خطبه 67 شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)(محمد بن ابوبكر)

67 و من كلام له ع لما قلد محمد بن أبي بكر مصر- فملكت عليه و قتل

وَ قَدْ أَرَدْتُ تَوْلِيَةَ مِصْرَ هَاشِمَ بْنَ عُتْبَةَ- وَ لَوْ وَلَّيْتُهُ إِيَّاهَا لَمَا خَلَّى لَهُمُ الْعَرْصَةَ- وَ لَا أَنْهَزَهُمُ الْفُرْصَةَ- بِلَا ذَمٍّ لِمُحَمَّدِ بْنِ أَبِي بَكْرٍ- فَلَقَدْ كَانَ إِلَيَّ حَبِيباً وَ كَانَ لِي رَبِيباً

مطابق نسخه 68 صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

67 و من كلام له ع لما قلد محمد بن أبي بكر مصر- فملكت عليه و قتل

وَ قَدْ أَرَدْتُ تَوْلِيَةَ مِصْرَ هَاشِمَ بْنَ عُتْبَةَ- وَ لَوْ وَلَّيْتُهُ إِيَّاهَا لَمَا خَلَّى لَهُمُ الْعَرْصَةَ- وَ لَا أَنْهَزَهُمُ الْفُرْصَةَ- بِلَا ذَمٍّ لِمُحَمَّدِ بْنِ أَبِي بَكْرٍ- فَلَقَدْ كَانَ إِلَيَّ حَبِيباً وَ كَانَ لِي رَبِيباً

(67)
از سخنان آن حضرت عليه السلام درباره محمد بن ابوبكر

(در اين خطبه كه پس از رحلت محمد بن ابوبكر بر مصر كشته شدن او ايراد شده است و با عبارتو قد اردت تولية مصر هاشم بن عتبة ) (همانا مى خواستم هاشم بن عتبه را بر مصر بگمارم ) آغاز شده است مباحث زير آمده است :

محمد بن ابى بكر و فرزندانش

مادر محمد بن ابى بكر اسماء دختر عميس بن نعمان بن كعب مالك بن قحافة بن خثعم است .او نخست همسر جعفر بن ابيطالب بود و همراه او به حبشه هجرت كرد و براى جعفر در حبشه عبدالله بن جعفر را(كه از شدت بخشندگى به جواد معروف است ) زاييد، پس از آنكه جعفر در جنگ موته شهيد شد. ابوبكر با اسماء ازدواج كرد و محمد را براى او زاييد و پس از آنكه ابوبكر درگذشت على بن ابيطالب عليه السلام با اسماء ازدواج كرد و محمد (ربيب )  و پرورش يافته وى و به منزله فرزند اوست . او از كودكى با شير آميخته به دوستى اهل بيت و تشيع تغذيه شده و بر آن پرورش يافته است و براى خود پدرى جز على نمى شناخته است و براى هيچ كس فضيلت على عليه السلام را قائل نبوده است ؛ تا آنجا كه على عليه السلام هم مى گفته است : محمد پسر من از صلب ابوبكر است . كنيه محمد، به گفته ابوقيبه ، ابوالقاسم بوده است .  كسان ديگرى غير از وى كنيه او را عبدالرحمان گفته اند.

محمد از پارسايان قريش بوده است . او از كسانى است كه روز جنگ خانه عثمان بر ضد او مردم را يارى داده است . و اين مساله كه او عهده دار كشتن عثمان بوده يا نبوده مورد اختلاف است . از جمله فرزندان محمد بن ابى بكر قاسم بن محمد است كه فقيه و فاضل حجاز بوده است و از فرزندان قاسم عبدالرحمان بن قاسم است كه كنيه اش ابومحمد و او هم از فضلاى قريش بوده است . ام فروة هم دختر قاسم بن محمد است كه او را ابوجعفر محمد بن على باقر عليه السلام به همسرى برگزيده و او جعفر بن محمد صادق عليه السلام را زاييده است . سيد رضى در اين قصيده خود به ام فروة اشاره مى كند كه مى گويد :(گروهى با كسانى كه آنان از ايشان نيستند به ما افتخار مى كنند آن هم به خاندانهاى تيم و عدى به هنگامى كه سوابق برشمرده مى شود……. و اگر على نمى بود هرگز بر پشته هاى شرف فرا نمى رفتند و شتران خود را در چمنزار و آبشخورى از آن فرود نمى آوردند…..) 

اين سخن كه او مى گويد : (و اگر على نمى بود…) ناظر به گفتار مامون است كه ضمن بيان ابياتى كه در مدح على عليه السلام سروده چنين گفته است :(مرا به سبب محبت ورزيدن به ابوالحسن نكوهش مى كنند و در نظرم اين خود از شگفتيهاى اين روزگار است .)
بيتى كه سيد رضى به آن نظر داشته است اين بيت مامون است :(اگر على نبود هرگز براى بنى هاشم فرماندهى فراهم نمى شد و در طول روزگار همواره خوار و زبون مى بودند و نسبت به آنان عصيان و ستم مى شد.)

هاشم بن عتبة بن ابى وقاص و نسبت او

هاشم بن عتبة بن ابى وقاص مالك بن اهيب بن عبدمناف بن زهرة بن كلاب بن مرة بن كعب بن لوى بن غالب ، برادر زاده سعد بن ابى وقاص يكى از ده تنى است كه به آنان مژده بهشت داده شده است . پدرش عتبه بن ابى وقاص همان كسى است كه در جنگ احد دندانهاى ميانه رسول خدا صلى الله عليه و آله را شكست و لبها و چهره پيامبر را دريد  و رسول خدا صلى الله عليه و آله شروع به پاك كردن خون از چهره خويش كرد و مى فرمود : چگونه ممكن است قومى كه چهره پيامبر خود را با خون خضاب مى كند و او آنان را به پروردگارشان فرا مى خواند رستگار مى شوند؟ و خداوند عزوجل در اين مورد اين آيه را نازل فرمود :(از اين كار بر تو چيزى نيست كه خداى يا توبه دهد ايشان را يا عذاب كند كه آنان ستمگرانند.)

 حسان بن ثابت هم در اين مورد اشعارى سروده و ضمن آن گفته است :(اى عتيب پسر مالك ! پروردگار من تو را فرو كوبد و پيش از مرگ صاعقه يى بر تو فرو فرستد…) 

حسان بن ثابت ضمن اين اشعار به عتبة بن مالك (بنده عذره ) است و اين بدان سبب است كه درباره نسبت عتبه و برادران و نزديكان اختلاف است و گروهى از نسب شناسان گفته اند : آنان از قبيله عذره و فرزندخواندگان قريش هستند. خبر و داستان ايشان در كتب انساب آمده است .

عبدالله بن مسعود و سعد بن ابى وقاص به روزگار حكومت عثمان در موردى اختلاف پيدا كردند و به ستيز پرداختند، سعد بن ابى وقاص به عبدالله گفت : اى بنده هذيل ساكت با- عبدلله هم به او گفت : اين بنده عذره ساكت باش .
هاشم بن عتبه ملقب به مرقال است و چون همواره شتابان به جنگ مى رفته انى لقب به او داده شده است . او از شيعيان على است و هنگامى كه به شرح گفتار اميرالمؤ منين در جنگ صفين برسيم خبر كشته شدن هاشم را به تفصيل خواهيم آورد.
اما گفتار اميرالمؤ منين كه در اين خطبه مى گويد : (براى آنان عرصه مصر را خالى نمى گذاشت ) بدين سبب است كه محمد بن ابى بكر كه خدايش رحمت كناد همينكه كار بر او دشوار شد مصر را براى شورشيان رها كرد و چنين پنداشت كه با گريز خود جانش را نجات مى دهد، و نجات پيدا نكرد او را گرفتند و كشته شد.

گفتار ديگر على عليه السلام هم كه مى گويد : (به آنان فرصت نمى داد) يعنى به گونه يى رفتار نمى كرد كه آنان فرصتى يابند.
ما اينك نخست كسانى را كه على عليه السلام به حكومت مصر گماشته است تا هنگامى كه مصر به تصرف معاويه درآيد و محمد بن ابى بكر شد نقل مى كنيم . و مطالب خود را در اين باره از كتاب ابراهيم بن سعد بن هلال ثقفى يعنى الغارات برگرفته ايم .

حكومت قيس بن سعد بن عبادة بر مصر و عزل او 

ابراهيم مى گويد : محمد بن عبدالله بن عثمان ثقفى ، از على بن محمد بن ابى سيف ، از كلبى كه براى ما نقل كرد كه محمد بن ابى حذيقه بن عتبة بن ربيعة بن عبدشمس كه در مصر بود مصريان را براى كشتن عثمان تحريص مى كرد. چون مصريان آهنگ عثمان كردند و او را به محاصره درآوردند محمد بن ابى حذيفه بر كارگزار و حاكم عثمان در مصر كه عبدالله بن سعد بن ابى سرح شورش ‍ كرد و او را كه از خاندان عامر بن لوى بود از مصر بيرون راند و خود با مردم نماز مى گزارد. عبدالله بن سعد بن ابى سرح از مصر بيرون آمد و در نواحى مرزى فلسطين مقيم و منتظر شد تا ببيند كار عثمان به كجا مى كشد؛ در اين هنگام سوارى پيدا شد. او به سوار گفت : اى بنده خدا چه خبر دارى ؟ خبر مردم در مدينه چگونه بود؟ گفت : مسلمانان عثمان را كشتند.

ابن ابى سرح انالله و انااليه راجعون گفت و پرسيد : اى بنده خدا، پس از آن چه كردند؟ گفت : با پسر عموى پيامبر صلى الله عليه و آله ، يعنى على بن ابيطالب ، بيعت كردند. او باز هم استرجاع كرد. آن مرد به او گفت : چنين مى بينم كه كشته شدن عثمان و حكومت على در نظر تو يكى است . گفت : آرى مرد با دقت بر او نگريست و او را شناخت و گفت : خيال مى كنم تو عبدالله بن سعد امير مصر هستى . گفت : آرى . گفت : اگر ترا به زنده بودن نياز است براى نجات خويش بشتاب كه تصميم على و يارانش درباره تو يارانت چنين است كه اگر بر شما دست يابد شما را مى كشند يا از سرزمين مسلمانان تعبيد مى كنند، و هم اكنون امير مصر اندكى پس از من خواهد آمد. پرسيد : چه كسى امير مصر شده است ؟ گفت : قيس بن سعد بن عباده .

ابن ابى سرح گفت : خداوند محمد بن ابى حذيفه را از رحمت خود دور بدارد! كه بر پسر عموى خود ستم كرد و با آنكه عثمان متكفل او بود و او را پرورش داد و نسبت به او نيكى كرد و در امان خود پناه داد براى كشتن او كوشش كرد و مردان را مجهز و گسيل داشت تا عثمان كشته شد و او بر كار گزارش خروج كرد. ابن ابى سرح از آنجا بيرون آمد و خود را به دمشق و پيش معاويه رساند.

ابراهيم مى گويد : قيس بن سعد بن عبادة از شيعيان و خيرخواهان على عليه السلام بود و چون على عهده دار خلافت شد به او فرمود : به مصر برو كه ترا به حكومت آن گماشتم ؛ اينك بيرون دروازه مدينه برو و افراد مورد اعتماد و كسانى را كه دوست مى دارى همراهت باشند جمع كن ، تا هنگامى كه وارد مصر مى شوى لشكرى با تو باشد كه اين موضوع براى دشمن تو مايه بيم و براى دوست تو مايه عزت است و چون به خواست خداوند وارد مصر شدى نسبت به نيكان نيكى كن و نسبت به آشوبگران سخت گير باش و با عموم مردم مدارا كن ، كه مدارا و مهربانى فرخنده است

قيس گفت : اى اميرالمؤ منين ، خدايت رحمت فرمايد! آنچه گفتى فهميدم ، اما سپاه را من براى تو باقى مى گذارم كه اگر به آنان نيازمند شدى نزديك تو باشند و اگر خواستى آنان را به سويى گسيل دارى براى تو آماده باشند و من خود و افراد خانواده ام به مصر مى رويم . اما آنچه در مورد مدارا و احسان كه به من سفارش فرمودى از خداوند متعال هم در اين باره يارى مى جويم .

گويد : قيس همراه هفت تن از افراد خاندانم خويش بيرون آمد و چون به مصر رسيد به منبر رفت و فرمان داد تا نامه يى را كه همراهش بود براى مردم بخوانند و در آن نامه چنين آمده بود :از بنده خدا اميرالمؤ منين على به هر كس از مسلمانان كه اين نامه من بر او بلاغ شود. سلام بر شما باد، نخست همراه شما خداوندى را كه خدايى جز او نيست ستايش مى كنم .

اما بعد، خداوند متعال با تدبير و قضاى خود و گزينه پسنديده خويش اسلام را دين خود و فرشتگان و پيامبران خويش قرار داده است و پيامبران خود را بدان منظور به سوى بندگان گسيل فرموده است . و از جمله چيزهايى كه خداوند با آن اين امت را گرامى داشته و فضيلت را ويژه او گردانيده است كه محمد صلى الله عليه و آله را براى آنان مبعوث فرموده است و او به ايشان كتاب و حكمت و سنت و فرايض را آموخت و آنان را تاديب كرد كه هدايت يابند و جمع كرد تا پراكنده نشوند و پاكيزه شان ساخت تا پاك شوند. و چون آنچه را در اين باره بر عهده اش بود انجام داد، خدايش او را به سوى خويش بازگرفت . سلامها و درود و رحمت و رضوان خداوند بر او باد. آن گاه مسلمانان پس از او دو امير صالح را به خلافت برگزيدند و آن دو به كتاب و سنت عمل كردند و سيرت رسول خدا را زنده داشتند و از سنت تجاوز نكردند و درگذشتند. خدايشان رحمت كناد! پس از آن دو حاكمى به حكومت رسيد كه بدعتها پديد آورد. امت نخست فرصت اعتراض يافتند و اعتراض كردند و پس از آن خشم گرفتند و تغييرش دادند. آنگاه بيامدند و با من بيعت كردند و من از پيشگاه خداوند طلب هدايت مى كنم و براى تقوى از او يارى مى جويم . همانا براى شما بر عهده ما عمل به كتاب خدا و سنت رسول او و قيام به حق آن و خير خواهى براى شما در غياب شماست و در آنچه بر خلاف گوييد از خداوند يارى مى طلبيم . و خداى ما را بسنده و بهترين كارگزار است .

همانا قيس بن سعد انصارى را به اميرى شما فرستاد. با او همكارى كنيد و او را بر حق يارى دهيد. او را فرمان دادم تا نسبت به نيكوكارتان نيكى كنيد و بر آشوبگر شما سخت گيرد و با عوام و خواص شما مهربانى و مدارا كند. او از كسانى است كه روش او را مى پسندم و به صلاح و خير انديشى او اميدوار. از بارگاه خداوند براى خود و شما عمل پاك و پاداش بزرگ و رحمتى فراخ مسالت مى دارم . و سلام و رحمت و بركتهاى خدا بر شما باد!

اين نامه را عبدالله بن ابى رافع در صفر سال سى و ششم نوشت .
ابراهيم ثقفى مى گويد : چون نامه خوانده شد قيس بن سعد بن عباده براى خطبه برخاست . نخست ستايش و نيايش خدا را بر زبان آورد و سپس چنين گفت : سپاس خداوندى را كه حق او را بياورد و باطل را نابود كرد و ستمگران را اينك برخيزيد و با شرط عمل به كتاب خدا و سنت پيامبرش بيعت كنيد و اگر ما به كتاب خدا و سنت رسولش عمل نكرديم ما را بر گردن شما بيعتى نخواهد بود.
مردم برخاستند و بيعت كردند و مصر و توابع آن براى قيس استوار شد و او كارگزاران خويش را به نواحى آن گسيل داشت . فقط در يكى از شهرهاى مصر كه مردمش موضوع كشته شدن عثمان را گناهى بزرگ مى دانستند و مردى از بنى كنانة به نام يزيد بن حارث آنجا بود درنگ پيش آمد. آنان به قيس پيام دادند كه ما به حضورت نمى آييم ، تو كارگزاران خود را بفرست كه زمين زمين توست ، ولى ما را به حال خود آزاد بگذار تا بنگريم كه كار مردم به كجا مى انجامد.

محمد بن مسلمة بن مخلد صامت انصارى قيام كرد و خبر كشته شدن عثمان را براى مردم بازگو كرد و از آنان خواست تا براى خونخواهى عثمان قيام كنند. قيس به او پيام فرستاد : اى واى بر تو، آيا بر من شورش مى كنى ! به خدا سوگند، دوست نمى دارم در قبال كشته شدن تو پادشاهى مصر و شام از من باشد؛ خون خود را حفظ كن . مسلمة بن مخلد پيام داد : تا هنگامى كه تو والى مصر باشى من از قيام بر ضد تو خوددارى مى كنم .

قيس بن سعد بن عباده مردى با انديشه و دور انديش بود، به كسانى كه كناره گرفته بودند پيام فرستاد كه شما را مجبور به بيعت نمى كنم و شما را به حال خود رها مى سازم و با شما مدارا مى كنم و دست از شما باز مى دارم و با آنان و مسلمه بن مخلد مدارا كرد و به گرد آورى خراج پرداخت . و هيچ كس با او ستيز نكرد

ابراهيم ثقفى مى گويد : على عليه السلام به جنگ رفت در حالى كه قيس حاكم مصر بود و چون از بصره به كوفه برگشت قيس همچنان بر مصر حكومت مى كرد و وجود او بيش از همه مردم بر معاويه گران مى آمد، زيرا مصر و توابع آن به شام نزديك است و معاويه بيم داشت كه مبادا على عليه السلام همراه مردم عراق و قيس هم با مردم مصر بر او حمله كنند و او ميان آن دو (به دام ) افتد؛ لذا معاويه پيش از آن كه على عليه السلام از كوفه به صفين حركت كند براى قيس بن سعد بن عباده چنين نوشت :

از معاويه بن ابى سفيان ، به قيس بن سعد. سلام بر تو باد.! همراه تو خداوندى را كه خدايى جز او نيست مى ستايم . اما بعد، همانا اگر شورش شما بر عثمان به سبب بدعتى بود كه ديديد و يا تازيانه يى كه زده بود و يا به خاطر آنكه مردى دشنام داد و ديگرى را نكوهش ‍ كرد و يا اينكه نوجوانان خاندان خود را به كارگزارى مى گماشت ، خود نيكو مى دانستيد كه ريختن خونش روا نيست و آن كار براى شما جايز نمى باشد، ولى مرتكب گناهى بزرگ شديد و كارى سخت ناستوده انجام داديد. اينك اى قيس ! اگر از كسانى بوده اى كه مردم را بر كشتن او جمع كرده و كشيده اى ، به سوى خدا توبه كن كه توبه پيش از مرگ ممكن است كارساز باشد. اما در مورد سالار تو (على عليه السلام ) يقين پيدا كرده ايم كه او مردم را وادار و تحريك به كشتن عثمان كرد و سرانجام او را كشتند. و همانا بيشتر قوم تو از خون عثمان بركنار نيستند. اينك اى قيس ! اگر مى توانى در زمره كسانى باشى كه از خونخواه عثمان باشند چنان كن و در اين كار از ما بر ضد على پيروى كن . اگر من پيروز شوم تا هنگامى كه زنده باشم حكومت (دو عراق )  براى تو و حكومت حجاز نيز براى هر يك از افراد خانواده ات كه دوست داشته باشى خواهد بود و افزون از اين هم هر چه از من مى خواهى بخواه ، كه هر چه بخواهى به تو خواهم داد و تصميم و راى خود را در آنچه براى تو نوشتم براى من بنويس .

و چون نامه معاويه به قيس رسيد خوش داشت كه با او امروز و فردا كند و كار خود را براى او آشكار نسازد و شتابى هم در اعلان جنگ به او نكند. از اين رو در پاسخ او چنين نوشت .

اما بعد، نامه ات به من رسيد و آنچه را درباره عثمان نوشته بودى فهميدم ، اين كار و موضوعى است كه من اصلا به آن نزديك نشده ام . نوشته بودى سالار من كسى است كه مردم بر عثمان شورانيده و تحريك كرده است تا او را كشته اند. اين هم كارى است كه من هرگز بر آن آگاه نبوده ام و تذكر داده بودى كه بيشتر افراد خاندان من از خون عثمان بركنار نيستند و حال آنكه به جان خودم سوگند كه خويشاوندان من از همه مردم براى اصلاح كار او كوشاتر بودند. اما آنچه كه از من خواسته اى كه با تو براى خونخواهى عثمان بيعت كنم و چيزهايى كه بر من عرضه داشتى فهميدم و اين كارى است كه مرا در آن فكر و نظر است و نمى توان در آن مورد شتاب كرد و به هر حال من اينك از تو دست باز مى دارم و از جانب من كارى كه ناخوشايندت باشد سر نخواهد زد،تا به خواست خداوند متعال تو بينديشى و ما هم بينديشيم . و سلام و رحمت و بركات خداوند بر تو باد

ابراهيم ثقفى مى گويد : همينكه معاويه نامه قيس را خواند كه گاه به او نزديك شده است و گاه فاصله گرفته است (آن را دو پهلو يافت ) و احساس ايمنى نكرد كه در اين باره خدعه و فريب و نينديشيده باشد و براى قيس نوشت : 

اما بعد نامه ات را خواندم نه چنانت نزديك ديدم كه ترا در حال صلح و دوست پندارم و نه چنانت دور ديدم كه در حال جنگ و دشمن پندارم ، ترا همچون ريسمان چاهى ژرف ديدم كه چون من با حيله و نيرنگ فريب نمى خورد آن هم در حالى كه با او مردان بسيار و لگام اسبان فراوان باشد. اينك اگر آنچه را به تو عرضه داشتم پذيرفتى آنچه به تو خواهم بخشيد از آن تو خواهد بود و اگر نپذيرفتى مصر را بر تو آكنده از سواران و پيادگان خواهم كرد. والسلام .

چون قيس نامه معاويه را خواند و دانست كه او طول دادن و امروز و فردا كردن از او را نخواهد پذيرفت ، آنچه در دل داشت براى معاويه آشكار ساخت و براى او چنين نوشت : از قيس بن سعد به معاوية بن ابى سفيان :
اما بعد، شگفتا كه مرا مردى سست انديشه پنداشته اى و به فريب دادن من طمع بسته اى كه بخواهى مرا به راهى كه خود مى خواهى برانى – جز تو ديگرى بى پدر باشد – طمع دارى كه من از دايره اطاعت مردى كه از همه مردم به حكومت سزاوارتر و از همگان گويا بر حق و رهنمونتر و از همگان به رسول خدا نزديك تر است بيرون آيم و فرمان مى دهى با اطاعت تو در آيم كه از همگان براى حكومت دورتر و گمراه كننده و طاغوتهايى از طاغوتهاى شيطان جمع شده اند. اما اينكه گفته اى مصر را بر من سواران و پيادگان انباشته مى كنى ، اگر من ترا از اين كار باز ندارم و فرصت آنرا به دست آورى مرد خوشبختى خواهى بود. و والسلام

و چون اين نامه قيس به معاويه رسيد نااميد شد و جايگاه او هم در مصر بر او گران آمد. و هر كس ديگر هم كه به جاى قيس بود براى معاويه خوشايند و مطلوب نمى نمود، زيرا او از قدرت و شجاعت و دليرى و سختگيرى قيس بر خود آگاه بود.از اين رو معاويه براى مردم چنين اظهار داشت : قيس با شما بيعت كرده است ، براى او دعا كنيد. معاويه نامه يى را كه در آن ملايمت نشان داده و او را به خود نزديك ساخته بود براى مردم خواند و نامه يى هم از سوى قيس جعل كرد و براى مردم شام خواند كه متن آن چنين بود : براى امير معاوية بن ابى سفيان ، از قيس بن سعد. اما بعد، همانا كه كشتن عثمان حادثه بزرگى در اسلام بود. در كار خود و دين خويش ‍ نگريستم ديدم نمى توانم از قومى پشتيبانى كنم كه پيشواى مسلمانان و محترم و پاك و نيكوكار خود را كشتند. اينك در درگاه خداوند سبحان از گناهان خود آمرزش مى خواهيم و از او حفظ دين خود را مسالت مى كنيم . آگاه باش كه من با شما از در صلح و سازش ‍ درآمده ام و به تو درباره جنگ با قاتلان امام هدايت مظلوم پاسخ مثبت مى دهم و هر چه دوست مى دارى از اموال و مردان از من بخواه تا به خواست خداوند شتابان براى تو روانه دار. و سلام و رحمت و بركات خدا بر امير باد.

گويد : در تمام شام شايع شد كه قيس با معاويه صلح كرده است . جاسوسان على بن ابيطالب اين خبر را به او دادند كه آنرا بسيار بزرگ دانست و تعجب نمود. پسران خود حسن و حسين و محمد و عبدالله بن جعفر را خواست و موضوع را به آنان گفت و پرسيد : راى شما چيست ؟ عبدالله بن جعفر گفت : كار آميخته با شك را رها كن به كارى كه موجب نگرانى نيست توجه نماى . قيس را از حكومت مصر عزل كن . على فرمود : به خدا سوگند، من اين كار و اتهام را در مورد قيس تصديق نمى كنم .عبدالله گفت : اى اميرالمؤ منين او را از حكومت عزل كن ، اگر آنچه گفته شده است راست باشد او از كار كناره گيرى نخواهد كرد

گويد : در همان حال كه ايشان مشغول گفتگو بودند نامه يى از قيس بن سعد بن عباده رسيد كه در آن چنين نوشته بود :(اما بعد، اى اميرالمؤ منين ، كه خدايت گرامى بدارد و عزت دهد، به تو گزارش مى دهم كه اينجا مردانى هستند كه از بيعت كردن كناره گرفتند و از من خواستند دست از ايشان بدارم و آنان را به حال خود بگذارم تا كار مردم روبراه شود و ايشان بنگرند و ما هم بنگريم . من چنين مصلحت ديدم كه از ايشان دست بدارم و در جنگ با ايشان شتاب نكنم و در اين ميان نسبت به آنان الفت و مهربانى مى كنم شايد خداوند دلهاى آنان را به راه آورد و از گمراهى آنان را پراكنده سازد. والسلام ).

عبدالله بن جعفر گفت : اى اميرالمؤ منين ! اگر پيشنهاد او بپذيرى كه آنان را به حال خود رها كند كار بالا مى گيرد و فتنه ريشه مى دواند و بسيارى از كسانى كه مى خواهى به بيعت تو درآيند از بيعت خوددارى مى كنند. به قيس فرمان جنگ با آنان را بده و على عليه السلام براى او چنين نوشت :اما بعد، به سوى قومى كه نوشته اى برو، اگر در بيعتى كه مسلمانان در آمده اند در آمدند چه بهتر وگرنه با آنان نبرد كن . والسلام

گويد : چون اين نامه به قيس رسيد و آنرا خواند نتوانست خويشتندارى كند و براى على عليه السلام چنين نوشت :اما بعد، اى اميرالمؤ منين فرمان مى دهى با قومى كه از تو دست داشته و به فتنه يى دست نيازيده ايد و حال آنكه در صدد جنگ نيستند. پيشنهاد مرا بپذير و از ايشان دست بدار كه راى و مصلحت در رها كردن ايشان است . والسلام .

چون اين نامه براى اميرالمؤ منين رسيد عبدالله بن جعفر گفت : اى اميرالمؤ منين محمد بن ابى بكر را به مصر گسيل دار تا كار آنجا را كفايت كند و قيس را از حكومت عزل كن . به خدا سوگند، به من خبر رسيده كه قيس مى گويد : حكومتى كه جز با كشتن مسلمة بن مخلد سر و سامان نگيرد حكومت بدى است .و گفته است : به خدا سوگند، دوست ندارم پادشاهى شام و مصر از من باشد و من مسلمة بن مخلد را بكشم . چون عبدالله بن جعفر برادر مادرى محمد بن ابى بكر بود دوست مى داشت براى برادرش حكومت و امارتى فراهم آيد و على عليه السلام محمد بن ابى بكر را بر مصر گماشت و اين به مناسبت محبت خودش به او و به خواست عبدالله بن جعفر برادرش بود. على عليه السلام همراه محمد بن ابى بكر نامه يى براى مردم مصر نوشت و او حركت كرد .چون به مصر رسيد قيس به او گفت : اميرالمؤ منين را چه شده است و چه چيزى او را دگرگون ساخته است ؟ آيا كسى ميان من و او درافتاده است ؟ گفت : نه اين حكومت حكومت نو است – ميان محمد بن ابى بكر و قيس سعد خويشاوند سببى بود، قريبة دختر ابوقحانه ، خواهر ابوبكر صديق ، همسر قيس بود.يعنى قيس شوهر عمه محمد بن ابوبكر بود – قيس به محمد بن ابوبكر گفت : نه به خدا سوگند، حتى يك ساعت هم با تو نمى مانم . و هنگامى كه على عليه السلام او را از حكومت مصر عزل كرد خشمگين شد و از مصر به مدينه رفت و به كوفه نزد على نرفت .

ابراهيم ثقفى مى گويد : قيس در عين حال كه دلير و شجاع بود، بخشنده و بسيار با فضيلت نيز بود.على بن محمد ابى سيف ، از هاشم ، از عروة ، از پدرش نقل مى كند كه چون قيس بن سعد از مصر بيرون آمد به يكى از خانواده هاى بلقين  رسيد و كنار آب ايشان فرود آمد. صاحبخانه ذبيحه اى كشت و براى او آؤ رد و فرداى آن روز هم اين كار را تكرار كرد. سپس روز سوم هم به سبب بدى هوا قيس ناچار از ماندن شد و آن مرد براى ايشان همچنان شتر پروار كشت . روز بعد هوا صاف شد و چون قيس خواست از آنجا كوچ كند بيست جامه از جامه هاى گرانبهاى مصرى و چهارهزار درهم پيش همسر آن مرد نهاد و گفت : چون شوهرت آمد اينها را تسليم او كن . و حركت كرد.

هنوز ساعتى بيش نگذشته بود كه صاحب آن منزل در حالى كه سوار بر اسب بود و نيزه اى در دست و آن جامه ها و درهم ها را نيز همراه داشت فرا رسيد و گفت : هان اى گروه ! اين جامه ها و درهمهاى خود را بگيريد. قيس گفت : اى مرد! برگرد كه ما آنرا نخواهيم گرفت . گفت : به خدا سوگند كه بايد حتما بگيريد. قيس گفت : خدا پدرت را بيامرزد، مگر تو ما را گرامى نداشتى و پنسديده از ما ميزبانى نكردى ؟ اينك خواسته ايم سپاسى از تو داشته باشيم ، در اين كار عيبى نيست . آن مرد گفت : ما براى ميزبانى و پذيرايى از ميهمان خود چيزى نمى گيريم ، به خدا سوگند، هرگز نخواهم گرفت . قيس به همراهان خود گفت : اينك كه از گرفتن آن خوددارى مى كند از او پس بگيريد و به خدا سوگند هيچ مردى از عرب از او بر من فضليت و برترى نيافت .

ابراهيم ثقفى مى گويد : ابوالمنذر مى گفت : قيس ضمن راه از كنار خانه مردى از قبيله بلى كه نامش اسود بن فلان بود گذشت . او قيس ‍ را گرامى داشت و چون قيس خواست از آنجا برود جامه و درهمهايى پيش همسر اسود نهاد. چون اسود آمد همسرش آنها را به او داد، آن مرد خود را به قيس رساند و گفت : من پذيرايى و ميهمانى خود را نمى فروشم . به خدا سوگند، يا بايد اين را بگيرى يا اين نيزه را ميان پهلوهايت فرو خواهم . كرد قيس به همراهانش گفت : اى واى بر شما! پس بگيريد.

ابراهيم ثقفى مى گويد : قيس همچنان به راه خود ادامه داد تا به مدينه رسيد، حسان بن ثابت كه از طرفداران عثمان بود، در مقام سرزنش درآمد و او گفت : على بن ابيطالب ترا از كار برداشت و حال آنكه عثمان را كشته اى ، گناه بر تو باقى ماند و على هم نيكو سپاس گذارى نكرد. قيس او را با بسختى مورد سرزنش قرار داد و گفت : اى كوردل كور چشم ، به خدا سوگند، اگر بيم آن نبود كه ممكن است ميان عشيره من و عشيره تو جنگ درگيرد گردنت را مى زد. و او را از پيش خود بيرون كرد.

ابراهيم ثقفى مى گويد : سپس قيس و سهل بن حنيف هر دو از مدينه بيرون آمدند و خود را به كوفه و حضور على رساندند. قيس ‍ موضوع كار خود و آنچه در مصر بود گزارش داد و على عليه السلام سخن او را تصديق كرد. قيس و سهل هر دو در جنگ صفين همراه على عليه السلام شركت كردند. ابراهيم مى گويد : قيس مردى كشيده قامت و از همگان بلندتر بود و چهره و جلو سرش مو نداشت . او مردى شجاع و كارآزموده بود و تا دم مرگ نيز خيرخواه على و فرزندانش باقى ماند

ابراهيم ثقفى مى گويد : ابوغسان ، از على بن ابى سيف ، براى من نقل كرد كه مى گفته است : قيس بن سعد بن عباده به هنگام زندگى رسول خدا صلى الله عليه و آله در سفرى همراه ابوبكر و عمر بود؛ او براى آن دو و ديگران هزينه مى كرد مى بخشيد. ابوبكر به او گفت : اينگونه هزينه را اموال پدرت هم پاسخگو نيست ، اندكى دست نگهدار.  چون از آن سفر برگشتند سعد بن عباده به ابوبكر گفت : مى خواهى پسرم را بخيل بار آورى ؟ و حال آنكه ما قومى هستيم كه نمى توانيم بخل را تحمل كنيم .

گويد : قيس بن سعد چنين دعا مى كرد : بار خدايا به من ستايش و بزرگوارى و سپاسگزارى ارزانى فرماى ، كه ستايشى نباشد، جز به كردارهاى پسنديده ، و بزرگوارى نباشد جز به ثروت . بار خدايا به من وسعت ده كه كمى و اندكى در خور من نيست و من هم ياراى تحمل آنرا ندارم .

ولايت محمد بن ابى بكر بر مصر و اخبار كشته شدنش

ابراهيم ثقفى مى گويد : فرمان على عليه السلام به محمد بن ابى بكر كه در مصر خوانده شد چنين بود :
 (اين عهدى است از بنده خدا على اميرالمؤ منين به محمد بن ابى بكر، هنگامى كه او را به ولايت مصر گماشت . او را به تقوى خداوند؛ در نهان و آشكار و ترس از خداوند در غياب و حضور و نرمى و ملايمت بر هر مسلمان و سختگيرى نسبت به هر تبهكار و به دادگرى بر اهل ذمه و انصاف دادن به مظلوم و شدت بر ظالم و عفو و احسان نسبت به مردم به آنچه كه بتوانند و تا آنجا كه در توان اوست ، فرمان مى دهد. و خداوند نيكوكاران را پاداش مى دهد. به او فرمان مى دهد كه در اين كار چندان فرجام پسنديده و پاداش بزرگ است كه ارزش آنرا نمى توان سنجيد و كنه آن شناخته نمى شود. و به او فرمانى داده است تا خراج آن سرزمين را همانگونه كه در پيش گرفته مى شده است بگيرد و از آن همانگونه كه در پيش تقسيم مى شد تقسيم كند؛ و اگر آنان را نيازى باشد كه او با او ديدار كند ميان آنان در مجلس خود و ديدار با آنان مواسات كند، تا دور و نزديك نزد او يكسان باشند. و او را فرمان مى دهد كه ميان مردم به حق حكم كند و به عدالت قيام كند و از هوس پيروى نكند و در راه خدا از سرزنش سرزنش كننده نهراسد، كه خداوند كه همراه كسى است كه پرهيزكار است و اطاعت او را برگزيند. والسلام .)

اين عهد را عبدالله بن ابى رافع ، آزاد كرده رسول خدا، روز اول رمضان سال سى و ششم نوشت .
ابراهيم مى گويد : سپس محمد بن ابى بكر براى ايراد خطبه برخاست و چنين گفت :اما بعد، سپاس خداوندى را كه ما و شما را، در مورد اختلاف در حق ، هدايت فرمود، و ما و شما را در بسيارى از چيزها بصيرت داد كه نادانان از آن كوردل ماندند.آگاه باشيد كه اميرالمؤ منين مرا به امور شما ولايت داد و با من چنان عهد كرد كه شنيديد، و بيش از اين نيز به طور شفاهى مرا سفارش فرموده است . و من تا آنجا كه بتوانم هرگز درباره خير شما كوتاهى نخواهم كرد و توفيق من جز به خداوند نخواهد بود. بر او توكل و به سوى او بازگشت مى كنم . اگر آنچه از رفتار و كردار من ديديد كه در راه اطاعت از خداوند و تقوا بود، خدا را بر آن ستايش كنيد كه او راهنماى به آن است و اگر عملى ديديد كه به حق نبرد به من گزارش دهيد و مرا به آن مورد عناب قرار دهيد كه من به آن سعادتمندتر خواهم بود و شما به آن سزاواريد كه اعتراض كنيد. خداوند ما و شما را به كار پسنديده موفق داراد!

ابراهيم ثقفى مى گويد : يحيى بن صالح ، از مالك بن خالد اسدى ، از حسن بن ابراهيم ، از عبدالله بن حسن بن حسن براى من نقل كرد كه على عليه السلام هنگامى كه محمد بن ابوبكر را به مصر گسيل داشت نامه خطاب به مردم مصر نوشت كه در آن محمد را هم مورد خطاب قرار داد و چنين بود :اما بعد، من شما را در كارهاى نهان و آشكارتان و در هر حالى كه باشيد به تقوى سفارش مى كنم .  و بايد هر كس از شما بداند كه اين جهان خانه آزمون و فنا شدن است و آن جهان خانه پاداش و جاودانگى است . هر كس بتواند آنچه را كه باقى مى ماند بر آنچه نابود مى شود برگزيند چنين كند، كه سراى ديگرى جاودانه است و اين جهان فانى مى شود. خداوند به ما و شما بينشى در آنچه به ما نشان داده است عنايت فرمايد و فهم آنچه را براى ما تفهيم كرده است ارزانى دارد، تا از آنچه به ما فرمان داده است كوتاهى نكنيم و به آنچه از آن ما را نهى فرموده است دست نيازيم .

اى محمد! بدان كه هر چه تو به بهره خود از اين جهان هم نيازمندى ولى توجه داشته باش ؟ به بهره خود از اين جهان هم نيازمندى ولى توجه داشته باش كه به بهره خود از آخرت نيازمندترى كه چون دو كار براى تو پيش ‍ آيد كه يكى مربوط به دنيا و ديگرى مربوط به آخرت تو باشد، كارى را آغاز كن كه مربوط به امر آخرت باشد. رغبت خود را در خير بيشتر كن و بايد نيت تو در آن پسنديده باشد زيرا خداوند عزوجل به بنده خود به اندازه نيت او عطا ميكند و اگر كسى نيكويى كند و نيكوكاران را دوست بدارد و موفق به عمل خير نشود به خواست خداوند ممكن است همچون كسانى باشد كه به آن عمل كرده اند. پيامبر صلى الله عليه و آله هنگامى كه از تبوك مراجعت كرد، فرمود : همانا؛ در مدينه كسانى بودن كه شما در هيچ مسيرى حركت نكرديد و از هيچ دره يى فرود نيامديد مگر اينكه با شما بودند، فقط بيمارى آنان از همراهى ظاهرى با شما بازداشت مقصود پيامبر صلى الله عليه و آله اين بوده است كه آنان نيت همراهى با شما را داشتند. و سپس اى محمد! بدان كه من ترا به فرماندهى و ولايت بزرگ ترين سپاه خودم كه مردم مصر هستند، گماشتم و ترا سرپرست كار مردم كردم . شايسته است كه در آن كار بر خود بترسى و از دين خود بر حذر باشى هر چند يك ساعت از روز باشد؛ و اگر بتوانى كه پروردگار خودت را براى رضايت خاطر كسى از آفريده هاى او به خشم نياورى چنين كن ، زيرا خداوند جايگزين همه چيز است و هيچ چيز جايگزين خدا نيست . بر ستمگر سختگير باشد و براى اهل خير نرم باش و آنان را به خود نزديك گردان و ايشان را اطرافيان و برادران خويش قرار بده . والسلام

ابراهيم مى گويد : يحيى بن صالح ، از مالك بن خالد، از حسن بن ابراهيم ، از عبدالله بن حسن بن حسن نقل مى كند كه على عليه السلام براى محمد بن ابوبكر و مردم مصر نوشت : اما بعد، شما را سفارش مى كنم به ترس از خداوند و عمل به آنچه شما را از آن مى پرسند و شما دروگر آن هستيد و به سوى آن مى رويد كه خداوند عزوجل مى گويد : (هر كس گرو كارى است كه انجام مى دهيد)  و خداوند متعال فرموده است : (و خداوند شما را از خودش برحذر مى دارد و بازگشت به سوى خداوند متعال است )  و فرموده است : (سوگند به خداى تو كه بدون ترديد از همه آنان از آنچه عمل مى كردند خواهيم پرسيد)  بنابراين اين بندگان خدا، بدانيد كه خداوند از شما درباره اعمال كوچك و بزرگ شما خواهد پرسيد.

