خطبه ۲۹ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

خطبه۲۹

و من خطبه له ( علیه‏السلام )

أَیُّهَا النَّاسُ الْمُجْتَمِعَهُ أَبْدَانُهُمْ الْمُخْتَلِفَهُ أَهْوَاؤُهُمْ -کَلَامُکُمْ یُوهِی الصُّمَّ الصِّلَابَ -وَ فِعْلُکُمْ یُطْمِعُ فِیکُمُ الْأَعْدَاءَ -تَقُولُونَ فِی الْمَجَالِسِ کَیْتَ وَ کَیْتَ -فَإِذَا جَاءَ الْقِتَالُ قُلْتُمْ حِیدِی حَیَادِ -مَا عَزَّتْ دَعْوَهُ مَنْ دَعَاکُمْ -وَ لَا اسْتَرَاحَ قَلْبُ مَنْ قَاسَاکُمْ -أَعَالِیلُ بِأَضَالِیلَ -دِفَاعَ ذِی الدَّیْنِ الْمَطُولِ
لَا یَمْنَعُ الضَّیْمَ الذَّلِیلُ -وَ لَا یُدْرَکُ الْحَقُّ إِلَّا بِالْجِدِّ -أَیَّ دَارٍ بَعْدَ دَارِکُمْ تَمْنَعُونَ -وَ مَعَ أَیِّ إِمَامٍ بَعْدِی تُقَاتِلُونَ -الْمَغْرُورُ وَ اللَّهِ مَنْ غَرَرْتُمُوهُ -وَ مَنْ فَازَ بِکُمْ فَقَدْ فَازَ وَ اللَّهِ بِالسَّهْمِ الْأَخْیَبِ -وَ مَنْ رَمَى بِکُمْ فَقَدْ رَمَى بِأَفْوَقَ نَاصِلٍ -أَصْبَحْتُ وَ اللَّهِ لَا أُصَدِّقُ قَوْلَکُمْ -وَ لَا أَطْمَعُ فِی نَصْرِکُمْ وَ لَا أُوعِدُ الْعَدُوَّ بِکُمْ -مَا بَالُکُمْ -مَا دَوَاؤُکُمْ مَا طِبُّکُمْ -الْقَوْمُ رِجَالٌ أَمْثَالُکُمْ -أَ قَوْلًا بِغَیْرِ عِلْمٍ -وَ غَفْلَهٍ مِنْ غَیْرِ وَرَعٍ -وَ طَمَعاً فِی غَیْرِ حَقٍّ

ترجمه فارسی

(۲۹): این خطبه با عبارت ایها الناس المجتمعه ابدانهم الختلفه اهواء هم (اى مردمى که هر چند بدنها یشان جمع و با یکدیگر است اندیشه ها یشان گوناگون است) شروع مى شود.

این خطبه را امیرالمومنین علیه السلام به هنگام غارت آوردن ضحاک بن قیس ایراد فرموده است و ما اینک آن را بیان مى کنیم .

غارت آوردن ضحاک بن قیس و برخى از اخبار او 

ابراهیم بن محمد بن سعید بن هلال ثقفى در کتاب الغارات چنین آورده است : غارت آوردن و هجوم ضحاک بن قیس پس از داستان حکمین و پیش ‍ از جنگ خوارج نهروان اتفاق افتاده است . چون پس از موضوع حکمیت به معاویه خبر رسید که على (ع ) آماده شده و به سوى او روى مى آورد؛ این خبر او را به بیم انداخت و در حالى که لشکر گاهى فراهم آورد از دمشق بیرون آمد و به همه نواحى شام کسانى را گسیل داشت و بر همگان جار زد که بدون تردید على براى جنگ به سوى شما حرکت کرده است ؛ و براى مردم اعلامیه مشترکى نوشت که آنرا بر مردم بخوانند و در آن چنین آمده بود:

اما بعد، ما میان خود و على عهدنامه یى نوشتیم و در آن شروطى مقرر داشتیم و دو مرد را حکم قرار دادیم که آن دو نسبت به ما و نسبت به او بر طبق حکم قرآن حکم کنند و از آن تجاوز نکنند و عهد و پیمان خدا را قرار دادیم بر هر کس که آنرا بگسلد و حکمى را که صادر شده است امضاء و اجرا نکند. حکمى که من تعیین کردم مرا به حکومت گماشت و حکمى که على تعیین کرد او را از حکومت عزل کرد و اینک او با ستم براى جنگ به سوى شما مى آید و هر کس عهد بشکند به زیان خود شکسته است . اینک به بهترین صورت براى جنگ آماده شوید و ابزار جنگ را فراهم آورید و سبکبار روى به نبرد آورید؛ خداوند ما و شما را براى انجام کارهاى شایسته آماده فرماید!

