نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره ۱۱۹ متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن میثم)

شرح ابن‏ میثم

۱۱۹- و قال علیه السّلام: عِظَمُ الْخَالِقِ عِنْدَکَ یُصَغِّرُ الْمَخْلُوقَ فِی عَیْنِکَ

المعنى

هذا أمر وجده العارفون باللّه فإنّ من عرف عظمه اللّه و جلاله و لحظ جمیع المخلوقات بالقیاس إلیه حتّى علم مالها من ذواتها و هو الإمکان و الحاجه و عدم استحقاق‏ الوجود إلّا منه تعالى علم أنّها فی جنب عظمته عدم و لا أحقر من العدم. و شدّه صغر المخلوق فی اعتبار العارف بحسب درجته فی عرفانه. و قیل لبعض العارفین: فلان زاهد. فقال: فیما ذا فقیل: فی الدنیا. فقال: الدنیا لا تزن عند اللّه جناح بعوضه فکیف یعتبر الزهد فیها و الزهد إنّما یکون فی شی‏ء و الدنیا عندى لا شی‏ء.

مطابق با حکمت ۱۲۹ نسخه صبحی صالح

ترجمه فارسی شرح ابن‏ میثم

۱۱۹- امام (ع) فرمود: عِظَمُ الْخَالِقِ عِنْدَکَ یُصَغِّرُ الْمَخْلُوقَ فِی عَیْنِکَ

ترجمه

«بزرگى آفریدگار در نظر تو، باعث کوچکى مخلوق در چشم توست».

شرح

این مطلبى است که عارفان باللّه آن را دریافته‏اند، براستى کسى که خدا و عظمت او را بشناسد و تمام آفریدگان او را نسبت به ذات مقدس او بسنجد بطورى که از حقیقت مخلوقات و امکان وجودى و نیازمندى، و در ذات خود استحقاق وجود نداشتن جز از جانب او، آگاه شود، خواهد دانست که تمام اینها در برابر عظمت خدا هیچند و چیزى ناچیزتر از هیچ وجود ندارد. و زیادى حقارت مخلوق در نظر عارف بر حسب درجه عرفان اوست. به یکى از عارفان گفته شد: فلانى پارسا است. پرسید: در چه چیز گفتند: در دنیا گفت: دنیا که در پیشگاه خدا به قدر پر مگسى ارزش ندارد، زهد و پارسایى در آن چه معنى دارد پارسایى در مورد چیزى معنى دارد و دنیا پیش من، چیزى نیست.

مطابق با حکمت ۱۲۹ نسخه صبحی صالح

ترجمه فارسی شرح ابن‏ میثم

۱۱۹- امام (ع) فرمود: عِظَمُ الْخَالِقِ عِنْدَکَ یُصَغِّرُ الْمَخْلُوقَ فِی عَیْنِکَ

ترجمه

«بزرگى آفریدگار در نظر تو، باعث کوچکى مخلوق در چشم توست».

شرح

این مطلبى است که عارفان باللّه آن را دریافته‏اند، براستى کسى که خدا و عظمت او را بشناسد و تمام آفریدگان او را نسبت به ذات مقدس او بسنجد بطورى که از حقیقت مخلوقات و امکان وجودى و نیازمندى، و در ذات خود استحقاق وجود نداشتن جز از جانب او، آگاه شود، خواهد دانست که تمام اینها در برابر عظمت خدا هیچند و چیزى ناچیزتر از هیچ وجود ندارد. و زیادى حقارت مخلوق در نظر عارف بر حسب درجه عرفان اوست. به یکى از عارفان گفته شد: فلانى پارسا است. پرسید: در چه چیز گفتند: در دنیا گفت: دنیا که در پیشگاه خدا به قدر پر مگسى ارزش ندارد، زهد و پارسایى در آن چه معنى دارد پارسایى در مورد چیزى معنى دارد و دنیا پیش من، چیزى نیست.

ترجمه‏ شرح‏ نهج‏ البلاغه(ابن‏ میثم)، ج۵ // قربانعلی  محمدی مقدم-علی اصغرنوایی یحیی زاده

 

بازدیدها: ۹۱

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره ۱۱۸ متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن میثم)

شرح ابن‏ میثم

۱۱۸- و قال علیه السّلام: تَوَقَّوُا الْبَرْدَ فِی أَوَّلِهِ وَ تَلَقَّوْهُ فِی آخِرِهِ- فَإِنَّهُ یَفْعَلُ فِی الْأَبْدَانِ کَفِعْلِهِ فِی الْأَشْجَارِ- أَوَّلُهُ یُحْرِقُ وَ آخِرُهُ یُورِقُ

المعنى

إنّما وجب اتّقاؤه فی أوّله و هو أوّل الخریف لأنّ الصیف و الخریف یشترکان فی الیبس فإذا ورد البرد و حینئذ ورد على أبدان استعدّت بحراره الصیف و یبسه للتخلخل و تفتّح المسامّ و الجفاف فاشتدّ انفعال البدن عنه و أسرع تأثیره فی قهر الحراره الغریزیّه فیقوى بذلک فی البدن قوّتا البرد و الیبس اللّتان هما طبیعه الموت فیکون بذلک یبس الأشجار و احتراق الأوراق و انحسارها و ضمور الأبدان و ضعفها. و أمّا أمره بالتقائه فی آخره و هو آخر الشتاء و أوّل زمان الربیع فلأنّ الشتاء و الربیع یشترکان فی الرطوبه و یفترقان بأنّ الشتاء بارد و الربیع حارّ فالبرد المتأخّر إذا امتزج بحراره الربیع و انکسرت سورته بها لم یکن له بعد ذلک نکایه فی الأبدان فقویت لذلک الحراره الغریزیّه و انتعشت فکان من اعتدالها بالبرد مع الرطوبه استعداد لمزاج هو طبیعه الحیاه و کان منه النموّ و قوّه الأبدان و بروز الأوراق و الثمار. و قوله: فإنّه. إلى آخره. صغرى ضمیر نبّه به على توقّیه و تلقّیه. و تقدیر کبراه: و کلّ ما کان کذلک فإنّه یجب توقّى أوّله و تلقّى آخره، و قوله: أوّله یحرق و آخره یورق. و هو وجه التشبیه.

مطابق با حکمت ۱۲۸ نسخه صبحی صالح

ترجمه فارسی شرح ابن‏ میثم

۱۱۸- امام (ع) فرمود: تَوَقَّوُا الْبَرْدَ فِی أَوَّلِهِ وَ تَلَقَّوْهُ فِی آخِرِهِ- فَإِنَّهُ یَفْعَلُ فِی الْأَبْدَانِ کَفِعْلِهِ فِی الْأَشْجَارِ- أَوَّلُهُ یُحْرِقُ وَ آخِرُهُ یُورِقُ

ترجمه

«در اول سرما [پاییز] خود را بپوشانید، و در آخر سرما [بهار] به پیشواز آن‏روید، زیرا سرما با جسم انسان همان کارى را مى‏ کند که با درختان، اولش مى‏ سوزاند و آخرش مى ‏رویاند».

شرح

خوددارى و پوشش در آغاز سرما واجب شده است، چون آغاز سرما اول پاییز است و تابستان و پاییز در خشک بودن شریکند، پس وقتى که سرما فرا مى‏رسد، و بر بدنها نیز وارد مى‏شود در حالى که بدنها در اثر گرما و خشکى تابستان، آمادگى براى تخلخل و باز شدن منافذ رگ و پى و خشکى پیدا کرده، و اثرپذیرى بدن زیاد، و تأثیر سرما در اثر فشار حرارت غریزى سریع مى‏گردد، در نتیجه نیروهاى سردى و خشکى در بدن قوّت مى ‏گیرد که این هر دو طبیعت مرگند، به همین دلیل درختان خشکیده و برگها سوخته مى‏ شوند و مى‏ ریزند و بدنها لاغر و نحیف مى‏ گردند.

اما دستور به استقبال از آخر سرما یعنى آخر زمستان و آغاز فصل بهار، از آن جهت است که زمستان و بهار در رطوبت شریکند و فرقشان در این است که زمستان سرد و بهار گرم است. پس سرماى پسین هر گاه آمیخته به گرماى بهارى شود و شدتش بدان وسیله درهم شکند، بعد از آن شکستى و زیانى به بدنها ندارد و حرارت غریزى قوّت مى‏گیرد و گسترده مى‏شود، و به وسیله سرما با رطوبت معتدل گشته، آمادگى براى مزاج پیدا مى‏شود که خود طبیعت زندگى است. و باعث رشد و نیرو گرفتن بدنها و شکوفائى برگها و میوه‏ هاست.

عبارت: فانّه…
صغراى قیاس مضمرى است که بدان وسیله به برخوردارى و استقبال از سرما توجه داده است، و کبراى مقدّر آن نیز این است: و هر چه آن طور باشد لازم است از آغازش خوددارى و از پایانش استقبال نمود.

عبارت: اوله یحرق…
وجه شبه و علت تشبیه است.

ترجمه‏ شرح‏ نهج‏ البلاغه(ابن‏ میثم)، ج۵ // قربانعلی  محمدی مقدم-علی اصغرنوایی یحیی زاده

بازدیدها: ۱۸

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره ۱۱۷ متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن میثم)

شرح ابن‏ میثم

۱۱۷- و قال علیه السّلام: مَنْ قَصَّرَ فِی الْعَمَلِ ابْتُلِیَ بِالْهَمِ‏وَ لَا حَاجَهَ لِلَّهِ فِیمَنْ لَیْسَ لِلَّهِ فِی مَالِهِ وَ نَفْسِهِ نَصِیبٌ

المعنى

المقصّر فی العمل للّه یکون غالب أحواله متوفّرا على الدنیا مفرطا فی طلبها و جمعها و بقدر التوفّر علیها یکون شدّه الهمّ فی جمعها و تحصیلها أوّلا ثمّ فی ضبطها و الخوف على فواتها ثانیا، و فی المشهور: خذ من الدنیا ما شئت و من الهمّ ضعفه. فنفّر عن التقصیر فی الأعمال البدنیّه و المالیّه بقوله: و لا حاجه للّه. إلى آخره. و کنّى‏ بعدم حاجته فیه عن إعراضه عنه و عدم النظر إلیه بعین الرحمه لعدم استعداده لذلک.

مطابق با حکمت ۱۲۷ نسخه صبحی صالح

ترجمه فارسی شرح ابن‏ میثم

۱۱۷- امام (ع) فرمود: مَنْ قَصَّرَ فِی الْعَمَلِ ابْتُلِیَ بِالْهَمِّ وَ لَا حَاجَهَ لِلَّهِ فِیمَنْ لَیْسَ لِلَّهِ فِی مَالِهِ وَ نَفْسِهِ نَصِیبٌ

ترجمه

«هر کس در انجام کار [خدا] کوتاهى کند، دچار غم و اندوه شود. و خدا به کسى که در مال و جانش بهره ‏اى براى او نباشد نیاز ندارد».

شرح

کسى که در عمل براى خدا کوتاهى مى‏ کند، بیشتر اوقات در عمل دنیا سرگرم است و بیشتر در پى دنیا و گردآورى مال دنیاست، در صورتى که هر چه از ثروت دنیا برخوردار باشد، اولا به همان اندازه گرفتار غم و اندوه گردآورى دنیاست، و ثانیا در نگهدارى و بیم از دست رفتن آنها مضطرب است. عبارت مشهورى است: از دنیا هر چه مى‏ خواهى به دست آر، و از غم و اندوه آن دو برابر نصیب ببر.
پس امام (ع) انسان را از کوتاهى در اعمال چه بدنى و چه مالى برحذر داشته است با این عبارت: و لا حاجه للّه… و نیاز نداشتن خدا به فرد کوتاهى کننده، کنایه از بى ‏توجهى و به چشم رحمت به او نگاه نکردن است چون او قابلیت آن را ندارد.

ترجمه‏ شرح‏ نهج‏ البلاغه(ابن‏ میثم)، ج۵ // قربانعلی  محمدی مقدم-علی اصغرنوایی یحیی زاده

بازدیدها: ۱۹

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره ۱۱۶ متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن میثم)درشگفتم…

شرح ابن‏ میثم

۱۱۶- و قال علیه السّلام: عَجِبْتُ لِلْبَخِیلِ یَسْتَعْجِلُ الْفَقْرَ الَّذِی مِنْهُ هَرَبَ- وَ یَفُوتُهُ الْغِنَى الَّذِی إِیَّاهُ طَلَبَ- فَیَعِیشُ فِی الدُّنْیَا عَیْشَ الْفُقَرَاءِ- وَ یُحَاسَبُ فِی الْآخِرَهِ حِسَابَ الْأَغْنِیَاءِ- وَ عَجِبْتُ لِلْمُتَکَبِّرِ الَّذِی کَانَ بِالْأَمْسِ نُطْفَهً- وَ یَکُونُ غَداً جِیفَهً- وَ عَجِبْتُ لِمَنْ شَکَّ فِی اللَّهِ وَ هُوَ یَرَى خَلْقَ اللَّهِ- وَ عَجِبْتُ لِمَنْ نَسِیَ الْمَوْتَ وَ هُوَ یَرَى الْمَوْتَى- وَ عَجِبْتُ لِمَنْ أَنْکَرَ النَّشْأَهَ الْأُخْرَى- وَ هُوَ یَرَى النَّشْأَهَ الْأُولَى- وَ عَجِبْتُ لِعَامِرٍ دَارَ الْفَنَاءِ وَ تَارِکٍ دَارَ الْبَقَاءِ

المعنى

تعجب علیه السّلام من سته هم محل العجب و الغرض التنفیر عن رذائلهم: الأوّل: البخیل و جعل محلّ التعجّب منه ثلاثه امور:

أحدها: أنّه إنّما یبخل خوف الفقر فی العاقبه لو أنفق المال. و تقتیره و عدم انتفاعه به فی الحال صوره فقر حاضر فکان بذلک مستعجلا للفقر الّذی هرب منه إلى البخل.