اگر عذاب كند اين ما هستيم كه ستمكارانيم و اگر رحم فرمايد و بيامرزد او بخشنده ترين بخشندگان است و بدانيد بهترين حالتى كه بنده به رحمت و مغفرت خداوند نزديك است هنگامى است كه به فرامين خداوند عمل مى كند و همواره آهنگ توبه دارد. بر شما باد به تقواى خداوند عزوجل كه چندان خير در آن جمع است كه هيچ چيز جز آن داراى چنان خيرى نيست . با تقوا چندان خير به دست مى آيد كه با چيز ديگر دست يافتنى نيست و خير دنيا و آخرت با تقوا حاصل مى شود و با هيچ چيز ديگر چنان فراهم نمى شود؛ خداوند سبحان مى فرمايد : (و به آنان كه تقوا پيشه ساختند گفته شود : كه خدا شما چه چيز نازل فرمود؟ گويند : خير و نيكى براى كسانى كه در اين دنيا نيكوكارند در همين دنيا هم نيكى است و همانا كه سراى آخرت بهتر و سراى متقيان چه نيكو سرايى است )

 و اى بندگان خدا! بدانيد كه مومنان متقى خير اين جهان و آن جهان را برده اند. آنان با اهل دنيا در دنياى ايشان شريكند و حال آنكه دنياداران در بركات آخرت با ايشان شريك نيستند. خداوند عزوجل مى گويد : (بگو چه كسى زينتهاى خداوند و روزيهاى پاكيزه يى را كه براى بندگانش آفريده است حرام كرده است ؟) 

مومنان در دنيا به بهترين صورت سكوت كردند و به بهترين صورت از آن خوردند، با اهل دنيا در دنياى ايشان شريك بودند، از بهترين چيزها كه آنان خوردند و آشاميدند و پوشيدند و از بهترين خانه ها؟ آنان ساكنند ايشان هم بهره مند شدند. بدينگونه لذت اهل دنيا را بردند با اين تفاوت كه آنان فردا قيامت همسايگان خداى عزوجل هستند. هر چه از خداوند تقاضا كنند تقاضاى آنان رد نمى شود و هيچ لذتى از آنان كاسته نمى شود و همانا در اين كار چندان نعمت است كه هر كس خردى داشته باشد مشتاق آن مى شود.

و اى بندگان خدا، بدانيد كه شما هر گاه از خداى بترسيد و تقوا را پيشه سازيد و حرمت پيامبر خود را در اهل بيت او حفظ كنيد او را به بهترين نوع عبادت كرده ايد و او را به بهترين يادها ياد كرده ايد و او را به بهترين نوع سپاسگزارى كرده ايد و او را به بهترين يادها ياد كرده ايد و او را به بهترين نوع سپاسگزارى كرده ايد و بهترين صبر را پيشه كرده ايد و بهترين جهاد را بر عهده گرفته ايد؛ هر چند ديگران نماز خود را به ظاهر طولانى تر از نماز شما بگزارند و بيش از شما روزه داشته باشند و البته به شرط آنكه براى خدا متقى تر و براى اوليايى كه از آل محمد صلى الله عليه و آله هستند خيرخواه تر و متواضع تر باشند.

اى بندگان خدا! از مرگ و فرارسيدن و زبون سخنان آن برحذر باشيد كه مرگ كارى بزرگ را با خود مى آورد، اگر پس از آن خير باشد خيرى است كه هرگز شرى همراه آن نيست و اگر شر باشد شرى است كه هيچ خيرى همراه آن نيست و روح هيچ كس از كالبدش بيرون نمى رود مگر آنكه خودش ‍ مى داند به چه راهى مى رود، آيا به بهشت مى رود يا به دوزخ ؟ و آيا دشمن خدا است يا دوست اوست . اگر دوست خداوند براى دوستان خود در بهشت فراهم فرموده است مى نگرد، از همه گرفتاريها آسوده مى شود و هر سنگينى از دوش او برداشته مى شود، و اگر دشمن خدا باشد درهاى آتش براى او گشوده و راه رسيدن به آن برايش آشكار مى شود و چون به آنچه خداوند براى دوزخيان آماده ساخته است مى نگرد به همه ناخوشايندها روياروى و از همه شاديها جدا مى شود. خداوند متعال چنين فرموده است : (آنان را كه ستمگر بر خويش بودند چون فرشتگان جانشان را مى گيرند سر تسليم پيش مى گيرند و مى گويند : ما كار بدى نمى كرديم ، آرى خداوند به آنچه مى كرديد آگاه است ، اينك وارد درهاى دوزخ شويد و در آن جاودانه كه جايگاه متكبران چه بد جايگاهى است .)

 و اى بندگان خدا! بدانيد كه از مرگ راه گريزى نيست ، از آن بترسيد و آمادگى آنرا در خود فراهم سازيد كه شما به هر حال رانده شدگان مرگيد، اگر بر جاى باشيد شما را مى گيرد و اگر بگريزيد به شما خواهد رسيد. او از سايه شما به شما نزديك تر است و بر موى پيشانى شما گره خورده است ، دنيا پيشينيان شما را در نورديده است . بنابراين هنگامى كه نفسهاى شما درباره شهوتهاى دنيا با شما ستيز مى كند و شما را به سوى آن مى برد. فراوان مرگ را فرياد آريد كه مرگ بسنده ترين واعظ است .پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده است : (از مرگ فراوان ياد كنيد كه در هم شكننده لذتهاست .)

اى بندگان خدا! بدانيد كه آنچه به سبب مرگ است سخت تر است ، البته براى كسى كه خدايش نيامرزد و بر او رحمت نياورد. از گور و تنگنا و فشار و تاريكى آن بترسيد كه گور همه روزه چنين سخن مى گويد : من خانه خاك و خانه غربت و خانه كرمهايم . و گور، گلستانى از گلستانهاى بهشت است ، يا مغاكى از مغاكهاى دوزخ چون مسلمان مى ميرد زمين به او مى گويد : درود و خوشامد بر تو باد، تو از كسانى بودى كه از راه رفتن تو بر پشت خود احساس خوشى مى كرد. اينك كه من عهده دار تو شده ام خواهى دانست كه رفتارم با تو چگونه است . آنگاه تا آنجا كه چشم او مى بيند برايش گشاده مى شود. و چون كافر به خاك سپرده مى شود زمين مى گويد : درود و خوشامد بر تو مباد! تو از كسانى بودى كه خوش نمى داشتم بر پشت من راه روى . اينكه من عهده دار تو شدم خواهى دانست كه رفتارم با تو چگونه است . و چندان بر او تنگ مى شود كه دنده هايش به يكديگر مى پيوندند.

و بدانيد زندگى سخت كه خداوند سبحان فرموده است (همانا او را زندگى سختى است )  منظور عذاب گور است و همانا بر كافر در گور مارهاى بزرگى گماشته مى شوند كه گوشت او را تا هنگامى كه از گور برانگيخته شود مى گزند و اگر يكى از آن مارها بر زمين بدمد زمين هرگز چنين نمى روياند.

اى بندگان خدا! بدانيد كه نفسها و بدنهاى لطيف و ناز پرورده شما كه عذاب اندكى آنرا از پاى در مى آورد از تحمل چنين عذابى ناتوان است . پس اگر مى توانيد بر جسم و جان خويش رحم كنيد و آنرا از چيزى كه شما را طاقت و صبر بر آن نيست حفظ كنيد و به آنچه كه خداوند سبحان دوست مى دارد عمل كنيد و هر چه را خوش نمى دارد رها كنيد، و هيچ نيرو و توانى جز به يارى خداوند نيست .

اى بندگان خدا! بدانيد آنچه پس از گور است سخت تر است از آن ، روزى كه در آن كودك پير و بزرگ فرتوت مى شود (و هر شير دهنده اى بچه شيرى خود را از بيم فراموش مى كند)  و بترسيد (روزى را كه دژم و اندوه افزاست )  (و سختى آن همه را در برگيرنده است ) همانا بيم و شر آن روز چنان فراگير است كه فرشتگانى كه گناه ندارند و آسمانهاى استوار هفتگانه و كوههاى پابرجا و زمينهاى گسترده از آن مى ترسند (و آسمان شكافته شود و در آن روز سست گردد)  و دگرگون شود (گلگونه و سرخ همچون روغن زيتون گداخته )  (و كوهها همچون آب نما باشد) پس از آنكه سخت و استوار بوده است . و خداوند سبحان مى فرمايد : (و در صور دميده شود و هر كس كه در زمين و آسمانهاست مدهوش شود مگر آن كس كه خداوند خواهد)  بنابراين ، چگونه خواهد بود حال كسى كه خداوند را با گوش و چشم و دست و زبان و شكم و فرج معصيت كرده است ؟ اگر خداى نيامرزد و رحمت نياورد.

و بدانيد كه آنچه پس از آن روز است سخت تر و ناگوارتر است ؛ آتشى كه ژرفاى آن بسيار و گرمايش سخت و عذاب آن تازه و گرزهايش آهنين و آبش خونابه آميخته با چرك است . عذاب آن كاسته نمى شود و كسى كه در آن ساكن است نمى ميرد (تا از عذاب خلاص شود) خانه يى است كه خداوند سبحان را در آن رحمتى نيست و دعايى در آن مستجاب و پذيرفته نمى شود. با وجود اين ، رحمت خداوند كه هم چيز را؛ بر گرفته است از اينكه بندگان را فراگيرد عاجز نيست . (و بهشتى كه گستره آن چون گستره آسمان و زمين است )  خيرى است كه پس از آن هرگز شرى نخواهد بود و لذت و شهوتى است كه هرگز نيستى و پايان نمى پذيرد و انجمنى است كه هرگز پراكنده پيدا نمى كند، قومى كه همسايه خدا شده اند و غلامان بهشتى برابر ايشان با ظرفهاى زرين كه در آن ميوه و ريحان است آماده خدمت ايستاده اند. و همانا مردم بهشت در هر جمعه رحمت خداوند جبار را بيشتر مى بينند. آنان كه به رحمت خدا نزديك ترند بر منبرهايى از نور خواهند بود و طبقه پس از ايشان بر منبرهاى ياقوت و طبقه ديگر بر منبرهاى مشك خواهند بود و در همان حال كه به رحمت و ثواب خدا مى نگرند و خداوند بر آنان چشم رضا و مرحمت دارد ابرى ظاهر مى شود و بهشتيان را فرامى گيرد و بر آنان چندان نعمت و لذت و شادمانى و خوشى فرو مى بارد كه اندازه آنرا جز خداوند سبحان كسى نمى داند. با وجود اين آنچه كه از آن برتر است رضوان و خشنودى خداوند بزرگ است .

همانا اگر ما را جز اندكى از آنچه بيم داده اند بيم نداده بودند سزاوار بوديم كه ترس ما از آنچه طاقت و توان شكيبايى بر آن را نداريم بسيار باشد و اينكه شوق ما نسبت به آنچه كه از آن بى نيازى و چاره نيست افزون گردد. اى بندگان خدا! اگر مى توانيد ترس خدا را در خود افزون كنيد چنين كنيد كه بندگى و فرمانبرى بنده به اندازه بيم اوست و همانا بهترين مردم در فرمانبردارى از خدا آنان هستند كه بيشتر از او مى ترسند.

اى محمد! بنگر نماز خود را چگونه مى گزارى ؟ كه تو پيشوايى و براى تو شايسته است در عين حال كه آن را به صورت كامل و پسنديده و اول وقت مى گزارى كوتاه و مختصر كنى و هر پيشنمازى كه با قومى نماز مى گزارد كمى و كاستى كه در نماز او و نماز آن قوم باشد گناهش بر عهده اوست و از نماز آنان چيزى كاسته نمى شود. بدان كه هر كار تو تابع نماز توست . هر كس نماز را تباه سازد در تباه كردن چيزهاى ديگر بدتر است . نيكو وضو گرفتن تو از لوازم تكميل نماز است ، آن را نيكو انجام بده كه وضو نيمى از ايمان است . از خداوندى كه مى بيند و ديده نمى شود و در فراترين ديدگاه است مسالت مى كنم كه ما و ترا از پرهيزگارانى قرار دهد كه بر ايشان بيمى نيست و اندوهگين نمى شوند.

اى مردم مصر! اگر مى توانيد چنان باشيد كه گفتارتان مطابق كردارتان و نهانتان چون آشكارتان باشد، آنگونه رفتار كنيد و زبانهايتان مخالف با دلهايتان نباشد. خداوند ما و شما را با هدايت محفوظ بدارد و شما را به صراط مستقيم برساند. بر شما باد و كه از دعوت و ادعاى اين دروغگو، پسر هند، برحذر باشيد و تامل و دقت كنيد و بدانيد كه امام هدايت با امام پستى ، و وصى پيامبر با دشمن پيامبر يكسان نيست . خداوند ما و شما را از آن گروه قرار دهد كه دوست مى دارد و از آنان خشنود است ! و من خود شنيدم رسول خدا صلى الله عليه و آله مى فرمود : (من درباره امت خودم از مؤ من و مشرك بيمى ندارم كه مومن را خداوند با ايمانش حفظ مى فرمايد و از كردار ناپسندش جلوگيرى مى كند و مشرك را هم با شرك او خوار و زبون مى دارد، ولى از منافقين در گفتار، بر امت خود بيم دارم ، چيزى مى گويد كه مى پسنديد و كردارى دارد كه ناپسند مى داريد.) 

و اى محمد! بدان كه بهترين فقه پارسايى در دين خداوند است و عمل به اطاعت از اوت و بر تو باد بر تقوى در كارى پوشيده و آشكارت . ترا به هفت چيز سفارش مى كنم كه اصول عمده اسلام است : از خدا بترس و در راه خدا از مردم نترس . بهترين گفتارها آن است كه كار و عمل آن را تصديق كند. در يك مساله دو قضاوت مختلف مكن كه كارت دچار تناقض شود و از حق منحرف شوى . براى عموم رعيت خود همان چيزى را بخواه كه براى خود مى خواهى و آنچه را كه براى خود ناخوش مى دارى براى آنان هم ناخوش ‍ بدار. احوال رعيت خود را اصلاح كن و در مورد حق در ژرفناها در آى و از سرزنش سرزنش كننده مترس . با هر كس كه با تو رايزنى و مشورت مى كند خيرخواهى كن و خويشتن را سرمشق همه مسلمانان دور و نزديك قرار بده . خداوند دوستى و صميميت ما را صميميت و دوستى پرهيزگاران و مخلصان قرار دهد و ميان ما و شما را در بهشت رضوان جمع فرمايد كه بر تختهاى روياروى بنشينيم . انشاءالله . 

ابراهيم ثقفى مى گويد : عبدالله بن محمد بن عثمان ، از على بن محمد بن ابى سيف ، از ياران خود نقل مى كند كه چون اين نامه را على عليه السلام براى محمد بن ابى بكر نوشت ، محمد همواره آنرا در مد نظر داشت و از آن ادب مى آموخت . همينكه عمروعاص بر او پيروز شد و او را كشت تمام نامه هاى او را گرفت و براى معاويه گسيل داشت و معاويه در اين نامه مى نگريست و از آن تعجب مى كرد. وليد بن عقبه كه پيش معاويه بود و شيفتگى او را به اين نامه ديد به او گفت : دستور بده اين سخنان را بسوزانند. معاويه گفت : خاموش ‍ باش كه تو را رايى نباشد. وليد گفت : آيا اين راى و انديشه است كه مردم بدانند سخنان ابوتراب پيش تو است و از آن چيز مى آموزى ؟ معاويه گفت : واى بر تو! آيا به من دستور مى دهى علمى اين چنين را بسوزانم ! به خدا سوگند، هرگز علمى را نشنيده ام كه از اين جامع تر و استوارتر باشد. وليد گفت : اگر اين چنين از علم و قضاوت او تعجب مى كنى براى چه با او مى جنگى ؟ گفت : اگر اين نبود كه ابوتراب عثمان را كشته است هر فتوايى كه مى داد به حكم او رفتار مى كرديم .

معاويه آنگاه اندكى سكوت كرد و سپس به همنشينان خود و نگريست و گفت : ما نمى گوييم كه اين نامه ها از على بن ابى طالب عليه السلام است . بلكه مى گوييم از ابوبكر صديق است كه نزد پسرش محمد بوده است و ما به آن مى نگريم و از آن بهره مند مى شويم .
گويد : اين نامه ها همواره در خزائن بنى اميه بود تا هنگامى كه عمر بن عبدالعزيز به خلافت رسيد و او بود كه آشكار ساخت كه اين نامه ها از على بن ابيطالب عليه السلام است .

مى گويم : ظاهرا شايسته تر آن است بگوييم : نامه يى كه معاويه در آن مى نگريست و از آن تعجب مى كرد و بر طبق آن فتوى و حكم مى داد عهد نامه على عليه السلام به اشتر نخعى بوده است و آن يگانه عهدى است كه مردم از آن ادب و قضاوت و سياست و احكام را مى آموزند و اين عهدنامه هنگامى كه اشتر مسموم شد و پيش از آنكه به مصر برسد درگذشت در اختيار معاويه قرار گرفت و او به آن نظر مى كرد و دچار شگفتى مى شد. البته كه در آن عهدنامه و نظاير آن است كه در گنجينه هاى پادشاهان نگهدارى شود.

ابراهيم ثقفى مى گويد : و چون به على عليه السلام خبر رسيد كه آن عهد نامه در اختيار معاويه قرار گرفته است سخت اندوهگين شد. بكر بن بكار، از قيس بن ربيع ، از ميسرة بن حبيب ، از عمرو بن مره ، از عبدالله بن سلمه برايم نقل كرد كه مى گفت : على عليه السلام با ما نماز گزارد و چون نمازش تمام شد اين ابيات را خواند :(همانا اشتباهى كردم كه معذور نيستم ، ولى بزودى پس از آن زيرك خواهم شد و در زيركى مستمر خواهم بود و كار پراكنده از هم گسيخته را جمع خواهم ساخت .)

گفتيم : اى اميرالمؤ منين ترا چه مى شود؟ فرمود: من محمد بن ابى بكر را بر مصر گماشتم او براى من نوشت كه او را علمى به سنت نيست . پس براى او كتابى (نامه اى ) نوشتم كه در آن ادب و سنت بود. او كشته شد و آن نامه به تصرف ديگران درآمد.

ابراهيم ثقفى مى گويد : عبدالله بن محمد، از ابوسيف براى من نقل كرد كه مى گفت : محمد بن ابى بكر هنوز يك ماه كام دل در مصر نمانده بود كه به گوشه گيرانى كه قيس بن سعد با آنان صلح كرده بود پيام فرستاد و گفت : يا به اطاعت ما درآييد يا از سرزمين ما برويد. آنان پاسخ دادند كه ما چنين نمى كنيم . ما را آزاد بگذار تا ببينيم كار مردم به كجا مى رسد و در مورد ما شتاب كن محمد نپذيرفت . آنان به مواظبت از خود پرداختند و آماده شدند و از دستور محمد امتناع مى ورزيدند. آنگاه جنگ صفين پيش آمد و آنان نخست از محمد بيم داشتند و چون خبر معاويه و مردم شام و پس از آن موضوع حكميت به آنان رسيد و آگاه شدند كه على و عراقيان از شام و نبرد با معاويه به عراق برگشتند بر محمد بن ابى بكر گستاخ شدند و عهد شكنى و ستيز خود را براى او آشكار ساختند. محمد كه چنين ديد ابن جمهان بلوى را همراه يزيد بن حارث كنانى به جنگ آنان فرستاد. آن دو با ايشان جنگ كردند و آنان هر دو را كشتند. محمد بن ابى بكر سپس مردى از قبيله كلب را به جنگ آنان فرستاد كه او را هم كشتند. در اين هنگام معاوية بن حديج كه از قبيله سكاسك است خروج كرد و مردم را به خونخواهى عثمان فراخواند؛ آن قوم و مردم بسيار ديگرى دعوت او را پذيرفتند و مصر بر محمد بن ابى بكر تباه شد. و چون خبر قيام آن بر ضد محمد بن ابى بكر به على عليه السلام رسيد، فرمود : براى مصر جز يكى از اين دو تن را شايسته نمى بينم يا دوست خودمان كه او را از حكومت مصر درگذشته بر كنار كرديم . – يعنى قيس بن سعد بن عباده – يا مالك بن حارث اشتر. على عليه السلام هنگامى كه از جنگ صفين به كوفه برگشت اشتر را به حكومت (جزيره ) كه قبلا هم عهده دار آن بود فرستاد و به قيس بن سعد فرمود : فعال تا موضوع حكميت روشن نشده است سرپرستى شرطه مرا به عهده بگير و سپس ‍ به حكومت آذربايجان برو. قيس سالار شرطه بود و چون موضوع حكميت پايان يافت على عليه السلام به اشتر كه در نصيبين بود چنين نوشت :
اما بعد، تو از كسانى هستى كه براى برپا داشتن دين به آنان پشتگرم هستم و غرور و نخوت گنهكار را با آنان در هم مى شكنم و زبانك  مرزهاى هولناك را با آنان مى بندم ، محمد بن ابى بكر را كه بر حكومت مصر گماشتم گروهى بر او خروج كرده اند. او جوانى كم سن و سال است و تجربه يى در مورد جنگها ندارد. پيش من بيا تا در مورد آنچه لازم است بينديشيم . كسى از ياران مورد اعتماد و خيرخواه خودت را بر منطقه حكومت خويش گمار والسلام

اشتر پيش على عليه السلام آمد و بر حكومت خود شبيب بن عامر ازدى را به جانشينى گماشت . شبيب پدر بزرگ كرمانى است كه در خراسان با نصر بن سيار بود.  چون اشتر به حضور على رسيد و داستان مصر و خبر مردم آنرا به او فرمود و افزود كه كسى جز تو براى حكومت مصر نيست . خدايت رحمت كناد! به مصر برو و من با توجه به راى و انديشه خودت سفارشى نمى كنم در هر چه كه بر تو دشوار آمد از خداوند يارى بخواه و نرمى و شدت را با هم بياميز و تا هنگامى كه مدارا كارساز باشد مدارا كن و هنگامى كه جز شدت چاره يى نباشد شدت كن .

اشتر از پيش على عليه السلام بيرون آمد مركوب و بار و بنه اش را آوردند، جاسوسان معاويه پيش او آمدند و خبر دادند كه اشتر به حكومت مصر گماشته شده است . اين كار بر او سخت گران آمد كه بر مصر طمع بسته بود و دانست كه اگر اشتر به مصر برسد از محمد بن ابى بكر بر او سختگيرتر خواهد بود. معاويه به يكى از كارگزاران خراج كه بر او اعتماد داشت پيام فرستاد كه اشتر حاكم مصر شده است اگر كار او را براى من كفايت كنى تا من زنده باشم و تو زنده باشى خراجى از تو نخواهم گرفت . به هر گونه كه مى توانى براى كشتن او چاره سازى كن .

اشتر حركت كرد چون به قلزم رسيد ، يعنى جايى كه كشتيها از مصر به حجاز مى روند، توقف كرد. همان مرد كه محل خدمتش آنجا بود به اشتر گفت : اى امير اينجا منزلى است كه در آن خوراكى و علوفه بسيار است من هم از كارگزاران خراجم ، اينجا بمان و استراحتى كن . نخست براى او خوراكى آورد كه چون آنرا خورد براى او شربت عسل كه آميخته با سم كرده بود آورد و همينكه اشتر آن را نوشيد درگذشت .

ابراهيم ثقفى مى گويد : اميرالمؤ منين على عليه السلام همراه اشتر براى مردم مصر نامه يى نوشت . متن آنرا شعبى ، از صعصعة بن صوحان روايت مى كند كه چنين بوده است :از بنده خدا على اميرالمؤ منين به مسلمانان مقيم مصر.

سلام خدا بر شما باد! من همراه شما پروردگار را كه خدايى جز او نيست مى ستايم . اما بعد، من بنده يى از بندگان خدا را پيش شما فرستادم كه به هنگام بيم و روزهاى خطر نمى خوابد و براى گريز از پيشامدهاى ناگوار هرگز از جنگ با دشمن باز نمى ايستد، از پيشروى فرو گذار نيست و در تصميم گرفتن سرگشته نيست . او از دليرترين بندگان خداوند و از نژاده ترين ايشان است . او براى تبهكاران از شعله آتش زيانبخش تر است و از همه مردم از ننگ و عار دورتر. او مالك بن حارث اشتر است . شمشير برنده يى كه نه كند است و نه سست ضربت . در صلح بردبار و در جنگ استوار است .

داراى انديشه اصيل و صبر جميل است . سخنش را بشنويد و فرمانش را اطاعت كنيد؛ اگر به شما فرمان حركت مى دهد حركت كنيد و اگر فرمان دهد كه مقيم باشيد اقامت كنيد كه او جز به فرمان من حركت و درنگ نمى كند. من شما را با فرستادن او پيش شما بر خويشتن برگزيدم و اين به منظور خيرخواهى براى شما و سختگيرى بر دشمن شماست . خداوندتان با هدايت محفوظ و با تقوى پايدار بدارد و ما و شما را به انجام آنچه خوش مى دارد و مى پسندد موفق بدارد. و سلام و رحمت خدا بر شما باد.

ابراهيم مى گويد : جابر از شعبى روايت مى كند كه مى گفته است : كه مالك چون بر گردنه افيق رسيد  درگذشت . ابراهيم مى گويد : و طبه بن علاء بن منهال غنوى ، از پدرش ، از عاصم بن كليب از پدرش نقل مى كند كه چون على عليه السلام اشتر را به حكومت مصر فرستاد و اين خبر به معاويه رسيد كسى را روانه كرد كه از پى او مصر برود و به او فرمان غافلگير كردن و كشتن او را داد. او همراه خود دو توشه دان داشت كه در هر دو آشاميدنى بود. او خود را به اشتر رساند و با او همنيشينى مى كرد. اشتر روزى از او آب خواست كه او از يكى از آن توشه دانها به او آب داد و چون روز ديگر از او آب خواست از توشه دان ديگر آبش داد كه در آن زهر بود. اشتر همينكه آب را نوشيد گردنش خم شد و درگذشت و چون به تعقيب و جستجوى آن مرد بر آمدند از دست ايشان گريخت .

ابراهيم مى گويد : محرز بن هشام ، از جرير بن عبدالحميد، از مغيره ضبى نقل مى كند كه مى گفته است : معاويه يكى از بردگان آزاد كرده خاندان عمر را بر اشتر گماشت . آن مرد همواره براى اشتر از فضيلت على و بنى هاشم سخن مى گفت تا آنجا كه اشتر بر او اعتماد كرد و انس گرفت . روزى اشتر از بارو بنه خويش جلو افتاد يا آنان جلو افتادند؛ اشتر آب خواست همان آزاد كرده خاندان عمر گفت : آيا شربت آميخته با آرد سرخ كرده مى خورى ! او شربت سويق زهر آگين را به اشتر داد و اشتر در گذشت معاويه هنگامى كه آن مرد را براى دسيسه كشتن مالك اشتر روانه كرد به شاميان گفت : بر اشتر نفرين كنيد و آنان نفرين كردند و چون خبر مرگ اشتر رسيد گفت : ديديد كه چگونه نفرين شما مورد اجابت قرار گرفت .

ابراهيم ثقفى مى گويد : به طرق ديگرى روايت شده است كه اشتر بر مصر پس از جنگ شديدى كشته شده است ، و صحيح آن است كه به او مايع مسمومى خورانده شد و پيش از آنكه به مصر برسد درگذشت .

ابراهيم ثقفى مى گويد : محمد بن عبدالله بن عثمان ، از على بن محمد بن ابى سيف مدائنى براى ما نقل كرد كه معاويه روى به مردم شام كرد و گفت : اى مردم ! همانا على اشتر را به مصر گسيل داشته است ، دعا كنيد و از خداوند بخواهيد شر او را از شما كفايت كند. و آنان پس از هر نماز بر او نفرين مى كردند و آن كسى كه به او شربت آميخته با زهر را خورانده بود آمد و خبر مرگ اشتر را آورد. معاويه براى ايراد سخن ميان مردم برخاست و گفت : اما بعد همانا كه براى على بن ابيطالب دو دست راست بود كه يكى در جنگ صفين بريده شد و او عمار بن ياسر بود و ديگرى امروز قطع شد و او مالك اشتر بود.

ابراهيم مى گويد : و چون خبر مرگ اشتر به على رسيد، فرمود : انالله و انااليه راجعون ! ستايش خداوند پروردگار جهانيان را. بار خدايا، من مصيبت از دست دادن او را براى رضاى تو حساب مى كنم كه مرگ او از سوگهاى بزرگ روزگار است . سپس گفت : خداى مالك را رحمت فرمايد كه به عهد خويش وفا كرد و مرگش در رسيد و خداى خود را ديدار كرد. هر چند ما خود را واداشته ايم كه پس از مصيبت خود به فقدان رسول خدا بر هر سوگى صبر و شكيبايى كنيم كه سوگ پيامبر از بزرگ ترين سوگهاست

ابراهيم ثقفى مى گويد : محمد بن هشام مرادى ، از جرير بن عبدالحميد، از مغيره ضبى راى ما نقل كرد كه مى گفته است : كار على عليه السلام همواره استوار بود تا اشتر درگذشت و اشتر در كوفه محترمتر و سرورتر از احنف در بصره بوده است .

ابراهيم مى گويد : محمد بن عبدالله ، از ابوسيف مداينى ، از قول گروهى از مشايخ قبيله نخع نقل مى كند كه مى گفته اند : چون خبر مرگ اشتر به على عليه السلام رسيد به حضورش رفتيم ديديم بر (مرگ ) او سخت اندوه و افسوس مى خورد و سپس فرمود : آفرين خدا بر مالك باد! مالك چه بود!!؟ اگر كوهى بود، كوهى برافراشته و بزرگ بود و اگر سنگى بود، بسيار سخت و شكست ناپذير بود. به خدا سوگند، مرگ تو جهانى را ويران كرد و جهانى را هم شادمان كرد. آرى بر مثل مالك بايد گريه كنندگان بگريند، و مگر كسى چون مالك وجود دارد؟

علقمة بن قيس نخعى مى گويد : على همواره اندوه مى خورد و آه مى كشيد تا آنجا كه پنداشتيم مصيبت زده اوست نه ما، و چند روز اين تاثر در چهره اش ديده مى شد. ابراهيم ثقفى مى گويد : محمد بن عبدالله ، از مدائنى ، از قول يكى از آزاد كردگان اشتر نقل مى كرد كه چون مالك اشتر كشته شد ميان بارهاى او به اين نامه كه على عليه السلام براى مردم مصر نوشته بود برخوردند و متن آن چنين بود، از بنده خدا اميرالمؤ منين به آن گروه از مسلمانان كه چون نسبت به خداوند در زمين عصيان شد و جور و ستم بر نيكوكار و بدكار سايه افكند و نه حقى باقى ماند كه در كنارش استراحت شود و نه از كار زشت نهى شد، براى خاطر خدا خشم گرفتند. سلام بر شما باد، من همراه شما پروردگارى را كه خدايى جز او نيست مى ستايم .

اما بعد، من بنده يى از بندگان خدا را پيش شما گسيل داشتم كه در بيم و خوف نمى خسبد و از بيم پيشامدهاى بد از رويارويى با دشمنان خوددارى نمى كند. او بر كافران از سوزش آتش شديدتر است . او مالك بن حارث اشتر مذحجى است . سخنش را شنوا باشيد و اطاعت كنيد كه او شمشيرى از شمشيرهاى خداوند است كه سست ضربه و كند نيست . اگر به شما فرمان داد كه درنگ كنيد اطاعت كنيد تو اگر فرمان داد از حمله باز ايستيد همانگونه رفتار كنيد، كه او پيشروى و درنگ نمى كند مگر به فرمان من . من شما را در مورد او بر خود ترجيح دادم و اين به سبب خيرخواهى او و شدت مراقبت و حمله بر دشمنان اوست . خداوند شما را با حق محفوظ و در تقوى پايدار بدارد. و سلام و رحمت و بركات خدا بر شما باد.

ابراهيم ثقفى مى گويد : محمد بن عبدالله ، از مدائنى ، از قول رجال خود نقل مى كند كه چون به محمد بن ابى بكر خبر رسيد على عليه السلام اشتر را به مصر گسيل داشته است بر او گران آمد. على عليه السلام پس از مرگ اشتر براى او چنين مرقوم فرمود : اما بعد، به من خبر رسيد كه تو از گسيل داشتن اشتر به منطقه حكومت خودت افسرده شده اى . توجه داشته باش يا اينكه بخواهم كه تو بر كوشش خود بيفزايى و بر فرض كه اين كار را از دست مى دادى و ترا از آن بر كنار مى ساختم ترا به حكومتى كه بر تو آسانتر و خوشتر باشد مى گماشتم . همانا اين مردى كه او را به ولايت مصر گماشتم براى ما مرد خيرخواهى بود و بر دشمن ما سختگير بود. رحمت خدا بر او باد كه روزگارش به سر آمد و به مرگ برخورد و ما از او راضى هستيم ، خدايش از او خشنود باد و پاداش او را افزون و سرانجامش را خوش فرمايد

اينك در صحراى باز به جنگ دشمن خود برو و براى جنگ دامن بر كم زن و با حكمت و موعظه پسنديده مردم را به خداى خويش ‍ فراخوان ، ياد خدا و يارى از او را فراوان انجام بده و از او بترس تا مهم ترا كفايت و ترا به ولايت خودت يارى فرمايد. خداوند ما و ترا در مورد آنچه جز به رحمت او به آن نتوان رسيد يارى فرمايد. والسلام .

گويد : محمد بن ابى بكر پاسخ على عليه السلام را چنين نوشت :
به بنده خدا اميرالمؤ منين ، از محمد بن ابى بكر، درود بر تو، همراه تو خداوندى را كه خدايى جز او نيست ستايش مى كنم . اما بعد، نامه اميرالمؤ منين به من رسيد آنچه را در آن بود دانستم و فهميدم ، هيچكس بر دشمن اميرالمؤ منين سختگيرتر و بر دوست او مهربانتر و نرمتر از من نيست . اينك بيرون آمده ام و لشكرگاه ساخته ام و همه مردم را امان داده ام ، جز كسانى را كه به ما اعلان جنگ داده و مخالفت و ستيز خود را آشكار ساخته اند. و من فرمان اميرالؤ منين را پيروى مى كنم و آن را حفظ مى كنم و بدان پناه مى برم و آن را برپا مى دارم و در همه حال از خداوند بايد يارى جست . و سلام و رحمت و بركات خداوند بر اميرالمؤ منين باد

ابراهيم ثقفى مى گويد : محمد بن عبدالله بن عثمان ، از ابى سيف مدائنى ، از ابى جهضم ازدى نقل مى كند كه چون شاميان از جنگ صفين بازگشتند منتظر ماندند تا ببينند داورى دو داور چه مى شود. چون داوران برگشتند و مردم شام به عنوان خلافت با معاويه بيعت كردند موجب افزونى قدرت معاويه شد و حال آنكه عراقيان با على بن ابيطالب عليه السلام اختلاف پيدا كردند. معاويه همت و اندوهى جز مصر نداشت كه از مصريان به سبب نزديكى آنان به شام بيم داشت وانگهى از سختگيرى مصريان بر طرفداران عثمان در وحشت بود، ولى اين را هم مى دانست وانگهى از سختگيرى مصريان بر طرفداران عثمان در وحشت بود، ولى اين را هم مى دانست كه در مصر گروهى هستند كه كشته عثمان ايشان را خوش نيامده است و با على مخالفند و اميدوار بود كه اگر در مصر جنگ با على را آشكار سازد و بر آن پيروز شود از درآمد فراوان در جنگ با على بهره خواهد برد. معاويه  قريشيانى را كه با او بودند فراخواند و آنان عمروعاص سهمى و حبيب بن مسلمه فهرى و بسر بن ارطاة عامرى و صحاك بن قيس فهرى و عبدالرحمان بن خالد بن وليد مخزومى بودند؛ افراد غير قريشى هم مانند شرحبيل بن سمط حميرى و ابوالاعور سلمى و حمزة بن مالك همدانى را فراخواند و به آنان گفت : آيا مى دانيد شما را براى چه كارى فرا خوانده ام .

گفتند : نه . گفت : شما را براى كارى فرا خوانده ام كه براى من سهم است و اميدوارم خداوند متعال در آن مورد يارى دهد. آنان با يكى از ايشان گفتند
خداوند كسى را بر غيب آگاه نفرموده است و نمى دانيم چه مى خواهى . عمروعاص گفت : به خدا سوگند، چنين مى بينم كه موضوع اين سرزمينهاى مصر و بسيارى جمعيت و فراوانى خراج آن ترا به خود مشغول داشته است و ما را دعوت كرده اى تا از راى و انديشه ما در آن باره بپرسى . اينك اگر براى اين كار ما را فرا خوانده و جمع كرده اى تصميم بگير و قاطع باش كه رايى پسنديده دارى ، زيرا كه در فتح مصر عزت تو و يارانت و خوارى و زبونى دشمنت و سركوبى مخالفانت نهفته است .

معاويه گفت : اى پسر عمروعاص ! آرى براى تو بسيار مهم است . و اين به آن سبب بود كه عمروعاص با معاويه در مورد جنگ با على بيعت كرده بود به شرط آنكه تا هنگامى كه زنده باشد مصر در اختيار او قرار گيرد. معاويه روى به ياران خود كرد و گفت : اين مرد – يعنى عمروعاص – گمانى برده است و گمانش مطابق با حقيقت است . ديگران گفتند : ولى ما نمى فهميم شايد راى ابوعبدالله درست باشد. عمرو گفت : مرا ابوعبدالله مى گويند بهترين گمانها گمانى است كه شبيه يقين باشد.

