خطبه ۳ شرح ابن ابی الحدید معروف به شقشقیه(با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

و من خطبه له و هی المعروفه بالشقشقیه

أَمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ تَقَمَّصَهَا ابْنُ أَبِی قُحَافَهَ وَ إِنَّهُ لَیَعْلَمُ أَنْ مَحَلِّی مِنْهَا مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحَى
یَنْحَدِرُ عَنِّی السَّیْلُ وَ لَا یَرْقَى إِلَیَّ الطَّیْرُ
فَسَدَلْتُ دُونَهَا ثَوْباً وَ طَوَیْتُ عَنْهَا کَشْحاً
وَ طَفِقْتُ أَرْتَئِی بَیْنَ أَنْ أَصُولَ بِیَدٍ جَذَّاءَ أَوْ أَصْبِرَ عَلَى طَخْیَهٍ عَمْیَاءَ
یَهْرَمُ فِیهَا الْکَبِیرُ وَ یَشِیبُ فِیهَا الصَّغِیرُ وَ یَکْدَحُ فِیهَا مُؤْمِنٌ حَتَّى یَلْقَى رَبَّهُ
فَرَأَیْتُ أَنَّ الصَّبْرَ عَلَى هَاتَا أَحْجَى
فَصَبَرْتُ وَ فِی الْعَیْنِ قَذًى وَ فِی الْحَلْقِ شَجًا
أَرَى تُرَاثِی نَهْباً

حَتَّى مَضَى الْأَوَّلُ لِسَبِیلِهِ فَأَدْلَى بِهَا إِلَى ابْنِ الْخَطَّابِ بَعْدَهُ

شَتَّانَ مَا یَوْمِی عَلَى کُورِهَا وَ یَوْمُ حَیَّانَ أَخِی جَابِرِ
فَیَا عَجَباً بَیْنَا هُوَ یَسْتَقِیلُهَا فِی حَیَاتِهِ إِذْ عَقَدَهَا لِآخَرَ بَعْدَ وَفَاتِهِ
لَشَدَّ مَا تَشَطَّرَا ضَرْعَیْهَا
فَصَیَّرَهَا فِی حَوْزَهٍ خَشْنَاءَ یَغْلُظُ کَلْمُهَا وَ یَخْشُنُ مَسُّهَا وَ یَکْثُرُ الْعِثَارُ فِیهَا وَ الِاعْتِذَارُ مِنْهَا
فَصَاحِبُهَا کَرَاکِبِ الصَّعْبَهِ إِنْ أَشْنَقَ لَهَا خَرَمَ وَ إِنْ أَسْلَسَ لَهَا تَقَحَّمَ
فَمُنِیَ النَّاسُ لَعَمْرُ اللَّهِ بِخَبْطٍ وَ شِمَاسٍ وَ تَلَوُّنٍ وَ اعْتِرَاضٍ
فَصَبَرْتُ عَلَى طُولِ الْمُدَّهِ وَ شِدَّهِ الْمِحْنَهِ

حَتَّى إِذَا مَضَى لِسَبِیلِهِ جَعَلَهَا فِی سِتَّهٍ زَعَمَ أَنِّی أَحَدُهُمْ
فَیَا لَلَّهِ وَ لِلشُّورَى مَتَى اعْتَرَضَ الرَّیْبُ فِیَّ مَعَ الْأَوَّلِ مِنْهُمْ حَتَّى صِرْتُ أَقْرَنُ إِلَى هَذِهِ النَّظَائِرِ
لَکِنِّی أَسْفَفْتُ إِذْ أَسَفُّوا وَ طِرْتُ إِذْ طَارُوا
فَصَغَا رَجُلٌ مِنْهُمْ لِضِغْنِهِ وَ مَالَ الْآخَرُ لِصِهْرِهِ مَعَ هَنٍ وَ هَنٍ

إِلَى أَنْ قَامَ ثَالِثُ الْقَوْمِ نَافِجاً حِضْنَیْهِ بَیْنَ نَثِیلِهِ وَ مُعْتَلَفِهِ
وَ قَامَ مَعَهُ بَنُو أَبِیهِ یَخْضَمُونَ مَالَ اللَّهِ خَضْمَ الْإِبِلِ نِبْتَهَ الرَّبِیعِ
إِلَى أَنِ انْتَکَثَ فَتْلُهُ وَ أَجْهَزَ عَلَیْهِ عَمَلُهُ وَ کَبَتْ بِهِ بِطْنَتُهُ

فَمَا رَاعَنِی إِلَّا وَ النَّاسُ إِلَیَّ کَعُرْفِ الضَّبُعِ یَنْثَالُونَ عَلَیَّ مِنْ کُلِّ جَانِبٍ
حَتَّى لَقَدْ وُطِئَ الْحَسَنَانِ وَ شُقَّ عِطْفَایَ
مُجْتَمِعِینَ حَوْلِی کَرَبِیضَهِ الْغَنَمِ
فَلَمَّا نَهَضْتُ بِالْأَمْرِ نَکَثَتْ طَائِفَهٌ وَ مَرَقَتْ أُخْرَى وَ فَسَقَ آخَرُونَ
کَأَنَّهُمْ لَمْ یَسْمَعُوا کَلَامَ اللَّهِ حَیْثُ یَقُولُ تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَهُ نَجْعَلُها لِلَّذِینَ لا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَهُ لِلْمُتَّقِینَ‏
بَلَى وَ اللَّهِ لَقَدْ سَمِعُوهَا وَ وَعَوْهَا وَ لَکِنَّهُمْ حَلِیَتِ الدُّنْیَا فِی أَعْیُنِهِمْ وَ رَاقَهُمْ زِبْرِجُهَا

أَمَا وَ الَّذِی فَلَقَ الْحَبَّهَ وَ بَرَأَ النَّسَمَهَ لَوْ لَا حُضُورُ الْحَاضِرِ وَ قِیَامُ الْحُجَّهِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ وَ مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعُلَمَاءِ أَلَّا یُقَارُّوا عَلَى کِظَّهِ ظَالِمٍ وَ لَا سَغَبِ مَظْلُومٍ لَأَلْقَیْتُ حَبْلَهَا عَلَى غَارِبِهَا وَ لَسَقَیْتُ آخِرَهَا بِکَأْسِ أَوَّلِهَا وَ لَأَلْفَیْتُمْ دُنْیَاکُمْ هَذِهِ أَزْهَدَ عِنْدِی مِنْ عَفْطَهِ عَنْزٍ

قَالُوا وَ قَامَ إِلَیْهِ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ السَّوَادِ عِنْدَ بُلُوغِهِ إِلَى هَذَا الْمَوْضِعِ مِنْ خُطْبَتِهِ فَنَاوَلَهُ کِتَاباً فَأَقْبَلَ یَنْظُرُ فِیهِ فَلَمَّا فَرَغَ مِنْ قِرَاءَتِهِ قَالَ لَهُ ابْنُ عَبَّاسٍ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمَا یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ لَوِ اطَّرَدَتْ مَقَالَتُکَ مِنْ حَیْثُ أَفْضَیْتَ فَقَالَ هَیْهَاتَ یَا ابْنَ عَبَّاسٍ تِلْکَ شِقْشِقَهٌ هَدَرَتْ ثُمَّ قَرَّتْ
قَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ فَوَاللَّهِ مَا أَسَفْتُ عَلَى کَلَامٍ قَطُّ کَأَسَفِی عَلَى هَذَا الْکَلَامِ أَلَّا یَکُونَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ بَلَغَ مِنْهُ حَیْثُ أَرَادَ

قوله ( علیه‏السلام ) فی هذه الخطبه کراکب الصعبه إن أشنق لها خرم و إن أسلس لها تقحم یرید أنه إذا شدد علیها فی جذب الزمام و هی تنازعه رأسها خرم أنفها و إن أرخى لها شیئا مع صعوبتها تقحمت به فلم یملکها یقال أشنق الناقه إذا جذب رأسها بالزمام فرفعه و شنقها أیضا ذکر ذلک ابن السکیت فی إصلاح المنطق و إنما قال ( علیه‏السلام ) أشنق لها و لم یقل أشنقها لأنه جعله فی مقابله قوله أسلس لها فکأنه قال إن رفع لها رأسها بالزمام یعنی أمسکه علیها
و فی الحدیث أن رسول الله ( صلى‏الله‏علیه‏وسلم ) خطب على ناقه و قد شنق لها فهی تقصع بجرتها و من الشاهد على أن أشنق بمعنى شنق قول عدی بن زید العبادی‏
ساءها ما لها تبین فی الأیدی و إشناقها إلى الأعناق‏

خطبه (۳)

این خطبه به خطبه شقشقیه معروف است [مطالب تاریخى که ابن ابى الحدید ضمن شرح این خطبه آورده است به این شرح است‏]:

نسب ابو بکر و مختصرى از اخبار پدرش

ابو بکر پسر ابو قحافه است، نام قدیمى او عبد الکعبه بوده و پیامبر (ص) او را عبد الله نامیدند. در مورد کلمه «عتیق» که از نامهاى ابو بکر است، اختلاف کرده‏اند. گفته شده است که عتیق نام ابو بکر در روزگار جاهلى بوده، و هم گفته شده است که پیامبر (ص) او را به این نام نامیده ‏اند.

نام اصلى ابو قحافه عثمان و نسب او چنین است: عثمان بن عامر بن عمرو بن- کعب بن سعد بن تیم بن مره بن کعب بن لوى بن غالب. مادر ابو قحافه دختر عموى پدرش بوده و نامش ام الخیر و دختر صخر بن عمرو بن کعب بن سعد است.
ابو قحافه روز فتح مکه مسلمان شد. پسرش ابو بکر، او را که پیرى فرتوت و موهاى سرش همگى چون پنبه سپید بود. به حضور پیامبر (ص) آورد، و چون مسلمان شد پیامبر (ص) فرمودند: موهایش را رنگ و خضاب کنید.

پسرش ابو بکر در حالى که ابو قحافه زنده و خانه نشین بود و کور شده و از حرکت باز مانده بود خلیفه شد. ابو قحافه همینکه هیاهوى مردم را شنید پرسید: چه خبر است گفتند: پسرت عهده‏دار خلافت شد. گفت: مگر خاندان عبد مناف به این کار راضى شده‏اند گفتند: آرى. گفت: پروردگارا براى آنچه که تو عطا فرمایى مانعى نخواهد بود و آنچه را تو مانع آن شوى عطا کننده‏یى براى آن نیست.
هیچکس در حالى که پدرش زنده بوده است به خلافت نرسیده است، مگرابو بکر و الطائع لله که نامش عبد الکریم و کنیه‏اش ابو بکر است. طائع در حالى به خلافت رسید که پدرش زنده بود و خود را از خلافت خلع کرد و آن را به پسر خویش وا گذاشت. منصور دوانیقى به مسخره و نیشخند، عبد الله بن حسن بن حسن را ابو قحافه نام گذاشته بود، زیرا در حالى که زنده بود پسرش محمد مدعى خلافت شد.

ابو بکر هنگامى که در گذشت ابو قحافه هنوز زنده بود و چون هیاهو را شنید پرسید: چه خبر است گفتند: پسرت درگذشت. گفت: سوگى بزرگ است. ابو قحافه به روزگار خلافت عمر، در سال چهاردهم هجرت، در نود و هفت سالگى درگذشت و آن سالى است که نوفل بن حارث بن عبد المطلب بن هاشم هم در همان سال درگذشت.

اگر گفته شود عقیده خود را در مورد این سخن و شکایت امیر المومنین على (ع) براى ما روشن سازید، آیا این سخن على (ع) دلیل بر نسبت دادن آن قوم به ستم و غصب خلافت نیست و شما در این باره چه مى‏گویید اگر این موضوع را قبول کنید و آنان را ظالم و غاصب بدانید، به آنان طعن زده‏اید و اگر آنرا درباره ایشان قبول ندارید، در مورد کسى که این سخن را گفته است طعن زده‏ اید.
در پاسخ این پرسش گفته مى‏شود شیعیان امامیه این کلمات را بر ظواهر آن حمل و معنى مى‏کنند و معتقدند که آرى پیامبر (ص) درباره خلافت امیر المومنین على (ع) نص صریح فرموده است و حق او غصب شده است.

ولى یاران معتزلى ما که رحمت خداوند بر ایشان باد حق دارند چنین بگویند که چون امیر المومنین على (ع) افضل و احق به خلافت بوده و براى خلافت از او به کسى عدول کرده ‏اند که از لحاظ فضل و علم و جهاد با او برابر نبوده است و در سرورى و شرف به او نمى‏رسیده است، اطلاق اینگونه کلمات، عادى است، هر چند افرادى که پیش از او به خلافت رسیده ‏اند پرهیزگار و عادل باشند و بیعت با آنان بیعت صحیح بوده باشد. مگر نمى‏ بینى ممکن است در شهرى دو فقیه باشند که یکى از دیگرى به مراتب داناتر باشد و حاکم شهر، آن یکى را که داراى علم کمترى است قاضى شهر قرار دهد و در این حال آن که داناتر است، افسرده مى ‏شود و گاه لب به شکایت مى‏ گشاید و این موضوع دلیل بر آن نیست که قاضى را مورد طعن و تفسیق قرار داده باشد یا حکم به ناصالح بودن و عدم شایستگى او کرده باشد، بلکه شکایت از کنار گذاشتن کسى است که شایسته‏تر و سزاوارتر بوده است و این موضوعى است که در طبع آدمى سرشته است و چیزى فطرى و غریزى است. و یاران معتزلى ما چون نسبت به اصحاب پیامبر (ص) حسن ظن دارند و هر کارى را که از ایشان سرزده است بر وجه صواب و صحت حمل مى‏ کنند، مى‏ گویند آنان مصلحت اسلام را در نظر گرفتند و از بروز فتنه‏ یى ترسیدند که نه تنها ممکن بود اصل خلافت را متزلزل کند، بلکه امکان داشت که اصل دین و نبوت را نیز متزلزل سازد، و به همین منظور از آن کس که افضل و اشرف و سزاوارتر بود عدول کردند و عقد خلافت را براى شخص فاضل دیگرى منعقد ساختند، و به این سبب است که اینگونه کلمات را که از شخصى صادر شده است که در مورد او اعتقاد به جلالت و منزلتى نزدیک به منزلت پیامبر دارند تأویل کرده و مى‏ گویند این کلمات براى بیان افسردگى است که چرا مردم از آنکه سزاوارتر و شایسته‏ تر بوده است عدول کرده ‏اند.

و این موضوع نزدیک و نظیر چیزى است که شیعیان و امامیه در تفسیر این آیه که خداوند مى‏فرماید: « وَ عَصى‏ آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى‏» بیان کرده و گفته ‏اند: منظور از عصیان در این آیه «ترک اولى» است و امر خداوند در مورد نخوردن از میوه آن درخت، امر مستحبى بوده و نه وجوبى و چون آدم (ع) آنرا انجام داده است ترک اولى کرده است و به همین اعتبار از او به عاصى نام برده شده است. همچنین کلمه «غوى» را به معنى گمراهى و ضلالت تعبیر نمى‏کنند، بلکه به معنى ناکامى و ناامیدى مى‏ گیرند، ومعلوم است که تأویل شکایت امیر المومنین على (ع) به صدور ترک اولى از سوى خلفاى پیش از او بهتر از این است که گفتار خداوند را در مورد آدم (ع) بر ترک اولى حمل کنیم…

بیمارى رسول خدا و فرمانده ساختن اسامه بن زید بر لشکر

هنگامى که پیامبر (ص) به مرضى که منجر به رحلت آن حضرت شد بیمار گشت، اسامه بن زید به حارثه را فرا خواند و به او فرمود: به سرزمینى که پدرت در آن کشته شده است برو و بر آنان بتاز و من ترا به این لشکر فرماندهى دادم و اگر خداوند ترا بر دشمن غلبه و پیروزى داد توقف خود را آنجا کوتاه قرار بده، و پیشاپیش، جاسوسان و پیشاهنگانى گسیل دار. هیچیک از سران و بزرگان مهاجر و انصار باقى نماند مگر آنکه موظف بود همراه آن لشکر باشد و عمر و ابو بکر هم از جمله ایشان بودند. گروهى در این باره اعتراض کردند و گفتند: نوجوانى چون اسامه بر همه بزرگان مهاجر و انصار به فرماندهى گماشته مى‏ شود پیامبر (ص) چون این سخن را شنید خشمگین بیرون آمد و در حالى که بر سر خود دستارى بسته و قطیفه‏یى بر دوش افکنده بود بر منبر رفت و چنین فرمود: «اى مردم این سخن و اعتراض چیست که از قول برخى از شما در مورد اینکه اسامه را به امیرى لشگر گماشته‏ام براى من نقل کرده‏اند اینک اگر در این باره اعتراض مى‏کنید پیش از این هم در مورد اینکه پدرش را به امیرى لشکر گماشتم اعتراض کردید و به خدا سوگند مى‏خورم که زید، شایسته و سزاوار براى فرماندهى بود و پسرش هم پس از او شایسته براى آن کار است و آن هر دو از اشخاص محبوب در نظر من هستند. اینک براى اسامه خیرخواه باشید که او از نیکان و گزیدگان شماست.»

پیامبر (ص) از منبر فرود آمد و به حجره خویش رفت و مسلمانان براى بدرود گفتن به حضور ایشان مى‏ آمدند و چون بدرود مى‏ گفتند به قرارگاه لشکر اسامه که در جرف بود مى‏ رفتند.

بیمارى پیامبر (ص) سنگین و حال آن حضرت سخت شد. برخى از همسران پیامبر به اسامه و برخى از کسانى که با او بودند پیام فرستاند و موضوع را به اطلاع آنان رساندند. اسامه از قرارگاه خویش برگشت و به حضور پیامبر (ص) آمد.
در آن روز پیامبر بدحال و در ضعف مفرط بود و همان روزى بود که بر لبها و دهان ایشان لدود مالیده بودند. اسامه بر بالین پیامبر (ص) ایستاد و سرفرود آورد و رسول خدا را بوسید. پیامبر سکوت کرده و سخنى نمى‏ فرمود، ولى دستهاى خویش را بر آسمان افراشت و سپس بر شانه‏هاى اسامه نهاد، گویى براى او دعا مى‏فرمود و سپس اشاره کرد که اسامه به قرارگاه خویش برگردد و به کارى که او را فرستاده است روى آورد. اسامه به قرارگاه خویش بازگشت ولى همسران پیامبر (ص) باز کسى پیش اسامه فرستادند که به مدینه بیاید و پیام دادند که پیامبر بهبودى پیدا کرده است. اسامه از قرارگاه خویش برگشت. آن روز دوشنبه دوازدهم ربیع الاول بود.

اسامه چون آمد، پیامبر (ص) را بیدار و به حال عادى دید و پیامبر (ص) به او فرمان دادند برود و هر چه زودتر حرکت کند و فرمودند: فردا صبح زود در پناه برکت خدا حرکت کن و پیامبر (ص) مکرر در مکرر فرمودند: این لشکر اسامه را هر چه زودتر روانه کنید، و همچنان این سخن را تکرار مى‏فرمود. اسامه با پیامبر (ص) وداع کرد و از مدینه بیرون رفت و ابو بکر و عمر هم با او بودند، و چون خواست سوار شود و حرکت کند فرستاده ام ایمن پیش او آمد و گفت پیامبر (ص) در حال مرگ است.

اسامه همراه ابو بکر و عمر و ابو عبیده برگشت و هنگام ظهر همان روز، که دوشنبه دوازدهم ربیع الاول بود، کنار خانه پیامبر رسیدند و در این هنگام رسول خدا (ص) درگذشته بود. رایت سپاه که پیچیده بود در دست بریده بن حصیب بود و آنرا کناردر خانه رسول خدا (ص) نهاد. در این حال على علیه السلام و برخى از بنى‏ هاشم سرگرم تجهیز و فراهم آوردن مقدمات غسل جسد مطهر بودند. عباس که در خانه همراه على (ع) بود گفت: اى على دست فرا آر تا با تو بیعت کنم و مردم بگویند عموى پیامبر با پسر عمویش بیعت کرد و حتى دو تن هم در مورد تو و با تو اختلاف و ستیز نکنند. على (ع) گفت: عمو جان مگر کسى جز من در خلافت میل مى‏کند عباس گفت: به زودى خواهى دانست. چیزى نگذشت که اخبارى به آن دو رسید که انصار سعد بن عباده را نشانده‏اند تا با او بیعت کنند و عمر هم ابو بکر را آورده و با او بیعت کرده است و انصار هم بر آن بیعت پیشى گرفته‏اند. على (ع) از کوتاهى خود در این مورد پشیمان شد و عباس این شعر درید را براى او خواند: «من در منعرج اللوى فرمان خود را به ایشان دادم ولى آنان نصیحت مرا تا چاشتگاه فردا در نیافتند.» شیعیان چنین مى‏پندارند که پیامبر (ص) مرگ خود را مى‏دانست و به همین سبب ابو بکر و عمر را همراه لشکر اسامه گسیل فرمود تا مدینه از ایشان خالى باشد و کار خلافت على (ع) صورت پذیرد و کسانى که در مدینه باقى مانده‏اند با آرامش و خاطر آسوده با او بیعت کنند و بدیهى است که در آن صورت چون خبر رحلت و بیعت مردم با على (ع) به اطلاع ایشان مى‏رسید بسیار بعید بود که در آن باره مخالفت و ستیز کنند، زیرا اعراب در آن صورت، بیعت على (ع) را انجام شده مى‏دانستند و به آن پایبند بودند و براى شکستن آن بیعت نیاز به جنگهاى سخت بود، ولى آنچه پیامبر (ص) مى‏خواست صورت نگرفت و اسامه عمدا چند روز آن لشکر را معطل کرد و با همه اصرار و پافشارى رسول خدا در مورد حرکت، از آن کار خوددارى کرد تا آن حضرت، که درود خدا بر او و خاندانش باد، رحلت فرمود و ابو بکر و عمر در مدینه بودند و از على (ع) در بیعت گرفتن از مردم پیشى گرفتند و چنان شد که شد.

به نظر من [ابن ابى الحدید] این اعتراض وارد نیست زیرا اگر پیامبر (ص) از مرگ خود آگاه بوده است این را هم مى‏دانسته که ابو بکر خلیفه خواهد شد و طبیعى‏ است از آنچه مى‏دانسته، پرهیزى نمى‏فرموده است، ولى در صورتى که فرض کنیم پیامبر (ص) احتمال مرگ خود را مى‏داده‏اند و به حقیقت از تاریخ قطعى آن آگاه نبوده‏اند و این را هم گمان مى‏کرده است که ابو بکر و عمر از بیعت با پسر عمویش خوددارى خواهند کرد و از وقوع چنین کارى بیم داشته ولى به واقع از آن آگاه نبوده است، درست است که چنین تصورى پیش آید، و نظیر آن است که یکى از ما دو پسر دارد و مى‏ترسد که پس از مرگش یکى از آن دو بر همه اموالش دست یابد و با زور آنرا تصرف کند و به برادر خود چیزى از حق او را نپردازد، طبیعى است در آن بیمارى که بیم مرگ داشته باشد به پسرى که از سوى او بیم دارد دستور به مسافرت دهد و او را براى بازرگانى به شهرى دور گسیل دارد و این کار را وسیله قرار دهد که از چیرگى و ستم او بر برادر دیگرش جلوگیرى شود.

فرمان ابو بکر در مورد خلافت عمر بن خطاب

کنیه معروف عمر ابو حفص و لقبش فاروق است. پدرش خطاب بن نفیل بن- عبد العزى بن ریاح بن عبد الله بن قرط بن رزاح بن عدى بن کعب بن لوى بن غالب است و مادرش حنتمه دختر هاشم بن مغیره بن عبد الله بن عمر بن مخزوم است.

چون ابو بکر، محتضر شد به دبیر و نویسنده گفت بنویس: این وصیت و سفارش عبد الله بن عثمان است که در پایان اقامت خویش در دنیا و آغاز ورود خود به آخرت و در ساعتى که در آن شخص تبهکار نیکى مى‏ کند و شخص کافر هم به ناچار تسلیم مى‏ شود. در این هنگام ابو بکر مدهوش شد و نویسنده نام عمر بن خطاب را در آن نوشت. ابو بکر به هوش آمد و به نویسنده گفت: آنچه نوشته‏اى بخوان. او آنرا خواند و نام عمر را به زبان آورد. ابو بکر گفت: از کجا براى تو معلوم شد که باید نام عمر را بنویسى گفت: مى‏ دانستم که از او در نمى‏ گذرى. ابو بکر گفت نیکو کردى و سپس به او گفت: این نامه را تمام کن. نویسنده گفت: چه چیزى بنویسم گفت: بنویس ابو بکر این وصیت را در حالى که رأى و اندیشه خود را به کار گرفته املاء مى‏ کند

و او چنین دید که سرانجام این کار خلافت اصلاح و روبراه نمى‏شود مگر به همانگونه که آغاز آن اصلاح شد و کار خلافت را کسى نمى‏تواند بر دوش کشد مگر آنکه از همه اعراب برتر و خود دارتر باشد، به هنگام سختى از همگان سخت کوش‏تر و به هنگام نرمى از همگان نرم‏تر و به اندیشه خردمندان داناتر باشد. به چیزى که براى او بى‏معنى است مشغول و سرگرم نشود و در مورد چیزى که هنوز به او نرسیده اندوهگین نگردد و از آموختن علم، آزرم نکند و برابر امور آنى و ناگهانى سرگردان نشود. بر همه کارها توانا باشد، از حد هیچ چیز نه تجاوز کند و نه قصور، و مراقب آنچه ممکن است پیش آید باشد و از آن حذر کند.

چون ابو بکر از نوشتن این نامه آسوده شد، گروهى از صحابه، از جمله طلحه پیش او آمدند. طلحه گفت: اى ابو بکر فردا پاسخ خداى خود را چه مى‏دهى و حال آنکه مردى سختگیر و تندخو را بر ما حاکم ساختى که جانها از او پراکنده و دلها رمیده مى‏شود ابو بکر که دراز کشیده بود گفت مرا تکیه دهید و چون او را تکیه دادند و نشاندند به طلحه گفت: آیا مرا از سؤال کردن خداوند بیم مى‏دهى چون فردا خداوند در این باره از من بپرسد، خواهم گفت: بهترین بنده‏ات را بر ایشان گماشتم.

و گفته شده است زیرک‏ترین مردم از لحاظ گزینش افراد این سه تن هستند: نخست عزیز مصر در این سخن خود که به همسرش درباره یوسف (ع) گفت: «و آن کس که او را خریده بود به زن خویش گفت او را گرامى بدار، شاید بهره‏یى به ما رساند یا او را به فرزندى بر گیریم.» دوم. دختر شعیب (ع) که در مورد موسى (ع) به پدر خویش چنین گفت: «اى پدر او را مزدور و اجیر بگیر که نیرومند و امین است»، و سوم ابو بکر در مورد انتخاب عمر به جانشینى.

بسیارى از مردم روایت کرده ‏اند که چون مرگ ابو بکر فرا رسید، عبد الرحمان- بن عوف را فرا خواند و گفت: نظر خودت را درباره عمر به من بگو. گفت: او بهتر از آن است که تو مى‏پندارى، ولى در او نوعى تندى و درشت خویى است. ابو بکر گفت: این بدان سبب است که در من نرمى و ملایمت مى ‏بیند و چون خلافت به او رسد بسیارى از این تندى خود را رها خواهد کرد. من او را آزموده و مواظب بوده‏ام.
هر گاه من بر کسى خشم مى‏گیرم، او به من پیشنهاد مى ‏کند از او راضى شوم و هر گاه نسبت به کسى بى‏ مورد نرمى و مدارا مى‏ کنم، مرا به شدت و تندى بر او وا مى‏ دارد.

ابو بکر سپس عثمان را فرا خواند و گفت: عقیده‏ات را درباره عمر بگو. گفت: باطن او از ظاهرش بهتر است و میان ما کسى چون او نیست. ابو بکر به آن دو گفت: از آنچه به شما گفتم سخنى مگویید. و سپس به عثمان گفت: اگر عمر را انتخاب نمى- کردم کس دیگرى جز ترا بر نمى‏گزیدم و براى تو بهتر است که عهده‏دار کارى از امور مردم نباشى و دوست مى‏داشتم که من هم از امور شما بر کنار بودم و در زمره کسانى از شما بودم که در گذشته‏اند. و طلحه بن عبید الله پیش ابو بکر آمد و گفت: اى خلیفه رسول خدا به من خبر رسیده است که عمر را به خلافت بر مردم برگزیده‏اى و مى‏بینى اینک که تو با او هستى مردم از او چه مى‏بینند و چگونه خواهد بود وقتى که تنها بماند و تو فردا با خداى خود ملاقات خواهى کرد و از تو درباره رعیت تو خواهد پرسید. ابو بکر گفت مرا بنشانید، سپس به طلحه گفت: مرا از سوال کردن خداوند بیم مى‏دهى چون خداى خود را دیدار کنم و در این باره بپرسد خواهم گفت: بهترین خلق ترا بر ایشان خلیفه ساختم. طلحه گفت: اى خلیفه رسول خدا آیا عمر بهترین مردم است خشم ابو بکر بیشتر شد و گفت: آرى، به خدا سوگند او بهترین و تو بدترین مردمى. به خدا سوگند اگر ترا خلیفه مى‏ساختم گردن فرازى مى‏کردى خود را بیش از اندازه بزرگ و رفیع مى‏پنداشتى تا آنکه خداوند آنرا پست و زبون فرماید. چشم خود را مالیده و مى‏خواهى مرا در دین خودم مفتون سازى و رأى و تصمیم مرا سست سازى برخیز که خداوند پاهایت را استوار ندارد به خدا سوگند اگر به اندازه دوشیدن یک ماده شتر زنده بمانم و به من خبر برسد که چشم به خلافت دوخته‏اى یا از عمر به بدى یاد مى‏کنى، ترا به شوره‏زارهاى ناحیه قنه تبعید خواهم کرد، همانجا که بودید، و هرگز سیراب نخواهید شد و هر چه در جستجوى علفزار باشد سیر نخواهید شد و به همان راضى و خرسند باشید طلحه برخاست و رفت.
و ابو بکر هنگامى که در حال احتضار بود، عثمان را فرا خواند و به او دستورداد عهد نامه‏ یى بنویسد و گفت چنین بنویس: «بسم الله الرحمن الرحیم. این عهد و وصیتى است که عبد الله بن عثمان براى مسلمانان مى‏نویسد. اما بعد،» در این هنگام ابو بکر از هوش رفت و عثمان خودش نوشت: «همانا عمر بن خطاب را بر شما خلیفه ساختم.» ابو بکر به هوش آمد و به عثمان گفت: آنچه نوشتى بخوان و چون عثمان آنرا خواند، ابو بکر تکبیر گفت و شاد شد و گفت: خیال مى‏کنم ترسیدى اگر در این بى‏هوشى مى‏مردم، مردم اختلاف مى‏ کردند.

گفت: آرى. ابو بکر گفت: خداوند از سوى اسلام و مسلمانان به تو پاداش دهاد. سپس آن وصیت را تمام کرد و دستور داد براى مردم خوانده شود و خوانده شد. سپس به عمر سفارش و وصیت کرد و چنین گفت: همانا خداوند را در شب حقى است که انجام آنرا در روز نمى‏پذیرد و در روز حقى است که انجام آنرا در شب نمى‏پذیرد و همانا تا کار واجب انجام نشود هیچ کار مستحبى پذیرفته نمى‏شود و همانا ترازوى عمل کسى که از حق پیروى کند پر بار و سنگین خواهد بود که انجام حق سنگین است و آن کس که از باطل پیروى کند ترازویش سبک و بى‏ارزش است که انجام باطل، خود سبک و بى‏مقدار است و همانا آیات نعمت و راحتى همراه با آیات سختى و نقمت نازل شده است تا مومن آرزوى یاوه نداشته باشد و در آنچه براى او بر عهده خداوند نیست طمع و رغبت نکند و نیز چندان ناامید نشود که با دست خویش خود را به دوزخ در اندازد. این سفارش مرا نیکو حفظ کن و هیچ از نظر- پوشیده‏اى براى تو محبوب‏تر از مرگ نباشد که آنرا نمى‏توانى از پاى در آورى. آنگاه ابو بکر در گذشت.

ابو بکر در همان روز که درگذشت پس از آنکه عمر را به جانشینى خود گماشت او را فرا خواند و گفت: خیال مى‏ کنم و امیدوارم که همین امروز بمیرم، نباید امروز را به شب برسانى مگر اینکه مردم را همراه مثنى بن حارثه به جهاد گسیل دارى و اگر این کار را تا شب به تأخیر انداختى، شب را به صبح نرسانى مگر آنکه مردم را همراه او روانه کنى، و نباید هیچ سوگ و مصیبتى شما را از انجام فرایض دینى باز دارد و دیدى که من هنگام رحلت پیامبر (ص) چگونه رفتار کردم. ابو بکر شب سه شنبه، هشت شب باقى مانده از جمادى الاخره سال سیزدهم‏ هجرت درگذشت.

 
پاره‏یى از اخبار عمر بن خطاب
عمر بن خطاب، مردى سخت خشن و داراى هیبتى بزرگ و سیاستى سخت بود. از هیچکس پروا نداشت و هیچ شریف و غیر شریفى را رعایت نمى‏کرد.
بزرگان صحابه از دیدار و رویاروى شدن با او پرهیز مى‏کردند. ابو سفیان بن حرب در مجلس عمر نشسته بود، زیاد پسر سمیه و گروه بسیارى از صحابه هم حاضر بودند.
در آن مجلس زیاد بن سمیه که در آن هنگام نوجوانى بود، سخن گفت و بسیار خوب از عهده بر آمد. على علیه السلام که در آن مجلس حاضر و کنار ابو سفیان نشسته بود به ابو سفیان گفت: این نوجوان چه نیکو سخن گفت، اگر قرشى مى‏بود، با چوبدستى- خود تمام عرب را راه مى‏برد. ابو سفیان گفت: به خدا سوگند اگر پدرش را بشناسى خواهى دانست که او از بهترین خویشاوندان تو است. على (ع) پرسید: پدرش کیست گفت: به خدا سوگند من او را در رحم مادرش نهاده‏ام على (ع) فرمود: چه چیزى ترا از اینکه او را به خود ملحق سازى باز مى‏دارد گفت: از این مهتر که اینجا نشسته است بیم دارم که پوستم را بدراند و چون ابن عباس سخن خود را پس از مرگ عمر در مورد عول آشکار ساخت و پیش از مرگ او آنرا آشکار نساخته بود به او گفتند: چرا این سخن را هنگامى که عمر زنده بود نگفتى گفت: از او بیم داشتم که مردى مخوف بود عمر زن باردارى را احضار کرد تا از او در موردى سؤال کند. آن زن از بیم، کودک خویش را سقط کرد. هنوز آن چنین زنده نشده بود. عمر در این باره از بزرگان صحابه استفتاء کرد که آیا پرداخت دیه بر او هست یا نیست. گفتند: بر تو چیزى نیست که تو مؤدب هستى. على (ع) فرمود: اگر این اشخاص، رعایت حال ترا کرده‏اند، نسبت به تو خیانت ورزیده‏اند و اگر این پاسخ نتیجه رأى و کوشش ایشان است، اشتباه کرده‏اند و بر عهده تو است که برده‏یى آزاد کنى. عمر و صحابه از عقیده خود به عقیده على (ع) برگشتند.
عمر است که توانست بیعت ابو بکر را استوار کند و مخالفان را فرو کوبد. شمشیر زبیر را که آنرا برهنه بیرون کشید، در هم شکست و بر سینه مقداد کوفت و در سقیفه بنى ساعده سعد بن عباده را لگد کوب کرد و گفت سعد را بکشید که خدایش بکشد و هموست که بینى حباب بن منذر را در هم کوفت. حباب روز سقیفه گفته بود: من فولاد آب دیده‏ام که از اندیشه‏ام بهره گرفته مى‏شود و خرما بن پر بار و میوه انصارم.

عمر کسانى از بنى هاشم را که به خانه فاطمه (ع) پناه برده بودند بیم داد و از آن خانه بیرون کشید و اگر عمر نبود براى ابو بکر خلافتى صورت نمى‏گرفت و پایدار نمى ‏ماند.

عمر است که کارگزاران و حاکمان را سیاست کرد و به روزگار خلافت خود، اموال ایشان را گرفت و این از بهترین سیاستها بود. زبیر بن بکار چنین روایت مى‏کند که چون عمر، عمرو بن عاص را بر حکومت مصر گماشت پس از چندى آگاه شد که براى او اموال بسیارى از صامت و ناطق جمع شده است. براى او نوشت: براى من چنین آشکار شده که اموالى براى تو فراهم شده است که از مقررى و روزى تو نیست و پیش از آنکه من ترا به کار گزارى بگمارم مالى نداشتى. این اموال از کجا براى تو فراهم شده است و به خدا سوگند اگر اندوهى در راه خدا جز اندوه کسانى که در اموال خدا خیانت ورزیده‏اند براى من نباشد، باز اندوه من بسیار خواهد شد و کار من پراکنده خواهد گشت. و اینجا گروهى از مهاجرین نخستین هستند که از تو بهترند، ولى من ترا بر این کار گماشتم به امید آنکه بى‏نیاز شوى. اکنون براى من بنویس این اموال از کجا براى تو فراهم شده است و در این مورد شتاب کن.

عمرو عاص براى او چنین نوشت: اما بعد، اى امیر المومنین منظورت را از نامه‏ات دانستم و این اموالى که براى من فراهم شده است، ما به سرزمینى آمده‏ایم که بسیار ارزانى است و در آن بسیار جنگ و جهاد است و آنچه از غنایم جنگى به ما رسید صرف فراهم ساختن چیزهایى کردیم که خبرش به امیر المومنین رسیده است و به خدا سوگند بر فرض که خیانت نسبت به تو حلال مى‏بود من هرگز خیانتى‏
نسبت به تو نمى‏کردم که مرا امین خود قرار داده‏اى وانگهى ما را حسب و نسبى است که چون به آن بنگریم ما را از خیانت به تو بى‏نیاز مى‏گرداند و تذکر داده بودى که در پیشگاه تو کسانى از مهاجرین نخستین قرار دارند که بهتر از من هستند، اگر چنین است به خدا سوگند اى امیر المومنین من بر در خانه تو نکوبیدم و براى تو قفلى نگشودم.

