نامه 78 ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

78 از جمله نامه ‏هاى امام ( ع ) به سران لشكرها موقعى كه به خلافت رسيد .

أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّمَا أَهْلَكَ مَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ أَنَّهُمْ مَنَعُوا اَلنَّاسَ اَلْحَقَّ فَاشْتَرَوْهُ وَ أَخَذُوهُمْ بِالْبَاطِلِ فَاقْتَدَوْهُ

ترجمه

« اما بعد ، نابودى و هلاكت پيشينيان شما از آن جهت بود كه مردم را از حق خود بازداشتند ، و مردم هم آن را فروختند ، و ديگر اين كه مردم را به باطل واداشتند و آنان نيز از آن پيروى كردند » .

شرح

امام ( ع ) فرماندهان را از بازداشتن افراد خود ، از حق و رفتار به باطل با آنان برحذر داشته است و خاطرنشان كرده است كه همين امر باعث نابودى همگنان پيشين ايشان بوده است .

عبارت : فاشتروه

يعنى مردم حق را فروختند و در عوض ، چون آنان را از حق بازداشتند به جاى حق باطل را گرفتند ، مانند سخن خداى تعالى : وَ شَرَوهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ [ 1 ] و همچنين عبارت : و اخذوهم بالباطل ، يعنى فرمانروايان پيشين با مردم بر باطل رفتار كردند ، آنان نيز از باطل پيروى نمودند ، يعنى از باطل پيروى كردند ، و راه كسانى را رفتند كه آنها را به آن برده بودند . مانند قول خداى تعالى : فَبِهُديهُمُ فَبِهُديهُمُ اقْتَدِهُ [ 2 ] . توفيق از جانب خداست .

بخش نامه‏ ها ، وصيتها و پيمان نامه‏ها پايان گرفت خدا را چنان كه سزاوار اوست سپاس مى‏گوييم .

________________________

[ 1 ] سوره انعام ( 6 ) آيه ( 90 ) يعنى : تو نيز از راه و روش آنها پيروى كن .

[ 2 ] سوره انعام ( 6 ) آيه ( 90 ) يعنى : تو نيز از راه و روش آنها پيروى كن .

ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم جلد ۵

 

نامه 77 ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

77 از نامه‏ هاى امام ( ع ) در پاسخ ابو موسى اشعرى درباره حكمين ، اين نامه را سعيد بن يحيى اموى در كتاب المغازى نقل كرده است .

فَإِنَّ اَلنَّاسَ قَدْ تَغَيَّرَ كَثِيرٌ مِنْهُمْ عَنْ كَثِيرٍ مِنْ حَظِّهِمْ فَمَالُوا مَعَ اَلدُّنْيَا وَ نَطَقُوا بِالْهَوَى وَ إِنِّي نَزَلْتُ مِنْ هَذَا اَلْأَمْرِ مَنْزِلاً مُعْجِباً اِجْتَمَعَ بِهِ أَقْوَامٌ أَعْجَبَتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ وَ أَنَا أُدَاوِي مِنْهُمْ قَرْحاً أَخَافُ أَنْ يَكُونَ عَلَقاً وَ لَيْسَ رَجُلٌ فَاعْلَمْ أَحْرَصَ عَلَى جَمَاعَةِ أُمَّةِ ؟ مُحَمَّدٍ ص ؟ وَ أُلْفَتِهَا مِنِّي أَبْتَغِي بِذَلِكَ حُسْنَ اَلثَّوَابِ وَ كَرَمَ اَلْمَآبِ وَ سَأَفِي بِالَّذِي وَأَيْتُ عَلَى نَفْسِي وَ إِنْ تَغَيَّرْتَ عَنْ صَالِحِ مَا فَارَقْتَنِي عَلَيْهِ فَإِنَّ اَلشَّقِيَّ مَنْ حُرِمَ نَفْعَ مَا أُوتِيَ مِنَ اَلْعَقْلِ وَ اَلتَّجْرِبَةِ وَ إِنِّي لَأَعْبَدُ أَنْ يَقُولَ قَائِلٌ بِبَاطِلٍ وَ أَنْ أُفْسِدَ أَمْراً قَدْ أَصْلَحَهُ اَللَّهُ فَدَعْ مَا لاَ تَعْرِفُ فَإِنَّ شِرَارَ اَلنَّاسِ طَائِرُونَ إِلَيْكَ بِأَقَاوِيلِ اَلسُّوءِ

لغات

علق : خون بسته

وأيت : وعده دادم

أعبد : انكار مى‏كنم

ترجمه

« چه بسيارى از مردم كه از بهره‏ هاى زياد خود بى ‏نصيب ماندند ، پس رو به دنيا آوردند و از روى هواى نفس سخن گفتند ، و من در امر خلافت به جاى شگفت ‏آورى رسيده‏ام كه در آنجا گروههايى گرد آمده‏اند كه هواى نفس آنها را به خودبينى واداشته است ، و من زخمى از آنها را معالجه مى‏كنم كه مى‏ترسم به خون بسته تبديل شود .

پس بدان كه هيچ مردى بر سر و سامان دادن كار امّت محمد ( ص ) و ايجاد محبّت و دوستى ما بين آنان مشتاق‏تر از من نيست ، و من بدين وسيله پاداش خوب و نتيجه نيكو خواستارم ، و بزودى به آنچه بر عهده گرفته‏ ام وفا خواهم كرد ، اگر چه تو از آن وضع شايسته كه به هنگام جدايى از من داشتى برگردى ، زيرا بدبخت آن كسى است كه از سود عقل و تجربه‏اى كه در اختيار دارد ، بهره نگيرد ، و من از كسى كه بيهوده سخن گويد بيزارم و از اين كه كارى را كه خداوند سامان داده و اصلاح كرده است بر هم بزنم روى گردانم . پس تو هم آنچه را نمى‏دانى ترك كن زيرا بدكاران با سخنان ناروا به جانب تو مى‏ شتابند » .

شرح

عبارت : فانّ الناس . . . حظّهم ،

يعنى بهره‏اى كه ديانت و هدايت سزاوار آنان بود . و عبارت : فمالوا . . . الهوى ، توضيحى براى انواع دگرگونيهاى آنهاست . و عبارت : و انّى نزلت من هذا الامر يعنى : در امر خلافت به موضع عجيبى رسيده ‏ام ، همان حالتى كه كار امام ( ع ) با يارانش بدان‏جا منتهى شد ، و جاى تعجّب نسبت به عمل آنان شد كه چگونه به قبول حكميّت ، مجبور گشتند و تن به صلح دادند و ديگر رويدادها .

و جمله : اجتمع به اقوام صفت براى منزل است ،يعنى : اين جايگاهى كه از امر خلافت دارم كه گروههايى با من همفكر و هم‏انديشه شدند ، امّا هواى نفس و افكارشان آنان را به خودپسندى كشاند و كار را تباه كردند ، و من زخم آنها را معالجه مى‏كنم .

و كلمه : قرح استعاره است از اين كه اجتماع آنان بر حكميّت سبب خرابى وضع وى شده است . و لفظ مداواة استعاره براى كوشش وى در اصلاح آنان است . و بعضى ، ادارى ، نقل كرده‏اند . و هم چنين كلمه علق استعاره براى ترس از نابسامانى كار آنان نسبت به امام ( ع ) است .

و عبارت : و ليس رجل احرص منه على الفة امّة محمد ( ص ) يعنى نسبت به هدف مورد نظر كسى علاقه‏مندتر از امام ( ع ) وجود ندارد .

و جمله : فاعلم ، معترضه خوبى ميان كلمه ليس و خبر آن است ، و كلمه رجل ، هر چند كه مفرد نكرده است ، چون در سياق نفى است همان طورى كه در اصول فقه ثابت شده افاده عموم مى‏كند .

آنگاه امام ( ع ) اعلام كرده است كه آنچه را كه از شرط صلح مطابق آنچه كه پيش آمده است بر اساس تعهدى كه كرده ، بزودى وفا خواهد كرد و اشعرى را بر نگون بختى تهديد كرده است در صورتى كه از وضع مناسبى كه هنگام جدايى از وى داشته يعنى پايبندى به داورى كتاب خدا و رويگردانى از هواى نفس ، و دورى از فريب همدمى بدكاران ، دگرگون شود .

و نگون بخت را امام ( ع ) به كسى تفسير كرده است كه از سود عقل و تجربه ‏اش بهره نگيرد ، بدين وسيله اشاره دارد بر اين كه اگر او گول بخورد و يا به سمت ديگرى تغيير جهت دهد ، خود را از بهره عقل و پيشينه تجربه‏اش محروم ساخته و در نتيجه پيوسته نگون‏بخت ساخته است .

آنگاه به ابو موسى هشدار داده است كه او [ امام ( ع ) ] از سخن بيهوده ، و از تباه ساختن كارى كه خداوند اصلاح كرده است يعنى امر دين ، بيزار است ، تا بدان وسيله از خشم امام ( ع ) برحذر شده و به درستى و راستى و حفظ جانب خدايى درباره او پايبند گردد ، و اين مطلب را با سخنى ديگر تأكيد فرموده است : فدع ما لا تعرف ، يعنى در داورى نسبت به اين قضيه و ايجاد شبهه خوددارى كن .

و مقصود امام ( ع ) از عبارت : فانّ شرار الناس ، عمرو بن عاص و امثال اوست كه با القاى وسوسه‏ها و شبهات دروغين يعنى همان سخنان ناپسند به جانب او مى‏ شتابند .

ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم جلد ۵

 

نامه 76 ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

76 ايضا از جمله سفارشهاى امام ( ع ) به عبد اللّه بن عباس موقعى كه او را براى اتمام حجت به جانب خوارج فرستاد .

لاَ تُخَاصِمْهُمْ ؟ بِالْقُرْآنِ ؟ فَإِنَّ ؟ اَلْقُرْآنَ ؟ حَمَّالٌ ذُو وُجُوهٍ تَقُولُ وَ يَقُولُونَ . . . وَ لَكِنْ حَاجِجْهُمْ بِالسُّنَّةِ فَإِنَّهُمْ لَنْ يَجِدُوا عَنْهَا مَحِيصاً

لغت

محيص : راه انحراف

ترجمه

« با آنان به وسيله قرآن بحث و مناظره نكن ، زيرا قرآن تأويلات و معانى مختلفى دارد ، تو يك چيز مى‏گويى و آنها چيز ديگر ، بلكه با سنت پيامبر ( ص ) سخن بگو زيرا آنان راه گريزى از سنت ندارند » .

شرح

امام ( ع ) ، ابن عباس را از احتجاج به قرآن با خوارج منع كرده است ، و بر اين مطلب به وسيله قياس مضمرى او را توجه داده است كه صغراى آن : فان القرآن . . . و يقولون است ، يعنى : آياتى كه به وسيله آنها با ايشان احتجاج مى‏كنى ممكن است صراحت در مقصود نداشته باشند ، بلكه اين آيات ، ظاهرى دارند و تأويلهاى احتمالى چندى كه ممكن است در مقام جدل ، دستاويز آنان قرار بگيرد ، و كبراى مقدّر آن چنين است : و هر چيزى كه آن چنان باشد ، در بحث و گفتگوى با آنان به نتيجه نمى‏ رسد . آنگاه دستور داده است تا به سنّت با ايشان استدلال كند ، و بر اين مطلب به وسيله قياس مضمرى توجّه داده است كه صغراى آن عبارت :

فانهم لا يجدون عنها معدلا است ، از آن‏رو كه سنّت ، صراحت در مقصود دارد مانند حديث نبوى « جنگ با تو يا على جنگ با من است » [ 1 ] و امثال آن . و كبراى مقدّر چنين است : و هر آنچه كه خوارج راه گريز از آن نداشته باشند ،براى استدلال با آنها بهتر است . ما ، قبلا به مجادله و مناظره ابن عباس با خوارج اشاره كرده‏ايم .

____________________________

[ 1 ] حربك يا على حربى .

نامه 75 ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

75 از جمله سفارشهاى امام ( ع ) به عبد اللّه بن عباس هنگامى كه او را در بصره به جاى خود گمارد .

سَعِ اَلنَّاسَ بِوَجْهِكَ وَ مَجْلِسِكَ وَ حُكْمِكَ وَ إِيَّاكَ وَ اَلْغَضَبَ فَإِنَّهُ طَيْرَةٌ مِنَ اَلشَّيْطَانِ وَ اِعْلَمْ أَنَّ مَا قَرَّبَكَ مِنَ اَللَّهِ يُبَاعِدُكَ مِنَ اَلنَّارِ وَ مَا بَاعَدَكَ مِنَ اَللَّهِ يُقَرِّبُكَ مِنَ اَلنَّارِ

لغات

طيره بر وزن فعله : از طيران در مورد سبكى و آنچه بى‏قرار است به كار برده مى‏شود ، و طيره از تطيّر به معناى ناميمون بودن نيز آمده است .

ترجمه

« در برخورد با مردم و مجالست و حكومت خود گشاده‏ رو باش ، مبادا به خشم خدا رفتار كنى زيرا آن از كم خردى و از اعمال شيطان است ، و بدان كه هر آنچه تو را به خدا نزديك كند از آتش دورت مى‏كند ، و آنچه از خدا دورت سازد تو را به آتش نزديك مى‏كند » .

شرح

امام ( ع ) ابن عبّاس را به چند فضيلت اخلاقى امر كرده است :

1 با مردم گشاده‏رو باشد . مقصودش از آن ، خوش برخوردى و گشاده‏رويى است و همنشينى ، كنايه از فروتنى و حكم و داورى ، كنايه از دادگرى است ، زيرا دادگرى شامل تمام مردم مى‏شود ، اما ستمكارى ، تنگنايى است كه همه كس آن را پذيرا نيست .

2 او را از خشم برحذر داشته است ، اين خود دستور به داشتن فضيلت پايدارى و بردبارى است . و او را با عبارت : فانّه طيرة من الشّيطان از خشم برحذر داشته است ، يعنى [ خشم در اثر ] سبك مغزى است كه از شيطان ريشه مى‏گيرد ، و يا از صفاتى است كه مردم ، صاحب آن را ناميمون و ناپسند مى‏شمارند . خشم را به شيطان نسبت داده است تا از آن دورى كنند ، البته مقصود خشم بى‏مورد است و اين عبارت صغراى قياس مضمرى است كه كبراى مقدّر آن چنين است : و هر چه آن طور باشد دورى از آن لازم است .

آنگاه امام ( ع ) او را بر آنچه باعث نزديكى وى به خدا ، و در نتيجه باعث دورى او از آتش جهنم مى‏گردد ، وادار ساخته است ، و همچنين از آنچه كه او را از خداوند دور مى‏كند و در نتيجه باعث نزديكى وى به آتش دوزخ است برحذر داشته است . و اين هر دو قسمت عبارت صغرا براى دو قياس مضمرى هستند كه كبراى مقدّر نخستين قياس چنين است : و هر چه باعث دورى تو از آتش دوزخ است بايد بدان پايبند باشى ، و كبراى مقدّر قياس دوم نيز چنين است و هر آنچه باعث نزديكى تو به آتش دوزخ است بايد از آن دورى كنى . توفيق به دست خداست .

ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم جلد ۵

 

نامه 74 ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

74 از جمله نامه‏ هاى امام ( ع ) در آغاز بيعت مردم با آن بزرگوار ، آن را واقدى [ 1 ] در كتاب جمل نقل كرده است :

مِنْ عَبْدِ اَللَّهِ ؟ عَلِيٍّ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ ؟ إِلَى ؟ مُعَاوِيَةَ بْنِ أَبِي سُفْيَانَ ؟ أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ عَلِمْتَ إِعْذَارِي فِيكُمْ وَ إِعْرَاضِي عَنْكُمْ حَتَّى كَانَ مَا لاَ بُدَّ مِنْهُ وَ لاَ دَفْعَ لَهُ وَ اَلْحَدِيثُ طَوِيلٌ وَ اَلْكَلاَمُ كَثِيرٌ وَ قَدْ أَدْبَرَ مَا أَدْبَرَ وَ أَقْبَلَ مَا أَقْبَلَ فَبَايِعْ مَنْ قِبَلَكَ وَ أَقْبِلْ إِلَيَّ فِي وَفْدٍ مِنْ أَصْحَابِكَ

لغت

وفد : گروهى كه بر سلطان وارد شوند .

ترجمه

« از بنده خدا ، على ، امير مؤمنان به معاوية بن ابى سفيان : امّا بعد عذر مرا در مورد خود و دورى كردنم را از شما ، مى‏دانى . به هر حال اتفاقى افتاد كه چاره‏اى از آن نبود [ قتل عثمان ] و جلوگيرى از آن امكان نداشت ، داستان طولانى و سخن فراوان است . روگرداند آن كه روگرداند و آمد آن كه آمد ، بنابر اين از كسانى كه نزد تو هستند بيعت بگير ، و خود نيز با گروهى از يارانت نزد من بيا » .

شرح

نخست امام ( ع ) ، عذر خود را در مورد ايشان نزد خداى متعال بيان داشته ، يعنى عذر خود را اظهار نموده است . توضيح آن كه كوشش خود را در نصيحت عثمان اولا ، و در يارى بنى اميه نسبت به دفاع از وى ثانيا ، و روى‏گردانى‏اش از ايشان پس از نوميدى از نصيحت پذيرى عثمان و ناتوانى امام ( ع ) از يارى و دفاع از وى ، تا اين كه شد آنچه كه ناگزير بايد بشود ، و جلوگيرى از آن برايش غير ممكن بود . آنگاه مى‏فرمايد : داستان طولانى و سخن فراوان است ، درباره سرگذشت امام و از طرف او حرف زياد است .

عبارت و قد ادبر . . . اقبل

احتمال دارد [ جمله خبريه باشد ] كه جهت اطلاع به معاويه آمده كه بعضى از مردم ، مانند طلحه و زبير و پيروانشان از وى روگرداندند ، و بعضى از مردم به او روآوردند ، و احتمال دارد كه جمله انشايى باشد يعنى كسانى در جمع روگردانان از من ، و افرادى در گروه روآورندگان بر من وارد شدند .

سپس او را امر كرده است تا از طرف وى از مردم بيعت بگيرد و نزد آن حضرت برود . و احتمال دارد كه ضمير در عبارت : فيكم و عنكم ، خطاب به معاويه و ساير مسلمانان از راه پرخاش و گله باشد ، يعنى با اين كه تو فهميدى من عذر شما را پذيرفتم و گنهكاران شما را مجازات نكردم ، و بر خطاى شما چشم پوشيدم تا آنجا كه حوادثى چون خروج طلحه و زبير و پيروانشان اتّفاق افتاد و چاره‏اى هم جز وقوع آن حوادث نسبت به ايشان [ يعنى قلع و قمع آنها ] نبود و جلوگيرى از آن هم ممكن نبود ، و داستان درباره آنان طولانى و سخن در مورد شبهه ايشان فراوان است . و رفتند آنهايى كه بايد بروند يعنى اين خروج كنندگان ، و آمدند كسانى كه بايد بيايند و تمام سخن درست و بجاست [ يعنى آنچه را كه امام ( ع ) فرموده صحيح و بجاست ] . و خداوند داناتر است .

_____________________________

[ 1 ] ابو عبد اللّه محمد بن واقدى ، متوفى 207 ه . از دانشمندان بزرگ شيعه ، از مردم مدينه منوره است كه بعدها به بغداد رفته و در همانجا زندگى را بدرود گفته است ، واقد نام جدّ وى بوده است به دليل شهرت زيادش ، فرزندان او را واقدى مى‏گفتند م .

نامه 73 ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

73 از پيمان نامه‏ هاى امام ( ع ) كه براى قبيله ربيعه و مردم يمن نوشته و از روى دستنوشت هشام بن كلبى نقل شده است .

هَذَا مَا اِجْتَمَعَ عَلَيْهِ أَهْلُ ؟ اَلْيَمَنِ ؟ حَاضِرُهَا وَ بَادِيهَا وَ ؟ رَبِيعَةُ ؟ حَاضِرُهَا وَ بَادِيهَا أَنَّهُمْ عَلَى كِتَابِ اَللَّهِ يَدْعُونَ إِلَيْهِ وَ يَأْمُرُونَ بِهِ وَ يُجِيبُونَ مَنْ دَعَا إِلَيْهِ وَ أَمَرَ بِهِ لاَ يَشْتَرُونَ بِهِ ثَمَناً وَ لاَ يَرْضَوْنَ بِهِ بَدَلاً وَ أَنَّهُمْ يَدٌ وَاحِدَةٌ عَلَى مَنْ خَالَفَ ذَلِكَ وَ تَرَكَهُ أَنْصَارٌ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ دَعْوَتُهُمْ وَاحِدَةٌ لاَ يَنْقُضُونَ عَهْدَهُمْ لِمَعْتَبَةِ عَاتِبٍ وَ لاَ لِغَضَبِ غَاضِبٍ وَ لاَ لاِسْتِذْلاَلِ قَوْمٍ قَوْماً وَ لاَ لِمَسَبَّةِ قَوْمٍ قَوْماً عَلَى ذَلِكَ شَاهِدُهُمْ وَ غَائِبُهُمْ وَ حَلِيمُهُمْ وَ سَفِيهُهُمْ وَ عَالِمُهُمْ وَ جَاهِلُهُمْ ثُمَّ إِنَّ عَلَيْهِمْ بِذَلِكَ عَهْدَ اَللَّهِ وَ مِيثَاقَهُ إِنَّ عَهْدَ اَللَّهِ كَانَ مَسْئُولاً وَ كَتَبَ ؟ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ؟

لغت

حلف : پيمان

ترجمه

« اين پيمانى است كه مردم يمن چه يكجانشين و چه صحراگردشان و اهل قبيله ربيعه چه يكجانشين و چه صحراگردشان بر سر آن توافق كردند كه همگى به سوى كتاب خدا دعوت كنند و مطابق آن امر نمايند و سخن كسى را كه آنان را به كتاب خدا دعوت كند و بر اساس آن امر نمايد بپذيرند و آن را در مقابل بهايى نفروشند و به عوض كردن آن راضى نشوند و ديگر اين كه در برابر مخالف و فروگذارنده آن همدست و يار و ياور يكديگر باشند ، دعوتشان همسو و يكى باشد ،به خاطر سرزنش ملامتگر و يا خشم خشمگيرنده نيز به جهت خوار ساختن گروهى ، گروه ديگر را و دشنام دادن جمعى به جمع ديگر پيمانشان را نشكنند ، به اين پيمان‏نامه ، حاضر و غايب ، دانا و كم خرد ، پخته و نادانشان پايبند هستند .

وانگهى با اين عهدنامه ، عهد و پيمان خدا بر آنها استوار گشت ، و البته از پيمان خدا مؤاخذه مى‏شوند . و اين پيمان‏نامه را على بن ابى طالب نوشت » .

شرح

در اين عهدنامه چند نكته به شرح زير است :

1 كلمه هذا ، مبتدا و ما ، موصول و صفت براى مبتدا و انّهم . . . ، خبر مبتدا است و ممكن است كلمه هذا مبتدا و جمله ما اجتمع عليه خبر آن و انّهم تفسير [ 1 ] براى هذا ، باشد ، گويا كسى گفته است كه آنان بر سر چه چيز با هم متحد و هم‏پيمان شده‏اند ؟ در پاسخ گفته شده است : بر اساس كتاب خدا آنان اجتماع و توافق كرده‏اند . على كتاب اللّه خبر براى انّهم است ، و جمله يدعون حال ، و هم عامل و متعلّق جار و مجرور [ اليه ] مى‏باشد . و حاضر ( يكجانشينى ) و بادى صحراگرد از مردم يمن و هم چنين از قبيله ربيعه مى‏باشد .

2 عبارت : لا يشترون به ثمنا كنايه از پايبندى و عمل ايشان به قرآن است .

3 جمله : و انّهم يد واحد ، يعنى در برابر مخالفان قرآن ، يار و ياور يكديگرند . نام يد دست را از باب اطلاق نام سبب بر مسبّب به طور مجاز بر شخص كم‏كار اطلاق كرده است ، و كلمه : انصار خبر دوّم براى انّ و بعضهم خبر براى انصار است .

4 عبارت و لا لاستذلال قوم قوما يعنى ، بدان جهت كه قبيله ديگر ، افراد قوم و قبيله آنان را خوار شمرده و يا دشنام داده است ، پيمان شكنى نمى‏كنند .

و بعضى عبارت را : لمشيئة قوم قوما نقل كرده ‏اند ، يعنى براى ارادت گروهى به گروه ديگر .

و در روايتى آمده است : كتب على بن ابو طالب ، و همين روايت [ ابو ، با واو ] از قول امام ( ع ) مشهور است ، و جهتش آن است كه امام ( ع ) اين كنيه [ ابو طالب ] را علم ، به منزله يك لفظ محسوب داشته كه اعراب آن تغيير نمى‏ كند .

ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم جلد ۵

 

نامه 72 ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

72 از جمله نامه ‏هاى امام ( ع ) به معاويه .

أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّي عَلَى اَلتَّرَدُّدِ فِي جَوَابِكَ وَ اَلاِسْتِمَاعِ إِلَى كِتَابِكَ لَمُوَهِّنٌ رَأْيِي وَ مُخَطِّئٌ فِرَاسَتِي وَ إِنَّكَ إِذْ تُحَاوِلُنِي اَلْأُمُورَ وَ تُرَاجِعُنِي اَلسُّطُورَ كَالْمُسْتَثْقِلِ اَلنَّائِمِ تَكْذِبُهُ أَحْلاَمُهُ وَ اَلْمُتَحَيِّرِ اَلْقَائِمِ يَبْهَظُهُ مَقَامُهُ لاَ يَدْرِي أَ لَهُ مَا يَأْتِي أَمْ عَلَيْهِ وَ لَسْتَ بِهِ غَيْرَ أَنَّهُ بِكَ شَبِيهٌ وَ أُقْسِمُ بِاللَّهِ إِنَّهُ لَوْ لاَ بَعْضُ اَلاِسْتِبْقَاءِ لَوَصَلَتْ إِلَيْكَ مِنِّي قَوَارِعُ تَقْرَعُ اَلْعَظْمَ وَ تَهْلِسُ اَللَّحْمَ وَ اِعْلَمْ أَنَّ اَلشَّيْطَانَ قَدْ ثَبَّطَكَ عَنْ أَنْ تُرَاجِعَ أَحْسَنَ أُمُورِكَ وَ تَأْذَنَ لِمَقَالِ نَصِيحَتِكَ

لغات

موهن : تضعيف كننده

بهظه : آن را سنگين كرد

قوارع : سختى‏ها

تهلس اللحم : گوشت را بزدايد ، آن را آب كند و به لاغرى انجامد

ثبّطه عن كذا : او را از فلان كار بازداشت

ترجمه

« امّا بعد ، من با پياپى پاسخ گفتن به تو و گوش دادن به نامه‏ات ، رأى و انديشه خويش را سست مى‏گردانم و زيركى و تيز فهمى خود را گرفتار اشتباه و خطا مى‏كنم .

و تو در آن موقع كه از من با زرنگى چيزهايى مى‏طلبى و نامه‏هايى براى گرفتن جواب مى‏فرستى به كسى مى‏مانى كه در خواب سنگينى فرو رفته و خوابهاى پريشان مى‏بيند و نيز به آدم سرگردانى مى‏مانى كه آن قدر از سرگردانى ايستاده كه ايستادن او را بيچاره كرده است ، نمى‏داند آنچه پيش مى‏آيد آيا به سود اوست يا به زيانش .

تو مانند او نيستى بلكه او به سان توست [ 1 ] و سوگند به خدا اگر [ بنا به مصالحى ] نمى‏خواستم تو بمانى چنان ضربات كوبنده‏اى از جانب من دريافت مى‏كردى كه استخوانت را درهم مى‏شكست و گوشتت را آب مى‏كرد و بدان كه شيطان تو را از بازگشت به كارهاى نيك و گوش دادن به سخن كسى كه تو را پند مى‏دهد باز مى‏دارد » .

شرح

محور اين بخش از نامه‏ هاى امام ( ع ) بر زشتى و سرزنش معاويه است .

عبارت : امّا بعد . . . فراستى ،

يعنى من انديشه و زيركى و هوشمندى‏ام را درباره تو تضعيف و سست مى‏كنم ، براى اين كه ظنّ قوى دارم كه نامه‏نگارى و پاسخ به تو بى‏فايده است .

آنگاه وى را در مقصود خود يعنى فرمانروايى شام ، و در فريبكارى‏اش كه امام ( ع ) امر خلافت را پس از خود به او بسپارد ، و نامه‏نگاريهايش را در اين مورد ، به رؤياى كسى كه در خواب سنگينى فرو رفته باشد تشبيه كرده است .

كلمه : السّطور منصوب به حذف حرف جرّ [ منصوب به نزع خافض ] حرف جر : فى ، و يا باء است . و با جمله تكذبه احلامه ، به وجه شبه اشاره فرموده است .

مقصود امام ( ع ) اين است كه خيالبافيها و آرزوهاى معاويه براى رسيدن به خلافت ، توسط او ، خيالات بى‏ اساسى است كه از غلبه نادانى سرچشمه گرفته ، به سان رؤياى دروغينى كه شخص غرق در خواب مى‏ بيند و هنگامى كه از خواب بيدار مى‏شود ، اثرى از آنها وجود ندارد ، و هم چنين او را به شخص سرگردانى كه در يكجا ايستاده تشبيه نموده است ، و به وجه شبه آن با عبارت : يبهظه . . . عليه اشاره كرده ، با اين توضيح كه معاويه در امر خلافت بسيار كوشا بود امّا در راه به دست آوردن آن سرگردان ، و چون علم به نتيجه تلاش خود نداشت و نمى ‏دانست كه نتيجه كارش خوب است ، يابد ،بى‏باكانه در پى آن مى‏رفت ، همانند شخص ايستاده سرگردان در يك كار كه از ايستادن زياد ، خسته شده و نمى‏داند كه چرا ايستاده است .

آنگاه امام ( ع ) به اين مقدار از تشبيه براى معاويه راضى نشده ، بلكه از باب مبالغه در غفلت و سرگردانى معاويه و فرو رفتن او در لاك خويش ،مى‏گويد : « و لست به » يعنى تو همانند او نيستى و او در شباهت نسبت به تو اصل نيست بلكه او شبيه تو است ، يعنى براستى تو در اين تشبيه اصل مى‏باشى .

سپس ، سوگند ياد كرده است كه اگر نبود بعضى جهاتى كه بنابر آنها مى‏ خواهم تو بمانى ، يعنى براى ملاحظه پاره‏اى مصلحتها نبود هر آينه ضربات كوبنده [ از طرف امام ( ع ) ] به او مى‏رسيد كه مقصود از آن سختيهاى جنگ است ، و اين كه سختيهاى آن استخوان را درهم مى‏شكند و گوشت را مى‏ زدايد ، كنايه آورده از شدّت و سختى جنگ .

آنگاه به عنوان سرزنش به او خبر داده كه شيطان او را از بازگشت به كارهاى نيك ، يعنى سر در خط فرمان امام ( ع ) نهادن و ترك فتنه و آشوب و همچنين از اين كه به سخن پندآميز گوش فرا دهد مانع شده است و اين سخن نوعى فراخواندن معاويه است به اين اعمال كه وى به دليل وسوسه و منع شيطان تركشان كرده است . توفيق در دست خداست .

_____________________________

[ 1 ] در تشبيه بايد وجه شبه در مشبّه به اقوى از مشبّه باشد ، از اين‏رو امام ( ع ) مى‏فرمايد شخص سرگردان با آن ويژگى شبيه معاويه است ، زيرا سرگردانى ( وجه شبه ) در معاويه ( مشبّه به ) اقوى و افزونتر از اوست م .

ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم جلد ۵

نامه 71 ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

71 از جمله نامه‏ هاى امام ( ع ) به عبد اللّه بن عباس .

أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّكَ لَسْتَ بِسَابِقٍ أَجَلَكَ وَ لاَ مَرْزُوقٍ مَا لَيْسَ لَكَ وَ اِعْلَمْ بِأَنَّ اَلدَّهْرَ يَوْمَانِ يَوْمٌ لَكَ وَ يَوْمٌ عَلَيْكَ وَ أَنَّ اَلدُّنْيَا دَارُ دُوَلٍ فَمَا كَانَ مِنْهَا لَكَ أَتَاكَ عَلَى ضَعْفِكَ وَ مَا كَانَ مِنْهَا عَلَيْكَ لَمْ تَدْفَعْهُ بِقُوَّتِكَ

ترجمه

« امّا بعد ، تو پيش از فرا رسيدن اجل نمى ‏ميرى ، و آنچه روزى نشده ، به تو نمى‏رسد . و بدان كه روزگار دو روز است : يك روز به سود تو و روزى به زيان تو .

براستى كه دنيا خانه‏ اى است كه دست به دست مى‏ گردد ، پس آنچه از دنيا به سود تو باشد به تو مى‏ رسد اگر چه ناتوان باشى ، و از آنچه به ضرر تو است هر چه نيرومند باشى نيز نمى ‏توانى جلوگيرى كنى . »

شرح

اين بخش از نامه‏ هاى امام ( ع ) موعظه است . و در اين موعظه چند نكته را خاطرنشان ساخته است :

1 پيش از فرا رسيدن اجل نمى ‏ميرد . چون اجل همان وقت معينى است كه خداوند مى ‏داند زيدى در آن وقت مى‏ ميرد ، و امكان ندارد ، زيد ، پيش از آن بميرد ، زيرا لازمه آن تبديل علم خداوند به جهل است و آن هم غير ممكن است .

2 آنچه را كه روزى او نشده ، به او نمى ‏دهند : يعنى آنچه را كه خداوند مى‏داندكه روزى وى نيست محال است كه نصيب او بشود ، به همان دليلى كه بيان كرديم .

3 به وى آگاهى داده است كه روزگار دو روز است : روزى كه به سود اوست و آن روزى است كه منافعى چون لذّت و كمالات دارد ، و روزى كه به زيان اوست و آن روزى است كه براى او زيانهايى همچون درد و گرفتارى و پيامدهاى آن را همراه دارد . و همين است معناى اين كه دنيا خانه‏اى است كه دست به دست مى‏گردد ، همان طورى كه خداوند متعال فرموده است : وَ تِلْكَ الاَيّامُ نُداوِلُها بَيْنَ النّاسِ [ 1 ] .

4 او را آگاه ساخته است بر اين كه آنچه از خوبى دنيا سهم او باشد با همه ناتوانى‏اش هر چند چيز گرانى باشد به او مى‏دهند ، به خاطر اين كه از علم خداوند گذاشته است كه به او برسد و همچنين آنچه از شر دنيا به او مربوط باشد ، هر چند توانمند باشد ، نمى ‏تواند آن را از خود دفع كند .

از ناتوانى و توانايى ياد كرده است تا بفهماند كه تمامى امور و همه روزيها مربوط به مدبّر داناست ، اوست كه تمام اينها را افاضه مى‏كند و به وجود آورنده وسائل همه و ناظم وجود تمامى اينها اوست ، قسمت كننده كمالات و بخشنده كمال خير و يا شر به كسى به مقدار استعدادش ، اوست گاهى موجود زنده‏اى ناتوان است در صورتى كه روزى فراوان نصيبش مى ‏گردد . و همين ناتوانى ‏اش يكى از اسباب زمينه‏ ساز براى زيادى روزى‏اش مى ‏شود ، و به عكس گاهى نيرومند است امّا همين نيرومندى يكى از وسايل محروميتش مى‏ گردد . و خداوند مافوق همه است و بر همگان احاطه دارد و او روزى دهنده و بسيار تواناست .

____________________________

[ 1 ] سوره آل عمران ( 3 ) آيه ( 140 ) يعنى : و اين روزگار را به اختلاف احوال ميان مردم مى‏گردانيم .

ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم جلد ۵

 

نامه 7۰ ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

70 از جمله نامه‏ هاى امام ( ع ) به منذر بن جارود عبدى كه در پاره‏اى از وظايف خويش خيانت كرده بود .

أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ صَلاَحَ أَبِيكَ غَرَّنِي مِنْكَ وَ ظَنَنْتُ أَنَّكَ تَتَّبِعُ هَدْيَهُ وَ تَسْلُكُ سَبِيلَهُ فَإِذَا أَنْتَ فِيمَا رُقِّيَ إِلَيَّ عَنْكَ لاَ تَدَعُ لِهَوَاكَ اِنْقِيَاداً وَ لاَ تُبْقِي لِآخِرَتِكَ عَتَاداً تَعْمُرُ دُنْيَاكَ بِخَرَابِ آخِرَتِكَ وَ تَصِلُ عَشِيرَتَكَ بِقَطِيعَةِ دِينِكَ وَ لَئِنْ كَانَ مَا بَلَغَنِي عَنْكَ حَقّاً لَجَمَلُ أَهْلِكَ وَ شِسْعُ نَعْلِكَ خَيْرٌ مِنْكَ وَ مَنْ كَانَ بِصِفَتِكَ فَلَيْسَ بِأَهْلٍ أَنْ يُسَدَّ بِهِ ثَغْرٌ أَوْ يُنْفَذَ بِهِ أَمْرٌ أَوْ يُعْلَى لَهُ قَدْرٌ أَوْ يُشْرَكَ فِي أَمَانَةٍ أَوْ يُؤْمَنَ عَلَى جِبَايَةٍ فَأَقْبِلْ إِلَيَّ حِينَ يَصِلُ إِلَيْكَ كِتَابِي هَذَا إِنْ شَاءَ اَللَّهُ

لغات

عتاد : آذوقه ، توشه 

شسع : بند وسط دو انگشت در كفشهاى عربى

ترجمه

« اما بعد ، درستكارى پدرت مرا فريفت و گمان بردم تو هم در راستى پيرو او هستى و راه او را مى‏روى و يك مرتبه ، به من خبر دادند كه در پيروى از هوا و هوس ، قيد و بندى نمى‏شناسى و توشه ‏اى براى آخرتت نمى‏ گذارى دنيايت را به قيمت ويرانى آخرتت آباد مى‏كنى و به بهاى بريدن از دينت به خويشاوندانت مى‏پيوندى .

براستى اگر آنچه از تو براى من نقل كرده‏اند راست باشد ، شتر اهلت و بند كفشت از تو بهترند ، و هر كه به سان تو باشد شايستگى ندارد كه مرزى به وسيله او محافظت شود ، و يا كارى توسط او انجام گيرد و يا منزلتى برايش قائل شوند و يا او را در امانت شركت دهند و يا به منظور جلوگيرى از خيانتى بگمارندش ، وقتى كه اين نامه به دستت به خواست خدا رسيد نزد من بيا » .

شرح

سيد رضى مى‏گويد : اين منذر همان كسى است كه امير مؤمنان ( ع ) درباره او فرموده است : به دو سمت خود زياد نگاه مى‏كند ، و در دو برد يمانى خود با تكبّر راه مى‏رود و غبار كفشش را با فوت كردن مى‏زدايد .

محور سخن اين نامه سرزنش وى به خاطر خيانتش مى‏باشد . علت فريب خوردن خود را كه همان مقايسه با درستى پدرش جارود عبدى بيان كرده است ، در اين جهت كه او هم راه درست پدرش را پى مى‏گيرد . آنگاه چهار مورد جدايى وى از پدرش را به طور مشخص ، خاطرنشان كرده است :

1 پيروى او از هواى نفسش در هر چيزى كه او را رهنمود باشد .

2 غفلت او از اعمال شايسته كه براى عالم آخرتش اهميّت دارد .

3 دنيايش را بدانچه كه باعث ويرانى خانه آخرت است ، يعنى استفاده از مال حرام ، آباد مى‏سازد .

4 به بهاى گسستن از دينش با خويشان خود مى‏ پيوندد .

در هر دو جمله همسان ، رعايت سجع را فرموده است . آنگاه شروع به سرزنش و حكم به كاستى و حقارت وى نموده است ، بدين ترتيب كه اگر آنچه را به وى نسبت داده‏اند . راست باشد ، شتر اهل او ، و بند كفشش بر او رجحان دارند . و اين شتر اهل از جمله چيزهايى است كه در خوارى و پستى ضرب المثل است ، و اصل اين مثل به طورى كه نقل كرده ‏اند .

آن است كه شترى از آن پدر قبيله ‏اى بود ، به ارث به افراد قبيله رسيد ، هر كدام از آنها افسار آن را به راه مقصود خودش مى‏كشيد و از آن استفاده مى‏كرد ، و اين حيوان ذليل و خوار دست آنها بود .

سپس در زمينه توبيخ و سرزنش نسبت به هر كس كه ويژگى او را داشته باشد ،چنين حكم كرده است كه او براى تصدّى كارى كه مورد نظر والى است ،شايستگى ندارد . و در هر چهار جمله همسان سجع متوازى را رعايت كرده است ، كلمات : قدر ، در برابر ، امر ، و خيانت در مقابل امانت ، آمده است ، و اين كه امام ( ع ) فرموده است : « يا در امانت شركت دهند » از آن جهت است كه خلفاء از طرف خداوند در روى زمين امينند ، بنابر اين آنان به هر كسى كه از طرف خود سرپرستى جايى را واگذار مى‏كنند ، در حقيقت او را شريك امانت خود كرده‏اند .

عبارت : ا و يومن على خيانته

يعنى در حالى كه تو خيانتكارى ، زيرا كلمه على مفيد حالت و كيفيّت است . و پس از سرزنش ، به منظور بركنار ساختن او را به نزد خود طلبيده است .

آنچه را كه سيد رضى كه خدايش بيامرزد درباره معرفى امير مؤمنان ( ع ) از منذر نقل كرده است كنايه از خودخواهى منذر است .

التفل في الشراك ،

زدودن گرد و غبار از روى كفش است و اين عبارت مناسب با نامه است چون مشتمل بر نكوهش و مذمت است . توفيق در دست خداست .

ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم جلد ۵

 

نامه ۶9 ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

69 از جمله نامه‏هاى امام ( ع ) به سهل بن حنيف كه از طرف وى حاكم مدينه بود ، در مورد گروهى از مردم آن جا كه به معاويه پيوسته بودند .

أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ بَلَغَنِي أَنَّ رِجَالاً مِمَّنْ قِبَلَكَ يَتَسَلَّلُونَ إِلَى ؟ مُعَاوِيَةَ ؟ فَلاَ تَأْسَفْ عَلَى مَا يَفُوتُكَ مِنْ عَدَدِهِمْ وَ يَذْهَبُ عَنْكَ مِنْ مَدَدِهِمْ فَكَفَى لَهُمْ غَيّاً وَ لَكَ مِنْهُمْ شَافِياً فِرَارُهُمْ مِنَ اَلْهُدَى وَ اَلْحَقِّ وَ إِيضَاعُهُمْ إِلَى اَلْعَمَى وَ اَلْجَهْلِ فَإِنَّمَا هُمْ أَهْلُ دُنْيَا مُقْبِلُونَ عَلَيْهَا وَ مُهْطِعُونَ إِلَيْهَا وَ قَدْ عَرَفُوا اَلْعَدْلَ وَ رَأَوْهُ وَ سَمِعُوهُ وَ وَعَوْهُ وَ عَلِمُوا أَنَّ اَلنَّاسَ عِنْدَنَا فِي اَلْحَقِّ أُسْوَةٌ فَهَرَبُوا إِلَى اَلْأَثَرَةِ فَبُعْداً لَهُمْ وَ سُحْقاً إِنَّهُمْ وَ اَللَّهِ لَمْ يَنْفِرُوا مِنْ جَوْرٍ وَ لَمْ يَلْحَقُوا بِعَدْلٍ وَ إِنَّا لَنَطْمَعُ فِي هَذَا اَلْأَمْرِ أَنْ يُذَلِّلَ اَللَّهُ لَنَا صَعْبَهُ وَ يُسَهِّلَ لَنَا حَزْنَهُ إِنْ شَاءَ اَللَّهُ وَ اَلسَّلاَمُ

لغات

تسلل : يك به يك رفتن

ايضاع : شتافتن .الاهطاع ، نيز به همان معناست

اثرة : خودبينى ، خود رأى بودن

« اما بعد اطلاع يافته ‏ام ، افرادى از مردم آن‏جا به معاويه مى‏ پيوندند ، نسبت به از دست دادن آنان و كاستى يارى آنها از تو ، افسرده مباش ، همين خود براى گمراهى آنها و شفا يافتن تو از آنها بس است . آنها از هدايت و رستگارى گريزان و به سمت گمراهى و جهالت شتابانند ، آنان به دنيا علاقمند هستند ، از آن‏روست كه بدان روآورده و به طرف آن مى ‏تازند ، آنان عدل و داد را درك كردند ، ديدند ، شنيدندو در گوش گرفتند و دانستند كه پيش ما همه مردم ، به طور برابر از حق برخوردارند ،با اين حال به سمت نابرابرى و اين كه حقى را به خود اختصاص دهند ، گريختند ،خداوند آنها را از رحمتش دور كند و نابودشان سازد .

به خدا قسم كه آنها از ظلم و ستم فرار نكرده و به عدل و داد نپيوسته‏اند ، و ما اميدواريم در امر خلافت كه خداوند دشوارى‏اش را براى ما آسان و ناهموارى‏اش را بر ما هموار سازد ، اگر به تمام اينها اراده خدا و مصلحت تعلق بگيرد ، و السلام » .

 

شرح

عبارت : اما بعد . . . معاويه ،

اطلاع از آگاهى خود به جريان كار آنهاست .

و عبارت : فلا تأسف . . . مددهم ،

نوعى دلدارى از سوى امام ( ع ) به سهل است به خاطر از دست دادن افراد مدينه و كمك ايشان . و در عبارت : فكفى . . . العدل ،

از تأسف بر فرار و دورى افرادى از مردم مدينه ، سخن را به ذكر عيبهايشان ، در دو قياس مضمر كشانده است كه صغراى قياس اول همان جمله : فكفى . . .

الجهل است ، و كبراى مقدّر آن نيز چنين است : و هر كسى كه آن طور باشد ،جاى تأسف ندارد . كلمه : فرار فاعل كفى است ، كلمات : غيا ، شافيا تميزند .

صغراى قياس دوّم ، جمله : و انّما هم اهل الدنيا ، است . يعنى ، چون روش آنها چنين بود ، از عدالت نزد ما با خبر بودند ، و مى‏دانستند كه مردم در نزد ما به طور مساوى از حق برخوردارند ، به سمت اختصاص دادن حقى براى خود و استبدادى كه نزد معاويه بود ، فرار كردند . و كبراى مقدر آن نيز چنين است : و هر كس كه داراى چنان حالتى است ، تأسّف بر او روا نيست . و از آن‏رو ،امام ( ع ) آنها را به دورى از رحمت خدا و هلاكت ، نفرين كرده است ، كلمات :

بعدا و سحقا . مصادرى هستند كه براى نفرين وضع شده‏ اند .

آنگاه امام ( ع ) ، سوگند ياد كرده كه آنان از ظلم و جور وى ، فرار نكرده و به عدل و داد معاويه نپيوسته‏اند ، تا مطلب خود را در مورد حالات اين مردم كه به خاطر چه چيز منحصرا از امام فاصله گرفته‏اند تأكيد نمايد .

سرانجام ، او را بر آنچه از خداوند آرزو دارد ، يعنى آسان ساختن دشوارى امر خلافت بر ايشان و هموار سازى ناهمواريها به خواست خدا اميدوار ساخته است .

ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم جلد ۵

نامه ۶8 ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

68 از نامه‏ هاى امام ( ع ) به حارث همدانى

وَ تَمَسَّكْ بِحَبْلِ ؟ اَلْقُرْآنِ ؟ وَ اِنْتَصِحْهُ وَ أَحِلَّ حَلاَلَهُ وَ حَرِّمْ حَرَامَهُ وَ صَدِّقْ بِمَا سَلَفَ مِنَ اَلْحَقِّ وَ اِعْتَبِرْ بِمَا مَضَى مِنَ اَلدُّنْيَا لِمَا بَقِيَ مِنْهَا فَإِنَّ بَعْضَهَا يُشْبِهُ بَعْضاً وَ آخِرَهَا لاَحِقٌ بِأَوَّلِهَا وَ كُلُّهَا حَائِلٌ مُفَارِقٌ وَ عَظِّمِ اِسْمَ اَللَّهِ أَنْ تَذْكُرَهُ إِلاَّ عَلَى حَقٍّ وَ أَكْثِرْ ذِكْرَ اَلْمَوْتِ وَ مَا بَعْدَ اَلْمَوْتِ وَ لاَ تَتَمَنَّ اَلْمَوْتَ إِلاَّ بِشَرْطٍ وَثِيقٍ وَ اِحْذَرْ كُلَّ عَمَلٍ يَرْضَاهُ صَاحِبُهُ لِنَفْسِهِ وَ يُكْرَهُ لِعَامَّةِ اَلْمُسْلِمِينَ وَ اِحْذَرْ كُلَّ عَمَلٍ يُعْمَلُ بِهِ فِي اَلسِّرِّ وَ يُسْتَحَى مِنْهُ فِي اَلْعَلاَنِيَةِ وَ اِحْذَرْ كُلَّ عَمَلٍ إِذَا سُئِلَ عَنْهُ صَاحِبُهُ أَنْكَرَهُ أَوْ اِعْتَذَرَ مِنْهُ وَ لاَ تَجْعَلْ عِرْضَكَ غَرَضاً لِنِبَالِ اَلْقَوْلِ وَ لاَ تُحَدِّثِ اَلنَّاسَ بِكُلِّ مَا سَمِعْتَ بِهِ فَكَفَى بِذَلِكَ كَذِباً وَ لاَ تَرُدَّ عَلَى اَلنَّاسِ كُلَّ مَا حَدَّثُوكَ بِهِ فَكَفَى بِذَلِكَ جَهْلاً وَ اِكْظِمِ اَلْغَيْظَ وَ اُحْلُمْ عِنْدَ اَلْغَضَبِ وَ تَجَاوَزْ عِنْدَ اَلْمَقْدِرَةِ وَ اِصْفَحْ مَعَ اَلدَّوْلَةِ تَكُنْ لَكَ اَلْعَاقِبَةُ وَ اِسْتَصْلِحْ كُلَّ نِعْمَةٍ أَنْعَمَهَا اَللَّهُ عَلَيْكَ وَ لاَ تُضَيِّعَنَّ نِعْمَةً مِنْ نِعَمِ اَللَّهِ عِنْدَكَ وَ لْيُرَ عَلَيْكَ أَثَرُ مَا أَنْعَمَ اَللَّهُ بِهِ عَلَيْكَ وَ اِعْلَمْ أَنَّ أَفْضَلَ اَلْمُؤْمِنِينَ أَفْضَلُهُمْ تَقْدِمَةً مِنْ نَفْسِهِ وَ أَهْلِهِ وَ مَالِهِ فَإِنَّكَ مَا تُقَدِّمْ مِنْ خَيْرٍ يَبْقَ لَكَ ذُخْرُهُ وَ مَا تُؤَخِّرْهُ يَكُنْ لِغَيْرِكَ خَيْرُهُ  وَ اِحْذَرْ صَحَابَةَ مَنْ يَفِيلُ رَأْيُهُ وَ يُنْكَرُ عَمَلُهُ فَإِنَّ اَلصَّاحِبَ مُعْتَبَرٌ بِصَاحِبِهِ وَ اُسْكُنِ اَلْأَمْصَارَ اَلْعِظَامَ فَإِنَّهَا جِمَاعُ اَلْمُسْلِمِينَ وَ اِحْذَرْ مَنَازِلَ اَلْغَفْلَةِ وَ اَلْجَفَاءِ وَ قِلَّةَ اَلْأَعْوَانِ عَلَى طَاعَةِ اَللَّهِ وَ اُقْصُرْ رَأْيَكَ عَلَى مَا يَعْنِيكَ وَ إِيَّاكَ وَ مَقَاعِدَ اَلْأَسْوَاقِ فَإِنَّهَا مَحَاضِرُ اَلشَّيْطَانِ وَ مَعَارِيضُ اَلْفِتَنِ وَ أَكْثِرْ أَنْ تَنْظُرَ إِلَى مَنْ فُضِّلْتَ عَلَيْهِ فَإِنَّ ذَلِكَ مِنْ أَبْوَابِ اَلشُّكْرِ وَ لاَ تُسَافِرْ فِي يَوْمِ جُمُعَةٍ حَتَّى تَشْهَدَ اَلصَّلاَةَ إِلاَّ فَاصِلاً فِي سَبِيلِ اَللَّهِ أَوْ فِي أَمْرٍ تُعْذَرُ بِهِ وَ أَطِعِ اَللَّهَ فِي جَمِيعِ أُمُورِكَ فَإِنَّ طَاعَةَ اَللَّهِ فَاضِلَةٌ عَلَى مَا سِوَاهَا وَ خَادِعْ نَفْسَكَ فِي اَلْعِبَادَةِ وَ اُرْفُقْ بِهَا وَ لاَ تَقْهَرْهَا وَ خُذْ عَفْوَهَا وَ نَشَاطَهَا إِلاَّ مَا كَانَ مَكْتُوباً عَلَيْكَ مِنَ اَلْفَرِيضَةِ فَإِنَّهُ لاَ بُدَّ مِنْ قَضَائِهَا وَ تَعَاهُدِهَا عِنْدَ مَحَلِّهَا وَ إِيَّاكَ أَنْ يَنْزِلَ بِكَ اَلْمَوْتُ وَ أَنْتَ آبِقٌ مِنْ رَبِّكَ فِي طَلَبِ اَلدُّنْيَا وَ إِيَّاكَ وَ مُصَاحَبَةَ اَلْفُسَّاقِ فَإِنَّ اَلشَّرَّ بِالشَّرِّ مُلْحَقٌ وَ وَقِّرِ اَللَّهَ وَ أَحْبِبْ أَحِبَّاءَهُ وَ اِحْذَرِ اَلْغَضَبَ فَإِنَّهُ جُنْدٌ عَظِيمٌ مِنْ جُنُودِ ؟ إِبْلِيسَ ؟

ترجمه

« به ريسمان قرآن چنگ بزن ، و از آن پندگير ، حلالش را حلال و حرامش را حرام شمار و حقايقى را كه در مورد پيشينيان گفته است ، تصديق كن ، و از گذشته دنيا براى آينده عبرت بگير ، زيرا بخشى از دنيا به بخش ديگر و پايانش به آغازش وابسته است ، و همه آنچه در ميان است ، جدا شدنى و رفتنى است .

نام خدا را بزرگ شمار ، مبادا جز به حق و بجا سوگند خورى ، بسيار به ياد مرگ و حالات پس از مرگ باش ، و مرگ را آرزو مكن مگر آن كه به اعمالت اطمينان داشته باشى ، از هر كارى كه انجام دهنده ، آن را مى‏پسندد و براى ديگران نمى‏پسندد دورى كن ، از كارهايى كه در نهان انجام شود و در ظاهر باعث شرمندگى باشد حذر كن .

و از كارهايى كه اگر از انجام دهنده آن بپرسند ، انكار كند و يا عذرخواهى نمايد ، پرهيز كن . آبروى خود را نشانه تير گفتار ديگران قرار مده ، هر چه شنيدى براى ديگران بازگو مكن كه اين خود براى دروغگويى تو كافى است ، و آنچه مردم براى تو گفتند ، مردود نشمار ، كه اين براى نادانى تو بس است ، خشمت را فرو خور ، و به هنگام توانايى ، گذشت كن ، و در وقت تندخويى ، شكيبا باش ، وقتى كه به دشمن دست يافتى ، از انتقام خوددارى كن ، تا پاداش نيك نصيبت شود ، هر نعمتى كه خداوند به تو مرحمت كرد ، سپاسگزار باش ، و هيچ نعمتى از نعمتهايى را كه خداوند به تو داده است ، ضايع مكن ، و شايسته است كه اثر نعمتى را كه خداوند به تو عطا كرده است از تو ببينند .

و بدان كه بهترين مؤمنان ، كسى است كه در بخشيدن جان و مال و كسان خود [ در راه خدا ] از ديگران پيشتر است . و بدان هر نيكى كه پيش از خود مى‏فرستى اندوخته ‏اى است ، و هر چه وامى ‏گذارى ، نيكى آن نصيب ديگرى است ، وبپرهيز از آميزش و كمك به كسى كه انديشه ‏اش سست و عملش ناپسند است چه هر كسى با رفيقش همخو مى‏ گردد .

ساكن شهرهاى بزرگ باش ، زيرا مسلمانان در آنجا مجتمعند ، از جاهايى كه محل غفلت و ستمكارى است و در آنجا يارى كنندگان در اطاعت و بندگى خدا اندكند ، دورى كن . انديشه‏ات را تنها متوجّه چيزى كن كه به كارت مى ‏آيد .

از نشستن سر بازارها بپرهيز ، زيرا آنجا جايگاه شيطان و آمادگاه فتنه است ، درباره كسى كه تو از او بالاترى بيشتر فكر كن ، زيرا انديشه تو درباره او يكى از راههاى شكرگزارى است . روز جمعه مسافرت نكن تا نماز جمعه را برگزار كنى ، مگر اين كه سفرت در راه خدا [ جهاد ] باشد ، و يا عذر ديگرى در كار باشد ، در هر كارى مطيع امر خدا باش ، زيرا اطاعت خدا بالاتر از هر چيز است ، و در بندگى و اطاعت خدا ، نفست را گول بزن ، و با آن مدارا كن ، و با آن به سختى رفتار نكن ، و به هنگام گذشت و شادمانى آن را درياب ، مگر در امور واجب كه ناگزيرى آن را در وقت مقرر انجام دهى .

بترس از آن كه مرگ فرا رسد و تو به خاطر كسب دنيا از پروردگارت گريزان باشى . از همراهى با بدان بپرهيز زيرا بدى با بدى به هم پيوسته است ، و خدا را گرامى و بزرگ شمار ، دوستانش را دوست بدار ، و از غضب دورى كن كه آن سپاهى بزرگ از سپاههاى شيطان است » .

شرح :

اين بخشى است از نامه طولانى امام ( ع ) به حارث همدانى ، كه اوامرى در آن فرموده ، و از چيزهايى نيز او را منع كرده است ، محور سخن بر اساس تعليم اخلاق پسنديده و آداب نيكو است :

1 به ريسمان قرآن چنگ زند . كلمه الحبل ( ريسمان ) استعاره است ،همان طورى كه قبلا گذشت ، مقصود آن است كه بايد مطابق قرآن عمل كرد .

2 از قرآن پند بگيرد : يعنى او را به گونه‏اى پند دهنده خود بداند كه فرمان و نظر او را بپذيرد ، زيرا او راهنماى به حق و به راه راست است .

3 حلال قرآن را حلال و حرامش را حرام شمارد . توضيح آن كه آنچه در قرآن از حلال و حرام وجود دارد باور داشته باشد كه حلال و حرام است و پايبندبدين عقيده باشد و بدان عمل كند .

4 امور حقى كه پيش از او بوده است يعنى جريان گذشته روزگاران و حالات پيامبران با امتهايشان كه قرآن كريم نقل كرده است ، باور و تصديق كند ، تا بخوبى از آن درس عبرت بياموزد .

5 از گذشته دنيا براى آينده‏اش عبرت بگيرد و گذشته را اصل و باقيمانده را فرعى از آن بداند و قدر مشترك بين آنها را به عنوان برهانى در نظر بگيرد ، يعنى همان دگرگونى و ناپايدارى دنيا ، تا درباره فرع ، به حكم اصل ، به حتمى بودن زوال و ناپايدارى‏اش داورى كند ، امام ( ع ) به همين قدر مشترك توجه داده است آنجا كه فرموده : برخى از دنيا همسان برخى ديگر است و به آنچه كه در فرع هم حتمى است ، با اين عبارت هشدار داده است : پايان آن به آغازش پيوسته است و تمامش از بين رفتنى و جدايى پذير است .

6 نام خدا را بزرگ شمارد ، مبادا جز به حق به نام خدا سوگند ياد كند .

7 بسيار به ياد مرگ و پس از مرگ باشد ، زيرا ياد آنها بزرگترين پند دهنده و بازدارنده از دنيا پرستى است .

8 او را نهى كرده است از اين كه مرگ را آرزو كند مگر با شرط محكمى از جانب خود كه به اطاعت و دوستى خدا اطمينان حاصل كند ، زيرا بدون آن آرزوى مرگ از ابلهى و نادانى است .

9 او را مأمور ساخته تا از هر كارى كه براى خود مى‏پسندد و براى ديگر مسلمانان نمى‏پسندد دورى كند ، و اين مطلب در حقيقت نهى از آن است كه در بديها ديگران را و در خوبيها خودش را مقدم بدارد و اين سخن مانند سخن ديگر امام است : « براى مردم بخواه آنچه را كه براى خود مى‏خواهى و براى آنها مپسند آنچه را كه بر خود نمى‏پسندى » [ 1 ] .

10 مبادا كارى را در پنهانى انجام دهد كه در حضور مردم از آن شرمنده باشد . اشاره دارد به نافرمانى از اوامر خداوند و دورى جستن از كارهاى مباحى كه پست است ، و همچنين هر كارى كه چنين زمينه‏اى دارد كه اگر بپرسند ، انكار كند و از آن پوزش بطلبد .

11 آبروى خود را حفظ كند و مبادا آن را هدف ديگران قرار دهد . كلمه :الغرض ( هدف ) النّبال ( تير ) استعاره براى هر سخنى است كه بگويند ، و جهت استعاره بودن آن قبلا گذشت .

12 مبادا هر چه را شنيد ، براى مردم بازگو كند ، به اين ترتيب كه بگويد :

چنين و چنان بود ، نه آن كه بگويد از فلانى شنيدم كه اين طور مى‏گفت ، زيرا بين اين دو نوع سخن تفاوت است ، به همين جهت فرموده است : اين خود براى دروغگويى تو كافى است . زيرا ممكن است آنچه شنيده در واقع دروغ باشد ، در آن صورت ، سخنى كه گفته است : چنان بود ، دروغ بوده است ، اما سخنى كه مى‏گويد : اين طور شنيدم ، دروغ نمى‏باشد ، مگر به دليل ديگرى .

13 مبادا هر چه را كه مردم به او گفتند ، مردود شمارد ، و در برابر آن با نسبت به دروغ و انكار بايستد زيرا ممكن است آن گفته راست باشد ، و نتيجه انكار او ، ناآگاهى از حقيقت باشد . عبارت امام ( ع ) فكفى ، در هر دو مورد ،صغراى قياس مضمرى است ، كه كبراى مقدّر نخستين قياس چنين است : و هر چيزى كه بر دروغگويى دليل كافى باشد ، شايسته گفتن نيست . و تقدير كبراى دوم نيز چنين است : و هر آنچه مردود شمردنش ، دليل كافى بر نادانى باشد ، نبايد آن را مردود شمرد .

14 او را مأمور به فروخوردن خشم كرده است . بردبارى ، گذشت و بخشش فضيلتهايى هستند در تحت عنوان خوى شجاعت ، و همين سه خصلت با وجود خشم ، قدرت و سلطه ، به نام بردبارى ، گذشت و بخشش موسومند ، اگرنه اين نام بر آنها صادق نيست . قول امام ( ع ) : « تكن لك العاقبة » يعنى پاداش نيك نصيبت گردد ، و اين جمله ، صغراى قياس مضمرى است كه در حقيقت چنين است : زيرا صاحب اين خصلتهاست كه پاداش نيك اين خصال عايدش مى‏گردد ، و كبراى مقدّر آن نيز چنين است و هر كس كه پاداش نيك اين خصلتها عايدش شود بايد پايبند بدانها باشد .

15 هر نعمتى از نعمتهاى خداوندى را با سپاس دائم پاس دارد .

16 هيچ نعمتى از نعمتهاى خداوند متعال را تباه نسازد . يعنى با كوتاهى از شكرگزارى و غفلت از آن .

17 اثر نعمت الهى را وانمود كند به طورى كه مردم آن را ببينند . وانمود كردن اثر نعمت به اين ترتيب است كه آن را بر خود و بر خويشاوندان آشكار سازد و مازاد آن را به مستحقان صرف كند . ضرورت اين كار را به دو دليل بازگو كرده است :1 بهترين مؤمنان كسانى هستند كه از ديگران جلوتر باشند ، يعنى با گفتار ، رفتار و اموال و همچنين خاندانش از ديگران جلوتر اقدام به صدقه دادن نمايد . امام ( ع ) او را واداشته است تا خود را با صدقه دادن از بالاترين مؤمنان سازد .

2 عبارت : و انّك . . . خيره ، يعنى آنچه از مال و ثروت پيش مى‏فرستى و يا به جاى مى‏گذارى و اندوخته مى‏كنى . و اين عبارت صغراى قياس مضمرى است كه كبرايش چنين است : و هر چه كه پيش از خود فرستى ، اندوخته مى‏ماند ، و هر گاه واگذارى ، سودش براى ديگران است ، بنابر اين بايد پيش از خود بفرستى .

18 از مصاحبت كسى كه سست انديشه و بدكردار است بپرهيزد . و دليل اين پرهيز داشتن را چنين بيان كرده است : فانّ . . . بصاحبه ، يعنى چون تو را با او مقايسه مى‏ كنند ، تا كار تو و او را به هم مربوط سازند ، زيرا خوى انسانى بارفاقت ، عمل را پذيراتر است تا گفتار ، پس اگر با وى مصاحبت كرد ، عملش با وى همسان مى ‏شود .

19 ساكن شهرهاى بزرگ شود ، مقصود اجتماعى است كه بر اساس دين خدا باشد ، مانند اين سخن پيامبر ( ص ) « عليكم بالسّواد الاعظم » [ 2 ] و به همين جهت امام ( ع ) براى سكونت در شهرهاى بزرگ به اين نكته استدلال كرده است كه محل آنها اجتماع مسلمين مى‏باشند و اسم مصدر را بر اسم مكان از باب مجاز اطلاق كرده است ، و اين جمله صغراى قياس مضمرى است كه كبراى مقدّر آن چنين است : و هر جايى كه چنان باشد ، آنجا مناسب براى سكونت است .

