نامه ۴۹ ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

۴۹ از نامه ‏هاى امام ( ع ) به سرلشکریانش

مِنْ عَبْدِ اَللَّهِ ؟ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ أَمِیرِ اَلْمُؤْمِنِینَ ؟ إِلَى أَصْحَابِ اَلْمَسَالِحِ أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ حَقّاً عَلَى اَلْوَالِی أَلاَّ یُغَیِّرَهُ عَلَى رَعِیَّتِهِ فَضْلٌ نَالَهُ وَ لاَ طَوْلٌ خُصَّ بِهِ وَ أَنْ یَزِیدَهُ مَا قَسَمَ اَللَّهُ لَهُ مِنْ نِعَمِهِ دُنُوّاً مِنْ عِبَادِهِ وَ عَطْفاً عَلَى إِخْوَانِهِ أَلاَ وَ إِنَّ لَکُمْ عِنْدِی أَلاَّ أَحْتَجِزَ دُونَکُمْ سِرّاً إِلاَّ فِی حَرْبٍ وَ لاَ أَطْوِیَ دُونَکُمْ أَمْراً إِلاَّ فِی حُکْمٍ وَ لاَ أُؤَخِّرَ لَکُمْ حَقّاً عَنْ مَحَلِّهِ وَ لاَ أَقِفَ بِهِ دُونَ مَقْطَعِهِ وَ أَنْ تَکُونُوا عِنْدِی فِی اَلْحَقِّ سَوَاءً فَإِذَا فَعَلْتُ ذَلِکَ وَجَبَتْ لِلَّهِ عَلَیْکُمُ اَلنِّعْمَهُ وَ لِی عَلَیْکُمُ اَلطَّاعَهُ وَ أَلاَّ تَنْکُصُوا عَنْ دَعْوَهٍ وَ لاَ تُفَرِّطُوا فِی صَلاَحٍ وَ أَنْ تَخُوضُوا اَلْغَمَرَاتِ إِلَى اَلْحَقِّ فَإِنْ أَنْتُمْ لَمْ تَسْتَقِیمُوا لِی عَلَى ذَلِکَ لَمْ یَکُنْ أَحَدٌ أَهْوَنَ عَلَیَّ مِمَّنِ اِعْوَجَّ مِنْکُمْ ثُمَّ أُعْظِمُ لَهُ اَلْعُقُوبَهَ وَ لاَ یَجِدُ عِنْدِی فِیهَا رُخْصَهً فَخُذُوا هَذَا مِنْ أُمَرَائِکُمْ وَ أَعْطُوهُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ مَا یُصْلِحُ اَللَّهُ بِهِ أَمْرَکُمْ

لغات

احتجز : منع کرد ، بازداشت

نکوص : به عقب برگشتن

غمره : سختى

ترجمه

« این نامه از بنده خدا على بن ابى‏طالب به مرزبانان است ، اما بعد ، شایسته است که حاکم و والى به خاطر برتریى که به آن نائل شده است به رعیّت تندى نکند و بر زیردستان فخر نفروشد ، بلکه باید نعمتهایى که خدا تنها نصیب او کرده است باعث نزدیکى بیشتر و محبت فزونتر او نسبت به بندگان خدا و مهربانى با برادرانش شود .

بدانید که حق شما بر من آن است که هیچ رازى را از شما پنهان ندارم مگر اسرار جنگ را ، و هیچ کارى را بدون مشورت شما انجام ندهم ، مگر احکام شرعى را ، در رساندن هیچ حقى به موقع خود کوتاهى نکنم ، و تا پایان آن حق بایستم ، و تمام شما در نزد من حق مساوى داشته باشید ، پس اگر رفتار من با شما این چنین بود بر خداست که نعمت را بر شما تمام کند ، و من حق اطاعت و فرمانبرى بر شما دارم ، و نباید شما از فرمان من سرپیچى کنید و در هر کارى که من صلاح بدانم کوتاهى کنید و در راه حق شدائد را با تمام وجود تحمل کنید .

اما اگر شما نسبت به من این کارها را نکنید ، هیچ کس در نزد من ، از آن که سرپیچى مى‏کند خوارتر نیست ، پس او را به سختى مجازات مى‏کنم و هیچ عذرى و بهانه‏اى از او پذیرفته نیست و شما این پیمان را از فرماندهان [ زبردست ] خود بگیرید ، و از طرف خود نیز چنین قولى به آنها بدهید ، که اصلاح امور شما را خداوند در این قرار داده است » .

شرح

بدان که امام ( ع ) ابتدا به صورت کلى همان طورى که روش خطباست آنچه را که بر حاکم نسبت به رعیت واجب است بیان کرده ، و آنگاه دوباره همان مطلب کلّى را به صورت تفصیلى و هم آنچه را که بر رعیت نسبت به حاکم لازم است که رعایت کند بازگو نموده است و بعد ایشان را به پایبندى بر آنچه که واجب است امر فرموده است .

امّا اوّل : در عبارت : اما بعد . . . اخوانه به دو امر اشاره فرموده است :

۱ برترى و فرادستیى که به او [ والى ] اختصاص یافته ، باعث بدرفتارى او نسبت به رعیّت نشود ، زیرا بدرفتارى او با مردم به معنى بیرون رفتن از شرایط و حدود ولایت است .

۲ نعمتهاى خداداده باعث نزدیکى و محبّت بیشتر او نسبت به برادران دینى گردد ، زیرا شرط کامل شکر نعمت همین است .

امّا دوم : پنج چیز را بر خود لازم شمرده است .

۱ هیچ رازى را در امورى که مصلحت باشد جز اسرار جنگى از ایشان پنهان ندارد . و احتمال ترک مشورت با آنها در مسأله جنگ به دو دلیل است : یکى آنکه ، چه بسا بیشتر آنان در میدان جنگ حاضر نمى‏شدند ، و اگر امام ( ع ) جنگ را موکول به مشورت با آنها کند ، هرگز امر جنگ سامان پیدا نمى‏کند . از آن‏رو بیشتر وقتها امام ( ع ) چنانکه قبلا گذشت آنان را وادار به جهاد مى‏کرد و از کوتاهى و مسامحه آنها در حالى که اظهار ناراحتى مى‏کردند ، رنج مى ‏برد .

دوم : این پنهان‏دارى راز جنگ از ترس انتشار آن و رسیدن به گوش دشمن بود که باعث آمادگى و تدارک دشمن براى جنگ مى‏شد ، از این‏رو پیامبر خدا ( ص ) وقتى که عازم جبهه جنگ مى‏شد ، از باب توریه جاى دیگرى را وانمود مى ‏کرد ، چنان که نقل کرده ‏اند ، هنگامى که عازم جنگ بدر بود ، نامه‏اى براى سپاهیان نوشت و به آنان دستور داد که مدینه را ترک گفته و به مدت دو یا سه روز به سمت مکّه حرکت کنند ، آنگاه به آن نوشته نگاه کنند و مطابق آن عمل نمایند ، وقتى که این مدّت را سپاهیان حرکت کردند ، به نامه نگاه کردند ، دیدند در نامه دستور رفتن به سمت نخله محمود ، داده شده و این که چنین و چنان کنند ، آنها هم طبق دستور عمل کردند ، و خود پیامبر ( ص ) پس از آنها رهسپار بدر شد . و پیروزى از آن سپاهیان اسلام گردید . در صورتى که اگر موقع فرمان گسیل ، به آنها مى‏گفت که قصد رفتن به جنگ قریش را دارد ، مطلب به گوش مردم قریش مى‏رسید ، و آمادگى بیشتر در برابر مسلمین پیدا مى‏کردند . و ممکن است در صورت پنهان نداشتن راز جنگ ، ترس و هیبتى که از مردم مکّه در دل برخى از اصحاب بود ، مانع اقدام به جنگ مى‏ شد .

۲ هیچ کارى را بدون مشورت ایشان جز در احکام شرعى انجام ندهد ، کلمه « اطوى » از مصدر طىّ را استعاره براى کتمان امرى آورده است ،یعنى هیچ کارى را پنهان از ایشان انجام نمى‏دهد ، مگر این که حکمى از احکام الهى بوده باشد ، زیرا من هستم که حکم الهى ، مانند حدود و امثال آن را بدون مشورت و مراقبت کسى انجام مى‏دهم نه شما .

۳ امام ( ع ) هیچ حقى از حقوق ایشان را از وقت خودش تأخیر نمى‏اندازد مانند مقررى از بیت المال و سایر حقوق واجبى که بر وى دارند ، و جز در مقطع و موضع خود مانند احکام مربوط به دو طرف نزاع که نیاز به فیصله دارد نسبت به اداى آن حق درنگ نخواهد کرد .

۴ براى همه حق برابرى قائل شود . دو مورد اوّل به مقتضاى فضیلت حکمت و موارد سه و چهار به اقتضاى صفت عدالت است .

امّا امر سوم ، از امورى که امام ( ع ) بر آنان [ فرماندهان ] حق دارد : نخست از ضرورت حق اللّه ، یاد کرده است زیرا حکم قطعى خداوندى است که او را پیشوا و رهبر ایشان قرار داده و از کاملترین نعمتهاى الهى کارهایى است که او نسبت به ایشان چنان که گفته شد ، انجام مى‏دهد ، آنگاه دوباره آنچه بر آنها نسبت به آن بزرگوار واجب بوده است بازگو کرده و چند چیز را یادآور شده است :

۱ سر به فرمان او باشند زیرا هیچ دلیلى وجود ندارد تا نافرمانى او را بکنند .

۲ از دعوت او به هنگامى که دعوت به کارى کند سرپیچى نکنند ، که آن دلیل بر کمال اطاعت است .

۳ در انجام کارى که مصلحت ببیند و یا براى خود آنها مصلحتش روشن باشد مسامحه و کوتاهى نورزند .

۴ با تمام وجود سختیها و گرفتاریها را در یارى حق و در راه به دست آوردن آن بپذیرند . آنگاه به دنبال مطالب قبل آنها را تهدید کرده است که اگرنسبت به وظایفى که برشمرد و بر گردن آنهاست به پا نخیزند ، به دو عقوبت گرفتار آیند : یکى خوارى و بى‏اعتبارى کسى که از فرمان او سرپیچى کند ، و دومى ، سختى مجازات و پذیرفته نشدن بهانه او ، در نزد امام ( ع ) .

پس از این که وظایف لازم آنها را گوشزد کرد ، به آنها دستور داده است که آن گفته و پند را از وى و دیگر فرمانروایان دادگر بپذیرند ، و از جانب خود ، نیز ، اطاعت و فرمانبردارى و انجام آنچه را که بدان مأمور شده‏اند و باعث مى‏شود که خداوند بدان وسیله کارهاى آنها را اصلاح کند ، به زیردستان خود منتقل سازند . توفیق از جانب خداست .

ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم جلد ۵

 

بازدیدها: ۲

نامه ۴۷ ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

۴۷ از جمله نامه ‏هاى امام ( ع ) به معاویه

فَإِنَّ اَلْبَغْیَ وَ اَلزُّورَ یُوتِغَانِ اَلْمَرْءَ فِی دِینِهِ وَ دُنْیَاهُ وَ یُبْدِیَانِ خَلَلَهُ عِنْدَ مَنْ یَعِیبُهُ وَ قَدْ عَلِمْتُ أَنَّکَ غَیْرُ مُدْرِکٍ مَا قُضِیَ فَوَاتُهُ وَ قَدْ رَامَ أَقْوَامٌ أَمْراً بِغَیْرِ اَلْحَقِّ فَتَأَلَّوْا عَلَى اَللَّهِ فَأَکْذَبَهُمْ فَاحْذَرْ یَوْماً یَغْتَبِطُ فِیهِ مَنْ أَحْمَدَ عَاقِبَهَ عَمَلِهِ وَ یَنْدَمُ مَنْ أَمْکَنَ اَلشَّیْطَانَ مِنْ قِیَادِهِ فَلَمْ یُجَاذِبْهُ وَ قَدْ دَعَوْتَنَا إِلَى حُکْمِ ؟ اَلْقُرْآنِ ؟ وَ لَسْتَ مِنْ أَهْلِهِ وَ لَسْنَا إِیَّاکَ أَجَبْنَا وَ لَکِنَّا أَجَبْنَا ؟ اَلْقُرْآنَ ؟ فِی حُکْمِهِ وَ اَلسَّلاَمُ

لغات

وتغ : هلاکت ، نابودى .

اوتغ فلان دینه بالاثم : فلانى دین خود را با انجام گناه تباه ساخت و از بین برد . در نسخه سید رضى ( ره ) یذیعان یعنى آشکار مى‏سازند آمده است .

غبطه : شادمانى ، آرزوى حالتى مثل حالت دیگران .

ترجمه

« براستى ستمگرى و دروغگویى آدمى را در دین و دنیایش تباه مى‏سازد ، و کاستى و بى‏مقداریش را نزد عیبجویش آشکار مى‏کند ، و تو خود مى‏دانى آنچه که از دست رفتنش مقدّر شده باشد به دست نخواهى آورد ، و مردمان و اقوامى که کار ناروایى را اراده کردند و فرمان صریح آفریدگار را توجیه کردند خداوند ایشان را دروغگو شمرده است ، پس بترس از آن روزى که در آن روز ، آن که سر انجام کارش پسندیده است ، خوشحال ، و هر که زمام اختیارش را به دست شیطان داده و با او در ستیز نبوده است پشیمان است .

تو ما را به حکم قرآن دعوت کردى با این که خود از اهل قرآن نیستى ، و ما به تو پاسخ مثبت ندادیم ، بلکه ما حکم قرآن را پذیرا شدیم . والسلام » .

شرح

این بخش از نامه امام ( ع ) به معاویه پس از حکمیت ، و پس از آن است که معاویه به حکم آن دو نفر حکم تمسک جسته است ، و احتمال دارد نامه موقعى باشد که امام ( ع ) حکمیت را پذیرفت .

امام ( ع ) این بخش از نامه را با تذکر درباره ستم ، دروغ و دورى از آنها به دلیل پیامدى که دارند یعنى نابودى دین و دنیاى انسانى و نیز فاش ساختن کاستى و عیب او در نزد عیبجویش آغاز کرده است .

اما در مورد دینش چون آن دو [ ستم و دروغ ] صفات رذیله‏اى هستند بر ضد عدالت و عفّت ، و مخالف با ایمان و دیانت . و امّا در مورد دنیایش ، چون بزرگترین هدفهاى دنیایى براى خردمندان ، نام نیک است و نام نیک تنها در سایه بروز مکارم اخلاقى به دست مى‏آید نه رذایل اخلاقى .

مقصود امام ( ع ) از چیزى که فوت آن مقدّر شده است ،همان است که معاویه آن را در جنگ با امام ( ع ) بهانه ‏اى براى خود ساخته بود ،یعنى خونخواهى عثمان که به منزله صغراى قیاس مضمرى است که امام ( ع ) به آن استدلال بر ضرورت ترک زحمت و لزوم خوددارى از مشقّت را نموده است ، و کبراى مقدّر قیاس چنین است : هر کس چنان باشد چاره‏اى جز ترک خونخواهى ندارد .

آنگاه معاویه را از حال کسانى که در پى کار بیهوده‏اى برآمدند و امر خدا را در آن باره توجیه کردند ، با خبر ساخته است . و آن اشاره به اصحاب جمل است که طالب حکومت و سلطنت بودند ، و امر خدا را تأویل کردند ، یعنى در مورد حکومت خداوند و خلافت حقّه توجیه کردند ، و خروج و سرکشى خود را در برابر خلافت حقّه ، با خونخواهى عثمان و امثال آن از شبهه ‏هاى بیهوده تأویل کردند .

پس خداوند با پیروزى و یارى على در برابر آنان و نقش بر آب ساختن شبهه آنان ،آنان را تکذیب کرد . و تکذیب کردن همان طورى که در گفتار است همچنان در رفتار و عمل نیز میسّر است .

قطب راوندى خدایش بیامرزد مى ‏گوید : معناى سخن امام ( ع ) چنین است : گروهى طالب حکومت و فرمانروایى بر این امّت بودند ، پس به تأویل قرآن پرداختند ، از قبیل تأویل این آیه اَطیعُوا اللّهَ وَ اطیعُوا الرَّسُولَ وَ اُولىِ الاَمْرِ مِنْکُمْ [ ۱ ] آنگاه کسانى از فرمانروایان را که خود نصب کردند ، فرمانروایانى شمردند که از جانب خداوند حکومت مى‏کنند ، پس خداوند آنها را با عنوان ستمکاران و سرکشان ، دروغگو دانست ، در حالى که فرمانروایى که از جانب خدا منصوب شده باشد ، چنین نیست .

سپس امام ( ع ) ، معاویه را از روز قیامت ترسانده است با توجه دادن او بر این که شادمانى در آن روز از آن کسانى است که در نتیجه کار خوبشان ، سعادت جاودانه را به دست آوردند و دیگران را به رشک افکندند چنان که آرزو کردند مقام و مرتبه‏اى مانند ایشان داشته باشند ، و آن که زمام اختیارش را به دست شیطان سپرد تا هر جا که بخواهد بکشد و با او ستیزه نکرد ، پشیمان گردید .

عبارت : دادن زمام اختیار به شیطان کنایه از اطاعت نفس امّاره است . و هدف از ترساندن آن است که معاویه مانند افراد پیش از خود نباشد که طالب حکومت ، از طریق توجیه امر الهى بودند .

سخن امام ( ع ) : و قد دعوتنا تا آخر نامه ، صورت سؤال معاویه و پاسخ آن است و این که وى [ معاویه ] از اهل قرآن نیست ، زیرا شایستگى براى رهبرى نداشته است ، چنان که در مواردى بیان این مطلب گذشت و این جهت را که او شایستگى براى پاسخ‏گویى نداشته تا امام به او پاسخ دهد که به حکمیّت او راضى است ، و هم این مطلب را که تنها به حکم قرآن ، او پاسخ مثبت داده [ نه به تقاضاى معاویه ] ، به اطلاع او رسانده است .

توضیح مطلب در آیه مبارکه که خداوند در حق دو همسر فرموده ، آمده است : وَ اِنْ خفْتُمْ شِقاقَ بَیْنَهِما فَابْعَثُوا حَکَماً مِنْ اَهْلِهِ و حَکَماً مِنْ اَهْلِها [ ۲ ] ، امام ( ع ) آن را اصل قرار داده و حال امّت را به طریق اولى در هنگام اختلاف و نزاع بدان مقایسه کرده است .

ابن عبّاس خدایش از او راضى باد این برهان را بعینه براى خوارج ، موقعى که بر حکمیّت اعتراض کردند ، به کار برد ، آنها گفتند : چگونه على مى‏تواند در دین خدا به مردم حکم کند ؟ او جواب داد : این حکم ، در حقیقت حکم على نیست بلکه فرمانى از جانب خدا در کتاب خداست ، آنجا که درباره دو همسر مى‏گوید : وَ اِن خفتم ( اگر بیم داشتید ) تا آخر آیه ، آیا نظر شما این است که خداوند درباره یک مرد و همسرش به لحاظ مصلحت آنها چنین دستورى بدهد ، امّا درباره یک امّت نظر به مصلحت آنها چنان فرمانى ندهد ؟ این بود که بسیارى از آنان با سخن وى بازگشتند . توفیق از طرف خداست .

_________________________

[ ۱ ] سوره نساء ( ۴ ) آیه ( ۵۹ ) یعنى : از خداوند اطاعت کنید و مطیع پیامبر و فرمانروایان از خودتان باشید .

[ ۲ ] سوره نساء ( ۴ ) آیه ( ۳۵ ) یعنى : اگر از آن بیم داشتید که نزاع سختى بین زن و شوهر پدید آید از طرف کسان مرد و کسان زن داورى برگزینید .

ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم جلد ۵

بازدیدها: ۱

نامه ۴۶ ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

۴۶ از وصایاى امام ( ع ) به امام حسن و امام حسین ( ع ) موقعى که ابن ملجم ( خدایش او را از رحمت خود دور کند ) آن بزرگوار را ضربت زد :

أُوصِیکُمَا بِتَقْوَى اَللَّهِ وَ أَلاَّ تَبْغِیَا اَلدُّنْیَا وَ إِنْ بَغَتْکُمَا وَ لاَ تَأْسَفَا عَلَى شَیْ‏ءٍ مِنْهَا زُوِیَ عَنْکُمَا وَ قُولاَ بِالْحَقِّ وَ اِعْمَلاَ لِلْأَجْرِ وَ کُونَا لِلظَّالِمِ خَصْماً وَ لِلْمَظْلُومِ عَوْناً أُوصِیکُمَا وَ جَمِیعَ وَلَدِی وَ أَهْلِی وَ مَنْ بَلَغَهُ کِتَابِی بِتَقْوَى اَللَّهِ وَ نَظْمِ أَمْرِکُمْ وَ صَلاَحِ ذَاتِ بَیْنِکُمْ فَإِنِّی سَمِعْتُ جَدَّکُمَا ص یَقُولُ صَلاَحُ ذَاتِ اَلْبَیْنِ أَفْضَلُ مِنْ عَامَّهِ اَلصَّلاَهِ وَ اَلصِّیَامِ اَللَّهَ اَللَّهَ فِی اَلْأَیْتَامِ فَلاَ تُغِبُّوا أَفْوَاهَهُمْ وَ لاَ یَضِیعُوا بِحَضْرَتِکُمْ وَ اَللَّهَ اَللَّهَ فِی جِیرَانِکُمْ فَإِنَّهُمْ وَصِیَّهُ نَبِیِّکُمْ مَا زَالَ یُوصِی بِهِمْ حَتَّى ظَنَنَّا أَنَّهُ سَیُوَرِّثُهُمْ وَ اَللَّهَ اَللَّهَ فِی ؟ اَلْقُرْآنِ ؟

لاَ یَسْبِقُکُمْ بِالْعَمَلِ بِهِ غَیْرُکُمْ وَ اَللَّهَ اَللَّهَ فِی اَلصَّلاَهِ فَإِنَّهَا عَمُودُ دِینِکُمْ وَ اَللَّهَ اَللَّهَ فِی بَیْتِ رَبِّکُمْ لاَ تُخَلُّوهُ مَا بَقِیتُمْ فَإِنَّهُ إِنْ تُرِکَ لَمْ تُنَاظَرُوا وَ اَللَّهَ اَللَّهَ فِی اَلْجِهَادِ بِأَمْوَالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ وَ أَلْسِنَتِکُمْ فِی سَبِیلِ اَللَّهِ وَ عَلَیْکُمْ بِالتَّوَاصُلِ وَ اَلتَّبَاذُلِ وَ إِیَّاکُمْ وَ اَلتَّدَابُرَ وَ اَلتَّقَاطُعَ لاَ تَتْرُکُوا اَلْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ اَلنَّهْیَ عَنِ اَلْمُنْکَرِ فَیُوَلَّى عَلَیْکُمْ شِرَارُکُمْ ثُمَّ تَدْعُونَ فَلاَ یُسْتَجَابُ لَکُمْ ثُمَّ قَالَ یَا ؟ بَنِی عَبْدِ اَلْمُطَّلِبِ ؟ لاَ أُلْفِیَنَّکُمْ تَخُوضُونَ دِمَاءَ اَلْمُسْلِمِینَ خَوْضاً تَقُولُونَ قُتِلَ ؟ أَمِیرُ اَلْمُؤْمِنِینَ ؟ أَلاَ لاَ تَقْتُلُنَّ بِی إِلاَّ قَاتِلِی اُنْظُرُوا إِذَا أَنَا مِتُّ مِنْ ضَرْبَتِهِ هَذِهِ فَاضْرِبُوهُ ضَرْبَهً بِضَرْبَهٍ وَ لاَ تُمَثِّلُوا بِالرَّجُلِ فَإِنِّی سَمِعْتُ ؟ رَسُولَ اَللَّهِ ص ؟ یَقُولُ إِیَّاکُمْ وَ اَلْمُثْلَهَ وَ لَوْ بِالْکَلْبِ اَلْعَقُورِ

لغات

بغیت کذا : چنین خواستم ،

اغباب أفواههم :روزى به آنان غذا دهند و روزى ندهند .