عمر براى او نوشت: اما بعد، براى من نامه نگارى و سخن پردازى تو اهمیت ندارد، ولى شما گروه امیران بر سرچشمه‏هاى اموال نشسته‏اید و هیچ بهانه ‏یى را فروگذار نکرده ‏اید و حال آنکه آتش مى‏ خورید و شتابان به سوى ننگ و عار مى‏روید.
اینک محمد بن مسلمه را پیش تو فرستادم، نیمى از اموال خود را تسلیم او کن.
چون محمد بن مسلمه به مصر رسید عمرو عاص براى او طعام فراهم کرد و او را دعوت کرد. محمد بن مسلمه از آن طعام نخورد و گفت: این مقدمه شر است و حال آنکه اگر براى من طعامى را که براى میهمان مى‏آورند مى‏آوردى، از آن مى‏ خوردم.

طعام خود را از من دور کن و اموال خود را حاضر ساز. و عمرو اموالش را آورد و او نیمى از آن را برداشت و چون عمرو عاص، این موضوع و کثرت اموالى را که محمد برداشته بود دید، گفت: خداوند روزگارى را که من در آن کارگزار و عامل عمر شده‏ام لعنت کناد. به خدا سوگند، خودم عمر و پدرش را دیدم که بر تن هر یک عبایى قطوانى بود که از گودى زانو بلندتر نبود و بر گردن عمر پشته هیزم بود، در حالى که همان هنگام عاص بن وائل [یعنى پدر عمرو] جامه‏هاى دیباى زربفت بر تن داشت. محمد بن مسلمه گفت: اى عمرو عاص آرام بگیر و مواظب سخنان خود باش که به خدا سوگند عمر بن خطاب از تو بهتر است. اما پدر تو و پدر او هر دو در آتشند. اگر اسلام نبود، تو نیز در چراگاه گوسپندان و بزها بودى که اگر شیر مى‏داشتند شاد بودى و اگر کم شیر بودند غمگین. گفت: راست مى‏گویى و این گفتار مرا پوشیده ‏دار. گفت: چنین خواهم کرد.

ربیع بن زیاد حارثى مى‏گوید: از سوى ابو موسى اشعرى کارگزار بحرین‏ بودم. عمر براى ابو موسى نوشت که او و همه کارگزارانش کسى را به جاى خود بگمارند و همگى به مدینه و پیش عمر بروند. گوید چون به مدینه رسیدیم من پیش یرفا حاجب و پرده‏دار عمر رفتم و گفتم: درمانده‏ام و راهنمایى مى‏خواهم. به من بگو امیر المومنین کارگزاران خود را در چه هیأت و لباسى ببیند خوشتر مى‏دارد او مرا به پوشیدن لباس خشن راهنمایى کرد. من دو کفش پاشنه خوابیده، که روى هم خم شده بود، بر پاى کردم و جبه‏یى پشمینه پوشیدم و عمامه خود را بر سرم نامرتب ساختم و همگى پیش عمر رفتیم و برابرش ایستادیم. او چشم بر ما انداخت و چشمش بر کسى جز من قرار نگرفت، مرا فرا خواند و پرسید: تو کیستى گفتم: ربیع بن زیاد حارثى. پرسید: کارگزار چه منطقه‏اى گفتم: کارگزار بحرینم. پرسید: مقررى تو چقدر است گفتم: هزار درهم. گفت: مبلغ بسیارى است، با آن چه کار مى‏کنى گفتم: بخشى هزینه روزى خود من است و بخشى را به برخى از نزدیکان خویش مى‏دهم و هر چه از ایشان افزون آید، بر فقراى مسلمانان مى‏پردازم. گفت: عیبى ندارد.

به جاى خودت در صف برگرد. به جاى خود برگشتم. دوباره به ما با دقت نگریست باز هم چشمش بر من قرار گرفت و دوباره مرا فرا خواند و گفت: چند سال دارى گفتم: چهل و پنج سال. گفت: هنگامى است که باید محکم و استوار باشى. آنگاه دستور داد غذا آوردند. اصحاب و همراهان من هم همگى تازه به دولت رسیده و از زندگى مرفه برخوردار بودند، ولى من خود را در نظر عمر گرسنه نشان دادم نان خشکى آوردند و پاره‏هایى از گوشت به استخوان چسبیده شتر. همراهان من نپسندیدند و آنرا خوش نداشتند، ولى من شروع به خوردن کردم و با اشتها مى‏خوردم و به عمر زیر چشمى مى‏نگریستم و او هم از میان همه به من نظر دوخته بود. سخنى از دهانم بیرون آمد که پس از آن آرزو کردم اى کاش در زمین فرو مى‏شدم. آن سخن این بود که گفتم: اى امیر المؤمنین مردم نیازمند به صحت و سلامت تو هستند، اى کاش خوراکى نرم‏تر و بهتر از این براى خود فراهم سازى. نخست تندى کرد و سپس گفت: چه گفتى گفتم: اى امیر المومنین مناسب است دقت کنى که آرد بیخته یک روز پیش از مصرف براى شما پخته شود و گوشت را اینگونه نپزند و نان ملایم و گوشت تازه‏ترى بیاورند. خشونت او تسکین یافت و گفت: آیا آنجا (بحرین) رفته‏اى گفتم: آرى. سپس گفت: اى ربیع اگر ما بخواهیم مى‏توانیم این ظرفها را آکنده از گوشتهاى تازه آب پز و بریان و آرد سپید بیخته شده و انواع خورش کنیم، ولى مى ‏بینم خداوند
ضمن بر شمردن گناهان قومى، شهوتهاى آنان را بر شمرده و خطاب به ایشان فرموده است: «شما لذتها و خوشیهاى خود را در زندگى دنیاى خود بردید». آنگاه عمر به ابو موسى اشعرى دستور داد مرا در کار خودم باقى بدارد و دیگران را عوض کند. عمر پس از اینکه گروهى مسلمان شدند، اسلام آورد. چگونگى مسلمان شدنش بدینگونه بود که خواهرش و شوهر او پوشیده از عمر مسلمان شدند. خباب بن ارت هم پوشیده به خانه آنان مى‏آمد و احکام دینى را به خواهر عمر و شوهرش مى ‏آموخت.

یکى از سخن چینان این خبر را به عمر داد و او به خانه خواهرش آمد. خباب از عمر گریخت و خود را در پستوى خانه مخفى کرد. عمر پرسید: این هیاهو چه بود که در خانه شما شنیده مى‏شد خواهرش گفت: چیزى نبود، خودمان با یکدیگر سخن مى‏گفتیم. عمر گفت: چنین مى‏بینیم که شما از دین خود برگشته‏اید. شوهر خواهرش گفت: فکر نمى‏کنى که بر حق باشد عمر بر جست و او را زیر لگد گرفت. خواهرش آمد که او را کنار زند، عمر بر او چنان سیلى زد که چهره‏اش خونین شد. عمر سپس پشیمان شد و نرم گردید و خاموش در گوشه‏یى نشست. در این هنگام خباب بن ارت بیرون آمد و گفت: اى عمر بر تو مژده باد که امیدوارم دعایى که دیشب پیامبر مى‏فرمود در مورد تو بر آورده شود و پیامبر دیشب مرتب و پیوسته دعا مى‏کرد و عرضه مى‏داشت: «پروردگارا اسلام را با مسلمان شدن عمر بن خطاب یا عمرو بن هشام عزت و قوت بخش.» گوید: عمر همچنان که شمشیر بر دوش داشت به سوى خانه‏یى که کنار کوه صفا بود و پیامبر در آن ساکن بودند حرکت کرد. حمزه و طلحه و تنى چند از مسلمانان بر در خانه بودند. آن قوم همگى از عمر ترسیدند غیر از حمزه که گفت:

عمر پیش ما آمده است اگر خداى براى او اراده خیر فرموده باشد هدایتش خواهد فرمود و اگر چیزى جز این اراده فرموده باشد کشتن او بر ما آسان است.

در این حال پیامبر (ص) داخل خانه بودند و بر ایشان وحى مى‏شد. گفتگوى ایشان را شنید، بیرون آمد و خود را به عمر رساند. بندهاى جامه و حمایل شمشیر او را به دست گرفت و فرمود: «اى عمر تو نمى‏خواهى بس کنى تا آنکه همان بدبختى و عذابى که به ولید بن مغیره رسید به تو برسد بار خدایا این عمر است. پروردگارا اسلام را با مسلمانى عمر عزت بخش.» عمر گفت: اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله. روزى عمر در یکى از خیابانهاى مدینه مى‏گذشت. کسى او را صدا کرد و گفت: چنین مى‏بینم که چون کارگزاران خود را بر کار مى‏گمارى فقط از ایشان عهد و پیمان مى‏گیرى و تصور مى‏کنى که همین براى تو کافى و بسنده است، و حال آنکه هرگز چنین نیست و اگر از آنان مواظبت نکنى ترا به گناه آنان خواهند گرفت. عمر پرسید: چه پیش آمده و موضوع چیست گفت: عیاض بن غنم جامه نرم مى‏پوشد و خوراک تازه و پاکیزه مى‏خورد و چنین و چنان مى‏کند. عمر گفت: آیا سخن‏چینى مى‏کنى گفت: نه که از عهده بر مى‏آیم. عمر به محمد بن مسلمه گفت: خویشتن را به عیاض برسان و او را به هر حال که دیدى پیش من آور. محمد بن مسلمه حرکت کرد و خود را به حمص و بر در خانه عیاض رساند و عیاض در آن هنگام امیر و کارگزار حمص بود. ناگاه دید که او دربان دارد. به او گفت: به عیاض بگو بر در خانه‏ات مردى است که مى‏ خواهد ترا ببیند.

دربان گفت: چه مى‏خواهى بگویى محمد گفت: برو به او همین که مى‏ گویم بگو. دربان با شگفتى این موضوع را به عیاض گفت.

عیاض دانست کارى پیش آمده است و خود بر در خانه آمد. ناگاه محمد بن مسلمه را دید. او را وارد خانه کرد. او بر تن عیاض جامه‏یى نرم و ردایى ملایم و لطیف دید و گفت: امیر المومنین به من فرمان داده است از تو جدا نشوم و به هر حال که ترا ببینم پیش او برم. محمد او را پیش عمر آورد و به او خبر داد که عیاض را در زندگى مرفه و آسوده دیده است. عمر دستور داد براى او عباى مویین و چوبدستى آوردند و به او گفت این گوسپندان را به چرا ببر و آنها را نیکو چرا بده و پسندیده چوپانى کن.

عیاض گفت: مرگ از این کار بهتر و سبک‏تر است. عمر گفت: دروغ مى‏گویى، ترک آن کار و زندگى مرفه آسان‏تر از این است. عیاض گوسپندان را با چوبدستى خویش پیش راند و عباى خود را بر گردن خویش نهاده بود. چون اندکى رفت و دور شد عمر او را برگرداند و گفت: بر خود مى‏بینى که اگر ترا بر سر کارت برگردانم کار خیر و پسندیده انجام دهى گفت: به خدا سوگند، اى امیر المومنین آرى چنان خواهم بود و پس از آن خبرى که آنرا ناخوش داشته باشى از من به تو نخواهد رسید. عمر او را به کار خود برگرداند و پس از آن چیزى که ناخوش داشته باشد از او سر نزد و به اطلاع عمر نرسید.

مردم پس از رحلت رسول خدا (ص) کنار درختى که بیعت رضوان زیر آن انجام گرفته بود مى‏آمدند و نماز مى‏گزاردند. عمر گفت: اى مردم چنین مى‏بینم که به بت عزى برگشته‏اید. همانا از امروز هر کس این کار را انجام دهد او را با شمشیر خواهم کشت، همچنان که از دین برگشته را مى‏کشند، و سپس دستور داد آن را بریدند.

چون پیامبر (ص) رحلت فرمود و خبر مرگ آن حضرت میان مردم شایع شد، عمر میان مردم مى‏گشت و مى‏گفت: او نمرده است، ولى از ما غیبتى کرده است همانگونه که موسى از میان قوم خود غیبت کرد و همانا بر خواهد گشت و دستها و پاهاى کسانى را که مى‏پندارند مرده است خواهد برید. عمر به هر کس مى‏گذشت، که مى‏گفت پیامبر مرده است، او را تهدید مى‏کرد و مخبط مى‏شمرد تا آنکه ابو بکر آمد و گفت: اى مردم هر کس محمد را مى‏پرستیده است، همانا محمد (ص) در گذشته است و هر کس خداى محمد را مى‏پرستد، او زنده است و نخواهد مرد و سپس‏ این آیه را تلاوت کرد: «آیا اگر او بمیرد یا کشته شود و به شهادت برسد باز به دین جاهلى خود رجوع خواهید کرد» مى‏گویند: به خدا سوگند گویى مردم این آیه را تا هنگامى که ابو بکر خواند نشنیده بودند. عمر مى‏گوید: همینکه شنیدم ابو بکر این آیه را مى‏خواند به سمت زمین خم شدم و دانستم که پیامبر (ص) رحلت فرموده است.

چون، خالد مالک بن نویره را کشت و با همسرش ازدواج کرد، ابو قتاده انصارى که در قرارگاه خالد بود بر اسب خویش سوار شد و به ابو بکر پیوست و سوگند خورد که هرگز در هیچ سریه و جنگى زیر رایت خالد نرود و موضوع را براى ابو بکر نقل کرد. ابو بکر گفت: آرى، غنیمتهاى جنگى اعراب را شیفته و به فتنه در انداخته است و خالد آنچه را من فرمان دادم رها کرده است. عمر به ابو بکر گفت: بر عهده تو است که خالد را در قبال خون مالک بن نویره بکشى. ابو بکر سکوت کرد، سپس خالد در حالى که بر جامه‏هایش هنوز زنگ آهن و زرهش بود و بر عمامه او سه تیر با پر باقى مانده بود وارد مسجد شد. همینکه عمر او را دید گفت: اى دشمن خدا خود نمایى و ریا مى‏کنى بر مردى از مسلمانان حمله مى‏برى و او را مى‏کشى و با همسرش ازدواج مى‏کنى همانا به خدا سوگند اگر بر تو دست یابم ترا سنگسار خواهم کرد و دست یازید و آن تیرها را از عمامه او برداشت و شکست. خالد ساکت بود و پاسخى به او نمى‏داد که مى‏پنداشت گفتار و رفتار عمر به فرمان و رأى ابو بکر است. هنگامى که خالد پیش ابو بکر رفت و داستان را به او گفت، ابو بکر سخن او را تصدیق کرد و عذرش را پذیرفت. عمر همچنان ابو بکر را بر ضد خالد تحریک مى‏کرد و به او پیشنهاد مى‏داد که خالد را قصاص کند و در قبال خون مالک بکشد.

ابو بکر گفت: اى عمر آرام بگیر و بس کن. او نخستین کس نیست که خطا کرده است. زبان از او بردار و سپس خونبهاى مالک را از بیت المال مسلمانان پرداخت کرد. هنگامى که خالد با مردم یمامه صلح کرد و میان خود و ایشان صلحنامه نوشت‏ و با دختر مجاعه بن مراره حنفى سالار ایشان ازدواج کرد، نامه‏ یى از ابو بکر براى او رسید که در آن نوشته بود: اى پسر مادر خالد تو بسیار آسوده و بى‏خیالى، آنچنان که هنوز خون مسلمانان بر گرد حجره‏ات خشک نشده است همسر تازه براى خود مى‏گزینى، و سخنان درشت دیگر هم نوشته بود. خالد گفت: نوشتن این نامه از کارهاى ابو بکر نیست، این کار آن مرد تند خوى چپ دست است. و منظورش عمر بود. عمر خالد را از حکومت حمص در سال هفدهم هجرت عزل کرد و او را در حضور مردم بر پا داشت و عمامه‏اش را بر دست و پایش بست و دستار را از سرش برداشت و گفت: به من بگو این اموال براى تو از کجا فراهم شده است و این سؤال عمر از آنجا سرچشمه گرفته بود که خالد بن ولید به اشعث بن قیس ده هزار درهم پاداش داده بود. خالد گفت: ثروت و اموال من از انفال و سهم من از غنایم فراهم شده است. عمر گفت: به خدا سوگند چنین نیست و از این پس هرگز نباید از کارگزاران من باشى. و نیمى از اموال او را مصادره کرد و به شهرها هم نوشت که خالد را عزل کرده است و چنین وانمود کرد که مردم شیفته خالد شده‏اند و بیم دارم که فقط به کارهاى او توکل کنند و دوست دارم بدانند که این خداوند است که کارهاى مسلمانان را رو به راه و چاره‏سازى مى‏فرماید.

چون هرمزان اسیر شد او را از شوشتر به مدینه آوردند و گروهى از بزرگان مسلمانان همچون احنف بن قیس و انس بن مالک همراه هرمزان بودند. او را با جامه‏هاى پادشاهى و تاجش وارد مدینه کردند. در آن حال عمر در گوشه مسجد خفته بود. آنان همانجا نشستند و منتظر بیدار شدن او ماندند. هرمزان پرسید: پس عمر کجاست گفتند: همین شخص خوابیده عمر است. پرسید: نگهبانان او کجایند گفتند: او را پرده‏دار و نگهبانى نیست. گفت: بنابراین گویى که این شخص پیامبر است. گفتند: نه، ولى او همچون پیامبران عمل مى‏کند. در این هنگام عمر از خواب بیدار شد و گفت: این هرمزان است گفتند: آرى. گفت: تا هنگامى که چیزى از زیور و جامه‏هاى پادشاهى بر او هست با او سخن نمى‏گویم. آن جامه‏ها و زیورها را از تن او بیرون آوردند و جامه‏یى گشاد بر تنش پوشاندند و چون عمر خواست با هرمزان گفتگو کند، به ابو طلحه انصارى گفت با شمشیر کشیده بالا سر او بایستد و او چنان کرد. آنگاه عمر به هرمزان گفت: دلیل و عذر تو در شکستن صلح و پیمان چه بود هرمزان نخست صلح کرده بود و سپس صلح و پیمان را در هم شکسته بود.

او به عمر گفت: بگویم گفت: آرى بگو. گفت: من سخت تشنه‏ام. نخست آبى به من بده تا سپس ترا از سبب آن آگاه کنم. براى او ظرف آبى آوردند و همینکه هرمزان آن را به دست گرفت شروع به لرزیدن کرد و دستش مى‏لرزید. عمر گفت: ترا چه مى‏شود گفت: بیم آن دارم که چون گردنم را براى آشامیدن آب دراز کنم در همان حال شمشیرت مرا بکشد. عمر گفت: تا این آب را نیاشامى بر تو باکى نیست. او ظرف آب را از دست خود رها کرد. عمر گفت: ترا چه مى‏شود و گفت: براى او دوباره آب بیاورید و او را تشنه مکشید. هرمزان گفت: تو مرا امان داده‏اى. عمر گفت: دروغ مى‏گویى. هرمزان گفت: من دروغ نمى‏گویم. انس گفت: اى امیر المومنین راست مى‏گوید. عمر گفت: اى انس واى بر تو آیا ممکن است من قاتل مجزأه بن- ثور و براء بن مالک را امان دهم به خدا سوگند باید براى من راهى پیدا کنى و گرنه ترا عقوبت خواهم کرد. انس گفت: اى امیر المومنین تو گفتى تا این آب را نیاشامى بر تو باکى نیست. گروهى دیگر از مسلمانان هم سخن انس را تصدیق کردند. عمر به هرمزان گفت: اى واى بر تو آیا با من خدعه و مکر مى‏کنى به خدا سوگند اگر مسلمان نشوى ترا خواهم کشت و در همین حال به ابو طلحه اشاره کرد هرمزان شهادتین گفت. عمر او را امان داد و در مدینه مقیم کرد.
عمر از عمرو بن معدى کرب درباره سلاحهاى مختلف سؤال کرد و از او پرسید: درباره نیزه چه مى‏گویى گفت: برادر تو است، گاهى هم خیانت مى ‏کند.

پرسید: تیر چگونه است گفت: فرستاده مرگ است که گاه خطا مى‏کند و گاه به هدف مى‏خورد. پرسید: درباره زره چه مى‏گویى گفت: براى سوار کار مایه سرگرمى و براى پیاده مایه زحمت و با وجود این همچون حصارى استوار است. گفت: سپر چگونه است گفت: ابزار حفظ و نگهبانى است و دایره پیروزى و شکست بر آن مى‏گردد. عمر پرسید: درباره شمشیر چه مى‏گویى گفت: آنجاست که مادرت در خانه بدبختى و سوگ را مى‏ کوبد. عمر گفت: مادر خودت چنین مى‏ کند. گفت: باشد،مادر خودم آنرا مى‏کوبد. سوز و تب مرا براى تو از پاى در مى‏آورد. نخستین کسى را که عمر با تازیانه خود در دوره حکومت خویش زده است، ام فروه دختر ابو قحافه است، و چنان بود که چون ابو بکر درگذشت زنان بر او شیون کردند. خواهر ابو بکر یعنى همین ام فروه هم میان ایشان بود. عمر آنان را چند بار از این کار منع کرد و آنان همچنان به شیون ادامه دادند. در این هنگام عمر از میان ایشان ام فروه را بیرون کشید و تازیانه خود را بلند کرد و زنان ترسیدند و پراکنده شدند.

گفته مى‏شده است تازیانه عمر بیم انگیزتر از شمشیر حجاج است و در خبر صحیح آمده است که گروهى از زنان در محضر پیامبر (ص) بودند و درشت گویى مى‏کردند، همینکه عمر آمد از هیبت او گریختند. عمر به آنان گفت: اى دشمنان خویشتن از من بیم مى‏کنید، ولى هیبت رسول خدا را نمى‏دارید گفتند: آرى، که تو تندخوتر و خشن‏ترى.

عمر مکرر در مورد حکمى چیزى مى‏گفت و سپس بر خلاف آن فتواى دیگرى مى‏داد. آن چنان که در مورد میراث پدر بزرگ، که با برادران میت در میراث شریک باشند، احکام مختلف بسیارى صارد کرد و سپس از حکم کردن در مورد این مسأله ترسید و گفت: هر کس مى‏خواهد بر گردنه‏هاى جهنم برآید، در مورد میراث جد و احکام آن، به رأى خویش هر چه مى‏خواهد بگوید.

یک بار گفت: به من خبر نرسد که مهریه و کابین زنى بیشتر از مهریه و کابین همسران پیامبر (ص) باشد و در آن صورت افزونى آنرا از او باز خواهم ستد. زنى به او گفت: خداوند این کار را در اختیار تو قرار نداده است، زیرا خداوند متعال چنین فرموده است: «اگر مال بسیارى مهریه او کرده‏اید، البته نباید چیزى از مهریه او باز گیرید. آیا به وسیله تهمت زدن به زن مهر او را مى‏گیرید و این گناهى فاش و زشتى این کار آشکار است.» عمر گفت: همه مردم حتى زنان صاحب خلخال و پاورنجن از عمر فقیه‏ترند. آیا تعجب نمى‏کنید از امام و پیشوایى که خطا مى‏کند و زنى که مسأله را صحیح مى‏گوید او با امام شما در فضل مسابقه داد و برتر بود.

روزى عمر در حالى که تشنه بود از کنار جوانى از انصار گذشت و از او آب خواست. او آبى با عسل آمیخت و آورد. عمر آنرا نیاشامید و گفت: خداوند متعال چنین مى‏فرماید: «از خوشیها و خواسته‏هاى خود در زندگى دنیایى خویش بهره‏مند شدید.» آن جوان گفت: اى امیر المومنین این آیه در مورد تو و هیچیک از افراد این قبیله نیست. آنچه پیش از این در آن آیه آمده است بخوان که مى‏فرماید: «روزى که کافران را بر آتش عرضه دارند…»، عمر گفت: همه مردم از عمر فقیه ‏ترند.

گفته شده است: عمر شبگردى مى‏ کرد. شبى صداى زن و مردى را در خانه‏ یى شنید. شک کرد و از دیوار خانه بالا رفت. زن و مردى را دید که کوزه شرابى پیش آنان است. خطاب به مرد گفت: اى دشمن خدا تصور مى‏ کنى خداوند ترا در حال معصیت از انظار پوشیده مى‏ دارد مرد گفت: اى امیر المومنین اگر من یک گناه کردم تو هم اکنون مرتکب سه گناه شدى. خداوند مى‏ فرماید: «تجسس مکنید» و تو تجسس کردى و مى‏ فرماید: «به خانه ‏ها از درهاى آن در آیید» و حال آنکه تو از دیوار بر آمدى و خداوند فرموده است: «و چون وارد خانه ‏ها شدید سلام دهید» و حال آنکه تو سلام ندادى.

همچنین عمر گفته است: دو متعه در عهد رسول خدا حلال بود و من آن دو را حرام کرده ‏ام و هر کس را که مرتکب آن شود عقوبت مى ‏کنم، متعه کردن زنان و متعه حج. گر چه ظاهر این سخن بسیار زشت و منکر است، ولى در نظر ما آنرا تأویل و تفسیرى است که فقه اى معتزلى در کتابهاى فقهى خود آنرا نقل کرده ‏اند.

در اخلاق و گفتار عمر نوعى بد زبانى، و خشونتى آشکار بوده است که شنونده از آن چیزى مى‏فهمیده و تصور مطلبى مى‏کرده است که خودش چنان قصدى نداشته است و از جمله همین موارد کلمه‏یى است که در بیمارى رسول خدا از دهان عمر بیرون آمد و پناه بر خدا که اگر او اراده معنى ظاهرى آن کلمه را کرده باشد، بلکه آن کلمه را به عادت خشونت و بد زبانى خود گفته است و نتوانسته است خود را از گفتن آن کلمه نگهدارد و بهتر بود که مى‏گفت پیامبر در حال احتضارند یا مى‏ گفت‏ شدت مرض بر ایشان چیره است و بسیار دور است که معنى و اراده چیز دیگرى کرده باشد. نظیر این کلمه براى مردم عادى و فرومایه عرب بسیار است. سلیمان بن عبد الله در قحط سالى شنید مردى عرب چنین مى‏گوید: «اى پروردگار بندگان براى ما و براى تو چه چیزى پیش آمده است تو که همواره ما را سیراب مى‏کردى اکنون براى تو چه پیش آمده است اى بى‏پدر بر ما باران فرو فرست» سلیمان بن عبد الله گفت: آرى گواهى مى‏دهم که خداوند را نه پدرى است و نه همسرى و نه فرزندى، و این سخن او را به بهترین وجه تأویل کرده و از عهده آن بیرون آمده است.

سخن عمر در صلح حدیبیه را هم که به پیامبر (ص) گفت: آیا تو براى ما نگفتى که به زودى وارد مکه خواهید شد و با الفاظ و کلمات زشتى آن را بر زبان آورد، آنچنان که پیامبر (ص) از او پیش ابو بکر گله گزارى فرمودند، و ابو بکر به عمر گفت: از سخن پیامبر پیروى کن و ملازم رکاب ایشان باش که به خدا سوگند او رسول خداوند است. عمر نسبت به جبله بن ایهم چنان خشونتى کرد که او را وادار به هجرت از مدینه و سپس هجرت از تمام سرزمین اسلام کرد و او از آیین اسلام برگشت و مسیحى شد و این به مناسبت سیلى‏ یى بود که به جبله زده شده بود، هر چند جبله پس از اینکه مرتد شده بود با حسرت و پشیمانى چنین سروده است: «اشراف و بزرگان به جهت یک سیلى مسیحى شدند و حال آنکه اگر بر آن صبر کرده بودم زیانى نمى‏کردم. اى کاش مادر مرا نزاییده بود و اى کاش به همان سخنى که عمر گفت برگشته بودم.»

داستان شورى

این موضوع چنین است که چون ابو لؤلؤه عمر را زخم زد و عمر دانست که خواهد مرد، مشورت کرد که چه کسى را پس از خود عهده‏دار حکومت کند. به‏ او گفته شد پسرش عبد الله را جانشین و خلیفه کند. گفت: خدا نکند که دو تن از فرزندان خطاب عهده‏دار خلافت باشند، همان که بر عمر تحمیل شد، او را بس است.

هر چه عمر بر شانه خود کشید او را بس است. خدا نکند دیگر خلافت را نه در زندگى و نه پس از مرگ خود تحمل مى‏کنم. سپس گفت: رسول خدا رحلت فرمود در حالى که از شش تن از قریش راضى و خشنود بود و آنان على و عثمان و طلحه و زبیر و سعد بن ابى وقاص و عبد الرحمان بن عوف هستند و چنین مصلحت دیدم که موضوع را میان ایشان به شورى بگذارم تا خود یکى را انتخاب کنند. و بعد گفت: اگر پس از خود کسى را به خلافت بگمارم، کسى که بهتر از من بود چنین کارى کرد، یعنى ابو بکر، و اگر این کار را رها کنم کسى که بهتر از من بود، یعنى رسول خدا (ص)، چنین فرمود. سپس گفت این شش تن را براى من فرا خوانید و آنان را فرا خواندند و پیش او آمدند و او بر بستر خویش افتاده و در حال جان کندن بود. عمر به ایشان نگریست و گفت: آیا همگى طمع دارید که پس از من به خلافت رسید آنان سکوت کردند. عمر این سخن را تکرار کرد. زبیر گفت: چه چیزى ما را از شایستگى براى خلافت دور مى‏کند و حال آنکه تو خلیفه شدى و به آن کار قیام کردى ما از لحاظ منزلت میان قریش و از نظر سابقه در اسلام و خویشاوندى با پیامبر (ص) از تو فروتر نیستیم. ابو عثمان جاحظ مى‏گوید: به خدا سوگند اگر زبیر نمى‏دانست که عمر همان روز خواهد مرد هرگز گستاخى آنرا نداشت که یک کلمه و یک لفظ از این سخن را بر زبان آرد.

عمر گفت: آیا از خصوصیات شما و آنچه در نفسهاى شماست شما را آگاه کنم زبیر گفت: بگو که اگر از تو خواهش کنیم نگویى باز هم خواهى گفت. عمر گفت: اى زبیر اما تو، مردى کم حوصله و رنگ به رنگى. در رضایت همچو مؤمن و به هنگام خشم همچون کافرى. روزى انسانى و روز دیگر شیطان و اگر خلافت به تو برسد چه بسا که روز خود را صرف چانه زدن درباره یک مد جو کنى و کاش مى‏دانستم اگر خلافت به تو برسد آن روزى که حالت شیطانى دارى و روزى که خشمگین مى‏شوى براى مردم چه کسى عهده‏دار خلافت خواهد بود و تا هنگامى که این صفات در تو موجود است خداوند خلافت و حکومت این امت را براى تو جمع نخواهد فرمود.
عمر سپس روى به طلحه آورد. او نسبت به طلحه از آن سخن که روز مرگ‏ ابو بکر درباره عمر گفته بود خشمگین بود. به همین جهت به طلحه گفت: آیا سخن بگویم، یا سکوت کنم طلحه گفت: بگو که در هر حال تو چیزى از خیر نمى‏ گویى.

عمر گفت: من از آن هنگام که انگشت تو در جنگ احد قطع شد و تو از آن اتفاق سخت خشمگین بودى مى‏شناسمت و همانا پیامبر (ص) رحلت فرمود در حالى که از آن سخنى که به هنگام نزول آیه حجاب گفته بودى بر تو خشمگین بود شیخ ما ابو عثمان جاحظ که خدایش رحمت کناد مى‏گوید: سخن مذکور چنین بود که چون آیه حجاب نازل شد، طلحه در حضور کسانى که سخن او را براى پیامبر (ص) نقل کردند گفته بود: مقصود محمد (ص) از اینکه زنان خود را در حجاب قرار مى‏دهد چیست بر فرض که امروز چنین کند، فردا که بمیرد خودمان آنها را به همسرى بر مى‏گزینیم و با آنان هم بستر مى‏شویم ابو عثمان جاحط همچنین مى‏گوید: اى کاش کسى به عمر مى‏گفت تو که مدعى بودى پیامبر رحلت فرمودند در حالى که از این شش تن راضى بودند، پس چگونه به طلحه مى‏گویى پیامبر رحلت فرمودند در حالى که بر تو به سبب سخنى که گفتى خشمگین بودند و چنین تهمتى سنگین بر او مى‏زنى ولى چه کسى جرأت داشت اعتراضى کمتر از این بر عمر کند تا چه رسد چنین سخنى بگوید.

عمر آنگاه روى به سعد بن ابى وقاص کرد و گفت: تو مى‏توانى سالار خوبى براى گروهى از سوارکاران باشى و اهل شکار و تیر و کمانى و قبیله زهره را با خلافت و فرماندهى بر مردم چه کار است آنگاه روى به عبد الرحمان بن عوف کرد و گفت: اما تو، اگر ایمان نیمى از مردم را با ایمان تو بسنجند ایمان تو بر آنان برترى دارد، ولى خلافت براى کسى که در او ضعفى چون ضعف تو باشد صورت نمى‏گیرد و روبراه نمى‏شود، وانگهى بنى زهره را با خلافت چه کار است سپس روى به على علیه السلام کرد و گفت: به خدا سوگند اگر نه این بود که در تو نوعى شوخى و مزاح سرشته است به حق شایسته خلافتى و به خدا سوگند اگر تو بر مردم حاکم شوى آنان را به حق و شاهراه رخشان هدایت راهبرى مى‏ کنى.

سپس روى به عثمان کرد و گفت: گویا براى تو آماده است و گویى هم اکنون مى‏بینم که قریش به سبب محبتى که به تو دارند قلاده خلافت را بر گردنت خواهند افکند و تو فرزندان امیه و ابو معیط را بر گردن مردم سوار خواهى کرد و در تقسیم‏ غنایم و اموال، آنان را بر دیگران چندان ترجیح خواهى داد که گروهى از گرگان عرب از هر سو پیش تو خواهند آمد و ترا بر بسترت سر خواهند برید و به خدا سوگند اگر آنان چنان کنند تو هم چنان مى‏کنى و اگر تو چنان کنى آنان هم چنان مى‏کنند. سپس موهاى جلو سرش را با محبت گرفت و کشید و گفت: در آن هنگام این سخن مرا یادآور که در هر حال چنان خواهد شد.

تمام این خبر را شیخ ما ابو عثمان جاحظ در کتاب السفیانیه خود آورده است و گروه دیگرى هم غیر از او در باب زیرکى عمر این خبر را نقل کرده‏اند. جاحظ در همان کتاب خود پس از آوردن این خبر این موضوع را هم نقل مى‏کند که معمر بن سلیمان تیمى از پدرش از سعید بن مسیب از ابن عباس نقل مى‏کند که مى‏گفته است. شنیدم عمر به اهل شورى مى‏گفت اگر با یکدیگر معاونت و همکارى و خیرخواهى کنید خلافت را خود و فرزندانتان خواهید خورد و اگر رشک برید و به یکدیگر پشت کنید و از یارى دادن خود فرو نشینید و نسبت به یکدیگر خشم ورزید، معاویه بن ابى سفیان در این مورد بر شما چیره خواهد شد و در آن هنگام معاویه امیر شام بود.

اکنون به بیان بقیه داستان شورى بپردازیم. عمر آنگاه گفت: ابو طلحه انصارى را براى من فرا خوانید. او را فرا خواندند. عمر گفت: اى ابو طلحه دقت کن و بنگر که چه مى‏گویم چون از کنار گور من برگشتید همراه پنجاه تن از انصار، در حالى که شمشیرهاى خود را بر دوش داشته باشید، این شش تن را در خانه‏یى جمع کن و آنان را به تعجیل و تمام کردن انتخاب خلیفه وادار و خود با یارانت بر در آن خانه بایست تا آنان مشورت کنند و یکى از میان خویشتن به خلافت برگزینند. اگر پنج تن اتفاق کردند و یکى از ایشان از پذیرش آن خوددارى کرد او را گردن بزن.

اگر چهار تن با یکدیگر اتفاق و دو تن مخالفت کردند آن دو تن را گردن بزن. اگر سه تن با یکدیگر موافقت و سه تن مخالت کردند بنگر که عبد الرحمان بن عوف با کدام گروه است و آن را انجام بده و اگر آن سه تن دیگر بر مخالفت خود پافشارى کردند گردن آن سه تن را بزن، و اگر سه روز گذشت و بر کارى اتفاق نکردند گردن هر شش تن را بزن و مسلمانان را به حال خود بگذار تا براى خود کسى را برگزینند.
چون عمر به خاک سپرده شد، ابو طلحه آن شش تن را جمع کرد و خود همراه پنجاه تن از انصار با شمشیر بر در خانه ایستاد. آن شش تن به گفتگو پرداختند و میان‏ ایشان نزاع در گرفت. طلحه نخستین کارى که کرد این بود که آنان را گواه گرفت و گفت: من حق خود را در این شورى به عثمان واگذار کردم و بخشیدم، و این بدان سبب بود که مى‏دانست مردم على و عثمان را رها نمى‏کنند و خلافت براى او فراهم و خالص نمى‏شود و تا آن دو وجود داشته باشند براى او ممکن نخواهد بود، ولى با این کار خود خواست جانب عثمان را تقویت و جانب على علیه السلام را تضعیف کند و کارى را که براى خود طلحه سودى نداشت و نمى‏توانست به آن برسد، اینگونه بخشید.

زبیر براى معارضه با طلحه گفت: من هم شما را برخود گواه مى‏ گیرم که حق خود را از این شورى به على واگذار کردم و بخشیدم و این کار را بدان سبب انجام داد که دید با بخشیدن طلحه حق خود را به عثمان جانب على علیه السلام تضعیف شده است. او را حمیت خویشاوندى بر این کار وا داشت که او پسر عمه على علیه السلام بود، مادرش صفیه دختر عبد المطلب است و ابو طالب دایى اوست. طلحه بدین سبب به عثمان گرایش پیدا کرد که از على علیه السلام منحرف بود. طلحه از قبیله تیم و پسر عموى ابو بکر صدیق است و بنى هاشم از بنى تیم کینه شدیدى به سبب خلافت در دل داشتند و بنى تیم هم از آنان سخت کینه در دل داشتند و این چیزى است که در نهاد بشر به ویژه در نهاد اعراب سرشته است و تجربه تاکنون این موضوع را ثابت کرده است. بنابراین از آن شش تن چهار تن باقى ماندند.

