خطبه ۳۶ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۳۶ و من خطبه له ع فی تخویف أهل النهروان

فَأَنَا نَذِیرٌ لَکُمْ أَنْ تُصْبِحُوا صَرْعَى بِأَثْنَاءِ هَذَا النَّهَرِ- وَ بِأَهْضَامِ هَذَا الْغَائِطِ عَلَى غَیْرِ بَیِّنَهٍ مِنْ رَبِّکُمْ- وَ لَا سُلْطَانٍ مُبِینٍ مَعَکُمْ- قَدْ طَوَّحَتْ بِکُمُ الدَّارُ وَ احْتَبَلَکُمُ الْمِقْدَارُ- وَ قَدْ کُنْتُ نَهَیْتُکُمْ عَنْ هَذِهِ الْحُکُومَهِ- فَأَبَیْتُمْ عَلَیَّ إِبَاءَ الْمُخَالِفِینَ- حَتَّى صَرَفْتُ رَأْیِی إِلَى هَوَاکُمْ- وَ أَنْتُمْ مَعَاشِرُ أَخِفَّاءُ الْهَامِ- سُفَهَاءُ الْأَحْلَامِ وَ لَمْ آتِ لَا أَبَا لَکُمْ بُجْراً- وَ لَا أَرَدْتُ بِکُمْ ضُرّاً

شرح وترجمه فارسی

(۳۶): این خطبه با عبارت فانا نذیرا لکم ان تصبحوا صرعى باثناء هدا النهرمن شما را بیم دهنده ام از اینکه کنار این رودخانه کشته و بر زمین افتاده باشید شروع مى شود.

اخبار خوارج 

در مورد پاداش و ثوابى که خداوند متعال به قاتلان خوارج وعده داده است چندان خبر صحیح مورد اتفاق از پیامبر (ص ) نقل شده که به حد تواتر رسیده است ؛ از جمله در صحاح که مورد اتفاق همگان است ، چنین آمده : که پیامبر (ص ) روزى مشغول تقسیم اموالى بودند، مردى از بنى تمیم که مشهور به ذوالخویصره بود، گفت : اى محمد!عدالت کن . پیامبر فرمود:به درستى که عدالت کردم . آن مرد سخن خود را دوباره گفت و افزود، که عدالت نکردى ، پیامبر فرمود: واى بر تو، اگر من عدالت نکنم چه کسى عدالت مى کند؟ عمر بن خطاب برخاست و گفت : اى رسول خدا، اجازه فرماى تا گردنش را بزنم .

فرمود: رهایش کن که بزودى از امثال این مرد گروهى پیدا مى شوند که از دین چنان بیرون مى جهند که تیر از کمان ؛ آن چنان که یکى از شما به پیکان آن مى نگرد و چیزى نمى یابد و به چوبه آن مى نگرد چیزى نمى یابد و سرانجام به پرهاى انتهاى آن مى نگرد و آن تیر از چرک و خون درگذشته است ، آنان پس از پراکندگى مردم خروج مى کنند، نمازهاى شما در قبال نماز آنان کم شمرده مى شود و روزه شما در قبال روزه ایشان اندک شمرده مى شود، قرآن مى خوانند ولى از استخوانهاى ترقوه آنان تجاوز نمى کند؛ نشانه آنان این است که میان ایشان مردى سیاه – یا سیه چشمى – است که یک دست او ناقص است .  آن دستش همچون پستان زن یا پاره گوشتى است که بى اختیار به این سو و آن سو مى رود.

در یکى از کتابهاى صحاح آمده است که پیامبر (ص ) هنگامى که آن مرد از نظرش ناپدید شده بود به ابوبکر فرمود: برخیز و این شخص را بکش ، ابوبکر برخاست ؛ رفت و برگشت و گفت : او را در حال نماز دیدم . پیامبر به عمر هم همینگونه فرمود، او هم برخاست ؛ رفت و برگشت و گفت : او را دیدم که نماز مى گزارد. رسول خدا به على هم چنین فرمود، على علیه السلام برخاست رفت و برگشت و گفت : او را نیافتم و پیامبر فرمود اگر این کشته مى شد اول و آخر فتنه بود همانا بزودى از امثال این مرد قومى خروج خواهند کرد…
و در بعضى از کتابهاى صحاح آمده است : آنها را گروهى که به حق سزاوارترند مى کشند.

در مسند احمد حنبل از مسروق نقل شده که گفته است عایشه به من گفت تو از پسران من و بهترین و دوست داشتنى ترین ایشانى آیا خبرى از مخدج مردى که دستش ناقص است دارى ؟ گفتم آرى او را على بن ابى طالب کنار رودى که به قسمت بالاى آن تامرا  و به قسمت پایین آن نهروان مى گویند و کنار درختان گز و گودالهاى زمین کشت ، گفت : در این مورد براى من گواهانى بیاور، من چند مرد را پیدا کردم که در حضور عایشه به این موضوع گواهى دادند؛ سپس به عایشه گفتم ترا به صاحب این گور سوگند مى دهم که از پیامبر (ص ) درباره آنان چه شنیده اى ؟ گفت : آرى شنیدم مى فرمود آنان بدترین خلق و مردمند و آنان را بهترین خلق و مردم و نزدیکترین آنان به خداوند مى کشند.

و در کتاب صفین واقدى ، از على علیه السلام روایت شده که فرموده است : اگر بیم آن نبود که ممکن است فریفته شوید و کار و کوشش را رها کنید براى شما مى گفتم که بر زبان پیامبر (ص ) چه پاداشهایى براى کسانى که اینان را بکشند بیان شده است .
و در همان کتاب آمده که على علیه السلام فرموده است : هر گاه سخنى را از قول پیامبر (ص ) براى شما نقل مى کنم توجه داشته باشید که اگر از آسمان بر زمین فرو افتم براى من خوشتر است از اینکه دروغ بر رسول خدا (ص ) ببندم ، و هر گاه با شما درباره این جنگ از خودم سخن مى گویم توجه کنید که من مردى در حال جنگ هستم و جنگ خدعه است ، همانا از پیامبر خدا (ص ) شنیدم مى فرمود: در آخر الزمان گروهى کم سن و سال و سبک مغز خروج مى کنند که ظاهر سخن ایشان از بهترین سخنان مردم نیکوکار است ، نمازشان از نماز شما بیشتر و قرآن خواندن آنان از قرآن خواندن شما افزون تر است ولى ایمانهاى آنان از استخوانهاى ترقوه یا از حنجره هاى آنان فراتر نمى رود؛ از دین بیرون مى جهند آن چنان که تیر از کمان بیرون مى جهد، آنان را بکشید که کشتن آنان براى هر کس ایشانرا بکشد روز قیامت پاداش خواهد بود.