مردم از همه نواحى پیش معاویه آمدند و جمع شدند و خواستند به صفین حرکت کنند، معاویه با آنان مشورت کرد و گفت : على از کوفه بیرون آمده است و آخرین خبر این است که از نخیله هم حرکت کرده و رفته است .

حبیب بن مسلمه گفت : نظر من بر این است که برویم و در صفین که پایگاه قبلى ماست فرود آییم که منزلى فرخنده است ، خداوند ما را در آن بهره مند فرمود و داد ما را از دشمن گرفت . عمرو بن عاص گفت : نظر من این است که خود با لشکرها حرکت کنى و آنها را در سرزمین جزیره که در قلمرو حکومت ایشان است در آورى ، و این کار لشکر تو را نیرومندتر مى سازد و دشمنان ترا خوارتر مى کند. معاویه گفت : به خدا سوگند مى دانم که راءى درست همین است که نمى مى گویى ، ولى مردم این پیشنهاد را نمى پذیرند. عمرو گفت : آنجا همه دشت و هموار است . معاویه گفت : آرى ، ولى کوشش ‍ و خواسته مردم این است که به همان سرزمینى که بوده اند یعنى صفین برسند.

آنان دو سه روزى براى تبادل نظر و چاهره اندیشى درنگ کردند و در همان حال ، جاسوسان براى ایشان خبر آوردند که یاران على (ع ) با او اختلاف پیدا کرده اند؛ و گروهى از آنان که موضوع حکمیت را زشت و بر خلاف شرع مى دانسته اند از او کناره گرفته اند، و على از جنگ با شما فعلا منصرف شده و به آنان پرداخته است . مردم از شادى انصراف على از جنگ با آنان و اختلافى که خداوند میان آنان پدید آورده است تکبیر گفتند. اما معاویه همچنان همانجا در پایگاه خویش آماده بود و منتظر ماند ببیند آیا على و یارانش با مردم به سوى او حمله مى آورند یا نه ؛ و همچنان از جاى خویش ‍ حرکت نکرده بود که خبر رسید على آن گروه خوارج را کشته است و اینک مى خواهند با مردم به جنگ با او روى آورد، ولى مردم کوفه از او مهلت مى خواهند و پیشنهاد او را نمى پذیرند، و معاویه و مردمى که با او بودند از این خبر شاد شدند.

ابن ابى سیف  از یزید بن یزید بن جابر، از عبدالرحمان بن مسعده فزارى  نقل مى کند که مى گفته است : در همان حال که ما با معاویه در لشکرگاه بودیم و مى ترسیدیم که على از جنگ با خوارج آسوده شود و به ما روى آورد و با یکدیگر مى گفتیم اگر چنین کند بهترین جایى که باید با او رویاروى شویم همان جایى است که سال پیش با او رویاروى شدیم ، نامه یى از عماره بن عقبه بن ابى معیط که مقیم کوفه بود رسید و در آن چنین نوشته بود: اما بعد، قاریان و پارسیان اصحاب على بر او خروج کردند و او به مقابله با آنان پرداخت و ایشان را کشت و اینک عقیده سپاهیان و مردم شهر کوفه نسبت به او تباهى گرفته و میان ایشان دشمنى آشکار شده است و به شدت از یکدیگر پراکنده شده اند، و دوست داشتم این خبر را به اطلاع تو برسانم تا خداوند را سپاس گویى . والسلام .

عبدالرحمان بن مسعده مى گوید: معاویه آن نامه را در حضور برادر خود عتبه و برادر عماره یعنى ولید بن عقبه و ابو اعور سلمى خواند و سپس به چهره عتبه و ولید نگریست و به ولید گفت : برادرت راضى شده است که جاسوس ما باشد. ولید خندید و گفت : در این کار هم سودى است .

ابو جعفر طبرى روایت کرده است  که عماره بن ولید پس از کشته شدن عثمان مقیم کوفه بود و على علیه السلام با او کارى نداشت و او را به بیم و ترس نینداخت و عماره پوشیده اخبار را به معاویه مى نوشت . ولید برادر عماره شعرى خطاب به عماره و در تحریض او سرود که مطلع آن چنین است :
اگر گمان من در مورد عماره راست باشد چنین است که آسوده مى خوابد و هرگز در طلب خون و انتقام نخواهد بود…

و فضل پسر عباس بن عبدالمطلب اشعارى در پاسخ او سروده است که مطلع آن چنین است :آیا تو مى خواهى در طلب خونى باشى که از او نیستى و براى او هم چنین حقى نیست و ابن ذکوان صفورى را با خونخواهى چه کار؟

