انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه به قلم علامه حسن زاده آملى قسمت سوم (آخر)

تاریخ اهرام مصر و دوام دانه گندم‏

در بناى اهرام مصر بخصوص دو هرم بزرگ، چندان آنها را مستحکم کرده‏اند و از پایدارى و استوارى کارشان آرمیده بودند که تاریخ آن را آسمانى گذاشته‏اند نه زمینى، که تاریخهاى زمینى به مرور ایام و کرور اعوام در معرض حوادث در آیند و زوال‏پذیرند و در دست فراموشى گرفتار آیند و براى تاریخ اهرام بسند نباشند لذا در تاریخ بناى هرمان گفته شد: قد بنى الهرمان و النّسر الطّائر فى السّرطان.

نسر طائر از ثوابت سفید رنگ و از اکبر قدر دوم در صورت عقاب است که از صور شمالى است، نسر میان دو منکب آن است، طول آن در تاریخ زیج بهادرى دلو شانزده دقیقه است و عرض آن بیست و نه درجه و پانزده دقیقه و از شظایاى عنکبوت اسطرلاب است. در تاریخ فوق نام برده نشد که در کدام درجه سرطان.

در زیج مذکور گوید:قدر حرکت کواکب ثابته با خودها مختلف است آنکه به غایت سریع است در مدّت شصت و یک سال و هشت ماه و هشت روز قمرى وسطى یک درجه قطع مى‏کند، و آنکه بطى‏ءتر است در عرض هشتاد و دو سال و سه ماه و هفده روز قمرى وسطى یک درجه قطع مى‏کند و حرکت سائر کواکب ما بین این دو زمانه است.

در ماده هرم منتهى الارب تاریخ هرمان را بى‏طائر آورده که: قد بنى الهرمان و النسر فى السرطان، بنابراین احتمال مى‏رود که مقصود نسر واقع باشد نه نسر طائر. و واقع از قدر اول در صورت شلیاق واقع است که از صور شمالى است و بر خرفقه حامله آن قرار دارد طول آن در زیج مذکور جدى چهارده درجه و بیست و پنج دقیقه است و عرض آن شصت و دو درجه. و نسر واقع نیز از شظایاى عنکبوت است و صوفى در صور به هر دو تصریح کرد در آن گفت:

النیّر المشهور الذى یرسم على الاصطرلاب و هو النّسر الطائر من القدر الثانى من أعظمه فیما بین المنکبین، و در این گفت: النیر المشهور من القدر الاوّل و هو الذى یرسم على الاصطرلاب و یسمى النسر الواقع.

کیف کان مبدأ زیج بهادرى که تاریخ آن طغیانى است روز سه‏شنبه غره وسطى محرم یک‏هزار و دو صد و پنجاه و یک ناقصه هجرى است، و امروز سه‏شنبه پانزدهم شوال المکرم یک‏هزار و چهارصد هجرى قمرى مطابق چهارم شهریور ماه یک‏هزار و سیصد و پنجاه و نه هجرى شمسى است که این متمسک به ذیل ولایت سرّ الانبیاء و العالمین أجمعین، امیر المؤمنین على علیه السّلام، حسن حسن‏زاده طبرى آملى به مناسبت هزاره نهج البلاغه این صحیفه مکرّمه در پیرامون انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه را در دست تألیف دارد، هرگاه بطور متوسط بین دو زمانه سریع و بطى‏ء نامبرده هر هفتاد سال را یک درجه بگیریم و از اول سرطان محسوب بداریم از تاریخ مذکور نسر طائر تاکنون اگر هیچ دوره را تمام نکرده باشد در حدود چهارده هزار و هشتصد و چهل سال، و نسر واقع در حدود سیزده هزار و پانصد و هشتاد سال است.

غرض از تصدیع اینکه در اهرام فوق الذکر دانه‏هاى گندم مومیایى شده یافتند و آنها را کاشتند و سبز شدند و در این طول عهد و مدت مدید فاسد نشدند و استعداد خود را از دست ندادند، از روحى که مظهر اتم و اکمل ولایت کلیه الهیه‏ است اعتدال مزاج بدنش را حفظ کند و سالیانى دراز در نشئه عنصرى بماند چه جاى طعن و قدح است.

حفظ کافور در کنف جو و حفظ بدن در کنف نفس‏

مؤلف مخزن الادویه گوید: چون کافور زود هوا مى‏گردد و نمى‏ماند خصوص در ایام گرما و بلاد حاره طریق حفظ آن آن است که در ظرف شیشه ضخیم سر تنگ با چند دانه جو و فحم و یا فلفل پر نموده سر آن را خوب مستحکم ببندند و به موم گرفته و نگاه دارند.

محمّد بن عبد اللّه اسکافى وقایه بودن جوهر کافور را در این شعر آورده:

نفسى فداؤک لا لقدرى بل أرى‏   انّ الشعیر وقایه الکافور
     

 

یعنى جان من به فداى تو باد نه براى قدر و منزلت من بلکه مى‏بینم جو نگهدار کافور است.

جایى که دانه جو و فلفل و انگشت ذغال بى‏جان، حافظ موجودى عنصرى جداى از ایشان و از غیر نوعشان باشند، وسوسه و دغدغه در بقاى بدن عنصرى که مرتبه نازله نفس است به توجّه و تصرف روح کلى عیبه اسرار الهى، از کوردلى است. وَ مَنْ لَمْ یَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ.

روایات در اینکه زمین هیچ‏گاه خالى از حجت نیست از طرق عامه و خاصه مستفیض و خارج از حوصله احصاء است. و کلام امیر علیه السّلام به کمیل که در نهج آمده است: اللهم بلى لا تخلو الارض من قائم للّه بحجه در جوامع روایى فریقین با سلسله سند روایى آن روایت شده است.

در این مقام مناسب است که محض تبصره و مزید بصیرت در غیبت حضرت بقیه اللّه و تمام النبوه، امام عصر، قائم آل محمّد علیهم السّلام به دو امر اشارتى رود:

امر اول در غیبت حضرت ادریس علیه السّلام‏

باب دوم کمال الدین در غیبت ادریس نبى علیه السّلام است. و حدیث آن مروى از امام باقر علوم النبیین علیه السّلام است. غیبت و ظهور آن جناب مثل همه کارهاى الهى حیرت‏آور است. ادریس نبى به عبرى هرمس است و او را هرمس الهرامسه گویند. روایت در غیبت و ظهور آن حضرت حامل اسرارى بسیار لطیف است، چنانکه تعبیرات صحف کریمه مشایخ اهل عرفان نیز درباره آن جناب بسیار شریف است، و کتب قصص انبیاء و تذکره حکماء و سیر و تواریخ هم در این باب حاوى مطالبى شگفت است.

در قرآن کریم آمده است.

وَ اذْکُرْ فِی الْکِتابِ إِدْرِیسَ إِنَّهُ کانَ صِدِّیقاً نَبِیًّا وَ رَفَعْناهُ مَکاناً عَلِیًّا[۱]

وَ إِسْماعِیلَ وَ إِدْرِیسَ وَ ذَا الْکِفْلِ کُلٌّ مِنَ الصَّابِرِینَ‏[۲].

و نیز در قرآن مجید فرموده است:

وَ زَکَرِیَّا وَ یَحْیى‏ وَ عِیسى‏ وَ إِلْیاسَ کُلٌّ مِنَ الصَّالِحِینَ* وَ إِسْماعِیلَ وَ الْیَسَعَ وَ یُونُسَ وَ لُوطاً وَ کلًّا فَضَّلْنا عَلَى الْعالَمِینَ‏[۳]، وَ إِنَّ إِلْیاسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ* إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ أَ لا تَتَّقُونَ* أَ تَدْعُونَ بَعْلًا وَ تَذَرُونَ أَحْسَنَ الْخالِقِینَ* اللَّهَ رَبَّکُمْ وَ رَبَّ آبائِکُمُ الْأَوَّلِینَ* فَکَذَّبُوهُ فَإِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ* إِلَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِینَ* وَ تَرَکْنا عَلَیْهِ فِی الْآخِرِینَ* سَلامٌ عَلى‏ إِلْ‏یاسِینَ* إِنَّا کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ* إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنِینَ‏[۴]

غرض از نقل آیات فوق درباره ادریس الیاس علیه السّلام این است که در روایات عدیده آمده است که الیاس همان ادریس است. و برخى از این روایات را عارف‏ عبد الغنى نابلسى در شرح فص الیاسى فصوص الحکم شیخ اکبر محیى الدین عربى نقل کرده است و شیخ در فصوص الحکم فص چهارم را ادریسى قرار داده است به این عنوان فص حکمه قدوسیه فى کلمه ادریسیه، و فص بیست و دوم آن را الیاسى قرار داده است به این عنوان: فص حکمه ایناسیه فى کلمه الیاسیه. عنوان اول مناسب حال او قبل از ظهور است، و ثانى مناسب حال او بعد از ظهور.

شیخ در چند جاى فص الیاسى تصریح و تنصیص نموده است که الیاس همان ادریس است. در اوّل آن گفته است:

الیاس و هو ادریس علیه السّلام، کان نبیا قبل نوح و رفعه اللّه مکانا علیا فهو فى قلب الافلاک ساکن ثم بعث الى قریه بعلبک و بعل اسم صنم و بک هو سلطان تلک القریه، و کان هذا الصنم المسمى بعلا مخصوصا بالملک، و کان الیاس الذى هو ادریس قد مثل له انفلاق الجبل المسمى لبنان من اللبانه و هى الحاجه عن فرس من نار و جمیع آلاته من نار، فلما رآه رکب علیه فسقطت عنه الشهوه فکان عقلا بلا شهوه فلم یبق له تعلق بما تتعلق به الاغراض النفسیه، الخ.

و در آخر آن گفته است:

فمن أراد العثور على هذه الحکمه الالیاسیّه الادریسیّه الذى أنشأه اللّه تعالى نشأتین و کان نبیا قبل نوح علیه السّلام ثم رفع فنزل رسولا بعد ذلک فجمع اللّه له بین المنزلتین فلینزل من حکم عقله الى شهوته لیکون حیوانا مطلقا حتى یکشف ما تکشفه کل دابه ما عدا الثقلین، فحینئذ یعلم أنه قد تحقق بحیوانیته، الخ.

و غرض عمده شیخ در این فص اثبات ظهور شخص واحد در دو صورت است چون ظهور ادریس علیه السّلام در صورت الیاس با بقاء اول به حال خود بدون لازم آمدن نسخ و فسخ، و شیخ در اول فصوص الحکم اظهار نمود که کتاب مذکور را در مکاشفه‏اى از دست رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سلم اخذ نمود و به امر آن حضرت کتاب‏ را بر مردم آشکار کرد به این عبارت:

أما بعد، فانى رأیت رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سلم فى مبشره أریتها فى العشر الآخر من المحرم لسنه سبع و عشرین و ستمائه بمحروسه دمشق و بیده صلّى اللّه علیه و آله و سلم کتاب فقال لى: هذا کتاب فصوص الحکم خذه و اخرج به الى الناس ینتفعون به، الخ.

حاصل مقصود این که در محروسه دمشق در دهه آخر محرم سنه ششصد و بیست و هفت در عالم مثال مقیّد و خیال متصل که عبارت از رؤیاى صالحه است شرف‏اندوز زیارت جمال عدیم المثال حضرت ختمى مرتبت صلّى اللّه علیه و آله و سلم شدم کتابى در دست مبارک گرفته بودند، فرمودند: این کتاب فصوص الحکم را بگیر و بر مردم آشکار کن تا از مضامین آن منتفع گردند.

عارف عبد الرزاق در شرح فصوص الحکم در بیان عنوان مذکور فص ادریسى گوید:

و قد بالغ ادریس علیه السّلام فى التجرید و التّروح حتى غلبت الروحانیه على نفسه و خلع بدنه و خالط الملائکه و اتصل بروحانیّات الافلاک و ترقى الى عالم القدس و أقام على ذلک سته عشر عاما لم ینم و لم یطعم شیئا، لانّ الشهوه قد سقطت عنه و تروّحت طبیعته و تبدّلت أحکامها بالاحکام الروحیه، و انقلبت بکثره الریاضه و صار عقلا مجردا و رفع مکانا علیا فى السّماء الرابعه.

مراد از نشأتین در کلام شیخ که گفت: الذى انشأه اللّه تعالى نشأتین، نشئه نبوّت و نشئه رسالت است چنانکه بعد از عبارت مذکور بیان کرده است که قبل از نوح علیه السّلام نبى بود، و بعد از آن نزول نمود و رسول بود بلکه قرآن مجید نص صریح فرموده است که: وَ اذْکُرْ فِی الْکِتابِ إِدْرِیسَ إِنَّهُ کانَ صِدِّیقاً نَبِیًّا و فرموده است: وَ إِنَّ إِلْیاسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ‏.

هر مشکلى را باید از راه مخصوص به خود آن حل کرد، هر نتیجه را صغرى و

انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه، متن، ص: ۱۳۳

کبراى خاصّى است و هر مقدّمات را ارتباطى خاص با مطلوبش است، همچنین فهم مسائل امامت و نیل به ادراک این‏گونه امّهات عقائد که از غوامض اسرار معارف حقه الهیه است باید از طریق خاص به آن و از اهل آن تحصیل کرد. و به توفیقات حق سبحانه در این رساله به برخى از رموز آن اشارتى رفت و لعل اللّه یحدث بعد ذلک أمرا.

جندى را در بیان مقام ادریسى الیاسى انسان کامل کلامى مناسب نقل است که ابن فنارى در فصل پنجم سابقه تمهید جملى مصباح الانس از وى نقل کرده است. وى پس از تقدیم چند اصل در امکان این که یک شى‏ء به دو اعتبار مظهر و ظاهر شود گوید:

فالانسان الکامل مظهر له من حیث الاسم الجامع، و لذا کان له نصیب من شأن مولاه، فاذا تحقق بمظهریه الاسم الجامع کان التروّح من بعض حقائقه اللازمه فیظهر فى صور کثیره من غیر تقیّد و انحصار فتصدق تلک الصور علیه و تتصادق لاتحاد عینه کما تتعدّد لاختلاف صوره، و لذا قیل فى ادریس انه هو الیاس المرسل الى بعلبک، لا بمعنى ان العین خلع تلک الصوره و لبس الصوره الالیاسیه و الّا لکان قولا بالتناسخ بل ان هویه ادریس مع کونها قائمه فى انیته و صورته فى السماء الرابعه ظهرت و تعینت فى إنیه الیاس الباقى الى الآن، فیکون من حیث العین و الحقیقه واحده و من حیث التعین الشخصى اثنین کنحو جبرئیل و میکائیل و عزرائیل یظهرون فى الإن الواحد من مائه الف مکان بصور شتّى کلّها قائمه بهم و کذلک ارواح الکمّل و انفسهم کالحق المتجلى بصور تجلیات لا تتناهى کما ذکره الجندى‏[۵].

نتیجه سخن که امر ادریس علیه السّلام و حضرت بقیه اللّه قائم آل محمّد علیهم السّلام، در عالم انسان کامل که به فضل الهى صاحب أعدل أمزجه است، و مؤید به روح القدس‏ و جامع حقائق و رقائق اسماى حسناى الهى مى‏باشد، به وفق موازین عقلى و علمى است و استبعاد و استیحاش در این‏گونه مسائل نصیب عوام است که از عالم انسانى بى‏خبرند، خواه به علوم طبیعى و مادى و رسمى دستى داشته باشند و خواه نداشته باشند.

امر دوم واقعه حضرت خالد علیه السّلام‏

مرحوم صدوق در این باب به اسناد خود روایت کرده است: عن معاویه بن عمار قال قال ابو عبد اللّه علیه السّلام: بقى الناس بعد عیسى علیه السّلام خمسین و مائتی سنه بلا حجه ظاهره.

و به اسناد دیگرش روایت کرده است: عن یعقوب بن شعیب عن أبى عبد اللّه علیه السّلام قال:

کان بین عیسى علیه السّلام و بین محمّد صلّى اللّه علیه و آله و سلم خمسمائه عامّ، منها مأتا و خمسون عاما لیس فیها نبى و لا عالم ظاهر قلت: فما کانوا؟ قال: کانوا متمسّکین بدین عیسى علیه السّلام. قلت: فما کانوا؟ قال: کانوا مؤمنین: ثم قال علیه السّلام: و لا یکون الارض الّا و فیها عالم.

قید ظاهر و ظاهره در این دو روایت براى این است که هیچ‏گاه زمین خالى از حجت نیست هرچند ظاهر نباشد، چنانکه در آخر حدیث دوم فرمود: و لا تکون الارض إلّا و فیها عالم، و حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام به کمیل فرمود: اللهم انک لا تخلى الارض من قائم بحجّه إما ظاهر أو خاف مغمور کیلا تبطل حججک و بیّناتک. در بعد حدیث کمیل به تفصیل عنوان مى‏شود. و در دعاى چهل و هفتم صحیفه سجادیه که دعاى عرفه است، امام سید الساجدین علیه السّلام فرمود: اللهم‏ انّک أیّدت دینک فى کل أوان بامام أقمته علما لعبادک منارا فى بلادک بعد أن وصلت حبله بحبلک و الذریعه الى رضوانک الخ.

نسخه‏اى از المصباح الصغیر که خلاصه مصباح المتهجد شیخ الطائفه الامامیه شیخ طوسى قدّس سرّه است به راقم تعلق دارد، در هامش آن مرقوم است که:

الانبیاء الذین کانوا زمن الفتره بین عیسى علیه السّلام و نبینا صلّى اللّه علیه و آله و سلم، جرجیس علیه السّلام من أهل فلسطین بعثه اللّه بعد المسیح علیه السّلام الى بلد الموصل، و خالد بن سنان العبسى من العرب بعد عیسى علیه السّلام و حنظله بن صفوان کان فى زمن الفتره بین عیسى و نبینا صلّى اللّه علیه و آله و سلم، انتهى.

و از کسانى که در زمان فترت بین مسیح علیه السّلام و پیغمبر ما صلّى اللّه علیه و آله و سلم نبى بود حضرت شمعون صفا وصى حضرت عیسى علیه السّلام است چنانکه در روایات مذکور است و مرحوم صدوق در باب اول کمال الدین اعنى در مقدّمه کتاب فرمود: و مثل عیسى علیه السّلام کان وصیه شمعون الصفا و کان نبیا، الخ‏[۶].

چند تن از انبیاى یادشده زمان فترت در دعاى معروف به دعاى استفتاح در عمل امّ داود از أعمال ماه رجب نام برده شده‏اند، مطابق مصباح المتهجد شیخ طوسى قدّس سرّه چنین منقول است:

اللهم صل على أبینا آدم بدیع فطرتک … اللهم صلّ على امّنا حواء المطهّره من الرجس … اللّهم صلّ على هابیل و شیث و ادریس و نوح و هود و صالح و ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و یوسف و الاسباط و لوط و شعیب و أیّوب و موسى و هارون و یوشع و میشا و الخضر و ذى القرنین و یونس و الیاس و الیسع و ذى الکفل و طالوت و داود و سلیمان و زکریا و شعیا و یحیى و تورخ و متّى و ارمیا و حیقوق و دانیال و عزیر و عیسى و شمعون و جرجیس و الحواریین و الاتباع و خالد و حنظله و لقمان؛ اللهم صلّ على محمّد سید المرسلین، الخ.

وجه تسمیت دعاى نامبرده به دعاى ام داود چنانکه در عمده الطالب آمده است این است که داود رضیع امام صادق علیه السّلام بوده است و گرفتار حبس منصور دوانیقى شده است و به برکت این دعا که امام به مادر داود تعلیم داده بود از آن گرفتارى نجات یافت‏[۷].

در میان این انبیاى زمان فترت، واقعه حضرت خالد علیه السّلام خیلى شگفت است و از این واقعه براى اهل سرّ درى از اسرار انسان کامل منعم به نعم حقائق اسماء الهیه باز مى‏شود.

در روضه کافى ثقه الاسلام کلینى، و در مجلد پنجم بحار مرحوم علّامه مجلسى که در نبوّت است، منقول از کا، ص، ک، ج، یعنى از کافى و قصص الانبیاء و کمال الدین و احتجاج‏[۸]، و همچنین در وافى فیض مقدس‏[۹] منقول از کافى بابى معنون به باب قصه خالد بن سنان العبسى علیه السّلام است که بتفصیل شرح حال آن جناب ذکر شده است.

شیخ اکبر محیى الدین عربى نیز فص بیست و ششم فصوص الحکم را فص خالدى قرار داده است معنون به این عنوان: فص حکمه صمدیه فى کلمه خالدیه، و بعد از آن فص محمّدى صلّى اللّه علیه و آله و سلم است که ختم کتاب است. و شراح آن چون عارفان ملّا عبد الرزاق و قیصرى و جامى و بالى و عبد الغنى نابلسى و غیرهم قصه آن جناب را نقل کرده‏اند که در بعضى از تعبیرات اندک اختلافى با جوامع یاد شده دارند و لطائفى گرانقدر و ارزشمند در شرح فص مذکور در اطوار وجودى انسان کامل ذکر کرده ‏اند. و ما فقط به نقل قسمتى از کلام شیخ اکتفا مى‏کنیم، وى پس از عنوان فوق گوید:

اما حکمه خالد بن سنان فانّه أظهر بدعواه النّبوه البرزخیّه فانّه ما ادّعى الاخبار بما هنالک الّا بعد الموت فأمر أن ینبش علیه و یسأل فیخبر أن الحکم فى البرزخ على صوره الحیاه الدنیا، فیعلم بذلک صدق الرسل کلهم فیما أخبروا به فى حیاتهم الدنیا، فکان غرض خالد ایمان العالم کله بما جاءت به الرسل لیکون خالد رحمه للجمیع، فانّه شرف بقرب نبوّته من نبوه محمّد صلّى اللّه علیه و آله و سلم. و علم خالد أن اللّه أرسله رحمه للعالمین، و لم یکن خالد برسول فأراد أن یحصل من هذه الرحمه فى الرساله المحمّدیه على حظّ وافر و لم یؤیّد بالتبلیغ، فأراد أن یحظى بذلک فى البرزخ لیکون أقوى فى العلم فى حق الخلق، فأضاعه قومه و لم یصف النبى صلّى اللّه علیه و آله و سلم قومه بأنّهم ضاعوا و انما و صفهم بأنهم أضاعوا نبیّهم حیث لم یبلغوه مراده.

علّامه شیخ بهائى قدّس سرّه در کشکول فرمود:

أسماء الانبیاء الذین ذکروا فى القرآن العزیز خمسه و عشرون نبیا: محمّد صلّى اللّه علیه و آله و سلم، آدم، ادریس، نوح، هود، صالح، ابراهیم، لوط، اسماعیل، اسحاق، یعقوب، یوسف، أیّوب، شعیب، موسى، هارون، یونس، داود، سلیمان، الیاس، الیسع، زکریا، یحیى، عیسى، و کذا ذو الکفل عند کثیر من المفسّرین‏[۱۰].

در دعاى امّ داود یاد شده همه این بیست و پنج نفر ذکر شده‏اند علاوه اینکه در آن بیش از بیست نفر دیگر نیز مذکور است و خداوند متعال در قرآن کریم فرمود: وَ رُسُلًا قَدْ قَصَصْناهُمْ عَلَیْکَ مِنْ قَبْلُ وَ رُسُلًا لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَیْکَ‏[۱۱] و نیز فرمود: وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلًا مِنْ قَبْلِکَ مِنْهُمْ مَنْ قَصَصْنا عَلَیْکَ وَ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ نَقْصُصْ‏ عَلَیْکَ‏[۱۲].

فصوص الحکم مذکور بیست و هفت فص به نام بیست و هفت نفر است که از آن بیست و پنج نفر مذکور در قرآن حضرت الیسع و ذى الکفل را نیاورده است، و در فصوص بیست و هفتگانه آن، بیست و سه تن باقى انبیاى مذکور در قرآن به علاوه شیث و عزیر و لقمان و خالد مى‏باشد و شیخ را در تسمیه فصوص به نام هریک آنان و در ترتیب فصوص غرضى عرفانى در مقامات رفیع انسان نوعى در اکوار و ادوار است نه ترجمان شخص خاصّى در هر فص، که امکان دارد انسانى مثلا عیسوى مشرب یا موسوى مشرب شود هرچند حائز رتبه نبوّت تشریعى نمى‏تواند باشد، چنانکه حضرت بقیه اللّه قائم آل محمّد- ارواحنا فداه- حائز درجه نبوّت نیست و لکن واجد اسماى کمالیه آن کلمات کامله الهى مى‏باشد.

حسن یوسف دم عیسى ید بیضا دارى‏   آنچه خوبان همه دارند تو تنها دارى‏
     

باب هفتم‏

انسان کامل عقل مستفاد است کمالات فعلیه براى نفوس مکتفیه قدسیه بالفعل است‏

(ز) و این چنین انسان عقل مستفاد است: انّ هاهنا لعلما جمّا لو أصبت له حمله[۱۳]، کُلَّ شَیْ‏ءٍ أَحْصَیْناهُ فِی إِمامٍ مُبِینٍ‏[۱۴] که همه حقائق اسمائیه را واجد است و جمیع مراتب کمالیه را حائز، زیرا هرچه که به امکان عام براى بارى تعالى و مفارقات نوریه ممکن است واجب است، به علت اینکه حالت منتظره در آنان نیست چه حالت منتظره در چیزى است که امکان استعدادى در وى باشد و امکان استعدادى از احوال ماده است و مفارقات نوریه تمام، و واجب الوجود فوق تمام است‏ وَ اللَّهُ مِنْ وَرائِهِمْ مُحِیطٌ، بنابراین از جنبه تجرّد روحانى انسان کامل و کمال اعتدال وجودى او که بالفعل نفس مکتفى و کامل است باید بالفعل مظهر تام جمیع اسماء و صفات الهى باشد. زیرا از آن جانب امساک نیست و اینجانب هم نفس در کمال اعتدال و استواء است لذا کمالات انسانیه که براى نفوس ناقصه امکان دارند براى انسان کامل بالفعل واجب‏اند.

این مرتبه شامخ عقل مستفاد به اصطلاح ارباب قلوب، قلب نامیده مى‏شود چنانکه علّامه قیصرى در اوّل شرح فص شعیبى فصوص الحکم مى‏فرماید:

القلب یطلق على النفس الناطقه اذا کانت مشاهده للمعانى الکلیه و الجزئیه متى شاءت و هذه المرتبه مسمّاه عند الحکماء بالعقل المستفاد.

این چنین فرد را آدم و انسان کامل و جام جهان‏نما و آیینه گیتى‏نما گویند و به أسامى بسیار دیگر نیز نامند و در موجودات داناتر و بزرگوارتر از او موجودى نیست که زبده و خلاصه موجودات است و تمام عمّال کارخانه وجود از اعلى تا به اسفل از ملائکه کرّوبى تا قوى منطبع در طبایع، از عقل نخستین تا هیولى اولى خادمان اویند و گرد او طواف مى‏کنند.

اتحاد و فناى نفس در عقل کل‏

و چون انسان کامل عقل مستفاد است در شأن او اذا شاءوا أن علموا، علّموا، یا اعلموا یا علموا صادق است نه فقط مرتبط با عقل بسیط است که عقل کل است، بلکه متصل، بلکه متحد با آن است، بلکه اتحاد هم از ضیق تعبیر است چه مطلب فوق آن است و از روى لا علاجى به فنا تعبیر کرده‏اند امّا فنایى که قره عین العارفین است.

نکته‏ها چون تیغ پولاد است تیز   گر نباشد اسپرت وا پس گریز
     

رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سلم: لى مع اللّه وقت لا یسعنى فیه ملک مقرّب و لا نبى مرسل فرمود، و نکره در سیاق نفى افاده عموم مى‏دهد که در آن حال، لا یسعنى خود او را که نبى مرسل است شامل است، فتبصر. و انما قال وقت و لم یقل مقام للفرق بین مرتبه الرساله و مرتبه الولایه لان دعوى الرساله لا یلائم دعوى المقام هناک و انما یلائم الدعوى الوقتیه[۱۵] مقام شهود دائم است بخلاف الوقت، فرق میان وقت و مقام نظیر فرق میان حال و ملکه است‏[۱۶].

کشّاف حقائق امام به حق ناطق صادق آل محمّد علیهم السّلام فرمود:

لنا مع اللّه حالات هو نحن و نحن هو و هو هو و نحن نحن. و هم آن جناب فرمود:

انّ روح المؤمن لاشدّ اتصالا بروح اللّه من اتصال شعاع الشّمس بها[۱۷]

امام مبین یس على علیه السّلام است که انسان کامل است‏

فى المجالس باسناده عن أبى الجارود عن ابى جعفر محمّد بن على الباقر علیه السّلام قال:

لما نزلت هذه الآیه: وَ کُلَّ شَیْ‏ءٍ أَحْصَیْناهُ فِی إِمامٍ مُبِینٍ‏ قام رجلان من مجلسها فقالا یا رسول اللّه هو التوریه؟ قال: لا، قالا: فالإنجیل؟ قال: لا، قالا: فالقرآن؟ قال: لا، قیل امیر المؤمنین على علیه السّلام؟ فقال رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سلم: هذا الامام الذى أحصى اللّه فیه علم کلّ شى‏ء[۱۸]

هر چیز را شأنیت معقول انسان شدن و انسان را شأنیت عاقل بودن هر چیز است‏ این سخن را سرّى است و آن اینکه شأن هر موجود چه مادى و چه عارى از ماده و احکام آن، بذاته این است که معلوم و معقول انسان گردد.

و انسان را نیز چنین شأنیت و قابلیت است که از قوه بدر آید و به افاضه مخرج نفوس از قوه بفعل که در واقع حقیقت آن سویى است به فعلیت مطلقه برسد تا به حدّى که مصداق أحصى اللّه فیه علم کل شى‏ء گردد، بلکه همه اشیاء گردد چه به براهین قطعیه مسلّمه عقل و عاقل و معقول که همان علم و عالم و معلوم و ادراک و مدرک و مدرک است‏[۱۹] به حسب وجود یک هویت و حقیقت‏اند. چون‏ این جامعیت انسان کامل که أحصى اللّه فیه علم کل شى‏ء در لوح فؤاد کاملى دیگر متمثل گردد مطابق عرف و عادت مردم و تقریب اذهانشان به واقع مثلا به صورت قطار شتر بدون آغاز و انجام درآید که بار همه فضائل و مناقب وى باشد چنانکه نبى صلّى اللّه علیه و آله و سلم فضائل وصىّ علیه السّلام را آن‏چنان دید اما دیدارى که در صقع نفس خاتم تمثل یافت همان‏طور که فرمود در لیله الاسراء: مثل لى النبیون، وَ اذْکُرْ فِی الْکِتابِ مَرْیَمَ‏ … فَأَرْسَلْنا إِلَیْها رُوحَنا فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِیًّا[۲۰].

همه موجودات عینى به‏ منزله اعضا و جوارح انسان کامل‏اند

و چون انسان با عقل بسیط بدان نحو که اشارتى رفت پیوست، تمام شئون عقل بسیط از کران تا کران، از ذره تا بیضا از سفلى تا علیا، همگى به‏منزله اعضا و جوارح وى گردند و در همه چون تصرف نفس در اعضا و جوارح خود تصرف کند و جملگى مسخّر او گردند.

آن سعادتمندى که عقل مستفاد گردید جمیع شئون مادون آن را استیفا کرده است چنانکه صاحب مقام ولایت و امامت باید قبل از وصول به آن مقام داراى تمام معقولات و مدرکات باشد یعنى عقل مستفاد گردد که مقام مشاهده معقولات است چنانکه ما مبصرات را مشاهده مى‏کنیم، و بعضى از ارباب معرفت آن مقام شامخ را فؤاد گویند: ما کَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى‏[۲۱] چه حقیقت انسانیه را در عالم کبیر و در عالم صغیر مظاهر و اسمایى است که در روح گفته آید.

و ان شئت قلت: طبیعت در استکمالات ذاتیه‏اش یعنى طریق سلوکش تا به غایت جمعیه رسیدن، هر حق و حقیقتى را که ممکن است بدانها متصور و متحقق گردد، باید استیفا کند. زیرا طبیعت تا هر حقى از حقوق جمادیه را استیفا نکرد، ورود و دخولش در ادنى درجه نباتیه متصور نیست. و همچنین از نباتیه به حیوانیه، و از حیوانیه به حیوانیه انسانیه، سپس الى ماشاءالله. و از این سخن، سرّ اینکه انسان کامل ختمى، غایت در نظام کلى اعلى و جامع همه حقائق عالمیه است ظاهر مى‏گردد لا یَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقالُ ذَرَّهٍ فِی السَّماواتِ وَ لا فِی الْأَرْضِ …[۲۲].

طفره مطلقا محال است‏

و علت استیفاى مذکور این است که طفره مطلقا چه در مادیات و چه در معنویات محال است. شى‏ء تا از حدود جسمیه و جمادیه و نباتیه نگذشت به نخستین درجات عقلیه نمى‏رسد. نقل از وجود مادى تا به وجود عقلى اوّلا نقل به عالم حس و پس از آن نقل به عالم خیال و پس از آن انتقال به عالم عقل است. محال است که نفس از عقل هیولانى به عقل بالفعل برسد بدون اینکه پیش از وصول عقل بالفعل از عقل بالملکه گذشته باشد، و یا از عقل بالملکه به عقل مستفاد برسد و در اثناى سلوک استکمالى‏اش مرحله عقل بالفعل را طى نکند، یا تند یا کند.

سبحان اللّه قوه منطبعه در سلاله طین به تجدد امثال و حرکت جوهرى باذن اللّه تعالى امام مبین گردد، و نقطه‏اى به نام نطفه بزرگترین کتاب الهى و لوح محفوظ جمیع حقایق اسما و صفات شود، و حبّه‏اى بدان خردى شجره طیّبه طوبایى این چنین که فروع او عوالم مادى و معنوى را فرارسد، نِساؤُکُمْ حَرْثٌ لَکُمْ‏[۲۳]، أَ فَرَأَیْتُمْ ما تَحْرُثُونَ أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ‏[۲۴].

باب هشتم‏

انسان کامل ثمره شجره وجود و کمال عالم کونى و غایت حرکت وجودیه و ایجادیه است‏(ح) و این چنین انسان ثمره شجره وجود و کمال عالم کونى و غایت حرکت وجودیه و ایجادیه است. نحن صنایع اللّه و الناس (و الخلق- خ ل) بعد صنایع لنا[۲۵]، چه غایت قصوى ایجاد عالم و تمام و کمال آن خلقت انسان است، و غایت وجود انسان به فعلیت رسیدن دو قوه عقل نظرى و عملى او، یعنى از قوه به فعل و از نقص بکمال برسند. عقل نظرى آنگاه به فعلیت مى‏رسد که از علم به مرتبت عقل مستفاد که اتصال به مفارقات و مشاهدت معقولات است نائل آید. و عقل عملى آنگاه به فعلیت مى‏رسد که از عمل، به درجه عدالت حد توسط اخلاق متضاد حاصل از تعلق بدن واصل گردد.

تفسیر سوره و العصر از خواجه طوسى‏

خواجه طوسى را بیانى موجز و مفید در تفسیر سوره مبارکه عصر است که نقل آن در این مقام نیک شایسته است و تمامى آن این است:

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ* وَ الْعَصْرِ* إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِی خُسْرٍ اى الاشتغال بالامور الطبیعیه و الاستغراق بالنفوس البهیمیّه، إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا اى الکاملین فى القوه النظریه، وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ‏ أى الکاملین فى القوه العملیه، وَ تَواصَوْا بِالْحَقِ‏ أى‏ الذین یکمّلون عقول الخلائق بالمعارف النظریه، وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ أى الذین یکمّلون اخلاق الخلائق و یهذّبونها.

عالم کارخانه عظیم انسان‏سازى است که اگر این چنین انسان تولید نکند عبث در خلقت لازم آید اما خلقت سائر مکوّنات به طفیل او است.

تو اصل وجود آمدى از نخست‏   دگر هرچه باشد همه فرع تست‏
     

کمال عالم کیانى و غرض آن انسان است‏

شیخ رئیس را در مبدأ و معاد کلامى به کمال در این مطلب سامى است که گفت:

کمال العالم الکونى أن یحدث منه انسان و سائر الحیوانات و النباتات یحدث امّا لأجله و اما لئلّا تضیع الماده کما أنّ البنّاء یستعمل الخشب فى غرضه فما فضل لا یضیعه بل یتّخذه قسیّا و خلالا و غیر ذلک، و غایه کمال الانسان ان یحصل لقوته النظریه العقل المستفاد و لقوته العملیه العداله و هاهنا یتختم الشرف فى عالم الموادّ.

حاصل اینکه مقصود از خلق منحصر در انسان کامل است و خلقت سایر اکوان از جمادات و نباتات و حیوانات از جهت احتیاج به ایشان در معیشت و انتفاع به آنها در خدمت است. و تا آنکه مواد ضایع و مهمل نگردد، صاف و زبده مواد خلقت انسان گردیده است چه حکمت الهیه و رحمت ربّانیه اقتضا مى‏کند که هیچ حقى از حقوق فوت نشود بلکه هر مخلوقى بقدر استعداد خود به سعادت خود برسد.

و همچنین جناب شیخ را در آخر الهیات شفا بیانى شافى در این غرض اسنى است که:

رءوس هذه الفضائل عفّه و حکمه و شجاعه و مجموعها العداله و هى خارجه عن‏ الفضیله النظریه، و من اجتمعت له معها الحکمه النظریه فقد سعد و من فاز مع ذلک بالخواص النبویه کاد أن یصیر ربّا انسانیا و کاد أن تحلّ عبادته بعد اللّه تعالى و هو سلطان العالم الارضى و خلیفه اللّه فیه.

غرض این که اشرف موجودات و اعظم مخلوقات به حسب نوع انسان است، و به حسب شخص فرد کامل آن است که کمال عالم کونى و غایت حرکت وجودیه و ایجادیه است.

راقم گوید: یا باید به پندار سوفسطایى بود که منکر حقیقت و واقعیت است، و بر خردمند پوشیده نیست که این سخن سخت سست است‏ وَ إِنَّ أَوْهَنَ الْبُیُوتِ لَبَیْتُ الْعَنْکَبُوتِ‏[۲۶] درباره او نیک درست، و ادله در رد پندارشان بسیار.

و یا باید گفت واقع و نفس الامر هست ولى آنچه که هست ماده و طبیعت است و موجودى فوق طبیعت نیست، بدیهى است که رأى این قایل هم به‏غایت فایل است و براهین تجرد نفس ناطقه و علم و معطى علم که مخرج نفوس از نقص بکمال است و اینکه وعاى علم، موجودى غیر مادى است و وحدت صنع و و و، هر یک پتکى بر فرق رأى خاکى مادى است.

و یا باید گفت موجود منحصر به طبیعت نیست و ما فوق طبیعت که از آن به اعتباراتى تعبیر به ماوراى طبیعت و ما قبل طبیعت نیز مى‏گردد موجود است، و وحدت صنع مثلا دالّ بر وحدت صانع است و عالم را مبدأ است ولى معاد نیست به این معنى که خلقت بدون غرض است و این کارخانه عظیم و بى‏نهایت و حیرت‏آور هستى که یکپارچه حیات و علم و اراده و قدرت و دیگر اوصاف جمالى و جلالى است عبث است، البته شواهد برهان بر ردّ این‏گونه اساطیر بسیار است.

و یا باید غایت و غرض و کمال عالم کونى را عناصر دانست و حال اینکه معادن افضل است، و اگر معدنى نبات افضل است و اگر نبات حیوان افضل است و اگر حیوان انسان افضل است، و در میان انسانها آنکه قوه نظرى و عملى او به کمال غایى رسیده افضل است پس اگر عالم کونى و نشئه عنصرى را چنین انسان در همه وقت نباشد باید آن را بى‏کمال گفت چون شجر بى‏ثمر لذا هیچ‏گاه نشئه عنصرى که عالم کونى است خالى از انسان کامل نیست.

حرکت وجودى و ایجادى‏

این بود یکى از مبانى قویم حکیم که انسان کامل غایت عالم کونى و نشئه عنصرى است. اما در منظر عارف، حرکت وجودیه و ایجادیه حرکت حبّى است مأخوذ از گنجینه کنت کنزا مخفیا فأحببت أن اعرف فخلقت الخلق لکى أعرف.

غایت حرکت وجودیه کمال حقیقى حاصل براى انسان است یعنى حرکت وجودیه حرکت استکمالى است که انسان به کمال حقیقى برسد چه خلقت عبث نیست و هر نوعى در راه تکامل است و به کمال ممکن خود مى‏رسد و انسان هم از این امکان مستثنى نیست پس وصول به غایت انسانى برایش ممکن است و باید به فعلیت خود برسد و آن به فعلیت رسیده، انسان کامل است.

غایت حرکت وجودى و ایجادى‏

و غایت حرکت ایجادیه ظهور حق در مظهر تام مطلق شامل جمیع جزئیات مظاهر است و آن انسان کامل است، و این اطلاق سعه وجودى است که حاوى همه شئون است، صائن الدین در تمهید بر این اصل سدید و حکم رشید گوید:

غایه الحرکه الایجادیه هو ظهور الحق فى المظهر التام المطلق الشامل لجزئیات المظاهر و المراد بالاطلاق الذى هو الغایه فى الوصول هاهنا لیس هو الاطلاق الرسمى الاعتبارى المقابل للتقیید بل الغایه هاهنا هو الاطلاق الذاتى الحقیقى الذى نسبه التقیید و عدمه الیه على السّویه اذ ذلک هو الشامل لهما شمول المطلق لجزئیاته المقیده[۲۷].

و نیز در غایت حرکت وجودیه در تمهید فرماید: الغایه للحرکه الوجودیه هى الکمال الحقیقى الحاصل للانسان مراد از مظهر تام در عبارت ابن ترکه صائن الدین انسان کامل است. پس به حکم حکیم و امضاى عارف، انسان کامل کمال عالم کونى و غایت حرکت وجودى و ایجادى است که در حقیقت مسلک این مسیر آن، و مبناى آن ممشاى این است. پس نتیجه این فصل الخطاب این شد که هیچ‏گاه عالم کونى که از آن تعبیر به نشئه عنصرى نیز مى‏شود از انسان کامل که غایت و کمال عالم است و حجه اللّه و خلیفه اللّه است خالى نیست. بر این برهان حکمى و عرفانى روایت از فریقین مستفیض و از حوصله احصاء خارج است:

اللهم بلى لا تخلو الارض من قائم اللّه بحجّه … أولئک خلفاء اللّه فى ارضه‏[۲۸]

و من طریق العامه أخرج ابن عساکر عن خالد بن صفوان انّه صلّى اللّه علیه و آله و سلم قال: لم تخل الارض من قائم اللّه بحجّه فى عباده‏[۲۹].

غرض از ایجاد انسان، و سرّ مطلق ایجاد

بر مبناى تحقیق اهل شهود که واحد شخصى بودن متن أعیان أعنى وجود است، و هرجا که سلطان وجود نزول اجلال فرمود عساکر اسماء و صفاتش در معیّت‏ او بلکه در زیر علم عزّت او سبحانه مى‏باشند همان‏طور که در مصباح الانس آمده است که: انّ کلّ شى‏ء فیه الوجود ففیه الوجود مع لوازمه فکلّ شى‏ء فیه کل شى‏ء ظهر أثره أم لا[۳۰] و همچنان که در مطلع خصوص الکلم فى معانى فصوص الحکم آمده است که: انّ لوازم الوجود موجوده فى کلّ ما له وجود الّا أنها ظاهره الوجود فى البعض و باطنه فى الآخر[۳۱].

مطرّز اوراق گوید: اگر نظر اصحاب کمون بر مبناى این رأى سدید و قول ثقیل باشد فنعم ما هو و دور نیست که قدماى حکماء بر این محمل سخن رانده باشند و لکن متاخران به ظاهر گفتارشان رفته و بر آن اعتراض نموده و طعنها وارد کرده باشند چنانکه نظائر آن بسیار است و ورود در تفصیل موجب تطویل و خروج از موضوع رساله مى‏شود.

اسماى حسنى که خارج از حدّ احصایند، تعینات شئون الهى و خصوصیات نسب علمیه و صور عینیّه او هستند که عین، ظاهر او سبحانه و شأن، باطن او تعالى شأنه است چه این که حق به حسب عین احدى، و به حسب اسماء کثیر است و کون در لسان صدق این فریق جمع بین آن دو است و انسان کامل که جامع آثار کل اسماء است کون جامع است که مرآه جامعه بین صفات قدم و حدثان یعنى برزخ بین وجوب و امکان است.

تجلّى حق متحقق به کمال ذاتى، متوقف بر ظهور است هرچند به حسب ذاتش منزّه از استکمال به مصالح و اغراض و غنى از عالمین است. و مظهر اتم آن، مربوب اسم شریف اللّه است که قبله و قدوه جمیع اسماء و غایت حرکت وجودى و ایجادى و کمال عالم کونى طبیعى و مقصد نهائى قوافل نشئه عنصرى،اعنى انسان کامل است که آخر مظاهر است و از اینجا غرض و سرّ یاد شده حاصل گردد، فافهم.

فیض الهى منقسم به اقدس و مقدّس است و مقدس مترتب بر اقدس است، که اقدس عبارت از تجلّى حبى ذاتى موجب وجود اشیاء و استعدادات آنها در حضرت علمیه است چنانکه خود فرمود: کنت کنزا مخفیا فأحببت أن أعرف و فیض مقدس عبارت از تجلّیات اسمائیه است که موجب ظهور آنچه را که استعدادات اعیان ثابته در خارج اقتضا دارد مى‏باشد.

و به بیان دیگر، به فیض اقدس اعیان ثابته و استعدادات اصلیه آنها در حضرت علمیه حاصل مى‏شود، و به فیض مقدس آنچه را که آن اعیان ثابته با لوازم و توابع‏شان در خارج اقتضاء مى‏کند حاصل مى‏گردد، لذا در وجه تسمیه فیض به اقدس گفته‏اند که اقدس است از این که فیض غیر مفیض باشد و یا اقدس از شوائب کثرت اسمائیه و نقائص حقائق امکانیه است بخلاف فیض مقدس، فافهم.

در اتحاد نفوس مکتفیه به نفس رحمانى و عقل بسیط

بدانکه در صحف کریمه اهل تحقیق محقق است که صادر نخستین نفس رحمانى است، و آن اصل اصول و هیولاى عوالم غیر متناهى و ماده تعیّنات است، و از آن تعبیر به تجلّى سارى و رقّ منشور و وجود منبسط و نور مرشوش نیز مى‏کنند، و الصادر الاوّل هو الوجود العالم المفاض على أعیان المکوّنات ما وجد منها و ما لم یوجد ممّا سبق العلم بوجوده، و هذا الوجود مشترک بین القلم الاعلى الذى هو اوّل موجود المسمّى أیضا بالعقل الاوّل و بین سائر الموجودات. قلم اعلى یا عقل اول، مخلوق اول است که یکى از تعیّنات صادر نخستین است، و مظهراسم شریف مدبّر است. بلکه به دیده تحقیق چنانست که در نفحات الهیه فرموده است:

حقیقه القلم الاعلى المسمى بالعقل الاوّل عباره عن المعنى الجامع لمعانى التعیّنات الامکانیّه التى قصد الحق افرازها من بین الممکنات الغیر المتناهیه و نقشها على ظاهر صفحه النور الوجودى بالحرکه العینیّه الارادیه و بموجب الحکم العلمى الذاتى‏[۳۲].

غرض اینکه اول ما خلق اللّه القلم و اول ما خلق اللّه العقل در خلق معنى تقدیر مأخوذ است و در مصباح فیومى است که اصل الخلق التقدیر یقال: خلقت الادیم للسّقاء اذا قدرت له.

و زمخشرى در اساس گوید: خلق الخرّاز الادیم و الخیّاط الثوب: قدره قبل القطع.

نفس رحمانى را حقیقت محمّدى نیز گویند. زیرا که نفس اعدل امزجه که نفس مکتفیه است به حسب صعود و ارتقاى درجات و اعتلاى مقامات عدیل صادر اوّل مى‏گردد هرچند از حیث بدأ تکون و حدوث همچون دیگر نفوس عنصریه جسمانى است. بلکه فراتر از عدیل مذکور، اتّحاد وجودى با وجود منبسط مى‏یابد و در این مقام جمیع کلمات وجودیه، شئون حقیقت او مى‏گردند. شیخ عارف محقق محیى الدین عربى را در باب یک‏صد و نود و هشتم فتوحات مکیه که در معرفت نفس- به فتح فا- و اسرار آن است، در این مطلب سامى کلامى نامى است و خلاصه آن اینکه:الموجودات هى کلمات اللّه التى لا تنفد کما فى قوله تعالى:

قُلْ لَوْ کانَ الْبَحْرُ مِداداً لِکَلِماتِ رَبِّی‏[۳۳] الآیه،و قال تعالى فى حق عیسى: وَ کَلِمَتُهُ أَلْقاها إِلى‏ مَرْیَمَ‏[۳۴]، و هو عیسى فلهذا قلنا ان الموجودات کلمات اللّه- الى أن قال:- و جعل النطق فى الانسان على أتمّ الوجوه، فجعل ثمانیه و عشرین مقطعا للنّفس یظهر فى کل مقطع حرفا معینا هو غیر الآخر، ما هو عینه مع کونه لیس غیر النفس. فالعین واحده من حیث أنّها نفس، و کثیره من حیث المقاطع.

این نفس که وجود منبسط است چون اصل جمیع تعینات و کلمات وجودیه است وى را به لحاظ اصل بودن که فاعل است «أب الاکوان» گویند- کون به معناى اهل تحقیق- چنان که به لحاظ هیولاى تعیّنات وجودیه بودنش که قابل است امّ عالم امکان دانند. و چون نفس مکتفیه در قوس صعود قابل اتّحاد وجودى با وى است، به اوصاف وى متصف شود، که هم از جنبه فاعلى أب الاکوان گردد و هم از جنبه قابلى امّ عالم امکان، و هکذا در دیگر اوصاف کمالیه.

و نیز بدان که مراد از سریان ولایت که در السنه اهل تحقیق دائر است، همین سریال وجود منبسط و نفس رحمانى و فیض مقدس است، چنان که فرموده‏اند:وجود و حیات جمیع موجودات به مقتضاى قوله تعالى: و مِنَ الْماءِ کُلَّ شَیْ‏ءٍ حَیٍ‏[۳۵] به سریان ماء ولایت یعنى نفس رحمانى است که به منزلت هیولى و به مثابت ماده سارى در جمیع موجودات است.

و همین نفس رحمانى را حقیقت انسانیه نیز گویند که عالم را صورت حقیقت انسانیه گفته‏اند چنانکه علّامه قیصرى در فصل هشتم مقدّمات شرح فصوص الحکم فرماید: العالم هو صوره الحقیقه الانسانیه، الخ.

در نیل به این مطلب أعلى، باید از مبحث اتحاد نفس با عقل بسیط که درحکمت متعالیه مبرهن است، مدد گرفت و اللّه یهدى من یشاء الى سواء السبیل.

از این بحث شریف در علم انسان کامل که‏ کُلَّ شَیْ‏ءٍ أَحْصَیْناهُ فِی إِمامٍ مُبِینٍ‏[۳۶] وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها[۳۷]، و در ضبط و احاطه او جمیع حضرات را در اصطلاح اهل تحقیق، و در مبین حقائق اسماء بودنش، و در تصرف او در ماده کائنات که جمیع موجودات عینى به منزله اعضاء و جوارح وى مى‏گردند و اینکه تاثیر در عالم سفلى تحقق نمى‏یابد مگر به تأیید از عالم علوى که انسان واجد عالم علوى تواند تأثیر در سفلى کند، باید آگاهى یافت و مقام انسان کامل را شناخت.

از سرّ نفس رحمانى دانسته مى‏شود که کلام، زائد بر ذات متکلم نیست، چه کلمات وجودیه همه تعینات نفس رحمانى‏اند و نفس مؤید مکتفى در مقام ارتقاى وجودى به نفس رحمانى را رتبه فوق خلافه کبرى است:

اذا شاء الحقّ تعالى بسابق عنایته أن یطّلع من اختاره من عبیده على حقائق الاشیاء على نحو تعیّنها فى علمه جذبه الیه بمعراج روحانى فیشاهد انسلاخ نفسه عن بدنه و ترقیه فى مراتب العقول و النفوس متحدا بکل عقل و نفس طبقه بعد طبقه اتحادا یفیده الانسلاخ عن جمله من أحکامه الجزئیه و أحکامه الامکانیه فى کل مقام حتى یتّحد بالنفس الکلیه، ثم بالعقل الاوّل ان کمل معراجه، فیظهر جمیع لوازم ماهیته من حیث امکاناتها النسبیه ما عدا حکما واحدا هو معقولیه کونه فى نفسه ممکنا فى العقل الاول فتثبت المناسبه بینه و بین ربّه، و یحصل القرب الذى هو أول درجات الوصول و یصح له الاخذ عن اللّه بدون واسطه کما فى شأن العقل الاوّل، و للانسان أن یجمع بین الاخذ عن اللّه تعالى بلا واسطه العقول و النفوس بموجب حکم امکانه الباقى و بین الاخذ عن اللّه تعالى بلا واسطه بحکم وجوبه فیحلّ مقام الانسانیّه الحقیقیه التى فوق الخلافه الکبرى، هذا ما أبانه الصّدر القونوى فى الهادیه.

و نیز به نقل چند جمله‏ اى از کلمات مکنونه صدر المتألهین تبرک مى‏جوییم، در کتاب مفاتیح گوید:انّ الانسان الکامل حقیقه واحده و له أطوار و مقامات و درجات کثیره فى القیود و له بحسب کلّ طور و مقام اسم خاصّ.

و نیز در مورد دیگر گوید:النفس الانسانیه من شأنها أن تبلغ الى درجه یکون جمیع الموجودات أجزاء ذاتها و تکون قوّتها ساریه فى الجمیع و یکون وجودها غایه الکون و الخلیفه.

و نیز در موضع دیگر گوید:و اعلم أنّ البارى تعالى وحدانىّ الذات فى أوّل الاولین، و خلیفه اللّه مرآتىّ الذات فى آخر الآخرین‏ کَما بَدَأَکُمْ تَعُودُونَ‏[۳۸] فاللّه سبحانه ربّ الارض و السماء و خلیفه اللّه مرآه یظهر فیها الاسماء و یرى بها صور جمیع الاشیاء.

و بالجمله، اهل تحقیق بر مبناى رصین وحدت شخصى وجود بر این عقیدت راسخ‏اند که مراتب تمامى موجودات در قوس نزول از تعینات نفس رحمانى و حقیقت ولایت است، و در قوس صعود حقیقت انسان کامل داراى جمیع مظاهر و جامع جمیع مراتب است. پس تمامى حقائق عقلانیّه و رقائق برزخیه آنها که گاهى به عقل و گاهى به شجره و گاهى به کتاب مسطور، به عبارات و اسامى مختلفه مذکور مى‏شود، تماما نفس حقیقت انسان کامل است و از اجزاء ذات او هستند، و در واقع حقیقت انسان کامل است که بر حسب هر درجه‏اى از درجات، تعین خاص و اسم مخصوص حاصل نموده و بدین جهت حقیقت انسان کامل را جائز است که آثار تمامى آن تعیّنات را به حقیقت خود اسناد دهد.

چنانکه در خطب منتسبه به حضرت امیر المؤمنین و سید الموحدین آمده است که:أنا آدم الاوّل، أنا نوح الاوّل، أنا آیه الجبّار، أنا حقیقه الاسرار، أنا صاحب الصّور، أنا ذلک النور الذى اقتبس موسى منه الهدى، أنا صاحب نوح و منجیه، أنا صاحب أیّوب المبتلى و شافیه، الى غیر ذلک من الاخبار و الآثار. (در این مطلب فصل هشتم مقدّمات علّامه قیصرى بر شرح فصوص الحکم مطلوب است) و آنکه امام علیه السّلام فرمود: أنا آدم الاوّل، الخ از این باب است که علّامه قیصرى در اول شرح فص اسحاقى فصوص الحکم بیان کرده است که:

العارف المطّلع على مقامه هو على بیّنه من ربّه یخبر عن الامر کما هو علیه کاخبار الرسل عن کونهم رسلا و أنبیاء لا أنهم ظاهرون بأنفسهم، مفتخرون بما یخبرون عنه‏[۳۹].

تبصره: در این مرصد أسنى باید این اصل رصین را در انسان کامل منظور داشت و تقریر آن‏چنان است که مرحوم متأله سبزوارى در تعلیقه‏اى بر اسفار بیان فرموده است:

و قد قرّر أن العقول الکلیه لا حاله منتظره لها فکیف یتحول الروح النبوى الختمى صلّى اللّه علیه و آله و سلم من مقام الى مقام؟ فالجواب انّ مصحّح التّحوّلات هو الماده البدنیه، ففرق بین العقل الفعال الذى لم یصادف الوجود الطبیعى و بین الفعال المصادف له، فالاوّل له مقام معلوم، و الثانى یتخطّى الى ما شاء اللّه کما قال صلّى اللّه علیه و آله و سلم: لى مع اللّه، الحدیث فما دام البدن باقیا کان التحول جائزا، انتهى.

راقم گوید:باب أنّ الائمه علیهم السّلام یزدادون فى لیله الجمعه، و باب بعد آن لو لا أنّ الائمه علیهم السّلام یزدادون لنفد ما عندهم از کتاب حجّت اصول کافى و نظائر آن باید از تدقیق در این أصل و نحو آن معلوم گردد.

باب نهم‏

انسان کامل مؤید به روح القدس و روح است‏

(ط) و این چنین انسان مؤید به روح القدس و روح است‏ وَ أَیَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ‏[۱]، نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِنْ رَبِّکَ بِالْحَقِ‏[۲]، أرى نور الوحى و الرساله و أشم ریح النبوه[۳]. روح را چون عقل و نفس به اشتراک لفظ اطلاقات گوناگون است:

از روح بخارى که جسم لطیف سیال متکون از بخارات و صفوت و لطافت اخلاط اربعه است و به ارواح سه‏گانه حیوانى و طبیعى و نفسانى منقسم مى‏گردد آغاز، و تا به روح القدس و روح من امره تعالى انجام مى‏یابد. از روایات ائمه ما علیهم السّلام مستفاد است که روح علیه السّلام اعظم ارواح و محیط به آنها است.

ارواح مظاهر اسم شریف «الربّ» اند، زیرا که همه مظاهر حق تعالى به این ارواح مربوب حق تعالى‏اند. نفس قدسى انسان کامل از شدت اعتدال مزاج، بحسب صعود به روح القدس ارتقاء و با وى ارتباط مى‏یابد بلکه به اشارتى که گذشت فوق وضع و محاذاه و ارتباط و اتصال و اتحاد است، و از ضیق لفظ به فناء تعبیر کرده‏اند. این چنین کس از کثرت حدت ذهن و شدت ذکاء و صفاى روح به حکم‏ عَلَّمَهُ شَدِیدُ الْقُوى‏[۴]، بلا واسطه معلّم بشرى از کمال مطلق مى‏گیرد.

مؤید به روح القدس و روح چنانکه از تعلّم بشرى غنى است همچنین از فکربشرى فراتر است که قوت حدس او کما و کیفا چندان قوت دارد که از تفکر و تروّى بى‏نیاز است. و حدس انتقال دفعى بى‏تروّى است، بلکه سخن فراتر از این است که: صد چون سروشش حلقه به گوشش.

فکر و حدس‏

فکر در مقابل حدس از ضعف نفس و وهن عقل نظرى است، چه فکر حرکت دورى از مراد اجمالى به مبادى و سپس از همین مبادى با لحاظ ترتیب و اوضاع خاص به همان مراد رسیدن است، که آن هم اول است و هم آخر، جز اینکه در اول مجمل و مبهم بود و در آخر مفصل و مبین. ولى مؤید به روح القدس از این تعب و حرکت فکرى مستغنى است. و خلاصه همان است که میر سید شریف در رساله کبرى منطق گفته است که: امتیاز آدمى از سایر حیوانات به آن است که وى مجهولات را از معلومات به نظر و فکر حاصل مى‏تواند کرد به خلاف سایر حیوانات پس بر همه کس لازم است که طریق فکر و نظر و صحت و فساد آن را بشناسد که تا چون خواهد مجهولات تصورى یا تصدیقى را از معلومات تصورى یا تصدیقى بر وجه صواب حاصل کند تواند کرد، مگر آن کسانى که مؤید باشند من عند اللّه بنفوس قدسیه که ایشان را در دانستن چیزها احتیاج به نظر و فکر نباشد.

نسبت بین فکر و حدس در طریق نظر و استدلال مانند نسبت بین سلوک و جذبه در غیر طریق مذکور است که آن طریق عارفان و مکاشفان است.

اثبات روح القدس‏

بلکه این چنین کس چون حق عین جوارح و قواى روحانیه و جسمانیه او مى‏گردد تصرّف فعلى او هم مثل حدس فکرى و جذبه روحى مى‏گردد که زمان‏ قول و فعل او یکى مى‏شود، و انتقال و حرکت و امتداد زمانى در آن راه ندارد، و محل مشیه اللّه مى‏گردد و مظهر مقام شریف‏ إِنَّما قَوْلُنا لِشَیْ‏ءٍ إِذا أَرَدْناهُ أَنْ نَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ‏[۵] مى‏گردد که زمان قول و فعل اتحاد دارد بلکه اطلاق زمان هم راست نیاید، قالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ‏[۶].

اینکه فعل او در ظرف زمان چون حدس و جذبه حکیم و عارف در صقع نفس گردیده است تا در حدس و جذبه و اراده و مشیت چنین کسى چه پندارى و چه اندیشى.

شیخ رئیس در فصل دوازدهم نمط سوم اشارات در اثبات وجود قوه قدسیه از غبى گرفت تا به غنى رسید. و غنى یعنى غنى از تعلم و تفکّر تنبیه: و لعلّک تشتهى زیاده دلاله على القوه القدسیه و امکان وجودها، الخ و همچنین در شفا و دانش نامه علائیه و در چند کتب و رسائل دیگرش و همچنین از قدیم الدهر حکماى الهى در اثبات قوّه قدسیّه و امکان وجود آن در صحف قیّمه حکمت متعالیه بحث کرده‏اند: زینون کبیر تلمیذ ارسطو در رساله نبوّت که فارابى آن را تقریر و تحریر کرد و با دیگر رسائل وى در حیدرآباد دکن هند به طبع رسید در اثبات نفس قدسى انبیا سخن گفت. و خود فارابى در رساله فصوص‏[۷] و فخر رازى در مباحث مشرقیه‏[۸] و شیخ اکبر محیى الدین در فصوص و فتوحات و میر در قبسات و سهروردى در حکمت اشراق و صدر المتألهین در مفاتیح الغیب و شرح اصول کافى و در اسفار فصل نوزدهم مسلک خامس در اتحاد عقل و عاقل‏ و معقول‏[۹] و دیگر اساطین فن بحث کرده‏اند.

در نبى صلّى اللّه علیه و آله و سلم و وصىّ علیه السّلام پنج روح است‏

ائمه ما علیهم السّلام که قدوه و اسوه حکماى الهى‏اند در روح القدس و خصائص نایل به آن نیز بیانات و اشاراتى دارند در کتاب حجت کافى ثقه الاسلام کلینى‏[۱۰] به اسنادش چنین روایت کرده است:

عن جابر عن أبى جعفر علیه السّلام قال: سألته عن علم العالم فقال لى: یا جابر، انّ فى الانبیاء و الاوصیاء خمسه أرواح: روح القدس و روح الایمان و روح الحیاه و روح القوه و روح الشهوه فبروح القدس یا جابر عرفوا ما تحت العرش الى ما تحت الثرى. ثم قال: یا جابر، ان هذه الاربعه أرواح یصیبها الحدثان، الّا روح القدس فانّها لا تلهو و لا تلعب.

و همچنین روایت کرده است به اسنادش: عن المفضّل بن عمر عن أبى عبد اللّه علیه السّلام قال: سألته عن علم الامام بما فى أقطار الارض و هو فى بیته مرخى علیه ستره. فقال: یا مفضّل انّ اللّه تبارک و تعالى جعل فى النبى صلّى اللّه علیه و آله و سلم خمسه أرواح: روح الحیاه، فبه دبّ و درج و روح القوّه، فبه نهض و جاهد، و روح الشهوه، فبه أکل و شرب و أتى النساء من الحلال، و روح الایمان، فبه آمن و عدل، و روح القدس، فبه حمل النبوه، فاذا قبض النبى صلّى اللّه علیه و آله و سلم انتقل روح القدس فصار الى الامام، و روح القدس لا ینام و لا یغفل و لا یلهو و لا یزهو، و الاربعه الارواح تنام و تغفل و تزهو و تلهو، و روح القدس کان یرى به.

مقصود از این ارواح، ارواح متعدد متمایز از یکدیگر نیست، زیرا فَما جَعَلَ اللَّهُ‏ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ‏ هیچ‏کس را دو تشخص نیست، بلکه این ارواح شعب و فروع و شئون یک حقیقت‏اند، حقیقتى ممتد که یک جانب آن به نشئه عنصرى است و جانب دیگر آن تا به بطنان عرش است انّ لکلّ بدن نفسا واحده، الخ‏[۱۱].

