خطبه ۲ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

خطبه (۲)

على علیه السلام این خطبه را پس از بازگشت از صفین ایراد فرموده است [ضمن همین خطبه على (ع) فرموده است: «وصیت و وراثت در خاندان و اهل بیت محمد (ص) است».در این مورد ابن ابى الحدید چنین آورده است‏]: اما در مورد وصیت براى ما شکى وجود ندارد که على علیه السلام وصى پیامبر (ص) بوده است، هر چند در این باره کسانى که از نظر ما منسوب به ستیز و دشمنى هستند مخالفت کنند. البته ما از وصیت اراده نص و خلافت نمى‏کنیم و مى‏گوییم منظور وصایت در امور دیگرى است که اگر بررسى و روشن شود از خلافت بسیار شریف‏تر و جلیل‏تر است.اما در مورد وراثت، شیعیان آنرا بر وراثت مالى و خلافت معنى و حمل مى‏ کنندو حال آنکه ما آنرا به وراثت علم معنى مى‏ کنیم.

پس از این سخن، على علیه السلام فرموده است که اینک حق به اهل آن بازگشته و رسیده است. اقتضاى این سخن چنین است که حق پیش از آن در کسانى که اهل آن نبوده‏ اند بوده است. ما این موضوع را به چیز دیگرى غیر از آنچه شیعیان تأویل مى‏ کنند تأویل مى‏ کنیم و مى‏گوییم: على (ع) براى خلافت شایسته‏ تر و محق‏تر بوده است، ولى نه از لحاظ نص، بلکه از لحاظ افضلیت، که او پس از پیامبر (ص) افضل افراد بشر و از همه مسلمانان براى خلافت سزاوارتر و محق‏تر است، و لیکن خودش با توجه به مصلحتى که آنرا مى‏ دانسته است و تفرسى که خودش و مسلمانان کرده ‏اند، که ممکن است به سبب حسادت و کینه اعراب نسبت به او اساس اسلام مضطرب و اختلاف نظر پیدا شود، این حق خود را ترک فرموده است، و جایز است کسى که به چیزى شایسته‏ تر است و آنرا به طور موقت ترک مى‏کند، چون آنرا در یابد، بگوید که اکنون کار به اهل آن برگشته است.

و اگر گفته شود معنى این گفتار على علیه السلام چیست که فرموده است: «هیچکس از این امت قابل مقایسه با آل محمد (ص) نیست و کسانى که همواره نعمت آنان بر ایشان جارى بوده است با آنان برابر نیستند» در پاسخ گفته مى‏شود: در این موضوع هیچ شبهه نیست که آن کس که نعمت مى‏بخشد برتر و شریف‏تر از آن کسى است که نعمت بر او بخشیده مى‏شود، و در این هم تردید نیست که محمد (ص) و خویشاوندان نزدیک او از بنى هاشم به ویژه على علیه السلام بر همه مردم نعمتى را عرضه داشته ‏اند که ارزش و اهمیت آنرا نمى ‏توان سنجید و آن دعوت مردم به اسلام و هدایت ایشان به سوى آن است. و هر چند این محمد (ص) است که در مورد دعوت‏ و قیام خود با دست و زبان مردم را هدایت فرموده است و خداوند متعال او را با فرشتگان و تأیید خود یارى داده است، و او سرورى است که باید از او پیروى کرد و گزیده‏ترین برگزیدگان و فرمانبردارى از او واجب است، ولى براى على (ع) هم در این هدایت به عنوان شخص دوم و کسى که گام بر جاى قدم پیامبر نهاده چندان حق است که قابل انکار نیست. و اگر فقط اهمیت پیکار و جهاد او را با شمشیر در عهد پیامبر و به روزگار حکومت خودش و کوشش او را در فاصله میان دو پیکار در راه نشر علم و تفسیر قرآن و هدایت عرب در نظر بگیریم، با توجه به آنکه اهمیت همین دو موضوع افزون از حد تصور است و هیچکس دیگر براى خود آن را تصور هم نمى‏کند، براى وجوب حق و نعمت او بر همگان کافى و بسنده است.

