فضایل امیر المؤمنین على بن ابیطالب علیه السلام به قلم علامه جعفری

ابن ابى الحدید شارح معتزلى نهج البلاغه در شرح همین خطبه احادیث متعدد و بسیار با اهمیتى را درباره على (ع) که در راس خاندان عصمت و طهارت بعد از پیامبراکرم (ص) قرار دارد،آورده است.ما در مجلد اول از همین مجلدات مباحثى را به عنوان‏ شناسایى على بن ابیطالب (ع) نماینده رسالتهاى کلى از ص ۱۶۸ تا ص ۳۰۳ مطرح ‏نموده‏ایم.مى ‏توانیم از مطالعه کنندگان و محققان ارجمند خواهش کنیم که به مباحث‏ مزبور مراجعه فرمایند.در این مبحث،به آن احادیث ‏بسیار با اهمیتى که ابن ابى الحدیدنقل کرده است،مى‏ پردازیم.

ابن ابى الحدید با این جملات شروع مى‏کند:«ذکر الاحادیث والاخبار الوارده فى فضائل على‏»:بدان، اگر امیر المؤمنین علیه السلام افتخار به خویشتن نمایدو در شمارش مناقب و فضائل خود با آن فصاحتى که خدا به او داده است و او را به آن ‏مخصوص فرموده است و به اضافه این،همه فصحاى عرب در این توصیفات و بیان ‏مناقب و فضائل او،على (ع) را یارى کنند به یک دهم آنچه که از رسول صادق (ص) درشان على (ع) وارد شده است،نمى‏ رسند.

و منظور من آن اخبار و احادیث ‏شایع که امامیه‏ به امامت على (ع) بر آنها احتجاج مى‏کنند،نمى ‏باشد.مانند داستان غدیر،منزلت،داستان‏ سوره برائت،و خبر مناجات و داستان خیبر و قضیه خانه در مکه در آغاز دعوت و ماننداینها،بلکه آن احادیث ‏خصوصى را مى‏ گویم که پیشوایان حدیث آنها را نقل نموده‏ اند.

آن احادیث که کمتر از اندکى از آنها درباره غیر على (ع) بروز نکرده است و من از این‏ اخبار چیزى اندک از آن روایات مى‏آورم که علماى حدیث نقل کرده ‏اند[علمایى که‏ در نقل حدیث متهم و مشکوک نیستند]این علماء به برترى اشخاصى غیر از على (ع) رابه آن بزرگوار معتقدند.بنابراین،روایات مى‏ آورم آنان درباره على (ع) آن آرامش‏ خاطر ایجاب مى‏ کند که از عهده روایات دیگر برنمى‏آید. (پیش از نقل اخبار،این نکته‏را متذکر مى‏شویم که منابع اخبار در این مبحث منقول از ابن ابى الحدید،ج ۹ از صفحه‏۱۶۷ تا صفحه ۱۷۴.)

خبر اول:«یا على،خداوند تو را با زینتى آراسته است که بندگان خود را با بهتر از آن،نیاراسته است:این زینت ابرار (صالح‏ترین نیکوکاران) در نزد خداوند متعال است،پارسایى در دنیا،تو را توفیق داده است که چیزى از دنیا را نگیرى و محبت‏ بینوایان را به ‏تو عنایت فرموده است که تو را به پیروى آنان از تو و رضایت آنان به امامت تو،راضى‏ و خشنود ساخته است.»احمد بن حنبل در کتاب مسند جمله بعدى را اضافه نموده است: «پس خوشا کسى که تو را دوست دارد و واى بر کسى که تو را دشمن بدارد و حقایق رادرباره تو تکذیب کند.» (۴)

خبر دوم:پیامبر (ص) به گروهى از قبیله ثقیف فرمود:اسلام بیاورید در روایتى دیگر(از تبهکاریهایتان دست‏ بردارید) و الا مردى را به طرف شما که از من است‏ یا مساوى بامن است[عدیل نفسى]مى‏ فرستم که شما را شکست ‏بدهد (بکشند جنگجویانتان را واموال‏تان را بگیرد) عمر گفته است:من فرماندهى را هرگز تا آن روز آرزو نکرده بودم وسینه براى این کار جلو مى ‏آوریم به این امید که بگوید:آن شخص این است.سپس دست‏ على (ع) را گرفت و دوباره فرمود:او این است.»ابوذر گفت:طولى نکشید از پشت ‏سرخنکى دست عمر را به کمرم احساس کردم،به من گفت:به نظر تو پیامبر چه کسى راقصد کرده است؟به او گفتم: مقصودش تو نیستى و جز این نیست که او وصله کننده‏ کفشش (على بن ابیطالب علیه السلام) را قصد کرده است و او دوباره اشاره به على (ع) کرد. (۵)

خبر سوم:«ابو نعیم از ابو برزه اسلمى‏«پیامبر فرموده است:خداوند متعال درباره على ‏عهدى فرموده است،عرض کردم اى پروردگار من،براى من بیان فرما،خداوند فرمود:بشنو،على پرچم هدایت است و پیشواى اولیاى من است و نور است‏براى کسى که به من‏ اطاعت کند و او آن کلمه ‏اى است که انسانهاى با تقواى را به آن الزام نموده ‏ام.هر کس اورا دوست ‏بدارد مرا دوست مى ‏دارد و هر کس او را اطاعت کند مرا اطاعت کرده است.

این[فضایل]را به او بشارت بده.گفتم:اى خداى من،او را به این فضایل بشارت دادم،على گفت: من بنده خدایم و در اختیار اویم،اگر مرا عذاب کند به سبب گناهان من است،او هیچ ظلمى نمى‏کند و اگر آنچه را که به من وعده فرموده است،عنایت کند،اوست‏ شایسته این لطف و کرامت.من به او دعا کردم و گفتم خدایا،روشن فرما و خوشى او رادر ایمان به تو قرار بده، خداوند فرمود:قرار دادم.و لکن من،على را آزمایشى‏ مخصوص خواهم کرد که هیچ یک از اولیاى خودم را به آن آزمایش وارد ننموده ‏ام.

عرض کردم:پروردگارا،على برادر و صاحب (یار) من است!فرمود:در سبقت که اوبوسیله او عده ‏اى آزمایش مى ‏شوند و خود او هم آزمایش مى‏ گردد.! (۶) ابو نعیم این ‏روایت را با اسناد دیگر با الفاظ متفاوت نقل کرده است:على در روز قیامت امین من وصاحب پرچم من است و خزائن رحمت پروردگار من به دست على است.»

خبر چهارم:«از پیامبر اکرم (ص) هر کس بخواهد به حضرت نوح (ع) بنگرد درقدرت تصمیمش و حضرت آدم (ع) در علمش و به حضرت ابراهیم (ع) در تقوایش وبه حضرت موسى (ع) در هشیاریش و به حضرت عیسى (ع) در زهدش،بنگرد به ‏على ابن ابیطالب.» (۷)

خبر پنجم:«از پیامبر اکرم (ص) «هر کس بخواهد حیات او مانند حیات من و مرگش‏ مانند مرگ من باشد و به شاخه ‏اى از یاقوت تمسک کند که خداوند او را آفریده و سپس به آن فرموده است:«باش‏»و آن هم به خلعت وجود خود آراسته شده است،به ولایت‏ على بن ابیطالب تمسک نماید.» (۸)

خبر ششم:«از پیامبر اکرم (ص) :سوگند به آن خدایى که جانم به دست او است،اگرگروههایى از امت من نمى‏ گفتند درباره تو مانند عده ‏اى از نصارى که درباره حضرت‏ عیسى (ع) مبالغه کردند،امروز درباره تو سخنى مى‏ گفتم که به هیچ جمعى از مسلمانان‏ نمى ‏گذشتى مگر اینکه خاک پاى تو را براى تبرک مى‏ گرفتند.» (۹)

خبر هفتم:«پیامبر اکرم (ص) در شام عرفه به طرف حجاج رفت و به آنان فرمود:خداوند متعال درباره شما به فرشتگانش مباهات فرمود و همه شما را بخشید و درباره ‏على مباهات خاصى فرمود و مغفرت خاصى نصیبش ساخت.من براى شما سخنى‏ مى گویم بدون طرفدارى از خویشاوندى با على:بزرگترین سعادتمند کسى است که على‏ را در زندگى و مرگش وست بدارد.» (۱۰)

خبر هشتم:«پیامبر فرمود:من اولین کسى هستم که روز قیامت دعوت مى‏ شوم و درسایه عرش در طرف راست عرش مى‏ ایستم،سپس با لباس فاخر زیبایى پوشانده مى‏ شوم،آنگاه پیامبران پشت ‏سر هم دعوت مى‏ شوند و در طرف راست عرش مى ایستند و لباس‏ فاخر و زیبایى پوشانده مى‏ شوند.

سپس على بن ابیطالب به جهت‏ خویشاوندى نزدیک ومنزلت و مقام با عظمتى که دارد دعوت مى‏ شود و پرچم حمد به او داده مى‏ شود،حضرت آدم و پایین‏تر از آن حضرت زیر آن پرچم مى ‏ایستند.سپس پیامبر به على ‏فرمود:پس تو حرکت مى ‏کنى و ما بین من و ابراهیم خلیل مى‏ایستى،سپس لباس فاخر وزیبایى به تو پوشانده مى‏ شود،آنگاه ندایى از عرش طنین اندازه مى‏گردد چه پدر با عظمتى ‏است پدرت ابراهیم الخلیل!چه برادر با عظمتى است‏ برادرت على!بشارت باد به تو که‏ هر وقت من دعوت شوم تو دعوت مى‏ شوى و پوشیده شوم تو پوشیده مى ‏شوى و زنده ‏مى‏ شوى هر وقت که من زنده شوم.»

خبر نهم:«پیامبر فرمود:اى انس،براى من آب وضو آماده کن و سپس برخاست ودو رکعت نماز گذاشت.سپس فرمود:اولین کسى که از این در به تو وارد مى‏ شود،پیشواى متقیان است،و آقاى همه مسلمانان و رئیس مسلمانان و خاتم اوصیاء و پیشواى پیشانى سفیدان مشهور«انس مى‏ گوید:گفتم،خداوندا،این کسى را که پیامبر (ص) مى‏ فرماید ازانصار قرار بده و این دعایم را یادداشت کردم،على وارد شد پیامبر (ص) فرمود:«اى ‏انس که بود آمد؟»عرض کردم:على، پیامبر در حال انبساط و تبشیر برخاست و دست ‏به ‏گردن على انداخت عرق پیشانى او را پاک کرد.

على عرض کرد یا رسول الله[درود خدابر تو و خاندانت]امروز عواطفى از تو مى ‏بینیم که پیش از این،درباره من ابراز نفرموده ‏بودى؟پیامبر فرمود:چه مانعى از این اظهار یگانگى وجود دارد،زیرا تویى که بعد ازمن،هر آنچه را که من تعهد به آن داشته‏ام خواهى کرد و تویى که صداى مرا به جهانیان‏خواهى رساند و تویى که همه مواردى را که بعد از من در آنها اختلاف خواهند کردتبیین خواهى نمود.» (۱۱)

خبر دهم:«پیامبر فرمود:«سید عرب على را براى من صدا کنید»و عائشه گفت:«مگرتو سید عرب نیستى؟»حضرت فرمود:«من سید فرزندان آدم (ع) هستم و على سیدعرب.» (۱۲) هنگامى که على آمد او را به طرف انصار فرستاد و آنان را خواست و به آنان فرمود:«آیا شما را به چیزى دلالت نکنم که مادامى که به آن تمسک کنید گمراه‏ نخواهید گشت؟»عرض کردند یا رسول الله،بلى،فرمود:«این على است،او را همانندمحبتى که به من دارید،محبت ‏بورزید و همانند کرامتى که درباره من معتقدید به على نیزاعتقاد کنید،زیرا جبرائیل مرا به همان دستورى که به شما دادم،از خداوند مامور ساخته ‏است.» (۱۳)

خبر یازدهم:«پیامبر فرمود:«مرحبا به سرور مؤمنان و پیشواى متقیان.به على (ع)گفته شد: چگونه این نعمت را سپاسگزار خواهى بود؟فرمود:خدا را به آنچه که به من ‏داده است‏ ستایش مى‏ کنم و شکرگزارى را از مقام ربوبى مسئلت مى‏ دارم که این لطف رابه من عنایت فرمود و آن را بیفزاید.» (۱۴)

خبر دوازدهم:پیامبر فرمود:«هر کس خوشحال باشد به اینکه زندگى و مرگش مطابق‏ زندگى و مرگ من باشد و در بهشت عدن که پروردگار من آنرا آماده فرموده است،بعداز من،على و هر کس را که دوستدار او باشد،دوست‏ بدارد و از امامان بعد از من پیروى‏ نماید،زیرا آنان عترت (دودمان) من هستند و از خمیره من سرشته شده ‏اند و فهم و علم‏ برین به آنان عطا شده است. پس،واى به آن گروه از امت من که آنانرا تکذیب کند وپیوند خویشاوندى آنانرا با من ببرند، خداوند نسازد.» (۱۵)

خبر سیزدهم:پیامبر اکرم (ص) هر یک از على (ع) و خالد بن الولید را در راس ‏گروهى به یمن فرستاد و فرمود:اگر با هم باشید،فرمانده کل على است و اگر از همدیگر جدا باشید هر یک فرمانده گروه خود باشد.پس از پیروزى در یمن،على (ع) جاریه ‏اى ‏را از حق خود برداشت.

خالد به چهار نفر از مسلمانان که یکى از آنها بریده اسلمى بودگفت:بروید و به پیامبر جریان را گزارش بدهید.آنان راهى جایگاه پیامبر شدند و یکى‏ پس از دیگرى درباره على آنچه را که خالد گفته بود،مطرح کردند.پیامبر از آنان‏ رویگردان شد.بریده اسلمى آمد و داستان جاریه را گفت،پیامبر فرمود:«على را رهاکنید»و این جمله را تکرار فرمود:«على از من است و من از على‏»و فرمود،سهم على ازخمس،بیش از آن است که برداشته است و او ولى هر مؤمن ست‏ بعد از من.» (۱۶)

خبر چهاردهم:از پیامبر اکرم (ص) :«من و على پیش از چهارده هزار سال از ولادت ‏آدم (ع) نورى در پیشگاه خدا بودیم،وقتى که آدم (ع) را آفرید آن نور در آدم (ع) به ‏دو جزء-جزئى من و جزئى على بود،و صاحب کتاب فردوس به این حدیث اضافه‏ کرده است:سپس منتقل شدیم… تا در صلب عبد المطلب قرار گرفتیم،نبوت براى من بودو وصایت‏ براى على.» (۱۷)

خبر پانزدهم:از پیامبر اکرم (ص) :«یا على،نظر بر روى تو عبادت است.تو سرورى‏ در دنیا و سرورى در آخرت.هر کس که تو را دوست‏ بدارد مرا دوست داشته است ودوستدار من دوستدار خدا است و دشمن تو دشمن من است و دشمن من دشمن خدااست.واى بر کسى که تو را دشمن بدارد.ابن عباس این حدیث را چنین تفسیر مى‏ کرد ومى‏ گفت:«هر کس به على مى‏ نگرد مى‏ گوید،پاک خداوندا،چه قدر عالم است این جوان!چقدر شجاع است این جوان! چقدر فصیح است این جوان!» (۱۸)

خبر شانزدهم:«هنگامى که شب بدر رسید رسول خدا (ص) فرمود:کیست که ما را ازآب سیراب کند،مردم (از ترس) خوددارى کردند.على برخاست و مشکى را با خودبرداشت.به سوى چاهى بسیار عمیق و تاریک رفت و به آن چاه داخل شد.خداوند به‏ جبرئیل و میکائیل و اسرافیل دستور داد:آماده شوید به پیروزى محمد (ص) و برادرخویش.آنان از آسمان فرود آمدند،آنان صدایى داشتند که هر کس مى ‏شنید،هراسان‏ مى ‏گشت،وقتى که به چاه رسیدند، همه آنان از روى تکریم و تجلیل به على (ع) سلام ‏کردند.احمد بن حنبل در کتاب‏«فضائل على علیه السلام‏»از طریقى دیگر از انس بن‏ مالک اضافه کرده است که‏«پیامبر فرمود:یا على،در روز قیامت‏ با ناقه ‏اى از ناقه ‏هاى‏ بهشتى وارد مى ‏شوى در حالیکه زانوها و پاهاى تو با زانوها و پاهاى من بهم پیوسته ‏است تا وارد بهشت‏ شوى.» (۱۹)

خبر هفدهم:«پیامبر اکرم (ص) در روز جمعه،خطبه‏ اى ایراد فرمود،[و درباره‏ فضیلت قریش سخنانى فرمود]و آنگاه چنین فرمود:اى مردم،شما را وصیت مى‏ کنم به‏ محبت ذوى القربى قریش (خاندان پیامبر) -برادرم و پسر عمویم على بن ابیطالب،دوست ‏نمى‏ دارد او را مگر انسان با ایمان و دشمن نمى ‏دارد او را مگر منافق.هر کس او را دوست‏ بدارد،مرا دوست داشته است و هر کس او را دشمن بدارد مرا دشمن داشته است و کسى‏ که با من دشمنى بورزد، خداوند او را با آتش معذب خواهد فرمود. (۲۰)

خبر هیجدهم:پیامبر (ص) فرمود:صدیقون سه نفرند:«حبیب نجار که از اقصى نقاط شهر آمد و تلاش مى‏ کرد و مؤمن آل فرعون که ایمان خود را مخفى مى‏ داشت و على بن ابیطالب و او با فضیلت‏ ترین همه آنها است.» (۲۱)

خبر نوزدهم:پیامبر (ص) فرمود:«درباره على پنج چیز براى من عطا شده است‏ براى من بهتر است از دنیا و هر چه در آن است.

یکى از آنها…و

دوم:پرچم حمددست او است و آدم (ع) و فرزند آدم (ع) در زیر آن قرار مى‏ گیرند.

سوم:على درحوض من مى ‏ایستد هر که را از امت من که بشناسد،سیرابش مى‏ کند.

چهارم:پوشاننده حریم نهانى من و کسى که مرا به خدایم تسلیم مى ‏نماید.

پنجم:این‏ براى او بیمى از آن ندارم که پس از ایمان،کفر بورزد و مرتکب زنا پس ‏باشد.»

خبر بیستم:خانه ‏هاى گروهى از صحابه پیامبر (ص) نزدیک به مسجدبود که درهاى آنها به آن مسجد باز مى‏شد.روزى پیامبر اکرم (ص) فرمودببندید،مگر در خانه على را،همه درها بسته شد،جمعى در این دستورمى‏گفتند و آن سخن به پیامبر رسید.فرمود:جمعى در بستن درها مگرسخن مى‏ گویند!من باز نکردم و نبستم،بلکه امرى به من رسید،من‏ نمودم.» (۲۲)

خبر بیست و یکم:«پیامبر اکرم (ص) در جنگ طائف،على را خواست و با او بطور آهسته و خصوصى صحبت کرد و این صحبت ‏به درازا کشید.بعضى گفتند:امروز پیامبر با پسر عموى خود (على) صحبت آهسته و خصوصى طولانى نمود!

این سخن به پیامبر اکرم (ص) رسید،آن حضرت عده ‏اى از آنها را احضار نموده فرمود: «گوینده‏اى گفته است من امروز با پسر عمویم سخن پنهانى طولانى داشتم.بدانید من با او نجوى (سخن سرى) نداشتم،خداوند بود که او را براى این نجوى دستور داد.» (۲۳)

خبر بیست و دوم:پیامبر (ص) فرمود یا على،من درباره پیامبرى بر تو برترى دارم وتو در هفت موضوع بر همه مردم برترى دارى که هیچ کس از قریش آنها را نمى‏ تواندمنکر شود:۱.تو اولین کسى از قریش هستى که به خدا ایمان آورد.۲.تو باوفاترین مردم‏ به عهدى که با خدا بسته ‏اى.۳.تو مقاوم‏ترین انسانها هستى در امر الهى.۴.تویى که‏ بیت المال را مساوى‏ تر از همه قسمت مى ‏کنى.۵.تویى عادلترین مردم در میان مردم.۶.تویى بیناترین مردم به قضایا. (یا امور قضایى) ۷.تویى داراى با عظمت ‏ترین امتیاز نزدخدا. (۲۴)

خبر بیست و سوم:فاطمه (ع) به پیامبر اکرم (ص) عرض کرد:تو مرا به ازدواج ‏شخصى فقیر درآوردى!آن حضرت فرمود:من تو را به نکاح مردى درآوردم که پیش‏ از همه اسلام آورده و حلم او بالاتر از همه مردم،و علمش بیش از همه آنان مى‏ باشد.مگر نمى ‏دانى خداوند با علم به زمین و مردم آن نخست پدر تو را برگزید و سپس ‏همسر ترا. (۲۵)

خبر بیست و چهارم:«هنگامى که پس از برگشتن پیامبر از جنگ حنین،سوره (اذا جاء نصر الله و الفتح) دو ذکر سبحان الله،استغفر الله را فراوان مى‏ گفت،سپس فرمود:یا على،آنچه که براى من وعده شده فرا رسیده است.پیروزى آمده و مردم دسته دسته به دین‏ خدا داخل مى‏ شوند و هیچ کس براى مقام من شایسته ‏تر از تو نیست‏ به جهت‏ سابقه ‏اسلامى که تو پیش از همه آن را پذیرفتى و نزدیکى تو به من،و اینکه تو همسر دختر من‏ هستى و سیده النساء فاطمه (ع) در نزد توست و پیش از اینها ابتلاء به تحمل سختى ‏ها که ‏پدر تو ابو طالب در موقع فرود آمدن قرآن،درباره رسالت من داشت،من مشتاقم که‏ ارزش آن همه زحمات و بردبارى‏ هاى ابوطالب را درباره فرزندش مراعات کنم. (۲۶)

________________________

۴.حافظ ابو نعیم در کتاب معروفش حلیه الاولیاء

۵.این روایت که مجموع دو متن است،احمد در کتاب مسند و فضائل على (ع) آورده است.

۶.حلیه الاولیاء،ابو نعیم.

۷.مسند،احمد بن حنبل و احمد البیهقى در صحیح.

۸.حلیه الاولیاء،ابو نعیم و مسند،ابو عبد الله احمد حنبل.

۹.ماخذ مزبور.

۱۰.ماخذ مزبور.

۱۱.حلیه الاولیاء،ابو نعیم.

۱۲.ماخذ مزبور اینکه پیامبر اکرم (ص) درباره على (ع) سید العرب فرمود:«بدون تردید منظور«عرب‏بالخصوص‏»نبوده است،زیرا همانگونه که درصدها روایات مى‏بینیم و شخصیت على (ع) نیز اثبات مى‏کند او پس از پیامبر سید اولاد آدم (ع) است.و کلمه مزبور براى این بوده است که پس از پیامبر ‹اکرم (ص) که برترى نژاد عرب را همانگونه که در مغز اکثر عرب بوده،مطرح مى‏کردند و اسلام را برمحور عرب مى‏چرخاندند،امیر المؤمنین به این کلمه پیامبر هم استناد فرماید.نه اینکه سیادت على (ع) اختصاص به عرب داشته باشد.

۱۳.ماخذ مزبور.

۱۴.ماخذ مزبور.

۱۵.ماخذ مزبور.

۱۶.مسند،احمد بن حنبل.احمد این روایت را بارها نقل کرده است و در کتاب فضائل على نیز آورده واکثر محدثین این روایت را نقل نموده‏اند.

۱۷.همین ماخذ.

۱۸.همین ماخذ.

۱۹.همین ماخذ.

۲۰.احمد در کتاب فضائل على (ع) نقل کرده است.

۲۱.احمد بن حنبل در کتاب فضائل على (ع) .

۲۲.مسند،احمد بن حنبل در چند مورد و کتاب فضائل على (ع) .

۲۳.همین ماخذ.

۲۴.حلیه الاولیاء،ابو نعیم.

۲۵.مسند،احمد بن حنبل.

۲۶.تفسیر القرآن،ابو اسحاق ثعلبى.

خطبه شماره ۱۵۴ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

بازدیدها: ۲

بحثى درباره بدا به قلم علامه محمد تقی جعفری

 
معناى « بدا » آن نیست که بعضى از عامیان گمان کرده‏اند که : آشکار شدن چیزى که براى خدا مخفى بوده است بلکه معناى « بدا » عین معناى آیه مبارکه است که در بالا آوردیم .میتوان گفت : هیچ اصل و قانونى براى اثبات سلطه مطلقه و اختیار مطلق خداوندى مانند « بدا » نیست که اثبات مى‏کند که خداوند متعال کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِى شَأْنٍ ۲ ( خداوند در هر زمانى کارى انجام مى‏دهد )
 

کل یوم هو فی شان بخوان
مر ورا بی کار و بی‌فعلی مدان

کمترین کاریش هر روزست آن
کو سه لشکر را کند این سو روان

لشکری ز اصلاب سوی امهات
بهر آن تا در رحم روید نبات

لشکری ز ارحام سوی خاکدان
تا ز نر و ماده پر گردد جهان

لشکری از خاک زان سوی اجل
تا ببیند هر کسی حسن عمل

این سخن پایان ندارد هین بتاز
سوی آن دو یار پاک پاک‌باز

بهر این فرمود : ذکر للبشرمولوى پیش از توضیح معناى بدا ، چند بیت از مولوى براى تصور « بدا » در اینجا نقل مى‏کنیم .
مولوى این ابیات را در تفسیر آن حدیث منسوب به پیامبر اکرم صلى اللّه علیه و آله و سلم سروده است که مى‏گوید : « جفّ القلم بما هو کائن » ( قلم درباره آنچه که به وقوع خواهد پیوست ، خشکیده است ، یعنى همه آنچه که در عالم هستى تحقق پیدا خواهد کرد ، قلم قضا آن را نوشته و تمام شده است . )

هم‌چنین تاویل قد جف القلم
بهر تحریضست بر شغل اهم

پس قلم بنوشت که هر کار را
لایق آن هست تاثیر و جزا

کژ روی جف القلم کژ آیدت
راستی آری سعادت زایدت

ظلم آری مدبری جف القلم
عدل آری بر خوری جف القلم

چون بدزدد دست شد جف القلم
خورد باده مست شد جف القلم

تو روا داری روا باشد که حق
هم‌چو معزول آید از حکم سبق

معناى بیت آخر محکم‏ترین و روشنترین دلیل براى اصل « بدا » است که مى‏گوید : آیا عقل و وجدان تو تجویز مى‏کند که بگویى : خداوند سبحان با ثبت و نوشتن هر آنچه که در جهان هستى به وقوع خواهد پیوست ، قدرت تصرف در هستى را از خود سلب نموده است چنین تصورى مساوى اینست که بگویى : خداوند با ثبت همه آنچه که تحقق خواهد یافت ، [ در لوح محفوظ یا در امّ الکتاب ] خدایى را از خود سلب نموده است زیرا قدرت مطلقه او عین ذات اقدس او است و با سلب قدرت از خویشتن ،در حقیقت خدایى را از خود سلب نموده است بنابر این ، باید بگوییم :
آنچه که در عرصه پهناور هستى به وقوع مى‏پیوندد ، بمقتضاى مشیت و حکمت بالغه آلهى است که بر مبناى واقعیات شایسته تحقق ، واقع مى‏گردد ، ولى از آن جهت که نظم عالم در ارتباط با خداوند ناظم دستگاه آفرینش باز است ( این سیستم باز است ) و هیچ یک از موجودات و قوانین حاکمه در برابر آن قادر مطلق غیر قابل تغییر نیست .
 
همانگونه که « نسخ » یک حکم کشف از محدودیت مقتضى آن حکم و پایان یافتن آن مى‏نماید ، « بدا » نیز کشف از محدودیت مقتضى آن واقعیت مى‏کند که در مجراى هستى قرار گرفته بود . حال میتوانیم بگوییم : امیر المؤمنین علیه السلام که پس از پیامبر اکرم صلى اللّه علیه و آله عارف‏ترین انسان به مقام شامخ ربوبى بوده است ، بهتر از همه مى‏دانست که مقرر شدن قتل او در آن زمان مخصوص و با دست آن پلید و اشقى الأشقیا ، و در محراب مسجد کوفه بحسب قانون قضا و قدر ، نمیتواند در برابر مشیت بالغه خداوندى بر « محو و اثبات » مقاومت نموده و از نفوذ اراده خداوندى جلوگیرى نماید .
و قطعى است که امیر المؤمنین علیه السلام با اشتیاق شدید که به انکشاف واقعیات داشت ، به کشف مشیت نهائى خداوندى درباره خبر قتل خود که پیامبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلم به او داده بود ، پرداخته و در صدد آگاهى باین که آیا درباره این حادثه ، « بدا » صورت خواهد گرفت یا نه ؟ بر آمده بود ، ولى خداوند حادثه مزبور را بجهت امکان « بدا » از وى مخفى داشته است .
 
این توجیه درباره علم ائمه علیهم السلام به همه خصوصیات شهادت آنان نیز جریان دارد . و اگر کسى اعتراض کند که همان انتقادى که پیش از این وارد کردیم که « بسیار بعید بنظر مى‏رسد که امیر المؤمنین علیه السلام رازهاى ناگشودنى قضا و قدر را با اسرار گشودنى تشخیص نداده و در صدد شناخت رازهاى ناگشودنى بر آید » باین احتمال نیز وارد است ، پاسخ این اعتراض روشن است ، زیرا لازمه کوشش براى شناخت اینکه آیا قتل امیر المؤمنین علیه السلام با همه خصوصیاتش مشمول « بدا » خواهد گشت یا نه ؟
آن نیست که آن بزرگوار رازهاى ناگشودنى را از اسرار قابل گشودن تشخیص نداده و در صدد شناخت راز ناگشودنى بر آمده است . ۸ ، ۱۲ أمّا وصیّتى : فاللّه لا تشرکوا به شیئاً ، و محمّدا صلّى اللّه علیه و آله فلا تضیّعوا سنّته . أقیموا هذین العمودین ، و أوقدوا هذین المصباحین و خلاکم ذمّ ما لم تشردوا ( اما وصیت من بشما : پس هرگز به خدا شریک قرار ندهید ، و سنت پیامبر اکرم صلى اللّه علیه و آله را ضایع مکنید . این دو ستون را برپا دارید ، و این دو چراغ را روشن نگهدارید ، با عمل به این دو تکلیف اساسى سرزنشى براى شما متوجه نیست مادامى که متفرق نشوید . )( ۱ ) الرعد آیه ۳۹ . ( ۲ ) الرحمن آیه ۲۹ .
خطبه شماره ۱۴۹ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

بازدیدها: ۲

کیفیت تبعید ابوذر به قلم علامه محمد تقی جعفری

اینجانب در سالیان گذشته یک رساله مفصلى درباره شخصیت این انسان ساخته شده مکتب على علیه السلام با تکیه بر منابع معتبر نوشته بودم ، متاسفانه در انتقال‏هاى مکرر کتابخانه مفقود شد .

در این هنگام که مشغول ترجمه و تفسیر نهج البلاغه هستم و در این تاریخ ( ۹ آبانماه ۱۳۷۰ ) به تفسیر کلام امیر المؤمنین علیه السلام به ابوذر غفارى که در موقع تبعید این صحابى بسیار جلیل القدر فرموده است ، مشغول بودم ، به تفاسیر نهج البلاغه مراجعه نمودم دیدم تقریبا مناسب‏ترین همه آنها درباره آن قسمت از تاریخ ابوذر که به تفسیر ما مربوط است ، شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید معتزلى است که از مشاهیر علما و فضلاى اهل سنت است ، مطالبى را که در اینجا مى‏آوریم از شرح مزبور است که ملاحظه خواهید فرمود :« و بدانکه اکثر صاحبنظران و مؤلفان تاریخ حیات شخصیت‏ها و دانشمندان اخبار وروایت برآنند که عثمان است که ابوذر را اولا به شام تبعید کرد ، سپس بنابر شکایتى که معاویه از داد و فریاد ابوذر در شام ، به عثمان نمود ، او را از شام به مدینه آورد و سپس او را بجهت همان کارى که در شام مى‏ کرد به ربذه تبعید نمود . اصل جریان ابوذر از اینطرف است : هنگامى که عثمان از اموال بیت المال به مروان بن الحکم و زید بن ثابت داد [ ۴ ] ابوذر دربهمین جهت مناسب دیدیم که این مطلب را از مورخ بزرگ مسعودى ( ابو الحسن علىّ بن الحسین بن على مسعودى وفات ۳۴۶ هجرى قمرى ) نقل کنیم .

این مورخ در کتاب معروف مروج الذهب و معادن الجوهر چاپ سوم پ مصر السعاده المکتبه التجاریه الکبرى ج ۲ از صفحه ۳۴۱ تا ۳۴۳ « عبد الله بن عتبه میگوید : روزى که عثمان کشته شد ، صد و پنجاه هزار دینار و هزار هزار ( یک میلیون ) درهم در نزد خزانه ‏دار خود داشته و ارزش املاک او در وادى القرى و حنین و غیر اینها صد هزار دینار و اسبان و شتران بسیارى از خود باقى گذاشت . [ در همین صفحه چهار سطر به آخر مانده چنین نقل مى‏کند :

عثمان خانه بسیار مجلل و با شکوهى در مدینه براى خود ساخت و اموال و باغ‏ها و چشمه‏ هایى براى خود انداخته بود . ] و در روزگار عثمان جمعى از صحابه صاحب املاک و خانه‏ ها شدند . زبیر بن عوام خانه خود را در بصره ساخت که امروز هم معروف است ( سال ۳۳۲ هجرى ) [ بزرگى این خانه بقدرى است که ] تجار و صاحباب اموال و دستگاههاى دریانوردان و غیر از آنان ، در آن خانه فرود مى‏ آیند . همچنین زبیر بن عوام خانه‏ هایى در مصر و کوفه و اسکندریه ساخت . این همه خانه‏ ها و املاک که براى زبیر ذکر کردیم ،معلوم است .

مال نقد زبیر بعد از مرگش پنجاه هزار دینار بوده و هزار اسب و هزار بنده و کنیز و زمین‏هایى که ما در شمار شهرها ذکر کرده ‏ایم ، از خود باقى گذاشت . و همچنین طلحه بن عبید الله تیمى در کوفه خانه ‏اى براى خود ساخت که در این تاریخ مشهور است و معروف به کناسه میباشد و قیمت غلاّت ( خواربار مثل گندم و جو ) او که از عراق به او میرسد هر روز هزار دینار نقل شده است و گفته شده است قیمت غلات او از عراق بیش از اینها بوده است . اموال طلحه در ناحیه شراه [ یا سراه ] بیش از اینها بود که متذکر شدیم . طلحه خانه خود را در مدینه با وسائلى ساخت که در آن روزگار گران قیمت بود .

و همچنین عبد الرحمن بن عوف زهرى خانه ‏اى براى خود ساخت و آنرا توسعه داد [ این توسعه باید بقدرى بزرگ با اهمیت باشد که بتواند بعنوان یک ساختمان تاریخى مطرح گردد ] عبد الرحمن در دامدارى خود صد رأس اسب و هزار نفر شتر و ده هزار گوسفند داشته است و چهار هشتم مال ( نقد ) عبد الرحمن ۸۴۰۰۰ [ دینار یا درهم ] بوده است .

سعد بن ابى وقاص خانه خود را با عقیق ساخت و دیواره‏ هاى آنرا مرتفع و فضاى آن را وسیع و در بالاى دیواره‏هاى خانه کنگره‏ها بنا کرد . سعید بن المسیب مى‏گوید : هنگامى که زید بن ثابت از دنیا رفت ، طلا و نقره‏اى را که از خود باقى گذاشته بود با تبرها مى‏ شکستند . و نقد و اراضى که از خود گذاشت بقیمت صد هزار دینار بوده است .

و مقداد خانه خود را در مدینه در محلى که آن را جرف مى‏گفتند و در چند میلى مدینه بود بنا کرد و در بالاى آن کنگره‏ها ساخت و داخل و خارج آن را گچ‏کارى کرد . [ باید تحقیق کرد که آیا این مقداد ، همان مقداد بن اسود کندى است ؟ زیرا او مردى هم ردیف عمّار بود و یا قیمت این خانه‏اى که نقل شده است ، کلان نبوده است ؟ یعلى بن منبه [ یا یعلى بن منبه ] مرد و پانصد هزار دینار و اراضى و مطالباتى که از مردم داشت بر جاى گذاشت و غیر ذلک که قیمت آنها به سیصد هزار دینار بالغ میشد . » باید گفت : همه آنچه را که ابوذر غفارى از پیامبر اکرم صلى اللّه علیه و آله و سلم نقل کرده است ، بدون کمترین تردید صدق محض است ، زیرا این جمله که « ما أظلّت الخضراء و لا أقلّت الغبراء على ذى لهجه أصدق من أبى ذرّ » بطور متواتر از هر دو فرقه شیعه و سنّى نقل شده است .

میان مردم و در میان راه‏ها و جاده‏ها ( باصطلاح امروز خیابانها ) این آیه را با صداى بلندمیخواند : وَ بَشِّرِ الکافِرِینَ بِعَذابٍ أَلِیمٍ ۲ ( و بشارت بده کافران را به عذابى دردناک ) و دنبال این آیه مبارکه ، آیه کنز را میخواند : وَ الَّذینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الفِضَّهَ وَ لا یَنْفِقُونَها فِى سَبیلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُم بِعَذابٍ أَلِیمٍ ۳ ( و کسانى که طلا و نقره را جمع و انباشته مى‏کنند و آنها را در راه خدا انفاق نمى‏نمایند ، آنان را به عذابى دردناک بشارت بده ) این جریان ابوذر را چند بار به عثمان گزارش دادند و او سکوت کرده بود .

سپس عثمان یکى از غلامان خود را فرستاد که به او بگوید : از آن سخنانى که بگوش عثمان رسیده است ، خوددارى کند .

ابوذر بآن غلام گفت : آیا عثمان مرا از خواندن کتاب خدا و عیب‏گیرى از کسى که امر خدا را ترک مى‏کند نهى مى‏کند ؟ پس سوگند بخدا ، رضایت خدا را با غضب عثمان جلب کنم ، براى من محبوبتر و بهتر است از اینکه خدا را با راضى ساختن عثمان به غضب در آورم .

این پاسخ ابوذر عثمان را غضبناک نموده و آن را در دل گرفت و صبر کرد و از اظهار آن یا ترتیب اثر به آن خوددارى نمود . تا اینکه عثمان روزى در حالى که جمعى از مردم دور او نشسته بودند .

گفت : آیا جایز است که امام از مال ( بیت المال ) قرضى بر دارد ، و الأحبار گفت : مانعى ندارد . ابوذر در پاسخ او گفت : اى پسر دو یهودى ، دین ما را تو به ما تعلیم مى‏دهى عثمان به ابوذر گفت : مرا زیاد اذیت مى‏ کنى و عیبجویى تو درباره یاران من بسیار است ، برو به شام . و او را به شام تبعید کرد .

ابوذر در شام کارهاى زیادى از معاویه را منکر مى‏ گشت .روزى معاویه سیصد دینار به وى فرستاد ، ابوذر به فرستاده معاویه گفت :اگر این وجه از سهم اختصاصى خودم باشد که امسال مرا از آن محروم ساخته‏ اید ،مى‏ گیرم ، و اگر هدیّه ‏اى [ الخاصى ] باشد ، من نیازى بآن ندارم .

در آن دوران بود که معاویه کاخ سبز [ مشهور ] خود را در شام بنا کرد ، ابوذر به معاویه گفت : اگر این کاخ را از مال خدا ساخته ‏اى ، خیانت است ، اگر از مال خودت بنا کرده‏اى اسراف است . ابوذر در شام مى‏ گفت : سوگند به خدا ، کارهایى دارد صورت مى‏ گیرد که من آنها را نمیشناسم [ از دیدگاه اسلام صحیح نیست ] سوگند به خدا ، آن کارها نه در کتاب خداست و نه در سنّت پیامبر او صلى اللّه علیه و آله و سلم .

و سوگند به خدا ، من مى‏ بینم که حق خاموش مى ‏گردد و باطل احیا ، و راستگو تکذیب میشود . تقدیم مى ‏کنند کسانى را که تقوى ندارند ، و اشخاص صالح را مى‏بینم که مورد بى‏ اعتنایى و تحقیر قرار مى ‏گیرد . حبیب بن مسلمه الفهرى به معاویه گفت : « ابوذر شام را علیه تو خواهد شوراند مردم شام را دریاب اگر نیازى بآنها دارى .

ابوذر عثمان جاحظ در کتاب « السفیانیه » از جلام بن جندل غفارى نقل کرده است : که من در قنسرین و عواصم مزدور معاویه بودم . روزى نزد معاویه آمده و از وضع کار خود مى ‏پرسیدم ناگهان فریادى را از در خانه معاویه شنیدم که مى‏گفت : قطار [ شترها ] آمد و بازى از آتش براى شما آورده است .

خداوندا ، لعنت کن کسانى را که امر به معروف مى‏کنند خود آن را ترک مى‏کنند . خداوندا ، لعنت کسانى را که منکر نهى مى‏کنند و خود مرتکب آن میشوند ، معاویه از این فریاد مضطرب گشته و رنگش تغییر کرد و بمن گفت :اى جلام آیا این فریاد کننده را میشناسى ؟ گفتم : نه ، نمیشناسم .

معاویه گفت : کیست آنکه عذر جندب بن جناده ( ابوذر ) را در کارى که پیش گرفته است ، براى من بیاورد ؟ او هر روز مى‏ آید و نزدیک در کاخ ما آنچه را که شنیدى فریاد مى‏ زند .

سپس معاویه گفت : ابوذر را پیش من بیاورید ، عده ‏اى ابوذر را [ در حالیکه او را مى‏راندند ] وارد جایگاه معاویه نمودند ، ابوذر در مقابل معاویه ایستاد معاویه به او گفت : اى دشمن خدا او رسول خدا ،هر روز بسوى ما مى‏ آیى و مى‏ گویى آنچه که میخواهى بدان .

اگر من میخواستم کسى را از یاران محمد [ صلى اللّه علیه و آله و سلم ] بدون اجازه امیر المؤمنین عثمان بکشم ، ترا مى‏ کشتم . ولى من درباره تو از وى اجازه خواهم گرفت . جلام مى‏گوید دوست داشتم که ابوذر را که مردى از قوم من ( قبیله غفار ) بود ببینم .

بطرف او متوجه شدم و او را دیدم مردى بود گندمگون و کم گوشت ( لاغر ) و گونه ‏هایش تو رفته و خمیدگى در پشت داشت ، پس رو به معاویه کرد و گفت : دشمن خدا و رسولخدا من نیستم بلکه تو و پدر تو دشمنان خدا و رسول او هستید ، اسلام را اظهار کردید و در درونتان کفر را پنهان ساختید .

رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم چند بار ترا نفرین فرمود که : از غذا سیر نشوى و از پیامبر شنیدم که فرمود : « در آن هنگام که زمامدارى امت من به دست کسى بیفتد که سیاهى چشمش بزرگ و گلویش گشاد باشد کسى که هر چه بخورد سیر نمیشود » باید امت من از او برحذر باشد . » معاویه گفت : من آن مرد که تو میگویى نیستم .

ابوذر گفت : تویى همان مرد ، رسولخدا صلى اللّه علیه و آله این خبر را بمن داده است . و من از آن حضرت شنیده ام که میفرمود : « خداوندا ، لعنت کن او را و او را اسیر مکن مگر با خاک » و از آن حضرت شنیدم فرمود : اسافل اعضاى معاویه در آتش است . معاویه خندید و دستور داد ابوذر را زندانى کردند ، و گزارشى درباره ابوذر به عثمان نوشت .

عثمان در پاسخ وى چنین نوشت : جندب ( ابوذر ) را سوار بر مرکبى کن و به نزد من بفرست . معاویه او را بوسیله کسى فرستاد که شب و روز او را در راه حرکت میداد و او را بر شترى پیر و لاغر که جز سوارکرده بود .

بطوریکه وقتى ابوذر به مدینه رسید گوشت ران‏هایش از بین رفته بود . وقتى که به مدینه رسید ، عثمان به او پیام فرستاد به هر سرزمینى که مى‏خواهى برو . ابوذر گفت : به مکّه مى‏روم . عثمان گفت : نه ؟ گفت به بیت المقدس ؟ عثمان گفت : نه گفت بیکى از دو کشور ( مصر یا عراق ) عثمان گفت : نه بلکه ترا به ربذه مى‏فرستم . و او را به ربذه تبعید نمود و در آن محل بود تا از این دنیا رخت بربست .

آرى ، چنین است داستان هر انسانى که خبر از جان آدمى و شرف و کرامت آن داشته و بخواهد آن ارزش را بجاى بیاورد . در روزگار گذشته در یکى از تواریخ چنین خوانده ‏ام که در آن هنگام که آخرین روز از زندگانى ابوذر بآخرین ساعات خود نزدیک مى‏ گشت ، دگرگونى حال او که خبر از رهسپار شدن به بارگاه الهى مى‏ داد ، زن یا دخترش که در آن بیابان یگانه دمسازش بود ، بناى ناله و زارى گذاشت و اضطراب به وى مسلّط گشت .

ابوذر پرسید : وحشت و اضطراب براى چیست ؟ پاسخ داد : تو در این بیابان و در این موقع از دنیا مى‏روى . من تنها چه کنم ابوذر گفت : هیچ ترس و واهمه ‏اى به خود راه مده ، سپس اشاره کرد به جاده‏اى که تا حدودى دور از جایگاه آنها بود و گفت برو بر سر آن جادّه ، بهمین زودى کاروانى از آنجا بطرف مدینه عبور خواهند کرد .

بآنها بگو : یکى از یاران پیامبر [ یا یکى از مسلمانان ] در اینجا از دنیا رفته است . آنان مى ‏آیند و مرا غسل می دهند و کفن مى ‏کنند و بر من نماز مى‏ خوانند و دفن مى‏ کنند و ترا نیز به مدینه و به دودمانت مى‏ رسانند . [ ابوذر در آخر سخنانش مطلبى گفته است که میتواند زیر بناى زندگى اجتماعى جامع اسلامى را از نظر اقتصادى بیان نماید . ] ابوذر چنین گفت : من در این لحظات آخرین که آنها را سپرى مى ‏کنم ، از مال دنیا یک گوسفند دارم ، وقتى که آن کاروان ببالین من آمدند . پیش از آنکه دست به انجام تکالیف خود درباره من بزنند ،بگو :این گوسفند را ذبح نموده و از گوشت او استفاده کنند و براى من مجانى کار نکنند .

اگر این جمله ابوذر نتواند اهمیت کار انسانى و ارزش آن را در جامعه اسلامى بیان نماید ،چه جمله ‏اى و کدام دستورى این حقیقت با اهمیت را میتواند مطرح نماید ؟

کیفیت تبعید ابوذر غفارى به ربذه

ابن ابى الحدید معتزلى شارح معروف نهج البلاغه ، چگونگى تبعید ابوذر را به ربذه چنین نقل نموده است : « ابوبکر احمد بن عبد العز الجوهرى در کتاب « السقیفه » از عبد الرزاق و او از پدرش و او از عکرمه و او از ابن عباس چنین نقل نموده است که : وقتى که ابوذر به ربذه تبعید میشد ، عثمان دستور داد : در میان مردم صدا کردند که هیچ کس با ابوذر سخنى نگوید و هیچ کس او را بدرقه نکند . و عثمان دستور داد مروان بن الحکم او را از مدینه بیرون کند تا ابوذر تبعید شود و همه مردم از دستور عثمان تبعیت نمودند ، جز على بن ابیطالب علیه السلام و برادرش عقیل بن ابیطالب و امام حسن و امام حسین علیهما السلام و عمّار یاسر .

امام حسن علیه السلام با ابوذر صحبت مى‏کرد ، مروان گفت اى حسن ، خوددارى کن ، مگر نمیدانى که امیر المؤمنین عثمان از صحبت با این مرد نهى کرده است ؟ و اگر نمیدانى هم اکنون بدان ، در این موقع على علیه السلام به مروان حمله کرد و با تازیانه میان دو گوش مرکب مروان زد و فرمود : دور شو خدا ترا به آتش بکشاند .

مروان در حال خشم به نزد عثمان برگشت و جریان واقعه را به او اطلاع داد . آتش غضب سر تا پاى عثمان یا مروان را شعله‏ور ساخت . ابوذر ایستاد و آن عدّه که براى بدرقه او آمده بودند ، وداعش نمودند ،در این هنگام فقط ذکوان غلام امّ هانى دختر ابو طالب ( ع ) با او بود .

ذکوان مى‏گوید : من سخنان آن عده را حفظ کردم او مردى با حافظه بود پس على علیه السلام فرمود : « اى اباذر ، تو براى خدا خشمگین شدى . . . سپس به عقیل فرمود : برادرت را وداع کن . عقیل شروع به سخن کرد و گفت : اى اباذر ، چه داریم براى شما بگوییم ؟

و تو مى‏دانى که ما شما را دوست مى‏داریم و تو هم ما را دوست مى‏دارى . پس بخدا تقوى بورز ، زیرا تقوى است وسیله نجات ، و شکیبایى پیشه کن ، زیرا صبر و بردبارى کرامت انسانى است . و بدان که احساس سنگینى از تحمل صبر ، خود نوعى از جزع و فریاد در برابر ناگواریهاست و گمان کردن اینکه از عافیت دور و برکنار هستى ، خود نوعى از نومیدى است ، پس رها کن یأس و جرع و فزع را .

سپس امام حسن علیه السلام به سخن گفتن پرداخت و گفت : اى عمو ، اگر چنین نبود که وداع کننده نباید ساکت شود و تشییع کننده نباید برگردد ، سخن کوتاه میشد [ این قدر با شما صحبت نمى‏کردیم ] اگر چه تأسف طولانى مى‏گشت ، این قوم ( خودکامگان جامعه ) چنان کردند با تو که مى‏بینى ، دنیا را از نظر دور بدار و آنرا رها کن آن را با در نظر گرفتن جدائى از آن و شدت حوادثى که این دنیا در بردارد ، به امید عظمت ماوراى آن اى عمو ، صابر و بردبار باش تا پیامبرت را ملاقات کنى در حالیکه او از تو راضى است . سپس امام حسین علیه السلام چنین فرمود :

اى عمو ، خداوند متعال تواناست که آنچه را که ترا گرفتار ساخته است ، تغییر بدهد زیرا خداوند در هر حال در کار است ( دست او باز است و هر کارى را که بخواهد انجام میدهد ) این قوم دنیاى خود را از تو ممنوع ساختند و تو دین خود را از دستبرد و تطاول هوى و هوس آنان محفوظ نگاه داشتى ، و تو کاملا از آنچه که ممنوعت ساختند ( از دنیا ) بى‏نیازى ، و آنان از آنچه که تو از آنان ممنوع نمودى بسیار نیازمندند .

پس از خدا صبر و پیروزى مسئلت نما و از حرص و جزع و فزع باو پناهنده باش ، زیرا صبر جزئى از دین و کرامت انسانى است و قطعى است که حرص و طمع روزى را بجلو نمیاندازد و جزع ، اجل آدمى را به تأخیر نمى‏ افکند ، سپس عمّار در حالیکه غضبناک بود ، شروع به صحبت کرد و گفت : خدا انس ندهد کسى را که ترا به وحشت انداخته است و امنیت ندهد کسى را که ترا ترسانده است ، سوگند به خدا ، اگر دنیاى آنان را میخواستى ، ترا تأمین مى‏کردند [ یواتبر ] در امن و امان قرار مى‏دادند ، و اگر از اعمال آنان خشنود مى‏ گشتى ، ترا دوست مى‏داشتند و هیچ چیزى آن مردم را از موافقت با نظر و گفتار تو جلوگیرى نکرده است ، مگر رضایت و تکیه بر دنیا و ترس از مرگ . آنان بآن سلطه‏اى که جماعتشان پذیرفته‏ اند گرویده‏ اند . و ملک این دنیا از آن کسى است که غلبه کند .

این قوم دین خود را در مقابل دنیایى که گرفتند بآنان دادند . و در نتیجه به خسارت در دنیا و آخرت گرفتار شدند . ابوذر رحمه اللّه گریه کرد و گفت : خدا بشما اهل بیت رحمت ، لطف و عنایت نماید ، هنگامى که شما را مى‏بینم ، رسول اللّه صلى اللّه علیه و آله و را بیاد مى‏ آورم .

براى من در مدینه غیر از شما نه کسى است و نه چیزى که مورد میل من باشد ، وجود من در حجاز براى عثمان سنگین بود و براى معاویه در شام و ناراحت بود از اینکه من با برادر و پسر دایى او در دو شهر مجاورت داشته باشم و مردم را از آن دو منحرف بسازم ، در نتیجه مرا به شهرى تبعید کرد که جز خدا در آنجا یاور و دفاع کننده‏اى ندارم و سوگند بخدا براى خود جز خدا یارى نمى‏ خواهم و با تکیه به خدا از هیچ چیزى وحشت ندارم و آن عده که به تشییع ابوذر رفته بودند به مدینه برگشتند .

امیر المؤمنین علیه السلام به نزد عثمان رفت . عثمان بآن حضرت گفت شما را چه وادار کرد که مأمور مرا برگرداندى و کار مرا تحقیر نمودى ؟ على علیه السلام فرمود : امّا مأمور تو ، چون خواست روى مرا برگرداند ،من روى او را برگرداندم و امّا امر ترا کوچک نشمردم .

عثمان گفت : مگر مطلع نبودى که من دستور داده بودم هیچ کس با ابوذر صحبت نکند ؟ على علیه السلام فرمود : مگر هر امرى که صادر کنى ما باید آنرا اطاعت کنیم ؟ عثمان گفت : بگذار مروان انتقام خود را از تو بگیرد ، على علیه السلام فرمود : از چه ؟ عثمان گفت : از اینکه او را ناسزا گفتى و مرکبش را زدى آن حضرت فرمود : اما مرکبش ، مرکبم را بگیر و انتقام بکشد ، و امّا اگر بخواهد ناسزا بگوید ، مثل همان ناسزا را بتو خواهم گفت و دروغ نخواهم گفت . عثمان خشمگین شد و گفت : چرا مروان بتو دشنام ندهد مگر تو بهتر از او هستى على علیه السلام فرمود :آرى ، سوگند بخدا و از تو ، سپس برخاست و از نزد عثمان بیرون رفت » ۴ ۲ یا اباذرّ إنک غضبت للّه فارج من غضبت له ( اى اباذر ، تو براى خدا خشمگین گشتى ،پس بآن خداوند امیدوار باش که براى او غضب کردى . )

خطبه شماره ۱۳۰ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

بازدیدها: ۱۲

عمار بن یاسربه قلم ابن ابی الحدید

عمار بن یاسر، نسب و برخى از اخبار او
وى عمار بن یاسر بن عامر بن کنانه بن قیس عنسى مذحجى است . کنیه اش ابوالیقظان و همپیمان بنى مخزوم است . اینک بخشى و گزینه یى از اخبار او را از کتاب الاستیعاب ابى عمر بن عبدالبر محدث نقل مى کنیم .

ابوعمر مى گوید: یاسر، پدر عمار، عربى قحطانى از خاندان عنس قبیله مذحج است و پسرش عمار وابسته و از موالى بنى مخزوم است و چنین بود که پدرش یاسر همراه دو برادر خود به نام مالک و حارث در جستجوى برادر دیگرشان به مکه آمدند.

حارث و مالک به یمن برگشتند ولى یاسر در مکه ماند و با ابوحذیفه بن مغیره بن عبدالله بن عمر بن مخزوم همپیمان شد. ابوحذیفه یکى از کنیزان خود را که نامش سمیه بود به ازدواج یاسر درآورد که براى او عمار متولد شد. ابوحذیفه عمار را آزاد کرد و از همین جاست که عمار وابسته بنى مخزوم است در حالى که پدرش عربى آزاد و بدون وابستگى به کسى است .

در این مورد اهل سیره اختلافى ندارند، به مناسبت همین پیمان و وابستگى که میان بنى مخزوم و عمار بوده است پس از اینکه غلامان عثمان عمار را چندان زدند که گفته اند فتق گرفت و یک دنده از دنده هایش را شکستند. بنى مخزوم بر عثمان خشم گرفتند و جمع شدند و گفتند به خدا سوگند اگر عمار بمیرد در قبال خونش کسى جز عثمان را نخواهیم کشت .

ابوعمر مى گوید: عمار بن یاسر از کسانى که در راه خدا شکنجه شده است و سرانجام عمار با زبان خود آنچه را ایشان مى خواستند گفت در حالى که دلش مطمئن به ایمان بود و این آیه که مى فرماید مگر کسى که مجبور شود و دلش مطمئن به ایمان باشد  در مورد او نازل شده است . این موضوعى است که مفسران بر آن اجماع دارند.

سپس عمار به حبشه هجرت کرد و به هر دو قبله نماز گزارد و او از نخستین مهاجران به مدینه بود. سپس در جنگ بدر و همه جنگهاى دیگر شرکت جست و سخت کوشش و پایدارى کرد و پس از رحلت رسول خدا (ص ) در جنگ یماهه هم حاضر شد و در آن جنگ هم پایدارى کرد و یک گوش او در آن جنگ قطع شد.

ابوعمر مى گوید: واقدى ، از عبدالله بن نافع ، از پدرش ، از عبدالله بن عمر روایت مى کند که مى گفته است روز جنگ یماهه عمار را دیدم بر فراز صخره یى از کوه برآمد و فریاد مى کشد اى گروه مسلمانان ! آیا از بهشت مى گریزید؟ من عمار بن یاسرم پیش من آیید. در همان حال به گوش بریده اش مى نگریستم که روى زمین مى جهید و او سخت ترین جنگ را انجام مى داد. ابوعمر مى گوید: عمار شخصى بیش از اندازه کشیده قامت و داراى چشمانى شهلا و فراخ ‌شانه بود و مویهاى سپید خویش را رنگ نمى کرد.

(ابوعمر) گوید: به ما خبر رسیده که عمار گفته است من همسن رسول خدا (ص ) هستم و هیچ کس از این نظر از من به او نزدیکتر نیست . ابن عباس در تفسیر این آیه که خداوند متعال مى فرماید آیا آن کس که مرده بود و او را زنده اش ساختیم و براى او پرتوى قرار دادیم که در پناه آن میان مردم راه مى رود گفته است : مقصود عمار یاسر است و این گفتار خداوند خداوند متعال که مى فرماید همچون کسى است که مثل او در تاریکیهاست و از آن بیرون نیست یعنى ابوجهل بن هشام .

همچنین گوید: پیامبر (ص ) فرموده اند همانا سراپاى وجود عمار تا سر استخوانهایش انباشته از ایمان است و به صورت تا گودى کف پایش نیز روایت شده است .
ابوعمر بن عبدالعزیز از عایشه نقل مى کند که مى گفته است : هیچیک از اصحاب پیامبر نیست که اگر بخواهم درباره اش چیزى بگویم مى توانم بگویم جز عمار بن یاسر که خود شنیدم پیامبر (ص ) مى فرمود او سراپا تا گودى کف پاهایش انباشته از ایمان است .

ابوعمر همچنین مى گوید: عبدالرحمن بن ابزى مى گفته است : هشتصد تن از کسانى که در بیعت رضوان شرکت کرده بودیم در جنگ صفین همراه على علیه السلام بودیم که از جمع ما شصت و سه نفر کشته شدند و عمار بن یاسر در زمره ایشان بود.

ابوعمر مى گوید: از خالد بن ولید نقل شده است که پیامبر فرموده اند هر کس عمار را دشمن بدارد و با او کینه توزى کند، خدایش ‍ او را دشمن مى دارد، خالد مى گفته است من از آن روز همواره او را دوست مى دارم .

ابوعمر مى گوید: از على بن ابى طالب علیه السلام روایت شده که مى گفته است : روزى عمار آمد و براى شرفیابى به حضور پیامبر اجازه خواست ؛ پیامبر (ص ) که صداى او را شناخته بود فرمود خوشامد و آفرین بر پاکیزه یى که خویشتن را پاکیزه مى دارد یعنى عمار اجازه دهیدش .

ابوعمر مى گوید: انس از پیامبر (ص ) روایت مى کند که فرموده است بهشت مشتاق چهار تن است على و عمار و سلمان و بلال .
سپس مى گوید: فضایاى عمار براستى بسیار است که آوردن آن سخن را به درازا مى کشاند. گوید: اعمش ، از ابوعبدالرحمن سلمى نقل مى کند که مى گفته است : همراه على علیه السلام در جنگ صفین شرکت کردیم ، عمار بن یاسر را دیدم که به هیچ وادى و جانبى حرکت نمى کرد مگر اینکه اصحاب محمد (ص ) در پى او حرکت مى کردند، گویى او براى ایشان نشانه یى بود و خودم از او شنیدم که در آن روز به هاشم بن عتبه مى گفت ؛ اى هاشم ! پیش برو که بهشت زیر درخشش شمشیر است و این بیت را مى خواند.

امروز یاران را که محمد و حزب اویند دیدار مى کنم به خدا سوگند. اگر ما را شکست دهند و به نخلستانهاى هجر عقب برانند باز هم مى دانیم که ما بر حق هستیم و ایشان بر باطل اند. و سپس این ابیات را خواند:
ما شما را در مورد تنزیل قرآن فرو کوفتیم و امروز در مورد تاءویل آن بر شما ضربه مى زنیم …
گوید: من یاران محمد (ص ) را ندیده بودم که در هیچ جا آن چنان کشته شوند.
گوید: ابومسعود بدرى و گروهى که هنگام احتضار حذیفه حضور داشتند سخن از فتنه پیش آمد. ابومسعود و دیگران به حذیفه گفتند چون میان مردم اختلاف پدید آید ما را به پیروى از نظر چه کسى فرمان مى دهى ؟ گفت بر شما باد به پسر سمیه که او تا گاه مرگ از حق جدا نمى شود یا آنکه گفت : او تا هنگامى که باشد همراه حق حرکت مى کند.

ابن عبدالبر مى گوید: برخى هم این حدیث را به طور مرفوع از حذیفه نقل کرده اند.
ابوعمر مى گوید: شعبى ، احنف نقل مى کند که مى گفته است : در جنگ صفین عمار حمله کرد، ابن جزء سکسکى و ابوالغادیه فزارى بر او حمله کردند، ابوالغادیه بر او نیزه زد، ابن جزء سر او را برید.

مى گویم : در این مورد خود ابوعمر بن عبدالبر که خدایش رحمت کناد!
گوناگون سخن گفته است . او در بخش کنیه ها در کتاب استیعاب خود ابوالغادیه را نام برده و گفته است جهنى است و جهینه شاخه یى از قبیله قضاعه است . حال آنکه اینجا او را فزارى شمرده است و باز در همان بخش کنیه ها گفته است که نام ابوالغادیه یسار و گفته شده است مسلم بوده است .

این قتیبه در کتاب المعارف از قول خود ابوالغادیه روایت مى کند که مى گفته است : خودش عمار را کشته است . او مى گفته نخست ، مردى بر عمار نیزه زد که کلاهخود از سرش افتاد و من ضربتى زدم و سرش را جدا کردم ؛ ناگاه دیدم سر عمار است . چگونگى این قتل با آنچه ابن عبدالبر روایت کرده است تفاوت دارد.

ابوعمر مى گوید: وکیع ، از شعبه ، از عبد بن مره ، از عبدالله بن سلمه نقل مى کند که مى گفته است : گویى هم اکنون روز جنگ صفین است و به عمار مى نگرم که روى زمین دراز کشیده بود و آب مى خواست ، براى او جرعه یى شیر آوردند نوشید و گفت امروز یاران را دیدار مى کنم و همانا پیامبر (ص ) با من عهد فرموده و گفته است آخرین آشامیدنى من در این جهان جرعه یى شیر است .

سپس دوباره آب خواست زنى که داراى دستهاى بلندى بود ظرف شیرى با آب آمیخته براى او آورد و عمار چون آن را آشامید گفت : سپاس خداوند را بهشت زیر پیکان نیزه ها قرار دارد. به خدا سوگند، اگر چنان ما را فرو کوبند که به نخلستانهاى هجر عقب بنشانند هر آینه مى دانیم که ما بر حق هستیم و آنان بر باطل اند. سپس چندان جنگ کرد تا کشته شد.

ابوعمر مى گوید: حارثه بن مضراب  روایت مى کند و مى گوید نامه یى را که عمر براى مردم کوفه نوشته بود خواندم و چنین بود:
اما بعد، من عمار را به عنوان امیر و عبدالله بن مسعود را به عنوان معلم و وزیر پیش شما فرستادم و آن دو از زمره یاران نجیب محمد (ص ) هستند، سخن آن دو را بشنوید و به آن دو اقتداء کنید و من با نیازى که به وجود عبدالله بن مسعود داشتم شما را بر خودم ترجیح دادم و برگزیدم .

ابوعمر مى گوید: عمر بن خطاب از این جهت گفته است آن دو از نجباى اصحاب پیامبرند، که رسول خدا (ص ) فرموده است هیچ پیامبرى نیست که مگر هفت یاور نجیب و فقیه و وزیر به او عنایت مى شود و به من چهارده تن عنایت شده است حمزه و جعفر و على و حسن و حسین و ابوبکر و عمر و عبدلله بن مسعود و سلمان و عمار و اباذر و حذیفه و مقداد و بلال .

ابوعمر مى گوید: اخبار در حد تواتر رسیده است که پیامبر (ص ) فرموده است عمار را گروه ستمگر خواهد کشت و این از اخبار غیبى و نشانه هاى پیامبرى آن حضرت (ص ) و از صحیح ترین احادیث است .
جنگ صفین در ربیع الاخر سال سى و هفت بود. على علیه السلام عمار را در جامه هایش بدون اینکه او را غسل دهد به خاک سپرد.

مردم کوفه روایت مى کنند که على علیه السلام بر جنازه عمار نماز گزارده است و مذهب ایشان در مورد شهیدان همین گونه است که آنان را غسل نمى دهند ولى بر آنان نماز گزارده مى شود.
ابوعمر بن عبدالبر مى گوید: سن عمار روزى که کشته شد نود و چند سال بود و نیز گفته شده است : نود و یک یا نود و دو یا نود و سه سال داشته است .

خطبه ۱۸۳ شرح ابن ابی الحدید

بازدیدها: ۰

اخبار غیبى امیر المؤمنین علیه السّلام – فتنه و اقسام آن به قلم علامه جعفری

اخبار غیبى امیر المؤمنین علیه السّلام

ابن ابى الحدید چنین مى‏گوید : « فصل فی ذکر أمور غیبیّه أخبر بها الإمام ثمّ تحقّقت » فصلى است در ذکر امورى غیبى که امام به آنها خبر داده و سپس آنها تحقّق یافته‏اند . بدان که امیر المؤمنین علیه السّلام در این فصل سوگند بخدائى یاد کرده است که جانش در دست او است ، باینکه آنان ( مردم ) از هیچ حادثه‏اى ما بین موقعیّت خودشان در آن زمان تا روز قیامت نخواهند پرسید مگر اینکه امیر المؤمنین علیه السّلام بآنان درباره آن حادثه خبر خواهد داد و درباره طائفه‏اى که بوسیله آن صد نفر هدایت خواهد گشت و صد نفر به ضلالت خواهد افتاد و درباره دعوت کنندگان و فرماندهان و رانندگان و جایگاه‏هاى فرود آمدن مرکب‏هاى آنان و همچنین درباره کسى از آنان که کشته خواهد شدو کسى که با مرگ طبیعى خود خواهد مرد .

این ادّعا از آن حضرت ادّعاى خدائى و ادّعاى نبوّت نیست ، بلکه آن حضرت مى‏فرمود : از حضرت رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله علم آن اخبار را دریافت نموده است . و ما اخبار غیبى امیر المؤمنین علیه السّلام را امتحان ( تتبّع ) کردیم و آنها را موافق واقع دیدیم و از این راه بصدق ادّعاى مذکور از آن حضرت استدلال نمودیم . از آنجمله :

۱ خبر درباره ضربتى که بر سر مبارکش اصابت خواهد کرد و خون سرش ریش مبارکش را خضاب خواهد کرد .

۲ خبر درباره قتل امام حسین علیه السّلام .

۳ اخبارى درباره کربلا و حادثه‏اى که در آن روى خواهد داد ، در موقع عبور از آنجا بطرف صفّین .

۴ خبر درباره ملک ( سلطنت ) معاویه بعد از وفات خود .

۵ خبرى در توصیف معاویه و دستور او به سبّ امیر المؤمنین علیه السّلام .

۶ خبر درباره حجّاج بن یوسف .

۷ . خبر درباره یوسف بن عمر .

۸ . خبر درباره مارقین امر خوارج در نهروان .

۹ اخبار درباره کشته شده‏هاى خوارج و آنان که به دار کشیده خواهند شد .

۱۰ اخبار درباره ناکثین ( طلحه و زبیر ) و پیروانشان که جنگ جمل را براه انداختند .

۱۱ اخبار درباره قاسطین ( معاویه و عمرو بن عاص ) و دارو دسته آن دو .

۱۲ خبر درباره شماره سپاهى که از کوفه به آنحضرت وارد شدند در آنهنگام که آن حضرت آماده حرکت به بصره براى جنگ با اصحاب جمل گشته بود .

۱۳خبر درباره عبد اللّه بن زبیر : « چیزى را مى‏خواهد که به آن نخواهد رسید .او طناب [ دام ] دین را براى شکار دنیا مى‏گستراند .[ در این جملات در توصیف عبد اللّه بن زبیر خبّ ضبّ یروم أمرا و لا یدرکه و هو بعد مصلوب قریش آمده است :( حیله‏ گر و کینه توز ) امرى را مى‏خواهد و آن را در نخواهد یافت . او به اضافه اینکه به دار کشیده شده قریش است . )

۱۴ خبر درباره هلاکت و غرق شدن بصره در آب .

۱۵ خبر درباره هلاکت بصره بار دیگر بوسیله صاحب زنج که خود را علىّ بن محمّد بن احمد بن عیسى بن زید نامیده است .

۱۶ اخبار درباره ظهور پرچم‏هاى سیاه از طرف خراسان و تصریح فرمودن ایشان به قومى از اهالى آن که بنى رزیق معروف بودند و آنان آل مصعب بودند که از جمله آنان طاهر بن الحسین و فرزندش و اسحاق بن ابراهیم مى‏باشند که آنان و گذشتگانشان از دعوت کنندگان به دولت عبّاسى بوده‏اند .

۱۷ اخبار درباره ظهور پیشوایانى از فرزندانش در طبرستان مانند النّاصر و الدّاعى [حسن بن علىّ النّاصر و حسن بن زید ملقّب به داعى ] و غیر از آنها که در بعضى از سخنانشان فرموده‏اند : و إنّ لآل محمّد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم بالطّالقان لکنزا سیظهره اللّه إذا شاء دعائه حقّ حتّى یقوم بإذن اللّه فیدعو إلى دین اللّه ( و قطعا براى آل محمّد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم در طالقان خزانه‏اى است که خداوند آنرا اگر بخواهد ظاهر مى‏سازد ، دعاى او [ دعوت او ] حقّ است تا اینکه با اذن خداوندى قیام مى‏کند و به دین خداوندى دعوت مینماید . )

۱۸ خبر درباره کشته شدن نفس زکیّه در مدینه [محمّد بن عبد اللّه المحض ] و اینکه در نزد سنگهاى زیت کشته مى‏شود .

۱۹خبر درباره برادر نفس زکیّه ( ابراهیم ) که در باب حمزه کشته مى‏شود : « یقتل بعد أن یظهر و یقهر بعد أن یقهر » ( کشته مى‏شود پس از آنکه ظهور کند و مغلوب مى‏شود پس از آنکه غلبه مى‏کند . )

۲۰خبر در سبب قتل ابراهیم که فرموده است : یأتیه سهم غرب ( تیرى به او اصابت مى‏کند که تیراندازش معلوم نمى‏شود . )یکون فیه منیّته فیابؤسا للرّامی شلّت یده و وهن عضده ( مرگ ابراهیم در آن تیر خواهد بود ، اى بدا بحال تیرانداز ، دستش شل و بازویش سست باد . )

۲۱ خبر او درباره کشته شدگان وج ( وج به طائف گفته شده است که آخرین جهاد پیامبر در آنجا روى داده است ) و این کلمه قطعا غلط است بلکه فخ است که فرمودند بهترین مردم روى زمین بودند .

۲۲ اخبار او درباره مملکت علوى در غرب و تصریح او بنام کتامه و آنان کسانى بودند که ابو عبد اللّه الدّاعى معلم را یارى کردند .