و سخن عمده این است که بروح القدس عرفوا ما تحت العرش الى ما تحت الثرى، و روح القدس لا یلهو و لا یلعب و لا ینام و لا یغفل و لا یزهو. این اوصاف روح القدس را که معرف مقام انسان کامل و علامات اویند اهمیت بسزا است.

مراتب انسانها از غبى تا غنى‏

شیخ رئیس در فصل مذکور در اثبات قوه قدسیه و امکان وجود آن گوید:

[نقل به ترجمه‏] (تنبیه: شاید زیادتى دلالت بر قوه قدسیه و امکان وجود آن خواسته باشى، پس بشنو: آیا نمى‏دانى که حدس وجود دارد و انسان را در آن و در فکر مراتب است: بعضى غبىّ‏اند که به هیچ رادّه‏اى به فکر بازگشت نمى‏کند، و بعضى را تا اندازه‏اى زیرکى هست و به فکر تمتع مى‏یابد، و بعضى تیزذهن‏تر و زیرک‏تر از آن است و او را به حدس برخورد و دریافتى در معقولات است و این تیزى ذهن در همه یکسان نیست بلکه بسا اندک است و بسا بسیار و چنانکه در جانب نقصان منتهى به عدم الحدس مى‏شود پس یقین دان که در جانب زیادت ممکن است حدس منتهى به غنى شود که در اکثر احوالش از تعلم و فکر غنى باشد).

این فصل در نسخ مطبوعه مصدّر به اشاره است ولى مطابق چند نسخه مخطوط مصحّح به تنبیه عنوان شده است که شیخ هر حکمى را در اثبات آن احتیاج به برهان است آن فصل را به اشاره مصدّر نمود، و هر فصلى که در اثبات حکم آن‏ تجرید موضوع و محمول آن از لواحق یا نظر به براهین گذشته کفایت مى‏کند از آن تعبیر به تنبیه کرد.

حسن صنیعت شیخ این است که از غبى شروع کرد و به غنى منتهى شد که انسانى گول است و او را از فکر فائدتى نباشد، و دیگرى به قدرى ثقافت و حدّت ذهن دارد که مؤید به روح قدسى باشد و غنى از تعلم و تفکر، و بین این دو مراتب است.

شخصى در حرکت فکرى بسیار غبى است که یک مطلب را باید برایش چند بار مکرر کرد و مثالهاى گوناگون آورد، تا بتواند چیزکى از آن بو برد، غبىّ در فهمیدن آن مطلب نیاز به تکرار و تمثیل و مطالعه و کثرت فکر و معاونت فکرى دارد، دیگرى نیاز به تمثیل ندارد، دیگرى نیاز به تکرار ندارد، دیگرى نیاز به معاونت فکرى این و آن ندارد، دیگرى نیاز به فکر ندارد، دیگرى نیاز به گفتن و ادامه دادن همه آن مطلبى را که گوینده مى‏گوید ندارد، بلکه تا گوینده دهن باز کرد و به ابتداى آن تفوّه کرد این شخص تیزهوش تا آخر آن را مى‏فهمد، پس این اخیرى از بسیار چیزهایى که دیگران در فهمیدن آن مطلب نیاز داشته‏ اند بى‏ نیاز است.

شیخ رئیس در مباحثات فرماید: الحدس هو فیض الهى و اتّصال عقلى یکون بلا کسب البته. و قد یبلغ بعضهم مبلغا یکاد یستغنى عن الفکر فى اکثر ما یعلم و تکون له قوه النفس القدسیّه، اذا شرفت النفس و اکتسبت القوه الفاضله و فارقت البدن کان نیلها ما ینال هناک عند زوال الشواغل اسرع من نیل الحدس فتمثّل لها العالم العقلى على ترتیب حدود القضایا و المعقولات الذاتى دون الزمانى و یکون ذلک دفعه و انما الحاجه الى الفکر لکدر النفس أو قلّه ثمرتها و عجزها عن نیل الفیض الالهى؛ انتهى کلامه ملخصا.

مخفى نماند که تعبیر به اتصال عقلى چنانکه در مباحثات و شفاء و اشارات آمده است بنا بر ممشاى مشاء است و در حقیقت به اتحاد عقلى است، و اتحاد هم از ضیق لفظ است که به فناى نفس ناطقه در عالم قدسى است.

و نیز شیخ در آخر فصل سادس مقاله خامس نفس شفاء پس از تمهید مطالبى فرماید: فجائز أن یقع للانسان بنفسه الحدس و أن ینعقد فى ذهنه القیاس بلا تعلّم، الخ‏[۱۲].

حدیث بیست و هفتم کتاب عقل کافى کلینى در این مطلب خیلى مطلوب است: باسناده عن اسحاق بن عمّار قال قلت لابى عبد اللّه علیه السّلام الرجل آتیه و أکلّمه ببعض کلامى فیعرفه کلّه، و منهم من آتیه فأکلمه بالکلام فیستوفى کلامى کلّه ثم یردّه علىّ کما کلّمته، و منهم من آتیه فأکلّمه فیقول: أعد علىّ فقال: یا اسحاق و ما تدرى لم هذا؟ قلت لا. قال: الذى تکلّمه ببعض کلامک فیعرفه کلّه فذاک من عجنت نطفته بعقله، و امّا الذى تکلمه فیستوفى کلامک ثم یجیبک على کلامک فذاک الذى رکّب عقله فیه فى بطن أمّه، و أما الذى تکلّمه بالکلام فیقول أعد علىّ فذاک الذى رکّب عقله فیه بعد ما کبر فهو یقول لک أعد علىّ.

قوى‏تر از آن اخیرى که از بسیار چیزها بى‏نیاز بود، هم امکان دارد که به حدس ثاقب خود انتقال دفعى یابد، و از وى قوى‏تر نیز ممکن است که بدون معلم بشرى بلکه به تعلیم‏ عَلَّمَهُ شَدِیدُ الْقُوى‏ و عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ یَعْلَمْ‏ و الرَّحْمنُ* عَلَّمَ الْقُرْآنَ* خَلَقَ الْإِنْسانَ* عَلَّمَهُ الْبَیانَ‏ دانا شود. این چنین کس غنىّ از همه آن وسائط است، این بیان اجمالى در مراتب فهم و شعور بشر از غبىّ تا غنىّ.

این غنىّ صاحب روح قدسى و مؤید به روح القدس است که جلّ حکماى شامخین و عرفاى کاملین در اثبات آن براى انسان کامل به برهان و شهود عرفان‏ سخن راندند و از اهل بیت وحى نیز به معاضدت برهان و وجدان آن بزرگان، و امضاى حکم عقلى و شهود عرفانى ایشان روایاتى چند صادر شده است.

عالم ماده امکان استعدادى دارد و موجود مادى که بخواهد به کمال خود برسد به تدریج نائل بدان مى‏ شود و از مرتبه نازله بسوى مرتبه کامله یعنى از نقص به کمال و از قوه محض بسوى کمال مطلق رهسپار مى‏ گردد، و همین که دم ‏به ‏دم هرگونه استعداد مى ‏یابد به فراخور آمادگى خود فیض مى ‏گیرد که محال است مستعد قابل بالفعل محروم بماند.

از جانب فیاض على الاطلاق هیچ‏گونه امساک نیست و در افاضه خود حالت منتظره ندارد و گرنه در علّیت خود تامّه و در کمالات وجودى خود به فعلیت محضه نخواهد بود و حال اینکه واجب الوجود بالذات واجب الوجود من جمیع الجهات است پس فیض على الدوام فائض است و آنچه براى ممکن به امکان عام است در آن مقام واجب الوجود بالذات بوجوب و فعلیت محضه است.

حال اگر قابل هم در قابلیّت تامّ باشد براى گرفتن حقائق و علوم هیچ حالت منتظره‏اى براى او نخواهد بود. بنابراین صاحب روح قدسى و مؤیّد به روح القدس که غنى در مقابل غبىّ است محل قابل کامل در قبول دارد. لذا چنین روحى باید مظهر و مصداق تام اسماى تعلیمى و تکوینى علم آدم الاسماء کلها باشد، که هم فاعل در فاعلیّت تامّ است و هم قابل در قابلیّت.

باب دهم‏

انسان کامل محلّ مشیّه اللّه است‏

(ى) و این چنین انسان داراى مقام مشیه اللّه است، و اصلا مقام انسان کامل مقام مشیه اللّه و محل مشیه اللّه است، و کریمه‏ رَبُّکَ یَخْلُقُ ما یَشاءُ وَ یَخْتارُ ما کانَ لَهُمُ الْخِیَرَهُ سُبْحانَ اللَّهِ وَ تَعالى‏ عَمَّا یُشْرِکُونَ‏[۱۳] و دیگر آیات مشابه آن در مشیت همه در وى صادق است و این مظهر مشیت و اختیار الهى صاحب ولایت کلیه است که داراى رقائق صفات حق تعالى و محل ظهور تجلى جمیع اوصاف کمالیه الهیه است.

تصرف نفوس کامله اعیان خارجى را پس وجود انسان کامل ظرف همه حقائق و خزاین اسماء اللّه است، و این اسماء اللّه اعیان حقایق نوریه دار هستى‏اند نه اسماى لفظى، لاجرم صاحب این مقام داراى ولایت تکوینى است که مفاتح غیب یعنى همان حقائق نوریه در دست او است و مى‏تواند با اذن و مشیت الهى تصرف در کائنات کند، بلکه در موطن و وعاى خارج از بدن خود انشاء و ایجاد نماید و موجودات خارجى به منزلت اعضاى وى و خود او به مثابت جان آنها گردد، زیرا که نفس ناطقه انسانى مجرد قائم‏به‏ذاتش و خارج از بدن و محیط و مستولى بر آن است و تعلّق تدبیرى و تصرّف در بدن دارد.

بنابراین چه تفاوت که بدن خود را در تدبیر و تصرّف خود بدارد یا اعیان خارجى دیگر را. معجزات و کرامات و هرگونه خارق عاداتهاى انسانهاى کامل از این جهت است.

و چون اسماء حقائق‏اند و قرآن بیان حقائق است و دو کتاب اللّه تکوینى و تدوینى مقارن هم‏اند و این حاکى و بیان آن است، لذا انسان کامل وعاى حقائق قرآن و کلام اللّه ناطق است.

در حکمت متعالیه مبرهن است که شیئیّت شى‏ء به صورتش است نه به ماده‏اش، و از امام صادق علیه السّلام که کلمات و بیاناتش کاشف رموز انبیاء و اولیاء و اشارت حکما و عرفا است روایت شده است که: انّ حقیقه الشى‏ء بصورته لا بمادته‏[۱۴] و شأن همه موجودات هم این است که معقول انسان گردند و انسان را هم این شأنیت است که عاقل آنها شود و عقل و عاقل و معقول هم به حسب وجود یک حقیقت نوریه‏اند پس انسان مؤید را است که معقولات بالفعل شود، و خزانه حقائق و معارف نورى، و کانون انواع علوم سبحانى گردد، یعنى عالم عقلى مضاهى با عالم عینى شود. انسان کامل که امام قافله نوع انسانى است متصف به این انوار ملکوتى است، و مصباح و سراج منیرى است که دیگر ارواح مستعده از آن فروغ مى‏گیرند. یکى از کلمات قصار جناب شیخ قدّس سرّه این است که: در معاد شفا در این مقام فرمود:

انّ النفس الناطقه کما لها الخاص بها أن تصیر عالما عقلیا مرتسما فیها صوره الکلّ و النظام المعقول فى الکلّ، و الخیر الفائض فى الکلّ مبتدئه من مبدأ الکلّ، سالکه الى الجوهر الشریفه الروحانیه المطلقه، ثم الروحانیه المتعلّقه نوعا ما من التعلّق بالابدان، ثم الاجسام العلویّه بهیئاتها و قواها، ثم کذلک حتى تستوفى فى نفسها هیئه الوجود کلّه فتنقلب عالما معقولا موازیا للعالم الموجود کلّه مشاهده لما هو الحسن المطلق و الخیر المطلق و الجمال الحق المطلق و متحده به و منتقشه بمثاله و هیئته و منخرطه فى سلکه و صائره من جوهره، و اذا قیس هذا بالکمالات المعشوقه التى للقوى الاخرى وجد فى المرتبه بحیث یقبح معها أن یقال انه أفضل و أتم منها بل لا نسبه لها الیه بوجه من الوجوه فضیله و تماما و کثره.

بلکه انسان علاوه بر عالم عقلى مضاهى عالم عینى شدن صاحب ولایت کلیه مى‏گردد که همه عوالم به‏منزله اعضا و جوارح وى مى‏گردند فیتصرف فیها کیف یشاء چه سعه وجودى و عظمت روحى اولیاى الهى مؤید به روح القدس اوسع و اعظم از جمیع ما سوى اللّه است.

آثار و مآثرى از چند نابغه‏

در مراتب فکر و حدس به اجمال اشارتى رفت که بدأ آن غبى و ختم آن غنى بود. اوهام مبتلاى در حباله ماده و جوال خیال، غبى را که از جنس خودشان است باور دارند ولى غنى مؤید به روح القدس را افسانه انگارند و صفیر سیمرغان قاف قله معارف را اسطوره پندارند. ما سخنى چند از زبان برخى نوابغ اهدا مى‏کنیم، باشد که سورت جحود این فریق را بشکند و صورت خمودشان را بشکفد که جز استیحاش و استبعاد در این‏گونه مسائل از ایشان نه دیده‏ایم و نه خوانده‏ایم و نه شنیده ‏ایم:

شیخ بزرگوار ابن سینا در دانشنامه علائى (بخش سوم، علم طبیعى) گوید: و چون اندر میان مردمان کس بود که ورا در بیشتر چیزها معلّم باید، و هیچ حدس نتواند کرد بلکه نیز بود که از معلّم نیز فهم نتواند کرد، شاید که یکى بود که بیشتر چیزها را به حدس بجاى آورد و اندکى حاجت بود ورا به معلّم، و شاید که کسى بود نادر که چون بخواهد بى‏معلم اندر یک ساعت از اوائل علوم به ترتیب حدسى تا آخر برسد از نیک پیوندى وى به عقل فعّال، تا او را خود هیچ اندیشه نباید کردن و چنین پندارد که از جایى اندر دل وى همى‏افکنند، بلکه حق خود این بود و این کس باید که اصل تعلیم مردمى از وى بود و این عجب نباید داشتن که:

شیخ در هیجده نوزده سالگى دیگرى چون خویش در علوم ندید

ما کس دیدیم که او را این منزلت نبود و چیزها به اندیشه و به رنج آموختى و لیکن به قوت حدس از رنج بسیار مستغنى بود و حدس وى در بیشتر چیزها موافق آن بودى که اندر کتابها است پس ورا به بسیار خواندن کتابها رنج نبایستى بردن و این کس را به هیجده سالگى یا نوزده سالگى علوم حکمت از منطق و طبیعیات و الهیات و هندسه و حساب و هیئت و موسیقى و علم طب و بسیار علمهاى غامض، معقول شد چنانکه دیگرى چون خویشتن ندید پس از آن سپس سالها بماند و چیزى بیشتر نیفزود بر آن حال اول، و دانند که هر یکى از این علمها سالها خواهد به آموختن.

امّا نفس قدسى نفس ناطقه پیغامبران بزرگ بود که به حدس و پیوند عالم فریشتگان بى‏معلّم و بى‏کتاب معقولات بداند و به تخیّل به حال بیدارى به حال عالم غیب اندر رسد و وحى پذیرد و وحى پیوندى بود میان فریشتگان و میان جان مردم به آگاهى دادن از حالها، و اندر هیولاى عالم تأثیر کند تا معجزات آورد و صورت از هیولى ببرد و صورت دیگر آورد، و این آخر مرتب مردمى است و پیوسته به درجه فریشتگى و این چنین کس خلیفت خداى بود بر زمین و وجود وى اندر عقل جائز است و اندر بقاى نوع مردم واجب است‏[۱۵].

سخن جوزجانى درباره استادش ابن سینا

ابو عبید جوزجانى که یکى از شاگردان شیخ است در آغاز مدخل منطق شفا گوید که شیخ طبیعیات و الهیات شفا جز حیوان و نبات آن را در مدت بیست روز فقط به اعتماد به طبعش بدون اینکه کتابى در نزد او حاضر باشد نوشت، فصادفت منه خلوه و فراغا اغتنمته و أخذته بتمیم کتاب الشّفاء و أقبل هو بنفسه- یعنى الشیخ الرئیس- على تصنیفه اقبالا بجدّ، و فرغ من الطبیعیات و الالهیات خلا کتابى الحیوان و النبات فى مدّه عشرین یوما من غیر رجوع الى کتاب یحضره و انما اعتمد طبعه فقط؛ الخ.

نظامى در اوائل لیلى و مجنون در سبب نظم کتاب گوید:

این چار هزار بیت اکثر   شد گفته به چار ماه کمتر
گر شغل دگر حرام بودى‏   در چارده شب تمام بودى‏
     

سعدى هشت باب گلستان را در کمتر از یک فصل نوشت، چنانکه در دیباچه آن تاریخ مبدأ این است: به حکم ضرورت سخن گفتیم و تفرّج‏کنان بیرون رفتیم در فصل ربیع که آثار صولت برد آرمیده بود، و ایام دولت ورد رسیده، و مختم این: فى‏الجمله هنوز از گل بوستان بقیتى مانده بود که کتاب گلستان تمام شده.

عارف شبسترى محمود بن عبد الکریم بن یحیى متوفى حدود ۷۳۲ ه ق بنا بر مشهور در ۳۳ سالگى وفات نموده است. مشهور است که گلشن راز را در هیجده سالگى در جواب نوزده پرسش عارف بزرگ خراسان امیر حسینى هروى در سال ۷۱۷ ه ق با کمال اختصار به نظم پاسخ داده است. و بعد بر هر بیتى ابیاتى افزوده و مجموع آن ۹۹۲ بیت شده است.

صفى قرآن مجید را در دو سال به نظم درآورده است چنانکه در پایان آن گوید:

نعمت حق بر صفى کرد او تمام‏   شاید ار گویم سپاسش صبح و شام‏
جز عنایات این نبود از ذو الجلال‏   که به نظم این نامه آمد در دو سال‏
کى مرا این بود هرگز در گمان‏   یا گمان هیچ‏کس از بخردان‏
که دو سال این نامه بر پایان رسد   بل به عمرى تا که بر لب جان رسد
     

 

میرداماد قبسات را در ربیع الاول سال یک هزار و سیصد و چهار هجرى روز میلاد پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلم شروع و در ششم شعبان همان سال تألیف آن را خاتمه داد چنانکه در آخر آن گوید:

و لقد نجز بحمد اللّه سبحانه و تنجّز الفراغ منه هریعا من لیله الاربعاء لست مضین من شهر رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سلم شعبان المعظم عام ۱۳۴۰ من هجرته المبارکه القدسیه، و قد کان الاخذ فیه یوم میلاده علیه السّلام فى شهر ربیع الاوّل من هذا العامّ.

هر یک از مؤلفات فوق خیلى مورد استعظام و استعجاب امثال ماها است که چنان اثر علمى گرانقدر در مدت اندکى تألیف شود.

ابن ندیم در فهرست دویست و چهل کتاب و رساله از تألیفات فیلسوف عرب ابو یوسف یعقوب بن اسحاق کندى در فنون علوم از فلسفه و منطق و حساب و هندسه و کره و موسیقى و نجوم و فلکیات و طب و احکام نجومى و جدل و نفس و سیاسات و معدنیات و حیوانات و غیرها نقل کرده است.

شیخ رئیس را در انواع علوم مؤلفات بسیار است که از آن جمله شفا و قانون و نجات و اشارات و دانشنامه علایى است. و تنها شفا یک دوره دائره المعارف است. و براى علماى عصر ما تألیف فقط منطق شفا امکان ندارد بلکه کسى که اکنون از عهده فهم و تدریس دوره شفا از ریاضیات به انواعها و منطقیات و طبیعیات و حیوان و نبات و الهیات و غیرها برآید نمى‏ شناسم.

خواجه طوسى یک صد و سیزده کتاب و رساله بطور مسلّم در رشته‏ هاى دانش‏ تألیف کرده است که تحریر مجسطى بطلیموس و اکر مانالاؤس در مثلثات کروى و کشف القناع عن اسرار شکل القطاع و شرح اشارات شیخ رئیس و زیج ایلخانى و تحریر اصول اقلیدس و تذکره در هیئت و تنسوخ‏نامه و اساس اقتباس از آن جمله‏اند که هر یک براى امثال ما شبیه معجزه است.

علّامه حلى را در حدود پانصد مجلد تألیف علمى است که تذکره الفقهاء و منتهى و مختلف و قواعد و تحریر و شرح تجرید خواجه در کلام به نام کشف المراد و شرح تجرید خواجه در منطق به نام الجوهر النضید از آن جمله است.

شیخ اکبر محیى الدین را بیش از هشتصد مجلد کتب و رسائل است که عثمان یحیى آنها را در دو جلد به فرانسه فهرست کرد، فتوحات مکیه و فصوص الحکم و انشاء الدوائر و عنقاء مغرب و شق الجیب فى المهدى علیه السّلام و مفتاح الاسرار در علم حروف و جفر و کتاب السهل الممتنع فى الجفر الجامع که الدرّ المکنون و الجوهر المصون فى علم الحروف و الجفر هم گفته مى‏شود از آن جمله‏ اند.

شارح مناقب منسوب به شیخ، سیّد صالح خلخالى (که به قول صاحب المآثر و الآثار (ص ۱۸۵) شاگرد ارشد سیّد ابو الحسن جلوه است) در شرح مذکور برخى از مصنفات شیخ را بر شمرده از آن جمله گوید: کتاب التفسیر الکبیر قد بلغ تسعین مجلّدا. بلکه الوافى بالوفیات نود و پنج مجلد گفته است. اکنون فهرست علمى کردن فتوحات براى عالم خریت در صناعت عرفان هنر است و فهم مفتاح و به‏ویژه در مکنون مگر براى اوحدى از علما میسور باشد.

عبد الرحیم صفى‏ پورى در ماده (ز غ ل) منتهى الارب فى لغه العرب گوید: 

زاغوالى محمّد پنج ‏دیهى ابن حسین بن محمّد بن حسین است، مصنف کتاب قید الاوابد در چهارصد مجلد مشتمل بر تفسیر و حدیث و فقه و لغت.

محمّد بن مسعود عیاشى در اصناف علوم بیش از دویست مجلد تصنیفات دارد، ابن ندیم در فهرست و شیخ طوسى در فهرست بسیارى از آنها را نام بردند.

صدوق ابن بابویه در مقدّمه من لا یحضره الفقیه به دویست و چهل و پنج مجلد از تألیفات خود تصریح کرده است و شیخ طوسى در فهرست فرمود: له نحو من ثلاث مائه مصنف.

توماس ادیسون مخترع برق، استعدادى فوق‏العاده داشت، فکر و مغز فعّال او هرگز از کار نمى‏ایستاد، وى در بین سالهاى ۱۸۷۰ م تا ۱۸۷۶ م که از بیست و چهار سالگى او شروع مى‏شد یک‏صد و بیست و دو اختراع به ثبت رسانید و مى‏گفت: به تجربه، بر من معلوم شده که علم هرگز وقفه ‏پذیر نیست.

ملّا جلال سیوطى را حدود پانصد مجلّد تألیفات است در کمتر ورقى از کشف الظنون نام سیوطى و تألیفات او نباشد.

و همچنین استوانه‏ هاى دیگر علوم و معارف مانند شیخ طوسى صاحب تهذیب و تبیان، و علم الهدى سید مرتضى صاحب شافى و ذریعه و برادرش سید رضى جامع نهج البلاغه، و فخر رازى صاحب تفسیر و مباحث مشرقیه، و ملا على قوشچى صاحب زیج الغ‏بیک و شرح آن و شرح تجرید خواجه و فارسى هیئت، و ملا صدرا صاحب اسفار و شرح اصول کافى و مفاتیح، و ملّا محسن فیض صاحب وافى و صافى و مفاتیح و احیاى احیاى غزالى، و مجلسى دوم صاحب بحار و مرآه العقول و و و.

هر یک از این بزرگان را در علوم و فنون و کارهاى علمیشان نبوغى است که از عهده اکثر اهل علم خارج است، و آثار قلمى این نوابغ براى ماها یک نحو کرامت است. تا این حد را بلکه بیش از این را مى‏بینیم که نطفه و علقه و مضغه بى‏سرمایه علمى بالید و این چنین شد هیچ‏گونه انکار و اعتراض نداریم، امّا وقتى صاحب سرمایه شد و استعداد و آمادگى بیشتر پیدا کرد و به توفیق و کثرت عطا و جود کسى که لا تزیده کثره العطاء الّا جودا و کرما باید بهتر و به اضعاف مضاعفه بالاتر برود تا به جایى که خلیفه اللّه گردد بلکه واجد فوق مقام خلافت کبرى گردد، در امکان آن وسوسه و دغدغه مى‏نماییم، این نیست مگر اینکه مبانى علمى استوار نیست. و به قول عرشى و موجز و دقیق جناب معلم ثانى فارابى در آخر رساله گرانقدر اثبات مفارقات:

کلامى سامى از فارابى‏

و العقل الهیولانى ان کان قدسیا فانّه مستعد لان یصیر عقلا بالفعل أتمّ، و اذا کان العقل الهیولانى قد یتّصل بالمفارق من دون تعلم أعنى من دون استعمال فکر و لا خیال فلان یتّصل به العقل بالفعل أوجب و أولى.

اگر کسى در اوصاف و احوال جمادات و عالم نباتات و خواص و آثار تکوینى آنها به کتب مربوطه مراجعه کند، و مقدارى به اسرار فطرى آنها معرفت پیدا نماید، صولت اعتراض او در اعتلاى وجودى و اشتداد روحى انسان کامل البتّه مبدل به دولت اعتراف مى‏گردد.

نمط هشتم و نهم و دهم اشارات شیخ رئیس و شرح خواجه بر آن بخصوص دهم که در اسرار آیات است هر یک بابى براى ورود و وصول به بیان واقعى این معمّى است، و هر یک از فصوص و فتوحات شیخ اکبر اگر از زبان فهمى فهمیده شود گشاینده این طلسم است.

نقل واقعه‏اى عجیب که براى شیخ رئیس پیش آمده است به قلم خود شیخ از شفاء

شیخ در حیوان شفا (آخر فصل دوم مقاله هفتم طبیعیات) گوید:

حکى لى حال رجل به بیابان دهستان تحذر نفسه و نفخه الحیّات و الافاعى التى بها و هى قتاله جدا و الحیات لا تنکأ فیه باللسع و لا تلسعه اختیارا ما لم یقسرها علیه فان لسعته حیه ماتت. و حکى ان تنینا عظیما لسعته فماتت و عرض له حمى یوم. ثم انى لما حصلت به بیابان دهستان طلبته فلم یعش و خلف ولدا أعظم خاصیه فى هذا الباب منه فرأیت منه عجائب نسیت أکثرها فکان من جملتها أن الافاعى تصدّ عن عزّه و تحید عن تنفّسه و تخدر فى یده‏[۱۶].

یعنى برایم حکایت شد که در بیابان دهستان مردى است که مارها و افعى‏هاى جدا کشنده از دم او حذر مى‏کنند و بدن او به گزیدن مار ریش نمى‏گردد و پوست باز نمى‏کند، و مادامى‏که مار را وادار به گزیدن نکند مار او را به اختیار نمى‏گزد، و اگر مارى او را بزند مار مى‏میرد، و حکایت شد که مار بزرگى او را زد مار بمرد و او را تب یک روزه عارض شد. سپس من که به بیابان دهستان رفتم آن شخص را طلب کردم زنده نبود، فرزندى بجاى گذاشت که خاصیت او در این باب از پدرش عظیم‏تر بود از او عجائبى دیدم که بیشتر آنها را فراموش کردم، از جمله آنها اینکه افعى‏ها از عزّ و قوّت او روى برمى‏گرداندند و از دم او دور مى‏شدند و در دست او فسرده مى‏گردیدند.

از این‏گونه عجائب مخلوقات بسیار است و اصلا آن ذره‏اى که در دار هستى از عجائب نیست کدام است جز اینکه ما با بعضى انس گرفته‏ایم در نظر ما عجیب نمى‏آید، و با این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود، بعضیها اسرار بى‏انتهاى بزرگترین کتاب الهى اعنى انسان که او را در هیچ مقامى حدّ یقف نیست و از هر بزرگى بزرگتر است انکار دارند و یا عناد مى‏ورزند.

جناب استادم علّامه شعرانى قدّس سرّه در راه سعادت فرمود: از مشاهیر بزرگان جهان در آغاز زندگانى عجائبى نقل گردیده است غیر قابل‏ انکار چنانکه شاه اسماعیل صفوى در چهارده سالگى لشگرى عظیم به آذربایجان یا به قفقاز کشیده و فاتح گشت و سلطنت یافت. و اسکندر مقدونى در شانزده سالگى بر اکثر علوم زمان خود مسلّط گشت. و فاضل هندى در کشف اللثام گفت: در دوازده سالگى از علوم رسمى فراغت یافتم. و ابو على سینا بى‏معلم در شانزده سالگى در علوم عقلى و طب سرآمد بزرگان روزگار شد.

بارى هر کس هرچه هست و باید بشود از آغاز کار معلوم است، شاعر عرب گوید:

فى المهد ینطق عن سعاده جده‏   اثر النجابه ساطع البرهان‏
     

 

این حال مردم عادى است که نه ولایت دارند نه نبوّت اما درباره انبیاء در قصه حضرت یحیى علیه السّلام آمده است‏ وَ آتَیْناهُ الْحُکْمَ صَبِیًّا، و درباره حضرت مسیح علیه السّلام است که در گاهواره سخن گفت: که‏ إِنِّی عَبْدُ اللَّهِ آتانِیَ الْکِتابَ وَ جَعَلَنِی نَبِیًّا.

حضرت امام محمّد تقى علیه السّلام آنگاه که به امامت رسید هشت یا نه سال داشت، و حضرت امام على نقى علیه السّلام شش یا هفت سال و حضرت امام حسن عسکرى علیه السّلام بیست و چهار سال، و شیعه آنها را داراى علوم شریعت و توحید و معارف مى‏دانستند و اقوال آنان را حجّت مى‏شمردند. و از حضرت حجّت عصر علیه السّلام در چهار سالگى عجائبى نقل مى‏کنند.

اگر بعضى مقربان الهى و اولیاى حق مقرّر است که علاوه بر روح انسانى با روح بزرگترى پیوند یابند و به شخصیتى تازه متحقق گردند، و با موجودات عالم غیب رابطه پیدا کنند چه مانع دارد که آغاز آن از هنگام کودکى باشد؟ به‏هرحال روحى که با ائمه اولیاء و اعاظم انبیاء متصل مى‏گردد قوّه دیگرى است غیر آنکه دیگر افراد انسان دارند و آغاز اتصال آن لازم نیست هنگام بزرگى باشد و بهر حال خارق عادت است خواه در بزرگى و خواه در کودکى و آنکه خرق عادت‏ را ممکن شمارد باید در هر دو حال ممکن شمارد[۱۷].

نفس مکتفى و ناقص‏

به موضوع بحث برگردیم سخن در انسان مؤید به روح القدس بود. این چنین کس صاحب علم لدنى است، و داراى نفس مکتفى است که مستکفى نیز گویند یعنى به حسب فطرت به همان سرمایه خدادادیش و به ذات و باطن ذاتش از علل ذاتیه‏اش در خروجش از نقص به کمال اکتفا مى‏کند و احتیاج به مکمل خارجى و معلم بشرى ندارد، چنانکه نفس ناقص در تحصیل کمالات و خروج از قوه به فعل به مکمل خارجى نیازمند است، و بعد از استکمال به مرتبه تمام یعنى عقل که تام است مى‏رسد و پس از آن خلیفه فوق التمام که واجب الوجود است مى‏گردد.

و لمّا کانت الحکمه فى الایجاد المعرفه و العلم، و العلماء بحسب الاحتمال ثلاثه اقسام: أحدها تامّ فى کماله بحسب الفطره کالعقول المفارقه، و ثانیها مستکف یحتاج الى التکمیل و لکن لا یحتاج الى امور زائده و مکمّل من خارج کالنفوس الفلکیه، و من هذا القسم نفوس الانبیاء علیهم السّلام بحسب الفطره و لکن بعد الاستکمال ربّما صاروا من القسم الاول، و ثالثها ناقصه بحسب الفطره تحتاج فى التکمیل إلى امور خارجه عن ذاتها من انزال الکتاب و الرسل و غیرهما، فقد أوجد اللّه سبحانه جمیع هذه الاقسام توفیه للافاضه و تکمیلا للاقسام المحتمله عند العقل و قد أشار الى هذه الاقسام بقوله: وَ الصَّافَّاتِ صَفًّا* فَالزَّاجِراتِ زَجْراً* فَالتَّالِیاتِ ذِکْراً.

و بقوله: وَ السَّابِحاتِ سَبْحاً* فَالسَّابِقاتِ سَبْقاً* فَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً یحتمل ان یکون الترتیب فى الآیه الثانیه على عکس الترتیب فى الآیه الاولى اى من المسبّب الى السبب بان‏ یکون السابحات اشاره الى عالم الافلاک کما فى قوله: کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ‏ و السابقات الى نفوسها، و المدبّرات أمرا الى عقولها التى من عالم الامر الموجوده بامر اللّه و قوله کن بل هى نفس الامر الوارد منه تعالى‏[۱۸].

فعلیّت نفس به معارف الهیه و ملکات علمیه و عملیه صالحه است و این‏ها طینت علیّین است که سعدا از آن مخمراند و انسان در اصطلاح اهل عرفان مرد کامل است نه صورت انسانیه و در حدیث قدسى آمده است: الانسان سرّى و أنا سرّه.

روح و روح القدس‏

مضمون روایات اهل عصمت و بیت وحى این است که فوق روح القدس روحى دیگر است و آن اعظم از جبراییل و میکاییل است:

فى الکافى باسناده الى الکنانى عن أبى بصیر قال: سألت أبا عبد اللّه علیه السّلام عن قول اللّه تعالى: و کذلک أوحینا الیک روحا من أمرنا ما کنت تدرى ما الکتاب و لا الایمان؟ قال:

خلق من خلق اللّه تبارک و تعالى أعظم من جبریل و میکائیل کان مع رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سلم یخبره و یسدّده و هو مع الائمه من بعده علیهم السّلام‏[۱۹].

و باسناده الى أسباط بن سالم قال: سأله رجل من أهل هیت و أنا حاضر عن قول اللّه تعالى: و کذلک أوحینا الیک روحا من امرنا؟ فقال: منذ أنزل اللّه تعالى ذلک الروح على محمّد صلّى اللّه علیه و آله و سلم ما صعد الى السماء و انّه لفینا.

و باسناده الى ابى بصیر قال سألت أبا عبد اللّه علیه السّلام عن قول اللّه تعالى: یسألونک عن الروح، قل الروح من أمر ربّى؟ قال: خلق أعظم من جبرئیل و میکائیل کان مع رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سلم و هو مع الائمه و هو من الملکوت.

و باسناده عن أبى بصیر قال: سمعت أبا عبد اللّه علیه السّلام یقول: یسألونک عن الروح قل الروح من امر ربّى قال: خلق أعظم من جبرئیل و میکائیل لم یکن مع أحد ممن مضى غیر محمّد صلّى اللّه علیه و آله و سلم و هو مع الائمه یسدّدهم و لیس کل ما طلب وجد.

و باسناده عن أبى حمزه قال: سألت أبا عبد اللّه علیه السّلام عن العلم أ هو علم یتعلّمه العالم من أفواه الرجال أم فى الکتاب عندکم تقرءونه فتعلمون منه؟ قال: الامر أعظم من ذلک و أوجب أ ما سمعت قول اللّه عزّ و جلّ: و کذلک اوحینا الیک روحا من امرنا ما کنت تدرى ما الکتاب و لا الایمان، ثم قال: أى شى‏ء یقول أصحابکم فى هذه الآیه، أ یقرون انه کان فى حال لا یدرى ما الکتاب و لا الایمان؟ فقلت: لا أدرى جعلت فداک ما یقولون، فقال لى: بلى قد کان فى حال لا یدرى ما الکتاب و لا الایمان، حتى بعث اللّه تعالى الروح التى ذکر فى الکتاب فلما أوحاها الیه علم بها العلم و الفهم و هى الروح التى یعطیها اللّه تعالى من شاء فاذا أعطاها عبدا علمه الفهم.

و باسناده عن سعد الاسکاف قال: أتى رجل امیر المؤمنین علیه السّلام یسأله عن الروح أ لیس هو جبرئیل؟ فقال له امیر المؤمنین علیه السّلام جبرئیل علیه السّلام من الملائکه و الروح غیر جبرئیل. فکرّر ذلک على الرجل، فقال له: لقد قلت عظیما من القول، ما أحد یزعم ان الروح غیر جبرئیل فقال له امیر المؤمنین: انک ضال تروى عن أهل الضلال، یقول اللّه تعالى لنبیه صلّى اللّه علیه و آله و سلم: أَتى‏ أَمْرُ اللَّهِ فَلا تَسْتَعْجِلُوهُ سُبْحانَهُ وَ تَعالى‏ عَمَّا یُشْرِکُونَ یُنَزِّلُ الْمَلائِکَهَ بِالرُّوحِ‏[۲۰]، و الروح غیر الملائکه صلوات اللّه علیهم.

و فیه باسناده عن على بن رئاب رفعه الى امیر المؤمنین علیه السّلام، قال: إن للّه نهرا دون عرشه و دون النهر الذى دون عرشه نور نوره و ان فى حافتى النهر روحین‏  مخلوقین روح القدس و روح من امره، الحدیث‏[۲۱].

در این روایات نوریه، روح غیر جبرئیل و اعظم از جبرئیل و میکائیل شناسایى شد. و از آن زمان که بر رسول خاتم صلّى اللّه علیه و آله و سلم نازل شد هیچ‏گاه زمین خالى از آن نبود و با ائمه بعد از او مى‏باشد چونکه خالى از حجت نیست و خاتم صلّى اللّه علیه و آله و سلم و ائمه بعد از او مؤید به روح‏اند و در حدیث على بن رئاب روح القدس غیر از روح من امره تعالى است و دومى فوق اول است.

اسم اعظم ۷۳ حرف است‏

آن روایت که فرمود که روح علیه السّلام فقط با خاتم صلّى اللّه علیه و آله و سلم بود و بعد از او با ائمه علیهم السّلام است، بیان سرّ روایاتى است که در باب ما أعطى الائمه علیهم السّلام من اسم اللّه الاعظم در کافى و دیگر جوامع روایى آمده است که اسم اعظم هفتاد و سه حرف است.

یک حرف از آن را آصف بن برخیا داشت، و دو حرف را عیسى علیه السّلام، و چهار حرف را موسى علیه السّلام، و هشت حرف را ابراهیم علیه السّلام، و پانزده حرف را نوح علیه السّلام، بیست و پنج حرف را آدم علیه السّلام، و هفتاد و دو حرف را محمّد، صلّى اللّه علیه و آله و سلم که از یک حرف محجوب است ان اسم اللّه الاعظم ثلاثه و سبعون حرفا أعطى محمّد صلّى اللّه علیه و آله و سلم اثنین و سبعین حرفا و حجب عنه حرف واحد[۲۲].

مراتب انبیاء و رسل و اولیاء

و همچنین به ائمه علیهم السّلام بعد از محمّد صلّى اللّه علیه و آله و سلم همان هفتاد و دو حرف داده شد.

کما فى الکافى باسناده الى على بن محمّد النوفلى عن أبى الحسن صاحب‏ العسکر علیه السّلام قال سمعته یقول: اسم اللّه الاعظم ثلاثه و سبعون حرفا کان عند آصف حرف فتکلم به فانخرقت له الارض فیما بینه و بین سبأ، فتناول عرش بلقیس حتى صیره الى سلیمان ثم انبسطت الارض فى اقل من طرفه عین، و عندنا منه اثنان و سبعون حرفا و حرف عند اللّه مستأثر به فى علم الغیب‏[۲۳].

این حرف حرف است و حرف نیست و چون این حرف با روایات کتاب توحید در حدوث اسماء و معانى و اشتقاق آنها ضم شود از تألیف آنها چه حرفها پیش خواهد آمد؟! و اگر باز به آیات و روایات در کلمه و کلمات و آیه و کتاب و لوح و قضا و نظائر و اشباه آنها قرین شود از اقتران آنها چه نتائجى عائد خواهد شد؟! و با لَقَدْ فَضَّلْنا بَعْضَ النَّبِیِّینَ عَلى‏ بَعْضٍ‏ و با تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ‏ تألیف شود چه فوائدى عائد خواهد شد؟! عیانى را قصیده‏اى در اسم اعظم موسوم به کنوز الاسماء به این مطلع است:

اى دو عالم به یک امر از تو تمام‏   کائنات از تو به تنسیق و نظام‏
     

 

حرفى بى‏اسم و رسم بلکه کمتر از نقطه بدون حرف، بر آن شرحى و در آن اشاراتى دارد، و الحمد للّه ربّ العالمین.

باب یازدهم‏

انسان کامل صاحب مرتبه قلب است‏

(یا) و این چنین انسان صاحب رتبه قلب است: ان هذه القلوب أوعیه، فخیرها أوعاها[۲۴].

هرچند که در پیش دانسته شد که صاحب مرتبه قلب در مشهد عارفان همان مرتبه عقل مستفاد به منظر حکیمان است، لیکن از جهت اهمیت شأن قلب گوییم:

قلب، مقام ظهور و بروز معارف حقه الهیه به تفصیل است. ولى اللّه اعظم امیر علیه السّلام فرمود:

اللهم نوّر ظاهرى بطاعتک، و باطنى بمحبتک، و قلبى بمعرفتک، و روحى بمشاهدتک، و سرّى باستقلال اتّصال حضرتک، یا ذا الجلال و الاکرام.

تعریف قلب و وجه تسمیه آن‏

ظاهر و باطن و قلب و روح و سرّ از مراتب نفس ناطقه انسانى‏اند که یک حقیقت ممتد از خلق تا امر است، در مرتبه قلب معانى کلى و جزئى مشاهده مى‏گردد، عارف این مرتبه را قلب گوید و حکیم عقل مستفاد.

جمیع قواى روحانى و جسمانى از قلب منشعب مى‏شوند و از این جهت قلب است که یک آن قرار ندارد، و پیوسته در تقلب است، و همواره در قبض و بسط

است چنانکه مظهر او که عضو لحمانى در بنیه انسانى است، در هر دقیقه چندین بار قبض و بسط دارد و یک آن آرام نیست لذا قلب مظهر اتم‏ کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ‏ است.

نیابد زلف او یک لحظه آرام‏   گهى بام آورد گاهى کند شام‏
دل ما دارد از زلفش نشانى‏   که خود ساکن نمى‏گردد زمانى‏[۲۵]
     

 

تقلّب قلب از ظهورات الهى و شئونات ذاتى است و کمالات روح و کلیات علم همه در این محل به تفصیل سان مى‏یابند و از این جهت آن را جام جهان‏نما و برزخ بین ظاهر و باطن گفته‏اند، و انسانیت انسان به دل است که تمام تنزّلات و ترقّیات و مدارج و معارج فیض وجودى در او است.

قیصرى در دیباچه شرح فصوص الحکم گوید: الانسان أنّما یکون صاحب القلب اذا تجلّى له الغیب و انکشف له السرّ و ظهرت عنده حقیقه الامر و تحقق بالانوار الالهیه و تقلّب فى الاطوار الربوبیه لانّ المرتبه القلبیه هى الولاده الثانیه المشار الیها بقول عیسى علیه السّلام: لن یلج ملکوت السموات و الارض من لم یولد مرتین‏[۲۶].

یکى از اسماء اللّه تعالى مؤمن است که در آخر حشر آمده است و انسان مؤمن مظهر اوست که المؤمن مرآه المؤمن و قلب او بقدرى وسیع است که اوسع از او خلقى نیست قال النبى صلّى اللّه علیه و آله و سلم:

قال اللّه تعالى: ما وسعنى أرضى و لا سمائى و وسعنى قلب عبدى المؤمن التقى النقى.

و رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سلم فرمود:

کلّ تقىّ و نقىّ آلى، و فرمود: سلمان منا أهل البیت فتبصّر.

علم و عمل انسان سازند، و علم آب حیات است‏

وعاى قلب را حد محدود نیست و هرچه مظروف او که آب حیات است‏ وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَهَ لَهِیَ الْحَیَوانُ‏ در او ریخته شود وسعت او بیشتر مى‏شود. بین ظرف و مظروف سنخیت باید. این آب حیات علوم و معارف است که غذاى روح‏اند فَلْیَنْظُرِ الْإِنْسانُ إِلى‏ طَعامِهِ‏ و طعام انسان من حیث هو انسان آنى است که انسان‏ساز است. لذا امام ابو جعفر علیه السّلام در تفسیر آیه به زید شحّام فرمود که طعام علم است، علمه الذى یأخذه عمّن یأخذه‏[۲۷]. و علم و عمل انسان سازند إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صالِحٍ‏ و علم و عمل بهشت‏اند اگر ملکوتى باشند، و اگر ریشه آنها از دنیا باشد دوزخ‏اند.

حکمت جنّت است‏

خاتم صلّى اللّه علیه و آله و سلم حکمت را بهشت معرفى فرمود: جناب صدوق در مجلس شصت و یکم امالى به اسنادش روایت کرده است: عن على بن ابى طالب علیه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سلم: أنا مدینه الحکمه و هى الجنه و أنت یا على بابها. فکیف یهتدى المهتدى الى الجنه و لا یهتدى الیها الّا من بابها پس حکمت بهشت است و حکمت طعام انسان است و قلب انسان مزرعه بذر معارف است یحفظ اللّه بهم حججه و بیناته حتى یودعوها نظرائهم و یزرعوها فى قلوب اشباههم‏[۲۸].

معلّمان بشر زارع‏اند

امام در این کلام، معلمین بشر و وسائط فیض الهى را زارع معرفى فرمود و قلوب فیض‏پذیر را مزرعه و المعرفه بذر المشاهده. علماء برزگرند که بذرها معارف در مزرعه دلها کشت مى‏کنند اگر این بذرها سبز شود یعنى مزرعه‏ها مستعد و قلوب قابل باشند این سبزه‏ها قره عین الناظرین و نزهتگاه اهل ولایت خواهند شد نمى‏بینى که فرمودند زمین سبخه و شوره‏زار ولایت ما را قبول نکردند که سبز نشدند؟ ببین که این بذرهاى حکمت چه جنتها مى‏شوند و چه سبزه‏زارها مى‏گردند در قرآن فرمود: نِساؤُکُمْ حَرْثٌ لَکُمْ‏ و باز فرمود: أَ فَرَأَیْتُمْ ما تَحْرُثُونَ أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ‏ سلسله حرفها با هم پیوسته و ناگسستنى است منافاتى نیست آنجا سفراى الهى زارع معرفى شدند در کلام امیر علیه السّلام، و اینجا در قرآن فرمود که شما حارثید و ما زارع، آن هم به صیغه جمع‏ نَحْنُ الزَّارِعُونَ‏، فافهم.

اللّه تعالى زارع و انسان کامل سرّ اللّه و معارف و اسرار ولایت بذر و قلوب مزارعند.

یونس بن ظبیان از امام صادق علیه السّلام روایت کرده است که قال: انّ اللّه خلق قلوب المؤمنین مبهمه على الایمان فاذا أراد استناره ما فیها فتحها بالحکمه و زرعها بالعلم و زارعها و القیم علیها ربّ العالمین.

و نیز امام صادق علیه السّلام فرمود: من یزرع خیرا یحصد غبطه، و من یزرع شرا یحصد ندامه، و لکلّ زارع ما زرع‏[۲۹] و عمرو بن یسع از شعیب حداد روایت کرده است که: قال: سمعت الصادق جعفر بن محمّد علیه السّلام یقول: ان حدیثنا صعب مستصعب لا یحتمله الّا ملک مقرب أو نبىّ مرسل أو عبد امتحن اللّه قلبه للایمان أو مدینه حصینه، قال عمرو فقلت لشعیب یا أبا الحسن و اىّ شى‏ء المدینه الحصینه؟ قال‏ فقال سألت الصادق علیه السّلام عنها، فقال لى: القلب المجتمع‏[۳۰].

قلب مجتمع مدینه حصینه است اسرار اهل ولایت در دههاى ویران بى‏دروازه و بى‏برج و بارو نهاده نمى‏شوند باید شهر باشد، شهرى که حصن الهى باشد، این اسرار ولایت، زر و سیم جماد بى‏جان نیست که در زیر خاک دفن شود این ودایع الهى است که باید به امناء اللّه داده شود که مدینه‏هاى حصینه و صدور امینه‏اند در نهج البلاغه است که انّ أمرنا صعب مستصعب لا یحتمله الّا عبد مؤمن امتحن اللّه قلبه للایمان و لا یعى حدیثنا الّا صدور أمینه و أحلام رزینه[۳۱].

و عن بصائر الدرجات عن الصادق علیه السّلام: انّ أمرنا سرّ و سرّ فى سرّ و سرّ مستسرّ و سرّ لا یفیده الّا سرّ و سرّ على سرّ و سرّ مقنع بسرّ و قال علیه السّلام: هو الحق و حق الحق و هو الظاهر و باطن الظاهر و باطن الباطن و هو السرّ و السرّ المستسرّ و سرّ مقنع بالسرّ.

و قال علیه السّلام: خالطوا الناس بما یعرفون و دعوهم مما ینکرون، و لا تحملوا على أنفسکم و علینا، إن أمرنا صعب مستصعب لا یحتمله الّا ملک مقرّب او نبىّ مرسل أو مؤمن امتحن اللّه قلبه للایمان.

در اصول کافى بابى است به این عنوان فیما جاء أن حدیثهم صعب مستصعب‏[۳۲]. در حدیث اول آن از امام ابو جعفر علیه السّلام از رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلم روایت شد که: انّ حدیث آل محمّد صعب مستصعب، الخ و در حدیث دوم آن از امام صادق علیه السّلام از امام سجاد علیه السّلام روایت شد که انّ علم العلماء صعب مستصعب، الخ و در حدیث سوم آن از امام صادق علیه السّلام انّ حدیثنا صعب مستصعب لا یحتمله الّا صدور منیره أو قلوب سلیمه و اخلاق حسنه، الخ.

در بصائر از امام ابو جعفر علیه السّلام صعب و مستصعب بیان شده است و صورت آن این است: عن المفضّل قال قال ابو جعفر علیه السّلام: انّ حدیثنا صعب مستصعب ذکران اجرد و لا یحتمله ملک مقرّب و لا نبىّ مرسل و لا عبد امتحن اللّه قلبه للایمان، اما الصعب فهو الذى لم یرکّب بعد، و اما المستصعب فهو الذى یهرب منه اذا رؤى، و اما الذکران فهو ذکاء المؤمنین، و اما الاجرد فهو الذى لا یتعلق به شى‏ء من بین یدیه و لا من خلفه و هو قول اللّه: اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ‏[۳۳] فأحسن الحدیث حدیثنا و لا یحتمل أحد من الخلائق امره بکماله حتى یحدّه، لانه من حدّ شیئا فهو أکبر منه و الحمد للّه على التوفیق، و الانکار هو الکفر.

و فى البصائر ایضا مسندا عن ابى الصامت قال: سمعت أبا عبد اللّه علیه السّلام یقول: ان من حدیثنا ما لا یحتمله ملک مقرّب و لا نبىّ مرسل و لا عبد مؤمن قلت: فمن یحتمله؟

قال نحن نحتمله.

پس احادیث اهل بیت ولایت همه علم است و سرّ است و سرّ هر چیز لطیفه و حقیقت مخفى او است آن حقیقتى که علم است سرّ و سرّ مستسرّ مقنع است هر سرّى فهم آن نکند و آن حقائق فوق مرتبه بیان لفظى و ادراک فکرى‏اند، بلکه با معرفت شهودى نیل بدانها حاصل آید و هر کس در حد خود به مرتبه‏اى از آنها نائل آید.

و هر دستى به آن نرسد لا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ‏ باید قلب منیر سلیم مجتمع امین حصین آن را دریابد.

علاوه این که حدیث بصائر را که از غرر احادیث است سخن دیگر است که‏ فرمود: و لا یحتمل أحد من الخلائق أمره بکماله حتى یحدّه لانّه من حدّ شیئا فهو اکبر منه، ببین بیان انسان کامل چقدر کامل است.

این‏گونه لطائف عبارات و دقائق معانى به غیر از ائمه معصومین ما علیهم السّلام از دیگر صحابه و تابعین و علماى اعصار و امصار نقل نشده است.

وعاى علم مجرد از ماده است‏

در بیان حقیقت و تعریف این وعاى معارف امیر علیه السّلام فرمود: کلّ وعاء یضیق بما جعل فیه، الّا وعاء العلم فانه یتّسع به‏[۳۴].

این کلام صادر از بطنان عرش تحقیق فرماید که هر آوند به آنچه در او نهاده شد گنجایش آن تنگ مى‏گردد. جز آوند دانش که گنجایش آن فزون‏تر مى‏گردد.

یعنى ظرف علم که نفس ناطقه انسانى است از جنس موجودات طبیعى و مادى نیست بلکه موجودى از عالم وراى طبیعت است که هرچه مظروف او یعنى علم در او نهاده شود سعه وجودى او بیشتر مى‏گردد یعنى او را مقام فوق تجرد است.

و چون ارزش انسان به معارف او است پس بهترین ظرفهاى علم- یعنى نفوس انسانى- آن ظرفى است که گنجایش آن بیشتر است. امام مجتبى علیه السّلام فرمود: چون خداوند متعال قلب پیغمبر اکرم را بزرگتر از قلبهاى دیگر دید او را به پیغمبرى برگزید. سبحان اللّه عظمت وجودى قلب خاتم صلّى اللّه علیه و آله و سلم چه اندازه باید باشد تا ظرف حقائق کتاب اللّه قرآن فرقان بوده باشد؟! نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ عَلى‏ قَلْبِکَ‏[۳۵]، قُلْ مَنْ کانَ عَدُوًّا لِجِبْرِیلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلى‏ قَلْبِکَ‏[۳۶].

در سعه قلب‏

بر مفتتح فص بلا ریب و عیب شعیبى این طلسم مرتسم است: قلب العارف باللّه هو من رحمه اللّه و هو أوسع منها فانه وسع الحق جلّ جلاله و رحمته لا تسعه.

یعنى رحمه الحق تعالى لا تسعه و قلب عارف باللّه وسع الحق فقلب العارف اوسع منها.

و نیز بر فص حکمت حقى کلمه اسحاقى چه خوش نقشى نموده از رخ یار:

یقول أبو یزید فى هذا المقام لو ان العرش و ما حواه ألف ألف مره فى زاویه من زوایا قلب العارف ما أحسّ به و هذا وسع أبى یزید فى عالم الاجسام، بل أقول لو أن ما لا یتناهى وجوده یقدر انتهاء وجوده مع العین الموجوده له فى زاویه من زوایا قلب العارف ما احسّ بذلک فى علمه فانه قد ثبت أن القلب وسع الحق و مع ذلک ما اتّصف بالرى فلو امتلى ارتوى.

این سخن به غایت نیکو است که ابو یزیدها خوشه‏چین خرمن ختمى مرتبت‏اند قلبى که مهبط و منزل أنا أنزلناه فى لیله القدر است به تقدیر آحاد رعیت مقدر نمى‏گردد. متأله سبزوارى را است:

آفاق دیدم، انفس رسیدم‏   من ذا یدانیه، ما شفته قط
صد چون سر و شش حلقه به گوشش‏   ناخوانده او لوح ننوشته او خط
     

راقم به استقبالش قلم بر رقم زد:

بنگر که یارم آن قبله کل‏   آن عشق مربط و آن وحى مهبط
ام‏الکتابست و لوح محفوظ   ناخوانده یک حرف، ننوشته یک خط
     

گفته ‏هاى نبى همه رمز باشد آکنده به معقول‏

ابن ابى الحدید در ضمن کلام امیر کلام علیه السّلام کل وعاء یضیق، الخ گوید: هذا الکلام تحته سرّ عظیم و رمز الى معنى شریف غامض و منه اخذ مثبتوا النفس الناطقه الحجّه على قولهم‏[۳۷].

آرى کلمات سفراى الهى و حاملین وحى همه سرّ و رمز است، روایات آل پیغمبر خود بهترین حجت بر حجت بودن آنان است و خود آن بزرگان دلیل امام بودن خودشانند چنانکه الدلیل دلیل لنفسه، آفتاب آمد دلیل آفتاب. شیخ رئیس در رساله معراجیه و در رساله نبوّت و در الهیات شفا گوید:

گفته‏هاى نبى همه رمز باشد به معقول آکنده.

کلامى با ابن ابى الحدید

ابن ابى الحدید پس از نقل کلام مذکور امیر المؤمنین علیه السّلام در شرح آن پس از عبارت یاد شده گفته است:

و محصول ذلک أنّ القوى الجسمانیه یکلّها و یتعبها تکرار أفاعیلها علیها، کقوه البصر یتعبها تکرار ادراک المرئیات، حتى ربّما أذهبها و أبطلها أصلا، و کذلک قوه السمع یتعبها تکرار الاصوات علیها، و کذلک غیرها من القوى الجسمانیه، و لکنا وجدنا القوه العاقله بالعکس من ذلک، فان الانسان کلما تکررت علیه المعقولات ازدادت قوته العقلیه سعه و انبساطا و استعدادا لادراک أمور أخرى غیر ما أدرکته من قبل، حتى کان تکرار المعقولات علیها یشحذها (یحدها- خ) و یصقلها فهى اذن مخالفه فى هذا الحکم للقوى الجسمانیه، فلیست منها، لانها لو کانت منها لکان حکمها حکم واحد من أخواتها، و اذ لم تکن جسمانیه فهى مجرده، و هى التى نسمیها بالنفس الناطقه[۳۸].

خلاصه گفتارش این است که هریک از قواى جسمانى بر اثر تکرار افعالش خسته و ناتوان مى‏شود، و چه‏بسا که تباه و نابود مى‏گردد و لکن قوه عاقله بعکس آنها از تکرار افعالش، نیرو و گنجایش و انبساط و دریافتش بیشتر و فزون‏تر مى‏گردد، پس این قوه از قواى جسمانى نیست و گرنه با حکم آنها انباز بود، و چون جسمانى نیست مجرد است و این همان قوه‏ایست که او را نفس ناطقه گوییم.

و لکن حق این است که کلام کامل امیر المؤمنین دال است که نفس را فوق تجرد است، نه اینکه فقط مجرد است، چه به براهین قطعیه ثابت شده است که انسان هویت واحده ذات مراتب است، از مرتبه طبع گرفته تا مرتبه فوق طور تجرد عقلى، و او را در هر مرتبه احکامى خاص مربوط به همان مرتبه است، در مقام طبع روح متجسم است به این معنى لطیف و شریف که بدن مرتبه نازله حقیقت انسان است، و در مرتبه فوق آن که مرتبه خیال و مثال متصل است، تجرد برزخى دارد، و بسیارى از ادله تجرد نفس ناظر به این مرتبه است مثل ادله‏اى که مرحوم آخوند در فصل ششم طرف دوم مسلک خامس اسفار به این عنوان مى‏فرماید: فصل فى ان المدرک للصور المتخیله ایضا لا بدّ ان یکون مجردا عن هذا العالم‏[۳۹] و در مرتبه عقل، تجرد عقلى دارد که کثیرى از ادله تجرد نفس ناظر به این مرتبه است مثل ادله‏اى که جناب آخوند در باب ششم نفس اسفار به این عنوان مى‏فرماید: الباب السادس فى بیان تجرد النفس الناطقه الانسانیه تجردا تاما عقلیا، الخ‏[۴۰]. و قید تام عقلى هم براى خارج نمودن تجرد خیالى است که مجرد هست ولى تام نیست، و هم براى خارج نمودن تجرد فوق تام عقلى که علاوه بر تام بودن اتمّ است که نفس انسانى حد یقف ندارد و کلام امیر المؤمنین صلوات‏ اللّه علیه دلیل این مرتبه فوق تجرد است که علاوه بر مجرد بودن او را حد یقف نیست، فتبصر.

علاوه اینکه قوه عاقله شأنى از شئون نفس است نه اینکه خود نفس ناطقه باشد.

ما این مسائل را مبوب و مستوفى در دروس معرفت نفس که در دست تألیف است مبرهن نموده‏ایم و این چهار مرتبه نفس که مرحله طبع، منزل خیال، و مقام عقل، و شأن لا یقفى است از اصول و امهات مسائل معرفت نفس است، و اللّه ولىّ التوفیق.

قلب عالم امکان و قلب قرآن و لیله القدر

انسان کامل قلب عالم امکان است، و قلب برزخ بین ظاهر و باطن است، و همه قواى روحانى و جسمانى از او منشعب و از او فیض به آنها مى‏رسد انسان کامل که واسطه فیض است و از او به دیگر شعب قواى روحانى و جسمانى فیض مى‏رسد، جالس در حد مشترک بین عالم ملک و ملکوت است که با هریک آن دو به وجهى مشارک است، هم مانند ملائکه مطلع بر ملکوت سماوات و ارض است و نصیبى از ربوبیّت دارد و هم چون بشر است که مطعم و مشرب و منکح دارد. هرچند هر انسانى را نصیبى از ربوبیّت است، لکن مرتبه تامّه آن انسان کامل را است چنانکه عبودیت او نیز عبودیت تامه است.

ادراک مراتب پنجگانه قلب که قلب نفسى، و قلب حقیقى متولد از مشیمه جمعیت نفس، و قلب متولد از مشیمه روح یعنى قلب تجلى وجودى باطنى، و قلب جامعه مسخّر بین حضرتین- یعنى حضرت اسم ظاهر و حضرت اسم باطن- و قلب احدى جمعى محمّدى صلّى اللّه علیه و آله و سلم که در فصل پنجم از فصول فاتحه مصباح الانس شرح مفتاح الغیب مبین است، در این مقام ضرورى است، و اللّه‏ واسع علیم.

این انسان کامل که قلب عالم امکان است صاحب مرتبه کن است.

صاحب فتوحات مکیه در باب سیصد و شصت و یک آن در این معنى پس از تمهید مطالبى افاده فرموده است که:

فبالانسان الکامل ظهر کمال الصوره فهو قلب لجسم العالم الذى هو کل ما سوى اللّه و هو بیت الحق الذى قال فیه: و وسعنى قلب عبدى المؤمن فکانت مرتبه الانسان الکامل من حیث انه قلب بین اللّه و العالم، و سماه بالقلب لتقلیبه و تصریفه و اتّساعه فى التقلیب و التصریف و لذلک کانت له هذه السعه الالهیه لانه وصف نفسه تعالى بأنه کل یوم هو فى شأن و الیوم هنا هو الزمن الفرد فکل یوم فهو فى شئون و لیست التصریفات و التقلیبات سوى هذه الشئون التى هو الحق فیها، و لم یرد نص عن اللّه و لا عن رسوله فى مخلوق أنه اعطى کن سوى الانسان خاصه، فظهر ذلک فى وقت فى النبى صلّى اللّه علیه و آله و سلم فى غزوه تبوک، فقال: کن أبا ذر، فکان أبا ذر.

و ورد فى الخبر فى اهل الجنه: ان الملک یاتى الیهم فیقول لهم بعد أن یستأذن علیهم فى الدخول فاذا دخل ناولهم کتابا من عند اللّه بعد أن یسلم علیهم من اللّه و اذا فى الکتاب لکلّ انسان یخاطب به من الحىّ القیّوم الذى لا یموت الى الحىّ القیوم الذى لا یموت، اما بعد فانى اقول للشى‏ء کن فیکون و قد جعلتک الیوم تقول للشى‏ء کن فیکون.

لیله القدر چنانکه در روایات اهل بیت آمده است قلب شهر اللّه است، و لیله مبارک است، و قرآن در این لیله مبارک نازل شده: إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَهٍ مُبارَکَهٍ، إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَهِ الْقَدْرِ و شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ‏، قرآن مجید در قلب این ماه در قلب خاتم صلّى اللّه علیه و آله و سلم نازل شد قُلْ مَنْ کانَ عَدُوًّا لِجِبْرِیلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلى‏ قَلْبِکَ بِإِذْنِ اللَّهِ‏، نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ عَلى‏ قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنْذِرِینَ‏.

و در روایات آمده است که یس قلب قرآن است، کما فى تفسیر نور الثقلین للحویزى عن أنس بن مالک عن رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سلم قال: ان لکل شى‏ء قلبا و قلب القرآن یس، و همچنین در جامع صغیر سیوطى، و نیز در مسند احمد بن حنبل از معقل بن یسار از رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سلم در ذیل حدیثى که حضرت فرمود: یس قلب القرآن‏[۴۱].

و نیز در روایت است که یس اسمى از اسماء رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سلم است و در تفسیر مجمع است که یس معناه یا انسان بلغه طى، فتبصر.

قلب شهر اللّه در اواخر آن است، در باب انا انزلناه کافى روایت است که سائل به امام باقر علیه السّلام عرض مى‏کند:

یا ابن رسول اللّه کیف أعرف أنّ لیله القدر تکون فى کل سنه؟ قال: اذا أتى شهر رمضان فاقرأ سوره الدخان فى کل لیله مائه مره فاذا أتت لیله ثلاث و عشرین فانک ناظر الى تصدیق الذى سألت عنه، و سوره مبارکه یس هم در جزو بیست و سوم قرآن است.

