نامه ۷۹ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۷۹ و من کتاب کتبه ع لما استخلف إلى أمراء الأجناد

أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّمَا أَهْلَکَ مَنْ کَانَ قَبْلَکُمْ- أَنَّهُمْ مَنَعُوا النَّاسَ الْحَقَّ فَاشْتَرَوْهُ- وَ أَخَذُوهُمْ بِالْبَاطِلِ فَاقْتَدَوْه‏

مطابق نامه۷۹ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۷۹): از نامه آن حضرت به امیران لشکر در زمانى که به خلافت رسید

درباره این نامه که فقط یک سطر دارد و چنین است اما بعد، فانما اهلک من کان قبلکم انهم منعوالناس الحق فاشتروه و اخذوهم بالباطل فاقتدوه .

ابن ابى الحدید در شرح آن مى گوید: یعنى سبب هلاک و نابودى ایشان ، این بود که حق مردم را ندادند و مردم حق خود را از ایشان به پرداخت اموال و رشوه خریدند و کار را بر جایگاه خود ننهادند و ولایات را به افرادى که سزاوار و شایسته اش نبودند واگذاشتند و همه کارهاى دینى و دنیایى آنان طبق هوس خود و غرض فاسد بود و مردم همان گونه که کالا را مى خرند، میراث و حقوق خود را از ایشان مى خریدند.

وانگهى مردم را به راه باطل کشاندند و در نتیجه نسلى که پس از ایشان آمد در ارتکاب آن باطل و ناحق از پدران و نیاکان خویش پیروى کردند که آن را از ایشان دیده و بر آن پرورش یافته بودند.

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۷ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۷۳

نامه ۷۸ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۷۸ و من کتاب له ع أجاب به أبا موسى الأشعری

عن کتاب کتبه إلیه- من المکان الذی اتعدوا فیه للحکومه- و ذکر هذا الکتاب سعید بن یحیى الأموی فی کتاب المغازی: فَإِنَّ النَّاسَ قَدْ تَغَیَّرَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ عَنْ کَثِیرٍ مِنْ حَظِّهِمْ- فَمَالُوا مَعَ الدُّنْیَا وَ نَطَقُوا بِالْهَوَى- وَ إِنِّی نَزَلْتُ مِنْ هَذَا الْأَمْرِ مَنْزِلًا مُعْجِباً- اجْتَمَعَ بِهِ أَقْوَامٌ أَعْجَبَتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ- وَ أَنَا أُدَاوِی مِنْهُمْ قَرْحاً أَخَافُ أَنْ یَعُودَ عَلَقاً یَعُودُ- وَ لَیْسَ رَجُلٌ فَاعْلَمْ أَحْرَصَ النَّاسِ عَلَى جَمَاعَهِ أُمَّهِ مُحَمَّدٍ ص- وَ أُلْفَتِهَا مِنِّی- أَبْتَغِی بِذَلِکَ حُسْنَ الثَّوَابِ وَ کَرَمَ الْمَآبِ- وَ سَأَفِی بِالَّذِی وَأَیْتُ عَلَى نَفْسِی- وَ إِنْ تَغَیَّرْتَ عَنْ صَالِحِ مَا فَارَقْتَنِی عَلَیْهِ- فَإِنَّ الشَّقِیَّ مَنْ حُرِمَ نَفْعَ مَا أُوتِیَ مِنَ الْعَقْلِ وَ التَّجْرِبَهِ- وَ إِنِّی لَأَعْبَدُ أَنْ یَقُولَ قَائِلٌ بِبَاطِلٍ- وَ أَنْ أُفْسِدَ أَمْراً قَدْ أَصْلَحَهُ اللَّهُ- فَدَعْ عَنْکَ مَا لَا تَعْرِفُ- فَإِنَّ شِرَارَ النَّاسِ طَائِرُونَ إِلَیْکَ بِأَقَاوِیلِ السُّوءِ- وَ السَّلَام‏

مطابق نامه ۷۸ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۷۸): از نامه اى از آن حضرت در پاسخ نامه اى که ابوموسى اشعرى براى او از محلى که براى حکمیت رفته بود دومه الجندل نوشته بود، این نامه را سعید بن یحیى اموى در کتاب مغازى آورده است .

در این نامه که چنین آغاز مى شود: فان الناس قد تغیر کثیر منهم عن کثیر عن حظهم ، همانا بسیارى از مردم دگرگون شده اند و از بسیارى از بهره ها محروم مانده اند. ابن ابى الحدید به چند نکته اشاره کرده است که ترجمه آن سودمند است .

مى گوید: این سخن شکایتى است که از یاران و اصحاب عراقى خود طرح فرموده است که اختلاف نظر و سرپیچى از فرمان به شدت میان ایشان رایج بود و مى فرماید: هرکس در آن دقت کند به شگفتى مى افتد، من میان قومى افتاده ام که هر یک از ایشان مستبد به راءى خویش است و با راءى دوست خود مخالفت مى کند و بدین سبب است که هیچ سخن ایشان نظمى ندارد و کارشان استوارى نمى پذیرد، و هرگاه راءى و نظر خود را که مصلحت مى بینم و مى گویم ، مخالفت و سرپیچى مى کنند و آن کس را که اطاعت نشود، راءیى نیست و من با آنان همچون کسى هستم که زخمى را مداوا مى کنم و بیم آن دارم که باز به خونریزى افتد، یعنى زخمى که هنوز خوب نشده است و به اندک صدمه اى به خونریزى مى افتد.

سپس به ابوموسى مى فرماید: کار خود را جز یقین و علم و قطعى استوار مدار، و سخن سخن چینان را مشنو که با سخنان ایشان دروغ بسیار آمیخته است و آنچه را که ممکن است مردم بد و فرومایه به دروغ از قول من براى تو نقل کنند، تصدیق مکن که آنان براى نقل سخنان ناخوش شتابان اند و چه نیکو گفته است شاعرى که چنین درباره ایشان سروده است : اگر سخن پسندیده و خیر بشنوند، آن را پوشیده مى دارند و اگر شرى بشنوند، آن را پراکنده مى سازند و اگر چیزى نشنوند، دروغ مى بندند.

و چون سخن آن شاعر دیگر که مى گوید:
اگر سخن نادرست و آمیخته با شک بشنوند، شادان آن را همه جا به پرواز مى آورند و اگر درباره من پیش ایشان سخن پسندیده و خیرى گفته شود، آن را به خاک مى سپارند.

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۷ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۳۲

نامه ۷۷ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۷۷ و من وصیه له ع لعبد الله بن العباس أیضا- لما بعثه للاحتجاج على الخوارج

لَا تُخَاصِمْهُمْ بِالْقُرْآنِ- فَإِنَّ الْقُرْآنَ حَمَّالٌ ذُو وُجُوهٍ- تَقُولُ وَ یَقُولُونَ… وَ لَکِنْ حَاجِجْهُمْ بِالسُّنَّهِ- فَإِنَّهُمْ لَنْ یَجِدُوا عَنْهَا مَحِیصا

مطابق نامه۷۷ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۷۷): از سفارش آن حضرت است به عبدالله بن عباس ‍ هنگامى که او را براى احتجاج باخوارج گسیل داشت.

در این سفارش که چنین است : لا تخاصمهم بالقرآن ، فان القرآن حمال ذو وجوه ، تقول و یقولون ، و لکن حاججهم بالسنه ، فانهم لن یجدوا عنها محیصا، به قرآن با آنان احتجاج مکن که قرآن داراى معانى گوناگون است ، تو چیزى مى گویى و آنان چیزى دیگر، به سنت به آنان سخن بگو که راه گریزى از آن نمى یابند.

ابن ابى الحدید مى گوید: این سخن را از لحاظ شرف و بلندى نظیرى نیست و این بدان سبب است که مواضعى از قرآن به ظاهر با یکدیگر متناقض به نظر مى رسد، از قبیل آنکه جایى مى فرماید لا تدرکه الابصار و جاى دیگر مى فرماید الى ربها ناظره و نظیر این بسیار است .

ولى سنت این چنین نیست و این بدان سبب است که اصحاب پیامبر صلى الله علیه و آله درباره سنت از پیامبر مى پرسیدند و توضیح مى خواستند و اگر سخنى هم بر ایشان مشتبه مى شد به رسول خدا مراجعه مى کردند و مى پرسیدند و حال آنکه در مورد قرآن چنان نبودند و اگر سؤ الى هم مى شد، اندک بود و آن را به همان صورت و بدون آنکه بیشتر ایشان معانى دقیق آن را بفهمند مى پذیرفتند و قدرت فهم آن به ایشان داده نشده بود، نه اینکه قرآن براى اهل آن غیرمفهوم باشد. وانگهى آنان بارى احترام به قرآن و رسول خدا کمتر مى پرسیدند و آیات قرآنى را همچون بسیارى از کلمات و نامهاى مقدس به منظور کسب برکت مى پذیرفتند، بدون آنکه احاطه به معناى آن پیدا کنند.

از سوى دیگر چون ناسخ و منسوخ قرآن به مراتب بیش از ناسخ و منسوخ سنت و حدیث است ، در مورد قرآن اختلاف نظر بسیار شد. میان اصحاب ، افرادى بودند که گاه در مورد کلمه اى از پیامبر صلى الله علیه و آله مى پرسیدند و آن حضرت هم آن را براى ایشان تفسیر موجزى مى فرمود که براى سؤ ال کننده فهم کامل حاصل نمى شد.

هنگامى که آیه مربوط به کلاله که آخرین آیه سوره نساء است نازل شد و در پایان آن هم مى فرماید خداوند براى شما بیان مى کند که مبادا گمراه شوید.، عمر درباره کلاله از پیامبر پرسید که معنى آن چیست و پیامبر در پاسخ به او فرمود: آیه صیف  تو را کفایت مى کند و هیچ توضیح دیگرى نداد. عمر هم برگشت و دیگر نپرسید و مفهوم آن را نفهمید و بر همان حال باقى ماند تا درگذشت . عمر پس از آن مى گفت : بارخدایا کاش روشن تر مى فرمودى که عمر نفهمیده است ، در حالى که در مورد سنت و گفتگوى با رسول خدا صلى الله علیه و آله برخلاف این روش رفتار مى کردند. به همین سبب على علیه السلام به ابن عباس سفارش مى فرمود که با خوارج با سنت احتجاج کند نه با قرآن .

اگر بپرسى که آیا ابن عباس طبق سفارش امیرالمؤ منین رفتار کرد؟ مى گویم : نه ، او با قرآن با ایشان مباحثه کرد، نظیر این آیه که مى فرماید حکمى از خویشاوندان مرد و حکمى از خویشاوندان زن گسیل دارید. و گفتار خداوند در مورد کفاره شکار براى شخص محرم که مى فرماید دو عادل از شما در آن مورد حکم کنند.  و به همین سبب بود که خوارج از عقیده خویش برنگشتند و آتش جنگ برافروخته شد، البته با این احتجاج ابن عباس فقط تنى چند از خوارج از عقیده خود برگشتند.

اگر بگویى : مقصود از سنتى که فرمان داده است ، ابن عباس با آن احتجاج کند چیست ؟ مى گویم : امیرالمؤ منین علیه السلام را در آن مورد غرض صحیحى بوده و به سنت توجه داشته است . على علیه السلام مى خواسته است ابن عباس به خوارج بگوید: پیامبر صلى الله علیه و آله فرموده است : على با حق و حق با على است و هر کجا على باشد، حق هم با او همراه است . و این گفتار رسول خدا که فرموده است : بارخدایا دوست بدار هرکس را که او را دوست مى دارد و دشمن بدار هرکس که او را دشمن مى دارد، یارى بده هرکس را که او را یارى دهد و خوار و زبون فرماى هرکس را که او را نصرت ندهد.،

و اخبار دیگرى نظیر این اخبار که اصحاب آن را خود از دهان پیامبر صلى الله علیه و آله شنیده بودند و در آن هنگام گروهى از ایشان زنده و حاضر بودند و با نقل و تاءیید ایشان حجت بر خوارج ثابت مى شد. اگر ابن عباس چنان کرده بود و با آن اخبار با خوارج احتجاج مى کرد و مى گفت : مخالفت با چنین شخصى و سرپیچى از فرمان او به هیچ روى درست نیست ، غرض اصلى امیرالمؤ منین در چگونگى جدال با خوارج و اهداف برتر دیگرى هم حاصل مى شد، ولى کار آن چنان که او مى خواست انجام نشد و جنگ بر آنان مقدر شد که همگان را از میان برد و تقدیر خداوند به هر حال صورت مى گیرد.

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۷ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۴۵

نامه ۷۵ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۷۵ و من کتاب له ع إلى معاویه من المدینه- فی أول ما بویع له بالخلافه

ذکره الواقدی فی کتاب الجمل: مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِیٍّ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ- إِلَى مُعَاوِیَهَ بْنِ أَبِی سُفْیَانَ- أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ عَلِمْتَ إِعْذَارِی فِیکُمْ- وَ إِعْرَاضِی عَنْکُمْ- حَتَّى کَانَ مَا لَا بُدَّ مِنْهُ وَ لَا دَفْعَ لَهُ- وَ الْحَدِیثُ طَوِیلٌ وَ الْکَلَامُ کَثِیرٌ- وَ قَدْ أَدْبَرَ مَا أَدْبَرَ- وَ أَقْبَلَ مَا أَقْبَلَ- فَبَایِعْ مَنْ قِبَلَکَ- وَ أَقْبِلْ إِلَیَّ فِی وَفْدٍ مِنْ أَصْحَابِکَ وَ السَّلَامُ

مطابق نامه ۷۵ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۷۵): از نامه آن حضرت به معاویه است که در آغاز بیعت مردم با او براى خلافت به اونوشته است و واقدى آن را در کتاب جمل آورده است .

در این نامه که چنین آغاز مى شود: اما بعد، فقد علمت اعذارى فیکم اما بعد، همانا تو خود معذوربودن مرا در مورد خودتان مى دانى .

ابن ابى الحدید چنین آورده است :
این نامه اگر چه براى معاویه است ولى در واقع خطاب به همه افراد بنى امیه است ، یعنى به خوبى مى دانى که اگر به روزگار حکومت عثمان شما را سرزنش و نکوهش مى کردم حق با من بود و معذور بودم ، و در عین حال از بدیهاى شما نسبت به خود گذشت کردم و از انتقام جویى روى برگرداندم تا سرانجام آن کار که از آن گریزى نبود یعنى کشته شدن عثمان صورت گرفت و در مدینه از وقایع اتفاق افتاد.

على علیه السلام سپس سخن خود را بریده و فرموده است : حدیث مفصل و سخن دراز است و گذشته گذشته است و زمان دیگرى فرا رسیده است ، اینک با من بیعت کن و پیش من بیا. معاویه نیامد و بیعت هم نکرد، چگونه ممکن بوده است بیعت کند و حال آنکه از آن هنگام که عمر او را والى شام ساخت ، چشم به حکومت دوخته بود.

او داراى همتى بلند و خواهان رسیدن به کارهاى گران بود و چگونه امکان داشته است از على پیروى کند و حال آنکه کسانى که او را به جنگ با على علیه السلام تحریض مى کردند شمارشان به ریگها مى رسید و اگر هیچ تحریض کننده اى براى جنگ با على علیه السلام جز ولید بن عقبه نداشت ، کفایت مى کرد. او اشعار ولید را گوش مى داد که چنین مى سرود:

به خدا سوگند اگر امروز بگذرد و خون خواهان عثمان قیام نکنند، هند مادر تو نیست ، آیا درست است که توده قومى سرور اهل خویش را بکشد و شما او را نکشید، اى کاش مادرت نازا مى بود، این از شگفتیهاست که تو در شام آسوده و چشم روشن باشى و حال آنکه چه گرفتاریها که بر سر او عثمان آمده است .

ممکن نبود معاویه از على اطاعت و با او بیعت کند و پیش او برود و خود را تسلیم او کند و حال آنکه در شام میان قحطانیها سکونت داشت و گروهى همچون سنگلاخ غیرقابل نفوذ به دفاع از او مى پرداختند و نسبت به او از کفش او مطیع تر بودند و مقدمات حکومت براى او ممکن و فراهم شده بود.

و به خدا سوگند اگر این تحریض و تشویق را ترسوترین و سست ترین و دون همت ترین اشخاص مى شنید، تحریک مى شد و تندوتیز براى وصل به هدف قیام مى کرد تا چه رسد به معاویه ، و حال آنکه ولید با شعر خویش هر خفته اى را بیدار کرده بود.

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۷ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۵۱

نامه ۷۳ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۷۳ و من کتاب له ع إلى معاویه

أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّی عَلَى التَّرَدُّدِ فِی جَوَابِکَ- وَ الِاسْتِمَاعِ إِلَى کِتَابِکَ- لَمُوَهِّنٌ رَأْیِی وَ مُخَطِّئٌ فِرَاسَتِی- وَ إِنَّکَ إِذْ تُحَاوِلُنِی الْأُمُورَ- وَ تُرَاجِعُنِی السُّطُورَ- کَالْمُسْتَثْقِلِ النَّائِمِ تَکْذِبُهُ أَحْلَامُهُ- وَ الْمُتَحَیِّرِ الْقَائِمِ یَبْهَظُهُ مَقَامُهُ- لَا یَدْرِی أَ لَهُ مَا یَأْتِی أَمْ عَلَیْهِ- وَ لَسْتَ بِهِ غَیْرَ أَنَّهُ بِکَ شَبِیهٌ- وَ أُقْسِمُ بِاللَّهِ إِنَّهُ لَوْ لَا بَعْضُ الِاسْتِبْقَاءِ- لَوَصَلَتْ مِنِّی إِلَیْکَ قَوَارِعُ تَقْرَعُ الْعَظْمَ- وَ تَنْهَسُ اللَّحْمَ- وَ اعْلَمْ أَنَّ الشَّیْطَانَ قَدْ ثَبَّطَکَ- عَنْ أَنْ تُرَاجِعَ أَحْسَنَ أُمُورِکَ- وَ تَأْذَنَ لِمَقَالِ نَصِیحِکَ وَ السَّلَامُ لِأَهْلِهِ

مطابق نامه۷۳ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۷۳): از نامه آن حضرت به معاویه

در این نامه که چنین آغاز مى شود: اما بعد، فانى على التردد فى جوابک و الاستماع الى کتابک …، اما بعد، من با پاسخ ‌هاى پیاپى به گفته هایت و شنیدن مضمون نامه هایت راى خود را سست مى شمارم .

ابن ابى الحدید ضمن شرح این جمله از این نامه که على علیه السلام نوشته است : به خدا سوگند اگر رعایت آزرم نمى بود، سخنان کوبنده اى از من به تو مى رسید که استخوان را درهم مى شکست و گوشت را آب مى کرد.، مى نویسد اگر بپرسى مقصود چیست و آیا مقتضاى حال و رعایت آزرم بوده است یا نه و آن سخنان کوبنده چیست ؟ مى گویم : در این مورد گفته شده است که پیامبر صلى الله علیه و آله تصمیم گرفتن درباره کارهاى همسرانش را پس از خود به عهده على علیه السلام گذاشته بود و براى او این حق را قرار داده بود که از هر یک از ایشان که بخواهد شرف همسرى رسول خدا و مادربودن براى مؤ منان را بردارد و گروهى از صحابه در این مورد براى على علیه السلام گواهى مى دادند.

بنابراین براى على امکان داشت که به شرف ام حبیبه پایان دهد و ازدواج او را با مردان حلال فرماید و این کار عقوبتى براى ام حبیبه و برادرش معاویه بوده است که ام حبیبه هم همچون برادرش ، على علیه السلام را دشمن مى داشت ، و اگر على علیه السلام چنان کارى مى کرد، استخوانهاى معاویه درهم کوبیده و گوشت او آب مى شد، البته این گفتار امامیه است و ایشان از قول رجال خویش روایت مى کنند که على علیه السلام عایشه را هم به این کار تهدید فرموده بود.

ولى ما معتزلیان این خبر را تصدیق نمى کنیم و سخن على علیه السلام را به گونه دیگرى تقسیم مى کنیم و مى گوییم گروه بسیارى از اصحاب پیامبر صلى الله علیه و آله همراه على علیه السلام بودند که از پیامبر صلى الله علیه و آله شنیده بودند که معاویه را پس از مسلمان شدن او لعن مى کرد و مى فرمود: معاویه منافقى کافر و دوزخى است .

اخبار در این باره مشهور است و اگر على علیه السلام مى خواست نوشته ها و گواهیهاى آنان را به گوش مردم شام برساند و گفتار ایشان را به اطلاع شامیان برساند، مى توانست انجام دهد ولى به مصلحتى که خود بر آن دانا بود از آن کار خوددارى فرمود، و اگر چنان کرده بود گوشت معاویه را آب مى کرد.

من به ابوزید بصرى گفتم : چرا على علیه السلام این کار را نکرد؟ گفت : به خدا سوگند این موضوع را از باب مراعات و مداراى با او انجام نداد بلکه بیم آن داشت که معاویه هم به دروغ مقابله به مثل کند و به عمرو عاص و حبیب بن مسلمه و بسر بن ابى ارطاه و ابوالاعور و نظایر ایشان بگوید: شما هم از قول پیامبر روایت کنید که على منافقین دوزخى است و آن اخبار مجعول را به عراق بفرستد، بدین سبب از آن کار خوددارى فرمود. 

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۷ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۴۹

نامه ۷۱ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۷۱ و من کتاب له ع إلى المنذر بن الجارود العبدی

و قد کان استعمله على بعض النواحی- فخان الأمانه فی بعض ما ولاه من أعماله: أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ صَلَاحَ أَبِیکَ غَرَّنِی مِنْکَ- وَ ظَنَنْتُ أَنَّکَ تَتَّبِعُ هَدْیَهُ- وَ تَسْلُکُ سَبِیلَهُ- فَإِذَا أَنْتَ فِیمَا رُقِّیَ إِلَیَّ عَنْکَ لَا تَدَعُ لِهَوَاکَ انْقِیَاداً- وَ لَا تُبْقِی لآِخِرَتِکَ عَتَاداً- تَعْمُرُ دُنْیَاکَ بِخَرَابِ آخِرَتِکَ- وَ تَصِلُ عَشِیرَتَکَ بِقَطِیعَهِ دِینِکَ- وَ لَئِنْ کَانَ مَا بَلَغَنِی عَنْکَ حَقّاً- لَجَمَلُ أَهْلِکَ وَ شِسْعُ نَعْلِکَ خَیْرٌ مِنْکَ- وَ مَنْ کَانَ بِصِفَتِکَ فَلَیْسَ بِأَهْلٍ أَنْ یُسَدَّ بِهِ ثَغْرٌ- أَوْ یُنْفَذَ بِهِ أَمْرٌ أَوْ یُعْلَى لَهُ قَدْرٌ- أَوْ یُشْرَکَ فِی أَمَانَهٍ أَوْ یُؤْمَنَ عَلَى جِبَایَهٍ- فَأَقْبِلْ إِلَیَّ حِینَ یَصِلُ إِلَیْکَ کِتَابِی هَذَا إِنْ شَاءَ اللَّهُ

: قال الرضی رضی الله عنه: المنذر بن الجارود- هذا هو الذی قال فیه أمیر المؤمنین ع- إنه لنظار فی عطفیه مختال فی بردیه- تفال فی شراکیه‏

مطابق نامه۷۱ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۷۱): از نامه آن حضرت است به منذر بن جارود عبدى که او را بر ناحیه اى حکومت داده بود و او خیانت در امانت کرد.

در این نامه که چنین آغاز مى شود: اما بعد فان صلاح ابیک غرنى منک ، اما بعد، همانا که پارسایى پدرت ، مرا در مورد تو فریب داد.، ابن ابى الحدید چنین آورده است :

خبر منذر و پدرش جارود

منذر پسر جارود است و نام و نسب جارود چنین است که بشر بن خنیس بن معلى ، معلى همان حارث بن زید بن حارثه بن معاویه بن ثعلبه بن جذیمه بن عوف بن انمار بن عمرو بن ودیعه بن لکیز بن افصى بن عبدالقیس بن افصى بن دعمى بن جدیله بن اسد بن ربیعه بن نزار بن عدنان است . خاندان ایشان میان قبیله بنى عبدالقیس شریف و محترم بوده اند، و چون شاعرى در قصیده خود او را جارود لقب داده است به همان لقب مشهور شده است . 
جارود به سال نهم و گفته شده است به سال دهم به حضور پیامبر آمد و مسلمان شد.

ابن عبدالبر در کتاب الاستیعاب آورده است که جارود مسیحى بود و مسلمان شد و اسلامى پسندیده داشت . او همراه منذر بن ساوى و گروهى از قبیله عبدالقیس ‍ به حضور پیامبر صلى الله علیه و آله آمد و چنین سرود: گواهى مى دهم که خداوند حق است و جوانه هاى اندیشه ام همگى بر این گواهى و نهضت سر تسلیم فرود مى آورند، اینک از من پیامى به رسول خدا برسان که در هر کجاى زمین باشم پیرو آئین حنیف هستم .

ابن عبدالبر مى گوید: در مورد نسب جارود بسیار اختلاف است ، نام و نسب او را به صورت بشر بن معلى بن خنیس و بشر بن خنیس بن معلى و بشر بن عمرو بن علاء و بشر بن عمرو بن معلى گفته شده است . کنیه او ابوعتاب و ابوالمنذر بوده است . جارود در بصره ساکن شد و در سرزمین فارس کشته شد و گفته شده است در نهاوند همراه نعمان بن مقرن بود و کشته شد، و هم گفته اند که عثمان بن عاص ‍ جارود را همراه گروهى به یکى از کرانه هاى فارس اعزام کرد و او در جایى که به گردنه جارود معروف است ، کشته شد.

آن گردنه پیش از کشته شدن جارود به گردنه گل و لاى معروف بود و چون جارود آن جا کشته شد، آن گردنه به نام او معروف شد و این به سال بیست و یکم هجرت بود.
جارود روایاتى را از پیامبر روایت کرده و دیگران از قول او آنها را نقل کرده اند، مادر جارود دریمکه دختر رویم شیبانى است .

ابوعبیده معمر بن مثنى در کتاب التاج مى گوید: پیامبر صلى الله علیه و آله جارود و افراد قبیله عبدالقیس را هنگامى که به حضورش آمدند، گرامى داشت و به انصار فرمود: براى استقبال از برادرانتان که شبیه ترین مردم به شمایند، برخیزید. و این از آن جهت است که ایشان هم داراى نخلستان و ساکنان بحرین و یمامه بودند، و قبیله هاى اوس و خزرج هم داراى نخلستان بودند. ابوعبیده مى گوید: عمر بن خطاب مى گفته است اگر نه این است که از پیامبر صلى الله علیه و آله شنیده ام مى فرمود: حکومت جز در قریش نخواهد بود، براى تعیین خلیفه از جارود به کس دیگرى نمى اندیشیدم و هیچ امرى در سینه ام خلجان نمى کرد.

ابوعبیده مى گوید: قبیله عبدالقیس داراى شش خصلت بوده که از آن جهت بر اعراب برترى داشته اند، از جمله آنکه از لحاظ سیادت از همه خاندانهاى عرب برتر بودند و شریف ترین خانواده هاى آن قبیله ، جارود و فرزندانش بوده اند. شجاع ترین مرد عرب هم از آن قبیله است و او حکیم بن جبله است که در جنگ جمل پایش قطع شد، پاى قطع شده خویش را در دست گرفت و چنان بر دشمن خود که آن را قطع کرده بود کوبید که او را از پاى درآورد و کشت و در همان حال چنین رجز مى خواند:

اى نفس ! اگر پاى تو قطع شد مترس که ساعد من همراه من است . و میان عرب کسى دیگر که کار او را انجام داده باشد، شناخته شده است .هرم بن حیان که یار و همنشین اویس قرن و شهره به عبادت است از همین قبیله است .

عبدالله بن اسود بن همام که بخشنده ترین اعراب است از همین قبیله است ، عبدالله بن سواد همراه چهارهزار تن براى جهاد به ناحیه سند رفت و آن را گشود و در تمام مدت رفت و برگشت خوراک تمام لشکر را به هزینه خود پرداخت . به او خبر رسید که یکى از سپاهیان بیمار شده و هوس حلواى خرماى آویخته با آرد افروشه کرده است .

عبدالله بن سواد فرمان داد براى همه چهارهزار تن فراهم آورند و به همه آنان حلواى خرما خوراند و اضافه هم آمد. او به سپاهیان دستور داده بود که تا هنگامى که آتش او برافروخته است کسى حق ندارد براى تهیه خوراک آتش برافروزد.

مصقله بن رقبه هم که خطیب نامدار اعراب بادیه نشین است از همین قبیله است . او چندان شهره به سخنورى بود که به او مثل زده مى شد و مى گفتند فلان از مصقله هم سخنورتر است .
راهنماى مشهور عرب در دوره جاهلى و کسى که از همگان سریع تر مى دوید و به بیابانهاى دورافتاده مى رفت و معروف به شناخت ستارگان و پیداکردن راه در شب بود یعنى دعیمص الرمل هم از همین قبیله است . او از پرنده قطا هم زیرک تر و راهنماتر بود، دعیمص تخم شترمرغ را از آب انباشته و زیر توده هاى ریگ پنهان مى کرد و به هنگام لزوم آن را پیدا مى کرد و بیرون مى آورد که در بیابان از تشنگى نمیرد.

منذر بن جارود هم مردى شریف بود و پسرش حکم هم در شرف همتاى او بود.منذر در زمره صحابه نیست و پیامبر را ملاقات هم نکرده است ، و براى او در روزگار پیامبر صلى الله علیه و آله فرزندى هم زاده نشده است . منذر مردى شیفته به خویشتن و لاف زننده بود. در مورد حکم پسر منذر شاعرى چنین سروده است :

اى حکم بن منذر بن جارود! تو بخشنده و پسر بخشنده ستوده اى و سراپرده هاى مجد بر تو برافراشته است .
گفته مى شده است مطاع ترین کس میان قوم خود، جارود بن بشر بن معلى بوده است . پس از رحلت پیامبر صلى الله علیه و آله که اعراب مرتد شدند و از دین برگشتند، او براى قوم خود سخنرانى کرد و گفت : اى مردم اینک که محمد صلى الله علیه و آله درگذشته است خداوند زنده و جاودان است ، به دین خود چنگ زنید و از هرکس در این فتنه دینار و درهمى یا گاو و گوسپندى از میان برود برعهده من است که دوبرابر آن را بپردازم .

هیچ کس از افراد قبیله عبدالقیس با او مخالفت نکرد، بنابراین با توجه به صلاح حال و افتخار مصاحبت با رسول خدا صلى الله علیه و آله که جارود داشته است سخن امیرالمؤ منین على علیه السلام روشن مى شود که چرا فرموده است صلاح پدرت مرا در تو فریب داد و چه بسا که آدمى از روش پسندیده پدران در مورد پسران گول مى خورد و گمان مى برد که آنان به روش پدران هستند و حال آنکه کار بدان گونه نیست که یخرج الحى من المیت و یخرج المیت من الحى .

ابن ابى الحدید سپس به توضیح درباره لغات و اصطلاحات نامه پرداخته است و مى گوید سخنانى که سیدرضى از قول امیرالمؤ منین علیه السلام نقل کرده ، دلیل بر آن است که امیرالمؤ منین او را به شیفتگى به خود و لاف زدن منسوب داشته است ، که گاه بدین سوى جامه هاى خویش و گاه به سوى دیگر مى نگریسته و هیاءت و جامه هاى خود را مى ستوده است و اگر عیبى مى دیده آن را اصلاح مى کرده است و در جامه هاى خود با ناز و غرور حرکت مى کرده است .

محمد بن واسع  یکى از پسران خود را دید که با ناز و غرور در جامه هاى خود مى خرامد، به او گفت : پیش من بیا، و چون نزدیک او آمد. گفت : اى واى بر تو این ناز و غرور از کجا براى تو فراهم شده است ، اما مادرت کنیزى بوده است که آن را به دویست درهم خریده ام ، پدرت هم چنان است که خداوند نظیر او را میان مردم افزون کناد.

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۷ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۳۹

نامه ۶۹ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)(نامه آن حضرت به حارث همدانى)

۶۹ و من کتاب له ع کتبه إلى الحارث الهمدانی

وَ تَمَسَّکْ بِحَبْلِ الْقُرْآنِ وَ انْتَصِحْهُ- وَ أَحِلَّ حَلَالَهُ وَ حَرِّمْ حَرَامَهُ- وَ صَدِّقْ بِمَا سَلَفَ مِنَ الْحَقِّ- وَ اعْتَبِرْ بِمَا مَضَى مِنَ الدُّنْیَا لِمَا بَقِیَ مِنْهَا- فَإِنَّ بَعْضَهَا یُشْبِهُ بَعْضاً- وَ آخِرَهَا لَاحِقٌ بِأَوَّلِهَا- وَ کُلُّهَا حَائِلٌ مُفَارِقٌ- وَ عَظِّمِ اسْمَ اللَّهِ أَنْ تَذْکُرَهُ إِلَّا عَلَى حَقٍّ- وَ أَکْثِرْ ذِکْرَ الْمَوْتِ وَ مَا بَعْدَ الْمَوْتِ- وَ لَا تَتَمَنَّ الْمَوْتَ إِلَّا بِشَرْطٍ وَثِیقٍ- وَ احْذَرْ کُلَّ عَمَلٍ یَرْضَاهُ صَاحِبُهُ لِنَفْسِهِ- وَ یَکْرَهُهُ لِعَامَّهِ الْمُسْلِمِینَ- وَ احْذَرْ کُلَّ عَمَلٍ یُعْمَلُ بِهِ فِی السِّرِّ- وَ یُسْتَحَى مِنْهُ فِی الْعَلَانِیَهِ- وَ احْذَرْ کُلَّ عَمَلٍ إِذَا سُئِلَ عَنْهُ صَاحِبُهُ أَنْکَرَهُ وَ اعْتَذَرَ مِنْهُ- وَ لَا تَجْعَلْ عِرْضَکَ غَرَضاً لِنِبَالِ الْقَوْمِ- وَ لَا تُحَدِّثِ النَّاسَ بِکُلِّ مَا سَمِعْتَ بِهِ- فَکَفَى بِذَلِکَ کَذِباً- وَ لَا تَرُدَّ عَلَى النَّاسِ کُلَّ مَا حَدَّثُوکَ بِهِ- فَکَفَى بِذَلِکَ جَهْلًا- وَ اکْظِمِ الْغَیْظَ وَ احْلُمْ عِنْدَ الْغَضَبِ- وَ تَجَاوَزْ عِنْدَ الْمَقْدِرَهِ- وَ اصْفَحْ مَعَ الدَّوْلَهِ تَکُنْ لَکَ الْعَاقِبَهُ- وَ اسْتَصْلِحْ کُلَّ نِعْمَهٍ أَنْعَمَهَا اللَّهُ عَلَیْکَ- وَ لَا تُضَیِّعَنَّ نِعْمَهً مِنْ نِعَمِ اللَّهِ عِنْدَکَ- وَ لْیُرَ عَلَیْکَ أَثَرُ مَا أَنْعَمَ اللَّهُ بِهِ عَلَیْکَ- وَ اعْلَمْ أَنَّ أَفْضَلَ الْمُؤْمِنِینَ- أَفْضَلُهُمْ تَقْدِمَهً مِنْ نَفْسِهِ وَ أَهْلِهِ وَ مَالِهِ- وَ إِنَّکَ مَا تُقَدِّمْ مِنْ خَیْرٍ یَبْقَ لَکَ ذُخْرُهُ- وَ مَا تُؤَخِّرْهُ یَکُنْ لِغَیْرِکَ خَیْرُهُ-وَ احْذَرْ صَحَابَهَ مَنْ یَفِیلُ رَأْیُهُ- وَ یُنْکَرُ عَمَلُهُ فَإِنَّ الصَّاحِبَ مُعْتَبَرٌ بِصَاحِبِهِ- وَ اسْکُنِ الْأَمْصَارَ الْعِظَامَ فَإِنَّهَا جِمَاعُ الْمُسْلِمِینَ- وَ احْذَرْ مَنَازِلَ الْغَفْلَهِ وَ الْجَفَاءِ- وَ قِلَّهَ الْأَعْوَانِ عَلَى طَاعَهِ اللَّهِ- وَ اقْصُرْ رَأْیَکَ عَلَى مَا یَعْنِیکَ- وَ إِیَّاکَ وَ مَقَاعِدَ الْأَسْوَاقِ- فَإِنَّهَا مَحَاضِرُ الشَّیْطَانِ وَ مَعَارِیضُ الْفِتَنِ- وَ أَکْثِرْ أَنْ تَنْظُرَ إِلَى مَنْ فُضِّلْتَ عَلَیْهِ- فَإِنَّ ذَلِکَ مِنْ أَبْوَابِ الشُّکْرِ- وَ لَا تُسَافِرْ فِی یَوْمِ جُمُعَهٍ حَتَّى تَشْهَدَ الصَّلَاهَ- إِلَّا فَاصِلًا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَوْ فِی أَمْرٍ تُعْذَرُ بِهِ- وَ أَطِعِ اللَّهَ فِی جُمَلِ أُمُورِکَ- فَإِنَّ طَاعَهَ اللَّهِ فَاضِلَهٌ عَلَى مَا سِوَاهَا- وَ خَادِعْ نَفْسَکَ فِی الْعِبَادَهِ وَ ارْفُقْ بِهَا وَ لَا تَقْهَرْهَا- وَ خُذْ عَفْوَهَا وَ نَشَاطَهَا- إِلَّا مَا کَانَ مَکْتُوباً عَلَیْکَ مِنَ الْفَرِیضَهِ- فَإِنَّهُ لَا بُدَّ مِنْ قَضَائِهَا وَ تَعَاهُدِهَا عِنْدَ مَحَلِّهَا- وَ إِیَّاکَ أَنْ یَنْزِلَ بِکَ الْمَوْتُ- وَ أَنْتَ آبِقٌ مِنْ رَبِّکَ فِی طَلَبِ الدُّنْیَا- وَ إِیَّاکَ وَ مُصَاحَبَهَ الْفُسَّاقِ- فَإِنَّ الشَّرَّ بِالشَّرِّ مُلْحَقٌ- وَ وَقِّرِ اللَّهَ وَ أَحْبِبْ أَحِبَّاءَهُ- وَ احْذَرِ الْغَضَبَ فَإِنَّهُ جُنْدٌ مِنْ جُنُودِ إِبْلِیسَ- وَ السَّلَامُ

مطابق نامه۶۹ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۶۹): از نامه هاى آن حضرت که به حارث همدانى نوشته است 

در این نامه که چنین آغاز مى شود: و تمسک بحبل القرآن و استنصحه ، و احل حلاله و حرم حرامه به ریسمان قرآن چنگ زن و از آن خواهان پندباش حلالش را حلال و حرامش را حرام بدان .

حارث اعور و نسب او

ابن ابى الحدید چنین آورده است : نام و نسب حارث اعور، که از یاران امیرالمؤ منین على علیه السلام است ، حارث بن عبدالله بن کعب بن اسد بن نخله بن حرث بن سبع بن صعب بن معاویه همدانى است . او از فقیهان و صاحب فتوا بوده است . از ملازمان على علیه السلام بوده و شیعیان این شعر على علیه السلام را خطاب به او نقل کرده اند: اى حارث همدانى هرکس بمیرد مرا مى بیند، چه مؤ من باشد و چه منافق ، و این از ابیات مشهورى است که در مباحث گذشته آن را آورده ایم .

ابن ابى الحدید سپس ضمن شرح هر یک از جملات این نامه تاءثیرى را که از قرآن مجید پذیرفته نقل کرده است و روایات و اشعارى مناسب با آن آورده است . از جمله مى گوید: روایت شده است که یکى از بردگان موسى بن جعفر علیه السلام براى ایشان بشقابى آکنده از غذا که داغ بود، آورد. شتاب کرد و ظرف غذا بر سر و روى امام ریخت و خشمگین شد. غلام گفت : والکاظمین الغیظ، فرمود: خشم خود را فروخوردم ، غلام گفت : والعافین عن الناس ، فرمود: عفو کردم ، غلام گفت : والله یحب المحسنین فرمود: تو در راه خدا آزادى و فلان زمین زراعتى خود را به تو بخشیدم .

در مورد ظاهرساختن آثار نعمت مى گوید: رشید به جعفر برمکى گفت برخیز به خانه اصمعى برویم . آن دو پوشیده به خانه او رفتند و همراه ایشان خادمى بود که هزار دینار همراه داشت و رشید مى خواست آن را به اصمعى بدهد. ایشان که به خانه اصمعى وارد شدند، گلیمى خشک و بوریایى پاره و وسایلى کهنه و ابریقهاى سفالى و دواتى شیشه اى و دفاترى گردگرفته و دیوارهایى آکنده از تار عنکبوت دیدند. رشید از اندوه خاموش ماند. و سپس براى آنکه شرمسارى اصمعى را تسکین دهد، شروع به پرسیدن از مسائل پیش پاافتاده و کم ارزش کرد.

رشید به جعفر گفت : این مرد فرومایه را مى بینى که بیش از پنجاه هزار دینار تاکنون به او بخشیده ام و حال او چنین است که مى بینى و هیچ اثرى از نعمت ما را آشکار نساخته است ، به خدا سوگند چیزى به او نخواهم داد و بیرون رفت و چیزى به او نداد.

از موارد دیگرى که در این نامه آمده است نهى از سفرکردن در روز جمعه است و ظاهرا این نهى مربوط به پیش از نمازجمعه است ولى پس از نمازجمعه اشکالى ندارد.

در عین حال امیرالمؤ منین على علیه السلام استثناء هم کرده و فرموده است مگر اینکه بخواهى براى جهاد حرکت کنى یا ضرورتى پیش آید که معذور باشى . در مورد سفر روز جمعه پیش از نماز نهى بسیارى وارد شده است ، برخى از مردم معتقد به کراهت آن پس از نماز شده اند که گفتارى نادر است .

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۷ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۱۹۸

نامه ۶۸ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)(نامه حضرت امیر پیش از خلافت به سلمان فارسی-سلمان فارسى و خبر اسلام آوردنش)

۶۸ و من کتاب له ع کتبه إلى سلمان الفارسی رحمه الله- قبل أیام خلافته

أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّمَا مَثَلُ الدُّنْیَا مَثَلُ الْحَیَّهِ- لَیِّنٌ مَسُّهَا قَاتِلٌ سَمُّهَا- فَأَعْرِضْ عَمَّا یُعْجِبُکَ فِیهَا- لِقِلَّهِ مَا یَصْحَبُکَ مِنْهَا- وَ ضَعْ عَنْکَ هُمُومَهَا- لِمَا أَیْقَنْتَ بِهِ مِنْ فِرَاقِهَا- وَ تَصَرُّفِ حَالَاتِهَا- وَ کُنْ آنَسَ مَا تَکُونُ بِهَا أَحْذَرَ مَا تَکُونُ مِنْهَا- فَإِنَّ صَاحِبَهَا کُلَّمَا اطْمَأَنَّ فِیهَا إِلَى سُرُورٍ- أَشْخَصَتْهُ إِلَى مَحْذُورٍ- أَوْ إِلَى إِینَاسٍ أَزَالَتْهُ عَنْهُ إِلَى إِیحَاشٍ وَ السَّلَامُ

مطابق نامه ۶۸ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۶۸): از نامه آن حضرت که آن را پیش از خلافت خود به سلمان فارسى نوشته است

در این نامه که چنین آغاز مى شود: اما بعد، فانما مثل الدنیا مثل الحیه ، لین مسها قاتل سمها، اما بعد، جز این نیست که مثل دنیا مثل مادر است ، لمس کردن آن نرم و زهرش کشنده است .، ابن ابى الحدید چنین آورده است :

سلمان فارسى و خبر اسلام آوردنش

سلمان مردى از ایران زمین از رام هرمز است و هم گفته اند از اصفهان است ، از دهکده اى به نام جى . سلمان در شمار بردگان آزادکرده و وابسته به رسول خدا صلى الله علیه و آله است . کنیه اش ابوعبدالله بوده است و هرگاه از او مى ترسیدند: تو پسر کیستى ؟ مى گفت : من سلمان پسر اسلام و آدمى زادگانم .

روایت شده است که سلمان از آغاز تا هنگامى که به حضور پیامبر رسیده و از وابستگان آن حضرت قرار گرفته است ، بیش از ده ارباب داشته و دست به دست گردیده است .
ابوعمر بن عبدالبر در کتاب الاستیعاب روایت مى کند که سلمان چیزى را به عنوان صدقه به حضور پیامبر صلى الله علیه و آله آورد و گفت : این صدقه براى تو و یارانت است .

پیامبر صلى الله علیه و آله آن را نپذیرفت و فرمود: صدقه بر ما حلال نیست . سلمان آن را برداشت و برد، فرداى آن روز چیز دیگرى نظیر آن آورد و گفت : این هدیه است . پیامبر به یاران خود فرمود: بخورید. پیامبر صلى الله علیه و آله سلمان را از ارباب او که یهودى بود در قبال پرداخت مقدارى پول و اینکه سلمان براى آنان مقدارى خرمابن بکارد و چندان کار کند که به میوه برسد خرید پیامبر صلى الله علیه و آله تمام آن خرمابنها را به دست خویش کاشت جز یک خرمابن که آن را عمر بن خطاب نشاند. همه نهالها به سرعت به میوه رسید جز همان نهال ، پیامبر صلى الله علیه و آله پرسید این نهال را چه کسى نشانده است ؟ گفته شد عمر بن خطاب . پیامبر آن را بیرون کشید و دوباره به دست خویش آن را کاشت و آن هم به میوه رسید.

ابن عبدالبر مى گوید: سلمان هنگامى که حاکم مدائن بود از برگ خرما حصیر و سبد مى بافت و مى فروخت و از درآمد آن مى خورد و مى گفت : خوش نمى دارم جز از کارکرد دست خویش نان بخورم . او حصیربافى را در مدینه آموخته بود.

نخستین جنگى که در آن شرکت کرد، جنگ خندق بود و همو بود که به کندن خندق اشاره کرد، و چون ابوسفیان و یارانش آن را دیدند گفتند این چاره اندیشى یى است که عرب تاکنون آن را به کار نبرده است . ابن عبدالبر مى گوید: گاهى روایاتى دیده مى شود که سلمان در حالى که هنوز برده بود در جنگهاى بدر و احد هم شرکت کرده است ولى عقیده بیشتر مردم بر این است که نخستین شرکت او در جنگ خندق بود و پس از آن از هیچ جنگ دیگرى غایب نبوده است .

ابن عبدالبر مى گوید: سلمان مردى بزرگوار و نیکوکار و دانشمندى گرانقدر و زاهدى سخت پارسا بوده است .
گوید: هشام بن حسان ، از قول حسن بصرى روایت مى کند که مى گفته است : مقررى سلمان پنج هزار درهم بود که چون به دستش مى رسید همه اش را صدقه مى داد و از دسترنج خویش هزینه مى کرد. او را عبایى بود که نیمش زیرانداز و نیم دیگرش رواندازش بود.

گوید: ابن وهب و ابن نافع گفته اند که سلمان خانه نداشت ، زیر سایه دیوار و درخت زندگى مى کرد. مردى گفت : آیا برایت خانه اى بسازم که در آن مسکن گزینى ؟ گفت : نه ، مرا نیازى به آن نیست ، و آن مرد همچنان اصرار مى کرد و مى گفت : خانه اى که موافق میل تو باشد مى سازم . سلمان فرمود: آن را براى من توصیف کن . گفت : براى تو خانه اى مى سازم که اگر در آن برپا بایستى به سقف آن بخورد و اگر پایت را دراز کنى به دیوار مقابل خواهد خورد. گفت : آرى ، این چنین خوب است و براى او چنان خانه اى ساخت .

ابن عبدالبر مى گوید: از پیامبر صلى الله علیه و آله از چند طریق روایت شده که فرموده است اگر دین بر تارک پروین باشد، سلمان بر آن دست مى یابد. و در روایتى دیگر آمده است که مردى از ایران بر آن دست مى یابد. و مى گوید: براى ما از عایشه روایت شده که مى گفته است ، سلمان شبها جلسه خصوصى با پیامبر داشت و نزدیک بود بر سهم ما از رسول خدا پیروز آید.

گوید: ابن بریده ، از پدرش روایت مى کند که پیامبر صلى الله علیه و آله فرموده است : پروردگارم مرا به دوست  داشتن چهار تن فرمان داده است و خبر داده است که خود ایشان را دوست مى دارد ایشان على و ابوذر و مقداد و سلمان اند.

گوید: قتاده از ابوهریره نقل مى کند که مى گفته است سلمان داناى به دو کتاب است یعنى انجیل و قرآن .
اعمش ، از عمرو بن مره ، از ابوالبخترى ، از على علیه السلام نقل مى کند که چون از او درباره سلمان پرسیدند، فرمود: دانش اول و آخر را مى داند. دریاى بیکران و در زمره اهل بیت است . زاذان ، از على علیه السلام روایت مى کند که سلمان فارسى همچون لقمان حکیم است . کعب الاحبار درباره سلمان گفته است آکنده از دانش ‍ و حکمت بود.

گوید: در حدیثى روایت شده است که ابوسفیان بر سلمان و صهیب و بلال و تنى چند از دیگر مسلمانان عبور کرد، آن سه تن گفتند: شمشیرها نتوانست داد خود را از گردن این دشمن خدا بگیرد. ابوسفیان هم این سخن را شنید، ابوبکر به ایشان گفت : آیا نسبت به پیرمرد و سرور قریش چنین مى گویید. ابوبکر پیش پیامبر آمد و این خبر را به اطلاع رساند، پیامبر فرمود: نکند که آن سه تن را خشمگین ساخته باشى که اگر چنان کرده باشى خدا را خشمگین کرده اى . ابوبکر پیش آنان برگشت و گفت : اى برادران ! آیا من شما را خشمگین ساختم ؟ گفتند: نه و خدایت بیامرزد.

گوید: پیامبر صلى الله علیه و آله آن گاه که میان مسلمان عقد برادرى مى بست ، میان سلمان و ابوالدرداء عقد برادرى بست . سلمان را فضایل بسیار و اخبار پسندیده است ، او به سال سى و پنجم هجرت و گفته شده است در آغاز سال سى و ششم و در حکومت عثمان درگذشته است . گروهى هم گفته اند به روزگار حکومت عمر درگذشته است ، ولى بیشتر همان سخن نخست را گفته اند.

اما حدیث چگونگى مسلمان شدن سلمان را گروهى بسیار از محدثان از قول خودش چنین آورده اند که مى گفته است من پسر دهقان سالار دهکده جى اصفهان بودم و محبت پدرم نسبت به من چنان بود که مرا همچون دوشیزه اى در خانه بازمى داشت .

من در فراگرفتن و انجام دادن آداب مجوسى چندان کوشش ‍ کردم که خدمتگار آتشکده موبد شدم . پدرم روزى مرا به یکى از املاک خود فرستاد، ضمن راه از کنار کلیساى مسیحیان گذشتم وارد کلیسا شدم از نیایش و نماز ایشان خوشم آمد و گفتم : آیین ایشان بهتر از آیین من است ، پرسیدم محل اصلى این آیین کجاست ؟ گفتند: شام است .

من از پیش پدر خویش گریختم و چون مرگ او فرا رسید، گفتم : در مورد چه کسى به من سفارش مى کنى ؟ گفت : بیشتر مردم آیین خود را ترک کرده و نابود شده اند جز موردى در موصل ، خود را به او برسان . چون او درگذشت من خود را به آن مرد رساندم ، چیزى نگذشت که مرگ او هم فرا رسید، پرسیدم در مورد چه کسى به من سفارش مى کنى ؟ گفت : کسى را که بر راه راست باقى مانده باشد جز مردى در نصیبین نمى شناسم . گویند آن صومعه که سلمان پیش از اسلام در آن عبادت مى کرد تا امروز لابد یعنى قرن دوم باقى است .

سلمان مى گفته است و چون مرگ آن روحانى نصیبین فرا رسید، مرا پیش مردى از عموریه که از سرزمین روم است گسیل داشت . من پیش او رفتم و ماندم و چند ماده گاو و گوسپند به دست آوردم . چون مرگ او فرا رسید، گفتم : در مورد چه کسى به من سفارش مى کنى ؟ گفت : مردم آیین خود را رها کرده اند و هیچ کس از ایشان بر حق باقى نمانده است ، روزگار ظهور پیامبرى که به آیین ابراهیم در سرزمین عرب برانگیخته خواهد شد نزدیک شده است ، او به سرزمینى مهاجرت مى کند که میان دو ناحیه سنگلاخ قرار دارد و داراى نخلستان است . پرسیدم نشانه آن پیامبر چیست ؟ گفت : خوراک هدیه را مى خورد و خوراک صدقه را نمى خورد و میان شانه هایش مهر نبوت وجود دارد.

سلمان مى گفته است کاروانى از قبیله کلب رسید و من با آنان بیرون رفتم و چون همراه ایشان به وادى القرى رسیدم به من ستم کردند و به عنوان برده مرا به مردى یهودى فروختند که در مزرعه و نخلستان او کارگرى مى کردم . در همان حال که پیش او بودم یکى از پسرعموهایش آمد و مرا از او خرید و با خود به مدینه آورد و به خدا سوگند همین که به مدینه رسیدم آن شهر را شناختم ، و در آن هنگام خداوند محمد صلى الله علیه و آله را در مکه مبعوث فرموده بود و من هیچ آگاهى نداشتم .

همچنان که روزى بالاى درخت خرمایى بودم یکى از پسرعموهاى ارباب من پیش او آمد و گفت : خداوند بنى قیله را بکشد که در منطقه قباء بر مردى که از مکه پیش ایشان آمده است جمع شده اند و مى پندارند که پیامبر است . سلمان مى گوید: چنان به هیجان آمدم که لرزه ام گرفت ، از درخت خرما فرود آمدم و شروع به پرسیدن کردم ، ارباب من هیچ سخنى نگفت و مى گفت : بر سر کارت برگرد و آنچه را به تو مربوط نیست رها کن .

چون شامگاه فرا رسید، اندکى خرما داشتم برداشتم و به حضور پیامبر آوردم و گفتم به من خبر رسیده است که تو مردى نیکوکارى و یارانى نیازمند و غریب دارى ، این خرماى صدقه است که پیش ‍ من است و شما را از دیگران بر آن سزاوارتر دیدم .

پیامبر صلى الله علیه و آله به یاران خود فرمود: بخورید، ولى خود دست نگه داشت و چیزى نخورد. با خود گفتم : این یک نشانه و برگشتم فرداى آن روز بقیه خرمایى را که پیشم بود، برداشتم و به حضور پیامبر آمدم و گفتم : چنان دیدم که تو چیزى از صدقه نمى خورى ، این هدیه است . به یارانش فرمود: بخورید، و خودش هم همراهشان خورد. گفتم : بى شک خود اوست ، خویش را گریان بر دست و پایش افکندم و شروع به بوسیدن کردم . فرمود: تو را چه مى شود.

داستان خود را برایش گفتم که او را خوش آمد و فرمود: اى سلمان با صاحب خود پیمان آزادى بنویس ، من با او پیمان نامه نوشتم که سیصد نهال خرما براى او بنشانم و چهل وقیه هم بپردازم . پیامبر صلى الله علیه و آله به انصار فرمود: این برادرتان را یارى دهید و آنان مرا یارى دادند و سیصد نهال گرد آوردم که پیامبر صلى الله علیه و آله به دست خویش بر زمین نشاند و همگى به بار آمد. از یکى از جنگها هم مالى براى پیامبر رسید که بخشى از آن را به من عطا کرد و فرمود: تعهد خود را بپرداز، پرداختم و آزاد شدم .

سلمان از شیعیان و ویژگان على علیه السلام است ، امامیه مى پندارند او یکى از چهارتنى است که سرهاى خود را تراشیده اند و شمشیر بر دوش به حضور على آمدند، که خبرى مفصل است و این جا محل آوردن آن نیست ، یاران معتزلى ما هم در اینکه سلمان از شیعیان على علیه السلام است با امامیه اختلافى ندارند، بلکه در چیزهایى که افزون بر آن گفته اند اختلاف نظر دارند. آنچه را هم که محدثان از قول او به روز سقیفه نقل مى کنند که به فارسى گفت کردید و نکردید یاران معتزلى ما این چنین معنى مى کنند که مقصودش آن بوده است که این کار که خلیفه اى برگزیدید چه نیکوکارى بود جز آنکه از اهل بیت عدول کردید و حال آنکه اگر خلیفه از ایشان مى بود شایسته و سزاوار بود.

امامیه مى گویند: معناى سخن او این است که اسلام آوردید و تسلیم فرمان نشدید. و حال آنکه این کلمه فارسى این معنى را نمى رساند بلکه دلالت بر فعل و عمل دارد نه چیزى دیگر. و دلیل درستى سخن یاران ما این است که سلمان حکومت مداین را در عهد عمر پذیرفته است و اگر آنچه که امامیه مى گویند حق مى بود، او هرگز براى عمر کار نمى کرد!

ابن ابى الحدید ضمن شرح بقیه الفاظ این نامه اقوالى از حکیمان و زاهدان نقل کرده و چنین گفته است : زاهدى بر در خانه اى گذشت که اهل آن خانه بر کسى از ایشان که مرده بود مى گرستند، گفت : واى و شگفتا از مسافرانى که بر مسافر دیگرى مى گریند که به سرمنزل خود رسیده است .

عالمى ، راهبى را دید، پرسید: اى راهب دنیا را چگونه مى بینى ؟ گفت : بدنها را فرسوده و آرزوها را تجدید و رسیدن به آن را دور و مرگ را نزدیک مى سازد. گفت : حال مردم این جهان چون است ؟ گفت : هرکس بر آن دست مى یابد به رنج مى افتد و هرکس آن را از دست مى دهد، اندوهگین مى شود. پرسید: بى نیازى از آن چگونه است ؟ گفت : با بریدن امید از آن . گفت : در این میان کدام همنشین نکوتر و وفادارتر است ؟

گفت : کار شایسته . پرسید: کدام زیان بخش تر است و درمانده تر؟ گفت : نفس و هوس . پرسید: راه بیرون شدن از این گرفتارى چیست ؟ گفت : پیمودن راه حق و درست . پرسید: آن راه را چگونه بپیمایم ؟ گفت : باید جامه شهوتهاى ناپایدار را از تن برون آرى و براى سراى جاودانه کار کنى .

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۷ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۴۲

نامه ۶۷ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۶۷ و من کتاب له ع کتبه إلى قثم بن العباس- و هو عامله على مکه

أَمَّا بَعْدُ فَأَقِمْ لِلنَّاسِ الْحَجَّ- وَ ذَکِّرْهُمْ بِأَیَّامِ اللَّهِ- وَ اجْلِسْ لَهُمُ الْعَصْرَیْنِ- فَأَفْتِ الْمُسْتَفْتِیَ- وَ عَلِّمِ الْجَاهِلَ وَ ذَاکِرِ الْعَالِمَ- وَ لَا یَکُنْ لَکَ إِلَى النَّاسِ سَفِیرٌ إِلَّا لِسَانُکَ- وَ لَا حَاجِبٌ إِلَّا وَجْهُکَ- وَ لَا تَحْجُبَنَّ ذَا حَاجَهٍ عَنْ لِقَائِکَ بِهَا- فَإِنَّهَا إِنْ ذِیدَتْ عَنْ أَبْوَابِکَ فِی أَوَّلِ وِرْدِهَا- لَمْ تُحْمَدْ فِیمَا بَعْدُ عَلَى قَضَائِهَا- وَ انْظُرْ إِلَى مَا اجْتَمَعَ عِنْدَکَ مِنْ مَالِ اللَّهِ- فَاصْرِفْهُ إِلَى مَنْ قِبَلَکَ مِنْ ذَوِی الْعِیَالِ وَ الْمَجَاعَهِ- مُصِیباً بِهِ مَوَاضِعَ الْمَفَاقِرِ وَ الْخَلَّاتِ- وَ مَا فَضَلَ عَنْ ذَلِکَ فَاحْمِلْهُ إِلَیْنَا لِنَقْسِمَهُ فِیمَنْ قِبَلَنَا- وَ مُرْ أَهْلَ مَکَّهَ أَلَّا یَأْخُذُوا مِنْ سَاکِنٍ أَجْراً- فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ یَقُولُ- سَواءً الْعاکِفُ فِیهِ وَ الْبادِ- فَالْعَاکِفُ الْمُقِیمُ بِهِ- وَ الْبَادِی الَّذِی یَحُجُّ إِلَیْهِ مِنْ غَیْرِ أَهْلِهِ- وَفَّقَنَا اللَّهُ وَ إِیَّاکُمْ لِمَحَابِّهِ وَ السَّلَام‏

مطابق نامه۶۷ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۶۷): از نامه آن حضرت است به قثم بن عباس که عامل او در مکه بود

در این نامه که چنین آغاز مى شود: اما بعد، قاقم للناس الحج و ذکرهم بایام الله ، اما بعد، براى مردم حج را برپا دار و ایام الله را به یادشان آور. ابن ابى الحدید ضمن شرح مختصرى که در مورد این نامه داده ، مطلبى را از این نامه در مورد اجازه نگرفتن براى مسکن از حاجیان آورده است که از لحاظ اجتماعى در خور دقت است .

او مى نویسد: امیرالمؤ منین علیه السلام با استناد به آیه سواءالعاکف فیه والباد  به قثم فرمان داده است به مردم بگوید از حاجیان براى مسکن اجازه نگیرند و اصحاب ابوحنیفه هم به همین آیه در مورد حرام بودن فروش خانه هاى مکه و اجازه گرفتن از حاجیان استناد کرده اند و مى گویند منظور از مسجدالحرام تمام مکه است ، و حال آنکه شافعى را عقیده برخلاف این است و مى گوید: فروختن و اجازه دادن خانه هاى مکه جایز است .

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۷ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۵۱

نامه ۶۴ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۶۴ و من کتاب له ع إلى معاویه جوابا عن کتابه

أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّا کُنَّا نَحْنُ وَ أَنْتُمْ عَلَى مَا ذَکَرْتَ- مِنَ الْأُلْفَهِ وَ الْجَمَاعَهِ- فَفَرَّقَ بَیْنَنَا وَ بَیْنَکُمْ أَمْسِ أَنَّا آمَنَّا وَ کَفَرْتُمْ- وَ الْیَوْمَ أَنَّا اسْتَقَمْنَا وَ فُتِنْتُمْ- وَ مَا أَسْلَمَ مُسْلِمُکُمْ إِلَّا کَرْهاً- وَ بَعْدَ أَنْ کَانَ أَنْفُ الْإِسْلَامِ کُلُّهُ لِرَسُولِ اللَّهِ ص حَرْباً- وَ ذَکَرْتَ أَنِّی قَتَلْتُ طَلْحَهَ وَ الزُّبَیْرَ- وَ شَرَّدْتُ بِعَائِشَهَ وَ نَزَلْتُ بَیْنَ الْمِصْرَیْنِ- وَ ذَلِکَ أَمْرٌ غِبْتَ عَنْهُ فَلَا عَلَیْکَ وَ لَا الْعُذْرُ فِیهِ إِلَیْکَ- وَ ذَکَرْتَ أَنَّکَ زَائِرِی فِی جَمْعِ الْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنْصَارِ- وَ قَدِ انْقَطَعَتِ الْهِجْرَهُ یَوْمَ أُسِرَ أَخُوکَ- فَإِنْ کَانَ فِیکَ عَجَلٌ فَاسْتَرْفِهْ- فَإِنِّی إِنْ أَزُرْکَ فَذَلِکَ جَدِیرٌ- أَنْ یَکُونَ اللَّهُ إِنَّمَا بَعَثَنِی إِلَیْکَ لِلنِّقْمَهِ مِنْکَ- وَ إِنْ تَزُرْنِی فَکَمَا قَالَ أَخُو بَنِی أَسَدٍ- مُسْتَقْبِلِینَ رِیَاحَ الصَّیْفِ تَضْرِبُهُمْ بِحَاصِبٍ بَیْنَ أَغْوَارٍ وَ جُلْمُودِ- وَ عِنْدِی السَّیْفُ الَّذِی أَعْضَضْتُهُ بِجَدِّکَ- وَ خَالِکَ وَ أَخِیکَ فِی مَقَامٍ وَاحِدٍ- فَإِنَّکَ وَ اللَّهِ مَا عَلِمْتُ الْأَغْلَفُ الْقَلْبِ الْمُقَارِبُ الْعَقْلِ- وَ الْأَوْلَى أَنْ یُقَالَ لَکَ- إِنَّکَ رَقِیتَ سُلَّماً أَطْلَعَکَ مَطْلَعَ سُوءٍ عَلَیْکَ لَا لَکَ- لِأَنَّکَ نَشَدْتَ غَیْرَ ضَالَّتِکَ وَ رَعَیْتَ غَیْرَ سَائِمَتِکَ- وَ طَلَبْتَ أَمْراً لَسْتَ مِنْ أَهْلِهِ وَ لَا فِی مَعْدِنِهِ- فَمَا أَبْعَدَ قَوْلَکَ مِنْ فِعْلِکَ-وَ قَرِیبٌ مَا أَشْبَهْتَ مِنْ أَعْمَامٍ وَ أَخْوَالٍ- حَمَلَتْهُمُ الشَّقَاوَهُ وَ تَمَنِّی الْبَاطِلِ عَلَى الْجُحُودِ بِمُحَمَّدٍ ص- فَصُرِعُوا مَصَارِعَهُمْ حَیْثُ عَلِمْتَ- لَمْ یَدْفَعُوا عَظِیماً وَ لَمْ یَمْنَعُوا حَرِیماً- بِوَقْعِ سُیُوفٍ مَا خَلَا مِنْهَا الْوَغَى- وَ لَمْ تُمَاشِهَا الْهُوَیْنَى- وَ قَدْ أَکْثَرْتَ فِی قَتَلَهِ عُثْمَانَ- فَادْخُلْ فِیمَا دَخَلَ فِیهِ النَّاسُ ثُمَّ حَاکِمِ الْقَوْمَ إِلَیَّ- أَحْمِلْکَ وَ إِیَّاهُمْ عَلَى کِتَابِ اللَّهِ تَعَالَى- وَ أَمَّا تِلْکَ الَّتِی تُرِیدُ- فَإِنَّهَا خُدْعَهُ الصَّبِیِّ عَنِ اللَّبَنِ فِی أَوَّلِ الْفِصَالِ- وَ السَّلَامُ لِأَهْلِهِ

مطابق نامه۶۴ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۶۴): از نامه آن حضرت است در پاسخ نامه معاویه 

در این نامه که چنین آغاز مى شود: اما بعد فانا کنا نحن و انتم على ما ذکرت من الالفه و الجماعه ، ففرق بیننا و بینکم امس انا آمنا و کفرتم اما بعد، آرى ما و شما همان گونه که گفته اى دوست و متحد بودیم ولى دیروز آنچه که میان ما و شما تفرقه انداخت این بود که ما ایمان آوردیم و شما کافر شدید.، ابن ابى الحدید پیش از شروع به شرح دادن ، نامه اى را که معاویه نوشته بوده و این نامه پاسخ آن است آورده است .

نامه معاویه به على علیه السلام

نامه اى که معاویه به على نوشته است و این نامه پاسخ آن است ، چنین بوده است : از معاویه بن ابى سفیان به على بن ابى طالب اما بعد، ما خاندان عبد مناف همواره از یک آبشخور بهره مند بودیم و از یک ریشه بودیم و همچون اسبان مسابقه در یک خط حرکت مى کردیم ، هیچ یک ما را بر دیگرى فضیلتى نبود و ایستاده ما را بر نشسته ما فخرى نبود. سخن ما هماهنگ و دوستى ما پیوسته و خانه ما یکى بود. شرف و کرم ، اصالت ما را به یکدیگر پیوسته مى داشت .

نیرومند ما بر ناتوان محبت مى ورزید و توانگر ما با بینواى ما مواسات مى کرد و دلهاى ما از نفوذ رشک رهایى یافته و سینه هاى ما از فتنه انگیزى پاک شده بود. همواره بر همین حال بودیم ! تا آن هنگام که تو نسبت به پسرعمویت عثمان دغلى کردى و بر او رشک بردى و مردم را بر او شوراندى ، تا سرانجام در حضور تو کشته شد و هیچ گونه دفاعى از او به دست و زبان نکردى ، و اى کاش به جاى آنکه مکر و تزویر خود را پنهانى در مورد او انجام دهى ، نصرت خویش را براى او آشکار مى ساختى تا میان بهانه و عذرى هر چند ضعیف مى داشتى و از خون او تبرى مى جستى و از او دفاع مى کردى ، هر چند دفاع سست و اندک .

ولى تو در خانه خود نشستى ، انگیزه ها برانگیختى و افعى هاى خطرناک به سوى او گسیل داشتى و چون به هدف و خواسته خود رسیدى ، شادى خود و زبان آورى خویش را آشکار ساختى و براى رسیدن به حکومت آستین و دامن خود را بالا زدى و آماده شدى و مردم را به بیعت با خود فرا خواندى و اعیان مسلمانان را با زور به بیعت کردن با خود واداشتى ، و پس از آن کارها که انجام دادى . دو پیرمرد مسلمانان ، ابومحمد طلحه و ابوعبدالله زبیر را که به هر دو وعده بهشت داده شده بود و به قاتل یکى از ایشان وعده دوزخ داده شده بود، کشتى . همچنین ام المؤ منین عایشه را آواره کردى و خوار و زبون ساختى ، آن چنان که میان اعراب بادیه نشین و سفلگان فرومایه کوفه کسانى بودند که او را مى راندند و دشنام مى دادند و مسخره مى کردند.

 آیا مى پندارى پسرعمویت یعنى حضرت ختمى مرتبت اگر این کار را مى دید از تو راضى مى بود یا بر تو خشمگین بود و تو را از انجام دادن آن باز مى داشت ؟ آن هم کارى که در آن همسرش را آزار دهى و آواره سازى و خونهاى پیروان دین او را بریزى . وانگهى مدینه را که جایگاه هجرت است ، رها کردى و از آن بیرون آمدى و حال آنکه پیامبر صلى الله علیه و آله درباره آن شهر فرموده است : مدینه زنگ و زنگار را از خود بیرون مى راند و نابود مى سازد، همان گونه که کوره آهنگر، زنگ آهن را مى زداید. به جان خودم سوگند که وعده پیامبر و سخن او راست آمد که مدینه زنگار خود را زدود و هر کس را که شایسته سکونت در آن نبود از خود بیرون راند.و تو از حرمت هر دو حرم مکه و مدینه دور ماندى و میان دو شهر کوفه و بصره اقامت گزیدى و از کوفه به جاى مدینه راضى شدى و همسایگى با خورنق و حیره را به همسایگى با خاتم پیامبران ترجیح دادى .

پیش از آن هم بر دو خلیفه رسول خدا در تمام مدت زندگى ایشان خرده گرفتى و از یارى آن دو خوددارى کردى و گاه مردم را بر آنان شوراندى و از بیعت با آن دو سر بر تافتى و آهنگ کارى کردى که خداوند تو را شایسته آن ندید و خواستى بر نردبانى دشوار برآیى و بر مقامى که براى تو لغزنده بود دست یابى و ادعایى کردى که بر آن هیچ یاورى نیافتى . به جان خودم سوگند که اگر در آن هنگام عهده دار حکومت مى شدى چیزى جز اختلاف و تباهى نمى افزودى و حکومت تو نتیجه اى جز پراکندگى و ارتداد مسلمانان نداشت که تو سخت به خو شیفته و مغرورى و دست و زبان بر مردم گشاده مى دارى .

هان که من با لشکرى از مهاجران و انصار که مسلح به شمشیرهاى شامى و نیزه هاى قحطانى هستند، آهنگ تو دارم تا تو را در پیشگاه خداوند محاکمه کنند، پس در مورد خود و مسلمانان بیندیش و قاتلان عثمان را که نزدیکان تو هستند و یاران و اطرافیان تو شمرده مى شوند به من تسلیم کن . اگر بخواهى راه ستیز و لجاج بپیمایى و اصرار بر گمراهى ورزى ، بدان که این آیه در مورد تو و مردم عراق نازل شده است که و خداوند مثل مى زند شهرى را که مردمش در کمال امنیت و اطمینان بودند، روزى ایشان از هر سو فراوان مى رسید، نعمت خدا را کفران کردند و خداوند به سبب آنچه کردند مزه جامه گرسنگى و بیم را به آنان چشانید. 

اینک به تفسیر معانى کلمات و عباراتى که على علیه السلام در پاسخ نوشته است ، مى پردازیم . على علیه السلام هم مى گوید: آرى به جان خودم سوگند که در دوره جاهلى همگى ، افراد یک خاندان و فرزندزادگان عبد مناف بودیم ولى جدایى میان ما و شما از هنگامى که خداوند محمد صلى الله علیه و آله را مبعوث فرمود شروع شد که ما ایمان آوردیم و شما کافر شدید و امروز این جدایى بیشتر شده است که ما بر راه راست ایستادگى کردیم و شما به فتنه درافتادید. و سپس ‍ مى گوید: کسى هم که از شما اسلام آورده است ، با زور مسلمان شده است . 

همچون ابوسفیان و پسرانش یزید و معاویه و دیگران از خاندان عبد شمس ، آن هم در حالى که مسلمان شدند که در آغاز اسلام با پیامبر صلى الله علیه و آله سخت جنگ کرده بودند، و بدیهى است که ابوسفیان و افراد خانواده اش از خاندان بنى عبد شمس از آغاز هجرت تا فتح مکه دشمن ترین مردم نسبت به رسول خدا صلى الله علیه و آله بوده اند.

آن گاه امیرالمؤ منین علیه السلام در مورد آنکه معاویه گفته است طلحه و زبیر را تو کشته اى و عایشه را آواره ساخته اى و میان دو شهر کوفه و بصره سکونت گزیده اى ، پاسخ معاویه را با سخنى مختصر داده است و براى تحقیر معاویه نوشته است : این موضوع کارى است که تو در آن حضور نداشته اى ، ستمى که مى پندارى ، بر تو نبوده است و اگر هم عذرخواهى و حجت آوردن بر من واجب شود، نباید از تو عذر بخواهم یا حجت خویش را به تو عرضه دارم .

و پاسخ مفصل در این مورد چنین باید گفته شود که طلحه و زبیر به سبب ستم و پیمان شکنى خودشان خود را به کشتن دادند و اگر بر طریقه حق استقامت مى کردند، سالم مى ماندند و هر کس را که حق بکشد، خون او تباه است . و اینکه آن دو از پیرمردان محترم مسلمان بوده اند، هیچ تردیدى در آن نیست ولى عیب و گناه در هر سنى سر مى زند و یاران معتزلى ما را عقیده بر این است که آن دو توبه کردند و در حالى که از کرده خود پشیمان بودند از دنیا رفتند. ما هم همین عقیده را داریم و اخبار در این مورد بسیار است و آن دو شرطى که توبه کرده باشند، اهل بهشت هستند و اگر توبه ایشان نباشد آن دو هم همچون دیگران هلاک شده اند که خداوند متعال درباره تقوى و اطاعت با هیچ کس رودربایستى ندارد که هرکس هلاک شدنى است با حجت هلاک شود و هرکس زنده جاوید مى شود با حجت چنان شود.

وعده بهشتى هم که به آن دو داده شده به شرط این است که فرجام آنان به سلامت بوده باشد و سخن همین جاست و اگر توبه ایشان ثابت شود، این وعده براى آنان صحیح و محقق خواهد بود. و این سخن که قاتل پسر صفیه را به آتش مژده بده ، تا اندازه اى مورد اختلاف است ، برخى از سیره نویسان و محدثان آن را به طور قطع کلام امیرالمؤ منین على مى دانند و برخى آن را به طور مرفوع منسوب به آن حضرت دانسته اند و به هر حال سخنى بر حق و درست است ، زیرا ابن جرموز، زبیر را در حالى که به معرکه پشت کرده و از صف نبرد بیرون آمده و جنگ را رها کرده بود، کشته است ، یعنى او را در حالى که کشته که از باطل روى گردان شده و توبه کرده بود و قاتل کسى که حالش این چنین است ، بدون تردید فاسق و سزاوار آتش است .

اما در مورد ام المؤ منین عایشه ، بدون تردید توبه اش صحیح است و اخبارى که درباره توبه او رسیده است از اخبار مربوط به توبه طلحه و زبیر بیشتر است ، زیرا عایشه پس از جنگ جمل مدتى دراز زنده بوده است و حال آنکه آن دو زنده نمانده اند. وانگهى آنچه بر سرش ‍ آمد نتیجه خطاى خودش بود و در آن باره چه گناهى بر امیرالمؤ منین على علیه السلام است . اگر عایشه در خانه خود مى ماند، هرگز میان مردم کوفه و اعراب بادیه نشین خوار و زبون نمى شد و حال آنکه با همه این کارها امیرالمؤ منین او را گرامى و محفوظ داشت و شاءن او را رعایت فرمود و هر کس ‍ دوست دارد به چگونگى رفتار على علیه السلام با او آگاه شود به کتابهاى سیره مراجعه کند. اگر عایشه کارى را که نسبت به على انجام داد نسبت به عمر انجام داده بود و وحدت مسلمانان را علیه عمر برهم زده و شمشیر کشیده بود و عمر بر او پیروز مى شد، بدون تردید او را کشته و پاره پاره کرده بود، ولى على بردبار و بزرگوار بود.

