نامه ۱۸ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۱۸ و من کتاب له ع إلى عبد الله بن عباس- و هو عامله على البصره

وَ اعْلَمْ أَنَّ الْبَصْرَهَ مَهْبِطُ إِبْلِیسَ وَ مَغْرِسُ الْفِتَنِ- فَحَادِثْ أَهْلَهَا بِالْإِحْسَانِ إِلَیْهِمْ- وَ احْلُلْ عُقْدَهَ الْخَوْفِ عَنْ قُلُوبِهِمْ- وَ قَدْ بَلَغَنِی تَنَمُّرُکَ لِبَنِی تَمِیمٍ وَ غِلْظَتُک عَلَیْهِمْ- وَ إِنَّ بَنِی تَمِیمٍ لَمْ یَغِبْ لَهُمْ نَجْمٌ- إِلَّا طَلَعَ لَهُمْ آخَرُ- وَ إِنَّهُمْ لَمْ یُسْبَقُوا بِوَغْمٍ فِی جَاهِلِیَّهٍ وَ لَا إِسْلَامٍ- وَ إِنَّ لَهُمْ بِنَا رَحِماً مَاسَّهً وَ قَرَابَهً خَاصَّهً- نَحْنُ مَأْجُورُونَ عَلَى صِلَتِهَا- وَ مَأْزُورُونَ عَلَى قَطِیعَتِهَا- فَارْبَعْ أَبَا الْعَبَّاسِ رَحِمَکَ اللَّهُ- فِیمَا جَرَى عَلَى یَدِکَ وَ لِسَانِکَ مِنْ خَیْرٍ وَ شَرٍّ- فَإِنَّا شَرِیکَانِ فِی ذَلِکَ- وَ کُنْ عِنْدَ صَالِحِ ظَنِّی بِکَ- وَ لَا یَفِیلَنَّ رَأْیِی فِیکَ وَ السَّلَام‏

مطابق نامه۱۸ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۱۸) از نامه آن حضرت به عبدالله بن عباس که کار گزارش بر بصره بوده است

در این نامه که با این عبارت شروع مى شود و اعلم ان لبصره مهبط ابلیس و مغرس الفتن … (و بدان که بصره جاى فرود آمدن ابلیس و جاى رویش ‍ آشوبهاست …) ابن ابى الحدید پس از توضیح لغات و اصطلاحات ، به مناسبت آنکه على علیه السلام در این نامه نسبت به بنى تمیم سفارش ‍ فرموده است ، بحث تاریخى اجتماعى زیر را آورده است :

فصلى درباره بنى تمیم و ذکر برخى ازفضایل ایشان

ابو عبیده معمر بن مثنى در کتاب التاج گفته است ، بنى تمیم را فضایلى است که هیچ کس در آن با ایشان شریک نیست ، و براى قبیله بنى سعد بن زید مناه سه خصلت است که همه اعراب آن را مى شناسند:

نخست ، فراوانى شمار ایشان است . آن چنان که شمارشان بر بنى تمیم فزونى دارد و دشت و کوهستان را انباشته اند و از لحاظ فزونى نفرات ، معادل قبیله مضر هستند و بن مغراء  چنین سروده است : خاندان و تبار من از بهتر و گزیده تر قبیله کعب است چه از لحاظ سوار کارى و چه از لحاظ اعقاب ، معادل و همسنگ تمیم است .
فرزدق هم در مورد ایشان این ابیات را سروده است :

اگر بدانى در ریگزارهاى مویسل (نام سرزمین و آبى است ) و میان دهکده هاى عمان تا ذوات حجور چه کسانى سکونت دارند، خواهى دانست که قبایل بسیارى از آل سعد آنجا ساکن هستند که تسلیم فرمان هیچ امیرى نشده اند.

همچنین فرزدق گفته است : بر قبیله سعد گریه کن که در ناحیه یبرین مقیم بود و نزدیک بود شمارش بر هم مردم فزونى گیرد.
و به همین سبب به سعدالاکثرین هم نامیده شده اند و در مثل آمده است در هر وادى بنى سعد زندگى مى کنند 
خصلت دوم این قبیله این است که در دوره جاهلى اجازه حرکت از عرفات در اختیار خاندان بنى عطارد بوده است و آنان این موضوع را از یکدیگر به ارث مى برده اند و تا هنگام ظهور اسلام همانگونه بوده است . چون در موسم حج مردم در منى جمع مى شده اند، هیچ کس براى رعایت احکام دین و حفظ سنت از جاى خود حرکت نمى کرده است تا آنکه سالار خاندان کرب بن صفوان حرکت کند و اجازه دهد. در همین مورد اوس بن مغراء چنین سروده است : مردم براى وقوت در عرفات آهنگ جاى خود نمى کنند تا گفته شود اى خاندان صفوان حرکت کنید.

فرزدق هم در این مورد چنین سروده است :
بامدادان روز عید قربان چون در محصب منى به یکدیگر رسیدیم ، از همانجا که در عرفات وقوف مى کنند، مردم را چنان مى بینى که چون ما حرکت کنیم آنان هم بر گرد ما حرکت مى کنند و چون ما به مردم اشاره کنیم وقوف مى کنند.

خصلت سوم این است که ایشان شریف ترین خاندان عرب هستند که پادشاهان لخم آنان را به شرف رسانده اند. منذر بن ماء السماء روزى که نمایندگان قبایل عرب پیش او بودند، دو جامه و برد پدرش محرق بن منذر را آورد و گفت : این دو برد را باید عزیزترین و گرامى ترین اعراب از لحاظ تبار بپوشد. مردم خاموش ماندند.

احیمر بن خلف بن بهدله بن عوف بن کعب بن سعد بن زید مناه بن تمیم گفت : من شایسته آن دو جامه ام . پادشاه گفت : به چه سبب ؟ گفت : به این سبب که قبیله مضر گرامى ترین و نیرومندترین و پرشمارترین قبیله عرب است و تمیم از لحاظ شمار از همه شاخه هاى آن افزون و برترین ایشان است و شمار اصلى و خاندان شریف بنى تمیم در اعقاب بهدله بن عوف است که او جد من است .

پادشاه گفت : این درباره اصل و عشیره ات پذیرفته است ولى در مورد عترت و نزدیکان وضع تو چگونه است ؟ گفت : من پدر ده پسر و برادر ده برادر و عموى ده تن . او آن دو برد – جامه – را به او سپرد و زبرقان بن بدر در این شعر بر شمرده شدن فضایل پوشید.

ابو عبیده مى گوید: آنان را در اسلام هم خصلتى است که چنین است . قیس ‍ بن عاصم منقرى همراه تنى چند از بنى سعد بن حضور پیامبر صلى الله علیه و آله آمد و رسول خدا درباره او فرمود: این سالار مردم بادیه نشین است . و بدین گونه او را سالار قبایل خندف و قیس که در بادیه ها سکونت دارند توصیف فرمود.

ابوعبیده مى گوید: براى قبیله بنى حنظله من مالک بن زید مناه بن تمیم خصال فراوانى است و خاندان دارم بن مالک بن حنظله گزیده ترین خاندان مضر است و زراره هم داراى عدس بن زید بن دارم برگزیده ترین خاندان بنى تمیم است و حاجب بن زراره هم داراى کمانى بود که از سوى تمام افراد قبیله مضر در گرو خسرو ساسانى بود و در این باره چنین سروده شده است :
خسرو سوگند خورده است که با هیچ یک از مردم مصالحه نکند مگر آنکه حاجب بن زراره کمان خویش را در گرو او نهد.

و از جمله ایشان در خاندان مجاشع بن دارم ، صعصعه بن ناجیه بن عقال بن محمد بن سفیان بن مجاشع است . او نخستین کسى است که دخترکان بى گناهان را که اعراب از بیم تنگدستى و فقر زنده به گور مى کردند زنده مى ساخت . هنگامى که اسلام ظهور کرد، او سیصد دختر را از خانواده هاى ایشان خرید و آزاد کرد و پرورش و تربیت آنان را بر عهده گرفت .

غالب بن صعصعه هم که پدر فرزدق شاعر است ، از همین خاندان و قبیله است .
غالب همان کسى است که میزبانى صد میهمان ناشناس و پرداخت ده خونبها را براى قومى که آنان را نمى شناخت بر عهده گرفت . این داستان چنین است که افراد خاندان کلب بن وبره میان خود و در انجمنهاى خویش ‍ افتخار مى کردند و مى گفتند ما خردمندان و برگزیدگان عرب هستیم و از لحاظ تبار و کرم کسى با ما برابرى و ستیز نمى کند.

پیرمردى از ایشان گفت : اعراب به این موضوع براى شما اقرار ندارند که خود داراى تبارى نژاده و کارهاى پسندیده و خردمندانى هستند. شما صد تن از افراد خود را در بهترین صورت و با جامه هاى مرتب گسیل دارید و آنان از قبایل اعراب که از کنارشان مى گذرند بخواهند که از ایشان پذیرایى کنند و پرداخت ده خونبها را بر عهده بگیرند و نسبت و تبار خویش را هم نگویند.

هر کس آن صد نفر را میهمان و پذیرایى کند و آن ده خونبها را بپردازد همو آن بزرگوار و کریمى است که در فضل او ستیزى نمى شود. آن صد تن بیرون آمدند و خود را به سرزمینهاى قبایل بنى تمیم و اسد رساندند و میان یک یک قبایل و آبها حرکت کردند و هیچ کس را پیدا نکردند که آنچه را مى خواهند بر آورد. چون پیش اکثم بن صیفى رسیدند و از او تقاضا کردند، گفت : شما کیستید و کشته شدگان کیستند و داستان شما چیست ؟ زیرا با اختلافى که در گفتار دارید شما را داستانى است ، آنان از پیش او رفتند و از کنار قتیبه بن حارث بن شهاب یربوعى گذشتند و خواسته خود را از او خواستند.

پرسید: شما کیستید؟ گفتند: از قبیله کلب بن وبره ایم . گفت : من خود از قبیله کلب خونخواهى و در صورتى که ماههاى حرام تمام شود و شما در این سرزمین باشید و سواران من به شما برسند مادرانتان را به مرگ شما سوگوار مى کنم و شما را درمانده مى سازم . ایشان ترسان از پیش او رفتند و از کنار عطارد بن حاجب بن زراره عبور کردند و تقاضاى خود را طرح کردند. گفت : سخنى آشکار بگویید و خواسته خود را بگیرند.

گفتند: این یکى پیش از آنکه چیزى به شما بدهد چیزى از شما خواست و رهایش کردند و رفتند. و چون از کنار خاندان مجاشع بن دارم گذر مى کردند به صحرایى انباشته از شتر رسیدند که غالب بن صعصعه سرگرم قطران مالیدن به شترى بود. از او تقاضاى میزبانى و پرداخت خونبها کردند. گفت : پیش از آنکه فرود آیید شتران مورد نیاز خود را از میان این شتران به اندازه خونبها جدا کنید، سپس فرود آیید. ایشان فرود آمدند و موضوع را به او گفتند و افزودند خداوندت ارشاد فرماید که چه سالار بزرگى هستى ، ما را از رنج و تعب آسوده کردى و اگر مى دانستیم از نخست تو مى آمدیم و آهنگ تو مى کردیم .

همین داستان منظور نظر فرزدق است که مى گوید: شما را به خدا سوگند چشمهاى چه کسى مانند غالب را دیده است که صد میهمان را پذیرایى کند و هیچ سخنى نگوید…
ابو عبیده مى گوید: از قبیله بنى یربوع بن حنظله و از خاندان ریاح بن یربوع عتاب بن هرمى بن رباح ، ردافت پادشاهان ، یعنى پادشاهان خاندان منذر، را بر عهده داشته است .

