خطبه۱۳۹ ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه۱۴۰صبحی صالح)

و من کلام له ( علیه ‏السلام ) فی النهی عن غیبه الناس‏

وَ إِنَّمَا یَنْبَغِی لِأَهْلِ اَلْعِصْمَهِ وَ اَلْمَصْنُوعِ إِلَیْهِمْ فِی اَلسَّلاَمَهِ أَنْ یَرْحَمُوا أَهْلَ اَلذُّنُوبِ وَ اَلْمَعْصِیَهِ وَ یَکُونَ اَلشُّکْرُ هُوَ اَلْغَالِبَ عَلَیْهِمْ وَ اَلْحَاجِزَ لَهُمْ عَنْهُمْ فَکَیْفَ بِالْعَائِبِ اَلَّذِی عَابَ أَخَاهُ وَ عَیَّرَهُ بِبَلْوَاهُ أَ مَا ذَکَرَ مَوْضِعَ سَتْرِ اَللَّهِ عَلَیْهِ مِنْ ذُنُوبِهِ مِمَّا هُوَ أَعْظَمُ مِنَ اَلذَّنْبِ اَلَّذِی عَابَهُ بِهِ وَ کَیْفَ یَذُمُّهُ بِذَنْبٍ قَدْ رَکِبَ مِثْلَهُ فَإِنْ لَمْ یَکُنْ رَکِبَ ذَلِکَ اَلذَّنْبَ بِعَیْنِهِ فَقَدْ عَصَى اَللَّهَ فِیمَا سِوَاهُ مِمَّا هُوَ أَعْظَمُ مِنْهُ وَ اَیْمُ اَللَّهِ لَئِنْ لَمْ یَکُنْ عَصَاهُ فِی اَلْکَبِیرِ وَ عَصَاهُ فِی اَلصَّغِیرِ لَجُرْأَتُهُ عَلَى عَیْبِ اَلنَّاسِ أَکْبَرُ یَا عَبْدَ اَللَّهِ لاَ تَعْجَلْ فِی عَیْبِ أَحَدٍ بِذَنْبِهِ فَلَعَلَّهُ مَغْفُورٌ لَهُ وَ لاَ تَأْمَنْ عَلَى نَفْسِکَ صَغِیرَ مَعْصِیَهٍ فَلَعَلَّکَ مُعَذَّبٌ عَلَیْهِ فَلْیَکْفُفْ مَنْ عَلِمَ مِنْکُمْ عَیْبَ غَیْرِهِ لِمَا یَعْلَمُ مِنْ عَیْبِ نَفْسِهِ وَ لْیَکُنِ اَلشُّکْرُ شَاغِلاً لَهُ عَلَى مُعَافَاتِهِ مِمَّا اُبْتُلِیَ بِهِ غَیْرُهُ

ترجمه

از سخنان آن حضرت علیه السّلام است که در نهى از غیبت بیان فرموده است :

« سزاوار است کسانى که از گناه دورى گزیده و خداوند آنان را از آلودگى به آن مصون داشته است ، به گنهکاران و اهل معصیت ترحّم کنند ، و سپاس خداوند بر آنها غالب ، و مانع آن باشد که به عیبجویى از آنان بپردازند ،چگونه است حال غیبت کننده‏ اى که عیب برادر غایبش را بازگو مى‏ کند ، و بر گناهى که دامنگیر او شده به سرزنش وى مى ‏پردازد . آیا به یاد نمى ‏آورد که خداوند گناهانى را از او پوشیده است که بسیار بزرگتر از گناهى است که برادر خود را بدان سرزنش کرده است ؟ و چگونه او را بر گناهى نکوهش مى‏کند که خودش همانند آن را به جا آورده است ، و اگر او همان گناه را به جا نیاورده ، خدا را به طرق دیگرى معصیت کرده که از گناه برادرش بزرگتر بوده است ، سوگند به خدا که اگر هم گناه بزرگى را مرتکب نشده ، و عصیان او اندک و کوچک باشد ، همین جرأت و گستاخى او بر بازگویى عیب مردم ،گناهى بس بزرگتر است .

اى بنده خدا در عیبجویى و نکوهش گناه هیچ کس شتاب مکن ، شاید خداوند گناه او را آمرزیده باشد ، و بر نفس خویش از گناه کوچک خود ایمن مباش ، شاید بر آن کیفر و مجازات شوى ، بنابراین هر کدام از شما به خاطر عیبى که در خود مى‏بیند از ذکر عیبى که در دیگرى سراغ دارد باز ایستد ، و شکر این نعمت که خداوند او را بدان عیب دچار نساخته او را از توجّه به کسى که بدان گرفتار است باز دارد . »

شرح

منظور از اهل عصمت و کسانى که داراى ملکه خوددارى از گناه مى‏باشند ،همان کسانى هستند که خداوند آنان را یارى کرده است ، تا بر نفس امّاره پیروز شوند ، و آن را اسیر نیروى عاقله خود گردانند ، و در نتیجه داراى ملکه ترک گناه و قدرت خوددارى از ارتکاب حرام شوند ، اینها همانهایى هستند که خداوند نعمت سلامت از انحراف ، و سلوک در راه خودش را به آنها بخشیده ، و آنان را از افتادن در پرتگاه نابودى مصون داشته است .

امام ( ع ) نخست آنان را به وظایفى که دارند آگاه مى‏سازد ، و تذکّر مى‏دهد که به اهل معصیت ترحّم داشته باشند ، این ترحّم و دلسوزى هنگامى در آنها پدید مى‏آید که از احوال گنهکاران و وقوع آنها در پرتگاه نابودى عبرت گیرند ، بدیهى است این خوى بندگان شایسته خداوند است که هنگامى که کسى را در سراشیب خطر مى‏بینند ، او را دستگیرى و نسبت به رهایى او اقدام مى‏کنند ، دیگر این که شکر نعمتهاى خداوند بر وجود آنها غالب باشد و آنها را از آلودگى وانحراف باز دارد ، و این زمانى میسّر است که از مشاهده احوال گنهکاران عبرت گیرند ، و از این که خداوند به آنها بخشش فرموده ، و در سرکوبى شیطان که مادّه گناه و ریشه انحراف است ، آنها را یارى کرده است به سپاس او مشغول باشند .

فرموده است : فکیف بالغائب .

این آغاز تذکّرى است به افرادى که رتبه آنان از کسانى که داراى ملکه خوددارى از گناهند پایین‏تر مى‏باشد و کم و بیش مرتکب گناهان کوچک یا بزرگ مى‏شوند ، مشعر بر این که بدگویى از دیگران را ترک کنند ، و مانند این است که فرموده است : این اظهار ترحّم و دلسوزى نسبت به گنهکاران شایسته کسانى است که خداوند آنان را از آلودگى به گناه مصون و در امان داشته است امّا جز آنها از قبیل کسى که به عیبجویى برادر خود مى‏پردازد و بر مصیبت و بلایى که دچار است او را سرزنش مى‏کند در خور این امر نیستند بلکه آنچه بر هر یک از این افراد لازم است این است که غیبت و عیبجویى از دیگران را ترک کند و خدا را هر چه بیشتر شکر و سپاس گوید ، زیرا خداوند پرده بر روى گناهان او افکنده ، و آنچه را که در اوست و از عیب برادرش که او را به سبب آن سرزنش مى‏کند بزرگتر و زشت‏تر است از دیگران مستور و پوشیده داشته است ، و این نعمتى است که باید خدا را بدان شکر گوید ، و با ذکر موضع ستر اللّه علیه من ذنوبه به نعمتى که خداوند به چنین کسى بخشیده و به او این شایستگى و آمادگى را داده که پرده بر عیبش افکند و گناهش را پوشیده بدارد اشاره فرموده است . در جمله و کیف یذمّه بذنب . . . ، استفهام بر سبیل انکار است ، و با اظهار شگفتى که صورت احتجاج و استدلال را دارد مى‏پرسد : چگونه کسى دیگرى را بر گناهى سرزنش مى‏کند و حال این که خود ، آن را به جا مى‏آورد ، مفاد این عبارت تا جمله یا عبد اللّه این است که جایز نیست کسى دیگرى را به گناهى که خود مرتکب آن مى‏شود عیبجویى و سرزنش کند ، زیرا گناهى را که او مرتکب شده یا مانند همان گناهى است که خود آن را به جا مى‏آورد ، یا بزرگتر و یا کوچکتر از آن است

اگر او را به سبب گناهى عیبجویى کرده که خود مانند آن یا بزرگتر از آن را مرتکب شده است ، بر اوست که به سرزنش خویش پردازد ، و این امر او را از نکوهش دیگران باز دارد ، و اگر گناه کسى که مورد عیبجویى اوست از گناه او کوچکتر است حقّ چنین کارى را ندارد ، زیرا با توجّه به این که خود او آن گناه را به جا آورده ، مرتکب غیبت شده و یکى از معاصى کبیره را به عمل آورده است .

این که فرموده است : جرأت به عیبجویى و بازگویى گناه دیگران ، در نزد خداوند گناهى بزرگتر است ، یا براى مبالغه در نکوهش این گناه است ، و یا به سبب این است که آثار زشتى که بر دیگر محرّمات مترتّب مى‏شود کمتر از مفاسدى است که در نتیجه غیبت و بدگویى مردم از یکدیگر در جامعه پدید مى‏آید ، زیرا یکى از مقاصد مهمّ شارع مقدّس ایجاد وحدت و هماهنگى در جامعه و همسو کردن مردم به وسیله اجراى اوامر و نواهى خداوند براى حرکت در راه اوست ، و این غرض هنگامى تحقّق پیدا مى‏کند که همکارى و همدلى و الفت و محبّت در میان مردم برقرار باشد ، و همگى یکدل و یک جهت مانند یک بنده فرمانبردار در خدمت آقا و مولاى خود باشند ، و دلهاى آنها از زنگار کینه و دشمنى و حسد و مانند اینها پاک باشد و چون بدگویى از دیگران ، نشانه کینه و باعث این است که کسى که مورد غیبت قرار گرفته نیز به بدگویى از غیبت کننده خود بپردازد ، و دامنه این فساد ، گسترش یابد ، و این کاملا ضدّ مقصود شارع مقدّس است لذا این عمل مفسده ‏اى بزرگ و اجتماعى به شمار آمده است ، به همین سبب در قرآن کریم و احادیث نبوى از آن نهى بسیار شده است ، چنان که در قرآن کریم است که « وَ لاَ یَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضاً [ ۱ ] » و تا آن اندازه در این باره تأکید وارد شده که در قرآن براى آن بخش از آبروى انسان که بر اثر غیبت تضییع مى‏شود ، واژه لحم ( گوشت ) استعاره شده و براى بیان شدّت کراهت و زشتى این عمل صفت مرده به آن داده و به گوشت مردگان تعبیر شده و فرموده است : « أیُحِبُّ أحَدُکُمْ أنْ یَأکُلَ لَحْمَ أخِیْهِ مَیْتاً [ ۲ ] » و پیامبر گرامى ( ص ) فرموده است : « از غیبت بپرهیزید ، چه غیبت از زنا بدتر است ، همانا مردى که زنا مى‏کند ممکن است خداوند از گناه او در گذرد ، امّا غیبت کننده را نمى‏آمرزد تا آن گاه که رفیق وى که مورد غیبت او قرار گرفته او را ببخشد » و نیز از آن حضرت روایت شده که فرموده است : « در شبى که به معراج برده شدم گذرم به گروهى افتاد که با ناخنهاى خویش صورتهاشان را مى‏خراشیدند ، از جبرائیل ( ع ) درباره آنها پرسیدم گفت : اینها کسانى هستند که از مردم بدگویى و غیبت مى‏کنند » ، براء بن عاذب روایت کرده است که پیامبر خدا ( ص ) ما را موعظه فرمود ، و آواز خود را در آن حال چنان بلند کرد که سخنان خود را به گوش دختران تازه بالغ که در خانه‏هایشان بودند نیز رسانید ، فرمود : زنهار مسلمانان را غیبت نکنید و پرده از عیبهاى آنها بر مدارید ،

زیرا هر کس از برادر مسلمان خود عیبجویى کند ، خداوند عیب او را پیگیرى مى‏کند و کسى که خداوند پیگیر عیب اوست او را رسوا مى‏گرداند هر چند در درون خانه‏اش خزیده باشد » .

پس از این امام ( ع ) از شتاب در سرزنش گنهکاران و عیبجویى از آنان نهى مى‏کند و هشدار مى‏دهد که لازم است این احتمال داده شود که گناهى را که در برادر مسلمانش سراغ دارد ، و به سبب آن او را مورد نکوهش قرار داده از جانب خداوند آمرزیده شده باشد ، هر چند از جمله گناهان بزرگ باشد ، براى این که مى‏توان احتمال داد که این گناه را به سبب حالتى که بر او چیره شده ، انجام داده و قدرت بر ترک آن نداشته است . همچنین نهى فرموده است از این که کسى گناه کوچک خود را ناچیز شمرده و از کیفر آن خود را ایمن بداند ، زیرا ممکن است همین گناه صغیره ملکه او گردد و در وجود او راسخ شود ، و به سبب آن موردعذاب و عقوبت خداوند قرار گیرد ، پس از این به دستور خود در موضوع لزوم خوددارى از عیبجویى دیگران ادامه داده و تذکّر مى‏دهد که هر کسى به اعتبار عیبهایى که در خویشتن سراغ دارد باید از پیگیرى عیبهاى دیگران باز ایستد ، و شکر خدا را پیشه خود کند که وى را از افتادن در ورطه گمراهى و هلاکت که گنهکاران در آن گرفتار و مورد آزمونند مصون داشته است .

باید دانست که غیبت عبارت از این است که کسى درباره دیگرى سخنى گوید که او نسبت آن را به خود ناخوش مى‏دارد و در عرف مردم هم این سخن دلالت بر نقصان داشته ، و نیز گوینده به قصد عیبجویى و نکوهش آن را گفته باشد ، خواه این نقصان مربوط به نارساییهاى جسمانى مانند کورى و یا یک چشمى بودن ، و یا حاکى از کمبودهاى روحى باشد مانند نادانى و حرص و ستمکارى یا این که خارج از این دو باشد ، مانند نداشتن اصل و نسب و یا پستى خانواده و تبار . این که در این تعریف گفته شد که باید گوینده قصد عیبجویى داشته باشد براى این است که مواردى از قبیل بیان عیب بیمار جهت پزشک ،

غیبت به شمار نمى‏آید ، همچنین است درخواست ترحّم و دستگیرى از صاحبان قدرت نسبت به کور و زمینگیر که گفتن نقص آنها غیبت محسوب نیست ، بارى غیبت گاهى به زبان انجام مى‏شود که معناى حقیقى آن است و گاهى هم به اشاره و دیگر چیزهایى است که مى‏توان به وسیله آنها عیب برادر مسلمان خود را اعلام کرد و به دیگران فهمانید که این هم مجازا غیبت گفته مى‏شود زیرا همان کاربرد را دارد . غیبت را انگیزه‏ هاى مختلفى به شرح زیر است :

۱ فرو نشاندن خشم . در بسیارى از اوقات انسان با گفتن بدیها و عیبهاى دیگران خشم خود را فرو مى‏نشاند .

۲ فخر فروشى و برتریجویى . چنان که کسى که به کار نویسندگى اشتغال دارد ، و شعر مى‏سراید بگوید : سخن فلانى رکیک و شعر او خنک است .

۳ شوخى و مسخرگى و وقت گذرانى یکى از اسباب دیگر غیبت است ، که هر چه مایه خنده حاضران مى ‏شود درباره دیگران مى‏گوید .

۴ از انگیزه‏هاى دیگر غیبت این است که بطور مثال کسى احساس کند که دیگرى در نظر دارد از او در نزد حاکم بدگویى کند ، او بر وى پیشى مى‏گیرد تا گفتار او را از اعتبار ساقط سازد .

گاهى ممکن است غیبت انگیزه‏هاى دیگرى جز اینها که ذکر شد نیز داشته باشد .

غیبت و بدگویى متجاهر به فسق یعنى کسى که آشکارا محرّمات را به جا مى‏آورد اجازه داده شده است ، همچنین غیبت میفروش و مخنّث ( مرد زن صفت ) و عشّار ( عشریّه‏ گیر ) که بسا به کار ناشایست خود ببالند و از ارتکاب آن شرم نمى‏کنند ، رخصت داده شده است ، چنان که پیامبر اکرم ( ص ) فرموده است : هر کس نقاب شرم را از رخسار خود به دور اندازد ، سخن گفتن از او غیبت نیست لیکن ترک غیبت و خاموشى سزاوارتر است ، و توفیق از خداوند است .

ترجمه نهج البلاغه شرح ابن میثم بحرانی جلد۳


[ ۱ ] سوره حجرات ( ۴۹ ) آیه ( ۱۲ ) یعنى : هیچ یک از شما دیگرى را غیبت نکند .

[ ۲ ] سوره حجرات ( ۴۹ ) آیه ( ۱۲ ) یعنى : آیا کسى از شما دوست دارد گوشت برادر مرده خود را بخورد ؟

بازدیدها: ۱۷

خطبه۱۳۸ ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه۱۳۹صبحی صالح)

و من کلام له ( علیه‏ السلام ) فی وقت الشورى‏

لَنْ یُسْرِعَ أَحَدٌ قَبْلِی إِلَى دَعْوَهِ حَقٍّ وَ صِلَهِ رَحِمٍ وَ عَائِدَهِ کَرَمٍ فَاسْمَعُوا قَوْلِی وَ عُوا مَنْطِقِی عَسَى أَنْ تَرَوْا هَذَا اَلْأَمْرَ مِنْ بَعْدِ هَذَا اَلْیَوْمِ تُنْتَضَى فِیهِ اَلسُّیُوفُ وَ تُخَانُ فِیهِ اَلْعُهُودُ حَتَّى یَکُونَ بَعْضُکُمْ أَئِمَّهً لِأَهْلِ اَلضَّلاَلَهِ وَ شِیعَهً لِأَهْلِ اَلْجَهَالَهِ

ترجمه

از سخنان آن حضرت علیه السّلام است در هنگام شورا ایراد فرموده است :

« هیچ کس پیش از من به اجابت دعوت حقّ ، و پیوند با خویشان ، و بخشش و احسان نشتافته است . پس سخن مرا بشنوید ، و گفتارم را به خاطر بسپارید ، شاید شاهد این باشید که پس از این براى امر خلافت شمشیرها از نیام کشیده شود و عهد و پیمانها شکسته گردد ، تا آن جا که برخى از شما پیشواى گمراهان ، و برخى دیگر دوستدار و پیرو نادانان باشید . »

شرح

این قسمتى از سخنان آن حضرت علیه السّلام است که خطاب به اعضاى شورا ایراد فرموده است ، و ما بخشى از اخبار آن را پیش از این بیان کرده‏ ایم .

فرموده است : لن یسرع أحد . . . تا و عائده کرم .

جملات مذکور را که مبتنى بر ذکر فضایل خود آن حضرت است ، براى این منظور بیان کرده است که سخنان او را گوش دهند چنان که پس از آن مى‏فرماید :

سخنم را بشنوید ، و گفتارم را به خاطر بسپارید .

امام ( ع ) سه فقره از فضایل خود را بیان فرموده است ، یکى این که در قبول دعوت حقّ و پیشبرد آن هیچ کس بر او پیشى نگرفته است ، و این نتیجه ملکه عدالت است ، دیگر صله رحم و حفظ پیوند خویشاوندى ، و دیگر بخشش و احسان است ، و این دو فضیلت از فروع ملکه عفّتند ، پس آنچه را دستور مى‏دهد بشنوند و در خاطر نگهدارند ، هشدار آن حضرت درباره امر خلافت و عواقب آن ، و آشفتگیهایى است که پس از آنها به خاطر رسیدن به آن روى خواهد داد ، چنان که هم اکنون این امر دستخوش اشتباه و ناهنجاریهایى شده است ، و مانند این است که مى‏ گوید : اگر کار خلافت بدینسان دچار اشتباه و مورد کشمکش و طمع کسانى باشد که شایستگى آن را ندارند ، و بر اساس غلبه جستن بر آنانى باشد که داراى استحقاق آنند ، شاید دیرى نگذرد که ببینید مردم براى به دست آوردن آن بر روى یکدیگر شمشیر مى‏ کشند ، و به پیمانها خیانت مى ‏شود ، این گفتار به طلحه و زبیر و معاویه و یاران آنها و گروه خوارج و حوادثى که در آینده پدید مى‏آورند و بر آن حضرت پوشیده نیست اشاره دارد .

فرموده است : حتّى یکون بعضکم . . . تا الجهاله .

یعنى : تا این که برخى از شما رهبر گمراهان ، و بعضى پیرو نادانان باشید ، مراد بیان نتیجه و حاصل درگیرى و ستیزگى براى به چنگ آوردن مقام خلافت است ، منظور از این که برخى از آنها رهبر گمراهان شوند ، طلحه و زبیر است ، و مقصود از أهل الضّلاله پیروان اینها مى‏باشد . مراد از أهل الجهاله معاویه و سران خوارج و دیگر حکّام بنى امیّه است و شیعه أهل الجهاله عبارت از یاران و پیروان اینهاست . و توفیق از خداوند است .

ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم [۳]

بازدیدها: ۱۹

خطبه۱۳۷ ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه۱۳۸صبحی صالح)

و من خطبه له ( علیه‏ السلام ) یومئ فیها إلى ذکر الملاحم‏

یَعْطِفُ اَلْهَوَى عَلَى اَلْهُدَى إِذَا عَطَفُوا اَلْهُدَى عَلَى اَلْهَوَى وَ یَعْطِفُ اَلرَّأْیَ عَلَى ؟ اَلْقُرْآنِ ؟

إِذَا عَطَفُوا ؟ اَلْقُرْآنَ ؟ عَلَى اَلرَّأْیِ

بخش اول

ترجمه

از خطبه ‏هاى آن حضرت علیه السّلام است در آن به رویدادهاى مهمّ آینده اشاره مى‏ فرماید :

« در آن هنگام که مردم زمانه رستگارى را به هواى نفس بدل کرده باشند او هواى نفس را به رستگارى باز مى‏گرداند و در آن زمان که قرآن را به رأى و اندیشه خود مبدّل ساخته‏ اند او آرا و اندیشه‏ ها را به قرآن بازگشت مى ‏دهد . »

شرح

این خطبه در توصیف امام منتظر ( ع ) است که طبق احادیث و اخبار ، ظهور آن حضرت در آخر الزّمان وعده داده شده است .

فرموده است : یعطف الهوى على الهدى .

یعنى : نفوس سرگردانى را که از راه حق باز مانده ، و در وادى ظلمانى هوسها و خواهشهاى نفسانى گام بر مى‏ دارند ، به راه خویش باز مى‏گرداند . و آنها را از تباهیها و اعتقادهاى فاسد گوناگون مى‏ رهاند و به پیروى از انوار هدایت خویش ، وا مى‏دارد ، این دگرگونى در آخر الزّمان واقع خواهد شد که مردم از پیروى انوار هدایت آلهى ، و حرکت در راه روشن حقّ برمى‏ گردند ، و به تبعیّت ازخواهشهاى نفسانى و اعتقادهاى باطل مى‏پردازند ، و دین ضعیف و ناتوان خواهد شد ، و مردم گمان مى‏ کنند که حقّ و هدایت همین گمراهیهایى است که به آنها دچارند .

همچنین درباره این که فرموده است : و یعطف الّرأی على القران إذا عطفوا القران على الرّأی یعنى : او هر نظریّه‏اى را که با قرآن سازگار نباشد ، طرد مى‏ کند ، و مردم را به آنچه موافق قرآن است و با کتاب الهى مخالفت ندارد ، برمى‏گرداند و این تحوّلات هنگامى روى خواهد داد که مردم قرآن را بر طبق آرا و افکار خویش تأویل کنند ، و آیات آن را با اندیشه‏ ها و خواهشهاى نفسانى خود تطبیق دهند ، چنان که ارباب مذاهب مختلف اسلامى چنین کرده ، هر کدام به دنبال خیالات و اوهام خویش به راه افتاده‏اند ، و هر یک از آنها مى‏پندارند که آنچه را قرآن حقّ و صحیح معرّفى مى‏کند همان است که او یافته و تشخیص داده است ، و جز آن حقّى وجود ندارد . و توفیق از خداست .

بخشى از این خطبه است :

حَتَّى تَقُومَ اَلْحَرْبُ بِکُمْ عَلَى سَاقٍ بَادِیاً نَوَاجِذُهَا مَمْلُوءَهً أَخْلاَفُهَا حُلْواً رَضَاعُهَا عَلْقَماً عَاقِبَتُهَا أَلاَ وَ فِی غَدٍ وَ سَیَأْتِی غَدٌ بِمَا لاَ تَعْرِفُونَ یَأْخُذُ اَلْوَالِی مِنْ غَیْرِهَا عُمَّالَهَا عَلَى مَسَاوِئِ أَعْمَالِهَا وَ تُخْرِجُ لَهُ اَلْأَرْضُ أَفَالِیذَ کَبِدِهَا وَ تُلْقِی إِلَیْهِ سِلْماً مَقَالِیدَهَا فَیُرِیکُمْ کَیْفَ عَدْلُ اَلسِّیرَهِ وَ یُحْیِی مَیِّتَ اَلْکِتَابِ وَ اَلسُّنَّهِ

لغات

أخلاف النّاقه : نوکهاى پستان ماده شتر

أفالیذ : جمع بر جمع است و مفرد آن فلذه است که به معناى پاره جگر مى‏باشد .

ترجمه

« تا این که جنگ در منتهاى شدّت خود به شما رو آورد . و چون شیر خشمگین دندانهایش را بنمایاند ، آن مانند شترى است که پستانهایش از شیر پر شده است و نوشیدن آن در آغاز شیرین و در پایان تلخ باشد ، آگاه باشید در فردا ، فردایى که نمى‏دانید با چه رویدادهایى همراه خواهد بود ، آن حاکم که از غیر آن طایفه است ، کارگزاران آنها را بر بدى کردارشان بازخواست مى‏ کند ، و زمین بهترین اندوخته‏ هایش را براى او بیرون مى‏آورد ، و کلیدهایش را به او تسلیم مى ‏کند ، در آن هنگام روش عدل و داد را به شما نشان خواهد داد ، و آنچه را از کتاب و سنّت مرده و از میان رفته زنده خواهد کرد . »

شرح

فرموده است : حتّى تقوم الحرب بکم على ساق . . . تا عاقبتها .

یعنى : تا این که جنگ با منتهاى شدّت به شما رو آورد ، گویا مراد ، بیان نتیجه سستى آنها در یارى و فرمانبردارى از آن حضرت در راه پیشبرد جنگ و روبرو شدن با دشمن است ، و مانند این است که گفته باشد : شما پیوسته از یارى و کمک دست باز داشته‏اید و از رفتن به سوى جنگ خوددارى و کناره‏گیرى مى‏کنید تا این که دشمن نیرو یابد ، و جنگ را در نهایت سختى بر شما تحمیل کند اصطلاح قیامها على السّاق به معناى این است که جنگ به منتهاى شدّت و اوج خود برسد ، و جمله بادیا نواجذها یعنى دندانهاى خود را آشکار مى‏سازد کنایه از سختیها و مصیبتهایى است که با جنگ همراه است ، و این از اوصاف شیر است که در هنگام خشم دندانهایش ظاهر مى‏شود ، و ذکر این وصف براى این است که امام ( ع ) براى جنگ واژه اسد را که به معناى شیر است استعاره فرموده است .

برخى از شارحان گفته‏ اند که دندانها در هنگام خندیدن نمایان مى‏شود ، و در این جا مراد این است که همان گونه که در موقع شدّت خنده ، دندانها آشکار مى‏شود ، جنگ نهایت حدّت خود را نمایان ، و سختیهاى خود را بر آنان وارد خواهد ساخت ، نواجذ عبارت از دندانهاى آسیاست که از همه دندانها کناره‏تر و دورترند ، و این خود کنایه از این است که آنچه را دور مى‏پندارند به آنها روى خواهد آورد .

مى‏ گویم اگر چه این سخن خالى از احتمال نیست ، لیکن جنگ میدان خشم و کین است ، و جاى خندیدن نیست ، از این رو آنچه در پیش گفته شد ، به نظر مناسبتر مى‏ آید .

جمله مملوّه أخلافها

در توصیف ناقه ( شتر ماده ) است که براى بیان آمادگى جنگ استعاره شده است ، یعنى : همان گونه که پستانهاى ناقه از شیر پر گشته ، آماده دوشیدن است ، جنگ نیز افراد و وسایل خود را به حدّ کمال فراهم ساخته مهیّاى درگیرى است .

فرموده است : حلوا رضاعها ،

این جمله نیز براى شیرخوارگان از این ناقه استعاره شده ، و این که گفته شده در آغاز شیر آن شیرین است ، اشاره به این است که دلیر مردان و پیکارگران ، در آغاز نبرد به سوى آن رو مى‏آورند ، و هر کدام از آنها دوست دارد که با همآورد خویش بجنگد ، و مانند شیرخواره که مى‏کوشد از شیر مادر شیرین کام شود ، براى به دست آوردن حلاوت پیروزى تلاش مى‏ کند .

همچنین واژه علقم ( حنظل ) را براى تلخى فرجام این جنگ استعاره آورده است .

جهت مناسبت ، شباهت تلخى حنظل و تلخکامى حاصل از سرانجام این جنگ ، و همگونى است که در این دو تلخى حسّى و روحى وجود دارد ، واژه‏هاى بادیا ،مملوّه ، حلوا و علقما بنابراین که حالند منصوبند ، و کلمات پس از آنها بر حسب این که فاعلند مرفوع شده‏اند ، و درباره این که واژه علقما که اسم جامد است چگونه ممکن است لفظ عاقبتها را که پس از آن است رفع داده باشد باید گفت که این واژه جانشین اسم فاعل شده و مانند این است که : مریره عاقبتها گفته شده باشد .

فرموده است : ألا و فی غد ،

این عبارت مبتنى بر آگاهى دادن از امورى است که در آینده واقع خواهد شد .

فرموده است : و سیأتى غد بما لا تعرفون

یعنى : فردایى خواهد آمد ، که به چگونگى آن آگاهى ندارید ، این جمله براى بزرگ شمردن رویدادهایى است که وقوع آنها وعده داده شده ، همچنین نمایانگر مقام فضیلت آن بزرگوار است که آنچه را دیگران نمى‏ دانند مى‏ داند ، و نیز در حکم جمله معترضه است مانند آنچه خداوند متعال فرموده است : « فلا اُقسِمُ بِمَواقِعِ الْنُّجُوْمِ وَ إنَّهُ لَقَسَمٌ لَوْ تَعْلَمُوْنَ عَظِیْمٌ إنّه لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ [ ۱ ] » که جمله و إنّه لقسم معترضه است .

فرموده است : یأخذ الوالى من غیرها عمّالها .

گویا امام ( ع ) پیش از این ، درباره اقوامى که داراى پادشاهى و فرمانروایى بوده‏ اند سخن رانده ، و در دنباله آن بیان مى‏ کند که آن حکمرانى که خواهد آمد از آن اقوام و طایفه ‏ها نیست ، و بدین طریق به امام منتظر ( ع ) اشاره مى‏ کند . یأخذ عمّالها على مساوى أعمالها یعنى : آنان را مورد بازخواست قرار داده ، گناهان و خطاهاى آنها را کیفر مى ‏دهد .

فرموده است : و تخرج الأرض أفالیذ کبدها .

امام ( ع ) واژه کبد ( جگر ) را براى گنجها و خزاین زمین استعاره فرموده است ، براى این که گنجهایى که در اندرون زمین نهفته است ، مانند کبد یا جگر در بدن انسان پنهان و پر ارج است ، ذکر افالیذ ( پاره‏ها ) براى ترشیح این استعاره است ، در حدیثى که از پیامبر خدا ( ص ) نقل شده عینا چنین آمده است که « و قادت له الأرض أفلاذ کبدها » یعنى : زمین پاره ‏هاى جگرش را براى او مى ‏برد ،

برخى از مفسّران آیه شریفه « و أخْرَجَتِ ألأرْضُ أَثْقَالَهَا [ ۲ ] » را بر همین معنا تفسیر کرده ‏اند ، درباره این که چگونه زمین گنجها و ودیعه ‏هاى گرانبهاى خود را بیرون مى ‏آورد ، برخى از پژوهشگران گفته‏ اند : گفتار امام ( ع ) اشاره به این است که همه پادشاهان و فرمانروایان روى زمین کلیدهاى کشور و قلمرو حکومت خود را خواه و ناخواه به او تسلیم ، و گنجینه‏ ها و ذخایر خود را به سوى وى فرستاده تقدیم او مى‏ کنند ، و بطور مجاز اخراج این اشیا به زمین نسبت داده شده است ، زیرا منابع و معادن هر سرزمین به وسیله مردم آن استخراج مى‏شود ، و بعید دانسته‏اند که زمین خود ، بیرون آورنده گنجها و نهفته‏هاى ارزنده‏اش باشد ، امّا آنهایى که ظواهر آیات و اخبار را رها نمى‏کنند ، و به آنها پایبندى دارند مى‏توانند بگویند خداوند بیرون آورنده حقیقى این اشیا از اندرون زمین است ، و این خود از جمله معجزات امام منتظر ( ع ) خواهد بود ، و هیچ منعى هم وجود ندارد .

فرموده است : و تلقى إلیه سلما مقالیدها

یعنى : زمین کلیدهایش را به او تسلیم مى‏کند ، در این جا نیز القاى کلیدها بطور مجاز ، به زمین نسبت داده شده است ، زیرا مردم زمینند که سر تسلیم فرود آورده و کلید گنجها و ذخایر سرزمینهاى خود را تقدیم او مى‏کنند ، این عبارت اشاره دارد به این که همگى مردم روى زمین مطیع او مى‏شوند ، و اوامر او را گردن مى‏نهند ، و به زیر فرمان او در مى‏آیند ، واژه سلما مصدرى است که جانشین حال شده است . سپس امام ( ع ) آگاهى مى‏دهد که او شیوه عدل و دادگرى خویش را به مردم نشان خواهد داد ، و آنچه را از کتاب خدا و سنّت پیامبر ( ص ) مرده و ترک شده ، زنده و بر پا خواهد داشت . واژه میّت براى آنچه از کتاب و سنّت متروک مانده ، و آثار و فواید آن مانند مردگان منقطع گشته استعاره شده است .