و در صفین مدائنى ، از مسروق نقل شده که عایشه به او گفته است ، من نفهمیدم و ندانستم که على علیه السلام ذولثدیه مردى که دستش مانند پستان است را کشته است ، خداوند عمرو عاص را لعنت کند او براى من نوشته بود که ذولثدیه را در اسکندریه کشته است ، همانا کینه یى که در دل دارم مرا از گفتن آنچه که از پیامبر (ص ) شنیده ام باز نمى دارد، پیامبر مى فرمود او را بهترین گروه امت من که پس از من باشند مى کشند

ابو جعفر محمد بن جریر طبرى در تاریخ مى گوید، که چون على علیه السلام به کوفه بازگشت گروه بسیارى از خوارج هم با او به کوفه بازگشتند و گروهى از ایشان همراه مردم بسیار دیگرى در نخیله ماندند و وارد کوفه نشدند، حرقوص بن زهیر سعدى و زرعه بن برج طائى که از سران خوارج بودند پیش على (ع ) آمدند، حرقوص به او گفت : از گناه خود توبه کن و ما را به مقابله معاویه ببر تا جنگ کنیم . على علیه السلام به او گفت : من شما را از موضوع حکمیت نهى کردم نپذیرفتید اکنون آنرا گناه مى دانید، گرچه موضوع حکمیت معصیت نیست ولى نمودارى از عجز راى و ضعف تدبیر است و من شما را از آن نهى کردم ، زرعه گفت : همانا به خدا سوگند اگر از اینکه مردان را به حکمیت گماشتى توبه نکنى ترا قطعا خواهم کشت و با آن کار رضایت خدا را مى طلبم . على علیه السلام به او فرمود: درماندگى براى تو باد که چه بدبختى ، گویى ترا مى بینم که کشته درافتاده اى و بادها بر تو مى وزد، زرعه گفت : بسیار دوست مى دارم که چنان باشد.

طبرى گوید: على علیه السلام براى ایراد خطبه بیرون آمد، از گوشه و کنار مسجد بر او فریاد کشیدند که فرمان و حکم نیست مگر براى خدا و مردى از ایشان در حالى که انگشتهایش را در گوشهایش نهاده بود این آیه را خواند  همانا که به تو و به رسولان پیش از تو وحى شده است که اگر شرک بیاورى بدون تردید عمل تو نابود مى شود و از زیانکاران خواهى بود؛ على علیه السلام این آیه را تلاوت فرمود: پس شکیبا باش که وعده خداوند حق است و آنان که یقین ندارند تو را به سبکى نکشانند.

ابن دیزیل در صفین روایت مى کند و مى گوید: خوارج روزهاى اول که خود را از رایات على علیه السلام کنار کشیدند مردم را تهدید به قتل مى کردند، گروهى از ایشان در ساحل رود نهروان کنار دهکده یى آمدند؛ مردى از آن دهکده ترسان بیرون آمد و جامه خود را محکم گرفته بود، آنان خود را به او رساندند و گفتند: مثل اینکه ترا به بیم انداختیم ؟ گفت آرى ، گفتند: ما ترا خوب شناختیم مگر تو عبدالله ، پسر خباب صحابى پیامبر (ص ) نیستى ؟ گفت چرا گفتند: از پدرت چه چیزى شنیده اى که از رسول خدا (ص ) نقل کرده باشد؟ ابن دیزیل مى گوید: عبدالله براى آنان این حدیث را خواند که پیامبر (ص ) فرموده اند: فتنه یى پیش مى آید که نشسته در آن بهتر از ایستاده است … تا آخر حدیت .

کس دیگرى غیر از ابن دیزیل مى گوید براى آنان این حدیث را نقل کرد که گروهى از دین چنان بیرون مى جهند که تیر از کنان بیرون مى جهد، قرآن مى خوانند و نمازشان بیشتر از نماز شماست … تا آخر حدیث ، گردنش را زدند خونش در نهر بدون آنکه با آب مخلوط شود همچون تسمه و دوال کشیده شد، سپس کنیز آبستن او را آوردند و شکمش را دریدند.

ابن دیزیل همچنین نقل مى کند که چون على علیه السلام آهنگ خروج از کوفه براى تعقیب حروریه  خوارج کرد، میان یارانش منجمى بود که به او گفت : اى امیرالمومنین در این ساعت حرکت مکن و چون سه ساعت از روز گذشته حرکت کن که اگر در این ساعت حرکت کنى به تو و یارانت آزار و بلاى سختى خواهد رسید و اگر در آن ساعتى که من گفتم حرکت کنى پیروز خواهى شد و به آنچه مى خواهى مى رسى ، على علیه السلام به او گفت : آیا مى دانى آنچه که در شکم اسب من است نر است یا ماده ؟