مناظره : نگهدارى و مراقبت تدابر : از یکدیگر بریدن و دورى کردن .

مثله : اعضاى بدن کسى را بریدن ، مورد عبرت قرار دادن .

ترجمه

« شما را به ترس از خدا سفارش مى‏کنم . و این که مبادا شما به دنبال دنیا بروید ، هر چند که دنیا در پى شما بیاید و مبادا به چیزى از دنیا که از دست داده‏اید اندوهگین شوید ، و سخن راست و درست بگویید و براى پاداش اخروى کار کنید ،دشمن ستمکار و یار ستمدیده باشید .

شما و تمام فرزندان و خاندانم و هر که را که نامه‏ام به او برسد ، به تقوى و ترس از خدا ، و نظم و ترتیب کارتان و اصلاح و آشتى در اختلاف میان خود ،سفارش مى‏کنم ، زیرا من از جد شما شنیدم که مى‏فرمود : « اصلاح ذات البین از نماز و روزه بالاتر است » [ ۱ ] خدا را خدا را در حق یتیمان ، آنها را یک دهان سیر و یک دهان گرسنه به صورت نوبتى نگاه ندارید ، و مبادا در نزد شما ضایع و تباه شوند .

خدا را درباره همسایگانتان ، زیرا آنان مورد وصیت و سفارش پیامبرتان هستند ،پیامبر ( ص ) همواره درباره آنان سفارش مى‏کرد تا آنجا که ما گمان بردیم براى آنان مى‏خواهد میراث قائل شود . خدا را خدا را درباره قرآن ، مبادا دیگران در عمل بدان بر شما پیشى گیرند . خدا را خدا را درباره نماز که ستون دین شماست .

خدا را خدا را درباره خانه خدا [ مکه ] مبادا تا زنده‏اید آنجا را خالى گذارید ، زیرا اگر آن به حال خود رها شود بى‏درنگ عذاب خواهید دید . خدا را خدا را در مورد جهاد با ثروتها و جانها و زبان و بیانتان در راه خدا . به شما دوستى با هم و بخشش به یکدیگر را توصیه مى‏کنم و از دورى و جدایى از هم ، شما را برحذر مى‏دارم ، مبادا امر به معروف و نهى از منکر را ترک کنید که بدکرداران بر شما مسلّط خواهند شد ، آنگاه هر چه دعا کنید به اجابت نخواهد رسید .

آنگاه فرمود : اى فرزندان عبد المطلب هرگز من راضى نیستم که شما را در حالى ببینم که در خون مسلمانان دستتان را به سختى فرو برده‏اید به بهانه این که مى‏گویید : امیر المؤمنین را کشتند ، امیر المؤمنین را کشتند بدانید که در عوض من به جز کشنده من کسى دیگر را نباید بکشید .

به دقت توجه کنید اگر من بر اثر ضربت ابن ملجم به شهادت رسیدم ، در عوض یک ضربت او شما هم به او یک ضربت بزنید ، و مبادا او را مثله کنند ، زیرا من از پیامبر خدا ( ص ) شنیدم که مى‏فرمود : « مبادا کسى را مثله کنید هر چند که سگ هار باشد » [ ۲ ] .

شرح

امام ( ع ) آنان را به چند چیز سفارش کرده است :

اول چیزى که سفارش فرموده است ، تقواى الهى است که اساس همه کارهاى خیر است .

دوم : پارسایى در دنیا ، و مبادا که آنها در پى دنیا باشند ، هر چند که دنیا در پى آنان برآید ، یعنى با آنچه که به صورت خیر و نیکى در خود آماده ساخته و بر آنها رو آورد . کلمه « البغیه : رغبت » را به اعتبار آسان قرار گرفتن دنیا در اختیار آنان یعنى فراهم آمدن وسایل خیر دنیایى براى ایشان ، استعاره آورده است ، از آن‏رو که دنیا به این اعتبار گویى طالب و راغب آنهاست .

سوم : مبادا بر آنچه از دست داده و از خیرات دنیا محروم مانده‏اند افسوس خورند ، که این تأسف نخوردن خود از لوازم پارسایى واقعى در دنیاست .

چهارم : آن که نباید جز حقّ را بگویند ، و آن همان چیزى است که از اوامر و نواهى خداوند شایسته گفتن است ، و دیگر آن که کار را براى اجر اخروى انجام دهند : یعنى گفتار و رفتارشان به این دو محدود گردد .

پنجم : آنکه با ستمگر دشمن ، و یاور ستمدیده باشند ، و این خود از لوازم گفتن حرف حقّ و عمل کردن به خاطر حق است ، زیرا کسى که طرفدار عدالت راستین است ناگزیر باید از ستمگر متمایل به سمت ظلم و جور دورى کند ، و با او بستیزد تا این که او را به راه فضیلت عدالت بازگرداند ، پس در این صورت یار و یاور ستمدیده خواهد بود . سپس دوباره براى تأکید برمى‏گردد ، و امام حسن و امام حسین ( ع ) و تمام فرزندان ، خاندان و هر کس از بندگان خدا را که وصیّتنامه ‏اش به او برسد را ، به تقوا و ترس از خدا سفارش مى‏کند ، در حالى که آن را تکرار نموده و در ادامه آن صفات و خصال دیگرى را نیز به شرح ذیل بیان مى‏کند :

۱ اصلاح و آشتى میان دو طرف اختلاف . و کلمه : ذات کنایه از حالتى است که باعث جدایى و دورى گردد . بعضى گفته‏اند : حالتى است بین دو کس ،

دو قبیله و یا مردى با خانواده‏اش . امام ( ع ) دستور آشتى دادن بین آن دو از فساد و تباهى داده است . و بعضى گفته اند : احتمال دارد ، مقصود از بین در اینجا وصل و مقصود از : ذات ، هواى نفس باشد ، یعنى هواى نفسى را که به شما ارتباط دارد ، از فسادى که گرفتار است نجات دهید . و گفته شده است : که کلمه : ذات کلمه‏اى است در غیر محل و زاید ، مانند آیه مبارکه : وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ أصْلَحُوا ذاتَ بَیْنِکُم [ ۳ ] .

آشتى و اصلاح ذات البین از لوازم انس و محبّت در راه خداست ، و آن خود فضیلتى است زیر پوشش صفت عفّت و پاک نفسى .

امام ( ع ) آنان را به اصلاح ذات البین وادار کرده است ، به دلیل روایتى که خود از پیامبر خدا ( ص ) شنیده است و آن روایت این است : « اصلاح ذات البین از نماز و روزه تمام عمر بالاتر است » و دلیل برترى در اینجا همان است که قبلا به اطّلاع رسید که مهمترین هدف شارع ( ص ) جمع آورى مردم در مسیر حرکت به سوى خدا و پیوند آنان در رشته دین خداست ، و این کار با رودررو شدن و اختلاف بین آنها و وجود فتنه در میان آنها امکان ندارد ، بنابر این ، سازش و صلح میان مردم از جمله مهمترین چیزهایى است که وصول به هدفهاى شارع مقدس جز به وسیله آنها میّسر نمى ‏شود ، و این جهت در نماز و روزه ، وجود ندارد ، زیرا بدون نماز و روزه ، رسیدن به هدف نام برده امکان پذیر است ، از این‏رو برترى آن بر نماز و روزه ثابت شد . این خبر به منزله صغراى قیاس مضمرى است که کبراى آن چنین است : هر چه که این طور باشد ، پس باید انجام داد .

۲ امام ( ع ) آنان را در باره یتیمان از خداوند ترسانده و از گرسنه نگهداشتن آنان نهى کرده است . و این مطلب را با تعبیر : « اغباب افواههم » ، یعنى به نوبت نگهدارى دهانهایشان ، در کنایه بیان کرده است ، زیرا در چنین حالتى احتمال گرسنه ماندن آنهاست . سپس ایشان را از تباه ساختن یتیمان بر حذر داشته است ، چرا که لازمه آن ، امر به نیکى و احسان بدیشان است ، و آن خود فضیلتى است از فضایل عفّت و پاکى .

۳ سفارش درباره همسایگان و ترس از خدا درباره آنها کرده و در خصوص به دست آوردن دل آنها و گرامى داشت ایشان به دلیل سفارش پیامبر خدا ( ص ) درباره آنان ، توجّه داده است ، و به خاطر تأکید نسبت به حفظ حقوق همسایگان مانند حفظ وصیّت پیامبر ( ص ) درباره ایشان ، آنان را عین وصیّت تعبیر فرموده است . این نوع مجاز از باب تسمیه شى‏ء به نام متعلّق است .

سخن امام ( ع ) : ما زال . . . سیورثّهم ، تفسیرى براى وصیّت مورد ذکر است ، و آن عبارت نیز به منزله صغراى قیاس مضمرى است که کبراى آن در حقیقت چنین است : و هر چه پیامبر ( ص ) درباره آن این چنین سفارش کرده باشد به طورحتم باید حفظ شود .

۴ سفارش درباره محتواى قرآن کریم ، یعنى قوانین و دستورها و ترس از خدا در صورت ترک آنها ، و نهى از این که مبادا دیگران در عمل به قرآن پیشى گیرند ، که این خود باعث شتافتن و پیشى گرفتن بدوست .

۵ سفارش به فرمان نماز و ترس از خدا درباره آن ، و بر فضیلت نماز به وسیله قیاس مضمرى توجه داده است که صغراى آن جمله : فانّها عمود الدّین ،

مى‏باشد ، و آن عین حدیثى است که ما قبلا نقل کردیم و کبراى مقدّر نیز چنین است : و هر آنچه آن طور باشد لازم است که با به پاداشتن آن دین به پاداشته شود .

۶ سفارش درباره خانه خدا و نهى از ترک زیارت آن در تمام طول عمر ، و راز مطلب قبلا گذشت . و بر فضیلت دیگرى براى خانه خدا توجه داده است که باعث مى‏شود تا انسان همیشه در ملازمت آن باشد و آن این که ترک زیارت خانه خدا ، موجب مى ‏شود که خداوند به کسانى که زیارت خانه او را ترک کرده‏اند به دیده رحمت ننگرد ، و از آنان محافظت و مراقبت نکند ، زیرا کسى که حرمت خدا را درباره خانه‏ اش نگه ندارد ، و به خاطر خدا از خانه ‏اش پاسدارى نکند ،خداوند نیز او را حفظ و نگهدارى نخواهد کرد ، و احتمال دارد که مقصود امام ( ع ) این باشد که در آن صورت دشمنان به شما مهلت نخواهند داد و حرمت شما را نگاه نخواهند داشت ، زیرا گرد آمدن مسلمانان در بیت اللّه و مراقبت از آن جا باعث عزّت آنان با لطف خدا خواهد شد و چنگ زدن به ریسمان خدا باعث جلب عنایت خداوند نسبت به مردم چنگ زننده و ترس دشمنان از آنان و فزونى جمعیت و همسویى ایشان مى‏ گردد .

۷ سفارش به جهاد با مال و جان و زبان در راه خدا و ترس از خدا بابت فروگذاردن آن ، و جهاد از چیزهایى است که قبلا فضیلت آن را دانستى .

۸ سفارش به پیوند و بخشش نسبت به یکدیگر ، یعنى هر کدام نسبت به دیگرى در راه خدا از کمک خود دریغ ندارد .

۹ بر حذر داشتن از دورى و جدایى از یکدیگر و دلیل آن نیز روشن است .

۱۰ نهى از ترک امر به معروف و نهى از منکر ، که این خود به معنى دستور به انجام آنهاست . و به دلیل پیآمد بدآن ، و فراهم آمدن زمینه تسلّط اشرار بر آنها ،و قبول نشدن دعایشان ، آنان را از ترک این دو فریضه برحذر داشته است . و دلیل فراهم آمدن چنین زمینه‏اى این است که اگر جامعه امر به معروف و نهى از منکر را ترک کند این امر باعث بروز منکر و کاستى معروف از طبیعت افراد بدکردار شده و زمینه تسلّط و غلبه آنان و زمامدارى تبهکاران فراهم مى‏آید . و این خود باعث فزونى بدى و بدکاران و کاستى شایستگان و سستى همّت آنها از تقاضاى نزول رحمت پروردگار وسیله دعایشان مى‏گردد و در نتیجه هر چه دعا مى‏کنند مستجاب نمى‏شود . آنگاه امام ( ع ) به دنبال این سخنان ، افراد خویشاوند خود از فرزندان عبد المطّلب را بخصوص در مورد خون خویش و سفارش به چند مطلب زیر ، مخاطب قرار داده است :

اوّل : آنها را از ایجاد آشوب به بهانه کشته شدن او ، منع کرده و فرموده است : مبادا شما را در حالى ببینم که دستتان را در خون مسلمانان به شدّت فرو برده‏اید ، کنایه از این که دست به کشتار زده‏ اید .

عبارت : تقولون : قتل امیر المؤمنین مى‏گویید : امیر المؤمنین را کشتند ،حکایت از جریان عادى و معمول است که هر فرد خونخواه به هنگام هیجان‏زدگى براى اظهار بهانه و دلیلى که انگیزه او بر ایجاد آشوب است بر زبان مى‏ آورد .

دوم : آنان را از کشتن کسى جز قاتل خود نهى کرده است ، زیرا اقتضاى عدل و داد همین است .

سوم : آنها را با عبارت : انظروا . . . هذه هشدار داده است که ابن ملجم را به صرف ضربت زدن جایز نیست بکشند ، چه ممکن است به دلیل دیگر مرگ فرا رسد ، مگر این که یقین کنند علّت مرگ همان ضربت بوده است .

چهارم : به آنان دستور داده است ، ابن ملجم را در برابر یک ضربت که زده است ، تنها یک ضربت بزنند ، زیرا اقتضاى عدل و داد باز همین است .

پنجم : از مثله کردن او به دلیل روایتى که خود از پیامبر ( ص ) شنیده است ، نهى فرموده . توضیح آن که در مثله کردن نوعى تجاوز حتمى و سنگدلى و فرونشاندن آتش خشم وجود دارد ، که تمام اینها از اخلاق ناپسند و پستى است که باید از آنها خوددارى کرد . این نقل قول پیامبر ( ص ) به منزله صغراى قیاس مضمرى است که کبراى مقدّر آن نیز چنین است : و هر چه را که پیامبر خدا ( ص ) نهى کرده است نباید آن را انجام داد . توفیق از جانب خداست .

______________________________________

[ ۱ ] صلاح ذات البین افضل من عامه الصلاه و الصّیام .

[ ۲ ] ایّاکم و المثله و لو بالکلب العقور .

[ ۳ ] سوره انفال ( ۸ ) آیه ( ۱ ) یعنى : از خدا بترسید و میان خودتان با صلح و سازش رفتار کنید .

ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم جلد ۵

بازدیدها: ۱

نامه ۴۵ ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

۴۵ از جمله نامه‏ هاى آن حضرت به یکى از کارگزاران

أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّکَ مِمَّنْ أَسْتَظْهِرُ بِهِ عَلَى إِقَامَهِ اَلدِّینِ وَ أَقْمَعُ بِهِ نَخْوَهَ اَلْأَثِیمِ وَ أَسُدُّ بِهِ لَهَاهَ اَلثَّغْرِ اَلْمَخُوفِ فَاسْتَعِنْ بِاللَّهِ عَلَى مَا أَهَمَّکَ وَ اِخْلِطِ اَلشِّدَّهَ بِضِغْثٍ مِنَ اَللِّینِ وَ اُرْفُقْ مَا کَانَ اَلرِّفْقُ أَرْفَقَ وَ اِعْتَزِمْ بِالشِّدَّهِ حِینَ لاَ تُغْنِی عَنْکَ إِلاَّ اَلشِّدَّهُ وَ اِخْفِضْ لِلرَّعِیَّهِ جَنَاحَکَ وَ اُبْسُطْ لَهُمْ وَجْهَکَ وَ أَلِنْ لَهُمْ جَانِبَکَ وَ آسِ بَیْنَهُمْ فِی اَللَّحْظَهِ وَ اَلنَّظْرَهِ وَ اَلْإِشَارَهِ وَ اَلتَّحِیَّهِ حَتَّى لاَ یَطْمَعَ اَلْعُظَمَاءُ فِی حَیْفِکَ وَ لاَ یَیْأَسَ اَلضُّعَفَاءُ مِنْ عَدْلِکَ

لغات

نخوه : کبر و خودخواهى .

اثیم : گناهکار

ضغث : پاره‏اى از چیزى که با چیز دیگر مخلوط شده باشد و اصل این واژه به معناى مشتى از خاشاک است که خشک و تر توأمند .

اعتزم بکذا : واجب شمرد و بدان پایبند شد .

ترجمه

« امّا بعد ، تو از جمله کسانى هستى که من براى حفظ دین از آنان کمک مى‏طلبم و به دست آنان سرکشى بدکاران را درهم مى‏شکنم ، و راه ترسناک مرزى را به یارى آنان مى‏بندم . بنابر این در هر کارى که در چشم تو بزرگ جلوه کند از خدا یارى بطلب ، سختى و ناراحتى را با مقدارى از نرمى و ملایمت بیامیز ، و آنگاه که مدارا کردن مناسب است ، به مدارا رفتار کن ، و هنگامى که سختى و سختگیرى به کار مى‏آید ، به درشتى و سختگیرى بپرداز .

براى توده مردم فروتن و گشاده‏رو باش ، و با آنان به خوشرویى رفتار کن و در نگاه کردن با گوشه چشم و نگاه خیره و اشاره وسلام دادن ، رفتار یکسان داشته باش ، تا بزرگان و قدرتمندان به ستم تو چشم طمع نبندند و زیر دستان و ناتوانان از عدالت تو ناامید نشوند . »

شرح

نخست امام ( ع ) او را با سه مطلبى که از جانب خود اعلام کرده ، دلجویى نموده و براى پذیرش فرمانهایش آماده ساخته است ، آن سه مطلب عبارت است از این که وى از جمله کسانى است که امام ( ع ) براى حفظ دین از ایشان کمک مى‏طلبد و با آنان سرکشى گنهکاران را در هم مى‏کوبد و مرزهاى ناامن را مى‏بندد .

کلمه اللّهاه [ ۱ ] را استعاره آورده است براى آنچه از مرزهاى کشور که در صورت باز بودن احتمال فساد در آنها مى‏رود و براى بستن آن نیاز به سپاه و ساز و برگ است ، از باب تشبیه به شیرى که دهانش را براى دریدن شکار خود باز کرده است ،آنگاه به دنبال آن به مطالبى از مکارم اخلاق دستور داده است :

اوّل : آن که در هر کارى از کارهایش که در نظر او مهمّ و بزرگ جلوه مى‏کند از خدا کمک بخواهد ، زیرا زارى در پیشگاه او و کمک‏خواهى از او بهترین وسیله کمک بر رفع گرفتاریهاست .

دوم : آن که سختى و درشتى را با نوعى از نرمى و ملایمت درآمیزد ، و هر سخن را در جاى خود به کار ببرد تا وقتى که مدارا و نرمش مناسب است ، نرمى و مدارا کند و هنگامى که راهى جز درشتى و سختى نیست درشتى کند .

سوم : براى توده مردم بال خود را بگسترد ، کنایه از فروتنى براى آنهاست .

چهارم : با رعیّت گشاده‏رو باشد ، و این عبارت کنایه از برخورد با گشاده‏رویى و چهره باز با رعیّت است نه در هم‏ کشیدگى و گرفته بودن چهره .

پنجم : آن که پهلوى خود را براى آنان نرم گرداند ، و این کنایه از آسان گرفتن و سختگیرى نداشتن با آنهاست .

ششم : در نگاه با گوشه چشم و نگاه تند ، اشاره و سلام میان مردم ، رفتار همسان داشته باشد . واژه لحظه اخصّ از نظره است . و این عبارت دستور به صفت پسندیده عدالت در بین مردم است تا قدرتمندان چشم طمع به ستمکارى او نداشته باشند تا از این راه بر او چیره شوند و ناتوانان از اجراى عدالت او در حق قدرتمندان ناامید نباشند تا در نتیجه خود را ناتوان سازد و از انجام اعمال شایسته درمانده شود ، توفیق از آن خداست .

______________________________

[ ۱ ] در لغت به معناى زبان کوچک یعنى همان گوشتى است که در انتهاى حلق قرار گرفته که اگر نباشد نفس قطع مى‏گردد م .

ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم جلد ۵

بازدیدها: ۰

نامه ۴۴ ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

۴۴ از نامه‏ هاى امام ( ع ) به عثمان بن حنیف انصارى که از طرف آن بزرگوار حاکم بصره بود و به امام ( ع ) خبر رسید که گروهى از مردم بصره او را به میهمانى خوانده‏اند و او دعوت آنها را پذیرفته است .

