نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره 179 متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن ابی الحدید)

حکمت 177 صبحی صالح

177-وَ قَالَ ( عليه‏السلام  )ازْجُرِ الْمُسِي‏ءَ بِثَوَابِ الْمُحْسِنِ

 حکمت 179 شرح ابن ‏أبي ‏الحديد ج 18   

179: ازْجُرِ الْمُسِي‏ءَ بِثَوَابِ الْمُحْسِنِ قد قال ابن هانئ المغربي في هذا المعنى-  

لو لا انبعاث السيف و هو مسلط
في قتلهم قتلتهم النعماء

فأفصح به أبو العتاهية في قوله-

إذا جازيت بالإحسان قوما
زجرت المذنبين عن الذنوب‏

فما لك و التناول من بعيد
و يمكنك التناول من قريب‏

ترجمه فارسی شرح ابن‏ ابی الحدید

حكمت (179)

ازجر المسى‏ء بثواب المحسن. «با پاداش دادن نيكو كار، بد كار را از بدى باز دار.» ابن هانى مغربى در اين معنى اين چنين سروده است: «در حالى كه او مسلط در كشتن ايشان است بر فرض كه بر كشيدن شمشير نباشد نعمتها آنان را خواهد كشت.» ابو العتاهيه هم در اين شعر خود با كمال فصاحت همين معنى را گنجانده است: «هنگامى كه با نيكى كردن گروهى را پاداش دهى، گنهكاران را از گناه باز مى‏ دارى، چرا هنگامى كه رسيدن به چيزى از راه نزديك براى تو ممكن است، مى‏ خواهى از راه دور به آن برسى.»

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدیدجلد ۷ //دکتر محمود مهدوى دامغانى

 

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره 178 متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن ابی الحدید)

حکمت 176 صبحی صالح

176-وَ قَالَ ( عليه‏السلام  )آلَةُ الرِّيَاسَةِ سَعَةُ الصَّدْر

حکمت 178 شرح ابن ‏أبي ‏الحديد ج 18   

178: آلَةُ الرِّئَاسَةِ سَعَةُ الصَّدْرِ الرئيس محتاج إلى أمور منها الجود و منها الشجاعة-  و منها و هو الأهم سعة الصدر-  فإنه لا تتم الرئاسة إلا بذلك- . و كان معاوية واسع الصدر كثير الاحتمال-  و بذلك بلغ ما بلغ

سعة الصدر و ما ورد في ذلك من حكايات

و نحن نذكر من سعة الصدر حكايتين-  دالتين على عظم محله في الرئاسة-  و إن كان مذموما في باب الدين-  و ما أحسن قول الحسن فيه-  و قد ذكر عنده عقيب ذكر أبي بكر و عمر-  فقال كانا و الله خيرا منه و كان أسود منهما- . الحكاية الأولى-  وفد أهل الكوفة على معاوية-  حين خطب لابنه يزيد بالعهد بعده-  و في أهل الكوفة هانئ بن عروة المرادي-  و كان سيدا في قومه-  فقال يوما في مسجد دمشق و الناس حوله-  العجب لمعاوية يريد أن يقسرنا على بيعة يزيد-  و حاله حاله و ما ذاك و الله بكائن-  و كان‏ في القوم غلام من قريش جالسا-  فتحمل الكلمة إلى معاوية-  فقال معاوية أنت سمعت هانئا يقولها قال نعم-  قال فاخرج فأت حلقته فإذا خف الناس عنه فقل له-  أيها الشيخ قد وصلت كلمتك إلى معاوية-  و لست في زمن أبي بكر و عمر-  و لا أحب أن تتكلم بهذا الكلام فإنهم بنو أمية-  و قد عرفت جرأتهم و إقدامهم-  و لم يدعني إلى هذا القول لك-  إلا النصيحة و الإشفاق عليك-  فانظر ما يقول فأتني به- .

فأقبل الفتى إلى مجلس هانئ-  فلما خف من عنده دنا منه فقص عليه الكلام-  و أخرجه مخرج النصيحة له-  فقال هانئ و الله يا ابن أخي ما بلغت نصيحتك كل ما أسمع-  و إن هذا الكلام لكلام معاوية أعرفه-  فقال الفتى و ما أنا و معاوية و الله ما يعرفني-  قال فلا عليك إذا لقيته فقل له يقول لك هانئ-  و الله ما إلى ذلك من سبيل انهض يا ابن أخي راشدا- . فقام الفتى فدخل على معاوية فأعلمه-  فقال نستعين بالله عليه- . ثم قال معاوية بعد أيام للوفد ارفعوا حوائجكم-  و هانئ فيهم فعرض عليه كتابه فيه ذكر حوائجه-  فقال يا هانئ ما أراك صنعت شيئا زد-  فقام هانئ فلم يدع حاجة عرضت له إلا و ذكرها-  ثم عرض عليه الكتاب-  فقال أراك قصرت فيما طلبت زد-  فقام هانئ فلم يدع حاجة لقومه و لا لأهل مصره-  إلا ذكرها-  ثم عرض عليه الكتاب-  فقال ما صنعت شيئا زد-  فقال يا أمير المؤمنين حاجة بقيت قال ما هي-  قال أن أتولى أخذ البيعة-  ليزيد ابن أمير المؤمنين بالعراق-  قال افعل فما زلت لمثل ذلك أهلا-  فلما قدم هانئ العراق-  قام بأمر البيعة ليزيد بمعونة من المغيرة بن شعبة-  و هو الوالي بالعراق يومئذ- .

 

و أما الحكاية الثانية- 

كان مال حمل من اليمن إلى معاوية-  فلما مر بالمدينة وثب عليه الحسين بن علي ع-  فأخذه و قسمه في أهل بيته و مواليه و كتب إلى معاوية-  من الحسين بن علي إلى معاوية بن أبي سفيان-  أما بعد فإن عيرا مرت بنا من اليمن-  تحمل مالا و حللا و عنبرا و طيبا إليك-  لتودعها خزائن دمشق و تعل بها بعد النهل بني أبيك-  و إني احتجت إليها فأخذتها و السلام

– . فكتب إليه معاوية-  من عند عبد الله معاوية أمير المؤمنين-  إلى الحسين بن علي-  سلام عليك أما بعد-  فإن كتابك ورد علي تذكر أن عيرا مرت بك من اليمن-  تحمل مالا و حللا و عنبرا و طيبا إلي لأودعها خزائن دمشق-  و أعل بها بعد النهل بني أبي-  و أنك احتجت إليها فأخذتها-  و لم تكن جديرا بأخذها إذ نسبتها إلي-  لأن الوالي أحق بالمال ثم عليه المخرج منه-  و ايم الله لو ترك ذلك حتى صار إلي-  لم أبخسك حظك منه-  و لكني قد ظننت يا ابن أخي أن في رأسك نزوة-  و بودي أن يكون ذلك في زماني فأعرف لك قدرك-  و أتجاوز عن ذلك-  و لكني و الله أتخوف أن تبتلي بمن لا ينظرك فواق ناقة-  و كتب في أسفل كتابه-

يا حسين بن علي ليس ما
جئت بالسائغ يوما في العلل‏

أخذك المال و لم تؤمر به‏
إن هذا من حسين لعجل‏

قد أجزناها و لم نغضب لها
و احتملنا من حسين ما فعل‏

يا حسين بن علي ذا الأمل‏
لك بعدي وثبة لا تحتمل‏

و بودي أنني شاهدها
فإليها منك بالخلق الأجل‏

إنني أرهب أن تصلى بمن‏
عنده قد سبق السيف العذل‏

و هذه سعة صدر و فراسة صادقة

ترجمه فارسی شرح ابن‏ ابی الحدید

حكمت (178)

آلة الرياسة سعة الصدر. «ابزار سالارى فراخى سينه است.» سالار و سرورى نيازمند به چيزهايى است كه از جمله آن بخشش و دليرى است و آن چه مهمتر است فراخى سينه است كه رياست بدون آن به كمال و تمام نمى ‏رسد.

معاويه فراخ سينه و پر تحمل بود و بدين سبب رسيد به آنچه رسيد.

سعه صدر و حكاياتى كه در اين باره رسيده است

ما دو داستان در مورد سعه صدر نقل مى‏ كنيم كه دليل بزرگى و اهميت آن در رياست است. هر چند تحمل و سعه صدر در امور دينى نكوهيده است، و اين سخن حسن بصرى چه پسنديده است كه چون در حضور او پس از نام ابو بكر و عمر از معاويه نام بردند، گفت: به خدا سوگند كه آن دو از او بهتر بودند، ولى او از آن دو سرورتر بود.

حكايت نخست:

پس از اينكه معاويه موضوع وليعهدى پسرش يزيد را مطرح كرد و در آن باره سخنرانى كرد، گروهى از مردم كوفه به نمايندگى پيش او رفتند و هانى بن عروة مرادى هم كه از سران قوم خود بود همراه كوفيان بود. روزى در مسجد دمشق در حالى كه مردم گرد هانى بودند، گفت: جاى شگفتى از معاويه است كه‏ مى‏ خواهد ما را با زور به بيعت يزيد وا دارد و حال او معلوم است و به خدا سوگند اين كار صورت نخواهد گرفت. نوجوانى از قريش كه آنجا نشسته بود، اين خبر را به معاويه رساند. معاويه گفت: تو خود شنيدى كه هانى چنين مى‏گويد گفت: آرى. معاويه گفت: پيش او برگرد و همين كه مردم رفتند به او بگو. اى شيخ اين سخن تو به اطلاع معاويه رسيده است و تو در روزگار ابو بكر و عمر زندگى نمى‏كنى و من دوست ندارم اين چنين سخن بگويى كه ايشان بنى اميه ‏اند و گستاخى و اقدام ايشان را خود شناخته ‏اى، و چيزى جز خير خواهى و بيم بر تو مرا به گفتن اين سخن وا نداشته است.

معاويه به آن جوان گفت: ببين در پاسخ چه مى ‏گويد و خبرش را براى من بياور.

جوان پيش هانى برگشت و چون كسانى كه آنجا بودند، رفتند به هانى نزديك شد و آن سخن را به روش خيرخواهى به او گفت. هانى گفت: اى برادرزاده، در همه آنچه شنيدم خير خواهى تو نيست كه اين سخن سخن معاويه است، من آن را مى‏شناسم.

جوان گفت: مرا با معاويه چه كار به خدا سوگند كه مرا نمى ‏شناسد. هانى گفت: بر تو چيزى نيست، هر گاه معاويه را ديدى به او بگو هانى مى ‏گويد: به خدا سوگند براى اين كار راهى نيست، برخيز اى برادر زاده و به سلامت برو.

جوان برخاست و پيش معاويه رفت و او را آگاه كرد، معاويه گفت: از خداوند بر او يارى مى‏ جوييم.

پس از چند روزى معاويه به كوفيان گفت: نيازهاى خود را گزارش دهيد، هانى هم ميان ايشان بود نامه ‏اى را كه نيازهاى خود را نوشته بود به معاويه داد. معاويه گفت: اى هانى چيزى نخواسته‏اى افزون بنويس. هانى برخاست و همه نيازهاى خود را به معاويه گفت و دوباره نامه را به معاويه سپرد. معاويه گفت: چنين مى ‏بينم كه در خواسته ‏هاى خود كوتاهى كرده‏ اى بيشتر بخواه. هانى برخاست و همه نيازهاى خويشاوندان و همشهريهاى خويش را گفت و براى بار سوم نامه را به معاويه سپرد.

معاويه گفت: كارى نكردى افزون مطالبه كن. هانى گفت: اى امير المؤمنين فقط يك حاجت باقى مانده است. معاويه پرسيد: چيست گفت: اينكه اجازه دهى من عهده‏دار گرفتن بيعت براى يزيد در عراق باشم. معاويه گفت: اين كار را انجام بده كه شخصى همچو تو همواره براى اين كار شايستگى دارى. و چون هانى به عراق برگشت با كمك‏ مغيرة بن شعبه كه در آن هنگام والى عراق بود به كار بيعت گرفتن براى يزيد قيام كرد. حكايت دوم: اموالى را از يمن براى معاويه مى‏بردند، چون به مدينه رسيد، امام حسين عليه السّلام آن اموال را گرفت و ميان افراد اهل بيت و وابستگان خويش تقسيم كرد و براى معاويه چنين نوشت: از حسين بن على به معاوية بن ابى سفيان، اما بعد، كاروانى از يمن كه براى تو مال و حله و عنبر و عطر مى‏آورد كه در گنجينه‏هاى دمشق بگذارى و پس از سيراب بودن فرزندان پدرت به آنان دهى از اين جا گذشت، من به آن نياز داشتم، آن را گرفتم، و السلام.