20 از جاهايى كه نسبت به مردم خداپرست غفلت و ستم مى‏شود ، بپرهيزد .

21 انديشه ‏اش را در راهى كه مورد نظر اوست متمركز كند ، زيرا اين كار او را از آنچه به او مربوط نيست منصرف مى‏ گرداند ، چرا كه پرداختن بدان ، نادانى است .

22 از نشستن سربازارها بپرهيزد . و به دليل بد بودن اين كار ، با اين عبارت اشاره فرموده است : فانّها . . . الفتن ، و معناى اين كه آن‏جا جايگاه شيطان است ، اين است كه آن‏جا ، محل هواها و جاى دشمنيهايى است كه آغازگر آنها شيطان است .

معاريض جمع معرض ، يعنى جاى بروز آشوبها و فتنه‏ها . و اين جمله صغراى قياس مضمرى است كه كبراى مقدّر آن چنين است : و هر جا كه چنان باشد ، نشستن در آن‏جا روا نيست .

23 درباره زيردستان ، كسانى كه او نسبت بدانها از نعمت بيشترى برخوردار است ، بيشتر فكر كند . و دليل آن را چنين بيان كرده است : فانّ . . .الشّكر . و علت اين كه آن ، راهى است براى سپاس‏گويى ، همان است كه اين انديشه باعث ورود به سپاسگزارى مى ‏گردد . و همين عبارت صغراى قياس مضمرى است كه كبراى مقدّر آن چنين است : و هر چيزى كه درى از درهاى سپاسگزارى باشد ، نبايد از آن غفلت كرد .

24 در روز جمعه مسافرت نكند ، مگر اين كه سفر به خاطر جهاد و يا به بهانه و عذر واضحى باشد . راز مطلب آن است كه نماز جمعه در دين اسلام با اهميت است و جمعه وقت نماز و عبادت است .

بنابر اين ، مسافرت كردن در آن روز ، كارى نابجاست .

25 در تمام كارهايش ، فرمانبردار خدا باشد . و بر اين امر ، وسيله قياس مضمرى او را تشويق كرده است كه صغراى آن ، عبارت : فانّ . . . سواها ، و كبراى مقدّر آن نيز چنين است : و هر كارى كه برتر از ديگر كارها باشد ، بايد بدان پايبند شود و آن را بر ديگر كارها مقدّم بدارد .

26 نفسش را در راه عبادت بفريبد ، از آن‏رو كه روش نفس پيروى از هوا و همسويى با طبيعت است پس شايسته آن است كه آن را گاهى با وعده خوب دادن و گاهى با ترساندن از خواسته خود به چيز ديگرى بفريبند ، و گاهى هم به وسيله مشاهده كسانى كه زيردست اويند ،يعنى آن كسانى كه مهيّا براى عبادتند ، و گاهى هم با سرزنش نفس بر اين كه او در برابر خدا كوتاهى مى‏كند .

امّا اگر نفس راه بندگى را پيمود ،سزاوار است كه با مدارا بدون اجبار بر عبادت رفتار شود ، زيرا اجبار باعث افسردگى و بريدن است ، همان طورى كه سرور رسولان ( ص ) فرموده است : « براستى كه اين دين ، ژرف و پر محتواست ، با مدارا در آن وارد شو ، و نفست را به عبادت خدا به زور وادار نكن ، زيرا كسى كه در اثر سرعت خسته و مانده است نه مسافت را پيموده و نه براى خود ، مركبى باقى مى‏ گذارد » [ 3 ] بلكه به هنگام گذشت و نشاط نفس ، آن را به عبادت وابدارد ، مگر در عبادت واجب كه سهل انگارى در آن جايز نيست .

27 او را از اين كه مرگش فرا رسد در حالى كه از پروردگارش گريزان باشد ، بر حذر داشته است . كلمه آبق گريزان را به اعتبار سرباز زدن وى از امر و نهى الهى در پى دنيا ، استعاره آورده است .

28 از همدمى با بدان دورى كند ، و از آن كار به وسيله قياس مضمرى بر حذر داشته است كه صغراى آن جمله فان الشّرّ بالشّرّ ملحق است ، يعنى از آن‏رو كه براى تو نيز هم چون ديگر مردم رفيق بد ، شرّى خواهد بود ، زيرا رفيق دنباله‏رو ، رفيق است . و كبراى مقدّر آن نيز چنين است : و هر چيزى كه براى تو چنان پيامدى داشته باشد ، نبايد آن را انجام دهى .

29 بزرگداشت و تعظيم خداوند و محبّت دوستان و اوليايش را در خود جمع كند كه اين دو ، اصولى به هم پيوسته ‏اند .

30 از خشم بپرهيزد ، و او را با اين عبارت از خشم برحذر داشته است :

« فانّه . . . تا آخر » . و خشم از آن جهت سپاه شيطان است كه از جمله چيزهايى است كه شيطان را بر قلب انسان وارد مى‏كند و از اين راه زمام اختيار او را به دست مى‏گيرد و در اختياردارى او هم چون پادشاهى مى‏گردد كه با سپاهى بزرگ وارد شهر شود ، و اين عبارت صغراى قياس مضمرى است كه كبراى مقدّر آن چنين است : و هر آنچه ، اين خصوصيّت را داشته باشد ، بايد از آن دورى جست و توفيق به دست خداست .

________________________________________

[ 1 ] أرد للناس ما تريد لنفسك و اكره لهم ما تكرهه لها .

[ 2 ] در ميان جامعه بزرگ باشيد .

[ 3 ] انّ هذا الدين متين ، فاوغل فيه برفق و لا تبغّض فيه الى نفسك عبادة اللّه فانّ المنبتّ لا ارضا قطع و لا ظهرا ابقى . در مجمع البحرين بجاى : لا تبغض ، لا تكرّه آمده است م .

ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم جلد ۵

 

نامه 6۷ ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

67 از نامه‏ هاى امام ( ع ) است به سلمان فارسى خدايش بيامرزد پيش از رسيدنش به خلافت .

أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّمَا مَثَلُ اَلدُّنْيَا مَثَلُ اَلْحَيَّةِ لَيِّنٌ مَسُّهَا قَاتِلٌ سَمُّهَا فَأَعْرِضْ عَمَّا يُعْجِبُكَ فِيهَا لِقِلَّةِ مَا يَصْحَبُكَ مِنْهَا وَ ضَعْ عَنْكَ هُمُومَهَا لِمَا أَيْقَنْتَ بِهِ مِنْ فِرَاقِهَا وَ تَصَرُّفِ حَالاَتِهَا وَ كُنْ آنَسَ مَا تَكُونُ بِهَا أَحْذَرَ مَا تَكُونُ مِنْهَا فَإِنَّ صَاحِبَهَا كُلَّمَا اِطْمَأَنَّ فِيهَا إِلَى سُرُورٍ أَشْخَصَتْهُ عَنْهُ إِلَى مَحْذُورٍ

لغت

اشخصته : ببرد او را

ترجمه

« امّا بعد ، دنيا همانند مار است كه بدنش را چون دست بمالى نرم است ولى زهرش كشنده است بنابر اين از آنچه تو را در دنيا خوشحال مى ‏سازد ، برحذر باش ، زيرا متاع آن اندكى با تو مى‏ ماند . و غمهاى آن را از خود دور ساز ، چون به مفارقت از او و دگرگونيهايش ايمان دارى و هر مقدار با دنيا انس و علاقه‏ ات بيشتر شد ، ترس و هراست افزونتر باشد ، زيرا دنيادار وقتى كه به دنيا دل بست و به آن شادمان شد دنيا او را به سختى مبتلا گرداند » .

شرح

محور اين بخش از سخن امام ( ع ) موعظه و نكوهش دنياست ، و بدين منظور مثلى زده است و دو مورد از چند وجه شبه را كه در مشبه به وجود دارد ،بيان كرده است :

1 مار ، نرم پوست است و همانندى‏اش با دنيا همان آسايش زندگى ولذتهاى دنياست .

2 زهرش كشنده است ، مشابهتش با دنيا در اين است كه كسانى كه غرق در لذتهاى دنيايند روز رستاخيز هلاك شوند .

سپس در مورد اقامت وى در دنيا چند دستور به شرح زير داده است :

1 از آنچه او را خوشحال مى‏سازد روگردان باشد ، و دليل ضرورت برحذر بودنش را چنين بيان كرده است : زيرا كالاى آن اندكى با تو همراه است ، و اين جمله صغراى قياس مضمرى است كه در حقيقت چنين است : آنچه با تو از متاع دنيا همراه مى‏ماند اندك است . و كبراى مقدّر آن نيز چنين مى‏شود : و هر چه كه اين طور باشد ، سزاوار دورى كردن است .

2 غمهاى دنيا را از خود دور ساز ، و ضرورت اين كار را با قياس مضمرى بيان كرده است كه صغراى آن عبارت : لمّا ايقنت من فراقها است ، يعنى چون به مفارقت و دگرگونى‏اش اطمينان دارى ، و كبراى مقدر آن چنين است : هر چه را كه اطمينان به مفارقتش داشتى بايد غم جستن آن را از خود دورى كنى .

3 هر مقدار با دنيا انس و علاقه‏اش بيشتر شود ، ترس و هراسش فزونتر گردد . كلمه ما مصدريه است ، و كلمه آنس بنابر اين كه حال است منصوب مى‏باشد ، و كلمه احذر خبر كان است يعنى در همان حالى كه علاقمندترى ،ترس بيشترى هم بايد داشته باشى ، مقصود آن است كه هر چه مى‏تواند از آن دورى كند و بدان دل نبندد و دليل ضرورت حذر داشتن را چنين بيان كرده است فانّ صاحبها فيها . . . كه صغراى قياس مضمرى است و در حقيقت چنين است : هر چه صاحب دنيا به دنيا بيشتر دل ببندد . . . و كبراى مقدّر آن نيز چنين است : و هر چيزى را كه آن طور باشد بايد صاحبش از آن حذر كند و به آن دل نبندد ، نتيجه مى‏دهد : پس بايد شخص دنيادار از دنيا برحذر باشد .

ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم جلد ۵

 

نامه 66 ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

66 از جمله نامه‏ هاى امام ( ع ) به قثم بن عباس كه از طرف او حاكم مكّه بود .

أَمَّا بَعْدُ فَأَقِمْ لِلنَّاسِ اَلْحَجَّ وَ ذَكِّرْهُمْ بِأَيَّامِ اَللَّهِ 13 16 14 : 5 وَ اِجْلِسْ لَهُمُ اَلْعَصْرَيْنِ فَأَفْتِ اَلْمُسْتَفْتِيَ وَ عَلِّمِ اَلْجَاهِلَ وَ ذَاكِرِ اَلْعَالِمَ وَ لاَ يَكُنْ لَكَ إِلَى اَلنَّاسِ سَفِيرٌ إِلاَّ لِسَانُكَ وَ لاَ حَاجِبٌ إِلاَّ وَجْهُكَ وَ لاَ تَحْجُبَنَّ ذَا حَاجَةٍ عَنْ لِقَائِكَ بِهَا فَإِنَّهَا إِنْ ذِيدَتْ عَنْ أَبْوَابِكَ فِي أَوَّلِ وِرْدِهَا لَمْ تُحْمَدْ فِيمَا بَعْدُ عَلَى قَضَائِهَا وَ اُنْظُرْ إِلَى مَا اِجْتَمَعَ عِنْدَكَ مِنْ مَالِ اَللَّهِ فَاصْرِفْهُ إِلَى مَنْ قِبَلَكَ مِنْ ذَوِي اَلْعِيَالِ وَ اَلْمَجَاعَةِ مُصِيباً بِهِ مَوَاضِعَ اَلْفَاقَةِ وَ اَلْخَلاَّتِ وَ مَا فَضَلَ عَنْ ذَلِكَ فَاحْمِلْهُ إِلَيْنَا لِنَقْسِمَهُ فِيمَنْ قِبَلَنَا وَ مُرْ أَهْلَ ؟ مَكَّةَ ؟ أَلاَّ يَأْخُذُوا مِنْ سَاكِنٍ أَجْراً فَإِنَّ اَللَّهَ سُبْحَانَهُ يَقُولُ سَواءً اَلْعاكِفُ فِيهِ وَ اَلْبادِ 15 19 22 : 25 فَالْعَاكِفُ اَلْمُقِيمُ بِهِ وَ اَلْبَادِي اَلَّذِي يَحُجُّ إِلَيْهِ مِنْ غَيْرِ أَهْلِهِ وَفَّقَنَا اَللَّهُ وَ إِيَّاكُمْ لِمَحَابِّهِ وَ اَلسَّلاَمُ

لغات

ذيدت : بازگردانده شود

خلّة : نيازمندى

ترجمه

« اما بعد ، اعمال حج را با مردم انجام بده ، و ايام اللّه را يادآورى كن و صبح و شب با آنها بنشين و به مسائل شرعى آنها جواب بده و نادان را چيزى بياموز ، و با دانا همصحبت باش . جز زبان خودت مبادا كسى را واسطه پيام قرار دهى ، و مبادا مردم را به جاى چهره خودت با چهره دربانى رو به رو سازى ، هيچ درخواست كننده‏اى را از ديدار خود منع نكن ، زيرا آن درخواست اگر از آغاز كار از طريق تو حل نشود ، هر چند كه بعد خواسته‏اش روا شد ستوده نخواهى بود .

بر آنچه از مال خدا نزد تو جمع مى‏شود به دقت توجه كن و از آن به افراد عائله‏مند و گرسنگانى كه نزد تو هستند بده و به آنان كه تهى‏دست و نيازمندند برسان و آنچه را كه افزون بود نزد ما بفرست تا بين كسانى كه نزد مايند تقسيم كنيم .

به مردم مكه دستور بده تا از هيچ فردى كه در آن جا فرود مى‏آيد اجرتى نگيرند ، زيرا خداوند سبحان مى‏فرمايد : سَواءٌ العاكِفُ فيه و الْباد [ 1 ] . عاكف يعنى كسى كه ساكن مكه است و بادى آن كه به حج مى‏رود و اهل آن جا نيست خداوند ما و شما را به كارهاى شايسته كه خود دوست دارد موفق كند ، درود بر كسانى كه شايسته‏اند » .

شرح

در اين نامه چند مطلب است .

1 امام ( ع ) او را مأمور ساخته است تا حج را با مردم به جا آورد و مردم را وادار به انجام اعمال حج كند ، و به نادانان كيفيّت حجّ را بياموزد ، و با آنها انجمن كند .

2 ايام اللّه را به خاطر آنها بياورد ، يعنى مجازاتى را كه به پيشينيان رسيده از كسانى كه سزاوار عذاب شدند خاطرنشان سازد تا به وسيله اطاعت امر خدا از امثال آن مجازات دورى كنند ، و از آن مجازات تعبير به ايام اللّه كرده است از باب اطلاق نام متعلّق بر متعلّق .

3 هر دو وقت با آنها بنشيند ، يعنى صبح و شام ، چون بهترين اوقات در حجاز اين دو وقت است ، و به مهمترين فايده نشست در اين دو وقت يعنى فائده علم اشاره كرده است ، و راههاى نياز مردم را به او منحصر كرده و به وى دستور مسدود كردن اين راهها را نيز داده است توضيح انحصار ، اين است كه مردم يا نادانند و يا دانا ، و نادان هم يا مقلّد است و يا در صدد آموزش ، و دانا هم يا خود اوست و يا ديگرى ، بنابر اين چهار دسته‏اند .

امّا نياز دسته اوّل يعنى نادانى كه مقلّد است ، آن است كه مسائلش را بپرسد ، پس دستور داده است كه بدانها پاسخ دهد ، و جهت نياز دسته دوم ، يعنى دانشجويى كه آگاهى ندارد آنست كه بياموزد ، امام ( ع ) او را دستور داده است تا به وى تعليم دهد ، و جهت نياز دسته سوم ، وابسته به دسته چهارم ، يعنى داناست كه با هم مذاكره نمايند و امام ( ع ) نيز او را مأمور ساخته است تا با چنين كسى مذاكره كند .

4 او را نهى كرده است از اين كه بين خود و مردم ، كسى را به جز زبان خودش واسطه پيام قرار دهد ، تا مقصود او را به مردم برساند ، و دربانى قرار ندهد ، تا مردم جز با خودش روبرو نشوند . زيرا اينها موارد احتمال خودخواهى و ناآگاهى از حالات مردم است كه بر فرمانروا لازم است تا در حدّ امكان از آنها مطّلع باشد . الاّ حرف حصر است ، و كلمات پس از آن خبر كان است .

5 او را منع كرده است از اين كه كسى را كه حاجتى دارد از ملاقات خود محروم سازد ، از باب تأكيد مطلب قبل و به وسيله قياس مضمرى او را وادار به ملاقات نيازمندان كرده است كه صغراى آن ، عبارت : فانّها . . . قضائها يعنى هر چند كه بعد حاجتش را برآورى جاى ستايش نخواهى داشت ، كبراى مقدّر آن نيز چنين است : هر كارى كه اين طور باشد ، سزاوار نيست كه صاحب آن كار را از ديدار خود محروم كنى و او از درهاى خانه‏ات در نخستين مرحله ورودش بازگردد .

6 دستور داده است بيت المال مسلمين را مورد توجّه قرار دهد ، و آن را با در نظر گرفتن اولويتها براى برآوردن حوائج نيازمندان مصرف كند و باقيمانده را نيز به نزد امام ( ع ) بفرستد . كلمه : مصيبا ، حال است . بعضى عبارت را : مواضع المفاقر نقل كرده‏اند ، و به صورت اضافه به دليل مغايرت دو لفظ خوانده‏ اند .

7 او را مأمور داشته است تا مردم مكّه را از گرفتن اجرت از كسانى كه ساكن خانه‏هاى آنها مى‏شوند ، منع كند ، و در آن مورد به آيه مباركه استدلال كرده ،و آن را تفسير نموده است . اين بخش از سخن امام ( ع ) صغراى قياس مضمرى است ، و كبراى مقدّر آن اين است : و هر چيزى را كه خداوند متعال درباره آن چنين گويد ، مخالفت با آن روا نيست . و سرانجام ، نامه را با اين دعا براى خويشتن و او پايان داده است كه خداوند آنان را بر آنچه خود دوست مى‏دارد موفّق كند . و توفيق براى اين كار به دست اوست .

__________________________________

[ 1 ] سوره حج ( 22 ) آيه ( 25 ) يعنى : در آن ، مردم اهل آن جا و غريبه يكسانند .

 

ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم جلد ۵

نامه 64 ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

64 يكى ديگر از نامه‏ هاى امام ( ع ) به معاويه

أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ آنَ لَكَ أَنْ تَنْتَفِعَ بِاللَّمْحِ اَلْبَاصِرِ مِنْ عِيَانِ اَلْأُمُورِ فَقَدْ سَلَكْتَ مَدَارِجَ أَسْلاَفِكَ بِادِّعَائِكَ اَلْأَبَاطِيلَ وَ اِقْتِحَامِكَ غُرُورَ اَلْمَيْنِ وَ اَلْأَكَاذِيبِ وَ بِانْتِحَالِكَ مَا قَدْ عَلاَ عَنْكَ وَ اِبْتِزَازِكَ لِمَا قَدِ اُخْتُزِنَ دُونَكَ فِرَاراً مِنَ اَلْحَقِّ وَ جُحُوداً لِمَا هُوَ أَلْزَمُ لَكَ مِنْ لَحْمِكَ وَ دَمِكَ مِمَّا قَدْ وَعَاهُ سَمْعُكَ وَ مُلِئَ بِهِ صَدْرُكَ فَمَا ذَا بَعْدَ اَلْحَقِّ إِلاَّ اَلضَّلاَلُ اَلْمُبِينُ وَ بَعْدَ اَلْبَيَانِ إِلاَّ اَللَّبْسُ فَاحْذَرِ اَلشُّبْهَةَ وَ اِشْتِمَالَهَا عَلَى لُبْسَتِهَا فَإِنَّ اَلْفِتْنَةَ طَالَمَا أَغْدَفَتْ جَلاَبِيبَهَا وَ أَعْشَتِ اَلْأَبْصَارَ ظُلْمَتُهَا وَ قَدْ أَتَانِي كِتَابٌ مِنْكَ ذُو أَفَانِينَ مِنَ اَلْقَوْلِ ضَعُفَتْ قُوَاهَا عَنِ اَلسِّلْمِ وَ أَسَاطِيرَ لَمْ يَحُكْهَا مِنْكَ عِلْمٌ وَ لاَ حِلْمٌ أَصْبَحْتَ مِنْهَا كَالْخَائِضِ فِي اَلدَّهَاسِ وَ اَلْخَابِطِ فِي اَلدِّيمَاسِ وَ تَرَقَّيْتَ إِلَى مَرْقَبَةٍ بَعِيدَةِ اَلْمَرَامِ نَازِحَةِ اَلْأَعْلاَمِ تَقْصُرُ دُونَهَا اَلْأَنُوقُ وَ يُحَاذَى بِهَا اَلْعَيُّوقُ وَ حَاشَ لِلَّهِ أَنْ تَلِيَ لِلْمُسْلِمِينَ بَعْدِي صَدْراً أَوْ وِرْداً أَوْ أُجْرِيَ لَكَ عَلَى أَحَدٍ مِنْهُمْ عَقْداً أَوْ عَهْداً فَمِنَ اَلْآنَ فَتَدَارَكْ نَفْسَكَ وَ اُنْظُرْ لَهَا فَإِنَّكَ إِنْ فَرَّطْتَ حَتَّى يَنْهَدَ إِلَيْكَ عِبَادُ اَللَّهِ أُرْتِجَتْ عَلَيْكَ اَلْأُمُورُ وَ مُنِعْتَ أَمْراً هُوَ مِنْكَ اَلْيَوْمَ مَقْبُولٌ وَ اَلسَّلاَمُ

لغات

مدارج : راهها و روشها ، جمع مدرجه

اقحام : ورود در كارى به شتاب ، بدون فكر و انديشه

انتحل الكلام : براى خود مدعى چيزى است كه حق او نيست

ابتزار : ربودن

اغدفت المرأة جلبابها : آن زن چادرش را روى سرش كشيد

تفنّن : آميختن ، گوناگون ساختن

اساطير : سخنان بيهوده ، جمع اسطوره به ضم همزه ، و اسطاره ، به كسر است

دهاس : جاى هموار نرم بى‏شن و سنگريزه ديماس : جايى كه بسيار تاريك است ،مانند سرداب و نظير آن

مرقبة : جاى بلندى كه ستاره شناس بدانجا بالا مى‏رود

أنوق : عقاب

عيّوق : ستاره معروف

تنهد : يورش برد

أرتجت : بسته بود

ترجمه

« امّا بعد ، وقت آن رسيده است كه با تيزبينى و ژرف نگرى ، در امور بنگرى [ و براى آگاهى به حقايق ] از آنها بهره بگيرى . زيرا تو با ادعاى باطلت ، به راههايى كه پيشينيان تو رفته بودند ، رفتى ، و بى ‏باكانه خود را در منجلاب دروغها انداختى ، و چيزهايى را كه بالاتر از حدّ تو بود ، به دروغ به خود بستى ، و چيزى را كه نزد تو امانت سپرده بودند ، در ربودى ، از آن‏رو كه منكر حق شوى و زير بار چيزى كه از گوشت و خونت براى تو مهمتر است نروى در حالى كه فضاى گوشت از آن آكنده و سينه‏ات از آن پر است ، آيا اگر از حق و راستى بگذريم چيزى جز گمراهى آشكار هست ؟

و آيا پس از روشن شدن حق چيزى جز اشتباهكارى و آميختن حق به باطل وجود دارد ؟ بنابر اين از آميختن حق و باطل برحذر باش ، زيرا فساد ، مدتى است كه پرده‏هاى خود را آويخته و تاريكى‏اش چشمها را كور كرده است .

نامه‏اى از تو دريافت كردم ، كه مطالبش آشفته و گفتارش سست‏تر از آن بود كه معنى صلح و سازش از آن برخيزد ، در حالى كه افسانه‏ هايى در آن بود كه از حدّ دانش و حوصله تو بيرون است و بافته و ساخته تو نيست ، نسبت تو به اين مطالب مانند كسى است كه در زمين شنزار فرو رفته و خطاكارى كه در جاى تاريك مرتكب اشتباه شده و خود را به جاى بلندى برده‏اى كه رسيدن به آن بسيار دور و نشانه‏ هاى آن بر تو مستور است و عقاب بدانجا نرسد و ستاره عيّوق هم با آن برابر نشود .

پناه به خدا كه بعد از من ، تو زمام كارهاى مسلمين را در دست بگيرى ، يا نسبت به كسى از آنان ، عقدى يا عهدى را به تو واگذارم ، بنابر اين از هم اكنون خود را آماده ساز و دقّت كن ، كه اگر كوتاهى كردى ، پيش از آن كه مردم به جانب تو يورش برند ، درها به روى تو بسته خواهد شد و ديگر كارى كه امروز از تو قابل قبول است ، پذيرفته نخواهد بود . درود بر كسانى كه شايستگى دارند . »

شرح

اين نامه نيز مانند نامه قبلى در پاسخ معاويه است .

عبارت : امّا بعد . . . الامور ،

از باب پندگيرى و برحذر داشتن معاويه از ادعاى چيزى كه حق او نيست ، هشدار به اوست . مقصود آن است كه هنگام سود گرفتن تو از كارهاى واضح و مشاهده آنها با چشمانت فرا رسيده است .

كلمه اللّمح استعاره از درك دقيق و سريع چيزهاى مفيد است . بعضى عيون الامور نقل كرده‏اند ، يعنى واقعيت و حقيقت امورى كه جاى دقت و عبرت گرفتن است . صفت : باصر را براى مبالغه در ديدن آورده است ، مانند قول عربها كه مى‏گويند : ليل أليل ( شب بسيار تاريك ) .

عبارت : فقد سلكت . . . اللبس ،

اشاره به دليل نيازمندى معاويه به هشدارى است كه قبلا بيان شد ، يعنى رفتن او به راهى كه پيشينيانش رفته‏اند ، با چهار نشانه‏اى كه ياد شد ، ادعاهاى بيهوده‏اش ، ادعاى چيزى كه حق او نبود ، از قبيل خون عثمان ، طلحه ، زبير و نظير اينها ، ورودش در منجلابهاى دروغ ،ورودش در غفلت از پيامد بدانها . امّا دروغهاى وى در ادعاى خود روشن است ،و چيزى كه از حد او بالاتر است همان امر خلافت مى‏باشد .

و چيزى كه نزد او به امانت گذارده بودند و او در ربود ، عبارت از اموال و سرزمينهاى مسلمانان بود كه بر آنها مسلط شده بود ، مقصود امام ( ع ) اين است كه از طرف خدا اين امانت در نزد او بوده است .

كلمات : فرارا و جحودا مصدرهايى هستند كه جايگزين حال گرديده‏اند .

چيزى كه براى او از گوشت و خونش لازمتر بود ، عبارت است از سخنانى كه از پيامبر خدا ( ص ) شنيده و سينه‏اش در موارد مختلف از علم بدانها مملو بود ، مانند سخنان پيامبر ( ص ) در غدير خم و ديگر جاها كه بايد بدانها سر مى ‏نهاد ، از گوشت و خونش مهمتر بودند ، از آن‏رو كه گوشت و خون همواره در تغيير و تبديلند ، امّا ضرورت فرمان بردن از پيامبر ( ص ) امرى است لازم كه هيچ گونه تغيير و دگرگونى در آن روا نيست ، كلمه صدر ( سينه ) را به طور مجاز از باب اطلاق نام متعلّق بر متعلّق به در قلب به كار برده است و با اشاره به آيه مباركه ، بر اين مطلب توجه داده است كه آن حقى را كه نسبت به من اطلاع دارى ، براى كسى كه تجاوز به آن حق نمايد ، جز گمراهى و هلاكت چيزى نيست ، زيرا حقّ مرزى است كه اگر كسى از آن تجاوز نمايد به يكى از دو سوى افراط يا تفريط مى‏افتد ، و همچنين پس از آن كه جريان كار من براى تو واضح شد ، كار تو چيزى جز مغالطه كارى نيست .

آنگاه معاويه را از اشتباهكارى كه مشتمل بر آميختن حق و باطل است برحذر داشته و مقصود از اشتباهكارى همان خونخواهى عثمان است ، و كلمه : اللبسه ( پرده پوشى ) استعاره آورده شده ، براى آنچه در داخل آن اشتباهكارى قرار گرفته است از باب شباهت آن به پيراهن و نظاير آن . و دليل برحذر داشتن وى از اين كار و توقّف و تأمّل در برابر آن را ، چنين بيان كرده است . فانّ الفتنة . . . ظلمتها ، و اين عبارت ، خود صغراى قياس مضمرى است .

كلمه جلابيب ( روپوشها ) را براى كارهاى شبهه ناكى استعاره آورده است كه چشمان اشتباهكاران را بر حقّ ، نابينا مى‏ سازد ، همان طورى كه زن به هنگام آويختن چادر بر روى صورتش ، چيزى را نمى‏بيند . و هم چنين لفظ : الظّلمة ( تاريكى ) را از نظر مشتبه شدن كارها در جايى كه حق و باطل به هم آميخته مى‏شود ، و راهى به سمت حق برده نمى‏شود ، استعاره آورده است ، هم چون تاريكى كه كسى در آن راه به جايى نمى‏ برد . كلمات اغداف و اعشاء را از باب ترشيح به كار برده است .

و بعد امام ( ع ) شروع به بيان چگونگى نامه معاويه نموده و ابتدا آن را نكوهش كرده است . و چون محور نامه هم لفظ بوده است و هم معنى امام ( ع ) نخست به نكوهش از لفظ آن پرداخته است به اين ترتيب كه آن از نوع الفاظ در هم ريخته يعنى الفاظ گوناگونى بود كه قسمتى با قسمت ديگر ارتباط نداشت .

عبارت : ( ضعفت قواها عن السّلم )

يعنى نامه جنبه قوّتى نداشت كه باعث صلح و سازش شود . و به نكوهش معناى آن نيز بدين گونه اشاره كرده است كه افسانه‏هايى سست بافته بود كه از جهت علمى استوار نبود ، زيرا مايه علمى نداشت ، و از نظر حلم و بردبارى نيز ضعيف بود از آن‏رو كه ، از خشونتى برخوردار بود كه با حلم و بردبارى و همچنين با هدف صلح ، سازش ندارد . كلمه : الحوك استعاره براى روشن سخن است .

جمله : اصبحت منها

صفت براى اساطير است . وجه شباهت معاويه به خائض ( فرو رفته ) ، و خابط ( خطاكار ) ، گمراهى و راه نيافتن به طريق حق بوده است همان طورى كه شخص فرو رفته در شنزار و مرتكب خطا در تاريكى چنين است .

سرانجام امام ( ع ) شروع به پاسخ دادن كرده است ، چه قصد معاويه در نامه خود آن بود كه امام ( ع ) او را پس از خود به خلافت تعيين كند تا با امام بيعت كند ، اين بود كه امام ( ع ) او را نخست به سبب چنين درخواستى كه شايستگى‏اش را نداشت ، سرزنش كرده با اين عبارت : و ترقّيت . . . العيّوق .

كلمه : المرقبة استعاره براى امر خلافت آورده شده است . با كلمه ترقّى و چهار صفت پس از آن صنعت ترشيح به كار رفته زيرا كه مرقبه . . . جاى بلندى كه ستاره شناس بدان جا بالا مى‏رود بايد داراى چنان اوصافى باشد .

امام ( ع ) از ميان پرندگان عقاب را برگزيده چون اين پرنده است كه آهنگ جاهاى بلند از قبيل قلّه كوههاى سرسخت را مى‏كند و در آنجا آشيانه مى‏سازد .

و بعد با منزّه داشتن خداوند پاك از اين كه معاويه ، پس از امام ، در كارى از امور مسلمين دخالت داشته ، و يا درباره كسى عهدى و يا پيمانى را اجرا كند او را از خواسته خود منصرف كرده است . عقد مانند نكاح و معاملات و اجاره ، و عهد ، مانند بيعت ، امان دادن به كسى ، سوگند ، و بر عهد گرفتن چيزى ، يعنى هيچ كدام از اينها بر معاويه روا نيست .

و پس از اين كه او را از خواسته خود نااميد كرده به وى دستور داد ، تا خود را آماده نگرش درباره آن چيزى كند كه به مصلحت اوست ، يعنى همان فرمانبردارى و اطاعت از امام ، و او را در صورت كوتاهى درباره مصلحت خود به پيامد تقصيرش يعنى حمله بندگان خدا بر او ، و بسته شدن درها بر روى او ، و پذيرفته نشدن بهانه‏اى كه آن وقت پذيرفتنى بوده تهديد كرده است . توفيق از جانب خداست .

ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم جلد ۵

 

نامه 63 ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

63 از جمله نامه‏هاى امام ( ع ) در پاسخ نامه معاويه

أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّا كُنَّا نَحْنُ وَ أَنْتُمْ عَلَى مَا ذَكَرْتَ مِنَ اَلْأُلْفَةِ وَ اَلْجَمَاعَةِ فَفَرَّقَ بَيْنَنَا وَ بَيْنَكُمْ أَمْسِ أَنَّا آمَنَّا وَ كَفَرْتُمْ وَ اَلْيَوْمَ أَنَّا اِسْتَقَمْنَا وَ فُتِنْتُمْ وَ مَا أَسْلَمَ مُسْلِمُكُمْ إِلاَّ كَرْهاً وَ بَعْدَ أَنْ كَانَ أَنْفُ اَلْإِسْلاَمِ كُلُّهُ ؟ لِرَسُولِ اَللَّهِ ص ؟ حِزْباً وَ ذَكَرْتَ أَنِّي قَتَلْتُ ؟ طَلْحَةَ ؟ وَ ؟ اَلزُّبَيْرَ ؟ وَ شَرَّدْتُ ؟ بِعَائِشَةَ ؟ وَ نَزَلْتُ بَيْنَ اَلْمِصْرَيْنِ وَ ذَلِكَ أَمْرٌ غِبْتَ عَنْهُ فَلاَ عَلَيْكَ وَ لاَ اَلْعُذْرُ فِيهِ إِلَيْكَ وَ ذَكَرْتَ أَنَّكَ زَائِرِي فِي جَمْعِ اَلْمُهَاجِرِينَ وَ اَلْأَنْصَارِ وَ قَدِ اِنْقَطَعَتِ اَلْهِجْرَةُ يَوْمَ أُسِرَ أَخُوكَ فَإِنْ كَانَ فِيكَ عَجَلٌ فَاسْتَرْفِهْ فَإِنِّي إِنْ أَزُرْكَ فَذَلِكَ جَدِيرٌ أَنْ يَكُونَ اَللَّهُ إِنَّمَا بَعَثَنِي إِلَيْكَ لِلنِّقْمَةِ مِنْكَ وَ إِنْ تَزُرْنِي فَكَمَا قَالَ أَخُو ؟ بَنِي أَسَدٍ ؟

مُسْتَقْبِلِينَ رِيَاحَ اَلصَّيْفِ تَضْرِبُهُمْ
بِحَاصِبٍ بَيْنَ أَغْوَارٍ وَ جُلْمُودِ

وَ عِنْدِي اَلسَّيْفُ اَلَّذِي أَعْضَضْتُهُ بِجَدِّكَ وَ خَالِكَ وَ أَخِيكَ فِي مَقَامٍ وَاحِدٍ وَ إِنَّكَ وَ اَللَّهِ مَا عَلِمْتُ اَلْأَغْلَفُ اَلْقَلْبِ اَلْمُقَارِبُ اَلْعَقْلِ وَ اَلْأَوْلَى أَنْ يُقَالَ لَكَ إِنَّكَ رَقِيتَ سُلَّماً أَطْلَعَكَ مَطْلَعَ سُوءٍ عَلَيْكَ لاَ لَكَ لِأَنَّكَ نَشَدْتَ غَيْرَ ضَالَّتِكَ وَ رَعَيْتَ غَيْرَ سَائِمَتِكَ وَ طَلَبْتَ أَمْراً لَسْتَ مِنْ أَهْلِهِ وَ لاَ فِي مَعْدِنِهِ فَمَا أَبْعَدَ قَوْلَكَ مِنْ فِعْلِكَ وَ قَرِيبٌ مَا أَشْبَهْتَ مِنْ أَعْمَامٍ وَ أَخْوَالٍ حَمَلَتْهُمُ اَلشَّقَاوَةُ وَ تَمَنِّي اَلْبَاطِلِ عَلَى اَلْجُحُودِ ؟ بِمُحَمَّدٍ ص ؟

فَصُرِعُوا مَصَارِعَهُمْ حَيْثُ عَلِمْتَ لَمْ يَدْفَعُوا عَظِيماً وَ لَمْ يَمْنَعُوا حَرِيماً بِوَقْعِ سُيُوفٍ مَا خَلاَ مِنْهَا اَلْوَغَى وَ لَمْ تُمَاشِهَا اَلْهُوَيْنَى وَ قَدْ أَكْثَرْتَ فِي قَتَلَةِ ؟ عُثْمَانَ ؟ فَادْخُلْ فِيمَا دَخَلَ فِيهِ اَلنَّاسُ ثُمَّ حَاكِمِ اَلْقَوْمَ إِلَيَّ أَحْمِلْكَ وَ إِيَّاهُمْ عَلَى كِتَابِ اَللَّهِ تَعَالَى وَ أَمَّا تِلْكَ اَلَّتِي تُرِيدُ فَإِنَّهَا خُدْعَةُ اَلصَّبِيِّ عَنِ اَللَّبَنِ فِي أَوَّلِ اَلْفِصَالِ وَ اَلسَّلاَمُ لِأَهْلِهِ

لغات

انف الاسلام : آغاز اسلام

تشريد : دور ساختن و تار و مار كردن

استرفه : به رفاه و گشايش حال خود ،

بشتاب اغوار : زمين پست

اغصصت السيف بفلان : شمشير آن را در تنگنا قرار داد و او مغلوب گشت زيرا مضروب كسى است كه با شمشير در تنگنا قرار مى‏گيرد ، به اين معنى كه جلوش باز نيست و اميد پيشرفت ندارد و بعضى با ضاد نقطه‏ دار نقل كرده ‏اند ،يعنى شمشير را آهخته بر آنها قرار دادم

مقارب به كسر راء : ناتمام

ترجمه

« امّا بعد ، همان طورى كه گفتى ما و شما الفتى داشتيم و با هم بوديم ، اما ديروز بين ما و شما جدايى افكند ، ما ايمان آورديم و شما كافر شديد ، و امروز ما پايدار مانديم ، و شما به آشوب و فتنه پرداختيد و اگر كسى از شما مسلمان شد ، از روى اجبار و پس از آن بود كه همه بزرگان اسلام در گروه پيامبر خدا ( ص ) گرد آمده بودند .

تو در نامه‏ات يادآور شده بودى كه من طلحه و زبير را كشتم و عايشه را تارومار كردم ، و ميان آن دو شهر [ بصره و كوفه ] فرود آمدم ، اين كارى است كه به تو هيچ ارتباطى ندارد و نبايد عذر و دليل آن را به تو عرضه كرد .

و نيز متذكر شدى كه در ميان گروه مهاجران و انصار قصد مقابله با من را دارى در صورتى كه در همان روز اسارت و دستگيرى برادرت ، رشته تو با مهاجر بودن قطع شد ، بنابر اين اگر شتاب در جنگ دارى ، آرام بگير ، زيرا اگر من با تو ديدار كنم ، آن ديدارى شايسته خواهد بود ، كه خداوند براى انتقام گرفتن از تو مرا برانگيخته است و آمدن تو به مقابله من به سان گفته شاعر قبيله بنى اسد است :

مستقبلين رياح السيف تضربهم
بحاصب بين اغوار و جلمود [ 1 ]

شمشيرى كه با آن دنيا ، دايى و برادرت را در يك جا ضربت زدم ، هنوز نزد من است ، به خدا قسم آن طور كه من فهميدم ، دلت در غلاف گمراهى و عقلت سست و بى‏مايه است .

بهتر آن كه درباره تو بگويند : بر نردبانى بالا رفته‏اى كه به تو جاى مرتفع ناهنجارى را وانمود كرده كه هيچ به سود تو نيست ، بلكه به زيان تو است ، زيرا تو در صدد چيزى هستى كه گمشده تو نيست و شترى را به چرا برده‏اى كه از آن تو نيست ، و در پى كارى هستى كه شايستگى‏اش را ندارى و از اصل آن دورى ، پس چقدر فاصله است بين گفتار و رفتار تو و زود همسان عموها و دائيهايت شدى كه نگونبختى و آرزوهاى بيهوده آنان را بر انكار محمد ( ص ) واداشت ، در نتيجه به مهلكه‏ها افتادند . آنجا كه تو خود مى‏دانى ، در مقابل شمشيرهايى كه ميدان نبرد از آنها خالى نبود و سستى و كندى در آنها راه نداشت ،ايستادگى چندانى نكردند و به حفظ حريم خود توفيق نيافتند [ 2 ] .

درباره قاتلان عثمان سخن را به درازا كشاندى ، پس تو نيز در راهى كه مردم وارد شده‏اند وارد شو [ و با من بيعت كن ] آنگاه با آنان [ قاتلان عثمان ] در نزد من به محاكمه برخيز تا بر تو و آنها كتاب خدا را داور قرار دهم . امّا آنچه تو قصد كرده‏اى ، بسان فريب دادن كودك هنگام گرفتن او از شير است و درود بر كسانى كه شايسته درودند » .

شرح

معاويه در نامه‏اى كه به امام ( ع ) نوشته بود ، از الفت و اجتماع قديمى كه داشتند سخن به ميان آورده ، پس از آن قتل طلحه و زبير و تارومار كردن عايشه را به وى نسبت داده ، و او را تهديد به جنگ و قاتلان عثمان را از او طلب كرده است . و امام ( ع ) تمام اينها را به شرح زير پاسخ مى‏دهد :

اما جواب اوّل : امام ( ع ) پس از پذيرش ادّعاى معاويه نسبت به قدر مشترك فى ما بين يعنى الفت و اجتماع پيش از اسلام ، از چند جهت ، جدايى را كه وجود داشت يادآور شده است :

1 امام ( ع ) در آغاز اسلام در ميان جمعى از خويشاوندان خود اسلام آورد ، در حالى كه معاويه و فاميلش در آن وقت كافر بودند .

2 امام ( ع ) و خاندانش پيوسته در راه دين پايدار بودند ، در صورتى كه معاويه و خاندانش منحرف بودند ، و نمى‏دانستند كه منحرفند .

3 هر كس از خاندان آن بزرگوار اسلام آورد از روى ميل باطنى بود ، در صورتى كه از خاندان معاويه كسى مسلمان نشد ، مگر پس از قوت گرفتن اسلام و از روى جبر و اين هنگامى بود كه گروهى از اشراف عرب در كنار پيامبر ( ص ) گرد آمده بودند .

كلمه : انف الاسلام را براى اينان از آن‏رو كه بزرگان قبيله خود بودند ، استعاره آورده است از جمله كسانى كه روى اجبار مسلمان شدند ،ابو سفيان بود ، توضيح آن كه ، پيامبر خدا ( ص ) در جنگ فتح مكه ، شب هنگام به آنجا رسيد ، و در زمين بطحا و نواحى آن فرود آمد ، عباس بن عبد المطّلب ، در حالى كه سوار بر استر پيامبر خدا ( ص ) بود ، در اطراف مكّه ، در پى كسى مى‏ گشت ، كه به نزد قريش بفرستد تا آنها را ، به معذرت خواهى نزد رسول خدا ( ص ) بخواند ، ابو سفيان را ديد ، به او گفت : پشت سر من سوار شو ، تا تو را نزد پيامبر خدا ( ص ) ببرم ، و برايت امان‏نامه از آن بزرگوار بگيرم ، ابو سفيان وقتى كه بر پيامبر خدا ( ص ) وارد شد ، پيامبر ( ص ) اسلام را بر او عرضه كرد ، او قبول نكرد ، عمر گفت : يا رسول اللّه اجازه بده تا گردنش را بزنم ؟

و عبّاس به دليل خويشاوندى كه با او داشت از او حمايت مى‏كرد ، عرض كرد : يا رسول اللّه ، او فردا اسلام مى‏آورد ، فردا كه شد ، او را نزد رسول خدا ( ص ) آورد ، پيامبر ( ص ) اسلام را عرضه كرد ، باز هم خوددارى كرد ، عبّاس آهسته به او گفت : اى ابوسفيان ، هر چند به دل نمى‏گويى به زبان گواهى ده ، كه خدايى جز اللّه نيست ، و محمّد فرستاده خداست ، زيرا اگر نگويى ، او الآن دستور قتل تو را مى‏دهد ، اين بود كه از روى جبر ، از ترس كشته شدن ، شهادتين را بر زبان آورد ، زيرا او در اطراف پيامبر ( ص ) بيش از ده‏ هزار نفر را مى‏ديد كه به يارى او برخاسته و گرد او را گرفته‏اند ، و اين است معناى سخن امام ( ع ) : اما بعد . . . حزبا .

جواب دوم : به ادّعايى كه معاويه نسبت به قتل طلحه و زبير ، و تارومار كردن عايشه ، و فرود آمدن ميان دو شهر بصره و كوفه ، در برابر او داشت : با اين عبارت : پاسخ داده است : و ذالك . . . اليك و اين عبارت به منزله صغراى قياس مضمرى است كه كبراى آن در حقيقت چنين است : و هر كه در جريان كارى نبوده است ، و هيچ گونه دخالتى نداشته ، تكليفى ندارد و عذر تقصير و كوتاهى نسبت به آن كار متوجّه او نمى‏شود .

جواب سوم : به تهديد معاويه كه امام ( ع ) را در ميان جمعى از مهاجران و انصار ملاقات خواهد كرد دو پاسخ داده است :

1 او وانمود كرده كه خود از مهاجران است ، و امام ( ع ) با اين عبارت او را تكذيب كرده است : و قد انقطعت الهجرة يوم اسر ابوك [ 3 ] ، يعنى به هنگام فتح مكّه .

توضيح آن كه ، معاويه و پدرش و گروهى از خاندانش ، پس از فتح مكه ، اظهار اسلام كردند ، و پيامبر ( ص ) فرمود : بعد از فتح مكّه ، هجرت معنى ندارد .

بنابر اين ، نام مهاجران بر ايشان ، صادق نيست . و امام ( ع ) اين را كه عباس ،ابوسفيان را به اجبار نزد پيامبر ( ص ) برد و او در معرض قتل قرار گرفت ،اسارت ، ناميده است .

بعضى اين عبارت را : يوم اسر اخوك نقل كرده‏اند ، چون عمرو بن ابى سفيان برادر معاويه در روز جنگ بدر اسير شد . بنابر اين روايت ، سخن در جهت يادآورى به معاويه است كه شأن وى و خاندانش اين بوده است كه نخست مى‏بايست اسير شوند تا اسلام بياورند ، پس چگونه با اين وصف ،ادعاى هجرت دارند ، زيرا رابطه هجرت در اين صورت از ايشان بريده است . و يوم اسر ، ظرف براى بريده شدن هجرت نمى‏شود ، زيرا هجرت بعد از فتح مكه منقطع گشته است .

2 امام ( ع ) در برابر تهديد او ، تهديد به مثل كرده است ، با عبارت : فان كان . . . مقام واحد ، و مقصود اين است كه : معاويه ، اگر در آمدن نزد من شتاب دارى ، به فكر ايمنى جان خود باش ، زيرا تو به طرف چيزى مى‏شتابى كه به ضرر توست و با اين عبارت به وى هشدار داده است : فانّى . . . واحد كه به منزله صغرا براى قياس مضمرى است .

امّا علّت تمثيل امام ( ع ) به شعر اين است كه آمدن معاويه را در بين دار و دسته‏اش به سمت خود به روبه‏رويى با بادهاى تابستانى تشبيه كرده ، و خود را نيز به سان بادهاى تابستانى دانسته است و وجه شبه را چنين قرار داده : همانطورى كه بادهاى تابستانى سنگ‏ريزه‏ها را برمى‏دارد و به صورت افرادى كه به سمت باد مى‏آيند مى‏زند .

امام ( ع ) نيز در جنگ ، با شمشيرها و نيزه‏ها بر چهره آنها مى‏كوبد ، و ما قبلا گفتيم كه امام ( ع ) ،عتبه ، جد معاويه و وليد بن عتبه ، دائى معاويه و حنظلة بن ابوسفيان برادر معاويه را كشت و كبراى مقدر چنين است : و هر كس چنان باشد ، پس بايد از او ترسيد و او را تهديد به جنگ و ستيز نكرد .

عبارت و انّك و اللّه . . . الهوينا

سرزنشى آميخته به تهديد است ، و ما در عبارت ما عملت ، موصوله است ، كلمه اغلف را استعاره از قلب معاويه آورده ،دليل استعاره آن است كه قلب وى ، وسيله ويژگيهاى جسمانى و پرده‏هاى باطل از پذيرش و درك حق به دور است ، گويى كه در غلاف و پوششى از موانع قرار گرفته است . و صفت ناتمام و ناقص در مورد عقل معاويه ، از آن جهت است كه او باطل را برگزيده است .

آنگاه امام ( ع ) چيزى را از باب سرزنش و ملامت به معاويه اعلام فرموده كه سزاوار است تا درباره او بگويند ، كلمه السّلم را استعاره براى حالتى آورده است كه معاويه مرتكب شده ، و جايگاهى كه وى در صدد رسيدن بدان جاست ،و با ذكر عبارت ارتقاء و بالا رفتن ، صنعت ترشيح به كار برده است . كلمه مطلع مصدر ميمى و احتمالا اسم مكان باشد .

امام ( ع ) براى اثبات درستى سخن خود ، با اين عبارت : لانك . . . معدنه ،استدلال كرده و كلمات الضّالة السّايمة ، را براى موضعى كه وى شايسته جستن و ايستادن در آن جاست استعاره آورده ، و جز اين يعنى امر خلافت را او شايستگى ندارد .

عبارت : النشيد و الراعى

( جوينده و چراننده ) را از باب صنعت ترشيح به كار برده است . سرانجام پس از بيان گفتار و رفتار وى ، از اين تعجب كرده كه محور سخن وى در ظاهر خونخواهى عثمان ، و به طورى كه ادعا كرده ، ردّ خلاف شرع است ، در صورتى كه محور رفتار و حركاتش ، دست يافتن به حكومت و شورش در برابر امام عادل است ، و چه قدر فاصله است بين اين دو محور .

آنگاه به شباهت نزديك او با عموها و دائيهايش نظر داده است . ما در ما اشبهت مصدريه است ، و مصدر مبتدا و قريب خبر آن است .

از جمله شقاوتمندان از ميان عموهاى معاويه ، حمالة الحطب ، و از دائيهايش وليد بن عتبه است ، اعمام و اخوال را از آن رو نكرده آورده كه معاويه عمو و دائى زيادى نداشته ، يكى و دو تا را نيز براى مبالغه ، به طور مجاز ، در مورد ناسزاگويى ،مى‏توان به صورت جمع نكرده آورد ، در صورتى كه جمع معرفه چنين نيست .

ودر عبارت : « حملتهم . . . الهوينا » اشاره به وجه شبه ، نموده است .و جمله :حملتهم ، در موضع جر ، صفت اخوال است ، مقصود امام ( ع ) از شقاوت ،بدبختى است كه در دنيا و آخرت براى آنها مسلّم و قطعى است ، و آنان به دليل انكار حقانيّت محمد ( ص ) ، و آرزوى باطلى كه همواره در سر مى‏پروراندند ، و جان و مال خود را در راه آن صرف مى‏كردند ، يعنى مغلوب ساختن پيامبر ( ص ) و خاموش كردن نور نبوّت و بر پا داشتن شرك آماده براى آن شقاوت بودند .

كلمه : بوقع متعلق به فصرعوا ، و عبارت : ما خلا صفت براى : سيوف ، و لفظ : مماشاة استعاره است ، مقصود آن است كه ، بر ضربت آن شمشيرها سستى و كندى راه نداشت ، و بعضى لم يماسّها با سين بدون نقطه از مماسّه نقل كرده‏اند ، يعنى : چيزى از اين اوصاف بدانها در نياميزد .

چهارم : به مطالبه قاتلان عثمان توسط معاويه ، امام ( ع ) با عبارت :فادخل . . . پاسخ داده ، و مقصودش آن است كه همان طورى كه مردم ، اطاعت و بيعت كرده‏اند ، تو هم وارد جمع مردم باش درستى پاسخ روشن است .

زيرا براى دو مدّعى و مخالف ، حاكمى لازم است ، و امام ( ع ) آن روز ، حاكم بر حقّ بوده ، و معاويه حق نداشته ، گروهى از مهاجران و انصار را از او مطالبه كند تا به وى تسليم كند و او بدون محاكمه آنها را بكشد ، بلكه او بايد سر به فرمان امام ، نهاده و احكام او را در مورد خود جارى بداند ، تا ديگران را به محاكمه بطلبد ، چه به سود و چه به زيان وى باشد .

عبارت : و امّا تلك التى تريد

يعنى فريب از شام ، به منظور اعتراف امام به فرمانروايى معاويه بر شام است ، وجه شبه آن فريب به فريب كودك ، سستى و روشنى خدعه بودن آن براى هر كسى است . و امّا اين كه امام ( ع ) فرمود : درود بر شايستگان ، از آن روست كه معاويه در نزد امام ( ع ) شايسته درود نبوده است .

_____________________________

[ 1 ] به سمت بادهاى تابستانى آيند كه سنگ ريزه‏ها را از ميان زمينهاى پست و قلوه سنگها برمى‏دارد و بر آنها مى‏زند .

[ 2 ] اشاره حضرت به جنگهاى بدر و حنين است كه در آن جنگها بسيارى از خويشاوندان معاويه به دست مسلمين هلاك شدند م .

[ 3 ] در نهج البلاغه‏ها اكثرا ( أخوك ) آمده است ، چنانكه در متن اينجا نيز ( اخوك ) بوده است امّا به طورى كه ملاحظه مى‏شود ، ( ابوك ) مناسبتر با داستان فتح مكه و ( اخوك ) مناسب با ( جنگ بدر ) است م .

ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم جلد ۵

نامه 62 ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

62 از نامه‏ هاى امام ( ع ) به ابو موسى اشعرى كه از طرف آن بزرگوار حاكم كوفه بود ،وقتى كه خبر رسيد ، مردم را از رفتن به كمك امام ( ع ) مانع مى‏ شود ، آن‏گاه كه ايشان را براى جنگ با اصحاب جمل خواسته بود .

مِنْ عَبْدِ اَللَّهِ ؟ عَلِيٍّ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ ؟ إِلَى ؟ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ قَيْسٍ ؟ أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ بَلَغَنِي عَنْكَ قَوْلٌ هُوَ لَكَ وَ عَلَيْكَ فَإِذَا قَدِمَ رَسُولِي عَلَيْكَ فَارْفَعْ ذَيْلَكَ وَ اُشْدُدْ مِئْزَرَكَ وَ اُخْرُجْ مِنْ جُحْرِكَ وَ اُنْدُبْ مَنْ مَعَكَ فَإِنْ حَقَّقْتَ فَانْفُذْ وَ إِنْ تَفَشَّلْتَ فَابْعُدْ وَ اَيْمُ اَللَّهِ لَتُؤْتَيَنَّ مِنْ حَيْثُ أَنْتَ وَ لاَ تُتْرَكُ حَتَّى يُخْلَطَ زُبْدُكَ بِخَاثِرِكَ وَ ذَائِبُكَ بِجَامِدِكَ وَ حَتَّى تُعْجَلُ عَنْ قِعْدَتِكَ وَ تَحْذَرَ مِنْ أَمَامِكَ كَحَذَرِكَ مِنْ خَلْفِكَ وَ مَا هِيَ بِالْهُوَيْنَى اَلَّتِي تَرْجُو وَ لَكِنَّهَا اَلدَّاهِيَةُ اَلْكُبْرَى يُرْكَبُ جَمَلُهَا وَ يُذَلُّ صَعْبُهَا وَ يُسَهَّلُ جَبَلُهَا فَاعْقِلْ عَقْلَكَ وَ اِمْلِكْ أَمْرَكَ وَ خُذْ نَصِيبَكَ وَ حَظَّكَ فَإِنْ كَرِهْتَ فَتَنَحَّ إِلَى غَيْرِ رَحْبٍ وَ لاَ فِي نَجَاةٍ فَبِالْحَرِيِّ لَتُكْفَيَنَّ وَ أَنْتَ نَائِمٌ حَتَّى لاَ يُقَالَ أَيْنَ فُلاَنٌ وَ اَللَّهِ إِنَّهُ لَحَقٌّ مَعَ مُحِقٍّ وَ مَا يُبَالِي مَا صَنَعَ اَلْمُلْحِدُونَ

ترجمه

« از بنده خدا على امير مؤمنان به عبد اللّه بن قيس : اما بعد ، از قول تو مطلبى براى من نقل كردند كه هم به سود تو و هم به زيان تو است . وقتى كه پيك من نزد تو آمد ، دامن به كمر زن و كمربند خود را محكم ببند ، و از لانه‏ات بيرون بيا ، و هر كس با تو همراه است دعوت كن ، پس اگر باور داشتى به سمت ما بيا و اگر بيمناك بودى از ما دور شو .

به خدا قسم هر جا بروى تو را جلب مى‏كنند و تو را به حال خود نمى‏گذارند ، تا خوب و بد و گداخته و ناگداخته‏ات با هم مخلوط و وضعت روشن شود . و تا بر جايت بنشينى از روبرويت همچون پشت سرت بيمناك باشى .

فتنه اصحاب جمل فتنه‏اى نيست كه تو ساده تصور كرده‏اى ، بلكه مصيبتى ناگوار و فاجعه‏اى بس بزرگ است ، كه بايد بر شتر آن سوار شد و سختى‏اش را آسان و ناهموارى‏اش را هموار گرداند ، بنابر اين عقلت را به كار گير و بر خود مسلّط باش ،و بهره و نصيبت را از فرصتى كه دارى بگير ، در آن صورت اگر نخواستى ، به تنگنايى برو كه راه رستگارى نيست .

ديگران شايستگى كفايت اين كار را دارند به حدّى كه تو در خواب باشى و كسى نگويد كه فلانى كجاست ؟ و به خدا قسم كه اين نبرد حق و باطل است و سركرده آن كسى است كه حق را مى‏طلبد و باكى ندارد كه ملحدان و بى‏دينان چه مى‏كنند » .

شرح

از ابوموسى اشعرى نقل كرده‏اند كه وى به هنگام حركت على ( ع ) به جانب بصره ، و كمك خواهى آن حضرت از مردم كوفه ، مردم را از يارى آن حضرت باز مى‏داشته و مى‏گفته كه اين يك فتنه‏اى است و نبايد وارد فتنه شد ، و رواياتى را از پيامبر نقل مى‏كرد ، متضمن اين معنى كه خوددارى و كناره‏گيرى از فتنه واجب است .

اين بود كه امام ( ع ) اين نامه را به او نوشت و به وسيله فرزندش امام حسن ( ع ) نزد او فرستاد . و مطلبى كه از قول ابو موسى به امام ( ع ) رسيده بود ،همان نهى مردم و برحذر داشتن ايشان از قيام بود ، و اين همان سخنى است كه به لحاظ ظاهر دين به سود ابو موسى بوده است ، و اما منع مردم از ورود در فتنه از چند جهت به زيان او بوده است .

1 از تلاش و كوشش او پيدا بود كه ، هدفى جز بازداشتن مردم از يارى امام ( ع ) نداشت و امام ( ع ) بخوبى از اين مطلب آگاه بود . و در حقيقت اين كار ،به خوارى كشيدن دين بود . و نتيجه زيانبخش آن از جانب امام ( ع ) و در آخرت از طرف خداوند متعال عايد خود وى مى‏شد .

2 چون امام ( ع ) در پيكار خود بر حق بود ، منع ابو موسى از يارى مردم به او به دليل ناآگاهى‏اش نسبت به موقعيت امام ( ع ) و ضرورت كمك به وى بوده است و زيان و ضرر سخن جاهلانه به گوينده آن برمى‏گردد .

3 ابو موسى در اين سخن به تناقض‏گويى پرداخته و سخن خويش را نقض كرده است ، زيرا از يك طرف از ورود در فتنه و همكارى با مردم در هنگام فتنه نهى كرده و خبرى را نقل كرده كه در چنان موقعيتى ضرورت خوددارى از فتنه را مى‏طلبد ، در حالى كه او فرمانروايى بود كه در مخالفت با مقام ولايت سخن مى‏گفت ، و اين عمل متناقض به زيان او بود ، نه به سود او .

آنگاه امام ( ع ) در وقت فرستادن پيك خود به نزد وى ، اوامرى چند از راه هشدار و تهديد صادر فرمود :

1 دامن به كمر بزند و كمربندش را محكم ببندد ، و اين دو جمله كنايه از آماده شدن براى اجراى فرمان قطعى و سرعت در كار است .

2 از لانه‏اش بيرون بيايد ، مقصود امام ( ع ) ، بيرون آمدن وى از شهر كوفه است . و كلمه : جحر ( لانه ) را به ملاحظه همسانى وى با روباه و نظاير آن ،استعاره آورده است .

3 بخواند : يعنى سپاهيانى را كه همراه اوست بسيج كند ، و آنها را به خروج از كوفه بخواند . عبارت : فان حقّقت يعنى : حقيقت امر مرا باور داشتى و دانستى كه من بر حقّم ، پس به طرف من بيا . يعنى آنچه دستور مى‏دهم اجرا كن ،و اگر سستى كردى : يعنى اگر بيمناك بودى و از اين كار و شناخت آن عاجز بودى ، خوددارى كن .

سپس به فرض خوددارى ، او را تهديد كرده و سوگند ياد كرده است كه هر جا باشد ، كسانى به سراغ او خواهند رفت و او را به حال خود نخواهند گذاشت ، تا خوب و بد ، گداخته و ناگداخته او را به هم مخلوط كنند .

و اين دو عبارت دو مثلند ، كنايه از اين كه در آرامش او خلل وارد كنند و خاطرش رامشوش سازند ، چنان كه سربلندى او را به خوارى بياميزند و در شادى‏اش ، اندوه و در آسانى كارش ، سختى داخل كنند تا خيلى زود عاقبت خوددارى كردن براى او روشن شود ، مقصود امام ( ع ) از اين كه مى‏فرمايد زود باشد كه از روبرويش همچون پشت سرش بيمناك شود ، كنايه است از نهايت ترسى كه او را فرا خواهد گرفت .

البتّه ترس از پشت سر را در تشبيه اصل قرار داده است ، از آن‏رو كه انسان از پشت سر بيشتر مى‏ترسد . بعضى گفته‏اند : مقصود امام ( ع ) آن است كه وى از دنيا آنچنان بترسد كه از آخرت مى‏ترسد .

عبارت : و ما هى بالهوينا

يعنى اين داستان مورد نظر تو [ فتنه جمل ] داستان ساده‏اى نيست كه تو اميدوارى بر وفق مراد تو باشد ، بلكه مصيبت و حادثه بزرگى از مصائب و رويدادهاى زمان است .

عبارت : يركب جملها

يعنى : بر آنها چيره شد ، و سختى آنها را به آسانى مبدّل كرد ، خلاصه آنكه ، كارهاى دشوار را ساده و آسان گرداند . و اين سخن كنايه از دشوارى و سختى حادثه است .

آنگاه تهديد و اخطار خود را با چند دستور ، و نصيحت و اندرز به او ، ادامه داده است :

1 عقل و انديشه‏اش را به كار بندد . احتمال دارد ، كلمه : عقله به عنوان مصدر تأكيدى منصوب باشد ، فرمانى است مبنى بر اين كه وى نه به هواى نفس بلكه به عقل خود مراجعه كند ، و از اين رويداد بزرگ عبرت بگيرد . و بعضى گفته‏اند : عقله مفعول به است ، يعنى عقلت را مهار كن و آن را بر تميز حق از باطل وادار ، و بر چيزهاى ناروا مشغول نساز .

2 بر كار خود ، يعنى موقعيّت و راه و روش خود ، مسلّط باشد ، و جريان كارش بر اساس عدل و حق باشد نه بر پايه باطل و ناروا .

3 بهره و نصيب خود را از اطاعت دستور و انجام فرمان امام ( ع ) در راه يارى وى و دفاع از دين خدا ، بگيرد [ اين فرصت را غنيمت شمارد ] . بعضى گفته ‏اند : مقصود اين است كه : مقدار بهره‏اى كه نصيب تو است بگير ، و از حدّ خود تجاوز نكن .

و بعد در دنباله فرمايش قبلى ، او را مأمور كرده ، كه در صورت ناخشنودى از پيشنهاد امام ( ع ) و عدم اطاعت از فرمان وى ، از مقام ولايت و حكومت كنار رود .

عبارت : و بالحرىّ لتكفينّ

يعنى : چه قدر ترسناك است ديگران اين كار را به عهده گيرند در حالى كه تو از فرمان خدا غافل و در خواب باشى به حدّى كه به دليل بى‏ارزشى تو كسى از تو نپرسد ، و نگويد فلانى كجاست . آنگاه ، سوگند ياد كرده است كه آن بر حق است ، يعنى : جريان مورد نظرى كه عبارت از جنگ بصره است ، و او درگير بوده ، بر حق بوده و خود نيز صاحب حق است يعنى :

نسبت به آنچه مدّعى است ، بر حق و با علم و آگاهى اقدام كرده ، نسبت به آنچه بى‏ دينان درباره دين خدا در راه مخالفت با وى مرتكب شده‏اند باكى ندارد ،از آن‏رو كه وى به درستى راه خود نه راه آنان شناخت و آگاهى دارد .

