خطبه ۳۷ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۳۷ و من کلام له ع یجری مجرى الخطبه

فَقُمْتُ بِالْأَمْرِ حِینَ فَشِلُوا- وَ تَطَلَّعْتُ حِینَ تَقَبَّعُوا- وَ نَطَقْتُ حِینَ تَعْتَعُوا- وَ مَضَیْتُ بِنُورِ اللَّهِ حِینَ وَقَفُوا- وَ کُنْتُ أَخْفَضَهُمْ صَوْتاً وَ أَعْلَاهُمْ فَوْتاً- فَطِرْتُ بِعِنَانِهَا وَ اسْتَبْدَدْتُ بِرِهَانِهَا- کَالْجَبَلِ لَا تُحَرِّکُهُ الْقَوَاصِفُ- وَ لَا تُزِیلُهُ الْعَوَاصِفُ- لَمْ یَکُنْ لِأَحَدٍ فِیَّ مَهْمَزٌ وَ لَا لِقَائِلٍ فِیَّ مَغْمَزٌ- الذَّلِیلُ عِنْدِی عَزِیزٌ حَتَّى آخُذَ الْحَقَّ لَهُ- وَ الْقَوِیُّ عِنْدِی ضَعِیفٌ حَتَّى آخُذَ الْحَقَّ مِنْهُ- رَضِینَا عَنِ اللَّهِ قَضَاءَهُ وَ سَلَّمْنَاهُ لِلَّهِ أَمْرَهُ- أَ تَرَانِی أَکْذِبُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ص- وَ اللَّهِ لَأَنَا أَوَّلُ مَنْ صَدَّقَهُ- فَلَا أَکُونُ أَوَّلَ مَنْ کَذَبَ عَلَیْهِ- فَنَظَرْتُ فِی أَمْرِی- فَإِذَا طَاعَتِی قَدْ سَبَقَتْ بَیْعَتِی- وَ إِذَا الْمِیثَاقُ فِی عُنُقِی لِغَیْرِی‏

شرح وترجمه فارسی

(۳۷): این خطبه با عبارت فقمت بالامر حین فشلوا (قیام به آن کار کردم (نهى ازمنکر) هنگامى که یاران پیامبر سستى کردند شروع مى شود)

ابن ابى الحدید پس از توضیح درباره فصول چهار گانه این خطبه ، بحث تاریخى زیر را مطرح کرده است .

اخبارى که درباره آگاهى امام على (ع ) به امور غیبى آمده است  

ابن هلال ثقفى در کتاب الغارات ، از زکریاء بن یحیى عطار، از فضیل ، از محمد بن على نقل مى کند که چون على (ع ) فرمود، پیش از آنکه مرا از دست بدهید از من بپرسید و سوگند به خدا از هیچ گروهى که موجب هدایت صد تن یا گمراهى صد تن باشند از من نمى پرسید مگر آنکه به شما خبر خواهم داد که سالار و رهبر آنان چه کسى است ! مردى برخاست و گفت : به من خبر بده که در سر و ریش من چند تار مو هست ؟ على علیه السلام به او فرمود: به خدا سوگند خلیل من حضرت رسول براى من روایت کرد که بر هر تار موى سرت فرشته یى گماشته است که ترا نفرین مى کند و بر هر تار موى ریشت شیطانى گماشته که گمراهت مى کند و در خانه تو پسر بچه یى است که پسر رسول خدا (ص ) را خواهد کشت ، پسر بچه او که در آن هنگام سینه خیز مى رفت ، همان سنان بن انس نخعى ، قاتل حسین علیه السلام است .

حسن بن محبوب از ثابت ثمالى از سوید بن غفله نقل مى کند که على علیه السلام روزى خطبه مى خواند، مردى از پاى منبر برخاست و گفت : اى امیرالمومنین من از وادى القرى عبور کردم متوجه شدم که خالد بن عرفطه مرده است براى او آمرزش بخواه . على علیه السلام فرمود: به خدا سوگند او نمرده است و نخواهد مرد تا آنگاه که لشکر گمراهى را رهبرى کند و کسى که رایت او را بر دوش مى کشد حبیب بن حمار  است ؛ در این هنگام مرد دیگرى از پاى منبر برخاست و گفت اى امیرالمومنین من حبیب بن حمارم و من شیعه و دوستدار تو هستم ، على فرمود: تو حبیب بن حمارى ؟ گفت آرى ، على (ع ) دوباره پرسید ترا به خدا سوگند تو خود حبیب بن حمارى ؟ گفت سوگند به خدا آرى . فرمود: به خدا سوگند که تو آن رایت را بر دوش ‍ مى کشى . و با آن رایت از این در وارد مسجد مى شوى ، و به باب الفیل مسجد کوفه اشاره کرد.