الثانی: أنّه طالب للغنى ببخله و بخله أبدا سبب لفقره الحاضر المنافی لغناه و المفوّت له. فما یعتقده سبب الغنى هو المفوّت للغنى.

الثالث: أنّه یعیش فی الدنیا عیش الفقراء لعدم انتفاعه بماله، و یحاسب فی‏ الآخره حساب الأغنیاء لمشارکته إیّاهم فی جمع المال و محبّته الذین هما مبدءا الحساب. فکان منهم بهذا الاعتبار.

الثانی: المتکبّر و نبّه على وجه العجب منه بذکر مبدء کونه و هو کونه نطفه فی غایه الحقاره و السخف المنافی للکبر، و غایته و هو کونه جیفه فی نهایه القذاره. فجمعه بین هذین الأمرین و بین التکبّر من العجب العجیب.

الثالث: الشاکّ فی اللّه و هو یرى خلقه و ذلک جمع بین الشکّ فی وجوده و بین رؤیته ظاهرا فی وجود مخلوقاته و عجائب مصنوعاته و هو محلّ العجب.

الرابع: الناسی لموته مع رؤیته لمن یموت. و ظاهر أنّ نسیان الموت مع رؤیته دائما محلّ التعجّب.

الخامس: منکر النشأه الاخرى و إعاده الأبدان بعد عدمها. و ظاهر أنّ إنکاره لذلک مع اعترافه بالنشأه الاولى و هی الوجود الأوّل للخلق من العدم الصرف محلّ التعجّب لأنّ الاخرى أهون کما قال تعالى وَ هُوَ أَهْوَنُ عَلَیْهِ«».

السادس: عامر الدنیا مع کونها فانیه زایله مع ترکه لعماره الآخره الباقیه و الباقی ما فیها محلّ التعجّب. و غرض التعجّب من هؤلاء و الاشاره إلى وجوهه تنفیر الخلق من الامور المذکوره.

مطابق با حکمت ۱۲۶ نسخه صبحی صالح

ترجمه فارسی شرح ابن‏ میثم

۱۱۶- امام (ع) فرمود: عَجِبْتُ لِلْبَخِیلِ یَسْتَعْجِلُ الْفَقْرَ الَّذِی مِنْهُ هَرَبَ- وَ یَفُوتُهُ الْغِنَى الَّذِی إِیَّاهُ طَلَبَ- فَیَعِیشُ فِی الدُّنْیَا عَیْشَ الْفُقَرَاءِ- وَ یُحَاسَبُ فِی الْآخِرَهِ حِسَابَ الْأَغْنِیَاءِ- وَ عَجِبْتُ لِلْمُتَکَبِّرِ الَّذِی کَانَ بِالْأَمْسِ نُطْفَهً- وَ یَکُونُ غَداً جِیفَهً- وَ عَجِبْتُ لِمَنْ شَکَّ فِی اللَّهِ وَ هُوَ یَرَى خَلْقَ اللَّهِ- وَ عَجِبْتُ لِمَنْ نَسِیَ الْمَوْتَ وَ هُوَ یَرَى الْمَوْتَى- وَ عَجِبْتُ لِمَنْ‏ أَنْکَرَ النَّشْأَهَ الْأُخْرَى- وَ هُوَ یَرَى النَّشْأَهَ الْأُولَى- وَ عَجِبْتُ لِعَامِرٍ دَارَ الْفَنَاءِ وَ تَارِکٍ دَارَ الْبَقَاءِ

ترجمه

«در شگفتم از مرد بخیلى که به سوى فقرى مى‏ شتابد که از آن گریزان است، و از آن طرف غنایى را مى‏ جوید که از دست مى‏ دهد، پس در دنیا مانند مستمندان زندگى مى ‏کند، و در آخرت همچون توانگران حساب پس مى ‏دهد. در شگفتم از گردنفرازى که دیروز نطفه‏ اى بود، و فردا مردارى مى‏ شود، و در شگفتم از کسى که در وجود خدا تردید دارد با این که آفریدگان خدا را مى ‏بیند، و در شگفتم از کسى که مرگ را فراموش کرده است در حالى که مردگان را مى‏ بیند، و در شگفتم از کسى که عالم آخرت را منکر است، در صورتى که او پیدایش نخستین خود را از نطفه مى‏ بیند، و در شگفتم از کسى که خانه نیستى و فنا را آباد مى ‏سازد و خانه هستى و بقا را رها مى ‏کند.»

شرح

امام نسبت به شش چیز شگفت‏آور اظهار تعجب مى‏کند، و هدف وى از این کار، برحذر داشتن از بدیهاى آنهاست:

۱- شخص بخیل، که سه کار او را شگفتى‏ آور دانسته است:

اوّل این که او بخل مى‏ورزد از ترس این که اگر بخشش کند سرانجام دچار فقر شود. و زفتى و استفاده نکردن او در حال حاضر، خود عین فقر و بیچارگى است پس بدان وسیله به طرف فقرى شتافته است که از ترس آن به جانب بخل گریخته بود.

دوم آن که او با بخل خود در پى توانگرى است، در صورتى که بخل دائمى باعث تنگدستى حاضر و نفى کننده بى‏نیازى وى و ضدّ آن است. پس آنچه را او وسیله توانگرى مى‏پنداشت نابود کننده توانگرى است.

سوم آن که وى در دنیا همانند تنگدستان- به خاطر استفاده نکردن ازمالش- زندگى مى‏کند و در آخرت- به دلیل شرکت با ثروتمندان در گردآورى مال و دلبستگى به ثروت که هر دوى اینها سرچشمه محاسبه‏ اند مورد- سؤال و حساب قرار مى ‏گیرد. پس وى به این جهت از جمله توانگران است.

۲- امام (ع) به دلیل تعجّب خود از خودخواه گردنفراز از طریق یادآورى ریشه وجودى او، توجّه مى‏دهد یعنى انسان خودخواه در آغاز نطفه ‏اى در نهایت حقارت و پستى بوده که با گردنفرازى تناسب ندارد، و هم‏چنین سرانجام او مردارى در نهایت پلیدى خواهد بود. پس جمع کردن چنین کسى بین این دو حالت و بین تکبّر و خودخواهى از هر شگفتى، شگفت‏ آورتر است.

۳- کسى که در وجود خدا شک دارد، در صورتى که آفریدگان او را مى ‏بیند. و این جمع بین شک در وجود خدا و بین دیدار آشکار او در وجود آفریده‏ ها و ساخته ‏هاى شگفت‏ آمیز او است، که این هم جاى تعجّب است.

۴- کسى که مردن خود را فراموش کرده در حالى که کسانى را که مى ‏میرند، مى‏ بیند. بدیهى است که فراموش کردن مرگ با دیدن همیشگى آن جاى تعجّب دارد.

۵- منکر عالم آخرت و بازگشت بدنها پس از نابودى. بدیهى است که انکار وى با اقرار به پیدایش نخستین خود، یعنى به وجود آمدن اولیه که از عدم محض آفریده شد، شگفت‏آور است، زیرا آفرینش بار دوّم ساده ‏تر از خلقت اوّل است چنان که خداى متعال فرموده است: وَ هُوَ الَّذِی یَبْدَؤُا«» یعنى اعاده، آسانتر است براى خدا از خلقت اوّل.

۶- کسى که خانه دنیا را در عین فانى و زوال پذیر بودن آن آباد مى‏کند امّا آبادسازى آخرتى را که هم خود باقى و هم نعمتهایش جاودانه است، ترک مى ‏کند،جاى تعجّب دارد، و هدف از تعجّب نسبت به این افراد، و اشاره به جهات تعجّب برحذر داشتن مردم از امور یاد شده است.

ترجمه‏ شرح‏ نهج‏ البلاغه(ابن‏ میثم)، ج۵ // قربانعلی  محمدی مقدم-علی اصغرنوایی یحیی زاده

بازدیدها: ۸۲

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره ۱۱۵ متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن میثم)وصف اسلام

شرح ابن‏ میثم

۱۱۵- و قال علیه السّلام: لَأَنْسُبَنَّ الْإِسْلَامَ نِسْبَهً لَمْ یَنْسُبْهَا أَحَدٌ قَبْلِی- الْإِسْلَامُ هُوَ التَّسْلِیمُ وَ التَّسْلِیمُ هُوَ الْیَقِینُ- وَ الْیَقِینُ هُوَ التَّصْدِیقُ وَ التَّصْدِیقُ هُوَ الْإِقْرَارُ- وَ الْإِقْرَارُ هُوَ الْأَدَاءُ وَ الْأَدَاءُ هُوَ الْعَمَلُ الصالح

المعنى

هذا قیاس مفصول مرکّب من قیاسات طویت نتائجها. و ینتج القیاس الأوّل: أنّ الإسلام هو الیقین. و الثانی: أنّه التصدیق. و الثالث: أنّه الإقرار. و الرابع: أنّه الأداء. و الخامس: أنّه العمل.

أمّا المقدّمه الاولى: فلأنّ الإسلام هو الدخول فی الطاعه و یلزمه التسلیم للّه و عدم النزاع فی ذلک. و صدق اللازم على ملزومه ظاهر.

و أمّا الثانیه: فلأنّ التسلیم الحقّ إنّما یکون عن تیقّن استحقاق المطاع للتسلیم له فکان الیقین بذلک من لوازم التسلیم للّه فصدق علیه صدق اللازم على ملزومه.

و أمّا الثالثه: فلأنّ الیقین باستحقاقه للطاعه و التسلیم مستلزم للتصدیق بما جاء به على لسان رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله: من وجوب طاعته فصدق على الیقین به أنّه تصدیق له.

و أمّا الرابعه: فلأنّ التصدیق للّه فی وجوب طاعته إقرار بصدق اللّه. و أمّا الخامسه: فلأنّ الإقرار و الاعتراف بوجوب أمر یستلزم أداء المقرّ المعترف لما أقرّ به فکان إقراره أداء لازما.

و أمّا السادسه: و هو أنّ الأداء هو العمل فلأنّ أداء ما اعترف به للّه من الطاعه الواجبه لا یکون إلّا عملا. و یؤول حاصل هذا الترتیب إلى إنتاج أنّ الإسلام هو العمل للّه بمقتضى أوامره و هو تفسیر بخاصّه من خواصّه کما سبق بیانه.

مطابق با حکمت ۱۲۵ نسخه صبحی صالح

ترجمه فارسی شرح ابن‏ میثم

۱۱۵- امام (ع) فرمود: لَأَنْسُبَنَّ الْإِسْلَامَ نِسْبَهً لَمْ یَنْسُبْهَا أَحَدٌ قَبْلِی- الْإِسْلَامُ هُوَ التَّسْلِیمُ وَ التَّسْلِیمُ هُوَ الْیَقِینُ- وَ الْیَقِینُ هُوَ التَّصْدِیقُ وَ التَّصْدِیقُ هُوَ الْإِقْرَارُ- وَ الْإِقْرَارُ هُوَ الْأَدَاءُ وَ الْأَدَاءُ هُوَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ

ترجمه

«اسلام را آن چنان معرفى کنم که پیش از من کسى معرّفى نکرده است: اسلام عبارت از تسلیم شدن و تسلیم، باور کردن، و باور کردن، پذیرفتن، و پذیرفتن، همان اعتراف و اقرار است، و اعتراف، آمادگى براى انجام عمل است، و انجام عمل، خود عمل صالح است.»

شرح

این قیاس به نام قیاس مفصول است که مرکب از چند قیاس و نتایج آنها درهم ضمیمه شده است نتیجه قیاس اوّل آن است که اسلام همان باور کردن است، و دوّم: باور همان پذیرفتن است و سوّمى آن است که پذیرش همان اقرار است. و نتیجه چهارم آن است که اقرار، انجام عمل است. و نتیجه پنجمى آن لازم بر ملزوم، امر واضحى است.
اما مقدّمه نخست: از آن رو که اسلام عبارت از ورود در قلمرو اطاعت خداست، و لازمه آن تسلیم بودن به خدا و چون و چرا نداشتن با اوست، و صدق است که انجام وظیفه همان عمل است.
اما مقدّمه دوم- چون تسلیم حق بودن تنها از راه باور داشتن شایستگى خداوند مطاع، براى تسلیم وى بودن است، پس باور داشتن آن شایستگى از لوازم تسلیم بودن به خداوند است و صدق بر آن از باب صدق لازم بر ملزوم است.