 

ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم جلد ۵

نامه 61 ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

61 از جمله نامه‏ هاى امام ( ع ) به مردم مصر كه توسط مالك اشتر ، موقعى كه او را فرمانرواى مصر كرد فرستاد .

أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اَللَّهَ سُبْحَانَهُ بَعَثَ ؟ مُحَمَّداً ص ؟ نَذِيراً لِلْعَالَمِينَ وَ مُهَيْمِناً عَلَى اَلْمُرْسَلِينَ فَلَمَّا مَضَى ع تَنَازَعَ اَلْمُسْلِمُونَ اَلْأَمْرَ مِنْ بَعْدِهِ فَوَاللَّهِ مَا كَانَ يُلْقَى فِي رُوعِي وَ لاَ يَخْطُرُ بِبَالِي أَنَّ اَلْعَرَبَ تُزْعِجُ هَذَا اَلْأَمْرَ مِنْ بَعْدِهِ ص عَنْ أَهْلِ بَيْتِهِ وَ لاَ أَنَّهُمْ مُنَحُّوهُ عَنِّي مِنْ بَعْدِهِ فَمَا رَاعَنِي إِلاَّ اِنْثِيَالُ اَلنَّاسِ عَلَى فُلاَنٍ يُبَايِعُونَهُ فَأَمْسَكْتُ يَدِي حَتَّى رَأَيْتُ رَاجِعَةَ اَلنَّاسِ قَدْ رَجَعَتْ عَنِ اَلْإِسْلاَمِ يَدْعُونَ إِلَى مَحْقِ دَيْنِ ؟ مُحَمَّدٍ ص ؟

فَخَشِيتُ إِنْ لَمْ أَنْصُرِ اَلْإِسْلاَمَ وَ أَهْلَهُ أَنْ أَرَى فِيهِ ثَلْماً أَوْ هَدْماً تَكُونُ اَلْمُصِيبَةُ بِهِ عَلَيَّ أَعْظَمَ مِنْ فَوْتِ وِلاَيَتِكُمُ اَلَّتِي إِنَّمَا هِيَ مَتَاعُ أَيَّامٍ قَلاَئِلَ يَزُولُ مِنْهَا مَا كَانَ كَمَا يَزُولُ اَلسَّرَابُ وَ أَوْ كَمَا يَتَقَشَّعُ اَلسَّحَابُ فَنَهَضْتُ فِي تِلْكَ اَلْأَحْدَاثِ حَتَّى زَاحَ اَلْبَاطِلُ وَ زَهَقَ وَ اِطْمَأَنَّ اَلدِّينُ وَ تَنَهْنَهَ وَ مِنْهُ إِنِّي وَ اَللَّهِ لَوْ لَقِيتُهُمْ وَاحِداً وَ هُمْ طِلاَعُ اَلْأَرْضِ كُلِّهَا مَا بَالَيْتُ وَ لاَ اِسْتَوْحَشْتُ وَ إِنِّي مِنْ ضَلاَلِهِمُ اَلَّذِي هُمْ فِيهِ وَ اَلْهُدَى اَلَّذِي أَنَا عَلَيْهِ لَعَلَى بَصِيرَةٍ مِنْ نَفْسِي وَ يَقِينٍ مِنْ رَبِّي وَ إِنِّي إِلَى لِقَاءِ اَللَّهِ لَمُشْتَاقٌ وَ لِحُسْنِ ثَوَابِهِ لَمُنْتَظِرٌ رَاجٍ وَ لَكِنَّنِي آسَى أَنْ يَلِيَ أَمْرَ هَذِهِ اَلْأُمَّةِ سُفَهَاؤُهَا وَ فُجَّارُهَا فَيَتَّخِذُوا مَالَ اَللَّهِ دُوَلاً وَ عِبَادَهُ خَوَلاً وَ اَلصَّالِحِينَ حَرْباً وَ اَلْفَاسِقِينَ حِزْباً فَإِنَّ مِنْهُمُ اَلَّذِي قَدْ شَرِبَ فِيكُمُ اَلْحَرَامَ وَ جُلِدَ حَدّاً فِي اَلْإِسْلاَمِ وَ إِنَّ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ يُسْلِمْ حَتَّى رُضِخَتْ لَهُ عَلَى اَلْإِسْلاَمِ اَلرَّضَائِخُ فَلَوْ لاَ ذَلِكَ مَا أَكْثَرْتُ تَأْلِيبَكُمْ وَ تَأْنِيبَكُمْ وَ جَمْعَكُمْ وَ تَحْرِيضَكُمْ وَ لَتَرَكْتُكُمْ إِذْ أَبَيْتُمْ وَ وَنَيْتُمْ أَ لاَ تَرَوْنَ إِلَى أَطْرَافِكُمْ قَدِ اِنْتَقَصَتْ وَ إِلَى أَمْصَارِكُمْ قَدِ اُفْتُتِحَتْ وَ إِلَى مَمَالِكِكُمْ تُزْوَى وَ إِلَى بِلاَدِكُمْ تُغْزَى اِنْفِرُوا رَحِمَكُمُ اَللَّهُ إِلَى قِتَالِ عَدُوِّكُمْ وَ لاَ تَثَّاقَلُوا إِلَى اَلْأَرْضِ فَتُقِرُّوا بِالْخَسْفِ وَ تَبُوءُوا بِالذُّلِّ وَ يَكُونَ نَصِيبُكُمُ اَلْأَخَسَّ وَ إِنَّ أَخَا اَلْحَرْبِ اَلْأَرِقُ وَ مَنْ نَامَ لَمْ يُنَمْ عَنْهُ وَ اَلسَّلاَمُ

لغات

مهين : گواه .

روع : قلب .

انثيال : ازدحام ،هجوم ، ريختن .

راح : رفت .

زهق : از بين رفت ، از هم پاشيد

تنهنه : گسترش يافت

طلاع الارض : پر شدن زمين آسى : غمگين كرده است

الدّولة فى المال به ضم دال : مال يك بار دست اين و يك بار دست آن باشد

خول : بردگان ، غلامان

رضخ : رشوه ، اصل واژه به معنى تيراندازى است تأليب : وادار ساختن

تأنيب : سرزنش كردن

ونى : سستى ، ناتوانى تزوى مى‏گيرد ، تصرف مى‏كند .

تبوءوا : بر مى‏گرديد

خسف : كاستى

ترجمه

« امّا بعد ، خداوند پاك ، محمّد ( ص ) را به عنوان بيم دهنده جهانيان ، و گواه بر پيامبران ، برانگيخت ، و چون آن گرامى رحلت كرد ، پس از او ، مردم ، درباره خلافت با يكديگر به كشمكش پرداختند ، به خدا قسم كه به دلم نمى‏ نشست و از خاطرم نمى ‏گذشت كه مردم عرب بعد از آن بزرگوار ، خلافت را از خاندان او به ديگرى واگذارند ، و بويژه آن را از من دريغ دارند ، چيزى مرا ناراحت نكرد ، مگر روى آوردن مردم به سوى فلان كه با او به بيعت پردازند .

اين بود كه من دست نگه داشتم ، تا اين كه ديدم گروهى از مردم از اسلام برگشتند و دعوى از بين بردن دين محمد ( ص ) را كردند .

ترسيدم ، اگر به يارى اسلام و مسلمين نشتابم ، شاهد خرابى و ويرانى آن بشوم ، كه در آن صورت غم و غصّه آن بر من بيشتر از دست نيافتن به حكومت بر شما باشد ، آن حكومتى كه متاع چند روز دنياست كه همچون سراب نابود ، و يا چون ابر از هم پاشيده مى‏شود .

در نتيجه از ميان آن همه رويدادها به پا خاستم تا نادرستيها مهار شد و از بين رفت ، و كشتى دين آرام گرفت و از تلاطم باز ايستاد . » و از همين نامه است :

« به خدا قسم ، اگر من به تنهايى با آنها [ لشگريان معاويه ] رودررو شوم در حالى كه آنان همه روى زمين را پر كرده باشند نه باكى خواهم داشت و نه به هراسى مى‏افتم .

و من گمراهيى را كه آنان گرفتار آنند و رستگاريى را كه خود به آن رسيده ‏ام ، به چشم خويش مى‏بينم و از سوى خداى خود بدان باور دارم .

و من به ديدار پروردگارم مشتاق ، و به جزا و پاداش نيك او اميدوارم ، امّا غم من براى آن است كه امر اين امّت را نادانان و بدكارانشان بر عهده گيرند ، و مال خدا را بين خود ، دست به دست كنند ، و بندگان خدا را به صورت غلامان ، افراد خوب را به صورت دشمنان ، و بدان را دار و دسته و همكار خود قرار دهند .

براستى از ايشان كسى هست كه در ميان شما مسلمانان باده گسارى كرد و درباره او حدّى را كه در اسلام تعيين شده ، اجرا كردند ، و برخى از آنان تا چيزكى بابت اسلام آوردن به آنان عطا نشد اسلام نياورند ، پس اگر اينها نبود ، من شما را زياد اصرار و سرزنش نمى‏كردم ، و بر جمع شدن و ترغيب شما پافشارى نمى‏كردم ، و اگر زير بار نمى ‏رفتيد و سستى مى‏كرديد به حال خودتان مى‏گذاشتم .

آيا نمى‏بينيد [ بر اثر غلبه دشمن ] سرزمينتان كم شد و بر شهرهاى شما استيلا يافته‏ اند و به اموال شما دست يازيده‏اند ، و در شهر و ديارتان جنگ و ستيز مى‏كنند .

خدا شما را بيامرزد ، به پيكار با دشمنتان رهسپار شويد ، و زمينگير نباشيد تا به پستى نيفتيد ، و به خوارى و ذلّت برنگرديد ، در نتيجه پست‏ترين چيز نصيب شما نگردد ، براستى حريف جنگ هوشيار و بيدار است ، هر كس بخوابد دشمن از او غافل نيست و بيدار است و السلام » .

شرح

امام ( ع ) نامه را با شرح حال پيامبر ( ص ) آغاز كرده است كه او بيم دهنده همه مردم جهان به مجازات سخت الهى ، و گواه بر پيامبران بود كه اينان از طرف خدا فرستاده شده‏ اند و در اين جهت آنها را تصديق و تاييد مى‏كرد . و بعد از آن به شرح حال مسلمانان كه در امر خلافت به كشمكش و نزاع با يكديگر پرداختند ،و كم كم به شرح حال خود با مردم پرداخته ، به عنوان گله و شكايت از منحرف ساختن امر خلافت از وى با اين كه او بدان سزاوارتر بود ، و هجوم بر بيعت با فلان فلان كنايه از ابوبكر است و خوددارى از اقدام براى به دست آوردن حكومت تا زمان ابى بكر كه به ارتداد مردم از اسلام و طمع بستن بنى اميّه به نابودى دين انجاميد .

آنگاه به شرح حال خود از بيمناك بودنش بر اسلام و مسلمين پرداخته كه مبادا رخنه در اسلام بيفتد و يا بناى اسلام ويران گردد ، در نتيجه غم و مصيبت او درباره ويرانى اساس ديانت بيشتر از دست نيافتن به حكومت كوتاه مدتى باشد كه نتيجه‏اش اصلاح فروع و جزئيات دين است ، و نابودى حكومت را به نابودى سراب و از هم پاشيدن ابرها تشبيه كرده است .

وجه شبه ، سرعت زوال ، و بى‏ثباتى آن است چنان كه حقيقت سراب ، وجود ابر ، بى‏ثبات و ناپايدار است . و ارتداد بعضى از مردم را جلوتر ذكر كرده است به منظور اين كه برترى خود در اسلام را بيان كند ، از اين‏رو به دنبال آن داستان قيام خود را در ميان آن حوادثى نقل كرده است كه جنگهايى تا سرحدّ نابود شدن باطل و برقرارى و گسترش دين ، اتّفاق افتاد .

سپس سوگند ياد كرده است كه اگر او تنهايى با سپاه معاويه در حالى كه آنان تمام زمين را پر كرده باشند ، روبرو شود ، از آنها باكى نداشته و نمى‏ ترسد ، و اين نترسيدنش به خاطر دو چيز است :

1 آگاهى و يقين بر اين كه آنان در گمراهى‏اند و او بر هدايت .

[ 339 ]

2 علاقه و دلبستگى‏اش به ديدار پروردگار و انتظار و اميدوارى‏اش به اجر و ثواب او .و اين دو مطلب به منزله دو قياس مضمرى هستند كه كبراى مقدر آنها چنين است : و هر كس كه چنان باشد ، نبايد از آنها بترسد و بيمناك باشد .

عبارت : و لكنّنى آسى . . .

به منزله پاسخ به پرسش مقدّرى است كه گويا كسى پرسيده است : تو اگر مى‏دانى كه حالات ياد شده را تو و آنها داريد ، پس چه غم از كار آنها ؟ گويا آن بزرگوار در جواب فرموده است : من از روبرو شدن با آنها و پيكار با آنان غمى ندارم ، بلكه از آن مى‏ترسم كه زمام امور امّت محمّد را نادانان و بدكاران ايشان به دست گيرند .

تا كلمه : حربا ، و مقصود امام ( ع ) از نادانان ، بنى اميه و پيروانشان مى‏باشد . و بعد هشدار داده است كه اگر آنان عهده‏دار امر حكومت گردند از ايشان برمى‏آيد كه چنان كارى را بكنند ، با اين گفتار : فانّ منهم . . . الرّضائخ .

و مقصود امام ( ع ) از كسى از بنى اميّه كه در بين مسلمين باده گسارى كرد اشاره به مغيرة بن شعبه است كه در زمان عمر ، وقتى كه از طرف او والى كوفه بود ،شرب خمر كرد و در حال مستى با مردم نماز گزارد و بر عدد ركعات نماز افزود ،و در حال نماز قى كرد ، مردم بعدا گواهى دادند و حدّ ميگسارى اجرا شد ، و هم چنين ، عنبسة [ عتبة ] بن ابى سفيان كه خالد بن عبيد اللّه او را در طايف حدّ شرب خمر زد و كسى كه اسلام نياورد تا به او بخششهاى اندكى رسيد ، گفته ‏اند :

منظور ابوسفيان و پسرش معاويه است ، توضيح آن كه آنان از جمله مؤلّفة قلوبهم بودند كه به وسيله بخشش ، به دين اسلام گرايش يافته و به پيكار با دشمنان اسلام پرداختند ، و بعضى گفته‏اند : مقصود عمرو بن عاص است ، البتّه درباره او چنين چيزى شهرت ندارد ، جز همان داستان كه امام ( ع ) از او نقل كرده است كه با معاويه شرط كرد تا در برابر واگذاردن حكومت مصر ، او را در جنگ صفّين ، يارى كند ، همان طورى كه قبلا شرح داستان گذشت .

آنگاه امام ( ع ) توجّه داده است بر اين كه همان تأسّف و ناراحتى كه در سخنان خود بيان كرد ، علّت تامه سرزنش كردن و واداشتن آنان بر جهاد است ، و اگر آن نبود ، با وجود خود دارى و سستى آنان ، ايشان را به حال خود وامى‏گذاشت .

سپس كارى را كه دشمن با آنها كرده و دستيازى دشمن به شهرهايشان و فريبكارى آنها را گوشزد كرده است تا بدان وسيله غيرت آنها را برانگيزاند ، از آن‏روست كه پس از اين سخنان ايشان را به پيكار با دشمن برانگيخته و از زمينگير شدن و سهل انگارى نهى كرده است ، و به دليل پيامدهايى از قبيل ، تن به پستى دادن و بازگشتن به خوارى و ذلّت ، و گرفتار فرومايگى شدن ، آنان را از خوددارى از جنگ برحذر داشته است و سرانجام بر اين مطلب توجه داده است كه هر كس اهل جنگ باشد ، بيدارتر است ، كنايه از اين كه بلند همّت‏تر است ،زيرا لازمه آن كم خوابى است . و نيز آنان را از دون همّتى و سستى در جهاد برحذر داشته است ، چه لازمه آن ، خمودى آنان و آسودگى از مقاومت در برابر دشمن و طمع بستن دشمن بدانهاست .

ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم جلد ۵

 

نامه 60 ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

60 از جمله نامه‏هاى امام ( ع ) به كميل بن زياد نخعى كه از طرف آن بزرگوار كارگزار شهر هيت [ 1 ] بود ، در سرزنش او به خاطر بازنداشتن سپاه دشمن از تاخت و تاز كه از قلمرو او عبور كرده بودند .

أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ تَضْيِيعَ اَلْمَرْءِ مَا وُلِّيَ وَ تَكَلُّفَهُ مَا كُفِيَ لَعَجْزٌ حَاضِرٌ وَ رَأْيٌ مُتَبَّرٌ وَ إِنَّ تَعَاطِيَكَ اَلْغَارَةَ عَلَى أَهْلِ ؟ قِرْقِيسِيَا ؟ وَ تَعْطِيلَكَ مَسَالِحَكَ اَلَّتِي وَلَّيْنَاكَ لَيْسَ بِهَا مَنْ يَمْنَعُهَا وَ لاَ يَرُدُّ اَلْجَيْشَ عَنْهَا لَرَأْيٌ شَعَاعٌ فَقَدْ صِرْتَ جِسْراً لِمَنْ أَرَادَ اَلْغَارَةَ مِنْ أَعْدَائِكَ عَلَى أَوْلِيَائِكَ غَيْرَ شَدِيدِ اَلْمَنْكِبِ وَ لاَ مَهِيبِ اَلْجَانِبِ وَ لاَ سَادٍّ ثُغْرَةً وَ لاَ كَاسِرٍ لِعَدُوٍّ شَوْكَةً وَ لاَ مُغْنٍ عَنْ أَهْلِ مِصْرِهِ وَ لاَ مُجْزٍ عَنْ أَمِيرِهِ

لغات

متبّر : نابود و تباه

شعاع : پراكنده

ترجمه

« امّا بعد اين كه انسان چيزى را كه بر آن گمارده شده از دست بدهد و در كارى كه درخور آن نيست به زحمت بيفتد ، خود نشان ناتوانى آشكار و رأى و انديشه ويرانگر و مرگ‏آور است .

براستى كه تاخت و تاز تو نسبت به قرقيسيا [ 2 ] و رها گذاشتن مرزهايى كه مأمور حفاظت آنها بودى ، در حالى كه كسى آنها را حفظ نمى‏كرد و سپاه دشمن را از آنها دور نمى‏ساخته ، تدبيرى آشفته است .

در حقيقت تو پلى براى عبور دشمنانت براى چپاول دوستانت گشته‏اى ، در حالى كه نه پشتوانه محكمى بودى و نه كسى از تو ترس داشت . نه گذرگاه غارتگران را بستى و نه شكوه دشمن را درهم شكستى ، و نه كسى بودى كه مردم شهر خود را بى‏نياز كنى و نه از جانب فرمانده خود كارى انجام دادى و السلام » .

شرح عبارت : امّا بعد . . . متبّر

بدان كه در آغاز نامه همان طور كه روش يك گوينده است ، به طور اجمال ،مى‏ خواهد او را به خاطر انجام كارى و مسامحه‏اى كه از او سرزده و مهمتر از آن بوده است ، سرزنش كند . آنگه هدف خود را از نامه به طور تفصيل بيان كرده است

با اين عبارت : و انّ تعاطيك . . . شعاع وانگهى او را از چنين انديشه‏اى به دليل پيامدهاى فاسد و نارواييها برحذر داشته است :

1 بودن او به صورت پلى ، لفظ : پل را به اعتبار عبور دشمن از قلمرو او به سمت هدفش استعاره آورده است . و بعضى : به جاى جسرا ، حسرا روايت كرده‏اند ، آن نيز مجاز است ، از آن جهت كه پادگانهاى او از سربازهايى كه دشمن را تعقيب كند ، تهى است ، پس وى مانند پوشش و لباس جنگ بى‏فايده است .

2 پشت استوارى ندارد ، كنايه از اين كه او ناتوان است ، و هم چنين هيبتى 3 كسى كه گذرگاه مرز را نبسته .

4 شكوه دشمن را درهم نشكسته .

5 مردم شهرش را در دفع دشمنانشان بى‏نياز نكرده ( اسباب دفاع از مردم را فراهم نساخته ) .

6 و از جانب فرمانده خود كارى را انجام نداده .

ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم جلد ۵

 

نامه 59 ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

59 از جمله نامه‏ هاى امام ( ع ) به كارگزارانى است كه سپاه امام ( ع ) از قلمرو آنها مى‏گذرد

مِنْ عَبْدِ اَللَّهِ ؟ عَلِيٍّ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ ؟ إِلَى مَنْ مَرَّ بِهِ اَلْجَيْشُ مِنْ جُبَاةِ اَلْخَرَاجِ وَ عُمَّالِ اَلْبِلاَدِ أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّي قَدْ سَيَّرْتُ جُنُوداً هِيَ مَارَّةٌ بِكُمْ إِنْ شَاءَ اَللَّهُ وَ قَدْ أَوْصَيْتُهُمْ بِمَا يَجِبُ لِلَّهِ عَلَيْهِمْ مِنْ كَفِّ اَلْأَذَى وَ صَرْفِ اَلشَّذَا وَ أَنَا أَبْرَأُ إِلَيْكُمْ وَ إِلَى ذِمَّتِكُمْ مِنْ مَعَرَّةِ اَلْجَيْشِ إِلاَّ مِنْ جَوْعَةِ اَلْمُضْطَرِّ لاَ يَجِدُ عَنْهَا مَذْهَباً إِلَى شِبَعِهِ فَنَكِّلُوا مَنْ تَنَاوَلَ مِنْهُمْ شَيْئاً ظُلْماً عَنْ ظُلْمِهِمْ وَ كُفُّوا أَيْدِيَ سُفَهَائِكُمْ عَنْ مُضَادَّتِهِمْ وَ اَلتَّعَرُّضِ لَهُمْ فِيمَا اِسْتَثْنَيْنَاهُ مِنْهُمْ وَ أَنَا بَيْنَ أَظْهُرِ اَلْجَيْشِ فَارْفَعُوا إِلَيَّ مَظَالِمَكُمْ وَ مَا عَرَاكُمْ مِمَّا يَغْلِبُكُمْ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ لاَ تُطِيقُونَ دَفْعَهُ إِلاَّ بِاللَّهِ وَ بِي فَأَنَا أُغَيِّرُهُ بِمَعُونَةِ اَللَّهِ إِنْ شَاءَ اَللَّهُ

لغات

الشذى : اذيت و آزار

معرّة الجيش : زيانى كه از طرف سپاه مى‏رسد . عرّه معرّة يعنى به او بدى كرد

نكل ينكل : به ضم كاف : ترسيد . نكّلوا ترساندند و به هراس واداشتند

عراه الامر : كارى را مخفى داشت

ترجمه

« از طرف بنده خدا على امير مؤمنان به كسانى كه باج و خراج از مردم مى‏گيرند و حاكم شهرهايى هستند كه سپاه اسلام از آنجا مى‏گذرد .

اما بعد سپاهيانى را كه گسيل داشتم اگر خدا خواهد از قلمرو شما گذر خواهند كرد ، به آنها مطالب لازم را در مورد آنچه خداوند برايشان واجب كرده ازقبيل نيازردن مردمان و خوددارى از شرارت سفارش كرده ‏ام ، و من از بدرفتارى سپاه با شما و آنان كه در ذمّه شمايند بيزارم ، مگر كسى از سپاهيان كه گرسنه و درمانده شود و براى سير شدن راه چاره‏اى نداشته باشد .

بنابر اين شما برحذر داريد و هر كس از سپاهيان كه از روى ستم به مال مردم دست‏درازى كند ، مجازات كنيد ، و همچنين نادانانتان را از آزردن افراد گرسنه‏اى كه استثنا كردم بازداريد ، من خود در پس سپاه هستم ، اگر ستمهايى از طرف آنها به شما رسيد و مشكلى از جانب ايشان متوجه شما شد كه نتوانستيد جز به يارى خدا و مراجعه به من آنها را باز داريد ، گزارش دهيد تا من به كمك و يارى خدا آن را به سامان رسانم » .

شرح

خلاصه مضمون نامه عبارت است از اطلاع دادن به كسانى از خراج گيران و كارگزاران شهرها كه در مسير سپاه قرار داشتند تا آگاهى يافته و متوجه باشند و از آنها حذر كنند و همچنين سفارش لازم به سپاه نسبت به آنچه كه براى آنان شايسته است و از سوى خدا برايشان مقرر شده ، از قبيل خوددارى از آزردن كسانى كه در گذرگاه آنها قرار گرفته‏ اند تا از گستردگى عدالت وى آگاهى يابند و به اخلاق و آداب او متخلّق گردند .

سپس امام ( ع ) به ايشان اعلام كرده است كه از بدرفتارى سپاه نسبت به آن گروه از اهل ذمه كه هم‏پيمانند ، ناراضى و بيزار است ، زيرا جز به مقدار رفع گرسنگى يك شخص ناچار ، كه هيچ راهى جز آن براى سير شدن ندارد ، كس ديگرى از طرف او اجازه ندارد از اموال مردم ، استفاده كند .

تقدير سخن امام ( ع ) چنين است : براستى كه من از بدرفتارى سپاهيان نسبت به شما جز از سوى شخص گرسنه درمانده بيزارم . پس مضاف اليه را به جاى مضاف قرار داده است و يا از باب مجاز نام سبب را بر مسبّب اطلاق كرده است .

آنگاه ، ايشان را مأمور ساخته كه سپاه را از دست درازى به چيزى از روى ظلم ، برحذر دارند و در حدّ امكان ايشان را از ارتكاب چنان ستمى بازدارند تا مبادا به دليل قدرت داشتن آنها كارها درهم بريزد و از طرفى دست نادانان را از آزردن سپاهيان در موارد اجبار و اضطرار كه استثنا فرموده است كوتاه كنند ،تا مبادا بين ايشان و سپاهيان آشوبى به پا شود .

و سرانجام به آنان اطّلاع داده است كه خود نيز در پشت سپاهيان مواظب است ، كنايه از اينكه مرجع رسيدگى به كارهاى آنها به منظور دفع مظالم سپاهيان است و هر مشكلى را كه از طرف سپاه متوجّه آنان شود و آنها جز به يارى خدا و به وسيله او نتوانند برطرف كنند ، او خود با كمك و ترس از خداوند اصلاح خواهد كرد .

ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم جلد ۵

 

نامه 58 ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

58 از جمله نامه ‏هاى امام ( ع ) به اسود بن قطيبه سرلشكر سپاه حلوان

أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اَلْوَالِيَ إِذَا اِخْتَلَفَ هَوَاهُ مَنَعَهُ ذَلِكَ كَثِيراً مِنَ اَلْعَدْلِ فَلْيَكُنْ أَمْرُ اَلنَّاسِ عِنْدَكَ فِي اَلْحَقِّ سَوَاءً فَإِنَّهُ لَيْسَ فِي اَلْجَوْرِ عِوَضٌ مِنَ اَلْعَدْلِ فَاجْتَنِبْ مَا تُنْكِرُ أَمْثَالَهُ وَ اِبْتَذِلْ نَفْسَكَ فِيمَا اِفْتَرَضَ اَللَّهُ عَلَيْكَ رَاجِياً ثَوَابَهُ وَ مُتَخَوِّفاً عِقَابَهُ وَ اِعْلَمْ أَنَّ اَلدُّنْيَا دَارُ بَلِيَّةٍ لَمْ يَفْرُغْ صَاحِبُهَا فِيهَا قَطُّ سَاعَةً إِلاَّ كَانَتْ فَرْغَتُهُ عَلَيْهِ حَسْرَةً يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ وَ أَنَّهُ لَنْ يُغْنِيَكَ عَنِ اَلْحَقِّ شَيْ‏ءٌ أَبَداً وَ مِنَ اَلْحَقِّ عَلَيْكَ حِفْظُ نَفْسِكَ وَ اَلاِحْتِسَابُ عَلَى اَلرَّعِيَّةِ بِجُهْدِكَ فَإِنَّ اَلَّذِي يَصِلُ إِلَيْكَ مِنْ ذَلِكَ أَفْضَلُ مِنَ اَلَّذِي يَصِلُ بِكَ وَ اَلسَّلاَمُ

ترجمه

« امّا بعد ، اگر خواست حاكم نسبت به مردم يكنواخت نباشد ، اين روش او را در بسيارى موارد از اجراى عدالت در بين مردم باز مى‏دارد ، بنابر اين بايد امر مردم ، در برابر حق نزد تو يكسان باشد ، زيرا هيچ وقت از ستمكارى نتيجه عدالت برنمى‏آيد ، پس از كارى كه مانند آن را دوست ندارى دورى كن ، و خود را به انجام آنچه خداوند بر تو واجب كرده است ، وادار كن در حالى كه به پاداش او اميدوار ، و از كيفرش ترسانى .

و بدان كه دنيا جاى گرفتارى و آزمون است ، هرگز كسى در آنجا دمى آسوده نبوده است مگر اين كه همان يك ساعت آسودگى باعث اندوه وى در قيامت گردد ، و بدان كه هيچ چيز تو را بى‏نياز از حق نمى‏گرداند ، و از جمله حقوق بر تو ،حفظ خويشتن ، و تلاش در راه اصلاح امور مردم است ، زيرا بيش از آنچه از طرف تو به مردم مى‏رسد ، پاداش الهى عايد تو مى‏گردد و السلام » .

شرح

در اين بخش از نامه امام ( ع ) سخنان لطيفى است :

1 امام ( ع ) بر ضرورت ترك خواستهاى گوناگون ، و خوددارى از پيروى خواستهاى جوراجور ، توجّه داده است ، به دليل پيامد ناروايى كه دارد ، يعنى بازماندن از اجراى موارد بسيارى از عدالت ، و جهت ارتباط آن روش با چنين پيامدى روشن است ، زيرا پيروى از خواسته‏هاى گوناگون باعث انحراف از ميانه روى در كارها مى‏شود .

پس از اين كه بر پيامد نادرست ستمكارى توجه داده است ، امر به گسترش عدالت و برابر داشتن مردم در برابر حق ، فرموده ، آنگاه بر فضيلت عدل و داد با قياس مضمرى اشاره كرده است كه صغراى آن عبارت :فانّه . . . العدل است كه تقدير آن چنين است : زيرا در ستمكارى ، چيزى جاى عدالت را پر نمى‏كند ، و كبراى مقدر آن نيز چنين است : و هر چه را كه ستم و جور جبران نكند ، بايد آن را انجام داد و از آن پيروى كرد .

2 چون پيروى از تمايلات گوناگون ، از امورى است كه اگر مانند آن در حقّ خود وى و يا درباره كسى از كارگزاران وى اتّفاق بيفتد ، آن را زشت و ناروا مى‏شمارد و به منزله آزارى است كه به او مى‏رسد ، از اين‏رو امام ( ع ) او را مأمور به اجتناب كرده و دستور داده است كه مبادا از جانب او درباره ديگران عملى سر بزند كه مانند آن را از ديگران در حق خود نمى ‏پسندد . و عبارت امام ( ع ) مقصود را بخوبى مى ‏رساند ، و هدف بر حذر داشتن از چنان كارى است .

3 وانگهى او را مأمور ساخته كه خويشتن را براى اجراى واجبات الهى آماده سازد ، بنا به دو انگيزه اميد به پاداش و ترس از عقوبت ، زيرا آنها انگيزه عملند .

4 به وى هشدار داده است كه دنيا جاى گرفتارى و آزمون است ، چنانكه خداى متعال فرموده است : الّذى خَلَقَ المَوْتَ وَ الحَيوةَ لِيَبْلُوَكُمْ ايُّكُمْ اَحْسَنُ عَمَلاً [ 1 ] .

و چون عمل صالح در دنيا باعث آمادگى براى خوشبختى دائم است ،ناگزير آسودگى از عمل در دنيا ، باعث واگذاشتن وسيله خوشبختى است كه روز قيامت سعادت جز بدان وسيله ميسّر نمى‏شود ، بنابر اين از جمله پيامدهاى آسودگى در دنيا تأسّف خوردن بر نتيجه‏اى است كه روز قيامت از فراغت عايد مى‏شود .

5 او را متوجّه بر ضرورت انجام عمل حق ساخته است ، از آن‏رو كه هيچ چيز او را از حق بى‏نياز نمى‏ گرداند ، زيرا جز حق همه چيز ، بيهوده كارى است ، و بيهوده كارى باعث نيازمندى در آخرت است ، بنابر اين باطل باعث بى ‏نيازى نمى‏ شود .

6 او را بر اين مطلب توجه داده است كه از جمله حقوق واجب بر او حفظ خويشتن است ، يعنى خود را از لغزش بر صراط مستقيم و افتادن در راستاى جهنم حفظ كند ، سپس نسبت به مردم با كوشش و تلاش رسيدگى كند و دست آنها را در راه امر به معروف و نهى از منكر بگيرد ، و حفظ خويشتن را از آن‏رو مقدّم داشته كه اهميت بيشترى دارد و بر ضرورت هر دو مورد با اين عبارت توجه داده است فانّ الّذى . . . مقصود آن است كه آنچه از كمالات و پاداش به دليل پايبندى دو امر مذكور در آخرت عايدت مى‏شود از آنچه كه از طريق عدالت و احسان تو به مردم به صورت منفعت و يا دفع ضرر ، به آنها مى‏رسد ، برتر است . توفيق از آن خداست .

________________________

[ 1 ] سوره ملك ( 67 ) آيه ( 2 ) يعنى : خدايى كه مرگ و زندگى را آفريد كه شما بندگان را بيازمايد تا كدام نيكوكار تريد .

ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم جلد ۵

 

نامه 5۷ ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

57 از جمله نامه ‏هاى امام ( ع ) به مردم شهرها كه سرگذشت خود با مردم صفين را در اين نامه بيان مى‏فرمايد .

وَ كَانَ بَدْءُ أَمْرِنَا أَنَّا اِلْتَقَيْنَا وَ اَلْقَوْمُ مِنْ أَهْلِ ؟ اَلشَّامِ ؟ وَ اَلظَّاهِرُ أَنَّ رَبَّنَا وَاحِدٌ وَ نَبِيَّنَا وَاحِدٌ وَ دَعْوَتَنَا فِي اَلْإِسْلاَمِ وَاحِدَةٌ وَ لاَ نَسْتَزِيدُهُمْ فِي اَلْإِيمَانِ بِاللَّهِ وَ اَلتَّصْدِيقِ بِرَسُولِهِ وَ لاَ يَسْتَزِيدُونَنَا اَلْأَمْرُ وَاحِدٌ إِلاَّ مَا اِخْتَلَفْنَا فِيهِ مِنْ دَمِ ؟ عُثْمَانَ ؟ وَ نَحْنُ مِنْهُ بَرَاءٌ فَقُلْنَا تَعَالَوْا نُدَاوِ مَا لاَ يُدْرَكُ اَلْيَوْمَ بِإِطْفَاءِ اَلنَّائِرَةِ وَ تَسْكِينِ اَلْعَامَّةِ حَتَّى يَشْتَدَّ اَلْأَمْرُ وَ يَسْتَجْمِعَ فَنَقْوَى عَلَى وَضْعِ اَلْحَقِّ مَوَاضِعَهُ فَقَالُوا بَلْ نُدَاوِيهِ بِالْمُكَابَرَةِ فَأَبَوْا حَتَّى جَنَحَتِ اَلْحَرْبُ وَ رَكَدَتْ وَ وَقَدَتْ نِيرَانُهَا وَ حَمِشَتْ فَلَمَّا ضَرَّسَتْنَا وَ إِيَّاهُمْ وَ وَضَعَتْ مَخَالِبَهَا فِينَا وَ فِيهِمْ أَجَابُوا عِنْدَ ذَلِكَ إِلَى اَلَّذِي دَعَوْنَاهُمْ إِلَيْهِ فَأَجَبْنَاهُمْ إِلَى مَا دَعَوْا وَ سَارَعْنَاهُمْ إِلَى مَا طَلَبُوا حَتَّى اِسْتَبَانَتْ عَلَيْهِمُ اَلْحُجَّةُ وَ اِنْقَطَعَتْ مِنْهُمُ اَلْمَعْذِرَةُ فَمَنْ تَمَّ عَلَى ذَلِكَ مِنْهُمْ فَهُوَ اَلَّذِي أَنْقَذَهُ اَللَّهُ مِنَ اَلْهَلَكَةِ وَ مَنْ لَجَّ وَ تَمَادَى فَهُوَ اَلرَّاكِسُ اَلَّذِي رَانَ اَللَّهُ عَلَى قَلْبِهِ وَ صَارَتْ دَائِرَةُ اَلسَّوْءِ عَلَى رَأْسِهِ

لغات

بدء الامر : آغاز كار ، بعضى بدى‏ء بر وزن فعيل نقل كرده‏اند به معناى آغازگر

نائرة : دشمنى

جنحت : ميل كرد ركدت : استوار گرديد

حمست : پايدار شد ، بعضى با شين نقطه‏دار نقل كرده‏ اند يعنى آتش خشم شعله‏ ور شد انقذه : نجات داد او را

تمادى فى الشى‏ء : پافشارى در كارى ، و در صدد پايان و نتيجه كارى بودن

ركس : چيزى را وارونه بازگرداندن ، و اللّه اركسهم ، يعنى خداوند آنان را به كيفر اعمالشان بازگرداند

رين : پوشاندن دايرة : شكست ، گفته مى‏شود : عليهم الدائرة :شكست نصيب آنها شد . و زشتى شكست با اضافه شدن كلمه دائرة بر كلمه السوء مورد تأكيد قرار مى‏گيرد

ترجمه

« آغاز كار ما بدين ترتيب بود ، كه چون با مردم شام رودررو شديم ، در ظاهر پروردگارمان يكى ، پيامبرمان يكى و و ادعا و سخنمان در اسلام يكى بود ، و ما از آنها نمى ‏خواستيم كه به خدا و پيامبرش ايمان بيشترى داشته باشند و ايشان هم از ما آن را نمى‏ خواستند .

موضوع يكى بود و هيچ اختلافى در بين ما جز مسأله خون عثمان وجود نداشت در صورتى كه ما از آن مبرا بوديم .

اين بود كه گفتيم بياييد تا كار را با خاموش كردن آتش فتنه و آرام كردن مردم پيش از آن كه چاره ناپذير گردد ، به نحوى چاره‏سازى كنيم كه كار حكومت اسلامى استوار گردد و ما بتوانيم حق را در جايگاه خود به كار بنديم ، گفتند : نه ما راه چاره را در دشمنى و مبارزه مى‏دانيم ،در نتيجه سرپيچى كردند تا جنگ به پا شد و آتش پيكار مشتعل گرديد ، و هنگامى كه جنگ دندانهايش را بر ما تيز كرد و چنگالش را در ما و آنها فرو برد ، آنگاه چيزى را كه ما پيشنهاد كرده بوديم قبول كردند ، ما هم دعوت آنها را پذيرفتيم و به خواسته‏ هاى آنها روآورديم ، تا حجت بر آنها آشكار شود و عذرى براى آنها باقى نماند .

بنابر اين هر كس از ايشان تا به آخر بر سر حجت باقى ماند خداوند او را از هلاكت نجات داد ، و هر كس در ستيز بود و به گمراهى خود ماند و بر حالت اول بازگشت كه خدا دلش را تاريك ساخته بود ، حادثه شومى دور سر او مى‏گردد » .

شرح

اين نامه بخشى از شرح حال امام ( ع ) با مردم شام و چگونگى آنهاست . و كلمه القوم عطف بر ضمير در التقينا است و عبارت الظاهر اشاره است بر اين كه امام ( ع ) آنان را به خلاف در گفته خود ، متهم مى‏كند ، همان طورى كه آن حضرت و همچنين عمار در صفين بروشنى آن را بيان كردند ، زيرا خود آن بزرگوار مى‏فرمود : به خدا قسم آنان مسلمان نبودند بلكه اظهار اسلام كردند ،ولى در باطن كفر را مخفى داشتند همين كه يارانى پيدا كردند كفر خود را اظهار نمودند .

واو در والظاهر ، واو حاليه است عبارت : لا نستزيدهم يعنى ما از آنها ايمان بيشترى نمى‏خواستيم ، زيرا آنها به ظاهر ايمان كامل داشتند .

در شرح داستان ، امام ( ع ) يگانگى را كه در امور نامبرده مابين آنها وجود داشت ، كه با وجود آنها اختلاف روا نبود بيان كرده است تا حجت تمام شود .

امام ( ع ) مسأله مورد اختلاف يعنى شبهه خون عثمان و پاسخ از آن را به طور اجمال ، از آن يگانگى استثنا كرده است آنگاه راه و روش صحيحتر در نظام اسلامى و در امان بودن مسلمين ، و خيرخواهى و همفكرى با آنها و خوددارى ايشان از پذيرفتن پيشنهاد وى تا رسيدن به نتيجه مذكور را نقل كرده است .

حرف باء در جمله :باطفاء النّائرة متعلّق به جمله نداوى ما لا يدرك است يعنى : آنچه را كه پس از رويداد جنگ قابل جبران نيست ، و كشتار و نابودى مسلمانان كه امكان تلافى ندارد .

عبارت : و قالوا : بل نداويه بالمكابرة ،

نقل قول آنهاست به صورت زبان حال ، وقتى كه آنها را به سر و سامان دادن امر دين ، از طريق بازگشت از راهى كه مى‏رفتند دعوت كرد ، ولى آنان نپذيرفتند و بر جنگ و ستيز پافشارى كردند .

لغت جنحت را از باب مجاز و اطلاق اسم مضاف يعنى جويندگان حرب بر مضاف اليه يعنى جنگ به كار برده است . و لفظ نيران ( آتش ) را استعاره براى عمليات جنگى آورده است ، از آن‏رو كه آتش و عمليات جنگى هر دو باعث اذيّت و نابودى هستند ، و كلمه : و قد ( برافروختن ) ، و هم چنين كلمات حمس ( استوارى ) ، تضريس ( دندان انداختن و گاز گرفتن ) ، و وضع المخالب ( چنگ انداختن ) را از باب ترشيح به كار برده است .

آنگاه جريان بازگشت آنها به نظر امام ( ع ) را كه قبلا به آنان پيشنهاد كرده بود ، نقل مى‏كند . توضيح آن كه بامداد ليلة الهرير ، هنگامى كه آنها قرآنها را بر سر نيزه‏ها كردند ، همواره به ياران امام ( ع ) مى‏گفتند : اى مردم مسلمان ، ما برادران دينى شماييم ، به خاطر خدا به زنان و دختران ما رحم كنيد ، همان طورى كه قبلا نقل كرديم ، اين سخن آنها عين همان سخنى است كه امام ( ع ) نسبت به حفظ خون مسلمانان و فرزندانشان به آنها يادآورى مى‏كرد ، و امّا پذيرش خواسته آنها توسط امام ، عبارت از قبول داورى قرآن بود ، وقتى كه آنها چنين پيشنهادى را رد كردند ، و حجت بر آنها با بازگشتشان به همان چيزى كه امام ( ع ) آنها را دعوت مى‏كرد ، روشن و آشكار شد ، يعنى حفظ خون مسلمانان ،

بدين وسيله راه بهانه خونخواهى عثمان بر آنها بسته شد ، زيرا خوددارى آنها از خونخواهى يك فرد صحابى كه حق آنها نبود ، ساده‏تر است از ريختن خون هفتاد هزار تن از مهاجران ، انصار و تابعان با اين پندار كه كار نيكى انجام مى‏دهند .

عبارت : فمن تم على ذلك

يعنى هر كس به رضايت بر صلح و داور قرار دادن كتاب اللّه ، تن در داد ، كه بيشتر مردم شام و اكثريت پيروان امام مورد نظر است .

مقصود از كسانى كه پافشارى در ستيزه جوئى كردند ، خوارجند كه پافشارى در جنگ نمودند و از امام ( ع ) به علّت قبول حكميت فاصله گرفتند ، و دلهايشان در پوششهايى از شبهات باطل بود ، تا وقتى كه حادثه شومى بر دور سر آنها گرديد و همه آنها به جز اندكى به قتل رسيدند .

ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم جلد ۵

 

نامه 56 ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

56 از جمله نامه‏ هاى امام ( ع ) به مردم كوفه به هنگام حركت از مدينه به سمت بصره .

أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّي خَرَجْتُ مِنْ حَيِّي هَذَا إِمَّا ظَالِماً وَ إِمَّا مَظْلُوماً وَ إِمَّا بَاغِياً وَ إِمَّا مَبْغِيّاً عَلَيْهِ وَ إِنِّي أُذَكِّرُ اَللَّهَ مَنْ بَلَغَهُ كِتَابِي هَذَا لَمَّا نَفَرَ إِلَيَّ فَإِنْ كُنْتُ مُحْسِناً أَعَانَنِي وَ إِنْ كُنْتُ مُسِيئاً اِسْتَعْتَبَنِي

لغت

حيّه : قبيله او

ترجمه

« امّا بعد ، من از ميان قبيله خودم بيرون شدم ، [ در حالى كه اين حركت من از دو صورت بيرون نيست : ] يا ستمگرم و يا ستمديده ، يا سركشم و يا رنج ديده .

در هر حال ، من هر كس را كه اين نوشته به او مى‏رسد ، به ياد خدا مى‏اندازم ، تا هر چه زودتر به جانب من حركت كند ، اگر من نيكوكار بودم ، يارى‏ام كند ، و اگر تبهكار بودم ، مرا در كارم مورد سرزنش قرار دهد و از روشم باز دارد . »

شرح

هدف از اين نامه ، اعلام بيرون شدن امام ( ع ) از مدينه به قصد پيكار با مردم بصره به مردم كوفه و درخواست حركت آنان به سمت خود است . و نظير اين نامه در پيش گذشت .

عبارت : امّا ظالما . . . عليه

از باب تجاهل عارف است ، زيرا داستان هنوز براى مردم كوفه و ديگران روشن نشده بود تا بدانند كه او ستمديده و مظلوم است يا ديگران ، از اين‏رو به آنان يادآور مى‏شود تا به سمت وى حركت كنند ، آنگاه بين او و دشمنان داورى كنند و در نتيجه يا او را كمك كنند و يا از او بخواهند تا به راه حق برگردد .

اذكّر ، متعدّى به [ دو مفعول است ] : مفعول اوّل آن ، همان مذكّر و مفعول دومش ، مذكّر به يعنى خداى تعالى است . و او را مقدم داشته است چون غرض از ياد آورى ، اوست . كلمه : لمّا مشدّد به معنى : الاّ ، و يا بدون تشديد كه ما زايد بوده ، و لام تأكيد بر آن داخل شده است و معنايش چنين خواهد بود ، يعنى ، البتّه به جانب من حركت كنيد . توفيق از آن خداست .

ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم جلد ۵

 

نامه 55 ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

55 از سخنان امام ( ع ) در اندرز شريح بن هانى هنگامى كه او را به سركردگى سپاه عازم شام گمارد .

اِتَّقِ اَللَّهَ فِي كُلِّ صَبَاحٍ وَ مَسَاءٍ وَ خَفْ عَلَى نَفْسِكَ اَلدُّنْيَا اَلْغَرُورَ وَ لاَ تَأْمَنْهَا عَلَى حَالٍ وَ اِعْلَمْ أَنَّكَ إِنْ لَمْ تَرْدَعْ نَفْسَكَ عَنْ كَثِيرٍ مِمَّا تُحِبُّ مَخَافَةَ مَكْرُوهِهِ سَمَتْ بِكَ اَلْأَهْوَاءُ إِلَى كَثِيرٍ مِنَ اَلضَّرَرِ فَكُنْ لِنَفْسِكَ مَانِعاً رَادِعاً وَ لِنَزْوَتِكَ عِنْدَ اَلْحَفِيظَةِ وَاقِماً قَامِعاً

لغات

نزوة : جهش ، يكباره جستن

حفيظة : خشم

واقم : كسى كه چيزى را به بدترين صورت ردّ مى ‏كند ، مى ‏گويند : وقمه : يعنى او را با شدت و خشم باز پس زد .

وقم : خشم گرفتن و خوار ساختن

قمع : نيز به معناى خشم گرفتن و خوار ساختن است .

ترجمه

« هر صبح و شام از خدا بترس و از دنياى فريبكار نسبت به جان خود برحذر باش ، و هرگز از او ايمن مباش .

و بدان كه اگر خود را از بسيارى چيزهايى كه دوست دارى ، به دليل ناروائى آنها ، باز ندارى ، كششهاى نفسانى زيانهاى فراوانى به تو خواهد رساند . بنابر اين جلو هواى نفست را بگير ، و به هنگام خشم ،دست ردّ بر سينه طغيان قوّه غضب بزن و آن را از خود دور كن » .

شرح

بخشى از جريان فرستادن شريح بن هانى را به همراه زياد بن نضير به سركردگى سپاه دوازده هزار نفرى كه راهى شام بودند قبلا نقل كرديم .

 

امام ( ع ) او را به ترس دائم از خدا امر كرده است ، و چون لازمه ترس از خدا ، انجام اعمال نيك است ، از اين‏رو به تفصيل آن اعمال پرداخته است ، يعنى از دنياى فريبنده نسبت به خود ، حذر كند ، و نسبت فريبكارى را از آن جهت به دنيا داده است كه دنيا وسيله مادّى فريب است .

و ديگر اين كه نبايد به هيچ وجه از طرف دنيا آسوده خاطر باشد ، زيرا كه لازمه آن غفلت از آخرت است .

آنگاه امام ( ع ) او را آگاه ساخته است بر اين كه اگر جلو نفس اماره بالسوء ، را از غرق شدن در بسيارى از خواسته‏هاى خود نگيرد كه از پيآمدهاى نارواى آنها در هراس است و به سبب همانها در توقّفگاههاى الهى متوقّف مى‏ شود ، و با همان خواستها در صراط مستقيم بايد حركت كند ، هواى نفس و تمايلات نفسانى او ، كم كم رشد مى‏ كند ، تا بدانجا كه او را به ورطه هلاكت مى‏اندازد .

سپس سفارش و نصيحت خود را با دستور به جلوگيرى و منع هواى نفس به هنگام جهش و برآشفتگى در حال خشم ، مورد تأكيد قرار داده است . و قبلا معلوم شد كه آزاد گذاشتن هواى نفس سرچشمه همه بديهايى است كه در دنيا و آخرت عايد انسان مى‏شود .

ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم جلد ۵

 

نامه 54 ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

54 از جمله نامه‏هاى امام ( ع ) به معاويه

أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اَللَّهَ سُبْحَانَهُ قَدْ جَعَلَ اَلدُّنْيَا لِمَا بَعْدَهَا وَ اِبْتَلَى فِيهَا أَهْلَهَا لِيَعْلَمَ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً وَ لَسْنَا لِلدُّنْيَا خُلِقْنَا وَ لاَ بِالسَّعْيِ فِيهَا أُمِرْنَا وَ إِنَّمَا وُضِعْنَا فِيهَا لِنُبْتَلَي بِهَا وَ قَدِ اِبْتَلاَنِي اَللَّهُ بِكَ وَ اِبْتَلاَكَ بِي فَجَعَلَ أَحَدَنَا حُجَّةً عَلَى اَلْآخَرِ فَعَدَوْتَ عَلَى طَلَبِ اَلدُّنْيَا بِتَأْوِيلِ ؟ اَلْقُرْآنِ ؟

فَطَلَبْتَنِي بِمَا لَمْ تَجْنِ يَدِي وَ لاَ لِسَانِي وَ عَصَبْتَهُ أَنْتَ وَ أَهْلُ ؟ اَلشَّامِ ؟ بِي وَ أَلَّبَ عَالِمُكُمْ جَاهِلَكُمْ وَ قَائِمُكُمْ قَاعِدَكُمْ فَاتَّقِ اَللَّهَ فِي نَفْسِكَ وَ نَازِعِ اَلشَّيْطَانَ قِيَادَكَ وَ اِصْرِفْ إِلَى اَلْآخِرَةِ وَجْهَكَ فَهِيَ طَرِيقُنَا وَ طَرِيقُكَ وَ اِحْذَرْ أَنْ يُصِيبَكَ اَللَّهُ مِنْهُ بِعَاجِلِ قَارِعَةٍ تَمَسُّ اَلْأَصْلَ وَ تَقْطَعُ اَلدَّابِرَ فَإِنِّي أُولِي لَكَ بِاللَّهِ أَلِيَّةً غَيْرَ فَاجِرَةٍ لَئِنْ جَمَعَتْنِي وَ إِيَّاكَ جَوَامِعُ اَلْأَقْدَارِ لاَ أَزَالُ بِبَاحَتِكَ حَتَّى يَحْكُمَ اَللَّهُ بَيْنَنا وَ هُوَ خَيْرُ اَلْحاكِمِينَ 15 22 7 : 87

لغات

عصبه به : در آويخت او را به بهانه‏اى

تأليب : شوراندن ، وادار كردن

قارعة : مصيبت ،

بلا دابر : نسل آينده

اليّة : سوگند

ترجمه

« امّا بعد ، خداوند پاك دنيا را مقدمه آخرت قرار داده است و مردم دنيا را در آن ، مورد آزمون قرار داده است ، تا بدانند كدام يك نيكوكارترند ، و ما براى دنيا آفريده نشده‏ ايم و براى تلاش به خاطر دنيا مأمور نشده ‏ايم ما را به دنيا آورده‏ اند تا آزموده شويم ، اين است كه خداوند مرا به تو ، و تو را به وسيله من مى‏آزمايد ، و هريك از ما را بر ديگرى حجت قرار داده است ، پس تو براى رسيدن به دنيا به تأويل و توجيه قرآن پرداختى [ 1 ] ، و از من چيزى را مطالبه كردى كه نه دستم به آن جنايت آلوده است و نه زبانم ، در حالى كه تو و مردم شام ، در برابر من سر به شورش گذاشتيد ، داناى شما ، نادان را و ايستاده شما نشسته را بر من شوراند .

پس از خدا بترس و مهار خود را از دست شيطان بيرون كن ، و به سمت آخرت روبرگردان كه اين راهى است كه من و تو بايد برويم ، و بترس از آن كه خداوند تو را به بلايى ناگهانى گرفتار كند كه ريشه‏ات را بركند و نسلت را قطع كند . من براى تو به خدا سوگندى ياد مى‏كنم كه خلاف ندارد ، كه اگر دست روزگار من و تو را جمع كند ، همواره با تو پايدار مى‏ايستم حَتّى يَحْكُمَ اللَّهُ بَيْنَنا وَ هُوَ خَيْرُ الْحاكِمينَ [ 2 ]

شرح

عبارت : اما بعد . . . لنبتلى بها

اشاره به هدف از آفرينش دنيا و فايده آن است ، تا بدان وسيله او به خود آيد و براى خدا كار كند ، و مقصود از تلاش در دنيا آن است كه انسان مأمور به تلاش براى كسب دنيا تنها به خاطر دنيا نشده است مگر به قدر ضرورت ، مورد امر و دستور الهى در اين آيه مباركه است :فَامْشُوا فى مَناكِبِها وَ كُلُوا مِنْ رِزْقِهِ [ 3 ]

در عبارت : و قد ابتلانى . . . تا آخر

بعضى از هدفهاى دنيا را بيان مى‏كند ،در پيش چگونگى آزمايش خداوند بندگان خود را دانستيم ، منظور از آزمايش امام ( ع ) به وسيله معاويه ، همان نافرمانى و ستيز وى با امام ( ع ) است ، به طورى كه اگر امام از مقاومت در برابر او كوتاهى كند و رودرروى او نايستد مورد سرزنش خواهد بود ، بنابر اين معاويه از طرف خدا وسيله امتحان و اتمام حجّت ،براى امام ( ع ) است ، و جهت آزمايش معاويه به وسيله امام ( ع ) ، دعوت امام از وى به طرف حق ، و بر حذر داشتن او از پيآمدهاى بد گناه و نافرمانى اوست به حدّى كه اگر دعوت خدايى امام ( عليه السّلام ) را لبيك نگويد ، مستوجب نكوهش و مجازات خواهد بود و امام ( ع ) حجّت خدا در برابر او بود . و همين است معناى سخن امام ( ع ) كه فرمود : « خداوند هر يك از ما را بر ديگرى حجّت قرار داده است » .

عبارت : فعدوت . . . قاعدكم ،

اشاره دارد به بعضى از مواردى كه امام ( ع ) به وسيله معاويه ، آزمايش مى‏شود ، و توضيح مطلب آن كه تنها انگيزه خروج معاويه بر امام ( ع ) دنيا بود ، و امام ( ع ) علّت آن را تأويل و توجيه قرآن [ به وسيله معاويه ] دانسته مانند آيه مباركه : يا اَيُّهَا الَّذينَ امَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمْ القِصاصُ فِى الْقَتْلى‏ [ 4 ] و ديگر آياتى كه بر وجوب قصاص دلالت دارند ، معاويه با وارد ساختن خود در زمره افراد مشمول اين آيه ، آيه را تأويل كرده ، و در پى خون عثمان برآمده است ،ورود وى در اين جمع با تأويل و توجيه آيه بوده است ، چون خطاب آيه ، ويژه كشتگان و نزديكان آنان مى‏ باشد .

در صورتى كه معاويه خارج از اينهاست ، زيرا او از وارثان خون عثمان نبوده است ، و او آيه را به صورت عام تفسير كرده تا خود را وارد آن جمع كند . چيزى را كه دست و زبان امام به عنوان يك جنايت مرتكب نشده بود ، به آن حضرت نسبت دادند ، يعنى قتل عثمان ، و بعضى از آنها نيز بعضى ديگر را بر امام ، به خاطر اين انتساب شوراندند ، مقصود آن است كه :داناى شما به حال من ، نادان را و كسانى از شما كه به جنگ با من برخاسته‏ اند ،نشستگان از جنگ را ، بر من شوراندند .
و بعد از آن كه امام ( ع ) بر سرانجام كار دنيا توجّه داده است ، و هم بر اين كه خداوند هر يك از آنها را حجّتى بر ديگرى قرار داده تا معلوم شود كه كدام يك نيكوكارترند ، به موعظه و برحذر داشتن او برگشته است ، از اين‏رو دستور داده تا درباره جان خود از خدا بترسد كه مبادا با نافرمانى خدا و مخالفت امر او ،دچار هلاكت شود ، و زمام اختيارش را از دست شيطان بيرون كند .
لفظ قياد ( افسار ) را براى اميال طبيعى استعاره آورده است ، و جهت اين استعاره ، آن است كه اين اميال در حقيقت افسارى است كه انسان را به سمت معصيت و گناه مى‏كشد ، وقتى كه به دست شيطان سپرده شده باشد ، و بدان وسيله غرق در لذّتهاى كشنده و مهلك گرديده باشد . و ستيز او با شيطان عبارت است از ايستادگى در مقابل هواى نفس و انتقال از سمت افراط به حدّ اعتدال در مورد شهوت و غضب ، و ديگر اين كه به آخرت توجّه كند يعنى روى خود را به سمت آخرت برگرداند ، در حالى كه خوبى و بدى و سعادت و شقاوتى را كه در آخرت آماده شده مورد بررسى قرار دهد و با چشم بصيرت آن را بنگرد تا براى آنجا كار و كوشش كند .

جمله : فهى طريقنا و طريقك ،

مقدمه صغراى قياس مضمرى است كه بدان وسيله بر ضرورت توجه به عالم آخرت ، هشدار داده شده است . و كبراى مقدر آن نيز چنين است : و هر چه كه مسير حركت انسان باشد بايد مورد توجه قرار گيرد . و آخرت را راه و مسير ناميده است به عنوان مجاز از پايان راه ، از باب اطلاق غايت بر مغيّا .

بعد امام ( ع ) معاويه را از خدا ترسانده است كه مبادا او را به بلايى گرفتار سازد ، كه تا ريشه او نفوذ كند و ريشه‏اش را از بيخ و بن بركند ، مقصود امام ( ع ) منع او از حركت به سمت وى و جنگ با اوست ، و از آن روست كه سوگند ياد كرده است ، بر فرض آن كه دست روزگار آنها را در يكجا گرد آورد ، در برابر او استوار بماند تا خداوند ما بين آنها داورى كند و در اين بيان ، وعده قطعى به عذابى سخت و دشوار است .
 _________________________
[ 1 ] چون معاويه به مردم مى‏گفت من به خونخواهى عثمان قيام كرده‏ام و آيه « وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلوُماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَليِّه سُلْطاناً » بر آنها قرائت مى‏كرد و به آيه قصاص تمسك مى‏جست م .
[ 2 ] سوره اعراف ( 7 ) آيه ( 87 ) يعنى : تا خدا بين من و تو داورى كند ، و خداوند بهترين داوران است .
[ 3 ] سوره ملك ( 67 ) آيه ( 15 ) يعنى : پس شما در پستى و بلندى زمين حركت كنيد و از روزى او بخوريد .
[ 4 ] سوره بقره ( 2 ) آيه ( 177 ) يعنى : اى مؤمنان براى شما حكم قصاص كشتگان چنين تعيين شده است .
ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم جلد ۵

نامه 52 ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

52 از جمله عهد و پيمانهاى امام ( ع ) كه براى مالك اشتر نخعى خدايش بيامرزد آن را نوشته است ، موقعى كه او را بر مصر ، و توابع آن فرمانروا كرد ،

در آن هنگام كه فرمانروايى محمد بن ابى بكر متزلزل گشته بود ، و اين نامه طولانى‏ترين و پرمحاسنترين و جامعترين نامه‏اى است كه آن بزرگوار نوشته است .

اين شخص همان مالك بن حرث اشتر نخعى از مردم يمن است ، وى از جمله بزرگترين اصحاب امام ( ع ) و ياران با فضيلت و دلاورانى است كه آن حضرت در جنگها بدانها تكيه داشت .

نقل كرده ‏اند ، طرمّاح وقتى بر معاويه وارد شد ، معاويه به او گفت : به على بن ابى طالب بگو : من به تعداد دانه‏ هاى كنجد كوفه سرباز آماده كرده ‏ام و قصد حمله دارم .

طرماح در جواب او گفت : على ( ع ) خروسى به نام اشتر دارد كه تمام اين دانه‏ هاى كنجد تو را از روى زمين مى‏ چيند .

روحيه معاويه از اين سخن در هم شكست . در اين پيمان چند فصل است :

فصل اول

بِسْمِ اَللَّهِ اَلرَّحْمَنِ اَلرَّحِيمِ هَذَا مَا أَمَرَ بِهِ عَبْدُ اَللَّهِ ؟ عَلِيٌّ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ ؟ ؟ مَالِكَ بْنَ اَلْحَارِثِ اَلْأَشْتَرَ ؟ فِي عَهْدِهِ إِلَيْهِ حِينَ وَلاَّهُ ؟ مِصْرَ ؟ جِبَايَةَ خَرَاجِهَا وَ جِهَادَ عَدُوِّهَا وَ اِسْتِصْلاَحَ أَهْلِهَا وَ عِمَارَةَ بِلاَدِهَا أَمَرَهُ بِتَقْوَى اَللَّهِ وَ إِيْثَارِ طَاعَتِهِ وَ اِتِّبَاعِ مَا أَمَرَ بِهِ فِي كِتَابِهِ مِنْ فَرَائِضِهِ وَ سُنَنِهِ اَلَّتِي لاَ يَسْعَدُ أَحَدٌ إِلاَّ بِاتِّبَاعِهَا وَ لاَ يَشْقَى إِلاَّ مَعَ جُحُودِهَا وَ إِضَاعَتِهَا وَ أَنْ يَنْصُرَ اَللَّهَ سُبْحَانَهُ بِقَلْبِهِ وَ يَدِهِ وَ لِسَانِهِ فَإِنَّهُ جَلَّ اِسْمُهُ قَدْ تَكَفَّلَ بِنَصْرِ مَنْ نَصَرَهُ وَ إِعْزَازِ مَنْ أَعَزَّهُ وَ أَمَرَهُ أَنْ يَكْسِرَ نَفْسَهُ مِنَ اَلشَّهَوَاتِ وَ يَزَعَهَا عِنْدَ اَلْجَمَحَاتِ فَإِنَّ اَلنَّفْسَ أَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاَّ مَا رَحِمَ اَللَّهُ

لغت

يزعها : باز دارد آن را

ترجمه

« به نام خداوند بخشنده مهربان اين فرمانى است كه بنده خدا على ، امير مؤمنان به مالك بن حارث اشتر ،در پيمان خويش با او ، مقرّر فرموده ، موقعى كه او را والى مصر كرد ، تا ماليات آنجا را جمع آورد ، با دشمن پيكار كند ، و به اصلاح امور مردم آن سامان بپردازد و شهرهاى آنجا را آباد كند .

فرمان مى‏دهد او را به تقوا و ترس از خدا ، و پذيرش فرمان خدا به جان و دل ، و پيروى از آنچه خداوند در كتاب خود از واجب و مستحب امر فرموده است كه هيچ كس به سعادت نمى‏رسد مگر به پيروى از آنها و هيچ كسى بدبخت نمى ‏شود ، مگر با انكار و تباه ساختن آنها ، و ديگر آن كه خدا را با دل و دست و زبانش يارى كند ، زيرا خداوند بزرگ بر خود واجب شمرده است كه هر كه او را يارى كند ، يارى نمايد ، و هر كس عزّت او را پاس بدارد ، ارجمند گرداند . و او را فرمان مى‏دهد كه خواهشهاى نفسش را فرونشاند ، و به هنگام سركشى نفس ، آن را سركوب كند ، چه آن كه نفس وادارنده به بدى است ، مگر كسى را كه مورد لطف خداست . »

شرح

امام ( ع ) ، اين پيمان را با يادآورى چند چيز كه هدف اصلى فرمانروايى و ولايت ، مى‏باشد و نظام حكومت بدانها وابسته است ، شروع كرده است ، از جمله آن امور ، چيزى است كه سود آن به والى مى‏رسد ، يعنى جمع آورى ماليات ، و از جمله آنها چيزهايى است كه به سود رعيّت است ، و آن عبارت است از پيكار با دشمنان مردم و اصلاح امور آنها با سياست و حسن سرپرستى ، و از جمله آن امور ، مواردى است كه نفعش هم به والى و هم به رعيّت مى‏رسد از قبيل آباد سازى شهرها و نواحى .