اما این سخن معاویه که گفته است اگر پیامبر صلى الله علیه و آله زنده مى بود و کردار تو را مى دید، آیا راضى مى بود که همسرش را آزار دهى ، على مى تواند بگوید آیا تصور مى کنى اگر زنده مى بود، راضى مى بود که همسرش ، وصى و برادرش را چنین آزار دهد.

وانگهى اى پسر ابوسفیان ، مى پندارى که اگر پیامبر صلى الله علیه و آله زنده مى بود از کار تو راضى مى بود اى پسر ابوسفیان ، مى پندارى که اگر پیامبر صلى الله علیه و آله زنده مى بود از کار تو راضى مى بود که در مورد خلافت با على ستیز کنى و وحدت امت را پراکنده سازى ، و آیا براى طلحه و زبیر راضى بود که نخست بیعت کنند و بدون هیچ سببى پیمان شکنى کنند و بگویند به جستجوى پولها به بصره آمده ایم که ما خبر داده شده است در بصره اموال بسیارى است ، آیا این سخنى است که فردى مثل ایشان بگوید؟! اما این سخن معاویه که گفته است : سراى و سرزمین هجرت را رها کرده اى ، در این کار عیبى بر على علیه السلام نیست که اگر سرزمینهاى اطراف با تباهى و ستم بر او بشورند، از مدینه بیرون آید و آنجا برود و مردمش را تهذیب کند.

چنین نیست که هر کس از مدینه بیرون رود، پلید باشد که عمر چند بار از مدینه به شام رفت . وانگهى على علیه السلام مى تواند این سخن را به خود او برگرداند و بگوید اى معاویه ! مدینه تو را هم از خود بیرون رانده است ، بنابراین تو هم ناپاکى ، همچنین طلحه و زبیر و عایشه که تو در مورد ایشان تعصب مى ورزى و با آنان براى مردم حجت مى آورى . از این گذشته گروهى از صالحان چون ابوذر و ابن مسعود و دیگران از مدینه بیرون رفته اند و در سرزمینهاى دور از آن درگذشته اند.

اما این سخن معاویه که گفته است : از حرمت دو حرم مکه و مدینه و مجاورت مرقد رسول خدا صلى الله علیه و آله دور گشتى ، سخنى بى اعتبار است که بر امام واجب است مصالح اسلام را به صورت الاهم فالاهم و با توجه به اهمیت آن رعایت کند و بدیهى است که جنگ با اهل ستم و طغیان مهمتر از اقامت در دو حرم است . اما آنچه که معاویه در مورد یارى ندادن عثمان و شادشدن از مرگ او و دعوت مردم پس از کشته شدن عثمان براى بیعت با خود و مجبورساختن طلحه و زبیر و دیگران را به بیعت که به على علیه السلام نسبت داده است همه اش ادعاى یاوه است و خلاف آنچه که او مدعى شده است ، بوده است . هرکس به کتابهاى سیره بنگرد، خواهد دانست که معاویه بر او تهمت زده است و چیزهایى را که از او سر نزده ، مدعى شده است .

اما این سخن معاویه که گفته است : به ابوبکر و عمر پیچیدى و از بیعت با آن دو خوددارى کرده است و به فکر خلافت پس از رسول خدا افتادى ، على علیه السلام که منکر چنین چیزى نبوده است و شکى در این نیست که او پس از رحلت رسول خدا صلى الله علیه و آله مدعى خلافت براى خود بوده است یا آن چنان که شیعیان مى گویند به سبب وجود نص یا به سبب دیگرى که یاران معتزلى ما مى گویند. اما اینکه معاویه گفته است : اگر در آن هنگام تو عهده دار خلافت مى شدى کار تباه و اسلام گرفتار اختلاف مى شد، علم غیب است که جز خدا کسى نمى داند.

شاید اگر در آن هنگام على علیه السلام عهده دار خلافت مى شد، کار استقامت مى یافت و وضع اسلام بهتر و استوارتر مى گردید، زیرا سبب عمده اضطراب کار على که پس از کشته شدن عثمان به خلافت رسید، این بود که به سبب مقدم شدن دیگران در خلافت بر او از عظمت و بزرگى شاءن على علیه السلام در نظر مردم کاسته شد و تقدم دیگران در دل مردم این شبهه را انداخت که لابد صلاحیت کامل براى خلافت ندارد و مردم اسیر پندارهاى خود هستند. اگر على در آغاز عهده دار خلافت مى شد با توجه به منزلت رفیع و اختصاصى که نزد پیامبر در روزگار زندگى آن حضرت داشت ، کار به گونه دیگر مى بود نه آن چنان که در حکومت او پس از عثمان مى بینیم ، اما این سخن معاویه که گفته است تو متکبر و خودبین بوده اى ، سخت بى انصافى کرده است . در این تردید نیست که على علیه السلام حالت ترفع داشته است ولى نه آن چنان که معاویه گفته است .

و على علیه السلام در عین ترفع خوشخوترین مردم بوده است .اینک به تفسیر برخى دیگر از کلمات آن حضرت برگردیم ، اینکه فرموده است هجرت ، همان روز که برادرت اسیر شد، تمام شد، تکذیب سخن معاویه است که گفته است من با لشکرى از مهاجران و انصار مى آیم ، یعنى همراه تو مهاجرى نیست زیرا بیشتر کسانى که با تو هستند. فقط پیامبر صلى الله علیه و آله را دیده اند و آنان فرزندان اسیران جنگى آزاد شده اند یا با کسانى هستند که پس از فتح مکه مسلمان شده اند و پیامبر صلى الله علیه و آله فرموده است : پس از فتح مکه دیگر هجرتى نیست .

ضمنا امیرالمؤ منین از فتح مکه ، با عبارات پسندیده اى سخن گفته است که معاویه و خاندانش را با کفر سرزنش کرده و گفته است که آنان از مردم باسابقه در اسلام نیستند، و افزوده است هجرت از آن روز که برادرت اسیر شد، تمام شده است . مقصود اسیرشدن یزید پسر ابوسفیان به روز فتح مکه در دروازه خندمه است . یزید با تنى چند از قریش براى جنگ و جلوگیرى از ورود مسلمانان به مکه به دروازه خندمه رفته بودند که تنى چند از قریش کشته شدند و یزید بن ابى سفیان را خالد بن ولید به اسیرى گرفت .

ابوسفیان ، یزید را از چنگ خالد بن ولید نجات داد و او را به خانه خود برد و در امان قرار گرفت که پیامبر صلى الله علیه و آله در آن روز فرموده بود: هرکس ‍ به خانه ابوسفیان درآید، در امان است .

خبر فتح مکه

اینک واجب است که در شرح این نامه خلاصه اى از آنچه را که واقدى درباره فتح مکه نوشته است ، بیاوریم ، زیرا مقتضاى آن همین جاست . که على علیه السلام خطاب به معاویه نوشته است : مسلمان شما هم اسلام نیاورد، مگر به زور، و فرموده است : روزى که برادرت اسیر شد. محمد بن عمر واقدى در کتاب المغازى چنین گفته است :
پیامبر صلى الله علیه و آله در سال حدیبیه صلح ده ساله اى را با قریش برقرار ساخته بود که از شاخه هاى بزرگ کنانه بود در حمایت خویشتن قرار داد.

میان بنى خزاعه و بنى بکر از دوره جاهلى خونها و کینه هایى بود.قبیله خزاعه پیش از این هم از هم پیمانان عبدالمطلب بودند و پیمان نامه اى از عبدالمطلب همراه خزاعه بود و پیامبر صلى الله علیه و آله هم این موضوع را مى دانست . چون صلح حدیبیه تمام شد و مردم در امان قرار گرفتند، نوجوانى از قبیله خزاعه شنید که مردى بنى کنانه به نام انس بن زنیم دولى شعرى را که در نکوهش پیامبر سروده بود، مى خواند. او انس را زد و سرش را شکست . انس پیش قوم خود رفت و شکستگى سر خود را به ایشان نشان داد که موجب برانگیخته شدن فتنه میان آن دو قبیله شد. آنان کینه هاى کهن را هم به یاد آوردند، بنى بکر که مجاور مکه بودند به چاره جویى پرداختند و قبیله بکر بن عبد مناه از قریش براى فروگرفتن قبیله خزاعه یارى خواستند. برخى از قرشیان این موضوع را ناخوش داشتند و گفتند ما پیمان با محمد را نمى شکنیم ، برخى هم انجام دادن این کار را مهم ندانستند.

ابوسفیان از کسانى بود که این کار را خوش نمى داشت ، صفوان بن امیه و حویطب بن عبدالعزى و مکرز بن حفص از کسانى بودند که بنى بکر را یارى دادند و پوشیده ، مردان مسلحى را به یارى فرستادند و بنى بکر بر خزاعه شبیخون زدند و به ایشان درافتادند و بیست مرد را کشتند. فرداى آن شب خزاعه بر قریش ‍ اعتراض کردند و قریش منکر این شدند که بنى بکر را یارى داده باشند و آن را تکذیب کردند. ابوسفیان و تنى چند از قریش هم از آنچه پیش آمده بود، تبرى جستند. گروهى از بنى خزاعه براى فریادخواهى از پیامبر صلى الله علیه و آله به مدینه رفتند. هنگامى که پیامبر صلى الله علیه و آله در مسجد بود پیش او رفتند، عمرو بن سالم خزاعى برخاست و این اشعار را خواند:

پروردگارا من محمد را که از دیرباز همپیمان ما و پدرش همپیمان پدر ما بوده است به یارى مى جویم ، تو همچون پدر و ما همچون فرزندان بودیم و اسلام آوردیم و دست از یارى نکشیدیم ، همانا قریش با تو بر خلاف وعده رفتار کردند و پیمان استوار تو را شکستند، آنان در منطقه وتیر بر ما شبیخون زدند در حالى که ما شب زنده دار بودیم و در حال رکوع و سجود و تلاوت قرآن ، و چنین پنداشتند که هیچ کس را به یارى فرا نمى خوانى .

آن گاه موضوعى را که موجب برانگیخته شدن شر شده بود براى پیامبر بازگو کردند که انس بن زنیم تو را هجو کرد و صفوان بن امیه و فلان و بهمان هم مردانى مسلح از قریش را پوشیده گسیل داشتند و در منطقه سکونت ما بر ما شبیخون زدند و ما را کشتند و اینک براى فریادرسى به حضور تو آمده ایم . گویند: رسول خدا صلى الله علیه و آله خشمگین برخاست و در حالى که کناره جامه خویش را جمع مى کرد، فرمود: خدایم یارى ندهد اگر خزاعه را یارى ندهیم ، همان گونه که خود را یارى مى دهم .

مى گویم ابن ابى الحدید قضا را این کار بر خلاف میل پیامبر صلى الله علیه و آله هم نبود که آن حضرت دوست مى داشت مکه را فتح کند. در سال حدیبیه چنان قصدى داشت که از ورود او به مکه جلوگیرى شد. در عمره القضیه چنان تصمیمى داشت ولى به حرمت پیمانى که با آنان بسته بود، خوددارى فرمود و چون نسبت به خزاعه این کار و ستم از سوى قریش صورت گرفت آن را مغتنم شمرد.

واقدى مى گوید: پیامبر صلى الله علیه و آله براى همه مسلمانان گوشه و کنار حجاز و نقاط دیگر نامه نوشت و فرمان داد در رمضان سال هشتم در مدینه باشند. نمایندگان قبایل و مردم از هر سو مى آمدند و پیامبر صلى الله علیه و آله روز چهارشنبه دهم رمضان همراه ده هزار تن بیرون آمده از مهاجران هفتصد تن بودند که سیصد اسب همراه داشتند، انصار چهارهزار تن بودند و پانصد اسب همراه داشتند، افراد قبیله مزینه هزار تن بودند و صد اسب همراه داشتند، افراد قبیله جهینه هشتصد تن بودند که پنجاه اسب همراه داشتند و بقیه تا ده هزار مرد از دیگر قبایل بودند که بنى ضمره و بنى غفار و اشجع و بنى سلیم و بنى کعب بن عمرو و قبایلى دیگر بودند. پیامبر صلى الله علیه و آله براى مهاجران سه لواء بست ، یکى را به على و یکى را به زبیر و دیگرى را به سعد بن ابى وقاص سپرد و میان انصار و دیگران هم رایت هایى بود.

پیامبر صلى الله علیه و آله و نیت خود و خبر را از مردم پوشیده داشت و کسى جز اصحاب نزدیک از آن آگاه نبود. قریش در مکه از کارى که نسبت به قبیله خزاعه انجام داده بود، پشیمان شد و دانست که این کار در واقع پایان یافتن مدت صلحى است که میان ایشان و پیامبر صلى الله علیه و آله است . حارث بن هشام و عبدالله بن ابى ربیعه پیش ابوسفیان رفتند و گفتند: این کارى است که از اصلاح آن چاره اى نیست و به خدا سوگند اگر اصلاح نشود، ناگاه محمد با یارانش شما را فرو خواهند گرفت . ابوسفیان گفت : آرى ، هند دختر عتبه هم خوابى دیده که آن را سخت ناخوش داشته و از آن ترسیده است و من هم از عشر آن مى ترسم . گفتند: چه خواب دیده است ؟ گفت : چنین دیده است که گویى سیلى از خون از جانب حجون سرازیر شده و در خندمه به صورت متراکم متوقف مانده و پس از اندکى از میان رفته است ، آن چنان که گویى هرگز نبوده است ، آنان هم این خواب را ناخوش داشتند و گفتند دلیل بر شر و بدى است .

واقدى مى گوید: چون ابوسفیان آثار شر را دید، گفت : به خدا سوگند این کارى است که من در آن حضور نداشته ام ، در عین حال نمى توانم بگویم از آن برکنارم و این کار فقط برعهده من گذاشته خواهد شد و نه آن را کار آسان و سبکى پنداشته ام . به خدا سوگند اگر گمان من درست باشد که درست هم هست ، محمد با ما جنگ خواهد کرد و مرا چاره اى نیست جز آنکه پیش محمد روم و با او سخن گویم تا بر مدت صلح بیفزاید و پیش از آن که این موضوع به اطلاع او برسد، پیمان صلح را تجدید کند. قریش گفتند: به خدا سوگند که راءى درست را مى گویى ، و قریش از کار خود نسبت به خزاعه پشیمان شدند و دانستند که پیامبر صلى الله علیه و آله ناچار با آنان جنگ خواهد کرد. ابوسفیان همراه یکى از بردگان آزادکرده خود سوار بر دو ناقه ، از مکه براى رفتن پیش پیامبر بیرون آمده است . واقدى مى گوید: این خبر به صورت دیگرى هم نقل شده و چنین گفته اند که چون سواران و نمایندگان خزاعه به حضور پیامبر آمدند و خبر دادند که چه کسانى از ایشان کشته شده اند، پیامبر صلى الله علیه و آله پرسید: شما خودتان چه کسى را متهم مى دارید و از چه کسى خون خود را مطالبه مى کنید؟ گفتند: قبیله بکر بن عبد مناه .

فرمود: همه شان ؟ گفتند: نه ، متهم اصلى بنى نفاثه است نه دیگران و سالارشان نوفل بن معاویه نفاثى است . فرمود: اینها شاخه اى از بنى بکر هستند و من کسى را به مکه مى فرستم و در این باره مى پرسم و چند پیشنهاد مى کنم و آنان را در انتخاب یکى مخیر مى دارم . پیامبر صلى الله علیه و آله ضمره را پیش مردم مکه فرستاد و آنان را مخیر مى فرمود که یکى از سه پیشنهاد را بپذیرند، یا خونبهاى کشته شدگان قبیله خزاعه را بپردازند یا پیمان خود را از نفاثه بردارند یا آنکه پیمان میان پیامبر و ایشان لغو شود.

و اعلان جنگ دهند ضمره پیش آنان رفت و براى پذیرفتن یکى از سه پیشنهاد مذاکره کرد، قریظه بن عبد عمرو اعجمى  گفت : اگر خونبهاى کشته شدگان خزاعه را بدهیم براى خودمان هیچ چیز باقى نمى ماند، و اینکه از پیمان با افراد قبیله نفاثه تبرى بجوییم و آن را لغو کنیم صحیح نیست که هیچ قبیله اى چون ایشان نسبت به حج و این خانه تعظیم نمى کنند وانگهى آنان هم سوگندان ما هستند و از پیمان با ایشان دست بر نمى داریم و پیمان خود را نیز با محمد لغو مى کنیم . ضمره با این خبر به حضور پیامبر صلى الله علیه و آله برگشت و قریش از اینکه ضمره را با پذیرفتن لغو پیمان برگردانده بود، پشیمان شد.

واقدى مى گوید: به گونه دیگر هم روایت شده است که چون قریش از کشته شدن افراد خزاعه پشیمان شدند و گفتند بدون تردید محمد صلى الله علیه و آله با ما جنگ خواهد کرد.
عبدالله بن سعد بن ابى سرح که در آن هنگام از دین اسلام برگشته و کافر شده بود و پیش آنان اقامت داشت گفت : من در این باره نظرى دارم ، محمد با شما جنگ نخواهد کرد مگر اینکه حجت را بر شما تمام کند و او شما را در پذیرفتن چند پیشنهاد که هر کدام براى شما آسان تر از جنگ با او خواهد بود، مخیر سازد. گفتند: فکر مى کنى پیشنهادهاى او چه باشد؟

گفت : به شما پیام خواهد داد که خونبهاى کشته شدگان خزاعه را بپردازید  یا از بنى نفاثه حمایت خود را بردارید یا آماده جنگ شوید و پیمان میان ما لغو گردد. قریش گفتند: سخن آخر و درست همین است که ابن ابى سرح مى گوید و در این صورت چه باید کرد. سهیل بن عمرو گفت : هیچ پیشنهادى براى ما آسان تر از پذیرش برداشتن حمایت از خود بنى نفاثه و لغو پیمان با ایشان نیست . شیبه بن عثمان عبدرى گفت : جاى شگفتى است که دایى هاى خود یعنى بنى خزاعه را مى پایى و به پاس آنان خشم مى گیرى . سهیل گفت : آن کدام قرشى است که خزاعه او را نزاییده باشد همگى منسوب به خزاعه اند.

شیبه گفت : این کار را نمى کنیم خونبهاى کشته شدگان خزاعه را مى پردازیم که براى ما آسان تر و سبک تر است . قریظه بن عبد عمرو گفت : نه ، به خدا سوگند که نه خونبهاى آنان را مى پردازیم و نه با بنى نفاثه قطع رابطه مى کنیم که نیک رفتارترین قبایل عرب نسبت به ما هستند و از همگان خانه پروردگار ما را آبادتر مى دارند، ولى پیمان خود را به طور متقابل با مسلمانان لغو و اعلان جنگ مى کنیم .

ابوسفیان گفت : این کار، کار درستى نیست و راءى درست این است که این قضیه را منکر شویم و بگوییم قریش پیمان شکنى نکرده و زمان صلح را رعایت کرده است و بر فرض که گروهى بدون خواست و مشورت با ما چنین کرده باشند، بر ما چه گناهى است ! قریش گفتند: آرى راءى صحیح همین است و چاره جز انکار همه چیزهایى که اتفاق افتاده است ، نیست .

ابوسفیان گفت : من سوگند مى خورم که نه در آن کار حضور داشته ام و نه با من مشورت شده است و من در این سخن راستگویم و آنچه را که شما کردید، خوش نمى داشتم و مى دانستم این کار را روزى دشوار از پى خواهد بود. قریش به ابوسفیان گفتند: خودت به این منظور به مدینه برو، و او بیرون رفت .
واقدى مى گوید: عبدالله بن عامر اسلمى ، از قول عطاء بن ابى مروان براى من نقل کرد که پیامبر صلى الله علیه و آله در بامدادى که قریش و بنى نفاثه خزاعه درافتادند و در وتیر آنان را کشتند، به عایشه فرمود: اى عایشه ، دیشب براى خزاعه کارى پیش آمده است .

عایشه گفت : اى رسول خدا، آیا تصور مى فرمایى قریش گستاخى پیمان شکنى میان تو و خود را دارند، آیا با آنکه شمشیر ایشان را نابود ساخته است ، آن پیمان را لغو مى کنند؟ پیامبر فرمود: آرى ، براى کارى که خداوند براى آنان اراده فرموده است ، پیمان شکنى خواهند کرد. عایشه پرسید: اى رسول خدا آیا براى آنان خیر است یا شر؟ فرمود: خیر است .

واقدى مى گوید: عبدالحمید بن جعفر، از عمران بن ابى انس ، از ابن عباس نقل مى کند که رسول خدا صلى الله علیه و آله برخاست و کنار رداى خود را جمع کرد و فرمود: یارى داده نشوم اگر بنى کعب یعنى خزاعه را یارى ندهم ، همان گونه که خویشتن را یارى مى دهم !

واقدى مى گوید: حرام بن هشام ، از قول پدرش برایم نقل کرد که پیامبر صلى الله علیه و آله به مسلمانان فرمود: گویا ابوسفیان پیش شما خواهد آمد و خواهد گفت پیمان را تجدید کنید و بر مدت صلح بیفزایید و ناامید و خشمگین برخواهد گشت . به افراد خزاعه هم که آمده بودند یعنى عمرو بن سالم و یارانش ‍ گفت : برگردید و در راهها پراکنده شوید.

آن گاه پیامبر صلى الله علیه و آله برخاست و پیش عایشه رفت و در حالى که خشمگین بود آب براى شست وشوى خود خواست . عایشه مى گوید: شنیدم پیامبر صلى الله علیه و آله ضمن آب ریختن روى پاهاى خود مى فرمود:   یارى داده نشوم ، اگر بنى کعب را یارى ندهم !

واقدى مى گوید: ابوسفیان از مکه بیرون آمد و بیمناک بود که عمرو بن سالم و گروهى از خزاعه که همراهش بودند زودتر از او رفته باشند. افراد خزاعه همین که از مدینه بیرون آمدند و به ابواء رسیدند، همان گونه که پیامبر صلى الله علیه و آله سفارش فرموده بود، پراکنده شدند.

تنى چند راه کناره دریا را پیش گرفتند که غیر از راه اصلى بود و بدیل بن ام اصرم با تنى چند در همان راه اصلى به حرکت خود ادامه دادند. ابوسفیان با ایشان برخورد و همین که آنان را دید، ترسید که ایشان پیامبر صلى الله علیه و آله را ملاقات کرده باشند و یقین داشت که همچنان بوده است . ابوسفیان به آنان گفت : چه هنگام از مدینه بیرون آمده اید؟ گفتند: مدینه نبوده ایم ، فهمید که از او پوشیده مى دارند. پرسید آیا چیزى از خرماى مدینه که از خرماى تهمامه بهتر است همراه ندارید که به ما بخورانید؟ گفتند: نه .

باز هم آرام نگرفت و سرانجام پرسید بدیل ! آیا پیش محمد نبودى ؟ گفت : نه ، من در سرزمینهاى ساحلى بنى خزاعه براى اصلاح مساءله کشته شده اى بودم و موفق شدم میان ایشان را اصلاح دهم . ابوسفیان گفت : آرى به خدا سوگند تا آنجا که مى دانم شخصى نیکوکار و پیونددهنده امور خویشاوندى هستى .

همین که بدیل و یارانش رفتند ابوسفیان کنار پشکل شتران ایشان آمد و آن را شکافت و در آن دانه خرما دید، در جایى هم که آنان منزل کرده بودند دانه هاى بسیار باریک خرماى عجوه مدینه را که از ظرافت همچون زبان گنجشک است پیدا کرد و گفت : به خدا سوگند مى خورم که این قوم پیش محمد رفته بودند.

او به راه خود ادامه داد و چون به مدینه رسید، به حضور پیامبر رفت و گفت : اى محمد بن در صلح حدیبیه حضور نداشتم ، اینک آن پیمان را تاءیید کن و بر مدت صلح بیفزاى . پیامبر صلى الله علیه و آله پرسید: اى ابوسفیان تو براى همین کار به مدینه آمده اى ؟ گفت : آرى . فرمود: آیا خبر تازه اى پیش نیامده است ؟

گفت : پناه بر خدا، هرگز. پیامبر فرمود: ما بر همان پیمان و صلح حدیبیه هستیم و هیچ تغییر و تبدیلى نداده ایم . ابوسفیان از حضور پیامبر صلى الله علیه و آله بنشیند، ام حدیبیه آن را جمع کرد. ابوسفیان گفت : این تشک را براى من مناسب ندیدى یا مرا براى آن ؟ ام حیبیه گفت : این تشک پیامبر صلى الله علیه و آله است و تو مرد مشرک و نجسى . ابوسفیان گفت : اى دخترکم ! پس از من به تو شر و بدى رسیده است . گفت : هرگز خداوند مرا به اسلام هدایت فرموده است و تو پدرجان که سرور و بزرگ قریشى چگونه فضیلت اسلام از تو پوشیده مانده است و سنگى را که نه مى بیند و نه مى شنود مى پرستى ؟ ابوسفیان گفت : این هم مایه شگفتى است ، مى گویى آنچه را که نیاکانم مى پرستیده اند رها سازم و آیین محمد را پیروى کنم .

سپس از خانه ام حبیبه برخاست و به دیدار ابوبکر رفت و به او گفت : تو با محمد گفتگو کن و تو مى توانى از میان مردم پناه و جوار دهى . ابوبکر گفت : پناه دادن من در صورتى است که پیامبر صلى الله علیه و آله پناهت دهد. ابوسفیان سپس با عمر ملاقات کرد، با او هم همان گونه که با ابوبکر سخن گفته بود، سخن گفت .

عمر گفت : به خدا اگر ببینم گربه  با شما مى ستیزد او را علیه شما یارى مى دهم . گفت : میان این گروه از لحاظ خویشاوندى کسى به اندازه تو با من نزدیک نیست ، کارى کن که پیمان تجدید و بر مدت صلح افزوده شود که دوست تو پیامبر صلى الله علیه و آله هرگز پیشنهاد تو را رد نمى کند و به خدا سوگند من هرگز مردى را ندیده ام که پیش از محمد یاران خود را گرامى بدارد. عثمان گفت : حمایت و پناه دادن من مشروط به این است که رسول خدا صلى الله علیه و آله تو را پناه دهد.

ابوسفیان به خانه فاطمه دختر رسول خدا صلى الله علیه و آله رفت و با او سخن گفت که مرا در حضور مردم پناه بده . فاطمه گفت : من زن هستم . ابوسفیان گفت : حمایت کردن تو از کسى جایز است و خواهرت ابوالعاص بن ربیع را حمایت کرد و محمد آن حمایت را تاءیید کرد. فاطمه فرمود: این کار در اختیار رسول خداست و تقاضاى ابوسفیان را نپذیرفت . ابوسفیان گفت : به یکى از این پسرانت بگو در حضور مردم در حمایت خود بگیر. فرمود: آن دو کودک اند و کودکان کسى را جوار نمى دهند، و چون فاطمه این پیشنهاد او را هم نپذیرفت ، ابوسفیان پیش على علیه السلام آمد و گفت : اى اباحسن ، تو در حضور مردم مرا پناه بده و با محمد صلى الله علیه و آله گفتگو کن تا بر مدت صلح بیفزاید.

على علیه السلام فرمود: اى ابوسفیان واى بر تو! که پیامبر صلى الله علیه و آله تصمیم گرفته است این کار را انجام ندهد و در کارى که خوش نداشته باشد، کسى را یاراى گفتگوى با او نیست .

ابوسفیان گفت : چاره چیست ، نظر خود را بگو که در تنگنا قرار دارم و به کارى فرمانم بده که برایم سودمند باشد. على علیه السلام فرمود: چاره اى نمى بینم جز اینکه خودت میان مردم برخیزى و طلب حمایت کنى که به هر حال سالار و بزرگ کنانه اى . ابوسفیان پرسید خیال مى کنى این کار براى من کارساز باشد؟ گفت : نه ، به خدا سوگند چنین پندارى ندارم ولى چاره دیگرى هم براى تو غیر از این نمى بینم .

ابوسفیان میان مردم برخاست و گفت : من میان مردم طلب حمایت و پناهندگى مى کنم و خیال نمى کنم محمد مرا خوار و زبون کند، و سپس به حضور پیامبر رفت و گفت : اى محمد گمان نمى کنم پناهندگى مرا رد کنى . پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: اى ابوسفیان این سخن را از سوى خودت مى گویى ، و گفته شده است که ابوسفیان پس از پناه خواهى میان مردم سوار بر ناقه خود شد و آهنگ مکه کرد و به حضور پیامبر نیامد. و روایت شده است که ابوسفیان پیش ‍ سعید بن عباده هم رفت و با او هم گفتگو کرد و گفت : اى ابوثابت تو خود روابط میان من و خود را مى دانى من در حرم خودمان مکه پناه دهنده و حامى تو بودم و تو در مدینه نسبت به من چنین بودى و تو سرور این شهرى میان مردم ، به من پناه بده و بر مدت صلح براى من بیفزاى . سعد گفت : مى دانى که حمایت کردن من منوط به حمایت رسول خداست وانگهى با حضور رسول خدا هیچ کس دیگرى را در حمایت نمى گیرد.

هنگامى که ابوسفیان آهنگ مکه کرد، چون مدت غیبت او طولانى شده و دیر کرده بود او را متهم ساختند و گفتند چنین مى بینم که از دین برگشته است و پوشیده پیرو محمد شده است و اسلام خود را پوشیده مى دارد. چون شبانگاه ابوسفیان به خانه خود رسید، همسرش هند گفت : چنان دیر کردى که قوم تو را متهم کردند، با این همه اگر کار سودمندى براى ایشان انجام داده باشى مردى . ابوسفیان که براى کامجویى به هند نزدیک مى شد، موضوع را براى او گفت و افزود: که چاره اى جز انجام دادن پیشنهاد على نداشتم . هند با پاى خود به سینه ابوسفیان کوفت و گفت : چه فرستاده و رسول ناپسندیده اى .

واقدى مى گوید: عبدالله بن عثمان ، از ابوسفیان ، از پدرش براى من نقل کرد که فرداى آن شب ابوسفیان کنار بت نائله و اساف سر خود را تراشید و براى آن دو قربانى کرد و با دست خود خون بر سر آن دو بت مى مالید و مى گفت هرگز از پرستش شما جدا نمى شوم تا بر همان آیین که پدرم مرده است بمیرم و این کارها را براى رفع اتهام قریش از خود مى کرد. واقدى مى گوید: قریش به ابوسفیان گفتند چه کردى و چه خبر دارى ؟ و آیا پیمان نامه اى از محمد براى ما آورده اى ؟ آیا بر مدت صلح افزودى ؟ که ما از جنگ او با خود در امان نیستم . گفت : به خدا سوگند محمد از پذیرفتن پیشنهاد من خوددارى کرد، با یاران او هم گفتگو کردم به چیزى دست نیافتم و همگى به من پاسخ یکسانى دادند و چون کار بر من سخت شد و در تنگنا قرار گرفتم ، على به من گفت تو سالار کنانه اى برخیز و میان مردم حمایت و پناهندگى بخواه ، من هم چنان کردم و سپس پیش محمد رفتم و گفتم من میان مردم حمایت و پناهندگى خواسته ام و خیال نمى کنم محمد تقاضاى مرا رد کند. محمد گفت : این سخن را تو از سوى خود مى گویى و دیگر هیچ نگفت . قریش گفتند: على تو را بازى داده است . گفت : آرى ولى من راه و چاره دیگرى نیافتم .

واقدى مى گوید: محمد بن عبدالله  از زهرى ، از محمد بن جبیر بن مطعم نقل مى کرد که مى گفته است : چون ابوسفیان از مدینه بیرون شد، پیامبر به عایشه فرمود: کارها را براى حرکت آماده ساز و این کار را پوشیده بدار. پیامبر صلى الله علیه و آله به درگاه خداوند چنین معروض داشت : خدایا! اخبار مرا از قریش و جاسوسان ایشان پوشیده بدار تا ما آنان را ناگهانى ببینند و خبر مرا ناگهانى بشنوند. پیامبر صلى الله علیه و آله فرمان داد دروازه و راههاى مدینه به مکه را فرو گرفتند و مردانى بر آنها گماشت ، و از بیرون شدن اشخاص از مدینه جلوگیرى شد.

ابوبکر به خانه عایشه آمد و او سرگرم فراهم ساختن زاد و توشه براى رسول خدا صلى الله علیه و آله بود، گندم آرد مى کرد و سویق خرما مى ساخت . ابوبکر به عایشه گفت : آیا رسول خدا آهنگ جنگى دارد؟ گفت : نمى دانم . گفت : اگر آهنگ سفرى دارد مرا هم آگاه کن تا آماده شوم . گفت : نمى دانم ، شاید بخواهد تا بنى سلیم یا ثقیف یا هوازن برود و پاسخ درستى نداد. ابوبکر به حضور پیامبر رفت و گفت : اى رسول خدا قصد مسافرت دارى ؟ فرمود: آرى .

پرسید من هم آماده شوم ؟ فرمود: آرى . پرسید آهنگ کجا دارى ؟ فرمود قریش و این موضوع را پوشیده بدار. پیامبر صلى الله علیه و آله به مردم فرمان آماده شدن داد ولى مقصد خود را از آنان پوشیده داشت . ابوبکر به پیامبر گفت : مگر میان ما و ایشان هنوز مدتى از پیمان باقى نمانده است ؟ فرمود: آنان مکر ورزیدند و پیمان را شکستند و من با آنان جنگ مى کنم و این موضوع را که به تو گفتم پوشیده دار، برخى از مردم مى پنداشتند که پیامبر صلى الله علیه و آله آهنگ جنگ یا بنى سلیم دارد و برخى دیگر گمان مى بردند که آهنگ جنگ با قبایل هوازن یا ثقیف یا شام را دارد.

پیامبر صلى الله علیه و آله هم ابوقتاده بن ربعى را همراه تنى چند به سویى گسیل داشت تا این گمان مردم قوت یابد که آنان را به عنوان مقدمه لشکر گسیل فرموده است و این خبر منتشر شود که پیامبر آهنگ همان سو را دارد.
واقدى مى گوید: منذر بن سعد، از یزید بن رومان براى من نقل کرد که چون پیامبر صلى الله علیه و آله تصمیم حرکت به سوى قریش گرفت و گروهى از مردم را آگاه فرمود، حاطب بن ابى بلتعه براى قریش نامه اى نوشت و آنان را از تصمیم پیامبر صلى الله علیه و آله در مورد ایشان آگاه ساخت ، و آن نامه را به زنى از قبیله مزینه داد و براى او جایزه اى تعیین کرد تا آن را به قریش برساند.

آن زن نامه را میان زلفهاى خویش پنهان کرد و از مدینه بیرون آمد، براى پیامبر صلى الله علیه و آله از آسمان خبر آمد که حاطب چه کرده است . على علیه السلام و زبیر را گسیل کرد و فرمود خود را به آن برسانید و حاطب نامه اى نوشته و قریش را برحذر داشته است . آن دو بیرون آمدند و در ذوالحلیفه به آن رسیدند، او را از مرکبش فرود آوردند و به جستجوى نامه میان باروبنه اش پرداختند و چیزى نیافتند. به او گفتند: به خدا سوگند مى خوریم که پیامبر صلى الله علیه و آله دروغ نگفته است یا خود نامه را بیرون بیاور یا تو را برهنه مى کنیم و چون آن زن جدى بودن آن دو را احساس کرد، زلفهاى خود را که برگرد آن نامه تافته بود گشود و آن را بیرون آورد و به ایشان سپرد، و نامه را به حضور پیامبر صلى الله علیه و آله آوردند.

رسول خدا صلى الله علیه و آله حاطب را احضار کرد و به او فرمود: چه چیزى تو را به انجام این کار واداشته است ؟ حاطب گفت : اى رسول خدا! به خدا سوگند که من مسلمان و مؤ من به خدا و رسول خدایم ، هیچ گونه تغییر و تبدیل عقیده نداده ام ولى چون مردى هستم که میان قریش خویش و تبارى ندارم و از سوى دیگر زن و فرزندانم آنجا هستند، خواستم بدین گونه آنان را حفظ کنم . عمر به حاطب گفت : خدایت بکشد، مى بینى که رسول خدا صلى الله علیه و آله همه راهها و دروازه ها را فرو گرفته است که خبر به قریش نرسد با این همه براى قریش نامه مى نویسى و آنان را برحذر مى دارى ! اى رسول خدا مرا اجازه فرماى تا گردنش را بزنم که نفاق ورزیده است .
پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: اى عمر از کجا مى دانى ، شاید خداوند به اهل بدر نظر افکنده و فرموده باشد هر چه مى خواهید انجام مى دهید که شما را آمرزیده ام .

پیامبر صلى الله علیه و آله پس از نماز عصر چهارشنبه دهم ماه رمضان با پرچمها و رایات برافراشته بیرون آمد و یکسره تا صلصل  به راه ادامه داد. مسلمانان اسبها را یدک مى کشیدند و بر شتران سوار بودند. پیامبر صلى الله علیه و آله زبیر بن عوام را با دویست تن در مقدمه لشکر گسیل داشت ، پیامبر صلى الله علیه و آله همین که به صحرا رسید به آسمان نگریست و گفت : چنین مى بینم که ابرها براى یارى بنى کعب یعنى قبیله خزاعه باران فرو مى ریزند.

واقدى مى گوید: کعب بن مالک به منظور آنکه بفهمد پیامبر صلى الله علیه و آله آهنگ کجا دارد، پیش پیامبر آمد و برابر آن حضرت زانو زد و این ابیات را خواند:
ما از سرزمین تهامه و خیبر همه شکها را زدودیم و سپس شمشیرها را آسوده نهادیم اگر از آنان مى پرسى و بتوانند پاسخ دهند لبه هاى تیزشان خواهان جنگ با قبایل دوس یا ثقیف خواهند بود…  پیامبر صلى الله علیه و آله فقط لبخند زد و هیچ پاسخى نداد. مردم به کعب گفتند: به خدا قسم که پیامبر صلى الله علیه و آله چیزى را براى تو روشن نفرمود. و مردم همچنان در پى خبرى بودند تا هنگامى که در مرالظهران  فرود آمدند.

واقدى مى گوید: عباس بن عبدالمطلب و مخرمه بن نوفل از مکه بیرون آمدند تا براى دیدار پیامبر که به پندار ایشان در مدینه بود، به مدینه روند و اسلام بیاورند و در منطقه سقیا پیامبر را دیدند.
واقدى مى گوید: شبى که پیامبر صلى الله علیه و آله فرداى آن شب در جحفه بود، ابوبکر در خواب چنین دید که پیامبر و یارانش به مکه نزدیک شدند، ناگهان ماده سگى در حالى که عوعو مى کرد، بیرون آمد و چون مسلمانان نزدیک شدند آن سگ خود را به پشت افکند و از پستانهایش شیر بیرون جهید. ابوبکر خواب خود را به پیامبر صلى الله علیه و آله گفت و پیامبر فرمود: سگ خویى آنان از میان رفته است و خوبى ایشان فرا رسیده است و ایشان از ما به حرمت خویشاوندى مسئلت خواهند کرد و شما برخى از ایشان را خواهید دید و اگر ابوسفیان را دیدند، او را مکشید.

واقدى مى گوید: تا هنگامى که پیامبر صلى الله علیه و آله به مرالظهران رسید، قریش هیچ گونه اطلاعى از تصمیم و مسیر پیامبر پیدا نکرد. چون رسول خدا آنجا فرود آمد به یاران خود فرمان داد، آتش برافروزند و ده هزار آتش برافروخته شد. قریش هم تصمیم گرفتند ابوسفیان را براى کسب خبر بفرستند. ابوسفیان و حکیم بن حزام و بدیل بن ورقا بدین منظور بیرون آمدند. واقدى مى گوید: عباس بن عبدالمطلب مى گفته است اى واى از فرداى قریش که به خدا قسم اگر پیامبر با زور و حالت جنگى وارد مکه شود، قریش تا پایان روزگار نابود خواهد شد.

عباس مى گوید: استر پیامبر را سوار شدم و در جستجوى کسى یا خارکشى برآمدم تا او را پیش قریش بفرستم و بگویم پیش از آنکه پیامبر با حالت جنگى وارد مکه شود، آنان براى مذاکره به حضورش بیایند. در آن شب در حالى که در منطقه اراک  در جستجوى کسى بودم ، ناگهان شنیدم کسى مى گوید: به خدا سوگند تا امشب چنین آتشى ندیده ام .

بدیل بن ورقاء گفت : اینها آتشهایى است که قبیله خزاعه از بیم غافلگیرشدن در جنگ برافروخته اند. در این هنگام ابوسفیان گفت : خزاعه ناتوان تر از این است که چنین آتش و لشکرگاهى داشته باشد. صداى او را شناختم و گفتم : اى واى بر تو! این رسول خدا صلى الله علیه و آله است که همراه ده هزار جنگجو آمده است و فردا شما را فرو مى گیرد. ابوسفیان گفت : پدر و مادرم فداى تو باد، آیا چاره اى وجود دارد؟ گفتم : آرى پشت سر من ، سوار بر همین استر شو تا تو را به حضور پیامبر ببرم که اگر دستگیر شوى ، تو را خواهد کشت .

ابوسفیان گفت : آرى ، عقیده خود من هم همین است . او پشت سر من سوار شد، بدیل و حکیم هم رفتند. من با او به سوى خیمه پیامبر حرکت کردم ، از کنار هر آتشى که مى گذشتم مى پرسیدند کیستى ؟ و چون مرا مى دیدند، مى گفتند عموى پیامبر است و سوار استر رسول خداست . همین که از کنار آتش عمر بن خطاب گذشتم و از دور مرا دید گفت : کیستى ؟ گفتم : عباس . او نگریست و همین که ابوسفیان را پشت سرم دید، فریاد کشید که ابوسفیان دشمن خدا! سپاس خدا را که تو را بدون هیچ عهد و پیمانى در اختیار ما قرار داد و شروع به دویدن کرد تا خود را پیش پیامبر رساند.

من هم استر را به تاخت درآوردم و همگى با هم بر در خیمه پیامبر رسیدیم ، نخست من وارد خیمه شدم ، عمر هم پس از من وارد شد و گفت : اى رسول خدا، این دشمن خدا ابوسفیان است که خداوند او را بدون هیچ عهد و پیمانى در اختیار قرار داده است ، اجازه بده گردنش را بزنم ، من گفتم : اى رسول خدا من او را پناه داده ام و سپس خود را به پیامبر صلى الله علیه و آله نزدیک ساختم و گفتم به خدا سوگند کسى جز من با او سخن نگفته است . و چون عمر درباره ابوسفیان بسیار سخن گفت ، گفتم : اى عمر آرام بگیر که اگر ابوسفیان مردى از عشیره عدى بن کعب مى بود درباره اش چنین نمى گفتى ولى گرفتارى در این است که او مردى از خاندان عبد مناف است .

عمر گفت : اى ابوالفضل آرام باش ‍ که به خدا سوگند مسلمان شدن تو در نظر من از اسلام خطاب یا اسلام یکى از فرزندان خطاب ارزنده تر است . پیامبر صلى الله علیه و آله به من فرمود: او را با خود ببر که پناهش دادیم ، امشب را پیش تو باشد و فردا بامداد او را پیش من بیاور، چون صبح کردم ، ابوسفیان را با خود پیامبر آوردم ، همین که رسول خدا او را دید فرمود: اى ابوسفیان واى بر تو هنوز هم زمانى نرسیده است که معتقد شوى و بدانى که خدایى جز خداى یگانه وجود ندارد؟ ابوسفیان گفت : پدرم فداى تو باد که چه بردبار و گرامى هستى و عفو تو چه بزرگ است ، آرى در دل من هم افتاده است که اگر خدایى جز خداى یگانه وجود مى داشت براى من کارى مى کرد و بى نیاز مى ساخت .

پیامبر فرمود: اى ابوسفیان آیا هنوز هنگامى نرسیده است که بدانى و معتقد شوى من فرستاده خدایم ؟ ابوسفیان گفت : پدرم فداى تو باد که چه بردبار و گرامى هستى و عفو تو چه بزرگ است ، اما در مورد پیامبرى تو هنوز در دل من شک و تردیدى است . عباس مى گوید: به ابوسفیان گفتم اى واى بر تو! گواهى بده و پیش از آنکه کشته شوى ، لا اله الا الله و محمد رسول الله بگو. و ابوسفیان گواهى داد، عباس گفت : اى رسول خدا، ابوسفیان را مى شناسى که داراى فخر و شرف است ، براى او مزیتى در نظر بگیر. پیامبر فرمود: هر کس به خانه ابوسفیان وارد شود در امان است و هرکس در خانه خود را ببندد در امان است .

پیامبر به عباس فرمود: او را بگیر و کنار تنگه کوه نگهدار تا سپاهیان خدا از کنار او بگذرند و او ایشان را ببیند. عباس مى گوید همین که ابوسفیان را در آن تنگه و کنار کوه نگهداشتم ، گفت : اى بنى هاشم آیا مى خواهید غدر و مکر کنید! گفتم : خاندان نبوت هیچ گاه غدر و مکر نمى کنند و من تو را براى کارى این جا نگه داشته ام . گفت : اى کاش از اول گفته بودى که آرامش پیدا کنم . آن گاه قبایل و لشکرها با رایات و فرماندهان خود شروع به گذشتن از آن نقطه کردند، نخستین کسى که از کنار او گذشت ، خالد بن ولید همراه بنى سلیم بود که هزار تن بودند و دو پرچم داشتند یکى را عباس بن مرداس بر دوش داشت و دیگرى را خفاف بن ندبه بر دوش داشت ، رایتى هم داشتند که آن را مقداد بر دوش مى کشید.

ابوسفیان گفت : اى اباالفضل اینها کیستند؟ گفت : بنى سلیم هستند که خالد فرمانده آنان است . ابوسفیان گفت : همان پسرک ؟ گفت : آرى ، خالد همین که مقابل ابوسفیان و عباس ‍ رسید سه بار تکبیر گفت و یارانش هم سه بار تکبیر گفتند و گذشتند، از پى او زبیر بن عوام با پانصد تن گذشت که پرچمى سیاه داشت ، گروهى از مهاجران و گروهى از دیگر مردم همراهش بودند و چون کنار آن دو رسید سه بار تکبیر گفت و یارانش هم تکبیر گفتند.

ابوسفیان پرسید: این کیست ؟ عباس گفت : زبیر است . گفت : یعنى خواهرزاده ات ؟ گفت : آرى ، سپس بنى غفار که سیصد تن بودند آمدند، پرچم ایشان را ابوذر و گفته اند ایماء بن رخصه بر دوش داشت ، آنان هم چون برابر ایشان رسیدند همچنان تکبیر گفتند. ابوسفیان پرسید: اینان کیستند کم گفت : بنى غفار، گفت : مرا با ایشان چه کار است . سپس بنى اسلم که چهارصد تن بودند آمدند، پرچم ایشان را یزید بن حصیب  بر دوش داشت و پرچم دیگرى هم داشتند که ناجیه بن اعجم آن را بر دوش داشت . آنان هم چون برابر عباس و ابوسفیان رسیدند همچنان سه بار تکبیر گفتند.

ابوسفیان پرسید: ایشان کیستند؟ گفت : قبیله اسلم هستند، گفت : مرا با اسلم چه کار، میان ما و ایشان هیچ گونه برخورد و خونى نبوده است . سپس بنى کعب بن عمرو بن خزاعه با پانصد تن عبور کردند، پرچم ایشان را بشر بن سفیان بر دوش ‍ داشت . ابوسفیان گفت : ایشان کیستند؟ گفت : قبیله کعب بن عمرو، ابوسفیان گفت : آرى هم پیمانان محمدند، و آنان هم همین که برابر ابوسفیان و عباس ‍ رسیدند سه بار تکبیر گفتند. پس از ایشان افراد قبیله مزینه که هزار تن بودند، گذشتند. آنان سه پرچم داشتند که نعمان بن مقرن و بلال بن حارث و عبدالله بن عمرو بر دوش مى کشیدند و همین که برابر آن دو رسیدند همچنان تکبیر گفتند.

ابوسفیان پرسید ایشان کیستند؟ عباس گفت : مزینه اند. ابوسفیان گفت : اى ابوالفضل مرا با ایشان چه کار؟ از کوههاى بلند سرزمینهاى خود به سوى من فرود آمده اند. سپس افراد قبیله جهینه که هشتصد تن بودند با چهار پرچم که معبد بن خالد و سوید بن صخر و رافع مکیث و عبدالله بن بدر بر دوش داشتند عبور کردند و چون برابر آن دو رسیدند همچنان سه بار تکبیر گفتند. ابوسفیان در مورد ایشان پرسید گفتند جهینه هستند. آن گاه افراد قبایل بنى کنانه و بنى لیث و ضمره و سعد بن بکر  که دویست تن بودند گذشتند، پرچم ایشان را ابوواقدلیثى بر دوش ‍ داشت و چون برابر آن دو رسیدند همچنان سه بار تکبیر گفتند.

ابوسفیان پرسید اینان کیستند؟ عباس گفت : بنى بکر هستند. ابوسفیان گفت : به خدا سوگند مردم شومى هستند، همان کسانى هستند که محمد به خاطر آنها با ما جنگ مى کند و به خدا سوگند در آن مورد با من مشورت نشد و من از آن کار آگاه نشدم و هنگامى که باخبر شدم آن را خوش نداشتم ولى کار از کار گذشته بود. عباس گفت : خداوند در این بار جنگ محمد با شما، براى شخص تو و همه تان خیر قرار داده است که همگان مسلمان خواهید شد. پس از ایشان افراد قبیله اشجع عبور کردند ایشان آخرین گروهى بودند که پیش از فوجى که رسول خدا در آن بود عبور کردند، شمارشان سیصد تن بود و پرچم ایشان را معقل بن سنان بر دوش داشت و پرچمى دیگر هم با نعیم بن مسعود بود، آنان هم تکبیر گفتند. ابوسفیان پرسید اینان کیستند؟ گفت : قبیله اشجع هستند، گفت : آنها که از همه عربها نسبت به محمد سخت تر بودند. عباس گفت : آرى ، ولى خداوند اسلام را در دل ایشان افکند و این از فضل خداى عز و جل است .

ابوسفیان سکوت کرد و سپس پرسید: آیا هنوز محمد عبور نکرده است ؟ عباس ‍ گفت : نه و اگر فوجى را که محمد میان ایشان است ، ببینى ، فوجى را خواهى دید که سراپا پوشیده در آهن هستند و همگى سوارکار و جنگاورند که هیچ کس را یاراى درگیرى با ایشان نیست و چون پرچم سبزرنگ رسول خدا از دور آشکار شد از حرکت اسبان گرد و خاک بسیار برانگیخته شد و هوا تیره و تار گردید و مردم شروع به عبور کردند. ابوسفیان مرتب مى پرسید: آیا هنوز محمد عبور نکرده است ؟

و عباس مى گفت : نه ، تا آنکه پیامبر در حالى که سوار بر ناقه قصواى خود بود و میان ابوبکر و اسید بن حضیر حرکت مى کرد و سرگرم گفتگوى با آن دو بود، آشکار شد. عباس گفت : این رسول خداست بنگر که در این فوج سران مهاجران و انصار هستند و همگى سراپا پوشیده در آهن بودند که جز چشمهایشان چیز دیگرى دیده نمى شد. پرچمهاى متعدد داشتند و عمر بن خطاب در حالى که سراپا غرق در آهن بود با نشاط هیاهو مى کرد و فرمان مى داد. ابوسفیان پرسید: اى ابوالفضل این که چنین سخن مى گوید کیست ؟ عباس گفت : عمر بن خطاب است .

گفت : کار خاندان عدى پس از زبونى و اندکى اینک بالا مى گیرد. عباس گفت آرى : خداوند هر کس را با هر چیزى که بخواهد بلندمرتبه مى سازد و عمر از کسانى است که اسلام او را برکشیده است . در آن فوج دوهزار جنگجوى زره پوش وجود داشت و پرچم رسول خدا در دست سعد بن عباده بود که پیشاپیش آن فوج حرکت مى کرد، همین که سعد برابر عباس و ابوسفیان رسید فریاد برآورد که اى اباسفیان ! امروز روز خون ریزى است ، امروز زنان آزاده اسیر مى شوند، امروز خداوند قریش را خوار و زبون مى سازد، همین که پیامبر صلى الله علیه و آله مقابل عباس و ابوسفیان فریاد برآورد که اى رسول خدا آیا فرمان به کشتن قوم خدا داده اى که سعد بن عباده چنان مى گفت ؟ و من تو را که بهتر و مهربان تر و با پیوندتر مردمى در مورد خویشاوندانت به خدا سوگند مى دهم . در این هنگام عثمان بن عفان و عبدالرحمان بن عوف گفتند: اى رسول خدا! ما در امان نیستیم که سعد به قریش حمله نکند.

پیامبر صلى الله علیه و آله ایستاد و خطاب به ابوسفیان فرمود: چنان نیست ، که امروز روز رحمت است ، امروز خداوند قریش را عزت مى بخشد. پیامبر صلى الله علیه و آله کسى را فرستاد تا پرچم را از سعد بن عباده بگیرد، درباره اینکه پیامبر صلى الله علیه و آله پرچم را به على علیه السلام داد و او با پرچم وارد مکه شد و آن را کنار رکن نصب کرد. برخى هم گفته اند پیامبر صلى الله علیه و آله پرچم را به قیس پسر سعد بن عباده سپرد و چنان اندیشه فرمود که چون پرچم را به قیس سپرد، در واقع آن را از دست سعد بیرون نکشیده است و قیس پرچم را در منطقه حجون نصب کرد.

واقدى مى گوید: ابوسفیان به عباس گفت : هرگز مانند این فوج ندیده ام و کسى هم بدین گونه به من خبر نداده بود، سبحان الله ! که هیچ کس را یاراى درگیرى با این فوج نیست . اى عباس ! پادشاهى برادرزاده ات بزرگ شده است . عباس گفت : اى واى بر تو! پادشاهى نیست که پیامبرى است . ابوسفیان گفت : آرى .

واقدى مى گوید: عباس به ابوسفیان گفت : بشتاب و پیش از آنکه محمد صلى الله علیه و آله وارد شود، قوم خود را دریاب . ابوسفیان شتابان از دروازه کداء وارد مکه شد و فریاد مى زد هر کس به خانه ابوسفیان درآید در امان است ، هر کس در خانه خود را ببندد در امان است ، و چون پیش همسرش هند دختر عتبه رسید، هند پرسید: چه خبر دارى ؟ گفت : این محمد است که با ده هزار تن که همگى زره بر تن دارند آمده است و براى من این امتیاز را قایل شده است که هر کس به خانه من درآید یا در خانه خود بنشیند و در را فرو بندد، در امان خواهد بود و هر کس سلاح خویش بر زمین نهد در امان خواهد بود.

هند گفت : خدایت رسوا سازد که چه پیام آور نکوهیده اى هستى ، و شروع به فریاد کشیدن کرد و گفت : اى مردم ، این نماینده خود را بکشید که خدایش رسوا کند.
ابوسفیان هم به مردم مى گفت : مواظب باشید که این زن با سخنان خود شما را فریب ندهد، که من چندان مردان جنگجو و مرکب و سلاح دیدم که شما را ندیده اید. اینک محمد همراه ده هزار سپاهى است و هیچ کس را یاراى مقابله با او نیست تسلیم شوید تا سلامت بمانید.

مبرد هم در الکامل مى گوید: هند موهاى ابوسفیان را گرفته بود و مى کشید و مى گفت : چه پیشاهنگ بدى است که هیچ کارى انجام نداده است ، اى مردم مکه این خیک چاق و فربه را بکشید.
واقدى مى گوید: مردم مکه به ذوطوى رفتند که به پیامبر و سپاه بنگرند، گروهى از آنان پیش صفوان بن امیه و عکرمه بن ابى جهل و سهیل بن عمرو جمع شدند و گروهى از افراد قبیله هاى بکر و هذیل هم به آنان پیوستند و سلاح پوشیدند و سوگند خوردند که اجازه نخواهند داد محمد با زور و جنگ وارد مکه شود. مردى از خاندان دول که نامش حماس بن قیس بن خالد دولى بود همین که شنید، پیامبر آمده است به اصلاح اسلحه خود پرداخت ، همسرش از او پرسید: چرا سلاح آماده مى کنى ؟

گفت : براى جنگ با محمد و یارانش و آرزومندم بتوانم خدمتگارى از ایشان براى تو اسیر بگیرم که تو سخت نیازمند خدمتگارى . گفت : واى بر تو چنین مکن و به جنگ محمد مرو که به خداى سوگند، اگر محمد و یارانش را ببینى همین شمشیرت را هم از دست خواهى داد. مرد گفت : خواهى دید. پیامبر صلى الله علیه و آله در حالى که سوار بر ناقه قصواى خویش بود و بردى سیاه بر تن و عمامه اى سیاه بر سر داشت و رایت و پرچم او هم سیاه بود، وارد شد و در ذوطوى و میان مردم ایستاد و سر خود را براى نشان دادن فروتنى خویش در قبال خداوند چنان فرود آورد که ریش او و چانه اش مماس با لبه زین یا نزدیک آن بود و این براى سپاس از فتح مکه و بسیارى مسلمانان هم بود. در همان حال فرمود: زندگى راستین جز زندگى آن جهانى نیست . پیش از واردشدن پیامبر صلى الله علیه و آله به ذوطوى سواران به هر سو مى تاختند و همین که پیامبر وارد شد، همگى آرام و بى حرکت ایستادند.

پیامبر صلى الله علیه و آله به اسید بن حضیر نگریست و فرمود: حسان بن ثابت چه شعرى سروده است ؟ و او گفت : چنین سروده است : اگر اسبهاى خود را از دست داده ایم و آنها را نمى بینید، وعده گاه ما گردنه کداء است که آنجا گرد و خاک برانگیزند.

پیامبر صلى الله علیه و آله لبخند زد و خداى را ستایش کرد و به زبیر بن عوام فرمان داد از دروازه کداء  وارد مکه شود و خالد بن ولید را فرمان داد از دروازه لیط  به مکه درآید و قیس بن سعد بن عباده را فرمان داد از ناحیه کداء وارد شود و خود پیامبر از منطقه اذاخر  وارد شد.

واقدى مى گوید: مروان بن محمد، از عیسى بن عمیله فزارى براى من نقل کرد که پیامبر صلى الله علیه و آله در حالى که میان اقرع بن حابس و عیینه بن حصن حرکت مى کرد، وارد مکه شد.

واقدى مى گوید: عیسى بن معمر، از عباد بن عبدالله ، از اسماء دختر ابوبکر روایت مى کند که مى گفته است : در آن روز ابوقحافه که کور بود همراه کوچکترین دخترانش که قریبه نام داشت و عصاکش او بود به کوه ابوقبیس رفت ، همین که ابوقحافه بالاى کوه رسید و مشرف بر مکه شد، پرسید: دخترکم چه مى بینى ؟ گفت : سیاهى بسیارى که بر مکه روى مى آورد.

گفت : دخترم آنها سواران هستند، اینک بنگر که چه مى بینى ؟ گفت : مردى را مى بینم که میان همان سیاهى این سو و آن سو مى رود، گفت : او فرمانده لشکر است که پراکنده شده است ، مرا به خانه برسان . گوید: دخترک در حالى که از آنچه مى دید، مى ترسید ابوقحافه را از کوه پایین آورد و ابوقحافه مى گفت : دخترم مترس که به خدا سوگند برادرت عتیق از القاب ابوبکر برگزیده ترین یاران محمد در نظر محمد است . گوید: آن دختر گردنبندى سیمین داشت که یکى از کسانى که وارد مکه شده بود، آن را در ربود. و چون پیامبر صلى الله علیه و آله وارد مکه شد، ابوبکر با صداى بلند گفت : شما را به خدا سوگند مى دهم گردنبند خواهرم را بدهید. هیچ کس پاسخى نداد ابوبکر گفت : خواهرکم ، گردنبندت را در راه خدا حساب کن که امانت در مردم اندک است .

واقدى مى گوید: پیامبر صلى الله علیه و آله سپاه را از جنگ کردن منع فرمود و فقط دستور داد شش مرد و چهار زن را در صورت دستیابى به آنها بکشند. مردان عبارت بودند از عکرمه بن ابى جهل ، هبار بن اسود، عبدالله بن سعد بن ابى سرح ، مقیس بن صبابه لیثى ، حویرث بن نفیل و عبدالله بن هلال بن خطل ادرمى ، زنان عبارت بودند از هند دختر عتبه ، ساره یکى از کنیزان بنى هاشم و دو کنیز آوازه خوان از کنیزکان ابن خطل که نامشان را قریبا و قریبه یا قرینا و ارنب نوشته اند.

واقدى مى گوید: سپاهیان همگى بدون جنگ و درگیرى وارد مکه شدند غیر از خالد بن ولید که با گروهى از قریش و همدستان ایشان برخورد که در قبال او جمع شده بودند و صفوان بن امیه و عکرمه بن ابى جهل و سهیل بن عمرو میان ایشان بودند. آنان شمشیر کشیدند و خالد و یارانش را تیرباران کردند و از ورود خالد به مکه جلوگیرى کردند، و به خالد گفتند: هرگز با زور نمى توانى وارد مکه شوى . خالد فرمان حمله داد و با آنان جنگ کرد که بیست و چهار مرد قریش و چهار مرد از بنى هذیل کشته شدند و دیگران به بدترین صورت روى به گریز نهادند، از آنها هم گروهى در حزوره کشته شدند و مسلمانان آنان را تعقیب مى کردند، در این هنگام ابوسفیان و حکیم بن حزام فریاد برآوردند که اى قریشیان چرا بیهوده خود را به کشتن مى دهید، هرکس به خانه خویش رود و در خانه خود را ببندد و هرکس سلاح خود را بر زمین گذارد، در امان است مردم به خانه هاى خود پناه بردند و درها را بستند و سلاح خویش را در راهها فرو ریختند و مسلمانان آنها را به غنیمت مى گرفتند.

واقدى مى گوید: پیامبر صلى الله علیه و آله از فراز گردنه اذاخر برق شمشیرها را دید و فرمود این درخشش شمشیرها چیست ؟ مگر من از جنگ منع نکرده بودم ؟ گفته شد: اى رسول خدا با خالد بن ولید جنگ شد و اگر با او جنگ نمى شد، هرگز جنگ نمى کرد.

پیامبر فرمود: تقدیر و رضاى خداوند خیر است . ابن خطل در حالى که سراپا پوشیده از آهن بود و نیزه در دست داشت و سوار بر اسبى بود که دم بلند و پرمویى داشت حرکت کرد و مى گفت : به خدا سوگند هرگز نمى تواند با زور وارد مکه شود مگر ضربه هایى ببیند که از جاى آن همچون دهانه مشک خون فرو ریزد، او همین که به منطقه خندمه رسید و جنگ را دید، چنان به بیم افتاد که لرزه بر او چیره شد و گریخت و پس از آنکه سلاح خود را بر زمین افکند و اسب خود را رها کرد و گریزان خود را کنار کعبه رساند و به پرده هاى آن پناه برد.

حماس بن خالد دولى هم گریزان خود را به خانه اش رساند و در زد، همسرش در را گشود، حماس در حالى که گویى روحش از بدنش پرواز کرده است درون خانه آمد. همسرش گفت : خدمتگزارى که به من وعده کردى بودى کجاست ؟ من از آن روز که گفته اى منتظرم و به او ریشخند مى زد، مرد گفت : از این سخن درگذر و در خانه را ببند که هرکس در خانه اش را ببندد در امان است . زن گفت : اى واى بر تو! مگر من تو را از جنگ با محمد بازنداشتم و نگفتم هرگز ندیده ام او با شما جنگ کند مگر اینکه پیروز شود، اینک به در خانه ما چه کارى دارى ؟ گفت : در خانه هیچ کس نباید باز باشد و این ابیات را براى او خواند:
اگر تو در خندمه ما را دیده بودى که چگونه صفوان و عکرمه گریختند و سهیل بن عمرو همچون پیرزن بیوه یتیم دار بود و مسلمانان در حالى که پشت سر ما نعره مى کشیدند و غرش مى کردند به ما ضربه مى زدند، کمترین سخنى در مورد سرزنش نمى گفتى .

واقدى مى گوید: قدامه بن موسى ، از بشیر آزاد کرده و وابسته مازنیها، از جابر بن عبدالله برایم نقل کرد که مى گفته است : من از ملازمان رسول خدا صلى الله علیه و آله در فتح مکه بودم و همراه ایشان از منطقه اذاخر وارد مکه شدم ، پیامبر همین که بر مکه مشرف شد به خانه هاى آن نگریست و سپاس و ستایش خدا را به جا آورد و سپس به محل خیمه خویش که روبه روى شعب بنى هاشم بود و پیامبر و افراد خاندانش سه سال همان جا محاصره بودند نگریست و فرمود: اى جابر امروز هم منزل ما همان جا خواهد بود که قریش به هنگام کفر خود بر ضد ما سوگند خورده بودند. جابر مى گوید: من سخنى یادم آمد که پیش از آن در مدینه مکرر از پیامبر شنیده بودم که مى فرمود: فردا که به خواست خداوند مکه براى ما گشوده شود، خانه ما در خیف و همان جایى خواهد بود که قریش به روزگار کفر خویش ‍ هم سوگند شده و ما را محاصره کردند. خیمه رسول خدا صلى الله علیه و آله از چرم بود که در منطقه حجون برپا ساخته بودند و پیامبر صلى الله علیه و آله به سوى خیمه خود رفت ، از همسرانش ام سلمه و میمونه همراهش بودند.

واقدى مى گوید: معاویه بن عبدالله بن عبیدالله ، از قول پدرش ، از ابورافع نقل مى کرد که مى گفته است : به پیامبر صلى الله علیه و آله گفته شد: آیا در خانه خودت که در شعب ابى طالب است سکونت نمى فرمایى ؟ فرمود: مگر عقیل براى ما خانه اى باقى گذاشته است . عقیل خانه پیامبر و خانه هاى برادران خود را در مکه به مردان و زنانى فروخته بود، به پیامبر گفته شد در یکى از خانه هاى مکه غیر از خانه خودت سکونت فرماى ، نپذیرفت و فرمود: در خانه ها ساکن نمى شوم و همواره همچنان در حجون بود و به هیچ خانه اى وارد نشد و از جحون به مسجدالحرام مى آمد. ابورافع مى گفته است : پیامبر صلى الله علیه و آله در عمره القضا و حجه الوداع هم همین گونه رفتار فرمود.

واقدى مى گوید: ام هانى دختر ابوطالب ، همسر هیبره بن ابى وهب مخزومى بود، روز فتح مکه دو تن از خویشاوندان شوهرش که عبدالله بن ابى ربیعه و حارث بن هشام بودند، پیش او آمدند و از او پناه خواستند و گفتند: آیا مى توانیم در پناه تو باشیم ؟ گفت : آرى ، شما هر دو در پناه من خواهید بود. ام هانى مى گوید: در همان حال سوارى سراپا پوشیده از آهن که او را نشناختم به خانه ام وارد شد، گفتم : من دخترعموى پیامبرم . او چهره خود را گشود، ناگاه دیدم برادرم على است ، او را در آغوش کشیدم ، على به آن دو تن نگریست و بر ایشان شمشیر کشید، گفتم : اى برادر از میان همه مردم نسبت به من چنین مى کنى ؟ و پارچه اى بر آن دو افکندم .

على گفت : مشرکان را پناه مى دهى ؟ من میان او و ایشان ایستادم و گفتم : به خدا سوگند ممکن نیست و اگر بخواهى آن دو را بکشى ، باید نخست مرا بکشى . ام هانى مى گوید: على بیرون رفت و چیزى نمانده بود که آن دو را بکشد. من در خانه را بستم و به آن دو گفتم : مترسید، و سوى خیمه رسول خدا رفتم که در بطحاء بود. پیامبر را نیافتم ، فاطمه را آنجا دیدم ، گفتم : نمى دانى از دست این پسر مادرم چه مى کشم ، دو تن از خویشاوندان شوهرم را که مشرک اند، پناه دادم و على به جستجوى آن دو آمده بود که بکشدشان .

ام هانى مى گوید: فاطمه در این مورد از همسرش نسبت به من خشن تر بود و با اعتراض گفت : چرا مشرکان را پناه مى دهى . گوید: در همین حال رسول خدا گردآلوده فرا رسید و فرمود: اى فاخته خوش آمدى و فاخته نام اصلى ام هانى است . من گفتم : از دست پسر مادرم چه مى کشم ، به طورى که نزدیک بود نتوانم از چنگ او بگریزم . دو تن از خویشاوندان مشرک شوهرم را پناه داده ام و على آهنگ کشتن ایشان را داشت و نزدیک بود آن دو را بکشد. پیامبر فرمود: چنین کارى نمى کرد، اینک هر که را که تو پناه و امان داده اى ، ما هم پناه و امان مى دهیم .

آن گاه پیامبر به فاطمه فرمان داد آب بیاورد و خود را شست و هنگام ظهر در حالى که فقط یک جامه به خود پیچیده بود، هشت رکعت نماز گزارد. ام هانى مى گوید: پیش آن دو برگشتم ، گفتم : اگر مى خواهید همین جا بمانید و اگر مى خواهید به خانه خود بروید، آنان دو روز در خانه من ماندند و سپس به خانه خود برگشتند.
کسى پیش پیامبر صلى الله علیه و آله آمد و گفت : حارث بن هشام و عبدالله بن ابى ربیعه مقابل خانه خود در جامه هاى معطر زعفرانى نشسته اند، فرمود: کسى حق تعرض به آن دو را ندارد که ما پناهشان داده ایم .

واقدى مى گوید: پیامبر صلى الله علیه و آله ساعتى از روز را در خیمه خویش ‍ درنگ فرمود و پس از آنکه غسل فرمود و نماز گزارد، ناقه خود را خواست که آن را بر در خیمه آوردند و آن حضرت در حالى که سلاح بر تن و مغفر بر سر داشت و مردم صف کشیده بودند، بیرون آمد و سوار ناقه خود شد. سوارکاران میان خندمه و حجون شتابان مى تاختند، پیامبر در حالى که ابوبکر سوار بر ناقه دیگرى بود و کنار ایشان حرکت مى کرد راه افتاد و با ابوبکر گفتگو مى فرمود.

در این هنگام دختران ابواحیحه سعید بن عاص در حالى که مویهاى خود را افشان کرده بودند با روسریهاى خود به چهره اسبها مى زدند. پیامبر صلى الله علیه و آله به ابوبکر نگریست و لبخند زد و ابوبکر این شعر حسان را براى ایشان خواند که مى گوید: اسبهاى ما در حالى که از یکدیگر پیشى مى گیرند، زنان با روسریهاى خود به چهره آنها مى زنند.

پیامبر صلى الله علیه و آله چون کنار کعبه رسید، همچنان سواره با چوبدستى خویش حجرالاسود را استلام فرمود و تکبیر گفت و مسلمانان هم یک صدا تکبیر گفتند، آن چنان که مکه به لرزه درآمد. پیامبر صلى الله علیه و آله به مسلمانان اشاره فرمود، ساکت شوند و مشرکان از فراز کوهها مى نگریستند.

آن گاه پیامبر صلى الله علیه و آله همچنان سواره شروع به طواف کرد و محمد بن مسلمه لگام ناقه را در دست داشت ، گرد کعبه سیصد و شصت بت بود که بر پایه هاى سربى استوار شده بود و هبل بزرگترین آنها بود که روبه روى در کعبه قرار داشت . دو بت اساف و نائله جایى بود که قربانى مى کردند و شتر و گاو و گوسفند را آنجا مى کشتند.

پیامبر صلى الله علیه و آله از کنار هر بتى که مى گذشت با چوبدستى خود که در دست داشت به آن اشاره مى کرد و این آیه را مى خواند که حق آمد و باطل از میان رفت که بدون تردید باطل از میان رفتنى است . ، و آن بت بر روى فرو مى افتاد. پیامبر سپس دستور داد بت هبل را شکستند و خود همان جا ایستاد.

زبیر به ابوسفیان گفت : اى ابوسفیان ! بت هبل درهم شکسته شد و تو در جنگ احد فریب او را خورده بودى که مى پنداشتى نعمت ارزانى مى دارد. ابوسفیان گفت : اى زبیر از این سخن درگذر که خود من هم معتقدم اگر با خداى محمد، خداى دیگرى هم مى بود، کار دگرسان مى بود.

واقدى مى گوید: آن گاه پیامبر صلى الله علیه و آله در گوشه اى از مسجدالحرام نشست و بلال را پیش عثمان بن طلحه فرستاد که کلید در کعبه را بیاورد. عثمان گفت : آرى هم اکنون ، و پیش مادر خویش که دختر شیبه بود و در آن هنگام کلید در دست او بود رفت و گفت : پیامبر صلى الله علیه و آله کلید را خواسته است . مادر گفت : به خدا پناه مى برم که تو آن کس نباشى که افتخار قوم خود را بر باد دهد.

عثمان گفت : مادرجان ! کلید را بده وگرنه کس دیگرى جز من پیش تو مى آید و آن را با زور از تو مى گیرد. مادر عثمان کلید را زیر دامن خود پنهان کرد و گفت : پسرجان کدام مرد مى تواند دست خود را این جا بیاورد؟ در همان حال که آن دو با یکدیگر سخن مى گفتند، صداى ابوبکر و عمر در خانه شنیده شد و عمر همین که دید عثمان بن طلحه تاءخیر کرد، با صداى بلند گفت : اى عثمان بیا، مادرش گفت : کلید را خودت بگیر که اگر تو آن را بگیرى براى من خوشتر است تا افراد قبیله تیم و عدى بگیرند.

عثمان کلید را گرفت و به حضور پیامبر آورد و همین که پیامبر کلید را گرفت ، عباس بن عبدالمطلب دستش را دراز کرد و گفت : پدرم فدایت لطفا منصب کلیددارى را هم به ما ارزانى فرماى که سقایت و کلیددارى هر دو از ما باشد. فرمود: چیزى را به شما مى دهم که در آن متحمل هزینه شوید، نه اینکه از آن پول دربیاورید. 

گفته اند: عثمان بن طلحه پیش از فتح مکه همراه خالد بن ولید و عمرو بن عاص ‍ به حضور پیامبر صلى الله علیه و آله آمده و مسلمان شده است .

واقدى مى گوید: پیامبر صلى الله علیه و آله عمر بن خطاب را همراه عثمان بن طلحه فرستاد و فرمود: در کعبه را بگشایند و همه تندیسها و نقشها را جز تصویر ابراهیم خلیل علیه السلام را از میان ببرند. عمر همین که وارد کعبه شد، نقش ‍ ابراهیم علیه السلام را به صورت پیرمردى که سرگرم بیرون کشیدن تیرهاى فال و قمار است .

واقدى مى گوید: و روایت شده است که پیامبر صلى الله علیه و آله فرمان داد همه نقشها را بزدایند و چیزى را استثناء نفرمود ولى عمر نقش ابراهیم را برجاى گذارد و چون پیامبر صلى الله علیه و آله وارد کعبه شد به عمر فرمود: مگر تو را فرمان نداده بودم که همه نقشها را بزدایى و چیزى برجاى نگذارى ! عمر گفت : این نقش ‍ ابراهیم است . فرمود: آن را هم پاک کن ، خدا بکشدشان که او را در نقش پیرمردى که با تیرهاى فال سرگرم است ، کشیده اند.

گوید: نقش مریم علیهاالسلام را هم محو کرد و هم روایت شده است که پیامبر صلى الله علیه و آله نقشها را به دست خویش پاک و محو فرموده است . این موضوع را ابن ابى ذئب ، از عبدالرحمان بن مهران ، از عمیر وابسته و آزادکرده ابن عباس ، از اسامه بن زید نقل مى کند که مى گفته است : همراه رسول خدا صلى الله علیه و آله وارد کعبه شدم و در آن نقشهایى دید، به من فرمان داد تا سطل آبى آوردم ، سپس پارچه اى را در آن خیس فرمود و با آن بر آن نقشها مى کشید و مى فرمود: خداوند بکشد گروهى را که نقش چیزهایى را که نیافریده اند، پدید مى آورند و مى کشند.