ردافت پادشاه چنین بوده است که در باده نوشى پس از شاه او مى نوشیده است و هرگاه پادشاه حضور نداشته است عهده دار کارهاى او در مجلس ‍ مى شده است ، و این منصب را پسرانش یکى پس از دیگرى به ارث بردند و تا هنگام ظهور اسلام این مقام پا برجا بوده است . لبید بن ربیعه  چنین مى گوید: گزیدگان گرامى خاندان غالب و هم نشینان و همتاهاى پادشاهان قوم و قبیله من هستند.

نخستین کسى که فردى از مشرکان را کشته است از خاندان یربوع بوده است و او واقدبن عبدالله بن ثعلبه بن یربوع هم سوگند عمر بن خطاب است که در سریع نخله عمرو بن حضرمى را کشت و عمر بن خطاب ضمن مباهات به این موضوع چنین سروده است : در سریه نخله هنگامى که واقد جنگ را بر افروخت ، نیزه هاى خود را از خون عمرو بن حضرمى سیراب ساختیم و عثمان بن عبدالله هم میان ما اسیر شد و غل و زنجیر و تازیانه با او ستیز مى کرد. 

افراد بخشنده و شهره به جود اعراب هم از آن قبیله بوده اند. پیشتازترین اعراب در جود، خالد بن عتاب بن ورقاء ریاحى بوده است . فرزدق پیش ‍ سلیمان بن عبدالملک  رفت ، و سلیمان او را به سبب بسیار افتخار کردن بر خود خوش نمى داشت و با فرزدق ترشویى کرد و خود را به ناشناسى زد و در شب سخن گفت و کار را به آنجا رساند که به او گفت : اى بى مادر تو کیستى ؟ فرزدق گفت : اى امیر المومنین آیا مرا مى شناسى ؟ من از قبیله اى هستم که باوفاتر و بردبارتر و سرورتر و بخشنده تر و شجاع تر و شاعرتر عرب از ایشان است .

سلیمان گفت : به خدا سوگند باید بر آنچه گفتى حجت آورى وگرنه پشتت را – با تازیانه – به درد مى آورم و ترا از خانه و دیارت تبعید مى کنم . فرزدق گفت : باوفاترین فرد عرب حاجب بن زراره است که کمان خود را از سوى همه اعراب گرو گذارد و به آنچه تعهد کرده بود وفا کرد. بردبارترین عرب احنف بن قیس است که در بردبارى به او مثل زده مى شود. سرورتر همه اعراب – بادیه نشین – قیس بن عاصم است که پیامبر صلى الله علیه و آله درباره او فرمود: این سالار مردم بادیه است . دلیر و شجاع ترین عرب قریش بن هلال سعدى است . بخشنده ترین عرب خالد بن عتاب بن ورقاء ریاحى است .

اما شاعرترین عرب من هستم که اینک پیش توام . سلیمان گفت : چه چیزى ترا پیش ما آورده است ؟ براى تو پیش ما چیزى نیست ، برگرد. سلیمان از شنیدن آن سخنان درباره عزت فرزدق که یاراى رد کردن آن را نداشت غمگین شد و فرزدق ضمن اشعارى این بیت را هم گفته است :
ما پیش تو براى نیازى که براى ما پیش آمده باشد و به تو نیازمند باشیم یا به سبب بینوایى و اندکى خاندان مجاشع نیامده ایم .

مى گوید (ابن ابى الحدید): اگر فرزدق عتیبه بن حارث بن شهاب یربوعى را هم نامه مى برد و مى گفت دلیرترین اعراب است غیر قابل رد کردن بود. مى گویند اعراب بادیه مى گفته اند: اگر ماه بر زمین افتد کسى جز عتیبه بن حارث نمى تواند با شتاب آن را بگیرد و این به سبب مهارت او در نیزه زدن بوده است . به عتیبه لقب شکارچى دلیران و زهر کشنده سوار کاران داده بودند، و هموست که بسطام بن قیس را که سوار کار نامى و دلیر قبیله ربیعه بود به اسیرى گرفت و بسطام مدتى پیش او در بند ماند تا آنکه عتیبه فدیه کامل از او گرفت و موهاى جلو سرش را برید و سپس او را رها کرد، آن هم با این شرط که دیگر با بنى یربوع جنگ نکند. در کتابهاى طبقات دلیران و جنگجویان نام عتیبه بن حارث مقدم بر همه آمده است ولى فرزدق از او با اینکه از قبیله تمیم است نام نبرده است ، زیرا جریر هم ، چون از بنى یربوع است ، به او افتخار مى کرده است و دشمنى فرزدق با جریر او را از بردن نام عتیبه باز داشته است .

ابو عبیده مى گوید: براى خاندان عمرو بن تمیم هم خصالى است که همه اعراب براى آنان قبول دارند و هیچ کس در آن باره با ایشان ستیز نمى کند. یکى از آن آن خصال این است که گرامى ترین افراد از لحاظ عمو و عمه و جد پدرى و جده از آن خاندان است و او هند بن ابى هاله است . نام اصلى ابى هاله ، نباش بن زراره است و او یکى از افراد خاندان عمرو بن تمیم است . خدیجه دختر خویلد پیش از آنکه همسر پیامبر صلى الله علیه و آله شود، همسر ابوهاله بوده است و هند را براى او آورده است . پس از آن خدیجه را پیامبر صلى الله علیه و آله به همسرى گرفت و هند پسر بچه اى بود که پیامبر صلى الله علیه و آله او را به فرزندى خویش پذیرفت .

سپس خدیجه براى پیامبر صلى الله علیه و آله قاسم و طاهر و زینب و رقیه و ام کلثوم و فاطمه را آورد هند بن ابى هاله برادر مادر ایشان است . هند بن ابى هاله داراى پسرى به نام هند شد، و این پسر از لحاظ جد و جده که پیامبر و خدیجه باشند و از لحاظ عمو و عمه یعنى پسران و دختران رسول خدا گرامى ترین افراد است .

دیگر از خصال ایشان این است که اکثم بن صیفى  از ایشان است . او از خاندان اسد بن عمرو بن تمیم است و به روزگار خویش حکیم عرب بوده است و در دوره جاهلى امثال و حکم و مواعظ فراوانى که میان مردم متداول بوده است از او نقل شده است . از دیگرى ویژگیهاى ایشان این است که ذوالاعو از هم از ایشان است که او را خراجى بر عهده مردم مضر بود و آن را به او مى پرداختند. او چندان پیر شد که بر سریرى مى نشاندند و از کنار آبهاى اعراب عبور مى دادند و خراج را به او پرداخت مى کردند. اسود بن یعفر نهشلى که کور بود چنین سروده است :
بر خلاف آنچه تو مى پیمایى من دانسته ام که راه همان راه ذوالاعواز است .
هلال بن احوز مازنى هم که در اسلام بر همه تمیم سرورى کرده است و کسى جز او بر آن قبیله سرورى نکرده است از ایشان است .

گوید: خالد بن عبدالرحمان بن ولید بن مغیره مخزومى وارد مسجد کوفه شد، به گروهى رسید که ابوالصقعب تیمى هم که از قبیله تیم الرباب بود میان ایشان نشسته بود و خالد بن عبدالرحمان او را نمى شناخت . ابوالصقعب از داناترین مردم بود و خالد، همینکه علم و گفتارش را شنید، بر او رشک برد و گفت : از کدام قبیله اى ؟ گفت : از تیم الرباب هستم . خالد بن عبدالله پنداشت فرصتى یافته است . گفت : بنابراین به خدا سوگند تو نه از تیره سعد که از همه بیشترند هستى و نه از تیره حنظله که گرامى ترین افراد هستند و نه از تیره عمرو که شدیدترین مردمند. ابوالصقعب گفت : تو از کدام قبیله اى ؟

گفت : از بنى مخزوم . گفت : به خدا سوگند نه از خاندان برگزیده هاشم هستى و نه از بنى امیه که جویاى خلافت بودند و نه از خاندان عبدالدار که پرده داران کعبه بوده اند، پس به چه چیز افتخار مى کنى ؟ گفت : ما ریحانه قبیله قریش هستیم . ابوالصقعب گفت : چه استناد زشتى کردى ، آیا مى دانى چرا مخزوم را ریحانه قریش گفته اند؟ براى اینکه زنان ایشان در نظر مردان گرم و دلپذیر بودند و بدین گونه او را محکوم ساخت .

ابوالعباس مبرد در کتاب الکامل  روایت کرده است که معاویه بن ابى سفیان به احنف بن قیس و جاریه بن قدامه و تنى چند از مردان سرشناس ‍ بنى سعد که همراه آن دو بودند سخنى درشت گفت تا آنان را خشمگین سازد. آنان هم به او پاسخى زشت دادند.

همسر معاویه ، فاخته دختر قرظه ، در حجره اى نزدیک آنان بود و سخن ایشان را شنید.
فاخته که مادر عبدالله بن معاویه است همینکه آنان رفتند گفت : اى امیر المومنین از این اشخاص سبکسر سخنى شنیدم که تو به روى خود نیاوردى و نزدیک بود من بیرون آیم و بر آنان حمله آورم . معاویه گفت : قبیله مضر بزرگتر و مشهورتر قبایل عرب است و تمیم مشهورتر ساخته مضر است و سعد شهره تر ساخته تمیم است و این گروه روى شناس ترین افراد قبیله سعد هستند.

همچنین ابو العباس روایت مى کند که عبدالملک بن مروان روزى از بنى دارم سخن به میان آورد، یکى از همنشین هاى او گفت : اى امیر المومنین آن قوم از لحاظ کثرت نسل و فراوانى ذریه بهره مند هستند، و به این سبب شهره شده اند. عبدالملک گفت : چرا این سخن را مى گویى و حال آنکه از ایشان لقیط بن زراره و قعقاع بن معبد بن زراره و محمد بن عمیر بن عطارد بن حاجب بن زراره در گذشته اند و هیچ فرزندى باقى نگذاشته اند، در حالى که به خدا سوگند عرب هرگز این سه تن را فراموش نمى کند. 

ابوالعباس مبرد همچنین مى گوید اصمعى گفته است : جنگى در بادیه در گرفت که دامنه اش به بصره هم کشید و کار نخست به دشوارى کشید، سپس ‍ درباره صلح گفتگو شد و همگان در مسجد جامع جمع شدند. مرا که نوجوانى بودم پیش ضرار بن قعقاع که از بنى دارم بود فرستادند که پیام ببرم . اجازه گرفتم اجازه داده شد و همینکه وارد شدم دیدم جامه کوتاه لنگ مانندى بر تن دارد و مشغول مخلوط کردن دانه و علف براى بزى شیرى است که در خانه داشت . خبرش دادم که قوم جمع شده اند، درنگ کرد تا آن بز خوراکش را خورد و ظرف را شست و فریاد بر آورد که اى کنیزک براى ما چاشت بیاور. کنیزک روغن و خرما آورد. ضرار مرا هم به خوردن دعوت کرد. خوش نداشتم که با او چیزى بخورم و او را کثیف پنداشتم .

چون هر چه مى خواست خورد، برخاست و با مقدارى گل که در گوشه خانه بود دستهایش را پاک کرد و شست و گفته : اى کنیزک براى من آب بیاور. کنیز آب آورد آن را آشامید و باقیمانده اش را به صورت خود ریخت و سپس گفت : سپاس خدا را، آب فرات همراه خرماى بصره و روغن زیتون شام ، چه هنگام مى توانیم شکر این نعمتها را بگزاریم . سپس گفت : رداى مرا بیاور، کنیزک ردایى عدنى  براى او آورد که آن را روى همان جامه لنگ مانند که بر تن داشت پوشید. اصمعى مى گوید: من به سبب زشتى – کهنگى – جامه هاى او خود را از او کنار کشیدم ، ضرار همینکه وارد مسجد شد نخست دو رکعت نماز گزارد و سپس پیش آن قوم رفت . هیچ حلقه اى از مردم باقى نماند مگر آنکه براى بزرگداشت او همگى برخاستند. او نشست و تمام خونبهایى را که میان قبایل بود پذیرفت که از اموال خودش بدهد و برگشت .

