نامه ۵۹ ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

۵۹ از جمله نامه‏ هاى امام ( ع ) به کارگزارانى است که سپاه امام ( ع ) از قلمرو آنها مى‏گذرد

مِنْ عَبْدِ اَللَّهِ ؟ عَلِیٍّ أَمِیرِ اَلْمُؤْمِنِینَ ؟ إِلَى مَنْ مَرَّ بِهِ اَلْجَیْشُ مِنْ جُبَاهِ اَلْخَرَاجِ وَ عُمَّالِ اَلْبِلاَدِ أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّی قَدْ سَیَّرْتُ جُنُوداً هِیَ مَارَّهٌ بِکُمْ إِنْ شَاءَ اَللَّهُ وَ قَدْ أَوْصَیْتُهُمْ بِمَا یَجِبُ لِلَّهِ عَلَیْهِمْ مِنْ کَفِّ اَلْأَذَى وَ صَرْفِ اَلشَّذَا وَ أَنَا أَبْرَأُ إِلَیْکُمْ وَ إِلَى ذِمَّتِکُمْ مِنْ مَعَرَّهِ اَلْجَیْشِ إِلاَّ مِنْ جَوْعَهِ اَلْمُضْطَرِّ لاَ یَجِدُ عَنْهَا مَذْهَباً إِلَى شِبَعِهِ فَنَکِّلُوا مَنْ تَنَاوَلَ مِنْهُمْ شَیْئاً ظُلْماً عَنْ ظُلْمِهِمْ وَ کُفُّوا أَیْدِیَ سُفَهَائِکُمْ عَنْ مُضَادَّتِهِمْ وَ اَلتَّعَرُّضِ لَهُمْ فِیمَا اِسْتَثْنَیْنَاهُ مِنْهُمْ وَ أَنَا بَیْنَ أَظْهُرِ اَلْجَیْشِ فَارْفَعُوا إِلَیَّ مَظَالِمَکُمْ وَ مَا عَرَاکُمْ مِمَّا یَغْلِبُکُمْ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ لاَ تُطِیقُونَ دَفْعَهُ إِلاَّ بِاللَّهِ وَ بِی فَأَنَا أُغَیِّرُهُ بِمَعُونَهِ اَللَّهِ إِنْ شَاءَ اَللَّهُ

لغات

الشذى : اذیت و آزار

معرّه الجیش : زیانى که از طرف سپاه مى‏رسد . عرّه معرّه یعنى به او بدى کرد

نکل ینکل : به ضم کاف : ترسید . نکّلوا ترساندند و به هراس واداشتند

عراه الامر : کارى را مخفى داشت

ترجمه

« از طرف بنده خدا على امیر مؤمنان به کسانى که باج و خراج از مردم مى‏گیرند و حاکم شهرهایى هستند که سپاه اسلام از آنجا مى‏گذرد .

اما بعد سپاهیانى را که گسیل داشتم اگر خدا خواهد از قلمرو شما گذر خواهند کرد ، به آنها مطالب لازم را در مورد آنچه خداوند برایشان واجب کرده ازقبیل نیازردن مردمان و خوددارى از شرارت سفارش کرده ‏ام ، و من از بدرفتارى سپاه با شما و آنان که در ذمّه شمایند بیزارم ، مگر کسى از سپاهیان که گرسنه و درمانده شود و براى سیر شدن راه چاره‏اى نداشته باشد .

بنابر این شما برحذر دارید و هر کس از سپاهیان که از روى ستم به مال مردم دست‏درازى کند ، مجازات کنید ، و همچنین نادانانتان را از آزردن افراد گرسنه‏اى که استثنا کردم بازدارید ، من خود در پس سپاه هستم ، اگر ستمهایى از طرف آنها به شما رسید و مشکلى از جانب ایشان متوجه شما شد که نتوانستید جز به یارى خدا و مراجعه به من آنها را باز دارید ، گزارش دهید تا من به کمک و یارى خدا آن را به سامان رسانم » .

شرح

خلاصه مضمون نامه عبارت است از اطلاع دادن به کسانى از خراج گیران و کارگزاران شهرها که در مسیر سپاه قرار داشتند تا آگاهى یافته و متوجه باشند و از آنها حذر کنند و همچنین سفارش لازم به سپاه نسبت به آنچه که براى آنان شایسته است و از سوى خدا برایشان مقرر شده ، از قبیل خوددارى از آزردن کسانى که در گذرگاه آنها قرار گرفته‏ اند تا از گستردگى عدالت وى آگاهى یابند و به اخلاق و آداب او متخلّق گردند .

سپس امام ( ع ) به ایشان اعلام کرده است که از بدرفتارى سپاه نسبت به آن گروه از اهل ذمه که هم‏پیمانند ، ناراضى و بیزار است ، زیرا جز به مقدار رفع گرسنگى یک شخص ناچار ، که هیچ راهى جز آن براى سیر شدن ندارد ، کس دیگرى از طرف او اجازه ندارد از اموال مردم ، استفاده کند .

تقدیر سخن امام ( ع ) چنین است : براستى که من از بدرفتارى سپاهیان نسبت به شما جز از سوى شخص گرسنه درمانده بیزارم . پس مضاف الیه را به جاى مضاف قرار داده است و یا از باب مجاز نام سبب را بر مسبّب اطلاق کرده است .

آنگاه ، ایشان را مأمور ساخته که سپاه را از دست درازى به چیزى از روى ظلم ، برحذر دارند و در حدّ امکان ایشان را از ارتکاب چنان ستمى بازدارند تا مبادا به دلیل قدرت داشتن آنها کارها درهم بریزد و از طرفى دست نادانان را از آزردن سپاهیان در موارد اجبار و اضطرار که استثنا فرموده است کوتاه کنند ،تا مبادا بین ایشان و سپاهیان آشوبى به پا شود .

و سرانجام به آنان اطّلاع داده است که خود نیز در پشت سپاهیان مواظب است ، کنایه از اینکه مرجع رسیدگى به کارهاى آنها به منظور دفع مظالم سپاهیان است و هر مشکلى را که از طرف سپاه متوجّه آنان شود و آنها جز به یارى خدا و به وسیله او نتوانند برطرف کنند ، او خود با کمک و ترس از خداوند اصلاح خواهد کرد .

ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم جلد ۵

 

بازدیدها: ۳

نامه ۵۸ ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

۵۸ از جمله نامه ‏هاى امام ( ع ) به اسود بن قطیبه سرلشکر سپاه حلوان

أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اَلْوَالِیَ إِذَا اِخْتَلَفَ هَوَاهُ مَنَعَهُ ذَلِکَ کَثِیراً مِنَ اَلْعَدْلِ فَلْیَکُنْ أَمْرُ اَلنَّاسِ عِنْدَکَ فِی اَلْحَقِّ سَوَاءً فَإِنَّهُ لَیْسَ فِی اَلْجَوْرِ عِوَضٌ مِنَ اَلْعَدْلِ فَاجْتَنِبْ مَا تُنْکِرُ أَمْثَالَهُ وَ اِبْتَذِلْ نَفْسَکَ فِیمَا اِفْتَرَضَ اَللَّهُ عَلَیْکَ رَاجِیاً ثَوَابَهُ وَ مُتَخَوِّفاً عِقَابَهُ وَ اِعْلَمْ أَنَّ اَلدُّنْیَا دَارُ بَلِیَّهٍ لَمْ یَفْرُغْ صَاحِبُهَا فِیهَا قَطُّ سَاعَهً إِلاَّ کَانَتْ فَرْغَتُهُ عَلَیْهِ حَسْرَهً یَوْمَ اَلْقِیَامَهِ وَ أَنَّهُ لَنْ یُغْنِیَکَ عَنِ اَلْحَقِّ شَیْ‏ءٌ أَبَداً وَ مِنَ اَلْحَقِّ عَلَیْکَ حِفْظُ نَفْسِکَ وَ اَلاِحْتِسَابُ عَلَى اَلرَّعِیَّهِ بِجُهْدِکَ فَإِنَّ اَلَّذِی یَصِلُ إِلَیْکَ مِنْ ذَلِکَ أَفْضَلُ مِنَ اَلَّذِی یَصِلُ بِکَ وَ اَلسَّلاَمُ

ترجمه

« امّا بعد ، اگر خواست حاکم نسبت به مردم یکنواخت نباشد ، این روش او را در بسیارى موارد از اجراى عدالت در بین مردم باز مى‏دارد ، بنابر این باید امر مردم ، در برابر حق نزد تو یکسان باشد ، زیرا هیچ وقت از ستمکارى نتیجه عدالت برنمى‏آید ، پس از کارى که مانند آن را دوست ندارى دورى کن ، و خود را به انجام آنچه خداوند بر تو واجب کرده است ، وادار کن در حالى که به پاداش او امیدوار ، و از کیفرش ترسانى .

و بدان که دنیا جاى گرفتارى و آزمون است ، هرگز کسى در آنجا دمى آسوده نبوده است مگر این که همان یک ساعت آسودگى باعث اندوه وى در قیامت گردد ، و بدان که هیچ چیز تو را بى‏نیاز از حق نمى‏گرداند ، و از جمله حقوق بر تو ،حفظ خویشتن ، و تلاش در راه اصلاح امور مردم است ، زیرا بیش از آنچه از طرف تو به مردم مى‏رسد ، پاداش الهى عاید تو مى‏گردد و السلام » .

شرح

در این بخش از نامه امام ( ع ) سخنان لطیفى است :

۱ امام ( ع ) بر ضرورت ترک خواستهاى گوناگون ، و خوددارى از پیروى خواستهاى جوراجور ، توجّه داده است ، به دلیل پیامد ناروایى که دارد ، یعنى بازماندن از اجراى موارد بسیارى از عدالت ، و جهت ارتباط آن روش با چنین پیامدى روشن است ، زیرا پیروى از خواسته‏هاى گوناگون باعث انحراف از میانه روى در کارها مى‏شود .

پس از این که بر پیامد نادرست ستمکارى توجه داده است ، امر به گسترش عدالت و برابر داشتن مردم در برابر حق ، فرموده ، آنگاه بر فضیلت عدل و داد با قیاس مضمرى اشاره کرده است که صغراى آن عبارت :فانّه . . . العدل است که تقدیر آن چنین است : زیرا در ستمکارى ، چیزى جاى عدالت را پر نمى‏کند ، و کبراى مقدر آن نیز چنین است : و هر چه را که ستم و جور جبران نکند ، باید آن را انجام داد و از آن پیروى کرد .

۲ چون پیروى از تمایلات گوناگون ، از امورى است که اگر مانند آن در حقّ خود وى و یا درباره کسى از کارگزاران وى اتّفاق بیفتد ، آن را زشت و ناروا مى‏شمارد و به منزله آزارى است که به او مى‏رسد ، از این‏رو امام ( ع ) او را مأمور به اجتناب کرده و دستور داده است که مبادا از جانب او درباره دیگران عملى سر بزند که مانند آن را از دیگران در حق خود نمى ‏پسندد . و عبارت امام ( ع ) مقصود را بخوبى مى ‏رساند ، و هدف بر حذر داشتن از چنان کارى است .

۳ وانگهى او را مأمور ساخته که خویشتن را براى اجراى واجبات الهى آماده سازد ، بنا به دو انگیزه امید به پاداش و ترس از عقوبت ، زیرا آنها انگیزه عملند .

۴ به وى هشدار داده است که دنیا جاى گرفتارى و آزمون است ، چنانکه خداى متعال فرموده است : الّذى خَلَقَ المَوْتَ وَ الحَیوهَ لِیَبْلُوَکُمْ ایُّکُمْ اَحْسَنُ عَمَلاً [ ۱ ] .

و چون عمل صالح در دنیا باعث آمادگى براى خوشبختى دائم است ،ناگزیر آسودگى از عمل در دنیا ، باعث واگذاشتن وسیله خوشبختى است که روز قیامت سعادت جز بدان وسیله میسّر نمى‏شود ، بنابر این از جمله پیامدهاى آسودگى در دنیا تأسّف خوردن بر نتیجه‏اى است که روز قیامت از فراغت عاید مى‏شود .

۵ او را متوجّه بر ضرورت انجام عمل حق ساخته است ، از آن‏رو که هیچ چیز او را از حق بى‏نیاز نمى‏ گرداند ، زیرا جز حق همه چیز ، بیهوده کارى است ، و بیهوده کارى باعث نیازمندى در آخرت است ، بنابر این باطل باعث بى ‏نیازى نمى‏ شود .

۶ او را بر این مطلب توجه داده است که از جمله حقوق واجب بر او حفظ خویشتن است ، یعنى خود را از لغزش بر صراط مستقیم و افتادن در راستاى جهنم حفظ کند ، سپس نسبت به مردم با کوشش و تلاش رسیدگى کند و دست آنها را در راه امر به معروف و نهى از منکر بگیرد ، و حفظ خویشتن را از آن‏رو مقدّم داشته که اهمیت بیشترى دارد و بر ضرورت هر دو مورد با این عبارت توجه داده است فانّ الّذى . . . مقصود آن است که آنچه از کمالات و پاداش به دلیل پایبندى دو امر مذکور در آخرت عایدت مى‏شود از آنچه که از طریق عدالت و احسان تو به مردم به صورت منفعت و یا دفع ضرر ، به آنها مى‏رسد ، برتر است . توفیق از آن خداست .

________________________

[ ۱ ] سوره ملک ( ۶۷ ) آیه ( ۲ ) یعنى : خدایى که مرگ و زندگى را آفرید که شما بندگان را بیازماید تا کدام نیکوکار ترید .

ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم جلد ۵

 

بازدیدها: ۱

نامه ۵۷ ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

۵۷ از جمله نامه ‏هاى امام ( ع ) به مردم شهرها که سرگذشت خود با مردم صفین را در این نامه بیان مى‏فرماید .

وَ کَانَ بَدْءُ أَمْرِنَا أَنَّا اِلْتَقَیْنَا وَ اَلْقَوْمُ مِنْ أَهْلِ ؟ اَلشَّامِ ؟ وَ اَلظَّاهِرُ أَنَّ رَبَّنَا وَاحِدٌ وَ نَبِیَّنَا وَاحِدٌ وَ دَعْوَتَنَا فِی اَلْإِسْلاَمِ وَاحِدَهٌ وَ لاَ نَسْتَزِیدُهُمْ فِی اَلْإِیمَانِ بِاللَّهِ وَ اَلتَّصْدِیقِ بِرَسُولِهِ وَ لاَ یَسْتَزِیدُونَنَا اَلْأَمْرُ وَاحِدٌ إِلاَّ مَا اِخْتَلَفْنَا فِیهِ مِنْ دَمِ ؟ عُثْمَانَ ؟ وَ نَحْنُ مِنْهُ بَرَاءٌ فَقُلْنَا تَعَالَوْا نُدَاوِ مَا لاَ یُدْرَکُ اَلْیَوْمَ بِإِطْفَاءِ اَلنَّائِرَهِ وَ تَسْکِینِ اَلْعَامَّهِ حَتَّى یَشْتَدَّ اَلْأَمْرُ وَ یَسْتَجْمِعَ فَنَقْوَى عَلَى وَضْعِ اَلْحَقِّ مَوَاضِعَهُ فَقَالُوا بَلْ نُدَاوِیهِ بِالْمُکَابَرَهِ فَأَبَوْا حَتَّى جَنَحَتِ اَلْحَرْبُ وَ رَکَدَتْ وَ وَقَدَتْ نِیرَانُهَا وَ حَمِشَتْ فَلَمَّا ضَرَّسَتْنَا وَ إِیَّاهُمْ وَ وَضَعَتْ مَخَالِبَهَا فِینَا وَ فِیهِمْ أَجَابُوا عِنْدَ ذَلِکَ إِلَى اَلَّذِی دَعَوْنَاهُمْ إِلَیْهِ فَأَجَبْنَاهُمْ إِلَى مَا دَعَوْا وَ سَارَعْنَاهُمْ إِلَى مَا طَلَبُوا حَتَّى اِسْتَبَانَتْ عَلَیْهِمُ اَلْحُجَّهُ وَ اِنْقَطَعَتْ مِنْهُمُ اَلْمَعْذِرَهُ فَمَنْ تَمَّ عَلَى ذَلِکَ مِنْهُمْ فَهُوَ اَلَّذِی أَنْقَذَهُ اَللَّهُ مِنَ اَلْهَلَکَهِ وَ مَنْ لَجَّ وَ تَمَادَى فَهُوَ اَلرَّاکِسُ اَلَّذِی رَانَ اَللَّهُ عَلَى قَلْبِهِ وَ صَارَتْ دَائِرَهُ اَلسَّوْءِ عَلَى رَأْسِهِ

لغات

بدء الامر : آغاز کار ، بعضى بدى‏ء بر وزن فعیل نقل کرده‏اند به معناى آغازگر

نائره : دشمنى

جنحت : میل کرد رکدت : استوار گردید

حمست : پایدار شد ، بعضى با شین نقطه‏دار نقل کرده‏ اند یعنى آتش خشم شعله‏ ور شد انقذه : نجات داد او را

تمادى فى الشى‏ء : پافشارى در کارى ، و در صدد پایان و نتیجه کارى بودن

رکس : چیزى را وارونه بازگرداندن ، و اللّه ارکسهم ، یعنى خداوند آنان را به کیفر اعمالشان بازگرداند

رین : پوشاندن دایره : شکست ، گفته مى‏شود : علیهم الدائره :شکست نصیب آنها شد . و زشتى شکست با اضافه شدن کلمه دائره بر کلمه السوء مورد تأکید قرار مى‏گیرد

ترجمه

« آغاز کار ما بدین ترتیب بود ، که چون با مردم شام رودررو شدیم ، در ظاهر پروردگارمان یکى ، پیامبرمان یکى و و ادعا و سخنمان در اسلام یکى بود ، و ما از آنها نمى ‏خواستیم که به خدا و پیامبرش ایمان بیشترى داشته باشند و ایشان هم از ما آن را نمى‏ خواستند .

موضوع یکى بود و هیچ اختلافى در بین ما جز مسأله خون عثمان وجود نداشت در صورتى که ما از آن مبرا بودیم .

این بود که گفتیم بیایید تا کار را با خاموش کردن آتش فتنه و آرام کردن مردم پیش از آن که چاره ناپذیر گردد ، به نحوى چاره‏سازى کنیم که کار حکومت اسلامى استوار گردد و ما بتوانیم حق را در جایگاه خود به کار بندیم ، گفتند : نه ما راه چاره را در دشمنى و مبارزه مى‏دانیم ،در نتیجه سرپیچى کردند تا جنگ به پا شد و آتش پیکار مشتعل گردید ، و هنگامى که جنگ دندانهایش را بر ما تیز کرد و چنگالش را در ما و آنها فرو برد ، آنگاه چیزى را که ما پیشنهاد کرده بودیم قبول کردند ، ما هم دعوت آنها را پذیرفتیم و به خواسته‏ هاى آنها روآوردیم ، تا حجت بر آنها آشکار شود و عذرى براى آنها باقى نماند .

بنابر این هر کس از ایشان تا به آخر بر سر حجت باقى ماند خداوند او را از هلاکت نجات داد ، و هر کس در ستیز بود و به گمراهى خود ماند و بر حالت اول بازگشت که خدا دلش را تاریک ساخته بود ، حادثه شومى دور سر او مى‏گردد » .

شرح

این نامه بخشى از شرح حال امام ( ع ) با مردم شام و چگونگى آنهاست . و کلمه القوم عطف بر ضمیر در التقینا است و عبارت الظاهر اشاره است بر این که امام ( ع ) آنان را به خلاف در گفته خود ، متهم مى‏کند ، همان طورى که آن حضرت و همچنین عمار در صفین بروشنى آن را بیان کردند ، زیرا خود آن بزرگوار مى‏فرمود : به خدا قسم آنان مسلمان نبودند بلکه اظهار اسلام کردند ،ولى در باطن کفر را مخفى داشتند همین که یارانى پیدا کردند کفر خود را اظهار نمودند .

واو در والظاهر ، واو حالیه است عبارت : لا نستزیدهم یعنى ما از آنها ایمان بیشترى نمى‏خواستیم ، زیرا آنها به ظاهر ایمان کامل داشتند .

در شرح داستان ، امام ( ع ) یگانگى را که در امور نامبرده مابین آنها وجود داشت ، که با وجود آنها اختلاف روا نبود بیان کرده است تا حجت تمام شود .

امام ( ع ) مسأله مورد اختلاف یعنى شبهه خون عثمان و پاسخ از آن را به طور اجمال ، از آن یگانگى استثنا کرده است آنگاه راه و روش صحیحتر در نظام اسلامى و در امان بودن مسلمین ، و خیرخواهى و همفکرى با آنها و خوددارى ایشان از پذیرفتن پیشنهاد وى تا رسیدن به نتیجه مذکور را نقل کرده است .

حرف باء در جمله :باطفاء النّائره متعلّق به جمله نداوى ما لا یدرک است یعنى : آنچه را که پس از رویداد جنگ قابل جبران نیست ، و کشتار و نابودى مسلمانان که امکان تلافى ندارد .

عبارت : و قالوا : بل نداویه بالمکابره ،

نقل قول آنهاست به صورت زبان حال ، وقتى که آنها را به سر و سامان دادن امر دین ، از طریق بازگشت از راهى که مى‏رفتند دعوت کرد ، ولى آنان نپذیرفتند و بر جنگ و ستیز پافشارى کردند .

لغت جنحت را از باب مجاز و اطلاق اسم مضاف یعنى جویندگان حرب بر مضاف الیه یعنى جنگ به کار برده است . و لفظ نیران ( آتش ) را استعاره براى عملیات جنگى آورده است ، از آن‏رو که آتش و عملیات جنگى هر دو باعث اذیّت و نابودى هستند ، و کلمه : و قد ( برافروختن ) ، و هم چنین کلمات حمس ( استوارى ) ، تضریس ( دندان انداختن و گاز گرفتن ) ، و وضع المخالب ( چنگ انداختن ) را از باب ترشیح به کار برده است .

آنگاه جریان بازگشت آنها به نظر امام ( ع ) را که قبلا به آنان پیشنهاد کرده بود ، نقل مى‏کند . توضیح آن که بامداد لیله الهریر ، هنگامى که آنها قرآنها را بر سر نیزه‏ها کردند ، همواره به یاران امام ( ع ) مى‏گفتند : اى مردم مسلمان ، ما برادران دینى شماییم ، به خاطر خدا به زنان و دختران ما رحم کنید ، همان طورى که قبلا نقل کردیم ، این سخن آنها عین همان سخنى است که امام ( ع ) نسبت به حفظ خون مسلمانان و فرزندانشان به آنها یادآورى مى‏کرد ، و امّا پذیرش خواسته آنها توسط امام ، عبارت از قبول داورى قرآن بود ، وقتى که آنها چنین پیشنهادى را رد کردند ، و حجت بر آنها با بازگشتشان به همان چیزى که امام ( ع ) آنها را دعوت مى‏کرد ، روشن و آشکار شد ، یعنى حفظ خون مسلمانان ،

بدین وسیله راه بهانه خونخواهى عثمان بر آنها بسته شد ، زیرا خوددارى آنها از خونخواهى یک فرد صحابى که حق آنها نبود ، ساده‏تر است از ریختن خون هفتاد هزار تن از مهاجران ، انصار و تابعان با این پندار که کار نیکى انجام مى‏دهند .

عبارت : فمن تم على ذلک

یعنى هر کس به رضایت بر صلح و داور قرار دادن کتاب اللّه ، تن در داد ، که بیشتر مردم شام و اکثریت پیروان امام مورد نظر است .

مقصود از کسانى که پافشارى در ستیزه جوئى کردند ، خوارجند که پافشارى در جنگ نمودند و از امام ( ع ) به علّت قبول حکمیت فاصله گرفتند ، و دلهایشان در پوششهایى از شبهات باطل بود ، تا وقتى که حادثه شومى بر دور سر آنها گردید و همه آنها به جز اندکى به قتل رسیدند .

ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم جلد ۵

 

بازدیدها: ۰

نامه ۵۶ ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

۵۶ از جمله نامه‏ هاى امام ( ع ) به مردم کوفه به هنگام حرکت از مدینه به سمت بصره .

أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّی خَرَجْتُ مِنْ حَیِّی هَذَا إِمَّا ظَالِماً وَ إِمَّا مَظْلُوماً وَ إِمَّا بَاغِیاً وَ إِمَّا مَبْغِیّاً عَلَیْهِ وَ إِنِّی أُذَکِّرُ اَللَّهَ مَنْ بَلَغَهُ کِتَابِی هَذَا لَمَّا نَفَرَ إِلَیَّ فَإِنْ کُنْتُ مُحْسِناً أَعَانَنِی وَ إِنْ کُنْتُ مُسِیئاً اِسْتَعْتَبَنِی

لغت

حیّه : قبیله او

ترجمه

« امّا بعد ، من از میان قبیله خودم بیرون شدم ، [ در حالى که این حرکت من از دو صورت بیرون نیست : ] یا ستمگرم و یا ستمدیده ، یا سرکشم و یا رنج دیده .

در هر حال ، من هر کس را که این نوشته به او مى‏رسد ، به یاد خدا مى‏اندازم ، تا هر چه زودتر به جانب من حرکت کند ، اگر من نیکوکار بودم ، یارى‏ام کند ، و اگر تبهکار بودم ، مرا در کارم مورد سرزنش قرار دهد و از روشم باز دارد . »

شرح

هدف از این نامه ، اعلام بیرون شدن امام ( ع ) از مدینه به قصد پیکار با مردم بصره به مردم کوفه و درخواست حرکت آنان به سمت خود است . و نظیر این نامه در پیش گذشت .

عبارت : امّا ظالما . . . علیه

از باب تجاهل عارف است ، زیرا داستان هنوز براى مردم کوفه و دیگران روشن نشده بود تا بدانند که او ستمدیده و مظلوم است یا دیگران ، از این‏رو به آنان یادآور مى‏شود تا به سمت وى حرکت کنند ، آنگاه بین او و دشمنان داورى کنند و در نتیجه یا او را کمک کنند و یا از او بخواهند تا به راه حق برگردد .

اذکّر ، متعدّى به [ دو مفعول است ] : مفعول اوّل آن ، همان مذکّر و مفعول دومش ، مذکّر به یعنى خداى تعالى است . و او را مقدم داشته است چون غرض از یاد آورى ، اوست . کلمه : لمّا مشدّد به معنى : الاّ ، و یا بدون تشدید که ما زاید بوده ، و لام تأکید بر آن داخل شده است و معنایش چنین خواهد بود ، یعنى ، البتّه به جانب من حرکت کنید . توفیق از آن خداست .

ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم جلد ۵

 

بازدیدها: ۰

نامه ۵۵ ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

۵۵ از سخنان امام ( ع ) در اندرز شریح بن هانى هنگامى که او را به سرکردگى سپاه عازم شام گمارد .

اِتَّقِ اَللَّهَ فِی کُلِّ صَبَاحٍ وَ مَسَاءٍ وَ خَفْ عَلَى نَفْسِکَ اَلدُّنْیَا اَلْغَرُورَ وَ لاَ تَأْمَنْهَا عَلَى حَالٍ وَ اِعْلَمْ أَنَّکَ إِنْ لَمْ تَرْدَعْ نَفْسَکَ عَنْ کَثِیرٍ مِمَّا تُحِبُّ مَخَافَهَ مَکْرُوهِهِ سَمَتْ بِکَ اَلْأَهْوَاءُ إِلَى کَثِیرٍ مِنَ اَلضَّرَرِ فَکُنْ لِنَفْسِکَ مَانِعاً رَادِعاً وَ لِنَزْوَتِکَ عِنْدَ اَلْحَفِیظَهِ وَاقِماً قَامِعاً

لغات

نزوه : جهش ، یکباره جستن

حفیظه : خشم

واقم : کسى که چیزى را به بدترین صورت ردّ مى ‏کند ، مى ‏گویند : وقمه : یعنى او را با شدت و خشم باز پس زد .

وقم : خشم گرفتن و خوار ساختن

قمع : نیز به معناى خشم گرفتن و خوار ساختن است .

ترجمه

« هر صبح و شام از خدا بترس و از دنیاى فریبکار نسبت به جان خود برحذر باش ، و هرگز از او ایمن مباش .

و بدان که اگر خود را از بسیارى چیزهایى که دوست دارى ، به دلیل ناروائى آنها ، باز ندارى ، کششهاى نفسانى زیانهاى فراوانى به تو خواهد رساند . بنابر این جلو هواى نفست را بگیر ، و به هنگام خشم ،دست ردّ بر سینه طغیان قوّه غضب بزن و آن را از خود دور کن » .

شرح

بخشى از جریان فرستادن شریح بن هانى را به همراه زیاد بن نضیر به سرکردگى سپاه دوازده هزار نفرى که راهى شام بودند قبلا نقل کردیم .

 

امام ( ع ) او را به ترس دائم از خدا امر کرده است ، و چون لازمه ترس از خدا ، انجام اعمال نیک است ، از این‏رو به تفصیل آن اعمال پرداخته است ، یعنى از دنیاى فریبنده نسبت به خود ، حذر کند ، و نسبت فریبکارى را از آن جهت به دنیا داده است که دنیا وسیله مادّى فریب است .

و دیگر این که نباید به هیچ وجه از طرف دنیا آسوده خاطر باشد ، زیرا که لازمه آن غفلت از آخرت است .

آنگاه امام ( ع ) او را آگاه ساخته است بر این که اگر جلو نفس اماره بالسوء ، را از غرق شدن در بسیارى از خواسته‏هاى خود نگیرد که از پیآمدهاى نارواى آنها در هراس است و به سبب همانها در توقّفگاههاى الهى متوقّف مى‏ شود ، و با همان خواستها در صراط مستقیم باید حرکت کند ، هواى نفس و تمایلات نفسانى او ، کم کم رشد مى‏ کند ، تا بدانجا که او را به ورطه هلاکت مى‏اندازد .

سپس سفارش و نصیحت خود را با دستور به جلوگیرى و منع هواى نفس به هنگام جهش و برآشفتگى در حال خشم ، مورد تأکید قرار داده است . و قبلا معلوم شد که آزاد گذاشتن هواى نفس سرچشمه همه بدیهایى است که در دنیا و آخرت عاید انسان مى‏شود .

ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم جلد ۵

 

بازدیدها: ۳

نامه ۵۴ ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

۵۴ از جمله نامه‏هاى امام ( ع ) به معاویه

أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اَللَّهَ سُبْحَانَهُ قَدْ جَعَلَ اَلدُّنْیَا لِمَا بَعْدَهَا وَ اِبْتَلَى فِیهَا أَهْلَهَا لِیَعْلَمَ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً وَ لَسْنَا لِلدُّنْیَا خُلِقْنَا وَ لاَ بِالسَّعْیِ فِیهَا أُمِرْنَا وَ إِنَّمَا وُضِعْنَا فِیهَا لِنُبْتَلَی بِهَا وَ قَدِ اِبْتَلاَنِی اَللَّهُ بِکَ وَ اِبْتَلاَکَ بِی فَجَعَلَ أَحَدَنَا حُجَّهً عَلَى اَلْآخَرِ فَعَدَوْتَ عَلَى طَلَبِ اَلدُّنْیَا بِتَأْوِیلِ ؟ اَلْقُرْآنِ ؟

فَطَلَبْتَنِی بِمَا لَمْ تَجْنِ یَدِی وَ لاَ لِسَانِی وَ عَصَبْتَهُ أَنْتَ وَ أَهْلُ ؟ اَلشَّامِ ؟ بِی وَ أَلَّبَ عَالِمُکُمْ جَاهِلَکُمْ وَ قَائِمُکُمْ قَاعِدَکُمْ فَاتَّقِ اَللَّهَ فِی نَفْسِکَ وَ نَازِعِ اَلشَّیْطَانَ قِیَادَکَ وَ اِصْرِفْ إِلَى اَلْآخِرَهِ وَجْهَکَ فَهِیَ طَرِیقُنَا وَ طَرِیقُکَ وَ اِحْذَرْ أَنْ یُصِیبَکَ اَللَّهُ مِنْهُ بِعَاجِلِ قَارِعَهٍ تَمَسُّ اَلْأَصْلَ وَ تَقْطَعُ اَلدَّابِرَ فَإِنِّی أُولِی لَکَ بِاللَّهِ أَلِیَّهً غَیْرَ فَاجِرَهٍ لَئِنْ جَمَعَتْنِی وَ إِیَّاکَ جَوَامِعُ اَلْأَقْدَارِ لاَ أَزَالُ بِبَاحَتِکَ حَتَّى یَحْکُمَ اَللَّهُ بَیْنَنا وَ هُوَ خَیْرُ اَلْحاکِمِینَ ۱۵ ۲۲ ۷ : ۸۷

لغات

عصبه به : در آویخت او را به بهانه‏اى

تألیب : شوراندن ، وادار کردن

قارعه : مصیبت ،

بلا دابر : نسل آینده

الیّه : سوگند

ترجمه

« امّا بعد ، خداوند پاک دنیا را مقدمه آخرت قرار داده است و مردم دنیا را در آن ، مورد آزمون قرار داده است ، تا بدانند کدام یک نیکوکارترند ، و ما براى دنیا آفریده نشده‏ ایم و براى تلاش به خاطر دنیا مأمور نشده ‏ایم ما را به دنیا آورده‏ اند تا آزموده شویم ، این است که خداوند مرا به تو ، و تو را به وسیله من مى‏آزماید ، و هریک از ما را بر دیگرى حجت قرار داده است ، پس تو براى رسیدن به دنیا به تأویل و توجیه قرآن پرداختى [ ۱ ] ، و از من چیزى را مطالبه کردى که نه دستم به آن جنایت آلوده است و نه زبانم ، در حالى که تو و مردم شام ، در برابر من سر به شورش گذاشتید ، داناى شما ، نادان را و ایستاده شما نشسته را بر من شوراند .

پس از خدا بترس و مهار خود را از دست شیطان بیرون کن ، و به سمت آخرت روبرگردان که این راهى است که من و تو باید برویم ، و بترس از آن که خداوند تو را به بلایى ناگهانى گرفتار کند که ریشه‏ات را برکند و نسلت را قطع کند . من براى تو به خدا سوگندى یاد مى‏کنم که خلاف ندارد ، که اگر دست روزگار من و تو را جمع کند ، همواره با تو پایدار مى‏ایستم حَتّى یَحْکُمَ اللَّهُ بَیْنَنا وَ هُوَ خَیْرُ الْحاکِمینَ [ ۲ ]

شرح

عبارت : اما بعد . . . لنبتلى بها

اشاره به هدف از آفرینش دنیا و فایده آن است ، تا بدان وسیله او به خود آید و براى خدا کار کند ، و مقصود از تلاش در دنیا آن است که انسان مأمور به تلاش براى کسب دنیا تنها به خاطر دنیا نشده است مگر به قدر ضرورت ، مورد امر و دستور الهى در این آیه مبارکه است :فَامْشُوا فى مَناکِبِها وَ کُلُوا مِنْ رِزْقِهِ [ ۳ ]

در عبارت : و قد ابتلانى . . . تا آخر

بعضى از هدفهاى دنیا را بیان مى‏کند ،در پیش چگونگى آزمایش خداوند بندگان خود را دانستیم ، منظور از آزمایش امام ( ع ) به وسیله معاویه ، همان نافرمانى و ستیز وى با امام ( ع ) است ، به طورى که اگر امام از مقاومت در برابر او کوتاهى کند و رودرروى او نایستد مورد سرزنش خواهد بود ، بنابر این معاویه از طرف خدا وسیله امتحان و اتمام حجّت ،براى امام ( ع ) است ، و جهت آزمایش معاویه به وسیله امام ( ع ) ، دعوت امام از وى به طرف حق ، و بر حذر داشتن او از پیآمدهاى بد گناه و نافرمانى اوست به حدّى که اگر دعوت خدایى امام ( علیه السّلام ) را لبیک نگوید ، مستوجب نکوهش و مجازات خواهد بود و امام ( ع ) حجّت خدا در برابر او بود . و همین است معناى سخن امام ( ع ) که فرمود : « خداوند هر یک از ما را بر دیگرى حجّت قرار داده است » .

عبارت : فعدوت . . . قاعدکم ،

اشاره دارد به بعضى از مواردى که امام ( ع ) به وسیله معاویه ، آزمایش مى‏شود ، و توضیح مطلب آن که تنها انگیزه خروج معاویه بر امام ( ع ) دنیا بود ، و امام ( ع ) علّت آن را تأویل و توجیه قرآن [ به وسیله معاویه ] دانسته مانند آیه مبارکه : یا اَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا کُتِبَ عَلَیْکُمْ القِصاصُ فِى الْقَتْلى‏ [ ۴ ] و دیگر آیاتى که بر وجوب قصاص دلالت دارند ، معاویه با وارد ساختن خود در زمره افراد مشمول این آیه ، آیه را تأویل کرده ، و در پى خون عثمان برآمده است ،ورود وى در این جمع با تأویل و توجیه آیه بوده است ، چون خطاب آیه ، ویژه کشتگان و نزدیکان آنان مى‏ باشد .

در صورتى که معاویه خارج از اینهاست ، زیرا او از وارثان خون عثمان نبوده است ، و او آیه را به صورت عام تفسیر کرده تا خود را وارد آن جمع کند . چیزى را که دست و زبان امام به عنوان یک جنایت مرتکب نشده بود ، به آن حضرت نسبت دادند ، یعنى قتل عثمان ، و بعضى از آنها نیز بعضى دیگر را بر امام ، به خاطر این انتساب شوراندند ، مقصود آن است که :داناى شما به حال من ، نادان را و کسانى از شما که به جنگ با من برخاسته‏ اند ،نشستگان از جنگ را ، بر من شوراندند .
و بعد از آن که امام ( ع ) بر سرانجام کار دنیا توجّه داده است ، و هم بر این که خداوند هر یک از آنها را حجّتى بر دیگرى قرار داده تا معلوم شود که کدام یک نیکوکارترند ، به موعظه و برحذر داشتن او برگشته است ، از این‏رو دستور داده تا درباره جان خود از خدا بترسد که مبادا با نافرمانى خدا و مخالفت امر او ،دچار هلاکت شود ، و زمام اختیارش را از دست شیطان بیرون کند .
لفظ قیاد ( افسار ) را براى امیال طبیعى استعاره آورده است ، و جهت این استعاره ، آن است که این امیال در حقیقت افسارى است که انسان را به سمت معصیت و گناه مى‏کشد ، وقتى که به دست شیطان سپرده شده باشد ، و بدان وسیله غرق در لذّتهاى کشنده و مهلک گردیده باشد . و ستیز او با شیطان عبارت است از ایستادگى در مقابل هواى نفس و انتقال از سمت افراط به حدّ اعتدال در مورد شهوت و غضب ، و دیگر این که به آخرت توجّه کند یعنى روى خود را به سمت آخرت برگرداند ، در حالى که خوبى و بدى و سعادت و شقاوتى را که در آخرت آماده شده مورد بررسى قرار دهد و با چشم بصیرت آن را بنگرد تا براى آنجا کار و کوشش کند .