۲۳ خبر درباره ابو عبد اللّه المهدى که اوّلین شخص از آنان بوده است سپس صاحب قیروان چشم پوش و خوش رنگ [ یا کسى که از چشمش آب بیاید ] داراى نسب ناب برگزیده از نسل کسیکه درباره او بداء واقع شد و درعباء خوابیده شد . و عبید اللّه المهدى سفید رنگى بود مایل به سرخى و فربه و داراى عضلات نرم بود و مقصود از ذو البداء اسماعیل بن جعفر بن محمّد علیهما السّلام است و اوست خوابیده شده در رداء زیرا وقتى که اسماعیل از دنیا رفت پدرش ابو عبد اللّه امام جعفر صادق علیه السّلام او را در عبا پیچید [ خوابانید ] و بزرگان شیعه را به او وارد کرد ، تا او را ببینند و بدانند که او از دنیا رفته است و شبهه از وضع او منتفى گردد .

۲۴ خبر درباره بنى‏بویه و درباره آنان فرموده است : و از بنو الصّیّاد دیلمان ظهور مى‏کنند که اشاره به بنى‏بویه است ، پدر بزرگ آنان با دستش ماهى شکار مى‏کرد و با قیمت آن زاد توشه خود و عائله‏اش را آماده مینمود و خداوند از فرزندان صلبى ( اصلى ) او سه پادشاه بوجود آورد و نسل آنانرا منتشر ساخت تا جائیکه ملک و سلطنت آنان ضرب المثل شد و همچنین سخن امام درباره آنان که فرمود : امر آنان گسترش مى‏یابد تا آنجا که زوراء ( بغداد ) را مالک مى‏شوند و خلفاء را از مقامشان برکنار مى‏کنند . گوینده‏اى پرسید یا امیر المؤمنین زمان سلطه آنان چه مقدار است ؟ امام فرمود : « صد یا مقدارى کم یا بیش از صد . »

۲۵ خبر درباره مترف بن اجذم از بنى بویه که در کنار دجله بدست پسر عمویش کشته خواهد شد و او اشاره به عزّ الدّوله بختیار بن معزّ الدوله ابو الحسین است و معزّ الدوله بجهت . . . . . . . دست بریده بود . . . . . . امّا اینکه فرموده است خلفاء را خلع خواهند کرد ، زیرا معزّ الدّوله المستکفى باللّه را بر کنار نمود و بجایش المطیع للّه را نصب کرد و بهاء الدّوله ابو نصر بن عضد الدّوله الطّائع را خلع و القادر را بجاى او نشاند و مدّت ملک آنان همان مقدار بود که امام علیه السّلام خبر داده بود .

۲۶ خبرى که به عبد اللّه بن عبّاس درباره انتقال امر زمامدارى به فرزندانش داده بود . « هنگامى که علىّ بن عبد اللّه متولّد شد ، پدرش او را پیش على علیه السّلام برد ، آن حضرت مقدارى از آب دهانش را در دهان فرزند عبد اللّه وارد کرد و با خرمائى که آنرا جویده بود ، زیر چانه او را بست و به عبد اللّه برگرداند و فرمود : اى پدر ملوک ، بگیر این را ، روایت صحیحه بدین ترتیب بود که نقل کردیم . این روایت را ابو العبّاس مبرّد در کتاب الکامل آورده است و آن روایتى که عدد فرزندان عبد اللّه بن عبّاس را هم متذکّر شده است ،صحیح نیست و چه فراوان است خبرهاى غیبى مانند قضایائى که گفتیم از امیر المؤمنین علیه السّلام که اگر بخواهیم همه آنها را یادآورى کنیم صفحات فراوانى را باید براى این کار اختصاص بدهیم و کتب سیر بطور مشروح آنها را در بر دارد . » [شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید ج ۷ از ص ۴۷ تا ص ۵۰]

۲۷ اخبار مربوط به موقعیّت و حوادثى که در انتظار امیر المؤمنین علیه السّلام بوده است .

۲۸ اخبار مربوط به آینده کوفه و اینکه حوادث بسیار تندى بسراغ کوفه خواهد آمد .

۲۹ اخبار مربوط به مروان بن الحکم و فرزندانش که امّت اسلامى روز سرخى از آنان خواهد دید .

۳۰ اخبار مربوط به بنى‏امیّه ، مدّتى کوتاه از دنیا بهره‏مند مى‏شوند و سپس همه آنچه را که بدست آورده بودند از دست مى‏دهند .

۳۱ خبر مردى گمراه در شام که عربده خواهد کشید و پرچم‏هایش را در حومه‏هاى کوفه نصب خواهد کرد .

۳۲ خبر مغول و اینکه تاخت و تاز و خونریزیها براه خواهند انداخت . ۱۴ ، ۲۱ و لو قد فقد تمونی و نزلت بکم کرائه الأمور و حوازب الخطوب لأطرق کثیر من السّآئلین و فشل کثیر من المسئولین ، و ذلک إذا قلّصت حربکم و شمّرت عن ساق ، و ضاقت الدّنیا علیکم ضیقا ، تستطیلون معه أیّام البلآء علیکم ، حتّى یفتح اللّه لبقیّه الأبرار منکم ( و اگر شما مرا گم کنید و امور ناگوار و رویدادهاى بسیار سخت بر شما فرود آید ، کثیرى از سؤال کنندگان سر پایین اندازند و کثیرى از مسئولین شکست بخورند و این هنگامى است که جنگ و پیکارى که شما را در خود فرو برده است ، خود را جمع کند و پوشاک پاهایش را بالا بزند و دنیا بر شما تنگ گردد و روزهاى ابتلاء و آزمایش را که بر شما مى‏گذرد بسیار طولانى احساس کنید ، تا اینکه خداوند متعال براى باقیمانده نیکوکاران شما گشایش [ یا پیروزى ] عنایت فرماید . )

روزگارى فرا مى‏رسد که نه سؤال کنندگان روحیّه سؤال خواهند داشت و نه پاسخ دهندگان قدرت براى پاسخ دادن ، تا عنایت خداوندى بار دیگر فرا رسد

در آنهنگام که منابع معرفتى روى بزیر خاک کشیدند و باقیماندگانشان از تنگى سینه‏هاى مردم و فشار رویدادهاى روزگار در گوشه‏ها خزیدند که

قرص درخشنده چو پنهان شود
شب پره بازیگر میدان شود

و شب پره‏هاى ضدّ خورشید تاریکى فضا را به مراد خود دیدند و پروازهاى کور خود را شروع کردند ، اشتیاق براى وصول به واقعیّتى نیست که سؤالى درباره آن طرح شود ، مسئولى نیست که در صدد پاسخ به آن سؤال بر آید .

در آن هنگام که حوادث گیج کننده و ناگوار دنیا بر سر قومى تاختن بیاورد که رهبرى واقع بین و واقع‏خواه و واقع‏گو و حقّ‏بین و حقّ‏خواه و حقّگو در میان آنان نباشد ، نه سؤالى در دلها موج خواهد زد و نه پاسخ دهنده‏اى که خود را مدیون جامعه بداند و خود از حقّ و واقع کاملا مطّلع باشد . براستى آیا امیر المؤمنین علیه السّلام با این جملات با همه تاریخ بشرى صحبت نمیکند ؟ آیا این اصل کلّى در همه جادّه‏ها و طرق اصلى و فرعى تاریخ جریان ندارد ؟ ۲۲ ، ۲۷ إنّ الفتن إذا أقبلت شبّهت ، و إذآ أدبرت نبّهت ، ینکرن مقبلات ، و یعرفن مدبرات ، یحمن حوم الرّیاح یصبن بلدا و یخطئن بلدا ( بدانید هنگامى که فتنه‏ها روى مى‏آورند مشتبه مى‏باشند ( عوامل اشتباه ) و وقتى که روى بر میگردانند بیدار مى‏سازند ، در هنگام آمدن مورد انکار و ناشناسند و در موقع برگشت و روى گردان شدن شناخته مى‏شوند . فتنه‏ها مانند بادها مى‏گردند به شهرى میرسند ( در یک شهر وارد مى‏شوند و میوزند و از شهرى بدون اصابت مى‏گذرند . )

هنگامى که طلایه ‏هاى فتنه نمودار مى‏ گردند امور را مشتبه مى‏نمایند ،

و هنگامى که روی گردان مى‏شوند بیدار مى‏کنند .

امیر المؤمنین علیه السّلام در این چند جمله دو اصل بسیار مهمّ و فراگیر را در تحرّکات و آشوب‏هاى فتنه‏اى گوشزد فرموده است که با شناخت آن دو اصل مى‏توان مقدارى فراوان از معمّاهاى تاریخ را حلّ و فصل نمود . این دو اصل عبارتند از :

۱ فتنه در هنگام شروع ناشناخته و عامل اشتباه است .

۲ فتنه در هنگام پایان یافتن و رویگران شدن ، شناخته شده و بیدار کننده است .

اصل اوّل هر فتنه‏اى که با دست بشر و با تفکّرات او در جامعه بروز مى‏کند ، هرگز بعنوان فتنه و علائم و مختصّات فتنه که همه فهم باشد بروزنمى‏کند ، یعنى اینطور نیست که وقتى که فتنه‏اى در یک جامعه سر بر مى‏آورد بقدرى علامتها و مختصّات فتنه بودن آن واضح و روشن است که همگان میتوانند بفهمند . زیرا بوجود آورندگان فتنه‏ها آگاه‏تر و ماهرتر از آنند که کارى انجام بدهند که مردم جامعه از نخستین بروز نمودهاى آن ، حالت مقاومت از خود نشان داده و آن را استفراغ کنند . لذا مهمّترین و اساسى‏ترین کارى که فتنه‏گران براى گسترش و تعمیق کار خود انجام مى‏دهند چند چیز است :

۱ استخدام قیافه‏ هائى که در جامعه بخوبى و پاکیزگى و اخلاص شناخته شده باشند ، مانند بعضى از افراد خوارج نهروان که با پیشانى پینه بسته و لب‏هاى ذاکر و چشم‏هاى فرو رفته از شب بیداریها و قرآن به بغل وسیله‏اى براى بروز فتنه تباه کننده خوارج گشتند . چه خوب گفته آن شاعر زبر دست در باره قاتلین امام حسین علیه السّلام :

جاؤا برأسک یا أبن بنت محمّد
متر مّلا بدمآئه ترمیلا

و یکبّرون بأن قتلت و إنّما
قتلوا بک التّکبیر و التّهلیلا

( اى پسر دختر محمّد صلّى اللّه علیه و آله ( اى حسین ) سر بریده ترا که با خونش آغشته بود ، آوردند و آنان در موقع آوردن سر مبارک تو تکبیر مى‏گفتند که تو کشته شده‏اى و جز این نیست که با قتل تو تکبیر ( اللّه اکبر ) و تهلیل ( لا إله الاّ اللّه ) را کشتند . )

۲ استخدام بهترین شعارها براى مردم آن جامعه ، مثلا اگر فقر مادّى در آن جامعه حکمفرماست ، شعار « ثروت قارون براى همه » اگر خفقان و اسارت و زنجیر جبر جامعه‏اى را در خود فرو برده است ، قطعا شعارش آزادى مطلق است که ادّعاى آزادى جان استوارت میل و اگزیستانسیالیسم ،سارتر و یاسپر و هایدگر در برابرش نه تنها رنگ باخته میباشند ، بلکه اصلا رنگى ندارند . اگر نژادپرستى هدف افراد و گروه‏هاى یک جامعه باشد ، شعار نژادپرستى مانند « نژاد آلمان فوق همه » را سر خواهند داد و بهر حال فتنه‏گران ماهرپیش از آنکه مقتضاى جوّ جامعه را بشناسند بهیچ کارى اقدام نمى‏کنند . وقتى که جوّ جامعه را شناختند مى‏فهمند که تقاضاى اصلى و تقاضاى فرعى جامعه چیست تا کالاى خود را براى عرضه بآن جامعه با تقاضاى موجود تنظیم نمایند .

۳ اگر فتنه‏گران مردم ژرف‏نگر و مطّلع بوده باشند ، تا آنجا که میتوانند دم از اصول عالیه انسانى و ارزش‏هاى او مى‏زنند و چنان فریاد :

وا عدلا ، وا حقّا ، وا آزادیا ، وا پیشرفتا [ ولى چه باید کرد

راه هموار است و زیرش دامها
قحطى معنا میان نام‏ها

لفظها و نامها چون دامهاست
لفظ شیرین ریگ آب عمر ماست]

و بطور کلّى چنان فریاد وا انسانا مى‏زنند که حتّى بعضى از انسانهاى دانشمند و آگاه و خردمند را هم مى‏توانند به اشتباه بیندازند .

۴ موقعیّت گذشته جامعه و اصول حقوقى و سیاسى و اجتماعى و علمى و هنرى و جهان‏بینى حاکم در آن را چنان بى‏امان و مطلق مى‏کوبند و چنان در آن کوبیده قیافه حقّ بجانب از خود نشان مى‏دهند که ساده‏لوحان را وادار میکنند که حتّى درباره بدیهى‏ترین اصول و قوانین طبیعى و قرار دادى دوران گذشته به تردید بیفتند ، مثلا شکّ کنند در اینکه آیا خورشید دوران گذشته هم مانند امروز روى زمین را روشن مى‏ساخت آیا ۲ ۲ هاى آن دوران ، مانند این دوران جدید ۴ نتیجه مى‏داد یا ۰۴ ۵۱۷ آیا در دوران گذشته کشاورزان با قراردادى معیّن با کارفرمایان زمین را زراعت میکردند ، یا با راهنمائى جانوران جنگلى ۵ ایجاد اراده و حرکت از هر راه و با هر وسیله‏اى که ممکن است ،اگر چه هدف منظور داراى حتّى یکصدم ارزش سپرى کردن آن راه و قربانى کردن وسیله را نداشته باشد .

مسلّم است که این امور پنجگانه براى اغلب مردم که از نگرش‏هاى عمیق و همه جانبه محرومند همه امور جامعه را از تفکّرات اصلى گرفته تا تخیّلات و از عالى‏ترین ارزش‏ها گرفته تا عادى‏ترین پدیده‏ها مورد سؤال قرار داده در ابهام فرو مى‏برد .

اصل دوم فتنه در هنگام پایان یافتن و رویگردان شدن ، بیدار میکند .

براى توضیح این اصل مجبوریم دو نوع فتنه را بطور مختصر توضیح بدهیم :

نوع یکم فتنه‏هاى گذرا نوع دوم فتنه‏هائى که در جامعه رسوب مى‏کنند و عناصر و اصول خود را بعنوان مکتب و عقیده بر جامعه تحمیل کنند ، بطوریکه تدریجا همه فرهنگ جامعه را فرا مى‏گیرند .

دو نوع فتنه مزبور مشترکاتى دارند و تمایزاتى . مشترکان آن دو عبارتند از :

یک امور پنجگانه‏اى که در تفسیر اصل اوّل متذکّر شدیم .

دو انقسام مردم در برابر فتنه‏ها به گروه‏هاى مختلف :

۱ ساده لوحانى که مبناى زندگى و اراده‏ها و تصمیم‏ها و هدف‏گیرى آنان بر اساس « کشمش و غوره » است [ با یک کشمش گرمشان و با یک غوره سردشان مى‏شود ] .

۲ مردمانى که تا حدودى از آگاهى‏هاى مفید در زندگى برخوردارند و یک کشمش و یک غوره نمى‏تواند وضع آنان را دگرگون کنند ، ولى باغى از کشمش و یا غوره مى‏تواند در دگرگون کردن وضع آنان مؤثّر بوده باشد .

۳ جمعى دیگر وجود دارند که بیدارتر و هشیارتر از آنند که در بروز فتنه‏ها عناصر معرفتى و اختیارى شخصیّت خود را ببازند ، بلکه تا حدود زیادى مى‏توانند به تحلیل و ترکیب قضایائى که فتنه با خود آورده است بپردازند البتّه اینان در اقلّیّت اسف‏انگیزند همچنانکه نوابغ در اقلیّت اسف‏انگیزند .

هر دو نوع فتنه پس از نزول یا استقرار براى آگاهان قابل شناخت و آموزنده مى‏باشند ، زیرا پس از آن که یک فتنه در معرض زوال قرار گرفت عوامل و انگیزه‏هاى بوجود آمدن خود را آشکار مى‏سازد و همچنین با شناخت چگونگى قطع علاقه مردم از آنچه که فتنه آنرا مطلوب نشان مى‏داد میتوان حقیقت مطلوبیّت آنرا بخوبى ارزیابى کرد مثلا اگر مشاهده شد که « با بادى از بین رفت » کشف مى‏شود که « با بادى آمده بود » امّا تمایزات دو نوع فتنه ، برخى از آنها بدینقرار است :

۱ فتنه‏ هاى گذرا از آنجهت که به اصل و قانون ثابت مستند نیستند و فقط از حوادث و تحوّلات مى‏توانند استفاده کنند ، لذا دیر یا زود صحنه جامعه را ترک مى‏کنند و در موقع ترک جامعه براى عدّه‏اى قابل توجّه از مردم شناخته مى‏شوند . در صورتى که فتنه‏هاى رسوبى از آنجهت که با مهارت کامل خود را وابسته اصل و قانون ثابت نشان مى‏دهند ، لذا مى‏توانند زمانهائى طولانى مغز و روان مردم جامعه را در اختیار خود بگیرند ، بلکه چنانکه در بالا اشاره کردیم ، ممکن است تدریجا به صورت فرهنگ ثابت جامعه درآیند .

۲ شناختن فتنه‏هاى گذرا براى مردمى که تا حدودى از خرد و آگاهى برخوردارند ، آسانتر است از شناختن فتنه‏هاى رسوبى ، زیرا فتنه‏هاى رسوبى بجهت نمایش وابستگى به اصول و قوانین ثابت انسانى چنانکه اشاره کردیم مى‏توانند حتّى هشیارترین انسانها را مبهوت بسازند و چنانکه در مباحث گذشته دیدیم : خزیمه با آن خرد و تقوى نخست از پیکار با معاویه امتناع ورزید ،تا آنگاه که سپاهیان معاویه عمّار بن یاسر را شهید کردند و بیادش آمد که پیامبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله درباره او فرموده بود : یا عمّار تقتلک الفئه الباغیه ( اى عمّار ترا گروهى ستمکار خواهد کشت . ) [ در این مورد مناسب است که بیاد بیاوریم : هنگامى که عمّار شهید شد ، شهادت

آن صحابى بزرگ بدست سپاهیان معاویه ، جنجالى بر پا کرد و هر کس از سپاهیان معاویه که از فرمایش پیامبر درباره عمّار که در بالا متذکّر شدیم مطّلع بود یا آنروز مطّلع گشت ، به اضطراب افتاد این اضطراب در سپاهیان معاویه شیوع پیدا مى‏کرد که جدّ اعلاى ماکیاولى ( عمرو بن عاص ) وارد میدان شد و گفت : بمردم بگوئید :

عمّار بن یاسر را ما نکشتیم بلکه کسى او را کشته است که او را به این میدان جنگ آورده است و او علىّ بن ابیطالب است نه ما هنگامى که امیر المؤمنین علیه السّلام این مغالطه ماکیاولى گرانه را شنید ، فرمود : در پاسخ آن خودکامگان ضدّ راستى و حقیقت بگوئید : بنا بگفته شما ، قاتل حمزه بن عبد المطّلب علیه السّلام خود پیامبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم بوده است ، زیرا حمزه را آن حضرت بمیدان جنگ آورده‏اند تبصره گاهى حیله‏گران و مکرپردازان ماکیاولى فراموش مى‏کنند که در برابر چه کسى قرار گرفته‏اند . عمرو بن عاص آنروز فراموش کرده بود که این مغالطه بازى را در برابر چه کسى براه مى‏اندازد که در همان روز شایعه ، با پاسخ امیر المؤمنین علیه السّلام کوس رسوایى ماکیاولى‏گرى عمرو نواخته شد ولى کیست که از رو برود]

۳ فتنه‏هاى رسوبى که با گذشت زمان در جامعه رسوب مى‏کنند و چه بسا که بصورت فرهنگ ثابت جامعه در مى‏آیند ، ممکن است با بروز شخصیّت‏هاى بزرگ و با تقوى مورد تصفیه قرار بگیرند ، و امور نامناسب و ناشایست آنها را از واقعیّات و امور شایسته تفکیک نموده و جامعه را از تصفیه مزبور برخوردار بسازند . ۲۸ ، ۳۲ ألا و إنّ أخوف الفتن عندی علیکم فتنه بنی أمیّه ، فإنّها فتنه عمیآء مظلمه :عمّت خطّتها ، و خصّت بلیّتها ، و أصاب البلآء من أبصر فیها ، و أخطأ البلآء من عمی عنها ( هشیار باشید که خوفناکترین فتنه‏ها براى شما در نظر من فتنه بنى امیّه است زیرا فتنه‏اى است کور و تاریک و تاریک کننده [ خصلت‏ها ] نقشه‏اش فراگیرو بلاهایش مخصوص [ پیشوایان دین و انسانهاى با ایمان ] و هر کس که در آن فتنه بینا باشد بلا بر او فرود آید و هر کس که در آن فتنه نابینا باشد بلا او را گم مى‏کند ( به او نمى‏رسد ) .

فتنه‏اى کور که بینایان در آن در رنج و نابینایان در آن در راحتند .

براى آشنائى مختصر با بنى امیّه مراجعه فرمائید به مجلّد ۱۱ از صفحه ۲۱۰ تا ۲۱۴ البتّه براى توصیف بنى امیّه نه تنها آن چهار صفحه بلکه هزار صفحه کافى نیست ، بنى امیّه در برابر بنى‏هاشم خود را مجبور به عرض وجود دیده و براى اثبات اینکه « ما هم هستیم » روش متضادّ با روش برگزیدگان بنى‏هاشم مانند محمّد بن عبد اللّه صلّى اللّه علیه و آله و علىّ بن ابیطالب علیه السّلام پیش گرفتند .

ابو سفیان براى اثبات اینکه موجود است جنگها و کشتارها براه مى‏اندازد تا محمّد صلّى اللّه علیه و آله را از بین ببرد و اثبات کند که « موجود است » معاویه تمام کوشش و تلاش و سعیش بر اینست که علىّ بن ابیطالب علیه السّلام را از صفحه روى زمین بزیر زمین بکشاند و اسلام را به عرب‏گرایى و قیصر و کسرى بازى مبدّل بسازد تا اثبات کند که « موجود است » همانگونه که فرزند دست پرورده‏اش یزید بن معاویه با شمشیرى که پدرش بلند کرد و بمردم گفت بفرزندم یزید بیعت کنید ، اثبات کرد که « موجود است » در برابر چه کسى ؟ در برابر حسین بن علىّ علیهما السّلام . حسین بن على که بود ؟ او کسى بود که پیامبر درباره او و برادرش امام حسن مجتبى علیه السّلام فرمود : إمامان قاما أو قعدا ( این دو فرزند من امامند قیام کنند یا در حال قعود باشند . ) او پسر فاطمه سلام اللّه علیها بود .

او پسر علىّ بن ابیطالب علیه السّلام بود او گوینده نیایش عرفه بود ، او کسى بود که براى حفظ اسلام از همه موجودیّت خود گذشت کرد . او از عشق الهى چنان سرشار بود که میگفت : إلهى رضى بقضآئک و تسلیما لأمرک لا معبود سواک یا غیاث المستغیثین ( خداى من رضا به قضایت دارم و تسلیم امر توام ، معبودى جز تو نیست اى پناه پناهندگان . ) احتیاج زیادى به بحث در این مورد نداریم و در مجلّد ۱۳ از تفسیر و نقد و تحلیل مثنوى از ص ۲۹۲ تا ۳۱۹ درباره بنى امیّه و مخصوصا درباره یزید و پدر وى و درباره امام حسین علیه السّلام مقدارى بررسى شده است ،

مراجعه فرمائید . امیر المؤمنین علیه السّلام دو مختصّ مهمّ براى فتنه بنى امیّه متذکّر شده ‏اند :مختصّ یکم کور و تاریک و تاریک کننده است ، زیرا دعاوى بنى امیّه به هیچ اصل و قانونى مستند نبود ، آنچه که براى آنان مطرح بود هوى و خودکامگى و سلطه‏جوئى بود و چون این سه موضوع هیچ مبنا و اصلى ندارند ،لذا قطعى است که فتنه‏اى که بر مبناى بى‏مبنائى بوجود بیاید و ادامه پیدا کند ،کور و تاریک و تاریک کننده خواهد بود .

۲ مختصّ دوم فراگیر همه مردم جامعه مى‏باشد ، زیرا اوّلا قدرت را بدست داشتند ، ثانیا از قیافه‏هاى بظاهر حقّ بجانب استفاده مى‏کردند ثالثا شعارهائى عوام‏پسند مانند شعار درباره قرآن که معاویه در روزهاى صفّین با تعلیمات عمرو بن عاص براه انداخت ، ولى فقط خواصّ و عظماء بودند که از فتنه بنى امیّه واقعا در شکنجه و فشار بودند . لذامى‏فرماید : عمّت خطّتها و خصّت بلیّتها ( نقشه و خصلتش فراگیر عموم ولى بلایش مخصوص بود . ) این بلا و شکنجه و رنج سراغ آگاهان و پاکان انسان‏هاى آن دوران را که در ردیف اوّلشان ائمّه اطهار و اولیاء اللّه بودند ، مى‏گرفت .

و دو جمله آخرى

( أصاب البلآء من أبصر فیها ، و أخطا البلآء من عمی عنها ) در حقیقت توضیح علّت همان جمله خصّت بلیّتها مى‏باشد زیرا معناى دو جمله چنین است که هر کس که در آن فتنه بینا باشد [ و ناشایستى و وقاحت‏هاى آن را درک کند و بخواهد خود را از آنها دور نماید ، ] قطعى است که بلا و مشقّت و محنت و رنج بر سر او تاختن خواهند گرفت و اگر کسى که چیزى نمى‏فهمد و در صدد هم نیست که چیزى از آن فتنه بفهمد و باصطلاح عامّیان توبره یا آخورش را مى‏خواهد که سر در آن فرو کند ، نه بلائى خواهد دید و نه رنجى . ۳۳ ، ۴۵ و أیم اللّه لتجدنّ بنی أمیّه لکم أرباب سوء بعدی کالنّاب الضّروس :

تعذم بفیها و تخبط بیدها ، و تزبن برجلها ، و تمنع درّها ، لا یزالون بکم حتّى لا یترکوا منکم إلاّ نافعا لهم أو غیر ضآئر بهم . و لا یزال بلآؤهم عنکم حتّى لا یکون انتصار أحدکم منهم إلاّ کانتصار العبد من ربّه و الصّاحب من مستصحبه ، ترد علیکم فتنتهم شوهآء مخشیّه ، و قطعا جاهلیّه لیس فیها منار هدى و لا علم یرى ( و سوگند بخدا ، پس از من بنى امیّه را مالکان و رؤساى بدى براى خود خواهید یافت ، مانند شتر بد خلق [ در موقع دوشیدن ] که با دهانش ( دندانهایش ) زخمى مى‏کند و با دستش مى‏زند و با پاهایش دفع مى‏کند و از دوشیدن شیر جلوگیرى مى‏نماید . بنى امیّه بهمان وضعى که گفتم با شما رفتار خواهند کرد تا کسى را از شما نگذارند مگر اینکه سودى براى آنان داشته باشد ، و یا ضررى بآنها نرساند و بلاى آنان از شما زایل نگردد تا موقعى که پیروزى [ یا انتقام ] یکى از شما از آنان مانند پیروزى برده‏اى بر مالکش و تابعى بر متبوعش باشد . فتنه بنى امیّه بطور قبیح و وحشتناک و دسته دسته با وضع جاهلیّت بر شما وارد میگردد ، نه مناره هدایتى در آن وجود دارد و نه نشانه‏اى که دیده شود و راه‏گشا باشد . )

شرح وترجمه نهج البلاغه علامه محمدتقی جعفری  خطبه شماره ۹۳/۲ جلد ۱۶

بازدیدها: ۱۲

بپرسید تا بدانید ، بپرسید از من پیش از آن روز که رخت از میان شما بربندیم به قلم محمد تقی جعفری

بپرسید تا بدانید ، بپرسید از من پیش از آن روز که رخت از میان شما بربندیم .

ابن ابى الحدید مى‏گوید : « صاحب کتاب استیعاب ( ابو عمرو محمّد بن عبد البرّ ) از جماعتى از راویان و علماى حدیث روایت کرده است که هیچ کس از صحابه رضى اللّه عنهم نگفته است : سلونى مگر علىّ بن ابیطالب و شیخ ما ابو جعفر اسکافى در کتاب نقض العثمانیّه از علىّ بن الجعد از ابن شبرمه روایت کرده است که بر هیچ کس جائز نیست که بر روى منبر بگوید سلونى مگر علىّ بن ابیطالب علیه السّلام » [شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید با تحقیق محمّد ابو الفضل ابراهیم ج ۷ ص ۴۶] ما درباره اثبات این مسئله که امیر المؤمنین علیه السّلام فرموده است : سلونی قبل أن تفقدونی به تفصیل بیشترى نمى‏پردازیم و به نقل ابن ابى الحدید در بالا قناعت مى‏ورزیم و جملاتى را هم از محقّق مرحوم آقا میرزا حبیب اللّه هاشمى خوئى در اینجا مى‏آوریم و مسئله را پایان میدهیم .

محقّق مزبور پس از نقل مطالب فوق از ابن ابى الحدید ، عبارات بعدى را مى‏نویسد : « در تذییل دوم از شرح کلام چهل و سوم براى ما چنین روایت شده است که روزى ابن الجوزى بر بالاى منبر بود ، گفت : سلونی قبل أن تفقدونی زنى در آنجا بود ، از ابن الجوزى پرسید : که چه مى‏گوئى درباره اینکه علىّ بن ابیطالب در یک شب رفت و جنازه سلمان را تجهیز ( تغسیل و تکفین و تدفین ) نمود و برگشت ؟ ابن الجوزى گفت : آرى ، روایت شده است . زن پرسید که جنازه عثمان سه روز در روى زمین [ عبارت ابن ابى الحدید منبوذا فى المزابل است ] ماند و علىّ بن ابیطالب حاضر بود ؟ ابن الجوزى گفت . آرى . زن گفت : [ حتما کار على براى ] یکى از آن دو بر خطاء بوده است . ابن الجوزى گفت : اگر بدون اجازه شوهرت از خانه‏ات بیرون آمده‏ اى ، لعنت خدا بر تو و اگر با اجازه شوهرت بیرون آمده‏اى لعنت خدا بر او . زن گفت : عائشه به جنگ على با اذن پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم رفته است یا بدون اذن او ؟ ابن الجوزى از سخن گفتن بریده شد و پاسخى پیدا نکرد . » [منهاج البراعه ج ۷ ص ۷۴] در همین صفحه روایت میکند که « قتاده به کوفه داخل شد و مردم دور او را گرفتند ، قتاده گفت : از هر چه که بخواهید از من بپرسید و ابو حنیفه که در آن موقع پسرى جوان بود حاضر بوده ، گفت : از وى بپرسید : مورچه سلیمان علیه السّلام نر بود یا ماده ؟ وقتى از وى پرسیدند ، پاسخ نتوانست بدهد ، خود ابو حنیفه گفت : آن مورچه ماده بود ، به او گفته شد : از کجا فهمیدى ؟ گفت : از کتاب خدا که فرموده است :

قالت نمله و اگر نر بود خدا مى‏فرمود : قال نمله زیرا لفظ نمله هم در مورد نر بکار میرود و هم در مورد ماده ، مانند لفظ حمامه ، شاه و آنها را با علامت تأنیث از هم تفکیک مى‏کنند » چنانکه هیچ کس این جمله امیر المؤمنین علیه السّلام لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا را منکر نشده و راویان و اهل حدیث فراوانى نقل نموده‏اند که آنحضرت جمله مزبور را فرموده است ،

همانطور اینکه آن بزرگوار جمله سلونى را فرموده است ، هیچ کس آنرا مورد تردید قرار نداده است امّا مردم بیمارگونه آن دوران از امیر المؤمنین علیه السّلام چه پرسیدند و چه پاسخ گرفتند ؟ نقل آن سؤالات جز احساس شرم و سرافکندگى هیچ نتیجه‏اى در بر ندارد . بعنوان نمونه در مباحث گذشته دیدیم که یکى از آنان که جمله سلونى را از امیر المؤمنین علیه السّلام شنید ، چنین سؤال کرد : یا على ، ریش من چند عدد مو دارد ؟ و شرم‏آورتر اینکه همین مردم مى‏خواستند تکلیف زندگى آن قهرمان زندگى و مرگ را روشن کنند شاید اگر قدرتى را در خود مى‏دیدند حقیقت زندگى و هدف اعلاى آن را به آن شهود کننده حقّ و حقیقت تعلیم مى‏فرمودند در خاتمه این مبحث جملاتى را از ابن ابى الحدید در پیرامون اخبار غیبى که امیر المؤمنین علیه السّلام فرموده و همه آنها مطابق واقع بوده است ،

شرح وترجمه نهج البلاغه علامه محمدتقی جعفری  خطبه شماره ۹۳/۲ جلد ۱۶

بازدیدها: ۳

بروز اعتلا و سقوط جوامع و تمدّن‏ها و فرهنگ‏ها از دیدگاه اسلام به قلم علامه محمدتقی جعفری

بروز اعتلا و سقوط جوامع و تمدّن‏ها و فرهنگ‏ها از دیدگاه اسلام

در مقدّمه این مبحث مهمّ ، اشاره‏اى مختصر به تعریف توصیفى فرهنگ و تمدّن مى‏نمائیم : مى‏توان گفت : فرهنگ عبارتست از « شیوه انتخاب شده براى کیفیّت زندگى که با گذشت زمان و مساعدت عوامل محیط طبیعى و پدیده‏هاى روانى و رویدادهاى نافذ در حیات یک جامعه بوجود مى‏آید » البتّه میدانیم که این گونه معرّفى بیش از یک توصیف اجمالى نمى‏باشد ، ولى براى دیدگاه ما در این مبحث کافى بنظر میرسد . امّا تمدّن عبارتست از برقرارى آن نظم و هماهنگى در روابط انسانهاى یک جامعه که تصادم‏ها و تزاحم‏هاى ویرانگر را منتفى ساخته و مسابقه در مسیر رشد و کمال را قائم مقام آنها بنماید ،بطوریکه زندگى اجتماعى افراد و گروه‏هاى آن جامعه موجب بروز و به فعلیّت رسیدن استعدادهاى سازنده آنان بوده باشد . در این زندگى متمدّن که قطعا هر کسى ارزش واقعى کار و کالاى خود را در مى‏یابد و هر کسى توفیق و پیروزى دیگران را از آن خود و توفیق و پیروزى خود را از آن دیگران محسوب مینماید ،انسان رو به کمال محور همه تکاپوها و تلاشها قرار مى‏گیرد .

لذا تمدّن در این تعریف بر مبناى انسان محورى معرّفى مى‏گردد ، در صورتیکه در اغلب تعریفهاى دیگرى که تاکنون در مغرب زمین گفته شده است ، اصالت در تمدّن از آن انسان نیست ، بلکه بطور بسیار ماهرانه‏اى اصالت انسانیّت در آن تعریفات حذف مى‏شود و بجاى آن ، بالا رفتن درآمد سرانه و افزایش کمّى و کیفى مصرف ، جزء تعریف قرار مى‏گیرد .

این نکته را هم متذکّر مى‏شویم که مقصود ما از « انسان محورى » آن معناى مضحک نیست که مستلزم « انسان خدائى » مى‏باشد ، بلکه منظور ما اینست که محور همه تلاشها و ارزشهاى مربوط به تمدّن باید خدمتگزار انسان باشد نه اینکه انسان را قربانى ظواهر و پدیده‏هاى فریبا بنام تمدّن نماید و بعبارت روشنتر انسان در تعریف تمدّن هدف قرار میگیرد ، و این انسان شایستگى خود را براى هدف قرار گرفتن براى تمدّن از قرار گرفتنش در جاذبه کمال مطلق که خدا است ناشى مى‏گردد . پس از توجّه به این مقدّمه نخست این مسئله را بعنوان یک اصل اساسى در نظر بگیریم که تمدّن و فرهنگ با همه عناصر ممتازى که دارند ، از دیدگاه اسلام در خدمت « حیات معقول » انسانها قرار مى‏گیرند نه « حیات معقول » انسانها در خدمت تمدّن و فرهنگى که براى به فعلیّت رسیدن استعدادهاى مثبت انسانى و اشباع احساسهاى برین او ،ساخته شده‏اند .

و اگر در مواردى انسانها باید در راه وصول به تمدّن و فرهنگ فداکارى نموده و دست از جان خود بشویند ، گذشت و جانبازى است که انسان در ریشه کن کردن آفات تمدّن در خدمت « حیات معقول » و بوجود آوردن شرایط حیات مزبور براى انسان‏ها انجام مى‏دهد نه براى دو پدیده مزبور که ارتباطى با « حیات معقول » انسانها نداشته باشند .

حال اجتماع انسانى در بروز و اعتلاء و سقوط تمدّنها و فرهنگها شبیه به حال فردى از انسان است که تحت تأثیر عواملى بروز مى‏کند و به اعتلاء میرسد و سقوط مینماید . مثلا احساس نیاز چنانکه فرد را وادار به تلاش و تکاپو در عرصه طبیعت و منطقه روابط همنوعانش مینماید ، همچنین جامعه را نیز رو به گسترش و عمیق ساختن درک و معرفت و سازندگى در عرصه زندگى تحریک و تشویق مینماید .

ما شاهد بروز تعدادى از اکتشافات در موقع بروز جنگها بوده‏ایم .لذا ممکن است یک یا چند نیاز موجب اکتشاف و بدست آوردن امتیاز یا امتیازاتى باشد که آنها هم بنوبت خود ، مردم را براى وصول به امتیازات زنجیرى دیگر موفّق بسازد . ولى داستان تمدّن‏ها از نظر عوامل بوجود آورنده در نیاز خلاصه نمى‏شود ، بلکه در موارد بسیار فراوان بقول بعضى از محقّقان در سرگذشت علم ، بارقه‏ها و جهشهاى مغزى انسانها بوده است که عناصر مهمّ تمدّن اصطلاحى را بوجود آورده‏اند گاهى دیگر تمدّن‏ها و فرهنگهاى مثبت ناشى از اکتساب و استفاده از تمدّنها و فرهنگهاى دیگر جوامع مى‏باشد .

البتّه اینگونه تمدّنها و فرهنگها گاهى بطور صورى و راکد مورد تقلید قرار مى‏گیرند که در اینصورت نه تنها موجب پیشرفت جامعه مقلّد و پیرو نمى‏گردد ، بلکه ممکن است موجب عقب‏ماندگى و باختن هویّت اصیل خود آن جامعه مقلّد بوده باشد . ما در دوران اخیر در جوامعى متعدّد شاهد اینگونه انتقال تمدّنها و فرهنگهاى تقلیدى مى‏باشیم که چگونه هویّت اصیل خود جوامع مقلّد را محو و نابود ساخته است ، در صورتیکه اگر آن جوامع فریب امتیازات تقلیدى آن تمدّنها و فرهنگها را نمى‏خوردند و با همان هویّت اصیل خود براه مى‏افتادند ، مى‏توانستند از تمدّن و فرهنگ اصیل و آشنا با خویشتن برخوردار گردند . یکى دیگر از عوامل بروز تمدّنها و فرهنگها ، احساس لزوم جبران ضعف در برابر رقیبان است که مى‏توان گفت از اساسى‏ترین عوامل محسوب مى‏گردد . با اینحال تشخیص عامل قطعى بروز و اعتلا و سقوط تمدّنها و فرهنگها ، با نظر به تعریفات و استدلالهاى رائج در این مبحث حداقلّ بسیار دشوار است .

آنچه که از قرآن مجید و نهج البلاغه بر میآید اینست که عامل اساسى آغاز و پایان منحنى تمدّنها و فرهنگها خود انسان است . براى مطالعه آیات قرآنى درباره عامل انسانى تاریخ به مبحث ۱۸ ( نظریّاتى که بعنوان عامل محرّک تاریخ تاکنون ارائه شده است ) و به مبحث ۱۹ ( توضیحى در رابطه موجودات و رویدادهاى تاریخ بشرى با انسان ) مراجعه شود .

در آن آیات دیدیم که خداوند امورى را مانند کفران نعمت [ در از بین بردن اجتماع و تمدّن سبأ ] و فساد و خودکامگى‏ها و ظلم و استکبار و اِفساد در روى زمین و انحراف از حقیقت عوامل سقوط تمدّنها و فرهنگهاى معرّفى فرموده است و از همان آیات بخوبى استفاده مى‏شود که مفاهیم مقابل آن صفات رذل عوامل بروز و اعتلاء تمدّنها و فرهنگها مى‏باشد . یعنى از همان آیات با کمال وضوح برمى‏آید که سپاسگزارى نعمت‏هاى خداوندى و صلاح و اصلاح میان انسان‏ها و تهذّب و عدالت و حرکت در مسیر واقعیّات از عوامل مهمّ بروز و اعتلاى تمدّنها و فرهنگهاى انسانى صحیح مى‏باشند . خداوند سبحان در قرآن مجید تصریح فرموده است که :

وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ القُرَى‏ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنَا عَلَیْهِمْ بَرَکَاتٍ مِنَ السَّمَآءِ وَ الْأَرْضِ وَ لکِنْ کَذَّبُوا فَأَخَذْنَاهُمْ بِمَا کَانُوا یَکْسِبُونَ [ الاعراف آیه ۹۶]

( و اگر اهل آبادیها ایمان مى‏آوردند و تقوى مى‏ورزیدند قطعاً برکات خود را از آسمان و زمین براى آنان باز مى‏کردیم ( نازل مى‏نمودیم ) ولى آنان [ ایمان و تقوى‏ و منادیان آن دو را یعنى پیامبران را ] تکذیب کردند و در نتیجه آنانرا به سبب اندوخته‏هاى [ ناشایستشان ] مؤاخذه نمودیم . ) آیات قرآنى در اینکه ظلم عامل سقوط جوامع و تمدّنها و فرهنگها است خیلى فراوان و تأکید شگفت‏انگیزى دارند .

از آنجمله :۱ وَ کَذلِکَ أَخْذُ رَبّکَ إِذَا أَخَذَ القُرَى‏ وَ هِیَ ظَالِمَهٌ [هود آیه ۱۰۲] ( و بدینسان است مؤاخذه پروردگار تو ، هنگامى که آبادیها را مؤاخذه ( ساقط و مضمحل ) ساخت در حالیکه آنها ستمکار بودند . )

۲ فَقُطِعَ دَابِرُ الْقَوْمِ الَّذِینَ ظَلَمُوا وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ [الأنعام آیه ۴۵ ] ( پس دنباله قومى که ظلم کردند ، بریده شد و سپاس مر خدا را که پرورنده عالمیان است . )

۳ وَ لَقَدْ أَهْلَکْنَا الْقُرُونَ مِنْ قَبْلِکُمْ لَمَّا ظَلَمُوا [یونُس آیه ۱۳] ( ما مردم قرونى پیش از شما را بجهت ظلمى که کردند نابود ساختیم . )

۴ وَ اصْنَعِ الْفُلْکَ بِأَعْیُنِنَا وَ وَحْیِنَا وَ لاَ تُخَاطِبْنِی فِی الَّذِینَ ظَلَمُوا إِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ [هود آیه ۳۷ ] [ اى نوح ] ( و کشتى را با نظاره ما و بسبب وحیى که بتو کردیم بساز و درباره کسانى که ظلم کرده‏اند با من سخنى مگو ، قطعاً آنان غرق خواهند گشت . )

۵ وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً قَرْیَهً کَانَتْ آمِنَهً مُطْمَئِنَّهً یَأْتِیهَا رِزْقُهَا رَغَداً مِنْ کُلِّ مَکَانٍ فَکَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اللَّهِ فَأَذَاقَهَا اللَّهُ لِباَسَ الْجُوعِ وَ الْخَوْفِ بِمَا کَانُوا یَصْنَعُونَ وَ لَقَدْ جَائَهُمْ رَسُولٌ مِنْهُمْ فَکَذَّبُوهُ فَأَخَذَهُمُ الْعَذَابُ وَ هُمْ ظَالِمُونَ [ النّحل آیه ۱۱۲ و ۱۱۳] ( و خداوند مثل آن آبادى را [ براى شما ] مى‏زند که در امن و امان و آرامش بود و روزى او از هر طرف فراوان مى‏رسید سپس آن آبادى به نعمت‏هاى خداوندى کفران ورزید ، خداوند در نتیجه تبهکارى‏هائى که انجام مى‏دادند لباس گرسنگى و ترس را به آن آبادى چشانید و براى آنان پیامبرى از خودشان آمد ، او را تکذیب کردند ،پس عذاب آنانرا در حالیکه ستمکاران بودند در گرفت . )

۶ وَ أَخَذَ الَّذِینَ ظَلَمُوا الصَّیْحَهُ فَأَصْبَحُوا فِی دِیَارِهِمْ جَاثِمِینَ [هود آیه ۶۷] ( و آنانرا که ستم کردند صیحه ( فریاد شدید آسمانى ) گرفت و آنان در دیار خود در حالیکه به رو [ یا بزانو ] در افتاده بودند ، هلاک گشتند . )

۷ وَ تِلْکَ الْقُرَى‏ أَهْلَکْنَاهُمْ لَمَّا ظَلَمُوا وَ جَعَلْنا لِمَهْلِکِهِمْ مَوْعِداً [ الکهف آیه ۵۹] و آن آبادیها را زمانیکه ( بجهت آنکه ) ظلم کردند ، نابود ساختیم و براى نابود شدنشان زمان معیّنى قرار دادیم . )

۸ وَ أَنَّهُ أَهْلَکَ عَاداً الْأُولَى‏ . وَ ثَمُودَ فَمَآ أَبْقى‏ . وَ قَوْمَ نُوحٍ مِنْ قَبْلُ إِنَّهُمْ کَانُوا هُمْ أَظْلَمَ وَ أَطْغَى‏ [ النّجم آیه ۵۰ تا ۵۲] ( و خدا است که عاد اولى‏ ( عاد بن ارم پیش از قوم عاد معروف ) را هلاک کرد . و ثمود را و از آنان کسى را نگذاشت . و پیش از آنان قوم نوح را نابود ساخت آنان ظالم‏تر و طغیانگرتر بودند . )

۹ هَلْ یُهْلَکُ إِلاَّ الْقَوْمُ الظَّالِمُونَ [ الأنعام آیه ۴۷( آیا کسى جز مردم ستمکار هلاک مى‏شود ؟ )

۱۰ وَ مَا کُنَّا مُهْلِکِی الْقُرَى‏ إِلاَّ وَ أَهْلُهَا ظَالِمُونَ [ القصص آیه ۵۹] ( و ما آبادیها را به هلاکت نمى‏رسانیم مگر اینکه اهل آنها ستمکار باشند . ) امیر المؤمنین علیه السّلام هم که سخنانش گاهى اقتباسى از قرآن مجید و گاهى دیگر تفسیرى از آن کتاب اللّه و در مواردى تطبیق کلّیّات آن به مصادیق و افراد آنها است ، ظلم را از اساسى‏ترین عوامل سقوط و تباهى جوامع معرّفى فرموده است .

از آنجمله :

اللّه اللّه فی عاجل البغی و آجل و خامه الظّلم . . . [خطبه قاصعه ص ۲۹۴] ( خدا را ، خدا را در نظر بگیرید در نتیجه سریع ( در همین دنیا ) ستم و آینده وخیم ظلم . ) یکى دیگر از عوامل سقوط جوامع و نابودى تمدّن‏ها و فرهنگها ،استکبار است که مفهوم عامّ آن عبارت است از « هدف دیدن خود و وسیله دیدن دیگران » امیر المؤمنین علیه السّلام در سقوط جوامع چنانکه در آیات قرآنى مشاهده خواهیم کرد ، استکبار را مطرح فرموده است .

او مى‏فرماید :فاعتبروا بما أصاب الأمم المستکبرین من قبلکم من بأس اللّه وصولاته و وقائعه و مثلاته ، و اتّعظوا بمثاوی خدودهم ، و مصارع جنوبهم و استعیذوا باللّه من لواقح الکبر ، کما تستعیذونه من طوارق الدّهر . . . [خطبه قاصعه ۲۹۰] ( عبرت بگیرید از آن غضب و حمله‏ ها و مصیبتها و عذاب‏هاى خداوندى که به اقوام و ملل مستکبر پیش از شما وارد گشت و پند بگیرید از خاکى که گونه ‏هاى آن مستکبرین در آن جاى گرفت و از جایگاه سقوط پهلوهایشان و پناه ببرید به خداوند از عوامل کبر چنانکه پناه مى‏برید به او از حوادث کوبنده روزگاران . ) از آن موارد نهج البلاغه که امیر المؤمنین علیه السّلام عوامل اعتلاء و سقوط جوامع و فرهنگها و تمدّن‏ها را بیان فرموده است : خطبه قاصعه است که مى‏فرماید :

فإنکان لابدّ من العصبیّه ، فلیکن تعصّبکم لمکارم الخصال و محامد الأفعال ، و محاسن الأمور الّتی تفاضلت فیها المجدآء و النّجدآء من بیوتات العرب و یعاسیب القبائل بالأخلاق الرّغیبه ، و الأحلام العظیمه و الأخطار الجلیله و الآثار المحموده ، فتعصّبوا لخلال الحمد من الحفظ للجوار ، و الوفآء بالذّمام و الطّاعه للبرّ ، و المعصیه للکبر ،و الأخذ بالفضل و الکفّ عن البغی ، و الإعظام للقتل ، و الإئصاف للخلق و الکظم للغیظ ، و اجتناب الفساد فی الأرض ، و احذروا ما نزل بالأمم قبلکم من المثلات بسوء الأفعال ، و ذمیم الأعمال ، فتذکّروا فی الخیر و الشّرّ أحوالهم ، و احذروا أن تکونوا أمثالهم .

فإذا تفکّرتم فی تفاوت حالیهم ، فالزموا کلّ أمر لزمت العزّه به شأنهم ، و زاحت الأعدآء له عنهم ، و مدّت العافیه به علیهم و انقادت النّعمه له معهم ، و وصلت الکرامه علیه حبلهم من الاجتناب للفرقه و اللّزوم للألفه ، و التّحآضّ علیها و التّواصی بها و اجتنبوا کلّ أمر کسر فقرتهم و أوهن منّتهم من تضاغن القلوب ، و تشاحن الصّدور ، و تدابر النّفوس ، و تخاذل الأیدی .

و تدبّروا أحوال الماضین من المؤمنین قبلکم ، کیف کانوا فی حال التّمحیص و البلآء . ألم یکونوا أثقل الخلآئق أعبآء و أجهد العباد بلآء ، و أضیق أهل الدّنیا حالا . اتّخذتهم الفراعنه عبیدا فساموهم سوء العذاب ، و جرّعوهم المرار ،فلم تبرح الحال بهم فی ذلّ الهلکه و قهر الغلبه ، لا یجدون حیله فی امتناع ، و لا سبیلا إلى دفاع . حتّى إذا رأى اللّه سبحانه جدّ الصّبر منهم على الأذى فی محبّته ، و الاحتمال للمکروه من خوفه ، جعل لهم من مضائق البلآء فرجا فأبدلهم العزّ مکان الذّلّ ،و الأمن مکان الخوف ، فصاروا ملوکا حکّاما ، و أئمّه أعلاما ، و قد بلغت الکرامه من اللّه لهم ما لم تذهب الآمال إلیه بهم . فانظروا کیف کانوا حیث کانت الأملآء مجتمعه ، و الأهوآء مؤتلفه ، و القلوب معتدله ،و الأیدی مترادفه ، و السّیوف متناصره ، و البصآئر نافذه و العزآئم واحده . ألم یکونوا أربابا فی أقطار الأرضین ، و ملوکا على رقاب العالمین .

فانظروا إلى ما صاروا إلیه فی آخر أمورهم ، حین وقعت الفرقه و تشتّت الألفه و اختلفت الکلمه و الأفئده ، و تشعّبوا مختلفین ،و تفرّقوا متحاربین ، قد خلع اللّه عنهم لباس کرامته ، و سلبهم غضاره نعمته ، و بقى قصص أخبارهم فیکم عبرا للمعتبرین . فاعتبروا بحال ولد إسماعیل و بنی إسحاق و بنی إسرآئیل علیهم السّلام . فمآ أشدّ اعتدال الأحوال و أقرب اشتباه الأمثال ، تأمّلوآ أمرهم فی حال تشتّتهم و تفرّقهم ، لیالی کانت الأکاسره و القیاصره أربابا لهم ، یحتازونهم عن ریف الآفاق ، و بحر العراق و خضره الدّنیا ، إلى منابت الشّیح و مهافی الرّیح و نکد المعاش ، فترکوهم عاله مساکین ، إخوان دبر و وبر ،أذلّ الأمم دارا ، و أجدبهم قرارا ، لا یأوون إلى جناح دعوه یعتصمون بها ، و لا إلى ظلّ ألفه یعتمدون على عزّها . فالأحوال مضطربه ،و الأیدیی مختلفه ، و الکثره متفرّقه ، فی بلآء أزل . و أطباق جهل من بنات موؤده ، و أصنام معبوده ، و أرحام مقطوعه و غارات مشنونه .

فانظروا إلى مواقع نعم اللّه علیهم ، حین بعث إلیهم رسولا فعقد بملّته طاعتهم و جمع على دعوته ألفتهم ، کیف نشرت النّعمه علیهم جناح کرامتها ، و أسالت لهم جداول نعیمها ، و التفّت الملّه بهم فی عوائد برکتها ، فأصبحوا فی نعمتها غرقین ، و فی خضره عیشها فکهین . قد تربعّت الأمور بهم فی ظلّ سلطان قاهر و آوتهم الحال إلى کنف عزّ غالب و تعطّفت الأمور علیهم فی ذرى ملک ثابت .

فهم حکّام على العالمین ، و ملوک فی أطراف الأرضین . یملکون الأمور على من کان یملکها علیهم ، و یمضون الأحکام فیمن کان یمضیها فیهم لا تغمز لهم قناه و لا تقرع لهم صفاه . [خطبه قاصعه از ص ۲۹۵ تا ۲۹۸] ( اگر چاره‏اى از تعصّب ورزیدن نیست ، پس تعصّب بورزید به اخلاق شریفه و اعمال پسندیده و امور شایسته‏اى که بزرگان و دلاوران از خاندانهاى عرب و رؤساى قبائل درباره آن‏ها بیکدیگر سبقت مى‏ورزیدند [ آنان در این امور شایسته و برازنده بیکدیگر سبقت مى‏گرفتند ] :

اخلاق مورد رغبت و بردبارى‏ها [ و یا آرمان‏هاى ] با عظمت و تکاپو در مخاطرات بزرگ و آثار پسندیده . [ حال که باید تعصّب بورزید ] پس بیایید بخصلت‏هاى ستوده تعصب بورزید مانند حفظ حقوق همسایگى و وفا به تعهّد و اطاعت از نیکوکارى و نافرمانى کبر و قرار گرفتن در انگیزگى فضیلت و خویشتن دارى از ظلم و بزرگ شمردن ( ناشایست بزرگ ) قتل نفس و انصاف براى خلق و فرو بردن غضب و پرهیز کردن از فساد در روى زمین و بترسید از آن کیفرها و عذابها که در نتیجه زشتى کارها و ناشایستى اعمال بر امّت‏هائى پیش از شما نازل گشت .

احوال آنان را در خیر و شرّ متذکّر شوید و بترسید از آن که از جمله آنان باشید . و هنگامى که در احوال خیر و شرّ آنان اندیشیدید ، پس ملتزم شوید ( محکم بگیرید ) هر امرى را که براى شأن آنان عزّت را ایجاب کرد و دشمن را از آنان دور ساخت و بوسیله آن ،آسایش بسوى آنان گسترش یافت و نعمت بجهت آن امر مطیع آنان گشت و کرامت و شرافت بر مبناى آن امر ، طناب آنان را بهم پیوست . [ آن امر که موجب اینهمه عظمت و پیشرفت شده بود عبارت بود از ] : پرهیز از پراکندگى و التزام به الفت و انس و تحریک و توصیه به آن .

و بپرهیزید از هر امرى که ستون فقراتشان را شکست و قوّه آنان را سست نمود . [ امرى که باعث شکست و پراکندگى و سقوطشان گشت عبارت بود از ] کینه‏ توزى دلها ، و خصومت سینه‏ها و روى گرداندن نفوس از یکدیگر و خوارکردن قدرت‏ها همدیگر را ( پراکنده شدن قدرتها ) در احوال مردمان با ایمان که پیش از شما گذشته‏اند ، بیندیشید که آنان چگونه در تصفیه و آزمایش قرار گرفتند . آیا آنان سنگین‏بارترین مردم و کوشاترین خلق در هنگام آزمایش و گرفتارترین اهل دنیا در احوال زندگى نبودند .

فراعنه روزگاران آنان را به بردگى گرفتند و عذاب بدى بر آنان چشانیدند و با جرعه‏هاى تلخ کامشان را آزردند . حال آن مستضعفان در خوارى هلاکت و زور غلبه مى‏گذشت ، چاره‏اى در امتناع از آن وضع رقّت‏بار نمى‏یافتند و راهى براى دفاع از خویش نمى‏دیدند تا آنگاه که خداوند سبحان از آن مردم تحمّل جدّى بر آزار و اذیّت در راه محبّتش و تحمّل ناگوارى از خوفش را دید ، براى آنان از تنگناهاى بلاء فرج عطا فرمود و بجاى ذلّت عزّت و بجاى ترس امن و امان عنایت فرمود . پس آنان ملوک و زمامداران و پیشوایان و پرچمهاى هدایت گشتند و کرامت خداوندى براى آنان بحدّى رسید که حتّى آرزوهایشان بآن نمى‏رفت .

درست بنگرید که آنان چگونه بودند : هنگامى که جمعیّتهاى آنان هماهنگ و خواسته‏هایشان موافق یکدیگر و دلهایشان معتدل و دستها و قدرتهایشان پشتیبان یکدیگر و شمشیرهایشان یار و یاور همدیگر و بصیرتهایشان نافذ و تصمیم‏ها [ یا هدفهاى اصلى ] یشان یکى بود . آیا آنان سرورانى در نقاط زمین و فرمانروایانى بر عالمیان نبودند پس بنگرید به سرنوشت پایان امور آنان هنگامیکه میانشان جدائى افتاد و الفت‏ها پراکنده گشت و سخن و دلها به اختلاف افتادند و در حال اختلاف با همدیگر از هم شکافتند و هر یک راه خود پیش گرفت و در حال محاربه از هم متفرّق شدند .

خداوند لباس کرامتش را که به آنان پوشانیده بود از تنشان کند و گسترش و طراوت نعمت خود را از آنان سلب نمود و داستان‏هاى اخبارشان را در میان شما براى عبرت‏گیرى کسانى که از احوال گذشتگان عبرت مى‏گیرند باقى گذاشت . عبرت بگیرید از حال فرزندان اسماعیل و اسحاق و اسرائیل علیهم السّلام ،چه شدید است برابرى احوال شما با آنان و چه نزدیک است شباهت امثال آنان با شما .

در امر آنان در حال پراکندگى و جدائى آنان با یکدیگر بیندیشید در آن شبها ( روزگار تاریک ) بیندیشید که کسرى‏ها ( سلاطین ایران ) و قیصرها ( امپراطوران رم ) ارباب آنان بودند ، آنان را از مناطق آب و درخت و هر گونه نباتات فراوان و از دریاى عراق ( دو نهر بزرگ فرات و دجله ) و از دنیاى سر سبز به جایگاه‏هاى روییدن درمنه [ گیاهى است که اسب آن را مى‏چرد و براى دفع انگل هم بکار مى‏رود لغت نامه دهخدا مادّه د] و وزش بادها و تنگناى معاش منتقل نمودند .

پس آن سلاطین و امپراطوران فرزندان اسماعیل و اسحاق و اسرائیل علیهم السّلام را در حالیکه فقرا و بینوایان و دمساز شتران مجروح و داراى کرک بودند ،رهایشان کردند در حالیکه آنان پست‏ترین امّتها از جهات جایگاه زندگى بودند و بى‏حاصل‏ترین آنان از جهت قرارگاه . پناهگاهى براى دعوتى نداشتند که به آن چنگ بزنند و راهى بسوى سایه الفتى نبود که به عزّت آن اعتماد نمایند .

در نتیجه احوال و روزگار آنان مضطرب و قدرت‏هایشان مختلف و کثرتشان پراکنده در بلائى شدید و جهالت فراگیر دخترانى که زنده بگور مى‏شدند و بت‏هائى که معبود قرار مى‏گرفتند و خویشاوندانى که از یکدیگر مى‏بریدند و یغماگرى‏هائى که بر سر هم مى‏آوردند . پس بنگرید به موقعیّت‏هائى که از نعمت‏هاى خداوندى نصیبشان گشت ، در آن هنگام که پیامبرى براى آنان فرستاد با دینى که آورده بود اطاعت آنان را منعقد ساخت و الفت و تشکّل آنان را با دعوتى که فرمود ، صورت داد : [ با این دعوت الهى و اجابتى که آنان کردند ] چگونه نعمت بال کرامتش را بر آنان بگسترانید و نهرهاى وسائل آزمایش خود را براى آنان جارى ساخت ، و ( دین ) آنان را در منافع برکتش بهم پیچید ( جمع نمود و متشکّل ساخت ) آنان در نعمت ملّت غرق شدند و در طراوت عیش آن مسرور و شادان .

در این هنگام کارهاى آنان در سایه یک سلطه پیروز براه افتاد و حالتى که بآنان روى آورده بود ، آنان را به پناهگاه عزّتى پیروز پناهنده ساخت . امور دنیا در درجات عالى مالکیّت پا بر جا روى محبّت بآنان کرد . در نتیجه حاکمان همه عالمیان گشتند و صاحبان سیطره در اقالیم زمین . در این هنگام آنان درباره امور زندگى به کسانى مسلّط شدند که آنان در آن امور مالکشان بوده‏اند . و احکام خود را درباره کسانى اجراء کردند که آنان در گذشته درباره آن بینوایان اجراء مى‏کردند ، دیگر نه قبضه نیزه‏اى براى آنان فشرده مى‏شد و نه براى آنان سنگى کوبیده مى‏گشت . )

عوامل بروز و اعتلاء و سقوط جوامع و فرهنگها و تمدّن‏ها از دیدگاه نهج البلاغه

مقدّمه‏اى در توصیف فرهنگ و تمدّن از دیدگاه اسلام و مکتب‏هاى معمولى

در مباحث گذشته اشاره کردیم که بروز و اعتلاء و سقوط جوامع ، یک شباهت بسیار قابل توجّه با بروز و اعتلاء و سقوط فردى از شخصیّت انسان دارند ، چنانکه نظم قانونى ابعاد و استعدادهاى مادّى و معنوى یک فرد از انسان که موجب به فعلیّت رسیدن و جریان آن ابعاد و استعدادها در مجراى تکاملى خود مى‏گردد ، همچنان وقتى که اعضاء پیکر یک اجتماع که همان افراد تشکیل دهنده آن اجتماع است با نظم قانونى ، ابعاد و استعدادهاى خود را به فعلیّت برساند موجب بروز و اعتلاى مدنیّت در آن جامعه که موجب بروز و اعتلاى فرهنگ و تمدّن شایسته انسانى مى‏باشد ، حتمى و ضرورى خواهد بود . و بالعکس ، چنانکه با تباهى و اختلال در ابعاد و استعدادهاى یک فرد ،موجودیّت وى رو به سقوط خواهد رفت همچنان است اجتماعى که متشکّل از افراد نوع انسانى است که با بروز تباهى و اختلال در ابعاد و استعدادهاى آن جامعه ،قرار گرفتن آن در معرض سقوط ، قطعى خواهد بود .

امیر المؤمنین علیه السّلام در جملات فوق عناصر اساسى آن ابعاد و استعدادها را بیان فرموده است که ما بطور مختصر در این مبحث متذکّر خواهیم گشت . پیش از بیان آن عناصر اساسى ،مجبوریم که قبلا به اختلاف دید اسلام و مکتب‏هاى معمولى درباره فرهنگ و تمدّن اشاره نمائیم : مکتب‏هاى معمولى مخصوصا آن نوع مکتب‏ها که در دو قرن اخیر بوجود آمده‏اند ، نتوانسته‏اند براى انسان هویّتى قابل تفسیر و براى فرهنگ و تمدّن ، هویّت و هدف و غایتى منطقى و قابل قبول مطرح کنند .

کارى که آن مکتبها انجام مى‏دهند یک مقدار پدیده‏ها را بعنوان پدیده‏هاى فرهنگى مى‏شمارند مانند فرهنگ هنرى ، فرهنگ اخلاقى ، فرهنگ آداب و رسوم ، و مى‏گویند : هنر و اخلاق و آداب و رسوم هر قومى از طرف سرگذشت تاریخى و محیطى و ریشه‏هاى اصلى روانى رنگ‏آمیزى مخصوص مى‏شود ،این رنگ‏آمیزى ، فرهنگ آن قوم و جامعه است و کارى با آن ندارند که این رنگ‏آمیزى فرهنگى درباره انسانهاى آن قوم و جامعه چه مى‏کند .

آیا آن رنگ‏آمیزى مردم جامعه را در گذشته خود میخکوب مى‏کند ؟آیا آن رنگ‏آمیزى تضادّى در درون خود ندارد ؟ مثلا فرض کنیم فرهنگ هنرى یک جامعه ، امتناعى از نقّاشى صورتهاى رکیک و مشمئزّ کننده ندارد ،ولى اخلاق آنان با یک عدّه اصول رنگ‏آمیزى فرهنگى شده است که با آنگونه نقّاشى‏ها تضادّ دارد در این موارد چه باید کرد ؟ همچنین فرض کنیم فرهنگ مذهبى یک جامعه عبارت از عطوفت و محبّت و عاطفه ورزیدن در حدّ اعلاى آن است ولى فرهنگ صیانت ذات ( خود را داشتن ) ، ( حبّ ذات ) ، ( ابقاى ذات ) و غیر ذلک ،نه تنها با فرهنگ مذهبى آنان تعدیل نمیشود ، بلکه اغلب فرهنگ صیانت ذات آنان بر فرهنگ مذهبى چیره و مسلّط مى‏گردد .

همه این نابسامانى‏هاى فرهنگى که در جوامع و ملل غیر اسلامى و حتّى در جوامع اسلامى که معناى فرهنگ و تمدّن را از دیدگاه اسلام نمى‏دانند و یا بآن عمل نمى‏کنند ، ناشى از بى‏هدفى و انسان محورى نبودن آن فرهنگها و تمدّنها است ، چنانکه در این مبحث مشاهده خواهیم کرد ، و امّا تمدّن ، این مفهوم بسیار درخشان و فوق‏العاده جالب ، معنائى در مکتب‏هاى معمولى بشرى دارد که در اسلام دیده نمى‏شود .

اگر بخواهیم معناى اجمالى تمدّن را از دیدگاه مکتبهاى امروزى در نظر بگیریم باید بگوئیم : تمدّن عبارتست از رسیدن انسانهاى یک جامعه از نظر صنعت و علم و دیگر وسائل آسایش و پیروزى به مرحله‏اى که افراد و گروه‏هاى جمعى آن جامعه ، هر چه را بخواهند ، بدون معطّلى و ناتوانى ، بآن خواسته خود برسند ، ولى خواسته‏ها چیست ؟ هیچ هویّت خاصّ و قید و شرطى براى آن خواسته‏ها وجود ندارد با این تعریف که به تمدّن متذکّر شدیم ،مى‏بینیم آنچه که مطرح نیست ، انسانى است با هویّت خاصّ و هدفى که آن تمدّن را توجیه منطقى نماید . نتیجه عدم مراعات انسان با هویّت خاصّ و هدف والا براى فرهنگ و تمدّن همان پنجاه و دو پدیده نکبت و سقوط است که در مبحث « ۲۰ گرایش تبهکاران به فساد و اِفساد در روى زمین و نتائج آن ، و پنجاه و دو پدیده نکبت و سقوط که با ادّعاى تکامل بهیچ وجه سازگار نمیباشد . »

که تاریخ بشر را تا امروز ننگ آلود نموده است بیان نموده ‏ایم . اکنون ببینیم عوامل بروز و اعتلاى جوامع و فرهنگها و تمدّنها و عوامل سقوط آنها چیست ؟

عوامل بروز و اعتلاء در آغاز این مبحث گفتیم که یک فرد از انسان در عوامل بروز و اعتلا و سقوط شخصیّتش ، شباهت به عوامل بروز و اعتلاء و سقوط جوامع دارد . و اساس آن عوامل عبارتست از نظم قانونى ابعاد و استعدادهاى مادّى و معنوى انسان در هر دو قلمرو ( فرد و اجتماع ) و اختلال آن .

با نظر به وحدتى که در هویّت شخصیّت انسانى وجود دارد ، بدون ملاحظه هویّت مزبور و وحدت آن ، نه بروز و اعتلائى براى انسان تصوّر مى‏رود و نه شکوفائى ، زیرا فقط وحدت هویّت شخصیّت انسانى است که مى‏تواند مدیریّت همه ابعاد و استعدادهاى موجودیّت انسانى را بعهده گرفته و آنها را در تشکّلى منظّم و بدون تضادّ تباه کننده به فعلیّت برساند و بدون چنین هویّتى در شخصیّت ، هر یک از ابعاد و استعدادهاى آدمى را مى‏توان تحت سلطه اراده عوامل قوى‏تر قرار داد و در نتیجه آن‏ها را از انسان سلب نمود .

بعنوان مثال : انسانى را در نظر مى‏گیریم که از عالیترین نبوغ هنرى برخوردار است ، ولى شخصیّت وى داراى آن وحدت و مدیریّت نیست که نبوغ مزبور را بطور منطقى مورد بهره‏بردارى قرار بدهد ، مسلّم است که نبوغ مزبور مانند میوه‏اى خواهد بود در جنگلى بى‏صاحب یا در باغى بدون دیوار و باغبان ، که هر حیوان و انسانى از آنجا عبور کند و آن میوه را ببیند ، آن را خواهد چید بدون آنکه قید و شرطى دست او را بگیرد و مى‏دانیم که درخت در آن جنگل یا باغ از چینندگان میوه‏اش نخواهد پرسید چرا میوه مرا چیدى ؟

تو کیستى ؟ از کجا آمدى و بکجا مى‏روى ؟ امروزه ما در اغلب جوامع شاهد اینگونه میوه چینى‏ها از استعدادها و امتیازات انسانها مى‏باشیم که فقط قوّت و سیطره عامل است که دلیل برخوردارى از آنها مى‏باشد ، بدون اینکه هویّت شخصیّت صاحب امتیاز اختیارى در کمّیّت و کیفیّت بهره‏بردارى خود و دیگران درباره آن استعدادها و امتیازات داشته باشد . اگر بخواهیم این پدیده را در صورت کلىّ آن مطرح کنیم ، باید بگوئیم :

« انسان بیگانه از خود و از استعدادها و امتیازاتش » . با این فرض جاى تردید نیست در اینکه فرهنگ و تمدّن چنین انسانهائى نه از هویّت مستقلّى برخوردار خواهد بود و نه از هدفى مافوق خود . و آنچه که براى « انسانهاى بیگانه از خود و از استعدادها و امتیازاتش » مطرح خواهد بود ، حیاتى بدون وحدت هویّت که با کشش لذّت و نفع ادامه ، و با منتفى شدن آن دو ، سقوط خواهد نمود .

آنچه که بعنوان فرهنگ و تمدّن و بطور کلّى جامعه سالم از دیدگاه اسلام مطرح است ، آن است که داراى هویّتى سازنده هویّت شخصیّت انسان بوده باشد . و تردیدى نیست در اینکه براى تحقّق و بوجود آمدن هویّت شخصیّت در انسان ، چنانکه شناخت عوامل وجودى آن ( خدا و طبیعت و قوانین آن ) لازم است ، همچنین به شناخت عواملى که آینده این هویّت و علّت بوجود آمدن آن را تشکیل مى‏دهند ، نیازمند مى‏باشد ، زیرا همانطور که امیر المؤمنین ( ع ) فرموده است :

إن لم تعلم من أین جئت لا تعلم إلى أین تذهب ( اگر ندانسته‏اى از کجا آمده‏اى نخواهى دانست بکجا مى‏روى . ) همانطور اگر حیات آدمى فلسفه حرکت خود را بسوى فردا نداند ،شناخت وى درباره مبدء هستى و اینکه از کجا آمده است ، ناقص خواهد بود . و بر مبناى چنین فرضى ( انسان ناآگاه از مبدء و مسیر و علّت حرکت و پایان سرنوشت ) از داشتن هویّتى که بتواند شئون مثبت و منفى حیات او را توجیه قابل قبول بنماید محروم مى‏باشد .