معاويه براى او چنين نوشت: از پيشگاه بنده خدا معاويه امير المؤمنين به حسين بن على عليه السّلام، سلام بر تو، اما بعد، نامه‏ات به من رسيد كه نوشته بودى كاروانى كه براى من از يمن اموال و حله و عنبر و عطر مى‏آورده است تا نخست در گنجينه‏ هاى دمشق بگذارم و سپس پس از سيراب بودن فرزندان پدرم به ايشان بدهم از كنار تو گذشته است و تو به آنها نياز داشته‏اى و گرفته‏اى، تو كه خود آنها را به من نسبت مى‏دهى سزاوار به گرفتن آن نبوده‏اى كه والى به مال سزاوارتر است و خود بايد از عهده آن بيرون آيد. و به خدا سوگند اگر اين كار را رها مى‏كردى تا آن اموال پيش من برسد در مورد نصيب تو از آن بخل نمى‏ورزيدم، ولى اى برادر زاده گمان مى‏كنم كه تو را در سر جوش و خروشى است و دوست دارم اين جوش و خروش به روزگار خودم باشد كه به هر حال قدر تو را مى‏ شناسم و از آن مى‏گذرم ولى به خدا سوگند بيم آن دارم كه به كسى گرفتار شوى كه تو را به اندازه دوشيدن ناقه ‏اى مهلت ندهد.

پايين نامه هم اين اشعار را نوشت: «اى حسين بن على اين كار كه كردى سرانجام پسنديده ندارد، اين كه اموالى را بدون آنكه به آن فرمان داده شده باشى بگيرى، كارى است كه از حسين همراه شتاب‏ بوده است، ما اين مسأله را روا دانستيم و خشمگين نشديم و هر كارى كه حسين انجام دهد تحمل مى‏كنيم… ولى بيم آن دارم كه سرانجام گرفتار كسى شوى كه پيش او شمشير بر هر چيز پيشى گيرد.»

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدیدجلد ۷ //دکتر محمود مهدوى دامغانى

 

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره 177 متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن ابی الحدید)

حکمت 175 صبحی صالح

175-وَ قَالَ ( عليه‏السلام  )إِذَا هِبْتَ أَمْراً فَقَعْ فِيهِ فَإِنَّ شِدَّةَ تَوَقِّيهِ أَعْظَمُ مِمَّا تَخَافُ مِنْه‏

حکمت 177 شرح ابن ‏أبي ‏الحديد ج 18   

177: إِذَا هِبْتَ أَمْراً فَقَعْ فِيهِ-  فَإِنَّ شِدَّةَ تَوَقِّيهِ أَعْظَمُ مِمَّا تَخَافُ مِنْهُ ما أحسن ما قال المتنبي في هذا المعنى- 

و إذا لم يكن من الموت بد
فمن العجز أن تكون جبانا

كل ما لم يكن من الصعب في الأنفس‏
سهل فيها إذا هو كانا

و قال آخر-

لعمرك ما المكروه إلا ارتقابه
و أعظم مما حل ما يتوقع‏

و قال آخر-

صعوبة الرزء تلقى في توقعه
مستقبلا و انقضاء الرزء أن يقعا

و كان يقال توسط الخوف تأمن- . و من الأمثال العامية-  أم المقتول تنام و أم المهدد لا تنام- . و كان يقال كل أمر من خير أو شر فسماعه أعظم من عيانه- . و قال قوم من أهل الملة و ليسوا عند أصحابنا مصيبين-  إن عذاب الآخرة المتوعد به إذا حل بمستحقيه وجدوه أهون-  مما كانوا يسمعونه في الدنيا-  و الله أعلم بحقيقة ذلك

ترجمه فارسی شرح ابن‏ ابی الحدید

 حكمت (177)

اذا هبت امرا فقع فيه، فان شدة توقّيه اعظم مما تخاف منه.

«چون از كارى بيم دارى، خود را در آن كار در افكن كه سختى پرهيز كردن از آن، بزرگتر از بيمى است كه از آن دارى.»

متبنى در اين باره چه نيكو سروده است: «چون از مرگ چاره‏اى نيست، از ناتوانى است كه ترسو باشى، آنچه در نظرها دشوار مى ‏نمايد چون صورت مى‏ گيرد آسان است.» ديگرى چنين سروده است: «سوگند به جان خودت كه بيم از گرفتارى همان مراقبت است و بزرگتر از چيزى كه واقع مى‏ شود، دلهره و بيم آن است.» ديگرى گفته است: «دشوارى مصيبت در بيم از آن است كه چگونه ممكن است واقع شود ولى همين كه واقع شد، مصيبت سپرى مى‏ شود.» و گفته شده است: خود را ميان بيم در انداز تا در امان قرار گيرى.

 و از مثال عاميانه اين است كه مادر شخص كشته شده مى ‏خوابد ولى مادر شخصى كه تهديد مى‏ شود، خواب ندارد.

و گفته شده است: هر چيزى چه خوبى و چه بدى شنيدنش بزرگتر از ديدن آن است. گروهى از اصحاب ملل كه سخن ايشان در نظر ياران معتزلى ما درست نيست گفته ‏اند عذاب آخرت كه به آن بيم داده شده است وقتى به كسانى كه سزاوار آن هستند مى‏ رسد آن را آسان‏تر از آنچه در دنيا شنيده‏ اند مى ‏يابند، و خداوند متعال به حقيقت آن داناتر است.

 جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدیدجلد ۷ //دکتر محمود مهدوى دامغانى

 

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره 176 متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن ابی الحدید)

حکمت 174 صبحی صالح

174-وَ قَالَ ( عليه‏السلام  )مَنْ أَحَدَّ سِنَانَ الْغَضَبِ لِلَّهِ قَوِيَ عَلَى قَتْلِ أَشِدَّاءِ الْبَاطِلِ

حکمت 176 شرح ابن ‏أبي ‏الحديد ج 18   

176: مَنْ أَحَدَّ سِنَانَ الْغَضَبِ لِلَّهِ قَوِيَ عَلَى قَتْلِ أَشِدَّاءِ الْبَاطِلِ هذا من باب الأمر بالمعروف و النهي عن المنكر-  و الكلمة تتضمن استعارة تدل على الفصاحة-  و المعنى أن من أرهف عزمه على إنكار المنكر-  و قوي غضبه في ذات الله و لم يخف و لم يراقب مخلوقا-  أعانه الله على إزالة المنكر-  و إن كان قويا صادرا من جهة عزيزة الجانب-  و عنها وقعت الكناية بأشداء الباطل

ترجمه فارسی شرح ابن‏ ابی الحدید

حكمت (176)

من احدّ سنان الغضب للّه قوى على قتل اشدّاء الباطل. «هر كس سر نيزه خشم را براى رضاى خدا تيز كند بر كشتن قويترين باطل توانا مى ‏شود.» اين سخن از باب امر به معروف و نهى از منكر است و اين كلمه متضمن استعاره‏اى است كه دليل بر فصاحت است و معنى آن چنين است كه هر كس عزم خود را براى انكار منكر استوار كند و در راه رضايت خداوند خشم خود را شدت دهد و نترسد و از هيچ مخلوقى بيم به خود راه ندهد، خداوند او را بر از ميان برداشتن منكر يارى مى‏ دهد، هر چند آن منكر قوى و نيرومند باشد و از آن به شديدترين دشمنان به كنايه ياد شده است.

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدیدجلد ۷ //دکتر محمود مهدوى دامغانى

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره 175 متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن ابی الحدید)

حکمت 173 صبحی صالح

173-وَ قَالَ ( عليه‏السلام  )مَنِ اسْتَقْبَلَ وُجُوهَ الْآرَاءِ عَرَفَ مَوَاقِعَ الْخَطَإِ

حکمت 175 شرح ابن ‏أبي ‏الحديد ج 18   

175: مَنِ اسْتَقْبَلَ وُجُوهَ الآْرَاءِ عَرَفَ مَوَاقِعَ الْخَطَإِ قد قالوا في المثل شر الرأي الدبري- . و قال الشاعر- 

و خير الرأي ما استقبلت منه
و ليس بأن تتبعه اتباعا

و ليس المراد بهذا الأمر سرعة فضل الحال لأول خاطر-  و لأول رأي إن ذلك خطأ-  و قديما قيل دع الرأي يغب- . و قيل كل رأي لم يخمر و يبيت فلا خير فيه- . و إنما المنهي عنه تضييع الفرصة في الرأي-  ثم محاولة الاستدراك بعد أن فات وجه الرأي-  فذاك هو الرأي الدبري

ترجمه فارسی شرح ابن‏ ابی الحدید

حكمت (175)

من استقبل وجوه الاراء عرف مواضع الخطاء. «هر كس انديشه‏ ها را استقبال كند و به آنها روى آورد و موارد نادرستى را باز مى‏ شناسد.» در مثل گفته‏ اند «شر الراى الدبرىّ»، يعنى بدترين انديشه، انديشه پس از فرصت است. شاعر چنين سروده است: «بهترين انديشه‏ ها، انديشه ‏اى است كه به استقبال آن بروى نه آن كه بخواهى از پى آن به جستجويش پردازى.» و البته منظور اين نيست كه در نخستين انديشه و راى كارى را فورى انجام دهى كه اين خود خطا و اشتباه است و از دير باز گفته ‏اند، بگذار بر رأى و انديشه شبانه روزى بگذرد. و گفته شده است هر انديشه ‏اى كه در آن درنگ نباشد و بيات نشده باشد، در آن خيرى نيست. آنچه كه از آن نهى شده است اين است كه آدمى در انديشيدن فرصت را تباه كند پس از آنكه فرصت را از دست داد براى جبران آن چاره انديشى كند و به چنين انديشيدن رأى دبرىّ مى‏ گويند.

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدیدجلد ۷ //دکتر محمود مهدوى دامغانى

 

 

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره 174 متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن ابی الحدید)

حکمت 172 صبحی صالح

172-وَ قَالَ ( عليه‏السلام  )النَّاسُ أَعْدَاءُ مَا جَهِلُوا

حکمت 174 شرح ابن ‏أبي ‏الحديد ج 18  

174: النَّاسُ أَعْدَاءُ مَا جَهِلُوا هذه الكلمة قد تقدمت و تقدم منا ذكر نظائرها-  و العلة في أن الإنسان عدو ما يجهله-  أنه يخاف من تقريعه بالنقص و بعدم العلم بذلك الشي‏ء-  خصوصا إذا ضمه ناد أو جمع من الناس-  فإنه تتصاغر نفسه عنده إذا خاضوا فيما لا يعرفه-  و ينقص في أعين الحاضرين-  و كل شي‏ء آذاك و نال منك فهو عدوك

ترجمه فارسی شرح ابن‏ ابی الحدید

حكمت (174)

الناس اعداء ما جهلوا. «مردم دشمن چيزى هستند كه نمى‏ دانند.»

 

اين كلمه پيش از اين هم گذشت و ما هم درباره آن و نظايرش توضيح داديم، سبب آنكه آدمى دشمن چيزى است كه آن را نمى‏ داند اين است كه به كاستى و بى‏ اطلاعى خويش احساس حقارت مى‏ كند به ويژه در حضور ديگران و انجمنها كه چون مردم درباره چيزى كه او نمى‏داند بحث و گفتگو مى‏ كنند، قدر و منزلت او در چشم ديگران كاستى مى‏ پذيرد و آزار مى‏ بيند و بديهى است هر چه سبب آزار و تحقير گردد، دشمن تو خواهد بود.