ابوالعباس مبرد مى گوید: ابو عثمان مازنى از قول ابوعبیده براى من نقل کرد که مى گفته است : پس از کشته شدن مسعود بن عمرو عتکى  زیاد بن عمور بن اشرف عتکى به بازار مال فروشان بصره آمد که از بنى تمیم انتقام بگیرد. او یاران خود را به صف کرد.

در میمنه افراد قبیله بکر بن وائل و در میسره افراد قبیله عبدالقیس را قرار داد که اعقاب لکیز بن اقصى بن دعمى بن جدیله بن اسد بن ربیعه هستند. زیاد بن عمرو هم در قلب یاران خود ایستاد. چون این خبر به احنف بن قیس رسید، گفت : این زیاد بن عمرو نوجوان و خواهان نام است و اهمیت نمى دهد که خود را به چه گرفتارى افکند. احنف یاران خود را فراخواند و در حالى که بنى تمیم جمع شده بودند، حارثه بن بدر غدانى هم پیش او آمد.

احنف همینکه او را دید به حاضران گفت : برخیزید از سالار خود استقبال کنید. سپس را کنار خود نشاند و با او رایزنى کرد. آنان افراد قبایل سعد و رباب را در قلب لشکر خود جاى دادند و فرمانده ایشان عبس بن طلق طعان بود که معروف به اخوکهمس و از افراد خاندان صریم بن یربوع بود. آنان در مقابل و روبه روى زیاد بن عمرو و همراهان ازدى او بودند. حارثه بن بدر غذانى هم به سرپرستى افراد بنى حنظله و مقابل قبیله بکر بن وائل قرار گرفت . قبیله عمرو بن تمیم را هم برابر افراد عبدالقیس قرار دادند. حارثه بن بدر براى احنف این ابیات را خواند:
عبس یعنى اخوکهمس در جنگ بازار مال فروشان کوفتن ازدیان را به زودى از تو کفایت مى کند، عمرو هم با آرامى افراد قبیله لکیز بن اقصى و هر چه را فراهم ساخته اید کفایت خواهد کرد. ما هم با ضربه هایى که موى نوجوانان را سپید خواهد کرد، قبیله بکر را از تو کفایت مى کنیم .

لکیز بن اقصى همان قبیله عبدالقیس هستند. گوید همینکه آنان رویاروى ایستادند، احنف به ایشان پیام داد که اى مردم قبیله ازد یمن و اى مردم قبیله ربیعه بصره ، به خدا سوگند که شما براى ما محبوب تر از افراد قبیله تمیم کوفه اید، وانگهى شما همسایگان مایید و باید دست در دست با دشمن مقابله کنیم و این شما بودید که در گذشته نسبت به ما جنگ را آغاز کردید و حریم ما را زیر پا نهادید و بر ما آتش افروختید ما از خویشتن دفاع کردیم و تا هنگامى که به خیر و آشتى راهى باشد نیازى به جنگ و شر نداریم .

اینک با ما راست باشید و راهى درست بر گزینید. زیاد بن عمرو به احنف پیام داد یکى از این سه پیشنهاد را بپذیر، اگر مى خواهى تو و قومت تسلیم فرمان ما شوید، و اگر مى خواهى بصره را براى ما بگذار و تو و قومت هر کجا مى خواهید کوچ کنید، و اگر مى خواهید خونبهاى کشته شدگان ما را بپردازید و از خونبهاى کشته شدگان خود بگذرید و خونبهاى مسعود هم بادى ده برابر پرداخت شود.

مبرد مى گوید: مقصودش این بوده است که باید خونبهاى مسعود چون خونبهاى پادشاهان و وابستگان در دوره جاهلى پرداخت شود. در روزگار جاهلى اگر کسى از افراد خانواده پادشاه کشته مى شد خونبهاى او ده خونبها بود.
احنف پیام داد به همین زودى یکى از این پیشنهادها را مى پذیریم ، امروز برگردید. آنان پرچمهاى خود را به اهتزاز در آوردند و رفتند. فرداى آن روز احنف کسى را پیش آنان فرستاد و پیام داد شما ما را به پذیرش ‍ پیشنهادهایى مختار قرار داده اید و راه دیگرى براى ما نیست .

اما تسلیم شدن به فرمان شما در حالى که هنوز از زخمها خون مى چکد چگونه ممکن است . اینکه سرزمین خود را ترک کنیم ، این کار همانند کشته شدن است که خداوند متعال مى فرماید: و اگر ما بر آنان مى نوشتیم – مقرر مى داشتیم – که خویشتن را بکشید یا از دیار خویش روید جز گروهى اندک آن را انجام نمى دادند. ولى پیشنهاد سوم شما که بر عهده گرفتن مال است ، ما خونبهاى خونهاى خود را باطل مى کنیم – مى بخشیم – براى کشتگان شما خونبها مى پردازیم ، با توجه به اینکه مسعود هم مردى از مسلمانان است و خداوند سنت جاهلى را از میان برده است قوم هماهنگ شدند که شمشیرها را غلاف کنند و دیگر کشته شدگان از قبیله هاى ازد و ربیعه را خونبها دهند و موضوع خونبهاى مسعود هم فعلا متوقف بماند.

احنف ضمانت پرداخت خونبهاى کشتگان را رد کرد و ایاس بن قتاده مجاشعى را به عنوان ضمانت پرداخت خونبهاى کشتگان را رد کرد و ایاس بن قتاده مجاشعى را به عنوان گروگان به آنان سپرده تا آن مال را بپردازد. قوم بر آن راضى شدند، فرزدق به این موضوع افتخار کرده و خطاب به جریر این چنین سروده است :
آن کس که براى آن دو لشکر عرب که از نسل معد بن عدنان بودند در جنگى که به جمجمه ها ضربت مى زدند خود را گروگان قرار داد از ماست …

و گفته مى شود افراد قبیله تمیم و بادیه نشینان ایشان و هم سوگندان آنان از ایرانیان و هندیان و سندیان بیش از هفتاد هزار تن بودند و جریر در همین مورد چنین سروده است :
از یمنى ها و دار و دسته محرق و ازدیان بپرس که چون خبر مرگ مسعود را به ما دادند هفتاد هزار مرد مسلح زره پوشیده و غرق در آهن به جانب ایشان آمدند.

احنف بن قیس مى گوید، پرداخت دیه هاى براى من بسیار و سنگین شد و میان اردوگاههاى بنى تمیم آن اندازه شتر پیدا نکردم ، ناچار به سودى یبرین و صحراها بنى تمیم رفتم و آنجا به جستجو پرداختم و مقصود خود را مسالت کردم ، مرا به خیمه اى راهنمایى کردند. پیرمردى که لنگى بر کمر داشت و ریسمانى بر آن بسته بود آنجا نشسته بود، بر او سلام دادم و نسب خود را گفتم . به من گفت : رسول خدا، که درود خدا بر او و آلش باد، چه کرد؟ گفتم : رحلت فرمود: پرسید: عمر بن خطاب که عرب را حفظ و احاطه مى کرد چه کرد؟ گفتم : در گذشت .

گفت : بنابر این پس از آن دو چه خیرى در شهر نشینى شما باقى مانده است ؟ احنف مى گوید: تعهدى را که براى پرداخت خونبها به قبیله هاى ازد و ربیعه کرده بودم براى او گفتم . به من گفت : همین جا بمان . شامگاه ساربانى آمد که هزار شتر با خود پیش او آورد. آن مرد به من گفت : این شترها را براى خود بگیر. پس از آن ساربان دیگرى با همان مقدار شتر آمد، گفت : این هزار شتر را هم بگیر. گفتم : نیازى به آنان نیست .

احنف مى گوید: با هزار شتر که گرفتم از پیش او برگشتم و به خدا سوگند تا این ساعت نفهمیده ام که او که بود.

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۶ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۲۱

نامه ۱۷ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۱۷ و من کتاب له ع إلى معاویه- جوابا عن کتاب منه إلیه

وَ أَمَّا طَلَبُکَ إِلَى الشَّامِ- فَإِنِّی لَمْ أَکُنْ لَأُعْطِیَکَ الْیَوْمَ مَا مَنَعْتُکَ أَمْسِ- وَ أَمَّا قَوْلُکَ- إِنَّ الْحَرْبَ قَدْ أَکَلْتِ الْعَرَبَ إِلَّا حُشَاشَاتِ أَنْفُسٍ بَقِیَتْ- أَلَا وَ مَنْ أَکَلَهُ الْحَقُّ فَإِلَى الْجَنَّهِ- وَ مَنْ أَکَلَهُ الْبَاطِلُ فَإِلَى النَّارِ- وَ أَمَّا اسْتِوَاؤُنَا فِی الْحَرْبِ وَ الرِّجَالِ- فَلَسْتَ بِأَمْضَى عَلَى الشَّکِّ مِنِّی عَلَى الْیَقِینِ- وَ لَیْسَ أَهْلُ الشَّامِ بِأَحْرَصَ عَلَى الدُّنْیَا- مِنْ أَهْلِ الْعِرَاقِ عَلَى الآْخِرَهِ- وَ أَمَّا قَوْلُکَ إِنَّا بَنُو عَبْدِ مَنَافٍ- فَکَذَلِکَ نَحْنُ وَ لَکِنْ لَیْسَ أُمَیَّهُ کَهَاشِمٍ- وَ لَا حَرْبٌ کَعَبْدِ الْمُطَّلِبِ وَ لَا أَبُو سُفْیَانَ کَأَبِی طَالِبٍ- وَ لَا الْمُهَاجِرُ کَالطَّلِیقِ وَ لَا الصَّرِیحُ کَاللَّصِیقِ- وَ لَا الْمُحِقُّ کَالْمُبْطِلِ وَ لَا الْمُؤْمِنُ کَالْمُدْغِلِ- وَ لَبِئْسَ الْخَلْفُ خَلْفٌ یَتْبَعُ سَلَفاً هَوَى فِی نَارِ جَهَنَّمَ- وَ فِی أَیْدِینَا بَعْدُ فَضْلُ النُّبُوَّهِ الَّتِی أَذْلَلْنَا بِهَا الْعَزِیزَ- وَ نَعَشْنَا بِهَا الذَّلِیلَ- وَ لَمَّا أَدْخَلَ اللَّهُ الْعَرَبَ فِی دِینِهِ أَفْوَاجاً- وَ أَسْلَمَتْ لَهُ هَذِهِ الْأُمَّهُ طَوْعاً وَ کَرْهاً- کُنْتُمْ مِمَّنْ دَخَلَ فِی الدِّینِ إِمَّا رَغْبَهً وَ إِمَّا رَهْبَهً- عَلَى حِینَ فَازَ أَهْلُ السَّبْقِ بِسَبْقِهِمْ- وَ ذَهَبَ الْمُهَاجِرُونَ الْأَوَّلُونَ بِفَضْلِهِمْ- فَلَا تَجْعَلَنَّ لِلشَّیْطَانِ فِیکَ نَصِیباً- وَ لَا عَلَى نَفْسِکَ سَبِیلًا وَ السَّلَام‏

مطابق نامه۱۷ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۱۷)  از نامه اى از آن حضرت در پاسخ نامه معاویه به او

در این نامه که با عبارت و اما طلبک الى الشام فانى لم اکن لاعطیک الیوم ما منعتک امس (اما خواستن تو شام را از من ، من چیزى را که دیروز از تو باز داشته ام امروز آن را به تو نمى بخشم ) شروع مى شود. پس از توضیح پاره اى از لغات و اختلاف نسخه ها چند نکته تاریخى را طرح کرده است که به این شرح است :

مقتضاى حفظ ترتیب چنین بوده است که امیر المومنین علیه السلام در سخن خود هاشم را در قبال عبدشمس قرار دهد که هر دو برادر و پسران عبد مناف بوده اند، و اینکه امیه در قبال عبدالمطلب و حرب در قبال ابوطالب و ابوسفیان در ردیف و قبال امیر المومنین علیه السلام قرار گیرند، که هر یک در طبقه و ردیف دیگرى است ، ولى چون على علیه السلام در جنگ صفین در برابر معاویه قرار گرفته است ناچار شده است هاشم را ردیف و برابر امیه بن عبد شمس قرار دهد.