سعد بن ابى وقاص هم گفت: من حق خودم از شورى را به پسر عمویم عبد الرحمان بن عوف بخشیدم و این بدان سبب بود که هر دو از قبیله بنى زهره بودند، وانگهى سعد بن ابى وقاص مى‏دانست که کار خلافت براى او صورت نخواهد گرفت، و چون فقط سه تن باقى ماندند عبد الرحمان بن عوف به على و عثمان گفت: کدامیک از شما از حق خود در خلافت مى‏گذرد تا بتواند یکى از دو تن دیگر را به خلافت برگزیند هیچکدام از آن دو سخن نگفتند. عبد الرحمن گفت من شما را گواه مى‏گیرم که خویشتن را از خلافت کنار کشیدم به شرط آنکه بتوانم یکى از دو تن باقى مانده را به خلافت انتخاب کنم. در این باره از اعتراض و سخن گفتن خود دارى کردند.
عبد الرحمان بن عوف نخست خطاب به على علیه السلام گفت: من با تو بیعت مى‏کنم به اجراى احکام کتاب خدا و سنت رسول خدا و رعایت سیرت آن دو شیخ، یعنى ابو بکر و عمر. على (ع) گفت: بر کتاب خدا و سنت رسول خدا و آنچه اجتهاد رأى خودم باشد. عبد الرحمان از على (ع) روى برگرداند و پیشنهاد خود را با همان شرط به عثمان گفت. عثمان گفت: آرى. عبد الرحمان دوباره پیشنهاد خود را به على (ع) عرضه داشت و على همان گفتار خود را تکرار کرد. عبد الرحمان این کار را سه بار انجام داد و چون دید على از عقیده خود بر نمى‏گردد و عثمان همواره با گفتن آرى پاسخ مى‏دهد، دست بر دست عثمان نهاد و گفت: سلام بر تو باد اى امیر المومنین. گفته شده است على علیه السلام به عبد الرحمان فرمود: به خدا سوگند این کار را نکردى مگر به امیدى که دوست شما [عمر] از دوست خود [ابو بکر] داشت.

خداى میان شما عطر منشم [زنگار نفاق‏] برافشاند. گویند همچنان شد و میان عثمان و عبد الرحمان چنان کدورت و نفاقى پیش آمد که هیچیک با دیگرى سخن نگفت تا عبد الرحمان درگذشت. در مورد این گفتار امیر المومنین على علیه السلام که در این خطبه مى‏گوید: «مردى از اعضاى شورى به سبب کینه خود از من رویگردان شد»، منظور طلحه است. هر چند قطب راوندى معتقد است که منظور، سعد بن ابى وقاص است، زیرا على (ع) در جنگ بدر پدرش را کشته بود. و حال آنکه این اشتباه است، زیرا ابى وقاص که نام و نسب او بدینگونه است: مالک بن اهیب بن عبد مناف بن زهره بن کلاب بن مره بن کعب بن لوى بن غالب، در دوره جاهلى به مرگ طبیعى در گذشته است.

و این گفتار على (ع) که مى‏گوید: «و دیگرى به خاطر پیوند سببى با عثمان از من روى گرداند»، یعنى عبد الرحمان بن عوف، زیرا ام کلثوم دختر عقبه بن ابى معیط همسر او بوده است و این ام کلثوم خواهر مادرى عثمان است و مادر هر دو اروى دختر کریز است.
قطب راوندى همچنین روایت مى‏ کند که چون عمر گفت همراه آن سه تنى باشید که عبد الرحمان بن عوف با آنان است، ابن عباس به على (ع) گفت: خلافت از دست ما بیرون رفت، این مرد مى‏ خواهد عثمان خلیفه باشد. على علیه السلام فرمود: من هم این موضوع را مى ‏دانم، ولى با آنان در شورى شرکت مى‏ کنم، زیرا عمر اکنون مرا هم سزاوار خلافت دانسته است و حال آنکه قبلا مى‏ گفت: پیامبر (ص) فرموده ‏اند نبوت و امامت در یک خانواده جمع نمى‏ شود. و من اکنون در شورى شرکت مى ‏کنم تا براى مردم نقض گفتار و رفتار عمر آشکار شود.

آنچه راوندى روایت مى‏کند غیر معروف است و عمر این موضوع را از قول پیامبر (ص) نقل نکرده است، ولى روزى به عبد الله بن عباس گفت: اى عبد الله در مورد اینکه قوم شما از رسیدن شما به خلافت ممانعت کردند چه مى‏گویى گفت: اى امیر المومنین در این باره چیزى نمى‏دانم. عمر گفت: با پوزش از پیشگاه خداوند، خیال مى‏کنم قوم و خویشاوندان شما خوش نداشتند که پیامبرى و خلافت هر دو در خانواده شما باشد و شما با غرور، منزلت خود را به آسمان برسانید. شاید شما خودتان معتقد باشید که ابو بکر مى‏ خواست بر شما حکومت کند و او بود که حق شما را ضایع کرد، هرگز چنین نیست، بلکه کار به گونه‏یى پیش آمد که هیچ چیز بهتر و دور اندیشانه‏تر از آنچه او انجام داد نبود. اگر رأى ابو بکر در مورد خلافت من پس از مرگش نبود، ممکن بود حکومت شما را به خودتان برگرداند و اگر چنان مى‏کرد خلافت براى شما با اعمال خویشاوندان و اقوام خودتان گوارا نبود، آنان به شما همان گونه مى ‏نگرند که گاو نر نسبت به گازر خویش مى‏ نگرد.

اما روایتى که درباره حاضر نبودن طلحه در هنگام تعیین افراد شورى و شرکت نکردن او در شورى آمده است، اگر صحیح باشد، در این صورت آن کینه‏توزى که به او اشاره شده است سعد بن ابى وقاص است، زیرا مادر سعد بن ابى وقاص، حمیه، دختر سفیان بن امیه بن عبد شمس است و کینه سعد نسبت به على (ع) در مورد داییهاى اوست که على (ع) سران و بزرگان ایشان را در جنگ کشته بود، و در هیچ جا نیامده و معروف نیست که على (ع) یک تن از بنى زهره را کشته باشد تا بتوان به سعد از لحاظ نیاکان پدرى نسبت کینه داد. اکنون این روایت را که ابو جعفر محمد بن جریر- طبرى در کتاب تاریخ خود برگزیده و آورده است مى‏آوریم. او مى‏گوید: چون‏ عمر زخمى شد به او گفتند: اى امیر المومنین چه خوب بود کسى را به جانشینى خود مى گماشتى. گفت: چه کسى را خلیفه و جانشین خود کنم اگر ابو عبیده بن جراح زنده مى‏ بود او را خلیفه مى‏ کردم و اگر خداى من در آن باره مى‏ پرسید، مى‏ گفتم شنیدم پیامبرت مى‏ فرمود ابو عبیده امین این ملت است، و اگر سالم، وابسته و آزاد کرده ابو حذیفه، زنده بود او را خلیفه مى‏ کردم و اگر پروردگارم در آن باره از من مى ‏پرسید، مى‏ گفتم شنیدم پیامبرت مى‏ فرمود: «همانا که سالم خدا را بسیار دوست مى ‏دارد». در این هنگام مردى به عمر گفت: عبد الله بن عمر را به خلافت بگمار. گفت: خدایت بکشد که از این سخن خود، خدا را منظور نداشتى. واى بر تو چگونه مردى را به خلافت بگمارم که از طلاق دادن زن خود ناتوان است دیگر براى عمر آرزو و دلبستگى به خلافت شما نیست. شیفته آن نبودم که اکنون براى یکى از افراد خاندان خویش بخواهم.

اگر خیر بود که بهره خود را از آن بردیم و اگر شر بود از ما گذشت و براى خاندان عمر همین بس است که از یک تن در این مورد حساب کشند و از همو درباره کار امت محمد (ص) پرسیده شود.

مردم از پیش عمر رفتند و بازگشتند و گفتند: چه خوب است عهدى و وصیتى کنى. گفت: پس از آن سخنان که با شما گفتم، تصمیم گرفتم مردى را بر شما بگمارم که از همه بهتر مى‏تواند شما را به راه حق هدایت کند و ببرد- و به على (ع) اشاره کرد- آنگاه از خود بى‏خود شدم و چنان دیدم که مردى به باغى در آمد و شروع به چیدن تمام میوه ‏هاى تازه و رسیده کرد و آنها را زیر دامن خویش جمع کرد، و دانستم که خداوند فرمان خویش را اجرا خواهد کرد و ترسیدم که در زندگى و پس از مرگ بار آنرا بر دوش کشم. اکنون بر شماست که ملازم این گروه باشید که پیامبر (ص) فرموده است آنان اهل بهشتند و سپس پنج تن را نام برد و آنان على و عثمان و عبد الرحمان بن عوف و سعد بن ابى وقاص و زبیر بودند.

گوید: در این مجلس سخنى از طلحه به میان نیاورد و در آن هنگام طلحه هم در مدینه نبود.
سپس عمر به ایشان گفت: برخیزید و کنار حجره عایشه بنشینید و مشورت کنید، و سر خود را بر بالین نهاد و زخمش شروع به خونریزى کرد. عباس به على گفت: با آنان مرو و خود را برتر از ایشان قرار بده. فرمود: مخالفت را دوست نمى‏ دارم.

عباس گفت: در این صورت چیزى را که خوش نمى‏دارى خواهى دید. آنان واردحجره عایشه شدند و نخست آهسته سخن مى‏گفتند و سپس صداهایشان بلند شد.

عبد الله بن عمر گفت: هنوز امیر المومنین نمرده است، این هیاهو چیست عمر بیدار شد و صداهاى ایشان را شنید و گفت: صهیب با مردم نماز بگزارد، و نباید چهارمین روز مرگ من فرا رسد مگر اینکه براى شما امیرى تعیین شده باشد. عبد الله بن عمر هم به عنوان ناظر در جلسه شرکت خواهد کرد ولى حق رأى ندارد. اما طلحه بن عبید الله شریک شما در رأى دادن است، اگر پیش از پایان سه روز آمد که او را در جلسات شرکت دهید و گرنه بعدا او را راضى کنید، و چه کسى رضایت طلحه را براى من مى‏گیرد سعد بن ابى وقاص گفت: من براى تو این کار را انجام مى‏دهم و به خواست خداوند هرگز مخالفت نخواهد کرد.

عمر سپس سفارش خود را به ابو طلحه انصارى انجام داد و در مورد عبد الرحمان بن عوف هم گفت: او در هر گروه باشد، حق با آن گروه است، و به ابو طلحه دستور داد کسانى را که مخالفت کنند بکشد. آنگاه مردم از پیش عمر بیرون آمدند و على علیه السلام به گروهى از بنى هاشم که همراهش بودند، گفت: اگر از قوم شما که قرشى هستند پیروى کنم هرگز شما به امیرى نخواهید رسید.

على (ع) به عباس گفت: اى عمو باز هم حکومت از دست من بیرون شد. عباس گفت: از کجا مى‏دانى گفت: عثمان را با من قرین کردند. و از سوى دیگر عمر نخست گفت همراه اکثریت اعضاى شورى باشید و از سوى دیگر گفت اگر دو تن با یکى و دو تن دیگر با یکى دیگر موافقت کردند همراه گروهى باشید که عبد الرحمان بن عوف با ایشان است. سعد بن ابى وقاص با پسر عموى خود عبد الرحمان بن عوف مخالفت نخواهد کرد و عبد الرحمان هم شوهر خواهر عثمان است و با یکدیگر مخالفتى نخواهند کرد، و بدیهى است یکى از آن دو دیگرى را امیر خواهد کرد، و بر فرض که دو تن دیگر با من باشند کارى ساخته نیست. عباس گفت: در هر موردى که به تو پیشنهاد کردم نپذیرفتى و سرانجام با خبر ناخوشایند پیش من برگشتى. هنگام بیمارى پیامبر (ص) گفتم از ایشان بپرس خلافت از آن کیست نپذیرفتى، و هنگام مرگ آن حضرت گفتم در کار بیعت گرفتن از مردم شتاب کن و نکردى. امروز هم که عمر نام ترا از اعضاى شورى قرار داد گفتم برترى نشان ده و در آن شرکت مکن، باز هم نپذیرفتى. اکنون یک چیز به تو مى‏گویم، بشنو و عمل کن، و آن این است که هر کارى را به تو پیشنهاد کردند مپذیر مگر آنکه ترا خلیفه‏کنند و این را هم بدان که این قوم همواره ترا از این کار بر کنار مى‏زنند تا دیگرى عهده‏دار آن باشد و به خدا سوگند فقط با شرى به خلافت مى‏رسى که هیچ خیرى با آن سود نخواهد داشت. على علیه السلام فرمود: همانا مى‏دانم که آنان به زودى عثمان را خلیفه خواهند کرد و او مرتکب بدعتها و کارهاى تازه خواهد شد و اگر زنده باشد به او خواهم گفت و اگر عثمان کشته شود یا بمیرد، بنى امیه خلافت را میان خود دست به دست خواهند برد، و اگر زنده بمانم مرا چنان ببینند که خوشایندشان نباشد و سپس دو بیت شعر به تمثل خواند.

در این هنگام على علیه السلام برگشت و ابو طلحه انصارى را دید و حضور او را خوش نداشت. ابو طلحه گفت: اى ابو الحسن نزاع و ستیزى نیست. و چون عمر درگذشت و به خاک سپرده شد، آنان براى مشورت خلوت کردند و ابو طلحه هم بر در خانه ایستاد و مانع از آمد و شد اشخاص مى‏شد. در این هنگام عمرو بن- عاص و مغیره بن شعبه آمدند و کنار در نشستند. سعد بن وقاص به آن دو ریگ زد و آن دو را بلند کرد و گفت: مقصود شما این است که مدعى شوید ما هم از اصحاب شورى بودیم و در آن حضور داشتیم.

اعضاى شورى در کار خلافت هم چشمى کردند و سخن بسیار گفته شد. ابو طلحه گفت: من از اینکه پذیرفتن خلافت را رد کنید بیم داشتم، نه از اینکه درباره آن با یکدیگر هم چشمى کنید و همانا سوگند به کسى که جان عمر را گرفت من هیچ مهلتى بیشتر از همان سه روز به شما نمى‏دهم، هر چه مى‏خواهید زودتر انجام دهید [طبرى‏] گوید: آنگاه عبد الرحمان بن عوف به پسر عموى خود سعد بن ابى وقاص گفت: من خلافت را خوش نمى‏دارم و هم اکنون خویشتن را از آن خلع مى‏کنم و کنار مى‏روم، زیرا دیشب در خواب دیدم در باغى سر سبز و خرم و پر علف هستم، در این هنگام شتر نرى، که هرگز بهتر از آن ندیده بودم، وارد آن باغ شد و شتابان همچون تیر درگذشت و به هیچ چیزى از باغ توجه نکرد و بدون درنگ از آن بیرون رفت، سپس شترى وارد باغ شد و گام از پى آن شتر برداشت و از باغ بیرون رفت، سپس شتر نر زیبایى در حالى که لگام خویش را مى‏کشید در آمد و همچون آن دو عبور کرد، سپس شتر چهارمى در آن باغ در آمد، او در علفهاى باغ در افتاد و شروع به چریدن و جویدن علفها کرد، و به خدا سوگند نمى‏خواهم من آن شتر چهارمى باشم و هیچکس نمى‏تواند بر جاى ابو بکر و عمر بنشیند و مردم از اوراضى باشند.

[طبرى‏] سپس مى‏گوید: عبد الرحمان خود را کنار کشید، به شرط آنکه اجازه داشته باشد، برترین آنان در نظر خود را به خلافت بگمارد و بگزیند. عثمان این پیشنهاد را پذیرفت، ولى على (ع) سکوت کرد و چون دوباره به او مراجعه شد، پس از اینکه عبد الرحمان عهد و میثاق آورد که فقط حق را پیروى خواهد کرد و ترجیح خواهد داد و از هواى نفس خود پیروى نخواهد کرد و در این باره خویشاوندى را منظور نخواهد کرد و چیزى جز خیر امت را در نظر نخواهد گرفت، به آن راضى شد.

عبد الرحمان بن عوف، در مورد على و عثمان، به ظاهر درنگ مى‏کرد، در عین حال گاه با سعد بن ابى وقاص و گاه با مسور بن مخرمه زهرى مشورت و خلوت مى‏کرد و چنان نشان مى‏داد که در مورد گزینش یکى از آن دو تن على و عثمان سرگردان است. طبرى مى‏گوید: على (ع) به سعد بن ابى وقاص گفت: اى سعد «بترسید از آن خدایى که به نام او از یکدیگر مسالت مى‏کنید و درباره پیوند خویشاوندى» و من اکنون به حرمت رحم این فرزندم به رسول خدا (ص) و به رحم و خویشاوندى عمویم حمزه نسبت به خودت از تو مى‏خواهم که مبادا با عبد الرحمان بن عوف پشتیبان عثمان باشى.

مى‏گویم [ابن ابى الحدید]: منظور از خویشاوندى حمزه با سعد بن ابى وقاص این است که مادر حمزه هاله دختر اهیب بن عبد مناف بن زهره است. هاله مادر مقوم و حجل- که نام دیگرش مغیره است- و عوام پسران عبد المطلب هم هست و این چهار پسر عبد المطلب از هاله متولد شده‏اند و هاله عمه سعد بن ابى وقاص است، بنابراین حمزه پسر عمه سعد و سعد پسر دایى حمزه است. طبرى مى‏گوید: چون روز سوم فرا رسید، عبد الرحمان بن عوف آنان را جمع کرد و مردم هم جمع شدند. عبد الرحمان گفت: اى مردم درباره این دو تن [على و عثمان‏] راى خود را براى من بگویید عمار بن یاسر گفت: اگر مى‏ خواهى‏ مردم در این باره اختلافى نکنند با على علیه السلام بیعت کن. مقداد هم گفت: آرى، عمار راست مى‏گوید که اگر با على بیعت کنى مى‏شنویم و اطاعت مى‏کنیم. عبد الله بن ابى سرح گفت: اگر مى‏خواهى میان قریش اختلاف پیش نیاید با عثمان بیعت کن، عبد الله بن ابى ربیعه مخزومى هم گفت راست مى‏گوید، اگر با عثمان بیعت کنى مى‏شنویم و اطاعت مى‏کنیم. عمار به عبد الله بن ابى سرح دشنام داد و گفت: تو از چه هنگام خیر خواه اسلام شده‏اى در این هنگام بنى هاشم و بنى امیه سخن گفتند و عمار برخاست و چنین گفت: اى مردم خداى شما را با پیامبر خویش گرامى داشت و شما را با دین خود عزت بخشید، تا چه هنگام این خلافت و حکومت را از اهل بیت پیامبرتان بیرون مى‏برید مردى از بنى مخزوم گفت: اى پسر سمیه، از حد خود فراتر رفتى، ترا به اینکه قریش مى‏خواهد چه کسى را بر خود امیر کند چه کار سعد بن ابى وقاص گفت: اى عبد الرحمان پیش از آنکه مردم به فتنه در افتند، کار خود را تمام کن.

در این هنگام بود که عبد الرحمان بن عوف خلافت را بر على (ع) عرضه داشت، به شرط آنکه به روش و سیره ابو بکر و عمر کار کند و على علیه السلام فرمود: نه، که به اجتهاد و رأى خویش عمل خواهم کرد و چون عبد الرحمان همین پیشنهاد را به عثمان کرد پذیرفت و گفت آرى و عبد الرحمان با او بیعت کرد، و على (ع) فرمود: این نخستین روز و نخستین بار نیست که با یکدیگر بر ضد ما پشتیبانى مى‏کنید، «چاره جز صبر جمیل نیست و در آنچه اظهار مى‏دارید خداوند یارى دهنده من است»، به خدا سوگند کار را بر او واگذار نکردى مگر براى اینکه او هم به تو برگرداند و خداوند در هر عالم به شان و کارى پردازد. عبد الرحمان به صورت تهدید گفت: اى على براى کشتن خود دستاویز وبهانه فراهم مکن- یعنى دستور عمر به ابو طلحه انحصارى که گردن مخالف را بزند- ، على (ع) برخاست و از مجلس بیرون رفت و فرمود: «این نامه هم به زودى به سر خواهد رسید». عمار گفت: اى عبد الرحمان، على را رها کردى و حال آنکه او از کسانى است که به حق حکم مى‏کنند و در هر حالى به حق برمى‏گردند. مقداد هم گفت: به خدا سوگند هرگز این چنین که بر سر این خاندان پس از رحلت پیامبرشان آمده است ندیده‏ام. اى واى که جاى بسى شگفتى از قریش است همانا مردى را رها کرد که درباره او چه بگویم، من هیچکس را نمى‏دانم که از او در قضاوت عادل‏تر باشد و داناتر و پرهیزگارتر.

اى کاش براى این کار یارانى مى‏داشتم عبد الرحمان گفت: اى مقداد از خدا بترس که بیم دارم در فتنه بیفتى.
على علیه السلام مى‏فرمود: من آنچه را در نفسهاى ایشان است مى‏دانم. مردم به قریش مى‏نگرند و قریش هم مصلحت خویش را در نظر مى‏ گیرد و مى‏ گوید: اگر بنى هاشم کار خلافت را عهده‏دار شوند هرگز از میان ایشان بیرون نخواهد رفت.و تا هنگامى که خلافت بر عهده دیگران باشد در خانواده‏ هاى مختلف قریش دست به دست مى ‏شود.

[ابو جعفر طبرى‏] مى‏گوید: همان روز که با عثمان بیعت شد، طلحه از راه رسید. ساعتى درنگ کرد و سپس با عثمان بیعت کرد.
طبرى روایت دیگرى هم نقل کرده و سخن را در آن به درازا کشانیده است و خطبه‏ها و سخنان هر یک از افراد شورى را آورده است. از جمله مى‏گوید على علیه السلام در آن روز چنین فرمود: «سپاس پروردگارى را که از میان ما محمد (ص) را به پیامبرى برگزید و او را براى رسالت خویش پیش ما فرستاد. ما خاندان نبوت و معدن حکمت و امان مردم زمین و مایه رستگارى طالبانیم. ما را حقى است که اگر به ما داده شود آنرا مى‏گیریم و اگر ندهند بر پشت شتران سوار مى‏ شویم، هر چند مدت شبروى دراز باشد. اگر پیامبر (ص) در این مورد با ما عهدى فرموده بود عهدش را اجراء مى‏ کردیم و اگر سخنى به ما گفته بود تا پاى جان و آنگاه که بمیریم بر سر آن مجادله مى‏ کردیم.
هیچکس هرگز پیش از من به پذیرش دعوت حق و رعایت پیوند خویشاوندى پیشى نگرفته است و قوت و توانى جز به خداى بلند مرتبه بزرگ نیست. اکنون‏ سخن مرا بشنوید و گفتار مرا به جان و دل بپذیرید، شاید از پس این اجتماع ببینید که درباره این کار شمشیرها کشیده شود و پیمانها شکسته گردد، آن چنان که براى شما اجتماع و اتفاقى باقى نماند و برخى از شما رهبران گمراهان و شیعیان مردم نادان قرار گیرید.» مى‏ گویم: هروى در کتاب الجمع بین الغریبین این کلام على (ع) که فرموده است «بر پشت شتران سوار مى‏شویم» را آورده و آنرا دو گونه تفسیر کرده است: نخست اینکه این کار همراه با مشقت و سختى بسیار است و منظور على (ع) این بوده است که اگر حق ما داده نشود بر سختى صبر و شکیبایى مى‏کنیم، همان گونه که شتر سوار تحمل سختى مى‏کند. دوم آنکه از کس دیگرى پیروى مى‏ کنیم همان گونه که آن کس که پشت سر دیگرى بر شتر سوار است پیرو نظر کسى است که جلو نشسته است.
گویى على (ع) فرموده است: اگر حق ما را ندهند عقب مى‏مانیم و از دیگران پیروى مى‏کنیم، همانگونه که شخصى که پشت سر دیگرى سوار است از او پیروى مى ‏کند.

ابو هلال عسکرى در کتاب الاوائل خود مى ‏گوید: نفرین على علیه السلام در مورد عثمان و عبد الرحمان برآورده و عملى شد و آن دو در حالى مردند که از یکدیگر متنفر و نسبت به هم دشمن بودند. عبد الرحمان به عثمان پیام فرستاد و ضمن سرزنش او به فرستاده گفت: به او بگو: این من بودم که ترا بر مردم ولایت دادم و براى من فضائلى است که براى تو نیست. من در جنگ بدر حاضر بودم و تو در آن حضور نداشتى و من در بیعت رضوان شرکت کردم که تو در آن شرکت نکردى و در جنگ احد گریختى و حال آنکه من پایدارى کردم. عثمان به فرستاده عبد الرحمان بن عوف گفت: به او بگو: اما در مورد جنگ بدر پیامبر (ص) به سبب بیمارى دخترش مرا بر گرداند و حال آنکه من هم براى شرکت در جنگ که تو به قصد آن بیرون آمدى بیرون آمده بودم و چون هنگام بازگشت پیامبر (ص) از جنگ بدر، ایشان را ملاقات کردم، به من مژده دادند که براى من هم پاداشى همچون پاداش شما منظور است و یک سهم از غنیمت هم که معادل سهم شما از غنیمت بود، به من عطا فرمودند.

اما در مورد بیعت رضوان پیامبر (ص) مرا به مکه گسیل فرمود تا از قریش درباره ورود ایشان به مکه اجازه بگیرم و چون به اطلاع پیامبر رسانده بودند که من کشته شده‏ام، ایشان به همان سبب از مسلمانان بیعت ایستادگى تا پاى جان و مرگ گرفتند و فرمودند: اگر عثمان زنده باشد، من خود از سویش بیعت مى‏کنم، و یک دست خود را بر دست دیگر زدند و گفتند: دست چپ من بهتر از دست راست عثمان است.

اینک به من بگو آیا دست تو برتر است یا دست رسول خدا اما پایدارى تو در جنگ احد و گریز من همین گونه است که مى‏ گویى، ولى خداوند در کتاب خود در این باره و عفو و گذشت از من آیه نازل فرموده است بنابراین تو مرا به گناهى سرزنش کرده‏اى که خداوند آنرا بخشیده است و گناهان خود را که نمى‏دانى آیا خداوند بخشیده یا نبخشیده است فراموش کرده ‏اى.

چون عثمان قصر مرتفع خویش را که نامش زوراء بود ساخت، خوراکى بسیار تهیه دید و مردم را دعوت کرد. عبد الرحمان بن عوف هم آمد و چون ساختمان و چگونگى غذاها را دید گفت: اى پسر عفان، ما آنچه را در مورد تو تکذیب مى‏کردیم [تبذیر و اسراف را] اکنون تصدیق مى‏کنیم و من از بیعت کردن با تو به خدا پناه مى‏برم. عثمان خشمگین شد و به غلام خود گفت: اى غلام او را از مجلس من بیرون ببر، و او را بیرون انداختند. عثمان به مردم فرمان داد با او همنشینى نکنند و هیچکس جز ابن عباس پیش او نمى‏رفت، او هم براى فراگرفتن قرآن و احکام پیش او مى‏رفت. عبد الرحمان بیمار شد، عثمان به عیادتش رفت و با او سخن گفت، ولى عبد الرحمان پاسخ نداد و تا هنگامى که مرد با او سخن نگفت.

نمونه ‏هایى از اخبار عثمان بن عفان

منظور از سومین آن قوم، عثمان بن عفان بن ابى العاص بن امیه بن عبد شمش بن عبد مناف است. کنیه او ابو عمرو، و مادرش اروى دختر کریز بن ربیعه بن حنین بن‏ عبد شمس است.

مردم پس از سپرى شدن مدت شورى و استقرار خلافت براى او، با او بیعت کردند و پیشگویى زیرکانه عمر درباره او به وقوع پیوست و عثمان بنى امیه را بر گردن مردم سوار کرد و آنان را بر ولایات حکومت داد و زمینهاى خالصه بسیار به آنان بخشید. به روزگار عثمان افریقیه فتح شد و او تمام خمس آنرا گرفت و به مروان بخشید و عبد الرحمان بن حنبل جمحى در این باره چنین سرود: «سوگند مى‏خورم به خداوندى که پروردگار آفریدگان است که خداوند چیزى را یاوه رها نمى‏فرماید، ولى [اى عثمان‏] تو براى ما فتنه‏یى پدید آوردى که ما گرفتار تو شویم یا خود گرفتار آن شوى. همانا دو امین راه روشن را که هدایت در آن است، روشن و واضح ساختند. آن دو یک درهم به زور نگرفتند و یک درهم در راه هوى و هوس هزینه نکردند و حال آنکه تو به مروان خمس در آمد شهرها را دادى و راه و کوشش تو چه دور است از آنان که سعى و کوشش کردند» در این ابیات منظور از دو امین ابو بکر و عمرند.

عبد الله بن خالد بن اسید از او صله و پاداش خواست و عثمان چهار صد هزار درهم به او بخشید. حکم بن ابى العاص را که پیامبر (ص) از مدینه تبعید فرموده بود و عمر و ابو بکر هم او را بر نگردانده بودند به مدینه بر گرداند و صد هزار درهم به او جایزه داد.
پیامبر (ص) جایى در بازار مدینه را که به «مهزور» معروف بود وقف بر مسلمانان فرموده بود. عثمان آنرا به حارث بن حکم، برادر مروان بخشید. همچنین فدک را که فاطمه (ع) پس از رحلت پدرش، که درودهاى خدا بر او باد، گاه به قاعده میراث و گاه به عنوان بخشش، مطالبه کرده بود و به او نداده بودند از اموال خالصه‏ مروان قرار داد.

چراگاههاى اطراف مدینه را براى چهار پایان همه مسلمانان ممنوع کرد مگر براى بنى امیه. به عبد الله بن ابى سرح تمام غنایمى را که خداوند از فتح ناحیه شمال غربى افریقا، یعنى از طرابلس غرب تا طنجه، براى عثمان نصیب فرموده بود بخشید، بدون اینکه هیچکس از مسلمانان را در آن شریک قرار دهد.

به ابو سفیان بن حرب در همان روز که براى مروان صد هزار درهم از بیت المال بخشیده بود دویست هزار درهم بخشید و او دختر خویش ام ابان را به همسرى عثمان داده بود. در این هنگام زید بن ارقم که سرپرست خزانه و بیت المال بود کلیدهاى آنرا آورد و برابر عثمان نهاد و شروع به گریستن کرد. عثمان گفت: از اینکه رعایت پیوند خویشاوندى را کرده‏ام گریه مى‏کنى گفت: نه، که گمان مى‏کنم این اموال را به عوض آنچه به روزگار پیامبر (ص) در راه خدا انفاق کرده‏اى بر مى‏ دارى.

به خدا سوگند اگر به مروان صد درهم مى‏ دادى بسیار بود. عثمان گفت: اى پسر ارقم کلیدها را همین جا بگذار که ما به زودى کس دیگرى غیر از تو پیدا خواهیم کرد.

ابو موسى اشعرى هم براى او اموال فراوانى از عراق آورد که تمام آنرا میان بنى امیه تقسیم کرد. عثمان دختر خود عایشه را به همسرى حارث بن حکم در آورد و صد هزار درهم از بیت المال باو داد و این پس از آن بود که زید بن ارقم را از خزانه دارى بر کنار کرده بود.
عثمان افزون بر این کارها اعمال دیگرى هم انجام داد که مسلمانان بر او عیب گرفتند، مانند تبعید ابو ذر که خدایش رحمت کناد به ربذه و زدن عبد الله بن مسعود تا آنجا که دنده‏هایش شکست، و براى خود پرده‏داران برگزید و از روش عمر در اقامه و اجراى حدود و رد مظالم و جلوگیرى از دست یازى ستمگران و انتصاب کارگزاران و عمال منطبق با مصلحت رعیت خوددارى کرد و از آن راه برگشت و این امور منتهى به این مساله شد که نامه‏ هایى از او خطاب به معاویه بدست آوردند که در آن نامه به معاویه دستور داده بود گروهى از مسلمانان را بکشد، و گروه بسیارى از مردم‏ مدینه همراه گروهى، که از مصر براى بر شمردن بدعتهاى او آمده بودند، جمع شدند و او را کشتند.

یاران معتزلى ما در مورد این مطاعن عثمان پاسخهاى مشهورى داده‏اند که در کتابهاى ایشان مذکور است و آنچه ما مى‏گوییم این است که هر چند کارهاى عثمان بدعت بود ولى به آن اندازه نرسیده بود که ریختن خونش روا باشد، بلکه بر آن قوم واجب بود هنگامى که او را شایسته خلافت نمى‏دانند او را از آن بر کنار و خلع کنند و در کشتن او شتاب نکنند. و امیر المومنین على علیه السلام پاک و منزه‏ترین افراد از خون اوست و خودش در بسیارى از کلمات خویش به این موضوع تصریح فرموده است و از جمله گفته است: «به خدا سوگند من عثمان را نکشتم و بر قتل او هم تشویق نکرده‏ام و کسى را بر آن وا نداشتم.» و همینگونه است و راست فرموده است.
درودهاى خدا بر او باد.

چند نکته دیگر

منظور از «ناکثین» در این خطبه افرادى هستند که در جنگ جمل شرکت کردند و منظور از «قاسطین» آنانى هستند که در جنگ صفین شرکت کرده‏اند و پیامبر (ص) آنان را «قاسطین» نام نهاده‏اند و مقصود از «مارقین» کسانى هستند که در جنگ نهروان شرکت کردند. اینکه ما گفتیم پیامبر (ص) آنان را قاسطین نام نهاده‏اند این گفتار پیامبر (ص) است که به على (ع) گفته است: «به زودى پس از من با ناکثین و قاسطین و مارقین جنگ خواهى کرد» و این خبر از دلایل و معجزات نبوت پیامبر (ص) است، زیرا به طور صریح، اخبار دادن به غیبت است و هیچگونه دروغ و خطایى در آن راه ندارد و نمى‏توان آنرا مانند برخى از اخبار مجمل دانست و پیشگویى و سخن پیامبر (ص) کاملا و به راستى واقع شده است. در مورد خوارج هم تعبیر مارقین شده و فرموده است: «آنان از دین خارج مى ‏شوند همانگونه که تیر از کمان». ناکثین هم از این روى که بیعت خود را شکستند به این نام معروف شدند و امیر المومنین على (ع) هنگامى که آنان بیعت مى‏ کردند این آیه را تلاوت مى‏ کرد:

«و هر کس نقض بیعت کند همانا بر خود ستم کرده است». اما شرکت کنندگان در جنگ صفین که در نظر و به عقیده اصحاب ما که خدایشان رحمت کناد همگى جاودانه در آتشند زیرا فاسق و تبهکارند و این گفتار خداوند که فرموده است: اما ستمکاران ما هیمه آتش جهنم گردیدند». در مورد سخن ابن عباس که مى‏گفته است: «از اینکه سخن امیر المومنین على علیه السلام ناتمام مانده است تأسف مى‏خورم…»، شیخ و استادم ابو الخیر مصدق بن شبیب واسطى در سال ششصد و سه هجرى براى من نقل کرد که این خطبه را نزد ابو محمد عبد الله بن احمد معروف به ابن خشاب خواندم و چون به این سخن ابن عباس رسیدم، ابن خشاب گفت: اگر من مى‏ بودم و مى‏شنیدم ابن عباس چنین مى- گوید، به او مى‏گفتم: آیا در دل پسر عمویت چیزى هم باقى مانده که نگفته باشد که چنین تأسف مى‏ خورى و به خدا سوگند او که از کسى فروگذارى نکرده و هر چه در دل داشته گفته است و فقط حرمت پیامبر (ص) را در این خطبه نگه داشته است.

مصدق مى‏ گوید: ابن خشاب مردى شوخ طبع بود به او گفتم: یعنى مى‏گویى این خطبه مجعول و ساختگى است گفت: به خدا قسم هرگز و من به یقین و وضوح مى‏دانم که این گفتار على (ع) است، همانگونه که مى‏ دانم تو مصدق پسر شبیبى. گفتم: بسیارى از مردم مى‏گویند این خطبه از کلام خود سید رضى است که خدایش رحمت کناد. گفت: این سخن و این اسلوب و سبک چطور ممکن است از سید رضى و غیر او باشد ما به رسائل سید رضى آشناییم، طریقه و هنر او را هم در نثر مى‏شناسیم و با همه ارزشى که دارد در قبال این کلام ارزشى ندارد، نه سرکه است و نه شراب ابن خشاب سپس گفت: به خدا سوگند من این خطبه را در کتابهایى دیده‏ ام که دویست سال پیش از تولد سید رضى تألیف شده است و آنرا با خطهایى که نویسندگانش را مى‏ شناسم و همگان از علما و اهل ادب هستند دیده‏ ام و آنان پیش از آنکه نقیب ابو احمد پدر سید رضى متولد شود مى ‏زیسته ‏اند.

من [ابن ابى الحدید] مى‏گویم: بسیارى از این خطبه را در کتابهاى شیخ خود ابو القاسم بلخى که پیشواى معتزله بغداد است و به روزگار مقتدر عباسى یعنى مدتها پیش از آنکه سید رضى متولد شود دیده‏ام. همچنین مقدار بسیارى از این خطبه را در کتاب ابو جعفر بن قبه که یکى از متکلمان بزرگ امامیه است دیده‏ام. این کتاب او معروف به کتاب الانصاف است این ابو جعفر بن قبه از شاگردان شیخ ابو القاسم بلخى است و در همان عصر و پیش از آنکه سید رضى متولد شود درگذشته است.

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۱ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۱۲۴۴

خطبه ۲ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

خطبه (۲)

على علیه السلام این خطبه را پس از بازگشت از صفین ایراد فرموده است [ضمن همین خطبه على (ع) فرموده است: «وصیت و وراثت در خاندان و اهل بیت محمد (ص) است».در این مورد ابن ابى الحدید چنین آورده است‏]: اما در مورد وصیت براى ما شکى وجود ندارد که على علیه السلام وصى پیامبر (ص) بوده است، هر چند در این باره کسانى که از نظر ما منسوب به ستیز و دشمنى هستند مخالفت کنند. البته ما از وصیت اراده نص و خلافت نمى‏کنیم و مى‏گوییم منظور وصایت در امور دیگرى است که اگر بررسى و روشن شود از خلافت بسیار شریف‏تر و جلیل‏تر است.اما در مورد وراثت، شیعیان آنرا بر وراثت مالى و خلافت معنى و حمل مى‏ کنندو حال آنکه ما آنرا به وراثت علم معنى مى‏ کنیم.

پس از این سخن، على علیه السلام فرموده است که اینک حق به اهل آن بازگشته و رسیده است. اقتضاى این سخن چنین است که حق پیش از آن در کسانى که اهل آن نبوده‏ اند بوده است. ما این موضوع را به چیز دیگرى غیر از آنچه شیعیان تأویل مى‏ کنند تأویل مى‏ کنیم و مى‏گوییم: على (ع) براى خلافت شایسته‏ تر و محق‏تر بوده است، ولى نه از لحاظ نص، بلکه از لحاظ افضلیت، که او پس از پیامبر (ص) افضل افراد بشر و از همه مسلمانان براى خلافت سزاوارتر و محق‏تر است، و لیکن خودش با توجه به مصلحتى که آنرا مى‏ دانسته است و تفرسى که خودش و مسلمانان کرده ‏اند، که ممکن است به سبب حسادت و کینه اعراب نسبت به او اساس اسلام مضطرب و اختلاف نظر پیدا شود، این حق خود را ترک فرموده است، و جایز است کسى که به چیزى شایسته‏ تر است و آنرا به طور موقت ترک مى‏کند، چون آنرا در یابد، بگوید که اکنون کار به اهل آن برگشته است.

