خطبه ۱۵۷ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)(فتنه و ابتلاء)

۱۵۷ و قام إلیه ع رجل فقال أخبرنا عن الفتنه- و هل سألت عنها رسول الله ص فقال ع- :

إِنَّهُ لَمَّا أَنْزَلَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ قَوْلَهُ- الم أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا- أَنْ یَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا یُفْتَنُونَ- عَلِمْتُ أَنَّ الْفِتْنَهَ لَا تَنْزِلُ بِنَا- وَ رَسُولُ اللَّهِ ص بَیْنَ أَظْهُرِنَا- فَقُلْتُ یَا رَسُولَ اللَّهِ مَا هَذِهِ الْفِتْنَهُ الَّتِی أَخْبَرَکَ اللَّهُ بِهَا- فَقَالَ یَا عَلِیُّ إِنَّ أُمَّتِی سَیُفْتَنُونَ بَعْدِی- فَقُلْتُ یَا رَسُولُ اللَّهِ- أَ وَ لَیْسَ قَدْ قُلْتَ لِی یَوْمَ أُحُدٍ- حَیْثُ اسْتُشْهِدَ مَنِ اسْتُشْهِدَ مِنَ الْمُسْلِمِینَ- وَ حِیزَتْ عَنِّی الشَّهَادَهُ فَشَقَّ ذَلِکَ عَلَیَّ- فَقُلْتَ لِی أَبْشِرْ فَإِنَّ الشَّهَادَهَ مِنْ وَرَائِکَ- فَقَالَ لِی إِنَّ ذَلِکَ لَکَذَلِکَ فَکَیْفَ صَبْرُکَ إِذاً- فَقُلْتُ یَا رَسُولَ اللَّهِ لَیْسَ هَذَا مِنْ مَوَاطِنِ الصَّبْرِ- وَ لَکِنْ مِنْ مَوَاطِنِ الْبُشْرَى وَ الشُّکْرِ- وَ قَالَ یَا عَلِیُّ إِنَّ الْقَوْمَ سَیُفْتَنُونَ بِأَمْوَالِهِمْ- وَ یَمُنُّونَ بِدِینِهِمْ عَلَى رَبِّهِمْ- وَ یَتَمَنَّوْنَ رَحْمَتَهُ وَ یَأْمَنُونَ سَطْوَتَهُ- وَ یَسْتَحِلُّونَ حَرَامَهُ بِالشُّبُهَاتِ الْکَاذِبَهِ- وَ الْأَهْوَاءِ السَّاهِیَهِ فَیَسْتَحِلُّونَ الْخَمْرَ بِالنَّبِیذِ- وَ السُّحْتَ بِالْهَدِیَّهِ وَ الرِّبَا بِالْبَیْعِ- فَقُلْتُ یَا رَسُولَ اللَّهِ- فَبِأَیِّ الْمَنَازِلِ أُنْزِلُهُمْ عِنْدَ ذَلِکَ- أَ بِمَنْزِلَهِ رِدَّهٍ أَمْ بِمَنْزِلَهِ فِتْنَهٍ فَقَالَ بِمَنْزِلَهِ فِتْنَه

مطابق خطبه ۱۵۶ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۱۵۷)از سخنان آن حضرت (ع ) درباره فتنه و ابتلاء

در حضور على (ع ) مردى برخاست و گفت : ما را از فتنه آگاه کن ، و آیا در آن مورد از پیامبر (ص ) پرسیده اى ؟ على علیه السلام فرمود: چون خداوند سبحان این گفتار خود را نازل فرمود که ( الم احسب الناس ان یتر کوا ان یقولو آمنا و هم لا یفتنون ) (الم ، آیا مردم مى پندارند که چون بگویند ایمان آوردیم رها کرده مى شوند و به فتنه نمى افتند)  دانستم تا هنگامى که رسول خدا (ص ) میان ما باشد فتنه اى بر ما نازل نخواهد شد بدین سبب به رسول خدا گفتم : این فتنه که خدایت از آن خبر داده است چیست ؟ فرموده اى على ! همانا که امت من بزودى پس از من به فتنه مى افتند و آزموده مى شوند.

مى گویم : على علیه السلام درباره فتنه سخن مى گفته است و به همین سبب از امر به معروف و نهى از منکر یاد فرموده و گفته است (بر شما باد تمسک به کتاب خدا) یعنى هرگاه فتنه پیش آمد و مردم درهم آمیختند بر شما باد که به کتاب خدا تمسک جویید. به همین سبب هم کسى برخاست و از او درباره فتنه پرسید.

این خبر که از پیامبر روایت شده  و بسیارى از محدثان آن را از قول على (ع ) نقل کرده اند در خور توجه است  چنین است که پیامبر (ص ) به على (ع ) فرموده اند (خداوند جهاد با اشخاصى را که در فتنه افتاده اند بر تو مقرر فرموده همان گونه که جهاد با مشرکان را بر من مقرر فرموده است ).  على علیه السلام مى گوید: به پیامبر گفتم : اى رسول خدا این فتنه که در آن جهان بر من مقرر شده است چیست ؟ فرمود: گروهى هستند که گواهى و شهادت مى دهند که پروردگارى جز خداوند یکتا نیست و من رسول خدایم ولى مخالف با سنت هستند. گفتم : اى رسول خدا، به چه سبب باید با آنان جنگ کنم و حال آنکه آنان هم همان گواهى را مى دهند که من مى دهم ؟ فرمود: به سبب بدعتهایى که در دین پدید مى آورند و با امر حکومت مخالفت مى کنند. گفتم : اى رسول خدا، شما به من وعده شهادت مى دادى اینک از خداوند مسئلت کن که در مورد شهادت من در پیشگاه تو شتاب فرماید. فرمود: در آن صورت چه کسى باید با پیمان گسلان و تبهکاران و بیرون شدگان از دین جنگ کند؟ همانا که من به تو وعده شهادت داده ام و بزودى شهید خواهى شد، بر سرت ضربه زده مى شود و ریشت از آن به خون خضاب خواهد شد، صبر تو در آن هنگام چگونه خواهد بود؟ گفتم : اى رسول خدا، آنکه جاى صبر نیست بلکه جاى شکر است . فرمود: آرى ، درست گفتى .

اینک براى ستیز آماده شو که با تو ستیز مى شود. گفتم : اى رسول خدا کاش اندکى براى من روشن فرمایى . فرمود: امت پس از من بزودى گرفتار فتنه و آزمون مى شود، قرآن را تاویل و به راى خود عمل خواهند کرد، باده را به نام نبیذ و رشوه را به نام هدیه و ربا را به نام بیع حلال مى شمرند و معانى قرآن را تحریف مى کنند و کلمه گمراهى پیروز مى شود (آن گاه که چنین شد) نخست در خانه ات بنشین تا زمانى که عهده دار حکومت شوى و چون حکومت را بر عهده بگیرى سینه ها بر تو خواهد شورید و کارها براى تو باژگونه مى شود؛ در آن هنگام تو در مورد تاویل قرآن جنگ خواهى کرد همان گونه که درباره تنزیل آن جنگ کردى و این حالت دوم آنان کمتر از حالت نخست ایشان نیست . گفتم : اى رسول خدا، نسبت به این کسانى که پس از تو دچار فتنه مى شوند چگونه عمل کنم و در کدام منزلت منظور کنم ؟ آیا به منزله فتنه یا به منزله برگشتن از دین ! فرمود: به منزلت فتنه یى که در آن سرگشته خواهند بود تا آنکه عدل آنان را فرو گیرد.

گفتم : اى رسول خدا، آیا عدل از سوى ما آنان را فرو مى گیرد یا غیر ما! فرمود: از سوى ما که به ما آغاز شد و به ما ختم مى شود و خداوند پس از شرک دلها را به وسیله ما الفت خواهد بخشید. گفتم : سپاس خدا را بر این نعمتها که از فضل خویش به ما ارزانى فرموده است .

بدان که این سخن على علیه السلام بدان گونه که در نهج البلاغه آمده است دلالت بر این دارد که آیه( الم احسب الناس ان یتر کوا… )  بعد از جنگ احد و در مدینه نازل شده است و این مخالف گفته مفسران است ، زیرا آیه نخست سوره عنکبوت است و آن سوره به اتفاق مفسران مکى است و حال آنکه جنگ احد در مدینه است و سزاوار است در این مورد گفته شود که این آیه در مدینه نازل شده است و به آن سوره که مکى است افزوده شده و به صورت یک سوره در آمده است و نسبت کلى بر آن غلبه یافته است از این جهت که بیشتر آن در مکه نازل شده است و نظیر این در قرآن بسیار است  مانند سوره نحل که به اجماع مفسران مکى است ولى سه آیه آخر آن پس از جنگ احد در مدینه نازل شده است .

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۴ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۱۴۳

خطبه ۱۵۶ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)(درباره خونریزیها)(شرح حال عایشه)

۱۵۶ و من کلام له ع خاطب به أهل البصره على جهه اقتصاص الملاحم

فَمَنِ اسْتَطَاعَ عِنْدَ ذَلِکَ- أَنْ یَعْتَقِلَ نَفْسَهُ عَلَى اللَّهِ فَلْیَفْعَلْ- وَ إِنْ أَطَعْتُمُونِی- فَإِنِّی حَامِلُکُمْ إِنْ شَاءَ اللَّهُ عَلَى سَبِیلِ الْجَنَّهِ- وَ إِنْ کَانَ ذَا مَشَقَّهٍ شَدِیدَهٍ وَ مَذَاقَهٍ مَرِیرَهٍ- وَ أَمَّا فُلَانَهُ فَأَدْرَکَهَا رَأْیُ النِّسَاءِ- وَ ضِغْنٌ غَلَا فِی صَدْرِهَا کَمِرْجَلِ الْقَیْنِ- وَ لَوْ دُعِیَتْ لِتَنَالَ مِنْ غَیْرِی مَا أَتَتْ إِلَیَّ لَمْ تَفْعَلْ- وَ لَهَا بَعْدُ حُرْمَتُهَا الْأَوْلَى وَ الْحِسَابُ عَلَى اللَّه‏

وصف الإیمان‏

مِنْهُ- سَبِیلٌ أَبْلَجُ الْمِنْهَاجِ أَنْوَرُ السِّرَاجِ- فَبِالْإِیمَانِ یُسْتَدَلُّ عَلَى الصَّالِحَاتِ- وَ بِالصَّالِحَاتِ یُسْتَدَلُّ عَلَى الْإِیمَانِ وَ بِالْإِیمَانِ یُعْمَرُ الْعِلْمُ- وَ بِالْعِلْمِ یُرْهَبُ الْمَوْتُ وَ بِالْمَوْتِ تُخْتَمُ الدُّنْیَا- وَ بِالدُّنْیَا تُحْرَزُ الآْخِرَهُ- وَ بِالْقِیَامَهِ تُزْلَفُ الْجَنَّهُ وَ تُبَرَّزُ الْجَحِیمُ‏لِلْغَاوِینَ- وَ إِنَّ الْخَلْقَ لَا مَقْصَرَ لَهُمْ عَنِ الْقِیَامَهِ- مُرْقِلِینَ فِی مِضْمَارِهَا إِلَى الْغَایَهِ الْقُصْوَى‏

حال أهل القبور فی القیامه

مِنْهَا- قَدْ شَخَصُوا مِنْ مُسْتَقَرِّ الْأَجْدَاثِ- وَ صَارُوا إِلَى مَصَایِرِ الْغَایَاتِ لِکُلِّ دَارٍ أَهْلُهَا-لَا یَسْتَبْدِلُونَ بِهَا وَ لَا یُنْقَلُونَ عَنْهَا- وَ إِنَّ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ- لَخُلُقَانِ مِنْ خُلُقِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ- وَ إِنَّهُمَا لَا یُقَرِّبَانِ مِنْ أَجَلٍ- وَ لَا یَنْقُصَانِ مِنْ رِزْقٍ- وَ عَلَیْکُمْ بِکِتَابِ اللَّهِ- فَإِنَّهُ الْحَبْلُ الْمَتِینُ وَ النُّورُ الْمُبِینُ- وَ الشِّفَاءُ النَّافِعُ وَ الرِّیُّ النَّاقِعُ- وَ الْعِصْمَهُ لِلْمُتَمَسِّکِ وَ النَّجَاهُ لِلْمُتَعَلِّقِ- لَا یَعْوَجُّ فَیُقَامَ وَ لَا یَزِیغُ فَیُسْتَعْتَبَ- وَ لَا یُخْلِقُهُ کَثْرَهُ الرَّدِّ وَ وُلُوجُ السَّمْعِ- مَنْ قَالَ بِهِ صَدَقَ وَ مَنْ عَمِلَ بِهِ سَبَق‏

مطابق خطبه ۱۵۶ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۱۵۶) از سخنان آن حضرت (ع ) خطاب به مردم بصره درباره خونریزیها

این خطبه با عبارت ( فمن استطاع عند ذلک ان یعتقل نفسه على الله فلیفعل )  (در آن هنگام هر کس بتواند خویشتن را به اطاعت فرمان خداوند وادارد چنان کند) شروع مى شود.(ابن ابى الحدید پس از توضیح درباره چند لغت بحث مفصل زیر را ایراد کرده است .)

فصلى در شرح حال عایشه و بیان برخى از اخبار او

در این خطبه کلمه مبهم (فلانه ) کنایه از (ام المومنین ) عایشه است . پدرش ابوبکر است که نسب او در مباحث گذشته بیان شد. مادرش (ام رومان ) دختر عامر است و نسب عامر چنین است : عامر بن عویمر بن عبد شمس بن عتاب بن اذینه بن سبیع بن دهمان بن حارث بن غنم بن مالک بن کنانه .

پیامبر (ص ) دو سال پیش از هجرت و پس از وفات خدیجه ، در حالى که عایشه هفت ساله بود او را عقد فرمود و در مدینه هنگامى که عایشه نه سال و ده ماه داشت با او عروسى کرد. پیش از آن از عایشه براى ازدواج با جبیر بن مطعم گفتگو مى شد و او را براى جبیر نام مى بردند. پیامبر (ص ) پس از مرگ خدیجه عایشه را در حریر سپیدى در خواب دید و فرمود(اگر این ازدواج از سوى خداوند مقدر شده باشد خودش آن را فراهم خواهد فرمود). این خبر در کتابهاى صحیح حدیث نقل شده است .

مراسم عقد و مراسم عروسى او هر دو در ماه شوال بود و به همین سبب عایشه دوست مى داشت که مراسم عروسى خویشاوندان و دوستانش در ماه شوال باشد و مى گفت : مگر میان همسران پیامبر (ص ) کسى بهره مندتر از من بوده است و پیامبر (ص ) هم مراسم عقد و هم عروسى مرا در ماه شوال قرار دادند و با این سخن تصور برخى از زنان را که مى پنداشتند عروسى مرد با همسرش در فاصله دو عید فطر و قربان مکروه است رد مى کرد.

هنگامى که پیامبر (ص ) رحلت فرمود عایشه بیست ساله بود. او از پیامبر (ص ) در مورد اینکه چه کنیه یى براى خود انتخاب کند اجازه گرفت ، پیامبر (ص ) به او فرمود (به نام پسرت عبدالله بن زبیر کنیه خود را انتخاب کن ) و ابن زبیر خواهر زاده عایشه است و به این سبب کنیه او ام عبدالله است .

عایشه در دین فقیه بود و اشعار فراوان مى دانست و از پیامبر (ص ) بهره مند بود و پیامبر هم آشکارا به او گرایشى داشت و عایشه نسبت به پیامبر (ص ) گستاخ بود و ناز مى فروخت و همواره سخن چینى و بدخلقى مى کرد تا آنکه در داستان (ماریه قبطیه ) و رازى که پیامبر با او گفت و او آن را با دیگر همسر پیامبر (حفصه ) در میان گذاشت و هر دو پشت به پشت دادند و علیه پیامبر (ص ) رفتار کردند و درباره آن دو تن (آیاتى از) قرآن نازل شد که در محرابها خوانده مى شد و متضمن تهدیدى سخت بود و در آن آیات تصریح شده بود که گناه واقع شده است و دل تباه گردیده است . همین بى پروایى و گستاخى موجب آمد تا در روزگار خلافت علوى از عایشه چنان کارى سر بزند که زد و البته خداوند متعال او را بخشیده است و عایشه از اهل بهشت است و به اعتقاد ما طبق وعده پیشین این موضوع صحیح است وانگهى توبه عایشه صحیح و مقبول است (!) 

ابو عمر بن عبدالبر در کتاب الاستیعاب در مورد عایشه ، از سعید بن نصر، از قاسم بن اصبغ ، از محمد بن وضاح ، از ابوبکر بن ابى شیبه ، از وکیع ، از عصام بن قدامه ، از عکرمه ، از ابن عباس نقل مى کند که پیامبر (ص ) خطاب به همسران خویش فرموده است (کدامیک از شما صاحب شتر نرى است که چهره اش پشمالوده است و اطراف آن گروهى بسیار کشته مى شوند و آن زن پس از اینکه نزدیک به گمراهى و بدبختى مى رسد نجات پیدا مى کند؟) 

ابن عبدالبر مى گوید: این حدیث از معجزات و نشانه هاى نبوت رسول خدا (ص ) است و مى افزاید: عصام بن قدامه هم که از راویان این روایت است مورد اعتماد و ثقه است و در مورد وثاقت راویان دیگر چنان است که مشهورتر از آن اند که گفته شود.
عایشه از پیامبر (ص ) باردار نشد و از هیچیک از زنان آزاده پیامبر جز از خدیجه و از هیچیک از کنیزان پیامبر جز ازماریه براى رسول خدا فرزند متولد نشد.