و امام صادق علیه السّلام فرمود: علموا أولادکم یس فانها ریحانه القرآن‏[۴۲] و فى الامالى عن على علیه السّلام، قال: الحسن و الحسین علیهما السّلام ریحانتا رسول اللّه. و ریحانه درباره خود قرآن هم روایت شد.

یس قلب قرآن است و قرآن ریحانه است و در قلب شهر اللّه بر قلب عالم امکان یک‏بارگى نازل شده است و چه انزال دفعى است و تنزیل تدریجى، امام قرآن است و قرآن امام و هر دو ریحانه، و انهما لن یفترقا حتى یردا علىّ الحوض.

ذات حق غیر متناهى است و همچنین صفات و افعال و کتاب وى، و همه‏ کلمات اویند وَ لَوْ أَنَّ ما فِی الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَهٍ أَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَهُ أَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ کَلِماتُ اللَّهِ، إِنَّ اللَّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ‏[۴۳]

قُلْ لَوْ کانَ الْبَحْرُ مِداداً لِکَلِماتِ رَبِّی لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ کَلِماتُ رَبِّی وَ لَوْ جِئْنا بِمِثْلِهِ مَدَداً[۴۴].

آیات قرآن خزائن الهى‏اند

قرآن غیر متناهى است و هر آیه و کلمه و سوره و حرف او خزائن است: انّ الآیه من القرآن و السوره لتجی‏ء یوم القیمه حتى تصعد ألف درجه[۴۵].

الزهرى قال سمعت على بن الحسین علیه السّلام یقول: آیات القرآن خزائن فکلما فتحت خزانه ینبغى لک ان تنظر ما فیها[۴۶].

هر حرف قرآن را هفتاد هزار معنى است‏

روى عنه صلّى اللّه علیه و آله و سلم انه قال: ما من حرف من حروف القرآن الا و له سبعون ألف معنى‏[۴۷].

حکمت جنّت است‏[۴۸]

جنّت است پس قرآن جنّت است و حکیم است و حکم حکیم محکم است. الر کِتابٌ أُحْکِمَتْ آیاتُهُ‏[۱] و بیان هر چیز است. وَ نَزَّلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ تِبْیاناً لِکُلِّ شَیْ‏ءٍ[۲] تبیان با تنزیل است که تفصیل است نه انزال که اجمال است، و امام که انسان کامل و قلب عالم امکان است قرآن است فیه تبیان کل شى‏ء.

درجات الجنه على عدد آیات القرآن‏

امام الثقلین ابو الحسنین جناب وصى حضرت امام على علیه السّلام به فرزندش محمّد بن حنفیه وصیت فرمود که: علیک بتلاوه (بقراءه خ ل) القرآن و العمل به … و اعلم أنّ درجات الجنه على عدد آیات القرآن فاذا کان یوم القیامه یقال لقارئ القرآن اقرأ و ارق، الحدیث‏[۳].

این دستور عظیم الشأن با این فصاحت و بلاغت از نهج البلاغه فوت شد، و کم له من نظیر. مفاد اقرأ و ارق این است که به هر مقام قرآن رسیدى در آن مقام توقف مکن، بخوان و بالا برو. رسیدن به آن مقام وصول ادراکى و وجودى به آن مقام است و به حکم محکم اتحاد ادراک و مدرک و مدرک آنچه از مقامات قرآن را ادراک کرده‏اى به همان اندازه قرآنى ببین که حظّ تو از قرآن چقدر است زیرا حقائق قرآن درجات ذات تو و مدارج عروج تواند پس معنى قرائت نیز به حسب نشئات معلوم شده است. عجب مدار، که هر حرف قرآن را هفتاد هزار معنى است که این حرف حرف نیست، و در آن خیلى حرف است، این حرف مقامات وجودى و مراتب طولى قرآنند که حکیم‏اند، این حرف همان هفتاد و سه حرف است که پیشترک بدان اشارتکى شد.

شکل قطاع و وجوه احکام هندسى آن‏

قطاع یک شکل هندسى از اشکال مثلثات کروى است این یک شکل را چهارصد و نود و هفت هزار و ششصد و شصت و چهار حکم هندسى است و خواجه نصیر یک کتاب بنام کشف القناع عن أسرار شکل القطاع درباره همین یک شکل نوشته است.

امیر علیه السّلام فرمود: بل کیف تعمهون و بینکم عتره نبیکم و هم أزمّه الحق و أعلام الدین و ألسنه الصدق فانزلوهم بأحسن منازل القرآن وردوهم ورود الهیم العطاش‏[۴] و فرمود: فیهم کرائم القرآن و هم کنوز الرحمن‏[۵] قرآن را منازل بسیار است و احسن منازل آن مقام قرآن ناطق است که‏ کُلَّ شَیْ‏ءٍ أَحْصَیْناهُ فِی إِمامٍ مُبِینٍ‏، در این نکته علیا چه اسرارى باید نهفته باشد؟

الا اى طوطى گویاى اسرار   مبادا خالیت شکر ز منقار
سرت سبز و دلت خوش باد جاوید   که خوش نقشى نمودى از رخ یار
سخن سر بسته گفتى با حریفان‏   خدا را زین معما پرده بردار
بروى ما زن از ساغر گلابى‏   که خواب خواب‏آلوده‏ایم اى بخت بیدار
     

 

سبحان اللّه که طوطى دل است چه هر دو جسم یک روحند که الاعداد أرواح و الحروف أشباح به قول دهدار عیانى:

نزد اهل خرد و اهل عیان‏   حرف جسم و عدد اوست چو جان‏
     

 

کلامى در قرآن و عترت‏

جناب کلینى قدّس سرّه جامع کافى را از اصول أربعمائه و دیگر ماخذ دینى که موردوثوق سلف صالح بوده‏اند در مدت بیست سال جمع‏آورى فرموده است و در ترتیب کتب و تبویب ابواب آنها، حسن صنعتى بکار برده است که عظمت مقام درایتش را در فهم روایت نشان داده است و در ترتیب روایات اصح را بر صحیح مقدّم داشت، و تمام روایات آن مسند است و رجال سند در کتب رجالى شناخته شده‏اند. این کتاب آیتى است که اگر بخواهیم به اندازه بینش اندکى که درباره آن داریم از جلالت قدر و منزلت وى سخن بگوییم باید رساله‏اى و یا کتابى بنویسیم.

کتاب اول آن کتاب عقل و جهل است، و دوم آن کتاب فضل علم، و سوم کتاب توحید، و چهارم آن کتاب حجت است. در افتتاح و ترتیب همین چهار کتاب تأمل بفرمائید که تا چه اندازه تبحر علمى به کار برده است، بر همین نسق است ترتیب تمام کتابها و بابها و روایات هر باب.

کتاب حجّت آن یک صد و سى باب است، و هر باب آن متضمن روایاتى خاص در حجت است که تقریبا وجه جامع آن روایات عنوان آن باب است که از حاصل مضمون آنها اتخاذ شده است مثلا باب اول آن باب الاضطرار الى الحجه است. و باب پنجم آن باب أنّ الارض لا تخلو من حجه. و باب دیگر آن باب أنّ الائمه اذا شاءوا أن یعلموا علموا. و باب دیگر باب الاشاره و النص الى صاحب الدار علیه السّلام. و باب دیگر آن باب مولد الصاحب علیه السّلام.

امامیه را در امامت أئمه اثنى عشر و در امامت و غیبت دوازدهم آن حضرت صاحب‏الامر علیهم السّلام کتاب کافى کافى است. بلکه با قطع نظر از جوامع روایى امامیه، صحاح و سنن و جوامع روائى اهل سنت کفایت مى‏کنند.

منکر امامت اگر مسلمان است باید با او از طریقى خاص سخن گفت، و اگر غیر مسلمان است از طریق دیگر، چنانکه در نبوّت عامه کتب کلامى روى سخن با دهرى و طبیعى و دیگر فرق لا مذهب است، و در نبوّت خاصه روى سخن با

صاحبان مذاهب چون یهود و نصارى و مجوس.

مؤمن به رسالت حضرت ختمى مرتبت، ناچار معترف به عصمت امیر المؤمنین على علیه السّلام باید باشد، و معترف به عصمت آن جناب به امامت یک یک ائمه اثنى عشر و غیبت تامه صاحب‏الامر علیه السّلام، زیرا وصى معصوم معصوم است، و وصى امام امام است، و وصى حجّه اللّه، حجّه اللّه است. من در این مقام وارد در بحث عصمت و امامت نمى‏شوم فقط به گفتارى از ابن متویه که یکى از مشاهیر و معارف علماى اهل سنت است اکتفا مى‏کنم:حضرت وصى امیر المؤمنین على علیه السّلام در خطبه هشتاد و پنجم نهج البلاغه در وصف و تعریف عترت علیهم السّلام فرمود: بل کیف تعمهون و بینکم عتره نبیکم و هم أزمّه الحق و أعلام الدین و ألسنه الصدق فانزلوهم بأحسن منازل القرآن وردوهم ورود الهیم العطاش.

ابن ابى الحدید در شرح آن گوید: فأنزلوهم بأحسن منازل القرآن تحته سرّ عظیم و ذلک أنّه أمر المکلّفین بأن یجروا العتره فى اجلالها و اعظامها و الانقیاد لها و الطّاعه لاوامرها مجرى القرآن.

ثم قال: فان قلت فهذا القول منه یشعر بأن العتره معصومه فما قول أصحابکم فى ذلک؟ قلت: نص أبو محمّد بن متویه رحمه اللّه فى کتاب الکفایه على أنّ علیا علیه السّلام معصوم و أدلّه النصوص قد دلت على عصمته و القطع على باطنه و مغیبه و انّ ذلک أمر اختص هو به دون غیره من الصحابه[۶].

این بود کلام حق ابن متویه در عصمت عترت علیهم السّلام. این عالم نامور اهل سنت به تعبیر شریفش در کتاب کفایه گفت: ادله النصوص قد دلت على عصمته. این سخن همان است که در صدر رساله گفته‏ایم: راقم بر این عقیدت صافى وخالص، سخت راسخ است که امامیه را در این سرّ الهى، صحاح و سنن اهل سنت حجت بالغه است و در عصمت و امامت ائمه اثنى عشر با قطع نظر از جوامع روائیه‏شان، جوامع روائیه و ادلّه نصوص اهل سنت به تنهائى کافى است.

آرى عترت معصوم‏اند و حضرت وصى على علیه السّلام که سرّ سلسله عترت است معصوم است، و در میان صحابه پیامبر تنها او معصوم بود نه دیگران، همان‏طور که ابن متویه از ادله نصوص ناطق به حق شده است که انّ ذلک أمر اختص هو به دون غیره من الصّحابه.

خلیفه اللّه و خلیفه رسول اللّه و قائم مقام و نازل احسن منازل قرآن باید معصوم باشد، اگر ابن متویه خلاف این گفته بودى خلاف گفته بودى.

سخنى با ابن ابى الحدید

آن که ابن ابى الحدید در بیان کلام امام فانزلوهم بأحسن منازل القرآن، گفته است انّه أمر المکلّفین بأن یجروا العتره فى اجلالها و اعظامها و الانقیاد لها و الطاعه لاوامرها مجرى القرآن، ما در این بیانش انکار نداریم که باید عترت را در اجلال و اعظام و انقیاد و طاعت اوامرشان به أحسن منازل قرآن جارى نمود، ولى کلام امام درباره عترت فوق این بیان است، زیرا جمله فأنزلوهم بأحسن منازل القرآن محفوف به جملى است که دلالت دارند بر این که عترت عین أحسن منازل قرآنند، و فاى آن فاى فصیحه است و سیاق عبارت این است که عترت را صاحب و واجد این منازل بدانید و بشناسید چنانکه در خطبه یک‏صد و پنجاه و دوم نهج البلاغه فرمود: فیهم کرائم القرآن و هم کنوز الرحمن این کرائم قرآن همان احسن منازل قرآن است که در آنان است.

امام فانزلوهم بأحسن منازل قرآن را بر کیف تعمهون و بینکم عتره نبیکم و هم ازمّه الحق و اعلام الدین و السنه الصدق متفرع فرمود یعنى چون عترت پیغمبر شما در میان شما ازمه حق و اعلام دین و السنه صدق‏اند آنان را در بهترین منازل قرآن بدانید و بنشانید. این همان است که اهل تحقیق فرموده‏اند انسان کامل قرآن ناطق است یعنى صورت کتبیه قرآن صورت کتبیه انسان کامل است، و صورت عینیه آن صورت عینیه انسان کامل است. و چون قرآن در صور و منازلش معصوم از هرگونه خطا است کسانى که احسن منازل قرآنند نیز معصوم‏اند، این کلام نه فقط مشعر به عصمت عترت است بلکه مبین آن است، و باب سى و پنجم کتاب حجت کافى در پیرامون این عنوان است: باب انه لم یجمع القرآن کله الّا الائمه علیهم السّلام و انّهم یعلمون علمه کلّه، علاوه اینکه حقائق و معارف صادره از عترت نبى علیهم السّلام اصدق شاهدند که عترت پیغمبر مبیّن حقائق اسماء اعنى احسن منازل قرآنند.

وانگهى امام علیه السّلام فرمود: ردّوهم ورود الهیم العطاش یعنى چنانکه شتران تشنه وقتى چشمشان به آب افتاد شتابان به سوى آبشخور مى‏دوند و مى‏روند و براى رسیدن به آب از یکدیگر سبقت مى‏گیرند شما نیز با عترت نبى صلّى اللّه علیه و آله و سلم این چنین باشید. آب در نشئه عنصرى صورت علم است چنانکه آب سبب حیات اشباح است علم سبب حیات ارواح است که غذا مسانخ با مغتذى است لذا آب در عالم خواب تعبیر به علم مى‏شود، و ابن عباس که از خوشه‏چینان خرمنهاى فیض محضر وصىّ علیه السّلام بود ماء را در این آیه‏ وَ أَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً تفسیر به علم فرمود: بلکه مرحوم طبرسى در مجمع البیان در تفسیر کریمه‏ وَ أَنْ لَوِ اسْتَقامُوا عَلَى الطَّرِیقَهِ لَأَسْقَیْناهُمْ ماءً غَدَقاً[۷] فرموده است: و عن برید العجلى عن ابى‏ عبد اللّه علیه السّلام قال: معناه لأفدناهم علما کثیرا یتعلمونه من الائمه.

و نیز در همین مقام فرمود: و فى تفسیر اهل البیت علیهم السّلام عن ابى بصیر قال قلت لابى جعفر علیه السّلام قول اللّه: إِنَّ الَّذِینَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا؟ قال: هو و اللّه ما انتم علیه، لو استقاموا على الطریقه لاسقیناهم ماء غدقا.

و مرحوم کلینى رحمه اللّه در باب سى‏ام حجت کافى به اسنادش روایت فرموده است:

عن الباقر علیه السّلام: یعنى لو استقاموا على ولایه امیر المؤمنین على علیه السّلام و الاوصیاء من ولده و قبلوا طاعتهم فى أمرهم و نهیهم لاسقیناهم ماء غدقا، یقول لا شربنا قلوبهم الایمان و الطریقه هى الایمان بولایه على و الاوصیاء و به همین مضمون آراء و روایات دیگر در ضمن بسیارى از آیات دیگر قرآن. پس خود عترت علیهم السّلام ماء حیات و عیش علم و آب‏خور آب زندگى تشنگان‏اند، چنانکه در باب صدم کتاب حجت کافى معنون است که: انّ مستقى العلم من بیت آل محمّد علیهم السّلام، و قرآن را چون منازل و درجات از فرش تا عرش است عترت محمّدى در احسن و اعلاى منازل و مراتب قرآنند و چون مرزوق به معرفت حقائق اسماى عینیه‏اند به بطون و اسرار و تأویلات آیات قرآنى کما هى واقف‏اند و خود قرآن ناطق‏اند.

و ان ذلک أمر اختص هو به دون غیره من الصحابه آرى عترت معصومند و على علیه السّلام که سر سلسله عترت است معصوم است و در میان صحابه پیغمبر تنها او معصوم بود نه دیگران. خلیفه اللّه و خلیفه رسول و قائم مقام احسن منازل قرآن باید معصوم باشد اگر ابن متویه خلاف این گفته بودى خلاف گفته بودى.

از خلیل بن احمد بصرى استاد سیبویه و واضع علم عروض سؤال شد که:ما هو الدلیل على أن علیا امام الکل فى الکل؟ فقال: احتیاج الکل الیه و غناه عن الکل و نیز از او در همین موضوع است که: احتیاج الکل الیه و استغنائه عن الکل دلیل على أنه امام الکل.

شیخ اکبر ابن عربى حاتمى در باب ششم فتوحات مکیه در بحث هباء گوید:فلم یکن أقرب الیه قبولا فى ذلک الهباء الّا حقیقه محمّد صلّى اللّه علیه و آله و سلم … و أقرب الناس الیه على بن أبى طالب رضى اللّه عنه امام العالم و سرّ الانبیاء اجمعین.

امیر علیه السّلام در میان خلق چنان بود که معقول در میان محسوس‏

شیخ رئیس در رساله معراجیه گوید: مرکز حکمت و فلک حقیقت و خزینه عقل امیر المؤمنین علیه السّلام در میان خلق آن‏چنان بود که معقول در میان محسوس.

این عترت که امام الکل فى الکل و امام العالم و سرّ الانبیاء اجمعین و در میان خلق مانند معقول در میان محسوس‏اند احسن منازل قرآنند یعنى حکیم و تبیان کل شى‏ء، و و و که شمه‏اى از اوصاف انسان کامل را برشمردیم و در بعضى فى‏الجمله سخن گفته ‏ایم.

اگر کاسه‏اى دهن آن بسوى زمین باشد و پشت آن به آسمان، باران که ببارد قطره‏اى عائد آن نمى‏شود، قلب منکوس این چنین است و اگر مفتوح باشد و رو بسوى بالا، خداوند دهن باز را بى‏روزى نمى‏گذارد فى الکافى باسناده الى أبى حمزه الثمالى عن ابى جعفر علیه السّلام قال:

القلوب ثلاثه: قلب منکوس لا یعى شیئا من الخیر و هو قلب الکافر، و قلب فیه نکته سوداء فالخیر و الشرّ فیه یعتلجان فأیهما کانت منه غلب علیه، و قلب مفتوح فیه مصابیح تزهر و لا یطفأ نوره الى یوم القیامه و هو قلب المؤمن‏[۸].

قلب را قرار و تجلى را تکرار نیست‏

قلب را قرار و توقف نیست، على الدوام متقلب است که فارسى آن دگرگونى‏ است و تکرار در تجلى نیست لذا هیچ اسمى از اسماء اللّه مکرر نمى‏شود، مثلا اسم شریف نور در هر آنى ظهورى خاص دارد کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ‏ که کله هو شأن است و یوم هنگام ظهور است و هر دم ظهورات و تجلیات غیر متناهى است، صاحب قلب در قبول تجلیات حق احق است نه صاحب عقل که این عقال است و آن در تقلب و تنوع است، ذاکر را در هر حال حالى خاص است و در آن حال اسمى را که ذاکر است به معنایى است که همان اسم در حال بعد به معنى دیگر است، مثلا اللّه را که مریض و جائع و ضال ندا مى‏کنند آن یا شافى دومى یا رازق و این یا هادى گوید.

نزول برکات تجلیّات در قلب مفتوح از فیض قلب عالم امکان است و این معنى هجرت است که باید پشت به این شهر و رو به شهر دیگر کرد یعنى از طبیعت به ماوراى آن روى آوردن لا یقع اسم الهجره على أحد الّا بمعرفه الحجّه فى الارض فمن عرفها و أقربها فهو مهاجر[۹].

و این مهاجرت اعراض از نشئه عنصرى است و در این اعراض برکاتى است از جمله تمثلات نوریه در موطن خیال صقع نفس ناطقه که مظهر اسم شریف مصور است و مجبول بر محاکات هیئات ادراکیه است. نوم و احتضار و تنویم مغناطیسى و اشباه و نظائر آنها هیچ‏یک موضوعیت در حصول تمثلات ندارند و ملاک اعراض نفس از نشئه عنصرى و احوال این‏سوئى و توجّه تام و حضور کامل به آن سوى داشتن است، فى مقعد صدق عند ملیک مقتدر.

امام صادق علیه السّلام فرمود: القلب حرم اللّه فلا تسکن فى حرم اللّه غیر اللّه‏[۱۰].

پاسبان حرم دل شده‏ام شب همه شب‏   تا در این پرده جز اندیشه او نگذارم‏
     

تجدد امثال و حرکت جوهرى‏

همه تجلیات در مظاهر و مجالى بى‏وقفه و پى‏درپى‏اند آن‏چنان‏که هیچ تراخى بین دو تجلى در هیچ اسم و عین نیست و تعبیر به پس و سپس در پارسى و (ف) و (ثم) در تازى بین دو تجلى فقط مقتضى تقدم رتبى قبلى بر بعدى است. قلب به‏ویژه از آن انسان کامل مرآت این ظهورات تجلیات است. این ظهورات تجلیات دم‏به‏دم تجدید خلق در هر دم است که انسان شاعر بدان نیست حتى به نفس خودش هم که در آن پیش نبود و پس از آن بود شد قوله تعالى‏ بَلْ هُمْ فِی لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِیدٍ، این تجدید خلق، تجدد امثال است چنانکه در قبل بدان اشارتى شد.

شد مبدل آب این جو چند بار   عکس ماه و عکس اختر برقرار
     

عجب این که آدم دم‏به‏دم در ترقى است و از جهت لطافت و رقّت حجاب توجّه ندارد. تجدد امثال در آدم و عالم خواه در عارى از ماده و خواه در مملوّ به آن سارى است.

لطافت و رقّت حجاب به این معنى است که صانع- جلت عظمته و على صنعه- ازبس‏که نقاش و مصور چیره‏دست است از تجدد امثالى که پى‏درپى مى‏آورد، به تجدد آن و آوردن امثال آن پى نتوان برد، بلکه محجوبین یک چیز پندارند، و حجاب همین مظاهر متکثره‏اند که حجاب ذاتند.

به مثل اگر کسى در کنار نهر آب سریع السیر بایستد، صورت خود را در هر مقدار زمان ممتد، ثابت مى‏بیند با اینکه لحظه به لحظه عکس او در آب از انعکاس نور بصر در آب حاصل مى‏گردد، و مى‏دانیم با این که آب تند رودخانه هیچ قرار ندارد و حال این که آب صورت قار مى‏نماید همچنین صانع چابک دست‏چیره دست به اسم مصور آن فان که‏ کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ‏ است چنان در موجودات از طبایع و قوى و املاک و عقول تجدد امثال و ایجاد امثال مى‏ نمایدکه گمان مى‏رود همان یک صورت پیشینه و دیرینه است.

حرکت جوهرى فقط در عالم طبایع مادى جارى است. راقم را وجیزه‏اى در تجدد امثال و فرق آن با حرکت جوهرى است. علاوه این که رساله‏اى مستقل در حرکت جوهرى نوشته است که بطور مستوفى در مسائل و مطالب آن تحقیق و تقریر کرده است.

ذکر حلقه در بهشت یا على است‏

هرچند قلب را قرار نیست و لیکن به ذکر حلقه در بهشت تبرک مى‏جوییم و بحث را ترک مى‏گوییم: فى الامالى باسناده الى سعید بن جبیر عن ابن عبّاس عن النبى صلّى اللّه علیه و آله و سلم قال: ان حلقه باب الجنه من یاقوته حمراء على صفائح الذهب فاذا دقّت الحلقه على الصفحه طنّت و قالت یا على. چه خوب است ارباب صنایع حلقه‏اى اختراع کنند که طنین آن گوید: یا على.

تألیف این رساله در سحر شب سه ‏شنبه ۲۲ شوال المکرم ۱۴۰۰ ه. ق، برابر با ۱۱/ ۶/ ۱۳۵۹ ه. ش، به پایان رسید.

دَعْواهُمْ فِیها سُبْحانَکَ اللَّهُمَّ وَ تَحِیَّتُهُمْ فِیها سَلامٌ، وَ آخِرُ دَعْواهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ.

قم- حسن حسن‏ زاده آملى‏[۱۱]

 

 

[۱] ( ۱) هود/ ۲.

[۲] ( ۲) نحل/ ۹۰.

[۳] ( ۳) وافى، ج ۱۴، ص ۶۴.

[۴] ( ۱) نهج البلاغه، خطبه ۸۵.

[۵] ( ۲) نهج البلاغه، خطبه ۱۵۲.

[۶] ( ۱) شرح ابن ابى الحدید طبع رحلى سنگى ج ۱، ص ۳۵۲.

[۷] ( ۱) جن/ ۱۷.

[۸] ( ۱) اصول کافى معرب ج ۲، ص ۳۰۹.

[۹] ( ۱) نهج البلاغه، خطبه ۱۸۷.

[۱۰] ( ۲) آخر کتاب جامع الاخبار شیخ صدوق رحمه اللّه.

[۱۱] علامه حسن زاده آملى، انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه، ۱جلد، الف لام میم – تهران، چاپ: اول، ۱۳۸۳.

 

[۱] ( ۱) بقره/ ۲۵۳.

[۲] ( ۲) نمل/ ۱۰۲.

[۳] ( ۳) نهج البلاغه، خطبه قاصعه.

[۴] ( ۴) نجم/ ۵.

[۵] ( ۱) نحل/ ۴۰.

[۶] ( ۲) نمل/ ۴۲.

[۷] ( ۳) اینجانب فصوص فارابى را یک دوره تمام مفصلا به فارسى شرح کرده است و در بسیارى از امهات و اصول مسائل به مشربهاى متعدد عقلانى و عرفانى بحث نموده است.

[۸] ( ۴) مباحث مشرقیه، ج ۱، ض ۳۵۳.

[۹] ( ۱) اسفار، طبع اول، ج ۱، ص ۲۹۶.

[۱۰] ( ۲) ص ۲۱۳، ج ۱، معرب.

[۱۱] ( ۱) اسفار، ط ۱، ص ۳۲، ج ۴.

[۱۲] ( ۱) شفاء، ص ۳۶۱ ط ۱، چاپ سنگى.

[۱۳] ( ۱) قصص/ ۶۸.

[۱۴] ( ۱) فلسفه الامام الصادق علیه السّلام تألیف مرحوم جزائرى، متوفى ۱۳۷۸ ه، ص، ۲۶ طبع بیروت.

[۱۵] ( ۱) دانشنامه علائى، ج ۲، ص ۱۴۳.

[۱۶] ( ۱) شفاء چاپ سنگى، ج ۱، ص ۴۱۷.

[۱۷] ( ۱) ص ۱۷ و ۱۸ ط ۲.

[۱۸] ( ۱) اسفار، ج ۱، ص ۳۲۲ ط ۱.

[۱۹] ( ۲) کتاب الحجه، باب الروح التى یسدد اللّه بها الائمه علیهم السّلام، ص ۲۱۴، ج ۱، معرب.

[۲۰] ( ۱) نحل/ ۲.

[۲۱] ( ۱) بحار الانوار چاپ کمپانى، ج ۱۴، ص ۳۳۹.

[۲۲] ( ۲) اصول کافى معرب، ج ۱، ص ۱۷۹.

[۲۳] ( ۱) اصول کافى معرب، ج ۱، ص ۱۸۰.

[۲۴] ( ۱) نهج البلاغه.

[۲۵] ( ۱) گلشن راز شبسترى.

[۲۶] ( ۲) مقدّمه شرح قیصرى بر فصوص، ص ۵۷.

[۲۷] ( ۱) کافى کلینى، فضل العلم، ص ۳۹، ج ۱ معرب.

[۲۸] ( ۲) نهج البلاغه.

[۲۹] ( ۱) ص ۳۰۸، ج ۲، اصول کافى معرب.

[۳۰] ( ۱) مجلس اول، امالى صدوق، ص ۴، طبع ناصرى.

[۳۱] ( ۲) خطبه ۱۸۷، نهج البلاغه.

[۳۲] ( ۳) ص ۳۳۱، ج ۱، اصول کافى معرب.

[۳۳] ( ۱) زمر/ ۲۴.

[۳۴] ( ۱) نهج البلاغه، حکمت ۲۰۵.

[۳۵] ( ۲) شعراء/ ۱۹۳.

[۳۶] ( ۳) بقره/ ۹۷.

[۳۷] ( ۱) شرح ابن ابى الحدید چاپ سنگى، ج ۲، ص ۴۱۳.

[۳۸] ( ۲) شرح ابن ابى الحدید چاپ مصر، ج ۱۹، ص ۲۵.

[۳۹] ( ۱) ج ۱، ص ۳۱۶، ط ۱.

[۴۰] ( ۲) اسفار، ط ۱، ج ۴، ص ۶۳.

[۴۱] ( ۱) ج ۵، ص ۲۶.

[۴۲] ( ۲) تفسیر برهان، فضل سوره یس.

[۴۳] ( ۱) لقمان/ ۲۸.

[۴۴] ( ۲) کهف/ ۱۱۱.

[۴۵] ( ۳) اصول کافى معرب، ج ۲، ص ۴۴۴، روایت از امام صادق علیه السّلام است.

[۴۶] ( ۴) اصول کافى معرب، ج ۲، ص ۴۴۶.

[۴۷] ( ۵) مجمع البحرین طریحى در ماده( ج م ع).

[۴۸] علامه حسن زاده آملى، انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه، ۱جلد، الف لام میم – تهران، چاپ: اول، ۱۳۸۳.

 

[۱] ( ۱) مریم/ ۵۸.

[۲] ( ۲) انبیاء/ ۸۶.

[۳] ( ۳) انعام/ آیات ۸۶- ۸۷.

[۴] ( ۴) صافات/ آیات ۱۲۴- ۱۳۳.

[۵] ( ۱) مصباح الانس، چاپ سنگى، ص ۳۷.

[۶] ( ۱) کمال الدین، چاپ سنگى، ص ۱۷.

[۷] ( ۱) عمده الطالب، ط نجف، ص ۱۷۸.

[۸] ( ۲) بحار الانوار، چاپ کمپانى، ج ۵، ص ۳۷۶.

[۹] ( ۳) وافى، ج ۱۴، ص ۹۴.

[۱۰] ( ۱) کشکول شیخ بهائى، چاپ نجم الدوله، ص ۳۸.

[۱۱] ( ۲) نساء/ ۱۶۵.

[۱۲] ( ۱) مؤمن/ ۷۹.

[۱۳] ( ۱) نهج البلاغه.

[۱۴] ( ۲) یس/ ۱۳.

[۱۵] ( ۱) اسفار، ج ۳، ص ۶۲، ط ۱.

[۱۶] ( ۲) اسفار، ج ۳، ص ۸۴، ط ۱.

[۱۷] ( ۱) اصول کافى، معرب، ج ۲، ص ۱۳۳.

[۱۸] ( ۲) الفصول المهمه فى اصول الائمه علیهم السّلام، ج ۲، باب ان کلّ واقعه تحتاج الیها الامه لها حکم شرعى معین و لکل حکم دلیل قطعى مخزون عند الائمه علیهم السّلام.

[۱۹] ( ۳) یکى از تألیفات حقیر رساله‏اى در اتحاد عقل و عاقل و معقول است که در این موضوع به تفصیل بحث کرده است.

[۲۰] ( ۱) مریم/ ۱۶.

[۲۱] ( ۲) نجم/ ۱۱.

[۲۲] ( ۱) سبأ/ ۳.

[۲۳] ( ۲) بقره/ ۲۲۳.

[۲۴] ( ۳) واقعه/ ۶۳.

[۲۵] ( ۱) نهج البلاغه.

[۲۶] ( ۱) عنکبوت/ ۴۱.

[۲۷] ( ۱) ص ۱۵۹، چاپ سنگى، طبع اول.

[۲۸] ( ۲) نهج البلاغه.

[۲۹] ( ۳) ریاض السالکین فى شرح صحیفه سید الساجدین علیه السّلام، ص ۵۰۱،

[۳۰] ( ۱) مصباح الانس، چاپ سنگى، ص ۳۰۵.

[۳۱] ( ۲) خصوص الکلم فى معانى فصوص الحکم، چاپ سنگى، ص ۳۸۴.

[۳۲] ( ۱) مصباح الانس، ص ۲۷.

[۳۳] ( ۲) کهف/ ۱۰۹.

[۳۴] ( ۱) نساء/ ۱۷۱.

[۳۵] ( ۲) انبیاء/ ۳۰.

[۳۶] ( ۱) یس/ ۱۲.

[۳۷] ( ۲) بقره/ ۳۱.

[۳۸] ( ۱) اعراف/ ۲۹.

[۳۹] ( ۱) فصوص الحکم، چاپ سنگى، ص ۱۸۹.

[۴۰] علامه حسن زاده آملى، انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه، ۱جلد، الف لام میم – تهران، چاپ: اول، ۱۳۸۳.

بازدیدها: ۳۵

 انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه به قلم  علامه حسن زاده آملى قسمت دوم

باب دوم‏

انسان کامل خلیفه اللّه است‏

اولئک خلفاء اللّه فى أرضه و الدعاه الى دینه‏[۲۰](ب) و این چنین انسان خلیفه اللّه است چه‏ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَهً[۲۱] دال است که وصف دائمى حقیقه الحقائق جاعلى این چنین است پس همواره مجعولى آن‏چنان باید زیرا جاعل است نه جعلت و اجعل و نحو هما. و جاعل مقید به شخص خاص و زمان خاص نیست تا چون‏ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً و یا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناکَ خَلِیفَهً فِی الْأَرْضِ‏ محدود باشد.

و خلیفه باید به صفات مستخلف عنه و در حکم او باشد و گرنه خلیفه او نیست، لذا فرمود: وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها[۲۲] که جمع محلى به الف و لام مؤکّد به کلّ آورد. و از جهت اهمیت به خلیفه آن را بر خلیفه مقدم داشت امام صادق علیه السّلام فرمود: الحجه قبل الخلق و مع الخلق و بعد الخلق.

پس آیه بر لزوم وجود خلیفه الى یوم القیمه از امهات و محکمات است و چنانکه بر معنى مذکور دالّ است نیز دلالت دارد که تعیین خلیفه بر امت نیست، فافهم.

تعریف اسم و توقیفیت و اشتقاق آن‏ مطلب مهم در این مقام، معرفت به معنى اسم در اصطلاح اهل تحقیق اعنى اهل معرفت و ولایت است که همان اسم در لسان کتاب و سنّت است در بیان آن گوییم:

بر مبناى قویم وحدت شخصى وجود، محض وجود بحت به حیثى که از ممازجت غیر و از مخالطت سوى، مبرّى باشد از آن به غیب هویّت و لا تعیّن تعبیر مى‏کنند؛ و حضرت اطلاق ذاتى نیز گویند که مجال هیچ وجه اعتبارات حتى همین اعتبار عدم اعتبار نیز در آن نیست، و مشوب به هیچ‏گونه لواحق اعتبارى نمى‏باشد و اصلا ترکیب و کثرت در آن راه ندارد و این مقام لا اسم و لا رسم است، زیرا که اسم ذات مأخوذ با صفتى و نعتى است یعنى متن ذات و عین آن به اعتبار معنایى از معانى- خواه آن معانى وجودیه باشند و خواه عدمیّه- اخذ شود، آن معنى را صفت و نعت مى ‏گویند.

و إن شئت قلت:

ذات با اعتبار تجلى‏اى از تجلیاتش اسم است چون رحمن و رحیم و راحم و علیم و عالم و قاهر و قهار که عین ذات مأخوذ به صفت رحمت و علم و قهر است، و اسماى ملفوظه متداوله، اسماى این اسماى عینى‏اند. فرق دو تعبیر این است که اول چون حقیقت وجود مأخوذ به تعینى از تعیّنات صفات کمالیه او است اسم ذاتى است، و دومى که ذات باعتبار تجلى خاصى از تجلیات الهیه اخذ شده است اسم فعلى است که تفصیل آن خواهد آمد. از این بیان مذکور در تعریف اسم، مراد روایاتى که از اهل بیت عصمت وارد شده است که اسم غیر مسمّى است، و نیز مراد اهل تحقیق در صحف عرفانیه که اسم عین مسمى است، معلوم مى‏گردد که هم غیر صحیح است و هم عین صحیح است عارف جندى در رساله‏اش گوید:مقتضى الکشف و الشهود أن الاسم اللّه لیس عین المسمى من جمیع الوجوه بل من وجه کسائر الاسماء[۲۳]، این کلام جندى ناظر به مقام واحدیت است نه احدیت.

قیصرى در اول شرح فص آدمى «فصوص الحکم» گوید: أن جمیع الحقائق الاسمائیه فى الحضره الاحدیه عین الذات و لیست غیرها، و فى الواحدیه عینها من وجه و غیرها من آخر[۲۴]، یعنى عینها من وجه المصداق و الوجود، و غیرها من وجه المفهوم و الحدود.

و نیز مراد از توقیفیت اسماء الهیه در منظر اعلاى اهل معرفت دانسته مى‏شود چنانکه صائن الدین على بن ترکه در تمهید القواعد که در شرح رساله قواعد التوحید جدّ او ابو حامد محمّد ترکه است افاده فرمود که:أن لکلّ اسم مبدا لا یظهر ذلک الّا فى موطن خاص من مواطن تنوعات الذات و مرتبه مخصوصه من مراتب تنزلاتها لا یطلق ذلک الاسم علیها إلا بذلک الاعتبار و هذا معنى من معانى ما علیه ائمه الشریعه رضوان اللّه علیهم أن أسماء الحق توقیفیه[۲۵].

توضیحا گوییم: اسماء، حقائق عینیه‏اند که ظهورات و بروزات تجلیات هویت مطلقه‏اند، و این هویت مطلق وجود و وجود مطلق به اطلاق سعى کلى است که صمد است، یعنى لا جوف و لا خلاء له و از این ظهور و بروز تجلى تعبیر به اسم مى‏شود و به حسب غلبه یکى از اسماء در مظهرى آن مظهر به اسم آن غالب نامیده مى ‏شود.

قید غلبه را از این جهت آورده‏ایم که هرکجا سلطان وجود نزول اجلال فرمود جمیع عساکر اسماء و صفات در معیت او هستند که از لوازم اویند، جز این که این لوازم در بعضى از مظاهر ظاهر و در بعضى باطن‏اند چنانکه در بعد بحث تفصیلى آن خواهد آمد.

اسم بر دو قسم است: یکى اسم تکوینى عینى خارجى که همان شأنى از شئون ذات واجب الوجودى است که‏ کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ‏[۲۶] و دیگر اسم اسم است که لفظ است و مرتبه عالیه اسم قرآنى و عرفانى اول است نه دوم‏ وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها[۲۷] هرچند هر یک از اسم و اسم اسم را به حکم محکم شرع مطهر احکام خاصه است‏ قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمنَ أَیًّا ما تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى‏[۲۸].

در این کریمه فله را مرجع نبود پس حکم مى‏فرماید که «هو» را اسماى حسنى است، آرى‏ لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْ‏ءٌ وَ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ[۲۹].

تمثیلا گوییم: ذات با صفت معینى که اسم است به مثل چنین است که امواج دریا تطورات شئون و شکنهاى آب دریایند. هر موجى، آب متشأن به شکن و حدّى است و این امواج را استقلال وجودى نیست اگرچه هیچ یک دریا نیستند لیک جداى از دریا هم نیستند. ذات آب با شکن خاصّى موجى است و این موج یکى از اسماء است. و موجى دیگر اسمى دیگر است. و چون بخواهیم براى این اسماى شئونى دریا الفاظى به اقتضاى خواص آب در این مظاهر، و به حسب غلبه وصفى از اوصاف آن وضع کنیم این الفاظ اسماى آن اسماى شئونى هستند که اسماى اسمایند.

اى برون از وهم و قال و قیل من‏
خاک بر فرق من و تمثیل من‏

چنین صواب مى‏بینیم که کلماتى چند از اساطین فن عرفان در تعریف اسم به عنوان زیادت بصیرت نقل کنیم: عبد الرزاق قاسانى در اصطلاحات فرمود:

أن الاسم باصطلاحهم لیس هو اللفظ بل هو ذات المسمّى باعتبار صفه وجودیه، کالعلیم و القدیر، او سلبیه کالقدوس و السّلام.

قیصرى در فصل دوم مقدمات شرح فصوص الحکم گوید:

و الذات مع صفه معیّنه، و اعتبار تجلّ من تجلیاته تسمّى بالاسم فانّ الرحمن ذات لها الرحمه، و القهار ذات لها القهر. و هذه الاسماء الملفوظه هى أسماء الاسماء و من هنا یعلم أن المراد بأن الاسم عین المسمى ما هو[۳۰]. انتهى ما اردنا من نقل کلامه.

هرگاه عین ذات یعنى حقیقت وجود با صفت معینى از صفات کمالیه‏اش، أخذ شود اسم ذاتى است، و هرگاه ذات با اعتبار تجلى خاصى از تجلیاتش أخذ شود اسم فعلى است. و دراین‏باره تحقیقات و توضیحات بیشتر از کلام متأله سبزوارى نقل مى‏شود. و ما در تعبیر خودمان عین و متن را از این جهت آورده‏ایم تا با اسم مشتق در اصطلاح علوم رسمى تمیز یابد، فتبصّر.

عنایتى که قیصرى پس از تعریف اسم بکار برده که گفت: و من هنا یعلم أن المراد بأنّ الاسم عین المسمّى ما هو، ازاین‏رو است که نزاعى کلامى ریشه‏دار در مؤلفات دائر است که آیا اسم عین مسمّى است و یا غیر آن است و بدین علت از ائمه هداه مهدیین نیز در این باب سؤالاتى شده است که اسم آیا عین مسمى است و یا غیر آن است و در جوامع روائى مثلا در باب معانى اسماء کتاب توحید اصول کافى روایت شده است. به اسنادش روایت کرده است:

عن هشام بن الحکم انه سأل ابا عبد اللّه علیه السّلام عن أسماء اللّه و اشتقاقها، اللّه مما هو مشتق؟ فقال: یا هشام اللّه مشتق من اله و اله یقتضى مالوها، و الاسم غیر المسمى‏ فمن عبد الاسم دون المعنى فقد کفر و لم یعبد شیئا. و من عبد الاسم و المعنى فقد أشرک و عبد اثنین. و من عبد المعنى دون الاسم فذاک التوحید. أ فهمت یا هشام؟

قال: قلت زدنى. قال: للّه تسعه و تسعون اسما فلو کان الاسم هو المسمّى لکان لکل اسم منها الها و لکن اللّه معنى یدلّ علیه بهذه الاسماء و کلّها غیره. یا هشام الخبز اسم للمأکول، و الماء اسم للمشروب، و الثوب اسم للمبلوس، و النار اسم للمحرق، أ فهمت یا هشام فهما تدفع به و تناضل به أعداءنا المتخذین مع اللّه عزّ و جلّ غیره؟

قلت: نعم، فقال: نفعک اللّه به و ثبّتک یا هشام. قال: فو اللّه ما قهرنى أحد فى التوحید متى قمت مقامى هذا.

شیخ اکبر محیى الدین عربى در فص شیثى فصوص الحکم فرمود: و على الحقیقه فما ثمه إلا حقیقه واحده تقبل جمیع هذه النسب و الاضافات التى یکنّى عنها بالاسماء الالهیه.

و شارح آن قیصرى گوید:

أى و إن کانت الاسماء متکثره و لکن على الحقیقه ما ثمه الا ذات واحده تقبل جمیع هذه النسب و الاضافات التى تعتبر الذات مع کل منها و تسمى بالاسماء الالهیه.

قال صدر المتألهین فى شرح آیه الکرسى‏

و التکثّر فى الاسماء بسبب تکثّر الصفات، و ذلک التکثّر أنما یکون باعتبار مراتبها الغیبیه التى هى مفاتیح و هى معان معقوله فى عین الوجود الحق بمعنى أن الذات الالهیه بحیث لو وجد فى العقل أو أمکن أن یلحظها الذهن لکان ینتزع منه هذه المعانى و یصفها به فهو فى نفسه مصداق لهذه المعانى. انتهى.

قال الفیض المقدس فى علم الیقین‏

انما یفیض اللّه سبحانه الوجود على هیاکل الموجودات بواسطه أسمائه الحسنى قال عزّ و جلّ و للّه الاسماء الحسنى فادعوه بها. و الاسم هو الذات من حیث تقیّده بمعنى، أى الذات الموصوفه بصفه معینه کالرحمن، فانه ذات لها الرحمه، و القهار ذات لها القهر، و من هنا قال سبح اسم ربک. فاسمه سبحانه لیس بصوت فانه لا یسبح بل یسبح به، و قال: تبارک اسم ربک ذوالجلال‏والاکرام و الاکرام. فوصفه بذلک یدل على انه حىّ لذاته فالاسم هو عین المسمّى باعتبار الهویه و الوجود و أن کان غیره باعتبار المعنى و المفهوم فهذه الاسماء الملفوظه هى أسماء الاسماء.

سئل الامام الرضا علیه السّلام عن الاسم ما هو؟ قال: صفه لموصوف. و عن الصادق علیه السّلام: من عبد اللّه بالتوهم فقد کفر، و من عبد الاسم دون المعنى فقد کفر، و من عبد الاسم و المعنى فقد اشرک، و من عبد المعنى بایقاع الاسماء علیه بصفاته التى وصف بها نفسه فعقد علیه قلبه به و نطق به لسانه فى سرّ أمره و علانیته فاولئک هم المؤمنون حقا[۳۱].

قال المتأله السبزوارى فى شرح الاسماء (بند ۵۶ یا من له الاسماء الحسنى)

الاسم عند العرفاء هو حقیقه الوجود مأخوذه بتعین من التعینات الصفاتیه من کمالاته تعالى، أو باعتبار تجلّ خاص من التجلیات الالهیه (و هذا اسم فعلى و الاول اسم ذاتى. و هذا ظهور على الماهیه الامکانیه کماهیه العقل الکلى، و الاول ظهور بمفهوم الصفه الواجبه الذاتیه). فالوجود الحقیقى مأخوذا بتعین الظاهریه بالذات و المظهریه للغیر الاسم النور، و بتعین کونه ما به الانکشاف لذاته و لغیره الاسم‏ العلیم، و بتعین کونه خیرا محضا و عشقا صرفا الاسم المرید، و بتعین الفیّاضیّه للنوریه عن علم و مشیه الاسم القدیر، و بتعین الدراکیه و الفعالیه الاسم الحى، و بتعین الاعراب عما فى الضمیر المخفى و المکنون الغیبى الاسم المتکلم و هکذا.

و کذا مأخوذا بتجلّ خاص على ماهیه خاصه بحیث یکون کالحصه التى هى الکلى المضاف الى خصوصیه تکون الاضافه بما هى اضافه و على سبیل التقید لا على سبیل کونها قیدا داخله و المضاف الیه خارجا لکن هذه بحسب المفهوم و التجلى بحسب الوجود اسم خاص، و المقصود أنه کما انّ مغایره الکلى و الحصه اعتباریه اذ التغایر لیس الا بالاضافه و هى اعتباریّه و المضاف الیه خارج کذلک التجلى لیس الا ظهور المتجلى و ظهور الشى‏ء لا یباینه الا أن الکلى و الحصه یطلقان فى عالم المفاهیم و المتجلى و التجلى یطلقان على الحقیقه.

فنفس الوجود الذى لم یلحظ معه تعیّن ما بل بنحو اللاتعیّن البحت هو المسمّى، و الوجود بشرط التعیّن هو الاسم، و نفس التعین هو الصفه، و المأخوذ بجمیع التعیّنات الکمالیه اللائقه به المستتبعه للوازمها من الاعیان الثابته الموجوده، بوجود الاسماء کالاسماء بوجود المسمّى هو مقام الاسماء و الصفات الذى یقال له فى عرفهم المرتبه الواحدیه کما یقال للموجود الذى هو اللاتعیّن البحت: المرتبه الاحدیه. و المراد من اللاتعیّن عدم ملاحظه التعین الوصفى (قد یطلق التعین و یراد به التشخّص أى ما به یمنع عن الصدق على الکثره، و یقال له الهویه و لا هو الا هو، و قد یطلق و یراد به الحد و الضیق، و اللاتعیّن هنا بهذا المعنى و منه:

وجود اندر کمال خویش سارى است‏
تعینها امور اعتبارى است‏

و اما بحسب الوجود و الهویه فهو عین التشخص و التعیّن و المتشخص بذاته و المتعیّن بنفسه. و هذه الالفاظ و مفاهیمها مثل الحى العلیم المرید القدیر المتکلم‏ السمیع البصیر و غیرها أسماء الاسماء.

اذا عرفت هذا عرفت أن النزاع المشهور المذکور فى تفسیر البیضاوى و غیره من أن الاسم عین المسمى أو غیره مغزاه ما ذا، فان الاسم علمت أنه عین ذلک الوجود الذى هو المسمى، و غیره باعتبار التعین و اللاتعین، و الصفه ایضا وجودا و مصداقا عین الذات و مفهوما غیره، فظهر أن بیانهم فى تحریر محل النزاع غیر محرر بل لم یأتوا ببیان، حتى أنّ شیخنا البهائى- أعلى اللّه مقامه- قال فى حاشیته على ذلک التفسیر: قد تحیّر نحاریر الفضلاء فى تحریر محل البحث على نحو یکون حریّا بهذا التشاجر حتى قال الامام فى التفسیر الکبیر: أن هذا البحث یجرى مجرى العبث و فى کلام المؤلف ایماء الى هذا ایضا انتهى کلامه- رفع مقامه-.

قوله: حتّى قال الامام … لانّه ان ارید به اللفظ فلا ریب انه غیر المسمّى، او المعنى فلا شک انه عینه، أو الصفه فهو مثلها فى العینیه و الغیریه و الواسطه عند الاشعرى، و الفرق بین الاسم و الصفه کالفرق بین المشتق و مبدئه فالعلیم و القدیر مثلا اسم و العلم و القدره صفه فالنزاع عبث لا طائل تحته.

و انا اقول: لو تنزلنا عما حررنا على مذاق العرفاء الشامخین نقول: یجرى النزاع فى اللفظ بل فى النقش اذ لکل شى‏ء وجود عینى و ذهنى و لفظى و کتبى و الکل وجوداته و أطواره و علاقتها معه اما طبیعیه أو وضعیه فکما أنّ وجوده الذهنى وجوده، کذلک وجوده اللفظى و الکتبى اذا جعلا عنوانین له آلتین للحاظه فانّ وجه الشى‏ء هو الشى‏ء بوجه و ظهور الشى‏ء هو هو فاذا سمع لفظ السماء مثلا أو نظر الى نقشه یستغرق فى وجوده الذهنى الذى هو أربط و أعلق به و لا یتلفت الى انه کیف مسموع أو مبصر بل جوهر بجوهریّته و ظهور من ظهوراته و طور من أطواره، و من ثم لا یمسّ نقش الجلاله بلا طهاره و یترتب على تعویذه و تعویذ أسماء الانبیاء والائمه علیهم السّلام الآثار، و من هاهنا قیل:

دائم به روى دست و دعا جلوه مى‏کنى‏
هرگز ندیده است کسى نقش پاى تو

و کذا خطّ المصحف و من ثم یصحح قول المتکلم القائل بأن کلام اللّه قدیم حتى ما بین الدّفتین لانّ القرآن له منازل عالیه و مجالى شامخه الى العلم العنائى حتى ان المشّائین عندهم الصور العملیه القدیمه کلمات اللّه و کل واحده منها کالکاف و النون لانها عله لما یکون و خطاب لم یزل بما لا یزال أن الکلام لفى الفؤاد، و الحروف فى نقطه المداد.

ثم انه یمکن أن یراد بالاسماء الحسنى فى هذا الاسم الشریف الائمه الاطهار کما ورد عنهم علیه السّلام: نحن الاسماء الحسنى الذین لا یقبل اللّه عملا الّا بمعرفتنا. و فى کلام امیر المؤمنین على علیه السّلام: انا الاسماء الحسنى، فان الاسم من السمه و هى العلامه و لا شک أنهم علائمه العظمى و آیاته الکبرى کما قال النبى صلّى اللّه علیه و آله و سلّم: من رآنى فقد رأى الحق. و لانّ مقام الاسماء و الصفات مقامهم علیهم السّلام و حقّ معرفته حاصل لهم و التحقق بأسمائه و التخلّق بأخلاقه حقهم فهم المرحومون برحمته الصّفتیّه، و المستفیضون بفیضه الاقدس کما انهم مرحومون برحمته الفعلیه و الفیض المقدس، و اما معرفه کنه المسمى و المرتبه الاحدیه فهى مما استأثرها اللّه لنفسه. (قولنا و لان مقام الاسماء و الصفات مقامهم أى الاسماء و الصفات التى فى المرتبه الواحدیه کما یقال لها سدره المنتهى لانها منتهى مسیر الکمل و ظهور الذات بها رحمته الصّفتیّه کما أن اشراقه على الماهیات الامکانیه رحمته الواسعه الفعلیه و لا یقبل اللّه عملا بمعرفتنا لانّا وسائط الحادث بالقدیم و الاسماء الحسنى روابط و مخصّصات لفیضه المطلق و لولاها لم یتحقق عالم الکثره[۳۲]). پایان کلام مرحوم حاجى در شرح اسماء که با تعلیقاتش در میان هلالین نقل کرده ‏ایم.

آن جناب در مراتب وجود شى‏ء در «لئالى منظومه» در منطق نیز در شرح و حواشى مطالب مفید دارد آنجا که گوید:

اذ فى وجودات الامور رابطه
ترشد کم صناعه المغالطه

و تلک عینى و ذهنى طبع‏
ثمه کتبى و لفظى وضع‏

علامه شیخ بهاى رحمه اللّه در «کشکول» گوید:

اعلم أن ارباب القلوب على أنّ الاسم هو الذات مع صفه معیّنه و تجل خاص و هذا الاسم هو الذى وقع فیه التشاجر من انه هو عین المسمّى او غیره، و لیس التشاجر فى مجرد اللفظ کما ظنّه المتکلمون فسوّدوا قراطیسهم و أفعموا کرادیسهم بما لا یجدى بطائل و لا یفوق العالم به على الجاهل‏[۳۳].

این بود کلامى چند از اساتید فن در تعریف اسم و صفت که نقل آنها را براى مزید بصیرت در رفع هرگونه ابهامى در معنى اسم که از اهم امور در مسائل موضوع رساله است، لازم دانسته‏ ایم.

در جمع بین واحد به وحدت شخصى بودن وجود، و در عین حال این حقیقت و ذات واحده را نسب و اضافاتى باشد که چون ذات با هر یک آنها اعتبار شود از آنها تعبیر به اسماء الهیه مى‏گردد، خلاصه وحدت ظاهر و کثرت و تعدد مظاهر که در واقع شئون و ظهورات و بروزات و تجلیات هویت مطلقه یعنى همان وحدت حقه حقیقیه ظاهراند؛ تدقیق فکر و تلطیف سرّ لازم است و چنان است که علامه شیخ بهائى در کشکول نقل کرده است که:

قال السیّد الشریف فى حاشیه شرح التجرید: إن قلت: ما تقول فى من یرى أن الوجود مع کونه عین الواجب و غیر قابل للتجزّی و الانقسام قد انبسط على هیاکل‏ الموجودات و ظهر فیها فلا یخلو منه شى‏ء من الاشیاء بل هو حقیقتها و عینها و انما امتازت و تعیّنت بتقیّدات و تعیّنات و تشخّصات اعتباریه و یمثل بالبحر و ظهوره فى صوره الامواج المتکثّره مع انه لیس هناک الا حقیقه البحر فقط؟

قلت: هذا طور وراء طور العقل لا یتوصل الیه الا بالمجاهده الکشفیه دون المناظرات العقلیه و کلّ میسر لما خلق له‏[۳۴].

اسمى که موجب اعتلاى جوهر انسانى است عینى است‏

آن اسمى که موجب ارتقاء و اعتلاى گوهر انسان است که تا درجه درجه به جایى مى‏رسد که در ماده کائنات تصرف مى‏کند همان اسم عینى است که چون انسان به حسب وجود و عین به هر اسمى از اسماى الهیه که کلمات کن او هستند متصف شود سلطان آن اسم و خواص عینى او در او ظاهر مى‏شود که همان اسم مى‏گردد، و آنگاه دیگران هم بکنند آنچه مسیحا مى‏کرد.

دم چو فرورفت‏ها است هواست چو بیرون رود
یعنى از او در همه هر نفسى هاى‏وهو است‏

این حدیث شریف را جناب صدوق در باب ۲۱۶ «معانى الاخبار» به اسنادش روایت کرده است: عن ابى اسحاق الخزاعى عن ابیه قال: دخلت مع ابى عبد اللّه علیه السّلام على بعض موالیه یعوده، فرأیت الرجل یکثر من قوله آه، فقلت: یا اخى اذکر ربّک و استغث به، فقال ابو عبد اللّه علیه السّلام إن آه اسم من اسماء اللّه عزّ و جلّ فمن قال آه فقد استغاث باللّه تبارک و تعالى‏[۳۵]. در این روایت فهم بنما مدّعا را.

تجلّیات اسمائى و غایت حرکت وجودى و ایجادى‏

تجلّیات که همان ظهورات است در لسان قرآن مجید و روایات اهل عصمت و وحى که در حقیقت مرتبه نازله قرآن و به مثابت بدن آن، و قرآن اصل و روح آنها است، تعبیر به یوم شده است. کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ‏[۳۶]. این تجلّیات و ظهورات، انفطار موجودات از ذات واجب تعالى و اشتقاق این کلمات وجودیه از مصدرشان که وجود واجب است مى‏باشد، و همگى قائم به اویند به نحو قیام فعل به فاعل و معلول به علّت و فرع به اصل، کما یقال: انفطر النور من الشجر.

اسماى الهى معرف صفات جمالى و جلالى ذات اقدس حق‏اند و این اسماء به اعتبار جامعیت، بعضى را بر بعضى فضل و مزیت و مرتبت است تا منتهى مى‏شوند به کلمه مبارکه جلاله اللّه که اسم اعظم و کعبه جمیع اسماء است که همه در حول او طائف‏اند، همچنین مظهر اسم اعظم و تجلّى اتمّ آن انسان کامل کعبه همه است و فردى از او شایسته‏تر نیست و در حقیقت اسم اعظم الهى است، آن مظهر اتم و کعبه کل اسم اعظم الهى در زمان غیبت خاتم اولیاء قائم آل محمّد مهدى موعود حجّه بن الحسن العسکرى علیهما السّلام است، و دیگر اوتاد و ابدال کمّل و آحاد و افراد غیر کمّل به فراخور حظّ و نصیبشان از تحقق به اسماى حسنى و صفات علیاى الهیه به آن مرکز دائره کمال، قرب معنوى انسانى دارند، چنانکه در این رساله به امداد ممدّ و مفیض على الإطلاق و به توجّهات اولیاى حق و استمداد از آن ارواح قدسیه کالشمس فى السماء الصاحیه به ظهور خواهد رسید.

مطلب اهم از آن اتصاف و تخلق انسان به حقائق اسما است که دارایى واقعى انسان این اتصاف و تخلق است و سعادت حقیقى این است، حافظ گوید:

مرا تا جان بود در تن بکوشم‏
مگر از جام او یک جرعه نوشم‏

این یک جرعه از دریاها فزون‏تر است. آگاهى به لغات اقوام و السنه آنان هر چند فضل است ولى آنچه که منشأ آثار وجودى و موجب قدرت و قوت نفس ناطقه انسانى و سبب قرب او به جمال و جلال مطلق مى‏شود، مظهر اسماء شدن آن است که حقائق وجودیه آنها صفات و ملکات نفس گردند و گرنه:

گر انگشت سلیمانى نباشد
چه خاصیت دهد نقش نگینى‏

اگر تعلیم اسماء در کریمه‏ وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها[۳۷] تعلیم الفاظ و لغات باشد چگونه موجب تفاخر آدم و اعتلاى وى بر ملائکه خواهد بود، انسانى که به لغت بیگانه آگاهى یافته است فوقش این است که از این حیث به پایه یک راعى عامى اهل آن لغت رسیده باشد، و یا شاید این حدّ هم صورت نپذیرد. لذا امین الاسلام طبرسى در تفسیر شریف مجمع در تفسیر کریمه‏ وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها فرمود:

اى علّمه معانى الاسماء اذ الاسم بلا معان لا فائده فیها و لا وجه لاشاره الفضیله بها تا این که گوید: و قد روى عن الصادق علیه السّلام انّه سئل من هذه الآیه، فقال:

الارضین و الجبال و الشعاب و الاودیه. ثم نظر الى بساط تحته فقال: و هذا البساط ممّا علمه.

از بیانى که در اسم و مسمّى تقدیم شد استنتاج مى‏گردد که این تجلیات و ظهورات انفطار موجودات از ذات واجب تعالى و اشتقاق این کلمات وجودیه از مصدرشان که وجود واجب است مى‏باشد و همگى قائم به اویند بنحو قیام فعل به فاعل و معلول به علّت و فرع به اصل کما یقال انفطر النور من الشجر، حدیث شریف اشتقاق در این مقام چقدر شیرین سخن است:

حدیث اشتقاق و بعضى اشارات و لطائف مستفاد از آن‏ از مطالبى که در بحث اسم تقدیم داشته‏ایم معنى اشتقاق اسماء از ذات واجب تعالى، و حدیث نحن الاسماء الحسنى و نظایر آن که در جوامع روایى که از وسائط بین قدیم و حادث علیهم السّلام روایت شده است دانسته مى ‏شود.

اشتقاق صرفى ادبى نمودارى از این اشتقاق است چه سلسله طولیه عوالم در جمیع احکام وجودیّه شان بطور حقیقت و رقیقت از یکدیگر حکایت مى‏کنند که مرتبت عالى حقیقت‏دانى، و منزلت‏دانى رقیقت عالى است.

در تفسیر صافى مرحوم فیض ضمن آیه کریمه‏ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَهً[۱] این حدیث شریف آمده است که به نقل آن تبرّک مى‏جوئیم:

قال على بن الحسین علیه السّلام: حدثنى ابى عن ابیه عن رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سلم قال: یا عباد اللّه ان آدم لمّا رأى النور ساطعا من صلبه اذ کان اللّه قد نقل اشباحنا من ذروه العرش الى ظهره، رأى النور و لم یتبیّن الاشباح فقال یا رب ما هذه الانوار؟ فقال عزّ و جلّ:

انوار اشباح نقلتهم من اشرف بقاع عرشى الى ظهرک، و لذلک امرت الملائکه بالسجود لک اذ کنت وعاء لتلک الاشباح. فقال آدم: یا رب لو بینتها لى، فقال اللّه عزّ و جلّ: انظر یا آدم الى ذروه العرش. فنظر آدم علیه السّلام و وقع نور اشباحنا من ظهر آدم على ذروه العرش فانطبع فیه صور انوار اشباحنا التى فى ظهره کما ینطبع وجه الانسان فى المرآه الصافیه فرأى اشباحنا فقال: ما هذه الاشباح یا ربّ؟ قال اللّه: یا آدم هذه اشباح افضل خلائقى و بریّاتى هذا محمّد و انا الحمید المحمود فى فعالى شققت له اسما من اسمى.

و هذا على و انا العلى العظیم شققت له اسما من اسمى. و هذه فاطمه و انا فاطرالسموات و الارض فاطم اعدائى من رحمتى یوم فصل قضائى و فاطم اولیائى عمّا یعیرهم و یشینهم، فشققت لها اسما من اسمى.

و هذا الحسن و الحسین و انا المحسن المجمل شققت اسمیهما من اسمى. هؤلاء خیار خلیقتى و کرام بریّتى بهم آخذ و بهم اعطى و بهم اعاقب و بهم اثیب، فتوسّل بهم إلىّ. یا آدم اذا دهتک داعیه فاجعلهم إلىّ شفعاؤک فإنّى آلیت على نفسى قسما حقا الا اخیب بهم آملا و لا اردّ بهم سائلا. فلذلک حین زلّت منه الخطیئه دعا اللّه عزّ و جلّ بهم فتیب علیه و غفرت له.

این حدیث شریف ناطق است که عرش را مراتب و درجات است براى این که فرمود: من ذروه العرش، من اشرف بقاء عرشى.

و تعبیر تقابل ظهر و وجه چقدر عظیم المنزله است، بخصوص کلمه ظهر که هم مشعر است بر این که ظهور آن اشباح در نشئه عنصرى در ظهر و وراى آدم است.

علاوه این که آدم را معرفى کرد که او مرآتى است قابل انطباع صور و حقایق انوار مجرده، وانگهى داراى دستگاه و کارخانه‏اى است که انوار مجرّده را تمثل مى‏دهد و به هیئت اشباح در مى‏آورد فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِیًّا[۲]. سبحان اللّه چقدر شأن انسان را عظیم آفریده است؟!

فى باب الروح من توحید الکافى باسناده عن محمّد بن مسلم قال سألت ابا جعفر علیه السّلام عمّا یروون أن اللّه خلق آدم على صورته، فقال: هى صوره محدّثه مخلوقه و اصطفاها اللّه و اختارها على سائر الصور المختلفه، فأضافها الى نفسه کما اضاف الکعبه الى نفسه و الروح الى نفسه فقال بیتى و نفخت من روحى.