گفت : اگر محاسبه کنم خواهم دانست . على علیه السلام فرمود: هر کس در این مورد ترا تصدیق کند قرآن را تکذیب کرده است ، که خداوند متعال مى فرماید: همانا که على به هنگام قیامت فقط نزد خداوند است و خداوند باران فرو مى فرستد و آنچه را که در ارحام است مى داند  سپس فرمود: همانا محمد (ص ) این علمى را که تو مدعى آن هستى ادعا نمى کرد، آیا چنین گمان مى کنى که مى توانى به ساعتى راهنمایى کنى هر کس در آن ساعت حرکت کند به او سودى مى رسد و مى توانى از ساعتى که هر کس در آن حرکت کند زیان مى بیند باز دارى ، هر کس که در این مورد ترا تصدیق کند از یارى خواستن از خداوند متعال براى بازداشتن چیزهاى ناخوش بى نیاز است و کسى که به این سخن تو یقین داشته باشد سزاوار است که ترا حمد و ستایش تو کند و خداى عزوجل را نستاید، زیرا که تو به گمان خود او را به ساعتى راهنمایى کرده اى که هر کس در آن ساعت حرکت کند سود مى برد و او را از ساعتى باز داشته اى که هر کس در آن حرکت کند به بدى و زیان مى رسد و هر کس در این باره به تو ایمان داشته باشد بر او در امان نیستم که همچون کسى باشد که براى خدا شریک و مانندى قائل است . پروردگارا هیچ خیرى جز خیر تو نیست و هیچ زیانى جز از ناحیه تو نیست و خدایى جز تو نمى باشد. سپس فرمود: با تو مخالفت مى کنیم و در همان ساعتى که ما را از حرکت در آن بازداشتى حرکت مى کنیم و سپس روى به مردم کرد و فرمود: اى مردم ! از آموزش نجوم جز آنچه که براى سیر و هدایت در تاریکیهاى خشکى و دریا لازم است بر حذر باشید، همانا منجم همچون کاهن است و کاهن همتاى کافر است و کافر در آتش است ،  آنگاه خطاب به آن مرد فرمود: همانا به خدا سوگند اگر به من خبر برسد که به نجوم اشتغال دارى تا هنگامى که زنده باشم ترا در زندان خواهم داشت و تا هنگامى که قدرت داشته باشم ترا از عطا و مقررى محروم مى دارم .

على (ع ) در همان ساعتى که منجم او را از حرکت در آن منع کرده بود حرکت کرد و بر مردم نهروان پیروز شد و سپس گفت : اگر در آن ساعت که او گفته بود حرکت مى کردیم مردم مى گفتند در ساعتى که منجم گفت حرکت کرد و پیروز و مظفر شد؛ همانا براى محمد (ص ) منجمى نبود و براى ما پس ‍ از او منجمى وجود نداشت و خداوند متعال براى ما سرزمینهاى خسرو و قیصر را گشود. اى مردم ! بر خدا توکل و به او وثوق کنید که او از هر کس غیر از خودش کفایت مى فرماید.

مسلم ضبى از حبه عرنى نقل مى کند که مى گفته است چون مقابل خوارج رسیدیم ما را تیر زدند به على علیه السلام گفتیم : اى امیرالمومنین آنها ما را تیر زدند، فرمود: شما دست بدارید. دوباره چنان کردند و گفتیم : فرمود شما دست بدارید، چون براى بار سوم تیرباران کردند و گفتیم ؛ فرمود: اینک جنگ روا و گوارا است بر آنان حمله برید.

و همچنین از قیس بن سعد بن عباده روایت شده است که چون على علیه السلام مقابل خوارج رسید فرمود: کسى را که عبدالله بن خباب را کشته است براى ما قصاص کنید: گفتند: همه ما قاتلان اوییم ؛ فرمود: برایشان حمله برید.

ابو هلال عسکرى در کتاب الاوائل مى گوید: نخستین کسى که گفت لا حکم الا لله داورى جز براى خدا نیست عروه بن حدیر بود که این سخن را در صفین گفت : و گفته شده است زید بن عاصم محاربى این شعار و سخن را گفته است .

گوید: در آغاز که خوارج از على (ع ) کناره گرفته بودند سالارشان ابن کواء بود، سپس براى عبدالله بن وهب راسبى که از خطیبان بنام بود بیعت گرفتند و او به هنگامى که خوارج با او بیعت مى کردند چنین گفت : بر حذر باشید از راى ناسنجیده و گفتار همراه باشتاب ، بگذارید بر اندیشه شما زمان بگذرد و سنجیده شود که سنجش راى براى مرد عیب او را اصلاح و روشن مى کند و پاسخ شتابان مایه گمراهى از صواب است و اندیشه چنان نیست که ناسنجیده گفته شود و دور اندیشى ، در سرعت جواب نیست ، اگر از خطا و اشتباه بدبخت کننده به سلامت ماندید و اگر یک بار غنیمتى بدون راى صواب بدست آوردید موجب نشود که به آن کار باز گردید و به آن طریق در جستجوى سود باشید، راى و اندیشه پارچه نازک نیست و آنچه که بدیهه گویى به تو مى دهد راى و اندیشه نیست ، و همانا راى سنجیده بسیار بهتر از راى ناسنجیده است و چه بسیار چیزها که مانده آن بهتر از تازه آن است و تاءخیر آن بهتر از تقدیم است .

مدائنى در کتاب خوارج خود مى گوید: چون على علیه السلام به جنگ نهروان مى رفت ، مردى از یارانش که در مقدمه لشکر بود شتابان و در حالى که مى دوید خود را به على (ع ) رساند و و گفت : اى امیرالمومنین مژده !فرمود مژده ات چیست ؟ گفت : همینکه خبر رسیدن تو به خوارج رسید از رودخانه عبور کردند و خداوند شانه ها و دوشهاى ایشان را به تو بخشید، على (ع ) به آن مرد گفت : تو را به خدا سوگند خودت دیدى که از رودخانه گذشتند؟ گفت آرى ، و على (ع ) سه بار او را سوگند داد و او همچنان مى گفت آرى ، على علیه السلام فرمود به خدا سوگند از رودخانه نگذشته اند و هرگز از آن نخواهند گذشت و همانا کشتارگاه آنان این سوى آب است  و سوگند به کسى که دانه را مى شکافد و جان را پرورش ‍ مى دهد به کنار درختهاى گز و کنار آن سو و قصر پوران نخواهند رسید و خداوند آنان را مى کشد و هر کس دروغ گوید نومید مى شود. گوید: در این هنگام سوار دیگرى شتابان آمد و همچون گفتار آن مرد گفت . و على (ع ) به سخن او هم توجه نکرد و سواران شتابان از پى هم و همه ایشان همان سخن را گفتند؛ على علیه السلام برخاست و بر اسب خود سوار شد و آن را به جولان درآورد. گوید: یکى از جوانان مى گفته است ، من که نزدیک على (ع ) بودم گفتم به خدا سوگند اگر خوارج از رودخانه عبور کرده باشند پیکان نیزه خود را در چشم على خواهم زد؛ کارش به آنجا کشیده که ادعاى علم غیب مى کند! و چون على (ع ) کنار رود رسید خوارج را دید که نیام شمشیرهاى خود را شکسته اند و اسبان خود را پى کرده اند و بر زانو به حالت آماده باش نشسته اند؛ و ناگهان همگى یکصدا موضوع داورى را محکوم ساختند و صداى آنان بانگى عظیم داشت ؛ در این هنگام آن جوان از اسب خود پیاده شد و گفت : اى امیرالمومنین من چند لحظه پیش درباره تو شک کردم و اینک به پیشگاه خداوند و نزد تو توبه مى کنم و تو هم از من درگذر؛ على (ع ) فرمود: خداوند است که گناهان را مى آمرزد از خداى طلب آمرزش کن .