به عایشه در روزگار پیامبر (ص ) در مورد صفوان بن معطل سلمى تهمت زده شد و این داستان مشهور است و خداوند متعال در مورد برائت عایشه از آن تهمت (آیاتى از) قرآن نازل فرمود که خوانده مى شود و همه جا نقل مى گردد. به کسانى که به عایشه تهمت زده بودند تازیانه و حد تهمت زده شد.  عایشه به سال پنجاه و هفت هجرت در شصت و چهار سالگى درگذشت و در بقیع به خاک سپرده شد و این به روزگار حکومت و پادشاهى معاویه بود و مسلمانان شبانه بر جسدش نماز گزاردند. ابو هریره امام جماعت ایشان بود، پنج مرد از افراد خاندان (محارم ) او براى خاکسپارى وارد گود شدند که عبارتند: از عبدالله و عروه ، پسران زبیر (این دو خواهر زاده عایشه اند) و قاسم و عبدالله پسران محمد بن ابى بکر و عبدالرحمان پسر عبدالرحمان بن ابى بکر (که این سه تن برادر زادگان اویند).
تاریخ مرگ او هفده روز گذشته از رمضان آن سال بود.

اما این گفتار على علیه السلام که درباره عایشه فرموده است (او را اندیشه زنان فرو گرفت ) یعنى سست اندیشى آنان او را فرو گرفت . در اخبار (در مورد زنان ) آمده است (هیچ قومى که کار و فرماندهى خود را به زن واگذار کند رستگار نمى شود) و هم در خبر است که (دین و عقل زنان اندک است ) یا در آن قسمت ضعیف هستند، و بدین سبب گواهى دو زن را در قبال یک مرد قرار داده اند و زن در اصل آفرینش چنین آفریده شده است که به سرعت فریب مى خورد و خشمگین مى شود و بد گمان و بد تدبیر است ، شجاعت در زنان وجود ندارد یا بسیار اندک است و سخاوت هم در زنان همین گونه است .

اما کینه یى که على (ع ) از آن سخن گفته است نیازمند به شرحى است که مى گویم : من این خطبه را در محضر شیخ ابو یعقوب یوسف بن اسماعیل لعمانى  که خدایش رحمت کناد هنگامى که پیش او علم کلام مى خواندم ، طرح کردم و از عقیده اش در این مورد پرسیدم . پاسخى مفصل به من داد که نتیجه آن را نقل مى کنم .

بخشى از آن همان کلمات اوست و بخشى از آن کلمات خود من است زیرا اینک عین سخنان او را فراموش کرده ام ولى محصول گفتارش چنین بود:
آغاز کینه و ناسازگارى میان عایشه و فاطمه (ع ) آشکار شد و این به آن سبب است که پیامبر (ص ) با عایشه پس از مرگ خدیجه ازدواج فرمود و عایشه را جانشین خدیجه کرد و فاطمه (ع ) دختر خدیجه است و این طبیعى و معلوم است که چون مادر دخترى مى میرد و پدرش همسرى دیگر مى گیرد میان آن زن و دختر کدورت و خشم و کینه آشکار مى شود و از این کار چاره یى نیست ، زیرا زوجه محبت پدر دختر را معطوف به خود مى سازد و دختر هم گرایش و بذل محبت پدر را به زن غریبه تحمل نمى کند و گویى خودش ‍ هووى آن زن است و در واقع نیز همین گونه است هر چند مادر آن دختر مرده باشد و اگر فرض کنیم که مادر زنده مى بود بدیهى است که میان او و همسر شوهرش آتش کینه و دشمنى زبانه مى کشید و چون مادر مرده باشد آن دشمنى و کینه را دخترش ارث مى برد و در مثل آمده است که (دشمنى زن پدر و عروس ) و در رجزى هم همین موضوع سروده شده است که مى گوید:(مادر شوهر بر عروس برانگیخته است و عروس هم با تهمت بر او برانگیخته است .)

افزون بر این چنین شد که پیامبر (ص ) به عایشه گرایش پیدا کرد و او را دوست مى داشت و هر اندازه که گرایش پیامبر (ص ) به عایشه افزوده مى شد ناراحتى فاطمه بیشتر مى شد، از سوى دیگر رسول خدا (ص ) نسبت به فاطمه بزرگداشت و احترامى بیش از آنچه مردم گمان آن را داشتند و بیش از حرمتى که مردان نسبت به دختران خود مبذول مى دارند مبذول مى داشت و در این مورد از اندازه محبت معمولى پدران نسبت به فرزندان بیشتر بود، آن چنان که پیامبر (ص ) در حضور خواص و عوام ، چند بار نه یک بار و در موارد مختلف نه تنها در یک مورد، مى فرمود: فاطمه سرور زنان جهانیان و همتاى مریم دختر عمران است و چون بخواهد از صحراى قیامت عبور کند بانگ سروشى از سوى عرش به گوش مى رسد که مى گوید: اى مردم عرصات ! چشم فرو پوشید تا فاطمه دختر محمد (ص ) بگذارد.

این حدیث از احادیث صحیح است و به هیچ روى از اخبار ضعیف نیست و پیامبر (ص ) مى فرمود اینکه على را براى همسرى فاطمه برگزیده است پس از آن بوده است که خداوند او را در آسمان با گواهى فرشتگان به همسرى او برگزیده است و چند بار نه یک بار فرموده است(آنچه فاطمه را آزار دهد مرا آزار مى دهد و آنچه او را به خشم مى آورد مرا خشمگین مى سازد) و مکرر فرموده است(فاطمه پاره یى از تن من است ، آنچه او را پریشان کند مرا پریشان کرده است ). این سخنان و مانند آن نیز موجب افزون شدن کینه عایشه مى شد و هر اندازه پیامبر فاطمه را بیشتر احترام و تکریم مى فرمود بر کینه او افزوده مى شد، و معلوم است نفوس بشرى به کمتر از این نیست به یکدیگر خشمگین مى شود تا چه رسد به اینگونه سخنان .

پس از آن ، تکدر و ناراحتى فاطمه به شوهرش على علیه السلام سرایت کرد و چه بسا که زنان موجب انتقال کینه ها به سینه هاى مردان مى شوند خاصه از قدیم و به صورت ضرب المثل گفته شده است که (زنان افسانه سرایان نیمه شبهایند). فاطمه (ع ) از عایشه فراوان شکایت و گله گزارى مى کرد، زنان مدینه و همسایگان فاطمه هم هرگاه او را مى دیدند دورش را مى گرفتند و سخنانى از عایشه براى او مى گفتند و سپس به خانه عایشه مى رفتند و سخنانى از قول فاطمه براى او نقل مى کردند و همان گونه که فاطمه از عایشه پیش ‍ شوهر خود گله گزارى مى کرد عایشه هم پیش ابوبکر از فاطمه گله گزارى مى کرد و مى دانست که شوهرش یعنى پیامبر (ص ) گله گزاریهاى او را در مورد فاطمه نخواهد پذیرفت ، و این موضوع در ابوبکر اثر گذاشت . پس از آن نیز ستایش پیامبر (ص ) از على علیه السلام و نزدیک و ویژه ساختن او موجب بروز حسد و رشک در ابوبکر و طلحه شد که پدر و پسر عمویش بودند. عایشه پیش آن دو مى نشست و سخنان آن دو را گوش مى داد آن دو هم پیش عایشه مى آمدند و به سخنان او گوش مى دادند و سخنان او در ایشان و سخنان آن دو در او اثر مى گذاشت .

شیخ ابو یعقوب در پى سخنان خود چنین گفت : من على علیه السلام را هم از این کار کاملا تبرئه نمى کنم او هم از اعتماد و آرامش ‍ پیامبر بر ابوبکر و اینکه او را ستایش مى فرمود ناراحت بود و دوست مى داشت که از میان همه مردم فقط خودش مخصوص به این مزایا و صفات باشد و بدیهى است هر کس از کسى بگسلد و رویگردان باشد از زن و فرزند وى نیز رویگردان است و بدین گونه کدورت و خشم میان این دو گروه استوار شد.

سپس داستان (افک ) و تهمت زدن بر عایشه پیش آمد و هر چند على علیه السلام در زمره تهمت زنندگان نبود ولى از کسانى بود که به پیامبر (ص ) پیشنهاد داد عایشه را طلاق دهد و این به منظور پاک نگاه داشتن آبروى رسول خدا از گفتار منافقان و سرزنش ‍ کنندگان بود. هنگامى که پیامبر (ص ) با على در آن باره رایزنى فرمود، على گفت : عایشه همچون بند کفش توست ، وانگهى از خدمتکار عایشه بپرس و او را بترسان و اگر همچنان انکار کرد او را بزن . تمام این سخنان على (ع ) به اطلاع عایشه رسید و همان گونه که عادت مردم است چند برابر شده آن سخنان را از مردم شنید و زنان هم سخنان بسیارى از على و فاطمه براى عایشه نقل کردند و گفتند آن دو در نهان و آشکار بر اثر این پیشامد عایشه را نکوهش مى کنند و بدین گونه کار دشوارتر شد.

پس از آن پیامبر (ص ) با عایشه آشتى کرد و به خانه او برگشت و (آیاتى از) قرآن در برائت عایشه نازل شد، و همانگونه که هر انسانى پس از پیروزى از پى شکست و به قدرت رسیدن از پى ناتوانى و به تبرئه شدن پس از تهمت زبان درازى مى کند و گاه سخنان یاوه مى گوید عایشه هم همین گونه بود و همه سخنان او به اطلاع على و فاطمه رسید و کار دشوار و پیچیده شد و دل هر یک از دو طرف بر خشم نسبت به یکدیگر استوار گردید. از این گذشته میان عایشه و على علیه السلام به روزگار زندگى پیامبر (ص ) سخنانى گفته شد و کارهایى پیش آمد که همگى موجب تهییج و شدت موضوع شد. نظیر این کار که پیامبر (ص ) على را فرا خواند و از او خواست نزدیک بیاید و على آمد و میان پیامبر و عایشه که چسبیده به یکدیگر نشسته بودند نشست .

عایشه گفت : آیا براى نشیمنگاهت جایى غیر از ران من پیدا نکردى و این کلمه را بدون آنکه به صورت کنایه بگوید  با لفظ زشتى بیان کرد و نظیر آنچه روایت شده است که پیامبر (ص ) روزى با على (ع ) راز مى گفت و به درازا کشید، عایشه که پشت سر ایشان حرکت مى کرد خود را به آنان رساند و میان ایشان در آمد و گفت : شما، چه مى گویید که این همه به درازا کشاندید. و گفته شده است که پیامبر (ص ) آن روز بر عایشه خشمگین شد و آنچه که در مورد (کاسه ترید) نقل شده است که عایشه به خدمتکار خود فرمان داد سر راه ایستاد و آن را واژگون کرد .و نظایر این کارها که میان زن و خویشاوندان شوهرش صورت مى پذیرد.

وانگهى چنین بود که فاطمه (ع ) فرزندان متعددى چه دختر و چه پسر به دنیا آورد و حال آنکه عایشه هیچ فرزندى نیاورد و پیامبر (ص ) هم فرزندان و به ویژه پسران فاطمه را همچون پسران خود مى دانست و هر یک از آنان را (پسرم ) مى گفت و مى فرمود (پسرم را پیش خود بگذارید او را از من جدا و دور مسازید)، (پسرم چگونه است و چه مى کند). شیخ ابو یعقوب به من گفت : تصور تو چیست در مورد زنى که از شوهرش فرزند ندارد و مى بیند که شوهرش پسران دختر خود را همچون پسران خود مى داند و بر آنان همچون پدرى مهربان مهرورزى مى کند؟ آیا چنین زن و همسرى بر آن پسرها و پدر و مادرشان محبت خواهد داشت یا خشم و کینه مى ورزد! و آیا دوست خواهد داشت که این کار دوام داشته باشد یا تمام شود و از میان برود!

وانگهى چنین اتفاق افتاد که پیامبر (ص ) درى را که از خانه ابوبکر به مسجد باز مى شد بست و در خانه داماد خویش را باقى گذاشت و پدر عایشه را نخست براى تبلیغ آیات سوره (برائت ) به مکه گسیل فرمود و سپس او را از آن کار بر کنار ساخت و داماد خویش را گسیل داشت و این کارها هم در نفس عایشه اثر بد گذاشت ، سپس چنین شد که براى پیامبر (ص ) از ماریه قبطیه ابراهیم متولد شد و على علیه السلام در آن مورد بسیار شاد شد و على نسبت به ماریه و احترام به او تعصب داشت و در محضر رسول خدا (ص ) براى انجام کارهاى ماریه اقدام مى کرد و حال آنکه از دیگران رویگردان بود.

براى ماریه نیز گرفتارى یى همچون گرفتارى عایشه پیش آمد و على علیه السلام او را از آن تهمت مبرا ساخت و خداوند متعال به دست على آن گرفتارى را برطرف فرمود و این موضوعى قابل رویت با چشم بود  و براى منافقان امکان نداشت که در آن مورد یاوه سرایى هایى که در مورد آیات قرآنى درباره برائت عایشه مى کردند انجام دهند و همه این امور موجب مى شد سینه عایشه نسبت به على آکنده از کینه گردد و آنچه در دل داشت بیشتر استوار شود. و چون ابراهیم پسر رسول خدا (ص )  مرد عایشه شادى خود را نهان مى کرد و به ظاهر اندوهگین مى نمود و على و فاطمه هم از اندوه سکوت کرده بودند و حال آنکه هر دو ترجیح مى دادند و مى خواستند که ماریه با داشتن پسر بر عایشه برترى داشته باشد و این کار براى آنان فراهم نشد.

کارها همان گونه که بود ادامه یافت و دلها بر همان حال که بود از یکدیگر رمیده بود تا آنکه پیامبر (ص ) بیمار شد، بیمارى یى که در آن رحلت فرمود، فاطمه و على علیهما السلام مى خواستند و دوست داشتند که در خانه خود از پیامبر پرستارى کنند و همسران پیامبر (ص ) هم هر یک چنین خواسته یى داشتند. پیامبر (ص ) به مناسبت محبت قلبى و گرایشى که نسبت به عایشه داشت در خانه او بسترى شد و پیامبر (ص ) خوش نمى داشت که براى فاطمه و شوهرش در خانه آنان ایجاد زحمت کند وانگهى احساس مى فرمود که آزادى او در خانه آنان به اندازه آزادى در خانه خودش نیست و ترجیح مى داد در خانه کسى بسترى شود که دلش به او گرایش دارد، و با توجه به نیازمندى بیمار به پرستارى بیشتر و مراقبت ساعتهاى خواب و بیدارى و مراقبتهاى دیگر، بسترى شدن در خانه خودش براى او از بسترى شدن در خانه دختر و دامادش مطلوب تر بود وانگهى هرگاه پیامبر (ص ) از رودربایستى آن دو از خودش یاد مى کرد و در وجود خود همان احساس را نسبت به آن دو داشت و هر کسى دوست دارد تنها باشد و به هر حال از داماد و دختر رودربایستى دارد، و پیامبر میل و گرایشى که نسبت به عایشه داشت نسبت به زنان دیگر خود نداشت و در خانه او بسترى شد. عایشه از این جهت مورد رشک قرار گرفت .
پیامبر (ص ) از هنگامى که به مدینه آمده بود این چنین بیمار نشده بود. بیمارى آن حضرت درد سر و پیشانى بود که یک روز یا بخشى از روز شدت پیدا مى کرد و سپس تسکین نسبى مى یافت و این بیمارى به درازا کشید. على علیه السلام در این موضوع که حکومت از او خواهد بود هیچ شک و تردیدى نداشت و چنین مى پنداشت که هیچ کس در آن مورد با او ستیز نخواهد کرد و به همین جهت هنگامى که پیامبر (ص ) رحلت کرد و عمویش عباس به على گفت (دست دراز کن تا با تو بیعت کنم و مردم بگویند عموى پیامبر با پسر عموى او بیعت کرد و در مورد حکومت تو هیچ کس مخالفت نورزد).

على فرمود: عمو جان ! مگر در مورد حکومت کس ‍ دیگرى غیر از من امید و آرزو دارد؟ عباس گفت : بزودى خواهى دانست . على فرمود: دوست ندارم که این بیعت پوشیده صورت گیرد بلکه دوست مى دارم آشکارا انجام شود. چون پیامبر (ص ) در بیمارى خود سنگین شد اسامه را روانه فرمود و ابوبکر و بزرگان دیگرى از مهاجران و انصار را همراه او قرار داد، و این موجب آن گردید که على علیه السلام بیندیشد که اگر پیامبر بمیرد با اطمینان و بدون تردید حکومت از او خواهد بود و چنین پنداشت که در آن صورت مدینه به طور کلى از هر ستیزه جویى که بخواهد در مورد حکومت با او ستیز کند خالى خواهد بود و على حکومت را به راحتى و آسودگى به دست خواهد آورد و بیعت مسلمانان با او تمام مى شود و بر فرض که کسى آهنگ مخالفت کند در هم شکستن آن بیعت ممکن نخواهد بود. آن چنان که مى دانیم ابوبکر با پیام فرستادن عایشه و آگاه ساختن او از اینکه پیامبر (ص ) خواهد مرد از لشکر اسامه برگشت . موضوع نماز گزاردن ابوبکر هم معروف است .

على علیه السلام این موضوع را به عایشه نسبت داد که او به بلال برده آزاد کرده پدرش فرمان داده است به ابوبکر بگوید با مردم نماز بگزارد، و چنانچه روایت شده است پیامبر فرموده بوده است (یکى از مسلمانان با آنان نماز بگزارد) و شخص خاصى را معین نفرموده است . آن نماز نماز صبح بود، پیامبر (ص ) که در آخرین رمق زندگى بود در حالى که میان على و فضل بن عباس ‍ حرکت مى کرد از حجره بیرون آمد و همان گونه که در دنباله خبر آمده است خود را به محراب رساند و در آن ایستاد و سپس به حجره خود بازگشت و هنگامى که روز بر آمد رحلت فرمود. بدین ترتیب همان یک نماز را حجت و دلیل حکومت ابوبکر قرار دادند و مى گفتند: کدامیک از شما دوست مى دارد بر دو قدمى که رسول خدا در نماز مقدم داشته است مقدم شود؟ و بیرون آمدن پیامبر (ص ) را از حجره بر آن حمل نکردند که مى خواسته است ابوبکر را از نماز گزاردن با مردم باز دارد، بلکه گفتند: براى آن آمده است که مواظبت کند تا در حد امکان ابوبکر نماز بگزارد. با ابوبکر با توجه به همین نکته بیعت شد على علیه السلام نیز عایشه را متهم مى ساخت که منشاء این کار او بوده است .