امّا مقدمه سوم- چون یقین به استحقاق خداوند براى اطاعت و تسلیم مستلزم تصدیق و پذیرش چیزهایى است که از جانب خدا توسط پیامبر (ص) رسیده که عبارت از لزوم فرمانبردارى و اطاعت اوست بنا بر این پذیرش از روى یقین همان تصدیق به اوست.
اما مقدّمه چهارم- زیرا تصدیق خداوند در جهت وجوب اطاعت همان اقرار به وجود خداست.
اما مقدمه پنجم: چون اقرار و اعتراف به وجوب و ضرورت امرى، مستلزم آن است که شخص اعتراف کننده آنچه را که بدان اعتراف دارد، انجام دهد، بنا بر این اقرار سبب الزام به انجام عمل خواهد بود.
اما مقدّمه ششم: عبارت از این است که انجام عمل، خود عملى است، زیرا انجام اطاعت واجب و لازمى را که براى خدا اقرار و اعتراف داشته چیزى جز عمل نمى‏ باشد.
نتیجه‏ اى که از رده بندى این قیاسات به دست مى‏آید، این است که اسلام همان عمل بر طبق فرمان خدا و براى اوست، و این معنى، تفسیر و تعریف اسلام به خاصّه‏اى«» از خواص آن است همان طورى که قبلا گذشت.

ترجمه‏ شرح‏ نهج‏ البلاغه(ابن‏ میثم)، ج۵ // قربانعلی  محمدی مقدم-علی اصغرنوایی یحیی زاده

 

بازدیدها: ۱۵

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره ۱۱۴ متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن میثم)غیرت

شرح ابن‏ میثم

۱۱۴- و قال علیه السّلام:غَیْرَهُ الْمَرْأَهِ کُفْرٌ وَ غَیْرَهُ الرَّجُلِ إِیمَانٌ

المعنى

أمّا الأوّل: فلأنّ غیره الرجل یستلزم سخطه لما سخط اللّه من اشتراک رجلین فی امرأه. و سخط ما سخط اللّه موافق لرضاه و مؤیّد لنهیه. و ذلک إیمان.

و أمّا الثانی: فلأنّ المرأه تقوم بغیرتها فی تحریم ما أحلّ اللّه و هو اشتراک مرأتین فما زاد فی رجل واحد و یقابله بالردّ و الإنکار. و تحریم ما أحلّ اللّه و سخطه ما رضیه ردّ علیه و هو لا محاله کفر.

مطابق با حکمت ۱۲۴ نسخه صبحی صالح

ترجمه فارسی شرح ابن‏ میثم

۱۱۴- امام (ع) فرمود: وَ غَیْرَهُ الرَّجُلِ إِیمَانٌ وَ غَیْرَهُ الْمَرْأَهِ کُفْرٌ

ترجمه

«غیرت مرد، ایمان و غیرت زن، کفر است.»

شرح

اما قسمت اوّل: از آن جهت که غیرت مرد، باعث خشم او به خاطر خشم خداست به دلیل شرکت دو مرد، در یک زن. و خشمى که در حقیقت خشم خداست، با خوشنودى خدا ناسازگار و پشتوانه نهى اوست، و ایمان هم، همان است.

امّا بخش دوّم: از آن رو که زن در حرام داشتن چیزى که خداوند حلال فرموده یعنى شریک بودن دو زن و یا بیشتر در یک مرد، اظهار غیرت مى‏کند،رو در روى مرد مى‏ ایستد و بر او اعتراض مى‏ کند، و حرام داشتن چیزى که خدا حلال نموده است و خشم نسبت به چیزى که خدا بدان راضى است، اعتراض بر خدا و ناگزیر نوعى کفر است.

ترجمه‏ شرح‏ نهج‏ البلاغه(ابن‏ میثم)، ج۵ // قربانعلی  محمدی مقدم-علی اصغرنوایی یحیی زاده

 

بازدیدها: ۱۴

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره ۱۱۳ متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن میثم)وصف مردن

شرح ابن‏ میثم

۱۱۳- و تبع جنازه فسمع رجلا یضحک، فقال علیه السّلام: کَأَنَّ الْمَوْتَ فِیهَا عَلَى غَیْرِنَا کُتِبَ- وَ کَأَنَّ الْحَقَّ فِیهَا عَلَى غَیْرِنَا وَجَبَ- وَ کَأَنَّ الَّذِی نَرَى مِنَ الْأَمْوَاتِ سَفْرٌ عَمَّا قَلِیلٍ إِلَیْنَا رَاجِعُونَ- نُبَوِّئُهُمْ أَجْدَاثَهُمْ وَ نَأْکُلُ تُرَاثَهُمْ کَأَنَّا مُخَلَّدُونَ بَعْدَهُمْ- قَدْ نَسِینَا کُلَّ وَاعِظٍ وَ وَاعِظَهٍ وَ رُمِینَا بِکُلِّ جَائِحَهٍ طُوبَى لِمَنْ ذَلَّ فِی نَفْسِهِ وَ طَابَ کَسْبُهُ- وَ صَلَحَتْ سَرِیرَتُهُ وَ حَسُنَتْ خَلِیقَتُهُ- وَ أَنْفَقَ الْفَضْلَ مِنْ مَالِهِ وَ أَمْسَکَ الْفَضْلَ مِنْ لِسَانِهِ- وَ وَسِعَتْهُ السُّنَّهُ وَ لَمْ یُنْسَبْ إِلَى بِدْعَهٍ قال الرضى: اقول: و من الناس من ینسب هذا الکلام الى رسول الله صلى الله علیه و آله.

اللغه

الأجداث: القبور. و الجائحه: الداهیه المستأصله.

المعنى

و غرض الفصل التنفیر عن وضع الضحک فی غیر موضعه و التذکیر بأمر الآخره.

و ذکر تشبیهات ثلاث:

أحدها: تشبیه الموت بالمکتوب على غیر الإنسان.

و الثانی: تشبیه الحقّ الواجب علیه بما وجب على غیره دونه.

و الثالث: تشبیه ما یشاهد من الأموات بالمسافرین الّذین یقدمون عن قریب.

و وجه الشبه فی الثلاثه قلّه اهتمام الناس بالموت و التفاتهم إلى أداء واجب حقّ اللّه علیهم و عدم اعتبارهم بمن یموت. و قوله: نبوّئهم. إلى قوله: جائحه. من تمام وجه التشبیه فإنّ الفاعل مثل هذا الفعل بالأموات کأنّه لقساوه قلبه و عدم اتّعاظه لم یکتب علیه ما کتب علیهم من الموت. و قوله طوبى. إلى آخره. ترغیب فی اقتناء الفضائل المذکوره بأنّ له طوبى و هی فی الحقیقه الحاله الشریفه الّتی لأولیاء اللّه فی الآخره من طیب الحال و اللذّه الباقیه.

و ذکر ثمان فضائل:

إحداها: ذلّه النفس للّه عن ملاحظه حاجتها و فقرها إلیه، و نظرها إلى معادها.

الثانیه: طیب الکسب بأخذه من وجوهه الّتی ینبغی.

الثالثه: صلاح السریره للّه و إخلاص الباطن من فساد النیّات فی المعاملات مع الخلق.

الرابعه: حسن الخلق و اقتناء فضایله.

الخامسه: إنفاق الفاضل عن الحاجه من المال فیما ینبغی من وجوه القربات إلى اللّه و هى فضیله السخاء.

السادسه: إمساک الفضل من المقال أى ما زاد منه ممّا لا ینبغی و هو السکوت فی موضعه.

السابعه: عزل الشرّ عن الناس و هو العدل أو لازمه.

الثامنه: لزوم سنّه اللّه و رسوله و عدم الخروج عنها إلى ما یبتدع فی الدین و لا ینبغی.

مطابق با حکمت ۱۲۲ نسخه صبحی صالح

ترجمه فارسی شرح ابن‏ میثم

۱۱۳- امام (ع) جنازه‏اى را تشییع مى‏ کرد، شنید مردى مى‏ خندد، فرمود: کَأَنَّ الْمَوْتَ فِیهَا عَلَى غَیْرِنَا کُتِبَ- وَ کَأَنَّ الْحَقَّ فِیهَا عَلَى غَیْرِنَا وَجَبَ- وَ کَأَنَّ الَّذِی نَرَى مِنَ الْأَمْوَاتِ سَفْرٌ عَمَّا قَلِیلٍ إِلَیْنَا رَاجِعُونَ- نُبَوِّئُهُمْ أَجْدَاثَهُمْ وَ نَأْکُلُ تُرَاثَهُمْ کَأَنَّا مُخَلَّدُونَ بَعْدَهُمْ- قَدْ نَسِینَا کُلَّ وَاعِظٍ وَ وَاعِظَهٍ وَ رُمِینَا بِکُلِّ جَائِحَهٍ- طُوبَى لِمَنْ ذَلَّ فِی نَفْسِهِ وَ طَابَ کَسْبُهُ- وَ صَلَحَتْ سَرِیرَتُهُ وَ حَسُنَتْ خَلِیقَتُهُ- وَ أَنْفَقَ الْفَضْلَ مِنْ مَالِهِ وَ أَمْسَکَ الْفَضْلَ مِنْ لِسَانِهِ- وَ وَسِعَتْهُ السُّنَّهُ وَ لَمْ یُنْسَبْ إِلَى بِدْعَهٍ قال الرضی أقول و من الناس من ینسب هذا الکلام إلى رسول الله ص

لغات

اجداث: قبرها جائحه: آفت بیچاره کننده

ترجمه

«گویا مرگ در دنیا براى دیگران، مقرر شده است، و گویا حق تنها بر دیگرانى به جز ما، حتمى گشته است، و گویا مردگانى که مى‏ بینیم مسافرانى هستند که به زودى نزد ما برمى ‏گردند، ایشان را در قبر نهان مى‏ کنیم، و میراثشان را مى‏ خوریم، گویى بعد از آنها زنده جاودانه ‏ایم که همه پنددهندگان را از یاد برده‏ ایم و دچار همه آفتهاى سخت شده ‏ایم، خوشا کسى که نفسش را خوار و کسب و کارش را شایسته و نیتش را پاک و پسندیده و خوى خود را نیکو گرداند و زیادى مال و ثروتش را انفاق کرد و زبانش را از پرگویى بازداشت و شرّش را از مردم بازگرفت‏ و به جاى آوردن سنت پیامبر اکرم (ص) بر او آسان بود و به بدعت منسوب نگشت».

شرح

سید رضى مى‏گوید: بعضى این مطالب و سخن پیش را به پیامبر خدا (ص) نسبت داده ‏اند هدف این بخش از سخن امام (ع) برحذر داشتن از خنده بیجا و یادآورى آخرت بوده است.

امام (ع) سه تشبیه بیان کرده است:

۱- تشبیه مرگ به چیزى که براى دیگران مقرر شده است.
۲- تشبیه حقى که بر انسان واجب است به حقى که بر دیگران واجب است نه بر او.
۳- تشبیه مردگانى که به چشم خود مى‏بیند به مسافرانى که عن قریب برمى‏گردند.
و وجه شبه در هر سه مورد کم اهمیت دادن به مرگ، و کم‏توجهى به اداى حق واجبى است که خداوند بر آنان مقرّر کرده، و عبرت نگرفتن ایشان از کسانى که مى‏ میرند.

عبارت: نبوّئهم… جائحه
مکمل وجه شبه است، زیرا انجام دهنده چنین کارى (دفن) در باره مردگان به دلیل سنگدلى و پند نیاموختن چنان است که گویى مرگى که بر مردگان مقرر شده است، براى او مقرر نشده است.
عبارت طوبى…
وادار ساختن بر آراستگى به فضایل یاد شده است، یعنى خوشا به حال او، و این حالت در حقیقت حالت خوبى است براى اولیاى خدا در آخرت، یعنى همان حالت خوشى و لذّت جاوید.

امام (ع) هشت فضیلت را برشمرده است:

۱- خوار ساختن نفس در برابر خدا به دلیل نیاز و حاجتى که به او دارد وهمچنین توجه به سرانجام کار و عالم آخرت.
۲- کسب حلال، از راه درستى که شایسته است.
۳- نیت پاک براى خدا و پاک داشتن درون از نیتهاى فاسد در رفتار با مردم.
۴- خوش خویى و آراستگى به فضایل اخلاقى.
۵- انفاق مالى که از حد نیاز بیشتر است در راهى شایسته از راههاى نزدیکى به خدا، و این همان فضیلت بخشندگى است.
۶- خوددارى از پرگویى یعنى پرهیز از سخن گفتن زیاد بر آنچه که شایسته است، یعنى خاموشى در جاى خود.
۷- دور داشتن بدى و شرارت از مردم که همان عدالت و یا لازمه عدالت است.
۸- پایبندى به سنّت خدا و پیامبر (ص) و فاصله نگرفتن از آنها به طرف آنچه که بدعت در دین و ناشایست است.