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدیدجلد ۷ //دکتر محمود مهدوى دامغانى

 

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره 173 متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن ابی الحدید)

حکمت 171 صبحی صالح

171-وَ قَالَ ( عليه‏السلام  )كَمْ مِنْ أَكْلَةٍ مَنَعَتْ أَكَلَاتٍ

حکمت 173 شرح ابن ‏أبي ‏الحديد ج 18  

173: كَمْ مِنْ أَكْلَةٍ تَمْنَعُ أَكَلَاتٍ أخذ هذا المعنى بلفظه الحريري فقال في المقامات-  رب أكلة هاضت الآكل و منعته مآكل-  و أخذه أبو العلاف الشاعر فقال في سنوره الذي يرثيه-  

أردت أن تأكل الفراخ و لا
يأكلك الدهر أكل مضطهد

يا من لذيذ الفراخ أوقعه‏
ويحك هلا قنعت بالقدد

كم أكلة خامرت حشا شره
فأخرجت روحه من الجسد

نوادر المكثرين من الأكل

و كان ابن عياش المنتوف يمازح المنصور أبا جعفر-  فيحتمله على أنه كان جدا كله-  فقدم المنصور لجلسائه يوما بطة كثيرة الدهن-  فأكلوا و جعل يأمرهم بالازدياد من الأكل لطيبها-  فقال ابن عياش قد علمت غرضك يا أمير المؤمنين-  إنما تريد أن ترميهم منها بالحجاب يعني الهيضة-  فلا يأكلوا إلى عشرة أيام شيئا- . و في المثل أكلة أبي خارجة-  و قال أعرابي و هو يدعو الله بباب الكعبة-  اللهم ميتة كميتة أبي خارجة-  فسألوه فقال أكل بذجا و هو الحمل-  و شرب وطبا من اللبن-  و يروى من النبيذ و هو كالحوض من جلود ينبذ فيه-  و نام في الشمس فمات فلقي الله تعالى شبعان ريان دفيئا- . و العرب تعير بكثرة الأكل-  و تعيب بالجشع و الشره و النهم-  و قد كان فيهم قوم موصوفون بكثرة الأكل منهم معاوية- 

قال أبو الحسن المدائني في كتاب الأكلة-  كان يأكل في اليوم أربع أكلات أخراهن عظماهن-  ثم يتعشى بعدها بثريدة عليها بصل كثير-  و دهن كثير قد شغلها-  و كان أكله فاحشا-  يأكل فيلطخ منديلين أو ثلاثة قبل أن يفرغ-  و كان يأكل حتى يستلقي و يقول-  يا غلام ارفع فلأني و الله ما شبعت و لكن مللت- . و كان عبيد الله بن زياد يأكل في اليوم خمس أكلات-  أخراهن خبية بعسل-  و يوضع بين يديه بعد أن يفرغ الطعام عناق أو جدي-  فيأتي عليه وحده- . و كان سليمان بن عبد الملك المصيبة العظمى في الأكل-  دخل إلى الرافقة فقال لصاحب طعامه-  أطعمنا اليوم من خرفان الرافقة-  و دخل الحمام فأطال-  ثم خرج فأكل ثلاثين خروفا بثمانين رغيفا-  ثم قعد على المائدة فأكل مع الناس كأنه لم يأكل شيئا- .

و قال الشمردل وكيل آل عمرو بن العاص-  قدم سليمان الطائف و قد عرفت استجاعته-  فدخل هو و عمر بن عبد العزيز و أيوب ابنه إلى بستان لي هناك-  يعرف بالرهط-  فقال ناهيك بمالك هذا لو لا جرار فيه-  قلت يا أمير المؤمنين إنها ليست بجرار-  و لكنها جرار الزبيب فضحك-  ثم جاء حتى ألقى صدره على غصن شجرة هناك-  و قال يا شمردل أ ما عندك شي‏ء تطعمني-  و قد كنت استعددت له-  فقلت بلى و الله عندي جدي كانت تغدو عليه حافلة-  و تروح عليه أخرى-  فقال عجل به فجئته‏ به مشويا كأنه عكة سمن-  فأكله لا يدعو عليه عمر و لا ابنه حتى إذا بقي فخذ-  قال يا عمر هلم قال إني صائم-  ثم قال يا شمردل أ ما عندك شي‏ء قلت بلى-  دجاجات خمس كأنهن رئلان النعام فقال هات-  فأتيته بهن فكان يأخذ برجل الدجاجة حتى يعري عظامها-  ثم يلقيها حتى أتى عليهن-  ثم قال ويحك يا شمردل أ ما عندك شي‏ء-  قلت بلى سويق كأنه قراضة الذهب ملتوت بعسل و سمن-  قال هلم فجئته بعس تغيب فيه الرأس-  فأخذه فلطم به جبهته حتى أتى عليه-  فلما فرغ تجشأ كأنه صارخ في جب ثم التفت إلى طباخه-  فقال ويحك أ فرغت من طبيخك قال نعم-  قال و ما هو قال نيف و ثمانون قدرا-  قال فأتني بها قدرا قدرا فعرضها عليه-  و كان يأكل من كل قدر لقمتين أو ثلاثا-  ثم مسح يده و استلقى على قفاه و أذن للناس-  و وضعت الموائد فقعد فأكل مع الناس كأنه لم يطعم شيئا- .

قالوا و كان الطعام الذي مات منه سليمان-  أنه قال لديراني كان صديقه قبل الخلافة-  ويحك لا تقطعني ألطافك-  التي كنت تلطفني بها على عهد الوليد أخي-  قال فأتيته يوما بزنبيلين كبيرين-  أحدهما بيض مسلوق و الآخر تين-  فقال لقمنيه-  فكنت أقشر البيضة و أقرنها بالتينة و ألقمه-  حتى أتى على الزنبيلين فأصابته تخمة عظيمة و مات و يحكى أن عمرو بن معديكرب أكل عنزا رباعية-  و فرقا من ذرة و الفرق ثلاثة آصع-  و قال لامرأته عالجي لنا هذا الكبش حتى أرجع-  فجعلت توقد تحته و تأخذ عضوا عضوا فتأكله-  فاطلعت فإذا ليس في القدر إلا المرق-  فقامت إلى كبش آخر فذبحته و طبخته-  ثم أقبل عمرو فثردت له في جفنة العجين-  و كفأت القدر عليها-  فمد يده و قال يا أم ثور دونك الغداء قالت قد أكلت-  فأكل الكبش كله ثم اضطجع-  و دعاها إلى الفراش فلم يستطع الفعل-  فقالت له كيف تستطيع و بيني و بينك كبشان- .

و قد روي هذا الخبر عن بعض العرب-  و قيل إنه أكل حوارا و أكلت امرأته حائلا-  فلما أراد أن يدنو منها و عجز قالت له-  كيف تصل إلي و بيني و بينك بعيران- . و كان الحجاج عظيم الأكل-  قال مسلم بن قتيبة كنت في دار الحجاج مع ولده و أنا غلام-  فقيل قد جاء الأمير فدخل الحجاج فأمر بتنور فنصب-  و أمر رجلا أن يخبز له خبز الماء و دعا بسمك فأتوه به-  فجعل يأكل حتى أكل ثمانين جاما من السمك-  بثمانين رغيفا من خبز الملة- .

و كان هلال بن أشعر المازني موصوفا بكثرة الأكل-  أكل ثلاث جفان ثريد و استسقى-  فجاءوه بقربة مملوءة نبيذا-  فوضعوا فمها في فمه حتى شربها بأسرها- . و كان هلال بن أبي بردة أكولا-  قال قصابه جاءني رسوله سحرة فأتيته-  و بين يديه كانون فيه جمر و تيس ضخم-  فقال دونك هذا التيس فاذبحه فذبحته و سلخته-  فقال أخرج هذا الكانون إلى الرواق-  و شرح اللحم و كبه على النار-  فجعلت كلما استوى شي‏ء قدمته إليه-  حتى لم يبق من التيس إلا العظام و قطعة لحم على الجمر-  فقال لي كلها فأكلتها ثم شرب خمسة أقداح-  و ناولني قدحا فشربته فهزني-  و جاءته جارية ببرمة فيها ناهضان و دجاجتان و أرغفة-  فأكل ذلك كله-  ثم جاءته جارية أخرى بقصعة مغطاة لا أدري ما فيها-  فضحك إلى الجارية فقال ويحك لم يبق في بطني موضع لهذا-  فضحكت الجارية و انصرفت-  فقال لي الحق بأهلك- .

 

و كان عنبسة بن زياد أكولا نهما-  فحدث رجل من ثقيف قال دعاني عبيد الله الأحمر-  فقلت لعنبسة هل لك يا ذبحة-  و كان هذا لقبة في إتيان الأحمر-  فمضينا إليه فلما رآه عبيد الله رحب به و قال للخباز-  ضع بين يدي هذا مثل ما تضع بين يدي أهل المائدة كلهم-  فجعل يأتيه بقصعة و أهل المائدة بقصعة و هو يأتي عليها-  ثم أتاه بجدي فأكله كله-  و نهض القوم فأكل كل ما تخلف على المائدة-  و خرجنا فلقينا خلف بن عبد الله القطامي-  فقال له يا خلف أ ما تغديني يوما-  فقلت لخلف ويحك لا تجده مثل اليوم-  فقال له ما تشتهي قال تمرا و سمنا-  فانطلق به إلى منزله فجاء بخمس جلال تمرا و جرة سمنا-  فأكل الجميع و خرج-  فمر برجل يبني داره و معه مائة رجل-  و قد قدم لهم سمنا و تمرا فدعاه إلى الأكل معهم-  فأكل حتى شكوه إلى صاحب الدار-  ثم خرج فمر برجل بين يديه زنبيل-  فيه خبز أرز يابس بسمسم و هو يبيعه-  فجعل يساومه و يأكل حتى أتى على الزنبيل-  فأعطيت صاحب الزنبيل ثمن خبزة- . و كان ميسرة الرأس أكولا-  حكي عنه عند المهدي محمد بن المنصور أنه يأكل كثيرا-  فاستدعاه و أحضر فيلا-  و جعل يرمي لكل واحد منهما رغيفا-  حتى أكل كل واحد منهما تسعة و تسعين رغيفا-  و امتنع الفيل من تمام المائة-  و أكل ميسرة تمام المائة و زاد عليها- . و كان أبو الحسن العلاف والد أبي بكر بن العلاف-  الشاعر المحدث أكولا-  دخل يوما على الوزير أبي بكر محمد المهلبي-  فأمر الوزير أن يؤخذ حماره فيذبح و يطبخ بماء و ملح-  ثم قدم له على مائدة الوزير فأكل و هو يظنه لحم‏البقر-  و يستطيبه حتى أتى عليه-  فلما خرج ليركب طلب الحمار فقيل له في جوفك- . و كان أبو العالية أكولا-  نذرت امرأة حامل إن أتت بذكر تشبع أبا العالية خبيصا-  فولدت غلاما فأحضرته فأكل سبع جفان خبيصا-  ثم أمسك و خرج-  فقيل له إنها كانت نذرت أن تشبعك-  فقال و الله لو علمت ما شبعت إلى الليل

ترجمه فارسی شرح ابن‏ ابی الحدید

حكمت (173)

كم من اكلة تمنع اكلات. «چه بسا يك خوردن كه از خوردن‏ها باز دارد»

اين معنى را با الفاظى نزديك به اين الفاظ حريرى گرفته و در مقامات حريرى چنين آورده است. «چه بسيار لقمه‏ اى كه خورنده را چنان گرفتار بيمارى معده سازد كه او را از خوردنها باز دارد». و ابن علاف شاعر هم در مرثيه ‏اى كه براى گربه خود سروده است همين معنى را گرفته و چنين سروده است: «خواستى جوجه بخورى و روزگار ترا با درماندگى نخورد اى كسى كه جوجه خوارى گرفتارش ساخت، واى بر تو، كاش به خوردن پيه و گوشت خشكيده بسنده مى‏ كردى. چه بسا لقمه كه چون به معده آزمند مى‏ رسد جانش را از كالبدش بيرون مى‏كشد.»

شگفتى ‏هايى از پرخورها

ابن عياش منتوف كه از اشخاص پر خور بود با منصور دوانيقى شوخى مى‏ كرد و منصور او را تحمّل مى‏ كرد، روزى براى همنشينان منصور مرغابى بريانى كه بسيار چرب بود آوردند، چون شروع به خوردن كردند، منصور گفت بيشتر بخوريد كه بسيار خوشمزه و معطر است. ابن عياش گفت: اى امير المؤمنين مى ‏دانم غرض تو چيست، مى‏ خواهى آنان را گرفتار درد معده سازى كه تا ده روزى چيزى نخورند.

و در مثل آمده است «پر خورى ابى خارجة»، و چنان بود كه عربى كنار در كعبه دعا مى‏كرد و مى‏گفت: خدايا مرگى چون مرگ ابو خارجه برسان. پرسيدند: مرگ او چگونه بوده است گفت: يك بره بريان خورد و يك مشك شير نوشيد پس از آن هم نبيذ آشاميد و چون حوضى آكنده شد و در آفتاب خوابيد و مرد و در حالى كه سير وسيراب و گرم شده بود، خدا را ديدار كرد.