جمله : فهى طریقنا و طریقک ،

مقدمه صغراى قیاس مضمرى است که بدان وسیله بر ضرورت توجه به عالم آخرت ، هشدار داده شده است . و کبراى مقدر آن نیز چنین است : و هر چه که مسیر حرکت انسان باشد باید مورد توجه قرار گیرد . و آخرت را راه و مسیر نامیده است به عنوان مجاز از پایان راه ، از باب اطلاق غایت بر مغیّا .

بعد امام ( ع ) معاویه را از خدا ترسانده است که مبادا او را به بلایى گرفتار سازد ، که تا ریشه او نفوذ کند و ریشه‏اش را از بیخ و بن برکند ، مقصود امام ( ع ) منع او از حرکت به سمت وى و جنگ با اوست ، و از آن روست که سوگند یاد کرده است ، بر فرض آن که دست روزگار آنها را در یکجا گرد آورد ، در برابر او استوار بماند تا خداوند ما بین آنها داورى کند و در این بیان ، وعده قطعى به عذابى سخت و دشوار است .
 _________________________
[ ۱ ] چون معاویه به مردم مى‏گفت من به خونخواهى عثمان قیام کرده‏ام و آیه « وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلوُماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلیِّه سُلْطاناً » بر آنها قرائت مى‏کرد و به آیه قصاص تمسک مى‏جست م .
[ ۲ ] سوره اعراف ( ۷ ) آیه ( ۸۷ ) یعنى : تا خدا بین من و تو داورى کند ، و خداوند بهترین داوران است .
[ ۳ ] سوره ملک ( ۶۷ ) آیه ( ۱۵ ) یعنى : پس شما در پستى و بلندى زمین حرکت کنید و از روزى او بخورید .
[ ۴ ] سوره بقره ( ۲ ) آیه ( ۱۷۷ ) یعنى : اى مؤمنان براى شما حکم قصاص کشتگان چنین تعیین شده است .
ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم جلد ۵

بازدیدها: ۰

نامه ۵۳ ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

۵۳ از جمله نامه ‏هاى امام ( ع ) به طلحه و زبیر که توسط عمران بن حصین خزاعى فرستاده است ،

ابو جعفر اسکافى در کتاب « مقامات » در مناقب امیر المؤمنین ( ع ) ذکر کرده است :

أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ عَلِمْتُمَا وَ إِنْ کَتَمْتُمَا أَنِّی لَمْ أُرِدِ اَلنَّاسَ حَتَّى أَرَادُونِی وَ لَمْ أُبَایِعْهُمْ حَتَّى بَایَعُونِی وَ إِنَّکُمَا مِمَّنْ أَرَادَنِی وَ بَایَعَنِی وَ إِنَّ اَلْعَامَّهَ لَمْ تُبَایِعْنِی لِسُلْطَانٍ غَالِبٍ وَ لاَ لِعَرَضٍ حَاضِرٍ فَإِنْ کُنْتُمَا بَایَعْتُمَانِی طَائِعَیْنِ فَارْجِعَا وَ تُوبَا إِلَى اَللَّهِ مِنْ قَرِیبٍ وَ إِنْ کُنْتُمَا بَایَعْتُمَانِی کَارِهَیْنِ فَقَدْ جَعَلْتُمَا لِی عَلَیْکُمَا اَلسَّبِیلَ بِإِظْهَارِکُمَا اَلطَّاعَهَ وَ إِسْرَارِکُمَا اَلْمَعْصِیَهَ وَ لَعَمْرِی مَا کُنْتُمَا بِأَحَقِّ اَلْمُهَاجِرِینَ بِالتَّقِیَّهِ وَ اَلْکِتْمَانِ وَ إِنَّ دَفْعَکُمَا هَذَا اَلْأَمْرَ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَدْخُلاَ فِیهِ کَانَ أَوْسَعَ عَلَیْکُمَا مِنْ خُرُوجِکُمَا مِنْهُ بَعْدَ إِقْرَارِکُمَا بِهِ وَ قَدْ زَعَمْتُمَا أَنِّی قَتَلْتُ ؟ عُثْمَانَ ؟ فَبَیْنِی وَ بَیْنَکُمَا مَنْ تَخَلَّفَ عَنِّی وَ عَنْکُمَا مِنْ أَهْلِ ؟ اَلْمَدِینَهِ ؟ ثُمَّ یُلْزَمُ کُلُّ اِمْرِئٍ بِقَدْرِ مَا اِحْتَمَلَ فَارْجِعَا أَیُّهَا اَلشَّیْخَانِ عَنْ رَأْیِکُمَا فَإِنَّ اَلْآنَ أَعْظَمُ أَمْرِکُمَا اَلْعَارُ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَجْتَمِعَ اَلْعَارُ وَ اَلنَّارُ

ترجمه

« امّا بعد ، شما با این که کتمان کرده‏اید خوب مى‏دانید که من به سراغ مردم نرفتم ، تا این که آنها به سراغ من آمدند و دست بیعت به سوى من دراز کردند ، و شما نیز از جمله افرادى بودید که به سراغ من آمدید و بیعت کردید .

و این مردم با من نه به دلیل تسلّط و زور و نه به خاطر ثروت و مال بیعت نکردند ، پس اگر شما دو تن با میل و اختیار با من بیعت کرده و پیمان بستید ، حال تا زود است ازپیمان شکنى برگردید و هر چه زودتر نزد خدا توبه کنید ، و اگر از روى بى‏میلى با من پیمان بستید و در ظاهر اظهار اطاعت کردید اما در پنهان سر نافرمانى داشتید در این صورت راه سرزنش مرا بر خویشتن گشوده‏اید .

به جان خودم قسم شما به بیمناک بودن و پوشیده داشتن عقیده خود درباره بیعت با من از دیگر مهاجران سزاوارتر نبودید ، و نرفتن شما زیر بار بیعت با من پیش از ورودتان در این کار ، از پیمان شکنى بعد از اقرار و پذیرش آن آسانتر بود .

 

به گمان شما من عثمان را کشته‏ام ، بنابر این بین من و شما ، کسانى از اهل مدینه که هم از من و هم از شما فاصله گرفته‏اند به عنوان گواه هستند ، تا هر یک از ما به مقدارى که دخالت در قتل عثمان داشت ، محکوم شود . پس اى پیرمردان از این اندیشه‏تان دست بردارید ، زیرا اکنون بزرگترین گرفتارى شما ننگ است ، امّا در آینده هم گرفتار ننگ خواهید بود و هم گرفتار دوزخ » .

شرح

خزاعه ، قبیله‏ اى از دودمان ازد است ، بعضى گفته‏اند : اسکافى منسوب به روستاى بزرگى است که بین نهروان و بصره بوده است . و کتاب المقامات کتابى است که شیخ نامبرده در مناقب امیر المؤمنین ( ع ) تصنیف کرده است .

امام ( ع ) در مورد بیعت شکنى طلحه و زبیر با آن حضرت ، با دلیل زیر با آنها به استدلال پرداخته است :

۱ عبارت : امّا بعد . . . حاضر ،

که به منزله صغراى قیاس مضمرى است که کبراى مقدّر آن چنین است : و هر که را که شما آن چنان مى‏شناسید ، سزاوار نیست بیعت با او را بشکنید و بر او خروج کنید .

و جمله : و کتمتما اشاره بر آن است که طلحه و زبیر پس از شکستن بیعت با امام ( ع ) ، قصد بیعت و آزادى در عمل را در مورد خود و جمع زیادى از مردم ، کتمان کردند و وانمود کردند که امام ( ع ) آنها را به اجبار وادار بر بیعت با خود کرده است .

۲ دلیل دوّم ، عبارت : و ان کنتما . . . اقرارکما به ،است که جمله شرطیه منفصله و در حقیقت چنین است : عمل شما از دو صورت ، بیرون نیست : یا این است که شما از روى میل و اراده بیعت کرده‏اید و یا از روى بى‏میلى و به اجبار .

امّا اگر صورت اوّل باشد ، همان مورد نظر ماست ، و نافرمانى شما را محکوم مى‏کند و باید هر چه زودتر و پیش از آن که این معصیت در دل شما نفوذ کند به جانب خدا برگردید و توبه کنید . و امّا صورت دوم به سه دلیل نادرست و باطل است :

۱ لازمه این عمل شما دورویى و نفاق است که شما نسبت به من اظهار فرمانبرى و اطاعت کنید و در باطن سر نافرمانى داشته باشید ، که همین خود سبب مى‏شود که راه اعتراض من به گفتار و رفتار شما باز باشد .

۲ شما دو تن نسبت به من از دیگر مهاجران به ترس و تقیه و پنهان داشتن نافرمانى سزاوارتر نبودید ، توضیح آن که طلحه و زبیر نیرومندترین مردم و از دیگران مهمتر بودند ، بنابر این دیگر مهاجران به هنگام بیعت ، و بعد از آن در بیعت شکنى ، براى ترس و تقیّه سزاوارتر از آنها بودند .

۳ براستى ، زیر بار بیعت امام ( ع ) نرفتن آنها پیش از آن که دست بیعت دهند ، از پیمان شکنى و بیرون رفتن از بیعت بعد از پذیرش آن ، آسانتر و قابل قبولتر بود .

و این سه بخش از سخنان امام مقدمات صغراى قیاس مضمرى هستند که کبراى اوّلى : هر چه باعث آن شود که راه اعتراض بر شما باز شود ،انجام آن بر شما حرام است و نباید شما مرتکب آن شوید ، و کبراى دومى : و هر کس از مهاجران که در ادعاى خود ، سزاوارتر از دیگران نباشد ، در صورتى که آنان ادّعایى نکرده‏اند ، او نیز نباید مدّعى شود . و کبراى سومى چنین است : و هر چه آسانتر و آماده‏تر براى بهانه و عذر باشد نباید آنها خود را در تنگنا و در موردى قرار دهند که عذر و بهانه‏اى ندارند .

عبارت : و قد زعمتما انّى قتلت عثمان ( به گمان شما من عثمان راکشته ‏ام ) اشاره به شبهه مشهورى است که آنها در مورد خروج بر امام ( ع ) داشتند .

و عبارت : فبینى . . . احتمل

در حقیقت جواب به شبهه مذکور است ، یعنى داورى را از مردم مدینه به کسى وامى‏گذاریم که هم از کمک به من و هم یارى شما دورى گرفته است ، تا بعد هر یک از ما را به مقدارى که گناه و ستم مرتکب شده‏ایم ، به سرزنش و مجازات محکوم کند .

آنگاه ، پس از این که امام ( ع ) حجّت را بر آنها تمام کرد ، به ایشان دستور داد تا از نظریه نادرست و فاسد خود درباره اختیار [ نداشتن ] در بیعت با امام ،برگردند ، و آنها را به برگشت از رأى فاسدشان با این عبارت تشویق کرد :

فانّ الان . . . که به منزله صغراى قیاس مضمرى است که کبراى مقدّر آن چنین است : ننگ و عار در دنیا ساده‏تر است از جمع بین ننگ و عار و عذاب و آتش دوزخ در آخرت .

و مقصود امام ( ع ) از ننگ و عار ننگ بهانه جویى است . و کلمه الآن ظرف منصوب به وسیله کلمه اعظم است که اسم انّ مى‏باشد . و ممکن است اسم انّ باشد و اعظم مبتدا و « العار » خبر آن ، و جمله خبر انّ باشد ،و ضمیر عاید به اسم ان محذوف است که تقدیر آن چنین مى‏شود : فانّ الآن اعظم امر کما فیه العار . یعنى زیرا اکنون با وجود ننگ و عار قضیه مهمتر است .

ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم جلد ۵

 

بازدیدها: ۱

نامه ۵۲ ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

۵۲ از جمله عهد و پیمانهاى امام ( ع ) که براى مالک اشتر نخعى خدایش بیامرزد آن را نوشته است ، موقعى که او را بر مصر ، و توابع آن فرمانروا کرد ،

در آن هنگام که فرمانروایى محمد بن ابى بکر متزلزل گشته بود ، و این نامه طولانى‏ترین و پرمحاسنترین و جامعترین نامه‏اى است که آن بزرگوار نوشته است .

این شخص همان مالک بن حرث اشتر نخعى از مردم یمن است ، وى از جمله بزرگترین اصحاب امام ( ع ) و یاران با فضیلت و دلاورانى است که آن حضرت در جنگها بدانها تکیه داشت .

نقل کرده ‏اند ، طرمّاح وقتى بر معاویه وارد شد ، معاویه به او گفت : به على بن ابى طالب بگو : من به تعداد دانه‏ هاى کنجد کوفه سرباز آماده کرده ‏ام و قصد حمله دارم .

طرماح در جواب او گفت : على ( ع ) خروسى به نام اشتر دارد که تمام این دانه‏ هاى کنجد تو را از روى زمین مى‏ چیند .

روحیه معاویه از این سخن در هم شکست . در این پیمان چند فصل است :

فصل اول

بِسْمِ اَللَّهِ اَلرَّحْمَنِ اَلرَّحِیمِ هَذَا مَا أَمَرَ بِهِ عَبْدُ اَللَّهِ ؟ عَلِیٌّ أَمِیرُ اَلْمُؤْمِنِینَ ؟ ؟ مَالِکَ بْنَ اَلْحَارِثِ اَلْأَشْتَرَ ؟ فِی عَهْدِهِ إِلَیْهِ حِینَ وَلاَّهُ ؟ مِصْرَ ؟ جِبَایَهَ خَرَاجِهَا وَ جِهَادَ عَدُوِّهَا وَ اِسْتِصْلاَحَ أَهْلِهَا وَ عِمَارَهَ بِلاَدِهَا أَمَرَهُ بِتَقْوَى اَللَّهِ وَ إِیْثَارِ طَاعَتِهِ وَ اِتِّبَاعِ مَا أَمَرَ بِهِ فِی کِتَابِهِ مِنْ فَرَائِضِهِ وَ سُنَنِهِ اَلَّتِی لاَ یَسْعَدُ أَحَدٌ إِلاَّ بِاتِّبَاعِهَا وَ لاَ یَشْقَى إِلاَّ مَعَ جُحُودِهَا وَ إِضَاعَتِهَا وَ أَنْ یَنْصُرَ اَللَّهَ سُبْحَانَهُ بِقَلْبِهِ وَ یَدِهِ وَ لِسَانِهِ فَإِنَّهُ جَلَّ اِسْمُهُ قَدْ تَکَفَّلَ بِنَصْرِ مَنْ نَصَرَهُ وَ إِعْزَازِ مَنْ أَعَزَّهُ وَ أَمَرَهُ أَنْ یَکْسِرَ نَفْسَهُ مِنَ اَلشَّهَوَاتِ وَ یَزَعَهَا عِنْدَ اَلْجَمَحَاتِ فَإِنَّ اَلنَّفْسَ أَمَّارَهٌ بِالسُّوءِ إِلاَّ مَا رَحِمَ اَللَّهُ

لغت

یزعها : باز دارد آن را

ترجمه

« به نام خداوند بخشنده مهربان این فرمانى است که بنده خدا على ، امیر مؤمنان به مالک بن حارث اشتر ،در پیمان خویش با او ، مقرّر فرموده ، موقعى که او را والى مصر کرد ، تا مالیات آنجا را جمع آورد ، با دشمن پیکار کند ، و به اصلاح امور مردم آن سامان بپردازد و شهرهاى آنجا را آباد کند .

فرمان مى‏دهد او را به تقوا و ترس از خدا ، و پذیرش فرمان خدا به جان و دل ، و پیروى از آنچه خداوند در کتاب خود از واجب و مستحب امر فرموده است که هیچ کس به سعادت نمى‏رسد مگر به پیروى از آنها و هیچ کسى بدبخت نمى ‏شود ، مگر با انکار و تباه ساختن آنها ، و دیگر آن که خدا را با دل و دست و زبانش یارى کند ، زیرا خداوند بزرگ بر خود واجب شمرده است که هر که او را یارى کند ، یارى نماید ، و هر کس عزّت او را پاس بدارد ، ارجمند گرداند . و او را فرمان مى‏دهد که خواهشهاى نفسش را فرونشاند ، و به هنگام سرکشى نفس ، آن را سرکوب کند ، چه آن که نفس وادارنده به بدى است ، مگر کسى را که مورد لطف خداست . »

شرح

امام ( ع ) ، این پیمان را با یادآورى چند چیز که هدف اصلى فرمانروایى و ولایت ، مى‏باشد و نظام حکومت بدانها وابسته است ، شروع کرده است ، از جمله آن امور ، چیزى است که سود آن به والى مى‏رسد ، یعنى جمع آورى مالیات ، و از جمله آنها چیزهایى است که به سود رعیّت است ، و آن عبارت است از پیکار با دشمنان مردم و اصلاح امور آنها با سیاست و حسن سرپرستى ، و از جمله آن امور ، مواردى است که نفعش هم به والى و هم به رعیّت مى‏رسد از قبیل آباد سازى شهرها و نواحى .

آنگاه ، نخست پنج دستور براى خودسازى شخص مالک داده است :

۱ تقوا و ترس از خدا ، قبلا بیان این مطلب گذشت که تقوا اساس هر فضیلتى است .

۲ پیروى اوامر الهى از واجب و مستحب که در کتاب خدا ، آمده است ، و با عبارت : لا یسعد ( به خوشبختى نمى ‏رسد ) تا کلمه : اضاعتها ( تباه ساختن آنها ) ،او را ترغیب و وادار به اطاعت از اوامر الهى کرده است . و بیان این مطلب به تکرار انجام شده است .

۳ در نبرد با دشمن ، و مبارزه با منکرات ، خداوند سبحان را با دست ، دل ،و زبانش ، یارى کند ، و با عبارت : قد تکفّل ( خداوند بر خود واجب شمرده است ) تا جمله : اعزّه ( او را عزیز و ارجمند گرداند ) او را به یارى خدا وادار کرده است همان طورى که در آیه شریفه آمده : اِنْ تَنصُرُ اللَّهَ یَنْصُرْکُمْ وَ یُثَبِّتْ أقْدامَکُمْ [ ۱ ] .

۴ به هنگام خواسته‏ ها و خواهشها ، نفس را سرکوب کند . و این فرمان ،دستور به داشتن فضیلت عفت نفس است .

۵ هنگام سرکشى نفس ، جلو آن بایستد و او را باز دارد . این دستور به فضیلت صبر و شکیبایى از پیروى هواى نفس است که خود فضیلتى در تحت فضیلت پاکى و عفت است . و از هواى نفس با عبارت : انّ النّفس تا آخر ، برحذر داشته است ، و آن عبارت گرفته شده از آیه مبارکه : اِنَّ النَّفْسَ لَأمَّارَهٌ بالسُّوء [۲] است . ما در سخن امام ( ع ) به معنى « من » یعنى کسى که ، و در محل نصب مى‏باشد چون مستثنى است یعنى به جز کسى که مورد لطف و شفقت خداوند قرار گیرد .

فصل دوم : در مورد اوامر و سفارشهاى امام ( ع ) نسبت به اعمال شایسته مربوط به کیفیت فرمانروایى و اداره مملکت و شهر به شرح زیر است :

ثُمَّ اِعْلَمْ یَا ؟ مَالِکُ ؟ أَنِّی قَدْ وَجَّهْتُکَ إِلَى بِلاَدٍ قَدْ جَرَتْ عَلَیْهَا دُوَلٌ قَبْلَکَ مِنْ عَدْلٍ وَ جَوْرٍ وَ أَنَّ اَلنَّاسَ یَنْظُرُونَ مِنْ أُمُورِکَ فِی مِثْلِ مَا کُنْتَ تَنْظُرُ فِیهِ مِنْ أُمُورِ اَلْوُلاَهِ قَبْلَکَ وَ یَقُولُونَ فِیکَ مَا کُنْتَ تَقُولُ فِیهِمْ وَ إِنَّمَا یُسْتَدَلُّ عَلَى اَلصَّالِحِینَ بِمَا یُجْرِی اَللَّهُ لَهُمْ عَلَى أَلْسُنِ عِبَادِهِ فَلْیَکُنْ أَحَبَّ اَلذَّخَائِرِ إِلَیْکَ ذَخِیرَهُ اَلْعَمَلِ اَلصَّالِحِ فَامْلِکْ هَوَاکَ وَ شُحَّ بِنَفْسِکَ عَمَّا لاَ یَحِلُّ لَکَ فَإِنَّ اَلشُّحَّ بِالنَّفْسِ اَلْإِنْصَافُ مِنْهَا فِیمَا أَحَبَّتْ أَوْ کَرِهَتْ وَ أَشْعِرْ قَلْبَکَ اَلرَّحْمَهَ لِلرَّعِیَّهِ وَ اَلْمَحَبَّهَ لَهُمْ وَ اَللُّطْفَ بِهِمْ وَ لاَ تَکُونَنَّ عَلَیْهِمْ سَبُعاً ضَارِیاً تَغْتَنِمُ أَکْلَهُمْ فَإِنَّهُمْ صِنْفَانِ إِمَّا أَخٌ لَکَ فِی اَلدِّینِ وَ إِمَّا نَظِیرٌ لَکَ فِی اَلْخَلْقِ یَفْرُطُ مِنْهُمُ اَلزَّلَلُ وَ تَعْرِضُ لَهُمُ اَلْعِلَلُ وَ یُؤْتَى عَلَى أَیْدِیهِمْ فِی اَلْعَمْدِ وَ اَلْخَطَإِ فَأَعْطِهِمْ مِنْ عَفْوِکَ وَ صَفْحِکَ مِثْلِ اَلَّذِی تُحِبُّ وَ تَرْضَى أَنْ یُعْطِیَکَ اَللَّهُ مِنْ عَفْوِهِ وَ صَفْحِهِ فَإِنَّکَ فَوْقَهُمْ وَ وَالِی اَلْأَمْرِ عَلَیْکَ فَوْقَکَ وَ اَللَّهُ فَوْقَ مَنْ وَلاَّکَ وَ قَدِ اِسْتَکْفَاکَ أَمْرَهُمْ وَ اِبْتَلاَکَ بِهِمْ وَ لاَ تَنْصِبَنَّ نَفْسَکَ لِحَرْبِ اَللَّهِ فَإِنَّهُ لاَ یَدَیْ لَکَ بِنِقْمَتِهِ وَ لاَ غِنَى بِکَ عَنْ عَفْوِهِ وَ رَحْمَتِهِ وَ لاَ تَنْدَمَنَّ عَلَى عَفْوٍ وَ لاَ تَبْجَحَنَّ بِعُقُوبَهٍ وَ لاَ تُسْرِعَنَّ إِلَى بَادِرَهٍ وَجَدْتَ مِنْهَا مَنْدُوحَهً وَ لاَ تَقُولَنَّ إِنِّی مُؤَمَّرٌ آمُرُ فَأُطَاعُ فَإِنَّ ذَلِکَ إِدْغَالٌ فِی اَلْقَلْبِ وَ مَنْهَکَهٌ لِلدِّینِ وَ تَقَرُّبٌ مِنَ اَلْغِیَرِ وَ إِذَا أَحْدَثَ لَکَ مَا أَنْتَ فِیهِ مِنْ سُلْطَانِکَ أُبَّهَهً أَوْ مَخِیلَهً فَانْظُرْ إِلَى عِظَمِ مُلْکِ اَللَّهِ فَوْقَکَ وَ قُدْرَتِهِ مِنْکَ عَلَى مَا لاَ تَقْدِرُ عَلَیْهِ مِنْ نَفْسِکَ فَإِنَّ ذَلِکَ یُطَامِنُ إِلَیْکَ مِنْ طِمَاحِکَ وَ یَکُفُّ عَنْکَ مِنْ غَرْبِکَ وَ یَفِی‏ءُ إِلَیْکَ بِمَا

عَزَبَ عَنْکَ مِنْ عَقْلِکَ إِیَّاکَ وَ مُسَامَاهَ اَللَّهِ فِی عَظَمَتِهِ وَ اَلتَّشَبُّهَ بِهِ فِی جَبَرُوتِهِ فَإِنَّ اَللَّهَ یُذِلُّ کُلَّ جَبَّارٍ وَ یُهِینُ کُلَّ مُخْتَالٍ أَنْصِفِ اَللَّهَ وَ أَنْصِفِ اَلنَّاسَ مِنْ نَفْسِکَ وَ مِنْ خَاصَّهِ أَهْلِکَ وَ مَنْ لَکَ فِیهِ هَوًى مِنْ رَعِیَّتِکَ فَإِنَّکَ إِلاَّ تَفْعَلْ تَظْلِمْ وَ مَنْ ظَلَمَ عِبَادَ اَللَّهِ کَانَ اَللَّهُ خَصْمَهُ دُونَ عِبَادِهِ وَ مَنْ خَاصَمَهُ اَللَّهُ أَدْحَضَ حُجَّتَهُ وَ کَانَ لِلَّهِ حَرْباً حَتَّى یَنْزِعَ أَوْ یَتُوبَ وَ لَیْسَ شَیْ‏ءٌ أَدْعَى إِلَى تَغْیِیرِ نِعْمَهِ اَللَّهِ وَ تَعْجِیلِ نِقْمَتِهِ مِنْ إِقَامَهٍ عَلَى ظُلْمٍ فَإِنَّ اَللَّهَ سَمِیعٌ دَعْوَهَ اَلْمُضْطَهَدِینَ وَ هُوَ لِلظَّالِمِینَ بِالْمِرْصَادِ وَ لْیَکُنْ أَحَبَّ اَلْأُمُورِ إِلَیْکَ أَوْسَطُهَا فِی اَلْحَقِّ وَ أَعَمُّهَا فِی اَلْعَدْلِ وَ أَجْمَعُهَا لِرِضَا اَلرَّعِیَّهِ فَإِنَّ سُخْطَ اَلْعَامَّهِ یُجْحِفُ بِرِضَا اَلْخَاصَّهِ وَ إِنَّ سُخْطَ اَلْخَاصَّهِ یُغْتَفَرُ مَعَ رِضَا اَلْعَامَّهِ وَ لَیْسَ أَحَدٌ مِنَ اَلرَّعِیَّهِ أَثْقَلَ عَلَى اَلْوَالِی مَئُونَهً فِی اَلرَّخَاءِ وَ أَقَلَّ مَعُونَهً لَهُ فِی اَلْبَلاَءِ وَ أَکْرَهَ لِلْإِنْصَافِ وَ أَسْأَلَ بِالْإِلْحَافِ وَ أَقَلَّ شُکْراً عِنْدَ اَلْإِعْطَاءِ وَ أَبْطَأَ عُذْراً عِنْدَ اَلْمَنْعِ وَ أَضْعَفَ صَبْراً عِنْدَ مُلِمَّاتِ اَلدَّهْرِ مِنْ أَهْلِ اَلْخَاصَّهِ وَ إِنَّمَا عِمَادُ اَلدِّینِ وَ جِمَاعُ اَلْمُسْلِمِینَ وَ اَلْعُدَّهُ لِلْأَعْدَاءِ اَلْعَامَّهُ مِنَ اَلْأُمَّهِ فَلْیَکُنْ صِغْوُکَ لَهُمْ وَ مَیْلُکَ مَعَهُمْ وَ لْیَکُنْ أَبْعَدَ رَعِیَّتِکَ مِنْکَ وَ أَشْنَأَهُمْ عِنْدَکَ أَطْلَبُهُمْ لِمَعَایِبِ اَلنَّاسِ فَإِنَّ فِی اَلنَّاسِ عُیُوباً اَلْوَالِی أَحَقُّ مَنْ سَتَرَهَا فَلاَ تَکْشِفَنَّ عَمَّا غَابَ عَنْکَ مِنْهَا فَإِنَّمَا عَلَیْکَ تَطْهِیرُ مَا ظَهَرَ لَکَ وَ اَللَّهُ یَحْکُمُ عَلَى مَا غَابَ عَنْکَ فَاسْتُرِ اَلْعَوْرَهَ مَا اِسْتَطَعْتَ یَسْتُرِ اَللَّهُ مِنْکَ مَا تُحِبُّ سَتْرَهُ مِنْ رَعِیَّتِکَ أَطْلِقْ عَنِ اَلنَّاسِ عُقْدَهَ کُلِّ حِقْدٍ وَ اِقْطَعْ عَنْکَ سَبَبَ کُلِّ وِتْرٍ وَ تَغَابَ عَنْ کُلِّ مَا لاَ یَضِحُ لَکَ وَ لاَ تَعْجَلَنَّ إِلَى تَصْدِیقِ سَاعٍ فَإِنَّ اَلسَّاعِیَ غَاشٌّ وَ إِنْ تَشَبَّهَ بِالنَّاصِحِینَ وَ لاَ تُدْخِلَنَّ فِی مَشُورَتِکَ بَخِیلاً یَعْدِلُ بِکَ عَنِ اَلْفَضْلِ وَ یَعِدُکَ اَلْفَقْرَ وَ لاَ جَبَاناً یُضْعِفُکَ عَنِ اَلْأُمُورِ وَ لاَ حَرِیصاً یُزَیِّنُ لَکَ اَلشَّرَهَ بِالْجَوْرِ فَإِنَّ اَلْبُخْلَ وَ اَلْجُبْنَ وَ اَلْحِرْصَ غَرَائِزُ شَتَّى یَجْمَعُهَا سُوءُ اَلظَّنِّ بِاللَّهِ إِنَّ شَرَّ وُزَرَائِکَ مَنْ کَانَ قَبْلَکَ لِلْأَشْرَارِ قَبْلَکَ وَزِیراً وَ مَنْ شَرِکَهُمْ فِی اَلْآثَامِ فَلاَ یَکُونَنَّ لَکَ بِطَانَهً فَإِنَّهُمْ أَعْوَانُ اَلْأَثَمَهِ وَ إِخْوَانُ اَلظَّلَمَهِ وَ أَنْتَ وَاجِدٌ مِنْهُمْ خَیْرَ اَلْخَلَفِ مِمَّنْ لَهُ مِثْلُ آرَائِهِمْ وَ نَفَاذِهِمْ وَ لَیْسَ عَلَیْهِ مِثْلُ آصَارِهِمْ وَ أَوْزَارِهِمْ وَ آثَامِهِمْ مِمَّنْ لَمْ یُعَاوِنْ ظَالِماً عَلَى ظُلْمِهِ وَ لاَ آثِماً عَلَى إِثْمِهِ أُولَئِکَ أَخَفُّ عَلَیْکَ مَئُونَهً وَ أَحْسَنُ لَکَ مَعُونَهً وَ أَحْنَى عَلَیْکَ عَطْفاً وَ أَقَلُّ لِغَیْرِکَ إِلْفاً فَاتَّخِذْ أُولَئِکَ خَاصَّهً لِخَلَوَاتِکَ وَ حَفَلاَتِکَ ثُمَّ لْیَکُنْ آثَرُهُمْ عِنْدَکَ أَقْوَلَهُمْ بِمُرِّ اَلْحَقِّ لَکَ وَ أَقَلَّهُمْ مُسَاعَدَهً فِیمَا یَکُونُ مِنْکَ مِمَّا کَرِهَ اَللَّهُ لِأَوْلِیَائِهِ وَاقِعاً ذَلِکَ مِنْ هَوَاکَ حَیْثُ وَقَعَ وَ الْصَقْ بِأَهْلِ اَلْوَرَعِ وَ اَلصِّدْقِ ثُمَّ رُضْهُمْ عَلَى أَلاَّ یُطْرُوکَ وَ لاَ یَبْجَحُوکَ بِبَاطِلٍ لَمْ تَفْعَلْهُ فَإِنَّ کَثْرَهَ اَلْإِطْرَاءِ تُحْدِثُ اَلزَّهْوَ وَ تُدْنِی مِنَ اَلْعِزَّهِ وَ لاَ یَکُونَنَّ اَلْمُحْسِنُ وَ اَلْمُسِی‏ءُ عِنْدَکَ بِمَنْزِلَهٍ سَوَاءٍ فَإِنَّ فِی ذَلِکَ تَزْهِیداً لِأَهْلِ اَلْإِحْسَانِ فِی اَلْإِحْسَانِ وَ تَدْرِیباً لِأَهْلِ اَلْإِسَاءَهِ عَلَى اَلْإِسَاءَهِ وَ أَلْزِمْ کُلاًّ مِنْهُمْ مَا أَلْزَمَ نَفْسَهُ وَ اِعْلَمْ أَنَّهُ لَیْسَ شَیْ‏ءٌ بِأَدْعَى إِلَى حُسْنِ ظَنِّ رَاعٍ بِرَعِیَّتِهِ مِنْ إِحْسَانِهِ إِلَیْهِمْ وَ تَخْفِیفِهِ اَلْمَئُونَاتِ عَلَیْهِمْ وَ تَرْکِ اِسْتِکْرَاهِهِ إِیَّاهُمْ عَلَى مَا لَیْسَ لَهُ قِبَلَهُمْ فَلْیَکُنْ مِنْکَ فِی ذَلِکَ أَمْرٌ یَجْتَمِعُ لَکَ بِهِ حُسْنُ اَلظَّنِّ بِرَعِیَّتِکَ فَإِنَّ حُسْنَ اَلظَّنِّ یَقْطَعُ عَنْکَ نَصَباً طَوِیلاً وَ إِنَّ أَحَقَّ مَنْ حَسُنَ ظَنُّکَ بِهِ لَمَنْ حَسُنَ بَلاَؤُکَ عِنْدَهُ وَ إِنَّ أَحَقَّ مَنْ سَاءَ ظَنُّکَ بِهِ لَمَنْ سَاءَ بَلاَؤُکَ عِنْدَهُ وَ لاَ تَنْقُضْ سُنَّهً صَالِحَهً عَمِلَ بِهَا صُدُورُ هَذِهِ اَلْأُمَّهِ وَ اِجْتَمَعَتْ بِهَا اَلْأُلْفَهُ وَ صَلَحَتْ عَلَیْهَا اَلرَّعِیَّهُ وَ لاَ تُحْدِثَنَّ سُنَّهً تَضُرُّ بِشَیْ‏ءٍ مِنْ مَاضِی تِلْکَ اَلسُّنَنِ فَیَکُونَ اَلْأَجْرُ لِمَنْ سَنَّهَا وَ اَلْوِزْرُ عَلَیْکَ بِمَا نَقَضْتَ مِنْهَا وَ أَکْثِرْ مُدَارَسَهَ اَلْعُلَمَاءِ وَ مُنَاقَشَهَ اَلْحُکَمَاءِ فِی تَثْبِیتِ مَا صَلَحَ عَلَیْهِ أَمْرُ بِلاَدِکَ وَ إِقَامَهِ مَا اِسْتَقَامَ بِهِ اَلنَّاسُ قَبْلَکَ

لغات

ضارى : آماده شکار ، و نسبت به شکار بى‏باک و جسور .

صفح : دورى از گناه بجح به سکون جیم : خوشحالى ، شادى بادره : تندى ، تیزى

مندوحه : گشایش

ادغال : وارد ساختن فساد و خرابى در کار

نهک : ناتوانى ، سستى

ینزع : بر مى‏گردد .

اجحف : آن را برد

مسلمّات الدهر : سختیها و ناگواریهاى روزگار جماع المسلمین : انبوه مسلمانان

صغوه : میل ، علاقه

اشنأهم : دشمنترین مردم

وتر : کینه 

ابهّه ، و المخیّله : خودبینى

یطامن : آرام مى‏گیرد

طماح النفس : سرکشى نفس .

طمح البصر : از بالا نگاه کرد

غرب الفرس : تندروى و آغاز دویدن اسب

مساماه : وزن مفاعله از سمّو به معنى بلندى جبروت : بزرگى زیاد ادحض حجّته : بهانه و حجت او را از بین برد و درهم شکست

تغابى : خود را به نادانى و ناآگاهى زدن

بطانه الرّجل : نزدیکان شخص

آصار : گناهان

حفلاتک : نشستهاى تو در مجالس و انجمنها

اطراء : ستایش زیاد

زهو : خودبینى

تدریب : عادت کردن

منافثه : گفتگو

ترجمه

« پس بدان اى مالک من تو را به شهرهایى فرستادم که پیش از تو حکومتهاى داد و بیداد را در خود دیده ‏اند ، و براستى مردم همان طور به کارهاى تو مى ‏نگرند که تو به کارهاى فرمانروایان پیش از خود مى ‏نگرى ، و همان را درباره تو مى ‏گویند که تو درباره آنان مى‏گویى و به وسیله سخنانى که خداوند درباره اشخاص با ایمان به زبان بندگانش جارى مى ‏سازد ، مى ‏توان به نیکى نیکوکاران پى برد و استدلال کرد بنابر این بهترین اندوخته‏ هاى تو باید عمل صالحت باشد پس بر هواى نفست مسلّط باش و بر نفس خویش در برابر آنچه بر تو حلال نیست سختگیر باش ، زیرا سختگیرى و بخل نسبت به هواى نفس ، عین انصاف و میانه ‏روى نسبت به خوشایند و ناخوشایند آن است دلت را کانون مهر و محبت رعیّت ساز و با آنها به مهربانى رفتار کن مبادا نسبت به ایشان چون درنده‏اى خون آشام باشى که خوردنشان را غنیمت شمرى زیرا آنان دو دسته‏اند یا برادر دینى تواند ، و یا مخلوقى چون تو هستند ، لغزشهایى از آنان سر مى‏زند و نارواییهایى از اجتماع به آنها سرایت مى‏کند چه به عمد یا به خطا ، به خلافى دست مى ‏آلایند .