مقصود از ابن ذکوان صفورى که در شعر فضل آمده ، این است که ولید پسر عقبه بن ابى معیط بن ابى عمرو است که نام اصلى ابى عمرو ذکوان بوده و او پسر امیه بن عبد شمس است ؛ ولى گروهى از نسب شناسان گفته اند: ذکوان ، از بردگان امیه بوده که او را به پسر خواندگى پذیرفته و به او کنیه ابو عمرو داده است که در نتیجه فرزندان و اعقاب او در زمره موالى هستند و از فرزندان واقعى امیه نیستند. صفورى هم نسبت به صفوریه است که یکى از دهکده هاى روم است .

ابراهیم بن هلال ثقفى نمى گوید: در این هنگام معاویه ضحاک بن قیس ‍ فهرى را خواست و به او گفت : به ناحیه کوفه و بالاتر از آن تا جایى که مى توانى بروى برو، و بر هر گروه از اعراب که در اطاعت على (ع ) هستند گذشتى حمله بر؛ همچنین اگر به پایگاهى رسیدى که در آن پیادگان یا سواران مسلح على بودند بر آنان هم غارت ببر و چون صبح در شهرى بودى شام در شهر دیگرش باش و اگر به تو خبر رسید که سوارانى را براى مقابله با تو گسیل داشته اند، براى مقابله و جنگ با آنان توقف مکن و از آن بر حذر باش . معاویه ضحاک را با شمارى که میان سه تا چهار هزار تن بودند روانه کرد.

ضحاک ، شروع به پیشروى و غارت اموال کرد و با هر کس از اعراب که برخورد مى کرد آنان را مى کشت تا به منزل ثلعبیه رسید و بر حاجیان حمله برد کالاهاى ایشان را گرفت و همچنان پیش مى رفت ؛ و به عمرو بن عمیس بن مسعود ذهلى که برادرزاده عبدالله بن مسعود صحابى پیامبر(ص ) بود برخورد و او را کنار راه حاجیان در قطقطانه  با گروهى از یارانش کشت .

ابراهیم بن مبارک بجلى ، از قول پدرش ، از بکر بن عیسى ، از ابو روق ، از قول پدرش نقل مى کند که مى گفته است : على علیه السلام پیش مردم آمد و به منبر رفت و به آنان چنین گفت :اى مردم کوفه ، به سوى جایى که بنده صالح خدا عمرو بن عمیس و لشکرهاى خودتان که برخى از ایشان کشته شده اند بیرون روید؛ بروید و با دشمن خود جنگ و از حریم خویش دفاع کنید، اگر مى خواهید کارى انجام دهید.

آنان به سستى پاسخ دادند و على (ع ) از آنان سستى و ناتوانى دید و فرمود: به خدا سوگند دوست مى داشتم عوض هر هشت تن از شما یک تن از ایشان براى من بودند؛ واى بر شما!نخست با من بیرون آیید و بر فرض که مى خواهید بگریزید و پشیمان شدید بعد بگریزید؛ به خدا سوگند من با همین نیت و بصیرت خود از دیدار خداى خود کشته شدن کراهت ندارم و در آن براى من گشایشى بزرگ است و از این راز گویى و دو رویى شما آسوده خواهم شد. و سپس از منبر فرود آمد و پیاده حرکت فرمود تا به غریین نجف رسید و حجر بن عدى کندى را فرا خواند و براى او رایتى به فرماندهى چهار هزار تن بست .
محمد بن یعقوب کلینى روایت مى کند که امیرالمومنین علیه السلام بلافاصله پس از غارت ضحاک بن قیس فهرى بر سرزمینهاى قلمرو حکومت خود از مردم یارى خواست و آنان خوددارى کردند و على علیه السلام خطبه خواند و فرمود: دعوت کسى که شما را فرا خواند عزت نمى یابد و پذیرفته نمى شود و دل کسى که براى شما رنج و زحمت مى کشد آسایش نمى یابد…تا آخر خطبه .

ابراهیم ثقفى مى گوید: حجر بن عدى بیرون آمد و چون از سماوه – که از سرزمین بنى کلب است – گذر کرد با امرو القیس بن عدى بن اوس بن جابر بن کعب بن علیم کلبى برخورد – که او و افراد خاندانش وابستگان همسر حسین بن على (ع ) بودند و ایشان حجر بن عدى را بر راه و آبهاى میان راه راهنمایى کردند. حجر همواره شتابان در تعقیب ضحاک بود تا آنکه در نواحى تدمر به او رسید و در برابرش ایستاد و ساعتى جنگ کردند. از یاران ضحاک نوزده مرد کشته شدند و حال آنکه از یاران حجر بن عدى فقط دو مرد کشته شدند.  آنگاه شب فرا رسید و میان آنان جدایى افکند و ضحاک شبانه گریخت و چون سپاهیان حجر بن عدى شب را به صبح آوردند اثرى از ضحاک و یارانش ندیدند. ضحاک پس از آن مى گفت : من پسر قیس و پدر انیس و قاتل عمرو بن عمیسم .