أَمَّا بَعْدُ یَا ؟ اِبْنَ حُنَیْفٍ ؟ فَقَدْ بَلَغَنِی أَنَّ رَجُلاً مِنْ فِتْیَهِ أَهْلِ ؟ اَلْبَصْرَهِ ؟ دَعَاکَ إِلَى مَأْدُبَهٍ فَأَسْرَعْتَ إِلَیْهَا تُسْتَطَابُ لَکَ اَلْأَلْوَانُ وَ تُنْقَلُ إِلَیْکَ اَلْجِفَانُ وَ مَا ظَنَنْتُ أَنَّکَ تُجِیبُ إِلَى طَعَامِ قَوْمٍ عَائِلُهُمْ مَجْفُوٌّ وَ غَنِیُّهُمْ مَدْعُوٌّ فَانْظُرْ إِلَى مَا تَقْضَمُهُ مِنْ هَذَا اَلْمَقْضَمِ فَمَا اِشْتَبَهَ عَلَیْکَ عِلْمُهُ فَالْفِظْهُ وَ مَا أَیْقَنْتَ بِطِیبِ وُجُوهِهِ فَنَلْ مِنْهُ أَلاَ وَ إِنَّ لِکُلِّ مَأْمُومٍ إِمَاماً یَقْتَدِی بِهِ وَ یَسْتَضِی‏ءُ بِنُورِ عِلْمِهِ أَلاَ وَ إِنَّ إِمَامَکُمْ قَدِ اِکْتَفَى مِنْ دُنْیَاهُ بِطِمْرَیْهِ وَ مِنْ طُعْمِهِ بِقُرْصَیْهِ أَلاَ وَ إِنَّکُمْ لاَ تَقْدِرُونَ عَلَى ذَلِکَ وَ لَکِنْ أَعِینُونِی بِوَرَعٍ وَ اِجْتِهَادٍ وَ عِفَّهٍ وَ سَدَادٍ فَوَاللَّهِ مَا کَنَزْتُ مِنْ دُنْیَاکُمْ تِبْراً وَ لاَ اِدَّخَرْتُ مِنْ غَنَائِمِهَا وَفْراً وَ لاَ أَعْدَدْتُ لِبَالِی ثَوْبِی طِمْراً بَلَى کَانَتْ فِی أَیْدِینَا ؟ فَدَکٌ ؟ مِنْ کُلِّ مَا أَظَلَّتْهُ اَلسَّمَاءُ فَشَحَّتْ عَلَیْهَا نُفُوسُ قَوْمٍ وَ سَخَتْ عَنْهَا نُفُوسُ قَوْمٍ آخَرِینَ وَ نِعْمَ اَلْحَکَمُ اَللَّهُ وَ مَا أَصْنَعُ ؟ بِفَدَکٍ ؟ وَ غَیْرِ ؟ فَدَکٍ ؟

وَ اَلنَّفْسُ مَظَانُّهَا فِی غَدٍ جَدَثٌ تَنْقَطِعُ فِی ظُلْمَتِهِ آثَارُهَا وَ تَغِیبُ أَخْبَارُهَا وَ حُفْرَهٌ لَوْ زِیدَ فِی فُسْحَتِهَا وَ أَوْسَعَتْ یَدَا حَافِرِهَا لَأَضْغَطَهَا اَلْحَجَرُ وَ اَلْمَدَرُ وَ سَدَّ فُرَجَهَا اَلتُّرَابُ اَلْمُتَرَاکِمُ وَ إِنَّمَا هِیَ نَفْسِی أَرُوضُهَا بِالتَّقْوَى لِتَأْتِیَ آمِنَهً یَوْمَ اَلْخَوْفِ اَلْأَکْبَرِ وَ تَثْبُتَ عَلَى جَوَانِبِ اَلْمَزْلَقِ وَ لَوْ شِئْتُ لاَهْتَدَیْتُ اَلطَّرِیقَ إِلَى مُصَفَّى هَذَا اَلْعَسَلِ وَ لُبَابِ هَذَا اَلْقَمْحِ وَ نَسَائِجِ هَذَا اَلْقَزِّ وَ لَکِنْ هَیْهَاتَ أَنْ یَغْلِبَنِی هَوَایَ وَ یَقُودَنِی جَشَعِی إِلَى تَخَیُّرِ اَلْأَطْعِمَهِ وَ لَعَلَّ ؟ بِالْحِجَازِ ؟ أَوْ ؟ اَلْیَمَامَهِ ؟ مَنْ لاَ طَمَعَ لَهُ فِی اَلْقُرْصِ وَ لاَ عَهْدَ لَهُ بِالشِّبَعِ أَوْ أَبِیتَ مِبْطَاناً وَ حَوْلِی بُطُونٌ غَرْثَى وَ أَکْبَادٌ حَرَّى أَوْ أَکُونَ کَمَا قَالَ اَلْقَائِلُ

وَ حَسْبُکَ دَاءً أَنْ تَبِیتَ بِبِطْنَهٍ
وَ حَوْلَکَ أَکْبَادٌ تَحِنُّ إِلَى اَلْقِدِّ

أَ أَقْنَعُ مِنْ نَفْسِی بِأَنْ یُقَالَ هَذَا ؟ أَمِیرُ اَلْمُؤْمِنِینَ ؟ وَ لاَ أُشَارِکُهُمْ فِی مَکَارِهِ اَلدَّهْرِ أَوْ أَکُونَ أُسْوَهً لَهُمْ فِی جُشُوبَهِ اَلْعَیْشِ فَمَا خُلِقْتُ لِیَشْغَلَنِی أَکْلُ اَلطَّیِّبَاتِ کَالْبَهِیمَهِ اَلْمَرْبُوطَهِ هَمُّهَا عَلَفُهَا أَوِ اَلْمُرْسَلَهِ شُغُلُهَا تَقَمُّمُهَا تَکْتَرِشُ مِنْ أَعْلاَفِهَا وَ تَلْهُو عَمَّا یُرَادُ بِهَا أَوْ أُتْرَکَ سُدًى أَوْ أُهْمَلَ عَابِثاً أَوْ أَجُرَّ حَبْلَ اَلضَّلاَلَهِ أَوْ أَعْتَسِفَ طَرِیقَ اَلْمَتَاهَهِ وَ کَأَنِّی بِقَائِلِکُمْ یَقُولُ إِذَا کَانَ هَذَا قُوتُ ؟ اِبْنِ أَبِی طَالِبٍ ؟ فَقَدْ قَعَدَ بِهِ اَلضَّعْفُ عَنْ قِتَالِ اَلْأَقْرَانِ وَ مُنَازَلَهِ اَلشُّجْعَانِ أَلاَ وَ إِنَّ اَلشَّجَرَهَ اَلْبَرِّیَّهَ أَصْلَبُ عُوداً وَ اَلرَّوَاتِعَ اَلْخَضِرَهَ أَرَقُّ جُلُوداً وَ اَلنَّابِتَاتِ اَلْعِذْیَهَ أَقْوَى وَقُوداً وَ أَبْطَأُ خُمُوداً .

وَ أَنَا مِنْ ؟ رَسُولِ اَللَّهِ ؟ کَالصِّنْوِ مِنَ اَلصِّنْوِ وَ اَلذِّرَاعِ مِنَ اَلْعَضُدِ وَ اَللَّهِ لَوْ تَظَاهَرَتِ اَلْعَرَبُ عَلَى قِتَالِی لَمَا وَلَّیْتُ عَنْهَا وَ لَوْ أَمْکَنَتِ اَلْفُرَصُ مِنْ رِقَابِهَا لَسَارَعْتُ إِلَیْهَا وَ سَأَجْهَدُ فِی أَنْ أُطَهِّرَ اَلْأَرْضَ مِنْ هَذَا اَلشَّخْصِ اَلْمَعْکُوسِ وَ اَلْجِسْمِ اَلْمَرْکُوسِ حَتَّى تَخْرُجَ اَلْمَدَرَهُ مِنْ بَیْنِ حَبِّ اَلْحَصِیدِ إِلَیْکِ عَنِّی یَا دُنْیَا فَحَبْلُکِ عَلَى غَارِبِکِ قَدِ اِنْسَلَلْتُ مِنْ مَخَالِبِکِ وَ أَفْلَتُّ مِنْ حَبَائِلِکِ وَ اِجْتَنَبْتُ اَلذَّهَابَ فِی مَدَاحِضِکِ أَیْنَ اَلْقُرُونُ اَلَّذِینَ غَرَرْتِهِمْ بِمَدَاعِبِکِ أَیْنَ اَلْأُمَمُ اَلَّذِینَ فَتَنْتِهِمْ بِزَخَارِفِکِ فَهَا هُمْ رَهَائِنُ اَلْقُبُورِ وَ مَضَامِینُ اَللُّحُودِ وَ اَللَّهِ لَوْ کُنْتِ شَخْصاً مَرْئِیّاً وَ قَالَباً حِسِّیّاً لَأَقَمْتُ عَلَیْکِ حُدُودَ اَللَّهِ فِی عِبَادٍ غَرَرْتِهِمْ بِالْأَمَانِیِّ وَ أُمَمٍ أَلْقَیْتِهِمْ فِی اَلْمَهَاوِی وَ مُلُوکٍ أَسْلَمْتِهِمْ إِلَى اَلتَّلَفِ وَ أَوْرَدْتِهِمْ مَوَارِدَ اَلْبَلاَءِ إِذْ لاَ وِرْدَ وَ لاَ صَدَرَ هَیْهَاتَ مَنْ وَطِئَ دَحْضَکِ زَلِقَ وَ مَنْ رَکِبَ لُجَجَکِ غَرِقَ وَ مَنِ اِزْوَرَّ عَنْ حَبَائِلِکِ وُفِّقَ وَ اَلسَّالِمُ مِنْکِ لاَ یُبَالِی إِنْ ضَاقَ بِهِ مُنَاخُهُ وَ اَلدُّنْیَا عِنْدَهُ کَیَوْمٍ حَانَ اِنْسِلاَخُهُ اُعْزُبِی عَنِّی فَوَاللَّهِ لاَ أَذِلُّ لَکِ فَتَسْتَذِلِّینِی وَ لاَ أَسْلَسُ لَکِ فَتَقُودِینِی وَ اَیْمُ اَللَّهِ یَمِیناً أَسْتَثْنِی فِیهَا بِمَشِیئَهِ اَللَّهِ لَأَرُوضَنَّ نَفْسِی رِیَاضَهً تَهِشُّ مَعَهَا إِلَى اَلْقُرْصِ إِذَا قَدَرْتُ عَلَیْهِ مَطْعُوماً وَ تَقْنَعُ بِالْمِلْحِ مَأْدُوماً وَ لَأَدَعَنَّ مُقْلَتِی کَعَیْنِ مَاءٍ نَضَبَ مَعِینُهَا مُسْتَفْرِغَهً دُمُوعَهَا أَ تَمْتَلِئُ اَلسَّائِمَهُ مِنْ رِعْیِهَا فَتَبْرُکَ وَ تَشْبَعُ اَلرَّبِیضَهُ مِنْ عُشْبِهَا فَتَرْبِضَ وَ یَأْکُلُ ؟ عَلِیٌّ ؟ مِنْ زَادِهِ فَیَهْجَعَ قَرَّتْ إِذاً عَیْنُهُ إِذَا اِقْتَدَى بَعْدَ اَلسِّنِینَ اَلْمُتَطَاوِلَهِ بِالْبَهِیمَهِ اَلْهَامِلَهِ وَ اَلسَّائِمَهِ اَلْمَرْعِیَّهِ طُوبَى لِنَفْسٍ أَدَّتْ إِلَى رَبِّهَا فَرْضَهَا وَ عَرَکَتْ بِجَنْبِهَا بُؤْسَهَا وَ هَجَرَتْ فِی اَللَّیْلِ غُمْضَهَا حَتَّى إِذَا غَلَبَ اَلْکَرَى عَلَیْهَا اِفْتَرَشَتْ أَرْضَهَا وَ تَوَسَّدَتْ کَفَّهَا فِی مَعْشَرٍ أَسْهَرَ عُیُونَهُمْ خَوْفُ مَعَادِهِمْ وَ تَجَافَتْ عَنْ مَضَاجِعِهِمْ جُنُوبُهُمْ وَ هَمْهَمَتْ بِذِکْرِ رَبِّهِمْ شِفَاهُهُمْ وَ تَقَشَّعَتْ بِطُولِ اِسْتِغْفَارِهِمْ ذُنُوبُهُمْ أُولئِکَ حِزْبُ اَللَّهِ أَلا إِنَّ حِزْبَ اَللَّهِ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ ۴۹ ۵۷ ۵۸ : ۲۲ فَاتَّقِ اَللَّهَ یَا ؟ اِبْنَ حُنَیْفٍ ؟ وَ لْتَکْفُفْ أَقْرَاصُکَ لِیَکُونَ مِنَ اَلنَّارِ خَلاَصُکَ

لغات

مأدبه ، به ضمّ دال : ولیمه‏اى که به آن دعوت کنند .

عائل : فقیر ، بینوا

قضم : خوردن با جلو دهان

طمر : جامه کهنه وفر : مال فراوان

فدک : نام روستایى است که مال پیامبر خدا ( ص ) بوده است

جدث : قبر ، آرامگاه

اضغطها : آن را تنگ گرداند

قمح : گندم نسائج : جمع نسجه ، به معنى بافته

جشع : حرص و علاقه زیاد به غذا مبطان : کسى که به دلیل پرخورى شکمش بزرگ است

غرثى : گرسنه

بطنه الکظّه : پر بودن شکم از غذا

تقمّم : جستجو و زیرورو کردن زباله

سدى : بیهوده و مهمل رها شده

دوائع : درختانى که داراى سرسبزى و خرمى دل انگیزند

بدویّه : گیاهانى که جز با آب باران آبیارى نمى‏شوند

مرکوس : مردود ، واژگونه مانند کسى که سرش به طرف زمین است

مداحض : شخص کناره ‏گیر

ازورّ : کناره گرفت

اعزبى : دورشو ، گفته مى‏شود :عزب الرّجل به فتح زاء هرگاه دورى گزیند .

سلسل الرّجل یسلس به کسر لام :شل کرد افسارش را .

ریاضه : تربیت کردن ، عادت دادن .

ربیضه : گله چرا کننده از گوسفندان

تجافت : خالى شد و برخاست .

همهمه : صداى آهسته .

تکترش : پر مى‏کند شکمبه‏ اش را

ترجمه

« امّا بعد اى پسر حنیف ، به من اطلاع دادند که مردى از جوانان بصره تو را به مهمانى عروسى دعوت کرده است و تو با شتاب به آن مهمانى رفته‏اى و غذاهاى رنگارنگ گوارا در اختیارت بوده و کاسه ‏هاى بزرگ برایت مى‏ آوردند ، و من چنین گمانى نداشتم که تو به مهمانى گروهى بروى که نیازمندان را دور مى‏ سازند و توانگران را دعوت مى ‏کنند بنابر این در آنچه از آن خوردنیها که میل مى‏کنى خوب دقّت کن ، و هر چه را که حلال یا حرام بودن آن بر تو نامعلوم است ، به دور بینداز و هر چه را که به پاکى و درستى راههاى به دست آوردن آن ، اطمینان دارى میل کن .

بدان که هر مأمومى امام و رهبرى دارد که از او پیروى مى‏کند و از پرتو دانش او روشنى مى‏گیرد ، آگاه باش که رهبر شما از دنیاى خود به دو جامه کهنه و از خوراکیها به دو قرص نان بسنده کرده است ، هان ، شما به عمل کردن بر روشى این چنین ناتوانید ، ولى به تقوا و مجاهدت ، پاکى و درستى مرا کمک کنید . به خدا سوگند ، از دنیاى شما زرى نیندوخته و از غنایم آن ثروت فراوانى جمع نکرده‏ام ، و به علاوه جامه‏اى که [ در بر ] دارم جامه کهنه دیگرى مهیّا نکرده ‏ام .

آرى از آنچه آسمان بر آن سایه افکنده است ، فدک در دست ما بود که در واگذاشتن آن به ما ، گروهى بخل ورزیدند و گروه دیگر نیز دست از آن شستند .

خداوند نیکوداورى است مرا به فدک و غیر فدک چه کار ، در حالى که جایگاه انسان فردا قبرى است که در تاریکى آن آثارش منقطع و خبرهاى مربوط به او گم مى‏شود ، حفره‏اى که اگر زیاد وسعت داشته باشد و دستهاى کسى که آن حفره را مى‏کند گشایشى بخشد باز هم سنگ و کلوخ قبر او را بفشرد ، و خاکهاى انبوه روزنه‏ هاى آن را پر کند ، براستى که من در این اندیشه ‏ام تا نفس خود را با پرهیزگارى تربیت کنم تا در روزى که ترس و بیم آن فراوان است آسوده باشد ، و در اطراف لغزشگاه استوار بماند در صورتى که اگر بخواهم به عسل خالص و مغز گندم و پارچه‏ هاى ابریشمى دست پیدا کنم مى‏توانم ، امّا هیهات که هواى نفس بر من غلبه کند ، و طمع زیاد مرا به انتخاب خوردنیها وادارد ، در حالى که ممکن است در حجاز یا یمامه کسى باشد که به قرص نانى هم طمع نبسته و به سیر شدن عادت نکرده است و یا من با شکم سیر بخوابم در صورتى که اطراف من شکمهاى گرسنه و جگرهاى تفدیده باشد و یا آن چنان باشم که گوینده‏اى گفته است :

« این درد برایت بس که تو با شکم سیر بخوابى ، و در پیرامونت جگرهایى آرزومند ظرفى از سبوس باشند » آیا من به این مقدار قانع باشم که بگویند این فرمانرواى مؤمنان است بدون این که در سختیهاى روزگار با مردم همدرد و شریک باشم ؟ و یا در فشارهاى زندگى الگو و در پیشاپیش آنها باشم ؟

من براى این آفریده نشده ‏ام که خوردن غذاهاى خوب مانند چهارپاى بسته که اندیشه ‏اش علف است مرا سرگرم سازد ، و یا همچون چهارپایى از بند رها شده باشم که خاکروبه ‏ها را به هم مى ‏زند تا شکم خود را پر کند و از سرانجام کارش غافل است و یا این که بى ‏هدف و بیهوده رها شوم و یا ریسمان گمراهى را بکشم ، و یا بدون اندیشه راه انحراف را در پیش گیرم .

گویا گوینده‏اى از جانب شما مى‏گوید : اگر خوراک پسر ابوطالب این است ، پس ناتوانى و سستى او را از نبرد با همگان و ایستادگى در برابر دلاوران باز مى‏دارد ؟ بدان که درخت بیابان چوبش مقاومتر ، و درختان سرسبز و خرّم نازکتر و کم مقاومت‏ترند ، و شعله گیاهان در دشت فروزانتر است و دیرتر خاموش مى‏شود براستى که من نسبت به پیامبر خدا ( ص ) همچون درخت خرما نسبت به درخت خرماى به هم پیوسته و چون دست به بازوى آنم .

به خدا قسم اگر تمام مردم عرب به نبرد با من هماهنگ شوند من رو از ایشان برنمى‏گردانم و اگر فرصتهایى به دستم آید بر ایشان یورش خواهم برد . بزودى خواهم کوشید تا صفحه زمین را از این شخص واژگونه و جسم سرنگون [ معاویه ] پاک سازم تا دانه کلوخ از بین دانه‏هاى گندم درو شده بیرون شود .

اى دنیا دور شو از من که مهار تو را بر کوهانت انداخته‏ام ، از چنگت رها شده‏ ام و از دامهایت رسته ‏ام ، و از این که در پرتگاهایت قرار گیرم پرهیز کرده‏ام ، کجا هستند آن گروهى که با بازیچه‏ هایت آنان را فریفتى ، کجایند ملتهایى که با زیورهایت آنان را به فتنه انداخته‏اى ؟ هم اکنون آنان در گرو گورها و در جوف قبرهایند به خدا قسم اگر تو یک موجود محسوس و یک جسم قابل حس بودى حدود الهى را درباره تو اجرا مى‏کردم ، در مقابل آن بندگانى که به وسیله آرمانها فریفتى و ملتهایى که در پرتگاهاى سقوط انداختى و سلاطینى که به نابودى کشاندى و در غرقاب مصائب غرق کردى آنجایى که دیگر رفت و برگشت نبود .

هیهات هر کس در پرتگاهایت گام نهاد لغزید و هر کس در انبوه امواج دریایت سوار شد غرق گردید ، هر کس از طنابهاى دامت فاصله گرفت نجات یافت ، هر کس از دست تو جان سالم به در برد ، باکى از تنگى خوابگاهش ندارد ، و نزد او دنیا چون روزى است که وقت جدایى از آن فرا رسیده است .

اى دنیا از من فاصله بگیر ، به خدا قسم من تسلیم تو نمى‏شوم تا مرا دچار ذلّت و خوارى کنى ، و تن به فرمان تو نمى‏سپارم تا زمام اختیار مرا به دست گیرى ،سوگند به خدا سوگندى نیکو که خواست خدا را از آن استثنا مى‏کنم نفس خود را چنان ریاضتى مى‏دهم که با قرص نانى اگر برایش فراهم آورم شادمان گردد ، و به خورش نمکى قانع شود ، و کاسه چشم را همچون چشمه‏اى که آبش پایان گرفته به حال خود رها مى‏کنم تا از رشک تهى گردد آیا حیوان علفخوار از چرا شکمش پر مى‏شود ، تا به پهلو بیفتد ؟ و آیا گله گوسفند از علف سیر مى‏شود تا به خوابگاهش برود ؟ و على اگر از توشه خود بخورد و بخواهد ، پس چشمش روشن که پس از سالهاى دراز ، از چهار پایان بى‏بند و بار و گلّه به چرا برده پیروى کند .

خوشا به حال کسى که واجبات پروردگارش را ادا کند و در سختى آن بردبار باشد و به هنگام شب از خواب خوددارى کند تا وقتى که خواب بر او غلبه کند ،آنگاه زمین را فرش و کف دستش را بالش خود سازد ، در زمره کسانى که ترس معاد خواب را از چشمشان ربوده و پهلوهایشان را از بستر خواب دور نگاهداشته و لبهایشان به یاد پروردگار به آرامى در حرکت است و با استغفار زیاد گناهانشان پراکنده است : اُولئِکَ حِزْبُ اللَّهِ أَلا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ المُفْلِحُونَ [ ۱ ] پس اى پسر حنیف از خدا بترس و باید چند قرص نان تو را بس باشد تا باعث نجات تو از آتش دوزخ گردد » .

شرح

این نامه مشتمل بر چند هدف است :

اول : امام ( ع ) به آن چیزى اشاره کرده است که مى‏خواسته به خاطر آن عثمان بن حنیف را مورد پرخاش قرار دهد ، یعنى پذیرش فورى مهمانیى که در آن براى او غذاهاى رنگارنگ گوارا آماده کرده بودند و کاسه ‏هاى بزرگ را مى‏بردند و مى‏آوردند ، و به او اعلام کرده است که از این مطلب با خبر شده است و موضوع برایش به ثبوت رسیده است تا او را سزاوار توبیخ کند .

و توضیح این مطالب در عبارت آن حضرت : اما بعد . . . الجفان آمده است .