اگر گفته شود : که فعل ویریکم دلالت مى‏ کند بر این که مردمى که طرف خطابند وقایعى را که آن حضرت خبر داده است ، درک و لمس خواهند کرد و حال این که در این جا گفته شده که این حوادث در آخر الزّمان روى خواهد داد ،

سبب این چیست ؟

پاسخ این است که خطاب به حاضران امّت ، به منزله خطاب به همگى امّت اسلام مى‏باشد ، و این مانند خطابهایى است که قرآن کریم با مردم همزمان پیامبر اکرم ( ص ) دارد ، و همه انسانها را تا روز رستاخیز شامل مى‏شود ، در این جا نیز چنین است ، بدیهى است عمر افرادى که در آن زمان مخاطب قرار گرفته ‏اند ، بر حسب معمول تا ظهور امام منتظر ( ع ) امتداد پیدا نمى‏ کند و از جمع امّت ، به تدریج خارج مى‏ شوند ، و همانها که زمان آن حضرت را درک خواهند کرد باقى مى‏مانند و طرف خطاب خواهند بود . و توفیق از خداوند است .

بخشى از این خطبه است :

کَأَنِّی بِهِ قَدْ نَعَقَ ؟ بِالشَّامِ ؟ وَ فَحَصَ بِرَایَاتِهِ فِی ضَوَاحِی ؟ کُوفَانَ ؟ فَعَطَفَ عَلَیْهَا عَطْفَ اَلضَّرُوسِ وَ فَرَشَ اَلْأَرْضَ بِالرُّءُوسِ قَدْ فَغَرَتْ فَاغِرَتُهُ وَ ثَقُلَتْ فِی اَلْأَرْضِ وَطْأَتُهُ بَعِیدَ اَلْجَوْلَهِ عَظِیمَ اَلصَّوْلَهِ وَ اَللَّهِ لَیُشَرِّدَنَّکُمْ فِی أَطْرَافِ اَلْأَرْضِ حَتَّى لاَ یَبْقَى مِنْکُمْ إِلاَّ قَلِیلٌ کَالْکُحْلِ فِی اَلْعَیْنِ فَلاَ تَزَالُونَ کَذَلِکَ حَتَّى تَئُوبَ إِلَى اَلْعَرَبِ عَوَازِبُ أَحْلاَمِهَا فَالْزَمُوا اَلسُّنَنَ اَلْقَائِمَهَ وَ اَلْآثَارَ اَلْبَیِّنَهَ وَ اَلْعَهْدَ اَلْقَرِیبَ اَلَّذِی عَلَیْهِ بَاقِی اَلنُّبُوَّهِ وَ اِعْلَمُوا أَنَّ اَلشَّیْطَانَ إِنَّمَا یُسَنِّی لَکُمْ طُرُقَهُ لِتَتَّبِعُوا عَقِبَهُ

لغات

نعق : با عین و غین ، فریاد زد

فحص المطر التّراب : باران خاک را زیر و رو کرد ،

فحص : کاوش

کوفان : یکى از نامهاى کوفه است

ضروس : شتر ماده بدخو که دوشنده شیرش را مى‏ گزد

فغرت فاغرته : دهانش سخت گشوده است ، با آوردن فاعل از لفظ فعل معنا تأکید شده است .

یسنّی : آسان مى‏ گرداند

ضواحى : اطراف شهر که دیده مى‏ شود .

عقب : با قاف مکسور ، پاشنه پا

ترجمه

« گویا او را مى ‏نگرم که چون حیوانى در شام بانگ بر آورده ، و پرچمهایش را در پیرامون کوفه بر زمین نشانده و همچون شترى گزنده و بدخو به سوى آن رو آورده ، و زمین را از سرهاى کشتگان مفروش ساخته است ، دهان حرص خود را سخت گشوده ، و جاى پایش در زمین استوار گشته است ، تاخت و تاز او گسترده و هجومش سخت و بزرگ است ، به خدا سوگند شما را در اطراف زمین تار و مار مى‏ کند تا این که مانند اندک سرمه ‏اى که در چشم مى‏ماند جز کمى از شما باقى نماند ، این وضع همچنان ادامه مى‏یابد تا آن گاه که خرد و اندیشه از دست رفته عرب به آنها باز گردد .

پس سنّتهاى جاودانه و آثار روشن اسلام را به کار بندید ، و به پیمان نزدیکى که نبوّت بدان کامل و استوار است پایدار باشید ، و بدانید شیطان راههاى خود را براى شما هموار مى‏سازد ، تا از او پیروى کنید . »

شرح

امام ( ع ) در این بخش از خطبه از پیدایش مردى به این صفات خبر مى‏ دهد ،

برخى از شارحان گفته‏ اند : این مرد عبد الملک بن مروان است ، براى این که پدرش او را جانشین خویش ساخت و پس از درگذشت او به حکومت شام رسید ، و پس از آن که مصعب بن زبیر ، مختار بن ابى عبیده ثقفى را به قتل رسانید ، او براى جنگ با مصعب رهسپار کوفه شد ، سپاهیان آنها در محلّى به نام مسکن ( با کسر کاف ) که از توابع کوفه است با یکدیگر به کارزار پرداختند ، در این جنگ مصعب کشته ، و عبد الملک وارد کوفه شد ، مردم این شهر با او بیعت کردند ، سپس عبد الملک ، حجّاج بن یوسف را براى پیکار با عبد اللّه بن زبیر به مکّه فرستاد ، حجّاج عبد اللّه را کشت و خانه کعبه را ویران کرد ، و این اتفاق در سال ۷۳ هجرى روى داد ، سپس عبد الملک در جریان وقایع عبد الرّحمان بن اشعث گروه بسیار زیادى از اعراب را به قتل رسانید و به وسیله حجّاج بن یوسف مردم را مورد آزار و کشتار بسیار قرار داد .

در این خطبه نکات و لطایفى به شرح زیر است :

۱ امام ( ع ) براى این مرد و دعوت و تبلیغ او در شام و فرمانهایى که صادر مى‏ کند ، واژه نعیق را بطور مجاز به کاربرده ، و نیز واژه فحص را براى جنایات آن مرد در کوفه و این که اوضاع مردم آن جا را واژگون مى‏ کند ، و نیز براى نارسایى او در درک احوال مردم ، استعاره آورده است ، سپس توجّه و هجوم او را به شهر کوفه به حمله شتر گزنده تشبیه فرموده ، و وجه تشبیه ، شدّت خشم و کینه و آزارى است که در نتیجه یورش او حاصل مى‏شود .

۲ این که زمین را از سرها مفروش مى‏ کند ، اشاره است به کشتار زیادى که در کوفه به عمل خواهد آورد که تاریخ گویاى آن است ، با به کار بردن واژه فغر برخى از صفات درّندگان براى او استعاره شده که کنایه است از این که نفوس بسیارى را کشتار ، و با مردم با درّنده خویى و خشم و آزار رفتار خواهد کرد ،

همچنین واژه ثقلت وطأته فی الأرض ، اشاره است به این که در زمین نیرومندى و توانایى بسیار خواهد یافت .

۳ عبارت بعید الجوله : حاکى از این است که قلمرو فرمانروایى او وسیع بوده ، و کشورهاى دور دست نیز عرصه تاخت و تاز سواره ‏ها و پیاده ‏هاى سپاه او خواهد شد ، واژه‏هاى بعید و عظیم هر دو حال و منصوبند و کسانى که آنها را مرفوع روایت کرده‏اند آنها را خبر مبتداى محذوفى دانسته ‏اند .

۴ امام ( ع ) پس از بیان صفات عمومى او ، به شرح آنچه این ستمگر در آینده با مردم خواهد کرد ، و آنها را در اطراف شهرها و نقاط دور پراکنده و آواره خواهد ساخت پرداخته ، و گفتار خود را با سوگند به خداوند متعال تأکید فرموده است ، این سخنان به عبد الملک بن مروان و فرزندانش که جانشین وى شدند ، و رفتار آنها با صحابه و تابعانى که تا زمان آنها در قید حیات بودند اشاره دارد ، و کارهاى آنها در مورد بدگویى و تحقیر و طرد و کشتار صحابه و تابعان روشن است ، این که بازمانده آنها را به غبارى که از سرمه در چشم باقى مى‏ماند تشبیه فرموده براى بیان این است که شمار بسیار کمى از این دسته باقى خواهد ماند .

۵ این که امام ( ع ) خبر داده است که فلا تزالون کذلک ( پیوسته چنین خواهید بود ) مراد این است که احوال مردم در روزگار حکومت عبد الملک و فرزندانش که جانشین او شدند به گونه‏اى که توصیف شد ادامه خواهد داشت تا این که اعراب خرد از دست رفته خود را بازیابند ، یعنى عقل عملى خویش را که رها کرده بودند ، براى برقرارى نظام احوال خود به کار گیرند ، منظور از عرب ، بنى عبّاس و عربهایى است که در روزگار حکومت خاندان عبّاس آنها را یارى و پیروى کردند مانند قحطبه بن شبیب الطّائى و دو فرزندش حمید و حسن . همچنین بنى زریق ابى طاهر بن الحسین ، و اسحاق بن ابراهیم مصعبى و امثال اینها از قبیله خزاعه و دیگر عربها ، گفته شده که ابو مسلم نیز از نژاد عرب بوده است ، در هر حال همه اینها در زمان حکومت بنى امیّه خوار و تهیدست و مقهور بودند ، و هیچ کدام از اینها نمى‏ توانست حرکت یا نهضتى به پا کند ، تا این که خداوند حمیّت و غیرت آنها را به آنان باز گردانید ، و براى حفظ دین و رهایى مسلمانان از ستم بنى مروان به جنبش درآمدند ، و توانستند حکومت آنها را سرنگون و دولت بنى عبّاس را بر پا دارند .

اگر گفته شود که فعل تؤوب که در خطبه است دلالت دارد که دولت بنى مروان به سبب قیام اعراب و بیدارى و بازگشت عقول خفته آنها ، ساقط خواهد شد ،

در حالى که عبد الملک پس از مدّتى فرمانروایى مرد ، و پس از او فرزندانش حکومت کردند ، و دولت آنها به وسیله قیام اعراب از میان نرفت ، در این صورت دخول حتّى بر فعل مذکور که براى انتهاى غایت و به پایان رسیدن مدّت به کار مى‏رود چه سودى دارد ؟

پاسخ این است که مراد از این انتهاى غایت ، به نهایت رسیدن دولت عبد الملک نیست ، بلکه منظور از آن به پایان رسیدن روزگار پریشانى و آوارگى مردم در اطراف و اکناف شهرها و کشورهاست ، این بیچارگى و پریشانى احوال اگر چه مربوط به عبد الملک و دوران فرمانروایى اوست ، لیکن در زمان حکومت فرزندانش نیز ادامه داشته و تا زمان انقراض حکومت این خاندان همچنان برقرار بوده است ، و در این جا مقصود به پایان رسیدن تمام این دوران است . برخى از شارحان چنین پاسخ داده‏اند که : حکومت فرزندان عبد الملک به منزله حکومت خود اوست ، و حکمرانى آنها زمانى به پایان رسید که عقول خفته اعراب بیدار گشت و در برابر آنها به پا خاستند ، لیکن این پاسخ را کسانى داده‏اند که در سخنان آن حضرت دقّت به کار نبرده ، و الفاظ خطبه را بررسى نکرده‏اند تا بدانند حتّى که انتهاى مدّت را مى‏رساند براى چه منظورى در این جا به کار رفته و متعلّق به چیست ؟

پس از این امام ( ع ) دستور مى‏دهد که احکام خداوند را اجرا و سنّتهاى پیامبر ( ص ) را که از او به جا مانده و برقرار است مواظبت ، و آثار روشن ، و میثاق نزدیکى را که میان او و آنهاست رعایت کنند ، صدور دستور مذکور براى این است که هم در زمان حال و هم در هنگامى که سختیها و بدبختیها به آنها هجوم مى‏آورد این امور را رعایت کنند ، و به این معناست که در هنگام وقوع رویدادهاى مذکور وظیفه آنها انجام دادن این کارهاست .

پس از آن امام ( ع ) درباره این که دسترسى به اسباب ارتکاب گناه آسان است تذکّر مى‏دهد ، که نفس امّاره راههاى آن را هموار مى‏کند ، و موانع به جا آوردن اعمال حرام را از پیش پاى انسان بر مى ‏دارد ، به این صورت که نخست خرد او را فرمانبردار خویش مى‏گرداند ، و سپس او را از راه خدا بیرون برده به وادى گمراهى مى‏کشاند و در آنجا او را دچار هلاکت ابدى مى‏ سازد .

ترجمه نهج البلاغه شرح ابن میثم بحرانی جلد۳


[ ۱ ] سوره واقعه ( ۵۶ ) آیه ( ۷۵ ) یعنى : سوگند به موقع نزول ستارگان ، و این قسم اگر بدانید سوگند بزرگى است ، همانا این قرآن بسیار گرامى است .

[ ۲ ] سوره زلزله ( ۹۹ ) آیه ( ۲ ) یعنى : و زمین بارهاى سنگین خود را بیرون افکند .

بازدیدها: ۳۲

خطبه۱۳۶ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه۱۳۷صبحی صالح)

و من کلام له ( علیه ‏السلام ) فی شأن طلحه و الزبیر و فی البیعه له‏ طلحه و الزبیر

وَ اَللَّهِ مَا أَنْکَرُوا عَلَیَّ مُنْکَراً وَ لاَ جَعَلُوا بَیْنِی وَ بَیْنَهُمْ نِصْفاً وَ إِنَّهُمْ لَیَطْلُبُونَ حَقّاً هُمْ تَرَکُوهُ وَ دَماً هُمْ سَفَکُوهُ فَإِنْ کُنْتُ شَرِیکَهُمْ فِیهِ فَإِنَّ لَهُمْ نَصِیبَهُمْ مِنْهُ وَ إِنْ کَانُوا وَلُوهُ دُونِی فَمَا اَلطَّلِبَهُ إِلاَّ قِبَلَهُمْ وَ إِنَّ أَوَّلَ عَدْلِهِمْ لَلْحُکْمُ عَلَى أَنْفُسِهِمْ وَ إِنَّ مَعِی لَبَصِیرَتِی مَا لَبَسْتُ وَ لاَ لُبِسَ عَلَیَّ وَ إِنَّهَا لَلْفِئَهُ اَلْبَاغِیَهُ فِیهَا اَلْحَمَأُ وَ اَلْحُمَّهُ وَ اَلشُّبْهَهُ اَلْمُغْدِفَهُ وَ إِنَّ اَلْأَمْرَ لَوَاضِحٌ وَ قَدْ زَاحَ اَلْبَاطِلُ عَنْ نِصَابِهِ وَ اِنْقَطَعَ لِسَانُهُ عَنْ شَغْبِهِ وَ اَیْمُ اَللَّهِ لَأُفْرِطَنَّ لَهُمْ حَوْضاً أَنَا مَاتِحُهُ لاَ یَصْدُرُونَ عَنْهُ بِرِیٍّ وَ لاَ یَعُبُّونَ بَعْدَهُ فِی حَسْیٍ

بخش اول

لغات

نصف : عدل و انصاف

طلبه : به کسر لام ، مطلوب

حما : گل سیاه گندیده چنان که خداوند متعال فرموده است : « مِنْ حَمَأٍ مَسْنُون [ ۱ ] » و حما با الف مقصور نیز روایت شده است .

حمه : با حاى مضموم و تخفیف میم و فتح آن ، کژدم

مغدفه : با دال و فا ، تاریک ، گفته مى‏شود

اغدف الّلیل یعنى : شب سخت تاریک شد مغدف با فتح دال نیز روایت شده که به معناى پوشیده و از جمله أنّ المرء تغدف وجه ها بالقناع ، مأخوذ است ، یعنى : آن زن رخسارش را با روسرى پوشانید .

زاح الباطل : باطل کنار رفت

نصاب : قرارگاه

لافرطنّ : هر آینه پر مى‏ کنم

ماتح : با دو نقطه بالا ، آبکش و با دو نقطه زیر کسى که در درون چاه دلو را پر مى‏ کند .

عبّ : آشامیدن

شغب : به معناى مشاغبه ، فتنه ‏انگیزى

حسى : با کسر حا و سکون سین ، آبى است که در شنزار ته‏نشین مى ‏شود و پس از رسیدن به جاى سفت و سخت زمین ، گرد آمده و بیرون کشیده مى‏ شود .

ترجمه

از سخنان امام علیه السّلام است درباره چگونگى هدف طلحه و زبیر ایراد فرموده است :

« به خدا سوگند از نسبت دادن هیچ منکرى به من خوددارى نورزیدند ، و میان من و خودشان انصاف را مراعات نکردند ، آنان حقّى را درخواست مى‏کنند که خودشان آن را ترک کرده‏اند ، و خونى را مطالبه مى‏کنند که آن را خود آنها ریخته‏ اند اگر من در ریختن این خون با آنها شرکت داشته‏ ام ، پس آنان نیز در آن شریک و انبازند ، و اگر به تنهایى این خون را ریخته ‏اند ، از هیچ کس جز از آنها خونخواهى نباید کرد ، براى آنها نخستین حکم عادلانه این است که علیه خود داورى کنند ، من بینش خود را به همراه دارم ، نه امرى را بر کسى مشتبه و نادرست جلوه داده‏ام ، و نه بر خودم چیزى دگرگون و مشتبه شده است ، آنها گروهى ستمگر و یاغى هستند ، که گل سیاه ( کینه و حسد ) و زهر کژدم ( جفا و نفاق ) و شبه ه‏اى ظلمانى در میان آنهاست . در حالى که حقیقت امر روشن است ، و باطل از بیخ و بن کنده شده ، و زبان هیاهو و فتنه انگیزى بریده گردیده است ، سوگند به خدا حوضى را براى آنها ( از شربت مرگ ) پر کنم که خود آبکش آن باشم ، و هرگز از آن سیر آب باز نگردند ، و پس از آن دیگر آب ننوشند . »

شرح

چون عبارت و اللّه . . . تا آن جا که فرموده است : و لا لبّس علّى

در ذیل گفتار آن حضرت که :

ألا و إنّ الشّیطان قد ذمّر حزبه و همچنین در خطبه پیش از آن ، بنا به روایت دیگرى که در این باره موجود بود سابقا شرح و تفسیر شده است ، نیازى به توضیح دوباره نیست ، امّا این که فرموده است :

و إنّها للفئه الباغیه فیها الحما و الحمه ،

برخى از شارحان درباره فئه که با الف و لام تعریف آمده گفته ‏اند که این اشاره است به آنچه پیامبر گرامى ( ص ) به او خبر داده بود که گروهى در آینده بر او ستم و سرکشى خواهند کرد ، بى‏آن که نام آن گروه را بیان فرموده باشد ، و هنگامى که اینها بر ضدّ او خروج کردند با نشانه‏ هایى که در آنها بود ، دانست که این همان فئه باغیه یا گروه ستمگرى است که پیامبر ( ص ) پیش از این به او خبر داده است ، و نیز درباره حمأ و حمه طبق برخى روایات و اقوال ، پیش از این سخن گفته‏ایم ، امّا در این جا براى کینه‏ها و تیرگیهاى درونى این گروه استعاره شده است ، زیرا همان گونه که گل و لاى ، آب را تیره و گندیده مى‏کند ، فتنه‏اى که این گروه پا کرده است نیز موجب پیدایش تیرگى در اوضاع جهان اسلام ، و پدید آمدن بى‏نظمى و آشوب در میان مسلمانان ، و مانند زهر کژدم سبب آزار و کشتار است ، ذکر شبهه مغدفه اشاره است به این که اینها دست به شبه ه‏کارى زده و براى عثمان به خونخواهى برخاسته ، و امر را بر مردم مشتبه ساخته ‏اند ، براى این اقدام آنها صفت مغدفه را که به معناى تاریکى است استعاره آورده است ، براى این که مانند شب تاریک که انسان در آن راه به جایى نمى‏برد ، اکثر مردم در این فتنه دچار شبهه و فریب گردیده تا حدّى که در این راه کشته شده و جان خود را از دست داده ‏اند .

فرموده است : و إنّ الأمر لواضح . . . تا شغبه .

امام ( ع ) آنچه در خلال جملات مذکور بیان کرده براى ردّ افترا از شخص خود ، و رفع هر گونه شبهه درباره حقّانیّت حکومتش مى‏باشد ، زیرا در این مورد حقّ روشن است و باطل را بدان راه ، و زبان را یاراى یاوه گویى و فتنه‏انگیزى نیست ، واژه زبان به گونه استعاره ذکر شده و شغب ترشیحى براى آن است ، بقیّه این خطبه نیز در ذیل فصولى که ذکر شد ، پیش از این شرح داده شده است .

از این خطبه است :

فَأَقْبَلْتُمْ إِلَیَّ إِقْبَالَ اَلْعُوذِ اَلْمَطَافِیلِ عَلَى أَوْلاَدِهَا تَقُولُونَ اَلْبَیْعَهَ اَلْبَیْعَهَ قَبَضْتُ کَفِّی فَبَسَطْتُمُوهَا وَ نَازَعَتْکُمْ یَدِی فَجَاذَبْتُمُوهَا اَللَّهُمَّ إِنَّهُمَا قَطَعَانِی وَ ظَلَمَانِی وَ نَکَثَا بَیْعَتِی وَ أَلَّبَا اَلنَّاسَ عَلَیَّ فَاحْلُلْ مَا عَقَدَا وَ لاَ تُحْکِمْ لَهُمَا مَا أَبْرَمَا وَ أَرِهِمَا اَلْمَسَاءَهَ فِیمَا أَمَّلاَ وَ عَمِلاَ وَ لَقَدِ اِسْتَثَبْتُهُمَا قَبْلَ اَلْقِتَالِ وَ اِسْتَأْنَیْتُ بِهِمَا أَمَامَ اَلْوِقَاعِ فَغَمَطَا اَلنِّعْمَهَ وَ رَدَّا اَلْعَافِیَهَ

لغات

عوذ : جمع عوذه ، ماده شتر پیر

مطافیل : جمع مطفل با ضمّ میم ، انسان یا حیوان ماده‏ اى که تازه زاییده باشد .

تالیب : بر انگیختن

استثبتّهما : با ثاى معجمه سه نقطه ، بازگشت آنها را خواستم . با تاء نیز روایت شده که در این صورت مشتق از توبه است .

أبرمت الأمر : کار را محکم کردم

إستأنیت : منتظر ماندم

ترجمه

« همچون شتران نوزاییده که به سوى نوزادهاى خود مى‏شتابند ، به سوى من رو آوردید ، و پى در پى مى‏ گفتید بیعت ، بیعت من دستم را بستم و شما آن را گشودید ، دستم را واپس کشیدم شما آن را به سوى خود کشیدید .

بار پروردگارا آن دو ( طلحه و زبیر ) قطع رحم کرده از من بریدند ، و به من ستم کردند ، و بیعت خود را با من شکستند ، و مردم را بر من شوراندند ، پس بگسلان آنچه را بر ضدّ من مى‏بندند ، و سست گردان آنچه را علیه من استوار مى‏کنند در آنچه آرزو کرده‏اند و براى آن مى‏کوشند بدى و ناکامى را به آنها بنما ، پیش از جنگ از آنها خواستم به بیعت خود باز گردند ، و از آن پیش که کار به کارزار انجامد انتظار آنها را کشیدم ، امّا آنها نعمت را نادیده گرفتند و عافیت را نپذیرفتند . »

شرح

امام ( ع ) در این خطبه بر طلحه و زبیر و پیروان آنها که بیعت خود را با آن حضرت شکسته ‏اند اعتراض و استدلال کرده است .

فرموده است : فأقبلتم . . . تا فجذبتموها .

این جملات به منزله صغراى شکل اوّل قیاس ضمیر است ، و خلاصه‏اش این است که شما براى بیعت با من کوشیدید تا این که ناگزیر با شما بیعت کردم و میثاق شما را پذیرفتم ، کبراى قیاس که در تقدیر است این است که « هر کس به اندازه شما در راه این مقصود بکوشد بر او لازم است که به عهد خود وفا کند و بر پیمان خود استوار باشد » صغراى این قضیّه مورد تردید آنها نیست ، و براى صدق کبراى آن ، کتاب خداوند دلیل و حجّت است که فرموده است : « یَا أیُّها الَّذِیْنَ آمَنُوْا أوْفُوْا بِالعُقُودِ [ ۲ ] » و « أوفُوْا بِعَهْدِ اللّهِ إذَا عَاهَدْتُم [ ۳ ] » . امام ( ع ) هجوم آنان را براى عقد بیعت با آن حضرت به هجوم شتران پیر به سوى بچّه‏ هایشان ، تشبیه فرموده است ، وجه مشابهت ، شدّت شتاب و میل زیاد مردم در بیعت با آن بزرگوار براى خلافت بوده است ، و این که آنان را به ماده شتران کهنسال تشبیه فرموده ، براى این است که شتران پیر به بچّه ‏هایشان مهربانترند ، واژه ألبیعه بنابر قاعده اغراء منصوب شده و تکرار آن بنا بر همین قاعده نحوى است ، فایده ‏اش تأکید در تشویق ، و دالّ بر این است که گوینده درباره آنچه سفارش مى‏ کند اهتمام و توجّه زیاد دارد ، برخى از شارحان گفته ‏اند فایده تکرار چیزى که مورد اغراء و تشویق است ، این است که گفتن آن در مرتبه اوّل دلالت بر سفارش انجام دادن آن در زمان حال دارد ، و تکرار آن عمل به آن چیز را ، در زمان آینده نیز سفارش مى‏ کند ، بنابر این معناى ألبیعه البیعه این است که هم اکنون و نیز در آینده بیعت را پذیرا باش و گفته ‏اند ، در آن جا که امام ( ع ) فرموده است أللّه أللّه یعنى هم در حال و هم در آینده از خدا بترسید و از نافرمانى او بپرهیزید ، ولى الفاظ ، هیچ گونه دلالتى بر آنچه آنها گفته ‏اند ندارد .

فرموده است : أللّهم . . . تا علّى .

امام ( ع ) در خلال این سخنان به سبب سه چیز از اینها به درگاه حق تعالى شکایت مى‏کند . نخست این که طلحه و زبیر پیوند خویشاوندى خود را با او بریده و با درخواستهاى نابحقّ خود ، ستم به وى روا داشته ‏اند ، دوّم این که بیعت خود را با او شکسته‏ اند و سوّم این که مردم را گردآورده و به جنگ با او واداشته ‏اند .

فرموده است : فاحلل . . .

درباره سه چیز نیز به این دو تن ، نفرین کرده است : این که خداوند رشته تصمیمات فاسد آنها را که موجب تباهى و نابودى مسلمانان است از هم بگسلاند دیگر این که بنیان تبلیغات و نقشه ‏هایى را که براى به راه انداختن جنگ با او طرح ریزى کرده‏اند ویران و واژگون فرماید ، دیگر این که بدى فرجام خواستها و کردار ناهنجار آنها را به آنان بنمایاند ، یعنى عکس آنچه را مى‏ خواهند بهره آنها گرداند ، و با کشته شدن این دو تن در جنگ جمل نفرین آن حضرت درباره آنها به اجابت رسید .

فرموده است : و لقد استثبتّهما . . . تا الوقاع .

امام ( ع ) در این گفتار عذر خود را در مورد طلحه و زبیر ، پیش از شروع جنگ با آنها براى مردم بیان مى‏کند و تذکّر مى‏دهد که براى جنگ با اینها پیش از این خوددارى و بردبارى بسیار کرده ، و با مهربانى از آنها خواسته است که به سوى حقّ باز گردند ، و از گناهى که به سبب شکستن بیعت خود مرتکب شده ‏اند توبه کنند .

فرموده است : فغمط . . . تا آخر .

این مطلب درباره چگونگى پاسخى است که آنها به درخواست آن حضرت داده‏اند که عبارت از ناسپاسى در برابر نعمت پروردگار است . و منظور از آن سهمى است که از غنایم ، نصیب طلحه و زبیر مى‏ شده است ، و آنها سهم خود را اندک شمرده و به دیده حقارت بدان نگریسته ‏اند ، زیرا یکى از انگیزه‏ هاى کناره‏ گیرى و طغیان آنها این بود ، که آن حضرت عطایاى بیت المال را میان آنها و دیگران به تساوى بخش مى‏کرد ، همچنین نعمت سلامت و عافیت را که موجب ایمنى از بلاى جنگ و اختلاف و تباهى دین و از میان رفتن نفوس است کفران کرده نپذیرفتند ، و بر نبرد اصرار و بى‏آن که در فرجام کار بیندیشند اعلام جنگ کردند . و توفیق از خداست .

ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم جلد۳


 

[ ۱ ] سوره حجر ( ۱۵ ) آیه ( ۲۶ ) یعنى : . . . از گل بد بوى تیره رنگى . . .

[ ۲ ] سوره مائده ( ۵ ) آیه ( ۱ ) یعنى : اى کسانى که ایمان آورده‏اید به عهد و پیمانهاى خود وفا کنید .

[ ۳ ] سوره نحل ( ۱۶ ) آیه ( ۹۱ ) یعنى : اگر عهد و پیمانى بستید به آن وفا کنید .

بازدیدها: ۱۹

خطبه۱۳۵ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه۱۳۶صبحی صالح)

و من کلام له ( علیه ‏السلام ) فی أمر البیعه

لَمْ تَکُنْ بَیْعَتُکُمْ إِیَّایَ فَلْتَهً وَ لَیْسَ أَمْرِی وَ أَمْرُکُمْ وَاحِداً إِنِّی أُرِیدُکُمْ لِلَّهِ وَ أَنْتُمْ تُرِیدُونَنِی لِأَنْفُسِکُمْ أَیُّهَا اَلنَّاسُ أَعِینُونِی عَلَى أَنْفُسِکُمْ وَ اَیْمُ اَللَّهِ لَأُنْصِفَنَّ اَلْمَظْلُومَ مِنْ ظَالِمِهِ وَ لَأَقُودَنَّ اَلظَّالِمَ بِخِزَامَتِهِ حَتَّى أُورِدَهُ مَنْهَلَ اَلْحَقِّ وَ إِنْ کَانَ کَارِهاً

لغات

فلته : کارى که نا اندیشیده انجام گردد .

خزامه : حلقه ‏اى است از مو که در بینى شتر قرار داده مى‏شود .

ترجمه

از سخنان آن حضرت علیه السّلام است :

« بیعت شما با من نیندیشیده و ناگهانى نبود ، و کار من و شما یکسان نیست ، من شما را براى خدا مى‏خواهم ، و شما مرا براى سود خویش مى‏خواهید .

اى مردم براى اصلاح حال خودتان ، به من کمک کنید ، سوگند به خدا من حقّ ستمدیده را از کسى که به او ستم کرده باز مى‏ستانم و ستمگر را مهار کرده مى‏ کشانم ، تا او را بر آبشخور حقّ وارد سازم هر چند خوش نداشته باشد » .

شرح

مفهوم گفتار امام ( ع ) که فرموده است : بیعت شما با من بى ‏اندیشه و ناگهانى نبود این است که چون بیعت آنها از روى تدبّر و اندیشه بوده کسى نمى‏تواند پس از انجام یافتن بیعت مخالفت کند ، و یا از آن پشیمان گردد ، در این عبارت اشاره به بیعت مردم با ابى بکر شده که عمر درباره آن گفت : کانت بیعه أبى بکر فلته وقى اللّه شرّها یعنى : بیعت مردم با ابى بکر ناسنجیده و بدون اندیشه بود ، و خداوند مردم را از شرّ آن محفوظ داشت .

 

فرموده است : و لیس أمری و أمرکم واحدا .

این بیان اشاره است به تفاوتى که میان اقدامات امام ( ع ) و خواستهاى آنها وجود دارد ، و این تفاوت و اختلاف را با ذکر این که من شما را براى خدا مى‏خواهم روشن مى‏گرداند ، و معناى سخن مزبور این است که من از شما پیروى و فرمانبردارى مى‏خواهم تا به یارى شما دین خدا را بر پاى دارم ، و احکام و حدود او را اجرا کنم و شما مرا براى خودتان مى‏خواهید یعنى براى این که از عطایا و مقام و منزلت و منافع دیگر دنیوى برخوردار شوید ، و پس از این گفتار توبیخ آمیز آنان را مخاطب قرار داده از آنها مى‏ خواهد که براى اصلاح احوال خودشان او را یارى کنند ، و فرمانبردار او باشند و دستورهایش را به کار بندند ، سپس سوگند مى‏خورد که انتقام ستمدیده را خواهد گرفت ، و ستمگر را مهار خواهد کرد ،استعاره واژه قود که به معناى کشیدن است براى توصیف این معناست که او ستمکار را به ذلّت خواهد کشانید ، و او را وادار خواهد کرد که حقّ را اذعان کند و به آن تن در دهد ، واژه خزامه ترشیحى بر این استعاره است ، همچنین واژه منهل ( آبشخور ) را براى حقّ ، استعاره فرموده است ، بدین مناسبت که آبشخور محلّى است که تشنه کامان با رسیدن به آن از رنج تشنگى آسوده مى ‏شوند ، حقّ نیز چشمه زلالى است که سینه ستمدیدگان به آن شفا مى‏ یابد و با رسیدن بدان درد و رنج آنان بر طرف مى‏ شود ، و توفیق از خداست .

ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم جلد۳

بازدیدها: ۱۴

خطبه۱۳۴ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه۱۳۵صبحی صالح)

و من کلام له ( علیه ‏السلام ) و قد وقعت مشاجره بینه و بین عثمان فقال المغیره بن الأخنس لعثمان أنا أکفیکه، فقال علی ( علیه‏ السلام ) للمغیره

یَا اِبْنَ اَللَّعِینِ اَلْأَبْتَرِ وَ اَلشَّجَرَهِ اَلَّتِی لاَ أَصْلَ لَهَا وَ لاَ فَرْعَ أَنْتَ تَکْفِینِی فَوَ اللَّهِ مَا أَعَزَّ اَللَّهُ مَنْ أَنْتَ نَاصِرُهُ وَ لاَ قَامَ مَنْ أَنْتَ مُنْهِضُهُ اُخْرُجْ عَنَّا أَبْعَدَ اَللَّهُ نَوَاکَ ثُمَّ اُبْلُغْ جَهْدَکَ فَلاَ أَبْقَى اَللَّهُ عَلَیْکَ إِنْ أَبْقَیْتَ

لغات

أبتر : هر چیزى که اثر خوبى از آن به جا نمانده باشد .

نوى : مقصدى که مسافر از دور یا نزدیک ، در نظر مى‏گیرد و نوى از نأى که به معناى دورى است نیز مى‏آید .

ترجمه

از سخنان آن حضرت علیه السّلام است .

هنگامى که میان آن بزرگوار و عثمان مشاجره‏اى در گرفته بود ، مغیره بن اخنس [ ۱ ] به عثمان گفت ، من براى دفاع از تو ، او را بس خواهم بود ، امام ( ع ) به مغیره فرمود :

« اى فرزند ملعون بلا عقب و اى زاده همان درختى که نه ریشه‏ اى دارد و نه شاخه ‏اى ، تو مرا بس خواهى بود ؟ به خدا سوگند خداوند کسى را که تو یاورش باشى عزیز نمى‏گرداند ، و کسى که تو دستگیرش باشى از جاى بر نخواهد خاست ، خداوند خوبى را از تو دور فرماید ، از نزد ما بیرون شو ، هر کارى که مى‏توانى بکن ، خداوند رحمتش را از تو دریغ بدارد اگر در انجام دادن آنچه از دستت بر مى‏آید دریغ کنى . »

شرح

این منازعه میان امام ( ع ) و عثمان در زمانى واقع شد ، که آتش فتنه بر ضدّ عثمان بالا گرفته بود ، و مردم از امام ( ع ) درخواست مى‏کردند ، که به نمایندگى آنها با عثمان گفتگو کند .

امام ( ع ) مغیره را به نداشتن ریشه و تبار نکوهش کرده و همچنین او را مورد لعنت قرار داده ، و براى خاندانش واژه شجره را استعاره فرموده و بدین وسیله او را زاده درختى بى‏شاخ و بن و فاقد حسب و نسب خوانده ، و پستى و زبونى او را یادآور شده است ، سپس درباره ادّعایش که از جانب عثمان او را بس است ، به گونه انکار و تحقیر ، وى را مورد پرسش قرار مى‏دهد و سوگند مى‏خورد کسى را که او یار و یاورش باشد ، خداوند عزیز نمى‏گرداند ، بلکه خداوند نصرت را نصیب کسى مى‏کند که دوستان و خاصّان او یار و یاورش باشند ، و بى‏شکّ کسى را که خدا دستگیرى و یارى نکند از جاى بر نخواهد خاست چنان که خداوند متعال فرموده است : « إنْ یَنْصُرْکُمُ اللّهُ فَلا غَالِبَ لَکُمْ وَ إنْ یَخْذُلْکُمْ فَمَنْ ذَا الّذِیْ یَنْصُرُکُمْ مِنْ بَعْدِهِ [ ۲ ] » سپس امام ( ع ) به او نفرین مى‏کند و از خدا مى‏خواهد که او را به آرزوى خود نرساند .

فرموده است : ابلغ جهدک .

یعنى : کوشش خود را در اذیّت و آزار به کار ببر ، فلا أبقى اللّه علیک إن أبقیت یعنى : خداوند تو را حافظ و نگهدار نباشد ، و مورد ترحّم قرار ندهد اگر در این مورد رعایت و کوتاهى کنى ، گفته مى‏شود : أبقیت على فلان یعنى : او را مورد رعایت و ترحّم قرار دادى .

ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم بحرانی جلد۳


[ ۱ ] دشمنى مغیره با امام ( ع ) بدین سبب بود که برادرش ابو الحکم بن اخنس در جنگ احد به دست آن حضرت کشته شده بود . ( مترجم )

[ ۲ ] سوره آل عمران ( ۳ ) آیه ( ۱۶۰ ) یعنى : اگر خداوند شما را یارى کند ، هیچ کس بر شما پیروز نخواهد شد . و اگر شما را واگذارد کیست که بتواند از آن پس شما را یارى کند .

بازدیدها: ۱۴

خطبه۱۳۳ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه۱۳۴صبحی صالح)

و من کلام له ( علیه ‏السلام ) و قد شاوره عمر بن الخطاب فی الخروج إلى غزو الروم‏

وَ قَدْ تَوَکَّلَ اَللَّهُ لِأَهْلِ هَذَا اَلدِّینِ بِإِعْزَازِ اَلْحَوْزَهِ وَ سَتْرِ اَلْعَوْرَهِ وَ اَلَّذِی نَصَرَهُمْ وَ هُمْ قَلِیلٌ لاَ یَنْتَصِرُونَ وَ مَنَعَهُمْ وَ هُمْ قَلِیلٌ لاَ یَمْتَنِعُونَ حَیٌّ لاَ یَمُوتُ إِنَّکَ مَتَى تَسِرْ إِلَى هَذَا اَلْعَدُوِّ بِنَفْسِکَ فَتَلْقَهُمْ فَتُنْکَبْ لاَ تَکُنْ لِلْمُسْلِمِینَ کَانِفَهٌ دُونَ أَقْصَى بِلاَدِهِمْ لَیْسَ بَعْدَکَ مَرْجِعٌ یَرْجِعُونَ إِلَیْهِ فَابْعَثْ إِلَیْهِمْ رَجُلاً مِحْرَباً وَ اِحْفِزْ مَعَهُ أَهْلَ اَلْبَلاَءِ وَ اَلنَّصِیحَهِ فَإِنْ أَظْهَرَ اَللَّهُ فَذَاکَ مَا تُحِبُّ وَ إِنْ تَکُنِ اَلْأُخْرَى کُنْتَ رِدْءاً لِلنَّاسِ وَ مَثَابَهً لِلْمُسْلِمِینَ

لغات

حوزه : مرکز جمعیّت

محرب : با کسر میم ، مرد جنگدیده

حفز کذا : این گونه راند ،

حفزه : او را با دیگرى همراه کرد

أظهر اللّه على فلان : خداوند او را بر فلان پیروز کرد .

ردء : یاور کنفه : او را نگهدارى کرد و پناه داد .

مثابه : محلّ بازگشت .

ترجمه

از سخنان آن حضرت علیه السّلام است در هنگامى که عمر بن خطّاب درباره رفتن خود به جنگ با رومیان با آن حضرت مشورت کرد ، امام ( ع ) چنین فرمود :

« خداوند بر عهده خویش گرفته که حدود و مناطق مسلمانان را قوّت و عزّت بخشد ، و ضعف آنها را بر طرف سازد ، خداوندى که در آن هنگام که مسلمانان اندک بودند ، و توان به دست آوردن پیروزى را نداشتند آنان را یارى کرد ، و در زمانى که به سبب کمى عدّه ، بر دفع دشمنان توانا نبودند ، از آنان دفاع فرمود همو زنده‏ اى است که نمى‏ میرد .

اینک اگر تو خود به سوى دشمن روى ، و در برخورد با آنها دچار شکست شوى ، براى مسلمانان نقاط دور دست پناهى نمى‏ماند ، و پس از تو مرجعى براى آنها باقى نیست ، بنابراین مرد جنگدیده و دلیرى را به سوى آنها گسیل دار ، و با او مردانى آزموده و سختى کشیده و خیر اندیش را روانه کن ،

اگر خداوند پیروزى داد همان شده است که مى‏خواهى ، و اگر پیشآمد ، چیز دیگرى بود ، تو همچنان پناه مسلمانان و مرجع آنها مى ‏باشى . »

شرح

این مشورت در هنگامى انجام گرفت که پادشاه روم با انبوهى از لشکریان و مردم آن دیار به سوى مسلمانان شتافته ، و خالد بن ولید در خانه‏اش انزوا اختیار کرده ، و کار بر ابى عبیده بن جرّاح و شرحبیل بن حسنه و دیگر فرماندهان سپاه اسلام دشوار شده بود .

فرموده است : و قد توکّل اللّه . . . تا لا یموت .

این جملات سرآغاز سخنان امام ( ع ) و مقدّمه‏اى بر اظهار نظر اوست در این گفتار دلایل لزوم توکّل بر خدا و اطمینان و اعتماد بر او را در این مهمّ تذکّر مى‏دهد . فشرده سخنان آن حضرت این است که خداوند برپایى این دین و عزّت و قدرت مردم سرزمینهاى آن را تضمین کرده است ، واژه عوره کنایه از هتک حرمت زنان است ، و ممکن است براى سرافکندگى و خوارى ناشى از مغلوبیّت و شکست ، استعاره شده باشد ، که خداوند با وعده یارى و پیروزى که داده ،جلوگیرى از پاره شدن پرده حرمت مسلمانان را تضمین فرموده است ، و این سخن بنابر گفتار خداوند متعال مى‏باشد ، که فرموده است : « وَعَدَ اللّهُ الّذِیْنَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ عَمِلُوا الْصَّالِحَاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِیْ الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الّذِیْنَ مِنْ قَبْلِهِمْ و لَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِیْنَهُمُ الَّذِیْ ارْتَضَى لَهُمْ وَ لَیُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً [ سوره نور آیه۵۵ ] » .

فرموده است : و الّذی نصرهم تا پایان مقدّمه ،

استدلالى است بطور تمثیل بر آنچه بیان مى‏فرماید که خلاصه‏اش این است : کسى که مسلمانان را در آن زمان که اندک بودند یارى و پیروزى بخشید ، زنده‏اى است که نمى‏میرد ، و در این هنگام که مسلمانان از کثرت و فزونى برخوردارند نیز آنان را یارى و پیروزى خواهد داد ،

اصل تمثیل ، حال کمى مسلمانان و فرع آن ، حال کثرت آنان ، و حکم تمثیل [ ۱] ،

پیروزى ، و علّت آن بقاى ذات پروردگار ، و دوام حیات زنده جاویدى است که مرگى براى او نیست .

فرموده است : إنّک متى تسر تا آخر خطبه

مبتنى است بر رأى آن حضرت و خلاصه این مشورت که عبارت است از عدم صلاحدید آن بزرگوار به این که عمر شخصا از مرکز خلافت بیرون رود و همراه لشکریان رهسپار جنگ با رومیان شود . دلیل این رأى این که ممکن است در برخورد با دشمن دچار مصیبت و شکست گردد ، و چون او امروز تکیه‏گاه مسلمانانى است که به او پناه مى‏برند ، و در صورت وقوع نابودى و شکست وى ، براى آنان پایگاه استوارى که به دور آن گردآیند ، و مرکز قدرتى که بدان اعتماد کنند باقى نمى‏ماند ، لذا تذکّر مى‏دهد که یکى از دلیر مردان را که به شجاعت و دلاورى شناخته شده ، و سابقه فراوانى در نبرد و پیکار داشته ، و از تجربه و بینش در این کار برخوردار باشد ، به جاى خود روانه جنگ کند ، و معناى این که أهل البلاء را با او همراه سازد این است که کسانى را که در اخلاص و خیراندیشى آنها تردیدى نیست ، و در جنگها آزموده و صاحب تجربه‏اند به همراهى او گسیل دارد ، سپس امام ( ع ) از بیانات خودداده ‏اند وعده مى‏دهد که آنها را قطعا خلیفه روى زمین خواهد کرد همان گونه که پیشینیان را خلافت روى زمین بخشید و دینى را که براى آنها پسندیده تمکین و تسلّط دهد و ترس و بیم آنها را به امنیّت و آرامش مبدّل گرداند .

نتیجه ‏گیرى مى‏کند ، و مى ‏فرماید : اگر خداوند مسلمانان را پیروز کند این همان است که آرزوى توست ، و اگر پیشآمد به گونه دیگرى باشد ، یعنى شکست و ناکامى پیش آید ، او براى مسلمانان همچنان پشتوانه ‏اى است که بدو اعتماد مى‏کنند ، و پناهگاهى است که به او آرامش خواهند یافت .

ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم بحرانی جلد۳


[۱ ] تمثیل در اصطلاح منطق داراى چهار رکن بدین قرار است : ۱ اصل ۲ فرع ۳ جامع یا علّت ۴ حکم . منطق مظفّر ( مترجم )

بازدیدها: ۱۱

خطبه۱۳۲ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه۱۳۳صبحی صالح)

و من خطبه له ( علیه ‏السلام ) یعظم اللّه سبحانه و یذکر القرآن و النبی و یعظ الناس‏
عظمه اللّه تعالى‏

وَ اِنْقَادَتْ لَهُ اَلدُّنْیَا وَ اَلْآخِرَهُ بِأَزِمَّتِهَا وَ قَذَفَتْ إِلَیْهِ اَلسَّمَاوَاتُ وَ اَلْأَرَضُونَ مَقَالِیدَهَا وَ سَجَدَتْ لَهُ بِالْغُدُوِّ وَ اَلْآصَالِ اَلْأَشْجَارُ اَلنَّاضِرَهُ وَ قَدَحَتْ لَهُ مِنْ قُضْبَانِهَا اَلنِّیرَانَ اَلْمُضِیئَهَ وَ آتَتْ أُکُلَهَا بِکَلِمَاتِهِ اَلثِّمَارُ اَلْیَانِعَهُ

بخش اول

لغات

مقالید : جمع مقلد به کسر میم به معناى کلیدها

یانع : میوه رسیده

ترجمه

از خطبه‏ هاى آن حضرت علیه السّلام است :

« دنیا و آخرت زمام خود را به دست قدرت او سپرده ، و آسمانها و زمینها کلیدهاى خود را تسلیم او کرده‏اند و درختان سرسبز در بامداد و شامگاه به او سجده مى‏کنند ، و از شاخه‏هاى آنها به فرمان او آتش روشنى بخش مى‏افروزند ، و به خواست او میوه‏هاى رسیده براى خوردن به دست مى ‏دهند . »

شرح

این خطبه مشتمل بر ستایش خداوند سبحان ، و بیان عظمت قدرت اوست ،

این که دنیا و آخرت زمام خود را به دست قدرت او سپرده ، بدین معناست که طوق امکان را به گردن گرفته و نیازمند اویند .

فرموده است : و قذفت إلیه السّموات و الأرضون مقالیدها .

این اشاره است به آنچه خداوند متعال فرموده که : « لَهُ مَقَالِیْدُ السَّماوَاتِ وَ الْأرضِ [ ۱ ] » ابن عبّاس و مقاتل [ ۲ ] گفته ‏اند : مراد از کلیدهاى آسمانها و زمین ، روزى و رحمت پروردگار است ، لیث [ ۳ ] گفته است : قلاد به معناى خزانه است ، و مراد از مقالید آسمانها و زمین ، خزانه ‏هاى آنهاست .

واژه قذف ( انداختن ) بطور مجاز براى این معنا به کار رفته که : آسمانها و زمینها و همگى اسباب و عواملى که در ارتباط با آنها در این جهان وجود پیدا مى‏کند ، و مایه رزق و روزى و شمول رحمت و برکت براى آفریدگان مى‏گردد همه تسلیم قدرت اویند ، و یوغ امکان و نیاز به ساحت قدس او را در گردن دارند .

همچنین بنابر رأى ابن عبّاس واژه مفاتیح ( کلیدها ) براى اسباب و انگیزه‏ هایى که باعث پیدایش روزى و رحمت براى آفریدگان مى‏شود استعاره شده است مانند حرکات آسمانى و اتّصال برخى ستارگان به یکدیگر ، و استعدادهایى که در زمین براى روییدن نباتات و جز اینها قرار داده شده است و جهت استعاره این است که این اسباب و عوامل با آماده ساختن موادّ ارضى ، ابواب خزاین جود و بخشش الهى را بر روى آفریدگان مى‏گشایند ، و به منزله کلید درهاى بسته در جهان محسوس مى‏باشند ، بدیهى است همه این کلیدها به دست پروردگارند ، و گردش همه این اوضاع بسته به مشیّت و اراده اوست ، و بنابر گفتار لیث واژه خزاین براى موادّ و استعدادهاى آسمانها و زمینها استعاره شده و جهت آن این است که تمام پدیده‏ها و رخدادها مانند ارزاق و جز آن بالقوّه یا بالفعل در آنها وجود دارد ، همان گونه که در خزانه‏ها آنچه مورد نیاز است موجود مى‏باشد ، و این که درختان سر سبز در بامداد و شامگاه او را سجده و نیایش مى‏کنند ، مراد خضوع و تذلّل آنها در برابر قدرت پروردگار و نیاز آنها به بخشش و کرم اوست ، نسبت افروختن آتش به درختان براى این است که آنها سبب مادّى آن بشمار مى‏آیند ، هر چند در حقیقت این عمل از افعال سبب فاعلى قریب شمرده مى‏شود ، و این که قدحت له فرموده و آتش روشنایى بخش را به خداوند متعال نسبت داده براى این است که او فاعل اوّل و حقیقى است .

فرموده است : و آتت ، . . . تا آخر .

منظور از کلمات ، اوامر و احکام قدرت پروردگار است که به لفظ « کن » از آن تعبیر فرموده است ، و اطلاق کلمات بر آنها استعاره است ، جهت مناسبت این است که نفوذ این احکام که از مصدر قدرت خدا صادر مى‏شود ، مانند صدور فرمانهایى است که از راه زبان و بیان به عهده مأموران گذاشته مى‏شود ، و مراد از به هم رسیدن ثمرات ، فرمانبردارى آنها از امر « کن » در ظهور و وجود است ،

و تعبیرى از جمله « فیکون » مى‏باشد . و توفیق و مصونیّت از خطا و گناه بسته به لطف خداوند است .

از این خطبه است :

وَ کِتَابُ اَللَّهِ بَیْنَ أَظْهُرِکُمْ نَاطِقٌ لاَ یَعْیَا لِسَانُهُ وَ بَیْتٌ لاَ تُهْدَمُ أَرْکَانُهُ وَ عِزٌّ لاَ تُهْزَمُ أَعْوَانُهُ

ترجمه

« کتاب خدا در میان شماست ، گوینده‏اى است که زبانش خسته نمى‏شود ، و خانه امنى است که پایه ‏هایش فرو نمى‏ریزد ، و نیرویى است که یارانش شکست نمى‏خورند » .

شرح

گویا این بخش از خطبه در زمینه نکوهش بر ترک اوامر خداوند و مخالفت با احکام اوست ، و ظاهرا واو در آغاز کلام براى حال است ، و مانند این است که مى‏ فرماید : شما مرتکب این کارها مى‏شوید و حال این که کتاب خداوند در میان شما گویاست ، و تعبیر بین أظهرکم کنایه از وجود قرآن در میان آنان است که سزاوار است بر آن اعتماد کنند و بدان استناد جویند ، استعاره واژه ناطق براى قرآن به اعتبار این است که نوشته همواره حکایت از مقصود دارد همچنان که ناطق نیز گوینده مقصود است ، و این که زبان قرآن خسته نمى‏شود و از گفتار باز نمى‏ ماند ،

ترشیحى بر این استعاره ، و کنایه از این است که کتاب خدا همواره گویا ، و در تمام زمانها و دورانها بیانگر و روشنگر است ، احتمال مى‏رود که مراد از زبان قرآن ، خود آن حضرت باشد که مجازا اطلاق فرموده است ، زیرا در واقع اوست زبان قرآن که سست نمى‏شود ، و در بیان مقاصد و اهداف آن کوتاهى نمى‏کند ،

همچنین استعاره واژه بیت ( خانه ) به اعتبار این است که قرآن مانند خانه که از ساکنانش حفاظت مى‏کند ، نگهدار کسانى است که در حفظ حدود آن مى‏کوشند ،

و به احکام آن عمل مى‏کنند ، و مراد از أرکان قرآن : قانونهاى کلّى ، و اوامر و نواهى و رهنمونها و پندهایى است که نظام جهان بر اساس آنها پایه گذارى شده است ، و این قاعده‏ها و قانونها هیچ گاه از میان نخواهد رفت ، زیرا این احکام و نظام کلّى صلاحیّت و شایستگى دارد که در همه زمانها پا بر جا و بر قرار باشد ،

واژه عزّ بر سبیل مجاز به کار رفته و از باب اطلاق نام لازم بر ملزوم آن است ، زیرا حفظ و عمل به قرآن مستلزم عزّت و شرفى جاوید است که هرگز گرد خوارى و مذلّت بر دامن آن نمى‏نشیند ، مقصود از أعوانه ( یاران آن ) خداوند و فرشتگان و پیامبران و دوستان خداوند است ، و آنها هستند که هیچ بیمى بر آنها نیست و هرگز نمى‏تواند چیزى این گروه را شکست دهد . و توفیق از خداوند است .

نیز از این خطبه است :

أَرْسَلَهُ عَلَى حِینِ فَتْرَهٍ مِنَ اَلرُّسُلِ وَ تَنَازُعٍ مِنَ اَلْأَلْسُنِ فَقَفَّى بِهِ اَلرُّسُلَ وَ خَتَمَ بِهِ اَلْوَحْیَ فَجَاهَدَ فِی اَللَّهِ اَلْمُدْبِرِینَ عَنْهُ وَ اَلْعَادِلِینَ بِهِ

 

لغت

قفّى به : او را به دنبال پیشینیان فرستاد .

ترجمه

« او ( پیامبر ( ص ) را هنگامى فرستاد که مدّتى از بعثت پیامبران گذشته ، و نزاع و مجادله بر زبانها جریان داشت او را در پس همه پیامبران فرستاد ، و نزول وحى را بدو پایان داد ، او با آنانى که به خداوند پشت کرده ، و براى او شریک و مانند قرار داده بودند ، به جهاد پرداخت . »

شرح

مقصود از این خطبه ستایش پیامبر گرامى است ( ص ) .

فرموده است : أرسله . . . تا الألسن .

این عبارات درباره نشانه‏ها و انگیزه‏هاى نبوّت پیامبر ( ص ) است ، از جمله اینها گذشتن زمانى دراز از شریعت پیشین است ، زیرا قواعد و احکام آن که مایه نظام جهان و انتظام خلق بوده به مرور زمان کهنه و مندرس شده بود ، و مردم به قانونهاى تازه و نظام نوى که امور آنها را حیات تازه بخشد ، نیاز داشتند ، و به این سبب بعثت پیامبر ( ص ) واجب و ضرورى بود ، و باید دانست که فاصله میان عیسى ( ع ) و پیامبر ما ( ص ) ششصد و بیست سال بوده است ، دیگر جدال و منازعه‏اى بود که بر زبانها جریان داشت ، و اختلاف مردم در آراء و مذاهب و ناهماهنگى آنها بر شرع و قانون واحدى بود که بتواند آنها را مجتمع و متفّق سازد .

فرموده است : فقفّى به الرّسل

نظیر گفتار خداوند متعال است که فرموده است : « و قَفَّیْنَا مِنْ بَعْدِهِ بالرُّسُلِ [ ۴ ] » فرموده است : و ختم به الوحى مانند قول خداوند تعالى است که « و خاتم النبیّین » فرموده ، و دلایل ختم نبوّت به پیامبر اکرم ( ص ) مستفاد از شرع است ، و عقل را درباره ختم پیامبران پس از پیامبر اکرم ( ص ) مجالى براى حکم نیست بلکه آن را از امور ممکن مى‏داند ، مراد از المدبرین عن اللّه کسانى است که از خداوند روى گردانیده اوامر و نواهى او را پیروى نمى‏کنند ، و مقصود از العادلین به ، آنانى هستند که براى خدا مانند مشرکان مثل و مانند قرار مى‏دهند . تعالى عمّا یقولون علوّا کبیرا ( خداوند بسیار برتر و بالاتر است از آنچه مى‏گویند ) در جمله فجاهد فی اللّه نسبت مجاهدت براى خدا استعاره است ، بدین مناسبت که خداوند متعال به وسیله پیامبر ( ص ) مشرکان را هدف تیر خود قرار داده ، همچنان که رزمنده به وسیله خود و یارانش با آنانى که با او مى‏جنگند پیکار مى‏کند . و توفیق از خداست .

نیز از این خطبه است :

وَ إِنَّمَا اَلدُّنْیَا مُنْتَهَى بَصَرِ اَلْأَعْمَى لاَ یُبْصِرُ مِمَّا وَرَاءَهَا شَیْئاً وَ اَلْبَصِیرُ یَنْفُذُهَا بَصَرُهُ وَ یَعْلَمُ أَنَّ اَلدَّارَ وَرَاءَهَا فَالْبَصِیرُ مِنْهَا شَاخِصٌ وَ اَلْأَعْمَى إِلَیْهَا شَاخِصٌ وَ اَلْبَصِیرُ مِنْهَا مُتَزَوِّدٌ وَ اَلْأَعْمَى لَهَا مُتَزَوِّدٌ

لغت

شاخص : غافل و مسافر ، و نیز به معناى نگریستن و چشم دوختن به چیزى است .

ترجمه

« دنیا نهایت دید کور دل است ، و آنچه را در پس آن است نمى‏بیند ، امّا کسى که داراى بینش است دیدش از آن مى‏گذرد ، و مى‏داند که در پس آن ،سراى دیگرى است ، از این رو صاحب بینش در اندیشه کوچ کردن از آن ، و کور دل در پى چشم دوختن و دلبستن به آن است ، بینا از آن توشه برمى‏گیرد ، و نابینا براى آن توشه گرد مى‏آورد . »

شرح

این بخش از خطبه با این که فشرده و کوتاه است ، داراى دقایق و نکات بسیار است :

۱ این که دنیا غایت نظر کوردلان و منتهاى هدف آنان است ،واژه اعمى ( کور ) را براى نادان استعاره فرموده ، همچنان که خداوند متعال فرموده است :

« فَإنَّها لاَ تَعْمَی الْأبْصَارُ وَ لَکِنْ تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتِیْ فِی الصُّدُورِ [ ۵ ] » وجه مناسبت این است که نادان حقّ را با چشم دل نمى‏نگرد ، همچنان که کور نمى‏تواند اشیا را با چشم سر بنگرد ، و با ذکر این که کوردلان در پشت سر این جهان چیزى نمى‏بینند ، به نادانى آنها به چگونگى مرگ و احوال پس از آن و سعادت و شقاوت جهان آخرت اشاره فرموده است .

اگر گفته شود : امام ( ع ) در همان حالى که به کور نسبت نابینایى داده او را بینا به دنیا خوانده است ، و این سخن تناقض دارد ، پاسخ این است که مراد آن حضرت از کورى ، عدم بینش و کورى دل است که این احوال نادانان و بى‏خبران است ، و بر سبیل استعاره ذکر شده ، لذا براى نابینا اثبات چشم سر نشده است تا با گفتن این که او دنیا را مى‏بیند تناقض داشته باشد ، و نیز محتمل است که مراد از دیدن کور ، بطور استعاره دیدن چشم بصیرت او باشد ، آشکار است که منتهاى شعاع بینش نادان ، تلاش در امور دنیا ، و کوشش در جهت به دست آوردن و کامیابى از آن است ، بى‏آن که براى جهان پس از این عبرتى بیندوزد ، و پند و اندرز به حال او سودمند واقع گردد .

۲ و البصیر ینفذها بصره ، واژه بصیر را براى دانا استعاره آورده ، و نفوذ و تأثیر بینش او عبارت از ادراک او به چگونگى احوال آخرت و جهانى است که پس از این دنیاست و همچنین یقین او به این که آن جهان سراى همیشگى و خانه دایمى اوست .

 ۳ فالبصیر منها شاخص ،یعنى : آن کسى که داراى بصیرت و بینش است

مى‏داند که از این جا کوچ کننده و مسافر است و دنیا را راهى براى رسیدن به درجات آخرت قرار مى‏دهد ، و الاعمى إلیها شاخص یعنى : غافل و کوردل همواره دل به سوى دنیا دارد ، و اندیشه‏اش متوجّه آن است هر چند به مصالح حقیقى خود نابینا ، و از رویدادهاى هولناکى که در پیش روى خود دارد ناآگاه است ، در این جمله و جملات پیش از آن نکات بسیارى از فنون بلاغت از قبیل تجنیس تام [ ۶ ] و همچنین مطابقه [ ۷ ] میان اعمى ( نابینا ) و بصیر ( بینا ) وجود دارد .

۴ و البصیر منها متزوّد :یعنى : کسى که داراى بصیرت و بینش است ، با اندوختن تقوا و پرهیزگارى و به جا آوردن کارهاى نیک ، براى سفر به دیار آخرت و لقاى پروردگار ، از آن توشه برمى‏دارد ، و الأعمى لها متزوّد یعنى : آن که چشم باطن او کور است ، براى گذراندن روزهاى کوتاه عمر خود در دنیا ، از لذّات و زر و زیورهاى آن توشه برمى‏گیرد ، و همینها را زاد و توشه حقیقى خود مى‏داند ، و کمال مطلوب خود مى‏شمارد ، در این جملات نیز مانند عبارات پیش لطایفى از نظر فنّ بدیع موجود است . و توفیق از خداوند است .

نیز از این خطبه است :

وَ اِعْلَمُوا أَنَّهُ لَیْسَ مِنْ شَیْ‏ءٍ إِلاَّ وَ یَکَادُ صَاحِبُهُ یَشْبَعُ مِنْهُ وَ یَمَلُّهُ إِلاَّ اَلْحَیَاهَ فَإِنَّهُ لاَ یَجِدُ فِی اَلْمَوْتِ رَاحَهً وَ إِنَّمَا ذَلِکَ بِمَنْزِلَهِ اَلْحِکْمَهِ اَلَّتِی هِیَ حَیَاهٌ لِلْقَلْبِ اَلْمَیِّتِ وَ بَصَرٌ لِلْعَیْنِ اَلْعَمْیَاءِ وَ سَمْعٌ لِلْأُذُنِ اَلصَّمَّاءِ وَ رِیٌّ لِلظَّمْآنِ وَ فِیهَا اَلْغِنَى کُلُّهُ وَ اَلسَّلاَمَهُ

کِتَابُ اَللَّهِ تُبْصِرُونَ بِهِ وَ تَنْطِقُونَ بِهِ وَ تَسْمَعُونَ بِهِ وَ یَنْطِقُ بَعْضُهُ بِبَعْضٍ وَ یَشْهَدُ بَعْضُهُ عَلَى بَعْضٍ وَ لاَ یَخْتَلِفُ فِی اَللَّهِ وَ لاَ یُخَالِفُ بِصَاحِبِهِ عَنِ اَللَّهِ قَدِ اِصْطَلَحْتُمْ عَلَى اَلْغِلِّ فِیمَا بَیْنَکُمْ وَ نَبَتَ اَلْمَرْعَى عَلَى دِمَنِکُمْ وَ تَصَافَیْتُمْ عَلَى حُبِّ اَلْآمَالِ وَ تَعَادَیْتُمْ فِی کَسْبِ اَلْأَمْوَالِ لَقَدِ اِسْتَهَامَ بِکُمُ اَلْخَبِیثُ وَ تَاهَ بِکُمُ اَلْغُرُورُ وَ اَللَّهُ اَلْمُسْتَعَانُ عَلَى نَفْسِی وَ أَنْفُسِکُمْ

لغات

دمن جمع دمنه : آثار خانه و زندگانى مردم که در زمینى باقى مانده و کهنه شده باشد ، و نیز به معناى مزبله یا جایى که در آن خاکروبه ریزند .

غلّ : کینه و دغلکارى

ترجمه

« بدانید در دنیا جز حیات و زندگى چیزى وجود ندارد جز این که دارنده‏اش از آن سیر و دلتنگ مى‏شود ، زیرا در مرگ براى خود آسایشى نمى‏یابد ، و جز این نیست که آن ( باور داشتن آنچه پس از مرگ واقع مى‏شود ) به منزله حکمتى است که دل مرده را زندگى ، و کور را بینایى ، و کر را شنوایى مى‏بخشد ، و تشنه را سیرآب مى‏کند و کمال بى‏نیازى و سلامت در آن است ، به وسیله کتاب خدا حقایق را مى‏بینید ، و با آن سخن مى‏گویید و با آن مى‏شنوید ، بخشى از آن مفسّر و روشنگر بخش دیگر آن است ، و برخى از آن بر بعض دیگر آن گواه است ، درباره خداوند اختلافى ندارد ، و کسى را که با آن یار و دمساز است از خداوند جدا نمى‏گرداند .

شما در کینه ورزى و دغلکارى میان خودتان همداستان شده‏اید ، و این همدستى و اتّفاق شما مانند گیاهى است که بر سرگین حقد و حسد روییده باشد ، شما در دلبستگى به آرزوهاى دور و دراز با یکدیگر به دوستى ، و در به دست آوردن مال و منال با همدیگر به دشمنى پرداخته ‏اید ، بى‏شکّ شیطان پلید شما را شیفته و دلباخته کرده ، و غرور و فریب ، شما را گمراه و سرگردان ساخته است ، و من براى خود و شما از خداوند یارى مى‏ طلبم . »

شرح

امام ( ع ) حیات و زندگى را از همگى آنچه انسان از آنها سیر و دلزده مى‏شود ، استثنا فرموده ، و علّت ملول نشدن از زندگى را احساس ناآسودگى در مرگ ، بیان کرده است ، برخى از شارحان گفته‏ اند که : فقدان آسایش در مرگ ،ویژه اهل شقاوت است که در آخرت بدان دچار خواهند شد ، امّا مرگ براى دوستان خدا و بندگان شایسته او ، راحتى و آسایشى بزرگ است ، همچنان که سرور پیامبران ( ص ) فرموده است : لیس للمؤمن راحه دون لقاء اللّه یعنى براى مؤمن جز با لقاى رحمت خداوند آسودگى نیست ، برخى دیگر گفته‏ اند : بنابر ظاهر ، عبارت به دو دلیل زیر باید حمل بر عموم شود :

۱ این که با فرا رسیدن مرگ ، فرصت به دست آوردن ثوابهاى آخرت ، و سوداگرى در میدان عمل ، و تحصیل آمادگى براى وصول به درجات بالاتر ، که براى هر مرده‏اى ، هر چند از اولیاى خدا باشد قابل حصول است از دست او رفته است ،و ناچار به سبب این که مرگ ، موجب از دست رفتن این کمالات است ، در آن احساس آسودگى نمى‏کند .

