خطبه شماره ۱۵۹ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

۱۵۹

ومن خطبه له علیه السلام

[یبیّن فیها حسن معاملته لرعیّته]

وَلَقَدْ أَحْسَنْتُ جِوَارَکُمْ، وَأَحَطْتُ بِجُهْدِی مِنْ وَرَائِکُمْ، وَأَعْتَقْتُکُمْ مِنْ رَبَقِزک الذُّلِّ، وَحَلَقِالضَّیْمِ، شُکْراً مِنِّی لِلْبِرِّ الْقَلِیلِ، وَإِط الْبَصَرُ، وَشَهِدَهُ الْبَدَنُ، مِنَ الْمُنْکَرِ الْکَثِیرِ.

خطبه ۱۵۹

امیر المؤمنین (ع) در این خطبه نیکى ارتباط زمامدارى خود را با مردم‏ جامعه خود توضیح مى‏دهد

من به طور قطع در همسایگى با شما بهترین ارتباطات را برگزیدم[مانند چوپان‏دلسوز]به دنبال شما افتاده تمام کوششم را[براى اصلاح حال و سعادت دنیوى واخروى شما]به کار انداختم‏و شما را از زنجیرهاى ذلت و از حلقه‏هاى ظلم آزادکردم‏این تلاش و تکاپو[به اضافه احساس برین تکلیف خداوندى]براى سپاسگذارى‏در برابر نیکویى اندک بود که از شما مشاهده نمودم‏در حالى که چشم پوشى کردم ازآن منکرات فراوان شما که چشم آن را دیده‏و بدن با آن تماس داشته است.

 

 

خطبه ۱۵۹

علت آن همه عدالت و نیکویى‏ها که امیر المؤمنین(ع)درباره مردم تحت زمامدارى خود،انجام داده است

علت اصلى آن همه خدمات و نیکى‏ها و رفتار دادگرانه و عفو و اغماض از ظلم‏هایى که درباره شخص خود صورت مى‏گرفت،در این جمله مبارک نهفته است که مى‏فرمود:و لیس امرى و امرکم واحدا انى اریدکم لله و انتم تریدوننى لانفسکم (۱) امر وضع من با شما یکى نیست،من شما را براى خدا مى‏خواهم و شما مرا براى خودتان)لذا هرگز ما در یک مسیر و براى یک هدف حرکت نمى‏کنیم.و اینکه در این کلام مختصر مى‏فرماید (براى سپاسگزارى به نیکویى اندکى است که از شما در کمک به مدیریت من در اداره زندگى اجتماعى صورت گرفته است.) در حقیقت‏براى تشویق آنها و تفهیم این اصل است که یکى از وظائف زمامداران،قدردانى از شهروندان است در صورتیکه در امور (۱) خیر سیاسى آنان را یارى کنند.

امیر المؤمنین علیه السلام در خطبه ۱۸۲ مى‏فرماید:«اى مردم،من آن مواعظ و پندهایى را در میان شما منتشر کردم که پیامبران به وسیله آنها امتهاى خود را ارشاد کرده‏اند.و براى شما ادا کردم آنچه را جانشینان آن پیشوایان الهى به انسانهاى بعد از زندگى خود ادا نموده‏اند و با این تازیانه سازنده شما را تادیب و تربیت کردم،ولى تادب نپذیرفتید!

و با آن نواهى که شما را از آلودگى‏ها نجات مى‏داد،شما را به جلو راندم،به حرکت [در راه حیات معقول]راه نیافتادید.شما را به خدا،آیا پیشوایى غیر از من انتظار دارید که جاده را براى شما هموار سازد و شما را به راه راست ارشاد نماید!

من بجهت ناتوانى ‏ها که در شما دیده‏ام درباره شما چشم پوشى‏ ها کرده ام

اگر اى مردم بخاطر بیاورید،در آن هنگام که شما خواستید با من بیعت کنید.با کمال صراحت‏بشما گفتم:دعونى و التمسوا غیرى…(مرا رها کنید و کسى دیگر را براى این کار پیدا کنید)من عدالت‏خواهم کرد.من از سیاست‏بازى‏هاى معمولى که هیچ قضیه دینى و اخلاقى در برابر آن،توانایى مقاومت ندارد،متنفرم.

من انسان را مى‏ شناسم و با آن خدایى که این انسان را آفریده است نیایشها و تعلم‏ها دارم و لذا من مى‏دانم دواى دردهاى بشرى این یاست‏بازى‏ها و این تخدیر سازیها بنام فرهنگ پردازیها نیست. بهمین جهت نهایت کوشش و تلاش را براى هموار کردن طریق سعادت زیر پاى شما صرف کردم و مى‏دانید که من در اجراى دادگرى،هیچ فرقى میان دوست و دشمنم نگذاشتم،ولى آن ناتوانى‏ ها که در شما وجود دارد نتوانستم همه آن عدالت و نظم و اصلاحى که در ابعاد گوناگون وجود شما در نظر داشتم،اجرا بدارم،شما خیلى زود شکن،ضعیف،شتابزده هستید،شما از آن گروه مردمانید کارى انجام نداده توقع نتیجه دارید!

بهر حال،این پدیده‏هاى روانى شما بود که باعث ‏شد من درباره شما چشم پوشى‏ها داشته باشم.این است پاسخ آن عده از مردم ساده لوح که گمان مى‏کنند: امیر المؤمنین على بن ابیطالب علیه السلام توانایى کشور دارى را مانند دیگران نداشت!این یک توهم ناشى از سطح نگرى است.او در نهایت توانایى بر اصلاح انسانها به عنوان هدف از کشور دارى و مدیریت جامعه،دست اندر کار شده بود.این ناتوانى مردم آن جامعه بد آموخته بود که نتوانست از این نماینده رسالت کلى الهى بهره‏مند گردد.

________________________

۱.خطبه ۱۳۶.

 

بازدیدها: ۴

خطبه شماره ۱۵۸ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

۱۵۸

ومن خطبه له علیه السلام

[ینبّه فیها على فضل الرسول الاَعظم، وفضل القرآن، ثم حال دوله بنی أمیّه] [النبی والقرآن]

أَرْسَلَهُ عَلَى حِینِ فَتْرَهٍ مِنَ الرُّسُلِ، وَطُولِ هَجْعَهٍ مِنَ الاَُْمَمِ وَانْتِقَاضٍ مِنَ الْمُبْرَمِ فَجَاءَهُمْ بِتَصْدِیقِ الَّذِی بَیْنَ یَدَیْهِ، وَالنُّورِ الْمُقْتَدَى بِهِ. ذلِکَ الْقُرْآنُ فَاسْتَنْطِقُوهُ، وَلَنْ یَنْطِقَ، وَلَکِنْ أُخْبِرُکُمْ عَنْهُ: أَلاَ إِنَّ فِیهِ عِلْمَ مَا یَأْتی، وَالْحَدِیثَ عَنِ الْمَاضِی، وَدَوَاءَ دَائِکُمْ، وَنَظْمَ مَا بَیْنَکُمْ.

منها: [فی دوله بنى أمیه]

فَعِنْدَ ذلِکَ لاَ یَبْقَى بَیْتُ مَدَرٍ وَلاَ وَبَرٍإِلاَّ وَأَدْخَلَهُ الظَّلَمَهُ تَرْحَهًط ـ،وَأَوْلَجُوا فِیهِ نِقْمَهً، فَیَوْمَئِذٍ لاَ یَبْقَى لَهُمْ فِی السَّماءِ عَاذِرٌ، وَلاَ فِی الاََْرْضِنَاصِرٌ. أَصْفَیْتُمْـ بِالاََْمْرِ غَیْرَ أَهْلِهِ، وَأَوْرَدْتُمُوهُ غَیْرَ مَوْرِدِهِ، وَسَیَنْتَقِمُ اللهُ مِمَّنْ ظَلَمَ، مَأْکَلاً بِمَأْکَلٍ، وَمَشْرَباً بِمَشْرَبٍ، مِنْ مَطَاعِمِ الْعَلْقَمِ، وَمَشَارِبِ الصَّبِرِ وَالْمَقِرِلـ، وَلِبَاسِ شِعَارِ الْخَوْفِ، وَدِثَارِ السَّیْفِ وَإِنَّمَا هُمْ مَطَایَا الْخَطِیئَاتِ وَزَوَامِلُ الاَْثَامِ فَأُقْسِمُ، ثُمَّ أُقْسِمُ، لَتَنَخَّمَنَّهَا أُمَیَّهُ مِنْ بَعْدِی کَمَا تُلْفَظُ النُّخَامَهُ ثُمَّ لاَ تَذُوقُهَا وَلاَ تَطْعَمُ بِطَعْمِهَا أَبَداً مَا کَرَّ الْجَدِیدَانِ

خطبه ۱۵۸

ارسله على حین فتره من الرسل و طول هجعه من الامم و انتقاض من المبرم،فجاء هم بتصدیق الذى بین یدیه و النور المقتدى به (خداوند پیامبر عظیم الشان اسلام را در دوران انقطاع‏وحى و رسولان و در امتداد خواب امت‏ها و در تاریکى[جهالت‏ها]فرستاد.در آن‏ هنگام اصول و قوانین حیات سعادتمندانه انسانها (دین) شکسته بود.آن رسول گرامى باتصدیق آنچه پیش رو داشت[کتابهاى الهى آورده بود]،و با نورى که از آن پیروى‏ مى‏ شود،براى آن مردم مبعوث شد.

 

پیامبر اسلام محمد بن عبد الله صلى الله علیه و آله و سلم در دوران فترت وارد جامعه‏ بشرى گشت و همه کتابهاى آسمانى و پیامبران الهى را تصدیق فرمود.

آیات شریفه قرآنى در موارد متعددى به تصدیق پیامبر اسلام و ایمان او به پیامبران الهى‏گذشته و کتابهاى منحرف نشده آنان تصریح فرموده است.از آنجمله: و انزلناالیک الکتاب بالحق مصدقا لما بین یدیه من الکتاب (۱) و ما کتاب را بر حق به تو فرستادیم در حالیکه آنچه از کتاب پیش رو دارد تصدیق مى‏نماید) ، آمن الرسول بما انزل الیه من ربه‏و المؤمنون کل آمن بالله و ملائکته و کتبه و رسله لا نفرق بین احد من رسله و قالوا سمعنا واطعنا غفرانک ربنا و الیک المصیر (۲) در قرآن مجید در مواردى متعدد ابراهیمى بودن دین‏اسلام صراحتا وارد شده است.از آنجمله: قولوا آمنا بالله و ما انزل الینا و ما انزل الى‏ابراهیم… (۳) بگویید ما به خدا و به آنچه که بما نازل شده و به آنچه که به ابراهیم نازل‏شده است ایمان آورده‏ایم.) و من یرغب عن مله ابراهیم الا من سفه نفسه (۴) و کیست که‏از دین ابراهیم رویگردان شود مگر کسى که خویشتن را احمق بسازد.) ان اولى الناس‏بابراهیم للذین اتبعوه و هذا النبى… (۵) بگو سزاوارترین مردم به ابراهیم کسانى هستند که ازاو تبعیت کرده‏اند و این پیامبر…) قل آمنا بالله و ما انزل علینا و ما انزل على ابراهیم (۶) بگوما به خدا و به آنچه که به ما نازل شده است و به آنچه که به ابراهیم نازل شده است،ایمان آورده‏ایم.)

 

تجدید نظر در دین جهانى ابراهیمى براى هماهنگى اهل کتاب و توجه‏آنان به یک وحدت عالى دینى (۷)

بحث‏یکم تجدید نظر در دین ابراهیمى جهانى در عصر حاضر و تصفیه آن از عوارضى که آن دین‏الهى را در گذرگاه قرون متمادى پوشانده است از با اهمیت‏ترین واجبات دینى و عقلى‏است،زیرا این دین جهانى که از طرف خداوند سبحان به پدر بزرگ ما حضرت ابراهیم‏علیه السلام نازل شده است،همان است که همه ما اهل کتاب را در اصول جامع ومشترکى متحد ساخته است. این اصول مشترک که معتقدات کلیه همه ما را تشکیل‏مى‏دهند عبارتند از:توحید،نبوت، معاد،تکالیف الهى و حقوق و اخلاق عالى انسانى.

همین معتقدات است که یگانه عامل نجات انسان از پوچى هلاکت‏بار است که‏امروزه درهاى امید انسانها را به آن حیات سعادتمند و آینده بهتر که اصیل‏ترین آرزوى‏آنان مى‏باشد.بسته است.

ضرورت تجدید نظر پیرامون دین الهى جهانى،چیزى نیست که تنها حوادث جبرى‏دوران معاصر ما،آن را براى ما تحمیل کرده باشد.بلکه ریشه‏هاى ضرورت اهتمام وتکلیف جدى ما به این تجدید نظر،به نصوص کتب مقدس منتهى مى‏گردد که همه مااهل کتاب را با اشتراک در عرصه زندگى مادى و معنوى سعادت آمیز دعوت مى‏نمایند.

بطوریکه که اگر اهل کتاب به آن نصوص اهمیت لازم مى‏دادند،نه جنگهاى صلیبى اتفاق‏مى‏افتاد و نه غیر آنها.

همه ما دائما با امثال این آیات در قرآن مجید رویاروى هستیم:

۱-قطعا کسانى که ایمان آورده‏اند و کسانى که به دین یهود گرویده‏اند و صائبیون ونصارى، کسانى (کسى) هستند که ایمان به خدا و روز قیامت آورده و عمل صالح انجام‏مى‏دهند،براى اینان خوفى نیست و اندوهگین نخواهند بود. (۸)

۲-بگو اى اهل کتاب،بیایید همه ما به یک کلمه مشترک ما بین ما و شما بگرویم[آن کلمه این است]:نپرستیم مگر خداوند را و چیزى را براى او شریک قرار ندهیم وبعضى از ما بعضى دیگر را در برابر خدا،خدایان قرار ندهیم و اگر آنان[از این دعوت] رویگردان شدند به آنان بگویید:شاهد باشید که ما مسلمانیم. (۹)

زیرا آن وحدت معقول که آرمان اعلاى اهل کتاب (مسلمانان و مسیحیان و یهود)مى‏باشد و دعوت صریح به آن وحدت،مقتضاى دین جهانى ابراهیمى است که مطابق‏آیات قرآن محمد (ص) پیامبر اسلام از آن تبعیت نموده و آنرا براى مردم تبلیغ نموده‏است‏«سپس ما به تو وحى کردیم که از ملت‏حنیف ابراهیم تبعیت نما (النحل،آیه‏۱۲۳) .

و اما وحدت اهداف انبیاء علیهم السلام و لزوم تبعیت از آنان،در قرآن چنین آمده‏است: «پیامبر به آنچه که از پروردگارش به او نازل شده ایمان آورده است و همه مؤمنان‏به خدا و فرشتگان او و کتب و رسولان او ایمان آورده‏اند ما میان هیچ یک از پیامبران‏خدا تفاوتى نمى‏گذاریم و[مؤمنان]گفتند:ما شنیدیم و اطاعت کردیم.مغفرت را نصیب‏ما فرما و سرنوشت همه ما به سوى توست.»

اما وحدت معنا و اهداف کتب آسمانى،در قرآن چنین آمده است:«ما تورات رافرستادیم،در این کتاب هدایت و نور است که پیامبرانى که به دین یهود گرویده‏اند مطابق‏آن حکم مى‏کنند[و همچنین]انسانهاى الهى و روحانیان نیز مطابق آنچه که از کتاب‏خداوندى حفظ نموده‏اند به پیروى از آن حکم مى‏کنند و آنان بر آن کتاب شاهد بودندپس،از مردم نترسید و از من بترسید و آیات مرا در برابر ارزش اندک از دست ندهید وهر کس به آنچه که خداوند فرستاده است‏حکم نکند آنان هستند گروه کافران‏»«و به ‏دنبال آنان عیسى بن مریم را فرستادیم که در مقابل خود تورات را تصدیق مى‏کرد وانجیل را به او دادیم هدایت و نور در آن بود و تصدیق مى‏کرد آنچه را که از تورات وهدایت و موعظه براى مردم پرهیزکار در مقابل خود داشت‏»«و براى تو فرستادم کتاب‏را بر مبناى حق که آن چه را از کتب آسمانى پیش رو داشت تصدیق مى‏کند و پیرو آن‏است.

پس میان آنان به آنچه که خداوند فرستاده است‏حکم کن و از هواهاى آنان که برخلاف حق فرستاده شده به تو است پیروى مکن.»سپس ما با کمال وضوح مى ‏بینیم که ‏دین ابراهیمى که براى همه امت‏هاى جهانى است در کتاب تورات چند بار تصریح شده ‏است

از آنجمله:«خداوند به ابراهیم گفت:از سرزمین و خویشاوندان پدرت به سوى‏ زمینى که به تو نشان خواهم داد حرکت کن و[هجرت کن]تا من تو را یک امت عظیم ‏قرار بدهم و تو را مبارک و نام تو را با عظمت ‏بسازم و تو خود برکت ‏شوى و من کسانى را که تو را مبارک بدانند،مبارک مى‏ گردانم و کسى را که به تو لعنت کند،لعنت مى‏ کنم و همه مردم روى زمین به وسیله تو مبارک خواهند گشت‏»[تورات سفرتکوین اصحاح دوازدهم]و در مورد دوم از تورات چنین آمده است:«و خداوند به ‏ابراهیم پس از جدا شدن قوم لوط از او، چنین گفت:چشمت را باز کن و از آن محل که ‏هستى به طرف شمال و جنوب و شرق و غرب نگاه کن،زیرا همه زمینى را که تو مى‏بینى‏به تو و نسل تو خواهم داد و من نسل تو را بقدر خاک زمین قرار خواهم داد تا آنجا که‏اگر کسى بتواند دانه‏هاى خاک زمین را بشمارد،نسل تو قابل شمارش خواهد بود.برخیزدر طول و عرض زمین حرکت کن،زیرا آن را به تو عطا خواهم کرد.[التکوین اصحاح‏ سیزدهم.]

اما کتاب عهد جدید (انجیل) چنین مى‏گوید:«من به شما مى‏گویم مردم فراوانى ازمشارق و مغارب مى‏آیند و به ابراهیم در ملکوت آسمانها تکیه مى ‏کنند»[انجیل متى‏اصحاح هشتم] «پولس بارها گفته است:ختنه کردن انسانها را فرزند ابراهیم نمى‏نماید،بلکه فرزندان او کسانى هستند که با قدمهاى ایمان حرکت مى‏کنند.و ابراهیم پدر همه مااست و خداوند او را پدر امتهاى فراوانى قرار داده است.[ابراهیم-ابو الانبیاء-عباس‏محمود العقاد،ص ۸۵].

بحث دوم

پیش از ورود به تحقیق وحدت دین جهانى ابراهیم (ع) چند مقدمه مختصر را براى‏توضیح مقصود خود در این مقاله که در کشور سوئیس در کنفرانس اسلام و مسیحیت‏مطرح کرده‏ایم متذکر مى‏شویم:

مقدمه یکم-منظور ما از وحدت جهانى دین ابراهیمى،آن نیست که همه مؤمنین‏اهل کتاب دست از مذهب خاص خود بردارند تا در یک دین جهانى ابراهیمى شرکت نمایند،نه هرگز، بلکه مى‏گوییم:هر امتى دین خود را دارد و به عقاید و تکالیف آن،پایبند خواهد بود.مسلمان، مسلمان است،مسیحى،مسیحى است،و یهود،یهودى‏است.و هدف و منظور ما از این دین جهانى این است که همه ما ابراهیمیان در اعتقاد به‏اصول مشترکى که ما بین ما مورد قبول است متحد شویم.کلیات این اصول عبارتند از:اعتقاد به خدا و صفات کمالیه او و به معاد و ابدیت و فرشتگان و تکالیف الهى (عبادات‏و امثال آن،هر کسى بر مبناى دین خود) و اخلاق فاضله اعلى و مانند آنها در مسیر خودبه سوى جاذبیت کمال اعلى.

مقدمه دوم-مقصود از این کنفرانس و امثال آن چیزى نیست،جز همان هدفى که‏متذکر شدیم (اقدام جدى به محقق ساختن وحدت عالى براى اهل کتاب در این دین‏ابراهیمى.) اگر چه رسیدن به نتایج مطلوب در راه این هدف به صرف انرژیهاى فکرى وتحریک احساسهاى وجدانى فراوانى و به اطاعات گسترده و عمیق پیرامون ادیان الهى‏ابراهیمى نیازمند است و همچنین احتیاج به بررسى نصوص اصلى در متون کتابهاى‏مقدس و فعالیتهاى متنوع پیرامون مسائل مربوط دارد.

طبیعى است که چنین تحقیقى در یک زمان کوتاه و عده‏اى از کنگره‏ها و کنفرانسهابه دست نمى‏ آید،بلکه به صرف وقت نسبتا طولانى نیازمند است تا بتوانند به نتایج واقعى‏ قطعى برسد.

مقدمه سوم-مقصود از این کنفرانس و امثال آن،این نیست که یک بیانیه یا قطعنامه‏رسمى براى صلح صادر کنیم که ادیان ابراهیمى بوسیله آن،تمام شدن جنگهاى صلیبى رامیان مسلمانان و مسیحیان اعلان نماییم،چنانکه بعضى از مردم گمان مى‏کنند.و میان‏معتقدان به یک عده اصول و عقائد تکالیف الهى و اخلاقى انسانى عالى که مستند به‏امور مزبوره (خدا و معاد و…) بوده باشد جنگى وجود ندارد،تا ما یک قطعنامه براى قطع جنگ و آغاز صلح صادر نماییم،نه به عنوان جنگهاى صلیبى و نه با عنوان دیگرموضوعات،زیرا ادیان ابراهیمى جهانى همه انسانها را برادر یکدیگر مى‏داند و میان آنان‏هیچ خصومت و کینه و عداوتى وجود ندارد. آنچه که موجب دشمنى و کینه توزى وعداوت میان بشر است مستند به عواملى است که ما نمونه‏اى از آنها را در اینجا متذکرمى‏شویم:

۱-خود خواهى افراطى که انسان را از برادرانش جدا مى‏کند و آن دو را مانند دودشمن خونخوار رویاروى هم قرار دهد،این صفت پلید معلول دورى از خدا است که‏ اساسى‏ ترین عامل وحدت انسانها است.

۲-نژاد پرستى است که مى‏تواند آتش خصومت را میان گروههاى بشر شعله‏وربسازد.

۳-قدرت پرستى و سلطه جویى بر دیگر انسانها که ناشى از هدف دیدن خویشتن ووسیله دیدن دیگران مى‏باشد.

۴-جهل به ارزش‏هاى عالى انسانى.

۵-جهل به حقیقت دین و هدفها و علل آن،بنابر این،جنگهایى که دود از دودمان‏بشر در مى‏آورد،امور مزبور بوده است که براى توجیه خویشتن،به دفاع از دین و حق وعدالت تمسک مى‏کند.او با این حرکت نابخردانه خود به بهانه دین و حق و عدالت‏ همین حقایق را نابود مى‏ سازد!!و با توجه به این حقیقت است که ما مى ‏توانیم به خطاى‏بعضى از مورخین جنگهاى صلیبى آگاه شویم که گمان کرده‏اند یگانه علت جنگهاى‏صلیبى انگیزه‏هاى دینى بوده است! حقیقت این است که زعماء و فرماندهان آن جنگهاتوانسته بودند دین را بهانه نموده و یکى از فجیع‏ترین آدمکشى‏ها را که سه یا چهار قرن‏طول کشیده و خون بیگناهان را به زمین ریخته و موجب ناگواریها و مصیبت‏ها گشته است‏براه بیندازند. (۱۰)

آنچه که امروزه براى ما واجب است اینست که یک بیانیه یا قطعنامه رسمى درباره‏وحدت کلمه ما اهل کتاب پیرامون ابراهیم و دین جهانى او صادر کنیم که همه ما در آن‏مشترک مى‏باشیم.

بحث ‏سوم

از مهمترین مسائلى که در موضوع این کنفرانس باید مورد تحقیق قرار بگیرد.منابع وماخذى است که بتواند دین ابراهیمى را براى ما ارائه بدهد.این منابع و ماخذ بر دو نوع‏است:نوع اول-کتب مقدسه‏اى است که اهل کتاب به آنها ایمان دارد و در عقاید وتکالیف و اخلاق به آنها استناد مى‏نماید.نوع دوم-فطرت پاک و عقل خالص و منزه ازآلودگیهاى اوهام و تخیلات است.

نوع اول-کتب مقدسه و آنها عبارتند از:قرآن و انجیل و تورات.بدیهى است که دراین کتابها یک عده اصول و قضایایى صریح به عنوان عقاید و تکالیف و حقوق واخلاقیات دین ابراهیم وارد نشده است.بلکه ما در آن کتب حقایق مزبوره را از قضایا یاصفات مستند به ابراهیم علیه السلام استخراج خواهیم کرد،زیرا هر صفت اختیارى براى‏انسان از اعمال و گفتارها و اندیشه‏هاى اختیارى او حاصل مى‏گردد،مانند علم،عدالت،مدیریت و اخلاق فاضله و امثال آنها.

و این اعمال و اقوال و افکار یا به تکالیف و احکام صادره از خداوند سبحان بوسیله‏وحى مستند مى‏گردد و یا به آنچه که وجدان صاف و آگاه به حقایق عالى حیات حکم مى‏کند متکى مى‏باشد.اما آن قضایاى شخصى و صفات خصوصى حضرت ابراهیم (ع) که در کتب مقدس آمده مانند ماموریت الهى او براى ذبح فرزندش اسمعیل یا اسحق(ع) و صفت نبوت و مانند این امور که از حیطه اختیار آدمى خارج است.

اینک نخست مى‏پردازیم به آن صفات عالى ابراهیمى که در قرآن آمده است:

۱-صدق در حد اعلى در سخن و کردار و اندیشه[مریم،آیه ۴۱]

۲-پیروزى مطلق در آزمایشهاى شدید[البقره،آیه ۱۲۴]

۳-تطهیر خانه خدا و آماده ساختن آن براى عبادت[البقره،آیه ۱۲۵]

۴-اشتیاق کامل به امنیت و صلح و معیشت زیبا براى مردم[البقره،آیه ۱۲۶]

۵-بازگشت (توبه) به خدا[البقره،آیه ۱۲۸]

۶-اعتقاد به اسلام (دین فطرت) [البقره،آیه ۱۲۸ و ۱۳۱ و ۱۳۲]

۷-آموزش عبادت و تکالیف الهى[البقره،آیه ۱۲۸]

۸-اشتیاق به بعثت رسولان براى تلاوت آیات خداوندى و تعلیم کتاب و حکمت‏به فرزندانش (همه مردم) و تزکیه آنان[البقره،آیه ۱۲۹]

۹-تشویق و ترغیب براى تحصیل رشد و کمال و نهى از رویگردان شدن از کمال که مقتضاى دین ابراهیم است[البقره،آیه ۱۳۰]

۱۰-پیروى از دین حنیف که مقتضاى فطرت و رنگرزى اصل انسانى است[البقره،آیه ۱۳۵ و ۱۳۸ و آل عمران،آیه ۶۷]

۱۱-اعتقاد به توحید[البقره،آیه ۱۳۵ و ۱۳۸ و آل عمران،آیه ۶۴]

۱۲-دوستى اصیل که ناشى از تقرب به خدا بوسیله اعتقادات سالم و اعمال صالح‏است[النساء، آیه ۱۲۵]

۱۳-اعلان مخالفت‏با مشرکین[الانعام،آیه ۷۴ و التوبه،آیه ۱۱۴]

۱۴-بینایى به ملکوت آسمانها و زمین[الانعام،آیه ۷۵]

۱۵-رسیدن به درجه یقین (به خدا و به حقایق غیبى) [الانعام،آیه ۷۵]

۱۶-اهمیت دادن به عقل و استدلال براى اثبات حق[الانعام،آیه ۷۶ الى ۷۹]

۱۷-مراعات ادب و احترام در بحث و احتجاج[الانعام،آیه ۷۶ الى ۷۹]

۱۸-ارائه امن‏ترین راه براى اعتقادات[الانعام،آیه ۸۰ الى ۸۳]

۱۹-اخلاص در همه عبادات براى خداوند متعال[الانعام،آیه ۱۶۲]

۲۰-توجیه زندگى و مرگ تنها براى خدا[الانعام،آیه ۱۲۶]

۲۱-صبر و بردبارى[التوبه،آیه ۱۱۴]

۲۲-مناجات با خدا[التوبه،آیه ۱۱۴]

۲۳-رحم و محبت‏براى مردم[ابراهیم،آیه ۳۶]

۲۴-شریعت آسان و بدون مشقت[الحج،آیه ۷۸]

۲۵-اسناد آفرینش و هدایت و اطعام و سیراب کردن و شفاء و میراندن و زنده کردن‏به خداوند (این اسناد مربوط به قانون عام‏«لا حول و لا قوه الا بالله‏»مى‏باشد) [الشعراء،آیه ۷۸ الى ۸۱]

۲۶-حاکمیت از طرف خداوند متعال[الشعراء،آیه ۷۸ الى ۸۱]

۲۷-توکل به خدا[الممتحنه،آیه ۴]

۲۸-اعتقاد به اینکه سرنوشت همه انسانها به سوى خدا است[الممتحنه،آیه ۴]

۲۹-رشد و کمال از طرف خداوند[الانبیاء،آیه ۵۱]

 

صفات حضرت ابراهیم (ع) از دیدگاه تورات

در کتاب تورات صفاتى به حضرت ابراهیم (ع) نسبت داده شده است که کشف ازوصول آن حضرت به عالى‏ترین درجات رشد و کمال انسانى مى‏نماید.نمونه‏اى از آن‏صفات بدین قرار است:

۱-ابراهیم به تنهایى یک امت عظیم الهى است.[التورات،التکوین،اصحاح‏دوازدهم ۱-۳]که این صفت را در قرآن مجید نیز مشاهده مى‏کنیم:«ابراهیم به تنهایى‏یک امت مطیع خداوندى و رستگار مى‏باشد»[النحل،آیه ۱۲۳]

۲-خداوند ابراهیم را مبارک و عطا کننده برکت قرار داده است[التورات،التکوین،اصحاح دوازدهم ۱-۳]

۳-خداوند همه مردم روى زمین را بوسیله ابراهیم (ع) برکت داده است[التورات،التکوین، اصحاح دوازدهم ۱-۳]

۴-دین ابراهیم روى زمین را از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب فرا خواهد گرفت[التورات، التکوین اصحاح،دوازدهم ۱-۳]

۵-خداوند به ابراهیم ظاهر شد و ابراهیم او را دید[التورات،التکوین،اصحاح‏هفدهم-۱]

۶-ابراهیم به رشد و کمال رسیده است[التورات،التکوین،اصحاح دوازدهم ۲]

۷-خداوند عهد نبوت و امامت‏بر همه مردم را به ابراهیم عطا نموده است.التورات،التکوین، اصحاح دوازدهم ۶] (۱۱)

عهد جدید (انجیل) -سخن درباره حضرت ابراهیم (ع) در انجیل در بیش از سى مورد آمده است.در این موارد تمجید و تعظیم براى آن حضرت فراوان ذکر شده‏است،مانند:

۱-اینکه او پدر همه امت‏ها است.

۲-او خلیل الله (دوست‏خاص) خدا است.

۳-امت او زمین را به ارث مى‏برند.

اگر ما در آنچه در قرآن و انجیل و تورات آمده است دقت کنیم،خواهیم دید که این‏کتب مقدس در اینکه او پدر همه ما اهل کتاب است،اتفاق دارند.و اگر ما به دین این‏پیامبر بزرگ که از طرف خدا آمده است ایمان بیاوریم،در دین جهانى ابراهیمى که دین‏فطرت و وجدان صاف و عقل سلیم است،هماهنگ خواهیم گشت.

و ما امروز اعتراف مى‏کنیم که ما در ابتداى راهى هستیم که خداوند متعال با حرکت‏در این راه همه ما را در یک مجتمع براى رسیدن به وحدت عالى دینى یارى خواهدکرد.و ما نباید از مشکلاتى که در سپرى کردن این راه به حقیقت وجود دارد هراسى به‏خود راه بدهیم،زیرا راهى که ما را به حیات سعادتمندانه خواهد رساند از مهمترین‏وظایف ما است.مخصوصا در تفسیر کتب مقدس و توجیه محتویات آنها به استنباطدین ابراهیمى جهانى که بدون آن، نمى‏توانیم به نتایج مطلوب خود برسیم.همه ما دربرداشتن این گام سازنده به خدا توکل مى‏کنیم.

پاسخ به مطلبى که یکى از شخصیتهاى بزرگ سوئیس درکنفرانس اظهار کرد:«مسیحیون از اسلام مى‏ترسند.»

در روز دوم کنفرانس اسلام و مسیحیت،شهردار شهر بیل بن که کنفرانس در آنجاتشکیل شده بود،با کمال صراحت،صحبت از ترس برادران مسیحى از مسلمانان را به‏میان آورد.

اینجانب چنین پاسخ دادم:

هیچ علتى براى ترس برادران مسیحى از مسلمانان و براى ترس مسلمانان از مسیحیون‏وجود ندارد،زیرا این دو گروه با داشتن عقائدى مشترک درباره خدا و ابدیت و اصول‏اخلاقى عالى،برادران یکدیگرند،و براى ترس،هیچ انگیزه‏اى وجود ندارد و به همین‏جهت‏بوده است که مردم این دو دین در طول قرون و اعصار با یکدیگر همزیستى‏سالمى داشته‏اند،مگر در دوران جنگهاى صلیبى که آن هم معلول دین نبوده است،چنانکه از تحلیل دقیق تاریخ به دست مى‏آید.آنچه که به عنوان عامل ترس بایدمحسوب شود سلطه‏گریهاى فرهنگى و اقتصادى و امثال این امور است که به انگیزگى به‏دست آوردن تسلط بر دیگران، همزیستى مسالمت‏آمیز را مختل مى‏سازد و ما آنچه راکه در اثناء این کنفرانس مشاهده نمودیم تفاهم و تسالم و احساس وصول اعضاء به یکى‏از آرمانهاى اصیل خود مى‏باشد.

متاسفانه آنچه که موجب اضطراب و نگرانى حال و آینده است،عملیات رادیوها وتلویزیونها و دیگر رسانه‏هاى گروهى است که حقایق و واقعیت جوامع اسلامى رامشوش و منحرف مى‏سازند.

مى‏دانید ترس از چیست؟ما باید از جهل بترسیم همانگونه که در حکمت اسلامى ومسیحیت آمده است،جهل درد بزرگى است.متنبى مى‏گوید:

لکل داء دواء یستطب به الا لجهاله اعیت من یداویها

جهل حجاب ضخیمى است که نمى‏گذارد از ماهیت و مختصات یکدیگر مطلع شویم وبدیهى است که مشترکات ما مسلمانان و همچنین در کتب مقدسه و فلسفه‏هاى مثبت‏بیش‏از آن است که ما با وجود آنها از همزیستى دینى و فرهنگى و اقتصادى ناتوان بمانیم.

و من معتقدم اگر ما مسلمانان و مسیحیان در این برهه حساس از تاریخ که با کمال صفا و امید دور هم جمع شده‏ایم نتوانیم به جهت‏بردگى در مقابل سلطه‏جویى‏ها وثروت بازیها، موفق به تفاهم براى‏«وحدت معقول‏»شویم،قطعى است که قرنهاى آینده‏این ناتوانى ما را از آماده کردن واجب‏ترین وسیله حیات سالم نبخشیده و ما را همانگونه‏ملامت‏خواهند کرد که ما پدیده بردگى را در دوران‏هاى قدیم ملامت مى‏کنیم که ازبرخوردارى از بدیهى‏ترین عامل زندگى شایسته که آزادى است ناتوان بوده‏اند.

آیا گمان مى‏برید ما براى اثبات بردارى دینى به عنوان پیروان حضرت ابراهیم (ع) به‏بیش از آنچه که در کتب مقدس ما آمده است،نیازمندیم؟

همه ما فرزندان ابراهیم خلیل علیه السلام در دین الهى هستیم که قرآن آن را دین‏فطرت نامیده است.ما واجب مى‏دانیم از برگذار کنندگان این کنفرانس مخصوصا از استادیوهان گالتن رئیس محترم کنفرانس تشکر کنیم که حقایق فراوانى را با دقت عالى مطرح‏نمودند.

ذلک القرآن فاستنطقوه و لن ینطق و لکن اخبرکم عنه:الا ان فیه علم ما یاتى،و الحدیث عن الماضى و دواء دائکم و نظم ما بینکم.

(آن است قرآن،او را به سخن گفتن وادار کنید و هرگز[با شما]سخن نخواهد گفت،ولى من براى شما از قرآن خبر مى‏دهم:آگاه باشید در این کتاب الهى است هر آنچه که‏خواهد آمد و حدیث هر آنچه که گذشته است و دواء درد شما و نظم آنچه که در میان‏شما است و[باید باشد])

این قرآن با شما سخنى نخواهد گفت

این جمله سه احتمال دارد:

احتمال یکم.اینکه ظاهر این کتاب مدون،نقوش کلماتى است که دلالت آنها بر معانى خود قرار دادى است.به همین جهت،و با توجه به همین معنا است که گفته‏مى‏شود:قرآن قطعى الصدور و ظنى الدلاله است.یعنى اینکه قرآن از خدا به پیامبرش‏وحى شده است،قطعى است، ولى دلالتش به معانى مقصوده ظنى است.البته بدان جهت‏که اکثر آیات،محکمات،و داراى ظهور قابل استناد است.لذا این احتمال صحیح‏نیست.

احتمال دوم.همان است که مرحوم محقق هاشمى خویى بیان نموده است:«فهم‏قرآن از خود قرآن امکان پذیر نیست،زیرا قرآن مشتمل محکم و متشابه و ناسخ ومنسوخ و ظاهر و باطن و تنزیل و تاویل و…است‏»،لذا فهم قرآن نیازمند تفسیر و تاویل‏است که کار هر کس نیست، بهمین جهت پشت‏سر جملات فرمود:«و لکن من از قرآن به‏شما خبر مى‏دهم.»

احتمال سوم.فهم همه حقائق قرآنى به طور یکایک آیات و مجموع آنها از دیدگاه‏موضوعى و اسرار نهفته در آیات،از عهده انسانهاى معمولى بر نمى‏آید و باید پیامبراکرم (ص) و ائمه معصومین علیهم السلام آن را به عهده بگیرند.و ظن قوى این است،بلکه مى‏توان از روى یقین گفت که روایت‏بسیار معروف از رسول خدا (ص) :انى تارک‏فیکم الثقلین کتاب الله و عترتى…» (۱۲) من در میان شما دو امانت‏بزرگ مى‏گذارم و مى‏روم: کتاب خدا و عترت من.) یعنى همانگونه که عترت پیامبر بدون قرآن،ماموریت الهى‏خود را نمى‏توانند بطور کامل انجام بدهند،کتاب خدا (قرآن) هم بدون تفسیر و تاویل وتبیین ظاهر و باطن آن به وسیله عترت که راسخون در علم هستند،امکان ناپذیر است. (۱۳)

الا ان فیه علم ما یاتى و الحدیث عن الماضى و دواء دائکم و نظم ما بینکم. (آگاه باشید دراین کتاب الهى است علم هر آنچه که خواهد آمد و حدیث هر آنچه که گذشته است ودواء درد شما و نظم آنچه که در میان شما باید باشد.)

 

این قرآن علم آنچه را که از آینده مى‏رسد و آنچه که در گذشته‏روى داده است دربر دارد.

در قرآن کریم مقدارى از رویدادهاى آینده را مانند سرنوشت مغلوبیت و غالبیت روم راصراحتا بیان فرموده است.و حوادث و وقایع دیگر به دو نوع است:

۱-به وسیله آیاتى‏آمده است که ظواهر معمولى قرآن آنها را،بطور واضح بیان ننموده،ولى راسخون درعلم،از بطون آن آیات،توانایى استخراج آنها را دارند،چنانکه در بعضى از مواردمشاهده شده است.

۲-مى‏توان گفت:«در آیات قرآنى،اصول کلیه‏اى به عنوان سنن الهى‏آمده است که چنانکه سرگذشت‏بشرى در بردارد،همانگونه آینده آن را هم بیان‏مى‏کند،نهایت امر،تطبیق آنها بر حوادث آینده و گذشته به اضافه تجارب،به یک‏نورانیت درونى و استشهام ملکوتى نیازمند است.

 

دواى دردها و نظم لازم در زندگى اجتماعى در قرآن

دواى دردهاى نفسانى و روانى که زندگى بشریت را تباه مى‏سازد،در قرآن کریم است.حدس زده شده است که کتابهایى که به وسیله بشر تالیف شده است تاکنون بیش از پنج‏میلیارد مجلد ضبط و کشف و نگهدارى مى‏شود.قطعى است که صدها میلیون از این مجلدات درباره علوم انسانى است و ما به قدر متیقن به ده میلیون مجلد درباره علوم‏انسانى بسنده مى‏کنیم.

و از این ده میلیون،یک میلیون مجلد را درباره علوم مذهبى واخلاقى و دیگر امور وابسته به دردها و دواها (بایستگى‏ها و شایستگى ‏هاى بشرى) درنظر مى‏ گیریم.و هر مجلد را به طور معمولى سیصد صفحه به حساب مى ‏آوریم.مجموع‏ صفحات نوشته شده درباره دردهاى بشرى و دواهاى آنها،مى‏ شود سیصد میلیون‏صفحه و از این سیصد میلیون،دویست و نود و نه میلیون مجلد را به عنوان تمثیلات وحکایات و مطالب اضافى منها مى‏کنیم.

در نتیجه ما یک میلیون صفحه درباره دردها ودواهاى بشرى مربوط به تشخیص و نسخه درمان آنها را در اختیار داریم بالاتر از این ‏همه واقعیات،که با توانایى‏ هاى گوناگون انسانها به وجود آمده است،کتب آسمانى رادر نظر مى‏گیریم که حقائق اصلى و نهائى دردها و دواها را با واضح ترین بیانات مطرح‏نموده است.با این حال،آن کدامین درد است که نمى‏گذارد انسانها دردها و درمان‏هاى‏خود را در این تشخیص نامه‏ها و نسخه‏ها بفهمد و به یک زندگى سالم توفیق یابد؟!

مى‏گویند کاش،یک کتاب هم درباره پیدا کردن این درد که مانع اصلى پیدا کردن‏دردها و درمانهاى خویشتن است،تالیف مى‏شد.مى‏گوییم:قطعى است که این کتاب به‏وسیله کتابهاى آسمانى و آن دسته از صاحبنظران وارسته از آلودگى‏ها که آنها را براى‏مردم تفسیر و تفهیم نموده‏اند،تالیف و در اختیار آنان گذاشته شده است.این دردعبارت است از خود خواهى تعدیل نیافته که هر لحظه با شرنگ جانگزاى جهل مرکب‏آبیارى مى‏گردد.براى مبارزه با این درد،یک دوا وجود دارد که بدون آن کارى ازدست هیچ کس ساخته نیست.این دوا عبارت است از اراده که تا در درون آدمى به‏وجود نیاید و نفس از خواب برنخیزد،محال است‏بیمارى مزبور از بین برود.

 

زندگى بدون نظم مساوى زندگى بى‏قانون و اصل است‏که مساوى بى‏هویتى زندگى است

امیر المؤمنین علیه السلام در چند مورد دیگر،پدیده نظم را که اساس زندگى قابل تفسیراست،متذکر شده است از آن جمله:اوصیکما و جمیع ولدى و من بلغه کتابى بتقوى الله و نظم امرکم (۱۴) من شما را و همه فرزندانم و هر کسى را که این نوشته من به او برسد، توصیه‏مى‏کنم به تقواى خداوند و نظم امورشان) ۲-فانهم ان تمموا على فیاله هذا لراى انقطع نظام‏المسلمین. (۱۵) [آنانکه با زمامدارى من مخالفت مى‏کنند من صبر خواهم کرد مادامى که ازمختل شدن اجتماع شما نترسم] (زیرا اگر آنان به این راى بى‏پایه اصرار بورزند و آن راپیش ببرند نظم زندگى مسلمانان گسیخته خواهد گشت)

۳.و اعظم ما افترض[الله]سبحانه من تلک الحقوق حق الوالى على الرعیه و حق الرعیه‏على الوالى.فریضه الله سبحانه لکل على کل فجعلها نظاما لافتهم و عزا لدینهم. (وبزرگترین واجبى را که خداوند سبحان از آن حقوق مقرر فرموده است،حق زمامدار بررعیت و حق رعیت‏بر زمامدار است.این یک تکلیف واجب است که خدا براى هر یک‏از طرفین درباره دیگرى قرار داده است.خداوند این تکلیف الزامى را نظامى براى‏اجتماع هماهنگ و عزت دین آنان مقرر فرموده است.)

روشنترین و محکمترین دلیل بر ضرورت نظم در زندگى،قانونمندى همه اجزاءکوچک و بزرگ جهان هستى است که زندگى آدمى هم یکى از آنها است.کسى که‏ انتظار دارد مى‏توان زندگى را بدون نظم سپرى کرد،در حقیقت منکر قانون حاکم برهستى بوده و هیچ چیز را شرط هیچ چیز نمى‏داند!این همان کورى است که با وجود آن،امکان دیدن و دانستن هیچ چیزى وجود ندارد.به جرئت مى‏توان گفت: نیرومندترین عامل تخریب زندگى[چه فردى و چه اجتماعى]همین بى‏اعتنایى به نظم‏است که معلول جهل یا بى‏ اعتنایى به قانونمندى حیات است که جزئى بسیار با اهمیت ازکیهان منظم و قانونمند است.ما در این مبحث‏ حیاتى، دو مسئله مهم را مورد بررسى قرارمى‏دهیم:

مسئله یکم.علل نتایج‏ بى ‏نظمى در زندگى.

مسئله دوم.علل و نتایج نظم در زندگى.

 

مسئله یکم-علل و نتایج ‏بى ‏نظمى در زندگى

تعریف نظم،نظم عبارتست از قرار گرفتن یا قرار دادن هر یک از اجزاء و پدیده‏هاى یک‏مجموعه در جایگاه قانونى طبیعى یا قراردادى خود.

نوعى از بى‏نظمى در زندگى،ناشى از جهل و یا غفلت از ضرورت نظم و معناى بسیاربا اهمیت آن مى‏باشد.مانند جهل و یا غفلت انسان درباره خویشتن و اهمیت‏شناخت آن‏که زیانبارترین زندگى را نصیب انسان مى‏سازد.این گونه اشخاص به اضافه اینکه در یک‏پوچى مهلک بسر مى‏برند،به اندازه ارتباطاتى که با دیگر افراد جامعه دارند،آنان را نیزدر معرض ورود اختلالات زندگى قرار مى‏دهند.به قول ابو العتاهیه:لن یصلح الناس و انت فاسد هیهات ما ابعد ما تکابد (۱)

(مادامى که تو فاسدى هرگز مردم موفق به صلاح نخواهند گشت[اگر چنین خیالى درسر دارى]کوشش بسیار بیهوده‏اى براى یک امر ناشدنى انجام مى‏دهى) و به قول دیگر:

چو از قومی یکی بی دانشی کرد

نه کِه را منزلت مانَد نه مِه را

 
شنیدستی که گاوی در علف خوار

بیالاید همه گاوان ده را

وجود چنین فردى در یک جامعه مانند گرداب مهلک ناآگاهى است‏براى قوانین ومردم آن جامعه.

اما علل و نتایج مشروح بى‏نظمى در زندگى با فرض آگاهى به معناى نظم و ضرورت‏آن در مجتمع:

۱-بى ‏اعتنائى به اصول و قوانین.که احساس ضرورت آنها در جهان درونى و برونى،یکى از دریافتهاى اصیل و بدیهى‏«من انسانى‏»است.چنین شخصى با بى‏اعتنائى مزبور،دریافت اصیل خود را زیر پا مى‏گذارد و در نتیجه‏«من‏»یا شخصیت‏خود را از بین‏مى‏برد.

۲-خود خواهى و خود بزرگ بینى.که آدمى با این بیمارى،خود را فوق‏«آنچنانکه‏هست مى‏پندارد»!این علت‏بر دو قسم است:

قسم یکم-خود خواهى معمولى است که متاسفانه اکثریت قریب به اتفاق مردم‏جوامع،در برابر این بیمارى با شکست فاحشى به زانو در مى‏آیند.

قسم دوم-خود خواهى افراطى که انسان بجهت این بیمارى،خود را هدف و دیگران‏را وسیله تلقى مى‏کند و خود را محور اساسى جهان و انسان مى‏داند.لازمه ضرورى وبدیهى این بیمارى زیر پا گذاشتن هر گونه نظم و قانون است که براى او از دیدگاه ماهیت‏خویشتن و جامعه مطرح گردد.انسان در هر دو قسم خود خواهى که هر گونه نظم و قانون‏را زیر پا مى‏گذارد، مهمترین قانون را که مى‏شکند تعدیل خود خواهى است،او باشکست در مقابل مراعات این قانون،مست و ناآگاه و دیوانه ‏وار زندگى مى‏کند،اگر چه نابسامانى‏ هاى زندگى اجتماعى و سیاسى و فرهنگى جامعه‏اى که در آن بسر مى‏ برد،پوشش بر مستى‏ها و ناآگاهى‏ها و دیوانگى‏هاى چنین شخصى یا چنین اشخاصى بیندازد.

۳-نابسامانى‏ها و ناهنجاریهاى حیات اجتماعى.این علت ناشى از خود فرد نیست‏بلکه‏مربوط به اختلالات زندگى اجتماعى است که در حالات تحولات و انقلابات فراوان‏اتفاق مى‏افتد،و ممکن است در حالات اعتدال زندگى اجتماعى انسانى باشد معتقد وملتزم به نظم و قانون. متاسفانه برخى از جوامع اسلامى که دین آنها بیش از همه ادیان ومکاتب دیگر جوامع به مراعات نظم و قانون اصرار مى‏ورزد،از زیانهاى بى‏نظمى،رنج‏مى‏برد.

۴-تقدم روابط بر ضوابط.با از کار افتادن نظم،در زندگى،ضوابط و مقررات اصالت واستحکام خود را از دست مى‏دهند و از هر شخصى،هر کارى خواسته مى‏شود.با یک‏تملق و چاپلوسى و با احساس خویشاوندى و روابط سود و زیان کارها به جریان مى‏افتد.در چنین وضعى،براى رسیدن به هدف،هر گونه دل به دست آوردن از رشوت بازیهاگرفته تا زیر بار ذلت رفتن رواج پیدا مى‏کند و بدین ترتیب در جامعه همه اصول و قوانین‏و همه قوانین بى‏اصل و ثبات گشته و شناور مى‏باشند،تا موج انگیزه‏هاى روابط چه‏بخواهد!

۵-اختلالات در ارزشها.در حکومت‏بى‏نظمى،فرمانروایان اصلى عبارتست از تشخص‏شخصیتها،مهارت در فرصت‏یابى‏ها.روانشناسى اشخاصى که مورد بهره بردارى قرارمى‏گیرند.کارى که از دست‏یک سلام گفتن و دست‏ بر سینه ایستادن به موقع بر مى‏ آید،از عهده هیچ اصل و قانون حیات بخش بر نمى‏آید.پست‏ترین افراد مى‏تواند خود راشریف‏ترین افراد قلمداد کند و بالعکس شریفترین افراد تحت الشعاع نقشه کشى‏ هاى ماهرانه رو به صفتان قرار مى‏گیرد.روشنترین حق،جمال زیباى خود را به سرعت از دست ‏مى ‏دهد. تاریکترین باطل مى ‏تواند سرنوشت‏ ساز انسان یا انسانها تلقى گردد!

۶-تلف شدن بیهوده وقت‏ها.در آن هنگام که بى‏نظمى در یک جامعه حاکم مى‏شود،چه وقتهاى گرانبها که تلف مى‏شود.گاهى این نوع بى‏نظمى بقدرى فراوان و شیوع پیدامى‏کند که قبح و وقاحت تلف کردن بیهوده وقت و آتش زدن لحظات عمر از بین‏مى‏رود و لازمه چنین خسارت،نابودى عظمت‏خود زندگى است.

۷-ابهام انگیز بودن چهره جهان هستى.در آن هنگام که اصول و قوانین اداره کننده‏حیات فردى و اجتماعى،هویت و اصالت‏خود را براى یک فرد یا جامعه‏اى از دست‏داد،به جهت ارتباطى که حقائق جهان هستى چه بطور مستقیم و چه بوسیله قوانین‏قراردادى با منشاء همین اصول و قوانین دارند،ثبات و اصالت و هویت‏خود را از دست‏مى‏دهند.

۸-بر هم خوردن وسائل و هدف‏ها.یکى از نتایج زشت‏بى‏نظمى بر هم خوردن قانون‏وسیله و هدف مى‏باشد،بعنوان مثال:با اولویت دادن به تعمیم قدرت و سلطه مطلقه برجامعه،بر مسائل اخلاقى و مذهبى و دیگر ارزشهاى اصیل انسانى که زندگى بدون آنهاپوچ و بى‏معنى است،هدف اصلى حیات وسیله‏اى براى سیاست قرار مى‏گیرد (روش‏ماکیاولى) در صورتى که سیاست‏بعنوان یک وسیله ضرورى براى تحقق بخشیدن به‏حیات معنى دار و رو به هدف اعلا است.

۹-غلبه شک و بلا تکلیفى در زندگى فردى و اجتماعى.با حاکمیت‏بى‏نظمى در یک‏جامعه، وظائف و حقوق حالت قاطعیت‏خود را از دست مى‏دهند،انگیزه عمل به‏وظائف و ایفاى حقوق توانایى عمل،از تاثیر مى‏افتند،محال‏ها به ممکن‏ها و ممکن‏ها به محال‏ها،موقت‏ها به دائمى‏ها و دائمى‏ها به موقت‏ها و اصیل‏ها به فرعى‏ها و فرعى‏ها به ‏اصیل‏ها مبدل مى‏ گردد!!! آرى،معجزه!بى‏ نظمى‏ ها بیش از اینها است،مثلا:هست رانیست و نیست را هست مینماید!!

۱۰-از بین رفتن توانایى براى خلاقیت‏هاى مفید.با نظر به ضرورت تقید به شرایطخاص توفیق یافتن براى خلاقیت‏ها،۱-علاقه و عشق به تنظیم مقدمات وصول به دهلیزابداع و اکتشاف.۲-تلاش مرتب در مسیر تجربه‏ها.۳-آگاهى به نظم قوانین و اصول‏مربوط به علل و شرایط حقیقتى که تکاپو و تلاش براى کشف آن صورت مى‏گیرد وبهره بردارى صحیح از آنها، براى وصول به ابداع و اکتشاف ضرورى‏ تر از آن است که‏ نیازى به اثبات داشته باشد،اگر چه لحظاتى در مسیر تجارب و تفکرات براى اکتشافات ‏مى‏ گذرد که شهود و حتى حالتى شبیه به بى‏طرفى بودن همه معلوماتى که انسان مکتشف‏را به آستانه کشف و ابداع رهنمون شده است.

وارد جریان مى‏گردد،ولى این شهودها وحالات پدیده‏هایى مخصوص هستند که براى اکتشاف و ابداع لزوم دارند لذا اگر هم‏همان شهودها و حالات براى کسى که در جریان تلاشها و تجربه‏هاى ممتد و متنوع براى‏اکتشاف و ابداع آن حقیقت معین نیستند دست‏بدهند، موفق به کشف و الهام و ابداع‏نمى‏گردند.

 

مسئله دوم-علل و نتائج نظم در زندگى

با بررسى و اندیشه لازم و کافى در علل و نتائج دهگانه بى‏نظمى در زندگى،براى فهم‏علل و نتائج نظم در زندگى ملاحظه اضداد[یا نقائض]آنها کافى بنظر مى‏رسد.یعنى باتوجه به ضد[یا نقیض]بى‏اعتنایى به اصول و قوانین،که عبارتست از اعتناء و اهتمام به‏اصول و قوانین، ضرورت و ارزش والاى مراعات نظم در زندگى بخوبى روشن مى‏گردد.و با توجه به ضد[یا نقیض]خود خواهى و خود بزرگ بینى،که عبارتست ازتعدیل خود خواهى،لزوم بایستى و عظمت‏شایستگى نظم در زندگى واضح مى‏گردد وبدین ترتیب شماره امتیازات و علل ضرورى زندگى با نظم به (۱۵) بالغ مى‏گردد.

حال مى ‏پردازیم به منطق واقع گرایانه و امتیازات حیاتى زندگى با نظم:

۱-تفاوت زندگى بى‏فلسفه و بى‏هدف با مراعات نظم،با زندگى با فلسفه و با هدف ولى‏بى‏نظم. بیایید در این مسئله شگفت انگیز[در ظاهر]که از واقعیت کامل برخوردار است‏قدرى بیندیشیم.

امروزه جوامع فراوانى را مى‏بینیم که از مردم آنها به استثناى عده معدودى ازصاحبنظران و فرزانگان آنها درباره فلسفه و هدف زندگى بپرسیم،یا هیچ چیزى درباره‏آن نمى‏دانند و یا موضوعاتى را پیش مى‏کشند که به هیچ وجه پاسخ واقعى سئوال‏نمى‏باشد و اگر هم مفاهیمى را مطرح کنند که تا حدودى نزدیک به فلسفه و هدف‏زندگى مى ‏باشد،اگر از آنان دلیل مطالبه کنیم،توانایى ارائه دلیل و بحث و کاوش درموضوع را ندارند.با اینحال تقید مردم آن جوامع به نظم و قانونگرائى،چنان مفهومى به‏زندگى آنان داده است که گویى:

آنان هر لحظه در خود هدف زندگى غوطه‏ورند.اندیشه‏ها و تخیلات آنان درباره کیفیت زندگى که به وجود آورده‏اند،شکوفا گشته،ورضایت و انبساط درونى براى همان زندگى که براى آن،هیچ فلسفه و هدف عالى تصورنکرده‏اند،دارا مى‏باشند.در صورتیکه جوامعى دیگر وجود دارند که با داشتن فلسفه وهدف عالى براى این زندگى دنیوى[که مقتضاى مکتب دینى آنان مى‏باشد]به جهت‏فقدان نظم و قانونگذارى،گویى در یک پوچى ممتد به نام زندگى بسر مى‏برند، زیراهمانگونه که از علل و نتائج دهگانه زندگى بى‏نظم مشاهده کردیم و از علل و نتائج‏زندگى با نظم در این مسئله دوم خواهیم دید،هویت‏حیات بدون نظم فاقد جوهر است.

۲-احساس نظم در عالم هستى و لزوم آن در زندگانى فردى و اجتماعى هم ریشه درونى‏دارد و هم ریشه برونى.ریشه درونى نظم همان است که موجب سعى و تلاش دانشمندان‏و متفکران براى پیدا کردن اصول و قوانین حاکم بر جهان بوده و این همه پیشرفت علمى‏و صنعتى را نصیب بشریت‏ساخته است.حتى عده‏اى از فیلسوفان را چه در شرق و چه درغرب وادار کرده است که بگویند:ریشه مطلوبیت آهنگهاى موزون چه بوسیله اعضاى‏طبیعى انسانها مانند حنجره و دهان و زبان و لبها و چه بوسیله ابزار و آلات موسیقى دراشتیاق ذاتى ما به نظم است.این نظریه را از نویسندگان اخوان الصفاء و خلان الوفاء ازشرقى‏ها و فلسفه هگل از غربى‏ها مى‏توان استفاده کرد.

۳-ریشه عظمت احساس تکلیف و انجام آن که باید گفت:بعد از اعتقادات فطرى مانندتوحید و نبوت و معاد و امامت و صفات کمالیه خداوندى،حیات بخش‏ترین احساس‏است،از عظمت نظم باید جستجو کرد،زیرا ارواح بزرگ و مغزهاى تکامل یافته بخوبى‏دریافته‏اند که تکلیف معلولى است که قانون علت آن است و قانون معلولى است که نظم‏علت آن است و نظم معلولى است که هویت کارگاه هستى آن را اقتضاء مى‏کند.

۴-یکى از مهمترین نتایج‏حیات با نظم،هماهنگى فعالیتها و باز تابهاى درونى در برابرتموجات گوناگون درون و انگیزه‏ها و علل جهان عینى برونى است.انسان مقید به نظم، بدان جهت که زندگى خود را بر مبناى اصل و قانون انتخاب و آن را سپرى مى‏کند،لذاهرگز اضطراب و نگرانى سراغش را نمى‏گیرد.او به جهت آشنایى با واقعیات جاریه درارتباط با او،با محاسبه احتمال بروز پدیده‏هاى مخالف،هرگز با حوادثى خلاف انتظاررویاروى نمى‏گردد و مى‏داند-

یا ز سیلاب حوادث رو نباید تافتن
یا نباید خانه در صحراى امکان ساختن

نداند به جز ذات پروردگار
که فردا چه بازى کند روزگار

این انسان آگاه بدان جهت که آماده رویارویى با رویدادهاى غیر منتظره و محاسبه‏ نشده است، لذا با توجه به قانون‏«قدرت شرط تکلیف است‏»دست و پاى خود را گم‏نمى‏کند و به مقدار توانایى خود،نظم موقعیت را بوجود مى ‏آورد.

۵-آنچه که در بررسى‏ هاى امتیازات نظم و زشتى‏ هاى بى‏ نظمى در زندگى،از نظرها دورمى‏ ماند،جنبه زیبایى خود نظم و زشتى بى‏ نظمى است.در گذشته،در گفتگو با بعضى ازریاضیدانان عالی مقام،این صحبت پیش آمد که آنان در عملیات ریاضى که منظم‏ترین‏فعالیتهاى مغزى درباره واقعیات مسائل ریاضى مى‏ باشند،نوعى زیبایى معقول احساس‏مى‏کنند که کاملا قابل توصیف نیست.کسانى که در تعریف زیبایى به این حقیقت‏معتقدند که زیبایى نمودى است نگارین و شفاف که بر روى نظم عالى (کمال) کشیده‏است،جنبه زیبایى نظم را به خوبى مى‏پذیرند.

 

آیا مراعات نظم مطلق در زندگى با آزادى ناسازگار است؟

با توجه به هویت نظم در جهان عینى و کارهاى انسانى که همه ادراکات و اندیشه وپیش بینى و اراده و تصمیم او را وابسته زنجیر علل و معلولات و وسائل و اهداف‏رویدادها و فعالیتهاى جبرى و شبه جبرى مى‏نماید،آدمى را در اسارت‏«باید»ها و«نباید»ها در مى‏آورد.

این تو هم اگر چه از جهت گرفتارى انسان به تعاقب و حلقه‏ هاى‏زنجیرى امور زندگى در صورت نظم محض صحیح بنظر مى ‏رسد،ولى ضرورت نظم‏در زندگى چنانکه در مبحث قبلى اثبات شد،از یک طرف،و اشتیاق ذاتى انسان به‏آزادى[البته مسئولانه]مخصوصا علاقه فراوان او به زندگى در جهانى که دیوارهاى‏آهنین قوانین طبیعت و قراردادها،دیدگاه او را تاریک نکند،از طرف دیگر،تضادى را بوجود مى‏آورد،باید براى مرتفع ساختن این تضاد راه و چاره‏اى صحیح اندیشید.براى‏این اقدام حیاتى،مدیریت‏هاى اجتماعى باید دو کار بسیار اساسى را انجام بدهند:

۱-شناخت و تشخیص قدرت مغزى و روانى انسانها در برابر فعالیتهاى درونى و برونى‏فیزیکى براى تعیین مقدار کار عضلانى و مغزى بحسب زمان و کیفیت و کمیت،از طرف‏متخصصان عادل تعیین شود.تا احساس آزادى و استقلال هویت‏شخصیت درحلقه‏هاى زنجیرى امور زندگى به شکل پیچ و مهره زندگى ماشینى،خود را از دست‏ندهد،آنگاه وبت‏سیاستمداران دلسوز و مخلص جامعه مى‏رسد که برنامه زندگى مردم‏جامعه خود را با نظر به انسان محورى به ترتیب بالا تنظیم نموده و به اجراء در آورند.

۲-مقامات تعلیم و تربیت و فرهنگ به طور کلى براى تقویت‏شخصیت انسانها،دست‏ به‏ کار جدى شوند و نخست اثبات کنند که همانگونه که بشر از آغاز زندگى با قدرت‏ شخصیت و توانایى‏هاى مغزى خود همه موانع طبیعت را که مانعیت آنها به طور قانونى‏از پیشرفت‏ بشر جلوگیرى مى‏ نمود،و با اینحال،او با قانون اراده قوى همه آنها را تسلیم‏ خود کرده و به حرکت پیشروى خود ادامه داده است،به همانگونه به حرکت منظم بااشراف و قدرت شخصیت‏به زندگى خود ادامه بدهد. ملاحظه مى‏شود که به این ترتیب‏بشر مى‏تواند هم آزادى معقول و مسؤولانه خود را حفظ کند و هم با نظم منطقى،تلاشهاى خود را به ثمر برساند و تنها با این دو راه است که آدمیان مى‏توانند نظم زندگى‏را حتى در خشن‏ترین کیفیت ماشینى آن،مراعات نموده و کلید آن را به دست داشته‏باشند نه اینکه کلید هویت و شخصیت و اراده و آزادى و ارزشهاى خود را به بهانه نظم‏به دست ماشین ناآگاه و بى‏اختیار بسپارند.

 

دوله بنى امیه

و منها فعند ذلک لا یبقى بیت مدر و لا وبر الا و ادخله الظلمه ترحه و اولجوا فیه نقمه،فیومئذ لا یبقى فى السماء عاذر،و لا فى الارض ناصر.اصفیتم بالامر غیر اهله و اوردتموه غیرمورده،و سینتقم الله ممن ظلم،ماکلا،بماکل و مشربا بمشرب،من مطاعم العلقم و مشارب‏الصبر و المقر،و لباس شعار الخوف،و دثار السیف.و انما هم مطایا الخطیئات و زوامل الاثام.فاقسم ثم اقسم،لتنخمنها امیه من بعدى کما تلفظ النخامه،ثم لا تذوقها و لا تطعم بطعمها ابداما کر الجدیدان (از جمله این خطبه است:«آن موقع خانه‏اى نمى‏ ماند مگر اینکه‏ستمکاران[بنى امیه]اندوهى در آن نشانند و کینه و بدبختى و تیره روزى بدان وارد کنند،در چنان روزگارى براى آنان نه عذر آورنده‏اى در آسمان مى‏ماند و نه یاورى در زمین.

شما کسى یا[کسانى]را براى امر زمامدارى برگزیدید که شایسته آن نبودند و این امر مهم‏را به آن چشمه سارى که از آن او[یا آنان]نبود کشیدید.زود باشد که خداوند از کسى‏که ظلم کرده است انتقام بکشد-درباره آن خوراک و آشامیدنى که براى خوداختصاص داده است،به وسیله خوراکى تلخ و شرنگ‏زا و آشامیدنى چون صبرزهر آگین و با لباس باطنى خوف و وحشت و با لباس شمشیر که از اوست.

آل امیه‏ مرکبهایى هستند که بار گناهان مى‏ کشند و شترانى که توشه معاصى حمل مى‏ کنند.سوگندمى‏ خورم،بار دیگر سوگند مى‏ خورم-بنى امیه همانند خلط سینه که بیرون مى‏ اندازند،خلافت را بیرون خواهند انداخت،سپس هرگز آن را نخواهند چشید و طعمش رانخواهند یافت مادامى که شب و روز پى در پى هم خواهند آمد.) در یک کلمه،دردوران بنى امیه-

ترک ساقی گشت در ده کس نماند

گرگ ماند و گوسفند و ترکمان(۱۶)

براى بررسى موقعیت‏ بنى امیه در اسلام و نتیجه کارهاى آنان مراجعه فرمایید به:

ج ۱۱ ص ۱۸ تا ص ۱۹۲ و ص ۲۱۰ تا ص ۲۱۴ و ج ۱۴ ص ۱۳۲ تا ص ۱۳۶ و ج ۱۶ ص ۳۰۶ تا ص ۳۱۴ و ج ۱۸ ص ۲۱۱ تا ص ۲۱۳ و ص ۲۱۶ و ج ۱۹ ص ۸۱ و ۸۲.

___________________________

۱.المائده،آیه ۴۸ و البقره،آیه ۴۱ و ۹۱ و ۹۷ و ۹۸ و ۱۰۱ و آل عمران،آیه ۳ و ۵۰ و ۸۱ و الانعام آیه ۹۲.

۲.البقره،آیه ۲۸۵ و الشورى،آیه ۱۳.

۳.البقره،آیه ۱۳۶.

۴.البقره،آیه ۱۳۰.

۵.آل عمران،آیه ۶۸.

۶.آل عمران آیه ۸۴.

۷.بعضى از مباحث این سخنرانى در مجلد ۱۷ از ترجمه و تفسیر نهج البلاغه مطرح شده است.

۸.سوره المائده،آیه ۶۹.

۹.سوره آل عمران،آیه ۶۴.

۱۰.مراجعه به ۱-جهاد مسلمانان در جنگهاى صلیبى آقاى دکتر فائد حماد.۲-داستان تمدن ویل‏دورانت.۳-عصر ایمان و جنگهاى صلیبى و علل و آثار آن،آقاى عبد الله ناصرى طاهرى. ۴-تاریخ‏آلبر ماله و جول ایزاک.۵-جنگهاى صلیبى در نظر شرقى‏ها،آقاى انیس معلوف.

۱۱.این مقام عظیم براى ابراهیم (ع) در قرآن در سوره بقره آیه ۱۲۴ چنین آمده است:در آن‏هنگام که خداى ابراهیم،ابراهیم را با یک عده کلمات (اعمال) آزمایش نمود و آن حضرت از عهده‏آن آزمایشات برآمد،خداوند فرمود:من تو را امام (پیشوا) براى همه مردم قرار دادم ابراهیم گفت:آیااز نسل من هم به پیشوایى مى‏ رسند؟خداوند فرمود پیمان پیشوایى[که من مقرر مى‏دارم]به ستمکاران ‏نمى ‏رسد.

۱۲.عمده عیون صحاح الاخبار-ابن البطریق-شمس الدین یحیى،فصل ۱۱،ص ۱۱۳.

۱۳.براى بررسى مقدارى از تفسیر سخنان امیر المؤمنین (ع) پیرامون قرآن مراجعه فرمایید به:ج ۲ ازص ۲۰۶ تا ص ۲۲۲،ج ۳ ص ۶۴،ج ۴ ص ۲۳۴ و ۲۳۵،ج ۴ از ص ۲۵۳ تا ۲۵۵ و از ص‏۲۶۱ تا ص ۲۷۱،ج ۱۳ از ص ۱۳ تا ۱۸،ج ۱۴ از ص ۱۱۵ تا ص ۱۱۷ و از ص ۱۲۹. تا ص ۱۳۲.

۱۴.نامه ۴۷.

۱۵.خطبه ۱۶۷.

۱۶.دیوان شمس،مولوى قافیه دال.

بازدیدها: ۶

خطبه شماره ۱۵۷ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

۱۵۷

ومن خطبه له علیه السلام

[یحثّ الناس على التقوى]

الْحَمْدُ للهِِ الَّذِی جَعَلَ الْحَمْدَ مِفْتَاحاً لِذِکْرِهِ، وَسَبَباً لِلْمَزِیدِ مِنْ فَضْلِهِ، وَدَلِیلاً عَلَى آلاَئِهِ وَعَظَمَتِهِ.