واقدى مى گوید: پیامبر صلى الله علیه و آله در حالى که با اسامه بن زید و بلال بن رباح و عثمان بن طلحه درون کعبه بود، فرمان داد در کعبه را بستند و مدتى دراز درون کعبه درنگ فرمود و در آن مدت خالد بن ولید بر در کعبه ایستاده بود و مردم را کنار مى زد تا آنکه پیامبر صلى الله علیه و آله از درون کعبه بیرون آمد و همان جا در حالى که دو پایه در را در دست گرفته بود، ایستاد و کلید در کعبه را که در دست داشت در آستین خود نهاد.

مردم مکه گروهى ایستاده و گروهى فشرده نشسته بودند، پیامبر همین که ظاهر شد چنین فرمود: سپاس خداى را که وعده خویش را راست فرمود و بنده خود را یارى داد و خود به تنهایى همه احزاب را منهزم کرد. اینک شما چه مى گویید و چه مى پندارید؟

گفتند: مگر ممکن است اعتقاد به خیر داشته باشیم و گمان بد بریم ! مى گوییم برادرى گرامى و برادرزاده گرانقدرى که بدون تردید به قدرت رسیده اى . فرمود: من همان سخن را مى گویم که برادرم یوسف فرموده است لا تثریب علیکم الیوم بغفرالله لکم و هم ارحم الراحمین ، امروز بر شما سرزنشى نیست ، خداى بیامرزدتان و او بخشاینده ترین بخشایندگان است .

 سپس چنین فرمود: هان ! که هر رباى مربوط به دوره جاهلى و هر خون و افتخارى که برعهده داشتید زیر این دو پاى من نهاده شده و از میان رفته است ، جز کلید و پرده دارى کعبه و سقایت حاجیان . همانا در مورد کسى که با چوبدستى یا تازیانه به صورت شبه عمد کشته شود، خونبها در کمال شدت به صورت صد ماده شتر که چهل عدد آن باردار باشد، باید پرداخت شود. خداوند ناز و غرور و بالیدن به نیاکان دوره جاهلى را از میان برده است ، همه تان آدمى زادگانید و آدم از خاک است .

گرامى ترین شما در پیشگاه خداوند پرهیزگارترین شما خواهد بود. همانا خداوند مکه را از آن روز که آسمانها و زمین را آفریده است ، حرم امن قرار داده است و به پاس حرمتى که خداوند براى آن مقرر فرموده است همواره محترم و حرم امن خواهد بود.

براى هیچ کس پیش از من و براى هیچ کس که پس از من آید، شکستن حرمت آن روا نیست و براى من هم شکستن و حرمت آن جز به اندازه ساعتى از یک روز روا نبوده است و در این هنگام با دست خویش هم اشاره به کوتاهى آن مدت فرمود.

صید حرم را نباید آشکار کرد و نباید رم داد. درختان حرم را نباید برید، و برداشتن چیزى که در آن گم شده باشد، روا نیست مگر براى کسى که قصد اعلان کردن داشته باشد. نباید بوته ها را از خاک بیرون کشید. عباس گفت : اى رسول خدا جز بوته هاى اذخر  که از کندن آن چاره اى نیست و براى گورها و خانه ها لازم است .

پیامبر اندکى سکوت کرد و سپس فرمود: جز اذخر که حلال است ، در مورد وارث وصیت درست نیست ، فرزند از آن بستر و شوهر است و زناکار را سنگ خواهد بود، و براى هیچ زنى روا نیست که از ثروت خود بدون اجازه شوهرش چیزى ببخشد.

مسلمان برادر مسلمان است و همه مسلمانان برادرند، و همگى در قبال دیگران هماهنگ و متحدند. خونهاى آنان محفوظ و دور و نزدیک ایشان یکسان هستند و نیرومند و ناتوان آنان در غنایم برابرند. مسلمانان در قبال خون کافر کشته نمى شود و هیچ صاحب پیمانى در مدت پیمانش کشته نمى شود.

پیروان دو آیین متفاوت از یکدیگر ارث نمى برند. و نمى توان برادرزاده و خواهرزاده زن را به همسرى گرفت .  گواه برعهده مدعى و سوگند از آن منکر است . هیچ زنى نباید به سفرى که مسافت آن بیش از سه روز راه باشد، بدون محرم برود. پس از نماز عصر و نماز صبح در فاصله صبح تا ظهر و عصر تا مغرب نمازى نیست و شما را از روزه گرفتن دو روز عید فطر و قربان منع مى کنم . 

پیامبر صلى الله علیه و آله سپس فرمود: عثمان بن طلحه را فرا خوانید. او آمد، پیامبر صلى الله علیه و آله روزى در مکه پیش از هجرت به عثمان بن طلحه که کلید را در دست داشت ، فرموده بود شاید به زودى روزى این کلید را در دست من ببینى که به هرکس بخواهم بدهم .

عثمان بن طلحه گفت : در آن صورت قریش زبون و نابود خواهد شد. و پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: نه ، که زنده و نیرومند خواهد شد. عثمان بن طلحه مى گوید: همین که روز فتح مکه پیامبر مرا فرا خواند و کلید در دستش بود، از این سخن او یاد کردم و با چهره شاد حضورش شتافتم و رسول خدا هم با خوشرویى به من برخورد و سپس فرمود: اى پسران ابوطلحه این کلید را جاودانه بگیرید، هیچ کس جز ستمگر آن را از دست شما بیرون نمى کشد و افزود: اى عثمان ، خداوند شما را امین خانه خود قرار داده است ، به روش پسندیده از آن بهره مند شوید. عثمان مى گوید: چون برگشتم ، مرا فرا خواند به حضورش باز رفتم ، فرمود: آیا آن چیزى که به تو گفته بودم ، صورت گرفت ؟ گفتم : آرى ، گواهى مى دهم که تو رسول خدایى .

واقدى مى گوید: پیامبر صلى الله علیه و آله فرمان داد از همگان سلاح برداشته شود و افزود فقط قبیله خزاعه تا هنگام نماز عصر مى توانند با بنى بکر جنگ کنند. آنان هم فقط یک ساعت با بنى بکر درافتادند و آن همان یک ساعتى بود که شکستن حریم حرم براى رسول خدا روا بوده است .

واقدى مى گوید: نوفل بن معاویه دؤ لى از قبیله بنى بکر در مورد خود از رسول خدا امان خواسته بود و پیامبر امانش داده بود و خزاعه هم در جستجوى او بودند و خون کشتگان خود را که در منطقه وتیر به دست او و قریش کشته شده بودند، از او مطالبه مى کردند. افراد قبیله خزاعه همچنین به رسول خدا گفته بودند که انس ‍ بن زنیم آن حضرت را هجو کرده است ، پیامبر خون او را هدر اعلان کرده بود. چون مکه فتح شد، انس گریخت و به کوهستانها پناه برد.

انس پیش از فتح مکه شعرى در پوزش خواهى از پیامبر و مدح ایشان سروده بود که از جمله این ابیات است : تو همان کسى هستى که معد بن فرمانش رهنمون شد، و خداوند به دست تو آنان را هدایت کرد و فرمود رستگار شوید. هیچ ناقه بر پشت خود وفادارتر و بهتر از محمد سوار نکرده است . او از همه بر خیر و نیکى برانگیزنده تر است و از همه بخشنده تر است ، و چون حرکت مى کند حرکت او چون حرکت شمشیر بران است …

واقدى مى گوید: این اشعار او پیش از فتح مکه به اطلاع پیامبر رسیده بود و از کشتن او نهى فرموده بود. روز فتح مکه هم نوفل بن معاویه با پیامبر گفتگو کرد و گفت : اى رسول خدا تو از همه مردم به عفو سزاوارترى ، وانگهى کدام یک از ماست که در دوره جاهلى با تو ستیز نکرده باشد و آزارت نرسانده باشد که ما به روزگار جاهلى بودیم و نمى دانستیم چه باید بکنیم و از چه چیز خوددارى کنیم ، تا آنکه خداوندمان به دست تو هدایت فرمود و به فرخندگى وجود تو ما را از هلاک نجات بخشیده همچنین مسافران و سوارانى که به حضورت آمده بودند تا حدودى بر او دروغ بسته بودند و موضوع را بیشتر و بزرگتر وانمود کرده اند. پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: درباره مسافران بنى خزاعه سخن مگو که من در همه تهامه میان خویشاوندان دور و نزدیک خود مردمى مهربان تر از خزاعه نسبت به خود ندیده ام . اى نوفل خاموش باش ، پس از آنکه نوفل خاموش شد، پیامبر فرمود: او را بخشیدم . نوفل گفت : پدر و مادرم فداى تو باد.

واقدى مى گوید: چون ظهر فرا رسید، رسول خدا صلى الله علیه و آله بلال را فرمود بر فراز کعبه اذان گوید. قریش بالاى کوهها پناه برده بودند، گروهى از بیم کشته شدن خود را پنهان کرده بودند و گروهى دیگر امان مى خواستند و به گروهى از ایشان امان داده شده بود. چون بلال اذان گفت و با صداى بلند به گفتن اشهد ان محمدا رسول الله پرداخت و تو صداى خود را عمدا کشید، جویریه دختر ابوجهل گفت : به جان خودم سوگند که نام تو اى محمد برکشیده شد، به هر حال نماز را خواهیم گزارد ولى به خدا سوگند هیچ گاه کسى را که عزیزان ما را کشته است ، دوست نخواهیم داشت . این نبوت که به محمد عرضه شد به پدر من هم عرضه شد و او نپذیرفت ! و نخواست با قوم خود مخالفت کند.

خالد بن سعید بن عاص گفت : سپاس خداى را که پدرم را گرامى داشت و امروز را درک نکرد. حارث بن هشام گفت : چه تیره روزى بزرگى ، اى کاش پیش از امروز و پیش از اینکه بشنوم که بلال بر فراز کعبه چنین نعره مى کشد، مرده بودم . حکم بن ابى العاص گفت : به خدا سوگند پیشامد بزرگى است که برده بنى جمح بر فراز خانه اى که پرده دارى آن با ابوطلحه بود، چنین فریاد کشد. سهیل بن عمرو گفت : اگر این کار موجب خشم خداى متعال باشد، به زودى آن را دگرگون مى فرماید و اگر موجب خشنودى خدا باشد به زودى آن را پایدارتر مى فرماید، ابوسفیان گفت : ولى من هیچ نمى گویم که اگر چیزى بگویم ، همین ریگها محمد را آگاه خواهد ساخت . گوید: جبریل به حضور پیامبر صلى الله علیه و آله آمد و سخنان ایشان را به اطلاعش رساند.

واقدى مى گوید: سهیل بن عمرو مى گفته است : همین که پیامبر وارد مکه شد. من خود را کنار کشیدم و به خانه ام رفتم و در را به روى خود بستم . آن گاه به پسرم عبدالله گفتم برو از محمد براى من امان بخواه که من از کشته شدن در امان نیستم ، به یاد مى آورم که هیچ کس از من بدرفتارتر نسبت به محمد و یارانش نبوده است ، برخورد من در حدیبیه چنان بود که هیچ کس آن چنان با او برخورد نکرده بود، وانگهى من بودم که پیمان نامه را بر او تحمیل کرده بودم ، در جنگ بدر و احد هم حضور داشتم و در هر حرکت قریش بر ضد او همراهى کرده بودم .

واقدى مى گوید: عبدالله بن سهیل بن حضور پیامبر صلى الله علیه و آله رفت و گفت : اى رسول خدا آیا پدرم را امان مى دهى ؟ فرمود: آرى او در امان خداوند است ، از خانه بیرون آید و ظاهر شود. پیامبر صلى الله علیه و آله سپس به کسانى که گرد او نشسته بودند، نگریست و فرمود: هرکس سهیل بن عمرو را دید به او تند نگاه نکند. دوباره هم به عبدالله فرمود: به پدرت بگو از خانه بیرون آید که او را عقل و شرف است و کسى مانند او چنان نیست که اسلام را نشناسد و مى داند چه کند اگر از دیگران پیروى نکند. دوباره هم به عبدالله فرمود: به پدرت بگو از خانه بیرون آید که او را عقل و شرف است و کسى مانند او چنان نیست که اسلام را نشناسد و مى داند چه کند اگر از دیگران پیروى نکند. عبدالله پیش پدر خویش ‍ رفت و سخن پیامبر صلى الله علیه و آله را به اطلاعش رساند، سهیل گفت : به خدا سوگند که در کودکى و بزرگى بزرگوار است . سهیل بن عمرو بدون ترس و بیم و آمد و شد مى کرد و در حالى که هنوز مشرک بود، همراه پیامبر صلى الله علیه و آله به حنین رفت و سرانجام در جعفرانه مسلمان شد.
ترجمه جلد هفدهم از شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید پایان یافت و جلد هیجدهم از پى خواهد آمد.

اول ذى حجه الحرام ۱۴۱۱ ق
بیست و چهارم خرداد ۱۳۷۰ ش 

بقیه اخبار فتح مکه

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله الواحد العدل
واقدى مى گوید: هبیره بن ابى وهب و عبدالله بن زبعرى با یکدیگر به نجران گریختند و تا هنگامى که وارد حصار نجران نشده بودند، احسان ایمنى نکردند. چون به ایشان گفته شد: چه خبر دارید؟ گفتند: قریش کشته شدند و محمد وارد مکه شد و به خدا سوگند چنین مى بینم که محمد آهنگ این حصار شما هم خواهد کرد. قبیله هاى ابوالحارث و کعب شروع به تعمیر نقاط فرو ریخته حصار خود کردند و دامها و چهارپایان خود را جمع کردند. حسان بن ثابت اشعار زیر را سرود و براى ابن زبعرى فرستاد.

به جاى این مردى که با او کینه توزى مى کنى ، نجران و زندگى پست و اندک را عوض مى گیرى ، نیزه هاى تو در جنگها شکسته و فرسوده شد و اینک به نیزه اى سست و معیوب تکیه مى زنى ، خداوند بر زبعرى و پسرش خشم گرفته است و عذابى دردناک در زندگى براى آنان جاودانه است .

چون این شعر حسان بن اطلاع ابن زبعرى رسید، آماده بیرون آمدن از نجران شد.
هیبره بن وهب گفت : اى پسرعمو کجا مى خواهى بروى ؟ گفت : به خدا سوگند مى خواهم پیش محمد بروم . گفت : آیا مى خواهى از او پیروى کنى ؟ گفت : آرى به خدا سوگند.

هیبره گفت : اى کاش با کس دیگرى جز تو رفاقت مى کردم که هرگز نمى پنداشتم تو از محمد پیروى کنى ، ابن زبعرى گفت : به هر حال چنین است ، وانگهى به چه سبب با قبیله بلحارث زندگى کنم و پسرعموى خود را که بهترین و نکوکارترین مردم است ، رها سازم و میان قوم و خانه و سرزمین خود زندگى نکنم .

ابن زبعرى راه افتاد و به حضور پیامبر صلى الله علیه و آله رفت . در آن هنگام که ابن زبعرى به مدینه رسید، پیامبر صلى الله علیه و آله میان یاران خود نشسته بود و چون پیامبر او را دید، فرمود: این ابن زبعرى است که در چهره اش نور اسلام دیده مى شود. چون ابن زبعرى کنار پیامبر رسید، ایستاد و گفت : سلام بر تو باد اى رسول خدا، گواهى داده ام که خدایى جز خداوند یکتا نیست و تو بنده و فرستاده اویى و سپاس ‍ خداوندى را که مرا به اسلام هدایت فرمود، من با تو دشمنى و لشکرها براى جنگ با تو جمع کردم و در دشمنى با تو بر اسب و شتر سوار شدم و پیاده هم در ستیز با تو گام زدم ، و سپس از دست تو به نجران گریختم و قصد داشتم که هرگز به اسلام نزدیک نشوم ولى خداوند متعال نسبت به من اراده خیر فرمود و اسلام و محبت آن را در دلم افکند و به یاد آوردم که در گمراهى هستم و چیزى را پیروى مى کنم که به هیچ خردمندى سود نمى رساند؛ آیا باید سنگى را پرستش کرد و براى او قربانى کشت و حال آنکه آن بت سنگى نمى تواند درک کند چه کسى او را مى پرستد و چه کسى نمى پرستد.

پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: سپاس خداوندى را که تو را به اسلام رهنمون فرمود، تو هم خدا را ستایش کن و اسلام هر چه را که پیش از آن بوده است ، فرو مى پوشاند. هبیره بن ابى وهب همچنان در نجران باقى ماند و همان جا در حالى که مشرک بود، درگذشت . همسرش ام هانى مسلمان شد و چون خبر مسلمانى او به روز فتح مکه به اطلاع هبیره رسید. ابیاتى سرود و براى او فرستاد که از جمله آنها این دو بیت است : اگر از آیین محمد پیروى کردى و رشته پیوند خویشاوندان را از خود گسستى ، همچنان بر فراز کوه مخروطى دورافتاده و بلند، کوه سرخ ‌رنگ بدون سبزه و خشک پابرجاى باش .

واقدى مى گوید: حویطت بن عبدالعزى گریخته و به نخلستانى در مکه پناه برده بود. قضا را ابوذر براى قضاى حاجت وارد آن نخلستان شد و همین که او را دید، حویطب گریخت . ابوذر صدایش کرد و گفت : پیش من بیا که در امانى ، حویطب پیش ابوذر برگشت . ابوذر بر او سلام داد و گفت : تو در امانى هرجا مى خواهى برو، اگر مى خواهى تو را پیش رسول خدا ببرم و اگر مى خواهى به خانه ات برو. حویطب گفت : مگر براى من ممکن است به خانه خود بروم ؟ میان راه مرا مى بینند و مى کشند یا به خانه ام مى ریزند و کشته مى شوم . ابوذر گفت : من همراه تو مى آیم و تو را به خانه ات مى رسانم و او را به خانه اش رساند و بر در خانه اش ایستاد و اعلام کرد که حویطب در امان است و نباید بر او هجوم برده شود، ابوذر سپس به حضور پیامبر صلى الله علیه و آله برگشت و موضوع را به اطلاع ایشان رساند. فرمود: مگر ما همه مردم را امان ندیده ایم . بجز تنى چند که فرمان قتل ایشان را داده ام !

واقدى مى گوید: عکرمه بن ابى جهل گریخت تا از راه دریا خود را به یمن برساند.گوید: همسر عکرمه ، ام حکیم دختر حارث بن هشام همراه تنى چند از زنان که از جمله ایشان هند دختر عتبه بود که پیامبر صلى الله علیه و آله به کشتن او فرمان داده بود و بغوم دختر معدل کنانى همسر صفوان بن امیه و فاطمه دختر ولید بن مغیره همسر حارث بن هشام در هند و هند دختر عتبه بن حجاج و مادر عبدالله بن عمرو عاص در ابطح به حضور پیامبر صلى الله علیه و آله آمدند و مسلمان شدند. آنان هنگامى به حضور پیامبر رفتند که دو همسر پیامبر و فاطمه دختر آن حضرت و تنى چند از زنان خاندان عبدالمطلب هم آنجا بودند.

آنان از پیامبر خواستند که دست فراز آرد تا بیعت کنند. فرمود: من با زنان دست نمى دهم . گفته شده است پیامبر صلى الله علیه و آله پارچه اى روى دست خویش انداخت و آن زنها بر آن پارچه دست کشیدند و هم گفته اند کاسه آبى آوردند که پیامبر دست خود را در آن برد و سپس قدح را به زنان دادند و آنان هم دست خویش را در آن بردند. ام حکیم همسر عکرمه بن ابى جهل گفت : اى رسول خدا، عکرمه از بیم آنکه او را نکشى به یمن گریخته است : او را امان بده . پیامبر فرمود: او در امان است . ام حکیم براى پیداکردن عکرمه همراه غلام رومى خود بیرون آمد.

آن غلام میان راه از ام حکیم کام خواست ، ام حکیم او را با وعده خوشدل مى داشت تا به قبیله اى رسیدند و ام حکیم از ایشان یارى خواست و آنان او را ریسمان پیچ کردند. ام حکیم در حالى به عکرمه رسید که در یکى از بندرهاى کرانه تهامه مى خواست به کشتى سوار شود و کشتیبان به او گفت : باید نخست کلمه اخلاص بگویى . عکرمه گفت : چه چیزى باید بگویم ؟ گفت : باید لا اله الا الله بگویى . عکرمه گفت : من فقط از همین کلمه و گفتن آن گریخته ام .

آنان در این گفتگو بودند که ام حکیم رسید و شروع به پافشارى براى برگرداندن عکرمه کرد و به او گفت : اى پسرعمو من از پیش بهترین و نیکوکارترین و پیونددهنده ترین مردم مى آیم ، خود را هلاک مکن . عکرمه توقف کرد، ام حکیم گفت : من براى تو از رسول خدا صلى الله علیه و آله امان خواستم و او تو را امان داده است . عکرمه گفت : تو خود این کار را کردى ؟ گفت : آرى من با او سخن گفتم و او تو را امان داد. عکرمه با همسرش برگشت . ام حکیم به او گفت : از دست این غلام رومى تو چه کشیدم و موضوع را به او گفت ، عکرمه آن غلام را کشت .

چون عکرمه نزدیک مکه رسید، پیامبر صلى الله علیه و آله به یاران خود گفت : عکرمه بن ابى جهل در حالى که مؤ من شده است پیش شما مى آید. پدرش را دشنام مدهید که دشنام دادن به مرده موجب آزار زندگان است و به مرده نمى رسد. چون عکرمه رسید و به حضور پیامبر آمد، رسول خدا از شادى بدون ردا برخاست و سپس نشست و عکرمه مقابل ایشان ایستاد. همسرش ام حکیم هم در حالى که نقاب بر چهره داشت همراهش بود. عکرمه گفت : اى محمد این زن به من مى گوید و خبر داده است که تو امانم داده اى . فرمود: راست گفته است تو در امانى . عکرمه گفت : به چه چیز فرا مى خوانى ؟

فرمود: تو را دعوت مى کنم تا گواهى دهى که خدایى جز خداى یکتا نیست و من رسول خدایم ، و اینکه نماز بگزارى و زکات بپردازى و چند خصلت دیگر از خصایل اسلام را برشمرد. عکرمه گفت : جز به کار پسندیده نیکو و حق دعوت نمى کنى ، آن گاه که میان ما بودى و پیش از آنکه به این دعوت مردم را فرا خوانى ، از همه ما راستگوتر و نیکوکارتر بودى .

عکرمه سپس گفت : گواهى مى دهم که خدایى جز خداى یکتا وجود ندارد و تو رسول خدایى . پیامبر فرمود: امروز هر چه از من بخواهى که به دیگران داده ام به تو خواهم داد. عکرمه گفت : من از تو مى خواهم هر دشمنى که نسبت به تو ورزیده ام و هر راهى را که براى ستیز با تو پیموده ام و هر مقامى را که با تو رویاروى شده ام و هر سخنى را که در حضور یا غیاب تو گفته ام ببخشى و براى من آمرزش بخواهى . پیامبر صلى الله علیه و آله عرضه داشت : بارخدایا هر ستیزى که با من روا داشته است و هر مسیرى را که براى خاموش کردن پرتو تو پیموده است و هر ناسزا که در مورد من و آبرویم در حضور و غیاب من گفته است ، همه را بیامرز. عکرمه گفت : اى رسول خدا بسیار خشنود شدم ، سپس گفت : به خدا سوگند چند برابر آنچه براى جلوگیرى از دین خدا هزینه کرده ام در راه خدا و اسلام هزینه خواهم کرد، و در جنگ در رکاب تو چندان کوشش خواهم کرد تا به شهادت رسم .پیامبر صلى الله علیه و آله همسر عکرمه را با همان عقد نکاح نخستین که داشت در اختیار او نهاد.

واقدى مى گوید: صفوان بن امیه هم گریخت و خود را به شعیبه  رساند و به غلام خود یسار که فقط همو همراهش بود گفت : بنگر چه کسى را مى بینى ؟ او گفت : این عمیر بن وهب است که در تعقیب ماست ، صفوان گفت : مرا با او چه کار است که به خدا سوگند نیامده است مگر براى کشتن من ، و او محمد را بر ضد من یارى داد. چون عمیر به صفوان رسید، صفوان گفت : اى عمیر تو را چه مى شود، آنچه بر سر من آوردى بس نبود وام و هزینه خانواده ات را بر من بار کردى ، اینک هم براى کشتن من آمده اى .

عمیر گفت : اى صفوان فدایت گردم من از پیش بهترین و نیکوکارترین و پیونددهنده ترین مردم پیش تو آمده ام . عمیر به پیامبر گفته بود: اى رسول خدا سرور من صفوان بن امیه گریزان از مکه بیرون رفته است و چون بیم آن دارد که امانش ندهى ، مى خواهد خود را به دریا افکند، پدر و مادرم فداى تو باد او را امان بده . پیامبر فرمود: امانش دادم .

عمیر از پى صفوان حرکت کرد و به او گفت : رسول خدا تو را امان داده است . صفوان گفت : نه ، به خدا سوگند با تو بر نمى گردم مگر نشانه اى از او بیاورى که آن را بشناسم ، عمیر به حضور پیامبر برگشت و موضوع را گفت که پیش صفوان رفتم ، قصد خودکشى داشت و گفت بر نمى گردم مگر به نشانه اى که آن را بشناسم . پیامبر فرمود: این عمامه مرا بگیر و پیش او ببر.

عمر با عمامه آن حضرت که به هنگام ورود به مکه بر سر داشت و از پارچه هاى یمنى بود، دوباره به سوى صفوان برگشت مردم پیش تو آمده ام ، او از همگان بردبارتر است ، بزرگى و عزت او بزرگى و عزت توست و پادشاهى او پادشاهى تو خواهد بود، وانگهى چون برادر تنى توست ، تو را درباره جانت به خدا سوگند مى دهم . صفوان فرا خوانده است و اگر هم مسلمان نشوى دو ماه به تو مهلت مى دهد و او از همه مردم وفادارتر و نیکوکارتر است ، و همان عمامه خود را که هنگام ورود به مکه بر سر داشت براى تو فرستاده است یا آن را مى شناسى ؟ گفت : آرى . عمیر آن عمامه را بیرون آورد و صفوان گفت : آرى این همان عمامه است .

صفوان برگشت و هنگامى به حضور پیامبر رسید که آن حضرت با مسلمانان نماز عصر مى گزارد. صفوان به عمیر گفت : مسلمانان چند نماز مى گزارند؟ گفت : در هر شبانه روزى پنج نماز مى گزارند. پرسید آیا محمد خود با آنها نماز مى گزارد؟ گفت : آرى . و چون پیامبر صلى الله علیه و آله نمازش را سلام داد، صفوان بانگ برداشت که اى محمد! عمیر بن وهب با عمامه تو پیش من آمده و مدعى است که تو مرا به آمدن پیش خود فرا خوانده اى که اگر خواستم مسلمان شوم وگرنه دو ماه مرا به آمدن فرا خوانده اى که اگر خواستم مسلمان شوم وگرنه دو ماه مرا مهلت خواهى داد. پیامبر فرمود: اى اباوهب فرود آى . گفت : نه به خدا سوگند مگر اینکه براى من روشن سازى ، پیامبر فرمود: چهار ماه مهلت خواهى داشت . صفوان فرود آمد و در حالى که هنوز کافر بود همراه رسول خدا به جنگ حنین رفت .

پیامبر صلى الله علیه و آله زره هاى صفوان را که صد زره بود از او عاریه خواست . صفوان گفت : آیا به زور است یا به میل من ؟ پیامبر فرمود: به میل خودت و به صورت عاریه ضمانت شده که آن را به تو برمى گردانیم . صفوان زره هاى خود را به عاریه داد و پیامبر صلى الله علیه و آله پس از جنگ حنین وظائف آنها را به او برگرداند. هنگامى که پیامبر صلى الله علیه و آله در جعرانه بود و میان غنیمتهایى که از قبیله هوازن گرفته شده بود، حرکت مى کرد صفوان نگاه خود را به دره اى که آکنده از گوسپند و شتر و چوپانان بود دوخت . پیامبر که مواظب او بود فرمود: اى اباوهب از این دره خوشت مى آید؟ گفت : آرى ، فرمود: آن دره و هر چه در آن است از آن توست . صفوان گفت : هیچ نفسى جز نفس پیامبر به چنین بخششى تن در نمى دهد، گواهى مى دهم که خدایى جز پروردگار یگانه نیست و تو رسول خدایى .

واقدى مى گوید: عبدالله بن سعد بن ابى سرح مسلمان شده بود و از کاتبان وحى بود، گاه اتفاق مى افتاد که پیامبر صلى الله علیه و آله به او املاء مى فرمود سمیع علیم و او مى نوشت عزیز حکیم و چون مى خواند عزیز حکیم پیامبر مى فرمود آرى که خداوند این چنین است . عبدالله بن سعد به فتنه افتاد و گفت به خدا سوگند که محمد نمى فهمد چه مى گوید من هرگونه که مى خواهم مى نویسم و او آن را انکار نمى کند، و همان گونه که به محمد وحى مى شود به من وحى مى شود، و گریزان از مدینه بیرون رفت و در حالى که مرتد شده بود خود را به مکه رساند. پیامبر صلى الله علیه و آله خون او را هدر اعلان کرد و روز فتح مکه فرمان به کشتن او داد.

در آن روز عبدالله بن سعد پیش عثمان بن عفان که برادر رضاعى او بود رفت و گفت : اى برادر! من به تو پناه آورده ام ، مرا همین جا نگه دار و پیش محمد برو و در مورد من با او سخن بگو که اگر محمد مرا ببیند گردنم را مى زند که گناه من بزرگترین گناه است و اینک براى توبه آمده ام . عثمان گفت : برخیز و با من به حضور رسول خدا بیا. گفت : هرگز، به خدا سوگند همین که مرا ببیند مهلتم نخواهم داد و گردنم را خواهم زد که او خون مرا هدر اعلان کرده است و یارانش همه جا در جستجوى من هستند. عثمان گفت : با من به حضورش بیا که به خواست خداوند تو را نخواهد کشت . پیامبر صلى الله علیه و آله ناگاه متوجه شد که عثمان دست عبدالله بن سعد بن ابى سرح را در دست گرفته و مقابل ایشان ایستاده است .

عثمان گفت : اى رسول خدا این برادر رضاعى من است ، مادرش مرا در آغوش مى گرفت و او را پیاده راه مى برد و به من شیر مى داد در حالى که او را از شیر گرفته بود و به من محبت مى کرد و او را به حال خود مى گذاشت ، استدعا دارم او را به من ببخش . پیامبر صلى الله علیه و آله روى خود را از عثمان برگرداند و عثمان بر مى گرداند، منتظر بود مردى از جاى برخیزد و گردن عبدالله بن سعد را بزند و چون پیامبر صلى الله علیه و آله دید که هیچ کس برنخاست و عثمان هم سخت اصرار مى کرد و به دست و پاى پیامبر افتاده بود و سر ایشان را مى بوسید و مى گفت : پدر و مادرم فدایت باد، اجازه فرماى با اسلام بیعت کند، سرانجام فرمود: بسیار خوب ، و بیعت کرد.

واقدى مى گوید: پس از آن پیامبر صلى الله علیه و آله به مسلمانان فرمود: چه چیزى مانع شما شد که مردى برخیزد و این سگ یا این تبهکار را بکشد؟ عباد بن بشر گفت : سوگند به کسى که تو را حق مبعوث فرموده است ، من از هر سو به چشمها و نگاه شما مى نگریستم به امید آنکه اشاره اى فرمایى تا گردنش را بزنم . و گفته اند این سخن را ابوالبشیر گفته است و هم گفته اند: عمر بن خطاب این سخن را گفته است . پیامبر صلى الله علیه و آله فرمودند: من با اشاره کسى را نمى کشم ، و گفته اند پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: براى پیامبر اشاره با چشم و پوشیده نگریستن روا نیست .

واقدى مى گوید: پس از آن عبدالله بن سعد هرگاه پیامبر صلى الله علیه و آله را مى دید مى گریخت . عثمان به پیامبر صلى الله علیه و آله گفت : پدر و مادرم فداى تو باد، متوجه شده اید که عبدالله بن سعد هرگاه شما را مى بیند مى گریزد؟ پیامبر صلى الله علیه و آله لبخند زد و فرمود: مگر من به او اجازه بیعت کردن و امان نداده ام ؟ گفت : چرا ولى او گناه بزرگ خود را به یاد مى آورد. پیامبر فرمود: اسلام گناهان پیش از خود را مى پوشاند. 

واقدى مى گوید: حویرث بن معبد که از فرزندزادگان قصى بن کلاب بود، همواره پیامبر صلى الله علیه و آله را در مکه آزار مى داد و پیامبر صلى الله علیه و آله خون او را حلال فرمود. روز فتح مکه در خانه خود نشسته و در را به روى خود بسته بود. على علیه السلام به جستجوى او پرداخت گفتند: به صحرا رفته است . به حویرث خبر داده شد که على به جستجوى او آمده است . على علیه السلام از در خانه او کنار رفت ، حویرث از خانه خود بیرون آمد که به خانه دیگرى برود. على علیه السلام او را دید و گردنش را زد.

واقدى مى گوید: در مورد هبار بن اسود چنین بود پیامبر صلى الله علیه و آله فرمان داده بود او را به آتش بسوزانند، سپس فرموده بود با آتش فقط خداى آتش ‍ مى تواند عذاب کند، اگر بر او دست یافتید، نخست دست و پایش را ببرید و سپس ‍ گردنش را بزنید. گناه هبار این بود که زینب دختر پیامبر مى خواست از مکه به مدینه هجرت کند، میان راه بر او حمله کرد و بر پشت زینب نیزه زد و زینب که باردار بود کودک خود را سقط کرد.

مسلمانان روز فتح مکه بر او دست نیافتند، و چون پیامبر صلى الله علیه و آله به مدینه برگشت هبار بن اسود در حالى که شهادتین را مى گفت به حضور پیامبر آمد و آن حضرت اسلام او را پذیرفت . سلمى کنیز پیامبر بیرون آمد و به هبار گفت : خداوند چشمى را به تو روشن نسازد که چنین و چنان کردى ، و در همان حال که هبار پوزش خواهى مى کرد پیامبر فرمود: اسلام آن گناه را محو کرده است و از تعرض نسبت به او نهى فرمود.

واقدى مى گوید: ابن عباس که خداى از او خشنود باد مى گفته است پیامبر صلى الله علیه و آله را در حالى که هبار پوزش خواهى مى کرد، دیدم که از بزرگوارى و شرمسارى سر به زیر افکنده و به زمین مى نگریست و مى فرمود: گناهت را بخشیدم .

واقدى مى گوید: ابن خطل خود را میان پرده هاى کعبه پنهان کرده بود، ابوبرزه اسلمى او را بیرون کشید و گردنش را زد و گفته اند عمار بن یاسر یا سعد بن حریث مخزومى یا شریک بن عبده عجلانى او را کشته اند و صحیح تر آن است که ابوبرزه او را کشته است . گوید: گناه ابن خطل این بود که نخست مسلمان شد و به مدینه هجرت کرد.
پیامبر صلى الله علیه و آله او را براى جمع آورى زکات فرستاد و مردى از قبیله خزاعه را همراه او فرمود. ابن خطل آن مرد را کشت و اموال زکات را برداشت و به مکه برگشت . قریش گفتند: چه چیز موجب برگشتن تو شده است ؟ گفت : هیچ آیینى بهتر از آیین شما پیدا نکردم . ابن خطل دو کنیز آوازه خوان به نام قرینى و قرینه که نام دومى را ارنب هم گفته اند داشت که ترانه هایى را که ابن خطل در هجو پیامبر صلى الله علیه و آله مى سرود، مى خواندند.
مشرکان به خانه ابن خطل مى رفتند، باده گسارى مى کردند و ترانه هاى هجو پیامبر صلى الله علیه و آله را مى شنیدند.

واقدى مى گوید: مقیس بن صبابه که مادرش از قبیله سهم بود، روز فتح مکه در خانه داییهاى خودش بود، آن روز با تنى چند از ندیمان خود تا بامداد باده گسارى کرد و سیاه مست از خانه بیرون آمد و این ابیات را مى خواند:
اى بکر! بگذار صبوحى مى زنم که خود دیدم مرگ برادرم هشام را در ربود، مرگ پدرت ابویزید را هم که شیشه هاى شراب و آوازخوانان داشت و شراب افراد گرامى را فراهم مى ساخت در ربود…
نمیله بن عبدالله لیثى که از قبیله و عشیره او بود او را دید و شمشیر بر او زد و او را کشت . خواهر مقیس در مرثیه او چنین سروده است :
به جان خودم سوگند نمیله قوم و عشیره خود را زبون ساخت و همه بزرگان را سوگوار کرد،  به خدا سوگند در قحط سالها که مردم سوز ایمان نمى دهند، هیچ چشمى بخشنده تر از مقیس ندیده است .

گناه مقیس این بود که برادرش هاشم بن صبابه که مسلمان بود و همراه رسول خدا صلى الله علیه و آله در جنگ مریسیع شرکت کرده بود، به دست مردى از بنى عمرو بن عوف به خطا کشته شد که او را از مشرکان پنداشته بود و گفته اند قاتل او مردى از خویشاوندان عباده بن صامت بوده است . پیامبر صلى الله علیه و آله مقرر فرمود خویشاوندان قاتل خونبهاى مقتول را بپردازند. مقیس به مدینه آمد و مسلمان شد و خونبها را گرفت و سپس بر قاتل حمله برد و او را کشت و مرتد شد و به مکه گریخت و اشعارى در هجو پیامبر صلى الله علیه و آله سرود و پیامبر خون او را حلال فرمود.

واقدى مى گوید: ساره ، کنیز آزادکرده و وابسته بنى هاشم در مکه آوازه خوانى و نوحه گرى مى کرد. او به مدینه رفت و از تنگدستى خود به پیامبر شکایت برد و این پس از جنگ بدر و احد بود. پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: مگر در آوازه خوانى و نوحه گرى آن قدر درآمد ندارى که بى نیاز شوى ؟ گفت : اى محمد، قریش پس از کشته شدن کشتگان خود در جنگ بدر گوش دادن به آوازه خوانى را رها کرده اند. پیامبر نسبت به او محبت فرمود و شترى گندم و خواربار به او بخشید. او در حالى که همچنان کافر بود، پیش قریش برگشت و ترانه هایى را که در هجو رسول خدا سروده بودند به او مى دادند و او با آواز مى خواند. پیامبر صلى الله علیه و آله خون او را حلال فرمود و او به روز فتح مکه کشته شد. از دو آوازه خوان ابن خطل یکى از آنان که نامش قرینه یا ارنب بود کشته شد و براى قرینى از پیامبر صلى الله علیه و آله امان خواستند که امانش داد و او تا هنگام حکومت عثمان زنده بود و به روزگار او درگذشت .

واقدى مى گوید: و روایت شده است که پیامبر صلى الله علیه و آله روز فتح مکه به کشتن وحشى قاتل حمزه (ع ) فرمان داد. وحشى به طائف گریخت و همان جا مقیم بود تا آنکه همراه نمایندگان طائف به حضور پیامبر صلى الله علیه و آله آمد و گفت : اشهد ان لا اله الا الله و اشهد انک رسول الله . پیامبر فرمود: گویا وحشى نقل کرد، پیامبر فرمود: برخیز برو و روى از من پوشیده دار و وحشى هرگاه پیامبر صلى الله علیه و آله را مى دید، خون را پنهان مى کرد.

واقدى مى گوید: ابن ابى ذئب و معمر، از زهرى ، از ابوسلمه بن عبدالرحمان بن عوف ، از ابوعمرو بن عدى بن ابى الحمراء نقل مى کند که مى گفته است : از پیامبر صلى الله علیه و آله پس از فتح مکه که آهنگ خروج از آن شهر داشت شنیدم که خطاب به مکه مى فرمود: همانا به خدا سوگند که تو بهترین سرزمین خدا و دوست داشتنى تر آنها در نظر من هستى و اگر مردمت مرا بیرون نمى کردند، هرگز از تو بیرون نمى رفتم .

محمد بن اسحاق در کتاب مغازى خود افزوده است که هند دختر عتبه به حضور پیامبر صلى الله علیه و آله آمد و لى به صورت ناشناس و نقاب بر چهره و همراه زنان دیگر قریش که از گناهان خود و آنچه نسبت به جسد حمزه کرده بود، بیم داشت . او بینى حمزه را بریده و شکمش را دریده و جگرش را به دندان گزیده بود. او مى ترسید پیامبر صلى الله علیه و آله او را در قبال آن گناه فرو گیرد. هند هنگامى که نزدیک رسول خدا نشست و پیامبر صلى الله علیه و آله هنگامى که آنان بیعت کردند با آنان شرط فرمود که بر خدا شرک نیاورند. گفتند: آرى .

و چون فرمود که باید دزدى نکنند، هند گفت : به خدا سوگند من از اموال ابوسفیان این چنین و آن چنان برمى داشته ام و نمى دانم آیا حلال بوده است یا نه ؟ پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: تو هندى ، گفت : آرى و گواهى که خدایى جز خداى یگانه نیست و تو پیامبر اویى ، از گذشته ها درگذر که خداى از تو درگذرد. و چون پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: و زنا نکنند، هند گفت : مگر زن آزاده هم زنا مى دهد! فرمود: نه . و چون فرمود و فرزندان خود را نکشند، هند گفت : به جان خودم سوگند که ما آنان را در کودکى پرورش دادیم و چون بزرگ شدند، آنان را دربدر تو کشتى و تو و ایشان به این موضوع داناتر هستید.

عمر بن خطاب از این سخن او چنان خندید که دندانهایش آشکار شد. چون پیامبر فرمود: بهتان نزنند، هند گفت : بهتان و تهمت زدن سخن زشت است . و چون فرمود: نباید در کار پسندیده از فرمان تو رسول خدا سرپیچى کنند، هند گفت : ما در این جا ننشسته ایم که بخواهیم نسبت به تو عصیان کنیم . محمد بن اسحاق همچنین مى گوید: از بهترین اشعار عبدالله بن زبعرى که در آن هنگامى که به حضور پیامبر آمده و پوزش خواهى کرده است ، ابیات زیر است :
اندوههاى گران و نگرانیها از خواب جلوگیرى مى کند و این شب تاریک هم دامن فروهشته و سیاه است ، از آنکه به من خبر رسیده است ، احمد مرا سرزنش ‍ کرده است چنان بى خواب شده ام که گویى تبى سوزان دارم . اى بهترین کسى که ناقه دست و پاى ظریف و تندرو همچو گورخر او را بر خود حمل کرده است ، من از آنچه به هنگام سرگردانى در گمراهى مرتکب شده ام از تو پوزش ‍ خواهم …

واقدى مى گوید: به روز فتح مکه پیامبر صلى الله علیه و آله مردم مکه را که به حالت جنگى بر ایشان درآمده بود و بر ایشان پیروز شده بود و بردگان جنگى او شده بودند و آنان را بخشیده بود، طلقا یعنى بردگان آزادشده نام نهاد.
به روز فتح مکه به رسول خدا صلى الله علیه و آله گفته شد اینک که خداوند تو را پیروز فرموده است آنچه مى خواهى از این شاخه هاى برومند که ماه بر آن است یعنى زنان زیبارو براى خود بگیر. فرمود: میهمان نوازى و احترام به خانه کعبه و قربانى کردن آنان مانع از این است . 

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۷ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۴۲

نامه ۶۲ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۶۲ و من کتاب له ع إلى أهل مصر مع مالک الأشتر رحمه الله- لما ولاه إمارتها

أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بَعَثَ مُحَمَّداً ص- نَذِیراً لِلْعَالَمِینَ وَ مُهَیْمِناً عَلَى الْمُرْسَلِینَ- فَلَمَّا مَضَى ص تَنَازَعَ الْمُسْلِمُونَ الْأَمْرَ مِنْ بَعْدِهِ- فَوَاللَّهِ مَا کَانَ یُلْقَى فِی رُوعِی- وَ لَا یَخْطُرُ بِبَالِی أَنَّ الْعَرَبَ تُزْعِجُ هَذَا الْأَمْرَ- مِنْ بَعْدِهِ ص عَنْ أَهْلِ بَیْتِهِ- وَ لَا أَنَّهُمْ مُنَحُّوهُ عَنِّی مِنْ بَعْدِهِ- فَمَا رَاعَنِی إِلَّا انْثِیَالُ النَّاسِ عَلَى فُلَانٍ یُبَایِعُونَهُ- فَأَمْسَکْتُ بِیَدِی حَتَّى رَأَیْتُ رَاجِعَهَ النَّاسِ- قَدْ رَجَعَتْ عَنِ الْإِسْلَامِ- یَدْعُونَ إِلَى مَحْقِ دَیْنِ مُحَمَّدٍ ص- فَخَشِیتُ إِنْ لَمْ أَنْصُرِ الْإِسْلَامَ وَ أَهْلَهُ- أَنْ أَرَى فِیهِ ثَلْماً أَوْ هَدْماً- تَکُونُ الْمُصِیبَهُ بِهِ عَلَیَّ أَعْظَمَ مِنْ فَوْتِ وِلَایَتِکُمُ- الَّتِی إِنَّمَا هِیَ مَتَاعُ أَیَّامٍ قَلَائِلَ- یَزُولُ مِنْهَا مَا کَانَ کَمَا یَزُولُ السَّرَابُ- وَ کَمَا یَتَقَشَّعُ السَّحَابُ- فَنَهَضْتُ فِی تِلْکَ الْأَحْدَاثِ حَتَّى زَاحَ الْبَاطِلُ وَ زَهَقَ- وَ اطْمَأَنَّ الدِّینُ وَ تَنَهْنَه‏

وَ مِنْ هَذَا الْکِتَابِ- إِنِّی وَ اللَّهِ لَوْ لَقِیتُهُمْ وَاحِداً وَ هُمْ طِلَاعُ الْأَرْضِ کُلِّهَا- مَا بَالَیْتُ وَ لَا اسْتَوْحَشْتُ- وَ إِنِّی مِنْ ضَلَالِهِمُ الَّذِی هُمْ فِیهِ- وَ الْهُدَى الَّذِی أَنَا عَلَیْهِ- لَعَلَى بَصِیرَهٍ مِنْ نَفْسِی وَ یَقِینٍ مِنْ رَبِّی- وَ إِنِّی إِلَى لِقَاءِ اللَّهِ لَمُشْتَاقٌ- وَ لِحُسْنِ ثَوَابِهِ لَمُنْتَظِرٌ رَاجٍ- وَ لَکِنَّنِی آسَى أَنْ یَلِیَ هَذِهِ الْأُمَّهَ سُفَهَاؤُهَا وَ فُجَّارُهَا- فَیَتَّخِذُوا مَالَ اللَّهِ دُوَلًا وَ عِبَادَهُ خَوَلًا- وَ الصَّالِحِینَ حَرْباً وَ الْفَاسِقِینَ حِزْباً- فَإِنَّ مِنْهُمُ الَّذِی شَرِبَ فِیکُمُ الْحَرَامَ- وَ جُلِدَ حَدّاً فِی الْإِسْلَامِ- وَ إِنَّ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ یُسْلِمْ حَتَّى رُضِخَتْ لَهُ عَلَى الْإِسْلَامِ الرَّضَائِخُ- فَلَوْ لَا ذَلِکَ مَا أَکْثَرْتُ تَأْلِیبَکُمْ وَ تَأْنِیبَکُمْ- وَ جَمْعَکُمْ وَ تَحْرِیضَکُمْ- وَ لَتَرَکْتُکُمْ إِذْ أَبَیْتُمْ وَ وَنَیْتُمْ- أَ لَا تَرَوْنَ إِلَى أَطْرَافِکُمْ قَدِ انْتَقَصَتْ- وَ إِلَى أَمْصَارِکُمْ قَدِ افْتُتِحَتْ- وَ إِلَى مَمَالِکِکُمْ تُزْوَى وَ إِلَى بِلَادِکُمْ تُغْزَى- انْفِرُوا رَحِمَکُمُ اللَّهُ إِلَى قِتَالِ عَدُوِّکُمْ- وَ لَا تَثَّاقَلُوا إِلَى الْأَرْضِ فَتُقِرُّوا بِالْخَسْفِ- وَ تَبَوَّءُوا بِالذُّلِّ وَ یَکُونَ نَصِیبُکُمُ الْأَخَسَّ- وَ إِنَّ أَخَا الْحَرْبِ الْأَرِقُ وَ مَنْ نَامَ لَمْ یُنَمْ عَنْهُ وَ السَّلَام‏

مطابق نامه ۶۲ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۶۲): از نامه آن حضرت به مردم مصر که چون مالک اشتر را به حکومت آن جا گماشت همراه او براى ایشان گسیل فرمود

در این نامه که چنین شروع مى شود: اما بعد، فان الله سبحانه بعث محمدا صلى الله علیه و آله نذیرا للعالمین اما بعد، همانا که خداوند سبحان محمد صلى الله علیه و آله را بیم دهنده براى همه جهانیان مبعوث فرمود. ابن ابى الحدید نخست به شرح و معنى کردن پاره اى از لغات و اصطلاحات نامه پرداخته است و ضمن آن به یکى دو نکته اشاره کرده که ترجمه آن لازم است مى گوید: در اصل نامه اى که براى اشتر نوشته شده است به نام ابوبکر تصریح شده است ولى مردم اینک آن را به صورت فلان مى نویسند و از نوشتن نام او خوددارى مى کنند، همان گونه که در آغاز خطبه شقشقیه هم چنین نوشته اند که همانا به خدا سوگند جامه خلافت را فلان پوشید. و حال آنکه لفظ اصلى آن چنین بوده است که همانا به خدا سوگند جامه خلافت را پسر ابى قحافه پوشید.

ابن ابى الحدید مى گوید: منظور از جمله فامسک بیدى یعنى از بیعت با او خوددارى کردم تا آنکه دیدم مردم از دین برمى گردند، یعنى اهل رده همچون مسیلمه و سجاح و طلیحه بن خویلد و دیگر کسانى که زکات نمى پرداختند، هر چند درباره کسانى که زکات نمى پرداخته اند اختلاف نظر است که آیا از اهل رده شمرده مى شوند یا نه .

آن گاه مى نویسد: ابوجعفر محمد بن جریر طبرى در تاریخ نقل مى کند که چون پیامبر صلى الله علیه و آله رحلت فرمود، افراد قبیله هاى اسد و طى ء و غطفان بر طلیحه بن خویلد گرد آمدند بجز گروهى اندک از خواص مسلمانان که از آن سه قبیله بودند. افراد قبیله اسد در منطقه سمیراء جمع شدند.

افراد قبیله ثعلبه بن اسد و افرادى از قبیله قیس که نزدیک ایشان بودند در ناحیه ابرق جمع شدند که از نواحى ربذه بود، گروهى هم از قبیله بنى کنایه به ایشان پیوستند و چون آن دهکده ها گنجایش ایشان را نداشت به دو گروه تقسیم شدند، گروهى در ابرق ساکن شدند و گروهى به ذوالقصه رفتند، و نمایندگانى پیش ابوبکر فرستادند و از او خواستند که مسلمانى آنان را با گزاردن نماز و پرداخت نکردن زکات بپذیرد. خداوند براى ابوبکر اراده حق فرمود و ابوبکر در پاسخ گفت : اگر پاى بند و ریسمان یکى از شتران زکات را هم ندهند در آن باره با ایشان پیکار خواهم کرد.

نمایندگان آن قوم پیش ایشان برگشتند و به آنان از کمى شمار مردم مدینه خبر دادند و آنان را به طمع فتح مدینه انداختند. مسلمانان و ابوبکر از این موضوع آگاه شدند، ابوبکر به مسلمانان گفت : آن سرزمین کافرستان است و نمایندگان ایشان هم شمارتان را اندک دیدند و شما نمى دانید که آیا شب به شما حمله خواهند کرد یا روز، فاصله نزدیک ترین گروه ایشان هم با شما فقط یک چاپار است ، وانگهى امیدوار بودند که پیشنهادشان را بپذیریم و با آنان صلح کنیم که ما نپذیرفتیم و اعلان جنگ کردیم ، بنابراین آماده شوید و ساز و برگ فراهم آورید. این بود که على علیه السلام به تن خویش بیرون آمد و پاسدارى یکى از دروازه هاى مدینه را برعهده گرفت .

زبیر و طلحه و عبدالله بن مسعود و دیگران هم بیرون آمدند و بر دروازه هاى سه گانه مدینه به پاسدارى ایستادند چیزى نگذشت که آن قوم آغاز شب حمله آوردند و گروهى را هم در منطقه ذوحسى باقى گذاردند که وظایف پشتیبانى را برعهده بگیرند. همین که آن قوم به دروازه هاى مدینه رسیدند مسلمانان را در حال پاسدارى دیدند، مسلمانان کسى را پیش ابوبکر فرستادند و خبر دادند. ابوبکر پیام فرستاد، بر جاى خود باشید و آنان همان گونه عمل کردند.

ابوبکر همان دم با گروهى از مردم مدینه که بر شتران آبکش سوار بودند بیرون آمد و دشمن پراکنده شد و مسلمانان آنان را تعقیب کردند تا به منطقه ذوحسى رسیدند. در این هنگام گروهى از دشمنان که کمین ساخته بودند، از کمین بیرون آمدند و مشگهاى خالى را که باد کرده و با ریسمان به یکدیگر بسته بودند با پاهاى خود به سوى شتران پرتاب کردند، مشگها با ریسمان دست و پاگیر شتران شد و در حالى که مسلمانان سوار بودند، شتران رم کردند که شتر آنان را به مدینه برگرداندند ولى هیچ یک از مسلمانان از شتر بر زمین نیفتادند و کسى کشته نشد.

مسلمانان آن شب را بیدار ماندند و خود را مهیا ساختند و سپس با آرایشى جنگى بیرون رفتند، همین که سپیده دمید بدون آنکه از مسلمانان صدایى شنیده شود با آنان در میدان قرار گرفتند و مسلمانان بر آنان شمشیر نهادند و همچنان در باقى مانده تاریکى شب پیکار کردند، آن چنان که هنوز خورشید ندمیده بود که دشمنان همگى پشت به جنگ دادند و مسلمانان بر همه مرکوبهاى ایشان دست یافتند و پیروز به مدینه برگشتند. 

مى گویم : این است موضوعى که على علیه السلام به آن اشاره کرده و فرموده است به روزگار ابوبکر در جنگ شرکت و پایدارى فرموده است ، و گویا این سخن ، پاسخ کسى است که گفته است على علیه السلام براى ابوبکر کار و همراه او پیکار مى کرده است . و على علیه السلام عذر خود را در این باره بیان کرده و فرموده است چنان نیست که او پنداشته است بلکه این کار از باب دفع ضرر از دین و نفس بوده است و این کار واجب است چه براى مردم امامى باشد چه نباشد.

ابن ابى الحدید سپس مى گوید: اکنون که به سخن از ابوبکر در کلام على علیه السلام رسیدیم ، مناسب است آنچه را که قاضى عبدالجبار معتزلى در کتاب المغنى در مورد مطاعنى که به ابوبکر زده اند و پاسخهایى را که داده است و اعتراض هاى سیدمرتضى را در کتاب الشافى بر قاضى عبدالجبار بیاوریم و نظر خود را هم بگوییم و سپس مطاعن دیگرى را که قاضى عبدالجبار نیاورده است ، خواهیم آورد.

چون مبحث کلامى خاص است ، بر طبق شیوه قبلى از ترجمه آن معذورم ، وانگهى براى افرادى که بخواهند در منابع فارسى از آن آگاه شوند عرض مى کنم که به کتاب ناسخ ‌التواریخ مرحوم سپهر، جلد خلفا مراجعه فرمایند.
ابن ابى الحدید سپس در دنباله شرح این نامه و آنجا که امیرالمؤ منین فرموده است و یکى از آن تبهکاران میان شما باده نوشى کرد و در آیین اسلام تازیانه خورد.، ضمن اعتراض بر قطب راوندى که گفته است : مقصود مغیره بن شعبه است ، مى گوید: راوندى متوجه نشده است ، مغیره متهم به زنا شد و حد بر او جارى نشد و نامى از او درباره باده نوشى نیامده است . پیش از این هم داستان مغیره را به تفصیل آورده ایم وانگهى مغیره در جنگ صفین نه همراه على علیه السلام بوده است و نه همراه معاویه . کسى را که على علیه السلام در نظر داشته است ولید بن عقبه بن ابى معیط است که از دشمنان سرسخت على علیه السلام بوده و معاویه و مردم شام را از همگان بیشتر به جنگ على تشویق مى کرده است . ابن ابى الحدید بحثى مفصل درباره ولید بن عقبه آورده است که به ترجمه گزینه هایى از آن بسنده مى شود.

اخبار ولید بن عقبه

ما اینک خبر مربوط به ولید بن عقبه و باده نوشى او را از کتاب الاغانى ابوالفرج اصفهانى نقل مى کنیم . ابوالفرج مى گوید: سبب حکومت ولید بن عقبه از سوى عثمان بر کوفه را احمد بن عبدالعزیز جوهرى  براى من از قول عمر بن شبه ، از عبدالعزیز بن محمد بن حکیم ، از خالد بن سعید بن عمرو بن سعید، از قول پدرش چنین نقل کرد، که هیچ کس با عثمان روى تخت او جز عباس بن عبدالمطلب و ابوسفیان بن حرب و حکم بن ابى العاص ! و ولید بن عقبه نمى نشست ، تخت عثمان فقط گنجایش خودش و یکى از ایشان را داشت . روزى ولید پیش عثمان آمد و کنار او بر تخت نشست ، در این هنگام حکم بن ابى العاص ‍ وارد شد، عثمان به ولید اشاره کرد و او به احترام حکم برخاست و کنار رفت .

چون حکم برخاست و رفت ولید به عثمان گفت : اى امیرالمؤ منین همین که دیدم عمویت را بر پسر مادرت ترجیح دادى حکم عمو و ولید برادر مادرى عثمان بودند دو بیت سرودم که همچنان در سینه ام خلجان مى کند. عثمان گفت : حکم شیخ قریش است ، آن دو شعر چیست . او گفت :
چیز تازه اى دیدم که عموى آدمى از برادرش به او نزدیک تر باشد، آرزو کردم که عمرو و خالد هر چه زودتر جوان و برومند شوند و به روز سختى مرا عمو بخوانند.

یعنى عمرو و خالد پسران عثمان ، گوید: عثمان را دل بر او سوخت و گفت تو را به حکومت کوفه گماشتم و او را به کوفه فرستاد. 
ابوالفرج اصفهانى مى گوید: احمد بن عبدالعزیز جوهرى ، از قول عمر بن شبه ، از قول برخى از اصحاب ما، از ابن داءب براى من نقل کرد که چون عثمان ، ولید بن عقبه را بر کوفه حاکم ساخت ، او به کوفه آمد در حالى که سعد بن ابى وقاص ‍ حاکم کوفه بود.

آمدن او به کوفه به اطلاع سعد رسید و نمى دانست که او امیر کوفه شده است . سعد پرسید ولید چه مى کرد؟ گفتند: در بازار ایستاده بود و با مردم سخن مى گفت و ما چیزى از کار او را ناپسند ندیدیم . چیزى نگذشت که نیمروز آمد و از سعد اجازه ورود خواست ، اجازه داد، ولید همین که وارد شد به امیرى بر سعد سلام داد و همراه او نشست . سعد پرسید اى ابووهب چه چیز موجب آمدن تو شده است ؟ گفت : دیدار تو را خوش مى داشتم . سعد پرسید آیا پیامى هم آورده اى ؟ گفت : من محترم تر از انجام دادن چنین کارى هستم . ولى آن قوم به حفظ منطقه حکومت خود نیازمند بودند و مرا براى آن کار فرستاده اند و امیرالمؤ منین مرا به حکومت کوفه گماشته است .

سعد مدتى سکوت کرد و سپس گفت : نه به خدا سوگند نمى دانم آیا تو پس از ما اصلاح مى شوى یا ما پس از تو تباه مى شویم ، و سپس این بیت را خواند:
هان اى کفتار، لاشه مرا به هر سو بکش و بخور و تو را مژده باد به گوشت مردى که امروز یارانش حضور ندارند. 

ولید گفت : به خدا سوگند که در مورد شعر، من از تو سخن آورترم و بیشتر حفظ دارم و اگر بخواهم پاسخت را مى دهم ولى به سببى که خود مى دانى از آن خوددارى مى کنم . آرى به خدا سوگند من ماءمور به محاسبه تو و بازرسى کارگزاران تو هستم .

ولید سپس کارگزاران سعد بن ابى وقاص را احضار و آنان را زندانى کرد و برایشان سخت گرفت . آنان به سعد بن ابى وقاص نامه نوشتند و از او یارى و فریادرسى خواستند. سعد با ولید درباره آنان سخن گفت ، ولید گفت : آیا کار پسندیده را قدرشناسى مى کنى ؟ گفت : آرى . ولید آنان را آزاد ساخت . 

احمد بن عبدالعزیز جوهرى ، از عمر بن شبه ، از ابوبکر باهلى ، از هشیم ، از عوام بن حوشب نقل مى کرد و مى گفت : که چون ولید پیش سعد آمد، سعد به او گفت : به خدا نمى دانم که تو پس از ما زیرک شده اى یا پس از تو احمق شده ایم . ولید گفت : اى ابواسحاق ، بى تابى مکن و دلگیر مباش که پادشاهى است ، گروهى بامداد از آن بهره مى برند و گروهى شامگاه ! سعد گفت : آرى به خدا سوگند شما را چنان مى بینم که به زودى خلافت را به پادشاهى مبدل خواهید ساخت .

ابوالفرج اصفهانى مى گوید: جوهرى از عمر بن شبه ، از هارون معروف ، از ضمره بن ربیعه ، از ابن شوذب نقل مى کند که مى گفته است : ولید نماز صبح را با مردم کوفه از شدت مستى چهار رکعت گزارد و سپس روى به ایشان کرد و گفت : آیا بیشتر بخوانم ؟ عبدالله بن مسعود گفت : از امروز همواره ما با تو در زیادت دلتنگى خواهیم بود.
ابوالفرج ، از قول احمد، از عمر بن شبه ، از محمد بن حمید، از جریر، از اجلح ، از شعبى نقل مى کند که مى گفته است : حطیئه  درباره ولید چنین سروده است :
حطیئه روزى که خداى خود را دیدار کند، گواهى مى دهد که ولید سزاوارتر به غدر و تزویر است در حالى که سیاه مست بود و نماز مردم تمام شده بود، بانگ برداشت که آیا بیشتر بخوانم و نمى فهمید…، حطیئه این ابیات را هم سروده است :در نماز سخن گفت و بر رکعات آن افزود و آشکارا نفاق را ظاهر ساخت .

ابوالفرج اصفهانى مى گوید: محمد بن خلف وکیع ، از قول حماد بن اسحاق ، از قول پدرش و او از قول ابوعبیده و هشام بن کلبى و اصمعى براى ما نقل کرد که مى گفته است : ولید زناکار و باده نوش بود. در کوفه باده نوشى کرد و در حالى که مست بود براى نماز صبح در مسجد کوفه حاضر شد و با مردم چهار رکعت نماز گزارد و به سوى آنان برگشت و گفت : آیا بیشتر بخوانم ؟ و در حالى که در نماز این شعر را مى خواند که دل به عشق رباب چسبیده است با آنکه او و رباب هر دو سالخورده شده اند.، و سپس در گوشه محراب استفراغ کرد.

گروهى از کوفیان پیش عثمان رفتند و داشتان او را گفتند و گواهى به باده نوشى او دادند. او را به حضور عثمان آوردند، عثمان به مردى از مسلمانان فرمان داد او را تازیانه بزند و چون آن مرد نزدیک آمد، ولید گفت : تو را به خدا و حق خویشاوندى نزدیک من به امیرالمؤ منین سوگند مى دهم ، و آن مرد از تازیانه زدن به او خوددارى کرد. على بن ابى طالب علیه السلام که ترسید بدین گونه اجراى حد تعطیل شود، برخاست و به دست خویش او را حد زد.

ولید گفت : تو را به خدا و حق خویشاوندى سوگند مى دهم ، امیرالمؤ منین على علیه السلام فرمود: اى ابووهب ساکت باش که بنى اسرائیل به سبب اجرانکردن حدود نابود شدند. و چون او را تازیانه زد و از آن کار آسوده شد، فرمود: از این پس قریش مرا جلاد خواهد خواند. اسحاق مى گوید: مصعب بن زبیر براى من نقل کرد که پس از شهادت دادن به باده نوشى و تازیانه خوردن ولید، ولید گفت : خدایا آنان گواهى دروغ به زیان من دادند، ایشان را از هیچ امیر و هیچ امیرى را از ایشان خشنود مدار.

گوید: بعدها حطئیه شاعر هم اشعار خود را در مدح ولید تغییر داد و چنین سرود:حطیئه هنگامى که خداى خود را دیدار کند گواهى مى دهد که عذر ولید بر حق است .

ابوالفرج مى گوید: این موضوع را که مى گویم از روى نسخه کتاب هارون بن رباب که به خط خودش نوشته است نقل مى کنم ، او از قول عمر بن شبه مى نویسد که مى گفته است : مردى پیش ابوالعجاج که قاضى بصره بود علیه یکى از افراد خاندان ابومعیط گواهى داد، و گواه در آن هنگام مست بود. آن مرد معیطى به قاضى گفت : اى قاضى ! خدایت عزیز بدارد این شاهد از شدت مستى نمى تواند هم اکنون چیزى از قرآن بخواند. شاهد گفت : چنین نیست که قرآن مى خوانم . قاضى گفت : بخوان . او همان شعرى را که ولید در نماز خوانده بود خواند که به دل به عشق رباب شیفته و آویخته است با آنکه او و رباب پیر شده اند. و به طور نامفهوم خواند. ابوالعجاج که مردى احمق بود، پنداشت که این کلام قرآن است و مکرر گفت : خداى و رسولش راست گفته اند، اى واى بر شما که چه بسیار مى دانید و عمل نمى کنید.

ابوالفرج مى گوید: احمد بن عبدالعزیز جوهرى ، از قول عمر بن شبه ، از مدائنى ، از مبارک بن سلام ، از فطر بن خلیفه ، از ابوالضحى نقل مى کند که مى گفته است : گروهى از مردم کوفه در پى پیداکردن لغزشى از ولید بن عقبه بودند که از جمله ایشان ، ابوزینب ازدى و ابومورع بودند. روزى به نماز آمدند، ولید به نماز نیامد از سبب آن با نرمى پرسیدند و دانستند که باده نوشى کرده است ، خود را به خانه ولید افکندند، دیدند از شدت مستى در حال استفراغ است او را که سیاه مست بود، برداشتند و بر تخت نهادند و انگشترى او را برداشتند. ولید چون به هوش آمد، از اهل خود درباره انگشترى پرسید.

گفتند: نمى دانیم ، ولى دو مرد را دیدیم که پیش تو آمدند و تو را برداشتند و بر تخت نهادند. گفت : نشانیهاى آن دو را بگویید. گفتند: یکى از ایشان مردى زیبا و کشیده قامت و گندم گون بود و دیگرى چهارشانه و فربه بود و عبایى سیاه و نشان دار بر تن داشت . ولید گفت : یکى ابوزینب و دیگرى ابومورع بوده است .

گوید: آن گاه ابوزینب و دوستش عبدالله بن حبیش اسدى و علقمه بن یزید بکرى و کسان دیگرى جز آن دو را دیدند و موضوع را به اطلاع آنان رساندند. گفتند: پیش امیرالمؤ منین عثمان بفرستید و آگاهش کنید، برخى هم گفتند: او گواهى و سخن شما را در مورد برادرش نخواهد پذیرفت . آنان پیش عثمان رفتند و گفتند: ما براى کارى پیش تو آمده ایم و آن را از گردن خود برمى داریم و برهده تو مى گذاریم و هر چند به ما گفته اند که آن را نمى پذیرى .

عثمان گفت : موضوع چیست ؟ گفتند: ولید را از باده اى که نوشیده بود، چنان مست خراب یافتیم که انگشترى او را از دستش بیرون آوردیم و نفهمید. عثمان ، على را خواست و او را آگاه ساخت . على فرمود: چنین مصلحت مى بینم که او را احضار کنى و هرگاه این گروه در حضور خودش بر او گواهى دادند، او را حد بزنى . عثمان به ولید نامه نوشت ، ولید آمد. ابوزینب و ابومورع و جندب ازدى و سعد بن مالک اشعرى گواهى به باده نوشى او دادند. عثمان به على علیه السلام گفت : برخیز و او را تازیانه بزن .

على علیه السلام به پسر خویش حسن فرمود: برخیز و او را تازیانه بزن . حسن گفت : این کار در خور تو نیست ، اجازه فرماى دیگرى آن را از تو کفایت کند.على علیه السلام به عبدالله بن جعفر گفت : برخیز و او را بزن و او را با تازیانه اى که از دوال چرمى و داراى دو سر بود او را تازیانه زد که چون چهل تازیانه زد، على علیه السلام فرمود بس است .

ابوالفرج مى گوید: احمد بن عبدالعزیز، از عمر بن شبه ، از مدائنى ، از وقاصى ، از زهرى نقل مى کرد که مى گفته است : گروهى از مردم کوفه در مورد کار ولید پیش ‍ عثمان آمدند، عثمان گفت : آیا هر مردى که به امیر خود خشم مى گیرد باید اتهام باطل به او بزند، فردا صبح شما را این جا ببینم سخت عذاب خواهم کرد. آنان به عایشه پناه بردند، فردا صبح عثمان از حجره عایشه صداى هیاهو و سخنان درشت شنید و گفت : گویا تبهکاران و از دین بیرون شدگان عراق پناهگاهى جز خانه عایشه نمى یابند. عایشه که این سخن را شنید کفش پیامبر صلى الله علیه و آله را بلند کرد و گفت : اى عثمان سنت صاحب این کفش را رها کرده اى ، مردم که این بگو و مگو را شنیدند آمدند و مسجد را انباشته کردند.

یکى مى گفت : عایشه نیکو کرده است ، دیگرى مى گفت : زنان را با این امور چه کار است . کار به ستیز کشید تا آنجا که شروع به زدن یکدیگر با کفشها کردند و گروهى از یاران پیامبر صلى الله علیه و آله پیش عثمان آمدند و به او گفتند: از خدا بترس و حدود را معطل مساز و برادرت را از حکومت بر ایشان برکنار کن و چنان کرد. 

ابوالفرج مى گوید: احمد بن عبدالعزیز جوهرى ، از عمر بن شبه ، از عبدالله بن محمد بن حکیم ، از خالد بن سعید همچنین ابراهیم ، از عبدالله همگى براى من نقل کردند که ابوزبید طائى  هنگام حکومت ولید بر کوفه همنشین او بود و چون علیه ولید گواهى به باده نوشى دادند و در حالى که از کار برکنار شده بود از کوفه بیرون رفت ، ابوزبید به یاد روزگار همنشینى با او چنین سرود:
چه کسى این کاروان شتران را مى بیند که در بیابانها کجا مى روند و آواى آنان همچون چرخ ریسه است … اى اباوهب کنیه ولید بدان که من برادر تو هستم ، برادر دوستى و صمیمیت در تمام مدت زندگى خود تا هرگاه که کوهها از هم فرو پاشد.

ابوالفرج ، از قول احمد جوهرى ، از عمر بن شبه نقل مى کند که مى گفته است : چون ولید بن عقبه به حکومت کوفه آمد، ابوزبید پیش او آمد، ولید او را در خانه متعلق به عقیل بن ابى طالب که بر در مسجد کوفه بود سکونت داد، آن همان خانه اى است که به دارالقبطى معروف بوده است . یکى از اعتراضهاى مردم کوفه بر ولید این بود که ابوزبید مسیحى از خانه خود بیرون مى آمد و از میان مسجد مى گذشت و آن را گذرگاه قرار داده بود.

ابوالفرج مى گوید: محمد بن عباس یزیدى ، از قول عمویم عبدالله ، از ابن حبیب ، از ابن اعرابى برایم نقل کرد که مى گفته است : هنگامى که عثمان ، ولید را بر حکومت کوفه گماشت ، ابوزبید پیش او آمد و ولید او را در خانه عقیل بن ابى طالب که کنار در مسجد بود منزل داد، ابوزبید پس از چندى از ولید خواست آن خانه را به او بدهد، ولید آن را به او بخشید و این نخستین مایه سرزنش کردن اهل کوفه از ولید شد، که ابوزبید از خانه خود بیرون مى آمد و از میان مسجد مى گذشت و پیش ولید مى رفت و پیش او افسانه سرایى و باده نوشى مى کرد و مست بیرون مى آمد و همچنان از مسجد مى گذشت و همین مساءله موجب مى شد که مردم به باده نوشى ولید پى ببرند.

ابوالفرج مى گوید: عثمان ، ولید را به سرپرستى صدقات و زکات بنى تغلب گماشته بود، به شعرى از ولید که در آن آلودگى و مستى و سرکشى ظاهر بود، آگاه شد و او را برکنار ساخت . گوید: و چون ولید را به ولایت کوفه گماشت ، ولید، ابوزبید طایى را به خود نزدیک ساخت و ابوزبید هم اشعار بسیارى در مدح او سرود. ولید، ربیع بن مرى بن اوس بن حارثه بن لام طایى را به سرپرستى مراتع خالصه میان جزیره و حیره گماشته بود، قضا را جزیره گرفتار خشکسالى شد. در آن هنگام ابوزبید هم میان قبیله بنى تغلب ساکن بود، شتران ایشان را با خود براى چریدن به کنار آن مراتع آورد.

ربیع جلوگیرى کرد و به ابوزبید گفت : اگر بخواهى فقط شتران خودت را اجازه مى دهم . ابوزبید پیش ولید شکایت آورد. ولید سرپرستى مراتع میان قصورالحمر از ناحیه شام تا حیره را در اختیار ابوزبید نهاد و در اقطاع او قرار داد و از ربیع بن مرى پس گرفت . ابوزبید در این باره شعرى در ستایش ولید سروده است و از شعر چنین فهمیده مى شود که آن مراتع اختصاصى در اختیار مرى بن اوس یعنى پدر ربیع بوده است نه در اختیار خود ربیع . در روایت عمر بن شبه هم همین گونه است .

ابوالفرج اصفهانى مى گوید: احمد بن عبدالعزیز جوهرى ، ا زعمر بن شبه ، از رجال حدیث او، از قول ولید نقل مى کرد که مى گفته است : هنگامى که رسول خدا صلى الله علیه و آله مکه را فتح فرمود، مردم مکه پسربچه هاى خود را به حضور آن حضرت مى آوردند، پیامبر صلى الله علیه و آله براى آنها دعا مى کرد و بر سر آنان دست مى کشید. مرا هم در حالى که بر سرم ماده خوشبویى خلوق مالیده بودند به حضور پیامبر بردند ولى چون مادرم خلوق بر سرم مالیده بود، پیامبر بر سر من دست نکشید. 

ابوالفرج مى گوید: اسحاق بن بنان انماطى ، از حنیش بن میسر، از عبدالله بن موسى ، از ابولیلى ، از حکم ، از سعید بن جبیر، از ابن عباس نقل مى کند که مى گفته است : ولید بن عقبه به على بن ابى طالب علیه السلام گفت : سنان نیزه ام از سنان تو تیزتر و زبانم از زبان تو گشاده تر و براى لشکر از تو ارزشمندترم . على علیه السلام فرمود اى فاسق خاموش باش ، و درباره آن دو این آیه نازل شد که آیا آن کس ‍ که مؤ من است ، همچون کسى است که تبهکار است ، هرگز برابر نیستند.

ابوالفرج مى گوید: احمد بن عبدالعزیز، از عمر بن شبه ، از محمد بن حاتم ، از یونس بن عمر، از شیبان ، از یونس ، از قتاده در مورد این گفتار خداوند که فرموده است : اى کسانى که گرویده اید، اگر تبهکارى خبرى براى شما آورد آن را تصدیق مکنید تا تحقیق کنید.  نقل مى کرد که مى گفته است : آن تبهکار ولید بن عقبه بوده است که پیامبر صلى الله علیه و آله او را براى جمع آورى زکات به قبیله بنى المصطلق گسیل فرمود، آنان همین که ولید را دیدند آهنگ استقبال از او کردند، او ترسید و به حضور پیامبر صلى الله علیه و آله برگشت و گفت آنان از اسلام برگشته و مرتد شده اند.

پیامبر صلى الله علیه و آله خالد بن ولید را براى اطلاع از احوال آنان گسیل فرمود و به او گفت شتاب نکند و با درنگ تحقیق کند. خالد شبانه کنار آن قبیله رسید، جاسوسان خود را پوشیده میان ایشان فرستاد، آنان برگشتند و خبر آوردند که ایشان مسلمان هستند و صداى اذان و نمازشان را شنیده اند. چون خالد شب را به صبح آورد، پیش ایشان رفت و چیزها دید که بسیار پسندید و پیش رسول خدا برگشت و خبر داد این آیه نازل شد.