۲ چون علوم و معارف براى بشر به گونه غریزى و بدیهى حاصل نمى‏شود ، و تا هنگامى که در قفس تن قرار دارد ، نمى‏تواند به رویدادهاى پس از مرگ و به سعادت و شقاوت آن جهانى خود آگاه شود ، لذا سزاوار همین است که در مردن تصوّر راحتى و آسودگى نکند .

این دسته گفته‏ اند توجیهات مذکور با حدیث : لیس للمؤمن راحه دون لقاء اللّه منافات ندارد ، زیرا بنابر وجه اوّل اگر چه مرگ براى اهل طاعت به اندازه طاعاتى که سابقا به جا آورده ، آسایشى است ، لیکن آسودگى و سعادتى که نتیجه کمالات از دست رفته وى مى‏باشد ، براى او حاصل نشده است ، و بنابر توجیه دوّم روشن است که مؤمن تا هنگامى که در دنیا زیست مى‏کند روى آسودگى نمى‏بیند ، و منافاتى نیست که پس از مردن از آسایش و سعادت بهره‏مند شود . چنان که نقل شده امام حسن ( ع ) در ساعت مرگ گریه کرد ، برادرش امام حسین ( ع )به آن حضرت گفت : براى چه تو را در حال بى‏تابى مى‏بینم ، در صورتى که تو یقین دارى چگونه و در کجا بر جدّ و پدرت وارد خواهى شد ، امام حسن ( ع ) فرمود : آرى اى برادر این درست است و در آن هیچ شکّ نیست ، لیکن من رهسپار راهى هستم که آن را پیش از این نرفته‏ ام .

بارى اگر منظور پیامبر ( ص ) در حدیث مذکور همان خود مرگ ، قطع نظر از پیامدها و رویدادهاى آخرت باشد گفتار کسانى که حدیث را تعمیم داده ، و آن را براى همه مایه سلب راحتى و آسایش دانسته‏اند درست است ، زیرا مرگ از نظر این که موجب نابودى و پایان دادن به زندگى است ، براى هیچ کس مطلوب و مایه آسودگى نیست ، لیکن اگر مراد آن حضرت فقدان راحتى به سبب فرا رسیدن مرگ و احوال پس از آن باشد ، تخصیص آن درست است و باید آن را به اهل شقاوت و کسانى که دچار عذاب جاوید خواهند شد اختصاص داد ، زیرا میزان دلبستگى به زندگى دنیا در افراد انسان متفاوت است ، و بستگى به تصوّر انسان درباره زیاده و نقصان راحتى خود در جهان آخرت دارد ، و ما هنگامى که به احوال کسانى که از هر جهت دنیا را برگزیده و بدان روى آورده‏اند و همچنین آنانى که بکلّى از دنیا روى گردانیده و آخرت را اختیار کرده‏اند ، و نیز ملاحظه احوال افراد و طبقاتى که در میان این دو طبقه قرار دارند بنگریم این مطلب روشن مى‏شود .

فرموده است : و إنّما ذلک .

یعنى : آنچه سزاوارتر است به این که انسان از آن سیر و افسرده نشود ، و به منزله حکمت است یعنى آنچه مرتبه حکمت را داراست ، و حکمت در لسان شرع به معناى دانشى است که براى آخرت سودمند باشد ، و گاهى هم در معنایى اعمّ و فراگیرتر از این به کار برده مى‏شود ،

امام ( ع ) پس از آن به شرح زیر به ذکر اوصاف این حکمت مى‏ پردازد :

 

۱ أنّها حیاه للقلب المیّت ،

پیش از این گذشت که در عرف ارباب معرفت ، قلب عبارت از نفس انسانى است ، واژه حیات یا زندگى را براى حکمت استعاره فرموده ، و مناسبت تشبیه این است که وجود و دوام حیات بسته به وجود دل است ، همچنان که بقاى انسان و سعادت دنیا و آخرت او بستگى به حکمت دارد ،

همچنین واژه میّت یا مرده را از این نظر براى قلب نادان استعاره آورده است ، که نادان بر مصالح و مفاسد دنیا و آخرت خویش آگاه نیست ، و مانند مردگان توان جلب منفعت یا دفع ضررى را ندارد .

 

۲ امام ( ع ) واژه بصر را براى حکمت استعاره کرده و چشم انسان نادان را کور ، توصیف فرموده است ، نیز مى‏توان وصف کورى را براى چشم بصیرت و دیده باطن نادان استعاره دانست ، و نیز ممکن است مراد حقیقت و واقعیّت انسان جاهل و ناآگاه باشد ، مناسبت استعاره نخست این است : همان گونه که انسان بینا مى‏تواند به وسیله چشم راه خود را تمیز دهد ، و به سوى مقصدى که دارد گام بردارد ، انسانى هم که از موهبت حکمت بهره‏مند است ، با بصیرت ، مقاصد خود را برمى‏گزیند ، و با بینشى که دارد به مصالح دنیا و آخرت خویش آگاه و بینا مى‏باشد ، و در استعاره دوّم وجه مناسبت این است که انسان نادان بصیرت و بینشى که بتواند امور مذکور را تشخیص دهد ندارد و مانند کور است که راه را از چاه نمى‏شناسد . وجه استعاره سوّم این است که چشم انسان نادان پیرو دل اوست ، و به هر کارى که دست مى‏زند ، و از هر چه رو مى‏گرداند و بالاخره در تمام امورى که از طریق چشم و دیگر حواسّ خود انجام مى‏دهد ، از اندیشه و تصوّرى که دارد پیروى مى‏کند ، و چون این اعمال غالبا ناسودمند بلکه زیانبخش است ، از این رو چشم نادان که وسیله وقوع این اعمال ناپسند مى‏باشد به چشم کور تشبیه ، و واژه مذکور براى آن استعاره شده است .

همچنین واژه سمع و صمّاء را براى گوش استعاره فرموده است ، و دلیل این استعاره‏ها همان مطالبى است که ذکر شد ، زیرا مراد از سمع ، شنوایى دل و ادراک بینش است ، واژه اذن ( گوش ) ممکن است براى همین معنا و یا گوش ظاهر استعاره شده باشد ، نیز واژه رىّ براى حکمت ، و ظمآن را براى نادان استعاره آورده است ، مناسبت استعاره نخست این است که همانسان که آب ، اندرون انسان تشنه را پر مى‏سازد و تشنگى او را فرو مى‏نشاند ، و او را از این رنج آسوده مى‏گرداند ، حکمت نیز جان انسان را از فواید خود پر بار و نیرومند مى‏سازد ، و او را از بیمارى جهل و نادانى مى‏رهاند . امّا مناسبت استعاره دوّم این است که همان گونه که انسان تشنه کام از تشنگى دچار رنج و درد مى‏شود ، انسان نادان نیز گرفتار درد جهالت است ، و همین نادانى نیز سبب نابودى او در آخرت مى‏باشد .

۳ این که فرموده است همه توانگرى و بى ‏نیازى و سلامت در این حکمت است ، منظور از توانگرى بى‏نیازى انسان از همه چیز و به کمال رسیدن نفس به وسیله آن است ، زیرا هدف و غایت حکمت رسیدن به آستان قرب حقّ تعالى و فرو رفتن در انوار معرفت اوست ، و تنها بدین وسیله است که عارفان به خدا ، از هر چیزى بى‏نیازى مى‏یابند ، منظور امام ( ع ) از سلامت در این عبارت ، سلامت نفس از عذاب جهل است ، زیرا در اصول حکمت ثابت است که جهالت بزرگترین سبب هلاکت انسان در آخرت مى‏باشد .

فرموده است : کتاب اللّه .

کتاب خبر مبتداست به این گونه که یا خبر دوّم واژه لذلک مى‏باشد که در این صورت و ما کان بمنزله الحکمه خبر اوّل آن است ، و یا خبر براى مبتداى محذوفى است که تقدیر آن و هو کتاب اللّه است ، و ممکن است هم عطف بیان براى ما کان بمنزله الحکمه باشد ، امام ( ع ) براى کتاب خدا اوصافى به شرح زیر بیان فرموده است :

۱ تبصرون به یعنى : به وسیله کتاب خدا مى‏بینید ، این جمله اشاره است به این که قرآن مشتمل بر حکمت است ، و وجه شباهت قرآن به حکمت این است که نادانان به وسیله کتاب خدا و حکمتها و موعظه ‏هایى که در آن است به مقاصد و مصالح دنیا و آخرت خود راهنمایى و بینا مى‏شوند .

۲ تنطقون به یعنى : به وسیله آن سخن مى‏گویید ، نیز به همان معناست .

۳ و تسمعون به یعنى : بدان مى‏شنوید ، نیز در پیرامون همان مطلب است .

۴ فرموده است : ینطق بعضه ببعض ، یعنى : برخى از آیات قرآن ، مفسّر آیات دیگر است مانند آیاتى که آیه‏ هاى مجمل را و مبیّن ، و مطلق را مقیّد مى‏کند ، و عامّ را تخصیص مى‏دهد

۵ و یشهد بعضه على بعض یعنى : برخى از آیات قرآن گواه برخى دیگر است ، و این معنا به مضمون پیش نزدیک است هر چند مراد بخش دیگرى از آیات است .

۶ فرموده است : و لا یختلف فی اللّه یعنى . در قرآن اختلافى درباره خداوند وجود ندارد ، زیرا این کتاب آلهى بر اساس بیان اصول و قوانین کلّى و جامعى که متضمّن صلاح امور دنیا و آخرت انسان است قرار دارد ، و هدف این قوانین ،کشانیدن و سوق دادن مردم به سوى حقّ ، و وصول به آستان قرب و جوار رحمت خداوند است ، از این رو هیچ واژه‏اى در قرآن یافت نمى‏شود که دلالت بر خلاف این مقصود داشته باشد ، بلکه همه الفاظ و مطالب آن گویاى وحدت مقصد ،و بیانگر هدف واحدى است که همان وصول به درگاه قرب آلهى پس از پاک شدن از ناپاکیها و پلیدیهاى این دنیاست ، هر چند اسباب وصول به این مقصود و رسیدن به این هدف ، گوناگون و متعدّد است .

۷ فرموده است : و لا یخالف بصاحبه عن اللّه یعنى : قرآن کسانى را که در سایه انوار پر فروغ آن گام برمى‏دارند از راه حقّ بیرون نمى‏برد ، و از رسانیدن آنها به مقصد اصلى و هدف نهایى که خداوند متعال است تخلّف نمى ‏ورزد .

فرموده است : قد أصطلحتم . . . تا آخر .

عبارات مذکور دلالت بر نکوهش شنوندگان به سبب ارتکاب کارهاى ناپسند دارد ، واژه اصطلاح ( سازش کردن ) براى سکوت آنها در برابر کسانى که مرتکب کارهاى زشت مانند دغلکارى و کینه‏ توزى و حسادت مى‏شوند ، و خودنیز در این کارها با آنها مشارکت مى‏کنند استعاره شده است .

فرموده است : و نبت المرعى على دمنکم .

این مثل براى کسانى که در ظاهر با یکدیگر سازش و آشتى ، و در دل کینه همدیگر را دارند آورده مى‏شود ، مطابقت این مثل با احوال شنوندگان از این روست که چنین صلح و سازشى مانند گیاهى که در مزبله مى‏روید و بزودى خشک مى‏شود ، گذرا و ناپایدار است .

فرموده است : تصافیتم على حبّ الآمال ،

یعنى : به داشتن آرزوهاى دور و دراز با یکدیگر همدلى دارید .

این عبارت اشاره است به انگیزه سازش آنها که در پیش ذکر فرموده و بدین سبب واو عطف در این جا آورده نشده است .

فرموده است : و تعادیتم فى کسب الأموال

یعنى : براى به دست آوردن مال و منال با یکدیگر دشمنى مى‏ورزید .

این جمله علّت کینه ورزى و دغلبازى آنها را بیان مى‏کند . توضیح داده مى‏شود که در مورد جمله نخست روشن است که آنچه مردم را در ظاهر به هم نزدیک مى‏گرداند ، اغراض و مطامع مادّى و یا نیازمندیهایى است که براى دست یافتن به مقاصد و آمال دنیاى خود به یکدیگر دارند ، هر چند درون آنها آکنده از دشمنى و کینه و خیانت باشد ، چنان که معمول روزگار ما همین است . و درباره عبارت دوّم نیز مى‏دانیم که انگیزه پیدایش دشمنیها و کینه‏ها و کشمکشها غالبا به سبب مال و منال دنیا و رسیدن به خوشیها و لذّات آن است .


فرموده است : لقد استهام بکم الخبیث

یعنى : شیطان شما را شیفته و دلباخته کرده و از شما جدا نمى‏شود ، و مراد از خبیث ، شیطان است ، و این گفتار مشعر بر سرزنش آنهاست ، که آثار وسوسه‏هاى شیطان در آنها نمایان است و از آنچه منع مى‏شوند دست باز نمى‏دارند ، درباره این که فرموده است : وتاه بکم الغرور یعنى : شیطان شما را غافلگیر کرده و در نتیجه از راه راست منحرف ، و در وادى گمراهى سرگردان مانده‏اید ، مراد از غرور ، شیطان است چنان که خداوند متعال فرموده است : « وَ لا یَغُرَّنَکُمْ بِاللّهِ الْغَرُورُ [ ۸ ] » .

امام ( ع ) در پایان سخنان خویش ، براى خود و آنان در غلبه بر نفس امّاره ، از خداوند درخواست یارى مى‏کند ، دعاى آن حضرت درباره خودش براى دوام مقهوریّت نفس او در برابر عقلش مى‏باشد و در مورد آنان براى این است که به آنها قدرت دهد تا نفس امّاره را سرکوب و انحراف را ریشه کن سازند . و توفیق از خداست .

ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم جلد۳


[ ۱ ] سوره شورى ( ۴۲ ) آیه ( ۱۲ ) یعنى : کلیدهاى آسمانها و زمین از آن اوست .

[ ۲ ] ابو الحسن مقاتل بن سلیمان بن بشر خراسانى مروزى از مفسّران مشهور است که مذهب زیدیّه داشته و در سال ۱۵۰ ه در بصره در گذشته است ، به فرهنگ دهخدا رجوع شود . ( مترجم )

[ ۳ ] لیث بن مظفّر بن نصر بن سیّار از یاران خلیل بن احمد نحوى عروضى بصرى است و خلیل در سال ۱۷۵ ه وفات کرده است . همان مأخذ ( مترجم )

[ ۴ ] سوره بقره ( ۲ ) آیه ( ۸۷ ) یعنى : و از پى او پیامبران دیگر فرستادیم .

[ ۵ ] سوره حجّ ( ۲۲ ) آیه ( ۴۶ ) یعنى : چشمهاى آنها کور نیست . لیکن دلهایى که در سینه‏ها جا دارد کور است .

[ ۶ ] تجنیس تامّ اصطلاح بدیعى است و عبارت از این است که در سخن دو کلمه یا زیادتر آورده شود که در خواندن و نوشتن یکسان و در معنا مختلف باشند و در آنها ترکیب و اختلاف حرکات و تفاوت و زیادت و نقصان نباشد . فرهنگ معارف اسلامى ( مترجم )

[ ۷ ] مطابقه از اصطلاحات ادبى و عبارت از مقابله الفاظ متضادّ است مانند سردى و گرمى ، همان مأخذ ( مترجم )

[ ۸ ] سوره لقمان ( ۳۱ ) آیه ( ۳۳ ) یعنى : و شیطان شما را ( به بخشندگى خدا ) فریب ندهد .

بازدیدها: ۱۹

خطبه۱۳۱ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه۱۳۲صبحی صالح)

و من خطبه له ( علیه ‏السلام ) یعظ فیها و یزهد فی الدنیا حمد اللّه

نَحْمَدُهُ عَلَى مَا أَخَذَ وَ أَعْطَى وَ عَلَى مَا أَبْلَى وَ اِبْتَلَى اَلْبَاطِنُ لِکُلِّ خَفِیَّهٍ وَ اَلْحَاضِرُ لِکُلِّ سَرِیرَهٍ اَلْعَالِمُ بِمَا تُکِنُّ اَلصُّدُورُ وَ مَا تَخُونُ اَلْعُیُونُ وَ نَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلَهَ غَیْرُهُ وَ أَنَّ ؟ مُحَمَّداً نَجِیبُهُ وَ بَعِیثُهُ شَهَادَهً یُوَافِقُ فِیهَا اَلسِّرُّ اَلْإِعْلاَنَ وَ اَلْقَلْبُ اَللِّسَانَ

بخش اول

ترجمه

از سخنان آن حضرت علیه السّلام است :

« ستایش مى‏ کنیم خداوند را بر آنچه گرفته و به آنچه داده ، و بر نعمتهایى که بخشیده ، و آزمونهایى که فرموده است ، خداوندى که بر هر نهانى آگاه است ، و هر رازى نزد او آشکار است ، به آنچه درون سینه ‏ها نهفته است داناست ، و به نگاههاى دزدانه چشمها بیناست ، گواهى مى‏دهیم که هیچ معبودى جز او نیست ، و این که محمّد ( ص ) برگزیده و برانگیخته اوست ، آن چنان گواهى که درون با برون و دل با زبان همراه است » .

شرح

ضمیر نحمده به اللّه که در پیش آمده و در این جا ذکر نشده بازگشت دارد .

امام ( ع ) این درس را به ما مى‏ آموزد که خداوند را بر هر چه از ما گرفته ، و آنچه به ما داده ، و بر هر خیر و خوبى که به ما احسان فرموده ، و در هر شرّ و مصیبتى که ما را به آن آزموده او را شکر گزار باشیم ، و گوشزد مى‏سازد که شکر او در همه احوال چه خوشى و ناخوشى و چه سختى و رفاه واجب است ، این که خداوند را به باطن و حاضر و عالم توصیف فرموده ، ما پیش از این مکرّر شرح این صفات را داده ‏ایم ، وگواه دو صفت نخست گفتار خداوند متعال است که فرموده است : « یَعْلَمُ السِرَّ وَ أخْفى‏ [ ۱ ] » و مصداق دو صفت بعدى آیه شریفه « یَعْلَمُ خَائنَهَ الأعْیُنِ وَ مَا تَخْفِی الْصُّدُورُ [ ۲ ] » مى‏باشد ، درباره رمز شهادتین نیز پیش از این اشاراتى کرده‏ایم ، معناى نجیب برگزیده و بعیث برانگیخته شده است و هر دو از باب فعیل به معناى مفعولند .

فرموده است : شهاده یوافق فیها . . . تا آخر .

یعنى : شهادتى که از ریا و نفاق پاک و خالص باشد . و توفیق از خداوند است .

نیز بخشى از این خطبه است :

فَإِنَّهُ وَ اَللَّهِ اَلْجِدُّ لاَ اَللَّعِبُ وَ اَلْحَقُّ لاَ اَلْکَذِبُ وَ مَا هُوَ إِلاَّ اَلْمَوْتُ أَسْمَعَ دَاعِیهِ وَ أَعْجَلَ حَادِیهِ فَلاَ یَغُرَّنَّکَ سَوَادُ اَلنَّاسِ مِنْ نَفْسِکَ وَ قَدْ رَأَیْتَ مَنْ کَانَ قَبْلَکَ مِمَّنْ جَمَعَ اَلْمَالَ وَ حَذِرَ اَلْإِقْلاَلَ وَ أَمِنَ اَلْعَوَاقِبَ طُولَ أَمَلٍ وَ اِسْتِبْعَادَ أَجَلٍ کَیْفَ نَزَلَ بِهِ اَلْمَوْتُ فَأَزْعَجَهُ عَنْ وَطَنِهِ وَ أَخَذَهُ مِنْ مَأْمَنِهِ مَحْمُولاً عَلَى أَعْوَادِ اَلْمَنَایَا یَتَعَاطَى بِهِ اَلرِّجَالُ اَلرِّجَالَ حَمْلاً عَلَى اَلْمَنَاکِبِ وَ إِمْسَاکاً بِالْأَنَامِلِ أَ مَا رَأَیْتُمُ اَلَّذِینَ یَأْمُلُونَ بَعِیداً وَ یَبْنُونَ مَشِیداً وَ یَجْمَعُونَ کَثِیراً کَیفَ أَصْبَحَتْ بُیُوتُهُمْ قُبُوراً وَ مَا جَمَعُوا بُوراً وَ صَارَتْ أَمْوَالُهُمْ لِلْوَارِثِینَ وَ أَزْوَاجُهُمْ لِقَوْمٍ آخَرِینَ لاَ فِی حَسَنَهٍ یَزِیدُونَ وَ لاَ مِنْ سَیِّئَهٍ یَسْتَعْتِبُونَ فَمَنْ أَشْعَرَ اَلتَّقْوَى قَلْبَهُ بَرَّزَ مَهَلُهُ وَ فَازَ عَمَلُهُ فَاهْتَبِلُوا هَبَلَهَا وَ اِعْمَلُوا لِلْجَنَّهِ عَمَلَهَا فَإِنَّ اَلدُّنْیَا لَمْ تُخْلَقْ لَکُمْ دَارَ مُقَامٍ بَلْ خُلِقَتْ لَکُمْ مَجَازاً لِتَزَوَّدُوا مِنْهَا اَلْأَعْمَالَ إِلَى دَارِ اَلْقَرَارِ فَکُونُوا مِنْهَا عَلَى أَوْفَازٍ وَ قَرِّبُوا اَلظُّهُورَ لِلزِّیَالِ

لغات

مشید : بلند أوفاز : جمع وفز به معناى شتاب است .

اهتبال : در کار به معناى کوشش در خوب انجام دادن آن است ، هبل مصدر مطلق تأکیدى است که به ضمیر تقوا اضافه شده است یعنى آن را خوب و اساسى انجام دهید .

ترجمه

« به خدا سوگند یاد مى‏کنم این که مى‏ گویم جدّى است نه شوخى ، و راست است نه دروغ ، و این موضوعى جز مرگ نیست که آواى خود را به گوش همه زندگان رسانیده ، و همگى را با شتاب به سوى خود مى ‏راند ،بسیارى زنده‏ ها تو را از خویشتن غافل نسازد ، تو خود دیده‏اى کسى که پیش از تو به گردآورى مال پرداخت ، و از فقر و تهیدستى دورى جست ، و با آرزوهاى دور و دراز ، و دور پنداشتن مرگ ، خود را از عواقب امور ایمن دید ، چگونه مرگ او را فرا گرفت ، و از وطنش بر کند ، و از جاى امنش بربود ، در حالى که بر تخته چوبهاى مرگ حمل شده ، و از این دست به آن دست داده مى‏شد ، براى این که آن را بر دوشها حمل کنند ، و با سرانگشتان بگیرند ، آیا ندیدى آنهایى را که آرزوهاى دراز داشتند ، و کاخهاى استوار برافراشتند ، و مالهاى بسیار انباشتند ، چگونه خانه‏هاى آنها گور ، و آنچه را گرد آورده بودند نابود ، و اموالشان به وارثانشان منتقل گردید ، و زنانشان به همسرى دیگران درآمدند ، دیگر نه توان آن را دارند که بر حسنات خود بیفزایند ، و نه مى‏توانند از گناهان خود پوزش بخواهند ، هر کس پرهیزگارى را شعار قلب خویش ساخت ، بر دیگران سبقت جست ، و عملش مایه رستگارى او شد ، پس تقوا و ثمره‏هاى نیک آن را مغتنم شمارید ، و براى دست یافتن به بهشت ، سخت کار کنید ، زیرا دنیا براى اقامت همیشگى شما آفریده نشده ، بلکه گذرگاهى است که براى شما خلق شده ، تا اعمال نیک در آن به جاى آورید و آنها را توشه سراى همیشگى خویش سازید ، بنابراین در کار آخرت شتاب ورزید ، و مرکبها را براى کوچ کردن آماده کنید . »

شرح

باید دانست ضمیر فإنّه که در آغاز خطبه است یا به سخن پیش برگشت دارد و یا مرجع آن مدلول گفتار آن حضرت است که بر اساس تحذیر و انذار مى‏باشد ، یعنى آن چیزى که از هجوم آن شما را بیم مى‏دهم چیزى جز مرگ نیست ، أسمع و أعجل هر دو حالند از معنایى که بدان اشاره شد و بدین سبب محلاّ منصوبند .

فرموده است : فلا یغرّنک . . . تا و أمن العواقب .

یعنى نفس بد کنش ، تو را با دیدن انبوه مردم به وسوسه نیندازد ، و از یاد مرگ غافل نسازد ، مراد از سواد النّاس کثرت و انبوهى مردم است ، زیرا بسیارى از اوقات ، انسان ، مرده‏اى را مى‏بیند که او را بر دوش گرفته به گورستان مى‏برند و با مشاهده آن نرمشى در دل و بیمى در خاطر پیدا مى‏کند ، امّا دیرى نمى‏گذرد که وسوسه شیطان دوباره او را فرا مى‏گیرد و به او القا مى‏کند که این انبوه مردم مشایعت کننده‏اند که زنده‏اند ، و خود او نیز با داشتن جوانى و برخوردارى از تندرستى از همین خیل زنده‏هاست ، و آنچه سبب مرگ این مرده شده قتل یا بیمارى و اسباب دیگرى بوده که او از آنها آسوده و فارغ است ، و خلاصه به حیله‏ها و نیرنگهاى مختلف او را از عبرت گرفتن از حال مردگان دور و محروم مى‏کند ، از این رو امام ( ع ) شنوندگان را از دچار شدن به چنین فریب و نیرنگى نهى مى‏کند ، و این که غرور را به سواد ناس یعنى انبوه مردم نسبت داده به سبب این است که مشاهده کثرت و زیادى مردم مایه پیدایش این غرور و غفلت است ، سپس با عبارات فقد رأیت . . . تا یستعتبون آنها را توجّه مى‏دهد که این ریو و فریب را ، خود مى‏بینند و واو در این جا براى حال است ، و من جمع بدل بعض از کلّ است که من کان قبلک مى‏باشد ، و معناى آن این است که همان گونه که مرگ آنها را فرو گرفت و از جایشان برکند ، فرجام کار شما نیز چنین خواهد بود .

فرموده است : طول أمل

واژه طول بنا به این که مفعول له است منصوب مى‏باشد .

یعنى به سبب آرزوهاى دور و دراز این کارها را مرتکب مى‏شدند ، و ممکن است مفعول مطلق توکیدى به جاى حال باشد ، و نیز محتمل است ظرف و عامل آن أمن ، و یا چنان که گفته شده بدل از من کان قبلک دانسته شود یعنى : آرزوى کسى را که پیش از تو بوده دیده‏ اى ، علاوه بر این به صورت بطول أمل نیز روایت شده است ، مراد از أعواد المنایا تابوتهاست ، و مقصود از یتعاطى به الرّجال الرّجال این است که بردارندگان تابوت ، او را به یکدیگر وا مى‏گذارند ، و کاف خطاب در ممّن قبلک ممکن است براى عموم کسانى باشد که طرف خطاب قرار مى‏گیرند یا شخص معیّنى باشد که بنابر مثل معروف عرب ، إیّاک أعنى و اسمعى یا جاره ( به تو مى‏گویم و تو اى همسایه بشنو ) آمده است .

فرموده است : أ ما رأیتم ؟

استفهام بر سبیل تقریر است یعنى : اینها را دیده‏اید ، و این که نمى‏توانند بر حسنه‏اى بیفزایند ، و از بدیهاى خود پوزش بخواهند براى این است که دنیا جاى عمل و کار است و پس از آن دیگر امکانى براى عمل نیست .

فرموده است : فمن اشعر التّقوى قلبه .

یعنى : کسى که حقیقه پرهیزگارى را پیشه خود کند ، پایدارى و استقامت او آشکار مى‏شود ، و آثار رحمت الهى در رفتار و حالات او نمایان مى‏گردد ، بطورى که در طلب دنیا داراى حلم و بردبارى و وقار و شکیبایى مى‏شود ، و آسایش خود را در سراى آخرت جستجو مى‏کند ، و در نتیجه کاملترین پاداش آخرت نصیب او مى‏گردد ، سپس امام ( ع ) آنان را به استوارى در تقوا و استقامت در پرهیزگارى دستور مى‏دهد و مى‏فرماید از نافرمانى خدا با تمام نیرو بپرهیزید و به راستى پرهیزگار باشید ، زیرا آنچه استحقاق ثواب دایم و پاداش جاوید دارد ، همین نوع تقواست ، و براى رسیدن به بهشت جاویدان ، آن چنان که سزاوار آن است بکوشید ، و صریحا متذکّر مى‏شود که کوشش براى رسیدن به بهشت واجب است به سبب این که دنیا براى همین منظور آفریده شده است ، و این سراى اقامت نیست بلکه راهى است که مانند مسافران از آن عبور و با به جا آوردن کارهاى نیکى که موجب رسیدن انسان به بهشت باشد از آن توشه‏بردارى مى‏شود ، و به آنان دستور مى‏دهد که در پیمودن دشواریهاى این راه شتاب کنید ، و در آمادگى براى کوچ کردن از این سراى فانى سرعت ورزید ، زیرا تأنّى و درنگ مستلزم توجّه به لذّات و خوشیهاى این دنیا و غفلت از مقصد حقّ است که باید به سوى آن شتافت ، واژه ظهور ، در جمله و قرّبوا الظّهور للزّیال براى سوار شدن بر مرکب آخرت که همان اعمال صالحه است ، استعاره شده است ، و نزدیک گردانیدن مرکب براى زیال یعنى کوچ کردن از دنیا این است که عنایات خداوند شامل حال انسان گردد تا بتواند اعمالى را که مایه رستگارى او در آخرت ، و دورى گزیدن و روى گردانیدن و جدایى از تباهیهاى این دنیاست به جاى آورد .

ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم [۳]


[ ۱ ] سوره طه ( ۷ ) آیه ( ۷ ) یعنى : خداوند راز و ناپیداترین امور را مى‏داند .

[ ۲ ] سوره غافر ( ۴۰ ) آیه ( ۱۹ ) یعنى : خداوند چشمان خیانتکار و آنچه را در سینه ‏ها نهفته است مى‏داند

بازدیدها: ۱۲

خطبه۱۳۰ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه۱۳۱صبحی صالح)

و من کلام له ( علیه ‏السلام ) و فیه یبین سبب طلبه الحکم و یصف الإمام الحق‏  :

أَیَّتُهَا اَلنُّفُوسُ اَلْمُخْتَلِفَهُ وَ اَلْقُلُوبُ اَلْمُتَشَتِّتَهُ اَلشَّاهِدَهُ أَبْدَانُهُمْ وَ اَلْغَائِبَهُ عَنْهُمْ عُقُولُهُمْ أَظْأَرُکُمْ عَلَى اَلْحَقِّ وَ أَنْتُمْ تَنْفِرُونَ عَنْهُ نُفُورَ اَلْمِعْزَى مِنْ وَعْوَعَهِ اَلْأَسَدِ هَیْهَاتَ أَنْ أَطْلَعَ بِکُمْ سَرَارَ اَلْعَدْلِ أَوْ أُقِیمَ اِعْوِجَاجَ اَلْحَقِّ اَللَّهُمَّ إِنَّکَ تَعْلَمُ أَنَّهُ لَمْ یَکُنِ اَلَّذِی کَانَ مِنَّا مُنَافَسَهً فِی سُلْطَانٍ وَ لاَ اِلْتِمَاسَ شَیْ‏ءٍ مِنْ فُضُولِ اَلْحُطَامِ وَ لَکِنْ لِنَرِدَ اَلْمَعَالِمَ مِنْ دِینِکَ وَ نُظْهِرَ اَلْإِصْلاَحَ فِی بِلاَدِکَ فَیَأْمَنَ اَلْمَظْلُومُونَ مِنْ عِبَادِکَ وَ تُقَامَ اَلْمُعَطَّلَهُ مِنْ حُدُودِکَ اَللَّهُمَّ إِنِّی أَوَّلُ مَنْ أَنَابَ وَ سَمِعَ وَ أَجَابَ لَمْ یَسْبِقْنِی إِلاَّ ؟ رَسُولُ اَللَّهِ ص ؟

بِالصَّلاَهِ وَ قَدْ عَلِمْتُمْ أَنَّهُ لاَ یَنْبَغِی أَنْ یَکُونَ اَلْوَالِی عَلَى اَلْفُرُوجِ وَ اَلدِّمَاءِ وَ اَلْمَغَانِمِ وَ اَلْأَحْکَامِ وَ إِمَامَهِ اَلْمُسْلِمِینَ اَلْبَخِیلُ فَتَکُونَ فِی أَمْوَالِهِمْ نَهْمَتُهُ وَ لاَ اَلْجَاهِلُ فَیُضِلَّهُمْ بِجَهْلِهِ وَ لاَ اَلْجَافِی فَیَقْطَعَهُمْ بِجَفَائِهِ وَ لاَ اَلْحَائِفُ لِلدُّوَلِ فَیَتَّخِذَ قَوْماً دُونَ قَوْمٍ وَ لاَ اَلْمُرْتَشِی فِی اَلْحُکْمِ فَیَذْهَبَ بِالْحُقُوقِ وَ یَقِفَ بِهَا دُونَ اَلْمَقَاطِعِ وَ لاَ اَلْمُعَطِّلُ لِلسُّنَّهِ فَیُهْلِکَ اَلْأُمَّهَ

لغات

أظأرکم : با شما مهربانى دارم .