على علیه السلام در خلوت این موضوع را براى یاران خود بسیار نقل مى کرد و مى گفت اینکه پیامبر (ص ) خطاب به زنان خود فرموده است ( شما همچون زنان اطراف یوسف هستید.) براى انکار همین موضوع و ابراز خشم نسبت به عایشه بوده است که او و حفصه براى تعیین پدران خویش مبادرت ورزیده اند و با آنکه پیامبر با بیرون آمدن خود از حجره و کنار زدن ابوبکر از محراب خواسته است آن کار را جبران کند ولى نشده است و این کار با توجه به انگیزه هایى که براى ابوبکر فراهم شده بود بنیان حکومت او را استوار ساخته بود و اینکه در نفوس مردم جا گرفته بود و بزرگان مهاجران و انصار هم از او پیروى کردند، سودى نبخشید و تقدیر آسمانى هم بر این کار موافقت کرد و دلها و خواسته هاى مردم بر آن قرار گرفت ، و این کار در نظر على (ع ) بزرگتر از هر حادثه بزرگ و بلاى بزرگ بود و بزرگترین مصیبت ، و این کار را به کسى جز عایشه نسبت نمى داد و فقط متعلق به او مى دانست و بدین سبب در خلوتها و میان یاران ویژه خود عایشه را نفرین و از او به پیشگاه خداوند تطالم مى کرد. آن گاه موضوع خوددارى على از بیعت همان گونه که مشهور است پیش آمد تا سرانجام بیعت کرد، و از هنگام رحلت پیامبر (ص ) از عایشه نسبت به على و فاطمه بسیار ناخوشایندها صورت گرفت و آن دو در کمال سختى شکیبایى مى کردند. عایشه به حکومت پدر پشتگرم بود و دستیازى مى کرد و منزلت او بزرگ شد.

حال آنکه على و فاطمه زبون و مقهور شدند. فدک از فاطمه گرفته شد و او چند بار براى گفتگو در آن مورد از خانه خود بیرون آمد و به چیزى دست نیافت و در این باره زنانى که پیش او آمد و شد مى کردند و هر سخنى را که ناخوش مى داشت از قول عایشه نقل مى کردند و از قول او و شوهرش هم سخنان ناخوش براى عایشه نقل مى کردند ولى میان این دو حالت تفاوت و فاصله بسیار بود که عایشه غالب و فاطمه مغلوب و آن یکى فرمان دهنده و این یکى فرمان برنده بود و حالت انتقام گیرى و دشمن شاد شدن پدید آمد و هیچ چیز سخت تر و تلخ ‌تر از شاد شدن دشمن نیست .

من به شیخ ابو یعقوب که خدایش رحمت کند! گفتم : تو مى گویى که عایشه پدرش را براى نماز خواندن تعیین کرده است و پیامبر (ص ) او را معین نفرموده است ؟ گفت : من این سخن را نمى گویم ولى على (ع ) این سخن را مى گفته است و تکلیف من غیر از تکلیف اوست که او حضور داشته است و من حاضر نبوده ام ، بلکه تنها به اخبارى که به من رسیده است احتجاج مى کنم و آن اخبار متضمن این معنى است که پیامبر (ص ) ابوبکر را براى نماز تعیین فرموده است و على (ع ) به آنچه که مى دانسته است یا بر گمان او غلبه داشته و بر کارى که حضور داشته است احتجاج مى کند.

شیخ ابو یعقوب گفت : چون فاطمه (ع ) درگذشت همه همسران پیامبر (ص ) براى سوگ و تسلیت نزد بنى هاشم آمدند جز عایشه که نیامد و تظاهر به بیمارى کرد و از او براى على علیه السلام سخنى نقل کردند که دلالت بر شادى او داشت .

پس از آن على (ع ) با پدر عایشه بیعت کرد و عایشه از آن کار شاد شد و از اینکه بیعت صورت گرفت و خلافت مستقر و ستیز دشمن باطل شد چندان شادمانى کرد که مورخان فراوان نقل کرده اند. در تمام مدت خلافت پدر عایشه و حکومت عمر و عثمان کار همین گونه بود، دلها مى جوشید و کینه ها چنان بود که سنگ را آب مى کرد و هر چه بر على روزگار مى گذشت غم و اندوهش فزون مى شد و آنچه را در دل داشت آشکار مى ساخت ، تا آنکه عثمان کشته شد و عایشه بیش از همه مردم بر عثمان خشم گرفته و دیگران را بر او مى شورانید و ستیز مى کرد و چون خبر کشته شدنش را شنید، گفت : خدایش از رحمت خویش دور کند! عایشه آرزومند بود که خلافت به طلحه برسد و حکومت همان گونه که در آغاز بود به خاندان تیم برگردد ولى مردم از طلحه عدول کردند و به على ابن ابى طالب گرایش یافتند. چون عایشه این خبر را شنید فریاد برآورد (اى واى ، عثمان مظلوم کشته شد!) و آنچه در دلها بود شعله برکشید و از آن جنگ  (جمل  و پیامدهاى آن پدید آمد.

این خلاصه گفتار شیخ ابو یعقوب بود که خدایش رحمت کند! او شیعه نبود و معتزلى استوارى بود جز اینکه در مسئله تفضیل بغدادى بود.
اما این گفتار على علیه السلام که گفته است (و اگر عایشه را فرا مى خواندند تا در مورد کس دیگرى غیر از من آنچه نسبت به من انجام داد انجام دهد هرگز نمى پذیرفت ) منظور او عمر است . یعنى : اگر پس از کشته شدن عثمان آن هم با آن صورت عمر عهده دار خلافت مى شد و همان گونه که من به خلافت رسیدم عمر به خلافت مى رسید و به عمر نسبت مى دادند که خواهان کشته شدن عثمان بوده یا مردم را بر آن کار تحریض مى کرده است و از عایشه دعوت مى شد که همراه گروهى از مسلمانان به یکى از شهرهاى اسلامى برود و بیعت را بشکند و فتنه برانگیزد، هرگز نمى پذیرفت . این سخنى بر حق است زیرا عایشه نسبت به عمر کنیه یى را که نسبت به على علیه السلام داشته نداشته است و مقتضیات نیز چنان نمى بود.

اما گفتار على (ع ) که گفته است (با وجود این همان حرمت نخستین براى او محفوظ است و حساب بر عهده خداوند است) یعنى حرمتى که به سبب ازدواج رسول خدا (ص ) با او و محبت آن حضرت نسبت به او منظور باید داشت و حساب او هم با خداوند است که خداوند بسیار مهربان است . هیچ لغزشى از عفو او و هیچ گناهى بزرگتر از رحمت او نیست .اگر بگویى این سخن على علیه السلام دلیل بر توقف او در مورد سرانجام عایشه است و حال آنکه شما مى گویید او از اهل بهشت است چگونه میان این سخن و مذهب خودتان جمع مى کنید؟

مى گویم : ممکن است على علیه السلام این سخن را پیش از آن گفته باشد که خبر توبه عایشه به حد تو رسیده باشد و اصحاب ما مى گویند و معتقدند که او پس از کشته شدن امیر المومنین توبه کرده و پشیمان شده است و مى گفته است دوست مى داشتم که داراى ده پسر از پیامبر مى بودم و همگى مى مردند و جنگ جمل هرگز صورت نمى گرفت . همچنین عایشه پس از کشته شدن على (ع ) او را مى ستود و مناقب او را نقل و منتشر مى کرد (!) وانگهى آنان روایت مى کنند که عایشه پس از جنگ جمل چندان مى گریست که روپوش او از اشک خیس مى شد و پشیمان شده بود و همواره از پیشگاه خداوند آمرزشخواهى مى کرد ولى موضوع توبه او پس از جنگ جمل آن چنان به اطلاع امیر المومنین نرسیده بود که ثابت شده باشد و آنچه از پشیمانى و توبه او که در حد تواتر نقل شده است پس از کشته شدن امیر المومنین تا هنگام مرگ عایشه است و کسى که توبه کند گناهش آمرزیده است و در اعتقاد ما لازمه عدل قبول توبه است ؛ وانگهى ضمن روایاتى وقوع توبه به عایشه تاکید شده است از جمله این روایت و خبر مشهور است که (او در قیامت هم همسر رسول خدا (ص ) است همان گونه که در دنیا همسر آن حضرت بوده است ) و هنگامى که چنین خبرى در حد شیاع مى رسد بر ما واجب مى شود که اثبات توبه او را بپذیریم بر فرض که نقل هم نشده باشد تا چه رسد که نقل توبه عایشه در حد تواتر یا نزدیک آن است .

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۴ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۹۸

خطبه ۱۵۴ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۱۵۴ و من خطبه له ع

وَ نَاظِرُ قَلْبِ اللَّبِیبِ بِهِ یُبْصِرُ أَمَدَهُ- وَ یَعْرِفُ غَوْرَهُ وَ نَجْدَهُ- دَاعٍ دَعَا وَ رَاعٍ رَعَى- فَاسْتَجِیبُوا لِلدَّاعِی وَ اتَّبِعُوا الرَّاعِی یقول إن قلب اللبیب له عین یبصر بها غایته- التی یجری إلیها- و یعرف من أحواله المستقبله ما کان مرتفعا أو منخفضا ساقطا- و النجد المرتفع من الأرض- و منه قولهم للعالم بالأمور طلاع أنجد- . ثم قال داع دعا موضع داع رفع لأنه مبتدأ محذوف الخبر- تقدیره فی الوجود داع دعا و راع رعى- و یعنی بالداعی رسول الله ص و بالراعی نفسه ع: قَدْ خَاضُوا بِحَارَ الْفِتَنِ- وَ أَخَذُوا بِالْبِدَعِ دُونَ السُّنَنِ- وَ أَرَزَ الْمُؤْمِنُونَ وَ نَطَقَ الضَّالُّونَ الْمُکَذِّبُونَ- نَحْنُ الشِّعَارُ وَ الْأَصْحَابُ وَ الْخَزَنَهُ وَ الْأَبْوَابُ- وَ لَا تُؤْتَى الْبُیُوتُ إِلَّا مِنْ أَبْوَابِهَا- فَمَنْ أَتَاهَا مِنْ غَیْرِ أَبْوَابِهَا سُمِّیَ سَارِقا-

مِنْهَافِیهِمْ کَرَائِمُ الْإِیمَانِ -وَ هُمْ کُنُوزُ الرَّحْمَنِ -إِنْ نَطَقُوا صَدَقُوا وَ إِنْ صَمَتُوا لَمْ یُسْبَقُوا -فَلْیَصْدُقْ رَائِدٌ أَهْلَهُ وَ لْیُحْضِرْ عَقْلَهُ -وَ لْیَکُنْ مِنْ أَبْنَاءِ الْآخِرَهِ -فَإِنَّهُ مِنْهَا قَدِمَ وَ إِلَیْهَا یَنْقَلِبُ -فَالنَّاظِرُ بِالْقَلْبِ الْعَامِلُ بِالْبَصَرِ -یَکُونُ مُبْتَدَأُ عَمَلِهِ أَنْ یَعْلَمَ أَ عَمَلُهُ عَلَیْهِ أَمْ لَهُ -فَإِنْ کَانَ لَهُ مَضَى فِیهِ وَ إِنْ کَانَ عَلَیْهِ وَقَفَ عَنْهُ -فَإِنَّ الْعَامِلَ بِغَیْرِ عِلْمٍ کَالسَّائِرِ عَلَى غَیْرِ طَرِیقٍ -فَلَا یَزِیدُهُ بُعْدُهُ عَنِ الطَّرِیقِ الْوَاضِحِ‏-إِلَّا بُعْداً مِنْ حَاجَتِهِ -وَ الْعَامِلُ بِالْعِلْمِ کَالسَّائِرِ عَلَى الطَّرِیقِ الْوَاضِحِ -فَلْیَنْظُرْ نَاظِرٌ أَ سَائِرٌ هُوَ أَمْ رَاجِعٌ-

وَ اعْلَمْ أَنَّ لِکُلِّ ظَاهِرٍ بَاطِناً عَلَى مِثَالِهِ -فَمَا طَابَ ظَاهِرُهُ طَابَ بَاطِنُهُ -وَ مَا خَبُثَ ظَاهِرُهُ خَبُثَ بَاطِنُهُ -وَ قَدْ قَالَ الرَّسُولُ الصَّادِقُ ( صلى‏ الله ‏علیه ‏وسلم )إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْعَبْدَ وَ یُبْغِضُ عَمَلَهُ وَ یُحِبُّ الْعَمَلَ وَ یُبْغِضُ بَدَنَهُ

وَ اعْلَمْ أَنَّ لِکُلِّ عَمَلٍ نَبَاتاً -وَ کُلُّ نَبَاتٍ لَا غِنَى بِهِ عَنِ الْمَاءِ -وَ الْمِیَاهُ مُخْتَلِفَهٌ فَمَا طَابَ سَقْیُهُ طَابَ غَرْسُهُ وَ حَلَتْ ثَمَرَتُهُ وَ مَا خَبُثَ سَقْیُهُ خَبُثَ غَرْسُهُ وَ أَمَرَّتْ ثَمَرَتُهُ

مطابق خطبه ۱۵۴ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۱۵۴)از سخنان آن حضرت (ع )

این خطبه با عبارت و ناظر قلب اللبیب به یبصرامده (چشم دل خردمند چنان است که با آن تا پایان کار را مى بیند) شروع مى شود.
ابن ابى الحدید مى گوید: این گفتار امیر المومنین دنباله گفتارى است که سید رضى که خدایش رحمت کناد آن را نیاورده است و پیش ‍ از این سخنانى درباره قومى از گمراهان بوده است که على علیه السلام شروع به نکوهش آنان و بیان صفات نکوهیده ایشان براى آنان کرده است .

گوید: على (ع ) با عبارت نحن الشعار و الاصحاب (ماییم یاران و لباس چسبیده به بدن ) به خودش اشاره مى کند و معمولا على (ع ) همواره در این گونه موارد لفظ جمع مى آورد و مراد او مفرد است . از کلمه (شعار) که به معنى جامه به بدن چسبیده و نزدیکتر از جامه هاى دیگر به بدن است و مقصود او این است که وى از خواص (یاران ) رسول خدا (ص ) بوده است .

کلمات (خزنه ) و (ابواب ) را ممکن است به معنى گنجوران و دروازه هاى دانش دانست چرا که رسول خدا (ص ) در مورد على (ع ) فرموده است (من شهر دانشم و على در آن است ، هر کس خواهان دانش و حکمت است از در درآید) و پیامبر در مورد على (گنجور علم من ) و گاه (گنجینه علم من ) تعبیر فرموده است و نیز ممکن است مراد گنجوران بهشت و درها و دروازه هاى بهشت باشد، یعنى کسى جز آن کس که به ولایت ما وفادار باشد وارد بهشت نمى شود و در خبرى شایع و مستفیض درباره على علیه السلام آمده است که او تقسیم کننده بهشت و دوزخ است . ابو عبید هروى در کتاب الجمع بین الغریبین مى گوید: گروهى از پیشوایان ادب و عربیت آن را تفسیر کرده و گفته اند از این جهت که دوستدار على از اهل بهشت و دشمن او از اهل دوزخ است به این اعتبار على (ع ) تقسیم کننده بهشت و دوزخ است . ابو عبید مى گوید: گروهى دیگر گفته اند: على شخصا تقسیم کننده آتش و بهشت است ، قومى را به بهشت در مى آورد و قومى را به دوزخ مى افکند. این موضوع دوم که ابو عبید گفته است چیزى است که با اخبار وارده در این مورد مطابق است و على علیه السلام خطاب به آتش مى گوید: این شخص از من است آزادش بگذار این از توست ، او را فرو گیر.

سپس على (ع ) مى گوید: در خانه ها جز از درش وارد نباید شد و خداوند متعال هم فرموده است (نیکى آن نیست که به خانه ها از پشت آن درآیید، نیکى آن است که پرهیزگارى پیشه سازید و به خانه ها از درهاى آن درآیید) .

ذکر احادیث و اخبارى که در مورد فضایل على آمده است

و بدان که اگر امیر المومنین علیه السلام بر خویشتن ببالد و در برشمردن مناقب و فضائل خویش آن هم با فصاحتى که خدایش ارزانى داشته و او را به آن مخصوص فرموده است مبالغه کند و همه فصیحان عرب او را در این مورد مساعدت کنند نمى تواند یک دهم فضائلى را که رسول صادق خداوند که درودهاى خداوند بر او باد در مورد او گفته است بیان دارد. منظورم از این موضوع احادیث و اخبار شایع نیست که امامیه با آنها به امامت او استناد مى کنند همچون حدیث (غدیر) و (منزلت ) و(ابلاغ سوره براءه ) و موضوع (در گوشى سخن گفتن ) و (خیبر) و خبر (خانه در مکه )، در آغاز دعوت ، و نظایر آن بلکه منظورم اخبار مخصوصى است که پیشوایان علم حدیث درباره او نقل کرده اند که در حد بسیار کمتر از آن براى غیر از او نقل نشده است . من هم چیز اندکى از آنچه علماى حدیث که متهم به گرایش به على نیستند درباره اش گفته اند و همه آنان معتقدند که دیگران بر او برترى دارند  یعنى ابوبکر و عمر و عثمان  نقل مى کنم . روایتى که این افراد از فضائل على نقل مى کنند بیش از روایات دیگران موجب آرامش نفس مى شود.

خبر اول(اى على همانا خداوند تو را به زینتى آراسته است که بندگان را به زینتى خوشتر از آن در نظر خود نیاراسته است و آن زینت نیکان و برگزیدگان پیشگاه الهى است و زهد در این جهان است و تو را چنان قرار داده است که تو از دنیا چیزى نمى گیرى و دنیا هم از تو چیزى نمى گیرد و محبت بینوایان را به تو ارزانى داشته است تو را چنان قرار داده است که شاد و خشنودى که ایشان پیروان تو باشند و آنان هم به امامت تو شادند).