اى دل به کوى دوست گذارى نمى‏ کنى‏
اسباب جمع دارى و کارى نمى ‏کنى‏

و دیگر سخن از تعبیر شققت له اسما من اسمى است که فرمود: شققت نه جعلت یا تعبیرات دیگر مشابه آن. این اشتقاق، انشقاق و انفطار اسمى از ذات بى‏چون سبحان است، اسمى بدان معنى که گذشت، بخصوص اسمى أسمى و کلمتى علیا که به حسب ذات و صفات و افعالش مظهر اتم و ناطق به اوتیت جوامع الکلم است که چون مصدر و مصدر خود در فعال خود حمید و محمود است.

در اشتقاق ادبى که ظل این اشتقاق است چه، «صورتى در زیر دارد آنچه در بالاستى»، هر صیغه مشتق، مصدر متعین به تعین خاصى است و صیغه فعله است که بیان هیئت و چگونى فعل مى‏کند که ریخته شده خاصى است و زرگر را چون کارش ریخته‏گرى است و زر را به صیغه‏ها و هیئتهاى گوناگون در مى‏آورد صائغ مى‏گویند و در این معنى نیکو گفته شد که:

مصدر به مثل هستى مطلق باشد
عالم همه اسم و فعل مشتق باشد

چون هیچ مثال خالى از مصدر نیست‏
پس هرچه در او نظر کنى حق باشد

و دیگر اشتقاق اسم حضرت وصى على علیه السّلام از دو اسم اعظم على و عظیم است.

الحدیث الثانى من باب حدوث الاسماء من توحید الکافى‏[۳] مسندا عن ابن سنان قال: سألت ابا الحسن الرضا علیه السّلام هل کان اللّه عزّ و جلّ عارفا بنفسه قبل أن یخلق الخلق؟ قال: نعم، قلت یراها و یسمعها؟ قال: ما کان محتاجا الى ذلک لانه لم یکن‏یسألها و لا یطلب منها، هو نفسه و نفسه هو، قدرته نافذه فلیس یحتاج أن یسمى نفسه و لکنه اختار لنفسه اسماء لغیره یدعوه بها لانه اذا لم یدع باسمه لم یعرف. فأول ما اختار لنفسه: العلى العظیم، لانه أعلى الاشیاء کلها فمعناه اللّه و اسمه العلى العظیم هو اوّل أسمائه علا على کلّ شى‏ء.

نکته جالب دیگر اینکه امام حسن و امام حسین علیهما السّلام هر دو از محسن و مجمل مشتق‏اند یعنى هم امام حسن علیه السّلام در سیرتش محسن و مجمل است و هم امام حسین علیه السّلام، هم صبر و تحمّل امام حسن علیه السّلام در مقابل بنى امیه به مصلحت دین و امت بود و هم قیام امام حسین علیه السّلام، قال صلّى اللّه علیه و آله و سلم: «الحسن و الحسین إمامان قاما أو قعدا[۴]، و قال ابو جعفر علیه السّلام: انه (یعنى الامام الحسن المجتبى) علیه السّلام اعلم بما صنع لو لا ما صنع لکان امر عظیم و خود امام مجتبى علیه السّلام فرمود: ما تدرون ما فعلت و اللّه للذى فعلت خیر لشیعتى مما طلعت علیه الشمس‏[۵] چنانکه امیر علیه السّلام از حق خود سکوت کرد براى حفظ اسلام و مسلمین، خطبه شقشقیه یکى از مدارک بسیار مهمّ در این موضوع است.

احسان را مراتب است و جمیع مراتب آن را انسان کامل حائز است، شیخ اکبر محیى الدین عربى در باب چهارصد و شصت فتوحات مکیّه در اسلام و ایمان و احسان سخن گفته است و از جمله افادات او این است:

ورد فى الخبر الصحیح الفرق بین الإیمان و الإسلام و الإحسان فالاسلام عمل و الإیمان تصدیق و الإحسان رؤیه او کالرؤیه. فالإسلام انقیاد و الایمان اعتقاد و الإحسان اشهاد. فمن جمع هذه النعوت و ظهرت‏ علیه احکامها عم تجلى الحقّ له فى کل صوره.

و بخصوص در باب پانصد و پنجاه و هشت آن در حضرت احسان، بحثى مفید دارد از آن جمله اینکه:

قال جبرئیل علیه السّلام لرسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سلم: ما الاحسان؟ فقال رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سلم: الاحسان أن تعبد اللّه کأنک تراه فانک إن لا تراه فانه یراک و فى روایه فان لم تکن تراه فانه یراک. فأمره أن یخیله و یحضره فى خیاله على قدر علمه به فیکون محصورا له، و قال تعالى: هل جزاء الاحسان الا الاحسان فمن علم قوله: أن اللّه خلق آدم على صورته، و علم قوله- علیه الصلاه و السّلام-: من عرف نفسه عرف ربه، و علم قوله تعالى:

و فى انفسکم أ فلا تبصرون و قوله: سنریهم آیاتنا فى الآفاق و فى انفسهم علم بالضروره انه اذا رأى نفسه هذه الرؤیه فقد رأى ربه بجزاء الاحسان و هو أن تعبد اللّه کانک تراه امّا الاحسان و هو انک تراه حقیقه کما أریته نفسک، الخ.

ابن فنارى در فصل اوّل فاتحه مصباح الانس به تفصیل در احسان و مراتب آن بحث کرده است و شواهدى نقلى، نقل کرده است و خلاصه آن را علامه قیصرى در شرح فص شعیبى (ص ۲۸۲) و در اوّل فص اسحاقى (ص ۱۸۹) و در اول فص لقمانى فصوص الحکم آورده است که:

الاحسان لغه فعل ما ینبغى أن یفعل من الخیر بالمال و القال و الفعل و الحال کما قال صلّى اللّه علیه و آله و سلم: أنّ اللّه کتب الاحسان على کلّ شى‏ء فاذا ذبحتم فاحسنوا الذّبحه. و اذا قتلتم فأحسنوا القتله، الحدیث و فى ظاهر الشرع: أن تعبد اللّه کانک تراه کما فى الحدیث المشهور، و فى باطنه و الحقیقه شهود الحق فى جمیع المراتب الوجودیه اذ قوله صلّى اللّه علیه و آله و سلم: «کانک تراه» تعلیم و خطاب لأهل الحجاب.

فللاحسان مراتب ثلاث:

اوّلها: اللغوى و هو أن تحسن على کل شى‏ء على من أساء الیک و تعذره و تنظر على الموجودات بنظر الرحمه و الشفقه.

و ثانیها: العباده بحضور تام کأنّ العابد یشاهد ربّه.

و ثالثها: شهود الرّبّ مع کلّ شى‏ء و فى کل شى‏ء کما قال تعالى: و من یسلم وجهه الى اللّه و هو محسن فقد استمسک بالعروه الوثقى اى مشاهد للّه تعالى عند تسلیم ذاته و قلبه الیه. این بود کلام موجز قیصرى در بیان احسان و مراتب آن.

جناب وصىّ على امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: قیمه کلّ امرئ ما یحسن، جاحظ در «بیان و تبیین»[۶] پس از نقل کلام مذکور گوید:

فلو لم نقف من هذا الکتاب الا على هذه الکلمه لوجدناها شافیه کافیه و مجزئه مغنیه. بل لوجدناها فاضله عن الکفایه، و غیر مقصّره عن الغایه، و أحسن الکلام ما کان قلیله یغنیک عن کثیره و معناه فى ظاهر لفظه، و کان اللّه عزّ و جلّ قد البسه من الجلاله و غشّاه من نور الحکمه على حسب نیّه صاحبه و تقوى قائله.

و دیگر از نکات مهم حدیث اشتقاق مذکور اینکه در ذیل آن در وصف انوار نام برده فرمود:

هؤلاء خیار خلیقتى و کرام بریّتى بهم آخذ و بهم اعطى و بهم اعاقب و بهم أثیب. همین تعبیر درباره عقل نیز آمده است. چنانکه ثقه الاسلام کلینى آن را در اول «اصول کافى» روایت کرده است و اولین حدیث آن است:

به اسنادش روایت کرده است: عن محمّد بن مسلم عن ابى جعفر علیه السّلام قال: لما خلق اللّه العقل استنطقه ثم قال له: أقبل فأقبل ثم قال له: أدبر فأدبر. ثم قال: و عزّتى و جلالى ما خلقت خلقا هو أحب الىّ منک و لا اکملتک الّا فى من أحب، اما انى‏ایاک آمر و ایّاک انهى و ایّاک أعاقب و ایاک أثیب.

این حدیث شریف در جوامع فریقین به اسناد و صور گوناگون روایت شده است و مفصّل و مبسوط در باب پنجاه و سوم ارشاد القلوب دیلمى نقل شده است و حدیث اول آن باب است و در آن دقایقى بسیار ارزشمند آمده است.

غرض این است که اوصاف وسائط فیض الهى در حدیث انشقاق، در این حدیث درباره عقل آمده است که از تألیف این دو حدیث نتیجه حاصل مى‏گردد که انسان کامل عقل است، و همچنین نتائج بسیار دیگرى که براى مستنتج حقائق از ضم این دو مقدمه اعنى دو حدیث مذکور حاصل مى‏گردد که أحادیث مانند آیات مفسر یکدیگر و بعضى از آنها شاهد دیگرى، و ناطق دیگرى است، قال الصادق علیه السّلام: احادیثنا یعطف بعضها على بعض فان أخذتم بها رشدتم و نجوتم، و إن ترکتموا ضللتم و هلکتم. فخذوا بها و انا بنجاتکم زعیم،[۷] لسان سفراى الهى همه رمز است، خداوند توفیق فهم اسرار و رموز آنان را مرحمت فرماید. نکات دیگر نیز از حدیث اشتقاق مذکور، مستفاد است و لکن ورود در بحث از آنها شاید موجب خروج از موضوع رساله گردد.

مراد از تعلیم اسماء

فیض مقدس در تفسیر تعلیم اسماء افاضه فرمود که:

المراد بتعلیم آدم الاسماء کلّها خلقه من أجزاء مختلفه و قوى متباینه حتى استعدّ لادراک انواع المدرکات و من المعقولات و المحسوسات و المتخیّلات و الموهومات و إلهامه معرفه ذوات الاشیاء و خواصها و أصول العلم و قوانین الصناعات و کیفیه آلاتها و التمیز بین اولیاء اللّه و اعدائه فتأتى له بمعرفه ذلک کله‏ مظهریّته لاسماء اللّه الحسنى کلها و بلوغه مرتبه احدیّه الجمع التى فاق بها سائر انواع الموجودات و رجوعه الى مقامه الأصلى الّذى جاء منها و صار منتخبا لکتاب اللّه الکبیر الذى هو العالم الکبیر.

این بیان مفید همان است که گفته‏ایم مراد از تعلیم اسماء داشتن استعداد و خلقتى است که با این سرمایه تواند کون جامع گردد. سخن در این بود که دلالت آیه مبارکه‏ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَهً صریح بر استمرار وجود خلیفه منصوب از جانب حق تعالى است و خلیفه باید به صفات مستخلف عنه باشد و چون ذات واجب الوجود مستجمع جمیع اسماى حسنى و صفات علیا است خلیفه او نیز باید متصف به صفاتش باشد لذا فرمود: وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها و چنین کسى مطاع ملائکه است.

خلیفه اللّه جامع جمیع اسماء اللّه است‏

در این آیه مبارکه‏ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ‏ بلحاظ تعدّد اسماى الهیه و اتصاف خلیفه به صفات مستخلف عنه، وجوب استمرار وجود انسان کامل در زمین تمام است که پیوسته در افراد نوع انسان، فرد اکمل از جمیع افراد کائنات در جمیع اسماء و صفات جمالى و جلالى موجود است تا نماینده حضرت اله باشد.

مثلا حق تعالى واحد احد است که دلالت بر یگانگى ذات او در کمال مى‏نمایند، در افراد نوع انسانى که اکمل و اتم و اشرف انواع است نیز او را مظهرى باید که در تمام کمال یگانه باشد.

و حق جلّ الجلاله عالم و علیم است که دلالت بر احاطه او به جمیع ما سوى دارند، او را مظهرى در افراد انسانى باید که علمش اتم از علم همه ما سوى باشد.

و هکذا در صفات قادر، قدیر، سامع، سمیع، بصیر، خبیر و دیگر اسماى بى‏نهایت او عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها حتى در اسماى مستأثره الهى به یک معنى.

اللّه در فاتحه مکرر نیست‏

اسماى الهى معرف صفات جمالى و جلالى ذات اقدس حق‏اند، و این اسما به اعتبار جامعیت بعضى را بر بعض فضل و مزیت و مرتبت است تا منتهى مى‏شوند به کلمه مبارکه جلاله که اللّه ذاتى است. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ‏ و همین اللّه ذاتى به برهان توحید در ذات و در الهیت بحسب وجود، اللّه وصفى است که ربّ عالمین است‏ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ‏ لذا اللّه در فاتحه مکرر نیست، و اسم جلاله اسم اعظم و کعبه جمیع اسما است که همه در حول او طائف‏اند همچنین مظهر اسم اعظم و تجلى اتمّ آن انسان کامل که کعبه همه است و فردى از او شایسته‏تر نیست، پس انسان کامل اسم اعظم الهى است و بعضى از بزرگان فرموده‏اند علم اسم اعظم الهى است و یکى از اکابر اهل معنى گفت عقیده دارم یقین اسم اعظم است همه حق است و به حسب وجود عینى یک چیز بیش نیستند هرچند به حسب مفهوم متعددند.

در فص ثمین آدمى منقوش است- و چه خوش نقشى نموده از خط یار- که:

فسمّى هذا المذکور یعنى الکون الجامع انسانا و خلیفه: فاما انسانیّته فلعموم نشأته و حصره الحقائق کلّها و هو للحق بمنزله انسان العین من العین الذى به یکون النظر و هو المعبّر عنه بالبصر فلهذا سمّى انسانا فانه به نظر الحق الى خلقه فرحمهم فهو الانسان الحادث الازلى و النش‏ء الدائم الابدى، و الکلمه الفاصله الجامعه. فتمّ العالم بوجوده فهو من العالم کفص الخاتم من الخاتم الذى هو محلّ النقش و العلامه التى بها یختم الملک على خزائنه و سمّاه خلیفه من أجل هذا لانه تعالى الحافظ به‏خلقه کما یحفظ بالختم الخزائن، فما دام ختم الملک علیها لا یجسر أحد على فتحها الّا باذنه فاستخلفه فى حفظ العالم فلا یزال العالم محفوظا ما دام فیه هذا الانسان الکامل، الا تراه اذا ازال و فک من خزانه الدنیا لم یبق فیها ما اختزنه الحق فیها و خرج ما کان فیها و التحق بعضه ببعض و انتقل الامر الى الآخره فکان ختما على خزانه الآخره ختما ابدیا.

فظهر جمیع ما فى الصوره الإلهیه من الاسماء فى هذه النشأه الانسانیه فحازت رتبه الاحاطه و الجمع بهذا الوجود و به قامت الحجه على الملائکه.

خلافت مرتبه ‏ایست جامع جمیع مراتب عالم‏

خلافت مرتبه‏اى است جامع جمیع مراتب عالم، لاجرم آدم را آینه مرتبه الهیه گردانیده تا قابل ظهور جمیع اسما باشد و این مرتبه انسان کامل را بالفعل بود، و غیر کامل را ظهور اسماء بقدر قابلیت و استعدادش از قوّه به فعل رسد. علاوه اینکه انسان را فوق مقام خلافت کبرى است چنانکه ابن فنارى در «مصباح الانس» بدان اشارت فرموده است:

انّ للانسان ان یجمع بین الاخذ الاتمّ عن اللّه تعالى بواسطه العقول و النفوس بموجب حکم امکانه الباقى، و بین الاخذ عن اللّه تعالى بلا واسطه بحکم وجوبه فیحلّ مقام الانسانیّه الحقیقیه التى فوق الخلافه الکبرى‏[۸].

انسان کامل اسم اعظم الهى است‏

در اللّه ذاتى و وصفى، و در اسم اعظم اشارتى نموده‏ایم. برهان مطلب‏ نخستین را در اول الهیات اسفار طلب باید کرد که از فصل نخستین تا هشتم موقف اوّل آن در توحید و معرفت اللّه ذاتى است، و هشتم آن در توحید و معرفت اللّه وصفى که الوهت یعنى وصف عنوانى اله و رب عالم بودن است چنانکه در مفتتح فصل گوید: فى اثبات وجوده و الوصول الى معرفه ذاته و در مفتتح هشتم گوید:

فى أن واجب الوجود لا شریک له فى الإلهیه و أن اله العالم واحد[۹].و نیز الهیت را در آخر فصل چهارم موقف ثانى الهیات معنى و تفسیر کرده است‏[۱۰]. و مقصود از تشعیب این است که همان ذات واجب الوجود یکتا اله و رب عالمین است، فافهم، بسم اللّه الرحمن الرحیم الحمد للّه رب العالمین و سلطان بحث الوهت را بنحو مستوفى در «مصباح الانس» در شرح خاتمه «تمهید» جملى کلى طلب باید کرد[۱۱]. و در شرح قیصرى بر فص نوحى «فصوص الحکم»[۱۲]، و بر ابراهیمى آن‏[۱۳] و بر یعقوبى آن‏[۱۴] و در این بیان امام صادق علیه السّلام در نیل بدین سرّ مقنع تدبّر شود که فرمود: اسم اللّه غیره الخ‏[۱۵] و چون موضوع رساله انسان کامل است در مطلب نخستین به همین ایماء اکتفا مى‏کنیم و در اسم اعظم به اجمال و اختصار سخن مى‏گوئیم:

بدانکه اسماء لفظى، اسماء اسماء و اظلال آنهایند، و عمده خود اسمایند که حقائق نوریه و اعیان کونیه‏اند، و به این ظل و ذى ظل اشاره کرده‏اند که «للحروف‏ صور فى عوالمها» چنانکه شیخ محیى الدین عربى در در مکنون و جوهر مصون در علم حروف آورده است و شیخ مؤید جندى هم در شرح فصوص گوید:

اعلم أن الاسم الاعظم الذى اشتهر ذکره و طاب خبره و وجب طیه و حرم نشره من عالم الحقائق و المعانى حقیقه و معنى، و من عالم الصور و الالفاظ صوره و لفظا، الخ‏[۱۶].

کیف کان در استرواح از این سرّ مقنع گوییم: سرّ هر چیز لطیفه و حقیقت مخفى او است که از آن تعبیر به حصّه وجودى آن نیز مى‏کنند و همین سرّ و حصّه وجودى، جدول ارتباط به بحر بیکران متن اعیان است.

جدولى از بحر وجودى حسن‏
بى‏ خبر از جدول و دریاستى‏

حال بدانکه الوهت چون ظل حضرت ذات است و امّهات اسماء الوهت که حى و عالم و مرید و قادراند به منزلت ظلالات اسماء ذاتند پس اعظم اسماء حقیقت الوهیت، اسم اللّه است.

و اسم اعظم در مرتبه افعال اسم قادر و قدیر است که ام‏اند، زیرا اسم خالق و بارى و مصوّر و قابض و باسط و امثال آنها به‏منزله سدنه اسم قادرند.

و اعظمیّت اسماء را مرتبت دیگر نیز هست که اختصاص به تعریف دارد پس هر اسمى که در تعریف حق سبحانه اتمّ از دیگرى است اعظم از آن است خواه تعریف در مرتبت لفظ و کتابت باشد و خواه در مرتبت خارج از آن که عین خارجى خواهد بود و این راجع به همان سر و حصّه یاد شده است که اسم اعظم اختصاص به انسان کامل مى‏یابد من رآنى فقد رأى اللّه پس وجود خاتم اعظم اسماء اللّه است و همچنین دیگر کلمات تامه و اسماى حسنى الهى. تِلْکَ الرُّسُلُ‏ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ‏[۱۷]، وَ لَقَدْ فَضَّلْنا بَعْضَ النَّبِیِّینَ عَلى‏ بَعْضٍ‏[۱۸]. و در کافى به اسنادش از معاویه بن عمار از ابى عبد اللّه علیه السّلام روایت کرده است: فى قوله اللّه عزّ و جلّ‏ وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى‏ فَادْعُوهُ بِها، قال: نحن و اللّه الاسماء الحسنى التى لا یقبل اللّه من العباد عملا الا بمعرفتنا[۱۹].

اسم اعظم خاتم صلّى اللّه علیه و آله و سلم نصیب کسى دیگر نمى‏شود. آرى، بدان‏قدر که به آن حضرت تقرب عینى جستى نه أینى، به اسم اعظم حق نزدیک شدى. و چون قرآن بین دفتین، صورت کتبیه خاتم است این اسم کتبى نیز اسم اعظم است چنانکه دانسته شد.

از این بیان تعریفى وجه جمع روایات عدیده در اسم اعظم را بدست آورده‏اى حال با توجه به اصول مذکور در این چند نقل دقت شود:

الف: در تفسیر اخلاص مجمع روایت شده است: عن امیر المؤمنین علیه السّلام أنه قال: رأیت الخضر فى المنام قبل بدر بلیله فقلت له: علّمنى شیئا أنتصر به على الاعداء. فقال، قل: یا هو یا من لا هو الّا هو، فلمّا أصبحت قصصت على رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سلم. فقال: یا على علمت الاسم الاعظم الحدیث.

ب: حجت کافى باسناده، عن ابى جعفر علیه السّلام قال: أن اسم اللّه الاعظم على ثلاثه و سبعین حرفا و انما کان عند آصف منها حرف واحد، فتکلم به فخسف بالارض ما بینه و بین سریر بلقیس حتى تناول السریر بیده، ثم عادت الارض کما کانت أسرع من طرفه العین، و نحن عندنا من الاسم الاعظم اثنان و سبعون حرفا، و حرف واحد عند اللّه تعالى استاثر به فى علم الغیب عنده و لا حول و لا قوّه الا باللّه العلى‏ العظیم‏[۲۰].

ج: باب نوزدهم مصباح الشریعه: سئل رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سلم عن اسم اللّه الاعظم، فقال: کل اسم من أسماء اللّه أعظم ففرّج قلبک عن کلّ ما سواه و ادعه بأى اسم شئت فلیس فى الحقیقه للّه اسم دون اسم بل هو اللّه الواحد القهّار.

در حدیث معراجى که رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلم مخاطب به یا احمد یا احمد است امر به «عظّم اسمائى» فرموده است.

کأنّ عارف بسطامى از این کلمه سامى اقتباس کرده است که شخصى از او پرسید اسم اعظم کدام است؟ گفت: تو اسم اصغر به من بنماى که من اسم اعظم به تو بنمایم، آن شخص حیران شد، پس گفت: همه اسماء حق عظیم‏اند.

د: باقر علوم الاولین و الآخرین علیه السّلام در دعاى عظیم الشأن اسحار شهر اللّه مبارک و غیر آن فرمود: اللهم انى اسألک من أسمائک بأکبرها و کل أسمائک کبیره.

ه: در تفسیر ابو الفتوح رازى است که حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام را پرسیدند از مهم‏ترین نام اسم اعظم حضرت فرمود او را: در این حوض سرد رو، در آن آب رفت و هرچه خواست بیرون آید، فرمود: منعش کردند تا گفت: یا اللّه أغثنى فرمود: این اسم اعظم است. پس اسم اعظم به حالت خود انسان است.

و: فى البحار باسناده الى أبى هاشم الجعفرى قال: سمعت أبا محمّد علیه السّلام یقول:

بسم اللّه الرحمن الرحیم أقرب الى اسم اللّه الاعظم من سواد العین الى بیاضها[۲۱].و قریب بدین حدیث در اول فاتحه تفسیر صافى آمده است: العیاشى عن الرضا علیه السّلام: انها أقرب الى اسم اللّه الاعظم من ناظر العین الى بیاضها، و رواه فى‏ التهذیب عن الصادق علیه السّلام.

ر: سیّد اجل علیخان شیرازى مدنى در کتاب «کلم طیّب» نقل فرموده که اسم اعظم خداى تعالى آن است که افتتاح او اللّه و اختتام او هو است و حروفش نقطه ندارد و لا یتغیر قراءته أعرب ام لم یعرب و این در قرآن مجید در پنج آیه مبارکه از پنج سوره است بقره و آل عمران و نساء و طه و تغابن.

راقم گوید: که آن شش آیه در شش سوره است که یکى هم در سوره نمل است.

اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ‏[۲۲] تا آخر آیه الکرسى.

اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ نَزَّلَ عَلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ وَ أَنْزَلَ التَّوْراهَ وَ الْإِنْجِیلَ مِنْ قَبْلُ، هُدىً لِلنَّاسِ وَ أَنْزَلَ الْفُرْقانَ‏[۲۳].

اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ لَیَجْمَعَنَّکُمْ إِلى‏ یَوْمِ الْقِیامَهِ لا رَیْبَ فِیهِ وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ حَدِیثاً[۲۴].

اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى‏[۲۵].

اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ‏[۲۶].

اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ وَ عَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ‏[۲۷].

بلکه باید گفت که این اسم اعظم در هفت آیه قرآن کریم است که آیه شصت و سه سوره مبارکه غافر که سوره مؤمن است از آن جمله است:

ذلِکُمُ اللَّهُ رَبُّکُمْ خالِقُ کُلِّ شَیْ‏ءٍ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ فَأَنَّى تُؤْفَکُونَ‏.

این آیه کریمه همان است که عالم جلیل محمود دهدار متخلص به عیانى در کنوز الاسماء در تحصیل اسم اعظم فرموده است:

حنّه در سوره انجیل بخوان‏
به درستى که همانست همان‏

هست در مصحف ما بعد سه میم‏
در میانهاى سور در حم‏

زیرا حنّه ما در مریم علیهما السّلام است و آن سج است، و انجیل به بعد ابجدى (م) است که غافر قرآن است چه مؤمن چهلمین سوره آن است و بیت بعد توضیح قبل است زیرا که سه میم به بعد مذکور که آن را اعداد اجزاى جفرى و عدد وسط ابجدى نیز گفته‏اند چنانکه ناظم در اول جواهر الاسرار آورده است و از حضرت وصى علیه السّلام روایت کرده است، «لط» است که بعد سه میم غافر است؛ فتدبّر.

دلداده‏اى درباره همین کریمه گفته است:

دلم دربند دلدارى به دام است‏
که نامش کعبه هر خاص و عام است‏

نشانت مى‏دهم گر مى‏شناسى‏
دو میم و چار کاف و هشت لام است‏

ح: در غالب مقامات مقالات بیت وحى که در زبر آل محمّد علیهم السّلام از اسم اعظم سخن رفت در «الحى القیوم» اشتراک دارند.

در جواب سؤال صد و سى و یکم باب هفتاد و سوم فتوحات مکیه گوید:

ما رأس اسمائه الذى استوجب منه جمیع الاسماء؟ الجواب: الاسم الاعظم الذى لا مدلول له سوى عین الجمع و فیه الحىّ القیوم‏[۲۸].

شرط هریک از اسماى ذات و صفات و افعال، حیوه است و امهات اسماء و صفات هفت است:حیوه و علم و اراده و قدرت و سمع و بصر و کلام است که آنها را ائمه‏ سبعه گویند و امام ائمه صفات حیوه است و امام ائمه اسماء حى که درّاک فعّال است، فتبصّر.

اسم مفرد محلّى به الف و لام افاده استغراق و شمول مى‏کند و جمله اسمیه بخصوص خبر محلّى به الف و لام و مخصوصا اگر کنایه در بین فاصله باشد، افادت انحصار به وجه تام نماید؛ فافهم.

قیّوم فوق قائم است، چنانکه کثرت مبانى حاکم است که هم قائم به ذات خود است و هم نگهدار غیر است یعنى ما سواه قائم به او هستند به این معنى که متن أعیان است و اعیان شئون و اطوار سبحان اللّه عمّا یصفون الا عباد اللّه المخلصین. فهو سبحانه قیّوم کل شى‏ء ممّا فى السموات و الارض، الممسک لهما أن تزولا و لئن زالتا أن أمسکهما من أحد بعده.

خواجه طوسى در آخر نمط چهارم شرح اشارات شیخ رئیس در تفسیر آن گوید:

القیّوم برى‏ء عن العلائق اى عن جمیع أنحاء التعلّق بالغیر، و عن العهد أى عن أنواع عدم الاحکام و الضّعف و الدّرک و ما یجرى مجرى ذلک، یقال فى الامر عهده أى لم یحکم بعد، و فى عقل فلان عهده أى ضعف، و عهدته على فلان أى ما أدرک فیه من درک فاصلاحه علیه، و عن الموادّ أى الهیولى الاولى و ما بعدها من الموادّ الوجودیه؛ و عن المواد العقلیه کالماهیات، و عن غیرها ممّا یجعل الذات بحال زائده اى عن المشخصات و العوارض التى یصیر المعقول بها محسوسا أو مخیّلا أو موهوما.

این تفسیر بى‏دغدغه نیست چه آن بر مبناى توحید متأخرین از مشاء است که تنزیهى است و در عین تشبیه سبحان اللّه عما یصفون، فتدبّر.

غرض اینکه چون ذات واجبى حى قیوم است و الحىّ امام الائمه است والقیوم قائم بالذات و مقیم ما سواه است پس الحى القیوم اسم اعظم است‏ اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ‏.

ط: در «دو چوب و یک سنگ» گوید: «تقریر مهم، بعضى از بزرگان فرموده‏اند علم اسم اعظم الهى است. و شنیدم یکى از اکابر اهل معنى در اطراف اسم اعظم خیال کرد و بعد گفت عقیده دارم یقین اسم اعظم است ولى به شرط یقین و یقین دو قسم است طریقى و موضوعى و نیز فعلى است و انفعالى؛ فلیتدبر»[۲۹].

مرحوم کفعمى در «مصباح»، یقین را در عداد اسماء حق تعالى آورده است در حرف یا در فصل سى و دو که در خواص اسماء حسنى و شرح آنها است چنین آورده است: اللهم انى اسألک باسمک یا یقین یا ید الواثقین یا یقظان لا یسهو، الخ.

پس از بعضى از اکابر که در «دو چوب و یک سنگ» حکایت شد بر این مبناى رصین است.

آنکه فرمود: ولى به شرط یقین، چون خود یقین بسیار رصین و وزین است در این دو حدیث شریف به دقت تدبر شود:

حدیث اول: فى الکافى عن أبى الحسن الرضا علیه السّلام (حدیث سوم باب حدوث العالم و اثبات المحدّث از کتاب التوحید[۳۰]) و ساق الحدیث الى أن قال: فقال أى رجل من الزنادقه قال أوجدنى کیف هو و این هو؟ فقال: ویلک أن الذى ذهبت الیه غلط هو أیّن الاین و کیّف الکیف بلا کیف، فلا یعرف بالکیفوفیه و لا بأینونیه و لا یدرک بحاسه و لا یقاس بشى‏ء.

فقال الرجل: فاذا انه لا شیئى اذا لم یدرک بحاسّه من الحواسّ؟ فقال ابو الحسن علیه السّلام: ویلک لمّا عجزت حواسّک عن ادراکه أنکرت ربوبیته، و نحن اذا عجزت حواسّنا عن ادراکه أیقنّا أنه ربّنا بخلاف شى‏ء من الاشیاء.

پس بدانکه یقین اسم حق تعالى است به اعتبار خروج او از حدّ تشبیه، و بودن او به خلاف شیئى از اشیاء، فتدبر.

حدیث ثانى: فى الکافى باسناده عن اسحاق بن عمّار، قال سمعت أبا عبد اللّه علیه السّلام یقول:

أنّ رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سلم صلّى بالناس الصبح فنظر الى شابّ فى المسجد و هو یخفق و یهوى برأسه مصفرّا لونه، قد نحف جسمه و غارت عیناه فى رأسه، فقال له رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سلم: کیف أصبحت یا فلان؟ قال: أصبحت یا رسول اللّه موقنا، فعجب رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سلم من قوله، و قال: أن لکل یقین حقیقه فما حقیقه یقینک؟ فقال: أنّ یقینى یا رسول اللّه هو الذى أحزننى و أسهر لیلى و أظمأ هو اجرى، فعزفت نفسى عن الدنیا و ما فیها حتى کأنّى انظر الى عرش ربّى و قد نصب للحساب و حشر الخلائق لذلک و أنا فیهم، و کأنى انظر الى أهل النار و هم فیها معذّبون مصطرخون، و کأنى الآن أسمع زفیر النار یدور فى مسامعى. فقال رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سلم لاصحابه: هذا عبد نوّر اللّه قلبه بالایمان، ثم قال له: الزم ما انت علیه، فقال الشابّ: ادع اللّه یا رسول اللّه أن أرزق الشهاده معک، فدعا له رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سلم فلم یلبث أن خرج فى بعض غزوات النبى صلّى اللّه علیه و آله و سلم فاستشهد بعد تسعه نفر و کان هو العاشر[۳۱].

از ظاهر حدیث بعد از آن استفاده مى‏شود که شاب مذکور حارثه بن مالک است و در این حدیث به رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سلم عرض کرد که: و کأنى انظر أهل الجنّه یتزاورون فى الجنّه و کأنى أسمع عواء أهل النار فى النار.

و این واقعه در مثنوى عارف رومى به زید بن حارثه اسناد داده شده آنجا که در اواخر دفتر اول گوید:

گفت پیغمبر صباحى زید را
کیف اصبحت اى رفیق با صفا

در علم حروف برخى از آنها را اسم اعظم دانسته‏اند و از علّامه شیخ بهائى منقول است که:

اى که هستى طالب اسرار و رمز غامضات‏
اسمى از اسماى اعظم با تو گویم گوش دار

که ناظر به اوتاد بدوح است چه اجهزط و ازواج آن را در جداول اوفاق اسرار پرفتوح و در عداد سرّ مقنع‏اند و دروس اوفاقى ما مستوفى در آن وافى و موفى است.

و نیز در «ادذرزولا» در باب هفتاد و سوم «فتوحات مکیه» از سؤال صد و سى و یک تا سؤال صد و چهل و سه از صد و پنجاه و پنج سؤال حکیم محمّد بن على ترمذى و جواب آنها، از اسم اعظم سخن رفت.

اسماى الهى گاهى به «هو» منتهى مى‏شود، و گاهى به «ذوالجلال‏والاکرام»، و گاهى به «اللّه» و «تبارک و تعالى»، و گاهى به «هو الاوّل و الآخر و الظّاهر و الباطن» اولى در حدیث یاد شده خضر، دومى در سوره الرحمن، سوم در اول سوره حدید. و گاهى به ائمه سبعه: الحىّ العالم المرید القادر السمیع البصیر المتکلّم، و و گاهى به تسعه و تسعین که از فریقین به صور عدیده مأثور است: أنّ للّه تسعه و تسعین اسما مائه الا واحدا من أحصاها دخل الجنّه. و گاهى به هزار، و هزار و یک چون جوشن کبیر و غیر آن. و گاهى به چهار هزار کما روى عن‏ النبى صلّى اللّه علیه و آله و سلم انه قال: أن للّه أربعه آلاف اسم، الحدیث‏[۳۲] و گاهى به‏ وَ ما یَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّکَ إِلَّا هُوَ[۳۳]. به باب (ما اعطى الائمه علیهم السّلام من اسم اللّه الاعظم) از کافى‏[۳۴] و به جزء دوم مجلد نوزدهم بحار[۳۵] رجوع شود که روایات صادره از مخزن ولایت در اسم اعظم همه نوراند.

در مصباح الانس در مقام سوم از فصل دوم تمهید جملى‏[۳۶] انصافا در اسم اعظم تحقیق دقیق و شریف و عمیق دارد. دفتر دل نگارنده هم در این مقام از لطف بهره‏اى شاید داشته باشد. و اسفار (ج ۴، ص ۱۶۸، ط ۱) و اللّه سبحانه ولىّ التوفیق.

باب سوم‏

انسان کامل قطب زمان است‏

(ج) و این چنین انسان قطب زمان است: إن محلّى منها محلّ القطب من الرّحى‏[۳۷] لذا تعدد آن در زمان واحد صورت‏پذیر نیست.

رحى بر قطب دور مى‏زند و بر آن استوار و بدان پایدار است، همچنین خلافت الهیه قائم به انسان کامل است که قطب عالم امکان است، و گرنه خلافت الهیه نیست.

تعدد در قطب راه ندارد

مقام قطب همان مرتبت امامت و مقام خلافت است که نه تعدد در آن راه دارد و نه انقسام به ظاهر و باطن و نه شقوق اعلم و اعقل و غیرها. انقسام خلافت به ظاهر و باطن حق سکوتى است که اوهام موهون را بدین قسمت ضیرى اقناع و ارضاء مى‏نمایند.

به بسط کریمه: لَوْ کانَ فِیهِما آلِهَهٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا امام در هر عصر بیش از یک شخص ممکن نیست و آن خلیفه اللّه و قطب است و کلمه خلیفه به لفظ واحد در کریمه‏ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَهً اشاره به وجوب وحدت خلیفه در هر عصر است. در مقام چهارم سرّ العالمین منسوب به غزالى بدین سرّ تفوّه شده است که:

و العجب من حق واحد کیف ینقسم ضربین و الخلافه لیست بجسم ینقسم و لا بعرض یتفرق و لا بجوهر یحد فکیف توهب أو تباع.

و فى الکافى باسناده عن الحسین بن ابى العلاء قال: قلت لابى عبد اللّه علیه السّلام تکون الارض لیس فیها امام؟ قال لا، قلت یکون امامان؟ قال لا الا و أحدهما صامت‏[۳۸].

باب چهارم‏

انسان کامل مصلح بریّه اللّه است‏

(د) و این چنین انسان مصلح بریّه اللّه است انما الائمه قوام اللّه على خلقه و عرفائه على عباده لا یدخل الجنه الّا من عرفهم و عرفوه و لا یدخل النار الّا من انکرهم و انکروه‏[۳۹] چه واسطه در فیض و مکمّل نفوس مستعدّه است.

امام باقر علیه السّلام فرمود:

إذ قام قائمنا وضع یده على رءوس العباد فجمع بها عقولهم و کملت به أحلامهم.

و در تفسیر عیّاشى از باب الحوائج الى اللّه امام هفتم علیه السّلام است که:

لا یبقى فى المشارق و المغارب أحد الّا وحّد اللّه.

و اعظم فوائد سفراى الهى علیهم السّلام تکمیل قوه علمیه و عملیه خلق است.

بقاى تمام عالم به بقاى انسان کامل است‏

و بریّه به معنى خلق است اولئک هم خیر البریّه و اصلاح بریّه به معنى دیگر ادقّ اینکه: چون انسان کون جامع و مظهر اسم جامع است و ازمّه تمام اسما در ید قدرت او است، صورت جامعه انسانیه غایه الغایات تمام موجودات امکانیه است بنابراین دوام مبادى غایات دلیل استمرار بقاى علّت غائیه است پس به بقاى فرد کامل انسان بقاى تمام عالم خواهد بود. فى الکافى باسناده عن ابى حمزه قال قلت لابى عبد اللّه علیه السّلام أ تبقى الارض بغیر امام؟ قال: لو بقیت الارض بغیر امام‏ لساخت‏[۴۰].

باب پنجم‏

انسان کامل معدن کلمات اللّه است‏

(ه) و این چنین انسان معدن کلمات اللّه است، فیهم کرائم القرآن و هم کنوز الرحمن‏[۴۱] و در صحف پیروان ولایت معبّر به صاحب مرتبه عمائیه است که مضاهى مرتبه الهیه است. مرتبه عمائیه عبارت أخرى مرتبه انسان کامل است که جمع جمیع مراتب الهیه و کونیه از عقول و نفوس کلیّه و جزئیه و مراتب طبیعت در اصطلاح اهل اللّه تا آخر تنزّلات و تطوّرات وجود است و فرق و تمیز ربوبیّت و مربوبیّت است چنانکه قائم آل محمّد علیهم السّلام در توقیع شهر ولایت رجب بدان تصریح و تنصیص فرمود.

بیان نکته‏اى در توقیع ناحیه‏

توقیع مبارک را سیّد اجل ابن طاوس در اقبال با سلسله سند روایى آن روایت کرده است:

و من الدعوات فى کل یوم من رجب ما رویناه عن جدّى ابى جعفر رحمه اللّه فقال اخبرنى جماعه عن ابن عیّاش قال ممّا خرج على ید الشیخ الکبیر ابى جعفر محمّد بن عثمان بن سعید رحمه اللّه من الناحیه المقدسه ما حدثنى به خیر بن عبد اللّه قال کتبته من التوقیع الخارج الیه:

بسم اللّه الرحمن الرحیم ادع فى کل یوم من ایام رجب: اللهم انى أسألک بمعانى‏ جمیع ما یدعوک به ولاه أمرک المأمونون على سرّک، المستبشرون بأمرک، الواصفون لقدرتک، المعلنون لعظمتک. و أسألک بما نطق فیهم من مشیتک فجعلتهم معادن لکلماتک و أرکانا لتوحیدک و آیاتک التى لا تعطیل لها فى کل مکان یعرفک بها من عرفک، لا فرق بینک و بینها الّا انهم عبادک و خلقک، الخ.

دو ضمیر بینها الّا أنهم مانند دو ضمیر کریمه‏ وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ‏ است، و توقیع شریف خود آیتى از آیات انسان کامل و متنى به تمام در اصول و امهات مسائل ولایت و امامت است. و صحف کریمه ارباب قلوب را حول این لطیفه الهیه لطائفى است از آن جمله علّامه قیصرى در اواخر فصل اول مقدّمات شرح فصوص الحکم فرماید:

و مرتبه الانسان الکامل عباره عن جمع جمیع المراتب الالهیه و الکونیه من العقول و النفوس الکلیه و الجزئیه و مراتب الطبیعیه (یعنى طبیعه الوجود) الى آخر تنزلات الوجود و تسمّى بالمرتبه العمائیه ایضا فهى مضاهیه للمرتبه الالهیه و لا فرق بینهما الّا بالربوبیّه و المربوبیّه و لذلک صار خلیفه اللّه‏[۴۲].

و نیز در اول شرح فص آدمى فرماید:

و الکون الجامع هو الانسان المسمّى بآدم، و غیره لیس له هذه القابلیه و الاستعداد.

باب ششم‏

انسان کامل حجه اللّه است‏

(و) و این چنین انسان حجه اللّه است اللهم بلى لا تخلو الارض من قائم للّه بحجه اما ظاهرا مشهورا او خائفا مغمورا[۴۳] و الحجه قبل الخلق و مع الخلق و بعد الخلق (امام صادق علیه السّلام) چه در حکمت متعالیه مبرهن است که هیچ زمانى از ازمنه خالى از نفوس مکتفیه نیست و هر نفسى از نفوس مکتفیه که اتم و اکمل از سائر نفوس خواه مکتفیه و خواه غیر مکتفیه باشد حجه اللّه است پس هیچ زمانى از ازمنه خالى از حجه اللّه نباشد.

در دعاى چهل و هفتم صحیفه سجادیه که دعاى عرفه است مى خوانى:

اللهم انّک ایّدت دینک فى کلّ أوان بامام أقمته علما لعبادک و منارا فى بلادک بعد أن وصلت حبله بحبلک، و الذریعه الى رضوانک، الخ.

و این حجت خواه ظاهر باشد و خواه غائب شاهد است، شاهدى قائم که هیچ‏گاه قعود ندارد. در تعبیر امام باقر علوم الاولین و الآخرین علیه السّلام آمده است: اذا قام قائمنا، و در تفسیر صادق آل محمّد علیه السّلام‏ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ‏ را آمده است:

من اقرّ بقیام القائم علیه السّلام أنّه حقّ، و در کلام ثامن الحجج علیه السّلام: لا تخلو الارض من قائم منّا ظاهر أو خاف، و همچنین در روایات دیگر که اتکاء به قائم است. غور کن و تدبر نما که چرا امام زمان قائم است.

انتفاع به حجت در زمان غیبت‏

بدانکه فائده وجود امام منحصر به جواب دادن سؤالهاى مردم نیست بلکه موجودات و کمالات وجودیه آنها بسته به وجود او هستند و در حال غیبت افاضه و استفاضه او مستمر است. از لسان قائم آل محمّد صلّى اللّه علیه و آله و سلم در حل این معما گوش دل باز کن و از احتجاج طبرسى در توقیع ثانى وکلاى اربعه محمّد بن عثمان عمرى در جواب اسحاق به یعقوب فهم کن:

و أما وجه الانتفاع بى فى غیبتى فکالانتفاع بالشّمس اذا غیّبها عن الابصار السّحاب.

و همین بیان را امام صادق علیه السّلام به سلیمان به مهران اعمش فرمود:

قال سلیمان فقلت للصادق علیه السّلام:

فکیف ینتفع الناس بالحجّه الغائب المستور؟ قال: کما ینتفعون بالشّمس اذا سترها السّحاب. بلکه همین بیان را خاتم الانبیاء به جابر انصارى در غیبت خاتم الائمه علیه السّلام فرمود، آرى:

آن شاخ گل ارچه هست پنهان ز چمن‏
از فیض وجود اوست عالم گلشن‏

خورشید اگر چه هست در ابر نهان‏
از نور ویست باز عالم روشن‏

علاوه اینکه باید دید که آیا خلیفه اللّه غائب است یا ما حاضر نیستیم و در حجابیم و اسم خود را بر سرّ آن شاهد هر جایى مى‏گذاریم.

یا ربّ به که بتوان گفت این نکته که در عالم‏
رخساره به کس ننمود آن شاهد هر جایى‏

ما را که براهین ایقانى عقلى و نقلى به تواتر از بیت وحى است نیاز به تمسک اقناعیات نیست مگر اینکه در استیناس و رفع استیحاش بعضى از نفوس را مفید افتد گوییم: باخه که سنگ‏پشت و لاک‏پشتش هم گویند درباره او به احجیّه‏ گفته‏اند:

آسمان پشت و زمین پیکر
مرده را زنده مى‏کند به نظر

لاک‏پشت از دور توجّه به تخم خود مى‏کند و آن را براى وجود لاک‏پشتى مستعد مى‏گرداند آیا نفس کلى قدسى خلیفه اللّه و ولى اللّه و حجه اللّه به خلق در حال غیبت از توجّه نفس لاک‏پشت به تخم وى کمتر است؟!

برهان بر امکان دوام بدن عنصرى‏

أهمّ معارف در معرفت وسائط فیض الهى معرفت نفس انسانى است، بلکه معرفت نفس قلب و قطب جمیع مباحث حکمیه، و محور تمام مسائل علوم عقلیّه و نقلیّه و اساس همه خیرات و سعادات است، و معرفت آن اشرف معارف. چون جنس این گوهر نفیس شناخته شود، صولت إنکار در این‏گونه مسائل ضرورى نظام احسن ربّانى مبدّل به دولت اقرار مى‏گردد.

و مطلب عمده همین است که این بزرگترین کتاب الهى به نام انسان را فهمیده ورق نزده‏ایم، و به مطالعه مطالع کلمات و آیات آن بسر نبرده‏ایم، و از آن در همین حد عادى غاذى و نامى و متحرک بالاراده آگاهى یافته‏ایم.

غرض این است که در راه اعتلاى به معارج مقامات انفسى، و وقوف به مواقف این صحیفه الهى باید استاد خدمت کرد، استادى سفر کرده و زبان فهم. من هم مدّعى نیستم که عهده‏دار تحدید حقیقى و تعریف واقعى آن هستم، و لکن از استمداد انفاس قدسى اولیاى حق، با بضاعت مزجاتم در حدّ استطاعت و وسع، به وصف اسم و رسم آن مى‏پردازیم، و در ارتباط با موضوع شریف رساله، هدایائى که برخى از نتائج بحث است اهداء مى‏نمائیم، انّ الهدایا على مقدار مهدیها.

انسان یک حقیقت ممتد از فرش تا عرش است که‏ ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ‏[۴۴]، مرتبه نازله او بدن اوست که در این نشئه بدن عنصرى اوست که با همین وصف عنوانى بدن در حقیقت روح متجسد است، و ان شئت قلت:

گوهرى جسمانى است که به اوصاف جسم چون شکل و صورت و کیفیّت و کمیّت و غیرها متّصف است. روح او گوهرى نورانى است که از مشاین طبیعت منزّه است، و آن را مراتب تجرّد برزخى و عقلانى و فوق تجرّد عقلانى است که حد یقف ندارد، و در هر مرتبه حکمى خاص دارد و در عین حال احکام همه مراتب، ظهور اطوار وجودى اوست، ما لَکُمْ لا تَرْجُونَ لِلَّهِ وَقاراً وَ قَدْ خَلَقَکُمْ أَطْواراً[۴۵].

مرتبه نازله آن محاکى مرتبه عالیه اوست چنانکه در سلسله طولیه وجود هر دانى ظل عالى است و نشئه أولى مثال نشئه أخرى است، وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَهَ الْأُولى‏ فَلَوْ لا تَذَکَّرُونَ‏[۴۶]. از صادق آل محمّد صلّى اللّه علیه و آله و سلم مأثور است که: انّ اللّه عزّ و جلّ خلق ملکه على مثال ملکوته، و أسّس ملکوته على مثال جبروته لیستدل بملکه على ملکوته و بملکوته على جبروته‏[۴۷].

بدن عنصرى از عالم طبیعت است که همیشه در تجدّد است و صورت عالم طبیعت لا ینقطع تبدیل مى‏شود چه آسمانها و چه زمینها زیرا که طبیعت مبدأ قریب حرکت است و علّت حرکت باید متجدد باشد چنانکه در حکمت متعالیه مبرهن است که الحجّه العمده على الحرکه فى الجوهر هى أن جمیع الحرکات سواء کانت طبیعیه أو ارادیه أو قسریه مبدأها هو الطبیعه و مبدأ المتجدّد یجب أن یکون‏ متجددا فالطبیعه یجب أن تکون متجدّده بحسب الذّات.

و آیات قرآنیه از قبیل: بَلْ هُمْ فِی لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِیدٍ[۴۸]، وَ هِیَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ‏[۴۹] و یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ‏[۵۰] را به این معنى گرفته‏ اند.

بنابراین عالم غایتى دارد که به تکمیل از هیولاى أولى و اتّحاد به صور بسیطه و مرکبه حیوانیه، و انسانیه، و عقلیه به مراتب عالیه و فناى محض مى‏رسد که‏ کُلُّ شَیْ‏ءٍ هالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ‏[۵۱]، فانّ نهایات الحراک سکون.

پس نفس به واسطه طبیعت داراى جنبه تجدّد است که بقاء و ثبات ندارد، و خود بذاتها جنبه بقاء است که: خلقتم للبقاء لا للفناء. و به عبارت أخرى: نفس به جنبه حسى در تبدل است و به جنبه عقلى ثابت.

در عین حرکت طبیعت، صورت شى‏ء به تجدد أمثال محفوظ است. انسان دائما به حرکت جوهرى و تجدد أمثال در ترقى است، و از جهت لطافت و رقّت حجاب، ثابت مى‏نماید. حجاب همین مظاهر متکثره‏اند که به یک معنى حجاب ذاتند- تقدست أسمائه-. در فص شعیبى گوید:

و من أعجب الامر أن الانسان فى الترقّى دائما و لا یشعر بذلک للطافه الحجاب و رقّته و تشابه الصور مثل قوله تعالى: وَ أُتُوا بِهِ مُتَشابِهاً[۵۲].

و لطافت و رقت حجاب به این معنى است که صانع واهب الصور به اسم شریف مصوّر و به حکم‏ کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ‏ آن فآن و لحظه فلحظه آن‏چنان ایجاد أمثال مى‏نماید که محجوب را گمان رود همان یک صورت پیشینه ودیرینه است.

به مثل کسى در کنار نهر آب تندرو عکس خود را در زمان ممتدّ، ثابت و قارّ مى‏بیند و حال این که عکس از انعکاس نور بصر در آب است و آب قرار ندارد و دم‏به‏دم عکس جدیدى مثل سابق احداث مى‏شود.

هر نفس نو مى ‏شود دنیا و ما
بى‏خبر از نو شدن اندر بقا

این درازى مدّت از تیزى صنع‏
مى‏نماید سرعت‏انگیزى صنع‏

پس انسان ثابت سیّال است. سیّال است در طبیعت، و ثابت است در گوهر روح که مغتذى به صور نوریه مجرده حقائق علمیه است، فَلْیَنْظُرِ الْإِنْسانُ إِلى‏ طَعامِهِ‏[۵۳] انسان من حیث هو انسان طعام او غذاى مسانخ اوست باقر علوم نبیین به زید شحام در تفسیر طعام فرمود: علمه الذى یأخذه عمّن یأخذه.

غذاء با همه اختلاف انواع و ضروب آن، مظهر صفت بقاء و از سدنه اسم قیّوم و با مغتذى مسانخ است و تغذّى حبّ دوام ظهور اسم ظاهر و احکام آن است.

حقائق علمیه صور فعلیه‏اند که به کمال رسیده‏اند و حرکت در آنها راه ندارد و گرنه باید بالقوه باشند و لازم آید که هیچ صورت علمیه‏اى متحقّق نباشد و به فعلیت نرسیده باشد پس علم و وعاى علم مجرد و منزّه از ماده و احکام آنند.

و چون انسان ثابت سیّال است، هم براهین تجرد نفس در وى بر قوّت خود باقى است، و هم ادلّه حرکت جوهر طبیعت صورت جسمانیه.

نتیجه بحث این که: علم و عمل عرض نیستند بلکه دو گوهر انسان سازند و نفس انسانى به پذیرفتن علم و عمل توسع و اشتداد وجودى پیدا مى‏کند و گوهرى نورانى مى‏گردد. علم سازنده و مشخّص روح انسانى، و عمل سازنده و مشخص بدن انسانى، در نشئات أخروى است. و انسان را بدنهاى در طول هم به‏ وفق نشئات است و تفاوت ابدان به نقص و کمال است.

و چون روح انسان بر اثر ارتقاء و اشتداد وجودى نورى، از سنخ ملکوت و عالم قدرت و سطوت مى‏گردد، هرگاه طبیعتش را مسخّر خود کند و بر آن غالب آید، احکام عقول قادسه و اوصاف اسماى صقع ربوبى بر وى ظاهر مى‏گردند تا به حدى که وعاى وجودش، وعاى وجود مجردات قاهره و بسائط نوریه دائمه گردد و متخلق به اخلاق ربوبى شود.

صدر قونوى در فکوک در واسطه فیض بودن انسان کامل سخنى به کمال دارد که:

الانسان الکامل الحقیقى هو البرزخ بین الوجوب و الامکان و المرآه الجامعه بین صفات القدم و أحکامه، و بین صفات الحدثان و هو الواسطه بین الحق و الخلق و به؛ و من مرتبته یصل فیض الحقّ و المدد الذى هو سبب بقاء ما سوى الحق فى العالم کلّه علوا و سفلا، و لولاه من حیث برزخیته التى لا تغایر الطرفین لم یقبل شى‏ء من العالم المدد الالهى الواحدانى لعدم المناسبه و الارتباط و لم یصل المدد الیه.

نتیجه بى‏دغدغه‏اى که از این تحقیق حاصل است امکان دوام چنین انسانى که کامل حقیقى برزخ بین وجوب و امکان مى‏باشد در نشأت عنصرى است.

خواجه طوسى در تنسوخ‏نامه در صفت زر گوید:

اما صورت جوهر زر به هیچ‏چیز از کیفیّات عناصر اربعه فساد نپذیرد، و هیچ قوت عنصرى او را باطل نتواند کرد، و بیشتر فلزاتى را که با او امتزاج دهند او را بسوزاند و زر خالص بماند و غش را از او پاک گرداند. و اگر زر خالص را مدّتهاى مدید در زیر زمین پنهان دارند هیچ‏چیز از او کم نگردد و لون آن متغیر نشود بخلاف جواهر دیگر.

و در صفت نقره گوید: نقره زر است امّا پایندگى آن چندان نیست که از آن زر، و زود به داروها سوخته و ناچیز گردد، و در زمین به روزگار دراز خاکستر شود.

این بود کلام خواجه از کتاب یاد شده، و غرضم از نقل آن این است که کیمیاگر به علم و صنعت خود نقره را زر خالص مى‏گرداند که نقره ناپایدار زر پایدار مى‏گردد. اگر انسان کامل کیمیاکار بلکه به علم کیمیا آفرینش بدن عنصریش را قرنها پاینده و پایدار بدارد چه منعى متصور است؟

مرحوم حاج زین العابدین شیروانى در کتاب شریف بستان السیاحه در ذکر آن جناب گوید:

حضرت واهب العطایا آن حضرت را مانند یحیى علیه السّلام در حالت طفولیت حکمت عطا فرمود، و در صغر سنّ امام انام گردانید. و بسان عیسى بن مریم علیهما السّلام در وقت صباوت به مرتبه ارجمند رسانید. عجب است از اشخاصى که قائل‏اند بر این که خواجه خضر و الیاس از انبیاء، و شیطان و دجّال از اعداء در قید حیاتند، و انکار دارند وجود ذى جود صاحب الزمان را، و حال آنکه آن حضرت افضل است از انبیاء سلف، و اوست ولد صاحب نبوّت مطلقه و ولایت کلیه.

عجب‏تر آنکه بعضى از متصوفه که خود را از اهل دانش شمارند و از ارباب بینش پندارند قائلند بر این که در ملک هندوستان در میان برهمنان و جوکیان مرتاضان و ریاضت‏ کشان مى‏باشند که به سبب حبس نفس و قلّت اکل چند هزار سال عمر کرده و مى‏کنند، با وجود این منکر وجود آن حضرت‏اند.

فقیر گوید: انکار وجود آن حضرت در حقیقت انکار قدرت بارى تعالى است منّت خداى را که فقیر را همچنان آفتاب روشن که کیمیاگر از اجزاى متفرقه اکسیرى ساخته بر نقره طرح مى‏کند و آن نقره را طلاى احمر مى ‏سازد و حال آنکه نقره در اندک زمان پوسیده و نابود مى‏شود و طلا بر عکس آن چند هزار سال بر یک منوال است و نابود نمى‏شود، پس اگر ولىّ خدا مانند آن کیمیاگر از

اکسیر التفات خویش بدن خود را همرنگ روح گرداند و باقى و دائم سازد بعید نخواهد بود. آنان که منکر وجود آن حضرتند و لفظ مهدى و صاحب الزمان را تأویل مى‏کنند از کوردلى ایشان است و الّا به اندک شعورى چه جاى انکار است، و اللّه یهدى من یشاء الى صراط مستقیم‏[۵۴].

این بود کلام محققانه مرحوم شیروانى در بستان السیاحه که به عنوان مزید بصیرت نقل آن را مغتنم دانسته‏ ایم.

علاوه اینکه اعاجیب تأثیرات تکوینى نفس از حبس دم و دیگر ریاضات و مجاهدات حتى از طوائفى با وجود کفر آنان از حدّ عدّ و احصا خارج است و بسیارى از آنها در زبر مربوطه مسطور است، تا چه رسد در خواص نفسى که قدسى، و عقل فعال مصادف وجود طبیعى است. و تا حدّى در دم و وهم و غیر آنها که مرتاضان را است در باب سى و نهم کتاب غایه المراد فى وفق الاعداد که از اصول و امّهات کتب علم شریف اوفاق است، عنوان شده است که موجب اعجاب آدمى است و ما از جهت خوف اطناب از عنوان آن اعراض کرده‏ایم.

اثر کیمیا و مومیا و نفس انسان کامل‏

از کیمیا بگفتیم از مومیا بگوییم: کیمیا فلز را از جنسى به جنسى تبدیل مى‏کند و به او عمر بسیار دراز مى‏بخشد، امّا مومیا حبوبات و اجساد مرده را از فساد حفظ مى‏کند. مومیا چیزى شبیه به قیر بلکه قیر به کمال نهایى رسیده است و آن کلمه یونانى به معنى حافظ الاجساد است به فارسى مومیایى گویند و به عربى عرق الجبال چون از درزها و شکافهاى بعضى جبال از قبیل کوه داراب از توابع فارس و اصطهبانات و نواحى آن بیرون مى‏آید که گویا عرق کوه است که از بدن اومى‏ چکد.

مومیاگر بدن مرده را به مومیایى کردن از فساد حفظ مى ‏کند، اگر بدن زنده در دست تصرف مومیا سازى که اسم اعظم الهى است از زوال و بوار مصون بماند چه ایرادى متوجّه است؟!تاریخ اهرام مصر و دوام دانه گندم‏[۵۵]

___________________________________________________

[۱] ( ۱) بقره/ ۳۱.

[۲] ( ۱) اصول کافى معرب، ج ۱، ص ۱۰۴.

[۳] ( ۱) اصول کافى، معرب، ج، ۱ ص ۸۸

[۴] ( ۱) بحار الانوار، ج ۱۰، ص ۱۰۱

[۵] ( ۲) الإمامه و السیاسه للدینورى، ص ۲۰۳.

[۶] ( ۱) ج ۱، ص ۸۳، ط مصر.

[۷] ( ۱) خصائص فاطمیه، ص ۲۵.

[۸] ( ۱) مصباح الانس، چاپ رحلى سنگى، ص ۳۳.

[۹] ( ۱) ج ۳، ص ۱۹، ط ۱

[۱۰] ( ۲) ص ۲۹

[۱۱] ( ۳) مصباح الانس، چاپ سنگى، ص ۱۱۹

[۱۲] ( ۴) فصوص الحکم، ط ۱، ص ۱۴۸

[۱۳] ( ۵) فصوص الحکم، ص ۱۷۳

[۱۴] ( ۶) فصوص الحکم، ص ۲۱۷

[۱۵] ( ۷) اصول کافى معرب، ج ۱، ص ۸۸

[۱۶] ( ۱) فصوص الحکم، ص ۷۰، ط ۱.

[۱۷] ( ۱) بقره/ ۲۵۴.

[۱۸] ( ۲) اسراء/ ۵۶.

[۱۹] ( ۳) اصول کافى معرب ج ۱، ص ۱۱۱.

[۲۰] ( ۱) اصول کافى معرب ج ۱، ص ۱۷۹.

[۲۱] ( ۲) بحار الانوار طبع کمپانى، ج ۱۹، جزء دوم، ص ۱۸.

[۲۲] ( ۱) بقره/ ۲۵۶.

[۲۳] ( ۲) آل عمران/ ۳.

[۲۴] ( ۳) نساء/ ۸۸.

[۲۵] ( ۴) طه/ ۹.

[۲۶] ( ۵) نمل/ ۲۷.

[۲۷] ( ۶) تغابن/ ۱۴.

[۲۸] ( ۱) فتوحات مکیه، طبع بولاق، ج ۲، ص ۱۳۳.

[۲۹] ( ۱) ص ۵۴، ط ۱.

[۳۰] ( ۲) اصول کافى، معرب، ج ۱، ص ۶۱.

[۳۱] ( ۱) اصول کافى، معرب، ج ۲، ص ۴۴، باب حقیقه الایمان و الیقین از کتاب الایمان و الکفر.

[۳۲] ( ۱) بحار الانوار طبع کمپانى، ج ۲، ص ۱۶۴.

[۳۳] ( ۲) مدثر/ ۳۲.

[۳۴] ( ۳) اصول کافى، معرب، ج ۱، ص ۱۷۹.

[۳۵] ( ۴) ص ۱۸، ط ۱.

[۳۶] ( ۵) مصباح الانس، ص ۱۱۵ ۱۱۷ ط ۱.

[۳۷] ( ۱) نهج البلاغه، خطبه شقشقیه.

[۳۸] ( ۱) اصول کافى، معرب، ج ۱، ص ۱۳۶.

[۳۹] ( ۱) نهج البلاغه، خطبه ۱۵۰.

[۴۰] ( ۱) اصول کافى، معرب، ج ۱، ص ۱۳۷.

[۴۱] ( ۱) نهج البلاغه، خطبه ۱۵۲.

[۴۲] ( ۱) شرح فصوص قیصرى، ص ۱۱، ط ۱.

[۴۳] ( ۱) نهج البلاغه، کلام امیر علیه السّلام به کمیل.

[۴۴] ( ۱) احزاب/ ۴.

[۴۵] ( ۲) نوح/ ۱۳.

[۴۶] ( ۳) واقعه/ ۶۲.

[۴۷] ( ۴) انسان کامل عزیز نسفى، ط ۱، ص ۳۷۵.

[۴۸] ( ۱) ق/ ۱۵.

[۴۹] ( ۲) نمل/ ۸۸.

[۵۰] ( ۳) ابراهیم/ ۴۸.

[۵۱] ( ۴) قصص/ ۸۸.

[۵۲] ( ۵) بقره/ ۲۵.

[۵۳] ( ۱) عبس/ ۲۴.

[۵۴] ( ۱) بستان السیاحه، چاپ سنگى، ص ۵۳۹.

[۵۵] علامه حسن زاده آملى، انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه، ۱جلد، الف لام میم – تهران، چاپ: اول، ۱۳۸۳.

بازدیدها: ۸۳

 انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه به قلم  علامه حسن زاده آملى قسمت اول

[خطبه‏]

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم الحمد للّه ربّ العالمین قیمه کلّ امرئ ما یحسن‏(نهج البلاغه) ینحدر عنّی السّیل و لا یرقى الىّ الطّیر (نهج البلاغه، خطبه شقشقیه) بسم اللّه الرّحمن الرّحیم‏الحمد للّه الذى جعلنا من المتمسّکین بولایه مولانا الامام الوصىّ امیر المؤمنین على علیه السّلام. و الحمد للّه الذى هدانا لهذا و ما کنّا لنهتدى لو لا أن هدانا اللّه.