بنابر این تو نسبت به آنان با عفو و بخشش رفتار کن همان طورى که دوست دارى خداوند با تو به عفو و بخشش رفتار کند ، زیرا تو ما فوق آنهایى و فرمانرواى توما فوق توست ، و خداوند مافوق کسى است که تو را حاکم قرار داده .

البته اوست که حکومت را به تو سپرده و مردم را وسیله آزمون تو ساخته است . مبادا خود را در معرض ستیز با خدا قرار دهى زیرا تو را توانایى تحمّل خشم او نیست و از عفو و بخشندگى‏اش بى‏نیاز نیستى ، هرگز از گذشت پشیمان مباش و از مجازات دیگران شاد مشو و به هنگام خشم اگر راه گریزى مى‏یابى در تندخویى شتاب مکن ، و مبادا بگویى من مأمورم [ معذورم ] امر مى‏کنم باید فرمان مرا ببرید ، که این روش باعث خرابى دل و ضعف دیانت و نزدیک شدن به غیر خداست . و هر گاه قدرت باعث بزرگمنشى و یا خود پسندى تو شد ، به عظمت سلطنت و قدرت خدا که مافوق قدرت توست نگاه کن که نسبت به تو به آنچه تو ناتوانى او تواناست ، زیرا این نگرش خودبینى و سرکشى تو را فرونشاند و تو را از خود فراموشى باز مى‏دارد و عقل و درایت از دست رفته را به تو باز مى‏گرداند .

مبادا خود را در بزرگى با خدا همسان بینى ، و در توانایى و عظمت نظیر او بدانى زیرا خداوند هر ستمگرى را خوار و هر گردنکشى را پست و بیچاره مى‏ سازد .

با خدا و با مردم نسبت به خود و خویشاوندان نزدیک ، و رعایایى که هواخواه آنها هستى به انصاف رفتار کن ، زیرا اگر رعایت انصاف نکنى ستم کرده اى ، و هر کس با بندگان خدا به ستم رفتار کند ، خداوند به جاى بندگان ، خود با او دشمنى خواهد کرد و خدا استدلال هر که را با او در ستیز باشد نادرست گرداند ، و چنان کسى تا خود دارى نکند و توبه ننماید ، با خداوند در ستیز است ، و هیچ چیز مانند ستمکارى ، باعث تغییر نعمت خدا و زود به خشم آوردن او نمى‏ شود ، زیرا خداوند ، دعاى ستمدیدگان را مى‏ شنود و در کمین ستمکاران است .

باید بهترین کارها در نزد تو اعتدال در راه حق ، و همگانى بودن در عدل و داد و آن عملى که بیشتر باعث خوشنودى توده مردم مى‏گردد ، باشد . زیرا خشم توده مردم ، خوشنودى خواص را از بین مى‏برد ، و خشم خواص در برابر خوشنودى عموم مردم ، قابل چشمپوشى است . هیچ کسى از رعیّت براى فرمانروا در موقع رفاه ،سنگینتر و پرخرجتر ، و در وقت گرفتارى کم فایده‏تر ، و در وقت انصاف و عدالت ناراضى‏تر ، و به هنگام درخواست مصرّتر ، و وقت بخشش کم سپاستر ، و در وقت ندادن چیزى ، عذر ناپذیرتر ، و در شداید روزگار کم صبرتر ، از خواصّ نیست در صورتى که ستون دین و اجتماع مسلمانان ، و نیروى در برابر دشمن ، همین توده مردم جامعه هستند . بنابر این باید با آنها همراه و میل قلبى‏ات به آنها باشد .

و باید دورترین فرد از رعیّت نسبت به تو و دشمنترین ایشان ، کسانى باشند که بیشتر در پى عیبجویى مردمانند ، زیرا مردم ، عیب و نقصهایى دارند که شایسته است فرمانروا بیش از هر کس ، آنها را پوشیده بدارد . و مبادا آن معایبى را از مردم که بر تو پوشیده است ، پیگیرى کنى ، زیرا بر تو لازم است عیبهاى ظاهر را از بین ببرى ، و خداوند نسبت به عیبهاى پنهانى خود حکم مى‏کند ، بنابر این تا مى‏توانى عیب پوشى کن تا خداوند عیبهایى را که دوست دارى از مردم مخفى بدارى ، بپوشاند ، از مردم هر نوع کینه‏اى را عقده گشایى کن و رشته هر نوع بازخواست مردمى را از خود بگسل ، و هر چه به نظر تو ناپسند است از خود دور کن ، و به سخن بدگو و سخن چین زودباور مباش زیرا سخن‏چین ، هر چند خود را در پوشش پند دهندگان و خیر خواهان در آورد ، فریبکار است .

افراد تنگ نظر را در مشورت خود دخالت مده ، چه تو را از نیکى باز مى‏دارند و از تهى‏دستى مى‏ترسانند ، و همچنین افراد ترسو را طرف مشورت قرار مده ، زیرا باعث سستى تو در کارها مى‏شوند و نیز حریص را وارد شور خود نکن زیرا از بسیارى حرص ، تو را وادار به ظلم مى‏کند و ستم را در نظرت جلوه مى‏دهد ،بنابر این ، بخل ، ترس و حرص ، خصلتهاى گوناگونى هستند که در جهت بدگمانى به خدا همسویند بدترین وزیرانت کسانى هستند که پیش از تو وزیر اشرار بوده و به همراهى با آنان در گناهانشان شرکت داشته‏اند ، پس نباید از خواصّ تو باشند ، چه آنان یار و یاور گناهکاران و همدم ستمگران بوده‏اند ، در صورتى که تو به جاى آنها کسانى را مى‏توانى پیدا کنى که داراى اندیشه و تدبیر آنها باشند امّا گناهان و زشتیهاى آنها را نداشته باشند ، از آن کسانى که نه ستمگرى را در راه ستمکاریش یارى کرده و نه با گنهکارى در گناهش همراهى نموده است :

چنین کسانى بار توقّعاتشان براى تو سبکتر و علاقمندیشان به تو بیشتر و گرایششان بدیگران کمتر است ، بنابر این آنها را در خلوتها و انجمنهاى خود از نزدیکان قرار بده ، و باید منتخب ایشان نزد تو کسى باشد که سخن حق را هر چند تلخ به تو بیشتر بگوید ، و کمتر تو را در مورد گفتار و رفتارى که خدا از دوستانش نمى‏ پسندد ، ستایش و کمک کند ، هر چند که آن سخن تلخ و ناستودنها بر خلاف هواى نفس تو باشد خود را به پرهیزگاران و راستگویان نزدیک کن و آنان را قانع کن که تو را زیاد ستایش نکنند ، و از این که تو خلافى نکرده‏اى آن را باعث خوشحالى تو قرار ندهند ، زیرا زیاد ستودن شخص ، باعث خود پسندى و سرکشى مى‏ گردد .

و نباید نیکوکار و بدکار پیش تو یکسان و در یک مرتبه باشند ، زیرا در آن صورت نیکوکار به نیکى بى‏میل و بدکار وادار به بدى مى‏گردد و هر کسى را بدانچه خود انتخاب کرده پاداش و کیفر بده . و بدان که هیچ چیز بهتر از نیکى و بخشش به رعیّت و سبکبار کردن ایشان و وادار نکردن ایشان به آنچه که قادر بر انجام آن نیستند ، سبب خوش‏بینى حاکم به رعیّت نمى‏گردد .

بنابراین ، باید طورى در این مورد رفتار کنى که باعث خوش بینى تو نسبت به رعیّت گردد ، زیرا خوش بینى به رعیّت ، رنجش طولانى را از تو دور مى‏ سازد .

براستى شایسته‏ترین فرد براى خوش‏بینى تو ، کسى است که از آزمون تو خوب بیرون آمده ، و سزاوارترین فرد به بدبینى کسى است که از بوته آزمون تو خوب در نیامده است .

هرگز روش خوبى را که بزرگان این امّت داشته‏اند و باعث انس و اتحاد مردم شد و رشته رعیّت با آن منظم گردیده ، از بین نبر ، و روش نوى را پیش نگیر که به سنّتهاى گذشته مضرّ باشد ، در آن صورت اجر و مزد براى کسى است که آن سنتها را به وجود آورده و گناه سنت شکنى به گردن تو خواهد بود . با دانشمندان بیشتر همصحبت باش و با دانایان درباره آنچه که صلاح مملکت است و پیش از تو امور ملّت بر آنها راست مى‏شد گفتگو و مشورت کن » .

شرح

بدان که محور سخن چون در این فصل ، بر اساس فرمان امام ( ع ) نسبت به عمل صالح در شهرها و در میان بندگان بود ، نخست او را به بخشى از علل غایى آن توجه داده از قبیل : نام نیک در آخرت و از زمره شایستگان بودن ، تا به دستور عمل کند ، و این مطلب را با عبارت :

انّى قد وجّهتک

( من تو را فرستادم ) تا جمله : تقول فیهم ( درباره آنان مى‏گویى ) بیان فرموده که خود به منزله صغراى قیاس مضمرى است و تقدیر آن چنین است : تو به سمت شهرى گسیل شده‏اى ، چنین و چنان ، و حالت مردم درباره عمل تو در آنجا چنین است و کبراى مقدّر آن نیز این طور است : و هر کسى که به شهرى چنین فرستاده شود ، و مردم آن طور ناظر بر اعمال او هستند که او بر عمل فرمانروایان پیش از خود مى‏نگرد ، و مردم درباره او همان حرفهایى را مى‏زنند ، که او درباره حاکمان قبل مى‏زند ، بنابر این لازم است که محبوبترین کارها در نزد او عمل صالح باشد ، تا خوشنامى میان مردم حاصل شود که خود دلیل بر ذکر نام او از جمله صالحان در نزد خداست ، و بر این معنى با عبارت :

و انّما یستدل على الصّالحین بما یجرى اللّه لهم على ألسن عباده ،اشاره فرموده است . اینکه امام ( ع ) اجراى قول را به خدا نسبت داده ( و فرموده : خدا به زبان بندگان مى‏اندازد ) ، تشویق زیادى است به کسب نام نیک .

سپس به دنبال مطالب قبل ، این دستور را داده است که عمل خوب را بهترین اندوخته‏ هاى خود قرار دهد ، و کلمه ذخیره ، را براى عمل صالح استعاره آورده است از آن جهت که همچون اندوخته‏اى آن را در دنیا کسب مى‏کند تا در آخرت ، از آن بهره‏مند گردد .

و چون او را به طور اجمال مأمور به انجام کار نیک کرده ، شروع به تفصیل آن نموده و چند قسم از اعمال شایسته را یادآور شده است :

اوّل : بر هواى نفسش در مورد خواسته‏ها و خشمش مسلّط باشد و از آن پیروى نکند ، و نسبت به هواى نفس در مورد محرماتى که بر او حلال نیست سختگیر باشد .

عبارت امام ( ع ) : فانّ الشّح تا جمله کرهت

تفسیر و توضیح براى همین سختگیرى نسبت به هواى نفس به وسیله اسباب سختگیرى از قبیل رعایت انصاف و ایستادن در موضع عدل و داد ، در حد دوست داشتنى و پسندیده است ، تا هواى نفس او را به طرف افراط نکشاند در نتیجه به ورطه فسق و فجور نیفکند ، و همچنین در دفع یک امر ناگوار ، قوه غضب او را به افراط از فضیلت عدالت نکشاند ، تا به صفت ناپسند ظلم و بى‏باکى دچار شود ، بدیهى است که این عمل سختگیرى نسبت به نفس و در تنگنا قرار دادن نفس از افتادن در پرتگاههاى هلاکت است .

دوم قلبش را کانون مهر محبت و لطف نسبت به رعیت قرار دهد که تمام اینها برجستگیهاى اخلاقى زیر چتر ملکه عفتند ، یعنى این فضیلتها را شعار قلبت قرار بده . الفاظ شعار و سبع ( درنده ) استعاره‏اند . و به جهت استعاره سبع با عبارت : « خوردن ایشان را غنیمت شمارى » اشاره فرموده است .

سوم : نسبت به مردم ، با گذشت و بخشش رفتار کند ، و این فضیلتى است از فضایل مربوط به شجاعت .

عبارت امام ( ع ) : فانّهم فى الخلق ،توضیحى است براى دو سبب از اسباب گذشت و محبت نسبت به مردم .

عبارت : یفرط منهم الزلل . . . و الخطاء ،تفسیرى براى همسان بودن مردم با وى و دوّمین سبب از اسباب محبت و گذشت است و این عبارت به منزله صغراى قیاس مضمرى است که درباره نیکى ، گذشت ، و بخشندگى مى‏باشد و مقصود امام ( ع ) از بیماریها و نارواییهایى که در اجتماع بر آنان عارض مى‏شود همان کارهاى سرگرم کننده‏اى است که آنها را از اجراى اوامر مختلف حاکم آن طور که شایسته است باز مى‏دارد .

و عبارت : یؤتى على ایدیهم

( دستشان باز گذاشته شده است ) ، کنایه از اینست که مردم معصوم نیستند بلکه آنها کسانى هستند که خواه و ناخواه مرتکب گناه و لغزش مى‏شوند و دستورهاى فرمانروایان و مؤاخذه مردم به خاطر آنچه به عمد و یا خطا انجام دهند ، به دست آنان انجام مى‏پذیرد کبراى قیاس نیز در حقیقت چنین است : و هر کس آنچنان باشد ، سزاوار است که بخشیده شود و مشمول محبّت شخص بخشنده و مهربان قرار گیرد ، و خطایش را با عفو و گذشت پاسخ دهند .

امام ( ع ) مالک اشتر را به گذشت امر فرموده ،همچون کسى که دوست مى‏دارد که خداوند با او به عفو و بخشندگى رفتار کند ، که این بالاترین تشویق به گذشت و مهمترین کشش به سمت آن است .

و همچنین عبارت : فانک فوقهم . . . و ابتلاک بهم ، ترساندن از خدا در مقام امر به گذشت و محبّت است ، و خود ، صغراى قیاس مضمر دیگرى در این باره است .

چهارم : او را از این که خود را در معرض نبرد با خدا قرار دهد ، منع فرموده و مقصود از نبرد با خدا کنایه از درشتى نسبت به بندگان خدا و ظلم به آنهاست ، مبارزه با خدا درباره مردم همان سرکشى و نافرمانى اوست .

عبارت : فانه لا یدى لک . . . و رحمته

صغراى قیاس مضمرى است که بدان وسیله توجّه داده است بر این که ستم کردن به بندگان خدا و جنگ با خدا روا نیست ، و نداشتن دست کنایه از نداشتن قدرت است . گفته مى‏شود : مالى بهذا لا مرید وقتى که آن کار از کارهایى باشد که در خور توان نیست . و حذف « ن » از کلمه : الیدین به دلیل شبه مضاف بودن آن است ، و بعضى گفته‏اند به دلیل کثرت استعمال است .

و کبراى مقدّر قیاس نیز چنین است : و هر کس چنان باشد روا نیست که خود را با ظلم به بندگان خدا در معرض جنگ با خدا قرار دهد .

پنجم : او را از پشیمانى بر گذشتى که کرده ، منع نموده و همچنین از خوشحالى به مجازات دیگران و شتاب کردن در خشم و تندخویى ، در حالى که راه گریز از آن را دارد ، نهى فرموده است ، زیرا همه اینها از او از افسار گسیختگى قوّه غضب است ، در حالى که مى‏دانى این قوّه به منزله شیطانى است که انسان را به سمت آتش دوزخ مى‏کشد .

ششم او را از فرمان دادن به کارى که سزاوار فرمان نبوده و مخالف دین ماست نهى کرده و همچنین او را از امرى که ممکن است باعث بددلى او شود نهى کرده است . از قبیل این که با خود بیندیشد مردم باید فرمان او را اجرا کنند چون بر مردم اطاعت و شنوایى دستور و امر او ، و بر او صدور فرمان است و بس ، براستى این باعث خرابى دل و دین است ، و به این خرابى اشاره فرموده است در عبارت فانّه ادغال . . . الغیر ، فساد و خرابى دل از سه راه به شرح زیر امکان پذیر است :

اول ، آن که این گونه تصوّر [ که من فرمانروا هستم پس باید اطاعت شوم ] ویرانگر قلب و منصرف کننده آن از راه خداست و معناى تباه ساختن قلب نیز .

دوم ، این که [ چنین طرز فکرى ] باعث خرابى دین و سست شدن بنیاد آن است .

سوم ، آن که باعث نزدیکى به غیر خداست زیرا ستمکارى از مهمترین عواملى است که زمینه‏ساز است براى این که مردم تمام نیروى خود را در جهت نابودى او به کار ببرند و به همین مطلب اشاره دارد آیه مبارکه : إنَّ اللَّهَ لا یُغیِّرُ ما بِقَوْمٍ حتّى یُغَیِّرُوا ما بِاَنْفُسِهِمْ [ ۳ ] . و این بخش از سخنان امام ( ع ) به منزله سه مقدمه صغرا براى قیاسات مضمرى است که کبراى مقدّر در تمام آنها چنین است : و هر چه که از این قبیل باشد انجام آن روا نیست .

هفتم : امام ( ع ) او را به داورى درد خودخواهى و خود پسندى که ممکن است در طول حکومت و فرمانروایى‏اش دامن او را بگیرد ، راهنمایى فرموده است ، به این ترتیب که به عظمت خدا که مافوق او و مافوق قدرت او است و نسبت به آنچه که خود او در مورد خود ، توانایى آن را نداشته ، نه توان جلب منفعتى و نه دفع زیانى از خود دارد ، بیندیشد ، که همین داروى آرامبخش خودخواهیى است که به سراغ او آمده است ، و آن را فرو مى‏نشاند و شدّت خشم او را درهم مى‏شکند ، و آن مقدار از عقل و اندیشه او را که تحت تأثیر قوه خشم وى قرار گرفته و با یورش قوه غضب از دست رفته بود ، به او باز مى‏گرداند . و این قسمت از سخنان امام ( ع ) نیز سه مقدمه صغرا براى سه قیاس مضمرى هستند که در آنها بر ضرورت انجام کارى که به منزله داروى شفابخش است ، راهنمایى فرموده است . و مقدّمات کبراى قیاسات نیز چنین است : و هر چه که آن چنان باشد ، انجام دادنش بر تو لازم است .

هشتم : او را از خود بزرگ بینى و اظهار جبروت بر کنار داشته و بدان جهت که اینها نوعى همسان بینى و خود را نظیر خدا شمردن است ، برحذر فرموده است ،چه آن که تکبّر باعث این مى‏شود تا خداوند متکبّر را ذلیل و خوار گرداند . و حقیقت استدلال چنین است : براستى تو اى مالک اگر تکبّر و خود بزرگ بینى داشته باشى ، خداوند خوار و ذلیلت خواهد ساخت ، و همین به منزله مقدمه صغراى قیاس مضمرى است که کبراى آن چنین است : و هر کس چنان باشد ،باید با ترک خود بزرگ بینى از خدا بترسد ، [ نتیجه این مى‏شود : پس تو اى مالک ، از خدا بترس و تکبر نورز ] .

نهم : امام ( ع ) او را به انصاف با خدا و مردم ، نسبت به خود و رعایایى که طرفدار اوست امر کرده است . امّا انصاف با خدا عمل به اوامر و خوددارى ازمنهیّات او ، در برابر نعمتهاى خداست . و اما انصاف با مردم ، به عدالت رفتار کردن میان مردم و دادن حقوقى که بر او و بر خویشان و نزدیکان او دارند . و در مورد وجوب چنین انصافى ، به قیاس مفصولى [ قیاسى که نتیجه‏اش صغراى قیاس دیگرى مى‏گردد ] ، استدلال کرده است ، صغراى قیاس اوّل : براستى تو اگر آن کار را نکنى ظالمى ، یعنى به بندگان خدا ستم کرده‏اى ، و کبراى آن : و هر کس به بندگان خدا ستم روا دارد ، خداوند به جاى بندگانش دشمن اوست ، و نتیجه مقدّر آن چنین مى‏شود : پس اگر چنان نکنى خداوند به جاى بندگانش دشمن تو است . و همین نتیجه ، خود ، صغرا براى قیاس دیگرى است که کبرایش سخن امام ( ع ) : و هر کس که خدا با او در ستیزد و . . . ( و من خاصمه اللَّه . . . ) و نتیجه مقدّر آن چنین مى‏شود : زیرا تو اگر آن کار را نکردى ، هنگام در ستیز بودن با او ، عذرت را نپذیرفته و تا وقتى که از ظلم و ستم خوددارى و توبه نکرده‏اى در جنگ با خدا هستى .

گفتار امام ( ع ) : و لیس شى‏ء . . . على ظلم ،

هشدار بر پیامد دیگرى براى نداشتن انصاف و یا ستم‏پیشگى است و این پیامد ، عبارت از آن است که ستمگرى بیش از هر چیز باعث تغییر نعمت خدا و سرعت در خشم اوست .

عبارت امام ( ع ) : فانّ اللَّه . . . بالمرصاد ،

بیان ضرورت پیامد مذکور است ،توضیح آن که خداى سبحان هرگاه دعاى ستمدیده را بشنود و بر کار ستمگر اطلاع یابد ، در صورتى که زمینه تغییر نعمت فراهم باشد ، زود نعمتش را دگرگون مى‏سازد .

دهم : امام ( ع ) او را مأمور ساخته است که بهترین کارها در نزد او کارى باشد که به اعتدال در راه حق از دو طرف افراط و تفریط نزدیکتر باشد و از همه امور بیشتر شامل عدالت بوده ، و نسبت به جلب رضاى مردم ، جامعتر باشد ، زیرا عدالت گاهى به نحوى است که شامل حال توده مردم نمى‏گردد ، بلکه تنها خوشنودى خواص را همراه دارد .

امام ( ع ) به دو جهت ، ضرورت عدالت همگانى را براى مردم ، و دل به دست آوردن و در پى خوشنودى آنها بودن را توجه داده است :

یکى آن که در برابر خشم توده ، به دلیل زیادى جمعیتشان ، خوشحالى خواص به دلیل کمى جمعیتشان نمى‏تواند مقاومت کند ، بلکه اکثریت به او خواهند تاخت و رضایت خواص به هنگام خشم توده مردم سودى به حال او نخواهد داشت ، و این خود باعث سستى و ناتوانى دین مى‏گردد . اما خشم خواص موقعى که توده مردم راضى باشند ، قابل چشم‏پوشى و گذشت است ،بنابر این رضایت توده مردم مهمتر است . دوم این که امام ( ع ) خواصّ را با صفات نکوهیده معرّفى کرده که خود باعث کم اهمیّت دادن به آنها نسبت به توده مردم است ، و توصیف توده به صفات پسندیده ، دلیل بر توجّه بیشتر به آنهاست .

امّا صفات خواصّ :

۱ پر هزینه بودن آنها براى حاکم در موقع رفاه ، از جهت زحمتى که به خاطر آنها به دوش حاکم مى‏افتد ، نه توده مردم .

۲ کم فایده بودن آنها موقع گرفتارى حاکم ، به جهت علاقمندى آنها به دنیا و حفظ موقعیّتى که دارند .

۳ به هنگام انصاف و عدالت ناراضى‏تر بودنشان ، به دلیل آزمندى بیشتر آنها در دنیا نسبت به توده مردم .

۴ به هنگام درخواست پافشارترند ، زیرا آنها وقتى که نیاز به درخواستى داشته باشند ، جرأت بیشترى نسبت به حاکم داشته ، و بیش از مردم عادى ، در نزد او خودنمایى و در گوش او زمزمه مى‏کنند .

۵ آنان به هنگام بخشش از طرف حاکم کم سپاستر هستند ، به دلیل اینکه معتقدند آنها از توده مردم حق بیشترى دارند ، و به آنچه مى ‏دهند سزاوارترند ، واعتقاد دارند که حاکم به آنها نیاز دارد و از آنها مى ‏ترسد .

۶ اگر والى چیزى به آنها ندهد ، دیرتر از توده مردم ، عذر حاکم را پذیرایند : یعنى این که اگر حاکم در کارى از آنها معذرت خواهى کند ، آنها کم گذشت‏ترند ، به این اعتقاد که آنها از دیگران برترند و دادن حقوق بر آنها واجب و لازم و حق آنهاست .

۷ آنان به هنگام سختیهاى روزگار ، کم صبرترند ، به خاطر عادتى که به رفاه و آسایش دارند ، و نسبت به آنچه از مال دنیا در دست دارند ناراضى و بى‏تابند .

اما ویژگیهاى توده مردم :

۱ آنان ستون دینند ، لفظ عمود ( ستون ) را به اعتبار برپایى دین به وجود آنها مانند استوارى خانه به ستون ، استعاره از توده مردم آورده است .

۲ توده مردم ، همان توده مسلمانانند ، زیرا آنها هستند که اکثریّت جامعه را تشکیل مى‏دهند .

۳ آنان به دلیل زیادى جمعیّت ، نیرویى در برابر دشمنانند ، و نیز از آن‏رو که هم ایشان در آن زمان اهل کارزار بودند .

و این ویژگیها براى هر دو دسته ، خود انگیزه‏اى براى جلب محبّت توده مردم ، و مقدم داشتن آنها بر جلب نظر خواص است ، و به همین دلیل امام ( ع ) او را مأمور به همراهى و همدلى با توده مردم فرموده است .

یازدهم : امام ( ع ) دستور داده است بر این که ، دورترین و دشمنترین فرد رعیّت در نزد او ، کسانى باشند که بیشتر در پى عیبجویى دیگرانند ، و بر ضرورت این مطلب با این عبارت : فانّ فى النّاس . . . سترها هشدار داده است . و چون فرمانروا از هر کسى سزاوارتر به عیب‏پوشى مردم است ، پس نباید عیبهاى پوشیده مردم را برملا کند ، و این هم ممکن نیست مگر با از بین بردن سخن‏چینان و دورداشتن آنها از خود ، و دیگر آن که عیبهاى ظاهرى مردم نه معایب پنهانى را باید از بین ببرد ، و این مطلب را از راه عیب‏پوشى در حدّ توان ، مورد تأکید قرار داده است ، زیرا هر نوع عیبى به منزله ناموس است ، و براى تشویق به این کار ،توجّه به پیآمد آن عمل داده است که خداوند عیبهایش را که او دوست دارد از مردم پنهان بدارد ، در مقابل پنهان داشتن گناهان و معایب مردم ، مخفى مى‏دارد .

دوازدهم : به او دستور داده است تا هر نوع کینه و رنجش قلبى خود را از مردم به دلیل این که اینها از اخلاق رذیله است ، از خود دور کرده ، و وسایل آن را از قبیل باور داشتن سخن‏چینى و پذیرفتن سخن‏چینان ، از بین ببرد .

سیزدهم : مبادا هر سخن مبهم و بى‏دلیل را باور کند ، و از باور داشتن عجولانه سخن سخن‏چینان وى را منع کرده و به وسیله قیاس مضمرى بر این مطلب توجه داده است که صغراى آن عبارت « فانّ الساعى . . . الناصحین » است و دلیل فریبکارى آنان ، ایجاد کینه توزیها و عداوتهاى میان مردم و گسترش فحشا و فساد روى زمین است . و کبراى مقدّر قیاس چنین است : و هر که فریبکار باشد ، نباید مورد توجه قرار گیرد .

چهاردهم : وى را از طرف مشورت قرار دادن سه دسته نهى فرموده است :

تنگ نظر ، ترسو و حریص ، و به دلیل پیامد بد ، مشورت کردن با هر کدام از این سه گروه به وسیله قیاس مضمرى اشاره فرموده است که صغراى قیاس اول ، عبارت :

یعدل بک . . . الفقر است . توضیح آن که شخص تنگ نظر ، جز بر آنچه که در نظر وى مصلحت دارد ، یعنى تنگ نظرى و آنچه لازمه آن از قبیل ترساندن از بیچارگى است ، رأى نمى‏دهد ، و این خود باعث دور داشتن شخص مشورت کننده از کار خیر است .

صغراى قیاس دوم ، جمله : لیضعّفک عن الامور است ، زیرا شخص ترسو نظر نمى‏دهد مگر به لزوم حفظ نفس و ترس از دشمن که در نظر او مصلحت همین است ، و تمام اینها باعث سستى از نبرد و ضعف در ایستادگى در برابر دشمن مى ‏گردد .

صغراى قیاس سوم : جمله : یزیّن لک الشره بالجور است ، توضیح آن که مصلحت از نظر آدم حریص ، جمع آورى مال و نگهدارى آن است ، و این خود باعث تجاوز از طریق ارزشمند عدالت و انصاف است .

کبراى مقدّر در هر سه قیاس چنین است : هر کس چنان باشد مشورت خواهى از او روا نیست .

آنگاه با قیاس مضمر دیگرى وى را از هر سه گروه بر حذر داشته است ، که با صغراى آن اشاره به ریشه صفات ناپسند هر سه دسته ، یعنى تنگ نظرى ، ترس و حرص نموده تا آنها را بشناسد و در نتیجه از صاحبان آنها دورى کند ، یادآور شده است که آنها غریزه‏هایى یعنى خویهاى گوناگون هستند که از یک ریشه نشأت گرفته و عاید نفس مى ‏شوند و به سرانجامى مى‏رسند که همانا بدگمانى به خداست .

توضیح آن که ریشه سوء ظن به خدا ، ناآشنایى با خداست زیرا کسى که ناآگاه است خدا را از جهتى که او بسیار بخشنده و دهنده همه نیکیها به کسى است که از راه اطاعت فرمان او قابلیت یافته است ، نمى‏شناسد و در نتیجه به خدا بدگمان است ، و این که خداوند چیزى را که بنده بذل و بخشش کرده ، جبران نمى ‏کند ، بنابر این با جلوه دادن تنگدستى او را از بذل و بخشش باز مى‏دارد ، و با خوى پست تنگ‏نظرى هم‏سو مى ‏سازد ، و همچنین شخص ترسو خدا را از نظر لطف و عنایتى که به هستى بندگان خود دارد ، نشناخته ، و نسبت به راز مقدّرات او ناآگاه است ، بنابر این به خدا بدگمان است و او را نگهدار خود از نابودى نمى‏ داند ، و نگران مرگ است و این حالت وى را از اقدام به جنگ و امثال آن باز مى‏دارد که این خود لازمه خوى ناپسند ترس است و همچنین حریص خدا را از دو جنبه یاد شده نشناخته و نسبت به او بدگمان است و عقیده دارد که اگرحرص ناپسند را پیشه خود نسازد خداوند او را بدانچه مورد علاقه اوست و نسبت به آن حرص مى‏ورزد نمى‏رساند در نتیجه او را وادار به حرص و آز مى‏گرداند و نفس آدمى چنین است .

پس این سه دسته اخلاق ناپسند ، به همان ریشه سوء ظن که امام ( ع ) فرمود منتهى مى‏شوند .

پانزدهم : چون از جمله کارهاى خوب انتخاب وزیران و دستیاران است از این‏رو امام ( ع ) هشدار داده است ، هم نسبت به کسانى که شایستگى براى انتخاب ندارند و هم نسبت به کسانى که شایسته‏اند تا توجه و تمایل به انتخاب آنها بشود .

غیر شایستگان همان کسانى هستند که پیش از وى وزیر و شریک جرم حاکمان فاسد و شرور بودند و او را از این که چنین افرادى را از ندیمان و خواص خود قرار دهد ، نهى کرده است ، و هم به وسیله قیاس مضمرى که صغرایش عبارت : فانّهم . . . الخلف است او را برحذر داشته و کبراى مقدّر قیاس چنین است : و هر کسى که چنان باشد او را ندیم خود قرار مده .

عبارت : ممّن له مثل آرائهم ،تمیز است براى کسانى که بهتر از آن اشرار و افراد فاسدند و آنان افرادى هستند که شایسته است از ایشان کمک خواهى شود ،و هم دلیل نیکى آنها نسبت به اشرار است ، به این معنى که این افراد تدبیر و نفوذ کلامى همانند آنها در انجام امور دارند ولى گناهان و زشتیهاى آنها را ندارند ، و ستمگرى را در راه ستمکارى‏اش یارى نکرده‏اند .

آنگاه امام ( ع ) ، او را به وسیله قیاس مضمرى تشویق فرموده است تا آنها را یار و یاور خود قرار دهد ، که عبارت : « اولئک اخف . . . الفا » صغراى آن قیاس است .

امّا این که آنان کم هزینه‏اند ، از آن جهت که آنها نسبت به هر مال یا وضعى که سزاوار آنها نیست خویشتندارند بنابر این در مورد راضى کردن و یابازداشتن آنها از کارهاى ناشایست نیازى به زحمت زیاد ندارد بر خلاف اشرار و آزمندان در مال و حال ناشایست . و از طرفى نسبت به مقام قربى که در پیشگاه حق ، و بعدى که از اشرار دارند ، یارى رسان‏تر و دلبسته‏تر به او مى‏باشند و به دیگران ، دلبستگى و گرایششان کمتر است .

و کبراى مقدّر قیاس نیز چنین است : و هر کس که چنان باشد شایستگى براى یار و یاور گرفتن و وزارت را دارد . از این‏رو فرمود : آنها را در خلوت و انجمن خود از نزدیکان خود قرار بده .

سپس آنانى را که شایستگى دارند از همگان نزدیکتر و مورد اعتماد بیشترى باشند با ویژگیهاى زیر مشخّص کرده است :

۱ آنانى که سخن حق را هر چند تلخ باشد بیشتر به او ، بگویند .

۲ او را در آن گونه از گفتار و رفتارش که خداوند از اولیایش نمى‏پسندد کمتر کمک و یارى کنند . کلمه : واقعا حال و منصوب است ، یعنى : در حال سرزدن چنان سخنى از او ، و آنگاه که سخن ، کم و بیش از هواى نفست برخاسته و یا آنچه که بدان گرایش دارى مهمّ باشد یا نباشد باید به کسى اعتماد کنى که تو را بیشتر نصیحت کند و کمتر مساعدت نماید ، احتمال دارد که منظور امام ( ع ) از این سخن [ واقعا . . . ] چنین باشد : چه این رویداد مهم باشد یا غیر مهم . . . و ممکن است مقصود امام ( ع ) این باشد که آن شخص نصیحتگر نسبت به خواست و علاقه قلبى تو هر طور که باشد ، یعنى هر موقعیتى نسبت به تو و در برابر خواسته باطنى تو داشته باشد .

آنگاه در مورد ارزشیابى و گزینش آنان دستوراتى داده است :

۱ خود را به پرهیزکاران و صاحبان اعمال نیک نزدیک سازد که اینها صفاتى در ذیل فضیلت پاکى و پاکدامنى‏اند .

۲ مردم را عادت و تمرین دهد بر این که از ستایش او خود دارى کنند ویا با سخن گفتن درباره کارى که او انجام نداده است ، باعث خوشحالى نشوند ،و در نتیجه او را وارد در جمع نکوهش شده در آیه مبارکه : وَ یُحِبُّونَ اَنْ یُحْمَدوُا بِما لَمْ یَفْعَلوُا [ ۴ ] نکنند . و از ستایش زیاد او را بر حذر داشته است . به وسیله قیاس مضمرى که صغرایش عبارت : فانّ کثره الاطراء . . . الغره است و پیوند ستایش با صفات ناپسند یاد شده ، روشن است . و کبراى مقدّر چنین است : هر چیزى که آن چنان باشد اجتناب از آن ضرورى است .

۳ او را از این که نیکوکار و بدکار در نزد وى یکسان باشند ، نهى کرده و به دلیل پیامد بد این کار او را از چنان عملى در ضمن قیاس مضمرى برحذر داشته است که صغراى آن عبارت : فانّ ذلک . . . الاساءه مى‏باشد ، و راز مطلب آن است که بیشتر کارهاى نیک به خاطر پاداش نیک آن است به خصوص از فرمانروایان که چنین انتظارى دارند و میل دارند که آنان از دیگران مقامشان بالاتر باشد و به خاطر آن همه زحمات و مشکلاتى که دارند خوشنامتر باشند . و هر گاه نیکوکار مقام خود را با مقام و منزلت بدکار یکسان ببیند ، این خود باعث انصراف او از نیکى و انگیزه‏اى براى رویگردانى از رنج و زحمتش خواهد بود ،

و همین طور چون بیشتر کسانى که بدکارى را ترک مى‏کنند تنها از ترس حاکمان است و به خاطر این است که مبادا در نظر آنها تنزّل مقام پیدا کنند ، در صورتى که اگر بدکاران مقام خود را با نیکوکاران همسان ببیند ، بیشتر در مقام انجام وظیفه کوتاهى خواهند کرد . کبراى مقدّر قیاس چنین است : و هر چه باعث از بین بردن نیکوکارى و تشویق به بدکارى گردد ، سزاوار اجتناب است .

سپس امام ( ع ) در تأیید فرمان خود مى‏فرماید : نیکوکار و بدکار باید خود را در معرض نیکى و بدیى که سزاوار آنند ، بدانند و براى نتیجه عمل خود آماده باشند ، بنابر این براى نیکوکار نیکى و براى بدکار بدى در نظر داشته باشد .

شانزدهم : او را نسبت به نیکى بر رعیت و سبکبار کردن آنان و مجبور نکردن بر چیزى که حقى بر آنها نداشته ، توجّه داده است ، به دلیل این که اینها باعث خوشبینى حاکم بدیشان است که خود مستلزم از بین رفتن رنجش و زحمت طولانى وى و آسایش از جانب ایشان است توضیح آن که حاکم وقتى که به مردم خوشرفتارى کند ، مردم بیشتر به او علاقه‏مند شده و در باطن به محبّت و اطاعت گرایش پیدا مى‏کنند ، و این خود باعث خوشبینى وى به آنها گردیده و در نتیجه نیازى به زحمت در هواخواه ساختن آنها و احساس خطر از طرف آنها نمى‏کند ،امام ( ع ) این مطلب را با عبارت : و ان احقّ من یحسن ظنک به . . . عنده مورد تأکید قرار داده است .

هفدهم : او را از سنت شکنى نسبت به راه و روش نیکى که بزرگان امّت قبل از او داشته‏اند ، و باعث انس و اتّحاد و به نفع مردم بوده است ، برحذر داشته ، زیرا این باعث صدمه و فساد آشکارى در دین است .