آنگاه ، نخست پنج دستور براى خودسازى شخص مالك داده است :

1 تقوا و ترس از خدا ، قبلا بيان اين مطلب گذشت كه تقوا اساس هر فضيلتى است .

2 پيروى اوامر الهى از واجب و مستحب كه در كتاب خدا ، آمده است ، و با عبارت : لا يسعد ( به خوشبختى نمى ‏رسد ) تا كلمه : اضاعتها ( تباه ساختن آنها ) ،او را ترغيب و وادار به اطاعت از اوامر الهى كرده است . و بيان اين مطلب به تكرار انجام شده است .

3 در نبرد با دشمن ، و مبارزه با منكرات ، خداوند سبحان را با دست ، دل ،و زبانش ، يارى كند ، و با عبارت : قد تكفّل ( خداوند بر خود واجب شمرده است ) تا جمله : اعزّه ( او را عزيز و ارجمند گرداند ) او را به يارى خدا وادار كرده است همان طورى كه در آيه شريفه آمده : اِنْ تَنصُرُ اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ وَ يُثَبِّتْ أقْدامَكُمْ [ 1 ] .

4 به هنگام خواسته‏ ها و خواهشها ، نفس را سركوب كند . و اين فرمان ،دستور به داشتن فضيلت عفت نفس است .

5 هنگام سركشى نفس ، جلو آن بايستد و او را باز دارد . اين دستور به فضيلت صبر و شكيبايى از پيروى هواى نفس است كه خود فضيلتى در تحت فضيلت پاكى و عفت است . و از هواى نفس با عبارت : انّ النّفس تا آخر ، برحذر داشته است ، و آن عبارت گرفته شده از آيه مباركه : اِنَّ النَّفْسَ لَأمَّارَةٌ بالسُّوء [2] است . ما در سخن امام ( ع ) به معنى « من » يعنى كسى كه ، و در محل نصب مى‏باشد چون مستثنى است يعنى به جز كسى كه مورد لطف و شفقت خداوند قرار گيرد .

فصل دوم : در مورد اوامر و سفارشهاى امام ( ع ) نسبت به اعمال شايسته مربوط به كيفيت فرمانروايى و اداره مملكت و شهر به شرح زير است :

ثُمَّ اِعْلَمْ يَا ؟ مَالِكُ ؟ أَنِّي قَدْ وَجَّهْتُكَ إِلَى بِلاَدٍ قَدْ جَرَتْ عَلَيْهَا دُوَلٌ قَبْلَكَ مِنْ عَدْلٍ وَ جَوْرٍ وَ أَنَّ اَلنَّاسَ يَنْظُرُونَ مِنْ أُمُورِكَ فِي مِثْلِ مَا كُنْتَ تَنْظُرُ فِيهِ مِنْ أُمُورِ اَلْوُلاَةِ قَبْلَكَ وَ يَقُولُونَ فِيكَ مَا كُنْتَ تَقُولُ فِيهِمْ وَ إِنَّمَا يُسْتَدَلُّ عَلَى اَلصَّالِحِينَ بِمَا يُجْرِي اَللَّهُ لَهُمْ عَلَى أَلْسُنِ عِبَادِهِ فَلْيَكُنْ أَحَبَّ اَلذَّخَائِرِ إِلَيْكَ ذَخِيرَةُ اَلْعَمَلِ اَلصَّالِحِ فَامْلِكْ هَوَاكَ وَ شُحَّ بِنَفْسِكَ عَمَّا لاَ يَحِلُّ لَكَ فَإِنَّ اَلشُّحَّ بِالنَّفْسِ اَلْإِنْصَافُ مِنْهَا فِيمَا أَحَبَّتْ أَوْ كَرِهَتْ وَ أَشْعِرْ قَلْبَكَ اَلرَّحْمَةَ لِلرَّعِيَّةِ وَ اَلْمَحَبَّةَ لَهُمْ وَ اَللُّطْفَ بِهِمْ وَ لاَ تَكُونَنَّ عَلَيْهِمْ سَبُعاً ضَارِياً تَغْتَنِمُ أَكْلَهُمْ فَإِنَّهُمْ صِنْفَانِ إِمَّا أَخٌ لَكَ فِي اَلدِّينِ وَ إِمَّا نَظِيرٌ لَكَ فِي اَلْخَلْقِ يَفْرُطُ مِنْهُمُ اَلزَّلَلُ وَ تَعْرِضُ لَهُمُ اَلْعِلَلُ وَ يُؤْتَى عَلَى أَيْدِيهِمْ فِي اَلْعَمْدِ وَ اَلْخَطَإِ فَأَعْطِهِمْ مِنْ عَفْوِكَ وَ صَفْحِكَ مِثْلِ اَلَّذِي تُحِبُّ وَ تَرْضَى أَنْ يُعْطِيَكَ اَللَّهُ مِنْ عَفْوِهِ وَ صَفْحِهِ فَإِنَّكَ فَوْقَهُمْ وَ وَالِي اَلْأَمْرِ عَلَيْكَ فَوْقَكَ وَ اَللَّهُ فَوْقَ مَنْ وَلاَّكَ وَ قَدِ اِسْتَكْفَاكَ أَمْرَهُمْ وَ اِبْتَلاَكَ بِهِمْ وَ لاَ تَنْصِبَنَّ نَفْسَكَ لِحَرْبِ اَللَّهِ فَإِنَّهُ لاَ يَدَيْ لَكَ بِنِقْمَتِهِ وَ لاَ غِنَى بِكَ عَنْ عَفْوِهِ وَ رَحْمَتِهِ وَ لاَ تَنْدَمَنَّ عَلَى عَفْوٍ وَ لاَ تَبْجَحَنَّ بِعُقُوبَةٍ وَ لاَ تُسْرِعَنَّ إِلَى بَادِرَةٍ وَجَدْتَ مِنْهَا مَنْدُوحَةً وَ لاَ تَقُولَنَّ إِنِّي مُؤَمَّرٌ آمُرُ فَأُطَاعُ فَإِنَّ ذَلِكَ إِدْغَالٌ فِي اَلْقَلْبِ وَ مَنْهَكَةٌ لِلدِّينِ وَ تَقَرُّبٌ مِنَ اَلْغِيَرِ وَ إِذَا أَحْدَثَ لَكَ مَا أَنْتَ فِيهِ مِنْ سُلْطَانِكَ أُبَّهَةً أَوْ مَخِيلَةً فَانْظُرْ إِلَى عِظَمِ مُلْكِ اَللَّهِ فَوْقَكَ وَ قُدْرَتِهِ مِنْكَ عَلَى مَا لاَ تَقْدِرُ عَلَيْهِ مِنْ نَفْسِكَ فَإِنَّ ذَلِكَ يُطَامِنُ إِلَيْكَ مِنْ طِمَاحِكَ وَ يَكُفُّ عَنْكَ مِنْ غَرْبِكَ وَ يَفِي‏ءُ إِلَيْكَ بِمَا

عَزَبَ عَنْكَ مِنْ عَقْلِكَ إِيَّاكَ وَ مُسَامَاةَ اَللَّهِ فِي عَظَمَتِهِ وَ اَلتَّشَبُّهَ بِهِ فِي جَبَرُوتِهِ فَإِنَّ اَللَّهَ يُذِلُّ كُلَّ جَبَّارٍ وَ يُهِينُ كُلَّ مُخْتَالٍ أَنْصِفِ اَللَّهَ وَ أَنْصِفِ اَلنَّاسَ مِنْ نَفْسِكَ وَ مِنْ خَاصَّةِ أَهْلِكَ وَ مَنْ لَكَ فِيهِ هَوًى مِنْ رَعِيَّتِكَ فَإِنَّكَ إِلاَّ تَفْعَلْ تَظْلِمْ وَ مَنْ ظَلَمَ عِبَادَ اَللَّهِ كَانَ اَللَّهُ خَصْمَهُ دُونَ عِبَادِهِ وَ مَنْ خَاصَمَهُ اَللَّهُ أَدْحَضَ حُجَّتَهُ وَ كَانَ لِلَّهِ حَرْباً حَتَّى يَنْزِعَ أَوْ يَتُوبَ وَ لَيْسَ شَيْ‏ءٌ أَدْعَى إِلَى تَغْيِيرِ نِعْمَةِ اَللَّهِ وَ تَعْجِيلِ نِقْمَتِهِ مِنْ إِقَامَةٍ عَلَى ظُلْمٍ فَإِنَّ اَللَّهَ سَمِيعٌ دَعْوَةَ اَلْمُضْطَهَدِينَ وَ هُوَ لِلظَّالِمِينَ بِالْمِرْصَادِ وَ لْيَكُنْ أَحَبَّ اَلْأُمُورِ إِلَيْكَ أَوْسَطُهَا فِي اَلْحَقِّ وَ أَعَمُّهَا فِي اَلْعَدْلِ وَ أَجْمَعُهَا لِرِضَا اَلرَّعِيَّةِ فَإِنَّ سُخْطَ اَلْعَامَّةِ يُجْحِفُ بِرِضَا اَلْخَاصَّةِ وَ إِنَّ سُخْطَ اَلْخَاصَّةِ يُغْتَفَرُ مَعَ رِضَا اَلْعَامَّةِ وَ لَيْسَ أَحَدٌ مِنَ اَلرَّعِيَّةِ أَثْقَلَ عَلَى اَلْوَالِي مَئُونَةً فِي اَلرَّخَاءِ وَ أَقَلَّ مَعُونَةً لَهُ فِي اَلْبَلاَءِ وَ أَكْرَهَ لِلْإِنْصَافِ وَ أَسْأَلَ بِالْإِلْحَافِ وَ أَقَلَّ شُكْراً عِنْدَ اَلْإِعْطَاءِ وَ أَبْطَأَ عُذْراً عِنْدَ اَلْمَنْعِ وَ أَضْعَفَ صَبْراً عِنْدَ مُلِمَّاتِ اَلدَّهْرِ مِنْ أَهْلِ اَلْخَاصَّةِ وَ إِنَّمَا عِمَادُ اَلدِّينِ وَ جِمَاعُ اَلْمُسْلِمِينَ وَ اَلْعُدَّةُ لِلْأَعْدَاءِ اَلْعَامَّةُ مِنَ اَلْأُمَّةِ فَلْيَكُنْ صِغْوُكَ لَهُمْ وَ مَيْلُكَ مَعَهُمْ وَ لْيَكُنْ أَبْعَدَ رَعِيَّتِكَ مِنْكَ وَ أَشْنَأَهُمْ عِنْدَكَ أَطْلَبُهُمْ لِمَعَايِبِ اَلنَّاسِ فَإِنَّ فِي اَلنَّاسِ عُيُوباً اَلْوَالِي أَحَقُّ مَنْ سَتَرَهَا فَلاَ تَكْشِفَنَّ عَمَّا غَابَ عَنْكَ مِنْهَا فَإِنَّمَا عَلَيْكَ تَطْهِيرُ مَا ظَهَرَ لَكَ وَ اَللَّهُ يَحْكُمُ عَلَى مَا غَابَ عَنْكَ فَاسْتُرِ اَلْعَوْرَةَ مَا اِسْتَطَعْتَ يَسْتُرِ اَللَّهُ مِنْكَ مَا تُحِبُّ سَتْرَهُ مِنْ رَعِيَّتِكَ أَطْلِقْ عَنِ اَلنَّاسِ عُقْدَةَ كُلِّ حِقْدٍ وَ اِقْطَعْ عَنْكَ سَبَبَ كُلِّ وِتْرٍ وَ تَغَابَ عَنْ كُلِّ مَا لاَ يَضِحُ لَكَ وَ لاَ تَعْجَلَنَّ إِلَى تَصْدِيقِ سَاعٍ فَإِنَّ اَلسَّاعِيَ غَاشٌّ وَ إِنْ تَشَبَّهَ بِالنَّاصِحِينَ وَ لاَ تُدْخِلَنَّ فِي مَشُورَتِكَ بَخِيلاً يَعْدِلُ بِكَ عَنِ اَلْفَضْلِ وَ يَعِدُكَ اَلْفَقْرَ وَ لاَ جَبَاناً يُضْعِفُكَ عَنِ اَلْأُمُورِ وَ لاَ حَرِيصاً يُزَيِّنُ لَكَ اَلشَّرَهَ بِالْجَوْرِ فَإِنَّ اَلْبُخْلَ وَ اَلْجُبْنَ وَ اَلْحِرْصَ غَرَائِزُ شَتَّى يَجْمَعُهَا سُوءُ اَلظَّنِّ بِاللَّهِ إِنَّ شَرَّ وُزَرَائِكَ مَنْ كَانَ قَبْلَكَ لِلْأَشْرَارِ قَبْلَكَ وَزِيراً وَ مَنْ شَرِكَهُمْ فِي اَلْآثَامِ فَلاَ يَكُونَنَّ لَكَ بِطَانَةً فَإِنَّهُمْ أَعْوَانُ اَلْأَثَمَةِ وَ إِخْوَانُ اَلظَّلَمَةِ وَ أَنْتَ وَاجِدٌ مِنْهُمْ خَيْرَ اَلْخَلَفِ مِمَّنْ لَهُ مِثْلُ آرَائِهِمْ وَ نَفَاذِهِمْ وَ لَيْسَ عَلَيْهِ مِثْلُ آصَارِهِمْ وَ أَوْزَارِهِمْ وَ آثَامِهِمْ مِمَّنْ لَمْ يُعَاوِنْ ظَالِماً عَلَى ظُلْمِهِ وَ لاَ آثِماً عَلَى إِثْمِهِ أُولَئِكَ أَخَفُّ عَلَيْكَ مَئُونَةً وَ أَحْسَنُ لَكَ مَعُونَةً وَ أَحْنَى عَلَيْكَ عَطْفاً وَ أَقَلُّ لِغَيْرِكَ إِلْفاً فَاتَّخِذْ أُولَئِكَ خَاصَّةً لِخَلَوَاتِكَ وَ حَفَلاَتِكَ ثُمَّ لْيَكُنْ آثَرُهُمْ عِنْدَكَ أَقْوَلَهُمْ بِمُرِّ اَلْحَقِّ لَكَ وَ أَقَلَّهُمْ مُسَاعَدَةً فِيمَا يَكُونُ مِنْكَ مِمَّا كَرِهَ اَللَّهُ لِأَوْلِيَائِهِ وَاقِعاً ذَلِكَ مِنْ هَوَاكَ حَيْثُ وَقَعَ وَ الْصَقْ بِأَهْلِ اَلْوَرَعِ وَ اَلصِّدْقِ ثُمَّ رُضْهُمْ عَلَى أَلاَّ يُطْرُوكَ وَ لاَ يَبْجَحُوكَ بِبَاطِلٍ لَمْ تَفْعَلْهُ فَإِنَّ كَثْرَةَ اَلْإِطْرَاءِ تُحْدِثُ اَلزَّهْوَ وَ تُدْنِي مِنَ اَلْعِزَّةِ وَ لاَ يَكُونَنَّ اَلْمُحْسِنُ وَ اَلْمُسِي‏ءُ عِنْدَكَ بِمَنْزِلَةٍ سَوَاءٍ فَإِنَّ فِي ذَلِكَ تَزْهِيداً لِأَهْلِ اَلْإِحْسَانِ فِي اَلْإِحْسَانِ وَ تَدْرِيباً لِأَهْلِ اَلْإِسَاءَةِ عَلَى اَلْإِسَاءَةِ وَ أَلْزِمْ كُلاًّ مِنْهُمْ مَا أَلْزَمَ نَفْسَهُ وَ اِعْلَمْ أَنَّهُ لَيْسَ شَيْ‏ءٌ بِأَدْعَى إِلَى حُسْنِ ظَنِّ رَاعٍ بِرَعِيَّتِهِ مِنْ إِحْسَانِهِ إِلَيْهِمْ وَ تَخْفِيفِهِ اَلْمَئُونَاتِ عَلَيْهِمْ وَ تَرْكِ اِسْتِكْرَاهِهِ إِيَّاهُمْ عَلَى مَا لَيْسَ لَهُ قِبَلَهُمْ فَلْيَكُنْ مِنْكَ فِي ذَلِكَ أَمْرٌ يَجْتَمِعُ لَكَ بِهِ حُسْنُ اَلظَّنِّ بِرَعِيَّتِكَ فَإِنَّ حُسْنَ اَلظَّنِّ يَقْطَعُ عَنْكَ نَصَباً طَوِيلاً وَ إِنَّ أَحَقَّ مَنْ حَسُنَ ظَنُّكَ بِهِ لَمَنْ حَسُنَ بَلاَؤُكَ عِنْدَهُ وَ إِنَّ أَحَقَّ مَنْ سَاءَ ظَنُّكَ بِهِ لَمَنْ سَاءَ بَلاَؤُكَ عِنْدَهُ وَ لاَ تَنْقُضْ سُنَّةً صَالِحَةً عَمِلَ بِهَا صُدُورُ هَذِهِ اَلْأُمَّةِ وَ اِجْتَمَعَتْ بِهَا اَلْأُلْفَةُ وَ صَلَحَتْ عَلَيْهَا اَلرَّعِيَّةُ وَ لاَ تُحْدِثَنَّ سُنَّةً تَضُرُّ بِشَيْ‏ءٍ مِنْ مَاضِي تِلْكَ اَلسُّنَنِ فَيَكُونَ اَلْأَجْرُ لِمَنْ سَنَّهَا وَ اَلْوِزْرُ عَلَيْكَ بِمَا نَقَضْتَ مِنْهَا وَ أَكْثِرْ مُدَارَسَةَ اَلْعُلَمَاءِ وَ مُنَاقَشَةَ اَلْحُكَمَاءِ فِي تَثْبِيتِ مَا صَلَحَ عَلَيْهِ أَمْرُ بِلاَدِكَ وَ إِقَامَةِ مَا اِسْتَقَامَ بِهِ اَلنَّاسُ قَبْلَكَ

لغات

ضارى : آماده شكار ، و نسبت به شكار بى‏باك و جسور .

صفح : دورى از گناه بجح به سكون جيم : خوشحالى ، شادى بادرة : تندى ، تيزى

مندوحه : گشايش

ادغال : وارد ساختن فساد و خرابى در كار

نهك : ناتوانى ، سستى

ينزع : بر مى‏گردد .

اجحف : آن را برد

مسلمّات الدهر : سختيها و ناگواريهاى روزگار جماع المسلمين : انبوه مسلمانان

صغوة : ميل ، علاقه

اشنأهم : دشمنترين مردم

وتر : كينه 

ابهّه ، و المخيّله : خودبينى

يطامن : آرام مى‏گيرد

طماح النفس : سركشى نفس .

طمح البصر : از بالا نگاه كرد

غرب الفرس : تندروى و آغاز دويدن اسب

مساماة : وزن مفاعله از سمّو به معنى بلندى جبروت : بزرگى زياد ادحض حجّته : بهانه و حجت او را از بين برد و درهم شكست

تغابى : خود را به نادانى و ناآگاهى زدن

بطانة الرّجل : نزديكان شخص

آصار : گناهان

حفلاتك : نشستهاى تو در مجالس و انجمنها

اطراء : ستايش زياد

زهو : خودبينى

تدريب : عادت كردن

منافثة : گفتگو

ترجمه

« پس بدان اى مالك من تو را به شهرهايى فرستادم كه پيش از تو حكومتهاى داد و بيداد را در خود ديده ‏اند ، و براستى مردم همان طور به كارهاى تو مى ‏نگرند كه تو به كارهاى فرمانروايان پيش از خود مى ‏نگرى ، و همان را درباره تو مى ‏گويند كه تو درباره آنان مى‏گويى و به وسيله سخنانى كه خداوند درباره اشخاص با ايمان به زبان بندگانش جارى مى ‏سازد ، مى ‏توان به نيكى نيكوكاران پى برد و استدلال كرد بنابر اين بهترين اندوخته‏ هاى تو بايد عمل صالحت باشد پس بر هواى نفست مسلّط باش و بر نفس خويش در برابر آنچه بر تو حلال نيست سختگير باش ، زيرا سختگيرى و بخل نسبت به هواى نفس ، عين انصاف و ميانه ‏روى نسبت به خوشايند و ناخوشايند آن است دلت را كانون مهر و محبت رعيّت ساز و با آنها به مهربانى رفتار كن مبادا نسبت به ايشان چون درنده‏اى خون آشام باشى كه خوردنشان را غنيمت شمرى زيرا آنان دو دسته‏اند يا برادر دينى تواند ، و يا مخلوقى چون تو هستند ، لغزشهايى از آنان سر مى‏زند و نارواييهايى از اجتماع به آنها سرايت مى‏كند چه به عمد يا به خطا ، به خلافى دست مى ‏آلايند .

بنابر اين تو نسبت به آنان با عفو و بخشش رفتار كن همان طورى كه دوست دارى خداوند با تو به عفو و بخشش رفتار كند ، زيرا تو ما فوق آنهايى و فرمانرواى توما فوق توست ، و خداوند مافوق كسى است كه تو را حاكم قرار داده .

البته اوست كه حكومت را به تو سپرده و مردم را وسيله آزمون تو ساخته است . مبادا خود را در معرض ستيز با خدا قرار دهى زيرا تو را توانايى تحمّل خشم او نيست و از عفو و بخشندگى‏اش بى‏نياز نيستى ، هرگز از گذشت پشيمان مباش و از مجازات ديگران شاد مشو و به هنگام خشم اگر راه گريزى مى‏يابى در تندخويى شتاب مكن ، و مبادا بگويى من مأمورم [ معذورم ] امر مى‏كنم بايد فرمان مرا ببريد ، كه اين روش باعث خرابى دل و ضعف ديانت و نزديك شدن به غير خداست . و هر گاه قدرت باعث بزرگمنشى و يا خود پسندى تو شد ، به عظمت سلطنت و قدرت خدا كه مافوق قدرت توست نگاه كن كه نسبت به تو به آنچه تو ناتوانى او تواناست ، زيرا اين نگرش خودبينى و سركشى تو را فرونشاند و تو را از خود فراموشى باز مى‏دارد و عقل و درايت از دست رفته را به تو باز مى‏گرداند .

مبادا خود را در بزرگى با خدا همسان بينى ، و در توانايى و عظمت نظير او بدانى زيرا خداوند هر ستمگرى را خوار و هر گردنكشى را پست و بيچاره مى‏ سازد .

با خدا و با مردم نسبت به خود و خويشاوندان نزديك ، و رعايايى كه هواخواه آنها هستى به انصاف رفتار كن ، زيرا اگر رعايت انصاف نكنى ستم كرده اى ، و هر كس با بندگان خدا به ستم رفتار كند ، خداوند به جاى بندگان ، خود با او دشمنى خواهد كرد و خدا استدلال هر كه را با او در ستيز باشد نادرست گرداند ، و چنان كسى تا خود دارى نكند و توبه ننمايد ، با خداوند در ستيز است ، و هيچ چيز مانند ستمكارى ، باعث تغيير نعمت خدا و زود به خشم آوردن او نمى‏ شود ، زيرا خداوند ، دعاى ستمديدگان را مى‏ شنود و در كمين ستمكاران است .

بايد بهترين كارها در نزد تو اعتدال در راه حق ، و همگانى بودن در عدل و داد و آن عملى كه بيشتر باعث خوشنودى توده مردم مى‏گردد ، باشد . زيرا خشم توده مردم ، خوشنودى خواص را از بين مى‏برد ، و خشم خواص در برابر خوشنودى عموم مردم ، قابل چشمپوشى است . هيچ كسى از رعيّت براى فرمانروا در موقع رفاه ،سنگينتر و پرخرجتر ، و در وقت گرفتارى كم فايده‏تر ، و در وقت انصاف و عدالت ناراضى‏تر ، و به هنگام درخواست مصرّتر ، و وقت بخشش كم سپاستر ، و در وقت ندادن چيزى ، عذر ناپذيرتر ، و در شدايد روزگار كم صبرتر ، از خواصّ نيست در صورتى كه ستون دين و اجتماع مسلمانان ، و نيروى در برابر دشمن ، همين توده مردم جامعه هستند . بنابر اين بايد با آنها همراه و ميل قلبى‏ات به آنها باشد .

و بايد دورترين فرد از رعيّت نسبت به تو و دشمنترين ايشان ، كسانى باشند كه بيشتر در پى عيبجويى مردمانند ، زيرا مردم ، عيب و نقصهايى دارند كه شايسته است فرمانروا بيش از هر كس ، آنها را پوشيده بدارد . و مبادا آن معايبى را از مردم كه بر تو پوشيده است ، پيگيرى كنى ، زيرا بر تو لازم است عيبهاى ظاهر را از بين ببرى ، و خداوند نسبت به عيبهاى پنهانى خود حكم مى‏كند ، بنابر اين تا مى‏توانى عيب پوشى كن تا خداوند عيبهايى را كه دوست دارى از مردم مخفى بدارى ، بپوشاند ، از مردم هر نوع كينه‏اى را عقده گشايى كن و رشته هر نوع بازخواست مردمى را از خود بگسل ، و هر چه به نظر تو ناپسند است از خود دور كن ، و به سخن بدگو و سخن چين زودباور مباش زيرا سخن‏چين ، هر چند خود را در پوشش پند دهندگان و خير خواهان در آورد ، فريبكار است .

افراد تنگ نظر را در مشورت خود دخالت مده ، چه تو را از نيكى باز مى‏دارند و از تهى‏دستى مى‏ترسانند ، و همچنين افراد ترسو را طرف مشورت قرار مده ، زيرا باعث سستى تو در كارها مى‏شوند و نيز حريص را وارد شور خود نكن زيرا از بسيارى حرص ، تو را وادار به ظلم مى‏كند و ستم را در نظرت جلوه مى‏دهد ،بنابر اين ، بخل ، ترس و حرص ، خصلتهاى گوناگونى هستند كه در جهت بدگمانى به خدا همسويند بدترين وزيرانت كسانى هستند كه پيش از تو وزير اشرار بوده و به همراهى با آنان در گناهانشان شركت داشته‏اند ، پس نبايد از خواصّ تو باشند ، چه آنان يار و ياور گناهكاران و همدم ستمگران بوده‏اند ، در صورتى كه تو به جاى آنها كسانى را مى‏توانى پيدا كنى كه داراى انديشه و تدبير آنها باشند امّا گناهان و زشتيهاى آنها را نداشته باشند ، از آن كسانى كه نه ستمگرى را در راه ستمكاريش يارى كرده و نه با گنهكارى در گناهش همراهى نموده است :

چنين كسانى بار توقّعاتشان براى تو سبكتر و علاقمنديشان به تو بيشتر و گرايششان بديگران كمتر است ، بنابر اين آنها را در خلوتها و انجمنهاى خود از نزديكان قرار بده ، و بايد منتخب ايشان نزد تو كسى باشد كه سخن حق را هر چند تلخ به تو بيشتر بگويد ، و كمتر تو را در مورد گفتار و رفتارى كه خدا از دوستانش نمى‏ پسندد ، ستايش و كمك كند ، هر چند كه آن سخن تلخ و ناستودنها بر خلاف هواى نفس تو باشد خود را به پرهيزگاران و راستگويان نزديك كن و آنان را قانع كن كه تو را زياد ستايش نكنند ، و از اين كه تو خلافى نكرده‏اى آن را باعث خوشحالى تو قرار ندهند ، زيرا زياد ستودن شخص ، باعث خود پسندى و سركشى مى‏ گردد .

و نبايد نيكوكار و بدكار پيش تو يكسان و در يك مرتبه باشند ، زيرا در آن صورت نيكوكار به نيكى بى‏ميل و بدكار وادار به بدى مى‏گردد و هر كسى را بدانچه خود انتخاب كرده پاداش و كيفر بده . و بدان كه هيچ چيز بهتر از نيكى و بخشش به رعيّت و سبكبار كردن ايشان و وادار نكردن ايشان به آنچه كه قادر بر انجام آن نيستند ، سبب خوش‏بينى حاكم به رعيّت نمى‏گردد .

بنابراين ، بايد طورى در اين مورد رفتار كنى كه باعث خوش بينى تو نسبت به رعيّت گردد ، زيرا خوش بينى به رعيّت ، رنجش طولانى را از تو دور مى‏ سازد .

براستى شايسته‏ترين فرد براى خوش‏بينى تو ، كسى است كه از آزمون تو خوب بيرون آمده ، و سزاوارترين فرد به بدبينى كسى است كه از بوته آزمون تو خوب در نيامده است .

هرگز روش خوبى را كه بزرگان اين امّت داشته‏اند و باعث انس و اتحاد مردم شد و رشته رعيّت با آن منظم گرديده ، از بين نبر ، و روش نوى را پيش نگير كه به سنّتهاى گذشته مضرّ باشد ، در آن صورت اجر و مزد براى كسى است كه آن سنتها را به وجود آورده و گناه سنت شكنى به گردن تو خواهد بود . با دانشمندان بيشتر همصحبت باش و با دانايان درباره آنچه كه صلاح مملكت است و پيش از تو امور ملّت بر آنها راست مى‏شد گفتگو و مشورت كن » .

شرح

بدان كه محور سخن چون در اين فصل ، بر اساس فرمان امام ( ع ) نسبت به عمل صالح در شهرها و در ميان بندگان بود ، نخست او را به بخشى از علل غايى آن توجه داده از قبيل : نام نيك در آخرت و از زمره شايستگان بودن ، تا به دستور عمل كند ، و اين مطلب را با عبارت :

انّى قد وجّهتك

( من تو را فرستادم ) تا جمله : تقول فيهم ( درباره آنان مى‏گويى ) بيان فرموده كه خود به منزله صغراى قياس مضمرى است و تقدير آن چنين است : تو به سمت شهرى گسيل شده‏اى ، چنين و چنان ، و حالت مردم درباره عمل تو در آنجا چنين است و كبراى مقدّر آن نيز اين طور است : و هر كسى كه به شهرى چنين فرستاده شود ، و مردم آن طور ناظر بر اعمال او هستند كه او بر عمل فرمانروايان پيش از خود مى‏نگرد ، و مردم درباره او همان حرفهايى را مى‏زنند ، كه او درباره حاكمان قبل مى‏زند ، بنابر اين لازم است كه محبوبترين كارها در نزد او عمل صالح باشد ، تا خوشنامى ميان مردم حاصل شود كه خود دليل بر ذكر نام او از جمله صالحان در نزد خداست ، و بر اين معنى با عبارت :

و انّما يستدل على الصّالحين بما يجرى اللّه لهم على ألسن عباده ،اشاره فرموده است . اينكه امام ( ع ) اجراى قول را به خدا نسبت داده ( و فرموده : خدا به زبان بندگان مى‏اندازد ) ، تشويق زيادى است به كسب نام نيك .

سپس به دنبال مطالب قبل ، اين دستور را داده است كه عمل خوب را بهترين اندوخته‏ هاى خود قرار دهد ، و كلمه ذخيره ، را براى عمل صالح استعاره آورده است از آن جهت كه همچون اندوخته‏اى آن را در دنيا كسب مى‏كند تا در آخرت ، از آن بهره‏مند گردد .

و چون او را به طور اجمال مأمور به انجام كار نيك كرده ، شروع به تفصيل آن نموده و چند قسم از اعمال شايسته را يادآور شده است :

اوّل : بر هواى نفسش در مورد خواسته‏ها و خشمش مسلّط باشد و از آن پيروى نكند ، و نسبت به هواى نفس در مورد محرماتى كه بر او حلال نيست سختگير باشد .

عبارت امام ( ع ) : فانّ الشّح تا جمله كرهت

تفسير و توضيح براى همين سختگيرى نسبت به هواى نفس به وسيله اسباب سختگيرى از قبيل رعايت انصاف و ايستادن در موضع عدل و داد ، در حد دوست داشتنى و پسنديده است ، تا هواى نفس او را به طرف افراط نكشاند در نتيجه به ورطه فسق و فجور نيفكند ، و همچنين در دفع يك امر ناگوار ، قوه غضب او را به افراط از فضيلت عدالت نكشاند ، تا به صفت ناپسند ظلم و بى‏باكى دچار شود ، بديهى است كه اين عمل سختگيرى نسبت به نفس و در تنگنا قرار دادن نفس از افتادن در پرتگاههاى هلاكت است .

دوم قلبش را كانون مهر محبت و لطف نسبت به رعيت قرار دهد كه تمام اينها برجستگيهاى اخلاقى زير چتر ملكه عفتند ، يعنى اين فضيلتها را شعار قلبت قرار بده . الفاظ شعار و سبع ( درنده ) استعاره‏اند . و به جهت استعاره سبع با عبارت : « خوردن ايشان را غنيمت شمارى » اشاره فرموده است .

سوم : نسبت به مردم ، با گذشت و بخشش رفتار كند ، و اين فضيلتى است از فضايل مربوط به شجاعت .

عبارت امام ( ع ) : فانّهم فى الخلق ،توضيحى است براى دو سبب از اسباب گذشت و محبت نسبت به مردم .

عبارت : يفرط منهم الزلل . . . و الخطاء ،تفسيرى براى همسان بودن مردم با وى و دوّمين سبب از اسباب محبت و گذشت است و اين عبارت به منزله صغراى قياس مضمرى است كه درباره نيكى ، گذشت ، و بخشندگى مى‏باشد و مقصود امام ( ع ) از بيماريها و نارواييهايى كه در اجتماع بر آنان عارض مى‏شود همان كارهاى سرگرم كننده‏اى است كه آنها را از اجراى اوامر مختلف حاكم آن طور كه شايسته است باز مى‏دارد .

و عبارت : يؤتى على ايديهم

( دستشان باز گذاشته شده است ) ، كنايه از اينست كه مردم معصوم نيستند بلكه آنها كسانى هستند كه خواه و ناخواه مرتكب گناه و لغزش مى‏شوند و دستورهاى فرمانروايان و مؤاخذه مردم به خاطر آنچه به عمد و يا خطا انجام دهند ، به دست آنان انجام مى‏پذيرد كبراى قياس نيز در حقيقت چنين است : و هر كس آنچنان باشد ، سزاوار است كه بخشيده شود و مشمول محبّت شخص بخشنده و مهربان قرار گيرد ، و خطايش را با عفو و گذشت پاسخ دهند .

امام ( ع ) مالك اشتر را به گذشت امر فرموده ،همچون كسى كه دوست مى‏دارد كه خداوند با او به عفو و بخشندگى رفتار كند ، كه اين بالاترين تشويق به گذشت و مهمترين كشش به سمت آن است .

و همچنين عبارت : فانك فوقهم . . . و ابتلاك بهم ، ترساندن از خدا در مقام امر به گذشت و محبّت است ، و خود ، صغراى قياس مضمر ديگرى در اين باره است .

چهارم : او را از اين كه خود را در معرض نبرد با خدا قرار دهد ، منع فرموده و مقصود از نبرد با خدا كنايه از درشتى نسبت به بندگان خدا و ظلم به آنهاست ، مبارزه با خدا درباره مردم همان سركشى و نافرمانى اوست .

عبارت : فانه لا يدى لك . . . و رحمته

صغراى قياس مضمرى است كه بدان وسيله توجّه داده است بر اين كه ستم كردن به بندگان خدا و جنگ با خدا روا نيست ، و نداشتن دست كنايه از نداشتن قدرت است . گفته مى‏شود : مالى بهذا لا مريد وقتى كه آن كار از كارهايى باشد كه در خور توان نيست . و حذف « ن » از كلمه : اليدين به دليل شبه مضاف بودن آن است ، و بعضى گفته‏اند به دليل كثرت استعمال است .

و كبراى مقدّر قياس نيز چنين است : و هر كس چنان باشد روا نيست كه خود را با ظلم به بندگان خدا در معرض جنگ با خدا قرار دهد .

پنجم : او را از پشيمانى بر گذشتى كه كرده ، منع نموده و همچنين از خوشحالى به مجازات ديگران و شتاب كردن در خشم و تندخويى ، در حالى كه راه گريز از آن را دارد ، نهى فرموده است ، زيرا همه اينها از او از افسار گسيختگى قوّه غضب است ، در حالى كه مى‏دانى اين قوّه به منزله شيطانى است كه انسان را به سمت آتش دوزخ مى‏كشد .

ششم او را از فرمان دادن به كارى كه سزاوار فرمان نبوده و مخالف دين ماست نهى كرده و همچنين او را از امرى كه ممكن است باعث بددلى او شود نهى كرده است . از قبيل اين كه با خود بينديشد مردم بايد فرمان او را اجرا كنند چون بر مردم اطاعت و شنوايى دستور و امر او ، و بر او صدور فرمان است و بس ، براستى اين باعث خرابى دل و دين است ، و به اين خرابى اشاره فرموده است در عبارت فانّه ادغال . . . الغير ، فساد و خرابى دل از سه راه به شرح زير امكان پذير است :

اول ، آن كه اين گونه تصوّر [ كه من فرمانروا هستم پس بايد اطاعت شوم ] ويرانگر قلب و منصرف كننده آن از راه خداست و معناى تباه ساختن قلب نيز .

دوم ، اين كه [ چنين طرز فكرى ] باعث خرابى دين و سست شدن بنياد آن است .

سوم ، آن كه باعث نزديكى به غير خداست زيرا ستمكارى از مهمترين عواملى است كه زمينه‏ساز است براى اين كه مردم تمام نيروى خود را در جهت نابودى او به كار ببرند و به همين مطلب اشاره دارد آيه مباركه : إنَّ اللَّهَ لا يُغيِّرُ ما بِقَوْمٍ حتّى يُغَيِّرُوا ما بِاَنْفُسِهِمْ [ 3 ] . و اين بخش از سخنان امام ( ع ) به منزله سه مقدمه صغرا براى قياسات مضمرى است كه كبراى مقدّر در تمام آنها چنين است : و هر چه كه از اين قبيل باشد انجام آن روا نيست .

هفتم : امام ( ع ) او را به داورى درد خودخواهى و خود پسندى كه ممكن است در طول حكومت و فرمانروايى‏اش دامن او را بگيرد ، راهنمايى فرموده است ، به اين ترتيب كه به عظمت خدا كه مافوق او و مافوق قدرت او است و نسبت به آنچه كه خود او در مورد خود ، توانايى آن را نداشته ، نه توان جلب منفعتى و نه دفع زيانى از خود دارد ، بينديشد ، كه همين داروى آرامبخش خودخواهيى است كه به سراغ او آمده است ، و آن را فرو مى‏نشاند و شدّت خشم او را درهم مى‏شكند ، و آن مقدار از عقل و انديشه او را كه تحت تأثير قوه خشم وى قرار گرفته و با يورش قوه غضب از دست رفته بود ، به او باز مى‏گرداند . و اين قسمت از سخنان امام ( ع ) نيز سه مقدمه صغرا براى سه قياس مضمرى هستند كه در آنها بر ضرورت انجام كارى كه به منزله داروى شفابخش است ، راهنمايى فرموده است . و مقدّمات كبراى قياسات نيز چنين است : و هر چه كه آن چنان باشد ، انجام دادنش بر تو لازم است .

هشتم : او را از خود بزرگ بينى و اظهار جبروت بر كنار داشته و بدان جهت كه اينها نوعى همسان بينى و خود را نظير خدا شمردن است ، برحذر فرموده است ،چه آن كه تكبّر باعث اين مى‏شود تا خداوند متكبّر را ذليل و خوار گرداند . و حقيقت استدلال چنين است : براستى تو اى مالك اگر تكبّر و خود بزرگ بينى داشته باشى ، خداوند خوار و ذليلت خواهد ساخت ، و همين به منزله مقدمه صغراى قياس مضمرى است كه كبراى آن چنين است : و هر كس چنان باشد ،بايد با ترك خود بزرگ بينى از خدا بترسد ، [ نتيجه اين مى‏شود : پس تو اى مالك ، از خدا بترس و تكبر نورز ] .

نهم : امام ( ع ) او را به انصاف با خدا و مردم ، نسبت به خود و رعايايى كه طرفدار اوست امر كرده است . امّا انصاف با خدا عمل به اوامر و خوددارى ازمنهيّات او ، در برابر نعمتهاى خداست . و اما انصاف با مردم ، به عدالت رفتار كردن ميان مردم و دادن حقوقى كه بر او و بر خويشان و نزديكان او دارند . و در مورد وجوب چنين انصافى ، به قياس مفصولى [ قياسى كه نتيجه‏اش صغراى قياس ديگرى مى‏گردد ] ، استدلال كرده است ، صغراى قياس اوّل : براستى تو اگر آن كار را نكنى ظالمى ، يعنى به بندگان خدا ستم كرده‏اى ، و كبراى آن : و هر كس به بندگان خدا ستم روا دارد ، خداوند به جاى بندگانش دشمن اوست ، و نتيجه مقدّر آن چنين مى‏شود : پس اگر چنان نكنى خداوند به جاى بندگانش دشمن تو است . و همين نتيجه ، خود ، صغرا براى قياس ديگرى است كه كبرايش سخن امام ( ع ) : و هر كس كه خدا با او در ستيزد و . . . ( و من خاصمه اللَّه . . . ) و نتيجه مقدّر آن چنين مى‏شود : زيرا تو اگر آن كار را نكردى ، هنگام در ستيز بودن با او ، عذرت را نپذيرفته و تا وقتى كه از ظلم و ستم خوددارى و توبه نكرده‏اى در جنگ با خدا هستى .

گفتار امام ( ع ) : و ليس شى‏ء . . . على ظلم ،

هشدار بر پيامد ديگرى براى نداشتن انصاف و يا ستم‏پيشگى است و اين پيامد ، عبارت از آن است كه ستمگرى بيش از هر چيز باعث تغيير نعمت خدا و سرعت در خشم اوست .

عبارت امام ( ع ) : فانّ اللَّه . . . بالمرصاد ،

بيان ضرورت پيامد مذكور است ،توضيح آن كه خداى سبحان هرگاه دعاى ستمديده را بشنود و بر كار ستمگر اطلاع يابد ، در صورتى كه زمينه تغيير نعمت فراهم باشد ، زود نعمتش را دگرگون مى‏سازد .

دهم : امام ( ع ) او را مأمور ساخته است كه بهترين كارها در نزد او كارى باشد كه به اعتدال در راه حق از دو طرف افراط و تفريط نزديكتر باشد و از همه امور بيشتر شامل عدالت بوده ، و نسبت به جلب رضاى مردم ، جامعتر باشد ، زيرا عدالت گاهى به نحوى است كه شامل حال توده مردم نمى‏گردد ، بلكه تنها خوشنودى خواص را همراه دارد .

امام ( ع ) به دو جهت ، ضرورت عدالت همگانى را براى مردم ، و دل به دست آوردن و در پى خوشنودى آنها بودن را توجه داده است :

يكى آن كه در برابر خشم توده ، به دليل زيادى جمعيتشان ، خوشحالى خواص به دليل كمى جمعيتشان نمى‏تواند مقاومت كند ، بلكه اكثريت به او خواهند تاخت و رضايت خواص به هنگام خشم توده مردم سودى به حال او نخواهد داشت ، و اين خود باعث سستى و ناتوانى دين مى‏گردد . اما خشم خواص موقعى كه توده مردم راضى باشند ، قابل چشم‏پوشى و گذشت است ،بنابر اين رضايت توده مردم مهمتر است . دوم اين كه امام ( ع ) خواصّ را با صفات نكوهيده معرّفى كرده كه خود باعث كم اهميّت دادن به آنها نسبت به توده مردم است ، و توصيف توده به صفات پسنديده ، دليل بر توجّه بيشتر به آنهاست .

امّا صفات خواصّ :

1 پر هزينه بودن آنها براى حاكم در موقع رفاه ، از جهت زحمتى كه به خاطر آنها به دوش حاكم مى‏افتد ، نه توده مردم .

2 كم فايده بودن آنها موقع گرفتارى حاكم ، به جهت علاقمندى آنها به دنيا و حفظ موقعيّتى كه دارند .

3 به هنگام انصاف و عدالت ناراضى‏تر بودنشان ، به دليل آزمندى بيشتر آنها در دنيا نسبت به توده مردم .

4 به هنگام درخواست پافشارترند ، زيرا آنها وقتى كه نياز به درخواستى داشته باشند ، جرأت بيشترى نسبت به حاكم داشته ، و بيش از مردم عادى ، در نزد او خودنمايى و در گوش او زمزمه مى‏كنند .

5 آنان به هنگام بخشش از طرف حاكم كم سپاستر هستند ، به دليل اينكه معتقدند آنها از توده مردم حق بيشترى دارند ، و به آنچه مى ‏دهند سزاوارترند ، واعتقاد دارند كه حاكم به آنها نياز دارد و از آنها مى ‏ترسد .

6 اگر والى چيزى به آنها ندهد ، ديرتر از توده مردم ، عذر حاكم را پذيرايند : يعنى اين كه اگر حاكم در كارى از آنها معذرت خواهى كند ، آنها كم گذشت‏ترند ، به اين اعتقاد كه آنها از ديگران برترند و دادن حقوق بر آنها واجب و لازم و حق آنهاست .

7 آنان به هنگام سختيهاى روزگار ، كم صبرترند ، به خاطر عادتى كه به رفاه و آسايش دارند ، و نسبت به آنچه از مال دنيا در دست دارند ناراضى و بى‏تابند .

اما ويژگيهاى توده مردم :

1 آنان ستون دينند ، لفظ عمود ( ستون ) را به اعتبار برپايى دين به وجود آنها مانند استوارى خانه به ستون ، استعاره از توده مردم آورده است .

2 توده مردم ، همان توده مسلمانانند ، زيرا آنها هستند كه اكثريّت جامعه را تشكيل مى‏دهند .

3 آنان به دليل زيادى جمعيّت ، نيرويى در برابر دشمنانند ، و نيز از آن‏رو كه هم ايشان در آن زمان اهل كارزار بودند .

و اين ويژگيها براى هر دو دسته ، خود انگيزه‏اى براى جلب محبّت توده مردم ، و مقدم داشتن آنها بر جلب نظر خواص است ، و به همين دليل امام ( ع ) او را مأمور به همراهى و همدلى با توده مردم فرموده است .

يازدهم : امام ( ع ) دستور داده است بر اين كه ، دورترين و دشمنترين فرد رعيّت در نزد او ، كسانى باشند كه بيشتر در پى عيبجويى ديگرانند ، و بر ضرورت اين مطلب با اين عبارت : فانّ فى النّاس . . . سترها هشدار داده است . و چون فرمانروا از هر كسى سزاوارتر به عيب‏پوشى مردم است ، پس نبايد عيبهاى پوشيده مردم را برملا كند ، و اين هم ممكن نيست مگر با از بين بردن سخن‏چينان و دورداشتن آنها از خود ، و ديگر آن كه عيبهاى ظاهرى مردم نه معايب پنهانى را بايد از بين ببرد ، و اين مطلب را از راه عيب‏پوشى در حدّ توان ، مورد تأكيد قرار داده است ، زيرا هر نوع عيبى به منزله ناموس است ، و براى تشويق به اين كار ،توجّه به پيآمد آن عمل داده است كه خداوند عيبهايش را كه او دوست دارد از مردم پنهان بدارد ، در مقابل پنهان داشتن گناهان و معايب مردم ، مخفى مى‏دارد .

دوازدهم : به او دستور داده است تا هر نوع كينه و رنجش قلبى خود را از مردم به دليل اين كه اينها از اخلاق رذيله است ، از خود دور كرده ، و وسايل آن را از قبيل باور داشتن سخن‏چينى و پذيرفتن سخن‏چينان ، از بين ببرد .

سيزدهم : مبادا هر سخن مبهم و بى‏دليل را باور كند ، و از باور داشتن عجولانه سخن سخن‏چينان وى را منع كرده و به وسيله قياس مضمرى بر اين مطلب توجه داده است كه صغراى آن عبارت « فانّ الساعى . . . الناصحين » است و دليل فريبكارى آنان ، ايجاد كينه توزيها و عداوتهاى ميان مردم و گسترش فحشا و فساد روى زمين است . و كبراى مقدّر قياس چنين است : و هر كه فريبكار باشد ، نبايد مورد توجه قرار گيرد .

چهاردهم : وى را از طرف مشورت قرار دادن سه دسته نهى فرموده است :

تنگ نظر ، ترسو و حريص ، و به دليل پيامد بد ، مشورت كردن با هر كدام از اين سه گروه به وسيله قياس مضمرى اشاره فرموده است كه صغراى قياس اول ، عبارت :

يعدل بك . . . الفقر است . توضيح آن كه شخص تنگ نظر ، جز بر آنچه كه در نظر وى مصلحت دارد ، يعنى تنگ نظرى و آنچه لازمه آن از قبيل ترساندن از بيچارگى است ، رأى نمى‏دهد ، و اين خود باعث دور داشتن شخص مشورت كننده از كار خير است .

صغراى قياس دوم ، جمله : ليضعّفك عن الامور است ، زيرا شخص ترسو نظر نمى‏دهد مگر به لزوم حفظ نفس و ترس از دشمن كه در نظر او مصلحت همين است ، و تمام اينها باعث سستى از نبرد و ضعف در ايستادگى در برابر دشمن مى ‏گردد .

صغراى قياس سوم : جمله : يزيّن لك الشره بالجور است ، توضيح آن كه مصلحت از نظر آدم حريص ، جمع آورى مال و نگهدارى آن است ، و اين خود باعث تجاوز از طريق ارزشمند عدالت و انصاف است .

كبراى مقدّر در هر سه قياس چنين است : هر كس چنان باشد مشورت خواهى از او روا نيست .

آنگاه با قياس مضمر ديگرى وى را از هر سه گروه بر حذر داشته است ، كه با صغراى آن اشاره به ريشه صفات ناپسند هر سه دسته ، يعنى تنگ نظرى ، ترس و حرص نموده تا آنها را بشناسد و در نتيجه از صاحبان آنها دورى كند ، يادآور شده است كه آنها غريزه‏هايى يعنى خويهاى گوناگون هستند كه از يك ريشه نشأت گرفته و عايد نفس مى ‏شوند و به سرانجامى مى‏رسند كه همانا بدگمانى به خداست .

توضيح آن كه ريشه سوء ظن به خدا ، ناآشنايى با خداست زيرا كسى كه ناآگاه است خدا را از جهتى كه او بسيار بخشنده و دهنده همه نيكيها به كسى است كه از راه اطاعت فرمان او قابليت يافته است ، نمى‏شناسد و در نتيجه به خدا بدگمان است ، و اين كه خداوند چيزى را كه بنده بذل و بخشش كرده ، جبران نمى ‏كند ، بنابر اين با جلوه دادن تنگدستى او را از بذل و بخشش باز مى‏دارد ، و با خوى پست تنگ‏نظرى هم‏سو مى ‏سازد ، و همچنين شخص ترسو خدا را از نظر لطف و عنايتى كه به هستى بندگان خود دارد ، نشناخته ، و نسبت به راز مقدّرات او ناآگاه است ، بنابر اين به خدا بدگمان است و او را نگهدار خود از نابودى نمى‏ داند ، و نگران مرگ است و اين حالت وى را از اقدام به جنگ و امثال آن باز مى‏دارد كه اين خود لازمه خوى ناپسند ترس است و همچنين حريص خدا را از دو جنبه ياد شده نشناخته و نسبت به او بدگمان است و عقيده دارد كه اگرحرص ناپسند را پيشه خود نسازد خداوند او را بدانچه مورد علاقه اوست و نسبت به آن حرص مى‏ورزد نمى‏رساند در نتيجه او را وادار به حرص و آز مى‏گرداند و نفس آدمى چنين است .

پس اين سه دسته اخلاق ناپسند ، به همان ريشه سوء ظن كه امام ( ع ) فرمود منتهى مى‏شوند .

پانزدهم : چون از جمله كارهاى خوب انتخاب وزيران و دستياران است از اين‏رو امام ( ع ) هشدار داده است ، هم نسبت به كسانى كه شايستگى براى انتخاب ندارند و هم نسبت به كسانى كه شايسته‏اند تا توجه و تمايل به انتخاب آنها بشود .

غير شايستگان همان كسانى هستند كه پيش از وى وزير و شريك جرم حاكمان فاسد و شرور بودند و او را از اين كه چنين افرادى را از نديمان و خواص خود قرار دهد ، نهى كرده است ، و هم به وسيله قياس مضمرى كه صغرايش عبارت : فانّهم . . . الخلف است او را برحذر داشته و كبراى مقدّر قياس چنين است : و هر كسى كه چنان باشد او را نديم خود قرار مده .

عبارت : ممّن له مثل آرائهم ،تميز است براى كسانى كه بهتر از آن اشرار و افراد فاسدند و آنان افرادى هستند كه شايسته است از ايشان كمك خواهى شود ،و هم دليل نيكى آنها نسبت به اشرار است ، به اين معنى كه اين افراد تدبير و نفوذ كلامى همانند آنها در انجام امور دارند ولى گناهان و زشتيهاى آنها را ندارند ، و ستمگرى را در راه ستمكارى‏اش يارى نكرده‏اند .

آنگاه امام ( ع ) ، او را به وسيله قياس مضمرى تشويق فرموده است تا آنها را يار و ياور خود قرار دهد ، كه عبارت : « اولئك اخف . . . الفا » صغراى آن قياس است .

امّا اين كه آنان كم هزينه‏اند ، از آن جهت كه آنها نسبت به هر مال يا وضعى كه سزاوار آنها نيست خويشتندارند بنابر اين در مورد راضى كردن و يابازداشتن آنها از كارهاى ناشايست نيازى به زحمت زياد ندارد بر خلاف اشرار و آزمندان در مال و حال ناشايست . و از طرفى نسبت به مقام قربى كه در پيشگاه حق ، و بعدى كه از اشرار دارند ، يارى رسان‏تر و دلبسته‏تر به او مى‏باشند و به ديگران ، دلبستگى و گرايششان كمتر است .

و كبراى مقدّر قياس نيز چنين است : و هر كس كه چنان باشد شايستگى براى يار و ياور گرفتن و وزارت را دارد . از اين‏رو فرمود : آنها را در خلوت و انجمن خود از نزديكان خود قرار بده .

سپس آنانى را كه شايستگى دارند از همگان نزديكتر و مورد اعتماد بيشترى باشند با ويژگيهاى زير مشخّص كرده است :

1 آنانى كه سخن حق را هر چند تلخ باشد بيشتر به او ، بگويند .

2 او را در آن گونه از گفتار و رفتارش كه خداوند از اوليايش نمى‏پسندد كمتر كمك و يارى كنند . كلمه : واقعا حال و منصوب است ، يعنى : در حال سرزدن چنان سخنى از او ، و آنگاه كه سخن ، كم و بيش از هواى نفست برخاسته و يا آنچه كه بدان گرايش دارى مهمّ باشد يا نباشد بايد به كسى اعتماد كنى كه تو را بيشتر نصيحت كند و كمتر مساعدت نمايد ، احتمال دارد كه منظور امام ( ع ) از اين سخن [ واقعا . . . ] چنين باشد : چه اين رويداد مهم باشد يا غير مهم . . . و ممكن است مقصود امام ( ع ) اين باشد كه آن شخص نصيحتگر نسبت به خواست و علاقه قلبى تو هر طور كه باشد ، يعنى هر موقعيتى نسبت به تو و در برابر خواسته باطنى تو داشته باشد .

آنگاه در مورد ارزشيابى و گزينش آنان دستوراتى داده است :

1 خود را به پرهيزكاران و صاحبان اعمال نيك نزديك سازد كه اينها صفاتى در ذيل فضيلت پاكى و پاكدامنى‏اند .

2 مردم را عادت و تمرين دهد بر اين كه از ستايش او خود دارى كنند ويا با سخن گفتن درباره كارى كه او انجام نداده است ، باعث خوشحالى نشوند ،و در نتيجه او را وارد در جمع نكوهش شده در آيه مباركه : وَ يُحِبُّونَ اَنْ يُحْمَدوُا بِما لَمْ يَفْعَلوُا [ 4 ] نكنند . و از ستايش زياد او را بر حذر داشته است . به وسيله قياس مضمرى كه صغرايش عبارت : فانّ كثرة الاطراء . . . الغرة است و پيوند ستايش با صفات ناپسند ياد شده ، روشن است . و كبراى مقدّر چنين است : هر چيزى كه آن چنان باشد اجتناب از آن ضرورى است .

3 او را از اين كه نيكوكار و بدكار در نزد وى يكسان باشند ، نهى كرده و به دليل پيامد بد اين كار او را از چنان عملى در ضمن قياس مضمرى برحذر داشته است كه صغراى آن عبارت : فانّ ذلك . . . الاساءة مى‏باشد ، و راز مطلب آن است كه بيشتر كارهاى نيك به خاطر پاداش نيك آن است به خصوص از فرمانروايان كه چنين انتظارى دارند و ميل دارند كه آنان از ديگران مقامشان بالاتر باشد و به خاطر آن همه زحمات و مشكلاتى كه دارند خوشنامتر باشند . و هر گاه نيكوكار مقام خود را با مقام و منزلت بدكار يكسان ببيند ، اين خود باعث انصراف او از نيكى و انگيزه‏اى براى رويگردانى از رنج و زحمتش خواهد بود ،

و همين طور چون بيشتر كسانى كه بدكارى را ترك مى‏كنند تنها از ترس حاكمان است و به خاطر اين است كه مبادا در نظر آنها تنزّل مقام پيدا كنند ، در صورتى كه اگر بدكاران مقام خود را با نيكوكاران همسان ببيند ، بيشتر در مقام انجام وظيفه كوتاهى خواهند كرد . كبراى مقدّر قياس چنين است : و هر چه باعث از بين بردن نيكوكارى و تشويق به بدكارى گردد ، سزاوار اجتناب است .

سپس امام ( ع ) در تأييد فرمان خود مى‏فرمايد : نيكوكار و بدكار بايد خود را در معرض نيكى و بديى كه سزاوار آنند ، بدانند و براى نتيجه عمل خود آماده باشند ، بنابر اين براى نيكوكار نيكى و براى بدكار بدى در نظر داشته باشد .

شانزدهم : او را نسبت به نيكى بر رعيت و سبكبار كردن آنان و مجبور نكردن بر چيزى كه حقى بر آنها نداشته ، توجّه داده است ، به دليل اين كه اينها باعث خوشبينى حاكم بديشان است كه خود مستلزم از بين رفتن رنجش و زحمت طولانى وى و آسايش از جانب ايشان است توضيح آن كه حاكم وقتى كه به مردم خوشرفتارى كند ، مردم بيشتر به او علاقه‏مند شده و در باطن به محبّت و اطاعت گرايش پيدا مى‏كنند ، و اين خود باعث خوشبينى وى به آنها گرديده و در نتيجه نيازى به زحمت در هواخواه ساختن آنها و احساس خطر از طرف آنها نمى‏كند ،امام ( ع ) اين مطلب را با عبارت : و ان احقّ من يحسن ظنك به . . . عنده مورد تأكيد قرار داده است .

هفدهم : او را از سنت شكنى نسبت به راه و روش نيكى كه بزرگان امّت قبل از او داشته‏اند ، و باعث انس و اتّحاد و به نفع مردم بوده است ، برحذر داشته ، زيرا اين باعث صدمه و فساد آشكارى در دين است .

هيجدهم : وى را از پيش گرفتن روش نوى كه به سنّتهاى گذشته صدمه بزند ، منع فرموده است . و به دليل نادرستى اين كار به وسيله قياس مضمرى اشاره كرده است ، كه صغراى قياس عبارت : فيكون . . . سنتها است ، و ضمير در منها بر مى‏گردد به سننى كه ضرر بر آنها رسيده و اجر و مزد براى كسى است كه آن سنتهاى گذشته را به وجود آورده و سنّت جديد تو به آنها صدمه زده ، و گناه سنّت شكنى به گردن تو خواهد بود . و كبراى مقدّر چنين است : پس هر چه آن چنان باشد سزاوار اجتناب است و بايد از آن دورى كرد .

نوزدهم : به مالك دستور داده است كه با دانشمند زياد رفت و آمد كند ،يعنى راجع به احكام شرعى و قوانين دينى با آنها صحبت كند ، و با مردمان دانا يعنى كسانى كه خداشناس ، و در ميان بندگان و شهرها به اسرار الهى آشنا و به قوانين تجربى و غير تجربى عمل كرده‏اند و درباره استوارى اركان و قوانينى كه اصلاح كننده امور كشور است ، و در مورد به پا داشتن مراسمى كه مردم پيش از او به پا داشته‏اند گفتگو و مشورت كند . توفيق از جانب خداست .

فصل سوم : در توجه دادن به گروههاى مردمى كه امر شهر به آنها وابسته است و قرار دادن هر كدام در جاى خود ،و در مرتبه‏اى كه حكمت نبوى اقتضا كرده تا در آن مرتبه قرار داده شود ، و اشاره بر اين مطلب كه هر طبقه‏اى به طبقه ديگر وابسته است ، چه آن كه صلاح هر كدام جز به وسيله ديگرى ميسر نيست و بنياد شهرنشينى و جامعه بر آن است .