چون به عقیل بن ابى طالب خبر رسید که مردم کوفه از یارى امیرالمومنین خوددارى کرده و واپس نشسته اند، در پى این واقعه براى آن حضرت چنین نوشت : براى بنده خدا على امیرالمومنین علیه السلام از عقیل بن ابى طالب . سلام بر تو باد، من نخست با تو خدایى را ستایش مى کنم که خدایى جز او نیست ؛ و سپس ، همانا که خداوند نگهدار تو از هر بدى و پناه دهنده تو از هر ناخوشایندى است . در هر حال من براى عمره گزاردن به مکه رفته بودم . میان راه عبدالله بن سعد بن ابى سرح را همراه حدود چهل مرد جوان از فرزندان بردگان آزاد شده کسانى که در فتح مکه اسیر شدند و پیامبر بر آنان منت گزارد و آزادشان فرمود، دیدم و از چهره آنان ناسازگارى ایشان را دانستم و گفتم : اى پسران کسانى که پیامبر را سرزنش مى کردند کجا مى روید؟ آیا مى خواهید به معاویه ملحق شوید؟! به خدا سوگند این دشمنى و ستیز دیرینه است که در شماست و چیزى غیر قابل انکار نیست و مى خواهید با آنان پرتو خدا را خاموش و کار او را دگرگون سازید. آنان ناسزاهایى به من دادند و من هم پاسخشان دادم و چون به مکه رسیدم شنیدم مردم مکه مى گویند که ضحاک بن قیس بر حیره غارت برده و هر چه از اموال خواسته با خود برده است و به سلامت باز گشته است ؛ اف بر این زندگى در این روزگار که ضحاک بتواند بر تو گستاخى کند. ضحاک چیست ! کمایى  خود رو در دشتى هموار که زیر دست و پاى شتران لگدکوب مى شود!و چون این خبر به من رسید چنین پنداشتم که گویا یاران و شیعیان تو از یارى تو خوددارى کرده اند. اکنون اى پسر مادرم تصمیم خود را براى من بنویس ، اگر آهنگ مرگ و کشته شدن دارى ، برادرزادگان و فرزندان پدرت را پیش تو آورم و تا هنگامى که تو زنده هستى ما هم با تو زنده باشیم و چون بمیرى ما هم با تو بمیریم . به خدا سوگند، دوست ندارم که پس از تو به اندازه فاصله میان دوبار دوشیدن شیر ماده شترى زنده بمانم ؛ سوگند به خداى عزوجل که زندگى پس از تو، زندگى گوارا و خوش و سازگارى نیست و سلام و رحمت و برکات خدا بر تو باد.

على علیه السلام در پاسخ او چنین نوشت :از بنده خدا على امیرالمومنین ، به عقیل بن ابى طالب . سلام خدا بر تو باد، همانا نخست با تو خداوندى را مى ستایم که خدایى جز او نیست ؛ و سپس ، خداوند ما و ترا در کنف حمایت خود بدارد، همچون کسى که در نهان از خداوند مى ترسد، که خدا ستوده بزرگوار است . نامه ات که همراه عبدالرحمان بن عبید ازدى فرستاده بودى رسید. نوشته بودى عبدالله بن سعد بن ابى سرح را که از قدید مى آمده است و همراه حدود چهل سوار از فرزندان آزاد شدگان آهنگ ناحیه غرب شام را داشته اند دیده اى ؛ همانا ابن ابى سرح از دیر باز به خدا و رسول خدا و کتابش نیرنگ باخته و از راه خدا باز گشته و به کژى گراییده است ؛ پسر ابى سرح و همه قریش را رها کن و آزادشان بگذار که در گمراهى تاخت و تاز کنند و در ستیزه و جدایى از حق جولان دهند؛ همانا که امروز تمام عرب براى نبرد با برادرت جمع شده اند همچنان که درگذشته براى نبرد با پیامبر (ص ) جمع شده بودند و حق او را نشناختند و فضل او را منکر شدند و به دشمنى مبادرت ورزیدند و براى او جنگ پیش آوردند و بر ضد او تمام کوشش خود را مبذول داشتند؛ و سرانجام لشکرهاى احزاب را به سوى او کشیدند. پروردگارا قریش را از سوى من سزا بده به انواع سزاها، که آنان پیوند خویشاوندى مرا گسستند و همگان بر ضد من همکارى و از یکدیگر پشتیبانى کردند و مرا از حق خودم باز داشتند و حکومت برادر و پسر مادرم را از من سلب کردند و آنرا به کسى سپردند که در نزدیکى به پیامبر (ص ) و سابقه در اسلام چون من نیست ، مگر آنکه کسى مدعى چیزى شود که من آن را نشناسم و ندانم و خیال نمى کنم چیزى را که من در این مورد نمى دانم خدا هم بداند زیرا واقعیت ندارد. و سپاس خداى را در همه احوال .