هیجدهم : وى را از پیش گرفتن روش نوى که به سنّتهاى گذشته صدمه بزند ، منع فرموده است . و به دلیل نادرستى این کار به وسیله قیاس مضمرى اشاره کرده است ، که صغراى قیاس عبارت : فیکون . . . سنتها است ، و ضمیر در منها بر مى‏گردد به سننى که ضرر بر آنها رسیده و اجر و مزد براى کسى است که آن سنتهاى گذشته را به وجود آورده و سنّت جدید تو به آنها صدمه زده ، و گناه سنّت شکنى به گردن تو خواهد بود . و کبراى مقدّر چنین است : پس هر چه آن چنان باشد سزاوار اجتناب است و باید از آن دورى کرد .

نوزدهم : به مالک دستور داده است که با دانشمند زیاد رفت و آمد کند ،یعنى راجع به احکام شرعى و قوانین دینى با آنها صحبت کند ، و با مردمان دانا یعنى کسانى که خداشناس ، و در میان بندگان و شهرها به اسرار الهى آشنا و به قوانین تجربى و غیر تجربى عمل کرده‏اند و درباره استوارى ارکان و قوانینى که اصلاح کننده امور کشور است ، و در مورد به پا داشتن مراسمى که مردم پیش از او به پا داشته‏اند گفتگو و مشورت کند . توفیق از جانب خداست .

فصل سوم : در توجه دادن به گروههاى مردمى که امر شهر به آنها وابسته است و قرار دادن هر کدام در جاى خود ،و در مرتبه‏اى که حکمت نبوى اقتضا کرده تا در آن مرتبه قرار داده شود ، و اشاره بر این مطلب که هر طبقه‏اى به طبقه دیگر وابسته است ، چه آن که صلاح هر کدام جز به وسیله دیگرى میسر نیست و بنیاد شهرنشینى و جامعه بر آن است .

آنگاه اشاره به کسانى دارد که از هر صنف و طبقه ‏اى شایستگى دارند و سزاوار آن مقامند ، و سفارش درباره هر آنچه که آن طبقه شایسته آن است به شرح زیر :

وَ اِعْلَمْ أَنَّ اَلرَّعِیَّهَ طَبَقَاتٌ لاَ یَصْلُحُ بَعْضُهَا إِلاَّ بِبَعْضٍ وَ لاَ غِنَى بِبَعْضِهَا عَنْ بَعْضٍ فَمِنْهَا جُنُودُ اَللَّهِ وَ مِنْهَا کُتَّابُ اَلْعَامَّهِ وَ اَلْخَاصَّهِ وَ مِنْهَا قُضَاهُ اَلْعَدْلِ وَ مِنْهَا عُمَّالُ اَلْإِنْصَافِ وَ اَلرِّفْقِ وَ مِنْهَا أَهْلُ اَلْجِزْیَهِ وَ اَلْخَرَاجِ مِنْ أَهْلِ اَلذِّمَّهِ وَ مُسْلِمَهِ اَلنَّاسِ وَ مِنْهَا اَلتُّجَّارُ وَ أَهْلُ اَلصِّنَاعَاتِ وَ مِنْهَا اَلطَّبَقَهُ اَلسُّفْلَى مِنْ ذَوِی اَلْحَاجَهِ وَ اَلْمَسْکَنَهِ وَ کُلٌّ قَدْ سَمَّى لَهُ اَللَّهُ سَهْمَهُ وَ وَضَعَ عَلَى حَدِّهِ وَ فَرِیضَتَهُ فِی کِتَابِهِ أَوْ سُنَّهِ نَبِیِّهِ ص عَهْداً مِنْهُ عِنْدَنَا مَحْفُوظاً فَالْجُنُودُ بِإِذْنِ اَللَّهِ حُصُونُ اَلرَّعِیَّهِ وَ زَیْنُ اَلْوُلاَهِ وَ عِزُّ اَلدِّینِ وَ سُبُلُ اَلْأَمْنِ وَ لَیْسَ تَقُومُ اَلرَّعِیَّهُ إِلاَّ بِهِمْ ثُمَّ لاَ قِوَامَ لِلْجُنُودِ إِلاَّ بِمَا یُخْرِجُ اَللَّهُ لَهُمْ مِنَ اَلْخَرَاجِ اَلَّذِی یَقْوَوْنَ بِهِ عَلَى جِهَادِ عَدُوِّهِمْ وَ یَعْتَمِدُونَ عَلَیْهِ فِیمَا یُصْلِحُهُمْ وَ یَکُونُ مِنْ وَرَاءِ حَاجَتِهِمْ ثُمَّ لاَ قِوَامَ لِهَذَیْنِ اَلصِّنْفَیْنِ إِلاَّ بِالصِّنْفِ اَلثَّالِثِ مِنَ اَلْقُضَاهِ وَ اَلْعُمَّالِ وَ اَلْکُتَّابِ لِمَا یُحْکِمُونَ مِنَ اَلْمَعَاقِدِ وَ یَجْمَعُونَ مِنَ اَلْمَنَافِعِ وَ یُؤْتَمَنُونَ عَلَیْهِ مِنْ خَوَاصِّ اَلْأُمُورِ وَ عَوَامِّهَا وَ لاَ قِوَامَ لَهُمْ جَمِیعاً إِلاَّ بِالتُّجَّارِ وَ ذَوِی اَلصِّنَاعَاتِ فِیمَا یَجْتَمِعُونَ عَلَیْهِ مِنْ مَرَافِقِهِمْ وَ یُقِیمُونَهُ مِنْ أَسْوَاقِهِمْ وَ یَکْفُونَهُمْ مِنَ اَلتَّرَفُّقِ بِأَیْدِیهِمْ مَا لاَ یَبْلُغُهُ رِفْقُ غَیْرِهِمْ ثُمَّ اَلطَّبَقَهُ اَلسُّفْلَى مِنْ أَهْلِ اَلْحَاجَهِ وَ اَلْمَسْکَنَهِ اَلَّذِینَ یَحِقُّ رِفْدُهُمْ وَ مَعُونَتُهُمْ وَ فِی اَللَّهِ لِکُلٍّ سَعَهٌ وَ لِکُلٍّ عَلَى اَلْوَالِی حَقٌّ بِقَدْرِ مَا یُصْلِحُهُ وَ لَیْسَ یَخْرُجُ اَلْوَالِی مِنْ حَقِیقَهِ مَا أَلْزَمَهُ اَللَّهُ تَعَالَى مِنْ ذَلِکَ إِلاَّ بِالاِهْتِمَامِ وَ اَلاِسْتِعَانَهِ بِاللَّهِ وَ تَوْطِینِ نَفْسِهِ عَلَى لُزُومِ اَلْحَقِّ وَ اَلصَّبْرِ عَلَیْهِ فِیمَا خَفَّ عَلَیْهِ أَوْ ثَقُلَ فَوَلِّ مِنْ جُنُودِکَ أَنْصَحَهُمْ فِی نَفْسِکَ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِإِمَامِکَ وَ أَنْقَاهُمْ جَیْباً وَ أَفْضَلَهُمْ حِلْماً مِمَّنْ یُبْطِئُ عَنِ اَلْغَضَبِ وَ یَسْتَرِیحُ إِلَى اَلْعُذْرِ وَ یَرْأَفُ بِالضُّعَفَاءِ وَ یَنْبُو عَلَى اَلْأَقْوِیَاءِ وَ مِمَّنْ لاَ یُثِیرُهُ اَلْعُنْفُ وَ لاَ یَقْعُدُ بِهِ اَلضَّعْفُ ثُمَّ اِلْصَقْ بِذَوِی اَلْمُرُوءَاتِ وَ اَلْأَحْسَابِ وَ أَهْلِ اَلْبُیُوتَاتِ اَلصَّالِحَهِ وَ اَلسَّوَابِقِ اَلْحَسَنَهِ ثُمَّ أَهْلِ اَلنَّجْدَهِ وَ اَلشَّجَاعَهِ وَ اَلسَّخَاءِ وَ اَلسَّمَاحَهِ فَإِنَّهُمْ جِمَاعٌ مِنَ اَلْکَرَمِ وَ شُعَبٌ مِنَ اَلْعُرْفِ ثُمَّ تَفَقَّدْ مِنْ أُمُورِهِمْ مَا یَتَفَقَّدُ اَلْوَالِدَانِ مِنْ وَلَدِهِمَا وَ لاَ یَتَفَاقَمَنَّ فِی نَفْسِکَ شَیْ‏ءٌ قَوَّیْتَهُمْ بِهِ وَ لاَ تَحْقِرَنَّ لُطْفاً تَعَاهَدْتَهُمْ بِهِ وَ إِنْ قَلَّ فَإِنَّهُ دَاعِیَهٌ لَهُمْ إِلَى بَذْلِ اَلنَّصِیحَهِ لَکَ وَ حُسْنِ اَلظَّنِّ بِکَ وَ لاَ تَدَعْ تَفَقُّدَ لَطِیفِ أُمُورِهِمُ اِتِّکَالاً عَلَى جَسِیمِهَا فَإِنَّ لِلْیَسِیرِ مِنْ لُطْفِکَ مَوْضِعاً یَنْتَفِعُونَ بِهِ وَ لِلْجَسِیمِ مَوْقِعاً لاَ یَسْتَغْنُونَ عَنْهُ وَ لْیَکُنْ آثَرُ رُءُوسِ جُنْدِکَ عِنْدَکَ مَنْ وَاسَاهُمْ فِی مَعُونَتِهِ وَ أَفْضَلَ عَلَیْهِمْ مِنْ جِدَتِهِ بِمَا یَسَعُهُمْ وَ یَسَعُ مَنْ وَرَاءَهُمْ مِنْ خُلُوفِ أَهْلِیهِمْ حَتَّى یَکُونَ هَمُّهُمْ هَمّاً وَاحِداً فِی جِهَادِ اَلْعَدُوِّ فَإِنَّ عَطْفَکَ عَلَیْهِمْ یَعْطِفُ قُلُوبَهُمْ عَلَیْکَ وَ إِنَّ أَفْضَلَ قُرَّهِ عَیْنِ اَلْوُلاَهِ اِسْتِقَامَهُ اَلْعَدْلِ فِی اَلْبِلاَدِ وَ ظُهُورُ مَوَدَّهِ اَلرَّعِیَّهِ و إِنَّهُ لاَ تَظْهَرُ مَوَدَّتُهُمْ إِلاَّ بِسَلاَمَهِ صُدُورِهِمْ وَ لاَ تَصِحُّ نَصِیحَتُهُمْ إِلاَّ بِحِیطَتِهِمْ عَلَى وُلاَهِ أُمُورِهِمْ وَ قِلَّهِ اِسْتِثْقَالِ دُوَلِهِمْ وَ تَرْکِ اِسْتِبْطَاءِ اِنْقِطَاعِ مُدَّتِهِمْ فَافْسَحْ فِی آمَالِهِمْ وَ وَاصِلْ مِنْ حُسْنِ اَلثَّنَاءِ عَلَیْهِمْ وَ تَعْدِیدِ مَا أَبْلَى ذَوُو اَلْبَلاَءِ مِنْهُمْ فَإِنَّ کَثْرَهَ اَلذِّکْرِ لِحُسْنِ أَفْعَالِهِمْ تَهُزُّ اَلشُّجَاعَ وَ تُحَرِّضُ اَلنَّاکِلَ إِنْ شَاءَ اَللَّهُ ثُمَّ اِعْرِفْ لِکُلِّ اِمْرِئٍ مِنْهُمْ مَا أَبْلَى وَ لاَ تَضُمَّنَّ بَلاَءَ اِمْرِئٍ إِلَى غَیْرِهِ وَ لاَ تُقَصِّرَنَّ بِهِ دُونَ غَایَهِ بَلاَئِهِ وَ لاَ یَدْعُوَنَّکَ شَرَفُ اِمْرِئٍ إِلَى أَنْ تُعْظِمَ مِنْ بَلاَئِهِ مَا کَانَ صَغِیراً وَ لاَ ضَعَهُ اِمْرِئٍ إِلَى أَنْ تَسْتَصْغِرَ مِنْ بَلاَئِهِ مَا کَانَ عَظِیماً وَ اُرْدُدْ إِلَى اَللَّهِ وَ رَسُولِهِ مَا یُضْلِعُکَ مِنَ اَلْخُطُوبِ وَ یَشْتَبِهُ عَلَیْکَ مِنَ اَلْأُمُورِ فَقَدْ قَالَ اَللَّهُ تَعَالَى لِقَوْمٍ أَحَبَّ إِرْشَادَهُمْ یا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اَللَّهَ وَ أَطِیعُوا ؟ اَلرَّسُولَ ؟ وَ أُولِی اَلْأَمْرِ مِنْکُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیْ‏ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اَللَّهِ وَ ؟ اَلرَّسُولِ ؟ ۱ ۲۲ ۴ : ۵۹ فَالرَّدُّ إِلَى اَللَّهِ اَلْأَخْذُ بِمُحْکَمِ کِتَابِهِ وَ اَلرَّدُّ إِلَى ؟ اَلرَّسُولِ ؟ اَلْأَخْذُ بِسُنَّتِهِ اَلْجَامِعَهِ غَیْرِ اَلْمُفَرِّقَهِ :

ثُمَّ اِخْتَرْ لِلْحُکْمِ بَیْنَ اَلنَّاسِ أَفْضَلَ رَعِیَّتِکَ فِی نَفْسِکَ مِمَّنْ لاَ تَضِیقُ بِهِ اَلْأُمُورُ وَ لاَ تُمَحِّکُهُ اَلْخُصُومُ وَ لاَ یَتَمَادَى فِی اَلزَّلَّهِ وَ لاَ یَحْصَرُ مِنَ اَلْفَیْ‏ءِ إِلَى اَلْحَقِّ إِذَا عَرَفَهُ وَ لاَ تُشْرِفُ نَفْسُهُ عَلَى طَمَعٍ وَ لاَ یَکْتَفِی بِأَدْنَى فَهْمٍ دُونَ أَقْصَاهُ وَ أَوْقَفَهُمْ فِی اَلشُّبُهَاتِ وَ آخَذَهُمْ بِالْحُجَجِ وَ أَقَلَّهُمْ تَبَرُّماً بِمُرَاجَعَهِ اَلْخَصْمِ وَ أَصْبَرَهُمْ عَلَى تَکَشُّفِ اَلْأُمُورِ وَ أَصْرَمَهُمْ عِنْدَ اِتِّضَاحِ اَلْحُکْمِ مِمَّنْ لاَ یَزْدَهِیهِ إِطْرَاءٌ وَ لاَ یَسْتَمِیلُهُ إِغْرَاءٌ وَ أُولَئِکَ قَلِیلٌ ثُمَّ أَکْثِرْ تَعَاهُدَ قَضَائِهِ وَ اِفْسَحْ لَهُ فِی اَلْبَذْلِ مَا یُزِیلُ عِلَّتَهُ وَ تَقِلُّ مَعَهُ حَاجَتُهُ إِلَى اَلنَّاسِ وَ أَعْطِهِ مِنَ اَلْمَنْزِلَهِ لَدَیْکَ مَا لاَ یَطْمَعُ فِیهِ غَیْرُهُ مِنْ خَاصَّتِکَ لِیَأْمَنَ بِذَلِکَ اِغْتِیَالَ اَلرِّجَالِ لَهُ عِنْدَکَ فَانْظُرْ فِی ذَلِکَ نَظَراً بَلِیغاً فَإِنَّ هَذَا اَلدِّینَ قَدْ کَانَ أَسِیراً فِی أَیْدِی اَلْأَشْرَارِ یُعْمَلُ فِیهِ بِالْهَوَى وَ تُطْلَبُ بِهِ اَلدُّنْیَا ثُمَّ اُنْظُرْ فِی أُمُورِ عُمَّالِکَ فَاسْتَعْمِلْهُمُ وَ لاَ تُوَلِّهِمْ مُحَابَاهً وَ أَثَرَهً فَإِنَّهُمَا جِمَاعٌ مِنْ شُعَبِ اَلْجَوْرِ وَ اَلْخِیَانَهِ وَ تَوَخَّ مِنْهُمْ أَهْلَ اَلتَّجْرِبَهِ وَ اَلْحَیَاءِ مِنْ أَهْلِ اَلْبُیُوتَاتِ اَلصَّالِحَهِ وَ اَلْقَدَمِ فِی اَلْإِسْلاَمِ اَلْمُتَقَدِّمَهِ فَإِنَّهُمْ أَکْرَمُ أَخْلاَقاً وَ أَصَحُّ أَعْرَاضاً وَ أَقَلُّ فِی اَلْمَطَامِعِ إِشْرَافاً وَ أَبْلَغُ فِی عَوَاقِبِ اَلْأُمُورِ نَظَراً ثُمَّ أَسْبِغْ عَلَیْهِمُ اَلْأَرْزَاقَ فَإِنَّ ذَلِکَ قُوَّهٌ لَهُمْ عَلَى اِسْتِصْلاَحِ أَنْفُسِهِمْ وَ غِنًى لَهُمْ عَنْ تَنَاوُلِ مَا تَحْتَ أَیْدِیهِمْ وَ حُجَّهٌ عَلَیْهِمْ إِنْ خَالَفُوا أَمْرَکَ أَوْ ثَلَمُوا أَمَانَتَکَ ثُمَّ تَفَقَّدْ أَعْمَالَهُمْ وَ اِبْعَثِ اَلْعُیُونَ مِنْ أَهْلِ اَلصِّدْقِ وَ اَلْوَفَاءِ عَلَیْهِمْ فَإِنَّ تَعَاهُدَکَ فِی اَلسِّرِّ لِأُمُورِهِمْ حَدْوَهٌ لَهُمْ عَلَى اِسْتِعْمَالِ اَلْأَمَانَهِ وَ اَلرِّفْقِ بِالرَّعِیَّهِ وَ تَحَفَّظْ مِنَ اَلْأَعْوَانِ فَإِنْ أَحَدٌ مِنْهُمْ بَسَطَ یَدَهُ إِلَى خِیَانَهٍ اِجْتَمَعَتْ بِهَا عَلَیْهِ عِنْدَکَ أَخْبَارُ عُیُونِکَ اِکْتَفَیْتَ بِذَلِکَ شَاهِداً فَبَسَطْتَ عَلَیْهِ اَلْعُقُوبَهَ فِی بَدَنِهِ وَ أَخَذْتَهُ بِمَا أَصَابَ مِنْ عَمَلِهِ ثُمَّ نَصَبْتَهُ بِمَقَامِ اَلْمَذَلَّهِ وَ وَسَمْتَهُ بِالْخِیَانَهِ وَ قَلَّدْتَهُ عَارَ اَلتُّهَمَهِ وَ تَفَقَّدْ أَمْرَ اَلْخَرَاجِ بِمَا یُصْلِحُ أَهْلَهُ فَإِنَّ فِی صَلاَحِهِ وَ صَلاَحِهِمْ صَلاَحاً لِمَنْ سِوَاهُمْ وَ لاَ صَلاَحَ لِمَنْ سِوَاهُمْ إِلاَّ بِهِمْ لِأَنَّ اَلنَّاسَ کُلَّهُمْ عِیَالٌ عَلَى اَلْخَرَاجِ وَ أَهْلِهِ وَ لْیَکُنْ نَظَرُکَ فِی عِمَارَهِ اَلْأَرْضِ أَبْلَغَ مِنْ نَظَرِکَ فِی اِسْتِجْلاَبِ اَلْخَرَاجِ لِأَنَّ ذَلِکَ لاَ یُدْرَکُ إِلاَّ بِالْعِمَارَهِ وَ مَنْ طَلَبَ اَلْخَرَاجَ بِغَیْرِ عِمَارَهٍ أَخْرَبَ اَلْبِلاَدَ وَ أَهْلَکَ اَلْعِبَادَ وَ لَمْ یَسْتَقِمْ أَمْرُهُ إِلاَّ قَلِیلاً فَإِنْ شَکَوْا ثِقَلاً أَوْ عِلَّهً أَوِ اِنْقِطَاعَ شِرْبٍ أَوْ بَالَّهٍ أَوْ إِحَالَهَ أَرْضٍ اِغْتَمَرَهَا غَرَقٌ أَوْ أَجْحَفَ بِهَا عَطَشٌ خَفَّفْتَ عَنْهُمْ بِمَا تَرْجُو أَنْ یَصْلُحَ بِهِ أَمْرُهُمْ وَ لاَ یَثْقُلَنَّ عَلَیْکَ شَیْ‏ءٌ خَفَّفْتَ بِهِ اَلْمَئُونَهَ عَنْهُمْ فَإِنَّهُ ذُخْرٌ یَعُودُونَ بِهِ عَلَیْکَ فِی عِمَارَهِ بِلاَدِکَ وَ تَزْیِینِ وِلاَیَتِکَ مَعَ اِسْتِجْلاَبِکَ حُسْنَ ثَنَائِهِمْ وَ تَبَجُّحِکَ بِاسْتِفَاضَهِ اَلْعَدْلِ فِیهِمْ مُعْتَمِداً فَضْلَ قُوَّتِهِمْ بِمَا ذَخَرْتَ عِنْدَهُمْ مِنْ إِجْمَامِکَ لَهُمْ وَ اَلثِّقَهَ مِنْهُمْ بِمَا عَوَّدْتَهُمْ مِنْ عَدْلِکَ عَلَیْهِمْ وَ رِفْقِکَ بِهِمْ فَرُبَّمَا حَدَثَ مِنَ اَلْأُمُورِ مَا إِذَا عَوَّلْتَ فِیهِ عَلَیْهِمْ مِنْ بَعْدُ اِحْتَمَلُوهُ طَیِّبَهً أَنْفُسُهُمْ بِهِ فَإِنَّ اَلْعُمْرَانَ مُحْتَمِلٌ مَا حَمَّلْتَهُ وَ إِنَّمَا یُؤْتَى خَرَابُ اَلْأَرْضِ مِنْ إِعْوَازِ أَهْلِهَا وَ إِنَّمَا یُعْوِزُ أَهْلُهَا لِإِشْرَافِ أَنْفُسِ اَلْوُلاَهِ عَلَى اَلْجَمْعِ وَ سُوءِ ظَنِّهِمْ بِالْبَقَاءِ وَ قِلَّهِ اِنْتِفَاعِهِمْ بِالْعِبَرِ ثُمَّ اُنْظُرْ فِی حَالِ کُتَّابِکَ فَوَلِّ عَلَى أُمُورِکَ خَیْرَهُمْ وَ اُخْصُصْ رَسَائِلَکَ اَلَّتِی تُدْخِلُ فِیهَا مَکَایِدَکَ وَ أَسْرَارَکَ بِأَجْمَعِهِمْ لِوُجُودِ لِوُجُوهِ صَالِحِ اَلْأَخْلاَقِ مِمَّنْ لاَ تُبْطِرُهُ اَلْکَرَامَهُ فَیَجْتَرِئَ بِهَا عَلَیْکَ فِی خِلاَفٍ لَکَ بِحَضْرَهِ مَلَإٍ وَ لاَ تَقْصُرُ بِهِ اَلْغَفْلَهُ عَنْ إِیرَادِ مُکَاتَبَاتِ عُمِّالِکَ عَلَیْکَ وَ إِصْدَارِ جَوَابَاتِهَا عَلَى اَلصَّوَابِ عَنْکَ فِیمَا یَأْخُذُ لَکَ وَ یُعْطِی مِنْکَ وَ لاَ یُضْعِفُ عَقْداً اِعْتَقَدَهُ لَکَ وَ لاَ یَعْجِزُ عَنْ إِطْلاَقِ مَا عُقِدَ عَلَیْکَ وَ لاَ یَجْهَلُ مَبْلَغَ قَدْرِ نَفْسِهِ فِی اَلْأُمُورِ فَإِنَّ اَلْجَاهِلَ بِقَدْرِ نَفْسِهِ یَکُونُ بِقَدْرِ غَیْرِهِ أَجْهَلَ ثُمَّ لاَ یَکُنِ اِخْتِیَارُکَ إِیَّاهُمْ عَلَى فِرَاسَتِکَ وَ اِسْتِنَامَتِکَ وَ حُسْنِ اَلظَّنِّ مِنْکَ فَإِنَّ اَلرِّجَالَ یَتَعَرَّفُونَ لِفِرَاسَاتِ اَلْوُلاَهِ بِتَصَنُّعِهِمْ وَ حُسْنِ خِدْمَتِهِمْ وَ لَیْسَ وَرَاءَ ذَلِکَ مِنَ اَلنَّصِیحَهِ وَ اَلْأَمَانَهِ شَیْ‏ءٌ وَ لَکِنِ اِخْتَبِرْهُمْ بِمَا وُلُّوا لِلصَّالِحِینَ قَبْلَکَ فَاعْمِدْ لِأَحْسَنِهِمْ کَانَ فِی اَلْعَامَّهِ أَثَراً وَ أَعْرَفِهِمْ بِالْأَمَانَهِ وَجْهاً فَإِنَّ ذَلِکَ دَلِیلٌ عَلَى نَصِیحَتِکَ لِلَّهِ وَ لِمَنْ وُلِّیتَ أَمْرَهُ وَ اِجْعَلْ لِرَأْسِ کُلِّ أَمْرٍ مِنْ أُمُورِکَ رَأْساً مِنْهُمْ لاَ یَقْهَرُهُ کَبِیرُهَا وَ لاَ یَتَشَتَّتُ عَلَیْهِ کَثِیرُهَا وَ مَهْمَا کَانَ فِی کُتَّابِکَ مِنْ عَیْبٍ فَتَغَابَیْتَ عَنْهُ أُلْزِمْتَهُ ثُمَّ اِسْتَوْصِ بِالتُّجَّارِ وَ ذَوِی اَلصِّنَاعَاتِ وَ أَوْصِ بِهِمْ خَیْراً اَلْمُقِیمِ مِنْهُمْ وَ اَلْمُضْطَرِبِ بِمَالِهِ وَ اَلْمُتَرَفِّقِ بِبَدَنِهِ فَإِنَّهُمْ مَوَادُّ اَلْمَنَافِعِ وَ أَسْبَابُ اَلْمَرَافِقِ وَ جُلاَّبُهَا مِنَ اَلْمَبَاعِدِ وَ اَلْمَطَارِحِ فِی بَرِّکَ وَ بَحْرِکَ وَ سَهْلِکَ وَ جَبَلِکَ وَ حَیْثُ لاَ یَلْتَئِمُ اَلنَّاسُ لِمَوَاضِعِهَا وَ لاَ یَجْتَرِءُونَ عَلَیْهَا فَإِنَّهُمْ سِلْمٌ لاَ تُخَافُ بَائِقَتُهُ وَ صُلْحٌ لاَ تُخْشَى غَائِلَتُهُ وَ تَفَقَّدْ أُمُورَهُمْ بِحَضْرَتِکَ وَ فِی حَوَاشِی بِلاَدِکَ

وَ اِعْلَمْ مَعَ ذَلِکَ أَنَّ فِی کَثِیرٍ مِنْهُمْ ضِیقاً فَاحِشاً وَ شُحّاً قَبِیحاً وَ اِحْتِکَاراً لِلْمَنَافِعِ وَ تَحَکُّماً فِی اَلْبِیَاعَاتِ وَ ذَلِکَ بَابُ مَضَرَّهٍ لِلْعَامَّهِ وَ عَیْبٌ عَلَى اَلْوُلاَهِ فَامْنَعْ مِنَ اَلاِحْتِکَارِ فَإِنَّ ؟ رَسُولَ اَللَّهِ ص ؟ مَنَعَ مِنْهُ وَ لْیَکُنِ اَلْبَیْعُ بَیْعاً سَمْحاً بِمَوَازِینِ عَدْلٍ وَ أَسْعَارٍ لاَ تُجْحِفُ بِالْفَرِیقَیْنِ مِنَ اَلْبَائِعِ وَ اَلْمُبْتَاعِ فَمَنْ قَارَفَ حُکْرَهً بَعْدَ نَهْیِکَ إِیَّاهُ فَنَکِّلْ بِهِ وَ عَاقِبْهُ مِنْ غَیْرِ إِسْرَافٍ ثُمَّ اَللَّهَ اَللَّهَ فِی اَلطَّبَقَهِ اَلسُّفْلَى مِنَ اَلَّذِینَ لاَ حِیلَهَ لَهُمْ مِنَ اَلْمَسَاکِینِ وَ اَلْمُحْتَاجِینَ وَ أَهْلِ اَلْبُؤْسَى وَ اَلزَّمْنَى فَإِنَّ فِی هَذِهِ اَلطَّبَقَهِ قَانِعاً وَ مُعْتَرّاً وَ اِحْفَظِ لِلَّهِ مَا اِسْتَحْفَظَکَ مِنْ حَقِّهِ فِیهِمْ وَ اِجْعَلْ لَهُمْ قِسْماً مِنْ بَیْتِ مَالِکِ وَ قِسْماً مِنْ غَلاَّتِ صَوَافِی اَلْإِسْلاَمِ فِی کُلِّ بَلَدٍ فَإِنَّ لِلْأَقْصَى مِنْهُمْ مِثْلَ اَلَّذِی لِلْأَدْنَى وَ کُلٌّ قَدِ اِسْتُرْعِیتَ حَقَّهُ وَ لاَ یَشْغَلَنَّکَ عَنْهُمْ بَطَرٌ فَإِنَّکَ لاَ تُعْذَرُ بِتَضْیِیعِکَ اَلتَّافِهَ لِإِحْکَامِکَ اَلْکَثِیرَ اَلْمُهِمَّ فَلاَ تُشْخِصْ هَمَّکَ عَنْهُمْ وَ لاَ تُصَعِّرْ خَدَّکَ لَهُمْ وَ تَفَقَّدْ أُمُورَ مَنْ لاَ یَصِلُ إِلَیْکَ مِنْهُمْ مِمَّنْ تَقْتَحِمُهُ اَلْعُیُونُ وَ تَحْقِرُهُ اَلرِّجَالُ فَفَرِّغْ لِأُولَئِکَ ثِقَتَکَ مِنْ أَهْلِ اَلْخَشْیَهِ وَ اَلتَّوَاضُعِ فَلْیَرْفَعْ إِلَیْکَ أُمُورَهُمْ ثُمَّ اِعْمَلْ فِیهِمْ بِالْإِعْذَارِ إِلَى اَللَّهِ یَوْمَ تَلْقَاهُ فَإِنَّ هَؤُلاَءِ مِنْ بَیْنِ اَلرَّعِیَّهِ أَحْوَجُ إِلَى اَلْإِنْصَافِ مِنْ غَیْرِهِمْ وَ کُلٌّ فَأَعْذِرْ إِلَى اَللَّهِ فِی تَأْدِیَهِ حَقِّهِ إِلَیْهِ وَ تَعَهَّدْ أَهْلَ اَلْیُتْمِ وَ ذَوِی اَلرِّقَّهِ فِی اَلسِّنِّ مِمَّنْ لاَ حِیلَهَ لَهُ وَ لاَ یَنْصِبُ لِلْمَسْأَلَهِ نَفْسَهُ وَ ذَلِکَ عَلَى اَلْوُلاَهِ ثَقِیلٌ وَ اَلْحَقُّ کُلُّهُ ثَقِیلٌ وَ قَدْ یُخَفِّفُهُ اَللَّهُ عَلَى أَقْوَامٍ طَلَبُوا اَلْعَاقِبَهَ فَصَبَّرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ وَثِقُوا بِصِدْقِ مَوْعُودِ اَللَّهِ لَهُمْ

لغات

مقاعد : جمع مقعد ( مصدر میمى ) :نشستها

مرافق : سودها ، منفعتها

تفاقم الامر : کارى بزرگ

خلوف : جمع خلف ، فرزندان ،بازماندگان

حیطه : مهربانى

یضلعک : سنگین و مشکل باشد براى تو

محک : لجاجت

حصر : درماندگى ، ناتوانى

تبرّم : خستگى ، بى‏تابى

ازدهاء : مصدر باب افتعال از « زهو » :خودخواهى

اطراء : ثناگویى و مدح زیاد

اغتیال : گول خوردن ، بدگویى

محاباه : بخشندگى و نزدیک شدن دو کس از طریق بذل و بخشش به یکدیگر

أثره : خودرأیى ، کارى از روى هواى نفس انجام دادن

جماع : گروه ، جمع

توخى : بررسى و جستجو

حدوه : انگیزه ، وادار ساختن

شرب : بهره و سهمى از آب آشامیدنى

بالّه : اندکى از آب که زمین را تر کند

احالت الارض : زمین ناهموار و نامساعد شده ، زراعتش بى ‏محصول و درختانش بى ‏ثمر گردد .

إجمام : آسوده کردن

معتمد : هدفدار

إعواز : تنگدستى ، فقر

استنام الى کذا : بدان وسیله آرام گرفت

مترفّق : خواهان مداراى در کسب و تجارت

مطارح جمع مطرح : سرزمینهاى دور

بائقه : مصیبت ، ناگوارى ، سختى

غائله : شرّ ، بدى

احتکار : جلو منافع مردم را در هنگام نیازمندى گرفتن

بؤسى : سخت ، شدت

قانع : گدا ، سائل

معترّ : کسى که بدون درخواست آماده پذیرش کمک است

صوافى ، جمع صافیه : زمینى که به غنیمت گرفته شده

تافه : ناچیز اشخص همّه : همّت خود را از آن برداشت ، بى ‏توجهى کرد

تصعیر الخدّ : از روى خودخواهى صورت را برگرداندن

تقتحمه : ( در انظار خوار است ) ، خوار مى ‏شمارد او را

اعذر فى الامر : بهانه‏اى در موردى دارد

ترجمه

« و بدان که رعیّت چند دسته‏اند که کارشان انجام نمى‏گیرد مگر به کمک یکدیگر ، و از هم بى‏نیاز نیستند ، برخى از آنها سپاهیان خداوندند ، و بعضى دبیران و منشیان عادى و محرمانه‏اند و بعضى دیگر داوران عدالت‏گستر و برخى کارکنانى که با انصاف و مدارا رفتار مى‏کنند ، و بعضى از مردم جزیه دهندگان و مالیات دهندگانند از اهل ذمّه و مردم مسلمان و گروهى از بازرگانان ، صنعتگران ،و برخى از طبقه پایین که نیازمندان و تهیدستانند ، و خداوند براى هر گروهى از اینان سهمى و بهره‏اى معیّن کرده است ، که اندازه و مقدار آن را در کتاب خود و یا در سنّت پیامبرش درود و سلام خدا بر او و بر خاندان او باد مقرر کرده است که در نزد ما [ اهل بیت ] محفوظ است .

امّا سپاهیان به امر خدا ، براى مردم به منزله دژها ، و براى حکمرانان باعث زینت و براى دین عزّت و وسایل آرامش و امنیّتند ، و رعیّت پایدار نمى‏ماند مگر به وسیله سپاهیان ، و سپاه نظم نپذیرد مگر به وسیله مالیات و حقوقى که خداوند براى ایشان مقرّر فرموده است تا بدان وسیله توانایى نبرد با دشمنان را داشته و در آرایش و نظام کار خود بدان متّکى باشند ، و نیاز خود را به وسیله آن برطرف سازند .

وانگهى براى این دو گروه [ رعیت و سپاه ] نیز سر و سامانى نخواهد بود مگر به وسیله گروه سوّم که عبارتند از قضاه ، کارکنان ، و نویسندگان که در اختلاف میان مردم قضاوت کرده ، و مالیاتها را جمع آورى کرده و امور خاص و عام را ثبت و ضبط مى‏کنند .

و باز همه اینان استوار نمى‏مانند مگر به وسیله بازرگانان و صنعتگرانى که باعث جمع آورى سود و پایدارى بازاراند و کارهایى را انجام مى‏دهند که از دیگران ساخته نیست و بعد از اینها طبقه پایین از تهیدستان و بیچارگان که بخشش و کمک به آنها لازم است و نزد خداوند براى هر کدام از این طبقات مردم ، رفاه و گشایشى مقدر است ، و هر کدام از آنها در حد خود بر حکمران حق دارند که به کارشان سامان دهد و از طرفى حکمران قادر بر انجام این کار نیست مگر با تلاش و کوشش و یارى طلبیدن از خداوند و آمادگى براى اجراى حق و استقامت در هر کارى ، آسان یا گران اى مالک از سپاهیانت براى خاطر خدا و پیامبر ( ص ) ، و امام ، براى خود کسى را انتخاب کن که پندپذیرتر ، پاکدل‏تر ، عاقلتر و بردبارتر از همه باشد ، از آن افرادى که دیر خشمگین شود و زود عذر گناه را بپذیرد ، به زیر دستان مهربان و به زورمندان سختگیر و حریف باشد . از آن کسانى نباشد که اظهار درشتى کند و یا از ناتوانى و سستى زمینگیر شود .

وانگهى با افرادى که ریشه‏دار و از خانواده‏هاى شریف و خوش سابقه‏اند همدم باش با بزرگواران ، دلیران ، بخشندگان و جوانمردان همنشینى کن زیرا آنها جامع بزرگوارى و در شمار مردم با احسان و حق شناسند . و بعد ، به کارهاى مردم ،مانند یک پدر و مادر نسبت به فرزندان رسیدگى کن و نیکیى را که به مردم روا داشته و باعث توانمندى آنها شده‏اى ، نزد خود بزرگ جلوه مده و وعده محبتى را که به آنها داده‏اى ، هر چند ناچیز باشد ، کوچک مشمار ، زیرا این عمل تو باعث خیرخواهى آنان نسبت به تو و خوشبینى آنان مى‏گردد . و کمک در کارهاى کم اهمیت را به دلیل رسیدگى به کارهاى مهم ایشان ترک نکن ، زیرا کمک ناچیز تو چنانست که از آن سود مى‏برند و کمکهاى مهم جاى خود را دارد که مردم بى‏نیاز از آن نیستند .

باید منتخبین از سران سپاهت کسانى باشند که با افراد سپاه در زندگى برابر باشند ، و از امکانات خود [ به زیردستانشان ] ، به اندازه‏اى که آنان و خانواده‏هایشان در رفاه زندگى کنند ، کمک نمایند ، تا این که آنان در راه پیکار با دشمن همسو باشند ، زیرا محبّت و یارى تو به ایشان باعث جلب قلوب آنان مى‏گردد .