مى گوید (ابن ابى الحدید): على علیه السلام در این سخن خود تعریض زده و فرموده است : مهاجر همچون اسیر آزاد شده نیست . و ممکن است بپرسى مگر معاویه از طلقاء – اسیران آزاد شده – بوده است ، مى گویم آرى ، هر کس که رسول خدا صلى الله علیه و آله در مکه با شمشیر بر او وارد شده باشد در واقع برده و اسیر بوده است و هر کس از آن گروه را که بر او منت نهاده و آزادش فرموده است ، چه اسلام آورده باشد مانند معاویه و چه اسلام نیاورده باشد مانند صفوان بن امیه ، همگى از بردگان آزاد شده – طلقاء – شمرده مى شوند، و همین گونه اند همه کسانى که در جنگهاى پیامبر صلى الله علیه و آله اسیر شده اند و پیامبر با گرفتن فدیه نظیر سهیل بن عمرو یا بدون گرفتن فدیه نظیر ابو عزه جمحى آنان را آزاد فرموده است یا اسیرى را با آنان مبادله فرموده است نظیر عمرو بن ابى سفیان . همه آنان در زمره بردگان آزاد شده به شمار مى آیند.

مى گوید (ابن ابى الحدید): اگر بپرسى معنى این گفتار على علیه السلام چیست که فرموده است ولا الصریح کاللصیق(آن که والاتبار و نژاده است چون وابسته و خود را چسبانده نیست ) آیا در نسبت معاویه شبهه اى است که على علیه السلام این سخن را به او مى گوید؟ مى گویم هرگز على علیه السلام این موضوع را اراده نفرموده است ، بلکه منظور نسبت به اسلام است .

صریح یعنى کسى که از روى اعتقاد و اخلاص اسلام آورده است و لصیق کسى است که زیر شمشیر و براى منافع دنیایى مسلمان شده است و در چند جمله بعد تصریح فرموده و گفته است شما از کسانى هستید که یا از بیم یا براى دنیا مسلمان شده اید. 

و اگر بگویى معنى این گفتار على علیه السلام چیست که فرموده است : چه بد پسر است پسرى که از نیا کانى پیروى کند که در آتش دوزخ در افتاده اند مگر مسلمان را به کفر نیاکانش سرزنش مى کنند؟ مى گوید آرى ، در صورتى که از آثار نیاکان خود پیروى کند و روش ایشان را داشته باشد و امیر المومنین معاویه را از این جهت سرزنش نفرموده است که نیاکانش ‍ کافرند، بلکه از این جهت که پیرو ایشان سرزنش کرده است .

بیان برخى از آنچه میان على و معاویه در جنگ صفین بوده است

نصر بن مزاحم بن بشار عقیلى در کتاب صفین گفته است که این نامه را على علیه السلام دو یا سه روز پیش از شب هریر براى معاویه نوشته است . نصر مى گوید: و چون على علیه السلام اظهار داشت که فردا بامداد بر معاویه حمله و با او جنگ خواهد کرد و این سخن شایع شد، شامیان به هراس ‍ افتادند و دلشکسته شدند. معاویه بن ضحاک بن سفیان پرچمدران قبیله بنى سلیم در حالى که همراه معاویه بود، مردم شام را خوش نمى داشت و بر آنان کینه مى ورزید و در بر هواى على بن ابى طالب و عراقیان داشت و اخبار معاویه را براى عبدالله بن طفیل عامرى که همراه عراقیان بود مى نوشت و او آن را به على علیه السلام گزارش مى داد.

چون سخن علیه السلام شایع شد و شامیان از آن به بیم افتادند، معاویه بن ضحاک را متهم نمى ساخت که داراى فضل دلیرى و زبان آور بود، او شبانه براى اینکه یارانش بشنوند چنین سرود:
اى کاش امشب بر ما جاودانه باقى بماند و ما فردایى از پى آن نبینیم ، و اى کاش اگر بامدادان ما را فرا رسد ما را راه گریز و بر شدن به کهکشان باشد، براى گریز از على که او در همه روزگار و مادام که لبیک گویان لبیک مى گویند هیچ وعده اى را خلاف نمى کند، براى من پس از آن در هیچ سرزمینى قرار نخواهد بود هر چند از جابلقا هم فراتر روم …

شامیان چون شعر او را شنید او را پیش معاویه آوردند که تصمیم به کشتن او داشت ولى قومش از او مراقبت کردند معاویه او را از شام تبعید کرد. معاویه بن ضحاک به مصر رفت و معاویه بن ابى سفیان از تبعید او و رفتن او به مصر پشیمان شد و گفت : همانا شعر او براى مردم شام سخت تر از دیدار و رویارویى با على است ، خدایش بکشد او را چه مى شود، اگر آن سوى جابلقاى هم برود از على در امان نخواهد بود، و به شامیان مى گفت : آیا مى دانید جابلقا کجاست ؟ مى گفتند: نه . مى گفت : شهرى در دورترین نقطه مشرق است که پس از آن چیزى نیست .

نصر مى گوید: چون مردم این سخن على علیه السلام را که گفته بود بامداد بر آنان خواهم تاخت … بازگو مى کردند، اشتر این ابیات را سرود:بامدادان لحظه سرنوشت ساز فرا مى رسد که براى صلح و سلامت جویى مردانى و براى جنگ مردانى دیگرند، مردان جنگ دلیران استوارى هستند که خویشتن را ناگهان در آوردگاه مى افکنند، و بیمها آنان را سست نمى کند، سوار کار سراپا مسلح را هنگامى که میان فرومایگان و درماندگان مى گریزد با شمشیر خود فرو مى کوبند، اى پسر هند! کمربندهایت را براى مرگ استوار ببند و آرزوها ترا از حقیقت بیرون نبرد، اگر زنده بمانى سپیده دمان کارى خواهد بود که از بیم آن دلیران خویشتندارى و پرهیز مى کنند…

گوید: چون شعر اشتر به آگهى معاویه رسید، گفت : شعرى ناهنجار از شاعرى ناهنجار که سالار و بزرگ مردم عراق و برافروزنده آتش جنگ ایشان و آغاز و انجام فتنه است . اینک چنین مصلحت مى بینم که سخن خود را با على تکرار کنم و از او بخواهم که مرا در شام مستقر دارد، هر چند که این موضوع را براى او نوشته ام و نپذیرفته و پاسخ نداده است . اینک براى بار دوم مى نویسم و در دل شک و رحمت بر مى انگیزم . عمرو بن عاص ، در حالى که مى خندید، گفت : اى معاویه تو کجا و فریب داد على کجا.

معاویه گفت : مگر ما همگى فرزند زادگان عبد مناف نیستیم ؟ گفت : چرا ولى نبوت از ایشان است و نه از تو، اگر هم مى خواهى بنویسى ، بنویس . معاویه همراه مردى از قبیله سکاسک به نام عبدالله بن عقبه که از پیکهاى عراقیان بود، این نامه را براى على علیه السلام نوشت :اما بعد، اگر تو مى دانستى که جنگ در مورد ما و تو به اینجا رسید که رسیده است و اگر ما مى دانستیم که چنین مى شود، با یکدیگر به جنگ نمى پرداختیم ، و هر چند که در این کار بر عقل و خرد ما چیره شدند ولى هنوز چندان باقى مانده است که بر آنچه گذشته است پشیمان باشیم و نسبت به آنچه باقى مانده است به فکر اصلاح باشیم و سازش . من از تو خواسته بودم بدون اینکه ملزم به بیعت و فرمانبردارى از تو باشم ، شام را به من واگذارى . این کار را نپذیرفتى و خداوند آنچه را که تو باز داشتى به من ارزانى فرمود. امروز هم همان چیزى را که دیروز خواسته بودم از تو مى خواهم . من از زندگى آرزویى جز همان آرزو که تو دارى ندارم ، از مرگ هم افزون از آنچه تو بیم دارى بیم ندارم . به خدا سوگند سپاهیان کاسته شده اند و مردان از میان رفته اند و ما فرزندان عبدمناف بر یکدیگر فضیلتى نداریم ، جز این فضیلت که عزیزى خوار و آزاده اى برده نگردد، والسلام .

چون نامه معاویه به على علیه السلام رسید آن را خواند و گفت : جاى شگفتى از معاویه و نامه اوست و دبیر خود عبیدالله بن ابى رافع را خواست و فرمود پاسخ معاویه را این چنین بنویس :
اما بعد، نامه ات رسید. گفته اى که اگر تو و ما مى دانستیم که این جنگ چه بر سر تو و ما آورده است هیچ یک با دیگرى درگیر نمى شدیم . من اگر در راه خدا کشته شوم و باز زنده شوم و باز کشته شوم و این کار هفتاد بار تکرار شود باز هم از کوشش در راه خدا و پیکار با دشمنان خدا باز نمى ایستم . اما اینکه گفته اى از عقل و خرد ما چندان باقى مانده است که بر آنچه گذشته است پشیمان شویم . عقل من هیچ گاه کاستى نداشته و بر آنچه اتفاق افتاده است پشیمان نیستم . اینکه شام را از من خواسته اى ، من چنان نیستم که چیزى را که دیروز از تو باز داشته ام امروز به تو بدهم . اما اینکه ما یکدیگر در بیم و امید یکسان باشیم و تو در شک خود همچون من در یقین خودم باشى صحیح نیس و مردم شام هم نسبت به دنیاى خود حریص تر از مردم عراق نسبت به آخرت خود نیستند. اما این سخن تو که ما فرزندان عبدمناف را بر یکدیگر فضل و برترى نیست ، هر چند به جان خودم سوگند که ما همگى پسران یک پدریم ، ولى هرگز امیه چون هاشم و حرب چون عبدالمطلب نیست و مهاجر با برده جنگى آزاد شده و کسى که بر حق است با آن کس که بر باطل است ، مساوى نیست . وانگهى فضیلت پیامبرى در دست ماست که بدان وسیله نیرومند را خوار و زبون را نیرومند ساخته ایم ، والسلام .

چون نامه على علیه السلام به معاویه رسید، چند روزى آن را از عمر و بن عاص پوشیده داشت ، سپس او را خواست و نامه را برایش خواند. عمرو او را سرزنش کرد. هیچ کس از قریش – که همراه معاویه بودند – همچون عمرو بن عاص از آن روزى که با على رویاروى شده بود و على علیه السلام از خون او در گذشته بود، در تعظیم على کوشا نبود. عمرو در مورد آنچه به معاویه اشاره کرده بود این اشعار را سرود:
اى پسر هند! جاى بسى شگفتى از تو و آنانى است که به تو این پیشنهادها را مى دهند. اى بى پدر، آیا در فریب دادن على جمع مى بندى ؟ این آهن سرد به آهن کوفتن است . امیدوارى او را با شک سرگردان کنى و آرزو مى کنى که با تهدید تو بترسد، او پرده و کنار زده و جنگى را دامن است که از بیم آن موهاى سر کودک سپید مى شود…
چون این اشعار او به اطلاع معاویه رسید، و گفت : شگفتا از تو که مرا سست راى مى دانى و در بزرگداشت على مى کوشى با آنکه ترا رسوا ساخت است .

عمرو عاص گفت : اینکه ترا سست راى خوانده ام همان گونه بوده است و اما بزرگداشت من از على تو به بزرگى او از من آگاه ترى ولى پوشیده مى دارى و من آن را آشکار مى سازم ، اما رسوایى من ، هر کس که یاراى رویارویى با على داشته باشد، رسوا نمى شود.