عِبَادَ اللهِ، إِنَّ الدَّهْرَ یَجْرِی بِالْبَاقِینَ کَجَرْیِهِ بِالْمَاضِینَ، لاَ یَعُودُ مَا قَدْ وَلَّى مِنْهُ، وَلاَ یَبْقَى سَرْمَداً مَا فِیهِ. آخِرُ فَعَالِهِ کَأَوَّلِهِ، مُتَسَابِقَهٌ أُمُورُهُ مُتَظَاهِرَهٌ أَعْلاَمُهُ فَکَأَنَّکُمْ بَالسَّاعَهِتَحْدُوکُمْ حَدْوَالزَّاجِرِبِشَوْلِهِ فَمَنْ شَغَلَ نَفْسَهُ بِغَیْرِ نَفْسِهِ تَحَیَّرَ فِی الظُّلُمَاتِ، وَارْتَبَکَ فِی الْهَلَکَاتِ، وَمَدَّتْ بِهِ شَیَاطِینُهُ فِی طُغْیَانِهِ، وَزَیَّنَتْ لَهُ سَیِّىءَ أَعْمَالِهِ، فَالْجَنَّهُ غَایَهُ السَّابِقِینَ، وَالنَّارُ غَایَهُالْمُفَرِّطِینَ.

اعْلَمُوا عِبَادَ اللهِ، أَنَّ التَّقْوَى دَارُ حِصْنٍ عَزِیزٍ، وَالْفُجُورَ دَارُ حِصْنٍ ذَلِیلٍ، لاَ یَمْنَعُ أَهْلَهُ، وَلاَ یُحْرِزُمَنْ لَجَأَ إِلَیْهِ. أَلاَ وَبِالتَّقْوَى تُقْطَعُ حُمَهُالْخَطَایَا، وَبِالْیَقِینِ تُدْرَکُ الْغَایَهُ الْقُصُوَى.

عِبَادَ اللهِ، اللهَ اللهَ فِی أَعَزِّ الاََْنْفُسِ عَلَیْکُم، وَأَحَبِّهَا إِلَیْکُمْ؛ فَإِنَّ اللهَ قَدْ أَوْضَحَ سَبِیلَ الْحَقِّ وَأَنَارَ طُرُقَهُ، فَشِقْوَهٌ لاَزِمَهٌ، أَوْ سَعَادَهٌ دَائِمَهٌ! فَتَزَوَّدُوا فِی أَیَّامِ الْفَنَاءِلاََِیَّامِ الْبَقَاءِ. قَدْ دُلِلْتُمْ عَلَى الزَّادِ، وَأُمِرْتُمْ بَالظَّعْنِ وَحُثِثْتُمْ عَلَى الْمَسِیرِ، فَإِنَّمَا أَنْتُمْ کَرَکْبٍ وُقُوفٍ، لاَ یَدْرُونَ مَتَى یُؤْمَرُونَ بَالسَّیْرِ،

أَلاَ فَمَا یَصْنَعُ بِالدُّنْیَا مَنْ خُلِقَ لِلآخِرَهِ! وَمَا یَصْنَعُ بِالْمَالِ مَنْ عَمَّا قَلِیلٍ یُسْلَبُهُ، وَتَبْقَى عَلَیْهِ تَبِعَتُهُوَحِسَابُهُ!

عِبَادَ اللهِ، إِنَّهُ لَیْسَ لِمَا وَعَدَ اللهُ مِنَ الْخَیْرِ مَتْرَکٌ، وَلاَ فِیَما نَهَى عَنْهُ مِنَ الشَّرِّ مَرْغَبٌ.

عِبَادَ اللهِ، احْذَرُوا یَوْماً تُفْحَصُ فِیهِ الاََْعْمَالُ، وَیَکْثُرُ فِیهِ الزِّلْزَالُ، وَتَشِیبُ فِیهِ الاََْطْفَالُ.

اعْلَمُوا، عِبَادَ اللهِ، أَنَّ عَلَیْکُمْ رَصَداًمِنْ أَنْفُسِکُمْ، وَعُیُوناً مِنْ جَوَارِحِکُمْ، وَحُفَّاظَ صِدْقٍ یَحْفَظُونَ أَعْمَالَکُمْ، وَعَدَدَ أَنْفَاسِکُمْ، لاَ تَسْتُرُکُمْ مِنْهُمْ ظُلْمَهُ لَیْلٍ دَاجٍ، وَلاَ یُکِنُّکُمْ مِنْهُمْ بَابٌ ذُورِتَاجٍ وَإِنَّ غَداً مِنَ الْیَوْمِقَرِیبٌ.

یَذْهَبُ الْیَوْمُ بِمَا فِیهِ، وَیَجِیءُ الْغَدُ لاَ حِقاً بِهِ، فَکَأَنَّ کُلَّ امْرِىءٍ مِنْکُمْ قَدْ بَلَغَ مِنَ الاََْرْضِ مَنْزِلَ وَحْدَتِهِ وَمَخَطَّ حُفْرَتِهِ، فَیَالَهُ مِنْ بَیْتِ وَحْدَهٍ، وَمَنْزِلِ وَحْشَهٍ، وَمُفْرَدِ غُرْبَهٍ! وَکَأَنَّ الصَّیْحَهَقَدْ أَتَتْکُمْ، وَالسَّاعَهَ قَدْ غَشِیَتْکُمْ، وَبَرَزْتُمْ لَفَصْلِ الْقَضَاءِ، قَدْ زَاحَتْچـ عَنْکُمُ الاََْبَاطِیلُ، وَاضْمَحَلَّتْ عَنْکُمُ الْعِلَلُ، وَاسْتَحَقَّتْ بِکُمُ الْحَقَائِقُ، وَصَدَرَتْ بِکُمُ الاَُْمُورُ مَصَادِرَهَا، فَاتَّعِظُوا بِالْعِبَرِ، وَاعْتَبِرُوا بَالْغِیَرِ، وَانْتَفِعُوا بِالنُّذُرِ.

خطبه ۱۵۷

الحمد لله الذى جعل الحمد مفتاحا لذکره و سببا للمزید من فضله و دلیلا على آلائه وعظمته (ستایش مر خداى راست که حمد را کلید ذکر خود قرار داد و سببى براى‏افزایش فضل و احسانش و راهنمایى براى نعمتها و عظمتش.)ستایش خداوندى کلیدى براى ذکر او و سببى براى افزایش فضل اوو راهنمایى براى نعمتها و عظمتش یافتن توفیق به ستایش خداوندى،یک عامل اساسى براى استمرار در ذکر او است.

آدمى‏ هنگامى که خداوند را بوسیله حمد ستایش مى‏کند،اگر معناى این حمد را که بهترین ‏وسیله تقرب به مقام ربوبى است درست‏ بفهمد و درکى درباره خداوند جل جلاله داشته ‏باشد،با آن اثر روحانى عالى که در درون او ایجاد مى‏گردد،مانند یک چشمه جوشان‏دائمى،بذرهاى کاشته شده انواع ذکر الهى را آبیارى مى‏ کند.خداوند سبحان در برابراین ستایشگرى آدمى را در دریاى فضل خود غوطه‏ور مى ‏سازد.

ذکر مبارک حمد چنان‏ نورانیتى در دل به وجود مى ‏آورد که به روشنایى آن،نعمتهاى بى ‏پایان خداوندى دردیدگاه شخص حامد قرار مى‏گیرد.گاهى از شدت تاثیر ذکر حمد در جان آدمى،حالتى مشاهده مى‏ شود که شبیه باینست که همه نعمتهاى خداوندى در اختیار انسان قرار گرفته‏ است.با این دریافتهاى ملکوتى (

۱-حمد صحیح مانند چشمه همیشه جوشان، بذرهاى‏کاشته شده انواع ذکر الهى را آبیارى مى‏کند.

۲-ستایشگر خود را در دریاى فضل‏ خداوندى غوطه‏ ور مى‏ بیند.

۳-نورانیتى که بسبب ذکر مبارک حمد در دل انسان به‏ وجود مى‏آید،با روشنایى آن،نعمتهاى بى‏ پایان خداوندى در دیدگاه شخص حامد قرارمى‏گیرد.۴ گاهى شدت تاثیر ذکر حمد،چنان است که ستایشگر تمامى نعمتهاى‏خداوندى را در اختیار خود مى‏بیند.) انسان آگاه عظمت‏ خداوندى را به مقدار توانایى ‏خود در مى‏یابد.

عباد الله،ان الدهر یجرى بالباقین کجریه بالماضین.لا یعود ما قد ولى منه،و لا یبقى سرمداما فیه.آخر فعاله کاوله،متشابهه اموره،متظاهره اعلامه.فکانکم بالساعه تحدوکم حدوالزاجر بشوله فمن شغل نفسه بغیر نفسه تحیر فى الظلمات،و ارتبک فى الهلکات و مدت به‏شیاطینه فى طغیانه و زینت له سیئ اعماله.فالجنه غایه السابقین و النار غایه المفرطین (بندگان خدا، روزگار بر آیندگان چنان مى‏گذرد که بر گذشتگان.

آنچه که از زمان‏پشت گرداند،بر نمى‏گردد. و آنچه که در جویبار زمان است،ابدى و سرمدى نخواهدماند.پایان کار روزگار همانند آغاز آن است.و امور آن شبیه یکدیگر.علامتها ونشانه‏ هاى آن با ظهور پى در پى نمودار مى‏گردد. قطعى است که قیامت‏ شما را همچنان به‏ سوى خود مى‏راند که شتردار شتر ماده بى‏شیر و بچه او را.پس هر کس که خود را براى‏غیر خویشتن مشغول بدارد،در تاریکیها متحیر ماند و در مهلکه‏ ها آشفته و مشوش‏ گردد و شیاطین مسلط بر او،او را در طغیانگرى‏ها بکشند[یارى نمایند]و زشتى اعمال اورا براى او بیارایند.بهشت نهایت‏سرنوشت‏سبقت جویان[بر خیرات] است و آتش‏نهایت‏سرنوشت تفریط گران.)

 

آیندگان همانگونه از این خاکدان بگذرند که گذشتگان گذشته ‏اند.

این یک پدیده کاملا واقعى است که امیر المؤمنین علیه السلام براى به خود آوردن مردم‏خود باخته بیان مى‏فرماید.یعنى اى مردم،بدانید،اگر چه با یک توجه اندک مى‏توانیدبدانید و لو هشدار دهنده‏اى به شما هشدار ندهد،زیرا«آنرا که عیان است چه اجت‏به‏بیان است‏»،امیر المؤمنین علیه السلام مى‏خواهد به وسیله توجه دادن مردم به واقعیت‏مزبور،آنانرا به گردیدن تکاملى تحریک فرماید که فقط با تقوى امکان پذیر است.و الا، خود گذشت زمان و حرکت مستمر کاروان بشرى به زیر خاک بدیهى‏تر از آن است که‏نیازى به هشدار داشته باشد.

جملات امیر المؤمنین علیه السلام ما را به فطرت پاک و عقل ناب و وجدان صاف‏ارجاع مى‏فرماید که این حرکت‏با آنهمه قوانین و عظمت‏ها که در اختیار این کاروان‏سریع السیر در جریان است،محال است‏بى‏آغاز و بى‏انجام و بى‏مقصد بوده باشد.قضیه‏چنان نیست که بگویید و خود را دلخوش کنید که:

یک چند به کودکى به استاد شدیم
یک چند به استادى خود شاد شدیم

پایان سخن شنو که ما را چه رسید
از خاک بر آمدیم و بر باد شدیم

بدانید و با حق الیقین بدانید:

روزگار و چرخ و انجم سر به سر بازیستى
گرنه این روز دراز دهر را فرداستى

ناصر خسرو

این نصیحت را گوش فرا دهید:

 ای خنک آن را که او ایام پیش

مغتنم دارد گزارد وام خویش

اندر آن ایام کش قدرت بود
صحت و زور دل و قوت بود

وان جوانی همچو باغ سبز و تر
می‌رساند بی دریغی بار و بر

چشمه‌های قوت و شهوت روان
سبز می‌گردد زمین تن بدان

خانهٔ معمور و سقفش بس بلند
معتدل ارکان و بی تخلیط و بند

پیش از آن کایام پیری در رسد
گردنت بندد به حبل من مسد

خاک شوره گردد و ریزان و سست
هرگز از شوره نبات خوش نرست

آب زور و آب شهوت منقطع
او ز خویش و دیگران نا منتفع

ابروان چون پالدم زیر آمده
چشم را نم آمده تاری شده

از تشنج رو چو پشت سوسمار
رفته نطق و طعم و دندانها ز کار

روز بیگه لاشه لنگ و ره دراز
کارگه ویران عمل رفته ز ساز

بیخهای خوی بد محکم شده
قوت بر کندن آن کم شده

همچو آن شخص درشت خوش‌سخن
در میان ره نشاند او خاربن

ره گذریانش ملامت‌گر شدند
پس بگفتندش بکن این را نکند

هر دمی آن خاربن افزون شدی
پای خلق از زخم آن پر خون شدی

جامه‌های خلق بدریدی ز خار
پای درویشان بخستی زار زار

چون بجد حاکم بدو گفت این بکن
گفت آری بر کنم روزیش من

مدتی فردا و فردا وعده داد
شد درخت خار او محکم نهاد

گفت روزی حاکمش ای وعده کژ
پیش آ در کار ما واپس مغژ

گفت الایام یا عم بیننا
گفت عجل لا تماطل دیننا

تو که می‌گویی که فردا این بدان
که بهر روزی که می‌آید زمان

آن درخت بد جوان‌تر می‌شود
وین کننده پیر و مضطر می‌شود

خاربن در قوت و برخاستن
خارکن در پیری و در کاستن

خاربن هر روز و هر دم سبز و تر
خارکن هر روز زار و خشک تر

او جوان‌تر می‌شود تو پیرتر
زود باش و روزگار خود مبر

خاربن دان هر یکی خوی بدت
بارها در پای خار آخر زدت

بارها از خوی خود خسته شدی
حس نداری سخت بی‌حس آمدی

گر ز خسته گشتن دیگر کسان
که ز خلق زشت تو هست آن رسان

غافلی باری ز زخم خود نه‌ای
تو عذاب خویش و هر بیگانه‌ای

یا تبر بر گیر و مردانه بزن
تو علی‌وار این در خیبر بکن

ورنه چون صدیق و فاروق مهین
هین طریق دیگران را برگزین

مثنوى مولوى،دفتر دوم

انسان عاقل از کوشش و تلاش در راه تزکیه و تصفیه درون با دیدن حرکت و ندیدن مبدا و مقصد آن،با چشم حسى،سراغ امثال رباعیاتى را گرفتن که به عمر بن ابراهیم خیامى نسبت داده شده[و با آن علم و حکمتى که آن مرد بزرگ داشته است،محال است که‏ چنین سخنانى را گفته باشد]ناشى از نوعى سطح نگرى و عشق به زیبایى صورى الفاظ‏است که همواره معنى را قربانى خود نموده است.

کلیت قوانین حاکم در زندگى دنیوى با کمال صراحت مى‏گوید:«به هر کجا که روى‏آسمان همان رنگ است‏»کلیات نیازهاى جسمانى و مادى و معنوى و اجتماعى وگردیدن‏هاى تکاملى، اجناس و انواعى متحد هستند،تنها تفاوت در مصادیق و افرادمى‏باشد.به عنوان مثال: ساختمان چشم آدمى و دیگر اجزاء مربوطه طورى است که درتاریکى نمى ‏بیند،این روشنایى که براى دیدن مورد نیاز است،در زمانهاى گذشته باروشنایى‏هاى ابتدایى تهیه مى‏شد،امروزه به وسیله برق در حد بسیار بالا تامین مى‏گردد.

براى طى مسافت ما بین دو نقطه،وسیله حرکت لازم است،زمانى این وسیله چهارپایان ومرکبهاى دریایى ابتدایى بود،امروز اتوبوسها، قطارها،هواپیماها و کشتى‏هاى‏اقیانوس پیما با دستگاههاى بسیار مجهزترى کار انتقال از نقطه‏اى به نقطه دیگر را انجام‏مى‏دهد و همه استعدادها و قوا و ابعاد درونى و اعضاء برونى بشر همان است که از آغاززندگى این نوع در کره خاکى مشاهده شده است.آنچه که فرق کرده است‏باز شدن و به ‏فعلیت رسیدن تدریجى آن استعدادها و قرار گرفتن آنها در جریان‏«تاثیر و تاثر»درارتباطات چهارگانه بشرى است (ارتباط انسان با خویشتن،با خدا،با جهان هستى و باهمنوع خویشتن) .

قطعى است که قیامت‏شما را به سوى خود مى‏راند.این واپسین روز است که‏نمودار کننده محصول عمر آدمى است که با فعالیت عقلى و قلبى و به انگیزگى‏خود خواهى یا خدا خواهى، در صفحه هستى ثبت‏شده است.جهانى با این عظمت که‏علم آن را نشان مى‏دهد و عقل و حکمت آن را تقریر مى‏نماید و دل آن را شهود مى‏کند،غایت و هدفى والاتر از آن دارد که بتوان با امثال اشعار زیباى زیر آن را موردچشم پوشى قرار داد.

بر صفحه هستى چو قلم مى‏گذریم حرف غم خود کرده رقم مى‏گذریم زین بحر پر آشوب که بى‏پایان است پیوسته چو موج از پى هم مى‏گذریم

دل خوش نکنید به این که:

چون عمر به سر رسد چه بغداد چه بلخ
پیمانه چو پر شود چه شیرین چه تلخ

خوش باش که بعد از من و تو ماه
بسى از سلخ به غره آید از غره به سلخ

فمن شغل نفسه بغیر نفسه تحیر فی الظلمات،و ارتبک فى الهلکات،و مدت به شیاطینه فى طغیانه‏و زینت له سیئ اعماله.فالجنه غایه السابقین و النار غایه المفرطین. (هر کس که خود رابراى غیر خویشتن مشغول بدارد،در تاریکى‏ها متحیر بماند و در مهلکه آشفته مشوش‏گردد و شیاطین مسلط بر او،او را در طغیانگریها بکشند[یارى نمایند]و زشتى اعمال اورا براى او بیارایند.بهشت نهایت و غایت‏سرنوشت‏سبقت جویان[بر خیرات]است وآتش آخرین منزلگه تفریط گران[در خطا و انحراف].

اى انسان،هیچ مى‏دانى:

دو سر هر دو حلقه هستى
به حقیقت‏ بهم تو پیوستى

آیا مى‏دانى:

هیچ محتاج می گلگون نه ای
ترک کن گلگونه تو گلگونه ای
 
ای رخ چون زهره ات شمس الضحی
ای گدای رنگ تو گلگونه ها
 
باده کاندر خنب می جوشد نهان
ز اشتیاق روی تو جوشد چنان
 
ای همه دریا چه خواهی کرد نم
وی همه هستی چه می جویی عدم
 
ای مه تابان چه خواهی کرد گرد
ای که مه در پیش رویت روی زرد
 
تاج کرمناست بر فرق سرت
طوق اعطیناک آویز برت
 
تو خوش و خوبی و کان هر خوشی
تو چرا خود منت باده کشی
 
جوهرست انسان و چرخ او را عرض
جمله فرع و پایه اند و او غرض
 
ای غلامت عقل و تدبیرات و هوش
چون چنینی خویش را ارزان فروش
 
خدمتت بر جمله هستی مفترض
جوهری چون نجده خواهد از عرض
 
علم جویی از کتبها ای فسوس
ذوق جویی تو ز حلوا ای فسوس
 
بحر علمی در نمی پنهان شده
در سه گز تن عالمی پنهان شده
 
می چه باشد یا سماع و یا جماع
تا بجویی زو نشاط و انتفاع
 
آفتاب از ذره ای شد وام خواه
زهره ای از خمره ای شد جام خواه
مولوى

اگر بشر مى ‏پذیرفت که:

اگر بدانیم که‏«شناخت‏یک شاخه درخت در حال شناخت‏خویشتن با ارزش‏تر از آن‏است که آدمى عکس همه جهان هستى را در ذهن خود (مانند جام جهان‏نما) منعکس‏نماید،بدون شناخت‏ خویشتن،آن موقع مى ‏فهمیم:«ارزش شناخت‏ خویشتن چیست.»

حال که چنین است،پس چرا در اسارت آب و گل آلوده به پلیدیها بسر مى‏ برى!آیا تاحال اندیشیده‏اى در این که سالیان عمرت به موقعى رسیده است که اگر خود را به غیرخویشتن مشغول کنى،خسارتى خواهى دید که به هیچ وجه قابل جبران نخواهد بود!

کسى که خویشتن را در جنگل بى سر و ته حوادث برونى و امواج طوفانى تمایلات درونى رها کرد،تاریکى‏ها یکى پس از دیگرى او را در خود فرو برد و در سیه چالهاى نابود کننده‏ سرنگون نماید.

و شیاطین انس و جن از همه جهات براى اغواى او سر کشند و او را از توجه به خویشتن، حتى یک لحظه،جلوگیرى کنند و بدان جهت که از داشتن‏«خود»و«شخصیت‏سالم‏»محروم است،هر چه بر مقتضاى هوى و هوسش باشد،نفس ناسالم او،براى او بیاراید.وبالاخره بهشت نهایت‏سرنوشت نهایى سبقت جویان بر خیرات است و آتش نهایت‏سرنوشت تفریط گران خواهد بود.

اعلموا عباد الله،ان التقوى دار خصن عزیز،و الفجور دار حصن ذلیل،لا یمنع اهله و لایحرز من لجا الیه الا و بالتقوى تقطع حمه الخطایا و بالیقین تدرک الغایه القصوى.عباد الله الله،الله فى اعز الانفس علیکم و احبها الیکم،فان الله قد اوضح لکم سبیل الحق و انار طرقه فشقوه‏لازمه، او سعاده دائمه.(بدانید اى بندگان خدا،تقوى جایگاه حفاظت‏بسیار با ارزش‏براى حفظ نفس از آلودگیها است،و فسق و خطا کارى جایگاه حفاظتى است پست که ‏فاسقان و خطا کاران را از سقوط جلوگیرى نکند و پناهنده به آن را پناه ندهد.

آگاه باشید،تنها به وسیله تقوى است که نیشهاى[زهر آلود]گناهان بر نفس قطع مى‏شود و تنها به‏وسیله یقین است که غایت نهایى دریافت مى‏گردد.اى بندگان خدا،خدا را در نظر بگیرید خدا را،درباره عزیزترین نفوس و محبوبترین آنها براى شما،زیرا خداوند متعال راه‏حق را براى شما آشکار و طرق آن را نورانى نموده است[مسیر این راه]یا به شقاوت‏لازمه اعمال زشت منتهى مى‏گردد و یا به سعادت دائمى.)

تبصره-بدان

جهت که چهار سطر از جملات این خطبه مبارکه در صفحه بعدى مربوطبه‏«نفس‏»[شخصیت]انسانى است و با محتواى جملات فوق پیوستگى دارد،لذا آنها راهم در دنبال آنها مى ‏آوریم و مجموعا مورد تفسیر قرار مى‏دهیم:

اعلموا عباد الله،ان علیکم رصدا من انفسکم و عیونا من جوارحکم و حفاظ صدق یحفظون‏اعمالکم و عدد انفاسکم،لا تسترکم منهم ظلمه لیل داج و لا یکنکم منهم باب ذو رتاج و ان غدامن الیوم قریب (اى بندگان خدا،بدانید که از نفوس شما براى خودتان کمین،و ازاعضایتان نگهبانانى است.براى شما از نفوس شما حافظانى راستین گماشته شده است که‏اعمال شما را و شماره‏ هاى نفسهایتان را ثبت مى‏کنند،نه تاریکى شب شما را از آنهامخفى مى‏دارد و نه درى محکم شما را از آنها مى‏پوشاند و قطعى است که فردا به امروزنزدیک است.)

 

تقوى،یعنى صیانت تکاملى ذات که مختص اساسى‏ شخصیت ‏سالم است

کلمه‏«تقوى‏»با ارزش‏ترین معنى را در کلمات ارزشى براى‏«حیات معقول‏»آدمى،دارامى‏باشد، همانگونه که در عنوان مبحث مطرح نمودیم معناى تقوى عبارتست از«صیانت‏تکاملى ذات که براى داشتن شخصیت‏سالم ضرورت نهایى دارد.»کار اساسى که شخصیت‏سالم مى‏تواند مدیریت آن را به عهده بگیرد،عبارت است از تنظیم نیازها و سازماندهى‏«من‏» (نفس انسانى) در ارتباطات چهارگانه (ارتباط انسان با خویشتن،ارتباط انسان باخدا،ارتباط انسان با جهان هستى و ارتباط انسان با همنوع خود.) نخست مى ‏پردازیم به‏ مدیریت مبانى سه گانه نیازها به وسیله‏«شخصیت‏ سالم‏»از دیدگاه اسلام.

 

ضرورت مدیریت مبانى سه گانه اساسى نیازها به وسیله‏ شخصیت‏ سالم از دیدگاه
اسلام

براى سالم سازى حیات انسانى،شخصیت‏سالم و مدیریت آن،در جریان نیازها و تشخیص اصلى و فرعى و موقت و پایدار بودن و شدت و ضعف آنها و پیدا کردن طرق‏صحیح مرتفع ساختن آنها،داراى ضرورت حیاتى است.توصیف مختصر نیاز[نه‏تعریف کامل آن]عبارتست از احتیاج به وجود چیزى که به عنوان جزئى یا شرطى ازعوامل ادامه حیات تلقى شده و بدون تامین آن،حیات بهمان مقدار مختل مى‏گردد.اگرما همه نیازهاى اصلى انسانها را در نظر گرفته و مورد بررسى قرار بدهیم،به سه گروه‏عمده از نیازها مى‏رسیم که هر یک داراى انگیزه‏ها و طرق مرتفع ساختن خود را دارامى‏باشند:

۱.نیازهاى مادى و جسمانى طبیعى.

۲.نیازهاى مربوط به زندگى توجیهى خاص،در جامعه.

۳.نیازهاى حیات تکاملى که مى‏تواند رو به هدف اعلى حرکت کند.

۱.نیازهاى مادى و جسمانى طبیعى،عبارتند از همه آن نیازها که براى تامین زندگى‏طبیعى در هر دو حالت فردى و اجتماعى به وجود مى‏آیند.مانند غذا،مسکن،لباس،بهداشت و غیر ذلک.

۲.نیازهاى مربوط به زندگى توجیهى خاص در جامعه،مانند نیازهاى سیاسى،فرهنگى، حقوقى و احراز موقعیت‏ شایسته در جامعه و غیر ذلک.

۳.نیازهاى حیات تکاملى که مى‏تواند حیات را رو به هدف اعلى به حرکت در آورد،مانند نیازهاى اخلاقى دینى.

 

دیدگاه بعضى روانشناسان معاصر در رده بندى نیازها

روانشناسان معاصر غالبا،الگوى انسان سالم و ناسالم را با توجه به رفتارهاى هنجار و ناهنجار آدمى تعیین مى‏نمایند.و در تعیین علل و عوامل رفتارها هم معمولا از ابعادمادى و جسمانى بشر بالاتر نمى ‏روند.بعضى دیگر از صاحبنظران مانند آبراهام مازلو،تاحدودى عمیق‏تر از رفتار شناسى بر مبناى عوامل مادى و جسمانى مى ‏اندیشند،ولى آنان‏نیز در ارائه نیازهاى انسان سالم و رده بندى آنها از نظر تقدم و تاخر و شدت و ضعف‏آنها براى عوامل عمیق مدیریت وجود آدمى که شخصیت انسانى است،اهمیت لازم رامطرح نمى‏کنند.در جملات ذیل و ترتیب نیازها که مازلو بیان مى‏کند،دقت فرمایید:

«با توجه به این بحث که رفتار افراد در هر زمان معمولا به وسیله شدیدترین نیاز تعیین‏خواهد شد،لذا دانستن نیاز افراد در زمانهاى مختلف براى مدیر حائز اهمیت است. دراین زمینه مازلو یک چهار چوبى را ارائه مى‏دهد.وى معتقد است نیازهاى اساسى‏جسمانى بیشترین شدت را خواهد داشت تا اینکه قدرى ارضاء شوند،نظیر غذا،لباس ومسکن نیازهایى که حیات انسان بدانها بستگى دارد تا زمانى که این نیازها به حد کافى‏براى فعالیت‏بدن بر آورده نشوند،بیشتر رفتارهاى انسان،احتمالا در همین سطح خواهدبود و بقیه نیازها،انگیزه کمى در وى ایجاد مى‏کنند.»آنگاه نخستین جدول رده بندى‏نیازها را به قرار ذیل ارائه مى‏دهد:

۱.نیازهاى جسمانى

۲.ایمنى و تامین.

۳.احساس تعلق به فعالیتهاى اجتماعى

۴.قدر و منزلت و حیثیت و مقام اجتماعى.

۵.خودشناسى و موقعیت

سپس مى‏ گوید:هر یک از نیازهاى فوق که شدت و اهمیت‏ بیشتر پیدا کند،در جدول‏ رده بندى جلوتر مى ‏افتد.مثلا هنگامى که رفتار متاثر از نیاز به خودشناسى باشد،قدر و منزلت در رده دوم و نیازهاى اجتماعى در رده سوم و نیاز به ایمنى در رده چهارم ونیازهاى جسمانى در رده آخر قرار مى ‏گیرد.این نظریه اگر چه براى انسانهاى معمولى ودر شرایط معمولى تا حدودى صحیح به نظر مى ‏رسد،ولى با دقت‏ به علل و عوامل عمیق‏ درباره رفتارها و مختصات ذاتى انسانها،لازم است که یک بررسى و تحقیق دقیق ترى‏ در این مسئله (انسان سالم از دیدگاه نیازها و تقدم و تاخر و طرق برآوردن آنها،داشته‏ باشیم.)

براى سالم سازى حیات انسانى،نخست‏باید شخصیت‏سالم و مدیریت آن را در هریک از سه گروه نیازهاى اساسى مورد تحقیق قرار بدهیم.این حقیقت را متفکرانى که‏انسان شناسى را در شناخت رفتارهاى او آنهم رفتارهاى معلول نیازهاى مادى و جسمانى‏ خلاصه مى‏کنند،و موضوع شخصیت‏سالم را در به وجود آوردن انسان سالم،یا بکلى‏ نادیده مى‏ گیرند و یا در یک موقعیت‏ بى ‏اهمیت قرار مى‏ دهند،صدمه‏اى غیر قابل جبران‏به انسان شناسى و انسان سازى وارد مى‏آوردند!باید با کمال صراحت و قاطعیت‏ بگوییم:

احساس بى‏ نیازى از مدیریت ‏شخصیت ‏سالم براى به وجود آمدن انسان سالم،مساوى ‏است‏ با توقع معلول صحیح و سالم بدون علت صحیح و سالم!چنین توقعى شبیه به این‏است که شما هزاران کارتهاى نشان دهنده نامها و موضوعات و شماره‏هاى اصلى و فرعى‏و مشخصات قفسه‏هاى یک کتابخانه معظم را که در کارتکس‏هاى مشخص با کمال‏ ترتیب قرار داده ‏اید،از ارتفاع صد مترى در هوایى که بادهاى متنوع وزیدن گرفته است،رها کنید و انتظار داشته باشید که همه آن کارتها با کمال نظم و ترتیب بیایند و هر یک درجاى خود قرار بگیرند!

در صورتى که گاهى براى تشخیص یک نیاز واقعى و انتخاب‏طریق یا طرق مرتفع ساختن آن،در جنگل حوادث بیرونى و درونى به حذف وانتخابهاى متعدد و متنوع نیازمند مى‏شویم.بهمین جهت است که مى‏گوییم:حیات آدمى‏اگر از طرف عوامل جبرى طبیعى یا اجتماعى و سیاسى توجیه جبرى نشود و از طرف‏دیگر،شخصیت‏سالم درونى هم نتواند مدیریت وجود آدمى را به اهداف معقول که روبه هدف اعلاى حیات باید تنظیم شوند،به عهده بگیرد،زندگى چنین انسانى در نوسانات‏بى‏نظمى بلکه در طوفانى از تضادها و تناقضها سپرى خواهد گشت.

سعیکم شتى تناقض اندرید
روز مى‏دوزید و شب بر مى‏درید

مولوى

این است روشنترین و قاطعانه‏ ترین دلیل براى لزوم مدیریت‏ شخصیت‏ سالم براى زندگى‏ سالم یک انسان.

در آغاز بحث،اصول نیازها را بر سه قسم عمده تقسیم کردیم:

۱.نیازهاى مادى و جسمانى طبیعى.

۲.نیازهاى مربوط به زندگى توجیه شده خاص در جامعه.

۳.نیازهاى حیات تکاملى که مى‏تواند حیات انسان را رو به هدف اعلى به حرکت‏در آورد.

براى مدیریت هر یک از این سه نوع نیازها،فعالیتى خاص شخصیتى لازم است که ازپراکندگى انگیزه‏ها و پدیده‏ها و شئون حیات جلوگیرى نموده و زمینه حرکت پویا وهدفدار را که بهترین مختص حیات یک انسان سالم است،آماده نماید.

فعالیت‏ شخصیتى یکم-عبارتست از«صیانت ذات طبیعى محض‏»[یا خود طبیعى]که اشراف و آگاهى به نیازهاى مادى و جسمانى محض و موازنه اهم و مهم و انتخاب‏طرق مرتفع ساختن آنها را مدیریت مى ‏نماید.

فعالیت ‏شخصیتى دوم-عبارتست از«صیانت ذات‏»مربوط به زندگى توجیهى خاص در جامعه که شامل عناصر متنوع فرهنگى،حقوقى،سیاسى،و اقتصاد اجتماعى وغیر ذلک مى‏ باشد.

فعالیت‏ شخصیتى سوم-عبارتست از«صیانت ذات در مسیر حیات تکاملى‏»که زمینه‏را براى حرکت‏به سوى هدف اعلى زندگى را در انسان سالم آماده مى ‏سازد.این مسئله ‏که آیا هر یک از این سه نوع فعالیت ‏شخصیتى مستند به یک شخصیت ‏یا[من،ذات،خود]خاص مى‏ باشد،یا یک شخصیت[یا من…]است که با داشتن نیروها و عوامل‏ متعدد و متنوع،مى ‏تواند هر یک از سه گروه نیازهاى عمده را مدیریت نماید،هنوز به ‏تحقیق نهایى نرسیده است. (۱) و فرو رفتن افراطى در رفتار شناسى که معلول شناسى است،مانع از نفوذ علمى و معرفتى در اعماق درون انسانها براى یافتن علت است که‏«شخصیت‏»[هویت اساسى وجود آدمى]نام اصلى آن است.

آن هویت اساسى که درجدول موضوعات و مسائل علوم انسانى،در خانه آخر پس از صد موضوع و مسئله ‏قرار داده مى‏شود!اگر چه در مباحث و بررسى‏هاى رسمى،ممکن است در خانه اول‏جدول قرار بگیرد،ولى مى‏دانیم از نظر اهتمام و جدیت لازم با آن مسائل و موضوعات‏ برابرى نمى‏کند و همین بى ‏اعتنایى باعث مى‏ شود که موضوع خانه صدم جدول، تمامى ‏محتویات کل جدول را بى‏ اعتبار بسازد.

براى احساس اهمیت‏ حیاتى شخصیت‏ سالم در وجود انسان سالم و به ثمر رساندن‏ علوم انسانى و متوجه ساختن کارکنان این علوم به اینکه هر قدر که آنان از اهمیت‏ شخصیت در حیات مادى و معنوى انسان و ارزشهاى آن بکاهند،بهمان مقدار علوم‏انسانى آنان اعتبار خود را از دست‏ خواهد داد،ضرورى به نظر مى‏رسد که گرفتارى علاج ناپذیر درون انسانها را به تناقض صریح در صورت کاستن عظمت و ضرورت ‏مدیریت‏ شخصیت‏ سالم در وجود انسان سالم،روشن بسازیم و بیان کنیم که بدون ‏شخصیت‏ یا با وجود شخصیت ناسالم در درون انسانها،محال است که ما بتوانیم یک‏زندگى سالم داشته باشیم.براى توضیح این گرفتارى، شما مى‏توانید به برخى از کتابهاى‏ روانشناسى که رفتارها را بر علل آن (شخصیت و عوامل به وجود آورنده آنها) مقدم‏ مى ‏دارد مراجعه فرمایید.

و نیز مى‏توانید به نوشته داستایوسکى درباره پیدا کردن چاره‏تضادها و تناقض‏ها درونى انسان (یادداشتهاى زیر زمینى) مراجعه نمایید در این نوشته،خواهید دید این نویسنده بزرگ[که واقعا به بسیارى از ابعاد و زوایاى درون آدمى سرکشیده و معلومات خوبى را از آنها بهره‏بردارى نموده و در اختیار مردم گذاشته است]به‏جهت عدم توجه جدى به حقیقت ‏شخصیت و کاربرد شگفت انگیز آن در مدیریت ‏وجود انسان سالم[در همه قلمرو حیات]مجبور شده است اهمیت را به‏«مى‏ خواهم‏» شخصى افراد انسانى نسبت‏بدهد و ملاک زندگى مورد رضایت انسان را،اشباع همان‏«مى‏ خواهم‏»تلقى نماید!و در نتیجه عقل و خرد و منطق و احترام و آرامش و سعادت ودیگر عوامل حیات آدمیان را فداى آن‏«مى ‏خواهم‏»نماید!در صورتى که اگرداستایوسکى با آن ذهن عالى و هوش سرشار و قلم زیبا،شخصیت را مورد دقت قرارمى‏ داد،و مدیریت همه اندیشه‏ ها و تعقل‏ها و خردگرایى‏ ها و علم و معرفت و«مى‏ خواهم‏»هاى شخصى را به شخصیت واگذار مى‏کرد،قطعى است که هم تضاد وتناقض ما بین عقل و خرد و منطق از یک طرف و«مى‏خواهم‏»هاى شخصى از طرف‏دیگر،مرتفع مى‏گشت و هم،گام بسیار مؤثرى در راه به وجود آوردن حیات سالم‏مى‏داشت. (۲)

آقایان من،آیا مى‏توانید بگوئید:حقیقتا براى بشر چیزى که پربهاتر و مصلحت آمیزتر ازبزرگترین منافع و مصالحش باشد وجود ندارد؟و یا (به دلیل اینکه منطق را گم نکنیم) ،این طور بگوییم که مصلحتى وجود دارد که افضل جمله مصالح بشرى است،ولى درتمام قاموسهاى مصالح و منافع که نگاه کنیم همیشه از قلم مى‏افتد،این مصلحتى است که‏مهمتر و قوى‏تر و بزرگتر از کلیه مصالح دیگر است.

این مصلحتى است که به خاطر آن‏ بشر آماده است و مى‏تواند به تمام مصالح و منافع مشخص و تعیین شده قبلى پشت پابزند و همه قوانین آنها را نیز به دست نسیان بسپارد و علیه تمام آنها عمل کند،یعنى علیه‏عقل،علیه احترام و آرامش و خوشبختى رفتار کند.خلاصه علیه تمام این خواص ومنافع خوب و قشنگ عمل کند،فقط به خاطر حفظ این بزرگترین و مصلحت آمیزترین‏مصلحت‏هایش،به خاطر این مصلحتى که براى او پربهاتر از هر چیز است.

مى‏شنوم که مى‏خواهید حرفم را قطع کنید و بگویید:«با تمام این احوال که مى‏گویى،آن مصلحت نیز مصلحتى است‏بین مصلحت‏ها»اما کمى تحمل کنید،تا بیشتر توضیح‏بدهم.آنچه مى‏گویم مربوط به امرى واهى و خیالى نیست،بلکه به دلیلى که اقامه مى ‏کنم‏ ربط دارد.

این مصلحتى که اسم بردم تنها به همین دلیل قابل توجه است که از سیاهه ‏ها وطبقه ‏بندى‏ هاى معمولى که براى مصلحت‏هاى دیگر مى‏کنند خارج است و تمام آنها راخراب مى‏کند.همه آن قواعدى که بشر دوستها جهت غنى کردن،یا سعادتمند کردن ماخاکیان،وضع یا تقریر کرده‏اند،همه را زیر پا مى‏گذارد و خراب مى‏کند،همه آنها را غیر ممکن مى‏کند. (۳)

قبل از اینکه نام این مصلحت ‏بخصوص را ببرم،مى‏ خواهم خودم را به خطر بیندازم،و آشکارا و عریان بگویم که جمله این روش‏ها و راهنمایى ‏هاى قشنگ،تمام این‏ تئوریها و قوانین-که براى مردم تمایلات حقیقى و عادى ایشان را توضیح مى ‏دهد،وپس از توضیح براى اجراى آن تمایلات مردم را مجبور مى‏ کند که خوبتر شوند و نجیبانه‏ زندگى کنند-به عقیده من تمام این روش‏هاى پیشنهادى هیچ نیست جز منطق خشک وجامد،بله منطق خشک و جامد.

این تئورى اصلاح بشریت،و تصحیح زندگى او با روش نو،و به وسیله راهنمایى وتهیه روشهایى که مصالح واقعى او را در برداشته باشد،تقریبا چیزى شبیه به آن است که…که مثلا با کل مدعى شده بود.او مى‏گفت:«که انسان در اثر تمدن فرهنگ به تدریج‏ نرمتر و آرامتر مى‏ شود و کم کم از وحشیگرى و خون آشامیدنش کاسته مى‏گردد تا به ‏جایى مى‏رسد که دیگر به درد جنگ و ستیز نمى‏ خورد.»

خیال مى‏کنم این آقا فقط به وسیله استدلال منطقى خشک و جامد به این نتیجه‏رسیده باشد،ولى چه مى‏شود کرد که بشر تمایل عاشقانه ‏اى براى سیستم ساختن و روش‏درست کردن دارد و براى نتایج و مقدمات تجریدى که بصرف تعقل صورت گرفته‏است،ارزش فوق العاده‏اى قائل مى‏شود،و همیشه آماده است که تعمدا واقعیت‏ها راندیده بگیرد.فقط براى اینکه به مقوله‏ها و مقدمات و نتایج منطقیش لطمه نخورد حاضراست که!چشمش نبیند و یا گوشش نشنود،تا سیستم‏هایى که ساخته است همانطور که‏ هستند باقى بمانند!

اما این طورى که نمى‏شود،آقایان من!چشمتان را باز کنید،اطرافتان را نگاه کنید!خون چون رودخانه‏اى جارى است،آنهم چطور؟تمامش بر طبق قوانین و دستورات‏مسیح،مثل اینکه شامپاین مى‏ریزند خون مى‏ریزند.

همین قرن نوزدهم را از خاطر بگذرانید،به همین قرنى که آقاى…نیز در آن قرن‏زندگى مى‏کرده‏اند توجه کنید:ناپلئون داریم،هم بناپارت و هم سومى،بعد مى‏آییم برسر امریکاى شمالى،جنگهاى ممتد و تقریبا دائمى،جدالهاى مسخره داخلى در اروپاى‏شمالى و غیره،حالا خواهش مى‏کنم بفرمایید که چگونه و کجا فرهنگ و تمدن،ما راترمز کرده است؟

فرهنگ قوه دراکه مردم را زیادتر کرده و تمییز چند جهتى را در ایشان‏افزایش بخشیده است و…و تقریبا کار فرهنگ همین است و مى‏گویم که درست در اثرترقى و تکامل همین قوه دراکه است که بالاخره بشر توانسته است در خون ریزى نیزنوعى لذت پیدا کند و به اینکار ادامه بدهد.هنوز هم همینطور رفتار مى‏کند.آیا هیچ‏توجه کرده‏اید،که دقیق‏ترین مردمان خونریز و خون آشام و جانى،تقریبا همه بدون‏ استثناء از جمله متمدن ‏ترین مردم بوده ‏اند؟مردمى بوده‏اند که حتى آتیلا و رازین واستنکاج (رهبر طغیان قزاق‏ها در سال ۱۶۷۱-۱۶۶۷ که در آن ۷۱ نفر اعدام شدند) را با ایشان اصلا نمى ‏توان مقایسه کرد،و اگر ایشان،این مردم مانند آتیلا و رازین ‏معروف نشده ‏اند فقط از این جهت است،که زیاد هستند،همه جا پیدا مى‏شوند، خیلى‏معمولى هستند،کسى به آنها توجه نمى‏کند،همه از دیدن ایشان خسته شده ‏ایم، وحوصله نداریم که در جستجویشان باشیم و نشان شان کنیم.

به هر تقدیر بشر در سایه تمدن نه تنها تشنه بخون‏تر از سابق شده است،بلکه به صورت‏زشت‏تر و پست‏ترى خون آشام شده است،خیلى پست‏تر و نفرت انگیزتر از آنچه درسابق بود،زیرا سابقا در خونریزیهایى که مى‏کرد عدالت و حقانیت مى‏دید و با وجدانى آسوده هم نوعش را مى‏کشت،کسى را مى‏کشت که به عقیده وى بایستى او را بکشد،ولى حالا با اینکه مدتهاست مى‏دانیم که اینکار کارى است‏بسیار پست و پلید و زشت،باوجود این خیلى بیشتر از سابق خون خلق را مى‏ریزیم.خوب،کدام خونریزى بدتراست؟خودتان قضاوت کنید! معروف است که کلئوپاتر (ببخشید از این مثالهایى که‏مربوط به عهد عتیق است) -دوست مى‏داشت که سنجاقهاى طلائى را به سینه کنیزان وندیمه‏ هایش فرو کند،و از صداى ضجه و شیون ایشان لذت ببرد.

خواهید گفت که:این کار از نظر نسبى زمانى که بگوییم،مربوط به عهد بربریت‏ مى‏شود به حالا چه؟

مى‏گویم:امروز هم در عهد بربریت زندگى مى‏کنیم-با در نظر گرفتن خصوصیت‏زمانى حالا هم با سنجاق به سینه دیگران فرو مى‏ کنیم.

و با اینکه بشر امروز نسبت‏به عهد بربریت در پاره‏اى جهات علمى و مسائل مادى‏پیشرفت کرده است،و مى‏تواند دقیق‏تر و روشن‏تر از قدیم به دنیا نگاه کند و تحقیق کند.ولى هنوز عادت نکرده است رفتارش را با عقل و خرد و عملش هم آهنگ سازد،و آن‏گونه عمل کند که علم به او آموخته است.

آقایان من!مى ‏بینم که هنوز هم کاملا مطمئنید،و قطع دارید که بالاخره بشر روزى‏عاداتى را که گفتیم فرا خواهد گرفت.مى‏گویید وقتى که آخرین باقیمانده‏هاى عادات‏ احمقانه گذشته از یادش رفت،آن وقت عاقلانه رفتار خواهد کرد،آن وقت عقل سالم باکمک علم و دانش، بیعت‏بشرى را کاملا تربیت مى‏کند و او را به مرد خردمندى تبدیل‏مى‏نماید،و در آن صورت به تنها راه عقلائى موجود رهبریش مى‏ کند،و در آن روزدیگر به اختیار و آزادانه به راه غلط و خطا نخواهد رفت،و به این فساد عالم گیر خاتمه‏ خواهد بخشید.

چنین بگوییم که خواسته‏ ها و تمایلات طبیعیش را،دیگر بى‏اراده و بى‏اختیار فراموش‏نخواهد کرد،و از آنها پرهیز نخواهد نمود.بله حتى شما به این عقیده خودتان چیزى دیگر مى‏افزایید و مى‏گویید:در آن تاریخ‏نفس علم، آموزگار بشر مى‏شود.

– (با اینکه به نظر من این علم هم که مى‏گویید،فقط چیز لوکس و تفننى است) -بازمى‏گویید که آن بشر دیگر خود خواهى و خواهش بیجا ندارد،هیچوقت هم نداشته‏است! مى‏گویید که بشر از نظر علمى چیزى نیست جز یک پنجه و دسته پیانو یا یک‏ارگ دوار دستى، و مى‏گویید که غیر از ما در عالم وجود قوانین طبیعى نیز هستند مثلابشر آنچه را که مى‏خواهد بکند نه به دلیل تمایلات شخصى و ارادیش مى‏کند بلکه کاملاخود بخود صورت مى ‏پذیرد،طبق قوانین طبیعى.در نتیجه و بحساب شما فقط کافى‏است که ما این قوانین را کشف کنیم.

وقتى کشف کردیم دیگر بشر نسبت‏ به اعمالى که ‏مى ‏کند مطلقا مسئول نیست.و خواهد توانست که یک زندگانى بى‏ نهایت[لذت بخش ومنطقى بدست‏ بیاورد]و رفتار مردم را طبق این قوانین به صورت ریاضى در مى ‏آوریم ومانند جدول لگاریتم مثلا آنها را تا ۱۰۸۰۰۰ حساب مى‏کنیم و این صورتها و حسابهارا در تقویم یا در کتابچه ‏اى یادداشت مى‏ کنیم،و یا کمى بهتر و مفصلتر آن را در چندجلد کتاب خوب نقل مى‏ کنیم و منتشر مى ‏کنیم.

این مجلدات چیزى مى‏شود مثلا شبیه به دائره المعارف امروزى که در آن همه اعمال‏و افعال صحیح مردم را دقیقا حساب کرده،و جمع و تفریق کرده و نوشته‏ایم،در آن‏روزگار،دیگر در هیچ نقطه از عالم رفتارى و اعمال غیر منتظره و ماجراى مختلفه و ناباب‏اتفاق نخواهد افتاد.

آنگاه- (آقایان من،اینها همه‏اش عقیده شماست) -نسبتها و روابط جدید اقتصادى پیدا مى‏شود،قوانین و روابطى که آنها نیز دقیقا حساب شده،و مانند روابط اجتماعى‏بصورت ریاضى سنجیده شده است.با یک چشم برهم زدن تمام سئوالات و اشکالات‏مردم حل مى‏شود و از بین مى‏رود.-فقط براى اینکه ما قبلا کلیه جوابهاى لازم علمى رادر قوانین و روابط پیش بینى کرده‏ایم و حاضر داریم سپس براى مردم قصرى از بلورآماده مى‏شود و سپس…خلاصه کلام،سپس مرغ افسانه‏اى هماى سعادت به پروازدر مى‏آید و به بام این کاخ بلورى مى‏نشیند و…خوب طبیعى است که اجراى این‏خیالات را نمى ‏توان ضمانت کرد (حالا دیگر خودم صحبت مى‏کنم.)

در آن صورت زندگانى ما بسیار خسته کننده مى‏شود-زیرا اگر چنان شد،اگر همه‏چیزها دقیقا حساب شد چه باید بکنیم؟-چون به همان نسبتى که زندگى بسیار عاقلانه ‏اى ‏فراهم مى‏ شود،ولى در اثر همین خسته کننده بودن و یکنواخت ‏بودن آن،چه فکرهایى‏ که براى مردم پیش نمى‏آید.آن سنجاقهاى طلائى که قبلا گفتم نیز به دلیل همین‏ خسته کننده بودن،و یکنواخت‏ بودن زندگى در سینه کنیزکان کلئوپاتر فرو مى‏رفت و الاعلت دیگرى نداشت،خوب، بهتر است که از آنجا صحبت نکنیم،و از همه پلیدتر ونفرت انگیزتر این است که پس از فرو کردن سنجاقها در سینه دیگران خوشحال و شادهم مى‏شویم و کیف مى‏کنیم.با همه این احوال بشر احمق است،بى‏نهایت احمق است ویا اگر احمق هم نباشد خیلى حق ناشناس و بى‏سپاس است،به طورى که اگر بخواهیم از اوحق ناشناسترى را بجوییم بایستى با چراغ بگردیم و نیابیم.

مثلا در آن روز طلائى که شما مى‏گویید،اگر یکنفر جنتلمن پیدا شد و بى‏مقدمه،و درمیان این همه سعادت،و زندگى بسیار عاقلانه عمومى،جلوى ما سبز شد،و دستهایش رابکمرش زد، و قیافه مسخره کننده‏اى به خودش گرفت و به ما گفت که:«حاضرین‏محترم،خوب،حالا که چى،آیا هنوز وقت آن نرسیده است که این عقل و منطق را بانوک پا دور بریزیم و همه این لگاریتم نویسیها و حسابهاى منفور و منحوس را به جهنم‏بفرستیم؟تا بتوانیم مانند سابق باز به تمایلات مجنونانه خود بپردازیم و همانطور که ‏زندگى مى ‏کردیم بکنیم؟!»

اگر چنین آقایى پیدا شد من به هیچ وجه تعجب نمى ‏کنم،زیرا بشر بى‏سپاس است وقدر دنیاى طلائى که شما براى او تهیه دیده‏ اید نمى‏داند.

تازه،کار این آقاى جنتلمن این قدر زشت نیست،فقط کمى نیشدار،زننده وناخوشایند است. زشت‏تر از آن این است که آن آقاى جنتلمن- (شاید) -نخیر چه‏مى‏گویم،حتما و قطعا موافقینى پیدا خواهد کرد-خوب بشر را چنین آفریده‏اند.ازدلایل و انگیزه‏ هاى بسیار پوچ و بى‏ معنى که اصلا به گفتنش نمى‏ارزد براى خودش بهانه‏ مى‏ جوید و به آنها عمل مى‏ کند:چون بشر هر که باشد،همیشه و در همه حال دوست‏دارد،چنان کند که مى ‏خواهد و به هیچ وجه خود را ملزم نمى ‏داند،آنچنان کند که عقل‏ دارد،چنان کند که مى‏ خواهد و به هیچ وجه خود را ملزم نمى‏داند،آنچنان کند که عقل ‏سالم و مصلحت او ایجاب مى‏ کند و به او امر مى ‏دهد و اینکه قادر نیستیم حتى علیه‏ مصالح شخصى خودمان هم اقدام به امرى کنیم،و اینکه گاهى مى‏شود که حتما بایستى‏که این چنین بخواهیم و بکنیم-این مطلب جزء عقاید من و یکى از اندیشه‏ هاى من است.

اراده شخصى و آزاد بشر،تمایلات انفرادى و به نظر من حتى احمقانه ‏ترین آنها،خیالات و فانتزى ‏هایى که خودش ساخته و پرداخته،و گاهى تا سر حد جنون ممکن‏است پیش رفته باشد،همین‏ ها،درست همین چیزهاست،که در هیچ قاموس،و سیاهه وصورتى از مصالح و منافع نوشته نشده است،و هم اینهاست که من آنها رامصلحت آمیزترین مصالح نام گذاشتم،محال است که بتوان اینها را طبقه بندى کردوجود همین عوامل است که تمام تئورى‏ها،روش‏ها و سیستم‏هاى عاقلانه اشتباه ‏در مى آید و بکلى از بین مى ‏رود.

این آقایان دانشمندان و علماى علم الاجتماع از کجا مى‏دانند که بشر به اراده‏اى‏نجیبانه و مؤقر و طبیعى و عادى باید احتیاج داشته باشد و احتیاج دارد؟چه شد به این‏فکر و اندیشه پرداختند،که بدون کوچکترین شک و تردید اظهار دارند و بپذیرند،که‏ حتما بشر اراده‏اى عاقلانه و مصلحت آمیز لازم دارد؟انسان فقط و فقط تسلیم تمایلات ‏مستقل خودش است،و هم آن را لازم دارد و بس-این استقلال هر چه گران تمام شود،و به هر کجا او را بکشاند و با خود ببرد فرق نخواهد کرد.هم آن را مى‏خواهد.و اما این‏اراده فقط شیطان مى‏داند که…

باز مى‏ شنوم که قهقهه را سر داده‏اید و حرفم را قطع مى‏کنید که:هاهاها اراده!اراده‏ که اصلا و حقیقتا وجود خارجى ندارد،علم امروز بشر را کاملا تشریح کرده است،وهمه مى‏دانیم که این اراده به اصطلاح آزاد،چیز دیگرى نیست،جز…

آقایان من،اندکى صبر کنید خودم نیز مى‏خواستم همین مطلب را شروع کنم!اقرارمى‏کنم، که وقتى این ایراد شما به خاطرم رسید تقریبا ترسیدم.درست‏به جایى رسیده‏بودم،که مى‏خواستم بگویم که این اراده را شیطان فقط مى‏داند،که ممکن است‏ به ‏چیزهایى مربوط باشد،و ما بایستى نمى‏دانم به دلیل داشتن و یا نداشتن آن از خدا تشکرکنیم و…یک مرتبه به یاد علم،همان علمى که مى‏فرمایید،افتادم و…شما حرفم را قطع ‏کردید.

خوب ما فرض مى‏کنیم که یک روز واقعا فرمول تمام آرزوها و امیال خودمان راپیدا کنیم، منظورم این است که بفهمیم که این امیال و طلب‏ها از چه چیزهایى تبعیت‏مى‏کنند،و به چه چیزهایى بستگى دارند،و در واقع بر طبق چه قوانینى و نظاماتى ایجادمى‏شوند،و چگونه تعمیم پیدا مى‏کنند،در صورتهاى مختلف و متضاد به چه و کدام‏جهت متوجه مى‏گردند و غیره،خلاصه،بتوانیم فرمول صحیح منطبق بر ریاضى آنها را پیدا کنیم-در آن صورت بشر فورا و در هر جا که مسیرش مى‏گردید دست ازخواسته ‏هایش بر مى‏داشت،و به هیچ وجه میل نداشت که اراده داشته باشد.

چه لذتى‏ دارد که آدمى هر چه مى ‏خواهد از روى تقویم و حساب بخواهد؟تازه به اینجا ختم ‏نمى‏ شد،در آنصورت انسانها به شکل پیانو یا ارگ دستى در مى‏ آمدند و یا چیزى شبیه به ‏این آلات و ادوات موسیقى،زیرا انسان بدون تمایلات،آرزوها و طلب‏ه ایش،بدون‏اراده‏اش،چه مى‏ تواند باشد جز یک کوک تار یا پنجه پیانو؟

عقیده شما چیست؟باز هم باید در بدیهیات تحقیق کنیم-آیا فرضى که کردیم‏ممکن است تحقق یا بد یا نه؟

بالاخره تصمیمتان را بگیرید و بگویید که:«هوم م اراده ما در اثر برداشت وجهان بینى‏هاى مغلوط و اشتباه،فعلا طورى شده است که،مصالح ما را منحرف و غلطمى‏جوید و مى‏طلبد.

به همین دلیل غالبا ما در طلب بى‏ معنى کامل هستیم،در طلب بى ‏معنیها هستیم،زیرا براثر نادانى و احمقى،در این بى‏ معنى‏ ها،راحت ‏ترین و آسوده‏ترین راه را جهت رسیدن به‏ چیزى که ظاهرا صلاح است،مى ‏بینیم و همانرا انتخاب مى‏کنیم.

ولى وقتى که همه چیز توضیح و تشریح شد،و سفید و سیاه را مشخص کردیم (و البته‏ اینکار به هیچ وجه غیر ممکن نیست،و این ادعا که قبلا فرض کنیم و پیش بینى کنیم،که ‏بشر هیچوقت پى بقوانین مخصوص طبیعت نخواهد برد،کاملا بى ‏معنى و پوچ است.)

در آن صورت امرى بدیهى است،که دیگر آرزوها و تمایلاتى وجود نخواهدداشت،چون خواسته ‏هاى ما وقتى یکبار با عقل همراه شد،آنگاه ما نیز هر چه را که‏ بخواهیم عقلائى مى‏ خواهیم،چون امروز ما فقط با عقل فکر مى‏کنیم،ولى ما عقلمان رانمى‏خواهیم،و در نتیجه ممکن است که هر چیز،ولو مضر و غیر صالح باشد بتوانیم،آرزو کنیم و بخواهیم…

اما در آن روز چون کلیه آرزوها و افکاران را دقیقا قبلا حساب خواهیم کرد ویک بار براى همیشه قوانین این اراده آزاد را که مى‏گویند کشف خواهد شد،و بالنتیجه ‏محصول کار ما همان تقویم و صورت سیاهه مى ‏شود،به طورى مى‏ شود که باز ما عملا ازروى این تقویم و صورت سیاهه،اراده خواهیم کرد،و اگر چیزى بخواهیم بر طبق آن‏صورت خواهیم خواست، زیرا وقتى براى من حساب کردند،و ثابت کردند،که اگر مثلاروزى به یک نفر در خیابان دهن کجى کردم،فقط به این دلیل اینکار را کرده‏ام،که‏مجبور بودم و بایستى در آن لحظه آن کار را مى‏ کردم،یعنى در آن دقیقه حتمامى‏ بایستى تغییر قیافه مى ‏دادم و دهن کجى کردن خود را مى ‏نمایاندم.

حالا مى‏خواهم بدانم که در آن صورت،دیگر چه آزادى براى من باقى مى‏ماند؟ بخصوص در صورتى که شخص فهمیده و تحصیل کرده‏اى نیز باشم و تحصیلات علمى‏خودم را هم مثلا در یکى از دانشکده‏ها به پایان رسانیده باشم.

پس مى‏توانم سى سال زندگانى خودم را قبلا پیش بینى و حساب کنم.یک کلام،اگربه آنجا رسیدیم،بجاى ثابت و لا یتغیر رسیدیم،دیگر بهمان نهج ادامه مى‏یابد و مامجبور هستیم،هر چه که هست همانطور بپذیریم،بله،در آن صورت پى در پى بایدبخود تلقین کنیم که طبیعت در صورتى هم که ما ناراضى باشیم و به علتى مویه و فریاد وفغان کنیم،و از خود عدم رضایت و تسلیم نشان بدهیم و پکر باشیم،از ما نمى‏پرسد،چه‏مى‏خواهى و اراده تو چیست.باید هر چیزى را چنانکه هست‏بپذیریم و قبول کنیم،نه‏آنچنان که میل داریم باشد،اگر واقعا بر طبق این تقویم حساب شده عمل کنیم،و…ومثلا قرع و انبیق شیمیایى خواهد شد که مى‏دانیم از آن چه بیرون مى‏آید،و خوب،درآن صورت نیز کارى نمى‏ توان کرد،باید محصول این قرع و انبیق را نیز همچنان که هست‏بپذیریم،و الا طبیعت‏خودش بدون در نظر گرفتن تمایل شما هر چه بخواهد وبپذیرد اجرا مى‏کند،و از شما نمى‏پرسد که چه بایدش کرد…»

آفرین!احسنت،اتفاقا عقیده من نیز موبموهم این است.آقایان من،البته مرامى‏بخشید که مدتى است از فلسفه کنار کشیده‏ام،زیرا در اثر این کار چهل سال تاریکى‏داشتم!پس حالا مى‏توانید لطفا به من اجازه بدهید کمى تصور و خیال کنم.توجه کنید: آقایان من،عقل و خرد چیز خوبى است،هیچ کس بر این مطلب اعتراضى ندارد،ولى‏عقل و خرد همیشه عقل و خرد است و عقل و خرد خواهد بود،و تنها غذاى روان وفکر آدمى است،در صورتى که امیال و خواهش‏ها،بر عکس این عقل و خرد،نمایشى ازمجموع زندگانى بشرى است.مى‏خواهم بگویم، کلیه زندگانى بشرى و هر چه در زیر وبم این زندگانى وجود دارد است،و اگر این زندگانى در تظاهرات آشکارش،به صورت‏مبتذل،ژنده،پوسیده و پلیدى نیز جلوه کند،باز هم زندگى است، و به عقل و درایت‏ربطى ندارد،زندگى است و نه یک فرمول ریاضى،جذر و کعب و معادله. (۴)

تعریف شخصیت ‏سالم

واضح است ما تاکنون توانایى تعریف حقیقى شخصیت‏سالم را با این فلسفه‏ها و علومى‏که تاکنون به دست آورده‏ایم،نداریم.مخصوصا با در نظر داشتن اینکه ما باید هم یک‏تعریف یا حداقل یک توصیف رضایت‏بخش درباره شخصیت داشته باشیم و هم درباره ‏مفهوم سالم،تا بتوانیم براى شناخت‏شخصیت‏سالم،مفاهیمى روشن و قابل قبول رامطرح نماییم.

ما براى شناخت‏ شخصیت هیچ راهى جز توصیف مختصات آن نداریم،زیرا درک و ریافت‏حضورى ما درباره این حقیقت،جز دریافت همان‏«من‏»فوق کمیت‏ها وکیفیت‏ها نیست و ما نمى‏توانیم ذات‏«من‏»یا«شخصیت‏»را مانند یک نمود فیزیکى‏ببینیم،یا آن را شهود کنیم،بکله آنچه را که در مى‏یابیم،حقیقتى است که با تعین خود درمقابل‏«جز من‏»ما را به خود متوجه مى‏سازد و خود همین توجه که علم حضورى(خود آگاهى) نامیده مى‏شود،بدان جهت که از خود«من‏»است[زیرا من هم مورد درک‏است و هم درک کننده]بازیگرى را به تماشاگرى ما در مى ‏آمیزد و این خود«من درک‏شده‏»خالص را در دیدگاه ما قرار نمى‏دهد.

به همین جهت است که ما مجبوریم براى‏دریافت‏«من‏»با شناخت مختصات آن وارد عمل شویم.اگر چه ما براى شناخت مفهوم‏«سالم‏»به مشکل علم حضورى دچار نمى‏شویم،ولى نسبى بودن این پدیده هم ما را ازتعریف سالم به عنوان یک حقیقت مشخص،داراى هویت معین و مختصات روشن‏جلوگیرى مى‏نماید.به هر حال،نخست‏باید به این مسئله توجه داشته باشیم که‏«من‏»ازهمه جهات همان‏«شخصیت‏»نیست که هر چه درباره آن بگوییم،درباره شخصیت هم‏صدق کند.

زیرا اطلاق و بى‏رنگى و حالت تجرد در«من‏»بیش از«شخصیت‏»است،ماوقتى که‏«شخصیت‏»را در نظر مى‏آوریم،خصوصیاتى ثابت را که در درون یک انسان‏وجود دارد و در توجیه رفتارهاى او مؤثر است،به نظر مى‏آوریم.در صورتى که درموقع دریافت‏«من‏»خصوصیت مشخصى را درک نمى‏کنیم مگر پس از توجهات ثانوى‏و تذکر مستقل به خصائص درونى انسان،مثلا وقتى که مى‏گوییم:«شخصیت‏»استاد من،فورا مختصات روانى آن استاد که به عنوان ارکان اساسى‏«من‏»استادم بود،وارد ذهن‏خود آگاه من مى‏گردد،مانند:

۱.هشیار بودن او.

۲.محبت عالى که به دانشجویانش داشت.

۳.تواضع و فروتنى بسیار جالب او.

۴.اشتیاق وافر به افزودن مستمر به معلوماتش.

۵.آرامش روانى در برابر حوادث و غیر ذلک.

پس،از این جهت مى‏توان گفت:شخصیت عبارتست از«من‏»تشخص یافته بوسیله‏مختصات معین.با نظر به مجموع ملاحظات فوق،اثبات مى‏شود که براى تعریف یاتوصیف شخصیت، مجبوریم که استعدادها و قواها و ابعاد این حقیقت را مطرح کنیم.

سپس مفهوم سالم را بررسى نموده و در نتیجه‏«شخصیت‏سالم‏»را تا آنجا که امکان ذیراست‏بشناسیم.

 

نمونه‏اى از مختصات اساسى شخصیت

۱.ارزشیابى و مدیریت واحدها و جریانات درونى،مانند مذهب گرایى،علم گرایى،تصورات، تصدیقات،تجسیمات،تخیلات،اندیشه،تعقل،وجدان با فعالیتهاى متنوعى‏ که دارد،محبت، عشق،فرهنگ گرایى،تمدن‏خواهى،الهام‏ها،شهودها،ابداع،شک ویقین و ظن،لذائذ و آلام،خود آشنایى،خود سازماندهى،علم حضورى (خود هشیارى) ،اراده،تصمیم،اختیار،سودجویى،فرار از زیان،وفاء به عهد،امید،آرزو،فداکارى درراه آرمانهاى اعلا عفت،شجاعت،عدالت،حکمت، انجذاب بر بى‏نهایت،رؤیاهاى‏صادقه،احساس وحدت عالیه با دیگر افراد همنوع.

۲.ارزشیابى و مدیریت ارتباطات ما بین‏«من‏»و«جز من‏».

۳.ارزشیابى و مدیریت انگیزه‏هایى که از جهان برونى عینى یا عواملى درونى،باانسان در ارتباط قرار مى‏گیرند.

۴.آمادگى دائمى براى تنظیم موجودیت انسان با آینده‏اى که با رویدادهاى یقینى یا احتمالى یا حدسى از راه مى‏رسند و با او ارتباط برقرار مى‏کنند.

۵.افزون گرایى بى‏حد و درباره هر آنچه که سود و کمال خود را در آن مى‏بیند.

آن حقیقتى که مدیریت و توجیه و ارزشیابى موضوعات فوق[و با نظر به حالت‏ترکیبى و فرعى آنها]و صدها برابر آنها را در صورت سالم بودن در یک‏«حیات‏معقول‏»باید انجام بدهد، شخصیت است.

تفاوت شخصیت‏ها با نظر به معلومات و تجارب و ظرفیت در برابر حوادث وحساسیت در مقابل برخى انگیزه‏ها و کمال جوئى

بدیهى است که شخصیت‏هاى اشخاص در مقایسه با یکدیگر،بسیار متفاوت است،و به‏جهت همین تفاوتها است که یک ملاک فراگیر و قاعده واحده کاملا کلى براى شناخت‏و ارزیابى آنها، نمى‏توان عرضه نمود.شخصیت کسى که از اندک معلومات و تجارب‏ بهره‏اى ندارد،چگونه قابل قیاس است‏ با کسى که از معلومات و تجارب فراوانى‏برخوردار است.کسى که از شخصیت قوى در سازماندهى کاملى درون خود در برابرتندترین پیشامدها برخوردار است،به هیچ وجه مشابهتى با آن کسى که بنابر مثل معمولى‏«با یک کشمکش گرمش مى‏شود و با یک غوره سردش مى‏شود»ندارد.

عده ‏اى را باچشمانمان مشاهده کرده ‏ایم که با یادگرفتن چند اصطلاح فریبنده و با خواندن چند مجلدکتاب ذوقى،تحملشان را چنان از دست دادند که حاضر به شنیدن حتى یک کلمه انتقادنشدند!در برابر این کم ظرفیتها،انسانهایى دیدیم که با داشتن دریایى از معلومات وبه وجود آوردن صدها مسائل ابداعى در فلسفه و علوم انسانى،کمترین خودنمایى وهیاهو،حتى بدون ابراز اینکه‏«من هم موجودم‏»لحظات عمر پربارشان در ابدیت‏معارف جاودانى سپرى شد.

با مدعى مگویید اسرار عشق و مستى
تا بى ‏خبر بمیرد در درد خود پرستى

گمان نمى‏رود هیچ انسان آگاه و خردمندى،پلیدى کبر و غرور و خودخواهى رادرک نکرده باشد.با جرئت مى‏توان گفت که تقبیح و اهانتى که بشریت در تمامى‏دورانها براى خود خواهان ابراز کرده‏اند،درباره هیچ کسى روا نداشته‏اند.توجه فرمایید:

تا جان به تن ببینى مشغول کار او باش
هر قبله‏اى که ببینى بهتر ز خود پرستى

حافظ

من غلام آنکه او در هر رباط
خویش را واصل نداند بر سماط

مولوى

هر که را مردم سجودى مى‏کنند
زهرها در جان او مى ‏آکنند

مولوى

شخصیت ‏سالم در برابر شخصیت ‏بیمار،یعنى چه؟

هر موجود گیاهى،حیوانى و انسانى که با نظر به قوانین زندگى مخصوص به آن، هویت ‏طبیعى خود را در مسیر ادامه حیات حفظ نموده و در جریان تاثیر و تاثر کمالى قادراست در ارتباط با موجوداتى که با آن‏ها (ارتباط با خویشتن،با خدا،با جهان هستى و باهمنوع خود) در تماس قرار مى‏گیرد،آن هویت را با نظم مقرر خود،اداره کند. چنین ‏موجودى از سلامت ‏برخوردار است و بالعکس هر موجودى که از در فعالیت و جریان‏فوق (تاثیر و تاثر کمالى) ناتوان باشد،به همان اندازه ناتوانى،ناقص یا بیمار است.ازاینجا روشن مى‏شود که:

 

سالم بودن شخصیت ‏یک امر کاملا نسبى است

اصول و قواعد کلى سلامت جسمانى بنابر تحقیقات بسیار فراوان که در جنبه‏هاى‏بیولوژى و فیزیولوژى انسان،مخصوصا از نظر تندرستى و بیمارى که پزشکان صاحبنظرانجام داده‏اند، روشن‏تر و مشخص‏تر است تا اصول و قواعد کلى سلامت روانى که درروانشناسى و روانپزشکى و دیگر علوم مربوطه مطرح مى‏گردد،زیرا موضوع سلامت‏ جسمانى داراى نمودهاى فیزیکى و فعالیتهاى شیمیایى مى ‏باشد و از این جهت است که‏ وصول به مشترکات کلى پدیده سلامت در بدن و اجزاء جسمانى آن،ساده‏تر ومشخص‏ تر است،از وصول به مشترکات کلى سلامت در پدیده‏ها و مسائل روانى.