و اگر گفته شود: تردیدى نیست که در این سخن على (ع) تعریض بر کسانى است که در خلافت بر او مقدم شده‏اند، و او را بر آنان چه حق نعمتى است گفته خواهد شد: او را بر ایشان حق دو نعمت است. نخست نعمت جهاد از سوى ایشان، در حالى که آنان از آن کار فرومانده و نشسته بودند، و هر کس انصاف دهد مى‏داند که اگر شمشیر على نبود، مشرکان آنانى را که او مى‏گوید و دیگر مسلمانان را از دم کشته بودند. آثار شجاعت على علیه السلام در جنگهاى بدر و احد و خندق و خیبر و حنین که شرک در آن دهان گشوده بود معلوم است و اگر على (ع) با شمشیر خود آن را نمى‏ بست، همه مسلمانان را فرو مى‏ خورد. دوم علم و دانش على (ع) است که اگر نمى ‏بود، در بسیارى از موارد، احکام بر خلاف حق صادر مى‏ شد و عمر خود، این موضوع را در مورد او اعتراف کرده و این خبر مشهور است که «اگر على نبود عمر به هلاکت مى ‏افتاد».

و ممکن است این گفتار على (ع) را به گونه دیگرى توجیه کرد و آن چنین است که اعراب معمولا قبیله‏ یى را، که سالار بزرگ از آن است، بر دیگر قبایل برترى مى‏ دهند و افرادى را که به سالار نزدیک‏ترند بر دیگر افراد همان قبیله ترجیح مى‏ دهند، مثلا بنى دارم به حاجب و برادرانش و به زراره پدر ایشان، بر دیگر قبایل افتخار مى‏کنند و خود را از بنى تمیم برتر مى‏دانند و جایز است که یکى از افراد خاندان دارم بگوید هیچکس از بنى تمیم با افراد خاندان دارم مقایسه نمى ‏شود و آنرا که بر دیگران ریاست داشته با آنان برابر نمى‏ شمرد و منظور گوینده این است که یکى از افراد خاندان دارم بر بنى تمیم ریاست و سرورى داشته است. بدینگونه چون رسول خدا (ص) سالار و سرور همگان است و بر همه‏ حق نعمت دارد، براى هر یک از افراد خاندان هاشم به ویژه براى على (ع) رواست که چنین کلماتى بگوید.

و بدان که على (ع) مدعى تقدم و شرف و نعمت بر همگان بوده است، نخست به وجود پسر عموى گرانقدرش، که سلام و درود خدا بر او و خاندانش باد، و سپس به وجود خودش و به وجود پدرش ابو طالب، و هر کس که علوم سیره و تاریخ اسلام را خوانده باشد مى‏داند که اگر ابو طالب نبود، اسلام هم چیزى در خور ذکر و نام نمى ‏بود.

و کسى نمى‏تواند بگوید: چگونه این سخن را درباره دین و آیینى که خداوند متعال خود متکفل آشکار و پیروز ساختن آن است مى‏ گویید و چه ابو طالب مى‏ بود و چه نمى‏ بود وعده خداوند صورت مى‏ گرفت. در پاسخ مى ‏گوییم: در این صورت پیامبر (ص) را هم نباید ستود و نباید گفت این محمد (ص) است که مردم را از گمراهى به هدایت رهنمونى و ایشان را از نادانى نجات داده و رهایى بخشیده است و او را بر مسلمانان حق است و اگر او نمى‏ بود خداوند متعال در زمین عبادت نمى‏ شد.