کتاب عظیم الشأن نهج البلاغه؛ بحر لا ینزف، و غمر لا یسبر، کتاب لو یمرّ نسیمه بقبر لأحیى نشره صاحب القبر.

موضوع و نام این رساله منیف «انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه» است که به قلم این ملتجى به عتبه ولایت حسن حسن‏زاده آملى به ساحت مبارک اهل درایت و ولایت اهداء مى‏گردد. به امید این که مورد قبول آن ارباب بینش و اصحاب دانش واقع شود. و آن را بر یک مقدمه و یک مدخل و یازده باب تنظیم کرده ‏ایم.

اما مقدمه:

معجزات قولى سفراى الهى قوى‏ترین حجت بر حجت بودن آنان است‏ چنانکه قرآن کریم خود بهترین حجت بر رسالت خاتم انبیاء محمد مصطفى صلّى اللّه علیه و آله و سلم است، روایات اوصیاى آن حضرت نیز بهترین حجت بر حجت بودن آنان‏اند و خود آن بزرگان، دلیل امام بودن خودشان‏اند که: الدلیل دلیل لنفسه، و آفتاب آمد دلیل آفتاب.

اگر کسى با نظر تحقیق و دیده انصاف در روایات و خطب و کتب و رسائل و به ویژه در ادعیه و مناجاتهاى اهل بیت علیهم السّلام تدبّر کند، اعتراف مى‏نماید که این همه معارف حقه از اوتاد و ابدال و افرادى که مدرسه و معلّم ندیده ‏اند به جز از نفوس مؤید به روح القدس نتواند بوده باشد.

امامیه را در اثبات حقانیت امامت و خلافت یک‏یک ائمه اثنى عشر علیهم السّلام همین معارف مروى از آن بزرگان کافى است. بلکه صحاح سته و دیگر جوامع روائى حضرات اهل سنت به تنهایى در این موضوع خطیر بسنده ‏اند.

غرض اینکه کلمات سفراى الهى و حاملین وحى و روایات آل پیغمبر خود بهترین حجت بر حجت بودن آنان‏اند، چنانکه الدلیل دلیل لنفسه، آفتاب آمد دلیل آفتاب، نهج البلاغه نمونه‏اى بارز از این کالاهاى پربهاى بازار معارف است.

ن‏کس که ز کوى آشنایى است‏
داند که متاع ما کجایى است‏

روایات مرتبه نازله قرآن، و قرآن، مرحله عالیه و روح آنها است.روایات، بطون و اسرار آیات قرآنى‏اند که از اهل بیت عصمت و وحى که‏مرزوق به علم لدنى‏اند صادر شده‏اند. و پوشیده نیست که این‏گونه معجزات قولى، بعد از قرآن و پیغمبر خاتم صلّى اللّه علیه و آله و سلم از هیچ صحابه و علماى بعد از آنان به جز از ائمه اثنى عشر امامیه علیهم السّلام روایت نشده است، اگر کسى سراغ دارد ارائه دهد، اگر کسى عدیل فرموده‏هاى آل طه از نهج البلاغه گرفته تا توقیعات حضرت بقیه اللّه را آگاهى دارد خبر نماید، ما که هرچه بیشتر گشتیم کمتر یافتیم.

وانگهى تنها سخن از عبارت‏پردازى و سجع و قافیه‏سازى نیست، بلکه سخن در فصاحت و بلاغت تعبیر است، بلکه کلام در بیان حقائق دار هستى با بهترین تعبیرات عربى مبین، و درج در معنى در زیباترین و رساترین درج صدف عبارت که نوابع دهر و افراد یک فن در فنون علوم، در فهم آنها دست تضرّع و ابتهال به سوى ملکوت عالم دراز مى ‏کنند، مى ‏باشد.

ادعیه مأثوره، هریک مقامى از مقامات انشائى و علمى و عرفانى ائمه دین مااند. لطائف شوقى و عرفانى، و مقامات ذوقى و شهودى که در ادعیه نهفته است در روایات وجود ندارد. زیرا در روایات، مخاطب، مردم‏اند و با آنان به فراخور عقل و فهم و ادراک و معرفتشان سخن مى‏گفتند، نه هرچه گفتنى بود، کما فى البحار عن المحاسن عن رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سلم انه قال: انّا معاشر الانبیاء نکلّم النّاس على قدر عقولهم‏[۱]، اما در ادعیه و مناجاتها با جمال و جلال مطلق و محبوب و معشوق حقیقى به راز و نیاز بوده‏اند، لذا آنچه در نهان‏خانه سر و نگارخانه عشق و بیت المعمور ادب داشتند به زبان آوردند.

معجزات سفراى الهى بر دو قسم است: قولى و فعلى.

معجزات فعلى: تصرف در کائنات و تسخیر آنها و تأثیر در آنها، به قوت ولایت تکوینى انسانى به اذن اللّه است، همچون شق القمر و شق الأرض و شق‏البحر و شق الجبل و شق الشجر و ابراى اکمه و ابرص و احیاى موتى، و غیرها.

ابراى اکمه و ابرص از حضرت مسیح علیه السّلام بود که فرمود: وَ أُبْرِئُ الْأَکْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ وَ أُحْیِ الْمَوْتى‏ بِإِذْنِ اللَّهِ‏[۲] شق الجبل از صالح پیغمبر علیه السّلام، به تفاسیر قرآن کریم ضمن کریمه: فَقالَ لَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ ناقَهَ اللَّهِ وَ سُقْیاها[۳] در سوره شمس، و به باب سیزدهم نبوت بحار[۴] رجوع شود. و شق الارض و شق البحر از موسى کلیم علیه السّلام که اولى را در هلاک قارون، و دومى را در هلاک فرعون، اعجاز فرمود.

و شق القمر و شق الشّجر از خاتم انبیاء صلّى اللّه علیه و آله و سلم.

واقعه شق الشّجر در خطبه قاصعه نهج البلاغه آمده است که امیر المؤمنین فرمود: درخت به امر رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سلم از جاى خود کنده شد و مانند مرغى بال زنان به سوى پیغمبر اکرم شتافت تا در نزد آن جناب ایستاد، معجزه فعلى است.

قلع درب قلعه خیبر به دست ید اللّه امیر المؤمنین امام على علیه السّلام از معجزات فعلى و قدرت ولایت تکوینى آن جناب است. عالم جلیل عماد الدین طبرى که از اعلام قرن ششم هجرى است در کتاب بشاره المصطفى لشیعه المرتضى‏[۵] به اسنادش روایت کرده است که امیر علیه السّلام فرمود:

و اللّه ما قلعت باب خیبر و قذفت به أربعین ذراعا لم تحسّ به أعضائى بقوه جسدیّه و لا حرکه غذائیه و لکن أیّدت بقوه ملکوتیه و نفس بنور ربّها مستضیئه. و همین حدیث شریف را جناب صدوق در مجلس هفتاد و هفتم امالى خود با اندک اختلافى در متن آن به اسنادش روایت کرده است‏[۶].

معجزات قولى: علوم و معارف و حقائقى‏اند که به تعبیر حضرت وصى علیه السّلام در خطبه أشباح نهج البلاغه از ملائکه اهل امانت وحى از حظائر قدس ملکوت بر مرسلین نازل شده‏اند. سرسلسله معجزات قولى، قرآن مجید است، و معارف صادر از اهل بیت عصمت و وحى و منطق صواب و فصل خطاب، چون نهج البلاغه و صحیفه سجادیه و جوامع روائى، تالى آن مرتبه نازله آنند، هرچند که بیانگر اسرار و بطون و تأویلات قرآنند.

معجزات فعلى، موقت و محدود به زمان و مکان و خلق الساعه و زود گذرند، و بعد از وقوع فقط عنوان تاریخى و سمت خبرى دارند، به خلاف معجزات قولى که در همه اعصار معجزه‏اند و براى همیشه باقى و برقرارند.

معجزات فعلى براى عوامند که با محسوسات آشنایند و با آنها الفت گرفته‏اند و خو کرده‏اند و پایبند نشأت طبیعت‏اند و به ماوراى آن سفرى نکرده‏اند، این فریق باید با حواس ادراک کنند و به خصوص باید با چشم ببینند تا باورشان آید.

اینان از نیل به بهجت معنوى و وصول به لذت روحى و سیر در دیار فسیح معقولات و مرسلات بى‏ بهره ‏اند، و حتى عبادات را به امید حور و قصور خیال قاصرشان انجام مى ‏دهند و از ذوق عبادت احرار و عشّاق ناکام‏اند، و بالاخره عوام‏اند خواه در صنایع و حرف مادى ورزیده باشند و خواه نباشند. امیر علیه السّلام فرمود:

ان قوما عبدوا اللّه رغبه فتلک عباده التّجار، و انّ قوما عبدوا اللّه رهبه فتلک عباده العبید، و انّ قوما عبدوا اللّه شکرا فتلک عباده الاحرار[۷].

خواص را- که قوه عاقله و متفکره پیکر مدینه فاضله انسانى‏اند- علوم و معارف بکار آیند. این طایفه، معجزات قولى را که مائده‏هاى آسمانى و مأدبه‏ هاى‏ روحانى‏اند طلب مى‏کنند، نکته‏سنج و زبان فهم و گوهرشناسند و مى‏دانند که کالاى علم کجائى و چگونه کالائى است، و به تعبیر خواجه در شرح اشارات الخواصّ للقولیه أطوع، و العوام للفعلیه أطوع. و به قول عارف رومى:

آپند فعلى خلق را جذّاب‏تر
کو رسد در جان هر با گوش و کر

اصولا انسان با حفظ موضوع و عنوان انسان، همان علوم و معارف و شوق و عشق به آنها و اعمال صالحه و اخلاق حسنه است، وگرنه سرمایه مادى خاک است که بر باد است چه خود طفل خاک‏باز است که: التراب ربیع الصبیان. عاقل، مستسقى آب حیات کمال مطلق است، چنانکه عارف، محو در مطالعه جمال حق.

کلام رفیع میرداماد در قبسات در معجزه قولى و فعلى‏ مرحوم میرداماد قدّس سرّه را در آخر قبسات کلامى منیع و رفیع در معجزه قولى و فعلى است:

درباره معجزه قولى فرماید:

و بالجمله تنافس الحکماء فى الرّغائب العقلیه اکثر، و عنایتهم بالامور الروحانیه أوفر، سواء علیها أ کانت فى هذه النشأه الفانیه، أم فى تلک النشأه الباقیه و لذلک یفضّلون معجزه نبیّنا صلّى اللّه علیه و آله و سلم أعنى القرآن الحکیم و التنزیل الکریم و هو النور العقلى الباهر، و الفرقان السماوى الزاهر (الداهر خ ل) على معجزات الانبیاء من قبل، إذ المعجزه القولیه أعظم و أدوم و محلّها فى العقول الصریحه أثبت و أوقع، و نفوس الخواصّ المراجیح لها أطوع و قلوبهم لها أخضع.

و در معجزه فعلى فرماید:

و أیضا ما من معجزه فعلیه مأتى بها إلّا و فى افاعیل اللّه تعالى قبلنا من جنسها أکبر و أبهر منها و آنق و أعجب و أحکم و أتقن، فخلق النّار مثلا أعظم من جعلها بردا و سلاما على ابراهیم، خلق الشمس و القمر و الجلیدیه و الحس المشترک أعظم من شقّ القمر فى الحسّ المشترک. و لو تدبّر متدبّر فى خلق معدل النهار و منطقه البروج متقاطعین على الحدّه و الانفراج لا على زوایا قوائم و جعل مرکز الشمس ملازما لسطح منطقه البروج فى حرکتها الخاصه و ما فى ذلک من استلزام بدائع الصنع و غرائب التدبیر و استتباع فیوض الخیرات و رواشح البرکات فى آفاق نظام العالم العنصرى لدهشته الحیره و طفق یخرّ مبهورا فى عقله مغشیا علیه فى حسّه، و ذلک إن هو الا فعل ما من افاعیله سبحانه و صنع ما من صنائعه عزّ سلطانه، فأما نور القرآن المتلألأ شعاعه سجیس الأبد: فلا صودف فى الاولین و لن یصادف فى الآخرین فیما تناله العقول و تبلغه الاوهام من جنسه ما یضاهیه فى قوانین الحکمه و البلاغه، أو یدانیه فى أفانین الجزاله و الجلاله[۸].

سخن در معجزات قولى پیغمبر و آل او است صلّى اللّه علیه و آله و سلم، صحابه رسول اللّه در کتب سیر و تراجم و طبقات و تواریخ شناخته شده‏اند، و غرر کلمات نظم و نثر سنام صحابه در آنها نقل شده است، کدام یک آنها در یکى از اوصاف کمالى و فضائل انسانى کفو و عدیل امیر المؤمنین على علیه السّلام مى‏باشد، و یا لااقل به تقلید او بسان یکى از خطب توحیدیه نهج البلاغه تفوّه کرده است؟! با اینکه آن جناب آن خطب را ارتجالا در مواضع لزوم انشاء مى‏فرمود، دیگران با تروى و تأنى بگویند.

خطبه یک صد و هشتاد و چهارم نهج البلاغه یکى از خطب توحیدیه است که شریف رضى رحمه اللّه در عنوان آن گوید: و تجمع هذه الخطبه من اصول العلم ما لا تجمعه خطبه، و الآن هزار و چهارصد و دو سال از هجرت خاتم صلّى اللّه علیه و آله و سلم مى‏گذرد،و قبل از اسلام و بعد از اسلام نوابغ دهر که طرفداران شعب علوم عقلیه و معارف عرفانیه، و مدعیان مکاشفات ذوقیه، و قلم‏داران نامور جهانى بودند در همه اطراف و اکناف ارض آمدند و رفتند و منشئات دقیق و جلیل علمى و قلمى آنان موجود است، کدام گوهر سخن‏شناس به خود اجازه مى‏دهد که یک کتاب گفته‏هایشان را هم‏وزن یکى از بندهاى همین یک خطبه نهج قرار دهد.وانگهى حالا مى‏گویند سطح علوم و معارف بالا گرفته است و عصر ترقى و تعالى فرهنگ است و ما شاء اللّه شهوت تألیف هم عجیب اوج گرفته است، مع ذلک چه کسى را یاراى آن است که به‏اندازه چند بند همین یک خطبه توحیدیه دم برآورد.

کدام ادیب فنان تواند به تقلید صورت عبارات او سخن گوید؟! این مقامات حریرى و بدیع الزمان همدانى و منشآت ابو العلاء معرى و خطبه‏هاى ابن نباته و رسائل ابن عمید و مکاتیب عبد الحمید و ائمه اربعه کتب ادب: بیان و تبیین جاحظ و امالى قالى و ادب الکاتب ابن قتیبه و کامل مبرّد، شاهدند.

خلیل بن احمد بصرى متوفى ۱۷۰ ه. ق گوید: انّ أفضل کلمه یرغب الانسان الى طلب العلم و المعرفه، قول أمیر المؤمنین علیه السّلام: قدر کل امرئ ما یحسن‏[۹] ابو عثمان عمرو بن بحر جاحظ صاحب «بیان و تبیین» متوفى ۲۵۵ ه. ق، اوّلین جامع کلمات قصار امیر علیه السّلام است، وى صد کلمه از کلمات قصار امیر المؤمنین علیه السّلام را انتخاب کرده است و آن را مطلوب کل طالب من کلام امیر المؤمنین على ابن ابى طالب، نامیده است و در وصف آن کلمات کامله گفت: کل کلمه منها تفى بألف من محاسن کلام العرب؛ یعنى هر کلمه آن وافى به هزار کلمه نیکوى عرب است. و در جلد اول بیان و تبیین در وصف این کلام آن جناب که فرمود: قیمه کلّ امرئ ما یحسن، بیانى دارد که خلاصه ‏اش این است: اگر در کتاب بیان و تبیین من جز همین یک کلمه امیر المؤمنین علیه السّلام نمى‏بود در ارزش کتابم کافى، بلکه فوق آن چه مى‏ خواهم حاصل بود.

و در بیان و تبیین عبارتش این است:

قال علىّ رحمه اللّه: قیمه کلّ امرئ ما یحسن فلو لم نقف من هذا الکتاب الّا على هذه الکلمه لوجدناها شافیه کافیه، و مجزئه مغنیه، بل وجدناها فاضله عن الکفایه، و غیر مقصّره عن الغایه، و أحسن الکلام ما کان قلیله یغنیک عن کثیره و معناه فى ظاهر لفظه، و کان اللّه عزّ و جلّ قد ألبسه من الجلاله، و غشاه من نور الحکمه على حسب نیّه صاحبه و تقوى قائله.

ابن خلکان در وفیات الاعیان معروف به تاریخ ابن خلکان در ترجمه عبد الحمید کاتب معروف گوید: ابو غالب عبد الحمید الکاتب البلیغ المشهور کان کاتب مروان بن حکم الاموى آخر ملوک بنى امیه و به یضرب المثل فى البلاغه حتى قیل فتحت الرسائل بعبد الحمید و ختمت بابن العمید، و کان فى الکتابه و فى کل فنّ من العلم و الأدب إماما. بعد از آن ابن خلکان از عبد الحمید کاتب نقل کرد که وى گفت: حفظت سبعین خطبه من خطب الاصلع ففاضت ثم فاضت، و مقصودش از اصلع امیر المؤمنین على علیه السّلام است.

و نیز ابن خلکان در کتاب یاد شده در ترجمان ابن نباته صاحب خطب گوید: أبو یحیى عبد الرحیم بن نباته صاحب الخطب المشهوره کان إماما فى علوم الادب، آنگاه از وى نقل کرده است که گفت: حفظت من الخطابه کنزا لا یزیده الانفاق إلا سعه و کثره، حفظت مائه فصل من مواعظ على ابن ابى طالب علیه السّلام.

در منطق نهج که معیار صدق و محک حق است ارج و ارزش انسان به پایه‏ حظّ و لذّ او از حقائق کلیه نوریه حظائر قدس ملکوت است چنانکه به صاحب سرّش کمیل کامل فرمود: انّ هذه القلوب اوعیه فخیرها أوعاها[۱۰]

هرچند رسول خاتم صلّى اللّه علیه و آله و سلم را معجزات فعلى بسیار است، ولى بزرگترین معجزه باقیه آن حضرت إلى یوم القیمه که در حقیقت صورت کتبیه آن حضرت است، قرآن است که به تنهایى ناطق به صواب و فصل خطاب است که آن جناب خاتم النبیین است.قبله مدینه طیبه معجزه فعلى باقى رسول اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلم است.آرى تنها معجزه فعلى باقى آن حضرت قبله مدینه طیبه است که بدون إعمال آلات نجومى و قواعد هیوى و یا در دست داشتن زیج و دیگر منابع طول و عرض جغرافیایى قبله مدینه را در غایت دقّت و استواء تعیین فرمود و بسوى کعبه ایستاد و فرمود: محرابى على المیزاب، در این مبحث اسمى و اسنى در کتاب دروس معرفه الوقت و القبله به تفصیل بحث نموده‏ایم‏[۱۱].

دست حواس از نیل به اثمار معارف اغصان معتدله شجره نبوّت قصیر[۱۲]، و افکار الیف به مادیات در ادراک آن حسیرند به مثل معروف «رخش مى‏باید تن رستم کشد»، عقل ناصع و قلب مجتمع و قوه قوى فوق طور عقل را مى‏شاید که اسرار خزائن خزّان وحى را دریابند، و به حریم فهم لطائف قلبى آنها بار یابند،این لهجه شیرین نهج است که:إنّ أمرنا صعب مستصعب لا یحتمله الّا عبد مؤمن امتحن اللّه قلبه للایمان و لا یعى حدیثنا إلّا صدور أمینه و أحلام رزینه[۱۳].

در این معنى بیاناتى عمیق از دیگر وسائط فیض الهى مأثور است که هریک درى از معرفت شهودى را که فوق طور معرفت فکرى است، به اختلاف مراتب و درجات نفوس به روى آنها مى‏گشاید که احادیث را نیز مراتب است چه در رتبه ظلیه قرآن مجیدند و بحث آن در پیش است.

صدر المتألهین رحمه اللّه در شرح اصول کافى در مقام ابتهال از فیاض متعال توفیق فهم کلمات آل علیهم السّلام را مسئلت مى‏نماید، و در مقام ابتهاج در تعلیقه‏اش بر فصل هفتم مسلک خامس اسفار در اتحاد عقل و عاقل و معقول گوید:

کنت حین تسویدى هذا المقام بکهک من قرى قم، فجئت زائرا لبنت موسى بن جعفر علیها السّلام منها و کان یوم جمعه، فانکشف لى هذا الامر بعون اللّه تعالى.

تاریخ آن انکشاف و افاضه، در ضحوه روز جمعه هفتم جمادى الاولى سنه یک هزار و سى و هفت از هجرت بود و از عمر صدر المتألهین پنجاه و هشت سال قمرى گذشته بود چنانکه در تعلیقه دیگرش بر همان فصل یاد شده فرماید:تاریخ هذه الإفاضه کان ضحوه یوم الجمعه سابع جمادى الأولى لعام سبع و ثلاثین و ألف من الهجره و قد مضى من عمر المؤلف ثمان و خمسون سنه.من این دو تعلیقه را از نسخ اسفارى که در تملک دارم نقل کرده ‏ام.

علاوه این که کلمات صادر از بیت عصمت و وحى پیغمبر و آل نه فقط از حیث فصاحت و بلاغت دستور العمل و سرمایه ادبى عبدالحمیدها و ابن نباته‏هااند، بلکه در جمیع شئون و أمور حیات انسانى نهج قویم و طریق‏ مستقیم‏اند.

کدام زمامدار اجتماع است که در نظم مملکت‏دارى، و دستور العمل، مدینه فاضله‏ سازى، و آداب راعى و رعیت، ترقیم همانند عهدنامه مالک را به عهده بگیرد؟! این عهد اردشیر و رسائل وزراء و فرمانهاى فرماندهان بسیار در متون سیر و تواریخ گواهند.

کدام فرمانده سپاه و امیر لشکر در آیین جنگاورى و سلحشورى و مبارزه با دشمن چنانکه در چند فصل قسم اوّل و دوم نهج از اسد اللّه آمده است تواند تعلیم آداب حرب دهد؟! این کتاب سیاسه الحروب هرثمى و کتاب الحرب عیون الاخبار ابن قتیبه، و آداب الحرب مبارکشاه و تبصره ارباب الالباب طرطوسى، و غیرها حجّت‏اند.

کدام عارف منازل و مراحل پیموده است که کلماتش در کنار مشرب عرفان سرسلسله عارفین على علیه السّلام نمودى داشته باشد؟! این فصوص و فتوحات و مصباح الانس و تمهید و در محضر مبارک نهج البلاغه شهود عدل‏اند.

کدام حکیم متأله را یاراى این است که در برابر خطبه ‏هاى توحیدى على علیه السّلام قلم در دست گیرد؟ این رسائل فارابى و شفا و اشارات شیخ و قبسات و اسفار میر و صدرا حاضرند.

حکیم در مقابل ینحدر عنى السیل، به وحشت است و عارف در برابر و لا یرقى الىّ الطیر، به دهشت.در وصف متقین چنان گفت که همام شریح شرحه‏شرحه شد، و در وصف طبیعت، خفاش و طاوس را چنان آراست که بیانش از زبان و بنان امثال من راست نیاید، بلکه منوچهریهاى خرّیت در طبیعت‏آرائى انگشت حیرت به دندان گیرند.

کوتاهى سخن این که حق مطلب همان است که خود آن جناب در خطبه‏ دویست و سى و یکم نهج به کلام بلیغ خود فرمود: و انّا لأمراء الکلام وفینا تنشّبت عروقه و علینا تهدّلت غصونه‏[۱۴]، در همین عبارت ملاحظه بفرمائید و در آن غور و تدبّر بنمایید، ببینید این جمله کوتاه از حیث لفظ و معنى چقدر بلند است، و خود همین کلام شاهد صادق خود است که صادر از امیر کلامى چنانى است.

و مثل منى باید تا چه اندازه قلم‏فرسائى کند که تا بتواند حق بیان آن را اداء کند، و یا عاقبت أمر از عهده آن عاجز بماند.

در نیابد حال پخته هیچ خام‏
پس سخن کوتاه باید و السلام‏

و انّا لأمراء الکلام و فینا تنشّبت عروقه و علینا تهدّلت غصونه.

اسناد نهج البلاغه‏

کلمات امیر المؤمنین على علیه السّلام نه فقط از حیث بلاغت نهج البلاغه است، بلکه در جمیع شئون و امور حیات انسانى نهجى قویم و طریقى مستقیم است. سید رضى رحمه اللّه چون خود در نظم و نثر ادبى مانند دیگر فنون علمى، قلمى توانا و ذوقى سرشار داشت شیداى سبک شیواى کلام امیر کلام و دل‏باخته آن شده، از دیدگاه فن ادبى خود آن را نهج البلاغه نامید. هر کسى از ظن خود شد یار من.

نهج البلاغه کتابى است که اگر در آن به ترتیب حروف تهجّى از الف تا یا در هر یک از معارف حقه الهیّه بحث و فحص گردد اصول و امّهاتى را حائز است که هر اصلى خود شجره طیّبه فروع و اثمار بسیار است که (أصلها ثابت و فرعها فى السّماء تؤتی أکلها کلّ حین بإذن ربّها).

کلماتى که هر یک موضوع مسائل عقلى، و در نهج آنها را مآخذ اسناد علمى است‏ مثلا بحث در اول، آخر، انسان، ایمان، امامت- برهان، بسط، توبه- ثواب، ثبات- جسد، جسم، جلاء، جزاء- حق، حساب، حجاب، حرکت، حبط- ختم، خلق- دعاء، دنیا- ذکر- رب، رسول، رؤیت، روع، رزق، رضا- زهد، زیغ، زوال- سرمد، سبات، سمع، سعادت- شقاوت، شأن- صورت، صبر، صراط- ضلالت- طلب، طاعت، طریقت، طمأنینه، طهارت- ظلّ، ظهور، ظلم- عدل، علم، عمل، عرفان، عمى- غیب، غفلت، غفران، غنى- فکر، فعل، فؤاد- قضا، قدر، قلب، قرب، قبض، قول- کتاب، کلام- لیل، لقاء- موت، ملک- نور، نبوت، نفس- وجود، وحدت، وجه، وحى، ولایت، وزن، تقوى- همّت، هدایت، هجرت- یوم، یقظه، یقین. و نظائر آنها از موضوعاتى در حکمت متعالیه هستند که در کلمات امیر المؤمنین علیه السّلام چه در نهج و چه در غیر آن در پیرامون هر کدام مآخذ و اسناد و مدارک مهمى توان یافت که در پرتو ولایت به عمق احکام و مسائل آنها پى توان برد، چنانکه اساطین عرفان و حکمت متعالیه در امور مذکوره به کلام آن امام الکلّ فى الکلّ در کتب قیمه‏شان استناد جسته و مى‏جویند.

کلام صدر المتألهین قدّس سرّه در پیرامون کلام امیر المؤمنین علیه السّلام‏

مثلا صدر المتألهین در الهیات اسفار در نفى زیادت صفات از ذات واجب، و به عبارت أخرى در عینیّت صفات کمالیّه با ذات احدیت به خطبه نخستین نهج البلاغه تمسک و تبرک جسته گوید:

و قد وقع فى کلام مولانا و إمامنا مولى العارفین و إمام الموحّدین ما یدلّ على نفى زیاده الصّفات للّه تعالى بأبلغ وجه و آکده حیث قال فى خطبه من خطبه‏ المشهوره: أوّل الدّین معرفته و کمال معرفته التّصدیق به، الخ‏[۱۵].

و همچنین دیگر اعلام از خاصّ و عام از صدر اسلام تا این زمان در فنون گوناگون مؤلّفاتشان، از علوم ادبیه تا عرفان نهایى از کلمات آن ولى اللّه اعظم و امام انام تبرک مى‏جویند و بدان استشهاد مى ‏نمایند که نقل و حکایت طایفه‏اى از آنها خود مستلزم تألیف کتابى کلان خواهد شد.

بر اثر عظم مقام و منزلت گفتار آن جناب که مسحه‏اى از علم الهى، و قبسى از نور مشکات رسالت، و نفحه‏اى از شمیم ریاض امامت است، از زمانش تاکنون بسیارى از اعاظم علماء در جمع‏آورى کلماتش سعى بلیغ مبذول داشتند و اهتمام بسزا اعمال نمودند.

عبید اللّه بن ابى رافع کاتب امیر علیه السّلام جامع قضایاى آن حضرت‏

شیخ طوسى قدّس سرّه متوفى ۴۶۰ ه ق در فهرست آورده که عبید اللّه بن ابى رافع کاتب امیر المؤمنین علیه السّلام قضایاى آن حضرت را جمع کرده است: عبید اللّه بن ابى رافع رضى اللّه عنه کاتب امیر المؤمنین علیه السّلام له کتاب قضایا امیر المؤمنین علیه السّلام، اخبرنا به احمد بن عبدون- الى قوله: عن محمّد بن عبید اللّه بن ابى رافع عن ابیه عن جدّه عن امیر المؤمنین علیه السّلام و ذکر الکتاب بطوله.

زید بن وهب جهنى مخضرم جامع خطب امیر علیه السّلام‏

و نیز شیخ طوسى در همین کتاب فهرست فرمود: زید بن وهب له کتاب خطب امیر المؤمنین علیه السّلام على المنابر فى الجمع و الاعیاد و غیرهما، اخبرنا احمد بن‏ محمّد- الى قوله: عن أبى مخنف لوط بن یحیى عن ابى منصور الجهنى عن زید بن وهب قال خطب امیر المؤمنین علیه السّلام و ذکر الکتاب.

عبید و زید اوّل کسى ‏اند که، آن قضایا، و این خطب امیر علیه السّلام را جمع کرده است‏زید بن وهب مکنّى به ابو سلیمان جهنى کوفى مخضرم است، و مخضرم کسى است که جاهلیت و اسلام را درک کرده است. زید جهنى در عهد رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سلم اسلام آورد و قصد تشرّف به خدمت آن حضرت را کرده است و لکن پیش از آنکه به زیارتش نایل آید، رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سلم به جوار قدس الهى رحلت کرد، لذا زید را از صحابه نمى‏شمارند بلکه از تابعین مى‏دانند و از کبار تابعین بود و در ۹۶ ه. ق وفات کرد و از اسناد مذکور شیخ طوسى مستفاد است که کتاب عبید و زید در زمان وى وجود داشتند. و باید این دو نفر اوّل کسى باشند که آن قضایاى امیر علیه السّلام را جمع کرده است و این خطب آن جناب را.

محمّد بن قیس بجلى جامع قضایاى على علیه السّلام‏

بعد از عبید اللّه بن ابى رافع در جمع‏آورى قضایاى امیر المؤمنین علیه السّلام باید محمّد بن قیس بجلى را که از اصحاب امام باقر علیه السّلام بود، نام برد. چنانکه باز شیخ طائفه در فهرست فرمود: محمّد بن قیس البجلى له کتاب قضایا امیر المؤمنین علیه السّلام اخبرنا به جماعه منهم محمّد بن محمّد بن النعمان الخ.

ابراهیم بن حکم فزارى جامع خطب امیر علیه السّلام‏

و بعد از «زید بن وهب جهنى» در جمع‏آورى خطب آن جناب باید «ابراهیم بن حکم بن ظهیر فزارى» را نام برد که در حدود سنه یک‏صد و هشتاد مى‏زیست، باز چنانکه در فهرست مذکور آمده است: ابراهیم بن الحکم بن ظهیر الفزارى أبو اسحاق صاحب التفسیر عن السّدى صنّف کتبا منها کتاب الملاحم و کتاب خطب على علیه السّلام الخ.

اصبغ از خواص امیر علیه السّلام و راوى عهد اشتر و وصیت به محمّد بن حنفیه‏

از خواص امیر المؤمنین علیه السّلام «اصبغ بن نباته رحمه اللّه» که عهد اشتر و وصیت امیر علیه السّلام به فرزندش محمّد بن حنفیّه را روایت کرده است. در فهرست مذکور فرمود:

الاصبغ نباته رحمه اللّه کان من خاصّه امیر المؤمنین علیه السّلام و عمر بعده و روى عهد مالک الاشتر الذى عهده الیه امیر المؤمنین علیه السّلام لمّا ولّاه مصر، و روى وصیه أمیر المؤمنین علیه السّلام الى ابنه محمّد بن الحنفیّه. اخبرنا بالعهد ابن ابى جیّد عن محمّد بن الحسن الى قوله: عن سعد بن طریف عن الاصبغ بن نباته عن امیر المؤمنین علیه السّلام. و امّا الوصیّه فأخبرنا بها الحسین بن عبید اللّه- الى قوله: عن سعد بن طریف عن الاصبغ بن نباته المجاشعى قال: کتب امیر المؤمنین علیه السّلام الى ولده محمّد بن الحنفیه بوصیّته الخ.

انتساب عهد مالک به امیر علیه السّلام منحول نیست‏

با این بیان محکم و مسند شیخ الطائفه هرگونه دغدغه‏ اى در عهد اشترمطرود است. مثلا تفوّه شود که در عهد اردشیر چنین آمد و بزرگمهر چنین گفت و در عهد فلان و به همان چنان است و برخى از عبارات آنها با فلان عبارت عهد مالک مشابهت دارد و شاید عهد مالک منحول به امیر علیه السّلام باشد. هرچند در چنین عهدهاى فرماندهان امکان مشابهت با برخى از دستورها مى‏رود، ولى موجب نمى‏شود که عهد مالک از منشئات امیر علیه السّلام نباشد. ما به اهمیت عهد اردشیر و کلمات بزرگمهر و دیگر اندیشمندان پیشین اعتراف داریم، ولى طعم گفتار على علیه السّلام دیگر است و سبک کلام وى دیگر.

اگرچه حسن‏فروشان به جلوه آمدند
کسى به حسن و ملاحت به یار ما نرسد

امّا وصیت نامبرده، آن را سید رضى در قسم دوم نهج آورده است: و من کتاب له علیه السّلام للحسن بن على، و همچنین ابن شعبه در تحف العقول. و لکن کلینى در باب نوزدهم نکاح کافى قسمتى از آخر آن را به دو روایت نقل کرده است و در روایت دوم تصریح فرمود که: کتب بهذه الرساله امیر المؤمنین صلوات اللّه علیه الى ابنه محمّد» و اسنادش با إسناد شیخ در فهرست منتهى مى‏شود به «جعفر ابن محمّد الحسینى عن على بن عبدک الصّوفى عن الحسن بن طریف عن الحسین بن علوان عن سعد بن طریف عن الاصبغ بن نباته عن امیر المؤمنین علیه السّلام که هر دو یکى است. به جلد هفدهم بحار، ص ۵۶، طبع کمپانى نیز رجوع شود». دعائم الاسلام عهد مذکور اعنى عهد اشتر را از نبى روایت کرده است (هذا العهد مروى عن النبى صلّى اللّه علیه و آله و سلم).

اسماعیل بن مهران از اصحاب امام رضا علیه السّلام و راوى او و جامع خطب حضرت امیر علیه السّلام‏ دیگر از جمع‏آورندگان خطب حضرت امیر علیه السّلام «اسماعیل بن مهران بن محمّد بن أبى نصر زید السّکونى» است.

شیخ طوسى در فهرست گوید که وى لقى الرّضا علیه السّلام و روى عنه و صنّف مصنّفات کثیره، منها کتاب خطب امیر المؤمنین علیه السّلام.

ابو اسحاق ابراهیم قمى جامع قضایاى امیر علیه السّلام‏

دیگر از کسانى که قضایاى امیر علیه السّلام را جمع کرده است «ابو اسحاق ابراهیم بن هاشم قمى» است، شیخ طوسى در فهرست گوید: انّه لقى الرّضا علیه السّلام و الذى أعرف من کتبه کتاب النوادر و کتاب قضایا امیر المؤمنین علیه السّلام اخبرنا بهما جماعه من اصحابنا الخ.

صالح بن ابى حمّاد رازى جامع خطب امیر علیه السّلام‏

دیگر از کسانى که خطب امیر علیه السّلام را جمع کرده است «صالح بن أبى حماد رازى است، عالم جلیل نجاشى متوفى ۴۰۵ ه در کتاب رجال فرمود که وى لقى ابا الحسن العسکرى (یعنى امام على نقى) علیه السّلام له کتب منها کتاب خطب امیر المؤمنین علیه السّلام.

هشام کلبى متوفى ۲۰۶ ه. ق جامع خطب امیر علیه السّلام‏

و دیگر از جامع خطب، (هشام بن محمّد بن سائب کلبى) است. وفات محمّد بن سائب چنانکه ابن ندیم در فهرست آورده ۱۴۶ ه. ق بود و از علماى مشهور است و هشام خدمت حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام رسید، نجاشى گوید:

کان یختصّ بمذهبنا و له الحدیث المشهور قال اعتللت عله عظیمه، نسیت علمى‏ فجلست إلى جعفر بن محمّد علیه السّلام فسقانى العلم فى کأس فعاد إلىّ علمى، و له کتب کثیره منها کتاب الخطب.

هرچند نجاشى بطور اطلاق گفت: کتاب الخطب ولى ابن ندیم در فهرست تصریح نموده است که مراد خطب امیر المؤمنین على علیه السّلام است و ابن ندیم وفات هشام را ۲۰۶ ه. ق گفته است.

ابراهیم نهمى و مدائنى جامع خطب امیر علیه السّلام‏

و دیگر از جامع خطب، (ابو اسحاق ابراهیم بن سلیمان نهمى کوفى) است، نجاشى در رجال و شیخ طوسى در فهرست آورده ‏اند که:

(له کتب منها کتاب الخطب).

دیگر از جامع خطب، (مدائنى) مورّخ معروف است. ابن ندیم در فهرست گوید:«ابو الحسن على بن محمد مدائنى در سن نود و سه سالگى در ۲۲۵ ه. ق وفات کرده است».

خوانسارى در روضات آورده است:ابو الحسن المدائنى الأخبارى صاحب کتاب الأخبار و التواریخ الکثیره التى تزید على مائتی کتاب منها کتاب خطب امیر المؤمنین علیه السّلام.

در فهرست ابن ندیم چنانکه در طبع مصر آمده است در تعداد کتب مدائنى دو بار آمده است که «له کتاب خطب النبى صلّى اللّه علیه و آله و سلم» ظاهرا دومى باید کتاب خطب على علیه السّلام باشد.

عبد العزیز جلودى جامع خطب و رسائل و اشعار امیر علیه السّلام‏

«عبد العزیز بن یحیى بن احمد بن عیسى جلودى» جامع خطب و مواعظ ورسائل و کتب و قضا و دعاى امیر علیه السّلام و نیز جامع اشعار منسوب به آن حضرت است. جدّش عیسى جلودى از اصحاب أبى جعفر امام باقر علیه السّلام است، عالم جلیل نجاشى در رجال گوید:

له کتب قد ذکرها الناس منها کتاب مسند امیر المؤمنین علیه السّلام، کتاب خطبه علیه السّلام، کتاب شعره علیه السّلام، کتاب قضاء على علیه السّلام، کتاب رسائل على علیه السّلام، کتاب مواعظه علیه السّلام، کتاب الدعاء عنه علیه السّلام و چندین کتاب دیگر نیز از امیر المؤمنین علیه السّلام نوشته و نجاشى ذکر کرده است.

اینجانب اکثر اشعار دیوان منسوب به امیر علیه السّلام را از دیگران یافته است و همه را با ذکر مآخذ و مصادر در تکمله منهاج البراعه[۱۶] آورده است.

بسیارى از اشعار دیوان بیان روایات مروى از آن جناب است که دیگران به نظم درآوردند و چون مضمون آنها از امیر علیه السّلام است اشعار را به آن حضرت نسبت داده‏اند مثل ابیات «یا حار همدان من یمت یرنى الخ». که سید حمیرى قول امیر علیه السّلام به حارث همدانى را به نظم آورده است و اصل خبر را شیخ مفید در مجلس اول امالى خود نقل کرده است، و پس از نقل خبر گفت: قال جمیل بن صالح و أنشدنى أبو هاشم السید الحمیرى الخ.

و از آن جمله است اشعار بسیارى در دیوان که نصایح امام به فرزندش امام حسن علیه السّلام و امام حسین علیه السّلام که وصایاى آن جناب را به سبطین به نظم درآوردند و ازاین‏روى اشعار به خود آن حضرت انتساب داده شد. علاوه اینکه سبک اشعار از حیث بلاغت و فصاحت نسبت به دیگر کلمات امیر علیه السّلام چون خطب و رسائل و حکم نهج و غیر آن بسیار متفاوت است و سست به نظر مى‏آید، ظاهرا باید گفت رجزهایى که از آن حضرت نقل شده است اسناد آنها به آن جناب خالى ازقوّت نیست که سیرت ابطال عرب در میدان مبارزه این بود.

بسیارى از اشعار على بن ابى طالب قیروانى به آن جناب نسبت داده شده که اشتراک در اسم موجب این اشتباه شده است.

حضرت عبد العظیم حسنى جامع خطب امیر علیه السّلام‏

(حضرت عبد العظیم بن عبد اللّه حسنىّ علوى علیه السّلام) مدفون در مسجد شجره در رى، کتابى جامع خطب امیر المؤمنین علیه السّلام تألیف کرده است. الامام على بن موسى الرضا علیه السّلام قد نصّ على زیارته قال من زار قبره وجبت له على اللّه الجنّه. در رجال نجاشى آمده است که: له کتاب خطب امیر المؤمنین علیه السّلام و همچنین در خلاصه علامه.

ابراهیم ثقفى جامع خطب و رسائل امیر علیه السّلام‏

ابراهیم بن محمّد بن سعید ثقفى کوفى از اخلاف سعد بن مسعود ثقفى عمّ مختار بن ابى عبیده ثقفى، متوفى ۲۸۳ ه جامع خطب و رسائل امیر علیه السّلام است.

نجاشى در رجال گوید: و له تصنیفات کثیره انتهى إلینا، منها کتاب رسائل امیر المؤمنین علیه السّلام و اخباره، کتاب الخطب السائره. مات ابراهیم بن محمّد الثقفى سنه ثلاث و ثمانین و مأتین، نجاشى از جمله کتب او را (الخطب المقریات) آورده و شیخ طوسى در فهرست (کتاب الخطب المعربات) و ظاهرا باید این دو یکى باشند.

محمد بن قیس‏

(محمّد بن قیس بجلى کوفى) متوفى سنه ۵۱ ه. ق از اصحاب امام باقر و صادق علیهما السّلام، نجاشى در رجال و شیخ در فهرست و علّامه در خلاصه فرموده‏اند:

له کتاب قضایا امیر المؤمنین علیه السّلام.

محمد بن خالد برقى‏

محمد بن خالد برقى از اصحاب امام موسى بن جعفر و امام رضا و امام جواد علیهم السّلام نجاشى گوید: له کتب منها کتاب الخطب.

محمد بن احمد کوفى صابونى‏

محمّد بن احمد بن ابراهیم جعفى کوفى معروف به صابونى، نجاشى گوید: له کتب منها کتاب الخطب.

محمّد بن عیسى اشعرى‏

محمّد بن عیسى بن عبد اللّه الاشعرى، نجاشى گوید: دخل على الرضا علیه السّلام و سمع منه و روى عن أبى جعفر الثانى (یعنى الامام الجواد علیه السّلام) له کتاب الخطب.

جاحظ نخستین کسى که جامع کلمات قصار امیر علیه السّلام است‏

«ابو عثمان عمرو بن بحر جاحظ» صاحب «بیان و تبیین» متوفى ۲۵۵ ه. ق صد کلمه از کلمات قصار امیر المؤمنین علیه السّلام را انتخاب کرده است و آن را «مطلوب کل طالب من کلام امیر المؤمنین على ابن ابى طالب» نامیده است و حکم وى درباره آن صد کلمه این است: کل کلمه منها تفى بألف من محاسن کلام العرب؛ یعنى هر کلمه آن به هزار کلام نیکوى عرب، وافى است.

در جلد اول بیان و تبیین‏[۱۷] گوید: قال على رحمه اللّه: قیمه کل امرئ ما یحسن فلو لم نقف من هذا الکتاب إلا على هذه الکلمه لوجدناها شافیه کافیه و مجزئه مغنیه بل لوجدناها فاضله عن الکفایه و غیر مقصّره عن الغایه. سخنش بطور خلاصه این است که اگر در کتاب بیان و تبیین من جز همین یک کلمه امیر المؤمنین علیه السّلام:قیمه کل امرئ ما یحسن نمى‏بود هرآینه در ارزش کتابم کافى بلکه فوق آنچه مى‏خواهم حاصل بود.

این صد کلمه منتخب جاحظ را، کمال الدین میثم بن على بن میثم بحرانى معروف به ابن میثم یکى از شراح نهج البلاغه شرح کرده است و همچنین «رشید وطواط» و «عبد الوهاب» شرح کرده‏اند که مجموعا در یک مجلد به تصحیح و همّت مرحوم محدّث ارموى به طبع رسیده است.

دو رساله نهج البلاغه چیست، و ما هو نهج البلاغه

پیش از جاحظ کسى که به این عنوان کلمات قصار امیر المؤمنین علیه السّلام را گرد آورده باشد نه دیده ‏ایم و نه شنیده ‏ایم، چنانکه رساله موجز و مفید نهج البلاغه چیست. بر این مدعى شاهد صادق است که گوید: نخستین کسى که به جمع کلمات قصار حضرت على علیه السّلام مبادرت نموده جاحظ متوفى به سال ۲۵۵ ه. ق بود که به نام مائه کلمه مشهور گردید.

در رساله نامبرده ۶۶ شرح بر نهج البلاغه و چندین شرح بر بعضى از خطب و رسائل و کلمات قصار آن حضرت معرفى شده است. و در تسمیه مذکور ناظر به رساله ارزشمند و ارجمند «ما هو نهج البلاغه» تألیف شهرستانى است چنانکه‏ در آغاز آن آمده است: و نخستین بار است که راجع به نهج البلاغه در زبان فارسى رساله‏اى نگاشته شده و پیش از این جناب سید اجل آقاى سید هبه الدین شهرستانى در این موضوع رساله‏اى به نام «ما هو نهج البلاغه» مرقوم و به سال ۱۳۵۲ در بغداد چاپ شده و در این رساله بسیارى از مطالب آن ترجمه گردیده است.

این دو رساله فارسى و عربى را در موضوع خود اهمیتى بسزا است. در «ما هو نهج البلاغه» مباحثى عدیده در پیرامون نهج البلاغه عنوان شده است که هر مبحث آن حائز تحقیقاتى درخور تحسین و تقدیر است.

مرحوم امینى قدّس سرّه در مجلد رابع «الغدیر» هشتاد و یک شرح نهج را معرفى کرده است، و قریب دو برابر آن را مرحوم طهرانى در چهاردهم ذریعه.

ابن ابى الحدید شارح نهج و جامع کلمات قصار امیر علیه السّلام‏

ابن ابى الحدید شارح نهج البلاغه پس از اتمام شرح، هزار کلمه از کلمات قصار منسوب به امیر علیه السّلام را که در نهج البلاغه نیامده است، نقل کرده است و این هزار کلمه به عنوان «حکم منثوره» در بیروت جداگانه به طبع رسیده است، و یک بار نیز در نجف با انضمام کلمات دیگر منسوب به آن حضرت چاپ شده است.

ابن ابى الحدید در آخر شرح گوید: هذا آخر ما دوّنه الرّضى أبو الحسن رحمه اللّه علیه من کلام امیر المؤمنین علیه السّلام فى نهج البلاغه قد أتینا على شرحه بمعونه اللّه تعالى. و نحن الآن ذاکرون ما لم یذکره الرّضى مما نسبه قوم إلیه فبعضه مشهور عنه، و بعضه لیس بذلک المشهور، لکنّه قد روى عنه و عزى الیه و بعضه من کلام غیره من الحکماء لکنّه کالنظیر لکلامه و المضارع لحکمته، الخ.

آمدى و غرر و درر

حدود یک قرن بعد از شریف رضى رحمه اللّه، عالم اوحدى «عبد الواحد بن محمد تمیمى آمدى» متوفى ۵۱۰ ه. ق یازده هزار و پنجاه کلمه از کلمات قصار امیر علیه السّلام را به نام «غرر الحکم و درر الحکم» به ترتیب حروف تهجّى گرد آورده است و «آقا جمال خوانسارى» متوفى ۱۱۲۵ ه. ق آن را به فارسى شرح کرده است که در هفت جلد با ضمیمه رساله شرح «اخبار طینت» آقا جمال مذکور به همّت و تصحیح مرحوم محدّث ارموى به طبع رسیده است.

و خود متن غرر و درر یک‏بار در صیدا و یک بار در نجف چاپ شده است. در غرر و درر آمدى بسیارى از کلمات امیر علیه السّلام در بیان عالم امر و بخصوص در معرفت نفس، اهمیت بسزا دارند. و تا آنجا که نگارنده آگاه است کتابى به این تفصیل در جمع‏آورى کلمات قصار امیر علیه السّلام تدوین نشده است.

ابو عبد اللّه قضاعى و دستور معالم الحکم‏

ولادت سید رضى ۳۵۹ و وفات او ۴۰۶ ه. ق است، در همان زمان سید رضى، ابو عبد اللّه قضاعى ابو عبد اللّه محمّد بن سلامه بن جعفر بن على بن حکمون بن ابراهیم بن محمّد بن مسلم قضاعى شافعى صاحب کتاب «شهاب الاخبار» متوفى ۱۶ ذى‏القعده ۴۵۴ ه. ق در مصر، قسمتى از کلمات امیر کلام علیه السّلام را به نام «دستور معالم الحکم و مأثور مکارم الشیم» در نه باب جمع‏آورى کرده است و سلسله سند روایى برخى از آنها را آورده است. در دیباچه آن بعد از خطبه گوید:

امّا بعد، فانّى لمّا جمعت من حدیث رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سلم ألف کلمه و مائتى کلمه فى الوصایا و الامثال و المواعظ و الآداب و ضمّنتها کتابا و سمّیته بالشّهاب، سألنى بعض الاخوان أن أجمع من کلام امیر المؤمنین على بن أبى طالب صلوات اللّه علیه‏ نحوا من عدد الکلمات المذکوره و أن أعتمد فى ذلک على ما أزویه و أجده فى مصنّف من أثق به و أرتضیه … الى قوله: و قد اعلمت عند الکلمه التى أزویها علامه یستدل على راویها على ما أبیّنه آخر هذا الکتاب، و ذکرت أسانید الاخبار الطّوال، و اعلمت على ما کان منها و جاده جیما، الخ.

یک طریق سند روایى کلام امیر علیه السّلام به کمیل در نهج‏ در باب چهارم آن کلام حضرت امیر علیه السّلام را به کمیل که در عداد حکم نهج البلاغه است این چنین روایت کرده است: أخبرنى محمّد بن منصور بن عبد اللّه عن ابى عبد اللّه التسترى إجازه، قال اخبرنا ابو الفضل محمّد بن عمر بن محمّد الکوکبى الادیب، قال حدّثنا سلیمان بن احمد بن أیّوب، قال حدّثنا محمّد بن عثمان بن أبى شیبه، قال حدّثنا ضرار بن صرد، قال حدّثنا عاصم بن حمید، قال حدّثنا ثابت بن ابى صفیّه أبو حمزه الثمالى عن عبد الرحمن بن جندب عن کمیل بن زیاد قال اخذ امیر المؤمنین على بن ابى طالب علیه السّلام بیدى فأخرجنى الى ناحیه الجبّان فلمّا أصحر تنفّس صعداء ثم قال: یا کمیل إنّ هذه القلوب اوعیه فخیرها أوعاها للعلم، الخ.

بالجمله این کتاب یکى از مآخذ و مصادر روایى مهم کلمات امیر المؤمنین علیه السّلام در نهج است و در سنه ۱۳۳۲ ه. ق در مصر به طبع رسیده است.

کلام مسعودى درباره خطب امیر علیه السّلام‏

مسعودى ابو الحسن على بن الحسین بن على المسعودى متوفى ۳۴۶ ه. ق که حدود سیزده چهارده سال قبل از ولادت سید رضى وفات کرده است در مروّج الذهب گوید:

و الّذى حفظ الناس عنه علیه السّلام من خطبه فى سائر مقاماته اربعمائه خطبه و نیف و ثمانون خطبه یوردها على البدیهه و تداول الناس ذلک عنه قولا و عملا.

عجب اینکه شریف رضى با قرب عهد به زمان مسعودى حدود نصف آنچه را که مسعودى گفته است در نهج آورده است و یا کمتر از آن را. ابن خلکان در وفیات الاعیان معروف به تاریخ ابن خلکان گوید:

ابو غالب عبد الحمید الکاتب البلیغ المشهور، کان کاتب مروان بن الحکم الاموى آخر ملوک بنى امیه و به یضرب المثل فى البلاغه حتى قیل: فتحت الرسائل بعبد الحمید و ختمت بابن العمید، و کان فى الکتابه و فى کل فن من العلم و الادب اماما … قال حفظت سبعین خطبه من خطب الأصلع ففاضت ثمّ فاضت، و یعنى بالأصلع امیر المؤمنین علیا علیه السّلام.

و نیز ابن خلکان در وفیات گوید:ابو یحیى عبد الرحیم بن نباته صاحب الخطب المشهوره کان اماما فى علوم الادب قال حفظت من الخطابه کنزا لا یزیده الانفاق الّا سعه و کثره حفظت مائه فصل من مواعظ على بن ابى طالب علیه السّلام.

کتاب «نثر اللئالى» وجیزه‏اى است که حاوى قسمتى از کلمات سید الاولیاء علیه السّلام به ترتیب حروف تهجى در بیست و نه باب است این کتاب دو بار تاکنون به طبع رسیده و یک بار با چند رساله دیگر به چاپ سنگى، و بعد از آن چاپ سربى حروفى با کتاب «ابى الجعد» و کتاب «طب» ابى عتاب عبد اللّه بن بسطام و برادرش حسین بسطام که این سه کتاب به فرمان حضرت آیه اللّه حاج آقا حسین بروجردى قدّس سرّه در ۱۳۷۷ ه. ق در یک مجموعه به تصحیح این کمترین حسن حسن‏زاده آملى به طبع رسیده است.

مرحوم استاد ذوفنون جناب علّامه حاج میرزا ابو الحسن شعرانى رحمه اللّه تنى چند از کبار صحابه و سنام تابعین را که خطب و کتب و سائر کلمات امیر المؤمنین علیه السّلام را جمع کرده‏اند در مقاله‏اى بسیار ارزشمند که در اول شرح ما بر نهج البلاغه به طبع رسیده است نام برده است، و همچنین در مقاله علمیه گرانقدر دیگرش که در اول شرح مولى صالح قزوینى مطبوع است.

و نیز عالم جلیل مرحوم على بن عبد العظیم تبریزى خیابانى در صیام وقایع الایام‏[۱۸] عده کثیرى از اعاظمى که کلمات آن جناب را جمع‏آورى نموده‏اند نام برده است.

این کمترین بسیارى از مآخذ و مدارک نقل نهج البلاغه را از جوامع روایى و کتب سیر و غزوات و مجموعه‏ها و سفینه‏هاى علمى تحصیل کرده است، و اهتمام کلّى این بود که منابع نقل قبل از جناب رضى و نهج باشد و شاید در حدود دو سوم مدارک آن بدست آمده باشد و قسمتى از آنها در مواضع مختلف تکمله منهاج البراعه فى شرح نهج البلاغه که در پنج جلد تدوین و تنظیم شد و به طبع رسید به مناسباتى ذکر شده است. و نیز غیر از مدارک، مستدرکاتى هم یادداشت کرده است که گویا در کمیت کمتر از خود نهج نیست.

اگر کسى با عنایت در ابتداى هر خطبه و کتاب همین پنج مجلد مطبوع تفحص بفرماید در نحوه اهتمام و دقّت و تحمل در جمع‏آورى و تحصیل مصادر کلمات آن جناب ارزش و قدر کار را بدست مى‏آورد و آن را مغتنم مى‏شمارد. لااقل به عنوان نمونه به ابتداى مختار دوم از کتب و رسائل رجوع شود.

و اخیرا آقایانى هم در این فکر مفید و مثمر زحماتى شایان کشیده‏اند و خدمتهاى علمى ارزشمند کرده‏اند، شکر اللّه مساعیهم الجمیله، از آن جمله ‏اند:

۱) (مستدرک نهج البلاغه و مدارک نهج البلاغه و دفع الشبهات عنه) تألیف الهادى کاشف الغطاء، به عربى در بیروت به طبع رسیده است.

۲) (نهج السعاده فى مستدرک نهج البلاغه) تألیف محمد باقر المحمودى به عربى در نجف اشرف طبع شده است.

۳) (مصادر نهج البلاغه و اسانیده) تألیف عبد الزهراء الحسینى الخطیب به عربى، در نجف اشرف به چاپ رسیده است.

۴) (استناد نهج البلاغه) تألیف امتیاز على خان العرشى قدّم له و عنى بنشره الشیخ عزیز اللّه العطاردى به عربى در طهران به چاپ رسیده است.

۵) (بحثى کوتاه پیرامون نهج البلاغه و مدارک آن) تألیف رضا استادى به فارسى به چاپ رسیده است.

و اما مدخل:اللّهم بلى لا تخلو الارض من قائم للّه بحجّه (نهج البلاغه حکمت ۶۸)

موضوع این وجیزه انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه است و غرض، اثبات وجوب وجود چنین فردى بدوام در نشئه عنصرى است.

ولى اللّه اعظم وصى‏[۱۹] علیه السّلام در اوصاف اولیاء اللّه اعم از رسول و نبى و وصى و ولى بیاناتى دارد که مانند دیگر بیاناتش هر یک در موضوع خود اصلى پایدار و دستورى استوار است.

جناب شریف رضى رحمه اللّه برخى از آنها را در نهج نقل کرده است، ما به ذکر طایفه‏اى از این اصول منقول در نهج تبرک مى‏جوییم و از این مأدبه‏ها و مائده‏هاى ولایت که علیها مسحه من العلم الإلهى توشه مى‏گیریم و در پیرامون کلمات حضرتش بقدر بضاعت مزجات خود اشاراتى داریم، انّ الهدایا على مقدار مهدیها.

حدود یک صد و چهل مورد نهج البلاغه، کلام امیر علیه السّلام را در موضوع نامبرده یافتیم که هر موردى خود مشرب آب حیات، و منبع شراب طهور است، ولى‏بلحاظ اختصار به ذکر بعضى از آنها اقتصار مى‏کنیم:

بسم اللّه مجریها و مرسیها

۱- خطبه یکم:[۲۰]

۱- خطبه یکم:و اصطفى سبحانه من ولده انبیاء أخذ على الوحى میثاقهم و على تبلیغ الرساله امانتهم لما بدّل اکثر خلقه عهد اللّه الیهم … فبعث فیهم رسله و واتر الیهم انبیائه لیستأدوهم میثاق فطرته … و یثیروا لهم دفائن العقول … و لم یخل اللّه سبحانه خلقه من نبى مرسل او کتاب منزل او حجّه لازمه او محجّه قائمه. رسل لا تقصّر بهم قلّه عددهم و لا کثره المکذّبین لهم من سابق سمّى له من بعده، او غابر عرّفه من قبله، على ذلک نسلت القرون و مضت الدّهور و سلفت الآباء و خلقت الابناء إلى أن بعث اللّه سبحانه محمّدا رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سلم لانجاز عدته و إتمام نبوته مأخوذا على النبیین میثاقه، مشهوره سماته کریما میلاده …

ثم اختار سبحانه لمحمّد صلّى اللّه علیه و آله و سلم لقائه و رضى له ما عنده فقبضه الیه کریما صلّى اللّه علیه و آله و سلم و خلّف فیکم ما خلّفت الانبیاء فى أممها اذ لم یترکوهم هملا بغیر طریق واضح و لا علم قائم.

۲- خطبه دوم:کتاب نور است چون علم نور است‏ اشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله أرسله بالدّین المشهور و العلم المأثور و الکتاب المسطور و النور الساطع و الضیاء اللامع و الامر الصادع، ازاحه للشبهات و احتجاجا بالبینات و تحذیرا بالآیات و تخویفا للمثلات.

۳- ذیل خطبه دوم:آل نبى صلّى اللّه علیه و آله و سلم را خصائص حق ولایت است.و منها یعنى آل النبى علیه السّلام هم موضع سرّه و لجاء امره و عیبه علمه و موئل حکمه و کهوف کتبه و جبال دینه، بهم اقام انحناء ظهره و اذهب ارتعاد فرائصه …

لا یقاس بال محمّد صلّى اللّه علیه و آله و سلم من هذه الامه احد، و لا یستوى بهم من جرت نعمتهم علیه ابدا. هم اساس الدین و عماد الیقین، الیهم یفى‏ء الغالى و بهم یلحق التالى و لهم خصائص حق الولایه، و فیهم الوصیه و الوراثه، الآن اذ رجع الحق الى اهله و نقل الى منتقله.

۴- خطبه سوم (شقشقیه):امیر علیه السّلام قطب خلافت الهیه است.

امّا و اللّه لقد تقمّصها فلان و انّه لیعلم ان محلّى منها محلّ القطب من الرّحى ینحدر عنى السّیل و لا یرقى الىّ الطّیر.

۵- خطبه چهارم:بنا اهتدیتم فى الظّلماء و تسنّمتم العلیا و بنا انفجرتم عن السّرار … ما شککت فى الحق مذ أریته. لم یوجس موسى خیفه على نفسه اشفق من غلبه الجهّال و دول الضّلال، الیوم توافقنا على سبیل الحقّ و الباطل، من وثق بماء لم یظمأ.

۶- خطبه پنجم:و اللّه لابن ابى طالب آنس بالموت من الطّفل بثدى امّه، بل اندمجت على مکنون علم لو بحت به لاضطربتم اضطراب الأرشیه فى الطّوى البعیده.

۷- خطبه دهم:انّ معى لبصیرتى ما لبّست على بصیرتى نفسى و لا لبّس علىّ.

۸- خطبه سیزدهم:(خطاب به اهل بصره)کأنّى بمسجد کم کجؤجؤ سفینه قد بعث اللّه علیها العذاب من فوقها و من تحتها و غرق من فى ضمنها … الخ.

۹- ذیل خطبه بیستم:و ما یبلّغ عن اللّه بعد رسل السماء إلّا البشر.

۱۰- ذیل خطبه بیست و دوم:و إنّى لعلى یقین من ربّى و غیر شبهه من دینى.

۱۱- خطبه بیست و پنجم:و انّى و اللّه لأظنّ هؤلاء القوم سیدالون منکم باجتماعهم على باطلهم و تفرّقکم عن حقّکم و بمعصیتکم إمامکم فى الحق و طاعتهم إمامهم فى الباطل.

۱۲- خطبه بیست و هفتم:اما بعد فانّ الجهاد باب من ابواب الجنّه فتحه اللّه لخاصّه اولیائه.

۱۳- خطبه سى و سوم:قال عبد اللّه بن عباس دخلت على امیر المؤمنین علیه السّلام بذى قار و هو یخصف نعله فقال لى: ما قیمه هذه النعل؟ فقلت لا قیمه لها. فقال علیه السّلام: و اللّه لهى احبّ إلى من إمرتکم إلّا ان اقیم حقّا او ادفع باطلا.

۱۴- خطبه سى و هشتم:إنّما سمّیت شبهه لانّها تشبه الحقّ، فأمّا اولیاء اللّه فضیاؤهم فیها الیقین و دلیلهم سمت الهدى، و أما اعداء اللّه فدعاؤهم فیها الضلال و دلیلهم العمى.

۱۵- خطبه پنجاه و پنجم:امّا قولکم اکلّ ذلک کراهیه الموت فو اللّه ما أبالى أدخلت إلى الموت او خرج الموت إلى و اما قولکم شکا فى اهل الشام فو اللّه ما دفعت الحرب یوما الا و انا اطمع ان تلحق بى طائفه فتهتدى بى و تعشو الى ضوئى و ذلک احب الى من ان اقتلها على ضلالها و ان کانت تبوء بآثامها.

۱۶- خطبه پنجاه و هفتم:أما إنّه سیظهر علیکم بعدى رجل رحب البلعوم … و انّه سیأمرکم بسبّى و البراءه منّى، اما السبّ فسبّونى فانّه لى زکاه و لکم نجاه، و اما البراءه فلا تتبرءوا منّى فانى ولدت على الفطره و سبقت الى الایمان و الهجره ….

۱۷- خطبه پنجاه و نهم:لمّا قتل الخوارج فقیل له یا امیر المؤمنین هلک القوم بأجمعهم فقال علیه السّلام: کلّا و اللّه انهم نطف فى أصلاب الرجال و قرارات النساء کلما نجم منهم قرن قطع حتّى یکون آخرهم لصوصا سلّابین.

۱۸- خطبه شصتم:لمّا خوّف من الغیله و ان على من اللّه جنّه حصینه فاذا جاء یومى انفرجت عنى و اسلمتنى فحینئذ لا یطیش السهم و لا یبرا الکلم.

۱۹- خطبه شصت و نهم:بلغنى انکم تقولون: على یکذب، قاتلکم اللّه فعلى من أکذب أ على اللّه؟ فأنا اول من آمن به، ام على نبیه؟ فانا اوّل من صدّقه.