دریک عده اصول کلى‏تر،هر دو بعد انسانى،مشترکاتى دارند،به عنوان مثال همانگونه که‏براى بدنى که قدرت ۱۰ ساعت کار مفید دارد،محدود کردن آن به ۹ اعت‏بدون هیچ‏ علت منطقى،نوعى بیمارى است و چشمى که قدرت بینایى بسیار زیادى را دارد،محدود ساختن آن به بینایى‏هاى کمتر از آنچه که توانایى دارد،بدون علت صحیح،نوعى بیمارى آن جزء از بدن محسوب مى‏گردد.

همچنان شخصیتى که قدرت اکتشاف‏و اختراع دارد، یا از خلاقیت ابداعى هنرى برخوردار است و یا نبوغ مدیریت جمعى یاجامعه‏اى را دارا مى‏باشد،بدون علت منطقى،این استعدادها را خنثى کند،قطعا چنین‏اشخاصى داراى شخصیت ‏سالم نمى‏باشند.و بالعکس،کسانى که با فقدان معلومات لازم‏و کافى،در صدد اظهار نظر در مسائلى که نیازمند آن معلومات است،بر آیند،مبتلا به ‏نوعى بیمارى هستند که مى‏توان از فروع و مشتقات بیمارى خود خواهى محسوب نمود.

از همین جا معلوم مى‏شود که خنثى شدن استعدادهاى علم حضورى (خود هشیارى) ،اراده، تصمیم،اختیار،مذهب‏گرایى،علم‏گرایى،تصورات،تصدیقات،تجسیمات،اندیشه،تعقل،وجدان،محبت،عشق،عواطف قانونى،فرهنگ‏گرایى،تمدن خواهى وغیر ذلک،با امکان بهره‏بردارى از آنها نوعى بیمارى است که بدون تردید تاثیر و تاثرقانونى شخصیت را در برابر انگیزگى آنها از بین مى‏برد،و این روشن‏ترین علامت‏بیمارى‏شخصیت است.

براى سالم سازى شخصیت و نجات دادن آن از یک بیمارى مستمر که ازدیدگاه مذهب و اخلاق و فرهنگهاى انسانساز پیشرو«خود خواهى‏»نامیده مى‏ شود،باید براى بشر،راه مبارزه با تورم‏«خود طبیعى‏»را که همان صیانت تکاملى ذات است تعلیم نمود.

در این مبحث،نخستین مسئله بسیار شگفت انگیزى که داریم،این است که با این‏عمومیت و فراگیرى بیمارى‏«خود خواهى‏»که اکثریت قریب به اتفاق افراد بشر را در همه‏جوامع و از آغاز تاریخ زندگى بشر در روى کره خاکى تاکنون مبتلاء نموده است آیامى‏توانیم بگوییم:بیمارى شخصیت،خلاف قانون حیات انسانى بوده و اصل اولى‏سلامت‏شخصیت است؟

به عبارت دیگر،پدیده‏«خود خواهى‏» (دیدن خود،و اعتقاد درباره آن بزرگتر ازآنچه که هست) لازمه چنین دید و اعتقاد،دو انحراف پلید را به وجود مى‏آورد:

انحراف یکم:طغیان بر اصول و قوانین مقرره بر صلاح زندگى افراد جامعه،گاهى این‏بیمارى به قدرى شدت پیدا مى‏کند که آدم خودخواه براى اینکه خودنمایى کند و خودتورم یافته‏اش را نشکند،حتى با قواى طبیعى که قدرت مقاومت در برابر آنها را ندارد،گلاویز مى‏شود و در نتیجه به زندگى خود پایان مى‏دهد!مثلا براى خودنمایى از جاى‏بلندى مى‏پرد!از سیلى عبور مى‏کند!با یک درنده‏اى دست و پنجه نرم مى‏کند!و زندگى‏خود را در این حماقت‏بازى از دست مى‏دهد.

انحراف دوم:نگاه کردن به دیگران در درجه‏اى پایین‏تر از خود.این مختص بیمارى‏«خود خواهى‏»بوده است که حق کشى‏ها راه انداخته و حقوق‏ها را پایمال و دگرگون‏ ساخته و جنگهاى خانمان سوز را به راه انداخته است.

همانگونه که خود خواهى منبع همه بیماریهاى شخصیتى است و بیمارى‏شخصیتى منشا همه انحرافات و پلیدیها و حق کشى‏ها و خونریزیها است،تعدیل خود خواهى و مبدل کردن آن به‏«صیانت تکاملى ذات‏»منبع‏همه انواع خیرات و سعادتهاى فردى و اجتماعى براى انسانها مى‏باشدبا توجه به انواع ارتباطات انسان در این زندگانى،چهار قسم ارتباط وجود دارد که اصل‏اساسى همه آنهاست:

۱.ارتباط انسان با خویشتن،

۲.ارتباط انسان با خدا،

۳.ارتباط انسان با جهان هستى،

۴.ارتباط انسان با همنوع خود.

آدم خود خواه با خود خواهى تعدیل نیافته که همان‏«صیانت طبیعى ذات‏»است درارتباط با خویشتن،با عینک‏«خود تورم یافته‏»مى‏نگرد و خود را بزرگتر و بى‏نیازتر ازآنکه‏«هست‏»مى ‏بیند، لذا طرف توجه انسان خود خواه،هرگز نمى‏تواند خویشتن‏ حقیقى‏ اش باشد،لذا با یک‏«خود ساختگى‏»دائما در حال فریفتن موجودیت‏خویشتن است،یعنى مثلا او (۱) است ولى دائما خود را،۱۰۰ مى‏ بیند!گاهى هم خود رابى ‏نهایت تلقى مى ‏کند!!شگفتا!

که این بیمارى اصلى و تباه کننده با لذتى دروغین که‏دارد،سر تا سر تاریخ بشرى را فرا گرفته،جز مذهب و اخلاق الهى که در آن هم ریشه‏ مذهبى دارد،علاج و دوایى ندارد،ولى همین بیمارى بقدرى تجاوزگر و کور کننده است‏که همین علاج و دوا را هم طرد مى‏کند!مى‏دانید بیمارى خود خواهى در دفع این طبابت‏ و رد این علاج و دوا چه مى‏ گوید؟یک تسبیح به دست مى ‏گیرد و با ذکر نامفهوم علم،علم،علم،علم…مذهب و اخلاق و دیگر منابع ارزشى را به خیال خود از میدان خارج‏مى‏کند و با تسلیت‏به خویشتن[از طرف خود تورم یافته]سر به بالش راحت مى‏نهد وبامدادان در دانشگاهها و رسانه‏هاى گروهى دنیا،کشف جدیدى به این عنوان که‏«علم‏بلى!! مذهب و اخلاق نه!»اینجاست که بشر به حد نصاب از«خود بیگانگى‏»مى‏رسد وفریاد مى‏زند:

 

اى مرگ بیا که زندگى ما را کشت

انسان خود خواه با خود خواهى تعدیل نیافته،در ارتباط با خدا،با آن خود تورم یافته،اگر در درونش جایى براى خدایابى و خدا خواهى باقى مانده باشد،همواره خود را ازخدا طلبکار مى‏داند!که اگر از نظر جمال،زیبایى او به درجه حضرت یوسف (ع) نرسد،وثروتش از ثروت قارون ۱۵ ریال کمتر باشد،و تواناییش به آن حد نباشد که بتواند کهکشانها را با دست‏خود بردارد و در فضا بگرداند و یا یک لحظه سردرد یا پادرد به‏سراغش بیاید،فتواى نامبارکش چنین خواهد بود که خدا عادل نیست!

پس کو وکجاست آن عدالت الهى که پیامبران و اولیاء الله و حکماى راستین و عرفاء دم از آن‏مى‏زنند!اگر تورم خود طبیعى این انسان مقدارى هم افزایش پیدا کند،تدریجا بجاى انا من الله،انا بالله،انا الى الله فریاد مى‏زند:«من خدایم‏»!یا اراده خود را چنان مطلق تلقى‏ مى ‏کند که مى‏خواهد اراده مطلقى که گرداننده هستى است،از او پیروى کند.و یا مانندتکنیک زده‏هاى امروز که بدین وسیله سلطه‏ها به دست آورده‏اند،با ادعاى‏«انسان‏خدایى‏»روشنفکرى خود را به حد نصاب برسانند!

در آن هنگام که خود خواهى تعدیل یافت و خود طبیعى در مدیریت‏وجود آدمى جاى خود را«به صیانت تکاملى ذات‏»خالى کرد.چهره بسیارزیبایى شخصیت‏ سالم با یک روشنایى روشنگر،مدیریت درون آدمى را به‏دست مى‏گیرد و طعم قرار گرفتن انسان را در اذبیت‏خداوندى به اومى‏چشاند.

اى مردم،اى هنرمندان،اى دانشمندان علوم انسانى،اى فلاسفه،اى فرهنگسازان یقین‏بدانید مادامى که پدیده خود خواهى تعدیل نیافت و به درجه والاى‏«صیانت تکامل ى‏ذات‏»نرسید، توقع شخصیت‏سالم از این انسانها که شما با آنها سر و کار دارید،مانندتوقع یک آتش سوزان از آب سرد است که نامى جز حماقت ‏بى ‏نهایت نمى‏ توانیم براى ‏آن پیدا کنیم.

همانگونه که توقع‏«حیات معقول‏»از زندگى دنیوى غوطه‏ور در تمایلات بى‏مهار وامواج طغیانى هوى و هوس‏ها،نوعى جنون محسوب مى‏شود،همچنان توقع شخصیت‏سالم از آن نوع زندگى است که همه چیز و همه کس را وسیله و خود را هدف تلقى ‏مى‏ کند.!!

چنین توقعاتى شبیه به همان است که ابو الحسن تهامى در آن قصیده جاودانى که دررثاء فرزندش سروده،آورده است:

۱.و مکلف الایام ضد طباعها متطلب فى الماء جذوه نار ۲.الدهر یخدع بالمنى و یغص ان هنا و یهدم ما بنى ببوار (۵)

(آن کسى که از روزگار رو به سقوط و فنا،ضد طبیعت آن را مى‏خواهد،همانندکسى است که قطعه‏هاى آتش را در آب مى‏ جوید.)

۲ (روزگار[همانند شخصیت‏بیمار]به وسیله آرزوى بى‏اساس،انسان را مى‏ فریبد.واگر پدیده گوارایى را پیش بیاورد،غوطه ‏ور در غصه مى‏ سازد و آنچه را که ساخته است‏ با نابودى ویرانش مى‏ نماید.)

شرط انتقال از خود طبیعى متورم (شخصیت ناسالم) به من کمالى (شخصیت‏ سالم) چندان دشوار نیست زیرا آنچه که لازم است‏سربلند کردن از لجن‏خود متورم به بالا و نگریستن به ملکوت هستى است این سربلند کردن و این‏نظاره تا به بارگاه هستى آفرین منتهى نگردد، پلک چشمان درون روى هم‏نیفتد.

روزى حضرت موسى (ع) از خدا خواست که گام به بارگاه ربوبیش گذارد،او درنیایش خود چنین گفت:رب کیف اصل الیک؟قال الله تعالى:قصدک لى وصلک الى (۶) (پروردگارا چگونه به تو برسم؟خداوند فرمود:قصد وصول به من،همان و رسیدن به‏من همان.) این نوع وصول از«سیه چال شخصیت ناسالم‏»به‏«زمینه شخصیت‏سالم‏»نیزوجود دارد.یعنى آغاز ورود به منطقه شخصیت‏سالم یک آگاهى و قصد و اختیار مى‏خواهد-آگاهى به اینکه‏«من جزئى از آن آهنگ هستى،هستم که با حکمت ومشیت ازلى نواخته مى‏شود.»این آهنگ براى پیش برد کاروان انسان و انسانیت‏به سوى‏جاذبیت ربوبى است.این آگاهى که نوید بیدارى خصیت ‏سالم را در درون سر مى ‏دهد،با قصد و اختیار به حرکت در کاروان مزبور به کمال خود مى‏رسد.پس از آن،«حیات‏ معقول‏» (آن زندگى و مرگ که قابل اسناد به خدا است) «ان صلوتى و نسکى و محیاى و مماتى‏لله رب العالمین‏» (۷) به جریان مى‏افتد.

 

با به فعلیت رسیدن این شخصیت‏ سالم،هم رده بندى نیازهامنطق واقعى خود را در مى ‏یابد و هم هدفدار بودن حیات‏ روشن مى‏ گردد.

نیازها با مدیریت‏شخصیت‏سالم و با نظر به هدفگیریهاى آن،بر مبناى‏«حیات تکاملى‏» تنظیم مى‏گردد،در حقیقت،پس از تکون و رشد شخصیت‏سالم،آماده کردن زمینه‏«زندگى با آزادى مسئولانه‏»،«زندگى با علم و معرفت‏»،«زندگى با عدالت و در حمایت‏عدالت‏»و«زندگى با کرامت و حیثیت‏»بر سایر نیازها چه مادى و جسمانى محض و چه‏توجیهى خاص براى زندگى در یک جامعه و محیط خاص،اولویت و تقدم دارد،زیراشخصیت‏سالم زندگى بدون حقائق مزبور (عدالت،کرامت،حیثیت،و علم و معرفت وآزادى مسئولانه) و دیگر ارزشها را،زندگى نمى‏داند، تا چه رسد به اینکه نیازهاى آن رارده بندى نماید.

در آن هنگام که شخصیت‏ سالم در افراد جامعه تامین شد،اغلب مشکلات دینى،علمى، اقتصادى،حقوقى،و سیاسى مرتفع مى‏گردد.تنظیم نیازهاى جسمانى و شخصى و توجیهى اجتماعى،براى شخصیت‏ سالم با احراز اصول و قوانین تثبیت‏ شده طبیعى و یاقراردادى آنها، همان مقدار آسان است که نفس کشیدن براى انسان سالم در هواى سالم.به همین جهت است که با کمال صراحت و قاطعیت مى‏گوییم:اگر سیاستمداران وگردانندگان جوامع بشرى بطور عموم و حقوقدانان و پیشتازان فرهنگى و تعلیم وتربیت‏ها از عهده به وجود آوردن شخصیت‏سالم و مدیریت آن براى افراد جامعه خود،بر نیایند،هیچ کارى براى خیر و سادت جامعه انجام نداده‏اند.محال است‏یک فرد و یاافراد یک جامعه بدون داشتن شخصیت‏سالم،از خیر و کمال و سعادت حقیقى‏برخوردار شوند.

حال مى‏ پردازیم به مختصات شخصیت‏ سالم:

شخصیت‏ سالم با توجه به قانون اساسى خود که عبارتست از حفظ هویت‏ طبیعى خود در مسیر ادامه‏«حیات معقول‏»در جریان تاثیر و تاثر درارتباطات چهارگانه (ارتباط با خویشتن،با خدا،با جهان هستى و با همنوع‏ خود.)

این اصول را در زندگانى،حقائق حیاتى تلقى مى‏کند:

۱.با پذیرش یک مذهب قابل قبول عقلى و وجدانى حیات خود را با ایمان به یک‏هدف اعلى که در آیه «انا لله و انا الیه راجعون‏» آمده است،قابل توجیه و تفسیرمى‏نماید.

۲.علم را به عنوان یکى از بهترین وسائل ارتباط با واقعیات تلقى مى‏نماید،نه وسیله‏تورم خود طبیعى.

۳.آنچه را با دلائل قطعى به دست آورده است،علم به حساب مى‏آورد و اگر کمترین احتمال در مقتضاى دلیل یا دلائل بر خلاف مدعا باشد،مدعا را به عنوان یک‏حقیقت کشف شده به وسیله علم منظور نمى‏کند.

۴.با به وجود آمدن انگیزه‏هاى صحیح براى هر یک از تصور و تصدیق و ایمان‏و اعتقاد و تجسیم و اندیشه و تعقل و فعالیت وجدانى و محبت و پذیرش فرهنگى وتمدنى،و صدها حقیقت دیگر در یک نظام (سیستم باز) عکس العملى صحیح در برابرهمان انگیزه در او ایجاد مى‏ گردد.همچنین در موارد دیگر که شخصیت‏ سالم با داشتن‏ هر دو استعداد درک و عمل در جریان‏«تاثیر و تاثر قانونى‏»قرار مى‏ گیرد.

۵.صبر و تحمل در برابر حوادث ناگوار و شکیبایى در مقابل لذائذ تباه کننده ازاساسى‏ترین امتیازات عالى شخصیت‏ سالم است.

۶.امانت الهى تلقى کردن قدرت در همه اشکالش،به سود جامعه و دفع ضرر از آن،از عظمت‏هاى بسیار با اهمیت‏شخصیت‏سالم است.

۷.احساس وحدت عالى با همه افراد انسانى در آهنگ خلقت،احساسى است که‏ارزش آن را با کمیت‏هاى معمولى نتوان تعیین نمود.

۸.احساس حرکت و تحول تکاملى دائمى براى ورود به ابدیت،از نظر میت‏براى‏شخصیت‏سالم از ضرورتهاى اولیه است:

اى مقیمان درت را عالمى در هر دمى رهروان راه عشقت هر دمى در عالمى

۹.گذشت ‏سالیان عمر نه تنها براى شخصیت ‏سالم اندوه بار نیست،بلکه بدانجهت که ‏هر لحظه که مى گذرد،به مقدار همان لحظه به دیدار خداوند هستى آفرین که دربارگاهش را به روى بندگانش گشوده است،نزدیکتر مى‏گردد،بر انبساط و نشاطش‏ افزوده مى‏ گردد.

۱۰.شخصیت‏سالم آن حقیقت فعال دائمى است که هر گامى که در اقیانوس زندگى بر مى‏دارد، هم یک گام به ساحل که عرصه دیدار خداوندیست نزدیکتر مى‏گردد و هم،با آن گام موجى از حقیقت را که در همان اقیانوس وجود دارد،در مى‏یابد.

خویشتن شما،براى ملاحظه همه حرکات شما در کمین نشسته ودیده بانانى از اعضاء خود و حافظان راستین دارید که اعمال و عدد نفسهاى‏ شما را حفظ مى‏ کنند و هیچ تاریکى و سدى نمى‏ تواند شما را از کمین ودیده‏بان و حافظان وجودتان بپوشانند.

حافظان را گر نبینى اى عیار
اختیار خود ببین بى ‏اختیار

روى در انکار حافظ برده ‏اى
نام تهدیدات نفسش کرده‏اى!

مولوى

بسیار خوب،فرض مى‏کنیم که آنقدر مهارت در مغالطه و سفسطه بازى و خود فریبى وخود پوشى بدست آوردى که گفتى:من در درونم نه کمین مى‏بینم و نه کمین گیرى،نه‏حافظى مى‏بینم و نه قلمى که همه رفتار و حرکات و سکنات و حتى آن پدیده‏هاى مخفى‏ درونم را ثبت کند.آیا مى‏توانى احساس عمیق و ریشه‏ دار اختیار را هم که با کمال ‏روشنایى در درون خود شهود مى‏ کنى،منکر شوى؟!

آیا این احساس بس شریف رامى‏توان منکر شد که اگر از موجودیت انسان حذف مى‏شد،این همه عظمت‏هاى ارزشى‏از عدالتخواهى و آزادى خواهى و فداکارى‏ها،که تا حد گذشتن از جان سر تا سر تاریخ‏را پر کرده است،مى‏توان تفسیر و توجیه نمود؟!

اختیار همان حقیقت است که انسانهاى با شخصیت را به عنوان سازندگان تاریخ‏انسانى قلمداد نموده است.این پدیده انسانى با عظمت است که اگر از انسان سلب شود،مبدل به یک حیوان درنده‏اى مى‏گردد که داراى چنگال و دندانهاى درنده بى‏ نهایت‏ مى ‏باشد.این اختیار است که با کمال وضوح شخصیت و نظاره و سلطه آنرا در کارهاى ارزشى اثبات مى‏ کند.

همین شخصیت است که ثبات همه حرکات و سکنات و افعال ورفتارها حتى مخفى‏ ترین آنها را در درون،مى ‏بیند و آنها را در خود ثبت مى‏کند.این‏شخصیت که به وسیله پدیده اختیار اثبات مى‏ شود اگر در ده سالگى ‏مرتکب قتل شود،پس از گذشت ‏یک قرن زندگى مى‏ گوید:آرى،من قاتلم و نمى‏ گوید:من در ده سالگى،مرتکب قتل نفسى شده‏ام و از آن موقع عکسى از آن حادثه در حافظه من مانده است:نه‏ هرگز،شخصیت[یا نفس،من]بالصراحه مى‏گوید:«من قاتلم‏»با این تجربه علمى،بازمى‏توان گفت کسى در درون من در کمین ننشسته است!

فکان کل امرى‏ء منکم قد بلغ من الارض منزل وحدته و مخط حفرته،فیاله من بیت وحده‏و منزل وحشه و مفرد غربه[فردا چنان نزدیک است]که گویى هر فردى از شما به جایگاه‏تنهایى خود در زمین رسیده و در آن گودال که براى او تعیین شده،آرمیده است.وه که‏چه خانه پنهانى و منزل وحشتناک و جدا افتاده از جمعى که منزل در غربت گرفته است.

 

وحشت از یک منزلگه اسرار آمیز زیر خاک براى اشقیاء

اگر چه با عبور از پل مرگ،مفارقت روح از بدن آغاز مى‏گردد،ولى ارتباط این دوحقیقت از یکدیگر به کلى قطع نمى‏گردد.مخصوصا در اولین زمانهاى جدایى آن دو ازیکدیگر.مى‏توان براى این مطلب،به پیوستن دومین بار همان روح و همان جسم که درمعاد صورت مى‏گیرد، استدلال نمود.

کسانى که درباره این گونه مسائل با دیده انکار وتردید مى‏ نگرند،آگاهانه یا ناآگاهانه،با کمال غرور که به وسیله چند کلمه و اصطلاح‏ بى ‏سر و ته بدست آورده‏ اند،ادعاى علم مطلق نموده و چون شب پرگان،از نورانیت ‏وحى و سخنان معادن صدق و حقیقت دور مانده و در ظلمات جهل مرکب سرگردانند به ‏این مدعیان بیخبر از عالم وجود بگویید:بیایید اقلا نصیحت‏یک فیلسوف به نام ابن سینا را بشنوید:«اگر انکار و تردید درباره آنچه که به گوشت مى‏رسد تو را به اضطراب‏انداخت،[خود را گم مکن]بهتر این است که این گونه مشکلات را در بوته امکان‏بگذارى مگر اینکه برهانى روشن بر محال بودن آنها داشته باشى.» (۸)

با نظر به مجموع دلائل عقلى و شهود قبلى و منابع دینى،بدیهى است که وحشت وهراس در این دنیا و موقع گذر از پل زندگى به ما بعد زندگى و خوابیدن در زیر انبوه‏خاکها براى کسانى است که در این دنیا با نفس کثیف و آلوده به گناهان زندگى کرده وبدون پشیمانى و توبه از این جهان رخت‏بر بسته و راهى زیر خاک تیره گشته‏اند.و الا 

گر مرگ رسد چرا هراسم
کان راه به تست مى‏شناسم

از خوردگهى به خوابگاهى
وز خوابگهى به بزم شاهى

خاکى که به تست‏ خانه خیزم
خوش خسبم و شادمانه خیزم

نظامى گنجوى

و کان الصیحه قد اتتکم و الساعه قد غشیتکم،و برزتم لفصل القضاء قدزاحت عنکم‏الاباطیل،و اضمحلت عنکم العلل و استحقت‏بکم الحقائق و صدرت بکم الامور مصادرها،فاتغطوا بالعبر و انتفعوا بالنذر

از زیر انبوه خاکها بر مى ‏خیزید در حالى که رستاخیز شما را در خود فروبرده است

هیچ کس راهى براى گریز از آن رستاخیز که بر همه احاطه کرده است،ندارد، التى‏است‏بى‏سابقه،بدون اینکه در حواس طبیعى آدمى،تغییر به وجود بیاید،بدون اینکه ساختار مغزى وى دگرگون شود،پدیده‏ها و رویدادها و عموم آن عواملى که واقعیات وحقائق را مى‏ پوشاندند بر کنار مى‏ شوند یک تیز بینى در اولاد آدم (ع) به وجود مى‏آیدکه بهانه‏ ها و پوزشها و علت تراشى‏ هاى بى‏اساس،راه نیستى را پیش مى‏گیرند.

___________________________

۱.با دریافت فعالیتهاى متنوع درباره مدیریت‏هاى درونى،بعضى از متفکران وادار شده‏اند معتقد به‏تنوع‏«من‏»ها شوند،مانند«من اجتماعى‏»،«من شخصى‏»و«من برتر»و غیر ذلک،مولوى مى‏گوید:

زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم

گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم

۲.داستایوسکى در جملات آینده با اینکه مطالبى بسیار با ارزش را مطرح نموده است،در عین حال اشتباهاتى نیز مرتکب شده است که اگر نیاز بشریت‏به‏«شخصیت‏سالم‏»را پیش مى‏کشید،قطعا به‏جهت داشتن عالى‏ترین عوامل براى زندگى سالم،نیروى نامحدود شخصیت را که هیچ حد و مرزى‏ندارد براى اشباع‏«مى‏خواهم‏»هاى انسان،مطرح مى ‏نمود.

۳.این عبارات که به طور مشروح از کتاب یادداشتهاى زیر زمینى-از ص ۹۲ تا ص ۱۰۱ نقل‏کردیم،در تفسیر و نقد و تحلیل مثنوى در مقدمات آورده ‏ایم.

۴.یادداشت‏هاى زیرزمینى،داستایوسکى،ترجمه آقاى رحمه اللهى،ص ۴۲ تا ۶۰.

۵.دیوان ابى الحسن التهامى قصیده در رثاء فرزندش.

۶-زهر الربیع منسوب به سید نعمه الله جزائرى.

۷.الانعام،آیه ۱۶۲.

۸.الاشارات و التنبیهات،ج ۳،نمط ۱۰،ص ۴۱۸،ابن سینا.

بازدیدها: ۴

خطبه شماره ۱۵۶ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

۱۵۶

ومن کلام له علیه السلام

خاطب به أهل البصره على جهه اقتصاص الملاحم

فَمَنِ اسْتَطَاعَ عِنْدَ ذلِکَ أَنْ یَعْتَقِلَ نَفْسَهُ عَلَى اللهِ، فَلْیَفْعَلْ، فَإِنْ أَطَعْتُمُونی فَإِنِّی حَامِلُکُمْ إِنْ شَاءَ اللهُ عَلَى سَبِیلِ الْجَنَّهِ، وَإِنْ کَانَ ذَا مَشَقَّهٍ شَدِیدَهٍ وَمَذَاقَهٍ مَرِیرَهٍ.

وَأَمَّا فُلاَنَهُ، فَأَدْرَکَهَا رَأْیُ الْنِّسَاءِ، وَضِغْنٌ غَلاَ فِی صَدْرِهَا کَمِرْجَلِ الْقَیْنِئه، وَلَوْ دُعِیَتْ لِتَنَالَ مِنْ غَیْرِی مَا أَتَتْ إِلَیَّ، لَمْ تَفْعَلْ، وَلَهَا بَعْدُ حُرْمَتُهَا الاَُْولَى، وَالْحِسَابُ عَلَى اللهِ.

منه: [فی وصف الاِیمان]

سَبِیلٌ أَبْلَجُ الْمِنْهَاجِ، أَنْوَرُ السِّرَاجِ، فَبِالاِِْیمَانِ یُسْتَدَلُّ عَلَى الصَّالِحَاتِ، وَبَالصَّالِحَاتِ یُسْتَدَلُّ عَلَى الاِِْیمَانِ، وَبِالاِِْیمَانِ یُعْمَرُ الْعِلْمُ، وَبِالْعِلْمِ یُرْهَبُ الْمَوْتُ، وَبِالْمَوْتِ تُخْتَمُ الدُّنْیَا، وَبِالدُّنْیَا تُحْرَزُ الاَْخِرَهُ، وَإِنَّ الْخَلْقَ لاَ مَقْصَرَه لَهُمْ عَنِ الْقِیَامَهِ، مُرْقِلِینَفِی مِضْمارِهَا إِلَى الْغَایَهِ الْقُصْوَى.

منه: [فی حال أهل القبور فی القیامه]

قَدْ شَخَصُوامِنْ مُسْتَقَرِّ الاََْجْدَاثِ وَصَارُوا إِلى مَصَائِرِ الْغَایَاتِ لِکُلِّ دَارٍ أَهْلُهَا، لاَ یَسْتَبْدِلُونَ بِهَا وَلاَ یُنْقَلُونَ عَنْهَا. وَإِنَّ الاََْمْرَ بِالْمَعْرُوفِ، وَالنَّهْیَ عَنِ المُنکَرِ، لَخُلُقَانَ مِنْ خُلُقِ اللهِ سُبْحَانَهُ، وَإِنَّهُمَا لاَ یُقَرِّبَانِ مِنْ أَجَلٍ، وَلاَ یَنْقُصَانِ مِنْ رِزْقٍ. وَعَلَیْکُمْ بِکِتَابِ اللهِ، فَإِنَّهُ الْحَبْلُ الْمَتِینُ، وَالنُّورُ الْمُبِینُ، وَالشِّفَاءُ النَّافِعُ، وَالرِّیُّ النَّاقِعُ وَالْعِصْمَهُ لِلْمُتَمَسِّکِ، وَالنَّجَاهُ لَلْمُتَعَلِّقِ، لاَ یَعْوَجُّ فَیُقَامَ، وَلاَ یَزِیغُ فَیُسْتَعْتَبَ وَلاَ تُخْلِقُهُ کَثْرَهُ الرَّدِّ وَوُلُوجُ السَّمْعِ مَنْ قَالَ بِهِ صَدَقَ، وَمَنْ عَمِلَ بِهِ سَبَقَ. وقام إلیه علیه السلام رجل فقال: أخبرنا عن الفتنه، وهل سألت عنها رسول الله صلىالله علیه وآله ؟

فقال علیه السلام :لَمَّا أَنْزَلَ اللهُ سُبْحَانَهُ، قَوْلَهُ: عَلِمْتُ أَنَّ الْفِتْنَهَ لاَ تَنْزِلُ بِنَا وَرَسُولُ اللهِ صلى الله علیه وآله بَیْنَ أَظْهُرِنَا. فَقُلْتُ: یَا رَسُولَ اللهِ، مَا هذِهِ الْفِتْنَهُ الَّتی أَخْبَرَکَ اللهُ بِهَا؟

فَقَالَ: «یَا عَلِیُّ، إِنَّ أُمَّتِی سَیُفْتَنُونَ مِنْ بَعْدِی ». فَقُلْتُ: یَا رَسُولَ اللهِ، أَوَلَیْسَ قَدْ قُلْتَ لِی یَوْمَ أُحُدٍ حَیْثُ اسْتُشْهِدَ مَنِ اسْتُشْهِدَ مِنَ الْمُسْلِمِینَ، وَحِیزَتْعَنِّی الشَّهَادَهُ، فَشَقَّ ذلِکَ عَلَیَّ، فَقُلْتَ لِی: «أَبْشِرْ، فَإِنَّ الشَّهَادَهَ مِنْ وَرَائِکَ»؟. فَقَالَ لی: «إِنَّ ذلِکَ لَکَذلِکَ، فَکَیْفَ صَبْرُکَ إِذَنْ»؟. فَقُلْتُ: یَا رَسُولَ اللهِ، لَیسَ هذَا مِنْ مَوَاطِنِ الصَّبْرِ، وَلکِنْ مِنْ مَوَاطِنِ البشرى وَالشُّکُرِ. وَقَالَ: «یَا عَلِیُّ، إِنَّ الْقَوْمَ سَیُفْتَنُونَ بِأَمْوَالِهمْ، وَیَمُنُّونَ بِدِینِهِم عَلَى رَبِّهِمْ، وَیَتَمَنَّوْنَ رَحْمَتَهُ، وَیَأْمَنُونَ سَطْوَتَهُ، وَیَسْتَحِلُّونَ حَرَامَهُ بِالشُّبُهَاتِ الْکَاذِبَهِ، وَالاََْهْوَاءِ السَّاهِیَهِ، فَیَسْتَحِلُّونَ الْخَمْرَ بِالنَّبِیذِ، وَالسُّحْتَ بِالْهَدِیَّهِ، وَالرِّبَابِالْبَیْعِ». قُلْتُ: یَا رَسُولَ اللهِ، فَبِأَیِّ الْمَنَازِلِ أُنْزِلُهُمْ عِنْدَ ذلِکَ؟ أَبِمَنْزِلَهِ رِدَّهٍ، أَمْ بِمَنْزِلَهِ فِتْنَه؟ فَقَالَ: «بِمَنْزِلَهِ فِتْنَهٍ

خطبه ۱۵۶

خطاب به اهل بصره در جهت‏ حوادث بزرگ

در آن هنگام هر کس بتواند نفس خود را براى خداوند عز و جل اختصاص بدهد،کوتاهى نورزد، پس اگر شما مرا اطاعت کنید،من شما را با خواست‏ خداوند به بهشت ‏رهنمون مى‏گردم، اگر چه این تلاش داراى مشقت‏سخت و طعم تلخى است، و امافلانکس،راى زنان او را گرفت، و خصومتى در سینه‏اش چو نان کوره آهنگران به غلیان ‏افتاد، اگر از آن زن خواسته مى‏ شد که آنچه را که درباره من روا داشت،در حق دیگرى‏به جریان مى ‏انداخت.انجام نمى ‏داد، با اینحال،حرمتى که داشت،بحال خود باقى‏ است، و حساب با خدا است.

توصیف ایمان

ایمان راهى است داراى مسیر یا[روشى]روشن،چراغش روشنتر و روشنگرتر، باایمان است که مى‏توان دلیل براى اعمال صالحه ارائه داد، و با اعمال صالح است که به ایمان مى‏ توان دلیل آورد، و با ایمان است که علم آباد مى شود، و با علم است که بیم‏از مرگ به وجود مى ‏آید، و با مرگ دنیا به پایان مى‏رسد، و با دنیا است که آخرت‏احراز مى‏گردد، و با فرا رسیدن قیامت،بهشت‏ به[مردم با تقوى]نزدیک مى‏شود، ودوزخ به گمراهان، و قطعى است که براى مخلوقات جایگاه قرار جز روز رستاخیزنیست، آنان در میدان قیامت ‏شتابان به غایت نهایى در حرکت‏ خواهند بود

حال اهل قبور در قیامت

مخلوقات از قرارگاه قبرها برخاسته، و رهسپار سرنوشت‏هاى نهایى خود مى‏ گردند، براى هر جایگاهى[از بهشت و دوزخ]مردمى است که آنرا تبدیل نمى‏ کنند و از آن‏ منتقل نمى‏ گردند. قطعى است که امر به معروف و نهى از منکر دو خلق از اخلاق خداوندى است، واین دو صفت و فعالیت نه مرگى را نزدیک مى ‏کنند، و نه از روزى کسى مى‏ کاهند، تمسک کنید به کتاب خداوندى، زیرا این کتاب طنابى است محکم و نورى است‏ آشکار، و شفائى است‏ سودمند، و سیراب کننده ایست ‏برطرف کننده تشنگى، وتحفظ از کسى است که تمسک به او جوید، و نجات براى کسى است که تعلق به آن‏داشته باشد، کجى را راه به آن نیست تا راستش گردانند، از حق و حقیقت نمى ‏لغزد،تابرگردانده شود به سوى حق، فراوانى ورود قرآن به گوش، آنرا کهنه نمى‏ گرداند، هرکس به این کتاب الهى قائل شد،راست گفت و راست گردید و هر کس به آن عمل کرد،بر دیگران سبقت جست.

در این موقع مردى از جاى برخاست و گفت:یا امیر المؤمنین درباره فتنه ما را آگاه فرما، و آیا از رسولخدا صلى الله علیه و آله درباره فتنه سئوال نموده‏اید؟آن حضرت فرمود: هنگامى که خداوند سبحان این آیه (الم احسب الناس ان یترکوا ان یقولوا آمنا و هم‏لا یفتنون)، ، را نازل فرمود،من دانستم مادامى که رسولخدا (ص) در میان ما است،فتنه برما نازل نمى‏ گردد، پس گفتم یا رسول الله،چیست آن فتنه‏اى که خدا آنرا به شما خبرداده است؟ فرمود:یا على،بعد از من،امت من دچار فتنه مى‏گردند.

عرض کردم:یارسول الله آیا در جنگ احد هنگامى که جمعى از مسلمانان شهید شدند و من از شهادت ‏بى‏  نصیب ماندم، و این پیشامد براى من سخت‏ شد،مگر به من نفرمودى:بشارت باد ترابه شهادت در آینده؟فرمود:بلى،چنین است.

در آن هنگام (در موقع شهادت) چگونه‏ تحمل خواهى کرد؟عرض کردم یا رسول الله.چنین حادثه ‏اى جاى صبر و شکیبائى ‏نیست، بلکه از موارد بشارت و شکر است، و رسولخدا فرمود:یا على،این قوم درآینده دچار فتنه در اموال مى ‏گردند، و درباره دینى که پذیرفته ‏اند،به خدا منت ‏گذارند، و رحمت او را آرزو مى‏ کنند، و از غضب او خود را در امن و امان بینند، وحرام او را حلال تلقى کنند بوسیله شبهه‏ هاى دروغین و هوى‏ هاى غافلگیر.

شراب رابعنوان آب جو حلال شمارند، و رشوه پلید را هدیه نامیده و حلالش پندارند، ورباخوارى کنند نام آنرا خرید و فروش گذارند، عرض کردم یا رسول الله،در چنان‏ موقع،آنانرا در چه منزلتى قرار بدهم، آیا به منزله مرتد یا به منزله فتنه وآشوب زدگان؟ رسولخدا پاسخ فرمودند:به منزله فتنه و آشوبزدگى.

خطبه ۱۵۶
این خطبه خبر از وقوع حوادثى مى ‏دهد که در آینده صورت مى ‏گرفت وامیر المؤمنین (ع) تکلیف مردم را در آنزمان معین مى ‏فرماید.لذا باید گفت:سید رضى‏ رحمه الله علیه آن حوادث را در این خطبه نیاورده است.

فمن استطاع عند ذلک ان یعتقل نفسه على الله عز و جل فلیفعل فان اطعتمونى فانى حاملکم انشاء الله على سبیل الجنه و انکان ذا مشقه شدیده و مذاقه مریره (در آنهنگام هر کس که بتواند نفس خود را براى خداوند عز و جل اختصاص بدهد،کوتاهى نورزد.پس اگر شما مرا اطاعت کنید،من شما را با خواست‏ خداوند به بهشت ‏رهنمون مى ‏گردم اگر چه این تلاش داراى مشقت‏سخت و طعمى تلخ است.)

در طوفان بنیان کن آن حوادث و آشوبها،بکوشید نفس خود را در موقعیت ارتباطخالص با خدا قرار بدهید.اگر به این تربیت و ریاضت توفیق یافتید،اگر سپاه حوادث وفتنه‏ هاى بنیان کن بطور متراکم از پیش روى شما رژه بروند،بدان جهت که نفس شما وابسته به خدا گشته است،محال است آن حوادث و فتنه‏ها بتوانند به منطقه ممنوعه نفس شما وارد شوند.بلکه، تنها پیوستگى آنها با شما با یک تماس سطحى چونان باد گرم‏گذران خواهد بود.زیرا رویدادهاى جهان هستى هر چه باشند کوچکتر از آنند که راهى‏به مقام شامخ ربوبى داشته باشند.

و اما فلانه،فادرکها راى النساء و ضغن غلا فى صدرها کمرجل القین،و لو دعیت لتنال من‏غیرى ما اتت الى لم تفعل،و لها بعد حرمتها الاولى و الحساب على الله تعالى. (و اما فلانکس،راى زنان او را گرفت و خصومتى در سینه‏اش چونان کوره آهنگران به غلیان افتاد.اگر ازآن زن خواسته مى‏شد که آنچه را که درباره من روا داشت،در حق دیگرى به جریان‏ مى‏ انداخت ،انجام نمى‏ داد.با اینحال حرمتى که داشت‏بحال خود باقى است و حساب باخدا است.)

نظریه ابن ابی الحدید معتزلى شارح معروف نهج البلاغه ‏در جملات فوق،

مربوط به عایشه «بدان این کلام به شرحى نیازمند است.من این کلام را به شیخ ابو یعقوب یوسف بن‏اسماعیل اللمعانى که در زمان اشتغالم به علم کلام در نزد او،خواندم و نظر او را پرسیدم.او پاسخ طولانى به من داد که من حاصل آنرا متذکر مى‏شوم[بعضى از مطالب با الفاظ اوو بعضى دیگر با الفاظ من است،زیرا عین همه الفاظ او اکنون به یادم نیست]

ابو یعقوب لمعانى چنین گفت:«ابتداء کینه ما بین عایشه و فاطمه (س) به وجود آمد، زیراپیامبر اکرم (ص) با عایشه پس از وفات خدیجه ازدواج فرمود و او را قائم مقام خدیجه‏نمود و فاطمه دختر خدیجه بود،و واضح است که وقتى مادر یک دختر از دنیا رفت وپدر آن دختر،با زنى دیگر ازدواج کرد،میان دختر و زن کدورت و عداوتى به وجودمى‏آید و این یک پدیده ضرورى است،زیرا تمایل پدر به زن یک امر طبیعى است ودختر از تمایل پدر به زن دیگر کراهت دارد….سپس چنین اتفاق افتاد که رسولخدا (ص) به عایشه تمایل پیدا کرد و باو محبت ورزید.

این قضیه باعث‏شد که ناراحتى و کینه‏فاطمه درباره عایشه افزایش یافت.رسول خدا صلى الله علیه و آله فاطمه (س) را بیش ازآنکه مردمان گمان مى‏کردند و خیلى بیش از آنکه مردها دخترانشان را اکرام مى‏کنند، تکریم و تعظیم مى‏فرمود،تا حدى که از درجه محبت پدران درباره فرزندانشان بالاتررفت. پیامبر بارها در حضور خاص و عام[نه یکبار]و در موقعیت‏هاى مختلف نه دریک موقعیت، فرمود:«فاطمه سیده النساء»و او«عدیله مریم بنت عمران‏» (همتاى مریم‏دختر عمران است) و در آن هنگام که فاطمه (س) از موقف محشر عبور مى‏کند نداکننده‏اى از سمت عرش ندا مى‏کند:«چشمانتان را بپوشانید تا فاطمه دختر محمد (ص)عبور کند و این،از احادیث صحیح است و از اخبار ضعیف نیست.

و تزویج فاطمه به‏على (ع) تحقق نیافت مگر پس از آنکه خداوند ازدواج آن دو بزرگوار را در آسمان باشهادت فرشتگان انجام داد.و چند بار،نه یکبار فرموده بود:«یؤذینى ما یؤذیها و یغضبنى‏ما یغضبها» (مرا آزار مى‏دهد کسى که فاطمه را بیازارد و مرا به غضب در مى‏آورد کسى‏که فاطمه را غضبناک کند.) و انها بضعه منى یریبینى ما رابها (و او پاره من است و ناراحتم‏مى‏کند چیزى که او را ناراحت کند) این گونه تکریم و تعظیم،و امثال آن،به اندازه‏موجب افزایش کینه و عداوت براى زن مى‏گردد و نفوس بشرى به کمتر از اینها کینه توزمى‏گردد،چه رسد به آن درجه که پیامبر اکرم درباره فاطمه (س) ابراز مى‏فرمود.» (۱)

تفسیرى که ابن ابی الحدید از ابو یعقوب یوسف بن اسماعیل لمعانى نقل کرده است،براى شرح حال مردان و زنان که در خانواده‏هاى معمولى اتفاق مى‏افتد مناسبتر ازدودمان پیامبر اکرم (ص) که درباره اهل بیت او و امتیازهاى آنها،آیات و احادیث‏بسیاربا اهمیتى وارد شده است مانند: «انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم‏»تطهیرا. (جز این نیست که خدا مى‏خواهد پلیدى را از شما اهل بیت دور نماید و شما رااز هر گونه آلودگیها پاک کند.) نمونه‏اى از اشکالاتى که در سخنان ابو یعقوب بنظرمى‏رسد،در اینجا متذکر مى‏شویم:

۱.عداوت نخستین ما بین عایشه و فاطمه ایجاد شده بود.این عداوت ناشى از ازدواج‏پیامبر (ص) با عایشه پس از فوت خدیجه مادر فاطمه بوده است،زیرا دختر وقتى که‏ مادرش از دنیا برود و پدرش با زنى دیگر ازدواج کند،ما بین دختر و زن پدر کینه توزى‏به وجود مى‏آید»مى‏بایست ابو یعقوب بداند که این تکلیف پیامبر اکرم (ص) بود که دراصلاح حال زن جدید و دختر خود از زن اولى‏اش اصلاح به وجود بیاورد و نگذاردما بین آن دو،کدورت و عداوتى ریشه‏دار شود که نه تنها از نظر اخلاق شخصى برازنده‏دو مسلمان معمولى نمى‏باشد، بلکه موجب مى‏شود که در میان مسلمانان از نظر زندگى‏دینى و سیاسى اختلالاتى به وجود بیاید.

۲.آیا عدم مراعات حرمت‏خاندان پیامبر،که فاطمه قطعا یکى از مهمترین ارکان آن‏بود چنانکه در داستان مباهله دیده مى‏شود از طرف همسر پیامبر (ص) با اخلاق شایسته ‏آن خاندان سازگار است؟!ابو یعقوب بجاى آنکه قضیه را حل کند،طرفین رویاروى‏همدیگر را در دودمان پیامبر به صفتى منسوب مى‏دارد که شایسته آن دودمان نبوده‏ است.

۳.غالبا،بلکه در خانواده‏هاى مسلمانان،وقتى که چنین وضعى بروز مى‏کند، رمدیریت‏خانواده‏ها حتم و لازم است که بهر طریق باشد آن کدورت را بر طرف نماید.آیا ابو یعقوب حاضر است چنین سخنى را بگوید که آن کینه توزى‏ها حتى در اغلب‏ خانواده ‏هاى مسلمانان به سرعت و بهر وسیله‏ اى باشد مورد اصلاح قرار مى‏ گیرد، درخاندان پیامبر به وجود بیاید و از پیامبر اکرم (ص) کمترین اهتمامى براى بر طرف کردن‏آن،در تواریخ نقل نشود!

۴.ابو یعقوب در جملات بعدى،فضائل و امتیازاتى را براى فاطمه (س) نقل مى‏کندو حکم به صحیح بودن احادیثى صادر مى‏کند که آن فضائل و امتیازات را نقل‏نموده‏اند.آیا امکان دارد که فاطمه با داشتن آن همه فضائل و امتیازات مانند سیده النساء و همتاى مریم دختر عمران مادر حضرت عیسى (ع) داراى اعمال،یا داراى اخلاقى‏ باشد که در خانواده‏هاى معمولى مسلمانان مورد توبیخ و تقبیح قرار مى‏گیرد؟!شخصیتى ‏به عظمت فاطمه زهراء (س) بهمان گونه‏اى که خود ابو یعقوب براى ما نقل و اثبات‏مى‏کند،نمى ‏بایست این بدیهى‏ترین قضیه را که‏«وقتى که زن یک مرد از دنیا رفت،ازدواج مجدد براى آن مرد یک امر کاملا مشروع است، نادیده بگیرد.»

۵.با در نظر گرفتن روایت معروف (یؤذینى ما یؤذیها و یغضبنى ما یغضبها) و (انها بضعه‏منى یریبنى ما یریبها) ماجراهایى که ابو یعقوب و امثال ایشان نقل مى‏کند،بطور جدى بایدمورد تامل قرار بگیرد.و چون مطالب بعدى که ابن ابی الحدید از ابو یعقوب نقل مى‏کندعمدتا مبنى بر جریان مزبور و از دیدگاه روابط یک خانواده معمولى است،لذا موردى‏براى حث‏بیشتر دیده نمى‏شود،زیرا روابط خاندان پیامبر که آیه تطهیر درباره آنهانازل شده و در داستان مباهله،على و فاطمه و حسن و حسین (علیهم السلام جمیعا) ،که‏نزدیکترین و شریفترین افراد دودمان پیامبر اکرم (ص) بودند بهمراه آن حضرت انتخاب‏شده و شرکت کرده‏اند،غیر از روابط افراد یک خانواده معمولى مى‏باشد.

وصف الایمان
سبیل ابلج المنهاج،انور السراج.فبالایمان یستدل على الصالحات،و بالصالحات یستدل على‏الایمان و بالایمان یعمر العلم و بالعلم یرهب الموت و بالموت تختم الدنیا تحرز الآخره،و بالقیامه تزلف الجنه و تبرز الحجیم للغاوین.و ان الخلق لا مقصر لهم عن القیامه،مرقلین فى مضمارها الى الغایه القصوى.(ایمان راهى است داراى مسیر[یا]روشى روشن،چراغش روشنتر و روشنگرتر است.با ایمان است که مى‏توان دلیل براى اعمال صالحه ارائه داد وبا اعمال صالح است که به ایمان مى‏توان دلیل آورد.با ایمان است که علم آباد مى‏شود وبا علم است که بیم از مرگ به وجود مى‏آید و با مرگ دنیا به پایان مى‏رسد و با دنیا است‏که آخرت احراز مى‏گردد.و با فرا رسیدن قیامت،بهشت‏به مردم با تقوى نزدیک‏مى‏شود و دوزخ بر گمراهان،و قطعى است که براى مخلوقات،جایگاه قرارى جزرستاخیز نیست.آنان در عرصه محشر،شتابان به غایت نهائى در حرکت‏ خواهند بود.)

 

تنها ایمان است که روشنترین راه را در پیش پاى تکاپوگران هدف ‏اعلاى حیات هموار مى‏کند
با توجه به مجموع واقعیات و حقائقى که به وسیله وحى و شهودهاى اعلا و حکمت وجهان بینى‏ها و عرفان مثبت،و با نظر به سر گذشت عینى زندگى انسانها که تواریخ معتبربراى ما ارائه داده است،یک چیز مورد اتفاق همه طرق و دلائل مزبور است و آن چیزعبارت است از اینکه تاکنون هیچ گام مؤثرى براى تحقق بخشیدن به آرمانهاى اعلاى‏انسانى و ارزشهاى او، بدون ایمان برداشته نشده است.معناى ایمان چیست که داراى‏چنین کاربرد با عظمتى است که از عهده هیچ چیزى برنمى ‏آید؟

ایمان عبارتست از تعلق و وابسته شدن شخصیت آدمى به یک حقیقت که براى تامین‏سعادت مادى و معنوى او،بطور مطلق پذیرفته شده است.این پذیرش به حدى دراعماق شخصیت نفوذ پیدا مى‏کند که شخصیت،هویت و ارزش خود را بدون آن،پوچ‏تلقى مى‏کند.البته ارزش ایمان بستگى به ارزش آن حقیقت دارد که براى شخصیت‏سعادت مطلق تلقى شده است.

نمونه‏اى از مختصات ایمان:

بدیهى است که مختصات این صفت‏با عظمت،بسیار است و ما در اینجا به مقدارى‏از آنها اشاره مى‏کنیم:

۱.بدانجهت که ایمان مربوط به همه ابعاد و استعدادهاى شخصیت است،لذا نخستین‏مختص آن،شکوفا شدن این حقیقت عظمى (شخصیت) مى‏باشد.اگر در پدیده عشق،تنها بعد و استعداد جمال یابى شخصیت‏شکوفا مى‏گردد،قطعى است که ایمان موجب‏شکوفایى همه استعدادها و نیروها و ابعاد شخصیت در ارتباطات چهارگانه مى‏گردد:(ارتباط انسان با خویشتن،ارتباط انسان با خدا،ارتباط انسان با جهان هستى و ارتباط‏انسان با همنوع خود) بنابر این،مى‏توان چنین گفت:

عشق پدیده‏ایست که استعداد و بعد جمال یابى را در شخصیت‏شکوفا مى‏نماید،در حالیکه‏ایمان همه استعدادها و نیروها و ابعاد شخصیت آدمى را شکوفا مى‏سازد.و عشق حقیقى‏الهى بدون ایمان به معشوق که کامل مطلق (جامع جمال و جلال)است،امکان پذیر نیست.

۲.ایمان است که انسان را از شکوک و حیرتهاى مضطرب کننده رهایى مى‏بخشد.

۳.تنها بوسیله ایمان است که همه چیز معناى خود را پیدا مى‏کند.حتى جهل براى‏ انسان با ایمان،عامل محرک براى دریافت‏ حقائق مى‏گردد.

قاضیی بنشاندند و می‌گریست
گفت نایب قاضیا گریه ز چیست

این نه وقت گریه و فریاد تست
وقت شادی و مبارک‌باد تست

گفت اه چون حکم راند بی‌دلی
در میان آن دو عالم جاهلی

آن دو خصم از واقعهٔ خود واقفند
قاضی مسکین چه داند زان دو بند

جاهلست و غافلست از حالشان
چون رود در خونشان و مالشان

گفت خصمان عالم‌اند و علتی
جاهلی تو لیک شمع ملتی

زانک تو علت نداری در میان
آن فراغت هست نور دیدگان

وان دو عالم را غرضشان کور کرد
علمشان را علت اندر گور کرد

جهل را بی‌علتی عالم کند
علم را علت کژ و ظالم کند

تا تو رشوت نستدی بیننده‌ای
چون طمع کردی ضریر و بنده‌ای

مولوى

 

۴.ایمان راه روشن و مشعلش همیشه فروزان است.بدانجهت که مقصد انسان تکاپوگر باایمان، دائما روشن است.لذا همواره او در راه شایسته خود حرکت مى‏کند اگر هم او راه‏را از چاه تشخیص ندهد،راه سراغ او را مى‏گیرد.اینست مفاد قاعده لطف خداوندى.

گر مرد رهى میان خون باید رفت
از پاى فتاده سرنگون باید رفت

تو پاى به راه در نه و هیچ مگوى
خود راه بگویدت که چون باید رفت

۵.همانگونه که از وجود ایمان به اعمال صالحه شخص مؤمن مى‏توان پى برد،همچنان ازاعمال صالحه.شخص صالح،مى‏توان ایمان او را درک و دریافت نمود.این همان کشف‏استلزامى است که‏«ایمان‏»و«اعمال صالحه‏»با یکدیگر دارند.کشف اعمال صالحه ازایمان کشف،معلول از علت و کشف ایمان از اعمال صالح،کشف معلول از علت‏خویش است‏بنابر این هر دو کشف بر مبناى قانون‏«علیت‏»مى‏باشد.اگر ایمان وجودنداشته باشد،اعمال صالحه قابل اسناد به خدا و حداقل به وجدان[نه به سوداگرى‏ها] امکان پذیر نخواهد بود،اگر چه کارهاى بسیار بزرگى از انسان صادر گردد و مردم عادى‏هم چنین انسانى را قهرمان تلقى کنند!همچنان اگر اعمال یک انسان شایسته و صلاحیت نداشته باشد،کشف از آن مى‏کند که شخص مزبور یا ایمان ندارد و نام تو هم و حساسیت‏خاص را ایمان گذاشته است و یا به بیمارى چند شخصیتى مبتلا شده است.

۶.تنها با ایمان است که علم صحیح و سازنده به وجود مى‏آید.یکى از مباحث مهم ایمان‏و علم همین است که آیا ایمان مقدم است‏یا علم،ایمان با ارزش‏تر است‏یا علم.ایمان‏علت است و علم معلول،یا بالعکس-علم علت است و ایمان معلول؟بدیهى است که‏وقتى که مى‏گوییم:«ایمان مقدم است‏یا علم‏»مقصود تقدم زمانى نیست،بلکه مقصودتقدم در کارایى است.پاسخ این سؤال چنین است:همانطور که علم جنبه وسیله‏اى دارد وجنبه هدفى،همچنان ایمان نیز جنبه وسیله‏اى دارد و هدفى.جنبه وسیله‏اى علم عبارتست‏از کشف واقعیات در ارتباطات چهارگانه (ارتباط انسان با خویشتن،با خدا،با جهان‏هستى و با همنوع خود) و جنبه هدفى آن عبارتست از روشنایى درباره واقعیات درارتباطات مزبوره که عنصر بزرگ جان آدمى است.

اقتضاى جان چو ایدل آگهى است
هر که او آگاه‏تر جانش قوى است

 اما جنبه وسیله ‏اى ایمان عبارتست از نیرومند شدن نفس[من،شخصیت]آدمى براى‏تنظیم و اصلاح نهایى خویشتن در ارتباطات چهارگانه مزبور.و جنبه هدفى ایمان،عبارتست از شکوفایى ذات آدمى در مسیر انا لله و انا الیه راجعون (ما از آن خداییم وبه سوى او بر مى‏گردیم) ملاحظه مى‏شود که جنبه هدفى ایمان،بالاتر از جنبه هدفى علم‏است،زیرا ایمان است که عامل اصلى شکوفایى ذات آدمى در مسیر«حیات معقول الهى ‏مى ‏باشد.

۷.ایمان مى‏تواند علم را به مفیدیت در حد اعلى برساند.آیا هیچ خردمند آگاهى‏مى‏تواند در این حقیقت تردید کند که اساسى‏ترین و نیرومندترین عامل مخرب‏«حیات‏معقول‏»انسانها از آغاز حیات اجتماعى در این کره خاکى،علم بى‏ایمان بوده است.علم بى‏ذات براى تحقق بخشیدن به معلوم خود مى‏جوشد.یعنى دانشمند مى‏خواهد محصول‏دانش خود را به رخ جامعه یا جوامع بشرى بکشد و سود خود را اگر چه شهرت در میان‏مردم باشد مانند دیوید هیوم (۲) به دست‏بیاورد.این دانش اگر مربوط به تکنولوژى باشد،کمترین تفاوتى در عرضه کردن خود به جامعه،ما بین فرمول دواى یک بیمارى یابمب‏هاى نابود کننده[که چند عدد از آنها مى‏تواند کره زمین را به خاکستر مبدل نماید] نمى‏گذارد.و اگر دانش بى‏ ایمان در قلمرو فلسفه بروز کند،دیوید هیوم و نیچه[بقول‏سعدى]بازیگر میدان شود.و اگر در علوم انسانى گام به میدان بگذارد،ماکیاولى‏ها وتوماس هابس‏ها و فرویدها سر بر مى‏آورند و انسان و انسانیت را در پایین‏ترین مراحل‏تاریخ طبیعى راکد مى‏سازند.

۸.علم توام با ایمان است که مرگ را بعنوان آغاز شکوفایى زندگى نوید مى‏دهد.قل یا ایها الذین هادوا ان زعمتم انکم اولیاء لله من دون الناس فتمنوا الموت ان کنتم صادقین . (۳)(بگو اى کسانى که به مکتب یهود گرویده‏اید،اگر معتقد هستید که تنها شما دوستان خدایید نه دیگر مردم،پس مرگ را آرزو کنید اگر در ادعاى خود راستگویانید) .اگر علم‏نتواند با دریافت‏حقیقت‏یا ایتها النفس المطمئنه ارجعى الى ربک راضیه مرضیه فادخلى فى‏عبادى و ادخلى جنتى. (۴) اى نفس رسیده به آرامش،برگرد به سوى پروردگارت در حالیکه‏تو از او راضى هستى و او از تو رضایت دارد.در گروه بندگانم باش و گام به بهشتم‏بگذار.) سرنوشت نهایى بشر را قابل درک بسازد.

درباره زندگى هیچ چیزى براى بشر نیاموخته است،زیرا بدون فهم حقیقت پل‏زندگى که مرگ نامیده مى‏شود و بدون شناخت جائیکه پس از عبور از پل مرگ باید به‏آنجا وارد شد، حقیقت زندگى روشن نخواهد گشت.

این جهان همچون درختست اى کرام
ما بر او چون میوه‏هاى نیم خام

سخت گیرد خامها مر شاخ را
زانکه در خامى نشاید کاخ را

چون بپخت گشت شیر لب گزان
سست گیرد شاخه‏ها را بعد از آن

چون از آن اقبال شیرین شد دهان
سست شد بر آدمى ملک جهان

مولوى

مرگ هر یک اى پسر همرنگ اوست
پیش دشمن ، دشمن و بر دوست ، دوست

اى که مى‏ترسى زمرگ اندر فرار
آن زخود ترسانى اى جان هوشدار

روى زشت تست نى رخسار مرگ
جان تو همچون درخت و مرگ ، برگ

گر به خارى خسته‏اى خود کشته‏اى
ور حریر و قز درى خود رشته‏اى

و بالموت تختم الدنیا،و بالدنیا تحرز الاخره،و بالقیامه تزلف الجنه و تبرز الحجیم للغاوین، و ان الخلق لا مقصر لهم عن القیامه،مرقلین فى مضمارها الى الغایه القصوى.(و با دنیا است که آخرت احراز مى‏گردد،و با فرا رسیدن قیامت،است که بهشت[به مردم با تقوى] نزدیک مى‏شود و دوزخ براى گمراهان.قطعى است که براى مخلوقات جایگاه قرارى‏جز روز رستاخیز نیست.آنان در میدان قیامت‏به غایت نهایى خود در حرکت‏خواهندبود. )

آخرت یعنى جایگاه بروز نتائج کارهایى که در زندگى دنیوى از بشر صادر شده‏است.این مطلب در مبحث پیشین مطرح شده است و احتیاجى به توضیح بیشتر ندارد. بقیه جملات فوق بیان ترتیب مراحلى است که از آغاز آخرت شروع مى‏گردد.

قد شخصوا من مستقر الاجداث و صارو الى مصائر الغایات،لکل دار اهلها لا یستبدلون بها و لا ینقلون عنها (مخلوقات از قرارگاه قبور خود بر مى‏خیزند و رهسپار سرنوشت‏خود مى‏گردند. براى هر جایگاهى از[بهشت و دوزخ]مردمى است که آنرا تبدیل‏نمى‏کنند و از آن منتقل نمى‏گردند.)

تا بتوانید با این جمله ویرانگر حیات:نمى‏بینم،پس نیست!خودتان را تسلیت ندهید.

آرى،امثال رباعیات ذیل از نظر ذوقیات تخیلى براى تسلیت و خود فریبى جالب است:

زان پیش که غمهات شبیخون آرند
فرماى که تا باده گلگون آرند

تو زرنه‏اى اى غافل نادان که ترا
در خاک نهند و باز بیرون آرند!

منسوب به خیام!!

یک چند به کودکى به استاد شدیم
یک چند به استادى خود شاد شدیم

پایان سخن شنو که ما را چه رسید
از خاک بر آمدیم و بر باد شدیم!

منسوب به خیام!

چون عمر به سر رسد چه بغداد چه بلخ پیمانه چو پر شود چه شیرین چه تلخ

خوش باش که بعد از من و تو ماه بسى
از سلخ به غره آید از غره به سلخ

منسوب به خیام!

گویند کسان بهشت ‏با حور خوش است
من مى‏گویم که آب انگور خوش است

این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار
کاو از دهل شنیدن از دور خوش است

منسوب به خیام!

و اگر کسى بگوید:این رباعیات واقعا از عمر بن ابراهیم خیام[یا خیامى]است،قطعاخلاف واقع گفته است،زیرا در تاریخ شخصیت‏ها و فرهنگ اسلامى به یک شاعرپوچ ‏گرا«امام‏»نمى‏گویند،در صورتیکه همانگونه که در کتاب‏«تحلیل شخصیت‏خیام‏» بیان شده است.بیش از ۱۰ مورد در تواریخ اسلامى به این مرد«امام‏»گفته شده است که‏از جمله گویندگان محمود بن عمر زمخشرى است.لطفا مراجعه فرمایید به تاب‏«تحلیل‏شخصیت‏خیام‏».و با نظر به فلسفه الهى خیام که بر روش مشایى در آن حرکت کرده‏است،باید بگوییم:شخصیت‏به این عظمت،به بیمارى چند شخصیتى مبتلا بوده است!

البته این سخن (چند شخصیتى بودن) را برخى از صاحبنظران درباره ابو العلاء معرى که ‏شاعر است نه فیلسوف تجویز کرده‏اند که او از یک طرف مى‏گوید:اما الیقین فلا یقین و انما اقصى اجتهادى ان اظن و احدسا(اما یقین،در هیچ یک از معارف،یقینى وجود ندارد و جز این نیست که نهایت اجتهادمن به گمان و حدس منتهى شود.) از طرف دیگر بطور یقین مى‏گوید:خلق الناس للبقاء فضلت امه یحسبونهم للنفاد (مردم براى بقاء در ابدیت آفریده شده‏اند.لذا گمراه است آن قومى که مردم را رو به‏فناى مطلق مى‏بینند.) براى مشاهده تضاد گویى‏هایى از این دست،مراجعه فرمایید به‏ کتاب‏«تحلیل شخصیت‏ خیام‏».

و ان الامر بالمعروف و النهى عن المنکر،لخلقان من خلق الله سبحانه و انهما لا یقربان من اجل و لا ینقصان من رزق (قطعى است که امر به معروف و نهى از منکر دو خلق ازاخلاق خداوندیست و این دو صفت و فعالیت نه مرگى را نزدیک مى‏کند و نه از روزى‏کسى مى‏کاهد.)

تکلیفى بسیار با اهمیت که احساس تکلیف را در مردم احیاء مى‏کند
این تکلیف عبارتست از«امر به معروف و نهى از منکر»امر به معروف و نهى از منکریعنى چه؟ این تکلیف عبارتست از راهنمایى و ارشاد مردم به نیکى‏ها عموما و جلوگیرى‏مردم از بدى‏ها و زشتى‏ها عموما.خداوند سبحان مى‏فرماید: «ولتکن منکم امه یدعون الى‏الخیر و یامرون بالمعروف و ینهون عن المنکر و اولئک هم المفلحون‏» (۵) و گروهى از شماآماده شوند که دعوت به خیر نمایند و به نیکى دستور دهند و از زشتى و بدى جلوگیرى‏ کنند و آنان هستند رستگاران) باز در مدح آن طائفه از اهل کتاب که ایمان به خدا و روزآخرت آورده‏اند، مى‏ فرماید: «یؤمنون بالله و الیوم الاخر و یامرون بالمعروف و ینهون عن ‏المنکر و یسارعون فى الخیرات و اولئک من الصالحین.» (۶) آنان ایمان به خدا و روز معادمى ‏آورند و امر به نیکى و نهى از منکر مى‏نمایند و در تحصیل خیرات شتاب مى‏کنند وآنان از صلحاء هستند.) ضرورت این تکلیف از آن جهت است که امیال و هوى وهوس‏ها و بطور کلى خود خواهى‏هاى اکثریت مردم بقدرى فراوان و گسترده و تند و تیز است که افزون بر انبیاء و کتابهاى آسمانى آنان،و اوصیاء و اولیاء و راهنماییهاى آنان وافزون به عقل و وجدان و تجارب خود مردم،گروهى در هر جامعه‏اى باید به یارى‏عوامل مزبور بشتابند و بوسیله امر به معروف و نهى از منکر،مردم را به حرکت‏به طرف‏خیرات و دورى از جرم‏ها و گناهان وادار بسازند.واقعا این یک حقیقت است که:

صد هزاران دام و دانه است اى خدا
ما چو مرغان حریص و بینوا

دمبدم وابسته دام نویم
هر یکى گر باز و سیمرغى شویم

مولوى

و علیکم بکتاب الله‏«فانه الحبل المتین و النور المبین و الشفاء النافع و الرى الناقع و العصمه‏للمتمسک،و النجاه للمتعلق،و لا یعوج فیقام لا یزیغ فیستعتب،و لا تخلقه کثره الرد،و ولوج السمع،من قال به صدق،و من عمل به سبق (تمسک کنید به کتاب الله،زیرا این کتاب طنابى است محکم و نورى است آشکار و شفائى سودمند و سیراب کننده ایست. برطرف کننده تشنگى و حافظ کسى است که توسل به او جوید،و نجات است‏براى کسى‏که تعلق به آن داشته باشد.کجى را راه به آن نیست تا راستش کنند و از حقیقت نمى‏لغزدتا برگردانده شود به سوى حقیقت.فراوانى ورود قرآن به گوش،آنرا کهنه نمى‏گرداند. هر کس به این کتاب الهى قائل شد،راست گفت و راست گردید و هر کس به آن عمل‏کرد بر دیگران سبقت جست.)

براى بررسى و تحقیق در مباحث قرآن،مراجعه فرمایید به ج ۲،ص ۲۰۶ و ص ۲۱۶ تاص ۲۲۲ و ج ۳،ص ۶۴ و ج ۴،ص ۲۳۴ و ۲۳۵ و ج ۴،از ص ۲۵۳ تا ص ۲۵۵ واز ص ۲۶۱ تا ص ۲۷۱ و ج ۱۳، از ص ۱۳ تا ص ۱۸ و ج ۱۴،از ص ۱۱۵ تا ص‏۱۱۷ و از ص ۱۲۹ تا ص ۱۳۲.

و قام الیه رجل فقال:یا امیر المؤمنین،اخبرنا عن الفتنه و هل سالت رسول الله (ص) عنها؟ فقال علیه السلام:انه لما انزل الله سبحانه،قوله:«الم.احسب الناس ان یترکوا ان‏یقولوا آمنا و هم لا یفتنون‏»علمت ان الفتنه لا تنزل بنا و رسول الله صلى الله علیه و آله بین‏اظهرنا،فقلت:یا رسول الله،ما هذه الفتنه التى اخبرک الله تعالى بها؟فقال:«یا على،ان امتى‏سیفتنون من بعدى.»فقلت:یا رسول الله،او لیس قد قلت لى یوم احد حیث استشهد من‏استشهد من المسلمین و حیزت عنى الشهاده،فشق ذلک على،فقلت لى؟»ابشر،فان الشهاده‏من ورائک؟ »فقال لی:«ان ذلک لکذلک،فکیف صبرک اذن؟»فقلت:یا رسول الله لیس هذا من مواطن الصبر و لکن من مواطن البشرى و الشکر.(در این هنگام مردى از جاى برخاست و گفت:یا امیر المؤمنین،درباره فتنه ما را آگاه فرما و آیا از رسول خدا (ص) درباره فتنه سئوال نموده‏اید؟آن حضرت فرمود:هنگامى که خداوند سبحان این آیه (الم‏احسب الناس ان یترکوا ان یقولوا آمنا و هم لا یفتنون) را نازل فرمود،من دانستم مادامى که‏رسولخدا (ص) در میان ما است،فتنه بر ما نازل نمى‏گردد.پس گفتم:یا رسول الله چیست‏ آن فتنه‏ اى که خدا آنرا به شما خبر داده است؟فرمود:یا على،امت من بعد از من دچارفتنه مى‏گردند.عرض کردم یا رسول الله،آیا در جنگ احد،هنگامى که جمعى ازمسلمانان شهید گشتند و من از شهادت بى‏نصیب ماندم و این پیشامد براى من سخت‏ شد،مگر به من نفرمودى :«بشارت باد ترا به شهادت در آینده؟»فرمود:آرى،چنین است،در آن هنگام چگونه تحمل خواهى کرد؟

عرض کردم یا رسول الله،چنین حادثه ‏اى‏ جاى صبر و شکیبایى نیست،بلکه از موارد صبر و شکر است و رسولخدا (ص) فرمود:این قوم در آینده دچار فتنه گردند و درباره دینى که پذیرفته‏اند، به خدا منت گذارند ورحمت او را آرزو کنند و از غضب او خود را در امن و امان ببیند و حرام او را حلال‏تلقى کنند-به وسیله شبهه‏هاى دروغین و هوى‏هاى غافلگیر.شراب را به عنوان آب جوحلال شمارند و رشوه پلید را هدیه نامیده و حلالش پندارند.رباخوارى کنند و نام آنرا خرید و فروش گذارند.عرض کردم یا رسول الله،در چنان موقع آنانرا در چه منزلتى‏قرار بدهم، آیا به منزله مرتد یا به منزله فتنه و آشوبزدگان؟رسول خدا پاسخ فرمودند:به‏منزله فتنه و آشوبزدگان.