و اگر گفته شود معنى این گفتار على علیه السلام چیست که فرموده است: «هیچکس از این امت قابل مقایسه با آل محمد (ص) نیست و کسانى که همواره نعمت آنان بر ایشان جارى بوده است با آنان برابر نیستند» در پاسخ گفته مى‏شود: در این موضوع هیچ شبهه نیست که آن کس که نعمت مى‏بخشد برتر و شریف‏تر از آن کسى است که نعمت بر او بخشیده مى‏شود، و در این هم تردید نیست که محمد (ص) و خویشاوندان نزدیک او از بنى هاشم به ویژه على علیه السلام بر همه مردم نعمتى را عرضه داشته ‏اند که ارزش و اهمیت آنرا نمى ‏توان سنجید و آن دعوت مردم به اسلام و هدایت ایشان به سوى آن است. و هر چند این محمد (ص) است که در مورد دعوت‏ و قیام خود با دست و زبان مردم را هدایت فرموده است و خداوند متعال او را با فرشتگان و تأیید خود یارى داده است، و او سرورى است که باید از او پیروى کرد و گزیده‏ترین برگزیدگان و فرمانبردارى از او واجب است، ولى براى على (ع) هم در این هدایت به عنوان شخص دوم و کسى که گام بر جاى قدم پیامبر نهاده چندان حق است که قابل انکار نیست. و اگر فقط اهمیت پیکار و جهاد او را با شمشیر در عهد پیامبر و به روزگار حکومت خودش و کوشش او را در فاصله میان دو پیکار در راه نشر علم و تفسیر قرآن و هدایت عرب در نظر بگیریم، با توجه به آنکه اهمیت همین دو موضوع افزون از حد تصور است و هیچکس دیگر براى خود آن را تصور هم نمى‏کند، براى وجوب حق و نعمت او بر همگان کافى و بسنده است.

و اگر گفته شود: تردیدى نیست که در این سخن على (ع) تعریض بر کسانى است که در خلافت بر او مقدم شده‏اند، و او را بر آنان چه حق نعمتى است گفته خواهد شد: او را بر ایشان حق دو نعمت است. نخست نعمت جهاد از سوى ایشان، در حالى که آنان از آن کار فرومانده و نشسته بودند، و هر کس انصاف دهد مى‏داند که اگر شمشیر على نبود، مشرکان آنانى را که او مى‏گوید و دیگر مسلمانان را از دم کشته بودند. آثار شجاعت على علیه السلام در جنگهاى بدر و احد و خندق و خیبر و حنین که شرک در آن دهان گشوده بود معلوم است و اگر على (ع) با شمشیر خود آن را نمى‏ بست، همه مسلمانان را فرو مى‏ خورد. دوم علم و دانش على (ع) است که اگر نمى ‏بود، در بسیارى از موارد، احکام بر خلاف حق صادر مى‏ شد و عمر خود، این موضوع را در مورد او اعتراف کرده و این خبر مشهور است که «اگر على نبود عمر به هلاکت مى ‏افتاد».

و ممکن است این گفتار على (ع) را به گونه دیگرى توجیه کرد و آن چنین است که اعراب معمولا قبیله‏ یى را، که سالار بزرگ از آن است، بر دیگر قبایل برترى مى‏ دهند و افرادى را که به سالار نزدیک‏ترند بر دیگر افراد همان قبیله ترجیح مى‏ دهند، مثلا بنى دارم به حاجب و برادرانش و به زراره پدر ایشان، بر دیگر قبایل افتخار مى‏کنند و خود را از بنى تمیم برتر مى‏دانند و جایز است که یکى از افراد خاندان دارم بگوید هیچکس از بنى تمیم با افراد خاندان دارم مقایسه نمى ‏شود و آنرا که بر دیگران ریاست داشته با آنان برابر نمى‏ شمرد و منظور گوینده این است که یکى از افراد خاندان دارم بر بنى تمیم ریاست و سرورى داشته است. بدینگونه چون رسول خدا (ص) سالار و سرور همگان است و بر همه‏ حق نعمت دارد، براى هر یک از افراد خاندان هاشم به ویژه براى على (ع) رواست که چنین کلماتى بگوید.

و بدان که على (ع) مدعى تقدم و شرف و نعمت بر همگان بوده است، نخست به وجود پسر عموى گرانقدرش، که سلام و درود خدا بر او و خاندانش باد، و سپس به وجود خودش و به وجود پدرش ابو طالب، و هر کس که علوم سیره و تاریخ اسلام را خوانده باشد مى‏داند که اگر ابو طالب نبود، اسلام هم چیزى در خور ذکر و نام نمى ‏بود.

و کسى نمى‏تواند بگوید: چگونه این سخن را درباره دین و آیینى که خداوند متعال خود متکفل آشکار و پیروز ساختن آن است مى‏ گویید و چه ابو طالب مى‏ بود و چه نمى‏ بود وعده خداوند صورت مى‏ گرفت. در پاسخ مى ‏گوییم: در این صورت پیامبر (ص) را هم نباید ستود و نباید گفت این محمد (ص) است که مردم را از گمراهى به هدایت رهنمونى و ایشان را از نادانى نجات داده و رهایى بخشیده است و او را بر مسلمانان حق است و اگر او نمى‏ بود خداوند متعال در زمین عبادت نمى‏ شد.

همچنین نباید ابو بکر را ستود و نباید گفت که او را در اسلام اثر و حقى است، و نیز عبد الرحمان بن عوف و سعد بن ابى وقاص و طلحه و عثمان و دیگر پیشگامان نخست که از رسول خدا پیروى کرده‏اند حقى ندارند، و حال آنکه براى ابو بکر در انفاق در راه خدا و خریدن بردگان معذب و آزاد کردن ایشان حق نعمتى غیر قابل انکار است و مى‏ دانیم که اگر ابو بکر نبود پس از رحلت پیامبر (ص) مرتد شدن ادامه مى‏ یافت و مسیلمه و طلیحه و ادعاى پیامبرى ایشان پیروز مى‏ شد. و نباید گفت اگر عمر نبود فتوحات صورت نمى‏ گرفت و لشکرها مجهز نمى‏ شد و کار دین پس از سستى نیرو نمى‏ گرفت و دعوت اسلامى چنین منتشر نمى‏ شد.

و اگر در پاسخ بگویید: در همه این موارد آنان را مى‏ستاییم و بر آنان ستایش مى‏شود، زیرا خداوند متعال این کارها را به دست آنان اجراء فرموده و به ایشان چنین توفیقى ارزانى داشته است و در حقیقت فاعل همه این امور، خداوند متعال است و اینان ابزار و وسایطى بوده‏اند که این کارها به دست ایشان صورت گرفته است و ستایش و اعتراف به قدر و منزلت ایشان از این بابت است، مى‏ گوییم: در مورد ابو طالب هم همین گونه است.

و بدان این گفتار على (ع) که فرموده است: «اکنون زمانى است که حق به‏ اهل آن برگشته است» تا آخر خطبه، در نظر من بعید است که چنین کلماتى را پس از بازگشت از صفین فرموده باشد، زیرا در آن هنگام در حالى که از موضوع حکمیت و مکر و خدعه عمرو عاص، زمام حکومت آن حضرت پریشان بود و به ظاهر کار معاویه استوار شده بود و به کوفه برگشت و از سوى دیگر میان لشکر خود نوعى از سرکشى و بى‏وفایى ملاحظه فرمود و این گونه سخنان در چنین موردى گفته نمى‏شود، و چنین به نظر مى‏رسد و صحصح‏تر هم هست که امیر المومنین علیه السلام این کلمات را در آغاز بیعت خود و پیش از آنکه از مدینه به بصره حرکت کند ایراد فرموده باشد. و سید رضى که خدایش رحمت کناد، بدون توجه، همان چیزى را که در کتابهاى پیش از خود دیده و شنیده، نقل کرده است و این اشتباه را افراد پیش از او مرتکب شده‏اند و آنچه ما تذکر دادیم روشن و واضح است.

آنچه درباره وصى بودن على علیه السلام در شعر آمده است

از جمله اشعارى که در صدر اسلام سروده شده و متضمن این موضوع است که على علیه السلام به عقیده شاعر، وصى رسول خدا بوده است، گفتار عبد الله بن- ابى سفیان بن حرث بن عبد المطلب است که چنین سروده است: «و از جمله افراد خاندان ما على است. همانکه سالار خیبر و سالار جنگ بدرى است که لشکرهایش چون سیل خروشان بود. او وصى پیامبر مصطفى (ص) و پسر عموى اوست. چه کسى مى ‏تواند همانند و نزدیک به او باشد».

عبد الرحمان بن جعیل چنین سروده است: «سوگند به جان خودم با شخصى بیعت کردید که نگهبان دین و معروف به پارسایى و پاکدامنى و موفق است. على که وصى مصطفى و پسر عموى او و نخستین نمازگزار و بسیار متدین و پرهیزگار است».

ابو الهیثم بن التیهان که از انصار و شرکت کنندگان در جنگ بدر است چنین سروده است: «ما آنانیم که قریش و آن کافران، روز بدر، چگونگى پیکار ما را دیده‏اند… همانا که وصى، امام و ولى ماست. آنچه پوشیده بود آشکار و رازها نمودار شد.»

عمر بن حارثه انصارى، که روز جنگ جمل همراه محمد بن حنفیه بود، هنگامى که على (ع) محمد بن حنفیه را به سبب سستى در حمله سرزنش فرمود چنین سرود: «اى ابا حسن تو مشخص کننده همه کارهایى و آنچه حلال و حرام است به وسیله تو مشخص و روشن مى‏شود. مردان را کنار رایتى جمع کردى که روز جنگ، پسرت آنرا بر دوش مى‏کشد… پسرى که نامش نام پیامبر و شبیه وصى است و رنگ رایت او چون گل سیاوش (خونرنگ) است.» مردى از قبیله ازد در جنگ جمل چنین سروده است: «این على است و همو وصى است و پیامبر (ص) روزى که عقد برادرى مى‏بست او را برادر خویش قرار داد و فرمود این پس از من ولى است.

شنونده فرمانبردار این سخن را شنید و بدبخت گمراه آنرا فراموش کرد.» روز جنگ جمل غلامى از قبیله بنى‏ضبه که جوان بود و بر خود نشان زده بود از لشکر عایشه بیرون آمد و این رجز را مى‏ خواند: «ما افراد قبیله ضبه دشمنان على هستیم. همان کسى که از دیرباز به وصى معروف است و همان سوار کار ورزیده روزگار پیامبر و من در مورد فضیلت على کور نیستم، ولى خبر کشته شدن پسر پرهیزگار عفان را مى‏دهم و این ولى باید خون آن ولى را طلب کند.» سعید بن قیس همدانى که در جنگ جمل در لشکر على (ع) بود چنین سروده است: «این چه جنگى است که آتش آن برافروخته شده و در آن نیزه‏ها شکسته گردیده است به وصى بگو هر چند افراد قبیله قحطان دشمن پیش مى‏آیند، ولى همدانیان را فراخوان تا ترا از آن کفایت کنند.» زیاد بن لبید انصارى، که از یاران على (ع) است، در جنگ جمل چنین سروده است: «ما در مورد حمایت از وصى اعتنا نخواهیم کرد که چه کسى خشمگین مى‏شود و همانا که انصار در جنگ کوشایند و اهل بازى و شوخى نیستند.»

حجر بن عدى کندى هم روز جمل چنین سروده است: «پروردگارا على را براى ما به سلامت دار. آن فرخنده درخشان را براى ما به سلامت دار، آن مومن یکتاپرست پرهیزگار را که سست رأى و گمراه نیست، بلکه راهنماى موفق هدایت شده است. خدایا او را نگهدار و پیامبر و سنت او را در او نگهدار، که او ولى و دوستدار پیامبر بود و پیامبر او را پس از خود به وصایت برگزید.

» خزیمه بن ثابت ذو الشهادتین انصارى که از شرکت کنندگان در جنگ بدر بوده است و در جنگ جمل از یاران على علیه السلام بوده چنین سروده است: «… اى وصى پیامبر جنگ، دشمنان را از اینجا به فرار و گریز واداشت و کوچها روان شد.» و همو خطاب به عایشه در جنگ جمل چنین سروده است: «اى عایشه از على و بر شمردن معایبى که در او نیست در گذر، که تو همچون مادر اویى. او از میان همه افراد خاندان رسول خدا وصى اوست تو خود از گواهان این موضوع هستى و شاهد آن بوده‏اى.» پسر بدیل بن ورقاء خزاعى در جنگ جمل چنین سروده است: «اى قوم واى بر این حادثه بزرگى که پیش آمده است. جنگ با وصى و چاره در جنگ نیست.» عمرو بن احیحه در جنگ جمل در مورد خطبه‏یى که امام حسن بن على (ع) پس از خطبه عبد الله بن زبیر ایراد کرد، اشعارى سروده و ضمن آن گفته است: «خداوند اجازه نفرموده است که کسى دیگر به آنچه که پسر وصى و پسر نجیب قیام کرده است قیام کند. آرى، آن کسى که نسبش از یک سو به پیامبر و از سوى دیگر به وصى مى‏رسد و هیچ شائبه‏یى در او نیست براى تو بهتر است.» زحر بن قیس جعفى هم در جنگ جمل چنین سروده است: «بر شما ضربه مى‏زنم تا هنگامى که براى على که پس از پیامبر، بهترین فرد قریش است اقرار کنید، همان کسى که خداوندش آراسته و او را وصى نام نهاده است. آرى، ولى پشتیبان ولى است، همانگونه که گمراه تابع فرمان گمراه است.
»

تمام این اشعار و رجزها را ابو مخنف لوط بن یحیى در کتاب جمل خویش آورده است و او از روایان حدیث است و نیز از کسانى است که امامت را در اختیار مردم مى‏داند و معتقد است که باید امام را مردم برگزینند و از شیعه نیست و از رجال آنان شمرده نمى‏شود.
از جمله اشعارى که درباره جنگ صفین سروده شده و در آن براى على (ع) عنوان وصى ذکر شده است، اشعارى است که آنها را نصر بن مزاحم بن یسار منقرى که او هم از بزرگان و رجال نقل و حدیث است، در کتاب صفین خود آورده است.

نصر بن مزاحم مى‏گوید: زحر بن قیس جعفى اینچنین سروده است: «خداوند بر احمد، که رسول پروردگار کامل نعمت است، درود فرستاده است… و پس از او بر خلیفه قائم ما… یعنى على که وصى پیامبر است.» نصر مى‏گوید: از جمله اشعار منسوب به اشعث بن قیس ابیات زیر است: «فرستاده، یعنى فرستاده على، پیش ما آمد و مسلمانان از آمدن او شاد شدند، فرستاده وصى‏یى که وصى پیامبر است و او را میان مؤمنان سبق فضیلت است.» دیگر از اشعار منسوب به اشعث این ابیات است: «فرستاده، یعنى فرستاده وصى، پیش ما آمد، فرستاده على که پاکیزه‏ترین افراد خاندان هاشم است. او وزیر و داماد پیامبر و بهترین مردم جهان است.» نصر بن مزاحم مى‏ گوید از جمله اشعارى که امیر المومنین على (ع) در جنگ‏ صفین سروده این ابیات است: «شگفتا که چیزى ناپسند مى‏ شنوم و چنان دروغى بر خداوند بسته‏اند که موى را سپید مى‏ کند. اگر احمد (ص) آگاه شود که وصیت را با شخص ابترى قرین کرده ‏اند، راضى نخواهد بود…» جریر بن عبد الله بجلى ابیات زیر را براى شرحبیل بن سمط کندى، که سالار یمامه و از یاران معاویه بود، نوشت: اى پسر سمط از خواسته نفس خود پیروى مکن که در جهان براى تو در برابر دین هیچ چیزى عوض و بدل نخواهد بود… او از تمام اهل پیامبر، وصى رسول خداوند است و سوار کار و حمایت کننده اوست، که به او مثل زده مى‏شود.» نعمان بن عجلان انصارى هم در این باره چنین سروده است: «چگونه ممکن است در حالى که وصى پیامبر امام ماست پراکندگى پیش آید و چیزى جز سرگردانى و زبونى نخواهد بود… معاویه گمراه را به حال خود واگذارید و از دین و آیین وصى پیروى کنید…» عبد الرحمان بن ذؤیب اسلمى نیز چنین سروده است: «همانا به معاویه بن حرب ابلاغ کن… که تسلیم شو و گرنه، وصى لشکرى را مى‏آورد تا ترا از گمراهى و شک و تردید باز دارد.» مغیره بن حارث بن عبد المطلب در این مورد این چنین سروده است: «اى سپاه مرگ پایدارى کنید لشکر معاویه شما را به هراس نیندازد که حق آشکار شده است… وصى رسول خدا پیشواى شما و میان شماست…» عبد الله بن عباس بن عبد المطلب هم چنین سروده است: «على از میان همه افراد خاندان، وصى اوست و هر گاه گفته شود هماورد کیست همو سوارکار پیامبر است…» اشعارى که متضمن این کلمه است بسیار فراوان است و ما در این فصل، برخى از اشعارى را که در جنگهاى جمل و صفین سروده شده است آوردیم. درموارد دیگر افزون از شمار و بیرون از اندازه است و اگر بیم از پر حرفى نبود مى‏ توانستیم صفحات بسیار دیگرى از آن بیاوریم.

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۱ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۵۱

خطبه ۱۹ترجمه و شرح ابن ابی الحدید(شرح حال اشعث بن قیس) (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۱۹ و من کلام له ع- قاله للأشعث بن قیس

و هو على منبر الکوفه یخطب- فمضى فی بعض کلامه شی‏ء اعترضه الأشعث فیه- فقال یا أمیر المؤمنین هذه علیک لا لک- فخفض إلیه بصره ع ثم قال- : وَ مَا یُدْرِیکَ مَا عَلَیَّ مِمَّا لِی- عَلَیْکَ لَعْنَهُ اللَّهِ وَ لَعْنَهُ اللَّاعِنِینَ- حَائِکٌ ابْنُ حَائِکٍ مُنَافِقٌ ابْنُ کَافِرٍ- وَ اللَّهِ لَقَدْ أَسَرَکَ الْکُفْرُ مَرَّهً وَ الْإِسْلَامُ أُخْرَى- فَمَا فَدَاکَ مِنْ وَاحِدَهٍ مِنْهُمَا مَالُکَ وَ لَا حَسَبُکَ- وَ إِنَّ امْرَأً دَلَّ عَلَى قَوْمِهِ السَّیْفَ- وَ سَاقَ إِلَیْهِمُ الْحَتْفَ- لَحَرِیٌّ أَنْ یَمْقُتَهُ الْأَقْرَبُ وَ لَا یَأْمَنَهُ الْأَبْعَدُ

قال الرضی رحمه الله- یرید ع أنه أسر فی الکفر مره و فی الإسلام مره- . و أما قوله ع دل على قومه السیف- فأراد به حدیثا- کان للأشعث مع خالد بن الولید بالیمامه- غر فیه قومه و مکر بهم- حتى أوقع بهم خالد- و کان قومه بعد ذلک یسمونه عرف النار- و هو اسم للغادر عندهم‏

مطابق خطبه ۱۹ نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

تو چه دانى، که چه چیز به سود من است و چه چیز به زیان من. لعنت خدا بر تو باد و لعنت لعنت‏ کنندگان. اى که خود و پدرت همواره دروغى چند به هم مى‏ بافته‏ اید. اى منافق فرزند کافر. به خدا سوگند، که یک بار در زمان کافریت به اسارت افتاده ‏اى و یک بار در زمان مسلمانیت، و در هر بار نه توانگریت تو را از بند اسارت رهانید و نه جاه و منزلتت.مردى که شمشیرهاى کین را بر قوم خود رهنمون شود و مرگ را بر سر آنان راند،سزاوار است، که خویشاوندانش دشمن دارند و بیگانگان از شر او ایمن ننشینند.( من مى‏ گویم: «عبارت مردى که شمشیر کین را بر قوم خود رهنمون شود» اشارت است به ماجراى اشعث با خالد بن ولید در یمامه. اشعث قوم خود را بفریفت و بر آنها مکر کرد و خالد از آنان کشتار بسیار کرد.
از آن پس، قوم اشعث او را «عرف النّار» مى‏ نامیدند و این نام را به کسى دهند که بر آنها غدر کرده باشد. )

شرح

این خطبه که خطاب به اشعث بن قیس است، با عبارت «ما یدریک ما على مما لى» (تو چه مى‏ دانى چه چیز به زیان و چه چیز به سود من است) شروع مى‏ شود [ابن ابى الحدید در شرح این خطبه، نخست گفتار سید رضى را آورده که گفته است: مقصود على (ع) این است که اشعث یک بار در حالى که کافر بوده و بار دیگر در حالى که مسلمان بوده اسیر شده است. و معنى گفتار امیر المومنین علیه السلام که مى‏ فرماید: اشعث قوم خود را به لبه شمشیر راهنمایى کرده است، داستان همراهى اشعث با خالد بن ولید در یمامه است که قوم خود را فریب داد و نسبت به آنان مکر کرد تا خالد در ایشان افتاد و قوم اشعث پس از این جریان به او لقب عرف النار (یال و شراره آتش) دادند و این لقب را به کسى اطلاق مى‏ کرده‏ اند که مکار و فریب دهنده باشد. سپس بحث زیر را آورده است‏]:

اشعث و نسب و برخى از اخبار او

نام اصلى اشعث، معدى کرب است و نام پدرش قیس الاشج [شکسته پیشانى‏]- و چون در یکى از جنگها پیشانى او شکسته بود اشج نامیده مى‏ شد- پسر معدى کرب بن معاویه بن معدى کرب بن معاویه بن جبله بن عبد العزى بن ربیعه بن معاویه اکرمین بن حارث بن معاویه بن حارث بن معاویه بن ثور بن مرتع بن معاویه بن کنده بن- عفیر بن عدى بن حارث بن مره بن ادد است.
مادر اشعث، کبشه دختر یزید بن شرحبیل بن یزید بن امرى القیس بن عمرو مقصورپادشاه است.
چون اشعث ژولیده موى در محافل شرکت مى‏ کرد و آشکار مى ‏شد همین کلمه اشعث بر او چنان غلبه پیدا کرد که نام اصلى او فراموش شد. اعشى همدان خطاب به عبد الرحمان بن محمد بن اشعث چنین سروده است: «اى پسر اشج، سالار قبیله کنده من در مورد تو از سرزنش شدن پروا ندارم. تو مهتر پسر مهتر و نژاده‏تر مردمى.»

پیامبر (ص) قتیله خواهر اشعث را به همسرى خود در آوردند، ولى پیش از آنکه به حضور پیامبر برسد آن حضرت رحلت فرمود. اما موضوع اسیر شدن اشعث در دوره جاهلى را که امیر المومنین على به آن اشاره فرموده است، ابن کلبى در کتاب جمهره النسب خویش آورده است و مى‏ گوید: هنگامى که قبیله مراد، قیس اشج را کشتند اشعث به خوانخواهى پدر خروج کرد، و افراد قبیله کنده در حالى که داراى سه رایت بودند بیرون آمدند. فرمانده یکى از رایات کبس بن هانى بن شرحبیل بن حارث بن عدى بن ربیعه بن معاویه اکرمین بود- هانى پدر کبس معروف به مطلع بود، زیرا هر گاه به جنگ مى ‏رفت، مى‏ گفت: بر فلان قبیله اشراف و اطلاع پیدا کردم. فرمانده یکى دیگر از رایات ابو جبر قشعم بن یزید ارقم بود، و فرمانده رایت دیگر اشعث بود. آنان محل قبیله مراد را اشتباه کردند و با آنان در نیفتادند و بر بنى حارث بن کعب حمله بردند. کبس و قشعم کشته شدند و اشعث اسیر شد و براى آزادى او سه هزار شتر پرداخت شد و در مورد فدیه هیچ شخص عربى نه پیش از او و نه پس از او این مقدار شتر پرداخت نشده است.

عمرو بن معدى کرب زبیدى در این باره چنین سروده است: «فدیه آزادى او دو هزار شتر و هزار شتر دیگر تازه سال و سالخورده بود».

اسارت دوم اشعث در اسلام بوده است. بدین معنى که پیش از هجرت افراد قبیله کنده براى گزاردن حج آمده بودند، پیامبر (ص) دعوت خود را بر آنها عرضه کرد همانگونه که بر دیگر قبایل عرب عرضه مى‏ نمود. افراد خاندان ولیعه که از طایفه عمرو بن معاویه بودند دعوت پیامبر را رد کردند و نپذیرفتند. پس از آنکه پیامبر هجرت فرمودند و دعوت ایشان استوار شد و نمایندگان قبایل عرب به حضور ایشان آمدند، نمایندگان قبیله کنده هم آمدند. اشعث و افراد خاندان ولیعه هم با آنان بودند و مسلمان شدند. پیامبر (ص) براى خاندان ولیعه بخشى از محصول خوراکى زکات را از ناحیه حضر موت اختصاص دادند و پیامبر زیاد بن لبید بیاضى انصارى را قبلا به کارگزارى آن ناحیه گماشته بودند. زیاد به آنان پیشنهاد کرد بیایند سهم خود را ببرند. آنان از پذیرفتن آن خوددارى کردند و گفتند: ما وسیله انتقال و شتران بارکش نداریم، با شتران بارکشى که دارى براى ما بفرست. زیاد نپذیرفت و میان ایشان کدورتى پیش آمد که نزدیک بود منجر به جنگ شود. گروهى از آنان به حضور پیامبر (ص) برگشتند و زیاد هم نامه‏ اى به محضر ایشان نوشت و از خاندان ولیعه شکایت کرد.

و در همین جریان است که این خبر مشهور از پیامبر (ص) نقل شده است که به خاندان ولیعه فرمود: «آیا تمام و بس مى‏ کنید یا مردى را بفرستم که همتاى خود من است و او جنگجویان شما را خواهد کشت و زن و فرزندتان را به اسیرى خواهد گرفت». عمر بن خطاب مى‏ گفته است: هیچگاه جز آن روز آرزوى فرماندهى نکردم و سینه خود را آکنده از امید کردم که شاید پیامبر (ص) دست مرا بگیرد و بگوید: آن شخص این است، ولى پیامبر (ص) دست على علیه السلام را گرفت و فرمود: «آن شخص این است». آنگاه پیامبر (ص) براى آنان به زیاد بن لبید نامه‏ اى نوشتند و آنان نامه را به زیاد رساندند. و در آن هنگام پیامبر (ص) رحلت فرمودند و چون خبر رحلت آن حضرت به قبایل عرب رسید افراد خاندان ولیعه از دین برگشتند و زنان بدکاره ایشان ترانه‏ ها خواندند و به شادى مرگ پیامبر (ص) بر دستهاى خود حنا و خضاب بستند.

محمد بن حبیب مى‏ گوید: اسلام خاندان ولیعه ضعیف بوده و پیامبر (ص) این موضوع را مى‏ دانسته است و هنگامى که پیامبر (ص) در حجه الوداع بودند چون به دهانه دره رسیدند اسامه بن زید براى بول کردن رفت. پیامبر (ص) منتظر ماند تا اسامه که سیاه پوست و داراى بینى پهن بود باز گردد. بنى ولیعه اعتراض کردند که این مرد حبشى ما را معطل کرده است و ارتداد در جان آنان ریشه داشت.

ابو جعفر محمد بن جریر [طبرى‏] مى‏ گوید: ابو بکر هم زیاد بن لبید را همچنان بر حکومت حضر موت باقى گذاشت و به او فرمان داد از مردم بیعت بگیرد و زکات آنان را دریافت کند. مردم حضر موت همگان با او بیعت کردند، جز خاندان ولیعه، و چون زیاد براى گرفتن زکات از طایفه عمرو بن معاویه بیرون آمد، ماده شتر پر شیر و گرانبهایى را که نامش شذره و از جوانى به نام شیطان بن حجر بود براى زکات انتخاب کرد. آن جوان زیاد را از آن کار باز داشت و گفت: شتر دیگرى را بگیر. زیاد نپذیرفت و در این مورد لجبازى کرد. شیطان از برادرش عداء بن حجر استمداد کرد. او هم به زیاد گفت: این شتر را رها کن و شترى دیگر برگزین. زیاد نپذیرفت، آن دو جوان هم ایستادگى کردند زیاد بیشتر لج کرد و به آن دو گفت: کارى مکنید که مبادا ناقه شذره براى شما به شومى و نحوست بسوس باشد. در این هنگام آن دو جوان بانگ برداشتند که اى قبیله عمرو آیا باید بر شما ستم شود و آیا زبون مى‏ شوید خوار و زبون کسى است که او در خانه‏ اش خورده و نابود شود. و سپس مسروق بن معدى کرب را ندا دادند و از او یارى خواستند، مسروق هم به زیاد گفت این شتر را رها کن، نپذیرفت و مسروق این سه مصراع را سرود و خواند: «این شتر را پیر مردى که موهاى گونه‏ هایش سپید شده و آن سپیدى بر چهره‏ اش‏ همچون نقش پارچه مى‏درخشد و چون جنگ و گرفتارى پیش آید در آن پیش مى‏رود آزاد خواهد کرد».

مسروق برخاست و آن شتر را آزاد کرد. در این هنگام یاران زیاد بن لبید بر گرد او جمع شدند و بنى ولیعه هم جمع و آشکارا براى جنگ آماده مى‏ شدند. زیاد بر آنان که هنوز در حال آسایش بودند شبیخون زد و گروه بسیارى از ایشان را کشت و غارت برد و اسیر گرفت. گروهى از آنان که گریختند به اشعث بن قیس پیوستند و از او یارى خواستند. گفت: شما را یارى نمى‏ دهم مگر اینکه مرا بر خود پادشاه سازید.

آنان او را بر خود پادشاه ساختند و تاج بر سرش نهادند همانگونه که بر سر پادشاهان قحطان تاج مى‏ نهادند. اشعث با لشکرى گران به جنگ زیاد رفت. ابو بکر به مهاجر بن ابى امیه که حاکم صنعاء بود نوشت با همراهان خود به یارى زیاد بشتابد. مهاجر کسى را به جانشینى خود بر صنعاء گماشت و پیش زیاد رفت. آنان با اشعث رویاروى شدند و او را شکست دادند و وادار به گریز کردند، مسروق هم کشته شد. اشعث و دیگران به حصار معروف به نجیر پناه بردند و مسلمانان آنان را محاصره کردند و مدت محاصره طولانى و سخت شد و آنان ناتوان و سست شدند. اشعث شبانه پوشیده از حصار پایین آمد و خود را به مهاجر و زیاد رساند و از ایشان براى خود امان خواست و گفت او را پیش ابو بکر ببرند تا او درباره‏ اش تصمیم بگیرد و در قبال این کار حصار را براى ایشان خواهد گشود و هر کس را که آنجا باشد تسلیم آن دو خواهد کرد. و گفته شده است: ده تن از خویشاوندان و وابستگان اشعث هم در امان قرار گرفتند. مهاجر و زیاد او را امان دادند و شرطش را پذیرفتند، او هم حصار را براى ایشان گشود و آنان وارد حصار شدند و هر که را در آن بود فرو آوردند و سلاح‏هاى آنان را گرفتند و به اشعث گفتند آن ده تن را کنار ببر و او چنان کرد. اشعث و آنان را زنده نگه داشتند و دیگران را که هشتصد تن بودند کشتند و دست زنانى را که در هجو پیامبر (ص) ترانه خوانده بودند بریدند و اشعث و آن ده تن را در زنجیر بستند و پیش ابو بکر آوردند و او اشعث و آن ده تن را بخشید و خواهر خود ام فروه دختر ابو قحافه را که کور بود به همسرى اشعث در آورد و ام فروه براى اشعث محمد و اسماعیل و اسحاق را زایید.

روزى که اشعث با ام فروه عروسى کرد به بازار مدینه آمد و بر هر چهار پا که مى‏ گذشت آنرا مى‏ کشت و مى‏ گفت: گوشت این چهار پا ولیمه عروسى است و بهاى تمام اینها بر عهده من است، و آنرا به صاحبان آنها پرداخت کرد.

ابو جعفر محمد بن جریر طبرى در تاریخ مى‏ گوید: مسلمانان اشعث را لعن و نفرین مى‏ کردند و کافران هم او را لعن مى‏ کردند و زنان قومش او را یال و زبانه آتش نام نهادند و این نام در اصطلاح آنان بر اشخاص مکار اطلاق مى‏ شد.
این موضوع که من گفتم در نظرم صحیح‏تر از سخنى است که سید رضى در شرح گفتار امیر المومنین على آورده و گفته است: منظور از این عبارت «همانا مردى که قوم خود را بر لبه شمشیر هدایت کند» داستانى است که میان اشعث و خالد بن- ولید رخ داده است و اشعث در یمامه قوم خود را فریب داده و نسبت به آنان مکر ورزیده و خالد آنان را کشته است، و ما در تواریخ ندیده و نمى ‏دانیم که براى اشعث همراه خالد بن ولید در یمامه چنین کارى صورت گرفته باشد یا کارى نظیر آن اتفاق افتاده باشد. وانگهى کنده کجا و یمامه کجاست [یعنى کنده و یمامه از یکدیگر زیاد فاصله دارند]. کنده در یمن است و یمامه از آن قبیله حنیفه و نمى‏ دانم سید رضى که خدایش رحمت کناد این موضوع را از کجا نقل کرده است اما سخنى که امیر المومنین علیه السلام بر منبر کوفه فرمود و اشعث بر او اعتراض کرد چنین بود که على (ع) براى خطبه خواندن برخاست و موضوع حکمین را متذکر شد، و این پس از پایان کار خوارج بود. مردى از اصحابش برخاست و گفت: نخست ما را از حکمیت منع فرمودى و سپس به آن فرمان دادى و نمى‏ دانیم کدام کار درست ‏تر بود على (ع) دست بر هم زد و فرمود: آرى این سزاى کسى است که دور اندیشى را رها کند. و غرض او این بود که این سزاى شماست که رأى و دور اندیشى را رها کردید و در پذیرفتن پیشنهاد آن قوم براى حکمیت تن دادید و اصرار کردید. اشعث پنداشت که امیر المومنین مى‏ خواهد بگوید: این سزاى من است که رأى و دور اندیشى را رها کردم، زیرا این سخن دو پهلو است. مگر نمى‏ بینى که اگر سپاه پادشاهى بر او اعتراض کنند و انجام کارى را از او بخواهند که به صلاح نباشد ممکن است، براى تسکین ایشان، بدون آنکه آن کار را مصلحت بداند موافقت کند و چون ایشان پشیمان شوند مى‏ گوید: این سزاى کسى است که رأى درست را رها کند و با حزم و دور اندیشى مخالفت ورزد، و بدیهى است که در این صورت‏ مراد او اشتباه آنان است، هر چند ممکن است خود را هم در نظر داشته باشد که چرا با آنان موافقت کرده است. و امیر المومنین على (ع) مرادش همان بوده که ما گفتیم، نه آنچه به ذهن اشعث خطور کرده است. و چون اشعث به على علیه السلام گفت: این سخن به زیان تو است نه به سود تو، در پاسخ او فرمود: تو چه مى ‏دانى که چه چیزى به زیان من است و چه چیزى به سود من، نفرین و لعنت خداوند و نفرین کنندگان بر تو باد اشعث از منافقان روزگار خلافت على (ع) و به ظاهر هم از اصحاب او بوده است، همانگونه که عبد الله بن ابى بن سلول در زمره اصحاب پیامبر (ص) بود و، هر یک از این دو به روزگار خویش سر نفاق و مایه آن بوده‏ اند.

اما این گفتار على علیه السلام که به اشعث فرموده است: «اى بافنده پسر بافنده»، موضوعى است که تمام مردم یمن را به آن سرزنش مى‏ کنند و اختصاصى به اشعث ندارد.
و از جمله گفتارهاى خالد بن صفوان درباره یمنى‏ ها این است که چه بگویم چه بگویم درباره قومى که میان ایشان جز بافنده چادر و برد، یا دباغى کننده پوست یا پرورش دهنده بوزینه نیست زنى بر آنان پادشاهى کرد و موشى موجب شکستن، سد و غرق ایشان شد و هدهد سپاه و سلیمان را بر آنان راهنمایى کرد.