مى گویم ابن ابى الحدید ابن عبدالبر مؤ لف کتاب الاستیعاب درباره حدیثى که ولید بن عقبه در مورد خود و خلوق مالیدن بر سرش آورد، نکته پسندیده اى را متذکر شده و مى گفته است سخنى نادرست و مضطرب و شناخته نشده است و ممکن نیست کسى که پیامبر صلى الله علیه و آله او را براى جمع آورى زکات گسیل فرموده است هنگام فتح مکه پسرکى نابالغ باشد.

ابن عبدالبر مى گوید: موضوع دیگرى که به نادرستى این سخن دلالت دارد این است که زبیر بن بکار و دانشمندان دیگرى غیر از او نوشته اند که ولید و برادرش عماره براى برگرداندن خواهر خود که به مدینه هجرت کرده بود از مکه بیرون آمدند و هجرت خواهرشان در مورد صلحى که میان پیامبر و مردم مکه بود یعنى پیش از فتح مکه صورت گرفته است ، از کسى که در فتح مکه پسرکى خلوق بر سر مالیده باشد، چنین کارى ساخته نیست .

ابن عبدالبر هم مى گوید: میان دانشمندان تاءویل قرآن کریم هیچ اختلافى نیست که آیه اگر تبهکارى براى شما خبرى آورد.، در مورد ولید و به هنگامى که پیامبر صلى الله علیه و آله او را براى جمع آورى زکات گسیل فرمود نازل شده است و او بر بنى مصطلق دروغ بست و گفت آنان مرتد شده اند و از پرداخت زکات خوددارى مى کنند. ابن عبدالبر مى گوید: همچنین درباره ولید و على علیه السلام در داستان مشهورى که میان ایشان اتفاق افتاده است ، این آیه نازل شده است آیا آن کس که مؤ من است …، گوید: از کسى که روز فتح مکه کودک باشد چنین کارها صورت نمى گیرد و واجب است در این حدیث دقت کرد که روایت جعفر بن برقان ، از ثابت ، از حجاج ، از ابوموسى همدانى است و ابوموسى راوى شناخته اى است که حدیث او درست نیست .

اینک به مطالب کتاب ابوالفرج اصفهانى برگردیم ، ابوالفرج مى گوید: احمد بن عبدالعزیز جوهرى ، از عمر بن شبه ، از عبدالله بن موسى ، از نعیم بن حکیم ، از ابومریم ، از على علیه السلام براى من نقل کرد که مى گفته است : زن ولید بن عقبه به حضور پیامبر صلى الله علیه و آله آمد و از ولید شکایت کرد که او را مى زند. پیامبر فرمود: برگرد و به او بگو پیامبر مرا پناه داده است . او رفت و ساعتى بعد برگشت و گفت دست از من بر نمى دارد.

پیامبر صلى الله علیه و آله قطعه اى از جامه خود به او داد و فرمود پیش او برگرد و بگو رسول خدا مرا پناه داده است . او رفت و ساعتى بعد برگشت و گفت : بیشتر مرا مى زند. پیامبر صلى الله علیه و آله دست به سوى آسمان بلند کرد و دو یا سه بار عرضه داشت . بارخدایا ولید را فروگیر. ابوالفرج مى گوید: ولید هنگام حکومت خود بر کوفه جادوگرى را از نزدیکان خود قرار داده بود که مردم را مى فریفت ، او چنان نمایش مى داد که اگر دو گردان با یکدیگر سرگرم نبرد بودند، یکى از آن دو گردان شکست مى خورد و مى گریخت . آن جادوگر به ولید مى گفت : حالا دوست مى دارى کارى کنم که گروه مغلوب بر گروه غالب چیره شود؟

ولید مى گفت : آرى . روزى جندب ازدى در حالى که شمشیر همراه داشت آمد و به تماشاگران گفت : براى من راه بگشایید و چون راه گشودند چندان بر جادوگر شمشیر زد که او را کشت . ولید مدت کمى جندب را زندانى کرد و سپس آزادش ‍ ساخت .

ابوالفرج مى گوید: احمد از عمر، از قول رجال او روایت مى کند که چون جندب آن جادوگر را کشت ، ولید او را زندانى کرد. دینار بن دینار به او گفت : چرا این مرد را که گناهش فقط کشتن جادوگرى است که در دین محمد صلى الله علیه و آله جادوگرى را آشکار ساخته است ، به زندان افکندى ؟ دینا رفت و او را از زندان بیرون آورد. ولید کسى را فرستاد که دینار را کشت .

ابوالفرج مى گوید: عمویم حسن بن محمد، از خراز، از مدائنى ، از على بن مجاهد، از محمد بن اسحاق ، از یزید بن رومان ، از زهرى و دیگران نقل مى کرد که مى گفته اند هنگامى که رسول خدا صلى الله علیه و آله از جنگ بنى المصطلق برمى گشت ، مردى از مسلمانان پیاده شد و لگام شتران را گرفت و آنان را از پى خود مى کشاند و رجز مى خواند.

پس از او مرد دیگرى چنان کرد، در این هنگام پیامبر صلى الله علیه و آله تصمیم گرفت با یاران خویش مواسات فرماید، پیاده شد و رجز خواند و چنین مى فرمود: جندب و چه جندبى و آن زید که دستش ‍ قطع مى شود بهتر است .، یاران پیامبر عرضه داشتند: اى رسول خدا، این گونه حرکت براى ما سودى ندارد و نگرانیم که مبادا چیزى تو را بگزد و گرفتارى براى تو پیش آید. پیامبر سوار شد، آنان نزدیک رسول خدا حرکت مى کردند و مى گفتند: سخنى فرمودى که معنى آن را نفهمیدیم . فرمود: کدام سخن ؟

گفتند: چنان مى فرمودى . رسول خدا گفت : آرى ، دو مرد میان این گروه هستند که یکى از ایشان ضربتى مى زند که میان حق و باطل را روشن مى کند، و دیگرى نخست دستش در راه خدا قطع مى شود و سپس خداوند جسد او را هم به دستش ملحق مى فرماید. مقصود از زید، زید بن صوحان است که در جنگ جلولاء یک دست او در راه خدا قطع شد و سپس به روز جنگ جمل همراه على علیه السلام کشته شد، و مقصود از جندب همین مرد است که روزى پیش ولید بن عقبه آمد، جادوگرى به نام ابوشیبان پیش او بود و چشم بندى مى کرد. پرده صفاق و روده هاى مردم را از شکم آنان بیرون مى کشید و باز برجاى مى نهاد، جندب از پشت سرآمد و شمشیر بر او زد و او را کشت و این چنین سرود:
ولید و ابوشیبان و ابن حبیش را که بر شیطان سوار و فرستاده فرعون به سوى هامان است لعنت مى کنم .

ابوالفرج مى گوید: و روایت شده است که آن جادوگر در حضور ولید به درون ماده گاو زنده اى مى رفت و بیرون مى آمد. جندب او را دید که چنین مى کند به خانه خود رفت و شمشیر برداشت و بازگشت و همین که جادوگر به درون ماده گاو رفت ، جندب این آیه را خواند که شما که مى بینید و بصیرت دارید، جادوگرى مى کنید. و شمشیر بر میان ماده گاو زد و گاو و ساحر را دو نیمه کرد. مردم وحشت کردند، ولید جندب را زندانى کرد و در مورد او به عثمان نامه نوشت .

ابوالفرج مى گوید: احمد بن عبدالعزیز، از حجاج بن نصیر، از قره ، از محمد بن سیرین نقل مى کند: که مى گفته است : جندب بن کعب ازدى قاتل آن جادوگر را در کوفه به زندان بردند، سرپرست زندان مردى مسیحى بود که از سوى ولید منصوب شده بود.

او جندب بن کعب را مى دید که شبها نماز شب مى گزارد و روزها روزه است . مردى را به نگهبانى از زندان گماشت و خود بیرون آمد و از مردم پرسید فاضل ترین مردم کوفه کیست ؟ گفتند: اشعث بن قیس . شبى به میهمانى به خانه اشعث رفت ، دید که در شب مى خوابد و چون صبح فرا مى رسد، چاشت مى خورد. از خانه او بیرون آمد و پرسید دیگر چه کسى از فاضلان کوفه است ، گفتند: جریر بن عبدالله . به خانه او رفت او را هم چنان دید که شبها مى خوابد و بامداد چاشت خود را طلب مى کند. زندانبان مسیحى رو به قبله ایستاد و گفت : پروردگار من ، پروردگار جندب است و آیین من ، آیین جندب است و مسلمان شد.

ابوالفرج مى گوید: چون عثمان ، ولید را از کوفه بر کنار کرد، سعید بن عاص را به حکومت آن شهر گماشت . سعید چون به کوفه آمد، گفت : این منبر را بشویید که ولید مرد پلیدى بوده است و از منبر بالا نرفت تا آن را شستند. ابوالفرج اصفهانى مى گوید: ولید از لحاظ سنى از سعید بن عاص بزرگتر و از او بخشیده تر و نرمتر بود و مردم کوفه از او خشنودتر بودند. یکى از شاعران کوفه گفته است : پس ‍ از ولید، سعید براى ما آمد که از پیمانه خواهد کاست و بر آن نخواهد افزود.

شاعر دیگرى گفته است : از بیم ولید به سوى سعید گریختیم ، همچون مردم حجر که نخست ترسیدند و سپس هلاک شدند، هر سال امیرى نو یا مستشارى از قریش بر ما گماشته مى شود، ما را آتشى است که مى ترسیم و مى سوزیم ، ولى گویا آنان را نه آتش دوزخى است و نه از آن بیم دارند.

ابوالفرج اصفهانى مى گوید: ولید بن عقبه کمى بالاتر از شهر رقه درگذشت . قضا را ابوزبید طایى هم همان جا درگذشت و هر دو کنار یکدیگر به خاک سپرده شدند و اشجع سلمى که از کنار گور آن دو گذشته ، چنین سروده است:بر استخوانهاى از کنار گور ابوزبید گذشتم که در زمین خشک و سختى بود، ولید ندیم راستین او بود، گور ابوزبید هم کنار گور ولید قرار گرفت ، و نمى دانم مرگ از میان اشجع یا حمزه یا یزید کدام یک را زودتر مى رباید. گفته شده است ، حمزه و یزید برادران اشجع سلمى  بوده اند و هم گفته شده است همنشینانش بوده اند. 

ابوالفرج مى گوید: احمد بن عبدالعزیز، از محمد بن زکریا غلابى ، از عبدالله بن ضحاک ، از هشام بن محمد، از پدرش نقل مى کرد که مى گفته است : ولید بن عقبه که مردى بخشنده بودت ، پیش معاویه آمد. به معاویه گفتند: ولید بر در است ، گفت : به خدا قسم باید خشمگین گردد و بدون آنکه چیزى به او داده شود، برگردد که هم اکنون آمده است بگوید: چنین وام و چنان تعهدى دارم ، به او اجازه ورود بده . اجازه دادند، معاویه احوال او را پرسید و با او سخن گفت و ضمن گفتگو اظهار داشت به خدا سوگند دوست داریم به مزرعه تو در وادى القرى بیابیم که امیرالمؤ منین را هم به شگفتى واداشته است .

اگر مصلحت بدانى که آن را به پسرم یزید ببخشى ، چنین کن . ولید گفت : آن مزرعه از یزید است . ولید پس از آن پیش معاویه آمد و شد مى کرد. روزى به او گفت : اى امیرالمؤ منین مناسب است در کار من بنگرى که هزینه هاى سنگین و وام دارم . معاویه گفت : آزرم نمى کنى و شخصیت و نسبت خود را زیرپا مى گذارى ، هر چه مى گیرى ریخت و پاش مى کنى و همواره از وام شکوه مى دارى . ولید گفت : چنان خواهم کرد و از جاى برخاست و آهنگ جزیره کرد و خطاب به معاویه چنین سرود:
هرگاه چیزى از تو خواسته مى شود، مى گویى نه چون چیزى مى خواهى ، مى گویى بیاور، گویا از کارهاى خیر خوددارى مى کنى و با آنکه کنار فرات هستى ، سیراب نمى شوى و کسى را نمى آشامانى مگر نمى خواهى تا هنگام مرگ کلمه نه را ترک و به آرى گرایش پیدا کنى ؟

و چون حرکت او به جانب جزیره به اطلاع معاویه رسید، از کار او ترسید و برایش ‍ نوشت بازگرد. ولید براى او چنین نوشت :
همچنان که تو خود فرمان دادى ، عفت به خرج مى دهم و از آمدن به حضورت تقاضاى عفو دارم ، هر چه مى خواهى بدهى یا امساک کنى نسبت به کس دیگرى غیر از من انجام بده ، من رکاب خویش را از آمدن پیش تو باز مى دارم و چون کارى مرا به بیم اندازد همچون برکشیدن شمشیر از نیام هستم . ولید به حجاز رفت و معاویه براى او جایزه اى فرستاد.

ابن عبدالبر در کتاب الاستیعاب در مورد ولید مى نویسد: براى او اخبارى است که به طور قطع حکم به بدى او و زشتى کارهایش مى شود، خداوند ما و او را بیامرزد. او از مردان بزرگ قریش بوده و از لحاظ ظرافت و شجاعت و ادب و بخشش نام آور و از شاعران خوش طبع بوده است . اصمعى و ابوعبیده و ابن کلبى و دیگران مى گویند که تبهکارى مى گسار و در عین حال شاعرى گرامى بوده است . اخبار همنشینى و باده نوشى او با ابوزبید طایى بسیار مشهور است و آوردن همه آن اخبار بر ما دشوار است ولى پاره اى از آن را مى آوریم و سپس آنچه را که ابوالفرج اصفهانى آورده نقل کرده است و مى گوید خبر نمازگزاردن او در حال مستى و اینکه گفته است بیشتر بخوانم ؟ خبرى مشهور است که محدثان مورد اعتماد نقل کرده اند.

ابوعمر بن عبدالبر مى گوید: طبرى ضمن روایتى گفته است که گروهى از کوفیان به ولید خشم گرفته و حسد برده اند و با ستم گواهى باده نوشى او را داده اند و عثمان به او گفته است : اى برادر شکیبا باش که خداوند پاداشت مى دهد! و آن قوم را به گناه تو فرو مى گیرد. این روایت طبرى در نظر ناقلان حدیث و اهل اخبار و دانشمندان بى پایه است و آنچه صحیح است ثابت شدن باده نوشى او به شهادت گواهان در حضور عثمان است و عثمان او را تازیانه زد و على کسى است که او را تازیانه زده است و البته على به دست خویش او را تازیانه نزده ، بلکه فرمان به تازیانه زدن داده است و سپس کار تازیانه زدن را هم به او نسبت داده اند.

ابن عبدالبر مى گوید: ولید چیزى از سنت که نیازى به آن باشد، روایت نکرده است ولى حارثه از او روایت مى کند که مى گفته است هیچ پیامبرى نیست مگر آنکه پس ‍ از آن پادشاهى است .

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۷ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۳۲

نامه۶۱ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)(نامه حضرت امیر المومنین علی(ع) به کمیل بن زیاد-کمیل بن زیاد و نسب او)

۶۱ و من کتاب له ع إلى کمیل بن زیاد النخعی

و هو عامله على هیت ینکر علیه ترکه دفع من یجتاز به- من جیش العدو طالبا للغاره- : أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ تَضْیِیعَ الْمَرْءِ مَا وُلِّیَ وَ تَکَلُّفَهُ مَا کُفِیَ- لَعَجْزٌ حَاضِرٌ وَ رَأْیٌ مُتَبَّرٌ- وَ إِنَّ تَعَاطِیَکَ الْغَارَهَ عَلَى أَهْلِ قِرْقِیسِیَا- وَ تَعْطِیلَکَ مَسَالِحَکَ الَّتِی وَلَّیْنَاکَ- لَیْسَ لَهَا مَنْ یَمْنَعُهَا وَ لَا یَرُدُّ الْجَیْشَ عَنْهَا- لَرَأْیٌ شَعَاعٌ- فَقَدْ صِرْتَ جِسْراً لِمَنْ أَرَادَ الْغَارَهَ- مِنْ أَعْدَائِکَ عَلَى أَوْلِیَائِکَ- غَیْرَ شَدِیدِ الْمَنْکِبِ وَ لَا مَهِیبِ الْجَانِبِ- وَ لَا سَادٍّ ثُغْرَهً وَ لَا کَاسِرٍ لِعَدُوٍّ شَوْکَهً- وَ لَا مُغْنٍ عَنْ أَهْلِ مِصْرِهِ وَ لَا مُجْزٍ عَنْ أَمِیرِهِ

مطابق نامه ۶۱ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۶۱): از نامه آن حضرت به کمیل بن زیاد نخعى که از سوى اوعامل هیت بود و بر او خرده مى گیرد که چرا سپاهیان دشمن را که از منطقه او براى غارت وحمله عبور کرده اند، واگذارده و نرانده است 

در این نامه که چنین آغاز مى شود: اما بعد فان تضییع المرء ما ولى و تکلفه ما کفى لعجز حاضر اما بعد، تباه ساختن و رهاکردن آدمى آنچه را که برعهده او نهاده اند و عهده دار شدن کارى را که از او بسنده شده است ، ناتوانى آشکار است .، ابن ابى الحدید چنین مى گوید:

کمیل بن زیاد و نسب او

کمیل بن زیاد بن سهیل بن هیثم بن سعد بن مالک بن حارث بن صهبان بن سعد بن مالک بن نخع بن عمرو بن وعله بن خالد بن مالک بن ادد، از اصحاب و شیعیان ویژه على علیه السلام است که حجاج او را به سبب تشیع همراه دیگر شیعیان کشته است . 

 کمیل بن زیاد، حاکم منصوب على علیه السلام بر شهر هیت بود. کمیل ضعیف بود و گشتیهاى معاویه را که بر اطراف عراق هجوم مى آوردند و غارت مى کردند و از کنار منطقه حکومت او مى گذشتند، دفع نمى کرد و براى جبران این ضعف خود چاره اندیشى مى کرد که بر نواحى مرزى منطقه حکمفرمایى معاویه مانند قرقیسیا و دیگر دهکده هاى کناره فرات حمله برد.

على علیه السلام این کار او را ناپسند شمرده و فرموده است : یکى از ناتوانى هاى آشکار این است که حاکم آنچه را بر عهده اوست ، رها کند و آنچه را که برعهده او نیست ، عهده دار شود.

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۷ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۳۵

نامه ۵۹ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۵۹ و من کتاب له ع- إلى الأسود بن قطبه صاحب جند حلوان

أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ الْوَالِیَ إِذَا اخْتَلَفَ هَوَاهُ- مَنَعَهُ ذَلِکَ کَثِیراً مِنَ الْعَدْلِ- فَلْیَکُنْ أَمْرُ النَّاسِ عِنْدَکَ فِی الْحَقِّ سَوَاءً- فَإِنَّهُ لَیْسَ فِی الْجَوْرِ عِوَضٌ مِنَ الْعَدْلِ- فَاجْتَنِبْ مَا تُنْکِرُ أَمْثَالَهُ- وَ ابْتَذِلْ نَفْسَکَ فِیمَا افْتَرَضَ اللَّهُ عَلَیْکَ- رَاجِیاً ثَوَابَهُ وَ مُتَخَوِّفاً عِقَابَهُ- وَ اعْلَمْ أَنَّ الدُّنْیَا دَارُ بَلِیَّهٍ- لَمْ یَفْرُغْ صَاحِبُهَا فِیهَا قَطُّ سَاعَهً- إِلَّا کَانَتْ فَرْغَتُهُ عَلَیْهِ حَسْرَهً یَوْمَ الْقِیَامَهِ- وَ أَنَّهُ لَنْ یُغْنِیَکَ عَنِ الْحَقِّ شَیْ‏ءٌ أَبَداً- وَ مِنَ الْحَقِّ عَلَیْکَ حِفْظُ نَفْسِکَ- وَ الِاحْتِسَابُ عَلَى الرَّعِیَّهِ بِجُهْدِکَ- فَإِنَّ الَّذِی یَصِلُ إِلَیْکَ مِنْ ذَلِکَ- أَفْضَلُ مِنَ الَّذِی یَصِلُ بِکَ وَ السَّلَامُ

مطابق نامه ۵۹ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۵۹) :از نامه آن حضرت است به اسود بن قطبه فرمانده لشکر حلوان

در این نامه که چنین آغاز مى شود: اما بعد فان الوالى اذاختلف هواه منعه ذلک کثیرا من العدل اما بعد، چون والى را هواها گوناگون شود، او را از بسیارى از عدالت بازدارد.، ابن ابى الحدید چنین آورده است :

اسود بن قطبه

تاکنون بر نسب اسود بن قطبه آگاه نشده ام ، در بسیارى از کتابها خوانده ام که او حارثى و از قبیله حارث بن کعب است ، و این موضوع را به تحقیق نمى دانم . آنچه گمان بیشتر من است ، این است که او اسود بن زید بن قطبه بن غنم انصارى از خاندان عبید بن عدى است . ابن عبدالبر در کتاب الاستیعاب  از او نام برده و گفته است موسى بن عقبه او را از شرکت کنندگان در جنگ بدر دانسته است . 

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۷ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۲۸

نامه ۵۶ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۵۶ و من کلام له ع وصى به شریح بن هانئ- لما جعله على مقدمته إلى الشام

اتَّقِ اللَّهَ فِی کُلِّ مَسَاءٍ وَ صَبَاحٍ- وَ خَفْ عَلَى نَفْسِکَ الدُّنْیَا الْغَرُورَ- وَ لَا تَأْمَنْهَا عَلَى حَالٍ- وَ اعْلَمْ أَنَّکَ إِنْ لَمْ تَرْدَعْ نَفْسَکَ عَنْ کَثِیرٍ مِمَّا تُحِبُّ- مَخَافَهَ مَکْرُوهِهِ- سَمَتْ بِکَ الْأَهْوَاءُ إِلَى کَثِیرٍ مِنَ الضَّرَرِ- فَکُنْ لِنَفْسِکَ مَانِعاً رَادِعاً- وَ لِنَزَوَاتِکَ عِنْدَ الْحَفِیظَهِ وَاقِماً قَامِعاً

مطابق نامه ۵۶ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۵۶): از سخنان آن حضرت به شریح بن هانى به هنگامى که او را به فرماندهى مقدمه سپاه خود به شام گماشت .

در این سخنان که چنین آغاز مى شود: اتق الله فى کل مساء و صباح ، در هر شامگاه و بامداد از خدا بترس ، ابن ابى الحدید چنین نوشته است :

شریح بن هانى

شریح بن هانى بن یزید بن نهیک بن درید بن سفیان بن ضباب که نام اصلى ضباب ، سلمه بن حارث بن ربیعه بن حارث بن کعب از قبیله مذحج است . کنیه هانى پدر شریح در دوره جاهلى ابوحکم بود زیرا میان مردم حکمیت مى کرد، و چون به حضور پیامبر صلى الله علیه و آله آمد، او را به نام همین که پسرش کنیه ابوشریح ارزانى داشت .

این شریح از بزرگان یاران على است که همراه او در همه جنگها شرکت کرد و چندان زنده ماند که به روزگار حجاج در سیستان کشته شد. شریح دوره جاهلى و اسلام را درک کرده و کنیه اش ابوالمقدام بوده است . تمام مطالب را ابوعمر بن عبدالبر در کتاب الاستیعاب آورده است . 

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۷ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۳۴

نامه ۵۴ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۵۴ و من کتاب له ع إلى طلحه و الزبیر

– مع عمران بن الحصین الخزاعی- و ذکر هذا الکتاب أبو جعفر الإسکافی فی کتاب المقامات- : أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ عَلِمْتُمَا وَ إِنْ کَتَمْتُمَا- أَنِّی لَمْ أُرِدِ النَّاسَ حَتَّى أَرَادُونِی- وَ لَمْ أُبَایِعْهُمْ حَتَّى بَایَعُونِی- وَ إِنَّکُمَا مِمَّنْ أَرَادَنِی وَ بَایَعَنِی- وَ إِنَّ الْعَامَّهَ لَمْ تُبَایِعْنِی لِسُلْطَانٍ غَالِبٍ وَ لَا لِحِرْصٍ حَاضِرٍ- فَإِنْ کُنْتُمَا بَایَعْتُمَانِی طَائِعَیْنِ- فَارْجِعَا وَ تُوبَا إِلَى اللَّهِ مِنْ قَرِیبٍ- وَ إِنْ کُنْتُمَا بَایَعْتُمَانِی کَارِهَیْنِ- فَقَدْ جَعَلْتُمَا لِی عَلَیْکُمَا السَّبِیلَ بِإِظْهَارِکُمَا الطَّاعَهَ- وَ إِسْرَارِکُمَا الْمَعْصِیَهَ- وَ لَعَمْرِی مَا کُنْتُمَا بِأَحَقَّ الْمُهَاجِرِینَ- بِالتَّقِیَّهِ وَ الْکِتْمَانِ- وَ إِنَّ دَفْعَکُمَا هَذَا الْأَمْرَ قَبْلَ أَنْ تَدْخُلَا فِیهِ- کَانَ أَوْسَعَ عَلَیْکُمَا مِنْ خُرُوجِکُمَا مِنْهُ- بَعْدَ إِقْرَارِکُمَا بِهِ- وَ قَدْ زَعَمْتُمَا أَنِّی قَتَلْتُ عُثْمَانَ- فَبَیْنِی وَ بَیْنَکُمَا مَنْ تَخَلَّفَ عَنِّی وَ عَنْکُمَا مِنْ أَهْلِ الْمَدِینَهِ- ثُمَّ یُلْزَمُ کُلُّ امْرِئٍ بِقَدْرِ مَا احْتَمَلَ- فَارْجِعَا أَیُّهَا الشَّیْخَانِ عَنْ رَأْیِکُمَا- فَإِنَّ الآْنَ أَعْظَمَ أَمْرِکُمَا الْعَارُ- مِنْ قَبْلِ أَنْ یَجْتَمِعَ الْعَارُ وَ النَّارُ- وَ السَّلَام‏

مطابق نامه ۵۴ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۵۴): از نامه آن حضرت به طلحه و زبیر که آن را همراه عمران بن حصین خزاعىگسیل فرموده است  و این نامه را ابوجعفر اسکافى در کتاب مقامات نقل کرده است . 

در این نامه که چنین آغاز مى شود اما بعد، فقد علمتما و ان کتمتما انى لم اردالناس حتى ارادونى ، اما بعد، هر چند پوشیده دارید خود به خوبى مى دانید که من از پى مردم نرفتم تا آنان از پى من آمدند.، ابن ابى الحدید پیش از شروع در شرح چنین آورده است :

عمران بن حصین

عمران بن حصین بن عبید بن خلف بن عبد بن نهم بن سالم بن عاضره بن سلول بن حبشیه بن سلول بن کعب بن عمرو خزاعى که به نام پسرش بجید کنیه ابوبجید داشته است همراه ابوهریره در سال فتح خیبر مسلمان شد. او از افراد فاضل و فقیه صحابه بوده است .

مردم بصره از قول خود او نقل مى کنند که مى گفته است ، فرشتگان موکل بر آدمیان را مى دیده است و با او سخن مى گفته اند ولى همین که این موضوع را نقل کرده و افتخار ورزیده است ، آن حال از میان رفته است .
محمد بن سیرین مى گوید: فاضل تر اصحاب رسول خدا صلى الله علیه و آله که ساکن بصره شدند، عمران بن حصین و ابوبکره بردند. عبدالله بن عامر بن کریز از او خواست قضاوت بصره را بپذیرد و او چندى پذیرفت و سپس استعفاء داد و عبدالله بن عامر آن را پذیرفت . عمر بن حصین به سال پنجاه و دوم هجرت در بصره درگذشته است .

ابوجعفر اسکافى

محمد بن عبدالله اسکافى که شیخ ماست ، قاضى عبدالجبار معتزلى در طبقات المعتزله او را در زمره طبقه هفتم معتزلیان همراه عباد بن سلیمان صمیرى و زرقان و عیسى بن هیثم صوفى برشمرده است . او در طبقه هفتم به ترتیب از آغاز تا اسکافى از این اشخاص نام برده است : ابومعن ثمامه بن اشرس ، ابوعثمان جاحظ، ابوموسى عیسى بن صبیح المردار، ابوعمران یونس بن عمران ، محمد بن شبیب ، محمد بن اسماعیل بن عسکرى ، عبدالکریم بن روح عسکرى ابویعقوب یوسف بن عبدالله شحام ، ابوالحسین صالحى ، جعفر بن جریر و جعفر بن میسر، ابوعمران بن نقاش ، ابوسعید احمد بن سعید اسدى عباد بن سلیمان و ابوجعفر اسکافى . قاضى عبدالجبار افزوده است که اسکافى مردى عالم و فاضل بوده است و هفتاد کتاب در علم کلام تصنیف کرده است .

اسکافى کتاب العثمانیه جاحظ را در زنده بودن جاحظ رد کرده است کتاب نقض العثمانیه گویند: جاحظ وارد بازار کتابفروشان و صحاف ها شد و پرسید: این پسرک عراقى که به من خبر رسیده است متعرض من شده و بر کتابم نقض نوشته است کیست ؟ ابوجعفر اسکافى هم آنجا نشسته بود خود را از او پوشیده داشت که جاحظ او را نبیند. ابوجعفر اسکافى طبق قواعد معتزله بغداد معتقد به تفضیل بود و در آن مبالغه مى کرد، او گرایش به على علیه السلام داشت و محقق و منصف و کم تعصب بود. 

على علیه السلام در این نامه مى گوید: من خواهان حکومت و ولایت بر مردم نبودم تا آنکه آنان خود از من چنین تقاضایى کردند و من دست طلب و آز براى حکومت به سوى مردم دراز نکردم و هنگامى این کار را کردم که آنان مرا به امیرى و خلافت خواستند و همگى به زبان گفتند با تو بیعت کرده ایم و آن گاه دست به سوى ایشان دراز کردم ، و مسلمانان و عامه مردم با زور و اجبار و اینکه من به آن کار آزمند باشم با من بیعت نکردند و چنین نبود که اموالى را میان ایشان پراکنده ساخته باشم .

سپس خطاب به طلحه و زبیر فرموده است : اگر شما با میل و رضایت خود با من بیعت کرده باشید، بر شما واجب است که به اطاعت برگردید زیرا دلیلى براى شکستن بیعت خود ندارید و اگر مى گویید با زور و در حالى که مجبور شده اید با من بیعت کرده اید معنى زور و اجبار این است که شمشیر برهنه بر گردن باشد که چنین اتفاقى هرگز نیفتاده است و براى شما هم چنین ادعایى ممکن نیست . اگر مى گویید نه با رضایت خود و نه با زور و بلکه در حالى که بیعت با من را خوش نداشته اید، بیعت کرده اید، فرق است میان آن که کسى چیزى را خوش نداشته باشد یا اینکه او را مجبور کرده باشند.

وانگهى امور شرعى مبتنى بر ظاهر است و بر شما با اظهار بیعت و درآمدن در آنچه که مردم به آن درآمده اند، اطاعت از من واجب مى شود و اینکه شما ناخوش داشتن بیعت خود را پوشیده نگه داشته اید، اعتبارى ندارد. وانگهى اگر بیعت مرا مسلمانان خوش نداشته اند همه مهاجران در این ناخوش داشتن برابر بوده اند و چه چیزى فقط شما دو تن را از میان مهاجران به تقیه و پوشیده داشتن نیت واداشته است . و سپس فرموده است : اگر در آغاز کار از بیعت خوددارى مى کردید، پسندیده تر از این بود که نخست به بیعت درآیید و سپس آن را بشکنید.

آن گاه على علیه السلام گوید: اما شبهه اى که در مورد من کرده اید و مى گویید عثمان را من کشته ام ، من کسانى از مردم مدینه را که نه با من بیعت کرده اند و نه با شما موافق اند یعنى کسانى را همچون محمد بن مسلمه و اسامه بن زید و عبدالله بن عمر را که نه على و نه طلحه را یارى دادند، حکم قرار مى دهم . یعنى گروهى را که به طرفدارى از على یا از طلحه و زبیر متهم نبودند، و بر هر چه حکم کنند اطاعت از آن بر هر کدام ما واجب مى شود، و هیچ شبهه اى نیست که آنان اگر مى خواستند بر طبق واقع حکم کنند به برائت على علیه السلام از خون عثمان حکم مى کردند و راءى مى دادند که طلحه عهده دار انجام دادن کارهایى بود که به محاصره کردن و کشتن عثمان منجر شد و زبیر هم او را بر آن کار یارى داد هر چند در اظهار دشمنى و ستیز همچون طلحه نبوده است .

على علیه السلام سپس آن دو را از اصرار بر گناه منع کرده و فرموده است : شما مى ترسید که اگر به طاعت برگردید و از جنگ باز ایستید ننگ و عار بر شما خواهد بود، و حال آنکه اگر این کار را نکنید هم ننگ و عار و هم آتش دوزخ را خواهید داشت . ننگ و عار از این جهت که چون شکست بخورید و بگریزید از آن مصون نمى مانید و باطل بودن ادعاى شما هم به زودى براى مردم روشن مى شود، آتش دوزخ هم براى سرکشانى است که بدون توبه بمیرند و بدیهى است تحمل ننگ به تنهایى سبک تر و بهتر از تحمل ننگ و عار و آتش دوزخ است . 

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۷ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۸۱

نامه ۵۳ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)(نامه حضرت امیر المومنین به مالک اشتر)

۵۳ و من کتاب له ع کتبه للأشتر النخعی رحمه الله- لما ولاه على مصر و أعمالها

 

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ هَذَا مَا أَمَرَ بِهِ عَبْدُ اللَّهِ عَلِیٌّ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ مَالِکَ بْنَ الْحَارِثِ الْأَشْتَرَ فِی عَهْدِهِ إِلَیْهِ حِینَ وَلَّاهُ مِصْرَ جِبَایَهَ خَرَاجِهَا وَ جِهَادَ عَدُوِّهَا وَ اسْتِصْلَاحَ أَهْلِهَا وَ عِمَارَهَ بِلَادِهَا
أَمَرَهُ بِتَقْوَى اللَّهِ وَ إِیْثَارِ طَاعَتِهِ وَ اتِّبَاعِ مَا أَمَرَ بِهِ فِی کِتَابِهِ مِنْ فَرَائِضِهِ وَ سُنَنِهِ الَّتِی لَا یَسْعَدُ أَحَدٌ إِلَّا بِاتِّبَاعِهَا وَ لَا یَشْقَى إِلَّا مَعَ جُحُودِهَا وَ إِضَاعَتِهَا
وَ أَنْ یَنْصُرَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بِیَدِهِ وَ قَلْبِهِ وَ لِسَانِهِ فَإِنَّهُ جَلَّ اسْمُهُ قَدْ تَکَفَّلَ بِنَصْرِ مَنْ نَصَرَهُ وَ إِعْزَازِ مَنْ أَعَزَّهُ
وَ أَمَرَهُ أَنْ یَکْسِرَ مِنْ نَفْسِهِ عِنْدَ الشَّهَوَاتِ وَ یَنْزَعَهَا عِنْدَ الْجَمَحَاتِ فَإِنَّ النَّفْسَ أَمَّارَهٌ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ اللَّهُ
ثُمَّ اعْلَمْ یَا مَالِکُ أَنِّی قَدْ وَجَّهْتُکَ إِلَى بِلَادٍ قَدْ جَرَتْ عَلَیْهَا دُوَلٌ قَبْلَکَ مِنْ عَدْلٍ وَ جَوْرٍ وَ أَنَّ النَّاسَ یَنْظُرُونَ مِنْ أُمُورِکَ فِی مِثْلِ مَا کُنْتَ تَنْظُرُ فِیهِ مِنْ أُمُورِالْوُلَاهِ قَبْلَکَ وَ یَقُولُونَ فِیکَ مَا کُنْتَ تَقُولُهُ فِیهِمْ
وَ إِنَّمَا یُسْتَدَلُّ عَلَى الصَّالِحِینَ بِمَا یُجْرِی اللَّهُ لَهُمْ عَلَى أَلْسُنِ عِبَادِهِ فَلْیَکُنْ أَحَبَّ الذَّخَائِرِ إِلَیْکَ ذَخِیرَهُ الْعَمَلِ الصَّالِحِ
فَامْلِکْ هَوَاکَ وَ شُحَّ بِنَفْسِکَ عَمَّا لَا یَحِلُّ لَکَ فَإِنَّ الشُّحَّ بِالنَّفْسِ الْإِنْصَافُ مِنْهَا فِیمَا أَحَبَّتْ أَوْ کَرِهَتْ‏وَ أَشْعِرْ قَلْبَکَ الرَّحْمَهَ لِلرَّعِیَّهِ وَ الْمَحَبَّهَ لَهُمْ وَ اللُّطْفَ بِهِمْ
وَ لَا تَکُونَنَّ عَلَیْهِمْ سَبُعاً ضَارِیاً تَغْتَنِمُ أَکْلَهُمْ فَإِنَّهُمْ صِنْفَانِ إِمَّا أَخٌ لَکَ فِی الدِّینِ وَ إِمَّا نَظِیرٌ لَکَ فِی الْخَلْقِ یَفْرُطُ مِنْهُمُ الزَّلَلُ وَ تَعْرِضُ لَهُمُ الْعِلَلُ وَ یُؤْتَى عَلَى أَیْدِیهِمْ فِی الْعَمْدِ وَ الْخَطَإِ
فَأَعْطِهِمْ مِنْ عَفْوِکَ وَ صَفْحِکَ مِثْلِ الَّذِی تُحِبُّ وَ تَرْضَى أَنْ یُعْطِیَکَ اللَّهُ مِنْ عَفْوِهِ وَ صَفْحِهِ فَإِنَّکَ فَوْقَهُمْ وَ وَالِی الْأَمْرِ عَلَیْکَ فَوْقَکَ وَ اللَّهُ فَوْقَ مَنْ وَلَّاکَ وَ قَدِ اسْتَکْفَاکَ أَمْرَهُمْ وَ ابْتَلَاکَ بِهِمْ
وَ لَا تَنْصِبَنَّ نَفْسَکَ لِحَرْبِ اللَّهِ فَإِنَّهُ لَا یَدَیْ لَکَ بِنِقْمَتِهِ وَ لَا غِنَى بِکَ عَنْ عَفْوِهِ وَ رَحْمَتِهِ وَ لَا تَنْدَمَنَّ عَلَى عَفْوٍ وَ لَا تَبْجَحَنَّ بِعُقُوبَهٍ
وَ لَا تُسْرِعَنَّ إِلَى بَادِرَهٍ وَجَدْتَ عَنْهَا مَنْدُوحَهً وَ لَا تَقُولَنَّ إِنِّی مُؤَمَّرٌ آمُرُ فَأُطَاعُ فَإِنَّ ذَلِکَ إِدْغَالٌ فِی الْقَلْبِ وَ مَنْهَکَهٌ لِلدِّینِ وَ تَقَرُّبٌ مِنَ الْغِیَرِ

وَ إِذَا أَحْدَثَ لَکَ مَا أَنْتَ فِیهِ مِنْ سُلْطَانِکَ أُبَّهَهً أَوْ مَخِیلَهً فَانْظُرْ إِلَى عِظَمِ مُلْکِ اللَّهِ فَوْقَکَ وَ قُدْرَتِهِ مِنْکَ عَلَى مَا لَا تَقْدِرُ عَلَیْهِ مِنْ نَفْسِکَ
فَإِنَّ ذَلِکَ یُطَامِنُ إِلَیْکَ مِنْ طِمَاحِکَ وَ یَکُفُّ عَنْکَ مِنْ غَرْبِکَ وَ یَفِی‏ءُ إِلَیْکَ بِمَا عَزَبَ عَنْکَ مِنْ عَقْلِکَ
إِیَّاکَ وَ مُسَامَاهَ اللَّهِ فِی عَظَمَتِهِ وَ التَّشَبُّهَ بِهِ فِی جَبَرُوتِهِ فَإِنَّ اللَّهَ یُذِلُّ کُلَّ جَبَّارٍ وَ یُهِینُ کُلَّ مُخْتَالٍ

أَنْصِفِ اللَّهَ وَ أَنْصِفِ النَّاسَ مِنْ نَفْسِکَ وَ مِنْ خَاصَّهً أَهْلِکَ وَ مَنْ لَکَ هَوًى فِیهِ مِنْ رَعِیَّتِکَ فَإِنَّکَ إِلَّا تَفْعَلْ تَظْلِمْ
وَ مَنْ ظَلَمَ عِبَادَ اللَّهِ کَانَ اللَّهُ خَصْمَهُ دُونَ عِبَادِهِ وَ مَنْ خَاصَمَهُ اللَّهُ أَدْحَضَ حُجَّتَهُ وَ کَانَ لِلَّهِ حَرْباً حَتَّى یَنْزِعَ أَوْ یَتُوبَ
وَ لَیْسَ شَیْ‏ءٌ أَدْعَى إِلَى تَغْیِیرِ نِعْمَهِ اللَّهِ وَ تَعْجِیلِ نِقْمَتِهِ مِنْ إِقَامَهٍ عَلَى ظُلْمٍ فَإِنَّ اللَّهَ یَسْمَعُ دَعْوَهَ الْمُضْطَهَدِینَ وَ هُوَ لِلظَّالِمِینَ بِالْمِرْصَادِ
وَ لْیَکُنْ أَحَبَّ الْأُمُورِ إِلَیْکَ أَوْسَطُهَا فِی الْحَقِّ وَ أَعَمُّهَا فِی الْعَدْلِ وَ أَجْمَعُهَا لِرِضَا الرَّعِیَّهِ فَإِنَّ سُخْطَ الْعَامَّهِ یُجْحِفُ بِرِضَا الْخَاصَّهِ وَ إِنَّ سُخْطَ الْخَاصَّهِ یُغْتَفَرُ مَعَ رِضَا الْعَامَّهِ

وَ لَیْسَ أَحَدٌ مِنَ الرَّعِیَّهِ أَثْقَلَ عَلَى الْوَالِی مَئُونَهً فِی الرَّخَاءِ وَ أَقَلَّ مَعُونَهً لَهُ فِی الْبَلَاءِ وَ أَکْرَهَ لِلْإِنْصَافِ وَ أَسْأَلَ بِالْإِلْحَافِ وَ أَقَلَّ شُکْراً عِنْدَ الْإِعْطَاءِ وَ أَبْطَأَ عُذْراً عِنْدَ الْمَنْعِ وَ أَضْعَفَ صَبْراً عِنْدَ مُلِمَّاتِ الدَّهْرِ مِنْ أَهْلِ الْخَاصَّهِ
وَ إِنَّمَا عَمُودُ الدِّینِ وَ جِمَاعُ الْمُسْلِمِینَ وَ الْعُدَّهُ لِلْأَعْدَاءِ الْعَامَّهُ مِنَ الْأُمَّهِ فَلْیَکُنْ صِغْوُکَ لَهُمْ وَ مَیْلُکَ مَعَهُمْ

وَ لْیَکُنْ أَبْعَدَ رَعِیَّتِکَ مِنْکَ وَ أَشْنَأَهُمْ عِنْدَکَ أَطْلَبُهُمْ لِمَعَایِبِ النَّاسِ فَإِنَّ فِی النَّاسِ عُیُوباً الْوَالِی أَحَقُّ مَنْ سَتَرَهَا فَلَا تَکْشِفَنَّ عَمَّا غَابَ عَنْکَ مِنْهَا فَإِنَّمَا عَلَیْکَ تَطْهِیرُ مَا ظَهَرَ لَکَ
وَ اللَّهُ یَحْکُمُ عَلَى مَا غَابَ عَنْکَ فَاسْتُرِ الْعَوْرَهَ مَا اسْتَطَعْتَ یَسْتُرِ اللَّهُ مِنْکَ مَا تُحِبُّ سَتْرَهُ مِنْ رَعِیَّتِکَ
أَطْلِقْ عَنِ النَّاسِ عُقْدَهَ کُلِّ حِقْدٍ وَ اقْطَعْ عَنْکَ سَبَبَ کُلِّ وِتْرٍ وَ تَغَابَ عَنْ کُلِّ مَا لَا یَضِحُ لَکَ وَ لَا
تَعْجَلَنَّ إِلَى تَصْدِیقِ سَاعٍ فَإِنَّ السَّاعِیَ غَاشٌّ وَ إِنْ تَشَبَّهَ بِالنَّاصِحِینَ
وَ لَا تُدْخِلَنَّ فِی مَشُورَتِکَ بَخِیلًا یَعْدِلُ بِکَ عَنِ الْفَضْلِ وَ یَعِدُکَ الْفَقْرَ وَ لَا جَبَاناً یُضْعِفُکَ عَنِ الْأُمُورِ وَ لَا حَرِیصاً یُزَیِّنُ لَکَ الشَّرَهَ بِالْجَوْرِ فَإِنَّ الْبُخْلَ وَ الْجُبْنَ وَ الْحِرْصَ غَرَائِزُ شَتَّى یَجْمَعُهَا سُوءُ الظَّنِّ بِاللَّهِ

شَرُّ وُزَرَائِکَ مَنْ کَانَ قَبْلَکَ لِلْأَشْرَارِ وَزِیراً وَ مَنْ شَرِکَهُمْ فِی الْآثَامِ فَلَا یَکُونَنَّ لَکَ بِطَانَهً فَإِنَّهُمْ أَعْوَانُ الْأَثَمَهِ وَ إِخْوَانُ الظَّلَمَهِ
وَ أَنْتَ وَاجِدٌ مِنْهُمْ خَیْرَ الْخَلَفِ مِمَّنْ لَهُ مِثْلُ آرَائِهِمْ وَ نَفَاذِهِمْ وَ لَیْسَ عَلَیْهِ مِثْلُ آصَارِهِمْ وَ أَوْزَارِهِمْ وَ آثَامِهِمْ مِمَّنْ لَمْ یُعَاوِنْ ظَالِماً عَلَى ظُلْمِهِ وَ لَا آثِماً عَلَى إِثْمِهِ
أُولَئِکَ أَخَفُّ عَلَیْکَ مَئُونَهً وَ أَحْسَنُ لَکَ مَعُونَهً وَ أَحْنَى عَلَیْکَ عَطْفاً وَ أَقَلُّ لِغَیْرِکَ إِلْفاً فَاتَّخِذْ أُولَئِکَ خَاصَّهً لِخَلَوَاتِکَ وَ حَفَلَاتِکَ
ثُمَّ لْیَکُنْ آثَرُهُمْ عِنْدَکَ أَقْوَلَهُمْ بِمُرِّ الْحَقِّ لَکَ وَ أَقَلَّهُمْ مُسَاعَدَهً فِیمَا یَکُونُ مِنْکَ مِمَّا کَرِهَ اللَّهُ لِأَوْلِیَائِهِ وَاقِعاً ذَلِکَ مِنْ هَوَاکَ حَیْثُ وَقَعَوَ الْصَقْ بِأَهْلِ الْوَرَعِ وَ الصِّدْقِ ثُمَّ رُضْهُمْ عَلَى أَلَّا یُطْرُوکَ وَ لَا یَبْجَحُوکَ بِبَاطِلٍ لَمْ تَفْعَلْهُ فَإِنَّ کَثْرَهَ الْإِطْرَاءِ تُحْدِثُ الزَّهْوَ وَ تُدْنِی مِنَ الْعِزَّهِ
وَ لَا یَکُونَنَّ الْمُحْسِنُ وَ الْمُسِی‏ءُ عِنْدَکَ بِمَنْزِلَهٍ سَوَاءٍ فَإِنَّ فِی ذَلِکَ تَزْهِیداً لِأَهْلِ الْإِحْسَانِ فِی الْإِحْسَانِ وَ تَدْرِیباً لِأَهْلِ الْإِسَاءَهِ وَ أَلْزِمْ کُلًّا مِنْهُمْ مَا أَلْزَمَ نَفْسَهُ

وَ اعْلَمْ أَنَّهُ لَیْسَ شَیْ‏ءٌ بِأَدْعَى إِلَى حُسْنِ ظَنِّ وَالٍ بِرَعِیَّتِهِ مِنْ إِحْسَانِهِ إِلَیْهِمْ وَ تَخْفِیفِهِ الْمَئُونَاتِ عَلَیْهِمْ وَ تَرْکِ اسْتِکْرَاهِهِ إِیَّاهُمْ عَلَى مَا لَیْسَ لَهُ قِبَلَهُمْ
فَلْیَکُنْ مِنْکَ فِی ذَلِکَ أَمْرٌ یَجْتَمِعُ لَکَ بِهِ حُسْنُ الظَّنِّ بِرَعِیَّتِکَ فَإِنَّ حُسْنَ الظَّنِّ یَقْطَعُ عَنْکَ نَصَباً طَوِیلًا
وَ إِنَّ أَحَقَّ مَنْ حَسُنَ ظَنُّکَ بِهِ لَمَنْ حَسُنَ بَلَاؤُکَ عِنْدَهُ وَ إِنَّ أَحَقَّ مَنْ سَاءَ ظَنُّکَ بِهِ لَمَنْ سَاءَ بَلَاؤُکَ عِنْدَهُ

وَ لَا تَنْقُضْ سُنَّهً صَالِحَهً عَمِلَ بِهَا صُدُورُ هَذِهِ الْأُمَّهِ وَ اجْتَمَعَتْ بِهَا الْأُلْفَهُ وَ صَلَحَتْ عَلَیْهَا الرَّعِیَّهُ وَ لَا تُحْدِثَنَّ سُنَّهً تَضُرُّ بِشَیْ‏ءٍ مِنْ مَاضِی تِلْکَ السُّنَنِ فَیَکُونَ الْأَجْرُ لِمَنْ سَنَّهَا وَ الْوِزْرُ عَلَیْکَ بِمَا نَقَضْتَ مِنْهَا
وَ أَکْثِرْ مُدَارَسَهَ الْعُلَمَاءِ وَ مُنَاقَشَهَ الْحُکَمَاءِ فِی تَثْبِیتِ مَا صَلَحَ عَلَیْهِ أَمْرُ بِلَادِکَ وَ إِقَامَهِ مَا اسْتَقَامَ بِهِ النَّاسُ قَبْلَکَ

وَ اعْلَمْ أَنَّ الرَّعِیَّهَ طَبَقَاتٌ لَا یَصْلُحُ بَعْضُهَا إِلَّا بِبَعْضٍ وَ لَا غِنَى بِبَعْضِهَا عَنْ بَعْضٍ فَمِنْهَا جُنُودُ اللَّهِ وَ مِنْهَا کُتَّابُ الْعَامَّهِ وَ الْخَاصَّهِ وَ مِنْهَا قُضَاهُ الْعَدْلِ وَ مِنْهَا عُمَّالُ الْإِنْصَافِ وَ الرِّفْقِ
وَ مِنْهَا أَهْلُ الْجِزْیَهِ وَ الْخَرَاجِ مِنْ أَهْلِ الذِّمَّهِ وَ مُسْلِمَهِ النَّاسِ وَ مِنْهَا التُّجَّارُ وَ أَهْلُ الصِّنَاعَاتِ
وَ مِنْهَا الطَّبَقَهُ السُّفْلَى مِنْ ذَوِی الْحَاجَاتِ وَ الْمَسْکَنَهِ
وَ کُلٌّ قَدْ سَمَّى اللَّهُ لَهُ سَهْمَهُ وَ وَضَعَ عَلَى حَدِّهِ وَ فَرِیضَتِهِ فِی کِتَابِهِ أَوْ سُنَّهِ نَبِیِّهِ ( صلى‏الله‏علیه‏وآله )عَهْداً مِنْهُ عِنْدَنَا مَحْفُوظاً
فَالْجُنُودُ بِإِذْنِ اللَّهِ حُصُونُ الرَّعِیَّهِ وَ زَیْنُ الْوُلَاهِ وَ عِزُّ الدِّینِ وَ سُبُلُ الْأَمْنِ وَ لَیْسَ تَقُومُ الرَّعِیَّهُ إِلَّا بِهِمْ
ثُمَّ لَا قِوَامَ لِلْجُنُودِ إِلَّا بِمَا یُخْرِجُ اللَّهُ لَهُمْ مِنَ الْخَرَاجِ الَّذِی یَقْوَوْنَ بِهِ عَلَى جِهَادِ عَدُوِّهِمْ وَ یَعْتَمِدُونَ عَلَیْهِ فِیمَا یُصْلِحُهُمْ وَ یَکُونُ مِنْ وَرَاءِ حَاجَتِهِمْ
ثُمَّ لَا قِوَامَ لِهَذَیْنِ الصِّنْفَیْنِ إِلَّا بِالصِّنْفِ الثَّالِثِ مِنَ الْقُضَاهِ وَ الْعُمَّالِ‏ وَ الْکُتَّابِ لِمَا یُحْکِمُونَ مِنَ الْمَعَاقِدِ وَ یَجْمَعُونَ مِنَ الْمَنَافِعِ وَ یُؤْتَمَنُونَ عَلَیْهِ مِنْ خَوَاصِّ الْأُمُورِ وَ عَوَامِّهَا
وَ لَا قِوَامَ لَهُمْ جَمِیعاً إِلَّا بِالتُّجَّارِ وَ ذَوِی الصِّنَاعَاتِ فِیمَا یَجْتَمِعُونَ عَلَیْهِ مِنْ مَرَافِقِهِمْ وَ یُقِیمُونَهُ مِنْ أَسْوَاقِهِمْ وَ یَکْفُونَهُمْ مِنَ التَّرَفُّقِ بِأَیْدِیهِمْ مِمَّا لَا یَبْلُغُهُ رِفْقُ غَیْرِهِمْ
ثُمَّ الطَّبَقَهُ السُّفْلَى مِنْ أَهْلِ الْحَاجَهِ وَ الْمَسْکَنَهِ الَّذِینَ یَحِقُّ رِفْدُهُمْ وَ مَعُونَتُهُمْ
وَ فِی اللَّهِ لِکُلٍّ سَعَهٌ وَ لِکُلٍّ عَلَى الْوَالِی حَقٌّ بِقَدْرِ مَا یُصْلِحُهُ وَ لَیْسَ یَخْرُجُ الْوَالِی مِنْ حَقِیقَهِ مَا أَلْزَمَهُ اللَّهُ تَعَالَى مِنْ ذَلِکَ إِلَّا بِالِاهْتِمَامِ وَ الِاسْتِعَانَهِ بِاللَّهِ وَ تَوْطِینِ نَفْسِهِ عَلَى لُزُومِ الْحَقِّ وَ الصَّبْرِ عَلَیْهِ فِیمَا خَفَّ عَلَیْهِ أَوْ ثَقُلَ

فَوَلِّ مِنْ جُنُودِکَ أَنْصَحَهُمْ فِی نَفْسِکَ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِإِمَامِکَ وَ أَطْهَرَهُمْ جَیْباً وَ أَفْضَلَهُمْ حِلْماً مِمَّنْ یُبْطِئُ عَنِ الْغَضَبِ وَ یَسْتَرِیحُ إِلَى الْعُذْرِ وَ یَرْأَفُ بِالضُّعَفَاءِ وَ یَنْبُو عَلَى الْأَقْوِیَاءِ وَ مِمَّنْ لَا یُثِیرُهُ الْعُنْفُ وَ لَا یَقْعُدُ بِهِ الضَّعْفُ
ثُمَّ الْصَقْ بِذَوِی الْمُرُوءَاتِ وَ الْأَحْسَابِ وَ أَهْلِ الْبُیُوتَاتِ الصَّالِحَهِ وَ السَّوَابِقِ الْحَسَنَهِ ثُمَّ أَهْلِ النَّجْدَهِ وَ الشَّجَاعَهِ وَ السَّخَاءِ وَ السَّمَاحَهِ فَإِنَّهُمْ جِمَاعٌ مِنَ الْکَرَمِ وَ شُعَبٌ مِنَ الْعُرْفِ
ثُمَّ تَفَقَّدْ مِنْ أُمُورِهِمْ مَا یَتَفَقَّدُ الْوَالِدَانِ مِنْ وَلَدِهِمَا وَ لَا یَتَفَاقَمَنَّ فِی نَفْسِکَ شَیْ‏ءٌ قَوَّیْتَهُمْ بِهِ وَ لَا تَحْقِرَنَّ لُطْفاً تَعَاهَدْتَهُمْ بِهِ وَ إِنْ قَلَّ فَإِنَّهُ دَاعِیَهٌ لَهُمْ إِلَى بَذْلِ النَّصِیحَهِ لَکَ وَ حُسْنِ الظَّنِّ بِکَ
وَ لَا تَدَعْ تَفَقُّدَ لَطِیفِ أُمُورِهِمُ اتِّکَالًا عَلَى جَسِیمِهَا فَإِنَّ لِلْیَسِیرِ مِنْ لُطْفِکَ مَوْضِعاً یَنْتَفِعُونَ بِهِ وَ لِلْجَسِیمِ مَوْقِعاً لَا یَسْتَغْنُونَ عَنْهُ
وَ لْیَکُنْ آثَرُ رُءُوسِ جُنْدِکَ عِنْدَکَ مَنْ وَاسَاهُمْ فِی مَعُونَتِهِ وَ أَفْضَلَ عَلَیْهِمْ مِنْ جِدَتِهِ بِمَا یَسَعُهُمْ وَ یَسَعُ مَنْ وَرَاءَهُمْ مِنْ خُلُوفِ أَهْلِیهِمْ حَتَّى یَکُونَ هَمُّهُمْ هَمّاً وَاحِداً فِی جِهَادِ الْعَدُوِّ فَإِنَّ عَطْفَکَ عَلَیْهِمْ یَعْطِفُ قُلُوبَهُمْ عَلَیْکَ
وَ لَا تَصِحُّ نَصِیحَتُهُمْ إِلَّا بِحِیطَتِهِمْ عَلَى وُلَاهِ أُمُورِهِمْ وَ قِلَّهِ اسْتِثْقَالِ دُوَلِهِمْ وَ تَرْکِ
اسْتِبْطَاءِ انْقِطَاعِ مُدَّتِهِمْ
فَافْسَحْ فِی آمَالِهِمْ وَ وَاصِلْ مِنْ حُسْنِ الثَّنَاءِ عَلَیْهِمْ وَ تَعْدِیدِ مَا أَبْلَى ذَوُو الْبَلَاءِ

مِنْهُمْ فَإِنَّ کَثْرَهَ الذِّکْرِ لِحُسْنِ فِعَالِهِمْ تَهُزُّ الشُّجَاعَ وَ تُحَرِّضُ النَّاکِلَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ
ثُمَّ اعْرِفْ لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ مَا أَبْلَى وَ لَا تَضُمَّنَّ بَلَاءَ امْرِئٍ إِلَى غَیْرِهِ وَ لَا تُقَصِّرَنَّ بِهِ دُونَ غَایَهِ بَلَائِهِ وَ لَا یَدْعُوَنَّکَ شَرَفُ امْرِئٍ إِلَى أَنْ تُعْظِمَ مِنْ بَلَائِهِ مَا کَانَ صَغِیراً وَ لَا ضَعَهُ امْرِئٍ إِلَى أَنْ تَسْتَصْغِرَ مِنْ بَلَائِهِ مَا کَانَ عَظِیماً
وَ ارْدُدْ إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ مَا یُضْلِعُکَ مِنَ الْخُطُوبِ وَ یَشْتَبِهُ عَلَیْکَ مِنَ الْأُمُورِ
فَقَدْ قَالَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ لِقَوْمٍ أَحَبَّ إِرْشَادَهُمْ یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیْ‏ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ‏
فَالرَّدُّ إِلَى اللَّهِ الْأَخْذُ بِمُحْکَمِ کِتَابِهِ وَ الرَّدُّ إِلَى الرَّسُولِ الْأَخْذُ بِسُنَّتِهِ الْجَامِعَهِ غَیْرِ الْمُفَرِّقَهِ

ثُمَّ اخْتَرْ لِلْحُکْمِ بَیْنَ النَّاسِ أَفْضَلَ رَعِیَّتِکَ فِی نَفْسِکَ مِمَّنْ لَا تَضِیقُ بِهِ الْأُمُورُ وَ لَا تُمَحِّکُهُ الْخُصُومُ وَ لَا یَتَمَادَى فِی الزَّلَّهِ وَ لَا یَحْصَرُ مِنَ الْفَیْ‏ءِ إِلَى الْحَقِّ إِذَا عَرَفَهُ وَ لَا تُشْرِفُ نَفْسُهُ عَلَى طَمَعٍ وَ لَا یَکْتَفِی بِأَدْنَى فَهْمٍ دُونَ أَقْصَاهُ
وَ أَوْقَفَهُمْ فِی الشُّبُهَاتِ وَ آخَذَهُمْ بِالْحُجَجِ وَ أَقَلَّهُمْ تَبَرُّماً بِمُرَاجَعَهِ الْخَصْمِ وَ أَصْبَرَهُمْ‏عَلَى تَکَشُّفِ الْأُمُورِ وَ أَصْرَمَهُمْ عِنْدَ اتِّضَاحِ الْحُکْمِ مِمَّنْ لَا یَزْدَهِیهِ إِطْرَاءٌ وَ لَا یَسْتَمِیلُهُ إِغْرَاءٌ وَ أُولَئِکَ قَلِیلٌ
ثُمَّ أَکْثِرْ تَعَاهُدَ قَضَائِهِ وَ أَفْسِحْ لَهُ فِی الْبَذْلِ مَا یُزِیحُ عِلَّتَهُ وَ تَقِلُّ مَعَهُ حَاجَتُهُ إِلَى النَّاسِ وَ أَعْطِهِ مِنَ الْمَنْزِلَهِ لَدَیْکَ مَا لَا یَطْمَعُ فِیهِ غَیْرُهُ مِنْ خَاصَّتِکَ لِیَأْمَنَ بِذَلِکَ اغْتِیَالَ الرِّجَالِ لَهُ عِنْدَکَ
فَانْظُرْ فِی ذَلِکَ نَظَراً بَلِیغاً فَإِنَّ هَذَا الدِّینَ قَدْ کَانَ أَسِیراً فِی أَیْدِی الْأَشْرَارِ یُعْمَلُ فِیهِ بِالْهَوَى وَ تُطْلَبُ بِهِ الدُّنْیَاثُمَّ انْظُرْ فِی أُمُورِ عُمَّالِکَ فَاسْتَعْمِلْهُمُ اخْتِیَاراً وَ لَا تُوَلِّهِمْ مُحَابَاهً وَ أَثَرَهً فَإِنَّهُمَا جِمَاعٌ مِنْ شُعَبِ الْجَوْرِ وَ الْخِیَانَهِ
وَ تَوَخَّ مِنْهُمْ أَهْلَ التَّجْرِبَهِ وَ الْحَیَاءِ مِنْ أَهْلِ الْبُیُوتَاتِ الصَّالِحَهِ وَ الْقَدَمِ فِی الْإِسْلَامِ الْمُتَقَدِّمَهِ فَإِنَّهُمْ أَکْرَمُ أَخْلَاقاً وَ أَصَحُّ أَعْرَاضاً وَ أَقَلُّ فِی الْمَطَامِعِ إِشْرَافاً وَ أَبْلَغُ فِی عَوَاقِبِ الْأُمُورِ نَظَراً

ثُمَّ أَسْبِغْ عَلَیْهِمُ الْأَرْزَاقَ فَإِنَّ ذَلِکَ قُوَّهٌ لَهُمْ عَلَى اسْتِصْلَاحِ أَنْفُسِهِمْ وَ غِنًى لَهُمْ عَنْ تَنَاوُلِ مَا تَحْتَ أَیْدِیهِمْ وَ حُجَّهٌ عَلَیْهِمْ إِنْ خَالَفُوا أَمْرَکَ أَوْ ثَلَمُوا أَمَانَتَکَ
ثُمَّ تَفَقَّدْ أَعْمَالَهُمْ وَ ابْعَثِ الْعُیُونَ مِنْ أَهْلِ الصِّدْقِ وَ الْوَفَاءِ عَلَیْهِمْ فَإِنَّ تَعَاهُدَکَ فِی السِّرِّ لِأُمُورِهِمْ حَدْوَهٌ لَهُمْ عَلَى اسْتِعْمَالِ الْأَمَانَهِ وَ الرِّفْقِ بِالرَّعِیَّهِ
وَ تَحَفَّظْ مِنَ الْأَعْوَانِ فَإِنْ أَحَدٌ مِنْهُمْ بَسَطَ یَدَهُ إِلَى خِیَانَهٍ اجْتَمَعَتْ بِهَا عَلَیْهِ عِنْدَکَ أَخْبَارُ عُیُونِکَ اکْتَفَیْتَ بِذَلِکَ شَاهِداً
فَبَسَطْتَ عَلَیْهِ الْعُقُوبَهَ فِی بَدَنِهِ وَ أَخَذْتَهُ بِمَا أَصَابَ مِنْ عَمَلِهِ ثُمَّ نَصَبْتَهُ بِمَقَامِ الْمَذَلَّهِ وَ وَسَمْتَهُ بِالْخِیَانَهِ وَ قَلَّدْتَهُ عَارَ التُّهَمَهِ

وَ تَفَقَّدْ أَمْرَ الْخَرَاجِ بِمَا یُصْلِحُ أَهْلَهُ فَإِنَّ فِی صَلَاحِهِ وَ صَلَاحِهِمْ صَلَاحاً لِمَنْ سِوَاهُمْ وَ لَا صَلَاحَ لِمَنْ سِوَاهُمْ إِلَّا بِهِمْ لِأَنَّ النَّاسَ کُلَّهُمْ عِیَالٌ عَلَى الْخَرَاجِ وَ أَهْلِهِ
وَ لْیَکُنْ نَظَرُکَ فِی عِمَارَهِ الْأَرْضِ أَبْلَغَ مِنْ نَظَرِکَ فِی اسْتِجْلَابِ الْخَرَاجِ لِأَنَّ ذَلِکَ لَا یُدْرَکُ إِلَّا بِالْعِمَارَهِ وَ مَنْ طَلَبَ الْخَرَاجَ بِغَیْرِ عِمَارَهٍ أَخْرَبَ الْبِلَادَ وَ أَهْلَکَ‏الْعِبَادَ وَ لَمْ یَسْتَقِمْ أَمْرُهُ إِلَّا قَلِیلًا
فَإِنْ شَکَوْا ثِقَلًا أَوْ عِلَّهً أَوِ انْقِطَاعَ شِرْبٍ أَوْ بَالَّهٍ أَوْ إِحَالَهَ أَرْضٍ اغْتَمَرَهَا غَرَقٌ أَوْ أَجْحَفَ بِهَا عَطَشٌ خَفَّفْتَ عَنْهُمْ بِمَا تَرْجُو أَنْ یَصْلُحَ بِهِ أَمْرُهُمْ
وَ لَا یَثْقُلَنَّ عَلَیْکَ شَیْ‏ءٌ خَفَّفْتَ بِهِ الْمَئُونَهَ عَنْهُمْ فَإِنَّهُ ذُخْرٌ یَعُودُونَ بِهِ عَلَیْکَ فِی عِمَارَهِ بِلَادِکَ وَ تَزْیِینِ وِلَایَتِکَ
مَعَ اسْتِجْلَابِکَ حُسْنَ ثَنَائِهِمْ وَ تَبَجُّحِکَ بِاسْتِفَاضَهِ الْعَدْلِ فِیهِمْ مُعْتَمِداً فَضْلَ قُوَّتِهِمْ بِمَا ذَخَرْتَ عِنْدَهُمْ مِنْ إِجْمَامِکَ لَهُمْ وَ الثِّقَهَ مِنْهُمْ بِمَا عَوَّدْتَهُمْ مِنْ عَدْلِکَ عَلَیْهِمْ وَ رِفْقِکَ بِهِمْ
فَرُبَّمَا حَدَثَ مِنَ الْأُمُورِ مَا إِذَا عَوَّلْتَ فِیهِ عَلَیْهِمْ مِنْ بَعْدُ احْتَمَلُوهُ طَیِّبَهً أَنْفُسُهُمْ بِهِ فَإِنَّ الْعُمْرَانَ مُحْتَمِلٌ مَا حَمَّلْتَهُ
وَ إِنَّمَا یُؤْتَى خَرَابُ الْأَرْضِ مِنْ إِعْوَازِ
أَهْلِهَا وَ إِنَّمَا یُعْوِزُ أَهْلُهَا لِإِشْرَافِ أَنْفُسِ الْوُلَاهِ عَلَى الْجَمْعِ وَ سُوءِ ظَنِّهِمْ بِالْبَقَاءِ وَ قِلَّهِ انْتِفَاعِهِمْ بِالْعِبَرِ

ثُمَّ انْظُرْ فِی حَالِ کُتَّابِکَ فَوَلِّ عَلَى أُمُورِکَ خَیْرَهُمْ وَ اخْصُصْ رَسَائِلَکَ الَّتِی تُدْخِلُ فِیهَا مَکَایِدَکَ وَ أَسْرَارَکَ بِأَجْمَعِهِمْ لِوُجُودِ صَالِحِ الْأَخْلَاقِ مِمَّنْ لَا تُبْطِرُهُ الْکَرَامَهُ فَیَجْتَرِئَ بِهَا عَلَیْکَ فِی خِلَافٍ لَکَ بِحَضْرَهِ مَلَإٍ
وَ لَا تُقَصِّرُ بِهِ الْغَفْلَهُ عَنْ إِیرَادِ مُکَاتَبَاتِ عُمِّالِکَ عَلَیْکَ وَ إِصْدَارِ جَوَابَاتِهَا عَلَى الصَّوَابِ عَنْکَ وَ فِیمَا یَأْخُذُ لَکَ وَ یُعْطِی مِنْکَ وَ لَا یُضْعِفُ عَقْداً اعْتَقَدَهُ لَکَ وَ لَا یَعْجِزُ عَنْ إِطْلَاقِ مَا عُقِدَ عَلَیْکَ
وَ لَا یَجْهَلُ مَبْلَغَ قَدْرِ نَفْسِهِ فِی الْأُمُورِ فَإِنَّ الْجَاهِلَ بِقَدْرِ نَفْسِهِ یَکُونُ بِقَدْرِ غَیْرِهِ أَجْهَلَ
ثُمَّ لَا یَکُنِ اخْتِیَارُکَ إِیَّاهُمْ عَلَى فِرَاسَتِکَ وَ اسْتِنَامَتِکَ وَ حُسْنِ الظَّنِّ مِنْکَ‏

فَإِنَّ الرِّجَالَ یَتَعَرَّضُونَ لِفِرَاسَاتِ الْوُلَاهِ بِتَصَنُّعِهِمْ وَ حُسْنِ حَدِیثِهِمْ وَ لَیْسَ وَرَاءَ ذَلِکَ مِنَ النَّصِیحَهِ وَ الْأَمَانَهِ شَیْ‏ءٌ
وَ لَکِنِ اخْتَبِرْهُمْ بِمَا وُلُّوا لِلصَّالِحِینَ قَبْلَکَ فَاعْمِدْ لِأَحْسَنِهِمْ کَانَ فِی الْعَامَّهِ أَثَراً وَ أَعْرَفِهِمْ بِالْأَمَانَهِ وَجْهاً فَإِنَّ ذَلِکَ دَلِیلٌ عَلَى نَصِیحَتِکَ لِلَّهِ وَ لِمَنْ وُلِّیتَ أَمْرَهُ
وَ اجْعَلْ لِرَأْسِ کُلِّ أَمْرٍ مِنْ أُمُورِکَ رَأْساً مِنْهُمْ لَا یَقْهَرُهُ کَبِیرُهَا وَ لَا یَتَشَتَّتُ عَلَیْهِ کَثِیرُهَا وَ مَهْمَا کَانَ فِی کُتَّابِکَ مِنْ عَیْبٍ فَتَغَابَیْتَ عَنْهُ أُلْزِمْتَهُ‏

ثُمَّ اسْتَوْصِ بِالتُّجَّارِ وَ ذَوِی الصِّنَاعَاتِ وَ أَوْصِ بِهِمْ خَیْراً الْمُقِیمِ مِنْهُمْ وَ الْمُضْطَرِبِ بِمَالِهِ وَ الْمُتَرَفِّقِ بِبَدَنِهِ
فَإِنَّهُمْ مَوَادُّ الْمَنَافِعِ وَ أَسْبَابُ الْمَرَافِقِ وَ جُلَّابُهَا مِنَ الْمَبَاعِدِ وَ الْمَطَارِحِ فِی بَرِّکَ وَ بَحْرِکَ وَ سَهْلِکَ وَ جَبَلِکَ وَ حَیْثُ لَا یَلْتَئِمُ النَّاسُ لِمَوَاضِعِهَا وَ لَا یَجْتَرِءُونَ عَلَیْهَا فَإِنَّهُمْ سِلْمٌ لَا تُخَافُ بَائِقَتُهُ وَ صُلْحٌ لَا تُخْشَى غَائِلَتُهُ
وَ تَفَقَّدْ أُمُورَهُمْ بِحَضْرَتِکَ وَ فِی حَوَاشِی بِلَادِکَ وَ اعْلَمْ مَعَ ذَلِکَ أَنَّ فِی کَثِیرٍ مِنْهُمْ ضِیقاً فَاحِشاً وَ شُحّاً قَبِیحاً وَ احْتِکَاراً لِلْمَنَافِعِ وَ تَحَکُّماً فِی الْبِیَاعَاتِ وَ ذَلِکَ بَابُ مَضَرَّهٍ لِلْعَامَّهِ وَ عَیْبٌ عَلَى الْوُلَاهِ
فَامْنَعْ مِنَ الِاحْتِکَارِ فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ( صلى‏الله‏علیه‏وآله‏وسلم )مَنَعَ مِنْهُ وَ لْیَکُنِ الْبَیْعُ بَیْعاً سَمْحاً بِمَوَازِینِ عَدْلٍ وَ أَسْعَارٍ لَا تُجْحِفُ بِالْفَرِیقَیْنِ مِنَ الْبَائِعِ وَ الْمُبْتَاعِ فَمَنْ قَارَفَ حُکْرَهً بَعْدَ نَهْیِکَ إِیَّاهُ فَنَکِّلْ بِهِ وَ عَاقِبْهُ مِنْ غَیْرِ إِسْرَافٍ

ثُمَّ اللَّهَ اللَّهَ فِی الطَّبَقَهِ السُّفْلَى مِنَ الَّذِینَ لَا حِیلَهَ لَهُمْ مِنَ الْمَسَاکِینِ وَ الْمُحْتَاجِینَ وَ أَهْلِ الْبُؤْسَى وَ الزَّمْنَى فَإِنَّ فِی هَذِهِ الطَّبَقَهِ قَانِعاً وَ مُعْتَرّاً
وَ احْفَظِ اللَّهَ مَا اسْتَحْفَظَکَ مِنْ حَقِّهِ فِیهِمْ وَ اجْعَلْ لَهُمْ قِسْماً مِنْ بَیْتِ مَالِکِ وَ قِسْماً مِنْ غَلَّاتِ صَوَافِی الْإِسْلَامِ فِی کُلِّ بَلَدٍ فَإِنَّ لِلْأَقْصَى مِنْهُمْ مِثْلَ الَّذِی لِلْأَدْنَى
وَ کُلٌّ
قَدِ اسْتُرْعِیتَ حَقَّهُ وَ لَا یَشْغَلَنَّکَ عَنْهُمْ بَطَرٌ فَإِنَّکَ لَا تُعْذَرُ بِتَضْیِیعِ التَّافِهِ لِإِحْکَامِکَ الْکَثِیرَ الْمُهِمَّ فَلَا تُشْخِصْ هَمَّکَ عَنْهُمْ وَ لَا تُصَعِّرْ خَدَّکَ لَهُمْ
وَ تَفَقَّدْ أُمُورَ مَنْ لَا یَصِلُ إِلَیْکَ مِنْهُمْ مِمَّنْ تَقْتَحِمُهُ الْعُیُونُ وَ تَحْقِرُهُ الرِّجَالُ فَفَرِّغْ لِأُولَئِکَ ثِقَتَکَ مِنْ أَهْلِ الْخَشْیَهِ وَ التَّوَاضُعِ فَلْیَرْفَعْ إِلَیْکَ أُمُورَهُمْ
ثُمَّ اعْمَلْ فِیهِمْ بِالْإِعْذَارِ إِلَى اللَّهِ سُبْحَانَهُ یَوْمَ تَلْقَاهُ فَإِنَّ هَؤُلَاءِ مِنْ بَیْنِ الرَّعِیَّهِ أَحْوَجُ إِلَى الْإِنْصَافِ مِنْ غَیْرِهِمْ وَ کُلٌّ فَأَعْذِرْ إِلَى اللَّهِ فِی تَأْدِیَهِ حَقِّهِ إِلَیْهِ