سپس معاويه ستايش و نيايش بجا آورد و گفت : اما بعد، ديديد كه خداوند در اين جنگ شما با دشمن شما چه كرد؟ آنان آمده بودند و در اين شرك نداشتند كه شما را ريشه كن مى سازند و سرزمينهايتان را تصرف مى كنند و جز اين باور نداشتند كه شما در چنگ ايشان خواهيد بود (و خداوند آنان را با خشم خودشان برگرداند و به خيرى نرسيدند و خداوند مومنان را در كارزار كفايت كرد)  و زحمت جنگ با آنان را از شما كفايت فرمود، و با آنان به پيشگاه خداوند داورى برديد و خداوند به ميان سود شما و زيان ايشان حكم فرمود؛ سپس به ما وحدت كلمه ارزانى داشت و ميان ما را اصلاح كرد و آنانرا دشمنان يكديگر و پراكنده قرار داد، آنچنان كه برخى به كفر برخى ديگر گواهى مى دهند و برخى خون برخى ديگر را مى ريزند. به خدا سوگند، اميدوارم كه خداوند اين كار را براى ما تمام كند و اينك چنين مصلحت مى بينم كه درباره جنگ مصر چاره سازى كنم راى شما چيست ؟ عمرو بن عاص گفت : از آنچه پرسيدى به تو خبر دادم و به آنچه شنيدى بر تو اشاره كردم . معاويه به ديگران گفت : راى شما چيست ؟ گفتند : ما همان را مصلحت مى بينيم كه عمروعاص مصلحت ديد. گفت : آرى عمرو هر چند محكم و استوار آهنگ همان چيزى را دارد كه گفت ، ولى ما براى ما تفسير نكرد كه سزاوار است چگونه رفتار كنيم ؟ عمرو گفت : من اينك به تو اشاره مى كنم كه چه بايد بكنى : عقيده من اين است كه لشكرى گسيل دارى كه بر ايشان مردى با تدبير و برنده باشد و به مصر رود و در آن پيشروى كند، در آن حال بزودى مصريانى كه با ما هم عقيده باشند به ما مى پيوندند و او را يارى مى دهند و اگر سپاه تو و پيروانت در مصر با يكديگر بر دشمنان تو متفق شوند اميدوارم كه خداوند تو را يارى دهد و پيروزى ترا آشكار سازد.

معاويه گفت : آيا پيشنهاد ديگرى ندارى كه غير از اين باشد و آن را مورد خود و ايشان عمل كنيم ؟ گفت : نه چيزى نمى دانم .
معاويه گفت : من عقيده ديگرى جز اين دارم ، چنين معتقدم كه با پيروان و دشمنان خودمان مكاتبه كنيم ، به پيروان خود دستور دهيم تا بر كار خودشان پايدار باشند و رفتن را پيش آنان مژده دهيم و دشمنان خود را به صلح دعوت كنيم و به سپاسگزارى خود اميدوار سازيم و از جنگ خود آنان را بيم دهيم ؛ بدينگونه اگر بدون جنگ آنچه دوست داريم فراهم شود چه بهتر وگرنه پس از آن مى توانيم با آنان جنگ كنيم . اى پس عاص ، تو مردى هستى ، كه براى تو در شتاب و عجله فرخندگى است و حال آنكه براى من در درنگ و مدارا فرخندگى است . عمرو گفت : به آنچه خداوندت ارائه فرمايد عمل كن . به خدا سوگند، من نمى بينم كه كار تو و ايشان به جنگ نينجامد.

گويد : در اين هنگام براى مسلمة بن مخلد انصارى و معاوية بن حديج كندى كه قبلا با على مخالفت كرده بودند چنين نوشت :
اما بعد، همانا؟ خداى عزوجل شما را براى كار بزرگى برگزيده است كه به آن وسيله پاداش شما را بزرگ و درجه و مرتبه شما را ميان مسلمانان بلند قرار دهد. شما به خونخواهى خليفه مظلوم قيام كرده ايد و براى خاطر خدا به هنگامى كه حكم قرآن متروك مانده و رها شده است خشم گرفته ايد و با اهل ستم و جور جهاد كرده ايد. اينك شما را به رضوان خدا مژده باد و به يارى دادن سريع دوستان خدا و مواسات با شما در كار اين جهانى و سلطنت ما تا آنجا كه شما را خشنود گرداند و حق شما را به شما برساند.اكنون در كار خود استوار باشيد و با دشمن خود جهاد كنيد و كسانى را كه بر شما پشت كرده ايد به هدايت فراخوانيد، گويى لشكر بر سر شما سايه افكنده و آنچه را كه شما خوش نمى داريد بر طرف مى سازد و آنچه مى خواهيد ادامه خواهد يافت . و سلام و رحمت خدا بر شما باد.

معاويه اين نامه را با يكى از آزادكردگان خويش كه نامش سبيع بود گسيل داشت و او نامه را به مصر براى آن دو برد.
در آن هنگام همچنان محمد بن ابى بكر حاكم مصر بود و اين گروه هر چند به او اعلان جنگ داده بودند ولى از هر گونه اقدامى بر ضد او بيم داشتند. سبيع نامه را به مسلمة بن مخلد داد. او نامه را خواند و گفت : آنرا پيش معاويه بن حديج ببر و سپس پيش من برگرد تا پاسخ آنرا از سوى خودم و او بنويسم . فرستاده نامه را براى معاوية بن حديج برد و براى او خواند و گفت : مسلمه به من فرمان داده است نامه را پيش او برگردانم تا از سوى خودش و تو پاسخ دهد. گفت : به او بگو اين كار را حتما انجام دهد. او نامه را نزد مسلمة آورد و او از سوى خود معاوية بن حديج اين چنين پاسخ داد :

اما بعد، اين كارى كه خود را داوطلب انجام آن كرده ايم و خداوند ما را بر دشمنان برانگيخته است كارى است كه در آن اميد به پاداش ‍ و ثواب خداى خود و پيروزى بر مخالفان خويش بسته ايم و انتقام جويى نسبت به كسانى است كه بر پيشواى ما (عثمان ) خروج كردند و سرزمين ما را مورد تاخت و تاز قرار دادند. ما موفق شده ايم در اين سرزمين خود همه ستمگران را برانيم و افراد عادل و دادگر را به قيام با خود واداشته ايم ، تو در نامه خود يادآور شده اى كه از امكانات سلطنت خود و آنچه دارى ما را يارى مى دهى . به خدا سوگند ما نه به خاطر مال قيام كرده ايم و نه اراده آنرا داريم اگر خداوند براى ما آنچه را كه مى خواهيم و در طلب آن هستيم فراهم نمايد و آنچه را آرزوى آنرا داريم به ما ارايه فرمايد همانا كه دنيا و آخرت از پروردگار جهانيان است و خداوند هر را به گروهى از بندگان خويش ‍ پاداش داده است ، همچنان كه در كتاب خويش فرموده است (خداوند پاداش پسنديده آخرت را به آنان عنايت مى فرمايد و خداوند نيكوكاران را دوست مى دارد.) اينك تو سواران و پيادگان خويش را گسيل دار. دشمن ما نخست بر ما گستاخ بود و ميان ما ايشان اندك بوديم ، در صورتى كه امروز آنان از ما به ترس افتاده اند و ما به آنان اعلان جنگ كرده ايم . اگر نيروى امدادى از جانب تو به ما برسد خداوند پيروزى را نصيب تو خواهد كرد. هيچ نيرويى جز بر خدا نيست و او ما بسنده و بهترين كارگزار است

گويد : اين نامه در حالى كه به دست معاويه رسيد كه در فلسطين بود، او همان افراد قريشى و غير قريشى را كه نام برديم فراخواند و آن نامه را براى آنان خواند و سپس پرسيد : نظرتان چيست ؟ گفتند : چنين مصلحت مى بينيم كه لشكر گران از سوى خود گسيل دارى و ته به خواست و فرمان خداوند مصر را خواهى گشود.

معاويه : به عمروعاص گفت : اى ابا عبدالله ، براى حركت به مصر آماده شود و او را با شش هزار تن گسيل داشت و چون عمروعاص ‍ حركت كرد معاويه براى بدرقه او حركت كرد و هنگام بدرود او گفتن اى عمرو ترا به تقواى از خدا و مدارا سفارش مى كنم كه امر فرخنده اى است و تو را به درنگ كردن سفارش مى كنم كه شتاب از شيطان است و به اينكه هر كس به تو روى آورد او را بپذيرى و او را به مهلت بده ، اگر توبه كرد و برگشت كه از او مى پذيرى و اگر نپذيرفت حمله كردن پس از شناخت در اتمام حجت بهتر و سرانجامش بهتر است . و مردم را به صلح و جماعت فراخوان و اگر پيروز شدى يارانت برگزيده و بهترين مردم در نظر تو باشند و نسبت به همگان نيكى كن

گويد : عمرو با سپاه حركت كرد و چون به مصر رسيد نزديك شد طرفداران عثمان پيش او جمع شدند. او اقامت كرد و براى محمد بن ابى بكر چنين نوشت : اما بعد، اى پسر ابى بكر! خون و جان خود را از من دور بدار كه دوست ندارم ناخن من ترا در يابد و مردم در اين سرزمينها در ستيز با تو متحد و از پيروى تو پيشمان شده اند و اگر جنگ درگيرد ترا تسليم مى كنند.(از مصر رو كه من براى تو خير خواهانم )  والسلام .

گويد : عمروعاص همراه نامه يى را هم كه معاويه براى محمد بن ابى بكر نوشته بود براى او فرستاد و در آن نامه چنين آمده بود :
اما بعد، سرانجام ستم و شورش بدبختى بزرگ است و ريختن خون حرام ، كسى را كه مرتكب آن شده است از بدبختى در اين دنيا و عذاب سخت در آخرت به سلامت نمى دارد. و ما هيچ كس را نمى دانيم كه از تو بر عثمان بيشتر ستم كرده و عيب گرفته باشد و بيش از تو با او ستيز كرده باشد. با كسانى كه بر او شورش كردند همراهى كردى و آنان را يارى دادى و همراه كسانى كه خوان او را ريختند خونش را ريختى و با اين حال گمان مى برى كه من از تو چشم پوشيده و در خوابم و به سرزمين و شهرى مى آيى كه و در آن امان مى يابى ، در حالى كه بيشتر مردمش ياران من اند و انديشه مرا دارند و سخن تو را نمى پذيرند و از من عليه تو فرياد خواهى مى كنند. من گروهى را پيش تو گسيل داشتم كه بر تو سخت خشمگين هستند. خونت را خواهند ريخت و با جهاد با تو به خداوند تقرب مى جويند و با خداوند عهد بسته اند كه ترا بكشند و بر فرض كه چنين تعهدى همى نمى كردند و باز خداوند ترا به دست ايشان يا دست گروهى ديگر از اولياى خود خواهد كشت . من ترا بر حذر مى دارم و مى ترسانم كه خداوند از تو انتقام مى گيرد و قصاص خون ولى و خليفه خود را از تو، به سبب ظلم و ستم تو بر او، خواهد گرفت كه تو در محاصره عثمان و روز جنگ در خانه او با وى در افتاده اى و دشمنى كردى و با سر نيزه پهن خود ميان احشاء و رگهاى گردنش زدى . با همه اينها من كشتن ترا خوش نمى دارم و دوست نمى دارم اين كار را در مورد تو بر عهده بگيرم و هر كجا باشى خداوند هرگز ترا از بدبختى بر كنار نمى دارد بنابراين ، برو و جان خود را نجات بده . والسلام

گويد : محمد بن ابى بكر هر دو نامه را در هم پيچيد و براى على عليه السلام فرستاد و براى او چنين نوشت :
اما بعد، اى اميرالمؤ منين ، عاصى پس عاص در كناره هاى مصر فرود آمده است و كسانى از مردم اين سرزمين كه با او هم عقيده هستند پيش او جمع شده اند، او همراه لشكرى بزرگ است . از كسانى كه هم كه پيش من هستند نوعى سستى مى بينم ، اگر ترا به سرزمين مصر نيازى است با اموال و مردان مرا يارى كن . و سلام و رحمت و بركات خود بر تو باد.

گويد : على عليه السلام براى محمد بن ابى بكر چنين نوشت :
اما بعد، پيك نامه ات را پيش من آورد، نوشته بودى پسر عاص در لشكرى گران فرود آورده است و كسانى كه با او هم عقيده بوده اند به او پيوسته اند، بيرون رفتن كسانى كه با او هم عقيده اند بهتر از اقامت آنان پيش توست و نوشته بودى كه از كسانى كه پيش تو هستند نوعى سستى ديده اى ، بر فرض كه ايشان سست شوند تو سست مشو، شهر خود را استوار كن و پيروان را نزد خود جمع كن و ميان لشكر گاه خودت نگهبانان و پاسداران بگمار و كنانة بن بشر را كه معروف به خيرخواهى و تجربه و دليرى است به مقابله آن قوم بفرست ، من هم مردم را بر هر مركوب رام و سركش پيش تو مى فرستم ؛ تو در مقابل دشمن پايدارى كن و با بصيرت پيشروى داشته باش و با نيت خالص خود و در حالى كه كار خود را براى خداوند انجام دهى با آنان جنگ كن ، و بر فرض كه گروه تو از لحاظ شمار كمتر باشند خداوند متعال گروه اندك را يارى مى دهد و گروه بسيار را خوار مى سازد. دو نامه آن دو تبهكار را كه در گناه همدست و بر گمراهى يكدل شده اند و براى حكومت به يكديگر رشوه مى دهند و بر دينداران تكبر مى فروشند خواندم ، آنان كه همچون كسانى كه پيش از ايشان بودند از كار خود فقط در اين جهان بهره مند خواهند شد. بنابراين ، هياهو و درخشش ظاهرى آن دو به تو زيانى نخواهد رساند و اگر تا كنون به آنان پاسخ نداده اى و درخشش ظاهرى آن دو به تو زيانى نخواهد رساند و اگر تا كنون به آنان پاسخ نداده اى پاسخى كه سزاوار آن هستند بنويس كه هر چه بخواهى براى آنان پاسخ دارى . والسلام

گويد : محمد بن ابى بكر پاسخ نامه معاويه را چنين نوشت :
اما بعد، نامه ات ، براى من رسيد، در مورد عثمان امورى نوشته بودى كه من از آن نزد تو پوزش نمى خواهم ، و فرمان داده بودى از تو فاصله بگيرم و دور شوم ، گويى خيرخواه منى ! و مرا از جنگ  مى ترسانى ، گويى نسبت به من مهربانى و حال آنكه من اميدوارم جنگ به زيان شما تمام شود و خداوند شما را در آن هلاك كند و خوارى و زبونى بر شما فرود آورد و بر جنگ پشت كنيد، و بر فرض كه در اين جهان امر به سود شما باشد؛ به جان خودم سوگند چه ستمگرانى را كه شما يارى داده ايد و چه مومنانى را كه شما كشته و مثله كرده ايد. بازگشت به سوى خداوند است و كارها به او باز مى گردد و او مهربانترين مهربانان است . و از خدا درباره آنچه شما مى گوييد بايد يارى خواست .

گويد : محمد بن ابى بكر پاسخ نامه عمرو بن عاص را نيز چنين نوشت :
اما بعد، نامه ات را فهميدم و آنچه را كه گفته بودى دانستم . چنين پنداشته اى كه خوش ندارى از تو ناخنى به من بند شود، خدا را گواه مى گيرم كه تو از ياوه گويانى و حال آنكه پنداشته اى كه خيرخواه منى و سوگند كه تو در نظر من متهم (به دروغ ) هستى و نيز پنداشته اى كه مردم اين سرزمين مرا از خود رانده و از پيروى من پشيمان شده اند. آنان حزب تو و حزب شيطان رجيم هستند و خداوند پروردگار جهانيان ما را بسنده و بهترين كارگزار است . و من بر خداوند نيرومند مهربان كه پروردگار عرش عظيم است توكل دارم .

ابراهيم ثقفى مى گويد : محمد بن عبدالله ، از مدائنى نقل مى كرد كه مى گفته است : عمروعاص آهنگ مصر كرد. محمد بن ابى بكر ميان مردم برخاست و پس از سپاس و ستايش خداوند چنين گفت :اما بعد اى گروه مسلمانان و مؤ منان ! همانا مردمى كه هتك حرمت مى كنند و در گمراهى مى افتند و با زور و ستم و گردنكشى شما برخاسته اند و با لشكرها آهنگ شما كرده اند. هر كس بهشت و آمرزش را مى خواهد و به جنگ آنان برود و در راه خداوند با آنان جهاد كند. خدايتان رحمت كناد! همراه كنانة بن بشر شتابان برويد.

حدود دو هزار مرد با كنانة رفتند و محمد بن ابى بكر همراه دو هزار تن از پى آنان بود و در پايگاه خويش اندكى ماند. عمرو بن عاص ‍ كه به مقابله كنانة ؟ فرمانده مقدمه محمد بن ابوبكر بود آمد و همينكه عمرو نزديك كنانة رسيد گروهها را پياپى به مقابله كنانه فرستاد، گروهى بعد از گروهى ، ولى هر گروهى از شاميان كه مى رسيد كنانه با همراهان خود بر آنها حمله مى كرد ولى هر گروهى از شاميان كه مى رسيد كنانه با همراهان خود بر آنها حمله مى كرد و چنان ضربه مى زد كه آنان را به سوى عمروعاص مى راند و اين كار را چند بار انجام داد. عمروعاص كه چنين ديد به معاوية بن حديج كندى پيام فرستاد و او با شما بسيارى به يارى او آمد. كنانه چون آن لشكر را بديد از اسب خويش پياده شد يارانش هم پياده شدند او شروع به شمشير زدن بر آنان كرد و اين آيه را تلاوت مى كرد (هيچ نفسى نمى ميرد مگر به فرمان خدا اجلى است ، ثبت شده ) و چندان با شمشير بر ايشان ضربت مى زد و تا آنجا كه شهيد شد. خدايش رحمت كناد!

ابراهيم ثقفى مى گويد : محمد بن عبدالله ، از مدائنى ، از محمد بن يوسف نقل مى كند كه چون كنانة كشته شد عمروعاص آهنگ محمد بن ابى بكر كرد و چون ياران محمد از گرد او پراكنده شده بودند او آرام بيرون آمد و به راه خويش ادامه داد تا آنكه به ويرانه يى رسيد و به آن پناه برد. عمرو بن عاص آمد و داخل شهر (فسطاط)  و معاوية بن حديج به تعقيب و جتسجوى محمد بن ابى بكر رفت ؛ به چند تن غير مسلمان در كنار راه رسيد و از آنان پرسيد : آيا ناشناسى از كنار آنان نگذشته است ؟ نخست گفتند : نه . سپس يكى از ايشان گفت : من در اين خرابه رفتم ديدم مردى آنجا نشسته است . معاويه بن حديج گفت : به خداى كعبه كه خود اوست . و همگى دوان دوان رفتند تا پيش محمد رسيدند و او را بيرون آوردند و نزديك بود از تشنگى بميرد و او را به فسطاط آوردند. در اين هنگام برادر محمد بن ابوبكر، عبدالرحمان كه در لشكر عمروعاص بود برخاست و به عمرو گفت : به خدا سوگند، نبايد برادرم اعدام شود! به معاويه بن حديج پيام بده و او را از اين كار منع كن .

عمرو بن عاص به معاويه پيام فرستاد كه محمد را پيش ‍ من آورد. معاوية گفت : شما كنانة بن بشر را كه پسر عموى من است كشتيد و اكنون من محمد را آزاد كنم ؟ هرگز! (آيا كافران شما بهتر از آنانند، يا براى شما برائتى در كتابهاى آسمانى است !)  محمد گفت : قطره يى آب به من بياشامانيد. معاوية بن حديج گفت : خدا مرا سيراب نكناد اگر هرگز به تو قطره يى آبى بدهم ، شما عثمان را از اينكه آب بياشامد مانع شديد و او را در حالى كه روزه بود و محرم كشتيد و خداوند به او از شربت گواراى بهشتى نوشاند. به خدا سوگند، اى پسر ابوبكر ترا در حالى مكه تشنه باشى خواهم كشت و خداوند از آب سوزان و چركابه خونين دوزخ به تو مى آشاماند. محمد بن ابى بكر به او گفت : اى پسر زن يهودى ريسنده ! اين به دست خداوند است كه دوستانش را سيراب مى كند و دشمنانش را تشنه مى دارد و آنان تو و افراد نظير تو و كسانى هستند كه تو آنان را دوست مى دارى و آنان ترا دوست مى دارند. به خدا سوگند، اگر شمشيرم در دستم بود نمى توانستيد به من اين چنين دسترسى پيدا كنيد.

معاوية بن حديج به او گفت : آيا مى دانى با تو چه خواهم كرد؟ ترا در شكم اين خر مرده مى كنم سپس آنرا آتش مى زنم محمد گفت : بر فرض كه با من چنين كنيد چه بسيار كه نسبت به اولياى خدا چنين كرده اند. به خدا سوگند، آرزومندم كه خداوند اين آتشى كه مرا به آن مى ترسانى بر من سرد و سلامت بدارد همچنان كه خداوند براى خليل خود، ابراهيم چنين كرد و اميدوارم كه آن آتش را بر تو و دوستانت قرار دهد همانگونه كه بر نمرود و دوستانش قرار داد و نيز اميدوارم كه خداوند تو و پيشوايت معاويه و اين شخص را – اشاره به عمروعاص كرد – به آتش سوزان بسوزاند (كه هر چه فرو كش كند خداوند بر فروزندگى آن بيفزايد) . معاوية بن حديج به او گفت : من ترا با ستم نمى كشم ، بلكه در قبال خون عثمان بن عفان مى كشم . محمد گفت : ترا با عثمان چه كار! مردى كه ستم ورزيد و حكم خدا و قرآن را دگرگون ساخت و خداوند متعال فرموده است : (كسانى كه به آنچه خدا فرستاده است حكم نكنند آنان كافرانند)(آنان ستمگرانند)(آنان فاسقانند).

 ما بر او نسبت به كارهاى ناروايى كه كرد خشم گرفتيم و خواستيم آشكارا خود را از خلافت خلع كند، نپذيرفت و گروهى از مردم او را كشتند.معاوية بن حديج خشمگين شد و او را به جلو آورد و گردنش را زد و سپس جسدش را درون شكم خر مرده اى كرد و آتش زد.چون اين خبر به عايشه رسيد بر او سخت زارى و بيتابى كرد و در تعقيب هر نمازى قنوت مى خواند و بر معاوية بن ابى سفيان و عمرو بن عاص و معاوية بن حديج نفرين مى كرد و اهل و عيال و فرزندان برادرش را تحت تكفل گرفت و قاسم بن محمد هم ميان آنان بود.گويد : معاوية بن حديج مردى پليد و نفرين شده بود كه به على بن ابيطالب عليه السلام دشنام مى داد.

ابراهيم ثقفى مى گويد : عمرو بن حماد بن طلحة قناد، از على بن هاشم ، از پدرش ، از داود بن ابى عوف براى ما حديث كرد كه معاويه بن حديج در مسجد مدينه به حضور حسن بن على عليه السلام آمد. حسن به او فرمود : اى معاويه واى بر تو! تو همانى كه اميرالمؤ منين على عليه السلام را دشنام مى دهى ! همانا به خداوند سوگند، اگر روز قيامت او را ببينى ، و تصور نمى كنم كه او را ببينى ، در حالى خواهى ديد كه ساقهاى پايش را برهنه كرده و به چهره اشخاصى نظير تو مى كوبد و آنان را از كنار حوض (كوثر) مى راند همانگونه كه شتران بيگانه را مى رانند.

ابراهيم مى گويد : محمد بن عبدالله بن عثمان ، از مدائنى ، از عبدالملك بن عمير، از عبدالله بن شداد براى من نقل كرد كه عايشه پس ‍ از كشته شدن محمد سوگند خورد كه هرگز تا هنگامى كه مى ميرد گوشت كباب شده نخورد، و هيچگاه پاى او نيم لغزيد مگر اينكه مى گفت : نابود باد معاوية بن ابى سفيان و عمروعاص و معاويه بن حديج !

ابراهيم مى گويد : هاشم روايت مى كرد كه چون خبر كشته شدن محمد و آنچه نسبت به او كرده بودند به مادرش اسماء بنت عميس ‍ رسيد خشم خود را به ظاهر فرو خورد و به محل نماز گزاردن خود رفت و چنان شد كه خون از دهان (يا پستانهاى ) او فوران كرد. ابراهيم مى گويد : ابن عايشه تيمى ، از قول رجال خود، از كثير نوا نقل مى كرد كه به روزگار زندگى رسول خدا صلى الله عليه و آله ابوبكر مى گويد : ابن عايشه ، تيمى ، از قول رجال خود، از كثير نوا نقل مى كرد كه به روزگار زندگى رسول خدا صلى الله عليه و آله ابوبكر به جنگى رفته بود.

اسماء بنت عميس كه همسرش بود خواب ديد گويى ابوبكر موهاى سر و ريش خود را حنا بسته بود و جامه سپيدى بر تن دارد. او پيش عايشه آمد و خواب خود را براى او نقل كرد. عايشه گفت : اگر خوابت درست باشد ابوبكر كشته شده است ، خضاب او خون او جامه سپيدش كفن اوست و گريست . در همين حال كه او مى گريست پيامبر (ص ) وارد شد و پرسيد : چه چيزى او را به گريه واداشته است ؟ گفتند : اى رسول خدا، كسى او را به گريه نينداخته است اسماء خوابى را كه درباره ابوبكر ديده است بيان كرد، و چون براى پيامبر نقل شد فرمود : (چنان نيست كه عايشه تعبير كرده است بلكه ابوبكر به سلامت باز مى گردد و اسماء را مى بيند و اسماء به پسرى حامله مى شود و نامش را محمد خواهد گذاشت و خداوند او را مايه خشم كافران و منافقان قرار مى دهد.) 

گويد : و همان گونه بود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله خبر داد.
ابراهيم ثقفى مى گويد : محمد بن عبدالله ، از مدائنى براى ما نقل كرد كه چون محمد بن ابى بكر و كنانة بن بشر كشته شدند عمروعاص براى معاويه چنين نوشت :اما بعد، ما با محمد بن ابى بكر و كنانة بن بشر كه همراه لشكرهايى از مصر بودند برخورديم و آنان را به كتاب و سنت فراخوانديم . آنان از پذيرش حق خوددارى كردند و در گمراهى سرگشته ماندند. ما با آنان جنگ كرديم و از خداى عزوجل يارى خواستيم و خداوند بر چهره و پشت ايشان زد و شانه و دوش آنان را در اختيار ما گذاشت و محمد بن ابى بكر و كنانة بن بشر كشته شدند. و سپاس خداوند پروردگار جهانيان را.

ابراهيم مى گويد : محمد بن عبدالله ، از مدائنى ، از حارث بن كعب بن عبدالله بن قعين ، از حبيب بن عبدالله براى من نقل كرد كه مى گفته است : به خدا سوگند، من خودم پيش على عليه السلام نشسته بودم كه عبدالله بن معين و كعب بن عبدالله از سوى محمد بن ابى بكر به حضورش آمدند و پيش از واقعه از او يارى خواستند و فريادرسى خواستند. على عليه السلام برخاست و ميان مردم ندا داده شد كه جمع شوند و مردم جمع شدند. على عليه السلام به منبر رفت و سپاس و ستايش خداوند را بجا آورد و از پيامبر نام برد و بر او درود فرستاد و سپس چنين گفت : اما بعد، اين صداى استغاثه و فرياد خواهى محمد بن ابى بكر و برادران مصرى شماست . پس ‍ نابغه (عمروعاص ) ، كه دشمن خدا و دشمن هر كسى است كه خدا را دوست مى دارد و دوست هر كسى است كه با خدا ستيز مى كند، آهنگ ايشان كرده است . مبادا كه گمراهان در كار باطل خود و گرايش به راه طاغوت بر گمراهى و بطلان خويش از شما استوارتر جمع شوند و حال آنكه شما بر حقيد. آنان با شما و برادرانتان جنگ را آغاز كرده اند. اينك اى بندگان خدا، براى يارى دادن و مساوات به يارى آنان بشتابيد. مصر از شام بزرگتر است و مردمش بهترند. مبادا در مورد مصر مغلوب شويد كه باقى ماندن مصر در دست شما مايه عزت و شوكت ما و نگونبختى دشمن شماست . به سوى جرعة برويد تا به خواست خداوند متعال فردا همگان آنجا باشيم .

گويد : جرعه نام جايى ميان حيره و كوفه است .
گويد : فرداى آن روز على عليه السلام پياده به جرعه رفت و صبح زود آنجا بود و تا نيمروز همانجا ماند يكصد مرد هم به او نپيوستند. برگشت و چون شب شد به اشراف كوفه پيام فرستاد و آنانرا فراخواند. آمدند و در قصر حكومتى به حضورش رسيدند، و او را سخت افسرده و اندوهگين بود. فرمود : سپاس خداوند را بر هر كارى كه تقدير فرموده و بر هر سرنوشتى كه مقدر داشته است و مرا گرفتار شما كرده است . گروهى كه چون فرمان مى دهم اطاعت نمى كنند و چون فرا مى خوانم پاسخ نمى دهند؛ كسان ديگرى جز شما بى پدر باشند؟ شما در مورد نصرت دادن خودتان و جهاد در راه حق خودتان چه انتظارى و چه چشمداشتى داريد؟ مرگ در اين دنيا از خوارى و زبونى در قبال غير حق بهتر است . به خدا سوگند، اگر مرگم فرا رسد كه خواهد رسيد؛ مرا از مصاحبت شما سخت خشمناك خواهد يافت .

مگر دينى وجود ندارد كه شما را جمع كند؟ مگر غيرت و حميتى نيست كه شما را به خشم آورد؟ مگر نمى شنويد كه دشمن از سرزمينهاى شما مى كاهد و بر شما حمله مى آورد؟ اين مايه شگفتى نيست كه معاويه جفاكاران فرومايه و ستمگر را فرا مى خواند، بدون اينكه به آنان عطا و كمك هزينه يى دهد وئ در هر سال يك يا دو يا سه بار تقاضاى او را مى پذيرند و هر جا كه او خواهد مى روند. اينك من شما را كه خردمندان و بازمانده مردميد دعوت مى كنم (آن هم با پرداخت كمك هزينه و به برخى از شما با پرداخت مقررى ساليانه )  و شما اختلاف نظر مى كنيد و از گرد من پراكنده مى شويد و نسبت به من نافرمانى و با من مخالفت مى كنيد.

مالك بن كعب ارحبى برخاست و گفت : اى اميرالمؤ منين مردم را با من گسيل فرماى كه (ديگر جاى درنگ نيست ) و اجر و ثواب جز در كارهاى سخت و ناخوش داده نمى شود. سپس به مردم نگريست و گفت : از خدا بترسيد و دعوت امام خود را پاسخ دهيد و او را يارى دهيد و با دشمن خود جنگ كنيد. اى اميرالمؤ منين ! ما به سوى ايشان مى رويم . على عليه السلام به سعد، آزاد كرده خود فرمود : جار بزند كه اى مردم همراه مالك بن كعب به مصر برويد. و چون سفر سخت و مكروهى بود (و مالك بن كعب را خوش ‍ نمى داشتند) تا يك ماه كسى بر او جمع نشد، و چون گروهى بر او جمع شدند مالك بن كعب با آنان از كوفه بيرون آمد و كناره شهر پايگاه ساخت . على عليه السلام بيرون آمد. و نگريست و همه كسانى كه با مالك جمع شده بودند حدود دو هزار بودند. على فرمود : در پناه نام خدا حركت كنيد ، شما چگونه ايد؟ به خدا سوگند؛ گمان نمى كنم پيش از آنكه كار آنان از دست بشود به آنان برسيد.

مالك با آنان بيرون شد و پنج شب از حركت آنان گذشته بود كه حجاج بن غزية انصارى به حضور على آمد و عبدالرحمان بن مسيب فرازى هم از شام آمد. ابن مسيب فرازى از جاسوسان على عليه السلام در شام بود كه ديده بر هم نمى نهاد. حجاج بن عزية انصارى هم با محمد بن ابى بكر در مصر بود. حجاج آنچه را خود ديده بود نقل كرد. فزارى هم گفت : از شام بيرون نيامده است تا هنگامى مژده رسانان يكى پس از ديگرى از سوى عمروعاص رسيده و مژده فتح مصر و كشته شدند محمد بن ابى بكر را آورده اند تا اينكه سرانجام معاويه روى منبر خبر كشته شدن او را اعلام كرده است . فرازى گفت : اى اميرالمؤ منين هيچ روزى را شادتر از روزى كه در شام خبر كشته شدن محمد به آنان رسيد نديده ام . على عليه السلام فرمود : اما اندوه ما بر كشته شدند او نه تنها به اندازه شادى آنان كه چند برابر آن است .

گويد : على عليه السلام عبدالرحمان بن شريح را پيش مالك بن كعب فرستاد و او را از ميان راه برگرداند.
گويد على عليه السلام بر محمد بن ابى بكر چندان اندوهگين شد كه آشكارا در چهره اش نشان آن ديده مى شد و ميان مردم براى ايراد سخن برخاست و پس از ستايش و نيايش خداوند چنين فرمود :همانا مصر را تبهكاران و دوستداران جور و ستم و همانان كه مردم را از راه خدا باز مى داشتند و اسلام را به كژى مى كشاندند گشودند. آگاه باشيد كه محمد بن ابى بكر به شهادت رسيد. رحمت خدا بر او باد! او را در پيشگاه خداوند به حساب مى آوريم . همانا به خدا سوگند، تا آنجا كه من مى دانم او از آنان بود كه انتظار مرگ را مى كشيد و براى ثواب كار مى كرد و از چهره هر نابكار نفرت داشت و چهره مومن را دوست مى داشت .

همانا به خدا سوگند، من خود را به كوتاهى و ناتوانى سرزنش نمى كنم و من در كار جنگ براستى كوشا و بينايم . من همواره در جنگ پيشگام هستم و راههاى دورانديشى را به خوبى مى شناسم و با راى صحيح قيام و از شما آشكارا فرياد خواهى مى كنم و بى پرده استغاثه ، ولى سخن از من نمى شنويد و فرمانم را اطاعت نمى كنيد تا كارها بد فرجام مى شود و شما مردمى هستيد كه با شما نمى توان در طلب خونى بر آمد و از اندوههاى درونى كاست ، پنجاه و چند شب است كه شما را به يارى دادن برادرانتان فرا مى خوانم ولى همچون شترى كه به درد ناف گرفتار شده براى من ناليديد و چنان زمين گير شديد همچون كسى كه قصد جهاد و كسب اجر و ثواب ندارد. سپس از شما لشكرى كوچك و ناتوان و پريشان فراهم آمد (كه گويى آنان را به سوى مرگ مى برند و خود مى نگرند)  اف بر شما باد! و سپس از منبر فرود آمد و به خانه خود رفت . 

ابراهيم ثقفى مى گويد : محمد بن عبدالله ، از مدائنى براى ما نقل كرد كه على عليه السلام براى عبدالله بن عباس كه در آن هنگام حاكم بصره بود چنين نوشت :به نام خداوند بخشنده مهربان . از بنده خدا على اميرالمومنين به عبدالله بن عباس . سلام . و رحمت و بركات خدا بر تو باد!

اما بعد، همانا مصر گشوده شد و محمد بن ابى بكر شهيد شد. او را در پيشگاه خداوند عزوجل حساب مى كنيم . من براى مردم نوشتم و در آغاز كار به آنها پيشنهاد كردم و فرمان دادم پيش از وقوع حادثه او را يارى دهند و نهان و آشكار و پيوسته آنرا فرا خواندم ، برخى از ايشان با كراهت آمدند و برخى دروغ آوردند و برخى هم در حالى كه دست از يارى ما كشيده بودند فرو نشستند. از خداوند مسالت مى كنم كه براى من از ايشان گشايشى فراهم آورد و بزودى مرا از آنان آسوده فرمايد. به خدا سوگند، اگر نه اين بود كه دل بر شهادت بسته ام و طمع دارم كه در جنگ با دشمن خود به شهادت برسم دوست داشتم حتى يك روز هم با اين قوم نباشم . خداوند براى ما و تو تقوى و هدايت خويش را مقدر فرمايد كه خداوند بر هر كار تواناست . و سلام و رحمت و بركات خداوند بر تو باد.

گويد : عبدالله بن عباس براى على عليه السلام چنين نوشت :براى بنده خدا على اميرالمؤ منين ، از عبدالله بن عباس . سلام و رحمت و بركات خداوند بر اميرالمؤ منين باد! اما بعد، نامه ات رسيد كه در آن از سقوط مصر و كشته شدن محمد بن ابى بكر سخن گفته بودى و اينكه از خداوند متعال مسالت مى كنم كه گفتار و نام ترا بلند مرتبه فرمايد و بزودى با فرشتگان ياريت دهد و بدان كه خداوند براى تو چنين مى كند و دعوت ترا عزت مى بخشد و دشمنت را زبون مى سازد. اى اميرالمؤ منين ، بايد بگويم كه مردم گاهى سستى نشان مى دهند ولى باز به نشاط مى آيند. اى اميرالمؤ منين با آنان مهربانى و مدارا كن و اميدوارشان ساز و از خداوند بر آنان يارى بخواه تا خداوند اندوهت راى كفايت كند. و سلام و رحمت و بركات خداوند بر تو باد.

ابراهيم ثقفى مى گويد : از مداينى روايت شده كه گفته است : عبدالله بن عباس از بصره به حضور على عليه السلام آمد و او را در مرگ محمد بن ابى بكر تسليت داد.مدائنى روايت مى كند كه على عليه السلام فرمود : خداوند محمد بن ابى بكر را رحمت فرمايد، نوجوان بود و من اراده كرده بودم كه هاشم بن عتبة مرقال  را بر مصر بگمارم و به خدا سوگند، اگر او (ولايت ) مصر را بر عهده مى گرفت هرگز عرصه را براى عمروعاص و يارانش رها نمى كرد و كشته نمى شد مگر در حالى كه شمشيرش در دستش باشد. اين سخن من نكوهش محمد نيست كه او هم خود را سخت به زحمت انداخت و هر چه بر عهده اش بود انجام داد.

مدائنى مى گويد : به على عليه السلام گفته شد : اى اميرالمؤ منين ! بر كشته شدن محمد بن ابى بكر سخت بى تابى كردى . فرمود : چه مانعى داشته است ، او ربيب و دست پرورده من و براى پسرانم همچون برادر بود و من پدر او و او پسرم محسوب مى شد.

خطبه على عليه السلام پس از كشته شدن محمد بن ابى بكر

 ابراهيم ثقفى از قول رجال خود، از عبدالرحمان بن جندب ، از پدرش نقل مى كند كه على عليه السلام پس از سقوط مصر و كشته شدند محمد بن ابى بكر خطبه يى ايراد كرد و در آن چنين فرمود : اما بعد، همانا كه خداوند محمد صلى الله عليه و آله را بيم دهنده براى همه جهانيان و امين بر قرآن و گواه بر اين امت برانگيخته است و شما گروههاى عرب در آن هنگام در بدترين دين و بدترين خانه و سرزمين بوديد. روى سنگهاى زبر كه زير آن مارهاى كر و خاربن پراكنده بود همچون شتران به زانو در آمده بوديد. آب ناپاك مى آشاميديد و خوراك ناپاك مى خورديد. خونهاى خود را مى ريختيد و فرزندان (دختران ) خود را مى كشتيد و پيوند خويشاوندى خويش را مى بريديد و اموال يكديگر را به حرام و بيهوده مى خورديد. راههاى شما بيمناك و بتها ميان شما بر پا بود. (و بيشتر آنان به خدا ايمان نمى آورند بلكه مشركند.) 

خداى عزوجل بر شما به وجود محمد صلى الله عليه و آله منت نهاد و او را كه از خود شما بود به رسالت سوى شما برانگيخت . او به شما كتاب و حكمت و فرائض و سنن را آموخت و شما به رعايت پيوند خويشاوندى و حفظ خونهايتان و اصلاح ميان يكديگر فرمان داد و مقرر فرمود : (كه امانتها را به صاحبش برگردانيد)  و به عهد و پيمان وفا كنيد، (و سوگندها را پس از موكد ساختن آن نشكنيد)  و اينكه به يكديگر مهربانى و نيكى كنيد و بخشش و رحم ، و شما را از غارت و ستم و حسد و ظلم و دشنام دادن به يكديگر و باده نوشى و كم فروشى و كاستن ترازو نهى فرمود و ضمن آنچه از آيات كه بر شما خوانده شد، به شما فرمان داد كه زنا مكنيد و ربا مخوريد و اموال يتيمان را با ستم مخوريد و امانت ها را به صاحبش برگردانيد و در زمين تباهى مكنيد و از حد خود در نگذريد كه خداوند متجاوزان را دوست نمى دارد. پيامبر صلى الله عليه و آله به هر كار خيرى كه به بهشت نزديك مى كند و از دوزخ دور مى سازد شما را فرمان داده و از هر بدى كه به دوزخ نزديك از بهشت دور مى سازد شما را بازداشته است .