ترجمه‏ شرح‏ نهج‏ البلاغه(ابن‏ میثم)، ج۵ // قربانعلی  محمدی مقدم-علی اصغرنوایی یحیی زاده

 

بازدیدها: ۲۲

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره ۱۱۲ متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن میثم)عمل

شرح ابن‏ میثم

۱۱۲- و قال علیه السّلام: شَتَّانَ مَا بَیْنَ عَمَلَیْنِ- عَمَلٍ تَذْهَبُ لَذَّتُهُ وَ تَبْقَى تَبِعَتُهُ- وَ عَمَلٍ تَذْهَبُ مَئُونَتُهُ وَ یَبْقَى أَجْرُهُ

المعنى

و شتّان: أى افترق بینهما. و الأوّل: العمل للدنیا. و تبعته هو ما یتبعه من الشقاوه الاخرویّه. و الثانی: عمل الآخره. و ظاهر أنّ بینهما فرقا عظیما.

مطابق با حکمت ۱۲۱ نسخه صبحی صالح

ترجمه فارسی شرح ابن‏ میثم

۱۱۲- امام (ع) فرمود: شَتَّانَ مَا بَیْنَ عَمَلَیْنِ- عَمَلٍ تَذْهَبُ لَذَّتُهُ وَ تَبْقَى تَبِعَتُهُ- وَ عَمَلٍ تَذْهَبُ مَئُونَتُهُ وَ یَبْقَى أَجْرُهُ

لغت

شتان: فاصله است بین آن دو.

ترجمه

«چه فاصله‏ اى است بین دو عمل: عملى که خوشى آن بگذرد و رنج و عذابش بماند، و عملى که زحمتش سپرى شود و پاداشش بماند».

شرح

عمل اوّل، کار براى دنیاست که پیامد آن همان شقاوت اخروى است که در پى آن است و عمل دوّم، کار اخروى است. بدیهى است که میان این دو تفاوت زیادى است.

ترجمه‏ شرح‏ نهج‏ البلاغه(ابن‏ میثم)، ج۵ // قربانعلی  محمدی مقدم-علی اصغرنوایی یحیی زاده

 

بازدیدها: ۵۸

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره ۱۱۱ متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن میثم)وصف طوایف عرب

شرح ابن‏ میثم

۱۱۱- و سئل علیه السّلام: عن قریش فقال: أَمَّا بَنُو مَخْزُومٍ فَرَیْحَانَهُ قُرَیْشٍ- تُحِبُّ حَدِیثَ رِجَالِهِمْ وَ النِّکَاحَ فِی نِسَائِهِمْ- وَ أَمَّا بَنُو عَبْدِ شَمْسٍ فَأَبْعَدُهَا رَأْیاً- وَ أَمْنَعُهَا لِمَا وَرَاءَ ظُهُورِهَا- وَ أَمَّا نَحْنُ فَأَبْذَلُ لِمَا فِی أَیْدِینَا- وَ أَسْمَحُ عِنْدَ الْمَوْتِ بِنُفُوسِنَا- وَ هُمْ أَکْثَرُ وَ أَمْکَرُ وَ أَنْکَرُ- وَ نَحْنُ أَفْصَحُ وَ أَنْصَحُ وَ أَصْبَحُ

المعنى

بنو مخزوم بطن من قریش و هو مخزوم بن یقظه بن مرّه بن کعب لوى بن غالب. و منهم أبو جهل بن هشام بن المغیره و آل المغیره و کان لمخزوم ریح طیّبه کالخزامى و لونا کلونه، و الولد یشبه الوالد غالبا، و لذلک کانت هذه البطن تسمّى بریحانه قریش، و کانت المغیره بن عبد اللّه بن عمر بن مخزوم تسمّى بذلک. و قیل: لأنّه کان فی رجالهم کیس لذلک یحبّ الحدیث إلیهم و فی نسائهم لطف و تصنّع و تحبّب إلى الرجال و لذلک یحبّ نکاحهم. و أمّا بنو عبد شمس بن عبد مناف فمنهم ربیعه و ابناه شیبه و عتبه، و الأعیاص، و حرب بن أمیّه و ابنه أبو سفیان، و اسید بن عتاب، و مروان بن الحکم. و وصف هذا البطن ببعد الرأی و هو کنایه عن جودته یقال: فلان بعید الرأی.

إذا کان یرى المصلحه من بعید لقوّه رأیه، ثمّ بکونها أمنع لما وراء ظهورها و هو کنایه عن الحمیّه. ثمّ وصف أهل بیته و هم بنو هاشم بکونهم أبذل لما فی أیدیهم: أی أسخى ثمّ بکونم أسمح عند الموت بنفوسهم: أی أشجع. ثمّ وصفهم بفضیله خارجیّه و رذیلتین و وصف بنی هاشم بثلاث فضائل بدنیّتین و نفسانیّه و الفضیله فیهم هی کثره العدد و الرذیلتان کونهم أمکر: أى أکثر حیله و خداعا و کونهم أنکر: أی أکثر نکرا. و النکر: المنکر، و أمّا فضائل بنی هاشم فکونهم أفصح و کونهم أصبح: أى أحسن وجوها و أجمل و هما فضیلتان یتعلّق بالبدن، و یحتمل أن یرید بالأصبح کونهم ألقى للناس بالطلاقه و البشر و مبدء ذلک فضیله نفسانیّه، ثمّ کونهم أنصح. و النصیحه لمن ینبغی نصیحته فضیله نفسانیّه تحت العفّه.

مطابق با حکمت ۱۲۰ نسخه صبحی صالح

ترجمه فارسی شرح ابن‏ میثم

۱۱۱- از امام (ع) راجع به قریش پرسیدند، فرمودند: مَا بَنُو مَخْزُومٍ فَرَیْحَانَهُ قُرَیْشٍ- نُحِبُّ حَدِیثَ رِجَالِهِمْ وَ النِّکَاحَ فِی نِسَائِهِمْ- وَ أَمَّا بَنُو عَبْدِ شَمْسٍ فَأَبْعَدُهَا رَأْیاً- وَ أَمْنَعُهَا لِمَا وَرَاءَ ظُهُورِهَا- وَ أَمَّا نَحْنُ فَأَبْذَلُ لِمَا فِی أَیْدِینَا- وَ أَسْمَحُ عِنْدَ الْمَوْتِ بِنُفُوسِنَا- وَ هُمْ أَکْثَرُ وَ أَمْکَرُ وَ أَنْکَرُ- وَ نَحْنُ أَفْصَحُ وَ أَنْصَحُ وَ أَصْبَحُ

ترجمه

«امّا قبیله بنى مخزوم گل خوشبوى قریشند، سخنان مردانشان و ازدواج با زنانشان دوستداشتنى است، و امّا بنى عبد شمس، دوراندیش‏ترین و پیشگیرترین افرادند از آنچه در پشت سر آنهاست، و امّا ما (بنى هاشم) بخشنده‏ترین افراد قریش هستیم نسبت به آنچه در دست داریم و به هنگام مرگ جانبازترین آنانیم، و آن قبایل، پرشمارتر، فریبکارتر و زشتروترند، امّا ما فصیحتر، خیرخواهتر و خوشروتریم.»

شرح

بنى مخزوم طایفه ‏اى از قریشند، مخزوم، خود، پسر یقظه بن مرّه بن کعب بن لوى بن غالب است، و از جمله آنان، ابو جهل بن هشام بن مغیره و دودمان مغیره است، مخزوم بوى خوشى همچون گل میخک و رنگى چون رنگ آن داشت، و غالبا فرزند شباهت به پدر دارد، و از آن رو، این طایفه را گل خوشبوى قریش گفته‏اند، و مغیره بن عبد اللّه بن عمر بن مخزوم به همان نام موسوم بود. بعضى گفته‏اند مردان این طایفه به دلیل کیاستى که داشتند سخن گفتن با ایشان دوستداشتنى بود، و زنانشان داراى ظرافت و خودآرائى و اظهار محبّتى نسبت به مردان بودند، از این رو ازدواج با آنان دوستداشتنى بود.

امّا بنى عبد شمس بن عبد مناف، که ربیعه و دو فرزندش، شیبه و عتبه، اعیاص، حرب بن امیّه و پسرش ابو سفیان، اسید بن عتاب و مروان بن حکم از آنهایند. امام (ع) این طایفه را به دوراندیشى توصیف کرده است که کنایه از تیزهوشى این طایفه است. مى ‏گویند: فلانى دور اندیش است، وقتى که به دلیل تیزهوشى، از قبل مصلحتى را ببیند، و باز توصیف فرموده است که آنان در پیشامدها و حوادث یگانه‏اند، که کنایه از حمیّت و غیرت آنهاست. آن گاه خاندان خود، یعنى بنى هاشم را بر بخشنده‏تر بودن نسبت به آنچه در دست دارند- یعنى سخى‏ترین قبایل- توصیف کرده است و پس از آن بر جانبازترین افراد در هنگامه مرگ یعنى شجاعترین افراد، تعریف کرده، و بعد از همه اینها آن دو طایفه را با یک فضیلت ظاهرى و دو رذیلت معرّفى کرده است، امّا بنى هاشم را به سه فضیلت که دو مورد از آنها جسمانى و یکى روحى است، وصف کرده است.

فضیلتى که در آن دو گروه است فزونى افراد و دو صفت ناپسند: پر مکر و حیله بودن و زشتکارتر بودن آنهاست، امّا فضیلتهاى بنى هاشم: گشاده زبانتر و زیباروتر بودن آنهاست که دو فضیلت جسمانى‏اند و احتمال دارد که مقصود از «أصبح» گشاده‏رویى و خوش برخوردى آنان با مردم باشد که ریشه آن یک فضیلت روحى است. و پس از آن خیر خواه‏تر بودن آنها براى کسى که شایسته خیرخواهى است، خود فضیلتى است نفسانى تحت فضیلت عفّت.

ترجمه‏ شرح‏ نهج‏ البلاغه(ابن‏ میثم)، ج۵ // قربانعلی  محمدی مقدم-علی اصغرنوایی یحیی زاده

 

بازدیدها: ۴۸

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره ۱۱۰ متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن میثم)وصف دنیا

شرح ابن‏ میثم

۱۱۰- و قال علیه السّلام: مَثَلُ الدُّنْیَا کَمَثَلِ الْحَیَّهِ لَیِّنٌ مَسُّهَا- وَ السَّمُّ النَّاقِعُ فِی جَوْفِهَا- یَهْوِی إِلَیْهَا الْغِرُّ الْجَاهِلُ وَ یَحْذَرُهَا ذُو اللُّبِّ الْعَاقِلُ

المعنى

مثّل الدنیا بالحیّه، و وجه التمثیل قوله: لیّن مسها. إلى آخره. و ذلک‏أنّ الدنیا لذیذ المتناول سهله فی عین الناظر إلیها مع أنّ فیما یشتهیه منها و یتناوله الشقاوه الاخرویّه و العذاب الألیم. فیهوى إلیها الجاهل بما فیها من سوء العاقبه و یحذرها العاقل العارف بها کما أنّ الحیّه لیّن مسّها حسن منظرها یحسبها الجاهل سوارا من ذهب أو فضّه یهوى إلیها لغرّته بما فیها من سمّ و یحذرها من یعرفه.

مطابق با حکمت ۱۱۹ نسخه صبحی صالح

ترجمه فارسی شرح ابن‏ میثم

۱۱۰- امام (ع) فرمود: مَثَلُ الدُّنْیَا کَمَثَلِ الْحَیَّهِ لَیِّنٌ مَسُّهَا- وَ السَّمُّ النَّاقِعُ فِی جَوْفِهَا- یَهْوِی إِلَیْهَا الْغِرُّ الْجَاهِلُ وَ یَحْذَرُهَا ذُو اللُّبِّ الْعَاقِلُ

ترجمه

«مثل دنیا مثل آن مارى است که هنگام دست کشیدن نرم، ولى زهر درون آن کشنده است، شخص مغرور نادان به سمت آن میل مى‏کند، امّا عاقل دوراندیش از آن دورى مى‏ جوید».

شرح

امام (ع) دنیا را همانند مارى دانسته است، جهت تشبیه، عبارت: لیّن مسّها… است. توضیح آن که دنیا در نظر بیننده، طعمه‏اى لذیذ و دسترسى بدان سهل است، در حالى که دلبستگى بدان و دستیازى بر آن باعث بدبختى اخروى و عذاب دردناک است، بنا بر این شخص ناآگاه از سرانجام بد آن به طرف آن مى‏ رود، و شخص خردمند آگاه از حال دنیا از آن دورى مى‏ کند، از آنجا که دست‏مالیدن بر مار ملایم و جلوه آن نیکوست، نادان آن را النگویى از طلا و نقره تصور مى ‏کند و به دلیل ناآگاهى از زهر درون مار، به سمت او مى‏ رود، ولى آن که مار را مى‏شناسد از آن دورى مى‏ جوید.