آنگاه اشاره به كسانى دارد كه از هر صنف و طبقه ‏اى شايستگى دارند و سزاوار آن مقامند ، و سفارش درباره هر آنچه كه آن طبقه شايسته آن است به شرح زير :

وَ اِعْلَمْ أَنَّ اَلرَّعِيَّةَ طَبَقَاتٌ لاَ يَصْلُحُ بَعْضُهَا إِلاَّ بِبَعْضٍ وَ لاَ غِنَى بِبَعْضِهَا عَنْ بَعْضٍ فَمِنْهَا جُنُودُ اَللَّهِ وَ مِنْهَا كُتَّابُ اَلْعَامَّةِ وَ اَلْخَاصَّةِ وَ مِنْهَا قُضَاةُ اَلْعَدْلِ وَ مِنْهَا عُمَّالُ اَلْإِنْصَافِ وَ اَلرِّفْقِ وَ مِنْهَا أَهْلُ اَلْجِزْيَةِ وَ اَلْخَرَاجِ مِنْ أَهْلِ اَلذِّمَّةِ وَ مُسْلِمَةِ اَلنَّاسِ وَ مِنْهَا اَلتُّجَّارُ وَ أَهْلُ اَلصِّنَاعَاتِ وَ مِنْهَا اَلطَّبَقَةُ اَلسُّفْلَى مِنْ ذَوِي اَلْحَاجَةِ وَ اَلْمَسْكَنَةِ وَ كُلٌّ قَدْ سَمَّى لَهُ اَللَّهُ سَهْمَهُ وَ وَضَعَ عَلَى حَدِّهِ وَ فَرِيضَتَهُ فِي كِتَابِهِ أَوْ سُنَّةِ نَبِيِّهِ ص عَهْداً مِنْهُ عِنْدَنَا مَحْفُوظاً فَالْجُنُودُ بِإِذْنِ اَللَّهِ حُصُونُ اَلرَّعِيَّةِ وَ زَيْنُ اَلْوُلاَةِ وَ عِزُّ اَلدِّينِ وَ سُبُلُ اَلْأَمْنِ وَ لَيْسَ تَقُومُ اَلرَّعِيَّةُ إِلاَّ بِهِمْ ثُمَّ لاَ قِوَامَ لِلْجُنُودِ إِلاَّ بِمَا يُخْرِجُ اَللَّهُ لَهُمْ مِنَ اَلْخَرَاجِ اَلَّذِي يَقْوَوْنَ بِهِ عَلَى جِهَادِ عَدُوِّهِمْ وَ يَعْتَمِدُونَ عَلَيْهِ فِيمَا يُصْلِحُهُمْ وَ يَكُونُ مِنْ وَرَاءِ حَاجَتِهِمْ ثُمَّ لاَ قِوَامَ لِهَذَيْنِ اَلصِّنْفَيْنِ إِلاَّ بِالصِّنْفِ اَلثَّالِثِ مِنَ اَلْقُضَاةِ وَ اَلْعُمَّالِ وَ اَلْكُتَّابِ لِمَا يُحْكِمُونَ مِنَ اَلْمَعَاقِدِ وَ يَجْمَعُونَ مِنَ اَلْمَنَافِعِ وَ يُؤْتَمَنُونَ عَلَيْهِ مِنْ خَوَاصِّ اَلْأُمُورِ وَ عَوَامِّهَا وَ لاَ قِوَامَ لَهُمْ جَمِيعاً إِلاَّ بِالتُّجَّارِ وَ ذَوِي اَلصِّنَاعَاتِ فِيمَا يَجْتَمِعُونَ عَلَيْهِ مِنْ مَرَافِقِهِمْ وَ يُقِيمُونَهُ مِنْ أَسْوَاقِهِمْ وَ يَكْفُونَهُمْ مِنَ اَلتَّرَفُّقِ بِأَيْدِيهِمْ مَا لاَ يَبْلُغُهُ رِفْقُ غَيْرِهِمْ ثُمَّ اَلطَّبَقَةُ اَلسُّفْلَى مِنْ أَهْلِ اَلْحَاجَةِ وَ اَلْمَسْكَنَةِ اَلَّذِينَ يَحِقُّ رِفْدُهُمْ وَ مَعُونَتُهُمْ وَ فِي اَللَّهِ لِكُلٍّ سَعَةٌ وَ لِكُلٍّ عَلَى اَلْوَالِي حَقٌّ بِقَدْرِ مَا يُصْلِحُهُ وَ لَيْسَ يَخْرُجُ اَلْوَالِي مِنْ حَقِيقَةِ مَا أَلْزَمَهُ اَللَّهُ تَعَالَى مِنْ ذَلِكَ إِلاَّ بِالاِهْتِمَامِ وَ اَلاِسْتِعَانَةِ بِاللَّهِ وَ تَوْطِينِ نَفْسِهِ عَلَى لُزُومِ اَلْحَقِّ وَ اَلصَّبْرِ عَلَيْهِ فِيمَا خَفَّ عَلَيْهِ أَوْ ثَقُلَ فَوَلِّ مِنْ جُنُودِكَ أَنْصَحَهُمْ فِي نَفْسِكَ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِإِمَامِكَ وَ أَنْقَاهُمْ جَيْباً وَ أَفْضَلَهُمْ حِلْماً مِمَّنْ يُبْطِئُ عَنِ اَلْغَضَبِ وَ يَسْتَرِيحُ إِلَى اَلْعُذْرِ وَ يَرْأَفُ بِالضُّعَفَاءِ وَ يَنْبُو عَلَى اَلْأَقْوِيَاءِ وَ مِمَّنْ لاَ يُثِيرُهُ اَلْعُنْفُ وَ لاَ يَقْعُدُ بِهِ اَلضَّعْفُ ثُمَّ اِلْصَقْ بِذَوِي اَلْمُرُوءَاتِ وَ اَلْأَحْسَابِ وَ أَهْلِ اَلْبُيُوتَاتِ اَلصَّالِحَةِ وَ اَلسَّوَابِقِ اَلْحَسَنَةِ ثُمَّ أَهْلِ اَلنَّجْدَةِ وَ اَلشَّجَاعَةِ وَ اَلسَّخَاءِ وَ اَلسَّمَاحَةِ فَإِنَّهُمْ جِمَاعٌ مِنَ اَلْكَرَمِ وَ شُعَبٌ مِنَ اَلْعُرْفِ ثُمَّ تَفَقَّدْ مِنْ أُمُورِهِمْ مَا يَتَفَقَّدُ اَلْوَالِدَانِ مِنْ وَلَدِهِمَا وَ لاَ يَتَفَاقَمَنَّ فِي نَفْسِكَ شَيْ‏ءٌ قَوَّيْتَهُمْ بِهِ وَ لاَ تَحْقِرَنَّ لُطْفاً تَعَاهَدْتَهُمْ بِهِ وَ إِنْ قَلَّ فَإِنَّهُ دَاعِيَةٌ لَهُمْ إِلَى بَذْلِ اَلنَّصِيحَةِ لَكَ وَ حُسْنِ اَلظَّنِّ بِكَ وَ لاَ تَدَعْ تَفَقُّدَ لَطِيفِ أُمُورِهِمُ اِتِّكَالاً عَلَى جَسِيمِهَا فَإِنَّ لِلْيَسِيرِ مِنْ لُطْفِكَ مَوْضِعاً يَنْتَفِعُونَ بِهِ وَ لِلْجَسِيمِ مَوْقِعاً لاَ يَسْتَغْنُونَ عَنْهُ وَ لْيَكُنْ آثَرُ رُءُوسِ جُنْدِكَ عِنْدَكَ مَنْ وَاسَاهُمْ فِي مَعُونَتِهِ وَ أَفْضَلَ عَلَيْهِمْ مِنْ جِدَتِهِ بِمَا يَسَعُهُمْ وَ يَسَعُ مَنْ وَرَاءَهُمْ مِنْ خُلُوفِ أَهْلِيهِمْ حَتَّى يَكُونَ هَمُّهُمْ هَمّاً وَاحِداً فِي جِهَادِ اَلْعَدُوِّ فَإِنَّ عَطْفَكَ عَلَيْهِمْ يَعْطِفُ قُلُوبَهُمْ عَلَيْكَ وَ إِنَّ أَفْضَلَ قُرَّةِ عَيْنِ اَلْوُلاَةِ اِسْتِقَامَةُ اَلْعَدْلِ فِي اَلْبِلاَدِ وَ ظُهُورُ مَوَدَّةِ اَلرَّعِيَّةِ و إِنَّهُ لاَ تَظْهَرُ مَوَدَّتُهُمْ إِلاَّ بِسَلاَمَةِ صُدُورِهِمْ وَ لاَ تَصِحُّ نَصِيحَتُهُمْ إِلاَّ بِحِيطَتِهِمْ عَلَى وُلاَةِ أُمُورِهِمْ وَ قِلَّةِ اِسْتِثْقَالِ دُوَلِهِمْ وَ تَرْكِ اِسْتِبْطَاءِ اِنْقِطَاعِ مُدَّتِهِمْ فَافْسَحْ فِي آمَالِهِمْ وَ وَاصِلْ مِنْ حُسْنِ اَلثَّنَاءِ عَلَيْهِمْ وَ تَعْدِيدِ مَا أَبْلَى ذَوُو اَلْبَلاَءِ مِنْهُمْ فَإِنَّ كَثْرَةَ اَلذِّكْرِ لِحُسْنِ أَفْعَالِهِمْ تَهُزُّ اَلشُّجَاعَ وَ تُحَرِّضُ اَلنَّاكِلَ إِنْ شَاءَ اَللَّهُ ثُمَّ اِعْرِفْ لِكُلِّ اِمْرِئٍ مِنْهُمْ مَا أَبْلَى وَ لاَ تَضُمَّنَّ بَلاَءَ اِمْرِئٍ إِلَى غَيْرِهِ وَ لاَ تُقَصِّرَنَّ بِهِ دُونَ غَايَةِ بَلاَئِهِ وَ لاَ يَدْعُوَنَّكَ شَرَفُ اِمْرِئٍ إِلَى أَنْ تُعْظِمَ مِنْ بَلاَئِهِ مَا كَانَ صَغِيراً وَ لاَ ضَعَةُ اِمْرِئٍ إِلَى أَنْ تَسْتَصْغِرَ مِنْ بَلاَئِهِ مَا كَانَ عَظِيماً وَ اُرْدُدْ إِلَى اَللَّهِ وَ رَسُولِهِ مَا يُضْلِعُكَ مِنَ اَلْخُطُوبِ وَ يَشْتَبِهُ عَلَيْكَ مِنَ اَلْأُمُورِ فَقَدْ قَالَ اَللَّهُ تَعَالَى لِقَوْمٍ أَحَبَّ إِرْشَادَهُمْ يا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اَللَّهَ وَ أَطِيعُوا ؟ اَلرَّسُولَ ؟ وَ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيْ‏ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اَللَّهِ وَ ؟ اَلرَّسُولِ ؟ 1 22 4 : 59 فَالرَّدُّ إِلَى اَللَّهِ اَلْأَخْذُ بِمُحْكَمِ كِتَابِهِ وَ اَلرَّدُّ إِلَى ؟ اَلرَّسُولِ ؟ اَلْأَخْذُ بِسُنَّتِهِ اَلْجَامِعَةِ غَيْرِ اَلْمُفَرِّقَةِ :

ثُمَّ اِخْتَرْ لِلْحُكْمِ بَيْنَ اَلنَّاسِ أَفْضَلَ رَعِيَّتِكَ فِي نَفْسِكَ مِمَّنْ لاَ تَضِيقُ بِهِ اَلْأُمُورُ وَ لاَ تُمَحِّكُهُ اَلْخُصُومُ وَ لاَ يَتَمَادَى فِي اَلزَّلَّةِ وَ لاَ يَحْصَرُ مِنَ اَلْفَيْ‏ءِ إِلَى اَلْحَقِّ إِذَا عَرَفَهُ وَ لاَ تُشْرِفُ نَفْسُهُ عَلَى طَمَعٍ وَ لاَ يَكْتَفِي بِأَدْنَى فَهْمٍ دُونَ أَقْصَاهُ وَ أَوْقَفَهُمْ فِي اَلشُّبُهَاتِ وَ آخَذَهُمْ بِالْحُجَجِ وَ أَقَلَّهُمْ تَبَرُّماً بِمُرَاجَعَةِ اَلْخَصْمِ وَ أَصْبَرَهُمْ عَلَى تَكَشُّفِ اَلْأُمُورِ وَ أَصْرَمَهُمْ عِنْدَ اِتِّضَاحِ اَلْحُكْمِ مِمَّنْ لاَ يَزْدَهِيهِ إِطْرَاءٌ وَ لاَ يَسْتَمِيلُهُ إِغْرَاءٌ وَ أُولَئِكَ قَلِيلٌ ثُمَّ أَكْثِرْ تَعَاهُدَ قَضَائِهِ وَ اِفْسَحْ لَهُ فِي اَلْبَذْلِ مَا يُزِيلُ عِلَّتَهُ وَ تَقِلُّ مَعَهُ حَاجَتُهُ إِلَى اَلنَّاسِ وَ أَعْطِهِ مِنَ اَلْمَنْزِلَةِ لَدَيْكَ مَا لاَ يَطْمَعُ فِيهِ غَيْرُهُ مِنْ خَاصَّتِكَ لِيَأْمَنَ بِذَلِكَ اِغْتِيَالَ اَلرِّجَالِ لَهُ عِنْدَكَ فَانْظُرْ فِي ذَلِكَ نَظَراً بَلِيغاً فَإِنَّ هَذَا اَلدِّينَ قَدْ كَانَ أَسِيراً فِي أَيْدِي اَلْأَشْرَارِ يُعْمَلُ فِيهِ بِالْهَوَى وَ تُطْلَبُ بِهِ اَلدُّنْيَا ثُمَّ اُنْظُرْ فِي أُمُورِ عُمَّالِكَ فَاسْتَعْمِلْهُمُ وَ لاَ تُوَلِّهِمْ مُحَابَاةً وَ أَثَرَةً فَإِنَّهُمَا جِمَاعٌ مِنْ شُعَبِ اَلْجَوْرِ وَ اَلْخِيَانَةِ وَ تَوَخَّ مِنْهُمْ أَهْلَ اَلتَّجْرِبَةِ وَ اَلْحَيَاءِ مِنْ أَهْلِ اَلْبُيُوتَاتِ اَلصَّالِحَةِ وَ اَلْقَدَمِ فِي اَلْإِسْلاَمِ اَلْمُتَقَدِّمَةِ فَإِنَّهُمْ أَكْرَمُ أَخْلاَقاً وَ أَصَحُّ أَعْرَاضاً وَ أَقَلُّ فِي اَلْمَطَامِعِ إِشْرَافاً وَ أَبْلَغُ فِي عَوَاقِبِ اَلْأُمُورِ نَظَراً ثُمَّ أَسْبِغْ عَلَيْهِمُ اَلْأَرْزَاقَ فَإِنَّ ذَلِكَ قُوَّةٌ لَهُمْ عَلَى اِسْتِصْلاَحِ أَنْفُسِهِمْ وَ غِنًى لَهُمْ عَنْ تَنَاوُلِ مَا تَحْتَ أَيْدِيهِمْ وَ حُجَّةٌ عَلَيْهِمْ إِنْ خَالَفُوا أَمْرَكَ أَوْ ثَلَمُوا أَمَانَتَكَ ثُمَّ تَفَقَّدْ أَعْمَالَهُمْ وَ اِبْعَثِ اَلْعُيُونَ مِنْ أَهْلِ اَلصِّدْقِ وَ اَلْوَفَاءِ عَلَيْهِمْ فَإِنَّ تَعَاهُدَكَ فِي اَلسِّرِّ لِأُمُورِهِمْ حَدْوَةٌ لَهُمْ عَلَى اِسْتِعْمَالِ اَلْأَمَانَةِ وَ اَلرِّفْقِ بِالرَّعِيَّةِ وَ تَحَفَّظْ مِنَ اَلْأَعْوَانِ فَإِنْ أَحَدٌ مِنْهُمْ بَسَطَ يَدَهُ إِلَى خِيَانَةٍ اِجْتَمَعَتْ بِهَا عَلَيْهِ عِنْدَكَ أَخْبَارُ عُيُونِكَ اِكْتَفَيْتَ بِذَلِكَ شَاهِداً فَبَسَطْتَ عَلَيْهِ اَلْعُقُوبَةَ فِي بَدَنِهِ وَ أَخَذْتَهُ بِمَا أَصَابَ مِنْ عَمَلِهِ ثُمَّ نَصَبْتَهُ بِمَقَامِ اَلْمَذَلَّةِ وَ وَسَمْتَهُ بِالْخِيَانَةِ وَ قَلَّدْتَهُ عَارَ اَلتُّهَمَةِ وَ تَفَقَّدْ أَمْرَ اَلْخَرَاجِ بِمَا يُصْلِحُ أَهْلَهُ فَإِنَّ فِي صَلاَحِهِ وَ صَلاَحِهِمْ صَلاَحاً لِمَنْ سِوَاهُمْ وَ لاَ صَلاَحَ لِمَنْ سِوَاهُمْ إِلاَّ بِهِمْ لِأَنَّ اَلنَّاسَ كُلَّهُمْ عِيَالٌ عَلَى اَلْخَرَاجِ وَ أَهْلِهِ وَ لْيَكُنْ نَظَرُكَ فِي عِمَارَةِ اَلْأَرْضِ أَبْلَغَ مِنْ نَظَرِكَ فِي اِسْتِجْلاَبِ اَلْخَرَاجِ لِأَنَّ ذَلِكَ لاَ يُدْرَكُ إِلاَّ بِالْعِمَارَةِ وَ مَنْ طَلَبَ اَلْخَرَاجَ بِغَيْرِ عِمَارَةٍ أَخْرَبَ اَلْبِلاَدَ وَ أَهْلَكَ اَلْعِبَادَ وَ لَمْ يَسْتَقِمْ أَمْرُهُ إِلاَّ قَلِيلاً فَإِنْ شَكَوْا ثِقَلاً أَوْ عِلَّةً أَوِ اِنْقِطَاعَ شِرْبٍ أَوْ بَالَّةٍ أَوْ إِحَالَةَ أَرْضٍ اِغْتَمَرَهَا غَرَقٌ أَوْ أَجْحَفَ بِهَا عَطَشٌ خَفَّفْتَ عَنْهُمْ بِمَا تَرْجُو أَنْ يَصْلُحَ بِهِ أَمْرُهُمْ وَ لاَ يَثْقُلَنَّ عَلَيْكَ شَيْ‏ءٌ خَفَّفْتَ بِهِ اَلْمَئُونَةَ عَنْهُمْ فَإِنَّهُ ذُخْرٌ يَعُودُونَ بِهِ عَلَيْكَ فِي عِمَارَةِ بِلاَدِكَ وَ تَزْيِينِ وِلاَيَتِكَ مَعَ اِسْتِجْلاَبِكَ حُسْنَ ثَنَائِهِمْ وَ تَبَجُّحِكَ بِاسْتِفَاضَةِ اَلْعَدْلِ فِيهِمْ مُعْتَمِداً فَضْلَ قُوَّتِهِمْ بِمَا ذَخَرْتَ عِنْدَهُمْ مِنْ إِجْمَامِكَ لَهُمْ وَ اَلثِّقَةَ مِنْهُمْ بِمَا عَوَّدْتَهُمْ مِنْ عَدْلِكَ عَلَيْهِمْ وَ رِفْقِكَ بِهِمْ فَرُبَّمَا حَدَثَ مِنَ اَلْأُمُورِ مَا إِذَا عَوَّلْتَ فِيهِ عَلَيْهِمْ مِنْ بَعْدُ اِحْتَمَلُوهُ طَيِّبَةً أَنْفُسُهُمْ بِهِ فَإِنَّ اَلْعُمْرَانَ مُحْتَمِلٌ مَا حَمَّلْتَهُ وَ إِنَّمَا يُؤْتَى خَرَابُ اَلْأَرْضِ مِنْ إِعْوَازِ أَهْلِهَا وَ إِنَّمَا يُعْوِزُ أَهْلُهَا لِإِشْرَافِ أَنْفُسِ اَلْوُلاَةِ عَلَى اَلْجَمْعِ وَ سُوءِ ظَنِّهِمْ بِالْبَقَاءِ وَ قِلَّةِ اِنْتِفَاعِهِمْ بِالْعِبَرِ ثُمَّ اُنْظُرْ فِي حَالِ كُتَّابِكَ فَوَلِّ عَلَى أُمُورِكَ خَيْرَهُمْ وَ اُخْصُصْ رَسَائِلَكَ اَلَّتِي تُدْخِلُ فِيهَا مَكَايِدَكَ وَ أَسْرَارَكَ بِأَجْمَعِهِمْ لِوُجُودِ لِوُجُوهِ صَالِحِ اَلْأَخْلاَقِ مِمَّنْ لاَ تُبْطِرُهُ اَلْكَرَامَةُ فَيَجْتَرِئَ بِهَا عَلَيْكَ فِي خِلاَفٍ لَكَ بِحَضْرَةِ مَلَإٍ وَ لاَ تَقْصُرُ بِهِ اَلْغَفْلَةُ عَنْ إِيرَادِ مُكَاتَبَاتِ عُمِّالِكَ عَلَيْكَ وَ إِصْدَارِ جَوَابَاتِهَا عَلَى اَلصَّوَابِ عَنْكَ فِيمَا يَأْخُذُ لَكَ وَ يُعْطِي مِنْكَ وَ لاَ يُضْعِفُ عَقْداً اِعْتَقَدَهُ لَكَ وَ لاَ يَعْجِزُ عَنْ إِطْلاَقِ مَا عُقِدَ عَلَيْكَ وَ لاَ يَجْهَلُ مَبْلَغَ قَدْرِ نَفْسِهِ فِي اَلْأُمُورِ فَإِنَّ اَلْجَاهِلَ بِقَدْرِ نَفْسِهِ يَكُونُ بِقَدْرِ غَيْرِهِ أَجْهَلَ ثُمَّ لاَ يَكُنِ اِخْتِيَارُكَ إِيَّاهُمْ عَلَى فِرَاسَتِكَ وَ اِسْتِنَامَتِكَ وَ حُسْنِ اَلظَّنِّ مِنْكَ فَإِنَّ اَلرِّجَالَ يَتَعَرَّفُونَ لِفِرَاسَاتِ اَلْوُلاَةِ بِتَصَنُّعِهِمْ وَ حُسْنِ خِدْمَتِهِمْ وَ لَيْسَ وَرَاءَ ذَلِكَ مِنَ اَلنَّصِيحَةِ وَ اَلْأَمَانَةِ شَيْ‏ءٌ وَ لَكِنِ اِخْتَبِرْهُمْ بِمَا وُلُّوا لِلصَّالِحِينَ قَبْلَكَ فَاعْمِدْ لِأَحْسَنِهِمْ كَانَ فِي اَلْعَامَّةِ أَثَراً وَ أَعْرَفِهِمْ بِالْأَمَانَةِ وَجْهاً فَإِنَّ ذَلِكَ دَلِيلٌ عَلَى نَصِيحَتِكَ لِلَّهِ وَ لِمَنْ وُلِّيتَ أَمْرَهُ وَ اِجْعَلْ لِرَأْسِ كُلِّ أَمْرٍ مِنْ أُمُورِكَ رَأْساً مِنْهُمْ لاَ يَقْهَرُهُ كَبِيرُهَا وَ لاَ يَتَشَتَّتُ عَلَيْهِ كَثِيرُهَا وَ مَهْمَا كَانَ فِي كُتَّابِكَ مِنْ عَيْبٍ فَتَغَابَيْتَ عَنْهُ أُلْزِمْتَهُ ثُمَّ اِسْتَوْصِ بِالتُّجَّارِ وَ ذَوِي اَلصِّنَاعَاتِ وَ أَوْصِ بِهِمْ خَيْراً اَلْمُقِيمِ مِنْهُمْ وَ اَلْمُضْطَرِبِ بِمَالِهِ وَ اَلْمُتَرَفِّقِ بِبَدَنِهِ فَإِنَّهُمْ مَوَادُّ اَلْمَنَافِعِ وَ أَسْبَابُ اَلْمَرَافِقِ وَ جُلاَّبُهَا مِنَ اَلْمَبَاعِدِ وَ اَلْمَطَارِحِ فِي بَرِّكَ وَ بَحْرِكَ وَ سَهْلِكَ وَ جَبَلِكَ وَ حَيْثُ لاَ يَلْتَئِمُ اَلنَّاسُ لِمَوَاضِعِهَا وَ لاَ يَجْتَرِءُونَ عَلَيْهَا فَإِنَّهُمْ سِلْمٌ لاَ تُخَافُ بَائِقَتُهُ وَ صُلْحٌ لاَ تُخْشَى غَائِلَتُهُ وَ تَفَقَّدْ أُمُورَهُمْ بِحَضْرَتِكَ وَ فِي حَوَاشِي بِلاَدِكَ

وَ اِعْلَمْ مَعَ ذَلِكَ أَنَّ فِي كَثِيرٍ مِنْهُمْ ضِيقاً فَاحِشاً وَ شُحّاً قَبِيحاً وَ اِحْتِكَاراً لِلْمَنَافِعِ وَ تَحَكُّماً فِي اَلْبِيَاعَاتِ وَ ذَلِكَ بَابُ مَضَرَّةٍ لِلْعَامَّةِ وَ عَيْبٌ عَلَى اَلْوُلاَةِ فَامْنَعْ مِنَ اَلاِحْتِكَارِ فَإِنَّ ؟ رَسُولَ اَللَّهِ ص ؟ مَنَعَ مِنْهُ وَ لْيَكُنِ اَلْبَيْعُ بَيْعاً سَمْحاً بِمَوَازِينِ عَدْلٍ وَ أَسْعَارٍ لاَ تُجْحِفُ بِالْفَرِيقَيْنِ مِنَ اَلْبَائِعِ وَ اَلْمُبْتَاعِ فَمَنْ قَارَفَ حُكْرَةً بَعْدَ نَهْيِكَ إِيَّاهُ فَنَكِّلْ بِهِ وَ عَاقِبْهُ مِنْ غَيْرِ إِسْرَافٍ ثُمَّ اَللَّهَ اَللَّهَ فِي اَلطَّبَقَةِ اَلسُّفْلَى مِنَ اَلَّذِينَ لاَ حِيلَةَ لَهُمْ مِنَ اَلْمَسَاكِينِ وَ اَلْمُحْتَاجِينَ وَ أَهْلِ اَلْبُؤْسَى وَ اَلزَّمْنَى فَإِنَّ فِي هَذِهِ اَلطَّبَقَةِ قَانِعاً وَ مُعْتَرّاً وَ اِحْفَظِ لِلَّهِ مَا اِسْتَحْفَظَكَ مِنْ حَقِّهِ فِيهِمْ وَ اِجْعَلْ لَهُمْ قِسْماً مِنْ بَيْتِ مَالِكِ وَ قِسْماً مِنْ غَلاَّتِ صَوَافِي اَلْإِسْلاَمِ فِي كُلِّ بَلَدٍ فَإِنَّ لِلْأَقْصَى مِنْهُمْ مِثْلَ اَلَّذِي لِلْأَدْنَى وَ كُلٌّ قَدِ اِسْتُرْعِيتَ حَقَّهُ وَ لاَ يَشْغَلَنَّكَ عَنْهُمْ بَطَرٌ فَإِنَّكَ لاَ تُعْذَرُ بِتَضْيِيعِكَ اَلتَّافِهَ لِإِحْكَامِكَ اَلْكَثِيرَ اَلْمُهِمَّ فَلاَ تُشْخِصْ هَمَّكَ عَنْهُمْ وَ لاَ تُصَعِّرْ خَدَّكَ لَهُمْ وَ تَفَقَّدْ أُمُورَ مَنْ لاَ يَصِلُ إِلَيْكَ مِنْهُمْ مِمَّنْ تَقْتَحِمُهُ اَلْعُيُونُ وَ تَحْقِرُهُ اَلرِّجَالُ فَفَرِّغْ لِأُولَئِكَ ثِقَتَكَ مِنْ أَهْلِ اَلْخَشْيَةِ وَ اَلتَّوَاضُعِ فَلْيَرْفَعْ إِلَيْكَ أُمُورَهُمْ ثُمَّ اِعْمَلْ فِيهِمْ بِالْإِعْذَارِ إِلَى اَللَّهِ يَوْمَ تَلْقَاهُ فَإِنَّ هَؤُلاَءِ مِنْ بَيْنِ اَلرَّعِيَّةِ أَحْوَجُ إِلَى اَلْإِنْصَافِ مِنْ غَيْرِهِمْ وَ كُلٌّ فَأَعْذِرْ إِلَى اَللَّهِ فِي تَأْدِيَةِ حَقِّهِ إِلَيْهِ وَ تَعَهَّدْ أَهْلَ اَلْيُتْمِ وَ ذَوِي اَلرِّقَّةِ فِي اَلسِّنِّ مِمَّنْ لاَ حِيلَةَ لَهُ وَ لاَ يَنْصِبُ لِلْمَسْأَلَةِ نَفْسَهُ وَ ذَلِكَ عَلَى اَلْوُلاَةِ ثَقِيلٌ وَ اَلْحَقُّ كُلُّهُ ثَقِيلٌ وَ قَدْ يُخَفِّفُهُ اَللَّهُ عَلَى أَقْوَامٍ طَلَبُوا اَلْعَاقِبَةَ فَصَبَّرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ وَثِقُوا بِصِدْقِ مَوْعُودِ اَللَّهِ لَهُمْ

لغات

مقاعد : جمع مقعد ( مصدر ميمى ) :نشستها

مرافق : سودها ، منفعتها

تفاقم الامر : كارى بزرگ

خلوف : جمع خلف ، فرزندان ،بازماندگان

حيطة : مهربانى

يضلعك : سنگين و مشكل باشد براى تو

محك : لجاجت

حصر : درماندگى ، ناتوانى

تبرّم : خستگى ، بى‏تابى

ازدهاء : مصدر باب افتعال از « زهو » :خودخواهى

اطراء : ثناگويى و مدح زياد

اغتيال : گول خوردن ، بدگويى

محاباة : بخشندگى و نزديك شدن دو كس از طريق بذل و بخشش به يكديگر

أثرة : خودرأيى ، كارى از روى هواى نفس انجام دادن

جماع : گروه ، جمع

توخى : بررسى و جستجو

حدوة : انگيزه ، وادار ساختن

شرب : بهره و سهمى از آب آشاميدنى

بالّه : اندكى از آب كه زمين را تر كند

احالت الارض : زمين ناهموار و نامساعد شده ، زراعتش بى ‏محصول و درختانش بى ‏ثمر گردد .

إجمام : آسوده كردن

معتمد : هدفدار

إعواز : تنگدستى ، فقر

استنام الى كذا : بدان وسيله آرام گرفت

مترفّق : خواهان مداراى در كسب و تجارت

مطارح جمع مطرح : سرزمينهاى دور

بائقة : مصيبت ، ناگوارى ، سختى

غائلة : شرّ ، بدى

احتكار : جلو منافع مردم را در هنگام نيازمندى گرفتن

بؤسى : سخت ، شدت

قانع : گدا ، سائل

معترّ : كسى كه بدون درخواست آماده پذيرش كمك است

صوافى ، جمع صافيه : زمينى كه به غنيمت گرفته شده

تافه : ناچيز اشخص همّه : همّت خود را از آن برداشت ، بى ‏توجهى كرد

تصعير الخدّ : از روى خودخواهى صورت را برگرداندن

تقتحمه : ( در انظار خوار است ) ، خوار مى ‏شمارد او را

اعذر فى الامر : بهانه‏اى در موردى دارد

ترجمه

« و بدان كه رعيّت چند دسته‏اند كه كارشان انجام نمى‏گيرد مگر به كمك يكديگر ، و از هم بى‏نياز نيستند ، برخى از آنها سپاهيان خداوندند ، و بعضى دبيران و منشيان عادى و محرمانه‏اند و بعضى ديگر داوران عدالت‏گستر و برخى كاركنانى كه با انصاف و مدارا رفتار مى‏كنند ، و بعضى از مردم جزيه دهندگان و ماليات دهندگانند از اهل ذمّه و مردم مسلمان و گروهى از بازرگانان ، صنعتگران ،و برخى از طبقه پايين كه نيازمندان و تهيدستانند ، و خداوند براى هر گروهى از اينان سهمى و بهره‏اى معيّن كرده است ، كه اندازه و مقدار آن را در كتاب خود و يا در سنّت پيامبرش درود و سلام خدا بر او و بر خاندان او باد مقرر كرده است كه در نزد ما [ اهل بيت ] محفوظ است .

امّا سپاهيان به امر خدا ، براى مردم به منزله دژها ، و براى حكمرانان باعث زينت و براى دين عزّت و وسايل آرامش و امنيّتند ، و رعيّت پايدار نمى‏ماند مگر به وسيله سپاهيان ، و سپاه نظم نپذيرد مگر به وسيله ماليات و حقوقى كه خداوند براى ايشان مقرّر فرموده است تا بدان وسيله توانايى نبرد با دشمنان را داشته و در آرايش و نظام كار خود بدان متّكى باشند ، و نياز خود را به وسيله آن برطرف سازند .

وانگهى براى اين دو گروه [ رعيت و سپاه ] نيز سر و سامانى نخواهد بود مگر به وسيله گروه سوّم كه عبارتند از قضاة ، كاركنان ، و نويسندگان كه در اختلاف ميان مردم قضاوت كرده ، و مالياتها را جمع آورى كرده و امور خاص و عام را ثبت و ضبط مى‏كنند .

و باز همه اينان استوار نمى‏مانند مگر به وسيله بازرگانان و صنعتگرانى كه باعث جمع آورى سود و پايدارى بازاراند و كارهايى را انجام مى‏دهند كه از ديگران ساخته نيست و بعد از اينها طبقه پايين از تهيدستان و بيچارگان كه بخشش و كمك به آنها لازم است و نزد خداوند براى هر كدام از اين طبقات مردم ، رفاه و گشايشى مقدر است ، و هر كدام از آنها در حد خود بر حكمران حق دارند كه به كارشان سامان دهد و از طرفى حكمران قادر بر انجام اين كار نيست مگر با تلاش و كوشش و يارى طلبيدن از خداوند و آمادگى براى اجراى حق و استقامت در هر كارى ، آسان يا گران اى مالك از سپاهيانت براى خاطر خدا و پيامبر ( ص ) ، و امام ، براى خود كسى را انتخاب كن كه پندپذيرتر ، پاكدل‏تر ، عاقلتر و بردبارتر از همه باشد ، از آن افرادى كه دير خشمگين شود و زود عذر گناه را بپذيرد ، به زير دستان مهربان و به زورمندان سختگير و حريف باشد . از آن كسانى نباشد كه اظهار درشتى كند و يا از ناتوانى و سستى زمينگير شود .

وانگهى با افرادى كه ريشه‏دار و از خانواده‏هاى شريف و خوش سابقه‏اند همدم باش با بزرگواران ، دليران ، بخشندگان و جوانمردان همنشينى كن زيرا آنها جامع بزرگوارى و در شمار مردم با احسان و حق شناسند . و بعد ، به كارهاى مردم ،مانند يك پدر و مادر نسبت به فرزندان رسيدگى كن و نيكيى را كه به مردم روا داشته و باعث توانمندى آنها شده‏اى ، نزد خود بزرگ جلوه مده و وعده محبتى را كه به آنها داده‏اى ، هر چند ناچيز باشد ، كوچك مشمار ، زيرا اين عمل تو باعث خيرخواهى آنان نسبت به تو و خوشبينى آنان مى‏گردد . و كمك در كارهاى كم اهميت را به دليل رسيدگى به كارهاى مهم ايشان ترك نكن ، زيرا كمك ناچيز تو چنانست كه از آن سود مى‏برند و كمكهاى مهم جاى خود را دارد كه مردم بى‏نياز از آن نيستند .

بايد منتخبين از سران سپاهت كسانى باشند كه با افراد سپاه در زندگى برابر باشند ، و از امكانات خود [ به زيردستانشان ] ، به اندازه‏اى كه آنان و خانواده‏هايشان در رفاه زندگى كنند ، كمك نمايند ، تا اين كه آنان در راه پيكار با دشمن همسو باشند ، زيرا محبّت و يارى تو به ايشان باعث جلب قلوب آنان مى‏گردد .

و براستى ، بالاترين چيزى كه باعث افتخار و چشم‏روشنى حكمرانان مى‏شود به پا داشتن عدالت در سراسر كشور ، و بروز دوستى و محبّت مردم است ، و دوستى و محبّت آنان بروز نمى‏كند ، مگر اين كه سينه‏هايشان از كينه تهى باشد . و خيرخواه حاكم خود نيستند جز اين كه از او ايمن گردند و سنگينى بار حكومت را بر پشتشان كمتر احساس كنند و به انتظار پايان حكومت ايشان نباشند بنابر اين خواسته‏هاى آنان را برآور ، و از آنها به نيكى ياد كن ، و كسانى را كه آزموده‏اى از زحماتشان قدردانى كن ، زيرا قدرشناسى و ياد از اعمال نيك آنها باعث هيجان و جنبش ، و تشويق افراد خمود مى‏گردد ، با خواست خدا علاوه بر اينها ، رنج و زحمت هر كسى را به حساب خودش بگذار ، مبادا رنج و تلاش كسى را به حساب ديگرى بگذارى ، و در موقع پاداش در پايان كارش مبادا كوتاهى كنى ، نبايد بزرگى كسى باعث آن شود كه رنج و كار كم او را بزرگ ، و پستى مقام كسى باعث آن شود كه رنج و كار بزرگ او را ناچيز بشمرى .

در كارهاى مشكلى كه در مى‏مانى و نمى‏دانى چه كنى بايد به خدا و پيامبرش رجوع كنى كه خداوند هدايت بندگان را دوست مى‏دارد و چنين مى‏فرمايد :

« يا ايُّها الّذينَ آمَنُوا اَطيعو اللَّهِ و اَطيعُوا الرَّسُول وَ اُولِى الاَمْرِ مِنْكُمْ فَاِنْ تَنازَعْتُمْ فى شَى‏ءٍ فَرُدُّوهُ اِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ » . رجوع به خدا يعنى عمل كردن به محكمات قرآن ، و رجوع به پيامبر ( ص ) ، يعنى عمل كردن به سنّت او ، سنّتى كه باعث از بين بردن اختلاف است نه باعث تفرقه و پراكندگى .

وانگهى براى قضاوت ميان مردم بهترين افراد رعيّت را انتخاب كن ، از آن كسانى كه كارها بر او سخت و مشكل جلوه نكند ، و طرفهاى نزاع ، نظر خود را با لجاجت بر او تحميل نكنند و او در اشتباه خود پافشارى نكند ، و به هنگام شناخت حق از بازگشت بدان درمانده نباشد ، و هواى نفسش متمايل به حرص و طمع نباشد ، و به اندك فهم و درك از مسائل ، بدون زحمت فكر و انديشه زياد ، بسنده نكند .

از آن كسان كه در برابر شبهات ، بيشتر تأمل مى‏كنند ، و بيشتر از همه سراغ دليل و برهان مى‏روند ، و از همگان كمتر از مراجعه دادخواهان خسته مى‏شوند و براى كشف واقعيتها از همه با حوصله‏تر و به هنگام روشن شدن حكمى از همه كس قاطعترند . كسى كه ستايش زياد او را وادار به خودبينى نسازد و تشويق و فريب او را از اعتدال بيرون نكند ، و اين چنين افراد شايسته و قضات آراسته به چنين ويژگيها كم‏اند .

و بعد از همه اينها ، قضاوت او را بسيار وارسى كن و به قدرى از مال دنيا به او بده كه زندگى‏اش در رفاه باشد و جلو عذر و بهانه او را بگيرد و نياز به مردم نداشته باشد ، و او را در نزد خود مقام و جايگاهى بده كه ديگر نزديكان تو در آن مقام طمع نكنند تا بدين وسيله او از بدگويى افراد در نزد تو ايمن باشد . پس اين امر [ قضاوت ] را كاملا زير نظر داشته باش ، زيرا اين قضا در دست بدكارانى گرفتار بود كه در آن از روى هوا و هوس رفتار مى‏كردند و آن را وسيله رسيدن به دنيا قرار داده بودند .

وانگهى در اعمال كاركنانت دقيق باش ، وقتى كه آنها را آزمودى به كار بگمار ، مبادا ايشان را از روى هواى نفس و يا به قصد كمكى به ايشان ، بى‏حساب مشغول كار كنى زيرا اينها رشته‏هايى از ستمكارى و خيانت به مردم است و چنين افرادى را از ميان آزمودگان و افراد با آزرم از خانواده‏هاى نجيب و پيشقدم در اسلام جستجو كن ، زيرا اينان داراى ويژگيها و خصلتهاى ارزشمند و با ناموس‏تر و كم طمعتر و بيشتر در انديشه عواقب كارند .

بنابر اين وسايل خورد و خوراك آنها را فراوان كن ، كه اين عمل باعث تقويت آنها در خودسازى و بى ‏نيازى از خوردن حق زير دستان خواهد شد ، و هم حجّتى است بر ايشان ، اگر فرمان تو را نبرند و يا امانت تو را خدشه ‏دار كنند .آنگاه در كارهايشان بررسى كن ، و بازرسان راستگو ووفادار از طرف خود بر آنان بگمار ، زيرا بازرسى نهانى باعث وادار ساختن آنها به امانتدارى و مداراى با مردم و حفظ تو از خيانت ياران مى‏شود ، اگر يكى از آنان دستش را به خيانت آلود و گزارش همه بازرسان آن را تأييد كرد به همان گزارشها اكتفا كن و بى‏درنگ گنهكار را مجازات كن و از كارش بازخواست نما و او را بى‏اعتبار و خوار گردان و داغ خيانت بر پيشانى او بزن و حلقه ننگ تهمت و بدنامى را برگردن او درآويز .

در مورد ماليات به نفع ماليات دهندگان قدم بردار ، زيرا صلاح ماليات و مصلحت ماليات دهندگان باعث آسايش و راحتى ديگران است ، و آسايش ديگران ميسّر نيست مگر به وسيله ماليات پردازان ، چون مردم همه مرهون ماليات و ماليات دهندگانند ، و بايد تو بيشتر به فكر آبادى زمين تا گرفتن ماليات باشى زيرا ماليات جز با آبادى زمين به دست نمى‏آيد و كسى كه بدون آبادانى ، ماليات بخواهد ، در حقيقت دست به كار ويرانى كشور ، و از بين بردن مردم زده و كار او ديرى نخواهد پاييد .

بنابر اين اگر ماليات دهندگان از سنگينى ماليات يا از رسيدن آفت و علّتى و يا از بى‏ آبى و كم‏آبى و يا نيامدن باران و يا دگرگونى و تغيير وضع زمين كه آن را آب گرفته يا از بى‏آبى خراب شده است ، شكوه كردند ، به اندازه‏اى كه اميد به اصلاح كار را در ايشان برانگيزد ، از ماليات تخفيف بده ، و نبايد اين تخفيف بر تو گران و سنگين بيايد ، زيرا اين تخفيف تو نوعى اندوخته است كه با آبادانى شهرها و آراستگى وضع حكومت ، به تو باز خواهد گشت و نيز ستايش آنان را نسبت به تو برمى‏ انگيزد و از انتشار عدل و داد در ميان آنان شادمان مى‏ شوى و به خاطر آنچه در اثر رفاه و آسايش ، نزد آنان اندوخته ‏اى و از آن عدالتى كه نسبت به ايشان روا داشته‏اى و مهرى كه دلها را بر آن عادت داده و تقويت كرده‏اى با اطمينان بر آنها اعتماد كن چه بسا كه پس از نيكى و اعتماد به آنها كارهايى پيش آيد كه وقتى به آنان واگذار كنى ، با طيب خاطر و علاقه ‏مندى و خوشحالى انجام دهند زيرا به مملكتى كه آباد است ، هر چه بار كنى ، مى‏ كشد ، و هميشه ويرانى يك سرزمين در گرو تنگدستى مردم آنجاست . و مردم زمانى دچار تنگدستى مى‏گردند كه حكمرانانشان دل به مال اندوزى سپارند و به پايدارى حكومت خود بدگمان شوند و از دگرگونيهاى زمان كمتر عبرت بگيرند .

و بعد درباره منشيان و دبيران خود ، بينديش و بهترين آنها را به كارهاى خويش بگمار و نوشتن نامه‏هايى را كه در آنها سرنوشت كارها و اسرار حكومتى نوشته مى‏شود ، به دبيرى اختصاص ده كه در تمام صفات خوب ، خير انديشى و پاكدامنى از نويسندگان ديگر جامعتر باشد كسى كه عظمت تو او را از راه بيرون نبرد تا با مخالفت با تو در حضور مردم و بزرگان جسور باشد و كسى كه غفلت و بى‏توجّهى او باعث شود كه در رساندن نامه ‏ها به كارگزارانت كوتاهى كند و يا از طرف تو پاسخ درست را به آنها نرساند و از آنچه از جانب تو داد و ستد مى‏كند تو را بى‏خبر گذارد و هم چنين كسى كه در بستن قراردادى به نفع تو سستى نكند ، و از الغاء قراردادى كه به زيان تو است ناتوان نماند ، و اندازه ارزش و مقام خود را در كارها بشناسد ، زيرا كسى كه موضع خود را نشناسد مقام و موضع ديگران را هرگز نخواهد شناخت ، و مبادا كه آنان را با فراست و دريافت خود و اطمينان و خوشبينى كه دارى انتخاب كنى ، زيرا افراد براى جلب نظر فرمانروايان ، خودنمايى مى‏كنند و خدمت خود را خوب جلوه مى ‏دهند و نيك نفسى و خير انديشى مى‏نمايانند و عيبهاى خود را از حاكم مى‏ پوشانند تا او را بفريبند ، در حالى كه غير از آنچه وانمود مى‏كنند ، در باطن چيزى از خيرخواهى و امانت در آنان وجود ندارد .

بنابر اين بايد آنها را به كارهايى كه نيكان پيش از تو انجام مى ‏دادند ، بيازمايى ، آنگاه بهترين آنها را كه بين مردم درستكاريشان آشكار و بر سر زبانهاست ، انتخاب كن ، و اين نوع امتحان دليل اطاعت تو از خدا و كسى است كه كار را به تو سپرده است و براى هر كارى از كارها فردى كارگردان از دبيران خود را بگمار ، كه عظمت كار ، او را از پا در نياورد و ناتوان نسازد و زيادى كار او را نلرزاند . و اگر در منشيان تو عيبى باشد كه از چشم تو پنهان بماند ، تو مسؤول آن هستى .

ديگر آن كه سفارش مرا درباره بازرگانان و صنعتگران پذيرا باش ، و درباره آنان پند و نصيحت خود را دريغ مكن چه آنان كه در شهرها مقيمند و چه آنان كه با سرمايه خود در رفت و آمدند و يا آن كه با نيروى بدنى سود مى‏رسانند ، زيرا اينان سرچشمه منافع و فراهم آورنده آن از راههاى سخت و جاهاى دور ، در بيابان ،دريا ، زمين هموار و كوهستانهاى كشور تو و از جاهايى كه اجتماع مردم آنجا كم است و جرأت رفتن آنجاها را ندارند ، بنابر اين بازرگانان مايه آسايشى هستند كه بيم سختى در آن نيست و سبب صلحى هستند كه خوف فتنه در آن نيست .

اعمال آنها را در نزديكى خود و در اطراف كشور مورد بررسى قرار بده ، و با تمام اين سفارشها كه درباره ايشان شد ، بدان كه در مورد اكثر آنها سختگيرى بسيار و تنگ نظرى زشت و احتكار براى گرانفروشى و از پيش خود نرخ گذارى درباره اجناس مورد فروش ،وجود دارد ، و اين كارها سبب زيان رساندن به مردم و بد جلوه دادن فرمانروايان است ، بنابر اين از احتكار جلوگيرى كن كه پيامبر ( ص ) از احتكار نهى فرموده است . و خريد و فروش بايد آسان و ساده و بى‏كم و كاست با ترازو ، و با نرخهايى صورت گيرد كه به فروشنده و خريدار اجحاف نشود . آنگاه اگر كسى پس از جلوگيرى تو ، احتكار كند ، مجازات كن ، مجازاتى كه باعث رسوايى او گردد ولى از حدّ و اندازه بيرون نباشد .

سپس خدا را خدا را درباره گروه زيردستان درمانده و تهى‏دست و گرفتار رنج و زحمت و ناتوانى ، زيرا بعضى از افراد اين گروه دست نياز پيش اين و آن دراز مى‏كنند و برخى ديگر چنين نيستند روى ابراز نياز ندارند و اظهار نياز نمى‏كنند . و براى رضاى خدا آنچه را كه درباره حقوق ايشان بدان مأمورى ، انجام بده ، و بخشى از بيت المال را كه از غلاّت و منافعى كه از زمينهاى به غنيمت گرفته شده به دست آمده است ، در هر شهرى براى آنان معيّن كن ، زيرا دورترين ايشان همان سهم را دارند كه نزديكترين آنها دارند .

به رعايت حق هر كدام از آنها تو مسؤولى مبادا تو را غرور شادى و غرق شدن در ناز و نعمت از حال آنان غافل نگه دارد ، زيرا تو به خاطر انجام كارهاى مهمّ ، از اين كه موارد كم ارزش را فراموش كنى ،معذور نخواهى بود ، بنابر اين همّت خود را از آنان دريغ مدار ، و از روى غرور ،صورت از آنها بر مگردان ، و كار كسانى از ايشان را كه از تو دورند مورد توجه قراربده آن كسانى كه در انظار مردم خوارند و مردم آنها را كوچك مى‏شمارند ، پس كسى را كه امين تو است و خداترس و فروتن است بر ايشان بگمار تا به كارهاى آنان رسيدگى كند و به تو ابلاغ نمايد ، آنگاه تو درباره ايشان چنان رفتار كن تا روزى كه خدا را ملاقات مى‏كنى ، عذرت را بپذيرد ، زيرا آنان در ميان مردم به عدالت و دادگرى از ديگران نيازمندترند ، بنابر اين در اداى حقوق هر كدام از آنها عذر و دليلى داشته باش ، و به يتيمان و سالخوردگان كه راه چاره‏اى ندارند ، و خود را براى درخواست آماده نكرده ‏اند رسيدگى كن ، و آنچه گفتيم براى فرمانروايان سنگين است و هر گونه حقّى گران و سنگين است ، و گاهى خداوند آن را سبك مى‏گرداند به كسانى كه فقط از او پاداش نيكو و رستگارى مى‏خواهند و در برابر مشكلات صبورند و براستى آنچه خدا وعده داده است اطمينان دارند » .

شرح

بايد توجه داشت كه در اين بخش از فرمان امام ( ع ) چند مطلب است :

اول : امام ( ع ) مردم شهرها را به هفت دسته تقسيم كرده ، و مطابق توضيحى كه داده است هيچ دسته‏اى جز به كمك دسته ديگر استوار نمى‏ماند .

عبارت امام ( ع ) : من اهل الذمة و مسلمة النّاس ،

( از اهل ذمه و مسلمانان ) تفصيلى براى دسته اوّل است . اما عبارت « اهل ذمّه » تفسير و توضيح است براى اهل جزيه و عبارت مسلمة النّاس ، بيانگر ماليات دهندگان ، و ممكن است عبارت مذكور ، توضيح اهل جزيه و خراج بوده باشد به اين ترتيب كه امام ( ع ) حق دارد كه زمين خراج را از ديگر مسلمانان و اهل ذمّه ، قبول كند .

و مقصود امام ( ع ) از سهمى كه خداوند براى هر كسى تعيين كرده است ، حق هر يك از صاحبان حق از صدقات است مانند : فقرا ، مساكين ، جمع آورندگان ماليات و صدقه ، كه به طور اجمال در قرآن و به طور تفصيل در سنّت پيامبر ( ص ) بيان شده است . و موضع هر كسى كه خداوند به عنوان عهد و پيمانى از جانب خود ، در نزد خاندان پيامبرش تعيين كرده است عبارت است از مقام و مرتبه هر يك از مردم جامعه كه تنها به خود آنها مربوط است ، زيرا سپاهى مقام و موضع خاصّى دارد كه نبايد از آن تجاوز كند ، و وظيفه اوست كه در حدّ و موضع خود بماند و آنچه لازمه آن مقام است انجام دهد ، و هم چنين منشيان ، كاركنان ، قضاة و ديگران ، كه هر كدام موضع خاصّى دارند كه بايد در آن حدّ بمانند ، و وظيفه‏اى است كه به عنوان پيمانى از جانب خدا بر عهده آنهاست كه اين پيمان نزد پيامبر ( ص ) و خاندانش محفوظ و شريعت اسلامى جامع آن وظايف است .

دوم : امام ( ع ) با عبارت : فالجنود باذن اللّه . . . معونتهم ،

بر اين مطلب توجه داده است كه هر كدام از گروههاى نامبرده وابسته به ديگرى است به طورى كه بدون آن استوار نيست و نيازمندى‏اش بدان حتمى است . و صورت و هيأت جامعه شهر به مجموعه آنها وابسته است . آنگاه امام ( ع ) نخست از سپاهيان شروع كرده است به دليل اين كه اصل در نظام جامعه آنهايند ، و دليل نيازمندى به سپاهيان را در چهار ويژگى بيان كرده است :

1 سپاهيان به منزله دژهاى مردمند . كلمه : الحصون ( دژها ) را به لحاظ آن كه آنها همچون دژى از رعيت نگهدارى و مراقبت مى‏كنند ، استعاره از سپاه آورده است .

2 سپاهيان زينت حكمرانانند ، زيرا حاكم بدون سپاه مثل فردى از مردم است كه هيچ كس به او اعتنا نمى‏كند و فرمان او را نمى‏برد و پيامد فاسد آن نيز روشن است .

3 آنان باعث عزّت و حرمت دينند ، كلمه عزت را بر سپاهيان از باب تسميه لازم بر ملزوم ، اطلاق فرموده ، زيرا وجود آنان براى عزت لازم و ضرورى است .

4 كلمه « أمن » را از باب اين كه در جاده‏ها و ديگر جاها وجود سپاه باعث امنيت است ، استعاره از سپاهيان آورده است و اين عبارت به منزله صغراى قياس مضمرى است كه كبراى مقدّر آن چنين است : و هر كس چنين باشد ، كار رعيت بدون او استوار نگردد .

عبارت : و ليس يقوم الرعية الاّ بهم

يعنى رعيت جز با سپاهيان پايدار نمى‏ماند ، نتيجه قياس مورد ذكر است . و امام ( ع ) : باذن اللّه فرموده تا روشن كند منظور وى سپاهيان حق است كه بر پايه مصلحت و حكمت به وجود آمده‏اند ، نه هر نوع سپاهى .

دسته دوم ، ماليات دهندگان و كسانى هستند كه ماليات از آنها گرفته مى‏شود و به دليل اين كه لازمه نياز به سپاه ، نياز به اين گروه است ،

در عبارت :ثم لا قوام للجنود . . . حاجتهم ، اشاره دارد .

بنابر اين عبارت : لا قوام . . . الخراج ،

مدعايى است كه عبارت : الذين يقوون . . . حاجتهم ، به منزله صغراى قياس مضمرى است كه آن را براى اثبات اين مدعا آورده است ، و كبراى مقدّر نيز چنين است : و هر چه چنان باشد ، بدون آن سپاه پايدار نمى‏ماند . بنابر اين سپاه بدون مالياتى كه خداوند براى آنان تعيين فرموده است ، استوار نمى‏ماند و از طرفى ماليات از دسته‏اى از توده مردم گرفته مى‏شود و سپاه بدون آنان پايدار نمى ‏ماند .

دسته سوم : قضاة ، كاركنان و منشيان مى‏باشند و نيز امام ( ع ) وجه مشترك اين گروهها را بيان مى‏كند ، زيرا علّت نيازمندى به اينان يكى است ، و به همين علّت اشاره فرموده در عبارت : لما يحكمون به . . . و عوامّها ، زيرا هر كدام آنها از طرف حاكم و مردم بر تمام كارهاى عمومى و يا خصوصى امينند ، و تنظيم احكام قراردادها ، و جمع‏آورى منافع ، به دست آنهاست . و اين عبارت به منزله صغراى قياس مضمرى است كه كبراى مقدّر آن چنين است : و هر كس آن چنان باشد پس نيازمندى سپاه و مردم به او حتمى است .

دسته چهارم : بازرگانان و صنعتگران ، امام ( ع ) مدّعى است كه كارگروههاى قبل بدون اينها به سامان نمى‏رسد ، و به اين مطلب توجّه داده است در عبارت : فيما يجتمعون عليه من مرافقهم ( اينان باعث جمع‏آورى فايده و سودند ) ، زيرا كار بازرگانان از فراهم ساختن كالا و خريد و فروش و به پا داشتن بازارهاى كسب ، و همچنين كار صنعتگران ، يعنى همان فايده نيروى بازويشان ،چيزهايى هستند كه از ديگران چنين سودى عايد نمى‏شود ، بنابر اين در مقام برآوردن نياز توده مردم و اهميّت كار آنها اينان باعث رسيدن فايده و منفعت به مردمند ، و آن جمله به منزله صغراى قياس مضمرى است كه كبراى آن عبارات پيش از آنست .

دسته پنجم : طبقه پايين جامعه كه از مردم نيازمند و تهى‏دست تشكيل مى‏شود ، و به جهت نيازمندى به ايشان توجه داده است در عبارت : الّذين يحقّ رفدهم و معونتهم ( كسانى كه كمك و بخشش به آنها لازم است ) توضيح مطلب آن كه كمك و بخشش بدانها باعث جلب نظر و پشتيبانى آنها از كسى مى‏شود كه بدانها يارى و كمك رسانده ، و به وسيله آنهاست كه رحمت خدا نازل مى‏شود و همواره بركت از جانب خداوند به شهروندان مى‏رسد ، و به پاداش اخروى نائل مى‏گردند ، بنابر اين ، نياز به اين دسته از مردم ، ايجاب مى‏كند تا به آنها كمك و يارى شود .

پس از آن كه امام ( ع ) به دليل احتياج به تمام قشرهاى مردم ، اشاره كرد ،آنگاه مى‏فرمايد : براى هر كدام از اين طبقات مردم ، نزد خداوند ، رفاه و گشايشى مقدّر است ، يعنى در ذات خدا و در عنايت و لطف پروردگار ملحوظ است ، تا اين كه در تدبير امور مردم ، اعتماد به خدا كند ، زيرا سرآغاز عنايت از اوست . و نيز مى‏فرمايد : هر طبقه‏اى از مردم بر حاكم حقى درخور دارند تا حاكم بداند كه رعايت حال هر يك از اين گروهها بر او لازم است و از آن غفلت نورزد . توفيق از آن خداست .

مطلب سوم ، دستور به آراستن هر دسته‏اى از مردم به صفات و ويژگيهايى است كه بايد واجد آن اوصاف باشند ، و هر كدام را در جايگاه مناسب خود قرار دهد :

امّا دسته اوّل يعنى سپاهيان : امام ( ع ) به تعيين كسانى اشاره فرموده است كه آنان با داشتن ويژگيهايى ، شايستگى رسيدن به اين مقام را احراز مى‏كنند . و درباره آنان دستورهايى اعم از اوامر و نواهى داده است .

امّا اوصاف و ويژگيها :

1 كسى كه نسبت به خدا و پيامبر خدا ( ص ) و پيشوا و رهبرش پندپذيرتر و پاكدلتر است ، يعنى در عمل بر طبق فرمان خدا ، رسول خدا و رهبر خود ، امينتر است . اصطلاح ناصح الجيب ، كنايه از امانتدارى است .

2 بردبارترين مردم باشد . آنگاه چنين فرد برتر را معرّفى كرده و فرموده است : از كسانى كه دير خشمگين مى‏شوند ، و اگر كسى از آنان عذرخواهى كند ،زود عذر پذيرند و به زيردستان مهربانند و نسبت به آنها درشتى نمى‏كنند ، امّا با زورمندان گردن فرازى مى‏نمايند يعنى بر آنها برترى مى‏جويند و با اعراض از ضعيفان به زورمندان رو نياورند از آن كسانى كه خشونت آنان را از جا نكند ، يعنى خصلت درشتى و خشونت ندارند تا آنان را به هر جا كه خواهد بكشد ، مانند اين سخن : دوشيدن شتر با همه نيرو و تمام كف دست مصلحت نيست ، كه باعث پس زدن شير مى‏شود [ 5 ] و بعضى گفته‏اند : هيجان او را وادار به عملى نكند ، و اگر كارى را انجام داد ، باعث رنجش او نگردد ، و نرمش و ناتوانى او را از اجراى حدود الهى و گرفتن حق ستمديدگان از ستمكاران باز ندارد .

3 كسانى كه از خانواده‏هاى شريف و خاندانهاى درستكار و خوشنام وخوش سابقه از نظر حالات ، رفتار و گفتار نيك باشند .

4 كسانى از جنگجويان و دليران باشند .

5 از بخشندگان و جوانمردان باشند امّا اوامر :

1 فردى از سپاهيان را به رياست برگمارد كه داراى اين ويژگيها باشد .

2 با افراد ياد شده نزديك و همنشين شود ، يعنى در اين پست و مقام با آنها همراه باشد و درباره آنان او را ترغيب و تشويق نموده است

با اين عبارت :فانّهم . . . من العرف ، يعنى زيرا آنان جامع بزرگوارى و شاخسار احسانند . و آنان را با صفت : جامع بزرگوارى و شاخه ‏هايى از نيكى ، ستوده است ، از باب اطلاق نام لازم بر ملزوم خود ، زيرا انبوهى از بزرگوارى يعنى فضيلتهاى ياد شده لازم و همراه چنان افرادى است ، امانتدارى ، بخشندگى و جوانمردى خصلتهاى خوبى هستند كه تحت عنوان پاكى و پاكدامنى قرار دارند . بردبارى و دلاورى دو فضيلت از فضايل اخلاقى و در ذيل عنوان شجاعت هستند . و احتمال دارد مرجع ضمير در عبارت : فانهم ، فضايل ياد شده باشد ، همان طور كه در آيه مباركه آمده است :« فَاِنَّهُمْ عَدُوٌ لى » كه مرجع ضمير بتهايند .

3 همانند پدر و مادرى ، به كارهاى آنها و آنچه مربوط به مصلحت آنهاست ، رسيدگى كند ، و اين سخن كنايه از نهايت مهربانى نسبت به آنهاست .

4 او را از اين كه كمك مالى و يا هر نوع منفعت رسانى را كه باعث تقويت آنها مى‏گردد در نزد خود بزرگ شمارد ، نهى فرموده است ، بدان جهت كه اين عمل باعث كوتاهى او در حق ايشان مى‏گردد .

5 مبادا وعده محبّتى كه به آنها داده است ، ناچيز شمارد ، و اين كوچك شمردن باعث شود تا او به وعده خود عمل نكند ، و به رجحان انجام وعده‏اى كه به آنها داده است ، هر چند كه ناچيز باشد ، با اين عبارت استدلال كرده : فانه داعية . . . الظّن بك ( زيرا اين عمل تو باعث خيرخواهى و خوشبينى آنان نسبت به تو مى‏گردد ) . و كبراى مقدّر اين قياس مضمر ، چنين است : و هر چه كه اين طور باشد ، سزاوار است انجام دهى .

6 او را از اين كه به دليل رسيدگى به كارهاى مهمّ ، به كارهاى كم اهميّت نپردازد ، بازداشته است ، و براى اولويّت عمل وى با اين عبارت استدلال كرده است : فان اليسير . . . موقعا لا يستغنون عنه ( زيرا كمك تو در مورد كارهاى كم اهميّت آنقدر ارزش دارد كه مورد استفاده آنها باشد ) ، و معناى عبارت روشن است ، زيرا كمك در كارهاى مهمّ از ارزش كمك مفيدى كه اندك و ناچيز باشد نمى‏كاهد ، [ هر نوع كمكى جاى خود را دارد ] .

7 امام ( ع ) او را مأمور كرده است ، بر اين كه از سران سپاه كسانى را در نزد خود برگزيند كه واجد صفات مزبورند ، آن كسى كه با زيردستان از سپاه در زندگى برابر بوده ، و از امكانات خود به اندازه‏اى كه آنها و خانواده و فرزندانشان در رفاه باشند كمك مى‏كند ، تا بدين وسيله عزمشان يكى شود و در راه پيكار با دشمن به منزله يك فرد گردند .

آنگاه امام ( ع ) در زمينه توجّه به زيردستان ، با بيان اين كه پيامد اين توجّه و يارى جلب قلوب آنان است ، او را تشويق به محبّت بدانها كرده است . و اين بخش از عبارت به منزله صغراى قياس مضمرى است كه كبراى مقدّر آن چنين است : و هر چه كه باعث جلب قلوب آنان شود ، انجام دادنش مصلحت و واجب است . و از طرفى چون محبت صحيح بدانها از مهمترين هدفها بوده است ، امام ( ع ) اظهار داشته كه كمك و محبت به آنها جز با انجام سه امر انجام‏پذير نيست :

1 شفقت مردم به فرمانروايان و مراقبت از ايشان .

2 بارسنگين نشمردن حكومت آنان .

3 به انتظار پايان گرفتن مدت حكومت ايشان نبودن .

اين امور به منزله صغراى قياس مضمرى هستند كه كبراى مقدّر آن چنين است : و آنچه كه مهمترين خواسته‏ها جز به وسيله آن انجام پذير نباشد ، خود از مهمترين خواسته ‏هاست .

8 امام ( ع ) دستور بر آوردن نياز مردم را به وى داده است : به اين ترتيب كه از طرف خود امكانى به آنها بدهد كه آرمانهاى ايشان بدان وسيله برآورده شود ،زيرا اين خود از چيزهايى است كه موارد سه گانه بالا جز به اين وسيله انجام نمى‏پذيرد . و از اين روست كه امام ( ع ) اين مطلب را با فاى نتيجه ايراد كرده است .

9 فرمان داده است تا با تمجيد از آنها و قدردانى از زحمات كسانى كه آنها را آزموده است رابطه خود را با آنها استوار سازد ، و براى ضرورت اين كار با اين عبارت خود استدلال فرموده است : فانّ كثرة الذكر . . . انشاء اللّه ، زيرا ياد كردن اعمال نيك آنها به خواست خدا باعث جنب و جوش آنها و تشويق افراد خمود مى‏گردد . و اين مطلب واضحى است و اين قضيه به منزله صغراى قياس مضمرى است كه كبراى مقدر آن چنين است : و هر چه آن چنان باشد ، ضرورت دارد .

10 امر كرده است تا موقعيت هر كسى را با رنجى و زحمتى كه كشيده بشناسد ، و زحمت هر كسى را به حساب خود او بگذارد .

11 او را نهى كرده است از اين كه زحمت و تلاش كسى را به حساب ديگرى بگذارد .

12 مبادا در پاداش زحمات او كوتاهى كند و در نتيجه مقدارى از آن را به حساب آورد . و يا ناچيز قلمداد كند .

13 و نبايد بزرگى كسى باعث آن شود كه زحمات كم او را بزرگ شمارد و يا پستى مقام كسى باعث شود كه رنج و زحمت بزرگ او را كوچك به حساب آورد ، زيرا تمام اينها انگيزه سستى و تنبلى نسبت به جهاد در راه خدا مى‏گردد .

14 فرمان داده است تا در كارهاى مشكلى كه باعث درماندگى او مى‏شود و كارها را بر او مشتبه مى‏سازد به خدا و پيامبر رجوع دهد ، با استدلال به آيه مباركه ، و بعد هم ، رجوع دادن به خدا را ، تفسير به فراگيرى محكمات قرآن ، و رجوع به پيامبر را تفسير به فرا گرفتن سنّت او ، فرموده است ، و سنّت را با اين ويژگى تعريف كرده است كه جامع و گردآورنده باشد ، زيرا محور و هدف سنّت بر ضرورت اتّحاد و اجتماع مردم بر بندگى خدا و رفتن به راه اوست .

دسته دوم : قاضيانى كه به عدل و داد حكم مى‏كنند ، و آنان را با ويژگيهايى معرّفى فرموده و درباره ايشان اوامرى صادر كرده است :

امّا در مورد انتخاب قاضى ، بايد از نظر او بهترين فرد رعيّت باشد ، و اين برترى را با چند ويژگى مشخّص كرده است :

1 از آن كسانى نباشد كه به هنگام مراجعه ، كارها بر او سخت و مشكل جلوه كنند .

2 از كسانى نباشد كه طرفهاى دعوا ، نظر خود را بر او تحميل كنند ، يعنى او را با لجاجت وادار كنند تا بر خلاف حق داورى كند . بعضى گفته‏اند ، اين سخن كنايه است از اين كه ، قاضى از آن كسانى باشد كه طرفهاى نزاع او را راضى كنند و او اقدام به بحث و بررسى نكند ، و حرف اوّل آنها را بپذيرد .

3 اگر اشتباهى از او سرزد ، به اشتباه خود پافشارى نكند ، زيرا بازگشت به حق بهتر از ادامه در گمراهى است .

4 به هنگام شناخت حق از بازگشت به حق در نماند ، آن طورى كه قضاة بد به خاطر حفظ مقام و از ترس زشتى كار غلط خود رفتار مى‏كنند .

5 هواى نفسش ميل به حرص و آز نكند ، زيرا چشم طمع داشتن به مردم باعث احساس نياز به ايشان و انحراف از راه حق مى‏گردد .

6 به اندك فهم و درك از مسائل بدون فكر و انديشه زياد بسنده نكند ،

زيرا اين خود زمينه خطا و اشتباه است .

7 از همه كس بيشتر در مسائل شبهه‏ناك تأمّل كند ، زيرا اين قبيل مسائل جاى احتمال وقوع در گناه است .

8 بيش از همه كس به سراغ دليل و برهان برود .

9 از همه كس كمتر از مراجعه دادخواهان خسته شود ، زيرا لازمه خستگى و دلتنگى از كار ، ضايع كردن حقوق است .

10 همچنين از همه كس در كشف واقعيتها با حوصله‏تر باشد .

11 به هنگام كشف حقيقت ، قاطع‏تر از همه باشد ، زيرا كه تأخير در اجراى حق ، آفتها دارد .

12 از كسانى نباشد كه ستايش زياد ديگران ، او را به سوى خودخواهى سوق دهد .

13 از آن كسانى نباشد كه از روى ناآگاهى و فريب ، از راه حق و اعتدال منحرف شود .

آنگاه امام ( ع ) ، بر اين مطلب كه شمار افراد واجد اين شرايط اندك است حكم كرده تا توجه دهد كه واجدين اين شرايط سزاوارترند نه آن كه اينها شرط قضاوت است .