این حدیث را حافظ ابو نعیم  که در کتاب معروف حلیه الاولیاء آورده است .
ابو عبدالله احمد بن حنبل در کتاب المسند خویش عبارت زیر را نیز بر آن افزوده است که (خوشا به حال هر کس که تو را دوست بدارد و تصدیق کند و واى بر کسى که تو را دشمن بدارد و تکذیب کند!).

خبر دوم : پیامبر (ص ) به نمایندگان قبیله ثقیف فرمود (آیا مسلمان مى شوید یا آنکه مردى را که از من است  یا فرموده است : مردى را که عدیل و همسنگ من است  بفرستم تا گردنهاى شما را بزند و فرزندانتان را به اسیرى و اموالتان را به تاراج ببرد!).
عمر مى گفته است : هیچ روزى جز آن روز آرزوى امارت نداشتم ! و سینه خود را براى آن کار جلو مى دارم به این امید که پیامبر بگوید: او این مرد است . ولى نگریستم و دیدم که پیامبر دست على را گرفت و دو بار فرمود: ( آن مرد این است ).

این حدیث را هم احمد بن حنبل در کتاب مسند خویش در بخش فضایل على علیه السلام به این صورت آورده است که پیامبر (ص ) فرمود: (اى بنى ولیعه ، آیا بس مى کنید یا آنکه مردى را که همچون خود من است به سوى شما گسیل دارم که فرمان مرا میان شما اجرا کند، جنگجویان شما را بکشد و فرزندانتان را اسیر کند!)

ابوذر مى گوید: در این هنگام ناگهان سردى کف دست عمر را در تهیگاه خود احساس کردم و به من گفت : اى ابوذر! خیال مى کنى پیامبر چه کسى را منظور نظر دارد؟ گفتم : تو را منظور نمى دارد، منظور او همان پینه زننده کفش (على علیه السلام ) است . گفت : آرى هموست .

خبر سوم : پیامبر فرموده است (خداوند با من در مورد على عهدى فرمود. عرضه داشتم : پروردگارا آن را براى من بیان فرماى . فرمود: بشنو! على رایت هدایت و امام دوستان من و پرتو کسانى است که با پرهیزگاران ملازم و همراه ساخته ام ، هر کس او را دوست بدارد مرا دوست داشته است و هر کس او را فرمان برد مرا فرمان برده است ؛ او را بر این مژده بده . گفتم : بار خدایا او را مژده دادم ، گفت : من بنده خدا و در قبضه قدرت خداوندم اگر عذابم کند در قبال گناهان من است و به من ستم نکرده است و اگر آنچه را به من وعده فرموده است به اتمام رساند او خود سزاوار و شایسته است . و من براى على دعا کردم و عرضه داشتم : پروردگارا دلش را پرتو افشان فرماى و بهار او را ایمان به خودت قرار بده . خداوند فرمود: چنین کردم جز اینکه او را به آزمون و بلایى ویژه مى کنم که هیچ یک از اولیاى خود را بدان اختصاص نداده ام . عرضه داشتم : بار خدایا، او برادر و دوست من است ! فرمود: در علم من چنین مقدر شده و پیشى گرفته است که آزمون شده و آزمون کننده است ).

حدیث فوق را حافظ ابو نعیم در حلیه الاولیاء از قول ابو برزه اسلمى آورده است و سپس با اسناد و با الفاظ دیگرى از قول انس بن مالک آن را چنین آورده است : (همانا پروردگار جهانیان با من در مورد على عهدى فرموده است که او رایت هدایت و منار ایمان و پیشواى اولیاى من است و پرتو همه کسانى است که مرا اطاعت کنند. همانا على فرداى رستاخیز امین من و صاحب رایت من است و کلیدهاى گنجینه هاى رحمت پروردگارم در دست على خواهد بود).

خبر چهارم : چنین است (هر که مى خواهد به نوح و عزم استوارش و به آدم درباره علمش و به ابراهیم در مورد حلمش و به موسى در مورد زیرکى او و به عیسى در مورد زهدش بنگرد، به على بن ابى طالب بنگرد).این حدیث را احمد بن حنبل در مسند و احمد بیهقى در صحیح خود آورده اند.

خبر پنجم : (هر که را خوش مى آید و شاد مى شود که چون من زندگى کند و چون من بمیرد و چوبدستى یاقوت نشانى را که خداوند به قدرت خویش آفریده است در دست بگیرد و به آن بگوید: چه بشو و بشود، به دوستى و ولایت على بن ابى طالب چنگ زند).
حدیث فوق را حافظ ابو نعیم در حلیه الاولیاء آورده است و ابن حنبل هم در مسند، در بخش فضائل على علیه السلام آن را آورده است ولى کلمات حدیث احمد که خدایش از او خشنود باد، چنین است (هر کس دوست مى دارد به چوبدستى سرخى که خداوند به قدرت خود در بهشت عدن کاشته است دست یابد به محبت على بن ابى طالب چنگ زند).

خبر ششم : چنین است (سوگند به کسى که جان من در دست اوست ، اگر نه این است که ممکن است گروهى از امت من درباره تو همان اعتقاد را پیدا کنند و بگویند که مسیحیان درباره عیسى بن مریم مى گویند، امروز در مورد تو سخنى مى گفتم که به هیچ گروهى از بزرگان مسلمانان نمى گذشتى مگر آنکه براى تبرک از زیر پاى تو خاک بر مى داشتند).این حدیث را ابو عبدالله احمد بن حنبل در کتاب المسند خود آورده است .

خبر هفتم : پیامبر (ص ) شامگاه عرفه پیش حاجیان آمد و به آنان فرمود: خداوند به وجود همه شما بر فرشتگان مباهات فرمود و به طور عموم شما را آمرزید و به وجود على به خصوص مباهات فرمود و بر خود بالید و او را ویژه آمرزش خود قرار داد، اینک براى شما بدون اینکه رعایت خویشاوندى نزدیک او را کرده باشم سخن مى گویم : همانا سعادتمند و به تمام معنى و به راستى سعادتمند کسى است که على را در زندگى و پس از مرگش دوست بدارد).این خبر را ابو عبدالله احمد بن حنبل هم در کتاب مسند و هم در کتاب فضائل على علیه السلام آورده است .

خبر هشتم : این خبر را هم ابو عبدالله بن حنبل در همان دو کتاب آورده است که پیامبر فرموده است (روز رستاخیز من نخستین کسى خواهم بود که فرا خوانده مى شود و بر سمت راست عرش مى ایستم و حله یى مى پوشم ؛ من زیر سایه عرش خواهم بود، سپس ‍ پیامبران را یکى پس از دیگرى فرا مى خوانند آنان هم بر سمت راست عرش مى ایستند و حله هایى مى پوشند؛ سپس على بن ابى طالب را به سبب قرابت و منزلت او در نظر من ، فرا مى خوانند و لواى من که لواى حمد است به او سپرده مى شود، آدم و همه افراد پس از او زیر همین پرچم خواهند بود) پیامبر (ص ) آن گاه به على فرمود: تو با آن رایت حرکت مى کنى تا آنکه میان من و ابراهیم مى ایستى و بر تو حله پوشانده مى شود و بانگ سروشى از عرش به گوش مى رسد که خطاب به من مى گوید: پدرت ابراهیم چه نیکو بنده یى است و برادرت على چه نیکو برادرى است ! بر تو مژده باد که چون فرا مى خوانى فرا خوانده مى شوى و چون حله مى خواهى بر تو حله پوشانده مى شود و زنده مى شوى آن گاه که زندگى بخواهى ).

خبر نهم : این خبر را حافظ ابو نعیم در حلیه الاولیاء آورده است که پیامبر فرمودند (اى انس ، براى من آب وضو فراهم آور)سپس ‍ برخاست و دو رکعت نماز گزارد و فرمود (اى انس ، نخستین کس که از این در بر تو آید امام پرهیزگاران و سرور مسلمانان و مهتر دین و خاتم اوصیا و رهبر سپید چهرگان درخشان پیشانى است ).
انس مى گوید: من گفتم پروردگارا آن شخص را مردى از انصار قرار بده ، و این دعاى خود را نوشتم . در این هنگام على (ع ) آمد پیامبر (ص ) فرمود (اى انس ، چه کسى آمد؟) گفتم : على ، پیامبر شاد و خرم به سوى او برخاست و او را در آغوش کشید و سپس عرق پیشانى و چهره او را با دست خود خشک فرمود. على عرضه داشت : اى رسول خدا سلام و درود خداوند بر تو باد! امروز مى بینم نسبت به من کارهایى انجام مى دهى که پیش از آن انجام نمى دادى ؟ فرمود (چه چیز باید مرا از این کار باز دارد و حال آنکه تو از جانب من امانات مرا اداء خواهى کرد و صداى مرا به گوش ایشان مى رسانى و براى ایشان چیزهایى را که پس از من درباره اش ‍ اختلاف کنند روشن مى سازى ).

خبر دهم : پیامبر فرمودند (سرور عرب ، على را براى من فرا خوانید). عایشه گفت : مگر تو سرور عرب نیستى ؟ فرمود (من سرور فرزندان آدمم و على سرور عرب است ). چون على آمد پیامبر (ص ) به انصار پیام داد پیش او آمدند، به آنان فرمود(اى گروه انصار، آیا شما را به چیزى راهنمایى کنم که تا به آن متمسک باشید هرگز گمراه نگردید!) گفتند: آرى اى رسول خدا. فرمود (این على است ، او را به دوستى من گرامى بدارید که جبریل از جانب خداى عزوجل به من فرمان داده است آنچه را که گفتم براى شما بگویم ). این خبر را هم حافظ ابو نعیم در حلیه الاولیاء آورده است .

خبر یازدهم : پیامبر خطاب به على فرمودند (بر سرور مومنان و امام پرهیزگاران آفرین باد!) به على علیه السلام گفته شد: سپاسگزارى تو چگونه است ؟ گفت : بر آنچه به من ارزانى فرموده است خداى را مى ستایم و از او مى خواهم توفیق سپاسگزارى در آنچه عنایت خواهد فرمود به من بدهد و بر آنچه به من عطا فرموده است بیفزاید). این خبر را هم حافظ ابو نعیم در حلیه الاولیاء آورده است .

خبر دوازدهم : (هر که را خوش مى آید که چون من زندگى کند و چون من بمیرد و در بهشت عدن که پروردگار من آن را ساخته و پرداخته است ساکن شود باید پس از من ولایت على را داشته باشد و دوستدار دوست على باشد و باید که به امامان پس از من اقتدا کند که آنان عترت من اند، از طینت من آفریده شده اند و به آنان فهم و علم ارزانى شده است . اى واى بر دروغگویان و تکذیب کنندگان ، از امت من که پیوند خویشاوندى مرا در مورد ایشان مى گسلند! خداوند شفاعت مرا بهره ایشان نخواهد کرد). این خبر را هم مولف حلیه الاولیاء آورده است .

خبر سیزدهم : پیامبر (ص ) خالد بن ولید را به سریه یى و على علیه السلام را به سریه دیگرى گسیل داشت و هر دو به جانب یمن رفتند. پیامبر (ص ) فرمود (اگر به یکدیگر پیوستید على امیر همه مردم است و اگر از یکدیگر جدا شدید هر یک از شما بر لشکر خود فرمانده خواهد بود).
قضا را هر دو گروه به یکدیگر پیوستند و حمله بردند و زنانى را به اسارت و اموالى را به غنیمت گرفتند و تنى چند را کشتند؛ على از آن میان کنیز دوشیزه یى را براى خود برگزید. خالد به چهار تن از مسلمانان که بریده اسلمى  هم از ایشان بود گفت : پیش از من سبقت بگیرید و حضور پیامبر بروید و براى او در مورد على چنین و چنان بگویید و کارهایى را براى على برشمرد. آنان خود را شتابان به حضور پیامبر رساندند، یکى از آنان از جانبى آمد و گفت : على چنین کرده است . پیامبر (ص ) روى از او برگرداند؛ دیگرى از جانب دیگر آمد و گفت : على چنین کرده است . پیامبر روى از او برگرداند. سرانجام بریده آمد و گفت : اى رسول خدا على چنین کرده و کنیزک دوشیزه یى را براى خود برگزیده است . پیامبر چنان خشمگین شد که چهره اش سرخ و برافروخته گردید و چند بار فرمود (على را براى من واگذارید.) سپس فرمود (همانا على از من است و من از على هستم و بهره او در خمس بیشتر از آن چیزى است که گرفته است و او پس از من ولى هر مومنى است ).
روایت فوق را ابو عبدالله احمد بن حنبل در مسند خود مکرر نقل کرده و آن را در کتاب فضائل على هم آورده است و بیشتر محدثان آن را نقل کرده اند.

خبر چهاردهم : پیامبر (ص ) چنین فرموده است (من و على چهارده هزار سال پیش از آن که آدم آفریده شود نورى در پیشگاه خداوند بودیم و چون آدم آفریده شد این نور در او به دو بخش قسمت شد: بخشى از آن منم و بخشى على است). این روایت را احمد حنبل در مسند و هم در کتاب فضائل على علیه السلام آورده است ، مولف کتاب الفردوس  هم آن را آورده و در آن چنین افزوده است : (سپس به عبدالمطلب منتقل شدیم ، پیامبرى از آن من شد و وصیت از آن على ).

خبر پانزدهم : پیامبر (ص ) فرموده است (اى على ، نگریستن به چهره تو عبادت است ، تو سرور این جهان و سرور آن جهانى ، آن کس که تو را دوست بدارد دوستدار من است و کسى که مرا دوست بدارد، محبوب خداست و دشمن تو دشمن من است و دشمن من دشمن خداوند است ، بدبختى از آن کسى است که بر تو تکیه بورزد).
این را هم احمد حنبل در مسند، آورده و گفته است : ابن عباس این روایت را چنین تفسیر مى کرده است که هر کس به على علیه السلام بنگرد و بگوید، سبحان الله ، این جوانمرد چه عالم و چه شجاع و چه فصیح است !

خبر شانزدهم : چون شب جنگ بدر فرا رسید پیامبر (ص ) فرمود (چه کسى براى ما آب مى آورد؟ مردم خاموش ماندند، على برخاست و مشکى بر گرفت و کنار چاهى بسیار ژرف و تاریک آمد و در آن فرو شد تا آب بردارد، خداوند به جبرئیل و میکائیل و اسرافیل وحى فرستاد که آماده یارى رساندن به محمد و برادرش و گروهش شوید، آنان از آسمان فرود آمدند و چنان هیاهویى داشتند که هر کس مى شنید هراسان مى شد و چون کنار چاه رسیدند هر یک جداگانه براى بزرگداشت على (ع ) بر او سلام دادند.
این خبر را هم احمد حنبل در کتاب فضائل على علیه السلام آورده و افزوده است در دنباله این حدیث به طریق دیگرى که از قول انس بن مالک نقل شده چنین آمده است : پیامبر فرمودند (اى على ، روز رستاخیز براى تو ناقه یى از ناقه هاى بهشت مى آورند سوار آن مى شوى و در حالى که زانوى تو کنار زانوى من خواهد بود وارد بهشت خواهى شد).

خبر هفدهم : پیامبر (ص ) براى مردم روز جمعه یى خطبه یى ایراد فرمود و ضمن آن چنین گفت (اى مردم ، قریش را مقدم بدارید و بر قریش مقدم مشوید و از آنان بیاموزید و چیزى به ایشان میاموزید. نیروى یک مرد قریشى دو برابر نیروى مردى از دیگر قبائل است و امانت یک مرد قریشى معادل امانت دو مرد از غیر قریش است . اى مردم شما را به دوست داشتن نزدیکان قریش به خودم سفارش ‍ مى کنم ؛ یعنى برادر و پسر عمویم على بن ابى طالب که کسى جز مؤ من او را دوست نمى دارد و کسى جز منافق او را دشمن نمى دارد. هر کس او را دوست بدارد مرا دوست داشته است و هر کس او را دشمن بدارد و با او کینه توزى کند بر من کینه ورزیده است و هر کس نسبت به من بغض و کینه داشته باشد خداوندش با آتش عذاب مى فرماید).این را هم احمد حنبل که خدایش از او خشنود باد! در کتاب فضائل على علیه السلام آورده است .

خبر هجدهم : پیامبر (ص ) فرموده است (صدیقان سه تن هستند: حبیب نجار که از دورترین نقطه شهر دوان دوان آمد و مؤ من آل فرعون که ایمان خویش را پوشیده مى داشت و على بن ابى طالب که برتر از ایشان است ) . این را هم احمد بن حنبل در کتاب فضائل على علیه السلام آورده است .

خبر نوزدهم : در مورد على پنج چیز به من ارزانى شده است که آن پنج چیز براى من بهتر از جهان است و هر چه در قرآن قرار دارد: یکى آنکه او در پیشگاه خداوند عزوجل ایستاده است تا خداوند از بررسى حساب همه خلایق آسوده شود؛ دوم آنکه رایت محمد در دست اوست ، آدم و همه آدمى زادگان زیر آن رایت قرار دارند؛ سوم آنکه بر کناره حوض من ایستاده است ، هر کس از امتم را که بشناسد سیراب مى کند؛ چهارم اینکه او پوشاننده برهنگى من و تسلیم کننده من به پیشگاه خداى من است (عهده دار کفن کردن و به خاک سپردن من است )؛ پنجم اینکه در مورد او هرگز بیم ندارم که پس از ایمان کافر شود و پس از ازدواج به حرام افتد).
این را هم احمد در کتاب فضائل نقل کرده است .

خبر بیستم : گروهى از یاران از خانه هاى خود در مسجد رسول خدا (ص ) داراى در بودند که از آن آمد و شد مى کردند تا آنکه روزى پیامبر فرمودند (همه درهایى را که در مسجد است جز در خانه على ببندید) و همه درها بسته شد. در این باره گروهى اعتراض ‍ کردند و سخنانى گفتند و به اطلاع رسول خدا (ص ) رسید و میان ایشان برخاست و فرمود (گروهى در مورد بستن درهاى خانه ها و اینکه من در خانه على را به حال خود باقى گذاشته ام اعتراض کرده اند؛ همانا من نه بسته ام و نه گشوده ام و به من فرمانى داده شده است و از آن پیروى کرده ام .)این روایت را هم احمد بن حنبل مکرر در کتاب مسند و در کتاب الفضایل آورده است .