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۶ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۳۹

نامه ۱۴ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۱۴ و من وصیه له ع لعسکره بصفین قبل لقاء العدو

لَا تُقَاتِلُونَهُمْ حَتَّى یَبْدَءُوکُمْ- فَإِنَّکُمْ بِحَمْدِ اللَّهِ عَلَى حُجَّهٍ- وَ تَرْکُکُمْ إِیَّاهُمْ حَتَّى یَبْدَءُوکُمْ حُجَّهٌ أُخْرَى لَکُمْ عَلَیْهِمْ- فَإِذَا کَانَتِ الْهَزِیمَهُ بِإِذْنِ اللَّهِ- فَلَا تَقْتُلُوا مُدْبِراً وَ لَا تُصِیبُوا مُعْوِراً- وَ لَا تُجْهِزُوا عَلَى جَرِیحٍ- وَ لَا تَهِیجُوا النِّسَاءَ بِأَذًى- وَ إِنْ شَتَمْنَ أَعْرَاضَکُمْ وَ سَبَبْنَ أُمَرَاءَکُمْ- فَإِنَّهُنَّ ضَعِیفَاتُ الْقُوَى وَ الْأَنْفُسِ وَ الْعُقُولِ- إِنْ کُنَّا لَنُؤْمَرُ بِالْکَفِّ عَنْهُنَّ وَ إِنَّهُنَّ لَمُشْرِکَاتٌ- وَ إِنْ کَانَ الرَّجُلُ لَیَتَنَاوَلُ الْمَرْأَهَ فِی الْجَاهِلِیَّهِ- بِالْفَهْرِ أَوِ الْهِرَاوَهِ- فَیُعَیَّرُ بِهَا وَ عَقِبُهُ مِنْ بَعْدِه‏

مطابق نامه۱۴ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۱۴) از سفارش از آن حضرت به لشکر خویش پیش از دیدار دشمن 

در این سفارش که با عبارت لا تقاتلونهم حتى یبدوکم فانکم بحمدالله على حجه … با آن جنگ مکنید تا آنان بر شما دست یازند – شروع کنند – که سپاس خداى را شما بر حجت هستید…) شروع مى شود ابن ابى الحدید پس از توضیح پاره اى از لغات و اصطلاحات و بیان نکاتى در مورد صرف و نحو، مباحث زیر را آورده است : از مواردى که این معنى در شعر آمده است این گفتار شاعر است که مى گوید:

همانا از بزرگترین گناهان کبیره در نظر من کشتن بانوى آزاده سپید جوان است ، کشتار و کشته شدن براى ما مردان مقرر شده است و براى پرده نشینان دامن بر زمین کشاندن – خرامیدن – است . 

پس از اینکه على علیه السلام در جنگ جمل پیروز شد، چون از در خانه همسر عبدالله بن خلف خزاعى عبور فرمود، آن زن گفت : اى على ! اى قاتل یاران محبوب ، خوشامد بر تو مباد، خداوند فرزندانت را یتیم کند که فرزندان عبدالله بن خلف را یتیم کردى . على علیه السلام پاسخى نداد، ولى ایستاد و اشاره به گوشه اى از خانه آن زن کرد، زن متوجه اشاره على شد و سکوت کرد و بازگشت . او در خانه خود عبدالله بن زبیر و مروان بن حکم را پنهان کرده بود. على علیه السلام به آنجا اشاره فرمود که آن دو پنهان بودند، یعنى اگر بخواهم آن دو را بیرون مى کشم ، و آن زن همینکه فهمید سکوت کرد و برگشت و على علیه السلام بردبار و بزرگوار بود.

عمر بن خطاب هرگاه فرماندهان لشکرها را گسیل مى داشت مى گفت : به نام خدا و یارى و برکت خداوند و به امید تایید و نصرت خداوند بروید، شما را به پرهیز از خداوند و پاى بندى به حق و صبر سفارش مى کنم . در راه خدا با کسانى که به خدا کافرند جنگ کنید و ستم و عدوان مکنید که خداوند ستمگران را دوست نمى دارد. هنگام رویارویى با دشمن ترسو نباشید و به هنگام حمله و هجوم کسى را مثله مکنید و چون پیروز شدید در کشتار زیاده روى مکنید.

هیچ مرد فرتوت و زن و کودکى را مکشید و بر حذر باشید که به هنگام رویارویى و گرمى حمله ها و هجوم این افراد را لگدکوب مکنید. به هنگام غارت کردن غل و غش موردید، جهاد را از اغراض این جهانى پاک دارید، و بر شما مژده باد به سودهاى معنوى در معامله اى که انجام داده اید که آن رستگارى بزرگ است .

قومى با اکثم بن صیفى درباره جنگ با گروهى دیگر مشورت کردند و از او خواستند آنان را نصیحت و به چیزى سفارش کند، او گفت : مخالفت با امیران خود را کم کنید و پایدار باشید که دور اندیش تر و شکیباتر دو گروه نیرومندتر است و چه بسا شتاب مایه درنگ و عقب ماندگى است . قیس بن عاصم منقرى  هرگاه به جنگ مى رفت ، سى تن از پسرانش او را همراهى مى کردند و به آنان مى گفت : هان از ستم و سرکشى بپرهیزند که هیچ قومى ستم نمى کردند و به آنان مى گفت : هان از ستم و سرکشى بپرهیزند که هیچ قومى ستم نمى کند مگر آنکه خوار و زبون مى شود و گاه نسبت به برخى از فرزندانش ستم مى شد و از ترس زبونى انتقام گیرى نمى کرد.

ابوبکر به روز جنگ حنین گفت : امروز از کمى جمعیت و به سبب اندکى مغلوب نخواهیم شد و شمار مسلمانان در آن جنگ دوازده هزار تن بود و به زشت تر صورتى گریختند و خداوند متعال این آیه را نازل فرمود: و روز جنگ حنین که بسیارى شما، شما را شیفته کرد و براى شما کارى نساخت و گفته شده است با ستم پیروزى نیست و با آزمندى سلامتى نیست و با تکبر ستایشى و با بخل ورزى سرورى نیست .

داستان فیروز پسر یزدگرد هنگام جنگ او با شاه هیاطله

از سخنان پسندیده که در بدفرجامى ستم گفته شده است مطلبى است که ابن قتیبه در کتاب عیون الاخبار آلوده است : که چون فیروز، پسر یزدگرد، پسر بهرام به پادشاهى رسید با لشکرهاى خود آهنگ سرزمین هیاطله کرد. چون به سرزمین ایشان رسید، پادشاه آنان ، که نامش اخشنوار بود، به شدت از او ترسید و با وزیران و یاران خود در کار او رایزنى کرد. مردى از آنان به اخشنوار گفت : اگر براى من به خدا سوگند خورى و عهدى کنى که آرام بگیرم و بدانم اندوه خاطرم را در مورد زن و فرزندانم کفایت مى کنى و نسبت به آنان محبت مى ورزى ، کارى مى کنم که آنان را به ورطه هلاک مى کشانم ، در آن صورت تو دستها و پاهاى مرا قطع کن و مرا در راه فیروز بینداز و چون او و یارانش از کنار من بگذرند، من کار ایشان را از تو کفایت خواهم کرد.

اخشنوار به او گفت : در صورتى که تو خود هلاک شوى و در پیروزى ما شریک نباشى از صلاح حال و سلامت ما چه بهره اى مى برى ؟ گفت : من به آنچه از دنیا دوست مى داشته ام رسیده ام و یقین دارم که از مرگ چاره اى نیست و باقى مانده روزگار اندک است . بر فرض که مرگ چند صباحى دیرتر برسد، بدین سبب دوست مى دارم کارنامه عمر خود را با بهترین اعمال که خیر خواهى نسبت به پادشاه خودم و درمانده ساختن دشمن است به پایان برم و خود به بهره و سعادت جهان دیگر برسم و اعقاب من به شرف برسند.

اخشنوار نسبت به او چنان کرد او را به جایى که گفته بود برد و در راه افکند. فیروز با سپاهیان خود از کنارش گذشت و از حالش پرسید. او به فیروز گفت : اخشنوار این کار را که مى بیند بر سرش ‍ آورده است و او بسیار متاسف است که نمى تواند پیشاپیش سپاه فیروز در جنگ با اخشنوار و ویران کردن سرزمین او شرکت کند ولى شاه را به راهى که نزدیکتر و پوشیده تر است راهنمایى خواهد کرد، به گونه اى که اخشنوار بدون آنکه متوجه شود مورد هجوم قرار خواهد گرفت و خداوند به دست شان از او انتقام خواهد گرفت ، و افزود در این راهى که مى گویم هیچ ناخوشایندى جز اینکه دو روز در بیابان سپرى کنید نیست و سپس به آنچه دوست مى دارید دست خواهید یافت .

با آنکه وزیران فیروز به او سفارش کردند که از آن مرد بر حذر باشد و او را متهم ساختند و سخنان دیگر هم گفتند، ولى او با راى ایشان مخالفت کرد و همان راهى را که آن مرد پیشنهاد کرده بود پیمود. پس از دو روز به جایى از بیابان رسیدند که نه آب همراه داشتند و نه بیرون رفتن از آن بیابان ممکن بود و نزدیکى آنان هم نشانى از آب نبود و براى آنان روشن شد که ایشان را فریب داده اند. در آن بیابان به جستجوى آب از چپ و راست پرداختند، تشنگى بیشتر آنان را کشت و فقط شمارى اندک با فیروز به سلامت ماندند. اخشنوار با سپاه خود به ایشان رسید و آنان را در حال درماندگى و سختى و کمى شمار فرو گرفت و ایشان پس از تحمل درماندگى و رنج بسیار تسلیم شدند.

فیروز اسد شد و به اخشنوار پیشنهاد کرد بر او و باقیماندگان سپاهش منت گزارد و آزادشان سازد و فیروز عهد و پیمان الهى مى کند که دیگر هرگز تا زنده باشد با آنان جنگ نکند و میان کشور خود و کشور ایشان مرزى را مشخص کند که سپاهیان از آن نقطه تجاوز نکنند. اخشنوار راضى شد و او را رها کرد و میان دو کشور مرزى مشخص کردند که هیچ یک از آن تجاوز نکنند (آنجا سنگى نهادند).

فیروز مدتى بر آن عهد باقى ماند، ولى کبر و سرکشى او را بر آن واداشت که به جنگ هیاطله باز گردد و یاران خود را بر آن کار فراخواند. ایشان او را منع کردند و گفتند تو با او پیمان بسته اى و ما بر تو از فرجام بد ستم و مکر مى ترسیم ، علاوه بر اینکه در این کار ننگ و عار نهفته است و موجب یاوه گویى است .
فیروز گفت : من براى او شرط کرده ام که از آن سنگ در نگذرم ، اینک مى گویم آن سنگ را بر گردونه اى قرار دهند و پیشاپیش ما ببرند.

گفتند: پادشاها! عهد و پیمانى که مردم میان یکدیگر مى نهند بر مبناى آنچه در سینه پنهان دارند نیست و فقط بر خواست دل پیمان دهنده استوار نمى باشد بلکه بر مبناى چیزى است که طرف مقابل آشکارا بیان مى دارد و تو براى او عهد و پیمان و سوگند را بر مبناى چیزى که مى شناسد، تعهد کرده اى نه بر مبناى چیزى که به خاطر او نگذشه است .

فیروز نپذیرفت و به جنگ او رفت و چون به سرزمین هیاطله رسید و دو لشکر براى جنگ صف کشیدند، اخشنوار به فیروز پیام داد که از صف بیرون آید تا با او سخن گوید.
فیروز پیش او رفت ، اخشنوار گفت : گمان نمى کنم هیچ چیز جز غیرت و غرور از آنچه بر سرت آمده است ترا بر این کار واداشته باشد و به جان خودم سوگند اگر ما نسبت به تو آن گونه که تو مى اندیشیدى ، رفتار مى کردیم با التماس چیزهاى بزرگترى را مى خواستى .