سرار العدل : رمز دادگرى

وعوعه الأسد : آواز شیر نهمه : حرص بر دنیا

ترجمه

از سخنان آن حضرت علیه السّلام است :

« اى مردم پراکنده و پریشاندل که بدنهایتان حاضر و خردهایتان غایب است ، من با مهربانى شما را به سوى حقّ مى‏کشانم ، و شما مانند بز که از آواز شیر مى‏رمد از من مى‏گریزید ، چه بسیار دور است که بتوانم به کمک شما پرده از چهره بنهفته عدالت بردارم ، و یا کژیهایى را که در حقّ پدید آمده راست گردانم .

بار خدایا تو مى‏دانى آنچه را انجام داده‏ام ، براى دست یافتن به قدرت و خلافت ، و خواستن مال و ثروت پست این دنیا نبوده ، بلکه براى این بوده که نشانه‏ هاى دین تو را به جاى خود باز گردانیم ، و صلاح و آرامش را در شهرهایت برقرار سازیم ، تا بندگان ستمدیده تو ایمنى یابند ، و احکام دین تو که متروک مانده اجرا گردد .

بار خدایا من نخستین کسم که به تو رجوع کردم و فرمان تو را شنیدم و پذیرفتم ، هیچ کس جز پیامبر که درود بر او و خاندانش باد ، در نماز بر من پیشى نگرفت .

شما مى‏ دانید سزاوار نیست کسى که بر نوامیس و جان مردم و غنایم و احکام دین سرپرستى و پیشوایى مسلمانان را دارد بخیل باشد ، تا در جمع‏آورى اموال آنان حرص و طمع ورزد ، و نباید نادان باشد تا با جهل خویش آنان را به گمراهى بکشاند ، و نه ستمگر باشد تا پیوندهاى آنان را از هم بگسلد و به نیازهاى آنها پاسخ نگوید ، و نه جفا کار تا در اموال و ثروت آنان حیف و میل کند و گروهى را بر گروه دیگر مقدّم دارد ، و در حکم و قضاوت رشوه‏گیر نباشد ، تا این که حقوق مردم را از میان ببرد ، و در رسانیدن حقّ به صاحبانش کوتاهى کند ، و نیز نباید سنّت پیامبر خدا ( ص ) را مهمل گذارد ، تا بدین سبب امّت دچار تباهى و نابودى شود . »

شرح

امام ( ع ) مردم را با صفت اختلاف و پراکندگى مورد ندا و خطاب قرار داده است ، و منظور آن بزرگوار پراکندگى رأیها و پریشانى دلها و بى‏اعتنایى آنها نسبت به مصالح خود و هدفى است که براى آن آفریده شده‏اند و مقصود از غیبت خردهاى آنها غفلت آنها از راه راست ، و درک حقّ ، و انصراف آنهاست از دعوت آن بزرگوارآن چنان که شایسته است ، نفرت آنها را از حقّ به گریز بز از آواز شیر تشبیه فرموده است و این تشبیه به سبب شدّت نفرت آنها از حقّ بوده است ، سپس امام ( ع ) دور مى‏شمارد از این که بتواند به کمک اینها با اوضاع و احوالى که دارند و سستى و اهمالى که در فرمانبردارى او مى‏ورزند ، عدالت و دادگسترى را برپاى دارد ، و احکام دین را برقرار سازد . در دنباله این سخنان ، خداوند سبحان را گواه مى‏گیرد که نیّت او در پذیرش خلافت براى تحصیل سلطنت و قدرت و به دست آوردن حطام دنیوى نبوده ، بلکه چنان که بیان فرمود ، براى این بوده که معالم و نشانه‏هاى دین را به جاى خود بازگرداند ، و مراد از معالم دین همان آثارى است که مایه هدایت خلقند و همچنین به منظور مصالح دیگرى بوده که آن حضرت بر شمرده است ، پس از آن در تأیید سخن خود استشهاد فرموده است به این که او نخستین کسى بوده که به سوى خدا بازگشته و به او إنابه کرده است ، واژه إنابه که به معناى رجوع است ، شاید به این ملاحظه به کار رفته است که او اوّلین کس بوده که از آنچه شاید نسبت به او گناه به حساب آید به خداوند رجوع کرده است ، واژه سمع که پس از آن به کار رفته به معناى این است که فرمان خدا را پذیرفته و دعوت او را اجابت کرده است ، و این که سبقت پیامبر گرامى ( ص ) را در دین و نماز استثنا فرموده امرى روشن است ، برخى از دشمنان آن حضرت گفته‏اند هنگامى که على ( ع ) پیروى از پیامبر خدا ( ص ) را پذیرفت کودک بوده و آن دوران قابل توجّه و محاسبه نیست ، و ما در محلّ خود ذیل خطبه موسوم به قاصعه در این باره سخن خواهیم گفت .

منظور امام ( ع ) از این استشهاد و آنچه درباره دورى خود از صفات زشتى که شایسته است امام و پیشوا از آنها به دور باشد اثبات فضیلت خویش است ، و تذکّر مى‏دهد که در برابر چنین صفات زشتى که بر شمرده ، و در خور کسى که امام و سرپرست امور مسلمانان مى‏باشد نیست ، فضیلتها و برتریهایى در او موجود است ، و با بیان مقاصد و نتایجى که در جهت لزوم این شرایط و صفات ، در حاکم مسلمانان وجود دارد ، و یادآورى مردم به آنچه در این باره مى ‏دانند ،

فرموده است :و قد علمتم . . . تا آخر .

اینک اگر حاکم مسلمانان بخیل باشد ، پیداست که مردم به سبب حرص زیادش به اموالى که در دست رعیّت است از او بیزارى جسته و در نتیجه نظام امور از هم گسیخته مى ‏شود .

اگر حاکم نادان باشد به سبب جهل او به احکام و قوانین دین و ناآگاهى در تدبیر امور ، دچار انحراف و گمراهى مى‏شود ، و ضلالت او باعث گمراهى همه کسانى است که از او پیروى مى‏کنند ، و این درست خلاف مقصود شارع مى‏ باشد .

اگر حاکم مسلمانان ستمگر و جفاکار باشد ، ظلم و جور او مایه نفرت و بیزارى مردم ، و بریدن آنان از وى مى‏شود ، و این خلاف وحدت و همدلى مطلوبى است که منظور نظر شارع است .

اگر حاکم مسلمانان ترسو ، و از دگرگونیهاى روزگار در بیم و هراس باشد ،دسته‏ اى را که از آنها بیمناک است مورد توجّه و عنایت خود قرار مى‏دهد ، و به غیر آنها اعتنایى ندارد ، و این ستمى است که با وجود آن ، جامعه سامان و انتظام نمى‏پذیرد .

اگر حاکم مسلمانان در حکمرانى و داورى رشوه‏گیر باشد ، در نتیجه بیدادگرى ، و از میان بردن حقوق مردم و ادامه راه تعدّى ، و عدم توجّه به موارد حقّه ، آن چنان مى‏شود که اگر بخواهد در قضیّه‏اى داورى کند ، دفاع را آن قدر طولانى ، و حقّ را مبهم و دشوار مى‏گرداند ، تا با همه روشن بودن حقّانیّت ، هر دو طرف دعوا ناگزیر از مصالحه شوند ، و غرض او در این کار ، مرعوب کردن صاحب حقّ است به این که در صورت عدم مصالحه ، حقّ او بکلّى ضایع خواهد شد تا در نتیجه تن به سازش دهد ، و به بخشى از حقّ خود قانع گردد ، و با این حال نیز از او رشوه دریافت مى‏کند ، و بسا مى‏ شود به اندازه‏اى که از طرف غیر ذیحقّ رشوه مى ‏گیرد ، از صاحب حقّ نیز مى‏گیرد ، و در هر حال این گونه حاکمان و داوران حیله‏ها و ترفندهایى به کار مى‏برند که کسانى که به این قضایا دچار شده‏اند به آن آگاهند ، و اللّه المستعان على ما یصفون ( و بر آنچه مى‏ گویند از خدا یارى خواسته مى ‏شود ) .

امّا اگر حاکم مسلمانان سنّت پیامبر را رها سازد و اجرا نکند ، و قانونهاى شریعت را مهمل گذارد ، موجبات تباهى نظام اجتماع مردم را در دنیا ، و نابودى و عذاب آنها را در آخرت فراهم کرده است ، و توفیق از خداست .

ترجمه شرح ابن میثم بحرانی جلد ۳

بازدیدها: ۲۳

خطبه۱۲۹ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه۱۳۰صبحی صالح)

و من کلام له ( علیه‏ السلام ) لأبی ذر رحمه الله لما أخرج إلى الربذه

یَا ؟ أَبَا ذَرٍّ ؟ إِنَّکَ غَضِبْتَ لِلَّهِ فَارْجُ مَنْ غَضِبْتَ لَهُ إِنَّ اَلْقَوْمَ خَافُوکَ عَلَى دُنْیَاهُمْ وَ خِفْتَهُمْ عَلَى دِینِکَ فَاتْرُکْ فِی أَیْدِیهِمْ مَا خَافُوکَ عَلَیْهِ وَ اُهْرُبْ مِنْهُمْ بِمَا خِفْتَهُمْ عَلَیْهِ فَمَا أَحْوَجَهُمْ إِلَى مَا مَنَعْتَهُمْ وَ مَا أَغْنَاکَ عَمَّا مَنَعُوکَ وَ سَتَعْلَمُ مَنِ اَلرَّابِحُ غَداً وَ اَلْأَکْثَرُ حُسَّداً وَ لَوْ أَنَّ اَلسَّمَاوَاتِ وَ اَلْأَرَضِینَ کَانَتَا عَلَى عَبْدٍ رَتْقاً ثُمَّ اِتَّقَى اَللَّهَ لَجَعَلَ اَللَّهُ لَهُ مِنْهُمَا مَخْرَجاً لاَ یُؤْنِسَنَّکَ إِلاَّ اَلْحَقُّ وَ لاَ یُوحِشَنَّکَ إِلاَّ اَلْبَاطِلُ فَلَوْ قَبِلْتَ دُنْیَاهُمْ لَأَحَبُّوکَ وَ لَوْ قَرَضْتَ مِنْهَا لَأَمَّنُوکَ

ترجمه

از سخنان آن حضرت علیه السّلام است به ابا ذر رحمه اللّه هنگامى که به ربذه«» تبعید شد، چنین فرمود:

« اى اباذر تو به خاطر خدا خشمگین شدى ، پس به او امیدوار باش ، این گروه براى حفظ دنیاى خود از تو ترسیدند ، و تو براى حفظ دین خویش از آنها بیمناک شدى ، پس آنچه را که به سبب آن از تو ترسیدند به خودشان واگذار ،و براى حفظ آنچه از جهت آن از تو مى‏ ترسند که دین توست از آنها بگریز ،آرى چه بسیار نیازمندند به آنچه تو آنها را از آن منع کردى و چه قدر بى‏نیازى از آنچه تو را از آن منع کردند ، و بزودى خواهى دانست چه کسى فردا سود

مى‏ برد ، و کدام کس بیشتر مورد رشک خواهد بود ؟ ؟ ، و اگر درهاى آسمانها و زمینها به روى بنده‏اى بسته شود ، و او پرهیزگارى را پیشه کند ، خداوند در آن میان راه خلاصى براى او خواهد گشود ، جز حقّ ، کسى با تو دمساز نمى‏ شود ، و جز باطل چیزى تو را به وحشت نمى‏ افکند . اگر دنیاى آنان را مى پذیرفتى تو را دوست مى‏ داشتند ، و اگر چیزى از آن به خود اختصاص مى ‏دادى تو را در امان مى‏ گذاشتند . »

شرح

نام ابو ذرّ جندب بن جناده از بنى غفار است که قبیله ‏اى از کنانه مى ‏باشد ،او در مکّه اسلام آورد ، چون هنگامى که مسلمان شد به دیار خود بازگشت و در آن جا اقامت گزید ، نتوانست در جنگ بدر و خندق حضور یابد ، و پس از این وقایع بود که در مدینه به خدمت پیامبر اکرم ( ص ) رسید . او على ( ع ) و اهل بیت پیامبر ( ص ) را دوست مى‏داشت و کسى است که پیامبر خدا ( ص ) درباره او فرموده است : ما أقلّت الغبراء و لا أظلّت الخضراء على ذی لهجه أصدق من أبى ذرّ یعنى : زمین کسى را برنداشت و آسمان سایه نیفکند بر گوینده‏اى که از ابى ذرّ راستگوتر باشد . ابن معمّر درباره ابى ذرّ روایت کرده است که گفت : ابا ذرّ را دیدم حلقه در خانه کعبه را گرفته مى‏گفت : من ابوذر غفارى هستم ، هر کس مرا نمى‏ شناسد ، بداند من جندب صحابى پیامبر خدایم ( ص ) شنیدم از رسول خدا ( ص ) که مى‏فرمود : مثل خاندان من مثل کشتى نوح است ، هر کس بر آن سوار شود رهایى مى‏ یابد و کسى که تخلّف ورزد غرق مى‏ گردد . عثمان ابوذرّ را از مدینه بیرون و به ربذه تبعید کرد و این محلّى نزدیک مدینه بوده است . در باره علّت تبعید او اقوال مختلفى نقل شده است : از زید بن وهب روایت شده که گفته است : به ابى ذرّ رحمه اللّه علیه در هنگامى که در ربذه اقامت داشت گفتم :

چه چیز باعث شده که تو در این جا منزل کرده ‏اى ؟ گفت : علّت را به تو مى‏ گویم و آن این است که من در روزگار حکومت معاویه در شام بودم و در آن جا گفتار خداوند متعال را یادآور شدم که فرموده است : « وَ الَّذِینَ یَکْنِزُوْنَ الْذَّهَبَ وَ الْفِضَّهَ وَ لاَیُنْفِقُونَها فِیْ سَبِیلِ اللّهِ » [ ۲ ] معاویه گفت : این آیه درباره اهل کتاب نازل شده است ، گفتم بلکه درباره ما و آنهاست ، در نتیجه معاویه نامه ‏اى به عثمان نوشت و در این باره از من به او شکایت کرد ، عثمان به من نوشت که به سوى من بیا من هم به نزد او رفتم ، در این هنگام دیدم مردم را بر من شورانیده چنان که گویى مرا نمى‏ شناسند . من در این باره به عثمان شکایت کردم ، او مرا مخیّر داشت که در هر جا بخواهم سکنا گزینم ، من ربذه را برگزیدم .

این گفتار کسانى است که خواسته ‏اند عثمان را در ستم به ابى ذرّ و تبعید او بى‏ گناه قلمداد کنند ، و بگویند رفتن وى به ربذه به اختیار خود او بوده است ، امّا گفته شده که ابى ذرّ در ردّ و انکار آنچه را زشت و ناروا دیده ، و همچنین درباره عثمان ، سخن به درشتى گفته ، و اظهار مى‏ داشته که اصحاب محمّد ( ص ) بر عهد و میثاق خود پایدار نمانده ‏اند ، و با این گونه سخنان مردم را از عثمان دور و پراکنده مى‏ ساخته ، و به همین سبب بوده که عثمان او را از مدینه بیرون و به ربذه تبعید کرده است و آنچه را على ( ع ) در این خطبه به ابى ذرّ خطاب کرده با روایت دوّم سازگارتر است .

فرموده است : إنّک غضبت للّه ،

تو براى خدا خشمگین شدى .

این گواهى است بر این که انکار و ردّ ابوذر نسبت به آنچه را که زشت و ناروا مى‏ دیده تنها براى خشنودى خداوند بوده است .

فرموده است : إنّ القوم خافوک على دنیاهم

یعنى : این گروه از نظر حفظ دنیاى خودشان از تو بیم دارند و از این که مردم را از اطراف آنان دور مى‏ گردانى ،مى‏ ترسند که خلافت و حکومت از چنگ آنها بیرون رود ، امّا تو از این که با کارهاى آنان موافقت کنى ، و بر خلاف سنّت ، از عطایاى آنان چیزى دریافت دارى از آنان بیمناکى .

فرموده است : فاترک تا . . . منعوک .

یعنى : دنیایشان را به خودشان واگذار ، و دینت را برهان ، چه بسیار است نیاز آنها به دین تو ، و چه بسیار است بى‏نیازى تو از دنیاى آنها .

فرموده است : ستعلم من الرّابح غدا و الأکثر حسّدا

یعنى : خواهى دانست که چه کسى فردا سود مى ‏برد و به چه کسى بیشتر رشک و حسد مى‏ ورزند ، این سخن اشاره به روز رستاخیز است ، و این روشن است کسى که دنیا را رها مى‏ کند و بدان اعتنا ندارد ، نسبت به کسى که خواستار و دوستدار آن است سود بیشتر را برده ، و هر چه سود بیشتر باشد حسودان نیز زیادترند .

فرموده است : و لو انّ السّماوات . . . تا مخرجا .

این بیان ، مژده‏اى است که امام ( ع ) بر خلاصى ابى ذرّ از سختى حال و بدى اوضاعى مى‏ دهد که در نتیجه تبعید براى او پیش آمده است و این که تبدّل احوال را مشروط به پرهیزگارى کرده اشاره است به آنچه خداوند متعال فرموده که « و مَنْ یَتَّقِ اللّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً [ ۳ ] » ابن عبّاس گفته است که پیامبر خدا ( ص ) این آیه را قراءت کرد و فرمود کسى که پرهیزگار باشد خداوند از شبهات دنیا و سکرات مرگ و سختیهاى روز قیامت مخرج و مفرّى براى او قرار مى‏ دهد ، آشکار است که تقوا را شعار خود گردانیدن ، و پرهیزگارى را شیوه خود ساختن ، سبب قاطعى است که انسان بتواند از دنیا و خوشیهاى آن چشم طمع بردارد ، و نفس امّاره را از وقوع در شبهات باز دارد ، و در این صورت رهایى او از سکرات مرگ و سختیهاى روز رستاخیز آشکارتر و قطعى‏تر است ، و این که امام ( ع ) در بیان تنگى و بد حالى انسان مبالغه کرده ، و از آن به بستن درهاى آسمانها و زمین برروى او تعبیر فرموده ، براى روشن کردن فضیلت تقوا و اهمیّت آن است .

پس از آن امام ( ع ) به ابى ذرّ دستور مى‏ دهد که جز با حقّ انس نگیرد ، و جز از باطل نهراسد ، و این که با ذکر إلاّ انس را به حقّ ، و وحشت را به باطل ، منحصر ساخته ، براى این است که پرهیز دهد از این که انسان از حقّى در هراس افتد ، و در نتیجه آن را رها و از آن دورى کند هر چند این حقّ براى او سخت و دشوار باشد و یا این که به باطلى انس گیرد و آن را به جا آورد ، یا در برابر انجام دادن آن سکوت اختیار کند هر چند این باطل براى او لذّتبخش باشد .

امام ( ع ) به ابى ذرّ گوشزد مى‏ کند ، که دشمنى گروه حاکم و ارعاب او به سبب این است که در کار دنیا با آنها مشارکت و همکارى نمى ‏کند ، و همچنین به علّت تنهایى او در انکار و مخالفت ، و نیز سخنان تند و خشن او بر ضدّ آنهاست .

واژه قرض در جمله « و لو قرضت لأمنوک » به معناى اخذ یعنى گرفتن است . و توفیق از خداست .

ترجمه شرح ابن میثم بحرانی جلد۳


[ ۱ ] ربذه : محلى بى‏آب و علف در چهار یا پنج فرسنگى مدینه بوده که قبر ابوذر غفارى در آن جاست . ( مترجم )

[ ۲ ] سوره توبه ( ۹ ) آیه ( ۳۴ ) یعنى : و کسانى که زر و سیم را انباشته مى‏ کنند ، و در راه خدا انفاق نمى ‏کنند . . .

[ ۳ ] سوره طلاق ( ۶۵ ) آیه ( ۲ ) یعنى : و هر کس خدا ترس شود خداوند راه بیرون شدن ( از گناهان و بلا و حوادث سخت را ) براى او مى ‏گشاید .

بازدیدها: ۱۳

خطبه۱۲۸ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه۱۲۹ صبحی صالح)

 و من خطبه له ( علیه ‏السلام ) فی ذکر المکاییل و الموازین‏

 عِبَادَ اَللَّهِ إِنَّکُمْ وَ مَا تَأْمُلُونَ مِنْ هَذِهِ اَلدُّنْیَا أَثْوِیَاءُ مُؤَجَّلُونَ وَ مَدِینُونَ مُقْتَضَوْنَ أَجَلٌ مَنْقُوصٌ وَ عَمَلٌ مَحْفُوظٌ فَرُبَّ دَائِبٍ مُضَیَّعٌ وَ رُبَّ کَادِحٍ خَاسِرٌ وَ قَدْ أَصْبَحْتُمْ فِی زَمَنٍ لاَ یَزْدَادُ اَلْخَیْرُ فِیهِ إِلاَّ إِدْبَاراً وَ اَلشَّرُّ فِیهِ إِلاَّ إِقْبَالاً وَ اَلشَّیْطَانُ فِی هَلاَکِ اَلنَّاسِ إِلاَّ طَمَعاً فَهَذَا أَوَانٌ قَوِیَتْ عُدَّتُهُ وَ عَمَّتْ مَکِیدَتُهُ وَ أَمْکَنَتْ فَرِیسَتُهُ اِضْرِبْ بِطَرْفِکَ حَیْثُ شِئْتَ مِنَ اَلنَّاسِ فَهَلْ تُبْصِرُ إِلاَّ فَقِیراً یُکَابِدُ فَقْراً أَوْ غَنِیّاً بَدَّلَ نِعْمَهَ اَللَّهِ کُفْراً أَوْ بَخِیلاً اِتَّخَذَ اَلْبُخْلَ بِحَقِّ اَللَّهِ وَفْراً أَوْ مُتَمَرِّداً کَأَنَّ بِأُذُنِهِ عَنْ سَمْعِ اَلْمَوَاعِظِ وَقْراً أَیْنَ أَخْیَارُکُمْ وَ صُلَحَاؤُکُمْ وَ أَحْرَارُکُمْ وَ سُمَحَاؤُکُمْ وَ أَیْنَ اَلْمُتَوَرِّعُونَ فِی مَکَاسِبِهِمْ وَ اَلْمُتَنَزِّهُونَ فِی مَذَاهِبِهِمْ أَ لَیْسَ قَدْ ظَعَنُوا جَمِیعاً عَنْ هَذِهِ اَلدُّنْیَا اَلدَّنِیَّهِ وَ اَلْعَاجِلَهِ اَلْمُنَغِّصَهِ وَ هَلْ خُلِقْتُمْ إِلاَّ فِی حُثَالَهٍ لاَ تَلْتَقِی بِذَمِّهِمُ اَلشَّفَتَانِ اِسْتِصْغَاراً لِقَدْرِهِمْ وَ ذَهَاباً عَنْ ذِکْرِهِمْ فَ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ ۶ ۱۱ ۲ : ۱۵۶ ظَهَرَ اَلْفَسَادُ فَلاَ مُنْکِرٌ مُغَیِّرٌ وَ لاَ زَاجِرٌ مُزْدَجِرٌ أَ فَبِهَذَا تُرِیدُونَ أَنْ تُجَاوِرُوا اَللَّهَ فِی دَارِ قُدْسِهِ وَ تَکُونُوا أَعَزَّ أَوْلِیَائِهِ عِنْدَهُ هَیْهَاتَ لاَ یُخْدَعُ اَللَّهُ عَنْ جَنَّتِهِ وَ لاَ تُنَالُ مَرْضَاتُهُ إِلاَّ بِطَاعَتِهِ لَعَنَ اَللَّهُ اَلْآمِرِینَ بِالْمَعْرُوفِ اَلتَّارِکِینَ لَهُ وَ اَلنَّاهِینَ عَنِ اَلْمُنْکَرِ اَلْعَامِلِینَ بِهِ

لغات

أثویاء : جمع آن ثوى بر وزن فعیل : مهمان

کدح : کوشش

حثاله : درد ، پست از هر چیزى

دائب : کوشا

وقر : کرى

ترجمه

از سخنان آن حضرت علیه السّلام است . درباره پیمانه‏ ها و ترازوهاست :

« اى بندگان خدا شما و هر چه از این دنیا آرزو دارید ، به منزله میهمانانى هستید براى مدّتى معیّن ، و بدهکارانى مى‏ باشید که مورد مطالبه ‏اید ، مدّت عمر ، اندک و اعمالتان محفوظ است ، چه بسا کوشایى که کوشش او تباه است ، و زحمتکشى که زیانکار است ، شما در روزگارى به سر مى‏ برید که خیر و نیکى به آن پشت کرده ، و شرّ و بدى به آن رو آورده ، و شیطان بر هلاکت مردم کمر بسته است ، اکنون زمانى است که ساز و برگ شیطان فراوان شده و فریبش فراگیر گردیده ، و شکار برایش سهل و آسان گشته است ، شما مردم ، هر جا را که مى‏ خواهید بنگرید ، آیا جز بینوایى که از تهیدستى رنج مى‏ برد ، یا توانگرى که نعمت خدا را به کفران بدل کرده ، یا بخیلى که با بخل ورزیدن در اداى حقوق الهى ثروت فراوانى جمع کرده ، یا گردنکشى که گوشش از شنیدن پند و اندرز کر است مى‏ بینید ؟

کجایند نیکان و شایستگان شما ، و کجایند آزادگان و جوانمردان شما و کجا رفته ‏اند آنانى که در کسب و پیشه پرهیزگار ، و در مذهب و رفتار از بدیها به دور بوده ‏اند ، آیا جز این است که همه از این دنیاى پست و این جهان گذرا و درد آلود کوچ کردند ؟ مگر نه این است شما وارث انسانهاى بى ‏ارزشى شده‏ اید که به سبب پستى و فرومایگى آنها ، لبها جز به مذمّت آنان گشوده نمى‏ شود ، « فَاِنّا لِلّهِ وَ إنّا إلَیْهِ رَاجِعون » تباهیها آشکار شده است ، نه کسى هست که با این مفاسد مخالفت و آنها را دگرگون کند ، و نه منع کننده ‏اى که مردم را از این کارها باز دارد ، آیا با این وضع مى ‏خواهید در سراى قدس الهى و در جوار رحمتش قرار گیرید ، و از ارجمندترین دوستانش باشید ، و چه دور است این خداوند را براى به دست آوردن بهشتش نمى‏ توان فریب داد ، و خشنودى او را جز به فرمانبردارى از او نمى‏ توان به دست آورد ، لعنت خدا بر آن کسانى باد که به کارهاى نیک فرمان مى‏ دهند لیکن خود آن را ترک مى ‏کنند ، و از کارهاى بد نهى مى‏ کنند و خود آن را به جا مى ‏آورند . »

شرح

امام ( ع ) در این خطبه مردم را با ذکر برخى از زشتیهاى دنیا به شرح زیر ، ازآن پرهیز مى‏ دهد :

۱ این که مردم در دنیا مهمانند ، واژه ضیف را که به معناى مهمان است براى مردم و آنچه از دنیا آرزو دارند استعاره فرموده ، و جهت مشابهت این است که ، مدّت اقامت مردم مانند مهمان در دنیا محدود ، و دوران توقّف آنها پایان یافتنى ، و کوچ کردنشان از آن نزدیک است ، و واژه مؤجّلون ترشیح این استعاره است .

۲ این که مردم در دنیا بدهکارانى هستند ، واژه مدین را که به معناى بدهکار است از آن نظر استعاره آورده که بر انسان اعمالى واجب شده که از او خواسته مى‏ شود ، و پیمان از او گرفته شده که خود را از پلیدى الحاد و کفر پاکیزه سازد ، واژه مقتضون ترشیح این استعاره است ، زیرا وظیفه وامدار این است که وام خود را بپردازد ، سپس با توجّه به این که انسان را مؤجّل یعنى در گرو وقتى معیّن و مدین یعنى بدهکار خوانده ، ذکر أجل را تکرار ، و به این که پیوسته در حال نقصان است توصیف فرموده است ، و در این هم شکّى نیست که آنچه ماندنى نیست در حال کمى و کاستى است ، و ذکر عمل که باید خالص و شایسته براى خداوند انجام شود ، و این که وامى است که بر ذمّه انسان است و باید آن را ادا کند و از آن به عمل محفوظ تعبیر شده است ، براى این است که با توجّه به نقصان عمر به کار آخرت بپردازند ، و در محافظت بر اعمال و اصلاح و اخلاص در عمل بکوشند ،

واژه‏ هاى أجل و عمل هر دو خبر براى مبتداى محذوفند ، یعنى أجلکم أجل منقوض ، و عملکم عمل محفوظ . عمرتان کوتاه و کردارتان محفوظ مى‏ باشد .

امام ( ع ) با بیان فربّ دائب مضیّع و کادح خاسر هشدار داده است ،

که عمل عبادى هر چند ممکن است به قصد صلاح و نیّت خیر انجام گردد لیکن گاهى ممکن است غلط و نادرست واقع شود ، و موجب انحراف از دین و گمراهى از طریق حقّ باشد ، و در نتیجه عمل ، فاسد و عامل ، زیانکار شود ، مانند اعمال و عباداتى که خوارج و فرقه‏ هاى گمراه دیگر انجام مى‏ دهند ، و بسا مى ‏شود که این نوع عابدان و عاملان در زمره کسانى قرار گیرند که خداوند متعال در این آیه شریفه از آنها یاد فرموده است : هَلْ نُنَبِّئکُمْ بِالْأخْسَرِیْنَ أعْمَالاً اَلَّذینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِیْ الْحَیَاهِ الْدُّنْیَا وَ هُمْ یَحْسَبُوْنَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُوْنَ صُنْعاً [ ۱ ] و همین گونه است زحمات و کوششهایى که اهل کتاب ( یهود و نصارا ) و جز آنها متحمّل مى‏ شوند .

فرموده است : و قد أصبحتم . . . تا إقبالا .

این گفتار مبتنى بر شکوه از روزگار و بدگویى از آن است ، و مانند آنچه پیش از این فرموده است مى ‏باشد که : إنّا قد أصبحنا فی زمن کنود ، و دهر عنود ( ما در زمانه‏اى ناسپاس ، و روزگارى ستیزه ‏گر قرار گرفته ‏ایم ) و این ناهموارى و ناسپاسى زمانه بدین سبب است که روزگار از عصر ظهور دین و تازگى و شکوفایى آن دورى گرفته ، و مردم بر هتک حرمت آن گستاخ شده ، و بر ارتکاب منهیّات و محرّمات جرأت یافته ‏اند ، همچنین معناى طمع شیطان در هلاک ساختن مردم ، طمع او در نابود گردانیدن دین آنهاست که نتیجه ‏اش هلاکت آنها در آخرت است ، و اشاره فرموده است که این دورانى است که ساز و برگ و آمادگى شیطان بیشتر ، و کید و مکر او فراگیرتر ، و توانایى و امکان او زیادتر گشته است ، بنابراین بدین زمانه و روزگار پس از آن ، چه گمان دارى ، واژه فریسه را که به معناى شکار است براى کسانى که از شیطان پیروى مى‏ کنند و دستخوش تأثیرات او مى‏ شوند استعاره فرموده است ، جهت شباهت این است که همان‏گونه که شیر شکار خود را هلاک و از آن کامیاب مى‏ شود ، شیطان نیز مراد خود را از مردم مى ‏گیرد و آنها را به وادى هلاکت منتقل ، و در آن سرنگون مى‏ سازد .

فرموده است : إضرب بطرفک . . . تا وقرا .

این عبارت شرحى است بر آنچه به اجمال فرمود که : بدى ، هر چه بیشتر روآورده ، و خوبى پشت کرده است ، و توانگران نعمتهاى خداوند را کفران کرده و شکرش را به جا نمى‏ آورند .

گفته امام ( ع ) که فرموده است : بحقّ اللّه جار و مجرور متعلّق به بخل است ، یعنى : بخیل بخل ورزیدن در ردّ حقوق الهى به مستحقّان را مایه جمع مال و افزایش ثروت مى ‏انگارد .

فرموده است : أین خیارکم . . . تا مذاهبهم .

این پرسشى است که به اصطلاح ، از باب تجاهل العارف به عمل آمده تا آنها را متذکّر سازد که آن گروه چگونه از این سراى فانى به دیار دیگر منتقل ، و دنیا را ترک کردند و حتى در میانشان یکى از نیکوکاران باقى نماند تا اینها براى درک ضرورت پیروى از اعمال صالحه و کارهاى نیک ، به او مراجعه کنند ، منظور از أحرار جوانمردان و بخشندگان است و مقصود از جمله المتورّعون فی مکاسبهم کسانى است که در کار و کسب خود بر پرهیزگارى و خوشرفتارى و نیکوکارى پایدارند و حقوق خداوند را از اموال خود ، اخراج و پرداخت مى‏ کنند ، و مراد از المتنزّهون فی مذاهبهم آنانند که در سلوک و رفتار خود از داخل شدن در کارهاى حرام و آلودگى به شبهات دورى مى ‏ورزند .

فرموده است : ألیس . . . تا المنغّصه .

سؤال بر سبیل تقریر است [ ۲ ] براى این که آنان را به لزوم جدایى از دنیا و پستى و زبونى آن در مقایسه با ثوابهاى آخرت متذکّر ساخته ، و آلودگى لذّات این جهان را به انواع کدورتها و آلام و دردها و غیره به آنها یادآورى فرموده بود ، تا آنجا که یکى از حکیمان گفته است هر لذّتى که در دنیا هست در حقیقت لذّت نیست بلکه خلاصى از درد است .

فرموده است : و هل خلقتم . . . تا عن ذکرهم .

این پرسش نیز بنابر آنچه پیش از این ذکر شد بر سبیل تقریر است . واژه حثاله براى مردم سفله و فرومایه به کار رفته است .