توضیحى درباره جمله امیر المؤمنین (ع) :
من دانستم تا پیامبر (ص) در میان ما است،فتنه‏اى بوجود نمى‏آیدگفته شده است که از آیه شریفه «ا حسب الناس ان یقولوا آمنا و هم لا یفتنون‏» (آیا مردم‏گمان مى‏کنند که رها شوند تا بگویند:ما ایمان آوردیم و آنان آزمایش نشوند) مطلب‏فوق (تا پیامبر (ص) در میان مسلمانان است،فتنه‏اى به وجود نمى‏آید) استفاده نمى‏شود،بنابر این،ماخذ علم امیر المؤمنین (ع) به مطلب مزبور چه بوده است؟ابن ابی الحدید درتفسیر مطلب مى‏گوید:امیر المؤمنین (ع) از آیه «و ما کان الله لیعذبهم و انت فیهم‏» (۷) وخداوند آنان را عذاب نمى‏کند مادامى که تو در میان آنان هستى) استفاده کرده است.

ولى همانگونه که دیگر شارحان نهج البلاغه متذکر شده‏اند،لازمه آیه شریفه آزمایش،عدم وقوع فتنه در ایام حیات رسولخدا (ص) نمى‏باشد،بلکه بر مبناى روایتى که مرحوم‏فیض کاشانى نقل کرده که در موقع نزول آیه آزمایش پیامبر اکرم (ص) فرمود:چاره‏اى‏از وقوع فتنه بعد از پیامبر براى امتش نیست تا راستگو از دروغگو تفکیک گردد… (۸) وعلم امیر المؤمنین (ع) مستند به آن فرموده پیامبر مى‏باشد.مباحث مربوط به‏«فتنه‏ها وآشوبها و آزمایشها و حوادث‏»در موارد زیر مطرح شده است:ج ۳،ص ۸۰ تا ۸۸ و ازص ۹۹ تا ص ۱۰۸ و از ص ۳۱۸ تا ص ۳۲۴ و ج ۹،ص ۲۰۹ تا ص ۲۱۰ و ج ۱۵،از ص ۵۵ تا ۵۶ و ج ۱۶،از ص ۳۰۱ تا ۳۱۰ و ج ۱۸،از ص ۱۲۰ تا ۱۲۱.

یا رسول الله،شهادت تلخ نیست که نیازى به صبر و تحمل داشته باشدبلکه موجب بشارت و سپاسگزارى است.

آنان که ره دوست گزیدند همه
درکوی شهادت آرمیدند همه

در معرکه ی دو کون فتح از عشق است
هرچند سپاه او شهیدند همه

منسوب به صدر المتالهین

آنانکه درباره ارزشهاى والاى انسانى مى‏اندیشند و اظهار نظر مى‏کنند،حتمامى‏دانند یا باید بدانند که شهادت (آگاهانه و با کمال اختیار دست از حیات شستن و وداع‏با همه علائق و آرزوها،و گسیختن از جهان هستى زیبا و پر شکوه) در راه آرمانهاى‏اعلا یکى از با عظمت‏ترین امتیازات حیات است،زیرا اندیشیدن و اراده و تصمیم واقدام درباره مرگ کاملا اختیارى و آگاهانه در قلمرو خود حیات صورت مى‏گیرد.پس‏براى شناخت‏حقیقت‏حیات و جان آدمى و شخصیت مدیر حیات و موت قطعا بایدپدیده شهادت مورد بررسى و دقت جدى قرار بگیرد. در موارد ذیل مباحث‏شهادت تاحدودى بررسى شده است مراجعه فرمایید:ج ۵،از ص ۵۴ تا ص ۶۰ و از ص ۷۳ تاص ۸۰ و ج ۶،از ص ۳ تا ص ۲۷.

«یا على ان القوم سیفتنون باموالهم و یمنون بدینهم على ربهم و یتمنون رحمته،و یامنون سطوته‏و یستحلون حرامه بالشبهات الکاذبه،و الاهواء الساهیه،فیستحلون الخمر بالنبیذ و السحت‏بالهدیه و الربا بالبیع‏»قلت:یا رسول الله،فباى المنازل انزلهم عند ذالک؟ابمنزله رده ام‏بمنزله فتنه؟فقال:بمنزله فتنه. (یا على،این مردم در آینده در اموال خود دچار فتنه گردند ودرباره دینى که پذیرفته‏اند به خدا منت گذارند و رحمت او را آرزو کنند و از غضب اوخود را در امن و امان بینند و حرام او را حلال تلقى کنند-بوسیله شبهه‏هاى دروغین وهوى‏هاى غافلگیر.شراب را بعنوان آب جو حلال شمارند و رشوه پلید را هدیه نامیده و حلالش پندارند. رباخوارى کنند و نام آنرا خرید و فروش گذارند!عرض کردم یا رسول‏الله در چنان موقع آنانرا در چه منزلتى قرار بدهم،آیا بمنزله ارتداد یا به منزله فتنه وآشوبزدگى؟رسول خدا فرمودند: بمنزله فتنه و آشوبزدگى.)

موارد فتنه و آشوبزدگى
۱-مالدارى و مال پرستى و تکاثر

که متاسفانه موجب اختلاف و فاصله‏هاى بسیار ناگوار،میان مردمى گشت که در زمان‏پیامبر اسلام تنها به ضرورت‏هاى معیشت قناعت مى‏کردند و در یک آرامش و حالات‏روحى بسیار شایسته زندگى مى‏کردند.مالکیت ارزش واقعى خود را که جنبه وسیله‏اى‏براى حیات اقتصادى مردم دارد،بخوبى دریافته بود.این تکاثر بعدها چنان اختیار ازدست عده‏اى از مالداران گرفت که نه آیه و الذین یکنزون الذهب و الفضه و لا ینفقونها فى‏سبیل الله فبشرهم بعذاب الیم (۹) و کسانى را که طلا و نقره را متراکم مى‏کنند و آنها را درراه خدا انفاق نمى‏کنند، به عذابى دردناک بشارت بده) براى اصلاح حال آنان کارگر بودو نه آیه ویل لکل همزه لمزه الذى جمع مالا و عدده.یحسب ان ماله اخلده کلا لینبذن فى‏الحطمه.و ما ادراک مالحطمه نار الله الموقده التى تطلع على الافئده… (۱۰) واى بر هر عیبجوى‏طعنه زننده که مال جمع مى‏کند و آنرا مى‏شمارد و گمان مى‏کند مال او براى او جاودانى‏خواهد بود نه هرگز،آنان در سراى ابدیت‏به حطمه انداخته خواهند شد و تو چه مى‏دانى‏حطمه چیست؟آتش شعله‏ور خداوندى است که به مغز درون دلها سر مى‏کشد.) درآنان اثرى ایجاد مى‏کرد و نه الهاکم التکاثر.حتى زرتم المقابر (۱۱) متراکم ساختن اموال شما را مشغول ساخت تا گورها را دیدار کردید) و انفقوا فى سبیل الله و لا تلقوا بایدیکم الى‏التهلکه (۱۲) و انفاق کنید در راه خدا و خود را با دست‏خود به هلاکت نیندازید.) و نه‏مشاهده نتایج فاسد کننده فرد و اجتماع که قابل مشاهده هر انسان آگاه بود.مگر این‏اصل-

ساقى بجام عدل بده باده تا گدا
غیرت نیاورد که جهان پر بلا کند

حافظ

فرا گیر همه دوران‏هاى تاریخ اقتصاد بشرى نبوده است؟!مگر ابوذر،حکام زمان خودمانند معاویه‏ ها را تذکرات نمى‏ داد.

۲-حماقت ناشى از خود خواهى کوته بینانه (منت گذاشتن به خداو پیغمبر که ما مى‏خواهیم انسان شویم)!!

به دین اسلام گرویده بودند،ولى به خدا و پیامبر منت مى‏گذاشتند!! ۱-یمنون علیک ان‏اسلموا قل لا تمنوا على اسلامکم بل الله یمن علیکم ان هداکم للایمان ان کنتم صادقین (۱۳) بر تومنت مى‏گذارند که اسلام آورده‏اند!بگو اسلامتان را بر من منت نگذارید،بلکه خدا برشما منت مى‏گذارد که شما را به ایمان هدایت کرده است اگر راستگو باشید.)

آیا اعجازى بالاتر از اینکه یک انسان کامل در میان جمعى با داشتن با عظمت‏ترین‏اخلاق زندگى کند و آن جمع گرویدن به اصول و ارزشهاى والاى انسانى را به رخ آن‏انسان بکشند و به او منت گذارند که ما وارد گروه تو شدیم!یعنى ما به خاطر تو و براى‏اینکه سخن ترا به زمین نیندازیم،خودمان را آماده پذیرش اسلام تو کردیم!

چشم باز و گوش باز و این عما!
حیرتم از چشم بندى خدا

۳-فقط خداوند براى من خود خواه و ستمکار رحیم و مهربان است و بس!

او از گناهان و جنایاتى که ما مرتکب مى‏شویم چشم‏پوشى خواهد کرد،زیرا او رحیم‏است و بس!و حق کشى‏ها و فسادهائى که در روى زمین به راه مى‏اندازیم انتقام نخواهدکشید،زیرا او رحیم و مهربان است!ما میتوانیم،بلکه جانهاى آدمیان را اسباب بازى‏خود خواهى‏هاى خود قرار بدهیم،زیرا خدا کریم و رحیم است!چه وقاحتى بالاتر ازاینکه رحمت‏خدا را با تمام بیشرمى شامل حال گنهکاران و جنایتکاران و پایمال‏کنندگان حقوق انسانها و عوامل فساد در روى زمین بدانیم ولى آن مردم مظلوم و بینواکه مورد جنایت واقع شده‏اند و حقوقشان پایمال گشته است و در زیر عوامل مرگبارفساد متلاشى و نابود شده‏اند،مشمول لطف و رحمت الهى نشوند!

اگر چنین بود که‏صدها آیات در قرآن مجید هماهنگ با حکم بدیهى عقل و دریافت مستقیم و شهودوجدانى فریاد نمى‏زند- کل نفس بما کسبت رهینه (۱۴) هر نفسى در گرو اندوخته‏هاى‏خویشتن است.) فمن اعتدى علیکم فاعتدوا علیه بمثل ما اعتدى علیکم (۱۵) هر کس بر شماتعدى کرد.مانند همان تعدى را براى او وارد کنید.) انه لا یفلح الظالمون (۱۶) ستمکاران‏رستگار نخواهند شد.) این هم یکى از اشکال خطرناک خود خواهى است که همه‏وقاحت‏ها و ستمکاریها و حق‏کشى‏ها را با رحمت الهى،مى‏پوشانند و خود را ازکیفرهاى آنها بر کنار تلقى مى‏کنند و اما اینکه همین رحمت و فیض و کرم و عنایت‏خداوندى شامل حال آن بینوایان و مستضعفان نیز بوده است که آنانرا از نعمت عظماى حیات و استعدادها و محبت‏ها و آرزوها،مخصوصا از نعمت الهى کمال جویى‏برخوردار فرموده است،ولى همه این عظمت‏ها و امتیازها دستخوش آن وقاحت‏ها شده‏و ستمکاریها و حق کشى‏ها فراموش گشته است!

۴-حرام را حلال و حلال را حرام خواهند کرد!

در این تبهکاریهاى زشت،هرگز اعتراف نخواهند کرد:ما حلال را حرام و حرام راحلال کردیم. نه هرگز،زیرا آنان هشیارتر و حیله‏گرتر از آنند که خود را با کمال‏صراحت رویاروى عقول و وجدانها و عقائد و تکالیف صریح دین قرار بدهند.الف-آب‏جو مسکر را که از مصادیق خمر است،با نام آب‏جو حلالش خواهند کرد!مگر باتغییر الفاظ مى‏توان موضوع و حکمش را نادیده گرفت!واقعیات و روابط آنها و حقائق‏و مختصات آنها در جهان هستى،همانگونه که از علم و جهل و شک و گمان پیروى‏نمى‏کنند،همچنان با الفاظى که ما آنها را ارائه مى‏کنیم هیچ تفاوتى نخواهد کرد.

۵-رشوه پلید را هدیه خواهند نامید!

این کار زشت چنان شایع شده بود که حتى با این کار به سراغ على بن ابیطالب علیه السلام‏نیز رفتند:در آخر داستان برادرش عقیل بن ابیطالب که اصرار مى‏کرد:بیش از سهم‏مشروعش از بیت المال،دریافت نماید،مى‏فرماید:«و شگفت انگیزتر از این داستان(قضیه عقیل) اینکه شب هنگام کسى به دیدار من آمد،چیزى پوشیده در ظرفش آورده‏بود که معجونى در آن بود من از این کار ناراحت‏شدم آنچنانکه زهر مار یا آنچه که آنرااستفراغ نماید، ناگوار است.به او گفتم:آیا صله است‏یا زکاتست‏یا صدقه؟این بر ماخاندان پیامبر حرام است.آن شخص گفت:نه اینست و نه آن،بلکه هدیه ایست که تقدیم‏مى‏کنم.به او گفتم:مادران به اتمت‏بنشینند،آیا[با تغییر کلمه]به فریفتن من آمده‏اى؟ آیا مغزت آشفته یا دیوانه‏اى یا سرسام مى‏گویى؟

۶-ربا خوارى خواهند کرد به نام خرید و فروش

یکى از آن موارد که بازى با الفاظ نقش بزرگى در دگرگون ساختن موضوع و حکم،بازى کرده است و هنوز هم این نقش را به عهده دارد،ربا است.بعنوان مثال یکى به‏ دیگرى مبلغى قرض مى‏ دهد،براى آنکه بهره گرفتن از آن را مشروع جلوه دهد،مى ‏گوید:من این مبلغ را به تو فروختم!در صورتیکه پول رایج در یک جامعه،دومختص ذاتى دارد:

۱-وسیله تبادل کار با کار و کالا با کالا و کار با کالا و کالا با کار.۲-بیان کننده مقدار کار و کالایى است که صاحب پول مى‏تواند در مقابل آن پول ازجامعه‏اى که در آن زندگى مى‏کند،دریافت نماید.و اینکه بعضى از حیله ‏هاى شرعى دربعضى از روایات بعنوان فرار از حرام به حلال،تجویز شده است،قطعا باید به موارداضطرار حمل شود،و الا بقول استاد و محقق عالیقدر وحید بهبهانى،خداوند تنها ازآوردن سه حرف‏«ر»،«ب‏»،و«ا»به زبان رضایت ندارد!زیرا اگر حیله‏ هاى مزبور تجویزگردد،هیچ موردى براى تحقق ربا موضوعا و حکما نمى‏ماند.آرى،عزیزان،اینست‏بازى الفاظ با پدیده پول در تاریخ بشرى که توانایى بى‏ ارزش ساختن هر موجود با ارزش‏و با ارزش ساختن هر چیز بى‏ارزش را دارا است!بار دیگر بگوییم و فریاد بکشیم:

 راه هموارست زیرش دامها

قحط معنی درمیان نامها

لفظها و نامها چون دامهاست
لفظ شیرین ریگ آب عمر ماست

__________________________

۱.شرح نهج البلاغه،ابن ابى الحدید،شرح خطبه ۱۵۶،ج ۹،ص ۱۹۲ و ص ۱۹۳.

۲.هیوم،در نوشته‏اى که آنرا رثاى خود یا نطق سر مزار نامیده است،سجایاى خود را چنین وصف‏مى‏کند:«من مردى بودم با خلق و خوى ملایم،قادر به دلبستن،اما فاقد نیروى خصومت، و در همه‏عواطف خود اعتدال بسیار داشتم،حتى عشق من به شهرت ادبى که میل غالب من بود.با همه‏ناکامى‏هاى پى در پى هرگز رویم را ترش نمى‏ساخت‏»تاریخ فلسفه غرب کتاب سوم و فلسفه جدید ازرنسانس تا هیوم،ص ۲۹۸ باز مى‏گوید:«حتى عشق من به شهرت ادبى که عشق فرمانرواى زندگى من‏بوده است،با همه ناکامى‏هایم هرگز خویم را تلخ نکرد.تاریخ طبیعى دین،ص ۲۶ هیوم.همچنین هیوم‏در کتاب تاریخ طبیعى دین مى‏گوید:«اگر چه تا اندازه‏اى سالخورده بودم و امید داشتم که سالیان دراز ازآسایش خود بهره ببرم و ناظر فزونى شهرت خویش باشم.در بهار ۱۷۷۵ روده‏هایم دچار اختلالى‏شد که در آغاز بیمناکم نکرد.ولى بدبختانه اینکه کشنده و درمان ناپذیر شده است‏»و در ص ۲۵ ازمآخذ فوق مى‏گوید:«اگر چه از شهرت ادبى‏ام که سرانجام با فروغى روز افزون اوج مى‏گیرد،نشانه‏هاى فراوان مى‏بینم،لیکن مى‏دانم که بهر حال جز چند سالى براى لذت بردن از آن،زمانى‏نمى‏داشته‏ام‏»!!

۳.الجمعه،آیه ۶.

۴.الفجر،آیه ۲۹.

۵.آل عمران،آیه ۱۰۴.

۶.آل عمران،آیه ۱۱۴.

۷.الانفال،آیه ۳۳.

۸.تفسیر صافى،ملا محسن فیض کاشانى،تفسیر آیه احسب الناس.

۹.هود،آیه ۳۴.

۱۰.الهمزه،آیه ۱ تا آیه ۷.

۱۱.التکاثر،آیه ۱ و ۲.

۱۲.البقره،آیه ۱۹۵.

۱۳.الحجرات،آیه ۱۷.

۱۴.المدثر،آیه ۳۸.

۱۵.البقره،آیه ۱۹۴.

۱۶.الانعام،آیه ۲۱.

بازدیدها: ۲

خطبه شماره ۱۵۵ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

۱۵۵

ومن خطبه له علیه السلام

یذکر فیها بدیع خلقه الخفاش [حمد الله وتنزیهه]

الْحَمْدُ للهِِ الَّذِی انْحَسَرَتِالاََوْصَافُ عَنْ کُنْهِ مَعْرِفَتِهِ، وَرَدَعَتْ عَظَمَتُهُ الْعُقُولَ، فَلَمْ تَجِدْ مَسَاغاً إِلَى بُلُوغِ غَایَهِ مَلَکُوتِهِ! هَوَ اللهُ الْحَقُّ الْمُبِینُ، أَحَقُّ وَأَبْیَنُ مِمَّا تَرَى الْعُیُونُ، لَمْ تَبْلُغْهُ الْعُقُولُ بِتَحْدِیدٍ فَیَکُونَ مُشَبَّهاً، وَلَمْ تَقَعْ عَلَیْهِ الاََْوْهَامُ بِتَقْدِیرٍ فَیَکُونَ مُمَثَّلاً. خَلَقَ الْخَلْقَ عَلَى غَیْرِ تَمْثِیلٍ، وَلاَ مَشُورَهِ مُشِیرٍ، وَلاَ مَعُونَهِ مُعِینٍ، فَتَمَّ خَلْقُهُ بِأَمْرِهِ، وَأَذْعَنَ لِطَاعَتِهِ، فَأَجَابَ وَلَمْ یُدَافِعْ، وَانْقَادَ وَلَمْ یُنَازِعْ. [خلقه الخفاش]

وَمِنْ لَطَائِفِ صَنْعَتِهِ، وَعَجَائِبِ خِلْقَتِهِ، مَا أَرَانَا مِنْ غَوَامِضِ الْحِکْمَهِ فِی هذِهِ الْخَفَافِیشِ الَّتِی یَقْبِضُهَا الضِّیَاءُ الْبَاسِطُ لِکُلِّ شَیْءٍ، وَیَبْسُطُهَا الظَّلاَمُ الْقَابِضُ لِکُلِّ حَیٍّ، وَکَیْفَ عَشِیَتْأَعْیُنُهَا عَنْ أَنْ تَسْتَمِدَّ مِنَ الشَّمْسِ الْمُضِیئَهِ نقُوراً تَهْتَدِی بِهِ فِی مَذَاهِبِهَا، وَتَتَّصِلُ بِعَلاَنِیَهِ بُرْهَانِ الشَّمْسِ إِلَىمَعَارِفِهَا. وَرَدَعَهَا بِتَلاََْلُؤِ ضِیَائِهَا عَنِ الْمُضِیِّ فِی سُبُحَاتِإِشْرَاقِهَا، وَأَکَنَّهَا فِی مَکَامِنِهَا عَنِ الذَّهَابِ فِى بُلَجِ ائْتِلاَقِهَا فَهِیَ مُسْدَلَهُ الْجُفُونِ بَالنَّهَارِ عَلَى حِدَاقِهَا، وَجَاعِلَهُ اللَّیْلِ سِرَاجاً تَسْتَدِلُّ بِهِ فی الْـتَِماسِ أَرْزَاقِهَا؛ فَلاَ یَرُدُّ أَبْصَارَهَا إِسْدَافُظُلْمَتِهِ، وَلاَ تَمْتَنِعُ مِنَ الْمُضِیِّ فِیهِ لِغَسَقِ دُجُنَّتِهِ فَإِذَا أَلْقَتِ الشَّمْسُ قِنَاعَهَا، وَبَدَتْ أَوْضَاحُنَهَارِهَا، وَدَخَلَ مِنْ إِشْرَاقِ نُورِهَا عَلَى الضِّبَابِ فِی وِجَارِهَا أَطْبَقَتِ الاََْجْفَانَ عَلَى مَآقِیهَا وَتَبَلَّغَتٍْه بِمَا اکْتَسَبَتْهُ مِنَ الْمَعَاشِ فِی ظُلَمِ لَیَالِیهَا.

فَسُبْحَانَ مَنْ جَعَلَ اللَّیْلَ لَهَا نَهَاراً وَمَعَاشاً، وَجَعَلَ النَّهَارَ لَهَا سَکَناً وَقَرَاراً! وَجَعَلَ لَهَا أَجْنِحَهً مِنْ لَحْمِهَا تَعْرُجُ بِهَا عِنْدَ الْحَاجَهِ إِلَى الطَّیَرَانِ، کَأَنَّهَا شَظَایَا الاَْذَانِ غَیْرَ ذَوَاتِ رِیشٍ وَلاَ قَصَبٍ إِلاَّ أَنَّکَ تَرَى مَوَاضِعَ الْعُرُوقِ بَیِّنَهً أَعْلاَماً لَهَا جَنَاحَانِ لَمَّا یَرِقَّا فَیَنْشَقَّا، وَلَمْ یَغْلُظَا فَیَثْقُلاَ. تَطِیرُ وَوَلَدُهَا لاَصِقٌ بِهَا لاَجِیٌَ إِلَیْهَا، یَقَعُ إِذَا وَقَعَتْ، وَیَرْتَفِعُ إِذَا ارْتَفَعَتْ، لاَیُفَارِقُهَا حَتَّى تَشْتَدَّ أَرْکَانُهُ، وَیَحْمِلَهُ لِلنُّهُوضِ جَنَاحُهُ، وَیَعْرِفَ مَذَاهِبَ عَیْشِهِ، وَمَصَالِحَ نَفْسِهِ. فَسُبْحَانَ الْبَارِىءِ لِکُلِّ شَیْءٍ، عَلَى غَیْرِ مِثَالٍ خَلاَ مِنْ غَیْرِهِ

خطبه ۱۵۵

در این خطبه شگفت ‏انگیز بودن خلقت‏ شبپره را بیان مى‏ فرماید

حمد خدا و منزه دانستن او ستایش مر خداى را است که توصیفات از وصول به باطن معرفت او ناتوان است، وعظمتش، عقول انسانها را از رسیدن به ذات اقدسش طرد نموده است، تا حدى که راهى‏براى رسیدن به غایت ملکوت او در نیافته است، او است‏خداوند حق و آشکار،حقیقى‏تر و آشکارتر از آنچه که چشمها آنرا مى‏بیند، عقول بشرى با تعیین حدودتوصیفى به شناخت او نمى‏رسد تا (آن ذات اقدس با تشبیه به مخلوقات او) مشبه گردد، و اوهام انسانها با اندازه‏گیریها،او را نتوانند تبیین کنند تا مجسمش سازند، مخلوقات راآفرید بدون تطابق مثالى، و نه بر مبناى مشورت مشاور و کمک یار و یاور. امرخلقت‏با دستور او تمام گشت و اذعان به اطاعتش نمود، دستگاه خلقت،امر خداوندى‏را اجابت کرد و از خود دفع نکرد،و گردن نهاد و مقاومتى از خود نشان نداد.

آفرینش شبپره

و از لطائف صنعت و شگفتیهاى خلقت او، که به ما ارائه فرموده است،دقائقى از حکمت در این شبپره‏ها است که روشنایى انبساط دهنده همه اشیاء آنها را منقبض‏ مى ‏نماید و تاریکى منقبض کننده همه زنده‏ها آنها را منبسط مى‏ سازد، [جاى شگفتى‏ است]که چشمان شبپره‏ها ناتوان است از استفاده از نور آفتاب روشنگر، که آنها را درطرق زندگى راهنمایى کند و با وضوح دلالت‏ خورشید با آنچه که مى ‏داند و مى‏ خواهد،ارتباط برقرار کند، و آنها را بوسیله درخشش نور آفتاب از حرکت و گذشتن در انبوه‏تابش آن،منع نموده است، و آنها را در نهانگاه‏شان مخفى مى ‏دارد که از حرکت درروشنایى‏هاى آفتاب باز مى‏ مانند، شبپره در هنگام روز پلکها بر روى حدقه‏ هاى‏چشمش مى‏ اندازد، شب هنگام براى او،روشنایى است که به راهنمایى آن براى پیداکردن روزى‏ هاى خود،بحرکت در مى ‏آید، چشمان شبپره‏ها را،تاریکى شب از تلاش‏ در راه آنچه که مى‏ خواهد،باز نمى ‏دارد، و از حرکت در ظلمات شب،بجهت تاریکى ‏آن امتناعى ندارد، بامدادان که خورشید جهان افروز براى زمین نشینان نقاب از چهره ‏بر مى ‏دارد و روشناییهاى روزانه آن[حتى]بر لانه‏ هاى سوسمار تابیدن مى‏ گیرد، شبپره مژه‏ها بر لبه‏ هاى چشم برنهد، و به معاش اندوخته خود در تاریکی هاى شب،روى‏ مى ‏آورد، پس پاکیزه پروردگارى که شب را براى شبپره روز و زمان تحصیل معاش ‏قرار داد، و روز را براى آن، موقع آرامش و استراحت.

پاکیزه پروردگارى که براى‏ شبپره بالهایى از گوشش آفرید که در هنگام احتیاج به پرواز با آن بالها،به پروازدر مى‏آید، گویى آن بالها پاره‏اى از گوشهاى انسان است، که نه پرهایى دارد و نه ‏رگهایى، ولى تو،جاهاى رگها را در آنها آشکار مى‏بینى، براى شبپره‏ها دو بال است ‏نه آنچنان رقیق و نازک که شکافته شوند و نه آنقدر سخت تا سنگینى کنند، اگر شبپره ‏هامى‏ پرند و کودکان آنها،چسبیده و پناهنده به آنها مى ‏باشند، اگر مادران بیفتند[فرودآیند]کودکان نیز با آنها مى ‏افتند و اگر به پرواز درآیند کودکان نیز با مادران خود همراهند، کودکان از مادران جدا نمى‏ گردند تا ارکان جسمانى آنها محکم گردد، وبالهاى آنها توانایى حمل و پراندن آنها را داشته باشند[و تا آنگاه که]طرق معیشت ‏خودرا بشناسند و به مصالح خویشتن پى ببرند، پس پاک و منزه است آفریننده همه کائنات‏ بدون مثالى که پیش از خلقت آنها با ابداع خداوندى،سابقه‏اى داشته باشد.

خطبه ۱۵۵

الحمد لله الذى انحسرت الاوصاف عن کنه معرفته و ردعت عظمته العقول فلم تجد مساغا الى بلوغ غایه ملکوته، (ستایش مر خداى راست که توصیفات از وصول به باطن معرفت‏او ناتوان و عظمتش،عقول انسانها را از رسیدن به ذات اقدسش طرد نموده است تا حدى‏که راهى براى رسیدن به غایت ملکوت او درنیافته است.)

 

عقول انسانها را،شناخت عظمتش امکان‏پذیر نیست

یک مقایسه بسیار روشن در این مسئله مى‏تواند کمک زیادى براى ما داشته باشد.آیا تاحال در این مسئله اندیشیده‏اید که نزدیکترین و واضح‏ترین حقیقت‏براى افراد بشر درعرصه طبیعت، ذات (نفس،من،خود یا شخصیت) خود او است و با اینحال،هرگزتعریفات و توصیفات ما که بر مفاهیم و قضایاى محسوس و ملموس تکیه مى‏کنند،ازشناساندن ذات ما ناتوانند؟

این ناتوانى براى همه صاحبنظران متفکر و مردم معمولى‏بقدرى واضح است که قابل تردید نیست،زیرا نفس آدمى همانگونه که ابو على ابن سینا متذکر شده است،داراى دو روى است:یکى رو به این سو و به عرصه طبیعت است ودوم رو به‏«برسو» (فوق طبیعت) و به جاى اصلى خویش است که از این بعد قابل‏شناسائى و تعریف و توصیف با مفاهیم و قضایاى محسوس و ملموس نمى‏باشد.

انسانهایى که تا حدودى قدرت برخوردارى از علم حضورى (خودآگاهى) را دارند، مى‏توانند ذات (نفس) خویشتن را دریابند.و اما درباره فعالیتها و مختصات واستعدادهاى نفس آدمى،از هزاران سال پیش تاکنون مى‏اندیشند و تحقیق مى‏کنند وآزمایش مى‏نمایند و مى‏نویسند و با اینحال،اعتراف مى‏کنند که انسان هنوز شناخته نشده‏است.

کتابها و مقالاتى باین مضمون‏«انسان موجود ناشناخته تالیف الکسیس کارل‏»بسیارفراوان است،ولى همانطور که در گذشته نیز متذکر شده‏ایم مى‏توانیم با افزایش معلومات‏در دو قلمرو نفس‏«آنچنانکه هست‏»و«نفس آنچنانکه باید»در موقع علم حضورى(خود هوشیارى) هاى عمیق و دامنه‏دار تجلیاتى از بعد فوق طبیعى آن نیز برخوردارشویم.درباره خداوند سبحان نیز[نهایت امر در حد خیلى بالا]مى‏توانیم با چنین‏دریافتى رویاروى شویم.

هو الله الحق المبین،احق و ابین مما ترى العیون،لم تبلغه العقول.بتحدید فیکون مشبها،و لم‏تقع علیه الاوهام بتقدیر فیکون ممثلا، (او است‏خداوند حق و آشکار،حقیقى‏ تر و آشکارتراز آنچه که چشمها آنرا مى‏بیند.عقول بشرى با تعیین حدود توصیفى به شناخت اونمى‏رسد تا (آن ذات اقدس با تشبیه به مخلوقات او) مشبه گردد.اوهام انسانها،بااندازه‏گیرها،او را نتوانند تبیین کنند تا مجسمش سازند.

 

او است‏ خداوند حق و آشکار،حقیقى ‏تر و آشکارتر از آنچه که چشمهاآن را مى‏ بینند

لبید بن ربیعه عامرى مى‏گوید:الا کل شی‏ء ما خلا الله باطل و کل نعیم لا محاله زایل (آگاه باشید هر چیزى جز خدا باطل و نابود شونده است و هر نعمتى ناگزیر از بین‏رفتنى و رو به زوال است.) به پیامبر اکرم (ص) نسبت داده شده است که فرمود:ان اصدق‏بیت قالته العرب قول لبید:…حق در مقابل باطل است،حق یعنى چیزى که وجود اوواقعیت دارد و وجود او مستند به ذهن و دریافت انسانها نیست،حق یعنى ثابت و آنچه ‏که در ثبوتش نیازى بر تکیه‏گاه ندارد،یعنى معلول و وابسته نیست که نیازى به علت‏ یاآنچه که امور عارضى به آن وابسته باشد ندارد.از اینجا است که فیلسوفان،«حق اول‏»رابه آن مقام ربوبى اطلاق مى‏کنند. حق اول یعنى حقیقتى که وجود او شایسته‏ترین‏موجودات براى واقعیت است.

اینکه حق اول (خدا) داراى این صفات است،به اضافه‏ براهین عقلى و فلسفى،از دریافت ‏شده‏هاى اولى ما است. ما این حقیقت را در پى‏ریزى‏ برهان وجوبى یا برهان کمالى که سابقه بس طولانى در تفکرات شرقى و غربى دارد،بعنوان اساسى‏ترین مقدمه پذیرفته ‏ایم.

نتیجه با اهمیتى که از شایستگى انحصارى خداوندسبحان به حق اول مى‏توان گرفت،اینست که اسناد حق به دیگر موجودات از آن جهت‏ صحیح است که به خداوند متعال که حق اول و حق حقیقى است نسبت داده مى‏شوند.

زیرا همگى مخلوقات اویند و او باطل و لغو ایجاد نمى‏ کند.این معنى در ۱۱ آیه ازقرآن مجید آمده است،مانند: الم تر ان الله خلق السموات و الارض بالحق (۱) آیا ندیده‏اى‏که خدا آسمانها و زمین را بر حق آفریده است.) با توجه به امثال این آیات،باید گفت:منظور از آیه لا اله الا هو کل شی‏ء هالک الا وجهه (۲) خدایى جز او نیست هر چیزى نابودشونده است مگر وجه ربوبى او.) (۳) اینست که هر چیزى با قطع نظر از افاضه الهى،هیچ ‏است و شعر لبید بن ربیعه عامرى هم باید مطابق این معنى تفسیر شود،نه هلاکت و بطلان‏حتى با ارتباط به حکمت و مشیت ‏خداوند جل سلطانه.

در تحکیم علم و معرفت درباره‏اشیاء،و اثبات کردن حق بودن آنها غالبا به رؤیت چشمى استناد مى‏کنند و مى‏گویند:«من با چشم خودم دیدم‏»،«من کارى مى‏کنم که شما آنرا با چشم ببینید»و«شنیدن کى‏بود مانند دیدن‏»این اصل درباره اشیاء قابل دیدن بوسیله چشم،کاملا صحیح است،ولى درباره اشیایى که با حس چشمى نمى‏توان دید،اعتبار علمى ندارد،مانند مجردات،حقائق ارزشى معنوى و غیر ذلک.

عناوینى مانند حقیقى و وضوح کامل را درباره‏ محسوسات بوسیله حواس ظاهرى نمی توان به کاربرد،زیرا دخالت ‏ساختمان چشم دردیدن و اهمیت مقدار فاصله ما بین شى‏ء بیننده و دیده شده و اصول و فرضیات‏ پیش ساخته در ارزیابى محسوسات بسیار مؤثر است.

این همان جریان ارتباط عوامل‏ادراک با ادراک شده است که از دریافت هویت‏حقیقى شى ادراک شده مانع مى ‏گردد شاید نخستین متفکرى که به این حقیقت متوجه شده است،لائوتسه چینى است که بایک تشبیه بسیار رسا آنرا بازگو کرده است.

جمله معروف او درباره این حقیقت چنین‏است:ما در نمایشنامه بزرگ وجود هم بازیگریم هم تماشاگر.در صورتیکه شهود ودریافت‏ خدا که عبارتست از برقرار شدن ارتباط مستقیم با مفهوم کمال یا کامل مطلق که‏خدا است،به هت‏بى‏نیاز بودن از وسائط دگرگون کننده واقعیات در ذهن ما،تصرفى از عوامل دریافت و شهود به عمل نمى‏آید و لذا آشکارتر از هر حقیقت آشکار میباشد و باهمین بیان و بى‏ نیازى مطلق خداوندى از همه چیز حقیقى‏ تر بودن آن ذات اقدس هم ‏اثبات مى ‏گردد.

جملات بعدى که شامل عدم امکان محدودیت‏ خداوندى و بالاتر از اوهام وتجسیمات و تمثیلات بودن آن ذات اقدس مى‏ باشد،با توجه به بى ‏نهایت‏ بودن و تجردکامل او از زمان و جسمانیات و نمودهاى مادى روشنتر از آن است که نیازى به اثبات ‏داشته باشد.

خلق الخلق على غیر تمثیل و لا مشوره مشیر و لا معونه معین،فتم خلقه بامره،و اذعن لطاعته،فاجاب و انقاد و لم ینازع، (مخلوقات را آفرید بدون تطابق مثالى و نه بر مبناى‏مشورت مشاور و کمک یار و یاورى.امر خلقت‏با دستور او تمام شد و اذعان به اطاعت‏او نمود.دستگاه خلقت،امر خداوندى را اجابت کرد و از خود دفع نکرد و گردن به‏اطاعتش نهاد و مقاومتى از خود نشان نداد.)

 

خلقت ‏خلق،انشایى و ابداعى است

هیچ سابقه وجودى عینى براى عالم خلقت وجود نداشته است نه در ذات بارى تعالى ونه در غیر ذات او،بله،علم به همه موجودات در ذات اقدس نه به عنوان تقرر هویات و یاماهیات در آن،بلکه،همانگونه که گفتیم به طور علم و انکشاف حاضر در آن بوده ‏است.براى تصور خلقت انشائى،مراجعه فرمایید به مجلد دوم از صفحه ۸۷ تا ۹۸.

نیازى به مشورت و کمک نداشت.زیرا او است غنى مطلق و صمد فرد.لزوم اسنادخلقت کائنات به یک موجود برین نه تنها مدلول دلائل محکم علمى و عقلى است،بلکه ‏این یک شهود فطرى است که دانایان و صاحبنظران اقوام و ملل جوامع بشرى در طول‏تاریخ به جهت این شهود،به استدلال اسناد مزبور به خدا را اغلب براى مبتدیان و غوطه‏ وران در غفلت و ناآگاهى، مى ‏پردازند.همینطور دریافت‏ شهودى همه صفات‏ کمالى که غناى مطلق و صمدانیت از روشنترین آن صفات است،مورد قبول همه‏ هشیاران متفکر مى ‏باشد.

مى‏ دانیم یکى از دلائل بسیار روشن و محکم براى اثبات وجودخدا،همان برهان وجوبى یا کمالى است که مبناى اصلى آن بر دریافت مفهوم وجودى‏واجب که داراى کاملترین صفات مى‏باشد که یکى از آنها غناى مطلق ذات اقدس ربوبى‏از هر کمک و یاور مشاور و اندیشه و غیر ذلک مى‏باشد.

 

جهان هستى در برابر امر کن و امر به اطاعت از او بدون اندک‏مقاومتى به جریان افتاد

این است زمزمه دلنواز اجزاء عالم هستى که همواره گوشهاى شنوایى در تاریخ آنراشنیده و خواهند شنید:

باد ما و بود ما از داد تست
هستى ما جمله از ایجاد تست

لذت هستى نمودى نیست را
عاشق خود کرده بودى نیست را

لذت انعام خود را وامگیر
نقل و باده جام خود را وامگیر

ور بگیرى کیت جست و جو کند
نقش با نقاش کى نیرو کند

منگر اندر ما مکن در ما نظر
اندر اکرام و سخاى خود نگر

ما نبودیم و تقاضامان نبود
لطف تو ناگفته ما مى‏ شنود

مولوى

ثم استوى الى السماء و هى دخان فقال لها و للارض ائتیا طوعا او کرها قالتا اتینا طائعین ، (۴) سپس ‏مشیت پروردگارى،آسمان را که در حال دود بود فرا گرفت و به آسمان و زمین فرمود چه بخواهید و چه نخواهید به جریان بیفتید،آن دو گفتند:ما با کمال اختیار دستور ترااطاعت مى‏کنیم.)

انسان غوطه‏ ور در ماده هرگز نخواهد فهمید اطاعت اختیارى و ذکر و تسبیح وسجده جمادات و نباتات و حیوانات و حتى ابعاد قانونى تکوینى انسانها را.آن کس که‏روح و نفس و جان و حیات حقیقى را از دست داده است،چگونه مى‏تواند ذکر ومناجات عالم جمادات را بفهمد!

چون شما سوى جمادى مى‏ روید آگه از جان جمادى کى شوید؟اى غفلت زدگان حیات حیوانى،خواه بشنوید یا نشنوید.

جمله ذرات عالم در نهان
با تو می گویند روزان و شبان

ما سمیعیم و بصیریم و هشیم
با شما نامحرمان ما خامشیم

خامشیم و نعره تکرارمان
می رود تا پای تخت یارمان

 

آفرینش شب پره

بدانجهت که همه توصیفات و تشریحات امیر المؤمنین علیه السلام درباره خلقت‏ شبپره وچگونگى زندگى آن،کاملا واضح و روشن است،لذا نیازى به تفسیر دیده نشد.

____________________

۱.ابراهیم،آیه ۱۹.

۲.القصص،آیه ۸۸.

۳.وجه هر چیزى آن است که با دیگر چیزها به وسیله آن مواجه مى‏گردد،بنابر این وجه الله یعنى‏جلوه‏هاى خداوندى در عالم وجود.

۴.فصلت،آیه ۱۱.

بازدیدها: ۲

خطبه شماره ۱۵۴ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

۱۵۴

ومن خطبه له علیه السلام

[یذکر فیها فضائل أهل البیت علیهم السلام ]

وَنَاظِرُ قَلْبِاللَّبِیبِ بِهِ یُبْصِرُ أَمَدَهُ، وَیَعْرِفُ غَوْرَهُوَنَجْدَهُ دَاعٍ دَعَا، وَرَاعٍ رَعَى، فَاسْتَجِیبُوا لِلدَّاعِی، وَاتَّبِعُوا الرَّاعِیَ.

قَدْ خَاضُوا بِحَارَ الْفِتَنِ، وَأَخَذُوا بِالْبِدَعِ دُونَ السُّنَنِ، وَأَرَزَالْمُؤْمِنُونَ، وَنَطَقَ الضَّالُّونَ الْمُکَذِّبُونَ. نَحْنُ الشِّعَارُوَالاََْصْحَابُ، وَالْخَزَنَهُ وَالاََْبْوَابُ، [وَلاَ] تُؤْتَى الْبُیُوتُ إِلاَّ مِنْ أَبْوَابِهَا، فَمَنْ أَتَاهَا مِنْ غَیْرِ أَبْوَابِهَا سُمِّیَ سَارِقاً.

منها:

فِیهِمْ کَرَائِمُالْقُرْآنِ، وَهُمْ کُنُوزُ الرَّحْمنِ، إِنْ نَطَقُوا صَدَقُوا، وَإِنْ صَمَتُوا لَمْ یُسْبَقُوا. فَلْیَصْدُقْ رَائِدٌ أَهْلَهُ، وَلْیُحْضِرْ عَقْلَهُ، وَلْیَکُنْ مِنْ أَبْنَاءِ الاَْخِرَهِ، فَإِنَّهُ مِنْهَا قَدِمَ، وَإِلَیْهَا یَنْقَلِبُ. وَالنّاظِرُ بِالْقَلْبِ، الْعَامِلُ بِالْبَصَرِ، یَکُونُ مُبْتَدَأُ عَمَلِهِ أَنْ یَعْلَمَ: أَعَمَلُهُ عَلَیْهِ أَمْ لَهُ؟! فَإِنْ کَانَ لَهُ مَضَى فِیهِ، وَإِنْ کَانَ عَلیْهِ وَقَفَ عِنْدَهُ. فَإِنَّ الْعَامِلَ بَغَیْرِ عِلْمٍ کَالسَّائِرِ عَلَى غیْرِ طَرِیقٍ، فَلاَ یَزِیدُهُ بُعْدُهُ عَنِ الطَّرِیقِ الْوَاضِحِ إِلاَّ بُعْداً مِنْ حَاجَتِهِ، وَالْعَامِلُ بالْعِلْمِ کَالسَّائِرِ عَلَى الطَّرِیقِ الْوَاضِحِ، فَلْیَنْظُرْ نَاظِرٌ: أَسَائِرٌ هُوَ أَمْ رَاجِعٌ؟!

وَاعْلَمْ أَنِّ لِکُلِّ ظَاهِرٍ بَاطِناً عَلى مِثَالِهِ، فَمَا طَابَ ظَاهِرُهُ طَابَ بَاطِنُهُ، وَمَا خَبُثَ ظَاهِرُهُ خَبُثَ بَاطِنُهُ، وَقَدْ قَالَ الرَّسُولُ الصَّادِقُ صلى الله علیه وآله : «إِنَّ اللهَ یُحِبُّ الْعَبْدَ وَیُبْغِضُ عَمَلَهُ، وَیُحِبُّ الْعَمَلَ وَیُبْغِضُ بَدَنَهُ».

فَاعْلَمْ أَنَّ کُلَّ عَمَلٍ نَبَاتٌ، وَکُلَّ نَبَاتٍ لاَ غِنَى بِهِ عَنِ الْمَاءِ، وَالْمِیَاهُ مُخْتَلِفَهٌ، فَمَا طَابَ سَقْیُهُ طَابَ غَرْسُهُ وَحَلَتْ ثَمَرَتُهُ، وَمَا خَبُثَ سَقْیُهُ خَبُثَ غَرْسُهُ وَأَمَرَّتْ ثَمَرَتُهُ

 

خطبه ۱۵۴

در این خطبه فضائل اهل بیت پیامبر را بیان مى ‏فرمایدانسان عاقل با چشم دل غایت و هدف نهایى خود را مى‏بیندو فراز و نشیب و پایین وبالاى زندگى خود را مى‏شناسددعوت کننده[در عرصه هستى]دعوت به سوى حق‏نموده،و مسئول و تزکیه نفوس انسانها،کار خود را انجام دادپس اجابت کنیددعوت کننده را و پیروى کنید از پیشوایان…آنان در دریاهاى فتنه‏ ها و آشوبها غوطه ‏ور گشته ‏و به بدعت‏ها گراییده و اصول و قوانین را رها کردندمردم با ایمان‏ افسردند و پژمردند و خاموش گشتندو گمراهان و تکذیب کنندگان دهان باز کردند و[به حرکت در آمدند]ماییم حافظ اسلام و یاران پیامبر اعظم (ص) و مائیم‏خزانه‏داران معارف الهى و درهاى ورود به خانه‏ هاى علم و ایمان‏به خانه ‏ها واردنمى ‏شوند،مگر از درهاى آنها،پس هر کس از غیر درهاى خانه‏ها وارد شود،دزد نامیده‏ مى‏ شود.

از جمله این خطبه است:عظمت‏ها و محتویات حقیقى قرآن در میان آنها است و آنان هستند خزینه ‏هاى خداوند رحمان‏ اگر سخن گویند،راست گویند و اگرسکوت کنند[گویندگان]به آنان سبقت نگیرندهر طلایه ‏دارى باید به مردم خودراست ‏بگوید و عقل خود را به کار بیندازدو از اهل آخرت باشدزیرا از عالم‏آخرت آمده و به سوى آن برمى‏ گرددکسى که با بینایى دلش مى‏ نگرد و با بصیرت ‏عمل مى‏کندآغاز کارش این است که باید بداند آیا عمل او به ضرر او است‏یا به نفع‏ اواگر به سود اوست‏ حرکت‏ خود را ادامه بدهد و اگر به زیان او است از حرکت درمسیرى که به زیان او مى ‏انجامد باز ایستدزیرا کسى که بدون علم حرکت مى‏ کند، مانند کسى است که بیراهه مى ‏رودچنین شخصى هر اندازه که از راه واضح دورشود از هدفى که به آن نیازمند است دورتر مى‏ گرددو آن کسى که به علم عمل کندمانند کسى است که در راه آشکار و روشن حرکت مى‏ نمایدآنکس که بینا است‏ بنگرد و ببیند آیا او واقعا در حال حرکت‏ به پیش است ‏یا گردنده به عقب‏ و بدان‏ براى هر ظاهرى باطنى است‏ بر مثال خود.آنچه که ظاهرش پاک است،باطنش نیزپاک است ‏و آنچه که ظاهرش پلید است‏ باطنش نیز پلید است‏ پیامبر صادق ‏صلى الله علیه و آله و سلم فرموده است:«خداوند دوست مى‏ دارد بنده را در حالی که ‏دشمن مى ‏دارد عمل او را و عمل او را دوست مى‏دارد و بدنش را دشمن مى ‏دارد»وبدان براى هر عملى گیاهى است‏ و هیچ گیاهى از آب بى‏ نیاز نیست ‏و آبهامختلفند آن آب که پاک باشد سیراب کردنش،کشتش پاک و میوه آن شیرین خواهدبود و آنچه که سیراب شدن آن پلید باشد،کشتش پلید و میوه‏اش تلخ خواهد بود.

خطبه ۱۵۴

و ناظر قلب اللبیب به یبصر امده و یعرف غوره و نجده.داع دعا،و راع رعى فاستجیبو للداعی و اتبعوا الراعی (انسان عاقل با چشم دل،غایت و هدف نهایى خود را مى‏بیند و فراز ونشیب و پایین و بالاى زندگى خود را مى‏شناسد.دعوت کننده در عرصه هستى به سوى‏حق دعوت نمود و مسئول اصلاح و تزکیه نفوس انسانها کار خود را انجام داد.پس‏اجابت کنید دعوت کننده را و پیروى کنید پیشوایان را.)

آنچه که علوم و فلسفه‏ها درباره هدف اعلاى زندگى اثبات مى ‏کند،وجوداصل هدف است و اما ماهیت این هدف و مختصات عام آن،تنها بابینایى دل دریافت مى‏ شود بدیهى است که آغاز زمان تلاش و کوشش براى پیدا کردن هدف اعلاى زندگى،مساوى ‏آغاز زمان فعالیتهاى تعقلى و قلبى بشر بوده است.زیرا عدم رضایت ‏بشر به فهمیدن هریک از اهداف شئون زندگى آدمى،نمى تواند پاسخگوى هدف اعلاى کل مجموع حیات بشرى بوده باشد.

به همین جهت است که در سرتاسر تاریخ تا امروز،بشر از طرق ‏مختلف مانند دین،اخلاق، دریافته اى فلسفى و معارف شخصى به سراغ شناخت هدف‏اعلاى فلسفه زندگى رفته است. مى‏ بینیم گاهى این تکاپوها و تلاشها به نتیجه مطلوبى ‏نرسیده است.علت اصلى این محرومیت،خطاهایى است که بشر در این فعالیت فکرى‏مرتکب مى‏گردد.نمونه‏اى از این خطاها بدین قرار است:

خطاى یکم-حقیقت آن حیات را که باید بشر فلسفه و هدف آن را باید درک کند،تشخیص نمى دهد.بشر باید بداند که آن حیات که باید هدف اعلاى آن را جستجو کند،آن پدیده بسیار والایى است که داراى صدها استعداد با عظمت از درک خویشتن (علم ‏حضورى) ، (خودهوشیارى) گرفته تا اشراف و احاطه به جهان هستى مى‏باشد.او بایدبداند که هدف اعلاى حیاتى را مى‏خواهد بفهمد که هزاران اکتشاف و خلاقیتهاى هنرى ‏و شدیدترین فداکاریها را در راه به دست آوردن آزادى و عدالت اجتماعى و تحقق‏بخشیدن به کرامت و شرف انسانى انجام داده است.

او باید بداند که آن حیات براى اومطرح است که مى‏تواند در لحظات اوج‏گیرى هشیاریهایش ابدیت را در یک لحظه ‏دریابد.حیاتى را براى پیدا کردن هدفش باید تصور کند که مى‏تواند با خداى هستى‏ارتباط برقرار کند.او با حیاتى که دارد، قدرت درک زیبایى ملکوت هستى را دریابد وصدها امثال این عظمت‏ها نه حیات موریانه‏اى و زنبور عسلى و مورچه‏اى.

خطاى دوم-بعضى از اشخاص یک امتیاز مطلوب مانند مقام یا ثروت یا شهرت ومحبوبیت اجتماعى را عالى‏ترین آرمان زندگى مى‏داند وقتى که به اینگونه آرمانهانمى‏رسد،یا مى‏رسد و احساس مى‏کند که نتوانسته است مقصود خود را که هدف اعلاى‏هستى است دریابد، مى‏گوید:زندگى پوچ است و هدفى ندارد!!

خطاى سوم-کسانى هستند که علم به هدف اعلاى زندگى را مستلزم جبرى وصول به‏هدف مى‏دانند یعنى گمان مى‏کنند که با به دست آوردن علم و معرفت‏به هدف،به‏مقصد رسیده‏اند و در هدف زندگى غوطه‏ورند! (۱) آنان نمى‏دانند که تفاوت انسانهابا غوره در این است که انسان در دوران ما قبل تکامل و در موقع حرکت در مسیر آن،بفهمد که کمال چیست و مختصات و عظمت آن کدام است،ولى غوره نمى ‏داند که ‏انگور چیست و مختصات و کاربرد آن در تغذیه و تقویت اعصاب کدام است.غوره ‏فقط حرکت مى‏ کند و تدریجا به مرحله انگورى مى‏رسد.ولى متاسفانه بشر به همان‏ دانستن این حقیقت که کمال چیست و مقصد کدام است و بدون این حقیقت،هیچ ‏سعادت و فضیلتى نصیب آدمى نمى‏گردد،دل خوش مى‏دارد،و به لذت و انبساط همین‏دریافت قناعت مى‏ کند،و از حرکت ‏باز مى‏ ماند.آرى.

رفت ‏شب و این دل من پاک نشد از گل من
ساقى مستقبل من کو قدح احمر من

مولوى

ما مى‏توانیم با دلائل عقلى و نقلى هدف اعلاى زندگى را دریابیم،ولى آن دریافتن که‏حرکت و تکاپو به دنبال داشته باشد به یک بینایى قلبى نیاز دارد که انسان را در شناخت‏هدف مزبور به درجه حق الیقین برساند.

پیشوایان الهى طرق وصول به آن هدف اعلا را هموار ساخته‏اند،غرور و کبر را ازخود دور کنیم.حرکت و تلاش در این طرق را آغاز کنیم.خداوند عادل و لطیف و فیاض در هر برهه‏اى از تاریخ راهنمایانى را با اشکال گوناگون،مشعل به دست درتاریکیهاى جهالت و تبهکاریها،بر سر راه رهگذران حیات،مامور روشن ساختن ‏راههاى وصول بشر به هدف اعلاى حیات را مامور نموده،و آن نمایندگان راستین خدادر روى زمین تا آخرین لحظات حیات خود،به روشنگرى ادامه دادند و رفتند.درودخداوندى بر جان و روان آنان باد. براى تحقیق بیشتر درباره هدف و فلسفه زندگى ‏مراجعه فرمایید به ج ۱ از ص ۱۰۳ به بعد و ج ۵ از ص ۴ تا ۸ و از ص ۱۱ تا ۱۲ و ازص ۷۳ تا ۸۰ و ج ۱۰ از ص ۲۹۲ تا ۳۲۸ و ج ۱۱ از صفحه ۱۱ تا ص ۱۴ و ج ۱۲ از ص ۱۶۶ تا ص ۱۶۸ و ج ۱۳ از ص ۴۱ تا ۴۶ و از ص ۶۸ تا ص ۷۴ و از ص‏۲۴۳ تا ۲۴۶ و ج ۱۸ از ص ۲۲ تا ص ۲۴.

قد خاضوا بحار الفتن،و اخذوا بالبدع دون السنن و ارز المؤمنون و نطق الضالون المکذبون(آنان در دریاهاى فتنه‏ ها و آشوبها غوطه ‏ور گشتند و به بدعت‏ها گراییدند و اصول وقوانین را رها کردند.مردم با ایمان پژمردند و خاموش گشتند و گمراهان و تکذیب‏کنندگان دهان باز کردند و به حرکت درآمدند.)

 

این یک قانون طبیعى است:

قرص درخشنده چون پنهان شود
شب پرده بازیگر میدان شود

تبصره:نظریه ابن ابى الحدید در شرح همین خطبه این است که مابین‏«و اتبعوا الراعى‏»و«قد خاضوا بحار الفتن‏»تقطیع شده است. (۲) و به جهت همین گسیختگى مابین جملات‏تفسیر شده قبلى و این جملات (قد خاضوا…) معلوم مى‏شود که سید رضى رحمه الله علیه‏در اینجا بعضى از جملات را نیاورده است،ولى همانگونه که محقق مرحوم حاج میرزا حبیب الله الهاشمى الخوئى در شرح همین خطبه آورده است،با توجه به امکان ارتباطدو گروه این جملات،مى‏توانیم بگوییم:چیزى از خطبه حذف نشده است،به این بیان که‏ با مبعث پیامبر اکرم (ص) و تبلیغ عقائد و احکام و تکالیف و حقوق اسلام به وسیله آن‏ رسول اعظم،دین جاودان الهى در آن هنگام که جاهلیت،بشریت را در جهل وتبهکاریها غوطه ‏ور ساخته بود، روى زمین را روشن ساخت.ولى پس از رحلت آن ‏بزرگوار،مردم در دریاهاى فتنه‏ها و آشوبها غوطه‏ور شدند…براى تحقیق بیشتر درباره‏«فتنه‏ها و آشوبها»مراجعه فرمایید به ج ۳،ص ۸۰ تا ۳۲۴ و ج ۱۵،ص ۵۵ و ۵۶ و ج‏۱۶ از ص ۱۰۰ تا ص ۱۰۳ و از ص ۳۰۱ تا ص ۳۱۰ و ج ۱۸،ص ۱۲۰ و ۱۲۱نحن الشعار و الاصحاب و الخزنه و الابواب،و لا تؤتى البیوت الا من ابوابها فمن اتاها من غیرابوابها سمى سارقا.

منها:فیهم کرائم القرآن،و هم کنور الرحمن.و ان نطقوا صدقوا و ان صمتوا لم یسبقوا. (ماییم‏حافظ اسلام و یاران پیامبر اعظم (ص) و ماییم خزانه‏داران معارف الهى و درهاى ورودبه خانه‏هاى علم و ایمان،و به خانه‏ها وارد نمى‏شوند مگر از درهاى آنها.پس هر کس ازغیر درهاى خانه‏ها وارد شود،دزد نامیده مى‏شود. (۳)

 

امیر المؤمنین على بن ابیطالب علیه السلام و صاحب نظران و محدثان‏ بزرگ اسلامى

ابن ابى الحدید شارح معتزلى نهج البلاغه در شرح همین خطبه احادیث متعدد و بسیار با اهمیتى را درباره على (ع) که در راس خاندان عصمت و طهارت بعد از پیامبراکرم (ص) قرار دارد،آورده است.ما در مجلد اول از همین مجلدات مباحثى را به عنوان‏ شناسایى على بن ابیطالب (ع) نماینده رسالتهاى کلى از ص ۱۶۸ تا ص ۳۰۳ مطرح ‏نموده‏ایم.مى ‏توانیم از مطالعه کنندگان و محققان ارجمند خواهش کنیم که به مباحث‏ مزبور مراجعه فرمایند.در این مبحث،به آن احادیث ‏بسیار با اهمیتى که ابن ابى الحدیدنقل کرده است،مى‏ پردازیم.

ابن ابى الحدید با این جملات شروع مى‏کند:«ذکر الاحادیث والاخبار الوارده فى فضائل على‏»:بدان، اگر امیر المؤمنین علیه السلام افتخار به خویشتن نمایدو در شمارش مناقب و فضائل خود با آن فصاحتى که خدا به او داده است و او را به آن ‏مخصوص فرموده است و به اضافه این،همه فصحاى عرب در این توصیفات و بیان ‏مناقب و فضائل او،على (ع) را یارى کنند به یک دهم آنچه که از رسول صادق (ص) درشان على (ع) وارد شده است،نمى‏ رسند.

و منظور من آن اخبار و احادیث ‏شایع که امامیه‏ به امامت على (ع) بر آنها احتجاج مى‏کنند،نمى ‏باشد.مانند داستان غدیر،منزلت،داستان‏ سوره برائت،و خبر مناجات و داستان خیبر و قضیه خانه در مکه در آغاز دعوت و ماننداینها،بلکه آن احادیث ‏خصوصى را مى‏ گویم که پیشوایان حدیث آنها را نقل نموده‏ اند.

آن احادیث که کمتر از اندکى از آنها درباره غیر على (ع) بروز نکرده است و من از این‏ اخبار چیزى اندک از آن روایات مى‏آورم که علماى حدیث نقل کرده ‏اند[علمایى که‏ در نقل حدیث متهم و مشکوک نیستند]این علماء به برترى اشخاصى غیر از على (ع) رابه آن بزرگوار معتقدند.بنابراین،روایات مى‏ آورم آنان درباره على (ع) آن آرامش‏ خاطر ایجاب مى‏ کند که از عهده روایات دیگر برنمى‏ آید. (پیش از نقل اخبار،این نکته‏ را متذکر مى‏ شویم که منابع اخبار در این مبحث منقول از ابن ابى الحدید،ج ۹ از صفحه‏۱۶۷ تا صفحه ۱۷۴.)

خبر اول:«یا على،خداوند تو را با زینتى آراسته است که بندگان خود را با بهتر از آن،نیاراسته است:این زینت ابرار (صالح‏ترین نیکوکاران) در نزد خداوند متعال است،پارسایى در دنیا،تو را توفیق داده است که چیزى از دنیا را نگیرى و محبت‏ بینوایان را به ‏تو عنایت فرموده است که تو را به پیروى آنان از تو و رضایت آنان به امامت تو،راضى‏ و خشنود ساخته است.»احمد بن حنبل در کتاب مسند جمله بعدى را اضافه نموده است: «پس خوشا کسى که تو را دوست دارد و واى بر کسى که تو را دشمن بدارد و حقایق رادرباره تو تکذیب کند.» (۴)

خبر دوم:پیامبر (ص) به گروهى از قبیله ثقیف فرمود:اسلام بیاورید در روایتى دیگر(از تبهکاریهایتان دست‏ بردارید) و الا مردى را به طرف شما که از من است‏ یا مساوى بامن است[عدیل نفسى]مى‏ فرستم که شما را شکست ‏بدهد (بکشند جنگجویانتان را واموال‏تان را بگیرد) عمر گفته است:من فرماندهى را هرگز تا آن روز آرزو نکرده بودم وسینه براى این کار جلو مى ‏آوریم به این امید که بگوید:آن شخص این است.

سپس دست‏ على (ع) را گرفت و دوباره فرمود:او این است.»ابوذر گفت:طولى نکشید از پشت ‏سرخنکى دست عمر را به کمرم احساس کردم،به من گفت:به نظر تو پیامبر چه کسى راقصد کرده است؟به او گفتم: مقصودش تو نیستى و جز این نیست که او وصله کننده‏ کفشش (على بن ابیطالب علیه السلام) را قصد کرده است و او دوباره اشاره به على (ع) کرد. (۵)

خبر سوم:«ابو نعیم از ابو برزه اسلمى‏«پیامبر فرموده است:خداوند متعال درباره على ‏عهدى فرموده است،عرض کردم اى پروردگار من،براى من بیان فرما،خداوند فرمود:بشنو،على پرچم هدایت است و پیشواى اولیاى من است و نور است‏براى کسى که به من‏ اطاعت کند و او آن کلمه ‏اى است که انسانهاى با تقواى را به آن الزام نموده ‏ام.هر کس اورا دوست ‏بدارد مرا دوست مى ‏دارد و هر کس او را اطاعت کند مرا اطاعت کرده است.

این[فضایل]را به او بشارت بده.گفتم:اى خداى من،او را به این فضایل بشارت دادم،على گفت: من بنده خدایم و در اختیار اویم،اگر مرا عذاب کند به سبب گناهان من است،او هیچ ظلمى نمى‏کند و اگر آنچه را که به من وعده فرموده است،عنایت کند،اوست‏ شایسته این لطف و کرامت.من به او دعا کردم و گفتم خدایا،روشن فرما و خوشى او رادر ایمان به تو قرار بده، خداوند فرمود:قرار دادم.و لکن من،على را آزمایشى‏ مخصوص خواهم کرد که هیچ یک از اولیاى خودم را به آن آزمایش وارد ننموده ‏ام.

عرض کردم:پروردگارا،على برادر و صاحب (یار) من است!فرمود:در سبقت که اوبوسیله او عده ‏اى آزمایش مى ‏شوند و خود او هم آزمایش مى‏ گردد.! (۶) ابو نعیم این ‏روایت را با اسناد دیگر با الفاظ متفاوت نقل کرده است:على در روز قیامت امین من وصاحب پرچم من است و خزائن رحمت پروردگار من به دست على است.»

خبر چهارم:«از پیامبر اکرم (ص) هر کس بخواهد به حضرت نوح (ع) بنگرد درقدرت تصمیمش و حضرت آدم (ع) در علمش و به حضرت ابراهیم (ع) در تقوایش وبه حضرت موسى (ع) در هشیاریش و به حضرت عیسى (ع) در زهدش،بنگرد به ‏على ابن ابیطالب.» (۷)

خبر پنجم:«از پیامبر اکرم (ص) «هر کس بخواهد حیات او مانند حیات من و مرگش‏ مانند مرگ من باشد و به شاخه ‏اى از یاقوت تمسک کند که خداوند او را آفریده و سپس به آن فرموده است:«باش‏»و آن هم به خلعت وجود خود آراسته شده است،به ولایت‏ على بن ابیطالب تمسک نماید.» (۸)

خبر ششم:«از پیامبر اکرم (ص) :سوگند به آن خدایى که جانم به دست او است،اگرگروههایى از امت من نمى‏ گفتند درباره تو مانند عده ‏اى از نصارى که درباره حضرت‏ عیسى (ع) مبالغه کردند،امروز درباره تو سخنى مى‏ گفتم که به هیچ جمعى از مسلمانان‏ نمى ‏گذشتى مگر اینکه خاک پاى تو را براى تبرک مى‏ گرفتند.» (۹)

خبر هفتم:«پیامبر اکرم (ص) در شام عرفه به طرف حجاج رفت و به آنان فرمود:خداوند متعال درباره شما به فرشتگانش مباهات فرمود و همه شما را بخشید و درباره ‏على مباهات خاصى فرمود و مغفرت خاصى نصیبش ساخت.من براى شما سخنى‏ مى گویم بدون طرفدارى از خویشاوندى با على:بزرگترین سعادتمند کسى است که على‏ را در زندگى و مرگش وست بدارد.» (۱۰)

خبر هشتم:«پیامبر فرمود:من اولین کسى هستم که روز قیامت دعوت مى‏ شوم و درسایه عرش در طرف راست عرش مى‏ ایستم،سپس با لباس فاخر زیبایى پوشانده مى‏ شوم،آنگاه پیامبران پشت ‏سر هم دعوت مى‏ شوند و در طرف راست عرش مى ایستند و لباس‏ فاخر و زیبایى پوشانده مى‏ شوند.

سپس على بن ابیطالب به جهت‏ خویشاوندى نزدیک ومنزلت و مقام با عظمتى که دارد دعوت مى‏ شود و پرچم حمد به او داده مى‏ شود،حضرت آدم و پایین‏تر از آن حضرت زیر آن پرچم مى ‏ایستند.سپس پیامبر به على ‏فرمود:پس تو حرکت مى ‏کنى و ما بین من و ابراهیم خلیل مى‏ایستى،سپس لباس فاخر وزیبایى به تو پوشانده مى‏ شود،آنگاه ندایى از عرش طنین اندازه مى‏گردد چه پدر با عظمتى ‏است پدرت ابراهیم الخلیل!چه برادر با عظمتى است‏ برادرت على!بشارت باد به تو که‏ هر وقت من دعوت شوم تو دعوت مى‏ شوى و پوشیده شوم تو پوشیده مى ‏شوى و زنده ‏مى‏ شوى هر وقت که من زنده شوم.»

خبر نهم:«پیامبر فرمود:اى انس،براى من آب وضو آماده کن و سپس برخاست ودو رکعت نماز گذاشت.سپس فرمود:اولین کسى که از این در به تو وارد مى‏ شود،پیشواى متقیان است،و آقاى همه مسلمانان و رئیس مسلمانان و خاتم اوصیاء و پیشواى پیشانى سفیدان مشهور«انس مى‏ گوید:گفتم،خداوندا،این کسى را که پیامبر (ص) مى‏ فرماید ازانصار قرار بده و این دعایم را یادداشت کردم،على وارد شد پیامبر (ص) فرمود:«اى ‏انس که بود آمد؟»عرض کردم:على، پیامبر در حال انبساط و تبشیر برخاست و دست ‏به ‏گردن على انداخت عرق پیشانى او را پاک کرد.

على عرض کرد یا رسول الله[درود خدابر تو و خاندانت]امروز عواطفى از تو مى ‏بینیم که پیش از این،درباره من ابراز نفرموده ‏بودى؟پیامبر فرمود:چه مانعى از این اظهار یگانگى وجود دارد،زیرا تویى که بعد ازمن،هر آنچه را که من تعهد به آن داشته‏ام خواهى کرد و تویى که صداى مرا به جهانیان‏خواهى رساند و تویى که همه مواردى را که بعد از من در آنها اختلاف خواهند کردتبیین خواهى نمود.» (۱۱)

خبر دهم:«پیامبر فرمود:«سید عرب على را براى من صدا کنید»و عائشه گفت:«مگرتو سید عرب نیستى؟»حضرت فرمود:«من سید فرزندان آدم (ع) هستم و على سیدعرب.» (۱۲) هنگامى که على آمد او را به طرف انصار فرستاد و آنان را خواست و به آنان فرمود:«آیا شما را به چیزى دلالت نکنم که مادامى که به آن تمسک کنید گمراه‏ نخواهید گشت؟»عرض کردند یا رسول الله،بلى،فرمود:«این على است،او را همانندمحبتى که به من دارید،محبت ‏بورزید و همانند کرامتى که درباره من معتقدید به على نیزاعتقاد کنید،زیرا جبرائیل مرا به همان دستورى که به شما دادم،از خداوند مامور ساخته ‏است.» (۱۳)

خبر یازدهم:«پیامبر فرمود:«مرحبا به سرور مؤمنان و پیشواى متقیان.به على (ع)گفته شد: چگونه این نعمت را سپاسگزار خواهى بود؟فرمود:خدا را به آنچه که به من ‏داده است‏ ستایش مى‏ کنم و شکرگزارى را از مقام ربوبى مسئلت مى‏ دارم که این لطف رابه من عنایت فرمود و آن را بیفزاید.» (۱۴)

خبر دوازدهم:پیامبر فرمود:«هر کس خوشحال باشد به اینکه زندگى و مرگش مطابق‏ زندگى و مرگ من باشد و در بهشت عدن که پروردگار من آنرا آماده فرموده است،بعداز من،على و هر کس را که دوستدار او باشد،دوست‏ بدارد و از امامان بعد از من پیروى‏ نماید،زیرا آنان عترت (دودمان) من هستند و از خمیره من سرشته شده ‏اند و فهم و علم‏ برین به آنان عطا شده است. پس،واى به آن گروه از امت من که آنانرا تکذیب کند وپیوند خویشاوندى آنانرا با من ببرند، خداوند نسازد.» (۱۵)

خبر سیزدهم:پیامبر اکرم (ص) هر یک از على (ع) و خالد بن الولید را در راس ‏گروهى به یمن فرستاد و فرمود:اگر با هم باشید،فرمانده کل على است و اگر از همدیگر جدا باشید هر یک فرمانده گروه خود باشد.پس از پیروزى در یمن،على (ع) جاریه ‏اى ‏را از حق خود برداشت.