همچنین نباید ابو بکر را ستود و نباید گفت که او را در اسلام اثر و حقى است، و نیز عبد الرحمان بن عوف و سعد بن ابى وقاص و طلحه و عثمان و دیگر پیشگامان نخست که از رسول خدا پیروى کرده‏اند حقى ندارند، و حال آنکه براى ابو بکر در انفاق در راه خدا و خریدن بردگان معذب و آزاد کردن ایشان حق نعمتى غیر قابل انکار است و مى‏ دانیم که اگر ابو بکر نبود پس از رحلت پیامبر (ص) مرتد شدن ادامه مى‏ یافت و مسیلمه و طلیحه و ادعاى پیامبرى ایشان پیروز مى‏ شد. و نباید گفت اگر عمر نبود فتوحات صورت نمى‏ گرفت و لشکرها مجهز نمى‏ شد و کار دین پس از سستى نیرو نمى‏ گرفت و دعوت اسلامى چنین منتشر نمى‏ شد.

و اگر در پاسخ بگویید: در همه این موارد آنان را مى‏ستاییم و بر آنان ستایش مى‏شود، زیرا خداوند متعال این کارها را به دست آنان اجراء فرموده و به ایشان چنین توفیقى ارزانى داشته است و در حقیقت فاعل همه این امور، خداوند متعال است و اینان ابزار و وسایطى بوده‏اند که این کارها به دست ایشان صورت گرفته است و ستایش و اعتراف به قدر و منزلت ایشان از این بابت است، مى‏ گوییم: در مورد ابو طالب هم همین گونه است.

و بدان این گفتار على (ع) که فرموده است: «اکنون زمانى است که حق به‏ اهل آن برگشته است» تا آخر خطبه، در نظر من بعید است که چنین کلماتى را پس از بازگشت از صفین فرموده باشد، زیرا در آن هنگام در حالى که از موضوع حکمیت و مکر و خدعه عمرو عاص، زمام حکومت آن حضرت پریشان بود و به ظاهر کار معاویه استوار شده بود و به کوفه برگشت و از سوى دیگر میان لشکر خود نوعى از سرکشى و بى‏وفایى ملاحظه فرمود و این گونه سخنان در چنین موردى گفته نمى‏شود، و چنین به نظر مى‏رسد و صحصح‏تر هم هست که امیر المومنین علیه السلام این کلمات را در آغاز بیعت خود و پیش از آنکه از مدینه به بصره حرکت کند ایراد فرموده باشد. و سید رضى که خدایش رحمت کناد، بدون توجه، همان چیزى را که در کتابهاى پیش از خود دیده و شنیده، نقل کرده است و این اشتباه را افراد پیش از او مرتکب شده‏اند و آنچه ما تذکر دادیم روشن و واضح است.

آنچه درباره وصى بودن على علیه السلام در شعر آمده است

از جمله اشعارى که در صدر اسلام سروده شده و متضمن این موضوع است که على علیه السلام به عقیده شاعر، وصى رسول خدا بوده است، گفتار عبد الله بن- ابى سفیان بن حرث بن عبد المطلب است که چنین سروده است: «و از جمله افراد خاندان ما على است. همانکه سالار خیبر و سالار جنگ بدرى است که لشکرهایش چون سیل خروشان بود. او وصى پیامبر مصطفى (ص) و پسر عموى اوست. چه کسى مى ‏تواند همانند و نزدیک به او باشد».

عبد الرحمان بن جعیل چنین سروده است: «سوگند به جان خودم با شخصى بیعت کردید که نگهبان دین و معروف به پارسایى و پاکدامنى و موفق است. على که وصى مصطفى و پسر عموى او و نخستین نمازگزار و بسیار متدین و پرهیزگار است».

ابو الهیثم بن التیهان که از انصار و شرکت کنندگان در جنگ بدر است چنین سروده است: «ما آنانیم که قریش و آن کافران، روز بدر، چگونگى پیکار ما را دیده‏اند… همانا که وصى، امام و ولى ماست. آنچه پوشیده بود آشکار و رازها نمودار شد.»