ثابت گفت به خدا سوگند نمردم تا هنگامى که ابن زیاد را دیدم که عمر بن سعد را به جنگ حسین بن على (ع ) گسیل داشت ؛ او خالد بن عرفطه را بر مقدمه لشکر خود گماشت و حبیب بن حمار رایت او را بر دوش داشت و با آن از باب الفیل وارد مسجد شد.
محمد بن اسماعى بن عمرو بجلى ، از عمرو بن موسى وجیهى ، از منهال بن عمرو، از عبدالله بن حارث نقل مى کند که على علیه السلام بر منبر فرمود: هیچکس به حد بلوغ و تکلیف نرسیده است مگر اینکه خداوند درباره او آیه اى نازل کرده است ؛ مردى که نسبت به او بغض و کینه داشت برخاست و گفت : خداوند درباره تو چیزى از قرآن را نازل کرده است ؟ مردم برخاستند تا او را بزنند، فرمود از او دست بدارید، سپس به او گفت : آیا سوره هود را خوانده اى ؟ گفت آرى ، على (ع ) این آیه آن سوره را تلاوت کرد که مى فرماید: آیا آن کس که بر دلیل روشنى از پروردگار خود است و گواهى صادق همراه اوست  و سپس فرمود آن کس که بر دلیل روشنى از پروردگار خود بود محمد (ص ) است و گواهى که همراه اوست من هستم . 

عثمان سعید، از عبدالله بن بکیر، از حکیم بن جبیر نقل مى کند که على علیه السلام خطبه خواند و ضمن خطبه خود گفت : من بنده خدا و برادر پیامبرش هستم ، هیچکس این ادعا را پیش از من و بعد از من نکرده و نخواهد کرد مگر اینکه دروغ مى گوید، من از پیامبر رحمت ارث بردم و سرور زنان این امت را به همسرى برگزیدم و من خاتم اوصیاء هستم . مردى از قبیله عبس گفت : کسى که احسان و خوبى ندارد مى تواند مثل این بگوید! آن مرد هنوز به خانه خود برنگشته بود که گرفتار صرع و جنون شد؛ از افراد خانواده اش پرسیدند که آیا پیش از این چنین بیمارى را داشت ؟ گفتند: پیش از این در او هیچگونه اثرى از بیمارى ندیدیم .

محمد بن جبله خیاط، از عکرمه ، از یزید احمسى نقل مى کند که على علیه السلام در مسجد کوفه نشسته بود و گروهى از جمله عمرو بن حریس  در محضرش بودند؛ ناگاه زنى که رویبند افکنده بود و شناخته نمى شد آمد و ایستاد و به على علیه السلام گفت : اى کسى که خونها ریخته اى و مردان را کشته و کودکان را یتیم و زنان را بیوه کرده اى !على فرمود: این همان زن سلیطه گرگ مانند بد زبان است و او همان زنى است که شبیه مردان و زنان است (خنثى است ) و هرگز خون ندیده است ، گوید آن زن در حالى که سر خود را پایین افکنده بود گریخت ، عمرو بن حریث او را تعقیب کرد و چون به میدان کنار شهر رسید به او گفت : اى زن به خدا سوگند از سخنى که امروز به این مرد گفتى شاد شدم به خانه من بیا تا مال و جامه به تو بدهم ، و چون وارد خانه اش شد به کنیزکان خویش گفت جامه از تن او کنار زنند و بررسى کنند و مى خواست راستى گفتار على (ع ) را در آن مورد بداند، آن زن گریست و از عمرو بن حریث خواست که او را برهنه نکنند و گفت به خدا سوگند من همانگونه ام که او گفت : هم آلت زنان دارم و هم دو بیضه چون مردان و هرگز هم از خود خون ندیده ام ؛ عمرو بن حریث او را رها و از خانه خود بیرون کرد و سپس نزد على علیه السلام آمد و به او خبر داد؛ على (ع ) فرمود: آرى خلیل من رسول خدا (ص ) در مورد همه مردان سرکش و زنان سرکش که از فرمان من تمرد خواهند کرد از گذشته تا روز قیامت مرا آگاه کرده است .