دوم : امام ( ع ) به عنوان سرزنش عثمان بن حنیف را در این کار تخطئه مى‏ کند ، با این عبارت : و ما ظننت انّک کذا . . . یعنى : گمان من نسبت به پارسایى تو این بود که تو خود را پاکتر از آن مى‏دانى که دعوت به مهمانى گروهى را پذیرا شوى که به مستمندانشان اعتنا نمى‏ کنند و دعوت و بخشش آنان منحصر به ثروتمندان و فرمانروایان است ، و دلیل خطاى عثمان در قبول دعوت ایشان آن است که منحصر ساختن کرامت و ضیافت به ثروتمندان بدون مستمندان ، دلیل روشنى است بر این که هدف ایشان [ اشراف بصره ] از این عمل ، جلب دنیا و ریا و سمعه است [ ۲ ] نه رضا و خوشنودى خدا ، و هر کس چنین باشد ، پذیرفتن پیشنهاد و قبول دعوت او موافقت با او و رضایت به فعل اوست ، و این خود اشتباه بزرگى است بویژه از فرمانروایان دینى که قادر بر جلوگیرى از کارهاى خلافند .

سوّم : به وى دستور داده است تا از این گونه مواردى که برایش پیش مى‏آید ، دورى کند و از غذایى که برایش آماده مى‏کنند که احتمال حرمت آن مى‏رود و کیفیّت آن معلوم نیست باید احتراز کند ، و آنچه را که یقین به حلال بودن آن و پاکى و درستى راه کسب آن دارد که بدون شبهه است ، میل کند . و به کنایه از آن ،تعبیر به مقضم کرده است ، تا آن را ناچیز و اندک جلوه دهد ، و از این عبارت بر حسب تأدیب اوّل این طور فهمیده مى‏شود که خوددارى از این غذاى مباح براى او بهتر از تناول آن است .

چهارم : امام ( ع ) پس از مقدمات قبلى با عبارت : الا و انّ . . . علمه توجّه داده است بر این که وى امام و پیشوایى دارد که باید از او پیروى کند ، و این سخن امام ، تمثیلى به منزله قیاس کاملى مى‏باشد که صغراى آن حذف شده است . اصل تمثیل مربوط به مطلق امام و مأموم است و علّت تمثیل آن است که آن دو تن امام و مأمومند ، امّا فرع این تمثیل شخص امام على ( ع ) و کارگزار او ( عثمان بن حنیف ) است و حکم تمثیل همان لزوم پیروى است ، قیاس مورد نظر چنین است :

تو مأموم امامى هستى و هر مأموم ، باید از امام خود پیروى کند ، نتیجه این مى‏شود که تو باید از امام خود پیروى کنى و از پرتو دانش و آگاهى او استفاده نمایى .

پنجم : به دنبال آن ، دلیل آورده است که او باید از حال امام در امور دنیا پیروى کند ، حال امام آن بود که از پوشیدنیهاى دنیا به مقدارى که بدنش را بپوشاند یعنى دو جامه کهنه ، و از خوراکیها به اندازه‏اى که شدّت گرسنگى او را برطرف سازد یعنى دو قرص نان ، بسنده مى‏کرد ، بدون اعتنا به زینت و آرایش پوشیدنیها ، زیرا دو جامه کهنه آن بزرگوار ، عمامه و یک قبایى بود که در اثر زیادى مراجعه از پاره دوزى که آن را وصله مى‏زد شرم داشت و در خوراک خود به لذت و گوارایى آن اعتنا نمى‏کرد ، زیرا آن دو گرده نان از جو سبوس ناگرفته‏اى بود که یکى را به عنوان ناهار و دیگرى را شام میل مى‏فرمود .

ششم : به اصحاب ، این نکته را نیز خاطرنشان کرده است که این نوع ریاضت در حد توان آنها نیست ، زیرا آن نوع توانایى مشروط به داشتن استعداد و آمادگیى است که آنان بدان مرحله از استعداد نرسیده ‏اند . آنگاه به ایشان امر فرموده است اگر جریان بر این منوال است تا با ریاضت و تلاش خود در راه پرهیزگارى ، به یارى او اکتفا کنند و مقصود آن بزرگوار خوددارى از کارهاى حرام و بعد کوشش در راه طاعت پروردگار است و شاید مقصود امام ( ع ) از ورع و پرهیزگارى انجام مداوم کارهاى شایسته و پس از آن تلاش و کوشش درباره آن بوده باشد .

هفتم : به وسیله سوگند نیکو بر نادرستى چیزى توجه داده است که احتمال مى‏داده بر بعضى از اذهان ناپاک درباره آن بزرگوار خطور کند و آن این که پارسایى وى در دنیا آمیخته به ریا و سمعه است و در وراى آن پارسایى ظاهرى ،علاقه به دنیا و مال اندوزى دنیا وجود دارد ، بخصوص که او امام زمان و خلیفه روى زمین است ، پس از آن که انواع چیزهایى را که خداوند از مال دنیا مباح ساخته ، بر شمرده ، آنگاه سوگند یاد کرده است که وى به جز قوتى از آن برنگرفته است ، و آن مقدار را از نظر اندکى و حقارت به خوراک چارپایان بارکشى که از زیادى بار پشت آنها زخم برداشته است ، تشبیه کرده و این ویژگى را براى آنها آورده است که ناتوانى آنها به دلیل زخم پشت ، و گرفتارى آنها به درد و رنج باعث کم شدن خوراک آنها شده است سپس در تعریف بى‏ارزش بودن دنیاى ایشان در نظر خود ، افزوده و بیان کرده است که دنیا و ارزش آن در نظر وى پست‏تر از یک برگ تلخ است که حیوانى آن را بخورد ، بدیهى است کسى که چنان باشد چگونه قابل تصوّر است که علاقه‏مند به دنیا باشد و براى دنیا کار کند .

هشتم : پس از آن که امام ( ع ) درباره دنیا سوگند یاد کرد و بیان فرمود که حتّى یک وجب از زمین این دنیا را مالک نیست ، فدک را با این جمله استثنا کرد :

« آرى از تمام آنچه که آسمان بر آنها سایه افکنده ، فدک در دست ما بود » [ ۳ ] ، این مطلب را در مورد بیان حال خود و مردمى که همزمان با امام ( ع ) بودند از باب شکایت و اظهار تظلّم به خداى متعال از دست کسانى که فدک را از ایشان گرفتند ، بازگو کرده و خود را تسلیم امر او و راضى بر داورى و حکومت وى دانسته است . ناگفته نماند ، که فدک ملک خاصّ پیامبر ( ص ) بوده است ، توضیح آن که چون پیامبر ( ص ) کار یهودیان خیبر را یکسره کرد ، خداوند در دل مردم فدک ترسى انداخت که همان انگیزه‏اى شد تا قاصدى خدمت پیامبر فرستادند و تقاضاى صلح بر نصف زمین فدک [ ۴ ] کردند ، و پیامبر ( ص ) پذیرفت ، بنابر این [ آن ملک ] متعلق به شخص پیامبر بود ، چون نه لشکر کشى در کار بود و نه نبردى اتّفاق افتاد . و بعضى گفته‏اند که پیامبر در مقابل تمام فدک با آنها صلح کرد .

مشهور میان شیعیان و مورد اتّفاق دانشمندان شیعه آن است که پیامبر خدا ( ص ) ،آن را به فاطمه ( ع ) بخشید ، و این مطلب را از طرق مختلف روایت کرده‏اند : از جمله از ابو سعید خدرى نقل کرده ‏اند که : چون آیه مبارکه وَ آتِ ذَى القُرْبى حَقّه [ ۵ ] نازل شد ، پیامبر خدا ( ص ) فدک را به فاطمه ( ع ) مرحمت کرد و چون ابو بکر به خلافت رسید ، تصمیم گرفت فدک را از آن بزرگوار بگیرد . فاطمه ( ع ) کسى را نزد ابوبکر فرستاد و میراث خود از پیامبر خدا را از وى مطالبه کرد و مى‏فرمود که پدرم در زمان حیات خود فدک را به من مرحمت کرده است ، و در آن باره على ( ع ) و امّ ایمن را به گواهى طلبید و آن دو گواهى دادند ، ابوبکر راجع به این که فدک میراث پیامبر است با خبرى که از پیامبر نقل کرد پاسخ داد ، که آن خبر چنین است : ما گروه پیامبران میراثى پس از خود نمى‏گذاریم آنچه به جاى گذاریم صدقه است .

و در مورد فدک نیز چنین پاسخ داد که آن متعلق به پیامبر ( ص ) نبوده است بلکه از آن تمام مسلمانان و در دست آن بزرگوار بوده است که بدان وسیله به افراد کمک مى‏کرد و در راه خدا انفاق مى‏نمود و من هم به دنبال او همان کارها را انجام مى‏دهم . هنگامى که این سخنان ابوبکر به اطلاع حضرت زهرا ( ع ) رسید ،حجاب خود را بر تن پوشید و در میان تعدادى از اطرافیان و زنان فامیل که در پشت سرش حرکت مى‏کردند آمد تا بر ابوبکر وارد شد در حالى که بیشتر مهاجران و انصار در حضور او بودند ، پس از این که بین آن بزرگوار و مردان پرده‏اى آویخته شد چنان ناله جانسوزى از دل برآورد که تمام مردم را به گریه درآورد .

سپس مدتى سکوت کرد تا احساسات مردم فرو نشست [ ۶ ] و فرمود : سخن را با سپاس آن که سزاوار ستایش و رفعت و عظمت است آغاز مى‏کنم ، سپاس از آن خداست در برابر نعمتهایى که داده و شکر او را در مقابل آگاهى و درکى که به ما مرحمت کرده است به جا مى‏آورم . پس از آن که خطبه‏اى طولانى ایراد کرد ، در پایان خطبه فرمود : چنان که سزاوار است تقواى الهى را پیشه کنید و در مورد اوامر او مطیع باشید ، زیرا که تنها از میان بندگان خدا ، دانشمندان از خدامى‏ترسند . و خدایى را سپاس گویید که با عظمت و نور او تمام موجودات آسمان و زمین وسیله ارتباط با او را مى‏جویند ، و ماییم واسطه او در میان مردم ، ماییم برگزیدگان و مرکز قدس او ، و ماییم حجّت او در جایى که از انظار نهان است و ما وارثان پیامبران او هستیم ، آنگاه فرمود : من فاطمه دختر محمدم ، بر پایه و اساس سخن مى‏گویم ، روى فخر و بیهودگى سخن نمى‏گویم ، پس با گوش باز سخن مرا بشنوید . بعد فرمود : لَقَدْ جائَکُمْ رَسُولٌ مِنْ اَنْفُسِکُمْ عَزیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّمْ حَریصٌ عَلَیْکُمْ بِالْمُؤمِنینَ رَؤُفٌ رَحیمَ [ ۷ ] .

اگر پیوند او را بجوئید خواهید دید که او پدر من است ، نه پدر هیچ یک از شما . و برادر پسر عموى من است نه هیچ یک از مردان شما . سپس فرمود شما گمان مى‏برید که من از پدرم ارث نمى‏برم ، آیا داورى زمان جاهلیت را پى مى‏گیرید ؟ براى گروهى که ایمان و یقین دارند چه کسى از خدا در داورى بهتر و نیکوتر است ؟ هیهات اى توده ملّت ، چنان تصوّرى آیا در کتاب خداست اى پسر ابو قحافه که تو از پدرت ارث ببرى و من ارث نبرم ؟

براستى اگر چنان تصورى داشته باشى ، دروغ و افتراى بزرگى به قرآن نسبت داده‏اى اینک این فدک ارزانى تو باد ، و این مرکب سوارى زین شده و آماده براى سوارى است روز قیامت فراخواهد رسید ، پس خداوند داورى نیکو ، محمد سرپرستى خوب و قیامت وعده‏گاه ماست و در قیامت است که بیهوده کاران زیان مى‏برند لِکُلِّ نَبَأٍ مُسْتَقَرٌّ وَ سَوْفَ تَعْلَمُونَ [ ۸ ] و بزودى خواهى دانست که چه کسى دچار عذاب دردناک مى‏گردد .

راوى مى‏گوید : آنگاه نگاهى به قبر پدر بزرگوارش نمود و به عنوان گواه و مثال شعر هند دختر امامه را در حالى که پدر بزرگوارش را مخاطب قرار داده بود بیان کرد :

قد کان بعدک انباء و هنبثه
لو کنت شاهد هالم تکثر الخطب

ابدت رجال لنا نجوى صدورهم
لمّا قضیت و حالت دونک الترب

تجهّمتنا رجال و استخفّ بنا
اذ غبت عنّا فنحن الیوم مغتصب [ ۹ ]

راوى مى‏گوید ، هیچ روزى سابقه نداشت که مثل آن روز ، مردم و آن بانوى بزرگوار آن همه گریسته باشند . سپس رو به گروه انصار حاضر در مسجد کرد و فرمود :

اى گروه یاران پیامبر [ ۱۰ ] و اى بازوان ملّت و نگهبانان اسلام باعث این سستى شما از یارى من ، و سهل انگارى از کمک به من و چشمپوشى از حق من و نادیده گرفتن ستم به من چیست ؟ مگر سخن پیامبر را نشنیدید که فرمود :

« احترام به فرزند ، احترام به پدر است . » ؟ چه زود عوض شدید ، و چه زود به چنین وضعى در آمدید ، پیامبر از دنیا رفت شما هم دین او را فراموش کردید ؟ آرى مرگ او مصیبتى جانگداز بوده است ، با رفتن او شکافى عمیق به وجود آمده که همواره در حال فزونى است و هرگز التیام نپذیرد .

زمین از فقدان او تاریک و کوهها زیر و زبر شد و آرزوها بر باد رفته‏اند . پس از آن بزرگوار حرمتها شکسته و حریمى بر جاى نمانده است ، و آن رویدادى ناگوار بود که قرآن پیش از رحلتش بر ملا ساخته و قبل از وفاتش بدان آگاهى داده و فرموده است : وَ ما مُحَمَّدٌ اِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ اَفَاِنْ ماتَ اَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى‏ اَعْقابِکُمْ وَ مَنْ یَنْقَلِبُ عَلى‏ عَقِبَیْهِ فَلَنْ یَضُرَّ اللَّهَ شَیْئاً وَ سَیَجزِى اللَّهُ الشّاکِرینَ [ ۱۱ ] اى فرزندان قبیله آیا سزاوار است مقابل چشم شما میراث پدر مرا از من بازستانند و شما فریاد مرا بشنوید و نداى من به گوش همه شما برسد ؟

در حالى که جمعیّت شما و قدرت و توان شما زیاد و ساز و برگ و امکانات شما فراوان است ، شما همان درستکارانى هستید که خداوند شما را از میان مردم برگزید و نیکمردانى که خداوند شما را انتخاب کرد ، شما بودید که با عرب نبرد کردید و در برابر ملّتها استوار بر جاى ماندید و قهرمانان را به خاک مذلّت نشاندید تا آنجا که آسیاب اسلام به وسیله شما به گردش درآمد و بر وفق مراد گردید و آشوب و فتنه از میان رخت بربست و آتش کفر خاموش شد و بى‏سر و سامانیها به سامان رسید و رشته دین استوار گشت .

آیا پس از آن همه پیشروى عقب نشستید ؟ و بعد از آن همه دلاورى از گروهى که پس از ایمان پیمان شکنى کردند و دین شما را بمسخره گرفتند ترسیدید ؟ هم اکنون با سران کفر پیکار کنید زیرا که آنان به پیمان و قسم خود پاى بند نیستند ، تا شاید از فساد خوددارى کنند ولى مى‏بینم که با همه اینها خوارى و ذلّت در وجود شما رخنه کرده و مکر و حیله به قلبهایتان چیره شده و دین خدا را منکر شده‏اید و اعمال ناشایستى را که تجویز مى‏کردید گسترش دادید إنْ تَکْفُرُوا اَنْتُمْ وَ مَنْ فىِ الاَرضِ جَمیعاً فَاِنَّ اللَّهَ لَغَنِىٌ حَمیدٌ [ ۱۲ ] بدانید که من با همه خوارى و پستى که شما را فرا گرفته و ضعف ایمانتان گفتنیها را گفتم ،این شما و این فدک لجام آن مرکب را بگیرید و بر پشت آن سوار شوید و به هر سو مى‏خواهید بتازید ، ولى بدانید که ننگ حق کشى را بر خود خریدید و خشم خدا را برانگیختید آتش دوزخ را که بر جانها احاطه دارد پذیرا شدید همه کارهاتان در محضر خداست سَیَعْلَمُ الّذینَ ظَلَمُوا اَىَّ مُنْقَلِبٍ یَنْقَلِبُونَ [ ۱۳ ] .

آنگاه حضرت زهرا ( ع ) به خانه برگشت و سوگند یاد کرد که هرگز با ابوبکر سخن نگوید و از خداوند مى‏خواست تا حق او را بگیرد ، این چنین بود تا وقتى اجلش فرا رسید ، وصیت کرد که مبادا ابوبکر بر جنازه او نماز گزارد ، این بود که عباس بر جنازه آن بزرگوار نماز خواند و شب هنگام به خاک سپرده شد .

بعضى نقل کرده‏اند : وقتى که ابوبکر سخنان حضرت زهرا ( ع ) را شنید ، حمد و سپاس خدا را گفت و درود بر پیامبرش فرستاد ، سپس گفت اى بهترین بانوان و دختر بهترین پدران به خدا قسم که من از نظر رسول خدا تجاوز ننموده‏ام و جز به فرمان او عمل نکرده‏ام ، البته که زمامدار و رهبر به کسان خود دروغ نمى‏گوید تو گفتنى را گفتى و آنچه لازم بود ابلاغ کردى و درشتى نمودى و از ما دورى کردى ، پس خداوند ما و شما را بیامرزد ، اما بعد ، سلاح و مرکب سوارى و نعلین پیامبر ( ص ) را به على دادم ، من از رسول خدا شنیدم که مى‏فرمود : ما گروه پیامبران هیچ طلا و نقره ، زمین ، باغ ، و منزلى پس از خود به ارث نمى‏گذاریم و لیکن ما ایمان ، حکمت ، علم و سنت را به ارث مى‏نهیم . البته آنچه را که پیامبر مرا بدان مأمور کرده بود شنیدم و اطاعت کرده و انجام دادم .

حضرت زهرا ( ع ) گفت : پیامبر ( ص ) فدک را به من بخشیده بود .

ابوبکر گفت : چه کسى شهادت مى‏دهد که پیامبر آن را به تو بخشیده است ؟

على ( ع ) و امّ ایمن آمدند و شهادت دادند که پیامبر ( ص ) فدک را به حضرت زهرا ( ع ) بخشید ، از طرفى عمر بن خطاب و عبد الرّحمن بن عوف شهادت دادند که رسول خدا ( ص ) ، فدک را میان مسلمانان تقسیم مى‏کرد .

ابوبکر گفت : دختر پیامبر خدا ( ص ) تو ، على و ام ایمن راست گفتید ، و عمر ، و عبد الرّحمن هم راست گفتند مطلب از این قرار است که آنچه متعلّق به پدرت بوده است حق تو است ، پیامبر خدا ( ص ) از فدک به مقدار خوراک شما برداشت مى‏کرد و باقى مانده را میان مسلمانان تقسیم مى‏کرد و در راه خدا مى‏داد ، و این مقدار حق الهى تو است ، من هم با فدک همان کارى را مى‏کنم که پیامبر ( ص ) مى‏کرد .

این بود که حضرت زهرا ( ع ) بدان راضى شد و عهد و پیمانى بر آن اساس گرفت ، و ابو بکر محصول فدک را که جمع مى‏کرد و به مقدار کفایت به ایشان مى‏داد . بعدها ، خلفاى پس از ابوبکر ، چنان رفتار مى‏کردند ، تا این که معاویه سر کار آمد ، مروان پس از امام حسن ( ع ) یک سوم آن را برید . و بعد آن را در زمان خلافت خود خالصه قرار داد و متعلّق به خود دانست و میان فرزندان او دست به دست مى‏شد تا این که نوبت خلافت به عمر بن عبد العزیز رسید ، او در زمان خلافت خود ، فدک را به فرزندان فاطمه برگرداند . شیعه معتقد است که آن نخستین مالى بود که به ستم گرفته شده بود و به صاحبش بازگردانده شد .

اهل سنّت مى‏گویند : نه ، بلکه عمر بن عبد العزیز اوّل آن را ملک خالص خود گرداند ،آنگاه بدیشان بخشید . بعد از عمر بن عبد العزیز فدک را از دست اهل بیت گرفتند و زمانى که حکومت بنى امیّه منقرض گردید ، ابو العباس سفّاح فدک را بازگرداند ،سپس منصور گرفت و پسرش مهدى برگرداند ، و بعد از آن ، موسى و هارون پسران مهدى عباسى آن را گرفتند ، همین طور در دست بنى عباس بود تا زمان مأمون که او به اهل بیت پیامبر ( ص ) باز پس داد و تا زمان متوکّل در دست آنها ماند تا این که عبد اللّه بن عمر بازیار آن را قسمت به قسمت کرد .

نقل کرده‏اند که یازده درخت خرما در فدک وجود داشت که پیامبر ( ص ) آنها را به دست مبارک خود کاشته بود ، و فرزندان فاطمه ( ع ) محصول آنها را به حاجیان هدیه مى‏کردند و خود از این راه به ثروت زیادى مى‏رسیدند ، بازیار کسى را فرستاد آن درختان را بریدند و خود به بصره برگشت و در آن جا به فلج مبتلا شد .

در این داستان میان شیعه و مخالفان موارد ابهام فراوانى وجود دارد ، و هر کدام از دو گروه سخنان زیادى دارند ، و اما اکنون باید به متن نهج البلاغه بازگردیم :بیان امام ( ع ) : گروهى بر آن بخل ورزیدند ، اشاره دارد به ابو بکر ، عمر ، و پیروان آنها و نیز این سخن حضرت : گروهى دیگر آن را بخشش نموده و از آن گذشتند ، اشاره دارد به سران بنى هاشم و هواداران آنها .

نهم : امام ( ع ) به نحو استفهام انکارى پرسیده که او را به فدک و غیر فدک از زر و زیور دنیا چه کار ؟ از باب انکار نیازمندى به فدک ، تا این که نفس خود را نسبت به آن آرامش داده و نیز خود را با یاد هدف نهایى مردم از دنیا یعنى سرانجام مدفون شدن آنها در گور و آنچه که لازمه آن است از قبیل قطع آثار و فراموش شدن آنان از امور دنیا به اعمال شایسته توجه دهد .

البته امام ( ع ) این موارد را برشمرده است براى این که اندیشه انسانى از آن نفرت دارد و دلها با یاد آنها مى‏شکند ، در نتیجه به درگاه خدا مى‏نالد و به سمت اعمال خوبى کشیده مى‏شود که نجات از گرفتاریهاى حالت مرگ و بعد از آن در گروه آنهاست . « واو » در عبارت « و النفس » واو حالیه است .