خبر بیست و یکم : پیامبر (ص ) در جنگ طائف على را فرا خواند و با او آهسته سخن گفت و به درازا کشید آن چنان که گروهى آن را ناخوش داشتند و یکى از صحابه گفت : امروز در گوشى سخن گفتن او با پسر عمویش به درازا کشید. این سخن به اطلاع پیامبر (ص ) رسید گروهى از صحابه را جمع کرد و فرمود (کسى گفته امروز آهسته سخن گفتن با پسر عموى خود را به درازا کشانده است ؛ همانا که من با او نجوا نکرده ام که خداوند با او نجوا فرموده است ).احمد بن حنبل که خدایش رحمت کناد، این حدیث را در مسند آورده است .

خبر بیست و دوم : پیامبر (ص ) فرموده است (اى على ، در نبوت من بر تو چیره ام که پس از من پیامبرى نیست و تو در هفت مورد بر همه مردم فضیلت دارى و در آن مورد هیچ کس از قریش هم منکر آن نیست : تو نخستین کس از ایشانى که به خدا ایمان آوردى و از همه آن نسبت به پیمان خداوند وفادارترى و فرمان خداوند را از همه آنان بهتر برپا مى دارى و در تقسیم به صورت مساوى و برابر از همگان برتر و در مورد رعیت از همگان دادگرتر و در قضاوت از همگان بیناتر و از لحاظ مزیت در پیشگاه خداوند، از همه برترى ).
این حدیث را حافظ ابو نعیم در کتاب حلیه الاولیاء روایت کرده است .

خبر بیست و سوم : فاطمه (ع ) به پیامبر عرض کرد مرا به همسرى مردى دادى که بینواست و مالى ندارد. پیامبر فرمود(من تو را به پیشگام ترین مسلمانان در مسلمانى و به بزرگترین ایشان از لحاظ بردبارى و عالم ترین ایشان تزویج کردم ، مگر نمى دانى که خداوند یک بار بر جهان به دیده لطف سر کشید و پدرت را از آن برگزید و بار دیگر بر آن سر کشید و شوهرت را از جهان برگزید) این را هم احمد حنبل در مسند نقل کرده است .

خبر بیست و چهارم : چون پس از بازگشت پیامبر (ص ) از جنگ حنین (سوره نصر) اذا جاء نصر الله و الفتح نازل شد، پیامبر فراوان

( سبحان الله و استغفر الله )  مى گفت و سپس فرمود (اى على ، همانا آن چیزى که به آن وعده شده بودم فرا رسید، پیروزى آمد و مردم گروه گروه وارد دین خدا شدند و هیچ کس از تو براى مقام من سزاوارتر نیست که تو در اسلام از همگان پیشگام ترى و به من نزدیکى و داماد منى و سرور زنان جهانیان در خانه تو است ، و وانگهى به پاس تحمل رنجهاى فراوان ابو طالب در مورد من به هنگام نزول قرآن بسیار دوست مى دارم که حق این نعمت را در مورد فرزندان ابو طالب رعایت کنم).این موضوع را ابو اسحاق ثعلبى در تفسیر قرآن خود آورده است . 

بدان که ما این اخبار را از این جهت اینجا آوردیم که بسیارى از کسانى که از على علیه السلام منحرف اند چون به این گونه سخنان او در نهج البلاغه یا دیگر کلمات او مى رسند که در آن از نعمت خداوند نسبت به خود و اختصاص خویش به پیامبر (ص ) سخن گفته است و بدین گونه خود را از دیگران مشخص مى سازد، او را به تکبر و فخر فروشى و به خود بالیدن متهم مى کنند، و پیش از ایشان هم گروهى از اصحاب پیامبر (ص ) همین سخنان را مى گفتند؛ آن چنان که به عمر گفتند: على را به سرپرستى جنگ و فرماندهى لشکر بگمار. گفت : او به خود بالنده تر از این است . زید بن ثابت هم مى گفته است : خودپسندتر از على و اسامه بن زید ندیده ام .

ما خواستیم با آوردن این احادیث در شرح گفتارش که فرموده است (ما جامه چسبیده به بدن و اصحاب پیامبر و گنجوران و دروازه هاى آنیم )، به بزرگى و عظمت مقام او در نظر حضرت ختمى مرتبت اشاره کنیم و هر کس درباره او این گونه احادیث گفته شده باشد اگر به آسمان عروج کند و در هوا پرواز کند و بر فرشتگان و پیامبران به سبب این تعظیم و گرامیداشتى که از او شده است فخر بفروشد نمى توان او را سرزنش کرد که شایسته و سزاوار آن است در حالى که على علیه السلام هیچگاه راه کبر و غرور و خودپسندى را در گفتار و کردار خود نپیموده است و نرمخوترین ، گرامى ترین ، افتاده ترین ، شکیباترین و گشاده ترین افراد بشر بوده است ، تا آنجا که گروهى او را به بذله گویى و شوخى نسبت داده اند و این دو از خوبیهایى است که با تکبر و قدرت طلبى مغایرت دارد.

همچنین باید در نظر داشت که اگر على (ع ) گاهى از این گونه سخنان بر زبان مى آورد همچون آه دردمند و گله اندوهگینى است که براى آنکه لحظه یى نفسى بکشد بیان مى دارد و قصد او شکر نعمت است و اینکه اشخاص غافل را آگاه سازد که خداوند چه فضیلتى به على ارزانى فرموده است و این از باب امر به معروف است و تحریک و برانگیختن مردم به اعتقاد داشتن به حق و حقیقت درباره خودش و بازداشتن مردم از اینکه دیگرى را بر على فضیلت و برترى دهند بوده است و خداوند سبحان هم در قرآن از اینکه چنین کنند نهى کرده و در آیه سى و پنجم سوره (یونس ) چنین فرموده است :
(آیا آن کس که به حق هدایت مى کند سزاوارتر است پیروى شود یا آن کس که به هدایت راه نمى یابد مگر اینکه هدایت شود، پس ‍ چیست شما را چگونه حکم مى کنید؟)

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۴ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۱۲۸

خطبه ۱۵۰ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)(درباره خونریزى ها و فتنه ها)

۱۵۰ و من خطبه له ع و یومئ فیها إلى الملاحم 

وَ أَخَذُوا یَمِیناً وَ شِمَالًا ظَعْناً فِی مَسَالِکِ الْغَیِّ- وَ تَرْکاً لِمَذَاهِبِ الرُّشْدِ- فَلَا تَسْتَعْجِلُوا مَا هُوَ کَائِنٌ مُرْصَدٌ- وَ لَا تَسْتَبْطِئُوا مَا یَجِی‏ءُ بِهِ الْغَدُ- فَکَمْ مِنْ مُسْتَعْجِلٍ بِمَا إِنْ أَدْرَکَهُ وَدَّ أَنَّهُ لَمْ یُدْرِکْهُ- وَ مَا أَقْرَبَ الْیَوْمَ مِنْ تَبَاشِیرِ غَدٍ- یَا قَوْمِ هَذَا إِبَّانُ وُرُودِ کُلِّ مَوْعُودٍ- وَ دُنُوٌّ مِنْ طَلْعَهِ مَا لَا تَعْرِفُونَ- أَلَا وَ إِنَّ مَنْ أَدْرَکَهَا مِنَّا یَسْرِی فِیهَا بِسِرَاجٍ مُنِیرٍ- وَ یَحْذُو فِیهَا عَلَى مِثَالِ الصَّالِحِینَ- لِیَحُلَّ فِیهَا رِبْقاً- وَ یُعْتِقَ فِیهَا رِقّاً وَ یَصْدَعَ شَعْباً- وَ یَشْعَبَ صَدْعاً فِی سُتْرَهٍ عَنِ النَّاسِ- لَا یُبْصِرُ الْقَائِفُ أَثَرَهُ وَ لَوْ تَابَعَ نَظَرَهُ- ثُمَّ لَیُشْحَذَنَّ فِیهَا قَوْمٌ شَحْذَ الْقَیْنِ النَّصْلَ- تُجْلَى بِالتَّنْزِیلِ أَبْصَارُهُمْ- وَ یُرْمَى بِالتَّفْسِیرِ فِی مَسَامِعِهِمْ- وَ یُغْبَقُونَ کَأْسَ الْحِکْمَهِ بَعْدَ الصَّبُوح‏

مِنْهَاوَ طَالَ الْأَمَدُ بِهِمْ لِیَسْتَکْمِلُوا الْخِزْیَ -وَ یَسْتَوْجِبُوا الْغِیَرَ -حَتَّى إِذَا اخْلَوْلَقَ‏الْأَجَلُ -وَ اسْتَرَاحَ قَوْمٌ إِلَى الْفِتَنِ -وَ اشْتَالُوا عَنْ لَقَاحِ حَرْبِهِمْ
لَمْ یَمُنُّوا عَلَى اللَّهِ بِالصَّبْرِ -وَ لَمْ یَسْتَعْظِمُوا بَذْلَ أَنْفُسِهِمْ فِی الْحَقِّ-حَتَّى إِذَا وَافَقَ وَارِدُ الْقَضَاءِ انْقِطَاعَ مُدَّهِ الْبَلَاءِ -حَمَلُوا بَصَائِرَهُمْ عَلَى أَسْیَافِهِمْ -وَ دَانُوا لِرَبِّهِمْ بِأَمْرِ وَاعِظِهِمْ-حَتَّى إِذَا قَبَضَ اللَّهُ رَسُولَهُ رَجَعَ قَوْمٌ عَلَى الْأَعْقَابِ -وَ غَالَتْهُمُ السُّبُلُ وَ اتَّکَلُوا عَلَى الْوَلَائِجِ -وَ وَصَلُوا غَیْرَ الرَّحِمِ وَ هَجَرُوا السَّبَبَ الَّذِی أُمِرُوا بِمَوَدَّتِهِ -وَ نَقَلُوا الْبِنَاءَ عَنْ رَصِّ أَسَاسِهِ فَبَنَوْهُ فِی غَیْرِ مَوْضِعِهِ -مَعَادِنُ کُلِّ خَطِیئَهٍ وَ أَبْوَابُ کُلِّ ضَارِبٍ فِی غَمْرَهٍ -قَدْ مَارُوا فِی الْحَیْرَهِ وَ ذَهَلُوا فِی السَّکْرَهِ -عَلَى سُنَّهٍ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ -مِنْ مُنْقَطِعٍ إِلَى الدُّنْیَا رَاکِنٍ -أَوْ مُفَارِقٍ لِلدِّینِ مُبَایِنٍ

مطابق خطبه ۱۵۰ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۱۵۰)از سخنان على علیه السلام درباره خونریزى ها و فتنه ها

(در این خطبه که با عبارت( و اخذوا یمینا و شمالا ظمنا فى مسالک الغى ) (آهنگ چپ و راست کردند و در راههاى گمراهى کوچ کردند) شروع مى شود ابن ابى الحدید مى گوید:)
على علیه السلام گروهى از فرقه هاى گمراه را یاد مى کند که به چپ و راست متمایل شدند و از راه مستقیم که همان راه کتاب و سنت است گمراه گشتند، سپس درباره برخى از عبارات که اشاره به وجود مهدى موعود صلوات الله علیه است توضیح مى دهد و همان عقیده معتزله را بیان مى کند که خداوند این امام را در آخر الزمان خواهد آفرید و مدتى پوشیده خواهد ماند و دعوت کنندگانى خواهد داشت که مردم را به سوى او فرا خواهند خواند و فرمان او را تقریر مى کنند و آن امام پس از پوشیدگى و غیبت آشکار مى شود و کشورها را به تصرف مى آورد و دولتها را سرکوب مى سازد و زمین را آماده و مهیا مى سازد و سپس درباره یاران امام زمان توضیح مى دهد و جملات و عبارات خطبه را شرح مى دهد که آنان بر امور پیچیده و رازهاى نهانى آگاه مى شوند و هر بام و شام ساغر حکمت مى آشامند و معارف ربانى و اسرار خداوندى صبح و شب ایشان را سیراب مى کند و ایشان عارفانى هستند که میان زهد و حکمت و شجاعت را جمع کرده اند و به راستى شایسته اند که انصار امامى باشند که خدایش برگزیده است و او را در آخرین وقت جهان مى آفریند و خاتم اولیاست و عصاى تکلیف پیش او افکنده خواهد شد… 

مقصود و منظور امیر المومنین علیه السلام از این گروه گمراه دشمنان قریشى و غیر قریشى آن حضرت اند که در جنگ صفین مقابل او ایستاده و جنگ کرده اند و همانها هستند که رحم و پیوند خویشاوندى رسول خدا را بریده اند و ریسمان خدایى را گسسته اند و پایه هاى حکومت را به دیگران منتقل کرده اند؛ نظیر: عمروعاص ، مغیره بن شعبه ، مروان بن حکم ، ولید بن عقبه ، حبیب بن مسلمه ، یسر بن ارطاه ، عبدالله بن زبیر، سعید بن عاص ، حوشب ذى الکلاع ، شرحبیل بن سمط، ابو الاعور سلمى و کسان دیگرى که در بخشهاى گذشته و آنچه مربوط به صفین بوده است نامهاى ایشان را آورده و گفته ایم و همین گروه بودند که امامت را از على علیه السلام به معاویه منتقل کردند و پایه حکومت را از جاى خود در آوردند و در جایى که سزاوار نبود نهادند. 

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۴ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۱۲۸

خطبه ۱۴۹ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)( سخنان آن حضرت (ع ) پیش از مرگش)

۱۴۹ و من کلام له ع قبل موته

أَیُّهَا النَّاسُ- کُلُّ امْرِئٍ لَاقٍ مَا یَفِرُّ مِنْهُ فِی فِرَارِهِ- الْأَجَلُ مَسَاقُ النَّفْسِ وَ الْهَرَبُ مِنْهُ مُوَافَاتُهُ- کَمْ أَطْرَدْتُ الْأَیَّامَ أَبْحَثُهَا عَنْ مَکْنُونِ هَذَا الْأَمْرِ- فَأَبَى اللَّهُ إِلَّا إِخْفَاءَهُ هَیْهَاتَ عِلْمٌ مَخْزُونٌ- أَمَّا وَصِیَّتِی فَاللَّهَ لَا تُشْرِکُوا بِهِ شَیْئاً- وَ مُحَمَّداً ص فَلَا تُضَیِّعُوا سُنَّتَهُ- أَقِیمُوا هَذَیْنِ الْعَمُودَیْنِ- وَ أَوْقِدُوا هَذَیْنِ الْمِصْبَاحَیْنِ- وَ خَلَاکُمْ ذَمٌّ مَا لَمْ تَشْرُدُوا- حُمِّلَ کُلُّ امْرِئٍ مِنْکُمْ مَجْهُودَهُ- وَ خُفِّفَ عَنِ الْجَهَلَهِ- رَبٌّ رَحِیمٌ وَ دِینٌ قَوِیمٌ وَ إِمَامٌ عَلِیمٌ- أَنَا بِالْأَمْسِ صَاحِبُکُمْ- وَ أَنَا الْیَوْمَ عِبْرَهٌ لَکُمْ وَ غَداً مُفَارِقُکُمْ- غَفَرَ اللَّهُ لِی وَ لَکُمْ- إِنْ ثَبَتَتِ الْوَطْأَهُ فِی هَذِهِ الْمَزَلَّهِ فَذَاکَ- وَ إِنْ تَدْحَضِ الْقَدَمُ فَإِنَّا کُنَّا فِی أَفْیَاءِ أَغْصَانٍ- وَ مَهَبِّ رِیَاحٍ وَ تَحْتَ ظِلِّ غَمَامٍ- اضْمَحَلَّ فِی الْجَوِّ مُتَلَفَّقُهَا وَ عَفَا فِی الْأَرْضِ مَخَطُّهَا- وَ إِنَّمَا کُنْتُ جَاراً جَاوَرَکُمْ بَدَنِی أَیَّاماً- وَ سَتُعْقَبُونَ مِنِّی جُثَّهً خَلَاءً- سَاکِنَهً بَعْدَ حَرَاکٍ وَ صَامِتَهً بَعْدَ نُطْقٍ- لِیَعِظَکُمْ هُدُوئِی وَ خُفُوتُ إِطْرَاقِی وَ سُکُونُ أَطْرَافِی- فَإِنَّهُ أَوْعَظُ لِلْمُعْتَبِرِینَ مِنَ الْمَنْطِقِ الْبَلِیغِ- وَ الْقَوْلِ الْمَسْمُوعِ-وَدَاعِی لَکُمْ وَدَاعُ امْرِئٍ مُرْصِدٍ لِلتَّلَاقِی- غَداً تَرَوْنَ أَیَّامِی وَ یَکْشِفُ لَکُمْ عَنْ سَرَائِرِی- وَ تَعْرِفُونَنِی بَعْدَ خُلُوِّ مَکَانِی وَ قِیَامِ غَیْرِی مَقَامِی‏

مطابق خطبه ۱۴۹ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۱۴۹)از سخنان آن حضرت (ع ) پیش از مرگش

(در این خطبه که با عبارت ( ایها الناس کل امرى ء لاق ما یفرمنه فراره ) (اى مردم ، هر کس از چیزى بگریزد در گریز خود همان را خواهد دید) شروع مى شود. ابن ابى الحدید ضمن شرح مطالب ، موضوعى مختصر در مورد تاریخ طبرى مطرح کرده است .)

ابن سخن دلالت بر آن دارد که على علیه السلام چگونگى کشته شدن خود را از جمیع جهات و به تفصیل نمى دانسته و پیامبر (ص ) در این مورد علم مجمل و مختصرى به او ارزانى فرموده است . این موضوع ثابت است که پیامبر (ص ) به او فرموده است (بزودى بر این ضربه مى خورى ، و اشاره به فرق سرش فرموده است و این از آن خضاب مى شود و اشاره به ریش على فرمود) این هم ثابت شده است که پیامبر (ص ) به على فرموده است (آیا مى دانى بدبخت ترین پیشینیان کیست ؟) عرضه داشت : آرى آنکه ناقه را پى کرد. فرمود (آیا مى دانى بدبخت ترین پسینیان کیست ؟) عرضه داشت نه . فرمود (آن کس که بر سرت ضربه مى زند و ریش تو را خضاب مى کند).