خالد به چهار نفر از مسلمانان که یکى از آنها بریده اسلمى بودگفت:بروید و به پیامبر جریان را گزارش بدهید.آنان راهى جایگاه پیامبر شدند و یکى‏ پس از دیگرى درباره على آنچه را که خالد گفته بود،مطرح کردند.پیامبر از آنان‏ رویگردان شد.بریده اسلمى آمد و داستان جاریه را گفت،پیامبر فرمود:«على را رهاکنید»و این جمله را تکرار فرمود:«على از من است و من از على‏»و فرمود،سهم على ازخمس،بیش از آن است که برداشته است و او ولى هر مؤمن ست‏ بعد از من.» (۱۶)

خبر چهاردهم:از پیامبر اکرم (ص) :«من و على پیش از چهارده هزار سال از ولادت ‏آدم (ع) نورى در پیشگاه خدا بودیم،وقتى که آدم (ع) را آفرید آن نور در آدم (ع) به ‏دو جزء-جزئى من و جزئى على بود،و صاحب کتاب فردوس به این حدیث اضافه‏ کرده است:سپس منتقل شدیم… تا در صلب عبد المطلب قرار گرفتیم،نبوت براى من بودو وصایت‏ براى على.» (۱۷)

خبر پانزدهم:از پیامبر اکرم (ص) :«یا على،نظر بر روى تو عبادت است.تو سرورى‏ در دنیا و سرورى در آخرت.هر کس که تو را دوست‏ بدارد مرا دوست داشته است ودوستدار من دوستدار خدا است و دشمن تو دشمن من است و دشمن من دشمن خدااست.واى بر کسى که تو را دشمن بدارد.ابن عباس این حدیث را چنین تفسیر مى‏ کرد ومى‏ گفت:«هر کس به على مى‏ نگرد مى‏ گوید،پاک خداوندا،چه قدر عالم است این جوان!چقدر شجاع است این جوان! چقدر فصیح است این جوان!» (۱۸)

خبر شانزدهم:«هنگامى که شب بدر رسید رسول خدا (ص) فرمود:کیست که ما را ازآب سیراب کند،مردم (از ترس) خوددارى کردند.على برخاست و مشکى را با خودبرداشت.به سوى چاهى بسیار عمیق و تاریک رفت و به آن چاه داخل شد.خداوند به‏ جبرئیل و میکائیل و اسرافیل دستور داد:آماده شوید به پیروزى محمد (ص) و برادرخویش.آنان از آسمان فرود آمدند،آنان صدایى داشتند که هر کس مى ‏شنید،هراسان‏ مى ‏گشت،وقتى که به چاه رسیدند، همه آنان از روى تکریم و تجلیل به على (ع) سلام ‏کردند.احمد بن حنبل در کتاب‏«فضائل على علیه السلام‏»از طریقى دیگر از انس بن‏ مالک اضافه کرده است که‏«پیامبر فرمود:یا على،در روز قیامت‏ با ناقه ‏اى از ناقه ‏هاى‏ بهشتى وارد مى ‏شوى در حالیکه زانوها و پاهاى تو با زانوها و پاهاى من بهم پیوسته ‏است تا وارد بهشت‏ شوى.» (۱۹)

خبر هفدهم:«پیامبر اکرم (ص) در روز جمعه،خطبه‏ اى ایراد فرمود،[و درباره‏ فضیلت قریش سخنانى فرمود]و آنگاه چنین فرمود:اى مردم،شما را وصیت مى‏ کنم به‏ محبت ذوى القربى قریش (خاندان پیامبر) -برادرم و پسر عمویم على بن ابیطالب،دوست ‏نمى‏ دارد او را مگر انسان با ایمان و دشمن نمى ‏دارد او را مگر منافق.هر کس او را دوست‏ بدارد،مرا دوست داشته است و هر کس او را دشمن بدارد مرا دشمن داشته است و کسى‏ که با من دشمنى بورزد، خداوند او را با آتش معذب خواهد فرمود. (۲۰)

خبر هیجدهم:پیامبر (ص) فرمود:صدیقون سه نفرند:«حبیب نجار که از اقصى نقاط شهر آمد و تلاش مى‏ کرد و مؤمن آل فرعون که ایمان خود را مخفى مى‏ داشت و على بن ابیطالب و او با فضیلت‏ ترین همه آنها است.» (۲۱)

خبر نوزدهم:پیامبر (ص) فرمود:«درباره على پنج چیز براى من عطا شده است‏ براى من بهتر است از دنیا و هر چه در آن است.

یکى از آنها…و

دوم:پرچم حمددست او است و آدم (ع) و فرزند آدم (ع) در زیر آن قرار مى‏ گیرند.

سوم:على درحوض من مى ‏ایستد هر که را از امت من که بشناسد،سیرابش مى‏ کند.

چهارم:پوشاننده حریم نهانى من و کسى که مرا به خدایم تسلیم مى ‏نماید.

پنجم:این‏ براى او بیمى از آن ندارم که پس از ایمان،کفر بورزد و مرتکب زنا پس ‏باشد.»

خبر بیستم:خانه ‏هاى گروهى از صحابه پیامبر (ص) نزدیک به مسجدبود که درهاى آنها به آن مسجد باز مى‏شد.روزى پیامبر اکرم (ص) فرمودببندید،مگر در خانه على را،همه درها بسته شد،جمعى در این دستورمى‏گفتند و آن سخن به پیامبر رسید.فرمود:جمعى در بستن درها مگرسخن مى‏ گویند!من باز نکردم و نبستم،بلکه امرى به من رسید،من‏ نمودم.» (۲۲)

خبر بیست و یکم:«پیامبر اکرم (ص) در جنگ طائف،على را خواست و با او بطور آهسته و خصوصى صحبت کرد و این صحبت ‏به درازا کشید.بعضى گفتند:امروز پیامبر با پسر عموى خود (على) صحبت آهسته و خصوصى طولانى نمود!

این سخن به پیامبر اکرم (ص) رسید،آن حضرت عده ‏اى از آنها را احضار نموده فرمود: «گوینده‏اى گفته است من امروز با پسر عمویم سخن پنهانى طولانى داشتم.بدانید من با او نجوى (سخن سرى) نداشتم،خداوند بود که او را براى این نجوى دستور داد.» (۲۳)

خبر بیست و دوم:پیامبر (ص) فرمود یا على،من درباره پیامبرى بر تو برترى دارم وتو در هفت موضوع بر همه مردم برترى دارى که هیچ کس از قریش آنها را نمى‏ تواندمنکر شود:۱.تو اولین کسى از قریش هستى که به خدا ایمان آورد.۲.تو باوفاترین مردم‏ به عهدى که با خدا بسته ‏اى.۳.تو مقاوم‏ترین انسانها هستى در امر الهى.۴.تویى که‏ بیت المال را مساوى‏ تر از همه قسمت مى ‏کنى.۵.تویى عادلترین مردم در میان مردم.۶.تویى بیناترین مردم به قضایا. (یا امور قضایى) ۷.تویى داراى با عظمت ‏ترین امتیاز نزدخدا. (۲۴)

خبر بیست و سوم:فاطمه (ع) به پیامبر اکرم (ص) عرض کرد:تو مرا به ازدواج ‏شخصى فقیر درآوردى!آن حضرت فرمود:من تو را به نکاح مردى درآوردم که پیش‏ از همه اسلام آورده و حلم او بالاتر از همه مردم،و علمش بیش از همه آنان مى‏ باشد.مگر نمى ‏دانى خداوند با علم به زمین و مردم آن نخست پدر تو را برگزید و سپس ‏همسر ترا. (۲۵)

خبر بیست و چهارم:«هنگامى که پس از برگشتن پیامبر از جنگ حنین،سوره (اذا جاء نصر الله و الفتح) دو ذکر سبحان الله،استغفر الله را فراوان مى‏ گفت،سپس فرمود:یا على،آنچه که براى من وعده شده فرا رسیده است.پیروزى آمده و مردم دسته دسته به دین‏ خدا داخل مى‏ شوند و هیچ کس براى مقام من شایسته ‏تر از تو نیست‏ به جهت‏ سابقه ‏اسلامى که تو پیش از همه آن را پذیرفتى و نزدیکى تو به من،و اینکه تو همسر دختر من‏ هستى و سیده النساء فاطمه (ع) در نزد توست و پیش از اینها ابتلاء به تحمل سختى ‏ها که ‏پدر تو ابو طالب در موقع فرود آمدن قرآن،درباره رسالت من داشت،من مشتاقم که‏ ارزش آن همه زحمات و بردبارى‏ هاى ابوطالب را درباره فرزندش مراعات کنم. (۲۶)

فلیصدق رائد اهله،و لیحضر عقله.و لیکن من ابناء الآخره فانه منها قدم و الیها ینقلب (هر طلایه ‏دارى باید به مردم خود راست‏ بگوید و عقل خود را به کاربیندازد و از اهل آخرت باشد، زیرا از عالم آخرت آمده و به سوى آن برمى‏گردد.)طلایه‏ دارى که جلو کاروان افتاده تشخیص مصالح و مفاسدگذرگاه و منازل را به عهده گرفته است،باید خلاف‏ واقع نگوید.

این یک مثل آموزنده‏اى است که مى‏گوید:الرائد لا یکذب اهله (آن کسى که طلایه‏دارى‏قافله‏اى را به عهده گرفته است‏به کاروان خود دروغ نمى‏گوید،زیرا خود او هم یکى ازهمان کاروانیان است که در مسیر و حرکت و منازل و سود و زیان و فراز و نشیب راه‏شریک همه افراد کاروان مى‏باشد.) یک مثل عامیانه‏اى وجود دارد که مى‏گوید:فرزندى‏پدرى را اذیت کرد،پدر به او گفت:گوشت را مى‏گیرم،این عرصه را مى ‏چرخانم.

فرزندگفت:پدرجان،تو هم با من مى‏چرخى یا نه؟حال آنانکه ادعاى طلایه‏دارى مردم را درمغز مى‏پرورانند،باید بدانند که خود نیز یکى از آن مردم مى‏باشند.طلایه‏دار بایدعقل خود را بکار بیندازد،چه بسا که تشخیص غلط او،همه کاروانیان را به هلاکت‏ بیندازد.

طلایه ‏داران باید از علائق و تمنیات دنیوى به دور و از اهل آخرت باشند،زیرا ازآخرت آمده و رو به آخرت دارند.اگر طلایه‏داران یک جامعه ندانند که همه انسانها وخود آنان نیز بر مبناى آن جریان بزرگ و پر معنى که در این آیه انا لله و انا الیه راجعون ابلاغ شده است آمده‏اند،نه تنها این کاروان بزرگ را به جایى نخواهند رسانید،بلکه‏آنان را در بیابانهاى بى‏سر و ته حیات ناآگاهانه و بى‏هدف گمراه و طعمه شمشیر یکدیگرخواهند ساخت.مدیریت‏هاى آنان درباره حیات مادى و معنوى بشر،به حسابگران وتوجیه‏کنندگان بدبختیها و تیره‏روزیها و حق‏کشى‏ها تبدیل خواهد گشت.

فالناظر بالقلب،العامل بالبصر،یکون مبتدا عمله ان یعلم:اعمله علیه ام له؟فان کان له‏مضى فیه و انکان علیه وقف عنه،فان العامل بغیر علم کالسائر على طریق،فلا یزیده بعده‏عن الطریق الواضح الا بعدا من حاجته،و العامل بالعلم کالسائر على الطریق الواضح فلینظر ناظرسائر هو ام راجع. (کسى که با بینایى دلش مى‏نگرد و با بصیرت عمل مى‏کند،آغاز کارش‏این است که باید بداند آیا عمل او به ضرر اوست‏یا به نفع او،اگر به سود اوست،حرکت‏خود را ادامه بدهد و اگر به ضرر او است،از حرکت‏باز ایستد،زیرا کسى که بدون علم‏حرکت مى‏کند،مانند کسى است که بیراهه مى‏رود،چنین شخصى هر اندازه که از راه‏واضح دور شود،از هدفى که به آن نیازمند است،دورتر مى‏گردد و آن کس که بر مبناى‏علم عمل کند مانند کسى است که در راه آشکار و روشن حرکت مى‏نماید.آن کس که‏بینا است‏باید بنگرد و ببیند آیا واقعا در حال حرکت‏به پیش است‏یا به عقب بر مى‏گردد؟)

 

آغاز کار،انسانهایى که با دل بینا و با بصیرت عمل مى‏کنند،باید بدانندکه آن عمل به ضرر آنها است و یا به سود آنان

هدف شناسى و تنظیم کار و وسائل برحسب آن،از بهترین دلائل عقل و خرد انسانى وبینایى و بصیرت درونى او مى‏باشد.قرار گرفتن در تحریک انگیزه‏ها و عواملى که مانع ازشناخت مبدا و مسیر و مقصد است،مساوى تباه کردن سرمایه آن زندگى است که ارزش‏آن به هدفگیرى و تنظیم فعالیتهاى مغزى و روانى و عضلانى،مشخص مى‏گردد.

کسانى که در این زندگانى محدود و چند روزه،با دل نابینا و عقل راکد حرکت مى‏کنند واهمیتى به اهداف و وسائل و فعالیتها براى تنظیم آنها نمى‏دهند قطعى است که براى‏شناخت و تحصیل هدف اعلاى حیات نیز اهمیتى قائل نخواهند گشت و بدین ترتیب درامواج هوى و هوس و انگیزه‏هاى خودخواهى،روزگار خود را به سر خواهند آورد- من‏کان فى هذه اعمى فهو فى الآخره اعمى و اضل سبیلا (۲۷) هر کس در این دنیا کور باشد (کورزندگى کند) پس او در آخرت کورتر و گمراه‏تر خواهد بود.)

همانگونه که محاسبه اهداف و وسائل و محاسبه دقیق سود و زیانهاى مشروع ونامشروع، براى این زندگى دنیوى اهمیت‏حیاتى دارد،براى حرکت در مسیر آخرت که ‏جاودانى مى ‏باشد، داراى همان اهمیت مى‏باشد،زیرا ابدیت،تجسمى از کیفیت تنظیم‏شئون زندگى دنیوى و انگیزه‏هاى آن است.

 

احساس مسئولیت درباره علم

سخن بدون علم،عمل بدون علم،اظهار نظر بدون علم،اندیشه بدون علم،همین‏هاآفات بى‏علاج حرکت انسانها در مسیر«حیات معقول‏»فرد یا جامعه‏اى است که خود رادرباره علم مسئول احساس نمى‏کند و مى‏گوید:بدون استناد به علم،عمل مى‏کند،بدون‏استناد به علم، همچنین اظهار نظر مى‏کند و مى‏اندیشد بدون استناد به علم،به جنایتى‏مرتکب مى‏شود که قابل مقایسه با جنایات جسمانى نمى‏باشد.در جنایات جسمانى،ارواح جنایت‏شدگان،ممکن است‏با کمال سعادت از قفس تن پرواز نمایند.ولى‏جنایتکارانى که با اسلحه مهلک سخن بى‏علم،عمل بدون علم،اظهار نظر و اندیشه‏بى‏علم،کار مى‏کنند.ارواح انسانها را از پاى درمى‏آورند و کل موجودیت و سرمایه اصلى آن مردم را نابود مى‏سازند.

عالم بدون علم مانند کسى است که بیراهه مى‏رود و دورى از راه براى او نتیجه‏اى‏جز دورى از مقصد باز نمى‏آورد و بالعکس آن کسى که با تکیه به علم عمل مى‏کند،حرکت او در راهیست روشن،یکى از مهلکترین دردهاى بیدرمان بشر معاصر همین‏عدم احساس مسئوولیت درباره علم!

آیا هیچ مى‏دانید که رکود علوم انسانى که به رکود انسانها از حرکتهاى‏تکاملى بازداشته است، معلول ادعاى علم درباره مسائل انسانى است که‏ دلائل صحیحى ندارد؟

صاحبنظران آگاه از واقعیاتى که علوم انسانى تحقیق و کشف آنها را به عهده گرفته است، مى‏دانند که در زمانهاى پیشین،مخصوصا در دو قرن گذشته ادعاى علم در هر مسئله ‏اى‏ که مربوط به انسان بود،براه افتاد،مانند تاریخ نگرى علمى،تحلیل تاریخ علمى،فلسفه ‏تاریخ علمى، فلسفه علمى،فرهنگ شناسى علمى،باستان شناسى علمى،روانشناسى علمى،روانکاوى علمى، جامعه شناسى علمى،اقتصاد علمى،حیوان شناسى علمى که نظریه تحول‏انواع حیوانات را در بر مى‏گرفت…در صورتى که مسائل مطروحه در دائره موضوعات‏ مزبوره،به استثناى ابعاد طبیعى محض آنها،غالبا بر مبناى احتمال،احتمال قوى و ظن‏بررسى مى‏شد،در صورتى که علمى بودن یک مسئله باید تا درجه انکشاف صد در صدواقع نائل گردد.

به نظر مى‏رسد که اگر ما در صدد جمع‏آورى قضایایى که درباره آنهاادعاى علم شده در صورتیکه از حدود احتمال،احتمال قوى و ظن بالاتر نبوده است،برآییم،قطعا احتیاج به جمع آورى مجلدات متعددى خواهیم داشت.هم اکنون دوران‏معاصر ما که اوائل قرن ۱۵ هجرى و اواخر قرن ۲۰ میلادى است،کتابهاى علمى و فلسفى پر از دعاوى علمى است که اغلب آنها اعتبارى بیش از فرضیه و نظریه و ذوق‏پردازى ندارد.براى اثبات این مسئله،لازم است که آن قضایا را که با عنوان پر طمطراق‏علمى در عرصه معارف بشرى مطرح گشته و سپس خلاف واقع بودن آنها اثبات شده‏است،جمع‏آورى نماییم و آنگاه ببینیم بر سر ارتباطات چهارگانه بشرى (ارتباط انسان باخویشتن،با خدا،با جهان هستى و با همنوع خود) چه گذشته است.به قول استانیسلاواندرسکى درباره انتقاد از نوعى دعاوى علمى مى‏گوید:«علم است‏یا حقه بازى؟!»

از طرف دیگر همه مى‏دانیم در هنگام سخن بدون علم،عمل بدون علم،اندیشه واظهار نظر بدون علم،پاى شخصیت واقع‏گراى آدمى در میان نیست.زیرا انسان هر کس‏را که بتواند فریب بدهد،شخصیت‏حقیقى و واقع‏گراى خود را نمى‏تواند بفریبد.بنابراین،انسان در این مواقع نخست‏با خویشتن مبارزه مى‏کند،سپس با افراد جامعه که باآنها در ارتباط است.

 

انسان آگاه در زندگانى باید ببیند آیا حرکت او به پیش است‏یا به عقب برمى‏گردد؟

مضمون یک حدیث معروف از پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم است که چنین‏فرمود: قد نجى من کان غده خیرا من امسه و من ساوى یوماه فهو مغبون و من کان امسه خیرامن یومه فهو ملعون (هر کس که فردایش از دیروزش بهتر باشد،نجات پیدا کرد و هرکس دو روزش مساوى باشد،او مغبون است و هر کس دیروزش بهتر از امروزش باشدملعون است.

خداوند متعال در آیات مبارکه قرآنى استناد مردم جاهل آن دوران را به‏نیاکان گذشته خود و عدم پذیرش دین جاودانى اسلام را که سعادت دنیا و آخرت رابراى آنان به ارمغان آورده بود، مردود ساخته و مى‏فرماید: و اذا قیل لهم اتبعوا ما انزل الله قالوا بل نتبع ما الفینا علیه آباءنا ا و لو کان اباؤهم لا یعقلون شیئا و لا یهتدون (۲۸) و هنگامى که به‏آنان گفته مى‏شد پیروى کنید از آنچه که خدا نازل کرده است،آنها مى‏گفتند:ما پیروى ‏مى‏ کنیم از آنچه که پدرانمان را در تبعیت از آنان دریافتیم[آیا آنان باز از گذشتگان شان ‏پیروى خواهند کرد]اگر چه تعقل نمى‏کردند و هدایت را نپذیرفته بودند.) با این‏توبیخ‏هاى قرآنى و با این تاکید امیر المؤمنین علیه السلام به نوگرایى و پیش روى و پرهیزاز عقب ماندن و ارتجاع‏گرایى،و با اصرار شدید فرهنگ ادبى مسلمانان به نوبینى ونوجویى،آیا باز مى‏توان گفت:دین عموما حتى دین اسلام،یک پدیده ارتجاعى است؟

خدایا،این چه ارتجاع است که با وجود آنهمه تاکید به پیش رفتن و توبیخ و مردود شدن‏عقب گشتن و ارتجاع،باز بعضى از بى‏خبران و یا غرض ورزان به ارتجاعى بودن دین‏اصرار مى‏ورزند! آیا فرهنگ اسلامى چنین ادبیاتى ندارد:

بیزارم از آن کهنه خدایى که تو دارى
هر لحظه مرا تازه خداى دگرستى

اى مقیمان درت را عالمى در هر دمى
رهروان راه عشقت هر دمى در عالمى

خواجوى کرمانى

تازه مى‏ گیر و کهن را مى‏ سپار
که هر امسالت فزون است از سه پار

مولوى

هر نفس نو مى‏شود دنیا و ما
بى‏خبر از نو شدن اندر بقاء

مولوى

و اعلم ان لکل ظاهر باطنا على مثاله،فما طاب ظاهره طاب باطنه و ما خبث ظاهره خبث‏باطنه و قد قال رسول الله صلى الله علیه و آله:«ان الله یحب العبد و یبغض عمله و یحب العمل و یبغض بدنه و اعلم ان لکل عمل نباتا و کل نبات لا غنى به عن الماء.و المیاه مختلفه، فما طاب‏سقیه،طاب غرسه و حلت ثمرته و ما خبث‏سقیه خبث غرسه و امرت (و بدان براى هر ظاهرى‏باطنى است‏بر مثال خود،آنچه که ظاهرش پاک است،باطنش نیز پاک است و آنچه که‏ظاهرش پلید است،باطنش نیز پلید است.پیامبر صادق (ع) فرموده است: خداونددوست مى‏دارد بنده را در حالى که دشمن مى‏دارد عمل او را و عمل او را دوست‏مى‏دارد در حالى که بدنش را دشمن مى‏دارد.و بدان براى هر عملى روییدنى است و هیچ‏گیاهى از آب بى‏نیاز نیست و آبها مختلفند.آن آب که پاک باشد،کشتش و سیراب‏کردنش پاک و میوه آن شیرین خواهد بود و آنچه که پلید باشد،کشتش پلید و میوه‏اش‏تلخ خواهد بود.)

 

تطابق ظاهر با باطن در پاکى و ناپاکى

هستند کسانى که توفیق عمل به تکالیف را از دست داده و براى دست‏یافتن به هدف‏نهائى زندگى،هیچ وظیفه‏اى را نمى‏شناسند،اینان با یک جمله بى ‏اساس،خود را تسلیت‏و فریب مى‏دهند و مى‏گویند:«اى آقا،انسان باید قلبش پاک باشد،درونش صاف باشد،تکالیف و وظایف و حقوق و غیر ذالک از الزام‏ها و بایستى‏ها اهمیتى ندارند!!«اینان ‏نخستین خطائى را که مرتکب مى‏شوند،این است که روابط پیوند دهنده ظاهر و باطن رابه یکدیگر نمى‏ فهمند،یا عمدا خود را به نفهمى مى زنند که خود را توجیه کنند!آیانسبت اعمال خیر مانند عمل به حقوق،انجام تکالیف و خدمت‏به بنى نوع خود به درون‏آدمى مانند«من،شخصیت،دل و وجدان،نسبت معلول به علت‏خود نیست؟یا نسبت‏ انگیزه به عمل مولود آن نمى‏باشد؟

آیا انجام یک تکلیف همانند موجى از شخصیت‏من بیقرار آدمى براى حرکت‏به سوى گردیدن‏هاى ارزشى تکاملى نمى‏باشد؟»بدیهى است که پاسخ همه این سئوالات مثبت است، بنابراین تفکیک ظاهر از باطن مانندتفکیک معلول از علت‏خود،یا موج از دریا و انگیزه از انگیزش خود مى‏باشد.امروزه‏مانند گذشته کشف نیت و تصمیم بر جرم و کشف وارستگى و آلودگى از طرز کیفیت‏چهره و نگاه و رفتار،یک امر طبیعى و رایج است.آیه شریفه قرآنى مى‏فرماید: و البلدالطیب یخرج نباته باذن ربه و الذى خبث لایخرج الا نکدا (۲۹) و گیاه شهر و جایگاه پاکیزه بااذن پروردگارش مى‏روید و آنچه که پلید است،بیرون نمى‏آورد مگر چیزى پست را.)

در تفسیر حدیث پیامبر اکرم (ص) اختلاف نظرهایى وجود دارد.مرحوم محقق‏هاشمى خوئى درباره حدیث‏شریف توجیه خوبى دارد.او مى‏گوید:«منظور پیامبراکرم (ص) این است که بدان جهت که خداوند سبحان مى‏خواهد ظاهر و باطن مردم باایمان یکى باشد،لذا پیامبر (ص) مى‏ فرماید:مؤمنان باید مواظب باشند که وضع وجودى‏آنان طورى نباشد که خداوند خود آنان را دوست داشته باشد ولى عملشان را که ظاهراآنان را ارائه مى‏دهد، مبغوض بدارد و نیز آنچنان نباشند که عملشان را دوست‏بداردولى بدنشان را مبغوض بدارد. جملات بعدى تمثیل مطلب قبلى است و لذا احتیاجى به ‏تفسیر ندارد.

____________________

۱.این خطاکارى و اشتباه دانستن به‏«گردیدن‏»افراد بسیار فراوانى را از گردیدنهاى تکاملى محروم‏ساخته است.این افراد با تصور و دریافت مفاهیم بسیار کلى مانند مفهوم وجود،قانون، نظم،هدف،تکامل و همچنین با دریافت مفاهیم ارزشى،گمان مى‏کنند به اندازه کلیت و وسعت و عمق دائرهاى‏آن مفاهیم کلى وسعت و عمق و کلیت پیدا کرده‏اند و عین آنها شده‏اند و همه ارزشهایى را که تصورکرده‏اند در وجود آنها تحقق و عینیت پیدا کرده‏اند!

۲.شرح نهج البلاغه،ابن ابى الحدید،ج ۹،ص ۱۶۵ شرح خطبه فوق.

۳.در سخنان امیر المؤمنین علیه السلام،مدح و توضیح فضایل اهل بیت پیامبر مکرر آمده است‏مراجعه فرمایید:به ج ۲ از ص ۲۷۲ تا ص ۲۷۸ و ج ۵ ص ۲۵۰ و ۲۵۱ و ج ۱۴ از ص ۱۲۰ تاص ۱۲۶ و از ص ۱۲۹ تا ص ۱۳۲ و ج ۱۸ از ص ۸۵ تا ص ۸۸ و از ص ۲۶۰ تا ص ۲۶۵.

۴.حافظ ابو نعیم در کتاب معروفش حلیه الاولیاء

۵.این روایت که مجموع دو متن است،احمد در کتاب مسند و فضائل على (ع) آورده است.

۶.حلیه الاولیاء،ابو نعیم.

۷.مسند،احمد بن حنبل و احمد البیهقى در صحیح.

۸.حلیه الاولیاء،ابو نعیم و مسند،ابو عبد الله احمد حنبل.

۹.ماخذ مزبور.

۱۰.ماخذ مزبور.

۱۱.حلیه الاولیاء،ابو نعیم.

۱۲.ماخذ مزبور اینکه پیامبر اکرم (ص) درباره على (ع) سید العرب فرمود:«بدون تردید منظور«عرب‏بالخصوص‏»نبوده است،زیرا همانگونه که درصدها روایات مى‏بینیم و شخصیت على (ع) نیز اثبات مى‏کند او پس از پیامبر سید اولاد آدم (ع) است.و کلمه مزبور براى این بوده است که پس از پیامبر ‹اکرم (ص) که برترى نژاد عرب را همانگونه که در مغز اکثر عرب بوده،مطرح مى‏کردند و اسلام را برمحور عرب مى‏چرخاندند،امیر المؤمنین به این کلمه پیامبر هم استناد فرماید.نه اینکه سیادت على (ع) اختصاص به عرب داشته باشد.

۱۳.ماخذ مزبور.

۱۴.ماخذ مزبور.

۱۵.ماخذ مزبور.

۱۶.مسند،احمد بن حنبل.احمد این روایت را بارها نقل کرده است و در کتاب فضائل على نیز آورده واکثر محدثین این روایت را نقل نموده‏اند.

۱۷.همین ماخذ.

۱۸.همین ماخذ.

۱۹.همین ماخذ.

۲۰.احمد در کتاب فضائل على (ع) نقل کرده است.

۲۱.احمد بن حنبل در کتاب فضائل على (ع) .

۲۲.مسند،احمد بن حنبل در چند مورد و کتاب فضائل على (ع) .

۲۳.همین ماخذ.

۲۴.حلیه الاولیاء،ابو نعیم.

۲۵.مسند،احمد بن حنبل.

۲۶.تفسیر القرآن،ابو اسحاق ثعلبى.

۲۷.الاسراء،آیه ۷۲.

۲۸.البقره،آیه ۱۷۰.

۲۹.الاعراف،آیه ۵۸.

 

بازدیدها: ۴

خطبه شماره ۱۵۳ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

[۱۵۳]

ومن خطبه له علیه السلام

[صفه الضال]

وَهُوَ فِی مُهْلَهٍ مِنَ اللهِ یَهْوِی مَعَ الْغَافِلِینَ، وَیَغْدُومَعَ الْمُذْنِبِینَ، بلاَ سَبِیلٍ قَاصِدٍ، وَلاَ إِمَامٍ قَائِدٍ.

منها: [فی صفات الغافلین]

حَتَّى إِذَا کَشَفَ لَهُمْ عَنْ جَزَاءِ مَعْصِیَتِهِمْ، وَاسْتَخْرَجَهُمْ مِنْ جَلاَبِیبِ غَفْلَتِهِمُ، استَقْبَلُوا مُدْبِراً، وَاسْتَدْبَرُوا مُقْبِلاً، فَلَمْ یَنْتَفِعُوا بَمَا أَدْرَکُوا منْ طَلِبَتِهِمْ، وَلاَ بِمَا قَضَوْا مِنْ وَطَرِهِمْ. إِنِّی أُحَذِّرُکُمْ، وَنَفْسِی، هذِهِ الْمَنْزِلَهَ، فَلْیَنْتَفِعِ امْرُؤٌ بِنَفْسِهِ، فَإِنَّمَا الْبَصِیرُ مَنْ سَمِعَ فَتَفَکَّرَ، وَنَظَرَ فَأَبْصَرَ، وَانْتَفَعَ بِالْعِبَرِ، ثُمَّ سَلَکَ جَدَداً وَاضِحاً یَتَجَنَّبُ فِیهِ الصَّرْعَهَ فِی الْمَهَاوِی، وَالضَّلاَلَ فی الْمَغَاوِی وَلاَ یُعِینُ عَلَى نَفْسِهِ الْغُوَاهَ بِتَعَسُّفٍ فِی حَقٍّ، أَوْ تَحَرِیفٍ فی نُطْقٍ، أَوْ تَخَوُّفٍ مِنْ صِدْقٍ. [عظه الناس]

فَأَفِقْ أَیُّهَا السَّامِعُ مِنْ سَکْرَتِکَ، وَاسْتَیْقِظْ مَنْ غَفْلَتِکَ، وَاخْتَصِرْ مِنْ عَجَلَتِکَ، وَأَنْعِمِ الْفِکْرَ فِیَما جَاءَکَ عَلَى لِسَانِ النَّبِیِّ الاَُْمِّیِّ صلى الله علیه وآله مِمَّا لاَ بُدَّ مِنْهُ وَلاَ مَحِیصَ عَنْهُ، وَخَالِفْ مَنْ خَالَفَ ذلِکَ إِلَى غَیْرِهِ، وَدَعْهُ وَمَا رَضِیَ لِنَفْسِهِ، وَضَعْ فَخْرَکَ، وَاحْطُطْ کِبْرَکَ، وَاذکُرْ قَبْرَکَ، فَإِنَّ عَلَیْهِ مَمَرَّکَ، وَکَمَا تَدِینُ تُدَانُ، وَکَمَا تَزْرَعُ تَحْصُدُ، وَمَا قَدَّمْتَ الْیَوْمَ تَقْدَمُ عَلَیْهِ غَداً، فَامْهَد لِقَدَمِکَ، وَقَدِّمْ لِیَوْمِکَ. فَالْحَذَرَ الْحَذَرَ أَیُّهَا الْمُسْتَمِعُ! وَالْجِدَّ الْجِدَّ أَیُّهَا الْغَافِلُ! .

إِنَّ مِنْ عَزَائِمِ اللهِ فِی الذِّکْرِ الْحَکِیمِ، الَّتِی عَلَیْهَا یُثِیبُ وَیُعَاقِبُ، وَلَهَا یَرْضَى وَیَسْخَطُ، أَنَّهُ لاَ یَنْفَعُ عَبْداً ـ وَإِنْ أَجْهَدَ نَفْسَهُ، وَأَخْلَصَ فِعْلَهُ ـ أَنْ یَخْرُجَ مِنَ الدُّنْیَا، لاَقِیاً رَبَّهُ بِخَصْلَهٍ مِنْ هذِهِ الْخِصَال لَمْ یَتُبْ مِنْهَا: أَنْ یُشْرِکَ بِالله فِیَما افْتَرَضَ عَلَیْهِ مِنْ عِبَادَتِهِ، أَوْ یَشْفِیَ غَیْظَهُ بِهَلاَکِ نَفْسِهِ، أَوْ یُقِرَّ بِأَمْرٍ فَعَلَهُ غَیْرُهُ، أَوْ یَسْتَنْجِحَحَاجَهً إِلَى النَّاسِ بِإِظْهَارِ بِدْعَهٍ فِی دِینِهِ، أَوْ یَلْقَى النَّاسَ بِوَجْهَیْنِ، أَوْ یَمْشِیَ فِیهِمْ بِلِسَانَیْنِ. اعْقِلْ ذلِکَ فَإِنَّ الْمِثْلَ دَلِیلٌ عَلَى شِبْهِهِ. إِنَّ الْبَهَائِمَ هَمُّهَا بُطُونُهَا، وَإِنَّ السِّبَاعَ هَمُّهَا الْعُدْوَانُ عَلَى غَیْرِهَا، وَإِنَّ النِّسَاءَ هَمُّهُنَّ زِینَهُ الْحَیَاهِ الدُّنْیَا وَالْفَسَادُ فِیهَا؛ إِنَّ الْمُؤْمِنِینَ مُسْتَکِینُونَ إِنَّ الْمُؤْمِنینَ مُشْفِقُونَ، إِنَّ الْمُؤْمِنینَ خَائِفُونَ.

خطبه ۱۵۳

انسان گمراه در مهلتى از جانب خدا به سر مى‏برد.هوى و میلش با غفلت زدگان است، بامدادان که سر از خواب بردارد دمساز گنهکاران است، نه راه راست‏براى حرکت پیش‏مى‏گیرد و نه از پیشوایى راهنما پیروى مى‏نماید.

در صفه غفلت زدگان

از جمله سخنان آن حضرت است:تا آنگاه که خداوند توانا از روى جزاى گناه آنان‏ پرده بردارد، و آنان را از حجابهاى غفلتشان بیرون بیاورد، در این هنگام است که باامورى رویاروى شوند که پشت‏به آنها داشتند و پشت گردانند به آنچه که رو به آنهاکرده بودند. غفلت زدگان از آنچه که به عنوان مطلوب دریافته بودند،سودى نبردند، واز آن امور که خود را نیازمند آنها مى‏دانستند به نفعى نرسیدند، من خودم را و شما رااز موقعیت غفلت زدگى بر حذر مى‏دارم، پس هر کسى براى خود به وسیله خویشتن منتفع گردد.

جز این نیست که انسان بینا کسى است که بشنود و در آن بیندیشد، ونظر کند و بینا شود و از تجارب دنیا بهره گیرد، سپس در راه راست و روشن حرکت‏کند و از سقوط در سیه چالها، و از گمراهى در کژراهه‏ها بپرهیزد، و گمگشتگان‏وادى معصیت را بوسیله کجروى در مسیر حق، یا تحریف و اخلال در گفتار، یا به ‏وسیله ترس و هراس در صدق و صفا بر ضرر خود کمک نکند.

نصیحت‏ براى مردم

پس بیدار شو اى شنونده و به خود آى از آن مستى که تو را از تو ربوده، و از غفلتى که‏ ترا در خود فرو برده است، و از شتاب و حرص و آز در امور دنیوى[بیش از نیازهاى‏ضرورى]کم کن، و خوب بیندیش در آنچه که با زبان پیامبر امى صلى الله علیه و اله وسلم به تو رسیده است-امورى که چاره و گریز از آنها امکان‏پذیر نیست، مخالف باش‏ با هر کسى که مخالفت کند با آنچه که از پیامبر به تو رسیده و روى به بیگانه دارد، او رارها کن تا روزگار خود را با آنچه که براى خود پسندیده است،سپرى کند، فخر ومباهات را بگذار و کبرت را ساقط نما، گورى[که آخرین منزلگه حیات طبیعى‏ توست]بیاد بیاور،زیرا که بالاخره گذارت بهمان خاک تیره خواهد بود، و همانگونه‏ که دیگران را جزا داده ‏اى مجازات کارهاى خود را خواهى دید.

همان را دروخواهى کرد که کشته ‏اى، با آنچه که امروز براى آینده اندوخته ‏اى،رویاروى خواهى‏ گشت، براى گامى که خواهى برداشت،راه هموار کن و توشه براى آن روز که به ‏انتظار تست،از پیش بفرست، اى شنونده،بر حذر باش و بر حذر باش، اى غوطه‏ور درغفلت،بکوش و بکوش، هیچ کس ترا مانند آن انسان آگاه،مطلع از حقائق نخواهد ساخت، از حتمى ‏ترین دستورات خداوندى در قرآن حکیم، که بر مبناى آنها پاداش مى‏ دهد و عذاب مى‏ کند و ملاک رضایت و خشنودى اوست، و هیچ بنده ‏اى اگر چه ‏خویشتن را به تلاش وادارد و عمل خود را خالص نماید،سودى نخواهد داشت اگر ازاین دنیا بیرون رود و خداى خود را با یکى از خصلت‏هاى ذیل که از آنها توبه نکرده ‏است دیدار نماید.

شرک به خدا بورزد در آن عبادات که خدا براى او مقرر فرموده ‏است. تسکین (تشفى) پیدا کند و غضب خود را بخواباند با کشتن نفسى. انسانى رامعیوب کند بوسیله کارى که دیگرى آن را انجام داده است. یا به جهت کارى که ‏کسى آن را انجام داده است،عیب و قبح آن را آشکار نماید.برآورده شدن احتیاجى رااز مردم مى‏ خواهد در برابر اظهار بدعتى در دینش مى‏ گذارد.

با دو رویى با مردم‏ارتباط برقرار مى‏ نماید. در میان مردم با دو زبان رفتار مى ‏کند، تعقل کن این پند را،زیرا هر مثلى،دلیلى است‏براى مثل و شبیه خود، همت و هدف چهارپایان سیر کردن‏ شکم است، و قطعى است که هدف جدى درندگان دشمنى با غیر خویشتن. همت وکوشش زنها آراستن زندگى دنیوى و فساد در آن است، مردمان با ایمان،فروتن ومتواضعند، مردم با ایمان خوف و رجا درباره خدا دارند، مردم با ایمان از خداوندبیمناکند.

 

خطبه ۱۵۳

صفت انسان گمراه

و هو فى مهله من الله یهوى مع الغافلین.و یغدو مع المذنبین بلا سبیل قاصد و لا امام قائد.

(انسان گمراه در مهلتى از جانب خدا به سر مى‏ برد.هوى و میلش با غفلت زدگان است. بامدادان که سر از خواب بردارد،دمساز گنهکاران است.نه راه راست‏براى حرکت پیش‏مى‏گیرد و نه از پیشوایى راهنما پیروى مى‏نماید.)

 

این چند روز زندگى مهلتى است‏براى انسانها که خدا عنایت فرموده است.

هر شام و سحر قوانین نوازنده کارگاه با عظمت هستى که انسان در آن،روزگار خود راسپرى مى‏نماید.این آهنگ هشدار دهنده را مى‏نوازد که:

فرصت‏ شمار صحبت کز این دو راهه منزل
چون بگذریم دیگر نتوان بهم رسیدن

حافظ

یک آگاهى خردمندانه لازم است که آدمى ارزش واقعى لحظات زندگى را در این کیهان با شکوه که خود براى اثبات ارزش حیات انسانى و هدف اعلاى آن،دلیلى است‏روشن،بفهمد و حقیقتا درک کند.و یک آگاهى دیگر لازم است که معناى مهلت رابفهمد که هر لحظه‏اى از زندگى که از آینده مى‏رسد و به گذشته مى‏خزد،هرگز برنخواهدگشت،پس هیچ زمزمه‏اى مناسبتر از رباعى ذیل براى چنین شخص مهلت از دست داده‏قابل تصور نخواهد بود.

افسوس که ایام جوانى بگذشت
سرمایه عمر جاودانى بگذشت

تشنه به کنار جوى چندان خفتم
کز جوى من آب زندگانى بگذشت

گمراهان همانگونه از آگاهى و معرفت وحشت ‏زده مى ‏شوند که آگاهان و عارفان ازگمراهان. گمراهان راهى براى حقیقت ندارند و پیشوا و رهبرى براى ایصال به آن‏حقیقت،زیرا حقیقتى وراى خور و خواب و خشم و شهوت و چرخیدن به دور خویشتن نمى‏ شناسند.

حتى اذا کشف لهم عن جزاء معصیتهم و استخرجهم من جلابیب غفلتهم،استقبلوا مدبراو استدبروا مقبلا فلم ینتفعوا بما ادرکوا من طلبتهم و لا بما قضوا من وطرهم. (تا آنگاه که‏خداوند توانا از روى جزاى گناه آنان پرده بردارد و آنان را از حجابهاى غفلتشان بیرون‏بیاورد.در این هنگام است که با امورى رویاروى مى‏شوند که پشت‏به آنها داشتند وپشت مى‏گردانند به آنچه که رو به آنها کرده بودند.غفلت زدگان نه از آنچه به عنوان‏مطلوب دریافته بودند،سودى بردند و نه از آن امور که خود را نیازمند آنها مى‏دانستند،به نفعى رسیدند.)

 

بالاخره روزى فرا رسد که از نتایج گناهان پرده برداشته شود

اگر امروز در این زندگانى دنیوى،قوانین و موجودات و روابط سراى تاریک طبیعت،مانع از بینایى کامل پشت پرده باشد،هیچ تردیدى نیست در اینکه بالاخره روزى فرامى‏رسد که روشنتر و روشنگرتر از این روزها براى آدمى باعث‏بینایى و روشن‏بینى ماده‏مى‏شود که حقائق را بى‏پرده ببیند.لقد کنت فى غفله من هذا فکشفنا عنک غطاءک فبصرک‏الیوم حدید (تو از این ظهور حقائق،غوطه‏ور در غفلت‏بودى،ما امروز پرده از مقابل‏چشمان تو برداشتیم.امروز بینایى تیزى خواهى داشت.اگر شامه عقل و وجدان انسانى‏نتواند با درک و دریافت آیات الهى در دو جهان بیرونى (آفاق) و درونى (انفس) ،فرارسیدن روزى را که تمام موجودیت اکتسابى او را بى‏پرده ارائه بدهد استشمام کند.اگردیدگان باطنى آدمى نبیند که برخوردارى چنین انسانى از عقل و وجدان،جز انس با دولفظ زیباى آن دو،چیز دیگرى نمى‏باشد.

تا مایه طبعها سرشتند
ما را ورقى دگر نوشتند

نظامى گنجوى

پس بیایید از هم اکنون،فردى و دسته جمعى این دو آهنگ معرفت‏زا و روح‏افزا را سربدهیم:

بینى آن باشد که او بویى برد
بوى او را جانب کویى برد

هر که بویش نیست‏ بى بینى بود
بوى آن بویست کان دینى بود

چونکه بویى برد و شکر آن نکرد
کفر نعمت آمد و بینیش خورد

مولوى

ما نمى‏خواهیم غیر از دیده‏اى
دیده‏اى تیزى گشى بگزیده‏اى

بعد از این ما دیده خواهیم از تو بس
تا بپوشد بحر را خاشاک و خس

مولوى

در آن روشنایى و ظهور حقائق،چه کار از دست ما خواهد آمد!آن سراى ابدیت‏ خرمنگاه است نه کشتگاه هنگام شهود نتایج است نه فعالیت و تلاش.

فردا که معاملان هر فن طلبند
حسن عمل از شیخ و برهمن طلبند

آنها که دروده‏اى جوى نستانند
آنها که نکشته‏اى به خرمن طلبند

انى احذرکم و نفسی هذه المنزله (من شما و خود را از غفلت‏زدگى برحذر مى‏دارم)

 

من در تکلیف به خودسازى و تحصیل هشیارى،فردى از شما هستم

مگر من در لزوم جلوگیرى از غوطه‏خوردن در غفلت و لزوم عمل به هر تکلیفى که‏براى به ثمر رساندن شخصیت الهى در گذرگاه ابدیت ضرورى دارد،خودم را از شماجدا کردم و تنها شما را مخاطب قرار دادم که آگاهى و هشیارى را از دست ندهید و ازعمل به تکالیف غفلت نورزید!در آن هنگام که از مضار غفلت‏سخن در میان آوردم واز غفلت‏به خدا پناه بردم،نیایشم با خدا چنین بود:نعوذ بالله من سبات العقل و قبح الزلل‏و به نستعین (۱) پناه مى‏بریم به خدا از خواب رفتن عقل (غفلت) و زشتى لغزشها و از خدایارى مى‏جوییم.) و نحن نستقیل الله عثره الغفله (۲) و ما از خداوند متعال گذشت از غفلت‏را مسئلت مى‏داریم.)

فلینتفع امرء بنفسه،فانما البصیر من سمع فتفکر،و نظر فابصر و انتفع بالعبر ثم سلک جدداواضحا یتجنب فیه الصرعه فى المهاوى و الضلال فى المغاوى،و لا یعین على نفسه الغواه بتعسف‏فى حق،او تحریف فى نطق او تخوف من صدق. (پس هر کسى براى خود به وسیله خویشتن‏منتفع گردد،جز این نیست که انسان بینا کسى است که بشنود و در آن بیندیشد،و نظر کندو بینا شود و از تجارب دنیا بهره‏ها گیرد،سپس در راه راست و روشن حرکت کند و ازسقوط در سیه چالها و گمراهى در کژراهه‏ها بپرهیزد،گمگشتگان وادى معصیت را به‏وسیله کجروى در مسیر حق یا تحریف و اخلال در گفتار یا به وسیله ترس و هراس درصدق و صفا بر ضرر خود کمک نکند.)

 

براى پرواز در فضاى حیات معقول به سوى هدف اعلاى‏حیات از دو بال ذات خوی شتن بهره بردارید

تفاوت بسیار است ما بین چسباندن یک بوته گل به سر یک چوب خشک به وسیله‏چسب،و روییدن گل از شاخه و ساقه خویشتن که عناصر اولیه آن را از درون خود عبورداده و شکوفا ساخته است.هواپیما پرواز نمى‏کند،بلکه اجزا و روابط بسیار زیادى بانیروى محرک مناسب با مدیریت و رانندگى خلبان از زمین جدا مى‏شود و در فضا به‏حرکتش در مى‏آورند،ولى یک پرنده ناچیز به جهت داشتن جان و عناصرى براى‏روییدن بال در جسم او،به پرواز در مى‏آید.

به قول مولوى:

آن شغالک رفت اندر خم رنگ
اندر آن خم کرد یک ساعت درنگ

پس برآمد پوستش رنگین شده
که منم طاووس علیین شده!

پشم رنگین رونق خوش یافته
ز آفتاب آن رنگها برتافته

دید خود را سرخ و سبز و فور و زرد
خویشتن را بر شغالان عرضه کرد

جمله گفتند اى شغالک حال چیست؟
که ترا در سر نشاط معنویست

از نشاط ما کرانه کرده‏اى
این تکبر از کجا آورده‏اى

یک شغالى پیش او شد کاى فلان
شید کردى یا شدى از خوشدلان

شید کردى تا به منبر برجهى
تا ز لاف این خلق را حسرت دهى

پس بجوشیدى ندیده گرمئى
پس ز شید آورده‏اى بى‏ شرمئى

صدق و گرمى خود شعار اولیاست
باز بیشرمى پناه هر دغاست

خویش را هم لحن مرغان خدا
مى‏شمرد آن بد صفیرى چون صدا

لحن مرغان را اگر واصف شوى
بر ضمیر مرغ کى واقف شوى

گر بیاموزى صفیر بلبلى
تو چه دانى کاو چه گوید با گلى

ور بدانى از قیاس و از گمان
باشد آن بر عکس آن،اى ناتوان

مولوى

 

 

اگر خود را بینا مى‏دانید بشنوید،بیندیشید،بنگرید و دیده‏ور شوید

بشر در گذرگاه تاریخى که پشت‏سر گذاشته است،خیلى چیزها شنیده است و اینک درروزگار کما در هر لحظه اگر مى‏توانست،مطالبى بسیار زیاد مى‏شنید و اگر بخواهد امروزدرباره یک موضوع،مقاله یا کتابى بخواند،قطعى است که مى‏تواند صدها مقاله و کتاب‏براى خواندن بدست‏بیاورد.ولى آیا انسان درباره آنچه که مى‏خواند و مى‏شنود[تنها درآنچه مربوط به وجود او در دو قلمرو«آنچنانکه هست‏»و«آنچنانکه باید»]چقدرمى‏اندیشد و چگونه مى‏اندیشد؟

آیا اصلا فرصتى براى اندیشه دارد؟آیا اصول و مبانى‏اندیشه را بطور صحیح آموخته است؟اینها سئوالاتى است که شما هرگز نمى‏توانیددرباره پاسخ آنها به قضایاى قانع کننده‏اى برسید. اکثریت مردم جوامع دنیا،از قدرت اندیشه در حدود ضرورتها و نیازها و تجملاتى که براى آنان عرضه مى‏شود،مى‏اندیشند.طبیعى است که این گونه اندیشه‏هاى تحمیلى باعث‏شده است که اکثریت‏ بسیار چشمگیر دنیا،از زندگى طبیعى جز ابعاد محدود مادى آن را درک نکنند. ونفهمند که موجودیتشان چیست؟

از کجا آمده است؟به کجا آمده است؟با که زندگى‏مى‏کند و براى چه آمده است؟و به کجا مى‏رود؟و بدیهى است که هیچ فردى در این‏دنیا،بدون دریافت پاسخ جدى به سئوالات فوق،نمى‏تواند تفسیر و توجیهى قانع کننده‏ براى زندگى خود دریابد. امیر المؤمنین علیه السلام مى‏فرماید:بنگرید و دیده‏ور شوید.

ندیده بینا شدن!نظر نکرده دیده‏ور شدن!اینست آرزوى محال که عده‏اى فراوان آن رادر سر مى‏ پرورانند!ممکن است‏ بگویید:مگر مردم چشم ندارند!مگر مردم تعلیمات ‏نمى ‏بینند!مسلم است که انسانها به هر چه که جلب نظر کند،مى‏نگرند و هر چه را که‏مورد نیاز ببینند،آن را مى‏آموزند.آرى،صحیح است.

ولى بحث در این است که ملاک‏جلب شدن آنان به اشیاء و پدیده‏ها چیست؟آیا واقعا آنچه را که باید ببینند،تشخیص‏داده‏اند و به آن دست‏یافته‏اند؟و از آنچه که مى‏بینند،نتیجه‏گیرى مى‏کنند؟اگر پاسخ این‏سئوالات مثبت‏بود،آیا تاریخ بشر همین مسیر را پیش مى‏گرفت که امروزه نام قرن خودرا«قرن بیگانگى انسان از انسان‏»،«قرن از خودبیگانگى‏»،«قرن محکومیت اندیشه‏»و«قرنى که به دنبالش بقاء زندگى مردم در روى زمین مشکوک شده است‏»همچنانکه دربیانیه کنفرانس ونک اور-کانادا آمده است.اگر گردانندگان جوامع مى‏خواهند به انسانهاحکومت کنند و این قرن بیستم که به پایانش نزدیک مى‏شویم، آخرین قرن زندگى‏انسانها در روى زمین نباشد،باید و به طور حتم،فرهنگ شنیدن و دیدن را ترویج کنند.

فافق ایها السامع من سکرتک و استیقظ من غفلتک و اختصر من عجلتک و انعم الفکر فیماجاءک على لسان النبى الامى صلى الله علیه و آله و سلم-مما لابد منه و لا محیص عنه و خالف من خالف ذلک الى غیره ودعه و ما رضى لنفسه (پس بیدار شو و به خود آى اى شنونده، ازآن مستى که تو را از تو ربوده و از غفلتى که تو را در خود فرو برده است و از شتاب وحرص و آز در امور دنیوى[بیش از نیازهاى ضرورى]کم کن و خوب بیندیش درآنچه که با زبان پیامبر امى (ص) به تو رسیده است-امورى که چاره و گریز از آنهاامکان‏پذیر نیست،مخالف باش با هر کسى که مخالفت کند با آنچه که از پیامبر به تورسیده و روى به بیگانه دارد و او را رها کن تا روزگار خود را با آنچه که براى خودپسندیده است،سپرى کند.)

 

بکوشیم این چند روز زندگى را با آشنایى با خویشتن بگذرانیم

نگذاریم کبر و نخوت و عشق به مال و منال و شهرت و نام‏آورى ما را چنان مست کندکه زندگى ما با سایه‏اى ناقص از یک خویشتن مجازى سر آید و از این همه واقعیات وحقائق که پیرامون ما را گرفته و مى‏توانند بهترین وسائل ترقى و تعالى ما در مسیر معرفت‏و گردیدن در این عرصه مسابقه بر خیرات،بوده باشند،توشه‏اى جز براى متورم ساختن‏خود طبیعى حیوانى برداریم.اگر تمامى صفحات کتاب هستى را چه در قلمرو طبیعت وچه در دایره بسیار بزرگ انسان و انسانیت،در اختیار ما بگذارند و ما هم توانایى‏ خواندن این کتاب را داشته باشیم،با اینحال با فرض مستى و ناهشیارى که مغز و روان مارا درهم پیچیده باشد،چه نتیجه‏ اى مى‏توانیم بگیریم!تردید روا نیست در اینکه هنگامى‏که‏«من انسانى‏»هویت و استقلال خود را به دست انگیزه‏هاى خود طبیعى داد،همه ‏واقعیات پیرامون او انواعى از پیاله‏هاى شراب مى‏گردد که مستى از یکى از آن پیاله‏هاتمام نشده شراب پیاله دیگر را به سر مى‏کشیم.

بدینسان‏«با دیدگان فرو بسته (مست وناهشیار) لب بر جام زندگى نهاده و اشک سوزان بر کناره زرین آن فرو مى‏ ریزیم ،اماروزى فرا مى‏رسد که دست مرگ نقاب از دیدگانمان بر مى‏دارد و هر آنچه را که درزندگانى مورد علاقه ما بوده از ما مى‏گیرد،فقط آن وقت مى‏فهمیم که جام زندگى از اول‏خالى بوده و ما از روز نخست،از این جام جز باده خیال ننوشیده ‏ایم‏» لرمانتوف (۳) .

از طرف دیگر اکثر انسان شناسان خردمند چه در شرق و چه در غرب سطح ‏نگرى‏اکثریت مردم در ارتباطات چهارگانه (ارتباط انسان با خویشتن،با خدا،با جهان هستى وبا همنوع خود) را،معلول خواب‏ آلود بودن آنان در این زندگانى مى‏دانند که مساوى ‏مستى است.

 

آینه‌ای بزدایم از جهت منظر من
وای از این خاک تنم تیره دل اکدر من

 

رفت شب و این دل من پاک نشد از گل من
ساقی مستقبل من کو قدح احمر من(۴)

 

درباره آنچه که از زبان پیامبر اکرم به تو رسیده است‏ بیندیش

این است پاسخ آن سطح‏نگران که گمان مى‏کنند دین با اندیشه و تعقل کارى ندارد!دین‏با علم کار ندارد!این گونه سخنان که بدون احساس مسئولیت ارائه مى‏شود،سرنوشت‏معرفتى و اخلاقى و تکامل دینى ناآگاهان را مختل مى‏سازد.ما در کتاب الهى قرآن‏مجید در بیش از ۲۰۰ مورد و در همین نهج البلاغه بارها و بارها لزوم اندیشه و تعقل وتفهم و شعور گوشزد مى‏شود، مى‏بینیم آیا با احتمال اینکه دین با اندیشه و تعقل سر و کارندارد،امکان داشت که خداوند به وسیله آیات قرآنى و امیر المؤمنین علیه السلام و دیگرپیشوایان الهى این همه تحریک و تشویق به تفکر و تعقل و به کار انداختن خرد،دستورو تاکید و تشویق فرمایند.

براى اندیشیدن همه جانبه پیرامون دین،نخست انسان باید هدف دین و طرق وصول به آن را که از ضرورت قطعى برخوردار مى‏باشند دریابد وآنگاه در حکمت اصول عقائد و احکام و تکالیف و حقوق اسلامى بیندیشد.تو اى‏انسان آگاه،بیندیش و تعقل کن و کارى با رجزخوانى‏هاى مخالفان نداشته باش. قل الله ثم‏ذرهم فى خوضهم یلعبون (۵) بگو:الله سپس آن مخالفان را رها کن تا در فسادى که‏غوطه‏ورند جست و خیز کنند)

و ضع فخرک،و احطط کبرک و اذکر قبرک،فان علیه ممرک وکما تدین تدان،وکما تزرع تحصدو ما قدمت الیوم تقدم علیه غدا،فامهد لقدمک و قدم لیومک. (فخر و مباهات را بگذار وکبرت را ساقط نما،گورى[که آخرین منزلگه حیات طبیعى توست]بیاد بیاور زیرا که‏بالاخره گذارت به آن خواهد افتاد و همانگونه که دیگران را جزا داده‏اى جزاى کارهاى‏تو داده خواهد شد.همان را درو خواهى کرد که کشته‏اى،با آنچه که امروز براى فردااندوخته‏اى رویاروى خواهى گشت.براى گامى که خواهى برداشت راه هموار کن وتوشه براى آن روز که به انتظار تو است،از پیش بفرست.)

فخر و کبر و فراموشى پایان زندگى و غفلت از مجازات و انتظار محصولى غیراز آنچه کاشته شده است و بى‏اعتنایى به فردایى که بدون پذیرش آن،زندگى این دنیا به هیچ وجه قابل فهم و تفسیر نیست.ناشى از یک بیمارى‏است که خود بزرگ بینى نامیده مى‏شود.

اگر مردم مى‏فهمیدند که موجودات با عظمتى هستند که خداوند آنان را تکریم‏فرموده است: و لقد کرمنا بنى آدم و حملناهم فى البر و البحر و رزقناهم من الطیبات و فضلناهم على کثیر ممن خلقنا تفضیلا (۶) قطعا ما فرزندان آدم (ع) را تکریم نموده و آنانرا درخشکى و دریا به حرکت در آوردیم و از مواد پاکیزه آنان را روزى دادیم و به بسیارى‏از آنچه که آفریده‏ایم برترى دادیم) و اگر مى‏فهمیدند که بزرگترین مانع درک این‏عظمت و بهره‏بردارى از آن،بیمارى خود بزرگ بینى است،قطعى است که درصددمعالجه این بیمارى بر مى ‏آمدند.ولى چه باید کرد!

که انسانهاى استثنایى هستند که به این‏بیمارى مهلک متوجه مى‏باشند،و در صدد معالجه خود برمى‏آیند.دردناکتر از این‏پدیده،این است که به جهت فراگیرى و عمومیت پدیده خودخواهى در طول تاریخ درهمه جوامع براى اکثریت قریب به اتفاق مردم،نه تنها بدون اینکه کلمات کبر و نخوت وغرور و خودخواهى و خودپسندى و خود بزرگ بینى را بکار ببرند، این بیمارى‏خوشایند را به عنوان یک قانون طبیعى انسانى تلقى نموده،قلم به دست هابس‏ها ونیچه‏ها مى‏گذارند که با نوشته‏هاى خود شمشیر یکه‏تازان میدان تنازع در بقاء را تیزنموده و بنابر فرمول‏«من هدف و دیگران وسیله‏»!

مانند دروگر حیات انسانها،آنان رامجبور به اعتراف بر لزوم تسلیم شدن در برابر فعالیت‏ بیمارى (اشباع خودخواهى) آنان،نمایند!اگر مردم مى‏فهمیدند که هیچ علتى بى‏معلول و هیچ مقدمه‏اى بى‏نتیجه و هیچ‏کنشى بدون واکنش نیست،هرگز بدون محاسبه دقیق در هدف‏گیرى‏ها و انتخاب وسائل،قدمى در زندگانى بر نمى‏داشتند.

افسوس،که این انسان نماها قوانین فوق را درباره‏همه چیز و شاید درباره همه کس صادق بدانند غیر از خویشتن،یعنى خود را برکنار یافوق آن بدانند که عللى که از آنان صادر مى‏شود،معلولاتى نخواهد داشت!مقدماتى که‏از آنان به وجود مى‏آید هیچ نتیجه‏اى را به دنبال نخواهند داشت!همچنین قانون کنش وواکنش در همه کائنات جریان دارد،تنها موقعى که به آنها نزدیک شود،با استثناء رو به رو مى‏گردد!بار دیگر بگوییم:

چشم باز و گوش باز و این عما!
حیرتم از چشم بندى خدا

مولوى

اگر به این غفلت زندگان بگویید:

روزگار و چرخ و انجم سر بسر بازیستى
گرنه این روز دراز دهر را فرداستى

ناصر خسرو

براى تسلیت و خود فریبى خواهد گفت:اى آقا،تو بهتر مى‏فهمى،یا خیام که گفته ‏است:

که رفت ‏به دوزخ و که آمد ز بهشت؟

شما در برابر این مغالطه مى‏ توانید بگویید:اى آقا،شخصى که مصرع رباعى فوق راساخته[و به خیام دانشمند و فیلسوف الهى که با توجه به عبارات صریحش اعتقاد به‏معاد و ابدیت دارد] بهتر مى‏فهمد یا خود خیام در کتابهاى فلسفى‏اش که بر مبناى اصول وعقاید کامل اسلامى در آنها اندیشیده است؟تصریح خیام را درباره معاد در عبارات زیرمطرح مى‏کنیم:

ثم یحصل من تلقى الاوامر و النواهى الالهیه و النبویه بالطاعات ثلاث منافع:احدها ارتیاض‏النفس بتعود الامساک عن الشهوات و رفعها عن القوه الغضبیه المکدره للقوه العقلیه.و الثانیه-تعویدها النظر فى الامور الالهیه و احوال المعاد فى الآخره لتجرها المواظبه على العبادات عن جانب‏الغرور الى جناب الحق و التفکر فى الملکوت و تحرضها على تحقیق وجود الحق الاول،اعنى الذى‏عنه وجود کل موجود جل جلاله و تقدست اسمائه و لا آله غیره الذى فاضت الموجودات عنه منتظمه فى سلسله الترتیب التى اقتضتها الحکمه الحقه بالبرهان المبنى على القیاس المجردعن اصناف التمویهات و المغالطات‏» (۷)

(سپس از پذیرش اوامر و نواهى الهى و منسوب به پیامبر به وسیله اطاعتها سه فائده نتیجه‏مى‏شود:نخست-عادت کردن نفس به خوددارى از شهوات و ارتقاء دادن آن،از قوه ‏غضبیه تیره کننده به قوه عقلیه.دوم-عادت دادن نفس به نظر در امور الهى و احوال معاددر آخرت تا مواظبت‏بر عبادت،نفس را از دنیاى فریبا به بارگاه حق و تفکر در ملکوت‏بکشاند.و نفس را به دریافت وجود حق اول تحریک نماید،یعنى خداوندى که وجودهر موجودى از اوست که بزرگ است جلالش و مقدس است نامهایش،و جز او خدایى‏نیست، خدایى که فیض موجودات با نظام اتم در سلسله مراتبى که بر مبناى حکمت‏ حقه‏ با برهانى مبتنى بر قیاس دور از ابهامات و مغالطات از او سرازیر شده است.) آیا عباراتى‏ صریح‏تر از عبارات فوق درباره مبدا و معاد و تزکیه نفس براى صلاحیت ورود به ابدیت‏و پیشگاه خداوندى مى‏توانید پیدا کنید!آیا یک مصرع عامیانه از یک رباعى بى ‏صاحب‏ مى‏ تواند با مطالب فوق تعارض داشته باشد؟

عبارات ذیل را هم بخوانید،تا ارزش‏رباعیات منسوب به خیام را که مصرع فوق (که رفت‏به دوزخ و که آمد ز بهشت) براى‏شما کاملا روشن شود:الحمد لله ولى الرحمه و الانعام و سلام على عباده الذین اصطفى وخصوصا على سید الانبیاء محمد و اله الطاهرین.ان تحقیق العلوم بالبراهین الحقیقیه مما یفترض‏على طالب النجاه و السعاده الابدیه و خصوصا الکلیات و القوانین التى یتوصل بها الى تحقیق‏المعاد و اثبات النفس و بقائها و تحصیل اوصاف واجب الوجود تعالى بحسب طاقه الانسان.» (۸)

(ستایش مر خداى راست که صاحب نعمت است و احسان و درود بر بندگان برگزیده و مخصوصا بر سرور پیامبران محمد و اولاد طاهرین او باد.تحقیق علوم با براهین‏حقیقى براى جوینده نجات و سعادت ابدى از جمله واجبات است.مخصوصا آن‏قسمت از کلیات و قوانینى که به وسیله آنها توفیق یافته مى‏شود به تحقیق معاد و اثبات‏نفس و بقاء آن و دریافت صفات خداوند واجب الوجود تعالى به اندازه توانایى انسان.)

کبر را پایین آور.این است اولین ماده برنامه اصلاحى پیامبران عظام و دیگر پیشوایان‏الهى و حکماى راستین و آرمان اصلى همه انسانهاى آگاه.این است اولین پله صعود برمدراج عالیه انسانیت.شما مى‏توانید بگویید اینست اولین گام بعد از عبور از مرز حیوانیت‏به سرزمین انسانیت.و بدان جهت که اکثریت قریب به اتفاق بشریت از آغاز تاریخ‏ تاکنون با وجود انواع بی شمار از عوامل و انگیزه‏هاى لزوم تعدیل خودخواهى،با شکست ‏رسوا کننده‏اى در برابر این پدیده (خودخواهى) رویاروى شده است،لذا مى‏توانیم این‏نتیجه را بگیریم که آن همه ترقیات شگفت‏انگیز که در تکنولوژى و شناخت طبیعت وتسلط بر آن،نصیب بشریت گشته است،به جز آن منافع طبیعى که بر طبیعت‏ بى ‏روح بشررسانده است،کارى که کرده است‏بر تورم و حالت تزاحم خود طبیعى او افزوده است.

گور تاریک و سردى را که در آن خواهى خفت‏ بیاد بیاور.این مسئله در خطبه‏ هاى بعدى‏مشروحا مطرح خواهد گشت.هرگونه که جزا بدهى،مجازات خواهى گشت و همانگونه‏که کاشته‏اى درو خواهید کرد،و با آنچه که امروز براى فردا اندوخته‏اى رویاروى‏خواهى گشت.

 

بیایید آنچه را که مى‏دانیم به روى خود بیاوریم و به آن عمل کنیم و معتقدباشیم آنچه را که مى‏دانیم روزى دامن ما را خواهد گرفت.

خود را به نادانى و غفلت نزنیم و همواره بیاد داشته باشیم که:

هر کسى آن درودعاقبت کار که کشت

حافظ

هر چه که بر مبناى علوم و جهان بینى پیشتر رفتیم به این حقیقت نزدیکتر شدیم که:

این جهان کوه است و فعل ما ندا
سوى ما آید نداها را صدا

مولوى

در داستان‏«شیر و خرگوش و نابود شدن شیر به وسیله خرگوش‏»قانون‏«عمل وعکس العمل‏»را چنین آورده است:

شیر عکس خویش دید از آب تفت
شکل شیرى در برش خرگوش زفت

چونکه خصم خویش را در آب دید
مرو را بگذاشت و اندر چه جهید

در فتاد اندر چهى کاو کنده بود
زانکه ظلمش بر سرش آینده بود

چاه مظلم گشت ظلم ظالمان
این چنین گفتند جمله عالمان

هر که ظالم‏تر چهش باهول‏تر
عدل فرموده است ‏بدتر را بتر

اى که تو از ظلم چاهى مى‏کنى
از براى خویش دامى مى‏تنى

بر ضعیفان گر تو ظلمى مى‏کنى
دان که اندر قعر چاه بى‏بنى

گرد خود چون کرم پیله بر متن
بهر خود-چه مى‏کنى اندازه کن

گر ضعیفى در زمین خواهد امان
غلغل افتد در سپاه آسمان

گر به دندانش گزى پر خون کنى
درد دندانت ‏بگیرد چون کنى

شیر خود را دید در چه و ز غلو
خویش را نشناخت آن دم از عدو

عکس خود را او عدوى خویش دید
لا جرم بر خویش شمشیر کشید

ان من عزائم الله فى الذکر الحکیم التى علیها یثیب و یعاقب و لها یرضى و یسخط انه لا ینفع‏عبدا و ان اجهد نفسه و اخلص فعله لله ان یخرج من الدنیا لاقیا ربه بخصله من هذه الخصال لم یتب منها:ان یشرک بالله فیما افترض علیه من عبادته،او یشفى غیظه بهلاک نفس، او یعر بامرفعله غیره،او یستنجع حاجه الى الناس باظهار بدعه فى دینه،او یلقى الناس بوجهین،او یمشى فیهم‏بلسانین.اعقل ذلک فان المثل دلیل على شبهه از حتمى‏ ترین دستورات خداوندى در قرآن حکیم که بر مبناى آن پاداش مى‏دهد وکیفر مى‏کند و ملاک رضایت و خوشنودى اوست و هیچ بنده‏اى را اگر چه خویشتن را به‏ تلاش وادارد و عمل خود را خالص نماید،سودى نخواهد داشت اگر از این دنیا برود وخداى خود را با یکى از خصلت‏هاى ذیل که از آنها توبه نکرده است،دیدار نماید:

 

۱.در عباداتى که خدا به او مقرر فرموده است،شرک بورزد

شرک در عبادت بهر معنى که در نظر گرفته شود،مستلزم جهل به حقیقت عبادت و آن‏مقام ربوبى است که عبادت باید براى او انجام بگیرد.پس در حقیقت‏شرک در عبادات،نتیجه دو جهل است:جهل یکم-نادانى به ماهیت عبادت است که عبارت است از قرارگرفتن آدمى در جاذبه با عظمت پیشگاه خداوندى و رویارویى خالص روح انسان‏عبادت کننده با معبود یگانه. جهل دوم وقتى که شخص عبادت کننده،کسى یا چیزى جزخدا را مورد توجه خویشتن قرار مى‏دهد،رو به آن کس یا چیز نموده،پشت‏به خدامى‏نماید!در این حالت،اگر هم در گوشه‏اى از ذهنش مفهومى از خدا داشته باشد،قطعى‏است که این مفهوم ساختگى و مخلوق مغز بیمار خود او است،زیرا شرک با دریافت‏حقیقى مفهوم خدا سازگار نمى‏باشد.در نتیجه این مشرک از بزرگترین نعمت‏خداوندى‏که خداشناسى مى‏باشد محروم است.