ابوالعباس محمد بن یزید مبرد در کتاب الکامل مى گوید: چون على (ع ) در نهروان با خوارج رویاروى شد، به یاران خود فرمود: شما جنگ را آغاز مکنید تا آنان آغاز کنند، در این هنگام مردى از ایشان به صف یاران على (ع ) حمله کرد و سه تن را کشت و این رجز را خواند: آنان را مى کشم و على را نمى بینم و اگر آشکار شود او را نیزه خواهم زد.

على (ع ) به مصاف آن مرد آمد و شمشیرى بر او زد و او را کشت ؛ و همینکه شمشیر بر او فرود آمد، گفت : آفرین و خوشامد بر رفتن به بهشت ! عبدالله بن وهب ، سالار ایشان گفت : به خدا نمى دانم به بهشت رفته است یا به دوزخ ! مردى از آنان خوارج که از طایفه بنى سعد بود گفت : به وسیله این مرد – یعنى عبدالله بن وهب – گول خوردم و در جنگ شرکت کردم و اینک مى بینم که خودش شک دارد؛ او همراه گروهى از مردم از جنگ کناره گرفت . هزار تن از خوارج به سوى ابو ایوب انصارى که فرمانده میمنه سپاه على (ع ) بود هجوم بردند، على (ع ) به یاران خود فرمود: بر ایشان حمله برید که به خدا سوگند از شما ده تن کشته نمى شود و از ایشان ده تن به سلامت نخواهد ماند. و بر آنان حمله برد و ایشان را سخت در هم کوبید. از یاران على علیه السلام فقط نه تن کشته شدند و از خوارج فقط هشت تن توانستند بگریزند.

همچنین ابوالعباس مبرد و کس دیگرى غیر از او نقل کرده اند که چون امیرالمومنین علیه السلام ، عبدالله بن عباس را پیش ایشان فرستاد که با آنان مناظره کند به آنان گفت : شما چه چیزى را بر امیرالمومنین اشکال مى گیرید؟ گفتند: او امیر مومنان بود ولى چون در مورد دین خدا داورى را پذیرفت از ایمان خارج شد؛ اینک باید نخست اقرار به کفر خود کند و سپس توبه کند تا ما به فرمانبردارى او برگردیم . ابن عباس گفت : براى مومنى که هیچگاه ایمان خود را با شک نیامیخته است سزاوار نیست که اقرار به کفر کند. گفتند: او داورى را پذیرفته است ؛ ابن عباس گفت : خداوند در مورد کفاره کشتن شکار در حال احرام امر به پذیرفتن نظر داور داده و فرموده است : کفاره اش چیزى است که دو عادل از شما به آن حکم کند تا چه رسد به موضوع امامتى که بر مسلمانان مشکل شده باشد. گفتند: این داورى بر على (ع ) تحمیل شده است و خود به آن راضى نبوده است . گفت : حکمیت و داورى هم چون امامت است ، همانگونه که هر گاه امام فاسق شود سرپیچى از فرمان او واجب است ، در صورتیکه داوران با احکام خدا مخالفت کنند گفته هایشان دور افکنده مى شود؛ برخى از خوارج به برخى دیگر گفتند این احتجاج قریش را برخود ایشان دلیل و حجت قرار دهید که این مرد از آنانى است که خداوند در مورد ایشان گفته است که آنان قومى ستیزه جو هستند.  و همچنین خداى عزوجل فرموده است : و تا معاندان لجوج را به وسیله آن بترسانى . 

ابوالعباس مبرد همچنین مى گوید:  نخستین کس که در مورد حکمیت اعتراض کرد عروه بن ادیه بود. ادیه نام یکى از مادر بزرگهاى دوره جاهلى اوست و نام پدرش حدیر و از افراد طایفه ربیعه بن حنظله است ؛ گروهى هم گفته اند نخستین کس که اعتراض کرد مردى از طایفه محارب بن حصفه بن قیس بن عیلان به نام سعید بوده است ، و در این مورد خوارج همگى بر عبدالله بن وهب راسبى اجتماع کردند و او را به سرپرستى خود انتخاب کردند و او نخست نمى پذیرفت و اشاره مى کرد کس دیگرى را بر آن کار بگمارند و آنان جز به پیشوایى او راضى نشدند، و او رهبر آن قوم بود و به داشتن راءى و تدبیر معروف بود؛ و نخستین شمشیر از شمشیرهاى خوارج که از نیام بیرون کشیده شد شمشیر عروه بن ادیه بود و چنان بود که او روى به اشعث کرد و گفت : اى اشعث !این حالت پستى و بدبختى و این داورى چیست ؟ مگر شرطى استوارتر از شرط خداى عزوجل هست ؟ و سپس بر روى او او شمشیر کشید و اشعث گریخت و او با شمشیر به کفل استرش زد؛ ابوالعباس مبرد مى گوید: این عروه بن حدیر از آن چند تنى است که از جنگ نهروان جان به در برد و تا مدتى از حکومت معاویه گذشت زنده بود و او را همراه یکى از بردگان آزاد کرده اش گرفتند و پیش زیاد آوردند، زیاد از او درباره ابوبکر و عمر پرسید، عروه از آن دو به نیکى یاد کرد، زیاد به او گفت : درباره امیرالمومنین عثمان و ابو تراب چه مى گویى ؟ عروه شش سال اول حکومت عثمان را پذیرفت و سپس به کفر او گواهى داد و نیز از کار على (ع ) همینگونه یاد کرد و گفت : تا حکمیت را نپذیرفته بود خلیفه بود و پس از آن کافر شد؛ آنگاه زیاد از او درباره معاویه پرسید که او را دشنامى زشت داد، سپس از او درباره خودش پرسید، عروه گفت : آغاز کرد تو نتیجه زناکارى بود و سرانجام کار تو چنین بود که ترا به خود بستند؛ وانگهى تو نسبت به خداى خود عاصى هستى ، زیاد، دستور داد گردن عروه را زدند، سپس برده آزاد کرده او را خواست و گفت چگونگى کار عروه و حالاتش را براى من بگو، گفت : مفصل بگویم یا مختصر؟ زیاد گفت : مختصر بگو. گفت : هیچ روز براى او خوراکى نبردم و هیچ شب براى او بسترى نگستردم کنایه از آنکه روزها روزه بود و شب را نماز مى گزارد.