۲۰- خطبه هفتادم:اللهم … اجعل شرائف صلواتک و نوامى برکاتک على محمّد عبدک … فهو امینک المأمون و خازن علمک المخزون و شهیدک یوم الدین و بعیثک بالحق و رسولک الى الخلق.

۲۱- خطبه هفتاد و هفتم:لمّا عزم على المسیر الى الخوارج فقال له یا امیر المؤمنین ان سرت فى هذا الوقت خشیت ان لا تظفر بمرادک من طریق علم النجوم، فقال علیه السّلام أ تزعم أنک تهدى الى الساعه التى من سار فیها صرف عنه السوء الى آخرها.

۲۲- خطبه هشتاد و پنجم:و آخر قد تسمى عالما و لیس به … فالصوره صوره انسان و القلب قلب حیوان …

فاین تذهبون و انى تؤفکون و الاعلام قائمه و الآیات واضحه و المنار منصوبه، فأین یتاه بکم بل کیف تعمهون و بینکم عتره نبیکم و هم ازمه الحق و اعلام الدین و السنه الصدق فانزلوهم باحسن منازل القرآن و ردّوهم ورود الهیم العطاش.

ایّها الناس خذوها عن خاتم النبیین صلّى اللّه علیه و آله و سلم و سلم انه یموت من مات منّا و لیس بمیّت و یبلى من بلى منا و لیس ببال فلا تقولوا بما لا تعرفون فان اکثر الحق فیما تنکرون، و اعذروا من لا حجّه لکم علیه و انا هو، أ لم اعمل فیکم بالثقل الاکبر و اترک فیکم الثقل الاصغر، و رکزت فیکم رایه الایمان و وقفتکم على حدود الحلال و الحرام و البستکم العافیه من عدلى و فرشتکم المعروف من قولى و فعلى و اریتکم کرائم الاخلاق من نفسى، فلا تستعملوا الرأى فیما لا یدرک قعره البصر، و لا یتغلغل الیه الفکر.

۲۳- خطبه هشتاد و نهم (خطبه اشباح):فانظر ایها السائل فما دلّک القرآن علیه من صفته فائتمّ به و استضئ بنور هدایته، و ما کلفک الشیطان علمه مما لیس فى الکتاب علیک فرضه و لا فى سنه النبى صلّى اللّه علیه و آله و سلم و الائمه الهدى اثره فکل علمه الى اللّه سبحانه فان ذلک منتهى حق اللّه علیک.

و اعلم انّ الرّاسخین فى العلم هم الذین اغناهم عن اقتحام السدد المضروبه دون‏ الغیوب، الاقرار بجمله ما جهلوا تفسیره من الغیب المحجوب فمدح اللّه تعالى اعترافهم بالعجز عن تناول ما لم یحیطوا به علما و سمّى ترکهم التعمق فیما لم یکلّفهم البحث عن کنهه رسوخا فاقتصر على ذلک و لا تقدر عظمه اللّه سبحانه على قدر عقلک فتکون من الهالکین.

۲۴- خطبه اشباح ایضا:ثم خلق سبحانه لاسکان سماواته … خلقا بدیعا من ملائکته منهم فى حظائر القدس … جعلهم فیما هنا لک اهل الامانه على وحیه و حملهم إلى المرسلین ودائع امره و نهیه … اختار آدم خیره من خلقه … فاهبطه بعد التوبه لیعمر أرضه بنسله و لیقیم الحجه به على عباده و لم یخلهم بعد ان قبضه مما یؤکد علیهم حجّه ربوبیته و یصل بینهم و بین معرفته بل تعاهدهم بالحجج على ألسن الخیره من انبیائه و متحملى ودائع رسالاته قرنا فقرنا حتى تمّت بنبیّنا محمّد صلّى اللّه علیه و آله و سلم حجته و بلغ المقطع عذره و نذره.

۲۵- خطبه نود و یکم:فاسألونى قبل ان تفقدونى فو الّذى نفسى بیده لا تسألونى عن شى‏ء فیما بینکم و بین السّاعه و لا عن فئه تهدى مائه و تضلّ مائه إلّا أنبأتکم بناعقها و قائدها و سائقها … إنّ اخوف الفتن عندى علیکم فتنه بنى امیه فانها فتنه عمیاء مظلمه … نحن اهل البیت منها بمنجاه و لسنا فیها بدعاه یفرّج اللّه عنکم بمن یسومهم خسفا و یسوقهم عنفا و یسقیهم بکأس مصبره لا یعطیهم الّا السیف … الخ.

۲۶- خطبه نود و دوم:حتى أفضت کرامه اللّه سبحانه الى محمّد صلّى اللّه علیه و آله و سلم فأخرجه من أفضل المعادن منبتا و اعزّ الارومات مغرسا من الشجره التى صدع منها انبیائه و انتجب منها أمناؤه. عترته‏ خیر العتر و اسرته خیر الاسر و شجرته خیر الشجر نبتت فى حرم و بسقت فى کرم، لها فروع طوال و ثمره لا تنال فهو امام من اتقى و بصیره من اهتدى سراج لمع ضوئه …سیرته القصد و سنّته الرشد و کلامه الفصل و حکمه العدل.

۲۷- خطبه نود و سوم:فى ذکر رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سلم مستقرّه خیر مستقرّ و منبته أشرف منبت، فى معادن الکرامه و مماهد السّلامه قد صرفت نحوه أفئده الابرار و ثنیت إلیه أزمه الابصار … کلامه بیان و صمته لسان.

۲۸- خطبه نود و پنجم:و انّى لعلى بیّنه من ربى و منهاج من نبیّى و انّى لعلى الطّریق الواضح القطه لقطا.

انظروا اهل بیت نبیکم فالزموا سمتهم و اتّبعوا اثرهم فلن یخرجوکم من هدى و لن یعیدوکم فى ردى، فان لبدوا و ان نهضوا فانهضوا، و لا تسبقوهم فتضلّوا و لا تتاخروا عنهم فتهلکوا.

۲۹- ذیل خطبه نود و هشتم:ألا انّ مثل آل محمّد صلّى اللّه علیه و آله و سلم کمثل نجوم السماء اذا خوى نجم طلع نجم فکأنکم قد تکاملت من اللّه فیکم الصّنائع و أراکم ما کنتم تأملون.

۳۰- خطبه صد و دوم:امّا بعد، فان اللّه سبحانه بعث محمّدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم و لیس احد من العرب یقرا کتابا و لا یدعى نبوه و لا وحیا … و ایم اللّه لقد کنت فى ساقتها حتى تولّت بحذافیرها و استوسقت فى قیادها ما ضعفت و لا جبنت و لا خنت و لا وهنت، و ایم اللّه لابقرنّ الباطل حتى اخرج الحق من خاصرته.

۳۱- خطبه صد و سوم:حتى بعث اللّه محمّدا صلّى اللّه علیه و آله و سلم شهیدا و بشیرا و نذیرا خیر البریه طفلا و انجبها کهلا أطهر المطهرین شیمه و اجود المستمطرین دیمه.

۳۲- خطبه صد و چهارم:انه لیس على الامام الّا ما حمّل من امر ربه، الابلاغ فى الموعظه و الاجتهاد فى النصیحه و الاحیاء للسّنه و اقامه الحدود على مستحقیها و إصدار السهمان على اهلها.فبادروا العلم من قبل تصویح نبته و من قبل ان تشغلوا بأنفسکم عن مستثار العلم من عند اهله.

۳۳- خطبه صد و ششم:فى ذکر النبى صلّى اللّه علیه و آله و سلم اختاره من شجره الانبیاء و مشکاه الضیاء و ذؤابه العلیا و سره البطحاء و مصابیح الظلمه و ینابیع الحکمه … و من این تؤتون و انى تؤفکون فلکل اجل کتاب و لکل غیبه ایاب فاستمعوه من ربانیکم و احضروه قلوبکم. الخ.

۳۴- ذیل خطبه صد و هفتم:نحن شجره النبوه و محطّ الرساله و مختلف الملائکه و معادن العلم و ینابیع الحکم ناصرنا و محبّنا ینتظر الرحمه و عدونا و مبغضنا ینتظر السطوه.

۳۵- خطبه صد و دوازدهم:عباد اللّه ان تقوى اللّه حمت اولیاء اللّه محارمه و الزمت قلوبهم مخافته حتى اسهرت لیالیهم و اظمأت هو اجرهم فأخذوا الراحه بالنصب و الرىّ بالظّماء و استقربوا الاجل فبادروا العمل و کذّبوا الامل فلاحظوا الاجل.

۳۶- خطبه صد و چهاردهم:ارسله داعیا الى الحق و شاهدا على الخلق فبلّغ رسالات ربه غیر و ان و لا مقصّر و جاهد فى اللّه اعدائه غیر واهن و لا معذّر امام من اتقى و بصر من اهتدى. و لو تعلمون ما اعلم مما طوى عنکم غیبه اذا لخرجتم الى الصّعدات تبکون على‏ اعمالکم … امّا و اللّه لیسلطنّ علیکم غلام ثقیف الذیال المیال، الخ.

۳۷- خطبه صد و هفدهم، امام قطب است:و انّما انا قطب الرحى تدور علىّ و انا بمکانى فاذا فارقته استحار مدارها و اضطرب ثفالها.

۳۸- خطبه صد و هجدهم:تاللّه لقد علّمت تبلیغ الرسالات و اتمام العدات و تمام الکلمات و عندنا اهل البیت ابواب الحکم و ضیاء الامر، الخ.

۳۹- خطبه صد و نوزدهم:این القوم الذین دعوا الى الاسلام فقبلوه، و قرءوا القرآن فأحکموه الى قوله: علیه السّلام اولئک اخوانى الذّاهبون.

۴۰- خطبه صد و بیست و سوم:و هذا القرآن أنّما هو خط مسطور بین الدّفتین لا ینطق بلسان و لا بدّ له من ترجمان انما ینطق عنه الرجال، الخ.

۴۱- خطبه صد و بیست و ششم:کأنى اراهم قوما کأن وجوههم المجانّ … فقال له بعض اصحابه: اعطیت یا امیر المؤمنین علم الغیب؟ و قال للرّجل … لیس هو بعلم غیب و انما هو تعلّم من ذى علم … و ما سوى ذلک فعلم علّمه اللّه نبیه فعلّمنیه و دعا لى بأن یعیه صدرى و تضطمّ علیه جوانحى.

۴۲- خطبه صد و بیست و نهم:اللهم انک قد تعلم انه لم یکن الذى کان منّا منافسه فى سلطان و لا التماس شى‏ء من فضول الحطام و لکن لنردّ المعالم من دینک، الخ.

۴۳- ذیل خطبه صد و سى و ششم:فالزموا السنن القائمه و الآثار البینه و العهد القریب الذى علیه باقى النبوه. عهد قریب، زمان خلافت آن حضرت است که باقى نبوت است.

۴۴- خطبه صد و چهل و دوم:این الذین زعموا انهم الراسخون فى العلم دوننا کذبا و بغیا علینا، ان رفعنا اللّه و وضعهم و اعطانا و حرمهم ادخلنا و اخرجهم بنا یستعطى الهدى و یستجلى العمى ان الائمه من قریش غرسوا فى هذا البطن من هاشم لا تصلح على سواهم و لا تصلح الولاه من غیرهم.

۴۵- خطبه صد و چهل و هفتم:کم اطردت الایام ابحثها عن مکنون هذا الامر فابى اللّه الّا اخفائه. هیهات علم مخزون … و انما کنت جارا جاورکم بدنى ایاما … غدا ترون ایامى و یکشف لکم عن سرائرى و تعرفوننى بعد خلوّ مکانى و قیام غیرى مقامى.

۴۶- خطبه صد و چهل و هشتم:الا و من ادرکها منّا یسرى فیها بسراج منیر و یحذو فیها على مثال الصالحین، الخ.

۴۷- خطبه صد و پنجاهم:قد طلع طالع و لمع لامع … انما الائمه قوام اللّه على خلقه و عرفائه على عباده لا یدخل الجنه الا من عرفهم و عرفوه و لا یدخل النّار الا من انکرهم و انکروه، الخ.

۴۸- خطبه صد و پنجاه و دوم:نحن الشعار و الاصحاب و الخزنه و الابواب و لا تؤتى البیوت الّا من ابوابها فمن اتاها من غیر ابوابها سمّى سارقا … فیهم کرائم القرآن و هم کنوز الرحمن ان‏نطقوا صدقوا … و اعلم ان لکل ظاهر باطنا على مثاله فما طاب ظاهره طاب باطنه و ما خبث ظاهره خبث باطنه … و اعلم ان کل عمل نبات و کل نبات لا غنى به عن الماء و المیاه مختلفه فما طاب سقیه طاب غرسه و حلت ثمرته و ما خبث سقیه خبث غرسه و امرت ثمرته.

۴۹- خطبه صد و پنجاه و چهارم:فقلت یا رسول اللّه ما هذه الفتنه التى اخبرک اللّه بها لها؟ فقال: یا على ان امتى ستفتنون من بعدى. فقلت یا رسول اللّه او لیس قد قلت لى یوم احد حیث استشهد من استشهد من المسلمین و حیزت عنى الشهاده فشقّ ذلک على فقلت لى ابشر فان الشهاده من ورائک فقال لى: ان ذلک لکذلک فکیف صبرک اذا؟ فقلت یا رسول اللّه:لیس هذا من مواطن الصبر و لکن من مواطن البشرى و الشکر.

۵۰- خطبه صد و پنجاه و ششم: اهل بیت قرآن ناطقند.ذلک القرآن فاستنطقوه و لن ینطق و لکن اخبرکم عنه الا ان فیه علم ما یأتى، الخ.

۵۱- خطبه صد و پنجاه و نهم:ابتعثه بالنور المضى‏ء و البرهان الجلى … أسرته خیر أسره و شجرته خیر شجره.أغصانها معتدله و ثمارها متهدّله.

۵۲- خطبه صد و هفتاد و سوم:و اللّه لو شئت أن اخبر کلّ رجل منکم بمخرجه و مولجه و جمیع شأنه لفعلت، الخ.

۵۳- خطبه صد و هفتاد و چهارم:و ان لکم علما فاهتدوا بعلمکم … انا شاهد لکم و حجیج یوم القیمه عنکم، الخ.

۵۴- خطبه صد و هفتاد و هفتم:و قد سئل ذعلب الیمانى فقال هل رأیت ربک یا امیر المؤمنین؟ فقال علیه السّلام: أ فأعبد ما لا أرى، قال: و کیف تراه؟ قال: لا تدرکه العیون بمشاهده العیان و لکن تدرکه القلوب بحقائق الایمان.

۵۵- خطبه صد و هشتادم:لکان ذلک سلیمان بن داود علیهما السّلام الّذى سخّر له ملک الجن و الانس مع النبوه و عظیم الزلفه … للّه أنتم أ تتوقعون اماما غیرى یطأ بکم الطریق و یرشدکم السبیل.

۵۶- خطبه صد و هشتاد و هفتم:لا یقع اسم الهجره على أحد الّا بمعرفه الحجه فى الارض فمن عرفها و أقرّ بها فهو مهاجر … و لا یعى حدیثنا الا صدور أمینه و أحلام رزینه. أیها الناس سلونى قبل ان تفقدونى، فلانا بطرق السماء أعلم منّى بطرق الارض قبل ان تشغر برجلها فتنه تطأ فى خطامها و تذهب بأحلام قومها.

۵۷- ذیل خطبه صد و هشتاد و هشتم:فانه من مات منکم على فراشه و هو على معرفه حق ربه و حق رسوله و اهل بیته مات شهیدا و وقع أجره على اللّه و استوجب ثواب ما نوى من صالح عمله و قامت النیه مقام اصلاته بسیفه.

۵۸- خطبه صد و نودم (قاصعه):آنچه رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلم مى‏دید و مى‏شنید على علیه السّلام هم مى‏دید و مى‏شنید. و این نفس على بود که وراى طبیعت را مى‏دید و مى‏شنید.

و لو رخص اللّه فى الکبر لاحد من عباده لرخص فیه لخاصه انبیائه و اولیائه و لکنه سبحانه کره الیهم التکابر و رضى لهم التواضع فألصقوا بالارض خدودهم و عفروا فى التراب وجوههم و خفضوا أجنحتهم للمؤمنین … و لو أراد اللّه سبحانه بانبیائه حیث بعثهم ان یفتح لهم کنوز الذهبان و معادن العقیان و مغارس الجنان و ان‏ یحشر معهم طیر السماء و وحوش الارض لفعل … و قد علمتم موضعى من رسول اللّه … و لقد کان یجاور فى کل سنه بحراء فأراه و لا یراه غیرى … أرى نور الوحى و الرساله و أشمّ ریح النبوّه، و لقد سمعت رنّه الشیطان حین نزل الوحى علیه صلّى اللّه علیه و آله و سلم فقلت: یا رسول اللّه ما هذه الرنّه؟ فقال: هذا الشیطان قد آیس من عبادته انک تسمع ما أسمع و ترى ما أرى الّا انک لست بنبى و لکنک وزیر و انک لعلى خیر.

تصرف در ماده کائنات: و لقد کنت معه صلّى اللّه علیه و آله و سلم، قال صلّى اللّه علیه و آله و سلم: یا أیتها الشجره ان کنت تؤمنین باللّه و الیوم الآخر و تعلمین أنى رسول اللّه فانقلعى بعروقک حتى تقفى بین یدى باذن اللّه و الذى بعثه بالحق و جاءت و لها دوىّ شدید … و انى لمن قوم لا تأخذهم فى اللّه لومه لائم … قلوبهم فى الجنان و أجسادهم فى العمل.

۵۹- خطبه صد و نود و پنجم:و لقد علم المستحفظون من أصحاب محمّد صلّى اللّه علیه و آله و سلم … و لقد قبض رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سلم و ان رأسه لعلى صدرى و لقد سالت نفسه فى کفى فأمررتها على وجهى و لقد ولّیت غسله صلّى اللّه علیه و آله و سلم و الملائکه اعوانى … فمن ذا أحق به منى حیّا و میّتا فانفذوا على بصائرکم، الخ.

۶۰- خطبه دویست و بیست و دوم:قلت أ صله ام زکاه ام صدقه، فذلک محرم علینا اهل البیت.

۶۱- خطبه دویست و سى و هفتم:یذکر فیها آل محمّد صلّى اللّه علیه و آله و سلم، هم عیش العلم … هم دعائم الاسلام، الخ.

۶۲- کتاب یکم:و قامت الفتنه على القطب فأسرعوا الى أمیرکم.

۶۳- کتاب بیست و سوم:و اللّه ما فجأنى من الموت وارد کرهته و لا طالع أنکرته و ما کنت الا کقارب ورد و طالب وجد، و ما عند اللّه خیر للابرار.

۶۴- کتاب بیست و پنجم:ثم تقول عباد اللّه أرسلنى الیکم ولى اللّه و خلیفته لآخذ منکم حق اللّه فى أموالکم فهل للّه فى أموالکم من حق فتؤدوه الى ولیّه.

۶۵- کتاب بیست و هشتم:فانا صنائع ربنا و الناس بعد صنائع لنا.

۶۶- کتاب چهل و پنجم:ألا و ان لکل مأموم اماما یقتدى به و یستضی‏ء بنور علمه ألا و انّ امامکم قد اکتفى من دنیاه بطمریه و من طعمه بقرصیه. ألا و انکم لا تقدرون على ذلک و لکن أعینونى بورع و اجتهاد و عفه و سداد … و انا من رسول اللّه کالصّنو من الصّنو و الذراع من العضد. و اللّه لو تظاهرت العرب على قتالى لما ولّیت عنها.

۶۷- حکمت صد و سى و یکم:ان الدنیا دار صدق لمن صدقها … مسجد أحباء اللّه و مصلّى ملائکه اللّه و مهبط وحى اللّه و متجر أولیاء اللّه.

۶۸- حکمت صد و چهل و هفتم:علم نور است.یا کمیل ان هذه القلوب أوعیه فخیرها أوعاها … الناس ثلاثه: فعالم ربانى و متعلم على سبل نجاه و همج رعاع أتباع کل ناعق یمیلون مع کل ریح لم یستضیئوا بنور العلم و لم یلجئوا الى رکن وثیق … ها ان هاهنا لعلما جما و اشار الى صدره …

اللهم بلى لا تخلو الارض من قائم للّه بحجّه اما ظاهرا مشهورا أو خائفا مغمورا لئلا تبطل حجج اللّه و بیناته و کم ذا و این اولئک؟ اولئک و اللّه الا قلون عددا و الاعظمون قدرا یحفظ اللّه بهم حججه و بیناته حتى یودعوها نظراء هم و یزرعوها فى قلوب أشباههم. هجم بهم العلم على حقیقه البصیره و باشروا روح الیقین و استلانوا ما استعوره المترفون و أنسوا بما استوحش منه الجاهلون و صحبوا الدنیا بأبدان أرواحها معلّقه بالمحل الاعلى أولئک خلفاء اللّه فى أرضه و الدعاه الى دینه. آه، آه، شوقا الى رؤیتهم.

۶۹- حکمت چهارصد و پانزدهم:الدنیا تغر و تضرّ و تمرّ ان اللّه تعالى لم یرضها ثوابا لاولیائه و لا عقابا لاعدائه.

۷۰- حکمت چهارصد و سى و دوم:ان اولیاء اللّه هم الذین نظروا الى باطن الدنیا اذا نظر الناس الى ظاهرها و اشتغلوا بآجلها اذا اشتغل الناس بعاجلها، فاماتوا منها ما خشوا أن یمیتهم و ترکوا عنها ما علموا أنه سیترکهم و رأوا استکثار غیرهم منها استقلالا و درکهم لها فوتا، اعداء ما سالم الناس و سلم ما عادى الناس بهم علم الکتاب و به علموا، و بهم قام الکتاب و به قاموا، لا یرون مرجوا فوق ما یرجون و لا مخوفا فوق ما یخافون.

۷۱- حکمت صد و نهم:نحن النمرقه الوسطى بها یلحق التالى، و الیها یرجع الغالى.

این بود قسمتى از کلمات امیر علیه السّلام در چند مورد نهج البلاغه در اوصاف اولیاء اللّه و انسان کامل اعم از نبى و رسول و وصى و ولى که به لحاظى مى ‏توان آنها را به صورت پنج بخش در آورد، و به لحاظهاى دیگر به بخشهاى دیگر:

۱- در اوصاف انسان کامل و سفراء و حجج و خلفاى الهى و عدم خلو ارض از فردى این چنین بطور کلى.

۲- در اوصاف نبى اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلم خاصّه.

۳- در اوصاف آل نبى صلّى اللّه علیه و آله و سلم خاصّه.

۴- در اوصاف خود حضرت امیر علیه السّلام.

۵- دقائق و نکات لطیفى که از برخى عبارات و اشارات مستفاد است.

اما بخش اول:

انسان کامل عبد اللّه و عند اللّه است و صاحب مرتبه ولایت اعنى ولى اللّه است و قلب او اوعى و اوسع قلبها است، و قطب عالم امکان و حجه اللّه و خلیفه اللّه است، و راسخ در علم و خازن و منبع علم لدنى و ینبوع حکم و زارع قلوب و شوراننده دفائن عقول و مأمون و امین اللّه است، و متصرف در کائنات و مسخر جن و انس و وحوش و طیور و در عین حال بى ‏اعتناى به دنیا است، و شجاع و در مرتبه یقین و بر طریق واضح و صراط مستقیم و مسیر عدل و در افق اعلاى انسانى و عالم ربانى است و زمین هیچ‏گاه خالى از چنین انسان کامل نیست و و و.

اما بخش دوم:

تمام نبوت، خاتم النبیین، رسول، خیر البریه، داعى، شاهد، بشیر، نذیر، سراج، و بالجمله:

حسن یوسف دم عیسى ید بیضا دارى‏
آنچه خوبان همه دارند تو تنها دارى‏

اما بخش سوم:

آل نبى صلّى اللّه علیه و آله و سلم یعنى عترت و اهل بیتش را موضع سرّ او و جبال دین او معرفى کرد، و وصیت و وراثت را به آنان انحصار داد و آنان را ازمه حق و اعلام دین وبهترین منازل قرآن و ناطق قرآن و قرآن ناطق و بر پا دارنده دین و شجره نبوت و محطّ رسالت و مختلف ملائکه و معادن علم و ینابیع حکم و شعار و اصحاب و خزنه و ابواب و کنوز الرحمن و قوام اللّه على خلقه و أغصان معتدله شجره نبوت و عرفاء اللّه على عباده و بهترین عترت و اسرت و عیش علم و موت جهل و دعائم اسلام شناسائى فرمود. و معرفت به آنان را موجب دخول جنّت و انکارشان را سبب ورود به جهنم، و هجرت را فقط به معرفت حجت دانست و عندنا أهل البیت أبواب الحکم و ضیاء الامر فانّا صنائع ربّنا و الناس بعد صنائع لنا و و و.

اما بخش چهارم:

قطب، وصى، وارث، امام، اول من اسلم و آمن، ولى اللّه، خلیفه اللّه، ترجمان قرآن، ناطق قرآن، مخاطب نبى صلّى اللّه علیه و آله و سلم به تسمع ما اسمع و ترى ما ارى، ینحدر عنى السّیل و لا یرقى الىّ الطیر، سلونى قبل ان تفقدونى الخ، لو شئت أن أخبر کل رجل منکم، أنا من رسول اللّه کالصّنو من الصّنو و الذراع من العضد، و انّى لعلى بیّنه من ربّى و و و.

اما بخش پنجم:

مثل اینکه فرمود: و خلّف فیکم ما خلّفت الانبیاء فى اممها، و آل نبى علیهم السّلام را به جبال دین او معرفى فرمود، و هم فرمود:

فأنزلوهم بأحسن منازل القرآن، و وصف قرآن به ثقل اکبر و اهل بیت علیهم السّلام به ثقل اصغر، و درباره شجره نبوت فرمود:

لها فروع طوال و ثمره لا تنال، خویشتن را به ربانى وصف فرمود که:فاستمعوه من ربانیّکم.

و انما کنت جارا جاورکم بدنى، انّ لکل ظاهر باطنا على مثاله، کلّ عمل نبات، أنا شاهد لکم و حجیج یوم القیمه عنکم، هجرت به معرفت حجت، رنّه شیطان. لقدسالت نفسه فى کفّى.

هم عیش العلم و موت الجهل، انّا صنایع ربنا و الناس بعد صنائع لنا، ان هذه القلوب أوعیه فخیرها أوعاها، یزرعوها فى قلوب أشباههم و و و.

که باید در هر یک به نحو مستوفى بحث و تحقیق شود و ما در این رساله در بعضى از موضوعات یاد شده بطور اشارت و اجمال مطالبى تقدیم مى‏داریم تا اگر مجالى روى آورد و فرصتى دست داد به تفصیل و استیفاء بپردازیم لعل اللّه یحدث بعد ذلک أمرا.

عقل و نقل متفق‏اند بر اینکه نشئه عنصرى هیچ‏گاه خالى از انسان کامل مکمّل نیست. و هر دو ناطقند، که:

الامام أصله قائم و نسله دائم کشجره طیبه أصلها ثابت و فرعها فى السماء تؤتى اکلها کل حین باذن ربها.

این سنت الهى در نظام ربانى و عالم کیانى است:

فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِیلًا وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِیلًا.

امام زمان در عصر محمدى صلّى اللّه علیه و آله و سلم‏

امام زمان در عصر محمدى صلّى اللّه علیه و آله و سلم انسان کاملى است که جز در نبوت تشریعى و دیگر مناصب مستأثره ختمى، حائز میراث خاتم به نحو اتم است، و مشتمل بر علوم و احوال و مقامات او بطور اکمل است. و با بدن عنصرى در عالم طبیعى و سلسله زمان موجود است چنانکه لقب شریف صاحب الزمان بدان مشعر است هرچند احکام نفس کلیه الهیه وى بر احکام بدن طبیعى او قاهر و نشئه عنصرى او مقهور روح مجرد کلى ولوى اوست و از وى به قائم و حجه اللّه و خلیفه اللّه و قطب عالم امکان و واسطه فیض و به عناوین بسیار دیگر نیز تعبیر مى ‏شود.

ین چنین انسان که نامش مى ‏برم‏
من ز وصفش تا قیامت قاصرم‏

چنین کسى در این زمان سرّ آل محمّد صلّى اللّه علیه و آله و سلم امام مهدى هادى فاطمى هاشمى ابو القاسم م ح م د نعم الخلف الصالح و درّ یک‏دانه امام حسن عسکرى علیه السّلام است.انّ هذا لهو حق الیقین الحمد للّه الذى هدانا لهذا و ما کنا لنهتدى لو لا أن هدانا اللّه.

لزوم دو نوع بحث بر وجوب وجود حجت قائم‏

در این مقام دو نوع بحث لازم است یکى کلّى و دیگر شخصى.مقصود از کلى این که براهین قطعى عقلى بر وجوب وجود حجتى قائم به طور دائم قائم‏اند، و به امتناع خلو عالم امکان از لزوم چنین واسطه فیض الهى حاکم‏اند که: الامام أصله قائم و نسله دائم.

و مراد از شخصى این که برهان معرف فرد نیست که جزئى نه کاسب است و نه مکتسب، لذا باید آن را از طریق دیگر شناخت چنانکه احادیث متظافره بلکه متواتره اهل عصمت و وحى، معرف شخص آن حضرت‏اند.

بلى حق این است که اگر کسى از اقامه یا ادراک برهان بر وجوب چنین انسان قاصر باشد، احادیث جوامع روائى فریقین که در حقیقت بیانگر اسرار و بطون و تأویلات آیات قرآنى‏اند در اثبات مدعى کافى‏اند. بلکه راقم بر این عقیدت صافى و خالص خود سخت راسخ است که امامیه را در این سرّ الهى فقط همان صحاح و سنن اهل سنت حجت بالغه‏اند و نحن بحمد اللّه تعالى زدنا مع الایمان بالاخبار برهانا.

کثرت کتب و رسائل اعاظم علماى فریقین و تظافر و تواتر احادیث جوامع روائى آنان در امر صاحب‏الامر و الزمان علیه السّلام، علاوه بر اصول و براهین علمیه در معرفت اسرار و مقامات و درجات نفس ناطقه انسانى به حدى است که این فقیرالى اللّه تعالى بحث در اثبات وجوب وجود و غیبت و قیام و ظهور آن حضرت را به مثل چون سخن در اثبات وجود شمس در یوم صحو بر دائره نصف النهار مى ‏بیند.

خلاصه این که وزان بحث امامت همان وزان بحث نبوت است، چنانکه در نبوت، اول در نبوت عامه بحث مى‏شود که به براهین عقلى جامعه انسانى را واسطه فیض الهى باید و سپس در نبوت خاصه بحث مى ‏شود که آن انسان نبى به حکم معجزات قولى و فعلى و دیگر دلائل صدق، این شخص خاص است، همچنین در امامت عامه و امامت خاصّه، فتبصّر.

و أما ابواب:باب اول‏

(الف) این چنین انسان ولى اللّه است: و لهم خصائص حق الولایه[۱].

ولى از اسماء اللّه است، وَ یَنْشُرُ رَحْمَتَهُ وَ هُوَ الْوَلِیُّ الْحَمِیدُ[۲] و اسماء اللّه باقى و دائم‏اند: فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِیِّی فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَهِ[۳] لذا انسان کامل که مظهر اتم و اکمل این اسم شریف است صاحب ولایت کلیه است که تواند به اذن اللّه در ماده کائنات تصرف کند و قواى ارضیه و سماویه را در تحت تسخیر خویش درآورد و هر محال از دست او ممکن شود.

بلکه چه جاى تصرف که:لو لا اشتغال النفس بتدبیر قواها الطبیعیه و انفعالها عنها لکان لها اقتدار على انشاء الأجرام العظیمه المقدار، الکثیره العدد فضلا عن التصرّف فیها بالتّدبیر و التّحریک إیّاها کما وقع لأصحاب الرّیاضات، و قد جرّبوا من أنفسهم أمورا عظیمه و هم بعد فى هذه النشأه، فما یکون شأنه هذا الشأن فکیف یکون محصورا فى بدن صغیر مظلم مرکب من الأخلاط معرض للعلل و الأمراض‏[۴].

سلطان این بحث را در باب سیصد و شصت و یکم «فتوحات مکیه» و فص اسحاقى «فصوص الحکم» تحصیل باید کرد. در فتوحات چنین انسان را صاحب‏ مقام جمعى و خلافت الهیه و حائز رتبه و منصب کن کما ینبغى معرفى کرده است و توضیح داده است به این بیان:و لم یرد نص عن اللّه و لا عن رسوله فى مخلوق أنه أعطى کن سوى الانسان خاصه فظهر ذلک فى وقت فى النبى صلّى اللّه علیه و آله و سلم فى غزوه تبوک فقال کن أبا ذر، فکان هو أبا ذر.

و ورد فى الخبر فى أهل الجنه: أن الملک یأتى الیهم فیقول لهم بعد أن یستأذن علیهم فى الدخول فاذا دخل ناولهم کتابا من عند اللّه بعد أن یسلم علیهم من اللّه و اذا فى الکتاب لکل انسان یخاطب به من الحىّ القیوم الذى لا یموت الى الحىّ القیوم الذى لا یموت أما بعد فانى أقول للشى‏ء کن فیکون و قد جعلتک الیوم تقول للشى‏ء کن فیکون، فقال صلّى اللّه علیه و آله و سلم: فلا یقول أحد من أهل الجنّه لشى‏ء کن الّا و یکون، فجاء بشى‏ء و هو من أنکر النکرات فعمّ الخ.العارف یخلق بهمّته‏

و در فص اسحاقى نیز در بیان این مقام شامخ انسان در غایت جودت سخن گفته است که:

بالوهم یخلق کل انسان فى قوّه خیاله ما لا وجود له إلا فیها و هذا هو الامر العامّ، و العارف یخلق بهمّته ما یکون له وجود من خارج محلّ الهمّه، و لکن لا تزال الهمّه تحفظه و لا یئودها حفظه أى حفظ ما خلقته، فمتى طرأ على العارف غفله عن حفظ ما خلق عدم ذلک المخلوق، الّا أن یکون العارف قد ضبط جمیع الحضرات و هو لا یغفل مطلقا، بل لا بدّ له من حضره یشهدها فاذا خلق العارف بهمّته ما خلق و له هذه الاحاطه ظهر ذلک الخلق بصورته فى کل حضره و صارت الصّور یحفظ بعضهابعضا. فاذا غفل العارف عن حضره ما أو حضرات و هو شاهد حضره ما من الحضرات، حافظ لما فیها من صوره خلقه انحفظت جمیع الصور بحفظه تلک الصوره الواحده فى الحضره التى ما غفل عنها لان الغفله ما تعمّ قطّ لا فى العموم و لا فى الخصوص، و قد أوضحت هنا سرّا لم یزل أهل اللّه یغارون على مثل هذا أن یظهر، الخ.

ما در ترجمه و بیان گفتار شیخ به نقل شرح خوارزمى اکتفاء مى‏ کنیم که مختصر مفید است هرچند آن را به تفصیل در شرحى که بر فصوص نوشته‏ایم بیان نموده ‏ایم:چون کلام شیخ- یعنى صاحب فصوص الحکم- در عالم مثال بود و آن مقید است و مطلق، و مقید عبارت از خیال انسانى و خیال متأثر مى‏شود از عقول سماویه و نفوس ناطقه که مدرک معانى کلیه و جزئیه است، پس ظاهر مى‏شود خیال را صورتى مناسب مر این معانى را و گاهى متأثر مى‏شود از قواى وهمیه که مدرک معانى جزئیه است و بس، پس ظاهر مى‏شود صورتى مناسب آن معانى جزئیه. و این ثانى گاهى به سبب سوء مزاج دماغ باشد و گاهى به حسب توجه نفس به قوّت وهمیه به سوى ایجاد صورتى از صور چون کسى که محبوب غائب خویش را تخیل مى‏کند تخیلى قوى، لا جرم صورت محبوب در خیالش ظاهر مى‏شود تا مشاهده محبوب خویش مى‏کند و این امر عام است که عارف به حقائق از خواص، و غیر او از عوام بر این قادر است.

شیخ این معنى را درین مقام ذکر کرد و تنبیه نبیه به تقدیم رسانید که عارف به همت و توجه خویش و به قصد قوت روحانیت صورى مى‏آفریند خارج از خیال که موجود باشد در اعیان خارجیه چنانکه از بدلاء مشهور است که در آن واحد در اماکن مختلفه حاضر مى‏ شوند و به قضاى حوائج عباد اللّه قیام مى‏نمایند.

پس مراد از عارف اینجا کامل متصرف است در وجود، نه عارف حقائق و صور آن.و بدین عبارت که شیخ فرمود که ما یکون له وجود من خارج محل الهمّه، احتراز حاصل شد از اصحاب علم سیمیا و شعبده، چه ایشان نیز اظهار مى‏ کنند صورى را که خارج است از خیالات ایشان، اما از محل همت که خیال است بیرون نیست چه ظهور آن صور در خیالات حاضرانست به تصرف اهل سیمیا در وى.و از عارف متمکن در تصرف اگر چه در شهادت و غیب صور موجودات عینیه و صور روحانیه به ظهور آید، باید که اسناد خلق به مخلوق نکنى بلکه به تحقیق بشناسى که خالق على الحقیقه حق است در مقام تفصیلى خویش چنانکه در مقام جمعى خالق اوست.

نسبت فعل و اقتدار به ما
هم از آن روى بود کو ما شد

و لکن همواره همت عارف محافظ آن مخلوق است‏[۵] و بر همت او گران نمى‏آید حفظش، پس هرگاه که عارف غافل شود از حفظ مخلوقش، منعدم گردد آن مخلوق از براى انعدام مخلوق به انعدام علتش مگر که عارف ضبط کرده باشد جمیع حضرات را اعنى حضرات خمسه کلیه که عالم معانى و اعیان ثابته است، و عالم ارواح، و عالم مثال، و عالم شهادت، و عالم انسان کامل که جامع جمیع این عوالم است. و مى‏شاید که مراد از حضرات، حضرات علویه سماویه و سفلیه ارضیه باشد و غیر آن از عناصر.و طریان غفلت بر عارف مطلقا متصور نیست بلکه از حضور او در حضرتى چاره نیست. پس اگر عارف به همت خویش خلق کند و او را احاطه حضرات باشد ظاهر شود آن مخلوق بر صورت خویش در هر حضرتى، و صور بعضى‏بعضى را حفظ کنند.

و اگر غافل شود عارف از حضرتى یا از حضرات، اما شاهد بود حضرتى را و محافظ باشد آنچه را از صور خلق او در آن حضرت است منحفظ شود جمیع صور این مخلوق در حضرات دیگر به حفظ این یک صورت که در این حضرت بواسطه عدم غفلت به محافظتش قیام نموده است، چه آنچه حاصل مى‏شود و در وجود خارجى چاره نیست که او را صورتى باشد اولا در حضرت علمیّه، ثم العقلیه، ثم اللوحیه، ثم السماویه، ثم العنصریه، و ما یترکب منها. پس اگر همت او نگاه دارد این صورت را در حضرتى از حضرات علویه، منحفظ شود این صورت در حضرات سفلیه، چه صورت حضرات علویه روح صور سلفیه است، و اگر نگاه دارد این صورت را در حضرات سفلیه هم منحفظ شود در غیر آن، چه وجود معلول مستلزم وجود علت اوست، و وجود صورت دلیل وجود معنى است، زیرا که غفلت هرگز عام نمى‏تواند بود نه در عموم خلائق و نه در خصوص ایشان، چه ایشان را چاره نیست به امرى از امور که مظهرى از مظاهر اشیاء الهیه است غایه ما فى الباب عارف مى‏شناسد که جمیع امور مجالى و مظاهر حق است، و غیر عارف شناساى این نیست و ممکن نیست که غفلت عام باشد به حیثیتى که انسان مشتغل نباشد به حضرتى از حضرات حق سبحانه و تعالى.و در این مقام به ایضاح سرّى قیام نمودم که اهل اللّه بر اظهار آن غیرت مى‏بردند و آن سر ایجاد عبد است به همّت خود امرى را و حفظ او در حالت عدم غفلت.

ولایت تکوینى و تشریعى‏

در این مقام مناسب است که به عنوان مزید بصیرت در پیرامون مطلب مذکور، اشارتى به ولایت تکوینى و تشریعى بشود:

چنانکه گفته‏ایم ولى از اسماء اللّه تعالى است، و اسماء اللّه باقى و دائم‏اند، لذا انسان کامل که مظهر اتم و اکمل این اسم شریف است صاحب ولایت کلیه است مى‏تواند به اذن اللّه تعالى در ماده کائنات تصرف کند و قواى ارضیه و سماویه را در تحت تسخیر خویش درآورد، حکم او در صورت و هیولى عالم طبیعت نافذ و مجرى است، و هیولاى عنصرى بر حسب اراده او مى‏تواند خلع صورتى نموده و لبس صورت جدید نماید مانند عصاى حضرت موسى علیه السّلام که صورت جمادى را بر حسب اراده‏اش خلع نموده و صورت حیوانیه بر آن پوشانیده است که به شکل اژدها برآمد فَأَلْقى‏ عَصاهُ فَإِذا هِیَ ثُعْبانٌ مُبِینٌ‏[۶] و همه معجزات و کرامات و خوارق عادات از این قبیل‏اند که به اراده کمل به اذن اللّه تعالى صورت گرفته‏اند که عصا در دست موسى به اذن اللّه اژدها شد که در حقیقت فعل و ایجاد و تأثیر از خداوند متعال است، هرچند در دست موسى بود و به او اسناد داده مى‏شود، فافهم.

این اذن اللّه، اذن قولى نیست، بلکه اذن تکوینى منشعب از ولایت کلیه مطلقه الهیه است:وَ إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَهِ الطَّیْرِ بِإِذْنِی فَتَنْفُخُ فِیها فَتَکُونُ طَیْراً بِإِذْنِی وَ تُبْرِئُ الْأَکْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ بِإِذْنِی وَ إِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتى‏ بِإِذْنِی‏[۷]

در قرآن کریم تسخیر مطلقا به اللّه تعالى منسوب است، هرچند در ظاهر از مظاهر مى ‏نماید:وَ سَخَّرْنا مَعَ داوُدَ الْجِبالَ یُسَبِّحْنَ وَ الطَّیْرَ، وَ لِسُلَیْمانَ الرِّیحَ عاصِفَهً تَجْرِی بِأَمْرِهِ إِلى‏ الْأَرْضِ الَّتِی بارَکْنا فِیها

این ولایت که اقتدار نفس بر تصرف در ماده کائنات است ولایت تکوینى‏ است نه تشریعى، چه ولایت تشریعى خاصّ واجب الوجود است که شارع و مشرّع است و براى عبادتش شریعت و آئین قرار مى‏دهد و جز او کسى حق تشریع شریعت را ندارد و گرنه ظالم است:ثُمَّ جَعَلْناکَ عَلى‏ شَرِیعَهٍ مِنَ الْأَمْرِ فَاتَّبِعْها وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَ الَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ‏[۸]-شَرَعَ لَکُمْ مِنَ الدِّینِ ما وَصَّى بِهِ نُوحاً[۹].-أَمْ لَهُمْ شُرَکاءُ شَرَعُوا لَهُمْ مِنَ الدِّینِ ما لَمْ یَأْذَنْ بِهِ اللَّهُ وَ لَوْ لا کَلِمَهُ الْفَصْلِ لَقُضِیَ بَیْنَهُمْ وَ إِنَّ الظَّالِمِینَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ‏[۱۰].

پیامبر مأمور به انذار و تبشیر و تبلیغ و مبیّن احکام است نه مشرّع، إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلَّا مُبَشِّراً وَ نَذِیراً.

شیخ اکبر محیى الدین عربى را در باب سیصد و هیجدهم فتوحات مکیه در این که تشریع خاصّ واجب الوجود است کلامى مفید است که گوید:

إنّا روینا فى هذا الباب عن عبد اللّه بن عباس رضى اللّه عنهما انّ رجلا أصاب من عرضه فجاء الیه یستحلّه من ذلک فقال له یا ابن عباس، إنّى قد نلت منک فاجعلنى فى حلّ من ذلک. فقال: اعوذ باللّه أن احل ما حرّم اللّه. أن اللّه قد حرم أعراض المسلمین فلا أحلها و لکن غفر اللّه لک فانظر ما أعجب هذا التصریف و ما أحسن العلم. و من هذا الباب حلف الانسان على ما ابیح له فعله أن لا یفعله أو یفعله ففرض اللّه تحله الایمان و هو من باب الاستدراج و المکر الالهى الا لمن عصمه اللّه بالتنبیه علیه. فما ثم شارع إلا اللّه تعالى، قال لنبیه صلّى اللّه علیه و آله و سلم لتحکم بین الناس بما أراک اللّه‏[۱۱] و لم یقل له رأیت بل عتبه سبحانه و تعالى لما حرم على نفسه بالیمین فى قضیه عائشه وحفصه فقال تعالى‏ یا أَیُّهَا النَّبِیُّ لِمَ تُحَرِّمُ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَکَ تَبْتَغِی مَرْضاتَ أَزْواجِکَ‏[۱۲] فکان هذا مما أرته نفسه، فهذا یدلّک ان قوله تعالى «بما أراک اللّه» أنه ما یوحى به الیه لا ما یراه فى رأیه فلو کان هذا الدین بالرّأى لکان رأى النبى صلّى اللّه علیه و آله و سلم أولى من رأى کلّ ذى رأى. فاذا کان هذا حال النبى صلّى اللّه علیه و آله و سلم فى ما رأته نفسه فکیف رأى من لیس بمعصوم، و من الخطاء أقرب الیه من الاصابه؟ فدلّ أنّ الاجتهاد الذى ذکره رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سلم انما هو فى طلب الدلیل على تغییر الحکم فى المسأله الواقعه لا فى تشریع حکم فى النازله فان ذلک شرع لم یأذن به اللّه.

و لقد أخبرنى القاضى عبد الوهّاب الاسدى الاسکندرى بمکه سنه تسعه و تسعین و خمسمائه قال رأیت رجلا من الصالحین بعد موته فى المنام فسألته ما رأیت؟

فذکر اشیاء منها قال: و لقد رأیت کتبا موضوعه و کتبا مرفوعه فسألت ما هذه الکتب المرفوعه؟ فقیل لى: هذه کتب الحدیث، فقلت: و ما هذه الکتب الموضوعه؟ فقیل لى:هذه کتب الرأى حتى یسأل عنها أصحابها فرأیت الامر فیه شدّه.

شیخ عارف مذکور علاوه بر این که در گفته تحقیقى خود در بیان شارع مشرّع افاده‏اى قابل توجه فرموده است، مطلب مهم دیگر نیز بر مبناى اصیل اسلامى افاده فرموده است که در دین خدا قیاس و تفسیر به رأى غلط است و اتکاء به رأى و قیاس در مقابل شرع الهى شرع آوردن است که بدان مأذون نیست و چه نیکو فرموده است که: فلو کان هذا الدین بالرأى لکان رأى النبى صلّى اللّه علیه و آله و سلم أولى من رأى من لیس بمعصوم.

و در باب دیگر «فتوحات» گوید:لا یجوز أن یدان اللّه بالرأى و هو القول بغیر حجّه و برهان من کتاب و لا سنه ولا اجماع، و أما القیاس فلا أقول به و لا اقلد فیه جمله واحده فما أوجب اللّه علینا الاخذ بقول أحد غیر رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سلم.

شیخ عربى در این مقام مطابق مذهب طائفه امامیه سخن گفته است و کلمات دال بر شیعه اثناعشریه بودن وى در کتب و رسائلش بسیار است، و از جمله دلائلى که بر شیعه بودن وى احتجاج آورده‏اند همین سخن او در رأى و قیاس است که نقل کرده‏ایم. علماى تسنن در اجراى احکام شرعیه دلیل قیاس را در مقابل کتاب و سنت و اجماع، برهان مستقل دانسته عمل بر مقتضاى آن را متبع شمارند، از آنجائى که عقیده شیخ مخالف اعتقاد علماء جماعت بوده بر این معنى انکار بلیغ آورده مى‏گوید: «عمل نمودن بر رأى خود بدون دلیل شرعى اگر جائز بود براى حضرت ختمى مرتبت که منزلت و مقام عصمت داشت مجوّز مى‏شد با آنکه رأى شریف آن حضرت مسلما از احتمال زلّت، معصوم است خداى تعالى وى را در متابعت رأى خود به خطاب یا ایها النبى لم تحرم عتاب فرمود پس در این صورت متابعت قیاس که در واقع رأى بدون دلیل است احدى را مجوز نخواهد بود».

و ما در رساله امامت که در مجلد ثانى تکمله منهاج البراعه فى شرح نهج البلاغه آن را درج نموده‏ایم، فى ‏الجمله در نهى از عمل به قیاس بحث کرده‏ایم و روایاتى از اهل بیت عصمت و وحى نقل نموده‏ایم و بعضى از مطالب عقلیه از آنها استفاده کرده ‏ایم‏[۱۳].

و بدان چنانکه جز حق تعالى کسى حق تشریع ندارد، همچنین حق تعیین امام که خلیفه اللّه است با حق تعالى است و جز خداوند سبحان احدى حق تعیین خلیفه را ندارد، چنانکه فرمود:إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَهً[۱۴].

این کریمه‏ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَهً مثل کریمه: إِنِّی خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِینٍ‏[۱۵] است که دال است فقط ذات حق خالقى این چنین است، و آن آیه نیز مى‏فرماید که فقط ذات حق جاعلى آن چنانست در کلمه «انى» تدبر بسزا لازم است، و همچنین در کلمه «انّى» و مضاف و مضاف الیه کلمه عهدى این آیه کریمه:وَ إِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ‏[۱۶].

و نیز بدان که ولایت به حسب رتبت اعلى و ارفع از رسالت و نبوت است چون ولایت باطن نبوت و رسالت است و نیل به این دو مبتنى بر ولایت است.

مفاد این سخن نه این است که ولى مطلقا اعلى از رسول و نبى است بلکه مراد این است که ولایت رسول اعلى از رسالت او است، و همچنین ولایت نبى اعلاى از نبوت او است، زیرا ولى متبوع مثلا خاتم صلّى اللّه علیه و آله و سلم به حسب ولایت افضل از تابعانش است، چه مفضول غیر متبوع است و افضل غیر تابع، هرچند یک شخص که نبى است از آن حیث که ولى است افضل است از آن حیث که نبى است نه این که ولى تابع، افضل از اوست، فافهم.

ولایت نبى جنبه حقانى و اشتغال به حق تعالى است، و نبوت او وجهه خلقى دارد که توجه نبى به خلق است و شک نیست که اولى اشرف از دومى است چه آن ابدى است به خلاف این که منقطع است.

رسول و نبى از اسماء اللّه نیستند ولى ولى از اسماء اللّه است، لذا ولایت منقطع نمى‏گردد به خلاف رسالت و نبوت. یوسف صدیق علیه السّلام فرمود:فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِیِّی فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَهِ[۱۷].

و حکم بتّى الهى این که:ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ‏[۱۸].

پس چون رسالت و نبوت از صفات کونیه زمانیه‏اند به انقطاع زمان نبوت و رسالت قطع مى‏شوند به خلاف ولایت که از صفات الهیه است و حق سبحانه در وصف خودش فرمود:هُوَ الْوَلِیُّ الْحَمِیدُ[۱۹].

پس قرآن فرقان به تنهائى در اثبات وجوب وجود انسان کامل ولى در نشئه عنصرى على الدوام کافى است و روایات و صحف علمیه معاضد آنند بلکه از بطنان آن فائض‏اند. عارف رومى در آخر دفتر دوم مثنوى گوید:

هم سلیمانست اندر دور ما
که دهد صلح و نماند جور ما

مرحوم حکیم سبزوارى در شرح آن گوید:«چه ولى از اسماء خدا است و همیشه مظهر مى‏خواهد، پس انقطاع ولایت جائز نیست و اولیاء خدا همیشه در عالم هستند بخلاف نبى و رسول که اسم خلقى‏اند پس انقطاع نبوت و رسالت جائز است»[۲۰].

چون در معنى ولى و نبى و رسول تدبر شود ظاهر گردد که معطى نبوت و رسالت اسم ظاهر است که احکامشان متعلق به تجلیه است، و معطى ولایت اسم باطن است که مفید تحلیه است و هر چیزى را علامت است و علامت سفراى الهى ولایت است.

و چون ولایت شامل رسالت و نبوت تشریعى و نبوت عامه غیر تشریعى مى‏باشد از آن به فلک محیط عام تعبیر شده است. چنانکه در فص عزیز عزیرى «فصوص الحکم» فرموده است:

و اعلم أنّ الولایه هى الفلک المحیط العام و لهذا لم ینقطع، و لها الانباء العام، و أما نبوه التشریع و الرساله فمنقطعه و فى محمّد صلّى اللّه علیه و آله و سلم قد انقطعت فلا نبى بعده مشرّعا أو مشرعا له و لا رسول و هو المشرع.

مشرّع به هیئت فاعلى، آن نبى صاحب شریعت است چون موسى و عیسى و محمد علیهم السّلام، و مشرّع له به هیئت مفعولى آن نبى‏اى است که خود صاحب شریعت نیست ولى داخل و تابع شریعت نبى مشرّع است مانند انبیاى بنى اسرائیل که بر شریعت موسى علیه السّلام بوده ‏اند.

شارح قیصرى گوید:و انما اطلق اسم الفلک على الولایه لأنها حقیقه محیطه لکل من یتّصف بالنبوه و الرساله و الولایه کاحاطه الافلاک لما تحتها من الاجسام، و لکون الولایه عامّه شامله على الانبیاء و الاولیاء لم ینقطع أى ما دام الدنیا باقیه و عند انقطاعها ینتقل الامر الى الآخره.

در اصطلاح اهل ولایت نبوت غیر تشریعى گاهى به نبوت عامه، و گاهى به نبوت مقامى، و گاهى به نبوت تعریف در مقابل نبوت تشریع، تعبیر مى‏گردد. در نبوت عامه إنباء و اخبار معارف و حقایق الهیه است یعنى ولى در مقام فناى فى اللّه بر حقائق و معارف الهیه اطلاع مى ‏یابد و چون از آن گلشن راز باز آمد، از آن حقائق إنباء یعنى اخبار مى‏کند و اطلاع مى ‏دهد. چون این معنى براى اولیاء است و اختصاص به نبى و رسول تشریعى ندارد در لسان اهل ولایت به نبوت عامه و دیگر اسماى یاد شده تعبیر مى ‏گردد.

هر کسى را اصطلاحى داده ‏ایم‏
هر کسى را سیرتى بنهاده‏ ایم‏

هندیان را اصطلاح هند مدح‏
سندیان را اصطلاح سند مدح‏

در باب فضائل خضر علیه السّلام از کتاب فضائل جامع صحیح مسلم‏[۱] به اسنادش از سعید بن جبیر روایت شده است که چون موسى و یوشع بن نون علیه السّلام در نزد صخره به خضر رسیدند:

حتى اتیا الصخره فرأى رجلا مسجّى علیه بثوب فسلم علیه موسى فقال له الخضر انّى بأرضک السّلام قال انا موسى قال موسى بنى اسرائیل قال نعم، قال إنّک على علم من علم اللّه علّمکه اللّه لا أعلمه، و أنا على علم من علم اللّه علّمنیه لا تعلمه، قال له موسى علیه السلام: هل اتبعک على أن تعلّمنى مما عملت رشدا، الحدیث.

از همین باب گفتار خضر علیه السّلام است که در صحف اهل توحید آمده است که نبى از حیث نبوت تعریف یعنى از آن حیث که ولى است مثلا انباء از ذات و صفات و افعال حق سبحانه مى‏کند، و از حیث نبوت تشریع تبلیغ احکام و تأدیب به اخلاق و تعلیم به حکمت و قیام به سیاست مى ‏کند.

نبوت مقامى را که در حقیقت نیل به ولایت است، از این اشارت دریاب که مظاهر اتم ولایت مطلقه و وسائط فیوضات الهیه انسان‏ها را بسوى خود که در قله شامخ معرفت قرار گرفته‏اند، دعوت کرده‏اند و تعالوا، تعالوا گفته‏اند، یعنى بالا بیائید.

و دعوت آن ارواح طاهره و أفواه عاطره، حاشا که به سخریه و استهزاء و هزل و لغو باشد:قالُوا أَ تَتَّخِذُنا هُزُواً قالَ أَعُوذُ بِاللَّهِ أَنْ أَکُونَ مِنَ الْجاهِلِینَ‏[۲].

پس اگر نیکبختى ندایشان را به حقیقت نه به مجاز لبیک بگوید، تواند که به قدر همت خود به مقاماتى منیع و درجاتى رفیع ارتقاء و اعتلاء نماید و به قرب نوافل بلکه به قرب فرائض نائل آید هرچند به فضل رتبت نبوت و رسالت و امامت تشریعى منادى دست نمى ‏یابد.

فیض روح القدس ار باز مدد فرماید
دیگران هم بکنند آنچه مسیحا مى ‏کرد

خواجه حافظ شیرین سخن هم مى‏گوید: آنچه مسیحا مى‏کرد، دیگران هم در صورت حصول استعداد، از فیض روح القدس همان را مى‏توانند بکنند. این همان ولایت تکوینى است که باید در کنار سفره رحمت رحیمیه تحصیل کرد و کمال اصفهانى نیکو گفته است:

بر ضیافت‏خانه فیض نوالت منع نیست
‏در گشاده است و صلا در داده خوان انداخته‏

خداوند سبحان در قصص قرآن در قصه موسى کلیم فرماید:وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ اسْتَوى‏، آتَیْناهُ حُکْماً وَ عِلْماً وَ کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ‏[۳].

از این کریمه و نظائر آن در قرآن، نبوت تشریعى از نبوت مقامى تمیز داده‏ مى ‏شود، چه مفاد «و کذلک نجزى المحسنین» در سیاق آیه این است که انسان واصل و نازل به منزل احسان به مشرب موسوى یعنى به نبوت مقامى در اصطلاح اهل توحید نائل مى‏گردد هرچند وى را منصب موسوى که فضل نبوت تشریعى است حاصل نمى‏شود، و آن بزرگى که گفته است:

از عبادت نى توان اللّه شد
مى‏توان موسى کلیم اللّه شد

مین معنى را اراده کرده است. و منزل احسان مقام مشاهده و کشف و عیان است و آن را مراتب است: آغاز آن این که أنّ اللّه کتب الاحسان على کلّ شى‏ء، و پس از آن این که الاحسان أن تعبد اللّه کأنّک تراه که تعلیم و خطاب به اهل حجاب است، و انجام آن به رفع کأن یعنى لم أعبد ربا لم أره زیرا که و اللّه فى قبله المصلّى، خوشا آنان که دائم در نمازند.

و بدان آنچه که در ولایت تشریعى و تکوینى گفته‏ایم هر دو در مقام توحید فعل بازگشت به یک ولایت مى‏کند، لا إله الا اللّه وحده وحده وحده که توحید ذات و توحید صفات و توحید افعال است نه تأکید لفظى، وَ إِلَیْهِ یُرْجَعُ الْأَمْرُ کُلُّهُ‏، إِلَیْهِ یُرْجَعُ الْأَمْرُ، قُلْ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ‏، إِنَّ إِلى‏ رَبِّکَ الرُّجْعى‏ و أَنَّ إِلى‏ رَبِّکَ الْمُنْتَهى‏.

لذا با این که در یک جاى قرآن فرمود: قُلْ یَتَوَفَّاکُمْ مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ‏[۴] در جاى دیگر آن فرمود: اللَّهُ یَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِها وَ الَّتِی لَمْ تَمُتْ فِی مَنامِها[۵]، فافهم.

دیده‏اى خواهم سبب سوراخ کن‏
تا حجب را برکند از بیخ و بن‏

و نیز بدان که خداوند متعال در قرآن کریم، خود و رسول و مؤمنون را ولىّ‏ خوانده است و حقیقت ولایت رتق و فتق ولى در امور مولى علیه است که در بعضى از امور وى را از آن باز مى‏دارد و در برخى وى را بر آن وامى‏دارد تا به کمال سعادت مطلوب و مقدر خود برسد. این ولایت حقیقیه است که مبتنى بر حقیقت ملک است و آن حق تعالى را است و بس، که مولاى حقیقى او است‏ اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ[۶].

و چون خود متعالى از مجانست مخلوقات است، خلفاء و نمایندگانى را براى تربیت مملوکین و عبیدش منصوب فرمود: إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاهَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاهَ وَ هُمْ راکِعُونَ‏. و چون از لوازم ولایت حق تعالى بر عباد این است که عباد جان و مال و اولادشان را فداى او کنند چه صدق و خلوص و حقیقت عبودیتشان به امثال این امور که از لوازم عبودیت است ظاهر مى‏گردد و حق تعالى خود غنى از عالمین است، خلیفه نصب مى‏کند و آن را ولى عبادش قرار مى‏دهد و اطاعتش را بر عباد لازم مى‏گرداند لِیَمِیزَ اللَّهُ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ‏[۷] پس رسول و نبى و ولى و مؤمنون خلفاى حق تعالى در ولایت‏اند نه شرکاى او در آن، سبحانه و تعالى عن أن یکون له ولى من الذلّ.

در صحف اهل ولایت، تاره ولى را در مقام محبوبى دانسته‏اند، و تاره در مقام محبى: ولى محبوبى ولایت او کسبى نیست و صاحب نفس مکتفیه است و ولایت او ازلیه ذاتیه وهبیه است، چنانکه سید اولیاء و اوصیاء فرمود: کنت ولیّا و آدم بین الماء و الطین، ولى ولى محبى ولایت او کسبى است باید اتصاف به صفات اللّه و تخلق به اخلاق را تحصیل کند تا ولى شود.

تبصره: از مطالب مذکور در ولایت به خصوص در بیان اذن، سرّ قول ارباب‏ بصیرت و اصحاب قلوب دانسته مى‏شود که فرمودند: بسم اللّه الرحمن الرحیم عارف به‏منزله کن بارى تعالى است. شیخ اکبر محیى الدین در رساله شریف الدر المکنون و الجوهر المصون فى علم الحروف فرماید: و من فاته فى هذا الفن سرّ بسم اللّه الرحمن الرحیم فلا یطمع أن یفتح علیه بشى‏ء الى قوله: و اعلم أن منزله بسم اللّه الرحمن الرحیم من العارف بمنزله کن من البارى جلّ و على.

و همچنین این مطلب عظیم در سرّ بسم اللّه الرحمن الرحیم را در سؤال و جواب صد و چهل و هفتم باب هفتاد و سوم فتوحات مکیه عنوان فرموده است:و ما تاویل قول بسم اللّه؟ الجواب: هو العبد الکامل فى التکوین بمنزله کن للحق، الخ.

این نکته در بسم اللّه الرحمن الرحیم، با بحث العارف یخلق بهمّته ما یکون له وجود من خارج محل الهمّه که در فص اسحاقى فصوص الحکم مبین است، و با بیان مقام کن که در باب سیصد و شصت و یک «فتوحات مکیه» معنون است، انسجام یابد نتائج عرفانى در معارف مقامات انسانى بسیار لطیف و شریف عائد خواهد شد.

بحث مذکور باب اسحاقى در اول وجود ذهنى اسفار[۸] و بحث مقام کن در فصل یازدهم باب سوم نفس اسفار[۹] تقریر شده است، و اللّه ولىّ التوفیق.

تمثیل در ولایت تکوینى‏

واقعه شجره آخر خطبه قاصعه نهج البلاغه که به امر رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سلم از جاى خود برکنده شد و چون مرغ بال‏زنان آمد تا پیش رسول اللّه بایستاد، و تمام‏ معجزات و خوارق عادات و کرامات از شق القمر و شق الجبل و شق البحر و قلع درب قلعه خیبر و غیرها همه از ولایت تکوینى است که نفوس مستعده مؤید به روح القدس باذن اللّه تعالى چنان تأثیرات در کائنات مى‏ کنند.

امیر علیه السّلام در رساله‏اى که به سهل بن حنیف نگاشت مرقوم داشت که: و اللّه ما قلعت باب خیبر و رمیت به خلف ظهرى أربعین ذراعا بقوه جسدیه و لا حرکه غذائیه لکنى أیدت بقوه ملکوتیه و نفس بنور ربها مضیئه.

این حدیث شریف که از غرر احادیث است مطابق ضبط و نقل جناب صدوق در امالى است‏[۱۰] ولى جناب عماد الدین طبرى که از اعلام قرن ششم هجرى است در کتاب بشاره المصطفى لشیعه المرتضى‏[۱۱] چنین روایت کرده است:

و اللّه ما قلعت باب خیبر و قذفت به أربعین ذرا عالم تحسّ به اعضائى بقوّه جسدیّه و لا حرکه غذائیّه و لکن ایدت بقوّه ملکوتیّه و نفس بنور ربّها مضیئه.