 

۲.با کشتن نفس محترمه‏اى تشفى (تسکین) پیدا کند.

شخصى که بدون عامل مجوز عمدا مرتکب قتل نفس محترمه‏اى مى‏گردد و آن راوسیله‏اى براى تشفى (تسکین قلب) تلقى مى‏نماید،در عین حال که نهالى از نهالهاى اغ‏خلقت‏خداوندى را مى‏خشکاند یا آن را مى‏سوزاند،در مقام تجرى و جسارت به مقام‏شامخ باغبان باغ بزرگ خلقت نیز برمى‏آید،و این غیر از ارتکاب قتل نفس عمدى بدون‏حالت تشفى مى‏باشد.لذا کیفر اخروى او بسیار شدیدتر از کشتن یک فرد از انسان‏خواهد بود.در این مورد هم مانند شماره یکم باید بگوییم:چنین تبهکارى خدا رانمى‏شناسد که با نابود ساختن یک نهال از باغ او که مساوى آتش زدن بر همه نهالهاى باغ‏او است (۹) تسکین و تشفى پیدا مى‏کند.

 

۳.انسانى را معیوب کند به وسیله کارى که دیگرى آن را انجام داده است

اگر بخواهیم براى معیوب کردن یک انسان پاک و برى از عیب،عبارتى پیدا کنیم که تاحدى بتواند کار انجام شده را توضیح بدهد،باید بگوییم:چنان شخصى،صدمه‏اى برشخصیت ‏یک انسان وارد آورده است که مدیریت تمامى زندگى مادى و معنوى انسان‏بى‏گناه را به عهده دارد.

پس در حقیقت،شخص مزبور مرتکب قتل شخصیت ‏بدون‏ مجوز گشته است.و با نظر به اینکه گاهى مختل ساختن یک شخصیت،زندگى او را درامواجى از زجر و شکنجه فرو مى‏ برد و گاهى این ناگوارى به درجه ‏اى مى‏ رسد که مرگ براى آن شخص آسانتر از تحمل زجر و شکنجه مى‏گردد،لذا مى‏توان گفت آن کسى که‏شخصیت فردى را مختل ساخته است،در حقیقت او را کشته و در یک زندگى غیر قابل‏ تحمل او را رها کرده است،همانگونه که احیاء شخصیتى،واقعا مانند بخشیدن حیات به‏ یک انسان است که بتواند با آن شخصیت،حیات مطلوب خود را ادامه بدهد.

 

۴.بدعتى در دین ایجاد کند که نیاز خود را از این راه برآورد

هیچ احتیاجى از نظر بزرگى به آن درجه نمى‏رسد که کسى مجبور شود ایجاد بدعت دردین را تجویز نماید.ایجاد بدعت،یعنى منحرف ساختن دین از هویت‏ یا از مختصات‏اساسى آن،آن کدامین نیاز است که برآورده شدن آن بتواند نابود ساختن سعادت دنیوى‏و اخروى انسانها را جبران نماید،زیرا هر احتیاجى که تصور شود یا مادى است‏یامعنوى.

اگر احتیاج مادى باشد، آن جامعه‏اى که سعادت دینى (دنیوى و اخروى) آن،به‏جهت‏بدعت‏یک تبهکار به خظر خواهد افتاد،بدیهى است که گردانندگان آن جامعه بهرنحو است‏باید نیاز آن تبهکار را[اگر نیاز حقیقى باشد]چنان مرتفع بسازند که نوبت‏به‏بدعت نهادن در دین نرسد.و اگر نیاز مفروض معنوى باشد،هرگز نیاز معنوى صحیح ‏موجب ایجاد بدعت در دین نمى ‏باشد.

بنابر این،هرگز یک انسان براى مرتفع ساختن نیازحقیقى خود،به بدعت نهادن مجبور نمى‏ گردد.شما از هم اکنون برگردید به تاریخى که‏پشت‏سر گذاشته‏اید،با دقت‏بنگرید،خواهید دید هیچ موردى از موارد بدعت‏گذارى‏وجود نداشته است که نه تنها نیاز حقیقى یک فرد بلکه نیاز افرادى فراوان، بوجود آمدن‏ آن بدعت را ایجاب نموده باشد.

آنچه که در طول تاریخ انگیزه براى بدعت گزاران دردین،مشاهده شده است،علتى جز جهل و خودخواهى و تعصب‏هاى کورکورانه وجودنداشته است،نه نیازهاى قانونى که برآورده شدن آنها،هیچ احتیاجى به مختل ساختن اساسى‏ترین عامل سعادت مردم که دین است،ندارد.

 

۵.ارتباط با مردم با چهره‏هاى متفاوت و با زبانهاى گوناگون

رویارویى با مردم با چهره‏هاى مختلف و به اصطلاح عامیانه‏«نخود هر آش شدن‏»و به‏مناسبت هر موقعیتى،سخن گفتن که همواره به تضاد و تناقض منتهى شود،بر دو قسم‏ است:

قسم یکم-اختلاف و تفاوتهاى مزبور معلول چند شخصیتى بودن است.در این قسم،شخص مفروض مبتلا به تجزیه و انحلال شخصیت است که نه خودش براى زندگى‏خویش مدیریت منطقى دارد و نه در ارتباط با دیگران،مى‏تواند به عنوان یک عضو صحیح و قابل محاسبه در جامعه تلقى شود.

البته چند شخصیتى بودن هم بر دو مبنا تقسیم مى‏شود:

مبناى یکم-ضعف اراده و تصمیم و ناتوانى از مقاومت در انتخاب اهداف ومسیرهایى که شخص را مى‏تواند به آن هدفها برساند.چاره این مبنا،تلاش جسمانى وروانى براى تقویت اراده و منطقى ساختن تصمیم‏ها و تحصیل عوامل مقاومت ،درجریان هدف‏گیریها و انتخاب وسائل مى ‏باشد.

مبناى دوم-نیروى مهار نشده خود طبیعى است که نه قانونى براى شخصیت قابل‏تکامل مى‏شناسد و نه منطقى براى جهان هستى،زیرا خود طبیعى جز خود هیچ حقیقتى‏را به رسمیت نمى‏شناسد.مبارزه با فعالیتهاى بى‏مهار این خود،جز با استمداد از خداوندسبحان به نتیجه‏اى نمى‏رسد،مگر در حدود عدم تزاحم با دیگر افراد جامعه که ناشى ازبیم از کیفر یا طمع پاداش مى‏ باشد.

قسم دوم-اختلاف‏ها و تفاوتها مربوط به نفاق و دورویى و دو زبانى است.انسان در این قسم از یک شخصیت (یک من) برخوردار است،نهایت امر آن یک شخصیت‏همان موجود قدرت یافته خود طبیعى است که براى وصول به مقاصد و خواسته‏هاى‏خود،از هرگونه وسائل چند چهره‏اى،چند زبانى،چند کردارى…بهره‏بردارى‏مى‏نماید.اکثر سیاستمداران پیرو ماکیاولى خود را نیازمند اینگونه منش و رفتار مى‏ بینند.

اعقل ذلک،فان المثل دلیل على شبهه:ان البهائم همها بطونها و ان السباع همها العدوان على‏غیرها،و ان النساء همهن زینه الحیاه الدنیا و الفساد فیها،ان المؤمنین مستکینون.ان المؤمنین‏ مشفقون.ان المؤمنین خائفون.

(تعقل کن این پند را[که به تو مى‏گویم،زیرا هر مثلى دلیلى است‏براى مثل و شبیه‏خود] تمامى همت و هدف چهارپایان سیر کردن شکم است و هدف جدى درندگان‏دشمنى با غیر خویشتن.همت و کوشش زنها آراستن زندگى دنیوى و فساد در آن است.مردمان با ایمان فروتن و متواضعند.مردم با ایمان درباره خدا خوف و رجاء دارند.مردم‏با ایمان از خدا بیمناکند.)

 

چهارپایان هدفى جز شکم و درندگان جز دشمنى با غیر خود ندارند

تو انسانى،تو موجودى هستى که مورد تکریم خداوند سبحانى،تویى که براى دفاع ازجانهاى دیگران و حقوق آنان به تحمل سخت‏ترین مشقت‏ها و شکنجه‏ها تن مى‏دهى،تویى که علم و معرفت‏به دست مى‏آورى،تویى که با یک سازندگى درونى،همه انسانهارا اجزائى از خصیت‏خود تلقى مى‏کنى،تویى که براى زدودن غم و اندوه از درون‏همنوع خود از همه لذائذ صرف نظر مى‏کنى،تویى که داراى آن زندگى و مرگ هستى‏که قابل اسناد بر خدا است، بنابراین تو را با حیوانات چکار!تو را با درندگان چه ارتباط!

هیچ مى‏دانى که اگر یک حیوان علف خود را به حد لازم و کافى خورد به علف دیگر حیوانات تعدى نمى‏کند؟هیچ توجه کرده‏اى که به استثناى موارد غیر عادى،هیچ حیوانى‏همنوع خود را تکه پاره نمى‏کند؟ تردیدى نیست که همه اینها را مى‏دانى.تنها یک چیزرا نمى‏دانى،نه خیر،آن را هم مى‏دانى ولى خود را به غفلت‏ یا نادانى مى‏زنى و آن هماناانسان بودن است.اگر مى‏دانستى که انسانى و انسان چه استعداد و ابعاد و چه توانایى‏هایى‏دارد،روزگارت به اینجا نمى‏رسید که با کمال صراحت اعتراف کنى که دوران ما دوران‏«از خود بیگانگى‏»است.

 

معمولا همت زنها آراستن و آرایش زندگى دنیوى است.

این انسان خودخواه از دو صنف تشکیل مى‏شود:۱-مرد،۲-زن.مادامى که این دوصنف خودخواهى خود را تعدیل نکرده‏اند،هر یک از آنان براى اجابت‏به طغیانها وسرکشى ‏هاى بیمارى مزبور،به طورى خاص گردن مى‏نهد.صنف مرد به وسیله تحصیل‏ قدرت و اجراى آن، شهرت طلبى،ثروت اندوزى و سلطه‏گرى و امثال اینها.صنف زن به‏وسیله تحکیم موقعیت، آرایش و بى ‏اعتنایى به اصول و قوانین مقرره،مخصوصا در آن‏ هنگام که زن به مقدارى ناتوانى‏هاى خود در مقابل قدرت جسمانى مردان و تنوع ‏فعالیتهاى فیزیکى و مغزى و روانى خود متوجه مى‏ شود،بجاى به فعلیت رساندن‏ امتیازات خاص خود،بناى اخلالگرى مى‏ گذارد و همین پدیده در صنف مرد هم وجوددارد،با این تفاوت که به جهت گسترش فعالیت صنف مرد در صحنه زندگى درصدد جبران ضعف‏هاى خود برمى‏آید.براى تکمیل این مبحث‏به مجلد یازدهم از ص ۲۴۱ تا ص ۳۰۲ همین دوره مراجعه فرمایید.سه جمله اخیر این خطبه در تفسیر خطبه‏هاى‏گذشته شرح داده شده و در آینده نیز (در تفسیر خطبه همام) مورد توضیح قرار خواهدگرفت.

_________________________________

۱.نهج البلاغه،خطبه ۲۲۴.

۲.کلمات قصار،شماره ۳۶۹.

۳.زیباترین شاهکارهاى شعر جهان.

۴.دیوان شمس تبریزى،مولوى.

۵.الانعام،آیه ۹۱.

۶.الاسراء،آیه ۷۰.

۷.رساله جوابیه به سئوالات قاضى ابو نصر محمد بن عبد الرحیم النسوى،ص ۸۰.

۸.رساله فى شرح ما اشکل من مصادرات اقلیدس،تصنیف الشیخ الامام الاجل حجه الحق ابى الفتح‏عمر بن ابراهیم الخیامى،ص ۲۷.

۹. و من اجل ذلک کتبنا على بنى اسرائیل انه من قتل نفسا بغیر نفس او فساد فى الارض فکانما قتل الناس جمیعا و من احیاهافکانما احیا الناس جمیعا. المائده،آیه ۳۲. (و از این جهت‏به بنى اسرائیل مقرر داشتیم هر کس نفسى رابدون عنوان قصاص یا افساد در روى زمین بکشد،مانند آن است که همه انسانها را کشته است و هرکس که یک نفس را احیاء کند مانند آن است که همه انسانها را احیاء کرده است.)

 

بازدیدها: ۵

خطبه شماره ۱۵۲ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

ومن خطبه له علیه السلام

[فی صفات الله جل جلاله، وصفات أئمه الدین]

الْحَمْدُ للهِِ الدَّالِّ عَلَى وُجُودِهِ بِخَلْقِهِ، وَبِمُحْدَثِ خَلْقِهِ عَلَى أَزَلِیَّته، وَبِاشْتِبَاهِهِمْ عَلَى أَنْ لاَ شَبَهَ لَهُ. لاَ تَسْتَلِمُهُالْمَشَاعِرُ، وَلاَ تَحْجُبُهُ السَّوَاتِرُ، لاِفْتِرَاِق الصَّانِعِ وَالْمَصْنُوعِ، وَالْحَادِّ وَالْـمَحْدُودِ، وَالرَّبِّ وَالْمَرْبُوبِ. الاََْحَدُ لاَ بِتَأْوِیلِ عَدَدٍ، وَالْخَالِقُ لاَ بِمَعْنَى حَرَکَهٍ وَنَصَبٍ وَالسَّمِیعُ لاَ بِأَدَاهٍحل، وَالْبَصِیرُ لاَ بِتَفْرِیقِ آلَهٍ وَالشَّاهِدُ لاَبِمُمَاسَّهٍ، وَالْبَائِنُلاَبِتَرَاخِی مَسَافَهٍ، وَالظّاهِرُ لاَبِرُؤیَهٍ، وَالْبَاطِنُ لاَ بِلَطَافَهٍ. بَانَ مِنَ الاََْشْیَاءِ بَالْقَهْرِ لَهَا، وَالْقُدْرَهِ عَلَیْهَا، وَبَانَتِ الاََْشْیَاءُ مِنْهُ بَالْخُضُوعِ لَهُ، وَالرُّجُوعِ إِلَیْهِ. مَنْ وَصَفَهُفَقَدْ حَدَّهُ، وَمَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ، وَمَنْ عَدَّهُ فَقَدْ أَبْطَلَ أَزَلَهُ، وَمَنْ قَالَ: کَیْفَ، فَقَدِ اسْتَوْصَفَهُ، وَمَنْ قَالَ: أَیْنَ، فَقَدْ حَیَّزَهُ. عَالِمٌ إِذْ لاَ مَعْلُومٌ، وَرَبٌّ إِذْ لاَ مَرْبُوبٌ، وَقَادِرٌ إِذْ لاَ مَقْدُورٌ.

منها: [فی أئمّه الدین]

فَقَدْ طَلَعَ طَالِعٌ، وَلَمَعَ لاَ مِعٌ، وَلاَحَلاَئِحٌ، وَاعْتَدَلَ مَائِلٌ، وَاسْتَبْدَلَ اللهُ بِقَوْمٍ قَوْماً، وَبِیَومٍ یَوْماً، وَانْتَظَرْنَا الْغِیَرَانْتِظَارَ الْـمُجْدِبِ الْمَطَرَ. وَإِنَّمَا الاََئِمَّهُ قُوَّامُ اللهِ عَلَى خَلْقِهِ، وَعُرَفَاؤُهُ عَلَى عِبَادِهِ، لاَ یَدْخُلُ الْجَنَّهَ إِلاَّ مَنْ عَرَفَهُمْ وَعَرَفُوهُ، وَلاَ یَدْخُلُ النَّارَ إِلاَّ منْ أَنْکَرَهُمْ وَأَنْکَرُوهُ.

إِنَّ اللهَ خَصَّکُمْ بَالاِِْسْلاَمِ، وَاسْتَخْلَصَکُمْ لَهُ، وَذلِکَ لاََِنَّهُ اسْمُ سَلاَمَهٍ، وَجِمَاعُقل کَرَامَهٍ، اصْطَفَى اللهُ تَعَالَى مَنْهَجَهُ، وَبَیَّنَ حُجَجَهُ، مِنْ ظَاهِرِ عِلْمٍ، وَبَاطِنِ حِکَمٍ، لاَ تَفْنَى غَرَائِبُهُ، وَلاَ تَنْقَضِی عَجَائِبُهُ، فِیهِ مَرَابِیعُالنِّعَمِ، وَمَصَابِیحُ الظُّلَمِ، لاَ تُفْتَحُ الْخَیْرَاتُ إِلاَّ بِمَفَاتِحِهِ، وَلاَ تُکْشَفُ الظُّلُمَاتُ إِلاَّ بِمَصَابِحِهِ، قَدْ أَحْمَى حِمَاهُ وَأَرْعَى مَرْعَاهُ، فِیهِ شِفَاءُ الْمُسْتَشْفِی، وَکِفَایَهُالْمُکْتَفِی

 

خطبه ۱۵۲

این خطبه درباره صفات خداوند جل جلاله و صفات پیشوایان دین است.

سپاس خداوندى را است که با آفرینش مخلوقات،دلالت‏به هستى خود نمود، و باحدوث مستمر کائنات،راهنمایى به ازلیت‏خود فرمود، و با همانند قرار دادن مخلوقات‏با یکدیگر،به بى مانند بودن خود هدایت فرمود، نه احساس‏ها و درک‏ها او را دریابند ونه پرده‏ها او را بپوشانند، زیرا سازنده از ساخته شده جدا، و تحدید کننده غیر از تحدیدشده و پرورنده غیر از پرورده شده است، او یگانه ایست نه بمعناى عدد، آفریننده است‏بدون حرکت و خستگى، و شنوا است‏بدون نیاز به وسیله آن، و بینا است‏بدون بازکردن و بستن چشم، او شاهد و حاضر است نه با چسبیدن جسمانى، و دور از اشیاء است‏بدون برقرارى فاصله، آشکار است نه قابل دیدن با چشم و باطن و مخفى است نه‏از جهت ظرافت و رقت وجود، دور از اشیاء است[نه با برقرارى فاصله بلکه]به جهت‏ غلبه و پیروزى مطلق بر آنها، و اشیاء از او دورند به جهت‏ خضوع و تسلیم مطلق وبرگشت‏به سوى او، کسى که آن ذات پاک را توصیف کند،او را محدود نموده، وهر کس که او را محدود کند،او را به شمارش در آورده، و هر کس که او را به شمارش‏در آورد، ازلیت او را ابطال نموده است، و هر کس بگوید او چگونه است،توصیفش‏ کرده، و هر کس بگوید:در کجا است[یا در جایى است]او را در مکانى قرار داده است، آن ذات اقدس عالم ست‏بدون وجود معلوم، و پرورنده ایست‏بدون اینکه ‏پرورنده شده‏اى وجود داشته باشد، او توانایى است‏بدون اینکه موضوعى براى اجراى‏قدرت موجود باشد. پیشوایان دین، خورشید فروزان[امامت]سر کشید، و فروغى تابناک درخشید وستاره روشن خلافت الهى روشن و نمایان گشت.معتدل شد آنچه کج‏ بود.

خداوندگروهى را به گروهى، و روزگارى را به روزگارى تبدیل فرمود، و ما در انتظاردگرگونى‏هایى بودیم همانگونه که قحطى‏زده به انتظار باران بنشیند، و جز این نیست که‏پیشوایان[الهى]تدبیرکنندگان و مدیران الهى مخلوقات او، و عارفان آنان مى‏باشند، و کسى به بهشت داخل نمى‏شود مگر اینکه پیشوایان الهى را بشناسد و آنان نیز او رابشناسند، و کسى به دوزخ داخل نگردد مگر اینکه آنان را منکر شود و آنان نیز او رامنکر گردند.

قطعا خداوند متعال شما را به اسلام مخصوص فرمود و شما را براى خودبرگزید، زیرا اسلام،اسمى از سلامت و مجمع کرامت است، خداوند متعال طریق‏خود را براى شما برگزید و آشکار ساخت،دلائل و راهنماهاى خود را، از علم آشکارو حکمت‏هاى باطن، که شگفتى‏هاى آن پایان نیابد، و حقایق اعجاب‏انگیز آن تمام‏نشود، و در آن قرار داد جایگاه‏هاى روییدن نعمت‏ها، و چراغهاى روشنگرتاریکى‏ها را، درهاى خیرات جز با کلیدهاى او گشوده نشود، و تاریکى‏ها جز باچراغهاى آن،از بین نرود، خداوند سبحان حمایت نمود هر کس را که پناه به او برد ومراعات آن را به عهده خود گرفت. ذات اقدس ربوبى شفاى هر کس را که شفاخواهد،قرارداد، و کفایت هر کس را که کفایت طلب کند،در آن قرار داد.

 

خطبه ۱۵۲

الحمد لله الدال على وجوده بخلقه و بمحدث خلقه على ازلیته،و باشتباههم على ان لا شبه له(سپاس خداوندى را است که با آفرینش مخلوقات،دلالت‏ به هستى خود نمود،و باحدوث مستمر کائنات راهنمایى به ازلیت‏خود کرد و با همانند قرار دادن مخلوقات بایکدیگر به بى‏مانند بودن خود هدایت فرمود.)

در کارگاه خلقت،دلیلى روشن براى وجود خدا است و در حدوث کائنات،دلیل واضح برازلیت آن ذات اقدس،و در همانند قرار دادن مخلوقات با یکدیگر،برهان راستین به‏ بى ‏مانندى او.

اگر کسانى که خود را درباره خدا و انسان و جهان هستى صاحبان اندیشه مى ‏دانند وخویشتن را براى خود و دیگران صاحب نظر تلقین مى‏ کنند،و مى‏خواهند براى مردم درارتباط با خدا و عالم هستى تعیین مسیر و تکلیف کنند،باید مغز و روان خود را با پدیده‏اندیشه و تلقین صاحب نظرى به خویشتن نیارایند و با دیده روشن،واقعیات را به کارگاه‏مغز خود تحویل دهند،در نتیجه این تصفیه وسوسه ‏ها و شطرن ج‏بازی هاى مغزى تحت ‏پوشش علم و فلسفه از درون همه آدمیان منتفى مى‏گردد و همه انسانها با یک دید صاف‏و دلى روشن با سه حقیقت فوق (خدا و انسان و هستى) رویاروى مى‏گردند و بدین ترتیب با یک نگاه حق طلبانه عالم خلقت را روشنترین جلوه‏گاه خالق یکتا تلقى ‏مى ‏نمایند.

نخستین شرط این حرکت از کارگاه خلقت ‏به بارگاه خداوندى تصفیه درون ازگرد و غبار و کثافتهاى خودبینى و خودخواهى و تخلیه مغز و قلب از وسوسه بافى‏هاى‏فریبا به نام علم و فلسفه است که بشریت را تا سرحد پوچى رسانده،و بجاى آنکه موجب‏تعدیل خودخواهى او گردد،با کمال وقاحت فریاد«من‏»،«نژاد من‏»،«کشور من‏»،«قاره‏من‏»و«منافع من‏»، نه‏«حق و حقوق من‏»را سر داده است!!آرى:

آینه دل چون شود صافى و پاک
نقشها بینى درو بیرون ز خاک

هم ببینى نقش و هم نقاش را
هم ببینى فرش و هم فراش را

مولوى

وسوسه و اندیشه بروى در گشاد
راند عشق لاابالى از درش

عشق را بگذاشت دم خر گرفت
عاقبت‏ شد خرمگس سرلشگرش

خرمگس آن وسوسه است و آن خیال
که همى خارش دهد همچون گرش

مولوى

اینکه مى‏گوییم:«نخستین شرط حرکت از کارگاه خلقت‏به بارگاه خداوندى…و تخلیه‏مغز و قلب به وسیله وسوسه بافى‏هاى فریبا به نام علم و فلسفه است‏»باین دلیل است که‏شهود خداوندى از مشاهده عالم خلقت و شکوه درخشان در چهره قانونى آن،خیلى‏روشنتر و آسانتر از آن است که بتوان آنرا با وسوسه در مفاهیم‏«على‏»،«معلول‏»،«رابطه‏علیت‏»،«تصادف‏»،«تعاقب حوادث‏»،«رابطه عدم حتمیت‏»و لوازم آنها،به عنوان علم وفلسفه تیره و مکدر نمود.همانطور که اشاره کردیم این شهود با عظمت،احتیاج به صفاى‏ آینه دل دارد که اگر به وسیله‏«من مى‏فهمم‏»!!و راه وصول به حقیقت کارگاه خلقت و اصول و مبادى آن،معلوماتى است که من دارم!تیره و تار شود،اگر چنین شخصى یاچنین اشخاصى صدها مکتب براى‏«هستى شناسى‏»و«خدایابى‏»به وجود بیاورند،جزاینکه به تاریکیهاى بشرى بیفزایند،هیچ کارى از آنان ساخته نخواهد گشت.

بیایید این‏قضیه را با یک دلیل روشن مورد بررسى قرار بدهیم:هر موقعى که آدمى آینه دل خودرا با صورتى که از خویشتن در آن آینه منعکس ساخته است،براى فهم جهان هستى‏رویاروى جهان قرار داد،در هر چیزى از کوچکترین جزء،گرفته تا کل مجموعه ‏کهکشان نمى ‏تواند حقیقت را بطور ناب و«آنچنانکه هست‏»دریابد.با یک تشبیه دیگرفیلتر خودخواهى و خویشتن بینى،در علوم انسانى،ارزشى و فلسفى هیچ حقیقتى رابدون اینکه با مواد تیره و تار خویش آلوده بسازد، براى عبور به درون آدمى راه ‏نمى ‏دهد.

بهمین جهت است که انسان اگر با عالم هستى یا حتى جزئى از آن،ارتباطمعرفتى ایجاد کند و هیچ گونه دخالتى از عوامل درک او در درک شده‏ اش جز همان‏«خود طبیعى‏»اش دست‏به کار نشود،باز نتایجى که از آن ارتباط معرفتى خود مى‏ گیرد،بارنگ همان‏«خود طبیعى‏»که دارد،رنگ‏آمیزى مى ‏گردد،چنین شخصى هنگامى که نظرمى‏ دهد،حتما درباره خویشتن اظهار نظر مى‏کند!و بحدوث خلقه على ازلیته(و در حدوث کائنات،دلیل واضح بر ازلیت آن ذات‏اقدس)

 

حادث بودن همه کائنات دلیل بر ازلى و قدیم بودن خدا است

وقتى که با دلائل قانع کننده،حدوث همه کائنات اثبات شد،ازلى بودن خداوند سبحان‏نیز ثابت مى‏شود،زیرا اگر فرض شود که خدا هم حادث (مسبوق به نیستى) است،لازمه‏اش اینست که آنچه که بعنوان خدا پذیرفته شده است،خدا نباشد و چنین فرضى بر خلاف برهان است،یعنى آن حقیقت که به عنوان خدا پذیرفته شده بود،خدا نباشد!

در اینجا لازم است‏به یک اشتباه مهمى که کانت فیلسوف معروف آلمانى مرتکب شده‏است، اشاره نموده و آنرا مورد نقد قرار بدهیم.این فیلسوف در مبحث تنازع‏هاى‏چهارگانه چنین مى‏گوید:«تنازع چهار-وجودى که واجب باشد هست‏یا نیست؟

وجودواجب ناچار علت ممکنات است.پس این تنازع هم نظیر تنازع سوم است.اگر بگویندوجود واجبى نیست، تسلسل لازم مى‏آید.اگر بگویند هست‏باید مجموع جهان باشد یاجزء درونى آن،یا بیرون جهان. مجموع جهان نمى‏تواند باشد،چون مجموعه‏اى ازممکنات نمى‏تواند واجب بشود.بیرون از جهان هم نیست،چون علت‏شدنش ناچارآغاز دارد و امرى است زمانى و امر زمانى بیرون از جهان نمى‏شود.چون اگر جزئى ازجهان،غیر معلول باشد،رشته علت و معلول مختل مى‏شود.» (۱)

خطاى کانت در اینست که براى نفى بیرون از جهان بودن خدا،باین مسئله استدلال‏مى‏کند که‏«علت‏شدنش ناچار آغاز دارد و امرى است زمانى و امر زمانى بیرون از جهان‏نمى‏شود. »مى‏بایست کانت متوجه شود که علیت‏خداوندى فوق زمان و زمانیات بوده وآنچه که داخل در زمان است،مواد و صور مخلوق (معلولات) است که بالضروره درجویبار زمان و گستره فضا به جریان مى‏افتند.

همانگونه که علیت نقاش براى ایجاد یک‏اثر هنرى فیزیکى،فوق عرصه فیزیک و ابعاد مربوط به آن مانند زمان و مکان و فضامى‏باشد.امور و مختصات فیزیکى و قرار گرفتن آنها در مجراى زمان و پهنه فضا وغیر ذلک،در نتیجه معلومات و اراده و تصمیم و ابتکار هنرمند است که نه از کمیت‏تبعیت مى‏کند و نه از وزن و حرکت و سکون و کیفیتهاى فیزیکى دیگر.خطاى دیگرکانت در انتقاد از برهان دوم براى اثبات وجود خدا است.

او مى‏گوید:«برهان دوم،برهان جهانى است که همان پى بردن از معلولها به علت نخستین و از ممکنات به واجب‏است و لیکن بر فرض اینکه این فهم ما درست‏باشد،از کجا که آن وجود واجب خداى‏منظور ما است؟ و به چه دلیل خداى وحدت وجودیان نباشد یا مجموع موجودات یعنى‏جهان واجب نباشد؟

مگر اینکه وجود واجب و علت نخستین را مستلزم کمال بدانیم دراینصورت برمى‏گردیم به برهان وجودى که حالش معلوم شد.» (۲) انتقادى که به نقد کانت‏درباره برهان دوم وارد است، اینست که او در اینکه برهان‏«علیت‏»ما را به وجود واجب‏که خداى منظور ارباب ادیان و حکماء است،برساند،تردید مى‏ کند،در صورتیکه برهان‏ مزبور همان واجب الوجود را که منظور اکثریت ملل و اقوام و حکماء است اثبات‏مى‏نماید،زیرا براى مکتب وحدت وجودى مخصوصا مکتبى که بالاخره منتهى به ‏وحدت موجودى مى‏گردد،از قانون علیت استفاده نمى‏ شود و همانگونه که‏ صدر المتالهین در اسفار مى‏گوید:

«فصلى است در عدم بودن ممکنات بحسب اعیان‏ماهیات آنها گویا تو از مطالب گذشته که گوشزد شد،به توحید خاص ایمان آوردى وتصدیق نمودى که وجود،حقیقت واحده‏ایست که عین حق است و براى ماهیات واعیان امکانى،وجود حقیقى نیست،بلکه موجودیت آنها به جهت تلون و نورانى بودن‏ آنها با نور وجود است و اینکه ممکنات مى ‏توانند تحقق معقولى داشته باشند،نوعى ازانواع ظهور وجود و طورى از اطور تجلى آن حقیقت واحده است و آنچه که درپدیده‏ها و ماهیات آشکار است و در همه شئون و تعینات دیده مى‏شود،نیست مگرحقیقت وجود،بلکه وجود حق بحسب تفاوت پدیده‏ها و تعدد شئون و تکثر حیثیات او…» (۳)

و نیز مى‏گوید:«و اذ قد انکشف ان کل ما یقع اسم الوجود علیه و لو بنجو من الانحاء فلیس الا شانا من شئون الواحد القیوم و نعتا من نعوت ذاته و لمعه من لمعات صفاته فماوضعناه اولا ان فى الوجود عله و معلولا بحسب النظر الجلیل قد آل اخر الامر بحسب السلوک‏العرفانى الى کون العله منهما امرا حقیقیا و المعلول جهه من جهاته و رجعت العلیه المسمى بالعله‏و تاثیره للمعلول الى تطوره بطور و بحیثیه لا انفصال شى‏ء مباین عنه…» (۴) و هنگامى که‏این حقیقت کشف شد که هر چیزى که نام وجود براى او به کار رفت اگر چه به نحوى ازانحاء،چنین چیزى جز شان یا[پدیده‏اى]از شئون واحد قیوم و صفتى از صفات او ونورى از انوار او،چیزى دیگر نیست.

بنابراین،آنچه که در مباحث اولى مقرر کردیم که‏ در عالم وجود،علت و معلول وجود دارد.با یک نظر عالى و بر مبناى سلوک عرفانى‏بالاخره به این نتیجه رسید که امر حقیقى از آن دو حقیقت،«علت‏»است و معلول جهتى ‏از جهات آن است[و نیز باین نتیجه رسید]که علیت آن حقیقت که علت نامیده مى‏شودو تاثیر آن علت در معلول، بر مى‏گردد به دگرگونى همان علت[یا انقلاب آن]به شکل وطور دیگر و بروز[یا پذیرش] حیثیتى دیگر نه اینکه چیزى متضاد[بعنوان معلول]از آن‏جدا شود…) درست است که ما در این نظریه بحث و بررسى مشروحى داریم،ولى دراین مبحث که منظور ما نقد نظریه کانت است،مى‏تواند وسیله و دلیل نقد دلیل کانت قراربگیرد.

توضیح اینکه کانت گفته بود:استدلال به قانون‏«علیت‏»براى استدلال به وجودخداوندى تمام نیست،«بر فرض اینکه این فهم ما درست‏باشد،از کجا که آن وجودواجب خداى منظور ما است؟و به چه دلیل خداى وحدت وجودیان نباشد»اما رد کانت‏ با بیان نظریه صدر المتالهین چنین است وحدت وجودى‏ها با بیانى که از صدر المتالهین‏نقل کردیم،اصل خود«علیت‏»را در عالم هستى قبول ندارند و معتقد نیستند که خداوندمتعال،علت،و کائنات عالم هستى معلولات او باشند.همچنین جمله بعدى کانت که مى‏گوید:«از کجا که…مجموع موجودات جهان،واجب نباشد…»با جمله‏اى که درمطالب قبلى گفته است:[واجب الوجود]،«مجموع جهان نمى‏تواند باشد چون‏مجموعه‏اى از ممکنات نمى‏تواند واجب بشود» (۵) تناقض صریح دارد.

اشکال عمده نظریه کانت و امثال او چه در شرق و چه در غرب،در اینست که آنان‏آن ارتباط عالى ما بین واجب الوجود و ممکنات را که امیر المؤمنین علیه السلام بیان‏فرموده است:مع کل شى‏ء لا بمقارنه و غیر کل شى‏ء لا بمزایله یا لا بمباینه) (۶) او با همه چیز است نه‏به نحو اتصال فیزیکى اشیاء و غیر از همه چیز است نه به نحو انفصال و جدایى اجسام ازیکدیگر) همانند نفوذ نور در اجسام صیقلى بدون اینکه عین آنها بوده باشد،نفهمیده‏ اند.

و باشتباه هم على ان لا شبه له (و در همانند قرار دادن مخلوقات با یکدیگر،برهانى راستین‏به بى‏مانندى او است.)آفرینش شباهت،همانندى،تضاد کوچک و بزرگ و حرکت و سکون در مخلوقات‏دلیل آن است که هیچ یک از پدیده‏هاى مزبور در خدا وجود ندارد.

لازمه قطعى و بدیهى اینکه همه امور مزبوره کیفیاتى متنوع در مخلوقاتى است که‏خداوند سبحان آنها را آفریده است،اینست که خداوند سبحان فوق همه آنها است واستناد آنها به خداوند متعال اولا-مستلزم قدمت آنها است.ثانیا-اتصاف خداوند به ‏پدیده‏هایى که از مختصات ماده و مادیات است،مخالف قطعى تجرد آن ذات اقدس ازعلائق و شوائب ماده و مادیات و مختصات آنها مى‏ باشد.

لا تستلمه المشاعر و لا تحجبه السواتر،لافتراق الصانع و المصنوع و المحدود و الرب و المربوب(نه احساس‏ها و درکها او را دریابند و نه پرده‏ها او را بپوشانند،زیرا سازنده از ساخته شده جدا،و تحدید کننده غیر از تحدید شده و پرورنده غیر از پرورده شده است) .

شناخت‏ها و دانشها در خور وسائل ادراکات ما است و ما نمى‏توانیم بیش از مقتضیات‏این وسائل در بدست آوردن واقعیات جهانى که در آن زندگى مى‏کنیم،توقع داشته‏باشیم،چه رسد به امکان شناخت ذات خداوندى مور ضعیف و ناتوان چون شکل یزدانى کشد بى‏شکل به شکل مورچه با شاخ حیوانى کشد مغز شبان هم نقشه موسى بن عمرانى کشد در فکر مانى گرفتد او صورت مانى کشد

 

ادراک هر جنبده نقش خویش را داراستى

ما باید این حقیقت را با اینکه درک آن در اولین لحظات دریافت،تلخ است،بپذیریم که‏واقعا شناختها و معلوماتى که با وسائل ادراکات خود،به دست مى‏آوریم،بسیار محدوداست. عالیت‏حواس ما که عمده عوامل اندیشه و تعقل و دریافت قوانین کارگاه هستى‏است،محدود است و آزمایشگاهها و دیگر آلات و وسائل که براى برقرار کردن‏ارتباطات گسترده‏تر و عمیق‏تر با کارگاه هستى،مى‏سازیم،بالاخره از همین حواس واندیشه و تعقل و هدفگیریهاى معین ما سرچشمه مى‏گیرد.درست است که اکتشافات والهامات بسیار فراوانى که لا به لا و سطوح گوناگون عالم هستى را براى ما آشکارساخته ‏اند،در افزایش تدریجى معلومات ما اثر فوق العاده‏اى داشته‏اند،با اینحال،هرگونه‏ حقیقتى که از پشت پرده واقعیات چه در قلمرو وجود انسانى و چه در عرصه پهناورطبیعت،آشکار گشته است،هرگز ارائه کننده همه ابعاد واقعیات مربوط به آن حقیقت‏نبوده است،حتى نمى ‏تواند چنین باشد.زیرا دو عامل بسیار مهم وجود دارد که مانع ارائه‏همه ابعاد واقعیات مربوط به حقایق شناخته شده در کارگاه هستى مى‏باشد.

عامل یکم-دخالت ضرورى آلات و وسائل شناخت ما درباره موضوعاتى که مى‏خواهیم آنها را بشناسیم اعم از آنکه این آلات و وسائل مربوط به ساختار وجودى‏خود ما باشد مانند حواس و نیروهاى درونى ما مانند اندیشه و تعقل و اکتشاف و تجریدو غیر ذلک،و یا مربوط به آزمایشگاهها و وسائلى که براى گسترش و عمیق ساختن‏معلومات خود آنها را مى‏سازیم.

عامل دوم-ارتباط همه اجزاء و پدیده‏هاى کارگاه خلقت‏به یکدیگر است وهمانگونه که یک فیزیکدان امروزى مى‏گوید:«من اگر چمدانم را در روى این میزم‏حرکت‏بدهم،قطعى است که این حرکت در همه کرات فضائى اثر خواهد کرد.»حکیم‏صاحبنظر دیروزى هم گفته بود که:

بهر جزئى ز کل کان نیست گردد
کل اندر دم ز امکان نیست گردد

جهان کل است و در هر طرفه العین
عدم گردد و لا یبقى زمانین

دگرباره شود پیدا جهانى
بهر لحظه زمین و آسمانى

جهان چون خط و خال و چشم و ابروست
که هر چیزى به جاى خویش نیکوست

اگر یک ذره را برگیرى از جاى
خلل یابد همه عالم سراپاى (۷)

شیخ محمود شبسترى

ممکن است ‏سه بیت زیر از جلال الدین محمد مولوى هم اشاره بهمین ارتباط و اتصال ‏شدید اجزاء عالم هستى به یکدیگر بوده باشد:

کاشکى هستى زبانى داشتى
تا زهستان پرده‏ها برداشتى

هر چه گویى اى دم هستى از آن
پرده دیگر بر او بستى بدان

آفت ادراک آن قال است و حال
خون بخون شستن محال است و محال

و این یک اصل بدیهى است که اگر یک یا چند جزء از یک کل مجموعى متصل،مجهول باشد، ادعاى علم درباره بقیه اجزاء کل مجموعى،محال است.

حال که ما نمى‏توانیم بوسیله آلات و وسائل ادراکات و مشاعر محدود خود،جهان هستى را آنچنانکه هست‏با تمام سطوح و ابعاد و اعماقش بشناسیم،ذات‏خداوندى را که مافوق جهان هستى است،بطریق اولى نخواهیم شناخت.البته آماده‏کردن قلب براى تابش نور آن ذات اقدس،مسئله دیگریست که امیر المؤمنین على (ع) درپاسخ ذعلب یمانى به آن اشاره فرموده است که لم اعبد ربا لم اره (۸) خدایى را که ندیده ‏باشم نپرستیده ‏ام) .

 

در جهان هستى هیچ چیزى نمى‏تواند خدا را بپوشاند

همانگونه که هیچ چیزى نمى‏تواند ذات (خود یا من یا نفس) آدمى را از او بپوشاند، یعنى‏چنانکه هیچ چیزى نمى‏تواند حجاب ما بین انسان و ذات انسان بوده و آن را بپوشاند، همچنان هیچ چیزى توانایى پوشاندن آن موجود برین را ندارد.همه ما مى‏دانیم آنچه که‏مانع از علم حضورى (خود هشیارى) یا (خودیابى) ما مى‏گردد،تیرگى‏ها و آلودگیهاى‏مغز و روان ما است.نه اینکه ما بین ما و ذات ما پرده‏اى از عالم خارج آمده و آنرامى‏پوشاند.

میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست
تو خود حجاب خودى حافظ،از میان برخیز (۹)

حافظ

شما بیایید در بعضى از حالات صفاى روانى که درون شما در آن حالات از هرگونه‏وسوسه‏ها، آرزوهاى غیر واقعى،تخیلات و از هرگونه خودخواهى‏ها خالى است،دقت‏کنید،خواهید دید روشنترین حقیقتى که در درون خود با آن رویاروى قرار گرفته و آن راشهود مى ‏نمایید آن کامل مطلق است که خدا است.درون آدمى در این موقع که نه ازجهان بیرونى،واردات مزاحم دارد و نه از جهان درونى امواج تیره کننده نفسانیات‏سرکشى مى‏کنند،با کمال مطلق که هیچ واسطه و پرده‏اى،وجود برین او را از دیده درون‏ مخفى نمى‏دارد رویاروى گشته است.این همان دریافت و شهود خداوندیست که ‏اساسى ‏ترین مقدمه براى اثبات وجود خداوندى از راه برهان وجوبى یا برهان کمالى‏ است که هم در مشرق زمین بوسیله پیشوایان معصوم ارائه شده است مانند یا من دل على‏ذاته بذاته (۱۰) اى خداوندى که با ذات خود[مردم را]به ذات خود رهنمایى فرموده‏است) و بک عرفتک و انت الذى دللتنى علیک و لو لا انت ما ادر ما انت (۱۱) مرحوم محقق‏عالیقدر حکیم بزرگ آقاى حاج شیخ محمد حسین اصفهانى در بیت آخر از ابیاتى که‏درباره برهان مزبور سروده است،چنین مى‏گوید:فالنظر الصحیح فى الوجوب یفضى الى حقیقه المطلوب (۱۲)(پس درک صحیح در مفهوم وجوب منتهى مى‏گردد به حقیقت مطلوب‏که اثبات وجود خداوندیست.)

در اینجا توجه باین نکته هم لازم است که با نظر به حقیقت این برهان که مستند به‏دریافت مفهوم کامل مطلق،بى‏نیاز از همه چیز است،نام آنرا باید«برهان وجوبى‏»یا«برهان کمالى‏»گذاشت نه برهان وجودى که عده‏اى از متفکرین شرق و غرب گمان‏کرده‏اند. آنچه که شایسته اصطلاح‏«برهان وجودى‏»است،«برهان صدیقین‏»است که ‏صدر المتالهین و امثال او پذیرفته‏ اند،زیرا در این برهان،وجود مطرح مى‏گردد وضرورت و وجوب از آن استنتاج مى‏شود،در صورتیکه در«برهان وجوبى‏»یا«کمالى‏»،وجوب یا کمال مطلق مطرح مى‏ گردد و وجود از آن،استنتاج مى‏گردد.

براى تکمیل‏ مباحث مربوط به این برهان،مراجعه فرمایید به‏«تفسیر و نقد و تحلیل مثنوى،جلال الدین محمد مولوى‏»،مجلد ۱۴،از ص ۱۸ تا ص ۴۰.اگر دریافت‏ شهودى جلوه ‏خداوندى بعنوان کمال مطلق در درون بدون حجاب امکان نداشت، پیشوایان الهى وحکماى فرزانه،این دریافت ‏شهودى را براى انسانها بطور عموم پیشنهاد نمى‏ کردند.

البته ‏نسبیت جلوه نور الهى را در درون انسانها بر مبناى مراتب کمال و نقص آنان، نمى‏توان‏منکر شد.دلیل دیگرى براى اثبات اینکه هیچ چیزى نمى‏تواند خدا را بپوشاند، اینست که‏هر چیزى که به عنوان پرده براى پوشاندن تصور شود،قطعى است که باید از مقوله جسم‏و جسمانیات یعنى داراى بعد و اجزاء و ضخامت و غیر ذلک بوده باشد و خداوند درهیچ نقطه‏اى از سطوح هندسى و در هیچ نقطه‏اى از نقاط هستى مانند اجسام و عوارض‏آنها قرار ندارد که جسم و جسمانیات بتواند آن وجود اقدس را بپوشاند.

 

صانع غیر از مصنوع و ایجاد کننده حد غیر از حد محدودو پروردگار غیر از پرورده شده است.

برهان اجمالى آن تفاوتها میان خدا و مخلوقات،بدین قرار است که خداوند سبحان‏صانع است، یعنى سازنده و ابداع کننده و آفریننده است و بقیه کائنات،ساخته شده وابداع شده و آفریده شده مى‏باشند.

از این برهان،باید حقیقتى را درک کنیم که عبارتست از اینکه در عرصه وجود هیچ چیزى جز خداوند سبحان سازنده و ابداع کننده و آفریننده‏و ایجاد کننده حد و تعین و پرورنده حقیقى،نیست.با دریافت این حقیقت است که‏مشکل بسیار مهم از پیش پاى کاروانیان معرفت مرتفع مى‏گردد و آن مشکل دو استناد[یا دو رابطه است] که تمامى موجودات عالم هستى دارا مى‏باشد.

استناد یکم-پیوستگى هر جزئى از عالم هستى به علل محسوس و قانونى خود درعرصه وجود.

استناد دوم-پیوستگى و ارتباط همه اجزاء عالم هستى با صانع و خالق و ابداع کننده‏و آفریننده اصلى خود که خداست.

 

راه حل دو استناد موجودات:استناد به علل خود،و استناد به خدا (۱۳)

این دو استناد هم از دیدگاه علمى و عقلى و قابل اثبات است و هم از دیدگاه منابع اسلامى.

استناد یکم-اما از دیدگاه علمى و عقلى،بدیهى است که پیوستگى فراگیر میان همه اجزاء کائنات،با رابطه‏«علیت‏»،یا تعاقب و توالى دائمى موجودات که در حال صادر کنندگى‏علت،و در حال صادر شدن معلول،نامیده مى‏شوند و یا هر نوع پیوستگى دیگر که مانع‏تصادف یا به وجود آمدن همه چیز از همه چیز مى‏باشد،هم مشاهدات تجربى ما آنراتایید قطعى مى‏کند و هم تعقل ما که قانونمندى کائنات را بدیهى‏ترین اصل یا بعنوان‏«قضیه بالضروره راست‏»اثبات مى‏کند.و اما استناد یکم از دیدگاه منابع اسلامى:

۱-آیاتى از قرآن مجید وجود دارد که معلولهاى خاص را به علل طبیعى و قانونى

خاص خود نسبت مى‏دهد.مانند انتساب نتایج و معلولات کارهاى اختیارى انسان به‏خود انسان- من عمل صالحا من ذکر او انثى و هو مؤمن فلنحیینه حیاه طیبه… (۱۴) هر کس ازمرد و یا زن عمل صالح انجام بدهد در حالیکه او داراى ایمان است،[در نتیجه]ما حیاه‏پاکیزه براى او عطا خواهیم نمود.)کل نفس بما کسبت رهینه (۱۵) هر نفسى در گرو اندوخته خویش است.)

ان احسنتم احسنتم لانفسکم و ان اساتم فلها (۱۶) اگر نیکى کنید،به خودتان نیکى کرده‏ایدو اگر بدى کنید،به ضرر خود شما تمام خواهد شد.) بدیهى است که بروز نتایج کارهاى‏انسانها در این دنیا،در سراى آخرت مربوط به آن کارها است که بطور علل و اسباب به‏وجود آمده و نتایجى را که معلولات و مسببات آن کارها است،به دنبال خواهد داشت.و هزى الیک بجذع النخله تساقط علیک رطبا جنیا (۱۷) شاخه درخت را به سوى خودبلرزان (تکان بده) درخت‏خرما،خرماى تازه‏اى را براى تو به زمین خواهد انداخت.)

ملاحظه مى‏شود که خداوند سبحان حضرت مریم علیهما السلام را به تمسک به قانون‏طبیعى که تکان دادن درخت‏براى افتادن میوه به زمین است،دستور مى‏دهد. خداوندمصداق قانون علیت را متذکر مى‏شود.

۲-بعضى از آیات وجود دارد که یکى از علل جریان معینى از علل و معلولات رابیان مى‏کند و پس از آن واحدهایى متسلسل از علل و معلولات را مطرح مینماید.- وترى الارض هامده فاذا انزلنا علیها الماء اهتزت و ربت و انبتت من کل زوج بهیج (۱۸) و زمین رامى‏بینى که راکد و خشک شده،هنگامیکه آب بر آن فرستادیم،به اهتزاز (به جنبش) درآمد و رویید و سر برآورد و از هر نوع جفت‏ بهجت‏ انگیز شکوفا ساخت) ملاحظه ‏مى‏ شود که خداوند سبحان علت اولیه بوجود آمدن روییدنى‏ ها را که فرود آمدن باران‏ است‏ به خود مستند ساخته و پس از آن سلسله علل و معلولات را مانند جنبش و سر برآوردن و روییدنى گیاهان را در سطح طبیعت مطرح فرموده است: خلق الانسان من‏نطفه… (۱۹) خداوند انسان را از نطفه آفرید.)

۳-کلمه‏«سبب‏»به معناى علت و یا عامل در برخى از آیات وارد شده است مانند:و یسئلونک عن ذى القرنین قل ساتلوا علیکم منه ذکرا انا مکنا له فى الارض و آتیناه من کل‏شئ سببا فاتبع سببا…و اما من امن و عمل صالحا فله جزاء الحسنى و سنقول له من امرنایسرا ثم اتبع سببا… (۲۰) و از تو درباره ذو القرنین مى‏ پرسند به آنان بگو از ذو القرنین براى‏شما ذکر تلاوت خواهم کرد.ما براى او در روى زمین تمکنى دادیم و از هر چیزى‏براى او سبب عنایت کردیم.او سببى را پیروى نمود[و حرکتش را آغاز کرد]و اما کسى‏ که ایمان آورد و عمل صالح انجام داد،در نتیجه براى او پاداش نیکو است و از امر(مشیت) خود براى او سهولتى را مطرح خواهیم کرد.سپس ذو القرنین سببى را تبعیت‏نمود…) یعنى بر مقتضاى سببیت‏ سبب به حرکت‏ خود ادامه داد.

استناد دوم-استناد موجودات به خدا و جریان آنها در مجارى خود.اما از دیدگاه‏ علمى و عقلى-اگر با نظر دقیق به موجودات عالم هستى و جریانات قانونى آنها نگاه ‏کنیم،باین نتیجه خواهیم رسید که هیچ نوع حقیقتى به عنوان ماده‏اى ممتد و گسترده که‏ کائنات عالم هستى را با رابطه ضرورى به یکدیگر وصل نماید،قابل اثبات نیست،همانگونه که هیچ مجموعه‏اى از حوادث بالذات داراى مجموعه‏اى دیگر از حوادث راکه اولى علت و دومى معلول تلقى شوند،مشاهده نمى‏شود.همچنان هیچ نوع حرکتى درعرصه کائنات متحرک وجود ندارد که یک حقیقتى به نام رابطه ضرورى با هویت‏عینى،حرکت‏ بعدى را به آن به پیوندد.

از این تحقیق تحلیلى این نتیجه را به دست مى‏آوریم که موجودات جهان خلقت‏مانند فوتونهاى نور همواره در حال ریزش از فوق طبیعت است.این مطلبى است که ‏برتراند راسل با تمامى طبیعى‏گرى و علم‏گرایى که داشت در کتاب عرفان و منطق آورده‏است.

او در بحث زمان مى‏گوید:«اگر امور جهان را چنان تصور کنیم که از یک عالم ابدى‏خارجى وارد جهان ما مى‏شوند و نه از این نظرگاه که زمان را همچون خورنده هر چه که‏هست مى‏نگرد،در چنین صورتى من گمان مى‏کنم که تصویر درست‏ترى از جهان‏خواهیم داشت.اگر هم زمان واقعیتى داشته باشد،توجه کردن به اینکه این واقعیت‏ اهمیتى ندارد نخستین منزل در راه حکمت است.» (۲۱)

از این نظریه،نباید چنین استفاده کرد که این همان طرز تفکر اشخاصى ماننددوید هیوم است که قانون‏«علیت‏»را در عالم طبیعت منکرند،زیرا این نظریه خود«علیت‏»را نفى نمى‏کند، بلکه علت و معلول و رابطه موجود میان آن دو را مربوط به‏ افاضه مستمر فیض خداوندى مى‏داند.این آیه شریفه را توجه کنیم: و الله انزل من السماء ماء فاحیا به الارض بعد موتها… (۲۲) خداوند از آسمان آبى را فرستاد و به وسیله آن زمین راپس از آنکه رکود داشت احیاء نمود.) این آیه صریح است در سببیت و علیت واسطه‏اى‏موجودات و قوانین آنها در جریان کائنات. بهترین توضیح را درباره این نظریه‏جلال الدین محمد مولوى به قرار زیر مطرح نموده است:

سنگ بر آهن زنى آتش جهد
هم به امر حق قدم بیرون نهد

آهن و سنگ ستم بر هم مزن
کاین دو مى‏زایند همچون مرد و زن

سنگ و آهن خود سبب آمد و لیک
تو به بالاتر نگر اى مرد نیک

کاین سبب را آن سبب آورد پیش
بى‏ سبب هرگز سبب کى شد ز خویش

این سبب را آن سبب عامل کند
باز گاهى بى‏ پر و عاطل کند

وان سببها کانبیا را رهبرست
آن سببها زین سببها برتر است

این سبب را محرم آمد عقل ما
وان سببها راست محرم انبیا

این سبب چه بود به تازى گورسن
اندرین چه این رسن آمد به فن

گردش چرخ این رسن را علتست
چرخ گردان را ندیدن زلتست

این رسنهاى سببها در جهان
هان و هان زین چرخ سرگردان مدان

استناد دوم-از دیدگاه منابع اسلامى،آیات بسیار فراوان به وجود آمدن و بروزموجودات و حوادث عالم هستى را بطور مستقیم به خدا نسبت مى‏دهد که تفسیر وتوضیح آنها با مطالبى که در مبحث قبلى گفتیم،امکان‏پذیر است.نمونه ‏هایى از این آیات‏به قرار زیر است:

۱- ا فرایتم ما تمنون ءانتم تخلقونه ام نحن الخالقون (۲۳) … ا فرایتم ما تحرثون .ء انتم تزرعونه ام نحن الزارعون (۲۴) ا فرایتم الماء الذى تشربون. (۲۵) ء انتم انزلتموه من المزن ام نحن (۲۶) المنزلون.لو نشاء جعلناه اجاجا فلو لا تشکرون.ا فرایتم النار التى تورون ء انتم انشاتم شجرتهاام نحن المنشئون (۲۷) (آیا دیده‏اید آن منى را که انزال مى‏کنید.آیا شما آن را مى‏ آفرینید یا ماهستیم که آن را خلق مى‏کنیم…آیا مى‏بینید آنچه را که مى‏کارید آیا شما آن رامى ‏رویانید یا ما آنرا مى‏رویانیم…آیا مى‏بینید آن آب را که مى ‏آشامید.آیا شما آنرا ازابر فرو فرستاده‏اید یا مائیم که آنرا نازل مى‏کنیم.اگر ما بخواهیم آنرا تلخ مى‏کنیم،چراسپاس نمى‏گذارید.آیا آتشى را که روشن مى‏کنید مى‏بینید.آیا شما هستید که درخت‏آنرا به وجود آورده‏اید یا ما هستیم که آنرا به وجود مى‏آوریم.)

۲- هو الذى انزل من السماء ماء لکم منه شراب و منه شجر فیه تسیمون.ینبت لکم به‏الزرع و الزیتون و النخیل و الاعناب و من کل الثمرات ان فى ذلک لایه لقوم یتفکرون (۲۸) و ماذرا لکم فى الارض مختلفا الوانه… (و او خداوندیست که از آسمان براى شما آب فرستاد،قسمتى از آن آب آشامیدنى و قسمتى دیگر درختان و نباتات را مى ‏پروراند که‏ جانداران را در آنها مى‏ چرانید. با آن آب،زراعت و زیتون و نخل و انگورها و از هرگونه میوه‏ها مى‏رویاند.در این جریان، آیه‏ایست‏براى گروهى که فکر مى‏کنند.) ، (وآنچه که خداوند در روى زمین با رنگهاى مختلف آفریده است.)

اثبات عقلى و علمى این استناد در مبحث‏«استناد موجودات به خدا و جریان آنها درمجارى خود از دیدگاه علمى و عقلى‏»مطرح شده است،مراجعه فرمایید.الاحد بلا تاویل عدد(او یگانه‏ایست نه به مبناى عدد)

 

وحدت خداوندى وحدت عددى نیست

در تعریف عدد،تاکنون مطالب مختلفى گفته شده است.بدیهى است که اختلاف تعاریف در این مورد هم مانند دیگر موارد نظرى مربوط به تنوع دیدگاههایى است که‏ صاحب نظران دارا مى ‏باشند.بهر حال نمى ‏توان وحدت خدا را از مقوله عدد منظور نمود.

بدیهى است که تعیین حد و محدودیت هر حقیقتى است که به عنوان واحد عددى در نظرگرفته مى‏شود.زیرا این واحد،اولین معقول کمى و زیر همه اعداد است که از ۲ به بالا راشامل مى‏شود.پس یک واحد[معدودش هر چه باشد]اولین و کمترین معقول کمى‏است.زیرا همه اعداد چه مفاهیم تجریدى آنها و چه با نظر به معدودهایى که آن اعداد،کمیت آنها را ارائه مى‏دهند بالاتر از واحد عددى است.و الخالق لا بمعنى حرکه و لا نصب(آفریننده است‏بدون حرکت و خستگى)

 

آن ذات اقدس از هرگونه حرکت و خستگى به دور است

حرکت‏به هر معنى هم که باشد،اسناد آن به خدا محال است،زیرا تغییر و دگرگونى‏موجود متحرک،ذات حرکت است،خواه این دگرگونى بمعناى انتقال از قوه به فعل‏باشد یا توالى حالات یا تعاقب مثبت‏ها و منفى‏ها.بهر حال به جهت همین دگرگونى است‏که جسم متحرک در تمامى لحظات خود نیازمند علت است.در نتیجه نسبت دادن‏ حرکت‏ به خدا مساوى است‏با نسبت دادن احتیاج به ذات اقدس ربوبى!!و احتیاج ازصفات حادث است و خداوند ازلى و ابدى و فوق حدوث و علیت مى‏باشد.

اما اینکه‏ خستگى به خداوند راهى ندارد،باین علت است که خداوند متعال در فعالیتهاى خوداحتیاجى به صرف قدرت و انرژى ندارد که احساس خستگى ایجاب کند که براى‏فعالیت‏بعدى قوه و انرژى ذخیره کند.بشر در نسبت دادن هر دو صفت‏به خدا یا توهم ‏نسبت مزبور،خدا را به وضع جسمانى خود مقایسه مى‏کند.

زیرا که مى‏بیند در هر عمل‏و فعالیتى که انجام مى‏دهد:مجبور است‏به نوعى یا انواعى حرکت ست‏بزند و نیزمى‏ بیند که هنگامى که مقدارى کار انجام داد اعم از فکرى و عضلانى،احساس خستگى مى ‏کند،بنابراین براى اینکه تجدید قوا کند،مشغول استراحت مى‏شود و خستگى را ازخود برطرف مى ‏کند.این قضیه را به عنوان یک اصل کلى بخاطر بسپاریم که افراد نوع ‏بشر غالبا در تصویر و تجسیم‏هایى که در علوم و معارف انجام مى‏دهد،زمینه نسخه آنرابا عکسبردارى از خویشتن آماده مى ‏سازد.

و السمیع لا باداه و البصیر لا بتفریق آله،و الشاهد لا بمماسه،و البائن لا بتراخى مسافه(و او شنوا است‏بدون نیاز به وسیله آن،و بینا است‏بدون بازگشتن و بستن چشم،او شاهدو ناظر است نه با چسبیدن (اتصال) جسمانى و دور از اشیاء است‏بدون برقرارى فاصله.)

 

شنوایى و بینایى و شهادت و نظاره او با وسائل جسمانى نیست

ابعاد علم خداوندى که یا عین ذات و یا ذاتى آن ذات اقدس است،هیچ نیازى به وسائل‏و آلات اعم از جسمانى و غیر جسمانى ندارد،همانگونه که نفس انسانى در حال رؤیامى‏بیند،مى‏شنود، مى‏چشد،لمس مى‏کند و استشمام مى‏نماید،در حالیکه نیازى به‏وساطت هیچ یک از چشم و گوش،ذائقه،لامسه و بینى ندارد.

از اینجا به یک نتیجه‏بسیار مهم مى‏رسیم و آن اینست که حقیقتى که مجرد است،هنگامى براى درک ودریافتهاى خود به وسائل جسمانى نیازمند است که در عالم ماده و مادیات،به فعالیت‏بپردازد،مانند روح،نفس،فرشته و غیرها،و اما هنگامى که آن حقیقت مجرد،از عرصه‏ماده و مادیات جدا شد و گام فراتر نهاد،قطعى است که براى درک و فعالیت،هیچ‏احتیاجى به وساطت اجسام و جسمانیات نخواهد داشت.حال خداوند سبحان که فوق‏همه مجردات و بى‏نیازترین حقیقت از ماده و مادیات و قوانین آنها است،به طریق اولى‏در درک و فعالیتهایش به هیچ وسیله‏اى نیازمند نمى‏باشد.و البائن لا بتراخى مسافه (و دور از اشیاء است،بدون برقرارى فاصله میان او واشیاء)

 

اگر موجودات عالم هستى هم مانند اکثر انسانها بود،مابین خدا و خویشتن ‏فاصله قرار مى‏داد

آنچه که از نوع بشریت‏سراغ داریم،اینست که اکثریت قریب به اتفاق آنان،با یک‏تصور باطل درباره خدا چنین گمان مى‏کنند:خداوند در بالاى آسمانها بر یک تخت‏بسیار بزرگ و مرتفع نشسته و از آنجا مدیریت جهان هستى را به دست گرفته است!!

لذامابین خدا و آنان فاصله هندسى بسیار زیادى وجود دارد که براى وصول به او اگرامکان‏پذیر باشد میلیونها سال،شاید هم به مقیاس سال نورى لازم است!!در صورتیکه‏خداوند متعال غیر همه موجودات است،ولى نه با فاصله جسمى از جسمى دیگر،بلکه‏بمانند روح یا نفس و جسم انسانى.جهل و عدم شناخت‏خداوندى موجب شده است که‏انسان مابین خود و خدایش آنهمه فاصله نامعقول را برقرار بسازد.

 

امان از بیمارى نامحسوس جهل و فریاد از دردهاى عافیت ‏نماى آن

بگذارى در این مورد یک اصل کلى را یادآورى کنیم،باشد که در فعالیتهاى علمى ومعرفتى و اجتماعى ما مفید باشد.ما در زیان‏ها و ضررهاى خیلى از اسباب شر و ضررمادى و مقامى و شهرتى مى‏اندیشیم و تا آنجا که امکان داشته باشد در رفع آنهامى‏کوشیم.و در این جریان بقدرى اهتمام مى‏ورزیم که به مجرد احساس زیان و ضرر،فورا به دنبال پیدا کردن علت و شرایط و طرق برطرف کردن آنها مى‏دویم،تلاش‏مى‏کنیم.

اما از یک درد و بیمارى بسیار شکنجه‏زا و زیان‏آور و ضرربخش،چنان درغفلت‏یا بى‏اعتنایى عمدى بسر مى‏بریم که گویى ما افراد بشرى اصلا چنین درد و بیمارى نداریم.این بیمارى چیست؟و درد آن کدام است؟این همان بیمارى جهل و نادانى است‏که خودخواهى و عقب ماندگى و حق‏کشى‏ها و خونریزى و خودکامگى‏ها و پاى گذاشتن‏روى همه ارزشهاى والاى انسانى،دردهاى عافیت‏نماى آن مى‏باشد.نخست‏بگذاریدببینیم این مرض، قابل معالجه است‏یا نه؟سپس بپردازیم به بحث مختصات جهل و طرق‏معالجه آن.

ناصر خسرو مى‏گوید:

درد نادانی برنجاند تو را ترسم همی
درد نادانیت را چون نه به علم افسون کنی؟

از تو خواهند آب ازان پس کاروان تشنگان
وار و تشنه گر ازینان روی زی جیحون کنی

بعضى دیگر از صاحبنظران مى‏گویند:نه هرگز،بیمارى جهل چیزى نیست که قابل‏معالجه باشد.مى‏گوید:لکل داء دواء یستطب به الا الجهاله اعیت من یداویها(براى هر دردى دوائى است که با آن دوا معالجه‏اش مى‏کنند،مگر نادانى که ناتوان کرده‏است هر کس را که بخواهد آنرا معالجه کند.)ما این نظریه را که به طور مطلق مطرح کرده‏اند نمى‏پذیریم.آنچه که در این مسئله‏منطقى و قابل قبول است،اینست که اولا ما باید جهل و مقاومت‏بر مبناى آن را به اقسام‏موجود در آن تقسیم نماییم تا مسئله چهره واقعى خود را براى ما روشن بسازد.

۱-جهل بسیط با بیطرفى از متعلق آن (آنچه که مجهول است) یعنى انسان نمیداندچیزى را، یعنى آن چیز براى او مجهول است و درباره آنچه که مجهول است نظر و ارزشیابى مخصوصى هم ندارد،بطوریکه اگر مجهول او حل شود،متعلق جهل او روشن‏شود.موضع‏گیرى صحیحى در برابر آن اتخاذ مى‏نماید.این دسته از جهال (نادانان) باارتباط صحیح با عالمان و صاحبنظران مطلع،از جهل گریخته و به علم پناهنده مى‏شوند.

۲-جهل بسیط با توجه به اهمیت متعلق آن (آنچه که مجهول است) انسان در چنین‏موقعیتى اگر از تاثیر عوامل محیطى اعم از طبیعى،اجتماعى،سیاسى و فرهنگى در امان‏باشد،مخصوصا از سلطه‏گرى قدرتمندان قدرت پرست،در امان باشد،قطعى است که به‏جهت توجهى که به اهمیت متعلق جهل (مجهول) دارد،براى مبارزه با جهل و تحصیل‏علم درباره آن موضوع مجهول،به تلاش و تکاپو خواهد پرداخت.زیرا غریزه ارتباط باواقعیات،یک غریزه اصیل است که ناشى از اشتیاق عمیق آدمى به برقرار کردن رابطه باخود واقعیات مى‏باشد،نه واقعیات ساختگى.

۳-جهل بسیط با توجه به اهمیت متعلق آن با وجود مانع براى برطرف کردن آن.مانند ناتوانى از بدست آوردن وسائل علم،عدم اهتمام مدیریت‏هاى جامعه براى رهاساختن افراد از بیمارى جهل و بالاتر از همه که آنرا باید در جدول عوامل وقیح قرارداد،امتناع ورزیدن مدیریت‏هاى خودکامه و خودخواه جامعه است که وحشت ‏شدید ازبیدارى و آگاهى افراد جامعه خود دارند!!

۴-جهل مرکب،عبارتست از آن نادانى که جاهل با فرو رفتن در ظلمات جهل،گمان‏مى‏کند یا یقین دارد که عالم است!!اگر کسى نام این جهل را بیمارى کشنده نفس بنامد،چنین کسى از گروه خوش‏بینان است و اگر کسى بگوید:این جهل،قاتل نفس آدمى و درصورت تاثیر شخصیت او در جامعه قاتل نفوس آدمیان است،با نظر به نتایج ضد انسانى‏که این بیمارى جهل دارا مى‏باشد،سخنى مطابق حقیقت گفته است.

اکنون این مسئله پیش‏ مى‏ آید که آیا این بیمارى (جهل مرکب) یک عارضه مخصوصى است‏ بدون اینکه وابسته به علل و عواملى دیگر باشد،یا داراى علتى خاص است؟با در نظر گرفتن اینکه‏این عارضه هم مانند سایر پدیده ‏هاى روانى یک معلول است که در درون شخص به‏وجود مى‏آید، باید علت آنرا پیدا کنیم تا اگر توانایى ارائه طریق یا طرق معالجه آنراداشته باشیم،دست‏ به کار شویم.قطعى است که چنین پدیده‏اى نمى‏ تواند بى‏ علت‏ باشد واحتمال تصادف همانگونه که در کارگاه کائنات-ضد علم است،در این مورد هم ازدیدگاه علمى قابل پذیرش نیست.

اگر مقاومت و پافشارى جاهل مزبور در برابر معلمان‏و مربیان خیرخواه جامعه و همچنین در برابر احتمال درونى خود جاهل،برخلاف آنچه‏که ایستادگى مى‏کند ناشى از اهمیتى است که به معلوم و دریافت‏شده خود مى‏ دهد.بایدمقامات ارشاد و تعلیم و تربیت درباره معلوم خیالى که او را در برابر واقعیت،در جهل‏نگهداشته است،به داد او برسند.

اگر چه خود او خویشتن را محتاج ارشاد و تعلیم وتربیت نداند و اگر با وجود احتمال درونى خویش بر آنچه که به عنوان واقعیت پافشارى‏مى‏کند و همچنین با وجود طرق قابل تعلیم و تربیت،هیچ اعتنایى به آنها نمى ‏کند،دراینصورت باید گفت:این بیمارى او (جهل مرکب) ناشى از یک بیمارى خطرناک‏ عمومى است که نام آن خودخواهى است که نخست دیگران را آتش مى‏ زند،سپس خوداو را مى ‏سوزاند و خاکستر مى‏ نماید و با یک دید دیگر مى ‏توان گفت:نخست‏خود راآتش مى‏زند و سپس با همین آتش،دیگران را مى‏سوزاند و تباه مى‏سازد.