ابوالعباس مبرد مى گوید، علت نامگذارى خوارج به حروریه این بود که چون على علیه السلام پس از مناظره این عباس با آنان ، شخصا با ایشان مناظره کرد، ضمن سخنان خویش گفت : آیا نمى دانید که چون شامیان قرآنها را برافراشتند به شما گفتم این کار مکر و سستى است و اگر آنان به راستى حکم قرآن را مى خواستند نزد خودم مى آمدند و از من مى خواستند که درباره حکمیت تصمیم بگیرم !و آیا شما کسى را مى شناسید که بیشتر از من حکمیت را ناخوش داشته باشد؟ گفتند: راست مى گویى ؛ گفت : آیا این را مى دانید که شما مرا مجبور به پذیرش حکمیت کردید تا ناچار شدم تقاضاى شما را بپذیرم ؛ و در عین حال شرط کردم و گفتم داورى آن دو فقط هنگامى نافذ خواهد بود که به حکم خدا داورى کنند و اگر با آن مخالفت کردند من و شما از داورى آنان بیزار خواهیم بود و مى دانید که حکم خدا هرگز به زیان من نیست ؟ گفتند: آرى به خدا سوگند مى دانیم .

گوید: به هنگام این گفتگو ابن کواء هم با آنان بود و این موضوع پیش از آن بود که عبدالله بن خباب را کشته باشند و او را در مرحله دوم جدایى  خود در کسکر  کشتند، خوارج به على علیه السلام گفتند: بنابراین به تقاضاى ما در کار دین خدا داورى را پذیرفتى و ما اقرار مى کنیم که در آن هنگام کافر شده بودیم و اینک از کفر خویش توبه کنندگانیم ، تو هم به آنچه ما اقرار کرده ایم اقرار کن و به توبه درآ، تا همراه تو به شام حرکت کنیم ؛ على (ع ) گفت : مگر نمى دانید که خداوند متعال در مورد بروز اختلاف میان زن و شوهر فرمان به داورى داده و فرموده است :داورى از خویشان زوج و داورى از خویشان زوجه گسیل دارید  همچنین در مورد شکار جانوران کوچکى چون خرگوش که نیم درهم ارزش داشته باشد، فرموده است کفاره آن چیزى است که : دو عادل از میان شما به آن حکم کنند!

گفتند: در آن هنگام که عمرو عاص آنچه را که تو در عهدنامه درباره خود نوشته بودى نپذیرفت و جمله این عهدنامه یى است که آن را بنده خدا على امیرالمومنین نوشته است را به على بن ابى طالب تغییر دادى و عنوان خلافت را از نام خود محو کردى خود را از خلافت خلع نمودى ، على فرمود: در این مورد رسول خدا (ص ) براى من سرمشق بودند و آن هنگامى بود که در صلحنامه حدیبیه ، سهیل بن عمرو نپذیرفت که نوشته شود این صلحنامه یى است که آنرا محمد رسول خدا و سهیل بن عمرو نوشته اند و گفت ، اگر اقرار مى کردم که تو رسول خدایى هرگز با تو مخالفت نمى کردم . ولى به مناسبت فضل و برترى تو اجازه مى دهم نام خود را پیش از نام من بنویسى ، بنابراین فقط بنویس محمد بن عبدالله ، پیامبر (ص ) به من فرمودند: اى على ، عنوان رسول خدا را محو کن ؛ گفتم اى رسول خدا نفس من مرا یارا نمى دهد که عنوان پیامبرى را از نام تو محو کنم ؛ پیامبر (ص ) آنرا با دست خود محو کرد و سپس به من فرمود بنویس : محمد بن عبدالله ، آن گاه لبخندى بر من زد و گفت : اى على تو هم بزودى گرفتار چنین وضعى مى شوى و از عنوان خود گذشت خواهى کرد، دو هزار تن از خوارج که در شهر حروراء بودند با او برگشتند و خوارج در آن شهر جمع شده بودند، على علیه السلام به آنان گفت : به شما چه نامى بنهیم ؟ سپس خود فرمود: شما که در حروراء جمع شده اید حروریه هستید. 

همه مورخان و سیره نویسان روایت کرده اند که چون على (ع ) خوارج را از پاى درآورد به جستجوى جسد ذوالثدیه بر آمد و میان کشتگان بسیار جستجو کرد و همه را از پشت به رو خواباندند و بر جسد او دست نیافت و از این جهت ناراحت شد و مى فرمود: به خدا سوگند نه دروغ مى گویم و نه به من دروغ گفته شده است ؛ به جستجوى جسد آن مرد برآیید که باید میان کشتگان قوم باشد؛ و چندان جستجو کردند که جسد او را یافتند، و آن مردى بود که یک دستش از کار افتاده بود و همچون پستانى بود که از سینه اش آویخته باشد.

ابراهیم بن دیزیل در کتاب صفین از قول اعمش از زید بن وقب نقل مى کند که چون على علیه السلام خوارج را با نیزه ها از پاى درآورد، فرمود: جسد ذوالئدیه را پیدا کنید و آنان سخت به جستجوى آن برآمدند و آنرا در زمین پست و هموارى در زیر دیگر کشتگان پیدا کردند و پیش على (ع ) آوردند، و بر سینه اش موهایى چون سبیل گربه روییده بود، على (ع ) تکبیر گفت و مردم هم از شادى همراه او تکبیر گفتند.