عثمان بن سعید از شریک بن عبدالله نقل مى کند که چون به على علیه السلام خبر رسید که مردم او را در مورد ادعایش که پیامبر (ص ) او را بر مردم مقدم داشته و برترى داده است متهم مى کنند، فرمود: شما را به خدا سوگند مى دهم که هر کس از آن گروه که پیامبر را دیده و سخن او را روز غدیر خم شنیده باقى مانده است برخیزد و به آنچه شنیده است گواهى دهد، در این هنگام شش تن از اصحاب پیامبر (ص ) از سمت راست او و شش تن دیگر از صحابه از سمت چپ او برخاستند و گواهى دادند که آنان در روز شنیده اند پیامبر (ص ) در حلى که دست على علیه السلام را گرفت و بلند کرد، گفته است ! هر کس که من مولاى اویم این على مولاى اوست ، پروردگارا! دوست بدار هر کس که او را دوست مى دارد و دشمن بدار هر که او را دشمن مى دارد و یارى کن هر کس او را یارى مى دهد و هر که او را خوار بدارد خوارش بدار، و محبت بورز به آن کس که به او مهر مى ورزد و کینه بورز نسبت به آن کس که به او کینه ورزد.

عثمان بن سعدى ، از یحیى تیمى از اعمش ، از اسماعى بن رجاء نقل مى کند که مى گفته است ، روزى على (ع ) ضمن ایراد خطبه درباره امور آینده و خونریزیها سخن مى گفت ؛ اعشى باهله  که جوانى نورس بود برخاست و گفت : اى امیرالمومنین !این سخنان چقدر شبیه خرافات است ! على (ع ) فرمود: اى نوجوان اگر در آن چه گفتى گنهکارى ، خداوندت گرفتار غلام ثقیف فرماید و سکوت فرمود مردانى برخاستند و پرسیدند: اى امیرالمومنین غلام ثقیف کیست ؟ فرمود: غلامى است که این شهر شما را تصرف مى کند، هیچ حرمتى را پاس نمى دارد و آنرا مى درد و گردن این نوجوان را با شمشیر خود مى زند، گفتند: اى امیرالمومنین چند سال امارت مى کند؟ فرمود بیست سال ، اگر به آن برسد، پرسیدند آیا کشته مى شود یا مى میرد؟ فرمود: به مرگ معمولى و با بیمارى شکم خواهد مرد و از شدت آنچه که از شکم او بیرون مى ریزد گلویش سوراخ خواهد شد.

اسماعیل بن رجاء مى گوید: به خدا سوگند با چشم خویش دیدم که اعشى باهله را همراه دیگر اسیرانى که از لشکر عبدالرحمان بن محمد بن اشعث گرفته بودند پیش حجاج بن یوسف آوردند که او را سخت نکوهش و سرزنش کرد و از او خواست شعرى را که در تحریض عبدالرحمان بر جنگ سروده است بخواند و سپس در همان مجلس گردنش را زد.

محمد بن على صواف ، از حسین بن سفیان ، از پدرش ، از شمشیر بن سدیر ازدى نقل مى کند که على (ع ) به عمرو بن حمق خزاعى گفت : اى عمرو!کجا منزل کرده اى ؟ گفت : میان قوم خودم ، فرمود میان ایشان منزل مکن . عمرو گفت : آیا میان بنى کنانه که همسایگان ما هستند ساکن شوم ؟ فرمود نه ، گفت : آیا میان قبیله ثقیف ساکن شوم ؟ فرمود: با معره و مجره چه مى کنى ؟ پرسید معره و مجره چه مى کنى ؟ پرسید معره و مجره چیست ؟ فرمود: دو یال آتش که در پشت کوفه آشکار خواهد شد، یکى از آن دو به منطقه سکونت قبایل تمیم و بکر بن وائل کشیده مى شود و کمتر کسى از آن محفوظ مى ماند و دیگرى به جانب دیگر کوفه سرایت مى کند و به کمتر کسى صدمه مى رساند و وارد خانه مى شود و یکى دو حجره را مى سوزاند.