وَ تَعَهَّدْ أَهْلَ الْیُتْمِ وَ ذَوِی الرِّقَّهِ فِی السِّنِّ مِمَّنْ لَا حِیلَهَ لَهُ وَ لَا یَنْصِبُ لِلْمَسْأَلَهِ نَفْسَهُ وَ ذَلِکَ عَلَى الْوُلَاهِ ثَقِیلٌ وَ الْحَقُّ کُلُّهُ ثَقِیلٌ وَ قَدْ یُخَفِّفُهُ اللَّهُ عَلَى أَقْوَامٍ طَلَبُوا الْعَاقِبَهَ فَصَبَّرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ وَثِقُوا بِصِدْقِ مَوْعُودِ اللَّهِ لَهُمْ

وَ اجْعَلْ لِذَوِی الْحَاجَاتِ مِنْکَ قِسْماً تُفَرِّغُ لَهُمْ فِیهِ شَخْصَکَ وَ تَجْلِسُ لَهُمْ مَجْلِساً عَامّاً فَتَتَوَاضَعُ فِیهِ لِلَّهِ الَّذِی خَلَقَکَ وَ تُقْعِدُ عَنْهُمْ جُنْدَکَ وَ أَعْوَانَکَ مِنْ أَحْرَاسِکَ وَ شُرَطِکَ حَتَّى یُکَلِّمَکَ مُتَکَلِّمُهُمْ غَیْرَ مُتَتَعْتِعٍ
فَإِنِّی سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ ( صلى‏الله‏علیه‏وآله )یَقُولُ فِی غَیْرِ مَوْطِنٍ لَنْ تُقَدَّسَ أُمَّهٌ لَا یُؤْخَذُ لِلضَّعِیفِ فِیهَا حَقُّهُ مِنَ الْقَوِیِّ غَیْرَ مُتَتَعْتِعٍ

ثُمَّ احْتَمِلِ الْخُرْقَ مِنْهُمْ وَ الْعِیَّ وَ نَحِّ عَنْهُمُ الضِّیقَ وَ الْأَنَفَ یَبْسُطِ اللَّهُ عَلَیْکَ بِذَلِکَ أَکْنَافَ رَحْمَتِهِ وَ یُوجِبُ لَکَ ثَوَابَ طَاعَتِهِ وَ أَعْطِ مَا أَعْطَیْتَ هَنِیئاً وَ امْنَعْ فِی إِجْمَالٍ وَ إِعْذَارٍ
ثُمَّ أُمُورٌ مِنْ أُمُورِکَ لَا بُدَّ لَکَ مِنْ مُبَاشَرَتِهَا مِنْهَا إِجَابَهُ عُمَّالِکَ بِمَا یَعْیَا عَنْهُ کُتَّابُکَ وَ مِنْهَا إِصْدَارُ حَاجَاتِ النَّاسِ عِنْدَ وُرُودِهَا عَلَیْکَ بِمَا تَحْرَجُ بِهِ صُدُورُ أَعْوَانِکَ
وَ أَمْضِ لِکُلِّ یَوْمٍ عَمَلَهُ فَإِنَّ لِکُلِّ یَوْمٍ مَا فِیهِ‏

وَ اجْعَلْ لِنَفْسِکَ فِیمَا بَیْنَکَ وَ بَیْنَ اللَّهِ تَعَالَى أَفْضَلَ تِلْکَ الْمَوَاقِیتِ وَ أَجْزَلَ تِلْکَ الْأَقْسَامِ وَ إِنْ کَانَتْ کُلُّهَا لِلَّهِ إِذَا صَلَحَتْ فِیهَا النِّیَّهُ وَ سَلِمَتْ مِنْهَا الرَّعِیَّهُ
وَ لْیَکُنْ فِی خَاصَّهِ مَا تُخْلِصُ بِهِ لِلَّهِ دِینَکَ إِقَامَهُ فَرَائِضِهِ الَّتِی هِیَ لَهُ خَاصَّهً فَأَعْطِ اللَّهَ مِنْ بَدَنِکَ فِی لَیْلِکَ وَ نَهَارِکَ وَ وَفِّ مَا تَقَرَّبْتَ بِهِ إِلَى اللَّهِ سُبْحَانَهُ مِنْ ذَلِکَ کَامِلًا غَیْرَ مَثْلُومٍ وَ لَا مَنْقُوصٍ بَالِغاً مِنْ بَدَنِکَ مَا بَلَغَ
وَ إِذَا قُمْتَ فِی صَلَاتِکَ لِلنَّاسِ فَلَا تَکُونَنَّ مُنَفِّراً وَ لَا مُضَیِّعاً فَإِنَّ فِی النَّاسِ مَنْ بِهِ الْعِلَّهُ وَ لَهُ الْحَاجَهُ
وَ قَدْ سَأَلْتُ رَسُولَ اللَّهِ ( صلى‏الله‏علیه‏وآله )حِینَ وَجَّهَنِی إِلَى الْیَمَنِ کَیْفَ أُصَلِّی بِهِمْ فَقَالَ صَلِّ بِهِمْ کَصَلَاهِ أَضْعَفِهِمْ وَ کُنْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَحِیماً

وَ أَمَّا بَعْدَ هَذَا فَلَا تُطَوِّلَنَّ احْتِجَابَکَ عَنْ رَعِیَّتِکَ فَإِنَّ احْتِجَابَ الْوُلَاهِ عَنِ الرَّعِیَّهِ شُعْبَهٌ مِنَ الضِّیقِ وَ قِلَّهُ عِلْمٍ بِالْأُمُورِ
وَ الِاحْتِجَابُ مِنْهُمْ یَقْطَعُ عَنْهُمْ عِلْمَ مَا احْتَجَبُوا دُونَهُ فَیَصْغُرُ عِنْدَهُمُ الْکَبِیرُ وَ یَعْظُمُ الصَّغِیرُ وَ یَقْبُحُ الْحَسَنُ وَ یَحْسُنُ الْقَبِیحُ وَ یُشَابُ الْحَقُّ بِالْبَاطِلِ
وَ إِنَّمَا الْوَالِی بَشَرٌ لَا یَعْرِفُ مَا تَوَارَى عَنْهُ النَّاسُ بِهِ مِنَ الْأُمُورِ وَ لَیْسَتْ عَلَى الْحَقِّ سِمَاتٌ تُعْرَفُ بِهَا ضُرُوبُ الصِّدْقِ مِنَ‏ الْکَذِبِ
وَ إِنَّمَا أَنْتَ أَحَدُ رَجُلَیْنِ إِمَّا امْرُؤٌ سَخَتْ نَفْسُکَ بِالْبَذْلِ فِی الْحَقِّ فَفِیمَ احْتِجَابُکَ مِنْ وَاجِبِ حَقٍّ تُعْطِیهِ أَوْ فِعْلٍ کَرِیمٍ تُسْدِیهِ أَوْ مُبْتَلًى بِالْمَنْعِ فَمَا أَسْرَعَ کَفَّ النَّاسِ عَنْ مَسْأَلَتِکَ إِذَا أَیِسُوا مِنْ بَذْلِکَ
مَعَ أَنَّ أَکْثَرَ حَاجَاتِ النَّاسِ إِلَیْکَ مَا لَا مَئُونَهَ فِیهِ عَلَیْکَ مِنْ شَکَاهِ مَظْلِمَهٍ أَوْ طَلَبِ إِنْصَافٍ فِی مُعَامَلَهٍثُمَّ إِنَّ لِلْوَالِی خَاصَّهً وَ بِطَانَهً فِیهِمُ اسْتِئْثَارٌ وَ تَطَاوُلٌ وَ قِلَّهُ إِنْصَافٍ فِی مُعَامَلَهٍ فَاحْسِمْ مَئُونَهَ أُولَئِکَ بِقَطْعِ أَسْبَابِ تِلْکَ الْأَحْوَالِ
وَ لَا تُقْطِعَنَّ لِأَحَدٍ مِنْ حَاشِیَتِکَ وَ حَامَّتِکَ قَطِیعَهً وَ لَا یَطْمَعَنَّ مِنْکَ فِی اعْتِقَادِ عُقْدَهٍ تَضُرُّ بِمَنْ یَلِیهَا مِنَ النَّاسِ فِی‏شِرْبٍ أَوْ عَمَلٍ مُشْتَرَکٍ یَحْمِلُونَ مَئُونَتَهُ عَلَى غَیْرِهِمْ فَیَکُونَ مَهْنَأُ ذَلِکَ لَهُمْ دُونَکَ وَ عَیْبُهُ عَلَیْکَ فِی الدُّنْیَا وَ الْآخِرَهِ
وَ أَلْزِمِ الْحَقَّ مَنْ لَزِمَهُ مِنَ الْقَرِیبِ وَ الْبَعِیدِ وَ کُنْ فِی ذَلِکَ صَابِراً
مُحْتَسِباً وَاقِعاً ذَلِکَ مِنْ قَرَابَتِکَ وَ خَوَاصِّکَ حَیْثُ وَقَعَ وَ ابْتَغِ عَاقِبَتَهُ بِمَا یَثْقُلُ عَلَیْکَ مِنْهُ فَإِنَّ مَغَبَّهَ ذَلِکَ مَحْمُودَهٌ
وَ إِنْ ظَنَّتِ الرَّعِیَّهُ بِکَ حَیْفاً فَأَصْحِرْ لَهُمْ بِعُذْرِکَ وَ اعْدِلْ عَنْکَ ظُنُونَهُمْ بِإِصْحَارِکَ فَإِنَّ فِی ذَلِکَ إِعْذَاراً تَبْلُغُ بِهِ حَاجَتَکَ مِنْ تَقْوِیمِهِمْ عَلَى الْحَقِّ

وَ لَا تَدْفَعَنَّ صُلْحاً دَعَاکَ إِلَیْهِ عَدُوُّکَ لِلَّهِ فِیهِ رِضًا فَإِنَّ فِی الصُّلْحِ دَعَهً لِجُنُودِکَ وَ رَاحَهً مِنْ هُمُومِکَ وَ أَمْناً لِبِلَادِکَ
وَ لَکِنِ الْحَذَرَ کُلَّ الْحَذَرِ مِنْ عَدُوِّکَ بَعْدَ صُلْحِهِ فَإِنَّ الْعَدُوَّ رُبَّمَا قَارَبَ لِیَتَغَفَّلَ فَخُذْ بِالْحَزْمِ وَ اتَّهِمْ فِی ذَلِکَ حُسْنَ الظَّنِّ
وَ إِنْ عَقَدْتَ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ عَدُوٍّ لَکَ عُقْدَهً أَوْ أَلْبَسْتَهُ مِنْکَ ذِمَّهً فَحُطْ عَهْدَکَ بِالْوَفَاءِ وَ ارْعَ ذِمَّتَکَ بِالْأَمَانَهِ وَ اجْعَلْ نَفْسَکَ جُنَّهً دُونَ مَا أَعْطَیْتَ
فَإِنَّهُ لَیْسَ مِنْ فَرَائِضِ اللَّهِ شَیْ‏ءٌ النَّاسُ أَشَدُّ عَلَیْهِ اجْتِمَاعاً مَعَ تَفَرُّقِ أَهْوَائِهِمْ وَ تَشَتُّتِ آرَائِهِمْ مِنْ تَعْظِیمِ الْوَفَاءِ بِالْعُهُودِ وَ قَدْ لَزِمَ ذَلِکَ الْمُشْرِکُونَ فِیمَا بَیْنَهُمْ دُونَ الْمُسْلِمِینَ لِمَا اسْتَوْبَلُوا مِنْ عَوَاقِبِ الْغَدْرِ
فَلَا تَغْدِرَنَّ بِذِمَّتِکَ وَ لَا تَخِیسَنَّ بِعَهْدِکَ وَ لَا تَخْتِلَنَّ عَدُوَّکَ فَإِنَّهُ لَا یَجْتَرِئُ عَلَى اللَّهِ إِلَّا جَاهِلٌ شَقِیٌّ
وَ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ عَهْدَهُ وَ ذِمَّتَهُ أَمْناً أَفْضَاهُ بَیْنَ الْعِبَادِ بِرَحْمَتِهِ‏

وَ حَرِیماً یَسْکُنُونَ إِلَى مَنَعَتِهِ وَ یَسْتَفِیضُونَ إِلَى جِوَارِهِ فَلَا إِدْغَالَ وَ لَا مُدَالَسَهَ وَ لَا خِدَاعَ فِیهِ
وَ لَا تَعْقِدْهُ عَقْداً تُجَوِّزُ فِیهِ الْعِلَلَ وَ لَا تُعَوِّلَنَّ عَلَى لَحْنِ الْقَوْلِ بَعْدَ التَّأْکِیدِ وَ التَّوْثِقَهِ
وَ لَا یَدْعُوَنَّکَ ضِیقُ أَمْرٍ لَزِمَکَ فِیهِ عَهْدُ اللَّهِ إِلَى طَلَبِ انْفِسَاخِهِ بِغَیْرِ الْحَقِّ فَإِنَّ صَبْرَکَ عَلَى ضِیقِ أَمْرٍ تَرْجُو انْفِرَاجَهُ وَ فَضْلَ عَاقِبَتِهِ خَیْرٌ مِنْ غَدْرٍ تَخَافُ تَبِعَتَهُ وَ أَنْ تُحِیطَ بِکَ مِنَ اللَّهِ طِلْبَهٌ لَا تَسْتَقِیلُ فِیهَا دُنْیَاکَ وَ لَا آخِرَتَکَ

إِیَّاکَ وَ الدِّمَاءَ وَ سَفْکَهَا بِغَیْرِ حِلِّهَا فَإِنَّهُ لَیْسَ شَیْ‏ءٌ أَدْعَى لِنِقْمَهٍ وَ لَا أَعْظَمَ‏لِتَبِعَهٍ وَ لَا أَحْرَى بِزَوَالِ نِعْمَهٍ وَ انْقِطَاعِ مُدَّهٍ مِنْ سَفْکِ الدِّمَاءِ بِغَیْرِ حَقِّهَا وَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ مُبْتَدِئٌ بِالْحُکْمِ بَیْنَ الْعِبَادِ فِیمَا تَسَافَکُوا مِنَ الدِّمَاءِ یَوْمَ الْقِیَامَهِ
فَلَا تُقَوِّیَنَّ سُلْطَانَکَ بِسَفْکِ دَمٍ حَرَامٍ فَإِنَّ ذَلِکَ مِمَّا یُضْعِفُهُ وَ یُوهِنُهُ بَلْ یُزِیلُهُ وَ یَنْقُلُهُ وَ لَا عُذْرَ لَکَ عِنْدَ اللَّهِ وَ لَا عِنْدِی فِی قَتْلِ الْعَمْدِ لِأَنَّ فِیهِ قَوَدَ الْبَدَنِ
وَ إِنِ ابْتُلِیتَ بِخَطَإٍ وَ أَفْرَطَ عَلَیْکَ سَوْطُکَ أَوْ یَدُکَ بِالْعُقُوبَهِ فَإِنَّ فِی الْوَکْزَهِ فَمَا فَوْقَهَا مَقْتَلَهً فَلَا تَطْمَحَنَّ بِکَ نَخْوَهُ سُلْطَانِکَ عَنْ أَنْ تُؤَدِّیَ إِلَى أَوْلِیَاءِ الْمَقْتُولِ حَقَّهُمْ

وَ إِیَّاکَ وَ الْإِعْجَابَ بِنَفْسِکَ وَ الثِّقَهَ بِمَا یُعْجِبُکَ مِنْهَا وَ حُبَّ الْإِطْرَاءِ فَإِنَّ ذَلِکَ مِنْ أَوْثَقِ فُرَصِ الشَّیْطَانِ فِی نَفْسِهِ لِیَمْحَقَ مَا یَکُونُ مِنْ إِحْسَانِ الْمُحْسِنِینَ
وَ إِیَّاکَ وَ الْمَنَّ عَلَى رَعِیَّتِکَ بِإِحْسَانِکَ أَوِ التَّزَیُّدَ فِیمَا کَانَ مِنْ فِعْلِکَ أَوْ أَنْ تَعِدَهُمْ فَتُتْبِعَ مَوْعِدَکَ بِخُلْفِکَ
فَإِنَّ الْمَنَّ یُبْطِلُ الْإِحْسَانَ وَ التَّزَیُّدَ یَذْهَبُ بِنُورِ الْحَقِّ وَ الْخُلْفَ یُوجِبُ الْمَقْتَ عِنْدَ اللَّهِ وَ النَّاسِ قَالَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ‏
وَ إِیَّاکَ وَ الْعَجَلَهَ بِالْأُمُورِ قَبْلَ أَوَانِهَا أَوِ التَّسَاقُطَ فِیهَا عِنْدَ إِمْکَانِهَا أَوِ اللَّجَاجَهَ فِیهَا إِذَا تَنَکَّرَتْ أَوِ الْوَهْنَ عَنْهَا إِذَا اسْتَوْضَحَتْ فَضَعْ کُلَّ أَمْرٍ مَوْضِعَهُ وَ أَوْقِعْ کُلَّ عَمَلٍ مَوْقِعَهُ
وَ إِیَّاکَ وَ الِاسْتِئْثَارَ بِمَا النَّاسُ فِیهِ أُسْوَهٌ وَ التَّغَابِیَ عَمَّا تُعْنَى بِهِ مِمَّا قَدْ وَضَحَ لِلْعُیُونِ فَإِنَّهُ مَأْخُوذٌ مِنْکَ لِغَیْرِکَ وَ عَمَّا قَلِیلٍ تَنْکَشِفُ عَنْکَ أَغْطِیَهُ الْأُمُورِ وَ یُنْتَصَفُ مِنْکَ لِلْمَظْلُومِ
امْلِکْ حَمِیَّهَ أَنْفِکَ وَ سَوْرَهَ حَدِّکَ وَ سَطْوَهَ یَدِکَ وَ غَرْبَ لِسَانِکَ وَ احْتَرِسْ مِنْ کُلِّ ذَلِکَ بِکَفِّ الْبَادِرَهِ وَ تَأْخِیرِ السَّطْوَهِ حَتَّى یَسْکُنَ غَضَبُکَ فَتَمْلِکَ الِاخْتِیَارَ وَ لَنْ تَحْکُمَ ذَلِکَ مِنْ نَفْسِکَ حَتَّى تُکْثِرَ هُمُومَکَ بِذِکْرِ الْمَعَادِ إِلَى رَبِّکَ

وَ الْوَاجِبُ عَلَیْکَ أَنْ تَتَذَکَّرَ مَا مَضَى لِمَنْ تَقَدَّمَکَ مِنْ حُکُومَهٍ عَادِلَهٍ أَوْ سُنَّهٍ فَاضِلَهٍ أَوْ أَثَرٍ عَنْ نَبِیِّنَا ( صلى‏الله‏علیه‏وآله )أَوْ فَرِیضَهٍ فِی کِتَابِ اللَّهِ
فَتَقْتَدِیَ بِمَا شَاهَدْتَ مِمَّا عَمِلْنَا بِهِ فِیهَا وَ تَجْتَهِدَ لِنَفْسِکَ فِی اتِّبَاعِ مَا عَهِدْتُ إِلَیْکَ فِی عَهْدِی هَذَا وَ اسْتَوْثَقْتُ بِهِ مِنَ الْحُجَّهِ لِنَفْسِی عَلَیْکَ لِکَیْلَا تَکُونَ لَکَ عِلَّهٌ عِنْدَ تَسَرُّعِ نَفْسِکَ إِلَى هَوَاهَا

وَ مِنْ هَذَا الْعَهْدِ وَ هُوَ آخِرُهُ‏وَ أَنَا أَسْأَلُ اللَّهَ بِسَعَهِ رَحْمَتِهِ وَ عَظِیمِ قُدْرَتِهِ عَلَى إِعْطَاءِ کُلِّ رَغْبَهٍ أَنْ یُوَفِّقَنِی وَ إِیَّاکَ لِمَا فِیهِ رِضَاهُ مِنَ الْإِقَامَهِ عَلَى الْعُذْرِ الْوَاضِحِ إِلَیْهِ وَ إِلَى خَلْقِهِ
مِنْ حُسْنِ الثَّنَاءِ فِی الْعِبَادِ وَ جَمِیلِ الْأَثَرِ فِی الْبِلَادِ وَ تَمَامِ النِّعْمَهِ وَ تَضْعِیفِ الْکَرَامَهِ وَ أَنْ یَخْتِمَ لِی وَ لَکَ بِالسَّعَادَهِ وَ الشَّهَادَهِ إِنَّا إِلَى اللَّهِ رَاغِبُونَ
وَ السَّلَامُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ عَلَى آلِهِ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ

مطابق نامه ۵۳ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۵۳): از نامه آن حضرت که آن را براى مالک اشتر که خدایش رحمت فرماید به هنگامى که پس از آشفته شدن کار مصر بر محمد بن ابى بکر امیر آن دیار او را به امارت مصرگماشته ، نوشته است . این نامه مفصل ترین عهدنامه است و از همه نامه هاى آن حضرت زیباییهاى بیشترى دارد.

در این عهدنامه که چنین آغاز مى شود: بسم الله الرحمن الرحیم هذا ما امر به عبدالله على امیرالمؤ منین مالک بن حارث الاشتر به نام خداوند بخشنده مهربان این فرمانى است از بنده خدا على امیرمؤ منان به مالک اشتر پسر حارث 

ابن ابى الحدید شرح آن را در صد صفحه آورده است که بخشى از آن توضیح لغات و صنایع لفظى و معنوى و بیرون از مقوله تاریخ است و بخشى دیگر گزینه هایى اخلاقى است و کلمات قصارى که از قول اشخاص مختلف آورده است . این بنده در ترجمه این صد صفحه به لطایفى از آن که خالى از جنبه تاریخى نیست ، بسنده مى کنم .

ابن ابى الحدید مى نویسد: على علیه السلام به او فرموده است : به خاطر دارى که خودت اخبار حاکمان را گوش مى دادى ، گروهى را مى ستودى و برخى را نکوهش مى کردى ؟ اینک به زودى مردم درباره چگونگى حکمرانى تو سخن خواهند گفت ، برحذر باش که بر تو خرده گرفته نشود و نکوهیده نشوى ، آن چنان که خودت کسانى را که سزاوار نکوهش بودند، عیب و نکوهش مى کردى . نیکوکاران را با خوشنامى که خداوند درباره ایشان به زبان بندگانش جارى مى سازد مى توان شناخت و در مورد تبهکاران هم همین گونه است .

و گفته شده است زبانهاى مردم قلمهاى خداوند سبحان درباره پادشاهان است .سپس به او فرمان مى دهد که هرگاه ابهت و عظمت ریاست و امارت در نظرش ‍ مى آید و جلوه گر مى شود، بزرگى و توان خداوند را در از میان بردن و به وجودآوردن و زنده ساختن و میراندن به یاد آورد که تذکر این موضوع جوشش ‍ غرور و تکبر را فرو مى نشاند و با چنین تذکرى به فروتنى مى گراید.

امیرالمؤ منین على علیه السلام سپس به او نشان مى دهد که قانون امیرى کوشش در جلب رضایت عامه مردم است که اگر عامه مردم از امیر راضى باشند، نارضایتى خواص براى او زیانى ندارد و حال آنکه اگر عامه ناراضى شوند، رضایت خواص ‍ براى او سودى نخواهد داشت . و این مثل آن است که اگر در شهر ده بیست تن از توانگران و ثروتمندان در التزام والى قرار مى گیرند و او را خدمت کنند و با او افسانه سرایى نمایند و به ظاهر براى او همچون دوست شوند، همه اینان و نظایرشان از اطرافیان امیر و شفاعت کنندگان و مقربان درگاهش در صورتى که عامه مردم او را نپسندند نمى توانند براى او کارى انجام دهند نمى توانند براى او کارى انجام دهند، وانگهى براى خواص مى توان بدل و جایگزین فراهم کرد و حال آنکه براى عامه جایگزین و بدل نیست و اگر عامه مردم بر او بشورند همچون دریا خواهند بود که چون طوفانى شود هیچ کس را یاراى ایستادگى در قبال آن نیست و حال آنکه خواص چنین نیستند.

ابن ابى الحدید سپس فصلى درباره نهى از ذکر عیبهاى مردم و آنچه در این مورد آمده ، آورده است و فصلى دیگر در لزوم نشنیدن سخن چینى بیان کرده است که یکى دو مورد آن چنین است : مصعب بن زبیر، احنف را بر کارى مورد عتاب قرار داد. احنف آن را انکار کرد، مصعب گفت : مردى مورد اعتماد به من خبر داده است . احنف گفت : اى امیر، هرگز شخص مورد اعتماد سخن چینى نمى کند.

خسروان ساسانى به کسى اجازه نمى دادند که سکباج بپزد، و آن را ویژه مطبخ پادشاه مى دانستند. سخن چینى پیش انوشروان چنین گزارش کرد که فلانى ، ما را که گروهى بودیم به خوراکى دعوت کرد که سکباج در آن بود تت انوشروان بر رقعه او نوشت : خیرخواهى تو را مى ستاییم و دوست تو را در مورد بد انتخاب کردن برادرانش نکوهش مى کنیم .

هنگامى که ولید بن عبدالملک جانشین پدر خود در دمشق بود، مردى پیش او آمد و گفت : اى امیر مرا نصیحتى است . گفت : بگو، گفت : یکى از همسایه هاى من پوشیده از ماءموریت جنگى خود برگشته است . ولید گفت : تو با این کار خود ما را آگاه ساختى و همسایه بدى هستى ، اینک اگر مى خواهى کسى را همراه تو براى تحقیق بفرستیم ، اگر دروغگو باشى آزارت خواهیم داد و اگر راستگو باشى تو را خوش نخواهیم داشت و اگر ما را به حال خود رها کنى ، رهایت مى کنیم . گفت : اى امیر تو را به حال خود رها مى کنم . گفت : برگرد و پى کارت برو.

نظیر این داستان از عبدالملک هم نقل شده است که کسى از او خواست در خلوت با او سخن بگوید. عبدالملک به همنشینان خود گفت : اگر مناسب مى دانید بیرون بروید و آنان بیرون رفتند و همین که آن مرد آماده سخن گفتن شد، عبدالملک به او گفت : نخست آنچه را مى گویم گوش کن ، برحذر باش که مرا ستایش نکنى که من از تو به خویشتن آشناترم ، و اگر مى خواهى مرا تکذیب کنى که براى کسى که او را تکذیب مى کنند، راءیى نیست و اگر مى خواهى درباره کسى سخن چینى کنى ، من سخن چینى را دوست نمى دارم . آن مرد گفت : آیا امیرالمؤ منین اجازه بازگشت مى دهد؟ گفت : هرگاه مى خواهى برو. یکى از شاعران چنین سروده است : به جان خودت که دشمن امیر او را دشنام نداده است ، بلکه آن کس که آن خبر را به امیر مى رساند او را دشنام داده است .

ابن ابى الحدید در شرح این جمله که امیرالمؤ منین فرموده است : همانا که بخل و ترس و آزمندى گرچه خوى هاى مختلفى است ولى در سوءظن داشتن نسبت به خدا هر سه مشترک هستند، مى گوید: سخنى پرارزش و فراتر از سخن همه حکیمان است .
مى فرماید این سه خوى و خصلت داراى فصل مشترکى است که سوءظن نسبت به خداوند است ، زیرا شخص ترسو با خود مى گوید اگر جلو بروم و اقدام کنم ، کشته مى شوم ، و بخیل مى گوید اگر خرج کنم و ببخشم ، فقیر مى شوم ، و آزمند مى گوید اگر کوشش و جدیت نکنم آنچه را که مى خواهم به آن برسم ، از دست مى دهم ، و بازگشت این امور و ریشه آن در بدگمانى نسبت به خداوند است که اگر آدمى نسبت به خدا خوش گمان و یقین او راست باشد به خوبى مى داند که اجل و روزى و توانگرى و نیازمندى همه مقدر است و هیچ یک از آنها بدون قضاى خداوند متعال نخواهد بود.

ضمن شرح جمله همانا بدترین وزیران تو آنانى هستند که پیش از تو وزیر اشرار بوده اند پس از استشهاد به یکى دو آیه قرآن مجید، داستان تاریخى زیر را آورده است : مردى از خوارج را پیش ولید بن عبدالملک آوردند، ولید از او پرسید درباره حجاج چه مى گویى ؟ گفت : مى خواهى چه بگویم ، مگر جز این است که او یکى از خطاهاى تو و شررى از شعله تو است ، خداوند تو را و همراه تو حجاج را لعنت کناد و شروع به دشنام دادن به آن دو کرد. ولید به عمر بن عبدالعزیز نگریست و گفت : درباره این مرد چه مى گویى ؟ عمر گفت : چه بگویم ، مردى است که شما را دشنام داده است ، اگر مى خواهید دشنامش دهید همان گونه که به شما دشنام داده است و یا او را عفو کنید. ولید خشمگین شد و به عمر بن عبدالعزیز گفت : تو را جز خارجى نمى پندارم .

عمر بن عبدالعزیز گفت : من هم تو را جز دیوانه اى نمى پندارم و برخاست و خشمگین بیرون رفت . خالد بن ریان سالار شرطه ولید، خود را به عمر بن عبدالعزیز رساند و گفت : چه چیزى تو را واداشت که با امیرمؤ منان این گونه سخن بگویى ؟ من دسته شمشیرم را در دست داشتم و منتظر بودم چه هنگامى فرمان به زدن گردنت مى دهد. عمر گفت : بر فرض که به تو فرمان مى داد آن را انجام مى دادى ؟ گفت : آرى .

چون عمر بن عبدالعزیز به خلافت رسید، خالد بن ریان در حالى که شمشیر خود را حمایل کرده بود آمد و بالاسر او ایستاد. عمر به او نگریست و گفت : اى خالد شمشیرت را کنار بگذار که تو در هر فرمانى که ما بدهیم فرمان بردارى . مقابل عمر دبیرى نشسته بود که دبیرى ولید را هم عهده دار بود، به او هم گفت : قلمت را بر زمین بگذار که با آن هم سود مى رسانى و هم زیان ، بارخدایا من این دو را فرو نهادم آنان را به رفعت مرسان و به خدا سوگند خالد و آن دبیر از آن پس تا هنگامى که مردند، فرومایه و زبون بودند.

غزالى در کتاب احیاء علوم الدین مى نویسد: همین که زهرى به درگاه خلیفه پیوست و با قدرتمندان درآمیخت یکى از برادران دینى او برایش چنین نوشت :
اى ابابکر، خداوند ما و تو را از فتنه ها به سلامت دارد، تو گرفتار حالتى شده اى که براى هر کس که تو را مى شناسد، شایسته است براى تو دعا کند و بر تو رحمت آورد. که تو پیرى سالخورده شده اى نعمتهاى خداوند نسبت به تو از آنچه از کتاب خود به تو فهمانده و از سنت پیامبرش آموزش داده ، بسیار سنگین است و بار گرانى بر دوش توست . خداوند از علما این چنین عهد و پیمان نگرفته بلکه فرموده است : براى آنکه آن را بر مردم روشن سازید و پوشیده مداریدش ، و بدان ساده ترین کارى که مرتکب شده اى و سبک ترین گناهى که بر دوش کشیده اى ، این است که انیس تنهایى ستمگران شده اى و با نزدیک شدن به کسى که حق را انجام نمى دهد، راه گمراهى را آسان پیموده اى .

ستمگران با نزدیک ساختن تو به خودشان باطلى را رها نکرده اند، بلکه تو را به صورت محورى درآورده اند که سنگ آسیاب ستم ایشان بر گرد تو مى گردد و تو را پلى قرار داده اند که براى رسیدن به گناه خود از آن مى گذرند و نردبانى براى وصول به گمراهى خویش گرفته اند. وانگهى در پناه نام تو در دل عالمان شک مى افکنند و دلهاى نادانان را در پى خود مى کشند، آنچه که براى تو آباد کرده اند در قبال آنکه دین و حال خوش تو را به تباهى داده اند، چه بسیار چیزها که از تو بهره بردارى کرده اند و در امان نیستى که از آن گروه باشى که خداوند درباره شان فرموده است : پس از ایشان گروهى جانشین آنان شدند که نماز را تباه ساختند و از شهوتها پیروى کردند و به زودى به گمراهى خواهند افتاد. اى ابابکر تو با کسى معامله مى کنى که نادان نیست و فرشته اى بر تو موکل است که غافل نمى ماند، دین خود را که دردمند شده است ، مداوا کن و زاد و توشه خویش ‍ را فراهم ساز که سفرى دور و دراز در پیش است و هیچ چیز بر خدا در زمین و آسمان پوشیده نمى ماند، والسلام . 

ضمن شرح این جمله ثم رضهم على الا یطروک ، و سپس ایشان را چنان تربیت کن که تو را تملق نگویند و در حضورت ستایش نکنند، چنین آورده است :
در خبر آمده است : بر چهره ستایشگران چاپلوس خاک بپاشید.
مردى در حضور على علیه السلام او را ستود و فراوان مدح کرد، آن مرد در نظر على به نفاق متهم بود. به او فرمود: من فروتر از آن هستم که گفتى و فراتر از آنم که در دل دارى .
به روز بیعت با عمر بن عبدالعزیز، خالد بن عبدالله قسرى برخاست و گفت : اى امیرالمؤ منین خلافت هر کس را آراسته باشد، تو خلافت را آراسته اى و هر کس را به شرف رسانده باشد، اینک تو خلافت را به شرف رساندى ، تو همان گونه اى که شاعر گفته است :

و اذالدر زان حسن وجوه
کان للدر حسن وجهک زینا

عمر بن عبدالعزیز گفت : به این دوست شما سخنورى ارزانى شده و از خرد محروم شده است و فرمان داد بنشیند.

ضمن شرح این جمله ثم الصق بذوى المروآت و الا حساب …، آن گاه به کسانى توجه کن که از خاندانهاى بامروت و والاگهرند.، ابن ابى الحدید نامه اى را که اسکندر به ارسطو نوشته است و پاسخ ارسطو را به او نقل کرده چنین گفته است :
و شایسته است در این مورد پاسخى را که ارسطو براى اسکندر در باب محافظت و نگهدارى افراد خانواده دار و والاتبار نوشته و پیشنهاد کرده است که آنان را به ریاست و امیرى ویژه دارد و از آنان به مردم عامه و سفلگان مراجعت نکند، بیاوریم که تاءییدى در مورد سخن امیرالمؤ منین على علیه السلام و وصیت اوست .

چون اسکندر ایران شهر را که همان عراق و کشور خسروان است ، گشود و داراى پسر دارا را کشت ، براى ارسطو که در یونان بود چنین نوشت :
اى حکیم ! از ما بر تو سلام باد و سپس هر چند گردش افلاک و علتهاى آسمانى چندان ما را در کارها کامیاب کرده است که مردم مسخر فرمان ما شده اند ولى به سبب نیاز ما به حکمت و دانش تو، اینک آن را بهتر احساس مى کنیم ، ما منکر فضل تو نیستیم و اقرار به منزلت تو داریم و در مشورت با تو و اقتداء به اندیشه تو و اعتماد به امر و نهى تو احساس آرامش مى کنیم که مزه آن نعمت را چشیده ایم و برکت آن را آزموده ایم . آن چنان که به سبب گوارابودن آن در نظر ما و رسوخ آن در ذهن و خرد ما، پند و اندرز تو براى ما همچون غذا شده است و همواره بر آن اعتماد مى کنیم و رشته فکر خود را با آن مدد مى دهیم ، همچون جویبارها که از بارش باران دریاها مدد مى گیرد و همان گونه که شاخه ها بر تنه و ریشه درخت متکى است و چون نیروگرفتن اندیشه هاى پسندیده از یکدیگر است .

و همانا چندان فتح و ظفر و پیروزى براى ما صورت گرفته است و چندان دشمن را درمانده ساخته ایم که گفتار از وصف آن ناتوان است و زبان آن کس که نعمت به او ارزانى شده است ، از سپاس کوتاه است و فرو ماند. از جمله این فتوح آن است که از سرزمینهاى سوریه و جزیره گذشتیم و به بابل و سرزمین پارس رسیدیم و همین که نزدیک آن دیار و مردمش بودیم چیزى نگذشت که تنى چند از پارسیان سر پادشاه خود را براى من هدیه آوردند، به امید آنکه در پیشگاه ما به حظ و بهره اى رسند. ما به سبب بى وفایى و کمى رعایت حرمت و بدرفتارى ایشان فرمان دادیم آنان را بر دار آویختند.

سپس دستور دادیم و همه شاهزادگان و آزادگان و افراد شریف را جمع کردند. مردانى دیدم تنومند و سخت باخرد که اندیشه و ذهن و ایشان آماده و وضع ظاهر و سخن آنان پسندیده بود و سخن و اندیشه شان دلیل بر دلیرى و نیرومندى آنان بود و چنین به نظر مى رسید که اگر قضاى خداوند ما را بر ایشان پیروز نمى کرد و غلبه نمى داد، راهى براى پیروزشدن ما بر آنان وجود نداشت و ممکن نبود که تسلیم شوند. ما این کار را دور از خرد و مصلحت نمى بینیم که بن و ریشه همه آنان را قطع کنیم و آنان را به گذشتگان ایشان ملحق سازیم تا بدین گونه دل از گناهان و فتنه انگیزیهاى ایشان در امان قرار گیرد ولى چنین مصلحت دیدیم که در اعمال این نظریه در مورد کشتن ایشان بدون مشورت با تو شتاب نکنیم ، بنابراین در این باره که راءى تو را خواسته ایم ، نظر خود را پس از بررسى صحت آن و سنجیدن آن با اندیشه روشن خود، براى ما گزارش کن و سلام اهل سلام بر ما و بر تو باد.

ارسطو براى اسکندر چنین نوشت :
براى شاه شاهان و بزرگ بزرگان ، اسکندر در پیروزى بر دشمنان تاءیید شده است و چیرگى بر پادشاهان به او هدیه داه مى شود، از کوچکترین بندگان و کمترین بردگانش ارسطو طالیس که اقرارکننده به سجده است و تواضع در سلام و اعتراف به فرمان بردارى دارد…

همانا براى هر سرزمین به ناچار بخشى از فضایل موجود است و سهم سرزمین فارس دلیرى و نیرومندى است و اگر تو اشراف ایشان را بکشى ، افراد فرومایه را به جاى ایشان جایگزین مى کنى و منازل بر کشیدگان را به سفلگان ارزانى مى دارى و اشخاص بى ارزش و پست را به مراتب اشخاص گرانقدر چیره مى سازى ، و پادشاهان هرگز به بلایى سخت تر از این گرفتار نمى شوند که سفلگان بر کشور چیره و اشخاص بى آبرو عهده دار کارها شوند که از هر چیز براى خوارى پادشاهى آنان خطرناک تر است . بنابراین به تمام معنى از این کار برحذر باش و مبادا براى فرومایگان امکان چیرگى را فراهم آورى که اگر از این پس کسى از آنان بر لشکر و مردم سرزمین تو خروج کند آن چنان ایشان را فرو خواهد گرفت که هیچ روش پسندیده اى باقى نخواهد ماند.

از این اندیشه به اندیشه دیگر برگرد و به همان آزادگان و بزرگان اعتماد کن و کشورشان را میان ایشان تقسیم کن و هر کس را که به هر ناحیه ، هر چند کوچک باشد، مى گمارى عنوان پادشاهى بده و بر سرش تاج شاهى بگذار، زیرا بر هر کس نام پادشاه نهاده شود و تاج بر سر نهد، به نام و تاج خود چنان مى بالد که حاضر براى فروتنى در قبال کس دیگرى نیست و هر یک از آن پادشاهان گرفتار مسائل میان خود و همسایه اش مى شود که چگونه پادشاهى خود را حفظ کند و به فراوانى مال و سپاه خود سرگرم مى شود و بدین گونه آنان کینه هاى خود را نسبت به تو و خونهایى را که برعهده تو داشته اند، فراموش مى کنند و جنگ و ستیز ایشان به جاى آنکه متوجه تو باشد میان خودشان خواهد بود و خشم ایشان نسبت به تو مبدل به خشم آنان از خودشان مى شود، و هر چه بصیرت ایشان افزون شود براى تو، روبه راه تر مى شوند اگر بر ایشان نزدیک شوى به تو نزدیک مى شوند و اگر از ایشان دورى جویى هر یک مى خواهد به نام تو عزت و قدرت یابد تا آنجا که ممکن است یکى از ایشان به نام تو بر دیگرى بشورد و او را با لشکر تو بترساند و به این گونه کارها سرگرم خود خواهند بود و به تو نمى پردازند و موجب ایمنى خاطر است که پس از بیرون آمدن تو کارهاى نو پدید نیاوردند، هر چند که به روزگار امانى نیست و به گردش ‍ دهر اعتمادى نه .

و چون مایه افتخار و حق واجب بود که پاسخ آنچه را که پادشاه از من پرسیده است بدهم ، اینک آن را که محض نصیحت است عرضه داشتم هر چند که پادشاه خود داراى بینش برتر و روش استوارتر و اندیشه فراتر است و در آنچه به لطف از من یارى خواسته و مرا مکلف به روشن کردن آن و رایزنى فرموده است خود داراى همتى بیشتر است ، که شاه همواره در شناخت بهره نعمتها و نتیجه پسندیده کارها و استوارساختن پادشاهى و آسایش حال و درک آرزوها داراى قدرتى فراتر از حد قدرت بشر است . و درودى بى پایان که آن را حد و نهایتى نباشد بر شاه باد.

گویند اسکندر به راءى ارسطو عمل کرد و شاهزادگان و بزرگ زادگان ایرانى را بر نواحى ایرانشهر به جانشینى خود گماشت و ایشان همان طبقه ملوک الطوایف هستند که پس از او بر جاى بودند و کشور میان ایشان بخش شده بود تا آنکه اردشیر بابکان آمد و پادشاهى را از دست ایشان بیرون کشید.

در شرح فصلى از این عهدنامه که در مورد گزینش قاضى است ، ابن ابى الحدید پس از شرح لغات و اصطلاحات و اشاره به اینکه این گفتار على علیه السلام که فرموده است :
همانا که این دین اسیر بود، در مورد قاضیان و حاکمان عثمان است که در حکومت او به حق قضاوت نمى کردند بلکه در طلب دنیا و به هواى نفس ‍ قضاوت مى کرده اند و حال آنکه اصحاب معتزلى ما مى گویند خداوند عثمان را بیامرزاد که مردى ضعیف بود، خویشاوندانش بر او چیره شدند و کارها را بدون اطلاع او انجام مى دادند! و گناه ایشان بر خودشان است و عثمان از آنان برى است ؛ فصلى لطیف و آمیخته به طنز درباره قضاوت و آنچه بر ایشان لازم است و ذکر برخى از کارهاى نادر ایشان آورده است که به ترجمه گزینه هایى از آن بسنده مى شود.

در حدیث مرفوع آمده است که قاضى در حالى که خشمگین است نباید قضاوت کند، همچنین در حدیث مرفوع آمده است که هر کس گرفتار قضاوت میان مسلمانان مى شود باید در نگریستن و اشاره کردن و نشست و برخاست خود میان ایشان به عدالت رفتار کند.
ابن شهاب زهرى پیش ولید یا سلیمان رفت . او پرسید: اى پسر شهاب ! این چیست که مردم شام آن را روایت مى کنند؟ زهرى گفت : اى امیرالمؤ منین چه حدیثى ؟ گفت : آنان روایت مى کنند که هرگاه خداوند بنده اى را به شبانى رعیت مى گمارد، حسنات را براى او مى نویسد و سیئات را نمى نویسد. گفت : اى امیرالمؤ منین دروغ گفته اند، پیامبر به خدا نزدیکتر است یا خلیفه ؟ گفت : بدون تردید پیامبر.

ابن شهاب گفت : خداوند متعال در آیه بیست و ششم از سوره ص به پیامبر خود داود چنین مى فرماید: اى داود، ما تو را در زمین خلیفه قرار دادیم ، پس میان مردم به حق حکم کن و از هواى نفس پیروى مکن که تو را از خدا گمراه کند، کسانى که از راه خدا گمراه شوند براى آنان عذابى سخت است . سلیمان گفت : همانا مردم ، ما را از دین خودمان فریب مى دهند.

ابن ارطاه خواست بکر بن عبدالله عدوى عهده دار قضاوت شود. بکر گفت : به خدا سوگند من قضاوت را نیکو نمى دانم ، اگر در این سخن خود راستگو باشم ، براى تو روا نیست کسى را که قضاوت را نیکو نمى داند به قضاوت بگمارى و اگر دروغگو باشم ، فاسق هستم و به خدا سوگند روا نیست که فاسق را به قضاوت بگمارى .

ابن شهاب زهرى گفته است سه چیز است که چون در قاضى باشد، قاضى نیست ، اینکه نکوهش را خوش نداشته باشد و ستایش را خوش داشته باشد و از عزل خود بترسد.

محارب بن زیاد به اعمش گفت : عهده دار قضاوت شدم افرا خانواده ام گریستند و چون برکنار شدم باز هم گریستند و نمى دانم به چه سبب بود؟ گفت : از این روى بود که چون قاضى شدى ، آن را خوش نمى داشتى و از آن بى تابى مى کردى و اهل تو به سبب بى تابى تو گریستند و چون برکنار شدى ، برکنارى را خوش نداشتى و از آن بى تابى کردى و باز هم اهل تو به سبب بى تابى تو گریستند. گفت : راست گفتى .

گروهى را براى گواهى دادن در مورد نخلستانى پیش ابن شبرمه قاضى آوردند.آنان که به ظاهر عادل هم بودند، شهادت دادند. ابن شبرمه آنان را امتحان کرد و گفت : در این نخلستان چند نخل خرماست ؟ گفتند: نمى دانیم . شهادت آنان را رد کرد. یکى از آنان به او گفت : اى قاضى ! سى سال است در این مسجد قضاوت مى کنى به ما بگو در این مسجد چند ستون است ؟ قاضى سکوت کرد و گواهى ایشان را پذیرفت .

مردى ، کنیزى را که از مردى خریده بود، مى خواست به سبب حماقت کنیز پس ‍ دهد، کارشان به مرافعه پیش ایاس بن معاویه کشید. ایاس از آن کنیز پرسید کدام پاى تو درازتر است ؟ گفت : این یکى . ایاس پرسید آیا شبى را که مادرت تو را زایید به یاد دارى ؟ گفت : آرى . ایاس گفت : حتما پس بده ، پس بده .

و در خبر مرفوع از روایت عبدالله بن عمر آمده است که امتى که میان ایشان به حق قضاوت نشود، مقدس و پاک نخواهد بود.، و باز در حدیث مرفوع از روایت ابوهریره آمده است هیچ کس نیست که میان مردم حکم دهد مگر اینکه روز قیامت او را در حالى مى آورند که دستهایش بر گردنش بسته است ، دادگرى او را مى گشاید و ستم او را به همان حال رها مى کند.

مردى از على علیه السلام پیش عمر داورى آورد. على در حضور عمر نشسته بود، عمر به او نگریست و گفت : اى اباالحسن برخیز و کنار مدعى خود بنشین . برخاست و کنار مدعى نشست ، و دلایل خود را عرضه کردند. آن مرد برگشت و على علیه السلام هم به جاى خود برگشت . عمر متوجه تغییر در چهره على شد و گفت : اى اباالحسن چرا تو را مغیر مى بینم مگر چیزى از آنچه صورت گرفت خوش نداشتى ؟ گفت : آرى عمر پرسید چه چیز را؟ گفت : در حضور مدعى مرا احترام کردى و با کنیه ام خواندى ، اى کاش مى گفتى اى على برخیز و کنار مدعى خود بنشین . عمر، على را در آغوش کشید و شروع به بوسیدن چهره اش کرد و گفت : پدرم فداى شما باد که خداوند به یارى شما ما را هدایت فرمود و به وسیله شما ما را از ظلمت به نور منتقل کرد.

در بغداد مردى شهره به صلاح و پارسایى به نام رویم بود که سرانجام عهده دار قضاوت شد. جنید گفت : هر کس مى خواهد راز خود را به کسى بگوید که آن را فاش نکند به رویم بگوید که چهل سال محبت دنیا را نهان داشت تا سرانجام بر آن دست یافت .

ابوذر که خداى از او خشنود باد مى گوید: پیامبر صلى الله علیه و آله شش روز پیاپى به من فرمود آنچه را به تو مى گویم بیندیش و عمل کن ، روز هفتم فرمود تو را به ترس از خداوند در نهان و آشکار کارهایت سفارش مى کنم و هرگاه بدى کردى پس از آن به نیکى کن و از هیچ کس چیزى مخواه حتى اگر تازیانه ات بر زمین افتاد خود آن را بردار و عهده دار امانت مشو و امیرى و ولایت مپذیر و هیچ یتیمى را کفالت مکن و هرگز میان دو کس قضاوت و داورى مکن .

ضمن شرح آن بخش از عهدنامه که درباره خراج است و با این جمله آغاز مى شود: و تفقد امرالخراج بما یصلح اهله ، و در کار خراج چنان بنگر که خراج دهندگان را به صلاح مى آورد، ابن ابى الحدید چنین آورده است :
به انوشروان گزارش داده شد که کارگزار اهواز، خراجى افزون از حد معمول فرستاده است و چه بسا که این کار با اجحاف نسبت به رعیت صورت گرفته باشد.

نوشروان نوشت : این اموال بر هر کس که از او گرفته شده است ، برگردانده شود که اگر پادشاه اموال خود را با گرفتن اموال مردم افزایش دهد همچون کسى است که براى استوارساختن بام خانه خویش از بن خانه و ساختمان خود خاک بردارى کند.
بر انگشترى نوشروان نوشته شده بود: هر جا که پادشاه ستم ورزد، آبادى نخواهد بود.

عهدنامه شاپور پسر اردشیر براى پسرش

در عهدنامه شاپور پسر اردشیر براى پسرش سخنانى دیدم که شبیه سخن امیرالمؤ منین على علیه السلام در این عهدنامه است و آن این سخنان شاپور است :
بدان که پایدارى فرمانروایى تو به پیوستگى درآمد خراج است و آن فراهم نشود جز به آبادى سرزمینها و رسیدن به کمال هدف ، در این راه نیکوداشتن احوال خراج گزاران با دادگرى میان ایشان و یارى دادن آنان است که پاره اى از کارها سبب پاره اى دیگر از کارهاست و عوام مردم ساز و برگ خواص اند و هر صنف را به صنف نیاز است . براى کار خراج ، بهترین دبیرى را که ممکن باشد، برگزین و باید که اهل بینش و پاکدامنى و کفایت باشند، و با هر یک از آنان ، مردى دیگر بفرست که بر او یارى رساند و زودتر آسوده شدن از جمع کردن خراج را ممکن سازد و اگر آگاه شدى که یکى از ایشان خیانت و ستمى کرده است ، او را عقوبت و در عقوبت او مبالغه کن .

برحذر باش که بر سرزمینى پرخراج ، کسى جز مرد بلندآوازه بزرگ منزلت را نگمارى و هیچ یک از فرماندهان سپاه خود را که آماده جنگ و سپر در قبال دشمنان هستند، بر کار خراج مگمار که شاید گرفتار خیانت یکى از ایشان یا تباه ساختن کار ولایت از سوى او شوى و در این حال اگر آن مال را بر او ببخشى و از تبهکارى او چشم بپوشى مایه هلاک و زیان تو و رعیت مى شود و انگیزه تباهى دیگرى مى گردد و اگر او را مکافات کنى ، تباهش کرده اى و سینه اش را تنگ ساخته اى و این کار از دوراندیشى به دور و اقدام بر آن نکوهیده است ، در عین حال که کوتاهى در این باره هم ناتوانى است .

و بدان که برخى از خراج دهندگان پاره اى از زمین و ملک خود را به اختیار برخى از ویژگان و اطرافیان شاه مى نهد و این کار به دو منظور صورت مى گیرد که براى تو شایسته است آن هر دو منظور را خوش نداشته باشى ، یا براى جلوگیرى از ستم عاملان خراج و ظلم والیان است که این نمودار بدرفتارى عاملان و ناتوانى پادشاه در امورى است که زیر فرمان اوست ، یا براى خوددارى از پرداخت آنچه بر ایشان واجب است صورت مى گیرد و این کارى است که با آن آداب رعیت تباهى و اموال پادشاه نقصان مى پذیرد، از این کار برحذر باش و هر دو را عقوبت فرماى ، چه آن کس را که مال خود را در اختیار نهاده است چه آن را که پذیرفته است .

ابن ابى الحدید ضمن شرح این جمله که فرموده است : ثم انظر فى حال کتابک ، و سپس در احوال دبیران خود بنگرمطالبى اجتماعى درباره مصاحبان شاه و آداب دبیرى و پند و اندرز وزیران گذشته آورده است که براى نمونه به ترجمه یکى دو مورد بسنده مى شود. گفته شده است همان گونه که دلیرترین مردان نیازمند به سلاح است و تیزروترین اسبها تازیانه و تیزترین تیغها نیازمند سوهان دندانه دار است ، خردمند و دوراندیش ترین پادشاهان نیز نیازمند وزیر صالح اند.

و گفته مى شده است ، صلاح دنیا به صلاح پادشاهان و صلاح پادشاهان به صلاح وزیران وابسته است و همان گونه که براى پادشاهى ، کسى جز مستحق پادشاهى ، شایسته نیست . همان گونه وزارت هم به صلاح نمى انجامد جز به کسى که سزاوار وزارت باشد.

و گفته اند، مثل پادشاه شایسته و نیکوکار که وزیرش فاسد باشد، همچون آب صاف شیرینى است که در آن تمساح وجود داشته باشد، که آدمى هر چند شناگر و تشنه و دل بسته به آن آب باشد از بیم جان خود نمى تواند در آن آب درآید.

شارح ضمن شرح وظایف حاکم نسبت به طبقات ضعیف جامعه که با این عبارت آغاز مى شود: الله الله فى الطبقه السفلى، خدا را خدا را، در مورد طبقه پایین ، چنین آورده است :
یکى از خسروان به تن خویش به دادرسى مى نشست و به کسى جز خود اعتماد نمى کرد و به جایى مى نشست که صداى دادخواه را بشنود و چون مى شنید او را بار مى داد. قضا را گرفتار کرى و ناشنوایى شد. منادى او ندا داد که اى مردم پادشاه مى گوید اگر من گرفتار ناشنوایى در گوش خود شده ام ، گرفتار نابینایى در چشم خویش نیستم از این پس هر دادخواه جامه سرخ بپوشد، و شاه در جایى مى نشست که بر آنان اشراف داشته باشد. براى امیرالمؤ منین على علیه السلام حجره اى بود که آن را خانه قصه ها نام نهاده بود، مردم رقعه هاى خود را در آن خانه مى انداختند، واثق عباسى از خلیفگان بنى عباس هم همین گونه رفتار مى کرد.

ضمن شرح این جمله که فرموده است : فلا تطولن احتجابک عن رعیتک ، فراوان خود را از رعیت خویش در پرده قرار مده .، فصلى درباره حجاب و پرده دارى و اخبار و اشعارى که در این باره آمده ، آورده است که به ترجمه گزینه هایى از آن بسنده مى شود.
گروهى از اشراف که از جمله ایشان سهیل بن عمرو و عیینه بن حصن و اقرع بن حابس بودند، بر در خانه عمر آمدند. آنان را نپذیرفتند، پس از مدتى حاجب بیرون آمد و گفت : عمار و سلمان و صهیب کجایند؟ و آنان را اجازه ورود به خانه داد. چهره هاى آن گروه اشراف دگرگون و نشانه هاى خشم بر آن آشکار شد، سهیل بن عمرو به آنان گفت : چرا چهره هایتان دگرگون مى شود، آنان و ما را به اسلام فرا خواندند، ایشان پیشى گرفتند و ما تاءخیر و درنگ کردیم و اگر امروز بر در خانه عمر بر ایشان رشک مى برید، فردا در قیامت به ایشان رشک بیشترى خواهید برد.

معاویه ، ابوالدراء را نپذیرفت ، به او گفتند معاویه روى از تو پنهان داشت و تو را نپذیرفت . گفت : آن کس که به درگاه پادشاهان آمد و شد کند، گاه زبون و گاه گرامى مى شود و هر کس به درى بسته مصادف شود، کنار آن درى گشوده خواهد یافت که اگر چیزى بخواهد بر او داده مى شود و اگر دعا کند برآورده مى گردد. اگر معاویه خود را در پرده قرار داد و روى پنهان کرد، پروردگار معاویه روى پنهان نمى دارد.

دو مرد از معاویه اجازه ورود خواستند ابتدا به یکى از ایشان که منزلت شریف ترى داشت ، اجازه داد و سپس به دیگرى . دومى که وارد مجلس معاویه شد، جایى فراتر از جاى اولى نشست . معاویه گفت : خداوند ما را ملزم به ادب کردن شما کرده است ، همان گونه که ملزم به رعایت شماییم ، اینکه ما آن یکى را پیش از تو اجازه ورود دادیم ، نمى خواستیم محل نشستن او پایین تر از محل نشستن تو باشد، برخیز که خداوند براى تو وزنى بر پاى ندارد.

ضمن شرح این جمله ثم ان للوالى خاصه و بطانه فیهم استئثار و تطاول و قله انصاف فى معامله وانگهى والى را ویژگان و نزدیکانى است که در آنان خوى برترى جویى و دست یازى و بى انصافى در معامله وجود دارد. ابن ابى الحدید پس از توضیح پاره اى از لغات و اصطلاحات ، فصلى در مورد سیره و روش عمر بن عبدالعزیز و پاکى او در دوره خلافت آورده است که هر چند خبرهاى تاریخى کمتر در آن طرح شده است ولى حاوى نکات آموزنده اى است که به ترجمه گزینه هایى از آن بسنده مى شود.

عمر بن عبدالعزیز اموالى را که خاندان مروان به ستم از مردم ستانده بودند، به مردم برگرداند. بدین سبب مروانیان او را نکوهش کردند و کینه اش را به دل گرفتند و گفته شده است او را مسموم کرده اند و عمر بن عبدالعزیز از آن درگذشته است .

جویریه بن اسماء، از قول اسماعیل بن ابى حکیم نقل مى کند که مى گفته است پیش ‍ عمر بن عبدالعزیز بودیم ، چون پراکنده شدیم منادى او نداى جمع شدن در مسجد داد. به مسجد رفتم ، دیدم عمر بن عبدالعزیز بر منبر است . او نخست حمد و ستایش خدا را بر زبان آورد و سپس گفت : همانا آنان یعنى خلیفگان اموى پیش ‍ از او عطاهایى به ما داده اند که نه براى ما گرفتن آن روا بوده است و نه براى آنان بخشیدن آن اموال بر ما جایز بوده است . و من اینک مى بینم که در آن مورد کسى جز خداوند از من حساب نخواهد خواست و به همین سبب نخست از خودم و سپس خویشاوندان نزدیکم شروع مى کنم .

اى مزاحم ! بخوان و مزاحم شروع به خواندن نامه هایى کرد که همگى اسناد اقطاعات در نواحى مختلف بود. آن گاه عمر آن قباله ها را گرفت و با قیچى ریزریز کرد و این کار تا هنگام اذان ظهر ادامه داشت . فرات بن سائب روایت مى کند که فاطمه دختر عبدالملک بن مروان که همسر عمر بن عبدالعزیز بود گوهرى گرانبها داشت که پدرش به او بخشیده بود و هیچ کس را چنان گوهرى نبود. چون عمر بن عبدالعزیز به حکومت رسید به او گفت : یکى از این دو پیشنهاد را انتخاب کن یا آن گوهر و زیورهاى خود را به بیت المال مسلمانان برگردان یا به من اجازه بده از تو جدا شوم که خوش نمى دارم من و تو و آن گوهر و زیور در یک خانه جمع باشیم . فاطمه گفت : من تو را انتخاب مى کنم و نه تنها بر آن گوهر بلکه اگر چند برابر آن هم از من بود، و دستور داد آن گوهر را به بیت المال برگردانند. چون عمر مرد و یزید بن عبدالملک خلیفه شد به خواهرش فاطمه گفت : اگر مى خواهى آن را به تو برگردانم ؟ گفت : هرگز نمى خواهم که من به هنگام زندگى عمر بن عبدالعزیز با میل از آن گذشت کرده ام ، اینک پس از مرگ او آنها را پس بگیرم ! نه به خدا سوگند یزید بن عبدالملک که چنین دید آنها را میان فرزندان و زنان خویش تقسیم کرد.

سهیل بن یحیى مروزى ، از پدرش ، از عبدالعزیز نقل مى کند  که مى گفته است همین که جسد سلیمان را به خاک سپردند، عمر بن عبدالعزیز به منبر رفت و گفت : اى مردم من بیعت شما را از گردن خود برداشتم . مردم یک صدا فریاد برآوردند که ما تو را برگزیده ایم ، عمر بن عبدالعزیز به خانه اش رفت و فرمان داد پرده ها و فرشهاى گرانبهایى را که براى خلیفگان گسترده مى شد، جمع کردند و به بیت المال بردند. آن گاه منادى او بیرون آمد و گفت هر کس از دور و نزدیک که فریادخواهى و دادرسى از امیرالمؤ منین دارد بیاید. مردى از اهل ذمه حمض که همه موهاى سر و ریش او سپید بود، برخاست و گفت : اى امیرمؤ منان ! از تو مى خواهم به حکم کتاب خدا حکم کنى .

عمر بن عبدالعزیز پرسید کار تو چیست و چه مى خواهى ؟ گفت : عباس بن ولید بن عبدالملک ، ملک را غصب کرده است ، عباس نشسته بود. عمر بن عبدالعزیز به او گفت : اى عباس چه مى گویى ؟ گفت : امیرالمؤ منین ولید آن را به من بخشیده و در این قباله نوشته است .

عمر بن عبدالعزیز به آن مرد ذمى گفت : تو چه مى گویى ؟ گفت : اى امیرالمؤ منین از تو مى خواهم حکم کتاب خدا را رعایت کنى . عمر گفت : آرى به جان خودم سوگند کتاب خدا سزاوارتر براى پیروى از کتاب ولید است ، اى عباس ملک او را برگردان . و عمر بن عبدالعزیز هیچ مظلمه اى را در دست اهل بیت خود باقى نگذاشت و یکى یکى پس داد.

ابن درستویه از یعقوب بن سفیان از جویریه بن اسماء نقل مى کند که مى گفته است : پیش از آن که عمر بن عبدالعزیز به خلافت برسد، ملک آباد و معروف سهله در منطقه یمامه در اختیارش بود که ملکى بسیار بزرگ و غلات بسیار داشت و زندگى عمر بن عبدالعزیز و خانواده اش درآمد آن اداره مى شد. همین که عمر بن عبدالعزیز به حکومت رسید به وابسته خود مزاحم که مرد فاضلى بود گفت : تصمیم گرفته ام سهله را به بیت المال مسلمانان برگردانم .

مزاحم گفت : آیا مى دانى شمار فرزندان تو چند است ؟ آنان این همه اند. گوید: چشمهاى عمر بن عبدالعزیز به اشک نشست و اشک سرازیر شد و با انگشت میانه خود اشکهایش ‍ را پاک کرد و مى گفت : آنان را به خدا مى سپارم و به او وامى گذارم . مزاحم از پیش ‍ عمر نزد عبدالملک پسر عمر بن عبدالعزیز رفت و گفت : آیا مى دانى پدرت چه تصمیمى گرفته است ؟ او مى خواهد سهله را به بیت المال مسلمانان برگرداند. عبدالملک گفت : تو به او چه گفتى ؟ گفت : شمار فرزندانش را یادآور شدم و او شروع به گریستن کرد و گفت آنان را به خدا وامى گذارم . عبدالملک گفت : از لحاظ دینى چه بدوزیرى هستى . آن گاه از جاى برخاست و به درگاه پدر آمد و به حاجب گفت : براى او اجازه بخواهد. حاجب گفت : او هم اکنون براى خواب نیمروزى سر بر بالش نهاده است . عبدالملک گفت : براى من از او اجازه بخواه . گفت : آیا بر او رحم نمى کنید، در همه ساعات شبانه روز جز همین ساعت براى استراحت ندارد، عبدالملک با صداى بلند گفت : اى بى مادر براى من اجازه ورود بگیر. عمر بن عبدالعزیز گفتگوى آنان را شنید و گفت : به عبدالملک اجازه ورود بده . همین که عبدالملک وارد شد گفت : پدر چه تصمیمى گرفته اى ؟ گفت : مى خواهم سهله را به بیت المال مسلمانان برگردانم .

عبدالملک گفت : تاءخیر مکن و هم اکنون برخیز. عمر دست به سوى آسمان برافراشت و گفت : سپاس خداوندى را که میان فرزندانم کسى را قرار داده است که مرا در کار دینم یارى دهد. سپس گفت : آرى پسرجان ، نماز ظهر که بگزارم به منبر مى روم و آشکارا و در حضور مردم آن را برمى گردانم . عبدالملک گفت : چه کسى ضامن آن است که تا ظهر زنده بمانى وانگهى چه کسى ضامن آن است که بر فرض تا ظهر زنده بمانى ، نیت تو دگرگون نشود. عمر بن عبدالعزیز همان دم برخاست و بر منبر رفت و براى مردم خطبه خواند و سهله را برگرداند.

گوید: چون عمر بن عبدالعزیز بنى مروان را به برگرداندن مظالم واداشت ، عمر بن ولید بن عبدالملک براى او نامه اى با لحن درشت نوشت که برخى از آن چنین بود:
همانا تو بر خلیفه هاى پیش از خود عیب مى گیرى و به سبب کینه با آنان و دشمنى نسبت به فرزندان ایشان ، به روشى غیر از روش ایشان کار مى کنى و پیوند خویشاوندى را که خداوند فرمان به پیوستگى آن داده است ، بریدى و به اموال و میراثهاى قریش دست یازیدى و با زور و ستم آن را در زمره اموال بیت المال درآوردى . اى پسر عبدالعزیز از خدا بترس و مراقب باش که اهل بیت خود را به ظلم و ستم کردن بر ایشان ویژه کردى ، آرى سوگند به خدایى که محمد صلى الله علیه و آله را به آن همه خصایص مخصوص فرموده است با این ولایت خود که از نخست هم آن را براى خود مایه گرفتارى مى دانستى ، از خداوند دورتر شدى ، از پاره اى کارهاى خود دست کوتاه کن و بدان که در دیدگاه و اختیار پروردگار نیرومند درهم شکننده هستى و هرگز تو را بر این کارها که در آن هستى ، رها نمى فرماید.

گویند: عمر بن عبدالعزیز پاسخ او را چنین نوشت :
اما بعد، نامه ات را خواندم و هم اکنون پاسخت را همان گونه مى دهم . اى پسر ولید، آغاز کارت چنین بود که مادرت نباته کنیزى از قبیله سکون یمن بود که در بازارهاى حمص مى گشت و به دکانها سر مى زد و خداوند به کار او داناتر است ، سرانجام او را ذبیان بن ذبیان در زمره غنایم مسلمانان خرید و به پدرت هدیه داد که به تو باردار شد، چه حامل و محمول نکوهیده اى ، و هنگامى که پرورش یافتى ستمگرى ستیزگر بودى و اینک مى پندارى که من از ستمگرانم زیرا تو را و خاندانت را از غنایم خداوند که حق خویشاوندان نزدیک پیامبر و بینوایان و بیوه زنان است ، محروم ساخته ام ، و حال آنکه ستمگرتر و رهاکننده تر پیمان خداوند کسى است که تو را در کودکى و سفلگى به فرماندهى لشکر مسلمانان گماشت که میان ایشان به راءى خود حکومت کنى و در این کار انگیزه اى جز دوستى پدر نسبت به فرزندش وجود نداشت .

اى واى بر تو و واى بر پدرت که روز قیامت دشمنان شما چه بسیارند، و ستمگرتر و بى وفاتر به پیمان خدا از من آن کسى است که حجاج بن یوسف را بر دوپنجم اعراب حکومت داد تا خونهاى حرام را بریزد و به حرام اموال را بگیرد، و ستمگرتر و پیمان شکننده تر از من نسبت به عهد خداوند کسى است که قره بن شریک را که عربى صحرانشین و بى ادب بود بر مصر گماشت و به او در مورد موسیقى و باده نوشى و لهو و لعب اجازه داد، و باز ستمگرتر و پیمان شکن تر از من کسى است که عثمان بن حیان را بر حجاز حاکم ساخت که بر منبر رسول خدا شعرخوانى کند و کسى است که براى عالیه همان زن بربرى سهمى از خمس قرار داد. بنابراین اى پسر نباته آرام باش و اگر این کار بزرگ برگرداندن غنایم به اهل آن صورت بگیرد و آسوده شوم ، به تو و افراد خانواده ات بیشتر خواهم پرداخت و شما را به شاهراه برمى گردانم که مدتى دراز است حق را رها کرده و کوره راهها را مى پیمایید.

آنچه که از این مهمتر است و امیدوارم آن را عمل کنم ، فروختن تو به بردگى است و تقسیم کردن بهاى تو میان بینوایان و یتیمان و بیوه زنان که هر یک از ایشان را بر تو حقى است و سلام بر ما، و سلام خدا هرگز به ستمگران نرسد.

اوزاعى روایت مى کند و مى گوید: هنگامى که عمر بن عبدالعزیز مستمرى هاى ویژه اى را که خلیفگان پیش از او براى افراد خاندانش مقرر داشته بودند قطع کرد، عنبسه بن سعید در این باره با او سخن گفت و اظهار داشت : اى امیرالمؤ منین ما را حق خویشاوندى است . عمر بن عبدالعزیز گفت : اگر اموال شخصى من فراوان شد. از شما خواهد بود، اما در این اموال عمومى حق شما هم در آن ، همان حق کسى است که در دورترین نقطه برک الغماد  زندگى مى کند و فقط دورى او مانع از آن است که حق خود را بگیرد. به خدا سوگند معتقدم که اگر چنان شود که همه مردم زمین همین نظر شما را در مورد این اموال پیدا کنند بدون تردید عذابى نابودکننده از جانب خداوند بر ایشان نازل خواهد شد.

اسماعیل بن ابى حکیم مى گوید: روزى عمر بن عبدالعزیز به حاجب خود گفت : امروز کسى جز مروانیان را به حضور نمى پذیرم . چون مروانیان گرد آمدند، عمر بن عبدالعزیز به آنان گفت : اى بنى مروان به شما شرف و بهره فراوان و اموال بسیار رسیده است و چنین مى پندارم که نیمى بلکه دوسوم اموال این امت در دست شماست ، آنان خاموش ماندند. گفت : در این مورد پاسخ مرا نمى دهید؟ مردى از ایشان گفت : نظر تو چیست ؟ گفت : مى خواهم آن را از چنگ شما بیرون کشم و به بیت المال مسلمانان برگردانم . مردى دیگر از ایشان گفت : به خدا سوگند این کار نخواهد شد تا میان سرها و بدنهاى ما جدایى افتد، و به خدا سوگند ما از گذشتگان خود را تکفیر نمى کنیم و فرزندان خود را به فقر نمى اندازیم . عمر بن عبدالعزیز گفت : به خدا سوگند اگر خودتان مرا در این مورد یارى ندهید که حق را به حق دار رسانم ، چهره شما را خوار و زبون خواهم ساخت از حضور من برخیزید و بروید.

نوفل بن فرات مى گوید: بنى مروان پیش عاتکه دختر مروان بن حکم از عمر بن عبدالعزیز شکایت کردند و گفتند: او بر گذشتگان و پیشینیان ما عیب مى گیرد و اموال ما را از باز مى گیرد. عاتکه که در نظر مروانیان بزرگ بود، این موضوع را به عمر بن عبدالعزیز گفت . عمر گفت : عمه جان ، رسول خدا که درود بر او و خاندانش باد رحلت فرمود و براى مردم جویبارى پرآب و آبشخور باقى گذاشت ، پس از آن حضرت دو مرد عهده دار آن جویبار شدند که چیزى از آن را ویژه خود و خاندان خود قرار ندادند، سپس شخص سومى عهده دار شد که از آن رود جدایى کرد و پس از او مردم از آن براى خودجویها جدا کردند تا آنجا که آن رود بزرگ را به صورت خشک رودى درآوردند که قطره اى آب در آن باقى نماند. سوگند به خدا که اگر خدایم باقى گذارد همه این جویها را خواهم بست تا آب به همان جویبار برگردد. عاتکه گفت : در این صورت هم نباید در حضور تو آنان دشنام داده شوند. گفت : چه کسى آنان را دشنام مى دهد، کسى شکایت خود را طرح و گزارش مى کند و من آن را رسیدگى و مالش را به او برمى گردانم .

وهیب بن ورد مى گوید: مروانیان بر در خانه عمر بن عبدالعزیز جمع شدند و به یکى از پسرانش گفتند: به پدرت بگو اجازه ورود به ما بدهد و اگر اجازه نداد، پیامى از ما به او برسان . عمر بن عبدالعزیز به آنان اجازه ورود نداد و گفت : بگو پیام خود را بگویند. آنان گفتند: به پدرت بگو خلیفگان پیش از تو قدر و منزلت ما را مى شناختند و به ما عطا مى کردند. و حال آنکه پدرت ما را از آنچه که در اختیار اوست محروم ساخته است . او پیش پدر برگشت و پیام ایشان را رساند، عمر بن عبدالعزیز گفت : پیش آنان برو و بگو من اگر عصیان پروردگارم کنم از عذاب روز برزگ سخت مى ترسم . 

سعید بن عمار از قول اسماء دختر عبید نقل مى کند که مى گفته است : عنبسه بن سعید بن عاص پیش عمر بن عبدالعزیز آمد و گفت : اى امیرالمؤ منین ، خلیفگان پیش از تو عطاهایى به ما مى دادند که تو آن را از ما برداشته اى و من عائله مندم و آب و زمینى دارم ، اجازه فرماى به آنجا روم و هزینه نان خورهاى خود را به دست آورم . عمر گفت : آرى ، محبوب ترین شما در نظر ما کسى است که هزینه خود را از ما کفایت کند. عنبسه بیرون رفت همین که نزدیک در رسید عمر بن عبدالعزیز او را صدا کرد که اى ابوخالد، ابوخالد برگشت ، عمر به او گفت : از مرگ بسیار یاد کن که اگر در فقر و گرفتارى باشى ، زندگى را بر تو آسان مى دارد و اگر در فراخى و آسایش باشى ، آن را بر تو اعتدال مى بخشد.

عمر بن على بن مقدم مى گوید: پسرک سلیمان بن عبدالملک به مزاحم گفت : مرا با امیرالمؤ منین کارى است ، مزاحم براى او اجازه گرفت و او را به حضور عمر بن عبدالعزیز برد. پسرک گفت : اى امیرالمؤ منین ، چرا زمین مرا گرفته اى ؟ گفت : پناه به خدا که من زمینى را که بر طبق مقررات اسلامى از آن کسى باشد بگیرم . پسرک گفت : این قباله من است و آن را از آستین خود بیرون آورد و عمر آن را خواند و گفت : اصل این زمین از چه کسى بوده است ؟ گفت : از مسلمانان . عمر بن عبدالعزیز گفت : پس در این صورت مسلمانان بر آنان سزاوارترند. پسرک گفت : قباله ام را پس بده . عمر گفت : اگر این قباله را پیش من نیاورده بودى آن را مطالبه نمى کردم اما اینک که آن را پیش من آورده اى ، اجازه نمى دهم که با آن چیزى را که از تو نیست مطالبه کنى ، پسرک گریست ، مزاحم با توجه به اینکه سلیمان بن عبدالملک ، عمر بن عبدالعزیز را بر برادران خود مقدم داشته بود و او را به خلافت گماشته بود، به عمر بن عبدالعزیز گفت : با پسر سلیمان چنین رفتار مى کنى ؟ عمر گفت : اى مزاحم ، واى بر تو، من در مورد او همان محبتى را احساس مى کنم که نسبت به فرزندان خودم ولى نفس من از انجام دادن چنین کارى خوددارى مى کند.

اوزاعى روایت مى کند و مى گوید: هشام بن عبدالملک و سعید بن خالد بن عمر بن عثمان بن عفان به عمر بن عبدالعزیز گفتند: اى امیرالمؤ منین ، در مورد کارهاى مربوط به دوره حکومت خود هرگونه مى خواهى رفتار کن ولى نسبت به خلیفگانى که پیش از تو بوده اند و کارهایى به سود و زیان خویش کرده اند، دخالت مکن که بى نیاز از آنى که به خیر و شر آنان کارى داشته باشى . عمر بن عبدالعزیز گفت : شما را به خدایى که به پیشگاه او برمى گردید، سوگند مى دهم که اگر مردى بمیرد و فرزندان کوچک و بزرگ از خود باقى بگذارد و بزرگان ، کوچکان را فریب دهند و اموال ایشان را بخورند و فرزندان کوچک به بلوغ شکایت بزرگترها را در مورد اموالشان پیش شما آورند، شما چگونه رفتار مى کنید؟ گفتند: حقوق آنان را به تمام و کمال بر آنان مى گردانیم .