اما اوامر :

نخست ، آن كه كس را انتخاب كند كه واجد صفات ياد شده است .

دوم ، آنكه كارهاى قضايى او را مورد وارسى بسيار قرار دهد ، تا ريشه طمع او را به انحراف از راه حقّ اگر موردى به قلبش خطور كند از بن بر كند .

سوم : به قدرى از مال دنيا به او بدهد كه ديگر بهانه‏اى براى او نماند . و اين مطلب كنايه از مقدار كفايت و آن اندازه‏اى است كه نيازمندى او به مردم رابه حداقلّ برساند تا به آنها چشم طمع نداشته باشد . احتمال دارد كلمه : ما در جمله : ما يزيل بدل از البذل ، و مفعول براى فعل محذوفى باشد كه كلمه البذل بر آن دلالت دارد ، گويا فرموده باشد : چيزى را كه عذر و بهانه او را از بين ببرد ، به او بدهد ، و احتمال مى‏رود كه مفعول براى يفسح باشد ، يعنى به قدرى از مال دنيا به او دهد كه در رفاه زندگى كند . و ممكن است در معناى مصدر يفسح باشد ، يعنى : به نوعى زندگى او را گشايش بخشد كه عذر و بهانه‏اى نماند .

چهارم : او را در نزد خود جايگاهى دهد ، كه ديگر نزديكان وى با وجود آن ، از وى چشم طمع نداشته باشند ، تا بدان وسيله از بدگويى دشمنان در امان باشد . و كبراى مقدّر اين قياس مضمر چنين است : و هر چه اين فوايد را دارد ،دادن آن به قاضى لازم و ضرورى است .

پنجم : در انتخاب كسانى با اين ويژگيها و اجراى اوامر امام ( ع ) ، دقّت بيشترى كند ، تا به نتيجه نهايى برسد . و در اين مورد چنين استدلال فرموده است :فانّ هذا الدّين . . الدّنيا . و كلمه الاسير را به اين لحاظ استعاره آورده است كه بدكاران ، قضاوت را چون اسيرى در اختيار مى‏گيرند . و اين عبارت صغراى قياس مضمرى است كه كبراى مقدّر آن چنين است : و هر گاه چنان است ، پس دقّت در انتخاب كسى كه مطابق حقّ عمل كند و آن را از اسارت اشرار و تبهكاران نجات دهد ، ضرورت دارد . توفيق از آن خداست .

دسته سوم : كاركنان امام ( ع ) آنان را با ويژگيهايى مشخص كرده و دستورات سازنده‏اى درباره آنان صادر فرموده است .

امّا ويژگيها :

1 يك كارمند براى كارهاى حكومتى و استانداريها از ميان مردم كارآزموده و آگاه به مقررات و قوانين انتخاب شود . و سخن را به دليل اين كه اين اصل مهم كار است از همين جا شروع كرده است .

2 از اهل شرم و حيا باشد ، نه آن چنان كه در كمرويى در حدّى باشد كه آلت دست ديگران گردد كه طرف تفريط است در نتيجه به وسيله او حقوق و منافع اشخاص را از بين ببرند ، و نه به مرز بى‏حيايى برسد ، كه موضع افراط است ،و باعث بى‏اعتبارى او نزد مردم و نفرت دلها از وى شود .

3 از اعضاى خانواده‏هاى خوشنام و پيشقدم در اسلام باشند ، در اين عبارت كنايه از خانواده‏هاى با سابقه در ديانت و خوبى است ، كه ريشه‏دار در اين امورند . و به دليل مصلحت و حكمت در به كار گماردن كسانى با اين ويژگيها با اين عبارت اشاره فرموده است : فانّهم . . . نظرا ، توضيح آن كه شرم و حيا و درستى و اصالت خانوادگى و پيشقدم بودن در اسلام ، باعث بزرگوارى و حفظ نواميس از تعرض ديگران ، و كم اعتنايى و بى‏توجهى به چشم اندازهاى دنيوى مى‏ گردد ، و همچنين آزمودگى باعث تيزبينى و دور انديشى درباره نتايج و پيامد كارها مى‏گردد . اين عبارت به منزله صغراى قياس مضمرى است كه كبراى مقدّر آن چنين است : و هر كس چنان باشد ، شايسته‏تر براى واليگرى و كارمندى است .

اما دستورها :

اول آن كه در اعمال كاركنان دقت كند ، تا پس از آزمون و بررسى آنها را به كار گمارد و آنها را معامله گرانه و از روى هواى نفس مشغول كارى نكند ، مثل اين كه در برابر تقاضاى مقام و رياست چيزى به او بدهند و در مقابل ، ايشان را به شغلى بگمارد و بدون هيچ مشورتى در اين باره به ميل خود عمل كند ، زيرا اين بى‏حسابى و به ميل خود رفتار كردن چنان كه در بعضى نسخه‏ها به جاى ضمير ،اين كلمات عينا آمده است رشته‏ هايى از ستمكارى و خيانت است : امّا ستمكارى ، از آن جهت است كه رفتار آنچنانى ، انسان را از عدالت لازمى كه ازنظر شرع موظف به انجام آن است ، بيرون مى‏كند .

و اما خيانت براى آن است كه اولويت در انتخاب كاركنان و واليان از وظايف دينى است ، و دين هم امانتى است در دست كسى كه آنان را به كار مى‏گمارد ، بنابر اين اگر بدون رعايت اين امانت ، بى‏حساب و از روى هوا و هوس انتخاب كند به دور از امانتدارى ، و خود نوعى خيانت است .

دوم اين كه اشخاصى را با ويژگيهاى ياد شده به دلايلى كه ذكر شد ، براى كارها در نظر بگيرد .

سوم وسايل خورد و خوراك آنان را فراوان كند ، در اين مورد از سه جهت مصلحت كار را بيان فرموده است :

1 فراوان داشتن خورد و خوراك ، انگيزه‏اى براى خود سازى آنهاست ،كه خود امرى ضرورى است .

2 اين كار باعث بى‏نيازى آنان از دست‏درازى به مال مسلمانانى است كه در تحت اختيار آنها قرار دارند .

3 اين عمل ، دليلى براى او در برابر آنها خواهد بود كه فرمان او را نبرند و يا در امانت ايجاد خدشه كنند ، كلمه : الثّلم به معنى ايجاد خدشه استعاره براى خيانت است .

جهات سه‏گانه ، مقدّمات صغراى قياسات مضمرى هستند كه كبراى هر كدام از آنها چنين است : و هر چه آن چنان باشد ، انجامش داراى مصلحت لازم و فايده قطعى است .

چهارم ، آن كه كارهاى آنها را بررسى كن ، و بازرسان و جاسوسانى از مردم راستگو و باوفا بر آنان بگمار . و به جهت مصلحت اين كار ، با اين بيان اشاره فرموده است : فانّ تعاهدك . . . بالرّعية زيرا بررسى كارهاى ايشان ، با اطّلاع و آگاهى آنها بر اين كه اين بررسى از طرف اوست انگيزه‏اى براى امانتدارى درانجام وظايفى كه به عهده دارند ، و مداراى با مردم ، مى‏گردد . عبارت مذكور صغراى قياس مضمرى است كه كبراى مقدّر آن چنين است : و هر چه بر اين منوال باشد انجامش لازم است .

پنجم : آن كه خود را از خيانت يار و ياورانى كه از جمله كاركنان هستند ،دور نگه دارد ، او را با اين عبارت : فان احد منهم بسط . . . التّهمة ، به روشى كه شايسته است آنها را ادب كند و سنّت الهى را درباره آنها اجرا نمايد ، راهنمايى فرموده است .

كلمه : « تقليد » را استعاره آورده است ، براى آويختن ننگ تهمت به گردن او ، از آن جهت كه تهمت همچون شعارى محسوس ( يوغى ) به گردن مى‏افتد .

و عبارت در نهايت رسايى و روانى است . ميزان اين مجازات بر حسب عرف و نظر امام ، و يا شخص منتخب او تعيين مى‏شود .

دسته چهارم ماليات دهندگان است ، امام ( ع ) درباره آنان اوامرى به شرح زير صادر فرموده است :

اوّل : مسأله ماليات آنها را بررسى كرده و در مواردى كه شرح مى‏دهد طورى رفتار كند كه به نفع و مصلحت ماليات دهندگان تمام شود .

آنگاه به جنبه مصلحت ماليات دهنده با قياس مضمرى اشاره فرموده است كه صغراى آن ، عبارت : فانّ صلاحه . . . الاّ بهم است . و با عبارت : لا صلاح لمن سواهم الاّ بهم ، يعنى آسايش ديگران ميسر نيست مگر به وسيله ماليات دهندگان ،به منظور تأكيد توجه داده است كه آسايش ديگران جز به وسيله آنان ميسر نيست .

و كبراى مقدّر نيز چنين است : و هر كس كه آسايش مردم جز به وسيله او ميسر نگردد ، توجّه به كارهاى او و بررسى حالات وى لازم است . و بعد در توضيح صغراى قياس فرموده است : چون مردم همه مرهون ماليات و ماليات دهندگانند ،و اين مطلب امروز براى ما روشن است .

دوم : آن كه توجهش به آبادى زمين از گرفتن و جمع آورى ماليات بيشتر باشد ، و به جنبه مصلحتى كه در آن عمل وجود دارد ، با اين گفتار توجه داده است : زيرا آن ، يعنى پرداخت ماليات جز به آبادانى زمين ميسر نيست . و اين عبارت به منزله صغراى قياس مضمر است .

و بعد آن را با جمله : و من طلب . . .قليلا ، توضيح داده است . و همين سخن امام ( ع ) اشارتى است بر پيآمد نقيض مطلب مورد ادعاى آن بزرگوار ، و آن عبارت از مفاسد سه گانه زير مى ‏باشد :

1 ويران سازى كشور از طريق نپرداختن به آبادانى آن .

2 از بين بردن مردم ، به جهت مكلّف كردنشان به چيزى كه در توان آنها نيست .

3 ناپايدارى كار ماليات گيرنده و حاكم نسبت به مردم ، كه اين خود لازمه دو مورد قبلى است . و كبراى مقدّر چنين است : و هر چيزى كه جز با آبادانى ميسر نگردد ، لازم است ، درباره آبادانى دقت بيشترى به عمل آيد تا درباره آن چيز . نتيجه اين مى‏شود كه توجه به آبادانى كشور بايد بيش از توجه به گرفتن ماليات باشد .

سوم به او دستور داده است تا از ماليات آنها به مقدارى كه اميد مصلحت كارشان مى‏رود ، تخفيف دهد ، البته در صورتى كه ماليات دهندگان از جريان حال خود شكايت داشتند كه به دليل وضعى كه زمينشان پيدا كرده ماليات سنگين است ، يا آفتى به آن رسيده و يا به دليل كم آبى و نيامدن باران و يا به علّت آمدن سيل و نرسيدن آب ، دگرگونى و خرابى در زمين پديد آمده است . و به دنبال آن ،وى را نهى كرده است از اين كه مبادا اين تخفيف دادن ماليات را ، گران و سنگين تلقّى كند .

و در عبارت خود : فانّه ذخرء . . . العدل فيهم اشاره به مصلحتى فرموده است كه در تخفيف دادن ماليات وجود دارد ، و معناى عبارت واضح است .

كلمه : معتمدا منصوب است بنابر اين كه حال است و عامل آن خفّفت مى‏ باشد .

و كلمه : فضل منصوب است چون مفعول معتمدا است . و عبارت : و الثّقة عطف بر همان مفعول مى‏باشد .

امام ( ع ) به جنبه مصلحتى كه در اعتماد به افزايش توانمندى مردم از طريق رفاه و آسايش ايشان و اطمينان آنها به برخوردارى از عدالت وى ، وجود دارد ، با اين عبارت خود توجّه داده است : فربما حدث . . . انفسهم به . و در حقيقت سخن امام ( ع ) چنين است : ماليات را از آنها سبك بگير به خاطر آن كه افزايش توان آنها را تأمين كرده‏اى ، زيرا اين لازمه آن رويدادهاى احتمالى است كه براى آنها پيش مى‏آيد ، بنابر اين اگر با آنها مدارا كنى با طيب خاطر مى ‏پذيرند .

همين بخش از سخن امام ( ع ) به منزله صغراى قياس مضمرى است كه كبراى آن چنين است : و هر كسى كه چنان وضعى داشته باشد بايد بر آنها سبك گرفته شود ، تا توانشان افزايش يابد . و عبارت : فان العمران محتمل ما حمّلته ( زيرا به مملكت آباد هر چه بار كنى ، بار را مى‏كشد ) توضيحى براى صغراى قياس مذكور است ، به اين ترتيب كه تخفيف ماليات مردم باعث آبادانى زمين است و آبادى زمين باعث تحمّل هر نوع حوادث و پيشآمدى است كه براى مردم پيش بيايد .

آنگاه به وسيله عبارت : و انّما يؤتى خراب الارض . . . اهلها

( ويرانى يك سر زمين در گرو تنگدستى مردم آن است ) به جهت ويرانى كشور توجّه داده است ، و هم چنين در عبارت : ( و انّما يعوز . . . العبر ) توجّه به همين علّت خرابى مملكت دارد ، كه خود از سه بخش تشكيل شده است :

1 توجه حكمرانان بر جمع آورى مال و ثروت .

2 بدگمانى آنها بر اين كه در پست خود نمى‏مانند .

3 استفاده نكردن آنها از دگرگونى زمان ، به دليل كم توجهيشان بر اين مسئله .

بديهى است وقتى كه اين ويژگيها در فرمانروايى جمع شد ، انگيزه‏اى براى جمع آورى ثروت و كوتاهى او نسبت به رعيت و در نتيجه باعث تنگدستى و فقر مردم مى‏گردد ، و آن هم ويرانى سرزمين و از بين رفتن عمران و آبادى كشور را در پى مى‏آورد .

دسته پنجم : منشيان است ، امام ( ع ) اوامرى به شرح زير درباره آنان صادر فرموده است :اول آن كه بهترين فرد آنها را به كار بگمارد ، و منظور از بهترين در اينجا كسى است كه با تقوا باشد و به بهترين وجهى از عهده كار برآيد .

دوم اين كه نامه‏ ها و اسرار حكومتى و تمام امور سرنوشت ساز را به كسى بسپار كه جامع صفات پسنديده است ، و شما بارها با اين صفات پسنديده و اصول اخلاقى آشنا شده‏ايد . آن صفات عبارتند از آگاهى به روشهاى خيرانديشى و آشنايى با قرار دادن هر چيزى در جاى خود ، علاوه بر اينها پاكدامنى ، شجاعت ،عدالت ، با همه صفات ديگرى كه زير پوشش اين چهار اصل اخلاقى قرار دارند .

آنگاه امام ( ع ) براى اين كه مبادا بعضى فضايل اخلاقى روشن نباشد به توضيح و تفسير آنها پرداخته و پنج مورد از آنها را بيان كرده است :

1 مقام او را از راه بيرون نبرد ، و اين فضيلتى است همراه با فضيلت سپاسگزارى و آن هم شعبه‏اى از پاكدامنى است . امام ( ع ) از اين كسى كه مقام او را از راه بيرون كرده با جمله : فيجرء . . . ملاء ، بر حذر داشته است . و اين جمله به منزله صغراى قياس مضمرى است كه كبراى مقدّر آن چنين است : و هر كس كه در حضور مردم با مخالفت تو اين چنين جسور باشد ، شايسته نمايندگى تو نيست .

2 زيركى و هوشيارى در امورى كه بايد انجام دهد ، و به كنايه اين مطلب را با سخن خود : ممّن لا تقصر به الغفلة . . . منك ( كسى كه غفلت باعث كوتاهى در انجام وظيفه محوّله نگردد ) بيان داشته است . زيركى ، خود ، فضيلتى است تحت عنوان حكمت و دانايى .

3 از آن كسانى نباشد كه هر نوع قراردادى را كه به نفع تو است ، به سستى منعقد كند ، بلكه آن را محكم و استوار سازد .

4 از گشودن گره قراردادهايى كه دشمنان تو با مكر و فريب به زيان تو بسته‏اند ، باز نماند . و اين دو ويژگى لازمه اصالت انديشه آدمى بوده و آن فضيلتى زير پوشش حكمت و درايت آدمى است .

5 اندازه ارزش و مقام خود را در كارها بشناسد ، تا هر كارى را در مرتبه خود و جاى مناسب قرار دهد . و اين فضيلت هم از فضايل زير پوشش حكمت اخلاقى است . و نيز او را به دورى گزيدن از نادان با اين عبارت هشدار داده است : فان الجاهل . . . اجهل ( زيرا كسى كه موضع خود را نشناسد موضع ديگران را هرگز نخواهد شناخت ) ، و اين مقدمه صغراى قياس مضمرى است كه كبراى مقدّر آن چنين است : و هر كس آن طور باشد اجتناب از او لازم و ضرورى است .

سوم : نهى كرده است از اينكه گزينش كاركنان بر مبناى فراست و برداشت خود ، و اطمينان و خوشبينى بدانها باشد . و به دليل نادرستى آن در اين عبارت اشاره كرده است : فانّ الرّجال . . . شى‏ء ( زيرا افراد براى جلب نظر فرمانروايان ،خوش خدمتى مى‏كنند . . . ) به اين معنى ، كه افراد ، خدمت خود را خوب جلوه مى‏دهند ، و خودنمايى مى‏كنند تا نظر فرمانروايان را جلب كنند . و فرمانروايان به آنها خوش بين شوند ، در حالى كه پشت پرده ، از خير خواهى و امانت خبرى نيست . و اين عبارت ، صغراى قياس مضمرى است كه كبراى مقدّر آن چنين است : و هر چه كه آن طور باشد ، شايسته نيست در گزينش آن بر اساس فراست و دريافت خود تكيه كنى .

چهارم : پس از اين كه امام ( ع ) او را از انجام گزينش آن چنانى نهى كرده است ، به منظور راهنمايى به روش انتخاب كاركنان ، دستور داده است تا آنها را به روشى كه نيكان پيش از او ، مى‏آزمودند ، بيازمايد . و در تأييد ويژگيهاى قبل مى‏فرمايد : آنانى را كه بين مردم درستكارتر و به امانتدارى در دين مشهورترند ،انتخاب كن . و به وسيله قياس مضمرى او را تشويق به انجام اين دستورها فرموده است كه صغراى قياس ، جمله : فانّ ذلك . . . امره ، و كبراى مقدر آن نيز چنين است : و هر چه آن طور باشد ، بايد انجام داد .

پنجم : امر كرده است تا در رأس هر كارى از كارها يكى از منشيان واجد شرايط مناسب با آن كار را قرار دهد ، به طورى كه عظمت كار او را از پا در نياورد و در انجام آن كوتاه نيايد و زيادى كار باعث آن نشود ، شيرازه كارها از هم بپاشد و به كارها نرسد .

ششم : نهى فرموده است از اين كه مبادا از عيب منشيانش غافل بماند ، و با اين عبارت او را هشدار داده است : مهما . . . الزمته ( هر عيبى كه در منشيانت باشد و تو از آن غافل بمانى ، مسؤول آن عيب هستى ) ، و اين صغراى قياس مضمرى است كه تقدير آن چنين است : زيرا هر چه ، از معايب مورد غفلت قرار گيرد ، تو مسؤول هستى . و كبراى مقدّر نيز مى‏شود : و هر چيزى را كه تو مسؤول آنى ، غفلت از آن روا نيست .

دسته ششم ، بازرگانان و صنعتگرانند ، و درباره آنان اوامرى به شرح زير صادر كرده است :

1 نسبت به آنان خيرخواه باشد .

2 سفارش لازم را نسبت به آنها چه آنانى كه در يك جا مقيمند و چه آنها كه با سرمايه خود ، دوره گردند ، و چه آنها كه با نيروى بدنى خدمت مى‏كنند دريغ نورزد ، زيرا آنها سرچشمه سازندگى‏اند . و به جنبه مصلحتى كه در سفارش نسبت به آنها و توجّه به حال آنها وجود دارد ، از دو جهت اشاره فرموده است :

يكى جهت سود و منفعت آنهاست ،در عبارت : فانّهم . . . عليها ، و ضمير در كلمات : مواضعها و عليها به منافع برمى‏گردد ، و « حيث » يعنى از جايى كه مردم براى چنان منافعى آنجاها اجتماع نكرده و جرأت رفتن آنجاها را ندارند ، و چنان جايى مثل درياها ، كوهها و امثال آنهاست .

دوم جهت بى ‏زيان بودن آنهاست كه در عبارت : فانّهم . . . غائلته ، آمده است . و كبراى مقدّر هر دو قياس مضمر چنين است : و هر كس كه چنان باشد ،خيرخواهى و سفارش نيكو درباره او ، لازم و ضرورى است .

3 اعمال آنان را از نزديك و اطراف كشور ، زير نظر داشته باشد ، تا در صورت پيشامد مظالم و مشكلاتى براى آنها ، از ايشان برطرف نمايد .

4 از معايب انگشت شمارى كه دارند از قبيل تنگ نظرى و بخل ، آگاه باشد ، تنگ نظرى در اين جا همان بخل است ، و پس از آن احتكار مايحتاج عمومى ، از قبيل احتكار گندم ، جو ، خرما ، كشمش ، روغن و نمك ، علاوه بر اينها ،نرخ گذارى درباره اجناس ، يعنى فروش اجناس به نرخ دلخواه خود بدون پايبندى به اصول شرع و يا عرف مردم ، زيرا تمام اينها انحراف از مرز عدالت به سمت صفت ناپسند ظلم و جور است .

آنگاه به جنبه پيامد ناروايى كه اين معايب دارند ، با اين عبارت هشدار داده است : و ذلك . . . الولاة ، اما اين مطلب كه آن معايب براى مردم زيانبخش‏اند واضح ، و اما اين كه خود عيبى براى فرمانروايان است ، از آن‏رو كه قانون عدالت به دست آنها اجرا مى‏شود . و اگر آنان در بازداشتن اين قبيل افراد از راه تجاوز و ستمكارى سهل انگارى كنند ، سرزنش و ملامت متوجه ايشان مى‏گردد . و اين عبارت صغراى قياس مضمر است كه كبراى مقدّر آن چنين است : و هر چيزى كه آن طور باشد ، ردّ و دفع آن لازم و ضرورى است .

5 پس از اين كه دليل پيامد بد آن معايب را بيان داشت ، او را مأمور به جلوگيرى از احتكار نموده و به نهى پيامبر ( ص ) از احتكار استدلال فرموده است .

6 دستور آسانى و سادگى خريد و فروش را داده و هم اين كه با ترازوى عدل ، بدون كم و كاست باشد ، و نرخهايى كه نه به فروشنده اجحاف شود ، تا اصل كالا از بين برود و نه به مشترى تا اصل سرمايه‏اش را از دست دهد .

7 دستور داده تا محتكرين را پس از نهى از كار زشتشان مجازات كند ،امّا در مجازات زياده روى نكند .

دسته هفتم : گروه زيردستان است ، و آنها را با ويژگيهايى معين كرده و امر و نهى‏هايى درباره آنها بيان فرموده است :

امّا ويژگيها :

بيچاره ، ناتوان از كسب و كار ، تهيدست ، نيازمند و گرفتار رنج و زحمتند .

و تمام اينها هر چند كه بعضى ويژگيها در ضمن بعضى ديگر وجود دارد ، جز اين كه امام ( ع ) بر حسب صفات مختلف تمام آنها را به جهت توجه زيادى كه به اينان داشته ، بر شمرده است ، تا مبادا حتى يك مورد آنها را فراموش و سهل انگارى كند .

اما اوامر :

1 مالك را درباره ايشان از خدا ترسانده ، و به جنبه حكمتى كه در اين ترساندن وجود داشته با اين سخن اشاره فرموده است : زيرا در ميان آنان افراد نيازمند و محتاج هستند ، و اين عبارت : مقدمه صغرا براى قياس مضمرى است كه كبراى مقدر آن چنين است : و هر كه آن چنان باشد ، بايد از خدا درباره او ترسيد ، و حقى كه از طرف خدا براى او معين شده است بايد حفظ كرد .

2 بخشى از بيت المال خود و اموالى را كه از راه غلاّت زمينهاى غنيمت گرفته شده در هر شهر ، وجود دارد ، بديشان اختصاص دهد . بيت المال را به وى نسبت داده ، از آن‏رو كه سرپرستى آن را حاكم اسلام بر عهده دارد ، و عبارت : فانّ للاقصى . . . حقّه اشاره به همان مطلب دارد . كبراى مقدّر اين قياس مضمر چنين است : هر كس در آن شرايط باشد ، بايد با پرداخت حق او ، رعايت حالش بخوبى بشود .

3 او را نهى كرده است از اين كه مبادا غرور مقام و شادى ناز و نعمت او را از حال آنان غافل نگه دارد . و با اين عبارت او را از غافل ماندن از احوال ايشان بر حذر داشته است : فانّك لا تعذر . . . المهمّ ( زيرا به دليل انجام كارهاى مهمّ ، از غفلت نسبت به كارهاى غير مهمّ معذور نخواهى بود ) . مقصود امام ( ع ) از كلمه : التّافه ، امور ناچيز و كمترين حالات مردم ضعيف است . و همين عبارت به منزله صغراى قياس مضمرى است كه كبراى مقدر آن مى‏شود : و هر كسى را كه عذر و بهانه‏اش پذيرفته نباشد ، نبايد از حال فقرا غفلت ورزد .

4 او را منع كرده است از اين كه توجّه و عنايت خود را از ايشان دريغ ورزد ، يعنى آنقدر عنايت به مسائل مهمّ داشته باشد كه هرگز شامل حال آنان نگردد و به آنها نرسد .

5 او را از اين كه با غرور ، صورت از آنها برگرداند ، منع كرده است ، كنايه از تكبّر و گردن فرازى نمودن نسبت به ايشان .

6 دستور داده است تا نسبت به امور كسانى كه به دليل ناتوانى و حقارت در انظار دولتمردان و سربازان ، دسترسى به او ندارند ، بررسى كند ، و فردى مورد اعتماد از مردم خدا ترس ، و فروتن را از جانب خود بر ايشان بگمارد تا به كارهاى ايشان رسيدگى كند و نتيجه را به اطلاع وى برساند .

7 با آنان طورى رفتار كند كه روز ملاقات با پروردگارش ، عذر و بهانه‏اى داشته باشد . يعنى درباره آنها آن طور رفتار كند كه خداوند دستور داده است ، به نحوى كه عذرش پذيرفته باشد . به اين ترتيب كه اگر خداوند از نحوه رفتارش نسبت به آنها پرسيد ، عذرى در پيشگاه خدا داشته باشد ، و به جنبه مصلحتى كه در عنايت زياد نسبت به آنها وجود دارد ، با اين عبارت توجّه داده است : فانّ هؤلاء . . . غيرهم زيرا اينان به عدالت و دادگسترى از ديگر مردم نيازمندترند .

8 نسبت به داشتن عذر و بهانه‏اى در نزد خداوند در مورد پرداخت حق هر كدام از قشرهاى نامبرده تأكيد بيشترى فرموده است .

9 به وى دستور رسيدگى به حال رقّت‏بار يتيمان و سالخوردگان را داده است ، يعنى سالخوردگانى كه از پيرى به حدّى رسيده‏اند كه مقاومتشان اندك شده و ناتوان از حركتند و راه چاره‏اى ندارند ، و به دليل آبرومندى با همه فقر و تهيدستى خود را براى گدايى آماده نكرده ‏اند .

آنگاه به سنگينى وظيفه انجام تمام دستورهايى كه گذشت با اين عبارت اشاره فرموده است : و ذالك على الولاة ثقيل ( آنچه گفتيم براى فرمانروايان سنگين است ) ، و هم چنين با عبارت : و الحق كلّه ثقيل ( و هر گونه حقى سنگين است ) ، تا مطلب كاملا مؤثّر افتد و در قلب طرف جايگزين شود . و بعد با اين عبارت او را وادار به انجام وظيفه نموده است : و قد يخفّف اللّه . . . لهم ( و گاهى خداوند آن را سبك مى‏سازد ) ، نسبت سبك كردن را به خدا داده است تا او را علاقمند به انجام وظيفه كند و براى وادار ساختن به انجام وظيفه و ساده شمردن آن ، به بيان ويژگيهاى افراد شايسته پرداخته است ، و اينان كسانى هستند كه تنها بركنارى از عذاب خدا در آخرت را طالبند ، و سختيهاى وظايف دنيوى را نسبت به عذاب اخروى آسان شمرده و به درستى وعده‏هاى الهى در آخرت اطمينان دارند . توفيق از آن خداست .

فصل چهارم : درباره اوامر و نواهى سازنده و آداب اخلاقى و سياسى كه بعضى عمومى و بعضى ويژه كاركنان ، نزديكان ، نديمان و خود اوست و همچنين در كيفيت عبادت و امثال آن است .

وَ اِجْعَلْ لِذَوِي اَلْحَاجَاتِ مِنْكَ قِسْماً تُفَرِّغُ لَهُمْ فِيهِ شَخْصَكَ وَ تَجْلِسُ لَهُمْ مَجْلِساً عَامّاً فَتَتَوَاضَعُ فِيهِ لِلَّهِ اَلَّذِي خَلَقَكَ وَ تُقْعِدُ عَنْهُمْ جُنْدَكَ وَ أَعْوَانَكَ مِنْ أَحْرَاسِكَ وَ شُرَطِكَ حَتَّى يُكَلِّمَكَ مُتَكَلِّمُهُمْ غَيْرَ مُتَتَعْتِعٍ فَإِنِّي سَمِعْتُ ؟ رَسُولَ اَللَّهِ ص ؟

يَقُولُ فِي غَيْرِ مَوْطِنٍ لَنْ تُقَدَّسَ أُمَّةٌ لاَ يُؤْخَذُ لِلضَّعِيفِ فِيهَا حَقُّهُ مِنَ اَلْقَوِيِّ غَيْرَ مُتَتَعْتِعٍ ثُمَّ اِحْتَمِلِ اَلْخُرْقَ مِنْهُمْ وَ اَلْعِيَّ وَ نَحِّ عَنْهُمُ اَلضِّيقَ وَ اَلْأَنَفَ يَبْسُطِ اَللَّهُ عَلَيْكَ بِذَلِكَ أَكْنَافَ رَحْمَتِهِ وَ يُوجِبْ لَكَ ثَوَابَ طَاعَتِهِ وَ أَعْطِ مَا أَعْطَيْتَ هَنِيئاً وَ اِمْنَعْ فِي إِجْمَالٍ وَ إِعْذَارٍ ثُمَّ أُمُورٌ مِنْ أُمُورِكَ لاَ بُدَّ لَكَ مِنْ مُبَاشَرَتِهَا مِنْهَا إِجَابَةُ عُمَّالِكَ بِمَا يَعْيَا عَنْهُ كُتَّابُكَ وَ مِنْهَا إِصْدَارُ حَاجَاتِ اَلنَّاسِ يَوْمَ وُرُودِهَا عَلَيْكَ بِمَا تَحْرَجُ بِهِ صُدُورُ أَعْوَانِكَ وَ أَمْضِ لِكُلِّ يَوْمٍ عَمَلَهُ فَإِنَّ لِكُلِّ يَوْمٍ مَا فِيهِ : وَ اِجْعَلْ لِنَفْسِكَ فِيمَا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ اَللَّهِ أَفْضَلَ تِلْكَ اَلْمَوَاقِيتِ وَ أَجْزَلَ تِلْكَ اَلْأَقْسَامِ وَ إِنْ كَانَتْ كُلُّهَا لِلَّهِ إِذَا صَلَحَتْ فِيهَا اَلنِّيَّةُ وَ سَلِمَتْ مِنْهَا اَلرَّعِيَّةُ وَ لْيَكُنْ فِي خَاصَّةِ مَا تُخْلِصُ بِهِ لِلَّهِ دِينَكَ إِقَامَةُ فَرَائِضِهِ اَلَّتِي هِيَ لَهُ خَاصَّةً فَأَعْطِ اَللَّهَ مِنْ بَدَنِكَ فِي لَيْلِكَ وَ نَهَارِكَ وَ وَفِّ مَا تَقَرَّبْتَ بِهِ إِلَى اَللَّهِ مِنْ ذَلِكَ كَامِلاً غَيْرَ مَثْلُومٍ وَ لاَ مَنْقُوصٍ بَالِغاً مِنْ بَدَنِكَ مَا بَلَغَ وَ إِذَا قُمْتَ فِي صَلاَتِكَ لِلنَّاسِ فَلاَ تَكُونَنَّ مُنَفِّراً وَ لاَ مُضَيِّعاً فَإِنَّ فِي اَلنَّاسِ مَنْ بِهِ اَلْعِلَّةُ وَ لَهُ اَلْحَاجَةُ وَ قَدْ سَأَلْتُ ؟ رَسُولَ اَللَّهِ ص ؟

حِينَ وَجَّهَنِي إِلَى ؟ اَلْيَمَنِ ؟ كَيْفَ أُصَلِّي بِهِمْ فَقَالَ صَلِّ بِهِمْ كَصَلاَةِ أَضْعَفِهِمْ وَ كُنْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيماً وَ أَمَّا بَعْدَ فَلاَ تُطَوِّلَنَّ اِحْتِجَابَكَ عَنْ رَعِيَّتِكَ فَإِنَّ اِحْتِجَابَ اَلْوُلاَةِ عَنِ اَلرَّعِيَّةِ شُعْبَةٌ مِنَ اَلضِّيقِ وَ قِلَّةُ عِلْمٍ بِالْأُمُورِ وَ اَلاِحْتِجَابُ مِنْهُمْ يَقْطَعُ عَنْهُمْ عِلْمَ مَا اِحْتَجَبُوا دُونَهُ فَيَصْغُرُ عِنْدَهُمُ اَلْكَبِيرُ وَ يَعْظُمُ اَلصَّغِيرُ وَ يَقْبُحُ اَلْحَسَنُ وَ يَحْسُنُ اَلْقَبِيحُ وَ يُشَابُ اَلْحَقُّ بِالْبَاطِلِ وَ إِنَّمَا اَلْوَالِي بَشَرٌ لاَ يَعْرِفُ مَا تَوَارَى عَنْهُ اَلنَّاسُ بِهِ مِنَ اَلْأُمُورِ وَ لَيْسَتْ عَلَى اَلْحَقِّ سِمَاتٌ تُعْرَفُ بِهَا ضُرُوبُ اَلصِّدْقِ مِنَ اَلْكَذِبِ وَ إِنَّمَا أَنْتَ أَحَدُ رَجُلَيْنِ إِمَّا اِمْرُؤٌ سَخَتْ نَفْسُكَ بِالْبَذْلِ فِي اَلْحَقِّ فَفِيمَ اِحْتِجَابُكَ مِنْ وَاجِبِ حَقٍّ تُعْطِيهِ أَوْ فِعْلٍ كَرِيمٍ تُسْدِيهِ أَوْ مُبْتَلًى بِالْمَنْعِ فَمَا أَسْرَعَ كَفَّ اَلنَّاسِ عَنْ مَسْأَلَتِكَ إِذَا أَيِسُوا مِنْ بَذْلِكَ مَعَ أَنَّ أَكْثَرَ حَاجَاتِ اَلنَّاسِ إِلَيْكَ مِمَّا لاَ مَئُونَةَ فِيهِ عَلَيْكَ مِنْ شَكَاةِ مَظْلِمَةٍ أَوْ طَلَبِ إِنْصَافٍ فِي مُعَامَلَةٍْ ثُمَّ إِنَّ لِلْوَالِي خَاصَّةً وَ بِطَانَةً فِيهِمُ اِسْتِئْثَارٌ وَ تَطَاوُلٌ وَ قِلَّةُ إِنْصَافٍ فِي مُعَامَلَةٍ فَاحْسِمْ مَادَّةَ أُولَئِكَ بِقَطْعِ أَسْبَابِ تِلْكَ اَلْأَحْوَالِ وَ لاَ تُقْطِعَنَّ لِأَحَدٍ مِنْ حَاشِيَتِكَ وَ حَامَّتِكَ قَطِيعَةً وَ لاَ يَطْمَعَنَّ مِنْكَ فِي اِعْتِقَادِ عُقْدَةٍ تَضُرُّ بِمَنْ يَلِيهَا مِنَ اَلنَّاسِ فِي شِرْبٍ أَوْ عَمَلٍ مُشْتَرَكٍ يَحْمِلُونَ مَئُونَتَهُ عَلَى غَيْرِهِمْ فَيَكُونَ مَهْنَأُ ذَلِكَ لَهُمْ دُونَكَ وَ عَيْبُهُ عَلَيْكَ فِي اَلدُّنْيَا وَ اَلْآخِرَةِ وَ أَلْزِمِ اَلْحَقَّ مَنْ لَزِمَهُ مِنَ اَلْقَرِيبِ وَ اَلْبَعِيدِ وَ كُنْ فِي ذَلِكَ صَابِراً مُحْتَسِباً وَاقِعاً ذَلِكَ مِنْ قَرَابَتِكَ وَ خَاصَّتِكَ حَيْثُ وَقَعَ وَ اِبْتَغِ عَاقِبَتَهُ بِمَا يَثْقُلُ عَلَيْكَ مِنْهُ فَإِنَّ مَغَبَّةَ ذَلِكَ مَحْمُودَةٌ وَ إِنْ ظَنَّتِ اَلرَّعِيَّةُ بِكَ حَيْفاً فَأَصْحِرْ لَهُمْ بِعُذْرِكَ وَ اِعْدِلْ عَنْكَ ظُنُونَهُمْ بِإِصْحَارِكَ فَإِنَّ فِي ذَلِكَ رِيَاضَةً مِنْكَ لِنَفْسِكَ وَ رِفْقاً بِرَعِيَّتِكَ وَ إِعْذَاراً تَبْلُغُ بِهِ حَاجَتَكَ مِنْ تَقْوِيمِهِمْ عَلَى اَلْحَقِّ وَ لاَ تَدْفَعَنَّ صُلْحاً دَعَاكَ إِلَيْهِ عَدُوُّكَ و لِلَّهِ فِيهِ رِضًا فَإِنَّ فِي اَلصُّلْحِ دَعَةً لِجُنُودِكَ وَ رَاحَةً مِنْ هُمُومِكَ وَ أَمْناً لِبِلاَدِكَ وَ لَكِنِ اَلْحَذَرَ كُلَّ اَلْحَذَرِ مِنْ عَدُوِّكَ بَعْدَ صُلْحِهِ فَإِنَّ اَلْعَدُوَّ رُبَّمَا قَارَبَ لِيَتَغَفَّلَ فَخُذْ بِالْحَزْمِ وَ اِتَّهِمْ فِي ذَلِكَ حُسْنَ اَلظَّنِّ وَ إِنْ عَقَدْتَ بَيْنَكَ وَ بَيْنَ عَدُوِّكَ عُقْدَةً أَوْ أَلْبَسْتَهُ مِنْكَ ذِمَّةً فَحُطْ عَهْدَكَ بِالْوَفَاءِ وَ اِرْعَ ذِمَّتَكَ بِالْأَمَانَةِ وَ اِجْعَلْ نَفْسَكَ جُنَّةً دُونَ مَا أَعْطَيْتَ فَإِنَّهُ لَيْسَ مِنْ فَرَائِضِ اَللَّهِ شَيْ‏ءٌ اَلنَّاسُ أَشَدُّ عَلَيْهِ اِجْتِمَاعاً مَعَ تَفَرُّقِ أَهْوَائِهِمْ وَ تَشَتُّتِ آرَائِهِمْ مِنْ تَعْظِيمِ اَلْوَفَاءِ بِالْعُهُودِ وَ قَدْ لَزِمَ ذَلِكَ اَلْمُشْرِكُونَ فِيمَا بَيْنَهُمْ دُونَ اَلْمُسْلِمِينَ لِمَا اِسْتَوْبَلُوا مِنْ عَوَاقِبِ اَلْغَدْرِ فَلاَ تَغْدِرَنَّ بِذِمَّتِكَ وَ لاَ تَخِيسَنَّ بِعَهْدِكَ وَ لاَ تَخْتِلَنَّ عَدُوَّكَ فَإِنَّهُ لاَ يَجْتَرِئُ عَلَى اَللَّهِ إِلاَّ جَاهِلٌ شَقِيٌّ وَ قَدْ جَعَلَ اَللَّهُ عَهْدَهُ وَ ذِمَّتَهُ أَمْناً أَفْضَاهُ بَيْنَ اَلْعِبَادِ بِرَحْمَتِهِ وَ حَرِيماً يَسْكُنُونَ إِلَى مَنَعَتِهِ وَ يَسْتَفِيضُونَ إِلَى جِوَارِهِ فَلاَ إِدْغَالَ وَ لاَ مُدَالَسَةَ وَ لاَ خِدَاعَ فِيهِ وَ لاَ تَعْقِدْ عَقْداً تُجَوِّزُ فِيهِ اَلْعِلَلَ وَ لاَ تُعَوِّلَنَّ عَلَى لَحْنِ قَوْلٍ بَعْدَ اَلتَّأْكِيدِ وَ اَلتَّوْثِقَةِ وَ لاَ يَدْعُوَنَّكَ ضِيقُ أَمْرٍ لَزِمَكَ فِيهِ عَهْدُ اَللَّهِ إِلَى طَلَبِ اِنْفِسَاخِهِ بِغَيْرِ اَلْحَقِّ فَإِنَّ صَبْرَكَ عَلَى ضِيقِ أَمْرٍ تَرْجُو اِنْفِرَاجَهُ وَ فَضْلَ عَاقِبَتِهِ خَيْرٌ مِنْ غَدْرٍ تَخَافُ تَبِعَتَهُ وَ أَنْ تُحِيطَ بِكَ مِنَ اَللَّهِ فِيهِ طِلْبَةٌ لاَ تَسْتَقِيلُ فِيهَا دُنْيَاكَ وَ لاَ آخِرَتَكَ إِيَّاكَ وَ اَلدِّمَاءَ وَ سَفْكَهَا بِغَيْرِ حِلِّهَا فَإِنَّهُ لَيْسَ شَيْ‏ءٌ أَدْعَى لِنِقْمَةٍ وَ لاَ أَعْظَمَ لِتَبِعَةٍ وَ لاَ أَحْرَى بِزَوَالِ نِعْمَةٍ وَ اِنْقِطَاعِ مُدَّةٍ مِنْ سَفْكِ اَلدِّمَاءِ بِغَيْرِ حَقِّهَا وَ اَللَّهُ سُبْحَانَهُ مُبْتَدِئٌ بِالْحُكْمِ بَيْنَ اَلْعِبَادِ فِيمَا تَسَافَكُوا مِنَ اَلدِّمَاءِ يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ فَلاَ تُقَوِّيَنَّ سُلْطَانَكَ بِسَفْكِ دَمٍ حَرَامٍ فَإِنَّ ذَلِكَ مِمَّا يُضْعِفُهُ وَ يُوهِنُهُ بَلْ يُزِيلُهُ وَ يَنْقُلُهُ وَ لاَ عُذْرَ لَكَ عِنْدَ اَللَّهِ وَ لاَ عِنْدِي فِي قَتْلِ اَلْعَمْدِ لِأَنَّ فِيهِ قَوَدَ اَلْبَدَنِ وَ إِنِ اُبْتُلِيتَ بِخَطَإٍ وَ أَفْرَطَ عَلَيْكَ سَوْطُكَ أَوْ سَيْفُكَ أَوْ يَدُكَ بِالْعُقُوبَةِ فَإِنَّ فِي اَلْوَكْزَةِ فَمَا فَوْقَهَا مَقْتَلَةً فَلاَ تَطْمَحَنَّ بِكَ نَخْوَةُ سُلْطَانِكَ عَنْ أَنْ تُؤَدِّيَ إِلَى أَوْلِيَاءِ اَلْمَقْتُولِ حَقَّهُمْ : وَ إِيَّاكَ وَ اَلْإِعْجَابَ بِنَفْسِكَ وَ اَلثِّقَةَ بِمَا يُعْجِبُكَ مِنْهَا وَ حُبَّ اَلْإِطْرَاءِ فَإِنَّ ذَلِكَ مِنْ أَوْثَقِ فُرَصِ اَلشَّيْطَانِ فِي نَفْسِهِ لِيَمْحَقَ مَا يَكُونُ مِنْ إِحْسَانِ اَلْمُحْسِنِينَ وَ إِيَّاكَ وَ اَلْمَنَّ عَلَى رَعِيَّتِكَ بِإِحْسَانِكَ أَوِ اَلتَّزَيُّدَ فِيمَا كَانَ مِنْ فِعْلِكَ أَوْ أَنْ تَعِدَهُمْ فَتُتْبِعَ مَوْعِدَكَ بِخُلْفِكَ فَإِنَّ اَلْمَنَّ يُبْطِلُ اَلْإِحْسَانَ وَ اَلتَّزَيُّدَ يَذْهَبُ بِنُورِ اَلْحَقِّ وَ اَلْخُلْفَ يُوجِبُ اَلْمَقْتَ عِنْدَ اَللَّهِ وَ اَلنَّاسِ قَالَ اَللَّهُ تَعَالَى كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اَللَّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ 1 9 61 : 3

وَ إِيَّاكَ وَ اَلْعَجَلَةَ بِالْأُمُورِ قَبْلَ أَوَانِهَا أَوِ اَلتَّسَقُّطَ فِيهَا عِنْدَ إِمْكَانِهَا أَوِ اَللَّجَاجَةَ فِيهَا إِذَا تَنَكَّرَتْ أَوِ اَلْوَهْنَ عَنْهَا إِذَا اِسْتَوْضَحَتْ فَضَعْ كُلَّ أَمْرٍ مَوْضِعَهُ وَ أَوْقِعْ كُلَّ عَمَلٍ مَوْقِعَهُ وَ إِيَّاكَ وَ اَلاِسْتِئْثَارَ بِمَا اَلنَّاسُ فِيهِ أُسْوَةٌ وَ اَلتَّغَابِيَ عَمَّا تُعْنَى بِهِ مِمَّا قَدْ وَضَحَ لِلْعُيُونِ فَإِنَّهُ مَأْخُوذٌ مِنْكَ لِغَيْرِكَ وَ عَمَّا قَلِيلٍ تَنْكَشِفُ عَنْكَ أَغْطِيَةُ اَلْأُمُورِ وَ يُنْتَصَفُ مِنْكَ لِلْمَظْلُومِ اِمْلِكْ حَمِيَّةَ أَنْفِكَ وَ سَوْرَةَ حَدِّكَ وَ سَطْوَةَ يَدِكَ وَ غَرْبَ لِسَانِكَ وَ اِحْتَرِسْ مِنْ كُلِّ ذَلِكَ بِكَفِّ اَلْبَادِرَةِ وَ تَأْخِيرِ اَلسَّطْوَةِ حَتَّى يَسْكُنَ غَضَبُكَ فَتَمْلِكَ اَلاِخْتِيَارَ وَ لَنْ تَحْكُمَ ذَلِكَ مِنْ نَفْسِكَ حَتَّى تُكْثِرَ هُمُومَكَ بِذِكْرِ اَلْمَعَادِ إِلَى رَبِّكَ وَ اَلْوَاجِبُ عَلَيْكَ أَنْ تَتَذَكَّرَ مَا مَضَى لِمَنْ تَقَدَّمَكَ مِنْ حُكُومَةٍ عَادِلَةٍ أَوْ سُنَّةٍ فَاضِلَةٍ أَوْ أَثَرٍ عَنْ نَبِيِّنَا ص أَوْ فَرِيضَةٍ فِي كِتَابِ اَللَّهِ فَتَقْتَدِيَ بِمَا شَاهَدْتَ مِمَّا عَمِلْنَا بِهِ فِيهَا وَ تَجْتَهِدَ لِنَفْسِكَ فِي اِتِّبَاعِ مَا عَهِدْتُ إِلَيْكَ فِي عَهْدِي هَذَا وَ اِسْتَوْثَقْتُ بِهِ مِنَ اَلْحُجَّةِ لِنَفْسِي عَلَيْكَ لِكَيْلاَ تَكُونَ لَكَ عِلَّةٌ عِنْدَ تَسَرُّعِ نَفْسِكَ إِلَى هَوَاهَا

لغات

شرط : گروهى كه خود را با علامتهاى خدمتگزارى مشخّص مى‏كنند و با آن علامات از ديگران بازشناخته مى‏شوند

خرق : خلاف مدارا

انف : درشتى ، خويى كه با خودبينى همراه است .

اكناف : اطراف و جوانب

اسداء : بخشش حامّة : خويشاوندى

عقدة : زمين زراعتى عقدة : جاى پر درخت و نخلستان

اعتقد الضّيعة : زمين و باغى فراهم آورد مغبّه : سرانجام كار نتيجه

اصحر : آشكار ساخت

دعة : آسودگى آسايش

استوبلوا الامر : سنگين شمردند آن كار را

وبال : بدى ، سنگينى ،

استوبلت البلد :وضع شهر بد شد و شهروندان ناراضى شدند

خاس بالوعد : عهد و پيمان را شكست

ختل : نيرنگ

افضاه : گسترد .

استفاض بالماء : آب جريان يافت

ادغال : تباه كردن دغل : فساد مدالسة : مصدر باب مفاعله از تدليس و فريبكارى در فروش و غيره مانند نيرنگ زدن لحن القول : مانند در پرده سخن گفتن و اشاره داشتن و پهلو زدن در كارى وكزة : يك باره زدن ، يكبارگى . بعضى گفته ‏اند به معنى دست را بر چانه جمع كردن است

فرصة : نوبت ، مقدار ممكن از يك كار .

سورة الرّجل : حمله و تندى و بى ‏باكى يك مرد غرب

اللسان : تندزبانى بادرة : حمله شتابزده و مجازات كردن

ترجمه

« قسمتى از وقت خود را به كسانى اختصاص ده كه به تو نياز دارند ، تا در آن وقت خود را آماده كرده و در انجمن عمومى براى انجام كار آنها بنشينى ، پس به خاطر خدا در آن انجمن فروتن باش ، و جلو سپاهيان ، دربانان ، نگهبانان و محافظان خود را بگير تا كسى كه از طرف آنها حرف مى‏زند بى‏دغدغه و لكنت زبان و ترس و نگرانى ، حرف بزند ، زيرا من از پيامبر خدا ( ص ) شنيدم كه فرمود « هرگز امتى آراسته نخواهد بود ، مگر اين كه حق ناتوان بدون ترس و نگرانى از توانا گرفته شود » [ 6 ] .

بنابر اين تندى و تندخويى و بى‏ادبى در سخن گفتن را از طرف آنها بپذير و بر خود مگير ، و مبادا تو با آنان تندى و خودپسندى روا دارى ، تا خدا درهاى رحمتش را بر روى تو بگشايد . و اجر اطاعت و فرمانبردارى را به تو مرحمت كند .

و هر چه به كسى مى‏دهى با روى باز بده و اگر به كسى چيزى نمى‏دهى و مانع ازكارى مى‏شوى با مهربانى و معذرت خواهى عمل كن .

وانگهى بعضى از كارها را ناگزير بايد خود انجام دهى ، از آن جمله پاسخ دادن به كاركنان در جايى كه از عهده منشيانت بر نيايد ، و از جمله درخواستهاى مردم كه باعث تنگدلى يارانت مى‏گردد ، تو خود بايد رسيدگى كنى . در هر روز كار مخصوص همان روز را انجام بده ، زيرا هر روز كار ويژه‏اى دارد . و بهترين فرصتها و با ارزشمندترين اوقات را بين خود و خدا قرار بده ، اگر چه همه فرصتها اگر نيت انسان خالص و مردم در آسايش باشند از آن خدا و متعلق به اوست .

بايد در آن فرصتى كه ويژه خدا قرار داده‏اى ، واجباتى را كه تنها براى اوست ، صميمانه براى او انجام دهى ، بنابر اين در شبانه‏روز بخشى از آسايش تنت را به خدا بسپار و بدان وسيله عملى را به طور كامل انجام دهد كه باعث نزديكى تو به خدا شده و بدون عيب و نقص باشد هر چند كه موجب فرسايش و ناراحتى بدنت گردد . و هنگامى كه با مردم نماز مى‏گزارى كارى نكن كه مردم را از خود برنجانى و نماز را ضايع گردانى ، زيرا ميان مردم افرادى بيمار و گرفتارند .

من از پيامبر خدا ( ص ) هنگامى كه مرا به يمن اعزام داشت از نحوه برگزارى نماز با مردم آنجا پرسيدم فرمود : با آنان همچون ناتوانترين فرد نماز را به پا دار ، و نسبت به مؤمنان مهربان باش . و بعد از تمام اين دستورها مبادا بيش از اندازه خود را از نظر مردم دور نگهدارى . زيرا دورى فرمانروايان از انظار مردم ، بخشى از تنگ‏نظرى و كم آگاهى به كارهاست ، و همين ، رو نشان ندادن است كه حكمرانان را از كارهاى پوشيده مردم بيگانه مى‏سازد و در نتيجه كارهاى بزرگ مردم را كوچك و كارهاى كوچك را بزرگ ، و كارهاى خوب را بد ، و كارهاى زشت را زيبا جلوه مى‏دهد و حق و باطل را به هم آميخته مى‏كند .

براستى حكمران بشر است و از كارهايى كه مردم در خفا انجام مى‏دهند آگاه نيست . و روى حق و حقيقت نشانه گذاريهايى نشده تا راست از دروغ بازشناخته شود و در واقع تو يكى از دو نوع مردان هستى : يا مردى هستى كه در راه حق ، دست و دلبازى و كوتاهى ندارى ، در اين صورت ، رو پنهان داشتنت از اداى حق واجب و يا انجام كار نيك براى چيست ؟ و يا فردى گرفتارخسّت و تنگ‏نظرى هستى كه در اين صورت ديرى نخواهد پاييد كه مردم از بذل و بخشش تو نااميد شوند و چيزى از تو نخواهند خواست ، در صورتى كه بيشترين درخواستهاى مردم ، چيزهاى بى‏مايه از قبيل شكايت از ستم و يا دادخواهى درباره برخوردى و بى‏زحمت است .

وانگهى چون حكمران نزديكان و نديمانى دارد كه خودسر و دراز دست و در رفتارشان با مردم كم‏انصافند ، تو كارى بكن كه با از ميان برداشتن انگيزه‏هاى آن صفات ريشه آنها را از بيخ و بن بركنى ، و به هيچ كدام از اطرافيان و خويشاوندانت ، قطعه زمينى واگذار مكن ، و مبادا كسى به اين طمع بيفتد كه در آبادانى زمين و باغ خود به مردم همسايه زيان رساند و در آب دادن مزرعه و يا در كارى كه با مردم بايد همكارى كند ، هزينه آن را بر ديگران تحميل كند ، در نتيجه گوارايى آن كار براى ايشان خواهد بود نه براى تو ، ولى ننگ آن در دنيا و آخرت براى تو خواهد ماند .

حق را نسبت به هر كه شايستگى دارد چه نزديك و چه دور اجرا كن ، و در اين راه استوار باش و پاداشت را از خدا بخواه ، هر چند كه از اجراى حق ، به خويشان و نزديكانت برسد آنچه بايد برسد . و نتيجه اجراى حق را با همه سنگينى‏اش براى خود ، در نظر بگير ، كه پيآمدى خوش و پسنديده دارد . آنجا كه مردم تو را ستمگر پندارند ، اگر بهانه‏اى دارى ، آشكارا بگو ، و با بيان روشن و آشكار عذر و بهانه خود ، پندار آنها را زايل گردان ، زيرا با اين عمل هم خويشتن را تربيت و هم با مردم به مدارا رفتار كرده‏اى ، و اين اظهار عذر و بهانه باعث رسيدن تو به خواسته‏اى كه همان حق‏جويى مردم است خواهد شد .

مبادا صلح و سازشى را كه رضاى خدا در آن است اگر دشمن تو را دعوت كرد از دست بدهى ، زيرا كه صلح و سازش باعث آسايش سپاهيان و برطرف شدن غمها و امنيّت كشور است . ولى پس از صلح با دشمن ، سخت بر حذر باش ، زيرا چه بسا كه دشمن هدفش از سازش و نزديكى غافلگير ساختن بوده باشد . بنابر اين جانب احتياط را بگير ، و خوش‏گمان مباش و اگر بين خود و دشمن پيمانى بستى و لباس پيمان امنيّت را از جانب خود بر او پوشاندى به پيمان خود وفادار باش و به عهد خود وفا كن ، و خود را سپر دفاع پيمانى كه بسته‏اى قرار بده ، زيرا كه هيچ چيز در نزد خدا از واجبات الهى در بين مردم با همه اختلاف نظر و افكار گوناگون آنها از وفاى به عهد ، مهمتر نيست ، حتّى مشركان هم ، پيش از اسلام و مسلمين ، در بين خود ، وفاى به عهد را مهم مى‏گرفتند ، از آن‏رو كه سرانجام بد پيمان شكنى را دريافته بودند .

پس مبادا به پيمانت خيانت كنى و پيمان شكن باشى ، و مبادا در صدد فريب دشمنت باشى ، زيرا آن نوعى جسارت بر خداست ، و بر خداست گستاخ نمى‏شود مگر نادان بدبخت . و خداوند عهد و پيمان خود را كه باعث امنيّت است ، ميان بندگان گسترده است ، و آن را محلى امنى براى زيستن در پناه لطفش قرار داده است ، بنابر اين فريبكارى ، گول زدن و نيرنگبازى در آن راه ندارد .

از اوّل قراردادى منعقد نكن ، تا به عذر و بهانه گيريها متوسّل شوى ، و نبايد پس از عهد و پيمان ، سخنى مبهم و دو پهلو به كار ببرى ، و نبايد تنگناى كارى كه بايد پيمان الهى را درباره آن رعايت كنى تو را وادار به پيمان شكنى نابجا كند ، زيرا نستوه بودن در برابر كار دشوارى كه به انجام آن اميدوارى و پيآمد نيك آن را انتظار مى‏برى بهتر از نيرنگى است كه از مجازات و كيفر الهى آن مى‏ترسى ، و هم چنين بهتر از ترس بازخواست خداوند است كه هيچ راهى در دنيا و آخرت براى عفو و بخشش آن در پيش ندارى .

از خونها و خونريزى به ناحق برحذر باش ، زيرا هيچ چيز بيشتر از خونريزى به ناحق ، باعث عذاب و سزاوار بازخواست و موجب از بين رفتن نعمت و كوتاهى عمر نيست . و خداوند پاك در روز رستاخيز ، اوّلين حكمى كه ميان بندگانش مى‏ فرمايد درباره خونهايى است كه مردم ريخته‏اند ، بنابر اين هرگز با خونريزى خلاف بنياد حكومتت را استوار نكن ، زيرا ريختن خون حرام پايه حكومت را سست و لرزان مى‏ كند بلكه آن را از بين مى‏برد و به ديگران منتقل مى‏سازد ، و از تو در نزد خدا و هم چنين در نزد من هيچ عذر و بهانه‏اى در قتل عمد ، پذيرفته نيست زيرا در قتل عمد ، قصاص تن لازم است و اگر هم از روى خطا ديگرى را كشتى و تازيانه و يا شمشير و يا دستت ، در مجازات ، افراط كرد ،مبادا غرور قدرت تو را از پرداخت خونبها به اولياى مقتول مانع شود .

از خود پسندى و اعتماد به چيزى كه تو را وادار به خودپسندى كند ، بپرهيز ،و از اين كه مردم تو را زياد ستايش كنند بر حذر باش ، زيرا چنين حالتى از بهترين فرصتها براى شيطان است تا بتواند آثار نيك نيكوكاران را از بين ببرد . و مبادا در برابر خوبى كه به مردم مى‏كنى بر سر آنها منّت بگذارى ، و يا كارى را كه مى‏كنى ،بيش از آنچه هست جلوه دهى ، و مبادا به آنان وعده‏اى بدهى كه وفا نكنى ، زيرا منّت گذارى نتيجه خوبى را زايل مى‏كند ، و كار را بيش از آنچه هست تلقى كردن ،نور حق را از دل مى‏زدايد ، و به وعده وفا نكردن باعث خشم خدا مى‏گردد ، خداى بزرگ مى‏فرمايد : كَبُرَ مَقْتاً عِندَ اللَّهِ اَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ [ 7 ] پرهيز كن از شتاب در كارها پيش از فرا رسيدن وقت آن و يا وانهادن آن به هنگام فراهم شدن مجال انجام آن ، و يا پافشارى بيجا در كارى كه آن را در نمى‏يابى ، و يا سبك شمردن كار به هنگامى كه برايت روشن شده است . پس هر چيز را در جاى خود قرار بده ، و هر كارى را به موقع خود به جاى آور .

مبادا آنچه را كه همه مردم در آن حق يكسان دارند به خود اختصاص دهى ،و مبادا در جايى كه دقت و توجه لازم است و همه مى‏دانند تو خود را به نادانى بزنى ، زيرا آن [ حق ] از تو به نفع ديگرى گرفته خواهد شد ، همه چيز روشن شده و ديرى نخواهد پاييد كه داد ستمديده را از تو خواهند گرفت . به هنگام خشم بر خود مسلط باش ، و جلو تندى و تيزى خودت و حمله دست و بازو و بدزبانى‏ات را بگير ، از همه اين كارها با چشم پوشى از شتاب ، و تأخير در اعمال قدرت ،خوددارى كن ، تا آتش خشمت فرو نشيند و بر خود مسلط گردى ، و هرگز بر خود مسلط نمى‏شوى مگر آن كه درباره بازگشت به سوى پروردگارت بسيار دلمشغول باشى .

بر تو لازم است از احكامى كه پيشينيان ، قبل از تو به عدل و داد صادر كرده ، و يا راه و روش نيكى كه به كار برده‏اند ، و يا خبرى را كه از پيامبرمان نقل كرده‏اند و فريضه‏اى كه از كتاب خدا عمل كرده‏اند ، ياد كنى ، بنابر اين آنچه را كه ديدى مورد عمل ماست پيروى كن و با تمام وجودت در به جاى آوردن آنچه در اين عهدنامه ، به عهده‏ات گذاردم كوشا باش كه من در اين عهدنامه حجت را بر تو تمام كردم ، تا به هنگام حمله و فشار هوا و خواهش نفست ، عذر و بهانه‏اى نداشته باشى . »

شرح

اما كارهايى كه به نفع توده مردم است :

اول ، آن كه بخشى از وقت خود را مخصوص كسانى كند كه به او نياز دارند ، تا در آن فرصت خود را فارغ از هر كارى آماده سازد و هفته‏اى يا كمتر يا بيشتر به هر اندازه كه ممكن شود در يك انجمن عمومى به خاطر آنها نشستى داشته باشد .

دوم ، به خاطر خدا در انجمن و نشست با ارباب حاجت و كسانى كه به او نياز دارند ، فروتنى كند . امام ( ع ) او را در ارتباط با خدا وادار به فروتنى كرده است از آن‏رو كه خداوند آفريدگار اوست ، و وظيفه‏اش نسبت به خدا فروتنى است .

سوم : سپاه و يار و ياورانش را از مردم نيازمند باز دارد [ مبادا مانع از مراجعه آنان شوند ] و دليل اين مصلحت و فايده آن كار را با اين عبارت بيان فرموده است : تا كسى كه از طرف آنها حرف مى‏زند بدون دغدغه و لكنت زبان حرف بزند . و به دليل ضرورت اين كار با اين بيان اشاره كرده است : فانى سمعت . . . القوى ، و جهت استدلال امام ( ع ) به اين خبر آن است كه دلالت مطابقى بر مجازات امتى دارد كه در ميان آنها به دليل ناپاكيشان حق ناتوان از توانا گرفته نمى‏شود ، و همين خود باعث عذاب اخروى است و به دلالت التزامى دلالت دارد بر اين كه در ميان مردم به طور قطع چنين چيزى وجود دارد . وانگهى چون اين امورى كه امام ( ع ) دستور انجام آنها را مى‏دهد ، چون زمينه و مقدمه واجبند ،بنابر اين انجام تمام اين كارها واجب خواهد بود .

چهارم ، كارهايى كه هر چند به مصلحت عموم مردم و به نفع همه است او خود بايد بدون واسطه انجام دهد . كلمه امور ، مبتدا و خبر آن محذوف است :

و هناك امور يعنى در اينجا امورى هست ، و يا عباراتى نظير آن . از جمله آن امور پاسخ دادن به كاركنان است ، در جايى كه اين كار از عهده منشيان برنيايد ، او خود آن طور كه مصلحت مى‏بيند پاسخ دهد . و از جمله رسيدگى به نيازهاى مردم در موردى است كه يارانش در انجام آن سعه صدر نشان نمى‏دهند ، و شايسته نيست كه به آنها واگذار كند ، زيرا در نهايت اگر آنها برآورده كنند باز هم رضايت بخش نخواهد بود .

پنجم : بايد هر روز كار همان روز را انجام دهد و بر اين مطلب با اين عبارت توجه داده است : فإنّ لكل يوم ما فيه يعنى زيرا هر روز كار مخصوص به خود دارد . و اين جمله صغراى قياس مضمرى است كه كبراى مقدّر آن چنين است : و اگر هر روزى كار مخصوص به خود دارد پس بايد در همان روز انجام گيرد .

ششم : بهترين فرصتها را در كارها و اعمال بين خود و خدا صرف كند ،يعنى اوقات لازم براى اعمال واجب ، و بهترين نوع كارها آن كارى است كه در وقت معين انجام گيرد پس با فضيلت‏ترين اوقات وقتى است كه از گرفتاريهاى دنيايى فارغ و به خلوت با خدا مقرون باشد .

و در عبارت :و ان كانت . . . الرّعية

توجّه بر اين مطلب داده است كه بالاترين اعمال ،عملى است كه تنها براى خدا باشد .

هفتم : در آن فرصت معيّن ، كه ويژه خدا و مخصوص عمل دينى قرار داده ،واجبات الهى را با اخلاص و توجّه خاصّى انجام دهد .