عمرو بن حمق گفت : پس کجا سکونت کنم ؟ فرمود میان طایفه عمرو بن عامر از قبیله ازد ساکن شو، گوید: گروهى که حضور داشتند گفتند ما او على را همچون کاهنى مى بینیم که چون کاهنان سخن مى گوید، على علیه السلام به عمرو بن حمق گفت : تو پس از من کشته مى شوى و سرت را از جایى به جاى دیگر مى برند و آن نخستین سرى در اسلام خواهد بود که از جایى به جاى دیگر برده مى شود و واى بر قاتل تو! و همانا که تو میان هر قومى ساکن شوى ترا به تمام معنى تسلیم مى کنند جز این طایفه بنى عمرو ازد که آنان هرگز ترا تسلیم و خوار نمى کنند. گوید: به خدا سوگند چیزى نگذشت که در حکومت معاویه عمرو بن حمق ترسان میان قبایل عرب مى گشت و میان قوم خود از خزاعه بودند ساکن شد و آنان او را تسلیم کردند و کشته شد و سرش را از عراق به شام نزد معاویه بردند و آن نخستین سر در اسلام بود که از شهرى به شهر دیگر بردند.

ابراهیم بن میمون ازدى ، از حبه عرنى نقل مى کند که مى گفته است جویریه بن مسهر عبدى از مردان صالح و دوست على علیه السلام بود و على او را سخت دوست مى داشت ؛ روزى در حال حرکت به جویریه نگریست و او را صدا کرد و فرمود: اى جویریه نزدیک من بیا که هر گاه ترا مى بینم دلم هواى تو مى کند. اسماعیل بن ابان مى گوید صباح ، از قول مسلم ، از حبه عرنى نقل مى کند که مى گفته است روزى همراه على (ع ) در حال حرکت بودیم ، برگشت و به پشت سرخود نگریست و جویریه را دید که دورتر از او در حرکت است ، او را صدا کرد و فرمود: اى جویریه بى پدر براى تحبیب به من ملحق شو، مگر نمى دانى که ترا دوست مى دارم و به تو مهر مى ورزم . گفت : جویریه به سوى او دوید. على (ع ) به او گفت : چیزهایى به تو مى گویم حفظ کن ، و آهسته با یکدیگر سخن مى گفتند؛ جویریه گفت : اى امیرالمومنین ، من مردى فراموشکارم ، فرمود: این سخن را براى تو دوباره مى گویم تا حفظ شوى و در پایان گفتگوهایش به جویریه فرمود: اى جویریه ! دوست ما را تا هنگامى که ما را دوست مى دارد دوست بدار و چون ما را دشمن داشت او را دشمن بدار و با دشمن ما تا هنگامى که ما را دشمن مى دارد دشمن باش و چون ما را دوستدار شد او را دوست بدار.

گوید: گروهى از مردمى که در کار على (ع ) شک و تردید داشتند مى گفتند: او را مى بینید، گویا جویریه را وصى خود قرار داده است همانگونه که خودش مدعى وصایت رسول خدا (ص ) است ، و این موضوع را به سبب شدت ارادت او به امیرالمومنین مى گفتند. روزى جویریه پیش على (ع ) آمد و آن حضرت بر پشت خوابیده بود و گروهى از یارانش حاضر بودند، جویریه على (ع ) را صدا کرد و گفت : اى خفته بیدار شو، که بر سرت ضربتى خواهد خورد که ریش تو از خونت خضاب خواهد شد، امیرالمومنین علیه السلام لبخندى زد و فرمود: اى جویریه سرانجام ترا برایت مى گویم ، سوگند به کسى که جان من در دست اوست ترا مى گیرند و کشان کشان نزد سرکشى بى اصل مى برند و او دست و پاى ترا مى برد و سپس زیر چوبه دار کافرى ترا به صلیب مى کشد. گوید: به خدا سوگند چیزى نگذشت که زیاد، جویریه را گرفت و دست و پایش را برید و او را کنار چوبه دار ابن مکعبر بردار کشید، چوبه دار او بلند بود، جویریه را بر چوبه کوتاهى کنار او بردار کشید.