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۱ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۱۰۰

خطبه ۱۶ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

و من خطبه له ( علیه‏السلام ) لما بویع بالمدینه

ذِمَّتِی بِمَا أَقُولُ رَهِینَهٌ
وَ أَنَا بِهِ زَعِیمٌ‏
إِنَّ مَنْ صَرَّحَتْ لَهُ الْعِبَرُ عَمَّا بَیْنَ یَدَیْهِ مِنَ الْمَثُلَاتِ حَجَزَتْهُ التَّقْوَى عَنْ تَقَحُّمِ الشُّبُهَاتِ
أَلَا وَ إِنَّ بَلِیَّتَکُمْ قَدْ عَادَتْ کَهَیْئَتِهَا یَوْمَ بَعَثَ اللَّهُ نَبِیَّهُ
وَ الَّذِی بَعَثَهُ بِالْحَقِّ لَتُبَلْبَلُنَّ بَلْبَلَهً
وَ لَتُغَرْبَلُنَّ غَرْبَلَهً
وَ لَتُسَاطُنَّ سَوْطَ الْقِدْرِ
حَتَّى یَعُودَ أَسْفَلُکُمْ أَعْلَاکُمْ وَ أَعْلَاکُمْ أَسْفَلَکُمْ
وَ لَیَسْبِقَنَّ سَابِقُونَ کَانُوا قَصَّرُوا وَ لَیُقَصِّرَنَّ سَبَّاقُونَ کَانُوا سَبَقُوا
وَ اللَّهِ مَا کَتَمْتُ وَشْمَهً وَ لَا کَذَبْتُ کِذْبَهً
وَ لَقَدْ نُبِّئْتُ بِهَذَا الْمَقَامِ وَ هَذَا الْیَوْمِ
أَلَا وَ إِنَّ الْخَطَایَا خَیْلٌ شُمُسٌ
حُمِلَ عَلَیْهَا أَهْلُهَا وَ خُلِعَتْ لُجُمُهَا
فَتَقَحَّمَتْ بِهِمْ فِی النَّارِ
أَلَا وَ إِنَّ التَّقْوَى مَطَایَا ذُلُلٌ
حُمِلَ عَلَیْهَا أَهْلُهَا وَ أُعْطُوا أَزِمَّتَهَا
فَأَوْرَدَتْهُمُ الْجَنَّهَ
حَقٌّ وَ بَاطِلٌ وَ لِکُلٍّ أَهْلٌ
فَلَئِنْ أَمِرَ الْبَاطِلُ لَقَدِیماً فَعَلَ
وَ لَئِنْ قَلَّ الْحَقُّ لَرُبَّمَا وَ لَعَلَّ
وَ لَقَلَّمَا أَدْبَرَ شَیْ‏ءٌ فَأَقْبَلَ
قال الرضی و أقول إن فی هذا الکلام الأدنى من مواقع‏

الإحسان ما لا تبلغه مواقع الاستحسان
و إن حظ العجب منه أکثر من حظ العجب به
و فیه مع الحال التی وصفنا زوائد من الفصاحه لا یقوم بها لسان و لا یطلع فجها إنسان
و لا یعرف ما أقول إلا من ضرب فی هذه الصناعه بحق
و جرى فیها على عرق
وَ ما یَعْقِلُها إِلَّا الْعالِمُونَ
و من هذه الخطبه
شُغِلَ مَنِ الْجَنَّهُ وَ النَّارُ أَمَامَهُ
سَاعٍ سَرِیعٌ نَجَا
وَ طَالِبٌ بَطِی‏ءٌ رَجَا
وَ مُقَصِّرٌ فِی النَّارِ هَوَى
الْیَمِینُ وَ الشِّمَالُ مَضَلَّهٌ
وَ الطَّرِیقُ الْوُسْطَى هِیَ الْجَادَّهُ
عَلَیْهَا بَاقِی الْکِتَابِ وَ آثَارُ النُّبُوَّهِ
وَ مِنْهَا مَنْفَذُ السُّنَّهِ
وَ إِلَیْهَا مَصِیرُ الْعَاقِبَهِ
هَلَکَ مَنِ ادَّعَى
وَ خَابَ مَنِ افْتَرَى‏
مَنْ أَبْدَى صَفْحَتَهُ لِلْحَقِّ هَلَکَ
عِنْدَ جَهَلَهِ النَّاسِ وَ کَفَى بِالْمَرْءِ جَهْلًا أَلَّا یَعْرِفَ قَدْرَهُ
لَا یَهْلِکُ عَلَى التَّقْوَى سِنْخُ أَصْلٍ
وَ لَا یَظْمَأُ عَلَیْهَا زَرْعُ قَوْمٍ
فَاسْتَتِرُوا فِی بُیُوتِکُمْ
وَ أَصْلِحُوا ذَاتَ بَیْنِکُمْ‏
وَ التَّوْبَهُ مِنْ وَرَائِکُمْ
وَ لَا یَحْمَدْ حَامِدٌ إِلَّا رَبَّهُ
وَ لَا یَلُمْ لَائِمٌ إِلَّا نَفْسَه‏

خطبه (۱۶)

شرح

على علیه السلام این خطبه را هنگامى که در مدینه با او بیعت شد ایراد فرمود [در این خطبه که با عبارت «ذمتى بما اقول رهینه» (ذمه و پیمان من در گرو سخنانى است که مى‏ گویم) شروع مى‏ شود، پس از توضیح لغات این مطالب آمده است‏]: این خطبه از خطبه‏ هاى شکوهمند و مشهور على علیه السلام است و همه آن را روایت کرده‏ اند و در روایات دیگران در آن افزونیهایى است که سید رضى آنرا حذف کرده است، بدین معنى که یا خواسته است آنرا مختصر کند یا بیم داشته که شنوندگان و خوانندگان را افسرده و اندوهگین سازد. این خطبه را شیخ ما ابو عثمان جاحظ در کتاب البیان و التبیین به صورت کامل آورده و آنرا از ابو عبیده معمر بن مثنى نقل کرده و گفته است: نخستین خطبه‏ اى که امیر المومنین على علیه السلام پس از خلافت‏ خود در مدینه ایراد فرموده چنین است.

شیخ ما ابو عثمان [جاحظ] که خدایش رحمت کناد، گفته است: ابو عبیده گفته که در روایت جعفر بن محمد علیهما السلام از قول نیاکانش این عبارات هم در همین خطبه آمده است [و سپس مطالبى در مورد اهمیت نیکان و برگزیدگان عترت آمده است و در پایان آن فرموده است‏]: دولت حق به ما ختم مى‏ شود نه به شما، و این اشاره به مهدى است که در آخر الزمان ظهور خواهد کرد. و بیشتر محدثان معتقدند که او از نسل فاطمه علیها السلام است. یاران معتزلى ما هم منکر او نیستند و در کتابهاى خود به نامش تصریح کرده ‏اند و شیوخ معتزله به وجود او معترفند، با این تفاوت که به اعتقاد ما او هنوز آفریده و متولد نشده است و به زودى آفریده مى ‏شود. اصحاب حدیث [اهل سنت‏] هم در این مورد همین عقیده را دارند.

قاضى القضاه [قاضى عبد الجبار معتزلى‏] از کافى الکفات ابو القاسم اسماعیل بن عباد که خدایش رحمت کناد با اسنادى که به على (ع) مى‏ رسد نقل مى‏ کند که از مهدى یاد کرده و فرموده است که او از فرزندان و اعقاب حسین علیه السلام است و صفات ظاهرى او را بر شمرده و گفته است: مردى گشاده رو و داراى بینى کشیده و شکم بزرگ و رانهایش از یکدیگر کشاده است دندانهایش رخشان و برران راستش خالى موجود است… این حدیث را عبد الله ابن قتیبه هم همینگونه در کتاب غریب الحدیث خود آورده است.

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۱ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۲۱۷

خطبه ۱۵ ترجمه شرح ابن ابی الحدید (عدل ،برگرداندن اموال بیت المال)

و من کلام له ( علیه‏السلام ) فیما رده على المسلمین من قطائع عثمان رضی الله‏ عنه

وَ اللَّهِ لَوْ وَجَدْتُهُ قَدْ تُزُوِّجَ بِهِ النِّسَاءُ وَ مُلِکَ بِهِ الْإِمَاءُ لَرَدَدْتُهُ
فَإِنَّ فِی الْعَدْلِ سَعَهً
وَ مَنْ ضَاقَ عَلَیْهِ الْعَدْلُ فَالْجَوْرُ عَلَیْهِ أَضْیَقُ

خطبه (۱۵)

ترجمه

«به خدا سوگند اگر به اموال مسلمین دست یابم اگر چه مهر زنان شده باشد یا به وسیله آنها کنیزان خریدارى شده باشد آنها را به بیت المال برخواهم گرداند، زیرا در عدالت گشایش همگانى است. آن که عدالت را سختى و تنگنا مى‏ داند ستم برایش سخت‏تر و تنگناى بیشترى دارد»

شرح

این خطبه با عبارت «و اللّه لو وجدته…» (به خدا سوگند اگر آنرا بیابم…) شروع مى‏ شود.

قطائع عبارت از زمینهاى متعلق به بیت المال است که از آن خراج مى ‏گیرند، امام مى ‏تواند آنرا به برخى از افراد رعیت واگذارد و معمولا خراج را از آن بر مى‏ داشته و درصد اندکى به عوض خراج از آن مى ‏گرفته ‏اند. عثمان به گروه بسیارى از بنى‏ امیه و دیگر یاران و دوستان خود قطائع فراوان از سرزمینهاى داراى خراج را به این صورت واگذار کرد. البته عمر هم پیش از او قطائعى در اختیار افراد گذارد، ولى آنان کسانى بودند که در جنگها زحمت فراوان کشیده و در جهاد به موفقیتهاى چشمگیرى دست یافته بودند و عمر در واقع آنرا بهاى جانفشانى ایشان در راه فرمانبردارى از خداوند سبحان قرار داده و حال آنکه عثمان این کار را دستاویز رعایت پیوند خویشاوندى و توجه و گرایش به یاران خویش مى ‏کرد، بدون اینکه در جنگ متحمل رنج شده باشند یا کار چشمگیرى انجام داده باشند.

کلبى این خطبه را با اسناد خود از ابو صالح، از ابن عباس روایت مى‏ کند و مى‏ گوید: به گفته ابن عباس که خدایش از او خشنود باد، على علیه السلام در دومین روز خلافت خود در مدینه آنرا ایراد فرمود و گفت: همانا هر قطیعه که عثمان داده و آنچه که از اموال خدا به دیگران بخشیده به بیت المال برگردانده خواهد شد و حق قدیمى را چیزى باطل نمى‏ کند [مشمول مرور زمان نمى‏ شود] و اگر آن اموال را در حالى بیابم که کابین زنان قرار داده ‏اند و در سرزمینها پراکنده کرده‏ اند به حال خودش برخواهم گرداند… کلبى در پى این سخن مى‏ گوید: آنگاه على علیه السلام فرمان داد همه سلاحهایى‏ را که در خانه عثمان پیدا شد، که بر ضد مسلمانان از آن استفاده شده بود، بگیرند و در بیت المال نهند. همچنین مقرر فرمود شتران گزینه زکات را که در خانه‏ اش بود تصرف کنند و شمشیر و زره او را هم بگیرند و مقرر فرمود هیچکس متعرض سلاحهایى که در خانه عثمان بوده و بر ضد مسلمانان از آن استفاده نشده است نشود و از تصرف همه اموال شخصى عثمان که در خانه ‏اش و جاهاى دیگر است خوددارى شود. و دستور فرمود اموالى را که عثمان به صورت پاداش و جایزه به یاران خود و هر کس دیگر داده است بر گردانده شود. چون این خبر به عمرو بن عاص که در ایله از سرزمین شام بود رسید، و عمرو بن عاص هنگامى که مردم بر عثمان شورش کردند به آنجا رفته و پناه برده بود، او براى معاویه نوشت هر چه باید انجام دهى انجام بده که پسر ابى طالب همه اموالى را که دارى از تو جدا خواهد کرد، همانگونه که پوست عصا و چوبدستى را مى ‏کنند.

ولید بن عقبه برادر مادرى عثمان در این ابیات که سروده است موضوع تصرف شتر گزینه و شمشیر و سلاح عثمان از سوى على علیه السلام را متذکر شده است: «اى بنى هاشم، اسلحه خواهر زاده خود را پس دهید و آنرا به تاراج مبرید که تاراج آن روا نیست. اى بنى هاشم چگونه ممکن است میان ما دوستى و آرامش باشد و حال آنکه زره و شتران گزینه عثمان پیش على است اى بنى هاشم، چگونه ممکن است از شما دوستى را پذیرفت و حال آنکه جامه‏ ها و کالا و ابزار زندگى پسر اروى [عثمان‏] پیش شماست اى بنى هاشم، اگر آنرا بر نگردانید، همانا در نظر ما قاتل عثمان و آن کس که اموال او را از او سلب کرده یکسان است. اى بنى هاشم، میان ما و شما با آنچه که از شما سر زد همچون شکاف کوه است که کسى نمى‏ تواند آنرا بر هم آورد. برادرم را کشتید که به جاى او باشید همانگونه که روزى به کسرى [خسرو] سرهنگانش خیانت ورزیدند.»

عبد الله بن ابى سفیان بن حارث بن عبد المطلب ضمن ابیاتى مفصل او را پاسخ داد که از جمله این است: «شما شمشیر خود را از ما مطالبه مکنید که شمشیر شما تباه شده است و صاحبش آنرا هنگام ترس و بیم کنار انداخته است. او را به خسرو تشبیه کرده بودى، آرى نظیر او بود، سرشت و عقیده‏ اش همچون خسرو بود.» یعنى همانگونه که خسرو کافر بود، عثمان هم کافر بوده است.
منصور دوانیقى هر گاه ابیات ولید را مى‏ خواند مى‏ گفت: خدا ولید را لعنت کناد اوست که با سرودن این شعر میان فرزندان عبد مناف تفرقه انداخت.

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۱ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۸۸

خطبه ۱۳ ترجمه شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید (شرح جنگ جمل)(با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

و من کلام له ( علیه‏السلام ) فی ذم أهل البصره

کُنْتُمْ جُنْدَ الْمَرْأَهِ
وَ أَتْبَاعَ الْبَهِیمَهِ
رَغَا فَأَجَبْتُمْ
وَ عُقِرَ فَهَرَبْتُمْ
أَخْلَاقُکُمْ دِقَاقٌ
وَ عَهْدُکُمْ شِقَاقٌ
وَ دِینُکُمْ نِفَاقٌ
وَ مَاؤُکُمْ زُعَاقٌ
وَ الْمُقِیمُ بَیْنَ أَظْهُرِکُمْ مُرْتَهَنٌ بِذَنْبِهِ
وَ الشَّاخِصُ عَنْکُمْ مُتَدَارَکٌ بِرَحْمَهٍ مِنْ رَبِّهِ
کَأَنِّی بِمَسْجِدِکُمْ کَجُؤْجُؤِ سَفِینَهٍ قَدْ بَعَثَ اللَّهُ عَلَیْهَا الْعَذَابَ مِنْ فَوْقِهَا وَ مِنْ تَحْتِهَا وَ غَرَّقَ مَنْ فِی ضِمْنِهَا
وَ فِی رِوَایَهٍوَ ایْمُ اللَّهِ لَتُغْرَقَنَّ بَلْدَتُکُمْ حَتَّى کَأَنِّی أَنْظُرُ إِلَى مَسْجِدِهَا کَجُؤْجُؤِ سَفِینَهٍ أَوْ نَعَامَهٍ جَاثِمَهٍ
وَ فِی رِوَایَهٍکَجُؤْجُؤِ طَیْرٍ فِی لُجَّهِ بَحْرٍ
وَ فِی رِوَایَهٍ أُخْرَى‏بِلَادُکُمْ أَنْتَنُ بِلَادِ اللَّهِ تُرْبَهً
أَقْرَبُهَا مِنَ الْمَاءِ وَ أَبْعَدُهَا مِنَ السَّمَاءِ
وَ بِهَا تِسْعَهُ أَعْشَارِ الشَّرِّ
الْمُحْتَبَسُ فِیهَا بِذَنْبِهِ
وَ الْخَارِجُ بِعَفْوِ اللَّهِ
کَأَنِّی أَنْظُرُ إِلَى قَرْیَتِکُمْ هَذِهِ قَدْ طَبَّقَهَا الْمَاءُ
حَتَّى مَا یُرَى مِنْهَا إِلَّا شُرَفُ الْمَسْجِدِ کَأَنَّهُ جُؤْجُؤُ طَیْرٍ فِی لُجَّهِ بَحْرٍ

خطبه (۱۳)

ترجمه

«شما سپاهیان آن زن بودید و پیروان آن شتر که با صداى آن به میدان آمدید و با پى شدنش فرار کردید، سستى رأى اخلاق شما، شکستن عهد مرام شما، و دورویى دین شماست. آب شهرتان شور است و هر کس در بین شما سکونت کند اسیر گناه مى‏ شود، هر کس از شهر شما خارج شود به رحمت خدا نائل مى‏ شود.
خداوند به شهر شما از آسمان و زمین عذاب (آب) نازل مى‏ فرماید، و هر که در آن باشد غرق شود، مسجد شما را مى‏ بینم که مانند کشتى در آب قرار گرفته است».

شرح

این خطبه با جمله «کنتم جند المرأه و اتباع البهیمه» (شما سپاه زن و پیروان چهار پا بودید) شروع مى‏شود و در نکوهش مردم بصره است.

[درباره‏] خبر دادن على علیه السلام از اینکه بصره را آب فرو خواهد گرفت و همه جاى آن جز مسجدش غرق خواهد شد، من [ابن ابى الحدید] کسى را دیدم که مى‏ گفت: کتابهاى ملاحم [پیش بینى فتنه‏ ها و حوادث و خونریزى‏ ها] دلالت دارد بر اینکه بصره با جوشیدن آبى سیاه که از زمین آن خواهد جوشید از میان مى‏ رود و غرق مى‏ شود و فقط مسجدش از آب بیرون مى‏ ماند.

و صحیح آن است که این موضوع اتفاق افتاده و بصره تاکنون دوباره غرق شده است، یک بار به روزگار حکومت القادر بالله و بار دیگر به روزگار حکومت القائم بامر الله و در این هر دو بار تمام بصره را آب گرفته و غرق شده است و فقط مسجد آن شهر چون سینه کشتى یا سینه پرنده از آب بیرون مانده و مشخص بوده است، به همانگونه که امیر المومنین علیه السلام در این خطبه خبر داده است. آب از خلیج- فارس از جایى که امروز به «جزیره فرس» معروف است و از سوى کوهى که به «کوه سنام» معروف است، طغیان کرده است و تمام خانه ‏هاى آن ویران و هر چه در آن بوده غرق شده و بسیارى از مردمش کشته شده ‏اند و اخبار مربوط به این دو حادثه نزد مردم بصره معروف است و اشخاص از قول نیاکان خود آنرا نقل مى ‏کنند.

اخبارى دیگر از جنگ جمل

ابو الحسن على بن محمد بن سیف مدائنى و محمد بن عمر واقدى مى‏ گویند: از هیچ جنگى آن مقدار رجز که از جنگ جمل نقل و حفظ شده است، نقل نشده و بیشتر این رجزها از قول افراد بنى ضبه و ازدکه بر گرد شتر بودند و از آن حمایت مى‏ کردند نقل شده است. در همان حال که سرها از دوشها جدا مى‏ شد و دستها از آرنج فرو مى‏ افتاد و شکمها دریده مى ‏شد و امعاء و احشاء بیرون مى‏ ریخت، آنان همچون دسته‏ هاى ثابت ملخ بر گرد شتر بودند و از جاى تکان نمى‏ خوردند و عقب نمى ‏نشستند تا آنکه على علیه السلام با صداى بلند فرمان داد: اى واى بر شما، این شتر را پى کنید که شیطان است سپس گفت: آنرا پى کنید و گرنه همه اعراب از میان مى‏ روند. تا این شتر از پاى در نیاید و بر زمین نیفتد شمشیرها کشیده مى‏ شود و فرو خواهد آمد. در این هنگام همگى آهنگ شتر کردند و آنرا پى زدند. شتر در حالى که نعره‏ اى سخت کشید به زانو در آمد و همین که زانو زد، شکست و هزیمت در لشکر بصره افتاد.
از جمله رجزهاى لشکر بصره که در جنگ جمل خوانده و روایت شده است این ابیات است: «ما پسران قبیله ضبه و یاران شتریم. اگر مرگ هم فرود آید با مرگ نبرد مى‏ کنیم.

با لبه تیز شمشیر و پیکان، خبر مرگ و خونخواهى عثمان را اظهار مى‏ داریم.
پیر مرد ما را براى ما بر گردانید، دیگر سخنى نیست مرگ در نظر ما از عسل شیرین‏تر است و چون اجل فرا رسد در مرگ ننگى نیست.  على از بدترین عوض‏ هاست و اگر مى‏ خواهید او را معادل با پیر ما بدانید هرگز برابر و معادل نیست. زمین پست و گود کجا قابل مقایسه با قله ‏هاى بلند کوه است.»

مردى از لشکر کوفه و اصحاب امیر المومنین علیه السلام به او چنین پاسخ داد: «آرى ما نعثل را کشته‏ ایم، همراه دیگر کسان که کشته شدند. هر که مى‏ خواست در آن کار فراوان شرکت کرد یا کمتر. از کجا ممکن است نعثل باز گردانده شود و حال آنکه مرده و پوست بدنش خشکیده است. آرى، ما بر میان او زدیم تا سقط شد. حکم او همانند سرکشان نخستین است که غنیمت را براى خود برگزید و در عمل جور و ستم کرد. خداوند به جاى او بهترین بدل و عوض را داد و من مردى پیشرو و پیشاهنگم و سست نیستم، براى جنگ دامن به کمر زده ‏ام و دلاورى نامدارم.»

دیگر از رجزهاى مردم بصره این ابیات است: «اى سپاهى که ایمان شما سخت استوار است، بپا خیزید بپا خاستنى و از خداوند رحمان فریادرس بخواهید خبرى رنگارنگ به من رسیده است که‏ على پسر عفان را کشته است. اینک پیر ما را همانگونه که بوده است به ما بر گردانید پروردگارا براى عثمان یارى دهنده‏ اى برانگیز که آنان را با نیرو و چیرگى بکشد.» مردى از لشکر کوفه به او چنین پاسخ داد: «شمشیرهاى قبیله ‏هاى مذحج و همدان از اینکه نعثل را آنچنان که بوده باز گردانند خوددارى مى‏ کند.
آفرینشى درست پس از آفرینش خداوند رحمان و حال آنکه او در مورد احکام به حکم شیطان قضاوت مى‏ کرد. او از حق و پرتو قرآنى کناره گرفت و جام مرگ را همانگونه که تشنگان جام آب را مى‏ نوشند نوشید…» گویند در این هنگام از میان مردم بصره پیر مردى خوش چهره بیرون آمد که خردمند به نظر مى‏ رسید جبه‏اى رنگارنگ و با نقش و نگار بر تن داشت و مردم را به جنگ تشویق مى‏ کرد و چنین مى ‏گفت: «اى گروه ازد، از مادر خود [یعنى عایشه‏] سخت مواظبت کنید که او همچون نماز و روزه شماست او حرمت بزرگتر شماست که حرمتش بر همه شما واجب است، کوشش و دور اندیشى خود را براى او فراهم و آماده سازید، مبادا زهر دشمن بر زهر شما چیره شود که اگر دشمن بر شما برترى یابد سخت تکبر و گردنکشى مى‏کند و جور و ستم خود را نسبت به همه شما معمول خواهد داشت، قوم شما فداى شما باد امروز رسوا مشوید».

مدائنى و واقدى مى‏ گویند: این رجز تصدیق روایتى است که طلحه و زبیر میان مردم بپا خاستند و گفتند: اگر على پیروز شود، موجب نابودى شما مردم بصره خواهد بود، بنابر این از خود حمایت کنید که او هیچ حرمت و حریمى را براى کسى باقى نمى‏ دارد و آنرا درهم مى‏ درد و هیچ کودکى را باقى نخواهد گذاشت و آنان را خواهد کشت و هیچ زن پوشیده‏ اى را رها نمى‏ کند و او را به اسیرى خواهد گرفت، بنابر این پیکار کنید، چونان پیکار کسى که از ناموس و حرم خود دفاع و حمایت مى‏ کند و اگر نسبت به زن و فرزند خود رسوایى ببیند مرگ را بر آن بر مى ‏گزیند.

ابو مخنف هم مى‏ گوید: هیچیک از رجز خوانان بصره رجزى دوست داشتنى‏ تر و بهتر از این براى اهل جمل نخوانده است. چون این پیرمرد این رجز را خواند مردم تا پاى جان ایستادگى و کنار شتر پایدارى کردند و هر یک آماده جانفشانى شدند. عوف بن قطن ضبى بیرون آمد و بانگ برداشته بود که هیچکس جز على بن ابى طالب و فرزندانش کشندگان و خونى عثمان نیست و لگام شتر را به دست گرفت و رجزى خواند که ضمن آن مى‏ گفت: «… اگر امروز على و دو پسرش حسن و حسین از چنگ ما بگریزند مایه غبن است و در آن صورت من با غم و اندوه خواهم مرد.» و پیش آمد و شروع به شمشیر زدن کرد تا کشته شد.

در این هنگام عبد الله بن ابزى لگام شتر را گرفت، و هر کس که مى‏ خواست در جنگ کوشش و جدیت و تا پاى جان ایستادگى کند خود را کنار شتر مى‏ رساند و لگامش را به دست مى‏ گرفت، و عبد الله بر لشکر على (ع) حمله کرد و چنین گفت: «به آنان ضربه مى ‏زنم ولى ابو الحسن را نمى‏ بینم و این خود اندوهى از اندوه هاست».
امیر المومنین على علیه السلام با نیزه به او حمله آورد و او را کشت و گفت: اینت ابو الحسن او را دیدى و چگونه دیدى و نیزه خود را همچنان در بدن او رها کرد.

در این هنگام عایشه مشتى سنگ ریزه برداشت و بر چهره اصحاب على علیه السلام پاشاند و با صداى بلند گفت: چهره ‏هایتان زشت باد عایشه این کار را، به تقلید از رسول خدا (ص) در جنگ حنین، کرد و کسى به او گفت: «و تو سنگ ریزه‏ ها را پرتاب نکردى هنگامى که پرتاب کردى، بلکه شیطان چنین کرد». در این هنگام على (ع) به تن خویش به همراهى لشگرى گران از مهاجران و انصار و در حالى که پسرانش حسن و حسین و محمد که درود خدا بر ایشان باد بر گرد او بودند به سوى شتر حمله برد و رایت خود را به محمد سپرد و فرمود: چندان پیش برو که آنرا در چشم شتر جا دهى و جلوتر از آن توقف نکنى. محمد شروع به پیشروى کرد، ولى گرفتار شدت تیرباران دشمن شد و به یاران خود گفت: آهسته ‏تر پیش بروید تا تیرهاى دشمن تمام شود و نتوانند بیش از یکى دو بار تیراندازى کنند. على علیه السلام کسى را پیش محمد فرستاد و او را به حمله تشویق کرد و فرمان داد سریع پیشروى کند و چون محمد باز هم کندى کرد، على (ع) به تن خویش خود را پشت سر محمد رساند و دست چپ خود را بر دوش راست او نهاد، و گفت: اى بى‏ مادر پیش برو محمد بن- حنفیه پس از آن هر گاه این موضوع را یاد مى‏ آورد مى‏ گریست و مى‏ گفت: گویى هم- اکنون رایحه نفس على (ع) را پشت سر خود احساس مى‏ کنم و به خدا سوگند هرگز آنرا فراموش نخواهم کرد.

در این هنگام على (ع) بر پسر خویش رحمت آورد و رایت را با دست چپ خویش از او گرفت و شمشیر معروف ذوالفقار را در دست راست خویش داشت و حمله برد و میان لشکر بصره نفوذ کرد و هنگامى برگشت که شمشیرش خمیده شده بود، آنرا بر زانوى خود نهاد و راست کرد. اصحاب و پسران على (ع) و عمار و اشتر گفتند: ما این کار را از سوى شما بر عهده مى‏ گیریم و کفایت مى‏ کنیم. هیچ پاسخى به آنان نداد و گوشه چشمى هم بر آنان نیفکند و باز شروع به حمله کرد و همچون شیر غرض مى‏ کرد، همه کسانى را که اطرافش بودند پراکنده ساخت. و همچنان چشم به لشکر بصره دوخته بود، گویى کسانى را که بر گرد او بودند نمى‏ بیند و هیچ سخنى و پرسشى را پاسخ نمى‏ داد. آنگاه رایت را به پسر خود محمد سپرد و براى بار دوم به تنهایى حمله کرد و خود را میان دشمن انداخت و بر آنان شمشیر مى‏ زد و پیشروى مى‏ کرد و مردان همگى از مقابل او مى‏ گریختند و به سوى چپ و راست پراکنده مى ‏شدند و زمین را از خون کشتگان رنگین ساخت و سپس برگشت و شمشیرش خمیده شده بود، باز آنرا با زانوى خود راست کرد.

در این هنگام اصحابش دور او را گرفتند و او را به خدا سوگند دادند که بر جان خود و اسلام ترحم فرماید و گفتند: اگر تو کشته شوى دین از میان مى‏ رود، خویشتن‏دار باش و دست نگهدار که ما ترا کفایت مى‏ کنیم. فرمود: به خدا سوگند در آنچه مى ‏بینید منظورى جز رضاى خداوند و رسیدن به عنایت او در سراى دیگر را ندارم.

آنگاه به پسرش محمد فرمود: اى پسر حنفیه اینچنین حمله کن مردم گفتند: اى امیر المومنین، چه کسى مى‏ تواند آنچه را که تو مى ‏توانى انجام دهد از جمله کلمات بسیار فصیح و گویاى على (ع) در جنگ جمل چیزى است که کلبى از قول مردى از انصار نقل مى‏ کند که مى‏ گفته است: در همان حال که در جنگ جمل در صف اول ایستاده بودم ناگاه على (ع) سر رسید. به سوى او برگشتم و فرمود: مثراى قوم کجاست گفتم: آنجا کنار عایشه.

کلبى مى‏ گوید: منظور على از این کلمه این بوده که محل اجتماع اصلى و بیشترین شمار دشمن کجاست لغت ثرى بر وزن فعیل به معنى افزون و بسیار است، در مورد مرد ثروتمند کلمه ثروان و براى زن توانگر کلمه ثروى استعمال مى‏ شود و مصغر آن کلمه «ثریا» است و گفته شده است: صدقه مثرات است، یعنى موجب بیشى و افزونى مال مى‏ شود.

ابو مخنف مى‏ گوید: و على (ع) به اشتر پیام فرستاد که بر میسره سپاه دشمن حمله کند و اشتر حمله کرد. هلال بن وکیع در آن بخش بود و با سرپرستى او جنگ سختى کردند و هلال به دست اشتر کشته شد و تمام میسره سپاه به سوى هودج عایشه عقب نشینى کرد و آنجا پناه برد. بنى ضبه و بنى عدى هم به آنان پیوستند، و در این هنگام افراد قبیله‏ هاى ازد و ضبه و ناجیه و باهله خود را به اطراف شتر رساندند و آنرا احاطه کردند و جنگى سخت انجام دادند. کعب بن سور، قاضى بصره، در همین حمله کشته شد در حالى که لگام شتر در دست او بود تیرى ناشناخته به او رسید و کشته شد. پس از او عمرو بن یثربى ضبى که مرد شجاع و سوارکار سپاه بصره بود کشته شد و او پیش از آنکه کشته شود گروه بسیارى از اصحاب على (ع) را کشت.

گویند: عمرو بن یثربى لگام شتر را در دست گرفته بود، آنرا به پسرش سپرد و خود به میدان آمد و هماورد خواست. علباء بن هیثم سدوسى از یاران على (ع) به جنگ او آمد. عمرو او را کشت. پس از او هند بن عمرو جملى به جنگ او آمد که عمرو او را هم کشت و باز هماورد خواست. در این هنگام زید بن صوحان عبدى به على (ع) گفت: اى امیر المومنین، من چنین دیدم که دستى از آسمان مشرف بر من شد و مى‏ گفت: به سوى ما بشتاب. اینک من به جنگ عمرو بن یثربى مى‏ روم، اگر مرا کشت لطفا مرا غسل مده و همچنان خون آلود به خاک بسپار که در پیشگاه خداى خود مخاصمه برم. سپس بیرون آمد و عمرو او را کشت و برگشت و لگام شتر را بدست گرفت و اینچنین رجز مى‏ خواند: «علباء و هند را بر خس و خاشاک کشته فرو انداختم و سپس پسر صوحان را با خون خضاب بستم. امروز این پیشرفت براى ما حاصل شد و خونخواهى ما از عدى بن حاتم ترسو و اشتر گمراه و عمرو بن حمق است کارى که نشان دارد و در جنگ خشمگین است کسى همتاى او نیست، یعنى على، و اى کاش میان ما پاره پاره شود.» عدى بن حاتم از دشمن‏ ترین مردم نسبت به عثمان و از پایدارترین مردم در رکاب على (ع) بود. عمرو بن یثربى در این هنگام دوباره لگام شتر را رها کرد و به میدان آمد و هماورد خواست و درباره قاتل او اختلاف است، گروهى مى‏ گویند: عمار بن یاسر براى جنگ با او بیرون آمد و مردم انا لله و انا الیه راجعون مى‏ گفتند و از خداوند مى‏ خواستند که او به سلامت باز گردد، زیرا عمار ضعیف‏ترین کسى بود که در آن روز به جنگ او رفته بود، شمشیرش از همه کوتاهتر و نیزه‏ اش از همه باریک‏تر و ساق پایش از همه لاغرتر بود. حمایل شمشیرش از بندهاى چرمى معمول براى بستن بار بود و قبضه آن نزدیک زیر بغل او قرار داشت. عمار و عمرو بن یثربى به یکدیگر ضربت زدند. شمشیر عمرو بن یثربى در سپر عمار گیر کرد و ماند و عمار ضربه‏ اى بر سرش زد و او را بر زمین افکند و سپس پاى او را گرفت و کشان کشان بر روى خاک به حضور على (ع) آورد. ابن یثربى گفت: اى امیر المومنین مرا زنده نگهدار تا در خدمت تو جنگ کنم و این بار از ایشان همانگونه که از شما کشتم بکشم. على (ع) گفت: پس از اینکه زید و هند و علباء را کشته‏اى ترا زنده نگه دارم هرگز خدا نخواهد عمرو گفت: در این صورت بگذار نزدیک تو آیم و رازى را با تو بگویم. فرمود: تو سرکشى و پیامبر (ص) اخبار سرکشان را به من فرموده است و ترا در میان ایشان نام برده است. عمرو بن یثربى گفت: به خدا سوگند اگر پیش تو مى‏ رسیدم، بینى ترا چنان با دندان مى‏ گزیدم که آنرا بر مى‏ کندم. و على (ع) فرمان داد گردنش را زدند.

گروهى دیگر گفته ‏اند پس از اینکه عمرو بن یثربى آن اشخاص را کشت و خواست دوباره به آوردگاه آید، به قبیله ازد گفت: اى گروه ازد، شما قومى هستید که هم آزرم دارید و هم شجاعت، من تنى چند از این قوم را کشته‏ ام و آنان قاتل من خواهند بود، و این مادرتان عایشه، نصرت دادنش تعهد و وامى است که باید پرداخت شود و یارى ندادنش مایه بدبختى و نفرین است. من هم تا هنگامى که بر زمین نیفتاده باشم بیم ندارم که کشته شوم و اگر بر زمین افتادم مرا نجات دهید و بیرون کشید.
ازدیان به او گفتند: در این جمع هیچکس جز مالک اشتر نیست که از او بر تو بیم داشته باشیم. او گفت: من هم فقط از او مى‏ ترسم.
ابو مخنف مى‏ گوید: قضا را خداوند مالک اشتر را هماورد او قرار داد و هر دو بر خود نشان زده بودند. اشتر چنین رجز خواند: «من چنانم که چون جنگ دندان نشان دهد و از خشم جامه بر تن بدرد و سپس درهاى خویش را استوار ببندد، رویاروى آن خواهم بود و ما دنباله رو نیستیم.

دشمن نمى‏ تواند همچون ما از اصحاب جنگ باشد. هر کس از جنگ بیم داشته باشد، من هرگز از آن بیم ندارم، نه از نیزه زدنش ترسى دارم و نه از شمشیر زدنش.» مالک اشتر بر عمرو بن یثربى حمله برد و نیزه بر او زد و او را بر زمین در افکند. افراد قبیله ازد او را حمایت کردند و بیرون کشیدند. او برخاست، ولى زخمى و سنگین بود و نمى‏ توانست از خود دفاع کند. در این هنگام، عبد الرحمان بن طود بکرى خود را به عمرو رساند و بر او نیزه‏یى زد و براى بار دوم بر زمین افتاد، و مردى از قبیله سدوس برجست و پاى او را گرفت و کشان کشان به حضور على (ع) آورد. عمرو على (ع) را به خدا سوگند داد و گفت: اى امیر المومنین مرا عفو کن که تمام اعراب همیشه نقل مى‏ کنند که تو هرگز زخمى و خسته‏ اى را نمى‏ کشى. على (ع) او را رها کرد و فرمود: هر کجا مى‏ خواهى برو. او خود را پیش یاران خویش رساند و از شدت جراحت محتضر و مشرف به مرگ شد. از او پرسیدند: خونت بر عهده کیست گفت: اشتر که با من رویاروى شد. من همچون کره اسب با نشاط بودم، ولى نیروى او برتر از نیروى من است و مردى را دیدم که براى او ده تن همچون من باید.

اما آن مرد بکرى، با آنکه من زخمى بودم، چون با من رویاروى شد دیدم ده تن همچون او باید که با من مبارزه کنند. اسیر کردن مرا هم ضعیف‏ترین مردم بر عهده گرفت و به هر حال آن کس که سبب کشته شدن من شد اشتر است. عمرو پس از آن مرد.

ابو مخنف مى‏ گوید: چون جنگ تمام شد، دختر عمرو بن یثربى با سرودن ابیاتى از افراد قبیله ازد سپاسگزارى کرد و قوم خویش را مورد نکوهش قرار داد و و چنین سرود: «اى قبیله ضبه همانا به سوارکارى که حمایت کننده از حقیقت و کشنده هماوردان بود مصیبت زده شدى، عمرو بن یثربى که با مرگ او همه قبایل بنى عدنان سوگوار شدند. میان دلیران و هیاهو قومش از او حمایت نکردند، ولى مردم قبیله ازد (یعنى ازد عمان) بر او رحمت آوردند…» ابو مخنف مى‏ گوید: و به ما خبر رسیده است که عبد الرحمان بن طود بکرى‏ به قوم خود گفته است: به خدا سوگند عمرو بن یثربى را من کشتم، و اشتر از پى من رسید و من در زمره پیادگان و مردم عادى جلوتر از مالک اشتر بودم، و به عمرو نیزه‏ اى زدم که خیال نمى‏ کردم و تصور آنرا نداشتم که آنرا به مالک نسبت دهند.

راست است که مالک اشتر در جنگ کار آزموده است، ولى خودش مى‏ داند که پشت سر من قرار داشت، ولى مردم نپذیرفتند و گفتند: قاتل عمرو فقط مالک است، و من هم در خود یاراى این را نمى‏ بینم که با عامه مخالفت کنم و اشتر هم شایسته و سزاوار آن است که با او در این باره ستیز نشود. چون این گفتار او به اطلاع اشتر رسید گفت: به خدا سوگند اگر من آتش عمرو را فرو ننشانده بودم عبد الرحمان هرگز به او نزدیک نمى‏ شد و کسى جز من او را نکشته است و همانا شکار از آن کسى است که آنرا بر زمین انداخته است. عبد الرحمان گفت: من در این باره با او نزاعى ندارم. سخن همان است که او گفته است و چگونه براى من ممکن است با مردم مخالفت کنم در این هنگام عبد الله بن خلف خزاعى که سالار بصره و از همگان داراى مال و زمین بیشتر بود به میدان آمد و هماورد خواست و اظهار داشت کسى جز على علیه السلام نباید به جنگ او بیاید چنین رجز مى‏ خواند: «اى ابا تراب تو دو انگشت جلو بیا که من یک وجب به تو نزدیک مى‏ شوم و در سینه من کینه تو نهفته است.» على علیه السلام به جنگ او بیرون شد و او را مهلت نداد و چنان ضربتى بر او زد که فرقش را درید.