آن فرهنگ و تمدّنى که نتواند هویّت مزبور را در انسان تحقّق ببخشد و یا نتواند دارنده چنان هویّتى را پیش ببرد ، اعتبارى از دیدگاه اسلام ندارد ،زیرا هویّتى ندارد که بتواند در خدمت هویّت آدمى قرار بگیرد .

پس از دقّت در این مقدّمه وارد مى‏شویم به دیدگاههاى امیر المؤمنین علیه السّلام در نهج البلاغه درباره عوامل بروز و اعتلاء و سقوط جوامع و فرهنگها و تمدّنهاى آنها :

۱ پاى‏بندى شدید به خصلت‏هاى نیکو

هر اجتماعى از انسان‏ها که تقیّدى به خصلت‏هاى نیکو نداشته باشد ، طعم انسانیّت را نخواهد چشید ،اگر چه از همه سطوح و ابعاد عالم طبیعت آگاهى داشته و در حدّ اعلا از آنها برخوردار بوده باشد ، چنانکه در تعدادى از جوامع دوران ما مشاهده مى‏شود در حقیقت لزوم خصلت‏هاى نیکو براى یک جامعه متمدّن ، لزوم آب براى مادّه روینده نیازمند به آب است ، بهمین جهت در همین نهج البلاغه در ده‏ها مورد مى‏بینیم که امیر المؤمنین علیه السّلام اصرار به داشتن و تقویت خصلتهاى نیکو فرموده است .

قرآن مجید یک قسمت از آیات خود را به بیان ضرورت همین خصلت‏هاى نیکو قرار داده است . در یک جمله مختصر تقیّد به خصلتهاى نیکو که انسان را متخلّق به اخلاق عالى مى‏نماید ، هدف اعلاى بعثت پیامبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله معرّفى شده است . پیامبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله فرموده است :بعثت لأتمّم مکارم الأخلاق ( من براى تتمیم مکارم اخلاق مبعوث شده‏ام . ) بنظر مى‏رسد آغاز سقوط ارزش‏هاى انسانى و وارد کردن انسانها به تاریخ طبیعى حیوانى از موقعى است که اخلاق را از قاموس زندگى بشرى حذف نمودند و وجدان را از کار انداختند و گفتند : وجدان پدیده‏اى است که زندگى خانوادگى و اجتماعى آن را مى‏سازد و اصالتى در درون آدمى ندارد و براى این نابکارى قیافه علمى پوشانیدند و این موجود را که در نتیجه تعلیم و تربیت مى‏توانست به تکاپوى

حمله دیگر بمیرم از بشر
تا بر آرم از ملائک بال و پر

بار دیگر از ملک پرّان شوم
آنچه آن در و هم ناید آن شوم

وارد شود ، بحدّى از پستى و رذالت و حقارت کشانیدند که

جز ذکرنى دین او نى ذکر او
سوى اسفل برد او را فکر او

با اینحال ، این مبتلایان به بیمارى زندگى بى‏هدف و ابزار ناآگاه مصرف و استهلاک ، باور نمى‏کنند که یکى از دلائل سقوط و ارتجاع و حرکت قهقرائى آنان ، همین است که مى‏گوید : من آن انسان زنده‏ام که در حدود ۲۰۰۰ راه را براى بازى با آلت تناسل و دروازه ورود انسانها به زندگى کشف کرده‏ام و امّا صحبت از خصلت‏هاى نیکو که یکى از آن‏ها عبارتست از شناختن حقوق حیات مادّى و معنوى دیگر انسانها ، یا باید براى شعر و خیالبافى بکار برود و یا براى جست و خیزهاى ماکیاولیست‏هاى جوامع

۲ و ۳ پاى‏بندى شدید به اعمال پسندیده و پاى‏بندى شدید به امور نیکو و زیبا

که ناشى از اخلاق مرغوب مى‏باشند . هر دو عامل بروز و اعتلاى تمدّن و فرهنگ پویا و هدفدار که در سخنان امیر المؤمنین علیه السّلام تذکّر داده شده‏اند ، از عناصر اساسى آن انسانیّت مى‏باشند که آدمیان بدون آنها ، چنانکه در شماره « ۱ » گفتیم ، در خوشى‏هاى بى‏اساس بیمارى زندگى بى‏هدف و موقعیّت ابزار ناآگاه براى مصرف و استهلاک ، غوطه‏ور مى‏گردد و نه تنها از چنان بیمارى احساس ناراحتى نمى‏کند ، بلکه احساس همان نشاط و شادى را مى‏نماید که معتاد به هروئین و کسى که روى زخم بدنش را مى‏خارد و لذّتى از آن خارش احساس مى‏کند و بدیهى است که تحریکات آن نشاط و شادى و لذّت تا نابودى خود زندگى ادامه پیدا مى‏کند .

۴ آرمان‏هاى بزرگ

یکى از عناصر فوق العاده عالى تمدّن انسانى ،عظمت آرمانهائى است که درون مردم جامعه متمدّن را براى عمل عینى بخود مشغول بدارد . مانند آرمان افزایش دائمى معرفت ، برخوردارى همه مردم از حقوق ضرورى حیات ، رخت بر بستن دروغ و مکرپردازى از زندگى بشرى ،تطابق رفتارها با انگیزه‏هاى واقعى خود ، جریان سیاستها بر مبناى هدف‏گیریهاى والا در قرار دادن انسان‏ها در مسیر تکامل ، و امثال این آرمان‏ها که متأسّفانه مغز و روان مردم امروزى جوامع بجهت از دست دادن احساس ارزشها و کمالات ، از نداشتن آنها احساس هیچگونه رنج و نکبت نمى‏کند این همان نکبت و رنج مغفول است که ابن سینا در اشارات تذکّر داده است :

الآن إذا کنت فی البدن و فی شواغله و علائقه و لم تشتق إلى کمالک الممکن أولم تتألّم بحصول ضدّه فاعلم أنّ ذلک منک لا منه ( اکنون که در مجاورت بدن و در اشتغالات و علائق مادّى آن فرو رفته و اشتیاقى به وصول بآن کمال که براى تو ممکن است ، در خود احساس نمى‏کنى و یا از حصول ضدّ کمال ( پستى و رذالت و حقارت ) در خویشتن احساس درد و رنج نمینمائى ، بدان که این نکبت مستند به خود تست نه بآن کمال و عظمت‏ها که براى تو امکان‏پذیر است . ) چه نام فریبنده و اصطلاح گول‏زن است تمدّن ، در آن هنگام که انسانهایش عشق را که داراى این قدرت است

عاشق شو ار نه روزى کار جهان سر آید
ناخوانده درس مقصود از کارگاه هستى

مبدّل به درشکه‏هاى کرایه‏اى ( به اصطلاح بالزاک ) نمایندمردم از داشتن آرمانهائى والا که وصول به آنها امکان‏پذیر است به « به به چه لذّت خوبست » قناعت بورزند این بینوائى بنام « تمدّن » نتایج بسیار ناشایستى در بر دارد که :

اوّل همه آنها از دست دادن تدریجى احساس ضرورت آرمانگرائى است که زندگى را براى آدمى با معنى و زیبا مى‏سازد .

دوم تعاقب گرفتاریهاى غیر قابل تفسیر و توجیه در صورتیکه یکى از آرمانهاى بسیار والاى انسانیّت ، کوشش براى پیدا کردن علل گرفتاریها و تحمّل و شکیبائى در صورت عدم امکان بر طرف کردن آنهاست .

سوم مست و تخدیر شدن در نتیجه نیل به نعمت‏ها . مسلّم است که با نبودن آرمانهاى والا ، هر عامل خوشى اگرچه بى‏پایه‏ترین و محدودترین خوشى‏ها بوده باشد ، همه سطوح و ابعاد شخصیّت را بخود مشغول میدارد ، لذا تعقّل کار حقیقى خود را انجام نمى‏دهد ، منطق زمان و موقعیّت‏ها گم مى‏شود . . .مجموع این نتایج بى‏آرمانى‏ها در کلمات امیر المؤمنین علیه السّلام گوشزد شده است .

از آنجمله :ثمّ إنّکم معشر العرب أغراض بلایا قد اقتربت . فاتّقوا سکرات النّعمه و احذروا بوائق النّقمه [ خطبه ۱۵۱ ص ۲۱ ] سپس شما گروه عرب ، هدفهاى بلاهائى هستید که نزدیک شده است ،بترسید از مستى‏ها و ناهشیاریهائى که از نعمت‏ها سوء استفاده نموده‏اید و بترسید از مصیبت‏هاى بسیار ناگوار نقمت ؟

در خطبه ۱۳۸ صفحه ۱۹۶ مى‏فرماید :

فلا تزالون کذلک حتّى تؤوب إلى العرب عوازب أحلامها بحال نکبت و پراکندگى ادامه خواهید داد تا آنگاه که آرمان‏هاى غایب از درون عرب به آنان برگردد .

تفصیلى درباره خصلت‏هاى نیکو که امیر المؤمنین علیه السّلام آنها را مورد توصیه قرار داده ‏اند :

۵ تکاپو در مخاطرات بزرگ و آثار پسندیده

هیچ پیشرفت و تمدّنى که از اصالت برخوردار بوده باشند ، بدون تکاپو ، و ورود در مخاطرات بزرگ و تلاش در دشواریها و گلاویز شدن با مشکلات تحصیل دانش و معرفت درباره طبیعت و بنى نوع انسانى بدست نمى‏آید ، زیرا همواره میان ما انسانها و هدفهائى که از طبیعت یا انسانها باید بدست بیاوریم ، فاصله‏هائى کم و بیش از مشکلات و مسائل مبهم وجود دارد که حتما باید از آن فاصله‏ها عبور کنیم تا به امتیازات مطلوب برسیم [ چه در علم و چه در صنعت و غیر ذلک ] لذا دست به مخاطره زدن براى وصول به آن هدف‏ها ، ضرورت یک تمدّن اصیل انسانى است . [یک نکته بسیار ضرورى که باید در این مبحث مورد توجّه قرار بگیرد ، اینست که همه جوامع بشرى در احساس ضرورت وصول به پیشرفت‏هاى مادّى مشترکند ، بهمین جهت همه آنان در برداشتن فاصله‏ها میان خود و اهدافى که در سطوح طبیعت و مغزهاى انسان‏ها دارند به تلاش و تکاپوى شدید مى‏پردازند . و چون آن جوامع که جز اهداف مادّى و استفاده از آن‏ها در راه تحصیل قدرت براى خویشتن آرمانى دیگر ندارند لذا آن جامعه‏اى که مى‏خواهد از تمدّن اصیل انسانى [ نه مادّى محض ] برخوردار شود مجبور است در برداشتن فاصله‏ها ما بین خود و اهداف عالى که در پیش دارد همواره حال سبقت داشته باشد و بدان جهت که اینگونه جوامع داراى آرمان اعلاى انسانى بوده و در امتیازاتى که در این دنیا بدست مى‏آورند همه را مشترک مى‏دانند لذا سبقت‏گیرى اینان در وصول به امتیازات با برداشتن فاصله‏ها ، ضرر و آسیبى از اینان به دیگران نمى‏رسد . ]

قرن سوم و چهارم تا نیمه قرن پنجم هجرى شاهد شدیدترین تکاپوهاى علمى و معرفتى در جوامع اسلامى مى‏باشد که محصول آنها نه تنها نجات دادن دانش از سقوط قطعى بوده است ، بلکه پیشبرد و گسترش و عمیق ساختن دانشهاى متنوّع بوده است که مورّخان علم چه در شرق و چه در غرب آنرا پذیرفته‏اند .

عواملى دیگر براى اعتلاى تمدّن اسلامى در سخنان امیر المؤمنین علیه السّلام تذکّر داده شده است . از آنجمله شدّت بخشیدن به احساس انسان دوستى و محبّت و خدمت بانسان‏ها ، مخصوصا آن گروه از مردم که یا رابطه خویشاوندى با انسان دارند و یا در یک محیط با همدیگر زندگى مى‏نمایند ، مانند همسایه‏ ها .

بعضى از راویان مى‏گویند : پیامبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله درباره همسایگان بقدرى سفارش فرمود که ما گمان کردیم : پیامبر ، همسایه‏ها را وارثان یکدیگر قرار خواهد داد . و بمقتضاى :

الأقربون أحقّ بالمعروف ( خویشاوندان به احسان و نیکوکارى شایسته ‏ترند . ) و همچنین به مقتضاى آیه « ۸ » از سوره الممتحنه که مى‏فرماید :

لا ینهاکم اللّه عن الّذین لم یقاتلوکم فی الدّین و لم یخرجوکم من دیارکم أن تبرّوهم و تقسطوا إلیهم .( خداوند شما را از نیکوکارى و عدالت درباره کسانى که با شما نجنگیده ‏اند و شما را از دیارتان آواره نکرده ‏اند ، ممنوع نساخته است . ) و همچنین با نظر به فرموده امیر المؤمنین علیه السّلام در فرمان مالک اشتر و أشعر قلبک الرّحمه للرّعیّه و المحبّه لهم و اللّطف بهم و لا تکوننّ علیهم سبعا ضاریا تغتنم أکلهم فإنّهم صنفان : إمّا أخ لک فی الدّین ، أو نظیر لک فی الخلق . . . ( مالکا : رحمت و محبّت و لطف به مردم جامعه را بر دلت قابل دریافت نما و براى آنان درنده خونخوار مباش که خوردن آنان را غنیمت بدانى ، زیرا آنان بر دو صنفند : یا برادر دینى تواند یا در اصل خلقت نظیر تو مى‏باشند که همه شما فرزندان آدم و حوّائید . ) بمقتضاى همه این دلائل و ده‏ها دلائل دیگر ، احساس وحدت در هویّت انسانها اساسى‏ترین شرط بوجود آمدن یک تمدّن انسانى و اعتلاى آن خواهد بود .

از همین اصل روشن مى‏شود که تفرقه و پراکندگى ، سقوط تمدّن و زوال هویّت جامعه را در بر دارد و امیر المؤمنین علیه السّلام در مواردى از نهج البلاغه همین قانون را بارها گوشزد فرموده است ، از آن جمله :

در خطبه قاصعه صریحا فرموده است : تأمّلوا أمرهم فی حال تشتّتهم و تفرّقهم لیالی کانت الأکاسره و القیاصره أربابا لهم . . . ( بیندیشید درباره اولاد حضرت اسماعیل و اسحاق و اسرائیل علیهم السّلام . . . در حال پراکندگى و تفرقه‏اى که کسرى‏ها ( ى ایران ) و قیصرها ( ى روم ) را ارباب و مالکان آنان قرار داده بود . . . ) و عکس این قاعده را نیز که عبارتست از پیشرفت اجتماع و مدنیّت در سایه هماهنگى و اتّحاد در هدف‏گیریهاى انسانى ، در موارد متعدّد گوشزد فرموده است ، از آنجمله :

در همین خطبه مى‏فرماید : فانظروا إلى مواقع نعم اللّه علیهم حین بعث إلیهم رسولا فعقد بملّته طاعتهم و جمع على دعوته ألفتهم . کیف نشرت النّعمه علیهم جناح کرامتها و أسالت لهم جداول نعیمها و التفّت الملّه بهم فی عوائد برکتها ،فأصبحوا فی نعمتها غرقین ، و فی خضره عیشها فکهین . قد تربّعت الأمور بهم فی ظلّ سلطان قاهر ، و آوتهم فی أطراف الأرضین .

یملکون الأمور على من کان یملکها علیهم و یمضون الأحکام فیمن کان یمضیها فیهم ، لا تغمز لهم قناه و لا تفرع لهم صفاه ( پس به موقعیّت‏هائى که از نعمت‏هاى خداوندى نصیبشان گشت بنگرید .

در آن هنگام که پیامبرى براى آنان فرستاد ، با دینى که آورده بود ،اطاعت آنان را منعقد ساخت و الفت و تشکّل آنان را با دعوتى که فرمود ، صورت داد [ با این دعوت الهى و اجابتى که آنان نمودند ] چگونه نعمت بال کرامتش را بر آنان بگسترانید و نهرهاى وسائل آزمایش خود را براى آنان جارى ساخت و ملّت ( دین ) آنان را در منافع برکتش بهم پیچید ( جمع نمود و متشکّل ساخت ) آنان در نعمت ملّت غرق شدند و در طراوت عیش آن ، مسرور و شادمان . در این هنگام کارهاى آنان در سایه یک سلطه پیروز براه افتاد و حالتى که به آنان روى آورده بود به پناهگاه و عزّتى پیروز پناهنده ساخت . امور دنیا در درجات عالى مالکیّت پا بر جا روى محبّت به آنان کرد ، در نتیجه حاکمان همه عالمیان گشتند و سیطره بر اقالیم زمین بدست آوردند .

در این موقع آنان درباره امور زندگى به کسانى مسلّط شدند که آن اشخاص در همان امور به آنان مسلّط بودند و احکام خود را درباره کسانى اجرا کردند که آنان در گذشته درباره آن بینوایان اجرا میکردند دیگر نه قبضه نیزه‏اى براى آنان فشرده مى‏شد و نه براى آنان سنگى کوبیده مى‏گشت . )

۶ وفاء به عهد

این پدیده در ضرورتهاى حیات تمدّنى انسانها بدرجه‏اى از اهمّیّت است که مى‏توان گفت : اگر همه امتیازات تمدّن براى یک جامعه فراهم شود مگر این پدیده حیاتى ، آن جامعه نمى‏تواند از تمدّن دم بزند ، امیر المؤمنین علیه السّلام روى این پدیده حیاتى اصرار شدید میورزد .

در فرمان مالک اشتر با عبارات زیر مواجه مى‏گردیم : و إن عقدت بینک و بین عدوّک عقده أو ألبسته منک ذمّه فحط عهدک بالوفآء و ارع ذمّتک بالأمانه و اجعل نفسک جنّه دون مآ أعطیت فإنّه لیس من فرائض اللّه شی‏ء النّاس أشدّ علیه اجتماعا مع تفرّق أهوائهم و تشتّت آرائهم من تعظیم الوفآء بالعهود ، و قد لزم ذلک المشرکون فیما بینهم دون المسلمین لما استوبلوا من عواقب الغدر ، فلا تغدرنّ بذمّتک و لا تخیسنّ بعهدک ، و لا تختلنّ عدوّک ، فإنّه لا یجترى‏ء على اللّه إلاّ جاهل شقیّ . و قد جعل اللّه عهده و ذمّته أمنا أفضاه بین العباد برحمته و حریما یسکنون إلى منعته ، و یستفیضون إلى جواره ، فلا إدغال ، و لا مدالسه و لا خداع فیه ، و لا تعقد عقدا تجوّز فیه العلل ،و لا تعوّلنّ على لحن قول بعد التّأکید و التّوثقه . و لا یدعونّک ضیق أمرلزمک فیه عهد اللّه إلى طلب انفساخه بغیر الحقّ ، فإنّ صبرک على ضیق أمر ترجو انفراجه و فضل عاقبته خیر من غدر تخاف تبعته و أن تحیط بک من اللّه فیه طلبه لا تستقبل فیه دنیاک و لا آخرتک

( مالکا ، اگر پیمانى ما بین خود و دشمنت منعقد نمودى یا ضمانتى از خویشتن را به او پوشانیدى ، پیمانت را با وفاء حفظ نما و با حفظ امانت عهده خود را مراعات کن . و شخصیّت خود را سپرى در برابر تعهّدى که بسته‏اى بساز ، زیرا از دستورات خداوندى هیچ چیزى مانند تعظیم وفاء به تعهّدها که مورد اتّفاق نظر همه اقوام و ملل ، با این که خواسته ‏هاى آنان با همدیگر مختلف و آراء آنان پراکنده مى‏باشد ،نیست . [ حتّى‏ ] مشرکین [ که مانند مسلمین مقیّد به صفات حمیده و اخلاق فاضله نیستند ] در میان خود بجهت مهلک بودن تخلّف و حیله‏بازى به تعهّدهاى خود ملتزم بودند . پس ، به عهده خود نیرنگ‏بازى راه مینداز ، و به پیمانى که بسته‏اى خیانت مکن و مکر و حیله مپرداز ، زیرا هیچ کس بخدا جرأت نمى‏ورزد جز نادان شقىّ .

خداوند متعال عهد و عهده خود را با رحمت واسعه‏اش براى امن و اطمینان مردم بیکدیگر در میان آنان گسترده است و تعهّد را منطقه‏اى ممنوعه قرار داده است که مردم بر نیروى آن تکیه کنند و بر آن پناهنده شوند . پس نباید در تعهّد هیچگونه افساد و خیانت و نیرنگ بوده باشد . مالکا : هیچ تعهّدى برقرار مکن که بتوانى آن را به غیر مقصود اصلى تأویل نمائى و بتوانى آن را از محتواى اصلیش منحرف بسازى و هرگز پس از صراحت و تأکید و دادن اطمینان ، با گفتار کج خود تعهّد را مختلّ مساز . اگر تعهّد الهى موجب شد که در تنگناى قرار گرفتى ، این تنگناى و مشقّت باعث نشود که فسخ ناحقّ آن تعهّد را مطالبه کنى ، زیرا تحمّل تنگناى و مشقّت امرى که امید به برطرف شدن و عاقبت نیکوى آن دارى ، بهتر از آن حیله‏گریست که همواره از عواقب وخیم آن در بیم و هراس باشى و بازخواست خداوندى از همه سو ترا احاطه کند و نتوانى از آن بازخواست نه در دنیا و نه در آخرت رها گردى . )

آیا یک انسان عاقل مى‏تواند ادّعا کند که انسانها تمدّنى بوجود بیاورند که جریان پدیده بسیار حسّاس و حیاتى تعهّد بنحوى که امیر المؤمنین علیه السّلام در جملات فوق فرموده است ، نبوده باشد حقیقت اینست که اگرتعهّد میان انسان‏هاى یک جامعه و میان آن جامعه و دیگر اقوام و ملل بترتیب فوق عمل نشود و اهمّیّتى که امیر المؤمنین علیه السّلام در جملات فوق بآن داده است ، نداشته باشد ، بلکه در جریان تعهّدها فقط منافع خاصّ طرفین تعهّد مراعات شود و جنبه انسانى آن که عبارت است از گرو قرار گرفتن شخصیّت منظور نگردد ، ادّعاى تمدّن غیر از فریفتن خود و دیگران ، هیچ معنایى نمیتواند داشته باشد .

۷ اطاعت از نیکوکارى

در اینجا مقصود از « اطاعت از نیکوکارى » تسلیم آگاهانه و آزادانه در برابر عوامل و انگیزه‏هاى نیکوکارى است . تسلیم آگاهانه و آزادانه در برابر عوامل و انگیزه‏هاى نیکوکارى ، یکى از آثار و نتایج گسیختن از جاذبه نیرومند طبیعت حیوانى و آغاز زندگى انسانى است .

بدون گسیختن از جاذبه مزبور ، اگر چه انسان مى‏تواند بوسیله علم و صنعتى که بدست آورده است ، بر همه عوالم طبیعت و انسان مسلّط گردد ، قدرت اِسناد هیچ کارى بر خویشتن حقیقى خود را ندارد . مى‏توان گفت چنین انسانى کلید دستگاه بزرگ ماشین است که حدّو مرز حقیقى آن در خود آهن پاره‏ها تمام نمى‏شود بلکه خود همان کلید نیز در جاذبه همان دستگاه بزرگ ماشینى مى‏پیچد ، بازى مى‏کند و مى‏بندد . خدا آخر و عاقبت این کلید و ماشین پیچیده بهم و ناآگاه را خیر کناد .

۸ نافرمانى و اعراض از کبر

فساد و تباهى که ناشى از کبر و تسلیم در برابر آن است ، چنان ارواح بشرى را مى‏کوبد که توانائى حرکت و رشد را از آنها سلب مى‏کند .

امیر المؤمنین علیه السّلام در خطبه قاصعه مى‏فرماید : ألا فالحذر ، الحذر ، من طاعه ساداتکم و کبرآئکم الّذین تکبّروا عن حسبهم و ترفّعوا فوق نسبهم و ألقوا الهجینه على ربّهم و جاهدوا اللّه على ما صنع بهم مکابره لقضائه و مغالبه لآلائه ، فإنّهم قواعد أساس العصبیّه و دعآئم أرکان الفتنه و سیوف اعتزآء الجاهلیّه . فاتّقوا اللّه و لا تکونوا لنعمه علیکم أضدادا و لا لفضله عندکم حسّادا . و لا تطیعوا الأدعیآء الّذین شربتم بصفوکم کدرهم و خلطتم بصحّتکم مرضهم و أدخلتم فی حقّکم باطلهم و هم أساس الفسوق و أحلاس العقوق ، اتّخذهم إبلیس مطایا ضلال و جندا بهم یصول على النّاس و تراجمه ینطق على ألسنتهم ،استراقا لعقولکم ، و دخولا فی عیونکم و نفثا فی أسماعکم .فجعلکم مرمى نبله و موطى‏ء قدمه و مأخذیده فاعتبروا بمآ أصاب الأمم المستکبرین من قبلکم من بأس اللّه و صولاته و وقآئعه و مثلاته و اتّعظوا بمثاوی خدودهم و مصارع جنوبهم ، و استعیذوا باللّه من لواقح الکبر کما تستعیذونه من طوارق الدّهر . . .

( هشیار باشید ، بپرهیزید و بر حذر باشید از اطاعت آن پیشروان و بزرگانتان که با تکیه بر موقعیّت خود تکبّر ورزیدند و فوق نسب‏شان ( اصول روابط ولادت ) بزرگى جستند و کار زشت را بر پروردگارشان نسبت دادند . و با خدا درباره آنچه که به آنان انجام داده بود بخصومت پرداختند ، آنان در این خصومت ، در برابر قضاى خداوندى و نعمتهاى او ، زورگوئى و پیروزى طلبى نمودند . زیرا آنان قاعده‏هاى پایه عصبیّت‏اند و ستون‏هاى ارکان فتنه و شمشیرهاى استناد [ ندا کننده ] به جاهلیّت . پس براى خدا تقوى بورزید و بآن نعمت‏هائى که بشما داده است ، اضداد نباشید و به فضل و برترى که در میان شما بوجود آمده است حسادت مکنید . اطاعت مکنید از مدّعیانى که با درون نیّت‏هاى صاف خود ، تیرگى‏هاى آنان را آشامیدید و بیمارى‏هاى خباثت نفسانى آنان را با سلامت و صحّت روحى خودتان مخلوط ساختید و باطل آنان را در حقّ خود داخل کردید .

آنان اساس فسق و ملازمان انحراف و مقاومت [ در برابر پیامبر و امام علیهما السّلام ] مى‏باشند . شیطان آن نابکاران را مرکبهائى براى گمراه کردن اتّخاذ کرد و لشکریانى براى حمله بر مردم و ترجمان‏هائى که با زبان‏هاى آنان سخن مى‏گوید ، [ این اعمالى که شیطان انجام مى‏دهد ] براى ربودن عقل‏هاى شما است و گرفتن دیدگان و دمیدن در گوشهاى شما . بدینسان شیطان شما را هدفهائى براى تیر خود و جایگاههائى براى پا گذاشتن روى آن و دستگیره‏اى براى دست خود قرار داد . پس عبرت بگیرید بوسیله مشاهده ناملایماتى که به امّت‏هاى مستکبر در روزگار پیش از شما رسید آن ناملایمات سطوت خداوندى و حمله‏ها و عذاب‏ها و کیفرهاى او بود [ که طعم آن‏ها را بآن نابکاران خیره‏سر چشانید ] و پند بگیرید با یاد آوردن جایگاه‏هائى که صورتهایشان در آنها نهاده شد .

و پهلوهایشان در آن جایگاهها بخاک افتاد . بخداوند پناه ببرید از هر عامل کبر که این صفت رذل را بشما تزریق مى‏کند ، چنان که از حوادث کوبنده روزگار ، به او پناه مى‏برید . ) بنابر این سخنان امیر المؤمنین ، سقوط جامعه بجهت تکبّر افراد و پیشتازان آن ، حتمى خواهد بود ، دلیل این سقوط بقدرى روشن است که نیازى به تفصیل ندارد ، همین مقدار میگوئیم که : کبر از اشتیاق آدمى به تورّم خویشتن سرچشمه مى‏گیرد و این اشتیاق در هر انسانى بوجود بیاید و در هر جامعه‏اى که شیوع پیدا کند ، بدون تردید ، همه حقوق و تکالیف مقرّره ضرورت و عظمت و ارزش خود را از دست مى‏دهند و همه حرکات و سکنات بر محور خود تورّم خواه مى‏چرخد .

بر این فرض ، حقیقتى دیگر براى متکبّر مطرح نیست ، چه از سنخ انسان باشد و چه از مقوله دیگر واقعیّات ، تا با هماهنگى با انسان و برقرار کردن ارتباط صحیح میان افراد و گروه‏هاى انسانى و شناخت و برخوردارى از دیگر واقعیّات ، تمدّنى بوجود بیاید . در جملات امیر المؤمنین علیه السّلام آب حیات اساسى و آفت کشنده تمدّن‏ها بترتیب زیر گوشزد شده است :

۱ اطاعت مکنید از مدّعیانى که با درون و نیّت‏هاى صاف خود ،تیرگى‏هاى آنانرا آشامیدید و بیماریهاى خباثت نفسانى آنانرا با سلامت و صحّت روحى خودتان مخلوط ساختید و باطل آنان را در حقّ خود داخل کردید .

آب حیات اساسى تمدّن انسانى عبارتست از : ۱ درون و نیّت‏هاى پاک و صاف مردم که همواره طالب رشد و کمال خود و دیگران مى‏باشد . اینکه گفتیم : این عامل آبحیات اساسى تمدّنها مى‏باشد ، براى اینست که با بروز و تحقّق و تقویت این حالت روحى ، اوّلین عامل مرگزاى تمدّن که عبارتست از تزاحم و تصادم و کشتار میان افراد و میان گروه‏هاى یک جامعه و میان آنها و هیئت حاکمه از بین مى‏رود و زمینه براى تحقّق حیات اجتماعى انسان محورى آماده مى‏گردد . [ مقصود از انسان محورى را در آغاز مبحث « بروز و اعتلاء و سقوط جوامع و تمدّن‏ها و فرهنگها » توضیح داده‏ایم ، لطفا مراجعه شود ] در برابر این آب حیات اساسى تمدّن ، آفت کشنده و نابود کننده آن عبارت از درون و نیّت‏هاى آلوده و ناپاک مردم یک جامعه و تیرگى‏هاى درون و نیّت‏هاى پیشروان آن جامعه مى‏باشد ، اگر چه مردم آن جامعه داراى انسانى‏ترین درون و عالى‏ترین نیّت‏ها بوده باشند . یعنى اگر هدف‏گیریها و همه سطوح روانى و مغزى افراد یک جامعه ، بهترین محتویات انسانى را هم داشته باشد ، بدانجهت که درون پیشتازان و اداره کننده مردم آن جامعه ناپاک و کثیف و تیره مى‏باشد ، آن جامعه توفیق نیل به تمدّن را دارا نخواهد بود .

۲ یکى دیگر از عوامل حیاتى تمدّن عبارتست از صحّت و سلامت روحى افراد جامعه . مثل معروفى درمیان مردم در جریانست که مى‏گوید :« فلانى توانسته است طشت طلائى بدست بیاورد ، ولى چه فایده استفاده‏اى که از این طشت طلائى بسیار گرانبها مى‏برد ، اینست که آنرا زیر دهان خود میگذارد و استفراغ خونى در آن مى‏نماید » آرى ، آقایان تمدّن سازان دوران معاصر ما :بخود بیائید و تمنّائى که ما از شما داریم ، اینست که صحّت و سلامت ارواح ما انسانها را بخودمان برگردانید و طشت طلائى را بردارید و ببرید در موزه خانه نگهدارى کنید که روزى به درد انسانها بخورد در آنهنگام که بخواهند بفکر تمدّن سازى بیفتند ، نخست خود انسان را بشناسند و دردها و درمانها و لذائذ و آلام و حیات و موت آن بینوا را در نظر بگیرند ، سپس طشت طلائى براى او بسازند و تمدّنى نسازند که با هدف‏گیرى قدرتمندان در زندگى خود که عبارتست از منفعت طلبى بدون کمترین قید و شرط ، در جامعه‏اى که افراد آن فقط براى بالا بردن درآمد سرانه تکاپو مى‏کنند ، بار دیگر مردم را وادار به دادن این شعار بسیار پر معنى نمایند :

از طلا گشتن پشیمان گشته ‏ایم
مرحمت فرموده ما را مس کنید

در آن پنجاه و دو نکبت و عامل سقوط که در مباحث گذشته یادآور شدیم ، بیش از ده عدد از آنها [ مانند نگرانى و اضطراب دائمى مردم و خودستیزى یعنى تضادّ انسان با خویشتن ] انواعى از بیمارى‏هاى روانى است که هیچ عاقلى نمى‏تواند آنها را نادیده بگیرد . [ در برابر این عامل حیاتى تمدّن مرض‏هاى روحى پیشتازان است که ناشى از خباثت و حیوان صفتى و رذالت سردمداران است و آفت بزرگ تمدّن انسانى مى‏باشد ] بنابراین هرگاه که این عامل حیاتى ( صحّت و سلامت روحى افراد جامعه ) منتفى شود ، خواه از خود مردم جامعه یا از سردمداران آن ، زوال و سقوط جامعه و یا تمدّن و فرهنگ آن ، امرى است قطعى .

۳ عامل نهائى حیات‏بخش یک تمدّن ، عبارت است از جریان همه امور زندگى در دو قلمرو مادّى و معنوى بر مبناى حقّ . حقّ و قانون از یک نظر دو اصطلاح مختلف براى بیان واقعیّتى بایسته یا شایسته تحقّق بکار میروند وقتى که مى‏گوئیم : « نیاز نتیجه به کار حقّ است » یعنى تلازم کار و نتیجه واقعیّتى است شایسته تحقّق . هنگامى که مى‏گوئیم : « کلّ از جزء بزرگتر است » در حقیقت مى‏گوئیم : قانونى در دو مقوله کلّ و جزء حاکم است که تحقّق آن بایسته است و آن بزرگتر بودن کلّ از جزء است [ البتّه مباحثى قابل توجّه در اصل یا قانون کلّ و جزء وجود دارد که جاى آن‏ها در این مبحث نیست ، مانند اینکه آیا این اصل یا قانون باید به کلّ و جزءهاى محدود مقیّد شود یا در همه موارد صدق مى‏کند ؟ ] . تصوّر تمدّنى که بر مبناى حقّ نباشد ، مانند تصوّر یک عمل ریاضى است که عدد و علامت در آن مطرح نباشد و مانند ساختمانى است که بنیاد نداشته باشد

نکته بسیار جالب درباره سه عامل حیاتى تمدّن

امیر المؤمنین علیه السّلام نکته‏اى بسیار شگفت‏انگیز و جالب را درباره سه عامل حیاتى تمدّن متذکّر شده‏اند که غفلت از آن ، موجب فرو رفتن در ابهامات فراوان مى‏باشد . این نکته عبارتست از اینکه آنحضرت مى‏فرماید : اگر « درون و نیّت‏هاى شما افراد جامعه پاک و صاف و درون و نیّت‏هاى پیشتازانتان تیره و آلوده باشد ، شما سقوط خواهید کرد و نیز نمى‏فرماید که صحّت و سلامت ارواح شما و مرضهاى ناشى از خبث و کثافت درونى آنان موجب زوال جامعه و تمدّن و فرهنگ انسانى شما خواهد گشت و نمى‏فرماید بر حقّ بودن شما و بر باطل بودن آنان رشته حیات اجتماعى متمدّن و یا فرهنگ انسانى شما را از هم خواهد گسیخت .

بلکه میفرماید : و لا تطیعوا الأدعیآء الّذین شربتم بصفوکم کدرهم و خلطتم بصحّتکم مرضهم و أدخلتم فی حقّکم باطلهم ( اطاعت مکنید مدّعیانى را که با صفا و پاکى‏هاى درونتان تیرگى‏ها و آلودگى‏هاى آنان را آشامیدید و بیمارى‏هاى درونى آنان را با صحّت و سلامت روحى خودتان در هم آمیختید و باطلشان را در حقّتان داخل کردید . ) نکته اینست که چنین نبود که دو پدیده متضادّ « پاک و ناپاک » ، « صحّت و بیمارى » ، « حقّ و باطل » در یک جامعه رویاروى هم قرار گرفته و با یکدیگر گلاویز گشتند و در نتیجه ناپاکى بر پاکى و بیمارى بر صحّت و باطل بر حقّ پیروز گشت ، بلکه جریان امر چنین است که سردمداران حیله‏ گر و پیشتازان قدرتمند ، با کمال مهارت توانستند ناپاکى‏هاى خود را چنان پاک و صاف قلمداد کنند که پاکى‏ها و صفاهاى درونى شما را خیره و با همدیگر مخلوط بسازند و بکام شما فرو ریزند و انحرافات درونى خود را چنان وانمود کنند که صحّت و استقامت و کمال‏طلبى ارواح شما را تحت سلطه خود قرار بدهند و باطلهاى ویرانگر خود را با حقّهاى سازنده شما چنان درهم و برهم کنند که شما انسانهاى پاک و بى غلّ و غِش را فریب بدهند ، تا حدّى که یقین کنید که سردمداران نابکارشما را در بهشت برین یک تمدّن انسانى اداره مى‏کنند آیا این نکته بسیار شگفت‏انگیز و با عظمتى که امیر المؤمنین علیه السّلام متذکّر شده‏اند ، داستان همه قرون و اعصارى که تا همین لحظه بر جوامع انسان‏هاى بینوا گذشته است ، نمى‏باشد ؟

۹ قرار گرفتن در شعاع انگیزگى‏هاى فضیلت

پیش از بحث و بررسى این عامل ، جمله‏اى را که از بعضى نویسندگان مغرب زمین شنیده شده است ،

مطرح مى‏کنیم که گفته است :

« فضیلت محبوبیّت ذاتى ندارد ، بلکه براى نظم زندگى اجتماعى است ، پس اگر زندگى اجتماعى بطور صحیح برقرار شود ، نیازى به فضیلت نیست . »

البتّه این عبارت را خود اینجانب در بعضى از آثار برشت دیده‏ام ، نهایت این که بخاطر ندارم آیا این مطلب را از شخص دیگرى نقل نموده است ، یا نظریّه خود او مى‏باشد . بهر حال ، همانگونه که مولوى در ردّ مطلبى که به جالینوس نسبت داده شده است ، مى‏گوید : نقل شده است .

همچنانکه گفت جالینوس راد
از هواى اینجهان و از مراد

راضیم کز من بماند نیم جان
تا ز . . . استرى بینم جهان

سپس مولوى مى‏گوید : اثبات نشده است که گوینده این سخن [ کودکانه ] جالینوس بوده باشد ، بهر حال ، پاسخ من متوجّه کسى است که چنین سخن [ احمقانه ] اى را گفته باشد . ما هم مى‏گوئیم : طرف سخن ما کسى است که چنین سخن انسان سوز و ویرانگر و ضدّ ارزشهاى والاى انسانى و نابود کننده هدف عالى حیات و راننده ماشین حیات انسانها بسوى قهوه‏خانه‏هاى پوچ‏گرائى ( نیهیلستى ) را گفته باشد ، اگر برشت گوینده چنین سخنى است ، پاسخ ما متوجّه او است و اگر کسى دیگر است پاسخ متوجّه آن شخص مى‏باشد . نخست باید توجّه داشته باشیم که سخن فوق تازگى ندارد ، در گذشته یکى از شعراى بسیار زبردست و ادیب متخصّص در ادبیّات جامعه ما که حقّا از این جهت در خورستایش است ، بدون داشتن گذرنامه رسمى از قلمرو ادبیّات وارد اقلیم فلسفه و هستى شناسى شده چنین گفته بود :

انبیاء حرف حکیمانه زدند
از پى نظم جهان چانه زدند

اگر صفحات گذشته تاریخ بشرى را با دقّت ورق بزنیم ، خواهیم دید این کوته نظرى که کمالات بالقوّه و بالفعل انسان را قربانى زندگى منظّم زنبور عسلى و موریانه‏اى و خفّاشى مى‏نماید ، مخصوصا این حیوان اخیرى ( خفّاش ) که با مراعات کمال نظم پس از رفتن نور خورشید بازیگر میدان هستى میشود [ این مضمون اقتباس از آن شعر سعدى است که مى‏گوید :

قرص درخشنده چو پنهان شود
شب پره بازیگر میدان شود

و اگر کوته نظران منکر عظمت نور خورشید فضیلت انسانى‏اند از رونق و عظمت آن نور کاسته نمى‏شود .

شب پره گر وصل آفتاب نخواهد
رونق بازار آفتاب نکاهد]

تاریخى بس طولانى داشته و همواره بعنوان عامل تسلیت بخش در برابر نداهاى وجدان و احساسات بسیار عالى و اصیل و نگرانى‏هاى بسیار مقدّس درباره هدف اعلاى حیات که بدون عمل به فضیلت‏ها قبل وصول نخواهد بود ، در استخدام آن کوته نظران قرار گرفته است . حال مقدارى مختصر به زندگى منهاى فضیلت‏ها مى‏پردازیم تا ببینیم آیا بدون فضیلت ، تمدّن و فرهنگى مى‏تواند تحقّق پیدا کند یا نه ؟ البتّه این سؤال در رتبه پس از این سؤال است که « آیا بدون فضیلت اصلا یک جامعه انسانى وجود دارد » و اگر ما نتوانیم در باره سؤال مزبور به نتیجه مثبت برسیم یعنى نتوانیم اثبات کنیم که بدون فضیلت هم ممکن است جامعه انسانى وجود داشته باشد ، دیگر نیازى به بحث از تمدّن و فرهنگ نداریم و باصطلاح ، ما با قضیّه‏اى سالبه به انتفاء موضوع روبرو شده‏ایم .

فضیلت محبوبیّت ذاتى ندارد ، بلکه وسیله‏اى براى نظم زندگى است تیر خلاصى است که در شکل ادبیّات یا فلسفه به مغز انسانیّت شلیک شده است .

جائى که مشاهده آنهمه نکبت‏ها و بیچارگیها و تخدیرها و کشتارها و بطور خلاصه مشاهده آن پنجاه و دو عامل نکبت و سقوط انسانیّت انسان نتواند کسى را قانع بسازد که انسان در آتش بى‏فضیلتى که با دست خود شعله‏ورش ساخته است ، مى‏سوزد و یک انسان با وجدان پاک نه تنها نباید با بیان جملات شهرت‏زا و موجب مطرح شدن در اجتماع [ که عجب مرد آزادمنشى است که همه اصول و قوانین حیات را زیر پا مى‏گذارد ] این آتش انسان سوز را شعله‏ورترش بسازد ، بلکه اگر از حدّاقلّ عقل و وجدان برخوردار بوده باشد ، باید بهر وسیله ایست در خاموش کردن چنین آتش انسان‏سوز تکاپو و تلاش بنماید .

سقوط این نمایندگان وفادار آدمکشان در میدان تنازع در بقاء ،و این استخدام شدگان براى هموار کردن میدان اعدام انسان و انسانیّت شدیدتر و تباه‏تر از آن است که شما حتّى‏ بتوانید یک سخن منطقى با آنان در میان بگذارید و بگوئید : آقایان نمایندگان وفادار آدمکشان در میدان تنازع در بقاء و آقایان استخدام شدگان براى هموار کردن میدان اعدام انسان و انسانیّت آیا تاریخ با آنهمه پیامبران و اولیاء اللّه و حکماء و مصلحان که براى این انسان فضیلت و انسانیّت آموخته و به عمل بآن فضیلت تحریک کرده است و در مقابل کارنامه سیاه و ننگ‏آورى که این انسان با دست خود مى‏نویسد و آنرا با خواناترین خط امضاء مى‏نماید ، براى لزوم کوشش در راه اصلاح انسانها با صفات حمیده و نیکو و اخلاق عالى انسانى کافى نیست ؟ و بعبارت دیگر :

شما بکدامین مقدّس سوگند خورده‏اید که این حیوان درنده را که قابل تعدیل است ، درنده‏ترش کنید روزى درباره عبارت فوق با بعضى از دانشمندان محقّق گفتگوئى داشتیم ، هر دو باین نتیجه رسیدیم که مى‏تواند بازگو کننده حقیقتى بوده باشد . گوینده و هواداران این مطلب که فضیلت محبوبیّت ذاتى ندارد ، بلکه وسیله‏اى براى نظم زندگى است یا مبتلا به بیمارى مهلک تضادّ با خویشتن بوده‏اند که موجب مى‏شود که انسان اوّلاً خود را نشناسد بعد دیگران را یعنى ناتوانى او از شناختن خویشتن علّت نشناختن دیگران بوده باشد .

و یا مانند هابس و ماکیاولى خود را یک حیوان درنده تلقّى کند و سپس همه انسانها را هم نوع خود بداند . ممکن است که عامل این مبارزه نابخردانه با انسان و انسانیّت ، مزدورى آگاهانه یا ناآگاهانه باشد و یا عاشقان خود باخته « طرح خویشتن » در جامعه و جوامع بوده‏اند که براى وصول بچنین هدف احمقانه ،انسانیّت را زیر پا نهاده و آنرا نابود کرده‏اند [ بخیال خویشتن ] . در میان مردم مثلى است که مى‏گوید : یک نفر عاشق شهرت اجتماعى گشته بود و بهر طریق ممکن مى‏خواست مردم جامعه او را بشناسند ، چون فاقد هر گونه امتیاز چشمگیر بود ، لذا نمى‏توانست به معشوقه خود که مشهور شدن در جامعه بوده است نائل گردد . در این موضوع شب و روز فکر مى‏کرد که چه باید کرد تا در میان مردم مشهور شود ؟ بالاخره مقدارى پول از این و آن قرض کرد ،بعضى مى‏گویند : مقدارى هم پول مردم را بسرقت برد و عازم مکّه شد که در مناسک حجّ ، مردم بسیار فراوانى براى عبادت در آنجا جمع مى‏شوند . بلکه کارى در آنجا انجام بدهد که مشهور شود ، در مکّه بود که بجاى اندیشه در اینکه

در دیر بود جایم ، به حرم رسید پایم
به هزار در زدم تا ، در کبریا زدم من

قَدَم وجود در بارگه قِدم نهادم
عَلَم شهود در پیشگه خدا زدم من

باین کشف و ابداع و اختراع و الهام تاریخى رسید که بروم در چاه زمزم بول کنم و چون این یک حادثه بى‏نظیرى است مردم آنرا بیکدیگر بازگو خواهند کرد و مردم همه کشورهاى اسلامى و مقدارى هم از کشورهاى غیر اسلامى خواهند فهمید که این من بودم که به چاه زمزم بول کردم و از این راه شهرت فراگیر جهانى نصیب من خواهد گشت و این کار را انجام داد . از بدبختى آن شهرت‏پرست چند نفر از مسلمین که او را در حال بول به چاه زمزم دیدند ،چند دست کتک مفصّل و تمام عیار به او زدند و وقتى که از آن ضاربین مى‏پرسیدند : چرا این بیچاره را میزنید در پاسخ نمى‏گفتند که او به چاه زمزم ادرار کرده است ، تا آن بدبخت بمقصودش که شهرت بود برسد ، بلکه میگفتند مقدارى پول در شهر ما سرقت نموده و باین جایگاه مقدّس آمده ، و ما او را مى‏زنیم تا پولهاى مسروقه را از وى بگیریم ، لطفا شما هم بما کمک کنید .

در پایان این مبحث بطور اجمال مى‏گوئیم : از دیدگاه اسلام ، اگر فضیلت انسانى ( اخلاق فاضله و عشق به کمال و خود را با مردم در لذائذ و آلام مشترک دیدن و گذشت و فداکارى در راه تحصیل سعادت واقعى انسانها نه در راه کامکارى آنان ) وجود نداشته باشد ، انسانیّتى وجود ندارد و اگر انسانیّتى وجود نداشته باشد ، ما جز با یک تاریخ طبیعى حیوانى خاصّ بنام انسان سر و کار نخواهیم داشت ، در نتیجه دنیا رقّاص خانه‏اى خواهد بود که هر کس نرقصید و لو با پایکوبى کشنده روى دلها و مغزهاى پاکترین انسانها زندگى را باخته است

۱۰ خویشتن‏دارى از ظلم

این عامل اساسى تمدّن را در گذشته مطرح کرده‏ایم ، لذا در اینجا تکرار نمى‏کنیم .و بزرگ شمردن ( ناشایست بزرگ ) تلقّى کردن قتل نفس ، این مادّه شامل خودکشى و دیگرکشى و کشتن به معناى ویران کردن قفس کالبد و رها شدن روح و کشتن روح نیز مى‏باشد . تمدّن امروزى خودکشى را مورد اهمّیّت قرار نمى‏دهد ، گویا چنین گمان مى‏کند که آدمى چنان که در عقیده و بیان آزاد است ، همچنان اختیار زندگى خود را نیز دارا مى‏باشد و نباید کسى مزاحم دیگرى باشد حتّى در خودکشى لذا بر فرض محال یا بسیار بعید اگرروزى فرا رسد که همه مردم با اختیار خود ، دست به خودکشى بزنند ، دیگران نباید فضولى کنند و مزاحم آزادى مردمى باشند که مى‏ خواهند خودکشى کنند شماره خودکشى‏ هاى تمدّن امروزى بالاتر از آن عوامل است که واقعا یک انسان را تا حدّ سیرى و اعراض از زندگى برساند [ اگر چنین چیزى امکان‏پذیر باشد ، یعنى عواملى پیدا شوند که خودکشى را قطعى و تجویز نمایند . ] درک علّت این امر بسیار ساده است و آن اینست که زندگى در تمدّن امروزى ، فلسفه و هدف خود را از دست داده است ، در حقیقت مردگانى متحرّک در روى زمین ،بحرکت خود پایان مى‏بخشند ، نه اینکه یک زندگى واقعى را از بین مى‏برند ،زیرا زندگى واقعى عامل ادامه خود را در درون خود دارد . همچنین تمدّن امروزى کشتن معمولى را که عبارتست از تخریب قفس کالبد مادّى ، تا حدودى که از رسوائى بى‏اعتنایى به جانهاى آدمیان نجات پیدا کند ، مورد استفاده قرار مى‏دهد و مى‏گوید : قاتل یک شخص بیمار است و باید با آماده کردن وسائل رفاه و آسایش ، وى معالجه شود این مطلب اگر چه در بعضى موارد صحّت دارد ، ولى قابل تطبیق بر همه موارد قتل نفس نیست ، زیرا باستثناى بیماران روانى واقعى که باید اثبات و احراز شود ، جرأت کردن به منطقه ممنوعه جانهاى آدمیان ، یک پدیده ساده‏اى نیست که روانشناسان و پزشکان روانى و حقوقدانان و سیاستمداران با کمال بیخیالى ، با قیافه علم نمائى بگویند :

آرى ، این قتل نفس علّت روانى داشته است این علم نمائى شبیه به این است که شما بپرسید : این مرض چرا در این انسان بوجود آمده است ؟ براى شما چنین پاسخ داده شود که « بدانجهت که علّتى دارد » مگر کسى پیدا مى‏شود که احتیاج معلول را به علّت نداند سؤال از آن قانون عامّ نیست ، بلکه سؤال از این است که آن علّت چه بوده است که مرض فلانى را بوجود آورده است ؟

در مسئله مورد بحث ما ، قناعت کردن باینکه علّتى وجود داشته است که قاتل دست به آدمکشى زده است معنائى جز توضیح واضحات ندارد که براى فریفتن خود و مسخره دیگران مناسب است .

جاى شگفتى است که بوجود آمدن قتل نفس عمدى که یکى از کارهاى آگاهانه و آزادانه است که گاهى پس از تفکّرات و تخیّلات و اراده و تصمیم‏هاى طولانى انجام مى‏گیرد ، آیا با این فرض فلسفه‏بافى ما اقتضاء میکند که با کلمه جبر و اضطرار و بازتاب و رفلکس و ناگهان و حتمیّت و مانند اینها بازى کرده و بگوئیم : هیچگونه کار آگاهانه و آزادانه و زشت و وقیح صورت نگرفته است ، بلکه یک بیمار به مقتضاى بیمارى خود سرفه‏اى فرموده است ؟ اگر قاتل از آغاز جریان مغزى و روانى خود درباره قتل نفس ، یک لحظه ناچیز از اختیار برخوردار بوده باشد ، بهمان اندازه مسئول ، و وقاحت و کیفر مناسب دامنگیر وى مى‏باشد ، اینست جنبه علمى و فلسفى و اخلاقى و دینى قضیّه قتل نفس . حال اگر تمدّن امروزى دستور مى‏فرماید که منطقه جان‏هاى آدمیان براى بیماران آزاد است که وارد شوند و انسانها را نابود کنند و این بر عهده تمدّن است که آن بیماران را در عالى‏ترین محیطها از نظر آب و هوا و با بهترین غذاها و غیر ذلک نوازش بدهد تا بعد از این ، بدانند که از اوّلین لحظات تفکّر درباره از پاى در آوردن یک انسان ، قانون جبر آنان را احاطه نموده است ، لذا قانون جبرى اقتضا مى‏کند که با تفکّرات و دیگر فعّالیّت‏هاى مغزى و عضلانى که بالاجبار بجریان افتاده‏اند ، به مبارزه بر نخیزند و بگذارند قانون کار خود را انجام بدهد آرى ، تمدّنى که :

۱ اختیار را از انسان‏ها حذف مى‏کند و مى‏گوید : بر تمامى فعّالیّتهاى مغزى و روانى و عضلانى انسانها ، جبر حاکمیّت دارد .

۲ من جز قوّه چیزى و جز قوىّ کسى را برسمیّت نمى‏شناسم

۳ . . . وجدان و احکام آن ، ساخته اجتماع است

۴ . . . هیچ نظاره و توجیهى از مافوق براى انسان وجود ندارد

۵ . . . وصول به هدف هر چه باشد ، وسیله را هر چه باشد توجیه میکند

۶ . . . زندگى هدفى جز خور و خواب و خشم و شهوت ندارد

۷ . . . آنچه که باید یک انسان انجام بدهد ، کوشش براى بدست آوردن قدرت براى تورّم خود طبیعى‏اش است و چشیدن لذّت براى خوش داشتن آن خود طبیعى متورّم و غیر ذلک در اینصورت قطعى است که هیچ منطقى براى بازخواست قاتل عمدى ندارد ، مخصوصا اگر قاتل عمدى هم مانند خود گردانندگان تمدّن امروزى مقدارى اصطلاح براى بافتن داشته باشد و بگوید :آقایان داوران ، شما با کدامین دلیل مرا بیمار مى‏خوانید و یا با کدامین دلیل مرا مستحقّ کیفر قلمداد مى‏کنید ، با اینکه من جز کارى طبیعى و جبرى چیزى انجام نداده‏ام کارى که من کرده‏ام ، عبارت است از مرخص کردن یک موجود جاندار بوسیله قدرتى که در اختیار داشتم و مطابق قوانین جبرى علّت و معلول .

این موجود جاندار بحکم انسان متمدّنى از گروه شما ( فروید ) معلول اشباع غریزه جنسى آزادانه و بدون قید و شرط و کارت رسمى براى زندگى ، بوده است . چه مى‏گوئید و از من چه مى‏خواهید ؟ تمدّنى که اسلام براى انسان پیشنهاد مى‏کند ، بر مبناى آن اصالت انسانى است که در آیه زیر توضیح داده است :

أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَیْر نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِی الْأَرْضِ فَکَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِیعاً وَ مَنْ أَحْیاَهَا فَکَأَنَّمَآ أَحْیَا النَّاسَ جَمِیعاً [ المائده آیه ۳۲ ] ( قطعى است که هر کسى یک فرد از انسان را نه بجهت قصاص یا اِفساد در روى زمین بکشد ، مانند اینست که همه مردم را کشته است و کسى که فردى از انسان را احیاء کند مانند اینست که همه مردم را احیاء نموده است . ) با نظر به این آیه است که اسلام ارزش حیات انسانها را بالاتر از کمیّت‏هاقرار داده و مى‏گوید : « همه ۱ » زیرا همانگونه که « همه انسانها » نهالهاى مورد توجّه باغ خداوندى هستند ، همچنان یک انسان که نهالى از باغ وجود است و بتنهائى از جهت محبوبیّت نزد باغبان آن باغ تفاوتى نمى‏کند . کیفر قتل نفس عمدى آتش ابدى در سراى آخرتست ، حال به بینیم قتل نفس و احیاى آن در تمدّن امروزى چگونه منظور مى‏شود ؟

اگر بخواهیم مقدارى از شواهد و دلائل این مسئله را که قتل نفس در تمدّن امروزى ، امرى است بسیار ناچیز و غیر قابل اهمّیّت ، متذکّر شویم یک مجلّد کتاب باید در این مسئله بنویسیم . فقط به یک مطلب بعنوان نمونه اشاره مى‏کنیم و آن اینست که امروزه مقدارى بسیار فراوان از انرژى‏هاى مغزى و عضلانى و سرمایه‏هاى بسیار کلان ، صرف ساختن اسلحه براى آدمکشى مى‏شود .

اگر این اسلحه فقط براى دفاع از خویشتن بود ، هیچ کسى اعتراض نداشت ،چنانکه دین اسلام نیز با نظر به آیه شریفه :وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّهٍ . . . [ الأنفال آیه ۶۰] ( براى دفاع از خویشتن در برابر دشمنانتان هر چه بتوانید نیرو آماده کنید . . . ) تهیّه اسلحه را لازم دیده است .

البتّه این یک اعتراض اصلى است که با نیاز قطعى بشر به اسلحه براى حفظ خویشتن ، ادّعاى تکامل تناقضى در بر دارد که نادیده گرفتن آن هم یکى دیگر از علائم سقوط بشرى در پرتگاه ضدّ تکامل مى‏باشد . ولى میدانیم که حکمت واقعى وجود اسلحه نیست که روى زمین را بصورت انبار اسلحه در آورده است ، بلکه با تراکم اسلحه و رکود سرمایه در آن ، و عدم تولید کار سازنده به شعله‏ور کردن آتش جنگها دامن زده مى‏شود ، تا تجارت اسلحه رواج داشته و سرمایه‏ها بازدهى داشته باشند در صورتیکه در اسلام فروش اسلحه جنگ به مردمى که در حال جنگند حرام مى‏باشد ، مگر وسائل دفاع ،مانند سپر و غیر ذلک .

۱۱ انصاف براى همه خلق

انصاف همان عدالت است که مایه قوام حیات بشرى است ، هر دلیلى که براى ضرورت عدالت در روابط انسانها ، حتّى در رابطه انسان با خویشتن و با خدایش اقامه شود ، در حقیقت براى ضرورت انصاف هم اقامه شده است ، تفاوتى که ممکن است میان عدالت و انصاف در نظر گرفت اینست که انصاف غالبا در مواردى بکار مى‏رود که انسان عدالت را با دریافت ضرورت و ارزش آن و بحکم وجدان خود ، اجرا نماید . لذا وقتى که مى‏گوئیم یا مى‏شنویم : فلانى شخص منصفى است ، در حقیقت شخصى را در نظر مى‏آوریم که عدالت را با استناد به احساس والاى درونیش بدون اجبار برونى اجرا مى‏نماید . ضدّ انصاف عبارتست از ظلم و تعدّى ناشى از عدم احساس والا درباره عدل و داد . تضادّ ظلم و تعدّى با تمدّن ، حقیقتى است که نیازى به شرح و تفصیل ندارد .

۱۲ حلم و فرو بردن غضب

این فضیلت عالى انسانى که ناشى از تعدیل هیجانات و مقاومت در برابر انگیزه‏هاى محرّک است ، یکى از علامات بارز رشد مغزى و روانى انسان است . مقاومت و خویشتن‏دارى در برابر عوامل هیجان‏انگیز که از فرو نشاندن غلیان حسّ انتقام‏جوئى سرچشمه میگیرد ، نشان دهنده ظرفیّت با ارزش روان در مقابل علل و انگیزه‏هائى است که مغزها و ارواح سبک را به نوسان و اضطراب در مى‏آورند . این فضیلت عظمى منشأ صبر و شکیبائى در مجراى رویدادها است که از نظر ارزش کمتر فضیلتى بآن درجه مى‏رسد . آیات قرآنى بقدرى درباره این فضیلت عظمى تشویق و تحریک نموده است که مافوق آن قابل تصوّر نیست . از آن جمله در یکى از آیات فرموده است :

إِنَّمَا یُوَفَّى الصَّابِرُونَ أُجُورَهُمْ بِغَیْرِ حِسَابٍ [ الزّمر آیه ۱۰] ( جز این نیست که انسان‏هاى بردبار پاداشهاى خود را بى‏حساب دریافت مى‏کنند . ) 

سَلاَمٌ عَلَیْکُمْ بِمَا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ [ الرّعد آیه ۲۴] ( درود بر شما باد در برابر صبرى که کردید و نیکو است خانه آخرت . ) 

وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْ‏ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوَالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَرَاتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرِینَ . الّذِینَ إِذَآ أَصَابَتْهُمْ مُصِیبَهٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّآ إِلَیْهِ رَاجِعُونَ . أُولئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَوَاتٌ مِنْ رَّبِهِمْ وَ رَحْمَهٌ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ [ البقره آیه ۱۵۵ تا ۱۵۷] ( قطعاً شما را به چیزى از گرسنگى و ترس و کاهش در اموال و نفوس و میوه‏ها آزمایش خواهیم کرد و بردباران [ در هنگام مصیبت ] را بشارت بده کسانى که وقتى که مصیبت به آنان اصابت کند مى‏گویند : ما از آن خدائیم و به سوى او بر مى‏گردیم . آنان هستند که به درودها و رحمتى از پروردگارشان نائل مى‏گردند و آنان هستند هدایت یافتگان . ) انسانهائى که گرفتار بیمارى غضب و هیجانات عصبى تندى مى‏باشند نمى‏توانند طعم تمدّن را بچشند ، چه رسد به اینکه وظیفه‏اى در راه بوجود آوردن و اعتلاى آن ، به عهده بگیرند .

۱۳ پرهیز کردن از فساد در روى زمین

فساد در روى زمین بزرگترین عامل تباهى تمدّن‏ها و فرهنگها مى‏باشد . در طول تاریخ جوامع فراوانى وجود داشته است که شیوع فساد در میان آنان نابودشان ساخت .

فَمَا بَکَتْ عَلَیْهِمُ السَّمَآءُ وَ الْأَرْضُ وَ مَا کَانُوا مُنْظَرِینَ [ الدّخان آیه ۲۹]

( و آسمان و زمین به آن نابود شدگان اعمال زشت خود گریه براه نینداختند و آنان مهلت داده نشدند . ) فسادى که براى تمدّن انسانى مهلک‏ترین عامل است ، شامل انواع و اصناف و مصادیق فساد مى‏باشد . معناى کلّى فساد عبارتست از « اختلال در نظم و قانون لازم » اختلال در نظم و هماهنگى لازم در قلمرو زندگى انسانها که فساد نامیده مى‏شود ، همان ضدّ قانون است که در هر نقطه و موقعیّتى از جهان هستى بروز نماید ، آنرا مختلّ و فاسد مى‏سازد این ادّعا که هرگونه فسادى مى‏تواند تمدّن انسانى را نابود بسازد ، مستند به هویّت خود تمدّن است ، زیرا هویّت تمدّن حقیقتى است متعیّن و داراى مختصّات واقعى که بدون آنها یعنى با ورود اخلال حتّى بر یکى از آنها بوسیله عامل فساد ، تمدّن بدون تردید بهمان اندازه دچار اختلال مى‏گردد .

ممکن است گفته شود : اگر مقصود از نظم و قانون که اِفساد و اِخلال در آن موجب شکستن تمدّن و زوال آن مى‏باشد ، نظم و قانون و اصول و ارزشهاى انسانى است . این اصول و ارزشها مدّتهاى طولانى است که از کشورهاى صنعتى و سلطه ‏جو که اصطلاح تمدّن را براى روپوشى بر سقوط انسانیّت در آن سرزمین‏ها بکار میبرند ، رخت بر بسته است ، با این حال سرنوشت بشر امروزى را بدست گرفته ، موجودیّت بشرى را دستخوش خواسته‏ هاى خودکامانه و قدرت‏پرستانه خویش نموده‏اند . پاسخ این اعتراض بسیار روشن است و آن اینکه اگر کشورهاى صنعتى و سلطه ‏جو که قدرت مادّى وحشتناکى را از هر راهى که خواسته و توانسته ‏اند ، بدست آورده‏ اند ، از یک تمدّن انسانى برخوردار بودند ، براى برطرف ساختن آن پنجاه و دو نکبت و عامل سقوط بشرى گامى برمیداشتند در صورتى که مى ‏بینیم نه تنها گامى در این راه برنداشته‏اند ، بلکه خود عامل تشدید آنها را فراهم‏تر مى ‏سازند .

وانگهى از تمدّنى که گردانندگان آن ، از آگاهى و اختیار والاى انسانى محروم باشند و خود مهره‏هائى غیر مسئول وناآگاه و مجبور براى گرداندن یک ماشین غیر مسئول و ناآگاه و مجبور بوده باشند چه انتظارى مى‏توان داشت ؟ انتظار تمدّن انسانى از این مهره‏هاى غیر مسئول و ناآگاه و مجبور درست مانند انتظار مراعات اصول انسانى و ارزش‏هاى انسانیّت از کوه آتش‏فشانى است که جز مهار کردن آن با قدرت هیچ چاره‏اى دیگر ندارد .

۱۴ التزام به انس و محبّت

و رحمت و لطف و تشکّل و هماهنگى و پرهیز از پراکندگى و از هر امرى که موجب شکست و سستى قوا بوده باشد . اگر این عامل یا عنصر تمدّن را بنیاد اساسى تمدّن تلقّى کنیم ، کارى کاملا منطقى انجام داده‏ایم ، زیرا اگر انس و الفت و تشکّل بر مبناى اصیل انسانى نباشد قطعا بر مبناى سوداگرى خواهد بود ، یعنى آدمى با کسى انس و الفت خواهد گرفت و به کسى محبّت خواهد ورزید که در مقابل ، نفعى به او برسد یا ضررى از او دفع شود ، و حدّ اعلایش اینکه انس و الفت و محبّت از آن شخص دریافت کند و تشکّل با دیگرى فقط با این انگیزه صورت خواهد گرفت که نفعى بیاورد و یا ضررى را دفع نماید این یکى از همان عوامل پنجاه و دو گانه نکبت و سقوط است که در گذشته متذکّر شده‏ایم و حاصل این عامل اینست :« پیوستن انسانها بیکدیگر با عامل نیاز و گسیختن از یکدیگر با عامل سودجوئى » .

این عامل در منابع اوّلیّه اسلام شدیداً مورد دستور قرار گرفته و محبّت فوق سوداگرى را از علائم ایمان معرّفى نموده است . آیا تاکنون در فرمان مالک اشتر این عبارت را که ذیلاً نقل مى‏کنیم ، دیده‏اید ؟ و اگر ندیده‏اید ؟ و لو یکبار تحمّل زحمت فرموده بآن عبارت مراجعه کنید که میفرماید : و أشعر قلبک الرّحمه للرّعیّه و المحبّه لهم و اللّطف بهم ، و لا تکوننّ علیهم سبعا ضاریا تغتنم أکلهم ، فإنّهم صنفان : إمّآ أخ لک فی الدّین أو نظیر لک فی الخلق . . .( مالکا ، رحمت و محبّت و لطف بر مردم جامعه را به قلبت قابل دریافت بساز و براى آنان درنده خون‏آشام مباش که خوردنشان را غنیمت بشمارى ، زیرا آنان ( همه مردم جامعه ) یا برادر دینى تواند و یا در خلقت نظیر تو مى‏باشند . ) در این جملات درست دقّت بفرمائید . امیر المؤمنین نمى‏فرماید : اى مالک براى مردم تحت حکومت خود رحمت و محبّت و لطف روا بدار .

بلکه دریافت و پذیرش با دل را به وى سفارش مى‏دهد و مى‏فرماید : مالکا ، رحمت و محبّت و لطف بر مردم جامعه را به دلت قابل پذیرش و دریافت بنما . و باصطلاح دیگر :مالکا ، رحمت و محبّت و لطف بر مردم جامعه را از اعمال سطوح جانت دریافت نما و براى ملّت بگستران . ملاحظه مى‏شود که امیر المؤمنین مالک اشتر را براى رحمت و محبّت و لطف نمودن به مردم جامعه به دلش ارجاع مینماید ، زیرا دل پاک آدمى است که کانون انوار ربّانى و امواج رحمت و محبّت و لطف الهى است ، نه قواى معمولى مغز و نه غرائز و غیر ذلک که معمولا تجارت پیشه و سوداگرند .

نکته بسیار با اهمّیّت دیگر اینکه امیر المؤمنین به یک یا دو موضوع قناعت نفرموده هر سه موضوع رحمت و محبّت و لطف را مورد توصیه قرار داده است ، و معناى چنین توصیه‏اى اینست که انسانى که در این دنیا زندگى مى‏کند ، به هر سه موضوع نیاز دارد ( رحمت ، محبّت و لطف ) چنانکه خداوند فیّاض مطلق بندگانش را با هر سه موضوع مورد عنایت قرار مى‏دهد . این سه موضوع اگر از انسان به همنوع خود انسان ، عنایت شود بدین ترتیب است :

۱ رحمت ( دلسوزى ) ۲ محبّت ( قرار گرفتن در جاذبه شخص ) ۳ لطف ،تعریف و حتّى ترجمه این کلمه با عظمت با مفاهیم معمولى تقریبا امکان‏ناپذیر است . خداوند متعال با این کلمه توصیف شده است و لطیف یکى از نامهاى آن ذات اقدس مى‏باشد ، اگر در ترجمه و توصیف این کلمه بگوئیم : لطف عبارت است از نفوذ خیر در نهایت ظرافت در یک موجود ، تا حدودى موفّق به توضیح آن کلمه گشته‏ایم ، بنابر این ، معناى لطیف بودن خداوندى بر بندگانش اینست که خیر یا خیرات الهى در نهایت ظرافت در بندگانش نفوذ دارد .

در تمدّن اسلامى چنانکه زمامدار مأمور به رحمت و محبّت و لطف بر مردم است ، افراد مردم هم باید در حقّ یکدیگر هر سه موضوع مزبور را مبذول بدارند . بیائید در تفاوت ما بین دو نوع تمدّن بیندیشیم که یکى مى‏گوید : باید انسانها بیکدیگر رحمت و محبّت و لطف بورزند که معناى آن چنین است که انسانها واقعاً مانند اعضاى یک پیکرند ، بلکه بالاتر از این ، انسانها مانند امواج یک روحند ، مسلّم است تمدّنى که بر این مبنا استوار شود ، انسان را چگونه تلقّى مى‏کند و میخواهد انسان را بکجا برساند ؟ تمدّن بر این مبنا انسان را از منزلگه إِنَّا لِلَّهِ ( ما از آن کمال مطلقیم ) برداشته و با قرار دادن وى در تکاپوى مسابقه در خیرات و کمالات ، رهسپار منزلگه وَ إِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ مى‏نماید . این انسان‏ها سر تا پا رحمت و محبّت و لطف براى یکدیگرند ، چون همه افراد چنین تمدّن ، از دل برخوردارند و مى‏دانند که

بجان زنده دلان سعدیا که ملک وجود
نیرزد آن که دلى را ز خود بیازارى

و تمدّن دیگر مى‏گوید : خرد ، دل ، رحمت ، لطف و محبّت یعنى چه ؟ من اینها را نمى‏ فهمم . اگر قدرت دارى بیا جلوتا با یکدیگر به نزاع و کشمکش بپردازیم ،هر کس قوى‏تر باشد ، موجودیّت و حقّ زندگى از آن او است این تمدّن بر مبناى قدرت موقّت است ، زیرا قدرت چنانکه براى هیچ فردى مطلق و ابدى نیست همچنان براى هیچ گروه و جامعه‏اى هم نمى‏تواند مطلق و ابدى بوده باشد ، این گونه تمدّن نه از آگاهى برخوردار است که آگاهى را ترویج کند و نه اختیارى براى آن مطرح است که طعم آزادى و استقلال شخصیّت را به مردمش بچشاند و نه معنائى براى رحمت و محبّت و لطف و دیگر مختصّات روح انسانى مى‏فهمد که اجراى آنرا به پیشتازان درباره مردم جامعه توصیه نماید و همه مردم را نسبت بیکدیگر از این گونه صفات عالیه انسانى برخوردار بسازد . 