ما نسبت به تو آغاز به ستم و ظلم نکردیم و فقط مى خواستیم ترا از خویشتن دفع کنیم و از حریم خود دفاع کنیم ، و حال آنکه شایسته بود در قبال مى خواستیم ترا از خویشتن دفع کنیم و از حریم خود دفاع کنیم ، و حال آنکه شایسته بود در قبال آنکه ما بر تو و همراهانت منت نهادیم و از شکستن عهد و میثاقى که به صورت استوار پذیرفتى ، غیرت بیشترى داشته باشى تا شکستى که از ما به تو رسیده است ، در صورتى که ما شما را که اسیر بودید رها ساختیم و در حالى که مشرف بر هلاک بودید بر شما منت نهادیم و در حالى که بر ریختن خون شما توانا بودیم ، خون شما را حفظ کردیم . وانگهى ما ترا مجبور به پذیرفتن شرطى که براى ما پذیرفتى نکردیم و این تو بودى که چنان پیشنهادى دادى ما متعهد شدى .

اینک در این مورد بیندیش و بنگر که کدام یک داراى ننگ و عار بیشتر و زشت تر است . اینکه مردى در پى کارى باشد و بر آن دست و پیروزى نیابد و راهى را رفته باشد که به سبب بغى و ستم به نتیجه نرسیده است و دشمن بر او پیروز شده باشد و او و همراهانش را که در بدبختى و تباهى بوده اند دستگیر کرده باشد، در عین حال بر آنان منت نهاده و با شرطى که خودشان پیشنهاد کرده اند با آنان صلح کرده باشد، اگر شخص مغلوب با سرنوشت ناخوشایند خود صبر و از شکستن پیمان و غدر و مکر خود دارى کند، بهتر از آن نیست که گفته شود پیمان شکنى و سست عهدى کرده است ؟

و گمان مى کنم چیزى که موجب فزونى لجبازى تو شده است اعتمادى است که بر بسیارى سپاهیان خود دارى و به شمار و ساز و برگ ایشان متکى هستى ، و حال آنکه من در این موضوع هیچ تردید ندارم که همه یا بیشتر سپاهیان تو این کار را ناخوش ‍ مى دارند که ایشان را با خود آورده اى و مى دانند که به ناحق آنان را بر این راه ناخوش مى دارند که ایشان را با خود آورده اى و مى دانند که به ناحق آنان را بر این راه کشانده اى و به چیزى فراخوانده اى که خداوند را خشمگین مى کند و در جنگ با ما بینش و شناختى ندارند و نیت آنان در مورد خیر خواهى تو تباه است .

اینک بنگر کسى که با چنین حال جنگ مى کند، چه ارزش دارد و بعید است دشمن را درمانده سازد. وانگهى خودش مى داند، بر فرض که پیروز شود، همراه ننگ و عار است و اگر کشته شود مسیرش ‍ دوزخ است . من ترا به همان خداوندى که او را بر خود کفیل قرار دادى سوگندت مى دهم و نعمتى را که بر تو و همراهانت ارزانى داشتم فریادت مى آورم که پس از ناامید شدن شما از زندگى و قرار گرفتن شما در پرتگاه مرگ – شما را رها ساختم – و ترا فرا مى خوانم که به بهره و سعادت خودت در وفاى عهد بنگرى و به شیوه نیا کانت که در این باره در آنچه خوش و ناخوش مى داشتند رفتار کنى که فرجام پسندیده و حسن اثر آن را در خود دیدند. با همه این احوال تو نمى توانى مطمئن باشى که بر ما پیروز مى شوى و به خواسته خود در مورد ما مى رسى و تو در صدد کارى هستى که دیگرى هم در مورد تو در صدد همان کار است ، و دشمنى را به جنگ فرا مى خوانى که شاید پیروزى بر تو نصیب او شود.

بنابر این ، این پند و خیر اندیشى را که بر تو عرضه داشتم بپذیر که من در حجت آوردن بر تو مبالغه کردم و در پوزش خواهى و متوجه ساختن تو پیشگام شدم . ما به خداوندى که حجت بر او عرضه داشتیم پشت گرم هستیم و به آنچه از عهد خداوند که با ما بستى اعتماد داریم ، بر فرض که تو بر بسیارى سپاهیان و شمار افزون یاران خود مستظهر باشى .

و بر تو باد که این نصیحت را بپذیرى و به خدا سوگند که هیچ یک از یاران تو بیشتر از آن در خیر خواهى تو مبالغه نمى کند و افزون از آن نمى گوید، و نباید به بهانه آنکه این سخن را من مى گویم از به کار بستن آن محروم بمانى زیرا در نظر خردمندان صدور مصالح و منافع از سوى دشمنان چیزى از ارزش آن نمى کاهد، همان گونه که صدور کارهاى زیان بخش از سوى دوستان چیزى از زیان و صدمه آن کاهش نمى دهد. این را هم بدان که این گفتگوى من با تو از ناتوانى و کمى سپاه من سرچشمه نمى گیرد بلکه دوست دارم که برهان و استظهار خود را بیفزایم و از خداوند متعال یارى و نصرت یابم ، و من تا هنگامى که راه به عافیت و سلامت داشته باشم هیچ گاه چیز دیگرى را بر آن دو ترجیح نمى دهم .

فیروز گفت : من از کسانى نیستم که تهدید و بیم دادن و ترس آنان را از کار باز مى دارد، و اگر آنچه را که در طلب آن هستم عذر و فریب بدانم هیچ کس از خودم شایسته تر و سزاوارتر نیست که خویشتن را از آن کنار خواهم کشید و خداوند مى داند که من براى تو عهد و میثاقى جز آنچه در ضمیر داشته ام نکرده ام و مبادا که مغرور شوى و آن حال ضعف و درماندگى و کمى سپاهیان ما را که در گذشته دیدى گولت بزند.

اخشنوار به فیروز گفت : مبادا این خدعه و فریبى که ساز کرده اى و آن سنگ را پیشاپیش خود حرکت مى دهى ؛ ترا مغرور سازد که اگر قرار بر این باشد که مردم عهد و پیمان را بر مبناى اظهار موضوعى و پوشیده داشتن نیت خود ببندند، نباید هیچ کس به هیچ عهد و امان اعتماد کند و نباید هیچ تعهدى را بپذیرند؛ پیمانها بر مبناى همان چیزى است که آشکار مى گویند و بر نیت کسى است که پیمان براى او بسته مى شود. و برگشت .

فیروز به یاران خود گفت : اخشنوار خوش گفتار بود و من براى اسبى هم که زیر او بود هیچ مانندى میان اسبها ندیدم ، که در تمام مدتى که ایستاده بودیم ، پایش را تکان نداد. و سمهاى خود را بلند نکرد و شیهه نکشید و هیچ کارى که موجب قطع گفتگو شود انجام نداد. اخشنوار هم به یاران خود گفت : همان گونه که دیدید من با فیروز ایستادم و سخن گفتم و او تمام سلاحها را بر تن داشت ، با وجود آن تکان نخورد و پاى خود را از رکابش ‍ بیرون نکشید و پشت خود را خم نکرد و به چپ راست توجه نکرد، در حالى که من چند بار بر اسب خود حرکت کردم و این پا و آن پا نمودم و به پشت سر خود نگریستم و چشم به مقابل خود دوختم و او همچنان پابرجا و بر یک حال بود و اگر گفتگوى او با من نبود، تصور مى کردم مرا نمى بیند. فیروز و اخشنوار این سخنان را از این جهت مى گفتند که میان مردم منتشر شود و با گفتگو درباره آن سرگرم شوند و درباره حقیقت گفتگوى آن دو نیندیشند.

روز دوم اخشنوار صحیفه اى را که فیروز عهد خویش را بر ایشان بر آن نوشته بود بیرون آورد و بر نیزه اى نصب کرد تا لشکریان فیروز آن را ببینند و مکر و فریب او را بشناسند و از پیروى هواى نفس او خود را بیرون کشند، همینکه آن عهدنامه را دیدند میان ایشان اختلاف افتاد و لشکرگاه آنان درهم ریخت و اندکى درنگ کردند و سپس روى به گریز نهادند و گروهى بسیار از ایشان کشته شدند و فیروز هم هلاک شد.

اخشنوار گفت : چه نیکو و راست گفته است آن کس که گفته است ، براى آنچه مقدر شده است باز دارنده اى نیست ، و هیچ چیز چون هوس و لجبازى منافع اندیشه را از میان نمى برد و هیچ چیز تباه تر از پند و خیر خواهى به کسى که پذیراى آن نباشد نیست به ویژه که یاراى صبر بر ناخوشایندى آن نداشته باشد. و هیچ چیز سرعت عقوبت و بد فرجامى ستم و فریب را ندارد و هیچ چیز به اندازه تکبر و خود شیفتگى موجب ننگ و رسوایى نیست .

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۶ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۳۵

نامه ۱۳ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)(فصلى در نسب اشتر و پاره اى از فضایل او)

۱۳ و من کتاب له ع إلى أمیرین من أمراء جیشه

وَ قَدْ أَمَّرْتُ عَلَیْکُمَا- وَ عَلَى مَنْ فِی حَیِّزِکُمَا مَالِکَ بْنَ الْحَارِثِ الْأَشْتَرَ- فَاسْمَعَا لَهُ وَ أَطِیعَا وَ اجْعَلَاهُ دِرْعاً وَ مِجَنّاً- فَإِنَّهُ مِمَّنْ لَا یُخَافُ وَهْنُهُ وَ لَا سَقْطَتُهُ- وَ لَا بُطْؤُهُ عَمَّا الْإِسْرَاعُ إِلَیْهِ أَحْزَمُ- وَ لَا إِسْرَاعُهُ إِلَى مَا الْبُطْءُ عَنْهُ أَمْثَلُ

مطابق نامه۱۳ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۱۳) از نامه اى از آن حضرت به دو امیر از امیران سپاهش

در این نامه – که با این عبارت و قد امرت علیکما و على من فى حیزکما مالک بن الحارث الاشتر… (همانا بر شما و کسانى که در حوزه شمایند مالک بن حارث اشتر را فرمانده کردم …)  شروع مى شود – ابن ابى الحدید پیش از شرح لغات و اصطلاحات بحت تاریخى زیر را آورده است :

فصلى در نسب اشتر و پاره اى از فضایل او

نام و نسب او مالک بن حارث بن عبد یغوث بن مسلمه بن ربیعه بن خزیمه بن سعد بن مالک بن نخع بن عمرو بن عله بن خالد بن مالک بن ادد است . مالک مردى سوار کار و دلیر و سالارى از سران و بزرگان شیعه است و سخت پایبند دوستى و یارى دادن امیر المومنین على علیه السلام بوده است و على علیه السلام پس از مرگ مالک فرموده است : خداوند مالک را رحمت فرماید. او براى من همان گونه بود که من براى پیامبر صلى الله علیه و آله بودم .
هنگامى که على علیه السلام در قنوت نماز بر پنج تن نفرین و لعنت فرمودآن پنج تن معاویه و عمروعاص و ابولاعور سلمى و حبیب بن مسلمه و بسر بن ارطاه بودند، معاویه هم بر پنج تن لعن و نفرین مى کرد و حسن و حسین ، علیهم السلام ، و عبدالله بن عباس و اشتر بودند.
روایت شده است که چون على علیه السلام پسران عمویش عباس را بر حجاز و یمن و عراق والى ساخت ، مالک اشتر گفت : پس چرا دیروز (در گذشته ) آن پیرمرد (عثمان ) را کشتیم . چون این سخن او به اطلاع على علیه السلام رسید مالک را احضار کرد و پس از مهربانى نسبت به او و عذر خواهى فرمود: آیا من حسن یا حسین یا یکى از فرزندان برادرم جعفر یا برادرم عقیل و یکى از پسرانش را ولایت داده ام ؟

من از این جهت پسران عمویم عباس را ولایت دادم که خود شنیدم او چند بار از پیامبر امیرى ولایت را مطالبه کرد، پیامبر صلى الله علیه و آله به او گفت : اى عمو، اگر تو به جستجوى امارت باشى موکل و نیازمند به حفظ آن خواهى بود و اگر آن به جستجوى تو بر آید بر آن رنجه خواهى شد.