اعراب در مورد پر خورى و حرص و اشتهاى زياد سرزنش مى‏ كنند و ميان ايشان گروهى معروف به پر خورى بوده‏اند كه از جمله ايشان معاويه است. ابو الحسن مدائنى در كتاب الاكلة مى‏گويد: معاويه هر روز چهار بار غذا مى‏خورد كه آخرين خوراكش از همه بيشتر بود، سپس آغاز شب هم تريدى مى‏خورد آكنده از پياز و روغن بسيار، بسيار زشت هم غذا مى‏خورد. دو و گاهى سه دستمال را پيش از تمام شدن خوراكش كثيف و چرب مى‏ كرد و چندان مى‏خورد كه به پشت مى‏ افتاد و مى ‏گفت: اى غلام بردار كه به خدا سوگند سير نشدم، ولى خسته شدم.

عبيد الله بن زياد هم هر روز پنج بار غذا مى‏ خورد كه دفعه آخرش غذايى آميخته با عسل بود و پس از آن كه خوراكش تمام مى‏ شد، پيش او بزغاله و گاه بزى بريان مى‏ نهادند و به تنهايى مى‏ خورد. سليمان بن عبد الملك در اين موضوع مصيبت بزرگ بود، به رافقه رفت و به سالار آشپزخانه خود گفت: امروز از گوسپندهاى رافقه خوراك فراهم ساز. خود به حمام رفت و طول داد، هنگامى كه از حمام بيرون آمد، سى بره را با هشتاد گره نان خورد، پس از آن هم بر سر سفره نشست و همراه ديگران چنان غذا خورد كه گويى چيزى نخورده است شمر دل كارگزار خاندان عمرو عاص مى‏ گويد: سليمان بن عبد الملك به طائف آمد و من از پرخورى و گرسنگى او آگاه بودم.

سليمان و عمر بن عبد العزيز و پسر سليمان ايوب با هم به تاكستان من كه معروف به رهط بود آمدند و سليمان گفت: اين مزرعه تو بسيار خوب است جز اينكه در آن اين همه جوال و زنبيل سياه است، گفتم: جوالهاى مويز و كشمش است، خنديد و آمد و سينه خود را بر شاخه درختى كه آنجا بود تكيه داد و گفت: اى شمر دل آيا چيزى دارى كه به من بخورانى، من كه از قبل براى اين كار آمادگى داشتم، گفتم: آرى به خدا سوگند، بزغاله نرى دارم كه صبح و عصر ماده بزى او را شير داده است. گفت: هر چه زودتر بياور، و من آن را كباب كرده همچون خيك آكنده از روغنى پيش او آوردم، شروع به خوردن كرد، نه عمر بن عبد العزيز را براى خوردن دعوت كرد و نه پسر خود را، وقتى كه فقط يك رانش باقى مانده بود، گفت: عمر جلو بيا، گفت: من روزه ام.

سليمان سپس گفت: اى شمر دل آيا چيز ديگرى دارى گفتم: آرى پنج جوجه كه هر كدام به بزرگى جوجه شتر مرغ است. گفت: بياور، آوردم، ران هر يك را به دست مى‏گرفت و استخوانهايش را بيرون مى‏ كشيد و مى‏ خورد تا آنكه هر پنج جوجه را خورد، باز به من گفت: اى شمر دل آيا چيز ديگرى هم دارى گفتم: آرى، سويقى دارم چون ريزه‏هاى زر آميخته به روغن و عسل. گفت: زود بياور، من كاسه بزرگى كه سر آدمى در آن جا مى‏گرفت انباشته از سويق آوردم، گرفت و پيشانى خود را بر لب كاسه نهاد و تا آخر آشاميد، آن گاه چنان باد گلويى زد كه گفتى كسى بر سر چاه فرياد مى‏ كشد و همان دم به آشپز خود نگريست و گفت: اى واى بر تو آيا غذا پختن تو تمام شده است گفت: آرى، پرسيد: چه چيزى است، گفت: هشتاد و چند ديگ كوچك، گفت: يكى يكى بياور. آشپز شروع به آوردن كرد و او از هر ديگچه دو يا سه لقمه خورد و دستهايش را پاك كرد و به پشت دراز كشيد و اجازه داد مردم در آيند و چون سفره گستردند، بر سر آن نشست و همراه ديگران خورد، آن چنان كه گويى هيچ نخورده است.

گويند: خوراكى كه سبب مرگ سليمان شد چنين بود كه به راهبى كه پيش از خليفه شدن با او دوست بود گفت: اى واى بر تو، همان لطفها را كه به روزگار حكومت برادرم وليد در حق من داشتى قطع مكن. آن راهب مى‏گويد: روزى براى او دو زنبيل بزرگ آوردم كه يكى پر از انجير و ديگرى پر از تخم مرغ آب پز بود. گفت: خودت براى من لقمه بگير و من يك تخم مرغ را پوست مى‏كندم و با يك انجير به او مى‏دادم، تمام دو زنبيل را خورد و گرفتار ناگوارايى و تخمه شد و مرد و آورده ‏اند كه عمرو بن معدى كرب، بز فربهى را همراه سه صاع ذرت خورد و به همسرش گفت: تا برمى‏ گردم، اين گوسپند نر را بپز. زن تمام لاشه گوسپند را در ديگ انداخت و آتش افروخت و در همان حال شروع به خوردن كرد و يكى يكى اعضاى گوسپند را خورد و چون در ديگ نگاه كرد، ديدى در آن چيزى جز آبگوشت بدون گوشت باقى نمانده است. برخاست و گوسپند ديگرى كشت و در ديگ انداخت و پخت.

در اين هنگام عمرو بن معدى كرب برگشت، در تغارى كه خمير مى ‏كردند براى او نان ريزه كرد و ديگ را بر آن واژگون ساخت. عمرو دست به خوردن دراز كرد و به همسرش گفت: غذا بخور. گفت: من خورده ‏ام، عمرو تمام آن گوسپند را خورد و در بستر خود دراز كشيد و همسرش را به بستر فرا خواند تا كارى انجام دهد، نتوانست كارى‏ انجام دهد. همسرش گفت: چگونه مى‏توانى كارى انجام دهى و حال آنكه ميان من و تو دو گوسپند نهفته است.

و اين خبر از قول برخى از اعراب بدين گونه نقل شده است كه مرد كره شترى خورد و زن ماده شترى و چون مرد خواست با او هم بستر شود و نتوانست زن گفت: چگونه مى‏توانى به من دست يابى و حال آنكه ميان من و تو دو شتر نهفته است.

حجاج هم بسيار پر خور بوده است، مسلم بن قتيبه مى‏گويد: من به هنگامى كه پسر بچه‏اى بودم در خانه حجاج همراه پسرانش بودم كه گفتند امير آمد. حجاج وارد شد و فرمان داد تنور را روشن كردند و به مردى فرمان داد برايش نان بپزد. سپس ماهى خواست و هشتاد ماهى را با هشتاد گرده نان تازه و گرم خورد. هلال بن اشعر مازنى هم موصوف به پرخورى بود، سه ديگچه تريد را خورد و آب و آشاميدنى خواست. براى او مشكى آكنده از نبيذ آوردند و دهانه مشك را بر دهانش نهادند و تمامش را آشاميد.

هلال بن ابى برده هم بسيار پر خور بود، قصابش مى‏ گويد: فرستاده‏اش سحر پيش من آمد. من پيش او رفتم، ديدم منقلى پر آتش و گوزنى بزرگ آماده است، گفت: اين گوزن را بكش، آن را كشتم و پوست كندم. گفت: اين منقل را به رواق بياور و گوشت را شرحه شرحه و كباب كن. هر چه آماده مى‏شد پيش او مى‏ بردم و مى‏خورد تا آنجا كه چيزى از گوزن جز استخوانهايش و يك قطعه كوچك بر روى آتش باقى نماند. به من گفت: آن قطعه گوشت را بخور، خوردم، او پنج كاسه بزرگ نبيذ آشاميد، يك كاسه هم به من داد كه آشاميدم و مرا به نشاط آورد. در اين هنگام كنيزكى براى او ديگى آورد كه در آن دو جوجه و دو مرغ بريان بود، تمام آن را هم با گرده‏هاى نان خورد. سپس كنيزك ديگرى براى او كاسه سر پوشيده‏ اى آورد كه نفهميدم در آن چيست، او به كنيزك لبخند زد و گفت: براى اين در شكم من جايى نمانده است. كنيزك لبخندى زد و رفت. هلال بن ابى برده به من گفت: به خانه‏ ات برو.

عنبسة بن زياد هم پرخور عجيبى بود، مردى از ثقيف مى‏ گويد: عبيد الله احمر مرا به خانه خود دعوت كرد. به عنبسه گفتم: اى ذبحه-  اين كلمه لقب او بود-  آيا ميل دارى به خانه احمر بيايى و با هم رفتيم. احمر همين كه او را ديد به او خوشامد گفت و به نانوا و آشپز خود گفت: هر چه براى همه ميهمانان مى‏ نهى به اندازه تمام آن براى اين بگذار. قدحى براى آنان و قدحى براى او به تنهايى مى ‏نهاد و او مى‏خورد، سپس بزغاله‏ بريانى براى او آوردند، همه‏ اش را خورد و چون ميهمانان از سر سفره برخاستند، آنچه مانده بود خورد و بيرون آمديم. خلف بن عبد الله قطامى را ديديم، عنبسة به خلف گفت: آيا يك ناهار به من نمى‏ دهى من به خلف گفتم: مواظب باشد كه هيچ روزى مثل همين امروز او را سير نخواهى يافت-  همين امروز ميهمانش كن-  خلف به عنبسة گفت: به چه چيز اشتها دارى گفت: خرما و روغن. خلف به خانه‏ اش رفت پنج سبد بزرگ خرما و يك خيكچه روغن آورد، همه ‏اش را خورد و بيرون آمديم. از كنار مردى گذشت كه خانه مى‏ساخت و صد كارگر داشت و براى آنان خرما و روغن آورده بود، آن مرد عنبسة را هم دعوت كرد تا همراه آنان بخورد. چندان خورد كه از او به صاحب خانه شكايت كردند. سپس بيرون آمد از كنار مردى گذشت كه زنبيلى همراه داشت و نان برنجى با كنجد آميخته مى‏فروخت. كنار او راه افتاد و شروع به خوردن كرد و زنبيل را تمام كرد و من به صاحب زنبيل پول نان برنجى‏هايش را دادم.

ميسرة الراس هم بسيار پر خور بود، حكايت شده است كه به مهدى عباسى گفتند: ميسره پر خور است، او را احضار كرد، فيلى را هم آوردند. مهدى جلو هر يك از آن دو گرده نانى مى ‏انداخت، همين كه هر كدام نود و نه نان خوردند ديگر فيل از نان خوردن باز ايستاد، ولى ميسره تمام صد نان را و افزون بر آن خورد.

ابو الحسن علاف پدر ابو بكر بن علاف شاعر مشهور بسيار پر خور بوده است، روزى پيش ابو بكر محمد مهلبى وزير رفت. وزير دستور داد، خر او را كشتند و با آب و نمك پختند و در سفره وزير همان گوشتهاى خر را براى ابو الحسن علاف آوردند و او آن را خورد و گمان مى‏كرد گوشت گاو است و تعريف مى‏ كرد و تمام آن را خورد و چون بيرون آمد، خر خود را خواست، گفتند: در شكمت قرار دارد.

ابو العاليه هم پر خور بود، زن باردارى نذر كرد اگر پسرى بزايد، ابو العاليه را از حلواى خرما-  افروشنه-  سير كند. قضا را پسرى زاييد و ابو العاليه را خواست. او هفت ديگچه حلواى خرما خورد و دست كشيد و بيرون آمد. به او گفتند: آن زن نذر كرده بود تو را سير كند. گفت: به خدا اگر مى‏ دانستم تا شب هم سير نمى‏ شدم.