عمر بن عبدالعزیز گفت : من هم بسیارى از حاکمانى را که پیش از من بوده اند، چنین دیده ام که مردم را در پناه قدرت و حکومت خود گول زده اند و اموال مردم را به پیروان و ویژگان و خویشاوندان خود بخشیده اند، اینک که من به حکومت رسیده ام براى این شکایت پیش من آمده اند و مرا چاره اى جز آن که اموال ضعیف را از قوى بگیرم و افراد ناتوان را در قبال زورمندان یارى دهم نیست ، آن دو گفتند: خداوند امیرمؤ منان را موفق بدارد.

ابن ابى الحدید ضمن شرح بقیه موارد این عهدنامه مطلب تاریخى در خور توجهى نیاورده است . بحثى پاکیزه در مورد قتل عمد و خطا و شبه عمد و شبه خطا آورده است و سپس پاره اى از نصایح بزرگان اعراب در پایان این شرح بخشى از کارنامه اردشیر بابکان را که مشتمل بر نامه او به فرزندان و جانشینان اوست ، آورده است .

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۷ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۳۹۷

نامه ۵۲ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۵۲ و من کتاب له ع إلى أمراء البلاد فی معنى الصلاه

أَمَّا بَعْدُ فَصَلُّوا بِالنَّاسِ الظُّهْرَ- حَتَّى تَفِی‏ءَ الشَّمْسُ مِثْلَ مَرْبِضِ الْعَنْزِ- وَ صَلُّوا بِهِمُ الْعَصْرَ وَ الشَّمْسُ بَیْضَاءُ حَیَّهٌ فِی عُضْوٍ مِنَ النَّهَارِ- حِینَ یُسَارُ فِیهَا فَرْسَخَانِ- وَ صَلُّوا بِهِمُ الْمَغْرِبَ حِینَ یُفْطِرُ الصَّائِمُ- وَ یَدْفَعُ الْحَاجُّ إِلَى مِنًى- وَ صَلُّوا بِهِمُ الْعِشَاءَ حِینَ یَتَوَارَى الشَّفَقُ إِلَى ثُلُثِ اللَّیْلِ- وَ صَلُّوا بِهِمُ الْغَدَاهَ وَ الرَّجُلُ یَعْرِفُ وَجْهَ صَاحِبِهِ- وَ صَلُّوا بِهِمْ صَلَاهَ أَضْعَفِهِمْ وَ لَا تَکُونُوا فَتَّانِینَ

مطابق نامه ۵۲ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۵۲): از نامه آن حضرت است به امیران شهرها درباره وقت نماز 

در این نامه که چنین آغاز مى شود: اما بعد فصلوا بالناس الظهر حتى تفى ء الشمس مثل مربض العنز اما بعد، نماز ظهر را با مردم هنگامى بگزارید که خورشید به مغرب بازگردد همچون آغل بز.

هر چند ابن ابى الحدید در این نامه هیچ گونه موضوع تاریخى نقل نکرده است ولى بحثى فقهى و دقیق در مورد اختلاف فقهاى مذاهب مختلف اسلامى درباره زمان فضیلت گزاردن نمازها آورده است که براى اطلاع از آراى مذاهب مختلف بسیار سودمند است . او نخست عقیده ابوحنفیه و سپس عقیده شافعى و مالک را نقل مى کند و پس از بیان آنها در فصلى جداگانه عقیده شیعه امامیه را از کتاب المقنعه شیخ مفید آورده است و چگونگى پیداکردن وقت ظهر را به طریق نصب شاخص از قول او بیان مى دارد.

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۷ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۱۱۲

نامه ۵۱ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۵۱ و من کتاب له ع إلى عماله على الخراج

مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِیٍّ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ إِلَى أَصْحَابِ الْخَرَاجِ- أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ مَنْ لَمْ یَحْذَرْ مَا هُوَ سَائِرٌ إِلَیْهِ- لَمْ یُقَدِّمْ لِنَفْسِهِ مَا یُحْرِزُهَا- وَ اعْلَمُوا أَنَّ مَا کُلِّفْتُمْ یَسِیرٌ وَ أَنَّ ثَوَابَهُ کَثِیرٌ- وَ لَوْ لَمْ یَکُنْ فِیمَا نَهَى اللَّهُ عَنْهُ- مِنَ الْبَغْیِ وَ الْعُدْوَانِ عِقَابٌ یُخَافُ- لَکَانَ فِی ثَوَابِ اجْتِنَابِهِ مَا لَا عُذْرَ فِی تَرْکِ طَلَبِهِ- فَأَنْصِفُوا النَّاسَ مِنْ أَنْفُسِکُمْ وَ اصْبِرُوا لِحَوَائِجِهِمْ- فَإِنَّکُمْ خُزَّانُ الرَّعِیَّهِ- وَ وُکَلَاءُ الْأُمَّهِ وَ سُفَرَاءُ الْأَئِمَّهِ- وَ لَا تُحْشِمُوا أَحَداً عَنْ حَاجَتِهِ وَ لَا تَحْبِسُوهُ عَنْ طَلِبَتِهِ- وَ لَا تَبِیعُنَّ النَّاسَ فِی الْخَرَاجِ کِسْوَهَ شِتَاءٍ وَ لَا صَیْفٍ- وَ لَا دَابَّهً یَعْتَمِلُونَ عَلَیْهَا وَ لَا عَبْداً- وَ لَا تَضْرِبُنَّ أَحَداً سَوْطاً لِمَکَانِ دِرْهَمٍ- وَ لَا تَمَسُّنَّ مَالَ أَحَدٍ مِنَ النَّاسِ مُصَلٍّ وَ لَا مُعَاهَدٍ- إِلَّا أَنْ تَجِدُوا فَرَساً أَوْ سِلَاحاً- یُعْدَى بِهِ عَلَى أَهْلِ الْإِسْلَامِ- فَإِنَّهُ لَا یَنْبَغِی لِلْمُسْلِمِ أَنْ یَدَعَ ذَلِکَ فِی أَیْدِی أَعْدَاءِ الْإِسْلَامِ- فَیَکُونَ شَوْکَهً عَلَیْهِ- وَ لَا تَدَّخِرُوا أَنْفُسَکُمْ نَصِیحَهً وَ لَا الْجُنْدَ حُسْنَ سِیرَهٍ- وَ لَا الرَّعِیَّهَ مَعُونَهً وَ لَا دِینَ اللَّهِ قُوَّهً- وَ أَبْلُوهُ فِی سَبِیلِ مَا اسْتَوْجَبَ عَلَیْکُمْ- فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ قَدِ اصْطَنَعَ عِنْدَنَاوَ عِنْدَکُمْ- أَنْ نَشْکُرَهُ بِجُهْدِنَا- وَ أَنْ نَنْصُرَهُ بِمَا بَلَغَتْ قُوَّتُنَا- وَ لَا قُوَّهَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیم‏

مطابق نامه۵۱ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۵۱): از نامه آن حضرت به کارگزارانش بر جمع خراج 

در این نامه که با این عبارت آغاز مى شود: اما بعد فان من لم یحذر ما هو سائر الیه ، لم یقدم لنفسه ما یحرزها . اما بعد، هر کس از آنچه به سوى آن خواهد رفت رستاخیز برحذر نباشد، براى خود چیزى که او را از عذاب محفوظ بدارد از پیش نفرستاده است .

ابن ابى الحدید چنین گفته است : امیرالمؤ منین علیه السلام جمع کنندگان خراج را منع کرده است که مبادا وسایل لازم و ضرورى خراج دهندگان را براى گرفتن خراج بفروشند، همچون جامه ها و مرکب و گاوهایى را که براى شخم زدن لازم دارند و برده اى که عهده دار خدمتگزارى و امربرى است . همچنین آنان را نهى فرموده است که مبادا براى وصول خراج ، خراج دهنده را بزنند. ابن ابى الحدید در پى این سخن خود مى نویسد:

عدى بن ارطاه نامه اى به عمر بن عبدالعزیز نوشت و از او اجازه خواست که کارگران و مودیان را شکنجه دهد. عمر بن عبدالعزیز براى او نوشت : گویى من براى تو سپرى از عذاب خداوند هستم و پنداشته اى که خشنودى من تو را از خشم خداوند مى رهاند؟ بر هر کس حجت تمام شد و بدون فشار اقرار کرد، او را به پرداخت آن وادار کن ، اگر توانا بود از او وصول کن و اگر از پرداخت خوددارى کرد او را به زندان بیفکن و اگر توان پرداخت نداشت پس از سوگنددادن او به خدا که توان پرداخت ندارد، آزادش کن که اگر آنان با جنایات خود خدا را ملاقات کنند براى من خوشتر است که من با خونهاى آنان ، خدا را ملاقات کنم .

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۷ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۱۲۱

نامه ۴۹ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۴۹ و من کتاب له ع إلى معاویه أیضا

أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ الدُّنْیَا مَشْغَلَهٌ عَنْ غَیْرِهَا- وَ لَمْ یُصِبْ صَاحِبُهَا مِنْهَا شَیْئاً- إِلَّا فَتَحَتْ لَهُ حِرْصاً عَلَیْهَا وَ لَهَجاً بِهَا- وَ لَنْ یَسْتَغْنِیَ صَاحِبُهَا بِمَا نَالَ فِیهَا عَمَّا لَمْ یَبْلُغْهُ مِنْهَا- وَ مِنْ وَرَاءِ ذَلِکَ فِرَاقُ مَا جَمَعَ وَ نَقْضُ مَا أَبْرَمَ- وَ لَوِ اعْتَبَرْتَ بِمَا مَضَى حَفِظْتَ مَا بَقِیَ وَ السَّلَام‏

مطابق نامه ۴۹ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۴۹): از نامه آن حضرت است به معاویه 

در این نامه که چنین آغاز مى شود: اما بعد ان الدنیا مشغله عن غیرها، و سپس همانا دنیا سرگرم دارنده از غیر آن آخرت است . ابن ابى الحدید چنین آورده است : این گفتار نظیر مثلى است که گفته شده است سرگرم به دنیا همچون کسى است که آب دریا را بیاشامد که هر چه بیشتر مى آشامد تشنگى او افزون مى شود و اصل در این مورد، این گفتار خداوند است که فرموده است : اگر براى آدمى دو صحراى انباشته از زر باشد به جستجوى سومى است و چشم آدمى را چیزى جز خاک انباشته نمى سازد و این از آیاتى است که تلاوت آن نسخ و متروک شده است .

نصر بن مزاحم این نامه را آورده و گفته است که امیرالمؤ منین آن را براى عمرو بن عاص نوشته است و در روایت او افزونى هایى هست که سیدرضى آن را ذکر نکرده است و چنین است : اما بعد، دنیا بازدارنده آدمى از آخرت است  و دنیادار با حرص و آز گرفتار آن است ، به هیچ چیزى از آن نمى رسد مگر آنکه براى او آزمندى بیشترى گشوده مى شود و گرفتارى هایى براى او مى آورد که رغبت او را به آن مى افزاید.

دل بسته به دنیا با آنچه به دست آورد از آنچه به آن نرسیده است بى نیاز نمى شود، سرانجام هم جدایى از آنچه جمع کرده است خواهد بود سعادتمند کسى است که از غیر خود پند و عبرت گیرد، اینک اى ابا عبدالله مزد خویش را تباه مساز و در باطل معاویه شریک مشو که معاویه مردم را خوار و زبون ساخته و حق را به تمسخر گرفته است ، والسلام .

نصر بن مزاحم مى گوید: این نخستین نامه اى است که على علیه السلام به عمرو عاص نوشته است و عمرو عاص پاسخ داده است که تو باید به حق برگردى و شوراى پیشنهادى ما را بپذیرى ، و على علیه السلام پس از آن نامه درشتى به عمرو عاص نوشت و در همان نامه مثل او را چون سگى  دانسته است که از پى مرد حرکت مى کند و در نهج البلاغه آمده است . 

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۷ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۳۲

نامه ۴۷ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۴۷ و من وصیه له ع للحسن و الحسین ع- لما ضربه ابن ملجم لعنه الله

أُوصِیکُمَا بِتَقْوَى اللَّهِ وَ أَلَّا تَبْغِیَا الدُّنْیَا وَ إِنْ بَغَتْکُمَا- وَ لَا تَأْسَفَا عَلَى شَیْ‏ءٍ مِنْهَا زُوِیَ عَنْکُمَا- وَ قُولَا بِالْحَقِّ وَ اعْمَلَا لِلْأَجْرِ- وَ کُونَا لِلظَّالِمِ خَصْماً وَ لِلْمَظْلُومِ عَوْناً- أُوصِیکُمَا وَ جَمِیعَ وَلَدِی وَ أَهْلِی وَ مَنْ بَلَغَهُ کِتَابِی- بِتَقْوَى اللَّهِ وَ نَظْمِ أَمْرِکُمْ وَ صَلَاحِ ذَاتِ بَیْنِکُمْ- فَإِنِّی سَمِعْتُ جَدَّکُمَا ص یَقُولُ- صَلَاحُ ذَاتِ الْبَیْنِ أَفْضَلُ مِنْ عَامَّهِ الصَّلَاهِ وَ الصِّیَامِ- اللَّهَ اللَّهَ فِی الْأَیْتَامِ فَلَا تُغِبُّوا أَفْوَاهَهُمْ- وَ لَا یَضِیعُوا بِحَضْرَتِکُمْ- وَ اللَّهَ اللَّهَ فِی جِیرَانِکُمْ فَإِنَّهُمْ وَصِیَّهُ نَبِیِّکُمْ- مَا زَالَ یُوصِی بِهِمْ حَتَّى ظَنَنَّا أَنَّهُ سَیُوَرِّثُهُمْ- وَ اللَّهَ اللَّهَ فِی الْقُرْآنِ- لَا یَسْبِقُکُمْ بِالْعَمَلِ بِهِ غَیْرُکُمْ- وَ اللَّهَ اللَّهَ فِی الصَّلَاهِ فَإِنَّهَا عَمُودُ دِینِکُمْ- وَ اللَّهَ اللَّهَ فِی بَیْتِ رَبِّکُمْ لَا تُخَلُّوهُ مَا بَقِیتُمْ- فَإِنَّهُ إِنْ تُرِکَ لَمْ تُنَاظَرُوا- وَ اللَّهَ اللَّهَ فِی الْجِهَادِ بِأَمْوَالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ- وَ أَلْسِنَتِکُمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ- وَ عَلَیْکُمْ بِالتَّوَاصُلِ وَ التَّبَاذُلِ- وَ إِیَّاکُمْ وَ التَّدَابُرَ وَ التَّقَاطُعَ- لَا تَتْرُکُوا الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ- فَیُوَلَّى عَلَیْکُمْ أَشْرَارُکُمْ ثُمَّ تَدْعُونَ فَلَا یُسْتَجَابُ لَکُمْ- ثُمَّ قَالَ یَا بَنِی عَبْدِ الْمُطَّلِبِ- لَا أُلْفِیَنَّکُمْ تَخُوضُونَ دِمَاءَ الْمُسْلِمِینَ خَوْضاً- تَقُولُونَ قُتِلَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ قُتِلَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ- أَلَا لَا تَقْتُلُنَّ بِی إِلَّا قَاتِلِی- انْظُرُوا إِذَا أَنَا مِتُّ مِنْ ضَرْبَتِهِ هَذِهِ- فَاضْرِبُوهُ ضَرْبَهً بِضَرْبَهٍ- وَ لَا تُمَثِّلُوا بِالرَّجُلِ- فَإِنِّی سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ ص یَقُولُ- إِیَّاکُمْ وَ الْمُثْلَهَ وَ لَوْ بِالْکَلْبِ الْعَقُور

مطابق نامه۴۷ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

 

(۴۷): از وصیت آن حضرت است به حسن و حسین علیهماالسلام پس از آنکه ابن ملجم که نفرین خدا بر او باد او را ضربت زد

در این وصیت که چنین آغاز مى شود: اوصیکما بتقوى الله و الا تبغیا الدنیا و ان بغتکما شما را سفارش مى کنم به بیم از خدا و اینکه دنیا را مجویید هر چند دنیا پى شما آید.
ابن ابى الحدید پس از توضیح لغات و اصطلاحات به مناسبت سفارش اکیدا امیرالمؤ منین علیه السلام در مورد همسایه بحثى اخلاقى در این زمینه آورده است که به ترجمه گزینه هایى از آن بسنده مى شود.

فصلى در اخبارى که در حقوق همسایه وارد شده است

 
على علیه السلام در مورد همسایگان سفارش فرموده است . و اینکه فرموده است سفارش پیامبر شماست و به صورت خبر مرفوع از قول عبدالله بن عمر هم نقل شده است که چون گوسپندى کشت پرسید: آیا به همسایه یهودى ما چیزى از آن هدیه داده اند؟ که من شنیدم پیامبر صلى الله علیه و آله مى فرمود: جبریل همواره و چندان مرا در مورد همسایه سفارش فرمود تا آنجا که گمان بردم به زودى همسایه از همسایه ارث خواهد برد.

در حدیث آمده است که پیامبر صلى الله علیه و آله فرموده است : هر کس به خداى و روز رستاخیز ایمان آورده است باید که همسایه خویش را گرامى دارد. و از همان حضرت روایت است : همسایه بد در محل اقامت ، درهم شکننده پشت است . نیز از همان حضرت نقل شده است : از گرفتاریهاى سخت ، همسایه بدى است که با تو در محل اقامت باشد، اگر کارى پسندیده بیند آن را پوشیده مى دارد به خاک مى سپارد و اگر کار زشتى ببیند آن را پراکنده و فاش مى سازد.

و از جمله دعاها این دعاست : بارخدایا از مالى که مایه آزمون و گرفتارى باشد و از فرزندى که بر من گران جانى کند و از زنى که زود آدمى را پیر کند و از همسایه اى که با چشم و گوش خود مرا بپاید و اگر کار پسندیده اى بیند پوشیده دارد و اگر کارى نکوهیده را شنود آن را منتشر سازد، به تو پناه مى برم .

ابن مسعود در حدیثى از قول پیامبر نقل مى کند: سوگند به کسى که جان من در دست اوست بنده تسلیم و مسلمان نمى شود تا گاهى که دل و زبانش شود و همسایه اش از بدیهاى او در امان باشد. گفتند مقصود از بدیها چیست ؟ فرمود: تندخویى و ستم .
لقمان به فرزند خود فرموده است : پسرکم بارهاى سنگین سنگ و آهن بر دوش ‍ کشیده ام چیزى را سنگین تر از سنگینى همسایه بد احساس نکرده ام .

و شعرى سروده اند که هان کسى پیدا مى شود که خانه اى را که به سبب ناخوش داشتن یک همسایه به فروش مى رسد، بسیار ارزان خریدارى کند؟
اصمعى گفته است : شامیان با رومیان همسایه بودند، دو خصلت نکوهیده پستى و کم غیرتى را از آنان گرفتند و مردم بصره با خزر همسایه شدند، دو خصلت کم وفایى و زناکارى را از ایشان گرفتند، و مردم کوفه که همسایه مردم سواد شدند، دو خصلت سخاوت و غیرت را از آنان گرفتند.

گفته مى شده است هر کس بر همسایه خود دستیازى کند از برکت خانه خود محروم مى شود و هر کس همسایه خود را آزار دهد، خداوند خانه اش را میراث مى برد.

ابوالهجم عدوى ، خانه خود را که در همسایگى سعید بن عاص بود به صدهزار درهم فروخت ، چون مشترى بهاى خانه را آورد، ابوالهجم گفت : این بهاى خانه است ، بهاى همسایگى آن را هم باید بدهى . خریدار گفت : چه همسایگى ؟ گفت : همسایگى سعید بن عاص را. مشترى گفت : هرگز کسى براى همسایگى پول داده و آن را خریده است ؟ گفت : خانه ام را پس بده و پول خود را بردار. من همسایگى مردى را از دست نمى دهم که اگر در خانه مى نشینم . احوال مرا مى پرسد و هرگاه مرا مى بیند سلامم مى دهد و هرگاه از او غایب مى شوم حفظالغیب مى کند و هرگاه به حضورش مى روم مرا به خود مقرب مى دارد و هرگاه چیزى از او مى خواهم حاجت مرا برمى آورد و در صورتى که چیزى از او نخواهم او مى پرسد که آیا چیزى نمى خواهى و اگر گرفتارى براى من رسد از من گره گشایى مى کند. چون این خبر به سعید بن عاص رسید، صدهزار درهم براى او فرستاد و گفت : این پول خانه ات و خانه هم از آن خودت باشد.

حسن بصرى گفته است : حسن همسایگى در خوددارى از آزار همسایه نیست ، بلکه حسن همسایگى شکیبایى بر آزار همسایه است .

زنى پیش حسن بصرى آمد و از نیاز خود شکایت کرد و گفت : من همسایه توام .
حسن پرسید: میان من و تو چند خانه فاصله است ؟ آن زن گفت : هفت خانه . حسن نگریست زیر تشکش هفت درهم بود، همان را به او داد و گفت : نزدیک بوده است که هلاک شویم .

ابومسلم خراسانى صاحب دولت ، اسبى بسیار تندرو را سان دید و به یاران خود گفت : این اسب براى چه کارى خوب است ؟ آنان گفتند: براى شرکت در مسابقه اسب دوانى و شکار گورخر و شترمرغ و تعقیب کسى که از جنگ گریخته است . گفت : خوب و مناسب نگفتید براى گریز از همسایه بد شایسته است .

در حدیث مرفوعى از رسول خدا که از جابر نقل شده چنین آمده است : همسایگان سه گونه اند، همسایه اى که یک حق دارد و همسایه اى که دو حق دارد و همسایه اى که سه حق . همسایه اى که فقط یک حق دارد، همسایه مشرکى است که خویشاوند نباشد که حق او فقط همسایگى است . همسایه مسلمانى که خویشاوند نباشد، او را دو حق است و همسایه مسلمان خویشاوند که او را سه حق است ، و کمترین پاس داشتن حق همسایگى این است که همسایه ات را با بوى دیگ غذاى خود ناراحت نسازى مگر اینکه کاسه اى از آن براى او فرستى . 

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۷ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۱۱۸

نامه ۴۵ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)(آنچه در سیره و اخبار درباره فدک آمده است )

۴۵ و من کتاب له ع إلى عثمان بن حنیف الأنصاری- و کان عامله على البصره

و قد بلغه أنه دعی إلى ولیمه قوم من أهلها فمضى إلیها- قوله- : أَمَّا بَعْدُ یَا ابْنَ حُنَیْفٍ- فَقَدْ بَلَغَنِی أَنَّ رَجُلًا مِنْ فِتْیَهِ أَهْلِ الْبَصْرَهِ- دَعَاکَ إِلَى مَأْدُبَهٍ فَأَسْرَعْتَ إِلَیْهَا- تُسْتَطَابُ لَکَ الْأَلْوَانُ وَ تُنْقَلُ إِلَیْکَ الْجِفَانُ- وَ مَا ظَنَنْتُ أَنَّکَ تُجِیبُ إِلَى طَعَامِ قَوْمٍ- عَائِلُهُمْ مَجْفُوٌّ وَ غَنِیُّهُمْ مَدْعُوٌّ- فَانْظُرْ إِلَى مَا تَقْضَمُهُ مِنْ هَذَا الْمَقْضَمِ- فَمَا اشْتَبَهَ عَلَیْکَ عِلْمُهُ فَالْفِظْهُ- وَ مَا أَیْقَنْتَ بِطِیبِ وَجْهِهِ فَنَلْ مِنْهُ- أَلَا وَ إِنَّ لِکُلِّ مَأْمُومٍ إِمَاماً یَقْتَدِی بِهِ- وَ یَسْتَضِی‏ءُ بِنُورِ عِلْمِهِ- أَلَا وَ إِنَّ إِمَامَکُمْ قَدِ اکْتَفَى مِنْ دُنْیَاهُ بِطِمْرَیْهِ- وَ مِنْ طُعْمِهِ بِقُرْصَیْهِ- أَلَا وَ إِنَّکُمْ لَا تَقْدِرُونَ عَلَى ذَلِکَ- وَ لَکِنْ أَعِینُونِی بِوَرَعٍ وَ اجْتِهَادٍ وَ عِفَّهٍ وَ سَدَادٍ- فَوَاللَّهِ مَا کَنَزْتُ مِنْ دُنْیَاکُمْ تِبْراً- وَ لَا ادَّخَرْتُ مِنْ غَنَائِمِهَا وَفْراً- وَ لَا أَعْدَدْتُ لِبَالِی ثَوْبِی طِمْراً- وَ لَا حُزْتُ مِنْ أَرْضِهَا شِبْراً- وَ لَا أَخَذْتُ مِنْهُ إِلَّا کَقُوتِ أَتَانٍ دَبِرَهٍ- وَ لَهِیَ فِی عَیْنِی أَوْهَى مِنْ عَفْصَهٍ مَقِرَهٍ

بَلَى کَانَتْ فِی أَیْدِینَا فَدَکٌ مِنْ کُلِّ مَا أَظَلَّتْهُ السَّمَاءُ- فَشَحَّتْ عَلَیْهَا نُفُوسُ قَوْمٍ- وَ سَخَتْ عَنْهَا نُفُوسُ آخَرِینَ- وَ نِعْمَ الْحَکَمُ اللَّهُ- وَ مَا أَصْنَعُ بِفَدَکٍ وَ غَیْرِ فَدَکٍ- وَ النَّفْسُ مَظَانُّهَا فِی غَدٍ جَدَثٌ تَنْقَطِعُ فِی ظُلْمَتِهِ آثَارُهَا- وَ تَغِیبُ أَخْبَارُهَا- وَ حُفْرَهٌ لَوْ زِیدَ فِی فُسْحَتِهَا وَ أَوْسَعَتْ یَدَا حَافِرِهَا- لَأَضْغَطَهَا الْحَجَرُ وَ الْمَدَرُ- وَ سَدَّ فُرَجَهَا التُّرَابُ الْمُتَرَاکِمُ- وَ إِنَّمَا هِیَ نَفْسِی أَرُوضُهَا بِالتَّقْوَى- لِتَأْتِیَ آمِنَهً یَوْمَ الْخَوْفِ الْأَکْبَرِ- وَ تَثْبُتَ عَلَى جَوَانِبِ الْمَزْلَق‏

وَ لَوْ شِئْتُ لَاهْتَدَیْتُ الطَّرِیقَ إِلَى مُصَفَّى هَذَا الْعَسَلِ- وَ لُبَابِ هَذَا الْقَمْحِ وَ نَسَائِجِ هَذَا الْقَزِّ- وَ لَکِنْ هَیْهَاتَ أَنْ یَغْلِبَنِی هَوَایَ- وَ یَقُودَنِی جَشَعِی إِلَى تَخَیُّرِ الْأَطْعِمَهِ- وَ لَعَلَّ بِالْحِجَازِ أَوْ بِالْیَمَامَهِ مَنْ لَا طَمَعَ لَهُ فِی الْقُرْصِ- وَ لَا عَهْدَ لَهُ بِالشِّبَعِ- أَوْ أَبِیتَ مِبْطَاناً وَ حَوْلِی بُطُونٌ غَرْثَى- وَ أَکْبَادٌ حَرَّى أَوْ أَکُونَ کَمَا قَالَ الْقَائِلُ- وَ حَسْبُکَ عَاراً أَنْ تَبِیتَ بِبِطْنَهٍ وَ حَوْلَکَ أَکْبَادٌ تَحِنُّ إِلَى الْقِدِّ-أَ أَقْنَعُ مِنْ نَفْسِی بِأَنْ یُقَالَ- هَذَا أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ- وَ لَا أُشَارِکُهُمْ فِی مَکَارِهِ الدَّهْرِ- أَوْ أَکُونَ أُسْوَهً لَهُمْ فِی جُشُوبَهِ الْعَیْشِ- فَمَا خُلِقْتُ لِیَشْغَلَنِی أَکْلُ الطَّیِّبَاتِ- کَالْبَهِیمَهِ الْمَرْبُوطَهِ هَمُّهَا عَلَفُهَا- أَوِ الْمُرْسَلَهِ شُغُلُهَا تَقَمُّمُهَا- تَکْتَرِشُ مِنْ أَعْلَافِهَا وَ تَلْهُو عَمَّا یُرَادُ بِهَا- أَوْ أُتْرَکَ سُدًى أَوْ أُهْمَلَ عَابِثاً- أَوْ أَجُرَّ حَبْلَ الضَّلَالَهِ أَوْ أَعْتَسِفَ طَرِیقَ الْمَتَاهَه

وَ کَأَنِّی بِقَائِلِکُمْ یَقُولُ- إِذَا کَانَ هَذَا قُوتَ ابْنِ أَبِی طَالِبٍ- فَقَدْ قَعَدَ بِهِ الضَّعْفُ عَنْ قِتَالِ الْأَقْرَانِ- وَ مُنَازَلَهِ الشُّجْعَانِ- أَلَا وَ إِنَّ الشَّجَرَهَ الْبَرِّیَّهَ أَصْلَبُ عُوداً- وَ الرَّوَاتِعَ الْخَضِرَهَ أَرَقُّ جُلُوداً- وَ النَّابِتَاتِ الْعِذْیَهَ أَقْوَى وَقُوداً وَ أَبْطَأُ خُمُوداً- . وَ أَنَا مِنْ رَسُولِ اللَّهِ کَالضَّوْءِ مِنَ الضَّوْءِ- وَ الذِّرَاعِ مِنَ الْعَضُدِ- وَ اللَّهِ لَوْ تَظَاهَرَتِ الْعَرَبُ عَلَى قِتَالِی لَمَا وَلَّیْتُ عَنْهَا- وَ لَوْ أَمْکَنَتِ الْفُرَصُ مِنْ رِقَابِهَا لَسَارَعْتُ إِلَیْهَا- وَ سَأَجْهَدُ فِی أَنْ أُطَهِّرَ الْأَرْضَ مِنْ هَذَا الشَّخْصِ الْمَعْکُوسِ- وَ الْجِسْمِ الْمَرْکُوسِ- حَتَّى تَخْرُجَ الْمَدَرَهُ مِنْ بَیْنِ حَبِّ الْحَصِید

وَ مِنْ هَذَا الْکِتَابِ وَ هُوَ آخِرُهُ- إِلَیْکِ عَنِّی یَا دُنْیَا فَحَبْلُکِ عَلَى غَارِبِکِ- قَدِ انْسَلَلْتُ مِنْ مَخَالِبِکِ- وَ أَفْلَتُّ مِنْ حَبَائِلِکِ- وَ اجْتَنَبْتُ الذَّهَابَ فِی مَدَاحِضِکِ-أَیْنَ الْقُرُونُ الَّذِینَ غَرَرْتِهِمْ بِمَدَاعِبِکِ- أَیْنَ الْأُمَمُ الَّذِینَ فَتَنْتِهِمْ بِزَخَارِفِکِ- فَهَا هُمْ رَهَائِنُ الْقُبُورِ وَ مَضَامِینُ اللُّحُودِ- وَ اللَّهِ لَوْ کُنْتِ شَخْصاً مَرْئِیّاً وَ قَالَباً حِسِّیّاً- لَأَقَمْتُ عَلَیْکِ حُدُودَ اللَّهِ فِی عِبَادٍ غَرَرْتِهِمْ بِالْأَمَانِیِّ- وَ أُمَمٍ أَلْقَیْتِهِمْ فِی الْمَهَاوِی- وَ مُلُوکٍ أَسْلَمْتِهِمْ إِلَى التَّلَفِ- وَ أَوْرَدْتِهِمْ مَوَارِدَ الْبَلَاءِ إِذْ لَا وِرْدَ وَ لَا صَدَرَ- هَیْهَاتَ مَنْ وَطِئَ دَحْضَکِ زَلِقَ- وَ مَنْ رَکِبَ لُجَجَکِ غَرِقَ- وَ مَنِ ازْوَرَّ عَنْ حَبَائِلِکِ وُفِّقَ- وَ السَّالِمُ مِنْکِ لَا یُبَالِی إِنْ ضَاقَ بِهِ مُنَاخُهُ- وَ الدُّنْیَا عِنْدَهُ کَیَوْمَ حَانَ انْسِلَاخُه‏

اعْزُبِی عَنِّی فَوَاللَّهِ لَا أَذِلُّ لَکِ فَتَسْتَذِلِّینِی- وَ لَا أَسْلَسُ لَکِ فَتَقُودِینِی- وَ ایْمُ اللَّهِ یَمِیناً أَسْتَثْنِی فِیهَا بِمَشِیئَهِ اللَّهِ- لَأَرُوضَنَّ نَفْسِی رِیَاضَهً تَهِشُّ مَعَهَا إِلَى الْقُرْصِ- إِذَا قَدَرْتُ عَلَیْهِ مَطْعُوماً- وَ تَقْنَعُ بِالْمِلْحِ مَأْدُوماً- وَ لَأَدَعَنَّ مُقْلَتِی کَعَیْنِ مَاءٍ نَضَبَ مَعِینُهَا- مُسْتَفْرِغَهً دُمُوعَهَا- أَ تَمْتَلِئُ السَّائِمَهُ مِنْ رِعْیِهَا فَتَبْرُکَ- وَ تَشْبَعُ الرَّبِیضَهُ مِنْ عُشْبِهَا فَتَرْبِضَ- وَ یَأْکُلُ عَلِیٌّ مِنْ زَادِهِ فَیَهْجَعَ- قَرَّتْ إِذاً عَیْنُهُ إِذَا اقْتَدَى بَعْدَ السِّنِینَ الْمُتَطَاوِلَهِ- بِالْبَهِیمَهِ الْهَامِلَهِ وَ السَّائِمَهِ الْمَرْعِیَّهِ- طُوبَى لِنَفْسٍ أَدَّتْ إِلَى رَبِّهَا فَرْضَهَا- وَ عَرَکَتْ بِجَنْبِهَا بُؤْسَهَا وَ هَجَرَتْ فِی‏اللَّیْلِ غُمْضَهَا- حَتَّى إِذَا غَلَبَ الْکَرَى عَلَیْهَا افْتَرَشَتْ أَرْضَهَا- وَ تَوَسَّدَتْ کَفَّهَا- فِی مَعْشَرٍ أَسْهَرَ عُیُونَهُمْ خَوْفُ مَعَادِهِمْ- وَ تَجَافَتْ عَنْ مَضَاجِعِهِمْ جُنُوبُهُمْ- وَ هَمْهَمَتْ بِذِکْرِ رَبِّهِمْ شِفَاهُهُمْ- وَ تَقَشَّعَتْ بِطُولِ اسْتِغْفَارِهِمْ ذُنُوبُهُمْ- أُولئِکَ حِزْبُ اللَّهِ أَلا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ- فَاتَّقِ اللَّهَ یَا ابْنَ حُنَیْفٍ وَ لْتَکْفُفْ أَقْرَاصُکَ- لِیَکُونَ مِنَ النَّارِ خَلَاصُک‏

مطابق نامه ۴۵ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۴۵): از نامه آن حضرت به عثمان بن حنیف انصارى که کارگزارش بر بصره بود به آن حضرت خبر رسیده بود که به هر میهمانى گروهى از مردم بصره دعوت شده و رفته است . 

در این نامه که چنین آغاز مى شود: اما بعد، یابن حنیف فقد بلغنى ان رجلا من فتیه اهل البصره دعاک الى ماءدبه فاسرعت الیها اما بعد، اى پسر حنیف ! به من خبر رسیده است یکى از جوانمردان بخشنده بصره تو را به سفره میهمانى دعوت کرده است و شتابان پذیرفته اى ، ابن ابى الحدید شرح این نامه را چنین شروع کرده است :

عثمان بن حنیف و نسب او

نام پدرش با ضمه حاء است و او پسر واهب بن عکم بن ثعلبه بن حارث انصارى و از قبیله اوس و برادر سهل بن حنیف است . کنیه اش ابوعمرو یا ابوعبدالله بوده است .

نخست براى عمر کارگزارى کرد و سپس براى على علیه السلام ، عمر او را براى تعیین مساحت زمینهاى عراق و جمع آورى خراج آن گماشت و او میزان خراج و جزیه مردم عراق را تعیین کرد. و على علیه السلام او را به حکومت بصره گماشت که چون طلحه و زبیر به بصره آمدند او را از آن شهر بیرون کردند. عثمان بن حنیف پس از رحلت على علیه السلام ساکن کوفه شد و به روزگار حکومت معاویه در همان شهر درگذشت .

ابن ابى الحدید سپس به توضیح و شرح لغات و آوردن شواهدى از شعر پرداخته است و در شرح این جمله از این نامه که فرموده است : بلى کانت فى ایدینا فدک من کل ما اظلته السماء، فشحت علیها نفوس قوم و سخت علیها آخرین ، آرى ، از همه آنچه که آسمان بر آن سایه افکنده است ، فدک در دست ما بود، گروهى بر آن بخل ورزیدند و گروهى دیگر درباره آن سخاوت ورزیدند، مبحثى مفصل در هفتاد و پنج صفحه در مورد فدک ایراد کرده که به ترجمه مطالب تاریخى آن بسنده مى شود.

آنچه در سیره و اخبار درباره فدک آمده است 

بدان که ما شرح این کلمات را در سه فصل بیان مى کنیم ، فصل نخست درباره آنچه که در حدیث و خبر در مورد فدک آمده است ، فصل دوم در اینکه آیا از پیامبر صلى الله علیه و آله ارث برده مى شود یا نه . فصل سوم در اینکه آیا فدک از سوى رسول خدا به فاطمه علیه السلام واگذار و بخشیده شده است یا نه .

فصل اول : در مورد اخبار و احادیثى که از قول اهل حدیث اهل سنت و در کتابهاى ایشان نقل شده است ، نه کتابهاى شیعه و رجال ایشان که ما با خویشتن شرط کرده ایم که از آنها چیزى نیاوریم  و همه آنچه را در این فصل مى آوریم و آنچه از اختلاف و اضطرابى که پس از رحلت رسول خدا صلى الله علیه و آله بوده است ، بیان مى داریم از نوشته ابوبکر احمد بن عبدالعزیز جوهرى در کتاب السقیفه و فدک  است . و این ابوبکر جوهرى محدثى پارسا و مورد اعتماد و ادیب بوده است که دیگر محدثان او را ستوده و مصنفاتش را روایت کرده اند.

ابوبکر جوهرى مى گوید: ابوزید عمر بن شبه ، از حیان بن بشر، از یحیى بن آدم از ابن ابى زائده ، از محمد بن اسحاق ، از زهرى نقل مى کند که مى گفته است : گروهى از مردم خیبر که باقى مانده بودند، متحصن شدند و سپس ‍ از رسول خدا خواستند که در قبال حفظ جان و خون ، آنان را تبعید کند، و چنان فرمود: چون مردم دهکده فدک  این موضوع را شنیدند، آنان هم با همان شرط تسلیم شدند و سرزمین ایشان مخصوص پیامبر صلى الله علیه و آله شد که در آن اسب و رکابى زده نشده بود بدون جنگ تسلیم شده بودند.

ابوبکر جوهرى مى گوید: محمد بن اسحاق همچنین روایت مى کند که چون پیامبر صلى الله علیه و آله از فتح خیبر آسوده شد، خداوند بر دل مردم فدک بیم انداخت و فرستادگان ایشان در خیبر یا میان راه یا پس از رسیدن پیامبر صلى الله علیه و آله به مدینه به حضورش آمدند و پیامبر صلى الله علیه و آله پیشنهادشان را پذیرفت و بدین گونه فدک مخصوص پیامبر صلى الله علیه و آله شد که براى گشودن آن جنگى صورت نگرفت و با نیمى از فدک مصالحه کردند. گوید: روایت شده است که پیامبر صلى الله علیه و آله در قبال فدک صلح فرمود و خدا داناتر است که چگونه بوده است .

گوید مالک بن انس ، از قول عبدالله بن ابى بکر بن عمرو بن حزم روایت مى کند که پیامبر صلى الله علیه و آله در قبال نیمى از زمینهاى فدک با آنان صلح فرمود و کار همان گونه بود تا آنکه عمر آنان را تبعید کرد و عوض نیمه دیگر به آنان شتر چیزهاى دیگر پرداخت .

کس دیگرى غیر از مالک بن انس مى گوید: هنگامى که عمر مى خواست ایشان را تبعید کند، کسانى را براى تقویم اموال آنان فرستاد که ابوالهیثم بن التهیان و فروه بن عمرو و حباب بن صخر و زید بن ثابت بودند. آنان نخلستانها و سرزمین فدک را تقویم کردند، عمر بهاى نیمه اى را که از ایشان بود، پرداخت که پنجاه هزار درهم بود و آن را از اموال عراق که براى عمر رسیده بود، پرداخت و ایشان را به شام تبعید کرد.

ابوبکر جوهرى مى گوید: محمد بن زکریا براى من ، از جعفر بن محمد بن عماره کندى ، از پدرش ، از حسین بن صالح بن حى ، از قول دو مرد از بنى هاشم ، از قول زینب دختر على بن ابى طالب علیه السلام ، و جعفر بن محمد بن على بن حسین هم ، از پدرش ، همچنین عثمان بن عمران عجیفى ، از نائل بن نجیح بن عمیر بن شمر، از جابر جعفى ، از ابوجعفر محمد بن على علیه السلام ، همچنین احمد بن محمد بن یزید، از عبدالله بن محمد بن سلیمان ، از پدرش ، از عبدالله بن حسن بن حسن ، همگى نقل کرده اند: چون به فاطمه علیهاالسلام خبر رسید، ابوبکر تصمیم به منع از تصرف فدک گرفته است ، چادر خویش را پوشید و همراه تنى چند از زنان قوم خود و دخترکانش حرکت فرمود و چگونگى حرکت و راه رفتن او را راه رفتن پیامبر هیچ تفاوت نداشت . به مسجد و پیش ابوبکر آمد و انبوه مهاجران و انصار حاضر بودند، میان او و ایشان پرده اى سپید قبطى آویخته شد. فاطمه علیهاالسلام ناله اى اندوهناک برآورد که همگان فریاد گریه شان برآمد. مدتى طولانى سکوت فرمود تا آنان از گریستن آرام گرفتند و سپس چنین فرمود:

سخن خود را با ستایش آن کس که از همگان به ستایش و نعمت و بزرگوارى شایسته تر است آغاز مى کنم ، سپاس و ستایش خداوند را در قبال آنچه از نعمت ارزانى داشته و به آنچه الهام فرموده است ، و خطبه اى طولانى و پسندیده را نقل کرده اند که در پایان آن چنین فرموده است : از خداى آن چنان که شایسته اوست ، بترسید و در آنچه به شما فرمان داده است ، او را فرمان برید که از میان بندگان دانشمندان از خدا بیم مى ورزند. و خداوندى را که به سبب عظمت و نورش هر که در آسمانها و زمین است براى تقرب به او وسیله اى جستجو مى کند، سپاس ‍ دارید و ما وسیله خداوند میان خلق خدا و ویژگان او و محل قدس و حجت خداوندیم و ما وارثان پیامبران خداییم ، سپس گفت : من فاطمه دختر محمدم ، این سخن را مى گویم و تکرار مى کنم و این سخن را یاوه و بیهوده نمى گویم ، اینک با گوشهاى شنوا و دلهاى موافق گوش دهید و این آیه را تلاوت فرمود همانا رسولى از خودتان براى شما آمد که پریشانى شما بر او گران و بر نجات شما آزمند و به مؤ منان رئوف و مهربان است . 

 و اگر با دیده انصاف بنگرید پدرم را فراتر از پدران خود و او را برادر پسرعمویم ، نه مردان دیگر خواهید یافت .
آن گاه سخنان طولانى دیگرى نقل کرده است که ما در فصل دوم آن را خواهیم آورد و در پایان گفته است : و شما اینک تصور مى کنید که براى من ارثى وجود ندارد آیا حکم جاهلى را مى جویند و براى کسانى که یقین داشته باشند چه کسى از خداوند نیکو حکم تر است . 

 هان اى گروههاى مسلمانان ! باید میراث پدرم با زور از من ربوده شود؟ اى پسر ابوقحافه چگونه است که خداوند مقرر فرموده است تو از پدرت میراث ببرى ولى از پدرم میراث نبرم ، عجب کار شگفتى آورده اى اینک آن را لگام زده براى خود بگیر تا روز حشر تو به دیدارت آید. بهترین حکم ، خداوند است و محمد صلى الله علیه و آله سالار و وعده گاه قیامت خواهد بود و آن گاه که رستاخیز برپاى شود اهل باطل زبان خواهند کرد.  براى هر خبرى وقتى معین است و به زودى خواهید دانست که چه کسى را عذابى خواهد رسید که زبونش مى سازد و عذاب جاودانه بر او خواهد بود ، فاطمه علیهاالسلام آن گاه روى به سوى قبر پدرش کرد و به این ابیات هند دختر اثاثه تمثل جست :

همانا که پس از تو کارها و هیاهوهایى صورت گرفت که اگر تو حضور مى داشتى سخنى فزون گفته نمى شود، چون تو درگذشتى و توده هاى ریگ و خاک حائل تو شد برخى از مردان آنچه را در سینه داشتند براى ما آشکار ساختند، مردانى نسبت به ما تحقیر و ترش رویى کردند و اینک که تو از ما غائبى حق ما غصب مى شود.
گوید: تا آن روز آن همه مرد و زن گریه کننده دیده نشده بود، فاطمه علیهاالسلام سپس بر جاى مسجد که ویژه انصار بود، توجه کرد و فرمود:

اى کسانى که بازمانده کسانى هستید که بازوهاى دین و پاسداران اسلام بوده اند و خود نیز چنان بوده اید، این سستى در یارى دادن و خوددارى از کمک به من و چشم پوشى از حقوق من و چرت زدن در مورد دفع ستم از من چیست ؟ مگر رسول خدا صلى الله علیه و آله نمى فرمود: باید حرمت و حقوق آدمى در فرزندانش ‍ رعایت شود چه زود و با شتاب بدعتها که پدید آوردید، بر فرض که پیامبر صلى الله علیه و آله رحلت فرموده باشد، باید شما دین او را بمیرانید. آرى که به جان خودم سوگند مرگ او مصیبت بزرگى است که رخنه و شکاف آن ، فراخ و غیرقابل جبران است .

زمین از این مصیبت تیره و تار و کوهها لرزان و آرزوها بر باد شد. پس از او، حریم تباه و پرده حرمت دریده و مصونیت از میان برداشته شد. آرى این گرفتارى و سوگى است که کتاب خدا پیش از مرگ او آن را اعلان کرده و پیش از فقدانش ‍ شما را از آن آگاه فرموده است و خداوند متعال چنین مى گوید محمد جز پیامبرى نیست که پیش از او پیامبران درگذشتند، آیا اگر بمیرد یا کشته شود شما بر پاشنه هاى خود برخواهید گشت و هر کس چنان کند هرگز زیانى به خدا نمى رساند و خداوند به زودى سپاسگزاران را پاداش مى دهد.  هان اى انصار! باید میراث پدرم به تاراج برده شود و حال آنک شما مى بینید و مى شنوید، صداى فریادخواهى و فرا خواندن را مى شنوید و به شما مى رسد، و شما داراى شمار و ساز و برگ هستید، این خانه و دیار از آن شماست و شما نخبگانى هستید که خدایتان انتخاب فرموده است و گزیدگانى هستید که خدایتان برگزیده است .

شما جنگ و ستیز را با عرب آغاز کردید و با آنان چندان نبرد کردید تا آسیاى اسلام به یارى شما به گردش آمد و کارش سامان گرفت و سرانجام آتش جنگ خاموش شد و فوران شرک آرام گرفت و دعوت به باطل تسکین یافت و نظام دین استوار شد، اینک پس از آن پیشتازى و شدت و شجاعت خود را کنار کشیدید و سستى و ترس بر شما چیره شد، آن هم در قبال مردمى که سوگندهاى خود را گسستند، آن هم پس از عهدکردن و طعنه زدن در دین شما، با پیشوایان کفر جنگ کنید که براى آنان سوگند استوارى نیست ، شاید بس ‍ کنند 

 هان که شما را چنان مى بینم که به سستى و صلح جویى گرایش یافته اید و آنچه را که شنیدید، منکر شدید. و روا داشتید آنچه را که انجام دادید، بر فرض که شما و همه کسانى که در زمین هستند کافر شوید، همانا خداوند بى نیاز ستوده است . من آنچه را که به شما گفتم با توجه به زبونى و خفتى است که شما را فرو گرفته است و ضعف یقین و سستى نیزه ها که بر شما عارض ‍ شده است . اینک همان را داشته باشید، در حالى که پشت به جنگ مى دهید و کفشهایتان دریده است کنایه از درماندگى و گریز و ننگ بر شما باقى و داغ زبونى بر جامه هاى شماست ، هر چه مى خواهید انجام دهید که به آتش برافروخته خداوند که بر دلها سر مى کشد خواهید رسید و آنچه مى کنید در مقابل چشم خداوند است ، و آنان که ستم مى کنند به زودى خواهند دانست که به کدام بازگشت گاه باز مى گردند. 

ابوبکر جوهرى مى گوید: محمد بن زکریا، از محمد بن ضحاک ، از هشام بن محمد، از عوانه بن حکم براى من نقل کرد که چون فاطمه علیهاالسلام آن سخنان خود را با ابوبکر گفت ، ابوبکر نخست ستایش و نیایش خدا را به جاى آورد و بر پیامبر صلى الله علیه و آله درود فرستاد و چنین گفت : اى برگزیده ترین زنان و اى دختر بهترین پدران به خدا سوگند من از راءى رسول خدا تجاوز نکرده ام و فقط فرمان او را به کار بسته ام و دیده بان به اهل خود دروغ نمى گوید. تو سخن گفتى و ابلاغ کردى و درشتى و سختى در گفتار کردى ، خداوند ما و تو را بیامرزد، وانگهى من مرکب و وسایل شخصى و کفشهاى پیامبر صلى الله علیه و آله را به على علیه السلام تسلیم کردم ، اما در مورد چیزهاى دیگر من خود از رسول خدا صلى الله علیه و آله شنیدم که مى فرمود از ما گروه انبیا سیمینه و زرینه و زمین و خانه و ملک و آب ارث برده نمى شود بلکه از ما ایمان و حکمت و علم و سنت به ارث مى برند.، و من به آنچه فرمان داده است عمل کردم و براى رسول خدا خیرخواهى ورزیدیم و توفیق من جز به خدا نیست بر او توکل کرده ام و به سوى او پناه مى برم . 

ابوبکر جوهرى مى گوید: هشام بن محمد، از پدرش روایت مى کند که مى گفته است : فاطمه علیه السلام به ابوبکر فرمود: ام ایمن گواهى مى دهد که رسول خدا صلى الله علیه و آله فدک را به من عطا فرموده است . ابوبکر گفت : اى دختر رسول خدا به خدا سوگند که خداوند کسى را نیافریده است که از رسول خدا صلى الله علیه و آله یعنى پدرت براى من محبوب تر باشد و روزى که پدرت رحلت فرمود، دوست مى داشتم آسمان بر زمین مى افتاد و به خدا سوگند اگر عایشه فقیر باشد بهتر است تا تو فقیر باشى ، وانگهى آیا تصور مى کنى منى که حق سرخ و سپید را مى پردازم نسبت به حق تو که دختر رسول خدایى ستم مى کنم .

این مال از پیامبر صلى الله علیه و آله نیست بلکه مالى از اموال عمومى مسلمانان است که پیامبر صلى الله علیه و آله با درآمد آن مردان را سوار مى فرمود و در راه خدا آن را هزینه مى کرد و اینک که رسول خدا صلى الله علیه و آله رحلت فرموده است من همان گونه که او رفتار مى فرمود، در آن مورد رفتار مى کنم . فاطمه گفت : به خدا سوگند دیگر هرگز با تو سخن نخواهم گفت .

ابوبکر گفت : به خدا سوگند من هرگز درباره تو پریشان گویى نمى کنم . فاطمه فرمود: به خدا سوگند که خدا را به زیان تو فرا مى خوانم نفرینت مى کنم ابوبکر گفت : به خدا سوگند که من خدا را به سود تو فرا مى خوانم براى تو دعا مى کنم . و چون مرگ فاطمه فرا رسید، وصیت فرمود که ابوبکر بر او نماز نگزارد. بدن فاطمه شبانه به خاک سپرده شد و عباس بن عبدالملک بر او نماز گزارد و فاصله میان مرگ او و پدرش هفتاد و دو شب بود.

ابوبکر جوهرى مى گوید: محمد بن زکریا براى من ، از قول جعفر بن محمد بن عماره با همان اسناد روایت نخستین روایت کرد که چون ابوبکر سخنان فاطمه علیهاالسلام را شنید بر او گران آمد و به منبر رفت و گفت : اى مردم ! این توجه و گرایش به هر سخن چیست ! این آرزوها به روزگار رسول خدا صلى الله علیه و آله کجا بود؟ هان ، هر کس که شنیده است بگوید و هر کس گواهى مى دهد گواهى دهد.

همانا او یعنى على علیه السلام روباهى است که گواهش دم اوست و پیوسته به هر فتنه است ، اوست که مى گوید بگذارید به حال نخستین و فتنه و آشوب برگردد. از فرد ناتوان و زنها یارى مى جویند، همچون ام طحال که خویشاوندانش روسپى گرى را براى او خوش مى داشتند. همانا من اگر بخواهم مى گویم و اگر بگویم درمانده مى سازم ، ولى من تا آن گاه که رهایم کنند، ساکت خواهم ماند. سپس روى به انصار کرد و گفت : اى انصار! سخنان سفلگان شما به اطلاع من رسیده است ، و حال آنکه شایسته ترین افرادى که باید عهد پیامبر را رعایت کنند شمایید که او پیش شما آمد و شما بودید که پناه و یارى دادید، همانا که من بر هیچ کس که سزاوار نباشد دست و زبان نمى گشایم و از منبر فرود آمد و فاطمه علیهاالسلام هم به خانه اش برگشت .

مى گویم ، این سخنان ابوبکر را بر نقیب ابویحیى جعفر بن یحیى بن ابى زید بصرى خواندم و به او گفتم : ابوبکر به چه کسى تعریض زده است ؟ تعریض ‍ نیست که تصریح کرده است . گفتم : اگر تصریح مى کرد که از تو نمى پرسیدم . خندید و گفت : به على بن ابى طالب علیه السلام گفته است . گفتم : یعنى تمام این سخنان را براى على گفته است ؟ گفت : آرى پسرکم موضوع پادشاهى است . پرسیدم سخن انصار چه بوده است ؟ گفت : ایشان با صداى بلند نام على را بر زبان مى آوردند به بیعت با او فرا مى خواندند و ابوبکر از پریشان شدن کار حکومت خودشان مى ترسیده است .

سپس لغات مشکل کلام ابوبکر را از نقیب پرسیدم برایم توضیح داد  و گفت : اینکه شاهد روباه دم اوست ، مثلى است براى کسى که گواهى جز پاره اى از تن خویش نداشته باشد و درباره اصل آن گفته اند، روباه مى خواست شیر را بر گرگ بشوراند، به شیر گفت گرگ گوسپندى را که تو براى خود نگه داشته بودى درید و خورد و من حضور داشتم . شیر گفت : چه کسى در این باره براى تو گواهى مى دهد؟ روباه دم خود را که خون آلود بود بلند کرد. شیر هم که گوسپند را از دست داده بود گواهى او را پذیرفت و گرگ را کشت . و ام طحال نام زنى روسپى در دوره جاهلى است که به بسیارى زناکارى او مثل زده مى شده است و مى گفته اند فلان زناکارتر از ام طحال است .

ابوبکر جوهرى مى گوید: محمد بن زکریا، از قول ابن عایشه ، از قول پدرش ، از عمویش براى من نقل کرد که چون فاطمه علیهاالسلام با ابوبکر سخن گفت ، ابوبکر نخست گریست و سپس گفت : اى دختر رسول خدا از پدرت دینار و درهمى به ارث برده نمى شود و فرموده است از پیامبران میراثى برده نمى شود. فاطمه گفت : فدک را پیامبر صلى الله علیه و آله به من بخشیده است . ابوبکر گفت : در این باره چه کسى گواهى مى دهد؟ على بن ابى طالب علیه السلام آمد و گواهى داد، ام ایمن هم آمد و گواهى داد. در این هنگام عمر بن خطاب و عبدالرحمان بن عوف آمدند و گواهى دادند که رسول خدا صلى الله علیه و آله درآمد فدک را تقسیم مى فرموده است .

ابوبکر گفت : اى دختر رسول خدا تو و على و ام ایمن و عمر و عبدالرحمان همگى راست گفتید و چنان بوده است که این مال تو از پدرت به آن صورت بوده است که پیامبر صلى الله علیه و آله از درآمد فدک هزینه زندگى و خوراک شما را پرداخت مى کرده و باقى مانده آن را تقسیم مى فرموده است ، و به گروهى در راه خدا مرکوب مى داده است . اینک تو مى خواهى با آن چه کار کنى ؟ فاطمه گفت : مى خواهم همان کار را انجام دهم که پدرم انجام مى داد. ابوبکر گفت : خدا گواه تو بر من خواهد بود که من هم همان گونه رفتار کنم که پدرت رفتار مى فرمود. فاطمه گفت : خدا را که چنان عمل خواهى کرد؟

ابوبکر گفت : خدا را که چنان عمل مى کنم ، فاطمه عرضه داشت بارخدایا گواه باش ، و ابوبکر درآمد غله فدک را مى گرفت و به اندازه کفایت به ایشان مى پرداخت و باقى مانده آن را تقسیم مى کرد. ابوبکر و عثمان و على هم همین گونه عمل مى کردند، و چون معاویه به حکومت رسید پس از رحلت امام حسین علیه السلام ، یک سوم آن را به مروان بن حکم و یک سوم را به عمرو و پسر عثمان و یک سوم آن را به پسر خود یزید داد و آنان همچنان فدک را در دست داشتند تا آنکه در دوره حکومت مروان تمام فدک در اختیارش قرار گرفت و آن را به پسر خویش عبدالعزیز بخشید. عبدالعزیز هم آن را به پسر خود عمر بن عبدالعزیز بخشید و چون عمر بن عبدالعزیز به حکومت رسید، نخستین دادى که داد برگرداندن فدک بود.

حسن پسر امام حسن علیه السلام و گفته شده است امام على بن حسین علیه السلام را خواست و آن را به ایشان برگرداند و در مدت حکومت عمر بن عبدالعزیز که دو سال و نیم بود فدک در دست فرزندان فاطمه علیهاالسلام بود. چون یزید بن عاتکه به حکومت رسید، فدک را از ایشان بازستد و همچنان در دست بنى مروان دست به دست مى گشت تا آنکه حکومت آنان سپرى شد. چون ابوالعباس سفاح به حکومت رسید، فدک را به عبدالله بن منصور آن را از ایشان بازستد. پسرش مهدى عباسى آن را به فرزندان فاطمه برگرداند و پس از او موسى و هارون آن را بازستدند و همچنان در دست ایشان بود تا ماءمون به حکومت رسید و آن را به فاطمى ها برگرداند.

ابوبکر جوهرى مى گوید: محمد بن زکریا، از قول مهدى بن سابق براى من نقل کرد که ماءمون براى رسیدگى به مظالم نشست ، نخستین نامه که به دستش رسید بر آن نگریست و گریست و به کسى که بالاسرش ایستاده بود گفت : جار بزن که وکیل فاطمه کجاست ؟ پیرمردى برخاست که دراعه بر تن و عمامه بر سر و کفشهاى دوخت تعز شهرى از یمن بر پاى داشت و پیش آمد و با ماءمون در مورد فدک به مناظره پرداخت . ماءمون براى او و او براى ماءمون حجت مى آورد، سرانجام ماءمون فرمان داد قباله فدک به نام ایشان نوشته شود و سند نوشته شد و بر او خواندند و آن را امضا کرد.

در این هنگام دعبل خزاعى در حضور ماءمون برخاست و قصیده معروف خود را که مطلعش این بیت است براى او خواند:با برگرداندن ماءمون فدک را به بنى هاشم چهره روزگار خندان شد. 

و همچنان فدک در دست اولاد فاطمه علیهاالسلام بود تا روزگار متوکل که او آن را به عبدالله بن عمر بازیار بخشید. در فدک یازده نخل باقى بود که پیامبر صلى الله علیه و آله به دست خویش کاشته بود و بنى فاطمه خرماى آن نخلها را مى چیدند و در موسم به حاجیان هدیه مى دادند و حاجیان هم اموال گران و فراوان به ایشان مى دادند. عبدالله بن عمر بازیار، مردى به نام بشران بن ابى امیه ثقفى را به مدینه فرستاد تا به فدک برود و آن نخلها را قطع کند. او چنان کرد و چون به بصره برگشت ، فلج شد. 

ابوبکر جوهرى مى گوید: ابوزید عمر بن شبه ، از سوید بن سعید و حسن بن عثمان ، از قول ولید بن محمد، از زهرى ، از عروه ، از عایشه نقل مى کند که عایشه مى گفته است : فاطمه علیهاالسلام به ابوبکر پیام فرستاد و میراث خود از پیامبر صلى الله علیه و آله را مطالبه فرمود و او در آن هنگام آنچه را که در مدینه و فدک از پیامبر صلى الله علیه و آله بود و همچنین باقى مانده خمس خیبر را مطالبه مى کرد.

ابوبکر گفت : پیامبر صلى الله علیه و آله فرموده است از ما ارث برده نمى شود آنچه از ما باقى بماند صدقه است . و آل محمد هم باید از درآمد آن بهره مند شوند. و من به خدا سوگند چیزى از صدقات رسول خدا را از همان حالى که در عهد او بوده است تغییر نمى دهم و در آن مورد همان گونه رفتار مى کنم که پیامبر رفتار مى فرمود. ابوبکر از اینکه چیزى از آن را به فاطمه تسلیم کند، خوددارى کرد و بدین سبب فاطمه از ابوبکر دلگیر شد و بر او خشم گرفت و تا هنگامى که درگذشت با ابوبکر سخن نگفت . فاطمه پس از پدرش شش ماه زنده بود و چون درگذشت على علیه السلام شبانه پیکرش را به خاک سپرد و ابوبکر را آگاه نکرد.

ابوبکر جوهرى مى گوید: ابوزید، از قول اسحاق بن ادریس ، از قول محمد بن احمد، از معمر، از زهرى ، از عروه ، از عایشه براى ما نقل کرد که مى گفته است ، فاطمه علیهاالسلام و عباس پیش ابوبکر آمدند و میراث خود از پیامبر صلى الله علیه و آله را مطالبه کردند و موضوع آن ، زمین فدک و سهم خیبر بود. ابوبکر به آن دو گفت : من شنیدم که پیامبر صلى الله علیه و آله مى فرمود: از ما ارث برده نمى شود، آنچه از ما باقى بماند صدقه است . و دیده ام رسول خدا چگونه انجام مى داده است ، تغییر نمى دهم و همان گونه عمل خواهم کرد. فاطمه بر ابوبکر خشم گرفت و تا هنگامى که درگذشت با ابوبکر سخن نگفت . 

ابوبکر جوهرى مى گوید: ابوزید، از قول عمر بن عاصم و موسى بن اسماعیل ، از حماد بن سلمه ، از کلبى ، از ابوصالح ، از ام هانى نقل مى کند که مى گفته است فاطمه علیهاالسلام به ابوبکر گفت : هنگامى که تو بمیرى چه کسى از تو ارث مى برد، گفت : فرزندان و همسرم . فرمود: پس به چه سبب تو باید به جاى ما از پیامبر ارث ببرى ؟ ابوبکر گفت : اى دختر رسول خدا از پدرت خانه و مال و سیم و زرى باقى نمانده است که ارث برده شود.
فاطمه گفت : سهمى که خداوند براى ما قرار داده است و اینک در دست تو قرار گرفته است .

ابوبکر گفت : من شنیدم پیامبر صلى الله علیه و آله مى فرمود: این روزى و طعمه اى است که خداوند به ما ارزانى فرموده است و هنگامى که من مردم میان همه مسلمانان خواهد بود.

ابوبکر جوهرى مى گوید: ابوزید، از قول ابوبکر بن ابى شیبه ، از محمد بن افضل ، از ولید بن جمیع ، از ابوالطفیل براى ما نقل کرد که مى گفته است ، فاطمه علیهاالسلام به ابوبکر پیام فرستاد که آیا تو از پیامبر صلى الله علیه و آله میراث مى برى یا خاندان او؟ گفت : نه که اهل و خاندانش ارث مى برند. فاطمه گفت : پس سهم رسول خدا صلى الله علیه و آله چه مى شود؟ ابوبکر گفت : من شنیدم که پیامبر صلى الله علیه و آله مى فرمود: خداوند به پیامبر خویش روزى اى نصیب فرمود. سپس خداوند او را قبض روح فرمود و آن را براى کسى قرار داد که پس از پیامبر به حکومت رسد و پس از پیامبر من به ولایت رسیده ام و مى خواهم آن را به مسلمانان برگردانم . فاطمه فرمود: تو خود به آنچه از پیامبر شنیده اى داناترى .

مى گویم ابن ابى الحدید در این حدیث چیز عجیبى دیده مى شود و آن این است که فاطمه از ابوبکر مى پرسد: تو از پیامبر ارث مى برى یا خانواده اش ؟ و ابوبکر مى گوید: البته که خانواده اش ، و این دلیل بر آن است که از پیامبر صلى الله علیه و آله ارث برده مى شود و خانواده اش از او ارث مى برند و این تصریح مخالف با آن چیزى است که ابوبکر خود آن را نقل مى کرده است که از ما پیامبران ارث برده نمى شود. وانگهى از این حدیث فهمیده مى شود که ابوبکر از گفتار پیامبر چنین استنباط کرده است که منظور از پیامبر در عبارت رسول خدا، خود آن حضرت است و با آنکه به صورت نکره آمده است تصور و برداشت ابوبکر چنان بوده است . همان گونه که پیامبر (ص ) در خطبه اى فرمود: خداوند بنده اى را براى انتخاب دنیا و آنچه در پیشگاه پروردگارش ‍ هست مخیر فرمود و آن بنده آنچه را که در پیشگاه خداوند است برگزید و ابوبکر گفت : نه که ما جانهاى خود را فداى تو مى کنیم .

ابوبکر جوهرى مى گوید: ابوزید، از قول قعنبى ، از عبدالعزیز بن محمد، از محمد بن عمر، از ابوسلمه براى ما نقل کرد که فاطمه فدک را از ابوبکر مطالبه فرمود، ابوبکر گفت : من شنیدم که پیامبر مى فرمود: از پیامبر ارث برده نمى شود.، هزینه زندگى هر کس را که پیامبر برعهده داشته است ، من برعهده مى گیرم و بر هر کس پیامبر صلى الله علیه و آله اتفاق مى فرموده است ، من هم انفاق خواهم کرد. فاطمه فرمود: اى ابوبکر چگونه است که دختران تو از تو ارث خواهند برد ولى دختران پیامبر از او ارث نمى برند؟ ابوبکر گفت : همین است .

ابوبکر جوهرى مى گوید: ابوزید، از قول محمد بن عبدالله بن زبیر، از فضیل بن مرزوق ، از بحترى بن حسان نقل مى کرد که مى گفته است : براى اینکه کار ابوبکر را زشت سازم به زید بن على علیه السلام گفتم : چگونه ابوبکر فدک را از دست فاطمه علیهاالسلام بیرون کشید؟

گفت : ابوبکر مرد مهربانى بود و خوش نمى داشت کارى را که پیامبر صلى الله علیه و آله انجام مى داده است تغییر دهد. فاطمه پیش او رفت و گفت : پیامبر صلى الله علیه و آله فدک را به من بخشیده است . ابوبکر گفت : آیا تو را در این باره گواهى هست ؟ فاطمه علیهاالسلام همراه على علیه السلام آمد و على به سود فاطمه گواهى داد. سپس ام ایمن هم آمد و خطاب به آن دو به گفته ابوزید یعنى به عمر و ابوبکر گفت : آیا گواهى مى دهید که من اهل بهشت هستم ؟ گفتند: آرى همین گونه است .

ام ایمن گفت : و من گواهى مى دهم که پیامبر صلى الله علیه و آله فدک را به فاطمه بخشیده است ، ابوبکر گفت : اى فاطمه ! مردى دیگر یا زنى دیگر باید گواهى دهند تا مستحق آن شوى که به سود تو حکم شود. گوید: ابوزید پس ‍ از نقل این خبر گفت : به خدا سوگند اگر قضاوت کردن در این باره به من هم واگذار مى شد، همان گونه که ابوبکر گفته است مى گفتم همان راءى را مى دادم .

ابوبکر جوهرى مى گوید: ابوزید، از قول محمد بن صباح ، از یحیى بن متوکل ابوعقیل ، از کثیر نوال براى ما نقل کرد که مى گفته است به ابوجعفر محمد بن على علیه السلام گفتم : خدا مرا فدایت گرداند آیا معتقدى که ابوبکر و عمر در مورد حق شما بر شما ستم کرده اند، یا چیزى از حق شما را از میان برده اند؟ فرمود: نه ، سوگند به کسى که قرآن را بر بنده خویش نازل مى فرمود تا براى جهانیان بیم دهنده باشد که آنان به اندازه دانه خردل هم به ما ستم نکرده اند. گفتم : فدایت شوم آیا آنان را دوست داشته باشم ؟ فرمود: آرى ، در دنیا و آخرت و هر گناهى در این باره رسید بر گردن من . سپس امام باقر فرمود: خداوند سزاى مغیره و بنان را بدهد که آن دو بر ما اهل بیت دروغ بسته اند.

جوهرى مى گوید: و ابوزید، از قول عبدالله بن نافع و قعنبى ، از مالک از زهرى ، از عروه ، از عایشه براى ما نقل کرد که مى گفته است : پس از رحلت پیامبر صلى الله علیه و آله همسران آن حضرت خواستند عثمان بن عفان را پیش ابوبکر بفرستند و میراث خود را مطالبه کنند با یک هشتم سهم خود را بخواهند من یعنى عایشه به آنان گفتم : مگر پیامبر صلى الله علیه و آله نفرموده است : از ما ارث برده نمى شود و آنچه باقى گذاریم صدقه است .

ابوبکر جوهرى مى گوید: همچنین ابوزید، از عبدالله بن نافع و قعنبى و بشر بن عمر، از مالک ، از ابوالزناد، از اعرج ، از ابوهریره ، از قول پیامبر صلى الله علیه و آله همسران آن حضرت خواستند عثمان بن عفان را پیش ابوبکر بفرستند و میراث خود را مطالبه کنند یا یک هشتم سهم خود را بخواهند من یعنى عایشه به آنان گفتم : مگر پیامبر صلى الله علیه و آله نفرموده است : از ما ارث برده نمى شود و آنچه باقى گذاریم صدقه است .

ابوبکر جوهرى مى گوید: همچنین ابوزید، از عبدالله بن نافع و قعنبى و بشر بن عمر، از مالک ، از ابوالزناد، از اعرج ، از ابوهریره ، از قول پیامبر صلى الله علیه و آله نقل مى کرد که فرموده است : وراث من نباید دینار و درهمى تقسیم کنند، آنچه باقى بگذارم پس از خرج زنان ، هزینه عیالم هر چه باقى بماند، صدقه است .
مى گویم ابن ابى الحدید این حدیث غریبى است ، زیرا مشهور آن است که حدیث منتفى بودن ارث را هیچ کس جز ابوبکر به تنهایى نقل نکرده است .

ابوبکر جوهرى مى گوید: ابوزید، از حزامى ، از ابن وهب ، از یونس ، از ابن شهاب ، از عبدالرحمان اعرج براى ما نقل کرد که از ابوهریره  شنیده است که مى گفته است ، خودم شنیده پیامبر صلى الله علیه و آله مى فرمود: سوگند به کسى به کسى که جان من در دست اوست ، از میراث من چیزى تقسیم نمى شود، آنچه باقى گذارم ، صدقه خواهد بود. گوید: این صدقات اوقاف به دست على علیه السلام بود که عباس تصرف کرد و دعواى میان على و عباس هم سر همین بود و عمر از اینکه آن را میان دو تقسیم کند، خوددارى کرد تا آنکه عباس از آن کناره گفت و على علیه السلام آن را در اختیار گرفت و سپس در اختیار امام حسن و امام حسین بود و پس از آن در اختیار على بن حسین علیه السلام و حسن بن حسن علیه السلام بود که هر دو آن را اداره مى کردند و پس از آن هم در اختیار زید بن على علیه السلام قرار گرفت .

ابوبکر جوهرى گوید: ابوزید، از قول عثمان بن عمر بن فارس ، از یونس ، از زهرى ، از مالک بن اوس بن حدثان براى ما نقل کرد که مى گفته است : روزى پس ‍ از برآمدن آفتاب عمر بن خطاب مرا احضار کرد، پیش او رفتم بر تختى که روى ریگها بود و فرشى گسترده نبود بر پشتى چرمى نشسته بود. به من گفت : اى مالک گروهى از قوم تو که خانواده دارند به مدینه آمده اند، براى ایشان پرداخت مالى را فرمان داده ام ، آن را اى مرد خودت تقسیم کن ، در همین حال یرفا خدمتکار عمر آمد و گفت : عثمان و سعد و عبدالرحمان و زبیر اجازه آمدن پیش تو را مى خواهند، آیا اجازه مى دهى ؟ گفت : آرى و اجازه داد و ایشان آمدند.

اندکى بعد یرفا آمد و گفت : على و عباس اجازه ورود مى خواهند، اجازه مى دهى ؟ گفت : آرى ، بگذار بیایند. چون آن دو وارد شدند، عباس گفت : اى امیرالمؤ منین میان من و این یعنى على قضاوت کن و آن دو درباره املاک فراوانى که خداوند به رسول خود از اموال بنى نضیر ارزانى فرموده بود، اختلاف نظر و دعوا داشتند. عباس و على پیش عمر به یکدیگر سخن درشت گفتند، آسوده ساز. در این هنگام عمر گفت : شما را به خدایى سوگند مى دهم که آسمانها و زمین به فرمان او برجاى است ، آیا مى دانید که رسول خدا صلى الله علیه و آله فرموده است : از ما ارث برده نمى شود و آنچه باقى گذاریم ، صدقه است .، و مقصود پیامبر خودش بوده است ؟ گفتند: آرى چنین فرموده است .

آن گاه عمر روى به عباس و على کرد و گفت : شما را به خدا سوگند مى دهم آیا این موضوع را مى دانید؟ گفتند: آرى . عمر گفت : من اینک در این باره براى شما توضیح مى دهم ، که خداوند تبارک و تعالى در این فى ء و غنیمت ، پیامبر خود را به چیزى ویژه فرموده است که به دیگرى آن را اعطا نفرموده است و خداوند در این باره چنین مى فرماید آنچه را که خداوند از اموال آنان غنیمت داد، از آن پیامبر اوست که شما براى آن هیچ اسب و اشترى نتاختید: و خداوند رسولان خود را بر هرکه خواهد چیره مى فرماید و خداى بر هر کارى تواناست .  و این مخصوص ‍ پیامبر صلى الله علیه و آله بود و پیامبر هم آن را میان شما هزینه مى فرمود و کسى دیگر را بر شما ترجیح نداد و میان شما پایدار داشت و این اموال باقى مانده است و پیامبر صلى الله علیه و آله هزینه سالیانه اهل خود را نخست از آن پرداخت مى کرد و اضافه و باقى مانده را در راه خدا و همان گونه که دیگر اموال خدا را هزینه مى کرد، مصرف مى فرمود، و در تمام مدت زندگى خود چنین فرمود. چون رحلت کرد، ابوبکر گفت : من والى هستم و همان گونه که پیامبر در آن باره عمل مى فرمود، عمل کرد، و حال آنکه در آن هنگام شما دو تن عمر به عباس و على نگریست چنان مى پنداشتید که ابوبکر در آن مورد ستمگر و تبهکار است و خدا مى داند که او نیکوکار راستگو و به راه راست و پیرو حق بود.

چون خداوند عمر ابوبکر را به سر آورد. گفتم من سزاوارترین مردم به ابوبکرم و به رسول خدا و آن را دو یا چند سال از حکومت خود در دست داشتم و همان گونه که رسول خدا و ابوبکر عمل مى کردند، عمل کردم ، و شما دو تن و در آن حال به عباس و على نگریست مى پنداشتید که من در آن باره ستمگر و تبهکارم و خداوند مى داند که نیکوکار و به راه راست و پیرو حق هستم . پس از آن هر یک پیش من آمدید و سخن شما در واقع یکى بود.