گویند: شتر عایشه همانگونه که آسیا بر دور خود مى‏ گردد چرخ مى‏ زد و به شدت نعره مى‏ کشید و انبوه مردان بر گردش بودند و حتات مجاشعى بانگ برداشته بود که: اى مردم مادرتان، مادرتان را مواظب باشید و مردم در هم آویختند و به یکدیگر شمشیر مى‏ زدند. مردم کوفه آهنگ کشتن شتر کردند و مردان همچون کوه ایستادگى و از شتر دفاع مى‏ کردند و هر گاه شمار ایشان کم مى ‏شد چند برابر دیگر به یارى آنان مى‏ آمدند. على علیه السلام با صداى بلند مى‏ گفت: واى بر شما شتر را تیرباران کنید و آنرا پى بزنید که خدایش لعنت کناد شتر تیرباران شد و هیچ جاى از بدنش باقى نماند مگر آنکه تیر خورده بود، ولى چون داراى پشم بلند و به سبب عرق خیس بود چوبه‏ هاى تیر از پشمهایش آویخته مى‏ ماند و شبیه خارپشت گردید.

در این هنگام افراد قبیله‏ هاى ازد و ضبه بانگ برداشتند که اى خونخواهان عثمان و همین کلمه را شعار خود قرار دادند. یاران على علیه السلام بانگ برداشتند که «یا محمد» و همین را شعار خود قرار دادند و دو گروه به شدت در هم افتادند. على (ع) شعارى را، که پیامبر (ص) در جنگها مقرر فرموده بود، با صداى بلند اعلان داشت که «اى یارى داده شده، بمیران» و این روز، دومین روز جنگ جمل بود و چون على (ع) این شعار را داد گامهاى مردم بصره سست شد و هنگام عصر لرزه بر ایشان افتاد و جنگ از سپیده دم شروع شده بود و تا آن هنگام ادامه داشت.

واقدى مى‏ گوید: و روایت شده است که شعار على علیه السلام در آخرین ساعات آن روز چنین بود: «حم لا ینصرون، اللهم انصرنا على القوم الناکثین» (حم، یارى داده نخواهند شد، بار خدایا ما را بر مردم پیمان شکن نصرت بده)، آنگاه هر دو گروه از یکدیگر جدا شدند و از هر دو گروه بسیار کشته شده بودند، ولى کشتار در مردم بصره بیشتر شده بود و نشانه‏ هاى پیروزى لشکر کوفه آشکار شده بود. روز سوم که رویاروى شدند، نخستین کس، عبد الله بن زبیر بود که به میدان آمد و هماورد خواست و مالک اشتر به مبارزه با او رفت. عایشه پرسید: چه کسى به مبارزه با عبد الله آمده است گفتند: اشتر، گفت: اى واى بر بى‏ فرزند شدن اسماء آن دو هر یک به دیگرى ضربتى زده و یکدیگر را زخمى کردند، سپس با یکدیگر گلاویز شدند، اشتر عبد الله را بر زمین زد و بر سینه ‏اش نشست و هر دو گروه به هم ریختند، گروهى براى آنکه عبد الله را از چنگ اشتر برهانند و گروهى براى آنکه اشتر را یارى دهند. اشتر گرسنه و با شکم خالى بود و از سه روز پیش چیزى نخورده بود و این کار عادت او در جنگ بود وانگهى نسبتا پیر مرد و سالخورده بود. عبد الله بن زبیر فریاد مى- کشید «من و مالک را با هم بکشید» و اگر گفته بود «من و اشتر را بکشید» بدون تردید هر دو را کشته بودند و بیشتر کسانى که از کنار آن دو مى‏ گذشتند آنان را نمى‏ شناختند و در آوردگاه بسیارى بودند که یکى دیگرى را بر زمین زده و روى سینه‏ اش نشسته بود.

به هر حال ابن زبیر توانست از زیر دست و پاى اشتر بگریزد یا اشتر به سبب ضعف نتوانست او را در آن حال نگه دارد و این است معنى گفتار اشتر که خطاب به عایشه سروده است: «اى عایشه اگر نه این بود که گرسنه بودم و سه روز چیزى نخورده بودم، همانا پسر خواهرت را نابود شده مى‏ دیدى، بامدادى که مردان بر گردش بودند و با صدایى ناتوان مى‏ گفت: من و مالک را بکشید…»

ابو مخنف از اصبغ بن نباته نقل مى‏ کند که مى‏ گفته است: پس از پایان جنگ جمل عمار بن یاسر و مالک بن حارث اشتر پیش عایشه رفتند. عایشه پرسید: اى عمار همراه تو کیست گفت: اشتر است. عایشه از اشتر پرسید: آیا تو بودى که نسبت به خواهر زاده من چنان کردى گفت: آرى و اگر این نبود که از سه شبانه روز پیش از آن گرسنه بودم امت محمد را از او خلاص مى‏ کردم. عایشه گفت: مگر نمى‏ دانى که پیامبر (ص) فرموده ‏اند: «ریختن خون مسلمانى روا نیست مگر به سبب ارتکاب یکى از این کارهاى سه گانه، کافر شدن پس از ایمان یا زنا کردن با داشتن همسر یا کشتن کسى را به ناحق»، اشتر گفت: اى ام المومنین به سبب ارتکاب یکى از کارها با او جنگ کردیم و به خدا سوگند شمشیر من پیش از آن هرگز به من خیانت نکرده بود و سوگند خورده‏ ام که دیگر هرگز آن شمشیر را با خود همراه نداشته باشم.

ابو مخنف مى‏ گوید: به همین سبب اشتر در دنباله اشعار گذشته این ابیات را هم سروده است: «عایشه گفت: به چه جرمى او را بر زمین زدى، اى بى‏ پدر مگر او مرتد شده بود یا کسى را کشته بود، یا زناى محصنه کرده بود که کشتن او روا باشد به عایشه گفتم: بدون تردید یکى از این کارها را مرتکب شده بود.» ابو مخنف مى ‏گوید: در این هنگام حارث بن زهیر ازدى که از اصحاب على (ع) بود خود را کنار شتر رساند و مردى لگام شتر را در دست داشت و هیچکس به او نزدیک نمى‏ شد مگر اینکه او را مى ‏کشت. حارث بن زهیر با شمشیر به سوى او حرکت کرد و خطاب به عایشه این رجز را خواند: «اى مادر ما، اى نافرمانترین و سرکش‏ترین مادرى که مى‏ شناسیم مادر به فرزندانش خوراک مى‏ دهد و مهر مى‏ ورزد. آیا نمى‏ بینى چه بسیار شجاعان که خسته و زخمى مى‏ شوند و سر یا مچ دستشان قطع مى‏ شود.» و او و آن مرد هر یک به دیگرى ضربتى زد و هر یک دیگرى را از پاى در آورد.

جندب بن عبد الله ازدى مى‏ گوید: آمدم و کنار آن دو ایستادم و آن دو چندان دست و پاى زدند تا مردند. مدتى پس از آن در مدینه پیش عایشه رفتم که بر او سلام دهم. پرسید: تو کیستى گفتم مردى از اهل کوفه‏ ام، گفت: آیا در جنگ بصره حضور

داشتى گفتم: آرى. پرسید با کدام گروه بودى گفتم: همراه على بودم. گفت: آیا سخن آن کسى را که مى ‏گفت: «اى مادر ما، تو نافرمان‏ترین و سرکش‏ترین مادرى که مى- دانیم» شنیدى گفتم: آرى و او را مى‏ شناسم. پرسید که بود گفتم: یکى از پسر عموهاى من. پرسید: چه کرد گفتم: کنار شتر کشته شد، قاتل او هم کشته شد. گوید: عایشه شروع به گریستن کرد و چندان گریست که به خدا سوگند پنداشتم هرگز آرام نمى‏ گیرد.
سپس گفت: به خدا سوگند دوست مى‏ داشتم که اى کاش بیست سال پیش از آن روز مرده بودم.

گویند: در این هنگام مردى که نامش خباب بن عمرو راسبى بود از لشکر بصره بیرون آمد و چنین رجز مى‏ خواند: «آنان را ضربه مى‏ زنم و اگر على را ببینم شمشیر رخشان مشرفى را بر سرش عمامه مى‏ سازم و آن گروه گمراه را از شر او راحت مى‏ سازم». مالک اشتر به مبارزه او رفت و او را کشت.

سپس عبد الرحمان پسر عتاب بن اسید بن ابى العاص بن امیه بن عبد شمس که از اشراف قریش بود به میدان آمد- نام شمشیرش «ولول» بود- او چنین رجز خواند: «من پسر عتابم و شمشیرم ولول است و باید براى حفظ این شتر مجلل مرگ را پذیرا شد».
مالک اشتر بر او حمله برد و او را کشت. سپس عبد الله بن حکیم بن حزام که از خاندان اسد بن عبد العزى بن قصى و او هم از اشراف قریش بود پیش آمد، رجز خواند و هماورد خواست. اشتر به جنگ او رفت ضربتى بر سرش زد و او را بر زمین افکند و او برخاست و گریخت و جان بدر برد.

گویند: لگام شتر را هفتاد تن از قریش به دست گرفتند و هر هفتاد تن کشته شدند و هیچکس لگام آنرا به دست نمى‏گرفت مگر آنکه کشته یا دستش قطع مى ‏شد.

در این هنگام بنى ناجیه آمدند و یکایک لگام شتر را در دست مى‏گرفتند و چنان بود که هر کس لگام را در دست مى‏گرفت عایشه مى‏پرسید: این کیست و چون درباره آن گروه پرسید، گفته شد بنى ناجیه‏اند. عایشه خطاب به ایشان گفت: اى فرزندان ناجیه بر شما باد شکیبایى که من شمایل قریش را در شما مى‏شناسم. گویند: قضا را چنان بود که در نسبت بنى ناجیه به قریش تردید بود و آنان همگى اطراف شتر کشته شدند.

ابو مخنف مى‏ گوید: اسحاق بن راشد، از قول عبد الله بن زبیر براى ما نقل مى‏ کرد که مى‏ گفته است: روز جنگ جمل را در حالى به شام رساندم که بر پیکر من سى و هفت زخم شمشیر و تیر و نیزه بود و هرگز روزى به سختى جنگ جمل ندیده ‏ام و هر دو گروه همچون کوه استوار بودند و از جاى تکان نمى‏ خوردند. ابو مخنف همچنین مى‏ گوید: مردى برخاست و به على علیه السلام گفت: اى امیر المومنین چه فتنه ‏اى ممکن است از این بزرگتر باشد که شرکت کنندگان در جنگ بدر با شمشیر به سوى یکدیگر حمله مى‏ برند على علیه السلام فرمود: اى واى بر تو آیا ممکن است که من فرمانده و رهبر فتنه باشم سوگند به کسى که محمد (ص) را بر حق مبعوث فرموده و چهره او را گرامى داشته است که من دروغ نگفته ‏ام و به من دروغ نگفته ‏اند و من گمراه نشده ‏ام و کسى به وسیله من گمراه نشده است. و نه خود لغزیده ‏ام و نه کسى به وسیله من دچار لغزش شده است. و من داراى حجت روشنى هستم که خداى آنرا براى رسول خود روشن و واضح ساخته و رسولش آنرا براى من روشن و واضح فرموده است و به زودى روز قیامت فرا خوانده مى‏ شوم و مرا گناهى نخواهد بود و اگر مرا گناهى باشد، گناهان من به رحمت خدا پوشیده و آمرزیده مى‏ شود و من در جنگ با آنان این امید را دارم که همین کار موجب غفران دیگر خطاهاى من باشد.

ابو مخنف مى‏ گوید: مسلم اعور از حبه عرنى براى ما نقل کرد که چون على علیه السلام دید مرگ کنار شتر در کمین است و تا آن شتر سر پا باشد آتش جنگ خاموش نمى ‏شود، شمشیر خود را بر دوش نهاد و آهنگ شتر کرد و به یاران خود هم چنین فرمان داد. على (ع) به سوى شتر حرکت کرد و لگام آنرا بنى ضبه در دست داشتند و جنگى گرم کردند و کشتار در بنى ضبه افتاد و گروه بسیارى از آنان را کشتند و على (ع) همراه گروهى از قبایل نخع و همدان به کنار شتر راه یافتند و على (ع) به مردى از قبیله نخع که نامش بجیر بود فرمود: شتر را بزن و او پاشنه‏ هاى شتر را با شمشیر زد و شتر با پهلو بر زمین افتاد و بانگى سخت برداشت که نعره و بانگى بدان گونه شنیده نشده بود. هماندم که شتر بر زمین افتاد مردان لشکر بصره همچون گروههاى ملخ که از طوفان سخت بگریزند گریختند، و عایشه را با هودج کنارى بردند و سپس او را به خانه عبد الله بن خلف بردند. و على (ع) دستور داد لاشه شتر را سوزاندند و خاکسترش را بر باد دادند و فرمود: خدایش از میان جنبندگان نفرین فرماید که چه بسیار شبیه گوساله بنى اسرائیل بود و سپس این آیه را تلاوت فرمود: «اکنون به این خداى خود که پرستنده او شده بودى بنگر که آنرا نخست مى‏ سوزانیم و سپس خاکسترش را به دریا مى ‏افکنیم افکندنى».

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۱ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۴۴۶

خطبه ۱۲ ترجمه شرح ابن ابی الحدید (اخبار جنگ جمل)(با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

و من کلام له ( علیه‏السلام ) لما أظفره الله بأصحاب الجمل‏

وَ قَدْ قَالَ لَهُ بَعْضُ أَصْحَابِهِ وَدِدْتُ أَنَّ أَخِی فُلَاناً کَانَ شَاهِدَنَا لِیَرَى مَا نَصَرَکَ اللَّهُ بِهِ عَلَى أَعْدَائِکَ فَقَالَ عَلِیٌّ ( علیه‏السلام )أَ هَوَى أَخِیکَ مَعَنَا
فَقَالَ نَعَمْ
قَالَ فَقَدْ شَهِدَنَا
وَ لَقَدْ شَهِدَنَا فِی عَسْکَرِنَا هَذَا قَوْمٌ فِی أَصْلَابِ الرِّجَالِ وَ أَرْحَامِ النِّسَاءِ
سَیَرْعَفُ بِهِمُ الزَّمَانُ
وَ یَقْوَى بِهِمُ الْإِیمَانُ

خطبه (۱۲)

این گفتار امیر المومنین با جمله استفهامى «اهوى اخیک معنا» (آیا میل و محبت برادرت با ماست) شروع مى ‏شود.
این معنى از گفتار پیامبر (ص) به عثمان بن عفان گرفته شده است. عثمان در جنگ بدر شرکت نکرد و به سبب بیمارى رقیه دختر رسول خدا که منجر به مرگ او شد از شرکت در بدر باز ماند. پیامبر (ص) به او فرمود: «هر چند غایب بودى، همانا که گویى حاضر بودى و براى تو پاداش معنوى و سهم غنیمت محفوظ است.»

از اخبار جنگ جمل

کلبى مى‏ گوید: به ابو صالح گفتم: چگونه در جنگ جمل، پس از آنکه على علیه السلام پیروز شد، بر مردم بصره شمشیر ننهاد گفت: نسبت به آنان با همان گذشت و بزرگوارى عمل کرد که پیامبر (ص) با مردم مکه در فتح مکه رفتار فرموده بود، و گر چه نخست مى‏ خواست آنان را از دم شمشیر بگذراند ولى بر آنان منت گزارد که دوست مى‏ داشت خداوند ایشان را هدایت فرماید.
فطر بن خلیفه مى‏ گوید: هیچگاه در کوفه وارد سراى ولید که گازرها در آن کار مى‏ کردند نشدم، مگر اینکه از هیاهوى چوب کوبیدن آنان به فرشها و جامه‏ ها، هیاهوى شمشیرها در جنگ جمل را به یاد آوردم.
حرب به جیهان جعفى مى‏ گوید: در جنگ جمل دیدم که مردان نیزه‏ ها را چنان در سینه یکدیگر کوفته بودند که بر سینه در افتادگان در میدان، همچون بیشه‏ ها و نیزارها بود، آن چنان که اگر مردان مى‏ خواستند، مى‏ توانستند روى آن نیزه‏ ها راه بروند، و مردم بصره در برابر ما سخت ایستادگى کردند، آن چنان که نمى‏ پنداشتم شکست بخورند و بگریزند، و هیچ جنگى را شبیه ‏تر به جنگ جمل از جنگ سخت جلولاء ندیده ‏ام.

اصبغ بن نباته مى‏ گوید: چون مردم بصره شکست خوردند و گریختند، على علیه السلام بر استر پیامبر (ص) که نامش شهباء و نزد او باقى بود سوار شد و شروع به عبور کردن از مقابل کشتگان کرد و چون از کنار جسد کعب بن سور قاضى، که قاضى مردم بصره بود، عبور فرمود، گفت: او را بنشانید، و او را نشاندند. على (ع) خطاب به جسد او گفت: اى کعب بن سور، واى بر تو و بر مادرت ترا دانشى بود که اى کاش برایت سودمند بود، ولى شیطان کراهت کرد و ترا به لغزش انداخت و شتابان به آتش برد. او را به حال خود رها کنید. سپس از کنار طلحه بن عبید الله عبور کرد که کشته در افتاده بود، فرمود: او را بنشانید، و چون او را نشاندند، به نقل ابو مخنف در کتاب خود، خطاب به جسد او گفت: اى طلحه، واى بر تو و بر مادرت تو از پیشگامان در اسلام بودى، اى کاش ترا سود مى‏ بخشید، ولى شیطان گمراهت کرد و به لغزش انداخت و شتابان به دوزخت برد. ولى اصحاب ما چیز دیگرى جز این روایت مى‏ کنند. آنان مى‏ گویند: چون جسد طلحه را نشاندند، على (ع) فرمود: اى ابو محمد براى من سخت دشوار است که ترا این چنین خاک آلوده و چهره بر خاک زیر ستارگان آسمان و در دل این وادى ببینم. آن هم پس از آن جهاد تو در راه خدا و دفاعى که از پیامبر (ص) کردى. در این هنگام کسى آمد و گفت: اى امیر المومنین گواهى مى‏ دهم پس از اینکه تیر خورده و در افتاده بود فریاد برآورد و مرا پیش خود فرا خواند و گفت: تو از اصحاب کدام کسى گفتم از اصحاب امیر المومنین على هستم. گفت: دست فراز آر تا با تو براى امیر المومنین على علیه السلام بیعت کنم و من دست خود را به سوى او فرا بردم و او با من براى تو بیعت کرد. على (ع) فرمود: خداوند نمى‏ خواست طلحه را به بهشت ببرد مگر اینکه بیعت من بر عهده و گردنش باشد. آنگاه على (ع) از کنار جسد عبد الله بن خلف خزاعى که به مبارزه و جنگ تن به تن با على آمده بود و على (ع) او را بدست خویش کشته بود عبور کرد.

عبد الله بن خلف سالار مردم بصره بود. على فرمود او را بنشانید که نشاندند و خطاب به او گفت: اى پسر خلف واى بر تو در کارى بزرگ در آمدى و ستیز کردى. شیخ ما ابو عثمان جاحظ مى‏ گوید: و على (ع) از کنار جسد عبد الرحمان بن عتاب بن اسید گذشت و گفت: او را بنشانید، نشاندند فرمود: این سرور قریش و خرد محض خاندان عبد مناف بود و سپس چنین گفت: هر چند نفس خود را آرامش بخشیدم ولى طایفه خود را کشتم از اندوه و درد خود به خدا شکوه مى‏ برم بزرگان و سران خاندان عبد مناف کشته شدند و سران قبیله مذحج از چنگ من گریختند. کسى به على (ع) گفت: اى امیر المومنین، امروز این جوان را بسیار ستودى فرمود آرى من و او را زنانى پرورش داده و تربیت کرده‏ اند که در مورد تو چنان نبوده است.

ابو الاسود دولى مى‏ گوید: چون على (ع) در جنگ جمل پیروز شد همراه گروهى از مهاجران و انصار، که من هم با ایشان بودم، به بیت المال بصره وارد شد.
همینکه بسیارى اموال را در آن دید فرمود کس دیگرى غیر از مرا بفریب، و این سخن را چند بار تکرار فرمود. سپس نظرى دیگر به اموال انداخت و آنرا با دقت نگریست و فرمود: این اموال را میان اصحاب من قسمت کنید و به هر یک پانصد درهم بدهید، و چنان کردند و همانا سوگند به خداوندى که محمد را بر حق برانگیخته است که نه یک درهم اضافه آمد و نه یک درهم کم، گویى على (ع) مبلغ و مقدار آن را مى‏ دانست، شش هزار هزار درهم بود و شمار مردم دوازده هزار بود.

حبه عرنى مى‏ گوید: على علیه السلام بیت المال بصره را میان اصحاب خود قسمت کرد و به هر یک پانصد درهم داد و خود نیز همچون یکى از ایشان پانصد درهم برداشت. در این هنگام کسى که در جنگ شرکت نکرده بود آمد و گفت: اى امیر المومنین من با قلب و دل خود همراه تو بودم، هر چند جسم من اینجا حضور نداشت، اینک چیزى از غنیمت به من ارزانى فرماى. امیر المومنین همان پانصد درهمى را که براى خود برداشته بود به او بخشید و بدینگونه به خودش از غنایم چیزى نرسید.
راویان همگى اتفاق دارند که على علیه السلام فقط سلاح و مرکب و بردگان و کالاهایى را که در جنگ مورد استفاده لشکر جمل قرار گرفته بود تصرف و میان اصحاب خود قسمت فرمود و اصحابش به او گفتند: باید مردم بصره را در حکم اسیران جنگى و برده قرار دهى و میان ما قسمت کنى. فرمود: هرگز. گفتند: چگونه ریختن خون آنان براى ما حلال و جایز است، ولى اسیر گرفتن زن و فرزندشان براى ما حرام و نارواست فرمود: آرى چگونه ممکن است زن و فرزندى ناتوان در شهرى که مسلمان است براى شما روا باشد البته آنچه را آن قوم با خود به اردوگاه خویش آورده و در جنگ با شما از آن بهره برده ‏اند غنیمت و از آن شماست، ولى آنچه در خانه ‏ها و پشت درهاى بسته است متعلق به اهل آن است و براى شما هیچ بهره و نصیبى در آن نیست. و چون در این باره بسیار سخن گفتند، فرمود: بسیار خوب.
اینک قرعه بکشید و ببینید عایشه در سهم چه کسى قرار مى‏ گیرد تا او را به هر کس قرعه اصابت کند بسپرم. گفتند: اى امیر المومنین، از خداوند آمرزش مى‏ خواهیم، و برگشتند.

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۱ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۷۰

خطبه ۱۱ ترجمه شرح ابن ابی الحدید (آیین جنگ،کشته شدن حمزه بن عبد المطلب،محمد بن حنفیه و نسب و برخى از اخبار او)(با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

و من کلام له ( علیه‏السلام ) لابنه محمد بن الحنفیه لما أعطاه الرایه یوم الجمل‏

تَزُولُ الْجِبَالُ وَ لَا تَزُلْ
عَضَّ عَلَى نَاجِذِکَ
أَعِرِ اللَّهَ جُمْجُمَتَکَ
تِدْ فِی الْأَرْضِ قَدَمَکَ
ارْمِ بِبَصَرِکَ أَقْصَى الْقَوْمِ
وَ غُضَّ بَصَرَکَ
وَ اعْلَمْ أَنَّ النَّصْرَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ

خطبه (۱۱)

این خطبه به هنگام تسلیم رایت در جنگ جمل به جناب محمد بن حنفیه و خطاب باو ایراد شده است.
[در این خطبه که با عبارت «تزول الجبال و لا تزل» (اگر کوهها از جاى خود حرکت کرد تو از جاى خود حرکت مکن) شروع مى‏ شود چنین آمده است‏]:

کشته شدن حمزه بن عبد المطلب

حمزه بن عبد المطلب جنگجویى سخت گستاخ بود و در جنگ توجهى به جلو و پیش روى خود نداشت. جبیر بن مطعم بن عدى بن نوفل بن عبد مناف روز جنگ احد به برده خود وحشى گفت: اى واى بر تو همانا على در جنگ بدر عمویم طعیمه را، که سرور بطحاء بود، کشته است، اینک اگر امروز بتوانى او را بکشى آزاد خواهى بود و اگر محمد را بکشى آزادى و اگر حمزه را بکشى آزادى که هیچکس جز این سه تن همتاى عموى من نیست. وحشى گفت: اما محمد که یارانش اطراف اویند و او را رها نمى‏ کنند و به خود نمى‏ بینم که بر او دست یابم. اما على دلاورى آگاه و مواظب همه جانب است و در جنگ همه چیز را زیر نظر دارد، ولى براى تو حمزه را خواهم کشت زیرا مردى است که در جنگ جلو خود را هم نمى‏ نگرد.

وحشى در کمین حمزه ایستاد و چون حمزه برابرش رسید به همان روش که حبشى‏ ها زوبین پرتاب مى‏ کنند به حمزه زوبین پرتاب کرد و او را کشت.

محمد بن حنفیه و نسب و برخى از اخبار او

امیر المومنین علیه السلام روز جنگ جمل رایت خویش را به پسرش محمد علیهما السلام سپرد و صفها آراسته بود، و به محمد فرمان حمله و پیشروى داد. محمد اندکى درنگ کرد. على دوباره فرمان حمله داد. محمد گفت: اى امیر المومنین مگر این تیرها را نمى‏ بینید که همچون قطرات باران از هر سو فرو مى‏ بارد على علیه السلام به سینه محمد زد و فرمود: رگه ترسى از مادرت به تو رسیده است، و رایت را خود بدست گرفت و آنرا به اهتزاز درآورد و چنین فرمود: «با آن ضربه بزن همچون ضربه زدن پدرت تا ستوده شوى. در جنگ چون آتش آن افروخته نشود خیرى نیست و باید با شمشیر مشرفى و نیزه استوار کار کرد.» آنگاه على علیه السلام حمله کرد و مردم از پى او حمله بردند و لشکر بصره را در هم کوبید.

به محمد بن حنفیه گفته شد: چرا پدرت در جنگ ترا به جنگ کردن وا مى‏ دارد و حسین و حسن (ع) را به جنگ وا نمى‏ دارد گفت: آن دو چشمهاى اویند و من دست راست اویم، طبیعى است که او با دست خود چشمهاى خویش را حفظ کند.
و على علیه السلام پسر خویش محمد را همواره در موارد خطرناک جنگ جلو مى‏ انداخت و حال آنکه حسن و حسین (ع) را از این کار باز مى‏ داشت و در جنگ صفین مى ‏فرمود: این دو جوانمرد را حفظ کنید که بیم دارم با کشته شدن آن دو نسل رسول خدا (ص) قطع شود.

مادر محمد بن حنفیه (رض) خوله دختر جعفر بن قیس بن مسلمه بن عبید بن ثعلبه بن یربوع بن ثعلبه بن الدول بن حنفیه بن لجیم بن صعب بن على بن بکر بن وائل است.

درباره چگونگى احوال او اختلاف است. قومى گفته‏ اند: او از اسیران کسانى است که پس از رحلت پیامبر (ص) از دین برگشتند و خویشاوندانش به روزگار ابو بکر مانند بسیارى از اعراب از پرداخت زکات خوددارى کردند. بنى حنیفه به پیامبرى مسیلمه گرویدند و به دست خالد بن ولید کشته شدند و ابو بکر خوله را به عنوان بخشى از غنایم که سهم على (ع) مى‏ شد به او تسلیم کرد.

گروهى دیگر که ابو الحسن على بن محمد بن سیف مدائنى هم از ایشان است‏ مى گویند: خوله از اسیرانى است که به روزگار پیامبر (ص) اسیر شدند. آنان مى‏ گویند: پیامبر (ص) على را به یمن گسیل فرمود، و خوله هم که میان بنى زبید بود اسیر شد.

بنى زبید همراه عمرو بن معدى کرب از دین برگشته بودند و آنان در یکى از حملات خود بر بنى حنیفه خوله را به اسیرى گرفته بودند، و خوله در سهم غنایم على (ع) قرار گرفت و پیامبر به على (ع) فرمود: اگر خوله براى تو پسرى آورد، نام مرا بر او بگذار و کنیه مرا به او بده. خوله پس از رحلت فاطمه زهرا (ع) محمد را زایید و على (ع) او را کنیه ابو القاسم داد. گروهى دیگر که محقق هستند و گفتار ایشان صحیح‏تر و مشهورتر است مى‏ گویند: بنى اسد به روزگار حکومت ابو بکر صدیق بر بنى حنیفه غارت بردند و خوله دختر جعفر را اسیر گرفتند و او را به مدینه آوردند و به على (ع) فروختند و چون خبر خوله به قومش رسید به مدینه و حضور على آمدند و خوله را معرفى کردند و موقعیت او را میان خود به اطلاع على (ع) رساندند و او خوله را نخست آزاد فرمود و سپس براى او کابین و مهر مقرر داشت و با او ازدواج کرد و خوله محمد را براى على (ع) زایید و به او کنیه ابو القاسم داد. 

همین قول را احمد بن یحیى بلاذرى در کتاب معروف خود تاریخ الاشراف برگزیده است.
هنگامى که محمد بن حنفیه در جنگ جمل اندکى از حمله خوددارى کرد و على علیه السلام خود رایت را گرفت و حمله کرد و ارکان لشکر جمل را به لرزه در آورد، رایت را به محمد سپرد و فرمود: حمله نخستین را با حمله دوم محو و نابود کن و این گروه انصار هم همراه تو خواهند بود و خزیمه بن ثابت ذو الشهادتین را با گروهى از انصار که بسیارى از ایشان از شرکت کنندگان در جنگ بدر بودند با محمد همراه فرمود. محمد حمله‏ هاى فراوان پى در پى انجام داد و دشمن را از جایگاه‏ خود عقب راند و سخت دلاورى و ایستادگى کرد. خزیمه به على (ع) گفت: همانا اگر کس دیگرى غیر از محمد مى‏ بود رسوایى بار مى‏ آورد و اگر شما از ترس او بیم داشتید، ما با توجه به اینکه او از شما و حمزه و جعفر ارث برده است بر او بیمى نداشتیم و اگر قصد شما این است که کیفیت حمله و نیزه زدن را به او بیاموزید، چه بسیار مردانى نام‏ آورد که به تدریج آنرا آموخته‏ اند.

و انصار گفتند: اى امیر المومنین اگر حقى که خداوند براى حسن و حسین (ع) قرار داده است نبود، ما هیچکس از عرب را بر محمد مقدم نمى‏ داشتیم. على (ع) فرمود: ستاره کجا قابل مقایسه با خورشید و ماه است آرى، او بسیار خوب پایدارى کرد و براى او در این مورد فضیلت است، ولى این موجب کاستى فضیلت دو برادرش بر او نمى‏ شود و براى من همین نعمت که خداوند بر او ارزانى داشته بسنده است. آنان گفتند: اى امیر المومنین به خدا سوگند ما او را هم پایه حسن و حسین نمى‏ دانیم و به خاطر او چیزى از حق آن دو نمى‏ کاهیم و بدیهى است که به سبب فضیلت دو برادرش بر او از او هم چیزى نمى‏ کاهیم. على (ع) فرمود: چگونه ممکن است پسر من همتاى پسران دختر رسول خدا باشد. و خزیمه بن ثابت در ستایش محمد بن حنفیه این ابیات را سرود: «اى محمد امروز در تو و کار تو هیچ ننگ و عیبى نبود و در این جنگ گزنده منهزم نبودى. آرى که پدرت همان کسى است که هیچکس چون او بر اسب سوار نشده است، پدرت على است و پیامبر (ص) ترا محمد نام نهاده است. اگر امکان و حق انتصاب خلیفه براى پدرت بود همانا که تو سزاوار آن بودى، ولى در این کار کسى را راه نیست [یعنى انتصاب امام از سوى خداوند متعال است‏]. خداى را سپاس که تو زبان آورتر و بخشنده ‏تر کسى از اعقاب غالب بن فهر هستى و در هر کار خیر که قریش اراده کند از همه نزدیک‏تر و در هر وعده پایدارترى، از همه افراد قریش بر سینه دشمن بهتر نیزه و بر سرش بهتر شمشیر آب داده مى‏ زنى، غیر از دو برادرت که هر دو سرورند و امام بر همگان و فرا خواننده به سوى هدایتند. خداوند هرگز براى دشمن تو جایگاه استقرارى در زمین و جایگاه اوج و صعودى در آسمان مقرر نخواهد فرمود.»

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۱ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۴۸

خطبه ۸ترجمه شرح ابن ابی الحدید (بررسی جنگ جمل ، سرانجام طلحه وزبیر )(با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

و من کلام له ( علیه‏السلام ) یعنی به الزبیر فی حال اقتضت ذلک‏
یَزْعُمُ أَنَّهُ قَدْ بَایَعَ بِیَدِهِ وَ لَمْ یُبَایِعْ بِقَلْبِهِ
فَقَدْ أَقَرَّ بِالْبَیْعَهِ وَ ادَّعَى الْوَلِیجَهَ
فَلْیَأْتِ عَلَیْهَا بِأَمْرٍ یُعْرَفُ
وَ إِلَّا فَلْیَدْخُلْ فِیمَا خَرَجَ مِنْهُ

ترجمه
«گمان زبیر این است که با دستش بیعت کرده نه با قلبش، به هر حال به بیعت اقرار کرده ولى ادّعاى خلاف آن را دارد که باید آن را با دلیل روشن ثابت کند، در غیر این صورت محکوم به بیعت و اطاعت است».

این خطبه با جمله «یزعم انه قد بایع بیده...» (چنین مى‏ پندارد که فقط با دست خود بیعت کرده است) شروع مى‏ شود.
زبیر همواره مى‏ گفته است: من فقط با دست خود بیعت کردم و با دل خویش بیعت نکردم. گاهى هم مى‏ گفت: او را مجبور به بیعت کرده ‏اند. گاهى هم مى‏ گفته است که توریه کرده است و با نیت دیگرى بیعت کرده است، و بهانه‏ هایى طرح مى‏ کرد که با ظاهر عمل او مطابق نبود. على علیه السلام گفت: این سخن او ضمن اقرار به بیعت ادعاى چیز دیگرى است که براى آن نه دلیلى دارد و نه مى‏ تواند برهانى بیاورد، بنابراین او یا باید دلیل بر بطلان و فساد بیعت ظاهرى خود بیاورد و ثابت کند که آن بیعت بر گردنش نیست یا آنکه به طاعت و فرمانبردارى برگردد.

على علیه السلام روزى که زبیر با او بیعت کرد فرمود: بیم آن دارم که بر من مکر کنى و بیعت مرا بشکنى. گفت: مترس که این کار هرگز از ناحیه من صورت نخواهد گرفت. على (ع) فرمود: در این مورد خداوند کفیل و گواه باشد. گفت: آرى، براى تو بر عهده من است و خداوند کفیل و گواه خواهد بود.

کار طلحه و زبیر با على بن ابى طالب پس از بیعت آن دو با او
چون با على علیه السلام به خلافت بیعت شد براى معاویه چنین نوشت: اما بعد، همانا مردم عثمان را بدون اینکه با من مشورت کنند کشتند و پس از آنکه اجتماع و با یکدیگر مشورت کردند با من بیعت کردند. اکنون چون این نامه من به دست تو رسید خود براى من بیعت کن و از دیگران بیعت بگیر و اشراف اهل شام را که پیش تو هستند پیش من بفرست.
چون فرستاده على (ع) پیش معاویه رسید و نامه را خواند نامه‏ اى براى زبیر بن عوام نوشت و همراه مردى از قبیله عمیس براى او فرستاد و متن آن نامه چنین است:

بسم الله الرحمن الرحیم.

براى زبیر بن عوام بنده خدا و امیر مومنان، ازمعاویه بن ابى سفیان: سلام بر تو باد و بعد، من از مردم شام براى تو تقاضاى بیعت کردم، پذیرفتند و بر آن کار هجوم آوردند همانگونه که سپاهیان هجوم مى ‏آورند. هر چه زودتر خود را به کوفه و بصره برسان و مبادا پسر ابى طالب بر تو در رسیدن به بصره و کوفه پیشى بگیرد که پس از تصرف آن دو شهر چیزى باقى نخواهد بود. براى طلحه بن عبید الله هم بیعت گرفته‏ام که پس از تو خلیفه باشد. اکنون شما دو تن آشکارا مطالبه خون عثمان کنید و مردم را بر این کار فرا خوانید و کوشش کنید و دامن همت به کمر زنید، خدایتان پیروز و دشمنان شما را زبون فرماید. و چون این نامه به دست زبیر رسید خوشحال شد و طلحه را از آن آگاه کرد و نامه را براى او خواند و آن دو شک و تردید نکردند که معاویه خیر خواه آن دو است و در این هنگام بر مخالفت با على (ع) متحد شدند.

زبیر و طلحه چند روز پس از بیعت با على علیه السلام به حضورش آمدند و گفتند: اى امیر المومنین، خودت به خوبى دیده‏ اى که در تمام مدت حکومت عثمان نسبت به ما چه جفا و ستمى معمول شد و رأى عثمان هم متوجه بنى امیه بود، و خداوند خلافت را پس از او به تو ارزانى فرمود، ما را به حکومت برخى از سرزمینها و یا به کارى از کارهاى خود بگمار. على (ع) به آن دو گفت: اینک به آنچه خداوند براى شما قسمت فرموده است راضى باشید تا در این باره بیندیشم و بدانید که من هیچیک از یاران خود را در امانت خویش شریک و سهیم نمى‏ کنم مگر اینکه به دین و امانتش راضى و خشنود باشم و اعتقاد او را بدانم. آن دو در حالى که ناامید شده بودند از پیش على (ع) برگشتند و سپس از او اجازه خواستند که به عمره بروند. طلحه و زبیر از على علیه السلام خواستند که آن دو را به [حکومت‏] بصره و کوفه بگمارد. فرمود: باشد تا در این کار بنگرم. سپس در این مورد از مغیره بن شعبه نظر خواهى کرد. گفت: چنین مصلحت مى‏ بینم که آن دو را تا هنگامى که خلافت براى تو استوار شود و وضع مردم روشن گردد به حکومت بگمارى. على علیه السلام در این مورد با ابن عباس خلوت و مشورت کرد و از او پرسید: تو چه مصلحت مى‏ بینى گفت:

اى امیر المومنین کوفه و بصره سر چشمه خلافت است و گنجینه‏ هاى مردان آنجاست.
موقعیت و منزلت طلحه و زبیر هم در اسلام چنان است که مى‏ دانى. اگر آن دو را بر آن دو شهر والى گردانى از آنان در امان نیستم که کارى پیش نیاورند و على (ع) به رأى و نظر ابن عباس رفتار کرد. پیش از آن هم على (ع) با مغیره درباره معاویه مشورت فرموده و مغیره گفته بود: چنان مصلحت مى‏ بینم که اکنون او را همچنان بر حکومت شام مستقر دارى و فرمانش را براى او بفرستى تا آنکه هیاهوى مردم فرو نشیند، سپس مى‏ توانى درباره او رأى خود را عمل کنى، و على (ع) در آن مورد هم به نظر او رفتار نفرمود. مغیره پس از آن مى‏ گفت: به خدا سوگند پیش از این براى على خیرخواهى نکرده بودم و از این پس هم تا زنده باشم برایش خیرخواهى نخواهم کرد.