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدیدجلد ۷ //دکتر محمود مهدوى دامغانى

 

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره 172 متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن ابی الحدید)

حکمت 170 صبحی صالح

170-وَ قَالَ ( عليه‏السلام  )تَرْكُ الذَّنْبِ أَهْوَنُ مِنْ طَلَبِ الْمَعُونَةِ

حکمت 172 شرح ابن ‏أبي ‏الحديد ج 18  

172: تَرْكُ الذَّنْبِ أَهْوَنُ مِنْ طَلَبِ التَّوْبَةِ هذا حق لأن ترك الذنب هو الإحجام عنه-  و هذا سهل على من يعرف أثر الذنب على ما ذا يكون-  و هو أسهل من أن يواقع الإنسان الذنب ثم يطلب التوبة-  فقد لا يخلص داعيه إليها-  ثم لو خلص فكيف له بحصوله على شروطها-  و هي أن يندم على القبيح لأنه قبيح-  لا لخوف العقاب و لا لرجاء الثواب-  ثم لا يكفيه أن يتوب من الزنا وحده-  و لا من شرب الخمر وحده-  بل لا تصح توبته حتى تكون عامة شاملة لكل القبائح-  فيندم على ما قال و يود أنه لم يفعل-  و يعزم على ألا يعاود معصية أصلا-  و إن نقض التوبة عادت عليه الآثام القديمة-  و العقاب المستحق-  و لا الذي كان سقط بالتوبة-  على رأي كثير من أرباب علم الكلام-  و لا ريب أن ترك الذنب من الابتداء-  أسهل من طلب توبة هذه صفتها- . و هذا الكلام جار مجرى المثل-  يضرب لمن يشرع في أمر يخاطر فيه-  و يرجو أن يتخلص منه فيما بعد بوجه من الوجوه

ترجمه فارسی شرح ابن‏ ابی الحدید

حكمت (172)

ترك الذنب اهون من طلب التوبة. «رها كردن گناه آسان‏تر است از طلب توبه.» اين سخن حق است، زيرا رها كردن گناه يعنى باز ايستادن از انجام دادن آن و اين كار براى كسى كه اثر گناه را بشناسد و بداند سرانجام چه خواهد شد، آسان است و اين كار آسان‏تر از آن است كه آدمى در گناه بيفتد و سپس به جستجوى توبه برآيد، چه بسا كه انگيزه توبه پيدا نكند و بر فرض كه انگيزه آن را بيابد، چگونه ممكن است كه همه شرطهاى توبه براى او جمع شود و بر انجام دادن گناه و كار زشت پشيمان شود، آن هم نه از ترس عذاب و نه به اميد ثواب بلكه از اين جهت كه آن كار زشت است. وانگهى مثلا اگر فقط از گناه زنا كارى يا باده نوشى توبه كند، توبه ‏اش سودى نخواهد داشت كه توبه او فقط هنگامى سود بخش خواهد بود كه توبه از همه گناهان و زشتى‏ ها باشد و از هر گناه كه كرده است نادم باشد كه اى كاش انجام نمى ‏داد و عزم استوار كند كه به هيچ گناهى بر نگردد، و اگر توبه‏ اش را بشكند همه گناهان گذشته و عقابى كه بر آن مترتب است با او حساب خواهد شد نه تنها همان گناهى كه در آن مورد توبه خود را شكسته است. و اين عقيده بسيارى از متكلمان است. بنابر اين شكى باقى نمى‏ماند كه ترك گناه به مراتب آسان‏تر از توبه اى است كه اين چنين باشد. و نظير آن است كه كسى در كارى كه ممكن است به خطر در افتد در آيد به اميد آنكه اگر خطرى پيش آيد سرانجام به گونه‏اى از آن رهايى خواهد يافت.

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدیدجلد ۷ //دکتر محمود مهدوى دامغانى

 

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره 171 متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن ابی الحدید)

حکمت 169 صبحی صالح

169-وَ قَالَ ( عليه‏السلام  )قَدْ أَضَاءَ الصُّبْحُ لِذِي عَيْنَيْنِ

حکمت 171 شرح ابن ‏أبي ‏الحديد ج 18  

171: قَدْ أَضَاءَ الصُّبْحُ لِذِي عَيْنَيْنِ هذا الكلام جار مجرى المثل-  و مثله

و الشمس لا تخفى عن الأبصار

و مثله-

إن الغزالة لا تخفى عن البصر

و قال ابن هانئ يمدح المعتز-

فاستيقظوا من رقدة و تنبهوا
ما بالصباح عن العيون خفاء

ليست سماء الله ما ترونها
لكن أرضا تحتويه سماء

ترجمه فارسی شرح ابن‏ ابی الحدید

حكمت (171)

قد اضاء الصبح لذى عينين. «بامداد روشن شد براى آن كس كه دو چشم دارد.»

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدیدجلد ۷ //دکتر محمود مهدوى دامغانى

 

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره 170 متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن ابی الحدید)

حکمت 168 صبحی صالح

168-وَ قَالَ ( عليه‏السلام  )الْأَمْرُ قَرِيبٌ وَ الِاصْطِحَابُ قَلِيلٌ

حکمت 170 شرح ابن ‏أبي ‏الحديد ج 18  

170: الْأَمْرُ قَرِيبٌ وَ الِاصْطِحَابُ قَلِيلٌ هذه الكلمة تذكر بالموت و سرعة زوال الدنيا- 

و قال أبو العلاء- 

 نفسي و جسمي لما استجمعا صنعا
شرا إلى فجل الواحد الصمد

فالجسم يعذل فيه النفس مجتهدا
و تلك تزعم أن الظالم الجسد

إذا هما بعد طول الصحبة افترقا
فإن ذاك لأحداث الزمان يد

و أصبح الجوهر الحساس في محن‏
موصولة و استراح الآخر الجمد

ترجمه فارسی شرح ابن‏ ابی الحدید

حكمت (170)

الامر قريب و الاصطحاب قليل. «مرگ نزديك است و همنشينى و صحبت داشتن با يكديگر اندك.»

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدیدجلد ۷ //دکتر محمود مهدوى دامغانى

 

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره 169 متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن ابی الحدید)عجب

حکمت 167 صبحی صالح

167-وَ قَالَ ( عليه‏السلام  )الْإِعْجَابُ يَمْنَعُ الِازْدِيَادَ

 حکمت 169 شرح ابن ‏أبي ‏الحديد ج 18   

169: الْإِعْجَابُ يَمْنَعُ مِنَ الِازْدِيَادِ قد تقدم لنا قول مقنع في العجب-  و إنما قال ع يمنع من الازدياد-  لأن المعجب بنفسه ظان أنه قد بلغ الغرض-  و إنما يطلب الزيادة من يستشعر التقصير-  لا من يتخيل الكمال-  و حقيقة العجب ظن الإنسان بنفسه استحقاق منزلة-  هو غير مستحق لها-  و لهذا قال بعضهم لرجل رآه معجبا بنفسه-  يسرني أن أكون عند الناس مثلك في نفسك-  و أن أكون عند نفسي مثلك عند الناس-  فتمنى حقيقة ما يقدره ذلك الرجل-  ثم تمنى أن يكون عارفا بعيوب نفسه-  كما يعرف الناس عيوب ذلك الرجل المعجب بنفسه- . وقيل للحسن من شر الناس قال من يرى أنه خيرهم- .

و قال بعض الحكماء-  الكاذب في نهاية البعد من الفضل-  و المرائي أسوأ حالا من الكاذب-  لأنه يكذب فعلا و ذاك يكذب قولا-  و الفعل آكد من القول-  فأما المعجب بنفسه فأسوأ حالا منهما-  لأنهما يريان نقص أنفسهما و يريدان إخفاءه-  و المعجب بنفسه قد عمي عن عيوب نفسه-  فيراها محاسن و يبديها- . و قال هذا الحكيم أيضا-  ثم إن المرائي و الكاذب قد ينتفع بهما-  كملاح خاف‏ ركابه الغرق من مكان مخوف من البحر-  فبشرهم بتجاوزه قبل أن يتجاوزه-  لئلا يضطربوا فيتعجل غرقهم- . و قد يحمد رياء الرئيس إذا قصد أن يقتدى به في فعل الخير-  و المعجب لا حظ له في سبب من أسباب المحمدة بحال- .

و أيضا فلأنك إذا وعظت الكاذب و المرائي-  فنفسهما تصدقك و تثلبهما لمعرفتهما بنفسهما-  و المعجب فلجهله بنفسه يظنك في وعظه لاغيا-  فلا ينتع بمقالك-  و إلى هذا المعنى أشار سبحانه بقوله-  أَ فَمَنْ زُيِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَناً-  ثم قال سبحانه فَلا تَذْهَبْ نَفْسُكَ عَلَيْهِمْ حَسَراتٍ-  تنبيها على أنهم لا يعقلون لإعجابهم- . و قال ع ثلاث مهلكات-  شح مطاع و هوى متبع و إعجاب المرء بنفسه- . و في المثل إن إبليس قال-  إذا ظفرت من ابن آدم بثلاث لم أطالبه بغيرها-  إذا أعجب بنفسه و استكثر عمله و نسي ذنوبه- .

و قالت الحكماء-  كما أن المعجب بفرسه لا يروم أن يستبدل به غيره-  كذلك المعجب بنفسه لا يريد بحاله بدلا و إن كانت رديئة- . و أصل الإعجاب من حب الإنسان لنفسه-  و قد قال ع حبك الشي‏ء يعمي و يصم-  و من عمي و صم تعذر عليه رؤية عيوبه و سماعها-  فلذلك وجب على الإنسان-  أن يجعل على نفسه عيونا تعرفه عيوبه-  نحو ما قال عمر أحب الناس إلي امرؤ أهدى إلي عيوبي- . و يجب على الإنسان إذا رأى من غيره سيئة-  أن يرجع إلى نفسه-  فإن رأى ذلك‏ موجودا فيها نزعها و لم يغفل عنها-  فما أحسن ما قال المتنبي- 

  و من جهلت نفسه قدره
رأى غيره منه ما لا يرى‏

 و أما التيه و ماهيته فهو قريب من العجب-  لكن المعجب يصدق نفسه و هما فيما يظن بها-  و التياه يصدقها قطعا كأنه متحير في تيه-  و يمكن أن يفرق بينهما بأمر آخر-  و يقول إن المعجب قد يعجب بنفسه-  و لا يؤذي أحدا بذلك الإعجاب-  و التياه يضم إلى الإعجاب الغض من الناس-  و الترفع عليهم فيستلزم ذلك الأذى لهم-  فكل تائه معجب و ليس كل معجب تائها

ترجمه فارسی شرح ابن‏ ابی الحدید

حكمت (169)

الاعجاب يمنع من الازدياد. «به خود شيفته شدن مانع به فزونى رسيدن است.» پيش از اين گفتارى بسنده درباره به خود شيفتگى گفته‏ايم و على عليه السّلام فرموده است: مانع به فزونى رسيدن است و اين بدان سبب است كه شخص به خود شيفته گمان مى‏ برد كه به حد كمال و غرض رسيده است و حال آنكه به فزونى رسيدن را كسى مطالبه مى‏ كند كه به قصور و ناقص بودن خود معترف باشد نه كسى كه گمان مى‏ برد در حد كمال است. حقيقت به خود شيفتگى اين است كه آدمى در مورد خود منزلتى را گمان برد كه شايسته و سزاوار آن نيست. و به همين سبب يكى از حكيمان به مردى كه به خود شيفته بود گفت: شاد مى ‏شوم كه در نظر مردم آن چنان باشم كه تو درباره خود گمان مى‏برى و در نظر خودم چنان باشم كه تو در نظر مردمى. آن حكيم بدين گونه آرزو كرده است كه به معايب نفس خويش همان گونه آگاه شود كه مردم از عيب به خود شيفتگى آن مرد آگاه هستند.

  به حسن بصرى گفته شد: بدترين مردم كيست گفت: آن كس كه عقيده داشته باشد از همه مردم بهتر است يكى از حكيمان گفته است: دروغگو در نهايت دورى از فضيلت است و ريا كار از او بد حال‏تر است، زيرا دروغگو از لحاظ گفتار دروغ مى‏ گويد و ريا كار از لحاظ كردار و كردار مهمتر از گفتار است. اما آن كس كه به خود شيفته است از هر دو بدتر است كه آن دو عيب خود را مى ‏بينند و مى ‏خواهند آن را پوشيده دارند ولى به خود شيفته از ديدن عيبهاى خويش كور است و آن را محاسن مى‏ پندارد و آشكار مى‏ سازد. همين حكيم مى‏ گويد: وانگهى گاهى ممكن است از دروغگو و ريا كار سودى برده شود، نظير آنكه كشتيبان از بيم منطقه خطرناكى از دريا پيش از گذشتن از آن منطقه به مسافران مى‏ گويد از آن منطقه گذشته‏ اند كه مسافران نگران شوند و در غرق ايشان شتاب شود، ريا كارى سالار قوم هم اگر قصدش اين باشد كه در كار خير از او پيروى شود، پسنديده است ولى براى به خود شيفته هيچ يك از اين اسباب ستايش فراهم نيست.