بدینجهت است که این تمدّن سرتاسر تاریخ را بجاى بروز و اعتلاى مختصّات عالى انسانى که علائم تکامل است ، بروز قدرتهاى ناآگاه و جبرى مى‏بیند که بوسیله نابود ساختن ضعفاء شدّت و اوج مى‏گیرد [ نه اینکه به اعتلا برسد ، زیرا اعتلاء کلمه‏ایست که باردار ارزش عظمت است ] سپس بوسیله عوامل درونى خود تدریجاً رو به ضعف و نابودى مى‏رود و یا با دست عوامل دیگر که قوى‏تر از آن قدرت است راه سقوط و نابودى را پیش مى‏گیرد . در جریان این طومار پیچیدن‏ها ، نقاطى از آشیانه زیبا را که زمین نامیده مى‏شود تخریب مى‏نماید و موادّ با ارزش و حیاتى آنرا مستهلک میسازند و آنگاه نام چنین جریان را تمدّن تکاملى مى‏گذارند

۱۵ برخوردارى از نیروها

و پرهیز از هر امرى که موجب شکست و سستى قوا بوده باشد ، بطوریکه عضلات و اندیشه‏ها و قدرتهاى مردم جامعه پشتیبان یکدیگر بوده باشند . مجموع این عوامل و نیروهاى تشکّل یافته در چهار مورد بکار خواهند افتاد .

مورد یکم برداشتن عوامل و نیروهاى مزاحم از مسیر حرکت ، خواه این عوامل و نیروهاى مزاحم ، از همنوعان که خود را انسان مى‏نامند بوده باشند ( عشّاق وفادار تنازع در بقاء ) و خواه از طبیعت که با اشکالى گوناگون مى‏تواند سدّ راه انسان‏ها بوده باشد .

مورد دوم تهیه وسائل رفاه و آسایش در زندگى و آماده ساختن معیشتى که پاسخگوى نیازهاى مادّى آدمى بوده باشد . این مورد به پیروى از نیازهاى متنوّع آدمى دامنه بسیار گسترده‏اى دارد که باید براى تحصیل آسودگى مغزى و روانى آنها را تا حدّ مقدور بدست بیاورد .

ضرورت توجّه باین مورد براى بوجود آوردن تمدّن اسلامى ، بقدرى در منابع اوّلیّه مانند قرآن و احادیث فراوان گوشزد شده است که نیازى به بیان مفصّل آنها نداریم . فقط به عنوان نمونه به چند آیه از قرآن و جملاتى از نهج البلاغه اشاره مى‏کنیم : آیات قرآنى :

یک یَآ أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَجِیبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُمْ لِمَا یُحْیِیکُمْ . . . [ الأنفال آیه ۲۴] ( اى کسانى که ایمان آورده‏اید ، اجابت کنید ( بپذیرید ) خدا و رسول را هنگامى که شما را به واقعیّاتى دعوت مى‏کنند که شما را احیاء مى‏کند . ) تردیدى نیست در اینکه مقصود از احیاء مجرّد نفس‏زدن در این دنیا نیست که حیوانات هم بدون نیازى به بعثت انبیا و اندیشه و تکاپو و ابداع و اکتشاف انجام مى‏دهند ، بلکه منظور دریافت « حیات معقول » است . و شکّى نیست در اینکه بدون آمادگى معیشت سالم و با تباهى منافع معیشت چه در قلمرو صنایع و چه در قلمرو کشاورزى و دیگر ابزار معیشت ، توقّع « حیات معقول » از مردم یک جامعه ، توقّعى است غیر منطقى .

دو وَ جَعَلْنَا النَّهَارَ مَعَاشاً [النّبأ آیه ۱۱] ( و ما روز را براى تکاپو در راه تحصیل معاش قرار دادیم . )

سه وَ ابْتَغِ فِیمَا آتَاکَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَهَ وَ لاَ تَنْسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیَا [ القصص آیه ۷۷] ( در آنچه که خداوند بتو داده است ، آخرت را طلب کن و نصیب خود را از دنیا فراموش منما . )

چهار وَ لَقَدْ مَکَّنَّاکُمْ فِی الْأَرْضِ وَ جَعَلْنا لَکُمْ فِیهَا مَعَایِشَ [ الأعراف آیه ۱۰] ( و مائیم که شما را در زمین جایگیر و مستقرّ نمودیم و براى شما در زمین معیشت‏ها قرار دادیم . ) و امّا روایات ، مى‏توان گفت : روایاتى که در ضرورت تنظیم معاش آمده است ، بیش از حدّ متواتر است . از آنجمله در کتاب کافى نقل شده است که روزى پیامبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله در حال نیایش با خدا چنین گفت : اللّهمّ بارک لنا فی الخبز فإنّه لو لا الخبز ما صلّینا و لا صمنا و لا أدّینا فرآئض ربّنا [ الکافى محمّد بن یعقوب الکلینى] ( خداوندا ، براى ما درباره نان برکت عطا فرما ، زیرا اگر نان نباشد نه نماز مى‏گزاریم و نه روزه مى‏گیریم و نه واجبات پروردگارمان را ادا مى‏کنیم . )

امیر المؤمنین علیه السّلام در خطبه یکم از نهج البلاغه در حکمت بعثت پیامبران چنین فرموده است : فبعث فیهم رسله و واتر إلیهم أنبیآئه ، لیستأدوهم میثاق فطرته و یذکّروهم منسیّ نعمته و یحتجّوا علیهم بالتّبلیغ ، و یثیروا لهم دفائن العقول و یروهم آیات المقدره : من سقف فوقهم مرفوع ، و مهاد تحتهم موضوع و معایش تحییهم . . .

( و خداوند متعال در میان اولاد آدم رسولانى فرستاد و پیامبرانى فراوان بسوى آنان ارسال فرمود تا با اداى پیمان فطرى که در نهاد آنان قرار داده بود ، تحریک بمرحله عمل و وفا نمایند و نعمت فراموش شده خداوندى را بیادشان بیاورند و بوسیله تبلیغ ، حجّت براى آنان بیاورند و گنجهاى مخفى عقول در نهادشان را برانگیزانند و آیات قدرت الهى را که در سقف بلند بالاى سرشان و گهواره نهاده شده در زیرشان تجسّم یافته است ، بآنان نشان بدهند [ و همچنین ] پیامبران را براى تعلیم طرق معاشى که آنان را احیاء کند ، فرستاد . ) خلاصه با نظر به منابع فوق که تنها بعنوان نمونه نقل شده قطعى است که اسلام براى امکان‏پذیر ساختن ورود انسانها به « حیات معقول » تنظیم معاش را در هر زمان و مکان با ابزار و اشکال مورد نیاز ضرورى و لازم میداند .

مورد سوم برداشتن عوامل مزاحم از سر راه حرکت‏هاى معنوى بدانجهت که انسانیّت انسان از دیدگاه اسلام با روح اوست نه با جسم او و با معناى اوست نه با ظاهر او ، لذا کوشش و تکاپو و صرف نیرو در راه برداشتن آفات و عوامل مزاحم جنبه‏ها و حرکات معنوى او ، یک امر ضرورى است .

متأسّفانه در تمدّنهائى که فقط مادّیّات و ظواهر انسان مورد توجّه است ، نه تنها براى برداشتن عوامل مزاحم جنبه‏ها و حرکات معنوى انسان ، اهمّیّتى داده نمى‏شود ، بلکه غالبا عوامل مزبور تقویت نیز مى‏گردند تقویت این عوامل اگر چه آنقدر ماهرانه انجام مى‏گیرد که نتایج پلید و نکبت‏بار آنها ، براى همه کس روشن نمى‏گردد ولى نتایج مزبور همانطور که در پنجاه و دو عامل نکبت و سقوط مشاهده کردیم قابل اجتناب نبوده ، آشکار و پنهان کار خود را خواهند کرد .

مورد چهارم براى صرف قوا و نیروها عبارتست از بوجود آوردن عوامل تقویت معنویّات در اشکال مختلفى که دارند . این عوامل بر دو قسمت مهمّ تقسیم مى‏گردند : قسمت یکم اخلاقیّات فاضله انسانى است که ارتباط انسانهارا بحد اعلاى انسانیّت مى‏رساند ، مانند خیرخواهى بیکدیگر ، صدق و صفا ،دریغ نکردن از بذل هر گونه خدمت و امتیاز به انسان دیگر یا جامعه که نیازمند آن است . و عمل دائمى به این قانون اخلاقى « بخود بپسند آنچه را که بدیگران مى‏پسندى و بدیگران مپسند آنچه را که بخود نمى‏پسندى » که ناشى از درک و پذیرش این حقیقت است که

جان گرگان و سگان از هم جدا است
متّحد جان‏هاى شیران خدا است

روح حیوانى سفال جامده است
روح انسانى کنفس واحده است

۱۶ کوشش در هنگام آزمایشها و گرفتاریها

مخصوصا تحمّل و شکیبائى جدّى در برابر ناگواریها در راه محبّت خداوندى . اگر انسان بتواند این امتیاز را بدست بیاورد قطعى است که تلخى‏ها و مصائب روزگار نمى‏تواند او را از پاى در آورد و جامعه‏اى که افرادش از این گونه انسانها تشکیل بیابند ، قطعى است که آنجامعه در راه وصول به آرمانهاى اعلاى تمدّن انسانى و فرهنگى موفّق و پیروز خواهد گشت . این جامعه تا بتواند هر گونه ناگواریها و بلاها را تحمّل مى‏نماید ولى هویّت و استقلال خود را از دست نمى‏دهد و طبیعى است که نتیجه چنین اصالت و مقاومت در زندگى و حفظ هویّت و استقلال ،تمدّنى شایسته تکیه بر آن است که زمینه را براى « حیات معقول » آماده مى‏سازد در جملات مورد تفسیر ، امیر المؤمنین علیه السّلام محبّت خدا را انگیزه و غایت کوشش و تکاپو و تحمّل در هنگام آزمایشها و گرفتاریها معرّفى میفرماید : حتّى إذا راى اللّه سبحانه جدّ الصّبر منهم على الأذى فی محبّته و الاحتمال للمکروه من خوفه ، جعل لهم من مضآئق البلآء فرجا ، فأبد لهم العزّ مکان الذّلّ و الأمن مکان الخوف ، فصاروا ملوکا حکّاما و أئمّه أعلاما ، و قد بلغت الکرامه من اللّه لهم ما لم تذهب الآمال إلیهم .

( تا آنگاه که خداوند سبحان از آن مردم تحمّل جدّى بر آزار و اذیّت در راه محبّتش و تحمّل ناگواریها از خوفش ( ترس از مشاهده نتایج کردارهاى خویشتن ) را دید ، براى آنان از تنگناهاى بلاء ، فرج عطا فرمود و بجاى ذلّت ، عزّت و بجاى ترس ، امن و امان عنایت فرمود . پس آنان ملوک و زمامداران و پیشوایان و پرچمداران هدایت گشتند و کرامت خداوندى درباره آنان بحدّى رسید که حتّى آرزویشان هم به آن نمیرفت . )

۱۷ توافق در امیال و آرمانها ،

منظور از این توافق ، آن نیست که مردم یک جامعه داراى امیال و خواسته‏ ها و هدفها و آرمان‏هاى متّحد بوده باشند زیرا بدیهى است که این یک امر محال است ، بلکه منظور هماهنگى و سازگارى با یکدیگر است که نخستین نتیجه آن ، منتفى شدن تزاحم‏ها و تصادم‏هاى شکننده یکدیگر است . براى تخریب و نابود کردن یک جامعه ، کلنگ از آسمان نمى‏آید ، بلکه عامل تخریب از ناسازگارى و ناهماهنگى آراء و امیال و خواسته‏هاى مردم آن جامعه بوجود مى‏آید . بهمین جهت است که امیر المؤمنین علیه السّلام نه تنها در خطبه قاصعه ، بلکه در خطبه‏ ها و نامه‏هاى خود در موارد متعدّد به پرهیز از اختلاف در آراء و امیال و آرمانها دستور داده‏اند . و ما در سرتاسر تاریخ این پدیده را مانند یک قانون کلّى شاهدیم که قدرتمندان قدرت‏پرست و سلطه‏جو ، برّان‏ترین اسلحه‏اى که در تخریب یک جامعه براى تسلّط بر آن بکار برده‏اند ، همان انداختن اختلاف و ناهماهنگى در میان مردم آن جامعه بوده است . لذا مى‏توان گفت : عامل هماهنگى ، سازگارى در هدف‏گیریها و آرمان‏ها و خواسته‏ ها و آراء ، عامل بقاى جامعه است و اصلا بدون آن ،جامعه‏اى وجود ندارد ، تا تمدّن و فرهنگش مطرح شود .

۱۸ اعتدال دلها

مى‏توانیم بگوئیم : این عامل یکى از موارد عامل شماره ۱۷ مى‏باشد ، زیرا توافق و هماهنگى و سازگارى مطلق در جامعه بدون اعتدال دلها امکان‏پذیر نخواهد بود مقصود از اعتدال دلها رشد و حرکت تکاملى دلها است که با شکوفائى طبیعى خود ، هم امتیازات عالى خود را براى انسان نشان مى‏دهد و هم آمادگى هماهنگى و سازگارى با دیگر دلها را بوجود می آورد .اعتدال دل تنها صحّت و بهبودى جسمانى آن نیست ، بلکه به فعلیّت رسیدن استعدادها و امتیازاتى است که خداوند در دلها بودیعت نهاده است . اگر دل معتدل شود ، رشد خود را دریافته و در حرکت تکاملى خود قرار گرفته است .

مردم آن جامعه که از دلهاى معتدل برخوردار نیستند ، عاملى براى اجتماع و هماهنگى و سازگارى ندارند و جامعه‏اى که مردم آن از این عامل حیاتى بى‏ بهره و محرومند ، بهیچ وجه نمى‏توانند در پیشبرد علم و هنر و صنعت و اخلاق و دیگر معنویّات و سایر قواى گرداننده جامعه همکارى صمیمانه ناشى از هماهنگى و سازگارى داشته باشند .

۱۹ بصیرت‏هاى نافذ

این عامل است که نه تنها ضامن بقاى تمدّن و فرهنگ انسانى جامعه مى‏باشد ، بلکه موجب گسترش و عمق یافتن آگاهى‏ها درباره واقعیّت‏ها است ، بصیرت‏هاى نافذ مردم یک جامعه است که آن جامعه و تمدّن و فرهنگش را از رکود و جمود نجات مى‏دهد و با گذشت زمانها و بروز پدیده‏هاى تازه ، براى تحصیل واقعیّات همگام مى‏گردند ، بلکه هر اندازه که بینائى‏ ها و آگاهى‏ هاى مردم یک جامعه قویتر و همه جانبه‏تر بوده باشد ، بجاى آنکه زمان بر آنان مسلّط شود ، آنان بر زمان مسلّط مى‏شوند و تازه‏هائى را که دیگران بدانها دست یافته و ابزار سلطه‏گرى بر دیگران قرار مى‏دهند ، یا با سبقت جوئى آنها را بدست مى‏آورند و محصولات مفید و سازنده آن تازه‏ها را در اختیار مردم مى‏گذارند و یا عوامل خنثى کردن سلطه‏گریها را بوسیله آن تازه‏ها با بینائى‏هاى نافذ آماده نموده و سلطه‏گریها را نابود مى ‏سازند .

این امور که بعنوان عوامل سازنده انسانهائى شایسته تمدّن و فرهنگ اصیل انسانى مطرح شد ، حقائقى هستند که بدون آنها ، هویّتى براى شخصیّت انسانى وجود ندارد تا تمدّنى و فرهنگى بوجود بیاورد و از آن دو برخوردار گردد ، لذا بنظر مى‏رسد هر جامعه‏اى که از عوامل اساسى مزبور بیشتر وعمیق‏تر برخوردار بوده باشد ، آن جامعه به همان مقدار از تمدّن و فرهنگ اصیل انسانى برخوردار مى‏باشد .

حالا فرض کنیم : که جامعه‏اى بوجود آمده است که از بعد صنعتى به وسایلى دست یافته است که در یک دقیقه مى‏تواند همه کهکشان‏ها را دور بزند و برگردد بمنزل خود . و هرگونه بیمارى را در یک لحظه تشخیص بدهد و آنرا معالجه نماید و اگر بخواهد مى‏تواند هر تعداد نطفه ‏ها را مطابق میل خود مرد یا زن نماید و اگر بخواهد پانصد سال عمر کند مى‏تواند و اگر بخواهد هیچ جنبنده‏اى را در روى زمین زنده نگذارد ، مى‏تواند و اگر بخواهد هر کس که از مادر متولّد مى‏شود یک دانشمند کامل بوده باشد مى‏تواند . و اگر بخواهد همه روى زمین از زیباترین مناظر پوشیده باشد ،مى‏تواند . . .

ولى عوامل مزبوره نباشند ، یعنى جامعه متمدّن مزبور پاى‏بند خصلتهاى نیکو و اعمال پسندیده و اخلاق فاضله نباشد ، اسلام چنین جامعه‏اى را متمدّن و با فرهنگ نمى‏شناسد ، زیرا انسان‏هاى چنین جامعه‏اى هویّتى را که مدیریّت موجودیّت خود را داشته باشد ، فاقد است و هنگامى که جامعه‏اى فاقد هویّت خود باشد ، کدامین فرهنگ و تمدّنى مى‏تواند آن را بسوى رشد و کمال تصعید بدهد .

اگر جامعه‏اى با داشتن امتیازاتى که گفتیم ، مقیّد به حفظ حقوق همسایگان و وفاء به عهد و پیمان و اطاعت از نیکوکاریها و اعراض از کبر و خودپرستى نباشد ، کدامین فرهنگ و تمدّن است که بتواند بحال این انسان مفید باشد ، اصلا نمى‏توان گفت : چنین جامعه‏اى قدرت پذیرش فرهنگ و تمدّنى مفید دارد . اگر جامعه‏اى با داشتن امتیازات فوق ، غوطه‏ ور در ستمگرى باشد و از آدمکشى هراسى نداشته باشد و درباره مردم انصاف نمودن را لازم نداند و تحمّل عوامل و انگیزه‏هاى غضب را ننماید و از اِفساد در روى زمین امتناعى نداشته باشد و افراد آن جامعه از پراکندگى و بیگانگى از یکدیگر احساس ناراحتى ننمایند و از شکسته شدن قوا بیمى بخود راه ندهند و از تلخى آزمایشها و گرفتاریها فرار کنند ، اصلا مبدئى برین وکمالى اعلا بنام خدا براى آنان مطرح نباشد که در راه محبّتش از هرگونه فداکارى و فرورفتن در سختى‏ها مضایقه ننمایند ، جمعیّت‏ها متفرّق شود و امیال و آرمان‏هاى مختلف و دلها نا معتدل ، قدرت‏ها تجزئه شده ، بصیرت‏ها مبدّل به نابینائى‏ها و هدف‏گیریها و تصمیم‏ها ناهماهنگ و متشتّت . این نکبت‏ها و اختلالات ، هویّت انسانى را مختلّ مى‏سازد ، وقتى که هویّتى در شخصیّت انسانى نبود همانطور که در بالا گفتیم : نه فرهنگى مطرح است و نه تمدّنى . کسانى که در این مدّعا تردیدى دارند ، مى‏توانند به پنجاه و دو پدیده نکبت و سقوط مراجعه نمایند که در مبحث « ۲۰ گرایش تبهکاران به فساد و اِفساد در روى زمین و نتائج آن و پنجاه و دو پدیده نکبت و سقوط که با ادّعاى تکامل بهیچ وجه سازگار نمى‏باشد » متذکّر شده ‏ایم .

چه انگیزه‏اى باعث شده است که متفکّران دوران معاصر دین را بعنوان عامل یا یکى از عوامل مؤثر در تاریخ بحساب نمیآورند ؟

متفکّران دوران معاصر ما [ مقصود از دوران معاصر دو قرن اخیر است ] خیلى از مسائل را نادیده مى‏گیرند ، و آنها را مورد توجّه قرار نمى‏دهند ، ولى این بى‏اعتنائى را نباید یک انسان متفکّر که علاقه به درک خود واقعیّات دارد مورد اعتناء قرار بدهد و باید به کار جدى خود مشغول شود . مثلا خیلى از متفکّران دوران ما ، در این مسئله که چگونه مى‏توان اصل « صیانت ذات » را بفعلیّت رسانده و تنظیم نمود که آدمى بدون ابتلاء به بیماریهاى خود بزرگ‏بینى و خود کوچک‏بینى بتواند از همه عظمت‏ها و استعدادهاى ذات بهره‏مند شود ،بهیچ وجه اندیشه جدّى نمى‏کنند خیلى از متفکّران دوران‏هاى اخیر ، مسائل اخلاقى را بطور جدّى مورد تحقیق و بررسى قرار نمى‏دهند و عدّه فراوانى از متفکّران هستند که درباره زیبائى‏هاى معقول یا نمى‏اندیشند ، یا آنها را بسیار سطحى و بى‏اساس تلقّى مى‏کنند و حتّى متفکّرانى هستند که نمى‏خواهند مباحث عمیق مربوط به شناخت زیبائى‏هاى محسوس را طرح و مورد تحقیق قرار بدهند متفکّرانى هستند که از مسائل مربوط به رشد و کمال معنوى روان یا روح نه تنها به سادگى مى‏گذرند ، بلکه گاهى از طرح چنین مسائلى گریزانند .

آدگارپش در صفحه ۹۲ از کتاب اندیشه‏هاى فروید این عبارت را از فروید نقل مى‏کند : « من از طرح مسائل توزین ناپذیر خود را ناراحت مى‏یابم و من همواره باین ناراحتى اعتراف مى‏کنم » این شخص که با در هم آمیختن علم با تخیّلات و تجسّمات ، خود را در دوران ما انسان‏شناس مطرح کرده است بنا به اعتراف خودش از طرح مسائل توزین ناپذیر ناراحت است آیا براى اینکه این آقا ناراحت نشود ، مى‏توانیم از هزاران انسان بزرگ در شرق و غرب از سقراط و افلاطون و ارسطو گرفته تا فیلون اسکندرى و ابن سینا و ابن رشد و غزالى و مولوى و میر داماد و صدر المتألهین و دکارت و لایب‏نیتز و کانت خواهش کنیم که آقایان لطفا مسائل توزین ناپذیر معنوى را مطرح نکنید ، زیرا در سالن آزمایشگاه علمى ما یک متخصّص درباره بیماریهاى روانى مخصوصا درباره عقده‏هاى درونى ، که از عقده روانى و بیمارى خاصّ درونى درباره مسائل معنوى رنج مى‏برد ، خوابیده است ، مبادا که سر و صداى شما او را از خواب بپراند و برخیزد و با درونى عقده‏دار وادار به مداواى عقده‏هاى درونى مردم گردد .

آیا این آلرژى بیمار گونه که موجب شده عاشق جلب شگفتى مردم ( فروید ) را وادار به وحشت از طرح مسائل توزین ناپذیر نماید مى‏توان تکلیف میلیونها انسان بزرگ الهى را که با احساسات و خردهاى خود بزرگترین گامها را در راه شناساندن انسان و اصلاح حال او برمیدارند ، روشن بسازد و از آنها بخواهد که بروند و با اسافل اعضاى خود بخلوت بنشینند و هویّت حیات و هدف آن را از آن اعضاء جستجو کنند و سپس به ریش عظماى بشریّت بخندند ؟ بنابر این ، بى‏توجّهى برخى از متفکّران دوران متأخّر به ادیان الهى بعنوان عامل یا یکى از عوامل محرّک و مؤثّر در تاریخ نباید تعیین کننده تکلیف واقعیّات بوده باشد . بنظر مى‏رسد انگیزه این بى‏توجّهى شگفت‏انگیز دو عامل است :

عامل یکم بى‏اطّلاعى از هویّت دین و نقش آن در حیات انسان‏ها است که متأسّفانه افراد فراوانى از متفکّران و دانشمندان حرفه‏اى مبتلا به آن میباشند و مى‏توان گفت : اینان درباره دین درکى بالاتر از درک و معلومات مردم عامى که با مقدارى از اصطلاحات آراسته شده باشد ، ندارند و همان اصطلاحات و معلومات محدوده را هم به تقلید از دیگران بدست آورده ‏اند .

عامل دوم حسّاسیّت ( آلرژى ) شدیدى است که متفکّران حرفه‏اى درباره مسائل و اصول معنوى دارند ، چنانکه فروید با صراحت تمام اعتراف کرده است و ما در گذشته بآن اشاره نمودیم . و ما با قطع نظر از بى‏اطّلاعى‏ها و حسّاسیّت‏هاى بیمار گونه بعضى از متفکّران حرفه‏اى ، بخود واقعیّت اصرار مى‏ورزیم و به مفاد دلائلى که براى ما اقامه و روشن مى‏گردد ، ارتباط خود را با واقعیّات تنظیم مى‏نمائیم . هنگامى که در سرگذشت بشرى از قدیم‏ترین دورانها تاکنون به تحقیق مى‏پردازیم باین نتیجه میرسیم که هیچ تحوّل اساسى در هیچ یک از جوامع بشرى تاکنون صورت نگرفته است ، مگر اینکه پیشتازان آن تحوّلات رگ بینهایت‏گرائى و مطلق‏جوئى مردم آن جوامع را تحریک نموده‏اند و با وعده سعادت مطلق و پیشرفت ابدى در میدان حیات با کیفیّتى که ایجاد کنندگان تحوّل منظور مینمودند ، براى انسان که با چهره مطلق با نوعى حالت خداگونه در آن مکتب تبلیغ شده است مقصود خود را عملى مینمودند .

شما اگر امروز با یک دقّت کافى در آرمانها و حیات بشرى که مبنى بر آنها است ، مطالعه کنید ، خواهید دید چه در شرق و چه در غرب ، جز حرکت بدنبال عوامل لذّت و فرو رفتن در لذائذ و سپس نظاره بر رژه تکرار رویدادها ، چیزى دیگر مشاهده نمى‏شود ، انسانها براى خود « فردا » ى امیدبخشى که موجب شود باستقبال آن بشتابند سراغ ندارند ، بلکه « فردا » ها مانند مهمان‏هاى ناخوانده‏اى که ضمنا طلبکار بسیار خشن هم هستند از راه فرا مى‏رسند و مقدارى سربسر آدمیان مى‏گذارند و مقدارى هم با آنان گلاویز مى‏شوند و با کمال بیرحمى طلب خود را که « دیروز » ها سند آن را امضاء کرده و بدست فرداها سپرده‏اند مى‏گیرند و مى‏روند . علّت اساسى این ورشکستگى روانى که تقریباً فراگیر عمومى جوامع دنیا شده است ، همانست که بعد دینى روانهاى آدمیان اشباع نمى‏شود و هزاران چاره‏جوئى‏ها و تبلیغات براى اثبات بى‏نیازى از دین ، جز تخدیرهاى موقّت و بى‏اساس که فقط مردمان معدودى را مى‏توانند فریب بدهند ، قدرت کارسازى ندارند .

شرح وترجمه نهج البلاغه علامه محمدتقی جعفری  خطبه شماره ۹۳/۲ جلد ۱۶

بازدیدها: ۸

استناد نهج البلاغه به امیر المؤمنین علیه السلام به قلم علامه جعفری

سه نظریه درباره استناد نهج البلاغه به امیر المؤمنین علیه السلام وجود دارد :

نظریه یکم مقدارى از سخنان نهج البلاغه از امیر المؤمنین است و استناد مقدار دیگر به آن حضرت مشکوک است .

نظریه دوم بعضى از خطبه‏ ها و نامه‏ ها مربوط به آن حضرت نیست .

نظریه سوم همه نهج البلاغه بطور قطع از امیر المؤمنین است و حتى نباید در استناد مواردى جزئى از این کتاب به آن حضرت تردید کرد .

درباره هر سه نظریّه چه بطور منظم و چه بطور متفرقه مباحث فراوانى صورت گرفته است . ما آن مباحث را در اینجا نمى ‏آوریم . تنها به چند مسئله مهم اشاره مى‏ کنیم :

۱ اگر این احتمال را بپذیریم که شخصى به شرافت و صدق و صفا و معرفت سید رضى حاضر شود که گفته‏ ها و افکار خود را به على بن ابیطالب ( ع ) نسبت بدهد و در آن نسبت دقت و مراعات کامل از نظر اختلاف روایت در کلمه و جملات هم انجام بدهد و چنین دروغ بزرگ را که شاید نظیر آن را تاریخ معرفت بشرى نشان نداده باشد ، مرتکب شود ، کدامین دلیل مى‏ تواند صحت نقل اقوال موثّق‏ترین ناقلان آثار را اثبات کند ؟ آیا با پذیرش احتمال فوق ، همه معارف ما که با تکیه به صدق گفتار و عدالت شخصیت نقل‏ کنندگان ، ثابت مى ‏شود ، متزلزل نمى‏ گردد ؟ قطعا چنین است ، ما دیگر راهى براى درستى نسبت آن معارف نخواهیم داشت . ما نمى‏دانیم چه مصلحتى بوده است که سید رضى را وادار کرده است که براى اثبات عظمت راستگو و راستگارترین فرد تاریخ دست بچنان دروغ تاریخى بزند .

۲ هر محققى بى‏ غرض با مطالعه آثار ادبى و علمى سید رضى به آسانى مى ‏تواند کیفیت و ارزش معرفتى او را بدست بیاورد و آنگاه آن‏ها را با محتویات نهج البلاغه مقایسه نماید . مسلم است که با این مقایسه خواهد فهمید که معارف محدود و چند بعدى معمولى سید رضى با محتویات نهج البلاغه که داراى ابعاد نامحدود و معارفى با سیستم باز است ، بهیچ وجه قابل مقایسه نمى ‏باشد .

۳ در آن هنگام که سید رضى در عظمت بعضى از جمله ‏ها خیره میشود و در شگفتى فرو مى ‏رود و سخن را در عالى ‏ترین حدّ معارف بشرى ، تلقى مى‏ نماید ، آیا او خودستایى مى ‏کند ؟ آیا تمجید و تعظیم از اثر خود ، و خیرگى در آن براى یک مرد آگاه ، مسخره نیست ؟

۴ اگر واقعا سید رضى به صعود بر چنان قله با عظمت و معرفت و کمال نایل شده بود ، که نهج البلاغه نشان مى‏ دهد ، چرا آن معارف و کمال را در اشکال مناسب به خود نسبت نداد . اگر بگویید : جامعه سید رضى استناد آن معارف و کمالات را از وى نمى‏پذیرفت . پاسخش اینست که مگر جامعه « على بن ابیطالب » درک می کرد که او چه مى‏گوید و رهسپار کدامین قله کمال انسانى الهى است ؟

۵ آشنایان عمیق با ادبیات و سایر معارف اصیل اسلامى ، در وحدت سبک سخنان نهج البلاغه مى ‏بینند که محتویات این کتاب با وضوح کامل از وحدت عالى شخصیت گوینده ‏اش کشف مى‏ کند . این وحدت شخصیت هم با تعدّد گویندگان نهج البلاغه منافات دارد و هم شخصیتى دیگر را در مقام والاى على ( ع ) فرض می کند که از نظر تاریخى باستثناى خود خاتم الانبیاء ( ص ) دیده نشده است.

۶ سید رضى در موقع تفسیر بعضى از احادیث پیغمبر اکرم ( ص ) میگوید :این مضمون را گفتار امیر المؤمنین توضیح مى‏دهد و گفتارى را که از آن بزرگوار نقل مى ‏کند ، از جملات نهج البلاغه است [مصادر نهج البلاغه عبد الزهراء الحسینى الخطیب چاپ اول ج ۱ ص ۱۱۷] .

۷ بعضى از منابع محتویات نهج البلاغه که پیش از سید رضى تألیف شده است ، از تحقیقات باارزش متتبع معروف عبد الزهراء الحسینى بقرار زیر است [جمع آورى نهج البلاغه بوسیله سید رضى در سال ۴۰۰ بوده است ، مأخذ مزبور ص ۲۷ .تذکر تاریخى که در میان پارانتزها تعیین شده است ، سال وفات است .] .

۱ اثبات الوصیه على بن حسین مسعودى ( ۳۳۳ ) ۲ الاخبار الطوال ابو حنیفه احمد بن داود دینورى ( ۲۹۰ ) ۳ اخبار القضاه وکیع محمد بن خلف بن حیان ،تحقیق عبد العزیز مصطفى مراغى ۴ اسماء المغتالین من الاشراف فى الجاهلیه و الاسلام محمد بن حبیب بغدادى ( ۲۴۵ ) ۵ الاشتقاق ابو بکر محمد بن الحسن بن درید ( ۳۲۱ ) ۶ اعجاز القرآن ابو بکر محمد بن طیب باقلانى ( ۳۷۲ ) ۷ اغانى ابو الفرج اصفهانى ( ۳۵۶ ) ۸ اکمال الدین و اتمام النعمه صدوق ابن بابویه ( ۳۸۰ ) ۹ امالى ابو القاسم عبد الرحمان معروف به زجاجى ( ۳۲۹ ) ۱۱ امالى محمد بن ۱۰ امالى ابوالقاسم عبد الرحمان‏معروف به زجاجى ( ۳۲۹ ) ۱۱ امالى محمد بن حبیب بغدادى ( ۲۴۵ ) ۱۲ امالى صدوق . آخرین مطلب را که در این کتاب گفته است سال ۳۶۸ بوده است . ۱۳ الامامه و السیاسه ابن قتیبه دینورى ( ۲۷۶ ) ۱۴ الامتاع و المؤانسه ابو حیان توحیدى ( در حدود ۳۸۰ ) ۱۵ الامثال مفضل بن محمد ضبّى ( ۱۶۸ ) ۱۶ انساب الاشراف بلاذرى ( ۲۷۹ ) ۱۷ الاوائل ابو هلال عسکرى ( ۳۹۰ ) ۱۸ البدیع عبد اللّه بن معتزّ عبّاسى ( مقتول در ۲۹۶ ) ۱۹ بصائر الدرجات ابو جعفر صفار ( ۲۹۰ ) ۲۰ البیان و التبیین ابو عثمان جاحظ ( ۲۵۵ ) ۲۱ تاریخ الامم و الملوک محمد بن جریر طبرى ( ۳۱۰ ) ۲۲ تاریخ یعقوبى ( ۲۸۴ ) ۲۳ تحف العقول ابن شعبه ( معاصر صدوق ) ۲۴ تفسیر على بن ابراهیم بن هاشم قمى ( از رجال قرن سوم ) ۲۵ تفسیر عیّاشى ( از رجال قرن سوم ) ۲۶ توحید صدوق ۲۷ الجمل ابو مخنف لوط بن یحیى ازدى ( ۱۷۵ ) ۲۸ الجمل ابو الحسن مدائنى ( ۲۲۵ ) ۲۹ الجمل ابو عبد اللّه ابن واقد مدائنى ( ۲۰۷ ) ۳۰ جمهره الامثال ابو هلال عسکرى ( ۳۹۵ ) ۳۱ جمهره الانساب ابو منذر کلبى ( ۲۰۴ یا ۲۰۶ ) ۳۲ حلیه الاولیاء ابو نعیم اصفهانى ( ۴۰۲ ) .

توضیح اگر چه ابو نعیم معاصر سید رضى است ، ولى ابو نعیم آنچه را که از امیر المؤمنین ( ع ) در حلیه الاولیاء نقل مى‏ کند ، با اسناد متصل به آن حضرت می رساند ،به اضافه اینکه گاهى جملات ابو نعیم یا جملاتى که سید رضى نقل کرده است ،مختلف مى ‏باشد .

۳۳ الحیوان جاحظ ( ۲۵۵ ) ۳۴ خصال شیخ صدوق ( ۳۸۱ ) ۳۵ الخوارج ابو الحسن مدائنى ( ۲۲۵ ) ۳۶ دعائم الاسلام قاضى نعمان مصرى ( ۳۶۳ ) ۳۷ الرسائل محمد بن یعقوب کلینى ( ۳۲۹ ) ۳۸ الزواجر و المواعظ ابو احمد حسن بن عبد اللّه بن سعید العسکرى از مشایخ صدوق ۳۹ الثورى ابو عمرو عامر بن شراحیل کوفى معروف به شعبى ( ۱۰۴ ) ۴۰ الصدیق و الصداقه ابو حیان توحیدى ( ۳۸۰ ) ۴۱ صفین ابو الحسن مدائنى ( ۲۲۵ ) ۴۲ صفین نصر بن مزاحم منقرى ( ۲۰۲ ) ۴۳ الصناعتین ابو هلال عسکرى ( ۳۹۵ ) ۴۴ الطبقات الکبرى ابو عبد اللّه محمد واقدى ( ۲۳۰ ) ۴۵ طبقات النحویین ابو بکر زبیدى ( ۳۷۹ ) ۴۶ العقد الفرید احمد بن عبد ربه مالکى ( ۳۲۸ ) ۴۷ علل الشرایع صدوق ( ۳۸۱ ) ۴۸ عیون اخبار الرضا صدوق ۴۹ عیون الاخبار ابن قتیبه ( ۲۷۶ ) ۵۰ الغارات ابراهیم بن هلال ثقفى ( ۲۸۳ ) ۵۱ غریب الحدیث ابو عبید قاسم بن سلام ( ۲۲۳ ) ۵۲ غریب الحدیث ابن قتیبه ( ۲۷۶ ) ۵۳ الغیبه محمد بن ابراهیم نعمانى ( ابن ابى زینب ) ( از علماى قرن سوم ) ۵۴ الفاضل ابو العباس مبرد ( ۲۵۸ ) ۵۵ فتوح البلدان بلاذرى ( ۲۷۹ ) ۵۶ الفتوح ابو محمد احمد بن اعثم ( ۳۱۴ ) ۵۷ الفضائل احمد بن حنبل ۵۸ قوت القلوب ابو طالب مکّى ( ۳۸۲ ) ۵۹ کافى ( اصول و فروع ) محمد بن یعقوب کلینى ( ۳۲۹ ) ۶۰ الکامل ابو العباس محمد بن یزید ازدى ( المبرد ) ( ۲۸۵ ) ۶۱ نقض العثمانیه ابو جعفر محمد بن عبد اللّه معتزلى ( ۲۴۰ ) ۶۲ المجالس ابو العباس احمد بن یحیى نحوى ( ثعلب ) ( ۲۹۱ ) ۶۳ المحاسن ابو جعفر احمد بن خالد البرقى ( ۲۷۴ یا ۲۸۰ ) ۶۴ المحاسن و الاضداد جاحظ ( ۲۵۵ ) ۶۵ المحاسن و المساوى ابراهیم بن محمد بیهقى ( از رجال قرن سوم ) ۶۶ مروج الذهب مسعودى ( ۳۳۳ یا ۳۴۵ ) ۶۷ المعارف ابن قتیبه دینورى ( ۲۷۶ ) ۶۸ معانى الاخبار صدوق ۶۹ المعمرون و الوصایا ابو حاتم سجستانى ( ۲۵۵ ) ۷۰ مقاتل الطالبیین ابو الفرج اصفهانى ( ۳۵۶ ) ۷۱ من لا یحضره الفقیه صدوق ۷۲ الموشى او الظرف و الظرفاء ابو الطیب محمد بن احمد بن اسحق اعرابى ( و شاء ) ( از ادباى قرن سوم ) ۷۳ الموفقیات زبیر بن بکار ( ۲۵۶ ) ۷۴ الوزراء و الکتاب محمد بن عبدوس بن عبد الجهشیارى ( ۳۳۱ ) ۷۵ الولاه و القضاه ابو عمرو محمد بن یوسف الکندى ( ۳۵۰ ) [مصادر نهج البلاغه و اسانیده عبد الزهراء الحسینى الخطیب ج ۱ ص ۲۷ تا ۳۷] .

ملاحظه مى ‏شود که خطبه‏ ها و نامه‏ ها و کلمات قصار امیر المؤمنین علیه السلام پیش از آنکه سید رضى چشم به دنیا باز کند و یا پیش از آنکه نهج البلاغه را جمع آورى نماید ، بطور متفرق در منابع فراوانى از شخصیت‏هاى عالم و مورد وثوق قطعى ثبت شده بوده است . لذا تشکیک بعضى از اشخاص در موضوع نهج البلاغه یا از بى‏اطلاعى است و یا از غرض‏ورزى و امید است که چنین نباشد .

منابع خطبه شقشقیه

عده‏اى از فضلاى اهل سنت استناد این خطبه را به امیر المؤمنین علیه السلام انکار کرده ‏اند ، دلیل اساسى آنان شکوه و توبیخ و نارضایتى سختى است که در این خطبه درباره خلفاء ابراز شده است . براى اثبات اینکه خطبه شقشقیه از خود امیر المؤمنین است ، تحقیقات فراوانى به وسیله دانشمندان صورت گرفته است . از آنجمله علامه فقید آقاى « شیخ عبد الحسین » امینى در کتاب الغدیر با تتبّع عمیق و نقل منابع این مسئله را مطرح کرده‏اند . ما در این مبحث از تحقیق و تتبع آن فقید استفاده مى‏ کنیم : گروهى از نقل‏ کنندگان خطبه ، قبل از سید رضى :

۱ حافظ یحیى بن عبد الحمید الحمانى ( ۲۲۸ ) [ تاریخى که در میان پارانتزها تعیین شده است ، سال وفات است ]

۲ ابو جعفر دعبل الخزاعى ( ۲۴۶ ) دعبل این خطبه را از ابن عباس نقل کرده است

۳ ابو جعفر احمد بن محمد برقى ( ۲۷۴ یا ۲۸۰ )[ امالى شیخ طوسى ص ۲۳۷]

۴ ابو على جبائى شیخ معتزله ( ۳۰۳ )

۵ ابو القاسم بلخى یکى از مشایخ معتزله ( ۳۱۷ )

۶ ابو عبد العزیز جلودى ( ۳۳۲ )

۷ ابو جعفر ابن قبه معاصر ابو القاسم بلخى

۸ حافظ سلیمان بن احمد طبرانى ( ۳۶۰ )

۹ ابو جعفر ابن بابویه قمى ( ۳۸۱ )

۱۰ ابو احمد حسن بن عبد اللّه العسکرى ( ۳۸۲ ) .

گروه دیگرى از علماى اسلامى اگر چه پس از سال ۴۰۰ ( تاریخ جمع‏آورى نهج البلاغه ) خطبه شقشقیه را نقل کرده‏اند ، ولى باضافه اینکه نهج البلاغه سید رضى را منبع و مأخذ خود قرار نداده ‏اند ، اسناد جداگانه ‏اى براى صحت انتساب خطبه آورده ‏اند :

۱ قاضى عبد الجبار معتزلى ( ۴۱۵ ) در کتاب المغنى

۲ حافظ ابو بکر بن مردویه ( ۴۱۶ )

۳ وزیر ابو سعید آبى ( ۴۲۲ ) در کتاب نثر الدرر و نزهه الادیب

۴ شریف مرتضى علم الهدى ( ۴۳۶ ) .

توضیح شریف مرتضى پس از نقل مقدارى از جملات خطبه در کتاب شافى ص ۲۰۳ مى ‏گوید : این جملات مشهور است . و پس از نقل جملات دیگرى در ص ۲۰۴ مى ‏گوید : این جملات معروف است .

۵ شیخ طوسى ( ۴۶۰ ) در کتاب امالى ص ۳۲۷ از ابو الفتح هلال بن محمد بن جعفر حفار

۶ ابو الفضل میدانى ( ۵۱۸ ) در مجمع الامثال ص ۳۸۳ .

این شخص مى ‏گوید : این خطبه معروف به شقشقیه است ، زیرا هنگامى که امیر المؤمنین ( ع ) سخنش را قطع کرد ، ابن عباس گفت :یا امیر المؤمنین کاش سخن را از همانجا که قطع کردى ادامه میدادى ،

حضرت فرمود :هیهات ، اى فرزند عباس ، شقشقه‏اى بود که با هیجان برآمد و خاموش گشت [الغدیر ج ۷ ص ۸۲ تا ۸۴] .

۷ ابو عبد اللّه مفید ( ۴۱۲ ) مى‏گوید : جماعتى از اهل نقل با اسناد مختلفى از ابن عباس این خطبه را نقل کرده ‏اند [مصادر نهج البلاغه ج ۱ ص ۳۱۲ چاپ بیروت] .

۸ قطب الدین راوندى ( ۵۷۳ ) از طریق ابن « مردویه » و طبرانى مى‏ گوید :

من در دو مورد این خطبه را مدتى پیش از تولّد رضى دیده ‏ام : در کتاب الانصاف ابو جعفر بن قبه شاگرد کعبى یکى از شیوخ معتزله که وفاتش پیش از تولد رضى بوده است و نسخه‏اى که در آن ، خط وزیر ابو الحسن بود و تاریخ آن شصت سال و اندى پیش از ولادت رضى بوده است [مأخذ مزبور ص ۳۱۴] .

لغت‏دانان بزرگ ادبیات عرب مانند « ابن منظور » در لسان العرب و « فیروز آبادى » در قاموس و « ابن اثیر » در نهایه در ماده شقشقیه استشهاد مى‏کنند به جمله تلک شقشقه هدرت ثم قرت که در آخر خطبه در جواب ابن عباس آمده است .

فیروز آبادى با این تعبیر مى‏ گوید :« و الخطبه الشقشقیّه العلویّه » .

این تعبیر بخوبى اثبات مى ‏کند که خطبه شقشقیه بسیار معروف بوده است و اهل تتبع مى‏دانند که درباره کلام یا خطبه یا نامه‏اى که تنها یک فرد از شخصیتى نقل کند ، تعبیر فوق را نمى‏آورند .

این تعبیر بخوبى اثبات مى‏کند که خطبه شقشقیه بسیار معروف بوده است و اهل تتبع مى‏ دانند که درباره کلام یا خطبه یا نامه ‏اى که تنها یک فرد از شخصیتى نقل کند ، تعبیر فوق را نمى ‏آورند .

آنچه بعضى اهل سنت را وادار کرده است که استناد خطبه شقشقیه را به امیر المؤمنین ( ع ) انکار و یا مورد تردید قرار بدهند ، چنانکه اشاره کردیم ،

توبیخ و اعتراضات شدید است که در این خطبه درباره بعضى از صحابه مشاهده مى‏شود . بررسى این مسئله اینست که امیر المؤمنین علیه السلام بارها در خطبه‏ها و نامه‏ها و سایر کلماتش از صحابه پیغمبر اکرم ( ص ) تجلیل نموده است . مانند :

لقد رأیت اصحاب محمّد صلّى اللّه علیه و آله فما ارى احدا منکم یشبههم . . .

( من اصحاب محمد ( ص ) را دیده‏ام ، کسى را از شما نمى ‏بینم که شباهتى بآنان داشته باشد ) .

و اوصیکم باصحاب محمّد الّذین لم یحدثوا حدثا و لم یأووا محدثا و لم یمنعوا حقّا فإنّ رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله اوصانا بهم و لعن المحدث منهم و من غیرهم [المستدرک ج ۳ ص ۳۴۳ خاتمه ، نقل از دعائم الاسلام قاضى نعمان مصرى] ( شما را به اصحاب محمد ( ص ) توصیه مى‏کنم ، اصحابى که بدعتى در دین بوجود نیاورده ‏اند و به بدعت گذاران پناهى نداده‏اند و حقى را ممنوع نساخته ‏اند ،

زیرا رسول خدا ( ص ) آنان را به ما توصیه فرموده ، بدعت‏ گذاران از صحابه و غیر صحابه را لعنت کرده است ) .

بنابراین امیر المؤمنین علیه السلام نه تنها کمترین اهانتى بر صحابه پیامبر نمی کند ، بلکه آنان را مطابق دستور پیامبر و آیات قرآنى و مشاهداتى که خود درباره صحابه داشته است ، کاملا تعظیم و تمجید می فرماید ، پس هر صحابه‏اى از نظر على توبیخ نشده است . ابن ابى الحدید که از بزرگان علماى اهل سنت و از رؤساى معتزله است .

در اسناد خطبه شقشقیه و سایر جملات مشابه آن که از امیر المؤمنین ( ع ) به ثبوت رسیده است ، تردید نمى‏کند . بلکه مى‏کوشد اعتراضات امیر المؤمنین ( ع ) را درباره خلفا چه در این خطبه و چه در سخنان دیگرش تأویل و تفسیر نماید . روش علمى و عقیدتى ابن ابى الحدید در خطبه مورد بحث چنین است که ما ترجمه می کنیم :

« اگر گفته شود : نظر خودتان را درباره این کلام ( خطبه شقشقیه ) توضیح بدهید ، آیا صریح این کلام چنین نیست که آنان ظلم کردند و امر خلافت را غصب نمودند ؟ پس سخن شما در این مسئله چیست ؟ اگر این حکم را درباره آنان بپذیرید ،

طعن به آنان زده‏اید و اگر نپذیرید ، على ( ع ) را مورد طعن قرارداده‏اید که ظلم کردن آنان را بازگو نموده ، به کارى که کرده‏اند ، بدگوئى نموده است ؟

در مقابل این اعتراض گفته مى‏شود : امّا گروه امامیه از شیعه ، الفاظ موجود در خطبه شقشقیه را به معانى ظاهر آنها مى‏گیرند و مى ‏گویند : پیغمبر اکرم صلى اللّه علیه و آله بر خلافت امیر المؤمنین نصّ صریح فرموده ،و آنان حق على را غصب کرده ‏اند . امّا هم ‏مکتبان ما ( گروه معتزله از اهل سنت ) مى ‏توانند بگویند :

چون امیر المؤمنین علیه السلام افضل و شایسته ‏تر از دیگران به خلافت بوده است و با اینحال او را رها کرده ، کسى را گرفتند که نه در فضیلت مساوى او بوده و نه در جهاد و علم و عظمت و شرف به پایه او می رسید ، لذا بکار بردن الفاظ تند و بیان مطالب اعتراض‏آمیز درباره خلفاء امکان‏پذیر است ، اگر چه شخصى که خلیفه نامیده شده است ، عادل و با تقوى بوده و بیعت با او صحیح بوده باشد .

مگر نمى ‏بینى که گاهى در یک شهر دو فقیه وجود دارد که یکى از آن دو بجهت داشتن امتیازات زیاد بدیگرى برترى دارد و با اینحال سلطان آن دیگرى را به قضاوت نصب مى ‏کند که از فقیه اول از نظر علمى ناقص‏تر است . در نتیجه فقیهى که مقام علمى او بالاتر است احساس ناراحتى و درد مى ‏کند و گاهى دهان به گله و شکایت مى‏ گشاید ، این ناراحتى و شکایت نه طعن و تفسیق قاضى کم علم مى ‏باشد و نه حکم به ناشایسته‏ بودن او .

بلکه گله و شکایتش معلول کنار گذاشتن او از قضاوت است . با اینکه شایسته‏تر و باصلاحیت ‏تر بوده است . و این پدیده‏ایست که در طبیعت بشر نفوذ دارد و در اصل غریزه و فطرت سرشته شده است . و چون اصحاب ما به صحابه خوش‏گمان هستند ، لذا هر کارى که از آنان سرزده باشد آن را صحیح و درست تلقى مى‏کنند .

صحابه پیغمبر مصلحت اسلام را در نظر گرفتند و از بروز فتنه و آشوبى وحشت داشتند که نه تنها خلافت را از بین مى ‏برد ، بلکه نبوت و ملت اسلام را نابود مى‏کرد ، بدینجهت بوده است که از على بن ابیطالب ( ع ) که افضل و اشرف و شایسته ‏تر از همه بوده است ، دست برداشتند و خلافت را در شخص دیگر که درجه‏اى از فضیلت داشت ، منعقد ساختند ، لذا مجبور شدند که الفاظ امیر المؤمنین را در خطبه شقشقیه تأویل نمایند آن امیر المؤمنین که او را در جلالت و عظمت نزدیک به نبوت مى‏دانند . . . » [شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید تحقیق محمد ابو الفضل ابراهیم ج ۱ ص ۱۵۶ و ۱۵۷ چاپ دار احیاء الکتب العربیه] .

بازدیدها: ۱۳

ماجراى سقیفه بنى ساعده به قلم علامه جعفری

در داستان و ماجراى سقیفه بنى ساعده کتابها و مقالات و تحقیقات فراوانى تاکنون نوشته شده است . و ما در این مبحث به تفصیلات آنها نمى ‏پردازیم . فقط مطالبى را بطور مختصر از شرح ابن ابى الحدید که او هم از کتاب سقیفه تألیف ابو بکر احمد بن عبد العزیز جوهرى نقل مى ‏کند ، متذکر مى ‏شویم : « جوهرى می گوید : احمد بن اسحق میگوید :

احمد بن سیار از سعید بن کثیر بن عفیر انصارى چنین روایت مى‏ کند که هنگامى که پیغمبر اکرم صلى اللّه علیه و آله و سلم از این دنیا رحلت فرمود ، انصار در سقیفه بنى ساعده جمع شدند و گفتند : پیامبر از دنیا رفت سعد بن عباده به فرزندش قیس بن سعد یا به بعضى از فرزندانش چنین گفت که من بجهت بیمارى که دارم نمیتوانم سخنم را به مردم بشنوانم ، و آنچه که من می گویم ، با دقت بفهم و بمردم بگو .

سعد سخنانى مى‏ گفت و پسرش مى ‏شنید و صداى خود را بلند می کرد تا انصار سخنان سعد را بشنوند . سخنان سعد پس از حمد و ثناى خداوندى چنین بود : شما انصار آن سابقه دینى و فضیلت در اسلام که دارید ، براى هیچیک از قبایل عرب نیست . پیامبر اکرم ( ص ) ده سال و اندى در میان قوم خود بود و آنانرا به پرستش خداوندى و کنار زدن بت‏ها دعوت مى ‏کرد ، در حالیکه از قوم او جز اندکى به وى ایمان نیاوردند .

سوگند بخدا ، آنان توانائى دفاع از پیامبر را نداشتند و نمی توانستند دین او را عزیز و دشمنانش را دفع نمایند تا اینکه خداوند درباره شما انصار بهترین فضیلت را اراده فرمود و کرامت را بشما عنایت و شما را به دین خود اختصاص داد و ایمان به خدا و رسول او و عزیز نمودن دینش را نصیب شما ساخت و همچنین فضیلت جهاد با دشمنانش را بشما داد .

شما انصار شدیدترین مردم بر کسانى از خودتان بودید که از پیامبر تخلف کرد و شما سنگین‏ ترین مبارزان دیگر دشمنان پیامبر بودید ، تا اینکه همه مخالفان پیامبر چه از روى اختیار و چه از روى اکراه بر امر خدا گردن نهادند و آنانکه دور از اسلام بودند ، در حالی که محقر و پست شده بودند ، مطیع گشتند . تا اینکه خداوند وعده خود را بر پیامبر اکرم عملى فرمود و قوم عرب نزدیک شمشیرهاى شما قرار گرفتند .

سپس خداوند متعال پیامبر را از این دنیا گرفت در حالیکه پیامبر از شما راضى و خشنود و چشمش بشما روشن بود ، پس اکنون دست خود را با امر زمامدارى محکم سازید ، زیرا شما شایسته‏ ترین مردم به این امر می باشید در این هنگام همه انصار پاسخ مثبت به سعد داده و گفتند :

رأى صحیح همین است و تو موفق در رأى هستى و گفتار تو درست است و ما از دستور تو تجاوز نمى ‏کنیم و این امر ( زمامدارى ) را بر تو واگذار مى ‏کنیم و تو براى ما قانع کننده و براى مؤمنین صالح مورد رضایت هستى .

سپس سخنانى میان انصار بمیان آمد و گفتند : اگر مهاجرین قریش گفتند : ما مهاجر و یاران اولى و عشیره و اولیاى پیامبریم ، پس چرا شما انصار با ما در مسئله خلافت پس از پیامبر نزاع مى‏ کنید چه خواهید گفت ؟

انصار گفتند : در این صورت خواهیم گفت : امیرى از ما انصار و امیرى از شما مهاجرین براى خلافت انتخاب شود و ما به غیر این کار هرگز رضایت نمی دهیم ، زیرا در پناه دادن به پیامبر و مسلمانان و پیروزى اسلام همان عمل را کرده ‏ایم که مهاجرین . و در کتاب خداوندى حقى که براى آنان آمده است ، براى ما نیز آمده است ، مهاجرین هیچ فضیلتى براى خود نخواهند شمرد مگر اینکه ما هم مثل آنرا خواهیم شمرد و ما نمی خواهیم بر آنان تقدم داشته باشیم ، لذا امیرى از ما و امیرى از آنان باید انتخاب شود » [شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید ج ۶ ص ۵] .

« خبر اجتماع انصار در سقیفه بنى ساعده به عمر بن الخطاب رسید ، او رهسپار منزل پیامبر شد و ابو بکر را در خانه دید و على بن ابیطالب ( ع ) مشغول تجهیز جنازه پیامبر بود . کسى که خبر اجتماع انصار را در سقیفه به عمر آورده بود ، معن بن عدى بوده است . معن دست عمر را گرفت ، عمر گفت : من کار دارم . معن گفت : باید برخیزى و عمر با معن برخاست .

معن گفت : جمعى از انصار در سقیفه بنى ساعده گرد هم آمده ‏اند و سعد بن عباده در میان آنان است و انصار دور او می گردند و او را به خلافت شایسته می دانند و در آنجا عده ‏اى از اشراف انصار هم جمع شده اند ، بیم آشوب و فتنه می رود ، حال ببین چه فکر می کنى ؟ این داستان را به برادرانت مهاجرین بگو و براى خود راهى را انتخاب کنید ، زیرا من مى ‏بینم در این ساعت در فتنه باز شده است ، مگر اینکه خدا این در فتنه را ببندد . عمر از این حادثه شدیدا ناراحت شد و نزد ابو بکر رفت و از دست او گرفت و به او گفت : برخیز .

ابو بکر گفت : کجا برویم پیش از آنکه پیامبر را دفن کنیم ؟ من حالا نمیتوانم به پیشنهاد تو عمل کنم ، من مشغولم . عمر گفت حتما باید برخیزى و انشاء اللّه بزودى برمی گردیم . ابو بکر با عمر برخاستند و عمر قضیه سقیفه را به ابوبکر بازگو کرد و وى شدیدا ناراحت شد . هر دو با سرعت بیرون آمده و روانه سقیفه بنى ساعده گشتند .

در آنجا مردانى از اشراف انصار جمع شده بودند و سعد بن عباده در حال بیمارى در میان آنان بود ، عمر خواست سخن بگوید و براى ابو بکر آماده کند ، عمر گفت : من بیم آنرا داشتم که ابو بکر در سخن گفتن مقدارى کوتاهى کند . وقتى که عمر در سخن گفتن شتابزدگى نمود و جملات منفى را تکرار کرد ، ابو بکر او را ساکت نمود و گفت : آرام باش ، و سخن را دریاب و سپس بگو .

سپس ابو بکر رشته سخن را بدست گرفت و اول شهادتین را گفت و کلامش را باین ترتیب شروع کرد : خداوند متعال که سپاسش بزرگ است محمد ( ص ) را براى هدایت مردم و بر پا داشتن دین حق مبعوث کرد و او مردم را به اسلام دعوت نمود . خداوند دلها و پیشانى‏ هاى ما را گرفت و به اطاعت از پیامبر وادار ساخت .

و ما گروه مسلمانان مهاجر اولین مردم بودیم که اسلام را پذیرفتیم و مردم در این راه پیرو ما گشتند . و ما خویشاوندان پیامبر و از نظر نسب متوسطترین عرب هستیم ، قبیله‏اى را در میان عرب نمیتوان یافت مگر اینکه نسل قریش در آن وارد شده است . و شما انصار خدائید و شما به پیامبر یارى نمودید سپس شما وزراء پیامبر و برادران ما در کتاب خدا و شرکاى ما در دین و هر خیرى هستید که ما در آن قرار گرفته ‏ایم .

شما محبوبترین و با کرامت‏ ترین مردم براى ما و شایسته ‏ترین مردم براى رضا به قضاى خداوندى و تسلیم به آن فضیلتى هستید که خداوند متعال بر برادران مهاجرین شما داده است . و شما شایسته‏ ترین مردم بر حسادت نکردن به مهاجرین می باشید . شمائید آن مردمى که در سختى ‏ها دیگران را بر خود مقدم داشتید و شایسته‏ ترین کسانى هستید که این دین بدست شما نشکند و در هم و بر هم نگردد .

و من شما را به بیعت به ابو عبیده و عمر دعوت میکنم ، من براى خلافت هر دو شخص را با صلاحیت و شایسته مى ‏بینم . عمر و ابو عبیده [مأخذ مزبور ص ۶ تا ۸ ] گفتند : براى هیچ کس شایسته نیست که بالاتر از تو باشد ، تو رفیق پیغمبر در غار بودى و پیامبر ترا مأمور نماز ساخت . پس تو شایسته‏ ترین مردم به امر خلافت هستى . . . » گفتگو در میان مهاجرین و انصار زیاد شد و بالاخره « ابو بکر برخاست و گفت :

عمر و ابو عبیده بهر یک از آن دو می توانید بیعت کنید . آن دو گفتند : سوگند بخدا ، ما این امر را نمى ‏پذیریم و تو بهترین مهاجرین هستى و یکى از دو نفر در غار و خلیفه رسول اللّه ( ص ) بر نماز هستى و نماز بهترین دین است ، دستت را باز کن تا ترا بیعت کنیم . وقتى که ابو بکر دستش را براى بیعت باز کرد ، بشیر بن سعد خزرجى که [ از انصار بود و به سعد بن عباده حسادت می ورزید ] از عمر و ابو عبیده جلوتر افتاد و به ابو بکر بیعت کرد .

حباب بن منذر فریاد زد : سوگند بخدا ، ترا باین بیعت مجبور نکرد مگر حسادت به پسر عمویت ( سعد بن عباده ) بهمین ترتیب اسید بن حضیر هم که رئیس قبیله اوس بود از روى حسادت به سعد بن عباده به ابو بکر بیعت کرد . با بیعت اسید به ابو بکر ، همه قبیله اوس با وى بیعت کردند .

سعد بن عباده را که مریض بود برداشتند و به خانه ‏اش بردند و همان روز و بعد از آن از بیعت به ابو بکر امتناع ورزید ،عمر خواست سعد بن عباده را مجبور کند که به ابو بکر بیعت کند ، به او گفته شد که باین کار اقدام مکن ، زیرا او بیعت به ابو بکر نمی کند اگرچه کشته شود و با کشته شدن او دودمانش کشته خواهند شد و به دنبال از بین رفتن دودمان سعد قبیله خزرج کشته خواهد گشت و اگر قبیله خزرج بخواهد بجنگد ، قبیله اوس دوشادوش آنان خواهند جنگید و فسادى براه خواهد افتاد ، لذا سعد را رها کردند ، سعد در نماز با آنان شرکت نمی کرد و در جمعیتشان شرکت نمی کرد و مطابق داورى آنان عمل نمی کرد و اگر سعد کمک پیدا میکرد ، با آنان مى ‏جنگید ، روزگار سعد بدین منوال میگذشت تا ابو بکر از دنیا رفت .

روزى سعد عمر را در دوران خلافتش که سوار شتر بود و سعد بر اسبى سوار بود ، ملاقات کرد ، عمر به سعد گفت : هیهات یا سعد ( اى سعد ، تو دور از واقع مى‏اندیشى ) سعد عین همین جمله را به عمر برگرداند و سپس گفت : تو رفیق همان شخصى که با او رفیق دمساز هستى عمر گفت ، بلى ، من همانم [همین مأخذ ص ۱۰] » .

سپس سعد گفت : سوگند بخدا ، هیچکس دشمن‏تر از تو براى من همسایه نیست . عمر گفت : هر کس که همسایگى مردى را نپذیرد از او جدا میگردد .

سعد گفت : امیدوارم عرصه خلافت را بمدت کوتاهى بر تو واگذار کنم و رهسپار همسایگى کسى شوم که براى من از تو و یاران تو محبوبتر است .

سعد اندک زمانى پس از آن به شام رفت و در حوران از دنیا رفت و بهیچ کس بیعت نکرد ، نه به ابو بکر و نه به عمر و نه به کسى دیگر » [مأخذ مزبور ص ۱۰ و ۱۱] جوهرى میگوید :و مردم دور ابو بکر جمع شدند و بیشتر مسلمانان در آنروز به ابو بکر بیعت کردند .

شخصیت‏هاى بنى هاشم در خانه امیر المؤمنین ( ع ) جمع شده بودند و زبیر هم با آنان بود و خود را مردى از بنى هاشم میدانست . و على بن ابیطالب ( ع ) بارها میگفت : زبیر همواره با ما اهل بیت پیامبر بود ، تا پسرش که بفعالیت افتاد ، وى را از ما برگرداند . بنى امیه پیرامون عثمان را گرفتند و بنى زهره حمایت از سعد و عبد الرحمن میکردند . عمر بهمراه ابو عبیده به سراغ آنان رفت و گفت : چه شده است که شما دور هم جمع شده ‏اید ؟ برخیزید و به ابو بکر بیعت کنید ، زیرا مردم و انصار به او بیعت کردند .

عثمان و کسانیکه با او بودند و سعد و عبد الرحمن و کسانیکه با آن دو بودند ، برخاستند و با ابو بکر بیعت نمودند . عمر با گروهى که اسید بن حضیر و سلمه بن اسلم با آنها بودند بسوى خانه فاطمه ( ع ) رفتند ، عمر به آنانکه در خانه فاطمه ( ع ) بودند ، گفت : بروید و به ابو بکر بیعت کنید ، آنان امتناع ورزیدند ، زبیر با شمشیرش به عمر و یارانش متعرض شد .

عمر گفت : بگیرید سگ را سلمه بن اسلم به زبیر پرید و شمشیر را از دست او گرفت و آن را به دیوار زد ، سپس عمر زبیر و على ( ع ) و کسانى را از بنى هاشم که با آنان بودند ، با خود برداشته و براه افتادند و امیر المؤمنین مى ‏فرمود : من بنده خدا هستم و من برادر رسول خدایم ، وقتى که به ابو بکر وارد شدند ، به على گفته شد : به ابو بکر بیعت کن ، على فرمود : من به خلافت شایسته‏ تر از شما هستم و من بشما بیعت نمی کنم و شما سزاوارترید که به من بیعت کنید ، شما خلافت را از انصار باین دلیل گرفتید که با پیامبر خویشاوندى دارید و آنان فرماندهى و امیرى را بر شما تسلیم نمودند .

و من عین همان دلیل را در حق خود براى شما می آورم . اگر از خدا درباره خودتان مى ‏ترسید ، بما انصاف بدهید و همان امر را که انصار از شما پذیرفتند ، براى ما بپذیرید و در غیر اینصورت ، ستمکار خواهید بود با اینکه مى ‏دانید . عمر گفت تو رها نخواهى گشت مگر اینکه بیعت کنى . على فرمود : اى عمر ، امروز شیرى براى ابو بکر بدوش ، قسمتى هم از آن شیر براى تست . امروز براى بیعت باو بمردم سخت بگیر تا فردا خلافت را بر تو واگذار کند . سوگند بخدا ، سخنت را نمى‏ پذیرم و با او بیعت نمی کنم .

ابو بکر به على گفت : اگر با من بیعت نمیکنى ، ترا مجبور نمی کنم . ابو عبیده گفت : اى ابو الحسن ، تو جوانى ، و اینان کهنسالان قوم تو هستند و تو مانند آنان تجربه و شناخت امور را ندارى و من نمى ‏بینم مگر اینکه ابو بکر براى خلافت از تو قوى ‏تر است و تحمل و ورود او به این امر بیشتر از تست . امر خلافت را باو تسلیم کن و رضایت بده و اگر تو زنده بمانى و عمرت طولانى باشد تو براى این امر شایسته ‏تر و با نظر به فضیلت و خویشاوندى تو با پیامبر و سوابق و جهادى که کرده‏ اى لایق‏ترى .

على ( ع ) فرمود : اى گروه مهاجرین ، از خدا بترسید ، مقام محمد ( ص ) را از خانه و دودمان او به خانه ‏ها و دودمانهاى خودتان منتقل مسازید و آن کسى را که شایسته این مقام و حق است ، از مقام حق خود دور مسازید . و سوگند بخدا ، اى مهاجرین ، ما اهل بیت پیغمبر باین امر شایسته ‏تر از شما هستیم ، آیا قرائت کننده کتاب خدا و فقیه دین خدا و عالم به سنت و مطلع از امور مردم جامعه از ما نیست ، سوگند بخدا ، چنین شخصى در میان ما است ، پس ، پیروى از هوى مکنید که از حق دورتر میگردید .

بشیر بن سعد میگوید :اى على ، اگر این سخن را انصار پیش از بیعتى که با ابو بکر کرده ‏اند ، از تو می شنیدند ، حتى دو نفر هم از بیعت بتو تخلف نمی کردند ، ولى آنان بیعت کرده ‏اند » و در صفحه ۱۳ از مجلد ششم شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید این داستان نقل شده که « ابو بکر به احمد بن عبد العزیز می گوید : احمد از سعید بن کثیر و او از ابن لهیعه روایت میکند که هنگامیکه رسول خدا از دنیا رفت ، ابوذر غائب بود ، وقتى که برگشت و ابو بکر امر خلافت را بدست گرفته بود ، چنین گفت : اگر این امر خلافت را در اهل بیت پیامبرتان قرار می دادید ، حتى دو نفر با شما اختلاف نمی کرد » . نقل مطالب فوق از علما و محدثین و مورخین برادران اهل تسنن است که در تألیفات آنان نیز مورد بحث و تحقیق قرار می گیرند .

این بود داستان سقیفه بنى ساعده که البته با مختصر اختلافى مورد قبول همه مورخین و صاحبنظران در داستان خلافت می باشد . براى تحقیق در مسئله خلافت ،تحلیل این مطالب که از جوهرى و دیگر مورخین نقل شده است ، ضرورت کامل دارد و اگر تحلیل صحیح در مطالب فوق انجام بگیرد ، می توان مسائل زیر را مطرح کرد و امیدواریم صاحب نظران هر دو گروه تشیع و تسنن با کمال اخلاص درباره مسائل زیر بررسى نمایند :

مسئله یکم

باید در این مسئله تحقیق شود که در هنگامیکه جنازه پیامبر اکرم در خانه ‏اش بود و على بن ابیطالب مشغول تجهیز او بود ، و بنا به گفته جوهرى : ابو بکر نیز در آنجا حضور داشته و طبیعتا شور و هیجانى میان مسلمانان بود ، بعضى از مهاجرین کجا بوده‏ اند ؟

مسئله دوم

انصار که گروهى از مسلمانان بودند ، نمی توانستند بدون جلب موافقت مهاجرین سرنوشت خلافت را معین کنند ، لذا لزوم شتابزدگى معن بن عدى و ابو بکر و عمر براى ورود به سقیفه و جلوگیرى از اقدامات انصار براى انتخاب سعد بن عباده ، ضرورتى نبوده است که آخرین ساعت دیدار با پیامبر خدا را رها نموده و براى جلوگیرى انصار از اقدام به امر خلافت از خانه پیامبر بیرون بروند .

مسئله سوم

عین همان احتجاج و استدلال که آنان براى ساکت کردن انصار بیان کرده ‏اند ، على بن ابیطالب ( ع ) براى آنان فرموده است که اگر آنان بجهت خویشاوندى با پیامبر شایسته پیشوائى مسلمانان بوده باشند ، آن حضرت از همه ابعاد حسبى و نسبى به پیامبر نزدیکتر از همه آنان بوده است .

مسئله چهارم

تحلیل و پیگیرى لازم و کافى درباره هم رأى و هم سخن بودن آن دو با ابو عبیده است که هم در سخن سعد بن عباده با عمر دیده میشود که : « تو رفیق همان شخصى که با او دمسازى عمر گفت : بلى ، من همانم » .

و هم در موقع از دنیا رفتن زمامدار دوم که گفت : اگر ابو عبیده زنده بود ، او را براى خلافت تعیین میکردم . این مسئله هم بدیهى است که در آن زمان ، جوانى على بن ابیطالب که مستمسک ابو عبیده بر عدم استحقاق على براى خلافت بود ، سپرى شده بود .

و هم بنا به نقل مسعودى مؤلف مروج الذهب و نصر بن مزاحم منقرى و ابن ابى الحدید و جمهره رسائل العرب در نامه‏اى که معاویه بن ابى سفیان به محمد بن ابى بکر نوشته است ، اتخاذ مبناى قبلى بود که از چند نفر نقل شده است . و این مبنى با تقدیم دو نفر ابو بکر را براى زمامدارى در روز سقیفه نیز تأیید میشود .