زبیر و طلحه به حضور على علیه السلام آمدند و از او اجازه خواستند که به عمره بروند. فرمود: قصد عمره ندارید. آنان براى او سوگند خوردند که قصدى جز عمره گزاردن ندارند. باز به ایشان فرمود: آهنگ عمره ندارید بلکه قصد خدعه و شکستن بیعت دارید. آن دو به خدا سوگند خوردند که قصدشان مخالفت با على و شکستن بیعت نیست و هدفى جز عمره گزاردن ندارند. على (ع) فرمود: دوباره با من تجدید بیعت کنید، و آنان با سوگندهاى استوار و میثاقهاى مؤکد تجدید بیعت کردند و امام به آن دو اجازه فرمود، و همینکه آن دو از حضورش بیرون رفتند، به کسانى که حاضر بودند گفت: به خدا سوگند آن دو را نخواهید دید مگر در فتنه و جنگى که هر دو در آن کشته خواهند شد. گفتند: اى امیر المومنین، دستور فرماى آن دو را پیش تو برگردانند. گفت: «تا خداوند قضاى حتمى را که مقدر فرموده اجراء کند». و چون زبیر و طلحه از مدینه به مکه رفتند، هیچکس را نمى‏دیدند مگر آنکه مى‏گفتند: بیعتى از على بر گردن ما نیست و ما با زور و اجبار با او بیعت کردیم، و چون این سخن آنان به اطلاع على (ع) رسید، فرمود: خداوند آنان را و خانه‏هایشان را از رحمت خود دور بدارد، و همانا به خدا سوگند به خوبى مى‏دانم که خود را به بدترین وضع به کشتن مى‏دهند و بر هر کسى هم که وارد شوند بدترین روز را برایش به ارمغان مى‏برند و به خدا سوگند که آهنگ عمره ندارند. آنان با دو چهره تبهکار پیش من آمدند و با دو چهره که از آن مکر و شکستن بیعت آشکار بود برگشتند و به خدا سوگند از این پس آن دو با من برخورد و دیدار نمى‏کنند مگر در لشکرى انبوه و خشن و در آن خود را به کشتن مى‏دهند، از رحمت خدا بدور باشند.

ابو مخنف در کتاب الجمل خویش مى‏ گوید: چون زبیر و طلحه همراه عایشه از مکه به قصد بصره بیرون آمدند، امیر المومنین على (ع) خطبه‏ اى ایراد فرمود و ضمن آن چنین گفت: همانا عایشه به بصره حرکت کرد و طلحه و زبیر هم همراه اویند. هر یک از آن دو چنین مى‏ پندارد که حکومت فقط از اوست نه از دوستش. اما طلحه پسر عموى عایشه است و زبیر شوهر خواهر اوست، به خدا سوگند بر فرض که به خواسته خود برسند، که هرگز نخواهند رسید، پس از نزاع و ستیز بسیار سخت که با یکدیگر خواهند کرد، یکى از ایشان گردن دیگرى را خواهد زد. به خدا سوگند این زن که بر شتر سرخ موى سوار است هیچ گردنه ‏اى را نمى‏اپیماید و گرهى نمى‏اگشاید مگر در معصیت و خشم خداوند، تا آنکه خویشتن و همراهانش را به آبشخورهاى نابودى در آورد. آرى، به خدا سوگند یک سوم از لشکر آنان کشته خواهد شد و یک سوم ایشان خواهند گریخت و یک سوم ایشان توبه خواهند کرد و او همان زنى است که سگهاى منطقه حوأب بر او پارس مى‏ کنند و همانا که طلحه و زبیر هر دو مى‏ دانند که خطا کارند و اشتباه مى‏کنند و چه بسا عالمى را که جهل او مى‏ کشدش و دانش او همراه اوست و او را سودى نمى‏ بخشد. ما را خداى بسنده و بهترین کارگزار است و همانا فتنه‏ اى بر پا خاسته است که گروه ستمگر در آنند. باز دارندگان از گناه کجایند مومنان و گروندگان کجایند این چه گرفتارى است که با قریش دارم همانا به خدا سوگند در آن حال که کافر بودند با آنان جنگ کردم و اینک هم در حالى که به فتنه در افتاده‏اند باید با آنان جنگ کنم، و ما نسبت به عایشه گناهى نکرده‏ ایم، جز اینکه او را در پناه و امان خویش قرار داده‏ ایم، و به خدا سوگند چنان باطل را خواهم درید که حق از تهی گاهش آشکار شود و به قریش بگو ناله کننده ‏اش ناله برآرد.
و از منبر به زیر آمد. روز جنگ جمل على علیه السلام به میدان آمد و زبیر را فرا خواند و چند بار فرمود: اى ابا عبد الله زبیر از لشکر خود بیرون آمد و آن دو چنان به یکدیگر نزدیک شدند که گردن اسبهایشان کنار هم قرار گرفت، على (ع) به او فرمود: ترا فرا خواندم‏

تا سخنى را که پیامبر (ص) به من و تو فرمودند به یادت آورم. آیا به یاد مى‏آورى آن روزى را که تو مرا در آغوش گرفته بودى و پیامبر فرمودند: آیا او را دوست مى‏دارى و تو گفتى: چرا دوستش نداشته باشم که پسر دایى من و همچون برادر من است و پیامبر فرمودند: «همانا به زودى تو با او جنگ مى‏کنى، در حالى که تو نسبت به او ستمگرى.» زبیر استرجاع کرد و گفت: آرى چیزى را فرایادم آورى که روزگار آنرا در من به فراموشى سپرده بود. و زبیر به صف سپاه خود برگشت. پسرش عبد الله گفت: با چهره‏یى غیر از آن چهره که از ما جدا شدى برگشتى گفت: آرى که على (ع) سخنى را فرایادم آورد که روزگار آنرا در من به فراموشى سپرده بود و دیگر هرگز با او جنگ نخواهم کرد و من برمى‏گردم و از امروز شما را رها مى‏کنم.
عبد الله به او گفت: جز این نمى‏ بینمت که از شمشیرهاى بنى عبد المطلب ترسیدى. آرى آنها را شمشیرهاى بسیار تیزى است که جوانمردان برگزیده بر دست دارند.

زبیر گفت: اى واى بر تو که مرا به جنگ با او تحریک مى‏کنى و حال آنکه من سوگند خورده‏ ام که با او جنگ نکنم. گفت: کفاره سوگندت را بده تا زنان قریش نتوانند بگویند که تو ترسیدى و تو هیچگاه ترسو نبوده ‏اى. زبیر گفت: برده من مکحول به عنوان کفاره سوگندم آزاد است. آنگاه پیکان نیزه خویش را بیرون کشید و کنار افکند و با نیزه بدون پیکان بر لشگر على علیه السلام حمله کرد و على (ع) فرمود: براى زبیر راه بگشایید که او بیرون خواهد رفت. زبیر پیش یاران خود برگشت و براى بار دوم و سوم هم حمله کرد و سپس به پسر خود گفت: اى واى بر تو ندیدى، آیا این بیم و ترس است گفت: نه که در این باره حجت آوردى. چون على علیه السلام آن سخن را به یاد زبیر آورد و او برگشت، زبیر این ابیات را خواند: «على سخنى را ندا داد که منکر آن نیستم و عمر پدرت از آن هنگام سرا پا خیر خواهد بود، به او گفتم اى ابو الحسن دیگر سرزنشم مکن که اندکى از آنچه امروز گفتى مرا بسنده است. کارهایى را که از سرانجام آن باید ترسید رها باید کرد و خداوند براى دنیا و دین بهترین است. اینک من ننگ را بر آتش فروزانى که براى آن مردمان از میان گل و خاک بر پا مى‏خیزند برگزیدم.» هنگامى که على علیه السلام براى جستجو و گفتگوى با زبیر بیرون آمد سر برهنه و بدون زره بیرون آمد در حالى که زبیر زره بر تن کرده بود و کاملا مسلح بود.

على (ع) به زبیر فرمود: اى ابا عبد الله به جان خودم سوگند که سلاح آماده کرده‏ اى و آفرین آیا در پیشگاه خداوند حجتى و عذرى فراهم ساخته‏ اى زبیر گفت: بازگشت ما به سوى خداوند است، و على علیه السلام این آیه را تلاوت فرمود: «در آن هنگام خداوند پاداش و کیفر آنان را تمام و کامل خواهد پرداخت و خواهند دانست که خداوند حق آشکار است.» و سپس آن خبر را براى زبیر فرمود و زبیر پشیمان و خاموش پیش یاران خود برگشت و على (ع) شاد و استوار بازگشت. یارانش گفتند: اى امیر المومنین سر برهنه و بدون زره به مبارزه زبیر مى‏ روى و حال آنکه او سرا پا مسلح است و از شجاعتش آگاهى فرمود: او کشنده من نیست. همانا مردى گمنام و فرومایه مرا در غیر میدان جنگ و آوردگاه غافلگیر مى‏ کند، واى بر او که بدبخت‏ترین بشر است و دوست خواهد داشت که اى کاش مادرش بى‏فرزند مى ‏شد. او و مرد سرخ پوستى که ناقه ثمود را کشت در یک بند و ریسمان خواهند بود.

چون زبیر از جنگ با على علیه السلام منصرف شد از کنار وادى السباع عبور کرد. احنف بن قیس آنجا بود و با گروهى از بنى تمیم از شرکت در جنگ و یارى دادن هر دو گروه کناره گرفته بودند. به احنف خبر دادند که زبیر از آنجا مى‏ گذرد، او با صداى بلند گفت: من با زبیر چه کنم که دو لشکر مسلمان را به جان یکدیگر انداخت و چون شمشیرها به کشتار در آمد آنان را رها کرد و خود را از معرکه بیرون کشید همانا که او سزاوار کشته شدن است، خدایش بکشد. در این هنگام عمرو بن- جرموز که مردى جسور و بیرحم بود زبیر را تعقیب کرد و چون نزدیک او رسید زبیر ایستاد و پرسید: چه کار دارى گفت آمده‏ام از تو درباره کار مردم بپرسم. زبیر گفت: آنان را در حالى که رویاروى ایستاده و به یکدیگر شمشیر مى‏ زدند رها کردم.
ابن جرموز همراه زبیر حرکت کرد و هر یک از دیگرى مى‏ ترسید. چون وقت نماز فرا رسید زبیر گفت: اى فلان من مى‏ خواهم نماز بگزارم. ابن جرموز گفت: من هم مى‏ خواهم نماز بگزارم. زبیر گفت: بنابراین تو باید مرا در امان داشته باشى و من ترا.

گفت: آرى. زبیر پاهاى خود را برهنه کرد و وضو ساخت و چون به نماز ایستاد، ناگهان ابن جرموز بر او حمله کرد و او را کشت و سرش و شمشیر و انگشترش را برداشت و بر جسدش اندکى خاک ریخت و پیش احنف برگشت و به او خبر داد.
احنف گفت: به خدا سوگند نمى‏ دانم خوب کرده ‏اى یا بد. اینک پیش على (ع) برو و به او خبر بده. او پیش على علیه السلام آمد و به کسى که اجازه مى‏ گرفت گفت: به على بگو عمرو بن جرموز بر در است و سر و شمشیر زبیر همراه اوست. آن شخص او را به حضور على در آورد. در بسیارى از روایات آمده است که ابن جرموز سر زبیر را نیاورد و فقط شمشیرش را همراه داشت. على (ع) به او گفت: تو او را کشته‏ اى گفت: آرى. فرمود: به خدا سوگند پسر صفیه ترسو و فرومایه نبود، ولى مرگ و سرنوشت شوم او را چنین کرد. و سپس فرمود: شمشیرش را بده و ابن جرموز آنرا به على (ع) داد و او آن را به حرکت در آورد و گفت: این شمشیرى است که چه بسیار از چهره پیامبر (ص) اندوه زدوده است.

ابن جرموز گفت: اى امیر المومنین جایزه من چه مى‏ شود فرمود: همانا من شنیدم پیامبر (ص) فرمود: «کشنده و قاتل پسر صفیه را به آتش مژده بده». ابن جرموز نومید بیرون آمد و این ابیات را سرود: «سر زبیر را پیش على بردم و بدان وسیله از او پاداش مى‏ خواستم. او به آتش روز حساب مژده داد، چه بد مژده ‏اى براى صاحب تحفه گفتم اگر رضایت تو نمى ‏بود کشتن زبیر کار یاوه‏ اى بود. اگر به آن خشنودى، خشنود باش و گرنه مرا بر عهده تو پیمانى است و سوگند به خداوند کسانى که براى حج محرمند یا از احرام بیرون آمده‏اند و سوگند به خداوند جماعت و الفت و دوستى، که پیش من کشتن زبیر و ضرطه بزى در ذو الحجفه یکى و برابر است.» عمرو بن جرموز همراه خوارج نهروان بر على علیه السلام خروج کرد و در آن جنگ کشته شد.

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۱ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۴۷

خطبه۶ترجمه شرح ابن ابی الحدید(طلحه و زبیر)(با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۶: و من کلام له لما أشیر علیه بألا یتبع طلحه و الزبیر- و لا یرصد لهما القتال

وَ اللَّهِ لَا أَکُونُ کَالضَّبُعِ –تَنَامُ عَلَى طُولِ اللَّدْمِ –حَتَّى یَصِلَ إِلَیْهَا طَالِبُهَا –وَ یَخْتِلَهَا رَاصِدُهَا –وَ لَکِنِّی أَضْرِبُ بِالْمُقْبِلِ إِلَى الْحَقِّ الْمُدْبِرَ عَنْهُ وَ بِالسَّامِعِ الْمُطِیعِ الْعَاصِیَ الْمُرِیبَ أَبَداً حَتَّى یَأْتِیَ عَلَیَّ یَوْمِی –فَوَاللَّهِ مَا زِلْتُ مَدْفُوعاً عَنْ حَقِّی مُسْتَأْثَراً عَلَیَّ مُنْذُ قَبَضَ اللَّهُ نَبِیَّهُ ( صلى‏الله‏علیه )حَتَّى یَوْمِ النَّاسِ هَذَا

این خطبه با عبارت «و الله لا اکون…» شروع مى ‏شود.

طلحه و زبیر و نسب آن دو

ابو محمد طلحه بن عبید الله بن عثمان بن عمرو بن کعب بن سعد بن تیم بن مره، پدرش پسر عموى ابو بکر و مادرش صبعه، دختر حضرمى است و پیش از آنکه همسر عبید الله شود همسر ابو سفیان صخر بن حرب بوده است. ابو سفیان او را طلاق داد، ولى دلش همچنان در پى او بود و درباره ‏اش شعرى سرود که مطلع آن چنین است: من و صعبه هر چند آنچنان که مى‏ بینم از یکدیگر دوریم، ولى وداد و دوستى ما وداد نزدیک است.» این بیت همراه ابیات مشهور دیگرى است. و طلحه یکى از آن ده تنى است که براى او گواهى و مژده به بهشت رفتن داده شده است و یکى از اصحاب شورى است و او را در جنگ احد در دفاع از پیامبر (ص) اثرى بزرگ است و یکى از انگشتهایش شل شد و او دست خود را سپر رسول خدا در برابر شمشیر کافران قرار داد و پیامبر فرمودند: امروز طلحه کارى کرد که بهشت براى او واجب شد.

زبیر، ابو عبد الله زبیر بن عوام بن خویلد بن اسد بن عبد العزى بن قصى است. مادرش صفیه دختر عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف، عمه رسول خدا (ص) است. او هم یکى از آن ده تنى است که مژده به بهشت داده شده‏ اند و یکى از شش تن اعضاى شورى است و از کسانى است که در جنگ احد همراه پیامبر پایدارى کرد و بسیار زحمت کشید و پیامبر (ص) فرموده‏ اند: «براى هر پیامبر حوارى است و حوارى من زبیر است». و حوارى یعنى ویژگان و دوستان مخصوص هر کس.

بیرون آمدن طارق بن شهاب براى استقبال از على (ع)

طارق بن شهاب احمسى براى استقبال از على (ع)، که به تعقیب عایشه و اصحاب او به ربذه آمده بود.. طارق از شیعیان و اصحاب على علیه السلام است.
طارق مى‏ گوید پیش از آنکه على (ع) را ببینم پرسیدم: چه چیز موجب آمدن او شده است گفته شد: طلحه و زبیر و عایشه با او مخالفت کرده و به بصره رفته ‏اند. با خود گفتم: این جنگ خواهد بود آیا من باید با ام المومنین و حوارى رسول خدا جنگ کنم این کارى بس بزرگ است، آنگاه با خود گفتم: آیا على را که نخستین مومنان است که به خدا ایمان آورده و پسر عموى پیامبر و وصى اوست رها کنم این که گناه بزرگترى است پیش على (ع) آمدم و سلام دادم و کنارش نشستم. ایشان موضوع خود و آن قوم را براى من بازگو فرمود و آنگاه با ما نماز ظهر گزارد، و چون از گزاردن نافله خویش آسوده شد، حسن پسرش پیش او آمد و گریست. على (ع) پرسید: ترا چه شده است گفت: از این مى‏ گریم که فردا شما کشته مى ‏شوى و هیچ یار و یاورى براى شما نیست، من از شما مکرر تقاضا و خواهش کردم و مخالفت کردید. على (ع) فرمود: همواره مانند کنیز زارى مى‏ کنى. چه چیزى را خواسته و گفته ‏اى که من با تو مخالفت کرده ‏ام گفت: هنگامى که مردم عثمان را محاصره کردند، از شما استدعا کردم گوشه‏ گیرى کنید و گفتم مردم پس از اینکه عثمان را بکشند هر کجا باشى به جستجوى تو بر مى‏ آیند تا با تو بیعت کنند که چنان نکردى. پس از کشته شدن عثمان پیشنهاد کردم با بیعت موافقت نکنى تا همه مردم بر آن کار هماهنگ شوند و نمایندگان قبایل عرب به حضورت بیایند، نپذیرفتى، و چون این قوم با تو مخالفت کردند، تقاضا کردم از مدینه بیرون نیایى و ایشان را به حال خود رها کنى، اگر مردم و امت بر تو جمع شدند چه بهتر، و گرنه باید به قضاى خدا راضى شوى.

در این هنگام على علیه السلام این خطبه را ایراد فرمود.
طارق بن شهاب هر گاه این داستان را نقل مى ‏کرد مى‏ گریست.

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۱ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۴۴

خطبه ۵ شرح ابن ابی الحدید (بیعت،اختلاف رای درخلافت پس از پیامبر،ترساندن هشدار از آشوب،موضعگیری امام در برابر اسلام وبرخی از ویژگیهای او)

أَیُّهَا النَّاسُ شُقُّوا أَمْوَاجَ الْفِتَنِ بِسُفُنِ النَّجَاهِ- وَ عَرِّجُوا عَنْ طَرِیقِ الْمُنَافَرَهِ- وَ ضَعُوا تِیجَانَ الْمُفَاخَرَهِ- أَفْلَحَ مَنْ نَهَضَ بِجَنَاحٍ أَوِ اسْتَسْلَمَ فَأَرَاحَ- هَذَا مَاءٌ آجِنٌ وَ لُقْمَهٌ یَغَصُّ بِهَا آکِلُهَا- وَ مُجْتَنِی الثَّمَرَهِ لِغَیْرِ وَقْتِ إِینَاعِهَا- کَالزَّارِعِ بِغَیْرِ أَرْضِهِ. فَإِنْ أَقُلْ یَقُولُوا حَرَصَ عَلَى الْمُلْکِ- وَ إِنْ أَسْکُتْ یَقُولُوا جَزِعَ مِنَ الْمَوْتِ- هَیْهَاتَ بَعْدَ اللَّتَیَّا وَ الَّتِی- وَ اللَّهِ لَابْنُ أَبِی طَالِبٍ آنَسُ بِالْمَوْتِ- مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْیِ أُمِّهِ- بَلِ انْدَمَجْتُ عَلَى مَکْنُونِ عِلْمٍ لَوْ بُحْتُ بِهِ لَاضْطَرَبْتُمْ- اضْطِرَابَ الْأَرْشِیَهِ فِی الطَّوِیِّ الْبَعِیدَهِ

ترجمه
«اى مردم امواج متلاطم فتنه‏ ها را با کشتى نجات درهم شکنید و از راه تفرقه به راه راست روى آورید و تاجهاى فخر فروشى را کنار بگذارید.
کسى پیروز مى‏ شود که یاور داشته باشد، کسى که یاور ندارد گوشه‏ گیر مى‏ شود، بدون یاور دست به کارى زدن مانند آب گندیده است که قابل شرب نیست و یا همچون لقمه‏اى است که در گلوى خورنده ‏گیر کند. و به منزله میوه‏ اى است که در غیر وقت چیده شود و یا مانند زراعتى است که در زمین دیگران کاشته شود.
اگر راجع به خلافت حرفى بزنم مى‏گویند حریص پادشاهى است و اگر سکوت اختیار کنم مى‏گویند از مرگ ترسیده چه دور است این قضاوتها در باره من.
به خدا قسم انس و علاقه پسر ابو طالب به مرگ بیشتر از علاقه و انس کودک به پستان مادرش مى‏ باشد بلکه کناره‏گیرى من براى این است که در علمى فرو رفته‏ ام که پنهان است و اگر آن را اظهار کنم مضطرب و پریشان خواهید شد، همچون ریسمانى که در دل چاه گود قرار دارد لرزان مى‏ شوید».

شرح

سخن على علیه السلام پس از رحلت رسول خدا (ص) و هنگامى که عباس عموى پیامبر (ص) و ابو سفیان بن حرب با آن حضرت گفتگو و پیشنهاد بیعت کردند.

اختلاف رأى در خلافت پس از رحلت پیامبر (ص)

هنگامى که پیامبر (ص) رحلت فرمود و على علیه السلام به غسل و دفن آن حضرت مشغول بود با ابو بکر به خلافت بیعت شد. در این هنگام زبیر و ابو سفیان و گروهى از مهاجران با عباس و على (ع) براى تبادل نظر و گفتگو خلوت کردند.
آنان سخنانى گفتند که لازمه آن تهییج مردم و قیام بود. عباس، که خدایش از او خشنود باد، گفت: سخنان شما را شنیدیم و چنین نیست که به سبب اندک بودن یاران خود از شما یارى بخواهیم و چنین هم نیست که به سبب بدگمانى آراى شما را رها کنیم ما را مهلت دهید تا بیندیشیم، اگر براى ما راه بیرون شدن از گناه فراهم شد، حق میان ما و ایشان بانگ بر خواهد داشت، بانگى چون زمین سخت و دشوار، و در آن صورت دستهایى را براى رسیدن به مجد و بزرگى فرا خواهیم گشود که تا رسیدن به هدف آنها را جمع نخواهیم کرد، و اگر چنان باشد که به گناه در افتیم خوددارى خواهیم کرد و این خوددارى هم به سبب کمى شمار و کمى قدرت نخواهد بود. به خدا سوگند اگر نه این است که اسلام مانع از هر گونه غافلگیرى است، چنان سنگهاى بزرگ را بر هم فرو مى‏ ریختم که صداى برخورد و ریزش آن از جایگاههاى بلند به گوش رسد.

در این هنگام على (ع) که جامه بر خود پیچیده بود، آنرا گشود و چنین فرمود: صبر اصل بردبارى است و پرهیزگارى دین است و محمد (ص) حجت است و راه راه راست و مستقیم است، اى مردم امواج فتنه‏ ها را با کشتیهاى نجات بشکافید… تا آخر خطبه، سپس برخاست و به خانه خویش رفت و مردم پراکنده شدند.

براء بن عازب مى‏ گوید: همواره دوستدار بنى هاشم بودم و چون پیامبر (ص) رحلت فرمود، ترسیدم که قریش با همدستى یکدیگر خلافت را از آنان بربایند، و نوعى نگرانى اشخاص شتابزده در خود احساس مى‏ کردم و در اندرون و دل خویش اندوهى بزرگ از مرگ رسول خدا داشتم. در آن هنگام پیش بنى هاشم که درون حجره و کنار جسد مطهر بودند آمد و شد مى‏ کردم و چهره سران قریش را هم زیر نظر داشتم. در همین حال متوجه شدم که عمر و ابو بکر نیستند، و کسى گفت: آنان در سقیفه بنى ساعده‏ اند و کس دیگرى گفت: با ابو بکر بیعت شد، چیزى نگذشت که دیدم همراه عمر و ابو عبیده و گروهى از اصحاب سقیفه که ازارهاى صنعانى بر تن داشتند آمدند و آنان بر هیچکس نمى‏ گذشتند مگر اینکه او را مى‏ گفتند و دستش را مى‏ کشیدند و بر دست ابو بکر مى‏ نهادند که بیعت کند و نسبت به همگان چه مى‏ خواستند و چه نمى‏ خواستند چنین مى‏ کردند. عقل از سرم پرید و دوان دوان بیرون آمدم و خود را به بنى هاشم و بر در خانه رساندم. در بسته بود، محکم به آن کوفتم و گفتم: مردم با ابو بکر بن ابى قحافه بیعت کردند.

عباس خطاب به دیگران گفت: تا پایان روزگار خاک نثارتان باد. همانا من به شما فرمان دادم که چکار کنید و شما از دستور من سرپیچى کردید. من به فکر چاره افتادم و اندوه درون را فرو خوردم، و شبانه مقداد و سلمان و ابو ذر و عباده بن صامت و ابو الهیثم بن التیهان و حذیفه و عمار را دیدم، و آنان مى‏ خواستند خلافت را به شورایى مرکب از مهاجران برگردانند.

این خبر به ابو بکر و عمر رسید، آن دو به ابو عبیده بن جراح و مغیره بن شعبه پیام فرستادند و پرسیدند: رأى و چاره چیست مغیره گفت: راى درست این است که هر چه زودتر عباس را ببینید و براى او و فرزندانش در این کار بهره‏ اى قرار دهید، تا به این ترتیب آنان از هوادارى على بن ابى طالب دست بردارند.

ابو بکر و عمر و مغیره حرکت کردند و شبانه، در شب دوم رحلت پیامبر (ص) به خانه عباس رفتند. ابو بکر نخست حمد و ثناى خداوند را بر زبان آورد و سپس چنین گفت: همانا خداوند محمد (ص) را براى شما به پیامبرى مبعوث فرمود و او را ولى مومنان قرار داد و خداوند بر آنان منت نهاد و پیامبر میان ایشان بود تا آنگاه که خداوند براى محمد آنچه را در پیشگاه خود بود برگزید و کارهاى مردم را به مردم وا گذشت تا آنکه با اتفاق و بدون اختلافى کسى را براى خود بر گزینند. آنان مرا به عنوان حاکم بر خود و رعایت کننده امور خویش برگزیدند و من هم آنرا بر عهده گرفتم، و به یارى و عنایت خداوند در این مورد از هیچگونه سستى و سرگردانى نگران نیستم و بیمى هم ندارم و فقط از خداوند توفیق عمل مى‏ جویم بر او توکل مى‏ کنم و به سوى او باز مى‏ گردم، ولى به من خبر مى‏ رسد که برخى در این موضوع بر خلاف عموم مسلمانان سخن مى‏ گویند و شما را پناهگاه خود و دستاویز خویش قرار مى‏ دهند و شما حصار استوار و مایه اتکاى آنانید. اکنون مناسب است که شما در بیعتى در آیید که مردم در آمده‏ اند یا آنکه آنان را از انحراف برگردانید، و ما اینک به حضور تو آمده‏ ایم و مى‏ خواهیم براى تو در این کار بهره و نصیبى قرار دهیم و براى فرزندانت پس از تو نیز بهره‏ اى قرار دهیم، زیرا تو عموى پیامبرى و مردم قدر و منزلت تو و خاندانت را مى‏ شناسند و با وجود این در مورد خلافت از شما و تمام افراد بنى هاشم عدول کرده ‏اند و این موضوع مسلم است که پیامبر (ص) از ما و شماست.

در این هنگام عمر سخن ابو بکر را برید و به شیوه خود با خشونت و تهدید سخن گفت و کار را دشوار ساخت و گفت: به خدا سوگند همین گونه است، وانگهى ما براى نیازى پیش شما نیامده ‏ایم، ولى خوش نداشتیم که در مورد آنچه مسلمانان بر آن اتفاق کرده ‏اند از سوى شما اعتراض باشد و گرفتارى آن به شما و ایشان برگردد و اینک در مورد آنچه به خیر شما و عموم مخالفان است بیندیشید و سکوت کرد.

در این هنگام عباس پس از حمد و ثناى خداوند چنین گفت: همانگونه که تو گفتى، خداوند متعال محمد (ص) را به پیامبرى برانگیخت و او را ولى مومنان قرار داد، و خداوند با وجود او بر امتش منت گزارد و سرانجام براى او آنچه را در پیشگاه اوست برگزید و مردم را آزاد گذاشت تا براى خود کسى را برگزینند، به شرط آنکه به حق انتخاب کنند و گرفتار هوى و هوس نشوند. اینک اگر تو به مکانت خویش از رسول خدا طالب خلافتى، حق ما را گرفته‏ اى و اگر به رأى مومنان متکى هستى ما هم از ایشانیم و ما در مورد خلافت شما هیچ کارى انجام نداده ‏ایم، نه براى آن کار آبى آورده‏ ایم و نه بساطى گسترده‏ ایم، و اگر تصور مى‏ کنى خلافت براى تو به خواسته گروهى از مومنین واجب شده است، در صورتى که ما آنرا خوش نداشته باشیم دیگر براى تو وجوبى نخواهد بود، و از سوى دیگر این دو گفتار تو چه اندازه با یکدیگر فاصله دارد که از یک سو مى‏ گویى آنان به تو اظهار تمایل کرده‏ اند و از یک سو مى‏ گویى آنان در این باره طعن مى‏ زنند. اما آنچه مى‏ خواهى به ما بدهى اگر حق خود تو مى ‏باشد و مى‏ خواهى آنرا به ما عطا کنى براى خودت نگهدار و اگر حق مومنان است ترا نشاید که در آن باره حکم کنى، و اگر حق خود ماست ما به این راضى نخواهیم بود که بخشى از آن را بگیریم و بخشى را به تو واگذار کنیم و این سخن را به این جهت نمى‏ گویم که بخواهیم ترا از کارى که در آن در آمده‏اى بر کنار سازم، ولى دلیل و حجت را باید گفت و بیان کرد. اما این گفتارت که مى‏ گویى رسول خدا (ص) از ما و شماست، فراموش مکن که رسول خدا از همان درختى است که ما شاخه ‏هاى آنیم و حال آنکه شما همسایگان آن درختید. و اما سخن تو اى عمر که از شورش مردم بر ما مى ‏ترسى این کارى است که در این مورد از آغاز خودتان شروع کردید ما از خداوند یارى مى‏ جوییم و از او باید یارى خواست.

و چون مهاجران بر بیعت با ابو بکر اجتماعى کردند، ابو سفیان آمد و مى‏ گفت: به خدا سوگند خروش و هیاهویى مى ‏بینم که چیزى جز خون آنرا خاموش نمى‏ کند،اى فرزندان عبد مناف، به چه مناسبت ابو بکر عهده‏ دار فرمانروایى بر شما باشد آن دو مستضعف، آن دو درمانده کجایند و مقصودش على (ع) و عباس بود. [و گفت‏]: شأن خلافت نیست که در کوچکترین خاندان قریش باشد. سپس به على علیه السلام گفت: دست بگشاى تا با تو بیعت کنم و به خدا سوگند اگر بخواهى مدینه را براى جنگ با ابو فضیل- یعنى ابو بکر- انباشته از سواران و پیادگان مى ‏کنم. على علیه السلام از این کار به شدت روى برگرداند و تقاضاى ابو سفیان را رد کرد، و چون ابو سفیان از او ناامید شد برخاست و رفت و این دو بیت متلمس را خواند: «چیزى جز دو چیز خوار و زبون، که خر و میخ طویله‏ اش باشد، بر ستمى که بر آنان شود پایدار نمى‏ ماند، آن یک با قطعه ریسمانى در پستى فرو بسته است و این یک را بر سرش مى‏ کوبند و هیچکس برایش مرثیه‏ اى نمى‏ سراید.» روزى که ابو بکر عهده ‏دار خلافت شد به ابو قحافه گفتند: پسرت عهده‏ دار کار خلافت شد. او این آیه را تلاوت کرد: «بگو بار خدایا، اى پادشاه ملک هستى هر که را خواهى عزت ملک و سلطنت بخشى و آنرا از هر که بخواهى باز مى‏ گیرى.» سپس پرسید: چرا او را بر خود خلیفه ساختند گفتند: به سبب سن او. گفت: من از او به سال بزرگترم. ابو سفیان در کارى با ابو بکر منازعه کرد و ابو بکر با او درشت سخن گفت.

ابو قحافه به ابو بکر گفت: پسر جان آیا با ابو سفیان که شیخ و پیر مرد مکه است چنین سخن مى‏ گویى ابو بکر گفت: خداوند با اسلام خاندانهایى را بر کشیده و خاندانهایى را پست فرموده است، واى پدر جان از خاندانهایى که برکشیده خاندان تو است و از خاندانهایى که پست فرموده خاندان ابو سفیان است.