سخن امیر المومنین على علیه السلام همچنین دلالت مى کند بر اینکه پس از ضربه زدن ابن ملجم به طور قطع نمى دانسته است که از ضربت او خواهد مرد مگر نمى بینى که مى گوید (اگر سلامت ماندم همان چیزى است که شما آن را خواهانید  و اهل و فرزندان خود را مخاطب قرار داده است و شایسته نبوده است که بگوید این همان چیزى است که من خواهان آنم ، زیرا على علیه السلام آخرت را بیش از دنیا مى خواسته است . در کلام دیگرى هم که از او نقل شده است تاکید موضوعى که گفتیم دیده مى شود و آن این سخن اوست که مى گوید: (اگر زنده ماندم من خود صاحب خون خویشتنم و اگر مردم یک ضربه در مقابل ضربه ).

همچنین این گفتار على علیه السلام که فرموده است (من امروز مایه عبرت شمایم و فردا از شما جدا مى شوم ) و سخنان دیگرى که نظیر این سخن باشد با سخن ما تناقضى ندارد و این بدان جهت است که منظور او از کلمه فردا همان فرداى واقعى نیست بلکه مقصود زمان آینده است همان گونه که انسان سالم هم گاهى مى گوید: فردا من مى میرم چرا باید براى این جهان آزمندى کنم . گاهى انسان در بیمارى سخت خود به زن و فرزندان خویش مى گوید: با شما بدرود مى کنم و از شما جدا مى شوم و بزودى خانه از من خالى مى ماند و شما بر دورى و جدایى من اندوهگین مى شوید و پس از من جایگاه مرا خواهید شناخت . همه این سخنان با گمان قوى است و صالحان و نکوکاران با این سخنان مى خواهند دیگران را پند و اندرز دهند و شنوندگان را به جانب پرهیزگارى بکشند و آنان را از دوستى نسبت به دنیا و هواى نفس بازدارند. و اگر بگویى در مورد این سخن على علیه السلام به ابن ملجم چه مى گویى که به او فرمود:
(من پاداش دادن به او را مى خواهم و او کشتن مرا مى خواهد چه کسى پوزشخواه این دوست مرادى توست ؟) 

و در مورد این گفتار شیعیان خالص که (اى کاش او را بکشى ) و پاسخ او که فرمود (قاتل خود را چگونه بکشم ) یا این پاسخ دیگرش که فرمود (او که هنوز مرا نکشته است چگونه کسى را که قاتل نیست بکشم ؟) و اینکه على (ع ) در آن شب که ابن ملجم او را ضربت زد در مورد مرغابیهایى که پشت سرش بانگ مى زدند فرمود: آنها را به حال خود بگذارید که نوحه گرانند و اینکه در همان شب فرمود: امشب رسول خدا را در خواب دیدم و پیش آن حضرت شکایت بردم و گفتم : اى رسول خدا، از امت تو چه سختیها و چه ناملایمتها که نکشیدم . فرمود: برایشان نفرین کن . گفتم : بار خدایا، عوض آنان بهتر از ایشان را به من ارزانى فرماى و عوض من بدتر از من به آنان بده . و این گفتار امیر المومنین على که (من در حال جنگ کشته نمى شوم و همانا به صورت غافلگیر کردن و ناگهانى کشته مى شوم ، مردى گمنام مرا خواهد کشت ) و در این باره اخبار فراوانى از على علیه السلام رسیده است .

مى گویم : تمام این اخبار دلالت بر آن نمى کند که على (ع ) موضوع را به صورت مفصل و از همه جهات بداند، مگر نمى بینى که در اخبار و آثار چیزى که دلالت کند بر وقت معین کشته شدن وجود ندارد و همچنین از جایگاهى که در آن کشته مى شود سخنى نیست . 

 البته در مورد ابن ملجم ممکن است على (ع ) دانسته باشد او همان کسى است که او را خواهد کشت . ولى چنین نبوده است که به صورت محقق دانسته باشد که همین ضربت جان شریفش را خواهد گرفت و همچنین ممکن بوده است که از این ضربه بهبود یابد و برهد و بعدها کشته شدنش به دست ابن ملجم اتفاق بیفتد هر چند در دراز مدت باشد و این کار محال نیست که نظیر آن اتفاق افتاده است : عبدالملک بن مروان به روزگار حکومت معاویه عمر بن سعید اشدق را به سبب کدورتى که میان آن دو بود زخمى کرد، عمرو از او گذشت کرد ولى بعدها قضاء و سرنوشت چنان بود که عبدالملک به دست خود همانگونه که گوسپند را مى کشتند سر عمرو بن سعید اشدق را برید.

اما گفتار على علیه السلام در مورد مرغابیها که فرموده است (آزادشان بگذارید که نوحه گرانند) شاید مى دانسته است در آن شب ضربه مى خورد و زخمى مى شود هر چند نمى دانسته است که از آن ضربه خواهد مرد، و نوحه گران گاه بر مقتول و گاه بر مجروح نوحه مى کنند، و آن خواب دیدن و نفرین کردن دلالت بر این ندارد که کسى علم به وقت معین آن داشته باشد و دلالت بر این موضوع هم ندارد که اجابت دعا و نفرین همان دم صورت بگیرد…

آرى چنان بود که پس از مرگ على (ع ) و از دست دادن او مقام و منزلت او براى ایشان آشکار شد و پس از اینکه حکومت دیگران را از پى حکومت او دیدند دانستند که على (ع ) با آن جنگهاى بزرگ فقط رضاى خداوند را مى خواسته است و اینکه در زمین کار ناپسند آشکار نگردد، هر چند گروهى به روزگار زندگى او مى پنداشتند که او آهنگ پادشاهى و دنیا را دارد.

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۴ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۱۰۲

خطبه ۱۴۸ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)( اهل بصره-کشته شدن طلحه و زبیر)

۱۴۸ و من کلام له ع فی ذکر أهل البصره

کُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا یَرْجُو الْأَمْرَ لَهُ- وَ یَعْطِفُهُ عَلَیْهِ دُونَ صَاحِبِهِ- لَا یَمُتَّانِ إِلَى اللَّهِ بِحَبْلٍ- وَ لَا یَمُدَّانِ إِلَیْهِ بِسَبَبٍ- کُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا حَامِلُ ضَبٍّ لِصَاحِبِهِ- وَ عَمَّا قَلِیلٍ یَکْشِفُ قِنَاعَهُ بِهِ- وَ اللَّهِ لَئِنْ أَصَابُوا الَّذِی یُرِیدُونَ- لَیَنْتَزِعَنَّ هَذَا نَفْسَ هَذَا- وَ لَیَأْتِیَنَّ هَذَا عَلَى هَذَا- قَدْ قَامَتِ الْفِئَهُ الْبَاغِیَهُ فَأَیْنَ الْمُحْتَسِبُونَ- قَدْ سُنَّتَ لَهُمُ السُّنَنُ وَ قُدِّمَ لَهُمُ الْخَبَرُ- وَ لِکُلِّ ضَلَّهٍ عِلَّهٌ وَ لِکُلِّ نَاکِثٍ شُبْهَهٌ- وَ اللَّهِ لَا أَکُونُ کَمُسْتَمِعِ اللَّدْمِ- یَسْمَعُ النَّاعِیَ وَ یَحْضُرُ الْبَاکِیَ ثُمَّ لَا یَعْتَبِر

مطابق خطبه ۱۴۸ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۱۴۸) از سخنان على علیه السلام درباره اهل بصره

در این خطبه که با عبارت کل واحد منهما یرجو الامرله (هریک از آن دو حکومت را براى خود امیدوار است ) شروع مى شود، ابن ابى الحدید پس از توضیح لغات و اینکه ضمیر تثنیه (آن دو) به طلحه و زبیر برمى گردد مطالب زیر را آورده است . او ضمن شرح این جمله على علیه السلام که فرموده است (بدون تردید این یکى در صدد آن است که جان آن یکى را بگیرد) مى گوید: سخنى درست است که در آن هیچ شکى نیست که ممکن نیست ریاست را دو تن با یکدیگر تدبیر کنند و اگر هر یک از آن دو به چیزى که مى خواست مى رسید بر دیگرى شورش مى کرد و او را مى کشت زیرا که پادشاهى و ملک عقیم است مورخان نوشته اند که طلحه و زبیر پیش از شروع جنگ با یکدیگر اختلاف داشتند و آن دو در مورد اینکه کدامیک عهده دار پیشنمازى باشند اختلاف کردند تا آنجا که عایشه به محمد بن طلحه و عبدالله بن زبیر فرمان داد تا پایان جنگ یک روز این و یک روز آن با مردم نماز بگزارند. 

وانگهى عبدالله بن زبیر مدعى بود که عثمان روز جنگ در خانه اش به خلافت او تصریح کرده است و دلیلى که عرضه مى داشت این بود که عثمان او را در پیشنمازى جانشین خود کرده و بار دیگر مدعى مى شد که عثمان به خلافت او نص صریح کرده است . طلحه خواست فرمان دهد که مردم بر او به امارت سلام دهند و از این جهت که از قبیله تیم بود خود را به عایشه مقرب مى دانست و زبیر هم شوهر اسماء خواهر عایشه بود و سرانجام عایشه به مردم فرمان داد که به هر دو به امارت سلام دهند. در مورد سرپرستى و فرماندهى جنگ هم با یکدیگر اختلاف داشتند آن چنان که در آغاز کار هر دو خواهان آن بودند و سپس هر دو از آن کناره گرفتند.
ما در بخشهاى گذشته اخبار بسیارى از جنگ جمل آورده ایم .

از اخبار جنگ جمل

ابو مخنف روایت مى کند و مى گوید: همین که مردم براى نبرد صف کشیدند و رویاروى شدند، على علیه السلام به یاران خود فرمود: هیچ کس از شما یک تیر نیندازد و هیچ یک از شما نیزه یى نزند تا من فرمان دهم و پس از اینکه آنان شروع به جنگ و کشتار کنند. یاران جمل شروع به تیرباران سخت و پیاپى کردند، یاران امیر المومنین (ع ) فریاد برآوردند و گفتند: اى امیر المومنین ! تیرهاى آنان ما را از پاى درآورد، جسد مردى را هم که کشته شده بود کنار خیمه کوچکى که على (ع ) در آن بود آوردند و گفتند: این فلانى است که کشته شده است . فرمود: بار خدایا، گواه باش . سپس فرمود: این را بر این قوم حجت آورید. در این هنگام جسد مردى دیگر را که کشته شده بود آوردند و گفتند: این هم کشته شده است . على همچنان عرضه داشت : بار خدایا، گواه باش و افزود که این را هم بر این قوم حجت آورید.

در این هنگام عبدالله بن بدیل بن ورقاء خزاعى که از اصحاب بود در حالى که جسد برادر خود عبدالرحمان را که تیرى خورده و کشته شده بود بر دوش مى کشید آمد و جسد را مقابل على (ع ) بر زمین نهاد و گفت : اى امیر المومنین ! این برادر من است که کشته شده است . در این هنگام على علیه السلام انا لله و انا الیه راجعون بر زبان آورد و زره پیامبر (ص ) را که نامش ذات الفضول بود خواست و پوشید. دامن زره را به دست خویش از شکم خود بالاتر گرفت و به یکى از نزدیکان خود فرمود: تا بر کمر او عمامه یى به صورت کمربند بست و سپس شمشیر را بر شانه انداخت و رایت سپاه رسول خدا (ص ) را که نامش عقاب بود به فرزندش محمد سپرد و به دو فرزند گرامى خود حسن و حسین علیهما السلام فرمود: من به سبب قرب شما به رسول خدا (ص ) شما را رها کردم و رایت را به برادرتان دادم .

ابو مخنف مى گوید: على علیه السلام گرد یاران خود گشت و این آیه را تلاوت مى کرد: (آیا مى پندارید به بهشت وارد مى شوید و بر شما مثل آنچه بر کسانى که پیش از شما درگذشته اند نرسیده است ! رنج و سختى بر آنان رسید و متزلزل شدند تا آنجا که پیامبر و آنان که به او گرویده بودند گفتند: نصرت خداوند کجاست ؟ هان که نصرت خداوند نزدیک است .) سپس گفت : خداوند بر ما و شما صبر ارزانى فرماید و براى ما و شما نصرت و عزت مقدر دارد و براى ما و شما در هر کارى پشتیبان باشد.

سپس قرآنى را با دست خود برافراشت و فرمود: چه کسى این قرآن را مى گیرد و ایشان را به آنچه در آن است فرا مى خواند؟ و در قبال این کار بهشت براى او خواهد بود. پسرى جوان که نامش مسلم بود برخاست که جامه یى سپید بر تن داشت ، گفت : من این قرآن را مى گیرم . على (ع ) به او نگریست و فرمود: اى جوانمرد! اگر این قرآن را بگیرى نخست دست راست تو قطع مى شود، باید آن را با دست چپ بگیرى که آن هم قطع خواهد شد و سپس چندان شمشیر بر تو زده مى شود تا کشته شوى . جوان گفت : مرا صبر بر این کار نیست . على (ع ) براى بار دوم فریاد برآورد باز همان جوان برخاست و على (ع ) همان سخن را تکرار کرد و آن جوان هم همان سخن را چند بار تکرار کرد. سرانجام جوان گفت : من این قرآن را مى گیرم و آنچه تو گفتى در راه خدا اندک است . پس قرآن را گرفت و راه افتاد و همین که میان آنان رسید فریاد برآورد و گفت : این کتاب خدا میان ما و شما حکم باشد. مردى بر او ضربتى زد و دست راست او را برید، قرآن را به دست چپ گرفت ، دیگر ضربه اى زد و دست چپش را جدا کرد قرآن را در آغوش گرفت چندان بر او شمشیر زدند که کشته شد.

ام ذریح عبدى در این باره چنین سروده است :
(بار خدایا مسلم با قرآنى که مولاى ایشان به او سپرده بود به سوى آنان رفت و آنان را به ایمان و دادگرى فرا خواند و کتاب خدا را بر آنان تلاوت کرد که آنان را به بیم نینداخت و در حالى که مادرشان (عایشه ) ایستاده بود لبه هاى شمشیر خود را از خون او خضاب بستند. آرى عایشه آنان را به گمراهى فرمان مى دهد و ایشان را منع نمى کند) 
ابو مخنف مى گوید: در این هنگام على علیه السلام به پسر خود محمد دستور داد رایت را پیش ببرد. او رایت را پیش برد و کشتار در هر دو گروه صورت گرفت و جنگ برپا شد.

کشته شدن طلحه و زبیر

گوید: در مورد طلحه چنین بود که چون طرفداران و سپاه طلحه و زبیر سستى گرفتند مروان گفت : جز امروز دیگر نخواهم توانست انتقام خون عثمان را از طلحه بگیرم و تیرى بر او انداخت که به ساق پایش خورد و رگ بزرگ آن را درید و خون از او مى رفت . طلحه از یکى از غلامان خود که استر داشت یارى خواست ؛ او را سوار کرد و پشت به جنگ داد و به غلام خود مى گفت : اى واى بر تو، آیا جایى پیدا نمى شود که بتوانم پیاده شوم ، این خونریزى مرا کشت ! غلامش به او مى گفت : بگریز و خود را نجات بده وگرنه آن قوم به تو خواهند رسید. طلحه گفت : به خدا سوگند کشته شدن هیچ پیرمرد محترمى را ضایع تر از کشته شدن خودم ندیده ام . سرانجام به یکى از خانه هاى بصره رسید و فرود آمد و همانجا مرد.

و روایت شده است که پیش از آن که مروان به طلحه تیر بزند او چند تیر دیگر خورده بود و چند جاى بدن او زخمى بود.
ابوالحسن مدائنى روایت مى کند که على علیه السلام از کنار بدن طلحه که جان مى داد عبور کرد کرد و گفت : به خدا سوگند که بسیار ناخوش مى داشتم شما را این چنین در شهرها در خاک و خون افتاده ببینم ولى تقدیر هر چیز که حتمى شده باشد اتفاق خواهد افتاد و سپس به این ابیات تمثل جست :
(و چون با شتاب آهنگ کارى مى کنى نمى دانى در کدام سرزمین فروماندگى تو را در مى یابد، شخص بینوا نمى داند چه هنگام توانگرى اوست و توانگر نمى داند چه هنگام بینوا مى شود …).

اما زبیر در وادى السباع در حالى که از میدان جنگ برمى گشت به دست این جرموز غافلگیر و کشته شد. او از آنچه کرده بود پشیمان بود و چگونگى کشته شدن او در بخشهاى گذشته این کتاب بیان شد.

کلبى روایت مى کند و مى گوید: آن رگ طلحه که تیر خورده بود هرگاه دست خود را بر آن مى نهاد و آن را مى گرفت خون باز مى ایستاد و هرگاه دستش را برمى داشت خون روان مى شد. طلحه مى گفت : این تیرى است که خداوند متعال آن را فرستاده است و فرمان خدا سرنوشت محتوم است و هرگز چون امروز ندیده ام که خون مردى قرشى این چنین تباه شود.

گوید: و هرگاه حسن بصرى این موضوع را مى شنید یا براى او حکایت مى کردند و مى گفت : (اى کلاغک ناپسند، نتیجه کارت را بچش !)
ابو مخنف از عبدالله بن عون ، از نافع نقل مى کند که مى گفته است : خودم از مروان بن حکم شنیدم مى گفت : طلحه را من کشتم . ابو مخنف همچنین مى گوید:
عبدالملک بن مروان مى گفت : اگر نه این است که پدرم به من گفت به طلحه تیر زده و او را کشته است هیچ فرد تیمى را رها نمى کردم و او را در قبال خون عثمان مى کشتم . گوید: منظور عبدالملک بن مروان محمد بن ابى بکر و طلحه بودند که عثمان را کشته بودند و هر دو از قبیله تیم هستند.