و چون روزگارش به سر آمد خداوندش او را سعادتمند و پسنديده قبض روح فرمود. واى از اين سوگ ! كه نه تنها ويژه خويشاوندان و نزديكان او بود كه براى عموم مسلمانان بود. مصيبتى چون آن مصيبت پيش از آن نديده اند و پس از آن هم مصيبتى به آن بزرگى و نظيرش نخواهند ديد. و چون پيامبر (ص ) رحلت فرمود مسلمانان پس از او بر سر فرمانروايى نزاع كردند، و به خدا سوگند هرگز در انديشه من نمى گذشت و گمانش را نداشتم كه عرب پس از محمد صلى الله عليه و آله حكومت را از خاندان او برگردانند و مرا از آن بركنار دارند و چيزى مرا به خود نياورد مگر اينكه ديدم مردم بر ابوبكر جمع شدند و از هر سو به جانب او مى دوند تا با او بيعت كنند. من از بيعت دست بداشتم كه مى ديدم خودم به مقام محمد صلى الله عليه و آله سزاوارتر از كسى هستم كه پس از او حكومت را بر عهده گرفته است . مدتى همچنان درنگ كردم تا آنكه ديدم گروهى از مردم از اسلام برگشته اند و براى نابودى دين خدا و ملت محمدى فرا مى خوانند.در اين هنگام بود كه ترسيدم اگر اسلام و مسلمانان را يارى ندهم در آن رخنه و ويرانى ببينم كه مصيبت آن به مراتب بزرگتر از اين است كه فرماندهى بر شما را از دست بدهم ، كه آن زمامدارى بهره چند روزى است و سپس ‍ همچون آب نما از ميان مى رود و همچون ابر پراكنده و از هم پاشيده مى شود. در اين وقت بود كه پيش ابوبكر رفتم و با او بيعت كردم و در آن حوادث برپا خواستم تا باطل از ميان رفت . و فرمان و گفتار خداوند برافراشته است هر چند كافران را ناخوش آيد.

ابوبكر امور را بر عهده گرفت هم نرمى داشت و هم استوارى ، و ميانه روى كرد و من در حالى كه خيرخواه بودم با او مصاحبت كردم و در آنچه كه از خداوند اطاعت مى كرد از او با كوشش اطاعت كردم ،  و طمع و اميد قطعى نبستم كه اگر براى او حادثه يى پيش ‍ آيد و من زنده باشم حكومتى كه در آغاز با آن ستيز داشتم به من برگردانده شود و از آن چنان نااميد هم نشدم كه هيچ اميدى به آن نداشته باشم ، و اگر ويژگى و پيمان خصوصى ميان ابوبكر و عمر نبود گمان مى كردم ابوبكر حكومت را از من دريغ نمى كند، ولى همينكه در بستر مرگ افتاد به عمر پيام فرستاد و او را به حكومت گماشت . ما هم شنيديم و اطاعت و خيرخواهى كرديم .

عمر حكومت را به دست گرفت . پسنديده سيرت و فرخنده طينت بود. او چون به بستر مرگ افتاد با خويشتن گفتم هرگز حكومت را از من برنمى گرداند. او مرا نفر ششم از آن شش تن قرار داد و آنان از ولايت هيچكس به اندازه ولايت من به خودشان كراهت نداشتند. آنان پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده بودند كه چون ابوبكر پافشارى و ستيز كرد من مى گفتم اى گروه قريش ! ما اهل بيت بر اين حكومت از شما سزاوارتريم و مخصوصا تا هنگامى كه ميان ما كسانى هستند كه قرآن بدانند و سنت بشناسند و بر دين حق باشند. آن قوم ترسيدند كه اگر من بر ايشان حكومت كنم ، تا هنگامى كه زنده باشند نصيب و بهره يى نخواهند داشت ؛ اين بود كه همگى هماهنگ شدند و حكومت را به عثمان دادند و مرا از آن بيرون نهادند به آن اميد كه خود به آن برسند و دست به دستش ‍ دهند و چون نااميد شدند كه از جانب من چيزى به آنان نمى رسد به من گفتند : بشتاب و بيعت كن و گرنه با تو جنگ خواهيم كرد. به ناچار با كراهت بيعت و براى رضاى خداوند شكيبايى كرد. سخنگوى آنان گفت : اى پسر ابيطالب ! همانا كه تو بر حكومت سخت آزمندى . گفتم : شما از من آزمندتريد در حالى كه از آن دورتريد. كداميك از ما آزمندتريم ؟ من كه ميراث و حق خود را كه خدا و پيامبرش براى آن كار سزاوارتر دانسته اند يا شما كه بر چهره من مى زنيد و ميان من و آن حايل مى شويد؟ مبهوت ماندند و خداوند مردم ستمكار را هدايت نمى فرمايد

بارخدايا، من از تو بر قريش يارى مى جويم كه آنان پيوند خويشاوندى مرا بريدند و مرا تباه ساختند.  و در حقى كه از ايشان بر آن سزاوارتر بودم در مخالفت و ستيز با من اجماع كردند و آنرا از من در ربودند و سپس گفتند : حق آن است كه بتوانى بگيرى و آنرا نگهدارى ، اينك يا اندوهگين شكيبا باش يا با عقده در گلو بمير.

و چون نگريستم ديدم همراه و مدافع و يارى كننده و كمك دهنده يى جز اهل بيت خود ندارم و دريغ داشتم كه مرگ آنانرا فرو گيرد، و ديده بر خار و خاشاك فرو بستم و آب دهانم را بر استخوان در گلو گير كرده و فرو بردم و بر فرو خوردن خشمى كه تلخ ‌تر از (حنظل )  و بر دل دردانگيزتر از تيزى تيغ بود شكيبايى ورزيدم تا آنگاه كه خود بر عثمان خشم گرفتيد. او را كشتيد و سپس پيش من آمديد كه با من بيعت كنيد. من خوددارى كردم و از پذيرفتن پيشنهاد شما دست بداشتم . با من ستيز كرديد و دستم را گشوديد؛ من باز دست خود را بستم . دوباره كشيديد و من آنرا بستم و چنان بر من ازدحام كرديد كه پنداشتم برخى از شما برخى ديگر يا مرا خواهيد كشت ، و گفتيد : با ما بيعت كن كه كسى جز تو نمى يابيم و به كسى جز تو راضى نيستيم ؛ بيعت ما را بپذير تا پراكنده نشويم و اختلاف كلمه پيدا نكنيم . ناچار با شما بيعت كردم و مردم را به بيعت خويش فراخواندم . هر كس با رغبت بيعت كرد پذيرفتم و هر كس خوددارى كرد رهايش كردم و او را مجبور نساختم .

از جمله كسانى كه با من بيعت كردند طلحه و زبير بودند و اگر آن دو هم خوددارى مى كردند مجبورشان نمى كردم ، همانگونه كه ديگران غير از آن دو را مجبور نكرد. آن دو اندكى توقف كردند و چيزى نگذشت كه به من خبر رسيد از مكه همراه لشكرى آهنگ بصره كرده اند و ميان آن لشكر هيچ كس نبود مگر اينكه با من بيعت كرده و اطاعت مرا پذيرفته بود. طلحه و زبير بر كارگزار و خزانه داران بيت المال و مردم شهرى از شهرهاى من كه همگان بر بيعت و اطاعت از من بودند وارد شدند و ميان آنان تفرقه انداختند و جماعت ايشان را تباه كردند و سپس بر مسلمانانى كه شيعيان من بودند حمله بردند گروهى را با خدعه و مكر كشتند و گروهى را دست بسته گردن زدند. دسته يى هم براى خاطر خدا و به پاس من خشم گرفتند و شمشيرهاى خود را كشيدند و ضربه زدند تا راستگو و وفادار خدا را ديدار كنند. به خدا سوگند، اگر آنان فقط يكى از مردم بصره را كشته بودند در قبال آن براى من كشتن تمام آن لشكر حلال و روا بود، بگذريم از اينكه آنان از مسلمانان بيش از بصره بر آنها وارد شده بود كشتند، و خداوند شكست را بهره ايشان قرار داد (و دور باشند (از زحمت خدا) مردم ستمكار)

 از آن پس در كار مردم شام نگريستم كه دسته ها و گروههايى از اعراب بيابانى و آزمند و جفا پيشه و سفله بودند و از هر سو جمع شده بودند. آنان كسانى بودند. كه مى بايد ادب شوند و كسى بر ايشان گماشته و دست ايشان گرفته شود. نه از مهاجران بودند نه از انصار و نه از پيروان نيكوكار ايشان . به سوى ايشان رفتم و آنان را به اطاعت و حفظ جماعت فرا خواندم ، چيزى جز جدايى و نفاق نخواستند و سرانجام روياروى مسلمانان ايستادند و آنانرا با تير و نيزه زخمى كردند و در اين هنگام بود كه من با مسلمانان به آن گروه حمله بردم و چون شمشير ايشان را فرو گرفت و درد و رنج زخم را احساس كردند قر آنها را افراشتند و شما را به آنچه در آن است دعوت كردند؛ به شما خبر دادم و گفتم : كه ايشان اهل دين و قرآن در آن است دعوت كردند؛ به شما خبر دادم و گفتم : كه ايشان اهل دين و قرآن نيستند و قرآن را براى مكر و خدعه و از سستى و زبونى برافراشته اند، در پى جنگ و گرفتن حق خود باشيد. از من نپذيرفتيد و به من گفتيد : از ايشان بپذير كه اگر حكم قرآن را بپذيرند با ما بر آنچه هستيم هماهنگ خواهند شد و اگر نپذيرفتند برهان و حجت ما بر آنان بزرگتر و روشن تر مى شود. چون شما سست شديد و پيشنهاد مرا نپذيرفتيد من هم دست از ايشان برداشتم و قرار صلح ميان شما و ايشان بر مبناى حكم دو مرد بود كه آنچه را در قرآن زنده كرده است زنده بدارند و آنچه را در قرآن نابود ساخته است نابود كنند. آن دو اختلاف راى پيدا كردند و حكمشان با يكديگر تفاوت داشت . آنان آنچه را در قرآن بود پشت سر افكندند و با آنچه در آن بود مخالفت كردند، در نتيجه خداوند از هدايت و استوارى دورشان كرد و به گمراهى درافكند.

 در نتيجه گروهى از ما منحرف شدند و ما هم آنان را تا هنگامى كه به ما كارى نداشتند آزاد گذاشتيم . تا آنكه در زمين تباهى بار آورند و شروع به كشتار و فساد كردند. به سوى ايشان رفتيم و گفتيم : قاتلان برادران ما را به ما بسپريد، پس از آن كتاب خدا ميان ما و شما حكم باشد. گفتند : ما همگى آنان را كشته ايم و همگان ريختن خون آنرا حلال و روا دانسته ايم ، وانگهى سواران و پيادگانشان بر ما حمله آوردند و خداوند همه را چون ستمگران به خاك افكند. چون كار ايشان سپرى شد به شما فرمان دادم بيدرنگ به سوى دشمنان خود بتازيد. گفتيد : شمشيرهايمان كند و تيرهايمان تمام شده است و بيشتر سرنيزه هايمان از كار افتاده و شكسته است ، ما را به شهر خودمان برگردان تا با بهترين ساز و برگ آماده حركت شويم و بتوانى به شمار كسانى كه از ما كشته شده و پراكنده گرديده اند بر شمار جنگجويان ما بيفزايى و اين كار موجب نيروى بيشتر ما بر دشمن است . شما را به كوفه آوردم و چون نزديك كوفه رسيديد به شما فرمان دادم در نخلية فرود آييد و در لشكر گاه خود بمانيد و به راه دور مرويد و دل بر جهاد بنديد و فراوان به ديدار زنان و فرزندان خود مرويد كه مردم جنگ بايد پايدار و شكيبا باشند و كسانى كه براى جنگ دامن به كمر زده اند كسانى هستند كه از بيدارى شبها و تشنگى روزها و گرسنگى شكمها و خستگى بدنها گله يى ندارند. گروهى از شما همراه من براى بدست ندادن بهانه فرود آمدند و گروهى ديگر از شما؛ در حال عصيان و سرپيچى وارد شهر شدند. نه آنان كه ماندند پايدارى و شكيبايى كردند و نه آنان كه به شهر رفته بودند برگشتند. و وقتى به لشكرگاه خود نگريستيم پنجاه مرد در آن نبود. چون رفتار شما را ديدم پيش شما آمدم و تا امروز نتوانسته ام شما را با خود بيرون ببرم . منتظر چه هستيد؟ نمى بينيد كه اطراف شما كاسته مى شود و مصر گشوده شد و شيعيان من در آن كشته شدند؟ به پادگان ها و مرزهاى خود كه خالى شده است و به شهرهاى خود كه مورد هجوم واقع مى شود نمى نگريد؟ و حال آنكه شمارتان بسيار است و داراى دليرى و شوكتى آشكاريد. شما را چه مى شود؟ شما را به خدا از كجا ضربت و آسيب مى خوريد؟ چرا دروغ مى گوييد و تا چه اندازه جادو مى شويد؟

اگر شما عزم خود را استوار كنيد و همداستان باشيد هرگز هدف قرار نمى گيريد و آگاه باشيد كه آن قوم بازگشتند و به يكديگر پيوستند و خير خواهى كردند، حال آنكه شما سستى كرديد و نسبت به يكديگر بدى كرديد و پراكنده شديد و بر فرض كه با اين حالات پيش من هم فراهم شويد باز سعادتمند و كامياب نخواهيد بود. همگان جمع و هماهنگ گرديد و براى جنگ با دشمن خود يكدل شويد كه خامه از شير آشكار شده و سپيده دم براى آنكه دو چشم دارد و پديدار گشته است . همانا كه شما از بردگان آزاد شده پسران بردگان آزاد شده جنگ مى كنيد، آنان كه ستم پيشه اند و با اجبار مسلمان شده اند و در آغاز اسلام همگان با پيامبر دشمن و در حال جنگ بودند. دشمنان خدا و سنت و قرآن و بدعتگذار و فتنه گرند. آنان از اسلام منحرفند و بايد از نابكاريهاى آنان پرهيز كرد؛ رشوه خواران و بندگان دنيايند. به من خبر داده شده است كه پسر نابغه (عمر و عاص ) با معاويه بيعت نكرده است تا با او شرط كرده است كه عطايى به او دهد كه از آنچه در دست خود معاويه است بيشتر باشد. دست اين كسى كه دين خود را به دنيا فروخته است تهى باد! و رسوا و زبون باد امانت اين مشترى كه ياور نابكارى است نسبت به اموال مسلمانان خيانت كرده است ! و ميان ايشان كسى است كه باده نوشى كرد و او را تازيانه زدند و معروف به فساد در دين و كردار ناپسند است . و ميان ايشان كسانى هستند كه مسلمان نشدند تا براى آنان اندك عطايى مقرر شد.

 اينان كه برشمردم پيشوايان آن قومند و آن گروه از رهبرانشان كه از گفتن بديهاى ايشان خوددارى كردم همانند آنانى هستند كه گفتم بلكه از آنان بدترند. و اين گروهى كه گفتم دوست مى دارند بر شما والى شوند و ميان شما كفر و تباهى و گناهان و چيرگى با زور را آشكار كنند، در پى هوس باشند و به ناحق حكم كنند و شما با آنكه داراى سستى و زبونى هستيد و از يارى دادن خوددارى مى كنيد باز هم از آنان بهتر و راهتان به هدايت نزديكتر است ، كه ميان شما عالمان و فقيهان و افراد نجيب و حكيم و حافظان قرآن و شب زنده داران در سحرها و آباد كنندگان مساجد، به تلاوت قرآن وجود دارد. آيا به خشم نمى آييد و اهتمامى نمى ورزيد تا آنجا كه سفلگان و بدان و فرومايگان شما درباره ولايت بر شما با شما ستيز كنند!

اينك سخن مرا بشنويد و فرمان مرا اطاعت كنيد. به خدا سوگند، اگر از من اطاعت كنيد گمراه نخواهيد شد، و اگر از من نافرمانى كنيد هدايت نخواهيد شد آماده نبرد شويد و چنان كه شايد و بايد ساز و برگ آنرا فراهم سازيد كه شعله ور گرديده و آتش آن بالا گرفته است . تبهكاران در آن جنگ براى شما آماده شده اند تا بندگان خدا را عذاب كنند و فروغ خدا را خاموش سازند. همانا نبايد ياران شيطان كه اهل آز و فريب هستند و جفا پيشه در گمراهى و باطل خود كوشاتر از اولياى خدا باشند كه اهل نيكى و زهد و توجه به خدايند آن هم در حق و اطاعت از پروردگارشان .

به خدا سوگند كه من اگر تنها با آنان روياروى شوم و آنان به اندازه گنجايش زمين باشند از آنان باك نخواهم داشت و به وحشت نخواهم افتاد و من از گمراهى يى كه ايشان در آنند و هدايتى كه ما بر آنيم هيچ در شك و ترديد نيستم بلكه بر اعتماد و دليل و يقين و بصيرتم ، و همانا كه من مشتاق ديدار پروردگار خويش و منتظر پسنديده ترين ثواب خداوندم ، ولى اندوهى كه در دل دارم و غمى كه سينه ام را مى خلد اين است كه سفلگان و تبهكاران اين امت حكومت اين امت را عهده دار شوند و مال خدا را مايه دولت و توانگرى خويش و بندگان خدا را بردگان خويش قرار دهند و نابكاران را حزب خود سازند و خدا را گواه مى گيرم كه اگر اين نمى بود اين همه شما را سرزنش و تحريض نمى كردم و شما را پس از آنكه سستى و از فرمان سرپيچى كرديد به حال خود رها مى كردم تا هر زمانى كه براى من فراهم باشد خودم با آنان رو يا روى شوم كه به خدا سوگند، من بر حق و دوستدار شهادتم . اينك (سبكبار و سنگين بار حركت كنيد و با اموال و جانهاى خود در راه خدا جنگ كنيد كه اگر بدانيد و بفهميد براى شما بهتر است .)  و به زمين مى چسبيد تا در خوارى و زبونى مستقر و ضعيف شود نابود مى شود آن كس كه جهاد را ترك كند زيان مند زبون است

بار خدايا، ما و ايشان را بر هدايت جمع فرماى و ما و آنان را نسبت به دنيا بى رغبت تر گردان و آن جهان را براى من و آنان بهتر از اين جهان قرار ده . 

كشته شدن محمد بن ابى حذيفه

ابراهيم ثقفى مى گويد : محمد بن عبدالله بن عثمان ، از مدائنى نقل مى كند كه چون عمروعاص مصر را گشود محمد بن ابى حذيفة بن عتبته بن ربيعه بن عبد شمس دستگير شد. عمرو او را پيش معاويه بن ابى سفيان كه در آن هنگام در فلسطين بود فرستاد. معاويه محمد را كه پسر دائيش بود در زندانى كه داشت محبوس كرد. او مدتى دراز در زندان نماند و گريخت . معاويه با آنكه دوست مى داشت او از زندان بگريزد و نجات پيدا كند براى مردم چنين وانمود كرد كه گريختن او را از زندان خوش نمى داشته است و به شاميان گفت : چه كسى به جستجوى او بر مى آيد؟ مردى از قبيله خثعم كه نامش عبيدالله بن عمر و بن ظلام و مردى دلير و طرفدار عثمان بود گفت : من به تعقيب او مى پردازم .او با سوارانى بيرون رفت در حوارين به او دست يافت و چنان بود كه محمد به غارى پناه برد بود. اتفاق را چند خر وارد آن غار شدند و چون او را در غار ديدند هراسان رم كردند و بيرون آمدند خر چرانان كه آنجا بودند گفتند : اين خران را چيزى پيش آمده است كه از اين غار رم كردند. آنان كه نزديك غر بودند رفتند و چون او را ديدند بيرون آمدند در همين حال عبيدالله بن عمرو بن – ظلام رسيد و از آنان پرسيد چنين كسى را نديده اند و نشانيهاى او را براى ايشان گفت . گفتند. او همان كسى است كه در غار است . عبيدالله آمد و او را از غار بيرون كشيد و چون نمى دانست او را پيش معاويه ببرد كه آزادش كند گردنش ‍ را زد.
خدايش رحمت كند!

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج 3 //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

خطبه 79 شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)(جنگ جمل در نكوهش زنان )

79 و من كلام له ع بعد فراغه من حرب الجمل في ذم النساء

مَعَاشِرَ النَّاسِ إِنَّ النِّسَاءَ نَوَاقِصُ الْإِيمَانِ- نَوَاقِصُ الْحُظُوظِ نَوَاقِصُ الْعُقُولِ- فَأَمَّا نُقْصَانُ إِيمَانِهِنَّ- فَقُعُودُهُنَّ عَنِ الصَّلَاةِ وَ الصِّيَامِ فِي أَيَّامِ حَيْضِهِنَّ- وَ أَمَّا نُقْصَانُ عُقُولِهِنَّ- فَشَهَادَةُ امْرَأَتَيْنِ مِنْهُنَّ كَشَهَادَةِ الرَّجُلِ الْوَاحِدِ- وَ أَمَّا نُقْصَانُ حُظُوظِهِنَّ- فَمَوَارِيثُهُنَّ عَلَى الْأَنْصَافِ مِنْ مَوَارِيثِ الرِّجَالِ- فَاتَّقُوا شِرَارَ النِّسَاءِ وَ كُونُوا مِنْ خِيَارِهِنَّ عَلَى حَذَرٍ- وَ لَا تُطِيعُوهُنَّ فِي الْمَعْرُوفِ حَتَّى لَا يَطْمَعْنَ فِي الْمُنْكَر

مطابق نسخه 80 صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(79)
از سخنان آن حضرت (ع ) پس از جنگ جمل در نكوهش زنان 

(در اين خطبه كه پس از جنگ جمل و در نكوهش زنان ايراد شده است و با عبارت (معاشر الناس ان النساء نواقص الايمان )(اى مردم همانا زنان از ايمان كم بهره اند) شروع مى شود ابن ابى الحديد پس از توضيح مختصرى درباره نقصان و كم بهره بودن زنان از ايمان ، كه منظور معاف بودن آنان از نماز در ايام قاعدگى است بحث تاريخى مفصل زير را ايراد كرده است ) :

تمام اين فصل از گفتار على عليه السلام درباره عايشه است . اصحاب (معتزلى ) ما هيچ گونه اختلافى ندارند كه عايشه در آنچه كرده خطا كرده ، ولى معتقدند كه توبه كرده است و در حالى كه از گناهان خود تائب بوده درگذشته است و از اهل بهشت مى باشد. هر كس ‍ در سيره و اخبار كتابى تصنيف كرده نوشته است كه عايشه از سرسخت ترين مردم نسبت به عثمان بوده است . تا آنجا كه جامه يى از جامه هاى پيامبر صلى الله عليه و آله را بيرون آورد و در خانه خود بر چوبى نصب كرد و به هر كس به خانه اش مى آمد مى گفت : اين جامه رسول خدا صلى الله عليه و آله است كه هنوز كهنه و پوسيده نشده است و حال آنكه عثمان سنت و آيين پيامبر صلى الله عليه و آله را كهنه و فرسوده كرده است .

گويند نخستين كس كه عثمان را نعثل ناميد – و نعثل يعنى كسى كه موهاى ريش و بدنش انبوه است – عايشه بوده و همواره مى گفته است : نعثل را بكشيد كه خدايش او را بكشد!

مدائنى در كتاب الجمل خود روايت كرده است : چون عثمان كشته شد عايشه در مكه بود و چون به شراف رسيد از خبر كشته شدن عثمان آگاه شد. او شك ئو ترديد نداشت كه طلحه خليفه خواهد شد. به همين سبب گفت : نعثل از رحمت خدا دور باد، دور بودنى ! اى كسى كه انگشت تو شل است  بشتاب ! اى ابوشبل و اى پسر عمو شتاب كن . گويى هم اكنون به انگشت او مى نگرم كه مردم شتابان همچون هجوم شتران با او بيعت مى كنند.

گويد : چون عثمان كشته شد طلحه كليدهاى بيت المال و شتران گزنده و چيزهاى ديگرى را كه در خانه عثمان بود برداشت ، ولى چون كار خلافت او تباه شد و صورت نگرفت ، آنها را به على بن ابيطالب پس داد.

اخبار عايشه در بيرون رفتن او از مكه به بصره ، پس از كشته شدن عثمان

ابومخنف لوط بن يحيى ازدى در كتاب خود مى گويد : چون خبر كشته شدن عثمان به عايشه كه در مكه بود رسيد، شتابان به سوى مدينه حركت كرد و مى گفت : اى صاحب انگشت شل بشتاب ، خدا پدرت را بيامرزد! همانا مردم طلحه را شايسته و سزاوار خلافت مى دانند. چون به شراف رسيد عبيدالله بن ابى سلمه ليثى با او روبرو شد. عايشه از او پرسيد : چه خبر دارى ؟ گفت : عثمان كشته شد. عايشه سپس پرسيد : پس از آن چه شد؟

عبيد گفت : كارها براى آنان به بهترين انجام يافت و با على بيعت كردند. گفت : دوست مى داشتم آسمان بر زمين مى افتاد اگر اين كار صورت بگيرد. واى بر تو! بنگر چه مى گويى . گفت : اى ام المومنين ! حقيقت همان است كه با تو گفتم . عايشه شروع به هياهو و نفرين كرد. عبيد گفت : اى ام المومنين ترا چه مى شود؟ به خدا سوگند، ميان دو كرانه مدينه هيچ كس را شايسته تر و سزاوارتر از او براى خلافت نمى بينم و در همه حالات او براى مثل و مانندى نمى يابم ؛ به چه سبب به ولايت رسيدن او را خوش نمى دارى ؟ عايشه به او پاسخ نداد.

گويد : به طرق گوناگون روايت شده است كه چون خبر كشته شدن عثمان در مكه به عايشه رسيد، گفت : خدايش از رحمت دور بدارد! اين نتيجه كارهاى خودش بود و خداوند نسبت به بندگان ستمگر نيست .

گويد : قيس بن ابى حزم روايت مى كند و مى گويد : در سالى كه عثمان كشته شد حج گزارده است و هنگامى كه خبر مرگ عثمان به عايشه رسيد همراه او بوده است كه عايشه آهنگ مدينه كرد. قيس مى گويد : ميان راه مى شنيده كه عايشه مى گفته است . اى صاحب انگشت شل ، بشتاب . و هر گاه از عثمان نام مى برده مى گفته است : خداوند او را از رحمت خود دور بدارد! تا آنكه خبر بيعت با على به او رسيده است . قيس مى گويد : در اين هنگام عايشه گفت : دوست مى داشتم آسمان بر زمين مى افتاد. و فرمان داد شترانش را به مكه برگردانند. من هم با او به مكه رفتم . ميان راه گاه مى ديدم با خود چنان سخن مى گويد كه پندارى با كسى سخن مى گويد و مى گفت : پسر عفان را مظلوم كشتند! من به او گفتم : اى ام المومنين ، مگر همين دم نشنيدم كه مى گفتى خداوند او را از رحمت خويش دور بدارد؟ و من پيش از اين ترا در حالى ديده ام كه نسبت به عثمان از همه خشن تر و زشتگوتر بوده اى . گفت : آرى چنين بود، ولى چون در كار او نگريستم آنان نخست از او خواستند توبه كند و چون ماننت سيم پاك و سپيد شد، در حالى كه روزه بود و محرم ، در ماه حرام به سوى او هجوم بردند و كشتندش

گويد : از طرق ديگر روايت شده است كه چون خبر كشته شدن عثمان به عايشه رسيد گفت : خدايش از رحمت دور بدارد! گناهش ‍ او را كشت و خداوند قصاص كارهايش را از او گرفت . اى گروه قريش ، مبادا كشته شدن عثمان شما را اندوهگين سازد آن چنان كه آن مرد سرخ روى ثمود قوم خود را اندوهگين و درمانده كرد. همانا سزاورارترين مردم به حكومت ذوالاصبع (طلحه ) است . و همينكه اخبار بيعت با على عليه السلام به او رسيد گفت : بيچاره و درمانده شوند كه هرگز حكومت را به خاندان تيم باز نمى گردانند.

طلحه و زبير براى عايشه كه در مكه بود نامه يى نوشتند كه : مردم را از بيعت با على بازدار و خونخواهى عثمان را آشكار ساز. آن نامه را همراه خواهرزاده عايشه يعنى عبدالله بن زبير براى او فرستاد. عايشه چون آن نامه را خواند ستيز خود را ظاهر ساخت و آشكارا خونخاه عثمان شد. ام سلمه (رض ) هم در آن سال در مكه بود و چون رفتار عايشه را ديد خلاف او رفتار كرد و دوستى و يارى على عليه السلام را آشكارا ساخت . و اين به مقتضاى ستيز و عداوتى است كه در سرشت هووها نسبت به هم وجود دارد.

 ابومخنف مى گويد : عايشه براى فريب ام سلمه و تشويق او به قيام براى خونخواهى عثمان پيش او آمد و گفت : اى دختر ابى اميه ! تو از ميان همسران رسول خدا (ص ) نخستين كسى هستى كه هجرت كردى وانگهى از همه زنان پيامبر بزرگترى و آن حضرت از خانه تو نوبت را ميان ما تقسيم مى فرمود و جبريل در خانه تو از همه جا بيشتر آمد و شد داشت . ام سلمه گفت : اين سخنان را به چه منظورى مى گويى ؟

عايشه گفت : عبدالله بن زبير به من خبر داد كه آن قوم نخست از عثمان خواستند توبه كند و همينكه توبه كرد او را در حالى كه روزه بود در ماه حرام كشتند. اينك من تصميم گرفته ام به بصره بروم ، طلحه و زبير هم همراه من خواهند بود. تو هم با ما بيرون بيا شايد خداوند اين كار را به دست ما و وسيله ما اصلاح فرمايد. ام سلمه گفت : تو ديروز مردم را بر عثمان مى شورانيدى و درباره او بدترين سخنان را مى گفتى و نام او در نزد تو چيزى جز نعثل نبود، و تو خود منزلت على بن ابيطالب را در نظر رسول خدا مى شناسى ، آيا مى خواهى برخى را به تو تذكر بدهم .

عايشه گفت : آرى . ام سلمه گفت : آيا به خاطر دارى ، روزى من و تو در حضور پيامبر از مكه بازمى گشتيم و چون پيامبر صلى الله عليه و آله از گردنه (قديد) فرود آمد در سمت چپ با على در گوشه يى خلوت كرد و چون مدت گفتگوى آنان طول كشيد تو خواستى پيش آن دو بروى و سخن آنان را قطع كنى ؛ ترا از آن كار بازداشتم ، نپذيرفتى و به آن دو هجوم بردى . اندكى بعد گريان برگشتى پرسيدم : ترا چه شده است ؟ گفتى : در حالى كه آن دو آهسته سخن مى گفتند شتابان پيش رفتم و به على گفتم : از نه شبانه روز زندگى پيامبر فقط يك شبانه روز آن به من تعلق دارد، اينك اى پسر ابى طالب ! چرا مرا با اين يك روز خودم آزاد نمى گذارى ؟ در اين هنگام پيامبر صلى الله عليه و آله خشمگين و در حالى كه از خشم چهره اش سرخ شده بود روى به من كرد و فرمود : بر جاى خود برگرد! به خدا سوگند هيچكس از افراد خانواده من و مردم ديگر على را دشمن نمى دارد مگر اينكه از ايمان بيرون است و من پيشيمان و درمانده برگشتم . عايشه گفت : آرى اين موضوع را به ياد دارم

ام سلمه گفت : باز موضوع ديگرى را به ياد تو مى آور. آيا به خاطر دارى كه من و تو در خدمت پيامبر بوديم ، تو مشغول شستن سر پيامبر بودى و من مشغول تهيه كشك و خرما – كه آنرا دوست مى داشت – بودم ، در همان حال پيامبر سر خود را بلند كرد و فرمود (اى كاش مى دانستم كه كداميك از شما صاحب آن شترى هستيد كه موهاى دمش انبوه است و سگان حواب بر او پارس مى كنند و او از راه راست منحرف است .) من دست خود را از ميان كشك و خرما بيرون كشيدم و گفتم : از اين موضوع به خدا و رسول خدا پناه مى برم . سپس پيامبر بر پشت تو زد و فرمودند : (بر حذر باش كه تو آن زن نباشى ) سپس خطاب به من فرمودند (اى دختر ابى اميه ، مبادا كه تو آن زن باشى ، اى حميراء (عايشه ) باش كه من تو را از آن كار بيم دادم و برحذر داشتم .)

عايشه گفت : آرى اين را هم به ياد دارم .
ام سلمه گفت : اين موضوع را هم به ياد تو آورم كه من و تو در سفرى همراه رسول خدا بوديم ، على در آن سفر عهده دار نگهدارى كفشها و جامه هاى پيامبر صلى الله عليه و آله بود كه آنها را مرمت مى كرد و مى شست . قضا را يكى از كفشهاى پيامبر سوراخ شد، على آن را برداشت و در سايه خار بنى نشست و به مرمت آن مشغول شد. در اين هنگام پدرت همراه عمر آمدند و اجازه خواستند. من و تو پشت پرده رفتيم . آن دو وارد شدند و درباره آنچه مى خواستند با پيامبر سخن گفتند، سپس گفتند : اى رسول خدا، ما نمى دانيم تو چه مدت ديگر با ما خواهى بود، اگر مصلحت مى دانى به ما بگو پس از تو خليفه چه كسى خليفه ما خواهد بود تا پس از تو او براى ما پناهگاه باشد، پيامبر صلى الله عليه و آله به آن دو نفر فرمود : همانا كه من هم اكنون جايگاه او را مى بينم و اگر او را معرفى كنم از او پراكنده خواهيد شد، همانگونه كه بنى اسرائيل از هارون بن عمران متفرق شدند. آن دو سكوت كردند و بيرون رفتند، و چون ما از پس پرده بيرون آمديم تو كه نسبت به پيامبر از ما گستاختر بودى ، گفتى : اى رسول خدا، چه كسى خليفه ايشان خواهد بود؟ فرمود : مرمت كننده كفش . به دقت نگريستم كسى جز على نديد. تو گفتى : اى رسول خدا، من كسى جز على را نمى بينم . فرمود : آرى هموست .

عايشه گفت : اين را هم به خاطر دارم . ام سلمه گفت : بنابراين ، خروج و قيام تو چه معنى دارد؟ عايشه گفت : به منظور اصلاح ميان مردم مى روم و به خواست خداوند در اين كار اميد اجر دارم . ام سلمه گفت : خود دانى . عايشه از پيش او برگشت
ام سلمه آنچه را گفته بود و پاسخى را كه شنيده بود براى على عليه السلام نوشت .
مى گويم : اگر بگويى كه اين موضوع نص صريح بر امامت على عليه السلام است ، بنابراين تو و ياران (معتزلى ) تو در اين باره چه مى گوييد؟

مى گويم : هرگز اين موضوع آن چنان كه تو پنداشته اى نص نيست ، زيرا پيامبر نفرموده است او را خليفه كرد. بلكه فرموده است : (اگر مى خواستم كسى را خليفه كنم او را خليفه مى كرد. ) معنى اين كلام حصول استخلاف نيست . البته مصلحت مكلفان در آن بوده اگر پيامبر (ص ) مامور مى بودند كه در مورد امام پس از خود نص اظهار فرمايد و اين هم به مصلحت آنان بوده است كه چون پيامبر صلى الله عليه و آله آن را با آراء خودشان واگذاشته و كسى را معين نفرموده است آنان براى خود هر كسى را كه خواسته اند انتخاب كنند.

هشام بن كلبى در كتاب الجمل خويش آورده است كه ام سلمه از مكه نامه يى به على عليه السلام نوشته و در آن چنين گفته است :
اما بعد، طلحه و زبير و پيروان ايشان كه پيروان گمراهى هستند مى خواهند همراه عايشه به بصره بروند. عبدالله بن عامر كريز همراه ايشان است . او مى گويد : عثمان مظلوم كشته شده است و آنان خونخواه اويند. خداوند با نيرو و ياراى خود آنان را مكافات خواهد فرمود. و اگر نه اين است كه خداوند ما را از خروج نهى فرموده است و فرمان داده است كه در گوشه خانه بنشينيم بيرون آمدن در خدمت تو را رها نمى كنم و از يارى ، تو باز نمى ايستاد. اينك پسر خودم عمر بن ابى سلمه را كه همچون خودم و جان من است به حضورت گسيل داشتم . اميرالمومنين ! نسبت به او سفارش به خير فرماى .

گويد : چون عمر بن ابى سلمه به حضور على عليه السلام رسيد على او را گرامى داشت و عمر همچنان در خدمت على عليه السلام بود و در همه جنگهاى آن حضرت با او بود. اميرالمؤ منين او را به امارت بحرين گماشت و به يكى از پسر عموهايش فرمود : شنيدم عمر بن ابى سلمه شعر مى گويد، چيزى از شعر او براى ما بفرست . او ابياتى را فرستاد كه بيت نخست آن چنين بود :
(اى اميرالمؤ منين ، اينك كه مرا بلند آوازه فرمودى خويشاوندى ترا پادشاهى سرشار ارزانى داراد!)
گويد : على عليه السلام از شعر او تعجب كرد و او را استحسان فرمود.

نامه ام سلمه به عايشه 

از جمله سخنان مشهورى كه گفته شده است اين است كه ام سلمه – كه رحمت خدا بر او باد – براى عايشه نامه زير را نوشته است :
(همانا تو سپر و دژ ميان رسول خدا صلى الله عليه و آله و امت اويى و حجاب براى تو به پاس حرمت او مقرر شده است . قرآن دامنت را برچيده و جمع كرده است ، آن را آشكار ساز. در گوشه خانه ات بنشين و دامن خود را به صحرا مكش . اگر سخنى از پيامبر صلى الله عليه و آله را فريادت آورم – كه آن را مى دانى – چنان خواهى شد كه گويى مار سياه و سپيده ترا گزيده است وانگهى اگر رسول خدا صلى الله عليه و آله ترا ببيند كه بر شتر تندرو نشسته اى و از آبشخورى به آبشخورى مى روى و عهد او را رها كرده و پرده اش را دريده اى چه خواهى گفت ؟ همانا ستون دين بر زنان پا برجا نمى شود و رخنه آن با ايشان ترميم نمى گردد. صفات پسنديده زنان آهسته و پوشيده سخن گفتنن و شرم و آزرم است . گوشه خانه ات را آرامگاه خود قرار بده تا رسول خدا را بر آن حال ديدار كنى .

عايشه گفت : من به خيرخواهى و پند و اندرز تو آگاهم و بدانگونه كه پنداشته اى نيست . من از انديشه تو ناآگاه نيستم ، كه اگر درنگ كنم و بمانم گاهى نيست و اگر بروم به قصد اصلاح ميان دو گروه از مسلمانانم .
اين موضوع را ابومحمد بن قتيبه در كتبا خود كه در (غريب الحديث ) تصنيف كرده است در باب ام سلمه به اين شرح كه برايت مى آورم نقل كرده است .
چون عايشه آهنگ بصره كرد، ام سلمه پيش او رفت و به او چنين گفت :

(همانا كه تو دژ ميان رسول خدا و امت اويى و حجاب تو بر پايه حرمت آن حضرت استوار شده است . قرآن دامنت را جمع كرده است ، آن را آشكار مساز. در گوشه خانه خود آرام بگير و دامن بر صحرا ميفشان . خداوند خود پاسدار اين امت است . اگر رسول خدا مى خواست در اين باره به تو سفارشى فرمايد بدون ترديد مى فرمود بلكه ترا از سير و سفر در شهرها نهى مى فرمود و اينك كژروى مى كنى ، كژ روى . پايه و ستون اسلام بر فرض كه كژى پيدا كند با زنان راست و استوار نمى شود و اگر رخنه يى پيدا كند با آنان ترميم نمى گردد.