از این مطالب ‏به این نتیجه مى‏رسیم که اگر بیمارى جهل مرکب مربوط به بیمارى مهلک خودخواهى‏باشد و این بیمارى مهلک هیچ بعد و استعدادى در درون آن جاهل سالم نگذاشته باشد،قطعى است که چنین بیمارى علاج‏ناپذیر بوده و برگردانندگان جامعه است که بهر شکل وبهر وسیله که ممکن است از سرایت این بیمارى باید جلوگیرى کنند.اینک باید زیانها وضررهایى را که ناشى از جهل، مخصوصا نوع جهل مرکب آن مى‏باشد،مورد بررسى و تحقیق قرار بدهیم.

 

زیان‏هاى ناشى از جهل،مخصوصا نوع جهل مرکب آن

معناى نادانى عبارتست از گسیخته شدن عوامل درک انسان از واقعیتهاى خارج از خود.از طرف دیگر بدیهى است که ارتباطات تکوینى انسان با واقعیتهاى خارج از خود (جهان‏هستى) هیچ وقت مشروط به علم و شک و ظن و پندار و گمان نیست،یعنى تاثیر و تاثرانسان با جهان جز خود،مشروط باین نیست که او بداند یا نداند،بخواهد یا نخواهد. به‏ عنوان مثال هواى آلوده،غذاى مسموم براى سلامت انسان مضر است و رسانیدن این‏ضرر نیازى به آن ندارد که او بداند.

بهمین جهت است که تمامى انبیاء و اولیاء اصرارشدید براى رفع کردن جهل و نادانى از افراد نوع بشر داشته‏اند.تفاوتى که مابین جهل‏بسیط و جهل مرکب وجود دارد در اینست که آدمى که نمى‏داند و در عین نادانى خودرا دانا تلقى نمى‏کند،همواره در معرض توجه و تحصیل آگاهى است و اصرار بر آن‏حالت ظلمانى خود ندارد در صورتیکه شخص مبتلا به بیمارى جهل مرکب،که خود رادانا مى‏ داند هرگز در معرض و در صدد تحصیل علم برنمى‏ آید،مگر اینکه حوادث‏محاسبه نشده از راه برسد و او را تکان بدهد و به خود بیاورد تا بفهمد در ظلمات جهل‏ غوطه‏ ور است.حال مى‏پردازیم به ملاک بزرگى و کوچکى ضررى که در نتیجه جهل به‏انسان وارد مى‏گردد.

ملاک و مبناى ضرر جهل از نظر بزرگى و کوچکى،وابسته به‏اهمیت آن حقیقت است که مجهول است این یک اصل کاملا بدیهى است که مبنا و ملاک بزرگى و کوچکى ضرر بستگى به‏مقدار اهمیت‏حقیقت مجهول دارد.

مسلم است که هر انسانى در هر حالى که باشد مجهولاتى دارد که او را احاطه کرده‏است و با توجه به اندک بودن معلومات ما درباره‏«خویشتن‏»،«خدا»،«جهان هستى‏»و«همنوعان خود»چه بخواهیم و چه نخواهیم باید به کثرت مجهولات خود اعتراف کنیم‏و این اعتراف با اشکال گوناگون از همه متفکران و صاحب نظران قرون و اعصار مشاهده‏ شده است،مگر اینکه متفکر در مراحل پایین علم از اندوخته‏ هاى محدود در علم خودراضى شده باشد!!

حال ببینیم ملاک و مبناى بزرگى و کوچکى ضرر جهل چیست؟این‏ملاک و مبنا مربوط به هویت و ارزش حقیقتى است که مجهول است.کسى که نمى‏داندشماره آجرهاى ساختمانى که در آن نشسته است چند عدد است و هیچ مسئله‏اى هم‏درباره شماره آن آجرها متوجه او نیست،ضررى را از این جهل مشاهده نمى ‏کند.

همچنین کسى که نمى‏داند شماره ریگهاى بیابان شهرى که در آن زندگى مى‏کند چقدراست هیچ زیانى به سبب این جهل متوجه او نمى‏شود،ولى در صورتیکه اگر به مقدارمخارج زندگى خود عالم نباشد،ممکن است‏به جهت کمى عائداتى که دارد از این راه‏ضررى براى او وارد گردد و این ضرر کم یا بیش زندگى او را مختل سازد.بالاتر از این،اگر آدمى در زندگى نداند که هدف زندگى او چیست؟و چیست آن آرمان مقدس که ‏بایستى زندگى خود را بر محاسبه آن استوار بسازد،ضرر معنوى و ارزشى بزرگى براى اومتوجه مى‏گردد.

کسى که خدا را نمى‏شناسد و به اهمیت ‏خداشناسى و خدایابى جاهل ‏است،مخصوصا در صورتیکه جهل او جهل مرکب باشد،ضرر او یک زیان و آسیب‏معمولى نیست،بلکه خسارت همه زندگى او را فراهم مى‏آورد.و اگر شخصیتى نافذ ومورد توجه در جامعه باشد،قطعى است که ارتباط او با افراد جامعه بر مبناى هیچ ارزش‏انسانى استوار نمى‏باشد.کسى که خدا را نمى‏شناسد و اهمیت آگاهى او را بر زندگانى خود نمى‏داند،چنین شخصى ضررهایى بى‏نهایت‏براى خود مى‏خرد ما نمونه‏اى از این‏ضررها را متذکر مى‏شویم:

۱-جهان هستى براى او تاریک است.

۲-جهان هستى براى او به هیچ وجه قابل تفسیر نیست.

۳-هیچ ارزشى براى او در دو قلمرو انسان و جهان،چه در مجراى‏«آنچنانکه‏هستند»و چه در مجراى‏«آنچنانکه باید باشند»نباید مطرح شود.براى او نابود ساختن‏جهان،کشتن میلیونها انسان،و لو براى یک روز لذت حیوانى،کمترین اهمیتى ندارد.اوهر کجا و به هر چه مى‏نگرد، جز من تورم یافته خویشتن چیزى را نمى‏ بیند!او در همه‏ حال،خود را«هدف‏»و دیگر انسانها و جهان را وسیله براى خواسته ‏ها وخودکامگى‏هاى خود مى ‏بیند.

۴-اگر براى پیشبرد اغراض خودخواهان ه‏اش خود را نیازمند به انکار همه حقایق‏ببیند،قطعى است که همه هستى را منکر مى‏گردد.

۵-با مغالطه‏ها و سفسطه‏ هاى دروغین،مردم را از ارتباط با واقعیات راستین محروم‏ مى‏ سازد.

۶-در مسیر استخدام و برده ساختن انسانها براى خواسته‏ هاى خود طبیعى ‏اش،عالم،جاهل، آزاد،برده،شریف‏ترین انسانها و پست‏ترین اراذل و اوباش براى او تفاوتى‏نخواهد داشت.

ممکن است گفته شود:براى انسانها یک عده اصول و قواعدى مطرح است که اگرخدا را هم منکر شود،هیچ وقت در زشتى‏هاى مزبور غوطه ‏ور نمى ‏گردد.در پاسخ این‏ توهم مى‏ توان گفت:

اولا-براى کسى که منکر با عظمت‏ترین حقایق که خدا است،هیچ اصل و مبنائى‏مطرح نیست و لذا او با خود محورى نمى ‏تواند از طغیانگریهاى خود،مخصوصا درموقعى که خویشتن را بى‏نیاز بداند،جلوگیرى نماید.

ثانیا-چنین شخصى بر مبناى انگیزه‏هاى طبیعى (جبرى و شبه جبرى) خویشتن‏زندگى مى‏کند،نه بر مبناى استعدادهاى عالى و انگیزه‏هاى ارزشى آزادانه.این گونه‏زندگى اگر قوانین و اصولى را براى خود بپذیرد،نه تنها از آزادى ارزشى (اختیار)بهره‏مند نخواهد بود، بلکه محال است پاسخى براى سئوالات ششگانه (من کیستم؟ازکجا آمده‏ام؟به کجا آمده‏ام؟با کیستم؟براى چه آمده‏ام؟به کجا مى‏روم؟) آماده کرده ‏باشد.رضایت دادن به چنین زندگى، تفاوتى با رضایت دادن به زندگى بى‏قاعده و اصل‏حیوان درنده ندارد.و الظاهر لا برؤیه و الباطن لا بلطافه(آشکار است نه قابل دیدن با چشم و باطن ومخفى است نه از جهت دقت و ظرافت وجود.)

 

ظهور او جسمانى نیست تا با چشم دیده مى‏شود و داراى سبکى یا ظرافت مادى نیست که او رامخفى بدارد.

بدان جهت که خداوند سبحان هیچ‏گونه تجسمى ندارد و براى او شکل و رنگ و حدودفیزیکى امکان‏پذیر نیست،لذا قابل دیدن با چشم ظاهرى نیست نه در این دنیا و نه درسراى آخرت. اینکه برخى از متفکران گفته‏اند:خدا قابل دیدن است،یا خود آنان‏ توضیحاتى در این‏باره گفته‏اند که دیدن خدا را از دیدن دیگر اشکال و نمودهاى‏جسمانى تفکیک نموده ‏اند،یا اگر خود آنان چنین تفسیر و تاویلى صورت نداده‏اند،اگرعبارات آنان طورى باشد که قابل توجیه باشد،حتما باید چنین کارى را انجام داد و اگرقابل توجیه نباشد و گوینده ملتزم به لوازم چنین دیدن باشد که از مختصات جسم وجسمانیات است،باید آن نظریه را طرد کرد.نظامى گنجوى ابیاتى دارد که از آنها است که خود،کلام خود را توجیه نموده است.او درباره دیدن خداوند با همین چشمان‏ظاهرى چنین مى‏گوید:

مطلق از آنجا که پسندیدنى است دید خدا را که خدا دیدنى است دیدنش از دیده نباید نهفت کورى آنکس که به دیده نگفت دید پیمبر نه به چشمى دگر بلکه بدین چشم سر این چشم سر در عین حال نظامى ابیاتى دارد که مى‏تواند ابیات فوق را توجیه نماید:

دیدن آن پرده مکانى نبود
رفتن آن راه زمانى نبود

هر که در آن پرده نظرگاه یافت
از جهت‏ بى‏ جهتى راه یافت

دیدن او بى‏عرض و جوهر است
کز عرض و جوهر از آنسوتر است

در ماخذ ذیل بیت ۲۵ مى‏گوید:

تو که جوهر نه اى ندارى جاى
چون رسد در تو و هم شیفته راى

او باطن است نه از جهت ‏سبک بودن یا ظرافت مادى.اینکه خداوند متعال فوق ماده ومادیات است،جاى تردید نیست،لذا هیچ‏گونه نسبت جسمى با اجسام دیگر به اوراهیابى ندارد.قرار گرفتن در بالا،در زیر،نفوذ برمیان و به عبارت کلى‏تر هیچ‏گونه‏ارتباط جسمانى با جسم یا اجسام دیگر ندارد.

بان من الاشیاء بالقهر لها و القدره علیها و بانت الاشیاء منه بالخضوع له و بالرجوع الیه.ومن وصفه فقد حده و من حده فقد عده،و من عده فقد ابطل ازله،و من قال:«کیف‏»فقد استوصفه،و من قال:این فقد حیزه (از همه کائنات جدا است‏به جهت ‏سلطه مطلقه و قدرت تامه بر همه آنها.و همه مخلوقات از او جدا است‏به جهت تسلیم و بازگشت‏به‏سوى او.هر کس که خدا را توصیف کند او را محدود کرده است و هر کس او رامحدود کند او را به شمارش درآورده است. و هر کس او را به شمارش درآورد،ازلیت‏او را باطل کرده است و هر کس بگوید او چگونه است، توصیفش کرده،و هر کس‏بگوید در کجا است،او را در آن مکان جاى داده است.)

 

اوست فوق همه کائنات از هر مقوله که باشند و در هر موقعیتى که آنرا حیازت کنند

در خطبه یکم از نهج البلاغه،بعضى از جملات فوق آمده و ما آنها را تفسیر کرده‏ایم،مانند ۱-توصیف خداوند مستلزم محدود ساختن آن ذات اقدس است.۲-محدودساختن آن ذات اقدس مستلزم به شمارش درآوردن او است.۳-نسبت دادن کیفیت‏براى او مستلزم توصیف او است.۴-قرار دادن او در مکان یا فضا،محدود ساختن اواست در آن مکان یا فضا.آنچه که در این خطبه مبارکه باید تفسیر شود.

۱-علت جدایى و مغایرت ذات اقدس ربوبى از کائنات.

۲.و اینکه به شمارش در آوردن او مستلزم ابطال ازلیت و قدیمى بودن او است.

اما علت جدایى ذات اقدس ربوبى از کائنات،هم از جهت علو آن ذات اقدس از همه‏موجودات است،و هم از جهت عظمت صفات او.اوست‏خالق عموم موجودات.چه‏نسبت‏خاک را با عالم پاک!در صورتیکه همه ذرات هستى،نیازمند و وابسته و رو به‏زوال و محدود و پیرو قوانین و مخلوق است در صورتیکه ذات اقدس الهى غنى (بى‏نیازمطلق) و صمد و فرد و واحد مطلق است،ازلى و ابدى و باقى و بى‏نهایت و فوق قوانین وسازنده و حافظ آنها.

و اما اینکه به شمارش درآوردن او،مستلزم سلب ازلیت از آن ذات اقدس است،بدین جهت است که هر حقیقتى با قابلیت‏شمارش با واحدها و مقیاسهاى کمى،محدودمى‏گردد و آن حقیقتى که محدود است،در فضا و زمان،تعینى مشخص براى خودمى‏گیرد و نمى‏تواند قدیمى بوده باشد،زیرا ازل و ابد (سرمد) فوق فضا و زمان است،ولذا فوق تعدد و شمارش مى‏باشد.

عالم اذ لا معلوم و رب اذ لا مربوب،و قادر اذ لا مقدور(آن ذات اقدس عالم است‏بدون‏وجود معلوم،و پروردگار است‏بدون پرورده شده و توانا است‏بدون وجود اشیایى که‏قدرت در آنها اثر بگذارد.)

 

براى علم مطلق او به همه کائنات و در هیچ یک از احوال نیازى به وجود عینى ‏کائنات که معلوم خداوندى باشند نیست

اگر بخواهید براى تصور و تصدیق نمونه‏اى از این حقیقت (علم بى‏نیاز از معلوم) در علوم‏انسانى به تفکر بپردازیم،نخست‏باید این اصل بسیار با اهمیت (من عرف نفسه فقد عرف‏ربه) را با کمال دقت مورد توجه قرار بدهیم.یکى از بنیادین‏ترین اصول خداشناسى ومسائل مربوط به این شناخت‏حیاتى،همین اصل استلزامى است که بالاترین کمک را به‏ معارف الهى ما مى‏نماید،معناى این اصل عبارتست از اینکه:هر کس نفس خود راشناخت، خداى خود را شناخت‏یعنى شناخت لازم و تا حدودى کافى نفس، ستلزم‏شناخت‏خداوندیست‏براى توضیح کامل این اصل،با عنایات خداوندى در آینده‏مباحثى را مطرح خواهیم نمود.در این مبحث فقط براى دریافت عالم بى‏نیاز از وجودمعلوم،از اصل فوق استفاده مى‏کنیم:

۱-آدمى بدون اینکه نیازى به تحقق عینى معدودات داشته باشد،اعداد را درک یادر ذهن خود با فعالیت تجریدى آنها را در مى‏یابد.

۲-انسان بدون ارتباط عینى با آنچه که آنرا اکتشاف مى‏کند،ارتباط علمى برقرارمى‏کند،زیرا قطعى است که حقیقتى که به وسیله یک انسان کشف مى‏شود،از عدم‏محض (نیستى مطلق) به وجود نمى‏آید.و همچنین نمى‏توان گفت:اکتشاف در همه‏موارد عبارتست از محصول (سنتز) جدید واحدهایى از شناخته شده‏ها که در مغز یک‏انسان متفکر به وجود مى‏آید،زیرا در هر علمى و هنر و صنعتى که تصور شود،واحدهاى انفرادى شناخته شده‏اى وجود دارد که فقط در مغز اشخاصى معدود مى‏تواندمقدمه یا مقدماتى براى اکتشاف بوده باشد.و ضمنا باید متوجه شویم که آن واحد چه به‏شکل مقدمه و چه به عنوان انگیزه حصول اکتشاف،با ارتباط و اتصال مستقیم با حقیقت‏ کشف شده جدید به وجود نمى‏آید،حتى گاهى همه معلومات مقدمه‏اى یا انگیزه‏اى درموقع بروز حقیقت جدید در عرصه ذهن،از قلمرو ذهن بر کنار مى‏گردد و آن شى‏ء جدید بروز مى‏کند.در این مبحث،مسائل متعددى وجود دارد که در فلسفه و کلام‏مطرح مى‏گردد.

۳-همانگونه که علم هندسه در مغز مهندس،[به ضمیمه هدف‏گیرى و اراده او]،بدون احتیاج به تحقق عینى هزاران ساختمان با نمودها و اشکال مختلف،مى‏تواند درجهان خارجى تجلى یابد و هزاران ساختمان با انواع گوناگون را عینیت‏ ببخشد،علم‏ خداوندى هم در یک مقام بسیار والا،بدون نیاز به انتزاع یا صورت بردارى از معلومات‏عینى وجود داشته باشد.امیر المؤمنین على علیه السلام در جملات بعدى دو صفت ازصفات خداوندى را بیان مى‏فرماید:یکى،اینکه خداوند پرورنده است‏بدون نیاز به ارتباط با موجودات عینى پرورده‏شده.

دوم،او خالق همه موجودات است‏بدون نیاز به سابقه مشاهده مخلوقات.او اداره کننده و تنظیم کننده عالم هستى است‏بدون سابقه عالم هستى.بدان جهت که همه صفات‏مزبوره از نوع صفات فعلى هستند و خود صفات فعلى از افعال خداوندى انتزاع ‏مى ‏گردند،لذا منظور از اینکه خداوند متعال داراى صفات مزبور است‏بدون اینکه منشا انتزاع آنها تحقق عینى داشته باشد،یعنى خداوند متعال داراى آن قدرت مطلقه است که‏براى به وجود آوردن آن افعال (پروراندن،خالقیت و غیر ذلک) به هیچ چیز دیگرى‏نیازمند نمى‏باشند.و از همین بیان، مسئله قدرت خداوندى بدون احتیاج به مقدور واضح ‏مى ‏گردد.

 

ائمه الدین

قد طلع طالع و لمع لا مع و لاح لائح و اعتدل مائل،و استبدل الله بقوم قوما و بیوم یوما، وانتظرنا الغیر انتظار المجدب المطر.و انما الائمه قوام الله على خلقه،و عرفائه على عباده،ولا یدخل الجنه الا من عرفهم و عرفوه،و لا یدخل النار الا من انکرهم و انکروه.ان الله تعالى‏خصکم بالاسلام و استخلصکم له و ذلک لانه اسم سلامه و جماع کرامه.اصطفى الله تعالى‏ منهجه،و بین حججه،من ظاهر علم و باطن حکم،لا تفنى غرائبه و لا تنقضى عجائبه.فیه مرابیع‏النعم و مصابیح الظلم لا تفتح الخیرات الا بمفاتیحه و لا تکشف الظلمات الا بمصابیحه قد احمى‏حماه،و ارعى مرعاه.فیه شفاء المستشفى و کفایه المکتفى.

(خورشید فروزان امامت‏ سرکشید و فروغى تابناک درخشیدن گرفت و ستاره روشن‏خلافت الهى روشن و نمایان گشت.معتدل شد آنچه کج‏ بود.خداوند گروهى را به‏گروهى و روزگارى را به روزگارى تبدیل فرمود و ما در انتظار دگرگونیها بودیم.

همانگونه که قحطى‏زدگان به انتظار باران نشینند.جز این نیست که پیشوایان[الهى]تدبیر کنندگان و مدیران الهى براى مخلوقات اویند و عارفان آنان مى‏ باشند.و کسى به بهشت داخل نمى‏ شود مگر اینکه آن پیشوایان الهى را بشناسد و آنان نیز او را بشناسند.وکسى به دوزخ ساقط نگردد مگر اینکه آنان را منکر شود و آنان نیز او را منکر گردند.

قطعا خداوند متعال شما را به اسلام مخصوص فرمود و شما را براى خود برگزید وآشکار ساخت.و دلایل و راهنماهاى خود را به وسیله علوم و حکمت‏هاى باطن که‏شگفتى‏هاى آن پایان نیابد و حقایق اعجاب‏انگیز آن تمام نشود آشکار ساخت‏جایگاههاى روییدن نعمتها و چراغهاى روشنگر تاریکى‏ها را در آن قرار داد.درهاى‏خیرات جز با کلیدهاى آن گشوده نشود و تاریکیها جز با چراغهاى آن از بین نرود.

خداوند سبحان حمایت نمود هر کس را که پناه به او برد و مراعات آنرا به عهده خودگرفت. ذات اقدس ربوبى شفاى هر کس را که شفا خواهد و کفایت هر کس را که کفایت‏طلب کند،در آن قرار داد.)

 

سیاست‏ حکیمانه جامعه بشرى با طلوع خورشید فروزان اسلام‏و نبوت و امامت،مطرح گشت

کسانى که از مکتب اسلام و عقاید و احکام و حقوق و تکالیف آن،به اندازه لازم اطلاع‏دارند، مى‏دانند که این دین تنظیم و هماهنگى همه امور و شئون حیات بشرى را ازدیدگاه اخلاقى، حقوقى،فرهنگى،سیاسى،عبادى و غیر ذلک به عهده گرفته است.

براى‏اثبات این حقیقت، زندگى سیاسى،اجتماعى،عبادى،اخلاقى،فرهنگى و حقوقى پیامبراکرم صلى الله علیه و آله و سلم کفایت مى‏کند.او بشریت را به عنوان یک واحد غیر قابل‏تجزیه در رسالت الهى خود، منظور نموده و هیچ مسئله‏اى را که مربوط به حیات مادى ومعنوى بشریت‏بوده باشد،از دیدگاه رسالت‏خود تفکیک ننموده است.

آیات قرآنى وسخنان امیر المؤمنین على علیه السلام چنانکه در سرتاسر نهج البلاغه در این مباحث مشاهده خواهیم کرد با کمال صراحت و با تاکید جدى شمول رسالت انبیاء و دیگرپیشوایان الهى را بر هر دو قلمرو دنیوى و اخروى بشر مطرح نموده و آن همه دلائل وشواهد اثبات کننده وحدت دنیا و آخرت در دین چه به معناى متن کلى دین الهى که ازحضرت نوح علیه السلام به اینطرف مقرر شده است و چه به معناى دین اسلام به‏ اصطلاح خاص آن که با کمال وضوح بیان شده است،موردى براى شوخى و اصطلاح‏بافى و تحریف حقایق و بذله‏گویى و خودخواهى باقى نگذاشته است.

همانگونه که مى‏دانیم،در دوران معاصر عواملى باعث‏شده است که نویسندگانى پیداشده و از محدود ساختن قلمرو دین در زندگى اخروى،زندگانى دنیوى را بى‏نیاز از دین‏معرفى مى ‏نمایند.نام این طرز تفکر را سکولاریسم مى ‏نامند.

و بدان جهت که از با اهمیت‏ترین حقایقى که در سخنان و نامه‏ها و سخنان حکیمانه‏امیر المؤمنین على علیه السلام،تعمیم دین براى تنظیم و اصلاح هر دو قلمرو دنیا وآخرت مى‏باشد،لذا لازم دیدیم که در شرح این خطبه،یک بحث مبسوطى درباره ‏بررسى و نقد تفکراتى که دین را تنها براى اصلاح آخرت محدود مى‏کند،داشته باشیم.پیش از ورود به این مبحث،مقدمه‏اى را که تذکر به آن ضرورى بنظر مى‏رسد،مطرح‏مى‏نماییم.این مقدمه درباره ارزیابى ایجاد دگرگونى در مفاهیم فرهنگ یک جامعه‏ بوسیله الفاظ وارداتى مانند سکولاریسم و پلورالیسم است که مسئله ‏اى بسیار حساس‏ مى ‏باشد.

انتقال لغت از یک جامعه‏اى به جامعه دیگر که براى خود،لغت و فرهنگى‏دارد،در غیر صورت احتیاج ضرورى،ممکن است‏به ضرر جامعه منتقل الیه(جامعه ‏اى که لغت ‏بآن منتقل مى‏شود) تمام گردد در دورانهاى معاصر انتقال لغت از جوامع غربى به جوامع شرقى مخصوصا کشورهاى‏اسلامى، فراوان دیده مى‏شود.سه نظریه قابل توجه در این مورد وجود دارد:

نظریه یکم اینکه هیچ اشکالى در این نقل و انتقال وجود ندارد،زیرا مقصود از وضع‏لغات و بکار بردن آنها تفاهم در معانى است و این مقصود به هر لغتى که باشد،کارى‏است صحیح.

نظریه دوم اینکه هر نوع لغت و عنصر فرهنگى و اخلاقى و ادبى و سیاسى و حقوقى‏که از قومى به قومى دیگر و از جامعه‏اى به جامعه‏اى دیگر منتقل شود،نوعى تمایل‏تسلیمى در قوم یا جامعه منتقل الیه (پذیرنده انتقال) و نوعى احساس اعتلاء و سلطه از«ناقل یا منقول عنه‏» (قوم یا جامعه‏اى که لغت‏یا هر عنصر دیگر فرهنگى از آنجا منتقل‏شده است) به وجود مى‏آید. بنابراین،هر جامعه و کشورى که پذیرنده انتقال امور مزبوردر فوق بوده باشد،به نوعى خودباختگى و تسلیم دچار خواهد گشت.

نظریه سوم که منطقى‏تر بنظر مى‏رسد،اینست که قاعده یا اصل‏«صیانت هویت‏»اینست که حرکت تکاملى باید از ذات و اصالت‏هاى ذاتى هر قومى سرچشمه بگیرد و ازاینجا است که فرهنگ وارداتى و لغت وارداتى بدون نیاز واقعى بر آنها بر ضد اصالت‏«صیانت ذات و هویت اصلى‏»مى‏ باشد.مخصوصا اگر براى تحقیر و تسلیم مردم یک‏ جامعه در برابر انتقال دهنده لغات و فرهنگها بوده باشد و یا براى تخفیف زشتى یک‏ مفهوم از دیدگاه جامعه پذیرنده لغات و فرهنگها مانند اصطلاح‏«سکس‏»که براى آن درفارسى و عربى و دیگر لغات کشورهاى اسلامى کلمات وجود دارد که بکار بردن آنها را با خوددارى ناشى از شرم و حیا صورت مى‏دهند در صورتیکه بکار بردن اصطلاح‏«سکس‏»نه تنها توام با شرم و حیا نمى‏ باشد بلکه بدان جهت که از کشورهایى این کلمه‏ سرازیر شده است که هواپیماى ۷۴۷ را مى‏ سازند، بنابراین این یک اصطلاح علم ى‏پیشرفته مانند پیشرفتگى تکنولوژى هواپیماى ۷۴۷ مى‏ باشد!! !

چشم باز و گوش باز و این عما؟
حیرتم از چشم‏بندى خدا!

امروز شما اگر بخواهید زندگانى منهاى دین را در جوامع اسلامى به کار ببرید،اگر بااصطلاح لغت‏خود این جوامع،به کار ببرید با قیافه ‏هایى روبرو مى‏شوید که درباره چنان‏زندگى حالت منفى دارند،در صورتیکه اگر لغت‏سکولاریسم استعمال کنید،هم آدم باسواد و پیشرفته تلقى مى‏شوید و هم عده کمى از مردم که معناى این لغت وارداتى رامى‏دانند چهره انکار به شما نشان مى‏دهند.شگفتا،که با این لغت‏بازى،دو هدف راتعقیب مى ‏کنند.

یکى-ارضاء و اشباع خودخواهى‏هاى گردانندگان جوامعى که لغت‏یا فرهنگ را ازآنها منتقل مى‏نمایند.

دوم-ارضاء و اشباع خودخواهى‏ هاى خویشتن را که آرى،این ما هستیم که حقایق‏تازه را درک مى‏کنیم!!بهر حال لغت‏هاى سکولاریسم،لائیسم،آته‏ایسم،مدرنیسم،وپلورالیسم و هرمنوتیک و غیر ذلک در جریان فوق است که به جوامع اسلامى منتقل‏ مى‏ شوند!!

اینجانب در این مباحث،کلمه سکولاریسم را که در عبارات مورد بررسى ازنویسندگان آمده است،خواهم آورد و ما تا آنجا که بتوانیم کلمات‏«حذف دین اززندگى دنیوى‏»بکار خواهیم برد. و براى اینکه آن کلمات را مختصر کنیم،با سه کلمه‏«حذف دین از با چند نقطه («حذف دین از. ..») بیان خواهیم نمود.مطالب‏«حذف دین‏از…»نخست در مجله‏«قبسات‏»چاپ شده است.

 

نهج البلاغه و امور اجتماعى و سیاسى

تعریف سیاست‏با نظر به مجموع ماخذ و منابع اسلامى،عبارتست از مدیریت و توجیه‏انسانها چه در حالت زندگى انفرادى و چه در زندگى اجتماعى بسوى بهترین هدفهاى‏مادى و معنوى براى تامین سعادت آنان در«حیات معقول‏».

سیاست‏ باین معنى ضروریترین و شایسته‏ ترین وسیله تحقق یافتن‏«حیات معقول‏»است،همه انبیاى عظام و اولیاء و حکماى راستین آن را پذیرفته و تا آنجا که توانایى ‏داشته‏ اند،از این وسیله حیاتى استفاده کرده‏اند.و اما سیاست‏ بمعناى معمولى آن که درطرز تفکرات ماکیاولى مخصوصا در کتاب شهریار مطرح کرده است،با اسلام سازگارنمى‏باشد.

سیاست‏ بمعناى راه دوم محور خود را قدرت سیاستمدار برگردانیدن امورجامعه قرار مى‏دهد که تنها در مسیر بقاى جامعه آنچنانکه مقتضیات بوجود آمده باتمایل و ذوق سیاستمدار آن را اقتضاء مى‏کند. بدیهى است که سیاست‏ باین معنى با اصول‏و قواعد پیشرو که سعادت حقیقى بشر را تامین نماید هیچ کارى ندارد،بهمین جهت‏است که حقایقى مانند مذهب،اخلاق،حق،عدالت و آزادى معقول و دیگر ارزشها،درموقع فعالیت‏سیاسى،اگر بکلى نفى نشوند،در گوشه‏اى از مغز بشر نشسته و بدون داشتن‏حق کمترین اظهار نظر،به تماشا مى ‏پردازند.

سیاست ‏بنابر تعریفى که با نظر به مجموع مآخذ و منابع اسلامى مطرح نمودیم با نظربه تعاریف حکماى راستین در سرتاسر خطبه‏ها و نامه‏ها و کلمات قصار نهج البلاغه چنان‏مطرح شده است که با صراحت مى‏توانیم بگوییم:

 

نهج البلاغه با ارزشترین کتاب سیاسى است که بشر تاکنون آن را دیده است

نمونه‏اى از دیدها و اصول و قواعد سیاست‏بر مبناى تعریف فوق را در نهج البلاغه در این‏مبحث مى‏آوریم:

فبعث فیهم رسله و واتر الیهم انبیاءه لیستادوهم میثاق فطرته و یذکروهم منسى نعمته ویحتجوا علیهم بالتبلیغ و یثیروا لهم دفائن العقول…و معایش تحییهم. (خداوند رسولان خودرا در میان مردم برانگیخت و پیامبران خود را پیاپى براى آنان فرستاد،تا عمل به پیمان‏فطرت الهى را از آنان بخواهند و نعمت فراموش شده را به یاد آنان بیندازند و بوسیله‏تبلیغ بر آنان احتجاج نمایند و گنجینه‏هاى موجود در عقول آنان را برانگیزانند و آنان رابطرق معیشت که آنانرا احیاء کند راهنمایى نمایند.

 

علت پذیرش حکومت:

۱-خطبه سوم-جریان مدیریت جامعه‏اى از رحلت پیامبر اکرم (ص) و علت پذیرش‏حکومت: اما و الذى فلق الحبه و برء النسمه،لو لا حضور الحاضر و قیام الحجه بوجود الناصرو ما اخذ الله على العلماء ان لا یقاروا على کظه ظالم و لا سغب مظلوم لالقیت‏حبلها على غاربها ولسقیت اخرها بکاس اولها. (سوگند بخداوندى که دانه را شکافت و نفوس انسانها راآفرید،اگر حضور بیعت کنندگان نبود و اگر حجت‏خداوندى بوسیله وجود یاوران آماده‏کمک بر من تمام نمى‏گشت.و اگر خداوند علما را مکلف قرار نداده بود که شکم بارگى ‏ستم کاران و گرسنگى مظلومان را نپذیرند[در برابر ظلم دست رویهم نگذارند]افسار این‏مرکب (زمامدارى) را بگردنش مى‏ انداختم و پایانش را با همان کاسه سیراب مى ‏کردم که‏در اولش انجام داده بودم.

۲-خطبه پنجم-اهتمام شدید به سعادت واقعى مردم لم یوجس موسى علیه السلام‏ خیفه على نفسه بل اشفق من غلبه الجهال و دول الضلال…[بیم و هراس از سلطه حکام ناشایست‏ براى خودم نیست،]همانگونه که هراس موسى (ع) براى ترس درباره خودنبوده است.بلکه ترس او از پیروزى و سلطه نادانان بود و از فعالیت گمراهان بعنوان‏ سیاست جامعه.

 

دلائل لزوم تنظیم و اصلاح سیاسى زندگى دنیوى و اخروى مردم

۱-خطبه هشتم-ضرورت وفاء به تعهد الهى (بیعت‏براى حکومت) یزعم انه قد بایع‏بیده و لم یبایع بقلبه فقد اقر بالبیعه و ادعى الولیجه فلیات علیها بامر یعرف،و الا فلیدخل‏فیما خرج منه[درباره تخلف زبیر از بیعت‏با حاکمیت على (ع) مى‏فرماید]: (او چنین‏گمان مى‏کند (اظهار مى‏دارد) که با دستش بیعت کرده است نه با قلبش.پس باید این مرداقرار به بیعت نموده و تخلف قلبى را خود ادعا مى‏کند.پس باید براى اثبات ادعایش‏دلیل روشن و قابل قبول بیاورد و یا برگردد در آنچه که از آن خارج شده است داخل‏گردد.)

۲-خطبه پانزدهم-تغییر در مبانى اقتصادى براى تامین دادگرى اقتصادى و سیاسى والله لو وجدته قد تزوج به النساء و ملک به الاماء،لرددته… (سوگند بخدا اگر بیت‏المال را[حتى]اگر مهریه زنان قرار داده شود،مى‏گیرم و به بیت‏المال برمى‏گردانم،[زیرا گشایش‏حیات اقتصادى و سیاسى جامعه در عدالت است]و براى هر کس که عدالت اصلاحش‏نکند و او را در تنگنا قرار بدهد،ظلم براى او فاسد کننده ‏تر خواهد بود.

۳-خطبه شانزدهم-زمامدارى او تحول و انقلاب سیاسى را در پى خواهد داشت:الا و ان بلیتکم قد عادت کهیئتها یوم بعث الله نبیه… (بدانید که آزمایش شما مانندآزمایش روزگارى است که پیامبر اکرم (ص) مبعوث شده بود.سوگند بآن خداوندى که ‏پیامبر را بر حق مبعوث فرمود،به اضطراب خواهید افتاد و درهم خواهید درآمیخت وهمانند دانه ‏ها در غربال براى تصفیه بهم خواهید خورد و چونان محتواى دیگ جوشان،درهم و برهم خواهید گشت،تا پایین نشینانتان به بالا صعود نمایند.و بالانشینانتان به‏پستى‏ها سقوط کنند و گروهى از شما که در گذشته تقصیر کار بودند،پیش بتازند وجمعى که در جامعه،پیشتازانى بودند،خطاکار گردند.)

۴-خطبه بیست و پنجم-اگر حتى حق زمامدار عادل از طرف مردم جامعه بخوبى‏ادا نشود، اختلال جامعه قطعى است.انئت‏بسرا قد اطلع الیمن… (شنیده‏ام بسر بن ارطاه به‏یمن درآمده و بآن پیروز شده است،سوگند بخدا،اطمینان دارم که آنان به زودى دولت‏را از شما خواهند گرفت.این تسلط به جهت اجتماع و تشکل آنان در باطلشان وپراکندگى شما از حقتان مى‏باشد.تسلط آنان به جهت نافرمانى است که شما درباره‏پیشوایانتان دارید و اطاعت آنان از پیشوایشان در باطل مى‏باشد و به جهت اداى امانتى‏که آنان به صاحب خود مى‏نمایند و خیانتى که شما به صاحبتان مى‏نمایید و به جهت‏اصلاح و تنظیم امور که آنان در شهرهاى خود به وجود مى‏آورند و فسادى که شما درشهرهایتان به راه مى‏اندازید.)

۵-خطبه بیست و هفتم-الا و انى قد دعوتکم الى قتال هؤلاء القوم… (من شما را شب‏و روز، پنهانى و آشکار براى پیکار با سپاهیان معاویه دعوت نمودم و گفتم پیش از آنکه‏آنان هجوم بیاورند شما بر آنان پیشدستى کنید.سوگند به خدا هیچ قومى در خانه خودمورد هجوم قرار نگرفت مگر اینکه ذلیل شد…این غامدى است که سوارانش به شهرانبار تاختند و حسان بن حسان بکرى را کشتند و سواران شما را از پادگانها بیرون راندند.به من خبر رسیده است که مردانى از آن سپاهیان بر زن مسلمان و غیر مسلمان که معاهده‏همزیستى در جوامع اسلامى، زندگى او را تامین نموده است،هجوم برده،خلخال از پا ودستبند از دست آنان درآورده‏ اند، گردنبندها و گوشواره‏هاى آنها را به یغما برده‏اند.

این‏ بینوایان در برابر آن غارتگران جز گفتن انا لله و انا الیه راجعون یا سوگند دادن به رحم و دلسوزى چاره‏اى نداشتند آنگاه سپاهیان خونخوار با دست پر و کامیاب برگشته‏اند نه‏زخمى بر یکى از آنان وارد شده و نه خونى از آنان ریخته شده است.

اگر پس از چنین‏حادثه[دلخراش]مردى مسلمان از شدت تاسف بمیرد مورد ملامت نخواهد بود،بلکه مرگ براى انسان مسلمان به جهت تاثر از این حادثه در نظر من امریست‏شایسته و بامورد.شگفتا،سوگند بخدا،اجتماع این قوم بر باطلشان و پراکندگى شما از حقتان،قلب‏را مى‏میراند و اندوه را بر درون آدمى مى‏کشاند.

۶-خطبه سى و چهارم-ایها الناس ان لى علیکم حقا…حق زمامدار بر مردم و حق‏مردم بر زمامدار. (اى مردم،حقى من بر شما دارم و حقى شما بر من دارید.اما حق شمابر من: خیرخواهى و خیر اندیشى درباره شما است و تنظیم و فراوان نمودن بیت‏المال‏براى تهیه معیشت‏سالم براى شما و تصدى بر تعلیم شما که از جهل نجات پیدا کنید وتادیب شما که علم و تحول (همه سطوح شخصیت) شما را در مسیر کمال بسازد.

و اما حق من بر شما:وفا به بیعتى است که با من کرده و خیرخواهى و خیراندیشى درحضور و غیاب و پاسخ مثبت در آن هنگام که شما را بخوانم و اطاعت از من موقعى که‏بشما دستور مى‏دهم.

۷-خطبه سى و هفتم-ملاک حکومت احقاق حق براى ضعیف و قوى.

۸-خطبه سى و نهم و شصت و نهم-عدم آمادگى جامعه براى اجراى حکومت‏حق‏و عدالت.

۹-خطبه چهلم-همه احکام و تکالیف فردى و اجتماعى از خدا است،و جامعه به‏زمامدار نیازمند است.

۱۰-خطبه چهل و سوم و پنجاه و چهارم-تحمل سیاسى و مبارزه بى‏امان با کفر ومنحرفین.

۱۱-خطبه پنجاه و یکم-زندگى با شرف و کرامت.

۱۲-خطبه شصت و هفتم-ملاک زمامدارى بر مبناى حق.

۱۳-خطبه شصت و هشتم-اختیار تغییر حاکم.

۱۴-خطبه هفتاد و چهارم-زمامدارى فقط براى اصلاح حال جامعه است اگر چه‏خود زمامدار در زحمت‏باشد.

۱۵-خطبه نود و دوم-اگر حکومت را بپذیرم،محال است طبق امیال بى‏اساس شماعمل کنم، من بر مبناى عدالت کار خواهم کرد.

۱۶-خطبه نود و سوم-نتیجه تصدى مردم ناشایسته به امور حکومت.

۱۷-خطبه صد و ششم-دین اسلام بهترین اداره کننده جوامع.

۱۸-خطبه صد و بیست و ششم-تساوى مردم در بیت ‏المال عام.

۱۹-خطبه صد و سى و ششم-ارزش مردم از دیدگاه حاکم الهى.

۲۰-خطبه صد و پنجاه و نهم-حاکم آگاه مردم را از ذلت و پستى نجات مى‏دهد وآنانرا به شرف و کرامت انسانى نائل مى‏سازد.

۲۱-خطبه صد و شصت و چهارم-خیرخواهى و خیراندیشى درباره زمامدار.

۲۲-خطبه صد و شصت و هشتم-حساسیت اختلاف مردم در جامعه و تکلیف‏زمامدار الهى.

۲۳-خطبه صد و شصت و نهم-نباید هوى و هوسهاى عده‏اى از مردم،زمامدار الهى‏را از کار خود باز بدارد.

۲۴-خطبه صد و هفتاد و چهارم-مبارزه با روش سیاسى ماکیاولى.

۲۵-خطبه صد و نود و دوم-ممنوعیت اطاعت از آن چشمگیران جامعه که فوق‏شایستگى‏هاى خود را از جامعه توقع دارند.

۲۶-خطبه دویست-مردود ساختن طرز تفکرات و سیاستهاى ماکیاولى.

۲۷-سخن دویست و پنجم-اعتراض و توبیخ کسانى که بدون دلیل،حاکم الهى رامورد انتقاد قرار مى‏دهند.

۲۸-خطبه دویست و شانزدهم-تکالیف و حقوق سیاسى و ضرورت مشورت.

۲۹-سخن دویست و بیست و چهارم-سختگیرى در اجراى قانون بیت‏المال.

۳۰-سخن دویست و بیست و نهم-شدیدترین استقبال مردم براى بیعت‏حاکم الهى(على علیه السلام) .

۳۱-سخن دویست و سى و دوم-نتیجه بحسب کار.

 

نامه‏ ها

۳۲-نامه چهارم-استمداد از انسانهاى شریف براى قلع و قمع مردم فاسد.

۳۳-نامه پنجم-کارگزارى،مانند زمامدارى امانت الهى است.

۳۴-نامه ششم-وقاحت تخلف از قانون تعهد سیاسى.

۳۵-نامه هشتم-در رویاروئى با دشمن،احتیاط و دوراندیشى لازم است.

۳۶-نامه دهم-بازخواست‏شدید از مردان نالایق در سیاست و زمامدارى.

۳۷-نامه هیجدهم-مراعات انسانهایى در جامعه که داراى اصالتهاى ریشه‏دارهستند.

۳۸-نامه نوزدهم-دستور اکید براى کارگزار به نرمش و رفتار نیکو با مردم جامعه.

۳۹-نامه بیستم-عتاب شدید به قائم مقام کارگزار بصره و تهدید او به کیفر درباره‏خیانت در بیت‏المال مسلمانان.

۴۰-نامه بیست و هفتم-به محمد بن ابى بکر.

(فرمان براى اداره کشور مصر)

۴۱-نامه بیست و هشتم-ملاک زمامدارى.

۴۲-نامه سى و دوم-توصیف متصدیان نالایق براى امر حکومت.

۴۳-نامه سى و سوم-ملاک شایستگى کارگزاران.

۴۴-نامه سى و ششم-استقلال هویت و صفات و اخلاق ارزشى زمامدار.

۴۵-نامه سى و هشتم-با ارزش‏ترین صفت‏براى با لیاقت‏ترین کارگزار.

۴۶-نامه چهل و یکم-توبیخ و تهدید کارگزارانى که به جامعه از نظر مالى و سیاسى‏خیانت مى‏کنند.

۴۷-نامه چهل و سوم-ممنوعیت ترجیح خویشاوندان در بیت‏المال بر دیگر افرادجامعه و تهدید مرتکبان چنین وقاحت پلید.

۴۸-نامه چهل و پنجم-لزوم هماهنگى زمامدار و کارگزاران او با مردم جامعه وعدم امتیاز آنان.

۴۹-نامه چهل و ششم-تاکید هماهنگى زمامدار و کارگزاران او با مردم جامعه وعدم امتیاز آنان.

۵۰-نامه پنجاهم-درباره حقوق مردم جامعه بر عهده زمامداران.

۵۱-نامه پنجاه و دوم-فرمان مبارک به مالک اشتر براى اداره کشور مصر درباره‏این فرمان شروح و تفاسیر فراوانى نوشته شده است.این فرمان مدیریت همه جوامع رابراى حرکت در«حیات معقول‏»مطرح ساخته است.

۵۲-نامه پنجاه و چهارم-انتخاب زمامدار الهى با کمال رضایت و از اعماق دل بوده‏و کمترین قوه و اجبارى در کار نبوده است.

۵۳-نامه پنجاه و هفتم-مشورت با مردم در امور حیاتى جامعه و خطبه ۲۱۶.

۵۴-نامه پنجاه و هشتم-توضیح زمامدار درباره وقایع به مردم جامعه.

۵۵-نامه پنجاه و نهم-تاکید بر اجراى عدالت در جامعه و کارگزاران.

۵۶-نامه شصتم-سفارش براى کارگزارانى که لشگریان زمامدار از منطقه ‏هاى‏حکومت آنان عبور مى‏کند.

۵۷-نامه شصت و یکم-توبیخ شدید کارگزارى که در برابر عبور سپاه دشمن ازحوزه اموریت‏خود مقاومت و ممانعت ننموده است.

۵۸-نامه شصت و دوم-تاکید شدید براى دفاع از جامعه در مقابل دشمن.

۵۹-نامه شصت و سوم-توبیخ و تهدید کارگزارى که با تمایلات شخصى خود،ازاجراى تصمیم زمامدار جلوگیرى مى‏کند.

۶۰-نامه شصت و پنجم-موعظه و تنبیه دشمن و بیان واقعیات و حقایق براى او.

۶۱-نامه شصت و هفتم-دستور اکید براى تنظیم امور اجتماعى مخصوصا مسائل‏اقتصادى.

۶۲-نامه هفتاد-آنانکه از سیاست‏بر مبناى حق فرار مى‏کنند.

۶۳-نامه هفتاد و یکم-آن کارگزارى که در ماموریتش خیانت کند.پست‏تر از بندکفشش مى‏باشد.

۶۴-نامه هفتاد و ششم-وظیفه کارگزار رویارویى با بهترین اخلاق با مردم است.

۶۵-نامه هفتاد و نهم-ممنوع ساختن مردم از حقوق خود تا که وادار شوند آنانرابخرند و در مجراى باطل قرار بدهند،در نتیجه آنان از باطل پیروى نمایند.اینست‏باعث‏هلاکت و سقوط گذشتگان.

 

بررسى و تحلیل سکولاریسم (حذف دین از زندگى دنیوى بشر)

تعریف سکولاریسم،آته‏ایسم و لائیسم بطور مختصر (SECULARISM) که مناسبت کامل نخست ‏باید توجهى به اصل معناى سکولاریسم بامفاهیم اصطلاحى آن دارد،داشته باشیم.این کلمه در لغات و دائره المعارفها با مفاهیم‏زیر تفسیر شده است:سکولاریسم یعنى مخالفت‏با شرعیات و مطالب دینى،روح‏دنیادارى، طرفدارى از اصول دنیوى و عرفى.ماده سکولار وابسته به دنیا،غیر روحانى،غیر مذهبى،عامى، عرفى،بیسواد،خارج از صومعه،مخالف شرعیات و طرفدار دنیوى‏شدن امور.

سکولاریزه یعنى دنیوى کردن،غیر روحانى کردن،از قید کشیش یا رهبانیت رهاشدن،ملک عام کردن،اختصاص به کارهاى غیر روحانى دادن،از عالم روحانیت (درمورد کشیش) خارج شدن،دنیا پرست‏شدن،مادى شدن،جنبه دنیوى دادن به عقاید یامقام کلیسایى. (۳۳) دو اصطلاح دیگر وجود دارد که ما براى تکمیل بحث،آن دو را نیز دراینجا مطرح مى‏سازیم:(ATHEISM) :یعنى انکار وجود خدا،بى‏اعتقادى به وجود پروردگار. ۱-آته‏ایسم ته‏ایست‏ یعنى ملحد. 

۲-لائیسم از لائیک،وابستگى به شخص دنیوى و غیر روحانى،خروج از سلک‏روحانیون، دنیوى،آدم خارج از سلک روحانیون،دنیوى.آدم خارج از سلک روحانیت (به معناى اخص) لائیک یعنى تفکیک دین از سیاست‏بنا به تعریف دائره المعارف‏بریتانیکا:لائیک از موارد و مصادیق سکولار مى‏باشد،زیرا تفکیک دین از سیاست ‏اخص از سکولار و سکولار اعم از لائیک مى‏باشد.این دو طرز تفکر،دین را بطور کامل ‏نفى نمى‏ کنند،بلکه آنرا از امور و شئون زندگى دنیوى و مخصوصا از سیاست تفکیک‏ مى ‏نمایند.

۳-آته‏ایسم،این نوع تفکر بدان جهت که خدا را قبول ندارد،لذا به بطلان کلى دین‏حکم نموده و آنرا به عنوان یک امر واقعى تلقى نمى‏کنند.البته ممکن است‏بعنوان آلت‏و وسیله‏اى براى پیشبرد اهداف مکتبى خود مورد بهره‏بردارى قرار بدهد-همان روش‏ماکیاولى که سیاست را از اصالت‏برکنار نموده است.

نظریه سکولار در قرنهاى ۱۴ و ۱۵ میلادى در نتیجه تعارض طرز تفکرات وروشهاى اجتماعى و سیاسى کلیسا در مغرب زمین،پا به عرصه تفکرات نهاده وهمانگونه که خواهیم دید با توجه به معناى حیات،دین و سیاست از دیدگاه اسلام،چنین‏تعارضى امکان‏ناپذیر است،زیرا عقاید دینى،سیاست،علم،اقتصاد،فقه،حقوق،فرهنگ،هنر،اخلاق و غیر ذلک در اسلام،اجزاء و شئون تشکیل دهنده یک حقیقت‏ مى ‏باشند.

 

آیا مسلک سکولاریسم در فلسفه سیاسى ارسطو نهفته است؟

بعضى از مورخین فلسفه سیاسى،نظریه سکولاریسم را به ارسطو نسبت داده است.این‏نسبت، به هیچ وجه صحیح نیست.گفته شده است:«دیگر از نکات غفلت و عدم توجه‏هر دو فیلسوف (دانته و توماداکن) آن که به اهمیت‏خطر مسلک سکولاریسم یعنى‏دنیاپرستى و دنیادارى که در بطن کتاب سیاست ارسطو نهفته بود،پى نبردند،به خصوص‏مسائلى که از این فرضیه ارسطو ناشى مى‏شد که مى‏گفت:«جامعه مدنى به خودى خود در حدود کمال و بى‏نیاز است و احتیاجى به تطهیر و تحصیل جواز از یک عامل مافوق‏طبیعت ندارد.» 

اولا-چنین مطلبى با مفاهیم مزبور از ارسطو دیده نشده است.

ثانیا-اصل نظریه ارسطو چنین است:«۱-چیست زندگى برتر؟نخستین اصلى که هیچ‏کس جدالى در آن ندارد[زیرا کاملا بر حق است]اینست که خیرات بر سه قسم است:

۱-خیرات خارج از وجود انسان.

۲-خیرات مربوط به بعد جسمانى انسان.

۳-خیرات‏مربوط به نفس آدمى.هیچ کسى میل ندارد به سعادت کسى معتقد شود که نه شجاعتى‏دارد و نه عدالتى و نه اعتدالى و نه حکمتى.و هر کس که با پریدن مگسى مضطرب‏مى‏شود و کسى که تسلیم شهوات خوراک و آشامیدنى[و دیگر مختصات مادى]است‏و کسى که براى یک ششم درهم آماده خیانت‏به عزیزترین دوستانش مى‏باشد و کسى‏که ادراکش به قدرى پست‏شده است که به حماقت رسیده و هر چیزى را مانند کودک ودیوانه تصدیق مى‏کند سعادتى ندارد.

انسان دائما گمان مى‏کند آن فضیلتى را که دارااست ‏براى او کافى است اگر چه کمترین مقدار فضیلت را داشته باشد[نه تنها گمان مى‏کندکه کمترین فضیلت‏براى او کفایت مى‏کند،بلکه گاهى اعتقاد دارد که فضیلت او بیش ازدیگران است.]پس از آنکه ارسطو اثبات مى‏کند که سعادت عبارتست از مجموع خیرات سه‏گانه(خیرات خارج از وجود انسان و خیرات ابعاد جسمانى او و خیرات مربوط به نفس،روح‏او.) مى‏ پردازد به اثبات اینکه‏«خیرات نفس‏»مقدم بر همه خیرات و اصیل‏تر بوده و این خیرات است که مى‏تواند سعادت انسانى را تحقق ببخشد.او چنین مى‏گوید:

۲.حال که نفس بطور مطلق یا نفوس منسوب به ما،با عظمت‏تر و با ارزش‏تر از ثروت‏و جسم[و شهرت]است،پس کمال نفس و کمال ثروت و جسم باید بر مبناى خیرات‏نفس منظور گردد.و با توجه به قوانین اصلى،هیچ یک از خیرات خارجى مطلوبیتى جزبه سود خیرات نفس ندارد.

در نتیجه،این امر را یک حقیقت مسلم مى‏گیریم که‏«سعادت دائما بر مبناى فضیلت‏ و حکمت و اطاعت از قوانین آن دو که خیرات نفس نامیده مى‏شوند»مى‏باشد.ما براى‏اثبات این گفته‏ هاى خود،خود خداوند را شاهد مى‏آوریم که سعادت اعلاى او مربوطبه خیرات خارج از ذات او نیست،بلکه در ذات خاص اوست… ممکن است تصادف،خیرات خارج از نفس را، نصیب ما نماید،ولى انسان نمى‏تواند از روى تصادف عادل وحکیم بوده باشد.با نظر به این اصل که مستند به دلائل مذکور است،نتیجه چنین مى‏شودکه دولت‏برتر[یا جمهورى برتر] همان دولت‏سعادتمند است که توفیق یافته است.

پس دولت از این جهت مانند فردى از انسان است که توفیق کمال براى او بدون‏فضیلت امکان‏پذیر نیست.  بدیهى است که فضیلت و حکمت و عدالت مخصوصا با نظربه استشهادى که ارسطو به خود خداوند نموده[که این حقایق در ذات خداوندى است] نمى‏توانند از نوع امور طبیعى دنیوى باشند که تنها بر مبناى غرایز و خود طبیعى به جریان‏مى‏افتد.در نتیجه سیستم دولت و حکومت و سیاست نمى‏تواند«حذف دین از زندگى‏دنیوى‏»بوده باشد.ارسطو ادامه مى‏دهد:

۳.«ممکن است این زندگى شرافتمندانه که با فضیلت و حکمت (سعادت‏آمیز) است،فوق طاقت انسان باشد،یا حداقل انسانى که چنین زندگى مى‏کند،از جهت طبیعت‏معمولى او نیست،بلکه به آن جهت است که در او یک حقیقت قدسى وجود دارد و به‏مقدار عظمت این اصل قدسى است که فعالیت اصل سعادت بالاتر مى‏رود.حال اگرادراک (دریافت) امر قدسى باشد،سعادت‏آمیزترین زندگى‏ها همان زندگى دریافتى…

خواهد بود.قطعى است که منظور ارسطو با نظر به دیگر مطالبش،مجرد ادراک(فهمیدن) نیست،بلکه حکمت است که اتصاف به فضیلت از مختصات آن است،مخصوصا با توجه به این عبارت صریح که مى‏گوید:«و اینکه سعادت الهى امکان‏پذیرنیست مگر با ادراک ابدى‏»  مسلم است که مجرد تصور ابدیت‏به شکل مفهومى آن،سعادت حقیقى نیست،بلکه سعادت حقیقى درک و دریافت ابدیت است‏با قرار گرفتن‏در شعاع جاذبیت کمال مطلق سرمدى که فوق ازل و ابد است.باز مى‏گوید:

«سعادت ناشى از تصادف نیست.بلکه سعادت عنایتى است که از طرف خدا و نتیجه‏کوشش و تلاش ما:این مطلب هم مورد گفتگو است که آیا سعادت حقیقى است که باتعلیم و تربیت تحقق پیدا مى‏کند،یا به جهت عادتهایى معین به دست مى‏آید و یا ممکن‏است از راههاى مشابه دیگر آنرا بدست آورد،یا اینکه صحیح آن است که سعادت یک‏ عطاى خداوندیست ‏یا امرى است تصادفى؟در حقیقت اگر در دنیا عطایى باشد که خدابر انسانها  عنایت فرماید، ممکن است اعتقاد جز مى‏کنیم که سعادت نعمتى است الهى.وانسان از این عقیده به خوبى استقبال مى‏کند،زیرا براى انسان چیزى با عظمت‏تر از این وجود ندارد.» 

با توجه به این عبارات اسناد تفکرات سکولاریسم به ارسطو به هیچ ماخذ صحیحى‏متکى نمى‏باشد.اینکه ارسطو در سیاست گفته است:«طبیعت،انسان را به وسیله غرایزآنها به اجتماع سیاسى مى‏کشاند»[کتاب ۱،ب ۱،ف ۱۳]کمترین منافاتى با ضرورت‏تحصیل سعادت و فضیلت‏براى انسان در حال فردى و جمعى به وسیله دولت و سیاست‏ندارد،زیرا عبارت فوق، سیاسى بودن انسان را به طبیعت او نسبت مى‏دهد و اما هویت ومدیریت و هدف سیاست را که در عبارات بعدى‏«سعادت‏»مى‏داند،در عبارت فوق‏مسکوت گذاشته است.

و اما ضرورت تحصیل سعادت و فضیلت‏براى انسانها از طرف ارسطو هم در کتاب‏سیاست و هم در کتاب اخلاق بطور فراوان گوشزد شده است چنانکه ملاحظه نمودیم درتاریخ سیاسى جامعه بشریت،در برابر روش و تفکرات‏«حذف دین از…»،حکومت وسیاست تئوکراسى نیز مطرح بوده است.معناى تئوکراسى همانگونه که در کتب لغت ودائره المعارفها آمده است: «حکومت‏خدایى،خدا سالارى،حکومت‏خدا کشورى که‏خدا پادشاه آن است،اعتقاد به لزوم حکومت الهى،اداره کشور طبق احکام الهى…»لغت انگلیسى-فارسى،دکتر عباس آریان‏پور کاشانى،ج ۵،ص ۵۷۲۳.

براى درک سرگذشت نوسانات حکومت و کلیسا و پدیده سیاسى تئوکراسى(حکومت‏خدایى و سکولاریسم (حذف مذهب از زندگى دنیوى و سیاست) لازم است‏مرورى بر تاریخ مختصر این نوسانات داشته باشیم.

 

نگاهى بر نوسانات کلیسا و حکومت

CHURCH AND STATE دائره المعارف بریتانیکا ج ۴،ص ۵۹۰ کلیسا و حکومت  «موضوع مورد منازعه اینست که در نهاد قانونى[حکومت و کلیسا]در جامعه واحد ودر میان افراد واحدى،هر دو مدعى وفادارى و تبعیت مردم بودند.از لحاظ تئورى‏مطابق آیه ۲۱ باب ۲۲ انجیل متى باید قاعده‏«مال قیصر را به قیصر ادا کنید و مال خدارا به خدا»ادا مى‏شد،اما در عمل قلمرو ادعاى حاکمیت قدرت دنیوى و روحانى تصادم‏پیدا مى‏کرد.

در جوامع اولیه این تفکیک بین وجوه دینى و دنیوى حیات اجتماعى به نحوى که‏امروزه رایج است،عملا غیر ممکن بوده است.در تمدنهاى اولیه همه جا،پادشاه و یاحاکم نماینده خدا (قدرتهاى الهى-آسمانى) محسوب مى‏شد.تا زمان قبول دین‏مسیحیت توسط امپراطور روم، شخص امپراطور عنوان بالاترین مرجع دینى را هم‏داشت و دین ولایات (کشور) را کنترل مى‏کرد،و بلکه خود،موضوع پرستش و چون‏«خدایى در روى زمین‏»بود.

به هر حال،مفهوم‏«حکومت‏»و«کلیسا»به عنوان دو هویت جداگانه،از وقتى مطرح‏مى‏شود که خط تمایزى بین جامعه سکولار بشرى از یک طرف و جامعه یا جوامع دینى‏در داخل یک هستى سیاسى،از طرف دیگر کشیده مى‏شود.درست نیست که بگوییم‏تمایز بین حکومت و دین توسط مسیحیت‏به وجود آمده است،هر چند که مسؤولیت‏عمده بر دوش مسیحیت است.

جریان با دین یهود آغاز شده است،چرا که با سقوط‏اورشلیم در سال ۵۸۶ میلادى دیگر یهودیان هرگز از یک جامعه سیاسى مستقل برخوردار نبوده‏اند،یعنى از آن به بعد،اینها یک اقلیت دینى یهودى در دل یک‏حکومت (کشور) غیر یهودى بودند و لذا مجبور بودند راجع به عضویت در جامعه دینى‏خود و شهروندى سکولار خویش به عنوان دو امر جداگانه بیندیشند. وقتى هم دین‏مسیحیت‏به وجود آمد تا مدتها مسیحیان در شرایط و محیطهایى بودند که باید تحت‏حکومتهاى غیر مسیحى بسر مى‏بردند.

پس از پایان تعقیب و شکنجه و آزار مسیحیان،و آغاز دوره تساهل،توسط‏امپراطور کنستانتین کبیر در قرن چهارم میلادى،مسیحیان با این سؤال اساسى مواجه‏شدند که اکنون رابطه آنها (کلیسا با حکومت‏سیاسى امپراطورى که فرمانروایان آن،خودشان مسیحى بودند،) چه باید باشد؟شکى نیست که امپراطوران مسیحى خود راصاحب همان منزلت مى‏دانستند-یعنى منزلتى که امپراطور در تفکر قدیم شرک‏آمیزرومى داشت-یعنى اینکه آنان نه تنها حافظین کلیسا و بلکه به یک معنى فرمانروایان آن‏بودند…

از زمان تئودوسیوس اول کبیر،در پایان قرن چهارم،مسیحیت‏به تنها دین‏امپراطورى روم تبدیل شد و شرک و یا بدعتهاى درون مسیحیت طرد شدند.از اینجامرحله‏اى شروع شد که کلیسا و حکومت‏به صورت دو جانبه (وجه) یک جامعه واحدمسیحى تلقى مى‏شدند.در این دوران کلیسا نوعى نظارت معنوى و قدرت سیاسى روى‏کلیه شهروندان و از جمله رهبران و فرمانروایان سیاسى جامعه داشت.

همان ماخذ،ص ۵۹۱ کلیساى ارتودوکس شرقى‏«نظام بیزانس یا شرقى را مى‏توان به‏صورت CAESAROPAPISM (حکومت مطلقه علماى روحانى و یا«پاپیست‏سزارى‏»)تعریف نمود.امپراطوران شرقى خود را به عنوان حافظین و نگهبانان کلیسا که از طرف‏خدا منصوب شده بودند،مى‏ دانستند که مى‏توانستند درباره امور و ضوابط کشیشى (یا کلیسایى) حکم وضع کنند و این احکام توسط کلیسا به عنوان بخشى از قانون شریعت‏ قلمداد مى‏شد،البته اینطور هم نبود که کلیسا هم همواره تسلیم باشد و در واقع این‏جنگ و گریز با میزان قدرت رهبران کلیسا و یا حکومت در زمانهاى مختلف تغییرمى‏کرد.اما با توجه به اینکه بعضى از امپراطوران حدود و ثغور اخلاقى کلیسا را رعایت‏نمى‏کردند،بتدریج کلیسا خود را از آنان کنار کشید.

LOUIS BREHIER نظام یکى از بیزانس شناسان سرشناس،لوئى برهیه کومت‏بیزانس(روم شرقى،قسطنطنیه،استانبول) را نه به صورت CAESAROPAPISM ،بلکه یک تئوکراسى‏که در آن،امپراطور از یک وقعیت ‏سنگین‏ تر و یا برترین برخوردار است،[اما نه یک‏موقعیت انحصارى یا استثنایى]تعریف مى‏کند.

 

کلیساى کاتولیک روم

در غرب (بخش غربى مسیحیت) تا قرن یازدهم،اوضاع چندان متفاوت نبود،هر چند که‏پاپ که مدعى اقتدار معنوى روى همه قلمرو مسیحیت‏بود،از احساس قدرتى‏برخوردار بود که هرگز اسقفهاى اعظم قسطنطنیه آن را به دست نیاورده بودند.

 

تضاد (منازعه) بین پادشاهان و پاپ‏ها

در فاصله بین قرون یازدهم تا سیزدهم میلادى این تئورى چه به صورت علنى و یاضمنى،که قدرت کشیشى (کلیسایى) طبیعتا ما فوق قدرت سکولار بود و در آخرین‏مرحله مى‏توانست آن را کنترل کند،هرگز حتى توسط خود روحانیون مسیحى جنبه‏یک اعتقاد عمومى نداشت، بلکه تنها از تاثیر عظیمى برخوردار بود و در ریشه منازعات‏بین پاپ و امپراطورى مقدس رم که در آن زمان این منازعات بسیار رواج داشت،قرار داشت.

دفاع از تئورى مزبور معمولا بر این پایه استوار بود که هنگامى که یکنفر حاکم به‏هنگام اعمال قدرت خویش،قوانین اخلاقى مسیحى را زیر پا مى‏گذاشت او نیز مانند هرفرد مسیحى دیگرى باید تحت‏سانسورهاى (سانسور به معناى عیبجویى،انتقاد،سرزنش‏و غیره) کلیسا قرار مى‏گرفت و مى‏توانست از ناحیه عوام الناس (افراد غیر روحانى) وفاداربه کلیسا مورد اعمال اجبار و اکراه (زور) قرار بگیرد. (این استدلالى است که در موردقدرت غیر مستقیم پاپ در امور دنیوى مورد استفاده قرار مى‏گیرد.) یک تز افراطى‏تر که‏توسط پاپ بونتیفاس هشتم ارائه داده شده این است که قدرتهایى که توسط عیسى‏مسیح (ع) به سن پیتر،حواریون و از ناحیه آنان به جانشینانشان (کشیشان و پاپ‏ها) تفویض گردیده شامل برترى دنیوى غائى مى‏باشد،صرفا (به سادگى) به این دلیل که‏قدرت معنوى به خاطر ماهیت و ذات خود،مافوق قدرت دنیوى (مادى) قرار داشت.

به ‏اعتقاد وى،حضرت عیسى مسیح (ع) به پطر مقدس و جانشینان او دو شمشیر عطا کرده‏بود (انجیل لوقا باب ۲۲،آیه ۳۸) که این دو شمشیر سمبل (نماد) قدرتهاى معنوى ومادى (دنیوى) بودند،قدرت معنوى را خود پاپ‏ها بکار مى‏بردند،در حالیکه شمشیردنیوى را به افراد غیر روحانى تفویض مى‏کردند،اما این گروه اخیر باید آن را مطابق‏رهنمودهاى مقام پاپ به کار بردند.

 

جدایى دین از حکومت (کلیسا و حکومت)

شاید از لحاظ تئورى (نظرى) ،رادیکال‏ترین نظریات در زمینه جدایى قلمرو دین ازسیاست را مارتین لوتر ارائه کرده است.وى نظریه‏اى تحت عنوان‏«دو پادشاهى‏» (TWO KINGDOMS) ارائه داده است.تعلیم وى در این زمینه را مى‏شود عملا به یک سخن‏موجز تلخیص نمود:«انجیل خدا باید در قلمرو کلیسا و قانون شریعت وى در Law قانون مذهبى و یا جامعه را قلمروجامعه حکومت کند.

اگر بخواهیم کلیسا را توسط Gospel (انجیل) اداره کنیم،مردم مجبور خواهند بود تا قانون و مقررات را به توسط قلمرولطف و فیض الهى،و از آنطرف هم احساسات و عواطف را به قلم و عدالت (اجتماعى) بیاورند که در نتیجه خداوند را از تخت‏سلطنت‏خویش محروم ساخته و شیطان را به‏جاى او بنشانند.هر چند که در عمل،عقاید اصلاحى لوتر در جهت‏حفظ روابط وپیوندهاى خویش با (Civil) حاکم شده و به صورت دین رسمى در مناطقى‏که اکثریت داشت، نظم اجتماعى مثل آلمان و کشورهاى اسکاندیناوى،درآمد.

در بسیارى از مناطق،پرنس‏ها عملا نظارت و سرپرستى را که اسقفهاى کاتولیک‏روم بر عهده داشتند،بر عهده گرفتند.(Theoritical) کمترى در جهت جدا ساختن دو جان کالون کوششهاى نظرى (Civil) به عمل آورد در نظر وى ژنو باید به صورت یک تئوکراسى قلمرودینى و غیر دینى که‏در آن قدیسین حکومت مى‏کردند،در مى‏آمد.جامعه موعود الهى باید بر مبناى شریعت‏خداوند،آن گونه که در کتاب مقدس وحى شده بود،بنا مى‏شد.هیچ یک از (Remote) یا آن قدر سکولار و یا آن اجزاى‏حیات اجتماعى یا شهرى آن قدر دور قدربى‏اهمیت نبود که از قلمرو نظارت و یا مقررات کالیونیسیتها فرار کند.

ما در تاریخ گذشته سیاسى و مذهبى شرق غیر اسلامى و غرب،معناى سکولاریسم راتا حدودى واضح‏تر و مشخص‏تر از معناى تئوکراسى مى‏بینیم،زیرا مفهوم حذف مذه ب‏از زندگى دنیوى و سیاست و علم،خیلى روشنتر از تئوکراسى (حکومت‏خدا) در جامعه‏ مى‏باشد. زیرا عدم دخالت مذهب در زندگى سیاسى و اجتماعى دنیوى و استناد مدیریت‏و توجیه زندگى فردى و جمعى به خود انسان،یک مفهوم واضحى است که درک آن بامشکلى مواجه نمى‏گردد.در صورتیکه مفهوم حاکمیت‏خداوندى در جامعه به جهت احتمال معانى متنوع در آن،ابهام‏انگیز مى‏باشد.ما دو احتمال مهم را درباره مفهوم‏مزبور در اینجا مى‏آوریم:

احتمال یکم،همه گردانندگان سیاسى و علمى و فرهنگى و اقتصادى و حقوقى‏جامعه،بطور مستقیم واقعیت را درباره امور مزبوره از خداوند متعال بطریق وحى یاالهام دریافت مى‏کنند. این احتمال به هیچ وجه صحیح نیست،زیرا اولا ثابت نشده است‏که گردانندگان جامعه[به غیر از انبیاء معروف که واقعیات مذهبى را بطریق وحى از خداگرفته و به مردم تبلیغ مى‏نمودند] ادعاى نزول وحى داشته باشند.ثانیا اگر براى آنان درمدیریت جامعه وحى نازل مى‏شد،هرگز اختلاف و رویارویى در میان آنان به وقوع‏ نمى ‏پیوست،در صورتى که اختلافات و مشاجرات میان گردانندگان جامعه،به فراوانى‏دیده مى‏ شود.