وانگهى پسرانش را در دوره حکومت عمر و عثمان مى دیدم از اینکه پسران اسیران آزاد شده فتح مکه به حکومت مى رسند و کسى از آنان به حکومت نمى رسند دلگیرند. خواستم بدین گونه پیوند خویشاوند را رعایت کنم و آنچه را در دل دارند زایل سازم . اینک هم اگر میان همان پسران اسیران آزاد شده افرادى بهتر از پسران عباس مى شناسى بیاور. اشتر در حالى که آنچه در سینه داشت از میان رفته بود از حضور على علیه السلام بیرون رفت .
محدثان حدیثى را نقل کرده اند که دلیل است بر فضیلت بزرگى براى مالک اشتر، که خدایش رحمت کناد، و آن شهادت و گواهى قاطع پیامبر صلى الله علیه و آله بر مومن بودن اوست .این حدیث را ابوعمر بن عبدالبر در کتاب استیعاب در حرف جیم در باب جندب آورده است . 

ابو عمر نقل مى کند هنگامى که مرگ ابوذر در ربذه فرا رسید همسرش ام ذر گریست ، ابوذر گفت : چه چیز ترا به گریه واداشته است ؟ گفت : به چه سبب نگریم که تو در فلاتى از زمین مى میرى و من جامه و پارچه اى که کفن ترا کفایت کند ندارم و مرا چاره اى از کفن کردن تو نیست .

ابوذر گفت : گریه مکن و بر تو مژده باد که من خود شنیدم که رسول خدا، که درود بر او و خاندانش ‍ باد، مى فرمود: میان هیچ زن و شوى مسلمان دو یا سه فرزند نمى میرد که آنان شکیبایى ورزند و سوگ خود را در راه خدا حساب کنند و هرگز دوزخ و آتش را نبینند و سه فرزند از ما مرده اند.

همچنین از پیامبر صلى الله علیه و آله شنیدم که خطاب به گروهى که من هم میان ایشان بودم فرمود: بدون تردید یک از شما در سرزمین فلات دور افتاده اى مى میرد که گروهى از مومنان بر جنازه اش حاضر مى شوند همه آنان در شهر و دهکده و میان جماعتى در گذشته اند و هیچ تردید ندارم که آن مرد من هستم و به خدا سوگند که نه دروغ مى گویم و نه به من دروغ گفته شده است ، اینکه هم به راه بنگر.

ام ذر مى گوید: گفتم از کجا، و حال آنکه حاجیان همه رفته اند و راهها را پیموده اند. ابوذر گفت : برو و بنگر. ام ذر مى گوید: بر تپه هاى ریگى بالا مى رفتم و مى نگریستم و باز براى پرستارى کرکس مى نمودند و مرکوبهایشان را شتابان پیش من رسیدند و ایستادند و گفتند: اى کنیزک خدا ترا چه مى شود؟

گفتم : مردى از مسلمانان در حال مرگ است آیا او را کفن مى کنید؟ گفتند: او کیست ؟ گفتم : ابوذر. گفتند: صحابى رسول خدا؟ گفتم : آرى . گفتند: پدر و مادرمان فداى او باد، و شتابان خود را پیش او رساندند و کنارش در آمدند. ابوذر به آنان گفت : مژده بر شما باد که من خود از رسول خدا شنیدم خطاب به گروهى که من هم از آنان بودم ، فرمود: مردى از شما در سرزمین فلاتى مى میرد و گروهى از مومنان بر جنازه اش حاضر مى شوند. هم آنان جز من در شهر یا دهکده و میان جمعیت در گذشته اند و به خدا سوگند که دروغ نمى گویم و به من دروغ گفته نشده است و اگر خودم یا همسرم پارچه و جامه اى مى داشتیم که براى کفن من کافى مى بود، جز در پارچه خودم یا او کفن نمى شدم و اینک شما را به خدا سوگند مى دهم که هر کس از میان شما که امیر یا سالار گروه یا مامور برید یا نقیب است مرا کفن نکند.

همسر ابوذر مى گوید: میان آن جماعت هیچ کس نبود که مشمول یکى از مواردى که ابوذر گفته بود نباشد، مگر جوانى از انصار و همو بود که به ابوذر گفت : اى عموجان من ترا در همین رداى خودم و دو جامه اى در جامه دان من و بافته مادرم است کفن من ترا در همین رداى خودم و دو جامه اى که در جامه دان من و بافته مادرم است کفن خواهم کرد. ابوذر گفت : آرى تو مرا کفن و چون مرد کسانى که حاضر شده بودند او را غسل دادند و همان جوان انصارى او را کفن کرد و همراه آنان که همگى یمانى بودند او را به خاک سپردند.

ابو عمر بن عبدالبر قبل از نقل این حدیث و در آغاز بحث مى گوید: کسانى که هنگام مرگ ابوذر به طور اتفاق در ربذه حاضر شدند گروهى بودند که حجر بن ادبر و مالک بن حارث اشتر همراهشان بودند.

مى گوید (ابن ابى الحدید): حجر بن ادبر همان حجر بن عدى است که معاویه او را کشت و او از افراد بسیار بزرگ و مشهور شیعه است . مالک اشتر هم میان شیعیان معروفتر از ابوالهذیل میان معتزله است .

کتاب استیعاب را در حضور شیخ ما، عبدالوهاب بن سکینه محدث مى خواندند من هم حضور داشتم همینکه خواننده کتاب به این خبر رسید، استاد من عمر بن عبدالله بن دباس که من همراه او براى شنیدن حدیث مى رفتم ، گفت : شیعه پس از این حدیث هر چه که مى خواهد بگوید خواهد گفت و آنچه شیخ مفید و سید مرتضى گفته اند، چیزى جز برخى از معتقدات حجر بن عدى و مالک اشتر در مورد عثمان و کسان پیش از او – ابوبکر و عمر – نیست . شیخ عبدالوهاب بن سکینه به و اشاره کرد ساکت شود و او سکوت کرد.

ما آثار و مقامات مالک اشتر را در جنگ صفین ضمن مباحث گذشته آورده ایم .اشتر همان کسى است که در جنگ جمل با عبدالله بن زبیر دست به گریبان شد و مدتى همچنان که هر دو سوار بر اسبهایشان بودند، ستیز کردند و سرانجام هر دو بر زمین افتادند و عبدالله بن زبیر زیر اشتر قرار گرفت و فریاد مى کشید که من و مالک را با هم بکشید ولى از شدت درگیرى و گرد و خاک فهمیده نشد ابن زبیر چه مى گوید: (مردم مالک را به اشتر مى شناختند و از نامش آگاه نبودند.) اگر ابن زبیر مى گفت من و اشتر را بکشید بدون تردید هر دو کشته مى شدند. اشتر در این باره این اشعار را سروده است :

اى عایشه ! اگر این نبود که سه روز بود گرسنه بودم خواهر زاده ات را کشته مى یافتى . بامدادى که نیزه ها از هر سو او را فرو گرفته بود و بانگ هیاهو چون فرو ریختن دژها بود، او فراید مى کشید من و مالک را بکشید، سیرى و جوانى او موجب نجات او از چنگ من شد که من پیرمرد نسبتا ناتوان بودم .

و گفته مى شود در جنگ جمل عایشه عبدالله بن زبیر را گم کرد و از او پرسید، گفتند: آخرین بارى که او را دیدیم با اشتر گلاویز بود. عایشه گفت : واى بر اندوه بى پسر شدن اسماء.

اشتر در سال سى و نهم هجرت که از سوى على علیه السلام به حکومت مصر مى رفت ، در راه در گذشت . گفته شده است به او شربت مسمومى خورانده شد و هم گفته اند این موضوع صحیح نیست و او به مرگ طبیعى در گذشته است .

ستایش امیر المومنین على علیه السلام در این عهدنامه از مالک اشتر با همه اختصارش به جایى رسیده است که با سخن طولانى هم نمى توان به آن رسید: و به جان خودم سوگند که اشتر شایسته این مدح است ، دلیر و نیرومند و بخشنده و سالار و بردبار و فصیح و شاعر بود و نرمى و درشتى را با هم داشت . گاه خشم و درشتى درشت بود، و گاه نرمى و مدار نرمى مى کرد.

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۶ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۳۹

نامه ۱۲ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۱۲ و من وصیه له ع- وصى بها معقل بن قیس الریاحی- حین أنفذه إلى الشام فی ثلاثه آلاف مقدمه له

اتَّقِ اللَّهَ الَّذِی لَا بُدَّ لَکَ مِنْ لِقَائِهِ- وَ لَا مُنْتَهَى لَکَ دُونَهُ- وَ لَا تُقَاتِلَنَّ إِلَّا مَنْ قَاتَلَکَ- وَ سِرِ الْبَرْدَیْنِ وَ غَوِّرْ بِالنَّاسِ- وَ رَفِّهْ فِی السَّیْرِ وَ لَا تَسِرْ أَوَّلَ اللَّیْلِ- فَإِنَّ اللَّهَ جَعَلَهُ سَکَناً وَ قَدَّرَهُ مُقَاماً لَا ظَعْناً- فَأَرِحْ فِیهِ بَدَنَکَ وَ رَوِّحْ ظَهْرَکَ- فَإِذَا وَقَفْتَ حِینَ یَنْبَطِحُ السَّحَرُ- أَوْ حِینَ یَنْفَجِرُ الْفَجْرُ فَسِرْ عَلَى بَرَکَهِ اللَّهِ- فَإِذَا لَقِیتَ الْعَدُوَّ فَقِفْ مِنْ أَصْحَابِکَ وَسَطاً- وَ لَا تَدْنُ مِنَ الْقَوْمِ دُنُوَّ مَنْ یُرِیدُ أَنْ یُنْشِبَ الْحَرْبَ- وَ لَا تَبَاعَدْ عَنْهُمْ تَبَاعُدَ مَنْ یَهَابُ الْبَأْسَ- حَتَّى یَأْتِیَکَ أَمْرِی- وَ لَا یَحْمِلَنَّکُمُ شَنَآنُهُمْ عَلَى قِتَالِهِمْ- قَبْلَ دُعَائِهِمْ وَ الْإِعْذَارِ إِلَیْهِم‏

مطابق نامه۱۲ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۱۲) از وصیت آن حضرت به معقل بن قیس ریاحى هنگامى که او را با سه هزار تن به عنوان مقدمه به شام گسیل فرمود.

در این وصیت و سفارش – که با این عبارت شروع مى شود: اتق الله الذى لا بدلک من لقائه (بپرهیز از خداوندى که ترا از دیدارش گریزى نیست …)- ابن ابى الحدید نخست چند سطرى درباره معقل بن قیس نوشته است که از مردان نامدار و دلیران کوفه بوده و داراى ریاست و احترام و عمار یاسر او را همراه هرمزان براى ابلاغ خبر فتح شوشتر پیش عمر گسیل داشته است .

معقل از شیعیان و سر سپردگان على علیه السلام بوده است و آن حضرت او را به نبرد بنى ساقه فرستاده است که گروهى از ایشان را کشته و اسیر گرفته است . معقل با مستورد بن علقه از قبیله تیم الرباب هم جنگ کرد و هر یک دیگرى را کنار دجله کشت و ما خبر آن دو را در مباحث گذشته آوردیم . 