فرموده است : لا تلتقی بذمّهم الشّفتان ،

یعنى : اینان کوچکتر از آنند که انسان به مذمّت آنها پردازد . واژه استصغارا و ذهابا بنابراین که مفعول له مى‏باشند منصوب شده‏ اند ، استشهاد به آیه شریفه و استرجاع امام ( ع ) در این جا بسیار به جا و نیکوست ، زیرا چگونگى احوال ، و فقدان نیکان و بقاى اشرار و فرومایگان آنان مصیبتى است که دامنگیر آنها شده ، و یکى از آدابى که خدا براى صابران در برابر مصیبتها تعیین فرموده این است که خود را تسلیم ذات حق کنند و در برابر مصیبتها بگویند : إنّا لِلّهِ وَ إنّا إلَیْهِ رَاجِعُوْنَ چنان که خداوند متعال فرموده است :

« و بَشِّرِ الصَّابِریْنَ » سپس با اظهار درد و اندوه درباره تباهیهاى اجتماعى و نبودن کسانى که جلو این مفاسد را بگیرند و این اوضاع را دگرگون کنند ، و مردم را از این آلودگیها باز دارند یاد مى‏ کند ، و این تذکّر براى بیدارى و هشیارى آنهاست که اگر چه در میان آنان کسانى هستند که از این تباهیها به دور و آنها را ناخوش مى‏ دارند امّا در صدد دگرگونى اوضاع و جلوگیرى از منکرات و بازداشتن تبهکاران از ارتکاب مفاسد نیستند ، و این خود ریاکارى و از اعمال زشت است .

فرموده است : أ فبهذا . . .

یعنى : با این تبهکاریها و کوتاهیها مى‏ خواهید در جوار قدس الهى قرار گیرید و به مقام قرب او دست یابید ، و در بهشتى که از پلیدیهاى این قالب بدنى پاک ، و مقام تنزیه حقّ تعالى از هر گونه مانند و شریک است جاى گیرید ، و این از قبیل استفهام انکارى است ، چنان که در دنباله آن مى‏ فرماید هیهات . . . و چون این اعمال فاسد آنها که کار زشت را بد مى ‏شمارند ، ولى از ارتکاب آن جلوگیرى نمى‏ کنند ، نوعى زهد ظاهرى و نفاق باطنى است ، لذا به آنها هشدار مى ‏دهد که عمل آنها مانند این است که بخواهید خداوند را براى به دست آوردن بهشت اوفریب دهید ، و تصریح مى‏ کند به این که خداوند رازهاى درون را مى‏ داند و فریب نمى‏ خورد ، و بى‏شکّ بهشت او را جز به وسیله طاعت و جلب رضایت او نمى‏ توان به دست آورد ، طاعتى مخلصانه و حقیقى و دور از ریاکارى و ظاهرسازى . سپس سخنان خود را به لعن کسانى که به کار نیک فرمان مى‏ دهند و خود بدان عمل نمى‏ کنند ، و از کار زشت نهى مى‏ کنند و خود آن را به جا مى‏ آورند پایان مى‏ دهد ،زیرا اینان منافقانى هستند که پیروان خود را مى ‏فریبند ، و شخصى که نفاق دارد مستحقّ لعن و دورى از رحمت پروردگار است ، و توفیق از خداوند است .

ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم بحرانی جلد ۳


[ ۱ ] سوره کهف ( ۱۸ ) آیه ( ۱۰۳ ) یعنى : آیا شما را خبر دهم که زیانکارترین مردم کیانند ؟ آنهایى که کوشششان را در زندگى دنیا تباه کردند و گمان مى‏کنند کار خوب انجام مى‏دهند .

[ ۲ ] استفهام تقریرى این است که مورد پرسش مقرّر و مثبت باشد ، مانند : « اَلَمْ نَشْرَح لَکَ صَدْرَکَ » که ثابت است خداوند به پیامبر ( ص ) انشراح صدر داده است . جواهر البلاغه ( مترجم )

بازدیدها: ۱۰

خطبه۱۲۷ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه۱۲۸صبحی صالح)

 و من کلام له ( علیه‏ السلام  منه فی وصف الأتراک‏

یؤمى به إلى وصف الأتراک کَأَنِّی أَرَاهُمْ قَوْماً کَأَنَّ وُجُوهَهُمُ اَلْمَجَانُّ اَلْمُطْرَقَهُ یَلْبَسُونَ اَلسَّرَقَ وَ اَلدِّیبَاجَ وَ یَعْتَقِبُونَ اَلْخَیْلَ اَلْعِتَاقَ وَ یَکُونُ هُنَاکَ اِسْتِحْرَارُ قَتْلٍ حَتَّى یَمْشِیَ اَلْمَجْرُوحُ عَلَى اَلْمَقْتُولِ وَ یَکُونَ اَلْمُفْلِتُ أَقَلَّ مِنَ اَلْمَأْسُورِ

فَقَالَ لَهُ بَعْضُ أَصْحَابِهِ لَقَدْ أُعْطِیتَ یَا ؟ أَمِیرَ اَلْمُؤْمِنِینَ ؟ عِلْمَ اَلْغَیْبِ فَضَحِکَ ع وَ قَالَ لِلرَّجُلِ وَ کَانَ کَلْبِیّاً یَا أَخَا ؟ کَلْبٍ ؟ لَیْسَ هُوَ بِعِلْمِ غَیْبٍ وَ إِنَّمَا هُوَ تَعَلُّمٌ مِنْ ذِی عِلْمٍ وَ إِنَّمَا عِلْمُ اَلْغَیْبِ عِلْمُ اَلسَّاعَهِ وَ مَا عَدَّدَهُ اَللَّهُ بِقَوْلِهِ إِنَّ اَللَّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ اَلسَّاعَهِ [ ۱ ] ۲۸ ۳۱ : ۳۴ اَلْآیَهَ فَیَعْلَمُ سُبْحَانَهُ مَا فِی اَلْأَرْحَامِ مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثَى وَ قَبِیحٍ أَوْ جَمِیلٍ وَ سَخِیٍّ أَوْ بَخِیلٍ وَ شَقِیٍّ أَوْ سَعِیدٍ وَ مَنْ یَکُونُ فِی اَلنَّارِ حَطَباً أَوْ فِی اَلْجِنَانِ لِلنَّبِیِّینَ مُرَافِقاً فَهَذَا عِلْمُ اَلْغَیْبِ اَلَّذِی لاَ یَعْلَمُهُ أَحَدٌ إِلاَّ اَللَّهُ وَ مَا سِوَى ذَلِکَ فَعِلْمٌ عَلَّمَهُ اَللَّهُ نَبِیَّهُ ص فَعَلَّمَنِیهِ وَ دَعَا لِی بِأَنْ یَعِیَهُ صَدْرِی وَ تَضْطَمَّ عَلَیْهِ جَوَانِحِی

لغات

مجانّ : به فتح جمع مجنّ به کسر میم به معناى سپر است .

مطرقه : به فتح راء و تخفیف ، کفشى که تو در تو دوخته شده باشد ، گفته مى‏ شود : أطرقت بالجلد یعنى پوست را پوشیدم .

سرق : به فتح سین و راء قطعه‏ هاى ابریشم ،مفرد آن سرقه است ، ابو عبیده گفته است : نام ابریشم سفید است ، و این واژه فارسى است و اصل آن سره است یعنى خوب مانند پارچه زرید وزستبر ابریشمى .

یعتقبون الخیل : اسبها را نگهدارى مى‏ کنند و مى ‏بندند .

استحرّ القتل یا حرّ : جنگ سخت شد .

 

ترجمه

از سخنان آن حضرت علیه السّلام است . به احوال ترکان مغول اشاره فرموده است :

« گویا قومى را مى ‏نگرم که چهره ‏هاشان به نظر مانند سپرى است که بر آن پوستى دوخته و پینه زده باشند ، جامه ‏هاى دیبا و ابریشمین مى ‏پوشند و اسبهاى اصیل یدک مى‏ کشند ، در آن جا کشتارى سخت روى مى ‏دهد به گونه ‏اى که زخمیها از روى کشته ‏ها عبور مى‏ کنند و فراریان کمتر از اسیرانند .

در این هنگام یکى از یارانش گفت اى امیر مؤمنان مگر علم غیب به تو داده شده است ؟ امام ( ع ) خندید ، و در پاسخ آن مرد که از قبیله کلب بود فرمود :

اى برادر کلبى آنچه گفتم علم غیب نیست بلکه از صاحب دانشى فرا گرفته شده است ، علم غیب دانستن زمان قیامت ، و آن چیزهایى است که خداوند سبحان در قرآن بر شمرده است : « اِنّ اللّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَهِ . . . » [ ۱ ] همچنین خداوند آنچه را در رحم مادران است مى ‏داند که پسر است یا دختر ،زشت است یا زیبا ، جوانمرد است یا بخیل ، بدبخت است یا نیکبخت ، هیزم جهنّم است یا یار و همنشین پیامبران ، اینها علم غیبى است که جز خداوند کسى آنها را نمى‏ داند امّا آنچه جز اینهاست دانشى است که جز خداوند آن را به پیامبرش آموخته ، و او هم به من تعلیم داده است ، و برایم دعا فرمود که سینه ‏ام آن را نگه دارد ، و اندرونم را از آن پر سازد . »

 

شرح

باید دانست که روش امام ( ع ) در هنگامى که مى ‏خواهد از وقایع آینده خبر دهد این است که سخن خود را با عبارت کأنّی آغاز مى‏ کند ، همچنان که پیش از این در مورد آینده کوفه فرمود : کأنّى بک یا کوفه و نیز در موقعى که شامیان را صدازد ، فرمود کأنّی به ، علّت این است که آنچه را آن حضرت از آینده مى‏ داند به چشم بصیرت آن را دیده ، و انوار غیبى آن را از طریق مرشد و استادش پیامبر گرامى ( ص ) بر نفس قدسى او افاضه و الهام فرموده است از این رو آنچه را به چشم باطن دیده به سبب جلوه و ظهور آن که خالى از هر شکّ و ریب است به رؤیت چشم سر تشبیه فرموده است لذا به کار بردن حرف تشبیه در آغاز سخن زیبا و نیکوست ، و ضمیرهاى جمع در خطبه به ترکان برگشت دارد ، این که چهره ‏هاى آنها را به سپرهاى پینه خورده و پوست بردوخته تشبیه فرموده ، جهت مشابهت ، گردى و استخوان بندى و فراخى صورت آنهاست ، و مراد از آن خشونت و ستبرى چهره‏ هاى آنهاست ، و این تشبیه محسوس به محسوس است . امّا توصیف آنها به این که جامه ابریشمین و حریر مى‏ پوشند ، و اسبان را نگهدارى و آماده مى‏ کنند ، بررسى چگونگى احوال ترکان به صدق این گفتار گواهى مى‏ دهد ، و خبر آن حضرت در باره کشتار سخت آنها به شرحى که ذکر فرموده در آن هنگام که هجوم مى ‏آورند نیز از جمله مطالبى است که تاریخ بر آن گواه است ، وقایعى که میان ترکان و اعراب و دیگر مسلمانان در روزگار عبد اللّه بن زبیر و قتیبه بن مسلم روى داده مشهور است ، همچنین جنگهاى مغولان با مسلمانان و کشتار بى‏رحمانه آنان در عراق عرب و خوزستان و خراسان و دیگر شهرها براى صدق گفتار امام ( ع ) بدان شرح که بیان فرموده کافى است .

امّا پاسخ آن بزرگوار به مرد کلبى مشعر بر این که آنچه فرموده است علم غیب نیست ، و آن را از صاحب علم فرا گرفته و این که امام ( ع ) دانشهایى را علم غیب شمرده که جز خداوند کسى آنها را نمى‏داند ، همه گفتارى حقّ و صدق است ، و با این توضیح ما را به تفاوت میان علم غیب و خبر دادن از آنچه در آینده روى خواهد داد آگاه فرموده است ، لیکن سزاوار است دانسته شود که فراگیرى او از پیامبر گرامى ( ص ) بدین طریق نبوده که صور و وقایع جزیى به آن بزرگوار القا شده باشد ، بلکه معنایش این است که بر اثر طول مصاحبت با پیامبر اکرم ( ص ) ازدوران کودکى تا زمان وفات آن حضرت ، همچنین بر اثر ریاضات کامله و تعلیمات تامّه و آگاهى به کیفیّت سلوک و اسبابى که موجب رام شدن نفس امّاره براى نفس مطمئنّه است ، نفس قدسى او داراى آن مرتبه گردید که امور غیبى در آن نقش بندد ، و صور کلّى در آن منعکس شود ، و توانایى یافت که از مغیبات خبر دهد و مردم را بدان آگاه سازد ،

از این رو فرمود : و دعا لی بأن یعیه صدرى و تضطمّ علیه جوانحی یعنى : دعا فرمود که دلم آن را نگهدارد و سینه‏ ام آن را فرا گیرد ، واژه جوانح که به معناى پهلوهاست کنایه از قلب است زیرا میان دو پهلو قرار دارد ، و اگر علومى که از جانب پیامبر اکرم ( ص ) به آن حضرت القا شده مشتمل بر صور جزیى بود نیازى به این دعا نداشت ، زیرا فهم صور جزیى و حفظ آنها براى هر صحابى عامى و غیر عامى میسّر بود ، بلکه آنچه نگهدارى آن مشکل ، و نیاز به دعا به درگاه خداوند دارد تا دل ، آن را نگه دارد ، و ذهن براى قبول آن آماده شود ، قوانین کلّى جهان خلقت و کیفیّت انشعاب و تفصیل آنها و فراهم شدن اسبابى است که ادراک آنها را ممکن سازد تا نفس آماده شود که صور جزیى به آن افاضه ، و در آن منعکس شود ، چنان که پیش از این به آن اشاره کرده ‏ایم .

ترجمه شرح ابن میثم بحرانی جلد۳

 

[ ۱ ] علم زمان وقوع رستاخیز نزد اوست . . .

 

 

 

 

 

بازدیدها: ۱۲

خطبه۱۲۶ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه۱۲۸صبحی صالح)

 و من کلام له ( علیه ‏السلام  ) فیما یخبر به عن الملاحم بالبصره   

یَا ؟ أَحْنَفُ ؟ کَأَنِّی بِهِ وَ قَدْ سَارَ بِالْجَیْشِ اَلَّذِی لاَ یَکُونُ لَهُ غُبَارٌ وَ لاَ لَجَبٌ وَ لاَ قَعْقَعَهُ لُجُمٍ وَ لاَ حَمْحَمَهُ خَیْلٍ یُثِیرُونَ اَلْأَرْضَ بِأَقْدَامِهِمْ کَأَنَّهَا أَقْدَامُ اَلنَّعَامِ یومى‏ء بذلک إلى صاحب الزنج . ثُمَّ قَالَ ع وَیْلٌ لِسِکَکِکُمُ اَلْعَامِرَهِ وَ اَلدُّورِ اَلْمُزَخْرَفَهِ اَلَّتِی لَهَا أَجْنِحَهٌ کَأَجْنِحَهِ اَلنُّسُورِ وَ خَرَاطِیمُ کَخَرَاطِیمِ اَلْفِیَلَهِ مِنْ أُولَئِکَ اَلَّذِینَ لاَ یُنْدَبُ قَتِیلُهُمْ وَ لاَ یُفْقَدُ غَائِبُهُمْ أَنَا کَابُّ اَلدُّنْیَا لِوَجْهِهَا وَ قَادِرُهَا بِقَدْرِهَا وَ نَاظِرُهَا بِعَیْنِهَا

لغت

ملحمه : رویداد بزرگ .

 

ترجمه

از سخنان آن حضرت علیه السّلام است . از حوادث سختى که در بصره روى خواهد داد خبر مى‏ دهد :

« اى احنف گویا او را مى‏ بینم با سپاهى حرکت کرده که گرد و غبار و بانگ و خروشى ندارد ، و صداى لگام و شیهه اسبان ، از آن به گوش نمى ‏رسد ، آنها با گامهاى خود که مانند گامهاى شتر مرغان است زمین را مى ‏پیمایند .

شریف رضىّ مى‏ گوید : این سخنان اشاره به صاحب زنج است .

سپس امام ( ع ) فرمود : واى بر کوچه‏ هاى آباد و خانه‏ هاى آراسته‏ اى که بالهایى همچون بال کرکسان و خرطومهایى مانند خرطوم پیلان دارند . سپاهى که کسى بر کشته‏ هاى آنها نمى‏ گرید و از غایب آنها خبر نمى‏ گیرد ، آرى من دنیا را به رو در افکنده ‏ام ، و اندازه آن را سنجیده ‏ام و با چشم دل به آن نظر کرده ‏ام ، و به حقیقت آن بینا مى باشم . »

 

شرح

امام ( ع ) این خطبه را پس از جنگ جمل در بصره ایراد فرموده است ، و ما بخشهایى از آن را پیش از این ذکر کرده ‏ایم ، روى سخن با احنف بن قیس است که از رهبران و خردمندان و برجستگان طایفه خود بود ، نام او صخر بن قیس بن معاویه بن حصن بن عباد بن مرّه بن عبید بن تمیم است ، گفته شده که نامش ضحّاک ، و کنیه ‏اش ابو بحر مى‏ باشد ، افراد قبیله بنى تمیم به سبب او مسلمان شدند ، زیرا هنگامى که پیامبر خدا ( ص ) آنان را به اسلام دعوت فرمود ، آنها نپذیرفتند ، احنف به آنها گفت : او شما را به اخلاق کریمه مى ‏خواند ، و از صفات ناپسند نهى مى‏ کند پس اسلام بیاورید ، و احنف خود مسلمان شد و در رکاب على ( ع ) در جنگ صفّین حضور داشت ، ولى در جنگ جمل در هیچ یک از دو سپاه نبود ، در جمله کأنّی به ضمیر به صاحب زنج برگشت دارد ، نام او علىّ بن محمّد و منسوب به علویان است [ ۱ ] ، سپاهى که به آن اشاره شده همان سپاه زنج است ، و حوادثى که در بصره پدید آوردند ، مشهور است ، تفصیل اخبار و وقایع آنها نیازمند کتابى است مشتمل بر بیست جلد که مستقلاّ در این باره نوشته شود ، و باید آگاهى بر احوال آنها را به چنین کتابى ارجاع داد ،

 

امّا این که سپاهیان زنج به چنین صفاتى تعریف شده‏ اند ، براى این است که آنها پیش از آن اهل اسب و سپاه نبوده ‏اند ، تا این که بدین اوصاف شناخته شوند ، این که فرموده است ، خاک زمین را با پاهاى خود بر مى ‏انگیزند ، کنایه از این است که اکثر آنها پابرهنه‏ اند و پیاده زمین را مى ‏پیمایند ، و چون پا برهنگى مستلزم تماس پا با زمین و آنچه در روى زمین افتاده مانند چوب و جز آن است لذا آنها با پاهاى برهنه خود به جاى سمّ ستوران ، خاک زمین را بر مى ‏انگیزانند ، امّا جهت مشابهت پاهاى آنها به پاى شتر مرغ این است که پاهاى آنها غالبا کوتاه و کف پاى آنها پهن و میان انگشتان آنان باز بوده چنان که میان طول و عرض آن تفاوتى نبوده است ، از این رو پاهاى آنها تقریبا به پاى شتر مرغان شباهت داشته است ، پس از آن امام ( ع ) از نابودى اماکن بصره و خانه ‏هاى آراسته و پر نقش و نگار آنها خبر مى‏ دهد ، و براى خانه‏ هاى آنها واژه أجنحه ( بالها ) را استعاره فرموده است ، و منظور از آن بالکنها یا کنگره‏ هایى است که از چوب و بوریا ساخته مى‏ شده ، که از سقف بام بیرون بوده ، و مانند حفاظى براى ساختمان بلند و دیوارها از اثرات باران بوده است و اینها در شکل و وضع از هر چه بیشتر به بال پرندگان بزرگ مانند کرکس شباهت داشته است ، همچنین واژه خرطوم پیلان را براى ناودان‏هایى استعاره فرموده ، که آنها را از شاخه درخت خرما مانند خرطوم فیل مى‏ ساخته‏ اند ، و روى آن قیر مالیده مى ‏شده است و طول آنها نزدیک به پنج ذرع یا بیشتر مى ‏رسیده ، که نیز براى حفظ دیوارها از آسیب سرازیر شدن آب ، از پشت‏بام به پایین آویزان مى ‏شده ، و هر چه بیشتر به خرطوم فیل شباهت داشته است

 

درباره این که فرموده است کسى بر کشته آنها نمى‏ گرید و از احوال آنها نمى‏ پرسد ، برخى از شارحان گفته ‏اند مراد سرسختى و دلیرى و شیفتگى آنها به جنگ بوده است زیرا به مرگ اعتنا نداشتند ،و بر فقدان افراد خود اندوهگین نمى ‏شدند ، ولى آنچه به نظر من درست‏تر مى ‏آید این است که زنگیان داراى عشیره و طایفه ‏اى نبودند و بسیارى از آنها مادر و خواهر یا قوم و خویشى نداشتند ، تا بر حسب معمول بر کشته آنها گریه و زارى کند ، و از ناپدید شدگان جستجو شود ، زیرا بیشتر اینها در بصره غریب و بى‏کس بودند ، از این رو اگر کسى از آنها کشته مى ‏شد گریه کننده ‏اى نداشت ، واگر کسى از آنها ناپدید مى ‏شد کسى در جستجوى او نبود .

 

فرموده است : أنا کابّ الدّنیا لوجهها

یعنى : من دنیا را به رو در افکنده‏ ام اشاره است به زهد و بى‏ رغبتى آن حضرت به دنیا ، و مرتبه فضیلت آن بزرگوار ،گفته مى‏ شود : کببت فلانا لوجهه یعنى او را رها کردم و به او توجّه نکردم ،

و قادرها بقدرها یعنى به اندازه ارجى که دنیا دارد با او رفتار مى‏ کنم ، و چون ارزش آن نزد آن حضرت کم و ناچیز است ، توجّه آن بزرگوار نیز به آن اندک ، و به اندازه ‏اى است که ضرورت بقاى در آن ایجاب مى‏ کند ، همچنین جمله ناظرها بعینها یعنى دنیا را با دیده‏ اى واقع بینانه ارزیابى ، و آن را چنان که حقیقت آن است فریبنده و غدّار و حیله ‏گر و امثال آن شناسایى کرده است ، و این که دنیا کشتزار آخرت و راهى به سوى آن است ، و خود آن ، هدف و مطلوب بالذّات نیست . و توفیق از خداوند است .

ترجمه شرح ابن میثم بحرانی جلد۳

 


[ ۱ ] بسیارى از مورّخان بویژه آل ابى طالب ، صاحب رنج را علوى ندانسته ‏اند و چنان که ابن ابى الحدید در شرح خود بر نهج البلاغه ( جلد ۸ صفحه ۱۲۶ ) نوشته است ، نام او علىّ بن محمّد بن عبد الرّحیم و از طایفه عبد القیس است ، و مذهب ازارقه را که فرقه ‏اى از خوارج بوده ‏اند داشته است . او در سال ۲۵۵ ه قیام و پس از ایجاد آشوب و کشتار بسیار در سال ۲۷۰ ه کشته شده است . ( مترجم )

بازدیدها: ۴

خطبه۱۲۵ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه۱۲۷صبحی صالح)

و من کلام له ( علیه ‏السلام  ) و فیه یبین بعض أحکام الدین و یکشف للخوارج الشبهه و ینقض حکم الحکمین

 

أیضا للخوارج فَإِنْ أَبَیْتُمْ إِلاَّ أَنْ تَزْعُمُوا أَنِّی أَخْطَأْتُ وَ ضَلَلْتُ فَلِمَ تُضَلِّلُونَ عَامَّهَ أُمَّهِ ؟ مُحَمَّدٍ ص ؟

بِضَلاَلِی وَ تَأْخُذُونَهُمْ بِخَطَئِی وَ تُکَفِّرُونَهُمْ بِذُنُوبِی سُیُوفُکُمْ عَلَى عَوَاتِقِکُمْ تَضَعُونَهَا مَوَاضِعَ اَلْبُرْءِ وَ اَلسُّقْمِ وَ تَخْلِطُونَ مَنْ أَذْنَبَ بِمَنْ لَمْ یُذْنِبْ وَ قَدْ عَلِمْتُمْ أَنَّ ؟ رَسُولَ اَللَّهِ ص ؟ رَجَمَ اَلزَّانِیَ اَلْمُحْصَنَ ثُمَّ صَلَّى عَلَیْهِ ثُمَّ وَرَّثَهُ أَهْلَهُ وَ قَتَلَ اَلْقَاتِلَ وَ وَرَّثَ مِیرَاثَهُ أَهْلَهُ وَ قَطَعَ اَلسَّارِقَ وَ جَلَدَ اَلزَّانِیَ غَیْرَ اَلْمُحْصَنِ ثُمَّ قَسَمَ عَلَیْهِمَا مِنَ اَلْفَیْ‏ءِ وَ نَکَحَا اَلْمُسْلِمَاتِ فَأَخَذَهُمْ ؟ رَسُولُ اَللَّهِ ص ؟ بِذُنُوبِهِمْ وَ أَقَامَ حَقَّ اَللَّهِ فِیهِمْ وَ لَمْ یَمْنَعْهُمْ سَهْمَهُمْ مِنَ اَلْإِسْلاَمِ وَ لَمْ یُخْرِجْ أَسْمَاءَهُمْ مِنْ بَیْنِ أَهْلِهِ ثُمَّ أَنْتُمْ شِرَارُ اَلنَّاسِ وَ مَنْ رَمَى بِهِ اَلشَّیْطَانُ مَرَامِیَهُ وَ ضَرَبَ بِهِ تِیهَهُ

وَ سَیَهْلِکُ فِیَّ صِنْفَانِ مُحِبٌّ مُفْرِطٌ یَذْهَبُ بِهِ اَلْحُبُّ إِلَى غَیْرِ اَلْحَقِّ وَ مُبْغِضٌ مُفْرِطٌ یَذْهَبُ بِهِ اَلْبُغْضُ إِلَى غَیْرِ اَلْحَقِّ وَ خَیْرُ اَلنَّاسِ فِیَّ حَالاً اَلنَّمَطُ اَلْأَوْسَطُ فَالْزَمُوهُ وَ اِلْزَمُوا اَلسَّوَادَ اَلْأَعْظَمَ فَإِنَّ یَدَ اَللَّهِ عَلَى اَلْجَمَاعَهِ وَ إِیَّاکُمْ وَ اَلْفُرْقَهَ فَإِنَّ اَلشَّاذَّ مِنَ اَلنَّاسِ لِلشَّیْطَانِ کَمَا أَنَّ اَلشَّاذَّ مِنَ اَلْغَنَمِ لِلذِّئْبِ أَلاَ مَنْ دَعَا إِلَى هَذَا اَلشِّعَارِ فَاقْتُلُوهُ وَ لَوْ کَانَ تَحْتَ عِمَامَتِی هَذِهِ وَ إِنَّمَا حُکِّمَ اَلْحَکَمَانِ لِیُحْیِیَا مَا أَحْیَا ؟ اَلْقُرْآنُ ؟ وَ یُمِیتَا مَا أَمَاتَ ؟ اَلْقُرْآنُ ؟ وَ إِحْیَاؤُهُ اَلاِجْتِمَاعُ عَلَیْهِ وَ إِمَاتَتُهُ اَلاِفْتِرَاقُ عَنْهُ فَإِنْ جَرَّنَا ؟ اَلْقُرْآنُ ؟ إِلَیْهِمُ اِتَّبَعْنَاهُمْ وَ إِنْ جَرَّهُمْ إِلَیْنَا اِتَّبَعُونَا فَلَمْ آتِ لاَ أَبَا لَکُمْ بُجْراً وَ لاَ خَتَلْتُکُمْ عَنْ أَمْرِکُمْ وَ لاَ لَبَّسْتُهُ عَلَیْکُمْ إِنَّمَا اِجْتَمَعَ رَأْیُ مَلَئِکُمْ عَلَى اِخْتِیَارِ رَجُلَیْنِ أَخَذْنَا عَلَیْهِمَا أَلاَّ یَتَعَدَّیَا ؟ اَلْقُرْآنَ ؟ فَتَاهَا عَنْهُ وَ تَرَکَا اَلْحَقَّ وَ هُمَا یُبْصِرَانِهِ وَ کَانَ اَلْجَوْرُ هَوَاهُمَا فَمَضَیَا عَلَیْهِ وَ قَدْ سَبَقَ اِسْتِثْنَاؤُنَا عَلَیْهِمَا فِی اَلْحُکُومَهِ بِالْعَدْلِ وَ اَلصَّمْدِ لِلْحَقِّ سُوءَ رَأْیِهِمَا وَ جَوْرَ حُکْمِهِمَا

لغات

بجر : شرّ و کار بزرگ

صمد : آهنگ

ختل : فریب

 

ترجمه

از سخنان آن حضرت علیه السّلام است . این گفتار نیز درباره خوارج است :

« اگر مخالفت شما با من از این است که مى ‏پندارید من خطا کرده و گمراه شده‏ ام ، چرا همگى امّت محمّد ( ص ) را به سبب گمراهى من گمراه مى‏ شمارید ، و آنان را به خطاى من مؤاخذه مى‏ کنید ، و به گناه من کافر مى‏ شمارید ، شمشیرهاى خود را بر دوش خود گرفته ، آن را بر درست و نادرست فرود مى‏ آورید ، و میان گناهکار و بى‏ گناه فرق نمى‏ گذارید ، شما مى‏ دانید که پیامبر خدا ( ص ) مرد داراى همسر را که زنا مى‏ کرد سنگسار مى‏ فرمود ، ولى بر جنازه او نماز مى‏ گزارد ، همچنین قاتل را مى‏ کشت و ارث او را به وارثانش مى‏ داد ، و نیز دست دزد را مى ‏برید ، و زنا کار بى‏ همسر را تازیانه مى ‏زد ، سپس سهم آنان را از غنائم مى‏ داد ، و مى‏ توانستند با زنان مسلمان ازدواج کنند ، بنابراین پیامبر خدا ( ص ) گناهان آنان را کیفر مى ‏داد و حدود الهى را درباره آنها اجرا مى‏ کرد ، امّا آنان را از حقّ مسلمانى خود محروم نمى ‏فرمود ، و نام آنان را از جرگه مسلمانان خارج نمى‏ ساخت .

آرى شما بدترین مردمید و کسانى هستید که شیطان شما را آلت اجراى مقاصد و نیرنگهاى خود ساخته ، و در وادى گمراهى و سرگردانى گرفتار کرده است .

بزودى دو دسته درباره من دچار هلاکت شوند ، دوستى که زیاده‏ روى کند و به خاطر دوستى من ، پا را از مرز حقّ فراتر بگذارد ، و دشمن کینه‏ توزى که در راه دشمنى با من حقّ را نادیده انگارد ، درباره من بهترین احوال را کسانى دارند که میانه ‏رو باشند ، و باید به آنها بپیوندید ، و همراه جماعت طرفدار حقّ باشید ، زیرا دست خدا با جماعت است . از جدایى و پراکندگى بپرهیزید ، زیرا انسان تنها ، طعمه شیطان است ، همچنان که گوسپند دور افتاده ، شکار گرگ است . آگاه باشید هر کس به این شعار دعوت کند هر چند در زیر این دستار من باشد او را بکشید .

همانا دو نفر به داورى برگزیده شدند تا آنچه را قرآن زنده داشته زنده کنند ، و آنچه را میرانیده محکوم کرده بمیرانند ، زنده کردن قرآن این است که بر حکم آن متّفق شوند و به مضمون آن عمل کنند ، و میرانیدن آن دورى جستن و تن ندادن به حکم آن است ، پس اگر قرآن ما را به سوى آنها بکشاند از آنها پیروى مى‏ کنیم ، و اگر آنان را به سوى ما بیاورد باید از ما پیروى کنند .

بنابراین اى ناکسان ، من شرّ و مصیبتى به راه نینداخته‏ ام ، و شما را در کار خود فریب نداده ، و امر را بر شما مشتبه نساخته ‏ام ، بلکه رأى جمعیّت شما بر این شد که این دو نفر انتخاب شوند ، و ما هم از آنها تعهّد گرفتیم که از حدود قرآن تجاوز نکنند ، لیکن آنها بیراهه رفتند و حقّ را با این که به آن بینا بودند رها کردند ، و چون هواخواه ظلم و ستم بودند همین را اختیار کردند ، در حالى که ما پیش از این شرط کرده بودیم که داورى آنها مطابق عدل و با رعایت حقّ باشد ، لیکن رأى خلاف و داورى ظالمانه آنها میان ما تفرقه انداخت . »

 

شرح

این خطبه مبتنى بر احتجاج امیر المؤمنین على ( ع ) با خوارج است ، و ضمن آن شبهه آنها را که بدان وسیله اصحاب حضرت را تکفیر مى‏ کردند ردّ فرموده است ،

شبهه خوارج این بود که مى ‏گفتند شما با پذیرش حکمیّت گمراه شده ‏اید و هر گمراهى کافر است و در نتیجه شما کافرید .

 

فرموده است : فإن أبیتم . . . تا وضللت .

این جمله به منزله مقدمه قیاس جدل ، و صغراى شبهه خوارج است که امام ( ع ) در خطبه‏ هاى پیش آن را انکار ، و بیان فرموده که او با پذیرش حکمیّت دچار خطا و ضلالتى نشده است ، و در این جا مانند این است که مى‏گوید : آن چنان که شما مى ‏پندارید فرض شود من خطا کرده ‏ام .

 

فرموده است : فلم تضلّلون عامّه امّه محمّد ( ص ) بضلالی ،

این استدلال است بر بطلان صغراى شبهه خوارج و عبارت : و تکفّرونهم بذنوبى . . . تا بمن لم یذنب استدلال است بر بطلان کبراى شبهه آنها ، و گویا چنین مى‏ فرماید که : گیرم این که شما آنها را به سبب گمراهى من گمراه بدانید چرا آنها را کافر مى ‏شمارید [ ۱ ] ،

و به این انگیزه گناهکار و بى‏ گناه را مى‏ کشید ؟

 

فرموده است : و قد علمتم . . . تا بین أهله .