عارف جامى در سلسله الذهب گوید:

بوده از غایت فتوّت خویش‏
خالى از حول خویش و قوت خویش‏

قدرت و فعل حق از او زده سر
کنده بى‏خویشتن در خیبر

خود چه خیبر که چنبر گردون‏
پیش آن دست و پنجه بود زبون‏

کلام مذکور امیر علیه السّلام را خواجه طوسى در شرح فصل ششم، نمط عاشر اشارات شیخ رئیس یادآور شده است و گفت:

لما کان فرح العارف ببهجه الحق اعظم من فرح غیره بغیرها و کانت الحاله التى تعرض له و تحرکه اعتزازا بالحق او حمیه الهیه أشدّ مما یکون لغیره، کان اقتداره على حرکه لا یقدر غیره علیها امرا ممکنا، و من ذلک یتعیّن معنى الکلام‏المنسوب الى على علیه السّلام:

و اللّه ما قلعت باب خیبر بقوه جسدانیه و لکن قلعتها بقوّه ربانیّه.

سه نمط آخر اشارات در ولایت تکوینى‏

نمط هشتم و نهم و دهم آخر اشارات در ولایت تکوینى و علم انسان کامل و کرامات اولیا و خرق عادات و معجزات انبیاء و در بسیارى از اسرار آیات، سه رساله مستقل ارزشمند استدلالى، و از ذخائر علمى ‏اند.

فضل نبوت و مقام ولایت‏

در خطبه قاصعه که خطبه صد و پنجاه و هشتم نهج البلاغه است امیر المؤمنین علیه السّلام از خود خبر مى‏دهد که:أرى نور الوحى و الرساله و أشمّ ریح النبوه.

و نیز در همان خطبه آمده است که حضرت نبى صلّى اللّه علیه و آله و سلم به وصىّ علیه السّلام فرمود:انّک تسمع ما أسمع و ترى ما أرى الا أنک لست بنبىّ.

على علیه السّلام را فضل نبوت نیست ولى به نور ولایت مى ‏شنود آنچه را رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلم شنیده است و مى‏بیند آنچه را که رسول مى ‏بیند.

مسعودى در مروج الذهب از سبط اکبر رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سلم امام حسن مجتبى علیه السّلام نقل کرده است که آن جناب پس از شهادت وصى امام على علیه السّلام در وصف آن حضرت و رحلت او فرمود:و اللّه لقد قبض فیکم اللیله رجل ما سبقه الاولون الا بفضل النبوه و لا یدرکه الآخرون، الخ این کلام امام مجتبى علیه السّلام است که احدى از پیشینیان یعنى انبیاء و اوصیاء و اولیاء بر امام على علیه السّلام سبقت نگرفته‏اند مگر به فضل نبوت.

ثقه الاسلام کلینى در حدیث پنجم باب الکون و المکان از کتاب توحید اصول کافى روایت کرده است که حبرى از احبار به امیر علیه السّلام عرض کرد:

أ فنبیّ انت؟ فقال علیه السّلام: ویلک انا عبد من عبید محمّد صلّى اللّه علیه و آله و سلم‏[۱۲].

بلکه مرحوم بحرانى در تفسیر برهان ضمن آیه کریمه: وَ لَمَّا جاءَ مُوسى‏ لِمِیقاتِنا وَ کَلَّمَهُ رَبُّهُ‏[۱۳].

از صادق آل محمّد علیه السّلام نقل کرده است که:و أدنى معرفه الامام أنه عدل النبى الا درجه النبوه و وارثه و أن طاعته طاعه اللّه و طاعه رسوله‏[۱۴] پس این کلام کامل دوحه شجره خاتم صلّى اللّه علیه و آله و سلم مفتاحى براى فتح ابواب حجت و امامت کافى و بحار و عوالم و غیرها باشد که ولى‏اى را فضل نبوت نباشد ولى به حسب ولایتش اعلم و افضل از نبى‏اى باشد.

و بلکه مرحوم سید مدنى در روضه السالکین فى شرح صحیفه الساجدین در شرح دعاى چهل و هفتم که دعاى عرفه صحیفه است از رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سلم روایت نقل نموده است که قال صلّى اللّه علیه و آله و سلم:علماء امتى کانبیاء بنى اسرائیل‏[۱۵].

و نیز آن حضرت روایت کرده است که قال صلّى اللّه علیه و آله و سلم:إن للّه عبادا لیسوا بانبیاء یغبطهم النبیون.

و باب صد و یکم امامت بحار در این موضوع است که «انهم یعنى الائمه علیهم السّلام أعلم من الانبیاء علیهم السّلام».

و سؤال صد و چهل ششم باب هفتاد و سوم فتوحات مکیه درباره حدیث‏ شریف إنّ للّه عبادا لیسوا بأنبیاء یغبطهم النبیون بمقاماتهم و قربهم الى اللّه تعالى. و جواب را بر نهج نبوت تشریعى و مقامى عنوان کرده است که در بحث آتى ولایت معلوم مى‏گردد.

حدیث غبطه در مسند احمد بن حنبل به اسنادش از أبى مالک اشعرى در ضمن عنوان حدیث ابى مالک الاشعرى از رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سلم روایت شده است‏[۱۶]. ابو مالک اشعرى در ذیل حدیث مى‏گوید:ثم إنّ رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سلم لمّا قضى صلاته أقبل الى الناس بوجهه فقال: یا ایها الناس اسمعوا و اعقلوا و اعلموا ان للّه عزّ و جلّ عبادا لیسوا بأنبیاء و لا شهداء یغبطهم الانبیاء و الشهداء على مجالسهم و قربهم من اللّه.

فجاء رجل من الاعراب من قاصیه الناس و الوى بیده الى نبى اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سلم فقال یا نبى اللّه ناس من الناس لیسوا بأنبیاء و لا شهداء یغبطهم الانبیاء و الشهداء على مجالسهم و قربهم من اللّه؟! أنعتهم لنا یعنى صفهم لنا، فسرّ وجه رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سلم لسؤال الاعرابى، فقال رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سلم: هم ناس من أفناء الناس و نوازع القبائل لم تصل بینهم أرحام متقاربه تحابوا فى اللّه و تصافوا یضع اللّه لهم یوم القیامه منابر من نور فیجلسهم علیها فیجعل وجوههم نورا و ثیابهم نورا یفزع الناس یوم القیامه و لا یفزعون و هم اولیاء اللّه الذین لا خوف علیهم و لا هم یحزنون.

و آن را سید حیدر آملى در «نص النصوص فى شرح فصوص الحکم لمحیى الدین العربى‏[۱۷]» از ابو جبیر نقل کرده است که:قال: سمعت عن رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سلم انه قال: أن من عباد اللّه ما هم لیسوا بأنبیاء و لا شهداء یغبطهم الانبیاء و الشهداء یوم القیامه لمکانهم من اللّه تعالى. قالوا: یا رسول‏ اللّه اخبرنا من هم و ما أعمالهم فلعلنا نحبهم؟ قال: هم تحابوا فى اللّه على غیر أرحام بینهم و لا أحوال یتعاطونها، فو اللّه ان وجوههم لنور و انهم على منابر من نور، لا یخافون اذا خاف الناس و لا یحزنون اذا حزن الناس، ثم قرأ الآیه: أَلا إِنَّ أَوْلِیاءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ‏[۱۸].

واقعه حضرت موسى علیه السّلام با عبدى از عباد الهى که معلم به علم لدنى بود و در سوره کهف قرآن مجید آمده است، مصدق حدیث شریف غبطه است، کهف قرآن کهف سر ولایت است: فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَیْناهُ رَحْمَهً مِنْ عِنْدِنا وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً قالَ لَهُ مُوسى‏ هَلْ أَتَّبِعُکَ عَلى‏ أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً قالَ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً وَ کَیْفَ تَصْبِرُ عَلى‏ ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً. و چنان که گفته‏ایم سؤال و جواب ۱۴۶ باب ۷۳ فتوحات مکیه در پیرامون همین حدیث است که حکیم محمّد بن على ترمذى از باب تمحیص و اختبار یک‏صد و پنجاه سؤال ذوقى عرفانى طرح کرده است و شیخ در فتوحات آنها را عنوان کرده است و جواب داده است.

در جواب این سؤال، حدیث را دو وجه توجیه کرده است وجه دوم آن مطابق روایت ابى جبیر است که انبیاء و شهداء در روز قیامت از آن عباد غبطه مى‏خورند و عبارت او این است:السؤال السادس و الاربعون و مائه: ان للّه عبادا لیسوا بأنبیاء یغبطهم النبیون بمقاماتهم و قربهم الى اللّه تعالى.

الجواب: یرید لیسوا بأنبیاء تشریع لکنهم انبیاء علم و سلوک: اهتدوا فیه بهدى انبیاء التشریع، غیر انهم لیس لهم اتباع لوجهین:الوجه الواحد لغنائهم فى دعائهم الى اللّه على بصیره عن نفوسهم فلا تعرفهم الاتباع، و هم المسودّون الوجه فى الدنیا و الآخره من السؤدد عند الرسل و الانبیاء والملائکه، و من السواد لکونهم مجهولین عند الناس فلم یکونوا فى الدنیا یعرفون و لا فى الآخره یطلب منهم الشفاعه فهم أصحاب راحه عامه فى ذلک الیوم.

و الوجه الآخره انهم لما لم یعرفوا لم یکن لهم أتباع فاذا کان فى القیامه جاءت الانبیاء خائفه یحزنهم الفزع الاکبر على أممهم لا على أنفسهم و جاء غیر الانبیاء خائفین یحزنهم الفزع الاکبر على انفسهم و جاءت هذه الطائفه مستریحه غیر خائفه لا على أنفسهم و لا یحزنهم الفزع الاکبر على أممهم اذ لم یکن لهم أمم. و فیهم قال تعالى لا یحزنهم الفزع الاکبر و تتلقاهم الملائکه هذا یومکم الذى کنتم توعدون أن یرتفع الحزن و الخوف فیه عنکم فى حق انفسکم و حق الامم اذ لم یکن لکم أمه و لا تعرفتم لامه مع انتفاع الامه بکم ففى هذا الحال تغبطهم الانبیاء المتبوعون، اولئک المهیمون فى جلال اللّه تعالى العارفون الذین لم تفرض علیهم الدعوه الى اللّه.

تبصره: از تحقیقى که تقدیم داشتیم بیان وجه روایات مرویه از فریقین که حضرت عیسى پیمبر علیه السّلام خلف امام زمان مهدى قائم آل محمّد صلاه را اقتداء مى‏کند، و در پیش روى او جهاد مى‏کند با این که از پیغمبران اولوالعزم است، معلوم مى‏گردد، زیرا که حضرت عیسى علیه السّلام داراى فضل نبوت است و حضرت مهدى علیه السّلام را فضل نبوت نیست که نبوت به خاتم الانبیاء ختم شده است «فلا نبى بعده». و به حسب موازین کتاب و سنت، و قواعد حکمت متعالیه و اصول معارف عرفانیه که در حقیقت همان شرح و تفسیر بطون و اسرار کتاب و سنت‏اند، صحیح است که انسانى در اتصاف به حقائق و رقائق اسماء اللّه تعالى متصف باشد و لکن او را فضل نبوت که منصب تشریعى است نبوده باشد و در غیر این منصب از جهات دیگر بر وى مقدم و قدوه او بوده باشد.

به مثل شخصى به سمت قضاء منصوب است، او را این علوّ مکانت و مرتبت یعنى فضیلت منصب قضاء است و این مقامى عرضى و زوال‏پذیر است و تا زمانى که در این سمت باقى است حکم او نافذ است؛ و دیگرى اعلم و افضل از او است و داراى صفات حقیقى کمالات انسانى است که محکوم به حکم عزل و نصب کسى نیست ولى به سمت قضا منصوب نیست، لاجرم حکم قاضى درباره وى ممضى است و در این جهت تابع قاضى منصوب است و در حقیقت تابع مقام قضاء است چنان‏که شیخ عارف عربى در آخر فص ادریسى فصوص الحکم در بحث علو ذاتى و صفاتى و علو به حسب مکانت و مکان یعنى علو مرتبى و مکانى در این مقام گوید:

علوّ المکانه یختص بولاه الأمر کالسلطان و الحکام و الوزراء و القضاه و کلّ ذى منصب سواء کانت فیه أهلیه ذلک المنصب أو لم یکن، و العلوّ بالصفات لیس کذلک فانه قد یکون اعلم الناس یتحکّم فیه من له منصب التحکم و إن کان أجهل الناس فهذا على بالمکانه بحکم التبع، ما هو علىّ بنفسه فاذا عزل زالت رفعته و العالم لیس کذلک.

غرض از مثل مذکور این است که هرچند حضرت عیسى علیه السّلام را به حسب ولایت تشریعى فضل نبوّت بوده است و این فضل حضرت مهدى علیه السّلام را نمى‏باشد، و لکن مع ذلک منافاتى ندارد که حضرت مهدى علیه السّلام را علو مکانت و مرتبت در اتصاف به تحقق اسماء الهیه به حدّى باشد که به حسب ولایت تکوینى افضل باشد و از این جهت قدوه و متبوع پیغمبرى حتى از اولوالعزم و صاحب شریعت، قرار گیرد.

کهف قرآن کهف سرّ ولایت است، حضرت موسى کلیم از پیغمبران اولوالعزم است که علاوه بر رتبت نبوت صاحب شریعت و حائز مقام رسالت و امامت است وقتى با فتاى خود (حضرت یوشع علیه السّلام) عبدى از عباد الهى (حضرت خضر علیه السّلام) را یافتند، چنان پیغمبرى متابعت با او را مسألت مى‏کند تا وى را ازآنچه که مى‏داند تعلیم دهد، و در جواب‏ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً مى‏شنود، بلکه در مرتبه بعد به خطاب اشد از آن مخاطب مى‏شود که‏ أَ لَمْ أَقُلْ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً، و در مرتبه بعد شدیدتر از آنکه‏ هذا فِراقُ بَیْنِی وَ بَیْنِکَ سَأُنَبِّئُکَ بِتَأْوِیلِ ما لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَیْهِ صَبْراً، فافهم.

وَ إِذْ قالَ مُوسى‏ لِفَتاهُ لا أَبْرَحُ حَتَّى أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَیْنِ أَوْ أَمْضِیَ حُقُباً الى قوله تعالى: فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَیْناهُ رَحْمَهً مِنْ عِنْدِنا وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً* قالَ لَهُ مُوسى‏ هَلْ أَتَّبِعُکَ عَلى‏ أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً* قالَ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً وَ کَیْفَ تَصْبِرُ عَلى‏ ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً. الآیات.

در باب فضائل حضرت خضر علیه السّلام از کتاب «فضائل صحیح مسلم» به اسنادش از سعید بن جبیر روایت شده است که قال رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سلم: یرحم اللّه موسى لوددت انه کان صبر حتى یقصّ علینا من أخبارهما[۱۹].

و عارف جامى در «نفحات الانس» در شرح مؤید الدین جندى آورده است که: وى گفته- یعنى جندى گفته- که از شیخ خود شیخ صدر الدین- یعنى صدر الدین قونوى- شنیدم که شیخ بزرگ را- یعنى محى الدین عربى را- با خضر علیه السّلام اتفاق ملاقات افتاد، گفت که از براى موسى بن عمران- صلاه الرحمن علیه- هزار مسئله از آنچه از اوّل ولادت وى تا زمان اجتماع بر وى گذشته بود مهیّا ساخته بودم وى بر سه مسئله از آن صبر نتوانست کرد، و اشارت به این معنى است آنکه حضرت رسالت صلّى اللّه علیه و آله و سلم فرموده است که: لیت أخى موسى سکت حتى یقص علینا من أنبائهما.

____________________________________________________

[۱] ( ۱) نهج البلاغه، ذیل خطبه دوم.

[۲] ( ۲) شورى/ ۲۹.

[۳] ( ۳) یوسف/ ۱۰۲.

[۴] ( ۴) مفاتیح الغیب، مولى صدرا، ص ۶۲۷.

[۵] ( ۱) خوارزمى چنین ترجمه کرده است: و لکن زائل نمى‏شود همت عارف از محافظت آن مخلوق. و لکن ما صواب این دانسته‏ایم که لا تزال به معنى همواره و همیشه است لذا در عبارت تصرف کرده‏ایم ما این کتاب اعنى شرح خوارزمى را یک دوره کامل به تفصیلى که در آن گفته‏ایم تصحیح کرده‏ایم که در دست طبع است و این کار ما بحمد اللّه یکى از آثار علمى خیلى مغتنم و گرانقدر است.( مؤلف).

[۶] ( ۱) اعراف/ ۱۰۸.

[۷] ( ۲) مائده/ ۱۱۱.

[۸] ( ۱) جاثیه/ ۱۹.

[۹] ( ۲) شورى/ ۱۳.

[۱۰] ( ۳) اسراء/ ۱۰۶.

[۱۱] ( ۴) نساء/ ۱۰۶.

[۱۲] ( ۱) تحریم/ ۲.

[۱۳] ( ۱) تکمله منهاج البراعه، ج ۲، ص ۹۸.

[۱۴] ( ۱) بقره/ ۳۰.

[۱۵] ( ۲) ص/ ۷۲.

[۱۶] ( ۳) بقره/ ۱۲۰.

[۱۷] ( ۱) یوسف/ ۱۰۴.

[۱۸] ( ۲) نحل/ ۹۹.

[۱۹] ( ۳) شورى/ ۲۹.

[۲۰] ( ۴) شرح مثنوى، چاپ سنگى، ص ۱۸۲.

[۲۱] علامه حسن زاده آملى، انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه، ۱جلد، الف لام میم – تهران، چاپ: اول، ۱۳۸۳.

[۱] ( ۱) بحار، ط کمپانى، ج ۱، ص ۳۰.

[۲] ( ۱) آل عمران/ ۵۰.

[۳] ( ۲) آل عمران/ ۵۰.

[۴] ( ۳) ص ۱۰۵، ط کمپانى.

[۵] ( ۴) ص ۲۳۵، طبع نجف.

[۶] ( ۵) ص ۳۰۷، چاپ سنگى.

[۷] ( ۱) نهج البلاغه، حکمت ۲۳۷.

[۸] ( ۱) قبسات، چاپ سنگى، ص ۳۲۱.

[۹] ( ۱) روضات خوانسارى، ص ۲۷۴، چاپ سنگى.

[۱۰] ( ۱) نهج البلاغه، حکمت ۱۴۷.

[۱۱] ( ۲) یکى از مؤلفات این حقیر کتاب دروس معرفه الوقت و القبله است که در تألیف آن زحمت بسیار کشیده است. در این کتاب طرق تعیین اوقات و تحصیل سمت قبله بلاد و شرح روایات و اقوال کتب فقهى در وقت و قبله و هلال و مسائل بسیار دیگر هر یک به تفصیل براساس براهین ریاضیات عالیه، و مبانى هیئت و نجوم و آلات رصدى بیان شده است.

[۱۲] ( ۳) در ابتداى خطبه ۱۵۹ نهج البلاغه اهل بیت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلم به اغصان معتدله شجره نبوت، و معارف آنان به ثمار وصف شده است:« أسرته خیر أسره و شجرته خیر شجره، اغصانها معتدله و ثمارها متهدله».

[۱۳] ( ۱) نهج البلاغه، خطبه ۱۸۷

[۱۴] ( ۱) نهج البلاغه، خطبه ۲۳۱.

[۱۵] ( ۱) فصل ۴، موقف ۲، الهیات اسفار

[۱۶] ( ۱) ص ۳۰۶- ۳۱۵، ج ۱.

[۱۷] ( ۱) ص ۸۳، طبع مصر، ۱۳۸۰ ه. ق

[۱۸] ( ۱) ص ۳۴۹، چاپ سنگى.

[۱۹] ( ۱) امیر علیه السّلام در صدر اسلام، در زمان رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلم و پس از ارتحال آن حضرت به وصى معروف و معهود بود، این خوشه‏چین خرمن ولایت در جلد دوم تکمله منهاج البراعه فى شرح نهج البلاغه مقاله‏اى بعنوان« هدایه و ارشاد» در این موضوع نوشت و شواهدى چند از گفته‏هاى کبار صحابه و سنام مسلمین را با ذکر منابع و مآخذ یادآور شده است، جز اینکه بنى امیه اتفاق کرده بودند که آثار على علیه السّلام را محو کنند، این نه قول من است، قول فخر رازى در تفسیر کبیرش است، وى در تفسیر سوره فاتحه و در مسئله فقهى جهر به بسم اللّه الرحمن الرحیم گوید( ص ۱۶۰ ج ۱، چاپ استامبول): و ذلک یدل على اطباق الکل على انّ علیا کان یجهر ببسم اللّه الرحمن الرحیم، ان علیا علیه السّلام کان یبالغ فى الجهر بالتسمیه فلما وصلت الدوله الى بنى امیه بالغوا فى المنع من الجهر سعیا فى ابطال آثار على علیه السّلام ان الدلائل العقلیه موافقه لنا و عمل على بن ابى طالب علیه السّلام معنا و من اتخذ علیا اماما لدینه فقد استمسک بالعروه الوثقى فى دینه و نفسه. انتهى کلام الرازى بالفاظه.( مؤلف).

 انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه// علامه حسن زاده آملى،

بازدیدها: ۱۰۲

عوامل سقوط حکومتها در قرآن و نهج البلاغه به قلم نصرت اللّه جمالى فشرده سازی به صورت PDF

 

عوامل سقوط حکومتها در قرآن و نهج البلاغه به قلم نصرت اللّه جمالى

 

لطفا برای دانلود کتاب برروی نام آن کلیک کنید.

 

عوامل سقوط حکومتها در قرآن و نهج البلاغه

بازدیدها: ۷

دانلود معاد در نهج البلاغه به قلم احمد باقریان ساروى فشرده سازی به صورت PDF

 معاد در نهج البلاغه به قلم  احمد باقریان ساروى

 

لطفا برای دانلود کتاب بر روی اسم آن کلیک کنید

 

معاد در نهج البلاغه

بازدیدها: ۱۱

اصلاحات از منظر نهج البلاغه به قلم حسین ایرانى فشرده سازی به صورت ZIP-PDF

لطفا برای دانلود کتاب روی نام آن کلیک کنید

 

اصلاحات از منظر نهج البلاغه   فشرده سازی به صورت pdf

 

اصلاحات از منظر نهج البلاغه  فشرده سازی به صورت zip

 

اصلاحات از منظر نهج البلاغه//حسین ایرانى

 

بازدیدها: ۱۴۲

نهج البلاغه موضوعی حق و باطل

حق و باطل

۲۰۶۷٫ جایگاه حق و باطل
من کتابه الى معاویه : الا و من اکله الحق فالى الجنه ، و من اکله الباطل فالى النار .
امام علیه السلام به معاویه نوشت : آگاه باش ! آن کس که بر حق بوده جایگاهش بهشت است و آن کس که بر باطل باشد در آتش است .

۲۰۶۸٫ نتیجه ظلم و ستم
ان البغى و الزور یوتغان المرء فى دینه و دنیاه ، و یبدیان خلله عند من یعیبه .
همانا ظلم و ستم و کارهاى خلاف حق ، انسان را در دین و دنیایش به هلاکت مى اندازد، و نقایص و عیوبش را نزد عیب جویان آشکار و نمایان مى سازد.

 من کتابه للاشتر لما ولاه مصر : لیس یخرج الوالى من حقیقه ما الزمه الله من ذلک الا بالاهتمام و الاستعانه ، و توطین نفسه على لزوم الحق ، و الصبر علیه فیما خف علیه او ثقل .
در فرمان استاندارى مصر به مالک اشتر: زمامدار نمى تواند از حقیقت آن چه که از حق آنان بر عهده دارد برآید، مگر با کوشش و استمداد از خداوند متعال و آماده کردن نفس خود براى التزام به حق چه تحمل آن همه موارد سبک باشد یا سنگین .

۲۰۷۰٫ سستى نکردن در امر حق
لعمرى ما على من قتال من خالف الحق و خابط الغى من ادهان و لا ایهان .
به جان خودم سوگند که در جنگیدن با کسى که در برابر حق بایستد و در گمراهى فرو رود هرگز مسامحه و سستى روا نمى دارم .

۲۰۷۱٫ روشنى راه حق
ان الله قد اوضح لکم سبیل الحق ، و انار طرقه . فشقوه لازمه ، او سعاده دائمه !
همانا خداوند راه حق را براى شما آشکار کرد و راه هاى آن را روشن ساخت . پس (از آن به بعد) یا بدبختى همیشگى است و یا سعادت پایدار.

۲۰۷۲٫ سرنوشت خوارج
لا تقاتلوا الخوارج بعدى ؛ فلیس من طلب الحق فاخطاه ، کمن طلب الباطل فادرکه .
امام علیه السلام فرمود: پس از من با خوارج نبرد نکنید؛ زیرا کسى که در جستجوى حق باشد و خطا کرد، مانند کسى نیست که دنبال باطل برود و آن را یافته باشد.

۲۰۷۳٫ حق پذیرى
لا تنفروا من الحق نفار الصحیح من الاجرب ، و البارى من ذى السقم .
از حق مگریزید، آن گونه که انسان سالم از شخص گر و یا تندرست از بیمار مى گریزد.

۲۰۷۴٫ صفات حزب باطل
من کتاب له الى قثم بن عباس و هو عامله على مکه : اما بعد، فان عینى بالمغرب کتب الى یعلمنى انه وجه الى الموسم اناس من اهل الشام العمى القلوب ، الصم الاسماع ، الکمه الابصار، الذین یلبسون الحق بالباطل ، و یطیعون المخلوق فى معصیه الخالق .

در نامه اى به قثم بن عباس ، کارگزار خود در مکه ، مى نویسد: اما بعد، جاسوس من در مغرب به من نوشته و اطلاع داده است که عده اى از شامیان کوردل که گوش هایشان (از دیدن حق ) به کلى کور، همانان که به وسیله باطل حق را مى جویند و از مخلوق به بهاى نافرمانى از خالق فرمان مى برند، به سوى حج گسیل شده اند.

۲۰۷۵٫ علت نابودى گذشتگان
انما اهلک من کان قبلکم انهم منعوا الناس الحق فاشتروه ، و اخذوهم بالباطل فاقتدوه .
گذشتگان شما را در حقیقت کسانى نابود کردند که مردم را از حق (خودشان ) بازداشتند و آنان هم به ناچار آن را (با رشوه ) خریدند و مردم را به باطل واداشتند و آنان لاجرم از آن پیروى کردند.

۲۰۷۶٫ بهترین کارها
الى عبدالله بن عباس : لا یکن ما نلت فى نفسک من دنیاک ، بلوغ لذه او شفاء غیظ، و لکن اطفاء باطل او احیاء حق .
به عبدالله بن عباس : مواظب باش که برترین چیز نزد تو رسیدن به لذت هاى دنیا و یا انتقام گرفتن از دشمن نباشد، بلکه بهترین کارها نزد تو خاموش ‍ کردن آتش باطل و یا زنده کردن حق باشد.

۲۰۷۷٫ حقوق خداى تعالى
سبحانه جعل حقه على العباد ان یطیعوه ، و جعل جزاءهم علیه مضاعفه الثواب تفضلا منه .
خداى سبحان حق خود را بر بندگان این قرار داد که او را فرمان برند و در مقابل ، براى آنان این حق را قائل شد، که از روى تفضل خویش چند برابر پاداششان دهد.

۲۰۷۸٫ به جا آوردن حق و عدالت
اعظم ما افترض سبحانه من تلک الحقوق حق الوالى على الرعیه ، و حق الرعیه على الوالى … فاذا ادت الرعیه الوالى حقه ، و ادى الوالى الیها حقها عز الحق بینهم ، و قامت مناهج الدین ، و اعتدلت معالم العدل ، و جرت على اذلالها السنن ، فصلح بذلک الزمان ، و طمع فى بقاء الدوله ، و یئست مطامع الاعداء .
مهم ترین حقوق که خداوند واجب گردانیده ، حق زمامدار بر ملت و حق ملت بر زمامدار است … اگر ملت حق زمامدار را گزارد و زمامدار حق ملت را، حق در میان آنان عزت و قدرت یابد و راه هاى روشن دین هموار گردد و نشانه هاى عدالت و دادگرى برپا شود و راه و رسم ها در مجراى صحیح خود قرار گیرند، بدین ترتیب ، اوضاع زمانه درست مى شود و به پایدارى دولت امیدوارى مى رود و دشمنان در رسیدن به مطامع خود مایوس ‍ مى گردند.

۲۰۷۹٫ همواره سخن حق گو!
لا تکفوا عن مقاله بحق ، او مشوره بعدل ، فانى لست فى نفسى بفوق ان اخطى ، و لا امن ذلک من فعلى ، الا ان یکفى الله من نفسى ما هو املک به منى .
از گفتن سخن حق ، یا راهنمایى عادلانه ، خوددارى نکنید؛ زیرا من خود را بالاتر از این که خطا کنم نمى دانم و از اشتباه کارى ایمن نیستم ، مگر این که خداى بزرگ مرا حفظ کند که اختیار دار هموست .

۲۰۸۰٫ حقوق خدا بر بندگان
من واجب حقوق الله على عباده النصیحه بمبلغ جهدهم ، و التعاون على اقامه الحق بینهم .
از حقوق واجب خداوند بر بندگانش این است که به اندازه توانایى خود در خیرخواهى و نصیحت بندگان خدا کوشش کنند و در راه برقرارى حق در میان خود همکارى و کمک نمایند.

۲۰۸۱٫ مقررات دین
الا و ان شرائع الدین واحده ، و سبله قاصده . من اخذ بها لحق و غنم ، و من وقف عنها ضل و ندم .
آگاه باشید که مقررات دین یکى است ، راه هاى آن سهل و بى زحمت است . هر که از راه ها را برگزیند، به حق رسد و غنیمت برد و هر که از عمل به آن ها باز ایستد گمراه و پشیمان گردد.

۲۰۸۲٫ گناه کار باطل
الراضى بفعل قوم کالداخل فیه معهم . و على کل داخل فى باطل اثمان : اثم العمل به ، و اثم الرضا به .
کسى که به کار گروهى راضى باشد، مانند همراه آن ها در آن کار است ، و بر کسى که در کار باطل دخالت کند دو گناه است : گناه انجام کار، گناه رضایت به آن .

۲۰۸۳٫ علت فساد مردم
لاصحابه فیما یخبر عن غلبه جیش معاویه : انى والله لاظن ان هولاء القوم سیدالون منکم باجتماعهم على باطلهم ، و تفرقکم عن حقکم ، و بمعصیتکم امامکم فى الحق ، و طاعتهم امامهم فى الباطل ، و بادائهم الامانه الى صاحبهم و خیانتکم ، و بصلاحهم فى بلادهم و فسادکم .

امام على علیه السلام آن جا که از چیره شدن سپاه معاویه به یاران خود خبر مى دهد، مى فرماید: به خدا سوگند، من گمان مى کنم که پیروان معاویه بر اثر داشتن این امتیازها بر شما حکومت کنند: آن ها روى باطل و شکاف شما در حق ، نافرمانى شما از امام خودتان در طریق حق و اطاعت آنان از زمامدارشان در راه باطل . تحویل امانت از طرف آن ها به صاحبانش و خیانت شما در امانت و خدمت آن ها به مردم در سرزمین خودشان و فساد شما در میان مردم .

۲۰۸۴٫ فاصله بین حق و باطل
اما انه لیس بین الحق و الباطل الا اربع اصابع .
فسئل علیه السلام عن معنى قوله هذا، فجمع اصابعه و وضعها بین اذنه و عینه ثم قال : الباطل ان تقول : سمعت ، و الحق ان تقول : رایت !
آگاه باشید که میان حق و باطل چهار انگشت فاصله است !
از امام على علیه السلام معنى این گفته سوال شد، حضرت علیه السلام انگشتانش را کنار هم گذاشت و بین گوش و چشم خود قرار داد، سپس ‍ فرمود: باطل آن است که بگویى شنیدم ، و حق آن است که بگویى دیدم .

۲۰۸۵٫ حقوق مردم نسبت به یکدیگر
المسلم من سلم المسلمون من لسانه و یده الا بالحق ، و لا یحل اذى المسلم الا بما یجب .
مسلمان کسى است که مسلمان ها از دست و زبان او آسوده باشند، مگر که پاى حق در میان آید و آزار رساندن مسلمان روا نیست ، مگر آن جا که خداوند واجب فرموده است .

۲۰۸۶٫ یاران اندک حق
اعلموا رحمکم الله ! انکم فى زمان القائل فیه بالحق قلیل ، و اللسان عن الصدق کلیل ، و اللازم للحق ذلیل . اهله معتکفون على العصیان ، مصطلحون على الادهان .
رحمت ، خدا بر شما، بدانید که شما در روزگارى به سر مى برید که حق گویان اندک اند و زبان از راستگویى کند است و پیرو حق خوار و بى مقدار، مردمان این زمانه به نافرمانى خو گرفته اند و بر مسامحه (در حق ) با یکدیگر هم داستان شده اند.

۲۰۸۷٫ عیب مرد
لا یعاب المرء بتاخیر حقه ، انما یعاب من اخذ ما لیس له .
بر مرد عیب نیست که حقش تاخیر افتد، عیب آن است که چیزى را که حقش نیست بگیرد.

۲۰۸۸٫ حق خدا بر انسان
انظر ایها السائل ! فما ذلک القران علیه من صفته فائتم به ، و استضى بنور هدایته ، و ما کلفلک الشیطان علمه مما لیس فى الکتاب علیک فرضه ، و لا فى سنه النبى صلى الله علیه و آله و ائمه الهدى اثره ، فکل علمه الى الله سبحانه ، فان ذلک منتهى حق الله علیک .

اى پرسشگر! بنگر، هر یک از صفات خدا را که قرآن به آن راهنماى ات کرده است ، پیروى کن و از پرتو هدایت قرآن روشنایى برگیر و آن صفاتى را که شیطان تو را به آموختن آن واداشته و دانستن آن در کتاب (قرآن ) بر تو واجب نشده و در سنت پیامبر صلى الله علیه و آله و پیشوایان هدایت نیز اثرى از آن ها نیست ، علم به آن صفات را به خداى سبحان واگذار؛ زیرا این منت هاى خدا بر تو است .

۲۰۸۹٫ ادعاى دروغ
هلک من ادعى و خاب من افترى .
نابود شده کسى که (به ناحق ) مدعى شد و ناکام شد کسى که دروغ بست .

۲۰۹۰٫ کم ترین حق خداوند
اقل ما یلزمکم لله الا تستعینوا بنعمه على معاصیه .
کم ترین حقى که لازم است براى خداوند متعال رعایت کنید این است که از نعمت هایش در عصیان و نافرمانى اش کمک و بهره نگیرید.

۲۰۹۱٫ حذر از مقابله برابر حق
من ابدى صفحته للحق هلک .
هر که در برابر حق سینه سپر کند نابود شود.

۲۰۹۲٫ سخن على (ع ) به ابوذر هنگام تبعیدش
لابى ذر لما اخرج الى الربذه : ما احوجهم الى ما منعتهم ، و ما اغناک عما منعوک ! و ستعلم من الرابح غدا .
امام علیه السلام به ابوذر در هنگام تبعیدش به ربذه فرمود: چه نیازمندند آنان به چیزى که تو از آن منعشان کردى و چه بى نیازى تو از آن چه تو را از آن منع کردند! و به زودى خواهى دانست که فردا برنده کیست !

۲۰۹۳٫ حق دو جانبه است !
الحق اوسع الاشیاء فى التواصف ، و اضیقها فى التناصف ، لا یجرى لاحد الا جرى علیه ، و لا یجرى علیه الا جرى له . و لو کان لاحد ان یجرى له و لا یجرى علیه ، لکان ذلک خالصا لله سبحانه .
دایره حق در توصیف و گفتار گسترده ترین چیزهاست ، اما در عمل تنگ ترین دایره ها است . کسى را حقى نیست جز آن که بر او نیز حقى است بر او حقى نیست جز آن که او نیز (بر دیگرى ) حقى است . اگر بنا بود کسى را حقى باشد، اما بر او حقى نه ، آن کس فقط خداى سبحان بود.

۲۰۹۴٫ معیار شناخت حق و باطل
لما اتاه الحارث بن حوط فقال : اترانى اظن اصحاب الجمل کانوا على ضلاله ؟! فقال علیه السلام : یا حارث ، انک نظرت تحتک و لم تنظر فوقک فجرت ! انک لم تعرف الحق فتعرف من اتاه ، و لم تعرف الباطل فتعرف من اتاه .

حارث بن حوط نزد امام على علیه السلام آمد و عرض کرد: آیا فکر مى کنى که من اصحاب جمل را گمراه مى کنم . حضرت فرمود: اى حارث ! تو زیر پایت را نگریسته اى و بالاى پیرامونت را نگاه نکرده اى و از این رو در حیرت و سرگردانى به سر مى برى . تو حق را نشناختى تا اهلش را بشناسى و باطل را نشناختى تا باطل گرایان را بشناسى .

۲۰۹۵٫ حب عدالت
قال عبدالله بن عباس : رضى الله عنه : دخلت على امیر المومنین علیه السلام بدى قار و هو یخصف نعله فقال لى : ما قیمه هذا النعل ؟
فقلت : لا قیمه لها!
فقال علیه السلام : و الله لهى احب الى من امرتکم ، الا ان اقیم حقا، او ادفع باطلا .
عبدالله بن عباس رضى الله مى گوید: در ذى قار خدمت امیر المومنین علیه السلام رسیدم . آن حضرت علیه السلام مشغول تعمیر کفش ‍ خود بود.
به من فرمود: ارزش این کفش چه قدر است ؟
عرض کردم : ارزشى ندارد!
حضرت علیه السلام فرمود: به خدا سوگند، این کفش را بیش از فرمانروایى بر شما دوست دارم . مگر آن که به وسیله آن حکومت حقى را برپا دارم یا باطلى را براندازم .

۲۰۹۶٫ لزوم حق گویى
ان افضل الناس عند الله من کان العمل بالحق احب الیه : و ان نقصه و کرثه من الباطل و ان جر الیه فائده و زاده .
برترین مردم نزد خدا کسى است که عمل به حق را از عمل به باطل بیشتر دوست داشته باشد، اگر چه براى او زیانمند و غمبار باشد و باطل برایش ‍ سودمند و فزاینده .

۲۰۹۷٫ عدالت امام
اللهم انک تعلم انه لم یکن الذى کان منا منافسه فى سلطان ، و لا التماس ‍ شى ء من فضول الحطام ، ولکن لنرد النرد المعالم من دینک .
خداوندا! تو مى دانى که آن چه از ما سرزده است (و زمام تو را به دست گرفته ایم ) نه به خاطر تسلط بر مردم بوده است و نه براى به دست آوردن مال و دنیا، بلکه براى بازگرداندن نشانه هاى حقیقى دین تو بوده است .

۲۰۹۸٫ انواع مست کننده ها
من کثر نزاعه بالجهل دام عماه عن الحق ؛ و من زاغ ساءت عنده الحسنه ، و حسنت عنده السیئه ، و سکر سکر الضلاله .
آن کس که به ستیزه جویى و نزاع پرداخت از دیدن حق نابینا شد و آن کس ‍ که از راه حق منحرف گردید، نیکویى را زشت و زشت را نیکویى پنداشت و سرمست گمراهى ها گشت .

۲۰۹۹٫ سنگینى حق
ان الحق ثقیل مرى ء و ان الباطل خفیف و بى ء .
همانا حق سنگین است ، اما گوارا و باطل سبک و آسان است ، اما کشنده .

۲۱۰۰٫ حقوق متقابل پدر و فرزند
ان للولد على الوالد حقا، و ان للوالد على الولد حقا. فحق الوالد على الولد ان یطیعه فى کل شى ء، الا فى معصیه الله سبحانه ؛ و حق الولد على الوالد ان یحسن اسمه ، و یحسن ادبه ، و یعلمه القرآن .
فرزند را بر پدر حقى است و پدر را نیز بر فرزند حقى است ، حق پدر بر فرزند آن است که در همه چیز جز در معصیت خدا اطاعتش کند و حق فرزند بر پدر آن است که نام نیک برایش انتخاب کند و تربیتش را خوب نماید و قرآن به او بیاموزد.

۲۱۰۱٫ توجه به حقوق الهى
الله الله ! ایها الناس ! فیما استحفظکم من کتابه ، و استودعکم من حقوقه ، فان الله سبحانه لم یخلقکم عبثا، و لم یترککم سدى .
خدا را خدا در نظر بگیرید (بترسید از خدا) درباره آن چه که از شما در حفظ و عمل به قرآن خواسته است و در مراعات عمل به حقوقى که نزد شما به ودیعت نهاده است ؛ زیرا خداوند سبحان شما را بیهوده نیافریده و به حال خودتان وانگذاشته است .

۲۱۰۲٫ پیشگویى بر حق
اتقوا ظنون المومنین ؛ فان الله تعالى جعل الحق على السنتهم .
از پیشگویى مومنان پرهیز کنید؛ چرا که خداوند حق را بر زبانشان قرار داده است .

۲۱۰۳٫ کوران راه حق
من تعمق لم ینب الى الحق ؛ و من کثر نزاعه بالجهل دام عماه عن الحق .
آن که (در کار دیگران ) کنجکاوى کند به حق نمى رسد، و آن که در اثر جهل به نزاع و ستیز زیاد برخیزد، همواره از دیدن حق کور خواهد بود.

۲۱۰۴٫ آفت پاسخ انبوه
اذا ازدحم الجواب ، خفى الصواب .
هرگاه پاسخ ‌ها درهم و انبوه شود، پاسخ درست پوشیده ماند.

۲۱۰۵٫ هر کس حق به او سود نرساند…
الا و انه من لا ینفعه الحق یضره الباطل ، و من لا یستقیم به الهدى ، یجربه الضلال الى الردى .
هشیار باشید! کسى را که حق سودش نبخشید، باطل ضررش خواهد زد و کسى را که هدایت راستش نسازد، گمراهى به هلاکتش خواهد کشید.

۲۱۰۶٫ نتیجه معرفت
من مات منکم على فراشه و هو على معرفه حق ربه و حق رسوله و اهل بیته مات شهیدا، و وقع اجره على الله ، و استوجب ثواب ما نوى من صالح عمله ، و قامت النبیه مقام اصلانه لسیفه .
کسى از شما که با معرفت حق خدا و حق رسول خدا صلى الله علیه و آله و اهل بیتش علیهم السلام در رختخوابش چشم از این دنیا بپوشد، از این دنیا شهید رفته و پاداش او بر خدا است و چنین شخصى مستحق ثواب نیتى است که براى انجام عمل صالح نموده و همان نیت جانشین کشیدن شمشیر (در میدان جهاد) است .

۲۱۰۷٫ یاوران حق
فى الصالحین من اصحابه : انتم الانصار على الحق ، و الاخوان فى الدین … فاعینونى بمناصحه خلیه من الغش .
درباره یاران صالحش فرمود: شمایید یاران حق و برادران یکدیگر در دین . پس مرا در خیرخواهى خالى از خیانت کمک کنید.

۲۱۰۸٫ تلاش در راه حق
خض الغمرات للحق حیث کان ، و تفقه فى الدین .
براى نیل به حق و حقیقت هرجا که باشد در حوادث شدید غوطه ور شو و حقایق دین را فراگیر!

۲۱۰۹٫ روشنى راه حق
نفسک نفسک ! فقد بین الله لک سبیلک ، و حیث تناهت بک امورک .
بر خود بترس ، بر خود بترس ، که همانا خدا راه سعادت را براى تو بیان فرموده ، همان جا که کارت به آن منتهى گردیده ، برایت کافى است در همان جا درنگ بنما.

۲۱۱۰٫ حق مردم بر على و حق على بر مردم
ایها الناس ! ان لى علیکم حقا، و لکم على حق : فاما حقکم على فالنصیحه لکم … و اما حقى علیکم فالوفاء بالبیعه ، و النصیحه فى المشهد و المغیب .
اى مردم ! حقى من بر شما دارم و حقى شما بر من دارید. خیرخواهى درباره شما و تنظیم و فراوان نمودن بیت المال براى تهیه معیشت سالم براى شما و تصدى بر تعلیم شما که از جهل نجات پیدا کنید. و اما حق من بر شما: وفا به بیعتى است که با من کرده اید و خیرخواهى در حضور و غیاب .

۲۱۱۱٫ عبادت غیر خدا
من قضى حق من لا یقضى حقه فقد عبده .
آن که حق کسى را که او حق وى را نمى پردازد ادا نماید، پس به تحقیق بندگى او را نموده است (زیرا تواضع و تسلیم در برابر کسى که حق انسان را ادا نمى کند، نوعى بردگى است ).

۲۱۱۲٫ نورانیت مسیر خداوندى
عباد الله ! الله الله فى اعز الانفس علیکم ، و احبها الیکم : فان الله قد اوضح لکم سبیل الحق ، و انار طرقه . فشقوه لازمه ، او سعاده دائمه !
اى بندگان خدا! خدا را در نظر بگیرید، خدا را درباره عزیزترین نفوس و محبوب ترین آن ها براى شما؛ زیرا خداوند متعال راه حق را براى شما آشکار و طرق آن را نورانى فرموده است ، (مسیر این راه ) یا به شقاوت لازمه اعمال زشت منتهى مى گردد و یا به سعادت دائمى .

۲۱۱۳٫ شادى به ناحق
ان المرء لیفرح بالشى ء الذى لم یکن لیفوته ، و یحزن على الشى ء الذى لم یکن لیصیبه ، فلا یکن افضل ما نلت فى نفسک من دنیاک بلوغ لذه او شفاء غیظ، ولکن اطفاء باطل او احیاء حق . ولیکن سرورک بما قدمت ، و اسفک على ما خلفت ، و همک فیما بعد الموت .

بنده خدا وقتى به چیزى که به او خواهد رسید (رزق ) دست مى یابد خوشحال مى شود و نسبت به چیزى که مقدر نشده به او برسد ناراحت مى گردد، بنابراین (که مقدرات تغییر نمى کند) نباید بهترین چیزها که در دنیا به آن دست مى یابى ، رسیدن به اوج لذت و یا انتقام گرفتن باشد، بلکه بهترین کارها ریشه کن کردن باطل و زنده نمودن حق است . باید با اعمال شایسته اى که پیش از مرگ مى فرستى ، خوشحال باشى و نسبت به آن چه در دنیا باقى مى گذارى ، تاسف بخورى و همیشه در غم بعد از مرگ باشى .

۲۱۱۴٫ طلب یارى در اداى حق
اجعلوا ما افترض الله علیکم من طلبکم ، و اسالوه من اداء حقه ما سالکم .
آن چه را که خداوند بر شما مقرر فرموده است مطلب و مطلوب خود تلقى کنید و از اداى حق خداوندى آن چه را که از شما خواسته است یارى طلبید.

۲۱۱۵٫ ذلت و عزت حقیقى
الذلیل عندى عزیز حتى اخذ الحق له ، و القوى عندى ضعیف حتى اخذ الحق منه .
هر ذلیلى نزد من عزیز است تا آن جا که حق او را از ستمگران بستانم و هر نیرومندى نزد من ناتوان است تا آن جا که از او حق دیگران را بگیرم .

۲۱۱۶٫ علل قدرت زمامدار نابکار
و الذى نفسى بیده ؛ لیظهرن هولاء القوم علیکم ، لیس لانهم اولى بالحق منکم ، ولکن لاسراعهم الى باطل صاحبهم ، و ابطائکم عن حقى .
سوگند به آن خداوندى که جانم به دست قدرت او است ، آن مردم بر شما پیروز خواهند گشت . نه از آن جهت که آنان به حق شایسته تر از شما هستند، بلکه به جهت سرعتى که آنان در تایید و حمایت از باطل امیرشان دارند و بى اعتنایى و کندى که شما در حق من (که امیر شما هستم ) دارید.

۲۱۱۷٫ بهترین امور
من کتابه للاشتر لما ولاه مصر : ولیکن احب الامور الیک اوسطها فى الحق ، و اعمها فى العدل ، و اجمعها لرضا الرعیه ، فان سخط العامه یجحف برضا الخاصه ، و ان سخط الخاصه یغتفر مع رضا العامه . و لیس احد من الرعیه اثقل على الوالى موونه فى الرخاء، و اقل معونه له فى البلاء، و اکره للانصاف ، و اسال بالالحاف ، و اقل شکرا عند الاعطاء، و ابطا عذرا عند المنع ، و اضعف صبرا عند ملمات الدهر من اهل الخاصه . و انما عماد الدین ، و جماع المسلمین ، و العده للاعداء العامه من الامه ؛ فلیکن صغوک لهم ، و میلک معهم .

نامه آن حضرت به مالک اشتر: باید بهترین امور در نزد تو، متوسطترین آن ها در حق ، و فراگیرترین آن ها در عدالت ، و جامع ترین آن ها به رضایت مردم باشد؛ زیرا غضب عموم رضایت خواص را از بین مى برد و غضب خواص ‍ در صورت وجود رضایت عموم مردم بخشوده مى شود. خواص در دوران آسودگى بیش تر از همه افراد رعیت موجب تکلف و مشقت زمامدار هستند و در موقع آزمایش یارى آنان از همه کمتر مى باشد، (و همچنین ) هیچ احدى مانند خواص از عدل و انصاف احساس ناراحتى نمى کند، این خواص بیش از همه در سوال اصرار مى ورزند و در موقع عطا کم تر از همه شکر مى گزارند و در صورت امتناع زمامدار از عطا، دیرتر عذر مى پذیرند و هیچ فرد و گروهى در حوادث بزرگ روزگار، مانند خواص کم صبر و بى تحمل نیستند و جز این نیست که ستون برپا دارنده دین ، تشکل جمعى مسلمانان و وسیله دفاع دشمنان ، عموم مردم و امت اسلامى هستند. پس ‍ گوش شنواى سخنان این مردم و تمایلت به سوى آنان باشد.

۲۱۱۸٫ گذاشتن وقت براى نیازمندان
اجعل لذوى الحاجات منک قسما تفرغ لهم فیه شخصک ، و تجلس لهم مجلسا عاما فتتواضع فیه لله الذى خلقک ، و تقعد عنهم جندک و اعوانک من احراسک و شرطک حتى یکلمک متکلمهم غیر متتعتع ، فانى سمعت رسول الله صلى الله علیه و آله یقول فى غیر موطن : لن تقدس امه لا یوخذ للضعیف فیها حقه من القوى غیر متتعتع .

براى نیازمندان که مراجعه آنان به تو ضرورى است قسمتى از وقت خود را اختصاص بده که با شخص تو به طور مستقیم ارتباط برقرار کنند و براى آنان مجلس عمومى قرار بده که در آن جا به خدایى تواضع کنى که تو را آفریده است و در این ارتباط لشکریان و معاونانت مانند نگهبانان و پاسبانانت را از آنان دور بساز که کسى که از آن نیازمندان با تو سخن مى گوید بدون گرفتگى زبان (و بدون نقص ) سخنش را بگوید؛ زیرا من در مواردى متعدد از رسول خدا صلى الله علیه و آله شنیدم که مى فرمود: هیچ امتى به پاکى و قداست نخواهد رسید مگر آنکه حق ضعیف آن امت از قدرتمندش بدون گرفتگى زبان (و بدون نقص ) گرفته شود.


۲۱۱۹٫ محبوب ترین کارها
ولیکن احب الامور الیک اوسطها فى الحق ، و اعمها فى العدل ، و اجمعها لرضا الرعیه .
باید که میانه روى در حق ، و گسترش عدالت ، و عمل به آن چه که بیش از هر چیز مایه دلخوشى همه مردم است از نظر تو محبوب ترین کارها باشد.


۲۱۲۰٫ یارى خدا از حق جویان
الا و ان الله سبحانه قد جعل للخیر اهلا، و للحق دعائم ، و للطاعه عصما، و ان لکم عند کل طاعه عونا من الله سبحانه یقول على الالسنه ، و یثبت الافئده فیه کفاء لمکتف ، و شفاء لمشتف .
آگاه باشید! خداوند براى خوبى ها مردمى و براى حق ستون هاى استوارى و براى اطاعت نگهدارنده اى قرار داد و هر گامى که در اطاعت برمى دارید، یاورى از طرف خداى سبحان وجود دارد که زبان ها به نیروى آن ها سخن مى گویند و دل ها با کمک آنها استوارند، و براى یارى طلبان یاور و براى شفا خواهان شفا دهنده اند.

۲۱۲۱٫ یاور حق
رحم الله رجلا راى حقا فاعان علیه ، او راى جورا فرده ، و کان عونا بالحق على صاحبه .
خداى بزرگ رحمت کند بر مردى که حق را بییند و یاور آن باشد، یا ستمى را مشاهده کند و آن را باز دارد و یار و مددکار صاحب حق باشد.

۲۱۲۲٫ معرفت به باطل
لا تعرفون الحق کمعرفتکم الباطل ، و لا تبطلون الباطل کابطالکم الحق !
آن چنانکه با باطل آشنایید حق را نمى شناسید و آن سان که حق را باطل مى کنید در صدد از بین بودن باطل نیستید.

۲۱۲۳٫ نتیجه سستى
من اطاع التوانى ضیع الحقوق .
کسى که پیرو سستى و کاهلى باشد، حقوق افراد را ضایع خواهد کرد.


۲۱۲۴٫ تفریق حق از باطل
الباطل ان تقول : سمعت ، و الحق ان تقول : رایت !
باطل آن است که بگویى شنیدم و حق آن که بگویى دیدم .

۲۱۲۵٫ پیروان حق و باطل
حق و باطل ، و لکل اهل ، فلئن امر الباطل لقدیما فعل ، و لئن قل الحق فلربما و لعل ، و لقلما ادبر شى ء فاقبل !
در دنیا حق و باطل وجود دارد و هر کدام را پیروانى است . اگر مى بینید که باطل بیش از حق است شگفت مدارید؛ زیرا از دیرباز چنین بوده است ، و اگر مى بینید که حق اندک است و قلیل ، بر باطل چیره خواهد شد، وانگهى هر چه از میان برود دیگر باز نگردد و زنده نشود!

۲۱۲۶٫ حق گویاست !
لا خیر فى الصمت عن الحکم ؛ کما انه لا خیر فى القول بالجهل .
خاموشى گزیدن از بیان حق خوب نیست و سخن گفتن از روى نادانى روا نباشد.

۲۱۲۷٫ اثرات خونریزى ناروا
من کتابه لالشتر حى ولاه مصر : ایاک و الدماء و سفکها بغیر حلها، فانه لیس شى ء ادنى لنقمه ، و لا اعظم لتبعه ، و لا احرى بزوال نعمه و انقطاع مده ، من سفک الدماء بغیر حقها .
فرمان امیر المومنین علیه السلام به مالک اشتر نخعى وقتى که او را والى مصر و اطراف آن ساخت ؛ بپرهیز از خون ها و ریختن خون هاى مردم بدون مجوز قانونى ؛ زیرا هیچ چیزى همانند خون ناحق کیفر الهى را نزدیک و مجازات را بزرگ نمى کند و نابودى نعمت ها را سرعت نمى بخشند و زوال حکومت را نزدیک نمى گرداند.

۲۱۲۸٫ خونریزى ناحق
الله سبحانه مبتدى بالحکم بین العباد، فیما تسافکوا من الدماء یوم القیامه .
خداى سبحان در روز رستاخیز پیش از هر چیز درباره خونریزى ناحق آغاز داورى مى کند.

نهج البلاغه موضوعی//عباس عزیزی

بازدیدها: ۱۵۳

نهج البلاغه موضوعی حزب شیطان

حزب شیطان

۲۰۲۳٫ عزت جستن از غیر خدا
فى صفه الشیطان : اعترته الحمیه ، و غلبت علیه الشقوه ، و تعزز بخلقه النار، و استهون خلق الصلصال .
در وصف شیطان مى فرماید: تعصب او را فرا گرفت و بدبختى بر وى چیره گشت و به این که از آتش آفریده شده است مغرور شد و تکبر ورزید و آدم را براى این که از پاره اى گل خشکیده آفریده شده بود، خوار شمرد.

۲۰۲۴٫ آراسته کردن گناه
الشیطان موکل به ، یزین له المعصیه لیرکبها، و یمنیه التوبه لیسوفها .
شیطان گماشته و همراه اوست ، گناه را در نظرش مى آراید تا آن را مرتکب شود و او را به توبه امیدوار مى کند، تا در آن تعلل و تاخیر ورزد.

۲۰۲۵٫ یارى از خدا در دورى از شیطان
احمد الله و استعینه على مداحر الشیطان و مزاجره ، و الاعتصام من حبائله و مخاتله .
خدا را مى ستایم و در امورى که باعث راندن و دور کردن شیطان و محفوظ ماندن از دام ها و نیرنگ هایش مى شود، از او یارى مى طلبم .

۲۰۲۶٫ تنهایى و نفوذ شیطان
ان الشاد من الناس للشیطان ، کما ان الشاذ من الغنم للذئب .
هر آن کس که از مردم به یکسو شود گرفتار (دام ) شیطان گردد، همچنان که گوسفند تنها مانده طعمه گرگ باشد.

۲۰۲۷٫ عامل دورى شیطان
اسکن سبحانه ادم دارا ارغد فیها عیشه ، و امن فیها محلته ، و حذره ابلیس و عداوته ، فاغتره عدوه نفاسه علیه بدار المقام و مرافقه الابرار، فباع الیقین بشکه .
خداى سبحان ، آدم را در سرایى پرنعمت و امن سکونت داد و او را از ابلیس ‍ و دشمنى وى برحذر داشت . پس ، دشمن آدم ، چون او را در سراى جاودانى و همدم نیکوکاران مى دید، بر وى حسد برد و او را فریفت و آدم یقین را به شکش فروخت .

۲۰۲۸٫ تسلط شیطان بر گمراهان
انما بدء وقوع الفتن اهواء تتبع … فهنالک یستولى الشیطان على اولیائه ، و ینجو الذین سبقت لهم من الله الحسنى .
در حقیقت نقطه آغاز فتنه ها و گمراهى ها، پیروى از هواهاى نفس است … در این جاست که شیطان بر دوستان خود استیلاء مى یابد، اما کسانى که بیشتر لطف خدا شامل حالشان گشته است (از سلطه شیطان ) مى رهند.

۲۰۲۹٫ یکى از سپاهیان بزرگ ابلیس
من کتاب له الى الحارث الهمدانى : و احذر الغضب فانه جند عظیم من جنود ابلیس .

۲۰۳۰٫ پشیمانى یاران ابلیس
من کتاب له الى معاویه : فاحذر یوما یغتبط فیه من احمد عاقبه عمله ، و یندم من امکن الشیطان من قباده فلم یجاذبه .
از روزى بترس که مسرور و شادمان شود کسى که عاقبت کار خود را پسندیده کند و پشیمان گردد کسى که زمام خود را به دست شیطان سپرده و براى گرفتن زمامش را دست شیطان تلاشى ننموده است .

۲۰۳۱٫ گرفتاران در دام ابلیس
الا فالحذر الحذر من طاعه ساداتکم و کبرائکم … و لا تطیعوا الادعیاء… اتخذهم ابلیس مطایا ضلال ، و جندا بهم یصول على الناس ، و تراجمه ینطق على السنتهم .
هلا! از پیروى مهتران و بزرگان خود را حذر کنید، حذر… و از بى بته هاى مدعى شرافت و بزرگى فرمان نبرید… ابلیس آنان را مرکب گمراهى کرده و سپاهى که با آن بر مردم مى تازد و مقهورشان مى سازد و سخنگویانى که از زبانشان سخن مى گویند.

۲۰۳۲٫ شیون شیطان
لقد سمعت رنه الشیطان حین نزل الوحى علیه صلى الله علیه و آله فقلت : یا رسول الله ! ما هذه الرنه ؟
فقال : هذا الشیطان قد ایس من عبادته .
زمانى که وحى بر رسول خدا صلى الله علیه و آله نازل شد، من شیون شیطان را شنیدم ؛ پرسیدم : اى رسول خدا! این چه شیونى است ؟
فرمود: شیطان بود که از عبادت خود (توسط مردم ) نومید شد.

۲۰۳۳٫ طمع شیطان
و قد اصبحتم فى زمن لا یزداد فیه الشیطان فى هلاک الناس الا طمعا .
شما در زمانى هستید که شیطان در هلاکت و نابودى مردم طمع بسته است .

۲۰۳۴٫ اسلحه اى در برابر ابلیس
اتخذوا التواضع مسلحه بینکم و بین عدوکم ابلیس و جنوده ؛ فان له من کل امه جنودا و اعوانا، و رجلا و فرسانا .
فروتنى را انبار اسلحه میان خود و دشمنان ، ابلیس و سپاهیانش کنید؛ زیرا او در هر امتى لشکریان و یاران ، و نیروهاى پیاده و سواره دارد.

۲۰۳۵٫ عاقبت حزب شیطان
افرایتم جزع احدکم من الشوکه تصیبه ، و العثره تدمیه ، و الرمضاء تحرقه ؟ فکیف اذا کان بین طابقین من نار، ضجیع حجر، و قرین شیطان ؟ .
آیا دیده اید که چون به بدن یکى از شما خارى فرو رود و با لغزشى تنش را خونین سازد و یا ریگ گرم (بیابان ) بدنش را بسوزاند، چگونه فریاد و فغان مى کند؟ پس هنگامى که میان دو طبقه آتش فرو افتد و همبستر سنگ هاى داغ و همنشین شیطان گردد، چه کار مى کند؟ و چه حالتى به او دست دهد؟

۲۰۳۶٫ دورى از وسوسه هاى شیطان
اصدفوا عن نزغاته و نفثاته ، و اقبلوا النصیحه ممن اهداها الیکم ، و اعقلوها على انفسکم .
از وسوسه هاى (شیطان ) روى گردان شوید، و سخن کسى که همه شما را پند و اندرز مى دهد بپذیرد و آن را براى خویش نگه دارید.

۲۰۳۷٫ ترس از خدا
اتق الله فى نفسک ، و نازع الشیطان قیادک .
از خدا بترس ، و با شیطان که در رام کردن تو مى کوشد، بستیز!

۲۰۳۸٫ بسیج حزب شیطان
من خطبه له حین بلغه خیر الناکثین بیعته : الا و ان الشیطان قد ذمر جزبه ، و استجلب جلبه ، لیعود الجور الى اوطانه ، و یرجع الباطل الى نصابه . و الله ما انکروا على منکرا، و لا جعلوا بینى و بینهم نصفا .
قسمتى از خطبه آن حضرت که با شنیدن خبر بیعت شکنان ایراد فرمود: هان ! شیطان دار و دسته خود را برانگیخته و سپاهش را بسیج کرده است تا ستم در جاى خود برقرار ماند و باطل به جایگاه خود بازگردد، به خدا سوگند، ناروایى نبود که به من نسبت ندهند و میان من و خودشان به انصاف رفتار نکردند.

۲۰۳۹٫ پیامدهاى اختلاف
ان الشیطان یسنى لکم طرقه ، و یرید ان یحل دینکم عقده عقده ، و یعطیکم بالجماعه الفرقه ، و بالفرقه الفتنه . فاصدقوا عن نزغانه و نفثاته .
همانا شیطان راه هاى خود را براى شما آسان و هموار مى کند و مى خواهد بندبند دین شما را بگسلاند و به جاى یکپارچگى پراکندگى نصیبتان کند و بر اثر پراکندگى فتنه و فساد پدید آورد. پس از وسوسه ها و افسون هایش ‍ روى گردان شوید.

۲۰۴۰٫ میدان عمل شیطان
اصبحتم فى زمن لا یزداد الخیر فیه الا ادبارا، و لا الشرفیه الا اقبالا، و لا الشیطان فى هلاک الناس الا طمعا. فهذا اوان قویت عدته ، و عمت مکیدته ، و امکنت فریسته .
شما در روزگارى به سر مى برید که خبر هر چه بیشتر پشت مى کند، و شر هر چه بیشتر روى مى آورد و شیطان ، هر چه بیشتر به تباه کردن مردم چشم طمع مى بندد؛ پس ، اکنون زمانى است که اسباب کار او قوت گرفته و نیرنگش فراگیر شده و شکارش در دسترس او قرار گرفته است .

۲۰۴۱٫ وعده شیطان
الشیطان المضل ، و الانفس الاماره بالسوء، غرتهم بالامانى ، و فسحت لهم بالمعاصى ، و وعدتهم الاظهار، فاقتحمت بهم النار .
شیطان گمراه کننده است و نفس اماره آن ها (خوارج نهروان ) را با آرزوهاى نابه جا فریب داد و میدان گناه را بر ایشان گشود و به آنها وعده پیروزى داد، پس آن ها را به جهنم فرستاد.

۲۰۴۲٫ شیطان را بفریب !
لا تجعلن للشیطان فیک نصیبا، و لا على نفسک سبیلا .
شیطان را از خود بهره مند مساز و راه او را در نفس خود باز مگذار.

۲۰۴۳٫ حزب شیطان
اسى ان یلى امر هذه الامه سفهاوها و فجارها، فیتخذوا مال الله دولا، و عباده خولا، و الصالحین حربا، و الفاسقین جزبا .
اندوه و تاسف من از این است که بى خردان و نابکاران این امت را به دست گیرند و مال خدا را دست به دست گردانند و بندگان او را به بندگى خود گیرند و با صالحان بستیزند و تبهکاران را دار و دسته خود کنند.

۲۰۴۴٫ منافقان حزب شیطان اند
من خطبه له یصف فیها المنافقین : هم لمه الشیطان ، و حمه النیران : اولئک حزب الشیطان ، الا ان حزب الشیطان هم الخاسرون .
قسمتى از خطبه آن حضرت در توصیف منافقان : آنان گروه شیطان و شعله آتش جهنم هستند. آنان دار و دسته شیطان اند و بدانید که پیروان شیطان بازنده و زیانکارند.