اما آنچه در مورد غارت بردن ضحاک بر مردم حیره نوشته بودى ، او کوچک تر و زبون تر از آن است که بتواند به حیره نزدیک شود. او با گروهى اسب سوار پیش آمده بود و آهنگ راه سماوه کرده بود و از واقصه و شراف  و قطقطانه و آن نواحى گذشته بود. و من لشکرى گران از مسلمانان به سوى او گسیل داشتم که چون این خبر به او رسید با عجله گریخت و آنان او را تعقیب کردند و در میانه راه با آنکه بسیار دو شده بود به او رسیدند، ولى هنگام غروب آفتاب بوده و آنان اندکى با او جنگ کرده بودند که گویى جنگى صورت نگرفته بود و ضحاک در برابر تیغ تیز پایدارى نکرده و گریخته است . در عین حال چند ده تن از یارانش کشته شدند و در حالى که از اندوه گلو گیر شده بود به سختى و با رنج گریخته است . و اما اینکه خواسته اى من راءى و نظر خود را درباره آنچه که بدان گرفتار هستیم براى تو بنویسم ، نظر من جهاد با کسانى است که حرام خدا را حلال پنداشته اند تا هنگامى که خداى خویش را دیدار کنم . انبوهى مردمى که همراه من باشند بر عزت من نخواهد افزود و پراکنده شدن ایشان نیز از من مایه افزونى وحشت من نخواهد بود؛ و همانا که من بر حقم و خداوند همراه کسى است که بر حق باشد. به خدا سوگند من مرگ بر حق را ناخوش ‍ نمى دارم و براى کسى که بر حق باشد تمام خیر پس از مرگ است .
اما اینکه پیشنهاد کرده اى که با پسران خود و پسران پدرت پیش من آیى ، مرا به این کار نیازى نیست ؛ تو بر جاى خود باش پسندیده و راه یافته ، که به خداسوگند دوست ندارم اگر من هلاک شوم شما هم با من هلاک شوید، و پسر مادرت را هرگز چنین مپندار که اگر مردم هم او را رها کنند زارى کننده و پذیراى ستم باشد، و او همانگونه است که آن شاعر بنى سلیم گفته است :

فان تسالینى کیف انت فاننى
صبور على ریب الزمان صلیب

یعز على ان ترى بى کابه
فیشمت عاد اویساء حبیب

اگر از من مى پرسى که چگونه اى ، همانا من بر پیشامد روزگار شکیبا و سخت پایدارم ؛ بر من بسیار گران است که اندوهى دیده شود و دشمن سرزنش کند و دوست غمگین شود.
ابراهیم بن هلال ثقفى مى گوید: محمد بن مخنف مى گفته است که پس از مدتى شنیدم ضحاک بن قیس بر منبر کوفه خطبه مى خواند؛ و چون به او خبر رسیده بود که گروهى از مردم کوفه عثمان را دشنام مى دهند و از او بیزارى مى جویند چنین گفت : به من خبر رسیده است که گروهى از مردان گمراه شما پیشوایان هدایت را دشنام مى دهند و بر گذشتگان و پیشینیان صالح ما عیب و خرده مى گیرند؛ همانا، سوگند به کسى که او را همتا و شریکى نیست ، آگاه باشید که اگر از این کار که به من خبر رسیده است باز نایستید من شمشیرى چون شمشیر زیاد بن ابیه بر شما خواهم نهاد و در آن صورت مرا سست اراده و کند شمشیر نخواهید یافت . من همان سردار شمایم که بر سرزمین شما غارت آوردم و نخستین کس در اسلام بودم که در سرزمین شما به جنگ آمدم ؛ و من کسى هستم که هم از آب ثلعبیه نوشیدم و هم از آب ساحل فرات و هر که را بخواهم عقوبت مى کنم و هر که را بخواهم عفو مى کنم . من زنان پرده – نشین را به هراس انداختم که در پس ‍ پرده هاى خود مى ترسیدند و هر زنى که کودکش مى گریست تنها با بردن نام من او را مى ترساند و آرام مى کرد. اینک اى مردم عراق از خدا بترسید و بدانید که من پسر قیس و پدر انیس و قاتل عمرو بن عمیسم .