ترجمه‏ شرح‏ نهج‏ البلاغه(ابن‏ میثم)، ج۵ // قربانعلی  محمدی مقدم-علی اصغرنوایی یحیی زاده

بازدیدها: ۵۵

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره ۱۰۹ متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن میثم)فرصت

شرح ابن‏ میثم

۱۰۹- و قال علیه السّلام: إِضَاعَهُ الْفُرْصَهِ غُصَّهٌ

المعنى

أی إنّ تضییع الأمر وقت إمکانه من نفسه یستلزم الأسف و الحزن على تفویته. و هو تنفیر عن تضییع الفرصه بما یلزمه.

مطابق با حکمت ۱۱۸ نسخه صبحی صالح

ترجمه فارسی شرح ابن‏ میثم

۱۰۹- امام (ع) فرمود: إِضَاعَهُ الْفُرْصَهِ غُصَّهٌ

ترجمه

«از دست دادن فرصت مایه غم و اندوه است».

شرح

یعنى از دست نهادن کارى که در وقتى امکان انجام دادن آن را داشته است، باعث تأسف و اندوه است، و این سخن بدور داشتن انسان از تباه سازى فرصت است به دلیل پیامدى که دارد.

ترجمه‏ شرح‏ نهج‏ البلاغه(ابن‏ میثم)، ج۵ // قربانعلی  محمدی مقدم-علی اصغرنوایی یحیی زاده

 

بازدیدها: ۵۳

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره ۱۰۸ متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن میثم)

شرح ابن‏ میثم

۱۰۸- و قال علیه السّلام: هَلَکَ فِیَّ رَجُلَانِ مُحِبٌّ غَالٍ وَ مُبْغِضٌ قَالٍ

المعنى

لمّا کانت محبّه أولیاء اللّه فضیله نفسانیّه کان طرف التفریط و التقصیر فیها إلى غایه مقابلتها بالبغض و طرف الإفراط إلى غایه الغلوّ و تجاوز ما ینبغی منها رذیلتین یستلزمان هلاک صاحبهما فی الآخره. أمّا رذیله التفریط فلأنّ بغض أولیاء اللّه مستلزم لعداوتهم و من عادى ولیّا من أولیاء اللّه فقد عادى اللّه و کان من الهالکین، و أمّا رذیله الغلوّ و الإفراط فلأنّ الغلاه أخرجوه عن حدّ البشریّه إلى سماء الإلهیّه و هو صریح الکفر المستلزم للهلاک.

مطابق با حکمت ۱۱۷ نسخه صبحی صالح

ترجمه فارسی شرح ابن‏ میثم

۱۰۸- امام (ع) فرمود: هَلَکَ فِیَّ رَجُلَانِ مُحِبٌّ غَالٍ وَ مُبْغِضٌ قَالٍ

ترجمه

«دو کس در ارتباط با من به هلاکت رسند: یکى آن دوستى که تندرو است و دیگرى آن دشمنى که در دشمنى ‏اش زیاده‏روى کند.»

شرح

چون دوستى اولیاى خدا یکى از فضایل نفسانى است که جنبه تفریط و کوتاهى نسبت به آن تا سر حدّ دشمنى و ستیز با آنان و طرف زیاده روى و افراط نسبت به آنان تا سر حد غلو در باره ایشان، دو صفت پستى هستند که در قیامت باعث هلاکت صاحب خود مى‏ گردند.

اما صفت ناپسند تفریط، از آن رو که کینه نسبت به اولیاى خدا باعث دشمنى با آنان مى‏ شود، هر که با یکى از اولیاى خدا دشمنى ورزد، در حقیقت باخدا دشمنى کرده و از جمله هلاک شوندگان است و اما صفت ناپسند تندروى و افراط، از آن جهت که تندروان (غلاه) حضرت على (ع) را از مقام بشرى به مقام خدایى رسانده ‏اند که کفر صریح است، به هلاکت افتاده ‏اند.

ترجمه‏ شرح‏ نهج‏ البلاغه(ابن‏ میثم)، ج۵ // قربانعلی  محمدی مقدم-علی اصغرنوایی یحیی زاده

 

بازدیدها: ۴۲

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره ۱۰۷ متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن میثم)استدراج

شرح ابن‏ میثم

۱۰۷- و قال علیه السّلام: کَمْ مِنْ مُسْتَدْرَجٍ بِالْإِحْسَانِ إِلَیْهِ- وَ مَغْرُورٍ بِالسَّتْرِ عَلَیْهِ وَ مَفْتُونٍ بِحُسْنِ الْقَوْلِ فِیهِ- وَ مَا ابْتَلَى اللَّهُ أَحَداً بِمِثْلِ الْإِمْلَاءِ لَهُ

اللغه

المستدرج: المأخوذ على غرّه. و الإملاء: الإمهال و تأخیر المدّه.

المعنى

و قد ذکر علیه السّلام من الامور الّتی ابتلا اللّه بها عباده أربعه: أحدها: الإحسان إلى العبد بضروب النعم. الثانی: ستر المعصیه علیه. الثالث: حسن القول فیه و ثناء الخلق علیه. الرابع، تأخیر مدّته و إمهاله. و لمّا کانت غایه الابتلاء بهذه الامور الّتی‏ کلّها نعم فی الحقیقه إمّا شکرها أو کفرها کما قال تعالى لِیَبْلُوَنِی أَ أَشْکُرُ أَمْ أَکْفُرُ«» الآیه. و کان الشکر هو الغایه الخیریّه المطلوبه بالذات نبّه المبتلى بالنعمه الاولى على وجوب شکرها بأنّه کثیرا ما یستدرج بها فینبغی أن لا یغفل عنها، و نبّه المبتلى بالثانیه على أنّها کثیرا ما یکون سببا لغرّته باللّه و الأمن من مکره فینهمک فی المعاصی، و نبّه الثالث بکون نعمته قد یکون سببا لفتنته و صرفه عن شکر اللّه و ارتکابه لرذیله العجب بنفسه، و نبّه الرابع بکون نعمته أعظم ما یبتلى به من النعم.

مطابق با حکمت ۱۱۶ نسخه صبحی صالح

ترجمه فارسی شرح ابن‏ میثم

۱۰۷- امام (ع) فرمود: کَمْ مِنْ مُسْتَدْرَجٍ بِالْإِحْسَانِ إِلَیْهِ- وَ مَغْرُورٍ بِالسَّتْرِ عَلَیْهِ وَ مَفْتُونٍ بِحُسْنِ الْقَوْلِ فِیهِ- وَ مَا ابْتَلَى اللَّهُ أَحَداً بِمِثْلِ الْإِمْلَاءِ لَهُ

لغات

مستدرج: کسى که به دلیل غفلت و نافرمانى، گرفتار عذاب گردد املاء: مهلت دادن و به تأخیر انداختن مدّت

ترجمه

«چه بسا کسى به سبب احسان [خداوند] رفته رفته به عذاب نزدیک شده و در اثر پوشیده داشتن گناهش به خود فریفته گردیده و به خاطر تحسین و چرب زبانى مردم در دام فتنه افتاده است. خداوند هیچ کس را همچون او به وسیله مهلت دادن نیازموده است».

شرح

امام (ع) از امورى که خداوند بدان وسیله بندگانش را مى‏ آزماید، چهار مورد را بیان کرده است:

۱- نیکى و احسان با انواع نعمتها نسبت به بنده ‏اش.
۲- پوشاندن نافرمانى و گناه او.
۳- خوشگویى و مدح و ستایش مردم نسبت به او.
۴- به تأخیر انداختن مدّت و مهلت و فرصت دادن به او.

و چون نتیجه آزمون به وسیله این امورى که در حقیقت همه آنها نعمتند، یا شکر و سپاس است و یا کفران و ناسپاسى است، چنان که خداى متعال فرموده است: قالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ«» و سپاسگزارى همان نتیجه خوب و مطلوب با لذّات است که خداوند به شخص متنعّم که از طریق سپاسگزارى اولّین نعمت مورد آزمایش قرار گرفته است، هشدار مى‏دهد که چه بسا او به وسیله همین نعمت اندک اندک به عذاب کشیده شود، بنا بر این شایسته است که از آن غفلت نورزد، و همچنین خداوند آن شخص را که به سبب نعمت دوم مورد آزمایش قرار گرفته، توجه داده است که بسیارى از اوقات این نعمت، باعث غرور و خودخواهى او نسبت به خدا شده، و شخص از پیشامد ناگوار خود را در امان مى‏ بیند و در نتیجه گرفتار معاصى مى‏ گردد. و در مورد سوّم توجه داده است بر این که آن نعمت گاهى باعث شرّ و فساد نسبت به او است و هم‏چنین باعث منصرف ساختن وى از شکر خدا و مبتلا شدن او به خودبینى، و در مورد چهارم توجه داده است بر این که این نعمت بالاترین نعمتى است که وى را با آن آزمایش مى‏ کنند.

ترجمه‏ شرح‏ نهج‏ البلاغه(ابن‏ میثم)، ج۵ // قربانعلی  محمدی مقدم-علی اصغرنوایی یحیی زاده

 

بازدیدها: ۲۲

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره ۱۰۶ متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن میثم)

۱۱۵-وَ قِیلَ لَهُ ( علیه‏السلام )کَیْفَ نَجِدُکَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ فَقَالَ ( علیه‏ السلام )کَیْفَ یَکُونُ حَالُ مَنْ یَفْنَى بِبَقَائِهِ وَ یَسْقَمُ بِصِحَّتِهِ وَ یُؤْتَى مِنْ مَأْمَنِه‏

۱۰۶- و قیل له علیه السّلام: کیف تجدک یا أمیر المؤمنین فقال: کَیْفَ یَکُونُ حَالُ مَنْ یَفْنَى بِبَقَائِهِ- وَ یَسْقَمُ بِصِحَّتِهِ وَ یُؤْتَى مِنْ مَأْمَنِهِ

المعنى

أجاب بصوره حاله على طریق الموعظه و التشکّی. و لمّا کان البقاء عباره عن استمرار زمان الوجود و کان استمرار الزمان و تعاقب أجزائه مقرّبا للأجل کان لبقائه سببیّه فی فنائه و کذلک لمّا کان من غایات الصحّه السقم کان لصحّته سببیّه فی سقمه و أمّا کونه یؤتى من مأمنه فیشبه أن یکون المأمن هنا مصدرا و المراد أنّ الداخل على المرء و نزول ما یکره به من الموت و أهوال الآخره هو أمنه فی الدنیا و سکونه إلیها و غفلته عمّا ورائها ممّا لابدّ منه و یحتمل أن یکون المأمن محلّ الأمن و هو الدنیا، و معنى کونه یؤتى من مأمنه: أى أنّ ما یدخل علیه من الأدواء الّتی تلحقه هو من أحوال الدنیا الّتی هی مأمنه و عوارضها الّتی یعرض له من مأمنه حال أمنه فیه بحیث لا یمکنه الاحتراز منه.

مطابق با حکمت ۱۱۵ نسخه صبحی صالح

ترجمه فارسی شرح ابن‏ میثم

۱۰۶- به على (ع) عرض شد، یا أمیر المؤمنین، خود را چگونه مى‏ بینى آن گرامى فرمود: کَیْفَ یَکُونُ حَالُ مَنْ یَفْنَى بِبَقَائِهِ- وَ یَسْقَمُ بِصِحَّتِهِ وَ یُؤْتَى مِنْ مَأْمَنِهِ

ترجمه

«چگونه است حال کسى که با هستى خود، رو به نیستى است، و با تندرستى‏ اش بیمار مى ‏شود، و سرانجام، مرگ در پناهگاهش فرا مى‏ رسد.»

شرح

امام (ع) از شرح حال خود به روش پند و شکوه پاسخ داده است. و چون بقا، عبارت است از ادامه مدّت هستى، و ادامه زمان و پیاپى آمدن اجزاى زمان باعث نزدیک شدن مرگ است، بنا بر این، بقاى انسان باعث فناى اوست، و هم‏چنین، چون از پیامدهاى تندرستى، بیمارى است، از این رو، صحّت و سلامتى در حقیقت باعث بیمارى اوست، و اما این که امام (ع) فرموده است، مرگ در پناهگاه فرا مى‏رسد، گویا این چنین است که مأمن در اینجا مصدر میمى است، و مقصود آن است که بر انسان، چیزهایى از قبیل مردن و ترس و بیمهاى آخرت که برایش ناخوش آیند هستند نازل مى‏گردند، در حالى که او راحت و دلبسته به دنیاست و از آنچه پس از دنیا ناگزیر باید ببیند غافل مى ‏باشد.

و احتمال دارد که مقصود از مأمن اسم مکان و محل آرامش یعنى دنیا باشد، معناى این که در پناهگاهش فرا مى‏رسد، آن است که دردها و گرفتاریهایى که به او مى‏رسد، از حالات و کارهاى همان دنیاست که محل امنى براى او بوده، وعوارض و پیشامدهایى که بر او عارض مى‏شوند از همان محل امن است و از حالت امنیت و راحتى اوست، بطورى که اجتناب و گریز از آن امکان ندارد.