ابراهیم ثقفى در کتاب الغارات ، از احمد بن حسن میثمى نقل مى کند که مى گفته است ، میثم تمار برده آزاد کرده على علیه السلام برده زنى از بنى اسد بود، على (ع ) او را از آن زن خرید و آزاد کرد و از او پرسید نامت چیست ؟ گفت : سالم ، فرمود رسول خدا (ص ) به من خبر داده است که نام تو که پدرت در عجم بر تو نهاده میثم بوده است . گفت : آرى خداى و رسولش و تو اى امیرالمومنین راست مى گویید و به خدا سوگند نام من همان است . فرمود: به نام خود برگرد و سالم را رها کن و ما کنیه ترا ابوسالم قرار مى دهیم ؛ گوید: على (ع ) او را بر علوم بسیار و رازهاى پوشیده یى از اسرار نهانى وصیت آگاه کرده بود و میثم برخى از آنرا مى گفت و گروهى از مردم کوفه در آن مورد تردید مى کردند و على (ع ) را به خرافه گویى و تدلیس متهم مى ساختند، تا آنکه روزى امیرالمومنین در حضور گروه بسیارى از اصحاب خود که میان ایشان مخلص و شک کننده هم بود به میثم فرمود: تو پس از من گرفته مى شوى و بردار کشیده خواهى شد، روز دوم از سوراخهاى بینى و دهانت خونى مى ریزد که ریشت را خضاب مى کند و روز سوم بر تو زوبینى زده شود که جان خواهى سپرد، منتظر باش ؛ و جایى که ترا به صلیب مى کشند کنار در خانه عمرو بن حریث است و تو دهمین آن ده تن خواهى بود و چوبه تو از همه چوبه ها کوتاهتر و به زمین نزدیکتر است و درخت خرمایى را که تو بر چوب تنه آن بردار کشیده مى شوى نشانت خواهم داد و پس از دو روز آن درخت خرما را نشانش داد. میثم کنار آن درخت مى آمد و نماز مى گزارد و مى گفت : چه فرخنده خرما بنى ، که من براى تو آفریده شده ام و تو براى من رسته اى ! پس از کشته شدن على علیه السلام میثم همواره به آن درخت سرکشى مى کرد تا آنرا بریدند، او همچنین مواظب تنه آن درخت بود و از کنار آن آمد و شد مى کرد و به آن مى نگریست و هر گاه عمرو بن حریث را مى دید به او مى گفت : من همسایه تو خواهم شد حق همسایگى مرا نیکو رعایت کن ؛ عمرو که نمى دانست او چه مى گوید به او مى گفت : آیا مى خواهى خانه ابن مسعود را بخرى یا خانه ابن حکیم را؟

گوید: میثم در سالى که کشته شد حج گزارد و پیش ام سلمه رضى الله عنها رفت ، ام سلمه از او پرسید تو کیستى ؟ گفت : مردى عراقى هستم ، ام سلمه از او خواست نسبت خویش را بگوید، او گفت : که من غلام آزاد کرده على (ع ) هستم ، ام سلمه گفت : آیا تو هیثمى ؟ گفت : نه که من میثم هستم ؛ ام سلمه گفت : سبحان الله ، به خدا سوگند چه بسیار مى شنیدم که رسول خدا (ص ) نیمه شبها در مورد تو به على سفارش مى کرد؛ میثم سراغ حسین بن على (ع ) را گرفت ، گفت : او در نخلستان است ، گفت : به او بگو که من دوست دارم بر او سلام دهم و ما با یکدیگر در پیشگاه پروردگار جهان ملاقات خواهیم کرد و امروز فرصت دیدار او را ندارم و مى خواهم بازگردم ، ام سلمه بوى خوش خواست و ریش میثم را معطر کرد، میثم گفت : همانا بزودى این ریش از خون خضاب مى شود، ام سلمه پرسید چه کسى این خبر را به تو داده است ؟ گفت سرورم به من خبر داده است ، ام سلمه گریست و گفت او فقط سرور تو نیست که سرور من و سرور همه مسلمانان است و سپس او را وداع گفت .