هشتم : قسمتى از آسايش جسمى خود را در شبانه روز براى خدا ، يعنى در راه طاعت و بندگى او صرف كند . مفعول دوم چون معلوم بوده است حذف شده ، قرينه همان بودن شبانه روز است كه دو ظرف مكان براى افعال به قرينه ذكر بدن ، مى‏باشند .

نهم : عملى را كه براى تقرّب به خدا انجام مى‏دهد ، به طور كامل و بدون عيب و نقص باشد . كلمات كاملا ، غير مثلوم ، و بالغا هر سه حالند . و ما منصوب است بنابر اين كه حرف مصدرى است و نصبش به وسيله كلمه : بالغا . . .

است كه در ضمن سخنان امام ( ع ) آمده است : بالغا ما بلغ من القوّة و الطّاعة يعنى : هر چند كه فشار عبادت باعث فرسودگى بدنت گردد .

دهم : از جمله آدابى كه به امامت مردم در نماز جماعت مربوط مى‏شود ،اين است كه در نماز خود حد وسطى را انتخاب كند ، ما بين نماز طولانى كه طول دادن آن باعث نفرت مردم مى‏گردد ، و بين كوتاه خواندن كه باعث تباه سازى اركان نماز و از بين بردن فضيلت آن مى‏گردد ، و براى ردّ سنگينى و طولانى خواندن نماز به دليل عقلى و نقلى استدلال جسته است :

امّا دليل عقلى يك قياس مضمرى است كه صغراى آن عبارت است از : فانّ فى النّاس . . . الحاجة زيرا ميان مردم افرادى وجود دارند كه بيمار و گرفتارند و كبراى مقدّر آن نيز چنين است : و هر جامعه‏اى كه افراد مزبور ميان آنها باشد نيازمند مدارا و سبك گرفتن است . و اما دليل نقلى ، روايتى است كه از پيامبر خدا ( ص ) نقل كرده است ، و جهت تشبيه نماز جماعت به نماز ناتوانترين نمازگزار ، سبك گرفتن نماز به حفظ اركان و واجبات نماز است .

يازدهم : از جمله آداب سازنده براى اداره شهر ، خوددارى از طول غيبت از انظار توده مردم است ، و براى تشويق به خوددارى از آن عمل به چند جهت اشاره فرموده است :

1 طول غيبت نوعى سختگيرى نسبت به رعيت و تنگ نظرى است .چون ديدار آنان با حاكمشان باعث برطرف شدن اندوه ناشى از مشكلاتشان مى‏گردد .

2 طول غيبت باعث اطلاع كمتر از امور مى‏شود ، يعنى لازمه مخفى بودن طولانى از انظار ، بى‏اطلاعى از امور است ، بنابر اين نام لازم را بر ملزوم اطلاق فرموده است . و با اين عبارت مطلب را تأكيد كرده است : و همين‏رو پنهان كردن از مردم است كه باعث بريدن از مردم مى‏شود ، يعنى مانع اطلاع بعضى از فرمانروايان از امور پنهانى رعيت مى‏گردد . آنگاه به پيامدهاى نارواى آن ناآگاهى اشاره فرموده است .

به اين ترتيب كه كارهاى بزرگ مردم را كوچك مى‏بيند ، مثل اين كه اگر يكى از اطرافيان حاكم ، دست به ستمكارى بزند ، دستياران جرم او را كوچك قلمداد مى‏كنند و حاكم هم آن را كوچك مى‏بيند ، و همچنين كارهاى كوچك را بزرگ مى‏بيند . مثلا يك نافرمانى كوچك كه از مقام پايين‏تر نسبت به بالاتر سر بزند .

و همين طور كارهاى خوب مردم را بد ، و كارهاى بد را خوب مى‏بيند ، و حق و باطل با هم درآميخته و مشتبه مى‏شوند ، و اين است معناى عبارت امام ( ع ) : فيصغر . . . بالباطل .

آنگاه چند دليل آورده است بر اين كه لازمه رو پنهان كردن از مردم به مدّت زياد ناآگاهى است ، با اين عبارت : و انّما الوالى بشر . . . الصدق و الكذب ،كه در حقيقت چنين است : زيرا حاكم يك فرد از بشر است و از ويژگيهاى بشر آن است كه هيچ چيز را جز به وسيله نشانه ، نشناسد ، و از طرفى ، حق نشانه‏هايى ندارد ، تا بدان وسيله انواع سخنان راست از نادرست بازشناخته شود .

3 امام ( ع ) وى را به خوددارى از رو پنهان كردن از مردم به وسيله قياس مضمرى تشويق كرده است كه مقدّمه صغراى آن يك قضيه شرطيه منفصله است و آن عبارت است از : و انّما انت . . . بذلك و خلاصه معناى آن چنين است : يا تو فردى با سخاوت طبع و در راه حق ، دست و دل‏بازى ، و يا شخصى گرفتار تنگ نظرى هستى ، كبراى مقدّر آن نيز چنين است : هر كس كه با اين ويژگيها باشد روا نيست كه از مردم مدّتى دور زندگى كند ، توضيح مقدّمه كبرا اين طور مى‏شود : يا او در راه اداى حق دست و دل باز است ، چنان كه به هنگام درخواست حقى ، يا حق واجب را ادا مى‏كند ، و يا همچون افراد كريم و بزرگوار برخورد مى‏كند كه در اين صورت رو پنهان كردن از مردم روا نيست ، و يا گرفتار تنگ نظرى است كه در اين صورت هم ، مردم وقتى از بذل و بخشش او نااميد شدند ، ديگر چيزى از او درخواست نخواهند كرد ، در اين صورت هم ،رو پنهان كردن از مردم معنايى ندارد .

4 سخن امام ( ع ) : مع انّ اكثر . . .

معامله مقدمه صغراى قياس مضمرى است كه كبراى آن چنين است : و هر كسى كه بيشترين نيازهاى مردم از قبيل موارد ياد شده ، زحمت و هزينه‏اى براى او نداشته باشد ، رو پنهان كردن وى از مردم بى‏ معناست .

دوازدهم : از جمله امور سازنده كه مربوط به نزديكان حاكم است ، آن است كه بار هزينه آنها را از دوش مردم بردارد ، بنابر اين عبارت : بقطع اسباب . . .

مؤونته رهنمودى است به طريق از ميان برداشتن آن ، و به دليل آن عمل با يادآورى پيآمدهايى از قبيل اين كه خود را در منافعى بر رعيّت مقدّم داشته و دست اذيّت و آزار و كم انصافى بر آنها دراز كنند اشاره فرموده است . و آن عبارت به منزله مقدمه صغراى قياس مضمرى است كه كبراى مقدّر آن چنين است : و هر كس چنان باشد گسستن رشته زحمت و هزينه وى از مردم ضرورت دارد . صفات و حالاتى كه امام ( ع ) دستور بركندن ريشه‏هاى آنها را داده است عبارتند از : انواع زحمتهاى نامبرده از قبيل خودسرى ، دراز دستى و كم انصافى .

عبارت : و لا تقطعنّ . . . مشترك ،توضيح و تفصيل راههاى از بين بردن انگيزه‏هاى ياد شده است ، زيرا واگذار كردن قطعه زمينى به يكى از آنها و به طمع واداشتن وى در فراهم آوردن زمين و باغ بر ضرر رساندن به همسايگان در آب ،و يا در كار مشترك با مردم مانند عمران و آبادانى ، موجب مى‏شود كه هزينه آن را بر ديگران تحميل كند ، اينها انگيزه‏هاى صفات ياد شده از انواع زحمت هستند ، و قهرا از ميان برداشتن اينها در گرو بركندن ريشه‏هاى آنهاست .

آنگاه از انگيزه‏هاى زحمت بر مردم ، به دليل پيامدهاى ناروا كه براى حاكم دارد او را بر حذر داشته است ، پيامدهايى از قبيل گوارايى آن كارها براى ايشان نه براى او ، و باقى ماندن ننگ آن در دنيا و آخرت براى او ، و همين عبارت به منزله مقدمه صغراى قياس مضمرى است كه كبراى مقدّر آن چنين است : و هر چه كه گوارائى‏اش براى ديگران و ننگش براى تو باشد ، انجامش بر تو روا نيست .

سيزدهم : حق را درباره همه افرادى كه سزاوار آنند ، چه دور و چه نزديك اجرا كند و اگر در اثر اجراى حق ، احتمالا به خويشاوندان و نزديكانش مرارت و تلخى برسد ، او به خاطر دستاوردى كه باعث قرب به خدا و تنها براى رضاى اوست ، بردبار و شكيبا باشد ، هر چند كه از اجراى حق به خويشان و نزديكانش ،به اقتضاى شريعت ، برسد آنچه بايد برسد . و او در « و لكن » براى حال و « واقعا » نيز حال است و عامل حال فعل : « و الزم » مى‏باشد .

چهاردهم : نتيجه اين اجراى حق را با همه سنگينى كه براى او در مورد نزديكان خود دارد در نظر بگيرد . گويا وى با اجراى حق ، سرانجام از آسيب دنيا و عذاب آخرت ايمن مى‏گردد . و به اين كار او را چنين تشويق كرده است : زيرا پيامد آن اجراى حق پسنديده است ، يعنى همان عافيت و ايمنى و بالأخره ،سعادت جاويد ، كه خوش و پسنديده است . و همين عبارت مقدمه صغراى قياس مضمرى است كه كبراى مقدّر آن چنين است : و هر چيزى كه پيامدى خوش و پسنديده داشته باشد ، علاقه‏مندى به انجام آن ضرورى است .

پانزدهم : بر فرض اين كه توده مردم او را ستمگر و ظالم پندارند ، امام ( ع ) به او دستور مى‏دهد كه به طور روشن و آشكار درباره پندار ايشان كه او را ظالم تصور كرده‏اند ، دليل و انگيزه خود را ابراز كند و با اظهار خود ، پندار آنها را از بين ببرد . و در اين مورد نيز او را به وسيله قياس مضمرى ترغيب نموده است كه عبارت : فانّ . . . الحقّ صغراى آن است ، يعنى اين كه با اين اظهار دليل و انگيزه در صورتى كه عذر و دليلى دارى به خواسته‏اى كه دارى ، خواهى رسيد ، به اين معنى كه با آگاه شدن آنها از كار تو كه از روى حق بوده است ، نه از روى ستم ،آنها را بر طريق حق استوار خواهى ساخت . و كبراى مقدّر آن چنين است : و هر چه كه آن چنان باشد ، شايسته انجام دادن است .

شانزدهم : او را از ردّ صلح خداپسندانه‏اى كه دشمن به آن دعوتش مى‏كند برحذر داشته و او را به مصالح و فوايدى كه اين عمل دارد به وسيله قياس مضمرى توجّه داده است ، كه مقدمه صغراى قياس ، عبارت : فانّ فى الصّلح . . .لبلادك است ، و آنها سه مصلحت روشن و آشكارى است كه در اثر صلح و سازش به دست مى‏آيد . و كبراى مقدّر آن ، چنين است : و هر چيزى كه مشتمل بر چنين مصالحى باشد پذيرفتنش لازم و واجب است .

هفدهم : او را پس از سازش ، سخت از دشمن بر حذر داشته ، و امر به گرفتن جانب احتياط نموده است ، و نيز دستور داده به حسن ظنّى كه ممكن است از صلح و سازش با دشمن پيدا شده باشد ، متكى نباشد . و بر ضرورت اين احتياط و حذر داشتن با قياس مضمرى توجه داده است كه مقدمه صغراى آن ، جمله : فانّ العدوّ ربّما يتقارب ليتغفّل يعنى : چه بسا دشمن با صلح و سازش به او نزديك شده تا او را غافلگير سازد و بر او پيروز گردد . و امام ( ع ) خود در اين باره دلايل و شواهدى آزموده دارد . و هر دو مفعول به دليل وضوح و روشن بودن آنها حذف شده ‏اند . و كبراى مقدر نيز چنين است : و هر كس چنان باشد بر حذر بودن از او لازم و واجب است .

هيجدهم : به او امر كرده كه چنانچه بين او و دشمنش پيمان بسته شد به پيمان خود وفادار باشد و امانتى را كه بر عهده گرفته است رعايت كند و خود را همچون سپر دفاعى براى پيمانى كه بسته است قرار دهد ، يعنى به قيمت جان خود هر چند به ضرر او باشد از آن دفاع كند كلمه « اللبس يعنى پوشش » را استعاره آورده است براى وارد شدن دشمن زير پوشش امنيت ، نظر به شباهتى كه پوشش امنيت به پيراهن و امثال آن دارد . و همچنين كلمه : « الجنّة » يعنى سپر را استعاره براى جان وى آورده است ، از نظر شباهتى كه جان او در نگهبانى به سپر و نظير آن دارد . و بر اين وفادارى به دو دليل كه عبارت زير مشتمل بر آنهاست او را وادار نموده است : فانّه . . . الغدر .

1 براستى كه مردم با همه اختلاف نظر و افكار گوناگون خود بر هيچ واجبى از واجبات الهى اينقدر اهميت نمى‏دهند .

2 حتى مشركان پيش از اسلام به وفاى عهد پايبند بوده و پيامد نادرست پيمان‏شكنى و فريبكارى را ناگوار مى‏دانستند .

دو جمله ياد شده دو مقدمه صغرا براى قياس مضمرى هستند كه كبراى مقدّر آنها چنين است : و هر چه كه آن طور باشد پايبندى و نگهدارى آن لازم و ضرورى است .

آنگاه با نهى از خيانت در عهد و پيمان و پيمان‏شكنى ، و فريفتن دشمن با بستن پيمان و بعد گول زدن او مطلب را مورد تأكيد قرار داده است . و به دو جهت از پيمان‏شكنى بر حذر داشته است :

1 جمله : فانّه . . . الاشقى به منزله صغراى قياس مضمرى است كه خلاصه آن چنين مى‏شود : زيرا كسى كه بر خدا گستاخى كند بيچاره و بدبخت است ، و كبراى مقدّر آن نيز چنين است : هر پيمان‏شكن و فريبكارى گستاخ بر خداست ، از چهارمين مقدمه اين نتيجه گرفته مى‏شود : پس شخص نگونبخت آن كسى است كه پيمان‏شكن و فريبكار است . و ممكن است مقدّمه صغرا چنين باشد : زيرا آن عمل ، گستاخى بر خدا و باعث بدبختى است ، و كبراى مقدّر نيز چنين است : و هر چه آن طور باشد ، اجتناب از آن ضرورى و لازم است . به اين ترتيب از اوّل به نتيجه مورد نظر مى‏رسيم .

2 عبارت : و قد جعل . . . جواره و امنا يعنى : خداوند عهد و پيمان را . . .

محل امنى براى زيستن در سايه لطف خود قرار داده است . لفظ : « الحريم » را استعاره براى عهد و پيمان آورده و با كاربرد كلمه : « السكون » به طور استعاره ترشيحى به برخوردارى بنده از نعمت و بهره‏بردارى از جوار رحمت او اشاره نموده ، و بدين وسيله بر جهت استعاره كه همان اعتماد و اطمينان به خدا و در امان ماندن از فتنه است ، توجّه داده ، و حريم را به نوعى مانع تشبيه كرده است ،و اين سخن به منزله صغراى قياس مضمرى است كه كبراى آن مى‏شود : و هر چيزى كه آن چنان باشد ، شكستن آن و فريبكارى در آن روا نيست .

نوزدهم : او را از انعقاد قرار دادى كه راههاى عذر و بهانه در آن باز باشد ،يعنى پيآمدهاى ناروا داشته باشد نهى كرده است . و اين كنايه از دستور به استوار نمودن قرار دادهاست .

بيستم : او را از اعتماد بر گفتار مبهم ، در سوگندها و پيمانها ، پس از آن كه پيمان محكم و استوارى از ديگرى گرفته و يا شخص ديگر چنين پيمان محكمى با او بسته است ، منع كرده است و نمونه گفتار دو پهلو و مبهم ، سخنى است كه طلحه و زبير در بيعت خود با على ( ع ) در لفافه و از سر تزوير بيان كردند . يعنى نه از خودت بايد چنين كارى سر بزند و نه به ادّعاى ديگران توجّه داشته باش .

بيست و يكم : او را نهى كرده است از اين كه تنگناى كار مربوط به پيمان الهى باعث آن شود كه پيمان را به ناحق ناديده بگيرد . و در اين مورد با عبارت :فانّ صبرك . . . آخرتك او را وادار به استقامت و پايدارى كرده است ، و آن عبارت به منزله صغراى قياس مضمرى است . و مقصود امام ( ع ) از پيامد آن ، همان كيفر الهى است كه به دنبال دارد ، و مقصود از بازخواست ، همان بازخواست نسبت به وفاى عهد در روز قيامت است ، و منظور از منحصر بودن راه ، به بازخواست از پيمان كنايه از پايبندى بدان است ، و متّصف كردن بازخواست بر اين كه ، در دنيا و آخرت راهى براى عفو از پيمان شكنى ندارى ، به اين منظور است كه در مقابل آن بازخواست ، نه دنيايى در كار است كه راهى داشته باشى و به اميد خير دنيا باشى ، زيرا آن روز دنيايى وجود ندارد ، و نه راه آخرتى هست ، زيرا در آخرت جز براى كارهاى خوب راه پذيرشى نيست . و هر كسى كه مورد بازخواست الهى واقع شود ، خير قابل قبولى در آخرت ندارد . و بعضى ، « تستقيل » با ياء روايت كرده‏اند :

يعنى تو راه بازگشت از آن بازخواست و پيامد ناروا را ندارى ، نه در دنيا و نه در آخرت .

بيست و دوم : او را از آلودن دستش به خونها و خونريزى به ناحق ، يعنى از قتل نفس برحذر داشته است ، و با دو دليل زير او را از اين كار بيم داده است :

1 عبارت : فانّه . . . حقّها 

كه خود مقدمه صغراى قياس مضمرى است به اين ترتيب : زيرا خونريزى به ناحق ، نزديكترين انگيزه براى فرا رسيدن عذاب خدا ،و مهمترين سبب مجازات و بالاترين موجب از دست دادن نعمت ، و كوتاهى دوران حكومت و عمر انسانى است . بديهى است كه خون به ناحق مهمترين علت براى هر سه مورد است ، از آن‏رو كه باعث توجّه و انگيزش مردم بر نابودى قاتل شده و موجب نزول خشم خداوند براى او مى‏گردد ، چون قتل بزرگترين نوع مصائب ، نفرت انگيز است ، و كبراى مقدّر نيز چنين است : و هر چه آن چنان باشد دورى جستن از آن واجب است .

2 عبارت : و اللّه سبحانه . . . القيامة ،

با ذكر اين مطلب كه نخستين حكم خداوند ميان بندگانش درباره خونهايى است كه مردم ريخته‏اند ، توجه داده است بر اين كه قتل از ساير گناهان كبيره در نزد خداوند متعال ، بزرگتر است ، و اين عبارت به منزله صغراى قياس مضمرى است كه كبراى مقدّر آن نيز چنين است : و هر چه را كه خداوند نخست درباره آن حكم كند ، پس بررسى و توجه به آن لازم ، و دورى و اجتناب از آنچه مورد عدم رضاى اوست ، واجب است .

بيست و سوم : او را نهى كرده است از اين كه مبادا بنياد حكومت و قدرت خود را با ريختن خونهاى به ناحق استوار سازد ، و از اين عمل با عبارت : فانّ ذلك . . . و ينقله بر حذر داشته است . كه خود به منزله صغراى قياس مضمرى است ، با بيانى كه گذشت ، چون ريختن خون به ناحق مستلزم آن سه نوع پيامدى است كه گفتيم ، بنابر اين باعث سستى بنياد قدرت و حكومت بلكه نابودى آن است . كبراى مقدّر قياس نيز چنين است : و هر چه داراى اين ويژگيها باشد اجتناب از آن لازم است .

بيست و چهارم : او را از قتل عمد به ناحق منع كرده و به دو جهت او را از ارتكاب چنان عملى بر حذر داشته است :

1 هيچ عذر و بهانه‏اى در قتل عمد در نزد خدا و در نزد وى از او قابل قبول نيست .

2 ديگر آن كه در قتل عمد ، قصاص تن لازم است .

اين دو عبارت ، دو مقدمه صغرا براى قياس مضمرى هستند كه كبراى مقدّر آنها چنين است : و هر چه با آن خصوصيات باشد ، دورى از آن لازم است .

بيست و پنجم : از صفت ناپسند خودخواهى و غرور به هنگام ارتكاب قتل غير عمد و يا افراط در مجازات افراد از طريق زدن با تازيانه و يا دست بر حذر داشته تا مبادا قدرت و خودخواهى مانع پرداخت خونبهايى كه حق آنهاست به ايشان گردد . و با عبارت : فانّ . . . مقتله ، بر اين مطلب توجه داده است كه يك نوع زدن با دست كه به آن وكز يعنى زدن با تمام كف دست ، مى‏گويند ، گاهى باعث قتل مى‏شود ، و احتمال قتل در آن حتمى است .

بيست و ششم : از خود پسندى و اعتماد به چيزى كه او را به خود پسندى بكشاند و همچنين از دوست داشتن ستايش زياد ، برحذر داشته است . دو مورد آخرى باعث دوام خودپسندى و ريشه آنند . و از هر سه مورد با عبارت : فانّ ذلك . . . المحسنين ، او را بر حذر داشته است : جمله : و فى نفسه ، متعلق به « أوثق » است .

دو احتمال در اينجا وجود دارد :

1 چون خود پسندى از موارد هلاكت است ، نيكى نيكوكاران ، با وجود آن بى‏فايده است بنابر اين اگر شيطان فرصتى به دست آورد ، و خود پسندى را براى انسان جلوه دهد و او هم باور كند هر چه احسان كرده ، بتمام از بين مى‏رود .

2 شخص خودپسند هر كس هر احسانى هم نسبت به او كند احسان تلقى نمى‏كند و در نتيجه خودپسندى وى باعث ناديده گرفتن احسان كسى مى‏شود كه به او نيكى كرده است . و چون منشأ خودپسندى ، شيطان است ، نابود كننده نيكى نيكوكاران نيز ، شيطان خواهد بود ، از اين‏رو ، امام ( ع ) اين عمل را عمل شيطانى دانسته و دورى از آن را لازم شمرده است .

بيست و هفتم : از سه صفت ناپسند او را بر حذر داشته است :

1 از منّت گذاردن بر سر رعيت در برابر احسانى كه به آنان مى‏كند .

2 بزرگ جلوه دادن كارى كه درباره مردم انجام داده است ، يعنى احسانى را كه نسبت به مردم كرده است بيش از آنچه هست به خود نسبت دهد .

3 مبادا به مردم وعده‏اى بدهد كه وفا نكند .

آنگاه وى را از منّت‏گذارى بر حذر داشته است با اين عبارت : فانّ المنّ يبطل الاحسان ( زيرا منّت گذارى نتيجه احسان را از بين مى‏برد ) و اين سخن اشارتى است به آيه مباركه : يا اَيُّهَا الّذينَ آمَنُوا لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَ الاَذى‏ [ 8 ] .

و نيز او را از بزرگ جلوه دادن احسان به دور داشته با اين گفتار : زيرا كار را بيش از آنچه هست جلوه دادن نور حق را از دل مى‏زدايد . و مقصود امام ( ع ) از حق در اينجا همان احسان به مردم و يا صداقت در گفتار است آنجا كه نياز به گفتن باشد ، زيرا اينها داراى جلوه‏اى عقلانى هستند كه نفوس متمايل بدان بوده ،از آن لذّت مى‏برد . و چون بزرگ جلوه دادن عمل ، نوعى از دروغ است ، و دروغ هم صفتى فوق العاده ناپسند است ، ناگزير از عواملى است كه نور حقّ را از بين مى‏برد و خاموش مى‏سازد ، و در نتيجه ارزشى براى آن عمل در دل مردم نمى‏ماند . امام ( ع ) وى را از خلف وعده ، با اين بيان بر حذر داشته است : « به وعده وفا نكردن باعث خشم خدا و مردم مى‏گردد . » امّا خشم مردم ، واضح و روشن است ، و امّا خشم خدا به دليل قول خداى تعالى است كه مى‏فرمايد :كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّه . . . [ 9 ] سه مورد بالا مقدّمات صغرا براى قياسات مضمرى هستند كه كبراى مقدّر آنها چنين است : و هر چه داراى اين ويژگيها باشد ، بايد از آن دورى جست .

بيست و هشتم : او را از قرار دادن كارها در يكى از دو سوى افراط و تفريط بر حذر داشته است اما جانب افراط ، عبارت است از : شتابزدگى در كارى پيش از فرا رسيدن وقت آن و يا لجاجت و پافشارى در مورد كارى كه سررشته آن در دست انسان نيست و يا مورد آن تغيير كرده است . و يا وقتى كه راه كار ، روشن نيست ، و همچنين سهل انگارى در كار . و امّا طرف تفريط ، خوددارى و عقب نشينى ازكارى به هنگام دستيازى بدان است كه نقطه مقابل شتابزدگى در كار مى‏باشد ، و يا ناتوانى از كار هنگامى كه راه انجام آن روشن است كه نقطه مقابل پافشارى در كارى است كه سر رشته آن در دست انسان نيست . و لازمه نهى از دو طرف افراط و تفريط ، خود به معنى دستور انجام كارها بر اساس عدل يعنى حدّ وسط از دو طرف و در جايگاه صحيح و حق است . بدان جهت فرموده است : بنابر اين هر چيز را به جاى خود قرار بده و هر كارى را به وقت خود انجام ده .

بيست و نهم : او را از اختصاص دادن چيزى كه لازم است همه مردم در آن حق برابرى داشته باشند ، از اموال مسلمانان و ديگر چيزهاى خوب به خويشتن برحذر داشته است .

سى‏ام : او را از غفلت نسبت به چيزهايى كه توجه و آگاهى به آن لازم است يعنى حقوق مردم كه به ستم از دست آنها گرفته‏اند ، و همه مى‏دانند كه تو سهل انگارى كرده‏اى ، نهى فرموده و از چنين حالتى با عبارت : التّغابى . . .للمظلوم ، بر حذر داشته است ، و مقصود امام ( ع ) از اين عبارت آن مقدار از حقوق مردم است كه وى به خود اختصاص داده و اظهار نادانى و غفلت از آن مى‏كند . كلمه « ما » در « عمّا » زايده است . مقصود امام ( ع ) از « القليل » مدت زندگى در دنياست . و با عبارت : اغطية الامور ، اشاره به ساختمان بدن و جسم دارد كه مانع از درك امور با ديده بصيرتند . و قبلا دانستيم كه برطرف شدن اين حجابها با دور انداختن كالبد ميسر است و در آن صورت است كه تمام آنچه را كه از خوبى و بدى براى او آماده شده ، مى‏بيند ، همان طورى كه خداى متعال فرموده است : يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً [ 10 ] .

سى و يكم : او را دستور داده است تا به هنگام خشم ، برخويشتن مسلط باشد ، يعنى جلو خشم خود را نسبت به آنچه از كارها بر خلاف ميل او اتفاق مى‏افتد ، و جلو تندروى خود ، و تند زبانى‏اش را بگيرد ، و تسلّط وى بر اين امور ،تنها با خوددارى از طغيان قوه غضبيّه ، و ايستايى او در كاربرد آن قوّه در حد اعتدال است ، به طورى كه تا سرحدّ افراط آن را به كار نبرد تا در صفت ناپسند تهوّر و بى‏باكى نيفتد و در نتيجه اين خوى ناپسند او را گرفتار ستمكارى نكند .

سى و دوم : او را امر به خوددارى از اين امور كرده و به وسائل و ابزار اين خويشتندارى نيز راهنمايى كرده است كه همان خوددارى از شتابزدگى و به تأخير انداختن اعمال قدرت مى‏باشد تا وقتى كه آتش خشم فرو نشيند و در نتيجه حالت اختيار و انتخاب انجام دادن و يا انجام ندادن كارى كه اميد مصلحت مى‏رود ، برايش ، فراهم آيد . و به دليل استوارى و درستى اين ابزار و وسائل با اين سخن خود اشاره فرموده است : و لن تحكم ذلك . . . عليك ، توضيح آن كه ، زياد در غم رستاخيز بودن و در امور آخرت انديشيدن ، باعث بى‏ميلى به امور دنيايى سراسر جنجال و طغيان قوّه غضبيّه است .

سى و سوم : بر وى دو چيز را لازم و واجب شمرده است كه به طور اجمال تمام سفارشهاى اين عهدنامه را شامل است :

1 آنچه را بر پيشينيان رفته ، يعنى احكامى كه به عدل و داد از طرف حاكمان پيش از او صادر شده ، و يا كارهايى را كه به پيروى از پيامبرمان ( ص ) و يا بر اساس واجبات الهى انجام گرفته ، مورد توجه قرار دهد ، تا آن كارهايى كه مورد عمل امام ( ع ) است ، پيروى نمايد .

2 خويشتن را به پيروى از آنچه در اين عهدنامه آمده است ، و حجّت خود را بر او تمام كرده ، يعنى همان موعظه و يادآورى اوامر الهى ، وادار سازد ، تا به هنگام حمله و فشار هواى نفسش ، عذر و بهانه در برابر امام ( ع ) نداشته باشد ،همان طورى كه خداى متعال فرموده است : لِئلاّ يَكُونَ لِلنّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُل [ 11 ] .

بخشى از همان عهدنامه چنين است :

وَ أَنَا أَسْأَلُ اَللَّهَ بِسَعَةِ رَحْمَتِهِ وَ عَظِيمِ قُدْرَتِهِ عَلَى إِعْطَاءِ كُلِّ رَغْبَةٍ أَنْ يُوَفِّقَنِي وَ إِيَّاكَ لِمَا فِيهِ رِضَاهُ مِنَ اَلْإِقَامَةِ عَلَى اَلْعُذْرِ اَلْوَاضِحِ إِلَيْهِ وَ إِلَى خَلْقِهِ مَعَ حُسْنِ اَلثَّنَاءِ فِي اَلْعِبَادِ وَ جَمِيلِ اَلْأَثَرِ فِي اَلْبِلاَدِ وَ تَمَامِ اَلنِّعْمَةِ وَ تَضْعِيفِ اَلْكَرَامَةِ وَ أَنْ يَخْتِمَ لِي وَ لَكَ بِالسَّعَادَةِ وَ اَلشَّهَادَةِ إِنَّا إِلَيْهِ 9 11 2 : 156 رَاغِبُونَ وَ اَلسَّلاَمُ عَلَى ؟ رَسُولِ اَللَّهِ ؟ صَلَّى اَللَّهِ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ اَلطَّيِّبِينَ اَلطَّاهِرِينَ وَ سَلَّمَ تَسْلِيماً كَثِيراً

ترجمه

« و از خدا به گستردگى دامنه رحمتش ، و توانايى بسيارش بر بخشش هر درخواستى مسألت دارم كه من و تو را بدانچه رضا و خوشنودى وى در اوست ، از داشتن عذر و بهانه‏اى روشن در برابر او و بندگانش ، با خوشنامى در ميان مردم ، و آثار نيك در شهرها و زيادى نعمت ، و افزايش كرامت موفّق گرداند و اين كه در پايان كار ، خوشبختى و شهادت را نصيب من و تو بفرمايد ، براستى كه ما به سوى او باز مى‏گرديم .و سلام بر پيامبر خدا ، كه درود خدا بر او و خاندان پاك و پاكيزه او باد ، و خداوند درود فراوان بر او فرستاده است . »

شرح

امام ( ع ) اين عهدنامه را با درخواست توفيق بر آنچه رضا و خوشنودى خدا در آن است براى خود و هم براى مالك ، به پايان برده است ، و در قبول درخواست خود ، خداوند را به رحمت گسترده‏اش كه همه چيز را فرا گرفته و به توانايى بسيارش بر بخشش هر درخواستى ، سوگند داده است . و بديهى است كه اين صفات پروردگار ، سرچشمه پذيرش و اجابت درخواست كنندگان است .سپس آنچه را كه مورد درخواست امام ( ع ) از رضاى پروردگار بوده است به تفصيل آنها به شرح زير پرداخته است :

1 عذر و بهانه‏اى آشكار در برابر خدا و بندگان خدا داشتن .

اگر كسى اشكال كند كه عذر و بهانه وقتى است كه گناهى در كار باشد ،امّا كسى كه سر بر فرمان خداست ، عذر و بهانه در كار او چه معنى دارد ؟پاسخ اين است كه ، احتمالا عذر اسم از اعذار در نزد خدا يعنى زياد انجام دادن اوامر الهى باشد ، گويا فرموده است : استوارى در انجام اوامر به طور فراوان به جاى آوردن هر چه بيشتر دستورات او .

2 خوشنامى ميان بندگان ، و آثار نيك ، يعنى كارهاى خوبى كه منشأ اثر در شهرها باشد ، و اينها از جمله درخواستهايى هستند كه پيامبرانى همچون ابراهيم ( ع ) درخواست مى‏كردند وَ اجْعَلْ لى لِسانَ صِدْقٍ فِى الاخَرينَ [ 12 ] . بعضى گفته‏اند مقصود خوشنامى ميان مردم است .

3 خداوند نعمت خود را بر آن دو كامل گرداند .

4 افزايش كرامت خود براى آنها .

5 پايان خوش با سعادت و آنچه كه باعث سعادت است يعنى كشته شدن در راه خدا . و با عبارت : وَ انّا اِليهِ راجعون . بر درستى نيت خود در اين درخواست ، توجه داده است و بعد سخن خود را با درود و سلام بر پيامبر و خاندان او پايان برده است .

___________________________________

[ 1 ] سوره محمد ( 47 ) آيه ( 7 ) يعنى : اگر شما خدا را يارى كنيد خدا هم شما را يارى مى‏كند و ثابت قدم مى‏گرداند .

[ 2 ] سوره يوسف ( 12 ) آيه ( 53 ) .

[ 3 ] سوره رعد ( 13 ) آيه ( 11 ) يعنى : براستى كه خداوند حال هيچ قومى را دگرگون نخواهد كرد تا زمانى كه خود آنها حال خود را دگرگون سازند .

[ 4 ] سوره آل عمران ( 3 ) آيه ( 188 ) يعنى : دوست دارند كه مردم به اوصاف پسنديده‏اى كه در آنها وجود ندارد آنان را ستايش كنند .

[ 5 ] احتمالا اين عبارت : « و لا أرى الضّب بها فينحجر » ضرب المثلى باشد ، كنايه از اينكه خشونت و شدّت زياد ، اثر منفى دارد م .

[ 6 ] لن تقدس امة لا يؤخذ للضعيف فيها حقه من القوى غير متتعتع .

[ 7 ] سوره صف ( 61 ) آيه ( 3 ) يعنى : بسيار سخت خدا را به خشم مى‏آورد آنكه سخنى بگويد و خلاف آن كند .

[ 8 ] سوره بقره ( 2 ) آيه ( 264 ) يعنى : اى مردم با ايمان صدقات خود را به سبب منت گذارى و آزار تباه نسازيد .

[ 9 ] سوره مؤمن ( 40 ) آيه ( 35 ) يعنى : اين كار سخت باعث خشم خداست .

[ 10 ] سوره آل عمران ( 3 ) آيه ( 30 ) يعنى : روزى كه هر كس هر كار نيكويى انجام داده است ، پيش روى خود حاضر مى‏بيند .

[ 11 ] سوره نساء ( 4 ) آيه ( 165 ) يعنى : تا اين كه پس از فرستادن پيامبران مردم در برابر خدا بهانه‏اى نداشته باشند .

[ 12 ] سوره شعرا ( 26 ) آيه ( 84 ) يعنى : در ميان آيندگان سخن مرا دلپذير گردان .

 

ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم جلد ۵

نامه 51 ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

51 از نامه‏ هاى امام ( ع ) به فرمانروايان شهرها درباره نماز .

أَمَّا بَعْدُ فَصَلُّوا بِالنَّاسِ اَلظُّهْرَ حَتَّى تَفِي‏ءَ اَلشَّمْسُ مِثْلَ مَرْبِضِ اَلْعَنْزِ وَ صَلُّوا بِهِمُ اَلْعَصْرَ وَ اَلشَّمْسُ بَيْضَاءُ حَيَّةٌ فِي عُضْوٍ مِنَ اَلنَّهَارِ حِينَ يُسَارُ فِيهَا فَرْسَخَانِ وَ صَلُّوا بِهِمُ اَلْمَغْرِبَ حِينَ يُفْطِرُ اَلصَّائِمُ وَ يَدْفَعُ اَلْحَاجُّ إِلَى ؟ مِنًى ؟ وَ صَلُّوا بِهِمُ اَلْعِشَاءَ حِينَ يَتَوَارَى اَلشَّفَقُ إِلَى ثُلُثِ اَللَّيْلِ وَ صَلُّوا بِهِمُ اَلْغَدَاةَ وَ اَلرَّجُلُ يَعْرِفُ وَجْهَ صَاحِبِهِ وَ صَلُّوا بِهِمْ صَلاَةَ أَضْعَفِهِمْ وَ لاَ تَكُونُوا فَتَّانِينَ

ترجمه

« امّا بعد ، با مردم نماز ظهر را به پا داريد ، آن وقتى كه سايه به قدر آغل بز امتداد يابد و همچنين نماز عصر را در باقيمانده روز ، آن وقتى كه آفتاب هنوز روشن و جلوه‏گر است به پا داريد به طورى كه بشود دو فرسخ راه را تا غروب پيمود ، و با مردم نماز مغرب را بخوانيد در هنگامى كه روزه‏داران افطار مى‏كنند و حاجيان [ از عرفات ] رهسپار منى مى‏شوند و نماز عشا را از هنگام ناپديد شدن سرخى مغرب تا هنگام سپرى شدن يك سوّم شب به پاداريد و نماز صبح را هنگامى برگزار كنيد كه شخص ، چهره رفيق و همراهى خود را ببيند و او را بشناسد ، و با آنها همچون ناتوانترين فردشان نماز بخوانيد و باعث فتنه و فساد نگرديد . »

شرح

در اين نامه امام ( ع ) اوقات نماز فريضه را بيان كرده است :

اوّل : وقت نماز ظهر و تعيين آن با وقت بازگشت خورشيد ، يعنى بازگشت و ميل خورشيد به جانب مغرب ، آنگاه اندازه‏گيرى با آغل بز كرده و آن را اوّل ظهر دانسته است ، با توجه بر اين كه وقت ظهر با اختلاف افق در شهرهاى مختلف تغيير مى‏ كند .

دوم : وقت نماز عصر ، و آن را به باقى ماندن خورشيد در حال روشنى و درخشندگى كه به دليل غروب به زردى نگرايد ، تعيين كرده است . لفظ حياة حيّة را كه براى تابش خورشيد بر روى زمين از باب تشبيه [ به موجود زنده ] در قسمتى از روز ، استعاره آورده است ، و مقصود همان قسمتى و بخشى از روز است . و بعد ، امام ( ع ) آن قسمت از روز را با مدّتى كه مسافر به طور عادى دو فرسخ راه را در آن مدت مى‏تواند بپيمايد ، مشخّص كرده است .

سوم : وقت نماز مغرب كه به دو وسيله معرّفى فرموده است : يكى آنكه :هنگام افطار روزه‏دار ، يعنى وقت ناپديد شدن قرص خورشيد . دوم : موقعى كه حاجيان رهسپار مى‏شوند و از عرفات برمى‏گردند . به خاطر روشن بودن اين دو علامت و شناخت مردم طرف سخن امام ( ع ) با آن علامتها وقت مغرب را معرّفى كرده است .

چهارم : وقت نماز عشاء ، آن را به رفتن سرخى آفتاب از طرف مغرب ،معرّفى كرده است . و آخر وقت نماز عشاء را تا يك سوم از شب رفته تعيين كرده است ، تنها پايان وقت نماز عشاء را تعيين فرموده است نه بقيه نمازها را ، چون آخر وقت هر نماز از نمازهاى يوميه با اول وقت نماز ديگر روشن مى‏گردد ، جز آخر وقت نماز عشاء كه پيوسته به شب است و آن هم نمازى از نمازهاى واجب ندارد ، و اما آخر وقت نماز صبح كه مرزش را طلوع خورشيد تعيين فرموده است ،آن هم واضح است .

پنجم : وقت نماز صبح ، و تعيين آن ، به موقعى كه شخص صورت رفيق و همراهش را ببيند و بشناسد و آن هنگام طلوع فجر دوم است ، همان سرخى كه ازطرف مشرق پيدا مى‏شود ، و نشانه‏اى كه امام ( ع ) يادآور شده ، روشنترين نشانى براى عموم مردم است .

آنگاه فرمانروايان را به انجام كارى و نهى از كارى سفارش كرده است : اما انجام كار ، آن است كه نماز را همچون ناتوانترين فردشان بخواند ، يعنى قرائت و واجبات نماز را طول ندهد و سوره بقره و ديگر سوره ‏هاى طولانى را نخواند ، زيرا همه مردم توان انجام چنان نمازى را ندارند و در نتيجه باعث زحمت آنها مى‏شود و بعضى از آنها را از انجام نماز با جماعت باز مى‏دارد و اين زيانى است كه در اسلام نفى شده است . امّا سفارش به ترك كارى ، آن است كه با طول دادن نماز باعث فتنه نشوند ، و دليل فتنه و فساد در اين جا همان است كه ايشان با طول دادن نماز كه لازمه‏اش عقب ماندن و شركت نكردن ناتوانان و ضعيفان است ،باعث منصرف شدن مردم از همسويى و همراهى در نماز جماعت مى‏گردند .خداوند داناتر است .

ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم جلد ۵

 

نامه 50 ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

50 از جمله نامه‏ هاى امام ( ع ) به مأموران ماليات خود
 
مِنْ عَبْدِ اَللَّهِ ؟ عَلِيٍّ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ ؟ إِلَى أَصْحَابِ اَلْخَرَاجِ أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ مَنْ لَمْ يَحْذَرْ مَا هُوَ سَائِرٌ صَائِرٌ إِلَيْهِ لَمْ يُقَدِّمْ لِنَفْسِهِ مَا يُحْرِزُهَا وَ اِعْلَمُوا أَنَّ مَا كُلِّفْتُمْ يَسِيرٌ وَ أَنَّ ثَوَابَهُ كَثِيرٌ وَ لَوْ لَمْ يَكُنْ فِيمَا نَهَى اَللَّهُ عَنْهُ مِنَ اَلْبَغْيِ وَ اَلْعُدْوَانِ عِقَابٌ يُخَافُ لَكَانَ فِي ثَوَابِ اِجْتِنَابِهِ مَا لاَ عُذْرَ فِي تَرْكِ طَلَبِهِ فَأَنْصِفُوا اَلنَّاسَ مِنْ أَنْفُسِكُمْ وَ اِصْبِرُوا لِحَوَائِجِهِمْ فَإِنَّكُمْ خُزَّانُ اَلرَّعِيَّةِ وَ وُكَلاَءُ اَلْأُمَّةِ وَ سُفَرَاءُ اَلْأَئِمَّةِ وَ لاَ تُحْشِمُوا أَحَداً عَنْ حَاجَتِهِ وَ لاَ تَحْبِسُوهُ عَنْ طَلِبَتِهِ وَ لاَ تَبِيعُنَّ لِلنَّاسِ فِي اَلْخَرَاجِ كِسْوَةَ شِتَاءٍ وَ لاَ صَيْفٍ وَ لاَ دَابَّةً يَعْتَمِلُونَ عَلَيْهَا وَ لاَ عَبْداً وَ لاَ تَضْرِبُنَّ أَحَداً سَوْطاً لِمَكَانِ دِرْهَمٍ وَ لاَ تَمَسُّنَّ مَالَ أَحَدٍ مِنَ اَلنَّاسِ مُصَلٍّ وَ لاَ مُعَاهَدٍ إِلاَّ أَنْ تَجِدُوا فَرَساً أَوْ سِلاَحاً يُعْدَى بِهِ عَلَى أَهْلِ اَلْإِسْلاَمِ فَإِنَّهُ لاَ يَنْبَغِي لِلْمُسْلِمِ أَنْ يَدَعَ ذَلِكَ فِي أَيْدِي أَعْدَاءِ اَلْإِسْلاَمِ فَيَكُونَ شَوْكَةً عَلَيْهِ وَ لاَ تَدَّخِرُوا أَنْفُسَكُمْ نَصِيحَةً وَ لاَ اَلْجُنْدَ حُسْنَ سِيرَةٍ وَ لاَ اَلرَّعِيَّةَ مَعُونَةً وَ لاَ دِينَ اَللَّهِ قُوَّةً وَ أَبْلُوا فِي سَبِيلِ اَللَّهِ مَا اِسْتَوْجَبَ عَلَيْكُمْ فَإِنَّ اَللَّهَ سُبْحَانَهُ قَدِ اِصْطَنَعَ عِنْدَنَا وَ عِنْدَكُمْ أَنْ نَشْكُرَهُ بِجُهْدِنَا وَ أَنْ نَنْصُرَهُ بِمَا بَلَغَتْ قُوَّتُنَا وَ لاَ قُوَّةَ إِلاَّ بِاللَّهِ

لغات

سفير : فرستاده حشمته و احشمته : اذيت كردى او را و خجالت دادى او را شوكة : نيرومندى ابليته معروفا : خيرى به او رساندم ، از نيكى به او كوتاهى نكردم .

ترجمه

« اين نامه از بنده خدا امير المؤمنين على به مأموران ماليات است : امّا بعد ،هر كس از عكس العمل و حساب كارش نترسد ، براى خود ، چيزى پيش نفرستاده است كه باعث نگهدارى او از عذاب گردد .بدانيد آنچه كه شما مأمور به انجام آن هستيد ، اندك و ناچيز است ، امّا پاداش آن زياد ، اگر در مواردى كه خداوند نهى كرده از قبيل ظلم و تجاوز كيفر سهمگين نبود ، هر آينه پاداش خوددارى از آن به قدرى بزرگ است كه براى نرفتن در پى آن ، نمى‏شود از آن همه پاداش چشم پوشيد .

 
بنابر اين با مردم بانصاف رفتار كنيد و در برابر خواسته‏هايشان با حوصله برخورد كنيد ، زيرا شما خزانه‏داران مردميد و هم وكيل آنها و نمايندگان رهبر ، هيچكس را در مقابل درخواستش خشمگين نسازيد و از هدفش باز نداريد ، هنگام گرفتن ماليات ، لباسهاى زمستانى و تابستانى ، چارپايانى كه وسيله كار آنهاست ، و غلام و خدمتگزار آنها را به فروش نرسانيد ، و هرگز كسى را به خاطر پول تازيانه نزنيد ، به مال هيچ كس از به پا دارندگان نماز و كسانى كه با حكومت اسلامى هم پيمانند ، دست نزنيد ، مگر اسب و اسلحه‏ اى را كه به وسيله آنها بر مسلمانان ستم كنند كه سزاوار نيست مسلمان آنها را در دست دشمنان اسلام ببيند و به حال خود باقى گذارد تا بر او غالب شوند ،از نصيحت به خويشتن و خيرخواهى براى سپاهيان و كمك به مردم و قوّت دين خدا ، خوددارى نكنيد و در راه خدا آنچه لازم است انجام دهيد و كوتاهى نكنيد ،زيرا خداوند پاك از ما و شما در برابر احسان و نيكى خواسته است تا او را سپاس فراوان گوييم و تا سر حد توان او را يارى كنيم ، و هيچ نيرو و توانى جز به يارى خداوند بزرگ وجود ندارد » .

شرح

اين نامه را امام ( ع ) با يك مقدمه كلى شروع فرموده ، عبارت از آن كه هر كس از پيامدهاى ترسناك سرانجام كارش نترسد ، براى خودش چيزى پيش نمى‏فرستد تا زمينه‏اى جهت نگهدارى او از عذاب و آن پيامدهاى ناگوار باشد ،زيرا انسان تنها براى كار دلخواه و يا كار ترسناكش در صورتى كه مايل به آن كار و خائف از آن باشد ، آماده مى‏شود .

اين مقدمه در مورد سرزنش بر نداشتن جانب احتياط نسبت به هدفى از قبيل پيش فرستادن عمل خيرى ، و هر آنچه انسان خويشتن را با او از عذاب خدا نگه مى‏دارد و انسان بدان وسيله آمادگى براى رفع خطر پيدا مى‏كند مى‏باشد.
آنگاه امام ( ع ) به منظور سهل و ساده جلوه دادن تكليف و تشويق بدان اعلام فرموده : با اين كه تكليف ايشان اندك و ناچيز است ، اجر و مزد آن فراوان است . و اين عبارت به منزله صغراى قياس مضمرى است كه آنان را تشويق بر انجام امورى كه مكلفند نموده است ، و كبراى مقدّر آن نيز چنين است : و هر چيزى كه اين طور باشد ، اقدام به آن و كوشش در راه انجام آن ضرورت دارد .
 
سپس توجه داده است بر لزوم ترك تجاوز و ستم به دليل آن كه ارتكاب آنها باعث عذاب دردناكى مى‏شود و ترك آنها موجب اجر فراوانى كه اگر هم در انجام آن مجازاتى نمى‏بود ، هيچ عذرى بر اين انصراف از كسب آن اجر و مزد پذيرفته نبود .
به اين معنى كه اگر هم در انجام ظلم ، مجازات هولناكى نبود تا باعث ترك آن شود ، اجر و مزد ترك آن ايجاب مى‏كرد تا مرتكب آن اعمال نشويم ، تا چه رسد بر اين كه در ارتكاب ظلم و تجاوز عذاب دردناك وجود دارد پس به طريق اولى بايد مرتكب نشويم . و اين عبارت از فصيحترين و زيباترين سخنان است ، و هدف بر حذر داشتن از گرفتارى در صفت ناپسند ستمكارى است .
بعد در پى مطالب قبل چند امر و چند نهى بيان كرده كه از جمله اوامر ، دو امر ذيل است :اوّل نسبت به مردم و خواسته‏هايشان ، به انصاف و مدارا رفتار كنند .دوم نسبت به درخواستهاى مردم با حوصله برخورد كنند تا كارها به مصلحت آنها در جريان باشد ، و دليل مطلب را چنين بيان كرده است كه ايشان خزانه داران مردم و نمايندگان ايشان در بيت المال و فرستادگان رهبرانشان به نزدآنانند .اين سخن به منزله صغراى قياس مضمرى است كه كبراى آن در حقيقت چنين است : و هر كس آن چنان باشد ، بايد در برابر نيازمنديها و خواسته‏هاى مردم با انصاف و حوصله رفتار كند .
و از مواردى كه امام ( ع ) نهى فرموده است شش مورد زير است :
1 مبادا كسى را به خشم آورند ، و جلو هدف او بايستند تا او از نياز خود احساس خجلت كند و نااميد شود .
2 مانع از رسيدن كسى به نياز خود نشوند و او را باز ندارند .
3 در وقت گرفتن مال ، كسى را مجبور نكنند تا اشياء مورد نياز از قبيل لباس و يا مركب سوارى كه در كار زندگى او مفيد است و يا خدمتكار و غلام خود را به فروش برساند .
4 مال [ 1 ] كسى را از مردم مسلمان ، و يا از اهل كتاب كه با حكومت اسلامى پيمان بسته‏اند ، حق ندارند بگيرند مگر اين كه اسب و اسلحه‏اى باشد كه بدان وسيله بر اسلام و مسلمين تجاوز كنند ، زيرا گرفتن آنها از دست دشمنان واجب و لازم است تا مبادا باعث عزّت و قوّت آنها گردد .
5 از نصيحت به يكديگر از خودشان كوتاهى نكنند بلكه بعضى از فرماندهان بعضى ديگر را نصيحت كنند ، و هم چنين از خيرخواهى نسبت به سپاهيان و كمك و يارى به رعيّت و تقويت دين خدا مضايقه نكنند ، آنگاه به ايشان دستور داده است تا در راه خدا تا سر حدّ توان بكوشند ، و از شكر و سپاس نعمت و طاعت خدا آنچه بر گردن آنهاست ادا كنند .
و بعد براى وجوب و ضرورت آن با عبارت : فان اللّه . . . استدلال كرده است ، و آن عبارت به منزله صغراى قياس مضمرى است كه معناى آن چنين است : خداى بزرگ سپاس خود را به تلاش و كوشش ما و يارى خود را به اندازه قدرت و توان ما قرار داده است ،زيرا شكر و سپاس او ، و همچنين كمك و يارى او نسبت به ما از بزرگترين نعمتهاى او براى ماست ، و اين مطلب قبلا گفته شده است .
بعضى گفته‏ اند مقصود امام ( ع ) اين بوده است كه ما سپاسگزار حق تعالى [ 2 ] باشيم . و كبراى مقدّر چنين است : هر كه ما را راهنمايى كند بايد او را سپاس گوييم . توفيق از آن خداست .
______________________________________________
[ 1 ] احتمال مى‏رود كه در شماره ترتيب اشتباه شده و در متن به جاى ( 4 ) ، ( 5 ) آمده باشد م .
[ 2 ] ما در ترجمه نيز اين معنى را برگزيديم م .
 

ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم جلد ۵

نامه ۴9 ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

49 از نامه ‏هاى امام ( ع ) به سرلشكريانش

مِنْ عَبْدِ اَللَّهِ ؟ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ ؟ إِلَى أَصْحَابِ اَلْمَسَالِحِ أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ حَقّاً عَلَى اَلْوَالِي أَلاَّ يُغَيِّرَهُ عَلَى رَعِيَّتِهِ فَضْلٌ نَالَهُ وَ لاَ طَوْلٌ خُصَّ بِهِ وَ أَنْ يَزِيدَهُ مَا قَسَمَ اَللَّهُ لَهُ مِنْ نِعَمِهِ دُنُوّاً مِنْ عِبَادِهِ وَ عَطْفاً عَلَى إِخْوَانِهِ أَلاَ وَ إِنَّ لَكُمْ عِنْدِي أَلاَّ أَحْتَجِزَ دُونَكُمْ سِرّاً إِلاَّ فِي حَرْبٍ وَ لاَ أَطْوِيَ دُونَكُمْ أَمْراً إِلاَّ فِي حُكْمٍ وَ لاَ أُؤَخِّرَ لَكُمْ حَقّاً عَنْ مَحَلِّهِ وَ لاَ أَقِفَ بِهِ دُونَ مَقْطَعِهِ وَ أَنْ تَكُونُوا عِنْدِي فِي اَلْحَقِّ سَوَاءً فَإِذَا فَعَلْتُ ذَلِكَ وَجَبَتْ لِلَّهِ عَلَيْكُمُ اَلنِّعْمَةُ وَ لِي عَلَيْكُمُ اَلطَّاعَةُ وَ أَلاَّ تَنْكُصُوا عَنْ دَعْوَةٍ وَ لاَ تُفَرِّطُوا فِي صَلاَحٍ وَ أَنْ تَخُوضُوا اَلْغَمَرَاتِ إِلَى اَلْحَقِّ فَإِنْ أَنْتُمْ لَمْ تَسْتَقِيمُوا لِي عَلَى ذَلِكَ لَمْ يَكُنْ أَحَدٌ أَهْوَنَ عَلَيَّ مِمَّنِ اِعْوَجَّ مِنْكُمْ ثُمَّ أُعْظِمُ لَهُ اَلْعُقُوبَةَ وَ لاَ يَجِدُ عِنْدِي فِيهَا رُخْصَةً فَخُذُوا هَذَا مِنْ أُمَرَائِكُمْ وَ أَعْطُوهُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ مَا يُصْلِحُ اَللَّهُ بِهِ أَمْرَكُمْ

لغات

احتجز : منع كرد ، بازداشت

نكوص : به عقب برگشتن

غمرة : سختى

ترجمه

« اين نامه از بنده خدا على بن ابى‏طالب به مرزبانان است ، اما بعد ، شايسته است كه حاكم و والى به خاطر برتريى كه به آن نائل شده است به رعيّت تندى نكند و بر زيردستان فخر نفروشد ، بلكه بايد نعمتهايى كه خدا تنها نصيب او كرده است باعث نزديكى بيشتر و محبت فزونتر او نسبت به بندگان خدا و مهربانى با برادرانش شود .

بدانيد كه حق شما بر من آن است كه هيچ رازى را از شما پنهان ندارم مگر اسرار جنگ را ، و هيچ كارى را بدون مشورت شما انجام ندهم ، مگر احكام شرعى را ، در رساندن هيچ حقى به موقع خود كوتاهى نكنم ، و تا پايان آن حق بايستم ، و تمام شما در نزد من حق مساوى داشته باشيد ، پس اگر رفتار من با شما اين چنين بود بر خداست كه نعمت را بر شما تمام كند ، و من حق اطاعت و فرمانبرى بر شما دارم ، و نبايد شما از فرمان من سرپيچى كنيد و در هر كارى كه من صلاح بدانم كوتاهى كنيد و در راه حق شدائد را با تمام وجود تحمل كنيد .

اما اگر شما نسبت به من اين كارها را نكنيد ، هيچ كس در نزد من ، از آن كه سرپيچى مى‏كند خوارتر نيست ، پس او را به سختى مجازات مى‏كنم و هيچ عذرى و بهانه‏اى از او پذيرفته نيست و شما اين پيمان را از فرماندهان [ زبردست ] خود بگيريد ، و از طرف خود نيز چنين قولى به آنها بدهيد ، كه اصلاح امور شما را خداوند در اين قرار داده است » .

شرح

بدان كه امام ( ع ) ابتدا به صورت كلى همان طورى كه روش خطباست آنچه را كه بر حاكم نسبت به رعيت واجب است بيان كرده ، و آنگاه دوباره همان مطلب كلّى را به صورت تفصيلى و هم آنچه را كه بر رعيت نسبت به حاكم لازم است كه رعايت كند بازگو نموده است و بعد ايشان را به پايبندى بر آنچه كه واجب است امر فرموده است .

امّا اوّل : در عبارت : اما بعد . . . اخوانه به دو امر اشاره فرموده است :

1 برترى و فرادستيى كه به او [ والى ] اختصاص يافته ، باعث بدرفتارى او نسبت به رعيّت نشود ، زيرا بدرفتارى او با مردم به معنى بيرون رفتن از شرايط و حدود ولايت است .

2 نعمتهاى خداداده باعث نزديكى و محبّت بيشتر او نسبت به برادران دينى گردد ، زيرا شرط كامل شكر نعمت همين است .

امّا دوم : پنج چيز را بر خود لازم شمرده است .

1 هيچ رازى را در امورى كه مصلحت باشد جز اسرار جنگى از ايشان پنهان ندارد . و احتمال ترك مشورت با آنها در مسأله جنگ به دو دليل است : يكى آنكه ، چه بسا بيشتر آنان در ميدان جنگ حاضر نمى‏شدند ، و اگر امام ( ع ) جنگ را موكول به مشورت با آنها كند ، هرگز امر جنگ سامان پيدا نمى‏كند . از آن‏رو بيشتر وقتها امام ( ع ) چنانكه قبلا گذشت آنان را وادار به جهاد مى‏كرد و از كوتاهى و مسامحه آنها در حالى كه اظهار ناراحتى مى‏كردند ، رنج مى ‏برد .

دوم : اين پنهان‏دارى راز جنگ از ترس انتشار آن و رسيدن به گوش دشمن بود كه باعث آمادگى و تدارك دشمن براى جنگ مى‏شد ، از اين‏رو پيامبر خدا ( ص ) وقتى كه عازم جبهه جنگ مى‏شد ، از باب توريه جاى ديگرى را وانمود مى ‏كرد ، چنان كه نقل كرده ‏اند ، هنگامى كه عازم جنگ بدر بود ، نامه‏اى براى سپاهيان نوشت و به آنان دستور داد كه مدينه را ترك گفته و به مدت دو يا سه روز به سمت مكّه حركت كنند ، آنگاه به آن نوشته نگاه كنند و مطابق آن عمل نمايند ، وقتى كه اين مدّت را سپاهيان حركت كردند ، به نامه نگاه كردند ، ديدند در نامه دستور رفتن به سمت نخله محمود ، داده شده و اين كه چنين و چنان كنند ، آنها هم طبق دستور عمل كردند ، و خود پيامبر ( ص ) پس از آنها رهسپار بدر شد . و پيروزى از آن سپاهيان اسلام گرديد . در صورتى كه اگر موقع فرمان گسيل ، به آنها مى‏گفت كه قصد رفتن به جنگ قريش را دارد ، مطلب به گوش مردم قريش مى‏رسيد ، و آمادگى بيشتر در برابر مسلمين پيدا مى‏كردند . و ممكن است در صورت پنهان نداشتن راز جنگ ، ترس و هيبتى كه از مردم مكّه در دل برخى از اصحاب بود ، مانع اقدام به جنگ مى‏ شد .

2 هيچ كارى را بدون مشورت ايشان جز در احكام شرعى انجام ندهد ، كلمه « اطوى » از مصدر طىّ را استعاره براى كتمان امرى آورده است ،يعنى هيچ كارى را پنهان از ايشان انجام نمى‏دهد ، مگر اين كه حكمى از احكام الهى بوده باشد ، زيرا من هستم كه حكم الهى ، مانند حدود و امثال آن را بدون مشورت و مراقبت كسى انجام مى‏دهم نه شما .

3 امام ( ع ) هيچ حقى از حقوق ايشان را از وقت خودش تأخير نمى‏اندازد مانند مقررى از بيت المال و ساير حقوق واجبى كه بر وى دارند ، و جز در مقطع و موضع خود مانند احكام مربوط به دو طرف نزاع كه نياز به فيصله دارد نسبت به اداى آن حق درنگ نخواهد كرد .

4 براى همه حق برابرى قائل شود . دو مورد اوّل به مقتضاى فضيلت حكمت و موارد سه و چهار به اقتضاى صفت عدالت است .

امّا امر سوم ، از امورى كه امام ( ع ) بر آنان [ فرماندهان ] حق دارد : نخست از ضرورت حق اللّه ، ياد كرده است زيرا حكم قطعى خداوندى است كه او را پيشوا و رهبر ايشان قرار داده و از كاملترين نعمتهاى الهى كارهايى است كه او نسبت به ايشان چنان كه گفته شد ، انجام مى‏دهد ، آنگاه دوباره آنچه بر آنها نسبت به آن بزرگوار واجب بوده است بازگو كرده و چند چيز را يادآور شده است :

1 سر به فرمان او باشند زيرا هيچ دليلى وجود ندارد تا نافرمانى او را بكنند .

2 از دعوت او به هنگامى كه دعوت به كارى كند سرپيچى نكنند ، كه آن دليل بر كمال اطاعت است .

3 در انجام كارى كه مصلحت ببيند و يا براى خود آنها مصلحتش روشن باشد مسامحه و كوتاهى نورزند .

4 با تمام وجود سختيها و گرفتاريها را در يارى حق و در راه به دست آوردن آن بپذيرند . آنگاه به دنبال مطالب قبل آنها را تهديد كرده است كه اگرنسبت به وظايفى كه برشمرد و بر گردن آنهاست به پا نخيزند ، به دو عقوبت گرفتار آيند : يكى خوارى و بى‏اعتبارى كسى كه از فرمان او سرپيچى كند ، و دومى ، سختى مجازات و پذيرفته نشدن بهانه او ، در نزد امام ( ع ) .

پس از اين كه وظايف لازم آنها را گوشزد كرد ، به آنها دستور داده است كه آن گفته و پند را از وى و ديگر فرمانروايان دادگر بپذيرند ، و از جانب خود ، نيز ، اطاعت و فرمانبردارى و انجام آنچه را كه بدان مأمور شده‏اند و باعث مى‏شود كه خداوند بدان وسيله كارهاى آنها را اصلاح كند ، به زيردستان خود منتقل سازند . توفيق از جانب خداست .

ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم جلد ۵

 

نامه 48 ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

48 از جمله نامه ‏هاى آن حضرت به ديگران [ 1 ]

أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اَلدُّنْيَا مَشْغَلَةٌ عَنْ غَيْرِهَا وَ لَمْ يُصِبْ صَاحِبُهَا مِنْهَا شَيْئاً إِلاَّ فَتَحَتْ لَهُ حِرْصاً عَلَيْهَا وَ لَهَجاً بِهَا وَ لَنْ يَسْتَغْنِيَ صَاحِبُهَا بِمَا نَالَ فِيهَا عَمَّا لَمْ يَبْلُغْهُ مِنْهَا وَ مِنْ وَرَاءِ ذَلِكَ فِرَاقُ مَا جَمَعَ وَ نَقْضُ مَا أَبْرَمَ وَ لَوِ اِعْتَبَرْتَ بِمَا مَضَى حَفِظْتَ مَا بَقِيَ وَ اَلسَّلاَمُ

لغت

لهج : حرص زياد

ترجمه

« امّا بعد ، دنيا جاى سرگرمى و جلوگيرى از آخرت است و دنياجو ، از متاع دنيا بهره‏اى نمى‏گيرد ، جز اين كه بر حرص و آزش افزوده مى‏شود . و طالب دنيا به وسيله آنچه از دنيا به دست آورده هرگز از آنچه به دست نياورده بى‏نياز نمى‏شود ،در حالى كه پس از جمع‏آورى ، جدايى و پس از پابرجايى درهم ريختن است . و اگر از گذشته عبرت گيرى در باقيمانده از دنياى خود محفوظ خواهى بود و سر و سامانى خواهى داشت و السلام » .

شرح

نامه را با توجه به عيبها و كاستيهاى دنيا آغاز كرده تا ميل و رغبت به دنيا را كم كند و چند مورد از معايب دنيا را يادآور شده است :

اول : دنيا باعث سرگرمى و اعراض از غير دنيا يعنى آخرت است و اين مطلب از آنچه گذشت روشن و آشكار است .