از اين گذشته هر گاه دروغگو و ريا كار را پند دهى، نفس آنان تو را تصديق مى‏كند، چون بر نفس خويش واقف هستند، ولى به خود شيفته را اگر پند دهى، تو را در پند دادن ياوه سرا مى‏پندارد و از اندرز تو سود نمى‏برد و خداوند متعال در قرآن به همين معنى اشاره كرده و فرموده است: «آيا آن كسى كه بدى كردارش در نظر آراسته شده و آن را نيكو و پسنديده مى ‏بيند.» و سپس خطاب به پيامبر مى ‏فرمايد: «خود را در مورد آن به اندوه ها مينداز»، يعنى آنان به سبب شيفتگى به خود، انديشه و تدبير نمى‏ كنند.

و آن حضرت فرموده است: سه چيز نابود كننده است، بخل و امساكى حاكم، و هواى نفسى كه از آن پيروى شود و شيفتگى آدمى به خود.

و در مثل است كه ابليس گفته است: اگر در آدمى سه خصلت را بيابم در جستجوى چيز ديگرى از او نخواهم بود، هر گاه شيفته به خود گردد و كار خود را بسيار و بزرگ بداند و گناهان خود را فراموش كند.

حكيمان گفته ‏اند: همان گونه كه كسى به اسب خود شيفته باشد هرگز به فكر تبديل آن نمى ‏افتد، كسى كه به نفس خود شيفته باشد، نمى ‏خواهد در آن دگرگونى پديد آرد هر چند نفس او پست و فرومايه باشد.

 ريشه به خود شيفتگى به سبب حب آدمى نسبت به نفس خويشتن است و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرموده است: دوست داشتن تو چيزى را موجب كرى و كورى مى‏ شود، و آن كس كه كر و كور شود، ديدن و شنيدن عيبهايش براى او دشوار و غير ممكن مى‏ شود.

بدين سبب بر آدمى واجب است كه بر نفس خويش جاسوسانى بگمارد كه عيبهايش را به او معرفى كنند، نظير آنچه عمر بن خطاب گفته است كه محبوب‏ترين مردم در نظر من كسى است كه عيبهاى مرا به من بازگو كند.

همچنين بر آدمى واجب است هر گاه عيبى از كسى مى ‏بيند به نفس خويش بنگرد و اگر همان عيب را در خود مى ‏بيند، آن را ريشه كن سازد و از آن غافل نشود. در اين باره متنبى چه نيكو سروده است: «هر كس خود قدر و منزلت خويش را نشناسد، ديگرى از او چيزهايى را مى‏ بيند كه خود نمى‏ بيند.» لاف زدن هم نزديك به اعجاب و به خود شيفتگى است با اين تفاوت كه شخص به خود شيفته در مورد خود گمان و پندار دارد ولى لاف زننده آن را به صورت قطعى مى‏ پندارد، گويى در آن مورد سرگشته است.

ممكن است فرق ديگرى هم قايل شد و گفت كه به خود شيفته با اعجاب خويش كسى را آزار نمى‏ دهد ولى لاف زننده بر مردم برترى مى‏ جويد و اين كار او مستلزم آزار ديگران است يعنى هر لاف زننده به خود شيفته هم هست ولى هر به خود شيفته لاف زننده نيست.

 جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدیدجلد ۷ //دکتر محمود مهدوى دامغانى

 

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره 168 متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن ابی الحدید)

حکمت 166 صبحی صالح

166-وَ قَالَ ( عليه‏السلام  )لَا يُعَابُ الْمَرْءُ بِتَأْخِيرِ حَقِّهِ إِنَّمَا يُعَابُ مَنْ أَخَذَ مَا لَيْسَ لَهُ

حکمت 168 شرح ابن ‏أبي ‏الحديد ج 18   

168: لَا يُعَابُ الْمَرْءُ بِتَأْخِيرِ حَقِّهِ إِنَّمَا يُعَابُ مَنْ أَخَذَ مَا لَيْسَ لَهُ لعل هذه الكلمة قالها في جواب سائل سأله-  لم أخرت المطالبة بحقك من الإمامة-  و لا بد من إضمار شي‏ء في الكلام-  على قولنا و قول الإمامية-  لأنا نحن نقول الأمر حقه بالأفضلية-  و هم يقولون إنه حقه بالنص-  و على كلا التقديرين فلا بد من إضمار شي‏ء في الكلام-  لأن لقائل أن يقول له ع-  لو كان حقك من غير أن يكون للمكلفين فيه نصيب-  لجاز ذلك أن يؤخر كالدين الذي يستحق على زيد-  يجوز لك أن تؤخره لأنه خالص لك وحدك-  فأما إذا كان للمكلفين فيه حاجة ماسة لم يكن حقك وحدك-  لأن مصالح المكلفين منوطة بإمامتك دون إمامة غيرك-  فكيف يجوز لك تأخير ما فيه مصلحة المكلفين-  فإذن لا بد من إضمار شي‏ء في الكلام-  و تقديره لا يعاب المرء بتأخير حقه-  إذا كان هناك مانع عن طلبه-  و يستقيم المعنى حينئذ على المذهبين جميعا-  لأنه إذا كان هناك مانع جاز تقديم غيره عليه-  و جاز له أن يؤخر طلب حقه خوف الفتنة-  و الكلام في هذا الموضع-  مستقصى في تصانيفنا في علم الكلام

ترجمه فارسی شرح ابن‏ ابی الحدید

حكمت (168)

لا يعاب المرء بتأخير حقه، انما يعاب من اخذ ما ليس له.

«مرد را در تأخير مطالبه حق خود سرزنش نكنند، بلكه آن كس كه آنچه را از او نيست مى‏ گيرد، سرزنش مى ‏كنند.» شايد امير المؤمنين عليه السّلام اين سخن را در پاسخ كسى فرموده كه از آن حضرت پرسيده است چرا در مطالبه حق امامت خويش تأخير كردى و ناچار بايد در اين سخن چيزى نهفته باشد، چه بنا بر عقيده ما و چه بر عقيده اماميه. زيرا ما مى‏ گوييم بر طبق قاعده افضليت، حكومت حق على عليه السّلام است و اماميه هم مى‏ گويند طبق نص، امامت از او بوده‏ است.

بنابر اين بايد جمله ديگرى در اين سخن نهفته باشد، زيرا مى ‏توان به آن حضرت گفت كه اگر امامت فقط حق خودت بود و ارتباطى براى ديگران نداشت، جايز بود آن را به تأخير بيندازى، مثل اينكه طلبى از زيد داشته باشى كه چون فقط حق خودت هست مى‏ توانى مطالبه ‏اش را به تأخير افكنى، ولى در موضوعى كه مورد نياز مبرم همه مكلّفان است، حق خودت به تنهايى نيست، زيرا مصالح عموم مسلمانان بستگى به امامت تو داشته است نه امامت ديگران، بنابر اين به تأخير انداختن مصلحت ديگران جايز نيست.

مى ‏بينيد كه در اين صورت جمله ديگرى هم بايد در اين سخن مضمر باشد و تقدير اين جمله چنين است كه مرد در تأخير مطالبه حق خود در صورتى كه مانعى وجود داشته باشد، سرزنش نمى ‏شود و در اين صورت معنى جمله به اعتقاد هر دو گروه درست مى‏ شود، زيرا در صورت وجود مانع جايز خواهد بود كه طلب حق خويش را به تأخير افكند و در اين باره در كتابهاى كلامى خود به تفصيل سخن گفته ‏ايم.

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدیدجلد ۷ //دکتر محمود مهدوى دامغانى

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره 167 متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن ابی الحدید)

حکمت 165 صبحی صالح

165-وَ قَالَ ( عليه‏السلام  )لَا طَاعَةَ لِمَخْلُوقٍ فِي مَعْصِيَةِ الْخَالِقِ

 حکمت 167 شرح ابن ‏أبي ‏الحديد ج 18   

167: لَا طَاعَةَ لِمَخْلُوقٍ فِي مَعْصِيَةِ الْخَالِقِ هذه الكلمة قد رويت مرفوعة-  و قد جاء في كلام أبي بكر أطيعوني ما أطعت الله فإذا عصيته فلا طاعة لي عليكم-  و قال معاوية لشداد بن أوس قم فاذكر عليا فانتقصه-  فقام شداد فقال الحمد لله الذي افترض طاعته على عباده-  و جعل رضاه عند أهل التقوى آثر من رضا غيره-  على ذلك مضى أولهم و عليه مضى آخرهم-  أيها الناس إن الآخرة وعد صادق-  يحكم فيها ملك قاهر-  و إن الدنيا أكل حاضر يأكل منها البر و الفاجر-  و إن السامع المطيع لله لا حجة عليه-  و إن السامع العاصي لله لا حجة له-  و إنه لا طاعة لمخلوق في معصية الخالق-  و إذا أراد الله بالناس خيرا استعمل عليهم صلحاءهم-  و قضى بينهم فقهاؤهم و جعل المال في سمحائهم-  و إذا أراد بالعباد شرا عمل عليهم سفهاؤهم-  و قضى بينهم جهلاؤهم و جعل المال عند بخلائهم-  و إن من إصلاح الولاة أن تصلح قرناءها-  ثم التفت إلى معاوية فقال-  نصحك يا معاوية من أسخطك بالحق-  و غشك من أرضاك بالباطل-  فقطع معاوية عليه كلامه و أمر بإنزاله-  ثم لاطفه و أمر له بمال-  فلما قبضه قال أ لست من السمحاء الذين ذكرت-  فقال إن كان لك مال غير مال المسلمين أصبته حلالا-  و أنفقته إفضالا فنعم-  و إن كان مال المسلمين احتجبته دونهم أصبته اقترافا-  و أنفقته إسرافا فإن الله يقول-  إِنَّ الْمُبَذِّرِينَ كانُوا إِخْوانَ الشَّياطِينِ

ترجمه فارسی شرح ابن‏ ابی الحدید

حكمت (167)

لا طاعة لمخلوق فى معصية الخالق. «در نافرمانى خالق فرمانبردارى از خلق نشايد.» اين كلمه به صورت حديث مرفوع آمده است، در سخنان ابو بكر هم چنين آمده است: تا هنگامى كه خدا را فرمانبردارم، از من فرمانبردارى كنيد و هر گاه از فرمان او سرپيچى كردم، بر شما فرمانبردارى از من نخواهد بود.

معاويه به شداد بن اوس گفت: برخيز و از على انتقاد كن. شداد برخاست و گفت: سپاس خداوندى را كه فرمانبردارى خويش را بر بندگانش واجب فرموده است و در نظر پرهيزكاران رضايت خود را برتر و بهتر از رضايت ديگران قرار داده است و همه پرهيزكاران از آغاز تا پايان بر اين روش بوده‏ اند، اى مردم همانا آخرت وعده راست است كه در آن پادشاهى قاهر حكومت مى‏ فرمايد، و دنيا سفره آماده‏ اى است كه نيكوكار و تبهكار از آن مى‏ خورند، و بر آن كس كه شنوا و مطيع فرمان خداوند است، اعتراضى نيست و براى آن كس كه شنوا و فرمانبردار كسى است كه نسبت به خدا سركش است، هيچ دليل و حجتى وجود ندارد. و همانا «لا طاعه لمخلوق فى معصية الخالق» و چون خداوند نسبت به مردمى اراده خير فرمايد، نيكان ايشان را به اميرى بر ايشان و فقيهان آنان را به قضاوت بر آنان مى‏ گمارد و اموال را در دست بخشندگان ايشان قرار مى‏ دهد. و چون نسبت به مردمى اراده شر فرمايد، سفلگان آنان را به اميرى بر ايشان و نادانان را به قضاوت بر آنان مى‏ گمارد و اموال را در دست بخيلان ايشان قرار مى‏ دهد.