این سخنان را امام ( ع ) بر سبیل استشهاد بیان فرموده ، و رفتار پیامبر خدا ( ص ) را گواه آورده است که آن حضرت حدود و احکام الهى را درباره گنهکاران اجرا مى‏ کرد ، لیکن آنها را به سبب گناهشان کافر نمى‏ شمرد ، و نام آنان را از زمره مسلمانان حذف نمى‏ کرد ، این استشهاد به منزله مستند بطلان عمل آنها ذکر شده است زناکارى را که پیامبر خدا ( ص ) سنگسار کرده مرد داراى همسر بوده ، و ارتکاب این گناه و اجراى حدّ درباره او مانع این نشده که همچنان بر مسلمانى باقى و احکام اسلام بر او جارى و بر جنازه‏ اش نماز گزارده شود ، و میراثش میان کسانش تقسیم گردد . همچنین حال دیگر مسلمانان که مرتکب معاصى کبیره شده ‏اند بر همین منوال است ، و ارتکاب کبائر ، مانع جریان احکام اسلام درباره آنها و صدق نام مسلمانى بر آنان نگردیده است ، هرگز چنین کسانى کافر خوانده نشده ‏اند . ضمیر تثنیه در نکحا به واژه‏ هاى سارق و الزّانی باز مى‏ گردد ، یعنى استحقاق دزد به بریدن دست و زناکار به خوردن تازیانه ، آنان را از گرفتن سهم خود از غنائم و ازدواج با زنان مسلمان محروم و ممنوع نکرده است ، ضمیرهاى جمع در جملات فأخذهم اللّه بذنوبهم . . . تا بین اهله ، به هر یک از گنهکارانى که ذکر شده ‏اند بازگشت مى‏ کند ، و این جملات بیان حال آنهاست ، ضمیر فى أهله به اسلام برگشت دارد .

امام ( ع ) پس از بیان خطا و اشتباه خوارج ، به نکوهش آنان مى‏ پردازد و آنها را آلت دست شیطان معرّفى مى‏ کند ، زیرا وسوسه‏ هاى شیطان اساس و پایه خطاها و اشتباهات است . سپس در دنبال سخنان خود از هلاکت کسانى که در دوستى یا دشمنى او راه افراط و زیاده‏ روى را مى‏ سپرند خبر مى ‏دهد ، زیرا اینها از طریق حقّ و اعتدال خارج ، و به باطل و انحراف گرایش پیدا کرده ‏اند ، چنان که فرقه نصیریّه و دسته ‏هاى دیگرى از غلات در دوستى آن حضرت افراط کرده و او را خدا دانسته‏ اند ، و گروهى در دشمنى او تا آن حدّ پیش رفته‏اند که او را به کفر منسوب داشته‏ اند ، مانند آنچه از خوارج درباره آن حضرت نقل شده است . امام ( ع ) بهترین مردم از نظر رابطه اعتقادى با او را کسانى مى ‏داند که در دوستى او نمط أوسط یا راه میانه را برگزینند ، و اینها هستند که اعتدال را در مورد آن بزرگوار رعایت کرده « أهل العدل » به شمار مى‏ آیند ، نمط اوسط به جمعیّتى اطلاق مى‏ شود که نظریّه واحدى داشته باشند ، و در حدیث آمده است که « خیر هذه الامّه النّمط الأوسط یلحق بهم التّالی و یرجع إلیهم الغالی » یعنى : بهترین این امّت نمط اوسط است ،

باید عقب مانده به آنها بپیوندد و تندرو به سوى آنها بازگردد ، مراد از تالى آن مقصّرى است که کوتاهى کرده و در طرف تفریط قرار گرفته ، و غالى کسى است که به سوى افراط و زیاده‏ روى پیش رفته است ، امام ( ع ) دستور داده است که باید به نمط اوسط یا دسته میانه ‏رو ملحق شد و ملازم راه سواد اعظم یعنى اکثریّت مسلمانان که بر یک رأى اتّفاق دارند بود ، و براى برانگیختن رغبت مردم در پیوستن به اکثریّت فرموده است : ید اللّه على الجماعه یعنى : دست قدرت خداوند نگهبان جماعت است ، واژه ید بطور مجاز براى قدرت و حراست خداوند از جماعت به کار رفته است . زیرا اکثریّت در برابر دشمن ، نیرومندتر و انعطاف ناپذیرتر است ، و به سبب وجود آراى زیاد و اتّفاق و هماهنگى آنها ،مصونیّت آنها از خطا و اشتباه بیشتر است ، و به سبب کثرت افراد و تنوّع و اختلاف آرا ، درباره امرى که خیر و مصلحتى در آن نیست ، اتّفاق رأى کمتر است ،همچنین براى احتراز از تفرقه و کناره گیرى از جماعت پرهیز داده و فرموده است :

 

کسى که از مردم دورى گزیده ، رأى جداگانه و مستبدّانه ‏اش را در اختیار شیطان قرار داده ، و به سبب جدایى از دیگران خود را در دسترس او گذاشته است ، و چنین کسى را به گوسپندى که از گله به دور افتاده باشد تشبیه فرموده است ، وجه مشابهت این است که کناره ‏گیرى از جمعیّت و تنهایى ، او را در معرض اغواى شیطان و در محلّ هلاکت و نابودى قرار داده است ، همچنان که گوسپندى که از گله جدا شده و تنها مانده در معرض هجوم گرگ و نابودى است ، سپس امام ( ع ) دستور مى‏ دهد که هر کس به این شعار دعوت کند او را به قتل برسانید ، و مراد از این شعار ، دورى جستن از جماعت و بر رأى خود بودن و خودکامه زیستن است .

 

فرموده است : و لو کان تحت عما متی هذه :

این عبارت براى مبالغه در بیان مقصود است ، و اشاره است به این که اگر دعوت کننده تا این حدّ به من نزدیک و مورد عنایت و توجّه من باشد ، و گفته شده یعنى : اگر چه دعوت کننده من باشم .

 

فرموده است : و إنّما حکّم الحکمان .

این جمله در بیان این مطلب است که چرا حکمیّت پذیرفته شده است ،واژه ‏هاى إحیاء ( زنده گردانیدن ) و إماته ( میرانیدن ) بر سبیل مجاز به داوران این حکمیّت نسبت داده شده ، بدین مناسبت که اگر این داوران بر قرآن اتّفاق ، و مطابق آن عمل کنند مانند این است که حیاتبخشى کرده و منافع و فواید احکام آن را زنده ساخته ‏اند و اگر این وظایف را ترک کنند ، و از حکم قرآن روى گردانند ، مانند کسى که به زندگى چیزى پایان داده باشد ، منافع و فواید قرآن را از میان برده‏ اند .

 

فرموده است : فلم آت لا أبا لکم بجرا . . . تا آخر .

پس از آن که امام ( ع ) دلیل و عذر خود را در پذیرش حکمیّت ، براى آنان توضیح داده تذکّر مى‏ دهد که او در این کار شرّى را نخواسته ، و خدعه و فریبى را به کار نبرده ، و امر را بر آنان مشتبه نساخته ، و بدون جلب نظر و موافقت آنان به این امر اقدام نکرده است ، بلکه اتّخاذ این تصمیم در نتیجه این بوده که رأى قوم بر این قرار گرفته بود که دو نفر به داورى برگزیده شوند و تعهّداتى از آنها گرفته شد که در پیمان نامه متارکه جنگ قید شده است .

این که امام ( ع ) اختیار دو نفر داور را تنها به قوم نسبت داده ، و اخذ تعهّد از آنان را در لزوم پیروى از کتاب خدا ، به خود و جمعیّت هر دو ، منسوب گردانیده هشدارى است بر این که اخذ این تعهّد از داوران از جانب خود آن بزرگوار ، یا با مشارکت او و جمعیّت صورت گرفته ، لیکن مسأله انتخاب آنها به حکمیّت بنابر رأى و پافشارى قوم بوده است ، زیرا نقل شده است که آن حضرت با نصب ابو موسى به نمایندگى از جانب او ، رضایت نداشت ، لیکن به این امر مجبور گردید ، و نظر و تمایل آن بزرگوار این بود که ابن عبّاس به نمایندگى برگزیده شود .

بارى خلاصه سخن این است که : ما به حکمیّت رضایت دادیم به شرط این که به کتاب خدا عمل کنند ، بدیهى است اگر شرط به عمل نیاید ، مشروط در حکم معدوم است ، و با توجّه به این که ما از آنها تعهد گرفته بودیم که بداندیشى نکنند و رأى شخصى خود را در این کار دخالت ندهند چون عمدا با شرایط مخالفت کرده‏اند ، ردّ حکم و مخالفت با رأى آنها واجب است ، عبارت سوء رأیهما بنا به این که مفعول به فعل سبق مى‏ باشد منصوب است . توفیق و دور ماندن از لغزش با خداست .

ترجمه شرح ابن میثم بحرانی جلد۳

 


[ ۱ ] از جمله اعتقادات فقه خوارج این بود که هر کس مرتکب خطا و گناهى شود کافر شده است ،و امام ( ع ) با آنچه از پیامبر اکرم ( ص ) روایت کرده بر بطلان اعتقاد آنها اقامه حجّت فرموده است . شرح شیخ محمّد عبده بر نهج البلاغه . چاپ بیروت جلد دوّم صفحه ۹ . ( مترجم ) .

بازدیدها: ۵

خطبه۱۲۴ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه۱۲۶صبحی صالح)

و من کلام له ( علیه ‏السلام  ) لما عوتب على التسویه فی العطاء

 

أَ تَأْمُرُونِّی أَنْ أَطْلُبَ اَلنَّصْرَ بِالْجَوْرِ فِیمَنْ وُلِّیتُ عَلَیْهِ وَ اَللَّهِ لاَ أَطُورُ بِهِ مَا سَمَرَ سَمِیرٌ وَ مَا أَمَّ نَجْمٌ فِی اَلسَّمَاءِ نَجْماً وَ لَوْ کَانَ اَلْمَالُ لِی لَسَوَّیْتُ بَیْنَهُمْ فَکَیْفَ وَ إِنَّمَا اَلْمَالُ مَالُ اَللَّهِ أَلاَ وَ إِنَّ إِعْطَاءَ اَلْمَالِ فِی غَیْرِ حَقِّهِ تَبْذِیرٌ وَ إِسْرَافٌ وَ هُوَ یَرْفَعُ صَاحِبَهُ فِی اَلدُّنْیَا وَ یَضَعُهُ فِی اَلْآخِرَهِ وَ یُکْرِمُهُ فِی اَلنَّاسِ وَ یُهِینُهُ عِنْدَ اَللَّهِ وَ لَمْ یَضَعِ اِمْرُؤٌ مَالَهُ فِی غَیْرِ حَقِّهِ وَ لاَ عِنْدَ غَیْرِ أَهْلِهِ إِلاَّ حَرَمَهُ اَللَّهُ شُکْرَهُمْ وَ کَانَ لِغَیْرِهِ وُدُّهُمْ فَإِنْ زَلَّتْ بِهِ اَلنَّعْلُ یَوْماً فَاحْتَاجَ إِلَى مَعُونَتِهِمْ فَشَرُّ خَلِیلٍ وَ أَلْأَمُ خَدِینٍ

لغات

ما أطور به : به آن نزدیک نمى‏ شوم

سمیر : روزگار ، لا أفعله ما سمر سمیر : در تمام روزگار آن کار را به جا نمى ‏آورم ، همچنین است جمله ما أفعله ما سمر إبنا سمیر ، مراد از دو فرزند روزگار ، روز و شب است .

خدین : دوست .

ترجمه

از سخنان آن حضرت علیه السّلام است :

هنگامى که به آن حضرت اعتراض کردند که چرا عطایا را به تساوى تقسیم مى‏ کند این سخنان را ایراد فرموده است :

« آیا به من دستور مى‏ دهید که با ستم به کسى که فرمانرواى او شده‏ ام پیروزى به دست آورم ؟ به خدا سوگند تا روزگار افسانه بقا مى‏ سراید و ستارگان از پى هم طلوع و غروب مى‏ کنند ، دست به چنین کارى نمى ‏زنم ، به راستى اگر این مال هم از آن خود من بود آن را به مساوات میان مردم پخش مى‏ کردم چه رسد به این که مال خداست .

آگاه باشید بخشش مال به کسى که مستحقّ آن نیست اسراف و تبذیر است ، این کار ، آدمى را در دنیا سربلند ولى در آخرت سرافکنده و پست مى‏ گرداند ، او را در نزد مردم محترم و گرامى مى‏ کند امّا در نزد خدا خوار و زبون مى‏ سازد ، هر کس مالش را جز در راه خشنودى خداوند صرف کند و به غیر اهل آن دهد خداوند او را از سپاس آنان بى‏ بهره مى‏ گرداند و دوستى آنها را نصیب غیر او مى‏ سازد ، و اگر روزى پاى او بلغزد و به کمک آنان نیازمند شود آنها بدترین یار و سرزنش کننده ‏ترین دوست مى‏ باشند . »

شرح

تقسیم عطایا بطور برابر میان مسلمانان ، از سنّتهاى پیامبر گرامى ( ص ) است .

ابو بکر نیز در زمان خلافت خود از همین سنّت پیروى مى‏ کرد ، ولى پس از دوران ابو بکر کسانى که در اسلام سبقت و شرف نسب داشتند بر دیگران برترى داده شدند ، از این رو کسانى که از این برترى و تفضیل بهره‏مند مى‏ شدند به این شیوه عادت کردند ، و تا زمان خلافت آن حضرت از آن برخوردار بودند ، لیکن چون آن بزرگوار در تمام امور از پیامبر اکرم ( ص ) پیروى و سنّتهاى او را تعقیب مى ‏کرد و براى او ممکن نبود که در تقسیم عطایا رویّه ‏اى جز تساوى اختیار کند ، لذا در هنگامى که خلافت به آن حضرت منتقل شد ، کسانى که به این امتیازات عادت کرده بودند از آن بزرگوار درخواست کردند که امتیازهاى آنان را منظور بدارد ، و امام ( ع ) در پاسخ آنها فرمود :

أ تأمرونّى أطلب النّصر بالجور ،

این سخن پاسخ کسى است که از امام ( ع ) خواسته است تقسیم بالسویّه را ترک کند و عدّه ‏اى را برترى دهد ، گویى گفته است که اگر آنان را برترى دهى با دل و جان تو را همراهى و یارى خواهند کرد ، و آن حضرت به او این پاسخ را داده است و مراد از جور عدول از راه خداوند است ، به سبب برترى دادن بعضى از مسلمانان بر بعضى دیگر ، زیرا این عمل خلاف سنّت پیامبر اکرم ( ص ) مى‏ باشد ،

سپس سوگند یاد مى‏ کند که هرگز دست به چنین کارى نخواهد زد ، چه اگر این مال از آن خود او بود ، عدالت اقتضا داشت که آن را بطور برابر میان مردم قسمت کند ، چه رسد که از آن خدا و مردم است . دلیل عمل مذکور این است که مساوات همان عدل و قسطى است که به وسیله آن مى‏توان نفوس را از هر سو براى یارى حقّ گرد آورد ، و اراده آنها را براى مقاومت در برابر دشمن همآهنگ ساخت ، در حالى که تبعیض مستلزم دلشکستگى محرومان است که تعداد آنها بیشتر و جمعیّت آنها انبوهتر است ، و اگر این مال تعلّق به خود او داشت ، با این که به مقتضاى طبع بشرى که مایل به تبعیض و ترجیح یکى بر دیگرى است ،

رعایت مساوات مى ‏کرد ، پس در مالى که تعلّق به خداوندى دارد که نسبت خلق به او برابر و یکسان است ، و خداوند حقّ آنان را در آن برابر منظور داشته ، چگونه ممکن بود رعایت تساوى نکند ؟ امام ( ع ) با این سخن امید آنان را به این که امتیازات گذشته آنها را منظور و عطایا را نابرابر تقسیم کند قطع کرده است ، سپس هشدار مى ‏دهد به این که بذل مال به غیر مستحقّ ، و صرف آن در راهى جز آنچه خداوند دستور داده کارى زشت و نارواست ، و مراد از غیر أهله کسانى هستند که دادن مال به آنها مقرّر نشده است ، و منظور از غیر وجهه در راهى که شارع دستور داده آن را صرف نکند ، و به مفاسد این عمل نیز اشاره فرموده است ، به این طریق که بذل مال به غیر مستحقّ تبذیر ( ولخرجى ) و صرف آن در راهى جز آنچه خداوند دستور داده ، اسراف ( زیاده روى ) است ، و مى‏ دانیم که اسراف و تبذیر یکى از دو طرف افراط و تفریط ، صفت پسندیده سخاوتند که زشت و مذمومند .

فرموده است : یرفع صاحبه فی الدّنیا ،

مراد این است که با تبذیر و ولخرجى مى ‏توان میان نادانان و فرومایگان و کسانى که حقیقت کرم و بخشش را نمى‏ دانند خوشنامى به دست آورد لیکن این عمل او را در آخرت پست و ذلیل خواهد کرد ، زیرا به وسیله تبذیر گرفتار کارى زشت شده است ، همچنین ممکن است ولخرجى و زیاده ‏روى موجب جلب احترام مردم و تکریم آنان نسبت به او شود ، ولى این اعمال او را در نزد خداوند خوار و زبون خواهد ساخت ، امّا این که فرموده است کسى که مالش را در غیر رضاى خداوند صرف و به نا مستحقّ بذل کند ، از سپاس آنان محروم و از دوستى آنان بى‏ بهره خواهد شد ، و اگر لغزشى برایش پیش آید که به کمک آنان نیازمند گردد ، مساعدت خود را از او دریغ خواهند داشت . مطلبى است که بررسى کامل ، آن را معلوم کرده و چه بسا که به سرحدّ تجربه هم رسیده باشد ، و علّت آن محتمل است این باشد که چون مال گیرندگان ، خود را مستحقّ بذل و بخشش نمى‏بینند ، در خور خود نمى‏ دانند که به حقّ شناسى از او پردازند ، و ممکن است به سبب نادانى و غفلت ، و یا ناشى از این اعتقاد باشد که خود را در مرتبه بخشنده مال مى‏ دانند ، و در نتیجه او را در خور ستایش خود نمى‏ بینند ، بلکه خویشتن را به داشتن مال و دارایى از او سزاوارتر مى‏ شناسند ، ولى ناسپاسى آنها بیشتر بر اثر این است که هر یک از اینها فکر مى‏ کند که آن دیگرى که مورد بذل و بخشش قرار گرفته استحقاق آن را نداشته و خود او سزاوارتر به آن بخشش بوده است . از این رو اینها همیشه خود را در برابر بخشش کننده مورد تبعیض دانسته و بهره خود را از او اندک مى‏ شمارند و پیوسته بر او خشمگین بوده و وى را مورد سرزنش قرار مى ‏دهند و به بدگویى از زمانه مى ‏پردازند ، بدین ترتیب شکر بخشش او را به جا نمى ‏آورند ، لیکن اگر یکى از اینها از دیگرى به او اندک احسانى شود ، و یا این که بشنود که مردم ، دیگرى را مدح و از جود و سخاى او ستایش مى‏ کنند ، او نیز با آنان همصدا شده و به تمجید او مى ‏پردازد ، و اخبار بذل و بخشش وى را منتشر مى‏ کند و مى‏ گوید : او کسى است که نیکى و احسان را درباره کسانى که استحقاق آن را دارند به جا مى‏آورد ، و این سخن براى بخشنده مال بر حسب نیّاتى که دارد یا موجب تشویق است و یا این که تحقیر و سرزنش ، و اظهار مخالفت با اوست ، عبارت فإن زلّت به النّعل کنایه است از این که در سختیها و پیشآمدها مرتکب خطا و لغزش مى‏ شود . و توفیق با خداست .

ترجمه شرح ابن میثم بحرانی جلد۳

بازدیدها: ۴

خطبه۱۲۳ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه۱۲۵صبحی صالح)

و من کلام له ( علیه‏ السلام ) فی التحکیم و ذلک بعد سماعه لأمر الحکمین‏

 إِنَّا لَمْ نُحَکِّمِ اَلرِّجَالَ وَ إِنَّمَا حَکَّمْنَا ؟ اَلْقُرْآنَ ؟ هَذَا ؟ اَلْقُرْآنُ ؟ إِنَّمَا هُوَ خَطٌّ مَسْطُورٌ بَیْنَ اَلدَّفَّتَیْنِ لاَ یَنْطِقُ بِلِسَانٍ وَ لاَ بُدَّ لَهُ مِنْ تَرْجُمَانٍ وَ إِنَّمَا یَنْطِقُ عَنْهُ اَلرِّجَالُ وَ لَمَّا دَعَانَا اَلْقَوْمُ إلَى أَنْ نُحَکِّمَ بَیْنَنَا ؟ اَلْقُرْآنَ ؟ لَمْ نَکُنِ اَلْفَرِیقَ اَلْمُتَوَلِّیَ عَنْ کِتَابِ اَللَّهِ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى وَ قَدْ قَالَ اَللَّهُ سُبْحَانَهُ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیْ‏ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اَللَّهِ وَ ؟ اَلرَّسُولِ ؟ ۱۴ ۲۲ ۴ : ۵۹ فَرَدُّهُ إِلَى اَللَّهِ أَنْ نَحْکُمَ بِکِتَابِهِ وَ رَدُّهُ إِلَى ؟ اَلرَّسُولِ ؟ أَنْ نَأْخُذَ بِسُنَّتِهِ فَإِذَا حُکِمَ بِالصِّدْقِ فِی کِتَابِ اَللَّهِ فَنَحْنُ أَحَقُّ اَلنَّاسِ بِهِ وَ إِنْ حُکِمَ بِسُنَّهِ ؟ رَسُولِ اَللَّهِ ص ؟ فَنَحْنُ أَحَقُّ اَلنَّاسِ وَ أَوْلاَهُمْ بِهَا وَ أَمَّا قَوْلُکُمْ لِمَ جَعَلْتَ بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُمْ أَجَلاً فِی اَلتَّحْکِیمِ فَإِنَّمَا فَعَلْتُ ذَلِکَ لِیَتَبَیَّنَ اَلْجَاهِلُ وَ یَتَثَبَّتَ اَلْعَالِمُ وَ لَعَلَّ اَللَّهَ أَنْ یُصْلِحَ فِی هَذِهِ اَلْهُدْنَهِ أَمْرَ هَذِهِ اَلْأُمَّهِ وَ لاَ تُؤْخَذَ بِأَکْظَامِهَا فَتَعْجَلَ عَنْ تَبَیُّنِ اَلْحَقِّ وَ تَنْقَادَ لِأَوَّلِ اَلْغَیِّ إِنَّ أَفْضَلَ اَلنَّاسِ عِنْدَ اَللَّهِ مَنْ کَانَ اَلْعَمَلُ بِالْحَقِّ أَحَبَّ إِلَیْهِ وَ إِنْ نَقَصَهُ وَ کَرَثَهُ مِنَ اَلْبَاطِلِ وَ إِنْ جَرَّ إِلَیْهِ فَائِدَهً وَ زَادَهُ وَ أَیْنَ یُتَاهُ بِکُمْ وَ مِنْ أَیْنَ أُتِیتُمْ اِسْتَعِدُّوا لِلْمَسِیرِ إِلَى قَوْمٍ حَیَارَى عَنِ اَلْحَقِّ لاَ یُبْصِرُونَهُ وَ مُوزَعِینَ بِالْجَوْرِ لاَ یَعْدِلُونَ بِهِ جُفَاهٍ عَنِ اَلْکِتَابِ نُکُبٍ عَنِ اَلطَّرِیقِ مَا أَنْتُمْ بِوَثِیقَهٍ یُعْلَقُ بِهَا وَ لاَ زَوَافِرَ عِزٍّ یُعْتَصَمُ إِلَیْهَا لَبِئْسَ حُشَّاشُ نَارِ اَلْحَرْبِ أَنْتُمْ أُفٍّ لَکُمْ لَقَدْ لَقِیتُ مِنْکُمْ بَرْحاً یَوْماً أُنَادِیکُمْ وَ یَوْماً أُنَاجِیکُمْ فَلاَ أَحْرَارُ صِدْقٍ عِنْدَ اَلنِّدَاءِ وَ لاَ إِخْوَانُ ثِقَهٍ عِنْدَ اَلنَّجَاءِ

لغات

کرثه الأمر : آن کار او را دچار دشوارى و اندوه ساخت .

موزع : فریب خورده

زوافر الرّجل : یاران و افراد قبیله

نکّب : به تشدید کاف جمع ناکب به معناى منحرف است مانند با ذل و بذّل

حشّاش : جمع حاشّ ، آتش افروز و نیز حشاش به کسر حاء و تخفیف شین جمع دیگر آن است مانند نائم و نوّام و نیام ، و گفته شده به معناى چیزى است که آتش به آن افروخته مى‏ شود .

برح : به سکون راء : سختى و آزار ، گفته مى‏ شود : لقیت منه برحا بارحا یعنى آزار زیادى از او دیدم ، ترحا نیز روایت شده است و به معناى اندوه مى ‏باشد .

ترجمه

از سخنان آن حضرت علیه السّلام است . این گفتار را درباره حکمیّت ایراد فرموده است :

« ما اشخاص را حکم قرار نداده‏ ایم ، بلکه قرآن را حکم گردانیده‏ ایم ،این قرآن نوشته ‏اى است در میان دو قطعه جلد که به زبان سخن نمى‏ گوید ، و ناگزیر ترجمانى براى آن لازم است . و باید مردانى شایسته از آن سخن گویند و ترجمان آن باشند ، هنگامى که آن قوم ما را دعوت کردند که قرآن را میان خود داور قرار دهیم ، ما از آن گروه نبودیم که از کتاب خداوند متعال روگردان باشیم ، در حالى که خداوند سبحان فرموده است : « فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ فِیْ شَی‏ءٍ فَرُدُّوْهُ إلَى اللّهِ وَ الرَّسُوْلِ [ ۱ ] » ارجاع این امر به خدا این است که مطابق کتابش حکم کنیم ، و باز گردانیدن آن به پیامبرش این است که به سنّت او چنگ زنیم ، اینک اگر به راستى از کتاب خدا داورى خواسته شود ، ما از همه مردم به این امر سزاوارتریم ، و اگر به سنّت پیامبر حکم شود ، ما از هر کس به آن شایسته ‏تریم .

امّا درباره این گفتار شما که چرا براى داورى میان ما و آنان ، مدّت قرار دادى ، این کار را براى آن انجام دادم که نادان آگاهى پیدا کند ، و دانا بر اعتقاد خود ثبات و پایدارى ورزد ، شاید خداوند با این سازش و متارکه کار این امّت را اصلاح فرماید ، و مجال تنفّس و آزادى مردم گرفته نشود تا در نتیجه شتابزدگى در تشخیص حقّ ، گمراهى نخست را دنبال کنند .

همانا برترین مردم نزد خداوند کسى است که عمل به حقّ را از باطل بیشتر دوست بدارد هر چند موجب زیان و اندوه او گردد ، و عمل به باطل براى او مایه زیادتى و بهره‏مندى باشد .

چرا حیران و سرگردانید ، این شکّ و شبهه از کجا به شما رسیده است ،

آماده شوید براى حرکت به سوى گروهى حیرتزده که از دیدن حقّ درمانده ، و به جور و ستم گستاخى یافته و از آن باز نمى‏ گردند . از کتاب خدا دور ، و از راه حقّ منحرفند ، دریغا که شما وسیله‏ اى نیستید که بتوان بدان اطمینان کرد ، و نه یاران نیرومندى که بتوان از آنها یارى جست ، شما آتش افروزان بدى براى جنگ هستید ، اف بر شما باد که سختى و آزار بسیار از شما دیده‏ ام ، یک روز شما را ندا مى‏ دهم ، و روز دیگر اسرار را به شما مى‏ گویم ، نه در آن هنگام که شما را آواز مى‏دهم آزادگان راست کردارى هستید ، و نه در وقتى که با شما راز مى‏ گویم ، برادران مورد اعتماد . »

شرح

امام ( ع ) این خطبه را پس از شنیدن رأى حکمین و فریب خوردن ابو موسى به وسیله عمرو بن عاص ایراد فرموده است .

این خطبه از آغاز تا جمله . . . أولاهم به پاسخ آن حضرت به خوارج درباره شبهه حکمیّت است و این که چرا پس از رضایت دادن به آن فرمان جنگ داده است . شبهه خوارج این بود که مى‏ گفتند : تو به داورى آن دو تن در این امر رضایت دادى و پیمان بستى ، و هر کس به کارى رضایت داد و پیمان بست ، نمى‏ تواند نقض عهد کند و پیمان را بشکند ، از این رو امام ( ع ) با بیان إنّا لم نحکّم الرّجال ،و إنّما حکّمنا القرآن صغراى این شبهه را ردّ مى‏ کند ، یعنى ما مردان را از نظر این که رجال امتند به داورى برنگزیدیم بلکه قرآن را داور قرار دادیم ، لیکن قرآن ناگزیر ترجمانى لازم دارد که مقاصدش را بیان کند ، و این قوم از ما خواستند که داورى قرآن را بپذیریم ، و ما گروهى نبودیم که از حکم قرآن ناخشنود باشیم و روى از آن بگردانیم ، زیرا خداوند در آن دستور داده است که در امور مورد اختلاف ، از طریق کتاب و سنّت ، به او و پیامبرش ( ص ) رجوع کنیم ، چنان که فرموده است : « فَإنْ تَنَازَعْتُمْ . . . » پس اگر از روى علم و راستى با کتاب خدا داورى شود ، ما از همه مردم بدان سزاوارتر و به فرمانبردارى از حکم آن شایسته ‏تریم ، و استحقاق ما به این که قرآن حقّانیّت ما را تصدیق کند از همه بیشتر است ، زیرا خداوند متعال فرموده است : « وَ إنْ طَائفَتَانِ مِنَ المُؤْمِنِینَ . . . تا حَتَّى تَفِى‏ءَ إلَى أمْرِ اللّهِ [ ۲ ] » و روشن است که پس از عقد امامت و بیعت مسلمانان به خلافت با آن بزرگوار ، معاویه و یارانش از باغیانى که در این آیه بدانها اشاره شده و از یاغیانى هستند که بر آن حضرت شوریده ‏اند ، و بر طبق همین نصّ صریح کتاب خدا و همچنین آیاتى که دلالت بر وجوب وفاى به عهد و پیمان و عقد و میثاق دارد ،جنگ با آنها واجب است ، و او برتر از این است که جنگ آنها با او واجب شمرده شود ، بنابراین آن داورى که به سود آنها رأى دهد خطا کار و مخالف کتاب خدا بوده ، و مخالفت با حکم او واجب است .

حال اگر با توجّه به سنّت پیامبر خدا ( ص ) درباره این اختلاف حکم شود ، به دلائل خویشاوندى ما با پیامبر ( ص ) و عمل به سنّت او از جهت این که با کتاب خدا موافقت دارد ، و قول صریح او درباره وجوب پیروى از امام عادل ، ما از همه مردم به او نزدیکتر و به این امر شایسته‏ تریم ، پس اگر داورى به سود دیگرى بر ضدّ ما حکم دهد نیز با سنّت پیامبر ( ص ) مخالفت کرده است ، خلاصه پاسخ این است که ما به داورى این دو مرد خشنودى نداده‏ ایم ، بلکه راضى شده‏ ایم که این دو نفر مطابق کتاب خدا حکم کنند و سخنگوى آن باشند ، و آنچه دشمن ، ما را بدان فرا خوانده و از ما خواسته است همین ، حکومت قرآن است ، و چون این دو با کتاب خدا مخالفت کرده‏ اند ، پذیرش گفتار اینها بر ما واجب نیست .

فرموده است : و أمّا قولکم . . . تا : لأوّل الغىّ .

این گفتار نیز در حقیقت ، پاسخ این پرسش است که هنگامى که دو گروه بر داورى قرآن اتّفاق کردند ، پیمان صلحى نوشته شد ، و براى داوران یک سال مهلت مقرّر گردید تا در طول آن حکم خود را صادر کنند ، پیمان نامه صلح به شرح زیر است :

این است آنچه علىّ بن ابى طالب و معاویه بن ابى سفیان بر آن توافق کردند ، على از طرف مردم عراق و شیعیان و پیروان خود ، و معاویه بن ابى سفیان نیز از جانب مردم شام و اتباع خود رضایت دادند که حکم خداوند متعال را گردن نهیم و به کتاب خدا داورى بریم ، و بر چیزى جز آن اتّفاق نکنیم ، همانا کتاب خدا از آغاز تا پایان میان ما حاکم است ، هر چه را قرآن زنده مى‏خواهد زنده بداریم ، و آنچه را میرانده و از میان برده ، بمیرانیم و از میان برداریم ، اگر داوران حکم مورد اختلاف را در قرآن بیابند از آن پیروى کنند ، و اگر نیافتند به سنّت عادلانه پیامبر ( ص ) که جلوگیر تفرقه و جدایى است تمسّک جویند ، عبد اللّه بن قیس [ ۳ ] ( ابو موسى ) و عمرو بن عاص به داورى برگزیده شده‏ اند و این دو نفر از على و معاویه و هر دو سپاه تعهّد گرفتند که بر جان و دارایى خویش ایمن باشند ، و امّت از آنها پشتیبانى کند ، همچنین کسى که حکم درباره او صادر مى ‏شود و همه مؤمنان و مسلمانان هر دو گروه ، در پیشگاه خداوند متعهّدند که آنچه از حکم داوران موافق کتاب خداوند و سنّت پیامبر ( ص ) باشد بدان عمل کنند ، و هر دو طرف موافقت کردند تا هنگامى که حکم داوران صادر شود ، میان آنها امنیّت و ترک مخاصمه و آتش بس برقرار باشد ، و نیز این دو نفر داور در پیشگاه خداوند متعهّدند که میان امّت به حقّ داورى کنند ، و پیرو خواهشهاى نفسانى خویش نباشند ، مدّت این توافق و آتش بس یک سال تمام است ، و داورها مى ‏توانند

حکم خود را زودتر و پیش از به سر آمدن این مدّت صادر کنند ، و اگر یکى از این دو تن پیش از صدور حکم بمیرد باید زمامدار مربوط مردى را که در اجراى حقّ و برقرارى عدالت کوتاهى نداشته باشد به جاى او تعیین کند ، و اگر یکى از دو زمامدار در طول این مدّت بمیرد ، بر عهده اصحاب اوست کسى را که از کار و عمل او خشنودى دارند و راه و روش او را مى‏پسندند ، به جاى او برگزینند .

