیدن به امور دنیوى از جانب او نومید شدند آنچه در دل نهان داشتند بیرون ریختند و پیش از آنکه از او جدا شوند با او بگو و مگو و ستیزى ناپسندیده کردند.

شیخ ما ابوعثمان جاحظ در این باره چنین روایت مى کند:
طلحه و زبیر پیش از آنکه آهنگ مکه کنند همراه محمد بن طلحه پیامى براى على (ع ) فرستادند. آن دو به محمد گفتند: به على عنوان امیرالمومنین مده فقط به او ابوالحسن بگو و سپس پیام ما را بدین گونه به او برسان که اندیشه و گمان ما در مورد تو به سستى و نومیدى مبدل شد، ما کار را براى تو رو به راه و حکومت را استوار ساختیم و مردم را از هر سو بر عثمان شوراندیم تا کشته شد و چون مردم براى اجراى حکومت به جستجوى تو درآمدند ما شتابان پیش تو آمدیم و با تو بیعت کردیم و گردن همه اعراب را به سوى تو کشاندیم و مهاجران و انصار در بیعت تو از ما پیروى کردند ولى همین که زمام کار را بدست گرفتى با اندیشه خود مستبد شدى و به ما اعتنایى نکردى و همچون زن سالخورده یى که کسى رغبت ازدواج با او نمى کند ما را به حال خود رها کردى و خوارى و زبونى که با کنیزکان مى شود نسبت به ما روا داشتى و کار خود را به اشتر و حکیم بن جبله و دیگر اعراب و زورمندان شهرستانها واگذار کردى ، داستان ما و آرزوهاى ما از تو و امیدهاى ما از ناحیه تو چنان شده است که آن شاعر پیشین سروده است :
تو چنان آبشخورى شدى که آب دادنش همچون سراب فریبنده در فلات سخت و استوار است .

چون محمد بن طلحه به حضور على آمد و این پیام را گزارد فرمود پیش آن دو برگرد و بگو چه چیزى شما را خشنود مى کند؟ او رفت و سپس بازگشت و گفت : مى گویند یکى از ما را والى بصره و دیگرى را والى کوفه کن . على فرمود: هرگز چنین مباد که در آن صورت همه رویه زمین خواب خوش مى بیند و تباهى برانگیخته و همه شهرها از هر سو براى من بر هم مى ریزد. به خدا سوگند، اینک که آن دو در مدینه و پیش من هستند از ایشان در امان نیستم چگونه در حالى که آن دو را بر دو عراق (کوفه و بصره ) والى گردانم در امان باشم ؟ پیش آن دو برو و بگو اى پیرمرد! از خشم و سطوت خداوند بترسید و براى مسلمانان فریب و مکر برپا مکنید که شما این سخن خداوند متعال را شنیده اید که فرموده است این سراى دیگر را براى کسانى قرار داده ایم که در زمین اراده بزرگ منشى و تباهى نکنند و فرجام پسندیده از پرهیزگاران است 

محمد بن طلحه برخاست و پیش آن دو برگشت و دیگر به حضور على باز نیامد. آن دو نیز چند روزى به حضور على نیامدند سپس ‍ پیش او آمدند و از او اجازه خواستند که براى گزاردن عمره به مکه بروند. على (ع ) پس از اینکه آن دو را سوگند داد که بیعت او را نشکنند و نسبت به او فریب نسازند و اتحاد مسلمانان را دچار تفرقه نکنند و پس از انجام عمره به خانه هاى خود در مدینه برگردند به آنان اجازه داد، آن دو را براى همه این موارد سوگند خوردند و بیرون رفتند و کردند آنچه کردند.

شیخ ما ابوعثمان جاحظ همچنین روایت مى کند که چون طلحه و زبیر به مکه رفتند و مردم را به این گمان انداختند که براى عمره مى روند. على علیه السلام به یاران خود فرمود به خدا سوگند، آهنگ عمره گزاردن ندارند که آهنگ فریبکارى دارند و این آیه را تلاوت فرمود که هر کس پیمان بگسلد جز این نیست که نسبت به خویش پیمان گسلى (ستم ) کرده است و آن کس که به آنچه با خداوند بر آن پیمان بسته است وفا کند بزودى پاداشى بزرگ به او ارزانى مى دارد.