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۱ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۴۱

خطبه ۱ شرح ابن ابی الحدید(خلقت آسمان وزمین وخلقت حضرت آدم وفضیلت مکه)(با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

فمن خطبه له ( علیه‏السلام ) یذکر فیها ابتداء خلق السماء و الأرض و خلق آدم‏
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَا یَبْلُغُ مِدْحَتَهُ الْقَائِلُونَ
وَ لَا یُحْصِی نَعْمَاءَهُ الْعَادُّونَ
وَ لَا یُؤَدِّی حَقَّهُ الْمُجْتَهِدُونَ
الَّذِی لَا یُدْرِکُهُ بُعْدُ الْهِمَمِ
وَ لَا یَنَالُهُ غَوْصُ الْفِطَنِ
الَّذِی لَیْسَ لِصِفَتِهِ حَدٌّ مَحْدُودٌ
وَ لَا نَعْتٌ مَوْجُودٌ
وَ لَا وَقْتٌ مَعْدُودٌ وَ لَا أَجَلٌ مَمْدُودٌ
فَطَرَ الْخَلَائِقَ بِقُدْرَتِهِ
وَ نَشَرَ الرِّیَاحَ بِرَحْمَتِهِ
وَ وَتَّدَ بِالصُّخُورِ مَیَدَانَ أَرْضِهِ

أَوَّلُ الدِّینِ مَعْرِفَتُهُ
وَ کَمَالُ مَعْرِفَتِهِ التَّصْدِیقُ بِهِ
وَ کَمَالُ التَّصْدِیقِ بِهِ تَوْحِیدُهُ
وَ کَمَالُ تَوْحِیدِهِ الْإِخْلَاصُ لَهُ
وَ کَمَالُ الْإِخْلَاصِ لَهُ نَفْیُ الصِّفَاتِ عَنْهُ
لِشَهَادَهِ کُلِّ صِفَهٍ أَنَّهَا غَیْرُ الْمَوْصُوفِ
وَ شَهَادَهِ کُلِّ مَوْصُوفٍ أَنَّهُ غَیْرُ الصِّفَهِ
فَمَنْ وَصَفَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ
وَ مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنَّاهُ
وَ مَنْ ثَنَّاهُ فَقَدْ جَزَّأَهُ
وَ مَنْ جَزَّأَهُ فَقَدْ جَهِلَهُ

وَ مَنْ جَهِلَهُ فَقَدْ أَشَارَ إِلَیْهِ
وَ مَنْ أَشَارَ إِلَیْهِ فَقَدْ حَدَّهُ
وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ
وَ مَنْ قَالَ فِیمَ فَقَدْ ضَمَّنَهُ
وَ مَنْ قَالَ عَلَامَ فَقَدْ أَخْلَى مِنْهُ

کَائِنٌ لَا عَنْ حَدَثٍ
مَوْجُودٌ لَا عَنْ عَدَمٍ
مَعَ کُلِّ شَیْ‏ءٍ لَا بِمُقَارَنَهٍ وَ غَیْرُ کُلِّ شَیْ‏ءٍ لَا بِمُزَایَلَهٍ
فَاعِلٌ لَا بِمَعْنَى الْحَرَکَاتِ وَ الْآلَهِ
بَصِیرٌ إِذْ لَا مَنْظُورَ إِلَیْهِ مِنْ خَلْقِهِ
مُتَوَحِّدٌ إِذْ لَا سَکَنَ یَسْتَأْنِسُ بِهِ وَ لَا یَسْتَوْحِشُ لِفَقْدِهِ
أَنْشَأَ الْخَلْقَ إِنْشَاءً وَ ابْتَدَأَهُ ابْتِدَاءً
بِلَا رَوِیَّهٍ أَجَالَهَا وَ لَا تَجْرِبَهٍ اسْتَفَادَهَا
وَ لَا حَرَکَهٍ أَحْدَثَهَا
وَ لَا هَمَامَهِ نَفْسٍ اضْطَرَبَ فِیهَا
أَحَالَ الْأَشْیَاءَ لِأَوْقَاتِهَا
وَ لَاءَمَ بَیْنَ مُخْتَلِفَاتِهَا
وَ غَرَّزَ غَرَائِزَهَا وَ أَلْزَمَهَا أَشْبَاحَهَا
عَالِماً بِهَا قَبْلَ ابْتِدَائِهَا
مُحِیطاً بِحُدُودِهَا وَ انْتِهَائِهَا عَارِفاً بِقَرَائِنِهَا وَ أَحْنَائِهَا

ثُمَّ أَنْشَأَ سُبْحَانَهُ فَتْقَ الْأَجْوَاءِ وَ شَقَّ الْأَرْجَاءِ وَ سَکَائِکَ الْهَوَاءِ
فَأَجْرَى فِیهَا مَاءً مُتَلَاطِماً تَیَّارُهُ مُتَرَاکِماً زَخَّارُهُ حَمَلَهُ عَلَى مَتْنِ الرِّیحِ الْعَاصِفَهِ وَ الزَّعْزَعِ الْقَاصِفَهِ
فَأَمَرَهَا بِرَدِّهِ وَ سَلَّطَهَا عَلَى شَدِّهِ وَ قَرَنَهَا إِلَى حَدِّهِ
الْهَوَاءُ مِنْ تَحْتِهَا فَتِیقٌ وَ الْمَاءُ مِنْ فَوْقِهَا دَفِیقٌ
ثُمَّ أَنْشَأَ سُبْحَانَهُ رِیحاً اعْتَقَمَ مَهَبَّهَا
وَ أَدَامَ مُرَبَّهَا
وَ أَعْصَفَ مَجْرَاهَا وَ أَبْعَدَ مَنْشَأَهَا
فَأَمَرَهَا بِتَصْفِیقِ الْمَاءِ الزَّخَّارِ وَ إِثَارَهِ مَوْجِ الْبِحَارِ
فَمَخَضَتْهُ مَخْضَ السِّقَاءِ
وَ عَصَفَتْ بِهِ عَصْفَهَا بِالْفَضَاءِ
تَرُدُّ أَوَّلَهُ عَلَى آخِرِهِ وَ سَاجِیَهُ عَلَى مَائِرِهِ
حَتَّى عَبَّ عُبَابُهُ وَ رَمَى بِالزَّبَدِ رُکَامُهُ
فَرَفَعَهُ فِی هَوَاءٍ مُنْفَتِقٍ وَ جَوٍّ مُنْفَهِقٍ فَسَوَّى مِنْهُ سَبْعَ سَمَوَاتٍ
جَعَلَ سُفْلَاهُنَّ مَوْجاً مَکْفُوفاً
وَ عُلْیَاهُنَّ سَقْفاً مَحْفُوظاً وَ سَمْکاً مَرْفُوعاً
بِغَیْرِ عَمَدٍ یَدْعَمُهَا
وَ لَا دِسَارٍ یَنْتَظِمُهَا
ثُمَّ زَیَّنَهَا بِزِینَهِ الْکَوَاکِبِ وَ ضِیَاءِ الثَّوَاقِبِ
وَ أَجْرَى فِیهَا سِرَاجاً مُسْتَطِیراً وَ قَمَراً مُنِیراً فِی فَلَکٍ دَائِرٍ وَ سَقْفٍ سَائِرٍ وَ رَقِیمٍ مَائِرٍ

ثُمَّ فَتَقَ مَا بَیْنَ السَّمَوَاتِ الْعُلَا فَمَلَأَهُنَّ أَطْوَاراً مِنْ مَلَائِکَتِهِ
مِنْهُمْ سُجُودٌ لَا یَرْکَعُونَ
وَ رُکُوعٌ لَا یَنْتَصِبُونَ
وَ صَافُّونَ لَا یَتَزَایَلُونَ
وَ مُسَبِّحُونَ لَا یَسْأَمُونَ
لَا یَغْشَاهُمْ نَوْمُ الْعُیُونِ وَ لَا سَهْوُ الْعُقُولِ
وَ لَا فَتْرَهُ الْأَبْدَانِ وَ لَا غَفْلَهُ النِّسْیَانِ
وَ مِنْهُمْ أُمَنَاءُ عَلَى وَحْیِهِ وَ أَلْسِنَهٌ إِلَى رُسُلِهِ
وَ مُخْتَلِفُونَ بِقَضَائِهِ وَ أَمْرِهِ
وَ مِنْهُمُ الْحَفَظَهُ لِعِبَادِهِ
وَ السَّدَنَهُ لِأَبْوَابِ جِنَانِهِ
وَ مِنْهُمُ الثَّابِتَهُ فِی الْأَرَضِینَ السُّفْلَى أَقْدَامُهُمْ وَ الْمَارِقَهُ مِنَ السَّمَاءِ الْعُلْیَا أَعْنَاقُهُمْ
وَ الْخَارِجَهُ مِنَ الْأَقْطَارِ أَرْکَانُهُمْ
وَ الْمُنَاسِبَهُ لِقَوَائِمِ الْعَرْشِ أَکْتَافُهُمْ
نَاکِسَهٌ دُونَهُ أَبْصَارُهُمْ
مُتَلَفِّعُونَ تَحْتَهُ بِأَجْنِحَتِهِمْ
مَضْرُوبَهٌ بَیْنَهُمْ وَ بَیْنَ مَنْ دُونَهُمْ حُجُبُ الْعِزَّهِ وَ أَسْتَارُ الْقُدْرَهِ
لَا یَتَوَهَّمُونَ رَبَّهُمْ بِالتَّصْوِیرِ
وَ لَا یُجْرُونَ عَلَیْهِ صِفَاتِ الْمَصْنُوعِینَ
وَ لَا یَحُدُّونَهُ بِالْأَمَاکِنِ
وَ لَا یُشِیرُونَ إِلَیْهِ بِالنَّظَائِرِ

مِنْهَا فِی‏ صِفَهِ خَلْقِ آدَمَ ( علیه‏السلام )

ثُمَّ جَمَعَ سُبْحَانَهُ مِنْ حَزْنِ الْأَرْضِ وَ سَهْلِهَا وَ عَذْبِهَا وَ سَبَخِهَا تُرْبَهً سَنَّهَا بِالْمَاءِ حَتَّى خَلَصَتْ
وَ لَاطَهَا بِالْبِلَّهِ حَتَّى لَزَبَتْ
فَجَبَلَ مِنْهَا صُورَهً ذَاتَ أَحْنَاءٍ وَ وُصُولٍ وَ أَعْضَاءٍ وَ فُصُولٍ
أَجْمَدَهَا حَتَّى اسْتَمْسَکَتْ وَ أَصْلَدَهَا حَتَّى صَلْصَلَتْ
لِوَقْتٍ مَعْدُودٍ وَ أَجَلٍ مَعْلُومٍ
ثُمَّ نَفَخَ فِیهَا مِنْ رُوحِهِ فَتَمَثَّلَتْ
إِنْسَاناً ذَا أَذْهَانٍ یُجِیلُهَا
وَ فِکَرٍ یَتَصَرَّفُ بِهَا
وَ جَوَارِحَ یَخْتَدِمُهَا
وَ أَدَوَاتٍ یُقَلِّبُهَا
وَ مَعْرِفَهٍ یَفْرُقُ بِهَا بَیْنَ الْحَقِّ وَ الْبَاطِلِ
وَ الْأَذْوَاقِ وَ الْمَشَامِّ وَ الْأَلْوَانِ وَ الْأَجْنَاسِ مَعْجُوناً بِطِینَهِ الْأَلْوَانِ الْمُخْتَلِفَهِ

وَ الْأَشْبَاهِ الْمُؤْتَلِفَهِ وَ الْأَضْدَادِ الْمُتَعَادِیَهِ وَ الْأَخْلَاطِ الْمُتَبَایِنَهِ مِنَ الْحَرِّ وَ الْبَرْدِ وَ الْبِلَّهِ وَ الْجُمُودِ
وَ الْمَسَاءَهِ وَ السُّرُورِ وَ اسْتَأْدَى اللَّهُ سُبْحَانَهُ الْمَلَائِکَهَ وَدِیعَتَهُ لَدَیْهِمْ وَ عَهْدَ وَصِیَّتِهِ إِلَیْهِمْ فِی الْإِذْعَانِ بِالسُّجُودِ لَهُ وَ الْخُنُوعِ لِتَکْرِمَتِهِ
فَقَالَ لَهُمْ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِیسَ‏
وَ قَبِیلَهُ اعْتَرَتْهُمُ الْحَمِیَّهُ وَ غَلَبَتْ عَلَیْهِمُ الشِّقْوَهُ وَ تَعَزَّزُوا بِخِلْقَهِ النَّارِ وَ اسْتَوْهَنُوا خَلْقَ الصَّلْصَالِ
فَأَعْطَاهُ اللَّهُ النَّظِرَهَ اسْتِحْقَاقاً لِلسَّخْطَهِ وَ اسْتِتْمَاماً لِلْبَلِیَّهِ وَ إِنْجَازاً لِلْعِدَهِ
فَقَالَ فَإِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرِینَ إِلى‏ یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ‏

ثُمَّ أَسْکَنَ آدَمَ دَاراً أَرْغَدَ فِیهَا عِیشَتَهُ وَ آمَنَ فِیهَا مَحَلَّتَهُ وَ حَذَّرَهُ إِبْلِیسَ وَ عَدَاوَتَهُ
فَاغْتَرَّهُ عَدُوُّهُ نَفَاسَهً عَلَیْهِ بِدَارِ الْمُقَامِ وَ مُرَافَقَهِ الْأَبْرَارِ
فَبَاعَ الْیَقِینَ بِشَکِّهِ وَ الْعَزِیمَهَ بِوَهْنِهِ
وَ اسْتَبْدَلَ بِالْجَذَلِ وَجَلًا وَ بِالِاعْتِزَازِ نَدَماً
ثُمَّ بَسَطَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ لَهُ فِی تَوْبَتِهِ وَ لَقَّاهُ کَلِمَهَ رَحْمَتِهِ وَ وَعَدَهُ الْمَرَدَّ إِلَى جَنَّتِهِ
فَأَهْبَطَهُ إِلَى دَارِ الْبَلِیَّهِ وَ تَنَاسُلِ الذُّرِّیَّهِ

وَ اصْطَفَى سُبْحَانَهُ مِنْ وَلَدِهِ أَنْبِیَاءَ أَخَذَ عَلَى الْوَحْیِ مِیثَاقَهُمْ
وَ عَلَى تَبْلِیغِ الرِّسَالَهِ أَمَانَتَهُمْ لَمَّا بَدَّلَ أَکْثَرُ خَلْقِهِ عَهْدَ اللَّهِ إِلَیْهِمْ فَجَهِلُوا حَقَّهُ وَ اتَّخَذُوا الْأَنْدَادَ مَعَهُ
وَ اجْتَالَتْهُمُ الشَّیَاطِینُ عَنْ مَعْرِفَتِهِ وَ اقْتَطَعَتْهُمْ عَنْ عِبَادَتِهِ
فَبَعَثَ فِیهِمْ رُسُلَهُ وَ وَاتَرَ إِلَیْهِمْ أَنْبِیَاءَهُ
لِیَسْتَأْدُوهُمْ مِیثَاقَ فِطْرَتِهِ وَ یُذَکِّرُوهُمْ مَنْسِیَّ نِعْمَتِهِ
وَ یَحْتَجُّوا عَلَیْهِمْ بِالتَّبْلِیغِ
وَ یُثِیرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ
وَ یُرُوهُمْ آیَاتِ الْمَقْدِرَهِ
مِنْ سَقْفٍ فَوْقَهُمْ مَرْفُوعٍ وَ مِهَادٍ تَحْتَهُمْ مَوْضُوعٍ وَ مَعَایِشَ تُحْیِیهِمْ وَ آجَالٍ تُفْنِیهِمْ
وَ أَوْصَابٍ تُهْرِمُهُمْ وَ أَحْدَاثٍ تَتَابَعُ عَلَیْهِمْ
وَ لَمْ یُخْلِ اللَّهُ سُبْحَانَهُ خَلْقَهُ مِنْ نَبِیٍّ مُرْسَلٍ أَوْ کِتَابٍ مُنْزَلٍ أَوْ حُجَّهٍ لَازِمَهٍ

أَوْ مَحَجَّهٍ قَائِمَهٍ
رُسُلٌ لَا تُقَصِّرُ بِهِمْ قِلَّهُ عَدَدِهِمْ وَ لَا کَثْرَهُ الْمُکَذِّبِینَ لَهُمْ
مِنْ سَابِقٍ سُمِّیَ لَهُ مَنْ بَعْدَهُ أَوْ غَابِرٍ عَرَّفَهُ مَنْ قَبْلَهُ

عَلَى ذَلِکَ نَسَلَتِ الْقُرُونُ وَ مَضَتِ الدُّهُورُ
وَ سَلَفَتِ الْآبَاءُ وَ خَلَفَتِ الْأَبْنَاءُ
إِلَى أَنْ بَعَثَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ مُحَمَّداً ( صلى‏الله‏علیه )لِإِنْجَازِ عِدَتِهِ وَ إِتْمَامِ نُبُوَّتِهِ مَأْخُوذاً عَلَى النَّبِیِّینَ مِیثَاقُهُ مَشْهُورَهً سِمَاتُهُ
کَرِیماً مِیلَادُهُ وَ أَهْلُ الْأَرْضِ یَوْمَئِذٍ مِلَلٌ مُتَفَرِّقَهٌ وَ أَهْوَاءٌ مُنْتَشِرَهٌ وَ طَرَائِقُ مُتَشَتِّتَهٌ
بَیْنَ مُشَبِّهٍ لِلَّهِ بِخَلْقِهِ أَوْ مُلْحِدٍ فِی اسْمِهِ
أَوْ مُشِیرٍ إِلَى غَیْرِهِ
فَهَدَاهُمْ بِهِ مِنَ الضَّلَالَهِ وَ أَنْقَذَهُمْ بِمَکَانِهِ مِنَ الْجَهَالَهِ
ثُمَّ اخْتَارَ سُبْحَانَهُ لِمُحَمَّدٍ ( صلى‏الله‏علیه )لِقَاءَهُ وَ رَضِیَ لَهُ مَا عِنْدَهُ
وَ أَکْرَمَهُ عَنْ دَارِ الدُّنْیَا وَ رَغِبَ بِهِ عَنْ مَقَامِ الْبَلْوَى فَقَبَضَهُ إِلَیْهِ کَرِیماً
وَ خَلَّفَ فِیکُمْ مَا خَلَّفَتِ الْأَنْبِیَاءُ فِی أُمَمِهَا
إِذْ لَمْ یَتْرُکُوهُمْ هَمَلًا بِغَیْرِ طَرِیقٍ وَاضِحٍ‏

وَ لَا عَلَمٍ قَائِمٍ
کِتَابَ رَبِّکُمْ

مُبَیِّناً حَلَالَهُ وَ حَرَامَهُ وَ فَرَائِضَهُ وَ فَضَائِلَهُ وَ نَاسِخَهُ وَ مَنْسُوخَهُ وَ رُخَصَهُ وَ عَزَائِمَهُ وَ خَاصَّهُ وَ عَامَّهُ وَ عِبَرَهُ وَ أَمْثَالَهُ وَ مُرْسَلَهُ وَ مَحْدُودَهُ وَ مُحْکَمَهُ وَ مُتَشَابِهَهُ مُفَسِّراً جُمَلَهُ وَ مُبَیِّناً غَوَامِضَهُ
بَیْنَ مَأْخُوذٍ مِیثَاقُ عِلْمِهِ وَ مُوَسَّعٍ عَلَى الْعِبَادِ فِی جَهْلِهِ
وَ بَیْنَ مُثْبَتٍ فِی الْکِتَابِ فَرْضُهُ وَ مَعْلُومٍ فِی السُّنَّهِ نَسْخُهُ
وَ وَاجِبٍ فِی السُّنَّهِ أَخْذُهُ وَ مُرَخَّصٍ فِی الْکِتَابِ تَرْکُهُ
وَ بَیْنَ وَاجِبٍ لِوَقْتِهِ وَ زَائِلٍ فِی مُسْتَقْبَلِهِ
وَ مُبَایَنٌ بَیْنَ مَحَارِمِهِ مِنْ کَبِیرٍ أَوْعَدَ عَلَیْهِ نِیرَانَهُ أَوْ صَغِیرٍ أَرْصَدَ لَهُ غُفْرَانَهُ
وَ بَیْنَ مَقْبُولٍ فِی أَدْنَاهُ وَ مُوَسَّعٍ فِی أَقْصَاهُ

وَ فَرَضَ عَلَیْکُمْ حَجَّ بَیْتِهِ الْحَرَامِ الَّذِی جَعَلَهُ قِبْلَهً لِلْأَنَامِ
یَرِدُونَهُ وُرُودَ الْأَنْعَامِ وَ یَوْلَهُونَ إِلَیْهِ وَلَهَ الْحَمَامِ
وَ جَعَلَهُ سُبْحَانَهُ عَلَامَهً لِتَوَاضُعِهِمْ لِعَظَمَتِهِ وَ إِذْعَانِهِمْ لِعِزَّتِهِ
وَ اخْتَارَ مِنْ خَلْقِهِ سُمَّاعاً أَجَابُوا إِلَیْهِ دَعْوَتَهُ
وَ صَدَّقُوا کَلِمَتَهُ وَ وَقَفُوا مَوَاقِفَ أَنْبِیَائِهِ وَ تَشَبَّهُوا بِمَلَائِکَتِهِ الْمُطِیفِینَ بِعَرْشِهِ
یُحْرِزُونَ الْأَرْبَاحَ فِی مَتْجَرِ عِبَادَتِهِ وَ یَتَبَادَرُونَ عِنْدَهُ مَوْعِدَ مَغْفِرَتِهِ
جَعَلَهُ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى لِلْإِسْلَامِ عَلَماً وَ لِلْعَائِذِینَ حَرَماً
وَ فَرَضَ حَقَّهُ وَ أَوْجَبَ حَجَّهُ وَ کَتَبَ عَلَیْهِ وِفَادَتَهُ
فَقَالَ سُبْحَانَهُ وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَیْهِ سَبِیلًا وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِیٌّ عَنِ الْعالَمِینَ
خطبه (۱)
در این خطبه على علیه السلام ضمن ستایش خداوند درباره آغاز آفرینش آسمان و زمین و آدم سخن رانده است.
اختلاف اقوال و عقاید در چگونگى آفرینش آدمى
بدان که مردم درباره آغاز و چگونگى آفرینش آدمى اختلاف عقیده دارند.
آنان که پیرو ادیان الهى هستند، یعنى مسلمانان و یهودیان و مسیحیان، معتقدند که مبدأ و سر آغاز آفرینش بشر، همان پدر نخستین، یعنى آدم علیه السلام است و بیشتر قصص آفرینش آدم در قرآن عزیز مطابق است با آنچه که در این باره در تورات آمده است.
گروهى از مردم عقایدى دیگر در این مورد دارند.

فلاسفه چنین پنداشته و گمان برده ‏اند که براى نوع بشر و دیگر انواع، موجود نخستین وجود نداشته است.
هندیان، گروهى که با فلاسفه هم عقیده ‏اند همان سخن را که گفتیم مى‏ گویند و و گروهى از آنان که معتقد به عقیده فلاسفه نیستند ولى اعتقاد به حدوث اجسام دارند، باز هم وجود آدم نخستین را ثابت نمى ‏کنند و مى‏ گویند: خداوند متعال افلاک را آفرید و براى آنها حرکتى ذاتى قرار داد و چون افلاک به حرکت در آمد اجسامى آنرا آکنده کرد که خلأ ناممکن است. این اجسام اگر چه بر یک سرشت و طبیعت بودند ولى به سبب حرکت فلکى سرشت آنان دگرگون شد. هر چه به فلک متحرک نزدیک‏تر بود، گرمتر و لطیف‏تر بود و هر چه از آن دورتر بود، سردتر و سنگین‏تر.

سپس عناصر با یکدیگر آمیختند و از این آمیزش اجسام مرکب پدید آمد و سپس‏ از اجسام مرکب نوع بشر پدید آمد، همچنان که کرم در میوه‏ها و گوشت و پشه در آبگیرها و جاهاى بوى‏ناک پدید مى‏آید و سپس برخى انسانها از برخى دیگر به روش تکثیر و تولید مثل به وجود آمدند و این مسأله به صورت قانونى پایدار در آمد و آنگاه آفرینش نخستین به فراموشى سپرده شد. و گویند ممکن است برخى از افراد بشر در برخى از مناطق دور افتاده، نخست به وسیله ترکیب اجسام پدید آمده باشند و سپس این کار قطع شده و طریق تولد و زایمان جانشین آن شده است زیرا طبیعت هر گاه براى به وجود آوردن راهى بهتر بیابد، از راه دیگر بى‏نیاز مى‏ شود.

اما مجوسیان، آدم و نوح و سام و حام و یافث را نمى‏شناسند و به عقیده ایشان نخستین بشر که پدید آمده «کیومرث» است و لقب او «کوشاه» یعنى پادشاه کوهستان بوده و این بشر در کوه مى‏زیسته است. برخى از مجوسیان این انسان نخستین را «گل شاه» یعنى پادشاه خاک و گل نام داده‏اند که در آن هنگام بشرى که بر آنان پادشاهى کند وجود نداشت. و گفته‏اند معنى کلمه کیومرث یعنى موجود زنده و ناطق که سرانجام مى‏میرد (زنده گویا و فانى). گویند او را چندان زیبایى عنایت شده بود که چشم هیچ جاندارى بر او نمى‏افتاد مگر اینکه مبهوت و مدهوش مى‏شد و چنین مى‏پندارند که مبدأ آفرینش و حدوث او چنین بود که یزدان، یعنى به اعتقاد ایشان صانع نخست، در کار اهرمن، که به اعتقاد ایشان همان شیطان است، اندیشه کرد و چنان در دریاى اندیشه فرو رفت که بر پیشانى او عرق نشست. با دست بر پیشانى خود کشید و عرق آنرا برافشاند و کیومرث از آن قطره عرق پدید آمد. مجوسیان را درباره چگونگى پدید آمدن اهرمن سخنان آشفته و بسیارى است که آیا او از فکرت و اندیشه یزدان، یا از شیفته شدنش به خویشتن، یا از اندوه و وحشت او پدید آمده است. همچنین در مورد اعتقاد به قدیم یا حادث بودن اهرمن میان ایشان اختلاف نظر است و شایسته و جاى آن نیست که اختلاف عقاید آنان را اینجا بررسى کنیم.

مجوسیان همچنین در مورد مدتى که کیومرث در دنیا باقى بوده است اختلاف نظر دارند. بیشتر گفته‏اند سى سال بوده و گروهى اندک گفته‏اند چهل سال بوده است.

گروهى از مجوس گفته‏اند کیومرث سه هزار سال در بهشتى که در آسمان بوده اقامت داشته است و این سه هزار سال عبارت از هزاره‏هاى حمل [بره‏] و ثور [گاو نر] و جوزاء [دو پیکر] است. آنگاه به زمین فرو فرستاده شد و سه هزار سال دیگر در زمین در کمال ایمنى و آرامش زیست و عبارت است از هزاره‏هاى سرطان [خرچنگ تیر ماه‏] و اسد [شیر مرداد] و سنبله [خوشه گندم شهریور]. پس از آن سى یا چهل سال دیگر در زمین زیست که جنگ و ستیز میان او و اهرمن در گرفت و سرانجام درگذشت و نابود شد.

در چگونگى نابود شدن کیومرث هم، با آنکه در موضوع کشته شدنش همگى متفقند، اختلاف نظر است. بیشتر مجوسیان مى‏گویند: کیومرث پسرى از اهرمن را که نامش خزوره بود کشت. اهرمن از یزدان یارى و فریاد رسى خواست و یزدان با توجه به پیمانهایى که میان او و اهرمن وجود داشت، چاره‏یى جز قصاص کردن کیومرث نداشت و او را در قبال خون پسر اهرمن کشت. قومى هم مى‏گویند: میان اهرمن و کیومرث جنگ و ستیزى در گرفت و سرانجام در کشتى‏یى که با یکدیگر گرفتند، اهرمن بر او چیره شد و چون بر او دست یافت او را خورد و از میان برد.

درباره چگونگى این ستیز مى ‏گویند: در آغاز کیومرث بر اهرمن چیره بود، آنچنان که بر او سوار مى‏شد و بر اطراف جهان مى‏گشت. اهرمن از کیومرث پرسید کجا و چه چیزى براى او از همه جا و همه چیز خوف انگیزتر و بیمناک‏تر است گفت: دروازه دوزخ. و چون اهرمن او را بر دروازه دوزخ رساند چموشى کرد، آنچنان که کیومرث نتوانست تعادل خود را حفظ کند و فرو افتاد و اهرمن بر او چیره شد، و به او گفت: از کدام سوى بدنش شروع به خوردن کند کیومرث گفت: از پاى من شروع کن تا گاهى که زنده‏ام بتوانم به حسن و زیبایى جهان بنگرم. اهرمن بر خلاف گفته او شروع به خوردن او از ناحیه سرش کرد، و چون به بیضه‏هاى کیومرث و کیسه‏هاى منى او رسید دو قطره از نطفه کیومرث بر زمین افتاد و از آن نخست دو شاخه ریباس در کوهى به ناحیه اصطخر، که به کوه «دام داذ» معروف است، چکید و سپس بر آن دو شاخه ریباس، در آغاز ماه نهم، اندام‏هاى بشرى پدیدار شد و در آخر آن ماه به صورت دو انسان نر و ماده در آمد و نام آن دو «میشى» و «میشانه» یا «ملهى» و «ملهیانه» است که همان آدم و حواء در اعتقاد پیروان ادیان الهى است. مجوسیان‏ خوارزم آن دو موجود را «مرد» و «مردانه» نام نهاده‏اند. آنان چنین مى‏پندارند که این دو موجود، پنجاه سال بدون آنکه نیازى به خوراکى و آشامیدنى داشته باشند، از همه نعمتها برخوردار بودند و از هیچ چیز آزار نمى‏دیدند تا آنکه اهرمن به صورت پیرى فرتوت بر آن دو آشکار شد و آنان را به خوردن میوه‏هاى درختان وا داشت و نخست خود از آن میوه‏ها خورد و آن دو که به او مى‏نگریستند دیدند که او به صورت جوانى در آمد و در این هنگام بود که آن دو هم از آن میوه‏ها خوردند و در گرفتاریها و بدیها در افتادند و حرص در ایشان پدید آمد و با یکدیگر ازدواج کردند و فرزندى براى ایشان متولد شد که او را به سبب حرص و آزى که داشتند خوردند. آنگاه خداوند بر دل آنان محبت افکند و پس از آن شش بار دیگر فرزند براى آنان به دنیا آمد که هر بار دخترى و پسرى با یکدیگر همراه بودند و نامهاى ایشان در کتاب اوستا که کتاب زرتشت است ثبت و معروف است. هفتمین بار براى آن دو «سیامک» و «پرواک» متولد شدند که این دو با یکدیگر ازدواج کردند و براى آنان «اوشهنج» [هوشنگ‏] متولد شد و او نخستین پادشاه است و پیش از او کسى به پادشاهى شناخته نشده است و هموست که جانشین نیاى خود، کیومرث شده و براى خود تاج و افسر فراهم آورده و بر تخت شاهى نشسته و دو شهر بابل و شوش را ساخته است.
و این مطالبى است که مجوسیان درباره آغاز آفرینش مى‏ گویند.

ادیان عرب در دوره جاهلى

امتى که حضرت محمد (ص) میان ایشان برانگیخته شد امت عرب است که از لحاظ عقاید گوناگون بودند. برخى از آنان منکر وجود خالق‏اند و برخى دیگر وجود خالق را انکار نمى‏کنند.
آنان که منکر وجود خدایند و در اصطلاح به «معطله» معروفند چند گروهند.
برخى از ایشان منکر خدا و قیامت و بازگشت در جهان دیگرند و همان سخن را مى‏ گویند که قرآن عزیز از قول ایشان بیان داشته است، در آنجا که مى‏فرماید: «چیزى جز همین زندگى این جهانى ما نیست که مى‏میریم و زنده مى‏شویم و چیزى جز دهرما را نمى ‏میراند.» و بدینگونه طبیعت را پدید آورنده و جامع خود و دهر و روزگار را نابود کننده و میراننده خود مى‏دانند. گروهى دیگر منکر خداوند سبحان نیستند، ولى منکر قیامت و رستاخیزند. آنان همان گروهند که خداوند از قول ایشان چنین فرموده است: «گوید چه کسى استخوانها را که پوسیده و خاک شده است زنده مى‏کند» گروهى دیگر از ایشان به خالق و نوعى از بازگشت و رستاخیز معتقدند، ولى وجود پیامبران را منکر شده‏اند و بتها را پرستش مى‏کنند و مى‏پندارند که آنان در آخرت شفیع ایشان در پیشگاه خداوند خواهند بود. آنان براى بتها حج مى‏گزاردند و قربانیها را مى‏کشتند و براى تقرب به بتها قربانى مى‏بردند و احرام مى‏بستند یا از احرام بیرون مى‏آمدند و بیشتر عرب همین گروهند و آنان همانها هستند که خداوند از قول ایشان چنین بیان مى‏فرماید: «گفتند این رسول را چه مى‏شود که خوراک مى‏خورد و در بازارها راه مى‏رود» از جمله اشعارى که حاکى از این عقیده است شعر شاعرى است که کشته شدگان در بدر را مرثیه سروده و چنین گفته است: «در آن چاه، یعنى چاه بدر، چه جوانمردان و چه قومى گرامى مدفون شدند آیا محمد به ما خبر مى‏دهد که ما به زودى باز زنده مى‏شویم چگونه ممکن است خاک بازمانده در گور و مرغ جان زنده شود… آیا هنگامى که زنده‏ام مرا مى‏کشد و آنگاه که استخوانهایم پوسیده و خاک شد زنده ‏ام مى‏ سازد».
گروهى از اعراب هم معتقد به تناسخ بودند و مى‏گفتند ارواح به اجساد دیگرى منتقل مى‏شوند و از جمله ایشان کسانى هستند که اعتقاد به هامه دارند وپیامبر (ص) فرموده ‏اند: نه سرایت است و نه مرغى که از گور در آید و نه مارى.
ذو الاصبع هم چنین سروده است: «اى عمرو اگر دشنام دادن و نکوهش مرا رها نکنى، چنان ضربتى به تو مى‏ زنم تا مرغ جانت بانگ برآورد که مرا سیراب کنید و انتقام خونم را بگیرید.» و آورده ‏اند که چون لیلى اخیلیه کنار گور توبه بن حمیر ایستاد و بر آن گور سلام داد، ناگهان از آن گور جغدى ناله‏ کنان بیرون پرید و ناقه لیلى از آن جغد ترسید و او را بر زمین زد و لیلى مرد و بدینگونه این ابیات توبه بن حمیر که مى‏ گوید: «اگر من در گور و زیر سنگ لحد باشم و لیلى اخیلیه بر من سلام دهد، با شادى پاسخ مى‏گویم و مرغ جانم از گور ناله کنان به سوى او خواهد پرید»، مصداق پیدا کرد. توبه و لیلى به روزگار بنى ‏امیه بوده ‏اند.

اعراب در چگونگى پرستش بتها هم مختلف بودند برخى از آنان براى بتها نوعى مشارکت با خداوند متعال را اعتقاد داشتند و لفظ شریک را هم بر بتها اطلاق مى‏کردند و از جمله در تلبیه حج خود چنین مى‏ گفتند: «لبیک اللهم لبیک. لا شریک لک. الا شریکا هو لک. تملکه و ما ملک.» و برخى از ایشان بر بتها لفظ شریک اطلاق نمى‏ کردند، بلکه آنها را وسیله و سبب تقرب به خداوند سبحان مى‏دانستند و آنان همانهایى هستند که به نقل قرآن مجید چنین مى‏ گفتند: «ما آن بتان را نمى‏پرستیم مگر آنکه ما را به درگاه خداوند نزدیک سازند».

گروهى از اعراب هم مشبهه و براى خداوند قائل به جسمیت هستند که امیه بن- ابى الصلت از آن گروه است و هموست که چنین سروده است: «بر فراز عرش نشسته و پاهاى خود را بر تختى که براى او منصوب است نهاده است.» بیشتر اعراب بت پرست بوده‏اند. بت ود از قبیله کلب و ساکنان منطقه دومه الجندل بوده است. سواع بت قبیله هذیل است. بت نسر از قبیله حمیر و بت یغوث از قبیله همدان و بت لات از قبیله ثقیف طائف و بت عزى از قبیله کنانه و قریش و برخى از شاخه‏هاى قبیله بنى‏سلیم و بت منات از قبایل غسان و ارس و خزرج بوده است. بت هبل که در پشت کعبه قرار داشته، ویژه قریش بوده است و اساف و نائله هم بر کوه صفا و مروه بوده است. میان اعراب افرادى هم بوده‏اند که به آیین یهود مایل بوده‏اند که از جمله ایشان گروهى از خاندان تبع و پادشاهان یمن هستند. گروهى هم مسیحى بوده‏اند و از جمله ایشان بنى‏تغلب و عبادى‏ها هستند که قبیله عدى بن زید بوده‏اند. برخى از عراب هم صابئى بوده و اعتقاد به تأثیر ستارگان و افلاک داشته ‏اند.

اما آن گروه از اعراب که منکر خدا نبوده‏اند بسیار اندک‏اند و همانان هستند که به خداوند اعتقاد داشته و پارسا بوده‏اند و از انجام کارهاى زشت و ناپسند خوددارى مى‏کرده‏اند و آنان اشخاصى همچون عبد المطلب و پسرانش عبد الله و ابو طالب و زید بن عمرو بن نفیل و قس بن ساعده ایادى و عامر بن ظرب عدوانى و گروهى دیگرند.

فضل کعبه

در خبر صحیح آمده است که در آسمان خانه‏ یى است که فرشتگان برگرد آن طواف مى‏ کنند همانگونه که آدمیان گرد کعبه طواف مى‏کنند و نام آن خانه ضراح است و کعبه درست و به خط مستقیم زیر آن قرار دارد و منظور از بیت المعمورکه در قرآن آمده همان خانه است و خداوند به سبب شرف و منزلت آن خانه در پیشگاه خود به آن سوگند خورده است. و نیز در حدیث آمده است که چون آدم (ع) حج گزارد و مناسک خویش را انجام داد و گرد کعبه طواف کرد، فرشتگان او را ملاقات کردند و گفتند: اى آدم ما دو هزار سال پیش از تو بر این خانه طواف کرده‏ایم. مجاهد مى‏گوید: چون حاجیان مى‏آیند، فرشتگان از ایشان استقبال مى‏کنند، بر آنان که بر شتران سوارند فقط سلام مى‏دهند. بر آنان که بر خر سوارند، سلام مى‏دهند و دست آنان را در دست مى‏گیرند و مصافحه مى‏کنند و آنان را که پیاده‏اند در آغوش مى‏ کشند.

از سنت پسندیده پیشینیان است که به استقبال حاجیان بروند و میان چشمهاى ایشان را ببوسند و از آنان، پیش از آنکه به گناهان و خطاها آلوده شوند، تقاضاى دعا براى خود کنند.

و در حدیث است که خداوند به این بیت وعده داده است که همه ساله ششصد- هزار تن حج بگزارند و اگر شمارشان از آن اندازه کمتر باشد، خداوند آن را با فرشتگان تکمیل مى ‏کند و کعبه همچون عروسى که او را به خانه شوهر مى ‏برند محشور مى‏شود و همه کسانى که حج گزارده‏اند به پرده ‏هاى آن آویخته و بر گرد آن در حال سعى هستند تا کعبه وارد بهشت شود و ایشان هم همراه آن وارد بهشت مى‏ شوند.

و باز در حدیث است که برخى از گناهان را هیچ چیز جز وقوف در عرفات نمى‏پوشاند و از میان نمى‏برد و ضمن همین حدیث آمده است که بزرگ‏ترین مردم از لحاظ گناه کسى است که در عرفات وقوف کند و گمان برد که خدایش نمى‏ آمرزد.

عمر بن ذر همدانى چون از انجام مناسک خود فراغت یافت پشت بر کعبه داد و در حالى که با خانه وداع مى‏کرد چنین گفت: چه بارها که در راه تو گشودیم وبستیم، چه پشته ‏ها که بر آن برآمدیم و از آن فرود آمدیم، چه پستى و بلندیها که پیمودیم تا پیش تو رسیدیم. اکنون اى کاش مى‏دانستم از اینجا چگونه باز مى‏گردیم. آیا با گناهى بخشوده که در این صورت چه نعمتى بزرگ است یا با عملى پذیرفته نشده که در این صورت چه مصیبتى بزرگ است اى خدایى که براى تو بیرون آمدیم و قصد تو کردیم و در حریمت فرود آمدیم، بر ما رحمت فرماى اى کسى که آنانى را که به حریمت آمده‏اند عطا مى‏کنى، ما بر این شتران که موهایش ریخته و پوستهایش برهنه شده و کوهانهایش لاغر شده و کف پاهایش ساییده شده است به پیشگاهت آمده‏ایم و بزرگ‏ترین بلا و گرفتارى این است که با نومیدى برگردیم، پروردگارا همانا براى زایران حقى است، بار خدایا حق ما را آمرزش گناهانمان قرار بده که تو بخشنده‏یى گرامى و بزرگوارى. هیچ پرسنده و گدایى ترا به بخل وا نمى‏دارد و هر کس به مقصود خود برسد از تو چیزى کاسته نمى‏ شود.

ابن جریج مى‏گوید: هیچگاه گمان نمى‏کردم خداوند کسى را از شعر عمر بن- ابى ربیعه بهره‏مند فرماید. تا آنکه در یمن بودم و شنیدم کسى این دو بیت را از او خواند: «شما را به خدا سوگند بدون اینکه او را سرزنش کنید بگوییدش، از این اقامت طولانى در یمن چه اراده کرده‏اى بر فرض که چاره کار جهان را بسازى و بر آن پیروز شوى، در قبال اینکه حج را ترک و رها کنى چیزى بدست نیاورده‏اى.» همین دو بیت انگیزه من براى ترک یمن و آمدن به مکه شد و بیرون آمدم و حج گزاردم.

ابو حازم شنید زنى که به حج آمده بود دشنام مى‏داد. به او گفت: اى کنیز-خدا مگر تو حاجیه نیستى آیا از خدا نمى‏ترسى آن زن چهره زیباى خود را گشود و گفت: من از آن زنانم که عمر بن ابى ربیعه درباره ایشان چنین سروده است: «چادر خز را از چهره تابناک خود یکسو زد و تور نازک حریر را بر گونه ‏ها افکند، گویى از زنانى نیست که براى رضاى خدا حج مى‏ گزارند، بلکه از آنان است که عاشق غافل و بى‏ گناه را مى ‏کشند.» ابو حازم در پاسخ آن زن گفت: از خداوند مسألت مى‏ کنم که چنین چهره‏ یى را با آتش عذاب نکند.
چون این سخن به اطلاع سعید بن مسیب رسید گفت: خداى ابو حازم را رحمت فرماید. اگر از عابدان عراق بود، همانا به او مى‏گفت: اى دشمن خدا دور شو ولى این ظرافت عابدان حجاز است.

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۱ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۱۳۸