ترجمه‏ شرح‏ نهج‏ البلاغه(ابن‏ میثم)، ج۵ // قربانعلی  محمدی مقدم-علی اصغرنوایی یحیی زاده

 

بازدیدها: ۵۴

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره ۱۰۵ متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن میثم)

شرح ابن‏ میثم

۱۰۵- و قال علیه السّلام: إِذَا اسْتَوْلَى الصَّلَاحُ عَلَى الزَّمَانِ وَ أَهْلِهِ- ثُمَّ أَسَاءَ رَجُلٌ الظَّنَّ بِرَجُلٍ لَمْ تَظْهَرْ مِنْهُ حَوْبَهٌ فَقَدْ ظَلَمَ- وَ إِذَا اسْتَوْلَى الْفَسَادُ عَلَى الزَّمَانِ وَ أَهْلِهِ- فَأَحْسَنَ رَجُلٌ الظَّنَّ بِرَجُلٍ فَقَدْ غَرَّرَ

المعنى

قد مرّ انّ الزمان من جمله الأسباب المعدّه لتوافق أسباب صلاح الخلق فی معاشهم و معادهم فیسمّى زمان الصلاح و الخیر، کذلک هو من جمله الأسباب المعدّه لعدم ذلک فیقال: فسد الزمان، و زمان فاسد. و الأوّل هو الزمان الّذی استولى الصلاح علیه و على أهله و بحسب ذلک یکون مظنّه فعل الخیر أن یحسن الظنّ بأهله فمن أساء الظنّ حینئذ فی أحد منهم یظهر منه ما یخزى به عند الناس من فعل رذیله فقد وضع إساءه ظنّه فی غیر موضعها و هو خروج عن العدل و ظلم. و روى: حوبه: أی إثم. و الثانی هو الزمان الّذی استولى الفساد علیه و على أهله و بحسب ذلک یکون مظنّه فعل الشرّ و سوء الظنّ بأهله فمن أحسن الظنّ فی أحدهم حینئذ فقد غرّر:أى أوقع نفسه فی الغرّه به و الغفله عن حاله.

مطابق با حکمت ۱۱۴ نسخه صبحی صالح

ترجمه فارسی شرح ابن‏ میثم

۱۰۵- امام (ع) فرمود: إِذَا اسْتَوْلَى الصَّلَاحُ عَلَى الزَّمَانِ وَ أَهْلِهِ- ثُمَّ أَسَاءَ رَجُلٌ الظَّنَّ بِرَجُلٍ لَمْ تَظْهَرْ مِنْهُ حَوْبَهٌ فَقَدْ ظَلَمَ- وَ إِذَا اسْتَوْلَى الْفَسَادُ عَلَى الزَّمَانِ وَ أَهْلِهِ- فَأَحْسَنَ رَجُلٌ الظَّنَّ بِرَجُلٍ فَقَدْ غَرَّرَ

ترجمه

«هنگامى که نیکى و نیکوکارى، روزگار و مردم را فراگرفته باشد، اگر کسى به شخصى که کار زشتى از وى سر نزده گمان بد ببرد، براستى که ستم کرده است و هنگامى که بدى و بدکارى بر روزگار و مردم، چیره است اگر کسى به کسى خوش گمان باشد، براستى که خود را فریفته است».

شرح

در قبل گذشت که روزگار از جمله وسایلى است که براى فراهم آوردن عوامل خیر و خوبى مردم در زندگى این دنیا و در عالم آخرت آماده شده است که در این صورت چنان زمانى را زمان خیر و صلاح مى‏گویند. همچنین روزگار یکى از وسایل زمینه‏ساز براى نبودن خیر و صلاح است که در آن صورت مى‏گویند، زمانه فاسد شده و روزگار بدى است. نوع اول روزگارى است که نیکى و نیکوکارى روزگار مردمش را فراگرفته است و بر این اساس، امید کار خیر مى‏رود و ایجاب مى‏کند که به مردم خوش‏بین باشیم، و هر کس، در چنین زمانى، به آن کسى که کار پستى از او نزد مردم برملا نشده است بدگمان باشد، بدگمانى خود را در مورد نابجایى به کار برده و این خود، بیرون رفتن از حدود عدالت و ستمکارى است.

و بعضى به جاى خزیه، حوبه روایت کرده‏اند که به معنى گناه مى‏باشد. ونوع دوم، زمان و روزگارى است که فساد بر روزگار و مردمش چیره شده است و بر این اساس، انتظار کار خلاف مى‏رود و جاى بدگمانى نسبت به مردم هست، پس هر کس در چنین روزگارى به فردى خوش‏بین باشد، براستى که خود را فریب داده است، یعنى خویشتن را گول زده و از حال خود غافل مانده است.

ترجمه‏ شرح‏ نهج‏ البلاغه(ابن‏ میثم)، ج۵ // قربانعلی  محمدی مقدم-علی اصغرنوایی یحیی زاده

 

بازدیدها: ۴۱

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره ۱۰۴ متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن میثم)هیچ…

شرح ابن‏ میثم

۱۰۴- و قال علیه السّلام: سبع عشر کلمه.

لَا مَالَ أَعْوَدُ مِنَ الْعَقْلِ وَ لَا وَحْدَهَ أَوْحَشُ مِنَ الْعُجْبِ- وَ لَا عَقْلَ کَالتَّدْبِیرِ وَ لَا کَرَمَ کَالتَّقْوَى- وَ لَا قَرِینَ کَحُسْنِ الْخُلُقِ وَ لَا مِیرَاثَ کَالْأَدَبِ- وَ لَا قَائِدَ کَالتَّوْفِیقِ وَ لَا تِجَارَهَ کَالْعَمَلِ الصَّالِحِ- وَ لَا رِبْحَ کَالثَّوَابِ وَ لَا وَرَعَ کَالْوُقُوفِ عِنْدَ الشُّبْهَهِ- وَ لَا زُهْدَ کَالزُّهْدِ فِی الْحَرَامِ وَ لَا عِلْمَ کَالتَّفَکُّرِ- وَ لَا عِبَادَهَ کَأَدَاءِ الْفَرَائِضِ- وَ لَا إِیمَانَ کَالْحَیَاءِ وَ الصَّبْرِ وَ لَا حَسَبَ کَالتَّوَاضُعِ- وَ لَا شَرَفَ کَالْعِلْمِ وَ لَا عِزَّ کَالْحِلْمِ- وَ لَا مُظَاهَرَهَ أَوْثَقُ مِنَ الْمُشَاوَرَهِ

أحدها: لا مال أعود من العقل.
أى أعود بالنفع على صاحبه و استعار لفظ المال للعقل باعتبار أنّ به غنى النفس و هو رأس مالها الّذی به یکتسب الأرباح الباقیه و الکمالات المستعدّه کالمال الّذی به الکمال الظاهر، و لمّا کان بین المالین من التفاوت فی الشرف ما علمت لا جرم لم یکن مال أعود منه بالنفع.

الثانیه: و لا وحده أوحش من العجب
و جعل الوحده من جنس العجب باعتبار ما یستلزمانه من الوحشه الموحشه و قد سبق بیان استلزام العجب لها.

الثالثه: و لا عقل کالتدبیر
أراد بالعقل تصرّف العقل العملىّ فأطلق علیه اسمه مجازا إطلاقا لاسم السبب على المسبّب. و ظاهر أنّ جمله تصرّفاته التدبیر و استخراج الآراء المصلحیّه فی الامور، و لمّا کان المقصود منه التدبیر لا جرم لم یکن له تصرّف یشبهه فلا عقل مثله.

الرابعه: و لا کرم کالتقوى.
و المفهوم من الکرم بذل ما ینبغی بذله، و لمّا کان تقوى اللّه عباره عن خشیته و کان من لوازمها الزهد فی الدنیا و الإعراض عن متاعها کان ذلک فی الحقیقه بذلا لجمیعها، و إذا کان بذل بعض قیناتها یسمّى کرما فبذلها بأسرها ممّن ینبغی له ذلک أولى أن یکون کرما لا یشبهه کرم کما قال علیه السّلام فیما سبق فی وصفها: و رأیتها محتاجه فوهبت جملتها لها.

الخامسه: و لا قرین کحسن الخلق.
قد عرفت الأخلاق الحسنه، و ظاهر أنّه لیس فیما یعدّ قرینا أشرف منها لأنّ غایه سایر القرناء أن یستفاد من صحبتهم و محبّتهم حسن الخلق، و کون حسن الخلق بنفسه الّذی هو الغایه قرینا أشرف من ذی الغایه الّذی عساه لا یحصل منه. فلا قرین إذن یشبهه.

السادسه: و لا میراث کالأدب.
و قد مرّ بیانه عن قرب.

السابعه: و لا قائد کالتوفیق
أی إلى المطالب. و لمّا کان التوفیق عباره عن توافق الأسباب للشی‏ء و شرایطه حتّى یکون بمجموعها مستلزمه لحصوله لا جرم لم یکن للمرء قائد إلى مطالبه کالتوفیق فی سرعه وصوله إلیه.

الثامنه: و لا تجاره کالعمل الصالح.
استعار لفظ التجاره له باعتبار کونه مستلزماللخیر کالتجاره المستلزمه للربح. و لمّا کان شرف التجاره بشرف ثمرتها و ربحها فکلّما کان الربح أشرف کانت التجاره أشرف. و لمّا کان ربح هذه التجاره الثواب الدائم الاخروىّ الّذی لا ربح أعظم منه لم یکن لتجاره العمل الصالح ما یشبهها من التجارات.

التاسعه: و لا ربح کالثواب
و هو ظاهر.

العاشره: و لا ورع کالوقوف عند الشبهه.
قد یفسّر الورع بأنّه الوقوف عن المناهی و المحرّمات. و لمّا کان الوقوف عمّا اشتبه من الامور فی حلّه و حرمته أبلغ أصناف الورع و أکثرها تحرّزا به لم یکن فیها ما یشبهه.

الحادی عشر: و لا زهد کالزهد فی الحرام.
و لمّا کان الزهد فی الحرام هو المأمور به و الواجب دون غیره من أصناف الزهد کان أفضل أفضلیّه الواجب على المندوب.

الثانیه عشر: و لا علم کالتفکّرأی کالعلم الحاصل عن التفکّر و ذلک بالقیاس إلى ما یدّعى علما من حفظ المنقولات کالأحادیث و السیر و نحوها و إلى العلوم الحاصله عن الحواسّ لأنّ العلم الفکرى کلّیّ و هو أشرف و حکم الشارع و الخطیب أکثرىّ. و أراد التفکّر فیما ینبغی من خلق السماوات و الأرض و ما خلق اللّه من شی‏ء، و تحصیل العبره منه. و أطلق اسم التفکّر على العلم الحاصل عنه إطلاقا لاسم السبب على المسبّب. و یحتمل أن یرید العلم بکیفیّه التفکّر و القوانین الّتی تعصم مراعاتها الفکر من الضلال.

الثالثه عشر: و لا عباده کأداء الفرائض.
لکونها واجبه و الواجب أشرف من غیره.

الرابعه عشر: و لا ایمان کالحیاء و الصبر.
أى لا ایمان کایمان کمل بالحیاء و الصبر، و ذلک أشرف هاتین الفضیلتین کما سبق و أطلقهما على الایمان مجازا إطلاقا لاسم اللازم على ملزومه.

الخامسه عشر: و لا حسب کالتواضع.
لمّا کان الحسب ما یعدّ من المآثر والفضائل کان التواضع أشرف ما یعدّ بالقیاس إلى کثیر منها لما یستلزم من الخیرات کما سبق بیانه.

السادس عشر: و لا شرف کالعلم أى کشرف العلم فأطلق اسم الملزوم على لازمه مجازا، و ظاهر أنّ العلم أشرف الکمالات و لا شرف کشرفه.

السابعه عشر: و لا مظاهره أوثق من مشاوره.
أی أقوى. و قد مرّ بیانه فی قوله: و لا ظهیر کالمشوره.
و اعلم أنّ الحکم فی کثیر من هذه الکمالات أکثرىّ و غرضه الترغیب فی العقل و التدبیر و التقوى و حسن الخلق و الأدب و التوفیق بالرغبه إلى اللّه فیه و العمل الصالح و الثواب و الوقوف عند الشبهه و الزهد فی الحرام و الفکر و المحافظه على الفرائض و اقتناء الحیاء و الصبر و التواضع و العلم و المشوره فی الامور.