دهم بعد از آن که بیان فرموده است ، به فدک و غیر فدک از زیورهاى دنیا نیازى نیست آنگاه به حدّ و مرز نیاز خود ، یعنى ریاضت و تربیت نفس به وسیله تقوا اشاره کرده است . این ضمیر [ ۱۴ ] مانند ضمیر در عبارت « و انما هى الکوفه » است که قبلا گذشت ، و در حقیقت عبارت چنین است : تنها همّت و حاجت من تمرین و تربیت نفسم به تقواست .

بدان که تربیت نفس برمى‏گردد به بازداشتن آن از خواسته‏ها و وادار ساختن آن به اطاعت از مولایش ، و آن از تربیت چارپایان گرفته شده است ،یعنى همان طور که چارپایان را از اقدام بر حرکات ناشایست نسبت به صاحبش و کارهایى که خلاف نظر اوست باز مى‏دارند ، همچنین قوّه حیوانى که مبدأ حرکات و کارهاى حیوانى در وجود انسان است ، اگر به اطاعت از قوّه عاقله عادت نکند به منزله چارپاى خواهد بود که باعث ناخشنودى صاحبش مى‏ گردد ، در آن صورت گاهى قوّه حیوانى از شهوت و گاهى از غضب پیروى مى‏ کند و بیشتر وقتها در حرکات و رفتار خود از مرز عدالت به یکى از دو طرف افراط و تفریط بر اثر انگیزه‏هاى مختلف قواى متخیّله و متوهّمه منحرف مى‏ گردد ، و قوّه عاقله را در جهت برآوردن خواسته‏ هاى خود به خدمت مى‏ گیرد ، در نتیجه او همواره فرمانده ( امّاره ) و قوّه عاقله فرمانبر او مى‏شود .

امّا اگر قوّه عاقله او را رام کند و از تخیّلات و توهّمات ، و احساسات و کارهاى شهوتزا و خشم‏انگیز باز دارد ، و مطابق خواست عقل عملى تمرین دهد و بر اطاعت امر خود تربیت کند به طورى که به امر و نهى او عمل کند ، قوّه عقلیّه مطمئنّه خواهد بود ، کارهایى با انگیزه‏ها و پایه‏ هاى گوناگون انجام نخواهد داد ، و دیگر قوا سر به فرمان او و تسلیم وى خواهند شد .

اکنون که مطلب روشن شد در نتیجه مى‏گوییم : چون هدف نهایى از ریاضت و تمرین نفس رسیدن به کمال حقیقى است و آن هم در گرو آمادگى لازم است ، و این آمادگى نیز متوقّف است بر نابودى موانع برونى و درونى بنابر این براى ریاضت و تربیت نفس سه هدف وجود دارد :

۱ نادیده گرفتن و بى‏اثر شمردن هر چه را که مورد علاقه و دوست داشتنى است ، یعنى همه موانع خارجى ، به جز ذات حق تعالى .

۲ واداشتن نفس امّاره به پیروى از نفس مطمئنّه ، تا این که دو قوّه تخیّل و توهّم را از عالم پست حیوانى به جانب کمال بکشاند ، و دیگر قوا نیز از آنها دنباله روى کنند ، در نتیجه انگیزه‏هاى حیوانى یعنى موانع داخلى برطرف شوند .

سوم : بیدارى دل و توجّه قلب به بهشت برین ، براى تحمّل سختیهایى که از جانب حق مى‏رسد و آمادگى براى پذیرش آنها .

پارسایى واقعى یعنى دورى قلب از متاع دنیا و خوشیها و لذایذ آن براى وصول به هدف اوّل مى‏تواند ما را یارى کند . و همچنین عبادت آمیخته با اندیشه و تفکّر در ملکوت آسمان و زمین و مخلوقات خدا و عظمت آفریدگار پاک و کارهاى شایسته با نیّت خالص براى رضاى خدا به هدف دوم کمک مى‏کند .

امام ( ع ) به جاى تقوایى که نفس خود را به آن تربیت کرده و خو داده است ، این امور معیّن و وسایل مقدّماتى را نام برده است ، و به جاى هدف نهایى تربیت ، یعنى کمال حقیقى و لذّت مربوط به آن ، به ذکر بعضى از لوازم آن توجّه داده است یعنى همان که نفس آدمى از ناآرامى روز قیامت در امان باشد و در لبه ‏هاى پرتگاه یعنى صراط مستقیم استوار بماند ، و انگیزه‏هاى مختلف ، آن را به سمت درهاى جهنّم و پرتگاههاى هلاکت نکشاند . کلمه مزالق را استعاره آورده است براى لغزشگاههایى که پاى خرد در راه سیر الى اللّه در آن بلغزد و تمایلات شهوت و غضب انسان را به سمت پستیها و صفات زشت سوق دهد .

دهم : بر این مطلب توجه داده است که پارسایى وى در دنیا و بسنده کردنش به دو جامه کهنه و دو قرص نان ، و رها کردن جز آنها ، به دلیل ناتوانى ازفراهم آوردن خوردنیها و پوشیدنیهاى حلال نبوده است ، و براستى که او اگر مى‏خواست امکان فراهم آوردن آن چیزهاى خوب ، و مغز گندم و عسل خالص را داشت ، زیرا غذاى مغز گندم و عسل از متداولترین خوراکیهاى آن روز مردم مکه و حجاز بود و صرف نظر امام از این گونه غذاها با توان و قدرتى که بر تهیّه آنها داشت از روى ریاضت نفس و آماده سازى آن براى کسب کمالات جاودانه بوده است .

امام ( ع ) در اینجا نقیض ملزوم را یعنى غلبه نکردن هواى نفس او بر عقلش و وادار نکردن زیادى حرص او را برگزینش خوراکیها استثنا کرده است و بر این جنبه عدمى با عبارت : هیهات ( چه بسیار دور است ) ، توجّه داده است ، زیرا آنچه را که امام ( ع ) انجامش را از جانب خود بعید شمرده و ناپسند دانسته ، از خود نفى کرده و حکم به نیستى آن فرموده است .

اما این که آن عدم ، خود به عینه نقیض ملزوم است براى این است که ملزوم در این جا اراده انتخاب غذاهاى خوب و غلبه هواى نفس بر عقل با این که مقتضاى عقل مخالفت و دورى از آن غذاهاست و نیز وادار ساختن شهوت او را بر موافقت با بهره‏گیرى از غذاهاست « مستثنى » در این جا عدم این چیزهاست ، و امّا جواز استثناى نقیض مقدم [ ملزوم ] از آن روست ، که اراده این امور شرطى است مساوى با انتخاب غذا و لباس خوب و فراهم آوردن آنها و عدم اراده آن شرط مستلزم عدم مشروط است .

موارد زیادى در زبان عربى وجود دارد که کلمه لو به گونه‏اى استعمال شده است که ملزوم علت و یا شرط مساوى براى لازم است ، نقیض ملزوم از آن استفاده مى‏شود .

حرف « و » در لعلّ براى حال است ، یعنى بسیار دور است که هواى نفسم مرا وادارد بر انتخاب خوراکیها در حالتى که ممکن است در حجاز و یمامه کسى با این اوصاف [ که در ضمن سخنان حضرت بیان شد ] وجود داشته باشد .

جمله او ابیت ، عطف بر یقودنى است و از امورى است که امام ( ع ) آنها را از خود بعید دانسته است ، و واو در عبارت و حولى براى حال و عامل حال ابیت است و همچنین عبارت او ان اکون عطف بر ابیت است و آن دو از لوازم نتیجه قیاس استثنائى‏اند زیرا اراده نکردن وى بر گزینش خوراکیها مستلزم نخوردن و بهره نگرفتن از آنها است و این خود مستلزم آن است که با شکمى پر و در حالى نخوابد که در اطرافش شکمهاى گرسنه باشد تا بدان وسیله دچار ننگ و عار گردد .

اما شعر از باب تمثیل است و هدف دورى از ننگ و عارى است که لازمه استفاده از خوردنیهاى لذیذ است با وجود نیازمندانى که نیاز به اندک غذایى دارند و بر درستى و خوبى این لوازم به وسیله پیامدهاى نقیضهاشان یعنى همان حالات مذکور ، توجه داده است ، شعر از حاتم بن عبد اللّه طایى و از قطعه ‏اى است که آغاز آن چنین است :

اى دختر عبد اللّه و دختر مالک و اى دختر ذى البردین و صاحب اسب تندرو وقتى که توشه‏اى فراهم کردى کسى را بجوى تا آن را بخورد چون که من به تنهایى غذا نمى‏خورم چه او شخصى از راه دور آمده و بیگانه و یا نزدیک و از خویشاوندان باشد ، مى‏ترسم که پس از مرگ مرا به بدى یاد کنند این ننگ تو را بس که شب با شکم پر بخوابى در صورتى که پیرامون تو دلهایى محتاج به ظرفى سبوس باشند و براستى من با آنچه در اختیار دارم ، تا وقتى که مهمان دارم ، بنده او هستم ، هر چند که این روش ، روش بردگى نیست [ ۱۵ ] حسبک داء [ ۱۶ ] نیز روایت شده است ، اطلاق واژه درد بر آن عمل ، از آن روست که آن کار پستى است و باید از آن دورى جست .

در عبارت امام ( ع ) : او ابیت ، و او اکون را بعضى به ضم آخر و مرفوع خوانده‏اند ، به این دلیل که او حرف عطف نیست بلکه همزه براى استفهام و واو پس از آن مانند فاء در آیه مبارکه : اَفَاَصفاکُمْ رَبُّکُمْ بِالْبَنین [ ۱۷ ] متحرک است ، و استفهام انکارى و بیانگر این مطلب است که شکم او پر و آن چنان است که گوینده شعر گفته است ، و همچنین استفهام در عبارت : و اقنع من نفسى ، در معرض انکار این مطلب است که نفس امام ( ع ) بر این دلخوش مى‏دارد که به او امیر المؤمنین گویند در صورتى که در سختیهاى روزگار و تلخکامیها با آنان همدرد نباشد ، واو در عبارت : و لا یشارکهم . . . واو حالیه ، و او اکون ، عطف بر : اشارکهم ، و به منزله نفى است .

یازدهم : امام ( ع ) به پاره‏اى از انگیزه‏ هایى که باعث پارسایى و ترک غذاهاى لذیذ در دنیا شده است توجّه داده از جمله آن که وى براى این آفریده نشده است تا خوردن غذاهاى خوب ، او را از هدف اصلى بازدارد ، و توضیح این مطلب درعبارت : فما خلقت . . . المتاهه ، آمده است .

همچنین از سرگرم شدن به خوردن غذاهاى لذیذ با خاطرنشان ساختن پیامد چنان سرگرمیى یعنى همانندى با چارپایان ، برحذر داشته است ، و با عبارت : همّها علفها ، تا جمله یرادبها ، به وجه شبه به بهایم اشاره فرموده است ، توضیح آن که شخص سرگرم به خوردن غذاهاى لذیذ ، اگر از نوع خورشهاى ثروتمندان و بى‏نیازان باشد ، به سان چارپاى علفخوارى خواهد بود در همّت گماردن به علفى که در اختیار دارد ، یعنى همان غذاى موجود ، و اگر فردى نیازمند باشد ، همتش وابسته خواهد بود به هر آنچه که از متاع دنیا به دست آورد ، و تا آخر آن را بخورد و پرخورى کند و شکمبه خود را با غفلت از هدف اصلى همچون حیوان علفخوار پر کند که همتش پر کردن شکم از آشغال و زباله‏هاست بدون توجه به سرانجام کار خود و مقصود اصلى دیگران از او ، یعنى سر بریدن و کار کشیدن از او . کلمه ریسمان و کشیدن آن را ، استعاره آورده و کنایه از رها کردن و یله نمودن ، همانند رها گذاشتن چارپایان است .

دوازدهم : به بعضى از شبهاتى که احتمال داده است شاید در ذهنهاى سست وارد شود ، یعنى اعتماد بر ناتوانى امام ( ع ) به علت خوردن خوارک ناچیز ، از پیکار با دشمنان ، اشاره فرموده است و توضیح آن را در عبارت : و کانّى . . .

الشجعان ، آورده ، آنگاه به پنج طریق در مقام جواب برآمده است :

۱ تمثیل به درخت بیابانى ، و مقایسه خود با آن در توانمندى ، بنابر این اصل در تمثیل همان درخت بیابانى و فرع آن امام ( ع ) و وجه اشتراک کمى تغذیه و خشونت غذا همانند غذاى درخت بیابانى و بد تغذیه شدن آن است ، و حکم در تمثیل همان استوارى اعضاى بدن و نیرومندى او همچون صلابت چوب درخت بیابانى و توانمندى آن است ، این یک پاسخ است بر ردّ شبهه یاد شده .

۲ همانند کردن دشمنان و همگنان خود ، همچون معاویه با درختان سرسبز و خرم باغها ، در این تمثیل درختان اصلند و دشمنان و همگنان آن حضرت فرع ، و وجه اشتراک همان سرسبزى و شادابى است که در اثر رفاه و خوراک لذیذ به دست مى‏آید و حکم قطعى آن نرم و نازک بودن پوست و ناتوانى از مقاومت و کمى استقامت در برابر رویدادها و علاقه به ناز و نعمت و رفاه است و غرض امام ( ع ) آن است که دیگران بدانند همگنان او از وى ناتوانترند و در نتیجه شبهه مزبور برطرف گردد .

۳ تمثیل آن بزرگوار به گیاهان دیم مانند تمثیل به درخت بیابانى است ، و حکم در اینجا آن است که امام ( ع ) در برافروختن آتش جنگ تواناتر و در شعله‏ور ساختن آن مقاومتر و پایدارتر ، و همچون نباتات دیم در آتش دیرپا است .

۴ تمثیل خود ، نسبت به پیامبر خدا ( ص ) ، به درخت خرمایى نسبت به درخت خرماى دیگر ، اصل این تمثیل ، درخت خرما نسبت به درخت خرماى دیگر ، و فرع آن ، جایگاه امام ( ع ) نسبت به رسول خداست وجه اشتراک این است که امام ( ع ) علوم و کمالات نفسانى خود را از چراغ دانش و کمالات پیامبر ( ص ) اقتباس کرده ، به سان بهره گرفتن معلول از علت و چراغ از شعله .

۵ امام ( ع ) خود را نسبت به پیامبر ( ص ) چون ذراع نسبت به بازو مى‏داند ،بنابر این اصل [ مشبه به ] : ذراع نسبت به بازو و [ مشبه ] ، فرع : امام ( ع ) نسبت به پیامبر ( ص ) است . و وجه اشتراک نزدیکى امام نسبت به پیامبر و پشتیبانى از او ، و وسیله بودن براى رسیدن پیامبر به مقصود خود یعنى اتمام و اکمال دین است و اصل بودن پیامبر در همه این موارد مانند نزدیکى دست به بازو ، و اصل بودن بازو نسبت به دست است ، و این که دست نسبت به بازو وسیله ‏اى براى تصرّف و حمله مى ‏باشد ، امّا حکم در این دو تمثیل یکى و آن ناتوان نبودن امام ( ع ) از مبارزه با همگنان و نبرد با دلاوران است ، و دلیل قطعیّت این حکم ، وجه اشتراک اوّل آن است که چون علوم یقینى و بینش دینى امام ( ع ) با بینش پیامبر ( ص ) متناسب بوده است این خود بزرگترین چیزى است که به منظور حمایت از دین او را به شجاعت واداشته و بر مبارزه امثال و اقران نیرو مى‏بخشید ، و ثبوت حکم از وجه اشتراک دوم نیز همین طور است .

بعد از آن که امام ( ع ) آن حکم را ثابت کرد و ناتوانیى را که درباره‏اش تصور مى‏رفت از خود سلب کرد ، با سوگند جلاله آن را مورد تأکید قرار داده است به این ترتیب که اگر تمام عرب براى مبارزه با او پشت به پشت هم دهند هر آینه رو از آنها برنخواهد گرداند ، و اگر فرصت گردن زدن آنان را بیابد به سوى ایشان خواهد شتافت ، یعنى به هنگام نبرد و استحقاق آنان براى کشته شدن به دلیل دشمنى آنان با دین و نادرستى عفو و چشمپوشى از آنان ، به خاطرشباهت امام ( ع ) به رسول خدا ( ص ) در آغاز اسلام است زیرا پیامبر ( ص ) گذشت و عفو را جز در جاى خود به کار نمى‏برد . نقل کرده‏اند که امام ( ع ) در یک روز چون مصلحت دین را تشخیص داد هزار نفر را یکجا از پا درآورد .

سیزدهم : امام ( ع ) وعده داد که بکوشد تا روى زمین را از آن شخص واژگون و کالبد سرنگون پاک سازد ، مقصود امام ( ع ) از آن شخص معاویه بود ، و این که امام ( ع ) تعبیر به شخص و جسم کرد به دلیل رجحان جنبه بدنى معاویه بر جنبه روانى‏اش بود ، از آن‏رو که وى به کمال بدن خود بیش از کمال روحش توجه داشت به حدى که گویا او تنها جسم و کالبد بوده است و با بیان این که معاویّه کسى است واژگونه و کالبدى سرنگون ، اشاره فرموده است به توجه داشتن معاویه از جنبه عالى ، و سرپیچى او از دریافت کمالات روحى به جنبه پست ، و واژگونگى او در دنیا و سرنگونى چهره عقل او به سمت کسب دنیا براى دنیا و توجه به گرد آورى مال دنیاست ، زیرا که هدف نهایى از عنایت خداوندى به آفرینش انسان این است که با مصون داشتن فطرت اصلى خود از آلودگى به رذایل اخلاقى ، راه مدارج کمال را بپیماید و اگر انگیزه‏هاى پر کشش او را به سمت دنیا بکشد و فریفته محبت دنیا شود تا آن جا که یکسره متوجه دنیا گردد و همواره در مراحل انحطاط محبت دنیا سقوط کند ، بدین ترتیب نگونسارى از مراتب کمال و واژگونى‏اش در پستیها و پرتگاههاى ضلالت و گرفتارى‏اش با غل و زنجیرهاى آن ، تحقق مى‏ یابد .

در عبارت امام ( ع ) : تا دانه کلوخ از میان دانه گندم دور شده و جدا گردد ،دانه کلوخ یعنى معاویه و دانه دور شده یعنى مؤمنان ، و وجه تشبیه آن است که امام ( ع ) مؤمنان را از وجود معاویه خالص و آنها را جدا مى‏کند ، تا ایمانشان رشد کند و دینشان استوار گردد ، زیرا وجود معاویه در بین آنها وسیله مهمى براى تباه ساختن عقیده‏شان و نابودى دینشان است ، همان طور که صاحب خرمن ،غله‏ هاى خود را پاک و آمیخته‏هاى آنها و هر چه که از کلوخ و امثال آن باعث فساد غلّه مى‏گردد ، از میان بیرون مى‏کند .

شارح نهج البلاغه عبد الحمید بن ابى الحدید گفته است همان طورى که کشاورزان در بیرون آوردن کلوخ ، سنگ ،خار و امثال آنها از میان کشت ، تلاش مى‏کنند تا باعث فساد در رویش زراعت نشود و محصول را تباه نسازد .

این گفتار ابن ابى الحدید محلّ نظر است ، زیرا که بیرون بردن گل از میان زراعت معنایى ندارد و از طرفى عبارت : دانه گندم درو شده ( حبّ الحصید ) ، آن معنا را نمى‏رساند .

چهاردهم : دنیا را به صورت موجودى با خرد وانمود کرده و او را بمانند خردمندان ، مخاطب قرار داده ، تا به خاطر شگفت آمیزى این خطاب ، در دلها بهتر جایگزین شود . آنگاه به کناره‏گیرى و دورى از آن همانند زنى که طلاق داده‏اند ، امر فرموده است . و عبارت : حبلک على غاربک مهار تو بر کوهانت آویخته است ، به عنوان تمثیل ، کنایه از طلاق است ، و اصل این تمثیل ، آن است که هر وقت بخواهند شتر را براى چرا رها کنند ، مهارش را بر کوهانش مى‏آویزند ،و این به صورت مثلى درآمده است ، براى هر کسى که از حکمى آزاد و رها شود .

سپس دنیا را صاحب چنگالهایى دانسته است ، کنایه از این که دنیا انسان را به طرف خواسته‏ها و زینتها تا سر حدّ هلاکت ابدى مى‏کشاند همچنان که شیر طعمه خود را مى‏کشد ، و همچنین دنیا را صاحب رشته‏ها و طنابها دانسته و به وسیله آن صفت استعارى ، خواسته است بگوید دنیا دل مردم را با خواهشهاى خیالى مى‏رباید همان طور که طنابهاى دام صیّاد ، صید را به دام مى‏اندازد ، و نیز کلمه : ( مداحض ) لغزشگاهها ، را براى شهوات و لذّتهاى دنیایى ، از آن جهت استعاره آورده است که پاى خرد در آنجا از راه حق مى‏لغزد و آنجا ، جاى زمین خوردن عقول است ، و مقصود امام ( ع ) از تمام اینها ، پارسایى در دنیا و دورى خود از دنیاست .

آنگاه شروع به پرسش از مردمانى کرده است که دنیا آنها را با بازیچه‏هاى خود فریفته و از ملّتهایى که با زر و زیور خود آنان را شیفته خود کرده است ،پرسشى بر سبیل سرزنش ، و نکوهش در مورد این نحو برخورد دنیا با ایشان ، تا این که آنها را از دنیا بیزار و برحذر کند ، البتّه این سخن از باب تجاهل عارف است ، کلمه : مداعب ، جمع مدعبه به معنى بازیچه را براى دنیا استعاره آورده است ، و جهت شباهت آن است که دنیا موقع خالص بودن لذتهایش براى مردم و فریفتن آنها و بعد حمله‏ور شدن بدیشان به صورت جدّى ، مانند کسى است که با دیگرى شوخى مى‏کند و مى‏خندد و با حرفها و کارهاى چرب و نرم او را مى‏فریبد ، آنگاه از راه جدّى وارد شده و طرف را مى‏آزارد و یا نابود مى‏سازد ، کلمه غرور ، گول زدن را به دنیا از آن جهت نسبت داده است که دنیا یک وسیله مادّى براى گول خوردن آدمى است .

در نسخه سید رضى رحمه اللّه غرّرتیهم با یاء آمده است ، دلیلش آن است که یاء از اشباع کسره تولید شده است .

پانزدهم : اشاره به سرانجام مردم دنیا کرده است که به سمت آن در حرکتند ، یعنى گروگان قبرها و فرورفته در زیر لحدهایند و در این سخن توجه داده است که فریب خوردن و شیفتگى آنها به چیزى است که تا این حد با آنها ناخالص است ، تمام اینها براى بیزار کردن و دور ساختن آنان از دنیاست ، کلمه هاء براى تنبیه است ، و لفظ رهائن ، یعنى گروگانها را براى مردم از آن جهت عاریه آورده است که اینان در قبرها مانند گروگانى محکم گرفته شده‏اند ، و احتمال دارد که حقیقت باشد نه استعاره ، و رهینه به معناى گروگزار یعنى همان کالبدهاى مقیم در قبرها .