يكى از نشانه ‏هاى صالح بودن اميران اين است كه همنشينان ايشان به صلاح و درستى باشند. شداد بن اوس به معاويه نگريست و گفت: اى معاويه آن كس كه با گفتن حق تو را به خشم آورد، براى تو خير خواهى كرده است و آن كس كه با باطل تو را خشنود كند، نسبت به تو غش ورزيده است. معاويه سخن او را قطع كرد و دستور داد او را از منبر فرود آورند. سپس نسبت به او مهربانى كرد و فرمان داد مالى به او بدهند و چون شدّاد آن مال را گرفت، معاويه گفت: آيا من از همان بخشندگانى كه گفتى نيستم شدّاد گفت: اگر مال خودت هست و آن را به حلال كسب كرده‏ اى و از اموال مسلمانان نيست و از راه فضيلت بخشيده‏ اى، آرى هستى، ولى اگر از اموال مسلمانان است كه از پرداخت آن به ايشان خوددارى كرده ‏اى آن را با گناه به چنگ آورده ‏اى و با اسراف هزينه كرده‏ اى كه خداوند متعال مى ‏فرمايد: «همانا تبذير كنندگان برادران شيطانهايند.»

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدیدجلد ۷ //دکتر محمود مهدوى دامغانى

 

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره 166 متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن ابی الحدید)

حکمت 164 صبحی صالح

164-وَ قَالَ ( عليه‏السلام  )مَنْ قَضَى حَقَّ مَنْ لَا يَقْضِي حَقَّهُ فَقَدْ عَبَدَه‏

 حکمت 166 شرح ابن ‏أبي ‏الحديد ج 18   

166: مَنْ قَضَى حَقَّ مَنْ لَا يَقْضِي حَقَّهُ فَقَدْ عَبَّدَهُ عبده بالتشديد أي اتخذه عبدا-  يقال عبده و استعبده بمعنى واحد-  و المعني بهذا الكلام مدح من لا يقضي حقه-  أي من فعل ذلك بإنسان فقد استعبد ذلك الإنسان-  لأنه لم يفعل معه ذلك مكافاة له عن حق قضاه إياه-  بل فعل ذلك إنعاما مبتدأ فقد استعبده بذلك- . و قال الشاعر في نقيض هذه الحال يخاطب صاحبا له- 

كن كأن لم تلاقني قط في الناس
و لا تجعلن ذكراي شوقا

و تيقن بأنني غير راء
لك حقا حتى ترى لي حقا

و بأني مفوق ألف سهم
لك إن فوقت يمينك فوقا

ترجمه فارسی شرح ابن‏ ابی الحدید

حكمت (166)

من قضى حق من لا يقضى حقه فقد عبّده. «آن كس كه حق كسى را گزارد كه او حقش را نگزارده است، او را بنده خود ساخته است.» عبّده با تشديد يعنى او را به بندگى گرفت و معنى آن همان استعباد است و اين سخن ستايش كسى است كه حق او گزارده نشده است، يعنى كسى كه نسبت به كسى كه حق او را نگزارده است، حق را به جا مى ‏آورد او را به بندگى خود در آورده كه بدون چشم داشت و فقط براى عرضه نعمت بر او چنين كرده است.

شاعرى در نقيض و عكس اين حالت خطاب به دوستى چنين سروده است: «… يقين داشته باش كه من براى تو حقى نمى ‏بينم مگر اينكه تو براى من حقى ببينى، و اگر دست تو براى من يك تير فراهم آورد، من هزار تير فراهم مى‏ سازم.»

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدیدجلد ۷ //دکتر محمود مهدوى دامغانى

 

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره 165 متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن ابی الحدید)

حکمت 163 صبحی صالح

163-وَ قَالَ ( عليه‏السلام  )الْفَقْرُ الْمَوْتُ الْأَكْبَر

حکمت 165 شرح ابن ‏أبي ‏الحديد ج 18   

165: الْفَقْرُ الْمَوْتُ الْأَكْبَرُ

 في الحديث المرفوع أشقى الأشقياء من جمع عليه فقر الدنيا و عذاب الآخرة- . و أتى بزرجمهر فقير جاهل-  فقال بئسما اجتمع على هذا البائس-  فقر ينقص دنياه و جهل يفسد آخرته- . شاعر- 

خلق المال و اليسار لقوم
و أراني خلقت للإملاق‏

أنا فيما أرى بقية قوم‏
خلقوا بعد قسمة الأرزاق‏

أخذ السيواسي هذا المعنى- فقال في قصيدته الطويلة المعروفة بالساسانية-

ليت شعري لما بدا يقسم
الأرزاق في أي مطبق كنت‏

قرئ على أحد جانبي دينار-

قرنت بالنجح و بي كل ما
يراد من ممتنع يوجد

و على الجانب الآخر-

و كل من كنت له آلفا
فالإنس و الجن له أعبد

و قال أبو الدرداء- من حفظ ماله فقد حفظ الأكثر من دينه و عرضه- . بعضهم-

و إذا رأيت صعوبة في مطلب
فاحمل صعوبته على الدينار

تردده كالظهر الذلول فإنه‏
حجر يلين قوة الأحجار

 و من دعاء السلف-  اللهم إني أعوذ بك من ذل الفقر و بطر الغنى

ترجمه فارسی شرح ابن‏ ابی الحدید

حكمت (165)

الفقر الموت الاكبر. «درويشى، مرگ بزرگتر است.» در حديث مرفوع آمده است: بدبخت‏ ترين بدبختان كسى است كه درويشى دنيا و عذاب آخرت براى او جمع شود.                    

درويشى نادان پيش بزرگمهر آمد، بزرگمهر گفت: چه بد چيزى كه در اين بينوا گرد آمده است، درويشى كه اين جهان او را كاسته است و نادانى كه آن جهانش را تباه كرده است.

شاعرى چنين سروده است: «توانگرى و آسايش براى گروهى آفريده شده است و خود را چنان مى ‏بينم كه براى تنگدستى آفريده شده ‏ام، آن چنان كه مى ‏بينم گويا من باز مانده گروهى هستم كه پس از قسمت ارزاق آفريده شده‏ اند.» سيواسى هم همين معنى را گرفته است و در قصيده معروف به ساسانيه خود چنين سروده است: «اى كاش مى ‏دانستم گاهى كه روزيها تقسيم مى ‏شد من در كدام زندان بوده ‏ام.» بر يك سوى دينارى اين بيت خوانده مى‏ شد: «من قرين رستگارى و پيروزيم و به وسيله من هر چيز نايابى كه اراده شود، يافت مى‏شود.» و بر سوى ديگرش نوشته شده بود: «هر كس كه من انيس او باشم، آدمى و پرى بندگان او خواهند بود».

ابو الدرداء گفته است: هر كس مال خود را حفظ كند بيشتر آبرو و دين خود را حفظ كرده است.

يكى ديگر از شاعران چنين سروده است: «هر گاه در كارى دشوارى ديدى، دشوارى آن را بر دينار سوار كن، آن كار براى تو رام و فرمانبردار خواهد شد. دينار چون سنگى است كه نيروى ديگر سنگها را نرم مى‏ سازد.» از جمله دعاهاى پيشينيان است كه بار خدايا از خوارى و زبونى درويشى و از سركشى توانگرى به تو پناه مى‏ برم.

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدیدجلد ۷ //دکتر محمود مهدوى دامغانى

 

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره 164 متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن ابی الحدید)

حکمت 162 صبحی صالح

162-وَ قَالَ ( عليه‏السلام  )مَنْ كَتَمَ سِرَّهُ كَانَتِ الْخِيَرَةُ بِيَدِهِ

حکمت 164 شرح ابن ‏أبي ‏الحديد ج 18   

164: مَنْ كَتَمَ سِرَّهُ كَانَتِ الْخِيَرَةُ فِي يَدِهِ قد تقدم القول في السر و الأمر بكتمانه-  و نذكر هاهنا أشياء أخر- . من أمثالهم مقتل الرجل بين لحييه- . دنا رجل من آخر فساره فقال إن من حق السر التداني- . كان مالك بن مسمع إذا ساره إنسان قال له-  أظهره فلو كان فيه خير لما كان مكتوما- . حكيم يوصي ابنه-  يا بني كن جوادا بالمال في موضع الحق-  ضنينا بالإسرار عن جميع الخلق-  فإن أحمد جود المرء الإنفاق في وجه البر- . و من كلامهم سرك من دمك فإذا تكلمت به فقد أرقته- .

و قال الشاعر- 

فلا تفش سرك إلا إليك
فإن لكل نصيح نصيحا

أ لم تر أن غواة الرجال‏
لا يتركون أديما صحيحا

 و قال عمر بن عبد العزيز-  القلوب أوعية الأسرار و الشفاه أقفالها-  و الألسن مفاتيحها فليحفظ كل امرئ مفتاح سره- .

و قال بعض الحكماء من أفشى سره كثر عليه المتآمرون- . أسر رجل إلى صديق سرا ثم قال له أ فهمت-  قال له بل جهلت قال أ حفظت قال بل نسيت- . و قيل لرجل كيف كتمانك السر-  قال أجحد المخبر و أحلف للمستخبر- . أنشد الأصمعي قول الشاعر- 

  إذا جاوز الاثنين سر فإنه
بنث و تكثير الوشاة قمين‏

 فقال و الله ما أراد بالاثنين إلا الشفتين

ترجمه فارسی شرح ابن‏ ابی الحدید

 

حكمت (164)

من كتم سرّه كانت الخيرة فى يده. «آن كس كه راز خويش پنهان داشت، اختيار در دست اوست.» در اين باره هم پيش از اين سخن گفته شد و اينك هم چيزهاى ديگرى مى ‏گوييم.

از جمله امثال عرب اين است كه كشتارگاه مرد ميان چانه و لب بالاى اوست… حكيمى پسر خويش را اندرز مى‏داد و مى‏ گفت: پسركم در مورد بخشيدن مال به جايگاه حق بخشنده باش و اسرار خود را از همه خلق باز دار كه بهترين بخشش مرد انفاق در راه نيكى است.

و گفته ‏اند: راز تو از خون توست چون آن را به زبان آورى، همانا كه فرو ريخته ‏اى… عمر بن عبد العزيز گفته است: دلها گنجينه اسرار است و لبها قفل آن و زبانها كليد آن و بايد هر كس كليد راز خود را حفظ كند. مردى به دوست خود رازى گفت و سپس از او پرسيد فهميدى گفت: نه، گفت: آن را حفظ كردى گفت: نه، كه فراموش كردم.

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدیدجلد ۷ //دکتر محمود مهدوى دامغانى

 

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره 163 متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن ابی الحدید)

حکمت 161 صبحی صالح

161-وَ قَالَ ( عليه‏السلام  )مَنِ اسْتَبَدَّ بِرَأْيِهِ هَلَكَ

حکمت 163 شرح ابن ‏أبي ‏الحديد ج 18   

163: مَنِ اسْتَبَدَّ بِرَأْيِهِ هَلَكَ-  وَ مَنْ شَاوَرَ الرِّجَالَ شَارَكَهَا فِي عُقُولِهَا قد تقدم لنا قول كاف في المشورة مدحا و ذما-  و كان عبد الملك بن صالح الهاشمي يذمها و يقول-  ما استشرت واحدا قط إلا تكبر علي و تصاغرت له-  و دخلته العزة و دخلتني الذلة-  فإياك و المشورة و إن ضاقت عليك المذاهب-  و اشتبهت عليك المسائل-  و أداك الاستبداد إلى الخطإ الفادح- . و كان عبد الله بن طاهر يذهب إلى هذا المذهب-  و يقول ما حك جلدك مثل ظفرك-  و لأن أخطئ مع الاستبداد ألف خطإ-  أحب إلي من أن أستشير و أرى بعين النقص و الحاجة- . و كان يقال الاستشارة إذاعة السر-  و مخاطرة بالأمر الذي ترومه بالمشاورة-  فرب مستشار أذاع عنك ما كان فيه فساد تدبيرك- . و أما المادحون للمشورة فكثير جدا-  و قالوا خاطر من استبد برأيه- . و قالوا المشورة راحة لك و تعب على غيرك- . و قالوا من أكثر من المشورة لم يعدم عند الصواب مادحا-  و عند الخطإ عاذرا- .

و قالوا المستشير على طرف النجاح-  و الاستشارة من عزم الأمور- . و قالوا المشورة لقاح العقول و رائد الصواب- . و من ألفاظهم البديعة-  ثمرة رأي المشير أحلى من الأري المشور- .