مطابق با حکمت ۸ نسخه صبحی صالح

ترجمه فارسی شرح ابن‏ میثم

۱۰۴- امام (ع) فرمود: (هفده جمله)
لَا مَالَ أَعْوَدُ مِنَ الْعَقْلِ وَ لَا وَحْدَهَ أَوْحَشُ مِنَ الْعُجْبِ- وَ لَا عَقْلَ کَالتَّدْبِیرِ وَ لَا کَرَمَ کَالتَّقْوَى- وَ لَا قَرِینَ کَحُسْنِ الْخُلُقِ وَ لَا مِیرَاثَ کَالْأَدَبِ- وَ لَا قَائِدَ کَالتَّوْفِیقِ وَ لَا تِجَارَهَ کَالْعَمَلِ الصَّالِحِ- وَ لَا وَرَعَ کَالثَّوَابِ وَ لَا وَرَعَ کَالْوُقُوفِ عِنْدَ الشُّبْهَهِ- وَ لَا زُهْدَ کَالزُّهْدِ فِی الْحَرَامِ وَ لَا عِلْمَ کَالتَّفَکُّرِ- وَ لَا عِبَادَهَ کَأَدَاءِ الْفَرَائِضِ- وَ لَا إِیمَانَ کَالْحَیَاءِ وَ الصَّبْرِ وَ لَا حَسَبَ کَالتَّوَاضُعِ- وَ لَا شَرَفَ کَالْعِلْمِ وَ لَا عِزَّ کَالْحِلْمِ- وَ لَا مُظَاهَرَهَ أَوْثَقُ مِنَ الْمُشَاوَرَهِ

ترجمه

«هیچ ثروتى پرفایده ‏تر از عقل نیست، و هیچ تنهایى ترسناکتر از خودخواهى نمى ‏باشد. هیچ خردى چون تدبیر و اندیشیدن نیست، و هیچ بزرگواریى چون تقوا نمى ‏باشد، و هیچ همنشینى مانند خوشبختى نیست. و هیچ میراثى مانند ادب نمى‏ باشد، و هیچ رهبرى همانند توفیق بر کارى نیست، و هیچ تجارتى همانند کار شایسته نمى‏ باشد، و هیچ سودى چون اجر و مزد الهى نمى‏ باشد، و هیچ پرهیزگاریى مانند توقف در مقابل عمل شبهه‏ ناک نیست و هیچ پارسایى مانند پرهیز از حرام نیست، و هیچ آگاهیى همچون اندیشیدن در کار نیست، و هیچ عبادتى مانند انجام واجبات نیست. و هیچ ایمانى همسان شرم و بردبارى نیست و هیچ والایى مانند فروتنى نمى ‏باشد، و هیچ شرافتى به پاى دانش نمى ‏رسد، و هیچ پشتوانه ‏اى مطمئن‏تر از مشورت با دیگران نمى ‏باشد».

شرح

۱- هیچ ثروتى پرفایده‏تر از عقل نیست. یعنى سود بیشترى به صاحبش نمى‏رساند، کلمه مال را از آن رو براى عقل استعاره آورده است که بى‏نیازى شخص به عقل است و آن سرمایه‏اى است که انسان سودهاى جاودانه و کمالات ممکنه را با آن کسب مى‏کند، همان طورى که با مال کمال ظاهرى را به دست مى‏آورد. و چون بین این دو نوع سرمایه آشکارا در شرافت تفاوت است، ناگزیر مالى از عقل پرفایده‏تر براى صاحبش وجود ندارد.

۲- و هیچ تنهایى ترسناکتر از خودخواهى نیست، امام (ع) تنهایى را از آن رو از سنخ خودخواهى شمرده است که هر دو باعث وحشت سهمگینى، هستند، و این که خودخواهى باعث ترس است قبلا بیان شده است.

۳- هیچ عقلى چون تدبیر و اندیشیدن نیست، مقصود از عقل، تصرّف عقل عملى است بنا بر این نام عقل را به طور مجاز بر آن اطلاق کرده است از باب‏ اطلاق نام سبب بر مسبّب. و بدیهى است که تمام تصرّفات عقل، تدبیر و به دست آوردن نظرات مصلحت‏دار، در همه کارهاست، و چون مقصود از عقل ناگزیر همان تدبیر است و از طرفى هیچ یک از تصرّفات آن همسان تدبیر نیست، بنا بر این هیچ عقلى همانند تدبیر نمى‏ باشد.

۴- هیچ بزرگواریى چون تقوا نیست. مفهوم و معناى کرم عبارت است از بذل آنچه شایسته بذل است، و چون تقواى الهى عبارت از خشیت است، و از لوازم خشیت پارسایى در دنیا و اعراض از متاع دنیاست، پس تقوا در حقیقت صرف نظر کردن از تمام دنیاست و هر گاه بذل مقدارى از اندوخته‏هاى دنیا بزرگوارى خوانده شود، بنا بر این، گذشت از تمام دنیا شایستگى بیشترى دارد تا بزرگوارى بى‏نظیرى محسوب شود. همان طورى که امام (ع) در گذشته آن را چنین توصیف کرد: «و رأیتها محتاجه فوهبت جملتها لها».

۵- هیچ همنشینى چون حسن خلق نیست، قبلا با اخلاق حسنه آشنا شدى، و بدیهى است که آنچه همنشین گفته مى‏شود، بهتر از حسن خلق نیست، زیرا فایده و نتیجه همنشینان دیگر، آن است که از همنشینى و دوستى آنها، خوش‏خویى بیاموزیم، و خوش‏خویى که خود، نتیجه همنشینى است، ارزشمندتر از مقدمه آن است که اى بسا این نتیجه از آن به دست نیاید، بنا بر این چیزى شبیه و نظیر آن نیست.
۶- هیچ ارثى مانند ادب نیست، اندکى پیش، بیان و توضیح این جمله گذشت.

۷- هیچ رهبرى چون توفیق یافتن در کارها وجود ندارد، و چون توفیق عبارت از فراهم آمدن وسایل و شرایط چیزى است به طورى که تمام آنها باعث‏ دستیابى به آن هدف است ناگزیر براى انسان رهبرى براى رسیدن هدفهایش مانند توفیق- در زود رساندن به هدف- وجود ندارد.

۸- هیچ تجارتى مانند کار شایسته نیست، کلمه: «تجاره» را از آن رو براى کار شایسته استعاره آورده است که همچنان که تجارت مستلزم سود است، کار شایسته نیز باعث خیر است. و چون ارزش تجارت به ارزش نتیجه و سود آن وابسته است، پس هر چه سود ارزشمندتر باشد ارزش تجارت بیشتر است، و چون سود این تجارت اجر و مزد دائمى آخرت است که بالاتر از آن سودى نیست، پس تجارت عمل شایسته نیز در بین تجارتها نظیر ندارد.

۹- هیچ سودى همچون اجر و مزد الهى نیست، مطلب روشن است.

۱۰- هیچ پرهیزگاریى مانند توقّف در برابر کار شبهه‏ناک نیست، گاهى پارسایى را به توقّف در برابر کارهاى خلاف و حرام تفسیر مى‏کنند. و چون خوددارى از انجام کارهاى شبهه‏ناک چه در جهت حلال بودن و چه در حرام بودن، از بالاترین نوع پارسایى است و از همه بیشتر به وسیله آن مى‏توان از محرمات دورى کرد بنا بر این، هیچ یک از دیگر انواع پارسایى نظیر آن نمى ‏باشد.

۱۱- هیچ پارسایى مانند پرهیز از حرام نیست. چون به پرهیز از حرام دستور و فرمان داده‏اند و انجام واجب، پایین‏تر از دیگر انواع زهد است، بنا بر این پرهیز از حرام همانند فضیلت واجب بر مستحبّ، برترین نوع پرهیز است.

۱۲- هیچ آگاهیى همچون اندیشیدن در کار نیست، یعنى همچون علمى که از راه اندیشه به دست مى‏آید و این سخن نسبت به آن چیزى است که ادعا کنند علم است، از قبیل حفظ سخن دیگران، احادیث، شرح حال بزرگان و امثال اینها و نیز فرا گرفتن علومى که از حواس حاصل مى‏شوند، زیرا علم فکرى و عقلى، کلى و اشرف است، و حکمى که شارع مى‏کند و همچنین خطیب در خطبه مى‏آورد نیز جنبه کلى دارد. و مقصود از اندیشیدن، اندیشه در چیزهایى است که‏سزاوار آن است از قبیل آفرینش آسمانها و زمین و آنچه خداوند آفریده، و نیز عبرت گرفتن از آنهاست. و نام اندیشیدن و تفکر را بر علمى که از راه تفکر به دست مى‏آید، اطلاق نموده است، از باب اطلاق اسم سبب بر مسبّب و ممکن است مقصود امام (ع)، علم به نحوه اندیشیدن و آن قوانینى باشد که رعایت آنها اندیشه را از گمراهى نگاه مى‏دارد.

۱۳- هیچ عبادتى مانند انجام واجبات نمى‏ باشد چون اینها واجبند و امر واجب از غیر واجب ارزشمندتر است.

۱۴- هیچ ایمانى همسان شرم و بردبارى نیست، یعنى هیچ ایمانى به پایه آن ایمانى که با شرم و بردبارى تکمیل شده، نمى‏رسد، و این همان چیزى است که این دو فضیلت را چنان که گذشت، شرف بخشیده است، و اینها را بر ایمان از باب مجاز و اطلاق اسم لازم بر ملزوم به کار برده است.

۱۵- هیچ والایى همانند فروتنى نیست، چون والایى و بزرگى از جمله نیکیها و فضیلتهاست فروتنى نسبت به بیشترین چیزهایى که سبب خیرات مى‏گردند، بالاتر و ارزشمندتر است، همان طورى که قبلا نیز بیان شده است.

۱۶- هیچ شرافتى به پاى دانش نمى‏رسد، که نام ملزوم را بر لازم از باب مجاز اطلاق فرموده است، روشن است که علم بالاترین کمالات است و هیچ شرافتى همانند شرافت آن نیست.

۱۷- هیچ پشتوانه‏اى مطمئن‏تر از مشورت با دیگران، یعنى محکمتر و قویتر از آن نیست. و شرح این سخن در عبارت: و لا ظهیر کالمشوره، گذشت.

باید توجه داشت که حکم در بسیارى از این کمالات به اعتبار موارد اکثریت است و هدف امام (ع) تشویق و ترغیب به عقل، تدبیر، تقوى، خوش‏خویى، ادب، توفیق به وسیله توجه به خدا در کارها، عمل شایسته، اجر و مزد الهى، ایستادگى در برابر کار شبهه‏ ناک، پارسایى در حرام، اندیشه و مواظبت‏ بر واجبات، فراهم آوردن شرم و بردبارى، فروتنى و آگاهى و مشورت در امور، مى ‏باشد.

ترجمه‏ شرح‏ نهج‏ البلاغه(ابن‏ میثم)، ج۵ // قربانعلی  محمدی مقدم-علی اصغرنوایی یحیی زاده

 

بازدیدها: ۹۱

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره ۱۰۲ متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن میثم)

شرح ابن‏ میثم

۱۰۲- و قال علیه السّلام: لَا یُقِیمُ أَمْرَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ إِلَّا مَنْ لَا یُصَانِعُ- وَ لَا یُضَارِعُ وَ لَا یَتَّبِعُ الْمَطَامِعَ

اللغه

المصانعه: المصالحه برشوه و نحوها. و المضارعه: مفاعله من الضرع و هو الذلّه کأنّ کلّا منهما یضرع للآخر.

المعنى

و ظاهر أنّ مصانعه الغیر یستلزم طلب رضاه و ذلک یمنع من إقامه حدود اللّه و أمره فی حقّه، و کذلک المضارعه و اتّباع المطامع من الغیر فإنّهما یستلزمان ترک مواجهته بما یشقّ علیه من أوامر اللّه و حدوده.

مطابق با حکمت ۱۱۰ نسخه صبحی صالح

ترجمه فارسی شرح ابن‏ میثم

۱۰۲- امام (ع) فرمود: لَا یُقِیمُ أَمْرَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ إِلَّا مَنْ لَا یُصَانِعُ- وَ لَا یُضَارِعُ وَ لَا یَتَّبِعُ الْمَطَامِعَ

لغات

مصانقه: وسیله رشوه و امثال آن، سازش کردن مضارعه: مصدر باب مفاعله از ماده ضرع یعنى ذلت و خوارى، گویا دو نفر که هر یک نسبت به دیگرى کوچکى مى ‏کنند

ترجمه

«فرمان خدا را اجرا نمى‏ کند مگر کسى که اهل مدارا و سازش نیست، و فرومایگى ننماید و به دنبال طمع نرود».

شرح

بدیهى است که سازش با دیگرى باعث جستن رضاى اوست و این عمل مانع از اجراى حدود و دستور الهى در باره او مى‏ گردد. و همچنین فرومایگى و چشم طمع داشتن به دیگران، هر دو باعث خوددارى از پرداختن به دستورها و حدود الهى است که بر او دشوار مى‏ نماید.

ترجمه‏ شرح‏ نهج‏ البلاغه(ابن‏ میثم)، ج۵ // قربانعلی  محمدی مقدم-علی اصغرنوایی یحیی زاده

 

بازدیدها: ۵۳

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره ۱۰۱ متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن میثم)

شرح ابن‏ میثم

۱۰۱- و قال علیه السّلام: نَحْنُ النُّمْرُقَهُ الْوُسْطَى بِهَا یَلْحَقُ التَّالِی- وَ إِلَیْهَا یَرْجِعُ الْغَالِی

اللغه

النمرقه: الوساده الصغیره.

المعنى

و استعار لفظها له و لأهل بیته بصفه الوسطى باعتبار کونهم أئمّه الحقّ و مستندا للخلق فی تدبیر معاشهم و معادهم على وجه العدل المتوسّط بین طرفی الإفراط و التفریط و من حقّ الإمام الحقّ المتوسّط فی الامور أن یلحق به التالی أی المفرّط المقصّر، و أن یرجع إلیه الغالی أی المفرط المتجاوز لحدّ العدل.