شانزدهم : امام ( ع ) سوگند یاد کرده است که اگر دنیا شخصى قابل رؤیت و کالبدى محسوس بود ، حدود الهى را در قبال بندگانى که به سبب آرزوها آنها را فریب داده و به مشقتهایى گرفتار کرده است که نه راه رفتن دارد و نه راه برگشت یعنى این که آن موارد از جاهایى است ورود و خروج از آن ممکن نیست درباره او اجرا مى‏کردم .

چون امام ( ع ) در این گفتگو ، همچون آموزگارى براى دنیا که از نیرنگ و فریب او اطلاع یافته و مانند کسى که او را از خود ناامید مى ‏سازد مى‏گوید : چه دور است که حال از تو فریب بخورم .

یعنى پس از گول خوردن و اعتمادم به تو آنگاه به بعضى از دلایل دورى از دنیا و بیزارى از نزدیک شدن به آن ، توجه مى‏دهد ، که عبارتند از : گام نهادن در لغزشگاه دنیا باعث لغزیدن و سوار شدن بر امواج آبهاى دنیا باعث غرق شدن ، و دورى از بندهاى دنیا باعث رسیدن به سلامتى است ، و این که شخص سالم از دست دنیا ، باکى از تنگى خوابگاهش ندارد و هر تنگنایى از قبیل تهیدستى ، زندان ، بیمارى و گرفتارى پس از سلامت از دست دنیا هر چه تنگ باشد در برابر آن آسایش که از گشایش در دنیا و تاخت و تاز در میدانهاى شهوانى دنیا ، از عذاب دردناک در آخرت نصیب انسان مى‏شود ، گشایش محسوب مى‏ شود و دنیا در کوتاهى و بى‏توجهى امام ( ع ) بدان ، همچون روزى است که وقت پایان یافتن آن فرا رسیده باشد .

کلمات مداحض ، لجج ، حبال استعاره‏اند براى شهوتها و لذتهاى دنیا : اول : از آن جهت که شهوتهاى دنیا زمینه آن را دارند که باعث دلبستگى شوند و انسان را به افزون طلبى ، یا تجاوز از حد اعتدال به مرز حرام بکشانند ، و در نتیجه پاى نفس انسانى از راه حق بلغزد و در پرتگاههاى هلاکت و موارد گناه بیفتد .

دوم : از آن‏رو که خواسته‏ها و آرمانهاى دنیایى بى‏پایان است و از پیامدهاى حتمى کسى که سرگرم بدان و غرق در آن شده ، آن است که خویشتن را در دریایى غرق مى‏کند که کناره ندارد ، و در نتیجه از قبول رحمت حق سرباززده ، همچون کسى که خود را در دریایى ژرف افکند ، به هلاکت ابدى مبتلا شود .

سوم : از نظر این که انسان وقتى فریب دنیا را خورد و در راه علاقه به دنیا به خواسته‏هاى خود رسید ، دنیا مانع جهش و پرش او به ساحت قدس خداوندى شده و از پریدن با دو بال نیروى عقلانى در ساحت قدس حق و منزلگاههاى اولیاى بزرگ خدا باز مى‏دارد ، همان طور که بندهاى صیاد بال پرنده را از پریدن باز مى‏دارند . استعمال کلمات وطى ، رکوب ، زلق و غرق از باب استعاره ترشیحى است .

سپس امام ( ع ) موضوع دورى خود از دنیا را تکرار و سوگند یاد کرده است که در برابر دنیا سر فرود نخواهد آورد تا دنیا او را خوار سازد ، و زمام اختیارش را به دست او نخواهد داد تا هر جا که مى‏خواهد بکشد ، در این عبارت توجّه بر این مطلب است که کسى در دنیا خوار نمى‏شود مگر این که خود را خوار ساخته و دنیا را بپرستد و دنیا نمى‏تواند زمام اختیار کسى را به دست گیرد مگر این که کسى خود زمام اختیارش را به دست آن سپارد ، و این مطلب واضحى است ، زیرا انسان تا وقتى که نیروى حیوانى را مغلوب کرده و اختیار آن را به دست عقل سپرده است محال است که دنیا بتواند او را خوار سازد و به بندگى اهل دنیا بکشد ، امّا هر وقت از شهوت خود در برابر جلوه‏هاى دنیا پیروى کند ، دنیا او را به پست‏ترین صورت خوار مى‏سازد و به بدترین نوع بردگى مى‏کشاند ، چنان که امام ( ع ) فرموده است : بندگى شهوت پست‏تر از بندگى بردگان است [ ۱۸ ] . صفت : رها کردن افسار ، را براى سهولت پیروى کردن قوّه عاقله از نفس امّاره و سخت نگرفتن در خوددارى از به کار گرفتن عقل در خدمت نفس استعاره آورده است .

هفدهم : امام ( ع ) سوگند یاد کرده است ، تا آنچه را که بدان تصمیم قطعى گرفته و در صدد انجام آن است یعنى ریاضت نفس خود در ذهن طرف جایگزین کند ، و توصیف این ریاضت نفس بالقوه مستلزم دو مطلب است :

نخست آن که وى نفس خود را به قرص نانى خرسند سازد و اگر به آن دسترسى پیدا کرد چون غذاى دلپسندش آن را بپذیرد . و از خورش به نمکى بسنده کند . این ریاضت ، ریاضت قوه شهوت است ، و چون قوه شهوانى دشمن نفس انسانى است و بیشترین فساد از طرف آن قوه به آدمى وارد مى‏ شود ، از این‏رو ، امام ( ع ) ،مخصوصا آن را نام برده و با تصمیم قاطع به مقابله آن برخاسته است ، و احتمال دارد که مقصود امام ( ع ) ، تربیت همه قواى نفسانى باشد ، که امام چنین توصیف کرده است ، نفس با وجود ریاضت و تمرین به قرص نانى خرسند است ، زیرا کنترل شهوت از کنترل سایر قوا مهمتر و دشوارتر است ، و اشاره به کنترل قوه شهوانى تا به حدّى که بیان شده است ، رساتر از آن است که تربیت و ریاضت را با وصف سخت و شدید بیان مى‏کرد . امام ( ع ) در سوگند خود به عنوان ادب در گفتار ، مشیّت و اراده خدا را استثنا کرده است ، به دلیل آیه مبارکه : لا تَقُولنَّ لِشَى‏ءٍ اِنّى فاعِلٌ ذلِکَ غَداً اِلاَّ اَنْ یَشاء اللَّه [ ۱۹ ] و براى جلب توجه به این مطلب که امور در سلسله نیازمندى و احتیاج ، به خداوند منتهى مى‏ شوند .

دوم امام ( ع ) کاسه چشم خود را همچون چشمه آبى به حال خود وامى‏گذارد که آبش خشکیده باشد وجه شبه آن است که اشکهاى چشم تمام شده ، و در اشتیاق به ملأ اعلى و آنچه از خوشبختى ابدى براى اولیاى خدا آماده شده و همچنین از ترس محروم ماندن از آنها ، با گریه از اشک تهى گردد . و آن کس که در جایى غریب مانده و در موضع ترس و وحشت است چگونه شوق دیدار وطن اصلى و نخستین جایى نباشد که با آنجا انس داشته است . الفاظ مطعوما ، مأدوما و مستفرغه [ از نظر ترکیبى ] حال مى‏باشند .

آنگاه امام ( ع ) به تشبیه و تمثیل خود به حیوان چرنده و گله گوسفند پرداخته است ، با این فرض که او نیز حالتى مانند این حیوانات داشته باشد و هدفش از دنیا همان هدف باشد . البته این مطلب را به عنوان انکار از این که آن بزرگوار نسبت به نفس خود چنان حالتى را بپسندد . اصل در این تمثیل حیوان چهارپاست ، و فرع آن بزرگوار است . و چون اصل مورد قیاس نسبت به انسان کامل در نهایت پستى بوده چنین تشبیهى باعث نفرت زیادى نسبت به صفاتى است که تشبیه مستلزم داشتن آن صفات است .

عبارت امام ( ع ) قرّت اذن عینه یعنى در چنین حالتى چشمش روشن جمله خبرى در معرض انکار و به مسخره گرفتن چنان لذتى است همانند آیه مبارکه : ذقْ اِنّکَ اَنْتَ العَزیزُ الْکَریمُ [ ۲۰ ] هیجدهم : امام ( ع ) توجه داده است که اگر نفس داراى صفات نام برده باشد ، سزاوار آن است که گفته شود ، خوشا به حال او و بیشترین صفات پسندیده را در چنان نفسى جمع کرده است :

اوّل اداى فرمان واجب خداوند و آنچه را که خداوند بر او فرض دانسته است .

دوم عبارت : و عرکت بجنبها بؤسها [ در سختیها بردبار و نستوه باشد ] ،کنایه از پایدارى در برابر ناگواریهاست . مى‏گویند : عرک فلان بجنبه الاذى ،هر گاه کسى را که باعث اذیّت اوست نادیده گرفته و در برابر آزار او شکیبا باشد .

و این عمل خود مستلزم شمارى از فضایل اخلاقى از قبیل : بردبارى ،بخشندگى ، گذشت ، چشم‏پوشى ، و فروخوردن خشم ، و همچنین تحمّل ناراحتى ،پاکدامنى و امثال اینهاست .

سوم جمله : ان تهجر باللّیل غمضها ( در شب از خواب دورى گزیند ) ،کنایه است از شب زنده‏دارى با عبادت پروردگار و سرگرم بودن به ذکر خدا تا وقتى که خواب بر او غلبه کند آنگاه زمین را فرش و کف دستش را بالش خود قرار دهد : یعنى هیچ زحمتى براى آماده ساختن بستر و بالش نرم به خود راه نمى‏دهد ،بلکه از هر نوع زحمتى به دور ، و از هر نوع آرایشى برکنار و از هر رفاه و آسایشى منزّه است .

عبارت : فى معشر مى‏تواند متعلّق به هر یک از افعالى که مربوط به نفس است ، بوده باشد ، یعنى : من که این کارها را انجام دادم از جمله کسانى هستم که شأن اینان چنین است ، و آنها را با چهار ویژگى معرّفى فرموده است :

اوّل : ترس از معاد ، خواب را از چشمهاى آنان ربوده است .

دوم : آنان خواب و استراحت ندارند ، این عبارت کنایه از مشغول بودن آنها در تمام شب به ذکر پروردگارشان است ، مثل آیه مبارکه : تَتَجافى‏ جُنُوبُهُم عَنِ المَضاجع [ ۲۱ ] .

سوم : و لبهاى آنان آهسته به ذکر پروردگارشان گویاست مثل آیه مبارکه :یَدعُون رَبَّهُمْ خَوفاً و طَمَعاً [ ۲۲ ] .

چهارم : و با استغفار فراوان گناهانشان را پراکنده سازند ، و این قسمت چهارم لازمه و یا نتیجه سه قسمت اوّل است ، کلمه تقشّع ، [ پراکندگى ابرها ] را براى از بین رفتن گناهان ، استعاره آورده است ، و وجه مشابهت آن است که گناهان و هیأتهاى جسمانى در سیاه کردن صفحه‏هاى جانها و پوشاندن و ممانعت آنها از پذیرش انوار الهى ، نظیر ابرهاى متراکمى است که صفحه زمین را از پذیرش نور خورشید و آمادگى براى روییدن گیاه ، و امثال آن ، مانع گردد .

پس کلمه : ( تقشّع ) را استعاره آورده است براى از بین رفتن و محو شدن گناهان از صفحات دلها . همه این عبارات براى آن است که امام ( ع ) مى‏خواهد مردم را وادار به اطاعت پروردگار کند و آنان را به ورود در جرگه اولیاى خدا جذب نماید . توفیق در دست خداست .

_________________________________

[ ۱ ] سوره مجادله ( ۵۸ ) آیه ( ۲۲ ) یعنى : اینان به حقیقت حزب خدا هستند . الا اى اهل ایمان بدانید که حزب خدا رستگاران عالمند .

[ ۲ ] فرق سمعه و ریا آن است که ریاکار گاهى در منظر مردم کار نیکى را انجام مى‏دهد تا مردم ببینند ،این ریا است امّا گاهى مى‏خواهد به گوش مردم برسد و مردم بشنوند که او چنان کار نیکى را انجام داده است ،این سمعه است م .

[ ۳ ] بلى قد کانت لنا فدک من کلّ ما اظلّته السّماء . در متن نامه امام ( ع ) بجاى « لنا » ، « ایدینا » مى‏باشد م .

[ ۴ ] فدک نام قریه‏اى بود در دو منزلى مدینه و تا خیبر یک منزل فاصله داشت ، همان طور که در متن آمده است با پیشنهاد صلح از جانب اهل فدک بدون جنگ و پیکار نصف آن تسلیم پیامبر شد و پیامبر نیز به دخترش مرحمت فرمود اما بعد از رحلت پیامبر ، شد آنچه که شد م .

[ ۵ ] سوره بنى اسرائیل ( ۱۷ ) آیه ( ۲۶ ) یعنى : حق خویشاوندان را به ایشان ادا کن .

[ ۶ ] این خطبه شریفه حضرت زهرا ( ع ) در جلد ۵ از کتاب « المنظوم و المنثور فى کلام نسوان العرب من الخطب و الشّعر » آورده شده است مؤلف کتاب از علماى قدیم عامه است و کتاب متعلق به کتابخانه دربار متوکل عباسى بوده است .

[ ۷ ] سوره توبه ( ۹ ) آیه ( ۱۲۸ ) یعنى : براستى که پیامبرى از جنس خودتان آمد سختى و رنج شما بر او گران بود و او نسبت به مؤمنان مهربان و دلسوز بود .

[ ۸ ] سوره انعام ( ۶ ) آیه ( ۶۷ ) یعنى : هر خبرى جایگاه حتمى و مسلمى دارد و بزودى به صدق آن آگاه خواهید شد .

[ ۹ ] بعد از تو فتنه و آشوبهایى بر پا شد که اگر تو شاهد آنها بودى تاب نمى‏آوردى افرادى که نقشه‏هاى شومى در دل پنهان داشتند به محض رحلت تو طرحها و نقشه ‏هایشان را اجرا کردند . مردانى بر ما یورش آوردند و ما را خوار ساختند . همین که تو از میان ما رفتى حق ما را غصب کردند .درکشف الغمه چند شعر دیگر نیز آمده و همه آنها را از حضرت زهرا ( ع ) نقل کرده است .

[ ۱۰ ] در بعضى کتب « یا معشر الفتیه » و در بعضى « یا معشر البقیه » آمده است م .

[ ۱۱ ] سوره آل عمران ( ۳ ) آیه ( ۱۴۴ ) یعنى : محمد فرستاده‏اى بیش نیست که فرستادگان دیگر پیش از او آمدند و رفتند ، حال اگر او بمیرد و یا کشته شود شما به گذشته خود باز مى‏گردید ؟ هر کس به آیین قبلى خویش برگردد زیانى به خداى یکتا وارد نمى‏سازد ، و پروردگار بزودى سپاسگزاران را پاداش عطا فرماید .

[ ۱۲ ] سوره ابراهیم ( ۱۴ ) آیه ( ۸ ) یعنى : اگر شما و همه مردم روى زمین کفر ورزید خداوند بى‏نیاز و ستوده است .

[ ۱۳ ] سوره شعرا ( ۲۶ ) آیه ( ۲۲۷ ) یعنى : ستمکاران بزودى خواهد دانست که سرانجام کارشان چیست .

[ ۱۴ ] ظاهرا منظور ابن میثم از الضمیر ، کلمه هى در عبارت انّما هى نفسى ، است . م .

[ ۱۵ ] مخاطب در این اشعار « ماویه » همسر حاتم است و مقصود از ذى البردین لقب عامر بن احیمر بن بهدله جدّ ماویه است م .

[ ۱۶ ] اگر به جاى : « کفى بک عارا » ، حسبک داء باشد معنى چنین است : این درد تو را بس که . . . م .

[ ۱۷ ] قسمتى از آیه ۴۰ سوره اسراء ( ۱۷ ) یعنى : آیا خدا شما را به فرزندان پسر برگزیده است .

[ ۱۸ ] عبد الشهوه اذلّ من عبد الرقّ

[ ۱۹ ] سوره کهف ( ۱۸ ) آیه ( ۲۳ ) یعنى : هرگز مگو من این کار را فراد انجام خواهم داد مگر این که بگویى اگر خدا بخواهد .

[ ۲۰ ] سوره دخان ( ۴۴ ) آیه ( ۴۹ ) یعنى : بچش عذاب دوزخ را که تو بسیار عزیز و گرامى هستى .

[ ۲۱ ] سوره سجده ( ۳۲ ) آیه ( ۱۶ ) یعنى : پهلوهایشان را از بستر خواب به دور نگهدارند و در دل شب با بیم و امید پروردگار خود را مى‏خوانند .

[ ۲۲ ] سوره سجده ( ۳۲ ) آیه ( ۱۶ ) یعنى : پهلوهایشان را از بستر خواب به دور نگهدارند و در دل شب با بیم و امید پروردگار خود را مى‏خوانند .

ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم جلد ۵

بازدیدها: ۱

نامه ۴۳ ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

۴۳ از جمله نامه‏ هاى امام ( ع ) به زیاد بن ابیه آنگاه که به او خبر دادند معاویه نامه‏اى به زیاد نوشته و مى‏ خواهد او را با پیوند دادن به خود بفریبد :

وَ قَدْ عَرَفْتُ أَنَّ ؟ مُعَاوِیَهَ ؟ کَتَبَ إِلَیْکَ یَسْتَزِلُّ لُبَّکَ وَ یَسْتَفِلُّ غَرْبَکَ فَاحْذَرْهُ فَإِنَّمَا هُوَ اَلشَّیْطَانُ یَأْتِی اَلْمَرْءَ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ وَ عَنْ یَمِینِهِ وَ عَنْ شِمَالِهِ لِیَقْتَحِمَ غَفْلَتَهُ وَ یَسْتَلِبَ غِرَّتَهُ وَ قَدْ کَانَ مِنْ ؟ أَبِی سُفْیَانَ ؟ فِی زَمَنِ ؟ عُمَرَ بْنِ اَلْخَطَّابِ ؟ فَلْتَهٌ مِنْ حَدِیثِ اَلنَّفْسِ وَ نَزْغَهٌ مِنْ نَزَغَاتِ اَلشَّیْطَانِ لاَ یَثْبُتُ بِهَا نَسَبٌ وَ لاَ یُسْتَحَقُّ بِهَا إِرْثٌ وَ اَلْمُتَعَلِّقُ بِهَا کَالْوَاغِلِ اَلْمُدَفَّعِ وَ اَلنَّوْطِ اَلْمُذَبْذَبِ

لغت

غرب السیف : شمشیر تیز شد .

ترجمه

« اطلاع یافتم که معاویه نامه‏اى به تو نوشته تا عقلت را از راه برگرداند و در تیزهوشى تو رخنه کند ، بنابر این از او برحذر باش زیرا او شیطانى است که از پیش رو ، پشت سر و از طرف چپ مؤمن مى‏آید تا از فرصت غفلت او استفاده کند و ناگهان عقل او را برباید . از ابوسفیان در زمان عمر بن خطاب سخن ناسنجیده‏اى از روى هواى نفس و وسوسه شیطانى در آمد ، نه با گفتن آن حرف نسبتى ثابت شده ، و نه حق ارثى ثابت مى‏شود [ ۱ ] و هر کس به چنان سخن نادرستى دلخوش

ترجمه

« اطلاع یافتم که معاویه نامه‏اى به تو نوشته تا عقلت را از راه برگرداند و در تیزهوشى تو رخنه کند ، بنابر این از او برحذر باش زیرا او شیطانى است که از پیش رو ، پشت سر و از طرف چپ مؤمن مى‏آید تا از فرصت غفلت او استفاده کند و ناگهان عقل او را برباید . از ابوسفیان در زمان عمر بن خطاب سخن ناسنجیده‏اى از روى هواى نفس و وسوسه شیطانى در آمد ، نه با گفتن آن حرف نسبتى ثابت شده ، و نه حق ارثى ثابت مى‏شود [ ۱ ] و هر کس به چنان سخن نادرستى دلخوش باشد ، مانند کسى است که ناخوانده وارد جمع باده گساران شود و آنها وى را طرد کنند و به کاسه چوبینى ماند که بر ترک سوارى آویخته باشد و با حرکت سوار در حرکت است . »

شرح

وقتى که زیاد نامه امام ( ع ) را خواند گفت : سوگند به پروردگار کعبه ، ابو سفیان با آن سخن خود گواهى داده است ، و این سخن همواره در نظر وى بود تا معاویه او را برادر خود خواند .

سید رضى مى‏گوید : کلمه واغل یعنى کسى که ناخوانده بر مجلس باده گساران حمله برد تا با آنها در میگسارى شریک شود در صورتى که از آنها نبوده است ، در نتیجه آنها پیوسته او را دفع و منع کنند . « النوط المذبذب » چیزى از قبیل کاسه یا قدح چوبى و مانند اینها که به بار سوار مى‏آویزند که پیوسته در حرکت است و تا وقتى که به پشت بار آن سوار است و او مرکب را تند مى‏راند در حال جنبیدن است . ابن زیاد ، زنازاده ابو سفیان است که او را زیاد بن عبید هم مى‏ گویند .

بعضى از مردم مى‏گفتند مقصود عبید بن فلان ثقفى است بیشتر عقیده دارند که عبید نام برده‏اى بود که تا زمان زیاد به بردگى باقى ماند و زیاد او را خرید و آزاد کرد . اما ادعاى ابو سفیان نسبت به زیاد نقل کرده‏اند که او روزى در حضور عمر سخن گفت و سخنش شنوندگان را به شگفت واداشت عمرو بن عاص گفت شگفتا از پدر او که اگر از قریش بود مردم عرب را مانند گله گوسفندان با چوب دستى‏اش مى‏راند پس ابو سفیان گفت : هان سوگند به خدا که او قرشى است و تو اگر او را مى‏شناختى مى‏دانستى که او از بهترین فامیل تو است ، عمرو گفت :للعاهر الحجر » فرزند به نکاح مربوط است و زناکار از این حق محروم است ، چنین نسبتى براى کودک حاصل از زنا معتبر نیست م .

پدر او کیست ؟ ابو سفیان جواب داد : به خدا قسم من او را در رحم مادرش قرار دادم . عمرو گفت : پس چرا او را به خود ملحق نمى‏کنى ؟ ابو سفیان گفت : از این شخص بزرگى که اینجا نشسته است مى‏ترسم ، یعنى عمر که پوست مرا مى‏کند .