مسئله پنجم

سبقت بشیر بن سعد خزرجى بر بیعت بجهت حسادتى بوده است که به سعد بن عباده می ورزید ، همچنین بیعت اسید بن حضیر که رئیس قبیله اوس و با خزرج و رئیس آن ( سعد بن عباده ) رقابت حسودانه داشته است .

مسئله ششم

شدت مقاومت سعد بن عباده براى عدم بیعت با ابو بکر اگر چه کشته می شد .

مسئله هفتم

عدم حضور بنى هاشم و جمعى از بزرگترین صحابه پیامبر اکرم ( ص ) مانند سلمان و ابو ذر و مقداد و عمار بن یاسر و زبیر . . . و غیرهم .

مسئله هشتم

امتناع امیر المؤمنین ( ع ) و دودمان او .

مسئله نهم

اینکه ابن ابى الحدید میگوید على بن ابیطالب ( ع ) در آنموقع به نص از طرف پیامبر اکرم ( ص ) درباره خود استدلال نفرموده است ، باید مورد تجدید نظر قرار بگیرد . زیرا بنا به روایاتى که ابن ابى الحدید از جوهرى نقل نموده و راویان دیگر نیز آنرا تأیید میکنند ، امیر المؤمنین صریحا فرمود :

« اى گروه مهاجرین ، از خدا بترسید و مقام محمد ( ص ) را از خانه و دودمان او به خانه ‏ها و دودمانهاى خودتان منتقل مسازید و آن کسى را که شایسته این مقام و حق است ، از مقام و حق خود دور ننمائید . . . » آیا شایستگى مقام خلافت با حدس و استنباط شخصى یک مدعى قابل اثبات است که به امیر المؤمنین نسبت داده شود ؟

بعبارت دیگر : آن حضرت بمجرد حدس و استنباط شخصى باینکه شایسته زمامدارى است ، نمیتوانست با آن یقین و صراحت بگوید : کسى را که شایسته مقام و حق زمامدارى است ، از مقام و حق خود دور ننمائید و ما مى‏بینیم هیچ یک از متصدیان زمامدارى با این یقین و صراحت درباره شایستگى خود سخنى نگفته‏اند ، و سخنانى که تواریخ از آنان نقل مى ‏کنند ، مطالبى است که در انتخاب یا انتصاب‏هاى معمولى بمیان میآید . قطعا تکیه امیر المؤمنین در یقین و صراحت خود مستند به نصوصى بوده است که احتمال نمیداد کسى منکر آنها شود ، مانند :

یا علىّ أنت منّى بمنزله هارون من موسى إلاّ انّه لا نبىَّ بعدى [ شهرت و تواتر این روایت بیش از آن است که نیازى به ذکر مأخذ داشته باشد ] ( اى على ، نسبت تو به من ، نسبت هارون به موسى ( ع ) است ، الا اینکه پس از من پیامبرى نیست .

مسئله دهم

گفتار بشیر بن سعد به امیر المؤمنین علیه السلام ، گفتاریست بسیار پر اهمیت . بشیر بآن حضرت گفت : اى على ، اگر این سخن ترا انصار پیش از بیعتى که با ابو بکر کرده ‏اند ، از تو می شنیدند ، حتى دو نفر هم از بیعت به تو تخلف نمی کردند . امیدواریم این چند مسئله که همواره مورد بحث و تحقیق دانشمندان اسلامى بوده است ، با دقت و اخلاص و تقواى علمى ، مورد توجه قرار بگیرد و مسلمانان از محصول آن دقت و اخلاص و تقواى علمى بهره‏مند گردند .

شرح وترجمه نهج البلاغه علامه محمدتقی جعفری  جلد ۱۱خطبه ۶۷

بازدیدها: ۲۳

فضایل امیرالمومنین علی علیه السلام به قلم ابن ابی الحدید

بازدیدها: ۱۹۲

بحثى در حقیقت فرشتگان به قلم علامه محمدتقی جعفری

موضوع فرشتگان در ادیان گذشته هم با اصطلاحات گوناگون و تعریفات مختلف مطرح بوده است . در دین اسلام با نظر به قرآن و احادیث معتبر وجود فرشتگان هیچ‏گونه جاى تردید نیست . در قرآن مجید در ۱۳ مورد کلمه ملک و در دو مورد ملکین که تثنیه ملک است آمده و در حدود ۷۳ مورد کلمه ملائکه وارد شده است .

بعضى از اندیشمندان دوران معاصر براى اینکه هر حقیقتى را با چهره طبیعى آن بپذیرند ، فرشتگان را انواعى از نیروها و قواى مخفى طبیعت تلقى نموده ، می خواهند استبعاد افرادى را که در طبیعت نمى ‏توانند واقعیت دیگرى را بپذیرند ، منتفى بسازند .

ولى این یک سطحى ‏نگرى در شناسایى ‏ها است که ناشى از تفسیر نابجاى علم و طبیعت است .

مگر آنان که عناصر را در چهار نوع منحصر مى ‏دانستند علم‏گرایان نبوده ‏اند ؟

مگر آنان که صوت را از پدیده ‏هاى عرضى دانسته ، آن را غیر قابل انتقال تلقى مى ‏کردند چهره دانشمندى نداشتند ؟ آرى ، آنان کسانى بودند که با طرفدارى جدّى از علم ، بقاى اعراض مانند صوت را پس از بوجود آمدن امکان ‏ناپذیر می دانستند نیز متفکرانى که از علم دفاع مى ‏کردند و کمترین اطلاعى از جریانات ذرات بنیادین طبیعت نداشتند ، اندک نبوده ‏اند .

اگر طول تاریخ را در نظر بگیریم ، همواره با این پدیده روبرو مى‏گردیم که علم در هر دوره و هر جامعه ‏اى مقدارى از واقعیت‏ها را در اختیار دانشمندان میگذاشته است دانشمندان در برابر این جریان مستمر بر دو گروه بودند .

گروه یکم مردم بى ‏گنجایشى بودند که توقع داشتند که همان مقدار محدود از مسائل علم ، تمامى سطوح طبیعت و روابط اجزاى آن را در اختیارشان قرار داده است . اینان نه تنها از حرکت به پیش محروم بوده ‏اند ، بلکه از پیشروى دیگران نیز جلوگیرى مى ‏کرده‏ اند .

گروه دوم متفکران هشیارى بودند که با عبارات و بیانات مختلف محدودیت علم خود را درک کرده ، راه پیشروى را بروى خود و دیگران نمى‏ بسته‏ اند . این عبارت از نیوتن مشهور است :

« مانند کودک خردسالى هستم که در ساحل اقیانوس بیکرانى ایستاده ، تنها چند عدد سنگ‏ریزه رنگارنگ در جلو چشمانش زیر آب مى‏بیند ، ولى اقیانوس بیکرانى با محتویات نامحدودش در مقابل دیدگان آن کودک خردسال مجهول است » .

اینان در ضمن اینکه راه علم را براى آیندگان هموار مى‏کردند ، عظمت گنجایش مغز آدمى را هم اثبات مى‏نمودند . بهر حال این یک روش بنیان‏کن است که :

ما نخست علم و جهان هستى را محدود مى ‏کنیم و سپس در دریایى از وحشت و اضطراب غوطه ‏ور مى ‏گردیم آیا کسى نیست از ما بپرسد که با مشاهدات فراوان در طول تاریخ درباره قالب‏ ناپذیرى اصول و مسائل علمى از یک طرف ، و با شناسائى انسان و بیکرانه جویى ‏هایش از طرف دیگر ، و نامحدود بودن روابط و اجزاى طبیعت با سیستم باز که رو به ماوراى طبیعت ( متافیزیک به معناى عمومى آن ) دارد ، چگونه به خود اجازه مى‏دهید که علم و جهان هستى را محدود نموده ، در برابر مفاهیم و مسائل عالى و با اهمیت به وحشت و اضطراب و نیهیلیستى دچار شوید ؟ کدامین دلیل شما را وادار کرده است که تارهایى از چند رشته قضایاى محدود ، مانند عنکبوت دور خود بتنید و سپس بگوئید :

جهان هستى همین است که من با همین مفاهیم و قضایا آن را شناخته و با آن ارتباط برقرار کرده‏ام ؟ باصطلاح معمولى باید گفت : خوشا بحالشان ، که خیلى راحت و در آسایشند ما در مباحث آینده علم و جهان هستى ، و نوع سیستم آن دو را از نظر باز و بسته بودن ، مطرح خواهیم کرد . اکنون مى ‏پردازیم به اصل موضوع بحث :

مى ‏گوئیم فرشتگان وجود دارند [ ایمان بوجود فرشتگان در ردیف ایمان بخدا و روز قیامت شمرده شده است :وَ لکِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاالْلَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ الْمَلائِکَهِ .البقره آیه ۱۷۷ ( و لکن نیکوکارى از آن کسانى است که به خدا و روز قیامت و فرشتگان ایمان آورده است )] و اگر نامحسوس بودن وجود فرشتگان را دلیل نیستى آنان بدانیم ، نیمه اساسى معلومات خود را که عبارت است از واقعیات نامحسوس منکر شده‏ ایم . و هیچ متفکر خردمند نمى‏تواند این قضیه ( نمى‏بینم پس وجود ندارد ) را زمینه جهان‏بینى خود قرار داده و حکم به نیستى بیرون از منطقه حواسّ نماید .

ما مى‏دانیم که ارتعاشات صوتى بایستى بحدّ معینى برسد تا ما آن را بشنویم اجسام و اشکال و رنگ‏ها در فاصله‏هاى معینى براى ما مطرح مى‏شوند . دانه‏اى از الکترون و انرژى را تاکنون ندیده‏ایم . جاذبیت محسوس نیست . هیچیک از پدیده‏ها و نیروهاى درونى مانند اندیشه و تخیل و اراده و آن حقیقتى که مدیریت آنها را در اختیار دارد و « من » نامیده مى‏شود ، وارد منطقه حواس نمى‏شوند ، و حتى تسلیم حساسترین وسایل نمى ‏گردند . این فرشتگان از جنس و نوع اجزاء و پدیده‏هاى عالم طبیعت نیستند ، بلکه موجودات مقدس و داراى ماهیت‏هاى مخصوصى می باشند .

توصیفات ما درباره فرشتگان مستند به منبع وحى است یا بطور مستقیم که قرآن است و یا بطور غیر مستقیم که از زبان ولىّ اللّه اعظم امیر المؤمنین و سایر ائمه معصومین ( ع ) مى ‏باشد . ما نخست مقدارى از توصیفات قرآن را درباره فرشتگان مى‏آوریم و سپس به توصیف امیر المؤمنین ( ع ) مى ‏پردازیم :

۱ فرشتگان شایسته مخاطب بودن خدا هستند

وَ اِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَهِ اِنّى جاعِلٌ فِى الْأَرْضِ خَلیفَهً [ دلایل این گفتگو میان خدا و فرشتگان در تفسیر جملات مربوط از همین خطبه مطرح خواهد گشت . البقره آیه ۳۰ ] .( و موقعى که پروردگار تو به فرشتگان گفت : من خلیفه ‏اى در روى زمین قرار مى ‏دهم ) .

از این آیه مقام والاى فرشتگان روشن مى ‏شود که خداوند سبحان آنان را از شروع خلقت انسان که حادثه بسیار با عظمتى در جهان هستى است اطلاع مى‏دهد .

۲ از فرشتگان رسولانى انتخاب مى ‏شوند

یُنَزِّلُ الْمَلائِکَهُ بِالرُّوحِ مِنْ اَمْرِهِ عَلى‏ مَنْ یَشاء مِنْ عِبادِهِ [ النحل ۲ ] .( فرشتگان را به همراه روح [ یا با روحى ] که از امر او است بر کسانى از بندگانش که مى‏ خواهد نازل می کند ) .

اَلْلَّهُ یَصْطَفى‏ مِنَ الْمَلائِکَهِ رُسُلاً وَ مِنَ النَّاسِ [الحج آیه ۷۵].( خداوند از فرشتگان و مردم رسولانى را برمى‏ گزیند ) .

در رسالت فرشتگان دو هدف ممکن است وجود داشته باشد .

هدف یکم مأموریت براى رسانیدن وحى به پیامبران الهى

این هدف در جملات بعدى این خطبه تذکر داده شده است .

هدف دوم مأموریت براى الهام نمودن به انسان‏ها و توجیه آنان به سوى خیر و کمال

بعنوان مثال :

وَ اِذْ قالَتِ الْمَلائِکَهُ یا مَرْیَمُ اِنَّ اللَّهَ اصْطَفاکِ وَ طَهَّرَکِ [ آل عمران آیه ۴۲] .

( هنگامى که فرشتگان گفتند : اى مریم ، خداوند ترا برگزیده ، پاکیزه‏ات گردانیده است ) .

اِنَّ الَّذینَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلائِکَهُ [فصلت آیه ۳۰] .

( آنانکه گفتند : پروردگار ما خدا است ، فرشتگان بر آنان نازل مى‏ شوند ) .

۳ فرشتگان درباره توحید شهادت می دهند .

شَهِدَ اللَّهُ اَنَّهُ لا اِلهَ اِلاَّ هُوَ وَ الْمَلائِکَهُ وَ اُولُو الْعِلْمِ [ آل عمران آیه ۱۸] .

( خدا و فرشتگان و دارندگان علم شهادت مى‏دهند که خدایى جز او وجود ندارد ) .

۴ فرشتگان خدا را تسبیح و تقدیس مى ‏کنند

وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ [ البقره آیه ۳۰] .

( فرشتگان بخدا گفتند : و ما با ستایشت تسبیح مى‏ گوئیم و ترا تقدیس مى ‏نمائیم ) .

وَ لِلَّهِ یَسْجُدُ ما فىِ السَّماواتِ وَ ما فىِ الْأَرْضِ مِنْ دابَّهٍ وَ الْمَلائِکَهُ [ النحل آیه ۴۹] .

( و بر خدا سجده مى ‏کنند هر چه که در آسمانها و زمین است و فرشتگان ) .

۵ فرشتگان واسطه ‏هائى براى اجراى مشیت الهى در امورند

تَنَزَّلُ الْمَلائِکَهُ وَ الرُّوحُ فیها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ کُلِّ اَمْرٍ [القدر آیه ۴] .( فرشتگان و روح [ که از امر الهى است ] با اذن خداوندى در شب قدر فرود مى‏آیند و همه واقعیات عالم هستى را با خود مى ‏آورند ) .

توضیح فرشتگان و روح که عظمتى بالاتر از فرشتگان دارد ، در هر شب قدر واقعیات مربوط به امر الهى را در روى زمین ثبت مى‏کنند ، چنانکه در آیه دیگر توضیح داده شده است :

فیْها یُفْرَقُ کُلُّ اَمْرٍ حَکیمٍ [الدخان آیه ۳] .( هر امر حکیمانه در آن شب مبارک مشخص مى ‏گردد ) .

۶ از فرشتگان مأمورانى براى کارهاى معینى هستند

اِنَّ الَّذینَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِکَهُ ظالِمى‏ اَنْفُسِهِمْ قالُوا فیمَ کُنْتُمْ قالُوا کُنَّا مُسْتَضْعَفینَ فىِ الْأَرْضِ قالُوا اَلَمْ تَکُنْ اَرْضُ الْلَّهِ واسِعَهً فَتُهاجِرُوا فیها [ النحل آیه ۲۸] .

( کسانى را که فرشتگان درمى‏ یابند که ستم بخویشتن کرده ‏اند ، به آنان می گویند :

در چه حال بودید ؟ مى‏ گویند : ما بینوایانى در روى زمین بودیم . فرشتگان می گویند :

مگر زمین خداوندى پهناور نبود که در آن مهاجرت نمایید ) .

در قرآن مجید فعالیتهاى دیگرى هم براى فرشتگان در عالم طبیعت و در جهان دیگر تذکر داده شده است .

اَلَنْ یَکْفِیَکُمْ اَنْ یَمُدّکُمْ رَبُّکُمْ بِثَلاثَهِ الآفٍ مِنَ الْمَلائِکَهِ مُنْزَلینَ . [ آل عمران آیه ۱۲۴] ( آیا بشما کفایت نخواهد کرد که پروردگارتان شما را با سه هزار فرشته‏اى که فرود مى‏آیند ، کمک کند ) . مسئله مهم دیگرى که درباره این موجودات مقدس مورد بحث است ، اینست که :

آیا فرشتگان هم از اختیارى که انسانها دارند ، بهره‏مند هستند یا نه ؟

گفته شده است که فرشتگان نیز از نوعى اختیار بهره‏مند مى‏ باشند ، اگر چه جنبه قدس و نورانیت آنها غلبه دارد ، بطوریکه از بعضى مآخذ چنین استفاده می شود که فرشتگان نفس امّاره ندارند و محض عقل و نور هستند . ولى این امتیازات منافاتى با داشتن تکلیف و مسئولیت ندارد . امر خداوندى به سجده بر آدم تکلیفى بود که به فرشتگان متوجه شد . و اگر آن موجودات مقدس مانند جمادات محض باشند که هیچ‏گونه آگاهى و اختیارى نداشته باشند ، نمى‏ توانند شایسته آن امتیازات و عظمت‏ها بوده باشند . البتّه به جهت تقرب و ارتباط نزدیکترى که فرشتگان با مقام شامخ ربوبى دارند ، بهره ‏بردارى آنان از اختیارى که دارند همواره در راه خیر و کمال مى ‏باشد .

با بیان دیگر بطور قطع فرشتگان از عالم جمادات و نباتات و حیوانات ( غیر از انسان‏هاى رشد یافته ) والاتر و باعظمت‏ ترند . در آیه‏ اى از قرآن چنین آمده است :فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِیا طَوْعاً اَوْ کَرْهاً قالَتا اَتَیْنا طائِعینَ [فصلت آیه ۱۱] .( خداوند به آسمان و زمین فرمود : بیائید ( در جریان فعالیّت قرار بگیرید ) چه از روى اختیار و چه از روى اکراه ، آن دو گفتند ما با اختیار آمدیم ) .

از این آیه معلوم مى ‏شود که حرکات دستورى آسمان و زمین که جنبه آلى و تسلیم محض بودن آنها بیش از فرشتگان است ، منحصر بیک بعد اجبارى نبوده و دو راه براى آنها مطرح بوده است ، یا قرار گرفتن اختیارى در حرکات دستورى و یا قرار گرفتن اکراهى .

یعنى اگر چه آسمان و زمین به قرار گرفتن مطلق در جریان دستورى مجبور بودند ، ولى کیفیت آن بسته به درک و اختیار آن دو بوده است . و مسلم است که انتخاب راه درک و اختیار با عظمت‏ تر بوده است که آن دو انتخاب کردند . بنابراین ،بجهت مقام والایى که فرشتگان دارند ، نیروى اختیار آنها قوى ‏تر خواهد بود .

۶۳ ، ۶۴ منهم سجود لا یرکعون و رکوع لا ینتصبون ( برخى از فرشتگان سجده ‏کنندگانى هستند که رکوعى ندارند ، برخى دیگر براى رکوع خمیده‏ اند و قامت براى قیام راست نمى ‏کنند ) .

سجده و رکوع فرشتگان

در این جملات این خطبه سه مسئله درباره فرشتگان مطرح شده است :

مسئله یکم کیفیت فعالیت و عبادت گروه‏هاى فرشتگان

۱ سجده .

۲ رکوع .

۳ صف کشیدن .

۴ تسبیح .

۵ امین وحى بودن .

۶ زبان‏هایى براى پیامبران .

۷ فعالیت در اجراى قضا و امر الهى .

۸ نگهبانى بندگان .

۹ نگهبانى درهاى بهشت .

مسئله دوم مشخصات وجودى گروه‏هاى فرشتگان

مانند :گسترشى به طول و عرض زمین و آسمانها .

توضیح ممکن است این موجودات مجرد که هیچگونه تزاحم وجودى در قرارگاه خود ندارند ، عوامل مستقیم جریان موجودات و رویدادهاى زمین و آسمان‏ها بوده باشند . مخصوصا با نظر بارتباط آنها با عرش الهى ، که بنا به بعضى از روایات نیروى بنیادین آسمانها و زمین است . . .

مسئله سوم وضع درونى فرشتگان

۱ خسته نمى ‏شوند .

۲ نمى ‏خوابند .

۳ عقول آنها دچار سهو نمى ‏شود .

۴ فراموشى راهى به آنها ندارد .

۵ درباره خداوند توهم تصویر ندارند .

۶ صفات مخلوقات را به خداوند نسبت نمى ‏دهند .

۷ خدا را محدود در مکانها نمى ‏کنند .

۸ و با مثل و نظیر به او اشاره نمى‏نمایند . ۸۳ ، ۸۴ ثمّ جمع سبحانه من حزن الأرض و سهلها و عذبها و سبخها تربه سنّها بالماء حتّى خلصت و لاطها بالّبله حتّى لزبت . . . ( سپس خداوند سبحان از خاک زمین مقدارى سخت و نرم و شیرین و شور را جمع نموده آبى در آن پاشید و تصفیه‏اش کرد ، آنگاه خاک تصفیه شده را با رطوبت آب به شکل گل چسبان درآورد . . . ) 

شرح وترجمه نهج البلاغه علامه محمدتقی جعفری خطبه۱ جلد۲

بازدیدها: ۱۳۲

قرآن و راه درک اعجاز آن – انواع محتویات قرآن (به قلم علامه محمدتقی جعفری)

قرآن و راه درک اعجاز آن

با نظر دقیق در سرگذشت فرهنگ و معارف شبه جزیره عربستان و کمیّت و کیفیت ارتباط مردم آن سرزمین با انسان و جهان و نوع پندارهاى آنان درباره تاریخ گذشته و وضع حاضر و آینده‏شان و همچنین با توجه کافى به ارزش‏ها و امتیازات از دیدگاه آنان ، تردید و شک در اعجاز قرآن و اینکه آیات قرآنى سخن آن محیط و انسان‏ها است ، هیچ علتى جز بى ‏اطلاعى از محتویات قرآن و اوضاع مزبور در آن محیط و یا غرض‏ورزى نمى ‏تواند داشته باشد .

زیبایى عالى ‏ترین جملات تحریک‏ کننده احساسات عمیق همراه با قوى ‏ترین منطق توأم با اشراف قطعى گوینده سخن . اینست معناى اعجاز از نظر سبک و طرز بیان .

هر مسئله انسانى را که بخواهید از کامل‏ترین و روشن‏ترین دیدگاه فرا بگیرید ، نخست بروید هرگونه بررسى ‏ها و مطالعات خود را از نظر مکتب‏ها و فلاسفه و دانشمندان تکمیل نمایید ، سپس بیایید آیه یا آیات قرآنى را که مربوط به آن مسئله است مورد دقت قرار بدهید ، خواهید دید توضیح مسئله و مبنا و پاسخ نهایى آن را آیه یا آیات مربوط بطور روشن بیان کرده و هر دو وسیله دریافت ( احساس عمیق و تعقل منطقى ) شما را اقناع و اشباع مى ‏نماید .

متأسفانه اکثریت قریب به اتفاق مطالعه‏ کنندگان و خوانندگان قرآن ، این کتاب آسمانى را باز مى‏ کنند و از آغاز سوره شروع بمطالعه و یا خواندن نموده ، بدون اینکه درباره محتواى یک یک آیات ، معلومات و اندیشه‏ هاى قابل توجهى داشته باشند ، تا آخر سوره میروند و سوره دیگر را شروع مى‏ کنند .

اینگونه مطالعه و خواندن نمى ‏تواند بر مبناى صحیح قرآن‏ شناسى استوار باشد . بعبارت دیگر قرآن آن نیست که نقوش کلماتش از جلو چشم انسان عبور کند و یا در صورت الفاظ از زبان و دهان موج بزند .

هر یک از آیات قرآنى عبارتست از آن جمله نهایى که بدون آگاهى قبلى همه جانبه بمحتواى آن ، واقعیت خود را ابراز نمى‏ کند . بعنوان مثال براى پذیرش جمله نهایى بودن این آیه :

کُلُّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ رَهینَهٌ [ المدثر آیه ۳۸] .

( هر کسى در گروگان اندوخته خویش است ) .

باید نخست این اطلاعات و معلومات را بدست بیاوریم :

۱ انسان داراى حقیقتى است بنام خود یا من یا شخصیت که مدیریت اجزاء درونى و برونى او را در اختیار دارد .

۲ آنچه که انسان دارا مى‏ شود بر دو نوع اساسى تقسیم مى ‏گردد :

پدیده‏ها و شئون جبرى و اندوخته‏ هاى آزادانه و اختیارى .

۳ ملاک استناد اندوخته ‏ها بخود انسان ، آزادى و اختیار او است نه جبر و اکراه .

۴ عوامل جبرى تاریخ و محیط و اجتماع ، آن انسانى را که جریان معتدل خود را دریافته و در مسیر منطقى حیات گام برمی دارد ، نمى ‏تواند چنان بسازد و بپردازد که دست‏هاى او را در مقابل پرونده بسته حیاتش ببندد .

۵ البته اگر چنین فرض شود که انسانى یا جامعه ‏اى چنان در میان حلقه‏ هاى زنجیر عوامل جبرى فشرده شده است که هیچ آزادى و اختیارى براى او نمانده است ، از موضوع بحث خارج است .

۶ مادامیکه « خود » انسان وجود دارد و بجهت عوامل جبرى یا مقدمات اختیارى ، « خود » را نباخته یا آن را بیمار ننموده است ، می خواهد آن « خود » را آنطورى که مطلوب است ، بسازد ، یا مدیریت آن را در شکلى بپذیرد که مطلوب او است . و بعبارتى کلى‏ تر هدف حیات خود را در آن « خود » تجسم مى ‏بخشد . اینست آن اندوختن که آدمى را در گرو خویش قرار مى‏ دهد .

۷ آدمى در حال اعتدال روانى هر چه مى ‏کوشد تبهکارى و محرومیت از آرمان‏هاى انسانى خود را بگردن دیگران یا بگردن طبیعت بیاندازد ، بقول ویکتور هوگو : لبخند مى ‏زند ، ولى شادمانى وجدانى ندارد ، لذا چه بخواهد و چه نخواهد مضمون ابیات زیر هشدار جدّى به او میدهد :

نکوهش مکن چرخ نیلوفرى را
برون کن ز سر باد خیره ‏سرى را

برى دان ز افعال چرخ برین را
نکوهش نشاید ز دانش برى را

چو تو خود کنى اختر خویش را بد
مدار از فلک چشم نیک اخترى را

بسوزند برگ درختان بى ‏بر
سزا خود همین است مر بى ‏برى را

ناصر خسرو قبادیانى

۸ هیچ یک از فلسفه‏ هاى تاریخ و هیچ روش تحلیل روانى یا روش‏هاى انسان‏شناسى نمى‏ تواند درک این اصیل ‏ترین واقعیت « من هستم » فرد و جامعه را در جریانات معمولى و منطقى ، منکر شود و همه مى ‏دانیم که کوشش اساسى و تمرکز قواى دماغى یک محقق در تحلیل و بررسى انسان در هر قلمرو زندگى که باشد ، متوجه « خود » « من » آن انسان است که مورد تحقیق قرار گرفته است .

اگر محقق توانست وضع و موقعیت واقعى انسان مورد بررسى خود را کشف کند ، نود درصد کار خود را انجام داده است ، ده درصد دیگر را مى ‏تواند بدون زحمت زیاد درک و دریافت نماید .

و بالعکس ، مادامیکه محقق از کشف جوهر و پدیده‏هاى بنیادین « من » انسان ناتوان بوده باشد ، هر اندازه هم که معلومات او درباره عوامل بیرون از « من » مفروض فراوان بوده باشد ، نخواهد توانست نظر قاطعانه‏ اى را درباره او ابراز نماید .

۹ چرا بایستى من مورد شناخت و کشف قرار بگیرد ؟ براى اینکه بدانیم خود طبیعى او که از تفاعل ماده و رنگ‏آمیزى‏هاى محیط بوجود آمده است ،چیست ؟ و آن « من » ساخته شده بوسیله گرایش‏ها و حرکات اختیارى کدام است ؟

پس از بدست آوردن اینگونه معلومات ، بیایید به درک معناى کُلُّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ رَهیْنَهٌ ( هر کس در گروگان عمل خویشتن است ) ، بپردازید .

و بهمین ترتیب پنج آیه را که در مبحث « محمد رسول اللّه ( ص ) مبعوث می شود » مطرح کرده ‏ایم ، در این مورد بررسى نمایید .

آیه اول چنین است : ( خداوند آبى از آسمان فرو فرستاد ، این آب در سیل‏گاه‏ها بجریان افتاد ، از سیل جارى کف‏ها سربرآورد [ و همچنین : ] آن موادى که بوسیله آتش براى زینت یا کالاى دیگرى ذوب مى‏ کنید ، مانند همان سیل کف بر مى‏ آورد .

بدینسان خداوند [ مثل اختلاط ] حق و باطل را میزند ، امّا کف‏هاى سربرآورده از بین میروند و آنچه که به سود انسان‏ها است در روى زمین پایدار مى‏ماند و بدینسان خداوند مثل‏ها مى ‏زند ) در آن مبحث شش مطلب را در آیه مزبور متذکر شدیم .

اکنون براى توضیح بیشتر می خواهیم مقدارى از معلومات و آگاهى ‏هایى را که براى هر یک از آن مطالب ششگانه لازم است تا اعجاز و فوق طبیعى بودن قرآن اثبات شود ، از نظر بگذرانیم :

مطلب یکم مبانى اصیل حوادث طبیعى و انسانى مربوط به خود آن دو قلمرو نیست ، بلکه از پشت پرده طبیعت سرازیر مى ‏گردند .

شاید خیلى از مطالعه‏ کنندگان محترم ، این بیت نظامى گنجوى را شنیده باشند که :

زین پرده ترانه ساخت نتوان
وین پرده بخود شناخت نتوان

همچنین ممکن است این سه بیت جلال الدین مولوى را دیده باشند که :

کاشکى هستى زبانى داشتى
تا زهستان پرده‏ها برداشتى

هر چه گویى اى دم هستى از آن
پرده دیگر بر او بستى بدان

آفت ادراک آن حال است و قال
خون به خون شستن محال است و محال

احتمال مى ‏رود که این مطلب را از راسل متفکر غربى سراغ داشته باشید که :

امروز وقتى که یک انسان یک کلمه را بزبان مى ‏آورد مثلا مى ‏گوید : « الف » این گفتار او دامنه سحابى‏هایى است که میلیونها سال پیش از فضاى ما ردّ شده و رفته‏ اند .یک عبارت دیگر را از « راسل » که یکى از شکاکین در متافیزیک است ، دقت فرمایید :

« اگر چنین تصور کنیم که پدیده‏ ها و حقایق عالم طبیعت از یک جهان بالاتر و ابدى باین دنیا سرازیر مى ‏شود ، تصور صحیحى از جهان نموده ‏ایم » [عرفان و منطق راسل متن انگلیسى ص ۲۷] اکنون این عبارت را از ماکس پلانک که یکى از مشهورترین نوابغ فیزیک قرن اخیر و بزرگترین کوشندگان در شناخت طبیعت است ، مطالعه فرمایید :

« کمال مطلوب فیزیکدان شناسایى جهان خارجى حقیقى است . با این همه یگانه وسایل کاوش او ، یعنى اندازه ‏گیرى ‏هایش هرگز درباره خود جهان حقیقى چیزى به او نمى ‏آموزند . اندازه ‏ها براى او چیزى جز پیام هایى کم و بیش نامطمئن نیستند ، یا به تعبیر هلمهلتز جز علاماتى نیستند که جهان حقیقى به او مخابره مى ‏کند و سپس او بهمان طریقى که زبانشناس مى ‏کوشد تا سندى را که از بقایاى تمدنى ناشناخته است بخواند ، در صدد نتیجه‏ گیرى از آنها برمى ‏آید .

اگر زبانشناس بخواهد به نتیجه‏اى برسد ، باید این را چون اصلى بپذیرد که سند مورد مطالعه معنایى دربر دارد .

همین طور فیزیکدان باید این فکر را مبدء بگیرد که جهان حقیقى از قوانینى پیروى مى‏ کند که به فهم ما درنمى ‏آیند ، حتى اگر براى او لازم باشد از این امید دست بشوید که آن قوانین را بوجه تام دریابد یا حتى ماهیت آن قوانین را با یقینى مطلق از همان اول معین کند . » [ تصویر جهان در فیزیک ماکس پلانک جدید ترجمه آقاى مرتضى صابر ص ۱۳۸] .

آیا این مطالب نمى‏ تواند اثبات کند که براى شناخت طبیعت بایستى ازاصول بنیادین آن که در فوق طبیعت است آغاز کرد یا وجود آن را پذیرفت ؟

آیا ما مى ‏توانیم طناب‏ها و پل‏هایى متصل بنام هیولى یا ماده مطلق را براى عبور صورت‏ها از خود طبیعت اثبات کنیم ؟ آیا براى ما امکان دارد که روابط ضرورى میان اجزاى قوانین هستى را با وضع عینى در خود جهان مشاهده کنیم ؟ نه ، هیچ یک از این مسائل امکان ‏پذیر نیست . پس از کوشش و تقلاّ در این مطالب علمى و فلسفى برگردید به معناى آیه ( خداوند آبى از آسمان فرستاد ) .

وَ اِنْ مِنْ شَىْ‏ءٍ اِلاَّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ اِلاَّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ [الحجر آیه ۲۱] .( هیچ چیزى [ در عالم هستى ] وجود ندارد مگر اینکه منابع آن در نزد ما است و ما فرو نمى‏فرستیم آن را مگر با اندازه معین ) .

مطلب دوم مبانى سرازیر شده از پشت پرده طبیعت باندازه استعدادها و مطابق قوانین تعبیه شده در دو قلمرو است .براى دریافت نهایى بودن این مطلب در جهان معرفت ، نخست باید بسراغ مسائل مربوط به قانون و نظم برویم .

از نظم حرارت تنور پیرزنى در کوهپایه‏ها براى پختن نان شروع کنیم و سپس سرى به آزمایشگاه‏هاى همه دنیا بزنیم ، خواهیم دید همه فعالیت‏هاى حسّى و مغزى بشرى از یک عامل تحریک مى ‏شود و آن اینست که جهان و اجزاء و روابط آنها نظم و قانون دارد و ما از یک موقعیت قانونى و منظم به موقعیت قانونى و منظم دیگرى رهسپار می گردیم ، و در هر مسیرى هم که قدم برمى ‏داریم در میان حلقه ‏هاى زنجیرى قوانین غوطه ‏وریم .

براى حساب احتمالات هم نباید تفسیر غیر واقعى انجام بدهیم ، زیرا جهان با شناسائى جهان فرق دارد .باضافه اینکه با در نظر گرفتن شرایط حسّى و ذهنى و وسیله آزمایشى و موضوع مورد تحقیق که بایستى حادثه را با احتمالات محاسبه کنیم ، تعین قطعى و مشخص آن حادثه خلاف قانون و نظم است .حتى اگر ما نتوانیم حادثه‏اى را که در آینده بوجود خواهد آمد ، از اکنون پیش‏بینى قطعى نماییم ، پس از آنکه حادثه مفروض بوجود آمد ، تعینى را نشان خواهد داد که نتیجه تعین‏هاى مسیر آن حادثه بوده است .پس از آنکه این گونه آگاهى‏ ها را درباره نظم و قانون بدست آوردیم مى‏رویم به سراغ آیه قرآنى که چهره قانونى و ریاضى جهان را بما نشان داده است .

مطلب سوم از تفاعل و تکاپوهایى که میان واقعیات و مبانى سرازیر شده از فوق طبیعت صورت مى ‏گیرد ، پدیده‏ها و رویدادهایى بوجود مى ‏آید . این پدیده‏ها و رویدادها زودگذر و بى ‏اساسند که بایستى دیر یا زود از مجراى حقایق جارى رخت بربندند .

براى درک واقعیت نهایى بودن این مطلب ، بایستى بروز و نمود حوادثى را که در امتداد زمان و در فضاها و جوها بوجود مى ‏آیند ، مورد دقت قرار بدهیم . این حوادث چگونه انسان‏ها را ببازى مى ‏گیرند ، یا نیرومندان بوسیله این رویدادها چگونه مى‏توانند زیر دستان را ببازى بگیرند ، این حوادث گاهى بمرتبه‏ اى از جاذبیت و چشمگیرى مى‏ رسند که اصیل‏ ترین حقایق انسان و جهان را فرعى و بى اساس نمایش مى ‏دهند .این حوادث تاریخ را تفسیر مى ‏کند و گاهى بعنوان فلسفه تاریخ در استخدام صاحبان مکتب‏ها در می آید . . .

پس از آنکه این مسائل را بررسى کردیم و خود آن حوادث را با ارزیابى منطقى دریافتیم ، مى ‏آئیم بسراغ این آیه که کف‏هاى ناپایدار حوادث را فلسفه و هدف و عوامل اصلى انسان و جهان تلقى نکنید .

این کف‏ها رفتنى هستند و در شرایطى بوجود مى‏ آیند و مدتى روبناى زندگى شما و مظاهر طبیعت را اشغال مى ‏نمایند و سپس راه خود را پیش مى ‏گیرند . مبادا این کف‏هاى ناپایدار شخصیت فردى و اصول عالى اجتماعى شما را تجزیه نماید و متلاشى بسازد .

مطلب چهارم حق و باطل در جریان هستى با یکدیگر مخلوط مى‏ شوند .

اگر نخست حق را با آن معناى گسترده ، و نسبیت و مطلق بودن آن را بررسى و تحقیق کنیم و آنگاه معناى باطل را دقیقا بدانیم ، سپس مسئله اختلاط آن دو را که یک جریان طبیعى است درک کنیم قاطعانه بودن این حقیقت را خواهیم فهمید که همواره کف‏ها با متن واقعیات مخلوط و در مجراى حرکت و تحول رونماى آن واقعیات مى‏گردد و فریبندگى ‏ها بکار می اندازد .

گاهى درک این اختلاط و جدا کردن حق از باطل بقدرى سخت است که استخراج رگه‏ هاى ظریف الماس از انبوه معدن ذغال‏ سنگ .

مطلب پنجم آنچه که سودمند به حال انسان‏ها است ، در روى زمین پایدار خواهد ماند .در کلاس درس هر فیلسوف و دانشمندى که درباره انسان براى شما بحث خواهد کرد ، حضور داشته باشید ، و هر کتابى را که درباره طبیعت انسان نوشته‏اند با دقت ورق بزنید و مطالعه کنید .

چند قرن متمادى با تمام آگاهى در این دنیا در پیشرفته‏ترین جوامع از نظر ماده و معنى و یا در میان عقب‏مانده‏ترین ملل و وقیح‏ترین آنها زندگى نمایید . اگر تنها یک اصل واقعى را بپذیرید ، آن اصل عبارت از این خواهد بود که عامل اساسى بقاى انسان موضوع منفعت است و هیچ انسانى چه در حال انفراد و چه در حالت اجتماعى طعم زندگى را بدون احساس دریافت منفعت نخواهد چشید [ این اصل هم احتیاجى به گفتگو ندارد که مقصود از منفعت یک معناى بسیار عمومى است که شامل منفعت مادى و معنوى و فردى و اجتماعى و کنونى و آینده و زودگذر و پایدار می باشد ] .

بیک معناى بسیار عمومى و تا اندازه‏اى دقیق ، خواستن ادامه حیات و کوشش و تقلا براى آن ، از همان اصل منفعت سرچشمه مى‏ گیرد ، چه برسد بمنافع ثانوى و سطوح گوناگون حیات ، زیرا همه جهان ‏بینى‏ هاى عمیق با پذیرش حرکت و دگرگونى مستمر در دو قلمرو انسان و جهان ، این حقیقت را پذیرفته ‏اند که :

هر نفس نو مى ‏شود دنیا و ما
بى‏خبر از نو شدن اندر بقا

عمر همچون جوى نو نو می رسد
مستمرى مى ‏نماید در جسد

بنابراین ، هیچ اصل و قانون علمى و فلسفى نمى‏تواند اثبات کند که هر کس که لحظه پیشین را از حیات برخوردار بوده است ، بایستى لحظه بعدى را هم بحیات خود ادامه بدهد . بنابراین همه لحظات زندگى آدمى منفعت‏هایى است که به او مى‏رسد . و هر منفعت دیگرى در سطوح زندگى مربوط بهمان اصل حیات مستمر باشد ، در حقیقت بازگو کننده بعد یا ابعادى از همان منفعت مى ‏باشد .

پس از این ملاحظات علمى و فلسفى مى ‏توانیم اعجاز و فوق طبیعى بودن آیات کتاب خداوندى را درک کنیم که مى ‏گوید :

وَ اَمَّا ما یَنْفَعُ النَّاسَ فَیَمْکُثُ فىِ الْأَرْضِ . ( و امّا آنچه که سودمند بحال انسان‏ها است در روى زمین پایدار می ماند ) .

آیه دوم خداوند وضع هیچ جامعه‏اى را دگرگون نمى ‏سازد ، مگر اینکه آن جامعه‏اى در وضع خود تغییرى ایجاد کند » .

تمدن‏ها در جوامع بشرى در اینجا و آنجا مى‏درخشند و مدتى به نورپراکنى خود ادامه مى ‏دهند و آنگاه خاموش مى ‏گردند . همین طور فرهنگ‏ها و سایر مظاهر ترقى و اعتلا در دگرگونى‏ ها قرار مى ‏گیرند . اضطرابات کوتاه مدت یا طولانى جامعه ‏اى را در خود فرو مى ‏برد . در همان حال جوامع دیگرى از آرامش‏هاى نسبى برخوردار مى ‏باشند . همین اضطرابات و آرامش‏ها بتدریج از بین مى‏روند و جوّ ملّت‏ها را به اضداد خود خالى مى ‏نمایند . عامل یا عوامل این دگرگونى ‏ها چیست ؟

بقول « میرفندرسکى » :

هر کسى چیزى همى‏ گوید ز تیره رأى خویش
تا گمان آیدت کاو قسطاى بن لوقاستى

هر کسى آرد بقول خود دلیل از گفته‏اى
در میان بحث و نزاع و شورش و غوغاستى

چه بحث و نزاع و غوغایى که تاکنون در حدود ۲۰ عامل براى دگرگونیهاى جوامع پیشنهاد شده و هیچ یک از آنها قابل اثبات صد درصد و قانع‏کننده نبوده است . در حقیقت هر عاملى که بوسیله یکى از مکتب‏ها و فلاسفه بمیان آورده می شود ،

بعدى از ابعاد فردى یا اجتماعى آدمى را مطرح مى ‏کند .

بدین ترتیب انسان بینوا زیر چاقوى تشریح فلاسفه قطعه قطعه مى‏شود و هر یکى از آنان مى‏خواهد قطعه مورد نظر خود را همه انسان معرفى کند اگر کسى در این مسائل و امور مربوط به آنها دقت کند و آنها را همه جانبه درک نماید و نواقص و نارسایى‏هاى تجربى و علمى آنها را دریابد ، خواهد فهمید که معناى « اِنَّ اللَّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُو ما ما بِاَنْفُسِهِمْ » چیست . و چیست آن اصالت پایدار در این جمله که هم تاریخ را تفسیر مى ‏کند و هم اصالت انسان را گوشزد مى ‏کند و هم شدیدترین تحریک را براى سازندگى انسان با دست خویشتن انجام مى ‏دهد .

آیه سوم « قطعى است که هر کس انسانى را بدون عنوان قصاص یا فساد در روى زمین بکشد ، مانند اینست که همه انسان‏ها را کشته است و هر کس انسانى را احیاء کند ، مانند اینست که همه انسان‏ها را احیا نموده است » .

هیچ یک از مغزهاى قدرتمند بشرى و هیچ مکتبى که با کوشش صدها نوابغ تنظیم شده است ، نمى‏تواند درباره ارزش بنیادین انسان چنین جمله نهائى را ابراز کند . این آیه موضوع انسان را از کمیّت‏ ها بالاتر مى ‏برد و زیر بناى آن را یک وحدت عالى قرار مى ‏دهد و بهمه افراد انسانى گوشزد مى ‏کند که وارد کردن جراحت بیک فرد ، مجروح ساختن خویشتن است . کشتن یک انسان چه زن و چه مرد ، خواه عالم و خواه جاهل ، سیاه باشد یا سفید ، مساوى با کشتن خویشتن است . بنابراین شمشیرى که براى کشتن یک انسان بلند مى‏ شود ، دو لبه دارد : با یک لبه‏ اش انسانى کشته مى‏ شود و با لبه دیگرش قاتل خودکشى مى ‏کند .

مدّت طولانى است که داد و فریاد آن شعرا و آرمانگرایان ذوق‏ پرداز و مکتب‏هاى انسانى که لزوم محبت بانسان‏ها را گوشزد مى ‏کند ، بجهت مستند بودن آن داد و فریاد به احساسات بى ‏پایه و یا به سوداگرى‏ هاى لطیف و ماهرانه ، در بوجود آوردن پیوند واقعى و معقول میان انسان‏ها تأثیر خود را از دست داده و با شکست قطعى روبرو شده است .

فلسفه ‏ها و نقّادى ‏هاى تند و تیز دلایل آن داد و فریادها را یکى پس از دیگرى از پاى درآورده بخوبى اثبات کرده است که آن دلایل در مقابل قانون تنازع در بقا و اصل :

« پیوند انسان با انسان با عامل احتیاج و گسیختن انسان از انسان با عامل سود شخصى است » قدرت مقاومت ندارند .

انسان موجودى است دوست داشتنى .

انسان جاندارى است با ارزش .

انسان نام موجودیست افتخارآمیز .

اشعارى زیبا یا رؤیاهایى تعبیر نشدنى است و یا تسلیتى است که شکست خوردگان کارزار زندگى بخود مى‏دهند . ما بایستى نخست این مطالب و داد و فریادها را با دلایل و مناقشات بى‏حاصل و جرّ و بحث‏هاى طولانى درباره آنها ببینیم ، سپس به سراغ آیه مزبور آمده و عظمت و انحصار واقعیت را درباره انسان از این آیه درک کنیم .

آیه چهارم « بدانید : قطعا زندگى پست شما جز بازى و سرگرمى ‏هاى بى ‏اساس و آرایش چیز دیگرى نیست » .

در مجلد هفتم از تفسیر و نقد و تحلیل مثنوى از ص ۵۲۳ تا ص ۵۹۲ فلسفه و هدف زندگى را مطرح نموده‏ایم . سپس این مبحث در رساله مستقلى پس از تجدید نظر و توضیحات بیشتر بنام ( فلسفه و هدف زندگى ) چاپ و منتشر شده است .

براى تفکر در این مبحث ، منابع قابل توجهى درباره موضوع بحث ، در اختیار داشتیم ، آراء و معتقدات مشهور از دوران‏هاى گذشته را تاکنون ، تا آنجا که میتوانستیم مورد بررسى قرار دادیم . و باید بگوییم سالها بود که براى درک و شناخت قانع ‏کننده ‏اى درباره موضوع مزبور فکر مى ‏کردیم . خلاصه تا آنجا که مقدورمان بوده ، از کوشش و اندیشه در موضوع مزبور فروگذارى نکرده ‏ایم و سرانجام نتوانسته ‏ایم براى این خوردن‏ها و خوابیدن‏ها و لذت‏جویى‏ها و فرار از دردها و خودخواهى ‏ها ، و گستردن ارتباطات و ابعاد با طبیعت و انسان‏ها ، فلسفه و هدفى از خود آنها پیدا کنیم . چنانکه از هیچ یک از مکتب‏ها و فلاسفه و دانشمندان هم مطلب روشن و قانع ‏کننده‏اى در این موضوع بدست ما نرسیده است . البتّه هرگز ادّعا نمى‏ کنیم که تتبّع ما شامل همه مغزهاى بشرى بوده است ، ولى مى ‏توان گفت : اگر یک حقیقت قانع‏کننده‏اى در این موضوع حیاتى وجود داشت ، نمی توانست از زیر نظر تتبع و بررسى محققان دور بماند .

هر کسى موظف است درباره فلسفه و هدف حیات خود به پاسخ رضایت بخشى برسد ، ولى باید بدانیم که با نظر به خود شئون حیات طبیعى ، هیچ فلسفه و غایتى براى این حیات جز احتیاجات طبیعى و لزوم اشباع آنها ، وجود ندارد . بلکه بایستى براى داشتن آن حیات که قابل تفسیر با فلسفه و هدف معقول بوده باشد ، دست به ساختن زندگى زد . جرعه ‏هاى آن حیات که طبیعت و قوانین آن در گلوى آدمى بریزد فلسفه‏ اى جز جریان ضرورى خود آن قوانین ندارد ، وقت و انرژى مغزى را نباید بیهوده در این جستجو صرف کرد که شبیه به دویدن دنبال سایه خویشتن مى ‏باشد [این مبحث ( فلسفه و هدف زندگى ) را در تفسیر خطبه‏ هاى آینده نیز مطرح خواهیم کرد )] .

آیه چهارم که مورد بررسى ما است ، بطور قاطع و صریح مى ‏گوید : خودتان را براى پیدا کردن یک فلسفه و هدف عالى براى چند کاسه آبگوشت و چند بشقاب پلو و لحظه‏ هایى خندیدن و مقدارى گریستن و چند بار عمل جنسى و غوطه‏خوردن در خیالات و سپس رهسپار شدن زیر خاک خسته و درمانده نکنید .

ولى همین حیات طبیعى اگر با دیده وسیله و مقدمه براى حیات طیّبه ( پاکیزه ) اى که در همین دنیا با دست خودتان باید بوجود بیاورید ، نگریسته شود ، هر لحظه‏اى از آن ، فلسفه‏اى دربر دارد و هدفى که رو به آهنگ اصلى عالم هستى مى‏رود :

مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَکَرٍ اَوْ اُنْثى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاهً طَیِّبَهً [ النحل آیه ۹۷]( هر کس از مرد و زن عمل صالح انجام بدهد در حالى که ایمان در اعماق قلبش دارد ، حیات طیّب ( پاکیزه ) براى او بوجود مى ‏آوریم ) .

این حیات طیّب است که براى زندگى فردى و اجتماعى آدمى فلسفه بوجود مى ‏آورد و هدفى براى آن نشان مى ‏دهد ، زیرا خود آدمى سازنده این زندگى است .

تفسیر ما درباره پنج آیه از قرآن مجید براى این بود که راهى را براى درک اعجاز قرآن و فوق طبیعى بودن آن ، توضیح بدهیم .

انواع محتویات قرآن

۱ حلال و حرام

حلال عبارت است از آزادى قانونى مکلف در عمل در باره موضوع و یا کار . مانند آزادى انسان درباره ازدواج و خوردنى‏ ها و پوشیدنی هایى که از طرف قانونگذار ممنوع نیست .

حرام خلاف حلال است که عبارت است از ممنوعیت قانونى مکلف در عمل درباره موضوع و یا کارى ، مانند ساختن موادّ مضره و ربا .

۲ فرائض و فضائل

فرائض آن اعمال واجب است که مکلف باید آنها را بجاى بی آورد ، و در صورت تخلّف با وجود شرایط مقصّر شمرده مى‏ شود . مانند نماز و روزه و حج و دفاع از حیات و غیر ذلک .

فضایل عبارت است از کارهاى نیکو که الزام آنها به حد وجوب نمى ‏رسد ،مانند داشتن نیت پاک در همه کارها و عمل به مسائل اخلاقى و بجاآوردن نمازهاى مستحبى و غیر ذلک .

۳ ناسخ و منسوخ

درباره تعریف ناسخ و منسوخ مطالب فراوانى در کتب تفسیر و مقدمات آنها نوشته شده است ، بلکه بنا به نقل اهل تتبع ، در این مسئله ، رساله‏ هاى مستقلى هم تألیف شده است . آنچه که در تعریف نسخ مورد اتفاق نظر است ، اینست که حکم وارد در آیه ‏اى مرتفع گردد و خود آیه به عنوان جزئى از آیات قرآنى که به پیامبر اکرم ( ص ) وحى شده است ، ثابت بماند . بعضى از علماء وقوع نسخ را در قرآن منکر شده مواردى را که مفسرین و فقها ناسخ و منسوخ دانسته‏ اند ، تاویل نموده ‏اند . براى امکان نسخ و یا وقوع آن در قرآن ، به چهار آیه استناد شده است :

۱ ما نَنْسَخْ مِنْ آیَهٍ اَوْ نُنْسِها نَأْتِ بِخَیْرٍ مِنْها اَوْ مِثْلِها [البقره آیه ۱۰۶] .

( ما اگر آیه‏ اى را نسخ کنیم یا آن را به فراموشى مردم بی اندازیم ، بهتر از آن یا مثل آن را مى ‏آوریم ) .

۲ وَ اِذا بَدَّلْنا آیَهً مَکانَ آیَهٍ وَ اللَّهُ اَعْلَمُ بِما یُنَزِّلُ [ النحل آیه ۱۰۱] .

( و موقعى که آیه ‏اى را به آیه دیگر تبدیل نمودیم ، و خداوند به آنچه که مى ‏فرستد داناتر است ) .

۳ یَمْحُو اللَّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ اُمُّ الْکِتابِ [ الرعد آیه ۳۹] .

( خدا آنچه را که بخواهد محومى کند و آنچه را که بخواهد اثبات می نماید و کتاب اصل در نزد او است ) .

۴ فَبِظُلْمٍ مِنَ الَّذینَ هادُوا حَرَّمْنا عَلَیْهِمْ طَیِّباتٍ اُحِلَّتْ لَهُمْ [ النساء آیه ۱۶۰] .

( و به جهت ستمى که یهودیان مرتکب شدند ، مقدارى از پاکیزه ‏ها را که براى آنان حلال بود تحریم کردیم ) .

با نظر به آیات چهارگانه موضوع نسخ در آیات قرآنى امکان‏پذیر است .

باضافه روایاتى که از هر دو گروه شیعه و سنّى بطور فراوان در وقوع نسخ وارد شده است .

ممکن است این سئوال مطرح شود که اگر لازم بوده است که منسوخ با آمدن ناسخ از بین برود ، چه فایده‏اى براى آمدن منسوخ وجود داشته است ؟ پاسخ این سئوال چنین است که ما دو نوع نسخ داریم :

نوع یکم نسخ بعضى از احکام دین گذشته با احکام دین فعلى

اگر چه متن اصلى و عناصر اساسى همه ادیان الهى یکى است ، ولى اختلاف شرایط و محیطها در جوامع ایجاب مى‏ کرده است که بعضى از احکام خاص براى آن جوامع بوسیله پیامبران آورده شود . و در موقع ظهور پیامبر جدید که آن شرایط اختصاصى از بین مى‏رفت ، احکام تازه‏اى جانشین آن احکام منسوخه مى ‏گشت . و چنانکه مسلم است احکامى که در مجراى نسخ قرار مى‏ گرفت ، بهیچ وجه مربوط به متن و عناصر اصلى ادیان نبوده است تا اعتراضى که دنى‏ دیدرو بر ادیان وارد مى ‏کند ، منطقى بوده باشد ، زیرا هیچ دین الهى منسوخ نمى ‏شود . به اضافه اینکه دیدرو خیال کرده است که خداوند مانند قانونگذاران بشرى از قانونى که وضع مى ‏کند و سپس ناشایست بودن آن آشکار مى‏ گردد ، پشیمان مى‏ شود و آن قانون ناشایست را با قانون صحیح که بعدا بنظرش میرسد ، نسخ مى‏ کند دیدرو اطلاعى از معناى نسخ ندارد . نسخ بمعناى آن نیست که وى گمان کرده است ، نسخ عبارت است از ابراز سپرى شدن مدت حکم مقرر بجهت مرتفع شدن علّت واقعى آن حکم ، نه اینکه علت حکم استمرار داشته باشد و با اینحال خداوند بى‏جهت یا بجهت پشیمانى آن حکم را منسوخ نماید .

نوع دوم عبارت است از نسخ یک حکم از احکام دین موجود .

مانند :

وَ الْلاَّتى‏ یَأْتیْنَ الْفاحِشَهَ مِنْ نِسائِکُمْ فَاسْتَشْهِدُوا عَلَیْهِنَّ اَرْبَعَهً مِنْکُمْ فَاِنْ شَهِدُوا فَاَمْسِکُوهُنَّ فىِ الْبُیُوتِ حَتَّى یَتَوَفَّاهُنَّ الْمَوْتُ اَوْ یَجْعَلَ اللَّهُ لَهُنَّ سَبیْلاً .

وَ اللَّذانِ یَأْتِیانِها مِنْکُمْ فَآذُوهُما فَإِنْ تابا وَ اَصْلَحا فَاَعْرِضُوا عَنْهُما اِنَّ اللَّهَ کانَ تَوَّاباً رَحیماً [النساء آیه ۱۵ و ۱۶] .

( کسانى که از زنهاى شما مرتکب فحشاء مى ‏گردند ، از چهار نفر از خودتان استشهاد کنید ، اگر شهادت دادند ، آنها را در خانه‏ ها نگهدارید ، تا مرگشان فرا رسد یا خداوند راه دیگرى براى آنان قرار بدهد . و مرد و زنى از شما که مرتکب فحشاء مى ‏شوند ، آن دو را اذیت کنید ، اگر توبه کردند و اصلاح شدند ، دست از آنان بردارید ، خداوند پذیرنده توبه و مهربان است ) .

این آیه داراى حکمى است که پیش از اسلام در میان عرب رایج بوده است ، خداوند متعال چنانکه بعضى از رسوم و آداب پیش از اسلام را تدریجا مرتفع ساخت ، حکم مزبور را هم پس از شیوع و استقرار اسلام در جامعه با آیه زیر نسخ فرمود :

اَلْزَّانِیَهَ وَ الْزَّانى‏ فَاجْلِدُوا کُلَّ واحِدٍ مِنْهُما مِائَهَ جَلْدَهٍ [ النور آیه ۲] .هر یک از زن و مرد زنا کننده را صد تازیانه بزنید ) .

۴ رخصت‏ها و واجبات اصلى

رخصت‏ها عبارت است از احکام اضطرارى که براى موارد اضطرار وضع شده است ، مانند :

فَمَنِ اضْطُرَّ غَیْرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَلا اِثْمَ عَلَیْهِ [ البقره آیه ۱۷۳] .( کسى که به خوردن میته و سایر امور ممنوعه اضطرار پیدا کند ، بدون اینکه ظالم شود یا از حدّ الهى تجاوز کند ، گناهى براى او نیست ) .

واجبات اصلى شامل عقاید اصلى و احکامى مى‏ شود که قابل دگرگونى نیست مانند اعتقاد به وحدانیت خداوند و نماز و حفظ نفس از تلف شدن .

۵ خاص و عام

عام عبارت است از حکمى که شامل همه افراد و اصناف موضوع خویش است ، مانند حلال بودن خرید و فروش که شامل همه انواع آنها مى‏باشد ، مگر تخصیصى وارد شود . خاص عبارت است از حکم به بعضى از افراد یک موضوع ، مانند :

وَ مَنْ قَتَلَ مُؤْمِناً خَطَأً فَتَحْریرُ رَقَبَهٍ مُؤْمِنَهٍ [ النساء آیه ۹۲].

( و کسى که یک فرد با ایمان را بطور خطائى بکشد ، بایستى یک برده مؤمن را آزاد کند ) .

در این آیه براى کفاره قتل خطائى ، آزاد کردن برده خاص ( مؤمن ) منظور شده است .

۶ مطالب عبرت ‏انگیز و مثلها

مطالب عبرت‏انگیز مانند داستان‏هاى اقوام و ملل گذشته که خداوند متعال براى افزایش معلومات مفید انسانها براى زندگى صحیح آورده است . مانند داستان فرعون و عاد و در مقابل آنان ، داستان پیامبران و سایر رشد یافتگان .

مثل‏ها ، مانند مثال زدن براى توضیح بارقه‏هاى زودگذر به روشن ساختن آتش که پیرامون آدمى را روشن مى‏سازد و به سرعت خاموش مى‏ گردد .

کَمَثَلِ الَّذى‏ اسْتَوْقَدَ ناراً . . . [ البقره آیه ۱۷] .

( مانند مثل کسى است که آتشى را روشن نماید . . . )

۷ مرسل و محدود

مرسل عبارت است از قضایایى که موضوع آنها مقید بهیچ قیدى نیست و به اصطلاح فنى ، موضوع قضیه مرسل عبارت است از ماهیت محض ، مانند :

اِنَّ الْإِنْسانَ لَفى‏ خُسْرٍ [ العصر آیه ۲] .

( البتّه انسان [ طبیعتا در خسارت است ) .

محدود آن قضایا را مى‏گویند که موضوع آنها از نظر کمیت یا کیفیت محدود باشد ، مانند : قضایاى شخصى که اشخاص معینى محکوم بآنها هستند .

۸ محکم و متشابه

محکم آن آیات است که دلالت آنها بر معانى خود روشن است ، مانند :

اَلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمیْنَ [الفاتحه آیه ۱] .

( ستایش مر خدا را است که پرورنده عالمیان است ) .

متشابه آن آیات است که معانى آنها با روشنایى کامل از الفاظ بکار برده شده استفاده نشود ، مانند :

وَ جاءَ رَبُّکَ وَ الْمَلَکُ صَفًّا صَفًّا [ الفجر آیه ۲۲] .[ و در آن روز قیامت ] ( پروردگار تو با فرشتگان صف صف بیایند ) .

مسلم است که اسناد آمدن به خدا مانند انتقال جسم از مکانى به مکان دیگر امکان‏ پذیر نیست . لذا این آیه را متشابه مى‏ نامند ، زیرا معناى آن براى اذهان معمولى اشتباه‏ انگیز است .

و اگر قرآن داراى آیات مجمل و متشابه است ، این مجملات و متشابهات با آیات دیگر و یا با توضیحاتى از خود پیامبر اکرم و تفسیرى از ائمه معصومین علیهم السلام که راسخ در علم‏اند رسیده و یا بوسیله فهم و عقل سلیم پیروان راستین آن پیشوایان توضیح داده شده است .

تقسیم دیگرى در محتویات قرآن

۱ بعضى از حقایق قرآنى بایستى مورد علم و اعتقاد انسانى قرار بگیرد ، زیرا خداوند پیمانى بوسیله فطرت‏ها و عقول آدمیان براى فراگرفتن و پذیرش آنها گرفته است ، مانند توحید خداوند یگانه و علم و اعتقاد به نظارت و علم خداوندى بر جهان هستى و همه شئون انسانها . . حقایقى دیگر وجود دارد که خداوند انسان‏ها را مجبور به شناخت آنها نفرموده است ، مانند حقیقت روح و ابدیت و خصوصیات روز قیامت و حقیقت فرشتگان و غیر ذلک .

۲ احکامى است که لزومش در قرآن ثابت ، ولى با سنّت نسخ شده است مانند آیه مربوط به زنا که در شماره سوم تقسیم گذشته ( ناسخ و منسوخ ) مطرح کردیم . حکم آیه مزبور ، با کیفر سنگسار براى زناى زن شوهردار و شوهر زن‏دار بوسیله سنت و تازیانه براى بى‏همسر بوسیله آیه نسخ شده است .

۳ احکامى است که در قرآن جایز و در سنت واجب است ، مانند جایز بودن شکستن نمازهاى چهار رکعتى در مسافرت . آیه قرآنى چنین است :فَلَیْسَ عَلَیْکُمْ جُناحٌ اَنْ تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلاهِ [ النساء آیه ۱۰۱] .

( براى شما باکى نیست که [ در سفر ] نماز را کوتاه کنید ) این حکم در سنت الزامى است .

۴ واجبات موقت و دائم مانند حجّ خانه خدا که وقتى معین دارد و با یکبار انجام دادن مرتفع مى‏شود و نماز که در طول عمر مکلف باید انجام بگیرد .

۵ انواعى از محرمات : کبیره و صغیره . براى محرمات ( گناهان کبیره ) آتش معین نموده و بخشایش خود را براى گناهان صغیره وعده داده است . بجا آوردن آن احکام و وظایفى که گفته شد ، بمقدار توانایى لازم ، و در صورت فوق توانایى ، اجبارى براى انجام آنها وجود ندارد .

۱۳۹ و فرض علیکم حجّ بیته الحرام الّذى جعله قبله للأنام ( و براى شما حج بیت اللّه الحرام را که آن را قبله براى مردم قرار داده ،

واجب نموده است ) .

شرح وترجمه نهج البلاغه علامه محمدتقی جعفری خطبه ۱جلد۲

بازدیدها: ۵۴

حج خانه خدا که قبله مردم قرار داده شده است (به قلم علامه محمدتقی جعفری)

حج خانه خدا که قبله مردم قرار داده شده است

حجّ خانه خدا و اعمالى که بایستى در آن مقدس‏ترین معبد الهى انجام بگیرد بقدرى در سازندگى فرد و اجتماع مؤثر است که قابل توصیف با قضایاى معمولى نیست . بطوری که مى ‏توان گفت : اگر انسانى بآن عمل سازنده توفیق یابد و با این حال دگرگونى در وضع او بوجود نیاید و به مسیر تکامل وارد نگردد ، حتما یا به حکمت آنچه که دیده و عمل کرده است ، آگاهى نداشته است و یا نیروى غرایز حیوانى و خودخواهى او بقدرى مقاومت داشته است که اگر خود حق و حقیقت را هم مى ‏دید و در جاذبه او قرار مى‏ گرفت ، پا بفرار مى ‏گذاشت و کمترین نتیجه ‏اى را از آن مشاهده و قرار گرفتن در جاذبه حق و حقیقت بدست نمى‏ آورد .

ما براى توضیح مقدارى از عظمت‏هاى حج بیت اللّه ، این عمل دگرگون کننده ، مطالبى را مطرح مى‏ کنیم :

۱ مسلم است که در همه جوامع و همه دوران‏ها مخصوصا در آن جمعیت‏هائى که پیامبران و خداشناسان وجود داشته ‏اند ، جایگاه‏هاى مخصوصى براى عبادت و تفکرات معنوى ساخته شده است .

این معابد در حقیقت رصدگاههائى براى نظاره به بى‏ نهایت و ایجاد رابطه میان بى‏ نهایت بزرگ ( خدا ) و بى ‏نهایت کوچک ( انسان ) مى‏ باشند . در این رصدگاه‏ها است که آدمیان بدون واسطه با خویشتن روبرو مى‏ شوند و با امواج مقدس وجدان خویش با خدا به راز و نیاز مى ‏پردازند .

در هیچ یک از جایگاه‏ها و مسکن‏هایى که بشر با دست خود مى ‏سازد ، مصالح ساختمانى از آنچه که هستند ، تغییرى پیدا نمى ‏کنند ، مگر مصالح ساختمان معابد که با آجر بالا مى ‏رود و مبدل به روح و جان شفاف مى شود و انوار الهى را در دل‏ها منعکس مى‏ سازد .

این معابد مانند چشمه‏ سارهائى زلال در میان سنگلاخ‏ها و دشت‏هاى سوزان زندگى حیوانى آدمیان قرار گرفته است . انسان‏ها با شستشو در این چشمه‏سارها طراوت و شادابى روح را درمى‏ یابند .

بیت اللّه الحرام که کعبه و بکّه نیز نامیده شده است ، اولین معبد جهانى است که براى همه مردم با دست ابراهیم خلیل ( ع ) ساخته شده است .

اِنَّ اَوَّلَ بَیْتٍ وُضِعَ لِلْنَّاسِ لَلَّذى‏ بِبَکَّهَ مُبارَکاً وَ هُدًى لِلْعالَمینَ [ آل عمران آیه ۹۶] .

( اولین خانه‏ اى که براى مردم بنا شده است خانه ‏ایست که در مکّه ساخته شده است ، این خانه مبارک و جایگاه و وسیله هدایت عالمیان است ) . دومین خانه جهانى که بعنوان معبد عمومى بنا شده است : مسجد اقصى است که بوسیله حضرت سلیمان ( ع ) در سال ۱۰۰۵ پیش از میلاد پس از قرنها از تاریخ بناى کعبه ، ساخته شده است .

البته پیش از کعبه و مسجد اقصى معابد زیادى وجود داشته است ، زیرا بقول بعضى از انسان‏شناسان : تاریخ معابد مساوى تاریخ انسان‏ها است . خصوصیت این دو معبد بجهت عمومى بودن و خالى بودن از رنگ و شکل محلّى و خصوصیات نژادى و غیره است .

روایتى از امیر المؤمنین علیه السلام درباره اینکه کعبه اولین معبد الهى است وارد شده است : « مردى از امیر المؤمنین ( ع ) پرسید : آیا اولین خانه خدا کعبه بوده است ؟

آن حضرت فرمودند : نه ، پیش از کعبه خانه ‏هایى براى عبادت ساخته شده است ، ولى کعبه اولین خانه مبارک و وسیله هدایت و رحمت و برکت است .

و اولین کسى که آن را بنا نموده است ، ابراهیم خلیل بوده سپس جرهم از قبیله عرب آن را تجدید بنا کرد و بار دیگر منهدم شد و عمالقه [ جمع عملیق و عملاق سلاطین شام از بقیه قوم عاد ] [ النهایه ابن الاثیر ج ۳ ص ۱۲۹] آن را تجدید کردند . قدرت عمالقه در شام و یمن مانند فراعنه مصر بوده است .

۲ کعبه در جایگاهى بنا شده است که هیچ گونه وسیله تفریح و مناظر طبیعى خوشایندى ندارد . سنگلاخى در میان اقیانوسى از ریگزارها و دیدگاه ‏هاى خشن که مجالى به اندیشه‏ هاى گسترده و عمیق و فوق ضرورت‏هاى زندگى معمولى نمى ‏دهد .

حکمت بالغه ‏ایست که کعبه را در این جایگاه خسته کننده قرار داده است که انسان‏ها از محیطهاى زیبا و خوش آب و هواى بهشتى روى بآن بیاورند و هدف جز چشیدن طعم تکلیف نداشته باشند .

در حجّ خانه خدا هیچ یک از عوامل طبیعى و نفسانى و اجتماعى دخالتى در انجام تکلیف نمى‏ کند ، بلکه در آن تکاپو ، انسان است و خدایش که رویارویش قرار گرفته است .

۳ شگفت ‏انگیزترین حکمتى که در حج بیت اللّه وجود دارد : احساس وحدت و یگانگى است که در حدّ اعلاى مفهوم انسانیت بوجود مى‏ آید .عالم و جاهل ، کوچک و بزرگ ، زن و مرد ، سیاه و سفید ، کسى که عالى‏ ترین مقام جامعه خویش را داشته باشد و کسى که گمنام‏ ترین فرد جامعه خود باشد ، همه و همه با دو قطعه لباس سفید با جدّى ‏ترین قیافه حیات مى‏ جوشند و مى‏ خروشند و مى ‏روند و مى ‏نشینند .تضادها و تنوعاتى که انسان‏ها را از یکدیگر جدا کرده هر یک را مانند گرگى در برابر دیگرى قرار داده آنان را به جنگ و پیکار در کارزارهاى رنگارنگ وادار کرده است ، مبدل به هماهنگى و وحدتى مى‏ گردد که تنها در شعر و سخنان مبلّغان آرمان اعلاى انسانى دیده مى ‏شود .این احساس وحدت است که اگر ادامه یابد و مربیان جوامع آن را بطور جدى در تعلیم و تربیت‏ها اجرا کنند ، دردهاى بشرى را که هر روز با کیفیّت دیگرى بسراغ افراد و جوامع مى‏ آید ، مداوا خواهد کرد .

۴ در این عمل فوق العاده سازنده است که خودخواهى آن عامل درّندگى آدمى با ضربه قاطعى از پاى درمى ‏آید و فضاى درون را براى خداخواهى خالى مى‏ کند .براستى انسان آگاه در اعمال گوناگون حج بارها تجرد روح و فوق طبیعى بودن آن را ، بخوبى احساس مى‏ کند . روح در این عمل با باز کردن زنجیرهاى سنگین بار محیط و اجتماع و خواسته‏ هاى طبیعى خویش ، به قدرت پرواز خود در بیکرانه‏ ها آگاه مى ‏شود و حیات خود را در افق بسیار والائى که هدف اساسى خود را در سطوح مختلفش جاى داده است ، مشاهده مى‏ کند. 