دوم : دنيادار به چيزى از دنيا نمى ‏رسد مگر اين كه براى حرص و آز دنيا و فريفتگى آماده‏تر مى‏ گردد . و به همين مطلب اشاره فرموده است در حديث : « اگر فرزند آدم صاحب دو بيابان پر از طلا باشد در پى فراهم سومى خواهد بود و درون آدميزاد را چيزى پر نكند مگر خاك » [ 2 ] .

سوم : دنيادار بدآنچه به دست آورده ، از آنچه به دست نياورده است بى‏نياز نمى‏شود و اين خود از لوازم نقص دنياست ، ديگر اين كه رسيدن به مقدارى از دنيا اگر باعث بى‏نيازى نشود ، پس دنيا طلب هرگز روى بى‏نيازى را نخواهد ديد و بعد امام ( ع ) به دنبال آن چند مطلب را براى دورى و نفرت از دنيا بيان مى‏ فرمايد :

1 به دنبال تحصيل مال دنيا ، جدايى از مالى كه جمع آورى شده ، خواهد رسيد .

2 آنچه پابرجا و استوار كرده ‏اند درهم خواهد شكست .

آنگاه امام ( ع ) بر ضرورت عبرت گيرى از گذشته عمر ، يا از دگرگونيهاى دنيا و روزگاران گذشته براى بهره‏گيرى از باقيمانده عمر ، هشدار داده است كه مى‏تواند آن را هدر دهد و يا با تلاش و كوشش ، سعادت اخروى را بدان وسيله تحصيل كند . توفيق از خداست .

_______________________________________

[ 1 ] بعضى اين نامه را نيز از طرف امام ( ع ) به معاويه مى‏دانند م .

[ 2 ] قال ( ص ) : لو كان لابن آدم و اديين من ذهب لابتغى لهما ثالثا و لا يملاء جوف بن آدم الاّ التراب .

ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم جلد ۵

نامه 47 ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

47 از جمله نامه ‏هاى امام ( ع ) به معاويه

فَإِنَّ اَلْبَغْيَ وَ اَلزُّورَ يُوتِغَانِ اَلْمَرْءَ فِي دِينِهِ وَ دُنْيَاهُ وَ يُبْدِيَانِ خَلَلَهُ عِنْدَ مَنْ يَعِيبُهُ وَ قَدْ عَلِمْتُ أَنَّكَ غَيْرُ مُدْرِكٍ مَا قُضِيَ فَوَاتُهُ وَ قَدْ رَامَ أَقْوَامٌ أَمْراً بِغَيْرِ اَلْحَقِّ فَتَأَلَّوْا عَلَى اَللَّهِ فَأَكْذَبَهُمْ فَاحْذَرْ يَوْماً يَغْتَبِطُ فِيهِ مَنْ أَحْمَدَ عَاقِبَةَ عَمَلِهِ وَ يَنْدَمُ مَنْ أَمْكَنَ اَلشَّيْطَانَ مِنْ قِيَادِهِ فَلَمْ يُجَاذِبْهُ وَ قَدْ دَعَوْتَنَا إِلَى حُكْمِ ؟ اَلْقُرْآنِ ؟ وَ لَسْتَ مِنْ أَهْلِهِ وَ لَسْنَا إِيَّاكَ أَجَبْنَا وَ لَكِنَّا أَجَبْنَا ؟ اَلْقُرْآنَ ؟ فِي حُكْمِهِ وَ اَلسَّلاَمُ

لغات

وتغ : هلاكت ، نابودى .

اوتغ فلان دينه بالاثم : فلانى دين خود را با انجام گناه تباه ساخت و از بين برد . در نسخه سيد رضى ( ره ) يذيعان يعنى آشكار مى‏سازند آمده است .

غبطه : شادمانى ، آرزوى حالتى مثل حالت ديگران .

ترجمه

« براستى ستمگرى و دروغگويى آدمى را در دين و دنيايش تباه مى‏سازد ، و كاستى و بى‏مقداريش را نزد عيبجويش آشكار مى‏كند ، و تو خود مى‏دانى آنچه كه از دست رفتنش مقدّر شده باشد به دست نخواهى آورد ، و مردمان و اقوامى كه كار ناروايى را اراده كردند و فرمان صريح آفريدگار را توجيه كردند خداوند ايشان را دروغگو شمرده است ، پس بترس از آن روزى كه در آن روز ، آن كه سر انجام كارش پسنديده است ، خوشحال ، و هر كه زمام اختيارش را به دست شيطان داده و با او در ستيز نبوده است پشيمان است .

تو ما را به حكم قرآن دعوت كردى با اين كه خود از اهل قرآن نيستى ، و ما به تو پاسخ مثبت نداديم ، بلكه ما حكم قرآن را پذيرا شديم . والسلام » .

شرح

اين بخش از نامه امام ( ع ) به معاويه پس از حكميت ، و پس از آن است كه معاويه به حكم آن دو نفر حكم تمسك جسته است ، و احتمال دارد نامه موقعى باشد كه امام ( ع ) حكميت را پذيرفت .

امام ( ع ) اين بخش از نامه را با تذكر درباره ستم ، دروغ و دورى از آنها به دليل پيامدى كه دارند يعنى نابودى دين و دنياى انسانى و نيز فاش ساختن كاستى و عيب او در نزد عيبجويش آغاز كرده است .

اما در مورد دينش چون آن دو [ ستم و دروغ ] صفات رذيله‏اى هستند بر ضد عدالت و عفّت ، و مخالف با ايمان و ديانت . و امّا در مورد دنيايش ، چون بزرگترين هدفهاى دنيايى براى خردمندان ، نام نيك است و نام نيك تنها در سايه بروز مكارم اخلاقى به دست مى‏آيد نه رذايل اخلاقى .

مقصود امام ( ع ) از چيزى كه فوت آن مقدّر شده است ،همان است كه معاويه آن را در جنگ با امام ( ع ) بهانه ‏اى براى خود ساخته بود ،يعنى خونخواهى عثمان كه به منزله صغراى قياس مضمرى است كه امام ( ع ) به آن استدلال بر ضرورت ترك زحمت و لزوم خوددارى از مشقّت را نموده است ، و كبراى مقدّر قياس چنين است : هر كس چنان باشد چاره‏اى جز ترك خونخواهى ندارد .

آنگاه معاويه را از حال كسانى كه در پى كار بيهوده‏اى برآمدند و امر خدا را در آن باره توجيه كردند ، با خبر ساخته است . و آن اشاره به اصحاب جمل است كه طالب حكومت و سلطنت بودند ، و امر خدا را تأويل كردند ، يعنى در مورد حكومت خداوند و خلافت حقّه توجيه كردند ، و خروج و سركشى خود را در برابر خلافت حقّه ، با خونخواهى عثمان و امثال آن از شبهه ‏هاى بيهوده تأويل كردند .

پس خداوند با پيروزى و يارى على در برابر آنان و نقش بر آب ساختن شبهه آنان ،آنان را تكذيب كرد . و تكذيب كردن همان طورى كه در گفتار است همچنان در رفتار و عمل نيز ميسّر است .

قطب راوندى خدايش بيامرزد مى ‏گويد : معناى سخن امام ( ع ) چنين است : گروهى طالب حكومت و فرمانروايى بر اين امّت بودند ، پس به تأويل قرآن پرداختند ، از قبيل تأويل اين آيه اَطيعُوا اللّهَ وَ اطيعُوا الرَّسُولَ وَ اُولىِ الاَمْرِ مِنْكُمْ [ 1 ] آنگاه كسانى از فرمانروايان را كه خود نصب كردند ، فرمانروايانى شمردند كه از جانب خداوند حكومت مى‏كنند ، پس خداوند آنها را با عنوان ستمكاران و سركشان ، دروغگو دانست ، در حالى كه فرمانروايى كه از جانب خدا منصوب شده باشد ، چنين نيست .

سپس امام ( ع ) ، معاويه را از روز قيامت ترسانده است با توجه دادن او بر اين كه شادمانى در آن روز از آن كسانى است كه در نتيجه كار خوبشان ، سعادت جاودانه را به دست آوردند و ديگران را به رشك افكندند چنان كه آرزو كردند مقام و مرتبه‏اى مانند ايشان داشته باشند ، و آن كه زمام اختيارش را به دست شيطان سپرد تا هر جا كه بخواهد بكشد و با او ستيزه نكرد ، پشيمان گرديد .

عبارت : دادن زمام اختيار به شيطان كنايه از اطاعت نفس امّاره است . و هدف از ترساندن آن است كه معاويه مانند افراد پيش از خود نباشد كه طالب حكومت ، از طريق توجيه امر الهى بودند .

سخن امام ( ع ) : و قد دعوتنا تا آخر نامه ، صورت سؤال معاويه و پاسخ آن است و اين كه وى [ معاويه ] از اهل قرآن نيست ، زيرا شايستگى براى رهبرى نداشته است ، چنان كه در مواردى بيان اين مطلب گذشت و اين جهت را كه او شايستگى براى پاسخ‏گويى نداشته تا امام به او پاسخ دهد كه به حكميّت او راضى است ، و هم اين مطلب را كه تنها به حكم قرآن ، او پاسخ مثبت داده [ نه به تقاضاى معاويه ] ، به اطلاع او رسانده است .

توضيح مطلب در آيه مباركه كه خداوند در حق دو همسر فرموده ، آمده است : وَ اِنْ خفْتُمْ شِقاقَ بَيْنَهِما فَابْعَثُوا حَكَماً مِنْ اَهْلِهِ و حَكَماً مِنْ اَهْلِها [ 2 ] ، امام ( ع ) آن را اصل قرار داده و حال امّت را به طريق اولى در هنگام اختلاف و نزاع بدان مقايسه كرده است .

ابن عبّاس خدايش از او راضى باد اين برهان را بعينه براى خوارج ، موقعى كه بر حكميّت اعتراض كردند ، به كار برد ، آنها گفتند : چگونه على مى‏تواند در دين خدا به مردم حكم كند ؟ او جواب داد : اين حكم ، در حقيقت حكم على نيست بلكه فرمانى از جانب خدا در كتاب خداست ، آنجا كه درباره دو همسر مى‏گويد : وَ اِن خفتم ( اگر بيم داشتيد ) تا آخر آيه ، آيا نظر شما اين است كه خداوند درباره يك مرد و همسرش به لحاظ مصلحت آنها چنين دستورى بدهد ، امّا درباره يك امّت نظر به مصلحت آنها چنان فرمانى ندهد ؟ اين بود كه بسيارى از آنان با سخن وى بازگشتند . توفيق از طرف خداست .

_________________________

[ 1 ] سوره نساء ( 4 ) آيه ( 59 ) يعنى : از خداوند اطاعت كنيد و مطيع پيامبر و فرمانروايان از خودتان باشيد .

[ 2 ] سوره نساء ( 4 ) آيه ( 35 ) يعنى : اگر از آن بيم داشتيد كه نزاع سختى بين زن و شوهر پديد آيد از طرف كسان مرد و كسان زن داورى برگزينيد .

ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم جلد 5

نامه 46 ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

46 از وصاياى امام ( ع ) به امام حسن و امام حسين ( ع ) موقعى كه ابن ملجم ( خدايش او را از رحمت خود دور كند ) آن بزرگوار را ضربت زد :

أُوصِيكُمَا بِتَقْوَى اَللَّهِ وَ أَلاَّ تَبْغِيَا اَلدُّنْيَا وَ إِنْ بَغَتْكُمَا وَ لاَ تَأْسَفَا عَلَى شَيْ‏ءٍ مِنْهَا زُوِيَ عَنْكُمَا وَ قُولاَ بِالْحَقِّ وَ اِعْمَلاَ لِلْأَجْرِ وَ كُونَا لِلظَّالِمِ خَصْماً وَ لِلْمَظْلُومِ عَوْناً أُوصِيكُمَا وَ جَمِيعَ وَلَدِي وَ أَهْلِي وَ مَنْ بَلَغَهُ كِتَابِي بِتَقْوَى اَللَّهِ وَ نَظْمِ أَمْرِكُمْ وَ صَلاَحِ ذَاتِ بَيْنِكُمْ فَإِنِّي سَمِعْتُ جَدَّكُمَا ص يَقُولُ صَلاَحُ ذَاتِ اَلْبَيْنِ أَفْضَلُ مِنْ عَامَّةِ اَلصَّلاَةِ وَ اَلصِّيَامِ اَللَّهَ اَللَّهَ فِي اَلْأَيْتَامِ فَلاَ تُغِبُّوا أَفْوَاهَهُمْ وَ لاَ يَضِيعُوا بِحَضْرَتِكُمْ وَ اَللَّهَ اَللَّهَ فِي جِيرَانِكُمْ فَإِنَّهُمْ وَصِيَّةُ نَبِيِّكُمْ مَا زَالَ يُوصِي بِهِمْ حَتَّى ظَنَنَّا أَنَّهُ سَيُوَرِّثُهُمْ وَ اَللَّهَ اَللَّهَ فِي ؟ اَلْقُرْآنِ ؟

لاَ يَسْبِقُكُمْ بِالْعَمَلِ بِهِ غَيْرُكُمْ وَ اَللَّهَ اَللَّهَ فِي اَلصَّلاَةِ فَإِنَّهَا عَمُودُ دِينِكُمْ وَ اَللَّهَ اَللَّهَ فِي بَيْتِ رَبِّكُمْ لاَ تُخَلُّوهُ مَا بَقِيتُمْ فَإِنَّهُ إِنْ تُرِكَ لَمْ تُنَاظَرُوا وَ اَللَّهَ اَللَّهَ فِي اَلْجِهَادِ بِأَمْوَالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ وَ أَلْسِنَتِكُمْ فِي سَبِيلِ اَللَّهِ وَ عَلَيْكُمْ بِالتَّوَاصُلِ وَ اَلتَّبَاذُلِ وَ إِيَّاكُمْ وَ اَلتَّدَابُرَ وَ اَلتَّقَاطُعَ لاَ تَتْرُكُوا اَلْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ اَلنَّهْيَ عَنِ اَلْمُنْكَرِ فَيُوَلَّى عَلَيْكُمْ شِرَارُكُمْ ثُمَّ تَدْعُونَ فَلاَ يُسْتَجَابُ لَكُمْ ثُمَّ قَالَ يَا ؟ بَنِي عَبْدِ اَلْمُطَّلِبِ ؟ لاَ أُلْفِيَنَّكُمْ تَخُوضُونَ دِمَاءَ اَلْمُسْلِمِينَ خَوْضاً تَقُولُونَ قُتِلَ ؟ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ ؟ أَلاَ لاَ تَقْتُلُنَّ بِي إِلاَّ قَاتِلِي اُنْظُرُوا إِذَا أَنَا مِتُّ مِنْ ضَرْبَتِهِ هَذِهِ فَاضْرِبُوهُ ضَرْبَةً بِضَرْبَةٍ وَ لاَ تُمَثِّلُوا بِالرَّجُلِ فَإِنِّي سَمِعْتُ ؟ رَسُولَ اَللَّهِ ص ؟ يَقُولُ إِيَّاكُمْ وَ اَلْمُثْلَةَ وَ لَوْ بِالْكَلْبِ اَلْعَقُورِ

لغات

بغيت كذا : چنين خواستم ،

اغباب أفواههم :روزى به آنان غذا دهند و روزى ندهند .

مناظره : نگهدارى و مراقبت تدابر : از يكديگر بريدن و دورى كردن .

مثله : اعضاى بدن كسى را بريدن ، مورد عبرت قرار دادن .

ترجمه

« شما را به ترس از خدا سفارش مى‏كنم . و اين كه مبادا شما به دنبال دنيا برويد ، هر چند كه دنيا در پى شما بيايد و مبادا به چيزى از دنيا كه از دست داده‏ايد اندوهگين شويد ، و سخن راست و درست بگوييد و براى پاداش اخروى كار كنيد ،دشمن ستمكار و يار ستمديده باشيد .

شما و تمام فرزندان و خاندانم و هر كه را كه نامه‏ام به او برسد ، به تقوى و ترس از خدا ، و نظم و ترتيب كارتان و اصلاح و آشتى در اختلاف ميان خود ،سفارش مى‏كنم ، زيرا من از جد شما شنيدم كه مى‏فرمود : « اصلاح ذات البين از نماز و روزه بالاتر است » [ 1 ] خدا را خدا را در حق يتيمان ، آنها را يك دهان سير و يك دهان گرسنه به صورت نوبتى نگاه نداريد ، و مبادا در نزد شما ضايع و تباه شوند .

خدا را درباره همسايگانتان ، زيرا آنان مورد وصيت و سفارش پيامبرتان هستند ،پيامبر ( ص ) همواره درباره آنان سفارش مى‏كرد تا آنجا كه ما گمان برديم براى آنان مى‏خواهد ميراث قائل شود . خدا را خدا را درباره قرآن ، مبادا ديگران در عمل بدان بر شما پيشى گيرند . خدا را خدا را درباره نماز كه ستون دين شماست .

خدا را خدا را درباره خانه خدا [ مكه ] مبادا تا زنده‏ايد آنجا را خالى گذاريد ، زيرا اگر آن به حال خود رها شود بى‏درنگ عذاب خواهيد ديد . خدا را خدا را در مورد جهاد با ثروتها و جانها و زبان و بيانتان در راه خدا . به شما دوستى با هم و بخشش به يكديگر را توصيه مى‏كنم و از دورى و جدايى از هم ، شما را برحذر مى‏دارم ، مبادا امر به معروف و نهى از منكر را ترك كنيد كه بدكرداران بر شما مسلّط خواهند شد ، آنگاه هر چه دعا كنيد به اجابت نخواهد رسيد .

آنگاه فرمود : اى فرزندان عبد المطلب هرگز من راضى نيستم كه شما را در حالى ببينم كه در خون مسلمانان دستتان را به سختى فرو برده‏ايد به بهانه اين كه مى‏گوييد : امير المؤمنين را كشتند ، امير المؤمنين را كشتند بدانيد كه در عوض من به جز كشنده من كسى ديگر را نبايد بكشيد .

به دقت توجه كنيد اگر من بر اثر ضربت ابن ملجم به شهادت رسيدم ، در عوض يك ضربت او شما هم به او يك ضربت بزنيد ، و مبادا او را مثله كنند ، زيرا من از پيامبر خدا ( ص ) شنيدم كه مى‏فرمود : « مبادا كسى را مثله كنيد هر چند كه سگ هار باشد » [ 2 ] .

شرح

امام ( ع ) آنان را به چند چيز سفارش كرده است :

اول چيزى كه سفارش فرموده است ، تقواى الهى است كه اساس همه كارهاى خير است .

دوم : پارسايى در دنيا ، و مبادا كه آنها در پى دنيا باشند ، هر چند كه دنيا در پى آنان برآيد ، يعنى با آنچه كه به صورت خير و نيكى در خود آماده ساخته و بر آنها رو آورد . كلمه « البغيه : رغبت » را به اعتبار آسان قرار گرفتن دنيا در اختيار آنان يعنى فراهم آمدن وسايل خير دنيايى براى ايشان ، استعاره آورده است ، از آن‏رو كه دنيا به اين اعتبار گويى طالب و راغب آنهاست .

سوم : مبادا بر آنچه از دست داده و از خيرات دنيا محروم مانده‏اند افسوس خورند ، كه اين تأسف نخوردن خود از لوازم پارسايى واقعى در دنياست .

چهارم : آن كه نبايد جز حقّ را بگويند ، و آن همان چيزى است كه از اوامر و نواهى خداوند شايسته گفتن است ، و ديگر آن كه كار را براى اجر اخروى انجام دهند : يعنى گفتار و رفتارشان به اين دو محدود گردد .

پنجم : آنكه با ستمگر دشمن ، و ياور ستمديده باشند ، و اين خود از لوازم گفتن حرف حقّ و عمل كردن به خاطر حق است ، زيرا كسى كه طرفدار عدالت راستين است ناگزير بايد از ستمگر متمايل به سمت ظلم و جور دورى كند ، و با او بستيزد تا اين كه او را به راه فضيلت عدالت بازگرداند ، پس در اين صورت يار و ياور ستمديده خواهد بود . سپس دوباره براى تأكيد برمى‏گردد ، و امام حسن و امام حسين ( ع ) و تمام فرزندان ، خاندان و هر كس از بندگان خدا را كه وصيّتنامه ‏اش به او برسد را ، به تقوا و ترس از خدا سفارش مى‏كند ، در حالى كه آن را تكرار نموده و در ادامه آن صفات و خصال ديگرى را نيز به شرح ذيل بيان مى‏كند :

1 اصلاح و آشتى ميان دو طرف اختلاف . و كلمه : ذات كنايه از حالتى است كه باعث جدايى و دورى گردد . بعضى گفته‏اند : حالتى است بين دو كس ،

دو قبيله و يا مردى با خانواده‏اش . امام ( ع ) دستور آشتى دادن بين آن دو از فساد و تباهى داده است . و بعضى گفته اند : احتمال دارد ، مقصود از بين در اينجا وصل و مقصود از : ذات ، هواى نفس باشد ، يعنى هواى نفسى را كه به شما ارتباط دارد ، از فسادى كه گرفتار است نجات دهيد . و گفته شده است : كه كلمه : ذات كلمه‏اى است در غير محل و زايد ، مانند آيه مباركه : وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ أصْلَحُوا ذاتَ بَيْنِكُم [ 3 ] .

آشتى و اصلاح ذات البين از لوازم انس و محبّت در راه خداست ، و آن خود فضيلتى است زير پوشش صفت عفّت و پاك نفسى .

امام ( ع ) آنان را به اصلاح ذات البين وادار كرده است ، به دليل روايتى كه خود از پيامبر خدا ( ص ) شنيده است و آن روايت اين است : « اصلاح ذات البين از نماز و روزه تمام عمر بالاتر است » و دليل برترى در اينجا همان است كه قبلا به اطّلاع رسيد كه مهمترين هدف شارع ( ص ) جمع آورى مردم در مسير حركت به سوى خدا و پيوند آنان در رشته دين خداست ، و اين كار با رودررو شدن و اختلاف بين آنها و وجود فتنه در ميان آنها امكان ندارد ، بنابر اين ، سازش و صلح ميان مردم از جمله مهمترين چيزهايى است كه وصول به هدفهاى شارع مقدس جز به وسيله آنها ميّسر نمى ‏شود ، و اين جهت در نماز و روزه ، وجود ندارد ، زيرا بدون نماز و روزه ، رسيدن به هدف نام برده امكان پذير است ، از اين‏رو برترى آن بر نماز و روزه ثابت شد . اين خبر به منزله صغراى قياس مضمرى است كه كبراى آن چنين است : هر چه كه اين طور باشد ، پس بايد انجام داد .

2 امام ( ع ) آنان را در باره يتيمان از خداوند ترسانده و از گرسنه نگهداشتن آنان نهى كرده است . و اين مطلب را با تعبير : « اغباب افواههم » ، يعنى به نوبت نگهدارى دهانهايشان ، در كنايه بيان كرده است ، زيرا در چنين حالتى احتمال گرسنه ماندن آنهاست . سپس ايشان را از تباه ساختن يتيمان بر حذر داشته است ، چرا كه لازمه آن ، امر به نيكى و احسان بديشان است ، و آن خود فضيلتى است از فضايل عفّت و پاكى .

3 سفارش درباره همسايگان و ترس از خدا درباره آنها كرده و در خصوص به دست آوردن دل آنها و گرامى داشت ايشان به دليل سفارش پيامبر خدا ( ص ) درباره آنان ، توجّه داده است ، و به خاطر تأكيد نسبت به حفظ حقوق همسايگان مانند حفظ وصيّت پيامبر ( ص ) درباره ايشان ، آنان را عين وصيّت تعبير فرموده است . اين نوع مجاز از باب تسميه شى‏ء به نام متعلّق است .

سخن امام ( ع ) : ما زال . . . سيورثّهم ، تفسيرى براى وصيّت مورد ذكر است ، و آن عبارت نيز به منزله صغراى قياس مضمرى است كه كبراى آن در حقيقت چنين است : و هر چه پيامبر ( ص ) درباره آن اين چنين سفارش كرده باشد به طورحتم بايد حفظ شود .

4 سفارش درباره محتواى قرآن كريم ، يعنى قوانين و دستورها و ترس از خدا در صورت ترك آنها ، و نهى از اين كه مبادا ديگران در عمل به قرآن پيشى گيرند ، كه اين خود باعث شتافتن و پيشى گرفتن بدوست .

5 سفارش به فرمان نماز و ترس از خدا درباره آن ، و بر فضيلت نماز به وسيله قياس مضمرى توجه داده است كه صغراى آن جمله : فانّها عمود الدّين ،

مى‏باشد ، و آن عين حديثى است كه ما قبلا نقل كرديم و كبراى مقدّر نيز چنين است : و هر آنچه آن طور باشد لازم است كه با به پاداشتن آن دين به پاداشته شود .

6 سفارش درباره خانه خدا و نهى از ترك زيارت آن در تمام طول عمر ، و راز مطلب قبلا گذشت . و بر فضيلت ديگرى براى خانه خدا توجه داده است كه باعث مى‏شود تا انسان هميشه در ملازمت آن باشد و آن اين كه ترك زيارت خانه خدا ، موجب مى ‏شود كه خداوند به كسانى كه زيارت خانه او را ترك كرده‏اند به ديده رحمت ننگرد ، و از آنان محافظت و مراقبت نكند ، زيرا كسى كه حرمت خدا را درباره خانه‏ اش نگه ندارد ، و به خاطر خدا از خانه ‏اش پاسدارى نكند ،خداوند نيز او را حفظ و نگهدارى نخواهد كرد ، و احتمال دارد كه مقصود امام ( ع ) اين باشد كه در آن صورت دشمنان به شما مهلت نخواهند داد و حرمت شما را نگاه نخواهند داشت ، زيرا گرد آمدن مسلمانان در بيت اللّه و مراقبت از آن جا باعث عزّت آنان با لطف خدا خواهد شد و چنگ زدن به ريسمان خدا باعث جلب عنايت خداوند نسبت به مردم چنگ زننده و ترس دشمنان از آنان و فزونى جمعيت و همسويى ايشان مى‏ گردد .

7 سفارش به جهاد با مال و جان و زبان در راه خدا و ترس از خدا بابت فروگذاردن آن ، و جهاد از چيزهايى است كه قبلا فضيلت آن را دانستى .

8 سفارش به پيوند و بخشش نسبت به يكديگر ، يعنى هر كدام نسبت به ديگرى در راه خدا از كمك خود دريغ ندارد .

9 بر حذر داشتن از دورى و جدايى از يكديگر و دليل آن نيز روشن است .

10 نهى از ترك امر به معروف و نهى از منكر ، كه اين خود به معنى دستور به انجام آنهاست . و به دليل پيآمد بدآن ، و فراهم آمدن زمينه تسلّط اشرار بر آنها ،و قبول نشدن دعايشان ، آنان را از ترك اين دو فريضه برحذر داشته است . و دليل فراهم آمدن چنين زمينه‏اى اين است كه اگر جامعه امر به معروف و نهى از منكر را ترك كند اين امر باعث بروز منكر و كاستى معروف از طبيعت افراد بدكردار شده و زمينه تسلّط و غلبه آنان و زمامدارى تبهكاران فراهم مى‏آيد . و اين خود باعث فزونى بدى و بدكاران و كاستى شايستگان و سستى همّت آنها از تقاضاى نزول رحمت پروردگار وسيله دعايشان مى‏گردد و در نتيجه هر چه دعا مى‏كنند مستجاب نمى‏شود . آنگاه امام ( ع ) به دنبال اين سخنان ، افراد خويشاوند خود از فرزندان عبد المطّلب را بخصوص در مورد خون خويش و سفارش به چند مطلب زير ، مخاطب قرار داده است :

اوّل : آنها را از ايجاد آشوب به بهانه كشته شدن او ، منع كرده و فرموده است : مبادا شما را در حالى ببينم كه دستتان را در خون مسلمانان به شدّت فرو برده‏ايد ، كنايه از اين كه دست به كشتار زده‏ ايد .

عبارت : تقولون : قتل امير المؤمنين مى‏گوييد : امير المؤمنين را كشتند ،حكايت از جريان عادى و معمول است كه هر فرد خونخواه به هنگام هيجان‏زدگى براى اظهار بهانه و دليلى كه انگيزه او بر ايجاد آشوب است بر زبان مى‏ آورد .

دوم : آنان را از كشتن كسى جز قاتل خود نهى كرده است ، زيرا اقتضاى عدل و داد همين است .

سوم : آنها را با عبارت : انظروا . . . هذه هشدار داده است كه ابن ملجم را به صرف ضربت زدن جايز نيست بكشند ، چه ممكن است به دليل ديگر مرگ فرا رسد ، مگر اين كه يقين كنند علّت مرگ همان ضربت بوده است .

چهارم : به آنان دستور داده است ، ابن ملجم را در برابر يك ضربت كه زده است ، تنها يك ضربت بزنند ، زيرا اقتضاى عدل و داد باز همين است .

پنجم : از مثله كردن او به دليل روايتى كه خود از پيامبر ( ص ) شنيده است ، نهى فرموده . توضيح آن كه در مثله كردن نوعى تجاوز حتمى و سنگدلى و فرونشاندن آتش خشم وجود دارد ، كه تمام اينها از اخلاق ناپسند و پستى است كه بايد از آنها خوددارى كرد . اين نقل قول پيامبر ( ص ) به منزله صغراى قياس مضمرى است كه كبراى مقدّر آن نيز چنين است : و هر چه را كه پيامبر خدا ( ص ) نهى كرده است نبايد آن را انجام داد . توفيق از جانب خداست .

______________________________________

[ 1 ] صلاح ذات البين افضل من عامة الصلاة و الصّيام .

[ 2 ] ايّاكم و المثلة و لو بالكلب العقور .

[ 3 ] سوره انفال ( 8 ) آيه ( 1 ) يعنى : از خدا بترسيد و ميان خودتان با صلح و سازش رفتار كنيد .

ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم جلد 5

نامه 45 ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

45 از جمله نامه‏ هاى آن حضرت به يكى از كارگزاران

أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّكَ مِمَّنْ أَسْتَظْهِرُ بِهِ عَلَى إِقَامَةِ اَلدِّينِ وَ أَقْمَعُ بِهِ نَخْوَةَ اَلْأَثِيمِ وَ أَسُدُّ بِهِ لَهَاةَ اَلثَّغْرِ اَلْمَخُوفِ فَاسْتَعِنْ بِاللَّهِ عَلَى مَا أَهَمَّكَ وَ اِخْلِطِ اَلشِّدَّةَ بِضِغْثٍ مِنَ اَللِّينِ وَ اُرْفُقْ مَا كَانَ اَلرِّفْقُ أَرْفَقَ وَ اِعْتَزِمْ بِالشِّدَّةِ حِينَ لاَ تُغْنِي عَنْكَ إِلاَّ اَلشِّدَّةُ وَ اِخْفِضْ لِلرَّعِيَّةِ جَنَاحَكَ وَ اُبْسُطْ لَهُمْ وَجْهَكَ وَ أَلِنْ لَهُمْ جَانِبَكَ وَ آسِ بَيْنَهُمْ فِي اَللَّحْظَةِ وَ اَلنَّظْرَةِ وَ اَلْإِشَارَةِ وَ اَلتَّحِيَّةِ حَتَّى لاَ يَطْمَعَ اَلْعُظَمَاءُ فِي حَيْفِكَ وَ لاَ يَيْأَسَ اَلضُّعَفَاءُ مِنْ عَدْلِكَ

لغات

نخوة : كبر و خودخواهى .

اثيم : گناهكار

ضغث : پاره‏اى از چيزى كه با چيز ديگر مخلوط شده باشد و اصل اين واژه به معناى مشتى از خاشاك است كه خشك و تر توأمند .

اعتزم بكذا : واجب شمرد و بدان پايبند شد .

ترجمه

« امّا بعد ، تو از جمله كسانى هستى كه من براى حفظ دين از آنان كمك مى‏طلبم و به دست آنان سركشى بدكاران را درهم مى‏شكنم ، و راه ترسناك مرزى را به يارى آنان مى‏بندم . بنابر اين در هر كارى كه در چشم تو بزرگ جلوه كند از خدا يارى بطلب ، سختى و ناراحتى را با مقدارى از نرمى و ملايمت بياميز ، و آنگاه كه مدارا كردن مناسب است ، به مدارا رفتار كن ، و هنگامى كه سختى و سختگيرى به كار مى‏آيد ، به درشتى و سختگيرى بپرداز .

براى توده مردم فروتن و گشاده‏رو باش ، و با آنان به خوشرويى رفتار كن و در نگاه كردن با گوشه چشم و نگاه خيره و اشاره وسلام دادن ، رفتار يكسان داشته باش ، تا بزرگان و قدرتمندان به ستم تو چشم طمع نبندند و زير دستان و ناتوانان از عدالت تو نااميد نشوند . »

شرح

نخست امام ( ع ) او را با سه مطلبى كه از جانب خود اعلام كرده ، دلجويى نموده و براى پذيرش فرمانهايش آماده ساخته است ، آن سه مطلب عبارت است از اين كه وى از جمله كسانى است كه امام ( ع ) براى حفظ دين از ايشان كمك مى‏طلبد و با آنان سركشى گنهكاران را در هم مى‏كوبد و مرزهاى ناامن را مى‏بندد .

كلمه اللّهاة [ 1 ] را استعاره آورده است براى آنچه از مرزهاى كشور كه در صورت باز بودن احتمال فساد در آنها مى‏رود و براى بستن آن نياز به سپاه و ساز و برگ است ، از باب تشبيه به شيرى كه دهانش را براى دريدن شكار خود باز كرده است ،آنگاه به دنبال آن به مطالبى از مكارم اخلاق دستور داده است :

اوّل : آن كه در هر كارى از كارهايش كه در نظر او مهمّ و بزرگ جلوه مى‏كند از خدا كمك بخواهد ، زيرا زارى در پيشگاه او و كمك‏خواهى از او بهترين وسيله كمك بر رفع گرفتاريهاست .

دوم : آن كه سختى و درشتى را با نوعى از نرمى و ملايمت درآميزد ، و هر سخن را در جاى خود به كار ببرد تا وقتى كه مدارا و نرمش مناسب است ، نرمى و مدارا كند و هنگامى كه راهى جز درشتى و سختى نيست درشتى كند .

سوم : براى توده مردم بال خود را بگسترد ، كنايه از فروتنى براى آنهاست .

چهارم : با رعيّت گشاده‏رو باشد ، و اين عبارت كنايه از برخورد با گشاده‏رويى و چهره باز با رعيّت است نه در هم‏ كشيدگى و گرفته بودن چهره .

پنجم : آن كه پهلوى خود را براى آنان نرم گرداند ، و اين كنايه از آسان گرفتن و سختگيرى نداشتن با آنهاست .

ششم : در نگاه با گوشه چشم و نگاه تند ، اشاره و سلام ميان مردم ، رفتار همسان داشته باشد . واژه لحظه اخصّ از نظره است . و اين عبارت دستور به صفت پسنديده عدالت در بين مردم است تا قدرتمندان چشم طمع به ستمكارى او نداشته باشند تا از اين راه بر او چيره شوند و ناتوانان از اجراى عدالت او در حق قدرتمندان نااميد نباشند تا در نتيجه خود را ناتوان سازد و از انجام اعمال شايسته درمانده شود ، توفيق از آن خداست .

______________________________

[ 1 ] در لغت به معناى زبان كوچك يعنى همان گوشتى است كه در انتهاى حلق قرار گرفته كه اگر نباشد نفس قطع مى‏گردد م .

ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم جلد 5

نامه 44 ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

44 از نامه‏ هاى امام ( ع ) به عثمان بن حنيف انصارى كه از طرف آن بزرگوار حاكم بصره بود و به امام ( ع ) خبر رسيد كه گروهى از مردم بصره او را به ميهمانى خوانده‏اند و او دعوت آنها را پذيرفته است .

أَمَّا بَعْدُ يَا ؟ اِبْنَ حُنَيْفٍ ؟ فَقَدْ بَلَغَنِي أَنَّ رَجُلاً مِنْ فِتْيَةِ أَهْلِ ؟ اَلْبَصْرَةِ ؟ دَعَاكَ إِلَى مَأْدُبَةٍ فَأَسْرَعْتَ إِلَيْهَا تُسْتَطَابُ لَكَ اَلْأَلْوَانُ وَ تُنْقَلُ إِلَيْكَ اَلْجِفَانُ وَ مَا ظَنَنْتُ أَنَّكَ تُجِيبُ إِلَى طَعَامِ قَوْمٍ عَائِلُهُمْ مَجْفُوٌّ وَ غَنِيُّهُمْ مَدْعُوٌّ فَانْظُرْ إِلَى مَا تَقْضَمُهُ مِنْ هَذَا اَلْمَقْضَمِ فَمَا اِشْتَبَهَ عَلَيْكَ عِلْمُهُ فَالْفِظْهُ وَ مَا أَيْقَنْتَ بِطِيبِ وُجُوهِهِ فَنَلْ مِنْهُ أَلاَ وَ إِنَّ لِكُلِّ مَأْمُومٍ إِمَاماً يَقْتَدِي بِهِ وَ يَسْتَضِي‏ءُ بِنُورِ عِلْمِهِ أَلاَ وَ إِنَّ إِمَامَكُمْ قَدِ اِكْتَفَى مِنْ دُنْيَاهُ بِطِمْرَيْهِ وَ مِنْ طُعْمِهِ بِقُرْصَيْهِ أَلاَ وَ إِنَّكُمْ لاَ تَقْدِرُونَ عَلَى ذَلِكَ وَ لَكِنْ أَعِينُونِي بِوَرَعٍ وَ اِجْتِهَادٍ وَ عِفَّةٍ وَ سَدَادٍ فَوَاللَّهِ مَا كَنَزْتُ مِنْ دُنْيَاكُمْ تِبْراً وَ لاَ اِدَّخَرْتُ مِنْ غَنَائِمِهَا وَفْراً وَ لاَ أَعْدَدْتُ لِبَالِي ثَوْبِي طِمْراً بَلَى كَانَتْ فِي أَيْدِينَا ؟ فَدَكٌ ؟ مِنْ كُلِّ مَا أَظَلَّتْهُ اَلسَّمَاءُ فَشَحَّتْ عَلَيْهَا نُفُوسُ قَوْمٍ وَ سَخَتْ عَنْهَا نُفُوسُ قَوْمٍ آخَرِينَ وَ نِعْمَ اَلْحَكَمُ اَللَّهُ وَ مَا أَصْنَعُ ؟ بِفَدَكٍ ؟ وَ غَيْرِ ؟ فَدَكٍ ؟

وَ اَلنَّفْسُ مَظَانُّهَا فِي غَدٍ جَدَثٌ تَنْقَطِعُ فِي ظُلْمَتِهِ آثَارُهَا وَ تَغِيبُ أَخْبَارُهَا وَ حُفْرَةٌ لَوْ زِيدَ فِي فُسْحَتِهَا وَ أَوْسَعَتْ يَدَا حَافِرِهَا لَأَضْغَطَهَا اَلْحَجَرُ وَ اَلْمَدَرُ وَ سَدَّ فُرَجَهَا اَلتُّرَابُ اَلْمُتَرَاكِمُ وَ إِنَّمَا هِيَ نَفْسِي أَرُوضُهَا بِالتَّقْوَى لِتَأْتِيَ آمِنَةً يَوْمَ اَلْخَوْفِ اَلْأَكْبَرِ وَ تَثْبُتَ عَلَى جَوَانِبِ اَلْمَزْلَقِ وَ لَوْ شِئْتُ لاَهْتَدَيْتُ اَلطَّرِيقَ إِلَى مُصَفَّى هَذَا اَلْعَسَلِ وَ لُبَابِ هَذَا اَلْقَمْحِ وَ نَسَائِجِ هَذَا اَلْقَزِّ وَ لَكِنْ هَيْهَاتَ أَنْ يَغْلِبَنِي هَوَايَ وَ يَقُودَنِي جَشَعِي إِلَى تَخَيُّرِ اَلْأَطْعِمَةِ وَ لَعَلَّ ؟ بِالْحِجَازِ ؟ أَوْ ؟ اَلْيَمَامَةِ ؟ مَنْ لاَ طَمَعَ لَهُ فِي اَلْقُرْصِ وَ لاَ عَهْدَ لَهُ بِالشِّبَعِ أَوْ أَبِيتَ مِبْطَاناً وَ حَوْلِي بُطُونٌ غَرْثَى وَ أَكْبَادٌ حَرَّى أَوْ أَكُونَ كَمَا قَالَ اَلْقَائِلُ

وَ حَسْبُكَ دَاءً أَنْ تَبِيتَ بِبِطْنَةٍ
وَ حَوْلَكَ أَكْبَادٌ تَحِنُّ إِلَى اَلْقِدِّ

أَ أَقْنَعُ مِنْ نَفْسِي بِأَنْ يُقَالَ هَذَا ؟ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ ؟ وَ لاَ أُشَارِكُهُمْ فِي مَكَارِهِ اَلدَّهْرِ أَوْ أَكُونَ أُسْوَةً لَهُمْ فِي جُشُوبَةِ اَلْعَيْشِ فَمَا خُلِقْتُ لِيَشْغَلَنِي أَكْلُ اَلطَّيِّبَاتِ كَالْبَهِيمَةِ اَلْمَرْبُوطَةِ هَمُّهَا عَلَفُهَا أَوِ اَلْمُرْسَلَةِ شُغُلُهَا تَقَمُّمُهَا تَكْتَرِشُ مِنْ أَعْلاَفِهَا وَ تَلْهُو عَمَّا يُرَادُ بِهَا أَوْ أُتْرَكَ سُدًى أَوْ أُهْمَلَ عَابِثاً أَوْ أَجُرَّ حَبْلَ اَلضَّلاَلَةِ أَوْ أَعْتَسِفَ طَرِيقَ اَلْمَتَاهَةِ وَ كَأَنِّي بِقَائِلِكُمْ يَقُولُ إِذَا كَانَ هَذَا قُوتُ ؟ اِبْنِ أَبِي طَالِبٍ ؟ فَقَدْ قَعَدَ بِهِ اَلضَّعْفُ عَنْ قِتَالِ اَلْأَقْرَانِ وَ مُنَازَلَةِ اَلشُّجْعَانِ أَلاَ وَ إِنَّ اَلشَّجَرَةَ اَلْبَرِّيَّةَ أَصْلَبُ عُوداً وَ اَلرَّوَاتِعَ اَلْخَضِرَةَ أَرَقُّ جُلُوداً وَ اَلنَّابِتَاتِ اَلْعِذْيَةَ أَقْوَى وَقُوداً وَ أَبْطَأُ خُمُوداً .

وَ أَنَا مِنْ ؟ رَسُولِ اَللَّهِ ؟ كَالصِّنْوِ مِنَ اَلصِّنْوِ وَ اَلذِّرَاعِ مِنَ اَلْعَضُدِ وَ اَللَّهِ لَوْ تَظَاهَرَتِ اَلْعَرَبُ عَلَى قِتَالِي لَمَا وَلَّيْتُ عَنْهَا وَ لَوْ أَمْكَنَتِ اَلْفُرَصُ مِنْ رِقَابِهَا لَسَارَعْتُ إِلَيْهَا وَ سَأَجْهَدُ فِي أَنْ أُطَهِّرَ اَلْأَرْضَ مِنْ هَذَا اَلشَّخْصِ اَلْمَعْكُوسِ وَ اَلْجِسْمِ اَلْمَرْكُوسِ حَتَّى تَخْرُجَ اَلْمَدَرَةُ مِنْ بَيْنِ حَبِّ اَلْحَصِيدِ إِلَيْكِ عَنِّي يَا دُنْيَا فَحَبْلُكِ عَلَى غَارِبِكِ قَدِ اِنْسَلَلْتُ مِنْ مَخَالِبِكِ وَ أَفْلَتُّ مِنْ حَبَائِلِكِ وَ اِجْتَنَبْتُ اَلذَّهَابَ فِي مَدَاحِضِكِ أَيْنَ اَلْقُرُونُ اَلَّذِينَ غَرَرْتِهِمْ بِمَدَاعِبِكِ أَيْنَ اَلْأُمَمُ اَلَّذِينَ فَتَنْتِهِمْ بِزَخَارِفِكِ فَهَا هُمْ رَهَائِنُ اَلْقُبُورِ وَ مَضَامِينُ اَللُّحُودِ وَ اَللَّهِ لَوْ كُنْتِ شَخْصاً مَرْئِيّاً وَ قَالَباً حِسِّيّاً لَأَقَمْتُ عَلَيْكِ حُدُودَ اَللَّهِ فِي عِبَادٍ غَرَرْتِهِمْ بِالْأَمَانِيِّ وَ أُمَمٍ أَلْقَيْتِهِمْ فِي اَلْمَهَاوِي وَ مُلُوكٍ أَسْلَمْتِهِمْ إِلَى اَلتَّلَفِ وَ أَوْرَدْتِهِمْ مَوَارِدَ اَلْبَلاَءِ إِذْ لاَ وِرْدَ وَ لاَ صَدَرَ هَيْهَاتَ مَنْ وَطِئَ دَحْضَكِ زَلِقَ وَ مَنْ رَكِبَ لُجَجَكِ غَرِقَ وَ مَنِ اِزْوَرَّ عَنْ حَبَائِلِكِ وُفِّقَ وَ اَلسَّالِمُ مِنْكِ لاَ يُبَالِي إِنْ ضَاقَ بِهِ مُنَاخُهُ وَ اَلدُّنْيَا عِنْدَهُ كَيَوْمٍ حَانَ اِنْسِلاَخُهُ اُعْزُبِي عَنِّي فَوَاللَّهِ لاَ أَذِلُّ لَكِ فَتَسْتَذِلِّينِي وَ لاَ أَسْلَسُ لَكِ فَتَقُودِينِي وَ اَيْمُ اَللَّهِ يَمِيناً أَسْتَثْنِي فِيهَا بِمَشِيئَةِ اَللَّهِ لَأَرُوضَنَّ نَفْسِي رِيَاضَةً تَهِشُّ مَعَهَا إِلَى اَلْقُرْصِ إِذَا قَدَرْتُ عَلَيْهِ مَطْعُوماً وَ تَقْنَعُ بِالْمِلْحِ مَأْدُوماً وَ لَأَدَعَنَّ مُقْلَتِي كَعَيْنِ مَاءٍ نَضَبَ مَعِينُهَا مُسْتَفْرِغَةً دُمُوعَهَا أَ تَمْتَلِئُ اَلسَّائِمَةُ مِنْ رِعْيِهَا فَتَبْرُكَ وَ تَشْبَعُ اَلرَّبِيضَةُ مِنْ عُشْبِهَا فَتَرْبِضَ وَ يَأْكُلُ ؟ عَلِيٌّ ؟ مِنْ زَادِهِ فَيَهْجَعَ قَرَّتْ إِذاً عَيْنُهُ إِذَا اِقْتَدَى بَعْدَ اَلسِّنِينَ اَلْمُتَطَاوِلَةِ بِالْبَهِيمَةِ اَلْهَامِلَةِ وَ اَلسَّائِمَةِ اَلْمَرْعِيَّةِ طُوبَى لِنَفْسٍ أَدَّتْ إِلَى رَبِّهَا فَرْضَهَا وَ عَرَكَتْ بِجَنْبِهَا بُؤْسَهَا وَ هَجَرَتْ فِي اَللَّيْلِ غُمْضَهَا حَتَّى إِذَا غَلَبَ اَلْكَرَى عَلَيْهَا اِفْتَرَشَتْ أَرْضَهَا وَ تَوَسَّدَتْ كَفَّهَا فِي مَعْشَرٍ أَسْهَرَ عُيُونَهُمْ خَوْفُ مَعَادِهِمْ وَ تَجَافَتْ عَنْ مَضَاجِعِهِمْ جُنُوبُهُمْ وَ هَمْهَمَتْ بِذِكْرِ رَبِّهِمْ شِفَاهُهُمْ وَ تَقَشَّعَتْ بِطُولِ اِسْتِغْفَارِهِمْ ذُنُوبُهُمْ أُولئِكَ حِزْبُ اَللَّهِ أَلا إِنَّ حِزْبَ اَللَّهِ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ 49 57 58 : 22 فَاتَّقِ اَللَّهَ يَا ؟ اِبْنَ حُنَيْفٍ ؟ وَ لْتَكْفُفْ أَقْرَاصُكَ لِيَكُونَ مِنَ اَلنَّارِ خَلاَصُكَ

لغات

مأدبة ، به ضمّ دال : وليمه‏اى كه به آن دعوت كنند .

عائل : فقير ، بينوا

قضم : خوردن با جلو دهان

طمر : جامه كهنه وفر : مال فراوان

فدك : نام روستايى است كه مال پيامبر خدا ( ص ) بوده است

جدث : قبر ، آرامگاه

اضغطها : آن را تنگ گرداند

قمح : گندم نسائج : جمع نسجه ، به معنى بافته

جشع : حرص و علاقه زياد به غذا مبطان : كسى كه به دليل پرخورى شكمش بزرگ است

غرثى : گرسنه

بطنة الكظّة : پر بودن شكم از غذا

تقمّم : جستجو و زيرورو كردن زباله

سدى : بيهوده و مهمل رها شده

دوائع : درختانى كه داراى سرسبزى و خرمى دل انگيزند

بدويّه : گياهانى كه جز با آب باران آبيارى نمى‏شوند

مركوس : مردود ، واژگونه مانند كسى كه سرش به طرف زمين است

مداحض : شخص كناره ‏گير

ازورّ : كناره گرفت

اعزبى : دورشو ، گفته مى‏شود :عزب الرّجل به فتح زاء هرگاه دورى گزيند .

سلسل الرّجل يسلس به كسر لام :شل كرد افسارش را .

رياضة : تربيت كردن ، عادت دادن .

ربيضة : گله چرا كننده از گوسفندان

تجافت : خالى شد و برخاست .

همهمة : صداى آهسته .

تكترش : پر مى‏كند شكمبه‏ اش را

ترجمه

« امّا بعد اى پسر حنيف ، به من اطلاع دادند كه مردى از جوانان بصره تو را به مهمانى عروسى دعوت كرده است و تو با شتاب به آن مهمانى رفته‏اى و غذاهاى رنگارنگ گوارا در اختيارت بوده و كاسه ‏هاى بزرگ برايت مى‏ آوردند ، و من چنين گمانى نداشتم كه تو به مهمانى گروهى بروى كه نيازمندان را دور مى‏ سازند و توانگران را دعوت مى ‏كنند بنابر اين در آنچه از آن خوردنيها كه ميل مى‏كنى خوب دقّت كن ، و هر چه را كه حلال يا حرام بودن آن بر تو نامعلوم است ، به دور بينداز و هر چه را كه به پاكى و درستى راههاى به دست آوردن آن ، اطمينان دارى ميل كن .

بدان كه هر مأمومى امام و رهبرى دارد كه از او پيروى مى‏كند و از پرتو دانش او روشنى مى‏گيرد ، آگاه باش كه رهبر شما از دنياى خود به دو جامه كهنه و از خوراكيها به دو قرص نان بسنده كرده است ، هان ، شما به عمل كردن بر روشى اين چنين ناتوانيد ، ولى به تقوا و مجاهدت ، پاكى و درستى مرا كمك كنيد . به خدا سوگند ، از دنياى شما زرى نيندوخته و از غنايم آن ثروت فراوانى جمع نكرده‏ام ، و به علاوه جامه‏اى كه [ در بر ] دارم جامه كهنه ديگرى مهيّا نكرده ‏ام .

آرى از آنچه آسمان بر آن سايه افكنده است ، فدك در دست ما بود كه در واگذاشتن آن به ما ، گروهى بخل ورزيدند و گروه ديگر نيز دست از آن شستند .

خداوند نيكوداورى است مرا به فدك و غير فدك چه كار ، در حالى كه جايگاه انسان فردا قبرى است كه در تاريكى آن آثارش منقطع و خبرهاى مربوط به او گم مى‏شود ، حفره‏اى كه اگر زياد وسعت داشته باشد و دستهاى كسى كه آن حفره را مى‏كند گشايشى بخشد باز هم سنگ و كلوخ قبر او را بفشرد ، و خاكهاى انبوه روزنه‏ هاى آن را پر كند ، براستى كه من در اين انديشه ‏ام تا نفس خود را با پرهيزگارى تربيت كنم تا در روزى كه ترس و بيم آن فراوان است آسوده باشد ، و در اطراف لغزشگاه استوار بماند در صورتى كه اگر بخواهم به عسل خالص و مغز گندم و پارچه‏ هاى ابريشمى دست پيدا كنم مى‏توانم ، امّا هيهات كه هواى نفس بر من غلبه كند ، و طمع زياد مرا به انتخاب خوردنيها وادارد ، در حالى كه ممكن است در حجاز يا يمامه كسى باشد كه به قرص نانى هم طمع نبسته و به سير شدن عادت نكرده است و يا من با شكم سير بخوابم در صورتى كه اطراف من شكمهاى گرسنه و جگرهاى تفديده باشد و يا آن چنان باشم كه گوينده‏اى گفته است :

« اين درد برايت بس كه تو با شكم سير بخوابى ، و در پيرامونت جگرهايى آرزومند ظرفى از سبوس باشند » آيا من به اين مقدار قانع باشم كه بگويند اين فرمانرواى مؤمنان است بدون اين كه در سختيهاى روزگار با مردم همدرد و شريك باشم ؟ و يا در فشارهاى زندگى الگو و در پيشاپيش آنها باشم ؟

من براى اين آفريده نشده ‏ام كه خوردن غذاهاى خوب مانند چهارپاى بسته كه انديشه ‏اش علف است مرا سرگرم سازد ، و يا همچون چهارپايى از بند رها شده باشم كه خاكروبه ‏ها را به هم مى ‏زند تا شكم خود را پر كند و از سرانجام كارش غافل است و يا اين كه بى ‏هدف و بيهوده رها شوم و يا ريسمان گمراهى را بكشم ، و يا بدون انديشه راه انحراف را در پيش گيرم .

گويا گوينده‏اى از جانب شما مى‏گويد : اگر خوراك پسر ابوطالب اين است ، پس ناتوانى و سستى او را از نبرد با همگان و ايستادگى در برابر دلاوران باز مى‏دارد ؟ بدان كه درخت بيابان چوبش مقاومتر ، و درختان سرسبز و خرّم نازكتر و كم مقاومت‏ترند ، و شعله گياهان در دشت فروزانتر است و ديرتر خاموش مى‏شود براستى كه من نسبت به پيامبر خدا ( ص ) همچون درخت خرما نسبت به درخت خرماى به هم پيوسته و چون دست به بازوى آنم .

به خدا قسم اگر تمام مردم عرب به نبرد با من هماهنگ شوند من رو از ايشان برنمى‏گردانم و اگر فرصتهايى به دستم آيد بر ايشان يورش خواهم برد . بزودى خواهم كوشيد تا صفحه زمين را از اين شخص واژگونه و جسم سرنگون [ معاويه ] پاك سازم تا دانه كلوخ از بين دانه‏هاى گندم درو شده بيرون شود .

اى دنيا دور شو از من كه مهار تو را بر كوهانت انداخته‏ام ، از چنگت رها شده‏ ام و از دامهايت رسته ‏ام ، و از اين كه در پرتگاهايت قرار گيرم پرهيز كرده‏ام ، كجا هستند آن گروهى كه با بازيچه‏ هايت آنان را فريفتى ، كجايند ملتهايى كه با زيورهايت آنان را به فتنه انداخته‏اى ؟ هم اكنون آنان در گرو گورها و در جوف قبرهايند به خدا قسم اگر تو يك موجود محسوس و يك جسم قابل حس بودى حدود الهى را درباره تو اجرا مى‏كردم ، در مقابل آن بندگانى كه به وسيله آرمانها فريفتى و ملتهايى كه در پرتگاهاى سقوط انداختى و سلاطينى كه به نابودى كشاندى و در غرقاب مصائب غرق كردى آنجايى كه ديگر رفت و برگشت نبود .

هيهات هر كس در پرتگاهايت گام نهاد لغزيد و هر كس در انبوه امواج دريايت سوار شد غرق گرديد ، هر كس از طنابهاى دامت فاصله گرفت نجات يافت ، هر كس از دست تو جان سالم به در برد ، باكى از تنگى خوابگاهش ندارد ، و نزد او دنيا چون روزى است كه وقت جدايى از آن فرا رسيده است .

اى دنيا از من فاصله بگير ، به خدا قسم من تسليم تو نمى‏شوم تا مرا دچار ذلّت و خوارى كنى ، و تن به فرمان تو نمى‏سپارم تا زمام اختيار مرا به دست گيرى ،سوگند به خدا سوگندى نيكو كه خواست خدا را از آن استثنا مى‏كنم نفس خود را چنان رياضتى مى‏دهم كه با قرص نانى اگر برايش فراهم آورم شادمان گردد ، و به خورش نمكى قانع شود ، و كاسه چشم را همچون چشمه‏اى كه آبش پايان گرفته به حال خود رها مى‏كنم تا از رشك تهى گردد آيا حيوان علفخوار از چرا شكمش پر مى‏شود ، تا به پهلو بيفتد ؟ و آيا گله گوسفند از علف سير مى‏شود تا به خوابگاهش برود ؟ و على اگر از توشه خود بخورد و بخواهد ، پس چشمش روشن كه پس از سالهاى دراز ، از چهار پايان بى‏بند و بار و گلّه به چرا برده پيروى كند .

خوشا به حال كسى كه واجبات پروردگارش را ادا كند و در سختى آن بردبار باشد و به هنگام شب از خواب خوددارى كند تا وقتى كه خواب بر او غلبه كند ،آنگاه زمين را فرش و كف دستش را بالش خود سازد ، در زمره كسانى كه ترس معاد خواب را از چشمشان ربوده و پهلوهايشان را از بستر خواب دور نگاهداشته و لبهايشان به ياد پروردگار به آرامى در حركت است و با استغفار زياد گناهانشان پراكنده است : اُولئِكَ حِزْبُ اللَّهِ أَلا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ المُفْلِحُونَ [ 1 ] پس اى پسر حنيف از خدا بترس و بايد چند قرص نان تو را بس باشد تا باعث نجات تو از آتش دوزخ گردد » .

شرح

اين نامه مشتمل بر چند هدف است :

اول : امام ( ع ) به آن چيزى اشاره كرده است كه مى‏خواسته به خاطر آن عثمان بن حنيف را مورد پرخاش قرار دهد ، يعنى پذيرش فورى مهمانيى كه در آن براى او غذاهاى رنگارنگ گوارا آماده كرده بودند و كاسه ‏هاى بزرگ را مى‏بردند و مى‏آوردند ، و به او اعلام كرده است كه از اين مطلب با خبر شده است و موضوع برايش به ثبوت رسيده است تا او را سزاوار توبيخ كند .

و توضيح اين مطالب در عبارت آن حضرت : اما بعد . . . الجفان آمده است .

دوم : امام ( ع ) به عنوان سرزنش عثمان بن حنيف را در اين كار تخطئه مى‏ كند ، با اين عبارت : و ما ظننت انّك كذا . . . يعنى : گمان من نسبت به پارسايى تو اين بود كه تو خود را پاكتر از آن مى‏دانى كه دعوت به مهمانى گروهى را پذيرا شوى كه به مستمندانشان اعتنا نمى‏ كنند و دعوت و بخشش آنان منحصر به ثروتمندان و فرمانروايان است ، و دليل خطاى عثمان در قبول دعوت ايشان آن است كه منحصر ساختن كرامت و ضيافت به ثروتمندان بدون مستمندان ، دليل روشنى است بر اين كه هدف ايشان [ اشراف بصره ] از اين عمل ، جلب دنيا و ريا و سمعه است [ 2 ] نه رضا و خوشنودى خدا ، و هر كس چنين باشد ، پذيرفتن پيشنهاد و قبول دعوت او موافقت با او و رضايت به فعل اوست ، و اين خود اشتباه بزرگى است بويژه از فرمانروايان دينى كه قادر بر جلوگيرى از كارهاى خلافند .

سوّم : به وى دستور داده است تا از اين گونه مواردى كه برايش پيش مى‏آيد ، دورى كند و از غذايى كه برايش آماده مى‏كنند كه احتمال حرمت آن مى‏رود و كيفيّت آن معلوم نيست بايد احتراز كند ، و آنچه را كه يقين به حلال بودن آن و پاكى و درستى راه كسب آن دارد كه بدون شبهه است ، ميل كند . و به كنايه از آن ،تعبير به مقضم كرده است ، تا آن را ناچيز و اندك جلوه دهد ، و از اين عبارت بر حسب تأديب اوّل اين طور فهميده مى‏شود كه خوددارى از اين غذاى مباح براى او بهتر از تناول آن است .

چهارم : امام ( ع ) پس از مقدمات قبلى با عبارت : الا و انّ . . . علمه توجّه داده است بر اين كه وى امام و پيشوايى دارد كه بايد از او پيروى كند ، و اين سخن امام ، تمثيلى به منزله قياس كاملى مى‏باشد كه صغراى آن حذف شده است . اصل تمثيل مربوط به مطلق امام و مأموم است و علّت تمثيل آن است كه آن دو تن امام و مأمومند ، امّا فرع اين تمثيل شخص امام على ( ع ) و كارگزار او ( عثمان بن حنيف ) است و حكم تمثيل همان لزوم پيروى است ، قياس مورد نظر چنين است :

تو مأموم امامى هستى و هر مأموم ، بايد از امام خود پيروى كند ، نتيجه اين مى‏شود كه تو بايد از امام خود پيروى كنى و از پرتو دانش و آگاهى او استفاده نمايى .

پنجم : به دنبال آن ، دليل آورده است كه او بايد از حال امام در امور دنيا پيروى كند ، حال امام آن بود كه از پوشيدنيهاى دنيا به مقدارى كه بدنش را بپوشاند يعنى دو جامه كهنه ، و از خوراكيها به اندازه‏اى كه شدّت گرسنگى او را برطرف سازد يعنى دو قرص نان ، بسنده مى‏كرد ، بدون اعتنا به زينت و آرايش پوشيدنيها ، زيرا دو جامه كهنه آن بزرگوار ، عمامه و يك قبايى بود كه در اثر زيادى مراجعه از پاره دوزى كه آن را وصله مى‏زد شرم داشت و در خوراك خود به لذت و گوارايى آن اعتنا نمى‏كرد ، زيرا آن دو گرده نان از جو سبوس ناگرفته‏اى بود كه يكى را به عنوان ناهار و ديگرى را شام ميل مى‏فرمود .

ششم : به اصحاب ، اين نكته را نيز خاطرنشان كرده است كه اين نوع رياضت در حد توان آنها نيست ، زيرا آن نوع توانايى مشروط به داشتن استعداد و آمادگيى است كه آنان بدان مرحله از استعداد نرسيده ‏اند . آنگاه به ايشان امر فرموده است اگر جريان بر اين منوال است تا با رياضت و تلاش خود در راه پرهيزگارى ، به يارى او اكتفا كنند و مقصود آن بزرگوار خوددارى از كارهاى حرام و بعد كوشش در راه طاعت پروردگار است و شايد مقصود امام ( ع ) از ورع و پرهيزگارى انجام مداوم كارهاى شايسته و پس از آن تلاش و كوشش درباره آن بوده باشد .

هفتم : به وسيله سوگند نيكو بر نادرستى چيزى توجه داده است كه احتمال مى‏داده بر بعضى از اذهان ناپاك درباره آن بزرگوار خطور كند و آن اين كه پارسايى وى در دنيا آميخته به ريا و سمعه است و در وراى آن پارسايى ظاهرى ،علاقه به دنيا و مال اندوزى دنيا وجود دارد ، بخصوص كه او امام زمان و خليفه روى زمين است ، پس از آن كه انواع چيزهايى را كه خداوند از مال دنيا مباح ساخته ، بر شمرده ، آنگاه سوگند ياد كرده است كه وى به جز قوتى از آن برنگرفته است ، و آن مقدار را از نظر اندكى و حقارت به خوراك چارپايان باركشى كه از زيادى بار پشت آنها زخم برداشته است ، تشبيه كرده و اين ويژگى را براى آنها آورده است كه ناتوانى آنها به دليل زخم پشت ، و گرفتارى آنها به درد و رنج باعث كم شدن خوراك آنها شده است سپس در تعريف بى‏ارزش بودن دنياى ايشان در نظر خود ، افزوده و بيان كرده است كه دنيا و ارزش آن در نظر وى پست‏تر از يك برگ تلخ است كه حيوانى آن را بخورد ، بديهى است كسى كه چنان باشد چگونه قابل تصوّر است كه علاقه‏مند به دنيا باشد و براى دنيا كار كند .

هشتم : پس از آن كه امام ( ع ) درباره دنيا سوگند ياد كرد و بيان فرمود كه حتّى يك وجب از زمين اين دنيا را مالك نيست ، فدك را با اين جمله استثنا كرد :

« آرى از تمام آنچه كه آسمان بر آنها سايه افكنده ، فدك در دست ما بود » [ 3 ] ، اين مطلب را در مورد بيان حال خود و مردمى كه همزمان با امام ( ع ) بودند از باب شكايت و اظهار تظلّم به خداى متعال از دست كسانى كه فدك را از ايشان گرفتند ، بازگو كرده و خود را تسليم امر او و راضى بر داورى و حكومت وى دانسته است . ناگفته نماند ، كه فدك ملك خاصّ پيامبر ( ص ) بوده است ، توضيح آن كه چون پيامبر ( ص ) كار يهوديان خيبر را يكسره كرد ، خداوند در دل مردم فدك ترسى انداخت كه همان انگيزه‏اى شد تا قاصدى خدمت پيامبر فرستادند و تقاضاى صلح بر نصف زمين فدك [ 4 ] كردند ، و پيامبر ( ص ) پذيرفت ، بنابر اين [ آن ملك ] متعلق به شخص پيامبر بود ، چون نه لشكر كشى در كار بود و نه نبردى اتّفاق افتاد . و بعضى گفته‏اند كه پيامبر در مقابل تمام فدك با آنها صلح كرد .