وقتى که على ( ع ) به خلافت رسید ، زیاد را حاکم فارس کرد و او آنجا را بخوبى نگهدارى و سرپرستى نمود ، این بود که معاویه نامه‏اى به وى نوشته و او را به عنوان برادر خود مى ‏خواهد به خود ملحق کند و بدین وسیله بفریبدش : از امیر مؤمنان ، معاویه بن ابو سفیان ، امّا بعد ، براستى بسا که هواى نفس ، شخص را به ورطه‏هاى هلاکت اندازد ، و تو کسى هستى که ضرب المثل مردم شده ، زیرا قطع رحم کرده و به دشمن ما پیوسته است ، بدگمانى و خشم تو نسبت به من ، تو را واداشت تا خویشاوندى مرا نادیده بگیرى و قطع رحم کنى ، و نسبت و احترام مرا به فراموشى سپارى ، گویى که تو برادر من نیستى ، و صخر بن حرب نیاى تو و من نیست ، و فرقى بین من و تو نیست که من خون ابوالعاص را مطالبه کنم و تو با من بجنگى ، امّا تو را عرق سستى از طرف مادر گرفته ، همچون مرغى که تخم خود را در بیابانى بگذارد و در عوض تخم دیگرى را زیر بال بگیرد ، و من مصلحت دیدم که به تو توجّه کنم و تو را به تلاشهاى ناروایت مؤاخذه نکنم و پیوند رحم کنم و اجر و ثوابى از این کار به دست آورم .

بدان اى ابو مغیره اگر تو خود را در اطاعت این مردم ( بنى هاشم ) به دریا فرو برى و به حدّى شمشیر بزنى که دریا را دو نیم کنى ، جز بر دورى خود از آنها نیفزوده‏اى ، زیرا دشمنى بنى عبد شمس به بنى هاشم از دشمنى گاو نر آماده ذبح ،نسبت به کارد قصّاب بیشتر است . پس خدا تو را بیامرزد ، به اصل خود برگرد و به فامیل خود بپیوند ، همچون آن حشره [ ۲ ] مباش که به بال دیگرى پرواز کند و در نتیجه اصل و نسبت را گم کنى و بى‏ اصل و نسب بمانى .

به جان خودم که چیزى باعث این کار نشده است جز لجاجت ، پس ترک لجاجت کن تا نسبت به کار خود روشن شوى و به دلیل آشکار برسى ، اگر طرف مرا دوست داشتى و به من اعتماد کردى پس سر به فرمان من بگذار و اگر راضى نبودى و به گفته من اطمینان نکردى ، پس باز هم کار خوبى است نه به زیان من و نه به سود من است ،و السلام .

این نامه را بوسیله مغیره بن شعبه نزد زیاد فرستاد ، و دلیل بد شدن او پس از على ( ع ) ، با امام حسن ( ع ) و گرایشش به معاویه همین نامه بود . و چون حضرت على ( ع ) از این نامه مطّلع شد به وى نوشت : امّا بعد ، من به تو نسبت به آنچه مى‏خواستم ولایت دهم ، ولایت دادم ، و تو را شایسته آن دیدم ، و آگاه شدم که معاویه . . . تا آخر نامه . [ اکنون ] باید به متن نامه باز گردیم :الاستفلال یعنى طلب فلّ ، یعنى درصدد رخنه انداختن در تیزى شمشیر و کند ساختن آن بودن .

محور نامه اعلام حضرت على است او را از آنچه که از نامه معاویه به زیاد ، اطّلاع یافته بود ، و بعد ، هشدار دادن به زیاد نسبت به هدف معاویه از آن نامه و این که وى در صدد غافلگیر ساختن او و به بیراهه کشاندن عقل و بینش وى از راه و روش صحیحى است که در مورد یارى حقّ و علاقه‏مندى به امام خود دارد ، و مى‏خواهد تیز هوشى او را درهم بشکند .

کلمه : الغرب را استعاره براى عقل و اندیشه آورده و الاستفلال استعاره است براى منصرف ساختن وى از آن اراده و تصمیم پسندیده با توجه به شباهت آن به شمشیر . آنگاه امام ( ع ) وى را از معاویه با این عبارت برحذر داشته است : براستى که او شیطان است ، از جهت وسوسه و جلوگیرى از راه حق ، بر اساس وجه شبهى که مى‏فرماید : به سراغ انسان مى‏آید . . . از راست و چپش . و این عبارت مانند آیه مبارکه است که مى‏فرماید :ثُمَّ لآتِیَنَّهُمْ مِنْ بَیْنِ اَیْدیهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ و عَنْ اَیْمانِهِمْ وَ عَنْ شَمائلِهِمْ [ ۳ ] یعنى معاویه ، از هر طرف همچون شیطان به سراغ او مى‏آید ، و جهات را به چهار سو اختصاص داده است ، زیرا معمولا از آن چهار جهت رفت و آمد مى‏شود .

بعضى از مفسّرین گفته ‏اند : شیطان از روبه‏رو که مى‏آید مردم را امیدوار به عفو و بخشش مى‏کند و به نافرمانى و معصیت وامى‏دارد ، و از پشت سر ، آنها را به یاد بازماندگان مى‏اندازد و جمع ‏آورى مال و ثروت و به جا گذاشتن آن براى بازماندگان را جلوه مى‏ دهد ، و از طرف راست آنها که مى ‏آید ، ریاست و تعریف دیگران از آنها را جلوه‏گر مى‏سازد و از طرف چپ که مى‏ آید علاقه به بیهوده کارى و لذتها را در آنها ایجاد مى‏ کند .

از شقیق نقل شده است : هیچ بامدادى نشد مگر این که شیطان چهار دام براى من مى‏گسترد و در پیش رویم کمین مى‏ کرد و مى‏گفت نترس که خداوند بخشاینده و آمرزنده است ، و من این عبارت را مى‏ خواندم : اِنّى لَغَفّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدى‏ [ ۴ ] و از پشت سر کمین مى‏کرد و مرا از تباهى بازماندگانم مى‏ترساند و من این آیه را مى‏خواندم : و ما مِنْ دابَّهٍ فِى الاَرْضِ اِلاَّ علَى اللَّهِ رِزقُها [ ۵ ] و یا از طرف راستم که از راه تعریف و ثناگویى دیگران از من وارد مى‏ شد که من این جمله را مى‏خواندم وَ العاقِبَهُ لِلْمُتَّقینَ [ ۶ ] و یا از جانب چپم که از طریق خواسته‏ ها و شهواتم وارد مى‏شد ، و من این عبارت را مى‏خواندم : وَ حیلَ بَیْنَهُمْ وَ بَیْنَ ما یَشتَهوُنَ [ ۷ ] .

آنگاه امام ( ع ) زیاد را متوجه علّت نادرستى فریبکارى معاویه ساخته است ، به این ترتیب که معاویه خواسته است او را با پیوند دادن به خود به عنوان این که برادر اوست ، غافلگیر کند ، پس امام ( ع ) به وى هشدار داده است که این رابطه برادرى که معاویه در پى آن است در صورتى درست است که نسبت پسرى زیاد از قول ابو سفیان صحیح باشد در حالى که ادعاى فرزندى او براى ابوسفیان به ثبوت نپیوسته است بلکه سخن ابوسفیان ، که من چنین و چنان کردم سخنى ناسنجیده و از روى هواى نفس بوده که بدون دقّت و فکر بر زبان آورده .

و اقرار به زناکارى در عبارت ابوسفیان که من نطفه او را در رحم مادرش نهادم ، این خود ، وسوسه‏اى از وسوسه‏ هاى شیطانى است که شیطان به زبان او جارى ساخته . با گفتن آن سخن ، نه نسبتى ثابت مى‏شود و نه کسى سزاوار بردن ارث مى‏ گردد ، به دلیل سخن پیامبر ( ص ) : « فرزند از آن صاحب بستر است و زناکار از فرزند و ارث محروم است » آنگاه امام ( ع ) ارتباط فامیلى او را به وسیله این سخن ناسنجیده و وسوسه شیطانى ، به کسى که ناخوانده در اجتماع میگساران حاضر شود و آنها او را از خود برانند ، تشبیه کرده است .

و وجه شبه همان است که پیوسته مردود و رانده شده است ، و نیز تشبیه به کاسه چوبینى فرموده است که در حال تزلزل و لرزان است ، وجه شبه همان تزلزل و نپیوستن وى به فامیل مشخص و ناآرامى اوست چنان که کاسه چوبین در حال لرزش مى‏باشد و برقرار و ثابت نیست . و توفیق از جانب خداست

_______________________________

[ ۱ ] اعراب جاهلیت نسبت را با زنا هم درست مى‏دانستند ، ولى در اسلام طبق قاعده « الولد للفراش »

[ ۲ ] حشره‏اى مانند زنبور و داراى نیش و زهر است و نیش مى‏زند . ( منجد الطلاّب ) م .

[ ۳ ] اعراف ( ۷ ) آیه ( ۱۷ ) یعنى : آنگاه از پیش‏رو و پشت‏سر و طرف راست و چپ آنان در مى‏آیم .

[ ۴ ] سوره طه ( ۲۰ ) آیه ( ۸۲ ) یعنى : البته بر آن کس که توبه کند و به خدا ایمان آورد و نیکوکار گردد و به راه هدایت رود مغفرت و آمرزش من بسیار است .

[ ۵ ] سوره هود ( ۱۱ ) آیه ( ۶ ) یعنى : هیچ جنبنده‏اى روى زمین نیست مگر این که روزى‏اش با خداست .

[ ۶ ] سوره اعراف ( ۷ ) آیه ( ۱۲۸ ) یعنى : سرانجام به سود پرهیزکاران است .

[ ۷ ] سوره سبأ ( ۳۴ ) آیه ( ۵۴ ) یعنى : و ( امروز ) میان آنها و آرزوهایشان فاصله افکنده‏اند .

ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم جلد ۵

بازدیدها: ۱

نامه ۴۲ ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

۴۲ از نامه‏ هاى آن حضرت به مصقله بن هبیره شیبانى که از جانب او بر « اردشیر خرّه » [ ۱ ] حاکم بود .

بَلَغَنِی عَنْکَ أَمْرٌ إِنْ کُنْتَ فَعَلْتَهُ فَقَدْ أَسْخَطْتَ إِلَهَکَ وَ عَصَیْتَ إِمَامَکَ أَنَّکَ تَقْسِمُ فَیْ‏ءَ اَلْمُسْلِمِینَ اَلَّذِی حَازَتْهُ رِمَاحُهُمْ وَ خُیُولُهُمْ وَ أُرِیقَتْ عَلَیْهِ دِمَاؤُهُمْ فِیمَنِ اِعْتَامَکَ مِنْ أَعْرَابِ قَوْمِکَ فَوَالَّذِی فَلَقَ اَلْحَبَّهَ وَ بَرَأَ اَلنَّسَمَهَ لَئِنْ کَانَ ذَلِکَ حَقّاً لَتَجِدَنَّ لَکَ عَلَیَّ هَوَاناً وَ لَتَخِفَّنَّ عِنْدِی مِیزَاناً فَلاَ تَسْتَهِنْ بِحَقِّ رَبِّکَ وَ لاَ تُصْلِحْ دُنْیَاکَ بِمَحْقِ دِینِکَ فَتَکُونَ مِنَ اَلْأَخْسَرِینَ أَعْمَالاً أَلاَ وَ إِنَّ حَقَّ مَنْ قِبَلَکَ وَ قِبَلَنَا مِنَ اَلْمُسْلِمِینَ فِی قِسْمَهِ هَذَا اَلْفَیْ‏ءِ سَوَاءٌ یَرِدُونَ عِنْدِی عَلَیْهِ وَ یَصْدُرُونَ عَنْهُ وَ اَلسَّلاَمُ

لغت

اعتامک : برگزیدگان تو از بین مردم .

ترجمه

« در مورد تو خبرى به من رسیده است که اگر تو چنان کارى را کرده باشى ،باعث خشم خداى خود شده‏اى و امام خویش را غضبناک کرده‏اى .

تو اموال مسلمانان را که با سرنیزه‏ها و اسبهاى خود فراهم آورده‏اند و در راه آن خونها داده‏اند بین مردم عرب خویشاوند خود تقسیم مى‏کنى ، پس به خدایى که هسته را شکافته وانسان را آفریده اگر چنین کارى از تو سرزده باشد ، از جانب من خوارى و زبونى خواهى دید و عزّت و ارزش تو نزد من کاسته خواهد شد .

پس حق پروردگارت را کوچک مشمار و دنیایت را با از بین بردن دینت آباد مکن که از جمله زیانکارترین افراد خواهى بود .

بدان که حق مردم مسلمانى که نزد تو و ماست همگان در سهم بردن از آن برابرند ، همه آنان پیش من مى‏آیند و سیراب و برخوردار بیرون مى‏روند » .

شرح

امام ( ع ) او را مطّلع ساخته است از آنچه که از وى سر زده به طور اجمال آن حضرت از آن با خبر شده است تا هشدار داده و او را آگاه سازد که آن کار ناپسندى بود به دلیل پیامدى که داشته یعنى خشم پروردگار و غضب امامش ، و او را با عبارت : اگر چنان کارى کرده باشى ، متوجه ساخته که این امر هنوز ثابت نشده است . سپس این کار را براى او توضیح داده که بخشش مال مسلمانان است به خویشاوندان عرب خود که او را به ریاست برگزیده‏اند .

و آن مال را معرّفى کرده است که فراهم آمده سرنیزه‏ها و اسبان آنهاست و به خاطر آن خونهایشان ریخته شده است ، تا مطلب درست فهمانده شود و علت استحقاق آنها نسبت به این مال روشن گردد و به همان نسبت نادرستى تقسیم مال بین دیگران محقق شود .

آنگاه به سوگندى که معمولا در هنگام تهدید مى‏خورده سوگند یاد کرده ، اگر آن خبر درست باشد از جانب وى به خوارى و زبونى رسد و ارزش و اعتبارش کاسته شود ، و قصد امام از این جمله کنایه از ناچیز بودن مقام اوست ، کلمه : « میزانا » منصوب است به عنوان تمیز .

آنگاه وى را از کوچک شمردن حقّ پروردگار و از آباد ساختن دنیایش به قیمت خرابى دین ، نهى کرده است ، تا او را به عظمت پروردگار و لزوم مراقبت بر اطاعت وى متوجّه کند ، و او را نسبت به پیامد آن کار ، یعنى : ورود او در زمره زیانکارترین افرادى که تلاش خود را در زندگانى دنیا تباه مى‏سازند و گمان مى‏برند که کار خوبى انجام داده ‏اند ، هشدار داده است .

و بعد او را بر زشتى کار یعنى اختصاص دادن آن اموال به خویشاوندان خود توجّه داده با این گفتار خود : بدان که . . . برابرند ، و این عبارت به منزله صغراى قیاس مضمر است . و عبارت : آنان به خاطر این اموال پیش من مى‏ آیند و بهره‏مند برمى‏گردند ، تأکیدى است براى برابرى مردم در استحقاق و هم این که آن مال مثل چشمه آب مشترکى است ، و کبراى مقدّر چنین است : و هر حقّى که تمام مسلمانان به طور برابر ، و یکسان بدان استحقاق دارند ، تخصیص بعضى نسبت به آن حق روا نیست . ما پیش از این شرح حال مصقله را نقل کردیم . توفیق از طرف خداست .

 

بازدیدها: ۰

نامه ۴۱ ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

۴۱ از جمله نامه ‏هاى امام ( ع ) به عمر بن ابى سلمه مخزومى که از طرف آن بزرگوار حاکم بحرین بود و او را برکنار کرد ، و به جاى او نعمان بن عجلان زرقى را گماشت .

أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّی قَدْ وَلَّیْتُ ؟ اَلنُّعْمَانَ بْنِ عَجْلاَنَ اَلزُّرَقِیَّ ؟ عَلَى ؟ اَلْبَحْرَیْنِ ؟ وَ نَزَعْتُ یَدَکَ بِلاَ ذَمٍّ لَکَ وَ لاَ تَثْرِیبٍ عَلَیْکَ فَلَقَدْ أَحْسَنْتَ اَلْوِلاَیَهَ وَ أَدَّیْتَ اَلْأَمَانَهَ فَأَقْبِلْ غَیْرَ ظَنِینٍ وَ لاَ مَلُومٍ وَ لاَ مُتَّهَمٍ وَ لاَ مَأْثُومٍ فَلَقَدْ أَرَدْتُ اَلْمَسِیرَ إِلَى ظَلَمَهِ أَهْلِ ؟ اَلشَّامِ ؟ وَ أَحْبَبْتُ أَنْ تَشْهَدَ مَعِی فَإِنَّکَ مِمَّنْ أَسْتَظْهِرُ بِهِ عَلَى جِهَادِ اَلْعَدُوِّ وَ إِقَامَهِ عَمُودِ اَلدِّینِ إِنْ شَاءَ اَللَّهُ

لغات

تعفیف : درشتى و نهایت سرزنش

استظهرت بفلان : او را پشتیبان خود قرار دادم .

ظنین : مورد تهمت

ترجمه

« امّا بعد ، من نعمان بن عجلان زرقى را والى و حاکم بحرین گردانیدم و بدون هیچ گونه نکوهشى نسبت به تو ، دست تو را [ از حکومت ] کوتاه کردم ، البته تو خوب حکومت کردى و شرط امانت را به جاى آوردى پس به دور از بدگمانى و برى از سرزنش و عارى از اتهام و منزه از گناه نزد ما بیا .

من تصمیم رفتن به جانب ستمگران شام را دارم و مایلم که تو همراه من باشى ، زیرا تو از کسانى هستى که براى پیکار با دشمن و به پا داشتن ستون دین ، اگر خدا بخواهد ، باعث پشتگرمى من خواهى بود . »

شرح

مى‏گویم ( ابن میثم ) : این شخص ، عمر بن ابى سلمه ، پسر همسر پیامبر ( ص ) ، مادرش ام سلمه و پدرش ابو سلمه پسر عبد الاسد بن هلال بن عمر بن مخزوم است ، و امّا نعمان بن عجلان از جمله بزرگان انصار از قبیله بنى زریق است .

موضوع نامه اطّلاع عمر بن ابى سلمه ، است بر تعیین نعمان به جاى او ، و نیز اطّلاع بر این که این عمل به خاطر خلافى نبوده است که از او سرزده باشد تا او را مستحقّ نکوهش و برکنارى سازد بلکه امام ( ع ) از او سپاسگزار است از آن‏رو که بخوبى حکومت کرده و رعایت امانت را نموده است .

آنگاه هدف خود ، از برکنارى و احضار وى را به اطّلاع رسانده که عبارت از یارى و کمک گرفتن از او در برابر دشمن است ، تا دلش آرام گیرد و از مقام حکومت با میل و رغبت جدا شود ، و او را به جهت علاقه‏مندى امام به حضورش در معیّت امام ( ع ) با این عبارت توجّه داده است : زیرا تو . . . ، و این عبارت به منزله صغراى قیاس مضمرى است که کبراى آن در حقیقت چنین است : و هر که باعث پشتگرمى در مقابل دشمن و استوارى ستون دین باشد ، پس باید به حضور او علاقه‏مند باشم و او همراه من باشد کلمه عمود را براى اصولى که مانند عمود خیمه با حفظ و به پا داشتن آنها استوار مى‏ شود عاریه آورده شده .