عمر بن حارثه انصارى، که روز جنگ جمل همراه محمد بن حنفیه بود، هنگامى که على (ع) محمد بن حنفیه را به سبب سستى در حمله سرزنش فرمود چنین سرود: «اى ابا حسن تو مشخص کننده همه کارهایى و آنچه حلال و حرام است به وسیله تو مشخص و روشن مى‏شود. مردان را کنار رایتى جمع کردى که روز جنگ، پسرت آنرا بر دوش مى‏کشد… پسرى که نامش نام پیامبر و شبیه وصى است و رنگ رایت او چون گل سیاوش (خونرنگ) است.» مردى از قبیله ازد در جنگ جمل چنین سروده است: «این على است و همو وصى است و پیامبر (ص) روزى که عقد برادرى مى‏بست او را برادر خویش قرار داد و فرمود این پس از من ولى است.

شنونده فرمانبردار این سخن را شنید و بدبخت گمراه آنرا فراموش کرد.» روز جنگ جمل غلامى از قبیله بنى‏ضبه که جوان بود و بر خود نشان زده بود از لشکر عایشه بیرون آمد و این رجز را مى‏ خواند: «ما افراد قبیله ضبه دشمنان على هستیم. همان کسى که از دیرباز به وصى معروف است و همان سوار کار ورزیده روزگار پیامبر و من در مورد فضیلت على کور نیستم، ولى خبر کشته شدن پسر پرهیزگار عفان را مى‏دهم و این ولى باید خون آن ولى را طلب کند.» سعید بن قیس همدانى که در جنگ جمل در لشکر على (ع) بود چنین سروده است: «این چه جنگى است که آتش آن برافروخته شده و در آن نیزه‏ها شکسته گردیده است به وصى بگو هر چند افراد قبیله قحطان دشمن پیش مى‏آیند، ولى همدانیان را فراخوان تا ترا از آن کفایت کنند.» زیاد بن لبید انصارى، که از یاران على (ع) است، در جنگ جمل چنین سروده است: «ما در مورد حمایت از وصى اعتنا نخواهیم کرد که چه کسى خشمگین مى‏شود و همانا که انصار در جنگ کوشایند و اهل بازى و شوخى نیستند.»

حجر بن عدى کندى هم روز جمل چنین سروده است: «پروردگارا على را براى ما به سلامت دار. آن فرخنده درخشان را براى ما به سلامت دار، آن مومن یکتاپرست پرهیزگار را که سست رأى و گمراه نیست، بلکه راهنماى موفق هدایت شده است. خدایا او را نگهدار و پیامبر و سنت او را در او نگهدار، که او ولى و دوستدار پیامبر بود و پیامبر او را پس از خود به وصایت برگزید.

» خزیمه بن ثابت ذو الشهادتین انصارى که از شرکت کنندگان در جنگ بدر بوده است و در جنگ جمل از یاران على علیه السلام بوده چنین سروده است: «… اى وصى پیامبر جنگ، دشمنان را از اینجا به فرار و گریز واداشت و کوچها روان شد.» و همو خطاب به عایشه در جنگ جمل چنین سروده است: «اى عایشه از على و بر شمردن معایبى که در او نیست در گذر، که تو همچون مادر اویى. او از میان همه افراد خاندان رسول خدا وصى اوست تو خود از گواهان این موضوع هستى و شاهد آن بوده‏اى.» پسر بدیل بن ورقاء خزاعى در جنگ جمل چنین سروده است: «اى قوم واى بر این حادثه بزرگى که پیش آمده است. جنگ با وصى و چاره در جنگ نیست.» عمرو بن احیحه در جنگ جمل در مورد خطبه‏یى که امام حسن بن على (ع) پس از خطبه عبد الله بن زبیر ایراد کرد، اشعارى سروده و ضمن آن گفته است: «خداوند اجازه نفرموده است که کسى دیگر به آنچه که پسر وصى و پسر نجیب قیام کرده است قیام کند. آرى، آن کسى که نسبش از یک سو به پیامبر و از سوى دیگر به وصى مى‏رسد و هیچ شائبه‏یى در او نیست براى تو بهتر است.» زحر بن قیس جعفى هم در جنگ جمل چنین سروده است: «بر شما ضربه مى‏زنم تا هنگامى که براى على که پس از پیامبر، بهترین فرد قریش است اقرار کنید، همان کسى که خداوندش آراسته و او را وصى نام نهاده است. آرى، ولى پشتیبان ولى است، همانگونه که گمراه تابع فرمان گمراه است.
»