۵ در آن اجتماع الهى افراد اجتماعات گوناگون از همه نقاط دنیا بخوبى مى‏توانند از دردها و ناگواری هاى خویشتن اطلاع پیدا کنند . از حوادث و رویدادهاى سالیانه خود یکدیگر را آگاه بسازند ، از امتیازات و احتیاجات یکدیگر باخبر گردند .درباره آینده خویش بی اندیشند و راه‏هاى گوناگون تکامل و جلوگیرى از سقوط را در میان بگذارند و ارتباطات خود را تا حد ارتباطات اعضاى یک خانواده بالا ببرند .

۶ هر یک از اعمال متنوع حج ، عامل مستقلى براى بارور ساختن بعدى از ابعاد شخصیت آدمى است که مجموعا در چند روز محدود ، حیوانى را مبدل به یک انسان می سازند و انسان را بیک موجود الهى مبدل مى ‏سازند .

دو قطعه پارچه سفید بنام لباس احرام عاریتى بودن لباس‏هاى فاخر و رنگارنگ معمولى را براى انسان قابل درک می سازد . همین دو قطعه پارچه سفید بخوبى مى‏ تواند اثبات کند که حیات را نباید قربانى وسیله حیات نمود .

آدمى با جمله لبّیک الّلهمّ لبّیک لبّیک ، مى ‏تواند عقده‏ هاى حقارتى را که یک عمر روان او را مختل نموده است ، دریابد و مرتفع سازد و ارزش و عظمت موجودیت خود را لمس کند . زیرا او با این لبّیک پاسخى به دعوت الهى به سوى خود مى ‏دهد .

با این ذکر روحانى سازنده وابستگى خود را به خداوند اعلا که او را به سوى خود خوانده است درک مى‏کند . پس این بى‏نهایت کوچک شایستگى تماس با آن بى‏نهایت بزرگ را دارا است که این صدا را در گوش او طنین انداز کرده است که :

باز آ باز آ هر آنکه هستى باز آ

آدمى با طواف خانه خدا که ظاهرا چیزى بیش از چند سنگ رویهم نهاده نیست ،مى ‏تواند شفّافیت در و دیوار عالم طبیعت را که پرده‏هاى کمّیّت و کیفیت روى آن را پوشیده است ، دریابد و بداند که همین سنگ‏ها در مقابل روح سبکرو و بلندپرواز آدمى ، تیرگى و سختى خود را کنار مى‏گذارد و بشکل رصدگاهى براى نظاره و انجذاب ببارگاه ربوبى برمى ‏آید .

دو رکعت نماز مقام ابراهیم ( ع ) بزرگترین حقیقتى را که تعلیم مى‏ دهد ،اینست که معبدى که در روى زمین بنا مى ‏شود و جایگاهى که کمال‏ یافته‏ ترین مردم در آنجا می ایستد و با خداى خود رابطه برقرار مى‏ کند ، براى همگان یکسان است .

چه حکمت والایى در سعى و تکاپو میان صفا و مروه وجود دارد که قابل توصیف نیست . این حکمت مى ‏گوید : اگر انسانى ، بکوش ، حرکت کن ، راکد و جامد مباش ، عنصر پایدار روح آدمى کوشش و تکاپو است .

یا اَیُّهَا الْإِنْسانُ اِنَّکَ کادِحٌ اِلى‏ رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاقیهِ [الانشقاق آیه ۶] .

( اى انسان ، تو ناچار با کوشیدن‏ها و تقلاها رهسپار پیشگاه پروردگار خود هستى و بدیدار او خواهى رسید ) . . .

بدین ترتیب هر یک از اعمال حجّ یکى از عناصر سازنده آدمیان را بارور و تقویت مى ‏نماید و به فعلیت مى ‏رساند .

شرح وترجمه نهج البلاغه علامه محمدتقی جعفری خطبه۱ جلد۲

بازدیدها: ۲۷

نمودارهایى از شجاعت على علیه السّلام وشرح جنگ خندق به قلم ابن ابی الحدید

نمودارهایى از شجاعت على علیه السّلام

آن حضرت در این سخن نخست حکمت را و سپس علت آن را بیان مى‏ فرماید و ما هیچ نشنیده ‏ایم که آن حضرت کسى را به مبارزه و نبرد فرا خواند و چنان بوده که یا شخص او را به نبرد فرا مى‏ خوانده ‏اند یا کسى را به نبرد مى‏ خواسته ‏اند و او به جنگ مى ‏رفته و فراخواننده را مى‏ کشته است. پسران ربیعه بن عبد شمس، در جنگ بدر بنى ‏هاشم را به نبرد تن به تن فراخواندند. على علیه السّلام براى مبارزه بیرون آمد، ولید را کشت، و او و حمزه در کشتن عتبه شریک بودند. روز جنگ احد هم طلحه بن ابى طلحه، هماورد خواست و على علیه السّلام بیرون آمد و او را کشت. مرحب هم در جنگ خیبر هماورد خواست و على علیه السّلام بیرون آمد و او را کشت.

اما بیرون آمدن و نبرد على علیه السّلام به روز جنگ خندق با عمرو بن عبدود بزرگتر از آن است که گفته شود، بزرگ و شکوهمندتر از آن است که گفته شود با شکوه است و آن مبارزه همان گونه است که شیخ ما ابو الهذیل گفته است. کسى از او پرسید على در پیشگاه خداوند بلند منزلت‏تر است یا ابو بکر ابو الهذیل گفت: اى برادرزاده به خدا سوگند که نبرد على با عمرو در جنگ خندق معادل با همه اعمال و عبادات همه مهاجران و انصار بلکه از آن فراتر است تا چه رسد به اعمال ابو بکر به تنهایى.

از حذیفه بن الیمان هم روایتى نقل شده است که مناسب با همین مقام بلکه فراتر از آن است. قیس بن ربیع، از ابو هارون عبدى، از ربیعه بن مالک سعدى نقل مى‏ کند که مى‏ گفته است، پیش حذیفه بن الیمان رفتم و گفتم: اى ابا عبد الله مردم درباره على بن ابى طالب و مناقب او احادیثى نقل مى ‏کنند و سخن مى‏ گویند، اهل بصیرت به آنان مى‏ گویند شما در ستودن این مرد زیاده‏ روى مى‏ کنید، اینک آیا تو حدیثى براى من نقل مى‏ کنى که براى مردم نقل کنم حذیفه گفت: اى ربیعه چه چیزى را درباره على از من مى‏ پرسى و من براى تو چه چیزى را بگویم، سوگند به کسى که جان حذیفه در دست اوست، اگر همه اعمال امت محمد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم را از روزى که آن حضرت برانگیخته شده است تا امروز در یک کفه ترازو نهند و یکى از اعمال على علیه السّلام را در کفه دیگر قراردهند، همان یک عمل على بر همه اعمال ایشان برترى خواهد داشت.

ربیعه پاسخ داد که این دیگر مدح و ستایشى غیر قابل تحمل است و من آن را زیاده ‏روى مى ‏پندارم. حذیفه گفت: اى ناکس فرومایه، چگونه غیر قابل باور و تحمل است، مسلمانان به روز جنگ خندق کجا بودند، هنگامى که عمرو بن عبدود و یارانش از خندق گذشته بودند و بیم و بى ‏تابى سراپاى وجودشان را گرفت و عمرو هماورد خواست و خود را کنار کشیدند و باز ماندند. سرانجام على علیه السّلام به نبرد او شتافت و او را کشت. سوگند به کسى که جان حذیفه در دست اوست، عمل آن روز على از لحاظ پاداش بزرگتر از اعمال امت محمد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم نه تنها تا به امروز که تا قیام قیامت است.

و در حدیث مرفوع آمده است که پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم در آن روز هنگامى که على علیه السّلام به رویارویى عمرو رفت، فرمود: «اینک تمام ایمان با تمام شرک رویاروى شد.» ابو بکر بن عیاش مى‏ گفته است: على علیه السّلام ضربتى زد که فرخنده ‏تر از آن در اسلام نیست و آن ضربتى است که به عمرو در جنگ خندق زد. و على علیه السّلام ضربتى خورد که شوم ‏تر از آن در اسلام نیست، یعنى ضربت ابن ملجم که نفرین خدا بر او باد.

و در حدیث مرفوع آمده است که چون على علیه السّلام به مبارزه عمرو رفت پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم با سر برهنه دستهاى خود را سوى آسمان گشوده بود و دعا مى‏ کرد و عرضه مى‏ داشت: بار خدایا عبیده را در جنگ بدر و حمزه را در جنگ احد از من گرفتى، پروردگارا امروز على را براى من نگه‏دار، «پروردگارا مرا تنها مگذار و تو بهترین وارثانى.» جابر بن عبد الله انصارى مى‏ گفته است: به خدا سوگند جنگ احزاب و کشته شدن عمرو به دست على علیه السّلام را به چیزى جز داستان طالوت و جالوت که خداوند متعال بیان فرموده است، تشبیه نمى‏ کنم، یعنى آن جا که فرموده است: «پس به فرمان خدا آنان را به هزیمت راند و داود جالوت را کشت.» عمرو بن ازهر، از عمرو بن عبید، از حسن بصرى روایت مى‏کند که چون على علیه السّلام عمرو را کشت، سرش را برید و با خود آورد و برابر پیامبر افکند. ابو بکر و عمر برخاستند و سر على علیه السّلام را بوسیدند. رسول خدا در حالى که چهره‏ اش‏ مى‏ درخشید، فرمود: این پیروزى است، یا فرمود: آغاز پیروزى است. و در حدیث مرفوع آمده است که روز کشته شدن عمرو بن عبدود، پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «باد آنان از میان رفت و از این پس آنان با ما جنگ نمى‏ کنند و به خواست خداوند ما با آنان جنگ خواهیم کرد.»

قصه جنگ خندق

شایسته است خلاصه گزارش جنگ خندق را از مغازى واقدى و ابن اسحاق بیان کنیم. آن دو چنین گفته‏اند: عمرو بن عبدود که در جنگ بدر همراه قریش شرکت کرده و زخمى شده بود و او را از معرکه بیرون کشیده بودند، در جنگ احد شرکت نکرد. او در جنگ خندق شرکت کرد و در حالى که شمشیر خود را کشیده و به خود نشان زده بود و به دلیرى و نیروى خود مى‏ بالید، بیرون آمد.

ضرار بن خطاب فهرى و عکرمه بن ابى جهل و هبیره بن ابى وهب و نوفل بن عبد الله بن مغیره که همگى از خاندان مخزوم بودند، او را همراهى مى‏ کردند. آنان سوار بر اسبهاى خویش بر کنار خندق به این سو و آن سو حرکت مى‏ کردند و در جستجوى جاى تنگى از خندق بودند که بتوانند از آن بگذرند. سرانجام کنار تنگنایى از خندق که به «مزار» معروف بود، ایستادند و اسبهاى خود را وادار به عبور از خندق کردند. اسبها پریدند و به این سوى خندق آمدند و آنان با مسلمانها در یک زمین قرار گرفتند. در آن حال پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم نشسته بود و یارانش کنار آن حضرت ایستاده بودند. عمرو بن عبدود پیش آمد و چند بار هماورد خواست و هیچ کس براى جنگ با او برنخاست. چون فراوان تقاضاى خود را تکرار کرد، على علیه السّلام برخاست و گفت: اى رسول خدا من با او جنگ مى‏ کنم.

پیامبر به او فرمان نشستن داد، عمرو همچنان بانگ هماورد خواهى مى‏داد و مردم همچنان خاموش بودند، گویى بر سرشان پرنده نشسته است. عمرو گفت: اى مردم شما که چنین مى‏پندارید که کشتگان شما در بهشت خواهند بود و کشتگان ما در دوزخ، آیا کسى از شما دوست ندارد به بهشت درآید یا دشمن خود را روانه دوزخ کند. باز هم هیچ کس برنخاست، على علیه السّلام براى بار دوّم برخاست و گفت: «اى رسول خدا من آماده جنگ با اویم». پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم به او فرمان نشستن داد.

عمرو بن عبدود شروع به جست و خیز با اسب خویش کرد و جلو و عقب مى‏رفت. بزرگان و سران احزاب در آن سو بر کرانه خندق ایستاده و گردن کشیده بودند و مى‏ نگریستند. و چون عمرو بن عبدود دید هیچ کس پاسخ او را نمى‏دهد این رجز را خواند «از بس که بر جمع آنان آواز دادم که آیا هماوردى نیست، صدایم گرفت، در آن هنگام که بدرقه کننده مى‏ ترسد من رویاروى هماورد دلیر ایستاده ‏ام، آرى که من همواره به سوى آوردگاه پیشى مى‏ گیرم، دلیرى و بخشش در جوانمرد از بهترین خویهاست.» در این هنگام على علیه السّلام برخاست و عرضه داشت: که اى رسول خدا براى جنگ با او مرا دستورى فرماى. فرمود: نزدیک بیا، على نزدیک رفت، رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم عمامه خویش را بر سر على بست و شمشیر خود را بر دوش او آویخت و فرمود: از پى تصمیم خود باش. چون على علیه السّلام رفت، پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم عرضه داشت: «بار خدایا او را بر عمرو یارى فرماى.» على علیه السّلام همین که نزدیک عمرو بن عبدود رسید، فرمود: «شتاب مکن که پاسخ دهنده بانگ تو بدون آنکه ناتوان باشد به سویت آمد، کسى که داراى نیت و بینش است و با نبرد با تو امید به رستگارى دارد، من امیدوارم که مویه‏ گران جنازه‏ها را بر پیکر تو برپا دارم، از ضربتى سهمگین که نامش در آوردگاهها باقى بماند.» عمرو پرسید: تو کیستى و عمرو پیرمردى سالخورده بود که از مرز هشتاد سالگى گذشته بود، و به روزگار جاهلى از دوستان و همنشینان ابو طالب بن عبد المطلب بود.

على علیه السّلام نسب خود را براى او آشکار ساخت و گفت: من على بن ابى طالب‏ام. گفت: آرى پدرت دوست و همنشین من بود، بازگرد که دوست ندارم تو را بکشم.

شیخ ما ابو الخیر مصدق بن شبیب نحوى هنگامى که این متن را پیش او مى‏خواندیم گفت: به خدا سوگند عمرو بن عبدود به على فرمان بازگشت نداد که على زنده بماند بلکه از بیم چنین مى‏ گفت که کشته ‏شدگان در جنگ بدر و احد را به دست على علیه السّلام مى‏دانست و مى‏ شناخت و این را هم مى ‏دانست که اگر على با او نبرد کند، او را خواهد کشت، ولى عمرو بن عبدود آزرم کرد که از خود سستى و ناتوانى نشان دهد، و بدین سبب چنین نشان داد که رعایت زنده ماندن على علیه السّلام را مى‏ کند، و او در این موضوع دروغ مى‏گفت. گویند: على علیه السّلام در پاسخ عمرو بن عبدود گفت: ولى من دوست مى‏ دارم که تو را بکشم. عمرو گفت: اى برادرزاده من خوش نمى‏دارم که مرد کریمى‏ چون تو را بکشم، برگرد براى تو بهتر است.

على علیه السّلام گفت: قریش از قول تو نقل مى ‏کنند که گفته ‏اى هیچ کس سه حاجت از من نمى‏ خواهد مگر اینکه هر چند در یک مورد آن پاسخ مثبت مى‏دهم. عمرو گفت: آرى همین گونه است. على علیه السّلام فرمود: من نخست تو را به اسلام فرا مى‏ خوانم. عمرو گفت: از این سخن درگذر. گفت: دوّم آنکه با کسانى از قریش که از تو پیروى مى ‏کنند، به مکه برگرد، گفت: در این صورت زنان قریش مى‏ گویند، نوجوانى مرا فریب داد. فرمود: سوم آنکه تو را به هماوردى فرا مى‏ خوانم.

عمرو به غیرت آمد و گفت: هرگز گمان نمى‏ کردم کسى از عرب چنین تقاضاى از من بنماید و همان دم از اسب خود فرود آمد و آن را پى کرد و گفته شده است بر چهره اسب کوفت و اسب گریخت. آن دو در آوردگاه به نبرد پرداختند و چنان گرد و خاکى برانگیخته شد که آن دو را از دیده‏ها پوشیده داشت. تا آنکه مردم از میان گرد و خاک صداى بلند تکبیر شنیدند و دانستند که على علیه السّلام او را کشته است. گرد و خاک فرو نشست، على بر سینه عمرو نشسته بود و سر عمرو را مى ‏برید. همراهان عمرو گریختند تا از خندق عبور کنند.

اسبهاى آنان ایشان را از خندق عبور دادند، غیر از نوفل بن عبد الله که اسبش نتوانست بپرد و با او در خندق افتاد و مسلمانان شروع به سنگ باران کردن او کردند. نوفل گفت: اى مردم مرا بهتر از این بکشید و على علیه السّلام به جانب او رفت و او را کشت. زبیر هم خود را به هبیره بن ابى وهب رساند و ضربتى به دنباله زین اسب او زد و زرهى که هبیره با خود داشت افتاد و زبیر آن را برگرفت. عکرمه بن ابى جهل هم نیزه خود را انداخت.

عمر بن خطاب هم به ضرار بن عمرو حمله کرد. ضرار بر او حمله آورد و همین که نیزه ‏اش را بر پشت عمر نهاد و عمر آن را احساس کرد، نیزه ‏اش را برداشت و گفت: اى پسر خطاب این نعمت را سپاسگزار باش که سوگند خورده ‏ام، بر هیچ قرشى که دست یابم او را نکشم و ضرار به یاران خود پیوست. چنین اتفاقى در جنگ احد هم میان ضرار و عمر بن خطاب صورت گرفته بود، و این هر دو قصه را محمد بن عمر واقدى در کتاب مغازى خود آورده است.

حکمت (۲۳۰) جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدیدجلد ۸ //دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۸۵

سلمان فارسى و خبر اسلام آوردنش به قلم ابن ابی الحدید

سلمان فارسى و خبر اسلام آوردنش

سلمان مردى از ایران زمین از رام هرمز است و هم گفته اند از اصفهان است ، از دهکده اى به نام جى . سلمان در شمار بردگان آزادکرده و وابسته به رسول خدا صلى الله علیه و آله است . کنیه اش ابوعبدالله بوده است و هرگاه از او مى ترسیدند: تو پسر کیستى ؟ مى گفت : من سلمان پسر اسلام و آدمى زادگانم .

روایت شده است که سلمان از آغاز تا هنگامى که به حضور پیامبر رسیده و از وابستگان آن حضرت قرار گرفته است ، بیش از ده ارباب داشته و دست به دست گردیده است .
ابوعمر بن عبدالبر در کتاب الاستیعاب روایت مى کند که سلمان چیزى را به عنوان صدقه به حضور پیامبر صلى الله علیه و آله آورد و گفت : این صدقه براى تو و یارانت است .

پیامبر صلى الله علیه و آله آن را نپذیرفت و فرمود: صدقه بر ما حلال نیست . سلمان آن را برداشت و برد، فرداى آن روز چیز دیگرى نظیر آن آورد و گفت : این هدیه است . پیامبر به یاران خود فرمود: بخورید. پیامبر صلى الله علیه و آله سلمان را از ارباب او که یهودى بود در قبال پرداخت مقدارى پول و اینکه سلمان براى آنان مقدارى خرمابن بکارد و چندان کار کند که به میوه برسد خرید پیامبر صلى الله علیه و آله تمام آن خرمابنها را به دست خویش کاشت جز یک خرمابن که آن را عمر بن خطاب نشاند. همه نهالها به سرعت به میوه رسید جز همان نهال ، پیامبر صلى الله علیه و آله پرسید این نهال را چه کسى نشانده است ؟ گفته شد عمر بن خطاب . پیامبر آن را بیرون کشید و دوباره به دست خویش آن را کاشت و آن هم به میوه رسید.

ابن عبدالبر مى گوید: سلمان هنگامى که حاکم مدائن بود از برگ خرما حصیر و سبد مى بافت و مى فروخت و از درآمد آن مى خورد و مى گفت : خوش نمى دارم جز از کارکرد دست خویش نان بخورم . او حصیربافى را در مدینه آموخته بود.

نخستین جنگى که در آن شرکت کرد، جنگ خندق بود و همو بود که به کندن خندق اشاره کرد، و چون ابوسفیان و یارانش آن را دیدند گفتند این چاره اندیشى یى است که عرب تاکنون آن را به کار نبرده است . ابن عبدالبر مى گوید: گاهى روایاتى دیده مى شود که سلمان در حالى که هنوز برده بود در جنگهاى بدر و احد هم شرکت کرده است ولى عقیده بیشتر مردم بر این است که نخستین شرکت او در جنگ خندق بود و پس از آن از هیچ جنگ دیگرى غایب نبوده است .

ابن عبدالبر مى گوید: سلمان مردى بزرگوار و نیکوکار و دانشمندى گرانقدر و زاهدى سخت پارسا بوده است .
گوید: هشام بن حسان ، از قول حسن بصرى روایت مى کند که مى گفته است : مقررى سلمان پنج هزار درهم بود که چون به دستش مى رسید همه اش را صدقه مى داد و از دسترنج خویش هزینه مى کرد. او را عبایى بود که نیمش زیرانداز و نیم دیگرش رواندازش بود.

گوید: ابن وهب و ابن نافع گفته اند که سلمان خانه نداشت ، زیر سایه دیوار و درخت زندگى مى کرد. مردى گفت : آیا برایت خانه اى بسازم که در آن مسکن گزینى ؟ گفت : نه ، مرا نیازى به آن نیست ، و آن مرد همچنان اصرار مى کرد و مى گفت : خانه اى که موافق میل تو باشد مى سازم . سلمان فرمود: آن را براى من توصیف کن . گفت : براى تو خانه اى مى سازم که اگر در آن برپا بایستى به سقف آن بخورد و اگر پایت را دراز کنى به دیوار مقابل خواهد خورد. گفت : آرى ، این چنین خوب است و براى او چنان خانه اى ساخت .

ابن عبدالبر مى گوید: از پیامبر صلى الله علیه و آله از چند طریق روایت شده که فرموده است اگر دین بر تارک پروین باشد، سلمان بر آن دست مى یابد. و در روایتى دیگر آمده است که مردى از ایران بر آن دست مى یابد. و مى گوید: براى ما از عایشه روایت شده که مى گفته است ، سلمان شبها جلسه خصوصى با پیامبر داشت و نزدیک بود بر سهم ما از رسول خدا پیروز آید.

گوید: ابن بریده ، از پدرش روایت مى کند که پیامبر صلى الله علیه و آله فرموده است : پروردگارم مرا به دوست  داشتن چهار تن فرمان داده است و خبر داده است که خود ایشان را دوست مى دارد ایشان على و ابوذر و مقداد و سلمان اند.

گوید: قتاده از ابوهریره نقل مى کند که مى گفته است سلمان داناى به دو کتاب است یعنى انجیل و قرآن .
اعمش ، از عمرو بن مره ، از ابوالبخترى ، از على علیه السلام نقل مى کند که چون از او درباره سلمان پرسیدند، فرمود: دانش اول و آخر را مى داند. دریاى بیکران و در زمره اهل بیت است . زاذان ، از على علیه السلام روایت مى کند که سلمان فارسى همچون لقمان حکیم است . کعب الاحبار درباره سلمان گفته است آکنده از دانش ‍ و حکمت بود.

گوید: در حدیثى روایت شده است که ابوسفیان بر سلمان و صهیب و بلال و تنى چند از دیگر مسلمانان عبور کرد، آن سه تن گفتند: شمشیرها نتوانست داد خود را از گردن این دشمن خدا بگیرد. ابوسفیان هم این سخن را شنید، ابوبکر به ایشان گفت : آیا نسبت به پیرمرد و سرور قریش چنین مى گویید. ابوبکر پیش پیامبر آمد و این خبر را به اطلاع رساند، پیامبر فرمود: نکند که آن سه تن را خشمگین ساخته باشى که اگر چنان کرده باشى خدا را خشمگین کرده اى . ابوبکر پیش آنان برگشت و گفت : اى برادران ! آیا من شما را خشمگین ساختم ؟ گفتند: نه و خدایت بیامرزد.

گوید: پیامبر صلى الله علیه و آله آن گاه که میان مسلمان عقد برادرى مى بست ، میان سلمان و ابوالدرداء عقد برادرى بست . سلمان را فضایل بسیار و اخبار پسندیده است ، او به سال سى و پنجم هجرت و گفته شده است در آغاز سال سى و ششم و در حکومت عثمان درگذشته است . گروهى هم گفته اند به روزگار حکومت عمر درگذشته است ، ولى بیشتر همان سخن نخست را گفته اند.

اما حدیث چگونگى مسلمان شدن سلمان را گروهى بسیار از محدثان از قول خودش چنین آورده اند که مى گفته است من پسر دهقان سالار دهکده جى اصفهان بودم و محبت پدرم نسبت به من چنان بود که مرا همچون دوشیزه اى در خانه بازمى داشت .

من در فراگرفتن و انجام دادن آداب مجوسى چندان کوشش ‍ کردم که خدمتگار آتشکده موبد شدم . پدرم روزى مرا به یکى از املاک خود فرستاد، ضمن راه از کنار کلیساى مسیحیان گذشتم وارد کلیسا شدم از نیایش و نماز ایشان خوشم آمد و گفتم : آیین ایشان بهتر از آیین من است ، پرسیدم محل اصلى این آیین کجاست ؟ گفتند: شام است .

من از پیش پدر خویش گریختم و چون مرگ او فرا رسید، گفتم : در مورد چه کسى به من سفارش مى کنى ؟ گفت : بیشتر مردم آیین خود را ترک کرده و نابود شده اند جز موردى در موصل ، خود را به او برسان . چون او درگذشت من خود را به آن مرد رساندم ، چیزى نگذشت که مرگ او هم فرا رسید، پرسیدم در مورد چه کسى به من سفارش مى کنى ؟ گفت : کسى را که بر راه راست باقى مانده باشد جز مردى در نصیبین نمى شناسم . گویند آن صومعه که سلمان پیش از اسلام در آن عبادت مى کرد تا امروز لابد یعنى قرن دوم باقى است .

سلمان مى گفته است و چون مرگ آن روحانى نصیبین فرا رسید، مرا پیش مردى از عموریه که از سرزمین روم است گسیل داشت . من پیش او رفتم و ماندم و چند ماده گاو و گوسپند به دست آوردم . چون مرگ او فرا رسید، گفتم : در مورد چه کسى به من سفارش مى کنى ؟ گفت : مردم آیین خود را رها کرده اند و هیچ کس از ایشان بر حق باقى نمانده است ، روزگار ظهور پیامبرى که به آیین ابراهیم در سرزمین عرب برانگیخته خواهد شد نزدیک شده است ، او به سرزمینى مهاجرت مى کند که میان دو ناحیه سنگلاخ قرار دارد و داراى نخلستان است . پرسیدم نشانه آن پیامبر چیست ؟ گفت : خوراک هدیه را مى خورد و خوراک صدقه را نمى خورد و میان شانه هایش مهر نبوت وجود دارد.

سلمان مى گفته است کاروانى از قبیله کلب رسید و من با آنان بیرون رفتم و چون همراه ایشان به وادى القرى رسیدم به من ستم کردند و به عنوان برده مرا به مردى یهودى فروختند که در مزرعه و نخلستان او کارگرى مى کردم . در همان حال که پیش او بودم یکى از پسرعموهایش آمد و مرا از او خرید و با خود به مدینه آورد و به خدا سوگند همین که به مدینه رسیدم آن شهر را شناختم ، و در آن هنگام خداوند محمد صلى الله علیه و آله را در مکه مبعوث فرموده بود و من هیچ آگاهى نداشتم .

همچنان که روزى بالاى درخت خرمایى بودم یکى از پسرعموهاى ارباب من پیش او آمد و گفت : خداوند بنى قیله را بکشد که در منطقه قباء بر مردى که از مکه پیش ایشان آمده است جمع شده اند و مى پندارند که پیامبر است . سلمان مى گوید: چنان به هیجان آمدم که لرزه ام گرفت ، از درخت خرما فرود آمدم و شروع به پرسیدن کردم ، ارباب من هیچ سخنى نگفت و مى گفت : بر سر کارت برگرد و آنچه را به تو مربوط نیست رها کن .

چون شامگاه فرا رسید، اندکى خرما داشتم برداشتم و به حضور پیامبر آوردم و گفتم به من خبر رسیده است که تو مردى نیکوکارى و یارانى نیازمند و غریب دارى ، این خرماى صدقه است که پیش ‍ من است و شما را از دیگران بر آن سزاوارتر دیدم .

پیامبر صلى الله علیه و آله به یاران خود فرمود: بخورید، ولى خود دست نگه داشت و چیزى نخورد. با خود گفتم : این یک نشانه و برگشتم فرداى آن روز بقیه خرمایى را که پیشم بود، برداشتم و به حضور پیامبر آمدم و گفتم : چنان دیدم که تو چیزى از صدقه نمى خورى ، این هدیه است . به یارانش فرمود: بخورید، و خودش هم همراهشان خورد. گفتم : بى شک خود اوست ، خویش را گریان بر دست و پایش افکندم و شروع به بوسیدن کردم . فرمود: تو را چه مى شود.

داستان خود را برایش گفتم که او را خوش آمد و فرمود: اى سلمان با صاحب خود پیمان آزادى بنویس ، من با او پیمان نامه نوشتم که سیصد نهال خرما براى او بنشانم و چهل وقیه هم بپردازم . پیامبر صلى الله علیه و آله به انصار فرمود: این برادرتان را یارى دهید و آنان مرا یارى دادند و سیصد نهال گرد آوردم که پیامبر صلى الله علیه و آله به دست خویش بر زمین نشاند و همگى به بار آمد. از یکى از جنگها هم مالى براى پیامبر رسید که بخشى از آن را به من عطا کرد و فرمود: تعهد خود را بپرداز، پرداختم و آزاد شدم .

سلمان از شیعیان و ویژگان على علیه السلام است ، امامیه مى پندارند او یکى از چهارتنى است که سرهاى خود را تراشیده اند و شمشیر بر دوش به حضور على آمدند، که خبرى مفصل است و این جا محل آوردن آن نیست ، یاران معتزلى ما هم در اینکه سلمان از شیعیان على علیه السلام است با امامیه اختلافى ندارند، بلکه در چیزهایى که افزون بر آن گفته اند اختلاف نظر دارند. آنچه را هم که محدثان از قول او به روز سقیفه نقل مى کنند که به فارسى گفت کردید و نکردید یاران معتزلى ما این چنین معنى مى کنند که مقصودش آن بوده است که این کار که خلیفه اى برگزیدید چه نیکوکارى بود جز آنکه از اهل بیت عدول کردید و حال آنکه اگر خلیفه از ایشان مى بود شایسته و سزاوار بود.

امامیه مى گویند: معناى سخن او این است که اسلام آوردید و تسلیم فرمان نشدید. و حال آنکه این کلمه فارسى این معنى را نمى رساند بلکه دلالت بر فعل و عمل دارد نه چیزى دیگر. و دلیل درستى سخن یاران ما این است که سلمان حکومت مداین را در عهد عمر پذیرفته است و اگر آنچه که امامیه مى گویند حق مى بود، او هرگز براى عمر کار نمى کرد!

ابن ابى الحدید ضمن شرح بقیه الفاظ این نامه اقوالى از حکیمان و زاهدان نقل کرده و چنین گفته است : زاهدى بر در خانه اى گذشت که اهل آن خانه بر کسى از ایشان که مرده بود مى گرستند، گفت : واى و شگفتا از مسافرانى که بر مسافر دیگرى مى گریند که به سرمنزل خود رسیده است .

عالمى ، راهبى را دید، پرسید: اى راهب دنیا را چگونه مى بینى ؟ گفت : بدنها را فرسوده و آرزوها را تجدید و رسیدن به آن را دور و مرگ را نزدیک مى سازد. گفت : حال مردم این جهان چون است ؟ گفت : هرکس بر آن دست مى یابد به رنج مى افتد و هرکس آن را از دست مى دهد، اندوهگین مى شود. پرسید: بى نیازى از آن چگونه است ؟ گفت : با بریدن امید از آن . گفت : در این میان کدام همنشین نکوتر و وفادارتر است ؟

گفت : کار شایسته . پرسید: کدام زیان بخش تر است و درمانده تر؟ گفت : نفس و هوس . پرسید: راه بیرون شدن از این گرفتارى چیست ؟ گفت : پیمودن راه حق و درست . پرسید: آن راه را چگونه بپیمایم ؟ گفت : باید جامه شهوتهاى ناپایدار را از تن برون آرى و براى سراى جاودانه کار کنى .

نامه ۶۸

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۷ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۳۵۲

شرح وتوضیح آنچه در سیره و اخبار درباره فدک آمده است به قلم ابن ابی الحدید

آنچه در سیره و اخبار درباره فدک آمده است

بدان که ما شرح این کلمات را در سه فصل بیان مى کنیم ، فصل نخست درباره آنچه که در حدیث و خبر در مورد فدک آمده است ، فصل دوم در اینکه آیا از پیامبر صلى الله علیه و آله ارث برده مى شود یا نه . فصل سوم در اینکه آیا فدک از سوى رسول خدا به فاطمه علیه السلام واگذار و بخشیده شده است یا نه .

فصل اول : در مورد اخبار و احادیثى که از قول اهل حدیث اهل سنت و در کتابهاى ایشان نقل شده است ، نه کتابهاى شیعه و رجال ایشان که ما با خویشتن شرط کرده ایم که از آنها چیزى نیاوریم  و همه آنچه را در این فصل مى آوریم و آنچه از اختلاف و اضطرابى که پس از رحلت رسول خدا صلى الله علیه و آله بوده است ، بیان مى داریم از نوشته ابوبکر احمد بن عبدالعزیز جوهرى در کتاب السقیفه و فدک  است . و این ابوبکر جوهرى محدثى پارسا و مورد اعتماد و ادیب بوده است که دیگر محدثان او را ستوده و مصنفاتش را روایت کرده اند.

ابوبکر جوهرى مى گوید: ابوزید عمر بن شبه ، از حیان بن بشر، از یحیى بن آدم از ابن ابى زائده ، از محمد بن اسحاق ، از زهرى نقل مى کند که مى گفته است : گروهى از مردم خیبر که باقى مانده بودند، متحصن شدند و سپس ‍ از رسول خدا خواستند که در قبال حفظ جان و خون ، آنان را تبعید کند، و چنان فرمود: چون مردم دهکده فدک  این موضوع را شنیدند، آنان هم با همان شرط تسلیم شدند و سرزمین ایشان مخصوص پیامبر صلى الله علیه و آله شد که در آن اسب و رکابى زده نشده بود بدون جنگ تسلیم شده بودند.

ابوبکر جوهرى مى گوید: محمد بن اسحاق همچنین روایت مى کند که چون پیامبر صلى الله علیه و آله از فتح خیبر آسوده شد، خداوند بر دل مردم فدک بیم انداخت و فرستادگان ایشان در خیبر یا میان راه یا پس از رسیدن پیامبر صلى الله علیه و آله به مدینه به حضورش آمدند و پیامبر صلى الله علیه و آله پیشنهادشان را پذیرفت و بدین گونه فدک مخصوص پیامبر صلى الله علیه و آله شد که براى گشودن آن جنگى صورت نگرفت و با نیمى از فدک مصالحه کردند. گوید: روایت شده است که پیامبر صلى الله علیه و آله در قبال فدک صلح فرمود و خدا داناتر است که چگونه بوده است .

گوید مالک بن انس ، از قول عبدالله بن ابى بکر بن عمرو بن حزم روایت مى کند که پیامبر صلى الله علیه و آله در قبال نیمى از زمینهاى فدک با آنان صلح فرمود و کار همان گونه بود تا آنکه عمر آنان را تبعید کرد و عوض نیمه دیگر به آنان شتر چیزهاى دیگر پرداخت .

کس دیگرى غیر از مالک بن انس مى گوید: هنگامى که عمر مى خواست ایشان را تبعید کند، کسانى را براى تقویم اموال آنان فرستاد که ابوالهیثم بن التهیان و فروه بن عمرو و حباب بن صخر و زید بن ثابت بودند. آنان نخلستانها و سرزمین فدک را تقویم کردند، عمر بهاى نیمه اى را که از ایشان بود، پرداخت که پنجاه هزار درهم بود و آن را از اموال عراق که براى عمر رسیده بود، پرداخت و ایشان را به شام تبعید کرد.

ابوبکر جوهرى مى گوید: محمد بن زکریا براى من ، از جعفر بن محمد بن عماره کندى ، از پدرش ، از حسین بن صالح بن حى ، از قول دو مرد از بنى هاشم ، از قول زینب دختر على بن ابى طالب علیه السلام ، و جعفر بن محمد بن على بن حسین هم ، از پدرش ، همچنین عثمان بن عمران عجیفى ، از نائل بن نجیح بن عمیر بن شمر، از جابر جعفى ، از ابوجعفر محمد بن على علیه السلام ، همچنین احمد بن محمد بن یزید، از عبدالله بن محمد بن سلیمان ، از پدرش ، از عبدالله بن حسن بن حسن ، همگى نقل کرده اند: چون به فاطمه علیهاالسلام خبر رسید، ابوبکر تصمیم به منع از تصرف فدک گرفته است ، چادر خویش را پوشید و همراه تنى چند از زنان قوم خود و دخترکانش حرکت فرمود و چگونگى حرکت و راه رفتن او را راه رفتن پیامبر هیچ تفاوت نداشت . به مسجد و پیش ابوبکر آمد و انبوه مهاجران و انصار حاضر بودند، میان او و ایشان پرده اى سپید قبطى آویخته شد. فاطمه علیهاالسلام ناله اى اندوهناک برآورد که همگان فریاد گریه شان برآمد. مدتى طولانى سکوت فرمود تا آنان از گریستن آرام گرفتند و سپس چنین فرمود:

سخن خود را با ستایش آن کس که از همگان به ستایش و نعمت و بزرگوارى شایسته تر است آغاز مى کنم ، سپاس و ستایش خداوند را در قبال آنچه از نعمت ارزانى داشته و به آنچه الهام فرموده است ، و خطبه اى طولانى و پسندیده را نقل کرده اند که در پایان آن چنین فرموده است : از خداى آن چنان که شایسته اوست ، بترسید و در آنچه به شما فرمان داده است ، او را فرمان برید که از میان بندگان دانشمندان از خدا بیم مى ورزند. و خداوندى را که به سبب عظمت و نورش هر که در آسمانها و زمین است براى تقرب به او وسیله اى جستجو مى کند، سپاس ‍ دارید و ما وسیله خداوند میان خلق خدا و ویژگان او و محل قدس و حجت خداوندیم و ما وارثان پیامبران خداییم ، سپس گفت : من فاطمه دختر محمدم ، این سخن را مى گویم و تکرار مى کنم و این سخن را یاوه و بیهوده نمى گویم ، اینک با گوشهاى شنوا و دلهاى موافق گوش دهید و این آیه را تلاوت فرمود همانا رسولى از خودتان براى شما آمد که پریشانى شما بر او گران و بر نجات شما آزمند و به مؤ منان رئوف و مهربان است .

و اگر با دیده انصاف بنگرید پدرم را فراتر از پدران خود و او را برادر پسرعمویم ، نه مردان دیگر خواهید یافت .
آن گاه سخنان طولانى دیگرى نقل کرده است که ما در فصل دوم آن را خواهیم آورد و در پایان گفته است : و شما اینک تصور مى کنید که براى من ارثى وجود ندارد آیا حکم جاهلى را مى جویند و براى کسانى که یقین داشته باشند چه کسى از خداوند نیکو حکم تر است .

هان اى گروههاى مسلمانان ! باید میراث پدرم با زور از من ربوده شود؟ اى پسر ابوقحافه چگونه است که خداوند مقرر فرموده است تو از پدرت میراث ببرى ولى از پدرم میراث نبرم ، عجب کار شگفتى آورده اى اینک آن را لگام زده براى خود بگیر تا روز حشر تو به دیدارت آید. بهترین حکم ، خداوند است و محمد صلى الله علیه و آله سالار و وعده گاه قیامت خواهد بود و آن گاه که رستاخیز برپاى شود اهل باطل زبان خواهند کرد.  براى هر خبرى وقتى معین است و به زودى خواهید دانست که چه کسى را عذابى خواهد رسید که زبونش مى سازد و عذاب جاودانه بر او خواهد بود ، فاطمه علیهاالسلام آن گاه روى به سوى قبر پدرش کرد و به این ابیات هند دختر اثاثه تمثل جست :

همانا که پس از تو کارها و هیاهوهایى صورت گرفت که اگر تو حضور مى داشتى سخنى فزون گفته نمى شود، چون تو درگذشتى و توده هاى ریگ و خاک حائل تو شد برخى از مردان آنچه را در سینه داشتند براى ما آشکار ساختند، مردانى نسبت به ما تحقیر و ترش رویى کردند و اینک که تو از ما غائبى حق ما غصب مى شود.
گوید: تا آن روز آن همه مرد و زن گریه کننده دیده نشده بود، فاطمه علیهاالسلام سپس بر جاى مسجد که ویژه انصار بود، توجه کرد و فرمود:

اى کسانى که بازمانده کسانى هستید که بازوهاى دین و پاسداران اسلام بوده اند و خود نیز چنان بوده اید، این سستى در یارى دادن و خوددارى از کمک به من و چشم پوشى از حقوق من و چرت زدن در مورد دفع ستم از من چیست ؟ مگر رسول خدا صلى الله علیه و آله نمى فرمود: باید حرمت و حقوق آدمى در فرزندانش ‍ رعایت شود چه زود و با شتاب بدعتها که پدید آوردید، بر فرض که پیامبر صلى الله علیه و آله رحلت فرموده باشد، باید شما دین او را بمیرانید. آرى که به جان خودم سوگند مرگ او مصیبت بزرگى است که رخنه و شکاف آن ، فراخ و غیرقابل جبران است .

زمین از این مصیبت تیره و تار و کوهها لرزان و آرزوها بر باد شد. پس از او، حریم تباه و پرده حرمت دریده و مصونیت از میان برداشته شد. آرى این گرفتارى و سوگى است که کتاب خدا پیش از مرگ او آن را اعلان کرده و پیش از فقدانش ‍ شما را از آن آگاه فرموده است و خداوند متعال چنین مى گوید محمد جز پیامبرى نیست که پیش از او پیامبران درگذشتند، آیا اگر بمیرد یا کشته شود شما بر پاشنه هاى خود برخواهید گشت و هر کس چنان کند هرگز زیانى به خدا نمى رساند و خداوند به زودى سپاسگزاران را پاداش مى دهد.  هان اى انصار! باید میراث پدرم به تاراج برده شود و حال آنک شما مى بینید و مى شنوید، صداى فریادخواهى و فرا خواندن را مى شنوید و به شما مى رسد، و شما داراى شمار و ساز و برگ هستید، این خانه و دیار از آن شماست و شما نخبگانى هستید که خدایتان انتخاب فرموده است و گزیدگانى هستید که خدایتان برگزیده است .

شما جنگ و ستیز را با عرب آغاز کردید و با آنان چندان نبرد کردید تا آسیاى اسلام به یارى شما به گردش آمد و کارش سامان گرفت و سرانجام آتش جنگ خاموش شد و فوران شرک آرام گرفت و دعوت به باطل تسکین یافت و نظام دین استوار شد، اینک پس از آن پیشتازى و شدت و شجاعت خود را کنار کشیدید و سستى و ترس بر شما چیره شد، آن هم در قبال مردمى که سوگندهاى خود را گسستند، آن هم پس از عهدکردن و طعنه زدن در دین شما، با پیشوایان کفر جنگ کنید که براى آنان سوگند استوارى نیست ، شاید بس ‍ کنند

هان که شما را چنان مى بینم که به سستى و صلح جویى گرایش یافته اید و آنچه را که شنیدید، منکر شدید. و روا داشتید آنچه را که انجام دادید، بر فرض که شما و همه کسانى که در زمین هستند کافر شوید، همانا خداوند بى نیاز ستوده است . من آنچه را که به شما گفتم با توجه به زبونى و خفتى است که شما را فرو گرفته است و ضعف یقین و سستى نیزه ها که بر شما عارض ‍ شده است . اینک همان را داشته باشید، در حالى که پشت به جنگ مى دهید و کفشهایتان دریده است کنایه از درماندگى و گریز و ننگ بر شما باقى و داغ زبونى بر جامه هاى شماست ، هر چه مى خواهید انجام دهید که به آتش برافروخته خداوند که بر دلها سر مى کشد خواهید رسید و آنچه مى کنید در مقابل چشم خداوند است ، و آنان که ستم مى کنند به زودى خواهند دانست که به کدام بازگشت گاه باز مى گردند.

ابوبکر جوهرى مى گوید: محمد بن زکریا، از محمد بن ضحاک ، از هشام بن محمد، از عوانه بن حکم براى من نقل کرد که چون فاطمه علیهاالسلام آن سخنان خود را با ابوبکر گفت ، ابوبکر نخست ستایش و نیایش خدا را به جاى آورد و بر پیامبر صلى الله علیه و آله درود فرستاد و چنین گفت : اى برگزیده ترین زنان و اى دختر بهترین پدران به خدا سوگند من از راءى رسول خدا تجاوز نکرده ام و فقط فرمان او را به کار بسته ام و دیده بان به اهل خود دروغ نمى گوید. تو سخن گفتى و ابلاغ کردى و درشتى و سختى در گفتار کردى ، خداوند ما و تو را بیامرزد، وانگهى من مرکب و وسایل شخصى و کفشهاى پیامبر صلى الله علیه و آله را به على علیه السلام تسلیم کردم ، اما در مورد چیزهاى دیگر من خود از رسول خدا صلى الله علیه و آله شنیدم که مى فرمود از ما گروه انبیا سیمینه و زرینه و زمین و خانه و ملک و آب ارث برده نمى شود بلکه از ما ایمان و حکمت و علم و سنت به ارث مى برند.، و من به آنچه فرمان داده است عمل کردم و براى رسول خدا خیرخواهى ورزیدیم و توفیق من جز به خدا نیست بر او توکل کرده ام و به سوى او پناه مى برم .

ابوبکر جوهرى مى گوید: هشام بن محمد، از پدرش روایت مى کند که مى گفته است : فاطمه علیه السلام به ابوبکر فرمود: ام ایمن گواهى مى دهد که رسول خدا صلى الله علیه و آله فدک را به من عطا فرموده است . ابوبکر گفت : اى دختر رسول خدا به خدا سوگند که خداوند کسى را نیافریده است که از رسول خدا صلى الله علیه و آله یعنى پدرت براى من محبوب تر باشد و روزى که پدرت رحلت فرمود، دوست مى داشتم آسمان بر زمین مى افتاد و به خدا سوگند اگر عایشه فقیر باشد بهتر است تا تو فقیر باشى ، وانگهى آیا تصور مى کنى منى که حق سرخ و سپید را مى پردازم نسبت به حق تو که دختر رسول خدایى ستم مى کنم .

این مال از پیامبر صلى الله علیه و آله نیست بلکه مالى از اموال عمومى مسلمانان است که پیامبر صلى الله علیه و آله با درآمد آن مردان را سوار مى فرمود و در راه خدا آن را هزینه مى کرد و اینک که رسول خدا صلى الله علیه و آله رحلت فرموده است من همان گونه که او رفتار مى فرمود، در آن مورد رفتار مى کنم . فاطمه گفت : به خدا سوگند دیگر هرگز با تو سخن نخواهم گفت .

ابوبکر گفت : به خدا سوگند من هرگز درباره تو پریشان گویى نمى کنم . فاطمه فرمود: به خدا سوگند که خدا را به زیان تو فرا مى خوانم نفرینت مى کنم ابوبکر گفت : به خدا سوگند که من خدا را به سود تو فرا مى خوانم براى تو دعا مى کنم . و چون مرگ فاطمه فرا رسید، وصیت فرمود که ابوبکر بر او نماز نگزارد. بدن فاطمه شبانه به خاک سپرده شد و عباس بن عبدالملک بر او نماز گزارد و فاصله میان مرگ او و پدرش هفتاد و دو شب بود.

ابوبکر جوهرى مى گوید: محمد بن زکریا براى من ، از قول جعفر بن محمد بن عماره با همان اسناد روایت نخستین روایت کرد که چون ابوبکر سخنان فاطمه علیهاالسلام را شنید بر او گران آمد و به منبر رفت و گفت : اى مردم ! این توجه و گرایش به هر سخن چیست ! این آرزوها به روزگار رسول خدا صلى الله علیه و آله کجا بود؟ هان ، هر کس که شنیده است بگوید و هر کس گواهى مى دهد گواهى دهد.

همانا او یعنى على علیه السلام روباهى است که گواهش دم اوست و پیوسته به هر فتنه است ، اوست که مى گوید بگذارید به حال نخستین و فتنه و آشوب برگردد. از فرد ناتوان و زنها یارى مى جویند، همچون ام طحال که خویشاوندانش روسپى گرى را براى او خوش مى داشتند. همانا من اگر بخواهم مى گویم و اگر بگویم درمانده مى سازم ، ولى من تا آن گاه که رهایم کنند، ساکت خواهم ماند. سپس روى به انصار کرد و گفت : اى انصار! سخنان سفلگان شما به اطلاع من رسیده است ، و حال آنکه شایسته ترین افرادى که باید عهد پیامبر را رعایت کنند شمایید که او پیش شما آمد و شما بودید که پناه و یارى دادید، همانا که من بر هیچ کس که سزاوار نباشد دست و زبان نمى گشایم و از منبر فرود آمد و فاطمه علیهاالسلام هم به خانه اش برگشت .

مى گویم ، این سخنان ابوبکر را بر نقیب ابویحیى جعفر بن یحیى بن ابى زید بصرى خواندم و به او گفتم : ابوبکر به چه کسى تعریض زده است ؟ تعریض ‍ نیست که تصریح کرده است . گفتم : اگر تصریح مى کرد که از تو نمى پرسیدم . خندید و گفت : به على بن ابى طالب علیه السلام گفته است . گفتم : یعنى تمام این سخنان را براى على گفته است ؟ گفت : آرى پسرکم موضوع پادشاهى است . پرسیدم سخن انصار چه بوده است ؟ گفت : ایشان با صداى بلند نام على را بر زبان مى آوردند به بیعت با او فرا مى خواندند و ابوبکر از پریشان شدن کار حکومت خودشان مى ترسیده است .

سپس لغات مشکل کلام ابوبکر را از نقیب پرسیدم برایم توضیح داد  و گفت : اینکه شاهد روباه دم اوست ، مثلى است براى کسى که گواهى جز پاره اى از تن خویش نداشته باشد و درباره اصل آن گفته اند، روباه مى خواست شیر را بر گرگ بشوراند، به شیر گفت گرگ گوسپندى را که تو براى خود نگه داشته بودى درید و خورد و من حضور داشتم . شیر گفت : چه کسى در این باره براى تو گواهى مى دهد؟ روباه دم خود را که خون آلود بود بلند کرد. شیر هم که گوسپند را از دست داده بود گواهى او را پذیرفت و گرگ را کشت . و ام طحال نام زنى روسپى در دوره جاهلى است که به بسیارى زناکارى او مثل زده مى شده است و مى گفته اند فلان زناکارتر از ام طحال است .

ابوبکر جوهرى مى گوید: محمد بن زکریا، از قول ابن عایشه ، از قول پدرش ، از عمویش براى من نقل کرد که چون فاطمه علیهاالسلام با ابوبکر سخن گفت ، ابوبکر نخست گریست و سپس گفت : اى دختر رسول خدا از پدرت دینار و درهمى به ارث برده نمى شود و فرموده است از پیامبران میراثى برده نمى شود. فاطمه گفت : فدک را پیامبر صلى الله علیه و آله به من بخشیده است . ابوبکر گفت : در این باره چه کسى گواهى مى دهد؟ على بن ابى طالب علیه السلام آمد و گواهى داد، ام ایمن هم آمد و گواهى داد. در این هنگام عمر بن خطاب و عبدالرحمان بن عوف آمدند و گواهى دادند که رسول خدا صلى الله علیه و آله درآمد فدک را تقسیم مى فرموده است .

ابوبکر گفت : اى دختر رسول خدا تو و على و ام ایمن و عمر و عبدالرحمان همگى راست گفتید و چنان بوده است که این مال تو از پدرت به آن صورت بوده است که پیامبر صلى الله علیه و آله از درآمد فدک هزینه زندگى و خوراک شما را پرداخت مى کرده و باقى مانده آن را تقسیم مى فرموده است ، و به گروهى در راه خدا مرکوب مى داده است . اینک تو مى خواهى با آن چه کار کنى ؟ فاطمه گفت : مى خواهم همان کار را انجام دهم که پدرم انجام مى داد. ابوبکر گفت : خدا گواه تو بر من خواهد بود که من هم همان گونه رفتار کنم که پدرت رفتار مى فرمود. فاطمه گفت : خدا را که چنان عمل خواهى کرد؟

ابوبکر گفت : خدا را که چنان عمل مى کنم ، فاطمه عرضه داشت بارخدایا گواه باش ، و ابوبکر درآمد غله فدک را مى گرفت و به اندازه کفایت به ایشان مى پرداخت و باقى مانده آن را تقسیم مى کرد. ابوبکر و عثمان و على هم همین گونه عمل مى کردند، و چون معاویه به حکومت رسید پس از رحلت امام حسین علیه السلام ، یک سوم آن را به مروان بن حکم و یک سوم را به عمرو و پسر عثمان و یک سوم آن را به پسر خود یزید داد و آنان همچنان فدک را در دست داشتند تا آنکه در دوره حکومت مروان تمام فدک در اختیارش قرار گرفت و آن را به پسر خویش عبدالعزیز بخشید. عبدالعزیز هم آن را به پسر خود عمر بن عبدالعزیز بخشید و چون عمر بن عبدالعزیز به حکومت رسید، نخستین دادى که داد برگرداندن فدک بود.

حسن پسر امام حسن علیه السلام و گفته شده است امام على بن حسین علیه السلام را خواست و آن را به ایشان برگرداند و در مدت حکومت عمر بن عبدالعزیز که دو سال و نیم بود فدک در دست فرزندان فاطمه علیهاالسلام بود. چون یزید بن عاتکه به حکومت رسید، فدک را از ایشان بازستد و همچنان در دست بنى مروان دست به دست مى گشت تا آنکه حکومت آنان سپرى شد. چون ابوالعباس سفاح به حکومت رسید، فدک را به عبدالله بن منصور آن را از ایشان بازستد. پسرش مهدى عباسى آن را به فرزندان فاطمه برگرداند و پس از او موسى و هارون آن را بازستدند و همچنان در دست ایشان بود تا ماءمون به حکومت رسید و آن را به فاطمى ها برگرداند.

ابوبکر جوهرى مى گوید: محمد بن زکریا، از قول مهدى بن سابق براى من نقل کرد که ماءمون براى رسیدگى به مظالم نشست ، نخستین نامه که به دستش رسید بر آن نگریست و گریست و به کسى که بالاسرش ایستاده بود گفت : جار بزن که وکیل فاطمه کجاست ؟ پیرمردى برخاست که دراعه بر تن و عمامه بر سر و کفشهاى دوخت تعز شهرى از یمن بر پاى داشت و پیش آمد و با ماءمون در مورد فدک به مناظره پرداخت . ماءمون براى او و او براى ماءمون حجت مى آورد، سرانجام ماءمون فرمان داد قباله فدک به نام ایشان نوشته شود و سند نوشته شد و بر او خواندند و آن را امضا کرد.

در این هنگام دعبل خزاعى در حضور ماءمون برخاست و قصیده معروف خود را که مطلعش این بیت است براى او خواند:با برگرداندن ماءمون فدک را به بنى هاشم چهره روزگار خندان شد.

و همچنان فدک در دست اولاد فاطمه علیهاالسلام بود تا روزگار متوکل که او آن را به عبدالله بن عمر بازیار بخشید. در فدک یازده نخل باقى بود که پیامبر صلى الله علیه و آله به دست خویش کاشته بود و بنى فاطمه خرماى آن نخلها را مى چیدند و در موسم به حاجیان هدیه مى دادند و حاجیان هم اموال گران و فراوان به ایشان مى دادند. عبدالله بن عمر بازیار، مردى به نام بشران بن ابى امیه ثقفى را به مدینه فرستاد تا به فدک برود و آن نخلها را قطع کند. او چنان کرد و چون به بصره برگشت ، فلج شد.

ابوبکر جوهرى مى گوید: ابوزید عمر بن شبه ، از سوید بن سعید و حسن بن عثمان ، از قول ولید بن محمد، از زهرى ، از عروه ، از عایشه نقل مى کند که عایشه مى گفته است : فاطمه علیهاالسلام به ابوبکر پیام فرستاد و میراث خود از پیامبر صلى الله علیه و آله را مطالبه فرمود و او در آن هنگام آنچه را که در مدینه و فدک از پیامبر صلى الله علیه و آله بود و همچنین باقى مانده خمس خیبر را مطالبه مى کرد.

ابوبکر گفت : پیامبر صلى الله علیه و آله فرموده است از ما ارث برده نمى شود آنچه از ما باقى بماند صدقه است . و آل محمد هم باید از درآمد آن بهره مند شوند. و من به خدا سوگند چیزى از صدقات رسول خدا را از همان حالى که در عهد او بوده است تغییر نمى دهم و در آن مورد همان گونه رفتار مى کنم که پیامبر رفتار مى فرمود. ابوبکر از اینکه چیزى از آن را به فاطمه تسلیم کند، خوددارى کرد و بدین سبب فاطمه از ابوبکر دلگیر شد و بر او خشم گرفت و تا هنگامى که درگذشت با ابوبکر سخن نگفت . فاطمه پس از پدرش شش ماه زنده بود و چون درگذشت على علیه السلام شبانه پیکرش را به خاک سپرد و ابوبکر را آگاه نکرد.

ابوبکر جوهرى مى گوید: ابوزید، از قول اسحاق بن ادریس ، از قول محمد بن احمد، از معمر، از زهرى ، از عروه ، از عایشه براى ما نقل کرد که مى گفته است ، فاطمه علیهاالسلام و عباس پیش ابوبکر آمدند و میراث خود از پیامبر صلى الله علیه و آله را مطالبه کردند و موضوع آن ، زمین فدک و سهم خیبر بود. ابوبکر به آن دو گفت : من شنیدم که پیامبر صلى الله علیه و آله مى فرمود: از ما ارث برده نمى شود، آنچه از ما باقى بماند صدقه است . و دیده ام رسول خدا چگونه انجام مى داده است ، تغییر نمى دهم و همان گونه عمل خواهم کرد. فاطمه بر ابوبکر خشم گرفت و تا هنگامى که درگذشت با ابوبکر سخن نگفت .

ابوبکر جوهرى مى گوید: ابوزید، از قول عمر بن عاصم و موسى بن اسماعیل ، از حماد بن سلمه ، از کلبى ، از ابوصالح ، از ام هانى نقل مى کند که مى گفته است فاطمه علیهاالسلام به ابوبکر گفت : هنگامى که تو بمیرى چه کسى از تو ارث مى برد، گفت : فرزندان و همسرم . فرمود: پس به چه سبب تو باید به جاى ما از پیامبر ارث ببرى ؟ ابوبکر گفت : اى دختر رسول خدا از پدرت خانه و مال و سیم و زرى باقى نمانده است که ارث برده شود.
فاطمه گفت : سهمى که خداوند براى ما قرار داده است و اینک در دست تو قرار گرفته است .

ابوبکر گفت : من شنیدم پیامبر صلى الله علیه و آله مى فرمود: این روزى و طعمه اى است که خداوند به ما ارزانى فرموده است و هنگامى که من مردم میان همه مسلمانان خواهد بود.

ابوبکر جوهرى مى گوید: ابوزید، از قول ابوبکر بن ابى شیبه ، از محمد بن افضل ، از ولید بن جمیع ، از ابوالطفیل براى ما نقل کرد که مى گفته است ، فاطمه علیهاالسلام به ابوبکر پیام فرستاد که آیا تو از پیامبر صلى الله علیه و آله میراث مى برى یا خاندان او؟ گفت : نه که اهل و خاندانش ارث مى برند. فاطمه گفت : پس سهم رسول خدا صلى الله علیه و آله چه مى شود؟ ابوبکر گفت : من شنیدم که پیامبر صلى الله علیه و آله مى فرمود: خداوند به پیامبر خویش روزى اى نصیب فرمود. سپس خداوند او را قبض روح فرمود و آن را براى کسى قرار داد که پس از پیامبر به حکومت رسد و پس از پیامبر من به ولایت رسیده ام و مى خواهم آن را به مسلمانان برگردانم . فاطمه فرمود: تو خود به آنچه از پیامبر شنیده اى داناترى .

مى گویم ابن ابى الحدید در این حدیث چیز عجیبى دیده مى شود و آن این است که فاطمه از ابوبکر مى پرسد: تو از پیامبر ارث مى برى یا خانواده اش ؟ و ابوبکر مى گوید: البته که خانواده اش ، و این دلیل بر آن است که از پیامبر صلى الله علیه و آله ارث برده مى شود و خانواده اش از او ارث مى برند و این تصریح مخالف با آن چیزى است که ابوبکر خود آن را نقل مى کرده است که از ما پیامبران ارث برده نمى شود. وانگهى از این حدیث فهمیده مى شود که ابوبکر از گفتار پیامبر چنین استنباط کرده است که منظور از پیامبر در عبارت رسول خدا، خود آن حضرت است و با آنکه به صورت نکره آمده است تصور و برداشت ابوبکر چنان بوده است . همان گونه که پیامبر (ص ) در خطبه اى فرمود: خداوند بنده اى را براى انتخاب دنیا و آنچه در پیشگاه پروردگارش ‍ هست مخیر فرمود و آن بنده آنچه را که در پیشگاه خداوند است برگزید و ابوبکر گفت : نه که ما جانهاى خود را فداى تو مى کنیم .

ابوبکر جوهرى مى گوید: ابوزید، از قول قعنبى ، از عبدالعزیز بن محمد، از محمد بن عمر، از ابوسلمه براى ما نقل کرد که فاطمه فدک را از ابوبکر مطالبه فرمود، ابوبکر گفت : من شنیدم که پیامبر مى فرمود: از پیامبر ارث برده نمى شود.، هزینه زندگى هر کس را که پیامبر برعهده داشته است ، من برعهده مى گیرم و بر هر کس پیامبر صلى الله علیه و آله اتفاق مى فرموده است ، من هم انفاق خواهم کرد. فاطمه فرمود: اى ابوبکر چگونه است که دختران تو از تو ارث خواهند برد ولى دختران پیامبر از او ارث نمى برند؟ ابوبکر گفت : همین است .

ابوبکر جوهرى مى گوید: ابوزید، از قول محمد بن عبدالله بن زبیر، از فضیل بن مرزوق ، از بحترى بن حسان نقل مى کرد که مى گفته است : براى اینکه کار ابوبکر را زشت سازم به زید بن على علیه السلام گفتم : چگونه ابوبکر فدک را از دست فاطمه علیهاالسلام بیرون کشید؟

گفت : ابوبکر مرد مهربانى بود و خوش نمى داشت کارى را که پیامبر صلى الله علیه و آله انجام مى داده است تغییر دهد. فاطمه پیش او رفت و گفت : پیامبر صلى الله علیه و آله فدک را به من بخشیده است . ابوبکر گفت : آیا تو را در این باره گواهى هست ؟ فاطمه علیهاالسلام همراه على علیه السلام آمد و على به سود فاطمه گواهى داد. سپس ام ایمن هم آمد و خطاب به آن دو به گفته ابوزید یعنى به عمر و ابوبکر گفت : آیا گواهى مى دهید که من اهل بهشت هستم ؟ گفتند: آرى همین گونه است .

ام ایمن گفت : و من گواهى مى دهم که پیامبر صلى الله علیه و آله فدک را به فاطمه بخشیده است ، ابوبکر گفت : اى فاطمه ! مردى دیگر یا زنى دیگر باید گواهى دهند تا مستحق آن شوى که به سود تو حکم شود. گوید: ابوزید پس ‍ از نقل این خبر گفت : به خدا سوگند اگر قضاوت کردن در این باره به من هم واگذار مى شد، همان گونه که ابوبکر گفته است مى گفتم همان راءى را مى دادم .

ابوبکر جوهرى مى گوید: ابوزید، از قول محمد بن صباح ، از یحیى بن متوکل ابوعقیل ، از کثیر نوال براى ما نقل کرد که مى گفته است به ابوجعفر محمد بن على علیه السلام گفتم : خدا مرا فدایت گرداند آیا معتقدى که ابوبکر و عمر در مورد حق شما بر شما ستم کرده اند، یا چیزى از حق شما را از میان برده اند؟ فرمود: نه ، سوگند به کسى که قرآن را بر بنده خویش نازل مى فرمود تا براى جهانیان بیم دهنده باشد که آنان به اندازه دانه خردل هم به ما ستم نکرده اند. گفتم : فدایت شوم آیا آنان را دوست داشته باشم ؟ فرمود: آرى ، در دنیا و آخرت و هر گناهى در این باره رسید بر گردن من . سپس امام باقر فرمود: خداوند سزاى مغیره و بنان را بدهد که آن دو بر ما اهل بیت دروغ بسته اند.

جوهرى مى گوید: و ابوزید، از قول عبدالله بن نافع و قعنبى ، از مالک از زهرى ، از عروه ، از عایشه براى ما نقل کرد که مى گفته است : پس از رحلت پیامبر صلى الله علیه و آله همسران آن حضرت خواستند عثمان بن عفان را پیش ابوبکر بفرستند و میراث خود را مطالبه کنند با یک هشتم سهم خود را بخواهند من یعنى عایشه به آنان گفتم : مگر پیامبر صلى الله علیه و آله نفرموده است : از ما ارث برده نمى شود و آنچه باقى گذاریم صدقه است .

ابوبکر جوهرى مى گوید: همچنین ابوزید، از عبدالله بن نافع و قعنبى و بشر بن عمر، از مالک ، از ابوالزناد، از اعرج ، از ابوهریره ، از قول پیامبر صلى الله علیه و آله همسران آن حضرت خواستند عثمان بن عفان را پیش ابوبکر بفرستند و میراث خود را مطالبه کنند یا یک هشتم سهم خود را بخواهند من یعنى عایشه به آنان گفتم : مگر پیامبر صلى الله علیه و آله نفرموده است : از ما ارث برده نمى شود و آنچه باقى گذاریم صدقه است .

ابوبکر جوهرى مى گوید: همچنین ابوزید، از عبدالله بن نافع و قعنبى و بشر بن عمر، از مالک ، از ابوالزناد، از اعرج ، از ابوهریره ، از قول پیامبر صلى الله علیه و آله نقل مى کرد که فرموده است : وراث من نباید دینار و درهمى تقسیم کنند، آنچه باقى بگذارم پس از خرج زنان ، هزینه عیالم هر چه باقى بماند، صدقه است .
مى گویم ابن ابى الحدید این حدیث غریبى است ، زیرا مشهور آن است که حدیث منتفى بودن ارث را هیچ کس جز ابوبکر به تنهایى نقل نکرده است .

ابوبکر جوهرى مى گوید: ابوزید، از حزامى ، از ابن وهب ، از یونس ، از ابن شهاب ، از عبدالرحمان اعرج براى ما نقل کرد که از ابوهریره  شنیده است که مى گفته است ، خودم شنیده پیامبر صلى الله علیه و آله مى فرمود: سوگند به کسى به کسى که جان من در دست اوست ، از میراث من چیزى تقسیم نمى شود، آنچه باقى گذارم ، صدقه خواهد بود. گوید: این صدقات اوقاف به دست على علیه السلام بود که عباس تصرف کرد و دعواى میان على و عباس هم سر همین بود و عمر از اینکه آن را میان دو تقسیم کند، خوددارى کرد تا آنکه عباس از آن کناره گفت و على علیه السلام آن را در اختیار گرفت و سپس در اختیار امام حسن و امام حسین بود و پس از آن در اختیار على بن حسین علیه السلام و حسن بن حسن علیه السلام بود که هر دو آن را اداره مى کردند و پس از آن هم در اختیار زید بن على علیه السلام قرار گرفت .

ابوبکر جوهرى گوید: ابوزید، از قول عثمان بن عمر بن فارس ، از یونس ، از زهرى ، از مالک بن اوس بن حدثان براى ما نقل کرد که مى گفته است : روزى پس ‍ از برآمدن آفتاب عمر بن خطاب مرا احضار کرد، پیش او رفتم بر تختى که روى ریگها بود و فرشى گسترده نبود بر پشتى چرمى نشسته بود. به من گفت : اى مالک گروهى از قوم تو که خانواده دارند به مدینه آمده اند، براى ایشان پرداخت مالى را فرمان داده ام ، آن را اى مرد خودت تقسیم کن ، در همین حال یرفا خدمتکار عمر آمد و گفت : عثمان و سعد و عبدالرحمان و زبیر اجازه آمدن پیش تو را مى خواهند، آیا اجازه مى دهى ؟ گفت : آرى و اجازه داد و ایشان آمدند.

اندکى بعد یرفا آمد و گفت : على و عباس اجازه ورود مى خواهند، اجازه مى دهى ؟ گفت : آرى ، بگذار بیایند. چون آن دو وارد شدند، عباس گفت : اى امیرالمؤ منین میان من و این یعنى على قضاوت کن و آن دو درباره املاک فراوانى که خداوند به رسول خود از اموال بنى نضیر ارزانى فرموده بود، اختلاف نظر و دعوا داشتند. عباس و على پیش عمر به یکدیگر سخن درشت گفتند، آسوده ساز. در این هنگام عمر گفت : شما را به خدایى سوگند مى دهم که آسمانها و زمین به فرمان او برجاى است ، آیا مى دانید که رسول خدا صلى الله علیه و آله فرموده است : از ما ارث برده نمى شود و آنچه باقى گذاریم ، صدقه است .، و مقصود پیامبر خودش بوده است ؟ گفتند: آرى چنین فرموده است .

آن گاه عمر روى به عباس و على کرد و گفت : شما را به خدا سوگند مى دهم آیا این موضوع را مى دانید؟ گفتند: آرى . عمر گفت : من اینک در این باره براى شما توضیح مى دهم ، که خداوند تبارک و تعالى در این فى ء و غنیمت ، پیامبر خود را به چیزى ویژه فرموده است که به دیگرى آن را اعطا نفرموده است و خداوند در این باره چنین مى فرماید آنچه را که خداوند از اموال آنان غنیمت داد، از آن پیامبر اوست که شما براى آن هیچ اسب و اشترى نتاختید: و خداوند رسولان خود را بر هرکه خواهد چیره مى فرماید و خداى بر هر کارى تواناست .  و این مخصوص ‍ پیامبر صلى الله علیه و آله بود و پیامبر هم آن را میان شما هزینه مى فرمود و کسى دیگر را بر شما ترجیح نداد و میان شما پایدار داشت و این اموال باقى مانده است و پیامبر صلى الله علیه و آله هزینه سالیانه اهل خود را نخست از آن پرداخت مى کرد و اضافه و باقى مانده را در راه خدا و همان گونه که دیگر اموال خدا را هزینه مى کرد، مصرف مى فرمود، و در تمام مدت زندگى خود چنین فرمود. چون رحلت کرد، ابوبکر گفت : من والى هستم و همان گونه که پیامبر در آن باره عمل مى فرمود، عمل کرد، و حال آنکه در آن هنگام شما دو تن عمر به عباس و على نگریست چنان مى پنداشتید که ابوبکر در آن مورد ستمگر و تبهکار است و خدا مى داند که او نیکوکار راستگو و به راه راست و پیرو حق بود.

چون خداوند عمر ابوبکر را به سر آورد. گفتم من سزاوارترین مردم به ابوبکرم و به رسول خدا و آن را دو یا چند سال از حکومت خود در دست داشتم و همان گونه که رسول خدا و ابوبکر عمل مى کردند، عمل کردم ، و شما دو تن و در آن حال به عباس و على نگریست مى پنداشتید که من در آن باره ستمگر و تبهکارم و خداوند مى داند که نیکوکار و به راه راست و پیرو حق هستم . پس از آن هر یک پیش من آمدید و سخن شما در واقع یکى بود.

تو اى عباس پیش من آمدى و بهره خود را از برادرزاده ات یعنى از پیامبر را مطالبه کردى و على هم آمد و بهره همسرش را از مال پدرش مطالبه کرد. به شما گفتم پیامبر صلى الله علیه و آله فرموده است : از ما ارث برده نمى شود، آنچه باقى گذاریم ، صدقه است . و چون تصمیم گرفتم به شما دو تن واگذارم ، گفتم بر شما عهد و پیمان و میثاق الهى است که همان گونه عمل کنید که پیامبر صلى الله علیه و آله و ابوبکر و من عمل کرده ایم وگرنه با من سخن مگویید. گفتید با همین شرط به ما واگذار، و من با همان شرط به شما واگذار کردم . آیا اینک داورى دیگرى از من مى خواهید، به خدایى که آسمانها و زمین به فرمان او پابرجاى است . تا هنگامى که قیامت برپاى شود قضاوت دیگرى میان شما نخواهم کرد، اینک هم اگر از اداره آن ناتوانید، به خودم برگردانید و من زحمت شما دو تن را کفایت مى کنم .