و براستى ، بالاترین چیزى که باعث افتخار و چشم‏روشنى حکمرانان مى‏شود به پا داشتن عدالت در سراسر کشور ، و بروز دوستى و محبّت مردم است ، و دوستى و محبّت آنان بروز نمى‏کند ، مگر این که سینه‏هایشان از کینه تهى باشد . و خیرخواه حاکم خود نیستند جز این که از او ایمن گردند و سنگینى بار حکومت را بر پشتشان کمتر احساس کنند و به انتظار پایان حکومت ایشان نباشند بنابر این خواسته‏هاى آنان را برآور ، و از آنها به نیکى یاد کن ، و کسانى را که آزموده‏اى از زحماتشان قدردانى کن ، زیرا قدرشناسى و یاد از اعمال نیک آنها باعث هیجان و جنبش ، و تشویق افراد خمود مى‏گردد ، با خواست خدا علاوه بر اینها ، رنج و زحمت هر کسى را به حساب خودش بگذار ، مبادا رنج و تلاش کسى را به حساب دیگرى بگذارى ، و در موقع پاداش در پایان کارش مبادا کوتاهى کنى ، نباید بزرگى کسى باعث آن شود که رنج و کار کم او را بزرگ ، و پستى مقام کسى باعث آن شود که رنج و کار بزرگ او را ناچیز بشمرى .

در کارهاى مشکلى که در مى‏مانى و نمى‏دانى چه کنى باید به خدا و پیامبرش رجوع کنى که خداوند هدایت بندگان را دوست مى‏دارد و چنین مى‏فرماید :

« یا ایُّها الّذینَ آمَنُوا اَطیعو اللَّهِ و اَطیعُوا الرَّسُول وَ اُولِى الاَمْرِ مِنْکُمْ فَاِنْ تَنازَعْتُمْ فى شَى‏ءٍ فَرُدُّوهُ اِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ » . رجوع به خدا یعنى عمل کردن به محکمات قرآن ، و رجوع به پیامبر ( ص ) ، یعنى عمل کردن به سنّت او ، سنّتى که باعث از بین بردن اختلاف است نه باعث تفرقه و پراکندگى .

وانگهى براى قضاوت میان مردم بهترین افراد رعیّت را انتخاب کن ، از آن کسانى که کارها بر او سخت و مشکل جلوه نکند ، و طرفهاى نزاع ، نظر خود را با لجاجت بر او تحمیل نکنند و او در اشتباه خود پافشارى نکند ، و به هنگام شناخت حق از بازگشت بدان درمانده نباشد ، و هواى نفسش متمایل به حرص و طمع نباشد ، و به اندک فهم و درک از مسائل ، بدون زحمت فکر و اندیشه زیاد ، بسنده نکند .

از آن کسان که در برابر شبهات ، بیشتر تأمل مى‏کنند ، و بیشتر از همه سراغ دلیل و برهان مى‏روند ، و از همگان کمتر از مراجعه دادخواهان خسته مى‏شوند و براى کشف واقعیتها از همه با حوصله‏تر و به هنگام روشن شدن حکمى از همه کس قاطعترند . کسى که ستایش زیاد او را وادار به خودبینى نسازد و تشویق و فریب او را از اعتدال بیرون نکند ، و این چنین افراد شایسته و قضات آراسته به چنین ویژگیها کم‏اند .

و بعد از همه اینها ، قضاوت او را بسیار وارسى کن و به قدرى از مال دنیا به او بده که زندگى‏اش در رفاه باشد و جلو عذر و بهانه او را بگیرد و نیاز به مردم نداشته باشد ، و او را در نزد خود مقام و جایگاهى بده که دیگر نزدیکان تو در آن مقام طمع نکنند تا بدین وسیله او از بدگویى افراد در نزد تو ایمن باشد . پس این امر [ قضاوت ] را کاملا زیر نظر داشته باش ، زیرا این قضا در دست بدکارانى گرفتار بود که در آن از روى هوا و هوس رفتار مى‏کردند و آن را وسیله رسیدن به دنیا قرار داده بودند .

وانگهى در اعمال کارکنانت دقیق باش ، وقتى که آنها را آزمودى به کار بگمار ، مبادا ایشان را از روى هواى نفس و یا به قصد کمکى به ایشان ، بى‏حساب مشغول کار کنى زیرا اینها رشته‏هایى از ستمکارى و خیانت به مردم است و چنین افرادى را از میان آزمودگان و افراد با آزرم از خانواده‏هاى نجیب و پیشقدم در اسلام جستجو کن ، زیرا اینان داراى ویژگیها و خصلتهاى ارزشمند و با ناموس‏تر و کم طمعتر و بیشتر در اندیشه عواقب کارند .

بنابر این وسایل خورد و خوراک آنها را فراوان کن ، که این عمل باعث تقویت آنها در خودسازى و بى ‏نیازى از خوردن حق زیر دستان خواهد شد ، و هم حجّتى است بر ایشان ، اگر فرمان تو را نبرند و یا امانت تو را خدشه ‏دار کنند .آنگاه در کارهایشان بررسى کن ، و بازرسان راستگو ووفادار از طرف خود بر آنان بگمار ، زیرا بازرسى نهانى باعث وادار ساختن آنها به امانتدارى و مداراى با مردم و حفظ تو از خیانت یاران مى‏شود ، اگر یکى از آنان دستش را به خیانت آلود و گزارش همه بازرسان آن را تأیید کرد به همان گزارشها اکتفا کن و بى‏درنگ گنهکار را مجازات کن و از کارش بازخواست نما و او را بى‏اعتبار و خوار گردان و داغ خیانت بر پیشانى او بزن و حلقه ننگ تهمت و بدنامى را برگردن او درآویز .

در مورد مالیات به نفع مالیات دهندگان قدم بردار ، زیرا صلاح مالیات و مصلحت مالیات دهندگان باعث آسایش و راحتى دیگران است ، و آسایش دیگران میسّر نیست مگر به وسیله مالیات پردازان ، چون مردم همه مرهون مالیات و مالیات دهندگانند ، و باید تو بیشتر به فکر آبادى زمین تا گرفتن مالیات باشى زیرا مالیات جز با آبادى زمین به دست نمى‏آید و کسى که بدون آبادانى ، مالیات بخواهد ، در حقیقت دست به کار ویرانى کشور ، و از بین بردن مردم زده و کار او دیرى نخواهد پایید .

بنابر این اگر مالیات دهندگان از سنگینى مالیات یا از رسیدن آفت و علّتى و یا از بى‏ آبى و کم‏آبى و یا نیامدن باران و یا دگرگونى و تغییر وضع زمین که آن را آب گرفته یا از بى‏آبى خراب شده است ، شکوه کردند ، به اندازه‏اى که امید به اصلاح کار را در ایشان برانگیزد ، از مالیات تخفیف بده ، و نباید این تخفیف بر تو گران و سنگین بیاید ، زیرا این تخفیف تو نوعى اندوخته است که با آبادانى شهرها و آراستگى وضع حکومت ، به تو باز خواهد گشت و نیز ستایش آنان را نسبت به تو برمى‏ انگیزد و از انتشار عدل و داد در میان آنان شادمان مى‏ شوى و به خاطر آنچه در اثر رفاه و آسایش ، نزد آنان اندوخته ‏اى و از آن عدالتى که نسبت به ایشان روا داشته‏اى و مهرى که دلها را بر آن عادت داده و تقویت کرده‏اى با اطمینان بر آنها اعتماد کن چه بسا که پس از نیکى و اعتماد به آنها کارهایى پیش آید که وقتى به آنان واگذار کنى ، با طیب خاطر و علاقه ‏مندى و خوشحالى انجام دهند زیرا به مملکتى که آباد است ، هر چه بار کنى ، مى‏ کشد ، و همیشه ویرانى یک سرزمین در گرو تنگدستى مردم آنجاست . و مردم زمانى دچار تنگدستى مى‏گردند که حکمرانانشان دل به مال اندوزى سپارند و به پایدارى حکومت خود بدگمان شوند و از دگرگونیهاى زمان کمتر عبرت بگیرند .

و بعد درباره منشیان و دبیران خود ، بیندیش و بهترین آنها را به کارهاى خویش بگمار و نوشتن نامه‏هایى را که در آنها سرنوشت کارها و اسرار حکومتى نوشته مى‏شود ، به دبیرى اختصاص ده که در تمام صفات خوب ، خیر اندیشى و پاکدامنى از نویسندگان دیگر جامعتر باشد کسى که عظمت تو او را از راه بیرون نبرد تا با مخالفت با تو در حضور مردم و بزرگان جسور باشد و کسى که غفلت و بى‏توجّهى او باعث شود که در رساندن نامه ‏ها به کارگزارانت کوتاهى کند و یا از طرف تو پاسخ درست را به آنها نرساند و از آنچه از جانب تو داد و ستد مى‏کند تو را بى‏خبر گذارد و هم چنین کسى که در بستن قراردادى به نفع تو سستى نکند ، و از الغاء قراردادى که به زیان تو است ناتوان نماند ، و اندازه ارزش و مقام خود را در کارها بشناسد ، زیرا کسى که موضع خود را نشناسد مقام و موضع دیگران را هرگز نخواهد شناخت ، و مبادا که آنان را با فراست و دریافت خود و اطمینان و خوشبینى که دارى انتخاب کنى ، زیرا افراد براى جلب نظر فرمانروایان ، خودنمایى مى‏کنند و خدمت خود را خوب جلوه مى ‏دهند و نیک نفسى و خیر اندیشى مى‏نمایانند و عیبهاى خود را از حاکم مى‏ پوشانند تا او را بفریبند ، در حالى که غیر از آنچه وانمود مى‏کنند ، در باطن چیزى از خیرخواهى و امانت در آنان وجود ندارد .

بنابر این باید آنها را به کارهایى که نیکان پیش از تو انجام مى ‏دادند ، بیازمایى ، آنگاه بهترین آنها را که بین مردم درستکاریشان آشکار و بر سر زبانهاست ، انتخاب کن ، و این نوع امتحان دلیل اطاعت تو از خدا و کسى است که کار را به تو سپرده است و براى هر کارى از کارها فردى کارگردان از دبیران خود را بگمار ، که عظمت کار ، او را از پا در نیاورد و ناتوان نسازد و زیادى کار او را نلرزاند . و اگر در منشیان تو عیبى باشد که از چشم تو پنهان بماند ، تو مسؤول آن هستى .

دیگر آن که سفارش مرا درباره بازرگانان و صنعتگران پذیرا باش ، و درباره آنان پند و نصیحت خود را دریغ مکن چه آنان که در شهرها مقیمند و چه آنان که با سرمایه خود در رفت و آمدند و یا آن که با نیروى بدنى سود مى‏رسانند ، زیرا اینان سرچشمه منافع و فراهم آورنده آن از راههاى سخت و جاهاى دور ، در بیابان ،دریا ، زمین هموار و کوهستانهاى کشور تو و از جاهایى که اجتماع مردم آنجا کم است و جرأت رفتن آنجاها را ندارند ، بنابر این بازرگانان مایه آسایشى هستند که بیم سختى در آن نیست و سبب صلحى هستند که خوف فتنه در آن نیست .

اعمال آنها را در نزدیکى خود و در اطراف کشور مورد بررسى قرار بده ، و با تمام این سفارشها که درباره ایشان شد ، بدان که در مورد اکثر آنها سختگیرى بسیار و تنگ نظرى زشت و احتکار براى گرانفروشى و از پیش خود نرخ گذارى درباره اجناس مورد فروش ،وجود دارد ، و این کارها سبب زیان رساندن به مردم و بد جلوه دادن فرمانروایان است ، بنابر این از احتکار جلوگیرى کن که پیامبر ( ص ) از احتکار نهى فرموده است . و خرید و فروش باید آسان و ساده و بى‏کم و کاست با ترازو ، و با نرخهایى صورت گیرد که به فروشنده و خریدار اجحاف نشود . آنگاه اگر کسى پس از جلوگیرى تو ، احتکار کند ، مجازات کن ، مجازاتى که باعث رسوایى او گردد ولى از حدّ و اندازه بیرون نباشد .

سپس خدا را خدا را درباره گروه زیردستان درمانده و تهى‏دست و گرفتار رنج و زحمت و ناتوانى ، زیرا بعضى از افراد این گروه دست نیاز پیش این و آن دراز مى‏کنند و برخى دیگر چنین نیستند روى ابراز نیاز ندارند و اظهار نیاز نمى‏کنند . و براى رضاى خدا آنچه را که درباره حقوق ایشان بدان مأمورى ، انجام بده ، و بخشى از بیت المال را که از غلاّت و منافعى که از زمینهاى به غنیمت گرفته شده به دست آمده است ، در هر شهرى براى آنان معیّن کن ، زیرا دورترین ایشان همان سهم را دارند که نزدیکترین آنها دارند .

به رعایت حق هر کدام از آنها تو مسؤولى مبادا تو را غرور شادى و غرق شدن در ناز و نعمت از حال آنان غافل نگه دارد ، زیرا تو به خاطر انجام کارهاى مهمّ ، از این که موارد کم ارزش را فراموش کنى ،معذور نخواهى بود ، بنابر این همّت خود را از آنان دریغ مدار ، و از روى غرور ،صورت از آنها بر مگردان ، و کار کسانى از ایشان را که از تو دورند مورد توجه قراربده آن کسانى که در انظار مردم خوارند و مردم آنها را کوچک مى‏شمارند ، پس کسى را که امین تو است و خداترس و فروتن است بر ایشان بگمار تا به کارهاى آنان رسیدگى کند و به تو ابلاغ نماید ، آنگاه تو درباره ایشان چنان رفتار کن تا روزى که خدا را ملاقات مى‏کنى ، عذرت را بپذیرد ، زیرا آنان در میان مردم به عدالت و دادگرى از دیگران نیازمندترند ، بنابر این در اداى حقوق هر کدام از آنها عذر و دلیلى داشته باش ، و به یتیمان و سالخوردگان که راه چاره‏اى ندارند ، و خود را براى درخواست آماده نکرده ‏اند رسیدگى کن ، و آنچه گفتیم براى فرمانروایان سنگین است و هر گونه حقّى گران و سنگین است ، و گاهى خداوند آن را سبک مى‏گرداند به کسانى که فقط از او پاداش نیکو و رستگارى مى‏خواهند و در برابر مشکلات صبورند و براستى آنچه خدا وعده داده است اطمینان دارند » .

شرح

باید توجه داشت که در این بخش از فرمان امام ( ع ) چند مطلب است :

اول : امام ( ع ) مردم شهرها را به هفت دسته تقسیم کرده ، و مطابق توضیحى که داده است هیچ دسته‏اى جز به کمک دسته دیگر استوار نمى‏ماند .

عبارت امام ( ع ) : من اهل الذمه و مسلمه النّاس ،

( از اهل ذمه و مسلمانان ) تفصیلى براى دسته اوّل است . اما عبارت « اهل ذمّه » تفسیر و توضیح است براى اهل جزیه و عبارت مسلمه النّاس ، بیانگر مالیات دهندگان ، و ممکن است عبارت مذکور ، توضیح اهل جزیه و خراج بوده باشد به این ترتیب که امام ( ع ) حق دارد که زمین خراج را از دیگر مسلمانان و اهل ذمّه ، قبول کند .

و مقصود امام ( ع ) از سهمى که خداوند براى هر کسى تعیین کرده است ، حق هر یک از صاحبان حق از صدقات است مانند : فقرا ، مساکین ، جمع آورندگان مالیات و صدقه ، که به طور اجمال در قرآن و به طور تفصیل در سنّت پیامبر ( ص ) بیان شده است . و موضع هر کسى که خداوند به عنوان عهد و پیمانى از جانب خود ، در نزد خاندان پیامبرش تعیین کرده است عبارت است از مقام و مرتبه هر یک از مردم جامعه که تنها به خود آنها مربوط است ، زیرا سپاهى مقام و موضع خاصّى دارد که نباید از آن تجاوز کند ، و وظیفه اوست که در حدّ و موضع خود بماند و آنچه لازمه آن مقام است انجام دهد ، و هم چنین منشیان ، کارکنان ، قضاه و دیگران ، که هر کدام موضع خاصّى دارند که باید در آن حدّ بمانند ، و وظیفه‏اى است که به عنوان پیمانى از جانب خدا بر عهده آنهاست که این پیمان نزد پیامبر ( ص ) و خاندانش محفوظ و شریعت اسلامى جامع آن وظایف است .

دوم : امام ( ع ) با عبارت : فالجنود باذن اللّه . . . معونتهم ،

بر این مطلب توجه داده است که هر کدام از گروههاى نامبرده وابسته به دیگرى است به طورى که بدون آن استوار نیست و نیازمندى‏اش بدان حتمى است . و صورت و هیأت جامعه شهر به مجموعه آنها وابسته است . آنگاه امام ( ع ) نخست از سپاهیان شروع کرده است به دلیل این که اصل در نظام جامعه آنهایند ، و دلیل نیازمندى به سپاهیان را در چهار ویژگى بیان کرده است :

۱ سپاهیان به منزله دژهاى مردمند . کلمه : الحصون ( دژها ) را به لحاظ آن که آنها همچون دژى از رعیت نگهدارى و مراقبت مى‏کنند ، استعاره از سپاه آورده است .

۲ سپاهیان زینت حکمرانانند ، زیرا حاکم بدون سپاه مثل فردى از مردم است که هیچ کس به او اعتنا نمى‏کند و فرمان او را نمى‏برد و پیامد فاسد آن نیز روشن است .

۳ آنان باعث عزّت و حرمت دینند ، کلمه عزت را بر سپاهیان از باب تسمیه لازم بر ملزوم ، اطلاق فرموده ، زیرا وجود آنان براى عزت لازم و ضرورى است .

۴ کلمه « أمن » را از باب این که در جاده‏ها و دیگر جاها وجود سپاه باعث امنیت است ، استعاره از سپاهیان آورده است و این عبارت به منزله صغراى قیاس مضمرى است که کبراى مقدّر آن چنین است : و هر کس چنین باشد ، کار رعیت بدون او استوار نگردد .

عبارت : و لیس یقوم الرعیه الاّ بهم

یعنى رعیت جز با سپاهیان پایدار نمى‏ماند ، نتیجه قیاس مورد ذکر است . و امام ( ع ) : باذن اللّه فرموده تا روشن کند منظور وى سپاهیان حق است که بر پایه مصلحت و حکمت به وجود آمده‏اند ، نه هر نوع سپاهى .

دسته دوم ، مالیات دهندگان و کسانى هستند که مالیات از آنها گرفته مى‏شود و به دلیل این که لازمه نیاز به سپاه ، نیاز به این گروه است ،

در عبارت :ثم لا قوام للجنود . . . حاجتهم ، اشاره دارد .

بنابر این عبارت : لا قوام . . . الخراج ،

مدعایى است که عبارت : الذین یقوون . . . حاجتهم ، به منزله صغراى قیاس مضمرى است که آن را براى اثبات این مدعا آورده است ، و کبراى مقدّر نیز چنین است : و هر چه چنان باشد ، بدون آن سپاه پایدار نمى‏ماند . بنابر این سپاه بدون مالیاتى که خداوند براى آنان تعیین فرموده است ، استوار نمى‏ماند و از طرفى مالیات از دسته‏اى از توده مردم گرفته مى‏شود و سپاه بدون آنان پایدار نمى ‏ماند .

دسته سوم : قضاه ، کارکنان و منشیان مى‏باشند و نیز امام ( ع ) وجه مشترک این گروهها را بیان مى‏کند ، زیرا علّت نیازمندى به اینان یکى است ، و به همین علّت اشاره فرموده در عبارت : لما یحکمون به . . . و عوامّها ، زیرا هر کدام آنها از طرف حاکم و مردم بر تمام کارهاى عمومى و یا خصوصى امینند ، و تنظیم احکام قراردادها ، و جمع‏آورى منافع ، به دست آنهاست . و این عبارت به منزله صغراى قیاس مضمرى است که کبراى مقدّر آن چنین است : و هر کس آن چنان باشد پس نیازمندى سپاه و مردم به او حتمى است .

دسته چهارم : بازرگانان و صنعتگران ، امام ( ع ) مدّعى است که کارگروههاى قبل بدون اینها به سامان نمى‏رسد ، و به این مطلب توجّه داده است در عبارت : فیما یجتمعون علیه من مرافقهم ( اینان باعث جمع‏آورى فایده و سودند ) ، زیرا کار بازرگانان از فراهم ساختن کالا و خرید و فروش و به پا داشتن بازارهاى کسب ، و همچنین کار صنعتگران ، یعنى همان فایده نیروى بازویشان ،چیزهایى هستند که از دیگران چنین سودى عاید نمى‏شود ، بنابر این در مقام برآوردن نیاز توده مردم و اهمیّت کار آنها اینان باعث رسیدن فایده و منفعت به مردمند ، و آن جمله به منزله صغراى قیاس مضمرى است که کبراى آن عبارات پیش از آنست .

دسته پنجم : طبقه پایین جامعه که از مردم نیازمند و تهى‏دست تشکیل مى‏شود ، و به جهت نیازمندى به ایشان توجه داده است در عبارت : الّذین یحقّ رفدهم و معونتهم ( کسانى که کمک و بخشش به آنها لازم است ) توضیح مطلب آن که کمک و بخشش بدانها باعث جلب نظر و پشتیبانى آنها از کسى مى‏شود که بدانها یارى و کمک رسانده ، و به وسیله آنهاست که رحمت خدا نازل مى‏شود و همواره برکت از جانب خداوند به شهروندان مى‏رسد ، و به پاداش اخروى نائل مى‏گردند ، بنابر این ، نیاز به این دسته از مردم ، ایجاب مى‏کند تا به آنها کمک و یارى شود .

پس از آن که امام ( ع ) به دلیل احتیاج به تمام قشرهاى مردم ، اشاره کرد ،آنگاه مى‏فرماید : براى هر کدام از این طبقات مردم ، نزد خداوند ، رفاه و گشایشى مقدّر است ، یعنى در ذات خدا و در عنایت و لطف پروردگار ملحوظ است ، تا این که در تدبیر امور مردم ، اعتماد به خدا کند ، زیرا سرآغاز عنایت از اوست . و نیز مى‏فرماید : هر طبقه‏اى از مردم بر حاکم حقى درخور دارند تا حاکم بداند که رعایت حال هر یک از این گروهها بر او لازم است و از آن غفلت نورزد . توفیق از آن خداست .

مطلب سوم ، دستور به آراستن هر دسته‏اى از مردم به صفات و ویژگیهایى است که باید واجد آن اوصاف باشند ، و هر کدام را در جایگاه مناسب خود قرار دهد :

امّا دسته اوّل یعنى سپاهیان : امام ( ع ) به تعیین کسانى اشاره فرموده است که آنان با داشتن ویژگیهایى ، شایستگى رسیدن به این مقام را احراز مى‏کنند . و درباره آنان دستورهایى اعم از اوامر و نواهى داده است .

امّا اوصاف و ویژگیها :

۱ کسى که نسبت به خدا و پیامبر خدا ( ص ) و پیشوا و رهبرش پندپذیرتر و پاکدلتر است ، یعنى در عمل بر طبق فرمان خدا ، رسول خدا و رهبر خود ، امینتر است . اصطلاح ناصح الجیب ، کنایه از امانتدارى است .

۲ بردبارترین مردم باشد . آنگاه چنین فرد برتر را معرّفى کرده و فرموده است : از کسانى که دیر خشمگین مى‏شوند ، و اگر کسى از آنان عذرخواهى کند ،زود عذر پذیرند و به زیردستان مهربانند و نسبت به آنها درشتى نمى‏کنند ، امّا با زورمندان گردن فرازى مى‏نمایند یعنى بر آنها برترى مى‏جویند و با اعراض از ضعیفان به زورمندان رو نیاورند از آن کسانى که خشونت آنان را از جا نکند ، یعنى خصلت درشتى و خشونت ندارند تا آنان را به هر جا که خواهد بکشد ، مانند این سخن : دوشیدن شتر با همه نیرو و تمام کف دست مصلحت نیست ، که باعث پس زدن شیر مى‏شود [ ۵ ] و بعضى گفته‏اند : هیجان او را وادار به عملى نکند ، و اگر کارى را انجام داد ، باعث رنجش او نگردد ، و نرمش و ناتوانى او را از اجراى حدود الهى و گرفتن حق ستمدیدگان از ستمکاران باز ندارد .

۳ کسانى که از خانواده‏هاى شریف و خاندانهاى درستکار و خوشنام وخوش سابقه از نظر حالات ، رفتار و گفتار نیک باشند .

۴ کسانى از جنگجویان و دلیران باشند .

۵ از بخشندگان و جوانمردان باشند امّا اوامر :

۱ فردى از سپاهیان را به ریاست برگمارد که داراى این ویژگیها باشد .

۲ با افراد یاد شده نزدیک و همنشین شود ، یعنى در این پست و مقام با آنها همراه باشد و درباره آنان او را ترغیب و تشویق نموده است

با این عبارت :فانّهم . . . من العرف ، یعنى زیرا آنان جامع بزرگوارى و شاخسار احسانند . و آنان را با صفت : جامع بزرگوارى و شاخه ‏هایى از نیکى ، ستوده است ، از باب اطلاق نام لازم بر ملزوم خود ، زیرا انبوهى از بزرگوارى یعنى فضیلتهاى یاد شده لازم و همراه چنان افرادى است ، امانتدارى ، بخشندگى و جوانمردى خصلتهاى خوبى هستند که تحت عنوان پاکى و پاکدامنى قرار دارند . بردبارى و دلاورى دو فضیلت از فضایل اخلاقى و در ذیل عنوان شجاعت هستند . و احتمال دارد مرجع ضمیر در عبارت : فانهم ، فضایل یاد شده باشد ، همان طور که در آیه مبارکه آمده است :« فَاِنَّهُمْ عَدُوٌ لى » که مرجع ضمیر بتهایند .

۳ همانند پدر و مادرى ، به کارهاى آنها و آنچه مربوط به مصلحت آنهاست ، رسیدگى کند ، و این سخن کنایه از نهایت مهربانى نسبت به آنهاست .

۴ او را از این که کمک مالى و یا هر نوع منفعت رسانى را که باعث تقویت آنها مى‏گردد در نزد خود بزرگ شمارد ، نهى فرموده است ، بدان جهت که این عمل باعث کوتاهى او در حق ایشان مى‏گردد .

۵ مبادا وعده محبّتى که به آنها داده است ، ناچیز شمارد ، و این کوچک شمردن باعث شود تا او به وعده خود عمل نکند ، و به رجحان انجام وعده‏اى که به آنها داده است ، هر چند که ناچیز باشد ، با این عبارت استدلال کرده : فانه داعیه . . . الظّن بک ( زیرا این عمل تو باعث خیرخواهى و خوشبینى آنان نسبت به تو مى‏گردد ) . و کبراى مقدّر این قیاس مضمر ، چنین است : و هر چه که این طور باشد ، سزاوار است انجام دهى .

۶ او را از این که به دلیل رسیدگى به کارهاى مهمّ ، به کارهاى کم اهمیّت نپردازد ، بازداشته است ، و براى اولویّت عمل وى با این عبارت استدلال کرده است : فان الیسیر . . . موقعا لا یستغنون عنه ( زیرا کمک تو در مورد کارهاى کم اهمیّت آنقدر ارزش دارد که مورد استفاده آنها باشد ) ، و معناى عبارت روشن است ، زیرا کمک در کارهاى مهمّ از ارزش کمک مفیدى که اندک و ناچیز باشد نمى‏کاهد ، [ هر نوع کمکى جاى خود را دارد ] .

۷ امام ( ع ) او را مأمور کرده است ، بر این که از سران سپاه کسانى را در نزد خود برگزیند که واجد صفات مزبورند ، آن کسى که با زیردستان از سپاه در زندگى برابر بوده ، و از امکانات خود به اندازه‏اى که آنها و خانواده و فرزندانشان در رفاه باشند کمک مى‏کند ، تا بدین وسیله عزمشان یکى شود و در راه پیکار با دشمن به منزله یک فرد گردند .

آنگاه امام ( ع ) در زمینه توجّه به زیردستان ، با بیان این که پیامد این توجّه و یارى جلب قلوب آنان است ، او را تشویق به محبّت بدانها کرده است . و این بخش از عبارت به منزله صغراى قیاس مضمرى است که کبراى مقدّر آن چنین است : و هر چه که باعث جلب قلوب آنان شود ، انجام دادنش مصلحت و واجب است . و از طرفى چون محبت صحیح بدانها از مهمترین هدفها بوده است ، امام ( ع ) اظهار داشته که کمک و محبت به آنها جز با انجام سه امر انجام‏پذیر نیست :

۱ شفقت مردم به فرمانروایان و مراقبت از ایشان .

۲ بارسنگین نشمردن حکومت آنان .

۳ به انتظار پایان گرفتن مدت حکومت ایشان نبودن .

این امور به منزله صغراى قیاس مضمرى هستند که کبراى مقدّر آن چنین است : و آنچه که مهمترین خواسته‏ها جز به وسیله آن انجام پذیر نباشد ، خود از مهمترین خواسته ‏هاست .

۸ امام ( ع ) دستور بر آوردن نیاز مردم را به وى داده است : به این ترتیب که از طرف خود امکانى به آنها بدهد که آرمانهاى ایشان بدان وسیله برآورده شود ،زیرا این خود از چیزهایى است که موارد سه گانه بالا جز به این وسیله انجام نمى‏پذیرد . و از این روست که امام ( ع ) این مطلب را با فاى نتیجه ایراد کرده است .

۹ فرمان داده است تا با تمجید از آنها و قدردانى از زحمات کسانى که آنها را آزموده است رابطه خود را با آنها استوار سازد ، و براى ضرورت این کار با این عبارت خود استدلال فرموده است : فانّ کثره الذکر . . . انشاء اللّه ، زیرا یاد کردن اعمال نیک آنها به خواست خدا باعث جنب و جوش آنها و تشویق افراد خمود مى‏گردد . و این مطلب واضحى است و این قضیه به منزله صغراى قیاس مضمرى است که کبراى مقدر آن چنین است : و هر چه آن چنان باشد ، ضرورت دارد .

۱۰ امر کرده است تا موقعیت هر کسى را با رنجى و زحمتى که کشیده بشناسد ، و زحمت هر کسى را به حساب خود او بگذارد .

۱۱ او را نهى کرده است از این که زحمت و تلاش کسى را به حساب دیگرى بگذارد .

۱۲ مبادا در پاداش زحمات او کوتاهى کند و در نتیجه مقدارى از آن را به حساب آورد . و یا ناچیز قلمداد کند .

۱۳ و نباید بزرگى کسى باعث آن شود که زحمات کم او را بزرگ شمارد و یا پستى مقام کسى باعث شود که رنج و زحمت بزرگ او را کوچک به حساب آورد ، زیرا تمام اینها انگیزه سستى و تنبلى نسبت به جهاد در راه خدا مى‏گردد .

۱۴ فرمان داده است تا در کارهاى مشکلى که باعث درماندگى او مى‏شود و کارها را بر او مشتبه مى‏سازد به خدا و پیامبر رجوع دهد ، با استدلال به آیه مبارکه ، و بعد هم ، رجوع دادن به خدا را ، تفسیر به فراگیرى محکمات قرآن ، و رجوع به پیامبر را تفسیر به فرا گرفتن سنّت او ، فرموده است ، و سنّت را با این ویژگى تعریف کرده است که جامع و گردآورنده باشد ، زیرا محور و هدف سنّت بر ضرورت اتّحاد و اجتماع مردم بر بندگى خدا و رفتن به راه اوست .

دسته دوم : قاضیانى که به عدل و داد حکم مى‏کنند ، و آنان را با ویژگیهایى معرّفى فرموده و درباره ایشان اوامرى صادر کرده است :

امّا در مورد انتخاب قاضى ، باید از نظر او بهترین فرد رعیّت باشد ، و این برترى را با چند ویژگى مشخّص کرده است :

۱ از آن کسانى نباشد که به هنگام مراجعه ، کارها بر او سخت و مشکل جلوه کنند .

۲ از کسانى نباشد که طرفهاى دعوا ، نظر خود را بر او تحمیل کنند ، یعنى او را با لجاجت وادار کنند تا بر خلاف حق داورى کند . بعضى گفته‏اند ، این سخن کنایه است از این که ، قاضى از آن کسانى باشد که طرفهاى نزاع او را راضى کنند و او اقدام به بحث و بررسى نکند ، و حرف اوّل آنها را بپذیرد .

۳ اگر اشتباهى از او سرزد ، به اشتباه خود پافشارى نکند ، زیرا بازگشت به حق بهتر از ادامه در گمراهى است .

۴ به هنگام شناخت حق از بازگشت به حق در نماند ، آن طورى که قضاه بد به خاطر حفظ مقام و از ترس زشتى کار غلط خود رفتار مى‏کنند .

۵ هواى نفسش میل به حرص و آز نکند ، زیرا چشم طمع داشتن به مردم باعث احساس نیاز به ایشان و انحراف از راه حق مى‏گردد .

۶ به اندک فهم و درک از مسائل بدون فکر و اندیشه زیاد بسنده نکند ،

زیرا این خود زمینه خطا و اشتباه است .

۷ از همه کس بیشتر در مسائل شبهه‏ناک تأمّل کند ، زیرا این قبیل مسائل جاى احتمال وقوع در گناه است .

۸ بیش از همه کس به سراغ دلیل و برهان برود .

۹ از همه کس کمتر از مراجعه دادخواهان خسته شود ، زیرا لازمه خستگى و دلتنگى از کار ، ضایع کردن حقوق است .

۱۰ همچنین از همه کس در کشف واقعیتها با حوصله‏تر باشد .

۱۱ به هنگام کشف حقیقت ، قاطع‏تر از همه باشد ، زیرا که تأخیر در اجراى حق ، آفتها دارد .

۱۲ از کسانى نباشد که ستایش زیاد دیگران ، او را به سوى خودخواهى سوق دهد .

۱۳ از آن کسانى نباشد که از روى ناآگاهى و فریب ، از راه حق و اعتدال منحرف شود .

آنگاه امام ( ع ) ، بر این مطلب که شمار افراد واجد این شرایط اندک است حکم کرده تا توجه دهد که واجدین این شرایط سزاوارترند نه آن که اینها شرط قضاوت است .

اما اوامر :

نخست ، آن که کس را انتخاب کند که واجد صفات یاد شده است .

دوم ، آنکه کارهاى قضایى او را مورد وارسى بسیار قرار دهد ، تا ریشه طمع او را به انحراف از راه حقّ اگر موردى به قلبش خطور کند از بن بر کند .

سوم : به قدرى از مال دنیا به او بدهد که دیگر بهانه‏اى براى او نماند . و این مطلب کنایه از مقدار کفایت و آن اندازه‏اى است که نیازمندى او به مردم رابه حداقلّ برساند تا به آنها چشم طمع نداشته باشد . احتمال دارد کلمه : ما در جمله : ما یزیل بدل از البذل ، و مفعول براى فعل محذوفى باشد که کلمه البذل بر آن دلالت دارد ، گویا فرموده باشد : چیزى را که عذر و بهانه او را از بین ببرد ، به او بدهد ، و احتمال مى‏رود که مفعول براى یفسح باشد ، یعنى به قدرى از مال دنیا به او دهد که در رفاه زندگى کند . و ممکن است در معناى مصدر یفسح باشد ، یعنى : به نوعى زندگى او را گشایش بخشد که عذر و بهانه‏اى نماند .

چهارم : او را در نزد خود جایگاهى دهد ، که دیگر نزدیکان وى با وجود آن ، از وى چشم طمع نداشته باشند ، تا بدان وسیله از بدگویى دشمنان در امان باشد . و کبراى مقدّر این قیاس مضمر چنین است : و هر چه این فواید را دارد ،دادن آن به قاضى لازم و ضرورى است .

پنجم : در انتخاب کسانى با این ویژگیها و اجراى اوامر امام ( ع ) ، دقّت بیشترى کند ، تا به نتیجه نهایى برسد . و در این مورد چنین استدلال فرموده است :فانّ هذا الدّین . . الدّنیا . و کلمه الاسیر را به این لحاظ استعاره آورده است که بدکاران ، قضاوت را چون اسیرى در اختیار مى‏گیرند . و این عبارت صغراى قیاس مضمرى است که کبراى مقدّر آن چنین است : و هر گاه چنان است ، پس دقّت در انتخاب کسى که مطابق حقّ عمل کند و آن را از اسارت اشرار و تبهکاران نجات دهد ، ضرورت دارد . توفیق از آن خداست .

دسته سوم : کارکنان امام ( ع ) آنان را با ویژگیهایى مشخص کرده و دستورات سازنده‏اى درباره آنان صادر فرموده است .

امّا ویژگیها :

۱ یک کارمند براى کارهاى حکومتى و استانداریها از میان مردم کارآزموده و آگاه به مقررات و قوانین انتخاب شود . و سخن را به دلیل این که این اصل مهم کار است از همین جا شروع کرده است .

۲ از اهل شرم و حیا باشد ، نه آن چنان که در کمرویى در حدّى باشد که آلت دست دیگران گردد که طرف تفریط است در نتیجه به وسیله او حقوق و منافع اشخاص را از بین ببرند ، و نه به مرز بى‏حیایى برسد ، که موضع افراط است ،و باعث بى‏اعتبارى او نزد مردم و نفرت دلها از وى شود .

۳ از اعضاى خانواده‏هاى خوشنام و پیشقدم در اسلام باشند ، در این عبارت کنایه از خانواده‏هاى با سابقه در دیانت و خوبى است ، که ریشه‏دار در این امورند . و به دلیل مصلحت و حکمت در به کار گماردن کسانى با این ویژگیها با این عبارت اشاره فرموده است : فانّهم . . . نظرا ، توضیح آن که شرم و حیا و درستى و اصالت خانوادگى و پیشقدم بودن در اسلام ، باعث بزرگوارى و حفظ نوامیس از تعرض دیگران ، و کم اعتنایى و بى‏توجهى به چشم اندازهاى دنیوى مى‏ گردد ، و همچنین آزمودگى باعث تیزبینى و دور اندیشى درباره نتایج و پیامد کارها مى‏گردد . این عبارت به منزله صغراى قیاس مضمرى است که کبراى مقدّر آن چنین است : و هر کس چنان باشد ، شایسته‏تر براى والیگرى و کارمندى است .