ابن ابى الحدید سپس به نقل احادیثى از پیامبر صلى الله علیه و آله در مورد چگونگى جنگ کردن و نصایحى از ابوبکر بن ابى قحانه به یزید بن ابى سفیان و عکرمه بن ابى جهل هنگامى که آنان را با سپاه به شام و عمان گسیل داشت آورده است و از کتابهاى قدیم ایران و هند نیز یکى دو شاهد ارائه داده است .

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۶ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۱۷

نامه ۱۱ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۱۱ و من وصیه له ع وصى بها جیشا بعثه إلى العدو

فَإِذَا نَزَلْتُمْ بِعَدُوٍّ أَوْ نَزَلَ بِکُمْ- فَلْیَکُنْ مُعَسْکَرُکُمْ فِی قُبُلِ الْأَشْرَافِ- أَوْ سِفَاحِ الْجِبَالِ أَوْ أَثْنَاءِ الْأَنْهَارِ- کَیْمَا یَکُونَ لَکُمْ رِدْءاً وَ دُونَکُمْ مَرَدّاً- وَ لْتَکُنْ مُقَاتَلَتُکُمْ مِنْ وَجْهٍ وَاحِدٍ أَوِ اثْنَیْنِ- وَ اجْعَلُوا لَکُمْ رُقَبَاءَ فِی صَیَاصِی الْجِبَالِ- وَ مَنَاکِبِ الْهِضَابِ- لِئَلَّا یَأْتِیَکُمُ الْعَدُوُّ مِنْ مَکَانِ مَخَافَهٍ أَوْ أَمْنٍ- وَ اعْلَمُوا أَنَّ مُقَدِّمَهَ الْقَوْمِ عُیُونُهُمْ- وَ عُیُونَ الْمُقَدِّمَهِ طَلَائِعُهُمْ وَ إِیَّاکُمْ وَ التَّفَرُّقَ- فَإِذَا نَزَلْتُمْ فَانْزِلُوا جَمِیعاً- وَ إِذَا ارْتَحَلْتُمْ فَارْتَحِلُوا جَمِیعاً- وَ إِذَا غَشِیکُمُ اللَّیْلُ فَاجْعَلُوا الرِّمَاحَ کِفَّهً- وَ لَا تَذُوقُوا النَّوْمَ إِلَّا غِرَاراً أَوْ مَضْمَضَه

مطابق نامه۱۱ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۱۱) از وصیت آن حضرت به لشکرى که آن را به سوى دشمن گسیل فرمود

در این گفتار – که با عبارت فاذا نزلتم بعدو او نزل بکم  (و چون شما کنار دشمن فرو آیید یا دشمن کنار شما فرو آید…) شروع مى شود – ابن ابى الحدید پس از شرح لغات و اصطلاحات و آوردن شواهدى از گفتار شبیب خارجى و یکى از پادشاهان موضوع مختصر زیر را که خالى از لطف و جنبه تاریخى نیست آورده است .

هنگامى که قحطبه از خراسان با سپاهى که خالد بن برمک هم از ایشان بود حرکت کرد. روزى بر پشت بام خانه اى در دهکده اى که فرود آمده بودند نشسته بودند و چاشت مى خوردند. به صحرا نگریستند و گله هاى آهو را دیدند که از صحرا آمدند و آن چنان نزدیک شدند که گویى وارد لشکرگاه گردیدند.

خالد به قحطبه گفت : اى امیر میان مردم جار بزن که اى لشکر خدا سوار شوید، که دشمن به تو نزدیک شده است و هنوز عموم سپاهیان و یاران تو از زیبن بستن و لگام نهادن آسوده نشده با پیشاهنگان سوار دشمن بر مى خورند و آنان را خواهند دید.

قحطبه ترسان از جاى خود برخاست ولى چیزى که او را بترساند ندید و گرد و خاکى مشاهده نکرد. به خالد گفت : این چه اندیشه است ؟ خالد گفت : اى امیر خود را با من سرگرم مدار و جار بزن ، مگر این گله هاى پراکنده جانواران وحشى را نمى بینى که از جایگاه خود گریخته و چندان به ما نزدیک شده اند که مى خواهند خود را میان مردم بیندازند، این دلیل آن است که از پى لشکرى گران در حرکت است . گوید: به خدا سوگند هنوز از زین و لگام بستن فارغ نشده بودند که گرد و غبار را دیدند و به سلامت ماندند و اگر چنان آماده نمى شدند، همه لشکر درمانده مى شد.

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۶ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۳۱

نامه ۱۰ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۱۰ و من کتاب له ع إلى معاویه أیضا

وَ کَیْفَ أَنْتَ صَانِعٌ- إِذَا تَکَشَّفَتْ عَنْکَ جَلَابِیبُ مَا أَنْتَ فِیهِ- مِنْ دُنْیَا قَدْ تَبَهَّجَتْ بِزِینَتِهَا وَ خَدَعَتْ بِلَذَّتِهَا- دَعَتْکَ فَأَجَبْتَهَا وَ قَادَتْکَ فَاتَّبَعْتَهَا- وَ أَمَرَتْکَ فَأَطَعْتَهَا- وَ إِنَّهُ یُوشِکُ أَنْ یَقِفَکَ وَاقِفٌ عَلَى مَا لَا یُنْجِیکَ مِنْهُ مُنْجٍ- فَاقْعَسْ عَنْ هَذَا الْأَمْرِ- وَ خُذْ أُهْبَهَ الْحِسَابِ وَ شَمِّرْ لِمَا قَدْ نَزَلَ بِکَ- وَ لَا تُمَکِّنِ الْغُوَاهَ مِنْ سَمْعِکَ- وَ إِلَّا تَفْعَلْ أُعْلِمْکَ مَا أَغْفَلْتَ مِنْ نَفْسِکَ- فَإِنَّکَ مُتْرَفٌ قَدْ أَخَذَ الشَّیْطَانُ مِنْکَ مَأْخَذَهُ- وَ بَلَغَ فِیکَ أَمَلَهُ وَ جَرَى مِنْکَ مَجْرَى الرُّوحِ وَ الدَّمِ- وَ مَتَى کُنْتُمْ یَا مُعَاوِیَهُ سَاسَهَ الرَّعِیَّهِ- وَ وُلَاهَ أَمْرِ الْأُمَّهِ- بِغَیْرِ قَدَمٍ سَابِقٍ وَ لَا شَرَفٍ بَاسِقٍ- وَ نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ لُزُومِ سَوَابِقِ الشَّقَاءِ- وَ أُحَذِّرُکَ أَنْ تَکُونَ مُتَمَادِیاً فِی غِرَّهِ الْأُمْنِیِّهِ- مُخْتَلِفَ الْعَلَانِیَهِ وَ السَّرِیرَهِ- وَ قَدْ دَعَوْتَ إِلَى الْحَرْبِ فَدَعِ النَّاسَ جَانِباً- وَ اخْرُجْ إِلَیَّ وَ أَعْفِ الْفَرِیقَیْنِ مِنَ الْقِتَالِ- لِتَعْلَمَ أَیُّنَا الْمَرِینُ عَلَى قَلْبِهِ وَ الْمُغَطَّى عَلَى بَصَرِهِ- فَأَنَا أَبُو حَسَنٍ- قَاتِلُ جَدِّکَ وَ أَخِیکَ وَ خَالِکَ شَدْخاً یَوْمَ بَدْرٍ- وَ ذَلِکَ السَّیْفُ مَعِی- وَ بِذَلِکَ الْقَلْبِ أَلْقَى عَدُوِّی- مَا اسْتَبْدَلْتُ دِیناً وَ لَا اسْتَحْدَثْتُ نَبِیّاً- وَ إِنِّی لَعَلَى الْمِنْهَاجِ الَّذِی تَرَکْتُمُوهُ طَائِعِینَ- وَ دَخَلْتُمْ فِیهِ مُکْرَهِینَ- وَ زَعَمْتَ أَنَّکَ جِئْتَ ثَائِراً بِدَمِ عُثْمَانَ- وَ لَقَدْ عَلِمْتَ حَیْثُ وَقَعَ دَمُ عُثْمَانَ- فَاطْلُبْهُ‏ مِنْ هُنَاکَ إِنْ کُنْتَ طَالِباً- فَکَأَنِّی قَدْ رَأَیْتُکَ تَضِجُّ مِنَ الْحَرْبِ- إِذَا عَضَّتْکَ ضَجِیجَ الْجِمَالِ بِالْأَثْقَالِ- وَ کَأَنِّی بِجَمَاعَتِکَ تَدْعُونِی جَزَعاً مِنَ الضَّرْبِ الْمُتَتَابِعِ- وَ الْقَضَاءِ الْوَاقِعِ وَ مَصَارِعَ بَعْدَ مَصَارِعَ إِلَى کِتَابِ اللَّهِ- وَ هِیَ کَافِرَهٌ جَاحِدَهٌ أَوْ مُبَایِعَهٌ حَائِدَه

مطابق نامه۱ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۱۰) نامه آن حضرت به معاویه

در این نامه – که با عبارت و کیف انت صانع اذا تکشفت عنک جلابیب ما انت فیه من دنیا قد تبهجت بزینتها و خدعت بلذتها … (و چه خواهى کرد آنگاه که این جامه هاى این جهانى که در آن هستى و خود را با زیور خود آراسته و با خوشى خویش فریبا ساخته است ، از تو برداشته شود…) شروع مى شود – ابن ابى الحدید، پس از توضیح درباره لغات و اصطلاحات و اشاره به اینکه این نامه در پاسخ نامه اى از معاویه نوشته شده است که ابن ابى الحدید آن را در کتاب ابوالعباس یعقوب بن احمد صیمرى دیده است و اینکه به نامه دیگرى هم از على علیه السلام به معاویه که متضمن همین معانى است دست یافته است ، بحث تاریخى مختصرى آورده که چنین است :
از نقیب ابوزید پرسیدم که آیا معاویه همراه مشرکان در جنگ بدر شرکت داشته است ؟ گفت : آرى ، سه تن از پسران ابوسفیان در جنگ بدر شرکت کردند که حنظله و عمرو و معاویه اند. یکى از ایشان کشته و دیگرى اسیر شد و معاویه از معرکه پیاده گریخت و چون به مکه رسید پاها و ساقهایش ‍ متورم شده بود و دو ماه خویشتن را مداوا کرد تا بهبود یافت .

نقیب ابو زید گفت : در این موضوع که على علیه السلام حنظله را کشته و برادرش عمرو را اسیر کرده است هیچ کس اختلاف نکرده است . وانگهى کسانى که بسیار بزرگتر و مهم تر از آن دو برادرشان – معاویه – بودند، از بدر پیاده گریختند که از جمله ایشان عمرو بن عبدود سوار کار جنگ احزاب است که در بدر شرکت داشت و با آنکه پیرمردى بود پیاده گریخت و او را در حالى که زخمى شده بود از معرکه بیرون برده بودند و هنگامى که به مکه رسید مشرف بر مرگ بود. او در جنگ احد شرکت نکرد و چون بهبود یافت ، در جنگ خندق شرکت کرد و کشنده دلیران او را کشت و همان کسى که روز جنگ بدر عمرو بن عبدود از چنگ او گریخته بود، در جنگ خندق او را به چنگ آورد.

نقیب ، که خدایش رحمت کناد، سپس به من گفت : آیا سخن طنز و لطیف اعمش را نشنیده اى ؟ گفتم : نمى دانم چه چیز را در نظر دارى . گفت : مردى از اعمش پرسید آیا معاویه از اهل بدر است ؟ و آن مرد در آن باره با یکى از دوستان خود مناظره مى کرد، اعمش گفت : آرى ولى همراه مشرکان و از آن طرف شرکت کرده بود.

ابن ابى الحدید سپس خطبه را به روایت نصر بن مزاحم در کتاب وقعه صفین آورده است و پاسخ معاویه را هم از همان کتاب نقل کرده است .

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۶ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۳۴