طبرى در تاریخ خود روایت مى کند که چون طلحه و زبیر با على علیه السلام بیعت کردند از او خواستند که آنان را بر کوفه و بصره امیرى دهد. فرمود: شما پیش من باشید که حضور شما بر زیور من بیفزاید که من از دورى شما دلتنگ مى شوم .

طبرى مى گوید: على علیه السلام پیش از بیعت کردن آن دو به ایشان فرمود اگر دوست مى دارید شما با من بیعت کنید و اگر دوست مى دارید من با شما بیعت کنم گفتند: نه ، ما با تو بیعت مى کنیم . آن گاه پس از آن گفتند که ما از ترس جان با او بیعت کردیم و مى دانستیم که او با ما بیعت نخواهد کرد. سپس چهار ماه پس از کشته شدن عثمان به مکه رفتند و خروج کردند.

طبرى همچنین در تاریخ خود نقل مى کند که چون مردم با على علیه السلام بیعت کردند و حکومت براى او استوار شد طلحه به زبیر گفت : چنین مى بینم که براى ما از این حکومت چیزى بیشتر از سیاهى پوزه سنگ نباشد.

طبرى همچنین در تاریخ خود نقل مى کند که چون مردم پس از کشته شدن عثمان با على علیه السلام بیعت کردند، على بر در خانه زبیر آمد و اجازه خواست .

ابوحبیبه برده زبیر مى گوید: چون به زبیر خبر دادم شمشیرش را از نیام بیرون کشید و آن را برهنه زیر تشک خود نهاد و گفت به على اجازه ورود بده و من اجازه دادم .

على آمد و سلام داد و همان گونه که ایستاده بود بدون آنکه سخنى بگوید بازگشت .
زبیر به من گفت : بدون تردید براى کارى آمد که انجام نداد و نگفت . برخیز و همانجا که على ایستاده بود بایست و ببین آیا از شمشیر چیزى مى بینى . من برخاستم و همانجا ایستادم و زبانه شمشیر را دیدم و به زبیر گفتم : هر کس که اینجا بایستد زبانه شمشیر را مى بیند. زبیر گفت : آرى همین مسئله آن مرد را به شتاب واداشت .
شیخ ما ابوعثمان جاحظ نقل مى کند که مصعب بن زبیر براى عبدالملک چنین نوشت :
از مصعب بن زبیر به عبدالملک بن مروان . سلام بر تو، من همراه تو خداوندى را که خدایى جز او نیست مى ستایم . اما بعد،
اى جوانمرد کبودچشم ! بزودى خواهى دانست که من پرده و حجاب همسرانت را خواهم درید، و شهرى را که تو در آن ساکنى چنان خواهم کرد که خرابى و ویرانى از هر گوشه آن آشکار گردد.
همانا در قبال خداوند بر عهده من است که به این کار وفا کنم مگر آنکه تو به کنى و بازگردى و به جان خودم سوگند که تو همسنگ عبدالله بن زبیر نیستى و مروان همسنگ زبیر بن عوام که حوارى و پسرعمه پیامبر است نیست . کار را به اهل آن بسپار که اگر بتوانى خویشتن را نجات دهى بزرگترین غنیمتها است .
والسلام .

عبدالملک مروان در پاسخ او چنین نوشت :
از بنده خدا عبدالملک امیرالمومنین به شخص زبونى که هر کس او را به مصعب (سرکش ) نامیده بر خطا رفته است . سلام بر تو، همراه خداوندى را که خدایى جز او نیست ستایش مى کنم . اما بعد،
آیا بیم مرا بیم مى دهى و تا امروز ندیده ام و تا امروز ندیده ام که گنجشک عقاب را بیم دهد! آخر عقاب چه هنگامى با گنجشک رویاروى مى شود که از جنگجویان او پرده بردرد آیا شیران بیشه را به گرگان بیم مى دهى و حال آنکه شیران بیشه گرگان را یک باره فرو مى بلعند.