تو اى عباس پیش من آمدى و بهره خود را از برادرزاده ات یعنى از پیامبر را مطالبه کردى و على هم آمد و بهره همسرش را از مال پدرش مطالبه کرد. به شما گفتم پیامبر صلى الله علیه و آله فرموده است : از ما ارث برده نمى شود، آنچه باقى گذاریم ، صدقه است . و چون تصمیم گرفتم به شما دو تن واگذارم ، گفتم بر شما عهد و پیمان و میثاق الهى است که همان گونه عمل کنید که پیامبر صلى الله علیه و آله و ابوبکر و من عمل کرده ایم وگرنه با من سخن مگویید. گفتید با همین شرط به ما واگذار، و من با همان شرط به شما واگذار کردم . آیا اینک داورى دیگرى از من مى خواهید، به خدایى که آسمانها و زمین به فرمان او پابرجاى است . تا هنگامى که قیامت برپاى شود قضاوت دیگرى میان شما نخواهم کرد، اینک هم اگر از اداره آن ناتوانید، به خودم برگردانید و من زحمت شما دو تن را کفایت مى کنم .

ابوبکر جوهرى مى گوید: ابوزید، از قول اسحاق بن ادریس ، از عبدالله بن مبارک ، از یونس ، از زهرى نقل مى کند که مالک بن اوس بن حدثان خبر بالا را براى او هم همین گونه نقل کرده است . زهرى مى گوید: این موضوع را براى عروه نقل کردم ، گفت : مالک بن اوس راست گفته است ، من خودم شنیدم عایشه مى گفتت : همسران پیامبر صلى الله علیه و آله عثمان بن عفان را پیش ابوبکر فرستادند تا میراث آنان را از غنایمى که خداوند ویژه پیامبر صلى الله علیه و آله قرار داده است ، مطالبه کند و من آنان را از این کار بازداشتم و گفتم آیا از خداى نمى ترسید، آیا نمى دانید که پیامبر صلى الله علیه و آله مى فرمود: از ما ارث برده نمى شود، آنچه باقى بگذاریم ، صدقه است . و مقصود پیامبر وجود خودش بود و البته آل محمد از درآمد آن مال بهره مند مى شوند و همسران پیامبر به آنچه گفتم تسلیم شدند.

مى گویم ابن ابى الحدید در این احادیث مشکلاتى است . بدین معنى که حدیث نخست متضمن آن است که عمر گروهى از جمله عثمان را سوگند داده و گفته است شما را به خدا سوگند مى دهم ، مگر نمى دانید که رسول خدا فرموده است :از ما ارث برده نمى شود و آنچه را باقى بگذاریم ، صدقه است . و مقصودش از این گفتار وجود خودش بود؟ و آن گروه که عثمان هم در زمره ایشان بود گفتند: آرى . چگونه عثمان که بر طبق این گفتار خود از این موضوع آگاه بوده ، حاضر شده است فرستاده همسران پیامبر پیش ابوبکر بشود و از او بخواهد که میراث ایشان را بدهد، مگر اینکه گفته شود عثمان و سعد و عبدالرحمان و زبیر سخن عمر را از باب تقلید از ابوبکر و بر مبناى حسن ظن در آنچه او روایت کرده است ، تصدیق کرده اند و آن را علم شمرده اند که گاهى بر گمان هم نام علم اطلاق مى شود.

و اگر کسى بگوید چرا این حسن ظن عثمان به روایت ابوبکر در آغاز کار وجود نداشته است تا نمایندگى همسران پیامبر صلى الله علیه و آله را براى مطالبه میراث ایشان نپذیرد؟ گفته مى شود جایز است در آغاز کار نسبت به آن روایت شک داشته باشد و سپس به سبب مشاهده نشانه ها و دلایلى که مقتضى تصدیق آن بوده است ، آن را تصدیق کرده باشد و براى همه مردم این حال اتفاق مى افتد.

این جا اشکال دیگرى هم وجود دارد و آن این است که بر طبق این روایت عمر، على و عباس را سوگند داده است که آیا آن خبر را مى دانند و ایشان گفته اند آرى ، در صورتى که آن دو از این خبر آگاه بوده اند، چگونه ممکن است عباس و فاطمه براى طلب میراث خود بدان گونه که در روایات قبلى آمده است و ما هم آن را نقل کردیم پیش ابوبکر بروند؟ آیا جایز است بگویم عباس خبر ارث نبردن از پیامبر را مى دانسته و سپس ارثى را که مستحق آن نیست مطالبه کند؟ و آیا ممکن است گفته شود على از آن خبر آگاه بوده و به همسر خویش اجازه فرموده است که مالى را که مستحق آن نیست ، مطالبه کند و از خانه خود به مسجد آید و با ابوبکر نزاع کند و آن گونه سخن بگوید، بدیهى است که این کار فاطمه بدون اجازه و راءى على صورت نگرفته است ، وانگهى اگر از پیامبر صلى الله علیه و آله ارثى برده نمى شود، تسلیم کردن وسایل شخصى و مرکوب و کفشهاى پیامبر صلى الله علیه و آله به على اشکال مى پذیرد زیرا على که اصلا وارث پیامبر نبوده است و اگر از این جهت که همسر على در مظان ارث بردن بوده است ، آن هم بر فرض نبودن خبر نفى میراث آنها را به على تسلیم کرده است ، باز هم این کار جایز نیست . زیرا خبرى که ابوبکر نقل مى کند مانع از ارث بردن از پیامبر است ، چه اندک و چه بسیار.

و اگر کسى بگوید متن خبر چنین بوده است که از ما گروه پیامبران سیم و زر و زمین و آب و ملک و خانه به ارث برده نمى شود.
در پاسخ او گفته مى شود از مضمون این کلام چنین فهمیده مى شود که هیچ چیز از پیامبران ارث برده نمى شود، زیرا عادت عرب بر این جارى است و مقصود این نیست که فقط از همین اجناس ارث برده نمى شود، بلکه این تصریح بر اطلاق کلى دارد که از هیچ چیز پیامبران ارث برده نمى شود.

وانگهى در دنباله خبر تسلیم کردن مرکوب و وسایل شخصى و کفشهاى پیامبر (ص ) آمده است که آن حضرت فرموده است : از ما ارث برده نمى شود، آنچه باقى گذاریم ، صدقه است . و نفرموده است از چه چیزها ارث برده نمى شویم . و این اقتضاى نفى ارث بردن از همه چیز را دارد.

اما در خبر دوم که آن را هشام بن محمد کلبى از پدرش نقل مى کند نیز اشکالى وجود دارد. او مى گوید: فاطمه علیهاالسلام فدک را طلب کرد و گفت آن را پدرم به من بخشیده است و ام ایمن هم در این باره براى من گواهى مى دهد. ابوبکر در پاسخ گفته است : این مال از پیامبر صلى الله علیه و آله نبوده است و مالى از اموال عمومى مسلمانان بوده است که از درآمد آن پیامبر به افراد نظامى مرکوب مى داده و در راه خدا هزینه مى فرموده است .

بنابراین مى توان از ابوبکر پرسید آیا براى پیامبر صلى الله علیه و آله جایز بوده است که به دختر خود یا به کس دیگرى ملک مخصوصى از اموال عمومى مسلمانان را ببخشد؟ آیا در این مورد بر پیامبر از سوى خداوند متعال وحى شده است یا به اجتهاد راءى خویش آن هم به عقیده کسانى که چنین اجتهادى را براى پیامبر جایز مى دانند عمل فرموده است یا آنکه اصلا براى پیامبر انجام دادن این کار جایز نبوده است ؟ اگر ابوبکر پاسخ دهد که براى پیامبر جایز نبوده است ، سخنى بر خلاف عقل و خلاف اعتقاد مسلمانان گفته است ، و اگر بگوید جایز بوده است ، به او گفته خواهد شد پس در این صورت فاطمه علیهاالسلام تنها به ادعا کفایت نکرده و فرموده است ام ایمن هم براى من گواهى مى دهد.

و لازم بوده است در پاسخ گفته شود گواهى ام ایمن به تنهایى پذیرفته نیست و این خبر متضمن این پاسخ نیست . بلکه مى گوید پس از ادعاى فاطمه و اینکه چه کسى براى او گواهى مى دهد، ابوبکر مى گوید این مالى از اموال خداوند است و از پیامبر صلى الله علیه و آله نبوده است و این جواب درستى نیست .

اما خبرى که آن را محمد بن زکریا از عایشه نقل مى کند، در آن هم اشکالى نظیر اشکال خبر قبلى است ، زیرا در صورتى که على علیه السلام و ام ایمن براى فاطمه علیهاالسلام گواهى داده باشند که پیامبر صلى الله علیه و آله فدک را به او بخشیده است ، در این صورت امکان راستى سخن فاطمه و سخن عبدالرحمان و عمر همه با هم فرام باشد نیست و تاءویلى هم که ابوبکر کرده و گفته است همگى راست مى گویید، درست نیست که اگر فدک را پیامبر به فاطمه بخشیده باشد دیگر این سخن ابوبکر که گفته است پیامبر هزینه شما را از آن پرداخت مى کرد و باقى مانده آن را تقسیم مى کرد و به افراد در راه خدا از آن مرکوب مى داد. نمى تواند درست باشد که منافى با هبه بودن فدک است و معنى هبه و بخشیدن این است که مالکیت فدک به فاطمه منتقل شده است و او مى تواند هرگونه بخواهد در آن تصرف کند و کس دیگر را در آن حقى نیست . چیزى که اینگونه باشد، چگونه بخشى از درآمد آن تقسیم مى شده است و بخشى دیگر هزینه فراهم کردن مرکوب مى شده است . بر فرض که کسى بگوید پیامبر صلى الله علیه و آله پدر فاطمه بوده است و حکم تصرف آن حضرت در اموال دخترش مثل تصرف در اموال خودش ‍ و بیت المال مسلمانان است و ممکن است پیامبر صلى الله علیه و آله به حکم پدرى در اموال فاطمه چنین تصرفى مى فرموده است .

به این فرض چنین پاسخ داده مى شود که بر فرض تصرف پیامبر در اموال فاطمه به عنوان مال فرزندش ، این موضوع مالکیت فاطمه را نفى نمى کند و چون پدر بمیرد، براى هیچ کس تصرف در آن مال جایز نیست زیرا هیچ کس دیگر پدر او نیست که بتواند تصرف پدران در اموال فرزندان را اعمال کند، وانگهى عموم یا بیشتر فقیهان تصرف پدر را در اموال فرزند جایز نمى شمارند.

اشکال دیگر سخن عمر به على و عباس است که مى گوید در آن هنگام ابوبکر را ستمگر تبهکارى مى پنداشتید و در مورد خودش هم همین را مى گوید که شما مرا هم ستمگر تبهکارى مى پنداشتید، اگر درست باشد که آن دو چنین پندارى داشته اند چگونه این تصور ایشان با آنکه ادعاى عمر علم داشته اند که پیامبر فرموده است از من ارث برده نمى شود.، ممکن است به وجود آمده باشد. به راستى که این سخن از شگفتى ترین شگفتى هاست ، و اگر چنین نبود که حدیث خصومت عباس و على و قضاوت خواستن ایشان از عمر در کتابهاى صحیح حدیث که مورد اتفاق است نقل شده است ، من شگفت نمى کردم و هر یک از این مواردى که گفتیم صحت آن را مخدوش مى ساخت ، ولى این حدیث در کتابهاى صحاح نقل شده است و در آن تردیدى نیست .

ابوبکر جوهرى مى گوید: ابوزید، از قول ابن ابى شیبه ، از علیه ، از ایوب ، از عکرمه ، از مالک بن اوس بن حدثان براى ما نقل کرد که مى گفته است : عباس و على پیش عمر آمدند و عباس گفت میان من و این فلان و بهمان شده قضاوت کن و مردم گفتند میان ایشان قضاوت کن . عمر گفت قضاوت نمى کنم که هر دو مى دانند پیامبر صلى الله علیه و آله فرموده است : از ما ارث برده نمى شود، هر چه باقى بگذاریم ، صدقه است .

مى گویم ، پذیرفتن این حدیث هم مشکل است ، زیرا آنها براى نزاع در میراث نیامده بودند بلکه در مورد سرپرستى صدقات و اوقاف رسول خدا صلى الله علیه و آله که کدامیک تولیت آن را برعهده داشته باشد، نه اینکه کدام یک به ارث ببرد، آمده بودند و خصومت و نزاع هم بر سر تولیت اوقاف بوده است ، آیا جوابش این است که بگوید هر دو مى دانند که پیامبر صلى الله علیه و آله فرموده است : از ما ارث برده نمى شود!

ابوبکر جوهرى مى گوید: ابوزید، از یحیى بن کثیر پدر غسان ، از شعبه ، از عمر بن مره ، از ابوالبخترى براى ما نقل کرد که مى گفته است ، عباس و على براى داورى پیش عمر آمدند و عمر به طلحه و زبیر و عبدالرحمان بن عوف و سعد گفت : شما را به خدا سوگند مى دهم آیا شنیده اید که پیامبر صلى الله علیه و آله مى فرمود: هر مال پیامبر، صدقه وقف است مگر آنچه که از آن هزینه و روزى اهل خود را بپردازد و از ما ارث برده نمى شود.! و آنان همگى گفتند: آرى شنیده ایم . عمر افزود: که پیامبر صلى الله علیه و آله آن را صدقه مى داد و افزون بر آن را تقسیم مى فرمود و پس از اینکه رحلت فرمود ابوبکر دو سال عهده دار آن بود و همان گونه رفتار کرد که پیامبر رفتار مى فرمود و شما دو تن مى گفتید ابوبکر در این کار ستمگر و خطاکار است و حال آنکه درست عمل مى کرد.

پس از ابوبکر که من عهده دار آن شدم ، به شما گفتم اگر مى خواهید به شرط آنکه مانند پیامبر و با رعایت عهد او در آن عمل کنید خودتان سرپرستى آن را بپذیرید، گفتید آرى و اینک به داورى پیش من آمده اید. این یکى عباس مى گوید: نصب خودم از برادرزاده ام را مى خواهم ، و این یکى على علیه السلام مى گوید نصیب همسرم را مى خواهم ، و به خدا سوگند جز همان که گفته ام قضاوت دیگرى میان شما نخواهم کرد.

مى گویم ابن ابى الحدید پذیرفتن این حدیث هم مشکل است ، زیرا بیشتر روایات و نظر بیشتر محدثان حاکى از آن است که آن روایت را هیچ کس جز ابوبکر به تنهایى نقل نکرده است ، و فقها در اصول فقه در مورد پذیرش خبرى که آن را فقط یک تن از صحابه نقل کرده باشد به همین مورد استناد مى کنند. شیخ ما ابوعلى گفته است : در روایت هم مانند شهادت فقط روایتى پذیرفته مى شود که حداقل دو تن آن را نقل کرده باشند، فقیهان و متکلمان همگى با او مخالفت کرده اند و دلیل آورده اند که صحابه روایت ابوبکر به تنهایى را که گفته است ما گروه پیامبران ارث برده نمى شویم .

پذیرفته اند، یکى از یاران ابوعلى با تکلف بسیار خواسته است پاسخى پیدا کند و گفته است : روایت شده است که ابوبکر روزى که با فاطمه علیهاالسلام احتجاج مى کرد، گفت : شما را به خدا سوگند مى دهم هر کس در این باره از پیامبر چیزى شنیده است بگوید، و مالک بن اوس بن حدثان روایت مى کند که او هم سخن پیامبر را شنیده است ، و به هر حال این موضوع حاکى از آن است که عمر از طلحه و زبیر و عبدالرحمان و سعد استشهاد کرده است و آنان گفته اند آن را از پیامبر صلى الله علیه و آله شنیده ایم ؛ این راویان به روزگار ابوبکر کجا بوده اند هیچ نقل نشده است که یکى از ایشان به روز احتجاج فاطمه علیهاالسلام و ابوبکر چیزى از این موضوع نقل کرده باشند.

ابن ابى الحدید سپس روایات دیگر را هم همین گونه بررسى و نقد کرده است و مى گوید: مردم چنین مى پندارند که نزاع فاطمه علیهاالسلام با ابوبکر فقط در دو چیز بوده است ، میراث و اینکه فدک به او بخشیده شده است و حال آنکه من در احادیث دیگر به این موضوع دست یافته ام که فاطمه علیهاالسلام در چیز سومى هم نزاع کرده و ابوبکر او را از آن هم محروم کرده است و آن سهم ذوى القربى است .

ابوبکر احمد بن عبدالعزیز جوهرى مى گوید: ابوزید عمر بن شبه ، از هارون بن عمیر، از ولید بن مسلم ، از صدقه پدر معاویه ، از محمد بن عبدالله ، از محمد بن عبدالرحمان بن ابى بکر، از یزید رقاشى ، از انس بن مالک روایت مى کرد که فاطمه علیهااالسلام پیش ابوبکر آمد و گفت : خودت مى دانى که در مورد اوقاف و صدقات و آنچه خداوند از غنایم در قرآن با عنوان سهم ذوى القربى یاد فرموده است نسبت به ما ستم روا داشته اى و این آیه را تلاوت مى فرمود: و بدانید که از هر چیز که غنیمت و فایده ببرید همانا یک پنجم آن از خدا و پیامبر و خویشاوندان اوست … ، ابوبکر گفت : پدر و مادرم فداى تو و پدرى که از او متولد شده اى ، من در مورد کتاب خدا و حق رسول خدا و خویشاوندان او مى شنوم و فرمانبردارم و من هم کتاب خدا را که تو مى خوانى ، مى خوانم ولى از این آیه چنان نمى فهمم که باید آن سهم از خمس به صورت کامل به شما پرداخت شود. فاطمه فرمود: آیا آن سهم براى تو و خویشاوندان توست ؟ گفت : نه که مقدارى از آن را براى شما هزینه مى کنم و باقى مانده اش را در مصالح مسلمانان هزینه مى سازم . فاطمه گفت : این حکم خداوند متعال نیست .

ابوبکر گفت : حکم خداوند همین است ولى اگر رسول خدا در این باره با تو عهدى فرموده یا حقى را براى شما واجب داشته است ، من تو را تصدیق و تمام آن را به تو و اهل تو تسلیم مى کنم . فاطمه گفت : پیامبر صلى الله علیه و آله در این مورد عهد خاصى با من نفرموده است ، به جز اینکه هنگامى که این آیه نازل شد شنیدم مى فرمود: اى آل محمد مژده باد بر شما که ثروت براى شما آمد.، ابوبکر گفت : علم من در مورد این آیه به چنین چیزى نمى رسد که تمام این سهم را به طور کامل به شما بدهم ولى براى شما به اندازه اى که بى نیاز شوید و از هزینه شما هم چیزى بیشتر آید، خواهد بود.

اینک این عمر بن خطاب و ابوعبیده بن جراح حضور دارند از ایشان بپرس و ببین هیچ کدام با آنچه مطالبه مى کنى موافق هستند؟ فاطمه علیهاالسلام به عمر نگریست و همان سخنى را که به ابوبکر گفته بود به او هم گفت : عمر هم همان گونه که ابوبکر گفته بود پاسخ داد فاطمه علیهاالسلام شگفت کرد و چنین گمان مى برد که آن دو در این باره با یکدیگر مذاکره و توافق کرده اند.

ابوبکر جوهرى مى گوید: ابوزید، از قول هارون بن عمیر، از ولید، از ابن ابى لهیعه ، از ابوالاسود، از عروه نقل مى کرد که فاطمه از ابوبکر، فدک و سهم ذوى القربى را مطالبه فرمود که ابوبکر نپذیرفت و آن دو را در زمره اموال خداوند قرار داد.

ابوبکر جوهرى مى گوید: ابوزید، از احمد بن معاویه ، از هیثم ، از جویبر، از ابوالضحاک ، از حسن بن محمد بن على بن ابى طالب علیه السلام براى ما نقل کرد که ابوبکر سهم ذوى القربى را از فاطمه و بنى هاشم بازداشت و آن را در راه خدا و براى خرید اسب و سلاح قرار داد.

ابوبکر جوهرى مى گوید: همچنین ابوزید، از حیان بن هلال ، از محمد بن یزید بن ذریع ، از محمد بن اسحاق براى ما نقل کرد که مى گفته است : از ابوجعفر محمد بن على علیه السلام پرسیدم هنگامى که على علیه السلام به حکومت عراق و مردم رسید در مورد سهم ذوى القربى چگونه رفتار کرد؟ گفت همان روشى را که ابوبکر و عمر داشتند معمول داشت ، گفتم : چگونه و به چه سبب شما این حرفها را مى گویید. گفت : به خدا سوگند، اهل و خویشاوندان على بیرون از راءى او چیزى نمى گویند.

پرسیدم پس چه چیزى او را بازداشته است ؟ فرمود: خوش ‍ نمى داشت که بر او مدعى شوند که مخالفت ابوبکر و عمر مى کند. ابوبکر جوهرى مى گوید: مومل بن جعفر براى من ، از قول محمد بن میمون ، از داود بن مبارک نقل کرد که مى گفته است : در بازگشت از حج همراه گروهى پیش عبدالله بن موسى بن عبدالله بن موسى بن عبدالله بن حسن بن حسن رفتیم و مسائلى را از او پرسیدم ، گفت : این سؤ ال را از پدربزرگم عبدالله بن حسن کرده اند و او پاسخ داده است که مادرم یعنى حضرت فاطمه زنى به تمام معنى راستگو و دختر پیامبر مرسلى بود که در حال خشم بر کسى درگذشت و ما هم به سبب خشم او، خشمگین هستیم و هرگاه او راضى شود، ما هم راضى خواهیم شد.

ابوبکر جوهرى مى گوید: ابوجعفر محمد بن قاسم مى گوید: على بن صباح گفت : ابوالحسن شعر کمیت  را به روایت مفضل براى ما این چنین خواند: به امیرالمؤ منین على عشق مى ورزم و در عین حال راضى به دشنام دادن به ابوبکر و عمر نیستم ، هر چند که فدک و میراث دختر پیامبر را ندادند اما نمى گویم کافر شده اند، خداوند خود مى داند که آنان براى روز رستاخیز چه بهانه اى به هنگام پوزش خواهى فراهم آورده اند.

ابن صباح مى گوید: ابوالحسن از من پرسید آیا معتقدى که کمیت در این شعر خود آن دو را تکفیر کرده است ؟ گفتم : آرى . گفت : همچنین است .
ابن ابى الحدید سپس یکى دو روایت دیگر در مورد مراجعه فاطمه علیهاالسلام براى دریافت میراث خود به ابوبکر و خطبه اى از او را نقل کرده است و اشعارى از مهیار دیلمى را آورده است که بیرون از مباحث تاریخى است و بر شیعیان تاخته و دفاع از ابوبکر و عمر پرداخته است .

در فصل دوم که موضوع میراث بردن یا نبردن از پیامبر صلى الله علیه و آله را مورد بررسى قرار داده است ، مطالب سیدمرتضى رحمه الله را از کتاب الشافى در اعتراض به قاضى عبدالجبار معتزلى و رد مطالب کتاب المغنى او را به تفصیل آورده است که بحث کلامى مفصل و خواندنى و بیرون از چارچوب مطالب تاریخى است . همین گونه است فصل سوم که آیا فدک از سوى پیامبر صلى الله علیه و آله به فاطمه علیهاالسلام بخشیده شده است یا نه که مشتمل بر مباحث دقیق کلامى و فقهى و اصولى است و گاهى نکته اى لطیف به چشم مى خورد که از جمله آنها این لطیفه است که ابن ابى الحدید آن را آورده است .
مى گوید: خودم از على بن فارقى که مدرس مدرسه غربى در بغداد بود پرسیدم : آیا فاطمه در آنچه مى گفته است ، راستگو بوده است ؟ گفت : آرى .

گفتم : چرا ابوبکر فدک را به او که راست مى گفته است ، تسلیم نکرده است ؟ خندید و جواب بسیار لطیفى داد که با حرمت و شخصیت و کمى شوخى کردن او سازگار بود. گفت : اگر آن روز به مجرد ادعاى فاطمه فدک را به او مى داد، فرداى آن روز مى آمد و خلافت را براى همسر خویش مدعى مى شد و ابوبکر را از مقامش ‍ برکنار مى کرد و دیگر هیچ بهانه اى براى ابوبکر امکان نداشت زیرا او را صادق دانسته بود و بدون هیچ دلیل و گواهى فدک را تسلیم کرده بود. و این سخن درستى است بر فرض که على بن فارقى آن را به شوخى گفته باشد. قاضى عبدالجبار هم سخن خوب و پسندیده اى از قول شیعیان بیان کرده است و در آن باره اعتراضى نکرده است .

مى گوید: کار پسندیده این بوده است که صرف نظر از دین ، کرامت ، ابوبکر و عمر را از آنچه مرتکب شدند، باز مى داشت و به راستى این سخن را پاسخى نیست که شرط کرامت و رعایت حرمت پیامبر صلى الله علیه و آله و پاس عهد آن حضرت را مى داشتند و بر فرض که مسلمانان از حق خود از فدک نمى گذشتند، به فاطمه چیزى پرداخت مى شد که دلش را خشنود سازند و این کار براى امام بدون مشورت با مسلمانان هم در صورتى که مصلحت بداند جایز است . به هر حال امروز فاصله زمانى میان ما و ایشان بسیار شده است و حقیقت حال را نمى دانیم و کارها به خدا باز مى گردد.

ابن ابى الحدید سپس به شرح عبارت دیگر این نامه پرداخته است و مشکلات لغوى و ادبى آن را توضیح داده است و هیچ گونه مطلب تاریخى در آن نیامده است .

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۷ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۲۵۸

نامه ۴۴ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)(نسب زیاد بن ابیه و پاره اى از اخبار او و نامه هایش )

 ۴۴ و من کتاب له ع إلى زیاد بن أبیه

و قد بلغه أن معاویه کتب إلیه یرید خدیعته باستلحاقه- : وَ قَدْ عَرَفْتُ أَنَّ مُعَاوِیَهَ کَتَبَ إِلَیْکَ- یَسْتَزِلُّ لُبَّکَ وَ یَسْتَفِلُّ غَرْبَکَ- فَاحْذَرْهُ فَإِنَّمَا هُوَ الشَّیْطَانُ- یَأْتِی الْمَرْءَ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ- وَ عَنْ یَمِینِهِ وَ عَنْ شِمَالِهِ- لِیَقْتَحِمَ غَفْلَتَهُ وَ یَسْتَلِبَ غِرَّتَهُ- وَ قَدْ کَانَ مِنْ أَبِی سُفْیَانَ فِی زَمَنِ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ فَلْتَهٌ- مِنْ حَدِیثِ النَّفْسِ- وَ نَزْغَهٌ مِنْ نَزَغَاتِ الشَّیْطَانِ- لَا یَثْبُتُ بِهَا نَسَبٌ وَ لَا یُسْتَحَقُّ بِهَا إِرْثٌ- وَ الْمُتَعَلِّقُ بِهَا کَالْوَاغِلِ الْمُدَفَّعِ وَ النَّوْطِ الْمُذَبْذَبِ- فَلَمَّا قَرَأَ زِیَادٌ الْکِتَابَ قَالَ- شَهِدَ بِهَا وَ رَبِّ الْکَعْبَهِ- وَ لَمْ تَزَلْ فِی نَفْسِهِ حَتَّى ادَّعَاهُ مُعَاوِیَهُ

قال الرضی رحمه الله تعالى- قوله ع الواغل- هو الذی یهجم على الشرب- لیشرب معهم و لیس منهم- فلا یزال مدفعا محاجزا- و النوط المذبذب هو ما یناط برحل الراکب- من قعب أو قدح أو ما أشبه ذلک- فهو أبدا یتقلقل إذا حث ظهره و استعجل سیره‏

مطابق نامه ۴۴ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۴۴): از نامه آن حضرت است به زیاد بن ابیه ، به على علیه السلام خبر رسیده بودکه معاویه براى زیاد نامه نوشته است و مى خواهد او را فریب دهد و به خود ملحق سازد اورا برادر خود بداند.

در این نامه که چنین آغاز مى شود و قد عرفت ان معاویه کتب الیک یستزل لبک و یستفل غربک چنین دانسته ام که معاویه براى تو نامه نوشته است تا خرد تو را بلغزاند و تصمیم عزم ترا سست کند.، ابن ابى الحدید پس از شرح لغات و اصطلاحات و نشان دادن مواردى که از قرآن متاءثر است و استناد به برخى از احادیث ، مبحث مفصلى درباره نسبت زیاد بن ابیه و برخى از اخبار و نامه هاى او ایراد کرده است که موضوعات تاریخى و اجتماعى آن ترجمه مى شود.

نسب زیاد بن ابیه و پاره اى از اخبار او و نامه هایش 

زیاد، پسر عبید است و برخى از مردم عبید را عبید بن فلان گفته اند و او را به قبیله ثقیف نسبت داده اند ولى بیشتر مردم معتقدند که عبید برده بوده است و همچنان رزوگار زیاد زنده بوده و سرانجام زیاد او را خریده و آزاد کرده است و ما به زودى آنچه را در این باره آمده است ، خواهیم نوشت .

اینکه زیاد را به غیر پدرش نسبت داده اند به دو سبب است ، یکى گمنامى پدرش و دیگر ادعاى ملحق شدن او به ابوسفیان . گاهى به او زیاد بن سمیه مى گفته اند و سمیه نام مادر اوست که کنیزى از کنیزکان حارث بن کلده بن عمرو بن علاج ثقفى ، طبیب عرب بوده است و همسر عبید. گاهى هم به او زیاد بن ابیه و گاه زیاد بن امه مى گفته اند. و چون معاویه او را به خود ملحق ساخت ، بیشتر مردم به او زیاد بن ابى سفیان مى گفتند که مردم پیرو و همراه پادشاهان هستند زیرا بیم و امید از آنان مى رود، و پیروى مردم از دین در قبال پیروى از ایشان از پادشاهان همچون قطره اى در قبال اقیانوس است ، ولى آنچه که پیش از پیوستن او به ابوسفیان به او گفته مى شد زیاد بن عبید بود و در این هیچ کس شک نکرده است .

ابوعمر بن عبدالبر در کتاب الاستیعاب از قول هشام بن محمد بن سائب کلبى از پدرش از ابوصالح از ابن عباس نقل مى کند که عمر، زیاد را براى اصلاح فسادى که در یمن اتفاق افتاده بود، به آنجا گسیل داشت و چون برگشت پیش عمر خطبه اى ایراد کرد که نظیر آن شنیده نشده بود. ابوسفیان و على علیه السلام و عمروبن عاص هم حاضر بودند.
عمروبن عاص گفت : آفرین بر این غلام که اگر قرشى مى بود با چوبدستى خود عرب را راه مى برد.

ابوسفیان گفت : بدون تردید او قرشى است و من کسى را که او را در رحم مادرش نهاده است ، مى شناسم . على علیه السلام فرمود: او کیست ؟ گفت : خودم ، على گفت : اى ابوسفیان آرام باش . ابوسفیان این ابیات را خواند:
اى على ! به خدا سوگند اگر بیم این شخص از دشمنان که مرا مى بیند نبود، صخر بن حرب کار خود را آشکار مى ساخت و از گفتگو درباره زیاد بیم نمى داشت ، مجامله کردن من با قبیله ثقیف و رهاکردن میوه دل را میان ایشان طولانى شده است .ابن عبدالبر مى گوید: منظورش از بیم این شخص ، عمر بن خطاب است . 

احمد بن یحیى بلادزى هم مى گوید: زیاد در حالى که نوجوان بود، در محضر عمر بن خطاب سخنانى ایراد کرد که همه حاضران را به شگفت انداخت . عمروبن عاص گفت : آفرین که اگر قرشى مى بود با چوبدستى خود عرب را راه مى برد. ابوسفیان گفت : به خدا سوگند که او قرشى است . و اگر او را مى شناختى ، مى دانستى که از اهل خودت هم بهتر است . عمرو عاص گفت : پدرش کیست ؟ گفت : نطفه اش را من در شکم مادرش نهاده ام . عمرو گفت : چرا او را به خود ملحق نمى سازى ؟ گفت : از این گورخرى که نشسته است ، بیم دارم که پوستم را بدرد.

محمد بن عمر واقدى هم مى گوید: در حالى که ابوسفیان پیش عمر نشسته بود و على هم حضور داشت زیاد، سخنانى نیکو بر زبان آورد. ابوسفیان گفت : مناقب جز در شمایل زیاد آشکار نمى شود. على علیه السلام پرسید از کدام خاندان بنى عبد مناف است ؟ ابوسفیان گفت : او پسر من است . على پرسید: چگونه ؟ گفت : به روزگار جاهلى با مادرش زنا کردم . على فرمود: اى ابوسفیان خاموش باش که عمر در اندهگین ساختن شتابان است ، گوید: زیاد از گفتگوى میان آن دو آگاه شد و در دلش بود.

على بن محمد مدائنى مى گوید: به روزگار حکومت على علیه السلام ، زیاد از سوى او به ولایت فارس یا یکى از نواحى فارس گماشته شد. آنجا را نیکو اداره کرد و خراج آن را به خوبى جمع آورى کرد و آن را پایگاه خویش قرار داد. معاویه که این موضوع را دانست براى او چنین نوشت : اما بعد، گویا دژهایى که شبها به آن پناه پناه مى برى ، همانگونه که پرندگان به لانه خود پناه مى برند، تو را فریفته است . به خدا سوگند اگر این است که در مورد تو منتظر کارى هستم که خداوند از آن آگاه است ، همانا از جانب من براى تو همان چیزى صورت مى گرفت که آن بنده صالح سلیمان علیه السلام گفته استهمانا با سپاههایى که آنان را یاراى مقابله با ایشان نیست به سوى ایشان مى آییم و آنان را از آن دیار در حالى که کوچک و زبون شده باشند، بیرون مى کنیم ، در پایین نامه هم اشعارى نوشت که از جمله آنها این بیت بود:
پدرت را فراموش کرده اى که به هنگامى که عمر والى مردم بود و براى مردم خطبه مى خواند پس از خشم آرام گرفت .

چون آن نامه به زیاد رسید، برخاست و براى مردم خطبه خواند و گفت شگفتا از پسر هند جگرخواره و سر نفاق ، مرا تهدید مى کند و حال آنکه میان من و او پسرعموى رسول خدا و همسر سرور زنان جهانیان و پدر دو نوه پیامبر و صاحب ولایت و منزلت و برادرى با صدهزار تن از مهاجران و انصار و تابعان قرار دارد. به خدا سوگند بر فرض که از همه اینان بگذرد و به من برسد مرا سرخ ‌روى گستاخ و ضربه زننده اى با شمشیر خواهد دید و سپس نامه اى براى على علیه السلام نوشت و نامه معاویه براى زیاد، چنین نوشت :

اما بعد، همانا من تو را ولایت قرار دادم به آنچه ولایت دادم و تو را شایسته آن دیدم و همانا از ابوسفیان به روزگار عمر لغزشى سر زد که از آرزوهاى سرگشته و دروغ بود و به هر حال تو با ادعاى او نه سزاوار میراثى و نه مستحق نسب و معاویه همچون شیطان رجیم است که از روبه رو و پشت سر و چپ و راست به سوى آدمى مى آید، از او برحذر باش ، برحذر باش ، برحذر والسلام .

ابوجعفر محمد بن حبیب روایت مى کند که على علیه السلام زیاد را به ناحیه اى از نواحى فارس ولایت داد و او را برگزید و چون على علیه السلام کشته شد، زیاد بر سر کار خویش باقى ماند و معاویه از جانب او بیمناک شد و سختى ناحیه او را هم مى دانست و ترسید که زیاد، حسن بن على علیه السلام را یارى دهد، براى زیاد چنین نوشت :
از امیرالمؤ منین معاویه بن ابى سفیان به زیاد بن عبید، اما بعد، همانا تو بنده اى هستى که کفران نعمت کرده اى و براى خود نقمت خواسته اى و حال آنکه سپاسگزارى براى تو بهتر از کفران نعمت بود. درخت ریشه مى دواند و از اصل خود شاخه شاخه مى شود و تو که برایت مادرى بلکه پدرى هم نباشد، هلاک شدى و دیگران را به هلاک افکندى و پنداشتى که از چنگ من بیرون مى روى و قدرت من تو را فرو نمى گیرد. هیهات چنان نیست که هر خردمندى ، خردش را به صواب انجامد و هر اندیشمندى در رایزنى خیرخواهى کند. تو دیروز برده اى بودى و امروز امیرى هستى ، آرى مقامى که نباید کسى مثل تو اى پسر سمیه به آن برسد؛ اینک چون این نامه من به تو رسید، مردم را به اطاعت فرا خوان و بیعت بگیر و شتابان پاسخ مثبت بده که اگر این چنین کنى خون خود را حفظ کرده اى و خویشتن را دریافته اى و در غیر این صورت ، با اندک کوشش و با ساده ترین وضع تو را درمى ربایم و سوگند استوار مى خورم که تو را با پاى پیاده از فارس تا شام خواهند آورد و بر گرد تو گروهى نى و سرنا خواهند زد و تو را در بازار برپا مى دارم و به صورت برده مى فروشم و تو را همان جا برمى گردانم که بوده اى و از آن بیرون آمده اى ، والسلام .

چون این نامه به دست زیاد رسید، سخت خشمگین شد و مردم را جمع کرد و به منبر رفت و خدا را ستایش کرد و چنین گفت : این پسر هند جگرخواره و قاتل شیر خدا یعنى حمزه و کسى که آشکارکننده خلاف و پنهان دارنده نفاق و سالار احزاب است و کسى که مال خود را در خاموش کردن نور خدا هزینه کرده است ، براى من نامه نوشته و شروع به رعد و برق زدن از ابرى کرده است که آبى در آن وجود ندارد و به زودى بادها آن را به صورت رنگین کمان در خواهد آورد.

آنچه دلیل بر ضعف اوست ، تهدیدکردن پیش از قدرت یافتن است ، آیا تصور کرده است به سبب مهربانى به من بیم مى دهد و حجت تمام مى کند، هرگز بلکه راه نادرستى را مى پیماید و براى کسى هیاهو راه انداخته که میان صاعقه هاى تهامه پرورش یافته است . چرا و چگونه باید از او بترسم و حال آنکه میان من و او پسر دختر رسول خدا صلى الله علیه و آله و پسرعموى او همراه صدهزار تن از مهاجران و انصار قرار دارد. به خدا سوگند اگر او براى جنگ با معاویه به من اجازه دهد و مرا سوى او گسیل دارد، چنان مى کنم که ستارگان را در روز ببیند روزش را شام سیاه مى سازم و آب خردل بر بینى و دهانش مى مالم . امروز در قبال او باید سخن گفت و فردا باید مجتمع شد و به خواست خدا رایزنى پس از این خواهد بود، و از منبر فرود آمد و براى معاویه چنین نوشت :

اما بعد، اى معاویه نامه ات به من رسید و آنچه را در آن بود، فهمیدم و تو را همچون غریقى یافتم که امواج او را فرو گرفته است و به هر جلبک چنگ مى زند و به امید زنده ماندن به پاى قورباغه خود را مى آویزد. کسى کفران نعمت کرده و خواهان نقمت است که با خدا و رسولش ستیز کرده و تباهى در زمین پرداخته است . اما دشنام دادن تو مرا، اگر نه این بود که مرا خردى است که از تو باز مى دارد و اگر بیم آن نبود که سفله و نادان خوانده شوم ، زبونیهایى را که براى تو ترسیم مى کردم که با هیچ آبى شسته نشود.

اما اینکه مرا به سمیه سرزنش کرده اى ، اگر من پسر سمیه ام ، تو پسر جماعه اى ، اما اینکه پنداشته اى با کمترین زحمت و به ساده ترین صورت مرا درمى ربایى ، آیا دیده اى که گنجشکان کوچک باز را بترسانند یا شنیده اى که بره ، گرگ را دریده و خورده باشد. اینک کار خود را باش و تمام کوشش خود را انجام بده که من جز به آنچه تو ناخوش دارى فرو نمى آیم و جز در مواردى که تو را بد آید کوشش نخواهم کرد و به زودى خواهى دانست کدام یک از ما براى دیگرى فروتنى مى کند و کدام یک بر دیگر هجوم مى آورد، والسلام .

چون نامه زیاد به معایه رسید، او را افسرده و اندوهگین ساخت و به مغیره بن شعبه پیام داد و او را خواست و با او خلوت کرد و گفت : اى مغیره مى خواهم با تو در موضوعى که مرا اندوهگین ساخته است ، رایزنى کنم . در آن کار براى من خیرخواهى کن و نظر اجتهادى خود را به من بگو و در این رایزنى براى من باش ‍ تا من هم براى تو باشم و من تو را براى گفتن راز خود برگزیدم و در این مورد تو را بر پسران خویش ترجیح دادم . مغیره گفت : آن راز چیست ؟ و به خدا سوگند مرا در فرمانبردارى از خود روان تر از آب در سراشیبى و بهتر از شمشیر رخشان در دست شجاع دلیر خواهى یافت .

معاویه گفت : اى مغیره ! زیاد در فارس اقامت گزیده و براى ما همچون افعى خش خش مى کند و او مردى روشن راءى و بازاندیشه و استوار است و هر تیرى که مى افکند به هدف مى زند و اینک که سالارش درگذشته است ، چیزى را که از او در امان بودم ، مى ترسم که انجام دهد و نیز بیم آن دارم که حسن را یارى دهد، چگونه ممکن است به او دست یافت و چه چاره اى براى اصلاح اندیشه او باید اندیشید؟ مغیره گفت : اگر نمردم خودم این کار را اصلاح مى کنم ، زیاد مردى است که شرف و شهرت و رفتن به منابر را دوست مى دارد و اگر با مهربانى از او چیزى بخواهى و نامه اى نرم براى او بنویسى ، او به تو مایل تر خواهد بود و اعتماد بیشترى خواهد داشت و براى او نامه بنویس و من خود رسالت این کار را برعهده مى گیرم . معاویه براى زیاد چنین نوشت :

از امیرالمؤ منین معاویه بن ابى سفیان به زیاد بن ابى سفیان ! اما بعد، گاهى هوس ‍ آدمى را به وادى هلاک مى افکند و تو مردى هستى که در مورد گسستن پیوند خویشاوندى و پیوستن به دشمن ضرب المثل شده اى . بدگمانى تو و کینه ات نسبت به من سبب شده است تا خویشاوندى نزدیک مرا بگسلى و پیوند رحم را قطع کنى و چنان حرمت و نسب مرا بریده اى که پندارى برادر من نیستى و صخر بن حرب پدرت نیست و پدر من نیست . چه تفاوتى میان من و تو است که من خون پسر ابى العاص عثمان را مطالبه مى کنم و تو با من جنگ مى کنى . آرى رگ سستى از جانب زنان به تو رسیده است و چنان شده اى که آن شاعر گفته است .

همچون پرنده اى که تخم خویش را در بیابان رها کرده است و بال بر تخم پرنده دیگرى گسترده است .و من چنین مصلحت دیدم که بر تو مهربانى کنم و تو را به بدرفتارى تو نگیرم و پیوند خویشاوندى تو را پیوسته دارم و در کار تو درصدد کسب ثواب باشم ، وانگهى اى ابامغیره اگر تو در اطاعت از آن قوم به ژرفاى دریا روى و چندان شمشیر زنى که تیغه آن از کار افتد، باز هم بر دورى خود از ایشان خواهى فزود که بنى عبد شمس در نظر بنى هاشم ناپسندتر از کارد تیز براى گاو به زمین خورده و دست و پاى بسته براى کشتن هستند خدایت رحمت کناد به اصل خویش بازگرد و به قوم خود بپیوند و همچون کسى مباش که بر بال و پر دیگرى پیوسته است و تو بدین گونه نسبت خود را هم گم کرده اى و به جان خودم سوگند که این کار را چیزى جز لجبازى بر سر تو نیاورده است ، آن را از خود کنار افکن که اینک بر کار خود و حجت خویش آگاه گشتى . اگر جانب مرا دوست مى دارى و به من اعتماد مى کنى ، حکومتى به حکومتى خواهد بود و اگر جانب مرا خوش نمى دارى و به گفتار من اعتماد نمى کنى ، کار پسندیده آن است که نه به سود من باشى و نه زیان ، والسلام .

مغیره همراه آن نامه حرکت کرد و به فارس آمد و چون زیاد او را دید وى را به خود نزدیک ساخت و مهربانى کرد. مغیره نامه را به او داد، زیاد به نامه دقیق شد و شروع به خندیدن کرد و چون از خواندن آن آسوده شد، آن را زیر پاى خویش ‍ نهاد و گفت : اى مغیره بس است که من به آنچه در اندیشه دارى آگاه شدم ، اینک از سفرى دور و دراز آمده اى برخیز و بار فرو نه و آسوده گیر. مغیره گفت : آرى خدایت بیامرزد، تو هم لجبازى را کنار بگذار و پیش قوم خود برگرد و به برادرت بپیوند و بر کار خویش بنگر و پیوند خویشاوندى را مگسل . زیاد گفت : من مردى با گذشت و در کار خودم داراى روش ویژه اى هستم ، بر من شتاب مکن و تو نسبت به من کارى را آغاز مکن تا من نسبت به تو آغاز کنم .

زیاد پس از دو یا سه روز مردم را جمع کرد و به منبر رفت و حمد و ستایش را به جاى آورد و گفت : اى مردم تا آنجا که ممکن است بلا را از خود دفع کنید و از خداوند مسئلت کنید که صلح و عافیت را براى شما باقى بدارد. من از هنگامى که عثمان کشته شده است در کار مردم نظر افکندم و درباره آنان اندیشیدم ، ایشان را همچون قربانیهایى یافتم که در هر عهد کشته مى شوند و این دو جنگ یعنى جمل و صفین چیزى افزون از صدهزار تن را نابود کرده است و هر یک پنداشته است که طالب حق و پیرو امامى است و در کار خود کاملا روشن است ، اگر چنین باشد قاتل و مقتول در بهشته خواهند بود. هرگز چنین نیست و این کار به راستى مشکل است و مایه اشتباه قوم شده است و من بیمناکم که کار به صورت نخست برگردد، و چگونه باید آدمى دین خود را سلامت بدارد، من در کار مردم نگریستم و پسندیده تر فرجام را صلح دیدم . به زودى در کارهاى شما چنان خواهم کرد که عاقبت و انجام آن را بپسندید و من هم به خواست خداوند طاعت شما را ستوده داشته ام و مى دارم و از منبر فرود آمد، و پاسخ نامه معاویه را چنین نوشت :

اما بعد، اى معاویه نامه تو همراه مغیره بن شعبه به من رسید و آنچه را در آن بود فهمیدم . سپاس خداوندى را که حق را به تو شناساند. و تو را به پیوند خویشاوندى برگرداند و من از کسانى نیستم که کار پسندیده را نشناسد و از حسب هم غافل نیستم و اگر بخواهم آن چنان که لازم است و با دلیل و حجت پاسخت را بدهم سخن به درازا مى کشد و نامه طولانى مى شود. همانا اگر این نامه ات را با عقیده صحیح و نیت پسندیده نوشته باشى و قصد نیکى کرده باشى ، در دل من درخت دوستى خواهى کاشت و پذیرفته خواهد شد و اگر قصد فریب و حیله گرى و نیت تباه داشته باشى نفس از آنچه مایه نابودى است سرباز مى زند.

من روزى که نامه ات را خواندم کارى انجام دادم و سخنانى ایراد کردم ، همان گونه که خطیب کار را با سخنان خود آماده مى سازد و چنان شد که همه حاضران را در حالتى درآوردم که نه اهل رفتن باشند و نه اهل آمدن ، همچون افراد سرگشته در بیابانى که راهنماى آنان ایشان را گمراه کرده باشد و من به امثال این کار توانایم . و در پایین نامه این ابیات را نوشت :

هنگامى که خویشاوندانم نسبت به من انصاف ندهند، خود را چنان مى یابم که هر گاه زنده باشم زبونى را از کنار خویش مى رانم … اگر تو به من نزدیک شوى ، من هم به تو نزدیک مى شوم و اگر تو از من دورى بجویى ، در آن حال مرا هم دورى کننده خواهى یافت .

معاویه همه چیزهایى را که زیاد از او خواسته بود پذیرفت و به خط خود براى او چیزى نوشت که به آن اعتماد کند. زیاد به شام و پیش معاویه رفت و معاویه او را به خود نزدیک ساخت و بر حکمفرمایى ولایتى که داشت گماشت و سپس او را به حکومت عراق منصوب کرد.

على بن محمد مدائنى روایت مى کند: پس از رفتن زیاد به شام پیش معاویه ، وى تصمیم گرفت زیاد را به خود ملحق سازد برادر خویش بداند. آن گاه مردم را جمع کرد و به منبر رفت و زیاد را هم با خود بالاى منبر برد و او را بر پله اى پایین تر از پله اى که خود مى نشست ، نشاند. نخست حمد و ستایش خدا را به جا آورد و سپس گفت : اى مردم من نسب خانواده خودمان را در زیاد مى بینم ، هر کس در این مورد شهادتى دارد برخیزد و گواهى دهد.

گروهى برخاستند و گواهى دادند که زیاد پسر ابوسفیان است و گفتند پیش از مرگ ابوسفیان از او شنیده اند که به این موضوع اقرار کرده است . آن گاه ابومریم سلولى که در دوره جاهلى مى فروش بود برخاست و گفت : اى امیرالمؤ منین ! من گواهى مى دهم که ابوسفیان به طائف و پیش ما آمد، من براى او گوشت و نان و شراب خریدم ، چون خورد و نوشید گفت : اى ابومریم براى من و روسپى فراهم آور.

من از پیش او بیرون آمدم و پیش سمیه رفتم و گفتم : ابوسفیان از کسانى است که جود و شرف او را مى شناسى به من فرمان داده است براى او روسپى فراهم سازم ، آیا تو حاضرى ؟ گفت : آرى ، هم اکنون عبید با گوسپندانش برمى گردد عبید شبان بود و همین که شامى خورد و سر بر زمین نهاد و خوابید پیش او خواهم آمد. من پیش ابوسفیان برگشتم و خبر دادمش ، چیزى نگذشت که سمیه دامن کشان آمد و پیش ابوسفیان و در بستر او رفت و تا بامداد پیش او بود.

چون سمیه رفت به ابوسفیان گفتم : این همخوابه ات را چگونه دیدى ؟ گفت : خوب همخوابه اى بود اگر زیر بغلهایش ‍ بوى گند نمى داد. زیاد از فراز منبر گفت : اى ابومریم مادرهاى مردان را شماتت و سرزنش مکن که مادرت سرزنش شماتت مى شود، و چون سخن و گفتگوى معایه با مردم تمام شد، زیاد برخاست و مردم سکوت کردند. زیاد نخست حمد و ثناى خدا را به جاى آورد و سپس گفت : اى مردم معاویه و شاهدان چیزهایى را که شنیدید گفتند و من حق و باطل این موضوع را نمى دانم ، معاویه و شاهدان به آنچه گفتند داناترند و همانا عبید پدرى نیکوکار و سرپرستى قابل سپاسگزارى بود، و از منبر فرود آمد.

شیخ ما ابوعثمان جاحظ روایت مى کند که زیاد در آن هنگام که حاکم بصره بود از کنار ابوالعریان عدوى که پیرمردى کور و سخن آور و تیززبان بود گذشت . پرسید: این هیاهو چیست ؟ گفتند: زیاد بن ابى سفیان است . ابوالعریان گفت : به خدا سوگند ابوسفیان پسرى جز یزید و معاویه و عتبه و عنبسه و حنظله و محمد نداشت ، این زیاد از کجا آمده است ؟ این سخن به آگهى زیاد رسید، و کسى به او گفت چه خوب است زبان این سگ را درباره خودت ببندى .

زیاد دویست دینار براى او فرستاد. فرستاده زیاد به ابوالعریان گفت : پسرعمویت امیر زیاد براى تو دویست دینار فرستاده است که هزینه کنى . گفت : پیوند خویشاوندیش پیوسته باد، آرى به خدا سوگند که او به راستى پسرعموى من است . فرداى آن روز که زیاد با همراهان خود از کنار او گذشت ایستاد و بر ابوالعریان سلام داد. ابوالعریان گریست ، به او گفته شد چه چیزى تو را به گریه واداشت ؟ گفت : صداى ابوسفیان را در صداى زیاد شنیدم و شناختم ! چون این خبر به معاویه رسید براى ابوالعریان چنین نوشت :

دینارهایى که براى تو فرستاده شد، تو را مهلت نداد و به رنگهاى دیگر درآورد.دیروز زیاد با دار و دسته اش از کنار تو گذشت ، ناآشنا بود و فرداى آن همان چیزى که نمى شناختى آشنا شد، آفرین بر زیاد اى کاش زودتر این کار را مى کرد که قربانى چیزى بود که از آن مى ترسید.

چون این ابیات را که نامه معاویه بود بر ابوالعریان خواندند گفت : اى غلام پاسخ او را بنویس و چنین سرود:
اى معاویه براى ما صله اى مقرر دار تا جانها با آن زنده شود، و اى پسر ابوسفیان نزدیک است که ما را فراموش کنى ، اما زیاد و نسب او در نظر من صحیح است و در مورد حق بهتان نمى زنم ، هر کس کار خیر کند هماندم نتیجه اش به او مى رسد و اگر کار شر انجام دهد هر جا که باشد نتیجه اش به او خواهد رسید.

جاحظ همچنین روایت مى کند که زیاد براى معاویه نامه نوشت و براى حج گزاردن از او اجازه خواست . معاویه براى او نوشت من تو را اجازه دادم و به سمت امیرالحاج منصوب کردم و اجازه هزینه یک میلیون درهم دارى . در همان حال که زیاد براى رفتن به حج آماده مى شد به برادرش ابوبکره خبر رسید. ابوبکره از هنگام حکومت عمر که زیاد در گواهى دادن براى زناى مغیره کار را مشتبه کرد با او قهر بود و سوگندهاى گران خورده بود که با زیاد هرگز سخن نگوید.

در این هنگام ابوبکره براى دیدن زیاد وارد کاخ شد، پرده دار که او را دید خود را شتابان پیش زیاد رساند و گفت : اى امیر، اینک برادرت ابوبکره وارد کاخ شد. زیاد گفت : خودت او را دیدى ؟ گفت : آرى پیدایش شد آمد. در آن هنگام پسرکى کوچک در دامن زیاد بود که با او بازى مى کرد، ابوبکره آمد و مقابل زیاد ایستاد و خطاب به آن کودک گفت : اى پسر چگونه اى ؟ همانا پدرت در اسلام مرتکب گناهى بزرگ شد، مادرش را به زنا نسبت داد و خود را از پدر خویش نفى کرد و حال آنکه به خدا سوگند من نمى دانم که سمیه هرگز ابوسفیان را دیده باشد.

اینک پدرت مى خواهد گناهى بزرگتر از آن مرتکب شود، مى خواهد فردا به موسم حج برسد و خود را به ام حبیبه دختر ابوسفیان که از زنان پیامبر و مادر مؤ منان است برساند. اگر پدرت از ام حبیبه اجازه بخواهد که او را ببیند و او اجازه دهد که به عنوان برادرى از او دیدار کند اى واى از این کار زشت و مصیبت بزرگ براى پیامبر، و اگر ام حبیبه به او اجازه ندهد، چه رسوایى بزرگى براى پدرت خواهد بود و برگشت . زیاد گفت : اى برادر خداى از این خیرخواهى پاداشت دهد، چه خشنود باشى و چه خشمگین . زیاد براى معاویه نامه نوشت که من از رفتن به حج منصرف شدم و امیرالمؤ منین هر کس را دوست مى دارد، گسیل فرماید و معاویه برادرش عتبه بن ابى سفیان را فرستاد.

اما ابوعمر بن عبدالبر در کتاب الاستیعاب چنین مى گوید: که چون معاویه به سال چهل و چهارم مدعى شد زیاد برادر اوست و او را به صورت برادر به خود ملحق ساخت ، دختر خود را به همسرى محمد پسر زیاد درآورد تا با این کار صحت این موضوع را تاءیید کند. ابوبکره برادر مادرى زیاد بود و سمیه مادر هر دو بود. ابوبکره سوگند خورد که هرگز با زیاد سخن نگوید و گفت این مرد مادرش را به زناکارى نسبت داد و خود را از پدر خویش نفى کرد و حال آنکه به خدا سوگند من اطلاع ندارم که سمیه ابوسفیان را هرگز دیده باشد. اى واى بر او، با ام حبیبه چه خواهد کرد تت مگر نمى خواهد او را ببیند، اگر ام حبیبه خود را از پوشیده بدارد و او را نپذیرد، زیاد را رسوا کرده است و اگر با او دیدار کند، واى از این مصیبت که حرمت بزرگ پیامبر صلى الله علیه و آله را دریده است .

زیاد همراه معاویه حج گزارد و به مدینه رفت و چون مى خواست پیش ام حبیبه برود، سخن ابى بکره را به خاطر آورد و از آن کار منصرف شد و هم گفته اند ام حبیبه او را نپذیرفت و به زیاد اجازه ورود به خانه اش را نداد، و هم گفته شده است که زیاد حج گزارد و به سبب سخن ابوبکره به مدینه نرفت و مى گفت خداوند ابوبکره را پاداش دهاد که به هر حال نصیحت و خیرخواهى را رها نمى کند.

همچنین ابوعمر بن عبدالبر در همان کتاب نقل مى کند که گروهى از بنى امیه که عبدالرحمان بن حکم میان ایشان بود به هنگامى که معاویه زیاد را به خود پیوند داده بود، پیش معاویه آمدند. عبدالرحمان گفت : اى معاویه اگر هیچ کس جز زنگیان نیابى گویا با همان هم مى خواهى از اندکى و زبونى بر شمار خودت بر ما یعنى خاندان ابى العاص فزونى بگیرى . معاویه روى به مروان کرد و گفت : این فرومایه را از مجلس ما بیرون کن . مروان گفت : آرى به خدا سوگند که او فرومایه است و طاقت آن را ندارد.

معاویه گفت : به خدا سوگند اگر گذشت و بردبارى من نمى بود، مى دیدى که طاقت آن را دارد، گویا مى پندارد شعر او ددر مورد من و زیاد به اطلاع من نرسیده است . آن گاه مروان گفت : شعر او را براى من بخوان و معاویه شعر او را براى مروان خواند که چنین است :
هان بن معاویه بن حرب بگو دستها از آنچه کرده است بسته و تنگ شده است ، آیا از اینکه گفته شود پدرت پاکدامن بوده است خشمگین مى شوى و از اینکه بگویند پدرت زناکار بوده است خشنود مى گردى ، گواهى مى دهم که پیوند خویشاوندى تو با زیاد چون پیوند فیل و کره خر است و گواهى مى دهم که سمیه به زیاد بار گرفت بدون آنکه ضحر ابوسفیان به او نزدیک شده باشد. 

معاویه سپس گفت : به خدا سوگند از او راضى نخواهم شد مگر آنکه پیش زیاد رود و از او پوزش خواهى و رضایتش را جلب کند. عبدالرحمان براى پوزش خواهى زیاد پیش زیاد رفت و اجازه ورود خواست ، اجازه اش نداد. قریش ‍ با زیاد در این باره گفتگو کردند، و چون عبدالرحمان وارد شد، سلام داد. زیاد از تکبر و خشم با گوشه چشم به او نگریست و چشم زیاد همواره فروهشته بود، زیاد به او گفت : تو خود سراینده ابیاتى هستى که سروده اى ؟ عبدالرحمان گفت : چه چیزى را؟ گفت : چیزى گفته اى که قابل بازگفتن نیست . گفت : خداوند کار امیر را به صلاح آورد. براى کسى که به صلاح برمى گردد و پوزش خواه است ، گناهى نیست ، وانگهى براى کسى هم که گنه کرده است ، گذشت پسندیده است ، اینک بشنو از من که چه مى گویم ، گفت : بگو و عبدالرحمان این ابیات را خواند:

اى ابا مغیره از اشتباه و سخن ناهنجار خود در شام به سوى تو توبه مى کنم ، من خلیفه را در مورد تو چنان به خشم آوردم که از بسیارى خشم مرا هجو گفت …، زیاد گفت : تو را مردى احمق و شاعرى تبه زبان مى بینم که در حال خشم و رضا هر چه به زبانت مى رسد، مى گویى . به هر حال اینک شعرت را شنیدیم و پوزشت را پذیرفتیم ، نیازت را بگو. گفت : نامه اى در مورد خشنودى از من براى امیرالمؤ منین یعنى معاویه بنویس . زیاد گفت : چنین مى کنم و دبیر خویش را خواست و براى او رضایت نامه نوشت .

عبدالرحمان نامه او را گرفت و پیش معاویه رفت ، معاویه چون آن نامه را خواند گفت : خداوند زیاد را لعنت کند که متوجه معنى فلان شعر او نشده است و از عبدالرحمان راضى شد و او را به حال خود برگرداند. ابن ابى الحدید سپس ابیاتى از یزید بن مفرغ حمیرى و هجو او از عبیدالله و عباد پسران زیاد را که زیاد مدعى پدرى آنان بود، آورده و گفته است مى گویند اشعارى هم که عبدالرحمان بن حکم منسوب است از یزید بن مفرغ است .

آن گاه مى نویسد: ابن کلبى روایت کرده است که زیاد مدعى پدرى عباد شد و او را به خود ملحق ساخت ، همان گونه که معاویه هم زیاد را به خود ملحق ساخت و هر دو مورد هم ادعایى بیش نبود. گوید: چون به زیاد اجازه گزاردن حج داده شد و آماده مى شد که حرکت کند و خویشاوندان خویشى خود را به او عرضه مى داشتند، عباد که پینه دوز بود آمد و خود را به زیاد نزدیک ساخت و با او به گفتگو پرداخت . زیاد گفت : واى بر تو، تو کیستى ؟ گفت : من پسر تو هستم . گفت : اى واى بر تو کدام پسرم . عباد گفت : تو با مادرم فلان زن که از فلان عشیره بود زنا کردى و مادرم مرا زایید و من میان بنى قیس بن ثعلبه و برده زر خرید ایشان بودم و هم اکنون هم برده ایشانم .

زیاد گفت : به خدا سوگند راست مى گویى و من مى دانم چه مى گویى و کسى فرستاد که او را از بنى قیس خرید و آزاد کرد و زیاد مدعى پدرى او شد و او را به خود ملحق ساخت و به سبب او از افراد قبیله قیس بن ثعلبه دلجویى مى کرد و به آنان صله مى پرداخت . کار عباد چندان بالا گرفت که معاویه پس از مرگ زیاد، او را حاکم سیستان کرد و برادرش عبیدالله بن زیاد را به ولایت بصره گماشت . عباد، ستیره دختر انیف بن زیاد کلبى را که به روزگار خود سالار قبیله کلب بود به همسرى گرفت و شاعرى خطاب به انیف اشعار زیر را سروده است :

این پیام را به ابوترکان برسان که آیا خواب بودى یا گوشت کر و سنگین است که دخترى پاکیزه نسب را که نیاکانش از خاندان علیم و معدن کرم و بزرگوارى هستند به همسرى برده و بنى قیس درآوردى ، مگر عباد و تبارش را نمى شناختى .
حسن بصرى مى گفته است : سه چیز در معاویه بود که اگر فقط یکى از آن سه را هم مرتکب شده بود، کار درمانده کننده اى بود. نخست اینکه همراه سفلگان بر این امت شورش کرد و حکومت را به زور درربود. دو دیگر پیوستن زیاد را به خویشتن آن هم بر خلاف سخن پیامبر صلى الله علیه و آله که فرموده است : فرزند از بستر است و براى زناکار سنگ .

و سوم کشتن حجر بن عدى واى بر او از کشتن حجر و یاران حجر.
شرقى بن قطامى  روایت کرده و گفته است : سعید بن سرح وابسته و آزادکرده حبیب بن عبد شمس ، شیعه على بن ابى طالب علیه السلام بود. چون زیاد به حکومت کوفه آمد به جستجوى او پرداخت و او را به بیم افکند. سعید بن سرح خود را به حضور امام حسن رساند و به ایشان پناهنده شد. زیاد برادر و فرزندان و همسر سعید را گرفت و زندانى کرد و اموال سعید را مصادره و خانه اش را ویران کرد. حسن بن على علیه السلام براى زیاد چنین نوشت :

اما بعد، تو به مردى از مسلمانان که هر چه براى ایشان و برعهده ایشان است ، براى او هم خواهد بود هجوم برده اى ، خانه اش را ویران کرده اى ، اموالش را گرفته اى و همسر و افراد خانواده اش را به زندان افکنده اى ، اگر این نامه من به دست تو رسید، براى او خانه اش را بساز و مال و زن و فرزندش را به او برگردان و شفاعت مرا در موردش بپذیر که من او را پناه داده ام ، والسلام .

زیاد در پاسخ چنین نوشت :
از زیاد بن ابى سفیان به حسن بن فاطمه ! اما بعد، نامه ات که در آن نام خودت را پیش از نام من نوشته بودى رسید. تو چیزى مى خواهى و نیازمندى ، و من دولتمرد هستم و تو رعیتى ولى چنان به من فرمان مى دهى که مى گویى همچون فرمان سلطان بر رعیت باید اطاعت شود. در مورد تبهکارى که با بداندیشى او را پناه داده اى و به کار او راضى هستى ، براى من نامه نوشته اى و به خدا سوگند که تو درباره او بر من پیشى نخواهى گرفت هر چند میان پوست و گوشت تو جاى داشته باشد و من اگر بر تو دست یابم نه با تو مدارا مى کنم و نه تو را رعایت خواهم کرد و همانا دوست داشتنى ترین گوشتى که مى خواهم آنرا بخورم ، گوشتى است که تو از آنى . اینک او را در قبال گناهش به کسى تسلیم کن که از تو بر او سزاوارتر است ، بر فرض که او را عفو کنم چنان نیست که شفاعت تو را درباره او پذیرفته باشم و اگر او را بکشم فقط به سبب آن است که پدر تبهکار تو را دوست مى دارد، والسلام

چون این نامه به حسن علیه السلام رسید آن را خواند و لبخند زد و موضوع را براى معاویه نوشت و نامه زیاد را هم ضمیمه آن کرد و به شام فرستاد. براى زیاد هم فقط دو کلمه نوشت که چنین بود از حسن بن فاطمه به زیاد بن سمیه ، اما بعد، همانا که رسول خدا صلى الله علیه و آله فرموده است : فرزند از بستر است و براى زناکار سنگ است . والسلام .

و چون معاویه نامه اى را که زیاد براى حسن علیه السلام نوشته بود خواند، شام بر او تنگ شد و براى زیاد چنین نوشت :
اما بعد، حسن بن على نامه تو را که در پاسخ نامه او را در مورد ابن سرح نوشته بودى براى من فرستاده است بسیار از تو شگفت کردم و دانستم که تو داراى دو منش و اندیشه اى یکى از ابوسفیان و دیگرى از سمیه . آنچه از ابوسفیان است ، بردبارى و دوراندیشى است و آنچه از سمیه است چیزهایى شبیه به خود اوست . از جمله این کارها نامه تو به حسن است که در آن پدرش دشنام داده اى و او را تبهکار شمرده اى و حال آنکه به جان خودم سوگند که تو در تبهکارى از پدر سزاوارترى . اما اینکه حسن براى نشان دادن برترى خود بر تو نام خود را مقدم بر نام تو نوشته است ، اگر درست بیندیشى چیزى از تو نمى کاهد، اما اینکه او در فرمان دادن بر تو مسلط باشد، براى کسى همچون حسن این تسلط حق است . اما نپذیرفتن تو شفاعت او را بهره و ثوابى بوده است که از خود کنار زده اى و آن را براى کسى واگذار کرده اى که از تو به آن ثواب شایسته تر است .

اینک چون این نامه من به دست تو رسید، آنچه از سعید بن ابى سرح در دست دارى رها کن ، خانه اش را بساز و اموالش را بر او برگردان و متعرض او مباش و من براى حسن که بر او درودباد نوشته ام که سعید را مخیر کند، اگر مى خواهد پیش او بماند و اگر مى خواهد به سرزمین خود برگردد، و تو را هیچ تسلطى بر او نیست نه زبانى و نه به گونه دیگر. اما اینکه نامه ات براى حسن را به نام خودش با اضافه به نام مادرش ‍ نوشته اى و او را به پدرش نسبت نداده اى ، حسن از کسانى نیست که به او اهانت شود، اى بى مادر، مى دانى که او را به چه مادر بزرگوارى نسبت داده اى ، مگر نمى دانستى که او فاطمه دختر رسول خدا صلى الله علیه و آله است و انتساب به او اگر مى دانستى و مى اندیشیدى براى حسن افتخارآمیزتر است ، معاویه پایین نامه اشعارى هم نوشت که از جمله این ابیات است :

همانا حسن پسر آن کسى است که پیش از او بود و چون حرکت مى کرد مرگ هم با او همراه بود، مگر شیر ژیان جز مانند خود، چیزى مى زاید و اینک حسن شبیه و نظیر همان شیر است ، و چون بخواهند خرد و بردبارى او را بسنجند، خواهند گفت همسنگ دو کوه یذبل و ثبیر است 

ابن ابى الحدید سپس موضوعى را درباره برنده شدن عباد پسر زیاد در اسب دوانى آورده است که خارج از مسائل تاریخى است و در ادامه چنین گفته است :
نخستین بار که زیاد برکشیده شد، آن بود که ابن عباس به هنگام خلافت على علیه السلام او را به جانشینى خود در بصره گماشت . اشتباهها و سستیهایى از او به اطلاع على علیه السلام رسید و براى او نامه هایى نوشت و او را ملامت و سرزنش ‍ کرد و از جمله آنها نامه اى است که سیدرضى که خدایش بیامرزد، بخشى از آن را آورده است و ما هم ضمن مطالب گذشته همان مقدارى را که سیدرضى آورده است ، شرح دادیم .

و على علیه السلام ، سعد وابسته خویش را پیش زیاد گسیل فرمود تا او را به فرستادن بیشتر اموال بصره به کوفه تشویق کند. میان سعد و زیاد بگو مگو و ستیز درگرفت و سعد که پیش على علیه السلام برگشت از زیاد شکایت کرد و بر او عیب گرفت ، على علیه السلام براى زیاد چنین نوشت :

اما بعد، سعد مى گوید که تو با ستم او را دشنام و بیم داده اى و با تکبر و جبروت با او رویارویى کرده اى چه چیزى تو را به تکبر واداشته است و حال آنکه رسول خدا صلى الله علیه و آله فرموده است کبر رداى خداوند است و هر کس با رداى خداوند ستیز و برابرى کند خدایش در هم مى شکندو به من خبر داده است که تو در یک روز از خوراکهاى گوناگون و بسیار فراهم مى سازى و همه روزه بر خویشتن روغن مى زنى . چه زیانى براى تو دارد که چند روزى خداى را پاس داشته و روزه بدارى و بخشى از خوراکى را که در اختیار توست ، در راه خدا صدقه دهى و نان بدون نان خورش خورى که این کار شعار صالحان است .

آیا در حالى که در نعمتها مى چرى ، طمع به لطف خدا دارى ، خوراک خود را به همسایه و بینوا و ناتوان و فقیر و یتیم و بیوه زن اختصاص بده تا براى تو پاداش صدقه دهندگان حساب شود. به من خبر داده اند که در گفتار، سخن صالحان و نکوکاران را بر زبان مى آورى و در کردار، کردار خطاکاران دارى و اگر چنین مى کنى بر خویشتن ستم روا مى دارى و عمل خود را نابود مى سازى . به بارگاه خدایت توبه کن تا کارت به صلاح انجامد. در کار خود میانه رو باش و افزونیها را براى روز نیازمندى خود رستاخیز به پیشگاه خدایت پیشکش کن ، وانگهى روز در میان بر سر و موى خویش روغن بزن که من شنیدم رسول خدا صلى الله علیه و آله مى فرمود: روز در میان روغن بمالید و فراوان چنان مکنید.

زیاد براى على علیه السلام چنین نوشت :
اما بعد، اى امیرالمؤ منین ! سعد پیش من آمد هم در سخن و هم در کردار بى ادبى کرد که او را از بر خویش راندم و سزاوار بیش از این بود. اما آنچه درباره اسراف و مصرف کردن خوراکهاى رنگارنگ و نعمتهاى گوناگون فرموده اى ، اگر آن گزارشگر راستگوست خدایش پاداش صالحان ارزانى دارد و اگر دروغگوست خدایش از عقوبت دشوار دروغگویان حفظ فرماید، اما این سخن او که من دادگرى را توصیف و جز آن عمل مى کنم ، در این صورت من از زیان کاران خواهم بود. اى امیرالمؤ منین در این سخن که فرمودى به مقتضاى مقامى که در آن هستى قضاوت فرماى ، دعوى بدون گواه چون تیر بدون پر و پیکان است ، اگر در آن باره دو شاهد عدل آورد، درست است وگرنه دروغ و ستم او براى تو روشن مى شود.
ابن ابى الحدید سپس برخى از کلمات و خطبه هاى زیاد را آورده است که براى نمونه و از باب آن که

مرد باید که گیرد اندر گوش
ور نوشته است پند بر دیوار

به ترجمه یکى دو مورد بسنده مى شود.
از سخنان اوست :
نسبت به خراج دهندگان نیکویى کنید که تا آنان فربه باشند شما فربه خواهید بود.
خردمند کسى نیست که چون به کارى درافتاد به چاره اندیشى پردازد، خردمند کسى است که پیش از درافتادن در کار چاره سازى کند که در آن نیفتد.
هرگز نامه کسى را نخواندم مگر آنکه اندازه خردش را از آن دانستم .

دیرکردن در پاداش نیکوکار پستى و فرومایگى است و شتاب در عقوبت گنهکار خطا و سبکى است .
شعبى روایت مى کند که چون زیاد خطبه بدون حمد و ثناى خدا و درود به پیامبر را در بصره ایراد کرد و به همین سبب به خطبه بتراء مشهور است و از منبر فرود آمد، همان شب صداى مردم را شنید که از خود پاسدارى مى کردند، گفت : این چیست ؟ گفتند: این شهر گرفتار فتنه است ، آن چنان که گاه زنى از مردم شهر را جوانان تبهکار مى گیرند و به او مى گویند فقط حق دارى سه بار فریاد بکشى ، اگر کسى پاسخت را داد که هیچ وگرنه براى ما هر کارى را که انجام دهیم سرزنشى نیست . زیاد خشمگین شد و گفت : پس من چکاره ام و براى چه آمده ام . چون صبح شد میان مردم جار زده شد که جمع شوند و چون جمع شدند گفت : اى مردم من از آنچه شما در آن هستید، اطلاع یافتم و بخشى از آن را شنیدم .

اینک شما را بیم و یک ماه مهلت مى دهم که مدت لازم براى پیمودن مسافت تا خراسان و حجاز و شام است و پس از آن هر کس را پیدا کنیم که پس از نماز عشاء از خانه خود بیرون آمده باشد، خونش هدر خواهد بود. مردم برگشتند و مى گفتند: این سخن هم همانند سخنانى امیرانى است که پیش از او آمده اند. چون مدت یک ماه سپرى شد، سالار شرطه خویش عبدالله بن حصین یربوعى را خواست که چهارهزار پاسبان داشت و به او گفت : سواران و پیادگان خویش را آماده ساز و چون نماز عشاء را گزاردى و کسى که قرآن مى خواند بتواند دو سه جزو قرآن بخواند و بانگ طبل از قصر بلند شد، راه بیفت و هر کس را که دیدى از پسرم عبیدالله گرفته تا هر کس دیگر سرش را براى من بیاور، و اگر در موردى براى کسب اجازه یا شفاعت به من مراجعه کنى گردنت را خواهم زد.

گوید: بامداد آن شب هفتصد سر بریده بر در کاخ ریخته بود، شب دوم پنجاه سر آورد و شب سوم فقط یک سر آورد و پس از آن چیزى نیاورد و چنان شد که مردم همینکه نماز عشاء مى گزاردند، شتابان به خانه هاى خود برمى گشتند و چنان بود که برخى کفشهاى خود را رها مى کردند.

عایشه براى زیاد مى خواست نامه بنویسد و نمى دانست عنوان آنرا چه بنویسد، اگر مى نوشت زیاد بن عبید یا زیاد بن ابیه را خشمگین مى ساخت و اگر مى نوشت زیاد بن ابى سفیان مرتکب گناه مى شد، ناچار نوشت از ام المؤ منین به پسرش زیاد، همین که زیاد عنوان نامه را خواند خندید و گفت ام المؤ منین براى انتخاب این عنوان به زحمت افتاده است .