در این هنگام عبدالرحمان بن عبید برخاست و گفت : امیر راست مى گوید و درست سخن گفت . به خدا سوگند آنچه گفتى خوب مى دانیم ! البته ترا در ناحیه غربى تدمر دیده بودیم و ترا مردى دلیر، کار آزموده و پایدار یافتیم . عبدالرحمان نشست ، و گفت : این مرد مى خواهد به آنچه هنگام آمدن به سرزمین ما انجام داده است بر ما فخر کند؛ به خدا سوگند من ناگوارترین جایگاهش را به یادش آوردم . گوید: ضحاک اندکى سکوت کرد، گویا احساس رسوایى و آزرم نمود، سپس با سنگینى گفت : آرى در آن جنگ چنان بود! و از منبر فرود آمد.

محمد بن مخنف مى گوید: من به عبدالرحمان عبید گفتم – یا کسى به او گفت – که گستاخى کردى و آن روز را به یادش آوردى و به او خبر دادى خودت هم در زمره آنان بوده اى که با او رویاروى شده اند. او این آیه را خواند: بگو به ما نمى رسد جز آنچه خداوند براى ما نوشته است .  گوید: و چون ضحاک به کوفه آمد از عبدالرحمان بن مخنف پرسید که من در جنگ غرب تدمر مردى از شما را دیدم که تا آن روز نظیر او را میان مردم ندیده بودم . نخست بر ما حمله آورد و پایدارى و دلیرى کرد و دسته یى را که من در آن بودم ضربه زد و چون خواست برگردد من بر او حمله کردم و نیزه یى به او زدم ، او افتاد و هماندم برخاست و آن ضربه نیزه به او صدمه یى نزد؛ چیزى نگذشت که باز به همان دسته یى که من در آن بودم حمله آورد و مردى را بر زمین افکند و چون خواست برگردد من بر او حمله کردم و شمشیرى بر سرش زدم و چنین پنداشتم که شمشیر من در استخوان سرش نشست ، او هم ضربه شمشیرى بر من زد که کارى از پیش نبرد و برگشت و گمان کردم که دیگر بر نخواهد گشت . به خدا سوگند شگفت کردم که دیدم سر خود را با عمامه یى بسته و باز به سوى ما پیش مى آید. گفتم : مادرت بر سوگت بگرید، آن دو ضربه ترا از حمله بر ما باز نداشت ؟ گفت : هرگز آن دو مرا از حمله باز نمى دارد و من این را در راه خدا به حساب مى آورم و تحمل مى کنم ، و بلافاصله بر من حمله آورد که نیزه ام بزند، من نیزه اى به او زدم ، یارانش بر ما هجوم آوردند و ما را از یکدیگر جدا کردند و آنگاه شب فرا رسید و میان ما پرده کشید.

عبدالرحمان به ضحاک گفت : در آن جنگ این مرد- یعنى ربیعه بن ماجد- که سوار کار شجاع قبیله است شرکت داشته است و گمان نمى کنم موضوع آن مرد پوشیده باشد. ضحاک به او گفت : آیا او را مى شناسى ؟ گفت : خود من بودم . ضحاک گفت : نشان آن را بر سرت خورد به من بنما. ربیعه نشان داد، ضربتى بود که در استخوان نشسته بود. ضحاک به ربیعه گفت : امروزه عقیده تو چیست ؟ آیا مانند همان روز است ؟ گفت : امروزه عقیده من نظر عموم مردم است . ضحاک گفت : تا هنگامى که مخالفت خود را آشکار نساخته اید بر شما باکى نیست و در امان خواهید بود، ولى در شگفتم که چگونه از چنگ زیاد رسته اى و او ترا با دیگر کسانى که کشته ، نکشته است و چگونه ترا همراه دیگران تبعید نکرده است !ربیعه گفت : زیاد مرا از کوفه تبعید کرد، ولى خداوند ما را از کشته شدن محفوظ بداشت !