چون به کوفه بازگشت او را گرفتند و پیش عبیدالله بن زیاد بردند، و به ابن زیاد گفته شد که این از برگزیده ترین مردم در نظر ابوتراب بوده است ؛ ابن زیاد گفت : اى واى بر شما، همین مرد عجمى !گفتند آرى ، عبیدالله به میثم گفت : پروردگار، کجاست ؟ گفت در کمینگاه است ، ابن زیاد گفت ارادت تو نسبت به ابوتراب را به من خبر داده اند؛ گفت تا حدودى چنین بوده است و حالا تو چه مى خواهى ؟ ابن زیاد گفت : مى گویند او ترا از آنچه بزودى خواهى دید آگاه کرده است ؛ گفت : آرى ، او به من خبر داده است ، پرسید او درباره کارى که من با تو انجام خواهم داد چه گفته است ؟ گفت به من خبر داده است که تو مرا در حالى که نفر دهم خواهم بود بر دار مى کشى و چوبه دار من از همه کوتاهتر خواهد بود و من از همگان به زمین نزدیکترم ، ابن زیاد گفت : به طور قطع با گفتار او مخالفت خواهم کرد؛ میثم گفت : اى واى بر تو!چگونه مى توانى با او مخالفت کنى و حال آنکه او از قول رسول خدا و رسول خدا از جبریل و جبریل از خداوند چنین خبر داده است ، و چگونه مى توانى با اینان مخالفت کنى ، همانا به خدا سوگند من جایى را که در کوفه بر صلیب کشیده مى شوم مى دانم کجاست و من نخستین خلق خدایم که در اسلام بردهانش همچون دهان اسب لگام خواهند زد.

ابن زیاد، میثم را زندانى کرد و مختار بن ابى عبید ثقفى را هم با او زندان کرد، در همان حال که آن دو در زندان ابن زیاد بودند میثم به مختار گفت : تو از زندان این مرد رها مى شوى و براى خونخواهى حسین علیه السلام خروج خواهى کرد و این ستمگرى را که ما در زندان او هستیم خواهى کشت و با همین پایت چهره و گونه هایش را لگد خواهى کرد، و چون ابن زیاد مختار را براى کشتن فرا خواند ناگاه پیک با نامه یزید بن معاویه خطاب به ابن زیاد رسید که به او فرمان داده بود مختار را آزاد کند و چنین بود که خواهر مختار همسر عبدالله بن عمر بود و او از شوهرش خواست که از مختار پیش یزید شفاعت کند، عبدالله چنان کرد و یزید شفاعت او را پذیرفت و فرمان آزادى مختار را نوشت و با پیک تند رو گسیل داشت ، پیک هنگامى رسید که مختار را بیرون آورده بودند تا گردنش را بزنند، و او را رها کردند.

پس از او میثم را بیرون آوردند تا بردار کشند؛ ابن زیاد گفت همان حکمى را که ابو تراب درباره او گفته است انجام خواهم داد؛ در این هنگام مردى میثم را دید و به او گفت : اى میثم از این کار ترا بى نیاز نساخت دوستى على در این باره براى تو کارى نکرد؛ میثم لبخند زد و گفت : من براى این چوبه آفریده شده ام و آن براى من رسته و پرورش یافته است ؛ و چون او را بر دار کشیدند مردم گرد چوبه دارش که بر در خانه عمرو بن حریث بود جمع شدند، عمرو گفت : میثم همواره به من مى گفت همسایه تو خواهم بود جمع شدند، عمرو گفت : میثم همواره به من مى گفت همسایه تو خواهم بود، عمرو به کنیز خود دستور داد هر شامگاهى زیر چوبه دار را جارو مى کرد و آب مى پاشید و عود سوز روشن مى کرد و میثم شروع به بیان فضائل بنى هاشم و پستیهاى بنى امیه مى کرد و همچنان بر دار بسته بود، به ابن زیاد گفته شد این برده شما را رسوا ساخت ، گفت : بر دهانش لگام زنید و بر دهانش دهنه زدند و او نخستین خلق خدا در اسلام بود که بر دهانش ‍ دهنه زدند؛ روز دوم از سوراخهاى بینى و دهانش خون فرو ریخت و چون روز سوم فرا رسید بر او زوبینى زدند که از آن درگذشت .