 

 

بازدیدها: ۰

نامه ۴۰ ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

۴۰ و من کتاب له ع إلى بعض عماله

۴۰ از نامه‏ هاى امام ( ع ) به یکى از کارگزارانش

أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ بَلَغَنِی عَنْکَ أَمْرٌ إِنْ کُنْتَ فَعَلْتَهُ فَقَدْ أَسْخَطْتَ رَبَّکَ وَ عَصَیْتَ إِمَامَکَ وَ أَخْزَیْتَ أَمَانَتَکَ بَلَغَنِی أَنَّکَ جَرَّدْتَ اَلْأَرْضَ فَأَخَذْتَ مَا تَحْتَ قَدَمَیْکَ وَ أَکَلْتَ مَا تَحْتَ یَدَیْکَ فَارْفَعْ إِلَیَّ حِسَابَکَ وَ اِعْلَمْ أَنَّ حِسَابَ اَللَّهِ أَعْظَمُ مِنْ حِسَابِ اَلنَّاسِ وَ اَلسَّلاَمُ

أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّی کُنْتُ أَشْرَکْتُکَ فِی أَمَانَتِی وَ جَعَلْتُکَ شِعَارِی وَ بِطَانَتِی وَ لَمْ یَکُنْ فِی أَهْلِی رَجُلٌ أَوْثَقَ مِنْکَ فِی نَفْسِی لِمُوَاسَاتِی وَ مُوَازَرَتِی وَ أَدَاءِ اَلْأَمَانَهِ إِلَیَّ فَلَمَّا رَأَیْتَ اَلزَّمَانَ عَلَى اِبْنِ عَمِّکَ قَدْ کَلِبَ وَ اَلْعَدُوَّ قَدْ حَرِبَ وَ أَمَانَهَ اَلنَّاسِ قَدْ خَزِیَتْ وَ هَذِهِ اَلْأُمَّهَ قَدْ فَنَکَتْ وَ شَغَرَتْ قَلَبْتَ لاِبْنِ عَمِّکَ ظَهْرَ اَلْمِجَنِّ فَفَارَقْتَهُ مَعَ اَلْمُفَارِقِینَ وَ خَذَلْتَهُ مَعَ اَلْخَاذِلِینَ وَ خُنْتَهُ مَعَ اَلْخَائِنِینَ فَلاَ اِبْنَ عَمِّکَ آسَیْتَ وَ لاَ اَلْأَمَانَهَ أَدَّیْتَ وَ کَأَنَّکَ لَمْ تَکُنِ اَللَّهَ تُرِیدُ بِجِهَادِکَ وَ کَأَنَّکَ لَمْ تَکُنْ عَلَى بَیِّنَهٍ مِنْ رَبِّکَ وَ کَأَنَّکَ إِنَّمَا کُنْتَ تَکِیدُ هَذِهِ اَلْأُمَّهَ عَنْ دُنْیَاهُمْ وَ تَنْوِی غِرَّتَهُمْ عَنْ فَیْئِهِمْ فَلَمَّا أَمْکَنَتْکَ اَلشِّدَّهُ فِی خِیَانَهِ اَلْأُمَّهِ أَسْرَعْتَ اَلْکَرَّهَ وَ عَاجَلْتَ اَلْوَثْبَهَ وَ اِخْتَطَفْتَ مَا قَدَرْتَ عَلَیْهِ مِنْ أَمْوَالِهِمُ اَلْمَصُونَهِ لِأَرَامِلِهِمْ وَ أَیْتَامِهِمُ اِخْتِطَافَ اَلذِّئْبِ اَلْأَزَلِّ دَامِیَهَ اَلْمِعْزَى اَلْکَسِیرَهَ فَحَمَلْتَهُ إِلَى ؟ اَلْحِجَازِ ؟

رَحِیبَ اَلصَّدْرِ بِحَمْلِهِ غَیْرَ مُتَأَثِّمٍ مِنْ أَخْذِهِ کَأَنَّکَ لاَ أَبَا لِغَیْرِکَ حَدَرْتَ إِلَى أَهْلِکَ تُرَاثَکَ مِنْ أَبِیکَ وَ أُمِّکَ فَسُبْحَانَ اَللَّهِ أَ مَا تُؤْمِنُ بِالْمَعَادِ أَ وَ مَا تَخَافُ نِقَاشَ اَلْحِسَابِ أَیُّهَا اَلْمَعْدُودُ کَانَ عِنْدَنَا مِنْ أُولِی اَلْأَلْبَابِ کَیْفَ تُسِیغُ شَرَاباً وَ طَعَاماً وَ أَنْتَ تَعْلَمُ أَنَّکَ تَأْکُلُ حَرَاماً وَ تَشْرَبُ حَرَاماً وَ تَبْتَاعُ اَلْإِمَاءَ وَ تَنْکِحُ اَلنِّسَاءَ مِنْ أَمْوَالِ اَلْیَتَامَى وَ اَلْمَسَاکِینِ وَ اَلْمُؤْمِنِینَ وَ اَلْمُجَاهِدِینَ اَلَّذِینَ أَفَاءَ اَللَّهُ عَلَیْهِمْ هَذِهِ اَلْأَمْوَالَ وَ أَحْرَزَ بِهِمْ هَذِهِ اَلْبِلاَدَ فَاتَّقِ اَللَّهَ وَ اُرْدُدْ إِلَى هَؤُلاَءِ اَلْقَوْمِ أَمْوَالَهُمْ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ ثُمَّ أَمْکَنَنِی اَللَّهُ مِنْکَ لَأُعْذِرَنَّ إِلَى اَللَّهِ فِیکَ وَ لَأَضْرِبَنَّکَ بِسَیْفِی اَلَّذِی مَا ضَرَبْتُ بِهِ أَحَداً إِلاَّ دَخَلَ اَلنَّارَ وَ وَ اَللَّهِ لَوْ أَنَّ ؟ اَلْحَسَنَ ؟ وَ ؟ اَلْحُسَیْنَ ؟ فَعَلاَ مِثْلَ اَلَّذِی فَعَلْتَ مَا کَانَتْ لَهُمَا عِنْدِی هَوَادَهٌ وَ لاَ ظَفِرَا مِنِّی بِإِرَادَهٍ حَتَّى آخُذَ اَلْحَقَّ مِنْهُمَا وَ أُزِیحَ اَلْبَاطِلَ عَنْ مَظْلَمَتِهِمَا وَ أُقْسِمُ بِاللَّهِ رَبِّ اَلْعَالَمِینَ مَا یَسُرُّنِی أَنَّ مَا أَخَذْتَهُ مِنْ أَمْوَالِهِمْ حَلاَلٌ لِی أَتْرُکُهُ مِیرَاثاً لِمَنْ بَعْدِی فَضَحِّ رُوَیْداً فَکَأَنَّکَ قَدْ بَلَغْتَ اَلْمَدَى وَ دُفِنْتَ تَحْتَ اَلثَّرَى وَ عُرِضَتْ عَلَیْکَ أَعْمَالُکَ بِالْمَحَلِّ اَلَّذِی یُنَادِی اَلظَّالِمُ فِیهِ بِالْحَسْرَهِ وَ یَتَمَنَّى اَلْمُضَیِّعُ فِیهِ اَلرَّجْعَهَ وَ لاتَ حِینَ مَناصٍ ۸ ۱۱ ۳۸ : ۳

لغات

شعار : قسمتى از لباس است که به بدن مرتبط است ( آستر لباس زیرپوش )

بطانه الرجل : نزدیکان و خواص مرد .

کلب الزّمان : سختى روزگار

حرب العدوّ : دشمن سخت به خشم آمد

فتک : قتل فریبکارانه و ناگهانى

شغرت : پراکنده شد

مجنّ : سپر ازلّ : سبک ، چابک

هواده : سازش

ضحّ رویدا : کلمه‏اى است که به کسى گفته مى‏شود که مأمور به ایجاد آرامش است ، اصل این کلمه درباره مردى بوده است که شترش را به هنگام ظهر علف مى‏دهد و او را سیر نکرده تند مى ‏راند ،مى‏گویند ضحّ رویدا

مناص : فرارگاه ، جاى رهایى ، رها شدن .

نصوص : فرار کردن ، رها شدن

ترجمه

« امّا بعد ، من تو را در امانت خود شریک ساختم و همچون جامه زیرین و آستر لباسم محرم رازم قرار دادم ، و هیچ کس از خویشاوندانم براى یارى و مشورت با من و رساندن امانت از تو مورد اطمینان‏تر نبود ، پس چون دیدى که روزگار به پسر عمویت سخت گرفته است و دشمن با او در نبرد است ، و امانت مردم [ حکومت ] در معرض خطر تباهى است ، و این امّت سرگشته و پراکنده شده‏اند ،تو هم به پسر عمویت پشت کردى و سپر را وارونه گرفتى ، و با کسانى که از او جدا شده‏اند ، جدا شدى و با بداندیشان همراهى کردى ، و با خیانتکاران تو هم به او خیانت کردى ،

بنابر این نه به پسر عمویت یارى و همراهى کردى و نه حق امانتدارى به جا آوردى ، و گویا در جهاد خود خدا را در نظر نداشتى ، و گویا دلیل روشن از سوى پروردگارت نداشتى و گویا تو با دنیاى این مردم با مکر و فریب عمل مى‏کردى ، و مى‏خواستى از راه فریب اموالشان را به غارت ببرى ، و چون زیادى خیانت به امّت ، تو را قادر ساخت ، تو هم زود حمله‏ور شدى ، و هر چه را توانستى از اندوخته‏هاى امّت و از آن بیوه زنان و یتیمانشان ، همچون گرگ چابک ،ران بز از کار افتاده را ربودى ،

و آنها را با سینه فراخ به حجاز حمل کردى بدون احساس گنهکارى ، افّ بر تو گویا تو ارث پدر ومادرت را براى کسانت فرستاده‏اى ، سبحان اللَّه ، آیا تو به رستاخیز ایمان ندارى ؟ و یا از حساب دقیق روز قیامت نمى‏ترسى ؟ اى کسى که نزد ما از خردمندان محسوب مى‏شدى ، چگونه آشامیدن و خوردن را گوارا مى‏شمارى در صورتى که مى‏دانى از حرام مى ‏خورى و از حرام مى‏ آشامى ؟

کنیزان را مى‏ خرى و با زنان ازدواج مى ‏کنى از مال یتیمان و بیچارگان و مؤمنان و مجاهدانى که خداوند این اموال را براى آنها قرار داده و به وسیله آنان این کشور را حفظ کرده است از خدا بترس و اموال اینان را به خودشان برگردان ، که اگر این کار را نکردى و خدا مرا بر تو مسلّط کرد ، البتّه نزد خدا عذرم پذیرفته است ، تو را با شمشیرم ، آن شمشیرى که کسى را با آن نزده‏ام مگر این که داخل آتش جهنّم شده است ، از پا درآورم .

و به خدا سوگند اگر چنان کارى را حسن و حسین ( ع ) کرده بودند با ایشان در صلح نمى‏شدم ، و هیچ خواسته آنان از من برآورده نمى‏شد ، مگر این که حقّ را از ایشان باز پس مى‏گرفتم ، و باطلى را که از ظلم آنها پیدا شده برکنار مى‏کردم .

به خداوند پروردگار جهان سوگند ، اگر آنچه را که از مال مردم برده‏اى ، به حلال از آن من باشد باعث خوشحالى من نمى‏شود که براى کسان بعد از خود به ارث واگذارم .

پس آهسته بران و چنین تصوّر کن که گویى به پایان کار رسیده‏اى و زیر خاک دفن شده‏اى و اعمالت را به تو عرضه کرده‏اند ، آنجا که ستمکار از روى تأثّر و حسرت و اندوه فریاد مى‏زند ، و تبهکار آرزوى برگشتن به دنیا را مى‏کشد ، در صورتى که هنگام ، هنگام فرار نیست » .

شرح

مى‏گویم ( ابن میثم ) : مشهور این است که این نامه ، خطاب به ابن عباس است ، موقعى که والى بصره بود . عبارات نامه خود ، مشعر بر این مطلب است ،مثل عبارت : تو هم نسبت به پسر عمویت سپر را وارونه گرفتى ، و مانند جمله :

پس پسر عمویت را یارى و همراهى نکردى ، و همچنین مطلبى که نقل کرده‏ اند ،ابن عبّاس در پاسخ این نامه به امام ( ع ) نوشت : « امّا بعد ، نامه شما رسید ، نامه ‏اى که دریافتى مرا از بیت المال بصره ، بزرگ قلم داد کرده بود ، به جان خودم که حقّ من در بیت المال بیشتر از مقدار دریافتى ‏ام بوده است والسّلام » . پس امام ( ع ) در پاسخ آن نامه نوشت :

« امّا بعد ، براستى شگفت‏ آور است که تو خود را مى ‏ستایى بر این که در بیت المال بیشتر از یک فرد معمولى از مسلمین ، حق دارى ، و خود رستگارى هر چند که آرزوى باطل داشته و مدّعى چیزى باشى که تو را از گناهان نجات ندهد و حرامها را بر تو حلال نکند . با این حال پندارى که تو هدایت یافته و خوشبختى ؟ ،

به من اطّلاع دادند که تو مکّه را وطن انتخاب کرده ‏اى ، و به آنجا سخت دل بسته ‏اى چیزهاى تازه‏اى در مکّه ، مدینه و طایف مى ‏خرى و آنها را بوسیله نماینده‏ ات انتخاب مى‏ کنى و از پول دیگران بهاى آنها را مى ‏پردازى ، پس برگرد و تجدید نظر کن خدا تو را هدایت کند و به جانب خداوند پروردگارت برگرد و اموال مسلمانان را به خودشان برگردان ، دیرى نخواهد پایید که تو از دوستانت جدا خواهى شد و آنچه را که جمع آورده ‏اى رها خواهى کرد ، و در قطعه ‏اى از زمین بدون متکى و فرش دفن خواهى شد ، از دوستان جدا و مقیم خاک مى‏گردى ، از آنچه به وجود آورده‏ اى بى ‏نیاز ، و به آنچه قبل از خود فرستاده‏اى نیازمند خواهى شد . والسّلام » .

گروهى این مطلب را منکر شده و گفته ‏اند : که عبد اللّه بن عباس هیچ‏گاه از على ( ع ) فاصله نگرفته است و روا نیست که درباره او ، چیزى را بگوییم که قطب راوندى خدایش بیامرزد گفته است ، بلکه این نامه به عبید اللّه نوشته شده است . و این عقیده صحیح‏تر و نسبت نامه به عبید اللّه مناسبتر است .

بدان که هیچ کدام از این دو گفته سندى ندارد : امّا گفتار اوّل ، تنها این مطلب که ابن عبّاس بعید است چنین کارى را کرده باشد که به او نسبت داده‏اند ،روشن است که ابن عبّاس معصوم نبوده و على ( ع ) هم کسى نبود که در راه حق از احدى بترسد ، هر چند که محبوبترین فرزندان او باشد همان طور که در این مورد به حسن و حسین ( ع ) در این مثال زده تا چه رسد به پسر عمویش ، بلکه لازم است به خویشاوندان نزدیک در چنین مورد سخت‏تر بگیرد ، وانگهى سختگیرى و سرزنش و درشتى بر او باعث جدایى ابن عباس از امام ( ع ) نمى ‏شود ، زیرا روش امام ( ع ) این بود که هر گاه کسى از یارانش استحقاق مؤاخذه داشت ، مؤاخذه مى ‏کرد ، چه بزرگ بود یا کوچک ، چه نزدیک بود یا دور ، و هنگامى که حقّ اللّه را از او باز پس مى‏گرفت ، و یا آن شخص از کرده خود پشیمان مى‏ شد ، به همان حال قبلى نسبت به او باز مى‏گشت ، چنان که فرموده است : عزیز نزد من خوار است تا وقتى که حقّ را از او بازستانم و ذلیل نزد من عزیز است تا وقتى که حقّ او را بازگیرم .

بنابر این با محبّت عمیق و پیوند خویشاوندى که ما بین ایشان وجود داشته ، درشتى و رودررویى ناخوشایند على ( ع ) با ابن عباس ، جدایى و اختلافى را در میان ایشان ایجاد نمى‏کرده است .

و اما مطلب دوم : عبید اللّه کارگزار امام ( ع ) در یمن بود و چنین حرفى درباره او نقل نشده است .

در این نامه چند مطلب است :اول : احسان خود را در مقام منّت‏گزارى بر او از چند جهت یاد آورى کرده است

۱ او را در امانتى که خداوندش او را بر آن امین دانسته ، شرکت داده است یعنى ولایت امر رعیت و اقدام به اصلاح امور دنیا و آخرت ایشان .

۲ او را از جمله خواص و ندیمان خود قرار داده است ، و کلمه شعار را به همین منظور استعاره آورده است ، از آن‏رو که شعار چسبیده به او و همراه جسم و تن اوست .

۳ او مطمئن‏ترین فرد از کسان وى در نزد او و نزدیکترین کس به او بوده است ، به دلیل یارى و مشورت و سپردن امانت به وى .

مطلب دوم : امام ( ع ) پس از یادآورى نیکى خود نسبت به او ، بدیهاى او را نسبت به خود در فاصله گرفتنش از امام و خوار گذاشتن و خیانت کردنش در مورد امانتى که در اختیار داشته یادآورى کرده است آن هم در وقتى که مى‏بیند روزگار بر امام سخت گرفته و دشمن رودرروى او ایستاده و کلمه امامت و رهبرى از مسیر حقّ خارج شده است تا روشن شود که او در برابر نیکى امام ( ع ) ناسپاسى کرده است ، تا نکوهش و سرزنش او وجه صحّتى داشته باشد آنگاه او را نکوهش و سرزنش کند ، مقصود امام ( ع ) از این نکوهش آن است که وى از راه منحرف گشته و رعایت عدالت را نکرده است .

عبارت امام ( ع ) : تو نسبت به پسر عمویت سپر را وارونه گرفتى ،ضرب المثلى است در مورد کسى که با دوست و برادر خود همراه باشد ، بعد نسبت به او تغییر جهت دهد و دشمن او گردد ، و اصل این عبارت براى کسى بوده است که با برادر خود یکرنگ و موافق بوده و روى سپرش به طرف او بود ، و موقعى که از او جدا و با او در ستیز شد ، پشت سپرش را به جانب او گرفت تا خود را از شرّ او حفظ کند . در نتیجه این عبارت کنایه از دشمنى بعد از دوستى شده است ، و براى کسى که چنین کارى بکند ضرب المثل گشته است .

مطلب سوم : امام ( ع ) به توبیخ و سرزنش وى مى‏پردازد و حالت او را در مورد خیانتکارى‏اش با این عبارت بازگو مى‏کند : فلا ابن عمّک . . . هذه البلاد ، واو را تشبیه کرده است به کسى که در کوشش و تلاش خود ، خدا را منظور نداشته بلکه هدفش دنیا بوده است ، و نیز به کسى که پروردگار خود را از روى دلیل نشناخته بلکه نسبت به او و به وعد و وعید او ناآگاه است . وجه شبه ، همان مشارکت او با کسانى است که غیر خدا را مى‏جویند و نسبت به او جاهلند و در پى غیر خدایند ، در این که آنان از خدا اعراض کرده‏اند . و همچنین او را تشبیه به کسى کرده است که از عبارت خود هدفى جز فریب مردم مسلمان و به چنگ آوردن دنیاى آنها ندارد .

و در عبارت : فلمّا امکنتک الشّدّه . . . الکبیره به وجه شبه اشاره فرموده است ، یعنى همان طور که شخصى که دیگرى را نسبت به چیزى فریب مى‏دهد ، به دنبال فرصتى است تا آن چیز را به هنگام فرصت برباید ، تو نیز در سرعت اقدام به خیانت چنین بودى . و عمل وى را در ربودن مالى که به چنگ آورده است ، تشبیه کرده به ربودن ران بز از کار افتاده توسط گرگى چالاک ، و وجه شبه به سرعت ربودن و خفّت و پستى او است . اما این که امام ( ع ) در این تشبیه گرگ چابک را انتخاب کرده از آنروست که لاغرى رانهاى وى او را کمک مى‏کند تا به تندى بجهد و طعمه را به سرعت برباید و همچنین [ به عنوان مشبّه به ] ران بز لاغر اندام را از آن جهت آورده است که ممانعتى در کار نیست و آن براى ربودن آماده‏تر است .

آنگاه به عنوان توبیخ و سرزنش به او اطّلاع داده است که وى آن اموال را به وطن خود ، مکّه ، منتقل کرده است ، عبارت رحیب الصّدر کنایه است از شادمانى و خوشحالى وى به سبب این اموال و یا کثرت اموالى که او به اختیار خود گرفته است ، زیرا طبیعى است که هر گاه انسان چیزى را در دل بپرورد و دست یا زد ، هر چه ممکنش باشد برداشت مى‏کند و به اختیار مى‏گیرد .

کلمات : رحیب ، و غیر ، منصوبند بنابر این که حال مى‏باشند ، و اضافه رحیب به صدر ، در تقدیر انفصال است .

سپس در مقام سرزنش و کوبیدن طرف در انتقال اموال ، او را به کسى که ارث پدر و مادرى‏اش را براى خانواده خود منتقل کند ، تشبیه کرده است ، و از باب تعجّب نسبت به جریان کار و اعتراض به او از دو مطلب پرسیده است :

۱ از باب تذکّر به او ، از ایمان وى به رستاخیز و بیم او از خشم خدا در روز حساب پرسیده است . و به او خاطرنشان کرده است که وى در نظر امام از خردمندان به حساب آمده است و نیز او را در موضعى قرار داده است که متوجّه شود ، دیگر نزد امام ( ع ) جایگاه قبلى خود را ندارد .

۲ از کیفیت گوارایى خوردن و آشامیدن او پرسیده است ، با علم به این که آنچه مى‏خورد و مى‏آشامد و نکاحى که مى‏کند ، از همین مال حرامند ، زیرا این مال مال یتیمان و بیچارگان و مجاهدان مسلمان است که خداوند بر آنها روا داشته است تا بدان وسیله بندگان و شهرهایش را حراست کنند ، البته این استفهام در سخن امام ( ع ) به معناى انکار و سرزنش است ، زیرا که امام ( ع ) با یاد آورى معصیت خدا او را نکوهش مى‏ کند .

مطلب چهارم : او را پس از سرزنش طولانى به تقواى الهى و باز گرداندن اموال مسلمین به صاحبانشان فرمان داده است ، و او را تهدید کرده است که اگر این کار را نکرد و بعد خداوند دست امام ( ع ) را بر او باز کرد درباره او نزد خدا معذور است یعنى درباره او و حتى کشتن او معذور خواهد بود . توصیف ضربت شمشیر با ذکر صفاتى که آورده است تهدید شدیدترى و منع گویاترى است .

مطلب پنجم : سوگند یاد کرده است که فرزندانش با همه نزدیکى و ارجى که نزد او دارند اگر همانند او خیانتى را مرتکب شده بودند ، ملاحظه آنها را نمى‏کرد تا این که حق را از آنها باز ستانده ، و باطل را نسبت به مال ، یا غیر مالى که مورد ظلم آنها قرار گرفته بود مى ‏زدود . و مقصود امام ( ع ) آن است که حسنین ( ع ) را ملاحظه نکند ، دیگران را به طریق اولى ملاحظه نخواهد کرد . آنگاه به پروردگار سوگند یاد کرده است که آنچه را ابن عباس از اموال مسلمین برده است ، اگر به حلال از آن او مى‏شد و براى کسان پس از خود به ارث مى ‏نهاد باعث خوشحالى او نمى‏شد . زیرا او مى‏دانست جمع آورى و اندوختن مال باعث عذاب اخروى است .

همان طور که خداوند متعال فرموده است : وَ الّذینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّهَ [ ۱ ] سوگند اول امام ( ع ) همچون عذرى براى شدت پرخاش بر اوست ، و سوگند دوم براى بى‏ارزش جلوه دادن چیزهایى است که او از بیت المال برداشته و بیان این مطلب است که اگر او از راه حلال هم آن مالها را دریافت کرده بود ، ارزش اندوختن نداشت تا چه رسد که از حرام است .و آن را به ارث خواهد گذاشت و از اختیار او خارج مى‏ شود و براى خانواده‏ اش خواهد ماند .

مطلب ششم : او را امر به آرامش کرده است ، از باب تهدید بر نزدیک بودن رسیدن به آخر کار که همان مرگ و دفن و عرضه اعمال در جایى است که ستمگران از روى حسرت فریاد برمى‏آورند ، و آنانى که امر خدا و عمل صالح را از دست داده‏اند آرزوى بازگشت به دنیا را دارند ، آنگاه که راه فرارى براى آنان از آنچه بدان گرفتار آمده‏اند وجود ندارد ، و آنجا همان عرصه رستاخیز است .

امام ( ع ) « فریاد با حسرت » را به هنگامى که راه برگشت نیست ، در سخنان خود آورده است تا بر ترساندن و تهدید با شمارى از امور نفرت آمیز تأکید کند ، و امّا امام ( ع ) در این عبارت در صورتى که هنگام ، هنگامه فرارنیست ، لات را تشبیه به لیس کرده و اسم فاعل را در آن مقدّر دانسته است [ ۲ ] .

و لات جز با کلمه « حین » استعمال ندارد ، و حین ، مرفوع است ، چون اسم لات است، و بعضى گفته‏اند : تاى در لات مانند تاى در ثمّه و ربّه زایده است ،البتّه این مطلب قبلا هم گذشت .

____________________________________________

[ ۱ ] سوره توبه ( ۹ ) آیه ( ۳۴ ) یعنى : کسانى که طلا و نقره را اندوخته مى‏کنند .

[ ۲ ] لات ، از جمله حروف مشبّهه به لیس است و لیس خود از افعال ناقصه است ، این افعال نه فاعل دارند و نه فاعل را رفع مى‏دهند بلکه از نواسخند و مبتدا را به عنوان اسم رفع مى‏دهند ، که در جمله مزبور آن ،« حین » مقدّر و محذوف است م .

 

بازدیدها: ۰