كارهاى پسنديده زنان دامن زير پاى كشيدن ، آزرم و كوتاه گام برداشتن است . اگر پيامبر صلى الله عليه و آله ترا در صحرا و فلاتها بر ناقه تندرو ببيند كه از آبشخورى به آبشخور ديگر مى روى به او چه خواهى گفت ؟ سير و حركت تو در نظر خداوند است و سرانجام در رستاخيز به حضور پيامبر خواهى رسيد در حالى كه پرده حجاب را دريده و عهد او را ترك كرده اى . اگر من اين راهى را كه تو مى پيمايى بپيمايم و سپس به من گفته شود به بهشت درآى ، از اينكه محمد صلى الله عليه و آله را در حالى ديدار كنم كه حجاب او را دريده باشم ، آزرم خواهم كرد و آن حجاب را او بر من مقرر داشته است . اينك خانه خود را دژ خود و پوشش خود را آرامگاه خويش قرار ده تا به همان حال او را ديدار كنى و تو در آن حال بيشتر مطيع فرماين خدا خواهى بود و بيشتر يارى مى دهى از اينكه مرتكب كارى شوى كه دين آنرا جايز و روا ندانسته است . بنگر آنچه را كه در دين جايز و رواست انجام دهى ، و اگر براى تو سخنى را كه خود مى دانى بگويم چنان خواهد بود كه مار پير و سياه و سپيد ترا گزيده باشد.)

 عايشه گفت : پند و خيرخواهى ترا مى دانم ولى آنچنان كه تو پنداشته اى نيست و بسيار راه خوبى است . راهى كه در آن گروهى كه مى خواهند جنگ كنند و به من متوسل شده اند، تا اصلاح كنم ، بنابراين اگر در خانه بنشينم عيبى ندارد و اگر هم بيرون روم در كارى است كه مرا از آن چاره نيست و بايد از اينگونه كارها انجام دهم .مى گويم : اين سخن عايشه سخن كسى است كه براى خروج و قيام معتقد به فضيلت است با آنكه مى داند خطا و اشتباه است و بر آن پافشارى مى كند.

چون عايشه آهنگ حركت به سوى بصره كرد براى او در جستجوى شتر تنومندى برآمدند كه هودج او را بر دوش كشد. يعلى بن اميه شتر معروف خود را كه نامش (عسكر) و بسيار تنومند و قوى بود آمد. عايشه چون آن شتر را ديد پسنديد. شتربان با عايشه درباره قوت و استوارى آن شتر به گفتگو پرداخت و ضمن آن نام شتر را بر زبان آورد. عايشه همينكه كلمه(عسكر) را شنيد انالله و انا اليه راجعون بر زبان آورد و گفت : آنرا ببريد، مرا به آن نيازى نيست . و به ياد آورد كه پيامبر صلى الله عليه و آله براى او از اين شتر نام برده و او را از سوار شدن بر آن منع كرده است . عايشه دستور داد شتر ديگرى براى او پيدا كنند و چون شترى كه شبيه او باشد پيدا نشد جل و روپوش آن شتر را عوض كردند و به عايشه گفتند : شترى نيرومند و پرنيروتر از آن برايت پيدا كرديم و همان شتر را پيش ‍ او آوردند كه به آن راضى شد.

ابومخنف مى گويد : عايشه به حفصه هم پيام فرستاد و از او خواست خروج كند و همراه او حركت كند. خبر به عبدالله بن عمر رسيد . پيش خواهر آمد و سوگندش داد كه چنان نكند و او از اينكه آماده حركت شده بود ماند و بارهايش را پياده كردند.

مالك اشتر از مدينه خطاب به عايشه كه در مكه بود چنين نوشت :اما بعد، همانا تو همسر رسول خدا صلوات الله عليه و آله هستى و آن حضرت ترا فرمان داده است كه در خانه خود آرام و قرار بگيرى ، اگر چنان كنى براى تو بهتر است و اگر بخواهى چوبدستى خود را بر دست گيرى و روپوش خود را فروافكنى و براى مردم خود را آشكار سازى من با تو جنگ خواهم كرد تا ترا به خانه ات و جايگاهى كه خدايت براى تو پسنديده است برگردانم .

عايشه در پاسخ او نوشت : اما بعد، تو نخستين عربى هستى كه آتش فتنه را برافروخت و به تفرقه فرا خواند و با پيشوايان مخالفت كرد و براى كشتن خليفه كوشش كرد. بخوبى مى دانى كه خداوند عاجز نيست و از تو انتقام خون خليفه مظلوم را خواهد گرفت . نامه ، تو به من رسيد آنچه را؛ در آن بود فهميدم و بزودى خداوند شر تو و كسانى را كه در گمراهى و بدختى به تو تمايل دارند از من كفايت خواهد فرمود. انشاءالله .

ابومخنف مى گويد : چون عايشه در مسير خود به منطقه حواءب – كه نام آبى از خاندان عمر بن صعصعه است – رسيد سگها بر او پارس كردند، تا آنجا كه شتران سركش رم كردند. يكى از همراهان عايشه به ديگران گفت : مى بينيد سگهاى حواءب چه بسيارند و پارس كردن آنان چه شديد است ؟ عايشه لگام شتر را گرفت و گفت : اينها سگهاى حواءب هستند . مرا برگردانيد، برگردانيد كه شنيدم رسول خدا چنين مى فرمود… و آن خبر را يادآور شد. كسى از ميان قوم گفت : خدايت رحمت كناد! آرام باش كه از حواءب گذشته ايم . عايشه گفت : آيا گواهى داريد!؟ براى او پنجاه عرب بيابانى را آوردند و به آنان جايزه اى دادند و همگى براى او سوگند خوردند كه اينجا آب حواءب نيست و عايشه به راه خود ادامه داد. و چون عايشه و طلحه و زبير به ناحيه (حفرابى موسى ) كه نزديك بصره است رسيدند، عثمان به حنيف كه در آن هنگام كارگزار على عليه السلام بر بصره بود، ابوالاسود دوئلى را پيش آنان فرستاد تا از نيت ايشان آگاه گردد. او پيش عايشه رفت و از سبب حركتش پرسيد. گفت : درصدد خونخواهى عثمانم .

ابوالاسود گفت : كسى از كشدنگان عثمان در بصره نيست . گفت : راست مى گويى آنان در مدينه و همراه على بن ابيطالب هستند؛ من آمده ام تا مردم بصره را براى جنگ با او آماده كنم و تحريض كنم . چگونه است كه از تازيانه عثمان بر شما اصابت مى كرد خشمگين شويم و از شمشيرهاى شما براى عثمان به خشم نياييم ؟

ابوالاسود به او گفت : ترا با تازيانه و شمشير چه كار؟ تو بازداشته رسول خدايى و به تو فرمان داده است در خانه ات آرام بگيرى و كتاب پروردگارت را تلاوت كنى . جنگ و جهاد بر زنان نيست و خونخواهى بر عهده ايشان نهاده نشده است و همانا على به عثمان از تو سزاوارتر و از لحاظ خويشاوندى نزديك تر است ، هر دو از عقاب عبدمناف اند. عايشه گفت : من باز نمى گردم تا كارى را كه بر آن آمده ام انجام دهم . اى ابوالاسود! آيا مى پندارى كسى اقدام به جنگ با من خواهد كرد؟ ابوالاسود گفت : آرى ، به خدا سوگند جنگى كه سست ترين حالت آن هم بسيار شديد خواهد بود.

گويد : ابوالاسود برخاست و پيش زبير آمد و گفت : اى اباعبدالله ! مردم ترا چنان ديده اند كه روز بيعت با ابوبكر قبضه شمشيرت را در دست داشتى و مى گفتى : هيچكس براى خلافت سزاوارتر از پسرابى طالب نيست . اين حال تو كجا و آن كجا؟ زبير سخن از خون عثمان به ميان آورد. ابوالاسود گفت : آن چنان كه به ما خبر رسيده است تو و دوستت (طلحه ) عهده دار آن كار بوده ايد. زبير به ابوالاسود گفت : پيش طلحه برو و بشنو چه مى گويد. او پيش طلحه رفت و ديد در گمراهى خويش خيره سر است و بر جنگ اصرار مى ورزد. او پيش عثمان بن حنيف برگشت و گفت : جنگ است ، جنگ ، براى آن آماده باش . چون على عليه السلام در بصره فرود آمد عايشه به زيد بن صوحان عبدى چنين نوشت :
(از عايشه دختر ابوبكر صديق و همسر پيامبر صلى الله عليه و آله به پسر خالص خود، زيد بن صوحان . اما بعد، در خانه خود اقامت كن و مردم را از يارى على بازدار و بايد از تو اخبارى به من برسد كه دوست مى دارم ، كه تو در نظر من مطمئن ترين افراد خاندانم هستى . والسلام .)
زيد در پاسخ او نوشت : از زيد بن صوحان ، به عايشه دختر ابوبكر. اما بعد، همانا خداوند به تو فرمانى داده است و به ما فرمانى . به تو فرمان داده است در خانه ات آرام بگيرى و به ما فرمان داده است جهاد كنيم . نامه ات به من رسيد كه در آن به من دستور داده بودى خلاف آنچه خداوند به من فرمان داده است رفتار كنم و در آن صورت كارى را كه خداوند براى تو مقرر داشته است من انجام مى دهم و كارى را كه خداوند مرا به آن فرمان داده است تو انجام مى دهى . بنابراين فرمان تو اطاعت نمى شود و نامه تو بدون پاسخ است . والسلام

اين دو نامه را شيخ ما ابوعثمان عمرو بن بحرجاحظ از قول شيخ ما ابوسعيد حسن بصرى روايت كرده است .
عايشه در جنگ جمل سوار بر شترى شد كه نامش عسكر بود. در هودجى نشست كه بر آن شاخه هاى درخت نصب كرده بودند و روى آن پوست پلنگ كشيده بودند و روى آن زره آهنى نصب كرده بودند.

شعبى ، از مسلم بن ابى بكره ، از پدرش ، بى بكره نقل مى كند كه گفته است :چون طلحه و زبير به بصره آمدند نخست شمشير خويش را بر شاخه آويختم و قصد يارى دادن آن دو را داشتم و چون پيش عايشه رفتم ديدم او امر و نهى مى كند و در واقع فرمان ، فرمان اوست . حديثى را به خاطر آوردم كه از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده بودم كه مى فرمود : (هرگز گروهى را كه كار ايشان را زنى تدبير كند رستگار نخواهند شد ). برگشتم و از ايشان كناره گرفتم . اين خبر به صورت ديگرى هم روايت شده كه چنين است : (گروهى پس از من خروج مى كنند كه سالارشان زن است . هرگز رستگار نمى شوند.)

گويد : رايت سپاه عايشه در جنگ جمل همان شتر او بود و رايتى نداشت .

هنگامى كه مردم روياروى يكديگر صف كشيده بودند و آماده جنگ مى شدند عايشه سخنرانى كرد و چنين گفت :اما بعد، ما بر عثمان تازيانه زدن او اينكه جوانان را به فرماندهى مى گماشت و مراتع را قرقگاه قرار مى داد عيب مى شمرديم . شما از او خواستيد رضايت شما را جلب كند و پذيرفت و پس از اينكه او را همچون جامه پاك ساختيد و شستيد بر او تاختيد و خون او را به حرام ريختيد. به خدا سوگند مى خورم كه او از همه شما پاك تر و در راه خدا پرهيزگارتر بود .

 و چون دو گروه روياروى يكديگر ايستادند على عليه السلام سخنرانى كرد و چنين فرمود : شما جنگ را با اين قوم شروع مكنيد تا ايشان شروع كنند كه به لطف خداوند شما بر حجت و برهانيد. خوددارى از شروع جنگ و اقدام آنان به جنگ حجت ديگرى است و چون با آنان جنگ كرديد هيچ زخمى و مجروحى را مكشيد و اگر ايشانرا شكست داديد و گريختند، هيچ گريخته و پشت به جنگ كرده اى را تعقيب مكنيد و هيچ عورتى را برهنه مسازيد و هيچ كشته يى را مثله مكنيد و چون به قرارگاه ايشان رسيديد هيچ پرده اى را مدريد و وارد خانه يى مشويد و از اموال ايشان چيزى مگيريد و هيچ زنى را با آزار خود به هيجان مياوريد. اگر چه به شما و اميران و نيكوان شما دشنام دهند كه آنان ناتوان هستند. به ما در آن روزگار كه زنان مشرك بودند فرمان داده مى شد از ايشان دست بداريم و اگر مردى بر زنى با چوبدستى و تركه مى زد او و فرزندانش را پس از او سرزنش مى كردند.

افراد قبيله ضبه اطراف شتر كشته شدند آن چنان كه همه افراد مهم آنان از بين رفتند. افراد قبيله ازد لگام شتر را گرفتند. عايشه پرسيد : شما كيستيد؟ گفتند : ازد. گفت : صبر پيشه سازيد كه آزادگان صبر مى كنند. عايشه مى گفت : من نصرت و پيروزى را در ضبه مى ديدم و چون آنان را از دست دادم بر من ناخوش آمد و ازد را بر آن كار تشويق كردم و جنگى سخت كردند. و شتر را از هر سو تيرباران مى كردند آن چنان كه هودج به شكل خارپشتى شدچون مردم كنار لگام شتر نابود مى شدند و دستها بريده و جانها از بدنها خارج مى شد،

على عليه السلام فرمود : مالك اشتر و عمار را پيش من فرا خوانيد. آن دو آمدند. فرمود : برويد اين شتر را پى كنيد كه تا آن زنده باشد آتش جنگ فرو نمى نشيند، آنان تشر را قبله خود قرار داده اند. آن دو رفتند، دو جوان هم از قبيله مراد به همراه ايشان بودند كه نام يكى از آن دو عمر بن عبدالله بود. آنان هواره به مردم ضربه مى زندند تا آنكه به كنار شتر راه پيدا كردند و آن مرد راهى بر پى هاى شتر ضربه زد. شتر با بانگى سخت روى پاهاى خود نشست و سپس به به پلو غلتيد و مردم از اطراف آن گريختند. على عليه السلام با صداى بلند فرمان داد بندهاى هودج را ببريد و سپس ‍ به محمد بن ابوبكر فرمود : خواهرت را از من كفايت كن . محمد او را سوار كرد و در خانه عبدالله بن خلف خزاعى مسكن داد.

على عليه السلام عبدالله بن عباس را پيش عايشه گسيل داشت و به او پيام و فرمان داد كه به مدينه برود. گويد : رفتم و چون بر عايشه وارد شدم براى من چيزى كه بر آن بنشينم ننهاد، من خود تشكچه اى را كه ميان بارهايش بود برداشتم و بر آن نشستم . گفت اى عباس ! بر خلاف سنت رفتار كردى ، در خانه ما بدون اجازه ما بر تشكچه ما نشستى . من گفتم : اينجا آن خانه تو كه خداوند فرمان داده است در آن آرام بگيرى نيست و اگر خانه تو مى بود بر تشكچه تو بدون اجازه ات نمى نشستم . سپس گفتم : اميرالمومنين مرا پيش تو فرستاده و به تو فرمان مى دهد به مدينه كوچ كنى .

گفت : اميرالمؤ منين كيست ! اميرالمؤ منين عمر بود. گفتم : عمر و على . گفت : من نمى پذيرم . گفتم : به خدا سوگند، اين خوددارى تو كه كوتاه مدت و پر مشقت و كم بهره بود و شومى و نافرخندگى آشكار، و اين نپذيرفتند تو بيشتر از زمان دوشيدن ميشى طول نكشيد و چنان شدى كه نه فرمان بدهى و نه از چيزى نهى كنى و نه چيزى مى گيرى و نه مى توانى ببخشى و تو آن چنانى كه آن مرد اسدى سروده است :(همواره اهداء قصايد ميان ما بر ياد خوش دوستان و فراوانى القاب بود تا آنكه تو آنانرا رهاى كردى ، گويى كار تو در هر انجمنى همچون وز وز مگسى است .)

ابن عباس مى گويد : عايشه چنان گريست كه صداى گريه اش از پشت پرده شنيده شد و گفت : من شتابان به خواست خداوند متعال به سرزمين خود برمى گردم . به خدا سوگند، هيچ سرزمينى براى من ناخوش تر از سرزمينى كه شما در آن باشيد نيست . گفتم : به چه سبب ؟ به خدا سوگند، ما ترا مادر مؤ منان و پدرت را صديق مى دانيم . گفت : اى عباس آيا به وجود پيامبر صلى الله عليه و آله به من منت مى گزارى ؟ گفتم : چرا نبايد منت بگزارم كه گر او از تو مى بود بر من به وجود او منت مى نهادى . سپس به حضور على عليه السلام رسيدم و سخنان عايشه را به او گفتم . شاد شد و به من فرمود (فرزندانى كه برخى از نسل برخى ديگرند و خداى شنواى داناست )  و در روايت ديگرى فرمود : من به تو دانا بودم كه ترا فرستادم

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج 3 //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

خطبه 76 شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

76 و من كلام له ع

إِنَّ بَنِي أُمَيَّةَ لَيُفَوِّقُونَنِي تُرَاثَ مُحَمَّدِ ص تَفْوِيقاً- وَ اللَّهِ لَئِنْ بَقِيتُ لَهُمْ- لَأَنْفُضَنَّهُمْ نَفْضَ اللَّحَّامِ الْوِذَامَ التَّرِبَةَ قال الرضي رحمه الله- و يروى التراب الوذمة و هو على القلب- . و قوله ع ليفوقونني- أي يعطونني من المال قليلا كفواق الناقة- و هو الحلبة الواحدة من لبنها- . و الوذام التربة جمع وذمة- و هي الحزة من الكرش أو الكبد تقع في التراب فتنفض‏

مطابق نسخه 77 صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(76)
از سخنان آن حضرت (ع ) درباره بنى اميه

(در اين خطبه كه با عبارت( ان بنى اميه ليفوقوننى تراث محمد صلى الله)     (همانا بنى اميه را از ميراث محمد صلى الله عليه و آله اندكى به من مى دهند) شروع مى شود ابن ابى الحديد بحث تاريخى كوتاهى دارد كه چنين است ) : 

بدان كه اصل خبر را ابوالفرج على بن حسين اصفهانى در كتاب اغانى  اسنادى كه به حارث بن حبيش مى رساند آورده است كه او گفته است : سعيد بن عاص هنگامى كه از سوى عثمان امير كوفه بود هدايايى به مدينه فرستاد و من هديه يى هم براى على عليه السلام فرستاد و براى او نامه يى نوشت كه من براى هيچكس ديگر غير از اميرالمومنين بيشتر از آنچه براى تو فرستاده ام نفرستاد. چون على عليه السلام رسيدم و نامه او را خوان فرمود : (چه سخت است اينكه بنى اميه ميراث محمد صلى الله عليه و آله را براى من ناروا مى دارند. به خدا سوگند، اگر عهده دار آن شوم آنان را دور مى افكنم همان گونه كه قصاب پاره هاى خاك آلود شكنبه و جگر را دور مى افكند.)

گويد : احمد بن جوهرى  از ابوزيد عمر بن شبه با اسنادى كه در كتاب آورده است براى من نقل كرد كه سعيد بن عاص ‍ هنگامى كه امير كوفه بود همراه ابن ابى عايشه ، وابسته خود، هديه يى براى على بن ابيطالب فرستاد. على فرمود : به خدا سوگند، همواره غلامى از غلامان بنى اميه از آنچه خداوند از غنايم رسول خدا قرار داده است به اندازه روزى بيوه زنان براى ما مى فرستد. به خدا سوگند، اگر باقى بمانم آنان را دور مى افكنم ، همان گونه كه قصاب پاره هاى شكنبه و جگر خون آلود را دور مى افكند

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج 3 //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

خطبه 73 شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

73 و من كلام له ع لما عزموا على بيعة عثمان

لَقَدْ عَلِمْتُمْ أَنِّي أَحَقُّ بِهَا مِنْ غَيْرِي- وَ وَ اللَّهِ لَأُسْلِمَنَّ مَا سَلِمَتْ أُمُورُ الْمُسْلِمِينَ- وَ لَمْ يَكُنْ فِيهَا جَوْرٌ إِلَّا عَلَيَّ خَاصَّةً- الْتِمَاساً لِأَجْرِ ذَلِكَ وَ فَضْلِهِ- وَ زُهْداً فِيمَا تَنَافَسْتُمُوهُ مِنْ زُخْرُفِهِ وَ زِبْرِجِه‏

مطابق نسخه 59 صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(73)
از سخنان آن حضرت (ع ) هنگامى كه آهنگ بيعت با عثمان كردند 

(در اين سخنان اميرالمؤ منين عليه السلام كه خطاب به اهل شورى است هنگامى كه آهنگ بيعت با عثمان كردند و با عبارت( لقد علمتم انى احق بها من غيرى ، و والله لاسلمن ما سلمت امورالمسلمين ..)(به خوبى مى دانيد كه من به خلافت از هر كس ديگرى غير از خودم سزاوارترم و به خدا سوگند، تا هنگامى كه امور مسلمانان سلامت بماند تسليم هستم ..)شروع مى شود، ابن ابى الحديد ضمن توضيح پاره يى از لغات ، مطالب زير آورده است ) :

على عليه السلام به اهل شورى مى گويد : شما با آنكه مى دانيد من از هر كس ديگر جز خودم به خلافت سزاوارترم در عين حال از من عدول مى كنيد سپس سوگند مى خورد كه هرگاه در تسليم شدن او و انصرافش از حق خودش سلامت امور مسلمانان باشد و جور و ستم جز بر او روا ندارد تسليم خواهد بود. و اين سخن فقط از كسى همچون على عليه السلام است كه چون بدان يا گمان استوار داشته باشد به اينكه اگر جنگ و ستيز كند بر اسلام رخنه و سستى وارد مى شود آنرا انتخاب نمى كند. هر چند كه بايد حق را ببا منازعه طلب كرد، و در عين حال اگر بداند يا گمان استوار داشته باشد كه در خوددارى از طلب حق خود فقط رخنه و سستى در حق او اعمال مى شود ولى اسلام از فتنه در امان مى ماند بر خود واجب مى بيند كه چشم پوشى كند و در ضايع شدن حق خود شكيبا باشد و دست نگهدارد تا اسلام از فتنه مصون بماند.

اگر (اعتراض كنى و) بگويى : چرا على عليه السلام در قبال معاويه و اصحاب جمل تسليم نشد و بر غضب حق خود چشم پوشى نكرد تا اسلام از فتنه مصون بماند،؟ مى گويم جور و ستم اصحاب جمل و معاويه و مردم شام چنان نبود كه فقط مخصوص على عليه السلام باشد بلكه جور و ستم ايشان همه مسلمانان و اسلام را در برگرفته بود و آنان در نظر على از كسانى نبودند كه براى رياست امت و كشيدن بار خلافت شايسته باشند و در واقعه شرطى كه من براى تسليم بودن خود فرموده بود كه (جور و ستم فقط نسبت به شخص ‍ من اجام شود) متحقق نبود.)و اين سخن على عليه السلام دلالت دارد بر آن كه او معتقد نبوده است كه خلافت عثمان متضمن جور و ستم بر مسلمانان و اسلام است بلكه خصوصا متضمن جور و ستم بر او بوده است و در خلافت عثمان به طور خاص بر او ستم رفته است نه اينكه اصل آن فاسد و باطل بوده باشد و اين اعتقاد خالص اصحاب (معتزلى ) ماست . 

سخنى از على عليه السلام پس از بيعت با عثمان

اما اينجا آنچه را كه از روايات استنباط مى شود كه على (ع ) با اصحاب شورى درباره شمردن فضائل و خصائص خود كه با آنها از افراد شورى و ديگران متمايز بوده است تذكر داده است مى آوريم . مردم هم آنرا روايت كرده و سخن بسيار گفته اند ولى آنچه از نظر ما صحيح است كه با آن همه مطالب طولانى نبوده است ولى پس از اينكه عبدالحمان بن عوف و حاضران با عثمان بيعت كردند و على عليه السلام ار بيعت خوددارى فرمود چنين گفت : (همانا ما را حقى است كه اگر آنرا بدهند مى گيريم و اگر ندهند بر كپل شتران سوار مى شويم ، هر چند اين شبروى به درازا بكشد) . با سخنان ديگرى كه اهل تاريخ و سيره آنرا نقل كرده اند و ما برخى از آنرا در مباحث گذشت آورده ايم .

سپس به آنان فرمود : شما را به خدا سوگند مى دهم آيا ميان شما كسى غير از من هست كه پيامبر (ص ) هنگام ايجاد عقد برادرى ميان مسلمانان ميان او و خودش عقد برادرى بسته باشد؟ گفتند : نه . فرمودن آيا ميان شما كسى جز من هست كه پيامبر براى او فرموده باشد :(هر كس من مولاى اويم اين مولاى اوست ؟ گفتند : نه . فرمودن آيا ميان شما كسى جز من هست كه پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرموده باشد : (منزلت تو نسبت به من چون منزلت هارون نسبت به موسى است جز اينكه پيامبرى پس از من نيست ؟) گفتند : نه .

فرمود. نه فرمود آيا كسى غير از من ميان شما هست كه براى ابلاغ سوره براءة (توبه ) اميان قرار گرفته باشد و پيامبر در مورد او فرموده باشد : اين سوره را كسى جز خودم يا مردى كه از خود من است نبايد ابلاغ كند؟ گفتند : نه . فرمود : آيا نمى دانيد كه اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله مكرر در صحنه هاى جنگ گريختند و من هرگز نگريختم گفتند. آرى مى دانيم . فرمود : آيا مى دانيد كه من نخستين مسلمانم ؟ گفتند : آرى مى دانيم .

فرمود : كداميك از ما از لحاظ نسب به رسول خدا صلى الله عليه و آله نزديك تريم ؟ گفتند : تو. در اين هنگام عبدالرحمان بن عوف سخن على را بريد و گفت : اى على ! مردم جز عثمان را نمى خواهند، تو راهى براى كشتن خود قرار مده . سپس عبدالرحمان بن عوف به طلحه گفت : عمر به تو چه فرمان داده است ؟ گفتن : فرمان داده است هر كس جماعت مسلمانان را پراكنده سازد بكشم . عبدالرحمان به على گفت : در اين صورت بيعت كن و در غير آن صورت راه مومنان را پيروى نكرده اى و ما آنچه را فرمان داده اند درباره تو اجرا مى كنيم . فرمود : (به خوبى مى دانيد كه من براى خلافت از هر كس غير از خودم شايسته تر و سزاوارترم و به خدا سوگند، تسليم مى شوم ..) تا آخر فصل . آنگاه دست دراز كرد و بيعت فرمود.

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج 3 //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

خطبه 72 شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

72 و من كلام له ع قاله لمروان بن الحكم بالبصرة

قَالُوا: أُخِذَ مَرْوَانُ بْنُ الْحَكَمِ أَسِيراً يَوْمَ الْجَمَلِ- فَاسْتَشْفَعَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ ع إِلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع- فَكَلَّمَاهُ فِيهِ فَخَلَّى سَبِيلَهُ فَقَالَا لَهُ- يُبَايِعُكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ قَالَ ع- أَ وَ لَمْ يُبَايِعْنِي بَعْدَ قَتْلِ عُثْمَانَ- لَا حَاجَةَ لِي فِي بَيْعَتِهِ إِنَّهَا كَفٌ يَهُودِيَّةٌ- لَوْ بَايَعَنِي بِيَدِهِ لَغَدَرَ بِسَبَّتِهِ- أَمَا إِنَّ لَهُ إِمْرَةً كَلَعْقَةِ الْكَلْبِ أَنْفَهُ- وَ هُوَ أَبُو الْأَكْبَشِ الْأَرْبَعَةِ- وَ سَتَلْقَى الْأُمَّةُ مِنْهُ وَ مِنْ وُلْدِهِ يَوْماً أَحْمَرَ

مطابق نسخه 59 صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(72)
از سخنان آن حضرت (ع ) خطاب به مروان بن حكم در بصره

(در اين خطبه كه سخن درباره مروان بن حكم است و با عبارت (قالوا : اخذ مروان بن حكم اسيرا يوم الجمل ) (گفته اند مروان بن حكم در جنگ جمل به اسيرى گرفته شد) شروع مى شود، ابن ابى الحديد ضمن شرح معانى الفاظ، مطالب تاريخى زير را آورده و نخست نكات زير را نقل كرده است كه حائز اهميت است .)

مى گويم : اين موضوع به طرق فراوان روايت شده است و خود من هم در اين خطبه مطالبى كه مولف نهج البلاغه در آن نياورده است نقل كرده ام و آن اين گفتار اميرالمومنين عليه السلام در باره مروان است كه مى گويد : (او رايت گمراهى را پس از آنكه موهاى شقيقه اش سپيد شود مى افرازد و او در حكومت كوتاهى است )

مى گويم : مقصود از اين عبارت اميرالمومنين كه فرموده است او را حكومتى است (همچون ليسيدن سگ بينى خود را)كوتاهى مدت حكومت اوست و حكومت مروان همانگونه شد و فقط نه ماه حكم راند.

منظور از چهار قوچى هم كه گفته شده است ، چهار پسر عبدالملك بن مروان يعنى وليد و سليمان و يزيد و هشام است ، كه نه از بنى اميه و نه از ديگران چهار برادر جز اين چهار تن به خلافت نرسيده اند. همه مردم قوچ چهار گانه را همينگونه تفسير كرده اند كه گفتيم . ولى به نظر من ممكن و جايز است كه على (ع ) چهار پسر مروان را اراده فرموده باشد كه عبارتند از : عبدالملك و عبدالعزيز و بشر و محمد كه هر چهار تن پهلوان و شجاع و دلير بوده اند.

عبدالملك به خلافت رسيد، بشر فرمانرواى عراق ، محمد حاكم جزيره و عبدالعزيز حاكم مصر شد و هر يك از ايشان را آثارى مشهور است و اين تفسير شايسته تر است ، ضمنا از روز بسيار سخت و خشكسالى هم به روز سرخ و سال سرخ تعبير شد است . آنچه امير المومنين در سخنان خود گفته همانگونه اتفاق افتاده است و اين گفتار او هم كه گفته است : (او پرچم گمراهى را هنگامى كه موهاى شقيقه اش سپيد شود بر دوش خواهد كشيد) همانگونه بوده است زيرا عمر او به هنگام رسيدن به خلافت ، در درست ترين روايات ، شصت و پنج سال بوده است .

مروان بن حكم و نسب و اخبارش

و ما اينك نسب او و مختصرى از كار وى و خليفه شدن و مرگش را به اختصار نقل مى كنيم :او مروان بن حكم بن ابى العاص  بن اميه بن عبد شمس عبد مناف است . مادرش آمنة دختر علقمة بن اميه كنانى است ، كنيه وى ابوعبدالملك است و به روزگار رسالت پيامبر (ص ) در سال دوم هجرت متولد شده است و برخى سال جنگ خندق و برخى روز جنگ احد را زمان ولادت او دانسته اند و اقوال ديگرى هم گفته شده است . گروهى هم گفته اند : مروان در مكه يا طائف متولد شده است و تمام اين اقوال را ابو عمر بن عبدالبر در كتاب الاستيعاب آورده است . 

ابوعمر مى گويد : از جمله كسانى كه تولد مروان را روز جنگ احد دانسته اند مالك بن انس است و به گفته او هنگامى كه رسول خدا (ص ) رحلت فرمود مروان حدود هشت سال داشته است . و گفته شده است . هنگامى كه پدرش به طائف تبعيد شد و او هم همراهش ‍ بود كودكى بود كه چيزى نمى فهميد و مروان پيامبر (ص ) را نديده است . حكم پدر مروان را پيامبر (ص ) از مدينه بيرون و به طائف تبعيد كرده بود و او همچنان مقيم طائف بود تا آنكه عثمان عهده دار حكومت شد و او را به مدينه برگرداند. حكم و پسرش به روزگار حكومت عثمان به مدينه آمدند. حكم در مدينه در گذشت . عثمان مروان را به دبيرى خود برگزيد و او را به خود پيوسته كرد و مروان تا هنگامى كه عثمان كشته شد بر او چيره بود.

حكم بن ابى العاص كه عموى عثمان بن عفان است از كسانى بود. كه پس از فتح مكه مسلمان شده است و براى جلب دلهاى ايشان به آنان اموالى پرداخت گرديد. حكم به روزگار حكومت عثمان و چند ماه پيش از كشته شدن او مرد.در باره سبب تبعيد رسول خدا (ص ) او را از مدينه اختلاف است . گفته شده است : او با حيله و مكر خود را به جايى مخفى مى كرد و چيزهايى را كه پيامبر (ص ) پوشيده با بزرگان اصحاب خويش در مورد مشركان قريش مى گفت يا درباره منافقان و ديگر كافران اظهار مى فرمود مى شنيد و آن را فاش مى ساخت و چون اين كار از او سر زد و ثابت شد كه چنان مى كند، تبعيدش فرمود.

و گفته شده است : همواره در جستجوى اين بود كه سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله را با همسرانش دزدانه بشنود و به آنچه مى گذرد و اطلاع بر آن جايز نيست ، آگاه نيست و سپس آنرا به طريقه استهزاء براى منافقان نقل كند.
و گفته اند : او با تمسخر بعضى از حركات و چگونگى راه رفتن پيامبر صلى الله عليه و آله را تقليد مى كرد. گفته اند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در راه رفتن اندكى به جلو خميده مى شد  و حكم بن ابى العاص در راه رفتن خود همانگونه تقليد مى كرد. او نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله خرده گير و كينه توز و حسود بود.

روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله برگشت و او را ديد كه پشت سرش حركت مى كند و همچنان با تمسخر چگونگى راه رفتن ايشان را تقليد مى كند. فرمود : اى حكم ، همينگونه باش ! و از آن هنگام گرفتار ارتعاش شد و اين موضوع را عبدالرحمان پسر حسان بن ثابت خطاب به عبدالرحمان پسر حكم سروده و او را هجو گفته است :(استخوانهاى پدر نفرين شده خود را سنگباران كن و بر فرض كه سنگباران كنى ديوانه لرزان و مرتعشى را سنگباران كرده اى . او در حالى كه راه مى رفت كه شكمش از كار تقوى خالى و از كردار ناپسند انباشته بود.)

مؤ لف استيعاب مى گويد : اين سخن عبدالرحمان بن حسان كه گفته است : (پدر ملعونت ) بدين جهت است كه از عايشه با اسناد و طرقى كه آن را ابوخيثمه و ديگران روايت كرده اند روايت شده است كه چون مروان گفت اين آيه (و آن كسى كه به پدر و مادرش ‍ گفت : اف بر شما باد! مرا بيم مى دهيد كه از گور زنده بيرون كشيده مى شوم و حال آنكه پيش از من امتها از ميان رفته اند، و آن دو به خدا استغاثه مى كردند و مى گفتند : اى واى بر تو! ايمان بياور كه وعده خدا حق است و او مى گفت : اين سخن جز افسانه هاى
پيشينيان نيست )  درباره عبدالرحمان پسر ابوبكر، يعنى برادر عايشه ، نازل شده است . عايشه به او گفت : اما درباره تو اى مروان ، گواهى مى دهم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله پدرت را لعنت فرمود و تو در پشت او بودى . 

همچنين مؤ لف كتاب الاستيعاب با اسنادى كه آورده است از عبدالله بن عمروعاص نقل مى كند كه روزى رسول خدا فرمودند : (هم اكنون بر شما مرد ملعونى وارد مى شود). عبدالله بن عمرو گفته است : در همان حال مى ديدم پدرم مشغول پوشيدن جامه است تا به حضور رسول خدا صلى الله عليه و آله بيايد و همواره در اين اضطراب بودم كه مبادا او نخستين كشى باشد كه وارد مى شود، ولى حكم بن ابى العاص وارد شد.

همچنين مؤ لف الاستيعاب مى گويد : روزى على (ع ) به مروان نگريست و به او گفت : (واى بر تو و واى بر امت محمد از تو و پسرانت هنگامى كه موهاى شقيقه سپيد شده باشد!) مروان معروف به (خيط باطل ) بود و اين را بدان سبب به او مى گفتند كه قد دراز لرزانى بود، در جنگى كه در خانه عثمان صورت گرفت بر پس گردن او ضربتى خورد و بر روى دهان خود بر زمين افتاد.و چون مروان به حكومت رسيد برادرش عبدالرحمان بن حكم كه شاعرى شوخ و بذله گو بود و شعر نيكو مى سرود و با مروان هم عقيده نبود چنين سرود : (به خدا سوگند نمى دانم و مى خواهم از همسر آن مردى كه به پس گردنش ضربت زده اند بپرسم كه چه مى كند؟ خداوند قومى را كه اين كشيده قامت لرزان را بر مردم امير ساختند و هرگونه كه مى خواهند مى بخشد يا باز مى دارد نابود كند!)

و گفته شده است : عبدالرحمان اين شعر را هنگام سروده است كه معاويه مروان را به اميرى مدينه گماشته است . عبدالرحمان مروان را بسيار هجو گفته است و از اشعار ديگرش در هجو او اين ابيات است :اى مروان ، من بهره خويش را از تو به عمر و مروان كشيده قامت لرزان و خالد بخشيدم …)

مالك الريب  هم مروان را هجو گفته است و چنين سروده است :(به جان خودت سوگند كه مروان امور را انجام نمى دهد بلكه دختر جعفر درباره ما حكم مى كند، اى كاش همان زن بر ما امير بود و اى كاش تو اى مروان داراى آلت زنانه مى شدى ).

از اشعار ديگر برادرش عبدالرحمان در نكوهش مروان اين ابيات است :(هان ! چه كسى است كه اين پيام مرا از جانب من به مروان برساند پيام برنده از جنس سخن است ، به اينكه تو هرگز براى آزاده ننگ و رانده شدنى چون پيوستن برخى از زبونى به او نمى بينى ….)

و چون معاويه به خلافت رسيد نخست مروان را به اميرى مدينه گماشت و سپس امارت مكه و طائف را به او سپرد و بعد او را از اميرى عزل كرد و سعيد بن عاص را گماشت . و چون يزيد بن معاويه هلاك شد. و پسرش ابوليلى معاويه بن يزيد در سال شصت و چهارم هجرت به خلافت رسيد و چهل روز خليفه بود و درگذشت مادرش كه ام خالد دختر ابوخالد دختر ابوهاشم بن عتبة بن ربيعة بن عبدشمس بود به او گفت : خلافت را پس از خود براى برادرت قرار بده . معاوية بن يزيد نپذيرفت و گفت ممكن نيست تلخى پاسخ آن بر عهده من و شيرينى آن براى شما باشد. در اين هنگام مروان براى خلافت قيام كرد و چنين سرود :(فتنه يى مى بينم كه ديگهاى آن در جوشش است و پادشهاى پس از ابوليلى از كسى است كه غلبه پيدا كند و چيره شود.)

ابوالفرج على بن حسين اصفهانى در كتاب الاغانى مى نويسد : چون معاويه مروان بن حكم را از اميرى مدينه و حجاز عزل كرد و به جاى او سعيد بن عاص را گماشت ، مروان برادر خود عبدالرحمان بن حكم را پيش از خود نزد معاويه گسيل داشت و به او گفت : معاويه را پيش از من ببين و او را به خاطر من سرزنش كن و از او بخواه كه خود را اصلاح كند.

ابوالفرج مى گويد : و روايت شده است كه عبدالرحمان در آن هنگام در دمشق بوده و چون خبر عزل مروان و آمدن او به شام به اطلاعش رسيد بيرون آمد و به استقبال او رفت و گفت : همين جا بمان تا من پيش برادرت  (يعنى معاويه ) بروم ، اگر عزل تو به سبب دلتنگى و خشم صورت گرفته باشد تنها پيش او برو و اگر چنان نباشد همراه مردم پيش او برو. مروان همانجا ماند و عبدالرحمان برگشت و چون پيش معاويه رسيد هنگامى بود كه به مردم شام مى دادند. او براى معاويه اين دو بيت را خواند :(ناقه شتران در حالى كه بر لگام خود مى دمند و از دوش و كوهان خويش جل و تنپوش را كنار مى زنند پيش تو آمدند….)