ابراهیم ثقفى مى گوید: هنگامى که ضحاک بن قیس از حجر بن عدى مى گریخت گرفتار تشنگى سختى شد و چنین بود که شتر آبکش آنان – که آب بر آن بار بود – گم شد. ضحاک سخت تشنه بود و یکى دو بار هم از شدت خستگى چرت زد و از راه جدا شد و چون بیدار شد فقط تنى چند از یارانش با او مانده بودند که آنان هم هیچکدام همراه خود آب نداشتند. او آنان را براى جستجوى آب روانه کرد و هیچ همدمى نداشت . ضحاک خودش بعدها دنباله این داستان را چنین نقل کرده است : کوره راهى دیدم و در آن به راه افتادم ، ناگاه شنیدم کسى این ابیات را مى خواند:عشق مرا فرا خواند، شوق من افزوده شد و چه بسا که تقاضاى عشق را هماندم پاسخ مى گویم …

اندکى بعد مردى پیش من رسید، گفتم : اى بنده خدا آبى به من بده ، گفت : نه به خدا سوگند، مگر اینکه بهاى آنرا بپردازى . گفتم : بهاى آن چیست ؟ گفت : معادل خونبهاى خودت . گفتم : آیا تو براى خود این وظیفه را احساس ‍ نمى کنى که پذیراى میهمان باشى و به او خوراک و آب دهى ؟ گفت : ما گاهى این کار را مى کنیم ، گاهى هم بخل مى ورزیم . گفتم : به خدا سوگند چنین مى بینمت که هرگز کار خیرى انجام نداده اى ، آبى به من بده !گفت : به رایگان نمى توانم ، گفتم : من نسبت به تو احسان خواهم کرد، وانگهى جامه بر تو مى پوشانم . گفت : نه به خدا سوگند، بهاى هر جرعه آب را از صد دینار کمتر نمى گیرم ، گفتم : اى واى بر تو! آب به من بنوشان ! گفت : واى بر خودت !بهاى آنرا به من پرداخت کن . گفتم : به خدا سوگند چیزى همراه من نیست ، به من آب بده و سپس با من بیا تا بهاى آنرا به تو بپردازم ، گفت : به خدا سوگند هرگز، گفتم : تو به من آب بنوشان و من اسب خود را به تو گروگان مى دهم تا بهاى کامل آنرا به تو پرداخت کنم ، گفت : قبول است ، و پیش افتاد و من از پى او حرکت کردم تا مشرف بر چند چادر و گروهى از مردم شدیم که کنار آبى بودند. به من گفت : همین جا بایست تا من پیش تو آیم ، گفتم : من هم با تو مى آیم . او از اینکه من آب و مردم را دیدم ناراحت شد و شتابان دوید و وارد خانه یى شد و ظرف آبى آورد و گفت : بیا شام ، گفتم : مرا نیازى به آن نیست و نزدیک آن قوم رفتم و گفتم : به من آب بدهید. پیر مردى به دخترش گفت : او را سیراب کن و دختر برخاست و براى من آب و شیر آورد، آن مرد گفت : من ترا از تشنگى نجات دادم و تو حق مرا مى برى ؟ به خدا سوگند از تو جدا نمى شوم تا آنرا از تو بگیرم ، گفتم : بنشین تا حق ترا بپردازم ، او نشست من هم پیاده شدم و نشستم و آن آب و شیر را از دست آن دختر جوان گرفتم و آشامیدم .

مردم آن آب کنار من جمع شدند و به آنان گفتم : این شخص فرو مایه ترین مردم است و با من چنین و چنان رفتار کرد، و این پیرمرد از او برتر و سرورتر است ، از او آب خواستم بدون اینکه با من سخنى بگوید به دخترش فرمان داد به من آب دهد، و این مرد مرا ملزم به پرداخت صد دینار مى داند. مردم قبیله او را دشنام دادند و سرزنش کردند. چیزى نگذشت که گروهى از همراهان من رسیدند و بر من به امیرى سلام دادند؛ آن مرد ترسید و شروع به بى تابى کرد و خواست برخیزد و برود، گفتمش : از جاى خویش برمخیز تا صد دینار را بدهم ؛ او نشست و نمى دانست با او چه کار خواهم کرد، و چون شمار لشکریان من که رسیدند بسیار شد فرستادم بارهاى مرا بیاورند و چون آورند نخست دستور دادم که آن مرد را صد تازیانه زدند و آن پیرمرد و دخترش را خواستم و فرمان دادم صد دینار و جامه به آنان بدهند و بر همه ساکنان کنار آن آب جامه پوشاندم و آن مرد را محروم ساختم . آنان گفتم : اى امیر او سزاوار همین رفتار است و تو هم شایسته همین کار خیرى هستى که انجام دادى .

ضحاک مى گوید: چون پیش معاویه برگشتم و این داستان را برایش گفتم شگفت کرد و گفت : تو در این سفر چیزهاى عجیب دیده اى .نسبت شناسان متذکر شده اند که قیس ، پدر ضحاک ، در دوره جاهلى از فروش نطفه دامهاى نر زندگى مى کرده است .