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۷ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۴۱

نامه ۴۲ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۴۲ و من کتاب له ع إلى عمر بن أبی سلمه المخزومی

و کان عامله على البحرین- فعزله و استعمل النعمان بن عجلان الزرقی مکانه- : أَمَّا بَعْدُ- فَإِنِّی قَدْ وَلَّیْتُ النُّعْمَانَ بْنِ عَجْلَانَ الزُّرَقِیَّ عَلَى الْبَحْرَیْنِ- وَ نَزَعْتُ یَدَکَ بِلَا ذَمٍّ لَکَ وَ لَا تَثْرِیبٍ عَلَیْکَ- فَلَقَدْ أَحْسَنْتَ الْوِلَایَهَ وَ أَدَّیْتَ الْأَمَانَهَ- فَأَقْبِلْ غَیْرَ ظَنِینٍ وَ لَا مَلُومٍ- وَ لَا مُتَّهَمٍ وَ لَا مَأْثُومٍ- فَقَدْ أَرَدْتُ الْمَسِیرَ إِلَى ظَلَمَهِ أَهْلِ الشَّامِ- وَ أَحْبَبْتُ أَنْ تَشْهَدَ مَعِی- فَإِنَّکَ مِمَّنْ أَسْتَظْهِرُ بِهِ عَلَى جِهَادِ الْعَدُوِّ- وَ إِقَامَهِ عَمُودِ الدِّینِ إِنْ شَاءَ اللَّهُ

مطابق نامه۴۲ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۴۲): از نامه آن حضرت به عمر بن ابى سلمه مخزومى که والى بحرین بود و او را ازکار برداشت و به جاى او نعمان بن عجلان زرقى را گماشت . 

در این نامه که چنین آغاز مى شود اما بعد فانى قدولیت النعمان بن عجلان الزرقى على البحرین و نزعت یدک بلاذم لک و لا تثریب علیک … اما بعد، من نعمان بن عجلان زرقى را بر بحرین گماشتم و دست تو را از آن برکنار کردم بدون هیچ سرزنش و نکوهشى که بر تو باشد، ابن ابى الحدید در شرح آن آورده است :

عمر بن ابى سلمه و نسب و برخى از اخبار او

عمر بن ابى سلمه ربیب رسول خدا صلى الله علیه و آله است ، پدرش ابوسلمه بن عبدالاسد بن هلال بن عبدالله بن عمر مخزوم بن یقظه است . کنیه عمر، ابوحفص بوده است . او به سال دوم هجرت در حبشه متولد شد و هم گفته اند به هنگام رحلت پیامبر صلى الله علیه و آله ، عمر بن ابى سلمه نه ساله بوده است . او به روزگار حکومت عبدالملک مروان در سال هشتاد و سوم هجرى در مدینه درگذشت . او از پیامبر صلى الله علیه و آله حدیث حفظ کرده بود و سعید بن مسیب و دیگران از او روایت کرده اند و همه این امور را ابن عبدالبر در کتاب الاستیعاب آورده است .

نعمان بن عجلان و نسب و برخى از اخبار او

نعمان بن عجلان زرقى از انصار و از خاندان زریق است . او پس از شهادت حمزه عبدالمطلب که خدایش بیامرزاد خوله ، همسر حمزه را به همسرى گرفت .
ابن عبدالبر در کتاب الاستیعاب مى گوید: ابن نعمان زبان آور و سخنگو و شاعر انصار بود، مردى سرخ ‌روى و کوته قامت بود و در نظر کوچک مى آمد، ولى سرور بود هموست که به روز سقیفه چنین سروده است :
شگفتا که گفتید منصوب کردن سعد بن عباده حرام است ولى نصب کردن خودتان ابوبکر را حلال … 

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۷ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۳۹

نامه ۴۱ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۴۱ و من کتاب له ع إلى بعض عماله

أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّی کُنْتُ أَشْرَکْتُکَ فِی أَمَانَتِی- وَ جَعَلْتُکَ شِعَارِی وَ بِطَانَتِی- وَ لَمْ یَکُنْ فِی أَهْلِی رَجُلٌ أَوْثَقَ مِنْکَ فِی نَفْسِی- لِمُوَاسَاتِی وَ مُوَازَرَتِی وَ أَدَاءِ الْأَمَانَهِ إِلَیَّ- فَلَمَّا رَأَیْتَ الزَّمَانَ عَلَى ابْنِ عَمِّکَ قَدْ کَلِبَ- وَ الْعَدُوَّ قَدْ حَرِبَ وَ أَمَانَهَ النَّاسِ قَدْ خَزِیَتْ- وَ هَذِهِ الْأُمَّهُ قَدْ فَتَکَتْ وَ شَغَرَتْ- قَلَبْتَ لِابْنِ عَمِّکَ ظَهْرَ الْمِجَنِّ- فَفَارَقْتَهُ مَعَ الْمُفَارِقِینَ وَ خَذَلْتَهُ مَعَ الْخَاذِلِینَ- وَ خُنْتَهُ مَعَ الْخَائِنِینَ- فَلَا ابْنَ عَمِّکَ آسَیْتَ وَ لَا الْأَمَانَهَ أَدَّیْتَ- وَ کَأَنَّکَ لَمْ تَکُنِ اللَّهَ تُرِیدُ بِجِهَادِکَ- وَ کَأَنَّکَ لَمْ تَکُنْ عَلَى بَیِّنَهٍ مِنْ رَبِّکَ- وَ کَأَنَّکَ إِنَّمَا کُنْتَ تَکِیدُ هَذِهِ الْأُمَّهَ عَنْ دُنْیَاهُمْ- وَ تَنْوِی غِرَّتَهُمْ عَنْ فَیْئِهِمْ- فَلَمَّا أَمْکَنَتْکَ الشِّدَّهُ فِی خِیَانَهِ الْأُمَّهِ أَسْرَعْتَ الْکَرَّهَ- وَ عَاجَلْتَ الْوَثْبَهَ وَ اخْتَطَفْتَ مَا قَدَرْتَ عَلَیْهِ مِنْ أَمْوَالِهِمُ- الْمَصُونَهِ لِأَرَامِلِهِمْ وَ أَیْتَامِهِمُ- اخْتِطَافَ الذِّئْبِ الْأَزَلِّ دَامِیَهَ الْمِعْزَى الْکَسِیرَهَ- فَحَمَلْتَهُ إِلَى الْحِجَازِ رَحِیبَ الصَّدْرِ بِحَمْلِهِ- غَیْرَ مُتَأَثِّمٍ مِنْ أَخْذِهِ- کَأَنَّکَ لَا أَبَا لِغَیْرِکَ- حَدَرْتَ إِلَى أَهْلِکَ تُرَاثَکَ مِنْ أَبِیکَ وَ أُمِّکَ- فَسُبْحَانَ اللَّهِ أَ مَا تُؤْمِنُ بِالْمَعَادِ- أَ وَ مَا تَخَافُ نِقَاشَ الْحِسَابِ- أَیُّهَا الْمَعْدُودُ کَانَ عِنْدَنَا مِنْ أُولِی الْأَلْبَابِ- کَیْفَ تُسِیغُ شَرَاباً وَ طَعَاماً- وَ أَنْتَ تَعْلَمُ أَنَّکَ تَأْکُلُ حَرَاماً وَ تَشْرَبُ حَرَاماً- وَ تَبْتَاعُ الْإِمَاءَ وَ تَنْکِحُ النِّسَاءَ- مِنْ أَمْوَالِ الْیَتَامَى وَ الْمَسَاکِینِ‏وَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُجَاهِدِینَ- الَّذِینَ أَفَاءَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ هَذِهِ الْأَمْوَالَ- وَ أَحْرَزَ بِهِمْ هَذِهِ الْبِلَادَ- فَاتَّقِ اللَّهَ وَ ارْدُدْ إِلَى هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ أَمْوَالَهُمْ- فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ ثُمَّ أَمْکَنَنِی اللَّهُ مِنْکَ- لَأُعْذِرَنَّ إِلَى اللَّهِ فِیکَ- وَ لَأَضْرِبَنَّکَ بِسَیْفِی الَّذِی مَا ضَرَبْتُ بِهِ أَحَداً- إِلَّا دَخَلَ النَّارَ- وَ وَ اللَّهِ لَوْ أَنَّ الْحَسَنَ وَ الْحُسَیْنَ فَعَلَا مِثْلَ الَّذِی فَعَلْتَ- مَا کَانَتْ لَهُمَا عِنْدِی هَوَادَهٌ وَ لَا ظَفِرَا مِنِّی بِإِرَادَهٍ- حَتَّى آخُذُ الْحَقَّ مِنْهُمَا وَ أُزِیحَ الْبَاطِلَ عَنْ مَظْلَمَتِهِمَا- وَ أُقْسِمُ بِاللَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ- مَا یَسُرُّنِی أَنَّ مَا أَخَذْتَهُ مِنْ أَمْوَالِهِمْ حَلَالٌ لِی- أَتْرُکُهُ مِیرَاثاً لِمَنْ بَعْدِی فَضَحِّ رُوَیْداً- فَکَأَنَّکَ قَدْ بَلَغْتَ الْمَدَى وَ دُفِنْتَ تَحْتَ الثَّرَى- وَ عُرِضَتْ عَلَیْکَ أَعْمَالُکَ بِالْمَحَلِّ- الَّذِی یُنَادِی الظَّالِمُ فِیهِ بِالْحَسْرَهِ- وَ یَتَمَنَّى الْمُضَیِّعُ فِیهِ الرَّجْعَهَ وَ لَاتَ حِینَ مَنَاص‏

مطابق نامه۴۱ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۴۱): از نامه آن حضرت به یکى از عاملان خود 

در این نامه که چنین آغاز مى شود: اما بعد فانى کنت اشرکتک فى امانتى ، اما بعد، من تو را در امانت خویشتن شریک ساخته بودم ، ابن ابى الحدید پس از توضیح لغت و اصطلاحات ، بحث زیر را آورده است .

اختلاف نظر در اینکه این نامه براى چه کسى نوشته شده است

مردم درباره اینکه این نامه براى چه کسى نوشته شده است ، اختلاف کرده اند، بیشتر ایشان گفته اند آن شخص عبدالله بن عباس که خدایش بیامرزد، بوده است و در این مورد به برخى از الفاظ نامه استناد کرده اند، نظیر این عبارت و از هر کس به خویشتن نزدکیتر ساختم و میان افراد خاندانم هیچ کس از تو بیشتر مورد اعتماد نبود.، و ابن گفتار على علیه السلام که و چون دیدى روزگار پسرعمویت را بیازرد.، و اینکه براى بار دوم گفته است با پسرعمویت ستیز کردى و باژگونه شدى . و براى بار سوم فرموده است با پسرعمویت یارى نکردى .، و این سخن که جز تو را پدر مباد تت و این سخنى است که جز براى او از سوى على علیه السلام گفته نمى شود و براى دیگران مى فرموده است تو را پدر مباد.

و این سخن که اى کسى که در نظر ما از خردمندان شمرده مى شد.، و این سخن که اگر حسن و حسین چنین مى کردند. همه دلیل بر آن است که این نامه براى چه کسى نوشته شده است که در نظر على علیه السلام همچون حسن و حسین علیهماالسلام بوده است . کسانى که این عقیده را دارند، روایت مى کنند که عبدالله بن عباس را در پاسخ این نامه نامه اى براى على علیه السلام نوشته که چنین بوده است :
اما بعد، نامه ات به من رسید که آنچه را از بیت المال بصره برداشته ام بر من گناهى بزرگ شمرده بودى و حال آنکه به جان خودم سوگند که حق در بیت المال بیشتر از چیزى است که برداشته ام ، والسلام .

گویند على علیه السلام در پاسخ او نوشت :
اما بعد، این از شگفتیهاست که نفس تو کار را چنان در نظرت بیاراید که تصور کنى براى تو در بیت المال حقى بیشتر از حق یک مرد از مسلمانان وجود دارد.

بنابراین اگر باطل تو را این چنین امیدوار سازد و مدعى چیزى شوى که هرگز از گناه رهایت نمى کند و حرام را براى تو حلال قرار مى دهد، به راستى هدایت شده کامیابى خواهى بود! اینک به من خبر رسیده است که مکه را وطن خود ساخته و در آن رحل اقامت انداخته اى ، کنیزکان کم سن و سال مکه و مدینه و طائف را مى خرى خود را با چشم خویش آنان را برمى گزینى و مال دیگرى را به بهاى آنان مى پردازى .

خدایت هدایت کناد، به سعادت خود برگرد و به سوى پروردگار خود بازگرد و توبه کن و از اموال مسلمانان خود را بیرون آر و به سوى ایشان بازگرد که به زودى از کسانى که با ایشان الفت گرفته اى جدا مى شوى و آنچه را گرد آورده اى رها مى سازى و در شکافى که آماده و داراى فرش و تشک نیست ، پنهان مى شوى . در آن حال از دوستان جدا گشته و در خاک مسکن گرفته اى و با پرداخت حساب رویاروى خواهى بود، از آنچه از خود بازگذاشته اى بى نیاز و نسبت به آنچه پیش فرستاده باشى نیازمندى ، والسلام .

گویند ابن عباس در پاسخ نوشت :
اما بعد، همانا که براى من بسیار سخن گفتى و به خدا سوگند اگر من خدا را دیدار کنم در حالى که همه گنجینه هاى زمین را از زرینه و سیمینه زرناب تصرف کرده باشم ، براى من خوشتر از آن است که با او در حالى دیدار کنم که خون مردى مسلمان برعهده ام باشد، والسلام .

دیگران که گروهى اندک اند، مى گویند، این غیرممکن است و هرگز نبوده است و عبدالله بن عباس از على علیه السلام جدا نشده است و با او ستیز و مخالفتى نکرده است و همواره تا هنگامى که على علیه السلام کشته شد، امیر بصره بوده است .

اینان مى گویند: یکى از چیزهایى که به این کار دلالت دارد، مطلبى است که ابوالفرج على بن حسین اصفهانى نقل مى کند و آن نامه اى است که ابن عباس پس ‍ از کشته شدن امیرالمؤ منین علیه السلام از بصره به معاویه نوشته است ، ما هم پیش ‍ از این نامه را نقل کرده ایم . این گروه مى گویند چگونه ممکن است کار بدان گونه باشد و حال آنکه معاویه نتوانسته است او را فریب دهد و به سوى خود بکشد و خود مى دانید که او چگونه بسیارى از کارگزاران امیرالمؤ منین علیه السلام را فریب داد و با بخشیدن اموال ، آنان را به خود جلب کرد و آنان هم میل به او پیدا کردند و على علیه السلام را رها ساختند.

معاویه اختلاف و تفاوتى را که میان آن دو پدید آمده بود، مى دانست و به همین سبب هم ابن عباس را استمالت نکرد و به سوى خود نکشید و هر کس سیره خوانده باشد و تاریخ بداند از ستیز ابن عباس با معاویه پس از رحلت على علیه السلام آگاه است و مى داند که معاویه چه سخنان کوبنده و ستیز سختى از ابن عباس شنیده و دیده است ، و چه ستایشى از على علیه السلام مى کرده و همواره فضایل و خصایص او را بازگو مى کرده است ، به علاوه مناقب و مآثر فراوانى از على علیه السلام از سوى ابن عباس انتشار یافته است و اگر میان ایشان گرد کدورتى مى بود، حال بدین گونه نبود بلکه برعکس ‍ آنچه که تاکنون مشهور و مشهود است ، مى بود. در نظر خود من هم ابن ابى الحدید این بهتر و درست تر به نظر مى رسد.

قطب راوندى مى گوید: این نامه به عبیدالله بن عباس نوشته شده است ، نه عبدالله بن عباس و این درست نیست زیرا عبیدالله کارگزار على علیه السلام بر یمن بوده است . و داستان او را با بسر بن ارطاه در مباحث گذشته بیان کردم و چیزى هم درباره او نقل نشده است که اموالى را برداشته یا از اطاعت بیرون رفته باشد.

به هر حال موضوع این نامه براى من دشوار است . اگر چیزهایى را که نقل شده است ، تکذیب کنم و بگویم این نامه جعلى است که آن را بر على علیه السلام بسته اند با همه راویانى که درباره صدور این نامه سخن گفته اند و در بیشتر کتابهاى سیره آن را آورده اند، مخالفت کرده ام ؛ و اگر این نامه را مربوط به عبدالله بن عباس بدانم ، آنچه که از ملازمت اطاعت او از امیرالمؤ منین علیه السلام در زمان زندگى و پس از شهادت او مى دانم مرا از این کار بازمى دارد؛ و اگر آن را براى کس دیگرى غیر از عبدالله بن عباس بدانم ، نمى دانم به کدام یک از خویشاوندان على علیه السلام برگردانم و این نامه هم نشان مى دهد که مخاطب آن از خویشاوندان و پسرعموهاى امیرالمؤ منین است و به هر حال من در این موضوع متوقفم .

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۷ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۲۳۷

نامه ۴۰ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۴۰ و من کتاب له ع إلى بعض عماله

أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ بَلَغَنِی عَنْکَ أَمْرٌ- إِنْ کُنْتَ فَعَلْتَهُ فَقَدْ أَسْخَطْتَ رَبَّکَ- وَ عَصَیْتَ إِمَامَکَ وَ أَخْزَیْتَ أَمَانَتَکَ- بَلَغَنِی أَنَّکَ جَرَّدْتَ الْأَرْضَ فَأَخَذْتَ مَا تَحْتَ قَدَمَیْکَ- وَ أَکَلْتَ مَا تَحْتَ یَدَیْکَ فَارْفَعْ إِلَیَّ حِسَابَکَ- وَ اعْلَمْ أَنَّ حِسَابَ اللَّهِ أَعْظَمُ مِنْ حِسَابِ النَّاسِ وَ السَّلَام‏

مطابق نامه ۴۰ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۴۰): و از نامه آن حضرت به یکى از کارگزارانش ‍

در این نامه که چنین آغاز مى شود: اما بعد فقد بلغنى عنک امرء ان کنت فعلته فقد اسخطت ربک و عصیت امامک ، اما بعد، خبر انجام دادن کارى از تو به من رسیده است که اگر آن را انجام داده باشى ، خداى خود را به خشم آورده اى و امام خود را نافرمانى کرده اى . ابن ابى الحدید ضمن شرح این نامه یکى دو لطیفه نقل کرده است که ترجمه آن موجب مسرت است .

مردى ران شترى را براى عمر هدیه آورد، از او پذیرفت . پس از چند روز آن مرد براى رسیدگى به دعواى خود با خصم خویش به حضور عمر آمد و ضمن سخن مى گفت اى امیرالمؤ منین میان من و او چنان حکم کن و موضوع را برش بده که ران شتر را مى برند. عمر علیه او حکم کرد و سپس برخاست و براى مردم سخنرانى کرد و گرفتن هدایا را بر قاضیان و والیان حرام کرد.

مردى به مغیره چراغى بلورین هدیه داد و دیگرى به او استرى هدیه داد. پس از آن میان آن دو تن در کارى خصومتى پیش آمد که داورى پیش مغیره آوردند. آن کس که چراغ هدیه داده بود مى گفت : کار من از چراغ روشن تر است این سخن را بسیار گفت ، مغیره گفت : اى واى بر تو، استر به چراغ لگد مى زند و آن را مى شکند.

عمر از کنار ساختمانى که با گچ و آجر براى یکى از کارگزارانش ساخته مى شد، گذشت و گفت : این درهم هاست که به هر صورت باید گردنهاى خود را از زمین بیرون بکشد. این سخن را از على علیه السلام هم روایت کرده اند، و عمر مى گفته است بر هر کارگزارى دو امین گماشته شده است که آب و گل اند.

و چون ابوهریره از حکومت بحرین برگشت ، عمر به او گفت : اى دشمن خدا و کتاب خدا مال خداوند را مى دزدى ؟ ابوهریره گفت : من دشمن خدا و کتاب خدا نیستم بلکه دشمن کسى هستم که با آن دو دشمنى کند و اموال خدا را هم ندزدیده ام . عمر با ترکه اى که در دست داشت بر سر ابوهریره زد و ضربه دوم را با تازیانه زد و ده هزار درهم از او غرامت گرفت .

پس از آن ، او را احضار کرد و گفت : اى اباهریره ! این ده هزار درهم را از کجا آوردى ؟ گفت : اسبهاى من زاییدند و مستمرى و سهام من از غنایم پیاپى مى رسید، عمر گفت : هرگز به خدا سوگند چنین نبوده است و او را چند روزى به حال خود گذاشت و سپس به او گفت : آیا عهده دار عملى نمى شوى ؟ گفت : نه ، عمر گفت : اى اباهریره کسى که از تو بهتر است ، عهده دار کارگزارى شده است ، اباهریره پرسید: او کیست ؟ عمر گفت : یوسف صدیق ، ابوهریره گفت : یوسف براى کسى کارگزارى کرد که سر و پشتش ‍ را تازیانه نزد و با آبروى او بازى نکرد و اموالش را از چنگ او بیرون نیاورد، نه به خدا سوگند که براى تو هرگز کارگزارى نمى کنم .

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۷ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۳۴

نامه ۳۹ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۳۹ و من کتاب له ع إلى عمرو بن العاص

فَإِنَّکَ قَدْ جَعَلْتَ دِینَکَ تَبَعاً لِدُنْیَا امْرِئٍ- ظَاهِرٍ غَیُّهُ مَهْتُوکٍ سِتْرُهُ- یَشِینُ الْکَرِیمَ بِمَجْلِسِهِ وَ یُسَفِّهُ الْحَلِیمَ بِخِلْطَتِهِ- فَاتَّبَعْتَ أَثَرَهُ وَ طَلَبْتَ فَضْلَهُ- اتِّبَاعَ الْکَلْبِ لِلضِّرْغَامِ یَلُوذُ بِمَخَالِبِهِ- وَ یَنْتَظِرُ مَا یُلْقَى إِلَیْهِ مِنْ فَضْلِ فَرِیسَتِهِ- فَأَذْهَبْتَ دُنْیَاکَ وَ آخِرَتَکَ- وَ لَوْ بِالْحَقِّ أَخَذْتَ أَدْرَکْتَ مَا طَلَبْتَ- فَإِنْ یُمَکِّنِ اللَّهُ مِنْکَ وَ مِنِ ابْنِ أَبِی سُفْیَانَ- أَجْزِکُمَا بِمَا قَدَّمْتُمَا- وَ إِنْ تُعْجِزَا وَ تَبْقَیَا فَمَا أَمَامَکُمَا شَرٌّ لَکُمَا- وَ السَّلَام‏

مطابق نامه ۳۹ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۳۹): از نامه آن حضرت است به عمرو عاص 

در این نامه که چنین آغاز مى شود: فانک قد جعلت دینک تبعا لدینا امرى ظاهر غیه همانا که تو دین خود را پیرو دنیاى مردى قرار دادى که گمراهیش آشکار است … ابن ابى الحدید پیش از آنکه کلمات و جملات را شرح دهد چنین مى گوید:

آنچه که على علیه السلام درباره معاویه و عمرو عاص فرموده است ، عین حق و حقیقت است و بغض و خشم على علیه السلام نسبت به آن دو موجب نشده است که در نکوهش آنان مبالغه کند، آن چنان که دیگر سخن آوران به هنگام هیجان و خشم مبالغه مى کنند و هر چه مى خواهند به زبان مى آورند. در نظر هیچ یک از خردمندان با انصاف در این موضوع تردید نیست که عمرو عاص دین خود را پیرو دنیاى معاویه قرار داده است و عمرو با معاویه بیعت نکرد مگر طبق قرارى که با تضمین نهاده بود و معاویه تعهد قطعى کرده بود که حکومت مصر را در آینده به او خواهد سپرد. وانگهى اموال فراوان و زمینهاى حاصلخیز بسیار در حال به او واگذار کند و به دو پسر و غلامان عمرو عاص چندان بدهد که چشم ایشان را پر کند.

اما سخن على علیه السلام درباره معاویه که فرموده است : گمراهى او آشکار است ، هیچ شکى در آشکاربودن ستمگرى و گمراهى او نیست و هر ستمگرى گمراه است . و اینکه فرموده است : پرده دریده است ، همچنین بوده است که او بسیار سبکى مى کرده و همنشینان یاوه گو و افسانه سرا داشته است و معاویه هیچ گاه موقر نبوده است و قانون ریاست را رعایت نمى کرده است مگر وقتى که به جنگ امیرالمؤ منین على آمد، آن هم براى آنکه نیازمند به رعایت ناموس دین و آرامش و وقار بوده است . وگرنه در روزگار عثمان بسیار پرده درى کرد و موسوم به انجام دادن هر زشتى بود.

به روزگار عمر از بیم او اندکى خوددارى مى کرد و همان روزگار هم جامه هاى ابریشمى و دیبا مى پوشید و در جامهاى زرین و سیمین مى آشامید و سوار بر مرکبهایى مى شد که زین آراسته به سیم و زر داشت و جلهاى دیبا و پارچه هاى ابریشمى رنگارنگ بر آنها مى نهاد، در آن روزگار جوان بود و جوانى مى کرد و مستى جوانى و حکومت و قدرت در او جمع بود، مردم در کتابهاى سیره نقل کرده اند که او به روزگار حکومت عثمان در شام باده نوشى مى کرده است ، ولى پس از رحلت امیرالمؤ منین على علیه السلام و استقرار حکومت براى او، مساءله مورد اختلاف است . گفته شده است پوشیده باده نوشى مى کرده است و هم گفته شده است که دیگر باده نوشى مى کرده است و هم گفته شده است که دیگر باده نوشى نکرده است ، ولى در اینکه موسیقى گوش ‍ مى داده و طرب و شادى مى کرده است و در آن باره اموال و صله ها مى پرداخته است ، هیچ شکى و اختلافى نیست .

ابوالفرج اصفهانى روایت مى کند که یکى از سفرهاى معاویه به مدینه به روزگار حکومتش عمرو عاص به او گفت : برخیز بر در خانه این مردى که شرفش نابود شده است و پرده اش دریده شده است ، یعنى عبدالله بن جعفر برویم و بایستیم و به آوازخواندن کنیزکانش گوش دهیم . آن دو شبانه برخاستند و در حالى که وردان غلام عمرو عاص همراهشان بود در خانه عبدالله بن جعفر ایستادند و به آواز گوش دادند.

عبدالله که وجود آن دو را احساس کرده بود در را گشود و معاویه را سوگند داد که وارد خانه شود. معاویه وارد شد و بر سریر عبدالله نشست ، عبدالله براى او دعا کرد و خوراکى اندک براى او آورد و معاویه خورد. چون انس گرفتند، عبدالله گفت : اى امیرالمؤ منین آیا به کنیزکان خودت اجازه مى فرمایى که ترانه خود را بخوانند که تو با آمدن خود آن را قطع کردى .

گفت : آرى حتما بخوانند. کنیزکان صداى خود را بلند کردند و معاویه نخست اندک اندک جنبشى داشت تا آنکه ناگاه با پاى خود روى سریر ضرب شدیدى گرفت . عمرو عاص گفت : اى مرد برخیز که این مردى که براى نکوهش و اظهار شگفتى از وضع او آمدى از تو نکوحال تر است . معاویه گفت : آرام باش که بزرگوار همواره خوش است .

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۷ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۲۸

نامه ۳۸ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۳۸ و من کتاب له ع إلى أهل مصر لما ولى علیهم الأشتر

مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِیٍّ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ- إِلَى الْقَوْمِ الَّذِینَ غَضِبُوا لِلَّهِ- حِینَ عُصِیَ فِی أَرْضِهِ وَ ذُهِبَ بِحَقِّهِ- فَضَرَبَ الْجَوْرُ سُرَادِقَهُ عَلَى الْبَرِّ وَ الْفَاجِرِ- وَ الْمُقِیمِ وَ الظَّاعِنِ- فَلَا مَعْرُوفٌ یُسْتَرَاحُ إِلَیْهِ- وَ لَا مُنْکَرٌ یُتَنَاهَى عَنْهُ- أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ بَعَثْتُ إِلَیْکُمْ عَبْداً مِنْ عِبَادِ اللَّهِ- لَا یَنَامُ أَیَّامَ الْخَوْفِ- وَ لَا یَنْکُلُ عَنِ الْأَعْدَاءِ سَاعَاتِ الرَّوْعِ- أَشَدَّ عَلَى الْفُجَّارِ مِنْ حَرِیقِ النَّارِ- وَ هُوَ مَالِکُ بْنُ الْحَارِثِ أَخُو مَذْحِجٍ- فَاسْمَعُوا لَهُ وَ أَطِیعُوا أَمْرَهُ فِیمَا طَابَقَ الْحَقَّ- فَإِنَّهُ سَیْفٌ مِنْ سُیُوفِ اللَّهِ- لَا کَلِیلُ الظُّبَهِ وَ لَا نَابِی الضَّرِیبَهَ- فَإِنْ أَمَرَکُمْ أَنْ تَنْفِرُوا فَانْفِرُوا- وَ إِنْ أَمَرَکُمْ أَنْ تُقِیمُوا فَأَقِیمُوا- فَإِنَّهُ لَا یُقْدِمُ وَ لَا یُحْجِمُ- وَ لَا یُؤَخِّرُ وَ لَا یُقَدِّمُ إِلَّا عَنْ أَمْرِی- وَ قَدْ آثَرْتُکُمْ بِهِ عَلَى نَفْسِی لِنَصِیحَتِهِ لَکُمْ- وَ شِدَّهِ شَکِیمَتِهِ عَلَى عَدُوِّکُم‏

مطابق نامه ۳۸ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۳۸): از نامه آن حضرت به مردم مصر هنگامى که اشتر را بر آنان حکومت داد 

در این نامه که با این عبارت شروع مى شود. من عبدالله على امیرالمؤ منین ، الى القوم الذین غضبوالله حین عصى فى ارضه از بنده خدا على امیرمؤ منان به قومى که براى خدا خشم آمدند، هنگامى که خداوند را در زمین او نافرمانى کردند.، ابن ابى الحدید بحث زیر را طرح کرده است :

تاءویل و تفسیر این فصل بر من دشوار است زیرا مردم مصر کسانى هستند که عثمان را کشته اند و هر گاه امیرالمؤ منین علیه السلام گواهى دهد که آنان براى خدا و به پاس او خشم گرفته اند، آن هم به هنگامى که در زمین خدا را نافرمانى مى کرده اند، شهادت قطعى به عصیان عثمان و ارتکاب کار خلاف از جانب اوست ، هر چند با دشوارى ممکن است چنین گفت که درست است خدا را نافرمانى کرده اند ولى این نافرمانى از سوى شخص عثمان نبوده است ، بلکه از سوى امیران و خویشاوندان و والیان او بوده است و آنان بوده اند که حق خدا را از میان برده اند و به سبب ولایت آنان و فرمان روایى ایشان بر نیکوکار و تبهکار و مقیم و مسافر پرده هاى ستم و خیمه هاى آن برافراشته شده و تبهکارى شایع گردیده و کار پسندیده از میان رفته است .

ولى گفته خواهد شد بر فرض که این چنین باشد، آنانى که به پاس خدا خشم گرفتند، کارشان به کجا انجام پذیرفت ، مگر نه این است که کار به آنجا کشید که ایشان مسافت میان مصر و مدینه را پیمودند و عثمان را کشتند، و وضع ایشان از دو حال بیرون نیست یا آن که با کشتن عثمان اطاعت فرمان خدا را رها کرده اند، در این صورت عثمان ، سرکش و سزاوار کشته شدن بوده است ، یا آن که ایشان با کشتن عثمان خداوند را به خشم آورده اند و نافرمانى کرده اند، در این صورت عثمان بر حق بوده است و ایشان سرکشان تبهکار هستند، و چگونه ممکن است على علیه السلام از ایشان تبجیل کند و آنان را صالحان خطاب کند.

ممکن است به این اشکال چنین پاسخ داد که آنان به پاس خدا خشم گرفته اند و از مصر آمده اند و این کار عثمان را که امیر تبهکار را به امیرى گماشته است ، مورد اعتراض قرار داده اند و آن را زشت شمرده اند و او را در خانه اش محاصره کرده اند به این امید که مروان را به ایشان بسپارد تا او را زندانى یا ادب کنند که چنان نامه اى در مورد ایشان نوشته بوده است .

و چون عثمان محاصره شد، کینه توزان و دشمنان او از مردم مدینه و دیگر نقاط بر او طمع بستند و بیشتر مردم بر او شورش کردند و شمار مصریها به نسبت دیگر مردمى که در محاصره او شرکت کردند اندک بود. وانگهى ایشان از عثمان مى خواستند خود را از خلافت خلع کند و مروان و افراد دیگرى از بنى امیه را به ایشان بسپارد و حاکمان ولایات را عزل و به جاى ایشان کسان دیگرى را منصوب کند و در آن هنگام در جستجوى جان او و کشتن او نبودند، ولى مردمى از ایشان و غیرایشان از دیوار خود را به خانه عثمان رسیدند و برخى از بردگان عثمان آنان را با تیر زدند و تنى چند از ایشان زخمى شدند و ضرورت کار را به آنجا کشاند که از دیوار به خانه فرود آیند و عثمان را احاطه کنند و یکى از آنان با شتاب خود را به عثمان رساند و او را کشت و آن قاتل هم همان دم کشته شد.

ما همه این امور را در مباحث گذشته آورده و شرح داده ایم و از تبهکارى و سرکشى این قاتل نمى توان به تبهکارى دیگران حکم کرد و اما آنان فقط منظورشان نهى از منکر بود و ایشان نه تنها مرتکب قتل نشدند بلکه قصد آن را هم نداشتند و جایز است گفته شود که ایشان به پاس خداوند خشم گرفته اند و اینکه قصد آن را هم نداشتند و جایز است گفته شود که ایشان به پاس خداوند خشم گرفته اند و اینکه بر آنان ستایش شود و آنان را بستایند.

سپس اشتر را وصف کرده است و پس از آن به ایشان گفته است در فرمانهایى که اشتر مى دهد، آنچه را که مطابق با حق است از او فرمانبردارى کنند و این از شدت دیندارى و استوارى على علیه السلام است که در مورد اشتر هم که از محبوب ترین افراد پیش اوست ، قید مطابقت فرمان با حق را به کار برده است ، پیامبر صلى الله علیه و آله هم فرموده است : در کارى که معصیت خداوند است از هیچ مخلوقى فرمانبردارى جایز نیست .

ابوحنیفه مى گوید: ربیع  در دهلیز کاخ منصور دوانیقى و در حضور مردم از من پرسید: امیرالمومنین یعنى منصور در کار پادشاهى خود پیاپى به من فرمان مى دهد و من در این باره بر دین خود بیمناکم تو چه مى گویى ؟ گوید: من به ربیع گفتم : مگر امیرالمؤ منین به غیر حق هم فرمان مى دهد؟ گفت : هرگز، گفتم : بنابراین عمل کردن به حق براى تو اشکالى ندارد. ابوحنیفه مى گوید: ربیع مى خواست مرا شکار کند، اما من او را شکار کردم .

کسى که در این مقام در حضور مردم حق را گفته است ، حسن بصرى است و چنان بود که عمر بن هبیره امیر عراق به هنگام حکومت یزید بن عبدالملک در حضور مردم که از جمله ایشان شعبى و ابن سیرین بودند به حسن بصرى گفت : اى اباسعید! امیرالمؤ منین گاه به من فرمانى مى دهد که مى دانم اجراى آن مایه نابودى دین من است ، در این باره چه مى گویى ؟ حسن گفت : من چه بگویم ، خداوند مى تواند تو را از شر یزید حفظ فرماید ولى یزید هرگز نمى تواند تو را از عذاب خدا حفظ کند.

اى عمر! از خدا بترس و آن روزى را به یاد بیاور که شب آن آبستن قیامت است و فرشته اى از آسمان فرود مى آید و تو را از تخت فرماندهى به حجره هاى کاخ و سپس از آن به بستر بیمارى فرو مى کشد و از بستر تو را به گور منتقل مى کند و آن گاه هیچ چیز جز عمل تو براى تو کارساز نخواهد بود. عمر بن هبیره در حالى که زبانش بند آمده بود، گریان برخاست و رفت .

گفتار امیرالمؤ منین على علیه السلام در مورد مالک اشتر که فرموده است : او شمشیرى از شمشیرهاى خداوند است ، لقب خالد بن ولید هم بوده است و اختلاف است که چه کسى او را به این لقب ، ملقب ساخته است . قول ضعیفى است که پیامبر صلى الله علیه و آله خالد را به این لقب مفتخر فرموده اند ولى صحیح آن است که ابوبکر به سبب کشتارى که خالد از اهل رده کرد و مسیلمه کذاب را هم کشت او را به این لقب ، ملقب ساخت .

ابن ابى الحدید، در شرح این عبارت که على علیه السلام خطاب به مردم مصر مرقوم فرموده است من در مورد او شما را بر خود ترجیح دادم ، مى گوید: عمر هم هنگامى که عبدالله بن مسعود را به کوفه فرستاد در نامه خویش ‍ به ایشان همین گونه نوشت و این بدان سبب بود که عمر در احکام از عبدالله بن مسعود استفتاء مى کرد و على علیه السلام هم با اشتر بر دشمنان حمله مى کرد و دل سپاهیان را با بودن او میان ایشان محکم مى ساخت و چون او را به مصر روانه فرمود، طبیعى است که مردم مصر را بر خود ترجیح داده است .

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۷ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۲۰

نامه ۳۵ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۳۵ و من کتاب له ع إلى عبد الله بن العباس بعد مقتل محمد بن أبی بکر

أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ مِصْرَ قَدِ افْتُتِحَتْ- وَ مُحَمَّدُ بْنُ أَبِی بَکْرٍ رَحِمَهُ اللَّهُ قَدِ اسْتُشْهِدَ- فَعِنْدَ اللَّهِ نَحْتَسِبُهُ وَلَداً نَاصِحاً وَ عَامِلًا کَادِحاً- وَ سَیْفاً قَاطِعاً وَ رُکْناً دَافِعاً- وَ قَدْ کُنْتُ حَثَثْتُ النَّاسَ عَلَى لَحَاقِهِ- وَ أَمَرْتُهُمْ بِغِیَاثِهِ قَبْلَ الْوَقْعَهِ- وَ دَعَوْتُهُمْ سِرّاً وَ جَهْراً وَ عَوْداً وَ بَدْءاً- فَمِنْهُمُ الآْتِی کَارِهاً وَ مِنْهُمُ الْمُعْتَلُّ کَاذِباً- وَ مِنْهُمُ الْقَاعِدُ خَاذِلًا- أَسْأَلُ اللَّهَ تَعَالَى أَنْ یَجْعَلَ لِی مِنْهُمْ فَرَجاً عَاجِلًا- فَوَاللَّهِ لَوْ لَا طَمَعِی عِنْدَ لِقَائِی عَدُوِّی فِی الشَّهَادَهِ- وَ تَوْطِینِی نَفْسِی عَلَى الْمَنِیَّهِ- لَأَحْبَبْتُ أَلَّا أَبْقَى مَعَ هَؤُلَاءِ یَوْماً وَاحِداً- وَ لَا أَلْتَقِیَ بِهِمْ أَبَدا

مطابق نامه ۳۵ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۳۵): از نامه آن حضرت به عبدالله بن عباس پس از کشته شدن محمد بن ابى بکر

در این نامه که با عبارت اما بعد فان مصر قد افتتحت و محمد بن ابى بکر رحمه الله قد استشهد، اما بعد، همانا که مصر گشوده شد و آن را گرفتند و محمد بن ابى بکر که خدایش رحمت کناد شهید شد. شروع مى شود، ابن ابى الحدید پیش از شروع به شرح الفاظ این نامه مساءله اى را در مورد فصاحت امیرالمؤ منین طرح کرده است که هر چند جنبه ادبى دارد ولى اطلاع از آن براى خوانندگان گرامى سودمند خواهد بود.

مى گوید: به فصاحت بنگر که چگونه زمام و گردن خود را در اختیار این بزرگ مرد نهاده است ، وانگهى به این کلماتى که همگى به صورت منصوب و پیاپى در کمال سلامت و آسانى و بدون هیچ گونه تعقید تکلیف به کار رفته است ، دقت کن که چگونه تا آخر نامه همه فواصل به صورت منصوب آمده است و حال آنکه تو و هر شخص فصیحى چون شروع به ایراد خطبه و نگارش نامه کنید، کلمات و فواصل گاه مرفوع و گاه منصوب و گاه مجرور خواهد بود و اگر بخواهند همه فواصل را فقط با یک اعراب آورند آثار تکلیف در نامه ظاهر مى شود و نشان تعقید آشکار مى گردد.

این نوع از اعراب و بیان ، خود یکى از انواع اعجاز قرآن است که عبدالقاهر  آن را بیان داشته و گفته است به عنوان مثال در سوره نساء و سوره مائده که یکى پس از دیگرى است اگر بنگرى در نخستین همه فواصل منصوب است و حال آنکه در دومى اصلا فاصله منصوب نیست و اگر آن دو سوره را با یکدیگر بیامیزند، نشان ترکیب در آن دو آشکار مى شود و گویى هیچ یک به دیگرى نمى آمیزد…

سبحان الله از این همه مزایاى گرانبها و خصایص شریف که به این مرد ارزانى شده است ، چگونه ممکن است پسرى از اهالى مکه که فقط میان افراد خانواده خود پرورش یافته و با حکیمان هیچ آمیزشى نداشته است ، در حکمیت و دقایق علوم الهى از افلاطون و ارسطو جلوتر باشد و با دانشمندان اخلاق و آداب نفسانى هیچ معاشرتى نداشته است که هیچ یک از قریش به چنین علومى شهره نبوده اند و او در این مورد از سقراط هم شهره تر است .

او میان شجاعان تربیت نشده است زیرا مردم مکه بازرگان بودند و اهل جنگ نبودند اما از هر کس ‍ که روى زمین گام برداشته ، شجاع تر بوده است . به خلف احمر  گفته شد: آیا عنبسه و بسطام دلیرتر بوده اند یا على بن ابى طالب ؟ گفت : عنبسه و بسطام را باید با مردم مقایسه کرد، نه با کسى که از مردم فراتر است .

گفتند: به هر حال بگو، گفت : به خدا سوگند که اگر على بر سر آنان فریاد مى کشید، پیش از آنکه به آنان حمله کند، مى مردند. على علیه السلام فصیح تر از سحبان و قس ‍  بود و حال آنکه قریش سخن آورترین قبیله عرب نیست و قبایل دیگر از ایشان سخن آورتر بوده اند، گفته اند سخن آورترین قبیله عرب جرهم بوده است ، هر چند خردمندى نداشته اند. و على علیه السلام پارساتر و پاک دامن ترین مردم است و حال آنکه قریشیان مردمى آزمند و دنیا دوست بودند.

آرى جاى شگفتى نیست آن هم در مورد کسى که محمد صلوات الله علیه و آله مربى و پرورش دهنده او بوده است ، وانگهى عنایت خداوندى هم او را یار و یاور بوده است ، باید از او چنین حالاتى ظاهر شود.
سپس پاره اى از جملات و تاءثیر آیات قرآنى را در آن بیان کرده است . 

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۷ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۳۹

نامه ۳۴ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)(محمد بن ابى بکر و برخى از اخبار او)

۳۴ و من کتاب له ع إلى محمد بن أبی بکر

لما بلغه توجده من عزله بالأشتر عن مصر- ثم توفی الأشتر فی توجهه إلى هناک قبل وصوله إلیها- : أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ بَلَغَنِی مَوْجِدَتُکَ مِنْ تَسْرِیحِ الْأَشْتَرِ إِلَى عَمَلِکَ- وَ إِنِّی لَمْ أَفْعَلْ ذَلِکَ اسْتِبْطَاءً لَکَ فِی الْجَهْدَ- وَ لَا ازْدِیَاداً لَکَ فِی الْجِدِّ- وَ لَوْ نَزَعْتُ مَا تَحْتَ یَدِکَ مِنْ سُلْطَانِکَ- لَوَلَّیْتُکَ مَا هُوَ أَیْسَرُ عَلَیْکَ مَئُونَهً- وَ أَعْجَبُ إِلَیْکَ وِلَایَهً- إِنَّ الرَّجُلَ الَّذِی کُنْتُ وَلَّیْتُهُ أَمْرَ مِصْرَ- کَانَ رَجُلًا لَنَا نَاصِحاً وَ عَلَى عَدُوِّنَا شَدِیداً نَاقِماً- فَرَحِمَهُ اللَّهُ فَلَقَدِ اسْتَکْمَلَ أَیَّامَهُ- وَ لَاقَى حِمَامَهُ وَ نَحْنُ عَنْهُ رَاضُونَ- أَوْلَاهُ اللَّهُ رِضْوَانَهُ وَ ضَاعَفَ الثَّوَابَ لَهُ- فَأَصْحِرْ لِعَدُوِّکَ وَ امْضِ عَلَى بَصِیرَتِکَ- وَ شَمِّرْ لِحَرْبِ مَنْ حَارَبَکَ وَ ادْعُ إِلَى سَبِیلِ رَبِّکَ- وَ أَکْثِرِ الِاسْتِعَانَهَ بِاللَّهِ یَکْفِکَ مَا أَهَمَّکَ- وَ یُعِنْکَ عَلَى مَا یُنْزِلُ بِکَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ

مطابق نامه ۳۴ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۳۴): از نامه آن حضرت به محمد بن ابى بکر هنگامى که از دلتنگى او به سبب عزل او از حکومت مصر با انتصاب اشتر آگاه شد، اشتر هم ضمن حرکت خود به مصر پیش از رسیدن به آن شهر درگذشت .

در این نامه که با عبارت اما بعد فقد بلغنى موجدتک من تسریح الا شتر الى عملک اما بعد، همانا خبر دلتنگى تو از فرستادن اشتر براى تصدى کار تو به من رسید شروع مى شود، ابن ابى الحدید نخست بحث زیر را مطرح کرده است :

محمد بن ابى بکر و برخى از اخبار او

مادر محمد که خدایش رحمت کناد، اسماء دختر عمیس و از قبیله خثعم است .او خواهر میمونه همسر پیامبر صلى الله علیه و آله و خواهر لبابه مادر فضل و عبدالله و همسر عباس بن عبدالمطلب است . اسماء از زنانى است که به حبشه هجرت کرده است و در آن هنگام سفر جعفر بن ابى طالب علیه السلام بود و براى او همان جا محمد و عبدالله و عون را آورد و سپس همراه جعفر به مدینه هجرت کرد و چون جعفر در جنگ موته شهید شد، ابوبکر اسماء را به همسرى گرفت و اسماء براى او همین محمد بن ابى بکر را آورد. پس از مرگ ابوبکر، على علیه السلام اسماء را به همسرى گرفت و اسماء براى على علیه السلام یحیى را آورد و در این موضوع هیچ خلافى نیست .
ابن عبدالبر در الاستیعاب مى گوید: ابن کلبى گفته است نام مادر عون پسر على علیه السلام اسماء بنت عمیس بوده ولى هیچ کس جز او این سخن را نگفته است .

و هم روایت شده است که اسماء بنت عمیس همسر حمزه بن عبدالمطلب هم بوده است و براى او دخترى به نام امه الله یا اءمامه آورده است . محمد بن ابى بکر از کسانى است که به روزگار زندگى رسول خدا صلى الله علیه و آله متولد شده است . ابن عبدالبر در الاستیعاب مى گوید: محمد بن ابى بکر در سال حجه الوداع به آخر ذیعقده و هنگامى که پیامبر صلى الله علیه و آله آهنگ حج فرموده بود در ذوالحلیفه متولد شد، عایشه او را محمد نام نهاد و پس از آنکه قاسم پسر محمد متولد شد به او کنیه ابوالقاسم داد و اصحاب پیامبر در این کار مانعى نمى دیدند یعنى اینکه نام و کنیه رسول خدا را بر کسى نهند.

محمد بن ابى بکر سپس در دامن على علیه السلام تربیت شد و در کنف حمایت او بود تا آنکه در مصر کشته شد. على علیه السلام بر او محبت مى کرد و او را مى ستود و برترى مى داد. محمد که خدایش رحمت کناد اهل عبادت و اجتهاد بود و از کسانى است که در محاصره عثمان دست داشت و چون پیش عثمان رفت ، عثمان به او گفت : اگر پدرت تو را در این حال مى دید خوشحال نمى شد. محمد بیرون آمد و پس از او کس دیگرى وارد شد و عثمان را کشت و هم گفته شده است که محمد به کسانى که همراهش ‍ بودند، اشاره کرد و آنان او را کشتند.

ابن ابى الحدید سپس دیگر الفاظ و جملات نامه را توضیح داده و ضمن آن گفته است اگر بپرسى چه چیزى در دست على علیه السلام بوده است که براى محمد بن ابى بکر بهتر و کم زحمت تر از حکومت مصر باشد که او را بر آن بگمارد، مى گویم تمام مناطق اسلامى غیر از شام در اختیار على بوده است و ممکن است على علیه السلام چنین تصمیمى داشته است که محمد را به حکومت یمن ، خراسان ، ارمینیه یا فارس بگمارد. سپس على علیه السلام در این نامه شروع به ستودن مالک اشتر فرموده است و على علیه السلام سخت به او اعتماد داشته است ، همان گونه که اشتر هم به راستى دوستدار و فرمانبردار بوده است . پس از آن على علیه السلام براى اشتر دعا کرده است که خداوند از او راضى باشد و من ابن ابى الحدید شک ندارم که خداوند با این دعاى على او را مى آمرزد و از گناهان اشتر درمى گذرد و او را به بهشت مى برد و در نظر من فرقى میان دعاى پیامبر صلى الله علیه و آله و على علیه السلام نیست ، و خوشا به حال آن کس که به چنین دعایى از على علیه السلام یا به کمتر از آن دست یابد.

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۷ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۲۴

نامه ۳۱ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)( سفارش آن حضرت به حسن بن على علیهماالسلام-شرح حال حسن بن على و برخى از اخبار او)

۳۱ و من وصیته ع للحسن ع- کتبها إلیه بحاضرین عند انصرافه من صفین

مِنَ الْوَالِدِ الْفَانِ الْمُقِرِّ لِلزَّمَانِ الْمُدْبِرِ الْعُمُرِ- الْمُسْتَسْلِمِ لِلدَّهْرِ الذَّامِّ لِلدُّنْیَا- السَّاکِنِ مَسَاکِنَ الْمَوْتَى الظَّاعِنِ عَنْهَا غَداً- إِلَى الْمَوْلُودِ الْمُؤَمِّلِ مَا لَا یُدْرِکُ- السَّالِکِ سَبِیلَ مَنْ قَدْ هَلَکَ- غَرَضِ الْأَسْقَامِ وَ رَهِینَهِ الْأَیَّامِ- وَ رَمِیَّهِ الْمَصَائِبِ وَ عَبْدِ الدُّنْیَا وَ تَاجِرِ الْغُرُورِ- وَ غَرِیمِ الْمَنَایَا وَ أَسِیرِ الْمَوْتِ- وَ حَلِیفِ الْهُمُومِ وَ قَرِینِ الْأَحْزَانِ- وَ نُصُبِ الآْفَاتِ وَ صَرِیعِ الشَّهَوَاتِ وَ خَلِیفَهِ الْأَمْوَاتِ

أَمَّا بَعْدُ- فَإِنَّ فِیمَا تَبَیَّنْتُ مِنْ إِدْبَارِ الدُّنْیَا عَنِّی- وَ جُمُوحِ الدَّهْرِ عَلَیَّ وَ إِقْبَالِ الآْخِرَهِ إِلَیَّ- مَا یَزَعُنِی عَنْ ذِکْرِ مَنْ سِوَایَ- وَ الِاهْتِمَامِ بِمَا وَرَائِی- غَیْرَ أَنِّی حَیْثُ تَفَرَّدَ بِی دُونَ هُمُومِ النَّاسِ هَمُّ نَفْسِی- فَصَدَّقَنِی رَأْیِی وَ صَرَفَنِی عَنْ هَوَایَ- وَ صَرَّحَ لِی مَحْضُ أَمْرِی- فَأَفْضَى بِی إِلَى جَدٍّ لَا یَکُونُ فِیهِ لَعِبٌ- وَ صِدْقٍ لَا یَشُوبُهُ کَذِبٌ وَجَدْتُکَ بَعْضِی- بَلْ وَجَدْتُکَ کُلِّی- حَتَّى کَأَنَّ شَیْئاً لَوْ أَصَابَکَ أَصَابَنِی- وَ کَأَنَّ الْمَوْتَ لَوْ أَتَاکَ أَتَانِی- فَعَنَانِی مِنْ أَمْرِکَ مَا یَعْنِینِی مِنْ أَمْرِ نَفْسِی- فَکَتَبْتُ إِلَیْکَ کِتَابِی هَذَا- مُسْتَظْهِراً بِهِ إِنْ أَنَا بَقِیتُ لَکَ أَوْ فَنِیت‏

فَإِنِّی أُوصِیکَ بِتَقْوَى اللَّهِ أَیُّ بُنَیَّ وَ لُزُومِ أَمْرِهِ- وَ عِمَارَهِ قَلْبِکَ بِذِکْرِهِ وَ الِاعْتِصَامِ بِحَبْلِهِ- وَ أَیُّ سَبَبٍ أَوْثَقُ مِنْ سَبَبٍ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ اللَّهِ- إِنْ أَنْتَ أَخَذْتَ بِهِ- أَحْیِ قَلْبَکَ بِالْمَوْعِظَهِ وَ أَمِتْهُ بِالزَّهَادَهِ- وَ قَوِّهِ بِالْیَقِینِ وَ نَوِّرْهُ بِالْحِکْمَهِ- وَ ذَلِّلْهُ بِذِکْرِ الْمَوْتِ وَ قَرِّرْهُ بِالْفَنَاءِ- وَ بَصِّرْهُ فَجَائِعَ الدُّنْیَا- وَ حَذِّرْهُ صَوْلَهَ الدَّهْرِ وَ فُحْشَ تَقَلُّبِ اللَّیَالِی وَ الْأَیَّامِ- وَ اعْرِضْ عَلَیْهِ أَخْبَارَ الْمَاضِینَ- وَ ذَکِّرْهُ بِمَا أَصَابَ مَنْ کَانَ قَبْلَکَ مِنَ الْأَوَّلِینَ- وَ سِرْ فِی دِیَارِهِمْ وَ آثَارِهِمْ- فَانْظُرْ فِیمَا فَعَلُوا وَ عَمَّا انْتَقَلُوا وَ أَیْنَ حَلُّوا وَ نَزَلُوا- فَإِنَّکَ تَجِدُهُمْ انْتَقَلُوا عَنِ الْأَحِبَّهِ- وَ حَلُّوا دَارَ الْغُرْبَهِ- وَ کَأَنَّکَ عَنْ قَلِیلٍ قَدْ صِرْتَ کَأَحَدِهِمْ-فَأَصْلِحْ مَثْوَاکَ وَ لَا تَبِعْ آخِرَتَکَ بِدُنْیَاکَ- وَ دَعِ الْقَوْلَ فِیمَا لَا تَعْرِفُ وَ الْخِطَابَ فِیمَا لَمْ تُکَلَّفْ- وَ أَمْسِکْ عَنْ طَرِیقٍ إِذَا خِفْتَ ضَلَالَتَهُ- فَإِنَّ الْکَفَّ عِنْدَ حَیْرَهِ الضَّلَالِ خَیْرٌ مِنْ رُکُوبِ الْأَهْوَال‏

فَأَصْلِحْ مَثْوَاکَ وَ لَا تَبِعْ آخِرَتَکَ بِدُنْیَاکَ- وَ دَعِ الْقَوْلَ فِیمَا لَا تَعْرِفُ وَ الْخِطَابَ فِیمَا لَمْ تُکَلَّفْ- وَ أَمْسِکْ عَنْ طَرِیقٍ إِذَا خِفْتَ ضَلَالَتَهُ- فَإِنَّ الْکَفَّ عِنْدَ حَیْرَهِ الضَّلَالِ خَیْرٌ مِنْ رُکُوبِ الْأَهْوَالِ ی الآخره- و ذلک کعلم الهندسه و الأرثماطیقی و نحوهما: أَیْ بُنَیَّ إِنِّی لَمَّا رَأَیْتُنِی قَدْ بَلَغْتُ سِنّاً- وَ رَأَیْتُنِی أَزْدَادُ وَهْناً- بَادَرْتُ بِوَصِیَّتِی إِلَیْکَ- وَ أَوْرَدْتُ خِصَالًا مِنْهَا قَبْلَ أَنْ یَعْجَلَ بِی أَجَلِی- دُونَ أَنْ أُفْضِیَ إِلَیْکَ بِمَا فِی نَفْسِی- أَوْ أَنْ أُنْقَصَ فِی رَأْیِی کَمَا نُقِصْتُ فِی جِسْمِی- أَوْ یَسْبِقَنِی إِلَیْکَ بَعْضُ غَلَبَاتِ الْهَوَى وَ فِتَنِ الدُّنْیَا- فَتَکُونَ کَالصَّعْبِ النَّفُورِ- وَ إِنَّمَا قَلْبُ الْحَدَثِ کَالْأَرْضِ الْخَالِیَهِ- مَا أُلْقِیَ فِیهَا مِنْ شَیْ‏ءٍ قَبِلَتْهُ- فَبَادَرْتُکَ بِالْأَدَبِ قَبْلَ أَنْ یَقْسُوَ قَلْبُکَ- وَ یَشْتَغِلَ لُبُّکَ لِتَسْتَقْبِلَ بِجِدِّ رَأْیِکَ مِنَ الْأَمْرِ- مَا قَدْ کَفَاکَ أَهْلُ التَّجَارِبِ بُغْیَتَهُ وَ تَجْرِبَتَهُ- فَتَکُونَ قَدْ کُفِیتَ مَئُونَهَ الطَّلَبِ- وَ عُوفِیتَ مِنْ عِلَاجِ التَّجْرِبَهِ- فَأَتَاکَ مِنْ ذَلِکَ مَا قَدْ کُنَّا نَأْتِیهِ- وَ اسْتَبَانَ لَکَ مَا رُبَّمَا أَظْلَمَ عَلَیْنَا مِنْهُ 

أَیْ بُنَیَّ إِنِّی وَ إِنْ لَمْ أَکُنْ عُمِّرْتُ عُمُرَ مَنْ کَانَ قَبْلِی- فَقَدْ نَظَرْتُ فِی أَعْمَالِهِمْ وَ فَکَّرْتُ فِی أَخْبَارِهِمْ- وَ سِرْتُ فِی آثَارِهِمْ حَتَّى عُدْتُ کَأَحَدِهِمْ- بَلْ کَأَنِّی بِمَا انْتَهَى إِلَیَّ مِنْ أُمُورِهِمْ- قَدْ عُمِّرْتُ مَعَ أَوَّلِهِمْ إِلَى آخِرِهِمْ- فَعَرَفْتُ صَفْوَ ذَلِکَ مِنْ کَدَرِهِ وَ نَفْعَهُ مِنْ ضَرَرِهِ- فَاسْتَخْلَصْتُ لَکَ مِنْ کُلِّ أَمْرٍ جَلِیلَهُ- وَ تَوَخَّیْتُ لَکَ‏ جَمِیلَهُ وَ صَرَفْتُ عَنْکَ مَجْهُولَهُ- وَ رَأَیْتُ حَیْثُ عَنَانِی مِنْ أَمْرِکَ مَا یَعْنِی الْوَالِدَ الشَّفِیقَ- وَ أَجْمَعْتُ عَلَیْهِ مِنْ أَدَبِکَ أَنْ یَکُونَ ذَلِکَ- وَ أَنْتَ مُقْبِلُ الْعُمُرِ وَ مُقْتَبَلُ الدَّهْرِ- ذُو نِیَّهٍ سَلِیمَهٍ وَ نَفْسٍ صَافِیَهٍ- وَ أَنْ أَبْتَدِئَکَ بِتَعْلِیمِ کِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ- وَ تَأْوِیلِهِ وَ شَرَائِعِ الْإِسْلَامِ وَ أَحْکَامِهِ وَ حَلَالِهِ وَ حَرَامِهِ- لَا أُجَاوِزُ ذَلِکَ بِکَ إِلَى غَیْرِهِ- ثُمَّ أَشْفَقْتُ أَنْ یَلْتَبِسَ عَلَیْکَ- مَا اخْتَلَفَ النَّاسُ فِیهِ مِنْ أَهْوَائِهِمْ وَ آرَائِهِمْ- مِثْلَ الَّذِی الْتَبَسَ عَلَیْهِمْ- فَکَانَ إِحْکَامُ ذَلِکَ عَلَى مَا کَرِهْتُ مِنْ تَنْبِیهِکَ لَهُ أَحَبَّ إِلَیَّ- مِنْ إِسْلَامِکَ إِلَى أَمْرٍ لَا آمَنُ عَلَیْکَ فِیهِ الْهَلَکَهَ- وَ رَجَوْتُ أَنْ یُوَفِّقَکَ اللَّهُ فِیهِ لِرُشْدِکَ- وَ أَنْ یَهْدِیَکَ لِقَصْدِکَ فَعَهِدْتُ إِلَیْکَ وَصِیَّتِی‏

وَ اعْلَمْ یَا بُنَیَّ- أَنَّ أَحَبَّ مَا أَنْتَ آخِذٌ بِهِ إِلَیَّ مِنْ وَصِیَّتِی تَقْوَى اللَّهِ- وَ الِاقْتِصَارُ عَلَى مَا فَرَضَهُ اللَّهُ عَلَیْکَ- وَ الْأَخْذُ بِمَا مَضَى عَلَیْهِ الْأَوَّلُونَ مِنْ آبَائِکَ- وَ الصَّالِحُونَ مِنْ أَهْلِ بَیْتِکَ- فَإِنَّهُمْ لَمْ یَدَعُوا أَنْ نَظَرُوا لِأَنْفُسِهِمْ کَمَا أَنْتَ نَاظِرٌ- وَ فَکَّرُوا کَمَا أَنْتَ مُفَکِّرٌ- ثُمَّ رَدَّهُمْ آخِرُ ذَلِکَ إِلَى الْأَخْذِ بِمَا عَرَفُوا- وَ الْإِمْسَاکِ عَمَّا لَمْ یُکَلَّفُوا- فَإِنْ أَبَتْ نَفْسُکَ أَنْ تَقْبَلَ ذَلِکَ دُونَ أَنْ تَعْلَمَ کَمَا عَلِمُوا- فَلْیَکُنْ طَلَبُکَ ذَلِکَ بِتَفَهُّمٍ وَ تَعَلُّمٍ- لَا بِتَوَرُّطِ الشُّبُهَاتِ وَ عُلَقِ الْخُصُومَاتِ- وَ ابْدَأْ قَبْلَ نَظَرِکَ فِی ذَلِکَ بِالِاسْتِعَانَهِ بِإِلَهِکَ- وَ الرَّغْبَهِ إِلَیْهِ فِی تَوْفِیقِکَ- وَ تَرْکِ کُلِّ شَائِبَهٍ أَوْلَجَتْکَ فِی شُبْهَهٍ- أَوْ أَسْلَمَتْکَ إِلَى ضَلَالَهٍ- فَإِنْ أَیْقَنْتَ أَنْ قَدْ صَفَا قَلْبُکَ فَخَشَعَ- وَ تَمَّ رَأْیُکَ فَاجْتَمَعَ- وَ کَانَ هَمُّکَ فِی ذَلِکَ هَمّاً وَاحِداً- فَانْظُرْ فِیمَا فَسَّرْتُ لَکَ- وَ إِنْ أَنْتَ لَمْ یَجْتَمِعْ لَکَ مَا تُحِبُّ مِنْ نَفْسِکَ- وَ فَرَاغِ نَظَرِکَ وَ فِکْرِکَ-

فَاعْلَمْ أَنَّکَ إِنَّمَا تَخْبِطُ الْعَشْوَاءَ وَ تَتَوَرَّطُ الظَّلْمَاءَ- وَ لَیْسَ طَالِبُ الدِّینِ مَنْ خَبَطَ أَوْ خَلَطَ- وَ الْإِمْسَاکُ عَنْ ذَلِکَ أَمْثَل‏ فَتَفَهَّمْ یَا بُنَیَّ وَصِیَّتِی- وَ اعْلَمْ أَنَّ مَالِکَ الْمَوْتِ هُوَ مَالِکُ الْحَیَاهِ- وَ أَنَّ الْخَالِقَ هُوَ الْمُمِیتُ- وَ أَنَّ الْمُفْنِیَ هُوَ الْمُعِیدُ وَ أَنَّ الْمُبْتَلِیَ هُوَ الْمُعَافِی- وَ أَنَّ الدُّنْیَا لَمْ تَکُنْ لِتَسْتَقِرَّ- إِلَّا عَلَى مَا جَعَلَهَا اللَّهُ عَلَیْهِ مِنَ النَّعْمَاءِ وَ الِابْتِلَاءِ- وَ الْجَزَاءِ فِی الْمَعَادِ- أَوْ مَا شَاءَ مِمَّا لَا تَعْلَمُ- فَإِنْ أَشْکَلَ عَلَیْکَ شَیْ‏ءٌ مِنْ ذَلِکَ فَاحْمِلْهُ عَلَى جَهَالَتِکَ- فَإِنَّکَ أَوَّلُ مَا خُلِقْتَ بِهِ جَاهِلًا ثُمَّ عُلِّمْتَ- وَ مَا أَکْثَرَ مَا تَجْهَلُ مِنَ الْأَمْرِ وَ یَتَحَیَّرُ فِیهِ رَأْیُکَ- وَ یَضِلُّ فِیهِ بَصَرُکَ ثُمَّ تُبْصِرُهُ بَعْدَ ذَلِک‏

فَاعْتَصِمْ بِالَّذِی خَلَقَکَ وَ رَزَقَکَ وَ سَوَّاکَ- فَلْیَکُنْ لَهُ تَعَبُّدُکَ- وَ إِلَیْهِ رَغْبَتُکَ وَ مِنْهُ شَفَقَتُکَ- وَ اعْلَمْ یَا بُنَیَّ أَنَّ أَحَداً لَمْ یُنْبِئْ عَنِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ- کَمَا أَنْبَأَ عَلَیْهِ نَبِیُّنَا ص- فَارْضَ بِهِ رَائِداً وَ إِلَى النَّجَاهِ قَائِداً- فَإِنِّی لَمْ آلُکَ نَصِیحَهً- وَ إِنَّکَ لَنْ تَبْلُغَ فِی النَّظَرِ لِنَفْسِکَ- وَ إِنِ اجْتَهَدْتَ مَبْلَغَ نَظَرِی لَک‏

وَ اعْلَمْ یَا بُنَیَّ- أَنَّهُ لَوْ کَانَ لِرَبِّکَ شَرِیکٌ لَأَتَتْکَ رُسُلُهُ- وَ لَرَأَیْتَ آثَارَ مِلْکِهِ وَ سُلْطَانِهِ- وَ لَعَرَفْتَ أَفْعَالَهُ وَ صِفَاتَهُ- وَ لَکِنَّهُ إِلَهٌ وَاحِدٌ کَمَا وَصَفَ نَفْسَهُ- لَا یُضَادُّهُ فِی مُلْکِهِ أَحَدٌ وَ لَا یَزُولُ أَبَداً وَ لَمْ یَزَلْ- أَوَّلٌ قَبْلَ الْأَشْیَاءِ بِلَا أَوَّلِیَّهٍ- وَ آخِرٌ بَعْدَ الْأَشْیَاءِ بِلَا نِهَایَهٍ- عَظُمَ أَنْ تُثْبَتَ رُبُوبِیَّتُهُ بِإِحَاطَهِ قَلْبٍ أَوْ بَصَرٍ- فَإِذَا عَرَفْتَ ذَلِکَ فَافْعَلْ- کَمَا یَنْبَغِی لِمِثْلِکَ أَنْ یَفْعَلَهُ فِی صِغَرِ خَطَرِهِ- وَ قِلَّهِ مَقْدِرَتِهِ وَ کَثْرَهِ عَجْزِهِ- و عَظِیمِ حَاجَتِهِ إِلَى رَبِّهِ فِی طَلَبِ طَاعَتِهِ- وَ الرَّهِینَهِ مِنْ عُقُوبَتِهِ وَ الْخَشْیَهِ مِنْ عُقُوبَتِهِ- وَ الشَّفَقَهِ مِنْ سُخْطِهِ فَإِنَّهُ لَمْ یَأْمُرْکَ إِلَّا بِحَسَنٍ- وَ لَمْ یَنْهَکَ إِلَّا عَنْ قَبِیح‏

یَا بُنَیَّ إِنِّی قَدْ أَنْبَأْتُکَ عَنِ الدُّنْیَا وَ حَالِهَا- وَ زَوَالِهَا وَ انْتِقَالِهَا- وَ أَنْبَأْتُکَ عَنِ الآْخِرَهِ وَ مَا أُعِدَّ لِأَهْلِهَا- وَ ضَرَبْتُ لَکَ فِیهِمَا الْأَمْثَالَ- لِتَعْتَبِرَ بِهَا وَ تَحْذُوَ عَلَیْهَا- إِنَّمَا مَثَلُ مَنْ خَبَرَ الدُّنْیَا کَمَثَلِ قَوْمٍ سَفْرٍ- نَبَا بِهِمْ مَنْزِلٌ جَدِیبٌ- فَأَمُّوا مَنْزِلًا خَصِیباً وَ جَنَاباً مَرِیعاً- فَاحْتَمَلُوا وَعْثَاءَ الطَّرِیقِ وَ فِرَاقَ الصَّدِیقِ- وَ خُشُونَهَ السَّفَرِ وَ جُشُوبَهَ المَطْعَمِ- لِیَأْتُوا سَعَهَ دَارِهِمْ وَ مَنْزِلَ قَرَارِهِمْ- فَلَیْسَ یَجِدُونَ لِشَیْ‏ءٍ مِنْ ذَلِکَ أَلَماً- وَ لَا یَرَوْنَ نَفَقَهً فِیهِ مَغْرَماً- وَ لَا شَیْ‏ءَ أَحَبُّ إِلَیْهِمْ مِمَّا قَرَّبَهُمْ مِنْ مَنْزِلِهِمْ-وَ أَدْنَاهُمْ إِلَى مَحَلَّتِهِمْ- وَ مَثَلُ مَنِ اغْتَرَّ بِهَا کَمَثَلِ قَوْمٍ کَانُوا بِمَنْزِلٍ خَصِیبٍ- فَنَبَا بِهِمْ إِلَى مَنْزِلٍ جَدِیبٍ- فَلَیْسَ شَیْ‏ءٌ أَکْرَهَ إِلَیْهِمْ وَ لَا أَفْظَعَ عِنْدَهُمْ- مِنْ مُفَارَقَهِ مَا کَانُوا فِیهِ- إِلَى مَا یَهْجُمُونَ عَلَیْهِ وَ یَصِیرُونَ إِلَیْه‏

یَا بُنَیَّ اجْعَلْ نَفْسَکَ مِیزَاناً فِیمَا بَیْنَکَ وَ بَیْنَ غَیْرِکَ- فَأَحْبِبْ لِغَیْرِکَ مَا تُحِبُّ لِنَفْسِکَ- وَ اکْرَهْ لَهُ مَا تَکْرَهُ لَهَا- وَ لَا تَظْلِمْ کَمَا لَا تُحِبُّ أَنْ تُظْلَمَ- وَ أَحْسِنْ کَمَا تُحِبُّ أَنْ یُحْسَنَ إِلَیْکَ- وَ اسْتَقْبِحْ مِنْ نَفْسِکَ مَا تَسْتَقْبِحُهُ مِنْ غَیْرِکَ- وَ ارْضَ مِنَ النَّاسِ بِمَا تَرْضَاهُ لَهُمْ مِنْ نَفْسِکَ- وَ لَا تَقُلْ مَا لَا تَعْلَمُ وَ إِنْ قَلَّ مَا تَعْلَمُ- وَ لَا تَقُلْ مَا لَا تُحِبُّ أَنْ یُقَالَ لَکَ- وَ اعْلَمْ أَنَّ الْإِعْجَابَ ضِدُّ الصَّوَابِ وَ آفَهُ الْأَلْبَابِ- فَاسْعَ فِی کَدْحِکَ وَ لَا تَکُنْ خَازِناً لِغَیْرِکَ- وَ إِذَا أَنْتَ هُدِیتَ لِقَصْدِکَ فَکُنْ أَخْشَعَ مَا تَکُونُ لِرَبِّکَ

وَ اعْلَمْ أَنَّ أَمَامَکَ طَرِیقاً ذَا مَسَافَهٍ بَعِیدَهٍ- وَ مَشَقَّهٍ شَدِیدَهٍ- وَ أَنَّهُ لَا غِنَى بِکَ فِیهِ عَنْ حُسْنِ الِارْتِیَادِ- وَ قَدْرِ بَلَاغِکَ مِنَ الزَّادِ مَعَ خِفَّهِ الظَّهْرِ- فَلَا تَحْمِلَنَّ عَلَى ظَهْرِکَ فَوْقَ طَاقَتِکَ- فَیَکُونَ ثِقْلُ ذَلِکَ وَبَالًا عَلَیْکَ- وَ إِذَا وَجَدْتَ مِنْ أَهْلِ الْفَاقَهِ مَنْ یَحْمِلُ لَکَ زَادَکَ إِلَى یَوْمِ الْقِیَامَهِ- فَیُوَافِیکَ بِهِ غَداً حَیْثُ تَحْتَاجُ إِلَیْهِ- فَاغْتَنِمْهُ وَ حَمِّلْهُ إِیَّاهُ- وَ أَکْثِرْ مِنْ تَزْوِیدِهِ وَ أَنْتَ قَادِرٌ عَلَیْهِ- فَلَعَلَّکَ تَطْلُبُهُ فَلَا تَجِدُهُ- وَ اغْتَنِمْ مَنِ اسْتَقْرَضَکَ فِی حَالِ غِنَاکَ- لِیَجْعَلَ قَضَاءَهُ لَکَ فِی یَوْمِ عُسْرَتِکَ- وَ اعْلَمْ أَنَّ أَمَامَکَ عَقَبَهً کَئُوداً- الْمُخِفُّ فِیهَا أَحْسَنُ حَالًا مِنَ الْمُثْقِلِ- وَ الْمُبْطِئُ عَلَیْهَا أَقْبَحُ أَمْراً مِنَ الْمُسْرِعِ- وَ أَنَّ مَهْبِطَهَا بِکَ لَا مَحَالَهَ- إِمَّا عَلَى جَنَّهٍ أَوْ عَلَى نَارٍ- فَارْتَدْ لِنَفْسِکَ قَبْلَ نُزُولِکَ وَ وَطِّئِ الْمَنْزِلَ قَبْلَ حُلُولِکَ- فَلَیْسَ بَعْدَ الْمَوْتِ مُسْتَعْتَبٌ وَ لَا إِلَى الدُّنْیَا مُنْصَرَف‏

وَ اعْلَمْ أَنَّ الَّذِی بِیَدِهِ خَزَائِنُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ- قَدْ أَذِنَ لَکَ فِی الدُّعَاءِ- وَ تَکَفَّلَ لَکَ بِالْإِجَابَهِ وَ أَمَرَکَ أَنْ تَسْأَلَهُ لِیُعْطِیَکَ- وَ تَسْتَرْحِمَهُ لِیَرْحَمَکَ- وَ لَمْ یَجْعَلْ بَیْنَهُ وَ بَیْنَکَ مَنْ یَحْجُبُکَ عَنْهُ- وَ لَمْ یُلْجِئْکَ إِلَى مَنْ یَشْفَعُ لَکَ إِلَیْهِ-وَ لَمْ یَمْنَعْکَ إِنْ أَسَأْتَ مِنَ التَّوْبَهِ- وَ لَمْ یُعَاجِلْکَ بِالنِّقْمَهِ- وَ لَمْ یَفْضَحْکَ حَیْثُ تَعَرَّضْتَ لِلْفَضِیحَهِ- وَ لَمْ یُشَدِّدْ عَلَیْکَ فِی قَبُولِ الْإِنَابَهِ- وَ لَمْ یُنَاقِشْکَ بِالْجَرِیمَهِ- وَ لَمْ یُؤْیِسْکَ مِنَ الرَّحْمَهِ- بَلْ جَعَلَ نُزُوعَکَ عَنِ الذَّنْبِ حَسَنَهً- وَ حَسَبَ سَیِّئَتَکَ وَاحِدَهً- وَ حَسَبَ حَسَنَتَکَ عَشْراً- وَ فَتَحَ لَکَ بَابَ الْمَتَابِ وَ بَابَ الِاسْتِعْتَابِ- فَإِذَا نَادَیْتَهُ سَمِعَ نِدَاکَ- وَ إِذَا نَاجَیْتَهُ عَلِمَ نَجْوَاکَ- فَأَفْضَیْتَ إِلَیْهِ بِحَاجَتِکَ- وَ أَبْثَثْتَهُ ذَاتَ نَفْسِکَ وَ شَکَوْتَ إِلَیْهِ هُمُومَکَ- وَ اسْتَکْشَفْتَهُ کُرُوبَکَ وَ اسْتَعَنْتَهُ عَلَى أُمُورِکَ- وَ سَأَلْتَهُ مِنْ خَزَائِنِ رَحْمَتِهِ مَا لَا یَقْدِرُ عَلَى إِعْطَائِهِ غَیْرُهُ- مِنْ زِیَادَهِ الْأَعْمَارِ وَ صِحَّهِ الْأَبْدَانِ- وَ سَعَهِ الْأَرْزَاقِ- ثُمَّ جَعَلَ فِی یَدَیْکَ مَفَاتِیحَ خَزَائِنِهِ- بِمَا أَذِنَ لَکَ فِیهِ