معاويه به عبدالرحمان گفت : آيا براى ديدار من آمده اى يا براى فخر فروشى و ستيزه !؟ گفت : براى هر كدام كه تو بخواهى . گفت : من هيچكدام را نمى خواهم . و مقصود معاويه اين بود تا او را از سخنى كه مى خواست بگويد منصرف سازد و باز دارد. سپس از عبدالرحمان پرسيد : با چه مركوبى پيش ما آمده اى ؟ گفت : با اسب آمده ام .

معاويه پرسيد : چگونه اسبى است ؟ گفت : (اسبى پر هياهو كه صداى شيهه آن چون تندر است ). و مقصودش اين بود كه بر معاويه كنايه و تعرض زند زيرا نجاشى شاعر در مورد گريز معاويه از جنگ صفين اين كلمات را در صفت اسبى كه او را از معركه به سلامت در ربوده بود بكار برده و گفته بود :(پسر حرب را در حالى كه نيزه ها به او نزديك بود اسبى تيزرو و پرهياهو كه صداى شيهه اش چون تندر بود نجات داد….)

معاويه خشمگين شد و گفت : آرى ولى چنان اسبى را صاحبش در تاريكيها براى انجام كارهاى ناپسند و از ديوار همسايه بالا رفتن و پس از خوابيدن مردم تجاوز كردن به همسران برادر و خويشاوندان سوار نمى شود – عبدالرحمان متهم بود كه نسبت به زن برادر خود چنين مى كند – عبدلرحمان شرمنده شد و گفت : اى اميرالمؤ منين ! چه چيزى ترا به عزل پسر عمويت واداشت ؟ آيا به سبب خيانتى اين كار لازم بود يا به سبب تدبيرى كه مصلحت دانسته اى .

معاويه گفت : به سبب تدبيرى كه آنرا به صلاح مقرون دانستم . عبدلرحمن گفت : در اين صورت اهميتى ندارد و از پيش او برخاست و به ملاقات برادر خود مروان رفت و سخنانى را كه ميان او معاويه رد و بدل شده بود به اطلاع او رساند. مروان سخت خشمگين شد و گفتن خداوند زشت بدارد كه چه ضعيف و ناتوانى ! نخست بر آن مرد كنايه و تعرضى زدى كه او را خشمگين ساخت و چون داد خود را از تو گرفته در مقابل او گنگ و خاموش شدى . مروان آنگاه جامه هاى آراسته خود را پوشيده و شمشير خود را بر دوش افكند و سوار بر اسب خويش شد و پيش معاويه رفت .

معاويه همينكه او را ديد و آثار خشم در چهره اش ظاهر بود گفت : اى ابوعبدالملك ! خوش آمدى و هنگامى به ديدار ما آمدى كه ما سخت مشتاق تو هستيم . مروان گفت : هرگز! به خدا سوگند كه به اين منظور به ديدار تو نيامده ام بلكه در حالى نزد تو آمده ام كه كافر نعمت و قطع كننده پيوند خويشاوندى هستى . به خدا سوگند، كه نسبت به ما انصاف ندادى و پاداش ما را چنان كه شايد و بايد نپرداختى ؛ تو مى دانى كه از ميان طايفه بنى عبدشمس حق سبقت در اسلام و افتخار دامادى رسول خدا را داشتن و به خلافت رسيدن از خاندان ابى العاص است .

اى فرزندان حرب ، آنان رعايت پيوند خويشاوندى شما را كردند و شما را به شرف و ولايت رساندند و شما را از كار بركنار نكردند و كسى را بر شما نگزيدند. تا آنكه شما به ولايت رسيديد و كار حكومت به دست شما افتاد، بدرفتارى كرديد و پيوند خويشاوندى را با زشتى برديد.آرام بگيريد، آرام ! كه شما پسران و نوادگان حكم به بسيت و چند رسيده است و فقط اندك روزگارى مانده كه شمارشان به چهل برسد و در آن هنگام معلوم خواهد شد كه هر يك از ايشان در چه موقعيتى است و آنان مترصد خواهند بود كه پاداش نيكى و سزاى بدى را بپردازند.

ابوالفرج مى گويد : اين اشاره است به گفتار رسول خدا صلى الله عليه و آله كه فرموده اند : (چون فرزندان و اعقاب ابى العاص به چهل تن برسند اموال خدا را مايه دولت خود و بندگان خدا را بردگان خود قرار مى دهند.) و اعقاب ابى العاص اين موضوع را متذكر بودند كه چون شمارشان به آن حد برسد بزودى عهده دار كار خلافت خواهند شد.

ابوالفرج مى گويد : معاويه به مروان گفت : اى ابوعبدالملك ! آرام باش كه من ترا به سبب خيانتى از كار بر كنار نكردم ، بلكه براى سه مورد كه اگر تنها يكى از آن موارد مى بود بركنارى تو واجب مى شد ترا بر كنار ساختم . نخست اينكه من ترا بر عبدالله بن عامر ولايت داده و با آنكه ميان شما آن همه كدورت بود نتوانستى از او انتقام بگيرى و موضوع را تسكين بخشى . دوم اينكه از امارت زياد بن ابيه كراهت داشتى . سوم اينكه دختر من رمله از تو تقاضا كرد كه داد او را از شوهرش عمرو بن عثمان بستانى و او را يارى ندادى .

مروان گفت : اما در مورد ابن عامر من نمى خواستم به هنگام قدرت خود از او انتقام بگيرم و هرگاه روياروى قرار گيريم خواهد دانست ارزش ‍ او چيست . اما ناخوش داشتن من امارت و فرماندهى زياد را بدان سبب است كه ديگر افراد بنى اميه هم او را خوش نمى داشتند و خداوند براى ما در اين ناخوش داشتن خير بسيار قرار داده است ، و اما در مورد رمله و عمرو، به خدا سوگند، يكسال يا بيش از آن است كه دختر عثمان همسر من است و من هرگز جامه او را نگشوده ام – و بدينگونه بر معاويه تعرض زد كه دخترت رمله شكايت از همبستر نشدن عمرو بن عثمان با او دارد. معاويه سخت خشمگين شد و گفت : اى پسر وزغ ! تو در جريان كار نيستى . مروان گفت : همانگونه است كه به تو گفتم و اينك من داراى ده پسر و ده برادر و ده برادرزاده ام و نزديك است كه شمار اعاقب پدرم به آن شمار يعنى چهل برسد. و اگر برسد خواهى دانست كه موقعيت تو در نظرم چگونه است . معاويه از خشم فرود آمد و دو بيت زير را خواند :
(بر فرض كه ميان بدان شما اندك باشم همانا در نظر گزيدگان شما بسيارم …) 

و معاويه در قبال مروان تواضع و كوچكى كرد و گفت : حق دارى سرزنش كنى تا راضى شوى و من ترا به امارت خودت بر مى گردانم ، مروان برجست و گفت : هرگز! سوگند به جان خودت كه نخواهى ديد من بر سر كار خويش برگردم و بيرون رفت .
احنف به معاويه گفت : هرگز از تو چنين اشتباهى نديده بودم ! اين فروتنى براى مروان چه معنى داشت و چه كارى از او و فرزندان پدرش هنگامى كه شمارشان به چهل برسد ساخته است ، و در چه مواردى از ايشان بيم دارى ؟ او گفت : نزديك بيا تا بگويمت . احنف نزديك معاويه رفت . معاويه به او گفت : حكم بن ابى العاص از جمله كسانى بود كه چون خواهرم ام حبيبة را به حضور پيامبر مى بردند او را همراهى مى كرد و او عهده دار بردن ام حبيبه بود.

پيامبر صلى الله عليه و آله مدتى نگاه خود را به چهره او دوختند و چون حكم بيرون رفت گفته شد : اى رسول خدا، نگاه خود را به حكم دوخته بوديد، فرمود، :(پسر آن زن مخزومى را مى گوييد؟ او مردى است كه چون شمار فرزند و فرزندزادگانش  به سى يا چهل مرد برسد آنان پس از من عهده دار حكومت مى شوند :) و به خدا سوگند كه مروان اين سخن خود را از چشمه زلالى گرفته است . احنف گفت : اى اميرالمؤ منين ، آرام باش اين سخن را كسى از تو نشنود كه در آن صورت از قدر و منزلت خودت و فرزندانت پس از خودت مى كاهى و اگر خداوند امرى را مقدر فرمايد مى شود. معاويه هم به احنف گفت : اى بوبحر! اين سخن را پوشيده بدار و از من نشنيده بگير كه به جان خودت راست گفتى و خيرخواهى كردى

شيخ ، ابوعثمان جافظ در كتاب مفاخرة هاشم و عبدشمس مى گويد :مروان همچنان بنى اميه را تضعيف مى كرد و در جنگ مرج راهط در حالى كه سرها از دوشها جدا مى شد او اين بيت را مى خواند :(چيزى جز مرگ و از دست دادن جانها زيان نمى كنند هر غلام قريش كه مى خواهد پيروز شود.

جاحظ مى گويد : اين خود حماقتى سخت و ضعفى بزرگ است ، و مى گويد : مروان در پناه نام و كردار پسرش عبدالملك به سيادت رسيد و مشهور شد، همان گونه كه پسران عبدالملك هم از همين راه به سرورى رسيدند، در حالى كه او در اين فكر نبود.
اما درباره چگونگى به خلافت رسيدن ، مروان ، ابوجعفر محمد بن جرير طبرى در تاريخ خود چنين آورده است : چون عبدالله بن زبير به روزگار حكومت يزيد بن معاويه بن بنى اميه را از حجاز به شام تبعيد كرد. آنان از حجاز بيرون آمدند و مروان و پسرش عبدالملك هم همراه آنان بودند. روزگار يزيد چندان طول نكشيد، او مرد و پس از او پسرش هم در اندك مدتى درگذشت . مروان بر اين نظر بود كه به مكه نزد عبدالله بن زبير برود و با او بر خلافت بيعت كند. در اين هنگام عبيدالله بن زبير كه مردم بصره پس ‍ از مرگ يزيد او را بيرون كرده بودند به شام آمد و با بنى اميه ملاقات كرد و به او خبر دادند؟ مروان چه تصميمى گرفته است ، عبيدالله بن زياد پيش مروان آمد و گفت : اى اباعبدالملك من به خاطر تو شرم و حيا كردم .

اينك تو كه بزرگ و سرور قريش هستى چه مى خواهى انجام دهى ؟ آيا قصد دارى پيش ابوخباب (عبدالله بن زبير) بروى و با او به خلافت بيعت كنى ؟ مروان گفت : هنوز چيزى از دست نرفته است . اين بود كه مروان قيام كرد. بنى اميه و بستگان ايشان و عبيدالله بن زياد و گروه بسيارى از مردم يمن و گروه بسيارى از مردم قبيله كلب پيرامون مروان جمع شدند و مروان به دمشق آمد. در آن هنگام ضحاك بن قيس فهرى امور دمشق را بر عهده داشت و مردم با او بيعت كرده بودند كه او با ايشان نماز بگذارد و كار آنان را بر پا دارد تا مردم بر بيعت با كسى هماهنگ شوند. ضحاك بن قيس در باطن مايل به ابن زبير بود ولى با او هنوز بيعت نكرده بود. زفر بن حارث كلابى در قنسرين و نعمان بن بشير انصارى ؛ حمص براى بيعت ابن زبير خطبه مى خواندند.

حسان بن مالك بن بجدل كلبى كه در فلسطين بود هواى حكومت بنى اميه به ويژه خاندان ابوسفيان بن حرب را در سر داشت ، زيرا نخست كارگزار معاويه و پس از او كارگزار يزيد بن معاويه بود. حسان بن مالك ميان قوم خويش محترم و مطاع بود و او را بزرگ مى داشتند. او از فلسطين بيرون رفت و آهنگ اردن كرد و روح بن زنباع جذامى را به جانشينى خود در فلسطين گماشت . پس از بيرون رفتن حسان از فلسطين نائل بن قيس جذامى بر روح بن زنباع شوريد و او را از فلسطين بيرون راند و خود براى ابن زبير كه به او متمايل بود خطبه خواند. و بدينگونه همه نواحى شام جز اردن براى ابن زبير استوار شد. و اين بدان سبب بود كه حسان بن مالك هواى بنى اميه را در سر داشت و مردم را به بيعت با آنان فرا مى خواند، او ميان مردم اردن برپا خواست و براى ايشان سخنرانى كرد و ضمن آن گفت : شما درباره زبير و كشتگان مدينه در واقعه حره چه مى گوييد؟ گفتند گواهى مى دهيم كه ابن زبير منافق است و كشته شدگان مدينه در واقعه حره در آتشند.

گفت : گواهى شما در مورد يزيد بن معاويه و كشته شدگان از شما در وقعه حره چيست ؟ گفتند : گواهى مى دهيم كه يزيد بن معاويه مؤ من بود و كشته شدگان ما در واقعه حره در بهشتند. گفت من گواهى مى دهم كه آيين يزيد بن معاويه در حالى كه زنده بود حق بود و آيين او و پيروانش امروز هم حق است ، و ابن زبير و شيعيان او در آن هنگام بر باطل بودند امروز هم بر باطلند. گفتند : راست گفتى ما با تو بيعت مى كنيم كه همراه تو با مردمى كه با تو مخالفت و از ابن زبير اطاعت مى كنند جنگ كنيم مشروط بر آنكه اين دو پسر بچه – يعنى خالد و عبدالله پسران يزيد بن معاويه را بر ما امارت ندهى كه هر دو نوجوانند و ما خوش نمى داريم كه مردم براى خلافت پيرمردى را براى ما پيشنهاد كنند و ما كودكى را به آنان پيشنهاد كنيم .

گويد : ضحاك بن قيس در باطن ابن زبير را دوست مى داشت و هواى او را در سر مى پروراند ولى حضور افراد خاندان اميه و قبيله كلب در دمشق او را از اظهار اين كار باز مى داشت . افراد قبيله كلب داييهاى يزيد بن معاويه و فرزندانش بودند و امارت را براى آنان مى خواستند. ضحاك اين كار را پوشيده انجام مى داد و چون به حسان بن مالك خبر رسيد كه ضحاك چه تصميمى دارد براى او نامه يى نوشت و در آن نامه حق بنى اميه را پاس داشت و از اطاعت و كوشش بنى اميه و نيكيهايى كه نسبت به او كرده بودند ياد كرد و ضحاك را به اطاعت از بنى اميه و بيعت با ايشان فراخواند و از زبير به زشتى ياد كرد و(بر پوستين او افتاد) و دشنامش داد و نوشت كه ابن زبير منافقى است كه دو خليفه را از خلافت خلع كرده است و به ضحاك فرمان داد كه نامه او را براى مردم بخواند. سپس ‍ مردى از قبيله كلب به نام ناغضة را فراخوند و نامه را همراه او براى ضحاك فرستاد. رونوشتى هم از آن نامه به ناغضه داد و گفت : اگر ضحاك اين نامه مرا براى مردم خواند كه هيچ وگرنه تو برخيز و اين نامه را براى مردم بخوان . حسان براى بنى اميه هم نامه يى نوشت و ضمن آن به ايشان دستور داد كه در آن جلسه حاضر شوند. ناغضة نامه را براى ضحاك آورد و به او داد و نامه بنى اميه را هم پوشيده به آنان سپرد

چون روز جمعه فرا رسيد و ضحاك به منبر رفت و ناغضه برخاست و گفت : خداوند كار امير را قرين صلاح بدارد! نامه حسان را بياور و براى مردم بخوان . ضحاك به او گفت : بنشين . او نشست و اندكى بعد دوباره برخاست و سخن خود را تكرار كرد. ضحاك به او گفت : بنشين . او نشست و براى بار سوم برخاست و سخن خود را تكرار كرد و چون ناغضه متوجه شد كه ضحاك نامه را نخواهد خواند رونوشتى كه همراهش بود بيرون آورد و براى مردم خواند. در اين هنگام وليد بن عتبة بن ابى سفيان برخاست و مطالب حسان را تصديق كرد و ابن زبير را دشنام داد و تكذيب كرد.

يزيد بن ابى المنس غسانى هم برخاست و نامه و سخنان حسان را تصديق كرد و ابن زبير را دشنام داد. عمر بن يزيد حكمى برخاست سفيان را دشنام داد و ابن زبير را ستود و مردم مضطرب شدند و ضحاك بن قيس از منبر فرود آمد و دستور داد وليد بن عتبة و سفيان بن ابرد و يزيد بن ابى المنس را كه سخنان حسان را تصديق كرده و ابن زبير دشنام داده بودند بازداشت و زندانى كرد. در اين حال مردم به يكديگر افتادند. افراد قبيله كلب به عمر بن يزيد حكمى هجوم بردند و او را زدند و جامه هايش را پاره كردند خالد بن يزيد بن معاويه كه در آن هنگام پسر نوجوانى بود در حالى كه ضحاك بن قيس بالاى منبر بود دو پله از منبر بالا رفت و سخنان مختصرى گفت كه به آن خوبى سخنان شنيده نشده بود و از منبر فرود آمد.

همين كه ضحاك بن قيس به خانه خود رفت افراد قبيله كلب به زندان رفتند و سفيان بن ابرد كلبى را از زندان بيرون آوردند، افراد قبيله غسان هم يزيد بن ابى المنس را از زندان بيرون آوردند. وليد بن عتبة گفت : اگر من هم از قبيله كلب يا غسان مى بودم از زندان بيرون آورده مى شد. خالد و عبدالله دو پسر يزيد بن معاويه در حالى كه دايى هايش ان از قبيله كلب همراهشان بودند و وليد را هم از زندان بيرون آوردند.

ضحاك بن قيس به مسجد دمشق آمد و نشست و از يزيد بن معاويه نام برد و بر او دشنام داد. سنان كه از قبيله كلب بود و چوبدستى همراه خود داشت برخاست و ضحاك را زد. مردم كه در مسجد حلقه حلقه نشسته بودند و شمشيرهايشان همراهشان بود به يكديگر حمله بردند و زد و خورد كردند. قبيله قيس عيلان همگى مردم را به بيعت با ابن زبير فرا مى خواندند، ضحاك هم با آنان بود. قبيله كلب به بيعت با بنى اميه به ويژه بيعت با خالد بن يزيد فرا مى خواندند و در مورد خالد تعصب داشتند.

ضحاك به دارالامارة رفت و سحرگاه آن روز هم براى گزاردن نماز صبح به مسجد نيامد. و چون روز برآمد پيام فرستاد و بنى اميه را فراخواند و آنان پيش او رفتند از ايشان پوزش خواست و پايدارى و خوبيهاى آنانرا متذكر شد و گفت او هواى چيزى كه ايشان را ناخوش آيد در سر ندارد. سپس ‍ گفت : شما براى حسان نامه بنويسيد ما هم نامه مى نويسيم كه حسان از اردن حركت كند و به جابيه بيايد، ما و شما و هم از اينجا حركت مى كنيم تا به او برسيم و آنجا مردم به حكومت مردى از شما هماهنگ شوند. بنى اميه به اين موضوع راضى شدند و براى حسان كه در اردن بود نامه نوشتند ضحاك هم به او نامه يى نوشت و فرمان داد به جابيه بيايد و مردم شروع به فراهم آوردن وسايل سفر كردند.

ضحاك بن قيس از دمشق بيرون رفت و مردم هم بيرون رفتند و بنى اميه هم حركت كردند و پرچم ها بسوى جابيه به حركت آمد. در اين هنگام ثور بن معن بن يزيد بن اخنس سلمى پيش ضحاك آمد و گفت : تو نخست به فرمانبرى از ابن زبير دعوت كردى پذيرفتيم و با تو بيعت كرديم ، و اينك پيش اين مرد عرب بيابان نشين قبيله كلب مى روى تا خواهرزاده ، خود خالد بن يزيد را خليفه سازد! ضحاك گفت : چاره صلاح چيست ؟ ثور گفت : صلاح آن است كه آنچه را پوشيده مى داشتيم آشكار سازيم و مردم را به اطاعت از ابن زبير فرا خوانيم و در اين مورد جنگ كنيم . ضحاك با همراهانش راه خود را جدا ساخت و از بنى اميه و همراهان ايشان و قبايل يمن خود را بريد و در (مرج راهط) فرود آمد.

ابوجعفر طبرى مى گويد : درباره اينكه جنگ مرج راهط چه سالى بوده اختلاف است . واقدى مى گويد : در سال شصت و پنجم هجرت بوده و ديگران مى گويند به سال شصت و چهارم بوده است

طبرى مى گويد : بنى اميه و همراهانشان خود را در جابيه به حسان رساندند و حسان چهل روز پيشنمازى ايشان را بر عهده داشت و مردم با يكديگر مشورت مى كردند. ضحاك بن قيس از مرج راهط به نعمان بن بشير انصارى كه امير حمص بود نامه نوشت و از او يارى خواست و به زفر بن حارث ، امير قنسرين ، و نائل بن قيس كه امير فلسطين بود نامه نوشت و از آنان هم مدد خواست و همگان در اطاعت ابن زبير بودند و نيروهاى امدادى بر او فرستادند و سپاهيان در مرج راهط پيش ضحاك بن قيس جمع شدند.

اما گروهى كه در جابيه بودند هواهاى مختلف در سر داشتند : مالك بن هيبره سلولى كه هوادار يزيد بن معاويه بود، دوست مى داشت خلافت در فرزندان يزيد باشد. حصين بن نمير سلولى كه هواخواه بنى اميه بود دوست مى داشت خلافت از مروان باشد. مالك بن هبيره به حصين گفت : بيا با اين نوجوان كه پدرش را خود زاييده ايم و خواهر زاده ماست بيعت كنيم و منزلتى را كه پيش پردش ‍ داشتيم مى دانى و اگر با او بيعت كنى او ترا بر گردن اعراب سوار مى كند و منظور مالك بيعت با خالد بن يزيد بود. حصين گفت : به خدايى خدا سوگند كه ممكن نيست اعراب براى خلافت پيرمردى را پيشنهاد كنند و ما خلافت بچه يى را.

مالك گفت : چنين مى پندارم كه هواى تو بر مروان است . به خدا سوگند، اگر مروان را به خلافت رسانى حتى نسبت به تازيانه و بند كفش تو و سايه درختى كه زير آن بياسايى رشك خواهد برد. مروان پدر ده پسر و عموى ده برادر زاده و داراى ده برادر است و اگر با او بيعت كنيد بردگان ايشان خواهيد شد، ولى بر شما باد بيعت با خواهر زاده خودتان و همه كسانى كه براى خلافت گردن كشيده اند كوشش ‍ مى كردند به آن دست يابند و دست هيچكس به آن نرسد. مروان آمد و آنرا در دست گرفت . به خدا سوگند، او را خليفه مى سازيم . و چون همگان بر بيعت با مروان هماهنگ شدند و حسان بن بجدل را هم به آن متمايل كردند روح بن زنباع جذامى برخاست ، نخست و حمد ثناى خدا را بر زبان آورد و سپس گفت :

اى مردم ! شما براى خلافت سخن از عبدالله بن عامر بن خطاب مى گوييد و مصاحبت او با پيامبر صلى الله عليه و آله و پيشگامى او در اسلام تذكر مى دهيد. آرى او همانگونه است كه مى گوييد ولى مردى ناتوان است و حال آنكه سالار امت محمد نمى تواند و نبايد ناتوان باشد. اما عبدالله بن زبير و اينكه گروهى از مردم درباره خلافت او و اين موضوع كه پدرش حوارى رسول خدا و مادرش اسماء ذات الناطقين دختر ابوبكر است سخن مى گويند. آرى به جان خودم سوگند، همانگونه است كه مى گوييد، ولى او مردى منافق است كه دو خليفت ، يعنى يزيد و معاويه ، را از خلافت خلع كرده و خونها ريخته و اتحاد مسلمانان را بر هم زده است . در حالى ؟ سالار امت محمد نمى تواند منافق باشد.

اما درباره مروان بن حكم بايد بگويم به خدا سوگند، هيچگاه در اسلام شكافى پديده نيامده مگر اينكه او آن را ترميم و اصلاح كرده است كه در جنگ خانه عثمان بن عفان از او دفاع و به خاطر او جنگ كرد و همان كسى استكه در جنگ جمل با على بن ابيطالب پيكار كرد. ما براى مردم چنين مصلحت مى بينيم كه با شخصى بزرگ بيعت كنند و بگذارند كوچك ، جوان و بزرگ شود. منظورش از بزرگ مروان و از كوچك خالد بن يزيد بودتصميم مردم بر اين قرار گرفت كه نخست با مروان بيعت كنند و پس از او خالد بن يزيد خليفه باشد و پس از آن دو خلافت از آن عمرو بن سعيد بن عاص باشد. به اين شرط كه در دوره خلافت مروان اميرى دمشق با عمرو بن سعيد و اميرى حمص با خالد بن يزيد باشد. چون كار بر اين قرار گرفت .

حسان بن بجدل ، خالد بن يزيد را خواست و به او گفت : اى خواهر زاده ! مردم به سبب نوجوانى ، تو از خليفه ساختن تو خوددارى كردند و حال آنكه من به خدا سوگند، اين حكومت را جز براى تو و خاندان تو نمى خواهم و با مروان هم بيعت نمى كنم مگر با در نظر گرفتن مصلحت شما. خالد گفت : چنين نيست كه ، از يارى ما اظهار ناتوانى كردى . گفت : به خدا سوگند، اظهار عجز نكرده ام بلكه مصلحت همان چيزى است كه من انديشيده ام .

حسان سپس مروان بن حكم را خواست و به او گفت : اى مروان ! همگان به خلافت تو راضى نيستند، چه مصلحت مى بينى ؟ مروان گفت : اگر خداوند اراده فرموده كه خلافت را به من ارزانى فرمايد هيچكس از خلق او نمى تواند مانع آن شود و اگر اراده فرموده باشد كه آنرا از من باز دارد هيچكس نمى تواند آنرا به من ارزانى دارد. حسان گفت : راست گفتى .

حسان سپس به منبر رفت و گفت : اى مردم ! به خواست خداوند متعال فردا يكى از شما را بر شما خليفه مى ساز. پگاه فردا مردم گرد آمدند و منتظر ماندند. حسان به منبر رفت و با مروان بيعت كرد و مردم هم با او بيعت كردند و مروان از جابيه حركت كرد و در مرج راهط همان جايى كه ضحاك بن قيس فرود آمده بود (و براى جنگ آماده مى شد) فرود آمد (و قرارگاه ساخت ).

مروان ، عمرو بن سعيد بن عاص را به فرماندهى ميمنه و عبيدالله بن زياد را به فرماندهى ميسره سپاه خود گماشت ، و ضحاك بن قيس ، زياد بن عمرو بن معاويه عتكى را بر ميمنه و ثور بن معن سلمى را بر ميسره خود گماشت . و يزيد بن ابى النمس غسانى به سبب بيمارى در دمشق ماند و در جابيه حضور نيافت . و همينكه ضحاك بن قيس به مرج راهط رسيد، يزيد همراه افراد خاندان و بردگان خويش بر مردم دمشق شوريد و بر دمشق چيره شد و كارگزار ضحاك را از شهر بيرون كرد و خود بر گنجينه هاى بيت المال دست يافت و براى مروان بيعت گرفت و از دمشق براى مروان نيروهاى امدادى و اموال و اسلحه فرستاد و اين نخستين پيروزى مروان بود.

آنگه در مرج راهط ميان مروان و ضحاك جنگ در گرفت و بيست شبانه روز طول كشيد. ياران ضحاك شكست خوردند و كشته شدند گروهى از اشراف شام هم كشته شدند و از قبيله قيس چندان كشته شدند كه در هيچ جنگى چنان نشده بود. ثور بن معن سلمى هم كه ضحاك را از انديشه خود برگردانده بود كشته شد.

ابوجعفر طبرى مى گويد؛ روايت شده است كه در آن روز بشير بن مروان پرچمدار بود و اين رجز را مى خواند :(همانا براستى كه بر عهده سالار است كه نيزه را خون آلود كند يا آنرا درهم شكند.) در اين جنگ عبدالعزيز بن مروان زخمى بر زمين افتاد ولى نجات پيدا كرد.
گويد : مروان از كنار مردى از قبيله محارب گذشت كه همراه تنى چند از ياران مروان بود، مروان به او گفت : خدايت رحمت كناد! شما شما را اندك مى بينم اى كاش به ديگر ياران خود ملحق مى شدى . گفت : اى اميرالمؤ منين ! فرشتگانى كه همراه ما براى يارى هستند برابر آن كسانى هستند كه مى گويى باز هم به آنان ملحق شويم .! مروان خنديد شاد شد و به كسانى كه اطراف او بودند گفت : آيا نمى شنويد!

ابوجعفر طبرى مى گويد : قاتل ضحاك بن قيس مردى از قبيله كلب به نام زحنة بن عبدالله بود  بود كه چون او را كشت و سرش را پيش مروان آورد در چهره مروان آثار افسردگى ظاهر شد و گفت : اينك كه سالخورده و استخونهايم پوك شده و از عمرم چيزى باقى نمانده است به كوبيدن لشكرها به يكديگر روى آورده ام .

ابوجعفر طبرى مى گويد : روايت شده است كه چون با مروان بيعت شد و او مردم را به بيعت فرا مى خواند اين ابيات را سرود :
(چون كار را كارى سخت و دشوار ديدم افراد قبايل غسان كلب را به مقابله آنان بردم …)
ابوجعفر طبرى مى گويد : پس از كشته ضحاك بن قيس مردم گريختند. حمصيان خود را به حمص رساندند و در آن هنگام نعمان بن بشير امير آن شهر بود. و او چون از موضوع آگاه شد گريزان بيرون رفت و چون بار و بنه و فرزندانش همراهش بودند آن شب را سرگردان ماند در حالى كه صبح به كنار دروازه حمص رسيده بود او را كشتند. زفر بن حارث كلابى از قنسرين گريخت و خود را به قرقيسيا رساند كه عياض بن اسلم جرش بر آن امارت داشت .

عياض براى ورود او به شهر اجازه نداد. زفر سوگند خورد كه چون او نياز به حمام دارد اجازه دهد وارد شهر شود و به حمام برود و سپس از شهر بيرون خواهد رفت و سوگندش چنين بود كه در غير آن صورت زنهاى خود را طلاق مى دهد و بردگان خود را آزاد مى سازد و همينكه وارد شهر شد به حمام نرفت و در همان شهر ماند و عياض را از آن شهر بيرون كرد و خود در آن حصارى شد و افراد قبيله عيلان هم پيش او جمع شدند. ناقل بن قيس جذامى هم از فلسطين گريخت و خود را به مكه رساند و به ابن زبير پيوست . بدينگونه تمام مردم شام مطيع فرمان مروان شدند و با استوارى پذيراى فرمانش گرديدند و او كارگزاران خويش را بر آنان گماشت . زفر بن حارث در اين باره چنين سروده است :(اى معشوقه من كه ترا پدرى نباشد، سلاح مرا نشانم ده كه مى بينيم جنگ جز حمله و سركشى نمى افزايد، برايم با سروش غيبى خبر رسيده است كه مروان خون مرا مى ريزد و زبانم را مى برد…) 

همچنين ابيات زير را هم زفر بن حارث سروده كه از اشعار حماسه است :(آيا اين كار در راه خداوند است كه بجدل و ابن بجدل زنده بمانند و ابن زبير كشته شود. دروغ مى گوييد سوگند به خانه خدا كه او را نخواهيد كشت …)

اما مرگ مروان و سبب آن چنين بوده است كه همانگونه كه گفتيم او به خلافت رسيده بود تا پس از او خلافت براى خالد بن يزيد بن معاويه مستقر گردد، ولى همينكه حكومتش استوار شد خواست براى دو پسرش عبدالملك و عبدالعزيز براى پس از خود بيعت بگيرد در اين باره مشورت كرد. به او گفته شد : مادر خالد بن يزيد بن معاويه را كه دختر ابوهاشم بن عتبة بن ربيعة بود به همسرى بگيرد تا بدينگونه از منزلت خالد كاسته شود و در صدد خلافت برنيايد. مروان چنان كرد.

سپس روزى بگو مگويى كه ميان مروان و خالد صورت گرفت و مجلس انباشته از سران قوم بود مروان به خالد گفت : اى پسر زنى كه (نشيمنگاهش خيس است ) ساكت باش . خالد گفت : آرى به جان خودم سوگند كه تو موتمن خائنى  و در حالى كه مى گريست از مجلس بيرون رفت او كه نوجوانى بود پيش مادر خود رفت و موضوع را به او گفت . مادرش گفت : آرام بگير و مبادا كه مروان در تو ناراحتى ببيند من خودم كار او را كفايت مى كنم . و چون مروان پيش مادر خالد آمد پرسيد : خالد به ، تو چه گفت ؟ گفت : چه مى بايست بگويد؟ مروان گفت : آيا از من شكايت نكرد؟ گفت : خالد براى تو بيش از آن احترام قائل است كه از تو گله گزارى كند، گفت : راست مى گويى . مادر خالد چند روزى درنگ كرد تا آنكه روزى مروان ميان در خانه او خوابيد. او با كنيزكان خود قرار گذاشته بود، آنان برخاستند گليم ها و پشتى ها را روى مروان نهادند و بر آن نشستند تا او را خفه كردند و اين كار در ماه رمضان بود. و به گفته واقدى مروان در آن هنگام شصت و سه ساله بود.

 ولى هشام بن محمد كلبى مى گويد : مروان در آن هنگام هشتاد و يك سال داشته ، و مدت خلافت او نه ماه بوده است و گفته شده است . ده ماه بوده است ، او در آن هنگام دبير عثمان بود از خود عثمان بيشتر فرمان صادر مى كرد و از او بر كارها مسلطتر بود و هر لطفى كه مى خواست نسبت به هر كس انجام مى داد و اين موضوع از بزرگترين عوامل خلع و قتل عثمان بود.

گروهى گفته اند ضحاك بن قيس چون در مرج راهط فرود آمد مردم را براى بيعت با ابن زبير دعوت نمى كرد بلكه براى بيعت با خود دعوت مى كرد و با او كه قريش بود به خلافت بيت شد. ولى آنچه بيشتر گفته اند و مشهورتر است اين است كه او براى ابن زبير دعوت مى كرده است .

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج 3 //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

خطبه 69 شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)(سخنان آن حضرت در شب ضربت خوردن)

69 و قال ع في سحرة اليوم الذي ضرب فيه

مَلَكَتْنِي عَيْنِي وَ أَنَا جَالِسٌ- فَسَنَحَ لِي رَسُولُ اللَّهِ ص فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ- مَا ذَا لَقِيتُ مِنْ أُمَّتِكَ مِنَ الْأَوَدِ وَ اللَّدَدِ فَقَالَ ادْعُ عَلَيْهِمْ- فَقُلْتُ أَبْدَلَنِيَ اللَّهُ بِهِمْ خَيْراً مِنْهُمْ- وَ أَبْدَلَهُمْ بِي شَرّاً لَهُمْ مِنِّي قال الرضي رحمه الله- يعني بالأود الاعوجاج و باللدد الخصام- و هذا من أفصح الكلام قوله ملكتني عيني من فصيح الكلام‏

مطابق نسخه 70 صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(69)
سخنان آن حضرت در شب ضربت خوردن

در اين خطبه كه با عبارت( ملكتنى عينى و انا جالس فسنح لى رسول الله صلى الله عليه ، فقلت يا رسول الله ماذا لقيت من امتك من الاود واللدد… ) (در حالى كه نشسته بودم در خواب چشمم را در ربود رسول خدا بر من آشكار شد عرضه داشتم : اى رسول خدا چه بسيار كژى و ستيز كه از امت تو ديد….) شروع مى شود پس از توضيح برخى از لغات و اصطلاحات مبحث تاريخى زير آمده است :

خبر كشته شدن على ، كه خداى چهره اش را گرام داراد

لازم است همين جا موضوع كشته شدن على عليه السلام را نقل كنيم و صحيح ترين مطلب كه در اين مورد وارد شده است همان چيزى است كه ابوالفرج على بن حسين اصفهانى در كتاب مقاتل الطالبين آورده است . 

ابوالفرج على بن حسين ، پس از ذكر سلسله اسناد متفاوت و مختلف از لحاظ لفظ كه داراى معنى متفق است و ما گفتار او را نقل مى كنيم ، چنين گفته است :تنى چند از خوارج در مكه اجتماع كردند و درباره حكومت و حاكمان مسلمانان سخن گفتند و بر حاكمان و كارهاى ايشان كه بر ضد خوارج صورت گرفته بود خرده گرفتند، و از كشته شدگان نهروان ياد كردند و بر آنان رحمت آوردند و برخى به برخى ديگر گفتند : چه خوب است ما جان خود را براى خداوند متعال بفروشيم و اين پيشوايان گرامى را غافلگير سازيم و بندگان خدا و سرزمينهاى اسلامى را از آنان آسوده كنيم و خون برادران شهيد خود در نهروان را بگيريم .

پس از سپرى شدن مراسم حج آنان با يكديگر در اين مورد پيمان بستند. عبدالرحمان بن ملجم  گفت : من شما را از على كفايت مى كنم ، ديگرى گفت : من معاويه را از شما كفايت خواهم كرد و سومى گفت من عمروعاص را كفايت خواهم كرد. اين سه تن با يكديگر پيمان استوار بستند كه بر تعهد خود وفا كنند و هيچيك از ايشان در مورد كار خود سستى نكند و آهنگ آن شخص و كشتن او كند و قرار گذاشتند در ماه رمضان و همان شبى كه ابن ملجم على عليه السلام را كشت آن كار را انجام دهند.

ابوالفرج مى گويد : ابومخنف ، از قول ابوزهير عبسى نقل مى كند كه آن دو تن ديگر برك بن عبدالله تميمى و عمرو بن بكر تميمى بودند كه اولى عهده دار كشتن معاويه و دومى عهده دار كشتن عمروعاص بود.گويد : آن يكى كه قصد كشتن معاويه را داشت آهنگ او كرد و چون چشمش بر معاويه افتاد او را شمشير زد و ضربه شمشيرش به كشاله ران معاويه خورد. او را گرفتند. طبيب براى معاويه آمد و چون به زخم نگريست گفت : اين شمشير زهرآلود بوده است ، يكى از اين دو پيشنهاد مرا انتخاب كن نخست اينكه آهنى را گداخته كنم و بر محل زخم بگذارم دوم آنكه با دارو و شربت ها تو را معالجه كنم كه بهبود خواهى يافت ، ولى نسل تو قطع خواهد شد.

معاويه گفت : من تاب و توان آتش را ندارم از لحاظ نسل هم در يزيد و عبدالله آنچه مايه روشنى من باشد وجود دارد و همان دو مرا بس است . پزشك به او شربتهايى آشاميد كه معالجه شد و زخم بهبود يافت و پس از آن هم معاويه را فرزندى به هم نرسيد
برك بن عبدالله به معاويه گفت : برايت مژده اى دار.

معاويه پرسيد : چيست ؟ او خبر دوست خود را به معاويه داد و گفت : على هم امشب كشته شده است . اينك مرا پيش خود زندانى كن اگر على كشته شده بود خود مى توانى در مورد من آنچه مصلحت بينى انجام دهى و اگر كشته نشده شود به تو عهد و پيمان استوار مى دهم كه بروم او را بكشم و پيش تو برگردم و دست در دست تو بگذارم تا به آنچه مى خواهى فرمان دهى . معاويه او را پيش خود زندانى ساخت و چون خبر آمد كه على عليه السلام در آن شب كشته شده است او را رها كرد. اين روايت اسماعيل بن راشد است ولى راويان ديگرى غير او گفته اند : معاويه او را هماندم كشت .