او همچنین از مسلم ضبى ، از حبه عرنى نقل مى کند که مى گفته است : ذوالثدایه مردى سیاه و بویناک بود، دستى همچون پستان زنان داشت که چون آنرا نى کشیدند به بلندى دست دیگرش مى رسید و چون آنرا رها مى کردند جمع مى شد و به شکل پستان زن در مى آمد. و بر آن موهایى همچون سبیل گربه روییده بود؛ چون جسد او را پیدا کردند آن دستش را بریدند و بر نیزه یى زدند، و على علیه السلام باصداى بلند مى گفت : خداوند راست گفت و رسولش درست ابلاغ کرد و تا پس از عصر، او و یارانش همچنین این کلمه را مى گفتند تا هنگامى که خورشید غروب کرد یا نزدیک بود غروب کند.

ابن دیزیل همچنین روایت مى کند که چون کاسه صبر على (ع ) در جستجوى جسد ذوالثدایه لبریز شد، فرمود: استر رسول خدا (ص ) را بیاورید، آنرا آوردند سوار شد و مردم از پى او روان شدند و کشته ها را نگاه مى کردند و مى فرمود: کشتگان به رو در افتاده را به پشت برگردانید و آنان کشتگان را یکى یکى بررسى کردند تا جسد او را پیدا کردند و على علیه السلام سجده شکر بجا آورد.

و گروه بسیارى روایت کرده اند که چون على (ع ) استر پیامبر (ص ) را خواست تا سوار شود فرمود: آن را بیاورید این استر راهنما خواهد بود و سرانجام استر، کنار پشته اى از جنازه ها ایستاد و جسد ذوالثدیه را از زیر جنازه ها بیرون کشیدند.

عوام بن حوشب ، از پدرش ، از جد خود یزید بن رویم نقل مى کند که مى گفته است ، على علیه السلام روز جنگ نهروان فرمود: امروز چهار هزار تن از خوارج را مى کشیم که یکى از ایشان ذوالثدیه خواهد بود؛ و چون خوارج زیر آسیاى جنگ آرد شدند و على (ع ) تصمیم گرفت جسد او را پیدا کند من هم از پى او روان بودم . على (ع ) به من دستور داد براى او چهار هزار تیر نى بریدم ؛ آنگاه بر استر رسول خدا سوار شد و به من گفت : بر هر یک از کشتگان یک نى بینداز، من در این حال پیشاپیش على (ع ) حرکت مى کردم و او از پى من مى آمد و مردم از پى او روان بودند و همچنان بر هر کشته یى یک نى مى نهادم تا آنکه فقط یک نى در دست من باقى ماند، من به على (ع ) نگریستم و دیدم چهره اش افسرده است و مى گوید: به خدا سوگند من دروغ نمى گویم و به من دروغ گفته نشده است ؛ ناگاه در جاى گودى صداى ریزش آب شنیدیم ، فرمود: اینجا را جستجو کن ، جستجو کردم و دیدیم کشته یى در آب افتاده است ، یک پاى او را در دست گرفتم و کشیدم و گفتم : این پاى انسانى است ، على (ع ) هم شتابان از استر پیاده شد و پاى دیگر جسد را گرفت و با یکدیگر آنرا بیرون کشیدیم و چون آنرا روى خاک نهادیم معلوم شد جسد ذوالثدیه است ، على علیه السلام با صداى بسیار بلند تکبیر گفت و سپس سجده شکر بجا آورد و همه مردم تکبیر گفتند.

بسیارى از محدثان روایت کرده اند که پیامبر (ص ) روزى به یاران خود فرمود: همانا یکى از شما در مورد تاءویل قرآن جنگ خواهد کرد همانگونه که من در مورد تنزیل قرآن جنگ کردم ، ابوبکر گفت : اى رسول خدا آن کس منم ؟ فرمود نه : عمر گفت : آیا من هستم ؟ فرمود: نه ، آن کسى است که کفش پینه مى زند و سپس به على علیه السلام اشاره فرمود.

ابوالعباس مبرد در کتاب الکامل مى گوید و گفته شده است نخستین کس که بر موضوع حکمیت اعتراض کرد ولى صداى خود را بلند نکرد مردى از خاندان سعد بن زید منات بن تمیم بن مر از طایفه بنى صریم بود و نامش ‍ حجاج بن عبدالله و معروف به برک بود؛ او همان کسى است که بعدها به قصد کشتن معاویه بر کشاله رانش ضربت زد؛ گفته مى شود چون او موضوع حکمیت را شنید، گفت : مگر امیرالمومنین در مورد دین خدا مى تواند داور تعیین کند؟ فرمانى جز براى خدا نیست ، کس دیگرى که این سخن را شنید، گفت به خدا سوگند نیزه یى سخت زد که تا عمق نفوذ خواهد کرد.

ابوالعباس مى گوید: و نخستین کس که میان دو صف بر داورى اعتراض کرد مردى از خاندان یشکر بن بکر بن وائل و از یاران على علیه السلام بود که نخست حمله کرد و مردى از شامیان را غافلگیر کرد و کشت و سپس میان دو صف ایستاد و گفت : فرمان و داورى جز براى خدا نیست و باز بر یاران معاویه حمله کرد و آنان نزدیک بود بر او چیره شوند، او کنار لشکر على (ع ) برگشت ، مردى از قبیله همدان بیرون آمد و او را کشت و شاعر همدانى در این باره چنین سرود:مدر یشکرى را از آنچه به دوزخ در آید چیزى باز نداشت ، در آن بامداد که نیزه ها او را فرو گرفته بود و او فریاد مى زد: نخست على و سپس معاویه را از حکومت خلع مى کنم .

ابوالعباس مى گوید: محدثان روایت کرده اند که کسى در محضر امیرالمومنین على علیه السلام این آیه را تلاوت کرد بگو آیه به شما خبر بدهم از زیانکارترین افراد از لحاظ عمل ، آنان که کوشش ایشان درباره زندگى این جهانى تباه شد و حال آن که آنان به باطل مى پنداشتند که نیکو رفتار مى کنند ؛ على علیه السلام فرمود: اهل حروراء از همین گروهند.