ابو مخنف گوید: عبدالرحمان بن جندب ، از پدرش جندب بن عبدالله براى ما نقل کرد که مى گفته است : از کنار طلحه گذشتم او را همراه گروهى دیدم که جنگ مى کرد و همگى آنان زخمى شده بودند و مردم بر ایشان چیره شده بودند، طلحه را هم در حالى دیدم که شمشیر در دست داشت و زخمى شده بود و یارانش یکى یکى یا دو به دو از او جدا مى شدند و خود شنیدم که طلحه مى گفت : اى بندگان خدا، شکیبایى که پس از پایدارى و شکیبایى پیروزى و پاداش است . من به او گفتم : مادرت بر سوگت بگرید، بگریز بگریز! به خدا سوگند، نه پیروزى نصیب تو مى شود و نه پاداش داده مى شوى بلکه گناه کردى و زیانکار شدى .

آن گاه بر یارانش فریاد کشیدم و از گرد او پراکنده شدند و اگر مى خواستم او را نیزه بزنم زده بودم ، ولى به طلحه گفتم : به خدا سوگند، اگر بخواهم مى توانم روى همین خاک تو را بر زمین افکنم و به خاک و خون کشم . گفت : به خدا سوگند، در آن صورت در دنیا و آخرت نابود خواهى شد. گفتم : به خدا سوگند، در حالتى در آمده اى که ریختن خون تو حلال است و تو از پشیمانان خواهى بود. او برگشت و فقط سه نفر همراهش بودند و ندانستم سرانجام کارش چگونه شده است ولى این را مى دانم که مرده و هلاک شده است .
همچنین روایت شده که طلحه در آن روز مى گفته است : هرگز گمان نمى کردم که این آیه که خداوند متعال فرموده است(بپرهیزید از آن فتنه که فقط به کسانى از شما که ستم کرده اند نمى رسد  بلکه همه گیر است )، درباره ما نازل شده باشد.

مدائنى مى گوید: هنگامى که طلحه زخمى شده و پشت به میدان جنگ کرده بود و در جستجوى جایى بود که در آن فرود آید به هر یک از یاران على علیه السلام که از کنار او مى گذشت مى گفت : من طلحه هستم . چه کسى مرا پناه مى دهد؟ و این سخن را مکرر مى گفت . مدائنى مى گوید: هرگاه این سخن را براى حسن بصرى مى گفتند مى گفت : همانا که او در جوار و پناه گسترده یى بوده است .

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۴ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۳۸

خطبه ۱۴۶ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۱۴۶ و من کلام له ع- و قد استشاره عمر فی الشخوص لقتال الفرس بنفسه

إِنَّ هَذَا الْأَمْرَ لَمْ یَکُنْ نَصْرُهُ- وَ لَا خِذْلَانُهُ بِکَثْرَهٍ وَ لَا بِقِلَّهٍ- وَ هُوَ دِینُ اللَّهِ الَّذِی أَظْهَرَهُ- وَ جُنْدُهُ الَّذِی أَعَدَّهُ وَ أَمَدَّهُ- حَتَّى بَلَغَ مَا بَلَغَ وَ طَلَعَ حَیْثُمَا طَلَعَ- وَ نَحْنُ عَلَى مَوْعُودٍ مِنَ اللَّهِ- وَ اللَّهُ مُنْجِزٌ وَعْدَهُ وَ نَاصِرٌ جُنْدَهُ- وَ مَکَانُ الْقَیِّمِ بِالْأَمْرِ مَکَانُ النِّظَامِ مِنَ الْخَرَزِ- یَجْمَعُهُ وَ یَضُمُّهُ- فَإِنِ انْقَطَعَ النِّظَامُ تَفَرَّقَ وَ ذَهَبَ- ثُمَّ لَمْ یَجْتَمِعْ بِحَذَافِیرِهِ أَبَداً- وَ الْعَرَبُ الْیَوْمَ وَ إِنْ کَانُوا قَلِیلًا- فَهُمْ کَثِیرُونَ بِالْإِسْلَامِ- عَزِیزُونَ بِالِاجْتِمَاعِ- فَکُنْ قُطْباً وَ اسْتَدِرِ الرَّحَى بِالْعَرَبِ- وَ أَصْلِهِمْ دُونَکَ نَارَ الْحَرْبِ- فَإِنَّکَ إِنْ شَخَصْتَ مِنْ هَذِهِ الْأَرْضِ- انْتَقَضَتْ عَلَیْکَ الْعَرَبُ مِنْ أَطْرَافِهَا وَ أَقْطَارِهَا- حَتَّى یَکُونَ مَا تَدَعُ وَرَاءَکَ مِنَ الْعَوْرَاتِ- أَهَمَّ إِلَیْکَ مِمَّا بَیْنَ یَدَیْکَ- إِنَّ الْأَعَاجِمَ إِنْ یَنْظُرُوا إِلَیْکَ غَداً یَقُولُوا- هَذَا أَصْلُ الْعَرَبِ فَإِذَا اقْتَطَعْتُمُوهُ اسْتَرَحْتُمْ- فَیَکُونُ ذَلِکَ أَشَدَّ لِکَلْبِهِمْ عَلَیْکَ وَ طَمَعِهِمْ فِیکَ- فَأَمَّا مَا ذَکَرْتَ مِنْ مَسِیرِ الْقَوْمِ إِلَى قِتَالِ الْمُسْلِمِینَ- فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ هُوَ أَکْرَهُ لِمَسِیرِهِمْ مِنْکَ- وَ هُوَ أَقْدَرُ عَلَى تَغْیِیرِ مَا یَکْرَهُ- وَ أَمَّا مَا ذَکَرْتَ مِنْ عَدَدِهِمْ- فَإِنَّا لَمْ نَکُنْ نُقَاتِلُ فِیمَا مَضَى بِالْکَثْرَهِ- وَ إِنَّمَا کُنَّا نُقَاتِلُ بِالنَّصْرِ وَ الْمَعُونَه

مطابق خطبه ۱۴۶ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۱۴۶)از سخنان على علیه السلام هنگامى که عمر با او مشورت کرد که به تن خویش به جنگ ایرانیان برود.

(در این خطبه که با عبارت ( ان هذالامر لم یکن نصره و لاخذ لانه بکثره و لا بقله ) (همانا نصرت و زبونى در این کار افزونى و کمى شمار افراد بستگى ندارد) شروع مى شود، ابن ابى الحدید مباحث تاریخى زیر را آورده است .)

جنگ قادسیه

بدان که درباره این موضوع که این سخنان را چه هنگامى براى عمر فرموده است اختلاف نظر است ؛ برخى گفته اند: در مورد جنگ قادسیه بیان داشته است و برخى گفته اند: در مورد جنگ نهاوند است . مدائنى در کتاب الفتوح خود سخن اول را پذیرفته است و طبرى در کتاب التاریخ الکبیر خود سخن دوم را قبول کرده است و همان گونه که روش ماست و در مورد بیان مطالب سیره و جنگها تاکنون معمول داشته ایم اشاره به مختصرى به این دو جنگ خواهیم داشت .

جنگ قادسیه به سال چهاردهم هجرت بوده است . عمر به مسلمانان در مورد این جنگ رایزنى کرد و در روایت ابو الحسن على بن محمد بن سیف مدائنى چنین آمده است : على علیه السلام به وى پیشنهاد کرد که او شخصا نرود و گفت : اگر تو بروى ایرانیان را همتى جز درمانده کردن تو نخواهد بود که مى دانند تو محور آسیاى عربى و پس از آن براى اسلام دولتى نخواهد بود. کسان دیگرى غیر از على علیه السلام به عمر پیشنهاد کردند که خود برود و او نپذیرفت و راى و پیشنهاد على را پذیرفت . کسان دیگرى غیر از مداینى روایت کرده اند که این راى را عبدالرحمان بن عوف پیشنهاد کرد.

ابو جعفر محمد بن جریر طبرى مى گوید: پس از آنکه براى عمر از حرکت خویش انصراف حاصل آمد سعد بن ابى وقاص را بر مسلمانان امیر قرار داد، یزدگرد هم رستم ارمنى را بر ایرانیان فرماندهى داد. سعد بن ابى وقاص ، نعمان بن مقرن را به رسالت پیش ‍ یزدگرد گسیل داشت .

نعمان به حضور او در آمد و سخنى درشت گفت . یزدگرد گفت : اگر نه این است که رسولان را نمى کشند تو را مى کشتم . سپس توبره یى پر از خاک بر سرش نهادند و او را براندند و از دروازه هاى مداین بیرونش کردند و یزدگرد به او گفت : پیش ‍ سالار خود برگرد که من براى رستم نوشته ام تا او و سپاهیان عربش را در خندق قادسیه به خاک بسپارد و پس از آن اعراب را به یکدیگر گرفتار و سرگرم خواهم ساخت و ایشان را سخت تر از آنچه شاپور ذوالاکتاف زخمى ساخت زخمى خواهم کرد. نعمان بن مقرن پیش سعد برگشت و او را آگاه ساخت . سعد به او گفت : مترس که خداوند سرزمین ایشان را در اختیار و ملک ما قرار داد و این را به فال نیک مى گرفت که خود خاکشان را به او داده اند.

ابو جعفر طبرى گوید: رستم از آغاز کردن به جنگ تن مى زد و آن را خوش نمى داشت و سلامت را ترجیح مى داد. یزدگرد چند بار او را به شتاب در جنگ واداشت و او همچنان نمى پذیرفت و مصلحت مى دید که کار به درازا کشد. شمار لشکریان سعد بن ابى وقاص سى و اند هزار و شمار لشکریان رستم یکصد و بیست هزار بود. رستم از قادسیه تا مداین مردان را گماشته بود که به فاصله کم ایستاده بودند و همین که رستم سخن مى گفت آنان به یکدیگر مى گفتند و همان دم آن سخن به آگاهى یزدگرد مى رسید. در جنگ قادسیه طلیحه بن خویلد و عمرو بن خویلد و عمرو بن معدى کرب و شماخ بن ضرار و عبده بن طبیب شاعر و اوس بن معن همراه مسلمانان بودند و میان مردم برپا مى خاستند و براى آنان شعر مى خواندند و ایشان را به جنگ تحریض مى کردند. ایرانیان براى اینکه نگریزند خویشتن را با زنجیرها به یکدیگر بسته بودند و آن گروه که خود را بسته بودند حدود سى هزار تن بودند.

نخستین روزى که دو گروه به جان یکدیگر افتادند فیلهایى که همراه لشکر رستم بود بر اسبها و سوارکاران (مسلمانان ) حمله بردند و آنان را زیر پا گرفتند ولى گروهى از پیادگان در قبال فیلها ایستادگى کردند. شمار فیلها سى و سه بود که فیل پادشاه یکى از آنها بود و فیلى سپید و تنومند بود. مردان پیاده با شمشیر خرطوم فیلان را قطع کردند و نعره آنها بلند شد در این روز که نخستین روز جنگ بود پانصد تن از مسلمانان و دو هزار تن از ایران کشته شدند.

روز دوم ابو عبیده بن جراح با لشکرهاى مسلمانان از شام رسید که پشتیبان سعد بن ابى وقاص بودند و این روز که در آن جنگ دوم صورت گرفت بر ایرانیان دشوارتر از روز نخست بود و از مسلمانان دو هزار تن و از مشرکان ده هزار تن کشته شدند.

روز سوم از بامداد به جنگ پرداختند و روزى سخت بر عرب و عجم بود و هر دو گروه پایدارى کردند و آن روز و آن شب همچنان جنگ ادامه داشت و هیچ کس سخن نمى گفت و سخن آنان جز هیاهو نبود و به این سبب آن شب را (شب هریر)نام نهادند.

همه اخبار و صداها از سعد بن ابى وقاص و رستم قطع شد و سعد فقط به نماز و دعا خواندن و گریستن روى آورده بود و مردم آن شب را خسته و فرسوده به صبح آوردند که تمام آن شب دیده فرو نبسته بودند و جنگ همچنان تا هنگام ظهر ادامه داشت . در این هنگام خداوند طوفانى سخت برانگیخت و این به روز چهارم بود و گرد و خاک را به سوى ایرانیان جهت داد و آنان شکست خوردند و اعراب کنار تخت رستم رسیدند؛ رستم از تخت خود برخاست تا سوار بر شترى شود و پرچم فراز سرش بود، هلال بن علقمه بارى را که رستم روى آن بود زد و با شمشیر ریسمانهاى آن را برید، یکى از دو لنگه بر هلال افتاد و دیگرى بر رستم و مهره هاى پشت او را درهم شکست ، رستم خود را به جانب آب کشاند و خویشتن را در آن انداخت و هلال هم بر او حمله برد و پایش را بگرفت و از آب بیرونش کشید و او را زیر سم اسبان افکند و خود بالاى تخت رفت و فریاد برآورد: من هلالم ، من قاتل رستم هستم ! در این هنگام ایرانیان شکست خورده و به هزیمت رفتند و گروهى از ایشان در آب سقوط کردند و حدود سى هزار تن از ایرانیان کشته شدند و اموال و جامه هاى آنان که بسیار فراوان بود به غارت رفت .

اعراب به کافور بسیارى دست یافتند و چون آن را نمى شناختند اهمیتى ندادند و به وزن مساوى با نمک فروختند و از این کار شاد بودند و مى گفتند: نمک خوبى از آنها گرفتیم و نمک ناپسندى به آنان دادیم . مقدار بسیارى جام زرین و سیمین که بیرون از حد شمار بود به دست آوردند و گاه مردى از اعراب دو جام زرین را به دوست خود مى داد تا از او یک جام سیمین بگیرد زیرا از سپیدى و رخشندگى آن بیشتر لذت مى برد و فریاد مى زد:چه کسى حاضر است دو (جام ) زرد را با یک (جام ) سپید عوض کند.

سعد بن ابى وقاص غنیمتها و آنچه را به دست آمده بود براى عمر فرستاد و عمر براى سعد نوشت ایرانیان را تعقیب مکن و همانجا که هستى بمان و آن را جایگاه خویش قرار ده . سعد همانجا که محل امروز کوفه است فرود آمد و نخست حدود مسجد آن را مشخص ساخت و سپس در آنجا خانه و جایگاههایى براى اعراب ساخت .

جنگ نهاوند

در مورد جنگ نهاوند، ابو جعفر محمد بن جریر طبرى در کتاب تاریخ چنین آورده است : چون عمر مى خواست با ایرانیان و سپاههاى خسرو که در نهاوند جمع بودند جنگ کند با اصحاب پیامبر (ص ) رایزنى کرد. عثمان برخاست و پس از گفتن تشهد گفت : اى امیر المومنین ! من چنین مصلحت مى بینم که براى شامیان بنویسى از شام حرکت کنند و بروند و براى یمنى ها بنویس از یمن حرکت کنند و سپس خود همراه مردم این دو شهر محترم (مکه و مدینه ) به سوى دو شهر بصره و کوفه برو و به کمک نیروهاى مسلمانان با نیروى مشرکان رویاروى شو و اگر چنین کنى و با همه کسانى که نزد تو و همراه تو هستند به جنگ آنان بروى شمار آنان هر چه باشد در نظر تو اندک خواهد آمد و تو نیرومندتر و پرشمارتر خواهى بود، تو پس از آن روز چیزى از خود باقى مخواه و دیگر از دنیا عزت و قدرتى نخواهى یافت و در هیچ پناهى نخواهى بود. این روز را روزهایى از پى است ، تو خود به تن خویش و راى و یاران خود در آن حاضر باش و از آن غیبت مکن .

ابو جعفر طبرى مى گوید: طلحه برخاست و گفت : اى امیر المومنین ! همانا کارها تو را استوار کرده است و سختیها تو را آزموده است و تجربه ها ورزیده ات ساخته است تو خود دانى ، اینک این تو و این اندیشه تو، در دست تو وا نمانیم و کار خود را جز به تو وا نمى گذاریم . اینک فرمان بده تو را اجابت کنیم و ما را فرا خوان تا فرمانبردارى کنیم و دستور سوار شدن بده تا سوار شویم و به هرسو که مى خواهى ما را روانه کن تا روانه شویم که تو عهده دار و سالار این کارى و تو خود آزموده و محنت کشیده اى و هیچ چیز از فرجام کارها براى تو جز با نیکى و پسندیدگى نبوده است .

على بن ابى طالب علیه السلام فرمود: اما بعد، همانا نصرت و زبونى در این کار به بیشى و کمى افراد نیست همانا که آیین خداوند است که آن را ظاهر ساخته است و لشکر خداوند است که آن را عزت بخشیده و با فرشتگان امداد فرموده است تا به این پایه و مایه رسیده است وانگهى ما بر وعده خداوند چشم امید داریم و خداوند وعده خود را برمى آورد و لشکر خود را نصرت مى بخشد. جایگاه تو در مورد ایشان همچون بند و رشته گلوبند است که همه گوهرها را جمع مى کند و نگه مى دارد و اگر آن رشته پاره شود هرچه بر آن است پاشیده مى شود و به هر سو مى رود و سپس هرگز جمع نمى شود.

اعراب هم هر چند امروز از لحاظ شمار اندک اند ولى در پناه اسلام ، عزیز و نیرومنداند. بر جاى خود باش و براى مردم کوفه که سران و بزرگان عرب اند بنویس که دو سوم آنان به جنگ بروند و یک سوم ایشان در شهر بمانند و براى مردم بصره بنویس که با بخشى از نیروهاى خود آنان را مدد کنند و مردم شام و یمن را از جایگاه خود حرکت مده که اگر شامیان را حرکت دهى رومیان ، آهنگ حمله به زن و فرزند ایشان مى کنند و اگر یمنى ها را از این سرزمین و از یمن ایشان حرکت دهى حبشیان آهنگ حمله به زن و فرزند آنان مى کنند و اگر خودت از این سرزمین حرکت کنى و بروى اعراب بادیه نشین از هر سو پیمان شکنى مى کنند و چنان خواهد شد که نگرانى تو از پشت سرت در مورد زنان و نوامیس به مراتب مهمتر از آن خواهد بود که در پیش روى دارى و ایرانیان هم فردا همین که تو را ببینند خواهند گفت : این مرد ریشه و امیر عرب است و موجب شدت حمله آنان بر تو خواهد شد. اما آنچه که درباره حرکت مشرکان گفتى ، خداوند حرکت آنان را از تو ناخوشتر مى دارد و خودش تواناتر است که آنچه را ناخوش مى دارد تغییر دهد. اما آنچه درباره شمار ایشان گفتى ما در جنگهاى گذشته با تکیه بر شمار و بسیارى نیرو جنگ نمى کردیم بلکه با صبر و پایدارى و انتظار نصرت مى جنگیدیم . عمر گفت : آرى ، همین راى درست است و دوست مى داشتم همین کار را انجام دهم . اینک بر من اشاره کنید که چه کسى را به حکومت آن مرز بگمارم ؟ گفتند: تو خودت به مردم آشناترى آنان پیش تو آمده اند ایشان را دیده اى و با آنان گفتگو کرده اى . عمر گفت : آرى ، به خدا سوگند کار ایشان را به مردى وامى گذارم که در قبال سرنیزه هاى نخستین دشمن پایدار و سخت استوار باشد. گفتند: اى امیر المومنین او چه کسى است ؟ گفت : نعمان بن مقرن . گفتند: آرى که شایسته براى آن کار است .