ابوبکر جوهرى مى گوید: ابوزید، از قول اسحاق بن ادریس ، از عبدالله بن مبارک ، از یونس ، از زهرى نقل مى کند که مالک بن اوس بن حدثان خبر بالا را براى او هم همین گونه نقل کرده است . زهرى مى گوید: این موضوع را براى عروه نقل کردم ، گفت : مالک بن اوس راست گفته است ، من خودم شنیدم عایشه مى گفتت : همسران پیامبر صلى الله علیه و آله عثمان بن عفان را پیش ابوبکر فرستادند تا میراث آنان را از غنایمى که خداوند ویژه پیامبر صلى الله علیه و آله قرار داده است ، مطالبه کند و من آنان را از این کار بازداشتم و گفتم آیا از خداى نمى ترسید، آیا نمى دانید که پیامبر صلى الله علیه و آله مى فرمود: از ما ارث برده نمى شود، آنچه باقى بگذاریم ، صدقه است . و مقصود پیامبر وجود خودش بود و البته آل محمد از درآمد آن مال بهره مند مى شوند و همسران پیامبر به آنچه گفتم تسلیم شدند.

مى گویم ابن ابى الحدید در این احادیث مشکلاتى است . بدین معنى که حدیث نخست متضمن آن است که عمر گروهى از جمله عثمان را سوگند داده و گفته است شما را به خدا سوگند مى دهم ، مگر نمى دانید که رسول خدا فرموده است :از ما ارث برده نمى شود و آنچه را باقى بگذاریم ، صدقه است . و مقصودش از این گفتار وجود خودش بود؟ و آن گروه که عثمان هم در زمره ایشان بود گفتند: آرى . چگونه عثمان که بر طبق این گفتار خود از این موضوع آگاه بوده ، حاضر شده است فرستاده همسران پیامبر پیش ابوبکر بشود و از او بخواهد که میراث ایشان را بدهد، مگر اینکه گفته شود عثمان و سعد و عبدالرحمان و زبیر سخن عمر را از باب تقلید از ابوبکر و بر مبناى حسن ظن در آنچه او روایت کرده است ، تصدیق کرده اند و آن را علم شمرده اند که گاهى بر گمان هم نام علم اطلاق مى شود.

و اگر کسى بگوید چرا این حسن ظن عثمان به روایت ابوبکر در آغاز کار وجود نداشته است تا نمایندگى همسران پیامبر صلى الله علیه و آله را براى مطالبه میراث ایشان نپذیرد؟ گفته مى شود جایز است در آغاز کار نسبت به آن روایت شک داشته باشد و سپس به سبب مشاهده نشانه ها و دلایلى که مقتضى تصدیق آن بوده است ، آن را تصدیق کرده باشد و براى همه مردم این حال اتفاق مى افتد.

این جا اشکال دیگرى هم وجود دارد و آن این است که بر طبق این روایت عمر، على و عباس را سوگند داده است که آیا آن خبر را مى دانند و ایشان گفته اند آرى ، در صورتى که آن دو از این خبر آگاه بوده اند، چگونه ممکن است عباس و فاطمه براى طلب میراث خود بدان گونه که در روایات قبلى آمده است و ما هم آن را نقل کردیم پیش ابوبکر بروند؟ آیا جایز است بگویم عباس خبر ارث نبردن از پیامبر را مى دانسته و سپس ارثى را که مستحق آن نیست مطالبه کند؟ و آیا ممکن است گفته شود على از آن خبر آگاه بوده و به همسر خویش اجازه فرموده است که مالى را که مستحق آن نیست ، مطالبه کند و از خانه خود به مسجد آید و با ابوبکر نزاع کند و آن گونه سخن بگوید، بدیهى است که این کار فاطمه بدون اجازه و راءى على صورت نگرفته است ، وانگهى اگر از پیامبر صلى الله علیه و آله ارثى برده نمى شود، تسلیم کردن وسایل شخصى و مرکوب و کفشهاى پیامبر صلى الله علیه و آله به على اشکال مى پذیرد زیرا على که اصلا وارث پیامبر نبوده است و اگر از این جهت که همسر على در مظان ارث بردن بوده است ، آن هم بر فرض نبودن خبر نفى میراث آنها را به على تسلیم کرده است ، باز هم این کار جایز نیست . زیرا خبرى که ابوبکر نقل مى کند مانع از ارث بردن از پیامبر است ، چه اندک و چه بسیار.

و اگر کسى بگوید متن خبر چنین بوده است که از ما گروه پیامبران سیم و زر و زمین و آب و ملک و خانه به ارث برده نمى شود.
در پاسخ او گفته مى شود از مضمون این کلام چنین فهمیده مى شود که هیچ چیز از پیامبران ارث برده نمى شود، زیرا عادت عرب بر این جارى است و مقصود این نیست که فقط از همین اجناس ارث برده نمى شود، بلکه این تصریح بر اطلاق کلى دارد که از هیچ چیز پیامبران ارث برده نمى شود.

وانگهى در دنباله خبر تسلیم کردن مرکوب و وسایل شخصى و کفشهاى پیامبر (ص ) آمده است که آن حضرت فرموده است : از ما ارث برده نمى شود، آنچه باقى گذاریم ، صدقه است . و نفرموده است از چه چیزها ارث برده نمى شویم . و این اقتضاى نفى ارث بردن از همه چیز را دارد.

اما در خبر دوم که آن را هشام بن محمد کلبى از پدرش نقل مى کند نیز اشکالى وجود دارد. او مى گوید: فاطمه علیهاالسلام فدک را طلب کرد و گفت آن را پدرم به من بخشیده است و ام ایمن هم در این باره براى من گواهى مى دهد. ابوبکر در پاسخ گفته است : این مال از پیامبر صلى الله علیه و آله نبوده است و مالى از اموال عمومى مسلمانان بوده است که از درآمد آن پیامبر به افراد نظامى مرکوب مى داده و در راه خدا هزینه مى فرموده است .

بنابراین مى توان از ابوبکر پرسید آیا براى پیامبر صلى الله علیه و آله جایز بوده است که به دختر خود یا به کس دیگرى ملک مخصوصى از اموال عمومى مسلمانان را ببخشد؟ آیا در این مورد بر پیامبر از سوى خداوند متعال وحى شده است یا به اجتهاد راءى خویش آن هم به عقیده کسانى که چنین اجتهادى را براى پیامبر جایز مى دانند عمل فرموده است یا آنکه اصلا براى پیامبر انجام دادن این کار جایز نبوده است ؟ اگر ابوبکر پاسخ دهد که براى پیامبر جایز نبوده است ، سخنى بر خلاف عقل و خلاف اعتقاد مسلمانان گفته است ، و اگر بگوید جایز بوده است ، به او گفته خواهد شد پس در این صورت فاطمه علیهاالسلام تنها به ادعا کفایت نکرده و فرموده است ام ایمن هم براى من گواهى مى دهد.

و لازم بوده است در پاسخ گفته شود گواهى ام ایمن به تنهایى پذیرفته نیست و این خبر متضمن این پاسخ نیست . بلکه مى گوید پس از ادعاى فاطمه و اینکه چه کسى براى او گواهى مى دهد، ابوبکر مى گوید این مالى از اموال خداوند است و از پیامبر صلى الله علیه و آله نبوده است و این جواب درستى نیست .

اما خبرى که آن را محمد بن زکریا از عایشه نقل مى کند، در آن هم اشکالى نظیر اشکال خبر قبلى است ، زیرا در صورتى که على علیه السلام و ام ایمن براى فاطمه علیهاالسلام گواهى داده باشند که پیامبر صلى الله علیه و آله فدک را به او بخشیده است ، در این صورت امکان راستى سخن فاطمه و سخن عبدالرحمان و عمر همه با هم فرام باشد نیست و تاءویلى هم که ابوبکر کرده و گفته است همگى راست مى گویید، درست نیست که اگر فدک را پیامبر به فاطمه بخشیده باشد دیگر این سخن ابوبکر که گفته است پیامبر هزینه شما را از آن پرداخت مى کرد و باقى مانده آن را تقسیم مى کرد و به افراد در راه خدا از آن مرکوب مى داد. نمى تواند درست باشد که منافى با هبه بودن فدک است و معنى هبه و بخشیدن این است که مالکیت فدک به فاطمه منتقل شده است و او مى تواند هرگونه بخواهد در آن تصرف کند و کس دیگر را در آن حقى نیست . چیزى که اینگونه باشد، چگونه بخشى از درآمد آن تقسیم مى شده است و بخشى دیگر هزینه فراهم کردن مرکوب مى شده است . بر فرض که کسى بگوید پیامبر صلى الله علیه و آله پدر فاطمه بوده است و حکم تصرف آن حضرت در اموال دخترش مثل تصرف در اموال خودش ‍ و بیت المال مسلمانان است و ممکن است پیامبر صلى الله علیه و آله به حکم پدرى در اموال فاطمه چنین تصرفى مى فرموده است .

به این فرض چنین پاسخ داده مى شود که بر فرض تصرف پیامبر در اموال فاطمه به عنوان مال فرزندش ، این موضوع مالکیت فاطمه را نفى نمى کند و چون پدر بمیرد، براى هیچ کس تصرف در آن مال جایز نیست زیرا هیچ کس دیگر پدر او نیست که بتواند تصرف پدران در اموال فرزندان را اعمال کند، وانگهى عموم یا بیشتر فقیهان تصرف پدر را در اموال فرزند جایز نمى شمارند.

اشکال دیگر سخن عمر به على و عباس است که مى گوید در آن هنگام ابوبکر را ستمگر تبهکارى مى پنداشتید و در مورد خودش هم همین را مى گوید که شما مرا هم ستمگر تبهکارى مى پنداشتید، اگر درست باشد که آن دو چنین پندارى داشته اند چگونه این تصور ایشان با آنکه ادعاى عمر علم داشته اند که پیامبر فرموده است از من ارث برده نمى شود.، ممکن است به وجود آمده باشد. به راستى که این سخن از شگفتى ترین شگفتى هاست ، و اگر چنین نبود که حدیث خصومت عباس و على و قضاوت خواستن ایشان از عمر در کتابهاى صحیح حدیث که مورد اتفاق است نقل شده است ، من شگفت نمى کردم و هر یک از این مواردى که گفتیم صحت آن را مخدوش مى ساخت ، ولى این حدیث در کتابهاى صحاح نقل شده است و در آن تردیدى نیست .

ابوبکر جوهرى مى گوید: ابوزید، از قول ابن ابى شیبه ، از علیه ، از ایوب ، از عکرمه ، از مالک بن اوس بن حدثان براى ما نقل کرد که مى گفته است : عباس و على پیش عمر آمدند و عباس گفت میان من و این فلان و بهمان شده قضاوت کن و مردم گفتند میان ایشان قضاوت کن . عمر گفت قضاوت نمى کنم که هر دو مى دانند پیامبر صلى الله علیه و آله فرموده است : از ما ارث برده نمى شود، هر چه باقى بگذاریم ، صدقه است .

مى گویم ، پذیرفتن این حدیث هم مشکل است ، زیرا آنها براى نزاع در میراث نیامده بودند بلکه در مورد سرپرستى صدقات و اوقاف رسول خدا صلى الله علیه و آله که کدامیک تولیت آن را برعهده داشته باشد، نه اینکه کدام یک به ارث ببرد، آمده بودند و خصومت و نزاع هم بر سر تولیت اوقاف بوده است ، آیا جوابش این است که بگوید هر دو مى دانند که پیامبر صلى الله علیه و آله فرموده است : از ما ارث برده نمى شود!

ابوبکر جوهرى مى گوید: ابوزید، از یحیى بن کثیر پدر غسان ، از شعبه ، از عمر بن مره ، از ابوالبخترى براى ما نقل کرد که مى گفته است ، عباس و على براى داورى پیش عمر آمدند و عمر به طلحه و زبیر و عبدالرحمان بن عوف و سعد گفت : شما را به خدا سوگند مى دهم آیا شنیده اید که پیامبر صلى الله علیه و آله مى فرمود: هر مال پیامبر، صدقه وقف است مگر آنچه که از آن هزینه و روزى اهل خود را بپردازد و از ما ارث برده نمى شود.! و آنان همگى گفتند: آرى شنیده ایم . عمر افزود: که پیامبر صلى الله علیه و آله آن را صدقه مى داد و افزون بر آن را تقسیم مى فرمود و پس از اینکه رحلت فرمود ابوبکر دو سال عهده دار آن بود و همان گونه رفتار کرد که پیامبر رفتار مى فرمود و شما دو تن مى گفتید ابوبکر در این کار ستمگر و خطاکار است و حال آنکه درست عمل مى کرد.

پس از ابوبکر که من عهده دار آن شدم ، به شما گفتم اگر مى خواهید به شرط آنکه مانند پیامبر و با رعایت عهد او در آن عمل کنید خودتان سرپرستى آن را بپذیرید، گفتید آرى و اینک به داورى پیش من آمده اید. این یکى عباس مى گوید: نصب خودم از برادرزاده ام را مى خواهم ، و این یکى على علیه السلام مى گوید نصیب همسرم را مى خواهم ، و به خدا سوگند جز همان که گفته ام قضاوت دیگرى میان شما نخواهم کرد.

مى گویم ابن ابى الحدید پذیرفتن این حدیث هم مشکل است ، زیرا بیشتر روایات و نظر بیشتر محدثان حاکى از آن است که آن روایت را هیچ کس جز ابوبکر به تنهایى نقل نکرده است ، و فقها در اصول فقه در مورد پذیرش خبرى که آن را فقط یک تن از صحابه نقل کرده باشد به همین مورد استناد مى کنند. شیخ ما ابوعلى گفته است : در روایت هم مانند شهادت فقط روایتى پذیرفته مى شود که حداقل دو تن آن را نقل کرده باشند، فقیهان و متکلمان همگى با او مخالفت کرده اند و دلیل آورده اند که صحابه روایت ابوبکر به تنهایى را که گفته است ما گروه پیامبران ارث برده نمى شویم .

پذیرفته اند، یکى از یاران ابوعلى با تکلف بسیار خواسته است پاسخى پیدا کند و گفته است : روایت شده است که ابوبکر روزى که با فاطمه علیهاالسلام احتجاج مى کرد، گفت : شما را به خدا سوگند مى دهم هر کس در این باره از پیامبر چیزى شنیده است بگوید، و مالک بن اوس بن حدثان روایت مى کند که او هم سخن پیامبر را شنیده است ، و به هر حال این موضوع حاکى از آن است که عمر از طلحه و زبیر و عبدالرحمان و سعد استشهاد کرده است و آنان گفته اند آن را از پیامبر صلى الله علیه و آله شنیده ایم ؛ این راویان به روزگار ابوبکر کجا بوده اند هیچ نقل نشده است که یکى از ایشان به روز احتجاج فاطمه علیهاالسلام و ابوبکر چیزى از این موضوع نقل کرده باشند.

ابن ابى الحدید سپس روایات دیگر را هم همین گونه بررسى و نقد کرده است و مى گوید: مردم چنین مى پندارند که نزاع فاطمه علیهاالسلام با ابوبکر فقط در دو چیز بوده است ، میراث و اینکه فدک به او بخشیده شده است و حال آنکه من در احادیث دیگر به این موضوع دست یافته ام که فاطمه علیهاالسلام در چیز سومى هم نزاع کرده و ابوبکر او را از آن هم محروم کرده است و آن سهم ذوى القربى است .

ابوبکر احمد بن عبدالعزیز جوهرى مى گوید: ابوزید عمر بن شبه ، از هارون بن عمیر، از ولید بن مسلم ، از صدقه پدر معاویه ، از محمد بن عبدالله ، از محمد بن عبدالرحمان بن ابى بکر، از یزید رقاشى ، از انس بن مالک روایت مى کرد که فاطمه علیهااالسلام پیش ابوبکر آمد و گفت : خودت مى دانى که در مورد اوقاف و صدقات و آنچه خداوند از غنایم در قرآن با عنوان سهم ذوى القربى یاد فرموده است نسبت به ما ستم روا داشته اى و این آیه را تلاوت مى فرمود: و بدانید که از هر چیز که غنیمت و فایده ببرید همانا یک پنجم آن از خدا و پیامبر و خویشاوندان اوست … ، ابوبکر گفت : پدر و مادرم فداى تو و پدرى که از او متولد شده اى ، من در مورد کتاب خدا و حق رسول خدا و خویشاوندان او مى شنوم و فرمانبردارم و من هم کتاب خدا را که تو مى خوانى ، مى خوانم ولى از این آیه چنان نمى فهمم که باید آن سهم از خمس به صورت کامل به شما پرداخت شود. فاطمه فرمود: آیا آن سهم براى تو و خویشاوندان توست ؟ گفت : نه که مقدارى از آن را براى شما هزینه مى کنم و باقى مانده اش را در مصالح مسلمانان هزینه مى سازم . فاطمه گفت : این حکم خداوند متعال نیست .

ابوبکر گفت : حکم خداوند همین است ولى اگر رسول خدا در این باره با تو عهدى فرموده یا حقى را براى شما واجب داشته است ، من تو را تصدیق و تمام آن را به تو و اهل تو تسلیم مى کنم . فاطمه گفت : پیامبر صلى الله علیه و آله در این مورد عهد خاصى با من نفرموده است ، به جز اینکه هنگامى که این آیه نازل شد شنیدم مى فرمود: اى آل محمد مژده باد بر شما که ثروت براى شما آمد.، ابوبکر گفت : علم من در مورد این آیه به چنین چیزى نمى رسد که تمام این سهم را به طور کامل به شما بدهم ولى براى شما به اندازه اى که بى نیاز شوید و از هزینه شما هم چیزى بیشتر آید، خواهد بود.

اینک این عمر بن خطاب و ابوعبیده بن جراح حضور دارند از ایشان بپرس و ببین هیچ کدام با آنچه مطالبه مى کنى موافق هستند؟ فاطمه علیهاالسلام به عمر نگریست و همان سخنى را که به ابوبکر گفته بود به او هم گفت : عمر هم همان گونه که ابوبکر گفته بود پاسخ داد فاطمه علیهاالسلام شگفت کرد و چنین گمان مى برد که آن دو در این باره با یکدیگر مذاکره و توافق کرده اند.

ابوبکر جوهرى مى گوید: ابوزید، از قول هارون بن عمیر، از ولید، از ابن ابى لهیعه ، از ابوالاسود، از عروه نقل مى کرد که فاطمه از ابوبکر، فدک و سهم ذوى القربى را مطالبه فرمود که ابوبکر نپذیرفت و آن دو را در زمره اموال خداوند قرار داد.

ابوبکر جوهرى مى گوید: ابوزید، از احمد بن معاویه ، از هیثم ، از جویبر، از ابوالضحاک ، از حسن بن محمد بن على بن ابى طالب علیه السلام براى ما نقل کرد که ابوبکر سهم ذوى القربى را از فاطمه و بنى هاشم بازداشت و آن را در راه خدا و براى خرید اسب و سلاح قرار داد.

ابوبکر جوهرى مى گوید: همچنین ابوزید، از حیان بن هلال ، از محمد بن یزید بن ذریع ، از محمد بن اسحاق براى ما نقل کرد که مى گفته است : از ابوجعفر محمد بن على علیه السلام پرسیدم هنگامى که على علیه السلام به حکومت عراق و مردم رسید در مورد سهم ذوى القربى چگونه رفتار کرد؟ گفت همان روشى را که ابوبکر و عمر داشتند معمول داشت ، گفتم : چگونه و به چه سبب شما این حرفها را مى گویید. گفت : به خدا سوگند، اهل و خویشاوندان على بیرون از راءى او چیزى نمى گویند.

پرسیدم پس چه چیزى او را بازداشته است ؟ فرمود: خوش ‍ نمى داشت که بر او مدعى شوند که مخالفت ابوبکر و عمر مى کند. ابوبکر جوهرى مى گوید: مومل بن جعفر براى من ، از قول محمد بن میمون ، از داود بن مبارک نقل کرد که مى گفته است : در بازگشت از حج همراه گروهى پیش عبدالله بن موسى بن عبدالله بن موسى بن عبدالله بن حسن بن حسن رفتیم و مسائلى را از او پرسیدم ، گفت : این سؤ ال را از پدربزرگم عبدالله بن حسن کرده اند و او پاسخ داده است که مادرم یعنى حضرت فاطمه زنى به تمام معنى راستگو و دختر پیامبر مرسلى بود که در حال خشم بر کسى درگذشت و ما هم به سبب خشم او، خشمگین هستیم و هرگاه او راضى شود، ما هم راضى خواهیم شد.

ابوبکر جوهرى مى گوید: ابوجعفر محمد بن قاسم مى گوید: على بن صباح گفت : ابوالحسن شعر کمیت  را به روایت مفضل براى ما این چنین خواند: به امیرالمؤ منین على عشق مى ورزم و در عین حال راضى به دشنام دادن به ابوبکر و عمر نیستم ، هر چند که فدک و میراث دختر پیامبر را ندادند اما نمى گویم کافر شده اند، خداوند خود مى داند که آنان براى روز رستاخیز چه بهانه اى به هنگام پوزش خواهى فراهم آورده اند.

ابن صباح مى گوید: ابوالحسن از من پرسید آیا معتقدى که کمیت در این شعر خود آن دو را تکفیر کرده است ؟ گفتم : آرى . گفت : همچنین است .
ابن ابى الحدید سپس یکى دو روایت دیگر در مورد مراجعه فاطمه علیهاالسلام براى دریافت میراث خود به ابوبکر و خطبه اى از او را نقل کرده است و اشعارى از مهیار دیلمى را آورده است که بیرون از مباحث تاریخى است و بر شیعیان تاخته و دفاع از ابوبکر و عمر پرداخته است .

در فصل دوم که موضوع میراث بردن یا نبردن از پیامبر صلى الله علیه و آله را مورد بررسى قرار داده است ، مطالب سیدمرتضى رحمه الله را از کتاب الشافى در اعتراض به قاضى عبدالجبار معتزلى و رد مطالب کتاب المغنى او را به تفصیل آورده است که بحث کلامى مفصل و خواندنى و بیرون از چارچوب مطالب تاریخى است . همین گونه استفصل سوم که آیا فدک از سوى پیامبر صلى الله علیه و آله به فاطمه علیهاالسلام بخشیده شده است یا نه که مشتمل بر مباحث دقیق کلامى و فقهى و اصولى است و گاهى نکته اى لطیف به چشم مى خورد که از جمله آنها این لطیفه است که ابن ابى الحدید آن را آورده است .
مى گوید: خودم از على بن فارقى که مدرس مدرسه غربى در بغداد بود پرسیدم : آیا فاطمه در آنچه مى گفته است ، راستگو بوده است ؟ گفت : آرى .

گفتم : چرا ابوبکر فدک را به او که راست مى گفته است ، تسلیم نکرده است ؟ خندید و جواب بسیار لطیفى داد که با حرمت و شخصیت و کمى شوخى کردن او سازگار بود. گفت : اگر آن روز به مجرد ادعاى فاطمه فدک را به او مى داد، فرداى آن روز مى آمد و خلافت را براى همسر خویش مدعى مى شد و ابوبکر را از مقامش ‍ برکنار مى کرد و دیگر هیچ بهانه اى براى ابوبکر امکان نداشت زیرا او را صادق دانسته بود و بدون هیچ دلیل و گواهى فدک را تسلیم کرده بود. و این سخن درستى است بر فرض که على بن فارقى آن را به شوخى گفته باشد. قاضى عبدالجبار هم سخن خوب و پسندیده اى از قول شیعیان بیان کرده است و در آن باره اعتراضى نکرده است .

مى گوید: کار پسندیده این بوده است که صرف نظر از دین ، کرامت ، ابوبکر و عمر را از آنچه مرتکب شدند، باز مى داشت و به راستى این سخن را پاسخى نیست که شرط کرامت و رعایت حرمت پیامبر صلى الله علیه و آله و پاس عهد آن حضرت را مى داشتند و بر فرض که مسلمانان از حق خود از فدک نمى گذشتند، به فاطمه چیزى پرداخت مى شد که دلش را خشنود سازند و این کار براى امام بدون مشورت با مسلمانان هم در صورتى که مصلحت بداند جایز است . به هر حال امروز فاصله زمانى میان ما و ایشان بسیار شده است و حقیقت حال را نمى دانیم و کارها به خدا باز مى گردد.

ابن ابى الحدید سپس به شرح عبارت دیگر این نامه پرداخته است و مشکلات لغوى و ادبى آن را توضیح داده است و هیچ گونه مطلب تاریخى در آن نیامده است .

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۷ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۶۵

على یا فاطمه کدام یک افضلند؟ به قلم ابن ابی الحدید

على یا فاطمه کدام یک افضلند؟

مى‏گویم- ابن ابى الحدید- در مجلس یکى از بزرگان که من هم حضور داشتم، سخن در این باره رفت که على علیه السلام به فاطمه علیها السّلام شرف یافته است. یکى از حاضران مجلس گفت: هرگز که فاطمه علیها السّلام به على علیه السلام شرف یافته است. دیگر حضار پس از آنکه منکر این سخن شدند در آن باره به گفتگو پرداختند. صاحب مجلس از من خواست تا عقیده خود را در این مورد بگویم و توضیح دهم على یا فاطمه کدام یک افضل‏اند. من گفتم: اینکه کدام یک از آن دو افضل باشند، اگر منظور از افضل کسى است که مناقب بیشترى را از چیزهایى که موجب فضیلت مردم است دارا باشد، چون علم و شجاعت و نظایر آن، على افضل است و اگر منظور از افضل کسى باشد که رتبه‏اش در پیشگاه خدا برتر است.

باز هم على است، زیرا رأى و عقیده یاران متأخر ما- معتزلیان- بر این قرار گرفته است که على علیه السلام از میان همه مردان و زنان و همه مسلمانان پس از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم رتبه ‏اش در پیشگاه خداوند برتر است و فاطمه علیها السّلام با آنکه سرور همه زنان جهانیان است به هر حال بانویى از مسلمانان است. وانگهى حدیث مرغ بریان دلالت بر آن دارد که على علیه السلام محبوب‏ترین خلق خدا در پیشگاه بارى تعالى است و فاطمه علیها السّلام هم یکى از خلق خداوند است و آن چنان که محققان علم کلام تفسیر کرده‏اند، منظور از محبوب‏ترین مردم در پیشگاه خداوند سبحان کسى است که به روز رستاخیز پاداش او از همگان بیشتر و بزرگ‏تر است.

ولى اگر منظور از افضل شرافت نسب و والاتبارى است، شک نیست که فاطمه افضل است، زیرا پدرش سرور همه آدمیان از گذشتگان و آیندگان است و میان نیاکان على علیه السّلام هیچ کس نظیر و مانند رسول خدا نیست، و اگر منظور از فضیلت، شدت محبت و قرابت پیامبر است، بدیهى است که فاطمه افضل است که دختر اوست و رسول خدانسبت به او داراى محبت سخت بوده است و فاطمه علیها السّلام پاره تن رسول خداست و بدون هیچ شبه‏اى دختر از لحاظ نسبت نزدیکتر از پسر عمو است.

اما سخن در باره اینکه کدام یک به دیگرى شرف یافته است، حقیقت موضوع چنین است که اسباب شرف و برترى على علیه السّلام بر مردم چند گونه است، بخشى ازآن متعلق به فاطمه علیها السّلام و بخشى متعلق به پدر فاطمه صلوات اللّه علیه است و بخشى دیگر متعلق به خود على علیه السّلام است. آنچه که متعلق به خود على علیه السّلام است، مسائلى چون شجاعت و پاکدامنى و بردبارى و قناعت و پسندیدگى اخلاق و گذشت و بزرگوارى اوست و آنچه که متعلق به رسول خداست علم و دین و عبادت و پارسایى و خبر دادن از امور غیبى و پیشى گرفتن به اسلام است.

و آنچه وابسته به فاطمه علیها السّلام است، موضوع ازدواج با اوست که بدین‏گونه علاوه بر قرابت نسبى شرف خویشاوندى سببى و دامادى هم بر او افزوده شده است و مهمتر از آن این است که فرزندان و ذریه على از فاطمه در واقع ذریه پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم و اجزایى از پیکر شریف و ذات آن حضرت بوده‏اند، که فرزند از نطفه مرد و خون زن است که جزئى از ذات پدر و مادر است و این موضوع همواره در فرزندزادگان و نسلهاى آینده هم خواهد بود، و این است سخن و عقیده شرف یافتن على علیه السّلام از پیوند با فاطمه علیها السّلام.

اما شرف یافتن فاطمه از پیوند با على چنان است که هر چند دختر سرور همه جهانیان بوده است ولى همسرى على بر او شرف دیگرى بر شرف نخست افزوده است.آیا اگر پدرش به عنوان مثال او را به همسرى انس بن مالک با ابو هریره در مى‏آورد، چنین شرف و بزرگى و جلالى را که اینک داراست مى‏داشت همچنین اگر ذریه زهرا از ابو هریره و انس بن مالک مى‏بودند، هرگز احوال ایشان در شرف به حال کنونى ایشان نمى‏رسید.

نامه ۳۱

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۷ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۱۷۸

شرح حال حسن بن على و برخى از اخبار اوبه قلم ابن ابی الحدید

شرح حال حسن بن على و برخى از اخبار او

زبیر بن بکّار در کتاب انساب قریش گفته است: حسن بن على علیه السلام نیمه رمضان سال سوم هجرت متولد شد و پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم او را حسن نام نهاد، و چند شب از ربیع الاول سال پنجاهم هجرت گذشته، رحلت فرمود. 
همو گوید: روایت است که پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم حسن و حسین را که خداى از ایشان خشنود باد به روز هفتم تولدشان نام نهاد و نام حسین مشتق از حسن است. 
گوید: جعفر بن محمد علیه السلام روایت کرده است که فاطمه علیها السلام به روز هفتم تولد حسن و حسین موهاى سرشان را تراشید و وزن کرد و به اندازه آن نقره تصدق فرمود.

زبیر مى‏گوید: زینب دختر ابو رافع روایت مى‏کند که فاطمه علیها السّلام در بیمارى پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم، که در آن رحلت فرمود، دو پسرش را به حضور آن حضرت آورد و عرض کرد: اى رسول خدا این دو پسران تو هستند چیزى به آنان ارزانى فرماى. پیامبر فرمود: هیبت و سرورى من از آن حسن و جرأت و بخشندگى من از آن حسین خواهد بود. 
محمد بن حبیب در امالى خود روایت مى‏کند که حسن علیه السّلام پانزده بار پیاده حج گزارد، در حالى که اسبهاى یدک همراه او برده مى‏شد، و دو بار همه مال خود را بخشید و سه بار دیگر مال خود را با خداى متعال قسمت فرمود و چنان بود که کفش و موزه خود را هم یکى را مى‏بخشید و یکى را نگه مى‏داشت. و همین ابو جعفر محمد بن حبیب روایت مى‏کند که حسن علیه السّلام به شاعرى چیزى عطا فرمود. مردى از همنشینانش گفت: سبحان الله به شاعرى که نسبت به خدا عصیان مى‏ورزد و بهتان مى‏سراید عطا مى‏کنى فرمود: اى بنده خدا بهترین موردى که از مال خود ببخشى موردى است که با آن آبروى خویش را حفظ کنى وانگهى از راههاى‏ جستجوى خیر، خود دارى و پرهیز کردن از شرّ است. محمد بن حبیب همچنین روایت مى‏کند که ابن عباس که خدایش رحمت کناد مى‏گفته است نخستین زبونى که بر عرب رسید، مرگ حسن علیه السّلام بود.

ابو الحسن مدائنى روایت مى‏کند که چهار بار به حسن علیه السّلام شرنگ زهر نوشانده شد و خود فرموده است: مکرر مسموم شده‏ام ولى هیچ بار به چنین سختى نبوده است. حسین علیه السّلام به او گفت: به من بگو چه کسى بر تو نوشانیده است فرمود: بگویم که او را بکشى گفت: آرى. فرمود: خبرت نمى‏دهم که اگر همانى است که خود گمان مى‏برم، خداوند انتقامى سخت‏تر خواهد گرفت و اگر نه دوست نمى‏دارم بى‏گناهى براى من کشته شود.

ابو الحسن مدائنى همچنین مى‏گوید: معاویه ابن عباس را در مکه دید و به او گفت: شگفتا از مرگ حسن که با نوشیدن جرعه‏اى از آب چاه رومه بیمار شد و در گذشت ابن عباس خاموش ماند. معاویه گفت: خدایت اندوهگین و بد حال مداراد.

ابن عباس گفت: تا خداوند تو را زنده داشته باشد مرا بد حال نمى‏دارد معاویه فرمان داد صد هزار درهم به او پرداخت شود همچنین ابو الحسن مدائنى مى‏گوید: نخستین کسى که خبر مرگ حسن علیه السّلام را در بصره داد، عبد الله بن سلمه بود که آن را به زیاد بن ابیه گفت. حکم بن ابى العاص ثقفى آن خبر را اعلان کرد و مردم گریستند. در آن هنگام ابو بکره بیمار و بسترى بود و چون شیون مردم را شنید پرسید چه خبر است همسرش میسه دختر سخام ثقفى گفت: حسن بن على مرده است و سپاس خداى را که مردم را از او راحت ساخت. ابو بکره گفت: اى واى بر تو، خاموش باش، که خداوند او را از شر بسیارى آسوده ساخت و مردم با مرگ او خیر بسیارى را از دست دادند، خداوند حسن را رحمت فرماید.

ابو الحسن مدائنى مى‏گوید: رحلت امام حسن به سال چهل و نهم بود و بیماریش‏ چهل روز طول کشید و عمرش چهل و هفت سال بود. معاویه، زهرى براى جعده دختر اشعث همسر آن حضرت فرستاد و به او پیام داد: اگر حسن را با این زهر بکشى، صد هزار درهم براى تو خواهد بود و ترا به همسرى پسرم یزید در مى‏آورم. چون حسن علیه السّلام در گذشت آن مال را به جعده داد ولى او را به همسرى یزید در نیاورد و گفت: بیم دارم به پسر من هم همانگونه که نسبت به پسر رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم رفتار کردى، رفتار کنى.

ابو جعفر محمد بن حبیب از قول مسیب بن نجیه نقل مى‏کند که مى‏گفته است: شنیدم امیر المؤمنین على علیه السّلام مى‏گفت: مى‏خواهم در باره خود و افراد خانواده‏ام با شما سخن بگویم. عبد الله، برادر زاده‏ام اهل بازى و بخشندگى است. حسن، جوانمردى از جوانمردان بزرگوار قریش و سفره دار است و اگر کار دشوار هم شود، در جنگ براى شما کارى انجام نخواهد داد، اما من و حسین ما از شماییم و شما از ما هستید.

محمد بن حبیب مى‏گوید، ابن عباس روایت کرده و گفته است: پس از سال جماعت، حسن بن على علیه السّلام پیش معاویه رفت که در مجلسى تنگ و پر ازدحام نشسته بود و حسن علیه السّلام پایین پاى معاویه نشست. معاویه نخست آنچه مى‏خواست بگوید گفت و سپس گفت: شگفتا از عایشه که مى‏پندارد من در منصبى که شایسته آن نیستم قرار گرفته‏ام و این خلافت حق من نیست، خدایش بیامرزد او را با این موضوع چه کار است.

در این خلافت پدر این شخص که در این جا نشسته است، با من ستیز کرد و حال آنکه خداوند او را پیش خود برد. حسن فرمود: اى معاویه به نظر تو این کار شگفتى است گفت: آرى به خدا سوگند. فرمود: آیا ترا به کارى که از این شگفت‏تر است خبر بدهم گفت: آرى، آن چیست فرمود: این که تو در صدر مجلس بنشینى و من کنار پاى تو نشسته باشم. معاویه خندید و گفت: اى برادر زاده شنیده‏ام وام دارى. فرمود: آرى که وام دارم. معاویه پرسید: چه مبلغ فرمود: صد هزار.

معاویه گفت: دستور دادیم سیصد هزار پرداخت شود، صد هزار براى وام تو و صد هزار که میان افراد خانواده‏ات پخش کنى و صد هزار مخصوص خودت اینک با احترام برخیز و صله خویش را دریافت کن. چون حسن علیه السّلام از مجلس بیرون رفت، یزید بن معاویه به پدرش گفت: به خدا سوگند هرگز ندیده بودم که مردى با تو چنین برخورد کند که او برخورد کرد و فرمان دهى‏ سیصد هزار به او بپردازند. معاویه گفت: پسرکم، این حق، حق ایشان است و هر کس از ایشان که پیش تو آمد، بر او ریخت و پاش کن.

همچنین محمد بن حبیب روایت مى‏کند که على علیه السّلام فرموده است: حسن چندان ازدواج کرده و طلاق داده است که مى‏ترسم دشمنى بر انگیزد. محمد بن حبیب مى‏گوید: هر گاه حسن علیه السّلام مى‏خواست یکى از زنان خود را طلاق دهد، کنارش مى‏نشست و مى‏فرمود آیا اگر چنین و چنان چیزى به تو بدهم خشنود مى‏شوى آن زن یا مى‏گفت چیزى نمى‏خواهم یا مى‏گفت آرى، و حسن علیه السّلام مى‏گفت آن براى تو فراهم است و چون از کنار او بر مى‏خاست و مى‏رفت آنچه را که نام برده بود، همراه طلاق نامه‏اش براى او مى‏فرستاد.

ابو الحسن مدائنى مى‏گوید: حسن بن على علیه السّلام، هند دختر سهیل بن عمرو را به همسرى خود گرفت، و چنان بود که هند پیش از آن همسر عبد الله بن عامر بن کریز بود و چون عبد الله او را طلاق داد، معاویه براى ابو هریره نوشت تا از او براى یزید بن معاویه خواستگارى کند. حسن علیه السّلام، ابو هریره را دید و پرسید: کجا مى‏روى گفت: به خواستگارى هند دختر سهیل بن عمرو براى یزید بن معاویه مى‏روم. حسن علیه السّلام فرمود: براى من از او خواستگارى کن. ابو هریره پیش هند رفت و موضوع را گفت. هند گفت: تو از آن دو یکى را براى من انتخاب کن. ابو هریره گفت: حسن را براى تو انتخاب مى‏کنم، و او به ازدواج امام حسن در آمد. عبد الله بن عامر پس از آن به مدینه آمد و به حسن علیه السّلام گفت: مرا پیش هند امانتى است، امام حسن او را همراه خود به خانه برد. هند آمد و مقابل عبد الله نشست. عبد الله بن عامر را به حال خود و جدایى از هند سخت رقت آمد.

حسن فرمود: اگر مى‏خواهى از او براى تو جدا شوم که خیال نمى‏کنم براى خودتان محللى بهتر از من بیابید. عبد الله گفت: نه و سپس به هند گفت: آن ودیعه مرا بیاور. هند دو سبد کوچک را که محتوى گوهر بود آورد. عبد الله آن دو را گشود و از یکى از آنها مشتى گوهر برداشت و سبد دیگرى را براى هند گذاشت. هند پیش از آنکه همسر عبد الله بن عامر بشود، همسر عبد الرحمن بن عتاب بن اسید بود. هند مى‏گفته است: سرور همه شوهران من حسن و بخشنده‏تر ایشان عبد الله بن عامر و محبوب‏ترین آنان در نظر من عبد الرحمن بن عتاب بودند.

ابو الحسن مدائنى همچنین روایت مى‏کند که حسن علیه السّلام با حفصه دختر عبد الرحمن بن ابى بکر ازدواج کرد. منذر بن زبیر که در هواى حفصه بود، چیزى در باره‏ او به حسن علیه السّلام گفت و امام حسن او را طلاق داد. منذر از او خواستگارى کرد، حفصه نپذیرفت و گفت: او مرا شهره ساخت. عاصم بن عمر بن خطاب از حفصه خواستگارى کرد که پذیرفت. باز منذر چیزى در باره عشق خود به حفصه به عاصم گفت و عاصم او را طلاق داد. منذر از او خواستگارى کرد. به حفصه گفته شد، تقاضایش را بپذیر، گفت: نه، به خدا سوگند این کار را نخواهم کرد و حال آن که او دو بار با من چنین کرده است، نه به خدا سوگند که او هرگز مرا در خانه خود نخواهد دید.

مدائنى از جویریه بن اسماء نقل مى‏کند که مى‏گفته است: چون حسن بن على علیه السّلام رحلت فرمود و جنازه را بیرون آوردند، مروان بن حکم گوشه تابوت را بر دوش گرفت. 
امام حسین علیه السّلام به مروان گفت: امروز جنازه او را بر دوش مى‏کشى و حال آنکه دیروز او را خشمگین مى‏ساختى و جرعه کین بر او مى‏نوشاندى مروان گفت: آرى، این کار را نسبت به کسى انجام مى‏دادم که در بردبارى همسنگ کوهها بود.

مدائنى از یحیى بن زکریا از هشام بن عروه نقل مى‏کند که حسن علیه السّلام به هنگام مرگ خویش فرمود: مرا کنار مرقد رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم به خاک بسپرید، مگر آنکه بیم فتنه و شر داشته باشید. چون خواستند چنان کنند، مروان بن حکم گفت: هرگز، نباید عثمان در حش کوکب- نام جایى کنار گورستان بقیع- به خاک سپرده شود و حسن آنجا، بنى هاشم و بنى امیه جمع شدند، گروهى بنى هاشم و گروهى دیگر بنى امیه را یارى دادند و سلاح آوردند. ابو هریره به مروان گفت: آیا باید از دفن حسن کنار مرقد پیامبر جلوگیرى شود و حال آنکه من خود شنیدم رسول خدا مى‏فرمود «حسن و حسین دو سرور جوانان بهشت‏اند».

مروان گفت: دست از ما بدار که حدیث پیامبر از آن هنگام که غیر تو و ابو سعید خدرى کسى دیگر آن را در حفظ ندارد، ضایع شده است و تو خود به هنگام جنگ خیبر مسلمان شده‏اى. ابو هریره گفت: راست مى‏گویى، من هنگام جنگ خیبر مسلمان شدم ولى همواره ملازم پیامبر بودم و از آن حضرت جدا نمى‏شدم و همواره و با اهتمام از او سؤال مى‏کردم تا آنجا که دانستم آن حضرت چه کسانى را دوست و چه کسانى را دشمن مى‏دارد و چه کسانى را مقرب فرموده و چه کسانى را رانده است و فضیلت چه کسى را قبول و از آن چه کسى را نفى کرده است و براى چه کسى دعا و براى چه کسى نفرین فرموده است.

چون عایشه مردان و سلاح را دید و ترسید که شر و فتنه میان ایشان بزرگ و منجر به خون ریزى شود گفت: خانه، خانه من است و اجازه نمى‏دهم هیچ کس آنجا به خاک سپرده شود، حسین علیه السّلام هم بجز دفنبرادرش کنار مرقد جدش، چیزى دیگر را نمى‏پذیرفت، محمد بن حنفیه گفت: اى برادر اگر حسن علیه السّلام بدون قید و شرطى وصیت کرده بود که او را این جا دفن کنیم تا پاى جان و مرگ مى‏ایستادیم و همین جا او را به خاک مى‏سپردیم، ولى او استثناء کرد و فرمود «مگر آن که از شر و فتنه بترسید» و چه شر و فتنه‏اى سخت‏تر از آنچه هم اکنون در آن هستیم دیده مى‏شود، و حسن علیه السّلام را در بقیع به خاک سپردند.

ابو الحسن مدائنى مى‏گوید: خبر سوگ حسن علیه السّلام پس از دو شبانروز از مدینه به بصره رسید. جارود بن ابى سبره در این باره چنین سروده است: هر گاه شرى است در یک شبانروز خبرش مى‏رسد و حال آنکه اگر خیرى است چهار شبانروزه مى‏رسد، گویى هر گاه پیک شر با خبرى سخت و بد به سوى ما مى‏آید با شتاب بیشترى راه مى‏پیماید. 
ابو الحسن مدائنى همچنین روایت مى‏کند که پس از صلح امام حسن علیه السّلام با معاویه و آمدن معاویه به کوفه، گروهى از خوارج بر معاویه خروج کردند. معاویه به امام حسن علیه السّلام پیام فرستاد و تقاضا کرد که به جنگ خوارج برود.

امام حسن فرمود: سبحان الله من جنگ با تو را که براى من حلال است، براى صلاح حال امت و الفت میان ایشان رها کردم، اینک چنین مى‏پندارى که حاضرم با تو و براى خاطر تو با کسى جنگ کنم. معاویه براى مردم کوفه سخنرانى کرد و گفت: اى مردم کوفه آیا مى‏پندارید من براى نماز و زکات و حج با شما جنگ کردم، نه که خود مى‏دانستم شما نماز مى‏گزارید و زکات مى‏پردازید و به حج مى‏روید، بلکه براى آن با شما جنگ کردم که بر شما و گردنهاى شما فرمان‏روایى کنم و خداوند این را به من ارزانى داشت هر چند که شما ناخوش مى‏دارید.

همانا هر مال و جانى که در این فتنه از میان رفته است، رایگان و بر هدر شده است و هر شرطى که کرده‏ام زیر پا مى‏نهم و مردم را جز سه چیز به صلاح نمى‏آورد، پرداخت حقوق و عطا به هنگام خویش و گسیل داشتن سپاهها به وقت ضرورت و جنگ با دشمن در سرزمین او که اگر با آنان جنگ نکنید آنان با شما جنگ خواهند کرد، و از منبر فرود آمد.

مدائنى مى‏گوید: مسیب بن نجیّه به امام حسن گفت: شگفتى من از تو پایان‏نمى‏پذیرد که با معاویه بیعت کردى در حالى که چهل هزار سپاهى با تو بودند و از او براى خود عهد و پیمان استوار و آشکارى نگرفتى و تعهدى میان خودش و تو کرد و اینک شنیدى که چه گفت. به خدا سوگند که از این سخنان کسى جز تو را اراده نکرد، امام حسن به مسیب فرمود: عقیده‏ ات چیست گفت: اینکه به حال نخست برگردى که او پیمان میان خود و تو را شکسته است. فرمود: اى مسیب من این کار را براى دنیا نکردم که معاویه به هنگام جنگ و رویارویى پایدارتر و شکیباتر از من نیست، بلکه مصلحت شما را اراده کردم و اینکه از ریختن خون یکدیگر دست بدارید، اینک به قضاى پروردگار خشنود باشید تا نیکوکارتان آسوده باشد و از ستم تبهکارى- چون معاویه- خلاصى پیش آید.

مدائنى مى‏گوید: عبیده بن عمرو کندى به حضور امام حسن علیه السّلام آمد، عبیده که همراه قیس بن سعد بن عباده بود، ضربه شمشیرى بر چهره‏اش خورده بود، امام حسن پرسید: این زخم که بر چهره‏ات مى‏بینم چیست گفت: هنگامى که همراه قیس بودم چنین شد. در این هنگام حجر بن عدى به امام حسن نگریست و گفت: دوست مى‏دارم تو پیش از این مرده بودى و چنین کارى صورت نمى‏گرفت که ما بر خلاف میل خود و اندوهگین برگشتیم و دشمنان شاد و با آنچه که دوست مى‏دارند، برگشتند. چهره امام حسن گرفته شد، امام حسین علیه السّلام با گوشه چشم و به خشم به حجر بن عدى نگریست و او خاموش شد. آن گاه امام حسن علیه السّلام فرمود: اى حجر همه مردم آنچه را که تو دوست مى‏دارى، دوست ندارند و عقیده آنان همچون عقیده تو نیست، و آنچه که من کردم فقط براى این بود که تو- و امثال تو- باقى بمانید و خداوند هر روز در شأنى است.

مدائنى مى‏گوید: سفیان بن ابى لیلى نهدى پیش امام حسن آمد و گفت: سلام بر تو اى زبون کننده مؤمنان امام حسن فرمود: بنشین خدایت رحمت کناد، براى پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم موضوع پادشاهى بنى امیه آشکار شد و در خواب چنین دید که آنان یکى پس از دیگرى بر منبر او فرا مى‏روند و این کار بر رسول خدا گران آمد و خداوند در این باره آیتى از قرآن نازل کرد و خطاب به پیامبر چنین فرمود: «و آن خوابى را که به تو نمودیم جز براى آزمایش مردمان قرار ندادیم و آن درخت نفرین شده در قرآن.»، و از پدرم على که رحمت خدا بر او باد شنیدم که مى‏فرمود: به زودى خلافت این امت رامردى فراخ گلو و شکم گنده بر عهده خواهد گرفت. پرسیدم او کیست فرمود: معاویه است، و پدرم به من گفت: قرآن از پادشاهى بنى امیه و مدت آن خبر داده است و خداوند متعال مى‏فرماید «شب قدر بهتر از هزار ماه است»، و افزود که این هزار ماه مدت پادشاهى بنى امیه است.

مدائنى مى‏گوید: چون سال صلح فرا رسید، امام حسن علیه السّلام چند روزى در کوفه ماند و سپس آماده رفتن به مدینه شد. مسیب بن نجیه فزارى و ظبیان بن عماره لیثى براى تودیع با او رفتند، امام حسن فرمود: سپاس خداوندى را که بر فرمان خود چیره است، اگر همه خلق جمع شوند تا آنچه را که کائن است، جلوگیرى کنند نمى‏توانند.

امام حسین علیه السّلام فرمود: من آنچه را که صورت گرفت، خوش نمى‏داشتم و آسایش و خوشى من همان ادامه راه پدرم بود، تا آنکه برادرم مرا سوگند داد و از او اطاعت کردم در حالى که گوید تیغها بینى مرا مى‏برد. مسیب گفت: به خدا سوگند این کار بر ما دشوار نیست که به هر حال آنان با هر چه بتوانند در صدد جلب دوستى ما خواهند بود ولى بیم ما از آن است که بر شما ستم شود و عهد شما را بشکنند.

امام حسین فرمود: اى مسیب ما مى‏دانیم که تو نسبت به ما محبت دارى و امام حسن فرمود: از پدرم شنیدم که مى‏فرمود از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم شنیدم فرمود: «هر کس هر قومى را دوست داشته باشد با آنان خواهد بود.» مسیب و ظبیان هر دو از امام حسن علیه السّلام خواستند که از تصمیم خود برگردد فرمود: راهى براى این نیست و فرداى آن روز از کوفه حرکت کرد و چون به ناحیه دیر هند رسید به کوفه نگریست و به این بیت تمثل جست، «چنان نیست که با دلتنگى از خانه یارانم دورى گزینم که آنان از عهد و پیمان من پاسدارى مى‏کنند»، و سپس به مدینه رفت.

مدائنى مى‏گوید: پس از آنکه امام حسن کوفه را ترک کرد، معاویه به ولید بن عقبه که قبلا اشعارى در تحریض معاویه به خون خواهى عثمان سروده و ضمن آن گفته بود «از جاى تکان نمى‏خورى و وامانده‏اى»، گفت: اى ابو وهب آیا از جاى جنبیدم گفت: آرى و برترى جستى.

مدائنى از ابراهیم بن محمد از زید بن اسلم نقل مى‏کند که مى‏گفته است: مردى درمدینه به حضور امام حسن علیه السلام رسید، نامه‏اى در دست امام بود، آن مرد پرسید: این نامه چیست فرمود: نامه معاویه است و در آن بیم داده که فلان کار را انجام خواهد داد. آن مرد گفت: تو که توان داشتى چرا ایستادگى نکردى حسن علیه السلام فرمود: آرى، ولى بیم آن داشتم که روز قیامت هفتاد یا هشتاد هزار کشته در حالى که از رگهاى ایشان خون بیرون جهد پیش خداى داد خواهى برند که خونشان به چه سبب ریخته شده است مدائنى مى‏گوید: حصین بن منذر رقاشى مى‏گفته است، به خدا سوگند که معاویه به هیچ یک از عهود خود نسبت به حسن (ع) وفا نکرد. حجر بن عدى و یارانش را کشت و براى پسرش یزید بیعت گرفت و امام حسن را مسموم ساخت.

مدائنى گوید: ابو الطفیل روایت کرده و گفته است: امام حسن علیه السلام به یکى از وابستگان خود فرمود: آیا معاویه بن خدیج را مى‏شناسى گفت: آرى، فرمود: هر گاه او را دیدى به من بگو. هنگامى که معاویه بن خدیج از خانه عمرو بن حدیث بیرون مى‏آمد، آن مرد او را دید و به امام حسن گفت: این است. امام حسن (ع)، معاویه بن خدیج را خواست و به او فرمود: تو هستى که پیش پسر هند جگر خواره، على را دشنام مى‏دهى به خدا سوگند اگر کنار حوض کوثر برسى که نخواهى رسید، على را خواهى دید که دامن بر کمر زده و آستینهایش را بالا زده است و منافقان را از کنار حوض بیرون مى‏راند.مدائنى مى‏گوید: این خبر را قیس بن ربیع هم از بدر بن خلیل از قول همان وابسته امام حسن علیه السلام نقل کرده است.

مدائنى همچنین مى‏گوید: سلیمان بن ایوب از اسود بن قیس عبدى براى ما نقل کرد که مى‏گفته است، حسن علیه السلام روزى حبیب بن مسلمه را دید و فرمود: اى حبیب چه راههاى بسیارى که در غیر اطاعت خدا پیموده‏اى. حبیب گفت: ولى راهى را که به سوى پدرت پیمودم، این چنین نبود، فرمود: آرى به خدا سوگند، ولى تو براى نعمت اندک ونابود شونده این جهانى از معاویه پیروى کردى و هر چند او کارهاى این جهانى تو را بر پاى داشت ولى تو را از جهان دیگر فرو نشاند و بر فرض که کار بد انجام مى‏دهى اگر سخن نیکو بگویى، شاید در زمره آنان باشى که خداوند فرموده است «کارى پسندیده و کارى ناپسند را در هم آمیختند.»، ولى تو چنانى که خداوند فرموده است: «نه چنان است بلکه چرک گرفته و غالب شده بر دلهاى آنها آنچه که کسب مى‏کردند.»

مدائنى مى‏گوید: زیاد یکى از اصحاب امام حسن را که نامش در امان نامه بود، تعقیب و جستجو مى‏کرد، امام حسن براى زیاد چنین مرقوم فرمود: از حسن بن على به زیاد، اما بعد، تو از امانى که ما براى یاران خود گرفته‏ایم آگاهى، فلان کس براى من متذکر شده است که تو متعرض او شده‏اى، دوست مى‏دارم که چیزى جز خیر به او عرضه مدارى. و السلام.

چون این نامه به زیاد رسید و این موضوع پس از آن بود که معاویه، او را به پدر خود منسوب کرده بود، زیاد از اینکه امام حسن او را به ابو سفیان نسبت نداده است، خشمگین شد و در پاسخ چنین نوشت: از زیاد بن ابى سفیان به حسن، اما بعد، نامه‏ات که در باره تبهکارى که شیعیان تبهکار تو و پدرت او را در پناه خود گرفته‏اند، نوشته بودى به من رسید. به خدا سوگند که در جستجوى او خواهم بود حتى اگر میان پوست و گوشت تو باشد، و همانا بهترین گوشتى از مردم که دوست دارم آن را بخورم، گوشت تو و گروهى است که تو از آنانى. و السلام.

چون امام حسن این پاسخ را خواند، آن را براى معاویه فرستاد و چون معاویه آن را خواند، خشمگین شد و براى زیاد چنین نوشت: از معاویه بن ابى سفیان به زیاد، اما بعد، تو را دو اندیشه است، اندیشه‏اى از ابو سفیان و اندیشه‏اى از سمیه، اندیشه تو از ابو سفیان بردبارى و دور اندیشى است و حال آنکه اندیشه‏ات از سمیه هرگز چنان نیست. حسن بن على که بر او درود باد، براى من نوشته است متعرض یکى از یارانش شده‏اى. متعرض او مشو و من در آن باره براى تو اختیارى قرار نمى‏دهم. وانگهى حسن از کسانى نیست که‏بتوان او را خوار و زبون شمرد، جاى شگفتى از نامه تو به اوست که او را به پدرش یا مادرش نسبت نداده‏اى و این موردى است که جانب او را مى‏گیرم و حق را به او مى‏دهم. و السلام.

على یا فاطمه کدام یک افضل‏اند؟

مى‏گویم- ابن ابى الحدید- در مجلس یکى از بزرگان که من هم حضور داشتم، سخن در این باره رفت که على علیه السلام به فاطمه علیها السّلام شرف یافته است. یکى از حاضران مجلس گفت: هرگز که فاطمه علیها السّلام به على علیه السلام شرف یافته است. دیگر حضار پس از آنکه منکر این سخن شدند در آن باره به گفتگو پرداختند. صاحب مجلس از من خواست تا عقیده خود را در این مورد بگویم و توضیح دهم على یا فاطمه کدام یک افضل‏اند. من گفتم: اینکه کدام یک از آن دو افضل باشند، اگر منظور از افضل کسى است که مناقب بیشترى را از چیزهایى که موجب فضیلت مردم است دارا باشد، چون علم و شجاعت و نظایر آن، على افضل است و اگر منظور از افضل کسى باشد که رتبه‏اش در پیشگاه خدا برتر است.

باز هم على است، زیرا رأى و عقیده یاران متأخر ما- معتزلیان- بر این قرار گرفته است که على علیه السلام از میان همه مردان و زنان و همه مسلمانان پس از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم رتبه‏اش در پیشگاه خداوند برتر است و فاطمه علیها السّلام با آنکه سرور همه زنان جهانیان است به هر حال بانویى از مسلمانان است. وانگهى حدیث مرغ بریان دلالت بر آن دارد که على علیه السلام محبوب‏ترین خلق خدا در پیشگاه بارى تعالى است و فاطمه علیها السّلام هم یکى از خلق خداوند است و آن چنان که محققان علم کلام تفسیر کرده‏اند، منظور از محبوب‏ترین مردم در پیشگاه خداوند سبحان کسى است که به روز رستاخیز پاداش او از همگان بیشتر و بزرگ‏تر است.

ولى اگر منظور از افضل شرافت نسب و والاتبارى است، شک نیست که فاطمه افضل است، زیرا پدرش سرور همه آدمیان از گذشتگان و آیندگان است و میان نیاکان على علیه السّلام هیچ کس نظیر و مانند رسول خدا نیست، و اگر منظور از فضیلت، شدت محبت و قرابت پیامبر است، بدیهى است که فاطمه افضل است که دختر اوست و رسول خدانسبت به او داراى محبت سخت بوده است و فاطمه علیها السّلام پاره تن رسول خداست و بدون هیچ شبه‏اى دختر از لحاظ نسبت نزدیکتر از پسر عمو است.

اما سخن در باره اینکه کدام یک به دیگرى شرف یافته است، حقیقت موضوع چنین است که اسباب شرف و برترى على علیه السّلام بر مردم چند گونه است، بخشى ازآن متعلق به فاطمه علیها السّلام و بخشى متعلق به پدر فاطمه صلوات اللّه علیه است و بخشى دیگر متعلق به خود على علیه السّلام است. آنچه که متعلق به خود على علیه السّلام است، مسائلى چون شجاعت و پاکدامنى و بردبارى و قناعت و پسندیدگى اخلاق و گذشت و بزرگوارى اوست و آنچه که متعلق به رسول خداست علم و دین و عبادت و پارسایى و خبر دادن از امور غیبى و پیشى گرفتن به اسلام است.

و آنچه وابسته به فاطمه علیها السّلام است، موضوع ازدواج با اوست که بدین‏گونه علاوه بر قرابت نسبى شرف خویشاوندى سببى و دامادى هم بر او افزوده شده است و مهمتر از آن این است که فرزندان و ذریه على از فاطمه در واقع ذریه پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم و اجزایى از پیکر شریف و ذات آن حضرت بوده‏اند، که فرزند از نطفه مرد و خون زن است که جزئى از ذات پدر و مادر است و این موضوع همواره در فرزندزادگان و نسلهاى آینده هم خواهد بود، و این است سخن و عقیده شرف یافتن على علیه السّلام از پیوند با فاطمه علیها السّلام. 

اما شرف یافتن فاطمه از پیوند با على چنان است که هر چند دختر سرور همه جهانیان بوده است ولى همسرى على بر او شرف دیگرى بر شرف نخست افزوده است.آیا اگر پدرش به عنوان مثال او را به همسرى انس بن مالک با ابو هریره در مى‏آورد، چنین شرف و بزرگى و جلالى را که اینک داراست مى‏داشت همچنین اگر ذریه زهرا از ابو هریره و انس بن مالک مى‏بودند، هرگز احوال ایشان در شرف به حال کنونى ایشان نمى‏رسید.

ابو الحسن مدائنى مى‏گوید: امام حسن علیه السّلام بسیار ازدواج کرد، با خوله دختر منظور بن زبّان فزارى ازدواج کرد که براى او حسن بن حسن را آورد. ام اسحاق دختر طلحه بن عبید الله را به همسرى گرفت که براى او پسرى آورد و او را طلحه نام نهاد.

ام بشر دختر ابو مسعود انصارى را که نام ابو مسعود عقبه بن عمر است به همسرى گرفت که زید را براى او آورد. جعده دختر اشعث بن قیس را به همسرى گرفت و جعده همان است که امام حسن را مسموم کرد. هند دختر سهیل بن عمرو و حفصه دختر عبد الرحمان بن ابى بکر و زنى از قبیله کلب و زنى از دختران عمرو بن اهتم منتصرى و زنى از قبیله ثقیف را به همسرى گرفت که براى او عمر را آورد. زنى از دختران علقمه بن زراره و زنى از بنى شیبان از خاندان همام بن مرّه گرفت و چون گفته شد آیین خوارج دارد، طلاقش داد و فرمود خوش نمى‏دارم آتش زنه‏اى از ریگهاى دوزخ را بر گردن خویش بیاویزم.

مدائنى مى‏گوید: دختر مردى را خواستگارى فرمود. آن مرد گفت: با آنکه مى‏دانم تنگدست و بسیار طلاق دهنده زنها و سخت گیر و دلتنگ هستى، به تو دختر مى‏دهم که از همه مردم والا گهرترى و پدر و نیاى تو از همگان برترند. 
مى‏گویم- ابن ابى الحدید- سخن آن مرد در مورد تنگدستى و بسیار طلاق دادن امام حسن درست است ولى در مورد سختگیرى و دلتنگى درست نیست که امام حسن علیه السّلام از همه مردم خوش خوى‏تر و سینه گشاده‏تر بوده است.

مدائنى مى‏گوید: زنان حسن بن على را شمردم، هفتاد زن بودند. مدائنى مى‏گوید: چون على علیه السّلام رحلت فرمود، عبد الله بن عباس پیش مردم آمد و گفت: همانا امیر المؤمنین که درود خدا بر او باد درگذشت و جانشینى باقى گذاشته‏است، اگر خوش مى‏دارید، پیش شما آید و گرنه کسى را بر کسى چیزى نیست. مردم گریستند و گفتند باید که پیش ما آید، امام حسن علیه السّلام بیرون آمد و براى مردم خطبه خواند و چنین فرمود: اى مردم از خدا بترسید که ما امیران و اولیاى شماییم و ما همان اهل بیتى هستیم که خداوند متعال در باره ما فرموده است «جز این نیست که خداوند مى‏خواهد پلیدى را از خاندان شما بزداید و شما را پاک کند، پاک کردنى.» و مردم با او بیعت کردند.

امام حسن علیه السّلام در حالى که جامه سیاه بر تن داشت پیش مردم آمد و سپس عبد الله بن عباس را همراه قیس بن سعد بن عباده و دوازده هزار تن به عنوان پیشاهنگ به سوى شام گسیل فرمود، پس از آن خود به قصد مداین بیرون آمد و در ساباط به او سوء قصد شد و بر او خنجر زدند و بار و بنه‏اش را به تاراج بردند.

امام حسن وارد مداین شد و این خبر به معاویه رسید و آن را شایع ساخت. یاران امام حسن که ایشان را با عبد الله بن عباس گسیل داشته بود به ویژه روى شناسان و افراد خانواده دار به معاویه مى‏پیوستند، عبد الله بن عباس این موضوع را براى حسن علیه السّلام نوشت و امام براى مردم سخنرانى و ایشان را توبیخ کرد و فرمود: با پدرم چندان ستیز کردید که به اجبار تن به حکمیت داد و پس از آن شما را به جنگ با شامیان فرا خواند، نپذیرفتید، تا او به کرامت خدا پیوست و با من به این شرط بیعت کردید که با هر کس که با من صلح کند، صلح کنید و با هر کس که با من جنگ کند جنگ کنید، اینک به من خبر رسیده است که گروهى از افراد خانواده دار شما پیش معاویه رفته‏اند و با او بیعت کرده‏اند، مرا از شما همین بس است و در دین و جانم مرا فریب مدهید.

امام حسن عبد الله بن حارث بن نوفل بن حرث بن عبد المطلب را که مادرش، هند دختر ابو سفیان بن حرب بود، براى پیشنهاد صلح پیش معاویه گسیل فرمود و شرط کرد که باید معاویه به کتاب خدا و سنت پیامبر عمل کند و براى کسى پس از خود بیعت نگیرد و پس از او کار خلافت با نظر شورایى تعیین شود همه مردم در امان باشند. 
حسن علیه السّلام در این مورد نامه‏اى نوشت، حسین علیه السّلام نخست نپذیرفت و امام حسن با او گفتگو فرمود تا راضى شد، و معاویه به کوفه آمد.

ابو الحسن مدائنى گوید: ابو بکر بن اسود براى ما نقل کرد که ابن عباس براى حسن علیه السّلام چنین نوشت: اما بعد، همانا مسلمانان حکومت خود را پس از على علیه السّلام به تو سپردند، اینک براى جنگ دامن به کمر بزن و با دشمنت پیکار کن و خود را به یاران خود نزدیک ساز و دین افراد متهم را با آنچه که به دین تو صدمه نزند خریدارى کن، و با افراد شریف و خانواده دار دوستى و موالات کن تا عشایر ایشان را به صلاح آورى و در نتیجه مردم هماهنگ شوند.

برخى از چیزهایى را که مردم ناخوش مى‏دارند تا هنگامى که از حق تجاوز نکند و انجام آن مایه ظهور عدل و عزت دین گردد به مراتب بهتر از چیزهایى است که مردم دوست مى‏دارند ولى انجام دادن آن مایه ظهور ستم و عزت تبهکاران و زبونى مؤمنان مى‏گردد، به آنچه از پیشوایان دادگر رسیده است، اقتدا کن و از ایشان نقل شده است که دروغ جز در دو مورد جایز نیست و آن جنگ و اصلاح میان مردم است، و جنگ خدعه است و تا هنگامى که در جنگ باشى و حقى را باطل نکنى، در آن باره دست تو باز است.و سبب آنکه مردم از پدرت على علیه السّلام به معاویه رغبت کردند، این بود که در قسمت غنایم میان ایشان نیکو رفتار نفرمود و عطاى آنان را مساوى قرار داد و این کار بر آنان گران آمد، و بدان تو با کسانى جنگ مى‏کنى که در آغاز اسلام با خدا و پیامبرش جنگ کردند و چون فرمان خدا پیروز شد و شرک نابود و یکتا پرستى حاکم و دین نیرومند شد، به ظاهر ایمان آوردند، در حالى که اگر قرآن مى‏خواندند، آیاتش را مسخره مى‏کردند و چون براى نماز بر مى‏خاستند، با کسالت و تنبلى آن را مى‏گزاردند و فرائض را با ناخوشایندى انجام مى‏دادند، و چون دیدند جز پرهیزکاران نیکوکار در دین عزتى نمى‏یابند، خود را به شکل نیکوکاران در آوردند تا مسلمانان به آنان خوش گمان شوند و همچنان تظاهر کردند تا آنکه سرانجام مردم ایشان را در امانات خود شریک ساختند و گفتند حساب آنان با خدا باشد، اگر راست مى‏گویند برادران دینى ما هستند و اگر دروغ‏گویند، با دروغى که مى‏گویند خودشان زیان کارتر خواهند بود.

اینک تو گرفتار آنان و فرزندان و نظایرشان شده‏اى، و به خدا سوگند که در طول عمرشان چیزى جز گمراهى بر آنان فزون نشده است و چیزى جز خشم آنان بر متدیّنان پیشى نگرفته است، با آنان جنگ کن و به هیچ خوارى راضى مشو و به هیچ زبونى تسلیم مشو. على تا هنگامى که مجبور و ناچار نشد به حکمیت تن در نداد، و آنان اگر مى‏خواستند به درستى حکم کنند به خوبى مى‏دانستند که هیچ کس شایسته‏تر از او به حکومت نیست و چون به هواى نفس حکم کردند، على به حال جنگ برگشت تا مرگش فرا رسید. اینک هرگز از حقى که تو خود بر آن سزاوارترى بیرون مرو، مگر آنکه مرگ میان تو و آن حایل شود، و السّلام.

مدائنى مى‏گوید، و حسن علیه السّلام براى معاویه چنین نوشت: از بنده خدا حسن امیر مؤمنان به معاویه بن ابى سفیان، اما بعد، همانا خداوند متعال محمد را که درود خدا بر او و خاندانش باد، رحمت براى همه جهانیان مبعوث فرمود، و حق را با او پیروز و شرک را سرکوب فرمود و همه عرب را به او عزت بخشید و به ویژه قریش را با او به شرف رساند و در این باره فرموده است «همانا که قرآن ذکر و مایه شرف براى تو و قوم تو است» و چون خداوند او را به پیشگاه خود فرا خواند، عرب در مورد حکومت پس از او با یکدیگر ستیز کردند.

قریش گفتند ما عشیره و اولیاى پیامبریم و در مورد حکومت با ما ستیز مکنید و عرب این حق را براى قریش شناخت و حال آنکه قریش همان چیزى را که عرب براى او رعایت کرد، در مورد ما انکار کرد. افسوس که قریش با آنکه در دین صاحب فضیلت و در مسلمانى پیشگام بودند نسبت به ما انصاف ندادند، و چیزى که مایه شگفتى است فقط ستیز آنان با ما براى حکومت است، آن هم بدون آنکه حق پسندیده‏اى در دنیا و اثر ارزنده‏اى در اسلام داشته باشند. به هر حال وعده‏گاه، پیشگاه خداوند است، از خداوند مسألت مى‏داریم در این جهان چیزى را که موجب کاستى ما در آن جهان است، به ما ارزانى مفرماید، و چون خداوند روزگار على را به سر آورد، مسلمانان پس از او مرا به حکومت‏برگزیدند، اینک اى معاویه از خداى بترس و بنگر و کارى کن که خونهاى امت محمد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم حفظ و کارش قرین صلاح شود، و السلام.

امام حسن علیه السّلام این نامه را همراه حارث بن سوید تیمى که از قبیله تیم الرباب بود و جندب ازدى فرستاد و آن دو پیش معاویه رفتند و او را به بیعت با امام حسن علیه السّلام فرا خواندند که پاسخى به ایشان نداد و جواب نامه را این چنین نوشت: اما بعد، آنچه را که در مورد رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم گفته بودى، فهمیدم و او سزاوارترین همه متقدمان متأخران به فضل و فضیلت است.

سپس از نزاع مسلمانان در باره حکومت پس از او سخن گفته‏اى و تصریح به تهمت ابو بکر صدیق و عمر و ابو عبیده امین و دیگر صلحاى مهاجران کرده‏اى که این را از تو ناخوش داشتم، آرى امت چون در باره حکومت ستیز کردند، سر انجام قریش را سزاوارتر دیدند، و قریش و انصار و مسلمانان با فضیلت چنین مصلحت دیدند که از میان قریش کسى را که از همه به خدا داناتر و از او ترسنده‏تر و بر کار تواناتر است برگزینند و ابو بکر را برگزیدند و هیچ کوتاهى نکردند، و اگر کس دیگرى غیر از ابو بکر را مى‏شناختند که بتواند به مانند او بر کار قیام کند و از حریم اسلام دفاع کند، کار حکومت را به ابو بکر نمى‏سپردند.

امروز هم میان من و تو حال بر همان منوال است و اگر من خود بدانم که تو در کار این امت تواناتر و محتاطتر و داراى سیاست بهترى هستى و در قبال دشمن مدبر و براى جمع غنایم تواناترى خودم حکومت را پس از پدرت به تو تسلیم مى‏کردم. پدرت بر ضد عثمان کوشش کرد تا آنکه عثمان مظلوم کشته شد و خداوند خونش را از پدرت مطالبه فرمود و هر که خداى در تعقیب او باشد، هرگز از چنگ حق نمى‏تواند بگریزد.