اما آنچه در مورد وفاى خود ذکر کردى ، به جان خودم سوگند که پدرت هم مى خواست با افراد گمنام قریش براى تیم وعدى وفا کند و چون کارها بدست صاحب آن یعنى عثمان که داراى نسب شریفش و تبار گرامى بود افتاد براى او غائله ها برانگیخت و دام ها بگسترد تا به خواسته خود در آن مورد رسید؛ سپس مردم را به بیعت با على فرا خواند و خودش هم با او بیعت کرد و چون کارها براى على (ع ) روبه راه شد و همگى در مورد او هماهنگ شدند، همان حسد قدیمى که نسبت به خاندان عبد مناف داشت او را فرا گرفت و عهد على را شکست و بیعت او را آن هم پس از آنکه استوار کرده بود، گسست و فکر و اندیشه بدى کرد و خدایش بکشد چه اندیشه نادرستى کرد، سرانجام گوشتهایش را کفتارها و درندگان در وادى السباع دریدند. به جان خودم سوگند، اى کسى که از خاندان عبدالعزى بن قصى هستى ، نیک مى دانى که ما افراد خاندان عبد مناف همواره سروران و رهبران شما بوده ایم چه در دوره جاهلى و چه در اسلام ، ولى حسد و رشک تو را بر آنچه گفتى واداشته است و این را از خویشاوندان دور به ارث نبرده اى بلکه از پدرت میراث برده اى ، و گمان نمى کنم حسد تو و برادرت به چیز دیگرى جز همان نتیجه حسد پدرتان برسد که فریب زشت جز صاحبش کس دیگرى را نابود نمى کند و آنان که ستم مى کنند بزودى خواهند دانست که به چه کیفر گاهى بازگشت مى کنند 

همچنین ابوعثمان مى گوید: حسن بن على علیهماالسلام پیش معاویه آمد و عبدالله بن زبیر هم آنجا بود. معاویه دوست مى داشت میان قریش فتنه انگیزى کند بدین سبب به امام حسن گفت : اى ابومحمد! آیا على از لحاظ سنى بزرگتر بود یا زبیر؟ حسن فرمود سن آن دو نزدیک یکدیگر ولى على از زبیر مسن تر بود: خداوند على را رحمت فرماید! عبدالله بن زبیر بلافاصله گفت : و خداوند زبیر را رحمت فرماید! ابوسعید پسر عقیل بن ابى طالب که آنجا حضور داشت گفت : اى عبدالله چه معنى داشت که ترحم این مرد بر پدرش ‍ تو را این چنین برانگیخت ؟ گفت : من هم براى پدرم طلب رحمت کردم . ابوسعید گفت : گویا زبیر را نظیر و مانند على مى دانى ؟ گفت : چه چیزى مانع از این است ، که هر دو از قریش هستند و هر دو مردم را براى حکومت خود فرا خواندند و کار براى ایشان انجام نیافت .

ابوسعید گفت : اى عبدالله ، این سخن را رها کن که مقام و منزلت على در قریش و نسبت به رسول (ص ) چنان است که مى دانى و چون على مردم را به پیروى از خویش فرا خواند از او پیروى شد و خود سالار بود، حال آنکه زبیر به کارى فرا خواند که سالارش ‍ زنى (عایشه ) بود و چون دو گروه رویاروى شدند پیش از آنکه حق آشکار و پیروز شود و او را فرو گیرد یا باطل از میان رود و رهایش ‍ کند بر پاشنه هاى خود برگشت و گریزان پشت به جنگ کرد و مردى که اگر او را با یکى از اندامهاى زبیر مقایسه مى کردند کوچکتر بود به او رسید و گردنش را زد و جامه و سلاحش را برگرفت و سرش را با خود آورد. در حالى که على همچنان بر عادتى که در التزام پسرعمویش محمد (ص ) داشت به پیشروى خویش ادامه داد. بنابراین ، خداوند على را قرین رحمت بدارد!

ابن زبیر گفت : اى ابوسعید، اگر کسى دیگرى جز تو این سخنان را مى گفت مى دانست ! ابوسعید گفت : آن کس که معترض آن شود از تو رویگردان است . معاویه ابوسعید را از سخن گفتن بازداشت و همگان سکوت کردند.

عایشه از گفتگوى ایشان آگاه شد. قضا را ابوسعید از کنار خانه او گذاشت و عایشه او را ندا داد که اى ابوسعید، تو آن سخنان را به خواهرزاده من گفته اى . ابوسعید برگشت و نگریست و چیزى ندید. گفت : شیطان تو را مى بیند و تو او را نمى بینى عایشه خندید و گفت : خدا پدرت را بیامرزد! چه اندازه زبانت تیز است .

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۵ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

 

بازدیدها: ۲۲

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.