ابوالعباس مى گوید: از جمله اشعار امیرالمومنین على (ع ) که در آن هیچ اختلافى نیست که خود آنرا سروده و مکرر مى خوانده است ، سه مصرع زیر مى باشد و موضوع آن چنین است که چون او را متهم کردند تا اقرار به کفر خویش کند و از گناه خویش توبه کند تا با او براى نبرد به شام بروند، فرمود: آیا پس از افتخار مصاحبت رسول خدا و تفقه در دین به کفر برگردم ؟ و سپس چنین سرود:اى گواه خداوند بر من ! گواه باش که من بر آیین احمد نبى (ص ) هستم و هر کس در خدا شک کند، همانا من بر هدایت هستم .

همچنین ابوالعباس مبرد در کتاب الکامل مى گوید: که على علیه السلام در آغاز خروج خوارج بر او، صعصعه بن صوحان عبدى را که قبلا هم او را همراه زیاد بن نضر حارثى و عبدالله بن عباس براى آن کار گسیل داشته بود احضار کرد و از او پرسید خوارج بیشتر اطراف چه کسى هستند؟ گفت : به یزید بن قیس ارحبى توجه دارند. على علیه السلام سوار شد و به حروراء رفت و شروع به بررسى کرد تا کنار خیمه یزید بن قیس رسید و نخست دو رکعت نماز در آن گزارد سپس از خیمه بیرون آمد و بر کنان خود تکیه داد و روى به مردم کرد و فرمود: اینجا مقامى است که هر کس در آن رستگار شود در آخرت نیز رستگار است سپس با آنان سخن گفت و سوگندشان داد، گفتند: ما نخست که تسلیم داورى شدیم گناهى بزرگ کردیم و اینک توبه کرده ایم تو هم همانگونه که ما توبه کرده ایم توبه کن تا به بیعت و فرمان تو برگردیم . على علیه السلام فرمود: من از هر گناهى از خداوند طلب آمرزش مى کنم ؛ و آنان که ششهزارتن بودند با او برشتند و چون در کوفه مستقر شدند چنین شایع کردند که على (ع ) از اعتقاد به داورى برگشته است و آنرا گمراهى مى داند، همچنین گفتند. امیرالمومنین منتظر است تا اسبها فربه شوند و اموال جمع شود و سپس با ما به شام حرکت خواهد کرد.

در این حال اشعث به حضور على علیه السلام آمد و گفت : اى امیرالمومنین ! مردم مى گویند که تو داورى را گمراهى مى دانى و برپا داشتن و پایبندى به آنرا کفر مى پندارى ؟ على (ع ) برخاست و سخنرانى کرد و ضمن آن فرمود: هر کس چنین پندارد که من از موضوع داورى و اعتقاد به حکمیت برگشته ام دروغ گفته است ، و هر کس پذیرش آنرا گمراهى بداند گمراه شده است ، و در این هنگام بود که خوارج از مسجد بیرون رفتند و بانگ برداشتند که داورى جز براى خدا نیست .

مى گویم ابن ابى الحدید: هر فساد و نابسامانى که در مدت خلافت على علیه السلام اتفاق افتاده و هر پریشانى که صورت گرفته ریشه آن اشعث بن قیس بوده است ؛ آن چنان که اگر در همین مورد، او درباره معنى حکمیت و داورى با على (ع ) ستیز و جدل نمى کرد جنگ نهروان اتفاق نمى افتاد و امیرالمومنین علیه السلام همراه خوارج به جنگ معاویه مى رفت و شام را تصرف مى کرد؛ زیرا على ، که درودهاى خدا بر او باد، چاره اندیشى کرده بود که با آنان به روش کج دار و مریز رفتار کند و از جمله امثال نقل شده از پیامبر (ص ) یکى این است که جنگ خدعه است ، بدین معنى که چون خوارج به او گفتند، از آنچه کرده اى توبه کن ، همانگونه که ما توبه کرده ایم ، در این صورت با تو براى جنگ با مردم شام حرکت کنیم ؛ در پاسخ آنان کلمه مجملى گفت که همه پیامبران و معصومین هم همان را مى گویند و آن گفتار او بود که فرمود: از پیشگاه خداوند طلب آمرزش مى کنم و خوارج با همین کلمه راضى شدند و آنرا موافقت با خواسته خود پنداشتند و نیت آنان نسبت به او پاک و ضمائر آنان نسبت به او صاف شد بدون اینکه این کلمه متضمن اعتراف به کفر یا گناهى باشد؛ ولى اشعث دست از على (ع ) بر نداشت و براى استفسار و روشن کردن موضوع و به نیت اینکه پرده کنایه و پوشیدگى موضوع را بدرد و آنرا از حالت اجمال و چاره اندیشى که در آن بود به حالتى در آورد که موجب تباهى تدبیر و دلتنگى و بازگشت فتنه شود، و اشعث در مورد آن کلمه از امیرالمومنین علیه السلام در حضور افرادى استفسار کرد و پرسید که براى آن حضرت امکان هیچگونه مجامله و خوددارى نبود و چنان آن حضرت را مورد سؤ ال قرار داد که آنچه را در دل دارد بگوید و نتواند آنرا به صورتى که احتمال دیگرى داده شود و به چیز دیگرى معلق فرماید بیان کند و ناچار شد آنرا بسیار روشن و آشکار بگوید؛ در نتیجه آن تدبیر در هم شکسته شد و خوارج به شبهه نخستین خود برگشتند و سر از فرمان بیرون کشیدند و همچنان داورى و حکمیت را محکوم کردند و بدینگونه است که دولتهایى که در آنها نشانه هاى انقراض و نیستى ظاهر مى شود گرفتار پدیده هاى چون اشعث مى شوند که از تبهکاران در زمین هستند این سنت خداوند است در امتهایى که در پیش بوده و گذشته اند و براى سنت خداوند هرگز تبدیلى نخواهى یافت . 

ابوالعباس مبرد مى گوید، سپس خوارج به نهروان رفتند و آنان مى خواستند از آنجا به مداین بروند، و از اخبار شگفت انگیز آنان این بود که ایشان در راه خود به یک مسلمان و یک مسیحى برخوردند، مسلمان را کشتند زیرا به عقیده آنان به سبب مخالفت با اعتقاد ایشان ، کافر بود اما در مورد مسیحى به یکدیگر سفارش کردند و گفتند: ذمه پیامبر خویش را حفظ کنید.