و آن كس كه مى خواست عمروعاص را بكشد در آن شب خود را پيش او رساند. قضا را عمروعاص بيمار شده و دارويى خورده بود و مردى به نام خارجة بن حنيفة از قبيله بنى عامر بن لوى را براى نماز گزاردن با مردم روانه كرد و چون خارجة براى نماز بيرون آمد عمرو بن بكر تميمى با شمشير بر او ضربت زد و او را سخت زخمى كرد. عمرو بن بكر را گرفتند و پيش عمروعاص بردند كه او را كشت .

عمروعاص فرداى آن روز به ديدار خارجه رفت . او كه مشغول جان كندن بود به عمروعاص گفت : اى اباعبدالله او كس ديگرى غير از ترا اراده نكرده بود. عمرو گفت : آرى ولى خداوند خارجه را اراده فرمودابن ملجم هم در آن شب على عليه السلام را كشت .

ابوالفرج مى گويد : محمد بن حسين اشنانى و كسان ديگرى غير از او، از قول على بن منذر طريقى ، از ابن فضيل ، از فطر،  از ابوالطفيل براى من نقل كردند كه مى گفته است على عليه السلام مردم را براى بيعت فرا خواند، عبدالرحمان بن ملجم هم براى بيعت آمد، على عليه السلام او را دو يا سه بار رد كرد و سپس دست خود را دراز كرد و عبدالرحمان با او بيعت كرد. على عليه السلام به او فرمود : چه چيزى بدبخت ترين اين امت را از انجام كار خود بازداشته است ؟ سوگند به كسى كه جان من در دست اوست بدون ترديد اين ريش من از خون سرم خضاب خواهد شد و سپس اين دو بيت را خواند :(كمربندهاى خود را براى مرگ استوار كن كه مرگ ديدار كننده تو است و چون مرگ به وادى تو فرا رسد بيتابى مكن .)

ابوالفرج مى گويد : براى ما از طريق ديگرى غير از اين سلسله اسناد نقل شده است كه على عليه السلام مقررى و عطاى مردم را پرداخت كرد و چون نوبت به ابن ملجم رسيد مقررى او را پرداخت نمود و خطاب به او اين بيت را خواند :(من زندگى او را مى خواهم و او كشتن مرا مى خواهد. چه كسى پوزشخواه اين دوست مرادى توست ؟) 

ابوالفرج اصفهانى مى گويد : احمد بن عيسى عجلى را با اسناد خود، از ابوزهير عبسى  براى من نقل كرد كه ابن ملجم از قبيله مراد است كه از شاخه هاى قبيله كنده شمرده مى شود. او چون به كوفه رسيد با ياران خود ملاقات كرد و تصميم خود را از آنان پوشيده داشت و با آنان سخنى در مورد تعهد و پيمانى كه او و يارانش را در مكه براى كشتن اميران مسلمانان بسته بودند نگفت كه مبادا فاش شود. روزى به ديدن مردى از ياران خود كه از قبيله تيم الرباب بود رفت و آنجا با قطام دختر اخضر كه او هم از همان قبيله بود برخورد. پدر و برادر قطام را على در نهروان كشته بود. او از زيباترين زنان روزگار خويش بود.

ابن ملجم چون او را ديد بشدت شيفته اش شد و از او خواستگارى كرد. قطام گفت : چه چيزى كابين من قرار مى دهى ؟ گفت : خودت هر چه مى خواهى بگو. گفت : بر تو مقرر مى دارم كه سه هزار درهم و برده يى و كنيزى بپردازى و على بن ابى طالب را بكشى . ابن ملجم به او گفت : همه چيزهايى كه خواستى غير از كشتن على بن ابيطالب براى تو فراهم است و چگونه براى من ممكن است كه او را بكشم . گفت : او را غافلگير ساز كه اگر او را بكشى جان مرا تسكين مى بخشى و زندگى با من بر تو گوارا خواهد بود و اگر كشته شوى آنچه در پيشگاه خداوند است براى تو بهتر از دنياست . ابن ملجم به او گفت : همانا به خدا سوگند، چيزى انگيزه آمدن من به شهر جز كشتن على نبوده است ، ولى بيمناكم و از مردم اين شهر در امان نيستم .

قطام گفت : من جستجو مى كنم و كسى را مى يابم كه كه در اين باره ترا يارى و تقويت كند. سپس به وردان بن مجالد كه از افراد قبيله تيم الرباب بود پيام داد و چون آمد و موضوع را به او گفت و از او خواست تا ابن ملجم را يارى دهد و او اين كار را پذيرفت .

ابن ملجم از آنجا بيرون آمد و پيش مردى از قبيله اشجع كه نامش شبيب بن بجيرة بود رفت . و به او گفت : اى شبيب ، آيا آماده هستى كارى انجام دهى كه براى تو شرف اين جهانى و آن جهانى را فراهم آورد. او پرسيد : چه كارى است ؟ گفت : اينكه مرا در مورد كشتن على يارى دهى . شبيب با آنكه از خوارج بود گفت : مادر بر سوگت بگريد! كارى شگرفت و سخت آورده اى ؛ واى بر تو! چگونه ياراى اين كار را خواهى داشت ؟ ابن ملجم گفت : براى او در مسجد بزرگ كوفه كمين مى سازيم و چون براى نماز صبح بيرون آيد غافلگيرش مى كنيم و اندوه جانهاى خود را از او تسكين مى بخشيم و انتقام خونهاى خود را مى گيريم و در اين باره چندان بر شبيب دميد كه با او موافقت كرد.

ابن ملجم همراه شبيب پيش قطام آمد. براى قطام در مسجد بزرگ كوفه خيمه يى زده شده و او در آن معتكف بود. آن دو به قطام گفتند : ما بر كشتن آنى مرد هماهنگ شده ايم . او به آنان گفت : هرگاه خواستيد اين كار را انجام دهيد همين جا به ديدار من آييد. آن دو برگشتند. چند روزى درنگ كردند و سپس همراه وردان بن مجالد كه قطام يارى دادن ابن مجلم را بر او تكليف بود پيش او برگشتند،  و شب جمعه نوزدهم رمضان سال چهلم هجرت بود.

ابوالفرج اصفهانى مى گويد : در روايت ابن مخنف اين چنين است ولى در روايت ابوعبدالرحمن سلمى آمده است كه شب هفدهم رمضان بوده است .

ابن ملجم به قطام گفت : امشب شبى است كه من با دو دوست ديگر خود قرار گذاشته ام كه هر يك از كسى را كه آهنگ قتل او را دارد بكشد.مى گويم : آن سه تن – يعنى عبدالرحمان و برك و عمرو – در مكه شب نوزدهم رمضان قرار گذاشته بودند. زيرا معتقد بودند كشتن حاكمان ستمگر تقرب جستن به خداوند متعال است و شايسته ترين اعمال عبادى اعمالى است كه در اوقات مبارك و شريف انجام مى شود.و چون شب نوزدهم رمضان شبى مبارك و محتملا شب قدر است آن شب را براى انجام كارى كه به عقيده خود آنرا تقرب به خدا مى پنداشتند انتخاب كرده بودند و براستى بايد از اينگونه عقايد تعجب كرد كه چگونه بر دلها جارى و بر عقلها چيره مى شود تا آنجا كه مردم گناهان بسيار بزرگ و كارهاى بسيار خطير را انجام مى دهند.

ابوالفرج اصفهانى مى گويد : قطام پارچه هاى ابريشمى خواست و بر سينه آنان بست و آنان شمشيرهاى خود را بر دوش افكندند و رفتند و برابر دالانى كه على عليه السلام از آن براى نمازگزاردن مى آمد نشست .

ابوالفرج مى گويد : در آن شب ابن ملجم با اشعث بن قيس كه در يكى از گوشه هاى مسجد خلوت كرده بود و حجر بن عدى كه از كنار آنان گذشت و شنيد كه اشعث به ابن ملجم مى گويد : بشتاب و هر چه زودتر كار خود را انجام بده سپيده دم رسوايت مى سازد. حجر به اشعث گفت : اى يك چشم او را كشتى ! و شتابان به قصد رفتن پيش على بيرون آمد. ولى ابن ملجم بر او پيشى گرفت و على را ضربت زده بود و حجر در حالى كه رسيد كه مردم فرياد مى كشيدند : اميرالمؤ منين كشته شد.

ابوالفرج مى گويد : در مورد انحراف اشعث بن قيس از اميرالمؤ منين اخبار بسيارى است كه شرح آن طولانى است ، از جمله حديثى است كه محمد بن حسين اشنانى ، از اسماعيل بن موسى ، از على بن مسهر، از اجلح ، از موسى بن النعمان براى من نقل كرد كه اشعث بر خانه على عليه السلام آمد و اجازه ورود خواست . قنبر به او اجازه نداد. اشعث به بينى قنبر زد و آنرا خون آلود كرد. اميرالمؤ منين عليه السلام بيرون آمد و مى فرمود : اى اشعث ! مرا با تو چه كار است ؟ به خدا سوگند، آنگاه كه اسير دست برده ثقيف شوى مويهاى ريز بدند از بيم به لرزه در مى آيد. گفته شد : اى اميرالمومنين برده ثقيف كيست ؟ فرمود : غلامى از ايشان است كه هيچ خاندانى از عرب را باقى نمى گذارد و مگر اينكه آن را به خوارى و زبونى مى افكند. گفته شد : اى اميرالمؤ نين ، چند سال ولايت مى كند يا چند سال در مقام خود باقى مى ماند؟ فرمود اگر به آن برسد بيست سال

ابوالفرج همچنين مى گويد : محمد بن حسن اشنانى با اسنادى كه آنرا ذكر كرده است براى من نقل كرد كه اشعث به حضور على آمد و گفتگويى كرد كه على عليه السلام به او درشتى كرد. اشعث ضمن سخنان خود تعرض زد كه بزودى على را غافلگير خواهد كرد و على عليه السلام به او فرمود : آيا مرا از مرگ بيم مى دهى و مى ترسانى ! به خدا سوگند، من اهميت نمى دهم كه من به مرگ درآيم يا مرگ به من درآيد.

ابوالفرج مى گويد : ابومخنف مى گفت : پدرم از عبدالله بن محمد ازدى  نقل مى كرد كه مى گفته است من در آن شب همراه گروهى از مردم شهر در مسجد بزرگ كوفه نماز مى گزاردم و آنان معمولا تمام شبهاى ماه رمضان را از آغاز تا پايان شب نماز مى گزاردند. در اين هنگام چشم من به چند مرد افتاد كه نزديك دهليز نماز مى گزارند و همگان پيوسته در حال قيام و ركوع و سجود و تشهد بودند، گويى خسته نمى شوند. ناگاه در سپيده دم على عليه السلام آمد و به سوى ايشان رفت و با صداى بلند مى گفت : نماز، نماز! من نخست درخشش شمشيرى را ديدم و سپس شنيدم كسى مى گويد : (اى على ! حكميت خاص خداوند است و از آن تو نيست ) سپس درخشش شمشير ديگرى را ديدم و صداى على عليه السلام را شنيدم كه مى فرمود : اين مرد از دست شما نگريزد.

ابوالفرج مى گويد : درخشش شمشير نخست از شمشير شبيب بن بجيره بوده است كه ضربتى زده و خطا كرده است و شمشيرش بر لبه طاق خورده است و درخشش شمشير دوم از ابن ملجم بوده است كه ضربه خود را بر وسط فرق سر على عليه السلام فرود آورده است . مردم از هر سو بر آن دو حمله كردند و هر دو را گرفتند.

ابومخنف مى گويد : قبيله همدان مى گويند مردى از ايشان كه كنيه ابوادماء بوده ابن ملجم را گرفته است . ديگران گفته اند چنين نيست مغيرة بن حارث بن عبدالمطلب قطيفه يى را كه در دست داشت بر ابن ملجم افكند و او را بر زمين زد و شمشير را از دستش ‍ بيرون كشيد و او را آورد.گويد : شبيب بن بجيره گريزان از مسجد بيرون زد مردى او را گرفت و بر زمين افكند و بر سينه اش نشست و شمشيرش از دستش ‍ بيرون كشيد تا او را بكشد، در اين هنگام متوجه شد كه مردم آهنگ او دارند ترسيد كه مبادا شتاب كنند و خود او را بكشند اين بود كه از سينه اش برخاست و او را رها كرد و شمشير را از دست خود افكند و شبيب هم گريخت و به خانه خود رفت . در اين هنگام پسر عمويش وارد خانه شد كه پارچه حرير را از سينه اش مى گشايد، به او گفت : اين چيست ؟ شايد تو اميرالمؤ منين را كشته اى ،؟ او كه خواست بگويد : نه گفت : آرى . پسر عمويش رفت و شمشير خود را برداشت و چندان بر او شمشير زد تا او را كشت .

او مخنف مى گويد : پدرم براى من از قول عبدالله بن محمد ازدى نقل كرد كه مى گفته است ابن ملجم را به حضور على عليه السلام بردند من هم همراه كسانى كه رفته بودند بودم و شنيدم على عليه السلام مى فرمود : جان در برابر جان . اگر مردم او را همانگونه كه مرا كشته است بكشيد و اگر سلامت يافتم درباره او خواهم انديشيد. ابن ملجم گفت : اين شمشير را به هزار درهم خريده ام و به هزار درهم آنرا زهر آلود كرده ام و اگر ضربه اين شمشير خيانت ورزد خدايش از من دور گرداند. در اين هنگام ام كلثوم خطاب به ابن ملجم گفت : اى دشمن خدا، اميرالمؤ منين را كشتى ! گفت : من پدر ترا كشتم . ام كلثوم گفت : اى دشمن خدا اميدوارم خطرى براى او نباشد. گفت : مى بينم كه بر على گريه مى كنى ، به خدا سوگند، او را ضربتى زدم كه اگر ميان همه مردم زمين تقسيم شود همه را خواهد كشت

ابوالفرج مى گويد : ابن ملجم را از حضور على عليه السلام بيرون بردند و او اين ابيات را مى خواند :(اى دختر برگزيدگان ! ما ضربتى سخت بر ابوالحسن زديم بر جلو سرش ؟ از آن خون بيرون جهيد…)گويد : و چون مردم از نماز صبح برگشتند ابن ملجم را احاطه كردند و گوشت بدن او را با دندانهاى خويش گاز مى گرفتند، گويى درندگان هستند و مى گفتند : اى دشمن خدا، ديدى چه كردى ؟ بهترين مردم را كشتى و امت محمد را هلاك ساختى ! و او همچنان ساكت بود و سخن نمى گفت .

ابوالفرج گويد : ابومخنف ، از ابوالطفيل نقل مى كرد كه پس از آنكه ابن ملجم على عليه السلام را ضربت زده بود صعصعة بن صوحان اجازه ورود خواست كه از على عليه السلام عيادت كند، و به كسى اجازه ملاقات داده نمى شد. صعصعه به كسى كه اجازه ورود مى داد گفت : از قول من به على عليه السلام بگو : اى اميرالمؤ منين ! خداوند در زندگى و مرگ بر تو رحمت آورد! كه همانا خداوند در سينه تو سخت بزرگ بود و تو به ذات خداوند سخت دانا بودى . آن شخص گفتار صعصعه را به اميرالمؤ منين ابلاغ كرد. فرمود به او بگو : خداوند ترا هم رحمت فرمايد كه مردى كم زحمت و بسيار يارى دهنده بودى .

ابوالفرج مى گويد : سپس طبيب هاى كوفه را براى معاينه جمع كردند و هيچكس از ايشان در مورد زخم على عليه السلام داناتر از اثير بن عمروبن هانى سكونى نبود. او پزشكى صاحب كرسى بود كه زخمها را معالجه مى كرد و جزو چهل نوجوانى بود كه ابن وليد آنرا در جنگ عين التمر به اسارت گرفته بود. اثير همينكه به زخم اميرالمؤ منين عليه السلام نگريست ريه و شش گوسفندى را كه هماندم كشته باشند خواست و رگى از آن بيرون كشيد و داخل زخم كرد و آهسته در آن دميد و سپس بيرون آورد و بر آن رگ سپيدى هاى مغز چسبيده بود. او گفت : اى اميرالمؤ منين ! وصيت خود را انجام ده كه ضربت اين دشمن خدا به مغز سرت اصابت كرده است . در اين هنگام على عليه السلام كاغذ و دوات خواست و وصيت خود را به اين شرح مرقوم داشت :بسم الله الرحمن الرحيم . اين چيزى است كه اميرالمؤ منين على بن ابيطالب به آن وصيت مى كند. نخست گواهى مى دهد كه خدايى جز خداوند يگانه نيست و اينكه محمد بنده و رسول اوست كه خداوند او را با هدايت و دين حق گسيل فرموده است تا آنرا بر همه اديان پيروز سازد، هر چند مشركان ناخوش داشته باشند. درودها و بركتهاى خداوند بر او باد!(همانا نماز و پرستش و زندگى و مردن من براى خداى پروردگار جهانيان است . او را انبازى نيست . به اين مامور شدم و من نخستين گردن نهندگانم .)

 اى حسن ! تو و همه فرزندان و افراد خاندان خويش و هر كس را كه اين نامه من به او مى رسد سفارش مى كنم به ترس از خداوند كه پروردگار ما و شماست . (و نبايد بميرد مگر آنكه مسلمان منقاد باشيد)  (و همگان به ريسمان خدا چنگ زنيد و پراكنده مشويد)  كه من خود شنيدم رسول خدا مى فرمود : (اصلاح و رفع كدورت ميان اشخاص بهتر از همه نمازها و روزهاى مستحبى است و آنچه كه مايه تباهى و نابودى دين است ايجاد كدورت و فساد ميان اشخاص است). و هيچ نيرو و يارايى جز به خداوند برتر و بزرگ نيست . به ارحام خويش بنگريد و پيوند خويشاوندى را رعايت كنيد تا خداوند حساب شما را بر شما سبك فرمايد.

خدا را خدا در مورد يتيمان مبادا كه آنان را با بى توجهى و ستم خود گرسنه بداريد يا آنكه مجبور شوند خواسته خويش را تكرار كنند. خدا را خدا در مورد همسايه هايتان كه اين وصيت و سفارش رسول خدا صلى الله عليه و آله است همواره ما را در مورد ايشان سفارش مى فرمود تا آنجا كه پنداشتيم خداوند بزودى براى آنان سهمى از ميراث منظور خواهد فرمود. خدا را خدا را در مورد قرآن ، هيچكس در عمل به احكام آن بر شما پيشى نگيرد. خدا را خدا را در نماز كه ستون دين شماست . خدا را خدا در روزه ماه رمضان كه سپر آتش است . خدا را خدا در مورد جهاد با اموال و جانهاى خود. خدا را خدا در پرداخت زكات اموال خودتان كه خشم پروردگارتان را خاموش مى كند. خدا را خدا را در مورد اهل بيت پيامبرتان ، مبادا كه ميان شما بر ايشان ستم شود. خدا را خدا را در مورد ياران پيامبرتان كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در مورد ايشان سفارش فرموده است . خدا را خدا را در مورد درويشان و بينوايان ، آنانرا در زندگى و وسايل معيشت خود شريك سازيد.

خدا را خدا را درباره آنچه دستهاى شما مالك آن است (بردگان و جانوران ) كه اين آخرين سفارش پيامبر صلى الله عليه و آله بود و فرمود : (شما را در مورد دو گروه ناتوان كه در تصرف شمايند سفارش مى كنم .) و باز بر نماز مواظبت كنيد نماز. و در راه خدا از سرزنش سرزنش كننده مترسيد تا خداوند كسى را كه بر شما آهنگ ستم دارد و نيت بد، از شما كفايت فرمايد. براى مردم سخن پسنديده بگوييد، همانگونه كه خداوندتان به آن فرمان داده است . امر به معروف و نهى از منكر را رها مكنيد كه كسى ديگر غير از شما آنرا بر عهده بگيرد و در آن صورت دعا مى كنيد و پذيرفته نمى شود. بر شما باد به فروتنى و مهرورزى و گذشت و بخشش . و از بريدن و پراكندگى و پشت به يكديگر كردن بپرهيزيد، (بر نيكى و پرهيزگارى يكديگر را يارى دهيد و در گناه و سركشى يكديگر را يارى مدهيد و از خداوند بترسيد كه خداوند سخت عقوبت كننده است ) خداوند شما خاندان را حفظ فرمايد و سنت پيامبرش را ميان شما نگهدارد. شما را به خداوند به وديعه مى سپرم كه او بهترين وديعه داران است . و سلام و رحمت خداوند بر شما باد.

ابوالفرج مى گويد : ابوجعفر محمد بن جرير طبرى با اسنادى كه در كتاب خود آورده است از قول ابوعبدالرحمان سلمى براى من نقل كرد كه مى گفته است : حسن بن على عليه السلام بن من گفت : آن شب از حجره خود بيرون آمدم ، پدرم در نمازخانه خود نماز مى گزارد، به من گفت : پسركم امشب را شب زنده دار بودم كه اهل خانه را بيدار كنم ، زيرا شب هفدهم رمضان  است و در صبح آن جنگ بدر بوده است ؛ لحظه يى خواب چشمانم را در ربود و پيامبر صلى الله عليه و آله براى من آشكار شدند. عرضه داشتم : اى رسول خدا چه بسيار كژى و ستيز كه از امت تو ديد. فرمود : بر آنان نفرين كن . گفتم : پروردگارا به جاى ايشان بهتر از ايشان به من عنايت كن و به جاى من بدتر از من به آنان بده .

حسن عليه السلام گويد : در اين هنگام ابن ابى النباح  آمد و اعلان وقت نماز كرد. پدرم بيرون رفت من هم پشت سرش رفتم . آن دو او را در ميان گرفتند. ضربه شمشير يكى از آن دو بر طاق خود ولى ديگرى ضربه خود را بر سر على عليه السلام فرود آورد.

ابوالفرج گويد : احمد بن عيسى ، از حسين بن نصر، از زيد بن معدل ، از يحيى بن شعيب ، از ابى مخنف ، از فضيل بن خديج ، از اسود كندى و اجلح نقل مى كند كه هر دو مى گفته اند : على عليه السلام در شصت و چهار سالگى به سال چهارم هجرت در شب يكشنبه بيست و يكم ماه رمضان رحلت فرموده است و پسرش حسن عليه السلام و عبدالله بن عباس او غسل دادند و او را در سه پارچه كه پيراهن در آن نبود كفن كردند و پسرش حسن عليه السلام بر او نماز گزارد و پنج تكبير گفت و هنگام سپيده دم و نماز صبح در رحبه ، جايى كه به سوى درهاى قبيله كنده است به خاك سپرده شد.

اين روايت ابومخنف است . ابوالفرج مى گويد : احمد بن سعيد، از يحيى بن حسن علوى ، از يعقوب بن زيد، از ابن ابى عميره ، از حسن بن على خلال ، از پدربزرگش نقل مى كند كه مى گفته است : به حسين بن على عليه السلام گفتم : اميرالمؤ منين عليه السلام را كجا به خاك سپرديد؟ گفت : جسدش را شبانه از خانه بيرون آورديم و از كنار منزل اشعث بن قيس گذشتيم ، سپس پشت كوفه ، كنار (غرى ) به خاك سپرديم .مى گويم : اين روايت حق و صحيح و آشكار است و كار بر آن استوار است و در گذشته هم گفتيم كه فرزندان مردم از همگان به محل قبر پدران خويش آگاهترند، و همين قبرى كه در غرى (نجف ) قرار دارد همان است كه فرزندان و اعقاب على عليه السلام در زمانهاى گذشته و نزديك آنرا زيارت كرده اند و مى گويند : اين گور پدر ماست . هيچكس از شيعه و ديگران در اين مورد شك و ترديدى ندارد. منظورم از فرزندان و اعقاب على عليه السلام كسانى از نسل حسن و حسين و ديگر فرزندان اوست كه متقدمان و متاخران ايشان جز همين قبر را زيارت نكرده و كنار آن نايستاده اند.

ابوالفرج عبدالرحمان بن على بن جوزى در كتاب تاريخ خود كه به امنتظم معروف است ضمن شرح حال ؛ و در گذشت ابوالغنايم محمد بن على بن ميمون نرسى كه به سبب خوبى قرائت قرآن معروف به ابى (يعنى ابى بن كعب ) بود چنين مى نويسد : ابوالغنايم در سال پانصد و ده درگذشت او از محدثان مورد وثوق و حافظ كوفه و از شب زنده داران و اهل سنت بود و مى گفت : در كوفه كسى كه بر مذهب اهل سنت و از اصحاب حديث باشد غير از من وجود ندارد. و مى گفت : در كوفه سيصد تن از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله درگذشتند، قبر هيچكدام از ايشان جز قبر اميرالمؤ منين معروف و شناخته شده نيست و آن همين قبرى است كه هم اكنون هم مردم آنرا زيارت مى كنند. جعفر بن محمد عليه السلام و پدرش محمد بن على عليه السلام به عراق آمدند و آنرا زيارت كردند و در آن هنگام گور معروف شناخته شده و آشكارى نبود و بر آن خاربنهايى رسته بود، تا اينكه محمد بن زيد، داعى سالار ديلم  آمد و قبر را آشكار ساخت .

از يكى از پيرمردان عاقل كوفه كه به او اعتماد دارم درباره اين سخن خطيب ابوبكر بغدادى كه در تاريخ بغداد گفته است(گروهى مى گويند اين قبرى كه در ناحيه غرى قرار دارد و شيعه آنرا زيارت مى كنند گوره مغيرة بن شعبه است ) پرسيدم ، گفت : آنان كه چنين مى گويند اشتباه كرده اند گور مغيره و گور زياد در ناحيه ثوية از سرزمين كوفه است و ما هر دو گور را مى شناسيم و اين موضوع را از قول پدران و نياكان خود نقل مى كنيم . و براى من ابيات زير را كه شاعر در مرثيه زياد سروده و ابوتمام آنرا در حماسه آورده است خواند كه چنين است : (خداوند برگورى كه در ناحيه ثويه است و باد بر آن گرد و خاك مى افشاند دورد مى فرستد و آنرا تطهير كناد..)

همچنين از نقيب طالبى قطب الدين ابوعبدالله حسين بن اقساسى كه خدايش رحمت كناد، در اين باره پرسيدم : گفت : هر كس كه اين موضوع را براى تو گفته است كه گور زياد در ثوية است صحيح گفته است و ما و تما مردم كوفه محل گورهاى ثقيفيان را مى دانيم و تا امروز هم گورستان آنان معروف است و قبر مغيره همانجاست ولى چون خس و خاشاك و شوره زار است با گذشت روزگار آثار آن از ميان رفته است و درست مشخص نيست و گورها درهم و برهم شده است . سپس گفت : اگر مى خواهى تحقيق كنى كه گور مغيره در گورستان مردم ثقيف است به كتاب الاعانى ابوالفرج على بن حسن مراجعه كن و ببين در شرح حال مغيره چه مى گويد و او اظهار مى دارد كه مغيره در گورستان مردم ثقيف مدفون است و سخن ابوالفرج كه ناقدى روشن ضمير و آگاه است ترا كافى خواهد بود. من شرح حال مغيره را در كتاب اغانى مورد برسى قرار دادم و ديدم همانگونه است كه نقيب گفته است .

ابوالفرج اصفهانى مى گويد : مصقله بن هبيرة شيبانى با مغيرة در موردى منازعه و ستيز داشت ، مغيره در سخن خود تواضع كرد و ميدان داد تا آنجا كه مصقله بر پيروزى بر او طمع بست و بر او برترى جست و دشنامش داد و به مغيره گفت : من شباهتهايى از خودم در پسرت عروه مى بينم ! مغيره در مورد اين سخو او گواهانى گرفت و سپس او را پيش شريح قاضى آورد و عليه او اقامه دليل كرد و شريح به مصقله حد تهمت زد و مصقله سوگند خورد كه هرگز در شهرى كه مغيره در آن ساكن باشد اقامت نكند و تا هنگامى كه مغيره مرد وارد كوفه نشد. پس از مرگ او به كوفه آمد، گروهى با او ملاقات كردند و بر او سلام دادند، هنوز از پاسخ به سلام ايشان كاملا آسوده نشده بود كه از ايشان پرسيد : گورستان ثقفيان كجاست ؟ او را آنجا راهنمايى كردند. گروهى از بردگان و وابستگان او شروع به جمع كردن سنگ كردند. مصقله پرسيد : چرا چنين مى كنيد؟ گفتند : پنداشتيم مى خواهى گوره مغيره را سنگباران كنى گفت آنچه در دست داريد بيفكنيد و دور بريزيد. سپس كنار گور مغيره ايستاد و گفت : به خدا سوگند، تا آنجا كه مى دانم براى دوست خود نافع و براى دشمن خود سخت زيانبخش بودى و مثل تو همانگونه است كه مهلهل در مورد برادر خود كليب سروده و چنين گفته است : (همانا زير اين سنگها دور انديشى عزم استوار و دشمنى ستيزه جو كه از چنگ او رهايى ممكن نيست آرميده است …) 

ابوالفرج مى گويد : اما در مورد ابن ملجم ، امام حسن بن على پس از دفن اميرالمومنين او را احضار كرد و فرمان داد گردنش را بزنند. ابن ملجم گفت : اگر مصلحت بدانى از من عهد و پيمان بگير و بگذار به شام بروم و ببينم دوست من نسبت به معاويه چه كرده است ، اگر او را كشته است چه بهتر و گرنه معاويه را مى كشم و سپس پيش تو بر مى گردم و دست در دست تو مى نهم تا در مورد من فرمان خود را صادر كنى . حسن فرمود : هرگز! به خدا سوگند، آب سرد نخواهى نوشيد تا روانت به دوزخ در آيد. و گردنش را زدند. ام هيثم دختر اسود نخعى از امام حسن استدعا كرد لاشه او را در اختيارش بگذارد و امام حسن آنرا به او واگذاشت و ام هيثم آنرا در آتش سوزاند.

ابن ابى مياس فزارى كه از شاعران خوارج است در باره كابين قطام چنين سروده است :هرگز بخشنده يى از ميان توانگران و بينوايان نديده ام كه كابينى چون كابين قطام بپردازد؛ سه هزار درهم و غلام و كنيزى و ضربت زدن به على با شمشير برنده استوار. هيچ كابينى هر چه گران باشد از على گرانتر نيست و هر هجومى كوچكتر از هجوم ابن ملجم است .) 

عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب چنين سروده است :(على در عراق ريش خود را به دست گرفت و جنباند و سخنى كه سوگ آن بر هر مسلمانى بزرگ بود. گفت : بزودى براى اين حاثه يى پيش مى آيد و بدبخت ترين مردم آنرا با خون خضاب خواهد ساخت …) 

ابوالفرج اصفهانى مى گويد : عمويم حسن بن محمد گفت : محمد بن سعد از قول يكى از افراد خاندان عبدالمطلب ، كه نام او را نبرد، اين اشعار را كه در مرثيه على عليه السلام سروده است براى من خواند :(اى گور سرور ما كه انباشته از بزرگوارى بود، اى گور! درود خدا بر تو باد. گورى را كه تو در آن آراميده اى بر فرض كه در سرزمين آن باران نبارد زيانى نمى رسد كه بخشش دست تو بر زمين بخشش مى بارد و كنار تو از سنگ خارا برگ مى رويد. به خدا سوگند اگر هر كس را كه بيابم در قبال خون تو بكشم باز هم انتقام خون خود را از دست داده ام )

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج 3 //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

خطبه 68 شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)(نكوهش ياران)

68 و من كلام له ع في ذم أصحابه

كَمْ أُدَارِيكُمْ كَمَا تُدَارَى الْبِكَارُ الْعَمِدَةُ- وَ الثِّيَابُ الْمُتَدَاعِيَةُ- كُلَّمَا حِيصَتْ مِنْ جَانِبٍ تَهَتَّكَتْ مِنْ آخَرَ- كُلَّمَا أَطَلَّ عَلَيْكُمْ مِنْسَرٌ مِنْ مَنَاسِرِ أَهْلِ الشَّامِ- أَغْلَقَ كُلُّ رَجُلٍ مِنْكُمْ بَابَهُ- وَ انْجَحَرَ انْجِحَارَ الضَّبَّةِ فِي جُحْرِهَا وَ الضَّبُعِ فِي وِجَارِهَا- الذَّلِيلُ وَ اللَّهِ مَنْ نَصَرْتُمُوهُ- وَ مَنْ رُمِيَ بِكُمْ فَقَدْ رُمِيَ بِأَفْوَقَ نَاصِلٍ- إِنَّكُمْ وَ اللَّهِ لَكَثِيرٌ فِي الْبَاحَاتِ قَلِيلٌ تَحْتَ الرَّايَاتِ- وَ إِنِّي لَعَالِمٌ بِمَا يُصْلِحُكُمْ وَ يُقِيمُ أَوَدَكُمْ- وَ لَكِنِّي وَ اللَّهِ لَا أَرَى إِصْلَاحَكُمْ بِإِفْسَادِ نَفْسِي- أَضْرَعَ اللَّهُ خُدُودَكُمْ وَ أَتْعَسَ جُدُودَكُمْ- لَا تَعْرِفُونَ الْحَقَّ كَمَعْرِفَتِكُمُ الْبَاطِلَ- وَ لَا تُبْطِلُونَ الْبَاطِلَ كَإِبْطَالِكُمُ الْحَق‏

مطابق نسخه 70 صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(68)
از سخنان آن حضرت در نكوهش ياران خود 

(در اين خطبه كه در نكوهش ياران خود ايراد فرموده است و با عبارت : ( كم اداريكم كماتدارى البكار العمده و الثياب المتداعيه ) (تا چند با شما مدارا كنم همانگونه كه با شتران جوان فرسوده كوهان و جامه هاى ژنده مدارا مى كنند) شروع مى شود، پس از توضيح برخى از لغات و اصطلاحات نخست اشعارى در نكوهش ترس و سپس اخبار برخى از افراد مشهور به ترس را آورده است كه برخى از آنها در كمال لطافت است )

اخبار ترسويان و برخى از داستانهاى لطيف ايشان 

از جمله اخبار ايشان داستانهايى است كه ابن قتيبه در كتاب عيون الاخبار نقل كرده است . او مى گويد : روزى معاويه عمروعاص را ديد و خنديد. عمرو گفت : اى اميرالمومنين ! خداوند لبت را همواره خندان بدارد، از چه چيز خنديدى ؟ گفت : از حضور ذهن تو در آشكار ساختن عورت خودت در جنگ با پسر ابوطالب مى خندم و به خدا سوگند، على را بزرگوار و بسيار بخشنده يافتى و حال آنكه اگر مى خواست مى توانست تر بكشد. عمرو گفت : اى اميرالمومنين به خدا سوگند من در آن هنگام كه على ترا به جنگ تن به تن دعوت كرد به جانب راست تو بودم ، چشمهايت از بيم كژ شد و نفس در سينه ات بند آمد و چيزها از تو ظاهر شد كه خوش نمى دارم براى تو بازگو كنم . بنابراين ، بر خويشتن بخند يا خنديدن را رها كن .

ابن قتيبه مى گويد : حجاج در حالى كه زره بر تن و عمامه سياهى بر سر داشت و كمانى عربى و تيردان بر دوش افكنده بود پيش وليد بن عبدالملك آمد. ام البنين دختر عبدالعزيز مروان كه در آن هنگام همسر وليد بود به وليد پيام فرستاد و گفت : اين مرد عرب كه سراپا پوشيده از سلاح است در خلوت پيش تو چه كار دارد و حال آنكه تو فقط يك پيرآهن بر تن دارى ؟ وليد به همسرش پيام فرستاد كه آن مرد حجاج است . ام البنين فرستاده را برگرداند و گفت : به خدا سوگند، اگر فرشته مرگ با تو خلوت كند براى من خوشتر از اين است كه حجاج با تو خلوت كند. وليد خنديد و سخن او را براى حجاج نقل كرد و با او به شوخى پرداخت . حجاج گفت : اى اميرالمؤ منين با زنان خنده و شوخى را با ياوه گويى مياميز و اسرار خود را با آنان بازگو مكن و آنان را از كيد و مكر خويش آگاه مگردان كه زن گياه خوشبوست نه كارفرما و غيره .چون حجاج برگشت ، وليد پيش همسر خويش باز آمد و سخن حجاج را براى او نقل كرد.

ام البنين به وليد گفت : اى اميرالمؤ منين امروز خواسته و نياز من از تو اين است كه به حجاج فرمان دهى فردا در حالى كه سراپا پوشيده در سلاح باشد پيش من آيد. وليد پذيرفت . فرداى آن روز حجاج نزد ام البنين آمد. نخست تا مدتى او را نپذيرفت و سپس به او اجازه ورود داد؛ ولى اجازه نشستن نداد و حجاج همچنان برپاى بود؛ ام البنين به حجاج گفت : اى حجاج ! گويا تو به سبب آنكه پسر زبير و پسر اشعث را كشته اى بر اميرالمؤ منين منت مى نهى ؟ و حال آنكه به خدا سوگند، اگر نه اين است كه خدا مى داند تو بدترين خلق اويى ترا گرفتار سنگسار كردن كعبه محترم و كشتن پسر ذات الناطقين (يعنى عبدالله بن زبير) كه نخستين مولود در اسلام است ، نمى فرمود.

اما اين سخنت كه اميرالمومنين را از شوخى و خنده كردن با زنان و لذتجويى و كاميابى از ايشان منع كرده اى ، آرى اگر ايشان فرزندانى چون تو بزايند كه چه نيكو گفته اى و اين پيشنهادت را بايد پذيرفت و اگر قرار باشد فرزندانى چون اميرالمؤ منين بزايند بديهى است كه نبايد سخن ترا بپذيرد، به خدا سوگند، در آن هنگام كه تو سخت گرفتار بودى و نيزه هاى دشمن بر تو سايه افكنده بود و جنگ و ستيز سرگرمت مى داشت زنان اميرالمؤ منين عطر و مشكى را كه مى بايست در زلفهاى خود بكار برند براى پرداخت حقوق مردم شام مى فروختند و اميرالمؤ منين در نظر ايشان محبوب تر از پدران و پسران ايشان بود و خداوند ترا به سبب دوستى ايشان با اميرالمؤ منين از دست دشمن نجات داد. خدا بكشد آن كسى را كه به تو مى نگريست و نيزه غزاله ميان شانه هايت بود، و چنين سرود :(بر من همچون شير است و حال آنكه در جنگها همچون شتر مرغ بدون حركت است كه از صداى سوت زدن رم مى كند، اى كاش در جنگ به نبرد با غزاله مى پرداختى يا آنكه دلت ميان بال پرنده يى قرار مى داشت .)

ام البنين سپس به كنيزكان خود فرمان داد او را بيرون كنند و او را بيرون كردند. ديگر از داستانهاى نغز ترسويان داستان زير است كه آن را هم ابن قتيبه در كتاب عيون الاخبار آورده است :مى گويد : پيرمردى از خاندان نهشل بن دارم به نام عروة بن مرثد كه كنيه اش
ابوالاغر بود در بصره ميان خواهر زادگان خويش كه از قبيله ازد بودند در كوچه بنى مازن زندگى مى كردند. قضا را در ماه رمضان مردان آن كوچه به كشتزارها و زنان براى گزاردن نماز به مسجد رفته بودند و جز تنى چند از كنيزان كسى در خانه باقى نمانده بود، شبى سگى ولگرد در خانه يى را گشوده ديد، داخل شد در هم از روى او بسته شد. يكى از كنيزان صدايى شنيد، پنداشت دزدى است كه به خانه در آمده است . كنيزى خود را ابوالاغر رساند و اين خبر را به او داد.