آن گاه على به زور حکومت امت را براى خود بیرون کشید و آنان را به پراکندگى کشاند. افرادى از پیشگامان مسلمانان که از لحاظ شرکت در جهاد و سبقت گرفتن به اسلام نظیر او بودند، با او مخالفت کردند، ولى او مدعى شد که آنان بیعت او را گسسته‏اند، با آنان جنگ کرد که خونها ریخته شد و کارهاى ناروا صورت پذیرفت.

آن گاه در حالى که بیعتى را بر ما مدعى نبود، آهنگ ما کرد و خواست ‏با زور و فریب بر ما حکومت کند، ما با او و او با ما جنگ کردیم و سر انجام قرار شد تا او مردى را بگزیند و ما مردى را بگزینیم تا به آنچه موجب صلح است و برگشت جماعت به الفت است، حکم کنند و در این باره از آن دو حکم و از خود و على عهد استوار گرفتیم که بر آنچه آن دو حکم کنند، راضى شویم. و چنان که خود مى‏دانى دو حکم به زیان او حکم دادند و او را از خلافت خلع کردند، و به خدا سوگند که او به آن حکم راضى نشد و براى فرمان خدا شکیبایى نکرد، اینک چگونه مرا به کارى دعوت مى‏کنى که منطبق بر حق پدرت مى‏دانى و حال آنکه او از آن بیرون شده است کار خویش و دین خود را باش، و السلام.

مدائنى مى‏گوید: معاویه به حارث و جندب گفت برگردید که میان من و شما چیزى جز شمشیر نیست و آن دو برگشتند. معاویه با شصت هزار سپاهى آهنگ عراق کرد و ضحاک بن قیس فهرى را به جانشینى خود بر شام گماشت. حسن علیه السّلام همچنان در کوفه مقیم بود. و از آن بیرون نیامد تا هنگامى که به او خبر رسید، معاویه از پل منبج گذشته است. در این هنگام حجر بن عدى را گسیل فرمود تا کارگزاران را به پاسدارى وادارد و مردم را فرا خواند که شتابان جمع شدند، براى قیس بن سعد عباده پرچمى به فرماندهى دوازده هزار سپاهى بر افراشته شد و بر کوفه مغیره بن نوفل بن حارث بن عبد المطلب را به جانشینى خود گماشت و چون به ناحیه دیر عبد الرحمان فرود آمد به قیس فرمان حرکت داد و با او وداع و سفارش کرد، قیس از کرانه فرات و آبادیهاى فلّوجه گذشت تا به مسکن رسید، امام حسن هم آهنگ مداین کرد و چون به ساباط رسید، چند روزى درنگ کرد و چون خواست سوى مداین رود برخاست و براى مردم خطبه خواند و چنین فرمود: اى مردم شما با من به این شرط بیعت کردید که با هر کس صلح کردم، صلح کنید و با هر کس جنگ کردم، جنگ کنید و من به خدا سوگند بر هیچ کس از این امت در خاور و باختر کینه‏اى ندارم و همانا هماهنگى و دوستى و ایمنى و صلاح میان مردم که‏آن را ناخوش مى‏دارید به مراتب بهتر از چیزى است که در مورد پراکندگى و کینه توزى و دشمنى و نا امنى دوست مى‏دارید.

پدرم على مى‏فرمود فرمان روایى معاویه را ناخوش مدارید که اگر از او جدا شوید خواهید دید که سرها چون هندوانه ابو جهل از دوشها قطع خواهد شد. مردم گفتند: این سخن نشان آن است که مى‏خواهد خود را خلع و حکومت را به معاویه تسلیم کند و سخن او را بریدند و بر او هجوم بردند و بار و بنه‏اش را تاراج کردند تا آنجا که جبه خزى را که بر دوش داشت ربودند و کنیزى را که همراهش بود، گرفتند.

مردم دو گروه شدند، گروهى طرفدار بودند و گروه بیشتر بر ضد او بودند. امام حسن عرضه داشت پروردگارا از تو باید یارى خواست و فرمان به حرکت داد، مردم حرکت کردند، مردى اسبى آورد و حسن علیه السّلام بر آن سوار شد و گروهى از یارانش او را احاطه و از نزدیک شدن مردم جلوگیرى کردند و به راه افتادند. سنان بن جراح اسدى پیش از امام حسن خود را به مظلم ساباط رساند و چون امام حسن نزدیک او رسید، جلو آمد تا به ظاهر با امام سخن بگوید، ناگاه خنجرى بر ران امام زد که تا نزدیک استخوان را درید و امام حسن علیه السّلام مدهوش شد و یارانش به سنان بن جراح حمله بردند.

عبید الله طایى او را بر زمین افکند و ظبیان بن عماره خنجر را از دست او بیرون آورد و ضربتى بر او زد که بینى او را قطع کرد و سپس سنگى بر سرش کوفت و او را کشت. امام حسن علیه السّلام به هوش آمد، زخم را که از آن خون بسیار رفته بود و امام را ناتوان ساخته بود بستند و او را به مداین بردند که سعد بن مسعود عموى مختار بن ابو عبید حاکم آنجا بود، و امام حسن در مداین چندان درنگ کرد که زخمش بهبود یافت. 

امام حسن علیه السلام وحضرت رسول اکرم صل الله علیه وآله

مدائنى گوید: حسن علیه السّلام بزرگترین فرزند على علیه السّلام است و سرورى بخشنده و بردبار و خطیب بود. پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم سخت او را دوست مى‏داشت، روزى مسابقه‏ اى میان او و حسین علیه السّلام ترتیب داد که حسن برنده شد. پیامبر او را بر روى ران راست خود نشاند و حسین را بر ران چپ خویش جاى داد. گفته شد: اى رسول خدا کدام یک را بیشتر دوست مى‏دارى فرمود: همان چیزى را مى‏گویم که پدرم ابراهیم فرمود که چون گفتندش کدام یک از دو پسرت را بیشتر دوست مى‏دارى گفت: بزرگتر را و او کسى است که فرزندم محمد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم از او متولد مى‏شود.

همو از زید بن ارقم نقل مى‏کند که مى‏گفته است: روزى پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم خطبه مى‏خواند حسن علیه السّلام که کوچک بود و برده‏اى بر تن داشت آمد، پایش لغزید و بر زمین‏ افتاد، با آنکه مردم او را بلند کردند، رسول خدا سخن خود را قطع فرمود و شتابان از منبر فرود آمد و او را گرفت و بر دوش خود نهاد و فرمود: فرزند فتنه است، نفهمیدم چگونه خود را به او برسانم. سپس به منبر رفت و خطبه را تمام فرمود.

همچنین مدائنى روایت مى‏کند که عمرو بن عاص، امام حسن علیه السّلام را در طواف دید، گفت: اى حسن مى‏پنداشتى که دین جز به تو و به پدرت پایدار نمى‏ماند، اینک مى‏بینى که خداوند او را با معاویه پایدار کرد و آن را پس از کژى استوار و پس از پوشیدگى آشکار فرمود. پنداشتى که خداوند به کشتن عثمان راضى خواهد بود، و آیا درست است که تو در حالى که جامه‏اى نازک و لطیف‏تر از پوسته درونى تخم مرغ بر تن دارى و قاتل عثمان هستى، همچون شترى که بر گرد سنگ آسیاب مى‏گردد، بر گرد کعبه طواف کنى به خدا سوگند بهترین راه براى اصلاح تفرقه و هموار کردن کار این است که معاویه ترا از میان بردارد و به پدرت ملحق سازد.

امام حسن علیه السّلام به عمرو عاص فرمود: همانا دوزخیان را نشانه ‏هایى است که با آنها شناخته مى‏شوند که از جمله ستیز و دشمنى با دوستان خدا و دوستى با دشمنان خداوند است. به خدا سوگند که تو خود به خوبى مى‏دانى که على هرگز یک لحظه هم در مورد خدا و دین شک و تردیدى نکرد، و اى پسر مادر عمرو، به خدا سوگند اگر بس نکنى تهیگاه تو را با نیزه‏ هایى استوارتر از نیزه هاى قعضبى هدف قرار مى‏دهم و سوراخ مى‏کنم، و از هجوم و یاوه سرایى نسبت به من بر حذر باش که من چنانم که خود مى‏دانى ناتوان و سست نیستم و گوشتم براى خوردن گوارا نیست، و من گوهر گرانبهاى گردنبند قریش هستم و نسبم شناخته شده است و به کسى جز پدر خویش نسبت داده نمى‏شوم، و تو خود چنانى که مى‏دانى و مردم هم مى‏دانند، تنى چند از مردان قریش مدعى پدرى تو شدند و سرانجام فرومایه‏ترین و بى حسب‏ترین و قصاب ایشان بر تو غلبه پیدا کرد.

بنابر این از من دور باش که تو پلیدى و ما اهل بیت طهارتیم و خداوند پلیدى را از ما زدوده است و ما را پاک فرموده است پاک کردنى، عمرو خاموش شد و اندوهگین بازگشت.

خطبه امام حسن علیه السلام بعد از صلح

ابو الحسن مدائنى مى‏گوید: پس از صلح، معاویه از حسن بن على تقاضا کرد براى مردم خطبه بخواند، نپذیرفت. معاویه سوگندش داد که چنان کند و براى او صندلى نهاده شد و بر آن نشست و چنین فرمود: سپاس خداوندى را که در ملک خود یکتا و در پروردگارى خویش بى همتاست، به هر کس که خواهد پادشاهى را ارزانى مى‏دارد و از هر کس که خواهد باز مى‏ستاند، و سپاس خداوندى را که مؤمن شما را به وسیله ما گرامى داشت و گروهى از پیشینیان شما را وسیله ما از شرک بیرون آورد و خونهاى گروهى دیگر از شما را وسیله ما حفظ فرمود.

آزمون و کوشش ما در مورد شما از دیر باز تا کنون پسندیده بوده است، چه سپاسگزار باشید و چه نباشید. اى مردم همانا پروردگار على هنگامى که او را پیش خود باز برد از همگان به او داناتر بود، فضایلى را ویژه او ساخت که هرگز نمى‏توانید به شمار آورید یا سابقه‏ اى همچون سابقه او بیابید. افسوس و افسوس که از دیرباز کارها را براى او باژگونه کردید و سرانجام خداوندش او را بر شما برترى داد، آرى که در جنگ بدر و دیگر جنگها دشمن شما بود، جرعه‏ هاى ناگوار بر کام شما ریخت و جامه اى خون بر شما آشامانید، گردنهاى شما را زبون ساخت و از بیم او آب دهانتان به گلویتان مى‏گرفت و بنابر این شما در کینه توزى نسبت به او قابل سرزنش نیستید. به خدا سوگند که امت محمد تا هنگامى که سران و رهبران ایشان از بنى امیه باشند، آسایشى نخواهند دید و اینک خداوند فتنه ‏اى را براى شما گسیل فرموده است که از آن رهایى نمى‏یابید تا نابود شوید و این به سبب فرمانبردارى شما از افراد سرکش و گرایش شما به شیطانهایتان خواهد بود.

من نکوهیدگى و ناروایى حکمرانى شما را در آنچه گذشته و در آنچه باقى است در پیشگاه خدا حساب و براى رضاى او تحمل مى‏کنم. سپس فرمود اى مردم کوفه همانا دیروز تیرى از تیرهاى خداوند که همواره بر دشمنان خدا برخورد مى‏کرد و مایه درماندگى تبهکاران قریش بود، از شما جدا شد، او همواره راه گلو و نفس کشیدن تبهکاران را گرفته بود، هرگز در اجراى کار خدا نکوهش نشد و به دزدى اموال خدا متهم نشد و از جنگ با دشمنان خدا دورى نگزید، حق قرآن را آن چنان که شاید و باید ادا کرد، قرآن او را فرا خواند و پاسخش داد و او را رهبرى کرد و و على از آن پیروى کرد، در راه خدا سرزنش سرزنش کننده او را از کار باز نمى‏داشت، درودها و رحمت خدا بر او باد، و از صندلى فرود آمد.

معاویه با خود گفت: نمى‏دانم، خطایى شتابان کردم یا کارى درست. من ازخطبه خواندن حسن چه اراده کرده بودم. 
ابو الفرج على بن حسین اصفهانى مى‏گوید: ابو محمد حسن بن على علیه السّلام نوعى سنگینى در گفتار داشته است. گوید: محمد بن حسین اشنانى از محمد بن اسماعیل احمسى از مفضل بن صالح از جابر براى من نقل کرد که مى‏گفته است، در گفتار حسن علیه السّلام نوعى تندگویى بوده است و سلمان فارسى که خدایش رحمت کناد مى‏گفته، ارثى بوده است که از عموى خود موسى بن عمران علیه السّلام برده است.

ابو الفرج مى‏گوید: امام حسن علیه السّلام با زهر مسموم و شهید شد، معاویه هنگامى که مى‏خواست براى پسرش یزید به ولیعهدى بیعت بگیرد، دسیسه ساخت و زهرى براى خوراندن به امام حسن علیه السّلام و سعد بن ابى وقاص فرستاد و آن دو به روزگارى نزدیک به یکدیگر درگذشتند. کسى که عهده ‏دار مسموم ساختن امام حسن علیه السّلام شد، همسرش، جعده دختر اشعث بن قیس بود که در قبال مالى که معاویه به او پرداخت چنان کرد و گفته‏اند نام آن زن سکینه یا عایشه یا شعث بوده و صحیح همان است که نامش جعده بوده است.

ابو الفرج اصفهانى مى‏گوید: عمرو بن ثابت گفته است، یک سال نزد ابو اسحاق سبیعى آمد و شد مى‏کردم تا از خطبه‏ اى که حسن بن على علیه السّلام پس از رحلت پدرش خوانده است بپرسم و سبیعى براى من نقل نمى‏کرد. یکى از روزهاى زمستان پیش او رفتم، در حالى که جامه کلاه‏دار خود را پوشیده بود همچون غولى در آفتاب نشسته بود. به من گفت: تو کیستى نام و نسب خود را گفتم، گریست و گفت: پدر و خانواده‏ات‏چگونه ‏اند گفتم: خوب هستند. گفت: در چه مورد و براى چه چیزى یک سال است که پیش من آمد و شد دارى گفتم: براى شنیدن خطبه حسن بن على علیه السّلام پس از رحلت پدرش.

خطبه امام حسن علیه السلام وبیعت مردم با او

گفت: هبیره بن مریم برایم نقل کرد که حسن علیه السّلام پس از رحلت امیر المؤمنین على علیه السّلام چنین خطبه ایراد کرد: همانا در شب گذشته مردى قبض روح شد که پیشینیان در عمل بر او پیشى نگرفتند و متأخران هرگز به او نرسیدند، او همراه پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم جنگ مى‏کرد و همواره خویشتن را سپر بلاى آن حضرت قرار مى‏داد، رسول خدا او را همراه رایت خویش گسیل مى‏فرمود، جبرئیل از جانب راست و میکائیل از جانب چپ او را در کنف حمایت مى‏گرفتند و باز نمى‏گشتند تا هنگامى که خداوند فتح را بر او ارزانى مى‏داشت. او در شبى رحلت کرد که عیسى بن مریم علیه السّلام در چنان شبى به آسمان برده شد و یوشع بن نون در چنان شبى رحلت کرد. هیچ زرینه و سیمینه ‏اى جز هفتصد درهم از مقررى خود را باقى نگذاشت که مى‏ خواست با آن خدمتکارى براى خانواده خود فراهم آرد. آن گاه عقده گلویش را فشرد و گریست و مردم هم با او گریستند.

حسن بن على علیه السّلام سپس چنین ادامه داد: اى مردم هر کس مرا مى‏شناسد که مى‏شناسد و هر کس مرا نمى ‏شناسد، من حسن پسر محمد رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم هستم، من پسر بشیر و نذیرام و پسر فراخواننده به سوى خدا به فرمان او و فرزند چراغ فروزان‏ام، من از خاندانى هستم که خداوند پلیدى را از ایشان زدوده است و آنان را پاک فرموده است پاک کردنى، من از آنانى هستم که خداوند در کتاب خویش دوستى آنان را واجب داشته و فرموده است «و هر کس کار پسندیده را جستجو کند و انجام دهد ما به نیکى او مى‏ افزاییم»، انجام دادن کار پسندیده، دوستى ما خانواده است.

ابو الفرج اصفهانى مى‏گوید: چون سخن امام حسن به اینجا رسید، عبد الله بن عباس برخاست و مردم را به بیعت کردن با او فرا خواند که همگى پذیرفتند و گفتند او را چه ‏اندازه که دوست مى‏داریم و از همگان به خلافت سزاوارتر است و مردم با امام حسن بیعت کردند و او از منبر فرود آمد.

ابو الفرج مى‏گوید: معاویه مردى از قبیله حمیر را به کوفه و مردى از بنى قین را به بصره براى جاسوسى و گزارش اخبار گسیل داشت. هر دو جاسوس معاویه شناخته و بازداشت و کشته شدند، و حسن علیه السّلام براى معاویه چنین نوشت: اما بعد، مردان را به جاسوسى پیش من گسیل مى‏دارى، گویى جنگ و رویارویى را دوست مى‏دارى، من در این تردید ندارم و به خواست خداوند متعال منتظر آن باش، وانگهى به من خبر رسیده است، به چیزى شاد شده‏ اى که هیچ خردمندى به آن شاد نمى ‏شود- یعنى کشته شدن امیر المؤمنین على علیه السّلام- و همانا مثل تو در این مورد همان است که آن شاعر سروده است: «همانا داستان ما و کسانى از ما که مى ‏میرند داستان کسى است که شامگاه رفته است و دیگرى در خوابگاه مانده است که بامداد برود.

معاویه چنین پاسخ داد: اما بعد، نامه‏ ات رسید و آنچه را نوشته بودى فهمیدم، من هم از حادثه‏ اى که پیش آمده است آگاه شدم، نه شاد گردیدم و نه اندوهگین و نه شماتتى کردم و نه افسرده شدم و همانا پدرت على چنان است که اعشى بن قیس بن ثعلبه سروده و گفته است «تو همان جواد و بخشنده و همان کسى هستى که چون دلها سینه‏ ها را انباشته سازند.»

ابو الفرج اصفهانى مى‏گوید: عبد الله بن عباس هم از بصره نامه‏ اى به معاویه نوشت و ضمن آن گفت: گسیل داشتن تو آن مرد قینى را به بصره و انتظار تو که قریش را غافلگیر کنى، همان گونه که بر یمانى‏ها پیروز شدى اشتباه بود و چنان است که امیه بن ابى الاسکر سروده است «به جان خودت سوگند که داستان من و آن خزاعى که در شب آمده است، همچون داستان ماده بزى است که با سم خویش در جستجوى مرگ خود زمین را مى‏کند.» معاویه در پاسخ او نوشت: اما بعد، حسن بن على هم براى من نامه‏اى نظیر نامه تو نوشته است و به گونه‏اى که سوء ظنى و بد اندیشى را در باره من محقق نمى‏سازد و تو مثلى را که در مورد من و خودتان زده‏اى، درست نگفته‏اى و حال آنکه مثل ما همانى است که آن مرد خزاعى در پاسخ امیه بن ابى الاسکر سروده و گفته است:به خدا سوگند من راستگویم و نمى‏دانم با چه چیزى براى کسى که به من بدگمان است متعذر شوم.

ابو الفرج اصفهانى مى‏گوید: نخستین کارى که امام حسن علیه السّلام انجام داد، این بود که حقوق جنگجویان را دو برابر کرد و على علیه السّلام این کار را در جنگ جمل کرده است و حال آنکه امام حسن همینکه به خلافت رسید، آن را انجام داده است و خلیفگان پس از او نیز از او پیروى کرده ‏اند.

گوید: حسن علیه السّلام براى معاویه همراه حرب بن عبد الله ازدى چنین نوشت: از حسن بن على امیر المؤمنین به معاویه بن ابى سفیان، سلام بر تو، همراه تو خداوندى را که خدایى جز او نیست ستایش مى‏کنم، اما بعد، همانا که خداوند متعال محمد را رحمت براى همه جهانیان و منتى بر همه مؤمنان و براى همه مردمان گسیل فرموده است «تا هر که را که زنده دل است بیم دهد و عذاب بر کافران محقق گردد.» او رسالت هاى پروردگار را تبلیغ فرمود و به فرمان خدا قیام کرد و پس از آنکه خداوند به وسیله او حق را پیروز و شرک را نابود فرمود روزگار پیامبر را بدون اینکه در اجراى فرمانش کوتاهى و سستى کرده باشد به پایان رساند. خداوند به وسیله او قریش را به شرف ویژه رساند و فرمود «همانا قرآن- و دین- مایه شرف تو و قوم تو است.»

چون پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم رحلت فرمود عرب در مورد حکومت ستیز کرد، قریش گفتند ما نزدیکان و افراد خاندان و قبیله اوییم و براى شما جایز و روا نیست که در مورد حکومت و حق پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم با ما ستیز کنید. اعراب دیدند که سخن درست همان است که قریش مى‏گویند و در این مورد حق با ایشان است و تسلیم نظر آنان شدند و حکومت را به ایشان واگذار کردند. و ما با قریش با همان دلیل که خود براى اعراب برهان آورده بودند، حجت آوردیم ولى قریش نسبت به ما انصافى را که عرب نسبت به ایشان داده بود نداد.

مگر نه این است که قریش با همین حجت و برهان‏ حکومت را از عرب گرفتند ولى چون ما که افراد خانواده محمد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم و اولیاى واقعى اوییم همان دلیل را آوردیم و از ایشان انصاف خواستیم از ما فاصله گرفتند و همگى بر ستم و ستیز و دشمنى ما هماهنگى کردند.

وعده گاه ما پیشگاه خداوند است و خداى ولىّ و نصرت دهنده است. و ما از اینکه ستیز کنندگان در مورد حقوق ما و حکومت پیامبر ما، با ما ستیز کردند، سخت شگفت کردیم هر چند که آنان داراى فضیلت و سابقه در اسلام بودند. براى حفظ دین و اینکه منافقان و دشمنان رسول خدا راهى براى ایجاد رخنه و فساد در دین نیابند، از هر گونه ستیزى خود دارى کردیم، و امروز باید شگفت کنندگان از ستیز تو در مورد کارى که به هیچ وجه سزاوار آن نیستى شگفت کنند که نه فضیلت شناخته شده ‏اى در دین دارى و نه کار پسندیده ‏اى در اسلام.

تو فرزند یکى از سران احزاب و پسر دشمن‏ترین قریش نسبت به رسول خدا و کتاب اویى، و خداوند حساب تو را خواهد رسید و به زودى به جهان دیگر برگردانده مى‏شوى و خواهى دانست سر انجام پسندیده از چه کسى است. و به خدا سوگند که با فاصله اندکى خداى خود را ملاقات خواهى کرد و سزاى تو را در قبال کارهایى که انجام داده‏اى خواهد داد و خداوند نسبت به بندگان ستمگر نیست.

همانا على که رحمت خدا در همه حال بر او باد- چه آن روزى که قبض روح شد و چه آن روزى که خداى با اسلام بر او منت نهاد و چه روزى که زنده مى‏شود- هنگام رحلت خویش کار مسلمانان را پس از خود به من واگذار فرمود و مرا بر آن ولایت داد و من از خداوند مسألت مى‏کنم که در این جهان سپرى شونده چیزى به ما ندهد که مایه کاستى و محروم ماندن از کرامت آن جهانى در پیشگاه او شود.

چیزى که مرا وادار به نوشتن نامه براى تو کرد، اتمام حجت میان خودم و پروردگار بزرگ در مورد کار تو بود و اگر به آنچه در این نامه است عمل کنى به بهره بزرگ خواهى رسید و کار مسلمانان به صلاح خواهد پیوست و اینک سرکشى و اصرار در باطل را رها کن و همان گونه که مردم با من بیعت کرده‏اند، تو هم بیعت کن و همانا که خودت مى‏دانى من در پیشگاه خداوند و در نظر هر کس که حافظ دین خود و متوجه به خداوند است و در نظر هر کس که دل متوجه به پروردگار دارد، به حکومت از تو سزاوارترم. از خداى بترس، دشمنى و ستیز را کنار بگذار و خون مسلمانان را حفظ کن و به خدا سوگند که براى تو خیرى نداردکه با خداوند در حالى رویاروى شوى که بیش از این خون مسلمانان بر گردنت باشد. به صلح و اطاعت درآى و در مورد حکومت با کسانى که شایسته آن هستند، ستیز مکن، تا خداوند بدین‏گونه آتش فتنه را خاموش فرماید و وحدت کلمه ارزانى دارد و موجب اصلاح گردد. و اگر چیزى جز پافشارى و ادامه در گمراهى خود را نپذیرى، با مسلمانان آهنگ تو خواهم کرد و با تو خواهم جنگید تا خداوند که بهترین حکم کنندگان است، میان ما حکم فرماید.

معاویه در پاسخ به امام حسن چنین نوشت: از بنده خدا معاویه امیر المؤمنین به حسن بن على، سلام خدا بر تو باد، نخست همراه تو خداوندى را که خدایى جز او نیست مى‏ ستایم، اما بعد، نامه‏ات به من رسید و آنچه را در مورد فضیلت محمد رسول خدا نوشته بودى فهمیدم، که او از همگان و همه گذشتگان و آیندگان که کهن بوده یا نو خواهند بود و چه کوچک و چه بزرگ به فضیلت سزاوارتر است. آرى به خدا سوگند که رسالت خویش را تبلیغ کرد و خیر خواهى و هدایت فرمود و خداوند به وسیله او مردم را از نابودى رهایى بخشید و از کور دلى به روشن بینى و از نادانى و گمراهى به هدایت رساند. خداى او را شایسته‏ ترین پاداش دهاد به شایسته ‏ترین پاداشى که از سوى امتى به پیامبرش مى‏دهد. درودهاى خداوند بر او باد روزى که متولد شد و روزى که به پیامبرى برانگیخته شد و روزى که قبض روح شد و روزى که دوباره زنده مى‏شود.

از رحلت پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم و ستیز مسلمانان در مورد حکومت پس از آن حضرت و غلبه جستن آنان بر پدرت سخن گفته بودى، و به تهمت ابو بکر صدیق و عمر فاروق و ابو عبیده امین و حوارى پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم و افرادى صالح از مهاجران و انصار تصریح کرده‏اى و این کار را براى تو نپسندیدم که تو مردى هستى که در نظر ما و مردم، هیچ گمان بدى به تو برده نمى‏شود و بى ادب و فرو مایه نیستى و من دوست مى‏دارم که سخن استوار بگویى و همچنان شهره به‏نیکنامى باشى.

این امت هنگامى که پس از رحلت پیامبر خود اختلاف پیدا کرد، چنان نبود که فضیلت و سابقه و خویشاوندى نزدیک شما و اهمیت شما را میان مسلمانان و در اسلام نداند، و امت چنین مصلحت دید که به سبب نسبت قریش با پیامبر به سود قریش خود را از حکومت کنار کشد، آن گاه صالحان قریش و انصار و دیگر مردم همچنین عامه مردم چنان مصلحت دیدند که خلافت را به کسى از قریش بدهند که اسلامش از همگان قدیمى‏تر و از همه به خدا داناتر و در پیشگاه او محبوب‏تر و براى اجراى فرمان خدا از همگان نیرومندتر بوده است و بدین سبب ابو بکر را برگزیدند.

این اندیشه متدینان و خردمندان و خیر خواهان امت بود، ولى همین موضوع در سینه‏ هاى شما نسبت به آنان بدگمانى پدید آورد و حال آنکه آنان متهم نیستند و در آنچه کردند، اشتباه نکردند و اگر مسلمانان مى‏دیدند که میان شما کسى هست که چون ابو بکر باشد و بتواند مقام او را حایز شود و از حریم اسلام دفاع کند، همو را انتخاب مى‏کردند و از او روى گردان نمى‏شدند ولى آنان در کارى که کردند صلاح اسلام و مسلمانان را در نظر داشتند و خداوند آنان را از سوى اسلام و مسلمانان پاداش عنایت فرماید.

دعوتى را هم که براى آشتى و صلح کرده بودى، فهمیدم، ولى حالى که امروز میان من و تو است، همان حالتى است که پس از رحلت پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم میان شما و ابو بکر بوده است، و اینک اگر بدانم که تو براى رعیت هوشیارتر و براى امت محتاطتر و داراى سیاستى پسندیده‏ تر و در جمع اموال تواناتر و در قبال دشمن چاره‏ اندیش ‏تر هستى، بدون درنگ به آنچه فرا خوانده ‏اى پاسخ مى‏دادم و تو را شایسته آن مى‏دانستم، ولى به خوبى مى‏دانم که مدت ولایت من طولانى‏تر از تو بوده است و تجربه ‏ام نسبت به این امت از تو قدیمى‏تر است و از تو بزرگترم و سزاوارتر است که تو همین پیشنهاد را از من بپذیرى و به اطاعت من در آیى و پس از من حکومت از تو خواهد بود و آنچه در بیت المال عراق موجود است، هر مبلغى که باشد از آن تو خواهد بود و به هر کجا که دوست مى‏دارى با خود ببر، وانگهى خراج هر یک از بخشهاى عراق را که بخواهى به عنوان کمک هزینه از تو خواهد بود که همه سال کارگزار امین تو آن را جمع کند و براى تو بفرستد و براى تو این حق محفوظ است که هرگز نسبت به تو خلاف ادب رفتار نکنیم وبدون رایزنى با تو کارى انجام ندهیم و فرمانهاى تو را که در آن اطاعت خدا را ملحوظ داشته باشى رد نکنیم، خداوند ما و تو را بر طاعت خود یارى دهد که او شنوا و بر آورنده دعاست، و السّلام.

جندب مى‏گوید: چون این نامه معاویه را براى امام حسن آوردم، گفتم: این مرد آهنگ تو خواهد کرد و تو این کار را آغاز کن تا با او در سرزمین خودش و محل حکومتش جنگ کنى، و اگر تصور مى‏کنى که او بدون آنکه از ما جنگى بزرگتر از جنگ صفین ببیند، تسلیم فرمان تو مى‏شود. به خدا سوگند که هرگز چنین نخواهد بود.

فرمود: آرى همین گونه خواهم کرد. ولى پس از آن با من رایزنى نکرد و سخن مرا به فراموشى سپرد. گویند، و معاویه براى حسن علیه السّلام چنین نوشت: اما بعد، همانا خداوند هر چه خواهد میان بندگان خویش انجام مى‏دهد، هیچ چیز مواخذ کننده فرمان او نیست و او سریع الحساب است. اینک بر حذر باش که مبادا مرگ تو به دست سفلگان مردم باشد و از اینکه بتوانى در ما راه طعنه‏اى بیابى، ناامید باش و اینک اگر از آنچه در نظر دارى منصرف شوى و با من بیعت کنى، آنچه را که به تو وعده داده ‏ام وفا خواهم کرد و شرطها که کرده ‏ام، انجام مى‏دهم و در این مورد همان گونه خواهم بود که اعشى بنى قیس بن ثعلبه سروده و گفته است: و اگر کسى امانتى را به تو سپرد، بر آن وفادار باش که چون درگذشتى و مردى شهره به وفادارى شوى، بر دوست خود هنگامى که توانگر است، رشک مبر و آن گاه که تهى دست مى‏شود بر او ستم روا مدار. وانگهى خلافت پس از من، از تو خواهد بود که تو سزاوارترین مردم نسبت به آن هستى، و السّلام.

امام حسن براى معاویه چنین نوشت:اما بعد، نامه ‏ات به من رسید که هر چه خواسته بودى نوشته بودى، من پاسخ تو را از بیم آنکه آغازگر ستم بر تو نباشم، رها کردم و به خدا از آن پناه مى‏برم. از حق پیروى کن، خواهى دانست که من اهل حق هستم و اگر سخنى بگویم که دروغ گفته باشم گناهش بر من است، و السّلام.

چون این نامه حسن علیه السّلام به معاویه رسید و آن را خواند براى کارگزاران و امیران خود در نواحى مختلف نامه ‏اى یکسان نوشت و متن آن نامه چنین بود: از بنده خدا معاویه امیر المؤمنین به فلان پسر فلان و مسلمانانى که پیش اویند، سلام بر شما باد، همراه شما خداوندى را که خدایى جز او نیست مى‏ستایم، و سپس سپاس خداوندى را که زحمت دشمن شما را کفایت کرد و خلیفه شما را کشت، خداوند به لطف و کار پسندیده خود یکى از بزرگان خویش را براى غافلگیر کردن على بن ابى طالب بر انگیخت که او را غافلگیر کرد و کشت و یارانش را گرفتار پراکندگى و اختلاف نظر کرد. اینک نامه‏ هاى بزرگان و سران ایشان به ما مى‏رسد که براى خود و عشایر خویش امان مى‏طلبند، چون این نامه من به شما رسید همگى با تمام سپاهیان و ساز و برگ پسندیده و کوشش پیش من آیید، همانا شما انتقام خون را گرفتید و به آرزوى خویش رسیدید و خداوند اهل ستم و ستیز را نابود فرمود، و سلام و رحمت و برکات خدا بر شما باد.

گوید: لشکرها پیش معاویه جمع شدند و او همراه آنان آهنگ عراق کرد. خبر حرکت معاویه و رسیدن او به پل منبج به امام حسن رسید و به تکاپو بر آمد و حجر بن عدى را گسیل فرمود تا به کارگزاران و مردم فرمان آماده شدن براى حرکت دهد، و منادى هم نداى جمع شدن مردم را در مسجد داد و مردم با شتاب جمع شدند.

حسن علیه السّلام گفت: هر گاه گروهى جمع و راضى شدند مرا خبر کنید. سعید بن قیس همدانى پیش امام حسن آمد و گفت: براى سخن گفتن بیرون آى و حسن علیه السّلام بیرون آمد و به منبر رفت و پس از سپاس و ستایش خداوند متعال چنین گفت: همانا خداوند جهاد را بر خلق خود مقرر فرموده است و خود آن را «دشوار» نام نهاده است و سپس به مؤمنان مجاهد فرموده است، شکیبا باشید که خداوند با شکیبایان است. و اى مردم، شما به آنچه دوست دارید، نمى‏رسید مگر با شکیبایى در آنچه دشوار مى‏دارید. به من خبر رسیده است که ‏معاویه آگاه شده است که ما آهنگ حمله به او داریم و بدین سبب به جنب و جوش آمده است، اینک خدایتان رحمت آورد به لشکرگاه خود در نخیله بروید تا بنگریم و بنگرید و چاره‏ اندیشى کنیم و شما هم چاره ‏اندیشى کنید.

گوید: در سخن امام حسن علیه السّلام این موضوع احساس مى‏شد که بیم دارد مردم آن را نپذیرند، و مردم خاموش ماندند و هیچ کس از ایشان سخنى نگفت و پاسخى نداد. 
عدى بن حاتم که چنین دید برخاست و گفت: سبحان الله من پسر حاتم هستم و این حالت شما چه اندازه زشت است، مگر نمى‏خواهید به خواسته امام و پسر دختر پیامبر خود پاسخ بگویید. سخنوران مضر و مسلمانان و سخن آوران مصرى کجایند آنان که به هنگام صلح زبان‏هایشان دراز بود و اینک که هنگام جنگ و کوشش فرا رسیده است همچون روبهان گریزانند، مگر از عقوبت خدا و ننگ و عار بیم ندارید.

عدى بن حاتم سپس روى به امام حسن کرد و گفت: خداوند آنچه را به صلاح است، به تو ارزانى دارد و از همه ناخوشیها تو را دور دارد و به هر کارى که آن را مى‏پسندى موفق دارد، ما سخن تو را شنیدیم و متوجه فرمانت شدیم، شنیدیم و اطاعت کردیم و در هر چه بگویى و بیندیشى فرمان برداریم و من اینک آهنگ لشکرگاه خویش دارم و هر که دوست مى‏دارد با من باشد، به من بپیوندد. او حرکت کرد و از مسجد بیرون شد و بر مرکب خود که کنار در مسجد بود سوار شد و به نخیله رفت و به غلام خود فرمان داد چیزهایى را که لازم داشت، برایش ببرد و عدى بن حاتم نخستین کس بود که به لشکرگاه رفت.

قیس بن سعد بن عباده انصارى و معقل بن قیس ریاحى و زیاد بن صعصعه تیمى برخاستند و ضمن سرزنش مردم آنان را تشویق و تحریض کردند و با امام حسن هم سخنانى همچون سخنان عدى بن حاتم گفتند و پذیرش فرمان و اطاعت خود را اعلام کردند. امام حسن علیه السّلام به ایشان گفت: خدایتان رحمت کناد که راست مى‏گویید و از هنگامى که شما را مى‏شناسم، همواره به صدق نیت و وفادارى و اطاعت و دوستى پسندیده شما را شناخته ‏ام، خدایتان پاداش پسندیده دهاد و سپس از منبر فرود آمد.

مردم بیرون شدند و در لشکرگاه فراهم آمدند و براى حرکت آماده شدند و حسن علیه السّلام هم به لشکرگاه آمد و مغیره بن نوفل بن حارث بن عبد المطلب را به جانشینى خود بر کوفه گماشت و او را فرمان داد تا مردم را بر انگیزاند و پیش امام علیه السّلام گسیل دارد و مغیره مردم را تشویق مى‏کرد و گسیل مى‏داشت تا آنجا که لشکرگاه انباشته از لشکریان شد.

حسن علیه السّلام با لشکرى گران و ساز و برگى پسندیده حرکت کرد و در دیر عبد الرحمان فرود آمد و سه روز درنگ فرمود تا مردم همگى جمع شدند. آن گاه عبید الله بن عباس بن عبد المطلب را فرا خواند و به او گفت: اى پسر عمو من دوازده هزار تن از دلیران عرب و قرآن خوانان کوفه را همراه تو مى‏فرستم که هر یک از ایشان همسنگ گردانى است، همراه ایشان حرکت کن و نسبت به آنان نرمخو و گشاده‏رو و فروتن باش و ایشان را به خود نزدیک بدار که باقى ماندگان افراد مورد اعتماد امیر المؤمنین على هستند. از کنار رود فرات همراه ایشان به راه خود ادامه بده و چون از فرات گذشتى به راه مسکن برو تا مقابل معاویه برسى و اگر با او رویاروى شدى، از پیشروى او جلوگیرى کن تا من پیش تو برسم که شتابان از پى تو خواهم آمد و باید همه روز از تو به من خبر برسد و با این دو تن یعنى قیس بن سعد بن عباده و سعید بن قیس رایزنى کن و چون به معاویه رسیدى تو جنگ را با او آغاز مکن، مگر اینکه او جنگ را آغاز کند که در آن صورت باید با او جنگ کنى و اگر تو کشته شدى قیس بن سعد بن عباده فرمانده لشکر خواهد بود و اگر او هم کشته شد، سعید بن قیس فرمانده مردم خواهند بود.

عبید الله بن عباس حرکت کرد نخست به شینور و سپس به شاهى رسید و همچنان از کرانه فرات پیش مى‏رفت و از فلّوجه گذشت و به مسکن رسید. 
امام حسن علیه السّلام حرکت کرد و از منطقه حمام عمر گذشت و به دیر کعب رسید و شب را آنجا ماند و صبح زود روز بعد حرکت کرد و نزدیک پل ساباط فرود آمد. صبح روز بعد مردم را فرا خواند و چون همگان جمع شدند، به منبر رفت و براى آنان سخنرانى کرد و چنین اظهار فرمود: سپاس خداوند را سپاسى که همه سپاس گویندگان سپاس مى‏گویند و گواهى مى‏دهم که خدایى جز پروردگار یکتا نیست، همان گونه که همه گواهى دهندگان گواهى مى‏دهند و گواهى مى‏دهم که محمد فرستاده خداوند است که خداوند او را به حق مبعوث فرموده است و او را امین وحى خود قرار داده است و درود خدا بر او وخاندانش باد. و سپس به خدا سوگند، امیدوارم که به لطف و منت خداوند، من خیر خواه‏ترین خلق خدا نسبت به خلق باشم و بر هیچ مسلمانى خشم و کینه ندارم و براى کسى آهنگ فتنه انگیزى و بدى ندارم، همانا آنچه را که شما از اتحاد و هماهنگى خوش ندارید، براى شما بهتر از چیزى است که آن را در پراکندگى خوش مى‏دارید و همانا که من براى شما خیر بیشترى از آنچه که شما براى خود مى‏پندارید، در نظر دارم.

بنابر این با فرمان من مخالفت مکنید و اندیشه مرا رد مکنید، خداى من و شما را بیامرزد، و من و شما را به آنچه که دوست مى‏دارد و خشنودى او در آن است هدایت فرماید و از منبر فرود آمد. 
گوید: در این هنگام مردم به یکدیگر نگریستند و گفتند: به نظر شما مقصود او از ایراد این سخنان چه بود برخى گفتند: گمان مى‏کنیم مى‏خواهد با معاویه صلح کند و کار حکومت را به او واگذارد، و به خدا سوگند که این مرد کافر شده است و ناگاه به خیمه و خرگاه امام حسن علیه السّلام حمله کردند و آن را به غارت بردند تا آنجا که سجاده او را از زیر پایش کشیدند و عبد الرحمان بن عبد الله بن جعال ازدى بر او حمله کرد و رداى امام حسن را از دوشش ربود و امام حسن در حالى که شمشیر بر دوش داشت بدون ردا به زمین نشست و مرکب خود را خواست و سوار شد و گروهى از خواص شیعیان او را احاطه کردند و کسانى را که آهنگ حمله داشتند، کنار راندند و امام حسن را به سبب سخنانى که گفته بود مورد اعتراض قرار دادند و ضعیف شمردند.

حسن علیه السّلام فرمود: افراد قبیله‏ هاى ربیعه و همدان را فرا خوانید، ایشان را فرا خواندند و آنان اطراف امام حسن را گرفتند و مردمى را که قصد حمله داشتند کنار زدند و گروههاى دیگرى هم از مردم با افراد قبیله‏ هاى ربیعه و همدان همراهى کردند. همین که امام حسن علیه السّلام به ناحیه مظلم ساباط رسید، مردى از خاندان نصر بن قعین از قبیله بنى اسد که نامش جراح بن سنان بود و دشنه‏ اى همراه داشت، برخاست و لگام اسب امام حسن را گرفت و گفت الله اکبر اى حسن نخست پدرت مشرک شد و سپس تو شرک ورزیدى و با آن دشنه ضربتى به حسن علیه السّلام زد که بر ران امام خورد و تا استخوان شکافت و حسن علیه السّلام پس از آنکه با شمشیرى که در دست داشت ضربتى به جراح بن سنان زد و با او دست به گریبان شد، بر زمین افتاد و هر دو گلاویز بودند.

عبد الله بن اخطل طایى برجست و دشنه را از دست جراح بن سنان بیرون کشید و با آن ضربتى به جراح زد و ظبیان بن عماره هم بینى جراح را قطع کرد و سپس با پاره خشتى چندان بر سر و چهره ‏اش زدند که کشته شد.

امام حسن علیه السّلام را بر تخت روان به مداین بردند که سعید بن مسعود ثقفى از سوى او حاکم آنجا بود، على علیه السّلام سعید را به حکومت مداین گماشته بود و امام حسن هم او را مستقر فرموده بود. حسن علیه السّلام همان جا ماند و به معالجه خود پرداخت.

از آن سوى معاویه به راه خود ادامه داد و به دهکده‏اى به نام حلوبیه در مسکن فرود آمد و عبید الله بن عباس هم حرکت کرد و مقابل معاویه فرود آمد. فرداى آن روز معاویه گروهى از سواران خود را به جنگ عبید الله فرستاد، عبید الله با همراهان خود بیرون آمد و آنان را فرو کوفت و به لشکرگاه خودشان عقب راند. چون شب فرا رسید معاویه به عبید الله بن عباس پیام فرستاد که حسن در مورد صلح به من پیام فرستاده است و حکومت را به من واگذار خواهد کرد، اگر تو هم اکنون به اطاعت من در آیى از فرماندهان خواهى بود و در غیر این صورت از پیروان شمرده خواهى شد، وانگهى اگر این تقاضاى مرا بپذیرى، بر عهده من است که یک میلیون درهم به تو بپردازم نیمى از آن را هم اکنون مى‏پردازم و نیم دیگر را هنگامى که وارد کوفه شدم پرداخت خواهم کرد.

عبید الله بن عباس شبانه حرکت کرد و به لشکرگاه معاویه وارد شد و معاویه هم به آنچه وعده داده بود، وفا کرد. چون سپیده دمید مردم منتظر ماندند که عبید الله بن عباس براى گزاردن نماز جماعت با آنان بیرون آید که نیامد و چون هوا روشن شد به جستجوى او پرداختند و او را نیافتند. ناچار قیس بن سعد بن عباده با آنان نماز گزارد و پس از نماز براى مردم خطبه خواند و آنان را به پایدارى فرا خواند و عبید الله بن عباس را نکوهش کرد و به مردم فرمان حرکت به سوى دشمن و شکیبایى داد که پذیرفتند و به او گفتند در پناه نام خدا ما را به جنگ دشمن ما ببر. قیس از منبر فرود آمد و با آنان به سوى دشمن حرکت کرد. بسر بن ارطاه به مقابله پرداخت و فریاد برآورد که اى مردم عراق واى برشما، امیر شما هم اکنون پیش ماست و بیعت کرده است و امام شما، حسن مصالحه کرده است، براى چه خویشتن را به کشتن مى‏دهید.

قیس بن سعد بن عباده به مردم گفت: یکى از این دو پیشنهاد را بپذیرید یا آنکه بدون حضور امام جنگ کنید، یا آنکه به گمراهى بیعت کنید. گفتند: بدون حضور امام جنگ مى‏کنیم و به جنگ بیرون شدند و مردم شام را چنان فرو کوفتند که به لشکرگاهشان عقب نشستند. معاویه براى قیس بن سعد نامه‏ اى نوشت و او را امیدوار کرد و به سوى خود فرا خواند. قیس در پاسخ نوشت: نه به خدا سوگند هرگز با من ملاقات نخواهى کرد مگر آنکه میان من و تو نیزه خواهد بود.

چون معاویه از او نومید شد، براى او چنین نوشت: اما بعد، همانا که تو یهودى و یهودى‏زاده‏اى، خود را بدبخت مى‏کنى و در موضوعى که به تو مربوط نیست به کشتن مى‏دهى، اگر آن گروهى که خوشتر مى‏دارى، پیروز شود، تو را از خود مى‏راند و نسبت به تو حیله و مکر روا مى‏دارد و اگر آن گروه که ناخوش مى‏دارى، پیروز شود، تو را فرو مى‏گیرد و مى‏کشد. پدرت هم این چنین بود که کمان دیگران را به زه کرد و تیر به هدف نزد و خطا کرد و آتش افروزى مى‏کرد و سر انجام قومش او را یارى ندادند و مرگش فرا رسید و در منطقه حوران غریب و رانده شده از وطن در گذشت، و السلام.

قیس بن سعد عباده در پاسخ معاویه چنین نوشت: اما بعد، همانا که تو بت و بت زاده‏اى هستى که با زور و به ناچارى به اسلام در آمدى، و مدتى ترسان به حال مسلمانى بودى و سپس از اسلام به میل خود بیرون رفتى و خداوند براى تو در اسلام بهره‏اى قرار نداد. اسلام تو چیزى کهن و نفاق تو چیز تازه‏اى نیست که همواره با خدا و رسولش در جنگ بوده‏اى و گروهى از گروههاى مشرکان و دشمن خدا و پیامبر و بندگان مؤمن بوده‏اى. از پدرم نام برده‏اى و حال آنکه به جان خودم سوگند که او به هدف خود رسید و کمان خویش را به زه کرد و کسانى که ارزشى نداشتند و به پاى او نمى‏رسیدند، بر او رشک بردند. و به یاوه پنداشته‏اى که من یهودى و یهودى زاده‏ام و حال آنکه خودت مى‏دانى و مردم هم مى‏دانند که من و پدرم دشمنان دینى بودیم که به ناچار از آن بیرون آمدى و انصار دینى هستیم که به آن در آمدى و گرویدى، و السلام.

چون معاویه نامه قیس بن سعد را خواند نسبت به او خشمگین شد و خواست پاسخ دهد. عمرو عاص به او گفت: خوددارى کن که اگر براى او نامه بنویسى پاسخى سخت‏تر از این به تو خواهد داد و اگر او را به حال خود رها کنى، او هم به آنچه مردم بپذیرند، تن خواهد داد و معاویه از قیس خویشتن دارى کرد.

گوید: آن گاه معاویه، عبد الله بن عامر و عبد الرحمان بن سمره را براى گفتگو در باره صلح پیش امام حسن فرستاد. آن دو او را به صلح فرا خواندند و بر آن کار ترغیب کردند و شرطهایى را که معاویه پذیرفته بود، به او عرضه داشتند که هیچ کس براى کارهاى گذشته تعقیب نخواهد شد و علیه هیچ یک از شیعیان على رفتارى ناخوشایند صورت نخواهد گرفت و از على علیه السّلام جز به نیکى یاد نخواهد شد، همچنین به اطلاع امام حسن رساندند که معاویه دیگر شرطهاى او را پذیرفته است، و امام حسن پیشنهاد صلح را پذیرفت. قیس بن سعد با همراهان خود به کوفه برگشت و امام حسن هم به کوفه بازگشت و معاویه آهنگ کوفه کرد. روى شناسان شیعه و بزرگان اصحاب امیر المؤمنین على علیه السّلام به حضور امام حسن آمدند و از اندوه کارى که صورت گرفته بود، مى‏گریستند و او را نکوهش مى‏کردند.

ابو الفرج اصفهانى مى‏گوید: محمد بن احمد بن عبید، از قول فضل بن حسن بصرى، از قول ابن عمرو، از قول مکى بن ابراهیم، از قول سرى بن اسماعیل، از شعبى، از سفیان بن ابى لیلى براى من موضوع زیر را نقل کرد، همچنین محمد بن حسین اشناندانى و على بن عباس مقانعى، از عباد بن یعقوب، از عمرو بن ثابت، از حسن بن حکم، از عدى بن ثابت، از سفیان بن ابى لیلى همین موضوع را براى من نقل کردند که مى‏گفته است، پس از بیعت حسن بن على با معاویه، به حضور حسن علیه السّلام رفتم و او را کنار خانه ‏اش یافتم و گروهى پیش او بودند. من گفتم: سلام بر تو اى خوار کننده مؤمنان، فرمود: اى سفیان سلام بر تو باد. من فرود آمدم و ناقه خود را پاى بند زدم و رفتم و کنارش نشستم. فرمود: اى سفیان چه گفتى گفتم: سلام بر تو اى خوار کننده مؤمنان.

فرمود: چرا نسبت به ما چنین مى‏گویى گفتم: پدر و مادرم فداى تو باد، این تو بودى که با بیعت با این ستمگر و تسلیم کردن حکومت به نفرین شده و پسر هند جگر خواره ما را زبون ساختى و حال آنکه صد هزار تن با تو بودند که در پاى تو مى‏مردند و خداوند هم امر مردم را براى توجمع فرموده بود. امام حسن فرمود: اى سفیان ما خاندانى هستیم که چون حق را بدانیم به آن متمسک مى‏شویم و من شنیدم على مى‏فرمود: از پیامبر شنیدم که مى‏فرمود: «روزگار سپرى نخواهد شد تا آنکه حکومت این امت بر مردى گشاده دهان و فراخ گلو خواهد رسید که مى‏خورد و سیر نمى‏شود و خداوند به او نمى‏ نگرد و نمى‏ میرد مگر هنگامى که براى او در آسمان هیچ عذر و بهانه‏اى باقى نمى‏ماند و روى زمین هیچ یار و یاورى»، و بدون تردید آن مرد معاویه است و مى‏دانم که خداوند مشیت و فرمان خود را عمل مى‏فرماید.

در این هنگام موذن اذان گفت، برخاستیم و کنار کسى که شیر مى‏دوشید، ایستادیم. امام حسن ظرف شیر را از او گرفت، همچنان ایستاده نوشید و سپس به من هم نوشاند و به سوى مسجد حرکت کردیم. از من پرسید: اى سفیان چه چیزى تو را این جا آورده است گفتم: سوگند به کسى که محمد را به هدایت و دین حق برانگیخته است فقط محبت شما. فرمود: اى سفیان بر تو مژده باد که شنیدم، على مى‏فرمود: شنیدم رسول خدا مى‏فرمود: اهل بیت من و کسانى که ایشان را دوست مى‏دارند کنار من بر حوض وارد مى‏شوند، همچون این دو انگشت یعنى دو انگشت سبابه یا انگشت سبابه و وسطى که یکى از آن دو بر دیگرى فضیلت دارد، اى سفیان بر تو مژده باد، و دنیا نیکوکار و تبهکار را در بر مى‏گیرد تا آن گاه که خداوند امام حق را از خاندان محمد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم بر انگیزد.

مى‏گویم- ابن ابى الحدید- منظور از این جمله که پیامبر فرموده است «و در زمین هیچ یار و یاورى ندارد.»، این است که هیچ کس روى زمین نمى‏تواند دین مرا به سود معاویه تأویل و تفسیر کند و بدان گونه براى کارهاى زشت او عذر و بهانه‏اى بتراشد.

و اگر مى‏پرسى: این سخن امام حسن که فرموده است. «بدون تردید آن شخص معاویه است.»، آیا ضمن حدیث پیامبر است یا تفسیرى است که على علیه السّلام یا امام حسن از آن کرده‏اند. مى‏گویم: ظاهر مطلب آن است که از سخنان امام حسن است و به گمان او شخصى که داراى آن صفات است معاویه است هر چند براى نسبت دادن این سخن به پیامبر و على هم مانعى وجود ندارد.

و اگر بپرسى: امام حق از خاندان محمد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم کیست مى‏گویم: امامیه چنین‏ مى‏پندارند که مقصود همان امام ایشان است که آنان معتقدند هم اکنون زنده و موجود است و یاران معتزلى ما مى‏پندارند که او مردى از نسل فاطمه علیها السّلام است که خداوند او را در آخر الزّمان خواهد آفرید.

ابو الفرج اصفهانى مى‏گوید: معاویه به راه خود ادامه داد تا آنکه در نخیله فرود آمد و مردم را جمع کرد و پیش از آنکه وارد کوفه شود، براى ایشان خطبه بلندى ایراد کرد که هیچ یک از راویان تمام آن را نقل نکرده ‏اند و بخشهایى از آن نقل شده است و ما هم آنچه از آن را یافته‏ایم، نقل مى‏کنیم.

شعبى مى‏گوید: معاویه در خطبه خود گفت: کار هیچ امتى پس از پیامبرش به اختلاف نمى‏کشد مگر اینکه اهل باطل آن امت بر اهل حق پیروز مى‏شوند، سپس متوجه اشتباه خود شد و گفت غیر از این امت که چنین و چنان است. 
ابو اسحاق سبیعى مى‏گوید، معاویه در همین خطبه خود که در نخیله ایراد کرد گفت: همانا همه شرطها که براى حسن بن على تعهد کرده‏ام، زیر قدم من است و به آن وفا نخواهم کرد.

ابو اسحاق مى‏گوید: به خدا سوگند که معاویه سخت فریب کار بود. اعمش از عمرو بن مره، از سعید بن سوید نقل مى‏کند که مى‏گفته است: معاویه در نخیله با ما نماز جمعه گزارد و پس از آن خطبه خواند و گفت: به خدا سوگند من با شما براى این جنگ نکردم که نماز بگزارید و روزه بگیرید و به حج روید و زکات بپردازید که خودتان این کارها را انجام مى‏دادید، همانا که با شما جنگ کردم براى اینکه به شما فرمان روایى کنم و با آنکه خوش نمى‏دارید، خداوند این را به من ارزانى فرمود.

گوید: هر گاه عبد الرحمان بن شریک، این حدیث را نقل مى‏کرد مى‏گفت: به خدا سوگند این کمال بى شرمى است. 
ابو الفرج اصفهانى مى‏گوید: ابو عبید محمد بن احمر، از قول فضل بن حسن بصرى، از یحیى بن معین، از ابو حفص لبّان، از عبد الرحمان بن شریک، از اسماعیل بن ابى خالد، از حبیب بن ابى ثابت براى من نقل کرد که مى‏گفته است: معاویه پس از ورود به کوفه سخنرانى کرد، حسن و حسین علیهما السّلام پاى منبر بودند. معاویه از على نام برد و دشنامش داد و سپس به حسن دشنام داد. حسین علیه السّلام برخاست که پاسخ دهد، حسن علیه السّلام‏

دست او را گرفت و او را نشاند و خود برخاست و گفت: اى کسى که از على به زشتى نام بردى، من حسن ‏ام و پدرم على است و تو معاویه ‏اى و پدرت صخر است، مادر من فاطمه است و مادر تو هند است، پدر بزرگ من رسول خداست و پدر بزرگ تو عتبه بن ربیعه است، مادر بزرگ من خدیجه و مادر بزرگ تو قتیله است، خداوند هر یک از ما را که فرومایه‏تر و گمنام‏تر و در گذشته و حال بدتر و از لحاظ کفر و نفاق ریشه‏دارتر هستیم، لعنت فرماید، گروههایى از مردمى که در مسجد بودند آمین گفتند.

فضل مى‏گوید: یحیى بن معین: مى‏گفت من هم آمین مى‏گویم، ابو الفرج اصفهانى مى‏گوید: ابو عبید گفت: فضل هم افزود که من هم «آمین» مى‏گویم، و على بن حسین اصفهانى هم آمین مى‏گوید مى‏گویم، من هم عبد الحمید بن ابى الحدید مصنف این کتاب آمین مى‏گویم.

ابو الفرج اصفهانى مى‏گوید: معاویه پس از سخنرانى در نخیله در حالى وارد کوفه شد که خالد بن عرفطه پیشاپیش او حرکت مى‏کرد و حبیب بن حماد هم رایت او را بر دوش مى‏کشید. پس از رسیدن به کوفه از درى که باب الفیل نامیده مى‏شد وارد مسجد شد و مردم پیش او جمع شدند.

ابو الفرج مى‏گوید: ابو عبید صیرفى و احمد بن عبید الله بن عمار، از محمد بن على بن خلف، از محمد بن عمرو رازى، از مالک بن سعید، از محمد بن عبد الله لیثى، از عطاء بن سائب، از قول پدرش براى من نقل کردند که روزى در حالى که على علیه السّلام بر منبر کوفه بود، مردى در آمد و گفت: اى امیر المؤمنین خالد بن عرفطه در گذشت. فرمود: نه، به خدا سوگند که نمرده است و نخواهد مرد تا آنکه از این در وارد مسجد شود و اشاره به باب الفیل کرد و افزود: که با او پرچم گمراهى خواهد بود و آن را حبیب بن حماد بر دوش خواهد داشت.

گوید: مردى از جاى برجست و گفت: اى امیر المؤمنین من حبیب بن حماد هستم و شیعه توام. على علیه السّلام فرمود: بدون تردید همین گونه است که گفتم، و به خدا سوگند خالد بن عرفطه در حالى که فرمانده مقدمه سپاهیان معاویه بود، وارد کوفه شد و پرچم او را حبیب بن حماد بر دوش داشت.

ابو الفرج اصفهانى مى‏گوید: مالک بن سعید مى‏گفت: اعمش هم براى من این حدیث را نقل کرد و گفت: صاحب این خانه و اشاره به خانه سائب کرد برایم نقل کرد که‏خودش از على علیه السّلام این سخن را شنیده است.

ابو الفرج اصفهانى مى‏گوید: و چون صلح میان حسن علیه السّلام و معاویه برقرار شد، معاویه کسى را پیش قیس بن سعد بن عباده فرستاد و او را براى بیعت کردن فرا خواند.

قیس که مردى بسیار بلند قامت بود، پیش او آمد و چنان بود که قیس بر اسبهاى بلند قامت هم که مى‏نشست پاهایش بر زمین کشیده مى‏شد و بر صورت او یک تار مو نبود و به او «مرد بى ریش» انصار مى‏گفتند. چون خواستند او را پیش معاویه در آورند، گفت: من سوگند خورده‏ام که با او ملاقات نکنم مگر اینکه میان من و او نیزه یا شمشیر باشد. معاویه فرمان داد نیزه و شمشیرى آوردند و در میانه نهادند تا سوگند قیس بر آورده شود.

ابو الفرج مى‏گوید: و روایت شده است که چون امام حسن با معاویه صلح کرد، قیس بن سعد همراه چهار هزار سوار کار کناره گرفت و از بیعت خوددارى کرد. چون امام حسن بیعت فرمود، قیس را براى بیعت آوردند، او روى به امام حسن کرد و پرسید: آیا من از بیعت تو آزادم فرمود: آرى. براى قیس صندلى نهادند، معاویه بر سریر خود نشست و امام حسن هم با او نشست. معاویه از او پرسید: اى قیس آیا بیعت مى‏کنى گفت: آرى، ولى دستش را روى ران خود نهاد و براى بیعت دراز نکرد. معاویه از تخت فرود آمد و کنار قیس رفت و دست خود را بر دست او کشید و قیس همچنان دست خود را به سوى معاویه دراز نکرد.

ابو الفرج مى‏گوید: پس از آن معاویه به امام حسن گفت، سخنرانى کند و چنین مى‏پنداشت که نخواهد توانست. امام حسن برخاست و سخنرانى کرد و ضمن آن فرمود: همانا خلیفه کسى است که بر طبق احکام کتاب خدا و سنت پیامبر عمل کند و کسى که با ستم رفتار کند، خلیفه نیست، بلکه مردى است که به پادشاهى رسیده است، اندکى بهره‏مند مى‏شود و سپس از آن جدا مى‏شود، لذت آن قطع مى‏گردد و رنج و گرفتارى آن باقى مى‏ماند «و نمى‏دانم من، شاید آن آزمایشى است شما را و بهره‏اى تا هنگامى».

گوید: امام حسن به مدینه برگشت همان جا اقامت فرمود و چون معاویه خواست‏براى پسر خود یزید بیعت بگیرد، هیچ موضوعى براى او دشوارتر و سنگین‏تر از حسن بن على و سعد بن ابى وقاص نبود و هر دو را مسموم کرد و از آن سم در گذشتند.  

مسمومیت و شهادت حضرت امام حسن علیه السلام

ابو الفرج مى‏گوید: احمد بن عبید الله بن عمار، از عیسى بن مهران، از عبید بن صباح خراز، از جریر، از مغیره نقل مى‏کند که معاویه براى دختر اشعث بن قیس که همسر امام حسن بود، پیام فرستاد که اگر حسن را مسموم کنى من تو را به همسرى یزید در مى‏آورم و براى او یکصد هزار درهم فرستاد. او، امام حسن علیه السّلام را مسموم کرد. 
معاویه مال را به او بخشید ولى او را به همسرى یزید نگرفت. پس از امام حسن، مردى از خاندان طلحه آن زن را به همسرى گرفت و براى او فرزندانى آورد و هر گاه میان ایشان و دیگر افراد قریش بگو و مگویى صورت مى‏گرفت، آنان را سرزنش مى‏کردند و مى‏گفتند شما پسران کسى هستید که شوهر خود را مسموم ساخت.

گوید: احمد، از یحیى بن بکیر، از شعبه، از ابو بکر بن حفص نقل مى‏کرد که حسن بن على و سعد بن ابى وقاص به روزگارى نزدیک به یکدیگر درگذشتند و این ده سال پس از حکومت معاویه بود و روایت مى‏کنند که معاویه هر دو را مسموم کرده است.

ابو الفرج مى‏گوید: احمد بن عون، از عمران بن اسحاق برایم نقل کرد که مى‏گفته است: من هم در خانه و پیش امام حسن و امام حسین علیهما السّلام بودم، حسن علیه السّلام به آبریزگاه رفت و برگشت و گفت چند بار به من زهر نوشانده شد ولى هیچ گاه چون این بار نبوده است، پاره‏اى از جگرم را انداختم و با چوبى که همراه داشتم آن را زیر و رو کردم.

حسین علیه السّلام پرسید چه کسى به تو زهر نوشانیده است فرمود: با او مى‏خواهى چه کنى، لا بد مى‏خواهى او را بکشى، اگر همانى است که من مى‏پندارم خداوند از تو سخت انتقام‏تر است و اگر او نباشد، خوش نمى‏دارم که بى‏گناهى به خون من گرفتار آید.

ابو الفرج مى‏گوید: امام حسن علیه السّلام در مرقد فاطمه دختر رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم در بقیع دفن شد و وصیت کرده بود که کنار مرقد پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم به خاک سپرده شود، مروان بن حکم از آن کار جلوگیرى کرد و گفت: «چه بسا جنگ که از صلح و آشتى بهتر است.»

مگر مى‏شود که عثمان در بقیع دفن شود و حسن در حجره پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم، به خدا سوگند این هرگز نخواهد بود. بنى امیه هم همگى سلاح پوشیدند و سوار شدند. 
مروان مى‏گفت شمشیر مى‏کشم و نزدیک بود، فتنه انگیخته شود و حسین علیه السّلام چیزى جز به خاکسپارى امام حسن علیه السّلام را کنار پیامبر نمى‏پذیرفت. عبد الله بن جعفر گفت: اى ابا عبد الله تو را به حق خودم بر تو سوگند مى‏دهم که یک کلمه هم سخنى مگو. و جسد را به بقیع بردند و مروان برگشت.

ابو الفرج مى‏گوید: زبیر بن بکار روایت کرده است که حسن علیه السّلام به عایشه پیام فرستاد که اجازه دهد تا کنار مرقد پیامبر دفن شود. عایشه گفت: آرى، ولى همین که بنى امیه این موضوع را شنیدند جامه جنگى خواستند و آنان و بنى هاشم به یکدیگر اعلان جنگ دادند و این خبر به حسن علیه السّلام رسید و به بنى هاشم پیام داد، اگر چنین باشد مرا نیازى به دفن در آنجا نیست. مرا کنار مرقد مادرم فاطمه به خاک بسپرید و او را کنار مرقد فاطمه علیها السّلام به خاک سپردند.

ابو الفرج مى‏گوید: یحیى بن حسن مولف کتاب النسب مى‏گوید در آن روز عایشه سوار بر استرى شد و بنى امیه مروان بن حکم و دیگر وابستگان خود را براى جنگ کردن فرا خواندند و منظور از سخن کسى که گفته است «روزى بر استر و روزى بر شتر نر» همین موضوع است.

مى‏گویم- ابن ابى الحدید- در روایت یحیى بن حسن چیزى نیست که بتوان بر عایشه اعتراض کرد، زیرا او نگفته است عایشه مردم را به جنگ فرا خوانده است بلکه گفته است بنى امیه چنین کرده‏اند و جایز است که بگوییم عایشه براى آرام ساختن فتنه سوار شده است، خاصه که روایت شده است چون حسن علیه السّلام از او براى دفن خویش اجازه گرفت، موافقت کرد و در این صورت این داستان از مناقب عایشه شمرده ‏مى‏شود.

ابو الفرج اصفهانى مى‏گوید: جویریه بن اسماء مى‏گوید: چون امام حسن علیه السّلام رحلت فرمود و جنازه‏اش را بیرون آوردند، مروان آمد و خود را زیر تابوت رساند و آن را بر دوش کشید. امام حسین علیه السّلام به او گفت: امروز تابوت او را بر دوش مى‏کشى و حال آنکه دیروز جرعه‏هاى خشم بر او مى‏آشامانیدى مروان گفت: آرى این کار را نسبت به کسى انجام مى‏دهم که بردبارى او همسنگ کوههاست.

و مى‏گوید: حسین علیه السّلام براى نمازگزاردن بر پیکر حسن علیه السّلام، سعید بن عاص را که در آن هنگام امیر مدینه بود، جلو انداخت و فرمود اگر نه این بود که این کار سنت است، تو را براى نماز مقدم نمى‏داشتم. 
ابو الفرج مى‏گوید: به ابو اسحاق سبیعى گفته شد چه هنگام مردم زبون شدند گفت: در آن هنگام که امام حسن در گذشت و معاویه زیاد را به خود ملحق ساخت و حجر بن عدى کشته شد.

و گوید: مردم در مورد سن امام حسن به هنگام وفات اختلاف نظر دارند. گفته شده است چهل و هشت ساله بوده است و این موضوع در روایت هشام بن سالم ازجعفر بن محمد علیه السّلام روایت شده است، و گفته شده است چهل و شش ساله بوده است و این هم در روایت ابو بصیر از حضرت صادق نقل شده است.

گوید: سلیمان بن قتّه که از دوستداران امام حسن علیه السّلام بوده است، در مرثیه او چنین سروده است: خداوند سخن کسى را که خبر مرگ حسن را آورد، تکذیب فرماید، هر چند با هیچ بهایى نمى‏توان آن را تکذیب کرد، تو دوست یگانه و ویژه‏ام بودى و هر قبیله از خویشتن مایه آرامشى دارند، در این دیار مى‏گردم و تو را نمى‏بینم و حال آنکه کسانى در این دیار هستند که همسایگى آنان مایه غبن و زیان است، به جاى تو آنان نصیب من شده‏ اند، اى کاش فاصله میان من و ایشان تا کناره خلیج عدن بود.

ابن ابى الحدید سپس به شرح دیگر جملات این نامه پرداخته و سخن خود را با استناد به آیات قرآنى و شواهد شعرى آراسته است و مواردى را که متأثر از احادیث نبوى است، روشن ساخته است. او ضمن شرح همین نامه، پنجاه و هشت بیت از سروده‏هاى خود را در مناجات آورده است.

نامه ۳۱

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۷ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۷۱

شرح جنگ موته به قلم ابن ابی الحدید

شرح جنگ موته

در شرح جنگ موته که آن را هم به شیوه گذشته خود ازفصل پنجم کتاب واقدى نقل مى کنیم و آنچه را محمد بن اسحاق هم آورده است بر آن مى افزاییم
واقدى مى گوید: ربیعه بن عثمان از عمر بن حکم براى من نقل کرد که پیامبر صلى الله علیه و آله حارث بن عمیر ازدى را در سال هشتم هجرت با نامه اى پیش امیر بصرى گسیل فرمود.
حارث چون به موته رسید شرحبیل بن عمرو غسانى به او برخورد و پرسید آهنگ کجا دارى ؟ گفت : به شام مى روم . گفت : شاید از فرستادگان محمدى ؟ حارث گفت : آرى .

شرحبیل فرمان داد او را به ریسمانى بستند و گردنش را زدند. هیچ یک از فرستادگان رسول خدا صلى الله علیه و آله جز او را نکشته اند و چون این خبر به رسول خدا صلى الله علیه و آله رسید سخت بر او گران آمد. مردم را فراخواند و خبر کشته شدن حارث را داد. مردم شتابان آماده شدند و در جرف لشکرگاه ساختند.

پیامبر صلى الله علیه و آله چون نماز ظهر را گزارد بر جاى نشست و یارانش هم گرد او نشستند. نعمان بن محض یهودى هم آمد و همراه مردم ایستاد، پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود زید بن حارثه فرمانده مردم در این جنگ است ، اگر او کشته شد، جعفر بن ابى طالب فرمانده خواهد بود و اگر او کشته شد، عبدالله بن رواحه امیر خواهد بود و اگر او کشته شد مسلمانان باید از میان خود مردى را به فرماندهى برگزینند و او را امیر خود قرار دهند.

نعمان بن مهض گفت : اى اباالقاسم ! اگر پیامبر باشى همه اینان را که نام بردى چه کم باشند چه بسیار، کشته خواهند شد، پیامبران بنى اسرائیل چون کسى را به فرماندهى مى گماشتند و مى گفتند اگر او کشته شد فلان کس ‍ امیر خواهد بود، اگر صد تن را هم بدین گونه نام مى بردند همگان کشته مى شدند. سپس آن مرد یهودى به زید بن حارثه گفت : وصیت خود را انجام بده که اگر محمد پیامبر باشد، هرگز پیش او بر نخواهى گشت .

زید گفت : گواهى مى دهم که او پیامبرى راستگو است . چون تصمیم به حرکت گرفتند، پیامبر صلى الله علیه و آله پرچمى به دست خویش بست و آن را به زید بن حارثه داد، آن پرچم سپید بود. مردم به حضور فرماندهانى که پیامبر صلى الله علیه و آله تعیین فرموده بود آمدند تا از آنان بدرود کنند و براى ایشان دعا کنند. لشکر آنان مرکب از سه هزار تن بود، همینکه آنان به لشکرگاه خود رفتند و حرکت کردند دیگر مسلمانان فریاد برداشتند که خدا بلا را از شما بگرداند و به سلامت و با غنیمت و حال نیکو برگرداند.

عبدالله بن ر