بار خدایا از تو مى‏ خواهیم که ما را علیه کسى که مفاد این موافقتنامه را نادیده انگارد ، و در آن انحراف و تجاوزى روا دارد یارى فرمایى . این موافقتنامه را ده نفر از اصحاب على ( ع ) و ده نفر از یاران معاویه گواهى کرده ‏اند .

این بود معناى اجل یا مدّتى که براى حکمیّت تعیین شده بود ، و در حقیقت پرسش خوارج این است : که پس از آن که به حکمیّت رضایت دادى چرا مدّت تعیین کردى ، و حکمت و دلیل آن چه بوده است ؟ امام ( ع ) پاسخ داده است که من براى این منظور این کار را کردم که ناآگاه آگاهى پیدا کند ، و حقّ بر او آشکار شود ، و دانا در کار خود تأمّل و بررسى کند و خود را از شبهه و تردید برهاند ، و نیز به این امید بوده که با این موافقت اصلاحى در کار این امّت پدید آید .

فرموده است : و لا تؤخذ بأکظامها فتعجل . . . تا آخر ،

زیرا این مردم هنگامى که قرآنها را بر سر نیزه‏ها دیدند ، اوّلین شبهه به آنان دست داد ، و این سرآغاز گمراهى آنها بود ، زیرا در این کار تأمّل و اندیشه نکردند ، از این رو به کسى تشبیه شده‏اند که گلوى او را بگیرند و نتواند به آسودگى تنفّس کند و براى توصیف این حالت واژه کظم ( مجراى تنفّس ) استعاره شده است .

فرموده است : إنّ أفضل النّاس . . . تا و زاده .

منظور امام ( ع ) در این بیان این است که مردم را به سوى حقّ به کشاند ، و آنان را به حرکت در این راه تشویق کند ، هر چند اتّخاذ این رویّه براى آنان مستلزم نتایج و آثارى باشد که ذکر فرموده است . همچنین آنان را از باطل پرهیز دهد اگر چه دورى جستن از آن مایه زیان و غم و اندوه آنان باشد ، از این رو گوشزدفرموده است که پیروى از این شیوه در نزد خداوند افضل و برتر است . من الباطل جار و مجرور است و متعلّق به احبّ الیه مى‏ باشد .

فرموده است : و إن نقصه و کرثه

یعنى : هر چند اختیار حقّ براى او مایه نقصان و رنج و اندوه باشد ، این عبارت به صورت جمله معترضه آمده است ، صدق این گفتار روشن است ، زیرا کسى که حقّ را برگزیده و به باطل پشت پا زده از همه پرهیزگارتر است و کسى که پرهیزگارتر است در نزد خداوند افضل است ،

چنان که فرموده است : « إنَّ أکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أتْقَاکُمْ [ ۴ ] » .

فرموده است : فأین یتاه بکم ؟

منظور این است که سرگشتگى و بیراهه ‏روى شما به چه منظورى است ، و اشاره است که این تحیّر و سرگردانى از دیگران به آنها رسیده است ، و من أین أتیتم یعنى : این شبهه از کجا براى شما حاصل شده است . این پرسش را مى‏توان تجاهل العارف گفت ، زیرا امام ( ع ) آگاه است که این شبهه از کجا بر آنها وارد شده است . سپس به دنبال این توبیخ و نکوهش ،

آنان را فرمان مى‏ دهد که به سوى شام حرکت کنند ، و بیان مى‏فرماید که شامیان در عدم شناخت حقّ و ناآگاهى از آن و وادار شدن به انحراف از راه راست مانندى برایشان نیست ، و کژ طبعى آنها در فهم کتاب خدا و نقصان درک و عدول آنها از راه قرآن همه اسبابى است که آنان را به باطل گرایش داده و تشویق کرده است .

فرموده است : ما أنتم بوثیقه مقصود بعروه وثیقه

مى ‏باشد که به معناى دستگیره یا وسیله استوار و مطمئن است ، و این جمله تا آخر خطبه مشعر بر سرزنش آنان و اظهار دلتنگى است ، از این که در اجراى اوامر آن بزرگوار کوتاهى مى‏ کنند .

فرموده است : یوما أنادیکم

یعنى : یک روز شما را به یارى مى‏ خوانم و به کمک مى‏ طلبم ، و یوما أنا جیکم یعنى : روزى دیگر شما را مورد خشم و سرزنش خود قرار مى‏دهم و از کوتاهى شما باز خواست مى‏ کنم .

فرموده است : فلا أحرار صدق عند النّداء ،

زیرا مردان آزاده دعوت را اجابت و به وعده خود وفا مى‏ کنند و شما چنین نیستید ، و لا إخوان ثقه عند النّجاء براى این که دوست و برادر قابل اعتماد ، اگر دچار لغزش شود در آن هنگام که از طرف برادر خود مورد عتاب و سرزنش قرار گیرد ، سخن او را مى‏ پذیرد و از راه خود باز مى‏ گردد ، و موقعى که به او نیاز پیدا کند و از او پوزش بخواهد ، صفاى برادرى برگشت مى ‏کند ، زیرا پیوند برادرى محکم است ، امّا شما ابدا چنین نیستید . و توفیق از خداوند است .

 ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم بحرانی جلد۳

 


[ ۱ ] سوره نساء ( ۴ ) آیه ( ۵۹ ) یعنى : اگر در چیزى اختلاف کردید ، آن را به خدا و پیامبرش

ارجاع دهید .

[ ۲ ] سوره حجرات ( ۴۹ ) آیه ( ۹ ) یعنى : اگر دو گروه از مؤمنان به جنگ یکدیگر برخیزند با گروهى که ستمکار است بجنگید تا به فرمان خدا باز گردد .

[ ۳ ] ابو موسى اشعرى ، نام او عبد اللّه بن قیس بن سلیم است ، او را عثمان در سال ۳۴ ه به حکومت کوفه منصوب کرد ، و هنگامى که على ( ع ) کوفه را پایتخت خویش قرار داد ، ابو موسى از حکومت معزول شد ، و همچنان بر کنار بود تا در جنگ صفّین به اصرار جمعى از کوفیان از طرف مردم عراق حکم گردید و از عمرو بن عاص فریب خورد و چون همه از او ناراضى شدند به مکّه گریخت و در سال ۴۲ یا ۵۲ ه .درگذشت . ( مترجم )

[ ۴ ] سوره حجرات ( ۴۹ ) آیه ( ۱۳ ) یعنى : همانا گرامیترین شما نزد خداوند پرهیزگارترین شماست .

بازدیدها: ۱۷

خطبه۱۲۲ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه۱۲۴صبحی صالح)

فَقَدِّمُوا اَلدَّارِعَ وَ أَخِّرُوا اَلْحَاسِرَ وَ عَضُّوا عَلَى اَلْأَضْرَاسِ فَإِنَّهُ أَنْبَى لِلسُّیُوفِ عَنِ اَلْهَامِ وَ اِلْتَوُوا فِی أَطْرَافِ اَلرِّمَاحِ فَإِنَّهُ أَمْوَرُ لِلْأَسِنَّهِ وَ غُضُّوا اَلْأَبْصَارَ فَإِنَّهُ أَرْبَطُ لِلْجَأْشِ وَ أَسْکَنُ لِلْقُلُوبِ وَ أَمِیتُوا اَلْأَصْوَاتَ فَإِنَّهُ أَطْرَدُ لِلْفَشَلِ وَ رَایَتَکُمْ فَلاَ تُمِیلُوهَا وَ لاَ تُخِلُّوهَا وَ لاَ تَجْعَلُوهَا إِلاَّ بِأَیْدِی شُجْعَانِکُمْ وَ اَلْمَانِعِینَ اَلذِّمَارَ مِنْکُمْ فَإِنَّ اَلصَّابِرِینَ عَلَى نُزُولِ اَلْحَقَائِقِ هُمُ اَلَّذِینَ یَحُفُّونَ بِرَایَاتِهِمْ وَ یَکْتَنِفُونَهَا حِفَافَیْهَا وَ وَرَاءَهَا وَ أَمَامَهَا لاَ یَتَأَخَّرُونَ عَنْهَا فَیُسْلِمُوهَا وَ لاَ یَتَقَدَّمُونَ عَلَیْهَا فَیُفْرِدُوهَا أَجْزَأَ اِمْرُؤٌ قِرْنَهُ وَ آسَى أَخَاهُ بِنَفْسِهِ وَ لَمْ یَکِلْ قِرْنَهُ إِلَى أَخِیهِ فَیَجْتَمِعَ عَلَیْهِ قِرْنُهُ وَ قِرْنُ أَخِیهِ وَ اَیْمُ اَللَّهِ لَئِنْ فَرَرْتُمْ مِنْ سَیْفِ اَلْعَاجِلَهِ لاَ تَسْلَمُوا مِنْ سَیْفِ اَلْآخِرَهِ وَ أَنْتُمْ لَهَامِیمُ اَلْعَرَبِ وَ اَلسَّنَامُ اَلْأَعْظَمُ إِنَّ فِی اَلْفِرَارِ مَوْجِدَهَ اَللَّهِ وَ اَلذُّلَّ اَللاَّزِمَ وَ اَلْعَارَ اَلْبَاقِیَ وَ إِنَّ اَلْفَارَّ لَغَیْرُ مَزِیدٍ فِی عُمُرِهِ وَ لاَ مَحْجُوزٍ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ یَوْمِهِ اَلرَّائِحُ إِلَى اَللَّهِ کَالظَّمْآنِ یَرِدُ اَلْمَاءَ اَلْجَنَّهُ تَحْتَ أَطْرَافِ اَلْعَوَالِی اَلْیَوْمَ تُبْلَى اَلْأَخْبَارُ وَ اَللَّهِ لَأَنَا أَشْوَقُ إِلَى لِقَائِهِمْ مِنْهُمْ إِلَى دِیَارِهِمْ اَللَّهُمَّ فَإِنْ رَدُّوا اَلْحَقَّ فَافْضُضْ جَمَاعَتَهُمْ وَ شَتِّتْ کَلِمَتَهُمْ وَ أَبْسِلْهُمْ بِخَطَایَاهُمْ إِنَّهُمْ لَنْ یَزُولُوا عَنْ مَوَاقِفِهِمْ دُونَ طَعْنٍ دِرَاکٍ یَخْرُجُ مِنْهُ اَلنَّسِیمُ وَ ضَرْبٍ یَفْلِقُ اَلْهَامَ وَ یُطِیحُ اَلْعِظَامَ وَ یُنْدِرُ اَلسَّوَاعِدَ وَ اَلْأَقْدَامَ وَ حَتَّى یُرْمَوْا بِالْمَنَاسِرِ تَتْبَعُهَا اَلْمَنَاسِرُ وَ یُرْجَمُوا بِالْکَتَائِبِ تَقْفُوهَا اَلْحَلاَئِبُ وَ حَتَّى یُجَرَّ بِبِلاَدِهِمُ اَلْخَمِیسُ یَتْلُوهُ اَلْخَمِیسُ وَ حَتَّى تَدْعَقَ اَلْخُیُولُ فِی نَوَاحِرِ أَرْضِهِمْ وَ بِأَعْنَانِ مَسَارِبِهِمْ وَ مَسَارِحِهِمْ

لغات

أمور : سریعتر و با نفوذتر

حفافا الشّى‏ء : دو سوى آن

أبسلهم : آنان را تسلیم نابودى گردان

منسر : بخشى از سپاهیان

أعنان مساربهم : اطراف چراگاهها ، و مفرد آن مسربه است

ذمار : آنچه حمایت آن بر انسان واجب است

نسیم : نفس

جأش : تپش و اضطراب دل در هنگام ترس

لهامیم العرب : اشراف عرب

عوالى : جمع عالیه ، نیزه‏اى که در هنگام زدن تا یک سوّم آن در بدن فرو رود

خمیس : لشکر

مسارح : چراگاه و مفرد آن مسرحه است

موجده : خشم

نواحر : جمع نحیره ، آخرین شب و روز ، هر ماه ،مانند این است که این شب و روز ، ماه آینده را سر مى ‏برد ، و در این جا به معناى سرزمینهاى دور دست است .

ترجمه

از سخنان آن حضرت علیه السّلام است که در ترغیب یاران خود به جهاد ایراد فرموده است :

« زرهداران در جلو ، و بى‏ زرهان را در پشت سر قرار دهید ، دندانها را به هم بفشارید ، زیرا این کار خطر شمشیر را از سر بیشتر دور مى ‏کند ، در وقت نیزه زدن بر دشمن ، در پیچ و تاب باشید که کاربرد آن بیشتر و در دفع نیزه خصم مؤثّرتر است ، چشمها را پایین اندازید ، زیرا دل قویتر و روح آرامتر مى‏ شود ، سر و صداها را خاموش کنید ، که سستى و ترس را بیشتر دور مى‏ سازد ،پرچم را نگهبان باشید ، و آن را از جایش تکان ندهید ، و پیرامونش را خالى نگذارید ، و آن را جز به دلاوران و پاسدارانى که از ایثار جان دریغ ندارند نسپارید ، زیرا آنانى که در برابر رویدادهاى سخت و حقایق تلخ شکیبایند ،

مى‏ توانند گرداگرد پرچم قرار گرفته راست و چپ و جلو و عقب آن را پاسدارى کنند ، نه از آن عقب مى‏ افتند که آن را تسلیم دشمن کنند ، و نه بر آن پیشى مى‏ گیرند که آن را تنها گذارند ، هر کس باید با همآورد خود گلاویز شود ، و با برادر همرزمش مواسات کند ، و همآورد خود را به برادرش وانگذارد ،

تا با حریف برادرش همدست شود ، و وى را از پا در آورند ، به خدا سوگند اگر از شمشیر دنیا بگریزید ، از شمشیر آخرت در امان نمى‏مانید ، شما سران عرب و برجستگان قومید ، بى‏شکّ فرار از جنگ موجب خشم خداوند و ذلّت جاوید وننگ همیشگى است ، فرار کننده بر عمر خویش نمى ‏افزاید ، و میان خود و مرگش فاصله‏اى پدید نمى ‏آورد ، کیست که مانند تشنه کامى که به آب برسد ، به سوى خدا بشتابد ، بهشت زیر سایه نیزه‏هاست . امروز گفته‏ ها به محک آزمایش زده مى‏ شود ، به خدا سوگند اشتیاق من به مبارزه با اینها از شوق آنها به خانه و دیارشان بیشتر است .

بار خدایا اگر حقّ را نمى ‏پذیرند ، جمعیّت آنها را پراکنده و وحدت آنها را به تفرقه بدل فرما ، و آنها را به کیفر گناهانشان به دست هلاکت سپار .

بى‏ گمان اینها از این جا دور نمى ‏شوند ، بى‏ آن که نیزه ‏هاى پیاپى بدنهاى آنها را سوراخ کند ، آن چنان که نفس از آن برآرند و ضربه ‏هاى شمشیر سرهاى آنها را بشکافد ، و استخوانهاى آنها را درهم کوبد ، و بازوها و قدمهاى آنها را قلم کند ، اینها مواضع خویش را رها نمى‏ کنند مگر این که پیشتازان سپاه از پس هم آنها را زیر باران تیر خود گیرند ، و دسته‏ هاى سپاه با نیروهاى کمکى بسیار با آنها به نبرد پردازند ، و لشکرها به دنبال هم بر آنها بتازند ، و تا شهرهایشان آنها را عقب زنند ، و زمینهاى آنها را لگد کوب اسبان خویش سازند ، و به نواحى و راهها و چراگاههاى آنها در آیند . »

شرح

شریف رضىّ گفته است : دعق به معناى کوبیدن است یعنى تا این که اسبان زمینهاى آنان را لگد کوب سازند ، نواحر أرضهم زمینهاى روبروى هم ،

گفته مى‏ شود : منازل بنى فلان تتناحر یعنى : منزلهاى فرزندان فلان روبروى هم قرار دارد امام ( ع ) این سخنان را در صفّین ایراد ، و درباره ضرورتهاى جنگ و کیفیّت نبرد دستورهایى به این شرح صادر فرموده است :

۱ -این که زرهدار در جلو ، و بى زره در عقب قرار گیرد ، فواید این امر روشن است .

۲- دندانها بر هم فشرده شود . حکمت این کار در خطبه‏ هاى پیش در آن جا که فرموده است : معاشر المسلمین استشعروا الخشیه ، و همچنین در گفتار آن حضرت به محمّد بن حنفیّه که اگر کوهها از جا کنده شود تو بر جاى خود باش بیان ، و در این جا نیز تکرار شده است .

۳- در پیرامون نیزه‏ها پیچ و تاب داشتن ، علّت آن را امام ( ع ) در همان جا ذکر فرموده ، و آن این است که هرگاه انسان در هنگامى که نیزه را حواله دشمن مى‏ کند ، پیچ و خم و جست و خیز داشته باشد ، کاربرد نیزه بیشتر و فشار آن سخت‏تر خواهد شد ، زیرا جهش و پیچش هنگام زدن نیزه باعث مى‏ شود که سینه انسان نیز به همراه دستش به حرکت درآید و نیزه با حرکتى شدیدتر و کاربردى بیشتر بر دشمن فرود آید .

۴ -فرو خواباندن چشمها ، فایده آن همان گونه که ذکر فرموده قویتر شدن دل ، و به دست آمدن آرامش بیشتر است ، و ضدّ آن خیره شدن و چشم دوختن به سپاه دشمن است ، که موجب ترس و سستى مى‏ شود ، و دشمن آن را نشانه این دو مى‏ داند .

۵ -بى ‏سر و صدا بودن ، و این نیز موجب جلوگیرى از شکست است ، زیرا زیادى سر و صدا و فزونى داد و فریاد نشانه هراس فریاد کنندگان است ، و این نیز دشمن را به طمع مى ‏اندازد و بر جرأت و گستاخى او مى ‏افزاید .

۶ -این که پرچم را خم نکنید ، زیرا خم کردن پرچم باعث مى ‏شود که دشمن گمان کند ، پریشانى و ناآرامى در صفوف شما پدید آمده است ، در نتیجه به طمع افتد و دست به پیشروى زند ، علاوه بر این اگر پرچم خم شود از دید سپاهیان ناپدید مى ‏گردد ، و ممکن است بسیارى از لشکریان نتوانند راه مقصد را تشخیص دهند .

۷- پرچم را رها نکنید ، در عبارت بعد رها کردن پرچم به معناى خالى گذاردن پیرامون آن تفسیر شده است .

۸ -این که فرموده است : لا تجعلوها . . . تا منکم

یعنى : پرچم را جز به دست دلیر مردان خود نسپارید ، و . . . زیرا پرچم ، محور نظم سپاه ، و اساس کار و فعالیّت آن است ، و مادام که پرچم برپا و در اهتزاز است ، سپاهیان دلگرم و قویدل مى ‏باشند ، از این رو در نظام جنگ ضرورى است پرچم به دست دلیرترین مردان سپاه داده شود ، و گفتار آن بزرگوار که : فإنّ الصّابرین . . . تا فیفردوها در مقام بیان ویژگیهاى پرچمدار و رزمندگانى است که در گرداگرد پرچم از آن نگهبانى مى‏ کنند ، امام ( ع ) مى ‏فرماید : اینان باید در برابر حقایق تلخ و واقعیّتهاى سختى که بى‏تردید در پیش دارند از بردبارى و شکیبایى بسیار برخوردار باشند ، تا بتوانند با چالاکى و پایدارى پرچم را نگهبانى و اطراف آن را پاسدارى کنند ، و این سخن به منظور برانگیختن این صفات در آنهاست ، عبارت لا یتأخّرون عنها . . . تا فیفردوها ، بیان چگونگى معناى خالى گذاردن پیرامون پرچم است که پیش از این از آن نهى فرموده بود ، واژه ‏هاى فیسلموها فیفردوها بنا به تقدیر أن منصوبند ،زیرا جواب نفى مى ‏باشند .

۹ -فرموده است أجزء امرؤ قرنه

هر کس با هماوردش بجنگد و او را از پاى درآورد .

۱۰- آسى أخاه بنفسه

و فعل أجزء در جمله پیش هر دو ماضى بوده و معناى امر دارند ، و تقدیر جمله قبل لیجزى امرؤ قرنه مى ‏باشد و قرن به معناى دشمن و حریف جنگى است ، یعنى هر کسى باید با حریف خود درگیر و در برابر او ایستادگى کند ، و در جمله دوم تقدیر آن لیواس أخاه بنفسه مى ‏باشد ، یعنى : با جان خویش نسبت به برادرش همیارى و مواسات کند ، و بر اثر اعتماد به برادر همرزمش از برابر حریف خود نگریزد تا این که حریف او با همآورد برادرش همدست شود و او را از پاى درآورد . سپس بى‏فایده بودن فرار را در جنگ به آنان یادآورى مى‏ کند ، براى این که فایده‏اى که در فرار تصوّر مى ‏شود در امان ماندن از مرگ است در حالى که انسان هیچ‏گاه از مرگ مصون و در امان نیست ، چنان که خداوند متعال فرموده است : « قُلْ لَنْ یَنْفَعَکُمُ الفِرَارُ إنْ فَرَرْتُمْ مِنَ الْمَوْتِ أوِ الْقَتْلِ وَ إذاً لاَتُمَتَّعُوْنَ اِلاَّ قَلِیْلاً [ ۱ ] » ، شمشیر آخرت را براى مرگ استعاره فرموده ، و جهت تشبیه این است که مرگ و شمشیر هر دو به زندگى آدمى پایان مى‏ دهند ، و رشته حیات انسان سرانجام با همین شمشیر منقطع خواهد شد .

امام ( ع ) پس از بیان این مطالب ، آنان را به صفاتى مى‏ ستاید ، که با داشتن آن اوصاف ، فرار براى آنان ننگ‏آور است : این که آنان اشراف عرب ، و سنام اعظم یعنى کوهان بزرگتر یا برجستگان این قومند ، این که واژه سنام را براى آنان استعاره آورده از جهت شباهتى است که در بلندى قدر و رفعت مقام به کوهان شتر دارند . سپس با ذکر زشتیهاى فرار ، تقبیح خود را نسبت به این عمل ناپسند که نیز در آن سودى نیست تأکید مى ‏کند ، امّا عیبهاى آن یکى این که مستلزم خشم پروردگار است ، زیرا کسى که از جهاد در راه خدا شانه خالى مى‏ کند و مى‏ گریزد ،مرتکب معصیت پروردگار شده و از فرمان او سرپیچى کرده است و مستحقّ عذاب و کیفر او مى ‏باشد ، دیگر این که متضمّن ذلّت و سرافکندگى همیشگى و ننگ دائمى در اولاد و اعقاب اوست ، و این نیازى به توضیح ندارد ، و این که در فرار سودى نیست براى این است که فرار چیزى بر عمر او نمى ‏افزاید ، زیرا مى‏ دانیم که با فرار خود نمى‏ تواند اجل محتوم خود را تغییر دهد ، و مدّتى را هم که در فرار گذرانده جزء عمر او بوده ، و از این راه چیزى بر عمر خود نیفزوده است ، و بى ‏تردید براى او در لوح قضاى آلهى اجلى تعیین شده است که فرار نمى ‏تواند میان او و آن مانع شود و مرگش را به تأخیر اندازد ، این گفتار هشدارى است به آنان که مرگ را فراموش نکنند .

این که فرموده است : رائح إلى اللّه کالظّمآن یرد الماء

این استفهامى است بر سبیل عرض [ ۲ ] ، یعنى از کسى که در راه خدا گام برمى‏ دارد ، و در طریق او حرکت مى‏ کند ، خواسته شده که مانند تشنه‏اى که براى دست یافتن به آب در حرکت است ، به سوى او بشتابد ، و وجه مشابهت میان این دو ، لزوم شتاب در حرکت و کوشش مشتاقانه براى وصول به مطلوب است . در عبارت الجنّه تحت أطراف العوالی اشاره است به این که خواست آن بزرگوار ، رهسپار شدن مردم به سوى خدا به وسیله جهاد است ، و با ذکر بهشت آنان را به آن جذب و تشویق فرموده است ،

این که در عبارت مذکور بهشت تحت . . . نیزه‏ها گفته شده و از جهات ششگانه تنها این جهت ذکر گردیده براى این است که غرض از کوششها و مجاهدتها براى نیزه زدن در راه خدا داخل شدن به بهشت است ، و این کوششها و تلاشها در زیر نیزه‏ها انجام مى‏ گیرد ، از این رو واژه بهشت بر همین حرکات و اعمال که هدف آنها رسیدن به بهشت است اطلاق شده است ، و این از باب نامگذارى شى‏ء است به نام غایت و نتیجه آن ، سپس امام ( ع ) در دنبال بیانات خود به کسانى که با او به جنگ برخاسته ‏اند نفرین مى‏ کند که چنانچه دعوت حقّ او را نپذیرند ، خداوند آنان را به پریشانى و نابودى گرفتار فرماید ، پس از آن آنها را بیم مى ‏دهد که بدون آنچه ذکر فرموده شامیان مواضع خود را ترک نخواهند کرد ، و از جنگ دست باز نخواهند داشت ، الطّعن الدّارک یعنى : نیزه پى در پى ، عبارت یخرج منه النّسیم کنایه است از این که بدنهاى آنها با زدن نیزه‏هاى پیاپى آن چنان دریده و سوراخ شود که نفس از آن برآورند ، این واژه به صورت نسم ، همچنین قشم با قاف و شین معجمه نیز روایت شده و این به معناى گوشت و پیه است ، ولى این روایت بعید به نظر مى ‏آید .


[ ۱ ] سوره احزاب ( ۳۳ ) آیه ( ۱۶ ) یعنى : بگو اگر از مرگ یا کشته شدن فرار کنید سودى به حال شما نخواهد داشت و در آن هنگام جز اندک زمانى از زندگانى بهره‏مند نخواهید شد .

[ ۲ ] عرض با نرمى چیزى خواستن است . ( مترجم )

بازدیدها: ۹

خطبه۱۲۱ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه۱۲۳صبحی صالح)

وَ کَأَنِّی أَنْظُرُ إِلَیْکُمْ تَکِشُّونَ کَشِیشَ اَلضِّبَابِ لاَ تَأْخُذُونَ حَقّاً وَ لاَ تَمْنَعُونَ ضَیْماً قَدْ خُلِّیتُمْ وَ اَلطَّرِیقَ فَالنَّجَاهُ لِلْمُقْتَحِمِ وَ اَلْهَلَکَهُ لِلْمُتَلَوِّمِ

لغات

کشیش الضّباب : ساییده شدن پوست سوسماران به یکدیگر بر اثر ازدحام

تلوّم : درنگ و انتظار

ترجمه

از سخنان آن حضرت علیه السّلام است . این گفتار را در تشویق یارانش به جهاد ایراد فرموده است :

« گویا مى ‏بینم شما را مانند آواز برخورد سوسماران در هنگام ازدحام و گریز ، هم همه و سر و صدا مى‏ کنید ، نه حقّى را باز مى ‏ستانید ، و نه از ستمى جلوگیرى مى‏ کنید ، این شما و این راه راست رستگارى از آن کسى است که بى‏ پروا به این راه درآید ، و نابودى براى کسى است که سستى و درنگ کند . »

شرح

امام ( ع ) با این سخنان به آنان گوشزد مى ‏فرماید که از جانب دشمن شکستى بر آنها وارد خواهد شد ، و جنگ گزند خود را بر آنان وارد خواهد ساخت ،به گونه ‏اى که آزرده و سست و ناتوان خواهند شد ، و روبه گریز و اختفا خواهند گذاشت ، از این رو در گرفتن حقّى یا دفع ستمى ، سودى از اینان حاصل نیست .

امام ( ع ) واژه کشیش را براى توصیف نحوه فرار آنها از دشمن استعاره فرموده ، و همین امر وجه مشابهت آنها به سوسماران است .

فرموده است : قد خلّیتم و الطّریق ،

منظور از طریق ، راه آخرت است ، فالنّجاه للمقحم یعنى : رستگارى از آن کسى است که به آن درآید ، و در پیمودن این راه پیشى گیرد ، و نابودى براى آن کسى است که از درآمدن به این راه خوددارى و درنگ کند ، واژه طریق بنا به این که مفعول معه است منصوب است .

ترجمه شرح ابن میثم بحرانی ،جلد۳

بازدیدها: ۷

خطبه۱۲۰ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه۱۲۳صبحی صالح)

 و من کلام له ( علیه ‏السلام  ) قاله لأصحابه فی ساحه الحرب بصفین‏

قوله لأصحابه فى ساعه الحرب وَ أَیُّ اِمْرِئٍ مِنْکُمْ أَحَسَّ مِنْ نَفْسِهِ رَبَاطَهَ جَأْشٍ عِنْدَ اَللِّقَاءِ وَ رَأَى مِنْ أَحَدٍ مِنْ إِخْوَانِهِ فَشَلاً فَلْیَذُبَّ عَنْ أَخِیهِ بِفَضْلِ نَجْدَتِهِ اَلَّتِی فُضِّلَ بِهَا عَلَیْهِ کَمَا یَذُبُّ عَنْ نَفْسِهِ فَلَوْ شَاءَ اَللَّهُ لَجَعَلَهُ مِثْلَهُ إِنَّ اَلْمَوْتَ طَالِبٌ حَثِیثٌ لاَ یَفُوتُهُ اَلْمُقِیمُ وَ لاَ یُعْجِزُهُ اَلْهَارِبُ إِنَّ أَکْرَمَ اَلْمَوْتِ اَلْقَتْلُ وَ اَلَّذِی نَفْسُ ؟ اِبْنِ أَبِی طَالِبٍ ؟ بِیَدِهِ لَأَلْفُ ضَرْبَهٍ بِالسَّیْفِ أَهْوَنُ عَلَیَّ مِنْ مِیتَهٍ عَلَى اَلْفِرَاشِ

لغات

نجدته : دلیرى او

تذبیب : دفاع و جلوگیرى

ترجمه

از سخنان آن حضرت علیه السّلام است . این گفتار را هنگام نبرد براى یاران خود ایراد فرموده است :

« هر مردى از شما هنگام برخورد با دشمن ، در خود احساس دلیرى مى‏ کند ، و در یکى از برادرانش ترس و سستى بیند به شکرانه دلاورى بیشترى که خداوند به او بخشیده ، باید همان گونه که از خویشتن دفاع مى‏ کند ، از او نیز دفع خطر کند ، زیرا اگر خدا مى‏ خواست ، این مرد را نیز در دلیرى مانند او قرار مى‏ داد .

مرگ ، جوینده ‏اى است شتابان ، آن کسى را که بر جاى خود ایستاده مقاومت مى‏ کند از دست نمى ‏دهد ، و کسى که از آن مى‏ گریزد وى را ناتوان نمى‏ سازد ، شرافتمندانه‏ ترین مرگها شهادت است ، به خدایى که جان فرزند ابو طالب در دست اوست سوگند مى‏ خورم ، هزار ضربه شمشیر بر من آسانتر است از مرگ در بستر که در غیر طاعت پروردگار باشد . »

شرح

امام ( ع ) در این گفتار به یاران خود دستور مى‏ دهد ، که در جنگ یکدیگر را کمک کنند . و همان‏گونه که از خویشتن دفاع مى ‏کنند ، از برادر همرزم خود نیز دفاع کنند و دشمن را از او دور گردانند ، زیرا با این شیوه است که اجتماع و اتّفاق وجود پیدا مى‏ کند ، و انسجام و همآهنگى صورت مى‏ گیرد ، و به آن جا مى ‏رسد که تمام جامعه مانند یک فرد تجلى مى‏ کند ، و پیروزى و غلبه به دست مى ‏آید . امام ( ع ) پس از بیان این مطالب ، با ذکر برترى دلاورانى که در میان کسانى که در رکاب او مى‏ جنگیدند به دلیرى ممتاز بودند از آنان دلجویى مى‏ کند تا شجاعت آنها را برانگیزد و آنها را به جنبش و جوشش وادارد ، و نیز عنایت و توجّه خود را به آنها ابراز فرماید .

فرموده است : إنّ الموت طالب حثیث تا . . . إنّ أکرم الموت القتل ،

امام ( ع ) با ذکر این که مرگ امرى اجتناب ناپذیر ، و انسان از تن دادن بدان ناگزیر است ،

جنگ را براى آنان سهل ، و کشتن و مردن را براى آنها آسان مى ‏گرداند ، و این که فرموده است شرافتمندانه ‏ترین مرگ ، قتل است ، مراد آن حضرت کشته شدن در راه خداست ، زیرا شهادت ، در دنیا موجب نیکنامى ، و در آخرت مستلزم پاداشهاى همیشگى است ، سپس امام ( ع ) گفتار خود را با سوگند ، همراه و تأکید مى‏ کند که تحمّل هزار ضربه شمشیر براى او آسانتر از مردن بر روى بستر است ، و صدق این سخن درباره کسى که به دنیا با دیده حقارت مى‏ نگرد ، و آن را در برابر نعمتهاى آخرت ، و نیکنامى دنیا ناچیز مى‏ شمارد ، و شجاعت و دلاورى ملکه و سرشت او گشته ، روشن و آشکار است ، و توفیق از خداست .

ترجمه شرح ابن میثم بحرانی ،جلد۳

بازدیدها: ۲