و قال بشار- 

 إذا بلغ الرأي النصيحة فاستعن
بعزم نصيح أو مشورة حازم‏

و لا تجعل الشورى عليك غضاضة
فإن الخوافي عدة للقوادم‏

ترجمه فارسی شرح ابن‏ ابی الحدید

 

حكمت (163)

من استبدّ برأيه هلك، و من شاور الرجال شاركها فى عقولها. «هر كس خود رأى شود، نابود گردد و هر كه با مردان رايزنى كند در خرد ايشان شريك شده است.» پيش از اين گفتارى بسنده در مورد مشورت و ستايش و نكوهش آن گفته آمد.

عبد الملك بن صالح هاشمى رايزنى و مشورت را نكوهش مى‏كرده و مى‏گفته است: هرگز با كسى رايزنى نكردم، مگر اينكه بر من تكبّر كرد و من براى او خود را كوچك ساختم و او عزت يافت و من زبونى و از مشورت بر حذر باش، هر چند راه هاى تشخيص بر تو دشوار و مسائل مشتبه شود و استبداد تو را گرفتار خطاى بزرگ كند عبد الله بن طاهر هم همين عقيده را داشته است و مى‏ گفته است: چيزى همچون ناخن خودت پشت تو را نمى ‏خاراند، و من اگر با استبداد هزار خطا بكنم، براى من خوشتر است كه مشورت كنم و به چشم حقارت و كاستى بر من نگرند.

و گفته شده است: رايزنى و مشورت موجب فاش شدن راز و به خطر افتادن كارى كه آهنگ آن دارى مى‏شود و چه بسا كه مستشار چيزهايى را كه موجب تباهى تدبير توست فاش سازد. اما كسانى كه مشورت و رايزنى را ستوده ‏اند به راستى بسيارند و گفته ‏اند هر كس استبداد به رأى خود كند، خويش را به خطر انداخته است.

و گفته‏ اند مشورت مايه آسايش تو و رنج ديگران است، و كسى كه بسيار رايزنى كند به هنگام خطا معذور و در صواب ستوده است، و آن كس كه مشورت مى‏كند بر كرانه رستگارى است و مشورت و رايزنى از كارهاى استوار است.

و گفته‏ اند مشورت مايه بارور شدن خردها و پيشاهنگ درستى و صواب است، و از سخنان زيباى آنان اين است كه ثمره انديشه مشورت كننده شيرين ‏تر از عسل صاف شده است.

بشار گفته است: «چون رأى به نصيحت رسيد با عزمى استوار و مشورت با دور انديش يارى بگير، مشورت را ننگ و عار مدان كه پرهاى آخر بال پرندگان ساز و برگ پرهاى جلو است.»

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدیدجلد ۷ //دکتر محمود مهدوى دامغانى

 

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره 162 متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن ابی الحدید)

حکمت 160 صبحی صالح

160-وَ قَالَ ( عليه‏السلام  )مَنْ مَلَكَ اسْتَأْثَرَ

 حکمت 162 شرح ابن ‏أبي ‏الحديد ج 18   

 162: مَنْ مَلَكَ اسْتَأْثَرَ المعنى أن الأغلب في كل ملك يستأثر على الرعية-  بالمال و العز و الجاه- . و نحو هذا المعنى قولهم من غلب سلب و من عز بز- .

و نحوه قول أبي الطيب- 

  و الظلم من شيم النفوس فإن تجد
ذا عفة فلعلة لا يظلم‏

ترجمه فارسی شرح ابن‏ ابی الحدید

  حكمت (162)

من ملك استأثر «هر كه ملك شود، حق ديگران را براى خود برمى ‏گزيند.» معنى اين است كه غالبا هر پادشاهى در مورد مال و عزت و جاه حقوق رعيت را مختص خود قرار مى‏ دهد، نظير آن كه مى‏ گويند: هر كس چيره شود، جامه و سلاح جنگى مقهور را از تن او بيرون مى‏ كشد و هر كس عزت و قدرت يابد چنان مى‏ كند.

و نظير همين معنى است اين بيت ابو الطيب متنبى كه گفته است: «ستم كردن از خويهاى نفسهاست و اگر شخص با عفتى پيدا كنى به هيچوجه ظلم نمى ‏كند.»

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدیدجلد ۷ //دکتر محمود مهدوى دامغانى

 

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره 161 متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن ابی الحدید)

حکمت 159 صبحی صالح

159-وَ قَالَ ( عليه‏السلام  )مَنْ وَضَعَ نَفْسَهُ مَوَاضِعَ التُّهَمَةِ فَلَا يَلُومَنَّ مَنْ أَسَاءَ بِهِ الظَّنَّ

حکمت 161 شرح ابن ‏أبي ‏الحديد ج 18   

161: مَنْ وَضَعَ نَفْسَهُ مَوَاضِعَ التُّهَمَةِ-  فَلَا يَلُومَنَّ مَنْ أَسَاءَ بِهِ الظَّنَّ

رأى بعض الصحابة رسول الله ص-  واقفا في درب من دروب المدينة-  و معه امرأة فسلم عليه فرد عليه-  فلما جاوزه ناداه فقال هذه زوجتي فلانة-  قال يا رسول الله أ و فيك يظن-  فقال إن الشيطان يجري من ابن آدم مجرى الدم

و جاء في الحديث المرفوع دع ما يريبك إلى ما لا يريبك

و قال أيضا لا يكمل إيمان عبد حتى يترك ما لا بأس به

و قد أخذ هذا المعنى شاعر فقال- 

و زعمت أنك لا تلوط فقل لنا
هذا المقرطق واقفا ما يصنع‏

شهدت ملاحته عليك بريبة
و على المريب شواهد لا تدفع‏

ترجمه فارسی شرح ابن‏ ابی الحدید

حكمت (161)

من وضع نفسه مواضع التهمة فلا يلومنّ من اساء به الظنّ. «هر كس كه خود را در جايگاههاى تهمت قرار دهد، نبايد كسى را كه به او بدگمان شود سرزنش كند.» يكى از ياران رسول خدا، آن حضرت را ديد كه كنار يكى از دروازه‏ هاى مدينه بازنى ايستاده است. سلام داد و پيامبر پاسخش فرمود. و چون آن صحابى گذشت، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم او را صدا كرد و فرمود: اين فلان همسرم است. آن مرد گفت: اى رسول خدا آيا نسبت به شما گمان بد برده مى‏ شود فرمود: «شيطان در آدمى جريان دارد، همچون جريان خون.» در حديث مرفوع آمده است: آنچه را كه تو را در موضع شك قرار مى ‏دهد رها كن و به كارى پرداز كه مورد شك قرارت نمى‏ دهد.

و نيز در حديث آمده است: «ايمان بنده كامل نمى‏ شود تا آنكه چيزهايى را كه حرمت ندارد، رها كند.» همين معنى را شاعرى گرفته و چنين سروده است: «چنين مدعى هستى كه لواط نمى ‏كنى، به ما بگو اين غلام بچه كه ايستاده است چه مى‏ كند، نمكين بودنش بر تو گواهى به بدگمان شدن مى ‏دهد و براى بدگمان گواهانى غير قابل انكار است.»

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدیدجلد ۷ //دکتر محمود مهدوى دامغانى

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره 160 متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن ابی الحدید)

حکمت 158 صبحی صالح

158-وَ قَالَ ( عليه‏السلام  )عَاتِبْ أَخَاكَ بِالْإِحْسَانِ إِلَيْهِ وَ ارْدُدْ شَرَّهُ بِالْإِنْعَامِ عَلَيْهِ

حکمت 160 شرح ابن ‏أبي ‏الحديد ج 18   

160: عَاتِبْ أَخَاكَ بِالْإِحْسَانِ إِلَيْهِ وَ ارْدُدْ شَرَّهُ بِالْإِنْعَامِ عَلَيْهِ الأصل في هذا قول الله تعالى-  ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ-  فَإِذَا الَّذِي بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَداوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَمِيمٌ و روى المبرد في الكامل عن ابن عائشة عن رجل من أهل الشام قال دخلت المدينة فرأيت رجلا راكبا على بغلة-  لم أر أحسن وجها و لا ثوبا و لا سمتا و لا دابة منه-  فمال قلبي إليه فسألت عنه-  فقيل هذا الحسن بن الحسن بن علي-  فامتلأ قلبي له بغضا و حسدت عليا أن يكون له ابن مثله-  فصرت إليه و قلت له أنت ابن أبي طالب-  فقال أنا ابن ابنه قلت فبك و بأبيك-  فلما انقضى كلامي قال أحسبك غريبا-  قلت أجل قال فمل بنا-  فإن احتجت إلى منزل أنزلناك أو إلى مال واسيناك-  أو إلى حاجة عاوناك- . فانصرفت عنه و ما على الأرض أحد أحب إلي منه- . و قال محمود الوراق- 

إني شكرت لظالمي ظلمي
و غفرت ذاك له على علم‏

و رأيته أهدى إلي يدا
لما أبان بجهله حلمي‏

رجعت إساءته عليه و
إحساني فعاد مضاعف الجرم‏

و غدوت ذا أجر و محمدة
و غدا بكسب الظلم و الإثم‏

فكأنما الإحسان كان له‏
و أنا المسي‏ء إليه في الحكم‏

ما زال يظلمني و أرحمه
حتى بكيت له من الظلم‏

قال المبرد أخذ هذا المعنى من قول رجل من قريش-  قال له رجل منهم إني مررت بآل فلان-  و هم يشتمونك شتما رحمتك منه-  قال أ فسمعتني أقول إلا خيرا قال لا-  قال إياهم فارحم- . و قال رجل لأبي بكر لأشتمنك شتما يدخل معك قبرك-  فقال معك و الله يدخل لا معي

ترجمه فارسی شرح ابن‏ ابی الحدید

حكمت (160)

عاقب اخاك بالاحسان اليه، و اردد شرّه بالانعام عليه. «برادرت را با نيكويى كردن به او سرزنش كن و بدى او را با بخشش و ارزانى داشتن نعمت بر او برگردان».

اصل اين سخن گفتار خداوند است كه مى‏فرمايد: «به هر چه نيكوتر است دفع كن و آن گاه كسى كه ميان تو و او دشمنى است همچون دوستى گرم و مهربان خواهد شد.» مبرد در الكامل، از قول ابن عايشه، از قول مردى، از شاميان نقل مى‏كند كه مى‏گفته است: وارد مدينه شدم، مردى را سوار بر استرى ديدم كه هيچ كس را از لحاظ زيبايى و آراستگى از نظر لباس و مركب چنان نديده بودم، دل من به او مايل شد و پرسيدم كيست، گفتند: حسن بن على است، دلم از كينه او آكنده شد و بر على رشك‏بردم كه چنين پسرى دارد، پيش او رفتم و گفتم: تو پسر ابو طالبى گفت: من پسر پسر اويم. گفتم: نفرين بر تو و بر پدرت باد. چون سخنم تمام شد، فرمود: گمانم اين است كه در اين شهر غريب هستى گفتم: آرى. گفت: پيش ما بيا، اگر به منزل نياز دارى، منزلت مى‏ دهيم، اگر به مال نيازمندى، تو را كمك مى‏ كنيم و اگر نياز ديگرى دارى، ياريت مى‏ دهيم.من برگشتم در حالى كه روى زمين هيچ كس در نظرم محبوب‏تر از او نبود.

محمود وراق هم در اين باره اشعارى سروده است: «من ظلم كسى را كه بر من ستم مى‏ كند، سپاسگزارم و آن را با علم به ستمش بر او مى‏بخشم…» مبرد مى ‏گويد: محمود وراق اين شعر را از مضمون سخن مردى از قريش گرفته است كه مردى به او گفت: از كنار فلان خاندان گذشتم چنان دشنامى به تو مى‏دادند كه بر تو رحمت آوردم و برايت آمرزش خواستم. آن مرد گفت: آيا تا كنون شنيده ‏اى كه من جز خير چيزى بگويم. گفت: نه، گفت: براى آنان هم رحمت آور و آمرزش بخواه. مردى به ابو بكر گفت: چنان دشنامى به تو مى‏ دهم كه در گور هم همراه تو باشد.

گفت: به خدا سوگند آن دشنام همراه تو خواهد بود، با من در گورم نخواهد آمد.

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدیدجلد ۷ //دکتر محمود مهدوى دامغانى