اما دستورها :

اول آن که در اعمال کارکنان دقت کند ، تا پس از آزمون و بررسى آنها را به کار گمارد و آنها را معامله گرانه و از روى هواى نفس مشغول کارى نکند ، مثل این که در برابر تقاضاى مقام و ریاست چیزى به او بدهند و در مقابل ، ایشان را به شغلى بگمارد و بدون هیچ مشورتى در این باره به میل خود عمل کند ، زیرا این بى‏حسابى و به میل خود رفتار کردن چنان که در بعضى نسخه‏ها به جاى ضمیر ،این کلمات عینا آمده است رشته‏ هایى از ستمکارى و خیانت است : امّا ستمکارى ، از آن جهت است که رفتار آنچنانى ، انسان را از عدالت لازمى که ازنظر شرع موظف به انجام آن است ، بیرون مى‏کند .

و اما خیانت براى آن است که اولویت در انتخاب کارکنان و والیان از وظایف دینى است ، و دین هم امانتى است در دست کسى که آنان را به کار مى‏گمارد ، بنابر این اگر بدون رعایت این امانت ، بى‏حساب و از روى هوا و هوس انتخاب کند به دور از امانتدارى ، و خود نوعى خیانت است .

دوم این که اشخاصى را با ویژگیهاى یاد شده به دلایلى که ذکر شد ، براى کارها در نظر بگیرد .

سوم وسایل خورد و خوراک آنان را فراوان کند ، در این مورد از سه جهت مصلحت کار را بیان فرموده است :

۱ فراوان داشتن خورد و خوراک ، انگیزه‏اى براى خود سازى آنهاست ،که خود امرى ضرورى است .

۲ این کار باعث بى‏نیازى آنان از دست‏درازى به مال مسلمانانى است که در تحت اختیار آنها قرار دارند .

۳ این عمل ، دلیلى براى او در برابر آنها خواهد بود که فرمان او را نبرند و یا در امانت ایجاد خدشه کنند ، کلمه : الثّلم به معنى ایجاد خدشه استعاره براى خیانت است .

جهات سه‏گانه ، مقدّمات صغراى قیاسات مضمرى هستند که کبراى هر کدام از آنها چنین است : و هر چه آن چنان باشد ، انجامش داراى مصلحت لازم و فایده قطعى است .

چهارم ، آن که کارهاى آنها را بررسى کن ، و بازرسان و جاسوسانى از مردم راستگو و باوفا بر آنان بگمار . و به جهت مصلحت این کار ، با این بیان اشاره فرموده است : فانّ تعاهدک . . . بالرّعیه زیرا بررسى کارهاى ایشان ، با اطّلاع و آگاهى آنها بر این که این بررسى از طرف اوست انگیزه‏اى براى امانتدارى درانجام وظایفى که به عهده دارند ، و مداراى با مردم ، مى‏گردد . عبارت مذکور صغراى قیاس مضمرى است که کبراى مقدّر آن چنین است : و هر چه بر این منوال باشد انجامش لازم است .

پنجم : آن که خود را از خیانت یار و یاورانى که از جمله کارکنان هستند ،دور نگه دارد ، او را با این عبارت : فان احد منهم بسط . . . التّهمه ، به روشى که شایسته است آنها را ادب کند و سنّت الهى را درباره آنها اجرا نماید ، راهنمایى فرموده است .

کلمه : « تقلید » را استعاره آورده است ، براى آویختن ننگ تهمت به گردن او ، از آن جهت که تهمت همچون شعارى محسوس ( یوغى ) به گردن مى‏افتد .

و عبارت در نهایت رسایى و روانى است . میزان این مجازات بر حسب عرف و نظر امام ، و یا شخص منتخب او تعیین مى‏شود .

دسته چهارم مالیات دهندگان است ، امام ( ع ) درباره آنان اوامرى به شرح زیر صادر فرموده است :

اوّل : مسأله مالیات آنها را بررسى کرده و در مواردى که شرح مى‏دهد طورى رفتار کند که به نفع و مصلحت مالیات دهندگان تمام شود .

آنگاه به جنبه مصلحت مالیات دهنده با قیاس مضمرى اشاره فرموده است که صغراى آن ، عبارت : فانّ صلاحه . . . الاّ بهم است . و با عبارت : لا صلاح لمن سواهم الاّ بهم ، یعنى آسایش دیگران میسر نیست مگر به وسیله مالیات دهندگان ،به منظور تأکید توجه داده است که آسایش دیگران جز به وسیله آنان میسر نیست .

و کبراى مقدّر نیز چنین است : و هر کس که آسایش مردم جز به وسیله او میسر نگردد ، توجّه به کارهاى او و بررسى حالات وى لازم است . و بعد در توضیح صغراى قیاس فرموده است : چون مردم همه مرهون مالیات و مالیات دهندگانند ،و این مطلب امروز براى ما روشن است .

دوم : آن که توجهش به آبادى زمین از گرفتن و جمع آورى مالیات بیشتر باشد ، و به جنبه مصلحتى که در آن عمل وجود دارد ، با این گفتار توجه داده است : زیرا آن ، یعنى پرداخت مالیات جز به آبادانى زمین میسر نیست . و این عبارت به منزله صغراى قیاس مضمر است .

و بعد آن را با جمله : و من طلب . . .قلیلا ، توضیح داده است . و همین سخن امام ( ع ) اشارتى است بر پیآمد نقیض مطلب مورد ادعاى آن بزرگوار ، و آن عبارت از مفاسد سه گانه زیر مى ‏باشد :

۱ ویران سازى کشور از طریق نپرداختن به آبادانى آن .

۲ از بین بردن مردم ، به جهت مکلّف کردنشان به چیزى که در توان آنها نیست .

۳ ناپایدارى کار مالیات گیرنده و حاکم نسبت به مردم ، که این خود لازمه دو مورد قبلى است . و کبراى مقدّر چنین است : و هر چیزى که جز با آبادانى میسر نگردد ، لازم است ، درباره آبادانى دقت بیشترى به عمل آید تا درباره آن چیز . نتیجه این مى‏شود که توجه به آبادانى کشور باید بیش از توجه به گرفتن مالیات باشد .

سوم به او دستور داده است تا از مالیات آنها به مقدارى که امید مصلحت کارشان مى‏رود ، تخفیف دهد ، البته در صورتى که مالیات دهندگان از جریان حال خود شکایت داشتند که به دلیل وضعى که زمینشان پیدا کرده مالیات سنگین است ، یا آفتى به آن رسیده و یا به دلیل کم آبى و نیامدن باران و یا به علّت آمدن سیل و نرسیدن آب ، دگرگونى و خرابى در زمین پدید آمده است . و به دنبال آن ،وى را نهى کرده است از این که مبادا این تخفیف دادن مالیات را ، گران و سنگین تلقّى کند .

و در عبارت خود : فانّه ذخرء . . . العدل فیهم اشاره به مصلحتى فرموده است که در تخفیف دادن مالیات وجود دارد ، و معناى عبارت واضح است .

کلمه : معتمدا منصوب است بنابر این که حال است و عامل آن خفّفت مى‏ باشد .

و کلمه : فضل منصوب است چون مفعول معتمدا است . و عبارت : و الثّقه عطف بر همان مفعول مى‏باشد .

امام ( ع ) به جنبه مصلحتى که در اعتماد به افزایش توانمندى مردم از طریق رفاه و آسایش ایشان و اطمینان آنها به برخوردارى از عدالت وى ، وجود دارد ، با این عبارت خود توجّه داده است : فربما حدث . . . انفسهم به . و در حقیقت سخن امام ( ع ) چنین است : مالیات را از آنها سبک بگیر به خاطر آن که افزایش توان آنها را تأمین کرده‏اى ، زیرا این لازمه آن رویدادهاى احتمالى است که براى آنها پیش مى‏آید ، بنابر این اگر با آنها مدارا کنى با طیب خاطر مى ‏پذیرند .

همین بخش از سخن امام ( ع ) به منزله صغراى قیاس مضمرى است که کبراى آن چنین است : و هر کسى که چنان وضعى داشته باشد باید بر آنها سبک گرفته شود ، تا توانشان افزایش یابد . و عبارت : فان العمران محتمل ما حمّلته ( زیرا به مملکت آباد هر چه بار کنى ، بار را مى‏کشد ) توضیحى براى صغراى قیاس مذکور است ، به این ترتیب که تخفیف مالیات مردم باعث آبادانى زمین است و آبادى زمین باعث تحمّل هر نوع حوادث و پیشآمدى است که براى مردم پیش بیاید .

آنگاه به وسیله عبارت : و انّما یؤتى خراب الارض . . . اهلها

( ویرانى یک سر زمین در گرو تنگدستى مردم آن است ) به جهت ویرانى کشور توجّه داده است ، و هم چنین در عبارت : ( و انّما یعوز . . . العبر ) توجّه به همین علّت خرابى مملکت دارد ، که خود از سه بخش تشکیل شده است :

۱ توجه حکمرانان بر جمع آورى مال و ثروت .

۲ بدگمانى آنها بر این که در پست خود نمى‏مانند .

۳ استفاده نکردن آنها از دگرگونى زمان ، به دلیل کم توجهیشان بر این مسئله .

بدیهى است وقتى که این ویژگیها در فرمانروایى جمع شد ، انگیزه‏اى براى جمع آورى ثروت و کوتاهى او نسبت به رعیت و در نتیجه باعث تنگدستى و فقر مردم مى‏گردد ، و آن هم ویرانى سرزمین و از بین رفتن عمران و آبادى کشور را در پى مى‏آورد .

دسته پنجم : منشیان است ، امام ( ع ) اوامرى به شرح زیر درباره آنان صادر فرموده است :اول آن که بهترین فرد آنها را به کار بگمارد ، و منظور از بهترین در اینجا کسى است که با تقوا باشد و به بهترین وجهى از عهده کار برآید .

دوم این که نامه‏ ها و اسرار حکومتى و تمام امور سرنوشت ساز را به کسى بسپار که جامع صفات پسندیده است ، و شما بارها با این صفات پسندیده و اصول اخلاقى آشنا شده‏اید . آن صفات عبارتند از آگاهى به روشهاى خیراندیشى و آشنایى با قرار دادن هر چیزى در جاى خود ، علاوه بر اینها پاکدامنى ، شجاعت ،عدالت ، با همه صفات دیگرى که زیر پوشش این چهار اصل اخلاقى قرار دارند .

آنگاه امام ( ع ) براى این که مبادا بعضى فضایل اخلاقى روشن نباشد به توضیح و تفسیر آنها پرداخته و پنج مورد از آنها را بیان کرده است :

۱ مقام او را از راه بیرون نبرد ، و این فضیلتى است همراه با فضیلت سپاسگزارى و آن هم شعبه‏اى از پاکدامنى است . امام ( ع ) از این کسى که مقام او را از راه بیرون کرده با جمله : فیجرء . . . ملاء ، بر حذر داشته است . و این جمله به منزله صغراى قیاس مضمرى است که کبراى مقدّر آن چنین است : و هر کس که در حضور مردم با مخالفت تو این چنین جسور باشد ، شایسته نمایندگى تو نیست .

۲ زیرکى و هوشیارى در امورى که باید انجام دهد ، و به کنایه این مطلب را با سخن خود : ممّن لا تقصر به الغفله . . . منک ( کسى که غفلت باعث کوتاهى در انجام وظیفه محوّله نگردد ) بیان داشته است . زیرکى ، خود ، فضیلتى است تحت عنوان حکمت و دانایى .

۳ از آن کسانى نباشد که هر نوع قراردادى را که به نفع تو است ، به سستى منعقد کند ، بلکه آن را محکم و استوار سازد .

۴ از گشودن گره قراردادهایى که دشمنان تو با مکر و فریب به زیان تو بسته‏اند ، باز نماند . و این دو ویژگى لازمه اصالت اندیشه آدمى بوده و آن فضیلتى زیر پوشش حکمت و درایت آدمى است .

۵ اندازه ارزش و مقام خود را در کارها بشناسد ، تا هر کارى را در مرتبه خود و جاى مناسب قرار دهد . و این فضیلت هم از فضایل زیر پوشش حکمت اخلاقى است . و نیز او را به دورى گزیدن از نادان با این عبارت هشدار داده است : فان الجاهل . . . اجهل ( زیرا کسى که موضع خود را نشناسد موضع دیگران را هرگز نخواهد شناخت ) ، و این مقدمه صغراى قیاس مضمرى است که کبراى مقدّر آن چنین است : و هر کس آن طور باشد اجتناب از او لازم و ضرورى است .

سوم : نهى کرده است از اینکه گزینش کارکنان بر مبناى فراست و برداشت خود ، و اطمینان و خوشبینى بدانها باشد . و به دلیل نادرستى آن در این عبارت اشاره کرده است : فانّ الرّجال . . . شى‏ء ( زیرا افراد براى جلب نظر فرمانروایان ،خوش خدمتى مى‏کنند . . . ) به این معنى ، که افراد ، خدمت خود را خوب جلوه مى‏دهند ، و خودنمایى مى‏کنند تا نظر فرمانروایان را جلب کنند . و فرمانروایان به آنها خوش بین شوند ، در حالى که پشت پرده ، از خیر خواهى و امانت خبرى نیست . و این عبارت ، صغراى قیاس مضمرى است که کبراى مقدّر آن چنین است : و هر چه که آن طور باشد ، شایسته نیست در گزینش آن بر اساس فراست و دریافت خود تکیه کنى .

چهارم : پس از این که امام ( ع ) او را از انجام گزینش آن چنانى نهى کرده است ، به منظور راهنمایى به روش انتخاب کارکنان ، دستور داده است تا آنها را به روشى که نیکان پیش از او ، مى‏آزمودند ، بیازماید . و در تأیید ویژگیهاى قبل مى‏فرماید : آنانى را که بین مردم درستکارتر و به امانتدارى در دین مشهورترند ،انتخاب کن . و به وسیله قیاس مضمرى او را تشویق به انجام این دستورها فرموده است که صغراى قیاس ، جمله : فانّ ذلک . . . امره ، و کبراى مقدر آن نیز چنین است : و هر چه آن طور باشد ، باید انجام داد .

پنجم : امر کرده است تا در رأس هر کارى از کارها یکى از منشیان واجد شرایط مناسب با آن کار را قرار دهد ، به طورى که عظمت کار او را از پا در نیاورد و در انجام آن کوتاه نیاید و زیادى کار باعث آن نشود ، شیرازه کارها از هم بپاشد و به کارها نرسد .

ششم : نهى فرموده است از این که مبادا از عیب منشیانش غافل بماند ، و با این عبارت او را هشدار داده است : مهما . . . الزمته ( هر عیبى که در منشیانت باشد و تو از آن غافل بمانى ، مسؤول آن عیب هستى ) ، و این صغراى قیاس مضمرى است که تقدیر آن چنین است : زیرا هر چه ، از معایب مورد غفلت قرار گیرد ، تو مسؤول هستى . و کبراى مقدّر نیز مى‏شود : و هر چیزى را که تو مسؤول آنى ، غفلت از آن روا نیست .

دسته ششم ، بازرگانان و صنعتگرانند ، و درباره آنان اوامرى به شرح زیر صادر کرده است :

۱ نسبت به آنان خیرخواه باشد .

۲ سفارش لازم را نسبت به آنها چه آنانى که در یک جا مقیمند و چه آنها که با سرمایه خود ، دوره گردند ، و چه آنها که با نیروى بدنى خدمت مى‏کنند دریغ نورزد ، زیرا آنها سرچشمه سازندگى‏اند . و به جنبه مصلحتى که در سفارش نسبت به آنها و توجّه به حال آنها وجود دارد ، از دو جهت اشاره فرموده است :

یکى جهت سود و منفعت آنهاست ،در عبارت : فانّهم . . . علیها ، و ضمیر در کلمات : مواضعها و علیها به منافع برمى‏گردد ، و « حیث » یعنى از جایى که مردم براى چنان منافعى آنجاها اجتماع نکرده و جرأت رفتن آنجاها را ندارند ، و چنان جایى مثل دریاها ، کوهها و امثال آنهاست .

دوم جهت بى ‏زیان بودن آنهاست که در عبارت : فانّهم . . . غائلته ، آمده است . و کبراى مقدّر هر دو قیاس مضمر چنین است : و هر کس که چنان باشد ،خیرخواهى و سفارش نیکو درباره او ، لازم و ضرورى است .

۳ اعمال آنان را از نزدیک و اطراف کشور ، زیر نظر داشته باشد ، تا در صورت پیشامد مظالم و مشکلاتى براى آنها ، از ایشان برطرف نماید .

۴ از معایب انگشت شمارى که دارند از قبیل تنگ نظرى و بخل ، آگاه باشد ، تنگ نظرى در این جا همان بخل است ، و پس از آن احتکار مایحتاج عمومى ، از قبیل احتکار گندم ، جو ، خرما ، کشمش ، روغن و نمک ، علاوه بر اینها ،نرخ گذارى درباره اجناس ، یعنى فروش اجناس به نرخ دلخواه خود بدون پایبندى به اصول شرع و یا عرف مردم ، زیرا تمام اینها انحراف از مرز عدالت به سمت صفت ناپسند ظلم و جور است .

آنگاه به جنبه پیامد ناروایى که این معایب دارند ، با این عبارت هشدار داده است : و ذلک . . . الولاه ، اما این مطلب که آن معایب براى مردم زیانبخش‏اند واضح ، و اما این که خود عیبى براى فرمانروایان است ، از آن‏رو که قانون عدالت به دست آنها اجرا مى‏شود . و اگر آنان در بازداشتن این قبیل افراد از راه تجاوز و ستمکارى سهل انگارى کنند ، سرزنش و ملامت متوجه ایشان مى‏گردد . و این عبارت صغراى قیاس مضمر است که کبراى مقدّر آن چنین است : و هر چیزى که آن طور باشد ، ردّ و دفع آن لازم و ضرورى است .

۵ پس از این که دلیل پیامد بد آن معایب را بیان داشت ، او را مأمور به جلوگیرى از احتکار نموده و به نهى پیامبر ( ص ) از احتکار استدلال فرموده است .

۶ دستور آسانى و سادگى خرید و فروش را داده و هم این که با ترازوى عدل ، بدون کم و کاست باشد ، و نرخهایى که نه به فروشنده اجحاف شود ، تا اصل کالا از بین برود و نه به مشترى تا اصل سرمایه‏اش را از دست دهد .

۷ دستور داده تا محتکرین را پس از نهى از کار زشتشان مجازات کند ،امّا در مجازات زیاده روى نکند .

دسته هفتم : گروه زیردستان است ، و آنها را با ویژگیهایى معین کرده و امر و نهى‏هایى درباره آنها بیان فرموده است :

امّا ویژگیها :

بیچاره ، ناتوان از کسب و کار ، تهیدست ، نیازمند و گرفتار رنج و زحمتند .

و تمام اینها هر چند که بعضى ویژگیها در ضمن بعضى دیگر وجود دارد ، جز این که امام ( ع ) بر حسب صفات مختلف تمام آنها را به جهت توجه زیادى که به اینان داشته ، بر شمرده است ، تا مبادا حتى یک مورد آنها را فراموش و سهل انگارى کند .

اما اوامر :

۱ مالک را درباره ایشان از خدا ترسانده ، و به جنبه حکمتى که در این ترساندن وجود داشته با این سخن اشاره فرموده است : زیرا در میان آنان افراد نیازمند و محتاج هستند ، و این عبارت : مقدمه صغرا براى قیاس مضمرى است که کبراى مقدر آن چنین است : و هر که آن چنان باشد ، باید از خدا درباره او ترسید ، و حقى که از طرف خدا براى او معین شده است باید حفظ کرد .

۲ بخشى از بیت المال خود و اموالى را که از راه غلاّت زمینهاى غنیمت گرفته شده در هر شهر ، وجود دارد ، بدیشان اختصاص دهد . بیت المال را به وى نسبت داده ، از آن‏رو که سرپرستى آن را حاکم اسلام بر عهده دارد ، و عبارت : فانّ للاقصى . . . حقّه اشاره به همان مطلب دارد . کبراى مقدّر این قیاس مضمر چنین است : هر کس در آن شرایط باشد ، باید با پرداخت حق او ، رعایت حالش بخوبى بشود .

۳ او را نهى کرده است از این که مبادا غرور مقام و شادى ناز و نعمت او را از حال آنان غافل نگه دارد . و با این عبارت او را از غافل ماندن از احوال ایشان بر حذر داشته است : فانّک لا تعذر . . . المهمّ ( زیرا به دلیل انجام کارهاى مهمّ ، از غفلت نسبت به کارهاى غیر مهمّ معذور نخواهى بود ) . مقصود امام ( ع ) از کلمه : التّافه ، امور ناچیز و کمترین حالات مردم ضعیف است . و همین عبارت به منزله صغراى قیاس مضمرى است که کبراى مقدر آن مى‏شود : و هر کسى را که عذر و بهانه‏اش پذیرفته نباشد ، نباید از حال فقرا غفلت ورزد .

۴ او را منع کرده است از این که توجّه و عنایت خود را از ایشان دریغ ورزد ، یعنى آنقدر عنایت به مسائل مهمّ داشته باشد که هرگز شامل حال آنان نگردد و به آنها نرسد .

۵ او را از این که با غرور ، صورت از آنها برگرداند ، منع کرده است ، کنایه از تکبّر و گردن فرازى نمودن نسبت به ایشان .

۶ دستور داده است تا نسبت به امور کسانى که به دلیل ناتوانى و حقارت در انظار دولتمردان و سربازان ، دسترسى به او ندارند ، بررسى کند ، و فردى مورد اعتماد از مردم خدا ترس ، و فروتن را از جانب خود بر ایشان بگمارد تا به کارهاى ایشان رسیدگى کند و نتیجه را به اطلاع وى برساند .

۷ با آنان طورى رفتار کند که روز ملاقات با پروردگارش ، عذر و بهانه‏اى داشته باشد . یعنى درباره آنها آن طور رفتار کند که خداوند دستور داده است ، به نحوى که عذرش پذیرفته باشد . به این ترتیب که اگر خداوند از نحوه رفتارش نسبت به آنها پرسید ، عذرى در پیشگاه خدا داشته باشد ، و به جنبه مصلحتى که در عنایت زیاد نسبت به آنها وجود دارد ، با این عبارت توجّه داده است : فانّ هؤلاء . . . غیرهم زیرا اینان به عدالت و دادگسترى از دیگر مردم نیازمندترند .

۸ نسبت به داشتن عذر و بهانه‏اى در نزد خداوند در مورد پرداخت حق هر کدام از قشرهاى نامبرده تأکید بیشترى فرموده است .

۹ به وى دستور رسیدگى به حال رقّت‏بار یتیمان و سالخوردگان را داده است ، یعنى سالخوردگانى که از پیرى به حدّى رسیده‏اند که مقاومتشان اندک شده و ناتوان از حرکتند و راه چاره‏اى ندارند ، و به دلیل آبرومندى با همه فقر و تهیدستى خود را براى گدایى آماده نکرده ‏اند .

آنگاه به سنگینى وظیفه انجام تمام دستورهایى که گذشت با این عبارت اشاره فرموده است : و ذالک على الولاه ثقیل ( آنچه گفتیم براى فرمانروایان سنگین است ) ، و هم چنین با عبارت : و الحق کلّه ثقیل ( و هر گونه حقى سنگین است ) ، تا مطلب کاملا مؤثّر افتد و در قلب طرف جایگزین شود . و بعد با این عبارت او را وادار به انجام وظیفه نموده است : و قد یخفّف اللّه . . . لهم ( و گاهى خداوند آن را سبک مى‏سازد ) ، نسبت سبک کردن را به خدا داده است تا او را علاقمند به انجام وظیفه کند و براى وادار ساختن به انجام وظیفه و ساده شمردن آن ، به بیان ویژگیهاى افراد شایسته پرداخته است ، و اینان کسانى هستند که تنها برکنارى از عذاب خدا در آخرت را طالبند ، و سختیهاى وظایف دنیوى را نسبت به عذاب اخروى آسان شمرده و به درستى وعده‏هاى الهى در آخرت اطمینان دارند . توفیق از آن خداست .

فصل چهارم : درباره اوامر و نواهى سازنده و آداب اخلاقى و سیاسى که بعضى عمومى و بعضى ویژه کارکنان ، نزدیکان ، ندیمان و خود اوست و همچنین در کیفیت عبادت و امثال آن است .

وَ اِجْعَلْ لِذَوِی اَلْحَاجَاتِ مِنْکَ قِسْماً تُفَرِّغُ لَهُمْ فِیهِ شَخْصَکَ وَ تَجْلِسُ لَهُمْ مَجْلِساً عَامّاً فَتَتَوَاضَعُ فِیهِ لِلَّهِ اَلَّذِی خَلَقَکَ وَ تُقْعِدُ عَنْهُمْ جُنْدَکَ وَ أَعْوَانَکَ مِنْ أَحْرَاسِکَ وَ شُرَطِکَ حَتَّى یُکَلِّمَکَ مُتَکَلِّمُهُمْ غَیْرَ مُتَتَعْتِعٍ فَإِنِّی سَمِعْتُ ؟ رَسُولَ اَللَّهِ ص ؟

یَقُولُ فِی غَیْرِ مَوْطِنٍ لَنْ تُقَدَّسَ أُمَّهٌ لاَ یُؤْخَذُ لِلضَّعِیفِ فِیهَا حَقُّهُ مِنَ اَلْقَوِیِّ غَیْرَ مُتَتَعْتِعٍ ثُمَّ اِحْتَمِلِ اَلْخُرْقَ مِنْهُمْ وَ اَلْعِیَّ وَ نَحِّ عَنْهُمُ اَلضِّیقَ وَ اَلْأَنَفَ یَبْسُطِ اَللَّهُ عَلَیْکَ بِذَلِکَ أَکْنَافَ رَحْمَتِهِ وَ یُوجِبْ لَکَ ثَوَابَ طَاعَتِهِ وَ أَعْطِ مَا أَعْطَیْتَ هَنِیئاً وَ اِمْنَعْ فِی إِجْمَالٍ وَ إِعْذَارٍ ثُمَّ أُمُورٌ مِنْ أُمُورِکَ لاَ بُدَّ لَکَ مِنْ مُبَاشَرَتِهَا مِنْهَا إِجَابَهُ عُمَّالِکَ بِمَا یَعْیَا عَنْهُ کُتَّابُکَ وَ مِنْهَا إِصْدَارُ حَاجَاتِ اَلنَّاسِ یَوْمَ وُرُودِهَا عَلَیْکَ بِمَا تَحْرَجُ بِهِ صُدُورُ أَعْوَانِکَ وَ أَمْضِ لِکُلِّ یَوْمٍ عَمَلَهُ فَإِنَّ لِکُلِّ یَوْمٍ مَا فِیهِ : وَ اِجْعَلْ لِنَفْسِکَ فِیمَا بَیْنَکَ وَ بَیْنَ اَللَّهِ أَفْضَلَ تِلْکَ اَلْمَوَاقِیتِ وَ أَجْزَلَ تِلْکَ اَلْأَقْسَامِ وَ إِنْ کَانَتْ کُلُّهَا لِلَّهِ إِذَا صَلَحَتْ فِیهَا اَلنِّیَّهُ وَ سَلِمَتْ مِنْهَا اَلرَّعِیَّهُ وَ لْیَکُنْ فِی خَاصَّهِ مَا تُخْلِصُ بِهِ لِلَّهِ دِینَکَ إِقَامَهُ فَرَائِضِهِ اَلَّتِی هِیَ لَهُ خَاصَّهً فَأَعْطِ اَللَّهَ مِنْ بَدَنِکَ فِی لَیْلِکَ وَ نَهَارِکَ وَ وَفِّ مَا تَقَرَّبْتَ بِهِ إِلَى اَللَّهِ مِنْ ذَلِکَ کَامِلاً غَیْرَ مَثْلُومٍ وَ لاَ مَنْقُوصٍ بَالِغاً مِنْ بَدَنِکَ مَا بَلَغَ وَ إِذَا قُمْتَ فِی صَلاَتِکَ لِلنَّاسِ فَلاَ تَکُونَنَّ مُنَفِّراً وَ لاَ مُضَیِّعاً فَإِنَّ فِی اَلنَّاسِ مَنْ بِهِ اَلْعِلَّهُ وَ لَهُ اَلْحَاجَهُ وَ قَدْ سَأَلْتُ ؟ رَسُولَ اَللَّهِ ص ؟

حِینَ وَجَّهَنِی إِلَى ؟ اَلْیَمَنِ ؟ کَیْفَ أُصَلِّی بِهِمْ فَقَالَ صَلِّ بِهِمْ کَصَلاَهِ أَضْعَفِهِمْ وَ کُنْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَحِیماً وَ أَمَّا بَعْدَ فَلاَ تُطَوِّلَنَّ اِحْتِجَابَکَ عَنْ رَعِیَّتِکَ فَإِنَّ اِحْتِجَابَ اَلْوُلاَهِ عَنِ اَلرَّعِیَّهِ شُعْبَهٌ مِنَ اَلضِّیقِ وَ قِلَّهُ عِلْمٍ بِالْأُمُورِ وَ اَلاِحْتِجَابُ مِنْهُمْ یَقْطَعُ عَنْهُمْ عِلْمَ مَا اِحْتَجَبُوا دُونَهُ فَیَصْغُرُ عِنْدَهُمُ اَلْکَبِیرُ وَ یَعْظُمُ اَلصَّغِیرُ وَ یَقْبُحُ اَلْحَسَنُ وَ یَحْسُنُ اَلْقَبِیحُ وَ یُشَابُ اَلْحَقُّ بِالْبَاطِلِ وَ إِنَّمَا اَلْوَالِی بَشَرٌ لاَ یَعْرِفُ مَا تَوَارَى عَنْهُ اَلنَّاسُ بِهِ مِنَ اَلْأُمُورِ وَ لَیْسَتْ عَلَى اَلْحَقِّ سِمَاتٌ تُعْرَفُ بِهَا ضُرُوبُ اَلصِّدْقِ مِنَ اَلْکَذِبِ وَ إِنَّمَا أَنْتَ أَحَدُ رَجُلَیْنِ إِمَّا اِمْرُؤٌ سَخَتْ نَفْسُکَ بِالْبَذْلِ فِی اَلْحَقِّ فَفِیمَ اِحْتِجَابُکَ مِنْ وَاجِبِ حَقٍّ تُعْطِیهِ أَوْ فِعْلٍ کَرِیمٍ تُسْدِیهِ أَوْ مُبْتَلًى بِالْمَنْعِ فَمَا أَسْرَعَ کَفَّ اَلنَّاسِ عَنْ مَسْأَلَتِکَ إِذَا أَیِسُوا مِنْ بَذْلِکَ مَعَ أَنَّ أَکْثَرَ حَاجَاتِ اَلنَّاسِ إِلَیْکَ مِمَّا لاَ مَئُونَهَ فِیهِ عَلَیْکَ مِنْ شَکَاهِ مَظْلِمَهٍ أَوْ طَلَبِ إِنْصَافٍ فِی مُعَامَلَهٍْ ثُمَّ إِنَّ لِلْوَالِی خَاصَّهً وَ بِطَانَهً فِیهِمُ اِسْتِئْثَارٌ وَ تَطَاوُلٌ وَ قِلَّهُ إِنْصَافٍ فِی مُعَامَلَهٍ فَاحْسِمْ مَادَّهَ أُولَئِکَ بِقَطْعِ أَسْبَابِ تِلْکَ اَلْأَحْوَالِ وَ لاَ تُقْطِعَنَّ لِأَحَدٍ مِنْ حَاشِیَتِکَ وَ حَامَّتِکَ قَطِیعَهً وَ لاَ یَطْمَعَنَّ مِنْکَ فِی اِعْتِقَادِ عُقْدَهٍ تَضُرُّ بِمَنْ یَلِیهَا مِنَ اَلنَّاسِ فِی شِرْبٍ أَوْ عَمَلٍ مُشْتَرَکٍ یَحْمِلُونَ مَئُونَتَهُ عَلَى غَیْرِهِمْ فَیَکُونَ مَهْنَأُ ذَلِکَ لَهُمْ دُونَکَ وَ عَیْبُهُ عَلَیْکَ فِی اَلدُّنْیَا وَ اَلْآخِرَهِ وَ أَلْزِمِ اَلْحَقَّ مَنْ لَزِمَهُ مِنَ اَلْقَرِیبِ وَ اَلْبَعِیدِ وَ کُنْ فِی ذَلِکَ صَابِراً مُحْتَسِباً وَاقِعاً ذَلِکَ مِنْ قَرَابَتِکَ وَ خَاصَّتِکَ حَیْثُ وَقَعَ وَ اِبْتَغِ عَاقِبَتَهُ بِمَا یَثْقُلُ عَلَیْکَ مِنْهُ فَإِنَّ مَغَبَّهَ ذَلِکَ مَحْمُودَهٌ وَ إِنْ ظَنَّتِ اَلرَّعِیَّهُ بِکَ حَیْفاً فَأَصْحِرْ لَهُمْ بِعُذْرِکَ وَ اِعْدِلْ عَنْکَ ظُنُونَهُمْ بِإِصْحَارِکَ فَإِنَّ فِی ذَلِکَ رِیَاضَهً مِنْکَ لِنَفْسِکَ وَ رِفْقاً بِرَعِیَّتِکَ وَ إِعْذَاراً تَبْلُغُ بِهِ حَاجَتَکَ مِنْ تَقْوِیمِهِمْ عَلَى اَلْحَقِّ وَ لاَ تَدْفَعَنَّ صُلْحاً دَعَاکَ إِلَیْهِ عَدُوُّکَ و لِلَّهِ فِیهِ رِضًا فَإِنَّ فِی اَلصُّلْحِ دَعَهً لِجُنُودِکَ وَ رَاحَهً مِنْ هُمُومِکَ وَ أَمْناً لِبِلاَدِکَ وَ لَکِنِ اَلْحَذَرَ کُلَّ اَلْحَذَرِ مِنْ عَدُوِّکَ بَعْدَ صُلْحِهِ فَإِنَّ اَلْعَدُوَّ رُبَّمَا قَارَبَ لِیَتَغَفَّلَ فَخُذْ بِالْحَزْمِ وَ اِتَّهِمْ فِی ذَلِکَ حُسْنَ اَلظَّنِّ وَ إِنْ عَقَدْتَ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ عَدُوِّکَ عُقْدَهً أَوْ أَلْبَسْتَهُ مِنْکَ ذِمَّهً فَحُطْ عَهْدَکَ بِالْوَفَاءِ وَ اِرْعَ ذِمَّتَکَ بِالْأَمَانَهِ وَ اِجْعَلْ نَفْسَکَ جُنَّهً دُونَ مَا أَعْطَیْتَ فَإِنَّهُ لَیْسَ مِنْ فَرَائِضِ اَللَّهِ شَیْ‏ءٌ اَلنَّاسُ أَشَدُّ عَلَیْهِ اِجْتِمَاعاً مَعَ تَفَرُّقِ أَهْوَائِهِمْ وَ تَشَتُّتِ آرَائِهِمْ مِنْ تَعْظِیمِ اَلْوَفَاءِ بِالْعُهُودِ وَ قَدْ لَزِمَ ذَلِکَ اَلْمُشْرِکُونَ فِیمَا بَیْنَهُمْ دُونَ اَلْمُسْلِمِینَ لِمَا اِسْتَوْبَلُوا مِنْ عَوَاقِبِ اَلْغَدْرِ فَلاَ تَغْدِرَنَّ بِذِمَّتِکَ وَ لاَ تَخِیسَنَّ بِعَهْدِکَ وَ لاَ تَخْتِلَنَّ عَدُوَّکَ فَإِنَّهُ لاَ یَجْتَرِئُ عَلَى اَللَّهِ إِلاَّ جَاهِلٌ شَقِیٌّ وَ قَدْ جَعَلَ اَللَّهُ عَهْدَهُ وَ ذِمَّتَهُ أَمْناً أَفْضَاهُ بَیْنَ اَلْعِبَادِ بِرَحْمَتِهِ وَ حَرِیماً یَسْکُنُونَ إِلَى مَنَعَتِهِ وَ یَسْتَفِیضُونَ إِلَى جِوَارِهِ فَلاَ إِدْغَالَ وَ لاَ مُدَالَسَهَ وَ لاَ خِدَاعَ فِیهِ وَ لاَ تَعْقِدْ عَقْداً تُجَوِّزُ فِیهِ اَلْعِلَلَ وَ لاَ تُعَوِّلَنَّ عَلَى لَحْنِ قَوْلٍ بَعْدَ اَلتَّأْکِیدِ وَ اَلتَّوْثِقَهِ وَ لاَ یَدْعُوَنَّکَ ضِیقُ أَمْرٍ لَزِمَکَ فِیهِ عَهْدُ اَللَّهِ إِلَى طَلَبِ اِنْفِسَاخِهِ بِغَیْرِ اَلْحَقِّ فَإِنَّ صَبْرَکَ عَلَى ضِیقِ أَمْرٍ تَرْجُو اِنْفِرَاجَهُ وَ فَضْلَ عَاقِبَتِهِ خَیْرٌ مِنْ غَدْرٍ تَخَافُ تَبِعَتَهُ وَ أَنْ تُحِیطَ بِکَ مِنَ اَللَّهِ فِیهِ طِلْبَهٌ لاَ تَسْتَقِیلُ فِیهَا دُنْیَاکَ وَ لاَ آخِرَتَکَ إِیَّاکَ وَ اَلدِّمَاءَ وَ سَفْکَهَا بِغَیْرِ حِلِّهَا فَإِنَّهُ لَیْسَ شَیْ‏ءٌ أَدْعَى لِنِقْمَهٍ وَ لاَ أَعْظَمَ لِتَبِعَهٍ وَ لاَ أَحْرَى بِزَوَالِ نِعْمَهٍ وَ اِنْقِطَاعِ مُدَّهٍ مِنْ سَفْکِ اَلدِّمَاءِ بِغَیْرِ حَقِّهَا وَ اَللَّهُ سُبْحَانَهُ مُبْتَدِئٌ بِالْحُکْمِ بَیْنَ اَلْعِبَادِ فِیمَا تَسَافَکُوا مِنَ اَلدِّمَاءِ یَوْمَ اَلْقِیَامَهِ فَلاَ تُقَوِّیَنَّ سُلْطَانَکَ بِسَفْکِ دَمٍ حَرَامٍ فَإِنَّ ذَلِکَ مِمَّا یُضْعِفُهُ وَ یُوهِنُهُ بَلْ یُزِیلُهُ وَ یَنْقُلُهُ وَ لاَ عُذْرَ لَکَ عِنْدَ اَللَّهِ وَ لاَ عِنْدِی فِی قَتْلِ اَلْعَمْدِ لِأَنَّ فِیهِ قَوَدَ اَلْبَدَنِ وَ إِنِ اُبْتُلِیتَ بِخَطَإٍ وَ أَفْرَطَ عَلَیْکَ سَوْطُکَ أَوْ سَیْفُکَ أَوْ یَدُکَ بِالْعُقُوبَهِ فَإِنَّ فِی اَلْوَکْزَهِ فَمَا فَوْقَهَا مَقْتَلَهً فَلاَ تَطْمَحَنَّ بِکَ نَخْوَهُ سُلْطَانِکَ عَنْ أَنْ تُؤَدِّیَ إِلَى أَوْلِیَاءِ اَلْمَقْتُولِ حَقَّهُمْ : وَ إِیَّاکَ وَ اَلْإِعْجَابَ بِنَفْسِکَ وَ اَلثِّقَهَ بِمَا یُعْجِبُکَ مِنْهَا وَ حُبَّ اَلْإِطْرَاءِ فَإِنَّ ذَلِکَ مِنْ أَوْثَقِ فُرَصِ اَلشَّیْطَانِ فِی نَفْسِهِ لِیَمْحَقَ مَا یَکُونُ مِنْ إِحْسَانِ اَلْمُحْسِنِینَ وَ إِیَّاکَ وَ اَلْمَنَّ عَلَى رَعِیَّتِکَ بِإِحْسَانِکَ أَوِ اَلتَّزَیُّدَ فِیمَا کَانَ مِنْ فِعْلِکَ أَوْ أَنْ تَعِدَهُمْ فَتُتْبِعَ مَوْعِدَکَ بِخُلْفِکَ فَإِنَّ اَلْمَنَّ یُبْطِلُ اَلْإِحْسَانَ وَ اَلتَّزَیُّدَ یَذْهَبُ بِنُورِ اَلْحَقِّ وَ اَلْخُلْفَ یُوجِبُ اَلْمَقْتَ عِنْدَ اَللَّهِ وَ اَلنَّاسِ قَالَ اَللَّهُ تَعَالَى کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اَللَّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ ۱ ۹ ۶۱ : ۳