نعمان بن مقرن در آن هنگام در بصره بود، عمر براى او نامه نوشت و او را به فرماندهى سپاه گماشت .
ابو جعفر طبرى مى گوید: عمر براى نعمان چنین نوشت : به نهاوند برو که تو را سالار جنگ با فیروزان که سالار سپاهیان کسرى است قرار دادم اگر براى تو حادثه یى آمد فرمانده حذیقه بن الیمان خواهد بود و اگر براى او حادثه یى پیش آمد نعیم بن مقرن فرمانده خواهد بود و اگر خداوند براى شما فتح و پیروزى نصیب فرمود غنایم را که خداوند بر مردم ارزانى فرموده است میان ایشان تقسیم کن و چیزى از آن پیش من مفرست و اگر قوم پیمان شکنى کردند دیگر نه مرا ببینى و نه من تو را. اینک طلیحه بن خویلد و عمرو بن معدى کرب را به سبب آنکه به فنون جنگ آگاه اند همراه تو قرار دادم ؛ با آن دو مشورت کن ولى ایشان را بر کارى مگمار.

ابو جعفر طبرى مى گوید: نعمان همراه اعراب حرکت کرد و به نهاوند رسید و این موضوع به سال هفتم خلافت عمر بود. دو گروه رویاروى شدند و جنگ درگرفت . مسلمانان مشرکان را تا کنار خندقها عقب راندند و آنان به شهرها و دژهاى خود پناهنده شدند و این کار بر مسلمانان گران آمد. طلیحه به نعمان گفت : پیشنهاد مى کنم و چنین مصلحت مى بینم که گروهى از سواران را گسیل دارى و ایشان را تحریک کنى و چون تحریک شوند برخى از ایشان بیرون خواهند آمد و با شما درگیر خواهند شد، شما براى آنان راه بگشایید، آنان طمع خواهند بست و به تعقیب شما مى پردازند و شما ناگاه برگردید و حمله کنید تا خداوند به آنچه دوست مى دارد میان ما و ایشان حکم کند.

نعمان این کار را انجام داد و همان گونه بود که طلیحه پنداشته بود و ایرانیان از دژها و حصارهاى خود بیرون آمدند و چون مسلمانان را تعقیب کردند ناگاه نعمان با مردم حمله آورد و جنگى سخت کردند آنچنان که شنوندگان نظیر آن را نشنیده بودند. اسب نعمان لغزید و او را با سر بر زمین کوفت و نعمان کشته شد. رایت را برادرش نعیم برداشت ، حذیفه پیش آمد و نعیم رایت را به او سپرد. مسلمانان کشته شدند امیر خود را پوشیده داشتند و همچنان به جنگ ادامه دادند تا شب فرا رسید و تاریک شد؛ مشرکان برگشتند و مسلمانان آنان را تعقیب کردند مشرکان سرگردان شدند و جنگ را رها کردند، مسلمانان تیغ بر آنان نهادند و بیرون از شمار از آنان کشتند، آنان به فیروزان که در حال فرار بود رسیدند او به گردنه یى رسید که گروه بسیارى استر در حالى که عمل بر آنان بود عبور مى کردند و بدین سان اجل او فرا رسید و کشته شد و مسلمانان مى گفتند: خداوند را لشکرهایى از عمل است .

مسلمانان وارد نهاوند شدند و به هر چه که در آن بود دست یافتند و غنایم این جنگ بسیار بود و براى عمر گسیل داشتند که چون غنایم را بدید بگریست . مسلمانان به او گفتند: امروز روز شادى و شادکامى است ، گریه تو از چیست ؟ گفت : گمان مى کنم که خداوند متعال این گونه غنایم را از رسول خود که سلام و درود بر او باد و از ابوبکر به سبب خیرى که بر آنان اراده فرموده بود پوشیده داشته است و چنین مى بینم که گشایش این غنایم براى من به سبب شرى است که نسبت به من اراده فرموده است ؛ بعید نیست و چیزى نمى گذرد که این اموال مسلمانان و مردم را به فتنه دراندازد.

عمر سپس دستهاى خود را سوى آسمان برافراشت و دعا مى کرد و مى گفت :بار خدایا، مرا در پرده عصمت قرار ده و به خویشتنم وا مگذار! و این کلمات را مکرر ادعا مى کرد و همه آن اموال را میان مسلمانان تقسیم کرد.

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۴ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۱۱۱

خطبه ۱۴۴ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۱۴۴ و من خطبه له ع

بَعَثَ رُسُلَهُ بِمَا خَصَّهُمْ بِهِ مِنْ وَحْیِهِ- وَ جَعَلَهُمْ حُجَّهً لَهُ عَلَى خَلْقِهِ- لِئَلَّا تَجِبَ الْحُجَّهُ لَهُمْ بِتَرْکِ الْإِعْذَارِ إِلَیْهِمْ- فَدَعَاهُمْ بِلِسَانِ الصِّدْقِ إِلَى سَبِیلِ الْحَقِّ- أَلَا إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى قَدْ کَشَفَ الْخَلْقَ کَشْفَهً- لَا أَنَّهُ جَهِلَ مَا أَخْفَوْهُ مِنْ مَصُونِ أَسْرَارِهِمْ- وَ مَکْنُونِ ضَمَائِرِهِمْ- وَ لَکِنْ لِیَبْلُوَهُمْ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا- فَیَکُونَ الثَّوَابُ جَزَاءً وَ الْعِقَابُ بَوَاءً- أَیْنَ الَّذِینَ زَعَمُوا أَنَّهُمُ الرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ دُونَنَا- کَذِباً وَ بَغْیاً عَلَیْنَا أَنْ رَفَعَنَا اللَّهُ وَ وَضَعَهُمْ- وَ أَعْطَانَا وَ حَرَمَهُمْ وَ أَدْخَلَنَا وَ أَخْرَجَهُمْ- بِنَا یُسْتَعْطَى الْهُدَى وَ یُسْتَجْلَى الْعَمَى- إِنَّ الْأَئِمَّهَ مِنْ قُرَیْشٍ- غُرِسُوا فِی هَذَا الْبَطْنِ مِنْ هَاشِمٍ لَا تَصْلُحُ عَلَى سِوَاهُمْ- وَ لَا تَصْلُحُ الْوُلَاهُ مِنْ غَیْرِهِم‏

مِنْهَا- آثَرُوا عَاجِلًا وَ أَخَّرُوا آجِلًا- وَ تَرَکُوا صَافِیاً وَ شَرِبُوا آجِناً- کَأَنِّی أَنْظُرُ إِلَى فَاسِقِهِمْ وَ قَدْ صَحِبَ الْمُنْکَرَ فَأَلِفَهُ- وَ بَسِئَ بِهِ وَ وَافَقَهُ حَتَّى شَابَتْ عَلَیْهِ مَفَارِقُهُ- وَ صُبِغَتْ بِهِ خَلَائِقُهُ- ثُمَّ أَقْبَلَ مُزْبِداً کَالتَّیَّارِ لَا یُبَالِی مَا غَرَّقَ- أَوْ کَوَقْعِ النَّارِ فِی الْهَشِیمِ لَا یَحْفِلُ مَا حَرَّقَ- أَیْنَ الْعُقُولُ الْمُسْتَصْبِحَهُ بِمَصَابِیحِ الْهُدَى- وَ الْأَبْصَارُ اللَّامِحَهُ إِلَى مَنَازِلِ التَّقْوَى- أَیْنَ الْقُلُوبُ الَّتِی وُهِبَتْ لِلَّهِ وَ عُوقِدَتْ عَلَى طَاعَهِ اللَّهِ- ازْدَحَمُوا عَلَى الْحُطَامِ وَ تَشَاحُّوا عَلَى الْحَرَامِ- وَ رُفِعَ لَهُمْ عَلَمُ الْجَنَّهِ وَ النَّارِ- فَصَرَفُوا عَنِ الْجَنَّهِ وُجُوهَهُمْ- وَ أَقْبَلُوا إِلَى النَّارِ بِأَعْمَالِهِمْ- وَ دَعَاهُمْ رَبُّهُمْ فَنَفَرُوا وَ وَلَّوْا- وَ دَعَاهُمُ الشَّیْطَانُ فَاسْتَجَابُوا وَ أَقْبَلُوا

 

مطابق خطبه ۱۴۴ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۱۴۴)از سخنان آن حضرت (ع )

در این خطبه که با عبارت بعث رسله بما خصهم به من وحیه (خداوند پیامبران خویش را با وحى که ویژه آنان فرموده برانگیخته است ) شروع مى شود پس از توضیح مختصرى درباره مطالب کلامى خطبه بحث مختصر زیر را ایراد کرده است که اگر چه طاهر آن به کلام بیشتر شباهت دارد ولى حاوى نکات تاریخى و اجتماعى است . )

اختلاف فرقه هاى اسلامى در اینکه ائمه باید از قریش باشند

مردم در مورد شرط نسب براى امامت اختلاف نظر دارند، گروهى از یاران قدیمى معتزله ما گفته اند: در امامت نسب به هیچ روى شرط نیست و امامت براى قرشى و غیر قرشى سزاوار است به شرطى که فاضل و داراى شرایط معتبر دیگر باشد و اجتماع کلمه مسلمانان در مورد پیشوایى او صورت گرفته باشد. خوارج نیز همین عقیده را دارند.

بیشتر مردم همچنین بیشتر یاران ما بر این عقیده اند که نسب در آن شرط است و امامت سزاوار کسى جز اعراب نیست و از میان اعراب هم سزاوار قریش است . بیشتر یاران (معتزلى ) ما مى گویند: معنى این گفتار پیامبر (ص ) که فرموده است(ائمه از قریش ‍ هستند) این است که اگر میان قریش کسى پیدا شود که براى امت شایسته باشد حق تقدم با اوست ولى اگر میان قریش کسى که شایسته امت است موجود نباشد شرط قرشى بودن ملاحظه نخواهد شد.

برخى از یاران ما گفته اند: معنى این خبر این است که قریش هیچ گاه خالى از کسى که شایسته امامت است نخواهد بود و با این خبر این موضوع را واجب دانسته اند که در هر عصر و زمان کسى از قریش که شایسته و سزاوار حکومت است وجود نخواهد داشت .

گروه بیشترى از زیدیه معتقدند که امامت فقط ویژه فرزندان و فرزند زادگان فاطمه (ع ) و از نسل ابو طالب است و براى هیچ کس ‍ دیگر غیر از این دو گروه روا نیست و امامت صحیح نخواهد بود مگر اینکه شخص فاضل زاهد عالم عادل شجاع و سیاستمدار براى آن قیام کند و مردم را به آن فرا خواند. برخى از زیدیه امامت را در افرادى که فاطمى نباشند ولى از نسل على علیه السلام باشند جایز مى دانند ولى این از اقوال شاذ و نادر ایشان است .

راوندیه  خلافت و امامت را از میان همه خانواده هاى قریش مخصوص عباس عموى پیامبر که رحمت خدا بر او باد و فرزندانش ‍ مى دانند و این عقیده و سخن به هنگام خلافت منصور دوانیقى و مهدى عباسى اظهار شده است .
اما امامیه امامت را میان فرزند زادگان حسین علیه السلام مى دانند که آن هم براى اشخاص معینى از ایشان و به اعتقاد امامیه امامت براى کسى دیگر غیر از ایشان روا نیست .

کیسانیه هم امامت را در محمد بن حنفیه و فرزندان او مى دانند و برخى از ایشان آن را قابل انتقال به فرزندان دیگران هم دانسته اند.
اگر بگویى تو این کتاب را بر مبناى قواعد معتزله و اصول ایشان شرح داده اى بنابراین ، این سخن تو چیست که تصریح بر آن است که در نظر امامیه امامت از میان قریش فقط سزاوار بنى هاشم است و این موضوع اعتقاد و مذهب هیچ یک از معتزله نه قدماى ایشان و نه متاخران آنان است .

مى گویم : این موضوع مشکل است و مرا در آن نظر خاصى است و آن این است که اگر ثابت شود على علیه السلام آن را فرموده است من هم همان عقیده را خواهم داشت که براى من ثابت شده است که پیامبر (ص ) درباره على علیه السلام فرموده است (او همراه حق است و به هر کجا که رود حق با او خواهد بود)وانگهى ممکن است این سخن را تاویل کرد و مطابق مذهب معتزله باشد و چنین معنى شود که مراد از آن مرحله کمال امامت است همان گونه که این گفتار رسول خدا (ص ) را که فرموده اند (نماز براى همسایه مسجد نیست مگر در مسجد)باید به مرحله کمال نماز معنى کرد نه اینکه نمازى که در خانه گزارده شود صحیح نیست .

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۴ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۴۱

خطبه ۱۴۰ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)(نهى از غیبت کردن از مردم)

۱۴۰ و من کلام له ع فی النهی عن غیبه الناس

وَ إِنَّمَا یَنْبَغِی لِأَهْلِ الْعِصْمَهِ وَ الْمَصْنُوعِ إِلَیْهِمْ فِی السَّلَامَهِ- أَنْ یَرْحَمُوا أَهْلَ الذُّنُوبِ وَ الْمَعْصِیَهِ- وَ یَکُونَ الشُّکْرُ هُوَ الْغَالِبَ عَلَیْهِمْ- وَ الْحَاجِزَ لَهُمْ عَنْهُمْ- فَکَیْفَ بِالْعَائِبِ الَّذِی عَابَ أَخَاهُ وَ عَیَّرَهُ بِبَلْوَاهُ- أَ مَا ذَکَرَ مَوْضِعَ سَتْرِ اللَّهِ عَلَیْهِ مِنْ ذُنُوبِهِ- مِمَّا هُوَ أَعْظَمُ مِنَ الذَّنْبِ الَّذِی عَابَهُ بِهِ- وَ کَیْفَ یَذُمُّهُ بِذَنْبٍ قَدْ رَکِبَ مِثْلَهُ- فَإِنْ لَمْ یَکُنْ رَکِبَ ذَلِکَ الذَّنْبَ بِعَیْنِهِ- فَقَدْ عَصَى اللَّهَ فِیمَا سِوَاهُ مِمَّا هُوَ أَعْظَمُ مِنْهُ- وَ ایْمُ اللَّهِ لَئِنْ لَمْ یَکُنْ عَصَاهُ فِی الْکَبِیرِ- وَ عَصَاهُ فِی الصَّغِیرِ لَجُرْأَتُهُ عَلَى عَیْبِ النَّاسِ أَکْبَرُ- یَا عَبْدَ اللَّهِ لَا تَعْجَلْ فِی عَیْبِ أَحَدٍ بِذَنْبِهِ- فَلَعَلَّهُ مَغْفُورٌ لَهُ وَ لَا تَأْمَنْ عَلَى نَفْسِکَ صَغِیرَ مَعْصِیَهٍ- فَلَعَلَّکَ مُعَذَّبٌ عَلَیْهِ- فَلْیَکْفُفْ مَنْ عَلِمَ مِنْکُمْ عَیْبَ غَیْرِهِ لِمَا یَعْلَمُ مِنْ عَیْبِ نَفْسِهِ- وَ لْیَکُنِ الشُّکْرُ شَاغِلًا لَهُ عَلَى مُعَافَاتِهِ مِمَّا ابْتُلِیَ غَیْرُهُ بِه‏

مطابق خطبه ۱۴۰ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۱۴۰)از سخنان آن حضرت (ع ) در نهى از غیبت کردن از مردم

(در این خطبه که با عبارت ( و انما ینبغى لاهل العصمه و المصنوع الیهم فى السلامه ان برحموا اهل الذنوب و المعصیه)(همانا براى آنان که اهل عصمت اند و سلامت از گناه براى آنان فراهم است شایسته است که بر بزهکاران و گنه پیشگان رحمت آورند) شروع مى شود هیچ گونه بحث تاریخى نیامده است ولى مبحثى بسیار خواندنى و عبرت آموز درباره زشتى غیبت و بر شمردن عیب مردم در غیاب ایشان در چهار فصل آورده است که با راستى بسیار مفید است :

فصل نخست ، درباره سخنان خداوند و بزرگان در نکوهش غیبت و گوش دادن به آن است که با بخشى از آیه دوازدهم سوره حجرات شروع مى شود و خداوند فرموده است ( و غیبت مکنید برخى از شما برخى را) و سپس به ذکر احادیث و سخنان برخى از زهاد و لطایفى پرداخته و نیکو از عهده برآمده است .

فصل دوم ، درباره حکم غیبت از لحاظ دین است که آن را از جهات مختلف بررسى کرده و این روایت را نیز آورده است که معاذ بن جبل روایت مى کند و مى گوید: در حضور رسول خدا (ص ) نام مردى برده شد؛ گروهى گفتند: چه مرد ناتوانى است . پیامبر (ص ) فرمود: از دوست خویش غیبت کردید. گفتند: همان چیزى که در اوست گفتیم . فرمود: اگر چیزى که در او نبود مى گفتید بر او تهمت زده بودید.

فصل سوم ، در علل و انگیزه هاى غیبت است

و فصل چهارم در نشان دادن راه توبه از غیبت . این تذکر براى اطلاع خوانندگان محترمى بود که اگر علاقه مند باشند به متن مراجعه کنند.)

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۴ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۱۳۲