آورده اند که عقیل بن ابى طالب ، که خدایش رحمت کناد، به حضور امیرالمومنین على (ع ) آمد و او را در حالى که در صحن مسجد کوفه نشسته بود یافت و گفت : اى امیرالمومنین ، سلام و رحمت و برکات خداوند بر تو باد – و چشم عقیل نابینا شده بود. على (ع ) به او پاسخ داد و فرمود: اى ابو یزید بر تو سلام باد و سپس به پسر خود حسن (ع ) توجه کرد و فرمود: برخیز و عموى خود را پیاده کن و بنشان و او چنان کرد. على (ع ) باز روى به حسن (ع ) کرده و فرمود: برو براى عموى خود پیراهنى و ردایى و ازارى و کفشى نو بخر. او رفت و فراهم فرمود. فرداى آن روز عقیل با آن جامه هاى نو به حضور على (ع ) آمد و همچنان به عنوان امارت بر على (ع ) سلام داد و گفت : سلام بر تو باد اى امیرالمومنین و على (ع ) پاسخ داد که سلام بر تو اى ابو یزید. سپس عقیل گفت : نمى بینم که از دنیا به بهره یى رسیده باشى و نفس من از خلافت تو بدانگونه که تو خود نفس خویش را راضى کرده اى راضى و خشنود نیست . على (ع ) فرمود: اى ابو یزید، هنگامى که سهم و حقوق من را بپردازند آنرا به تو خواهم پرداخت .

عقیل پس از آنکه از حضور امیرالمومنین (ع ) رفت نزد معاویه آمد. براى آمدن او به حضور معاویه دستور داده شد صندلیهایى بچینند و معاویه همنشینان خود را بر آنها نشاند و چون عقیل وارد شد، دستور داد صد هزار درهم به او بدهند که پذیرفت . روز دیگرى هم غیر از آن روز پس از رحلت امیرالمومنین على (ع ) و بیعت تسلیم خلافت امام حسن (ع ) به معاویه ، عقیل پیش معاویه آمد و همنشینان معاویه بر گرد او بودند. معاویه گفت : اى ابو یزید از چگونگى لشکر گاه برادرت که هر دو را دیده اى به من خبر بده . عقیل گفت : هم اکنون به تو مى گویم . به خدا سوگند تا آنگاه که بر لشکر گاه برادرم گذشتم دیدم شبى چون شب رسول خدا (ص ) روزى چون روز آن حضرت دارند، با این تفاوت که فقط رسول خدا (ص ) میان آنان نیست ؛ من کسى جز نماز گزار ندیدم و آوایى جز بانگ تلاوت قرآن نشنیدم . و چون به لشکر گاه تو گذشتم گروهى از منافقان و از آنان که مى خواستند شتر پیامبر را در شب عقبه رم دهند از من استقبال کردند. عقیل پس از این سخن از معاویه پرسید: این شخص که در سمت راست تو نشسته است کیست ؟ معاویه گفت : این عمرو عاص است . عقیل گفت : این همان کسى است که چون متولد شد شش تن مدعى پدرى او شدند و سرانجام قصاب و شتر کش قریش بر دیگران چیره شد. این دیگرى کیست ؟ معاویه گفت : ضحاک بن قیس فهرى است . عقیل گفت : آرى به خدا سوگند پدرش خوب بهاى نطفه بزهاى نر را مى گرفت . این دیگرى کیست ؟ معاویه گفت : ابو موسى اشعرى است .

گفت : این پسر آن دزد نابکار است . چون معاویه دید که عقیل همنشینان او را خشمگین ساخت دانست که درباره خود معاویه هم سخنى خواهد گفت و چیز ناخوشایندى اظهار خواهد داشت ؛ او هم خوش داشت که خودش از عقیل بپرسد تا آن موضوع را بگوید و خشم همنشینانش فرو نشیند. بدین منظور گفت : اى ابو یزید درباره من چه مى گویى ؟ گفت : مرا از این کار رها کن . گفت : باید بگویى . عقیل گفت : آیا حمامه را مى شناسى ؟ معاویه گفت : اى ابو یزید حمامه کیست ؟ گفت : به تو خبر دادم ، و برخاست و رفت . معاویه ، نسبت شناس را فرا خواند و از او پرسید: حمامه کیست ؟ گفت : آیا در امانم ؟ گفت : آرى . نسب شناس گفت : حمامه مادر بزرگ پدرى تو یعنى مادر ابو سفیان است که از روسپیهاى پرچمدار دوره جاهلى بود. معاویه به همنشینان خود گفت : همانا من هم با شما برابر بلکه افزون از شما شدم ، خشم مگیرید.

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۱ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۴۹

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.