وَ إِیَّاکَ وَ اَلْعَجَلَهَ بِالْأُمُورِ قَبْلَ أَوَانِهَا أَوِ اَلتَّسَقُّطَ فِیهَا عِنْدَ إِمْکَانِهَا أَوِ اَللَّجَاجَهَ فِیهَا إِذَا تَنَکَّرَتْ أَوِ اَلْوَهْنَ عَنْهَا إِذَا اِسْتَوْضَحَتْ فَضَعْ کُلَّ أَمْرٍ مَوْضِعَهُ وَ أَوْقِعْ کُلَّ عَمَلٍ مَوْقِعَهُ وَ إِیَّاکَ وَ اَلاِسْتِئْثَارَ بِمَا اَلنَّاسُ فِیهِ أُسْوَهٌ وَ اَلتَّغَابِیَ عَمَّا تُعْنَى بِهِ مِمَّا قَدْ وَضَحَ لِلْعُیُونِ فَإِنَّهُ مَأْخُوذٌ مِنْکَ لِغَیْرِکَ وَ عَمَّا قَلِیلٍ تَنْکَشِفُ عَنْکَ أَغْطِیَهُ اَلْأُمُورِ وَ یُنْتَصَفُ مِنْکَ لِلْمَظْلُومِ اِمْلِکْ حَمِیَّهَ أَنْفِکَ وَ سَوْرَهَ حَدِّکَ وَ سَطْوَهَ یَدِکَ وَ غَرْبَ لِسَانِکَ وَ اِحْتَرِسْ مِنْ کُلِّ ذَلِکَ بِکَفِّ اَلْبَادِرَهِ وَ تَأْخِیرِ اَلسَّطْوَهِ حَتَّى یَسْکُنَ غَضَبُکَ فَتَمْلِکَ اَلاِخْتِیَارَ وَ لَنْ تَحْکُمَ ذَلِکَ مِنْ نَفْسِکَ حَتَّى تُکْثِرَ هُمُومَکَ بِذِکْرِ اَلْمَعَادِ إِلَى رَبِّکَ وَ اَلْوَاجِبُ عَلَیْکَ أَنْ تَتَذَکَّرَ مَا مَضَى لِمَنْ تَقَدَّمَکَ مِنْ حُکُومَهٍ عَادِلَهٍ أَوْ سُنَّهٍ فَاضِلَهٍ أَوْ أَثَرٍ عَنْ نَبِیِّنَا ص أَوْ فَرِیضَهٍ فِی کِتَابِ اَللَّهِ فَتَقْتَدِیَ بِمَا شَاهَدْتَ مِمَّا عَمِلْنَا بِهِ فِیهَا وَ تَجْتَهِدَ لِنَفْسِکَ فِی اِتِّبَاعِ مَا عَهِدْتُ إِلَیْکَ فِی عَهْدِی هَذَا وَ اِسْتَوْثَقْتُ بِهِ مِنَ اَلْحُجَّهِ لِنَفْسِی عَلَیْکَ لِکَیْلاَ تَکُونَ لَکَ عِلَّهٌ عِنْدَ تَسَرُّعِ نَفْسِکَ إِلَى هَوَاهَا

لغات

شرط : گروهى که خود را با علامتهاى خدمتگزارى مشخّص مى‏کنند و با آن علامات از دیگران بازشناخته مى‏شوند

خرق : خلاف مدارا

انف : درشتى ، خویى که با خودبینى همراه است .

اکناف : اطراف و جوانب

اسداء : بخشش حامّه : خویشاوندى

عقده : زمین زراعتى عقده : جاى پر درخت و نخلستان

اعتقد الضّیعه : زمین و باغى فراهم آورد مغبّه : سرانجام کار نتیجه

اصحر : آشکار ساخت

دعه : آسودگى آسایش

استوبلوا الامر : سنگین شمردند آن کار را

وبال : بدى ، سنگینى ،

استوبلت البلد :وضع شهر بد شد و شهروندان ناراضى شدند

خاس بالوعد : عهد و پیمان را شکست

ختل : نیرنگ

افضاه : گسترد .

استفاض بالماء : آب جریان یافت

ادغال : تباه کردن دغل : فساد مدالسه : مصدر باب مفاعله از تدلیس و فریبکارى در فروش و غیره مانند نیرنگ زدن لحن القول : مانند در پرده سخن گفتن و اشاره داشتن و پهلو زدن در کارى وکزه : یک باره زدن ، یکبارگى . بعضى گفته ‏اند به معنى دست را بر چانه جمع کردن است

فرصه : نوبت ، مقدار ممکن از یک کار .

سوره الرّجل : حمله و تندى و بى ‏باکى یک مرد غرب

اللسان : تندزبانى بادره : حمله شتابزده و مجازات کردن

ترجمه

« قسمتى از وقت خود را به کسانى اختصاص ده که به تو نیاز دارند ، تا در آن وقت خود را آماده کرده و در انجمن عمومى براى انجام کار آنها بنشینى ، پس به خاطر خدا در آن انجمن فروتن باش ، و جلو سپاهیان ، دربانان ، نگهبانان و محافظان خود را بگیر تا کسى که از طرف آنها حرف مى‏زند بى‏دغدغه و لکنت زبان و ترس و نگرانى ، حرف بزند ، زیرا من از پیامبر خدا ( ص ) شنیدم که فرمود « هرگز امتى آراسته نخواهد بود ، مگر این که حق ناتوان بدون ترس و نگرانى از توانا گرفته شود » [ ۶ ] .

بنابر این تندى و تندخویى و بى‏ادبى در سخن گفتن را از طرف آنها بپذیر و بر خود مگیر ، و مبادا تو با آنان تندى و خودپسندى روا دارى ، تا خدا درهاى رحمتش را بر روى تو بگشاید . و اجر اطاعت و فرمانبردارى را به تو مرحمت کند .

و هر چه به کسى مى‏دهى با روى باز بده و اگر به کسى چیزى نمى‏دهى و مانع ازکارى مى‏شوى با مهربانى و معذرت خواهى عمل کن .

وانگهى بعضى از کارها را ناگزیر باید خود انجام دهى ، از آن جمله پاسخ دادن به کارکنان در جایى که از عهده منشیانت بر نیاید ، و از جمله درخواستهاى مردم که باعث تنگدلى یارانت مى‏گردد ، تو خود باید رسیدگى کنى . در هر روز کار مخصوص همان روز را انجام بده ، زیرا هر روز کار ویژه‏اى دارد . و بهترین فرصتها و با ارزشمندترین اوقات را بین خود و خدا قرار بده ، اگر چه همه فرصتها اگر نیت انسان خالص و مردم در آسایش باشند از آن خدا و متعلق به اوست .

باید در آن فرصتى که ویژه خدا قرار داده‏اى ، واجباتى را که تنها براى اوست ، صمیمانه براى او انجام دهى ، بنابر این در شبانه‏روز بخشى از آسایش تنت را به خدا بسپار و بدان وسیله عملى را به طور کامل انجام دهد که باعث نزدیکى تو به خدا شده و بدون عیب و نقص باشد هر چند که موجب فرسایش و ناراحتى بدنت گردد . و هنگامى که با مردم نماز مى‏گزارى کارى نکن که مردم را از خود برنجانى و نماز را ضایع گردانى ، زیرا میان مردم افرادى بیمار و گرفتارند .

من از پیامبر خدا ( ص ) هنگامى که مرا به یمن اعزام داشت از نحوه برگزارى نماز با مردم آنجا پرسیدم فرمود : با آنان همچون ناتوانترین فرد نماز را به پا دار ، و نسبت به مؤمنان مهربان باش . و بعد از تمام این دستورها مبادا بیش از اندازه خود را از نظر مردم دور نگهدارى . زیرا دورى فرمانروایان از انظار مردم ، بخشى از تنگ‏نظرى و کم آگاهى به کارهاست ، و همین ، رو نشان ندادن است که حکمرانان را از کارهاى پوشیده مردم بیگانه مى‏سازد و در نتیجه کارهاى بزرگ مردم را کوچک و کارهاى کوچک را بزرگ ، و کارهاى خوب را بد ، و کارهاى زشت را زیبا جلوه مى‏دهد و حق و باطل را به هم آمیخته مى‏کند .

براستى حکمران بشر است و از کارهایى که مردم در خفا انجام مى‏دهند آگاه نیست . و روى حق و حقیقت نشانه گذاریهایى نشده تا راست از دروغ بازشناخته شود و در واقع تو یکى از دو نوع مردان هستى : یا مردى هستى که در راه حق ، دست و دلبازى و کوتاهى ندارى ، در این صورت ، رو پنهان داشتنت از اداى حق واجب و یا انجام کار نیک براى چیست ؟ و یا فردى گرفتارخسّت و تنگ‏نظرى هستى که در این صورت دیرى نخواهد پایید که مردم از بذل و بخشش تو ناامید شوند و چیزى از تو نخواهند خواست ، در صورتى که بیشترین درخواستهاى مردم ، چیزهاى بى‏مایه از قبیل شکایت از ستم و یا دادخواهى درباره برخوردى و بى‏زحمت است .

وانگهى چون حکمران نزدیکان و ندیمانى دارد که خودسر و دراز دست و در رفتارشان با مردم کم‏انصافند ، تو کارى بکن که با از میان برداشتن انگیزه‏هاى آن صفات ریشه آنها را از بیخ و بن برکنى ، و به هیچ کدام از اطرافیان و خویشاوندانت ، قطعه زمینى واگذار مکن ، و مبادا کسى به این طمع بیفتد که در آبادانى زمین و باغ خود به مردم همسایه زیان رساند و در آب دادن مزرعه و یا در کارى که با مردم باید همکارى کند ، هزینه آن را بر دیگران تحمیل کند ، در نتیجه گوارایى آن کار براى ایشان خواهد بود نه براى تو ، ولى ننگ آن در دنیا و آخرت براى تو خواهد ماند .

حق را نسبت به هر که شایستگى دارد چه نزدیک و چه دور اجرا کن ، و در این راه استوار باش و پاداشت را از خدا بخواه ، هر چند که از اجراى حق ، به خویشان و نزدیکانت برسد آنچه باید برسد . و نتیجه اجراى حق را با همه سنگینى‏اش براى خود ، در نظر بگیر ، که پیآمدى خوش و پسندیده دارد . آنجا که مردم تو را ستمگر پندارند ، اگر بهانه‏اى دارى ، آشکارا بگو ، و با بیان روشن و آشکار عذر و بهانه خود ، پندار آنها را زایل گردان ، زیرا با این عمل هم خویشتن را تربیت و هم با مردم به مدارا رفتار کرده‏اى ، و این اظهار عذر و بهانه باعث رسیدن تو به خواسته‏اى که همان حق‏جویى مردم است خواهد شد .

مبادا صلح و سازشى را که رضاى خدا در آن است اگر دشمن تو را دعوت کرد از دست بدهى ، زیرا که صلح و سازش باعث آسایش سپاهیان و برطرف شدن غمها و امنیّت کشور است . ولى پس از صلح با دشمن ، سخت بر حذر باش ، زیرا چه بسا که دشمن هدفش از سازش و نزدیکى غافلگیر ساختن بوده باشد . بنابر این جانب احتیاط را بگیر ، و خوش‏گمان مباش و اگر بین خود و دشمن پیمانى بستى و لباس پیمان امنیّت را از جانب خود بر او پوشاندى به پیمان خود وفادار باش و به عهد خود وفا کن ، و خود را سپر دفاع پیمانى که بسته‏اى قرار بده ، زیرا که هیچ چیز در نزد خدا از واجبات الهى در بین مردم با همه اختلاف نظر و افکار گوناگون آنها از وفاى به عهد ، مهمتر نیست ، حتّى مشرکان هم ، پیش از اسلام و مسلمین ، در بین خود ، وفاى به عهد را مهم مى‏گرفتند ، از آن‏رو که سرانجام بد پیمان شکنى را دریافته بودند .

پس مبادا به پیمانت خیانت کنى و پیمان شکن باشى ، و مبادا در صدد فریب دشمنت باشى ، زیرا آن نوعى جسارت بر خداست ، و بر خداست گستاخ نمى‏شود مگر نادان بدبخت . و خداوند عهد و پیمان خود را که باعث امنیّت است ، میان بندگان گسترده است ، و آن را محلى امنى براى زیستن در پناه لطفش قرار داده است ، بنابر این فریبکارى ، گول زدن و نیرنگبازى در آن راه ندارد .

از اوّل قراردادى منعقد نکن ، تا به عذر و بهانه گیریها متوسّل شوى ، و نباید پس از عهد و پیمان ، سخنى مبهم و دو پهلو به کار ببرى ، و نباید تنگناى کارى که باید پیمان الهى را درباره آن رعایت کنى تو را وادار به پیمان شکنى نابجا کند ، زیرا نستوه بودن در برابر کار دشوارى که به انجام آن امیدوارى و پیآمد نیک آن را انتظار مى‏برى بهتر از نیرنگى است که از مجازات و کیفر الهى آن مى‏ترسى ، و هم چنین بهتر از ترس بازخواست خداوند است که هیچ راهى در دنیا و آخرت براى عفو و بخشش آن در پیش ندارى .

از خونها و خونریزى به ناحق برحذر باش ، زیرا هیچ چیز بیشتر از خونریزى به ناحق ، باعث عذاب و سزاوار بازخواست و موجب از بین رفتن نعمت و کوتاهى عمر نیست . و خداوند پاک در روز رستاخیز ، اوّلین حکمى که میان بندگانش مى‏ فرماید درباره خونهایى است که مردم ریخته‏اند ، بنابر این هرگز با خونریزى خلاف بنیاد حکومتت را استوار نکن ، زیرا ریختن خون حرام پایه حکومت را سست و لرزان مى‏ کند بلکه آن را از بین مى‏برد و به دیگران منتقل مى‏سازد ، و از تو در نزد خدا و هم چنین در نزد من هیچ عذر و بهانه‏اى در قتل عمد ، پذیرفته نیست زیرا در قتل عمد ، قصاص تن لازم است و اگر هم از روى خطا دیگرى را کشتى و تازیانه و یا شمشیر و یا دستت ، در مجازات ، افراط کرد ،مبادا غرور قدرت تو را از پرداخت خونبها به اولیاى مقتول مانع شود .

از خود پسندى و اعتماد به چیزى که تو را وادار به خودپسندى کند ، بپرهیز ،و از این که مردم تو را زیاد ستایش کنند بر حذر باش ، زیرا چنین حالتى از بهترین فرصتها براى شیطان است تا بتواند آثار نیک نیکوکاران را از بین ببرد . و مبادا در برابر خوبى که به مردم مى‏کنى بر سر آنها منّت بگذارى ، و یا کارى را که مى‏کنى ،بیش از آنچه هست جلوه دهى ، و مبادا به آنان وعده‏اى بدهى که وفا نکنى ، زیرا منّت گذارى نتیجه خوبى را زایل مى‏کند ، و کار را بیش از آنچه هست تلقى کردن ،نور حق را از دل مى‏زداید ، و به وعده وفا نکردن باعث خشم خدا مى‏گردد ، خداى بزرگ مى‏فرماید : کَبُرَ مَقْتاً عِندَ اللَّهِ اَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ [ ۷ ] پرهیز کن از شتاب در کارها پیش از فرا رسیدن وقت آن و یا وانهادن آن به هنگام فراهم شدن مجال انجام آن ، و یا پافشارى بیجا در کارى که آن را در نمى‏یابى ، و یا سبک شمردن کار به هنگامى که برایت روشن شده است . پس هر چیز را در جاى خود قرار بده ، و هر کارى را به موقع خود به جاى آور .

مبادا آنچه را که همه مردم در آن حق یکسان دارند به خود اختصاص دهى ،و مبادا در جایى که دقت و توجه لازم است و همه مى‏دانند تو خود را به نادانى بزنى ، زیرا آن [ حق ] از تو به نفع دیگرى گرفته خواهد شد ، همه چیز روشن شده و دیرى نخواهد پایید که داد ستمدیده را از تو خواهند گرفت . به هنگام خشم بر خود مسلط باش ، و جلو تندى و تیزى خودت و حمله دست و بازو و بدزبانى‏ات را بگیر ، از همه این کارها با چشم پوشى از شتاب ، و تأخیر در اعمال قدرت ،خوددارى کن ، تا آتش خشمت فرو نشیند و بر خود مسلط گردى ، و هرگز بر خود مسلط نمى‏شوى مگر آن که درباره بازگشت به سوى پروردگارت بسیار دلمشغول باشى .

بر تو لازم است از احکامى که پیشینیان ، قبل از تو به عدل و داد صادر کرده ، و یا راه و روش نیکى که به کار برده‏اند ، و یا خبرى را که از پیامبرمان نقل کرده‏اند و فریضه‏اى که از کتاب خدا عمل کرده‏اند ، یاد کنى ، بنابر این آنچه را که دیدى مورد عمل ماست پیروى کن و با تمام وجودت در به جاى آوردن آنچه در این عهدنامه ، به عهده‏ات گذاردم کوشا باش که من در این عهدنامه حجت را بر تو تمام کردم ، تا به هنگام حمله و فشار هوا و خواهش نفست ، عذر و بهانه‏اى نداشته باشى . »

شرح

اما کارهایى که به نفع توده مردم است :

اول ، آن که بخشى از وقت خود را مخصوص کسانى کند که به او نیاز دارند ، تا در آن فرصت خود را فارغ از هر کارى آماده سازد و هفته‏اى یا کمتر یا بیشتر به هر اندازه که ممکن شود در یک انجمن عمومى به خاطر آنها نشستى داشته باشد .

دوم ، به خاطر خدا در انجمن و نشست با ارباب حاجت و کسانى که به او نیاز دارند ، فروتنى کند . امام ( ع ) او را در ارتباط با خدا وادار به فروتنى کرده است از آن‏رو که خداوند آفریدگار اوست ، و وظیفه‏اش نسبت به خدا فروتنى است .

سوم : سپاه و یار و یاورانش را از مردم نیازمند باز دارد [ مبادا مانع از مراجعه آنان شوند ] و دلیل این مصلحت و فایده آن کار را با این عبارت بیان فرموده است : تا کسى که از طرف آنها حرف مى‏زند بدون دغدغه و لکنت زبان حرف بزند . و به دلیل ضرورت این کار با این بیان اشاره کرده است : فانى سمعت . . . القوى ، و جهت استدلال امام ( ع ) به این خبر آن است که دلالت مطابقى بر مجازات امتى دارد که در میان آنها به دلیل ناپاکیشان حق ناتوان از توانا گرفته نمى‏شود ، و همین خود باعث عذاب اخروى است و به دلالت التزامى دلالت دارد بر این که در میان مردم به طور قطع چنین چیزى وجود دارد . وانگهى چون این امورى که امام ( ع ) دستور انجام آنها را مى‏دهد ، چون زمینه و مقدمه واجبند ،بنابر این انجام تمام این کارها واجب خواهد بود .

چهارم ، کارهایى که هر چند به مصلحت عموم مردم و به نفع همه است او خود باید بدون واسطه انجام دهد . کلمه امور ، مبتدا و خبر آن محذوف است :

و هناک امور یعنى در اینجا امورى هست ، و یا عباراتى نظیر آن . از جمله آن امور پاسخ دادن به کارکنان است ، در جایى که این کار از عهده منشیان برنیاید ، او خود آن طور که مصلحت مى‏بیند پاسخ دهد . و از جمله رسیدگى به نیازهاى مردم در موردى است که یارانش در انجام آن سعه صدر نشان نمى‏دهند ، و شایسته نیست که به آنها واگذار کند ، زیرا در نهایت اگر آنها برآورده کنند باز هم رضایت بخش نخواهد بود .

پنجم : باید هر روز کار همان روز را انجام دهد و بر این مطلب با این عبارت توجه داده است : فإنّ لکل یوم ما فیه یعنى زیرا هر روز کار مخصوص به خود دارد . و این جمله صغراى قیاس مضمرى است که کبراى مقدّر آن چنین است : و اگر هر روزى کار مخصوص به خود دارد پس باید در همان روز انجام گیرد .

ششم : بهترین فرصتها را در کارها و اعمال بین خود و خدا صرف کند ،یعنى اوقات لازم براى اعمال واجب ، و بهترین نوع کارها آن کارى است که در وقت معین انجام گیرد پس با فضیلت‏ترین اوقات وقتى است که از گرفتاریهاى دنیایى فارغ و به خلوت با خدا مقرون باشد .

و در عبارت :و ان کانت . . . الرّعیه

توجّه بر این مطلب داده است که بالاترین اعمال ،عملى است که تنها براى خدا باشد .

هفتم : در آن فرصت معیّن ، که ویژه خدا و مخصوص عمل دینى قرار داده ،واجبات الهى را با اخلاص و توجّه خاصّى انجام دهد .

هشتم : قسمتى از آسایش جسمى خود را در شبانه روز براى خدا ، یعنى در راه طاعت و بندگى او صرف کند . مفعول دوم چون معلوم بوده است حذف شده ، قرینه همان بودن شبانه روز است که دو ظرف مکان براى افعال به قرینه ذکر بدن ، مى‏باشند .

نهم : عملى را که براى تقرّب به خدا انجام مى‏دهد ، به طور کامل و بدون عیب و نقص باشد . کلمات کاملا ، غیر مثلوم ، و بالغا هر سه حالند . و ما منصوب است بنابر این که حرف مصدرى است و نصبش به وسیله کلمه : بالغا . . .

است که در ضمن سخنان امام ( ع ) آمده است : بالغا ما بلغ من القوّه و الطّاعه یعنى : هر چند که فشار عبادت باعث فرسودگى بدنت گردد .

دهم : از جمله آدابى که به امامت مردم در نماز جماعت مربوط مى‏شود ،این است که در نماز خود حد وسطى را انتخاب کند ، ما بین نماز طولانى که طول دادن آن باعث نفرت مردم مى‏گردد ، و بین کوتاه خواندن که باعث تباه سازى ارکان نماز و از بین بردن فضیلت آن مى‏گردد ، و براى ردّ سنگینى و طولانى خواندن نماز به دلیل عقلى و نقلى استدلال جسته است :

امّا دلیل عقلى یک قیاس مضمرى است که صغراى آن عبارت است از : فانّ فى النّاس . . . الحاجه زیرا میان مردم افرادى وجود دارند که بیمار و گرفتارند و کبراى مقدّر آن نیز چنین است : و هر جامعه‏اى که افراد مزبور میان آنها باشد نیازمند مدارا و سبک گرفتن است . و اما دلیل نقلى ، روایتى است که از پیامبر خدا ( ص ) نقل کرده است ، و جهت تشبیه نماز جماعت به نماز ناتوانترین نمازگزار ، سبک گرفتن نماز به حفظ ارکان و واجبات نماز است .

یازدهم : از جمله آداب سازنده براى اداره شهر ، خوددارى از طول غیبت از انظار توده مردم است ، و براى تشویق به خوددارى از آن عمل به چند جهت اشاره فرموده است :

۱ طول غیبت نوعى سختگیرى نسبت به رعیت و تنگ نظرى است .چون دیدار آنان با حاکمشان باعث برطرف شدن اندوه ناشى از مشکلاتشان مى‏گردد .

۲ طول غیبت باعث اطلاع کمتر از امور مى‏شود ، یعنى لازمه مخفى بودن طولانى از انظار ، بى‏اطلاعى از امور است ، بنابر این نام لازم را بر ملزوم اطلاق فرموده است . و با این عبارت مطلب را تأکید کرده است : و همین‏رو پنهان کردن از مردم است که باعث بریدن از مردم مى‏شود ، یعنى مانع اطلاع بعضى از فرمانروایان از امور پنهانى رعیت مى‏گردد . آنگاه به پیامدهاى نارواى آن ناآگاهى اشاره فرموده است .

به این ترتیب که کارهاى بزرگ مردم را کوچک مى‏بیند ، مثل این که اگر یکى از اطرافیان حاکم ، دست به ستمکارى بزند ، دستیاران جرم او را کوچک قلمداد مى‏کنند و حاکم هم آن را کوچک مى‏بیند ، و همچنین کارهاى کوچک را بزرگ مى‏بیند . مثلا یک نافرمانى کوچک که از مقام پایین‏تر نسبت به بالاتر سر بزند .

و همین طور کارهاى خوب مردم را بد ، و کارهاى بد را خوب مى‏بیند ، و حق و باطل با هم درآمیخته و مشتبه مى‏شوند ، و این است معناى عبارت امام ( ع ) : فیصغر . . . بالباطل .

آنگاه چند دلیل آورده است بر این که لازمه رو پنهان کردن از مردم به مدّت زیاد ناآگاهى است ، با این عبارت : و انّما الوالى بشر . . . الصدق و الکذب ،که در حقیقت چنین است : زیرا حاکم یک فرد از بشر است و از ویژگیهاى بشر آن است که هیچ چیز را جز به وسیله نشانه ، نشناسد ، و از طرفى ، حق نشانه‏هایى ندارد ، تا بدان وسیله انواع سخنان راست از نادرست بازشناخته شود .

۳ امام ( ع ) وى را به خوددارى از رو پنهان کردن از مردم به وسیله قیاس مضمرى تشویق کرده است که مقدّمه صغراى آن یک قضیه شرطیه منفصله است و آن عبارت است از : و انّما انت . . . بذلک و خلاصه معناى آن چنین است : یا تو فردى با سخاوت طبع و در راه حق ، دست و دل‏بازى ، و یا شخصى گرفتار تنگ نظرى هستى ، کبراى مقدّر آن نیز چنین است : هر کس که با این ویژگیها باشد روا نیست که از مردم مدّتى دور زندگى کند ، توضیح مقدّمه کبرا این طور مى‏شود : یا او در راه اداى حق دست و دل باز است ، چنان که به هنگام درخواست حقى ، یا حق واجب را ادا مى‏کند ، و یا همچون افراد کریم و بزرگوار برخورد مى‏کند که در این صورت رو پنهان کردن از مردم روا نیست ، و یا گرفتار تنگ نظرى است که در این صورت هم ، مردم وقتى از بذل و بخشش او ناامید شدند ، دیگر چیزى از او درخواست نخواهند کرد ، در این صورت هم ،رو پنهان کردن از مردم معنایى ندارد .

۴ سخن امام ( ع ) : مع انّ اکثر . . .

معامله مقدمه صغراى قیاس مضمرى است که کبراى آن چنین است : و هر کسى که بیشترین نیازهاى مردم از قبیل موارد یاد شده ، زحمت و هزینه‏اى براى او نداشته باشد ، رو پنهان کردن وى از مردم بى‏ معناست .

دوازدهم : از جمله امور سازنده که مربوط به نزدیکان حاکم است ، آن است که بار هزینه آنها را از دوش مردم بردارد ، بنابر این عبارت : بقطع اسباب . . .

مؤونته رهنمودى است به طریق از میان برداشتن آن ، و به دلیل آن عمل با یادآورى پیآمدهایى از قبیل این که خود را در منافعى بر رعیّت مقدّم داشته و دست اذیّت و آزار و کم انصافى بر آنها دراز کنند اشاره فرموده است . و آن عبارت به منزله مقدمه صغراى قیاس مضمرى است که کبراى مقدّر آن چنین است : و هر کس چنان باشد گسستن رشته زحمت و هزینه وى از مردم ضرورت دارد . صفات و حالاتى که امام ( ع ) دستور برکندن ریشه‏هاى آنها را داده است عبارتند از : انواع زحمتهاى نامبرده از قبیل خودسرى ، دراز دستى و کم انصافى .

عبارت : و لا تقطعنّ . . . مشترک ،توضیح و تفصیل راههاى از بین بردن انگیزه‏هاى یاد شده است ، زیرا واگذار کردن قطعه زمینى به یکى از آنها و به طمع واداشتن وى در فراهم آوردن زمین و باغ بر ضرر رساندن به همسایگان در آب ،و یا در کار مشترک با مردم مانند عمران و آبادانى ، موجب مى‏شود که هزینه آن را بر دیگران تحمیل کند ، اینها انگیزه‏هاى صفات یاد شده از انواع زحمت هستند ، و قهرا از میان برداشتن اینها در گرو برکندن ریشه‏هاى آنهاست .

آنگاه از انگیزه‏هاى زحمت بر مردم ، به دلیل پیامدهاى ناروا که براى حاکم دارد او را بر حذر داشته است ، پیامدهایى از قبیل گوارایى آن کارها براى ایشان نه براى او ، و باقى ماندن ننگ آن در دنیا و آخرت براى او ، و همین عبارت به منزله مقدمه صغراى قیاس مضمرى است که کبراى مقدّر آن چنین است : و هر چه که گوارائى‏اش براى دیگران و ننگش براى تو باشد ، انجامش بر تو روا نیست .

سیزدهم : حق را درباره همه افرادى که سزاوار آنند ، چه دور و چه نزدیک اجرا کند و اگر در اثر اجراى حق ، احتمالا به خویشاوندان و نزدیکانش مرارت و تلخى برسد ، او به خاطر دستاوردى که باعث قرب به خدا و تنها براى رضاى اوست ، بردبار و شکیبا باشد ، هر چند که از اجراى حق به خویشان و نزدیکانش ،به اقتضاى شریعت ، برسد آنچه باید برسد . و او در « و لکن » براى حال و « واقعا » نیز حال است و عامل حال فعل : « و الزم » مى‏باشد .

چهاردهم : نتیجه این اجراى حق را با همه سنگینى که براى او در مورد نزدیکان خود دارد در نظر بگیرد . گویا وى با اجراى حق ، سرانجام از آسیب دنیا و عذاب آخرت ایمن مى‏گردد . و به این کار او را چنین تشویق کرده است : زیرا پیامد آن اجراى حق پسندیده است ، یعنى همان عافیت و ایمنى و بالأخره ،سعادت جاوید ، که خوش و پسندیده است . و همین عبارت مقدمه صغراى قیاس مضمرى است که کبراى مقدّر آن چنین است : و هر چیزى که پیامدى خوش و پسندیده داشته باشد ، علاقه‏مندى به انجام آن ضرورى است .

پانزدهم : بر فرض این که توده مردم او را ستمگر و ظالم پندارند ، امام ( ع ) به او دستور مى‏دهد که به طور روشن و آشکار درباره پندار ایشان که او را ظالم تصور کرده‏اند ، دلیل و انگیزه خود را ابراز کند و با اظهار خود ، پندار آنها را از بین ببرد . و در این مورد نیز او را به وسیله قیاس مضمرى ترغیب نموده است که عبارت : فانّ . . . الحقّ صغراى آن است ، یعنى این که با این اظهار دلیل و انگیزه در صورتى که عذر و دلیلى دارى به خواسته‏اى که دارى ، خواهى رسید ، به این معنى که با آگاه شدن آنها از کار تو که از روى حق بوده است ، نه از روى ستم ،آنها را بر طریق حق استوار خواهى ساخت . و کبراى مقدّر آن چنین است : و هر چه که آن چنان باشد ، شایسته انجام دادن است .

شانزدهم : او را از ردّ صلح خداپسندانه‏اى که دشمن به آن دعوتش مى‏کند برحذر داشته و او را به مصالح و فوایدى که این عمل دارد به وسیله قیاس مضمرى توجّه داده است ، که مقدمه صغراى قیاس ، عبارت : فانّ فى الصّلح . . .لبلادک است ، و آنها سه مصلحت روشن و آشکارى است که در اثر صلح و سازش به دست مى‏آید . و کبراى مقدّر آن ، چنین است : و هر چیزى که مشتمل بر چنین مصالحى باشد پذیرفتنش لازم و واجب است .

هفدهم : او را پس از سازش ، سخت از دشمن بر حذر داشته ، و امر به گرفتن جانب احتیاط نموده است ، و نیز دستور داده به حسن ظنّى که ممکن است از صلح و سازش با دشمن پیدا شده باشد ، متکى نباشد . و بر ضرورت این احتیاط و حذر داشتن با قیاس مضمرى توجه داده است که مقدمه صغراى آن ، جمله : فانّ العدوّ ربّما یتقارب لیتغفّل یعنى : چه بسا دشمن با صلح و سازش به او نزدیک شده تا او را غافلگیر سازد و بر او پیروز گردد . و امام ( ع ) خود در این باره دلایل و شواهدى آزموده دارد . و هر دو مفعول به دلیل وضوح و روشن بودن آنها حذف شده ‏اند . و کبراى مقدر نیز چنین است : و هر کس چنان باشد بر حذر بودن از او لازم و واجب است .

هیجدهم : به او امر کرده که چنانچه بین او و دشمنش پیمان بسته شد به پیمان خود وفادار باشد و امانتى را که بر عهده گرفته است رعایت کند و خود را همچون سپر دفاعى براى پیمانى که بسته است قرار دهد ، یعنى به قیمت جان خود هر چند به ضرر او باشد از آن دفاع کند کلمه « اللبس یعنى پوشش » را استعاره آورده است براى وارد شدن دشمن زیر پوشش امنیت ، نظر به شباهتى که پوشش امنیت به پیراهن و امثال آن دارد . و همچنین کلمه : « الجنّه » یعنى سپر را استعاره براى جان وى آورده است ، از نظر شباهتى که جان او در نگهبانى به سپر و نظیر آن دارد . و بر این وفادارى به دو دلیل که عبارت زیر مشتمل بر آنهاست او را وادار نموده است : فانّه . . . الغدر .

۱ براستى که مردم با همه اختلاف نظر و افکار گوناگون خود بر هیچ واجبى از واجبات الهى اینقدر اهمیت نمى‏دهند .

۲ حتى مشرکان پیش از اسلام به وفاى عهد پایبند بوده و پیامد نادرست پیمان‏شکنى و فریبکارى را ناگوار مى‏دانستند .

دو جمله یاد شده دو مقدمه صغرا براى قیاس مضمرى هستند که کبراى مقدّر آنها چنین است : و هر چه که آن طور باشد پایبندى و نگهدارى آن لازم و ضرورى است .

آنگاه با نهى از خیانت در عهد و پیمان و پیمان‏شکنى ، و فریفتن دشمن با بستن پیمان و بعد گول زدن او مطلب را مورد تأکید قرار داده است . و به دو جهت از پیمان‏شکنى بر حذر داشته است :

۱ جمله : فانّه . . . الاشقى به منزله صغراى قیاس مضمرى است که خلاصه آن چنین مى‏شود : زیرا کسى که بر خدا گستاخى کند بیچاره و بدبخت است ، و کبراى مقدّر آن نیز چنین است : هر پیمان‏شکن و فریبکارى گستاخ بر خداست ، از چهارمین مقدمه این نتیجه گرفته مى‏شود : پس شخص نگونبخت آن کسى است که پیمان‏شکن و فریبکار است . و ممکن است مقدّمه صغرا چنین باشد : زیرا آن عمل ، گستاخى بر خدا و باعث بدبختى است ، و کبراى مقدّر نیز چنین است : و هر چه آن طور باشد ، اجتناب از آن ضرورى و لازم است . به این ترتیب از اوّل به نتیجه مورد نظر مى‏رسیم .

۲ عبارت : و قد جعل . . . جواره و امنا یعنى : خداوند عهد و پیمان را . . .

محل امنى براى زیستن در سایه لطف خود قرار داده است . لفظ : « الحریم » را استعاره براى عهد و پیمان آورده و با کاربرد کلمه : « السکون » به طور استعاره ترشیحى به برخوردارى بنده از نعمت و بهره‏بردارى از جوار رحمت او اشاره نموده ، و بدین وسیله بر جهت استعاره که همان اعتماد و اطمینان به خدا و در امان ماندن از فتنه است ، توجّه داده ، و حریم را به نوعى مانع تشبیه کرده است ،و این سخن به منزله صغراى قیاس مضمرى است که کبراى آن مى‏شود : و هر چیزى که آن چنان باشد ، شکستن آن و فریبکارى در آن روا نیست .