ابو العباس همچنین مى گوید: نظیر این مطلب این است واصل بن عطاء که خدایش رحمت کناد همراه تنى چند مى آمدند، احساس کردند که خوارج در راه اند واصل به دوستان و همراهان خود گفت رویارویى با ایشان کار شما نیست ، کنار بروید و مرا با ایشان واگذارید، و از بیم مشرف بر مرگ شده بودند، به او گفتند: خود دانى ، و اصل پیش خوارج رفت ، گفتند: تو و یارانت کیستید؟ گفت ، ما گروهى مشرک هستیم که به شما پناهنده شده ایم ؛ دوستان من مى خواهند سخن خدا را بشنوند و حدود آنرا بفهمند، گفتند شما را پناه دادیم ، واصل گفت : احکام را به ما بیاموزید و آنان شروع به آموختن احکام خود به ایشان کردند، واصل گفت : من و همراهانم احکام شما را پذیرفتیم ، گفتند: همگى با هم بروید که برادران ما شدید، واصل گفت !شما باید ما را به جایگاه امن خودمان برسانید، زیرا خداوند متعال مى فرماید: و اگر کسى از مشرکان از تو پناه خواست پناهش ده ، تا سخن خدا را بشنود، سپس او را به جایگاه امن خودش برسانگوید: خوارج برخى به برخى نگریستند و به آنان گفتند این حق براى شما محفوظ است و با آنان همراه جمعیت خود حرکت کردند و ایشان را به جایگاه امن رساندند. 

ابوالعباس مبرد مى گوید: عبدالله بن خباب در حالى که بر گردن خود قرآنى آویخته بود و همراه زنش که حامله بود سوار خرى بود به خوارج برخورد، آنان به او گفتند همین قرآن که بر گردن تو است ما را به کشتن تو فرمان مى دهد، عبدالله به آنان گفت : آنچه را قرآن زنده کرده است زنده کنید و آنچه را از میان برده است بمیرانید، در این هنگام یکى از خوارج کى دانه خرما را که از درختى بر زمین افتاده بود برداشت و در دهان خویش نهاد دیگران بر سرش فریاد زدند و او به رعایت پارسایى آنرا از دهان خود بیرون افکند، مردى دیگر از ایشان خوکى را که راه را بر او بسته بود کشت دیگران اعتراض کردند که این کار تباهى در زمین است و کشتن خوک را کارى ناشایسته دانستند، سپس به عبدالله بن خباب گفتند: از قول پدرت براى ما حدیث نقل کن ، او گفت : از پدرم شنیدم که مى گفت : خود شنیدم که پیامبر (ص ) مى فرمود بزودى پس از من فتنه یى خواهد بود که در آن دل مرد مى میرد همانگونه که بدنش مى میرد، روز را به شب مى رساند و مؤ من است و شب را به صبح مى رساند در حالى که کافر است سپس پدرم به من گفت : اى عبدالله ، مقتول باش ولى هرگز قاتل مباش ؛ خوارج به او گفتند درباره ابوبکر و عمر چه مى گویى ؟ او از آن دو به نیکى یاد کرد، گفتند: درباره على پیش از پذیرفتن داورى و درباره شش سال آخر خلافت عثمان چه مى گویى ؟ عبدالله آن دو را ستود، گفتند: درباره على پس از پذیرش ‍ حکمیت چه مى گویى ؟ گفت : على به خداوند داناتر است و از هر کسى در حفظ دین خود استوارتر و بینش او از همه بهتر و نافذتر است ، گفتند: تو از هدایت پیروى نمى کنى و فقط از نام مردان پیروى مى کنى و او را کنار رودخانه بر زمین انداختند و سرش را بریدند.

ابوالعباس مبرد مى گوید: خوارج ارزش خرماى درختى را که مردى مسیحى بود از او پرسیدند، گفت : این درخت از شماست ، گفتند: ما بدون پرداخت بهاى آن نمى خواهیم ، مرد مسیحى گفت : شگفتا! مردى همچون عبدالله بن خباب را مى کشید و حاصل درخت خرمایى را بدون پرداخت بهاى آن نمى پذیرید!

ابو عبیده معمر بن مثنى مى گوید: در جنگ نهروان یکى از خوارج نیزه خورد و نیزه در بدنش ماند او با همان حال و با شمشیر کشیده به حرکت خود ادامه داد و خود را به کسى که بر او نیزه زد بود رساند و با شمشیر بر او ضربتى زد و او را کشت و در همان حال این آیه را مى خواند خدایا و من به پیشگاه تو شتافتم تا خشنود شوى . 

ابو عبیده همچنین روایت مى کند که على علیه السلام نخست از ایشان درباره کشتن عبدالله بن خباب استفسار کرد، اقرار کردند؛ فرمود: دسته دسته شوید که من پاسخ هر دسته از شما را بشنوم ؛ آنان دسته دسته شدند و هر دسته همانگونه اقرار کردند که دسته دیگر، و همگى گفتند: ما عبدالله بن خباب را کشته ایم و ترا هم همانگونه که او را کشته ایم خواهیم کشت ، على (ع ) گفت به خدا سوگند اگر تمام مردم جهان این چنین به قتل او اقرار کنند و من قدرت داشته باشم آنان را به قصاص او مى کشم . و سپس به یاران خود روى کرد و فرمود: بر ایشان حمله برید و من نخستین کس هستم که بر آنان حمله مى برم و سه بار با شمشیر ذوالفقار خم شد و هر بار آنرا با کمک زانوان خود صاف مى کرد و باز بر ایشان حمله مى برد تا آنکه همه را نابود کرد.

محمد بن حبیب مى گوید: على علیه السلام روز جنگ نهروان براى خوارج خطبه ایراد کرد و ضمن آن براى ایشان چنین فرمود:  ما خاندان نبوت و جایگاه رسالتیم ، آمد و شد فرشتگان پیش ما بوده است ، عنصر رحمت و معدن علم و حکمت و افق روشن حجازیم ، کندروبه ما مى پیوندد و توبه کننده به سوى ما باز مى گردد، اى قوم ! من شما را بیم دهنده ام که همگان به صورت کشتگان در زمینهاى هموار و ناهموار این وادى بیفتید… تا آخر فصل .

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۱ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۷۶

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.