۲۰۴۵٫ بزرگ ترین فریب ابلیس
الله الله فى عاجل البغى ، و اجل و خامه الظلم ، و سوء عاقبه الکبر، فانها مصیده ابلیس العظمى ، و مکیدته الکبرى .
از خدا بترسید! از (کیفر) سرکشى در این جهان و از زیان ستمگرى در آن جهان و از فرجام بد کبر؛ زیرا این ها (سرکشى و ستمگرى و کبر) عظیم ترین دام و بزرگ ترین فریب ابلیس است .

۲۰۴۶٫ صفات پیروان شیطان
و قال علیه السلام فى ذم اتباع الشیطان : اتخذوا الشیطان لامرهم ملاکا و اتخذهم له اشراکا، فباض و فرخ فى صدورهم ، و دب و درج فى حجورهم ، فنظر باعینهم ، و نطق بالسنتهم ، فرکب بهم الزلل ، و زین لهم الخطل ، فعل من قد شرکه الشیطان فى سلطانه ، و نطق بالباطل على لسانه .

امام على علیه السلام در نکوهش پیروان شیطان فرمود: آنان در کارشان به شیطان تکیه کردند و شیطان هم آن ها را دام خود قرار داد. پس در سینه هاى آنان تخم کرد و جوجه گذاشت و به تدریج در خردهاى آنان نفوذ کرد و با چشم هایشان نگریست و با زبانشان سخن گفت ؛ پس آن ها را گرفتار خطاها و لغزش ها کرد و نادرستى را در نظرشان آراست ؛ کارهاى آنان مانند کار کسى است که شیطان در قدرتش شریک شده و زبان او را به باطل گویا کرده است !

۲۰۴۷٫ بسیج نیرو علیه شیطان
اجعلوا علیه حدکم ، و له جدکم … و اجلب بخیله علیکم ، و قصد برجله سبیلکم یقتنصونکم بکل مکان ، و یضربون منکم کل بنان . لا تمتنعون بحیله ، و لا تدفعون بعزیمه فى حومه ذل .
خشم و جدیت خود را علیه شیطان به کار گیرید… سواران خود را بر ضد شما بسیج کرد و با پیادگانش قصد راه شما را نمود تا از راه راست منحرفتان سازد، در هر نقطه اى شما را شکار مى کنند و سرانگشتانتان را قطع مى کنند، با هیچ حیله و با هیچ عزمى نمى توانید ضربات و گزندهاى آنان را از خود دفع سازید؛ این همه در حالى است که شما در محاصره انبوهى از عوامل ذلت آور هستید.

۲۰۴۸٫ وسوسه هاى شیطان
اطفئوا ما کمن فى قلوبکم من نیران العصبیه و احقاد الجاهلیه ، فانما تلک الحمیه تکون فى المسلم من خطرات الشیطان و نخواته ، و نزغاته و نفثاته .
شراره هاى تعصب و کینه هاى جاهلیت را که در قلب دارید خاموش کنید که این نخوت و تعصب ناروا در مسلمان از تلقین ها و نخوت ها و فساد و وسوسه هاى شیطان است .

۲۰۴۹٫ دورى از خودپسندى
یا مالک ! ایاک و الاعجاب بنفسک ، و الثقه بما یعجبک منها، و حب الاطراء، فان ذلک من اوثق فرص الشیطان فى نفسه لیمحق ما یکون من احسان المحسنین .
اى مالک ! خویشتن را از خودپسندى ، و اعتماد به چیزى که تو را به خودپسندى مى اندازد و علاقه به تملق گویى دیگران برحذر دار؛ زیرا این کارها مطمئن ترین فرصت براى شیطان است تا کارهاى خوب نیکوکاران را محو و نابود سازد.

۲۰۵۰٫ عیرت گیرى از ابلیس
اعتبروا بما کان من فعل الله بابلیس اذ احبط عمله الطویل وجهده الجهید، و کان قد عبد الله سته الاف سنه ، لا یدرى امن سنى الدنیا ام من سنى الاخره .
از کارى که خدا با ابلیس کرد درس بگیرید؛ چه ، کار دراز مدت و کوشش هاى توانفرساى او را، به سبب لحظه اى تکبر، باطل ساخت . او امام جواد هزار سال خدا را پرستش کرده بود که معلوم نیست آیا از سال هاى دنیاست یا از سال هاى آخرت .

۲۰۵۱٫ برآورندگان دعوى شیطان
احذروا عباد الله عدو الله ! ان یعدیکم بدائه ، و ان یستفزکم بندائه ، و ان یجلب علیکم بخیله و رجله . فلعمرى لقد فوق لکم سهم الوعید، و اغرق الیکم بالنزع الشدید، و رماکم مکان قریب ، فقال : رب بما اغوبتنى لازینن لهم فى الارض و لا غوینهم اجمعین ، قذفا بغیب بعید، و رجما بظن غیر مصیب ، صدقه به ابناء الحمیه ، و اخوان العصبیه ، و فرسان الکبر و الجاهلیه .

اى بندگان خدا! مبادا دشمن خدا (شیطان ) شما را به درد خود گرفتار کند و با فریاد خویش شما را از جا بپراند و نگرانتان سازد و سواران و پیادگان خود را علیه شما فراهم آورد. به جان خودم سوگند، که تیر وعید را بر چله کمان گذاشته و آن را به طرف شما سخت کشیده است و از نزدیک به شما تیراندازى کرده و گفته است : پروردگارا! به سبب آن که مرا گمراه کردى در روى زمین بدى ها را در نظرشان بیارایم و همگان را گمراه کنم .
او از آینده اى دور سخن گفت و گمان نادرستى را اظهار داشت ، اما فرزندان نخوت و برادران عصبیت و سواران گردنکشى و جاهلیت دعوى او را راست از کار درآوردند.

نهج البلاغه موضوعی//عباس عزیزی

بازدیدها: ۲۹۰

نهج البلاغه موضوعی بدترین و برترین مردم

بدترین و برترین مردم


۲۰۵۲٫ مقرب ترین مردم
هم اعلم خلقک بک ، و اخوفهم لک ، و اقربهم منک .
فرشتگان داناترین مخلوقات به مقام ربوبى تو هستند و بیمناک ترین موجودات از تو و نزدیک ترین مخلوقات به بارگاه قدس و کبریایى ات .

۲۰۵۳٫ فاضل ترین بندگان
ان افضل الناس عند الله من کان العمل بالحق احب الیه و ان نقصه و کرثه من الباطل و ان جر الیه فائده و زاده .
همانا با فضیلت ترین مردم نزد خداوند کسى است که براى او عمل به حق ، اگر چه موجب کاهش (ظاهرى ) و سختى باشد، محبوب تر از باطل بوده است ، اگر چه آن باطل براى او فایده را جلب کند و موجب افزایش وى گردد.

۲۰۵۴٫ محبوب ترین بندگان نزد خدا
عباد الله ! ان من احب عباد الله الیه عبدا اعانه الله على نفسه … قد خلع سرابیل الشهوات ، و تخلى من الهموم ، الا هما واحدا انفردبه ، فخرج من صفه العمى ، و مشارکه اهل الهوى .
اى بندگان خدا! از محبوب ترین بندگان خدا در پیشگاه ربوبى بنده اى است که خداوند (سبحان ) او را در شناخت نفس خود و ساختن آن یارى فرماید، پیراهن هاى شهوات را از خود برکند و جز یک غم ، از تمام غم ها خود را مى رهاند و از صف کوردلان و مشارکت با هواپرستان خارج شد.

۲۰۵۵٫ خیرخواه ترین مردم
ان انصح الناس لنفسه اطوعهم لربه ؛ و ان اغشهم لنفسه اعصاهم لربه .
همانا خیرخواه ترین مردم درباره خویشتن مطیع ترین مردم بر پروردگارش و خائن ترین مردم درباره خویشتن معصیت کارترین آنان به خدایش مى باشد.

۲۰۵۶٫ دودستگى مردم
انما الناس رجلان : متبع شرعه ، و مبتدع بدعه ، لیس معه من الله سبحانه برهان سنه ، و لا ضیاء حجه .
مردم بر دو صفت اند: پیرو قانون شرع ، یا بدعت گزار و پیرو بدعت که با او هیچ قانونى و روشنایى دلیل از خداوند وجود ندارد.
۲۰۵۷٫ بدترین خلق نزد خالق
ان ابغض الخلائق الى الله رجلان : رجل و کله الله الى نفسه ؛ فهو جائر عن قصد السبیل ، مشغوف بکلام بدعه ، و دعاء ضلاله ، فهو فتنه لمن افتتن به ، ضال عن هدى من کان قبله ، مضل لمن اقتدى به فى حیاته و بعد وفاته ، حمال خطایا غیره ، رهن بخطیئته .
بدترین مردم در نظر خدا دو دسته اند:
فردى که خدا او را به خودش واگذار کرده (و به او کمک فکرى نمى کند) چنین فردى از راه راست منحرف مى گردد، به بدعت و مطالب انحرافى علاقه مند و آلوده مى شود. چنین فردى به وسیله آشوبگرى گمراه گردیده ، موجب انحراف کسانى است که در زمان زندگى و مرگ او، از وى پیروى کنند، اشتباهات دیگران را به دوش مى گیرد و گرو گناهان خویش است .

۲۰۵۸٫ برترین مؤ منان
من کتاب له الى الحارث الهمدانى : اعلم ان افضل المومنین افضلهم تقدمه من نفسه و اهله و ماله ، فانک ما تقدم من خیر یبق لک ذخره ، و ما توخره یکن لغیرک خیره .

در نامه خود به حارث همدانى چنین نوشت : توجه داشته باش که بهترین مومنین کسانى هستند که بیشتر از دیگران از شخص خود، بستگان و مال خویش را در راه خدا پیشکش کنند و هر چه پیش از خود براى قیامت از کارهاى خیر بفرستى برایت ذخیره مى گردد و هر چه از مال و ثروت براى وارث بگذارى سودش براى دیگران است .

۲۰۵۹٫ مبغوض ترین بندگان نزد خدا
ان من ابغض الرجال الى الله تعالى لعبدا و کله الله الى نفسه ، جائرا عن قصد السبیل ، سائرا بغیر ذلیل ؛ ان دعى الى حرث الدنیا عمل ، و ان دعى الى حرث الاخره کسل !
همانا قعطا از مبغوض ترین مردان در نزد خدا، آن بنده اى است که خدا او را به خود او واگذاشته است ، این بنده (رها شده به حال خود) از راه حق متجاوز و بدون رهبرى که دلیل راه است در حرکت است . اگر این بنده (رها شده به حال خود) به کشت و کار دنیوى خوانده شود به کار مى افتد و اگر به کشت و کار اخروى خوانده شود کسل و افسرده مى گردد.

۲۰۶۰٫ برترین بنده
اعلم ان افضل عباد الله عند الله امام عادل ، هدى و هدى .
بدان برترین بندگان در نزد خداوند سبحان ، امامى است عادل ، که هدایت شده و مردم به وسیله او هدایت شوند.

۲۰۶۱٫ شایسته ترین خلق
اولى الناس بالکرم من عرفت به الکرام .
شایسته ترین مردم به کرامت کسى است که مردمان با کرامت به وسیله او شناخته مى شوند.

۲۰۶۲٫ بهترین بندگان خدا
عباد الله ! ان من احب عباد الله الیه عبدا اعانه على نفسه … مصباح ظلمات ، کشاف عشوات ، مفتاح مبهمات ، دفاع معضلات ، دلیل فلوات ، یقول فیفهم ، و یسکت فیسلم … و اخر قد تسمى عالما و لیس به ، فاقتبس ‍ جهائل من جهال ، و اضالیل من ضلال ، و نصب للناس اشراکا من حبائل غرور، و قول زور… یقول : اقف عند الشبهات ، و فیها وقع ؛ و یقول : اعتزل البدع ، و بینها اضطجع ، فالصوره صوره انسان ، و القلب قلب حیوان ، لا یعرف باب الهدى فیتبعه ، و لا باب العمى فیصد عنه . و ذلک میت الاحیاء .

همانا از محبوب ترین بندگان خدا، نزد او بنده اى است که خداوند او را در برابر نفسش یارى رسانده است … چراغ تاریکى هاست ، برطرف کننده کورى ها، کلید مبهمات ، زداینده مشکلات و راهنماى بیابان ها. مى گوید و مى فهماند و به موقع خاموش مى شود و سالم مى ماند…

و دیگرى که خود را دانشمند مى نامد، ولى دانشمند نیست ، او از نادان ها و گمراهان ، نادانى ها و گمراهى ها را فرا گرفته و دام هایى از ریسمان هاى فریب و گفتار دروغ براى مردم گسترده است …
مى گوید: به گاه شبهات درنگ مى کنم در حالى که در آن ها فرو افتاده است ، مى گوید از بدعت ها کناره مى گیرم ، در حالى که میان آن ها خفته است ، چهره اش نه چهره انسان را مى شناسد تا به دنبال آن برود و نه باب کورى دل را تا از آن جلوگیرى کند. او مرده اى است در میان زندگان .

۲۰۶۳٫ هر که بر اساس آنچه خدا نازل کرده است داورى نکند
ان ابغض الخلائق الى الله رجلان : و رجل جلس بین الناس قاضیا ضامنا لتخلیص ما التبس على غیره ، فان نزلت به احدى المبهمات هیا لها حشوا رثا من رایه ، ثم قطع به ، فهو من لبس الشبهات فى مثل نسج العنکبوت . لا یدرى اصاب ام اخطا… تصرخ من جور قضائه الدماء، و تعج منه المواریث .

بدترین مردم در نظر خدا دو دسته اند:
مردى که در میان مردم به قضاوت و حل مشکلات که ضامن آن گردیده مى نشیند، اگر مطلب مبهمى پیش آمد، راى ضعیف و نظر بى ارزشى مى دهد و از روى قطع هم نظر خود را صادر مى کند، چنین فردى در مسائل مبهم مثل تنیدن عنکبوت است ، نمى داند عملش صحیح است یا غلط!…
خون هاى ریخته شده از ظلم قضاوتش به فریاد آمده و فریاد میراث بر باد رفتگان (که به ناحق تقسیم شده ) بلند است .

۲۰۶۴٫ حال محبوب ترین بندگان
ان من احب عباد الله الیه عبدا اعانه الله على نفسه ، فاستشعر الحزن ، و تجلبب الخوف ؛ فزهر مصباح الهدى فى قلبه .
همانا از محبوب ترین بندگان خدا نزد او، بنده اى است که خداوند او را در پیکار با نفسش یارى کرده است ، پس جامه رویینش ترس (از خدا) و چراغ هدایت در دلش فروزان است .

۲۰۶۵٫ بدترین مردم از دیدگاه على (ع )
ان شر الناس عند الله امام جائر ضل و ضل به ، فامات سنه ماخوذه ، و احیا بدعه متروکه .
همانا بدترین مردم نزد پروردگار، پیشواى ستمگرى است که خود را گمراه و دیگران هم به وسیله او گمراه شوند و سنت هاى برگرفته از دین را نابود کند و نوآورى هاى ترک شده خلاف دین را زنده سازد.

۲۰۶۶٫ بدبخت حقیقى
ان الشقى من حرم نفع ما اوتى من العقل ، و التجربه .
همانا بدبخت کسى است که از عقل و تجربه خود بهره نگیرد.

نهج البلاغه موضوعی //عباس عزیزی

بازدیدها: ۱۹۲

نهج البلاغه موضوعی ایمان

ایمان

۲۰۰۷٫ از نشانه هاى ایمان
الایمان ان توثر الصدق حیث یضرک ، على الکذب حیث ینفعک ، و ان لا یکون فى حدیثک فضل عن عملک ، و ان تتقى الله فى حدیث غیرک .
ایمان آن است که راست گفتن را بر دروغگویى ترجیح دهى ، اگر چه آن راست به زیان تو باشد و آن دروغ به سودت و دیگر آن که گفتار تو بیشتر از کردارت نباشد و در سخن گفتن در مورد دیگرى از خدا بترسى . (۱۹۹۸)

۲۰۸۸٫ چون نقطه اى سفید در دل
ان الایمان یبدو لمظه فى القلب ، کلما ازداد الایمان ازدادت المظه .
ایمان در دل آدمى چون نقطه اى سفید پدید مى شود و هر چه بر ایمان افزوده مى شود آن نقطه هم فزونى گیرد.(۱۹۹۹)

۲۰۰۹٫ شناخت با دل
الایمان معرفه بالقلب .
ایمان ، شناخت با دل است .

۲۰۱۰٫ اصلاحگر قلوب
قال رسول الله صلى الله علیه و آله : لا یستقیم ایمان عبد حتى یستقیم قلبه ، و لا یستقیم قلبه حتى یستقیم لسانه
پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله فرمودند: ایمان هیچ بنده اى تکمیل نمى شود مگر این که قلب او در مسیر حق ، استقامت داشته باشد و قلب او از استقامت محروم است تا زبانش در مسیر حق استوار گردد.

۲۰۱۱٫ برترین ایمان
لا ایمان کالحیاء و الصبر.
هیچ ایمانى همانند حیا و صبر نیست .

۲۰۱۲٫ سه مرحله ایمان
الایمان معرفه بالقلب ، و اقرار باللسان ، و عمل بالارکان .
ایمان ، شناخت و معرفت با قلب (عقل ) و اقرار به زبان و عمل کردن به اعضا و جوارح است .

۲۰۱۳٫ فلسفه ایمان
فرض الله الایمان تطهیرا من الشرک .
خداوند ایمان را براى پاک شدن دل از شرک واجب گردانید.

۲۰۱۴٫ اعتماد بر الطاف خدایى
لا یصدق ایمان عبد، حتى یکون بما فى ید الله اوثق منه بما فى یده .
ایمان بنده اى تصدیق و تایید نمى شود مگر به آنچه در دست خداست اعتماد بیشترى داشته باشد از آنچه در دست خود اوست .

۲۰۱۵٫ حفظ ایمان با صدقه
سوسوا ایمانکم بالصدقه .
ایمانتان را با دادن صدقه ، پاس دارید.

۲۰۱۶٫ ایمان ملایک
لم ترم الشکوک بنوازعها عزیمه ایمانهم ، و لم تعترک الظنون على معاقد یقینهم .
در وصف فرشتگان مى فرماید: ایمان استوار آنان ، (فرشتگان ) آماج تیرهاى شک و تردید قرار نمى گیرد و گمان ها بر گرهگاه هاى یقینشان هجوم نمى برند.

۲۰۱۷٫ایمان پایدار
ما یکون ثابتا مستقرا فى القلوب . و منه ما یکون عوارى بین القلوب و فمن الایمان الصدور الى اجل معلوم . فاذا کانت لکم براءه من احد فقفوه حتى یحضره الموت ، فعند ذلک یفع حد البراءه .
قسمى از ایمان در دل ها استوار و پابرجاست و قسمتى دیگر میان دل ها و سینه ها عاریه است و ناپایدار، تا زمانى معلوم (هنگام مرگ )، پس اگر از کسى بیزارید او را واگذارید تا مرگش فرا رسد (درباره کفر و ایمان او حکم نکنید شاید در لحظه آخر ایمان استوار و حقیقى پیدا کرد) در آن وقت سزاوار بیزارى مى گردد.

۲۰۱۸٫ چهار تکیه گاه ایمان
الایمان على اربع دعائم : على الصبر، و الیقین ، و العدل ، و الجهاد… و الیقین منها على اربع شعب : على تبصره الفظنه ، و تاول الحکمه ، و موعظه العبره ، و سنه الاولین . فمن تبصر فى الفطنه تبینت له الحکمه ؛ و من تبینت له الحکمه عرف العبره ؛ و من عرف العبره فکانما کان فى الاولین .
ایمان بر چهار تکیه گاه استوار است : بر صبر و یقین و عدل و جهاد…
یقین خود چهار شعبه دارد: بینش هوشیارانه ، رسیدن به حقایق ، عبرت گرفتن از دیگران و سنت پیشینیان ؛ زیرا، هر که بینش هوشیارانه یافت ، حکمت بر او آشکار گشت و هر که حکمت بر او آشکار شد، پند و عبرت گرفتن را شناخت و هر که پند و عبرت آموزى را شناخت ، چنان است که در میان پیشینیان بوده باشد.

۲۰۱۹٫ چراغ نورانى ایمان
الایمان سبیل ابلج المنهاج ، انور السراج . فبالایمان یستدل على الصالحات ، و بالصالحات یستدل على الایمان ، و بالایمان یعمر العلم .
ایمان ، روشن ترین راه و نورانى ترین چراغ است ، پس انسان در پرتو ایمان به سوى اعمال شایسته راهنمایى مى شود و با اعمال شایسته به ایمان استدلال مى شود، و با ایمان ، کاخ علم و دانش آباد مى گردد.

۲۰۲۰٫ برترین وسیله توسل
ان افضل ما توسل به المتوسلون الى الله سبحانه و تعالى ، الایمان به و برسوله … وصله الرحم فانها مثراه فى المال ، منساه فى الاجل .
برترین وسیله اى که متوسلین به خدا به آن چنگ مى زنند ایمان به خدا و پیامبر اوست و پیوند با خویشان مال را زیاد و مرگ را به تاخیر مى اندازد.

۲۰۲۱٫ رشته اصلى ایمان
اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له ، شهاده ممتحنا اخلاصها… فانها عزیمه الایمان ، و فاتحه الاحسان ، و مرضاه الرحمن ، و مدحره الشیطان .
گواهى مى دهم که خدایى جز الله نیست ، یگانه است و بى شریک ، گواهى که خلوص آن آزموده شده است … این گواهى رشته اصلى ایمان است و آغاز احسان و مایه خشنودى خداى رحمان و دورى از مهلکه شیطان است .

۲۰۲۲٫ زبان استوار و ایمان استوار
قال رسول الله صلى الله علیه و آله : لا یستقیم ایمان عبد حتى یستقیم قلبه . و لا یستقیم قلبه حتى یستقیم لسانه فمن استطاع منکم ان یلقى الله تعالى و هو نقى الراحه من دماء المسلمین و اموالهم ، سلیم اللسان من اعراضهم ، فلیفعل .
رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: ایمان هیچ بنده اى تکمیل نمى شود مگر این که قلب او در مسیر حق استقامت داشته باشد و قلب او از استقامت محروم است تا زبانش در مسیر حق استوار گردد. هر کس از شما بتواند به دیدار خداوند متعال نایل گردد با دستى پاک از خون هاى مسلمانان و اموال آنان و با زبانى سالم از اهانت به نوامیس آنان ، به سوى چنین دیدار حرکت نماید.



۱۹۹۸- حکمت ۴۵۸٫
۱۹۹۹- حکمت ۵۲۲٫

نهج البلاغه موضوعی//عباس عزیزی

بازدیدها: ۹۳

نهج البلاغه موضوعی دین اسلام

دین اسلام

۱۹۸۸٫ جلوگیرى کننده از ضلالت
من یبتغ غیر الاسلام دینا تتحقق شقوته ، و تنفصم عروته ، و تعظم کبوته ، و یکن مابه الى الحزن الطویل و العذاب الوبیل .
هر که دینى جز اسلام بجوید به بدبختى گرفتار آید و دستاویزش از هم گسیخته شود و به رو درافتادن و سقوطش (در عذاب آتش ) سخت باشد و به اندوه دراز و عذاب دردناک مبتلا گردد. (۱۹۸۰)

۱۹۸۹٫ واژگونى اسلام
سیاتى علیکم زمان یکفا فیه الاسلام ، کما یکفا الاناء بما فیه .
به زودى زمانى بر شما فرا مى رسد که در آن زمان اسلام واژگون مى شود، همچنان که ظرف واژگون مى شود و آنچه در آن است مى ریزد.

۱۹۹۰٫ بالاترین شرف
لا شرف اعلى من الاسلام .
هیچ شرافتى بالاتر از اسلام نیست . (۱۹۸۱)

۱۹۹۱٫ تفسیراسلام
لا نسبن الاسلام نسبه لم ینسبها احد قبلى . الاسلام هو التسلیم ، و التسلیم هو الیقین ، و الیقین هو التصدیق ، و التصدیق هو الاقرار، و الاقرار هو الاداء، و الاداء هو العمل .
اسلام را چنان تفسیر کنم که هیچ کس قبل از من چنین تفسیر نکرده است : اسلام ، تسلیم (در برابر خدا) است و تسلیم باور کردن است و باور کردن تصدیق است و تصدیق همان اقرار است و اقرار انجام وظیفه است و انجام وظیفه همان عمل شایسته است . (۱۹۸۲)

۱۹۹۲٫ اسلام ؛ کلید در نیکى
فس صفه الاسلام : فیه مرابیع النعم ، و مصابیح الظلم . لا تفتح الخیرات الا بمفاتیحه ، و لا تکشف الظلمات الا بمصابیحه .
در وصف اسلام فرمودند: در آن نعمت ها همانند باران بهارى و چراغ هاى روشن کننده تاریکى فراوان است ، در نیکى ها را جز با کلیدهاى آن نتوان گشود و تاریکى ها را جز با چراغ هاى آن فروغ نتوان بخشید. (۱۹۸۳)

۱۹۹۳٫ مسابقه در خوبى ها
فى وصف الاسلام : متنافس السبقه ، شریف الفرسان . التصدیق منهاجه ، و الصالحات مناره ، و الموت غایته ، و الدنیا مضماره ، و القیامه حلبته ، و الجنه سبقته .
در توصیف اسلام مى فرماید: جایزه مسابقه اش ارزشمند و لایق رقابت است ، سوارکارانش شریف و بزرگوارند، مسیر و جاده اش تصدیق است و نشانه اش کارهاى شایسته و خط پایانش مرگ است . دنیا میزان تمرین و کسب آمادگى آن است و قیامت محل گرد آمدن مسابقه دهندگان و بهشت جایزه آن . (۱۹۸۴)

۱۹۹۴٫ روشن ترین راه
فهو ابلج المناهج ، و اوضح الولائج ؛ مشرف المنار، مشرق الجواد، مضى ء المصابیح .
اسلام روشن ترین راه ها و آشکارترین گذرگاه ها است . نشانه هاى راهیابى آن بلند و مرتفع است و شاهراه هایش درخشان و چراغ هایش فروزان و روشنایى بخش . (۱۹۸۵)

۱۹۹۵٫ دین برگزیده خدا
ان هذا الاسلام دین الله الذى اصطفاه لنفسه ، و اصطنعه على عینه .
این اسلام دین خداست که براى خودش برگزیده و آن را از زیر نظر خویش ‍ پرورده است . (۱۹۸۶)

۱۹۹۶٫ انجام دین و رضایت پروردگار
صار دین احدکم لعقه على لسانه . صنیع من قد فرغ من عمله و احرز رضا سیده .
دین شما لقلقه زبانتان شده است ؛ مانند کسى که کارش را انجام داده و رضایت سرورش را فراهم آورده باشد. (۱۹۸۷)

۱۹۹۷٫ اسمى از سلامت
ان الله تعالى خصکم بالاسلام و استخلصکم له ، و ذلک لانه اسم سلامه ، و جماع کرامه .
قطعا خداوند متعال شما را به اسلام مخصوص فرمود و شما را براى خود برگزید؛ زیرا اسلام اسمى از سلامت و مجمع کرامت است . (۱۹۸۸)

۱۹۹۸٫ اسلام معاویه
لاصحابه عند الحرب : فو الذى فلق الحبه ، و برا النسمه ما اسلموا، ولکن استسلموا و اسروا الکفر، فلما وجدوا اعوانا علیه اظهروه .
در هنگام جنگ به اصحاب خود فرمود: پس قسم به خدایى که دانه را شکافت و جان را (یا جانداران را) آفرید، آن ها (یعنى معاویه و یارانش ) با قلب و اعتقاد خود، اسلام نیاوردند، لیکن از ترس اظهار اسلام کردند و کفر خویش را نهان داشتند و چون یارانى بر کفر خود یافتند آن را آشکار ساختند(۱۹۸۹)

۱۹۹۹٫ غایت اسلام
ان لکم علما فاهتدوا بعلمکم . و ان للاسلام غایه فانتهوا الى غایته .
همانا براى شما نشانه اى است ، پس با نشانه خود راه را بیابید و اسلام را غایت و هدفى است ، پس به آن غایت برسید. (۱۹۹۰)

۲۰۰۰٫ سهل الوصول بودن اسلام
الحمدلله الذى شرع الاسلام فسهل شرائعه لمن ورده
سپاس و ستایش مخصوص خداوندى است که اسلام را آشکار نموده و براى کسانى که به این دین درمى آیند، دسترسى به سرچشمه هاى آن را آسان گردانید. (۱۹۹۱)

۲۰۰۱٫ مسلمانان دروغین
من کتاب له الى معاویه : ما اسلم مسلمکم الا کرها .
در نامه اى به معاویه مى نویسد: مسلمان شما جز از روى کراهت و ناچارى اسلام نیاورد. (۱۹۹۲)

۲۰۰۲٫ اسلام ظاهرى
و اعلموا انکم صرتم بعد الهجره اعرابا، و بعد الموالاه احزابا. ما تتعلقون من الاسلام الا باسمه . و لا تعرفون من الایمان الا رسمه . تقولون النار و لا العار! کانکم تریدون ان تکفئوا الاسلام على وجهه انتهاکا لحریمه ، و نقضا لمیثاقه …
بدانید شما بعد از هجرت (به سوى کمال ) به شیوه اعراب بدوى پیوستید و پس از برادرى و هم پیمانى ، به احزاب مختلف مبدل گشتید. از اسلام جز به اسم آن ، تعلقى ندارید، و از ایمان نمى شناسید مگر صورتى از آن را. مى گویید: آتش را مى پذیریم ولى ننگ را بر خود نمى گیریم . گویا شما مى خواهید اسلام را به رویش واژگون کنید تا حرمت آن بشکند و پیمان آن را که خداوند براى شما است نقض کنید. (۱۹۹۳)

۲۰۰۳٫ اثرات اعتقاد به خدا و اسلام
اظهر به الشرائع المجهوله ، و قمع به البدع المدخوله ، و بین به الاحکام المفصوله .
خداى بزرگ احکام مجهول شرع را به وسیله (پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله ) آشکار ساخت و بدعت هایى را که در دین خدا شده بود، به وسیله او از بین برد و احکامى را که به تفصیل در کتاب سنت آورده است به وسیله او بیان فرمود. (۱۹۹۴)

۲۰۰۴٫ راه هاى شرایع دین
الا و ان شرائع الدین واحده ، و سبله قاصده . من اخذ بها لحق و غنم ، و من وقف عنها ضل و ندم .
بدانید که طرق دین یکى و راه هاى آن در مجراى اعتدال است ، هر کس ‍ راه هاى دین را پیش بگیرد و در آن مسیر گام بردارد به حقیقت و حمایتگران آن ملحق گردد و به عنیمت برسد و هر کس که توقف کند و از حرکت در آن راه ها امتناع بورزد گمراه گردد و عاقبت کار پشیمان شود. (۱۹۹۵)

۲۰۰۵٫ مهاجر واقعى اسلام
الهجره قائمه على حدها الاول . ما کان لله فى اهل الارض حاجه من مستسر الامه و معلنها. لا یقع اسم الهجره على احد الا بمعرفه الحجه فى الارض . فمن عرفها و اقر بها فهو مهاجر. و لا یقع اسم الاستضعاف على من بلغته الحجه فسمعتها اذنه و وعاها قلبه .

هجرت به همان هویت و مطلوبیت اول که داشت باقى است ، براى خداوند سبحان هیچ نیازى به مردم روى زمین وجود ندارد، خواه آنان که هجرت خود را مخفى بدارند یا آنان که آن را آشکار بسازند، عنوان هجرت بر هیچ کس تطبیق نشود جز بر کسى که حجت در روى زمین را بشناسد. پس اگر کسى حجت را شناخت و به او اقرار نمود مهاجر است . عنوان استضعاف (قصور حجت شناسى ) بر کسى که حجت به او رسیده و گوشش آن را شنیده و قلبش آن را دریافته است صدق نمى کند. (۱۹۹۶)

۲۰۰۶٫ فضیلت اسلام
تبصره لمن عزم ، و عبره لمن اتعظ .
بینایى براى انسانى است که داراى عزم و تصمیم (براى خیرات ) است و عبرت براى کسى است که پند بپذیرد. (۱۹۹۷)



۱۹۸۰- خطبه ۱۶۱٫
۱۹۸۱- حکمت ۳۷۱٫
۱۹۸۲- حکمت ۱۲۵٫
۱۹۸۳- خطبه ۱۵۲٫
۱۹۸۴- خطبه ۱۰۶٫
۱۹۸۵- خطبه ۱۰۶٫
۱۹۸۶- خطبه ۱۹۸٫
۱۹۸۷- خطبه ۱۱۳٫
۱۹۸۸- خطبه ۱۵۲٫
۱۹۸۹- نامه ۱۶٫
۱۹۹۰- خطبه ۱۷۶٫
۱۹۹۱- خطبه ۱۰۶٫
۱۹۹۲- نامه ۶۴٫
۱۹۹۳- خطبه ۱۹۲٫
۱۹۹۴- خطبه ۱۶۰٫
۱۹۹۵- خطبه ۱۲۰٫
۱۹۹۶- خطبه ۱۸۹٫
۱۹۹۷- خطبه ۱۰۶٫

نهج البلاغه موضوعی//عباس عزیزی

بازدیدها: ۱۱۹

نهج البلاغه موضوعی رذایل اخلاقى

 رذایل اخلاقى

۱۹۶۶٫ یاران سرکشى
من شغل نفسه بغیر نفسه ، تحیر فى الظلمات ، و ارتبک فى الهلکات ، و مدت به شیاطینه فى طغیانه .
هر کس که خود را براى غیر خویشتن مشغول بدارد، در تاریکى ها متحیر ماند و در مهلکه ها آشفته و مشوش گردد و شیاطین مسلط بر او، او را در طغیانگرى ها بکشند (یارى نمایند). (۱۹۵۹)

۱۹۶۷٫ دورى از مواضع تهمت
من وضع نفسه مواضع التهمه ، فلا یلومن من اساء به الظن .
هر کس خود را جایى قرار دهد که باعث تهمت وارد آمدن به او مى شود، پس البته نباید آن کس را که به او بدگمان شود سرزنش و ملامت کند. (۱۹۶۰)

۱۹۶۸٫ همنشینى با هوسرانان
مجالسه اهل الهوى منساه للایمان و محضره للشیطان .
همنشینى با هوسرانان باعث از یاد رفتن ایمان و حاضر شدن شیطان است . (۱۹۶۱)

۱۹۶۹٫ تکامل انسان ها
العجز افه ، و الصبر شجاعه .
به ستوه آمدن ، آفت است و نستوهى ، شجاعت . (۱۹۶۲)

۱۹۷۱٫ از کینه ورزى بپرهیز!
قد اصطلحتم على الغل فیما بینکم ، و نبت المرعى على دمنکم . و تصافیتم على حب الامال ، و تعادیتم فى کسب الاموال .
شما بر کینه ورزى به یکدیگر، هم داستان شده اید و گیاهان و سبزه ها بر روى سر کین گاه ها (یا کینه هاى دیرینه ) شما روییده است و در دوستى و دلبستگى به آرزوها با یکدیگر متفق شده اید و در به دست آوردن مال و ثروت ، با یکدیگر دشمنى مى کنید. (۱۹۶۳)

۱۹۷۲٫ رفع بدى با بدى
ردوا الحجر من حیث جاء؛ فان الشر لا یدفعه الا الشر .
سنگ را از همان جا که آمده بازگردانید، زیرا بدى را جز با بدى نتوان دفع کرد. (۱۹۶۴)

۱۹۷۳٫ پرهیز از بدگمانى
لیس من العدل القضاء على الثقه بالظن .
با تکیه به گمان به زیان کسى که مورد اعتماد مى باشد، داورى کردن ، از عدل و داد به دور است . (۱۹۶۵)

۱۹۷۴٫ آمیختن با شاهان
من ملک استاثر.
هر که به فرمانروایى برسد مستبد و خودکامه مى گردد. (۱۹۶۶)

۱۹۷۵٫ پرهیز از منت گذاشتن
من کتابه للاشتر لما ولاه مصر : ایاک و المن على رعیتک باحسانک او التزید فیما کان من فعلک ، او ان تعدهم فتتبع موعدک بخلفک ، فان المن یبطل الاحسان ، و التزید یذهب بنور الحق ، و الخلف یوجب المقت عند الله و الناس . قال الله تعالى : کبر مقتا عند الله ان تقولوا ما لا تفعلون .
فرمان مبارک امیر المومنین علیه السلام به مالک اشتر وقتى او را والى مصر و اطراف آن ساخت :
بپرهیز از منت گزاردن بر مردم جامعه خود به خاطر احسانى که به آنان کرده اى ، و از زیاد شمردن کارى که در حق آنان انجام داده اى و بپرهیز از تخلف از وعده اى که داده اى ؛ زیرا منت گزاردن احسان را باطل مى کند و زیاد شمردن کارى که به سود جامعه انجام گرفته است نور حق را از بین مى برد و تخلف از وعده موجب عداوت در نزد خدا و مردم مى گردد. خداوند متعال فرموده است : عداوتى است بزرگ در نزد خداوند این که بگویید چیزى را که به آن عمل نمى کنید. (۱۹۶۷)

۱۹۷۶٫ تحذیر از سبکسرى
من کتاب له الى اهل البصره : فان خطت بکم الامور المردیه ، و سفه الاراء الجائره ، الى منابذتى و خلافى ، فها انذا قد قربت جیادى ، و رحلت رکابى .
در نامه اى به اهل بصره مى نویسد: بعد از این هرگاه امورى هلاک کننده و اندیشه هاى منحرف از حق باز هم شما را به مخالفت و ستیزه جویى با من براند و برانگیزد، پس بدانید که من ، همانا و به تحقیق اسبان عربى خود را نزدیک ساخته و جهاز شتران خویش را بر روى کمر آن ها بسته ام . (۱۹۶۸)

۱۹۷۷٫ زایل شدن نظر
الخلاف یهدم الراى .
ناسازگارى ، راى و نظر را از بین مى برد. (۱۹۶۹)

۱۹۷۸٫ پرهیز از عجله در امور
ایاک و العجله بالامور قبل اوانها، او التسقط فیها عند امکانها، او اللجاجه فیها اذ تنکرت ، او الوهن عنها اذا استوضحت . فضع کل امر موضعه .
بپرهیز از شتابزدگى در امور، پیش از رسیدن موقع آن ها و از سستى و درماندگى در موقعیت مقتضى آن امور، و بپرهیز از لجاجت ، در موقعى که مشکل و ابهام انگیز باشند و از مسامحه درباره آن امور، وقتى که آشکار شده اند، پس هر امرى را در موضع خود قرار بده . (۱۹۷۰)

۱۹۷۹٫ فرو رفتن در منجلاب ربا
من اتجر بغیر فقه ، فقد ارتطم فى الربا .
کسى که بدون آگاهى از احکام اسلام تجارت کند، در منجلاب ربا فرو رود. (۱۹۷۱)

۱۹۸۰٫ یاران روزگار
الجزع من اعوان الزمان .
بى تابى ، از یاران روزگار است . (و به ضرر او تمام خواهد شد). (۱۹۷۲)

۱۹۸۱٫ فراهم کننده زشتى ها
الشر جامع مساوى العیوب .
سیرى ناپذیرى ، فراهم آورنده عیب هاى زشت است . (۱۹۷۳)

۱۹۸۲٫ توصیه به همنشینى پاکان
من کتابه للاشتر : و الصق باهل الورع و الصدق ، ثم رضهم على الا یطروک و لا یبجحوک بباطل لم تفعله ؛ فان کثره الاطراء تحدث الزهو و تدنى من الغره .
در نامه به مالک اشتر فرمودند: به پاکدامنان و راستگویان بسیار نزدیک شو! آن گاه ایشان را عادت ده که در صدد چاپلوسى تو بر نیایند و تو را با بیان کارهایى که نکرده اى به دروغ خشنود نسازند که به راستى چاپلوسى زیاد و پى در پى ، تکبر و خودخواهى در انسان پدیدار مى کند و حمیت و غرور را به او نزدیک مى سازد. (۱۹۷۴)

۱۹۸۳٫ دور کردن بدى
احصد الشر من صدر غیرک ، بقلعه من صدرک .
بدى را از سینه دیگران با ریشه کنى آن از سینه خودت ، دور کن . (۱۹۷۵)

۱۹۸۴٫ توصیه على (ع ) به مالک اشتر
من کتابه للاشتر : لا تعجلن الى تصدیق ساع ، فان الساعى غاش ، و ان تشبه بالناصحین .
نامه اى است از آن حضرت علیه السلام به مالک اشتر: هرگز براى تصدیق سخن چین شتاب مکن ؛ زیرا سخن چین خیانت پیشه است ، اگر چه خود را به خیرخواهان تشبیه کند. (۱۹۷۶)

۱۹۸۵٫ فضایل بى حد على (ع )
من کتاب له لى معاویه : و لولا ما نهى الله عنه من تزکیه المرء نفسه ، لذکر ذاکر فضائل جمه ، تعرفها قلوب المومنین ، و لا تمجها اذان السامعین .
نامه اى است از امیر المومنین علیه السلام به معاویه : اگر این امر نبود که خداوند از خودستایى انسان ، نهى فرموده ، هر آینه (مقصود خود امیر المومنین است ) فضایل فراوانى را ذکر مى کرد که دل هاى مومنان آن فضایل را مى شناسد و گوش هاى شنوندگان آن ها را به دور نمى افکند. (۱۹۷۷)

۱۹۸۶٫ حذر از طاعت فاسقین
الا فالحذر الحذر من طاعه ساداتکم و کبرائکم … فانهم قواعد اساس ‍ العصبیه . و دعائم ارکان الفتنه … و هم اساس الفسوق ، و احلاس العقوق .
آگاه شوید! برحذر و بیمناک باشید از اطاعت آقایان و بزرگان خود، کسانى که از ارزش هاى واقعى حیثیت خود را بالاتر تلقى کردند و بالاتر از نسب خود سربلند نمودند، این خودخواهان خودکامه ، برپا دارنده پایه عصبیت اند و به ستون هاى فتنه و همداستان هاى منکرین حقوق رسول خدا صلى الله علیه و آله و امام بر حق . (۱۹۷۸)

۱۹۸۷٫ معادن همه خطایا
اهل الضلال معادن کل خطیئه ، و ابواب کل ضارب فى غمره .
اهل ضلال ، معدن همه خطایایند و درهاى ورودى همه گمراهان و عقیده مندان باطلند. (۱۹۷۹)



۱۹۵۹- خطبه ۱۵۷٫
۱۹۶۰- حکمت ۱۵۹٫
۱۹۶۱- خطبه ۸۶٫
۱۹۶۲- حکمت ۴٫
۱۹۶۳- خطبه ۱۳۳٫
۱۹۶۴- حکمت ۳۱۴٫
۱۹۶۵- حکمت ۲۲۰٫
۱۹۶۶- حکمت ۱۶۰٫
۱۹۶۷- نامه ۵۳٫
۱۹۶۸- نامه ۲۹٫
۱۹۶۹- حکمت ۲۱۵٫
۱۹۷۰- نامه ۵۳٫
۱۹۷۱- حکمت ۴۴۷٫
۱۹۷۲- حکمت ۲۱۱٫
۱۹۷۳- حکمت ۳۷۱٫
۱۹۷۴- نامه ۵۳٫
۱۹۷۵- حکمت ۱۷۸٫
۱۹۷۶- نامه ۵۳٫
۱۹۷۷- نامه ۲۸٫
۱۹۷۸- خطبه ۱۹۲٫
۱۹۷۹- خطبه ۱۵۰٫

نهج البلاغه موضوعی//عباس عزیزی

بازدیدها: ۷۴

نهج البلاغه موضوعی اندوه و غم

اندوه و غم

۱۹۶۴٫ نیمى از شکست
الهم نصف الهرم .
اندوهگینى نیمى از شکست و پیرى است . (۱۹۵۷)

۱۹۶۵٫ گرفتاران اندوه
من قصر فى العمل ، ابتلى بالهم .
هر که در کردار خود کوتاهى کند گرفتار اندوه شود. (۱۹۵۸)



۱۹۵۷- حکمت ۱۴۳٫
۱۹۵۸- حکمت ۱۲۷٫

نهج البلاغه موضوعی//عباس عزیزی

بازدیدها: ۱۰۶

نهج البلاغه موضوعی اختلاف و تفرقه

اختلاف و تفرقه

۱۹۵۲٫ سفارش به وحدت
وصى بها جیشه حین بعثه الى العدو : ایاکم و التفرق ! فاذا نزلتم فانزلوا جمیعا، و اذا ارتحلتم فارتحلوا جمیعا .
امام علیه السلام به سپاهى که به جانب دشمن فرستاد، سفارش کرد: از تفرقه و اختلاف برحذر باشید و هرگاه خواستید جایى فرود آیید، باهم فرود آیید و هرگاه خواستید کوچ کنید با هم کوچ کنید. (۱۹۴۵)

۱۹۵۳٫ علت تفرقه
انما انتم اخوان على دین الله ، ما فرق بینکم الا خبث السرائر، و سوء الضمائر .
همانا شما به خاطر دین خدا برادر هم هستید، شما را جز پلیدى باطن ها و بدى درون ها از هم جدا نکرده است . (۱۹۴۶)

۱۹۵۴٫ سرنوشت انسان تنها
الزموا السواد الاعظم ؛ فان ید الله مع الجماعه . و ایاکم و الفرقه ! فان الشاد من الناس للشیطان ، کما ان الشاد من الغنم للذئب .
همواره با جمعیت هاى (طرفدار حق ) باشید که دست خداوند با جمعیت است ، از پراکندگى و متفرق شدن دورى کنید که (انسان تنها) طعمه شیطان است چنان که گوسفند تک رو، طعمه گرگ است . (۱۹۴۷)

۱۹۵۵٫ اهمیت دل هاى متفق
انه لا غناء فى کثره عددکم مع قله اجتماع قلوبکم .
به راستى که بسیارى تعداد شما با کمى اجتماع دل هایتان سودى نمى بخشد. (۱۹۴۸)

۱۹۵۶٫ نعمت در سایه اتحاد
ایاکم و التلون فى دین الله ؛ فان جماعه فیما تکرهون من الحق ، خیر من فرقه فیما تحبون من الباطل . و ان الله سبحانه لم یعط احدا بفرقه خیرا ممن مضى ، و لا ممن بقى .
مبادا در دین دورویى ورزید که همبستگى و وحدت در راه حق گرچه کراهت داشته باشید از پراکندگى در راه باطل گرچه مورد علاقه شما باشد بهتر است ؛ زیرا خداوند سبحان نه به گذشتگان و نه به آیندگان چیزى را با تفرقه عطا نفرموده است . (۱۹۴۹)

۱۹۵۷٫ پیامد اختلاف
احذروا ما نزل بالامم قبلکم من المثلات بسوء الافعال ، و ذمیم الاعمال فتذ کروا فى الخیر و الشر احوالهم ، و احذروا ان تکونوا امثالهم .
فاذا تفکرتم فى تفاوت حالیهم ، فالزموا کل امر لزمت العزه به شانهم ، و زاحت الاعداء له عنهم ، و مدت العافیه به علیهم ، و انقادت النعمه له معهم ، و وصلت الکرامه علیه حبلهم ، من الاجتناب للفرقه ، و اللزوم للالفه ، و التحاض علیها، و التواصى بها، و اجتنبوا کل امر کسر فقرتهم ، و اوهن منتهم ، من تضاعن القلوب ، و تشاحن الصدور، و تدابر النفوس ، و تخاذل الایدى .

و تدبروا احوال الماضین من المومنین قبلکم … فانظروا کیف کانوا حیث کانت الاملاء مجتمعه ، و الاهواء موتلفه ، و القلوب معتدله ، و الایدى مترادفه ، و السیوف متناصره ، و البصائر نافذه ، و العزائم واحده . الم یکونوا اربابا فى اقطار الارضین ، و ملوکا على رقاب العالمین . فانظروا الى ما صاروا الیه فى آخر امورهم ، حین وقعت الفرقه ، و تشتتت الالفه و اختلفت الکلمه و الافئده ، و تشعبوا مختلفین ، و تفرقوا متحاربین ، قد خلع الله عنهم لباس ‍ کرامته ، و سلبهم غضاره نعمته . و بقى قصص اخبارهم فیکم عبرا للمعتبرین .

از بلاهایى که به سبب اعمال زشت و نکوهیده بر سر ملت هاى پیش از شما آمد بپرهیزید و احوال خوب و بد آنان را به یاد آورید و از این که چون آنان باشید دورى کنید. اگر در احوال نیک و بد آنان بی اندیشید، همان کارى را عهده دار مى شوید که عزیزشان گرداند و دشمنانشان را از آن ها دور ساخت و تندرست نگاهشان داشت و نعمت و فراوانى به سراغشان آمد و نیکوکارى و بزرگوارى باعث پیوند آنان گردید و آن از تفرقه و پراکندگى اجتناب ورزیدن و به یکدیگر مهربانى کردن و همدیگر را به این کار تشویق نمودن است و از کارهایى که پشت آنان را شکست و قدرت آنان را از بین برد دورى کنید، کارهایى چون کینه ورزى دل ها و دشمنى سینه ها و پشت کردن جان ها به یکدیگر و دست شستن از یارى هم و در احوال مومنان پیش ‍ از خود نیز بیاندیشید… و بنگرید که آنان چگونه بودند، آن گاه که جمعیت ها فراهم بودند و خواسته ها یکى بود و دل ها یکسان بود و چگونه دست ها یار هم بودند و شمشیرها به کمک یکدیگر مى آمدند و بینش ها ژرف و اراده ها یکى . آیا مهتران سراسر زمین نبودند و بر گرد جهانیان شهریارى نمى کردند؟ نیز به فرجام کار آن ها بنگرید! آن گاه که در میانشان جدایى افتاد و رشته الفت از هم گسست و سخن ها و دل هایشان از هم جدا گشت و به دسته هاى گوناگون تقسیم شدند و دسته دسته شده به جان هم افتادند. در این هنگام خداوند جامه کرامت را از تن آنان برکند و نعمت هاى فراوانش را از ایشان گرفت و داستان سرگذشت آن ها در میان شما ماند تا درسى عبرتى براى عبرت آموزان باشد. (۱۹۵۰)

۱۹۵۸٫ پیروزى با جمع است ولو باطل !
و الله لا ظن ان هولاء القوم سیدالون منکم باجتماعهم على باطلهم ، و تفرقکم عن حقکم .
به خدا سوگند، گمان مى کنم که این قوم به زودى بر شما چیره شوند؛ زیرا آنان در باطن خود یکپارچه و متحدند و شما در حق خود دچار تفرقه و پراکندگى هستید. (۱۹۵۱)

۱۹۵۹٫ اختلاف و نابودى
ان لبنى امیه مرودا یجرون فیه ، و لو قد اختلفوا فیما بینهم ثم لو کادتهم الضباع لغلبتهم .
همانا بنى امیه را میدان مهلتى است که در آن مى تازند و آن گاه که در میانشان اختلاف افتد، کفتارها بر آنان چیره گردند.(۱۹۵۲)

۱۹۶۰٫ دلیل اختلاف دعوت ها
ما اختلفت دعوتان الا کانت احداهما ضلاله .
هیچ گاه دو دعوت بر خلاف یکدیگر نشد، مگر این که یکى از آن دو گمراهى بود. (۱۹۵۳)

۱۹۶۱٫ اختلاف کیفرى الهى است
لما قال له بعض الیهود: مادفنتم نبیکم حتى اختلفتم فیه ! فقال علیه السلام : انما اختلفنا عنه لا فیه ، و لکنکم ما جفت ارجلکم من البحر حتى قلتم لنبیکم ، اجعل لنا الها کما لهم الهه فقال انکم قوم تجهلون .
یک نفر یهودى به على علیه السلام گفت : هنوز پیامبر خود را دفن نکرده ، درباره او دچار اختلاف شدید!
حضرت فرمود: ما در جانشینى او اختلاف کردیم نه درباره خود او. اما شما هنوز پاهایتان از آب دریا نخشکیده بود که به پیامبرتان گفتید: همچنین که آنان را خدایان است براى ما نیز خدایى در نظر بگیر، پس او گفت شما مردمى نادانید. (۱۹۵۴)

۱۹۶۲٫ پایه هاى کفر
الکفر على اربع دعائم : على التعمق ، و التنازع ، و الزیغ و الشقاق . فمن تعمق لم ینب الى الحق ؛ و من کثر نزاعه بالجهل دام عماه عن الحق ؛ و من زاغ ساءت عنده الحسنه ؛ و حسنت عنده السیئه ، و سکر سکر الضلاله ؛ و من شاق و عرت علیه طرقه ، و اعضل علیه امره ، و ضاق علیه مخرجه .

کفر بر چهار پایه استوار است : کنجکاوى ، تنازع ، کج دلى و تفرقه اندازى ، پس کسى که راه کنجکاوى از اسرار دیگران را در پیش گیرد، به راه حق باز نگردد و کسى که از روى نادانى به نزاع و ستیزه برخیزد، همواره از دیدن حق نابینا مانده و کسى که کج دلى دارد، نیکى را بد شمارد و کار بد را نیک پندارد و در مستى گمراهى به سر برد و کسى که در میان مردم تفرقه اندازد و تک روى کند، به راه هاى سخت و هراسناک افتد و کارها بر او غیر قابل حل گردد و در تنگنایى افتد که نتواند از آن بیرون آید. (۱۹۵۵)

۱۹۶۳٫ همداستانى بر تفرقه
اجتمع القوم على الفرقه ، و افترقوا على الجماعه ، کانهم ائمه الکتاب و لیس الکتاب امامهم .
مردم بر جدایى هم داستان شدند و از جماعت گشتند، گویى آنان پیشواى قرآن اند نه قرآن پیشواى آنان . (۱۹۵۶)



۱۹۴۵- نامه ۱۱٫
۱۹۴۶- خطبه ۱۱۳٫
۱۹۴۷- خطبه ۱۲۷٫
۱۹۴۸- خطبه ۱۱۹٫
۱۹۴۹- خطبه ۱۷۶٫
۱۹۵۰- خطبه ۱۹۲٫
۱۹۵۱- خطبه ۳۵٫
۱۹۵۲- حکمت ۴۶۴٫
۱۹۵۳- حکمت ۱۸۳٫
۱۹۵۴- حکمت ۳۱۷٫
۱۹۵۵- حکمت ۳۱٫
۱۹۵۶- خطبه ۱۴۷٫


نهج البلاغه موضوعی//عباس عزیزی

بازدیدها: ۳۵۲

نهج البلاغه موضوعی نکوهش و خودرایى

نکوهش و خودرایى

۱۹۴۷٫ خطر تکیه کردن به راى
قد خاطر من استغنى برایه .
کسى که به راى خود اکتفا کند خویشتن را به خطر افکند. (۱۹۴۰)

۱۹۴۸٫ نابودى راى
اللجاجه تسل الراى .
لجاجت راى را از بین مى برد. (۱۹۴۱)

۱۹۴۹٫ از بین رفتن راى
الخلاف یهدم الراى .
مخالفت کردن راى را ویران مى کند. (۱۹۴۲)

۱۹۵۰٫ بى همانندى خدا
ایاک و مساماه الله فى عظمته ، و التشبه به فى جبروته ، فان الله یذل کل جبار، و یهین کل مختال .
امام على علیه السلام در نامه اى به مالک اشتر فرمود: مبادا در بزرگى و عظمت خداوند با او همچشمى کنى و در جبروت و شکوه او به وى همانندى جویى که خداوند هر جبارى را خوار مى سازد و هر خودبینى را بى مقدار. (۱۹۴۳)

۱۹۵۱٫ نشان نادانى
لا ترد على الناس کل ما حدثوک به : فکفى بذلک جهلا .
هر چه را مردم به تو گویند به نادرستى نسبت مده که این نشان نادانى است . (۱۹۴۴)



۱۹۴۰- حکمت ۲۱۱٫
۱۹۴۱- حکمت ۱۷۹٫
۱۹۴۲- حکمت ۲۱۵٫
۱۹۴۳- نامه ۵۳٫
۱۹۴۴- نامه ۶۹٫

نهج البلاغه موضوعی//عباس عزیزی

بازدیدها: ۷۱

نهج البلاغه موضوعی دروغگو و فاسق

انسان دروغگو و فاسق

۱۹۳۸٫ جایگاه راستگو و دروغگو
جانبوا الکذب ؛ فانه مجانب للایمان ، الصادق على شفا منجاه و کرامه ، و الکاذب على شرف مهواه و مهانه .
از دروغگویى برکنار باشید که از ایمان فاصله دارد، راستگو در ساحل نجات و بزرگوارى است و دروغگو در لبه پرتگاه هلاکت و پستى است . (۱۹۳۱)

۱۹۳۹٫ تشبیه دروغگو به سراب
یا بنى ! ایاک و مصادقه الکذاب ، فانه کالسراب : یقرب علیک البعید، و یبعد علیک القریب .
(پسر جانم !) از دوستى با دروغ پرداز دورى کن که او چون سراب است ، دور را در نظر تو نزدیک و نزدیک را دور نشان مى دهد. (۱۹۳۲)

۱۹۴۰٫ پیوستن به اهل صدق
یا مالک ! و الصق باهل الورع و الصدق
(اى مالک !) به اهل ورع و صدق و راستى بپیوندد. (۱۹۳۳)

۱۹۴۱٫ بدترین گفتار
شر القول الکذب .
بدترین گفتار دروغگویى است . (۱۹۳۴)

۱۹۴۲٫ عاقبت مخالفت با شخص خیرخواه
ان معصیه الناصح الشفیق العالم المجرب تورث الحسره ، و تعقب الندامه .
همانا نافرمانى و سرپیچى از نصیحت ناصح مهربان و عالم تجربه دیده موجب حسرت گردد و پشیمانى به دنبال مى آورد. (۱۹۳۵)

۱۹۴۳٫ آلوده شدن به دروغگویى
لا تحدث الناس بکل ما سمعت به ، فکفى بذلک کذبا .
هر چه را شنیدى براى مردم حکایت مکن ، که همین براى آلودگى به دروغگویى کافى است . (۱۹۳۶)

۱۹۴۴٫ راستگویى امام (ع )
و الله ما کتمت و شمه ، و لا کذبت کذبه .
به خدا سوگند، کلمه اى را نهان نداشتم دروغى هم بر زبان نراندم . (۱۹۳۷)

۱۹۴۵٫ چون مرده در بین زندگان
و آخر فد تسمى عالما و لیس به ، فاقتبس جهائل من جهال ، و اضالیل من ضلال … فالصوره صوره انسان ، و القلب قلب حیوان ، لا یعرف باب الهدى فیتبعه ، و لا باب العمى فیصد عنه . و ذلک میت الاحیاء .
انسانى دیگر نیز وجود دارد که نام عالم به خود گرفته و عالم نیست (این نابخرد) نادانى هایى را از نادانان و گمراهى هایى را از گمراهان کسب کرده است . صورتش صورت انسانى است ، ولى قلبى چون قلب حیوانى در درونش است . این نابکار در ورودى رشد و هدایت را نمى شناسد، (که از آن وارد شود) و از رشد و هدایت پیروى نماید. نیز (این انسان ها) در ورودى نابینایى را نمى داند تا از ورود به آن امتناع بورزد و اوست مرده اى در میان زندگان . (۱۹۳۸)

۱۹۴۶٫ فریب دروغگویى ها
این تذهب بکم المذاهب ، و تتیه بکم الغیاهب ، و تخدعکم الکواذب ؟
(اى مردم )! این راه هاى مختلف شما را به کجا مى برد؟ و تاریکى ها در کدامین بیابان ها سرگردانتان مى سازد؟ و دروغ ها چگونه شما را مى فریبد؟ (۱۹۳۹)



۱۹۳۱- خطبه ۸۶٫
۱۹۳۲- حکمت ۳۸٫
۱۹۳۳- نامه ۵۳٫
۱۹۳۴- خطبه ۸۴٫
۱۹۳۵- خطبه ۳۵٫
۱۹۳۶- نامه ۶۹٫
۱۹۳۷- خطبه ۱۶٫
۱۹۳۸- خطبه ۸۷٫
۱۹۳۹- خطبه ۱۰۸٫

نهج البلاغه موضوعی//عباس عزیزی

بازدیدها: ۱۱۴۷

نهج البلاغه موضوعی عیب و عیب جویى

عیب و عیب جویى

۱۹۲۸٫ مانع عیب گویى
ما یمنع احدکم ان یستقبل اخاه بما یخاف من عیبه ، الا مخافه ان یستقبله بمثله . قد تصافیتم على رفض الاجل و حب العاجل .
آن چه مانع هر یک از شما مى شود که عیب برادرش را پیش روى او بگوید، این است که مى ترسد او نیز عیبش را رو به رویش بگوید. شما در راه دور افکندن آخرت و دوستى دنیا با هم رفیق شده اید. (۱۹۲۱)

۱۹۲۹٫ دیده فرو بر به گمان خویش !
طوبى لمن شغله عیبه عن عیوب الناس .
خوشا به حال آن کس که عیب خودش ، او را از پرداختن به عیب هاى مردم بازدارد. (۱۹۲۲)

۱۹۳۰٫ دورى از عیب جویان
من کتابه للاشتر لما ولاه مصر : ولیکن ابعد رعیتک منک و اشناهم عندک اطلبهم لمعائب الناس ؛ فان فى الناس عیوبا. الوالى احق من سترها، فلا تکشفن عما غاب عنک منها، فانما علیک تطهیر ما ظهر لک ، والله یحکم على ما غاب عنک . فاستر العوره ما استطعت ، یستر الله منک ما تحب ستره من رعیتک .

در فرمان استاندارى مصر به مالک اشتر مى فرماید: باید دورترین افراد ملت از تو و دشمن ترین آن ها نزد تو، عیبجوترین آن ها از مردم باشد؛ زیرا مردم (خواه ناخواه ) عیب هایى دارند و زمامدار سزاوارترین کس به پوشاندن آن هاست . بنابراین ، درباره آن دسته از عیب هایى مردم که بر تو پوشیده است ، پى جویى و کنجکاوى مکن ؛ زیرا آن چه بر عهده توست پاک کردن عیب ها و زشتى هایى است که بر تو آشکار مى باشد و قضاوت درباره عیب ها و گناهانى که بر تو پوشیده مى باشد، به عهده خداست . پس تا مى توانى جرم پوش باش تا خداوند نیز عیب و جرم هاى تو را که دوست دارى از ملتت پوشیده بماند، بپوشاند. (۱۹۲۳)

۱۹۳۱٫ احمق واقعى
من نظر فى عیوب الناس ، فانکرها، ثم رضیها لنفسه ، فذلک الاحمق بعینه .
کسى که عیب هاى مردم را بنگرد و بد شمرد، سپس آن ها را براى خود بپسندد چنین کسى احمق واقعى است .(۱۹۲۴)

۱۹۳۲٫ از خرده گرفتن بر دیگران بپرهیز
یا عبدالله ! لا تعجل فى عیب احد بذنبه ، فلعله مغفورله ، و لا تامن على نفسک صغیر معصیه ، فلعلک معذب علیه . فلیکفف من علم منکم عیب غیره لما یعلم من عیب نفسه ، ولیکن الشکر شاغلا له على معافاته مما ابتلى به غیره .

اى بنده خدا! در خرده گیرى از گناه کسى شتاب مکن ؛ زیرا چه بسا که او آمرزیده شده باشد و در مورد خویش به گناه کوچکى که کرده اى ایمن مباش ؛ زیرا شاید که به سبب آن عذاب شوى . پس هر یک از شما از دیگرى عیبى بداند، نباید به خرده گیرى از او بپردازد؛ زیرا مى داند که خود نیز عیبى دارد و باید شکر این موهبت که عیب هایى که در دیگران هست در او نیست ، وى را به خود مشغول دارد. (و از عیبجویى دیگران باز ایستد). (۱۹۲۵)

۱۹۳۳٫ رابطه بین بخت و عیب
عیبک مستور ما اسعدک جدک .
تا بخت یار توست ، عیبت پوشیده است . (۱۹۲۶)

۱۹۳۴٫ مانع عیب جویى
من کساه الحیاء ثوبه ، لم یر الناس عیبه .
هر کس که شرم و حیا جامه خود را بر قامت او بپوشاند، مردم عیبش را نبینند. (۱۹۲۷)

۱۹۳۵٫ عیب جویى از مردم و مسامحه با خود
لا تکن ممن یرجو الاخره بغیر العمل ، فهو على الناس طاعن ، و لنفسه مداهن .
چونان کسى مباش که بدون عمل ، به آخرت امید مى بندد، پس او مردم را سرزنش و عیبجویى مى کند، اما با خویش مسامحه مى نماید. (۱۹۲۸)

۱۹۳۶٫ ابتدا به عیب خود بنگر
من نظر فى عیب نفسه اشتغل عن عیب غیره .
هر که عیب خود را ببیند، از پرداختن به عیب دیگران باز ایستد. (۱۹۲۹)

۱۹۳۷٫ بزرگترین عیب
اکبر العیب ان تعیب ما فیک مثله .
بزرگ ترین (بیشترین ) عیب این است که از چیزى خرده گیرى ، که مانند آن در خو