کشتن میثم ده روز پیش از رسیدن حسین (ع ) به عراق بود. ابراهیم ثقفى همچنین مى گوید: ابراهیم بن عباس نهدى از قول مبارک بجلى ، از ابوبکر عیاش ، از مجالد، از شعبى ، از زیاد بن نضر حارثى نقل مى کند که مى گفته است نزد زیاد بن ابیه بودم که رشید هجرى را که از خواص اصحاب على علیه السلام بود پیش او آوردند ، زیاد از او پرسید: خلیل تو درباره کار ما با تو چه گفته است ؟ گفت : فرمود که دست و پایم را مى برید و مرا بردار مى کشید، زیاد گفت : به خدا سوگند سخن او را دروغ مى سازم ، آزادش کنید؛ و همینکه رشید خواست برود زیاد گفت : او را برگردانید و به او گفت هیچ چیزى را براى تو بهتر از آنچه که دوستت گفته است نمى یابیم ، که اگر تو زنده بمانى همواره در جستجوى شر و بدى براى ما خواهى بود، هر دو دست و هر دو پایش را ببرید، چنان کردند و او همچنان سخن مى گفت ، زیاد گفت : او را بردار کشید و طناب را بر گردنش ‍ افکنید، رشید گفت : براى من کار دیگرى باقى مانده است که خیال مى کنم انجام نخواهید داد، زیاد گفت : زبانش را ببرید و چون زبانش را بیرون کشیدند که قطع کنند، گفت : بگذارید یک کلمه دیگر سخن بگویم ، اجازه دادند، رشید گفت : به خدا سوگند این تصدیق خبر امیرالمومنین است که به من خبر داده است زبانم قطع مى شود، زبانش را بریدند و بر دارش ‍ کشیدند.

ابو داود طیالسى ، از سلیمان بن رزیق ، از عبدالعزیز بن صهیب نقل مى کند که مى گفته است ، ابوالعالیه از قول مزرع – دوست على بن ابى طالب علیه السلام – براى من نقل کرد لشکرى خواهد آمد و چون به بیابان برسند بر زمین فرو خواهند شد؛ ابوالعالیه مى گوید به مزرع گفتم مثل اینکه از غیب با من سخن مى گویى ، او گفت : آنچه را به تو مى گویم حفظ کن که شخص مورد اعتماد، یعنى على (ع )، براى من گفته است ، همچنین چیز دیگرى هم به من گفته است که مردى گرفته خواهد شد و میان دو کنگره از کنگره هاى مسجد به دار کشیده مى شود، گفتم گویا تو براى من از غیب سخن مى گویى !گفت : به هر حال آنچه را به تو گفتم حفظ کن ، ابوالعالیه مى گوید به خدا سوگند جمعه بعد فرا نرسید که مزرع را گرفتند و کشتند و میان دو کنگره از کنگره هاى مسجد بر دار کشیده شد. 

مى گویم ابن ابى الحدید موضوع به زمین فرو شدن آن لشکر را بخارى و مسلم در دو کتاب صحیح خود از ام سلمه رضى الله عنها نقل کرده اند که مى گفته است از پیامبر (ص ) شنیدم که مى فرمود قومى به خانه خدا حمله مى برند و چون به بیابان برسند بر زمین فرو خواهند شد من گفتم اى رسول خدا شاید میان ایشان کسانى مجبور و ناچار باشند، فرمود همگان به زمین فرو مى شوند و سپس در قیامت بر نیات خود محشور و مبعوث مى شوند.

گوید: از ابوجعفر محمد بن على (ع ) پرسیده شد آیا منظور یکى از بیابانهاى زمین است ، فرمود: هرگز، به خدا سوگند که مقصود بیابان مدینه است . بخارى بخشى از این موضوع و مسلم نیشابورى بقیه آنرا آورده است .

محمد بن موسى عنزى مى گوید: مالک بن ضمره رؤ اسى از یاران على علیه السلام و از کسانى است که از آن حضرت علوم باطنى فراوانى آموخته است ، مالک با ابوذر هم مصاحبت داشته و از علم او نیز بهره مند شده است ، او به روزگار حکومت بنى امیه مکرر مى گفته است خدایا من را ناکاملترین آن سه تن قرار مده ! به او مى گفته اند، موضوع سه تن چیست ؟ او مى گفته است : مردى را از جاى بلندى به زمین مى اندازند و مردى را دستها و پاهایش و زبانش را مى برند و بردار کشیده مى شود و سومى در بستر خود مى میرد؛ میان مردم کسانى بودند که او را مسخره مى کردند و مى گفتند این هم از دروغهاى ابوتراب است .

مى گوید: آن کسى که از بلندى بر زمین افکنده شد هانى بن عروه بود و آن کس که دستها و پاها و زبانش را بریدند و بردار کشیده شد رشید هجرى بود و مالک در بستر مرد.

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۱ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

 

بازدیدها: ۵۵

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.