مطابق با حکمت ۱۰۹ نسخه صبحی صالح

ترجمه فارسی شرح ابن‏ میثم

۱۰۱- امام (ع) فرمود:نَحْنُ النُّمْرُقَهُ الْوُسْطَى بِهَا یَلْحَقُ التَّالِی- وَ إِلَیْهَا یَرْجِعُ الْغَالِی

لغت

نمرقه: بالش کوچک

ترجمه

«ما تکیه ‏گاهى هستیم در میانه، آن که عقب ماند خود را به آن برساند و آن که پیشى گرفته به سوى آن بازگشت نماید».

شرح

امام (ع) این کلمه را به صفت (الوسطى) یعنى میانه و معتدل، براى خود و خاندان خود استعاره آورده است، از آن رو که اینان رهبران حق و براى مردم در زندگى دنیا و آخرت الگوهایى در حد عدل و در بین دو طرف افراط و تفریطند، و از حق امام (ع) و رهبران راستین آن است که در حد اعتدال با امور برخورد کند، تا عقب مانده یعنى کوتاهى کننده مقصر در کارها به او برسد، و پیشى گرفته یعنى‏ تندرو متجاوز از حدّ عدالت به سوى او بازگردد.

ترجمه‏ شرح‏ نهج‏ البلاغه(ابن‏ میثم)، ج۵ // قربانعلی  محمدی مقدم-علی اصغرنوایی یحیی زاده

 

بازدیدها: ۱۸

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره ۱۰۰ متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن میثم)

شرح ابن‏ میثم

۱۰۰- و قال علیه السّلام: لَقَدْ عُلِّقَ بِنِیَاطِ هَذَا الْإِنْسَانِ بَضْعَهٌ- هِیَ أَعْجَبُ مَا فِیهِ وَ هُوَ الْقَلْبُ- وَ ذَلِکَ أَنَّ لَهُ مَوَادَّ مِنَ الْحِکْمَهِ وَ أَضْدَاداً مِنْ خِلَافِهَا- فَإِنْ سَنَحَ لَهُ الرَّجَاءُ أَذَلَّهُ الطَّمَعُ- وَ إِنْ هَاجَ بِهِ الطَّمَعُ أَهْلَکَهُ الْحِرْصُ- وَ إِنْ مَلَکَهُ الْیَأْسُ قَتَلَهُ الْأَسَفُ- وَ إِنْ عَرَضَ لَهُ الْغَضَبُ اشْتَدَّ بِهِ الْغَیْظُ- وَ إِنْ أَسْعَدَهُ الرِّضَا نَسِیَ التَّحَفُّظَ- وَ إِنْ غَالَهُ الْخَوْفُ شَغَلَهُ الْحَذَرُ- وَ إِنِ اتَّسَعَ لَهُ‏ الْأَمْرُ اسْتَلَبَتْهُ الْغِرَّهُ- وَ إِنْ أَصَابَتْهُ مُصِیبَهٌ فَضَحَهُ الْجَزَعُ- وَ إِنْ أَفَادَ مَالًا أَطْغَاهُ الْغِنَى وَ إِنْ عَضَّتْهُ الْفَاقَهُ شَغَلَهُ الْبَلَاءُ- وَ إِنْ جَهَدَهُ الْجُوعُ قَعَدَ بِهِ الضَّعْفُ وَ إِنْ أَفْرَطَ بِهِ الشِّبَعُ کَظَّتْهُ الْبِطْنَهُ- فَکُلُّ تَقْصِیرٍ بِهِ مُضِرٌّ وَ کُلُّ إِفْرَاطٍ لَهُ مُفْسِدٌ

اللغه

أقول: النیاط: عرق علّق به القلب. و غاله: أخذه على غرّه.

المعنى

و أراد بالموادّ من الحکمه الفضایل الخلقیّه فإنّها بأسرها من الحکمه و هى العلم ممّا ینبغی أن یفعل و هو الأصلح فی کلّ باب و هى موادّ کمال القلب، و أشار بأضدادها المخالفه لها إلى الرذائل المضادّه للفضایل و هى الّتی أطراف التفریط و الإفراط منها: فالاولى: الطمع و هى رذیله الإفراط من الرجاء و نفّر عنها بما یلزمها من الذلّه للمطموع فیه و بما یلزم اشتداد الطمع من الحرص المهلک فی الدارین. الثانیه: الیأس و هو رذیله التفریط من الرجاء و نفّر عنها بما یلزمها من شدّه الأسف القاتل. الثالثه رذیله الإفراط من الغضب و هى اشتداد الغیظ المسمّى طیشا. و الوسط من الغضب فضیله الشجاعه و کظم الغیظ. الرابعه: ترک التحفّظ و نسیانه و هو رذیله الإفراط من رضا الإنسان بما یحصل علیه من دنیاه. الخامسه: رذیله الإفراط من عروض الخوف و هى الاشتغال بالحذر عمّا لا ینبغی عند عروضه و الّذی ینبغی فیه الأخذ بالحزم و ترک الإفراط فی الخوف و العمل للأمر المخوف. السادسه: رذیله التفریط فی عروض ضدّه و هو الأمن و هى استلاب الغرّه
لعقل الأمن حتّى لا یفکّر فی مصلحته و حفظ ما هو علیه من الأمن. السابعه: رذیله التفریط من فضیله الصبر على المصیبه و هى الجزع و نفّر عنه بما یلزمه من الافتضاح به. الثامنه: رذیله الإفراط من حصول المال و هو الطغو بکثرثه و الغنى منه.

و الطغو: تجاوز الحدّ. التاسعه: رذیله التفریط من الصبر على الجوع. و ذکر لازمها و هو قعود الضعف به عمّا ینبغی. و نفّر به عنها. الحادیه عشر: رذیله إفراط الشبع من فضیله القصد فیه و ما یلزم تلک الرذیله من جهد البطنه. و نفّر عنها بما یلازمها. ثمّ ختم ذلک بالتنفیر من طرف الإفراط و التفریط فیها إجمالا بما یلزم التفریط من مضرّه القلب بعدم الفضیله و یلزم الإفراط فیها من إفساده بخروجه عنها. و باللّه العصمه.

مطابق با حکمت ۱۰۸ نسخه صبحی صالح

ترجمه فارسی شرح ابن‏ میثم

۱۰۰- امام (ع) فرمود: لَقَدْ عُلِّقَ بِنِیَاطِ هَذَا الْإِنْسَانِ بَضْعَهٌ- هِیَ أَعْجَبُ مَا فِیهِ وَ هُوَ الْقَلْبُ- وَ ذَلِکَ أَنَّ لَهُ مَوَادَّ مِنَ الْحِکْمَهِ وَ أَضْدَاداً مِنْ خِلَافِهَا- فَإِنْ سَنَحَ لَهُ الرَّجَاءُ أَذَلَّهُ الطَّمَعُ- وَ إِنْ هَاجَ بِهِ الطَّمَعُ أَهْلَکَهُ الْحِرْصُ- وَ إِنْ مَلَکَهُ الْیَأْسُ قَتَلَهُ الْأَسَفُ- وَ إِنْ عَرَضَ لَهُ الْغَضَبُ اشْتَدَّ بِهِ الْغَیْظُ- وَ إِنْ أَسْعَدَهُ الرِّضَا نَسِیَ التَّحَفُّظَ- وَ إِنْ غَالَهُ الْخَوْفُ شَغَلَهُ الْحَذَرُ- وَ إِنِ اتَّسَعَ لَهُ الْأَمْنُ اسْتَلَبَتْهُ الْغِرَّهُ- وَ إِنْ أَصَابَتْهُ مُصِیبَهٌ فَضَحَهُ الْجَزَعُ- وَ إِنْ أَفَادَ مَالًا أَطْغَاهُ الْغِنَى- وَ إِنْ عَضَّتْهُ الْفَاقَهُ شَغَلَهُ الْبَلَاءُ- وَ إِنْ جَهَدَهُ الْجُوعُ قَعَدَ بِهِ الضَّعْفُ- وَ إِنْ أَفْرَطَ بِهِ الشِّبَعُ کَظَّتْهُ الْبِطْنَهُ- فَکُلُّ تَقْصِیرٍ بِهِ مُضِرٌّ وَ کُلُّ إِفْرَاطٍ لَهُ مُفْسِدٌ

لغات

نیاط: رگى که دل به آن آویخته است غاله: ناگهانى او را گرفت

ترجمه

«به یکى از رگهاى بدن این انسان پاره گوشتى آویخته شده که شگفت‏ترین عضو بدن اوست، و آن قلب است که در آن مایه‏هاى حکمت و ضد آن از غیر حکمت وجود دارد: اگر امیدوار باشد، طمع او را خوار سازد، و اگر طمع بر آن روآور شود، حرص و آز آن را از پاى در آورد، و اگر ناامیدى او را فرا گیرد، غم حسرت او را بکشد، و اگر خشم و غضب بر او مستولى گردد، شدت خشم بر او سخت گیرد، و اگر خوشنودى یار او گردد، خویشتندارى را از یاد ببرد، و اگر ترس به ناگه او را فرا گیرد، احتیاط و محافظه‏کارى او را سرگرم سازد، و اگر زیاده آسوده خاطر شود، دچار غفلت مى‏گردد، و اگر مصیبتى بر او روآورد، بیتابى او را رسوا کند، اگر به مالى برسد، بى‏نیازى او را به طغیان وادارد، و اگر از بى‏چیزى رنج برد، گرفتار بلا گردد، و اگر زیاد سیر شود از شکمپرى رنجیده شود، بنا بر این هر نوع کاستى و کوتاهى او را زیان رساند و هر نوع زیادتى او را فاسد کند».
شرح
مقصود امام (ع) از مواد حکمت، فضایل اخلاقى است، زیرا تمام فضایل از شاخه‏هاى حکمتند، و حکمت خود عبارت است از دانستن آنچه باید انجام داد، و آن شایسته‏ ترین مورد در هر زمینه است و همینها ماده‏هاى کمال قلبند، وامام (ع) به هر یک از اضداد مخالف آن مواد یعنى رذایلى که ضد فضایلند نیز اشاره فرموده است، که همان دو طرف افراط و تفریط فضایل مى‏باشند.
۱- طمع، یعنى صفت ناپسند افراط از امیدوارى، امام (ع) وسیله پیامد خوارى و ذلّت در برابر آنچه طمع بسته و هم به وسیله زیاد شدن طمع، یعنى همان آزمندى کشنده در دنیا و آخرت از این صفت، برحذر داشته است.
۲- ناامیدى که همان صفت ناپسند تفریط از امیدوارى است، امام (ع) به دلیل پى‏آمد آن یعنى تأسّف شدید و کشنده از آن برحذر داشته است.
۳- صفت پست زیاده‏روى در خشم، یعنى همان شدّت خشم که سبک مغزى شمرده مى‏شود و حد وسط خشم، فضیلت شجاعت و فروخوردن خشم است.
۴- ترک خویشتندارى و فراموش کردن آن، یعنى همان صفت ناپسند زیاده‏روى از حالت رضامندى انسان است بدانچه از دنیا عاید او گشته است.
۵- صفت ناپسند افراط در ترس و آن عبارت از این است که انسان در حالت ترس از چیزى بترسد که نباید بترسد، در صورتى که آنچه براى او شایسته است همان رعایت جانب احتیاط و ترک کارهاى وحشتناک است.
۶- صفت پست تفریط در داشتن ضدّ ترس یعنى آسوده خاطرى و دچار غفلت شدن عقل، به حدّى که انسان در مصلحت خود، و حفظ آسایش و امنیّت خود نیندیشد.
۷- صفت ناپسند کاستى از فضیلت صبر و تحمّل در برابر مصیبت، یعنى بى‏تابى، امام (ع) از این حالت به دلیل پى‏آمد آن که همان رسوایى است، برحذر داشته است.
۸- صفت نارواى افراط در به دست آوردن مال دنیا یعنى طغیان به علّت ثروت زیاد، و بى‏نیازى. طغیان یعنى از حدّ خود تجاوز کردن.
۹- صفت پست کوتاهى در صبر بر گرسنگى، و پى‏آمد آن را نیز یادآور شده‏ است که همان زمینگیر شدن در اثر ناتوانى از انجام وظیفه است، و به همین دلیل امام (ع) از این خوى ناپسند برحذر داشته است.
۱۰- صفت ناپسند سیرى بیش از حدّ فضیلت اعتدال، که پیامد این عمل عبارت شکمپرى است. و امام (ع) به دلیل همین پیامد از آن برحذر داشته است.
آن گاه امام (ع) با برحذر داشتن از دو طرف افراط و تفریط در خوردن، به طور اجمال سخن خود را به پایان برده است به این دلیل که چون تفریط قلب را از فضیلت تهى مى‏کند، پس براى آن زیانبخش است، و افراط در آن نیز قلب را از فضیلت بیرون مى‏سازد و باعث فساد قلب مى‏ گردد. توفیق نگهدارى از فساد به دست خداست.

ترجمه‏ شرح‏ نهج‏ البلاغه(ابن‏ میثم)، ج۵ // قربانعلی  محمدی مقدم-علی اصغرنوایی یحیی زاده

 

بازدیدها: ۹