نوزدهم : او را از انعقاد قرار دادى که راههاى عذر و بهانه در آن باز باشد ،یعنى پیآمدهاى ناروا داشته باشد نهى کرده است . و این کنایه از دستور به استوار نمودن قرار دادهاست .

بیستم : او را از اعتماد بر گفتار مبهم ، در سوگندها و پیمانها ، پس از آن که پیمان محکم و استوارى از دیگرى گرفته و یا شخص دیگر چنین پیمان محکمى با او بسته است ، منع کرده است و نمونه گفتار دو پهلو و مبهم ، سخنى است که طلحه و زبیر در بیعت خود با على ( ع ) در لفافه و از سر تزویر بیان کردند . یعنى نه از خودت باید چنین کارى سر بزند و نه به ادّعاى دیگران توجّه داشته باش .

بیست و یکم : او را نهى کرده است از این که تنگناى کار مربوط به پیمان الهى باعث آن شود که پیمان را به ناحق نادیده بگیرد . و در این مورد با عبارت :فانّ صبرک . . . آخرتک او را وادار به استقامت و پایدارى کرده است ، و آن عبارت به منزله صغراى قیاس مضمرى است . و مقصود امام ( ع ) از پیامد آن ، همان کیفر الهى است که به دنبال دارد ، و مقصود از بازخواست ، همان بازخواست نسبت به وفاى عهد در روز قیامت است ، و منظور از منحصر بودن راه ، به بازخواست از پیمان کنایه از پایبندى بدان است ، و متّصف کردن بازخواست بر این که ، در دنیا و آخرت راهى براى عفو از پیمان شکنى ندارى ، به این منظور است که در مقابل آن بازخواست ، نه دنیایى در کار است که راهى داشته باشى و به امید خیر دنیا باشى ، زیرا آن روز دنیایى وجود ندارد ، و نه راه آخرتى هست ، زیرا در آخرت جز براى کارهاى خوب راه پذیرشى نیست . و هر کسى که مورد بازخواست الهى واقع شود ، خیر قابل قبولى در آخرت ندارد . و بعضى ، « تستقیل » با یاء روایت کرده‏اند :

یعنى تو راه بازگشت از آن بازخواست و پیامد ناروا را ندارى ، نه در دنیا و نه در آخرت .

بیست و دوم : او را از آلودن دستش به خونها و خونریزى به ناحق ، یعنى از قتل نفس برحذر داشته است ، و با دو دلیل زیر او را از این کار بیم داده است :

۱ عبارت : فانّه . . . حقّها 

که خود مقدمه صغراى قیاس مضمرى است به این ترتیب : زیرا خونریزى به ناحق ، نزدیکترین انگیزه براى فرا رسیدن عذاب خدا ،و مهمترین سبب مجازات و بالاترین موجب از دست دادن نعمت ، و کوتاهى دوران حکومت و عمر انسانى است . بدیهى است که خون به ناحق مهمترین علت براى هر سه مورد است ، از آن‏رو که باعث توجّه و انگیزش مردم بر نابودى قاتل شده و موجب نزول خشم خداوند براى او مى‏گردد ، چون قتل بزرگترین نوع مصائب ، نفرت انگیز است ، و کبراى مقدّر نیز چنین است : و هر چه آن چنان باشد دورى جستن از آن واجب است .

۲ عبارت : و اللّه سبحانه . . . القیامه ،

با ذکر این مطلب که نخستین حکم خداوند میان بندگانش درباره خونهایى است که مردم ریخته‏اند ، توجه داده است بر این که قتل از سایر گناهان کبیره در نزد خداوند متعال ، بزرگتر است ، و این عبارت به منزله صغراى قیاس مضمرى است که کبراى مقدّر آن نیز چنین است : و هر چه را که خداوند نخست درباره آن حکم کند ، پس بررسى و توجه به آن لازم ، و دورى و اجتناب از آنچه مورد عدم رضاى اوست ، واجب است .

بیست و سوم : او را نهى کرده است از این که مبادا بنیاد حکومت و قدرت خود را با ریختن خونهاى به ناحق استوار سازد ، و از این عمل با عبارت : فانّ ذلک . . . و ینقله بر حذر داشته است . که خود به منزله صغراى قیاس مضمرى است ، با بیانى که گذشت ، چون ریختن خون به ناحق مستلزم آن سه نوع پیامدى است که گفتیم ، بنابر این باعث سستى بنیاد قدرت و حکومت بلکه نابودى آن است . کبراى مقدّر قیاس نیز چنین است : و هر چه داراى این ویژگیها باشد اجتناب از آن لازم است .

بیست و چهارم : او را از قتل عمد به ناحق منع کرده و به دو جهت او را از ارتکاب چنان عملى بر حذر داشته است :

۱ هیچ عذر و بهانه‏اى در قتل عمد در نزد خدا و در نزد وى از او قابل قبول نیست .

۲ دیگر آن که در قتل عمد ، قصاص تن لازم است .

این دو عبارت ، دو مقدمه صغرا براى قیاس مضمرى هستند که کبراى مقدّر آنها چنین است : و هر چه با آن خصوصیات باشد ، دورى از آن لازم است .

بیست و پنجم : از صفت ناپسند خودخواهى و غرور به هنگام ارتکاب قتل غیر عمد و یا افراط در مجازات افراد از طریق زدن با تازیانه و یا دست بر حذر داشته تا مبادا قدرت و خودخواهى مانع پرداخت خونبهایى که حق آنهاست به ایشان گردد . و با عبارت : فانّ . . . مقتله ، بر این مطلب توجه داده است که یک نوع زدن با دست که به آن وکز یعنى زدن با تمام کف دست ، مى‏گویند ، گاهى باعث قتل مى‏شود ، و احتمال قتل در آن حتمى است .

بیست و ششم : از خود پسندى و اعتماد به چیزى که او را به خود پسندى بکشاند و همچنین از دوست داشتن ستایش زیاد ، برحذر داشته است . دو مورد آخرى باعث دوام خودپسندى و ریشه آنند . و از هر سه مورد با عبارت : فانّ ذلک . . . المحسنین ، او را بر حذر داشته است : جمله : و فى نفسه ، متعلق به « أوثق » است .

دو احتمال در اینجا وجود دارد :

۱ چون خود پسندى از موارد هلاکت است ، نیکى نیکوکاران ، با وجود آن بى‏فایده است بنابر این اگر شیطان فرصتى به دست آورد ، و خود پسندى را براى انسان جلوه دهد و او هم باور کند هر چه احسان کرده ، بتمام از بین مى‏رود .

۲ شخص خودپسند هر کس هر احسانى هم نسبت به او کند احسان تلقى نمى‏کند و در نتیجه خودپسندى وى باعث نادیده گرفتن احسان کسى مى‏شود که به او نیکى کرده است . و چون منشأ خودپسندى ، شیطان است ، نابود کننده نیکى نیکوکاران نیز ، شیطان خواهد بود ، از این‏رو ، امام ( ع ) این عمل را عمل شیطانى دانسته و دورى از آن را لازم شمرده است .

بیست و هفتم : از سه صفت ناپسند او را بر حذر داشته است :

۱ از منّت گذاردن بر سر رعیت در برابر احسانى که به آنان مى‏کند .

۲ بزرگ جلوه دادن کارى که درباره مردم انجام داده است ، یعنى احسانى را که نسبت به مردم کرده است بیش از آنچه هست به خود نسبت دهد .

۳ مبادا به مردم وعده‏اى بدهد که وفا نکند .

آنگاه وى را از منّت‏گذارى بر حذر داشته است با این عبارت : فانّ المنّ یبطل الاحسان ( زیرا منّت گذارى نتیجه احسان را از بین مى‏برد ) و این سخن اشارتى است به آیه مبارکه : یا اَیُّهَا الّذینَ آمَنُوا لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِکُمْ بِالْمَنِّ وَ الاَذى‏ [ ۸ ] .

و نیز او را از بزرگ جلوه دادن احسان به دور داشته با این گفتار : زیرا کار را بیش از آنچه هست جلوه دادن نور حق را از دل مى‏زداید . و مقصود امام ( ع ) از حق در اینجا همان احسان به مردم و یا صداقت در گفتار است آنجا که نیاز به گفتن باشد ، زیرا اینها داراى جلوه‏اى عقلانى هستند که نفوس متمایل بدان بوده ،از آن لذّت مى‏برد . و چون بزرگ جلوه دادن عمل ، نوعى از دروغ است ، و دروغ هم صفتى فوق العاده ناپسند است ، ناگزیر از عواملى است که نور حقّ را از بین مى‏برد و خاموش مى‏سازد ، و در نتیجه ارزشى براى آن عمل در دل مردم نمى‏ماند . امام ( ع ) وى را از خلف وعده ، با این بیان بر حذر داشته است : « به وعده وفا نکردن باعث خشم خدا و مردم مى‏گردد . » امّا خشم مردم ، واضح و روشن است ، و امّا خشم خدا به دلیل قول خداى تعالى است که مى‏فرماید :کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّه . . . [ ۹ ] سه مورد بالا مقدّمات صغرا براى قیاسات مضمرى هستند که کبراى مقدّر آنها چنین است : و هر چه داراى این ویژگیها باشد ، باید از آن دورى جست .

بیست و هشتم : او را از قرار دادن کارها در یکى از دو سوى افراط و تفریط بر حذر داشته است اما جانب افراط ، عبارت است از : شتابزدگى در کارى پیش از فرا رسیدن وقت آن و یا لجاجت و پافشارى در مورد کارى که سررشته آن در دست انسان نیست و یا مورد آن تغییر کرده است . و یا وقتى که راه کار ، روشن نیست ، و همچنین سهل انگارى در کار . و امّا طرف تفریط ، خوددارى و عقب نشینى ازکارى به هنگام دستیازى بدان است که نقطه مقابل شتابزدگى در کار مى‏باشد ، و یا ناتوانى از کار هنگامى که راه انجام آن روشن است که نقطه مقابل پافشارى در کارى است که سر رشته آن در دست انسان نیست . و لازمه نهى از دو طرف افراط و تفریط ، خود به معنى دستور انجام کارها بر اساس عدل یعنى حدّ وسط از دو طرف و در جایگاه صحیح و حق است . بدان جهت فرموده است : بنابر این هر چیز را به جاى خود قرار بده و هر کارى را به وقت خود انجام ده .

بیست و نهم : او را از اختصاص دادن چیزى که لازم است همه مردم در آن حق برابرى داشته باشند ، از اموال مسلمانان و دیگر چیزهاى خوب به خویشتن برحذر داشته است .

سى‏ام : او را از غفلت نسبت به چیزهایى که توجه و آگاهى به آن لازم است یعنى حقوق مردم که به ستم از دست آنها گرفته‏اند ، و همه مى‏دانند که تو سهل انگارى کرده‏اى ، نهى فرموده و از چنین حالتى با عبارت : التّغابى . . .للمظلوم ، بر حذر داشته است ، و مقصود امام ( ع ) از این عبارت آن مقدار از حقوق مردم است که وى به خود اختصاص داده و اظهار نادانى و غفلت از آن مى‏کند . کلمه « ما » در « عمّا » زایده است . مقصود امام ( ع ) از « القلیل » مدت زندگى در دنیاست . و با عبارت : اغطیه الامور ، اشاره به ساختمان بدن و جسم دارد که مانع از درک امور با دیده بصیرتند . و قبلا دانستیم که برطرف شدن این حجابها با دور انداختن کالبد میسر است و در آن صورت است که تمام آنچه را که از خوبى و بدى براى او آماده شده ، مى‏بیند ، همان طورى که خداى متعال فرموده است : یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُحْضَراً [ ۱۰ ] .

سى و یکم : او را دستور داده است تا به هنگام خشم ، برخویشتن مسلط باشد ، یعنى جلو خشم خود را نسبت به آنچه از کارها بر خلاف میل او اتفاق مى‏افتد ، و جلو تندروى خود ، و تند زبانى‏اش را بگیرد ، و تسلّط وى بر این امور ،تنها با خوددارى از طغیان قوه غضبیّه ، و ایستایى او در کاربرد آن قوّه در حد اعتدال است ، به طورى که تا سرحدّ افراط آن را به کار نبرد تا در صفت ناپسند تهوّر و بى‏باکى نیفتد و در نتیجه این خوى ناپسند او را گرفتار ستمکارى نکند .

سى و دوم : او را امر به خوددارى از این امور کرده و به وسائل و ابزار این خویشتندارى نیز راهنمایى کرده است که همان خوددارى از شتابزدگى و به تأخیر انداختن اعمال قدرت مى‏باشد تا وقتى که آتش خشم فرو نشیند و در نتیجه حالت اختیار و انتخاب انجام دادن و یا انجام ندادن کارى که امید مصلحت مى‏رود ، برایش ، فراهم آید . و به دلیل استوارى و درستى این ابزار و وسائل با این سخن خود اشاره فرموده است : و لن تحکم ذلک . . . علیک ، توضیح آن که ، زیاد در غم رستاخیز بودن و در امور آخرت اندیشیدن ، باعث بى‏میلى به امور دنیایى سراسر جنجال و طغیان قوّه غضبیّه است .

سى و سوم : بر وى دو چیز را لازم و واجب شمرده است که به طور اجمال تمام سفارشهاى این عهدنامه را شامل است :

۱ آنچه را بر پیشینیان رفته ، یعنى احکامى که به عدل و داد از طرف حاکمان پیش از او صادر شده ، و یا کارهایى را که به پیروى از پیامبرمان ( ص ) و یا بر اساس واجبات الهى انجام گرفته ، مورد توجه قرار دهد ، تا آن کارهایى که مورد عمل امام ( ع ) است ، پیروى نماید .

۲ خویشتن را به پیروى از آنچه در این عهدنامه آمده است ، و حجّت خود را بر او تمام کرده ، یعنى همان موعظه و یادآورى اوامر الهى ، وادار سازد ، تا به هنگام حمله و فشار هواى نفسش ، عذر و بهانه در برابر امام ( ع ) نداشته باشد ،همان طورى که خداى متعال فرموده است : لِئلاّ یَکُونَ لِلنّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّهٌ بَعْدَ الرُّسُل [ ۱۱ ] .

بخشى از همان عهدنامه چنین است :

وَ أَنَا أَسْأَلُ اَللَّهَ بِسَعَهِ رَحْمَتِهِ وَ عَظِیمِ قُدْرَتِهِ عَلَى إِعْطَاءِ کُلِّ رَغْبَهٍ أَنْ یُوَفِّقَنِی وَ إِیَّاکَ لِمَا فِیهِ رِضَاهُ مِنَ اَلْإِقَامَهِ عَلَى اَلْعُذْرِ اَلْوَاضِحِ إِلَیْهِ وَ إِلَى خَلْقِهِ مَعَ حُسْنِ اَلثَّنَاءِ فِی اَلْعِبَادِ وَ جَمِیلِ اَلْأَثَرِ فِی اَلْبِلاَدِ وَ تَمَامِ اَلنِّعْمَهِ وَ تَضْعِیفِ اَلْکَرَامَهِ وَ أَنْ یَخْتِمَ لِی وَ لَکَ بِالسَّعَادَهِ وَ اَلشَّهَادَهِ إِنَّا إِلَیْهِ ۹ ۱۱ ۲ : ۱۵۶ رَاغِبُونَ وَ اَلسَّلاَمُ عَلَى ؟ رَسُولِ اَللَّهِ ؟ صَلَّى اَللَّهِ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ اَلطَّیِّبِینَ اَلطَّاهِرِینَ وَ سَلَّمَ تَسْلِیماً کَثِیراً

ترجمه

« و از خدا به گستردگى دامنه رحمتش ، و توانایى بسیارش بر بخشش هر درخواستى مسألت دارم که من و تو را بدانچه رضا و خوشنودى وى در اوست ، از داشتن عذر و بهانه‏اى روشن در برابر او و بندگانش ، با خوشنامى در میان مردم ، و آثار نیک در شهرها و زیادى نعمت ، و افزایش کرامت موفّق گرداند و این که در پایان کار ، خوشبختى و شهادت را نصیب من و تو بفرماید ، براستى که ما به سوى او باز مى‏گردیم .و سلام بر پیامبر خدا ، که درود خدا بر او و خاندان پاک و پاکیزه او باد ، و خداوند درود فراوان بر او فرستاده است . »

شرح

امام ( ع ) این عهدنامه را با درخواست توفیق بر آنچه رضا و خوشنودى خدا در آن است براى خود و هم براى مالک ، به پایان برده است ، و در قبول درخواست خود ، خداوند را به رحمت گسترده‏اش که همه چیز را فرا گرفته و به توانایى بسیارش بر بخشش هر درخواستى ، سوگند داده است . و بدیهى است که این صفات پروردگار ، سرچشمه پذیرش و اجابت درخواست کنندگان است .سپس آنچه را که مورد درخواست امام ( ع ) از رضاى پروردگار بوده است به تفصیل آنها به شرح زیر پرداخته است :

۱ عذر و بهانه‏اى آشکار در برابر خدا و بندگان خدا داشتن .

اگر کسى اشکال کند که عذر و بهانه وقتى است که گناهى در کار باشد ،امّا کسى که سر بر فرمان خداست ، عذر و بهانه در کار او چه معنى دارد ؟پاسخ این است که ، احتمالا عذر اسم از اعذار در نزد خدا یعنى زیاد انجام دادن اوامر الهى باشد ، گویا فرموده است : استوارى در انجام اوامر به طور فراوان به جاى آوردن هر چه بیشتر دستورات او .

۲ خوشنامى میان بندگان ، و آثار نیک ، یعنى کارهاى خوبى که منشأ اثر در شهرها باشد ، و اینها از جمله درخواستهایى هستند که پیامبرانى همچون ابراهیم ( ع ) درخواست مى‏کردند وَ اجْعَلْ لى لِسانَ صِدْقٍ فِى الاخَرینَ [ ۱۲ ] . بعضى گفته‏اند مقصود خوشنامى میان مردم است .

۳ خداوند نعمت خود را بر آن دو کامل گرداند .

۴ افزایش کرامت خود براى آنها .

۵ پایان خوش با سعادت و آنچه که باعث سعادت است یعنى کشته شدن در راه خدا . و با عبارت : وَ انّا اِلیهِ راجعون . بر درستى نیت خود در این درخواست ، توجه داده است و بعد سخن خود را با درود و سلام بر پیامبر و خاندان او پایان برده است .

___________________________________

[ ۱ ] سوره محمد ( ۴۷ ) آیه ( ۷ ) یعنى : اگر شما خدا را یارى کنید خدا هم شما را یارى مى‏کند و ثابت قدم مى‏گرداند .

[ ۲ ] سوره یوسف ( ۱۲ ) آیه ( ۵۳ ) .

[ ۳ ] سوره رعد ( ۱۳ ) آیه ( ۱۱ ) یعنى : براستى که خداوند حال هیچ قومى را دگرگون نخواهد کرد تا زمانى که خود آنها حال خود را دگرگون سازند .

[ ۴ ] سوره آل عمران ( ۳ ) آیه ( ۱۸۸ ) یعنى : دوست دارند که مردم به اوصاف پسندیده‏اى که در آنها وجود ندارد آنان را ستایش کنند .

[ ۵ ] احتمالا این عبارت : « و لا أرى الضّب بها فینحجر » ضرب المثلى باشد ، کنایه از اینکه خشونت و شدّت زیاد ، اثر منفى دارد م .

[ ۶ ] لن تقدس امه لا یؤخذ للضعیف فیها حقه من القوى غیر متتعتع .

[ ۷ ] سوره صف ( ۶۱ ) آیه ( ۳ ) یعنى : بسیار سخت خدا را به خشم مى‏آورد آنکه سخنى بگوید و خلاف آن کند .

[ ۸ ] سوره بقره ( ۲ ) آیه ( ۲۶۴ ) یعنى : اى مردم با ایمان صدقات خود را به سبب منت گذارى و آزار تباه نسازید .

[ ۹ ] سوره مؤمن ( ۴۰ ) آیه ( ۳۵ ) یعنى : این کار سخت باعث خشم خداست .

[ ۱۰ ] سوره آل عمران ( ۳ ) آیه ( ۳۰ ) یعنى : روزى که هر کس هر کار نیکویى انجام داده است ، پیش روى خود حاضر مى‏بیند .

[ ۱۱ ] سوره نساء ( ۴ ) آیه ( ۱۶۵ ) یعنى : تا این که پس از فرستادن پیامبران مردم در برابر خدا بهانه‏اى نداشته باشند .

[ ۱۲ ] سوره شعرا ( ۲۶ ) آیه ( ۸۴ ) یعنى : در میان آیندگان سخن مرا دلپذیر گردان .

 

ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم جلد ۵

بازدیدها: ۲

نامه ۵۱ ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

۵۱ از نامه‏ هاى امام ( ع ) به فرمانروایان شهرها درباره نماز .

أَمَّا بَعْدُ فَصَلُّوا بِالنَّاسِ اَلظُّهْرَ حَتَّى تَفِی‏ءَ اَلشَّمْسُ مِثْلَ مَرْبِضِ اَلْعَنْزِ وَ صَلُّوا بِهِمُ اَلْعَصْرَ وَ اَلشَّمْسُ بَیْضَاءُ حَیَّهٌ فِی عُضْوٍ مِنَ اَلنَّهَارِ حِینَ یُسَارُ فِیهَا فَرْسَخَانِ وَ صَلُّوا بِهِمُ اَلْمَغْرِبَ حِینَ یُفْطِرُ اَلصَّائِمُ وَ یَدْفَعُ اَلْحَاجُّ إِلَى ؟ مِنًى ؟ وَ صَلُّوا بِهِمُ اَلْعِشَاءَ حِینَ یَتَوَارَى اَلشَّفَقُ إِلَى ثُلُثِ اَللَّیْلِ وَ صَلُّوا بِهِمُ اَلْغَدَاهَ وَ اَلرَّجُلُ یَعْرِفُ وَجْهَ صَاحِبِهِ وَ صَلُّوا بِهِمْ صَلاَهَ أَضْعَفِهِمْ وَ لاَ تَکُونُوا فَتَّانِینَ

ترجمه

« امّا بعد ، با مردم نماز ظهر را به پا دارید ، آن وقتى که سایه به قدر آغل بز امتداد یابد و همچنین نماز عصر را در باقیمانده روز ، آن وقتى که آفتاب هنوز روشن و جلوه‏گر است به پا دارید به طورى که بشود دو فرسخ راه را تا غروب پیمود ، و با مردم نماز مغرب را بخوانید در هنگامى که روزه‏داران افطار مى‏کنند و حاجیان [ از عرفات ] رهسپار منى مى‏شوند و نماز عشا را از هنگام ناپدید شدن سرخى مغرب تا هنگام سپرى شدن یک سوّم شب به پادارید و نماز صبح را هنگامى برگزار کنید که شخص ، چهره رفیق و همراهى خود را ببیند و او را بشناسد ، و با آنها همچون ناتوانترین فردشان نماز بخوانید و باعث فتنه و فساد نگردید . »

شرح

در این نامه امام ( ع ) اوقات نماز فریضه را بیان کرده است :

اوّل : وقت نماز ظهر و تعیین آن با وقت بازگشت خورشید ، یعنى بازگشت و میل خورشید به جانب مغرب ، آنگاه اندازه‏گیرى با آغل بز کرده و آن را اوّل ظهر دانسته است ، با توجه بر این که وقت ظهر با اختلاف افق در شهرهاى مختلف تغییر مى‏ کند .

دوم : وقت نماز عصر ، و آن را به باقى ماندن خورشید در حال روشنى و درخشندگى که به دلیل غروب به زردى نگراید ، تعیین کرده است . لفظ حیاه حیّه را که براى تابش خورشید بر روى زمین از باب تشبیه [ به موجود زنده ] در قسمتى از روز ، استعاره آورده است ، و مقصود همان قسمتى و بخشى از روز است . و بعد ، امام ( ع ) آن قسمت از روز را با مدّتى که مسافر به طور عادى دو فرسخ راه را در آن مدت مى‏تواند بپیماید ، مشخّص کرده است .

سوم : وقت نماز مغرب که به دو وسیله معرّفى فرموده است : یکى آنکه :هنگام افطار روزه‏دار ، یعنى وقت ناپدید شدن قرص خورشید . دوم : موقعى که حاجیان رهسپار مى‏شوند و از عرفات برمى‏گردند . به خاطر روشن بودن این دو علامت و شناخت مردم طرف سخن امام ( ع ) با آن علامتها وقت مغرب را معرّفى کرده است .

چهارم : وقت نماز عشاء ، آن را به رفتن سرخى آفتاب از طرف مغرب ،معرّفى کرده است . و آخر وقت نماز عشاء را تا یک سوم از شب رفته تعیین کرده است ، تنها پایان وقت نماز عشاء را تعیین فرموده است نه بقیه نمازها را ، چون آخر وقت هر نماز از نمازهاى یومیه با اول وقت نماز دیگر روشن مى‏گردد ، جز آخر وقت نماز عشاء که پیوسته به شب است و آن هم نمازى از نمازهاى واجب ندارد ، و اما آخر وقت نماز صبح که مرزش را طلوع خورشید تعیین فرموده است ،آن هم واضح است .

پنجم : وقت نماز صبح ، و تعیین آن ، به موقعى که شخص صورت رفیق و همراهش را ببیند و بشناسد و آن هنگام طلوع فجر دوم است ، همان سرخى که ازطرف مشرق پیدا مى‏شود ، و نشانه‏اى که امام ( ع ) یادآور شده ، روشنترین نشانى براى عموم مردم است .

آنگاه فرمانروایان را به انجام کارى و نهى از کارى سفارش کرده است : اما انجام کار ، آن است که نماز را همچون ناتوانترین فردشان بخواند ، یعنى قرائت و واجبات نماز را طول ندهد و سوره بقره و دیگر سوره ‏هاى طولانى را نخواند ، زیرا همه مردم توان انجام چنان نمازى را ندارند و در نتیجه باعث زحمت آنها مى‏شود و بعضى از آنها را از انجام نماز با جماعت باز مى‏دارد و این زیانى است که در اسلام نفى شده است . امّا سفارش به ترک کارى ، آن است که با طول دادن نماز باعث فتنه نشوند ، و دلیل فتنه و فساد در این جا همان است که ایشان با طول دادن نماز که لازمه‏اش عقب ماندن و شرکت نکردن ناتوانان و ضعیفان است ،باعث منصرف شدن مردم از همسویى و همراهى در نماز جماعت مى‏گردند .خداوند داناتر است .

ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم جلد ۵

 

بازدیدها: ۰

نامه ۵۰ ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

۵۰ از جمله نامه‏ هاى امام ( ع ) به مأموران مالیات خود
 
مِنْ عَبْدِ اَللَّهِ ؟ عَلِیٍّ أَمِیرِ اَلْمُؤْمِنِینَ ؟ إِلَى أَصْحَابِ اَلْخَرَاجِ أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ مَنْ لَمْ یَحْذَرْ مَا هُوَ سَائِرٌ صَائِرٌ إِلَیْهِ لَمْ یُقَدِّمْ لِنَفْسِهِ مَا یُحْرِزُهَا وَ اِعْلَمُوا أَنَّ مَا کُلِّفْتُمْ یَسِیرٌ وَ أَنَّ ثَوَابَهُ کَثِیرٌ وَ لَوْ لَمْ یَکُنْ فِیمَا نَهَى اَللَّهُ عَنْهُ مِنَ اَلْبَغْیِ وَ اَلْعُدْوَانِ عِقَابٌ یُخَافُ لَکَانَ فِی ثَوَابِ اِجْتِنَابِهِ مَا لاَ عُذْرَ فِی تَرْکِ طَلَبِهِ فَأَنْصِفُوا اَلنَّاسَ مِنْ أَنْفُسِکُمْ وَ اِصْبِرُوا لِحَوَائِجِهِمْ فَإِنَّکُمْ خُزَّانُ اَلرَّعِیَّهِ وَ وُکَلاَءُ اَلْأُمَّهِ وَ سُفَرَاءُ اَلْأَئِمَّهِ وَ لاَ تُحْشِمُوا أَحَداً عَنْ حَاجَتِهِ وَ لاَ تَحْبِسُوهُ عَنْ طَلِبَتِهِ وَ لاَ تَبِیعُنَّ لِلنَّاسِ فِی اَلْخَرَاجِ کِسْوَهَ شِتَاءٍ وَ لاَ صَیْفٍ وَ لاَ دَابَّهً یَعْتَمِلُونَ عَلَیْهَا وَ لاَ عَبْداً وَ لاَ تَضْرِبُنَّ أَحَداً سَوْطاً لِمَکَانِ دِرْهَمٍ وَ لاَ تَمَسُّنَّ مَالَ أَحَدٍ مِنَ اَلنَّاسِ مُصَلٍّ وَ لاَ مُعَاهَدٍ إِلاَّ أَنْ تَجِدُوا فَرَساً أَوْ سِلاَحاً یُعْدَى بِهِ عَلَى أَهْلِ اَلْإِسْلاَمِ فَإِنَّهُ لاَ یَنْبَغِی لِلْمُسْلِمِ أَنْ یَدَعَ ذَلِکَ فِی أَیْدِی أَعْدَاءِ اَلْإِسْلاَمِ فَیَکُونَ شَوْکَهً عَلَیْهِ وَ لاَ تَدَّخِرُوا أَنْفُسَکُمْ نَصِیحَهً وَ لاَ اَلْجُنْدَ حُسْنَ سِیرَهٍ وَ لاَ اَلرَّعِیَّهَ مَعُونَهً وَ لاَ دِینَ اَللَّهِ قُوَّهً وَ أَبْلُوا فِی سَبِیلِ اَللَّهِ مَا اِسْتَوْجَبَ عَلَیْکُمْ فَإِنَّ اَللَّهَ سُبْحَانَهُ قَدِ اِصْطَنَعَ عِنْدَنَا وَ عِنْدَکُمْ أَنْ نَشْکُرَهُ بِجُهْدِنَا وَ أَنْ نَنْصُرَهُ بِمَا بَلَغَتْ قُوَّتُنَا وَ لاَ قُوَّهَ إِلاَّ بِاللَّهِ

لغات

سفیر : فرستاده حشمته و احشمته : اذیت کردى او را و خجالت دادى او را شوکه : نیرومندى ابلیته معروفا : خیرى به او رساندم ، از نیکى به او کوتاهى نکردم .

ترجمه

« این نامه از بنده خدا امیر المؤمنین على به مأموران مالیات است : امّا بعد ،هر کس از عکس العمل و حساب کارش نترسد ، براى خود ، چیزى پیش نفرستاده است که باعث نگهدارى او از عذاب گردد .بدانید آنچه که شما مأمور به انجام آن هستید ، اندک و ناچیز است ، امّا پاداش آن زیاد ، اگر در مواردى که خداوند نهى کرده از قبیل ظلم و تجاوز کیفر سهمگین نبود ، هر آینه پاداش خوددارى از آن به قدرى بزرگ است که براى نرفتن در پى آن ، نمى‏شود از آن همه پاداش چشم پوشید .

 
بنابر این با مردم بانصاف رفتار کنید و در برابر خواسته‏هایشان با حوصله برخورد کنید ، زیرا شما خزانه‏داران مردمید و هم وکیل آنها و نمایندگان رهبر ، هیچکس را در مقابل درخواستش خشمگین نسازید و از هدفش باز ندارید ، هنگام گرفتن مالیات ، لباسهاى زمستانى و تابستانى ، چارپایانى که وسیله کار آنهاست ، و غلام و خدمتگزار آنها را به فروش نرسانید ، و هرگز کسى را به خاطر پول تازیانه نزنید ، به مال هیچ کس از به پا دارندگان نماز و کسانى که با حکومت اسلامى هم پیمانند ، دست نزنید ، مگر اسب و اسلحه‏ اى را که به وسیله آنها بر مسلمانان ستم کنند که سزاوار نیست مسلمان آنها را در دست دشمنان اسلام ببیند و به حال خود باقى گذارد تا بر او غالب شوند ،از نصیحت به خویشتن و خیرخواهى براى سپاهیان و کمک به مردم و قوّت دین خدا ، خوددارى نکنید و در راه خدا آنچه لازم است انجام دهید و کوتاهى نکنید ،زیرا خداوند پاک از ما و شما در برابر احسان و نیکى خواسته است تا او را سپاس فراوان گوییم و تا سر حد توان او را یارى کنیم ، و هیچ نیرو و توانى جز به یارى خداوند بزرگ وجود ندارد » .

شرح

این نامه را امام ( ع ) با یک مقدمه کلى شروع فرموده ، عبارت از آن که هر کس از پیامدهاى ترسناک سرانجام کارش نترسد ، براى خودش چیزى پیش نمى‏فرستد تا زمینه‏اى جهت نگهدارى او از عذاب و آن پیامدهاى ناگوار باشد ،زیرا انسان تنها براى کار دلخواه و یا کار ترسناکش در صورتى که مایل به آن کار و خائف از آن باشد ، آماده مى‏شود .

این مقدمه در مورد سرزنش بر نداشتن جانب احتیاط نسبت به هدفى از قبیل پیش فرستادن عمل خیرى ، و هر آنچه انسان خویشتن را با او از عذاب خدا نگه مى‏دارد و انسان بدان وسیله آمادگى براى رفع خطر پیدا مى‏کند مى‏باشد.
آنگاه امام ( ع ) به منظور سهل و ساده جلوه دادن تکلیف و تشویق بدان اعلام فرموده : با این که تکلیف ایشان اندک و ناچیز است ، اجر و مزد آن فراوان است . و این عبارت به منزله صغراى قیاس مضمرى است که آنان را تشویق بر انجام امورى که مکلفند نموده است ، و کبراى مقدّر آن نیز چنین است : و هر چیزى که این طور باشد ، اقدام به آن و کوشش در راه انجام آن ضرورت دارد .
 
سپس توجه داده است بر لزوم ترک تجاوز و ستم به دلیل آن که ارتکاب آنها باعث عذاب دردناکى مى‏شود و ترک آنها موجب اجر فراوانى که اگر هم در انجام آن مجازاتى نمى‏بود ، هیچ عذرى بر این انصراف از کسب آن اجر و مزد پذیرفته نبود .
به این معنى که اگر هم در انجام ظلم ، مجازات هولناکى نبود تا باعث ترک آن شود ، اجر و مزد ترک آن ایجاب مى‏کرد تا مرتکب آن اعمال نشویم ، تا چه رسد بر این که در ارتکاب ظلم و تجاوز عذاب دردناک وجود دارد پس به طریق اولى باید مرتکب نشویم . و این عبارت از فصیحترین و زیباترین سخنان است ، و هدف بر حذر داشتن از گرفتارى در صفت ناپسند ستمکارى است .
بعد در پى مطالب قبل چند امر و چند نهى بیان کرده که از جمله اوامر ، دو امر ذیل است :اوّل نسبت به مردم و خواسته‏هایشان ، به انصاف و مدارا رفتار کنند .دوم نسبت به درخواستهاى مردم با حوصله برخورد کنند تا کارها به مصلحت آنها در جریان باشد ، و دلیل مطلب را چنین بیان کرده است که ایشان خزانه داران مردم و نمایندگان ایشان در بیت المال و فرستادگان رهبرانشان به نزدآنانند .این سخن به منزله صغراى قیاس مضمرى است که کبراى آن در حقیقت چنین است : و هر کس آن چنان باشد ، باید در برابر نیازمندیها و خواسته‏هاى مردم با انصاف و حوصله رفتار کند .
و از مواردى که امام ( ع ) نهى فرموده است شش مورد زیر است :
۱ مبادا کسى را به خشم آورند ، و جلو هدف او بایستند تا او از نیاز خود احساس خجلت کند و ناامید شود .
۲ مانع از رسیدن کسى به نیاز خود نشوند و او را باز ندارند .
۳ در وقت گرفتن مال ، کسى را مجبور نکنند تا اشیاء مورد نیاز از قبیل لباس و یا مرکب سوارى که در کار زندگى او مفید است و یا خدمتکار و غلام خود را به فروش برساند .
۴ مال [ ۱ ] کسى را از مردم مسلمان ، و یا از اهل کتاب که با حکومت اسلامى پیمان بسته‏اند ، حق ندارند بگیرند مگر این که اسب و اسلحه‏اى باشد که بدان وسیله بر اسلام و مسلمین تجاوز کنند ، زیرا گرفتن آنها از دست دشمنان واجب و لازم است تا مبادا باعث عزّت و قوّت آنها گردد .
۵ از نصیحت به یکدیگر از خودشان کوتاهى نکنند بلکه بعضى از فرماندهان بعضى دیگر را نصیحت کنند ، و هم چنین از خیرخواهى نسبت به سپاهیان و کمک و یارى به رعیّت و تقویت دین خدا مضایقه نکنند ، آنگاه به ایشان دستور داده است تا در راه خدا تا سر حدّ توان بکوشند ، و از شکر و سپاس نعمت و طاعت خدا آنچه بر گردن آنهاست ادا کنند .
و بعد براى وجوب و ضرورت آن با عبارت : فان اللّه . . . استدلال کرده است ، و آن عبارت به منزله صغراى قیاس مضمرى است که معناى آن چنین است : خداى بزرگ سپاس خود را به تلاش و کوشش ما و یارى خود را به اندازه قدرت و توان ما قرار داده است ،زیرا شکر و سپاس او ، و همچنین کمک و یارى او نسبت به ما از بزرگترین نعمتهاى او براى ماست ، و این مطلب قبلا گفته شده است .
بعضى گفته‏ اند مقصود امام ( ع ) این بوده است که ما سپاسگزار حق تعالى [ ۲ ] باشیم . و کبراى مقدّر چنین است : هر که ما را راهنمایى کند باید او را سپاس گوییم . توفیق از آن خداست .
______________________________________________
[ ۱ ] احتمال مى‏رود که در شماره ترتیب اشتباه شده و در متن به جاى ( ۴ ) ، ( ۵ ) آمده باشد م .
[ ۲ ] ما در ترجمه نیز این معنى را برگزیدیم م .
 

ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم جلد ۵

بازدیدها: ۲