احتمال دوم،گردانندگان سیاسى…جامعه بقدرى تهذب و صفاى درونى پیدامى‏کردند که با یک حالت‏شهودى،واقعیات را از خداوند سبحان دریافت نموده و آنهارا در زندگى مردم بکار مى‏انداختند!بدیهى است که گردانندگان جامعه به اضافه ‏اختلافاتى که با یکدیگر داشتند دچار خطاهایى مى‏گشتند که اسناد آنها به خداوندامکان ‏ناپذیر مى‏ باشد.

بنابراین،همانگونه که در اول بحث اشاره کردیم،سکولاریسم در شیوه خاص‏اجتماعى معلول تعارض شدید مقامات کلیسایى و سیاسى و اجتماعى با یکدیگر بوده‏است.در توضیح ریشه اصلى این تعارض چنین گفته شده است:«کلیه تضادها و تجزیه‏افکار و تحولات فکرى در قرن ۱۴ و ۱۵ آشکار گشت و به تدریج‏شکل گرفت.این‏جریان تحول افکار،در طى سه واقعه معروف انجام یافت که واقعه اول آن،مورد بحث‏در این فصل و دو واقعه دیگر مورد بحث در فصل آتى مى‏ باشد.

 

وقایع سه ‏گانه که زمینه را براى تفکرات سکولاریسم آماده نمود

واقعه اول:عبارت بود از مشاجره بین دستگاه پاپ و سلطنت فرانسه،در سالهاى ۱۲۶۹ تا ۱۳۰۳ که در نتیجه آن فرضیه امپریالیسم پاپ که در قانون شرع گنجانده شده بود به‏حد کمال رسید،ولى در عین حال بواسطه الحاق ملل فرانسه به یکدیگر و تشکیل‏ سلطنت فرانسه و تقویت‏حس ملیت در آن کشور به این فرضیه یک شکست قطعى واردآمد که پس از آن تاریخ، دیگر نتوانست قوت گیرد.

مساله مخالفت‏با امپریالیسم پاپ‏در پایان همین واقعه بتدریج‏ شکل گرفت و هدف و سمت‏ حرکت آن،کم‏کم مشخص‏ گردید و این فکر پیدا شد که باید قدرت روحانى را محصور و محدود نمود از این فکر،نتیجه دیگرى عاید شد که حائز اهمیت‏ بود و آن عبارت بود از طرح مساله استقلال کلیه‏سلطنت‏ها به عنوان جامعه ‏هاى مستقل سیاسى.در واقع مى‏توان گفت که تخم اصل ملیت(ناسیونالیسم) و حق مالکیت و استقلال ملل (سوورنته) که در قرون ۱۸ و ۱۹ نمو کرد،در این زمان کاشته شد.

واقعه دوم،مشاجره بین ژان بیست و دوم و لوى باویر بود که در حدود بیست و پنج‏سال بعد به وقوع پیوست و در این مشاجره مخالفت‏با استقلال پاپ شکل گرفت.در این‏کشمکش،اولا گیوم دوکام که سخنگوى فرانسیسکان‏هاى روحانى ارتدوکس (نماینده‏منحرفین) [به اصطلاح آنان]بود،باب مخالفت‏بر ضد استقلال پاپ آغاز نهاد و کلیه‏عناصر مخالف پاپ و سنت مسیحیت را با خود همراه کرده هدایت آنها را عهده‏دار شد.ثانیا مارسیل دوپادو فرضیه بى‏نیازى جامعه مدنى را بسط و نمو داده بصورت یکنوع‏ سکولاریسم (دنیادارى) مقرون به تقوى و نزدیک به مسلک آراستیانیسم بیرون آورد.

مسلک اخیر عبارت بوده است از پیروى از عقیده توماس آراست (قرن ۱۶) مبنى براینکه دولت‏باید در امور کلیسا و مذهب سمت ریاست و رهبرى داشته باشد و کلیسا و مذهب باید تابع دولت ‏باشد.در خلال جریان این مشاجره،فرضیه محدودیت قدرت‏روحانى و منحصر نمودن وظائف آن،به امور دنیاى دیگر تکامل یافت در حالیکه‏کلیسا همچنان به عنوان یک مؤسسه اجتماعى باقى ماند.

واقعه سوم،عبارت بود از مشاجره‏اى که اولین مرتبه در درون کلیسا و در میان‏روحانیان درگرفت.نوع این مشاجره با مشاجرات سابق بین قدرت روحانى و جسمانى‏فرق داشت و مخالفت‏با قدرت مطلقه پاپ در این مشاجره شکل نوینى به خود گرفت.

این اولین مرتبه بود در تاریخ مسیحیت،که رعایا و تابعین یک قدرت حاکمه مطلقه به‏عنوان انجام اصلاحات،سعى نمودند محدودیتهاى مشروطیت (کنستیتوسیونل) وحکومت نمایندگى را به زور به آقاى خود بقبولانند.البته این مشاجره به نفع مخالفان‏پاپ تمام نشد و حزب موسوم به کنسیلیه یا آرامش طلب که مرام آنها به کنسیلیریسم‏و فرضیه ایشان به تئورى کنسیلیه یا آرامش طلبى معروف گردید.در اجراى مرام خودموفق نگشتند،ولى فلسفه ایشان باب بزرگى را در فلسفه سیاسى گشود که در آینده نتایج‏مهم سیاسى و تحولات عظیم از آن ناشى شد.

بدین معنى که این مشاجره بعدها منجر به‏ایجاد گفتگو و مشاجره در میان زمامداران دنیوى و رعایاى ایشان گردید،یعنى رعایاى‏زمامداران سیاسى را نیز بیدار کرده به فکر انداخت که قدرت زمامداران را به وسیله دوعنصر مشروطیت و حکومت نمایندگى محدود نمایند…» 

این بود منشا اجمالى شیوع تفکرات و روش سکولاریسم در مغرب زمین که دین رارویاروى و معارض عدالت و آزادى و علم معرفى مى‏کرد.این سه واقعه که مى‏بایست‏مدعیان پیشتازى در دین (ارباب کلیسا) را تعدیل نمایند،با افراط و تفریطى که درارزشیابى دین صورت دادند، انسانیت را زخمى کردند.ماکیاولى این زخم را عمیق‏تر ساخت.هنگامى که تمسک به هر وسیله را براى سیاستمدار،براى حصول به هدف‏تجویز نمود،سپس در دورانهاى متاخر با چند نظریه به ظاهر علمى مانند«انتخاب‏طبیعى‏»و«اصالت قوه‏»که به وسیله داروین و نیچه مطرح شد و اصالت غریزه جنسى که‏فروید آن را در حد افراطى به افکار تحمیل نمود تایید نمودند.

آنگاه سودپرستى (یتى لیتاریانیسم) و لذت‏گرایى (هدونیسم) و (اپیکوریسم) وقربانى کردن همه اصول و ارزشهاى انسانى در زیر پاى روباه صفتى به نام‏«سیاست‏» مجموعا دست‏به هم داده زخم وارد بر انسانیت را مخصوصا در مغرب زمین که طعم‏ثروت و صنعت و تسلط را به طور فراوان چشیده بودند بسیار عمیق‏تر ساخت.اگر جریان‏حیات دینى در دلهاى عده‏اى فراوان از مشرق زمین و حتى خود مغرب زمین،قطع‏مى‏شد،دیگر امیدى براى نجات انسان از خالت احتضارى که در آن افتاده بود نمى‏ ماند.

اى خداى بزرگ،اى تواناى مطلق و اى حکیم على الاطلاق،چه قدرتمند و با عظمت‏است کارگاه خلقتى که تو به جریان انداخته ‏اى و چه قدرتمندتر و با عظمت‏تر است‏حکمت و مشیت تو که:آن همه ضربت و زخمهاى نابود کننده را که نابخردان به وسیله ‏نفى مذهب و شایع کردن ماکیاولى‏گرى‏ها و ترویج اصالت قوه و انتخاب طبیعى و دیگرسلاحهاى قاطع،بر انسانیت وارد نمودند،باز نتوانستند چشمه‏سار حیات دینى را دردرون آدمیان بخشکانند.

آن نابکاران بقدرى غافل بودند که حتى تکلیف بشر آینده را هم به گمان خود تعیین‏نموده و مى‏گفتند:بشر براى همیشه باید از این راه که ما براى او تعیین مى‏کنیم،حرکت‏کند!آنان نمى‏دانستند که کودکان اولاد آدم (ع) با حیات تازه و مغز و روان جدید به دنیامى‏آیند و بدون اینکه سرنوشت این نونهالان باغ هستى با دست آنان تعیین شده باشد قدم‏به این دنیا مى‏گذارند،لذا اگر بوسیله دنیاپرستان و خودکامگان خودخواه،مورد تلقین الحاد و سکولاریسم نشوند،از تمامى اصول و ارزشهاى عالى انسانى بهره‏مند مى‏گردند.اى کاش،آنان براى چند لحظه هم که شده سر از خاک بردارند و فریاد پشیمانى ازافراط و تفریطى که در نفى مذهب مرتکب شده‏اند،بشنوند.

 

بررسى و نقد علل بروز تفکرات سکولاریسم در غرب

ما در این مبحث چند مطلب را براى محققان ارجمند مطرح مى‏نماییم:

مطلب یکم-آیا آن استبدادگران و سلطه‏گران و هر مقامى که خود را فوق مسئولیت‏مى‏دانستند،واقعا معتقد بودند که علم و آزادى واقعا رویاروى دین الهى واقعى قراردارد؟بدیهى است که پاسخ این سؤال کاملا منفى است.ما با نظر به کمال مطلق فرستنده ‏دین و حکمت ربانى او و هدفى که موجب فرستادن دین به انسانها شده است،راهى جزاعتقاد به اینکه ماهیت دین عبارتست از شکوفا ساختن همه استعدادهاى عالى در مسیروصول به جاذبیت کمال اعلاى خداوندى نداریم.بنابراین،رسالت عظمى و هدف‏اعلاى دین برخوردار ساختن همه مردم از اندیشه و تعقل و آزادى معقول و کرامت وشرف انسانى است که با جمود فکرى و اجبار و ذلت و اهانت،شدیدا ناسازگار است.

لذا،اگر در تاریخ بشرى تجاوز و ستمگرى و ترویج جهل و تاریکى به نام دین صورت‏گرفته باشد،قطعا مربوط به دین نبوده و ناشى از سودجویى و سلطه‏گرى خودخواهان‏به نام حامیان دین بوده است،خواه این نابکاران از دین یهود براى خودکامگى‏هاى خوداستفاده نمایند و خواه از دین مسیحیت و یا اسلام.ما همین استدلال را براى نجات دادن‏پدیده با ارزش سیاست و حقوق و اقتصاد و اخلاق و هنر از چنگال خودکامگانى که‏همه حقایق را براى خود مى‏خواهند نیز بیان مى‏کنیم،زیرا همه ما مى‏دانیم سیاست‏عبارت است از مدیریت زندگى اجتماعى انسانى در مسیر هدفهاى عالى حیات.

آیا این‏یک سخن عاقلانه است که بگوییم:بدان جهت که پدیده سیاست ماکیاولى در طول‏تاریخ خون میلیونها انسان بى‏گناه را بر زمین ریخته و همواره مشغول از بین بردن حقوق‏انسانها بوده است،پس سیاست را باید از عرصه زندگى منفى ساخت!آیا اقویاى بشرى‏براى اجراى سلطه‏گریها و اشباع خودخواهى‏هاى خود از حقوق و اقتصاد و اخلاق و هنرسوء استفاده نکرده‏اند؟قطعا چنین است،و اگر کسى با نظر به خود کلمات مزبوره(حقوق،اقتصاد،اخلاق و هنر) بگوید:این حقایق هرگز مورد سوء استفاده قرار نگرفته‏است،این شخص یا از واقعیتهاى جاوید در تاریخ بشر بى‏اطلاع است و یا غرض‏ورزى‏او تا حد مبارزه با خویشتن شدت پیدا کرده است.

مطلب دوم-براى اثبات این حقیقت که استبداد و زورگویى و جاه و مقام‏پرستى وثروت اندوزى به هیچ وجه مربوط به دین الهى (دین فطرى ابراهیمى) که مذاهب سه‏گانه‏اسلام و مسیحیت و یهود خود را به آن مستند مى‏دانند،نمى‏باشد.مراجعه شود به سه‏کتاب قرآن و انجیل و تورات.در این کتب،مخصوصا قرآن با کمال صراحت و بدون‏ابهام،دین ابراهیمى را که پیامبر اسلام خود را پیرو آن معرفى مى‏نماید،ضد ظلم وتجاوز و استبداد و جهل و رکود فکرى مطرح مى‏سازد و همانگونه که در مباحث آینده‏خواهیم دید قرآن مجید هدف بعثت انبیاء را تعلیم و تربیت و حکمت‏برپاداشتن قسط وعدالت میان مردم بیان مى‏کند.و چنین هدفى با رفتارى که در طول تاریخ از متصدیان‏مذاهب اسلامى و غیر اسلامى (مانند مسیحیت) مشاهده شده است‏ به هیچ وجه سازگارنمى‏ باشد.

مطلب سوم-امروزه باید با کمال دقت مساله‏«حذف دین از…»را که به عنوان یک‏مساله علمى اجتماعى و سیاسى مطرح کرده‏اند،مورد تحقیق قرار بدهیم،آیا ادعا این‏است که این یک مساله علمى مربوط به واقعیت است،یعنى جدا بودن دین از شؤون سیاسى و اجتماعى،و دنیوى خالص بودن این شؤون،یک واقعیت طبیعى است که‏متفکران صاحبنظر آن را توضیح مى‏دهند و تبیین مى‏نمایند،یا با نظر به یک عده عوامل‏قابل لمس و غیر قابل لمس،منظور اصلى از همه این مباحث‏«باید و الزاما باید چنین‏باشد»است‏یعنى باید دین از سیاست و علم و حقوق و اقتصاد و هنر و اخلاق و حتى‏عرفان تفکیک شود!

از شگفتى‏هاى این جریان است که آن نویسندگان که با تکیه به دلایل علمى،پیرامون‏«حذف دین…»قلم فرسایى و حماسه‏سرایى مى‏نمایند،کسانى هستند که از یک طرف باروش ماکیاولى در علم!در تفکیک‏«استى‏ها»از«بایستى‏ها»سخن‏ها گفته‏اند و آنهمه‏پاسخهایى قانع کننده را که به آنان داده شده است،مورد بى‏اعتنایى قرار داده‏اند،امروزه‏ همان روش ماکیاولى وادار مى‏کند که از«چنین است‏»تخیلى‏«نه واقعى‏» (یعنى دین ازسیاست جداست) که خیالى بیش نیست‏«باید چنین باشد» (باید دین از سیاست جدا باشد)را نتیجه مى‏گیرند!

مطلب چهارم-اکنون ما مى‏آییم و از گذشته صرف‏نظر مى‏کنیم و مى‏گوییم که گذشته‏هر چه باشد،ما امروزه مى‏بینیم طرز تفکرات و روش‏«حذف دین از…»در غرب رواج‏یافته است و این تفکر و روش به نتایج دنیوى که مورد علاقه مردم هستند رسیده است.آیا ما هم مى‏توانیم از این نوع تفکر و روش پیروى کنیم؟!

پاسخ این سؤال چنین است:وضع کنونى مغرب زمین با نظر به پیشرفت علم وتکنولوژى و تنظیم پدیده‏ها و روابط مردم در زندگى اجتماعى،معلول کنار گذاشتن وحذف دین الهى فطرى از جامعه،نیست،بلکه معلول حذف دین‏سازان است که براى‏خودکامگیهاى خود،دین الهى را که عامل سازنده بشرى است،مطابق هوى و هوس‏هاى‏خود تفسیر و تطبیق و اجراء مى‏کردند.وقتى که مردم مغرب زمین به بهانه حذف مزاحمان‏«حیات معقول‏»خود،دین را کنار گذاشتند،منظورشان ساخته شده متصدیان‏دین بود که ضد علم و پیشرفت و آزادى معقول و عدالت و کرامت ذاتى انسان بود.واین جریان درباره دین اسلام به هیچ وجه منطقى نیست.زیرا بدیهى است که مکتب‏اسلام که یکى از دو اصیل‏ترین تمدن تاریخ بشرى را براى انسان و انسانیت‏به ارمغان‏آورده است محال بود  آن تمدن را بدون علم و سیاست و اقتصاد و حقوق به جهانیان‏ عرضه نماید.ما در مباحث آینده دلایل پوچى توهم‏«حذف دین از…»در جوامع اسلامى را تاحدودى مشروحا مطرح خواهیم نمود.

مطلب پنجم-با توجه به این حقیقت که عامل یا عوامل شیوع‏«حذف دین از…»درمغرب زمین به هیچ وجه با مکتب اسلام سازگار نیست،دامن زدن به ترویج این طرزتفکر،هیچ‏گونه جنبه علمى و واقع‏گرایى ندارد و لذا باید عوامل اصلى این فعالیت را درامور دیگر جستجو کرد.

اکنون مى‏ پردازیم به بیان این حقیقت که تکیه بر آن عواملى که باعث ‏بروز و شیوع‏«حذف دین از…»در مغرب زمین گشته است،در مکتب اسلام و جوامع مسلمین غلط محض است.

نخستین گام در این حرکت،عبارتست از معانى حیات و دین و سیاست از دیدگاه‏ غرب امروز[حداقل در صحنه زندگى اجتماعى آن]و از دیدگاه اسلام و آن جوامعى که‏باردار فرهنگ اسلامى است،زیرا اختلاف میان اسلام و غرب در معانى حقایق فوق‏است.

۱.معناى معمولى حیات در غرب امروزى،این معنا جز همین زندگى معمولى که در صحنه عالم طبیعت‏به وجود مى‏آید و بر مبناى خودخواهى آزاد در اشباع غرایز طبیعى‏مهار شده و قالب شده به سود زندگى اجتماعى،بدون التزام به عقاید خاص براى معانى‏حیات و توجیه آن بسوى هدف اعلا و بدون احساس تکلیف براى تخلق به اخلاق عالیه‏انسانى[براى خودسازى در گذرگاه ابدیت]ادامه مى‏یابد چیزى دیگر نیست.

۲.معناى معمولى دین در غرب امروزى،عبارتست از یک رابطه روحانى شخصى‏مابین انسان و خدا و دیگر حقایق فوق طبیعى،بدون اینکه کمترین نقشى در زندگانى‏دنیوى بشر داشته باشد.

۳.معناى معمولى سیاست در غرب امروزى،عبارتست از توجیه و مدیریت زندگى‏طبیعى انسانها در صحنه اجتماع به سوى هدفهایى که در ظاهر اکثریت آنها را براى خودانتخاب مى‏نمایند.با این تعریفى که براى دین و سیاست متذکر شدیم،عدم ضرورت‏وجود سیاست و فعالیت آن،براى زندگى چه در حیات فردى و چه در حیات‏دسته‏جمعى انسانها کاملا بدیهى است،زیرا پدیده دین از دیدگاه مدیریت جوامع غربى‏ هیچ‏گونه لزومى براى انسانها ندارد،چه در زندگى فردى و چه در زندگى اجتماعى.

البته این مساله که حیات و دین و سیاست در مغرب زمین بطور دقیق از چه زمانى وروى چه عللى،معانى فوق را براى خود اختصاص داده است،[اگر چه ما در بحث اول،در بررسى وقایع سه‏گانه،مقدمه‏اى درباره آن تحقیق نمودیم]با این حال نیازمندبررسى‏هاى مشروح‏ترى مى‏باشد که باید در آینده صورت بگیرد.

بنابر معانى فوق که از دیدگاه غرب امروزى براى حیات و دین و سیاست گفتیم،قطعى است که نه تنها دین باید از سیاست جدا باشد،زیرا هیچ یک از آندو با دیگرى‏پیوستگى ندارد، زندگى آدمى نیز ارتباط و نیاز همه جانبه با دین ندارد مگر در حدوسیله‏اى براى شؤون خودخواهى،زیرا بنابر تعریف دین از دیدگاه فوق،دین عبارت است از نوعى ارضاى احساس شخصى که ممکن است معلول علل غیر واقعى باشد.

طرز تفکر«حذف دین از…»که بر مبناى تعاریف فوق درباره دین و سیاست وزندگانى استوار شده است‏به هیچ وجه با تعاریف آنها در اسلام سازگار نیست.براى‏اثبات تضاد طرز تفکر مزبور با اسلام و اصول علوم انسانى مى‏پردازیم به تعریف ومختصات سه حقیقت مزبور:حیات انسانى از دیدگاه اسلام،عبارتست از پدیده‏هاى داراى استعداد گردیدن تکاملى‏که بوسیله تکاپوهاى آگاهانه براى حصول به هدفهاى عالى و عالى‏تر به فعلیت مى‏رسد.سپرى شدن هر یک از مراحل حیات،اشتیاق حرکت‏به مرحله بعدى را مى‏افزاید.

شخصیت انسانى رهبر این تکاپو است-آن شخصیت که ازلیت‏سرچشمه آن است،این‏جهان معنى‏دار گذرگاهش،و قرار گرفتن در جاذبیت کمال مطلق در ابدیت مقصدنهایى‏اش-آن کمال مطلق که نسیمى از محبت و شکوه و جلالش واقعیات هستى را به‏تموج درآورده، چراغى فرا راه پرنشیب و فراز تکامل ماده و معنى مى‏افروزد.

بدیهى است همانگونه که این حیات آغازش از خداست و حرکتش مستند به خدااست،پایان آن نیز خدا است.-ان صلوتى و نسکى و محیاى و مماتى لله رب العالمین (تحقیقانماز و عبادات و زندگى و مرگ من از آن خدا پرورنده عالمیان است.)

سیاست از دیدگاه اسلام،عبارتست از تفسیر و توجیه حیات انسانها بسوى عالیترین‏هدف مادى و معنوى و ملکوتى حیات براى بثمر رسیدن آن،همان مقدار دین و سیاست‏معقول دخالت دارد که تنفس از هواى سالم براى ادامه زندگى طبیعى.حال باید بپردازیم‏به تعریف آن دین و سیاست معقول که اساسى‏ترین عامل تحقیق حیات مزبور (حیات‏معقول) مى‏باشند:

تعریف دین از دیدگاه اسلام،داراى سه رکن اصلى است:

رکن یکم،عبارتست از اعتقاد به وجود خداوند یکتا و نظاره و سلطه او بر جهان‏هستى و دادگرى مطلق او که هیچ هوى و هوسى راه به آن ندارد،اوست جامع همه‏صفات کمالیه که جهان را بر مبناى حکمت‏برین آفریده و انسان را به وسیله دو نوع‏راهنماى اصیل (عقول سلیم به عنوان حجت درونى و انبیاء و اوصیاء به عنوان حجت‏ برونى) در مجراى حرکت تکاملى تا ورود به پیشگاه لقاء الله قرار داده است و اعتقاد برابدیت که بدون آن،حیات و کل جهان هستى،معمایى لا ینحل باقى خواهد ماند.همه‏این اعتقادات وابسته به عقل سلیم و دریافت فطرى و وجدانى است.

رکن دوم،عبارتست از قوانین و برنامه عملى حرکت در زندگى قابل توجیه به سوى‏هدف اعلاى حیات که احکام و تکالیف و حقوق نامیده مى‏شود.

مبناى رکن دوم بر دو امر استوار است:الف-قضایاى اخلاقى (احکامى که براى‏تحصیل شایستگى‏هاى مقرر است.ب-تکالیف و حقوق.تکالیف شامل احکام عبادى ووظایف انسان در عرصه زندگى اجتماعى و سیاسى مى‏باشد.حق عبارتست از اختصاص‏امتیازى قابل استفاده براى انسان.احکام هم به نوبت‏خود تقسیم به احکام اولیه و ثانویه‏مى‏گردد.احکام اولیه مربوط به نیازهاى ثابت است و احکام ثانویه ناشى از مصالح ومفاسد عارض بر زندگى است.

رکن سوم،موضوعاتى است که شامل همه واقعیات و پدیده‏هاى برپا دارنده زندگى‏است، اسلام در همه موضوعات بجز در چند مورد محدود،اختیار را به خود انسانهاداده است که با حواس و تعقل و قدرت عضلانى و امیال و خواسته‏هاى مشروع خود،آنها را تامین نمایند. سیاست از دیدگاه اسلام-عبارت است از مدیریت‏حیات انسانها چه‏در حالت فردى و چه در حالت اجتماعى براى وصول به عالى‏ترین هدف‏هاى مادى ومعنوى.

عقاید و قوانین عملى براى تنظیم و اصلاح انسانى در ارتباطات چهارگانه:

۱.ارتباط انسان با خویشتن.

۲.ارتباط انسان با خدا.

۳.ارتباط انسان با جهان هستى.

۴.ارتباط انسان با همنوع خویش.

هر حقیقت و پدیده‏اى که قابل بهره‏بردارى براى تنظیم و اصلاح حیات انسانى درارتباطات مزبور بوده باشد از دیدگاه اسلام،جزء دین محسوب مى‏گردد.

 

وحدت و هماهنگى همه شؤون حیات انسانى در دین اسلام

در نتیجه،علم،جهان بینى،سیاست،اقتصاد،حقوق،اخلاق،فرهنگ به معناى پیشروآن،صنعت (تکنولوژى) و همه آنچه که به نحوى در تنظیم و اصلاح مزبور تاثیرى‏داشته باشد،جزئى از دین اسلام است.این حقیقتى است که هر کس که اطلاعى از آن‏نداشته باشد،قطعا از خود دین اطلاعى ندارد و بدیهى است که هر کس اطلاعى از این‏دین داشته باشد،آن را مى‏داند. بعنوان نمونه عبارت دو نفر از متخصصان قانون و حقوق‏را در اینجا متذکر مى‏شویم:

۱.ژان ژاک روسو متولد ۱۷۱۲ که مى‏گوید:

«مذهب مقدس (مسیحیت) همواره از هیئت‏حاکمه جدا مانده است و رابطه آن بادولت اجبارى نبوده است.حضرت محمد (ص) نظریات صحیحى داشت و دستگاه‏سیاسى خود را خوب مرتب نمود،تا زمانى که طرز حکومت او در میان خلفاى وى باقى‏بود،حکومت دینى و دنیوى بود.حکومت دینى و دنیوى،شرعى و عرفى یکى بود ومملکت هم اداره مى‏شد،ولى همین که اعراب ثروتمند شدند،سست گشتند و طوائف دیگر بر آنها چیره شدند آن وقت اختلاف بین دو قدرت دوباره شروع شد.» (۴۴)

روسو در جاى دیگر مى‏گوید:

«قوانین یهود که هنوز باقى است و شریعت فرزند اسماعیل محمد (ص) که از ده قرن‏پیش بر تمام دنیا حکمفرما است،هنوز هم از عظمت مردان بزرگى که آنرا تدوین‏نموده‏اند،حکایت مى‏کند.فلاسفه خودپسند و متدینین متعصب و لجوج[ارزش]این‏مردان بزرگ را به جا نیاورده‏اند،ولى مرد سیاسى واقعى در تشکیلات ایشان،قریحه‏بزرگى را مى‏بیند که موجد[مبانى]و مؤسسات (۴۵) با دوام است.»

۲.روبرت هوگوت جاکسون،دادستان دیوان کشور ممالک متحده آمریکا چنین‏ مى‏ گوید:

«…به نظر یک نفر آمریکایى اساسى‏ترین اختلافات در رابطه میان قانون و مذهب‏قرار دارد.در غرب حتى در آن کشورها که عقیده محکم به تفکیک مذهب از سیاست‏ندارند،سیستم قانونى را یک موضوع دنیوى مى‏دانند که در آن،مقتضیات وقت رل‏بزرگى بازى مى‏کند.البته نفوذهاى مذهبى در تشکیل قوانین خیلى قوى و مؤثر بوده‏اند.»

قانون عبرى پنتاتوک که پنج کتاب اول تورات باشد،تعلیمات مسیح و قوانین‏کلیسایى هر کدام کمکى به فکر قانونى ما کرده‏اند.در ازمنه پیش غیر معمولى وغیر عادى نبوده که سیاستمداران با نفوذ و قضاوت و قانونگذاران را از میان مشایخ کلیساانتخاب کنند.ولى با وصف همه اینها،قانون به صورت یک امر دنیوى باقى مانده است.

مجالس متعدد براى وضع قانون و دادگاهها براى اجراى آن به وجود آمده‏اند و اینهاتاسیسات این جهانى به شمار مى‏آیند که با دولت‏سر و کار دارند و مسئول آن مى‏باشند نه با کلیسا و مذهب.

از اینرو،قانون ما در آمریکا،تکالیف مذهبى را معین نمى‏کند،بلکه در حقیقت‏هشیارانه آنها را حذف مى‏کند.قانون در آمریکا فقط یک تماس محدودى با اجراى‏وظایف اخلاقى دارد.در حقیقت‏یک شخص آمریکایى در همان حال که ممکن است‏یک فرد مطیع قانون باشد،ممکن است‏یک فرد پست و فاسدى هم از حیث اخلاق‏بوده باشد. 

عبارات جاکسون تا اینجا بهترین توضیح دهنده نظریه سکولاریسم در قانون وسیاست مى‏باشد که امروزه در آمریکا و در کشورهاى غربى معمولا در جریان است.

سپس جاکسون،عبارات خود را چنین ادامه مى‏دهد:«ولى برعکس آن،در قوانین‏اسلامى، سرچشمه وضع قانون،اراده خدا است.اراده‏اى که به رسول او محمد (ص) مکشوف و عیان گردیده است.این قانون و اراده الهى تمام مؤمنین را جامعه واحدى‏مى‏شناسد گرچه از قبایل و عشایر گوناگون تشکیل یافته و در مواضع و محلهاى دور ومجزا از یکدیگر واقع شده باشند. در اینجا مذهب،نیروى صحیح و الصاق دهنده‏جماعت مى‏باشد نه ملیت و حدود جغرافیایى. در اینجا دولت هم مطیع و فرمانبردارقرآن است و مجالى براى قانونگذارى دیگرى باقى نمى‏گذارد،چه رسد به آنکه اجازه‏انتقاد و شقاق و نفاق بدهد.

بنظر مؤمن،این جهان دهلیزى است‏به جهان دیگر که جهانى بهتر مى‏باشد و قرآن وقواعد و قوانین و طرز سلوک افراد را نسبت‏به یکدیگر و نسبت‏به اجتماع آنها معین‏مى‏کند تا آن تحول سالم را از این عالم به عالم دیگر تامین نماید.

غیر ممکن است تئوریها و نظریات سیاسى و یا قضایى را از تعلیمات پیامبر تفکیک‏نمود. تعلیماتى که طرز رفتار را نسبت‏به اصول مذهبى و طرز زندگى شخصى و اجتماعى‏و سیاسى، همه را تعیین مى‏کند.این تعلیمات بیشتر وظیفه و تکلیف براى انسان تعیین‏مى‏کند تا حقوق یعنى تعهدات اخلاقى.» با توجه به عبارات فوق کاملا اثبات مى‏شود که هماهنگى دین و سیاست و قانون ودیگر امور اداره کننده حیات بشرى،اجزاء تشکیل دهنده یک حقیقت هستند که دین‏نامیده مى‏شود.

اشتباه بزرگى که جاکسون در عبارات فوق مرتکب شده است،این است که مى‏گوید:«این تعلیمات بیشتر وظیفه و تکلیف براى انسان تعیین مى‏کند تا حقوق‏»!زیرا فقه‏اسلامى متشکل از تکالیف و حقوق و همه شئون زندگى دنیوى و اخروى است.

جاى شگفتى است که این حقوقدان بزرگ متوجه نشده است که تکالیف در فقه اسلامى‏بر دو گونه است:

۱.تکالیف شخصى مانند عبادات که بیان کننده بایستگى‏ها و شایستگى‏هاى انسان درارتباط یکم (ارتباط انسان با خویشتن و خدا) مى‏باشد.

البته این تکالیف،ایجاد کننده‏«حق‏»به اصطلاح رسمى حقوقى نیست.زیرا آدمى دراین ارتباط مکلف به اصلاح خویشتن است و از این تکلیف،حقى که به معناى رسمى‏حقوقى باشد،انتزاع نمى‏گردد.زیرا انسان نمى‏تواند حقى را (به معناى اختصاص به‏امتیازى که دارد) از خویشتن مطالبه کند[گر چه به یک معناى عالى اخلاقى عرفانى‏مى‏توان تصور نمود که نیروها و استعدادهاى مثبت و سازنده شخصیت آدمى در مسیر کمال،حقى دارند که باید مورد بهره‏بردارى قرار بگیرند]ولى بدیهى است که این حق به‏معناى اصطلاحى رسمى آن،در حقوق نیست.

۲.تکالیف حقوقى مقرره در ارتباط چهارم (ارتباط انسان با همنوعان خود) که در برابرحقوق وضع شده است.

کسانى که گمان مى‏کنند،تکلیف در ارتباط انسانها با یکدیگر،بدون حق،امکان‏پذیراست،از بدیهى‏ترین اصل حقوق اقوام و ملل بى‏اطلاعند.زیرا هر یک از این دوحقیقت،مستلزم دیگرى مى‏باشد.

معناى اینکه فرد مکلف است دستمزد فردى دیگر را که براى او کارى انجام داده‏است‏بپردازد، این است که آن فردى که کار را انجام داده است،حق دریافت و تملک‏دستمزدى را دارد که کارفرما مکلف به پرداخت آن است.قسمت‏بسیار مهمى از فقه‏اسلامى همین حقوق است که مرکب است از حقوق مدنى و حقوق سیاسى و غیره.

در نهج البلاغه،حقوق مردم بر حاکم و حقوق حاکم بر مردم (حق الرعیه على الوالى وحق الوالى على الرعیه) هم صریحا و هم کنایتا و اشارتا مطرح گشته است.

فرمان مبارک امیر المؤمنین (ع) به مالک اشتر،فرمان حقوق سیاسى است که تاکنون‏مورد تفسیر و تحقیق صاحبنظران علوم سیاسى بوده است.امروزه حقوق تطبیقى یا فقه‏مقارن که به طور فراوان درباره اسلام و دیگر نظامهاى حقوقى تالیف شده است،مجالى‏براى تردید در برخوردارى اسلام از یک نظام حقوق عالى نمى‏گذارد.

سپس جاکسون در تفسیر تکالیفى که اسلام براى مردم مقرر ساخته است،چنین‏مى‏گوید: «یعنى تعهد اخلاقى که فرد ملزم به اجراى آن مى‏باشد،بیشتر مطمح نظر است وهیچ مقامى هم در روى زمین نمى‏تواند فرد را از انجام آن معاف بدارد و اگر از اطاعت‏سرپیچى نماید، حیات آینده خود را به مخاطره انداخته است.» 

اشتباه دیگرى که جاکسون در جملات فوق دارد متذکر مى‏شویم:اولا تعبیر تعهدات‏اخلاقى با التزام به اجراى قطعى آن سازگار نیست.زیرا شایستگى و عظمت اخلاق دراختیارى بودن عمل به آن است،چنانکه نمى‏تواند مستند به عامل طبیعى بوده باشد.

ثانیا مى‏بایست جاکسون به این قضیه توجه داشته باشد که تکالیف افراد و اجتماع ودولت نسبت‏به یکدیگر بدون تحقق حقوق،امکان‏پذیر نیست و خود جاکسون اعتراف‏مى‏کند که تعلیمات اسلامى،احکام و وظایفى است که نسبت‏به اصول مذهبى و طرززندگى شخصى و اجتماعى و سیاسى همه را تعیین مى‏کند.بدیهى است که وظایف واحکام اجتماعى و سیاسى در عرصه زندگى دسته جمعى،ذاتا مقتضى حقوقى است که‏باید مردم آنها را مراعات نمایند.

جاکسون مى‏گوید:از آنجا که آمریکایى‏ها،اساس مذهبى و یا فلسفى قوانین اسلامى‏را قبول ندارند،اینطور فکر مى‏کنند که هر چه بر این اساس مبتنى گردیده،نمى‏تواند نظر وتوجه ما را جلب کند،ولى حقیقت این است که همین سیستمى که غیر عملى قلمدادمى‏شود،اعمال بزرگى را توانسته است‏به طرز حیرت انگیزى انجام بدهد.

اینطور بود که نیروى حیات‏بخش و التصاق دهنده آیین محمدى در ظرف یک قرن‏پس از رحلت محمد (ص) قوم و عشیره او را با آنکه فاقد یک دولت متشکل واقعى وفاقد یک قشون ثابت و فاقد آرمانهاى سیاسى مشترک بودند،معذلک قادر ساخت‏برسواحل آفریقایى مدیترانه استیلاء یابند.اسپانیا را مغلوب سازند و فرانسه را موردتهدید قرار بدهند.

عبارات بعدى جاکسون بدینقرار است:مطلب عمده این است که ما تازه شروع‏کرده‏ایم به تشخیص اینکه این مذهب که جوانترین مذهب دنیا است،فقهى ایجاد نموده‏است که حس عدالتخواهى میلیونها مردمى که در زیر آسمانهاى سوزان آفریقا و آسیا وهمچنین هزاران نفر دیگر را که در کشورهاى آمریکا زیست مى‏کنند را اقناع مى‏نماید. 

البته از تاریخ این آمار تقریبى که جاکسون اظهار مى‏کند در حدود سى سال مى‏گذرد.

آمارى که اخیرا درباره عده مسلمانان شایع شده است در حدود یک میلیارد و یکصدمیلیون نفر است که هشت میلیون از آنها در اروپاى غربى و ده میلیون نفر در امریکا ودیگر کشورهاى غیر اسلامى زندگى مى‏کنند.

جاکسون مى‏گوید:«هر چند ممکن است نسبت‏به الهام مذهبى حقوق مسلمانان‏مشکوک (در شک و تردید) باشیم،معذلک حقوق مزبور درسهاى بسیار مهمى دراجراى قوانین به ما مى‏آموزد.

حالا موقع آن رسیده که دیگر خودمان را در دنیا تنها قومى ندانیم که عدالت رادوست مى‏دارد و یا معنى عدالت را مى‏فهمد،زیرا کشورهاى اسلامى در سیستم قانونى‏خود،رسیدن به این مقصد را نصب العین خود قرار داده‏اند و تجربیات آنها درسهاى‏ذیقیمتى براى ما در بر دارد.» به خاطر مى‏آوریم که در سالهاى گذشته،در شعبه حقوق از انجمن دولتى حقوق‏تطبیقى در دانشکده حقوق دانشگاه پاریس،کنگره‏اى به منظور بحث در فقه اسلامى‏تحت عنوان‏«هفته فقه اسلامى‏»منعقد ساخت و جمعى از مستشرقین و استادان حقوق وقانون از کشورهاى اروپایى و اسلامى را دعوت نمود.

دبیرخانه انجمن پنج موضوع فقهى را معین کرده بود که اعضاء درباره آنها کنفرانس‏دادند و در اثناء کنفرانسها،دانشمندان حقوق فرانسه و دیگر ممالک و مستشرقین نامى،به عظمت و اهمیت و جامعیت فقه اسلامى اعتراف نموده و صلاحیت آن را براى‏جوامع بشرى در همه ادوار تصدیق کردند.

در روزهاى کنفرانس،رئیس وکلاى پاریس چنین گفته است:«من نمى‏دانم میان این‏دو امر متناقض چگونه سازش بدهم؟از یک طرف با تبلیغات گوناگون همه جا انتشارمى‏دهند که فقه اسلامى با جمودى که دارد صلاحیت ندارد که مبناى قانونگذارى براى‏نیازهاى اجتماعات دوران کنونى قرار بگیرد.از طرف دیگر در این کنفرانسها،ضمن‏تحقیقات عالمانه و کنجکاویهاى محققانه‏اى که متخصصان فن در این کنفرانسها ابرازمى‏دارند،مطالبى را مى‏شنویم که بطلان آن تبلیغات را با براهین محکم و با استناد به‏نصوص و قواعد موجود و متقن فقهى آشکار مى‏سازد.

در پایان این کنفرانسها،قطعنامه‏اى به امضاى اعضاء کنگره که حقوقدانان وقانونگذاران بودند،رسانیدند که همه آنان عظمت و استحکام فقه اسلامى را تصدیق‏نموده و صلاحیت آنرا براى پاسخگویى همه جوامع بشرى اعلام نمودند.در پایان،اعضاء کنگره به ادامه‏«هفته فقه اسلامى‏»اظهار تمایل نمودند،ولى‏ متاسفانه از

 

دو نظریه متناقض نماى عبد الرحمن ابن خلدون درباره نیاززندگى دنیوى مردم به پیامبران الهى

عبد الرحمن بن خلدون در نیاز حیات دنیوى انسانها به دین،دو نظریه متناقض نمادارد که ما در کتاب‏«فلسفه دین‏»مورد بررسى و نقد مشروح قرار داده‏ایم.در اینجا لازم‏مى‏دانیم که اشاره‏اى به آن دو نظریه داشته باشیم.

نظریه یکم‏«و این قضیه که حکما مطرح کرده‏اند (نیاز مردم به انبیاء برهانى است)همانگونه که مى‏بینى برهانى نیست،زیرا عالم وجود و حیات بشرى ممکن است‏بدون‏نبوت و شریعت اسلامى برقرار باشد…» 

نظریه دوم‏«فصل پنجاه و یکم‏»،در اینکه زندگى اجتماعى بشرى ناگزیر از سیاستى‏است که نظام زندگى را برقرار نماید.

بدانکه ما در مواردى متعدد از این کتاب بیان نمودیم که زندگى اجتماعى براى بشرضرورى است و این است معناى عمران که درباره آن سخن مى‏گوییم،قطعى است که درزندگى اجتماعى براى مردم،فرمانروایى حاکم ضرورت دارد که مردم در تنظیم امورخود به او رجوع کنند.حکم حاکم در میان مردم گاهى مستند به شریعت نازل شده ازجانب خدا است.

ایمان مردم به پاداش و عذابى که مبلغ شرع،آنرا آورده است،موجب‏مى‏شود مردم به آن شرع اطاعت کنند.و گاهى حکم مستند به سیاست عقلى است که‏ باعث گردن نهادن مردم به آن سیاست،پاداشى است از طرف آن حاکم که به مصالح‏زندگى آنان دانا مى‏باشد.

در آن هنگام که حکم مستند به شریعت الهى است،براى دنیا و آخرت نافع است، زیرا صاحب شرع به همه مصالح دانا است و موقعى که حکم مستند به سیاست عقلى‏است،نفع تنها براى زندگى دنیوى است.سپس سیاست عقلى که در پیش گفتیم،بر دووجه است:یکى از آن دو این است که مصالح عمومى مردم و مصالح حاکم در استقامت‏ملک،خصوصا مراعات مى‏ گردد.

این نوع سیاست همان سیاست فارسى بود که بر مبناى حکمت‏برگزار مى‏شد وخداوند متعال ما را به برکت دین اسلام و پیمان خلافت از آن نوع سیاست‏بى‏نیاز نموده‏است،زیرا احکام شرعى،ما را درباره مصالح عمومى و خصوصى بى ‏نیاز نموده است.واحکام مدیریت و حاکمیت جامعه در احکام شرعیه مندرج شده است…حکام ‏مسلمانان،سیاست را به مقتضاى شریعت‏به مقدار قدرت خود اجرا مى‏کنند.بنابراین‏قوانین شریعت اسلامى،مجموعه‏اى از احکام شرعى و آداب اخلاقى و قوانین طبیعى درجامعه و امورى از مراعات شوکت و اهتمام شدید است که ضرورت دارد و پیروى دراین امور نخست از شریعت است،سپس از آداب حکماء زمامداران.

ملاحظه مى‏شود که نظریه نهایى ابن خلدون همین است که مشروحا آورده‏ایم وچنانکه در کتاب فلسفه دینى مطرح نمودیم،زندگى بدون دین همان زندگى طبیعى‏محض است که تنها بعد مادى انسان را تامین مى‏کند،نه آن حیات معقول را که همه ابعادوجود انسانى را به کمال خود مى‏رساند.لذا مى‏توانیم بگوییم در نظریه ابن خلدون‏تناقضى وجود ندارد.

روش سکولاریسم (حذف مذهب از زندگى دنیوى انسانها) موجب اختلال شخصیت (من‏انسانى) در مدیریت وجود انسانى است.

موجودیت انسانى از چهار بعد اساسى تشکیل مى‏گردد:

بعد یکم واقعیات مربوط به موجودیت طبیعى انسان که عبارت است از اعضاى‏جسمانى و فیزیولوژیک و لوازم طبیعى آنها مانند ارتباط با محیط طبیعى و توالد وتناسل و غیر ذلک.

بعد دوم واقعیات مقرره در حیات دنیوى اجتماعى که مربوط به اداره حیات جمعى اواست، مانند حقوق،اقتصاد،سیاست،فرهنگ،به معناى مربوط به عناصر زندگى دنیوى‏آن،مشروح این بعد در شماره (۸) از مبحث:«نمونه‏اى از آن اصول و ارزشهایى که پس از حذف مذهب از زندگى انسانها،متزلزل‏گشته و یا به کلى نابود شدند»مطرح خواهد گشت.

بعد سوم فعالیتهاى مغزى و روانى انسان است مانند تصورات و تخیلات و تجسیم وتعقل و اندیشه و اراده و تصمیم و اختیار و احساسات و عواطف و غیره.

بعد چهارم-واقعیات مربوط به استعداد کمال جوى او است که عمده آنها مذهب واخلاق و دیگر حقایق ارزشى عالى مى‏باشد.

شخصیت آدمى در مدیریت‏ بعد اول(زندگى حیوانى)

مدیریت واقعیات مربوط به موجودیت طبیعى انسان تا آنجایى که از شرایط مدیریت‏مانند آگاهى و سالم بودن و دیگر توانایى‏ها برخوردار است،به طور مستقیم فعالیت‏خود را انجام مى‏دهد،مگر اینکه عوامل جبرى به وسیله فقدان آن شرایط،قدرت مدیریت را از خصیت‏بگیرد و یا کار براى عضو آن اندازه عادى باشد که نیازى به‏دخالت کامل شخصیت وجود نداشته باشد.

اغلب فعالیتهاى اعضاء جسمانى که مستند به نیازهاى اصلى و در امتداد زندگى به‏ طور فراوان تکرار مى‏شوند،مانند این است که آن اعضاء مقدارى آگاهى و توانایى ‏مدیریت را در اداره خود از شخصیت،ناآگاهانه بهره بردارى مى‏ کند.لذا نیازى به‏آگاهى کامل و بهره‏بردارى از قدرت مدیریت ‏شخصیت مشاهده نمى‏ شود.

معمولا اینگونه فعالیتها را که براى انسان عادى شده است،اعمال مستند به عادت‏مى‏نامند. بر همین مبنا است که در موارد فعالیتهاى جدید بى‏سابقه و کم سابقه و در موارداهمیت (به اندازه اهمیت مورد) شخصیت مدیریت کامل آنرا با آگاهى و دیگر شرایط به‏عهده مى‏گیرد و کار خود را انجام مى‏دهد.

همان‏طور که ملاحظه مى ‏شود،شخصیت انسان در مدیریت این بعد (واقعیات مربوطبه موجودیت طبیعى انسان) با در نظر گرفتن نیازهاى محرک اعضاى طبیعى کار خود راانجام مى‏دهد و کار خود را به همان نیازها مستند مى‏داند.

 

شخصیت آدمى در بعد دوم(زندگانى با اصول و قوانین موضوعى)

در بعد دوم شخصیت آدمى با حقایقى مربوط مى‏شود که با انگیزه‏هاى حیات دنیوى‏جمعى و بدون اختیار او مقرر گشته و او زندگى خود را براى تطبیق به آن حقایق ملزم‏ مى‏ بیند.مانند حقوق،اقتصاد و سیاست و غیره.تفاوت میان دو بعد اول و دوم در این‏است که رابطه جبرى شخصیت‏با حقایق مربوط به بعد یکم (اعضاء مادى) بیش از رابطه‏جبرى او با حقایق بعد دوم مى‏باشد،زیرا تخلف از قوانین اجتماعى مانند حقوق امکان پذیرفته است از تخلف از قوانین اعضاى جسمانى که زندگى طبیعى انسان را به طورمستقیم اداره مى‏کند.

به عنوان مثال باز کردن چشم در موقع راه رفتن و نگاه کردن به جلو،از الزام و جبربیشتر برخوردار است تا پیروى از مواد قوانین زندگى جمعى،زیرا شماره انسانهایى که باعلم به قانون به جهت عدم رضایت صحیح یا غلط از آن قانون و یا به جهت داشتن‏قدرت براى گریز از آن، اعتنایى به قانون ندارد بسیار است.

انسان در بعد یکم زندگى مى‏تواند تنها با پیروى از انگیزه‏ها و عوامل جبرى حیات‏طبیعى فردى مانند دیگر حیوانات زندگى کند.ولى در بعد دوم،انسان پا را از منطقه سایرجانداران بسیار بسیار فراتر نهاده و عنوان نوع خاص برتر و کامل‏تر را در میان جانداران‏به خود اختصاص مى‏دهد.

انسانها مى‏توانند حقایق بعد دوم (اقتصاد،حقوق،سیاست،و غیره و ذلک) را تنهابراى تامین زندگى دنیوى خود بپذیرند و زندگى خود را بر اصول و قوانین آنها تطبیق ‏بدهند و هیچ‏گونه ارزشى را مانند ارزشهاى مذهبى و اخلاقى در پیروى از آنها مستندقرار ندهند.

اینگونه زندگى دنیوى اجتماعى،همان زندگى دیگر جانداران است‏با سطوح وابعادى بسیار بسیار گسترده ‏تر و عمیقتر و پیچیده‏تر و خطرناکتر.

 

شخصیت آدمى در بعد سوم

شخصیت در مدیریت این بعد،با حقایقى سر و کار دارد که داراى جهات و سطوح‏گوناگون و ظریف‏تر بوده و امکان دخالت‏شخصیت‏با مختصاتى که دارد در توجیه وچگونگى آن حقایق، کم و بیش وجود دارد.

توضیح اینکه شخصیت‏براى تحریک دست‏به برداشتن کتاب از قفسه کتابخانه وپیدا کردن صفحه‏اى که مقصود مطالعه کننده در آن است،نیازى به چیزى جز تحریک‏پا براى رسیدن به قفسه مطلوب و تحرک دست‏براى برداشتن کتاب از قفسه و باز کردن‏و پیدا کردن صفحه مطلوب ندارد.در صورتیکه در مدیریت فعالیتهاى مغزى و روانى که‏بطور مستقیم با شخصیت مربوط مى‏ باشند،نیاز به دقت و تحلیل و ترکیب و تصفیه واستنتاج‏هاى بسیار ظریف و تجریدى دارند.

فعالیتها و بازتابهاى مغزى و روانى انسان،مانند درک،تصورات،تخیلات و تجسیم،اکتشاف، علم حضورى (خودیابى و خود هشیارى) و بازرسى خویشتن،تعقل،اندیشه،تجرید،اراده، تصمیم،اختیار،احساسات متنوع مانند احساس زیبایى،احساس شکوه درنظم هستى و هم چنین انواع عواطف و غیره مى‏باشند.

بدیهى است که هیچ یک از فعالیتها و بازتابهاى مزبور،تصادفى نبوده و در خلا به‏وجود نمى‏آید و پس از به وجود آمدن بدون قانون در وجود آدمى،از بین نمى‏رود.این فعالیتها و بازتابها به دو نوع عمده تقسیم مى‏گردند:

نوع یکم آن قسمت از فعالیتها و بازتابهایى است که نیازى به آگاهى و مدیریت‏ شخصیت ندارد، مانند تصور اشیایى که براى اولین بار با آنها رویاروى مى‏ شویم.

مسلم است که صورت‏هایى از آن مشاهدات در ذهن ما منعکس مى‏گردد و در این‏انعکاس، ذهن ما مانند حوضى است که سنگى در آن بیندازند،امواجى مناسب ایجادمى‏گردد.در این حال اگر آن تصورات،چیزهایى بى‏اهمیت‏باشند،بدون اینکه شخصیت(من انسانى) آنها را مورد بازرسى و تحلیل قرار داده (و براى نگهدارى آنها را تحویل‏ مراکز خاص بدهد) به حال خود مى‏گذارد که با گذشت زمانى کم و بیش از افق ذهن‏ناپدید مى‏ گردند.

و از این نوع است همه آن جریانات ذهنى که لحظاتى در عرصه خود آگاه یا نیمه آگاه‏ذهن پدیدار مى‏گردند و سپس راه خود را پیش مى‏گیرند بدون اینکه تحت نظاره و سلطه‏و مدیریت‏شخصیت قرار بگیرند.

نوع دوم آن قسمت از فعالیتها و بازتابهایى هستند که مورد آگاهى و مدیریت و سلطه ‏شخصیت قرار مى‏گیرند.در این قسمت ‏شخصیت ‏با حقایقى ارتباط برقرار مى‏ کند که فوق ‏قوانین جسمانى (فیزیکى فیزیولوژیک و غیره) مى‏باشند.مانند:

۱.تجسیم، (هست را نیست و بالعکس،نیست را هست تلقى کردن یا اشیاء راآنچنانکه هستند دگرگونه تلقى نمودن.)

بهترین موارد تجسیم،نمایشهاى گوناگون در صورت تئاتر و غیره است که تماشاگران‏حتى گاهى خود بازیگران هم نمودها و اشخاص موجود در صحنه را عین واقعیت تلقى‏مى‏کنند و ترتیب اثر را به آنها مى‏دهند.به عنوان مثال:شخص معین نقش مرحوم میرزا تقى خان امیر کبیر را به عهده مى‏گیرد و کسانى دیگرنقش دشمنان و قاتلان امیر کبیر را بازى مى‏کنند و همه تماشاگران یقین دارند که نه تجسیم‏کننده امیر کبیر واقعیت دارد و نه تجسیم کننده دشمنان و قاتلان آن شخصیت‏ بزرگ.

بااین حال همه تماشاگران،قضایاى امیر کبیر را چنان با واقعیت تلقى مى‏کنند که گویى واقعابا آن شخصیت و سرگذشت ناگوار او رویاروى هستند.همچنان که قضایاى دشمنان وقاتلانش را عین واقعیت تلقى مى‏نمایند.این است قدرت فوق طبیعى که‏«من آدمى‏»(شخصیت) دارا مى‏باشد.

۲.اکتشاف،پدیده‏اى است که با هیچ یک از قواعد علمى قابل تفسیر نیست.به قول‏ کلود برنار در مقدمه طب آزمایشى،«هیچ قاعده و دستورى معین نمى‏توان به دست داد که هنگام مشاهده امرى معین در سر محقق فکرى درست و مثمر که یک نوع راهیابى‏ قبلى ذهن به تحقیق صحیح مى‏باشد،بوجود بیاید.

تنها پس از آنکه فکر به وجود وظهور آمد،مى‏توان گفت چگونه باید آن را تابع دستورهاى معین قواعد منطقى مصرح‏که براى هیچ محقق انحراف از آنها جایز نیست قرار داد.و لکن علت ظهور آن نامعلوم‏و طبیعت آن کاملا شخصى و چیزى است مخصوص که منشا ابتکار و اختراع و نبوغ‏هر کس شمرده مى‏شود.» 

اکثریت‏بسیار چشمگیر از صاحبنظران علوم،دخالت دریافتهاى شهودى را دراکتشاف و ابتکار پذیرفته‏اند و هرکس که خود از تواناییهاى مزبور بهره‏مند باشد و حتى‏ یک مورد از آنها به طور مستقیم دیده باشد،به دخالت‏شهود در اکتشافات اعتراف‏ مى ‏نماید.

۳.علم حضورى، (خودیابى یا خودهشیارى) براى هر انسانى که توانایى دریافت‏خویشتن را داشته باشد،اتفاق مى‏افتد.در این پدیده فوق العاده شگفت‏ انگیز،ادراک‏ کننده عین ادراک شونده است که عبارت است از«من‏»یا شخصیت،در حالى که با توجه‏به حقیقت چنین پدیده‏اى،امرى که اتفاق مى‏افتد شبیه تناقض است.زیرا«من‏»بدون‏اینکه به دو قسمت درک کننده و درک شونده تقسیم شود،هم درک مى‏کند و هم‏درک مى‏شود و به قول شیخ محمود شبسترى‏«این جریان مانند این است که انسان باچشم خود بدون وسیله چشم خود را ببیند!»

عدم آیینه عالم عکس و انسان چو چشم عکس در وى شخص پنهان تو چشم عکسى و او نور دیده است به دیده،دیده را دیده،که دیده است

۴.تعقل، (اندیشه در پرتو اصول و قوانین تثبیت‏شده براى وصول به مقاصد منظور) شخصیت در فعالیت تعقلى،از کلیات تجرید شده براى تطبیق بر موارد قضایا استفاده‏مى ‏کند و چون درک قضایاى کلى مستلزم دریافت‏ حقایق تجریدى است.لذا شخصیت‏ در این جریان نیز فعالیت فوق طبیعى انجام مى‏دهد.

۵.اختیار،این پدیده از با عظمت‏ترین فعالیتهایى است که‏«من انسانى‏»یعنى‏ شخصیت در مدیریت‏خود انجام مى‏دهد،زیرا در جریان آگاهى و سلطه و حذف وانتخاب انگیزه‏هاى کار یا ترک کار که شخصیت آدمى انجام مى‏دهد،حتى در فوق‏ معقولات که آنها را موازنه و مقایسه مى ‏نماید قرار مى‏گیرد و بدین جهت کار خود را بایک حالت اشراف و فعالیت فوق عملیات و بازتابهاى طبیعى در بعد جسمانى صورت‏ مى ‏دهد.

۶.بازرسى و داورى شخصیت درباره خویشتن،هر کسى که از مغز و روان معتدل‏برخوردار باشد،مى ‏تواند اجزاء جسمانى خود را مورد بررسى و داورى و ترجیح یکى‏بر دیگرى قرار بدهد (مانند دستها و پاها و سر و صورت و غیره ذلک) همچنان مى‏ تواندقوا و استعدادها و فعالیتهاى درونى خود را مانند اندیشه،تعقل،احساسات،عواطف،فعالیتهاى وجدانى،بازتاب در برابر لذایذ و آلام،اراده،تصمیم،اختیار و غیر ذلک‏مورد بررسى و داورى قرار بدهد.

مثلا آیا احساسات من سالم است؟آیا اندیشه و تعقل من درست عمل مى‏کند؟آیافعالیتهاى وجدانى من بطور قانونى به جریان مى‏افتد؟و همچنین آیا این قوا واستعدادهاى من بطور مجموع هماهنگ کار مى‏کند یا نه؟این بررسى کننده،شخصیت‏آدمى است.

اگر کسانى پیدا شوند و بگویند:چنین بررسى و داورى ممکن است مستند به یکى از نیروهاى ناشناخته مغزى ما بوده باشد و دلیلى براى وجود شخصیت (من) مجرد،نیست.

پاسخ این اعتراض بدین قرار است که این احتمال در صورتیکه یک انسان همه اجزاء وقوا و استعدادهاى موجودیت‏خود را براى مقایسه با یکدیگر از نظر کمیت و کیفیت‏مقابل خصیت‏برنهاده است،صحیح نیست.زیرا فرض این است که همه اجزاء و قوا واستعدادهاى درونى و برونى آدمى مورد بررسى و داورى قرار گرفته است.

و بر فرض صحت این احتمال که داورى در این مورد مربوط به یک نیروى ناشناخته ‏مغزى است،این مسئله پیش مى‏آید که اگر در صحت‏بررسى و داورى نیروى مزبورتردید داشته باشیم،مسلم است که به بررسى و داورى ما بین آن نیرو و همه اجزاء و قوا واستعدادها که مورد بررسى آن بوده‏اند،مى‏ پردازیم.در این صورت با این سؤال رو به روخواهیم شد که آن بررسى و داورى کننده چیست؟کیست؟هر حقیقتى که باشد،بالاتر ازهمه اجزاء و قوا و استعدادها و نیروى مفروض خواهد بود.این همان شخصیت (من ‏مجرد) است.این بود نمونه ‏اى اندک از دلایلى که تجرد شخصیت (من آدمى) را اثبات مى‏ نماید.گفته شده است دلایلى که براى تجرد«من‏»آورده شده است،متجاوز این ۶۰ دلیل‏ مى ‏باشد.

اگر ما اینگونه فعالیتهاى تجریدى‏«من‏» (شخصیت) را نادیده بگیریم و بگوییم:درصحنه پهناور طبیعت هیچگونه امر فوق طبیعت انجام نمى‏گیرد تا راه را براى‏«حذف‏دین از…»در حیات انسانها باز کنیم،درد بى‏درمان‏«از خودبیگانگى‏»را که بیمارى قرن‏بیستم است نادیده گرفته ‏ایم.نتیجه این بحث این است که حذف دین در حیات دنیوى،شخصیت را به ست‏حوادث و وقایع جزیى که دائما در حال تغییر است مى ‏سپارد واصالت و ثبات آنرا که از فوق طبیعت‏سرچشمه مى‏گیرد،نفى مى‏نماید.

۷.اشراف‏«من‏»بر عالم هستى،تردیدى نیست در اینکه انسانهاى آگاه با تحصیل‏معارف عالیه، به نوعى مقام والاى شهود مى‏رسند که همه هستى را در ذات خود با علم‏حضورى در مى‏یابند. حتى وجود خویشتن را هم به عنوان جزئى از عالم هستى در کل‏مجموعى در مى‏یابند.

اولین متفکرى که دلالت این جریان را بر فوق طبیعى بودن (تجرید عالى) «من انسانى‏» یعنى شخصیت گوشزد کرده است،ناصر خسرو قبادیانى است.او چنین مى‏گوید:

عقل ما بر آسیا کى پادشا گشتى

چنین گر نه عقل مردمى از کل خویش اجزاستى

۸.شخصیت انسانى،به اضافه آن عظمت‏ها و استعدادها که دارد،از یک حقیقت‏دیگر برخوردار است که در برابر تحولات،ثابت و برقرار است.اگر کسى مرتکب قتل‏نفس شود و حتى صد سال از کیفر بگریزد،او قاتل است و دادگاههاى دنیا او را قاتل‏مى‏شناسند،با اینکه ابعاد جسمانى او قطعا بارها تغییر کرده است.و شاید منشا اصل گرایى‏شخصیت از همین علت (عنصر ثابت آن) سرچشمه مى‏گیرد.

اینکه شخصیت آدمى در طول عمر در ارتباط با هرگونه حادثه و در ارتکاب هرعمل و گفتن هر سخنى مى‏خواهد بر اصلى ثابت و پذیرفته شده تکیه کند،مربوط به‏همین عنصر ثابت او است.در عین حال که:

هر نفس نو مى‏شود دنیا و ما
بى‏خبر از نوشدن اندر بقا

عمر همچون جوى نونو مى‏رسد
مستمرى مى‏نماید در جسد

یعنى در عین حالى که شخصیت انسان در میان دگرگونى‏ هاى غوطه ‏ور و با آنها در ارتباط‏ است ، همیشه گرایش به ثبات و اصول ثابت دارد.

قرنها بگذشت و این قرن نویست
ماه آن ماهست آب آن آب نیست

عدل آن عدلست و فضل آن فضل هم
لیک مستبدل شد آن قرن و امم

قرنها بر قرنها رفت ای همام
وین معانی بر قرار و بر دوام

آن مبدل شد درین جو چند بار
عکس ماه و عکس اختر بر قرار

پس بنااش نیست بر آب روان
بلک بر اقطار عرض آسمان

بنابر مباحث فوق،منحصر ساختن شخصیت و فعالیت‏هاى آن در متغیرها ودگرگونى‏هاى امور دنیوى مساوى است‏با نابود کردن آن.

 

شخصیت آدمى در مدیریت‏ بعد چهارم(حیات معقول)

بعد چهارم.بعد حیات معقول بر مبناى اخلاقى و مذهبى وجود آدمى است.اگر چه‏مى‏توان گفت:گرایش این دو حقیقت،از مختصات بسیار عالى شخصیت‏«من انسانى‏»است.لذا مى‏توان آن دو را در حقایق مربوط به بعد سوم آورد،ولى بدان جهت که‏ارتباط این دو حقیقت‏با فوق طبیعت،مستقیم و با اهمیت‏تر از همه خواص تجریدى‏شخصیت است،لذا آن دو را به عنوان یک بعد مستقل مطرح مى‏نماییم.نخست ‏توصیفاتى چند درباره اخلاق را که در تفکرات صاحبنظران قرون و اعصار در شرق وغرب است،در اینجا متذکر مى‏شویم:

۱.اخلاق شکوفایى حقیقت در جان آدمى است.

۲.اخلاق نمایش دهنده حیات و وجدان سالم انسانى است.وجدان چیست؟ وجدان‏قطب‏نماى کشتى وجود آدمى در اقیانوس هستى است.

۳.اخلاق تفسیر کننده‏«حیات معقول‏»انسانها است.

۴.اخلاق عامل پیروزى انسان بر صفات حیوانى او است.

۵.هیچ انبساط و نشاطى با آن ابتهاج و سرورى که در درون انسانهاى اخلاقى به‏وجود مى‏آید، نمى‏تواند برابرى کند.

۶.اراده و تصمیمى که به انگیزگى اخلاق انسانى عالى به وجود مى‏آید،پشیمانى‏ندارد.

۷.احساس تکلیف مبتنى بر فعالیتهاى فضائل اخلاقى،عالى‏ترین احساس است که دردرون بشر شکوفا مى‏شود.

۸.هیچ قوم و ملتى بدون فضائل اعلاى اخلاقى در اوراق کتاب بزرگ تاریخ،شایسته مطالعه انسانها نمى‏باشد.

۹.براى شناخت آدمى،هیچ نشان و علامتى مانند اخلاق نیست.

۱۰.اگر اخلاق والاى انسانى را از حیات وى حذف کنیم،با یک موجود پیچیده وخطرناکى رویارویى خواهیم گشت،که خود را انسان نامیده است.

بنابراین توصیفات،حذف اخلاق والاى انسانى از زندگى انسانها،درست مساوى‏بى‏نیازى آنان از شخصیت و یا نابود کردن آن حقیقت است.همان حقیقتى که آنان را ازحیوانات جدا کرده است.و تردیدى نیست در اینکه زندگى‏«با حذف دین‏»(سکولاریسم) که بر مبناى خودخواهى مشروط به عدم تجاوز جبرى بر حق زندگى ‏دیگران،استوار شده است،هیچ محلى براى شخصیت و اخلاق سازنده شخصیت‏ باقى ‏نمى‏ گذارد.

حذف مذهب از حیات و شخصیت ‏بشرى در زندگى دنیوى بر مبناى سکولاریسم، مستلزم ‏تجزیه وحدت‏«حیات معقول و تجزیه وحدت شخصیت است‏»اختصاص دادن آرمانهاى جدى شخصیت ‏بشرى و فعالیتهاى آن،به نمودهاى گسیخته وزودگذر زندگى دنیوى و حذف مذهب از آنها (نمودهاى گسیخته و زودگذر) درست‏مانند قانع ساختن شخصیت ‏به مشاهده محسوساتى جزیى است که به وسیله حواس وآزمایشگاهها وارد مغز انسانى مى‏ گردد.

اگر عقل انسانى براى تنظیم و انتزاع قانون از آن محسوسات وارد میدان نشود،محال‏است که بشر بتواند قوانین علمى را در عالم هستى درک کند.

زندگى بشرى نیز با حذف مذهب،توانایى ارائه قوانین و روش اصلى حیات هدفداررا از دست مى‏دهد.

بزرگترین آسیبى که حذف مذهب به حیات انسانى وارد مى‏کند،تجزیه حیات و شخصیت‏آدمى به دو قطعه دنیوى و اخروى مى‏ باشد!

در صورتیکه‏«حیات معقول‏»که ریشه اصلى‏اش از عالم بالا شروع شده است،امکان‏ندارد در عالم پایین ختم شود و یا قابل تجزیه گردد،بطوریکه یک جزء آن در این دنیادر اختیار خود انسان باشد و مطابق تمایلات و آرمانهاى خود،آن را اداره کند و جزء دیگرش را به عنوان جزء اخروى آن با مقدارى حرکات و اذکار تلقى و تامین نماید!یک توجه و خود آگاهى سالم مى‏تواند وحدت حیات و وحدت شخصیت را در دوقلمرو دنیا و آخرت براى انسان قابل شهود و مشاهده بسازد.

نمونه‏اى از مختصات روش سکولاریسم و خسارت‏هاى جبران‏ناپذیرى که پس از حذف‏مذهب از زندگى دنیوى انسانها بر اصول اساسى و ارزشهاى عالى بشریت وارد آمد.

نخست‏ یک مقدمه مختصرى را درباره افراطگرى و تفریطگرى که سرتاسر تاریخ‏بشرى را فرا گرفته است،یادآور مى‏شویم:مى‏توان ادعا کرد که در طول تاریخ بسیار کم‏اتفاق مى‏افتد که بشر معناى افراط و تفریط را بفهمد و در صورتیکه آن را فهمید،بتواند با کمال آگاهى از این دو انحراف اجتناب کند.

باید گفت:شدیدترین و خسارت بارترین افراط و تفریطى که بشر درباره واقعیات‏ مرتکب شده است،درباره خویشتن بوده است.این انحراف همواره موجب ارتکاب‏تفکرات و تمایلات انحرافى در دیگر شؤون حیات او گشته است،افراط و تفریطى است‏که درباره معرفى و ارزیابى خویشتن انجام داده است،لذا باید معتقد شویم تا ریشه این‏انحراف خطرناک در درون آدمیان به وجود خود ادامه مى‏دهد،قطعى است که‏تفکرات و تمایلات انحرافى،آنان را از«حیات معقول‏»در دنیا و آخرت محروم‏خواهد ساخت.ما براى توضیح این جریان نمونه‏هایى را در این بحث‏ یادآور مى‏شویم:

۱.انسان گاهى درباره ماهیت و ارزشیابى خود دچار افراط گشته و خود را گل‏ سرسبد عالم وجود تلقى کرده و گاهى تا حد خطرناکتر از یک حیوان درنده پایین آورده‏است! (۵۵)

۲.در روزگار گذشته‏«بردگى‏»براى او اساسى‏ترین اصل حیاتى و زیربناى همه شؤون‏زندگى بوده است.مانند:حقوق،اخلاق،مذهب،اقتصاد،سیاست و فرهنگ و غیره!

امروزه‏«مفهومى از آزادى‏»که عمدتا به معناى رهایى از همه قیود مذهبى و اخلاقى ودیگر ارزشها و اصول عالى انسانى مى‏باشد،در سرتاسر جوامع صنعتى (به اصطلاح‏ پیشرفته!) شیوع پیدا کرده است.بدیهى است که این تفریط در نتیجه آن افراط یا بالعکس (این افراط در نتیجه آن‏تفریط) به وجود آمده است.

۳.در دورانهاى گذشته،تقید به احکام و تکالیف و حقوق،گرایشهایى افراطى به نام‏مذهب چنان گریبان بعضى از جوامع را فشرده بود که حتى روزنه‏اى براى تفکر آزاددیده