تمام این اشعار و رجزها را ابو مخنف لوط بن یحیى در کتاب جمل خویش آورده است و او از روایان حدیث است و نیز از کسانى است که امامت را در اختیار مردم مى‏داند و معتقد است که باید امام را مردم برگزینند و از شیعه نیست و از رجال آنان شمرده نمى‏شود.
از جمله اشعارى که درباره جنگ صفین سروده شده و در آن براى على (ع) عنوان وصى ذکر شده است، اشعارى است که آنها را نصر بن مزاحم بن یسار منقرى که او هم از بزرگان و رجال نقل و حدیث است، در کتاب صفین خود آورده است.

نصر بن مزاحم مى‏گوید: زحر بن قیس جعفى اینچنین سروده است: «خداوند بر احمد، که رسول پروردگار کامل نعمت است، درود فرستاده است… و پس از او بر خلیفه قائم ما… یعنى على که وصى پیامبر است.» نصر مى‏گوید: از جمله اشعار منسوب به اشعث بن قیس ابیات زیر است: «فرستاده، یعنى فرستاده على، پیش ما آمد و مسلمانان از آمدن او شاد شدند، فرستاده وصى‏یى که وصى پیامبر است و او را میان مؤمنان سبق فضیلت است.» دیگر از اشعار منسوب به اشعث این ابیات است: «فرستاده، یعنى فرستاده وصى، پیش ما آمد، فرستاده على که پاکیزه‏ترین افراد خاندان هاشم است. او وزیر و داماد پیامبر و بهترین مردم جهان است.» نصر بن مزاحم مى‏ گوید از جمله اشعارى که امیر المومنین على (ع) در جنگ‏ صفین سروده این ابیات است: «شگفتا که چیزى ناپسند مى‏ شنوم و چنان دروغى بر خداوند بسته‏اند که موى را سپید مى‏ کند. اگر احمد (ص) آگاه شود که وصیت را با شخص ابترى قرین کرده ‏اند، راضى نخواهد بود…» جریر بن عبد الله بجلى ابیات زیر را براى شرحبیل بن سمط کندى، که سالار یمامه و از یاران معاویه بود، نوشت: اى پسر سمط از خواسته نفس خود پیروى مکن که در جهان براى تو در برابر دین هیچ چیزى عوض و بدل نخواهد بود… او از تمام اهل پیامبر، وصى رسول خداوند است و سوار کار و حمایت کننده اوست، که به او مثل زده مى‏شود.» نعمان بن عجلان انصارى هم در این باره چنین سروده است: «چگونه ممکن است در حالى که وصى پیامبر امام ماست پراکندگى پیش آید و چیزى جز سرگردانى و زبونى نخواهد بود… معاویه گمراه را به حال خود واگذارید و از دین و آیین وصى پیروى کنید…» عبد الرحمان بن ذؤیب اسلمى نیز چنین سروده است: «همانا به معاویه بن حرب ابلاغ کن… که تسلیم شو و گرنه، وصى لشکرى را مى‏آورد تا ترا از گمراهى و شک و تردید باز دارد.» مغیره بن حارث بن عبد المطلب در این مورد این چنین سروده است: «اى سپاه مرگ پایدارى کنید لشکر معاویه شما را به هراس نیندازد که حق آشکار شده است… وصى رسول خدا پیشواى شما و میان شماست…» عبد الله بن عباس بن عبد المطلب هم چنین سروده است: «على از میان همه افراد خاندان، وصى اوست و هر گاه گفته شود هماورد کیست همو سوارکار پیامبر است…» اشعارى که متضمن این کلمه است بسیار فراوان است و ما در این فصل، برخى از اشعارى را که در جنگهاى جمل و صفین سروده شده است آوردیم. درموارد دیگر افزون از شمار و بیرون از اندازه است و اگر بیم از پر حرفى نبود مى‏ توانستیم صفحات بسیار دیگرى از آن بیاوریم.

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۱ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۴۹

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.