ابوالاغر گفت : دزد از ما چه مى خواهد؟ عصاى خود را برداشت و آمد و كنار در خانه ايستاد و گفت : هان ! اى فلان ، به خدا سوگند من ترا مى شناسم ، آيا از دزدهاى بنى مازنى كه باده ترشيده بدى آشاميده اى و چون بر سرت اثر گذاشته است با خود پنداشته و در اين آرزو بر آمده اى و گفته اى : به خانه هاى بنى عمرو دستبرد بزنم كه مردانشان غائبند و زنهايشان در مسجد نماز مى گزارند و مى توانم از اموال ايشان چيزى بدزد. بدا به حال تو! به خدا سوگند، آزادگان چنين نمى كنند و خدا را گواه مى گيرم كه اگر بيرون نيايى چنان بانگ نافرخنده يى مى زنم كه در قبيله عمرو و حنظله به يكديگر روياروى شوند و به شمار ريگهاى بيابان مردان از اين سو و آن سو فرا رسند و ترا فرو گيرند و اگر چنين كنم در آن صورت تو بدبخت ترين فرزندان خواهى بود.

ابوالاغر همينكه ديد پاسخى نمى دهد شروع به نرمى كرد و با ملايمت گفت : پدرم فداى تو باد! پوشيده بيرون آى و به خدا سوگند، خيال نمى كنم مرا بشناسى كه اگر مرا مى شناختى به گفتارم قانع مى شدى و به اين خواهرزادگان مهربان و نيكوكارم اطمينان پيدا مى كردى ، قربانت گردم ! من ابوالاغر نهشلى و دايى اين قوم و همچون چشم ايشانم . آنان از فرمان من سرپيچى نمى كنند و امشب زيانى به تو نمى رسد و تو در امان خواهى بود، وانگهى مرا دو جامه نرم و پاكيزه است كه خواهرزاده نيكوكارم به من بخشيده است يكى از آن دو را براى خود بردار كه به فرمان خدا و رسول بر تو حلال باد.

سگ چون سخن ابوالاغر را مى شنيد آرام و بى حركت مى ماند و چون ابوالاغر سكوت مى كرد به جست و خير مى پرداخت و در جستجوى راه گريز برآمد. ابوالاغر هياهويى كرد و باز خنديد و خطاب به سگ گفت : اى فرومايه ترين مردم ! مگر نمى بينى كه امشب من در اين هستم و تو در آن سو؟ كنيزكان سياه و سپيد جمع شده اند و تو دم بر مى آورى و گاه خاموش مى شوى و چون من سكوت مى كنم به جست و خيز بر مى آيى و آهنگ بيرون مى كنى ؟ به خدا سوگند، اگر بيرون نيايى در اين خانه در مى آيم . چون مدت توقف ابوالاغر بر در خانه دراز شد يكى از كنيزكان آمد و گفت : به خدا سوگند، اين مرد عربى ديوانه است . من كه در اين خانه چيزى نمى بينم ، در را گشود و سگ گريزان از خانه بيرون آمد و در حالى كه ابواالاغر خود را از او كنار كشيد و پاهايش سست شد و بر پشت افتاد و مى گفت : به خدا سوگند، داستانى چون امشب نديده بود. اين كه فقط سگى بود و اگر مى دانستم خودم بر او حمله مى بردم .

نظير اين داستان داستان ابوحيه نميرى است كه سخت ترسو بوده است . گويند ابوحيه را شمشيرى بوده كه در ميان آن و چوب فرقى وجود نداشته است ، خودش آنرا (لعاب المنيه ) مى ناميده است . يكى از همسايگانش حكايت مى كند و مى گويد : شبى ابوحيه را ديدم كه شمشيرش را كشيده و مى گويد : اى كسى كه گول خورده اى و نسبت به ما گستاخى كرده اى ، به خدا سوگند، چه بدچيزى براى خود برگزيده اى ، خيرى اندك و شمشيرى كشيده كه (لعاب المنية )است و نامش را شنيده اى ، صولت آن مشهور است و خطا نمى كند. تو خود بيرون بيا تا ترا عفو كنم و مگذار كه من به قصد عقوبت تو بر تو وارد شوم . به خدا سوگند، اگر من قبيله قيس را فرا خوانم فضا را انباشته از سواران و پيادگان براى جنگ با تو مى كنند. سبحان الله ! چه گروه بسيار و فرخنده اى كه در آن صورت ميان موج آن فروخواهى شد و از آن گريزى نخواهى يافت .

گويد : در اين هنگام بادى وزيد در حجره باز شد و سگى شتابان بيرون آمد و گريخت . ابوحيه بر جاى خود خشك شد و پاهايش ‍ لرزيد و در افتاد. زنان قبيله پيش او دويدند و گفتند : اى ابوحيه آرام بگير و آسوده خاطر باش كه سگى بود. او نشست و مى گفت : سپاس خداوندى كه ترا به صورت سگ در آورد و جنگ را از من كفايت فرمود.

مغيرة بن سعيد عجلى همراه سى مرد در پشت كوفه قيام كرد و چون حمله آورد خالد بن عبدالله قسرى امير عراق بر منبر بود و خطبه مى خواند، چنان عرق كرد و نگران و سرگردان شد كه فرياد مى كشيد آب به من بدهيد آب . ابن نوفل در اين مورد او را هجو گرفته و اشعارى سروده است كه از جمله اين دو بيت است .

(تو به هنگام خروج مغيره كه برده يى سفله بود از ترس و بانگ هياهوى ايشان برخود ادرار كردى ، از بيم فرياد برداشتى كه به من آب بياشامانيد و سپس بر تخت شاشيدى .)
ديگرى هم او را هجو گفته و چنين سروده است :(از بيم و وحشت بر منابر ادرار كرد و چون براى گريز كوشش مى كرد آب خواست .)

و از جمله سخنان ابن مقفع در نكوهش ترس اين است : ترس ، خود مايه مرگ و آزمندى مايه محروميت است در آنچه ديده و شنيده اى بنگر و دقت كن آيا كسانى كه به جنگ روى آورده اند بيشتر كشته شده اند يا آنان كه گريخته اند؟ و بنگر و ببين هر كس به نحو پسنديده و با كرامت از تو چيزى مى طلبد سزاوارتر به بخشيدن است و نفس تو در بخشش به او آرامتر است يا آن كس كه با حرص و آز مطالبه مى كند؟

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج 3 //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

خطبه 66 شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)( سقیفه)

الجزء السادس

تتمة الخطب و الأوامر

بسم الله الرحمن الرحيم- الحمد لله رب العالمين- و الصلاة و السلام على خير خلقه محمد و آله الطاهرين

66 و من كلام له ع في معنى الأنصار

– قَالُوا: لَمَّا انْتَهَتْ إِلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع أَنْبَاءُ السَّقِيفَةِ- بَعْدَ وَفَاةِ رَسُولِ اللَّهِ ص- قَالَ ع مَا قَالَتِ الْأَنْصَارُ- قَالُوا قَالَتْ مِنَّا أَمِيرٌ وَ مِنْكُمْ أَمِيرٌ- قَالَ ع فَهَلَّا احْتَجَجْتُمْ عَلَيْهِمْ- بِأَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص وَصَّى بِأَنْ يُحْسَنَ إِلَى مُحْسِنِهِمْ- وَ يُتَجَاوَزَ عَنْ مُسِيئِهِمْ- قَالُوا وَ مَا فِي هَذَا مِنَ الْحُجَّةِ عَلَيْهِمْ- فَقَالَ ع لَوْ كَانَ الْإِمَامَةُ فِيهِمْ لَمْ تَكُنِ الْوَصِيَّةُ بِهِمْ- ثُمَّ قَالَ ع فَمَا ذَا قَالَتْ قُرَيْشٌ- قَالُوا احْتَجَّتْ بِأَنَّهَا شَجَرَةُ الرَّسُولِ ص- فَقَالَ ع‏ احْتَجُّوا بِالشَّجَرَةِ وَ أَضَاعُوا الثَّمَرَة

مطابق نسخه 67 صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(66)
از سخنان على عليه السلام درباره انصار

 گفته اند كه چون اخبار سقيفه پس از رحلت رسول خدا صلى الله عليه و آله به اطلاع اميرالمؤ منينن عليه السلام رسيد، فرمود : انصار چه گفتند. گفته شد : انصار گفتند : اميرى از ما و امير از شما كار را بر عهده بگيرند. على عليه السلام فرمود :( فلا احتججتم عليهم بان رسول الله صلى عليه و سلم وصى بان يحسن الى محسنهم و يتجاوز عن مسيئهم … ) (اى كاش با آنان چنين احجاج مى كرديد كه پيامبر صلى الله عليه و آله سفارش فرمود كه نسبت به نيكوكار ايشان يكى و از بدكار ايشان گذشت و عفو شود……) (در اين خطبه كه با عبارت فوق آغاز مى شود، ابن ابى الحديد ضمن شرح آن ، مطالب تاريخى زير را آورده است ) :

در مباحث گذشته برخى از اخبار سقيفه را آورديم . اينك مى گوييم : خبر سفارش كردن پيامبر صلى الله عليه و آله درباره انصار خبر صحيحى است كه دو شيخ بزرگ ، يعنى محمد بن اسماعيل بخارى و مسلم بن حجاج قشيرى ، در صحيح خود آن را از انس بن – مالك آورده اند، كه گفته است : ابوبكر و عباس ، كه خدايشان از آن دو خشنود باد، به هنگام بيمارى رسول خدا صلى الله عليه و آله بر انجمنى گذشتند كه مى گريستيم . آن دو پيش پيامبر صلى الله عليه و آله رفتند و اين موضوع را به اطلاع وى رساندند. پيامبر صلى الله عليه و آله در حالى كه كناره جامه يى را به صورت دستار بر سر بسته بود بيرون آمد و به منبر رفت – و پس از آن روز ديگر به منبر نرفت – نخست ستايش و سپاس خدا را بر زبان آورد و سپس فرمود :(به شما در مورد انصار سفارش مى كنم كه گروه مورد اعتماد و اطمينان و ياران ويژه منند. همانا آنچه بر عهده آنان بود انجام دادن اينك آنچه براى ايشان است باقى مانده است . از نيكوكارشان بپذيريد و از بدكارشان درگذريد.)

و مقصود على عليه السلام درباره احتجاج كردن با انصار به استناد اين سفارش اين است كه اگر پيامبر صلى الله عليه و آله مى خواست پيشوايى و امات در ايشان باشد به ايشان در مورد ديگران سفارش مى فرمود نه اين كه خطاب به ديگران در مورد آنان سفارش ‍ فرمايد.
عمرو بن سعيد بن عاص  هم كه ملقب به اشد حق تعالى (كام گشاده و بليغ ) است در گفتگوى خود با معاويه به همين موضوع نظر داشته است . و چنين بود كه چون پدرش درگذشت او نوجوان بود، پيش معاويه رفت . معاويه از او پرسيد : پدرت در باره ، به چه كسى سفارش كرده است ؟ او گفت : پدرم به من درباره ديگران سفارش كرده است و درباره من به كسى سفارش نكرده است . معاويه اين سخن او را پسنديد و گفت : اين نوجوان سخن آور و بليغ است و ملق به (اشدق )شد.

اما اين گفتار اميرالمومنين كه گفته است : (شگفتا! مهاجران به درخت نبوت احتجاج مى كنند و ميوه آن را تباه مى سازند). سخنى است كه نظير آن مكرر در گفتارش آمده است . مانند اين سخن كه او فرموده است : (هر گاه مهاجران به دليل قرب خود به پيامبر صلى الله عليه و آله بر انصار احتجاج كرده اند، همين دليل در مورد ما بر مهاجران استوارتر است كه اگر برهاين و حجت ايشان درست است به ما اختصاص دارد نه بر ايشان و اگر صحيح نيست ، ادعاى انصار صحيح و بر قوت خود باقى است .)نظير همين معنى در سخن عباس به ابوبكر آمده كه به او گفته است : (اين ادعاى تو كه ما درخت پيامبر صلى الله عليه و آله هستيم ، همانا كه شما همسايگان آن درختيد و حال آنك ما شاخه هاى آنيم .).

اخبار روز سقيفه  

ما اينك خبر سقيفه را مى آوريم . ابوبكر احمد بن عبدالعزيز جوهرى در كتاب سقفيه خود چنين مى گويد :احمد بن اسحاق ، از احمد بن سيار، از سعيد بن كثير بن عفير انصارى براى من نقل كرد كه چون پيامبر صلى الله عليه و آله رحلت فرمود، انصار در سقيفه بنى ساعده جمع شدند و گفتند : پيامبر صلى الله عليه و آله قبض روح شد. سعد بن عبادة به پسرش قيس يا يكى ديگر از پسرانش گفت : من به سبب بيمارى نمى توانم سخن خود را به اطلاع مردم برسانم ، تو سخن مرا گوش بده و بلند بگو و آن را به مردم بشنوان . سعد سخن مى گفت پسرش گوش مى داد و با صداى بلند تكرار مى كرد تا به گوش قوم خود برساند. از جمله سخنان او پس از سپاس و ستايش خداوند اين بود :

همانا شما را سابقه يى در دين و فضيلتى در اسلام است كه براى هيچ قبيله عرب نيست . همانا رسول خدا صلى الله عليه و آله ده و چند سال ميان قوم خويش درنگ كرد و آنان را به پرستش خداى رحمان و دور افكندن بتها فرا خواند و از قومش جز گروهى اندك به او ايمان نياوردند و به خدا سوگند كه نمى توانستند از رسول خدا حمايت كنند و دين او را قدرت بخشند و دشمنانش را از او دور سازند. تا آنكه خداوند براى شما بهترين فضيلت را اراده كرد و كرامت را به شما ارزانى داشت و شما را به آيين خود مخصوص كرد، و ايمان به خود و رسولش را و قومى ساختن دين خود و جهاد با دشمنانش را روزى شما كرد. شما سخت ترين مردم نسبت به كسانى كه از دين او سرپيچى كرديد بوديد و از ديگران بر دشمن او سنگين تر بوديد. تا سرانجام خواه و ناخواه فرمان خدا را پذيرا شدند و دوردستان هم با كوچكى و فروتنى سر تسليم فرو آوردند و خداوند وعهده خويش را براى پيامبران برآورد، و اعراب در قبال شمشيرهاى شما رام شدند. آن گاه خداوند متعال او را بميراند، در حالى كه رسول خدا از شما راضى و ديده اش به شما روشن بود. اينك استوار بر اين حكومت دست يازيد كه شما از همه مردم براى آن محق تر و سزاوارتريد.

آنان همگى پاسخ دادند : كه سخن و انديشه تو صحيح است و ما از آنچه تو فرمان دهى درنمى گذريم و تو را عهده دار اين حكومت مى كنيم كه براى ما بسنده اى و مؤ منان شايسته هم به آن راضى هستند. 

سپس آنان ميان خود گفتگو كردند و گفتند : اگر مهاجران قريش اين را نپذيرند و بگويند ما مهاجران و نخستين ياران پيامبر صلى الله عليه و آله و عشيره و دوستان اوييم و به چه دليل پس از رحلت او با ما درباره حكومت ستيز مى كنيد، چه بايد كرد؟ گروهى از انصار گفتند : در اين صورت خواهيم گفت : اميرى از ما و اميرى از شما باشد و به هيچ كار ديگرى غير از اين رضايت نخواهيم داد، كه حق ما در پناه و يارى دادن همچون حق ايشان در هجرت است . در كتاب خدا هم آنچه براى ايشان آمده است براى ما هم آمده است و هر فضيلتى را براى خود بشمرند ما هم نظيرش را براى خود مى شمريم ، و چون عقيده نداريم كه حكومت مخصوص ما باشد در نتيجه خواهيم گفت : اميرى از ما و اميرى از شما. سعد بن عبادة گفت : اين آغاز سستى است .

خبر به عمر رسيد. او به خانه پيامبر صلى الله عليه و آله آمد. ابوبكر را آنجا ديد و على عليه السلام مشغول تجهيز جسد (مطهر) پيامبر صلى الله عليه و آله بود. كسى كه اين خبر را براى عمر آورد معن بن عدى بود. او دست عمر را گرفت و گفت : اى عمر بر خيز. عمر گفت : اينك گرفتار و به خويشتن مشغولم . معن بن عدى  گفت : چاره از برخاستن نيست . و عمر همراه او برخاست . معن به او گفت : اين گروه انصار همراه سعد بن عباده در سقيفه بنى ساعده جمع شده اند و دور او را گرفته اند و به سعد بن عباده مى گويند : تو پسرت تنها مايه اميد ماييد و گروهى از اشراف انصار هم در سقيفه حضور دارند و من از بروز فتنه ترسيد. اينك اى عمر! آنچه بايد بينديشى بينديش و به برادران مهاجرت بگو و براى خود راهى انتخاب كنيد كه من مى بينم هم اكنون در فتنه گشوده شده است ، مگر اين كه خداوند آن را ببندد. عمر سخت ترسيد و خود را به ابوبكر رساند و دستش را گرفت و گفت : برخيز. ابوبكر گفت : پيش از خاك سپارى پيامبر كجا برويم ؟ من گرفتار و به خويشتن مشغولم . عمر گفت : چاره از برخاستن نيست به خواست خدا بزودى برمى گرديم .

ابوبكر همراه عمر برخاست و عمر موضوع را به او گفت و او سخت ترسيد و آشفته شد. آن دو شتابان خود را به سقيفه بنى ساعده رساندند كه مردانى از اشراف انصار آنجا جمع شده بودند و سعد بن عبادة كه بيمار بود ميان ايشان بود. عمر برخاست سخن بگويد و كار را براى ابوبكر آماده سازد. او مى گفت : مى ترسم ابوبكر از گفتن برخى امور كوتاهى كند. همين كه عمر مى خواست آغاز به سخن كند ابوبكر او را از آن كار باز داشت و گفت : آرام بگير، سخنان مرا گوش بده و پس از سخنان من آنچه به نظرت رسيد بگو. ابوبكر نخست تشهد گفت و سپس چنين بيان داشت :

همانا خداوند متعال محمد صلى الله عليه و آله را با هدايت و دين حق مبعوث فرمود. او مردم را به اسلام فراخواند، دلها و انديشه هاى ما را به آنچه كه ما را به آن فرا مى خواند متوجه ساخت و ما گروه مسلمانان مهاجر نخستين مسلمانان بوديم و مردم ديگر در اين مورد پيرو مايند. ما عشيره رسول خدا صلى الله عليه و آله و گزيده ترين اعراب از لحاظ نژاد و نسبيم . هيچ قبيله يى در عرب نيست مگر آنكه قريش را بر آن و در آن حق ولادت است . شما هم انصار خداييد و شما رسول خدا صلى الله عليه و آله را يارى داديد، وانگهى شما وزيران و ياوران رسول خداييد و برطبق فرمانى كه در كتاب خدا آمده است برادران ما و شريكهاى ما در دين و هر خيرى كه در آن باشيم هستيد و محبوب ترين و گرامى ترين مردم نسبت به ما بوده و هستيد. سزاوارترين مردم به قضاى خداونديد و شايسته ترين افراديد كه به آنچه خداوند به برادران مهاجراتان ارزانى فرموده تسليم باشيد، و سزاوارترين مردميد كه بر آنان رشك مبريد. شما كسانى هستيد كه با نيازمندى و درويشى خود ايثار كرديد و مهاجران را بر خود ترجيح داديد. بنابراين بايد چنان باشيد كه شكست و درهم و برهم شدن اين دين به دست شما نباشد و اين شما را فرا مى خوانم كه با ابوعبيده جراح يا عمر بيعت كنيد، كه من از آن دو براى سرپرستى حكومت شاد و خشنودم و هر دو را براى آن شايسته مى دانم .

عمر و ابوعبيده هر دو گفتند : هيچ كس از مردم را نسزد كه برتر از تو و حاكم بر تو باشد كه تو يار غاز و نفر دومى ؛ وانگهى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ترا به نمازگزاردن فرمان داده است . بنابراين تو سزاورترين مردم براى حكومتى .

انصار چنين پاسخ دادند : به خدا سوگند ما نسبت به خيرى كه خداوند بر شما ارزانى بدارد رشك نمى بريم و حسد نمى ورزيم و در نظر ما هيچ كس محبوب تر و بيش از شما مورد رضايت ما نيست ، ولى ما در مورد آينده و آنچه پس از امروز ممكن است اتفاق بيفتد بيمناكيم . و از آن مى ترسيم كه بر اين حكومت كسى چيره شود كه نه از ما باشد و نه از شما. اگر امروز شما مردى از خودتان را حاكم قرار دهيد ما راضى خواهيم بود و بيعت مى كنيم و به شرط آنكه چون او در گذشت مردى از انصار را به حكومت انتخاب كنيم و پس ‍ از اينكه او درگذشت مردى ديگر از مهاجران حاكم شود و تا هنگام كه اين امت پايدار است و براى هميشه همين گونه رفتار شود. و اين كار در امت محمد صلى الله عليه و آله به عدالت نزديكتر و شايسته تر است . هيچيك از انصار بيم آن را نخواهند داشت كه مورد بى مهرى افراد قريش قرار گيرد و او را فرو گيرند و هيچ قريشى بيم آن را نخواهد داشت كه مورد بى مهرى انصار قرار گيرد و او را فرو گيرند.

ابوبكر برخاست و گفت : هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله مبعوث شد بر عرب بسيار گران آمد كه دين پدران خود را رها كنند، و با او مخالفت و ستيز كردند و خداوند مهاجران نخستين را از ميان قوم رسول خدا اختصاص به آن داد كه او را تصديق كنند و به او ايمان آوردند و با او مساوات كنند و با وجود شدت آزارى كه قوم بر آنان داشتند همراه پيامبر صبر و پايدارى كنند و از شمار بسيار دشمنان خود نهراسند. بنابراين ، آن گروه مهاجران ، نخستين كسانى هستند كه خدا را در زمين پرستيدند و پيشگامان ايمان آوردند به رسول خدايند و هم ايشان دوستان و عترت او و سزاوارترين افراد براى حكومت پس از اويند. و در اين مورد هيچكس ‍ جز ستمگر با آنان ستيز نمى كند. و پس از مهاجران هيچ كس از لحاظ فضل و پيشگامى در اسلام همانند شما نيست . ما اميران خواهيم بود و شما وزيران و خواهيد بود، بدون رايزنى با شما و اطلاع شما هيچ كارى نخواهيم كرد.

حباب بن منذر بن جموح برخاست و گفت : اى گروه انصار! دستها و توان خود را براى خويشتن نگهداريد كه مردم همگان زير سايه شمايند و هيچ گستاخى ياراى مخالفت با شما را نخواهد داشت و مردم جز به فرمان شما نخواهند بود. شما مردمى هستيد كه پناه و يارى داديد و هجرت به سوى شما صورت گرفته است و شما صاحبخانه و اهل ايمانيد. به خدا سوگند كه خداوند آشكارا جز در حضور و سرزمين شما پرستش نشده است و نماز جز در مسجدهاى شما به صورت جماعت گزارده نشده و ايمان جز در پناه شمشيرهاى شما شناخته نشده است . اينك كار خود را براى خويش باز داريد. اگر آنان نپذيرفتند در آن صورت اميرى از ما و اميرى از ايشان بايد باشد.

عمر گفت : هيهات ! كه دو شمشير در نيامى نگنجند. همانا اعراب هرگز راضى نخواهند شد شما را به اميرى خود بپذيرند و حال آنكه پيامبرشان از قبيله ديگرى غير از شماست . و اعراب از اين حكومت را به افرادى واگذار كنند كه پيامبرى هم ميان ايشان بوده است و ولى امر از آنان بوده است و ممانعت نخواهند كرد و در اين مورد ما را حجت و برهان آشكار نسبت به كسى كه با ما مخالفت كند در دست است و دليل روشن با كسى كه ستيز كند داريم . چه كسى مى خواهد با ما در مورد ميراث محمد صلى الله عليه و آله و حكومت او خصومت كند؟ و حال آنكه ما دوستان نزديك و عشيره اوييم ؛ مگر آن كس كه به باطل درآويزد و به گناه گرايش يابد. خويشتن را به درماندگى و نابودى دراندازد.

حباب برخاست و گفت : اى گروه انصار! سخن اين مرد و يارانش را مشنويد و كه در آن صورت بهره شما را از حكومت خواهند ربود. و اگر آنچه به ايشان پيشنهاد كرديد نپذيرفتند آنان را از سرزمين خود برانيد و خود عهده دار حكومت بر ايشان باشيد كه از همگان بر آن سزاورارتريد كه در پناه شمشيرهاى شما كسانى كه بر اين دين بر فرود نمى آوردند تسليم شدند و سر فرود آوردند. من خردمندى هستم كه بايد از راى او بهره برد و مرد كار ديده و آزموده ام . اگر هم مى خواهيد كار را به حال نخست برگردانيم . و به خدا سوگند هيچ كس اين سخن و پيشنهاد مرا رد نخواهد كد مگر آنكه بينى (سر) او را با شمشير فرو مى كوبم . گويد : و چون بشير بن سعد خزرجى  كه از سران و سرشناسان قبيله خزرج بود هماهنگى انصار را براى اميرى سعد بن عباده ديد و نسبت به او رشك مى ورزيد برخاست و گفت :

اى گروه انصار! هر چند كه ما داراى سابقه هستيم ولى ما از اسلام و جهاد خود چيزى جز خشنودى پروردگار خويش و فرمانبرى از پيامبر خود را اراده نكرده ايم و براى ما سزاوار نيست كه با سابقه خود بر مردم فزونى طلبيم و چيرگى را جستجو كنيم و در صدد يافتن عوض دنيايى باشيم . همانا محمد صلى الله عليه و آله مردى از قريش است و قوم او به ميراث حكومت او سزاورارترند. خدا نكند كه با آنان در اين كار ستيزه كنم . شما هم از خدا بترسيد و با آنان اختلاف و ستيز مكنيد.

ابوبكر برخاست و گفت : اينك عمر و ابوعبيده حاضرند، با هر كدام مى خواهيد بيعت كنيد. آن دو گفتند : به خدا سوگند ما هرگز عهده دار حكومت بر تو نخواهيم شد كه تو برترين مهاجران و نفر دوم  و خليفه رسول خدا صلى الله عليه و آله بر نمازى و نماز برترين كار دين است . دست بگشاى تا با تو بيعت كنيم .

همين كه ابوبكر دست خود را دراز كرد و عمر و ابوعبيده خواستند با او بيعت كنند، بشير بن سعد بر آن دو پيشى گرفت و با ابوبكر بيعت كرد. حباب بن منذر او را مخاطب قرار داد و گفت : نافرمانى ترا بر اين كار ناشايسته واداشت و به خدا سوگند، چيزى جز رشك و حسد تو بر پسر عمويت تو را بر اين كار وا نداشت .

چون اوسيان ديدند سالارى از سالارهاى خزرج با ابوبكر بيعت كرد، اسيد بن حضير كه سالار قبيله اوس بود برخاست و او هم به سبب حسد بر سعد بن عباده و رشك بر اين كه مبادا به حكومت رسد با ابوبكر بيعت كرد. و چون اسيد بيعت كرد همه افراد قبيله اوس بيعت كردند. سعد بن عباده را كه بيمار بود به خانه اش بردند و او آن روز و پس از آن از بيعت خوددارى كرد عمر خواست او را به زور وادار به بيعت كند. به او گفته شد : اين كار را نكد كه او حتى اگر كشته شود بيعت نمى كند و او كشته نمى شود مگر اين كه همه افراد خانواده اش كشته شوند و آنان كشته نمى شوند مگر اين كه همه آنان كشته نمى شوند مگر آن كه با همه خزرجيان جنگ شود و اگر با خزرج جنگ شود قبيله اوس هم با آنان خواهند بود. و در اين صورت كار تباه خواهد شد. اين بود كه از او دست بداشتند و او هم با آنان نماز نمى گذارد و در اجتماعات و نمازهاى جمعه و جماعت آنان حاضر نمى شد و احكام و قضاوت آنان را نمى پذيرفت و چنان بود كه اگر يارانى مى يافت با آنان زد و خورد مى كرد.

سعد بن عباده تا هنگامى كه ابوبكر زنده بود همچنين بود. سپس در حكومت عمر در حالى كه سوار بر اسب و عمر سوار بر اشتر بود با او برخورد كرد. عمر به او گفت : اى سعد، هيهات ! او هم در پاسخ به عمر گفت : هيهات ! عمر به او گفت : آيا تو همانى كه بوده اى و بر همان عقيده اى !؟ گفت : آرى من همانم و به خدا سوگند هيچ كس همسايه من نبوده است كه به اندازه تو از همسايگى با او خشمگين باشم . عمر گفت : هر كس همسايگى كسى را خوش نمى دارد از كنار او كوچ مى كند. سعد گفت : اميدوارم بزودى مدينه را براى تو رها كنم و به همسايگى گروهى بروم كه همسايگى ايشان با تو و يارانت خوشتر مى دارم و پس از آن مدت كمى در مدينه بود و به شام رفت و در (حوران ) درگذشت و با هيچ كس نه ابوبكر و عمرو نه كس ديگرى بيعت نكرد.

جوهرى مى گويد : مردم بسيارى پيش آمدند و در همان روز گروه بيشتر مسلمانان با او بيعت كردند. بنى هاشم در خانه على بن ابيطالب جمع شده بودند.

زبير بن عوام هم همراه ايشان بود، كه خويشتن را از بنى هاشم مى شمرد و على عليه السلام هم همواره مى گفت : زبير پيوسته در زمره ما اهل بيت بود تا پسرانش در رسيدند و او را از ما برگرداندند. بنى اميه پيش عثمان بن عقان و بنى زهره نزد سعد بن ابى وقاص و عبدلرحمان بن عوف جمع شدند و عمر همراه ابوعبيده پيش ايشان آمد و گفت : چگونه است كه شما را در حال درنگ و جامعه به خود پيچيده مى بينم ؟ برخيزيد و با ابوبكر بيعت كنيد كه مردمان و انصار با او بيعت كرده اند. عثمان و همراهانش و سعد و عبدالرحمان و همراهانش برخاستند و با ابوبكر بيعت كردند

عمر همراه گروهى كه اسيد بن حضير و سلمة بن اسلم نيز در زمره آنان بودند به خانه فاطمه عليه السلام رفت و به كسانى كه آنجا بودند گفت : برويد بيعت كنيد. آنان نپذيرفتند و زبير در حالى كه شمشير در دست داشت بيرون آمد. عمر به همراهان خود گفت : مواظب اين سگ باشيد. سلمة بن اسلم برجست و شمشير را از دست زبير بيرون كشيد و آن را به ديوار زد و سپس او و على عليه السلام را در حالى كه بنى هاشم همراهشان بودند حركت دادند و با خود بردند و على مى گفت : من بنده خدا و رسول خدايم . آنان او را پيش ابوبكر آوردند و به او گفته شد : بيعت كن . گفت : من به اين حكومت از شما سزاوارترم ، با شما بيعت نمى كنم و شما بايد با من بيعت كنيد. اين حكومت را از دست انصار بيرون كشيديد و با آنان به قربت خود با پيامبر احتجاج مى كرديد و آنان حكومت را به شما واگذار كردند و اينك من با شما به همان چيزى كه شما با انصار احتجاج كرديد حجت مى آورم . اگر از خدا مى ترسيد از خويشتن نسبت به ما انصاف دهيد و همان حقى را كه انصار براى شما شناختند شما براى ما بشناسيد و رعايت كنيد و در غير اين صورت خود مى دانيد كه ستم مى كنيد.

عمر گفت : دست از تو برداشته نمى شود تا بيعت كنى . على به او فرمود : اى عمر! شيرى را مى دوشى كه نيمى از آن براى خودت باشد. امروز حكومت ابوبكر را استوار مى كنى كه فردا آن را به تو برگرداند. همانا به خدا سوگند، سخن تو را نمى پذيرم و با او بيعت نمى كنم . ابوبكر به على گفت : اگر با من بيعت نكنى تو را بر آن مجبور نمى كنم . ابوعبيدة گفت : اى اباالحسن تو هنوز جوانى و اينان سالخوردگان قريش و قوم هستند و براى تجربه يى نظير تجربه و شناخت ايشان در كارها هنوز فراهم نيست و من ابوبكر را براى اين كار از تو داناتر مى بينم و ياراى او براى شانه دادن به زير اين بار بيشتر است . اين كار را به او تسليم كن و به حكومت او راضى شو كه تو نيز اگر زنده بمانى و عمرت بيشتر شود به مناسبت فضيلت نزديك با رسول خدا و سابقه جهاد از هر جهت شايسته و سزاوار حكومت خواهى بود.

على عليه السلام گفت : اى گروه مهاجران ! خدا را خدا را، حكومت محمد صلى الله عليه و آله را از خانه و كاشانه اش به خانه هاى خود مكشيد و خاندان او را از حق و مقام او ميان مردم محروم و دور نسازيد. اى گروه مهاجران ! به خدا سوگند، ما اهل بيت به اين حكومت از شما سزاوارتريم . مگر بهترين خواننده و درك كننده كتاب خدا كه در احكام دين خدا فقيه و به سنت دانا؛ و در كار رعيت تواناست از ما نيست ؟ به خدا سوگند كه چنان شخصى ميان ما وجود دارد بنابراين از هوس پيروى مكنيد و تا فاصله شما از حق خود افزون نگردد.
در اين هنگام بشير بن سعد گفت : اى على ! اگر انصار اين سخن را پيش از بيعت خود با ابوبكر از تو شنيده بودند حتى دو تن هم در مورد تو مخالفت نمى كردند، ولى اينك بيعت كرده اند.

على به خانه خود برگشت و بيعت نكرد و در خانه خود نشست تا فاطمه عليه السلام درگذشت و سپس بيعت كرد.مى گويم (ابن ابى الحديد) : اين سخن دلالت بر باطل بودن ادعاى نص براى خلافت اميرالمؤ منين على و هر كس ديگر غير از او دارد. كه اگر نص صريحى وجود مى داشت همانا كه على عليه السلام به آن استناد مى كرد و حال آنكه از آن سخنى به ميان نياورده است و احتجاج او در مورد خود با ابوبكر و احتجاج ابوبكر با انصار مبتنى بر سوابق و فضايل و قرب به رسول خدا صلى الله عليه و آله است و اگر نصى در مورد اميرالمؤ منين على يا ابوبكر وجود مى داشت ابوبكر از آن براى قانع كردن انصار استفاده مى كرد و اميرالمؤ منين هم از آن در مقابل ابوبكر بهره مى برد. وانگهى اين خبر و اخبار آشكار ديگر دليل بر آن است كه ميان على عليه السلام و آنان پرده ها برداشته شده بوده است و آشكارا آنچه بايد، گفته مى شده است . مگر نمى بينى چگونه آنان را به ستم و ظلم بر خود نسبت مى دهد و از اطاعت آنان سر پيچى مى كند و سخت ترين سخنان را به گوش آنان مى رساند و اگر نصى وجود مى داشت على عليه السلام خود يا برخى از شيعيان و گروه او به آن استناد مى كردند و بهترين مورد براى استفاده از آن بوده و پس از مرگ عروس ديگر عطر را چه ارزشى است .

اين موضوع همچنين دليل بر آن است كه خبر نص در مورد ابوبكر كه در صحيح بخارى و مسلم آمده ، صحيح نيست و آن حديثى است كه گفته اند پيامبر صلى الله عليه و آله به عايشه در بيمارى مرگ خويش فرمودند : (پدرت را پيش من فرا خوان تا براى او نامه يى بنويسم كه بيم آن دارم كسى سخنى گويد يا آرزويى كند و خداوند و مؤ منان جز ابوبكر را نمى خواهند).و اين عين اعتقاد مذهب اعتزال است .

احمد بن عبدالعزيز جوهرى همچنين مى گويد : احمد، از ابن عفير، از ابوعفيف عبدالله بن عبدالرحمان ، از ابى جعفر محمد بن على  كه خدايشان از هر دو خشنود باد، براى ما روايت كرد كه مى فرموده است : على عليه السلام شبها فاطمه عليه السلام را بر خرى سوار مى كرد و همراه او بر در خانه هاى انصار مى رفت و هر دو براى اعده حق على عليه السلام از آنان طلب يارى مى كردند. انصار مى گفتند : اى دختر رسول خدا! بيعت ما براى اين مرد تمام شده است ، اگر پسر عمويت در اين مورد زودتر از ابوبكر پيش ما مى آمد و ما از او عدول نمى كرديم . و على عليه السلام پاسخ مى داد : آيا من كسى بودم كه جسد مطهر پيامبر خدا را در خانه اش رها كنم و آن را تجهيز نكنم و پيش مردم بيايم و در مورد حكومت با آنان ستيز كنم ؟ فاطمه عليه السلام هم مى گفت : ابوالحسن جز آنچه كه براى او لازم و شايسته بوده انجام نداده است . آنان هم كارى كردند كه خداوند خود در آن مورد بسنده است .

ابوبكر احمد بن عبدالعزيز جوهرى همچنين از احمد، از سعيد بن كثير، از ابن لهيعة نقل مى كند كه چون رسول خدا صلى الله عليه و آله ابوذر در مدينه نبود و هنگامى برگشت كه ابوبكر حاكم شده بود. گفت : آرى بهره و ميوه آن دست يافتيد و پوسته آن را رها كرديد و حال آنكه اگر اين كار را در خاندان پيامبرتان قرار مى داديد و حتى دو تن هم با شما اختلاف نمى كردند.جوهرى همچنين از ابوزيد عمر بن شبه ، از ابوقبيصه محمد بن حرب نقل مر كند كه چون پيامبر صلى الله عليه و آله رحلت فرمود و در سقيفه بنى ساعده چنان كارى صورت گرفت ، على عليه السلام به اين بيت تمثل جست : (آرى چون زيد را گرفتارى ها فرو گرفت قومى سركشى كردند و آنچه خواستند بر زبان آوردند و انجام دادند).

قصيده ابوالقاسم مغربى و تعصب او در مورد انصار بر قريش

 ابوجعفر يحيى بن محمد بن زيد علوى ،نقيب بصره براى من نقل كرد كه چون ابوالقاسم على بن حسين مغربىاز مصر به بغداد آمد شرف الدوله ابوعلى بن بويه كه امير همه اميران و در واقع سلطان بارگاه بود  او را به دبيرى خود گماشت و در آن هنگام القادر خليفه بود. قضا را ميان او والقادر كدورت افتاد. پاره يى از دشمنان برسرشت هم كه براى ابوالقاسم مغربى پديد آمده بودند قادر را از او ترساندند و براى او چنين وانمود كردند كه او درباره فرو گرفت و خلع قادر از خلافت با شرف الدوله همدست است . قادر زبان به نكوهش مغربى گشود و پيوسته از او گله گزارى مى كرد و او را به رفض و دشنام دادن به خلفاى سلف و كفران نعمت نسبت مى داد و مى گفت : او از حاكم مصر پس از نيكى كردنهاى او گريخته است .

نقيب ابوجعفر، كه خدايش رحمت كناد، گفت : درباره مغربى رافضى بودن صحيح است اما اينكه حاكم فاطمى نسبت به او نيكى كرده باشد صحيح نيست ، كه حاكم پدر و عمو و يكى از برادران مغربى را كشت و ابوالقاسم مغربى با خدعه دينى از چنگ او گريخت و اگر حاكم بر او دست مى يافت او را هم به ايشان ملحق مى كرد.

ابوجعفر نقيب مى گفت : ابوالقاسم مغربى نسبت خود را به قبيله ازد مى دانست و نسبت به قحطانى ها؛ در قبال عدنانى ها و نسبت به انصار در قبال قريش تعصب داشت و با اين همه ؛ در تشييع خود غلو مى كرد. او مردى اديب و فاضل و شاعر و نويسنده و به بسيارى فنون آگاه بود و همراه شرف الدوله به واسط رفت . اتفاق را دفترى كه به مجموعه يى شباهت داشت و مغربى در آن نمونه هايى از خط و شعر و گفتار خويش را يادداشت كرده بود (و به اصطلاح چرك نويس بود و هنوز پاك نويس نكرده بود) در اختيار قادر قرار گرفت و آن را يكى از كسانى كه با مغربى رابطه خوبى نداشت و او را نكوهش مى كرد و نسبت به او قصد مكر داشت به قادر هديه داد.

قادر در آن مجموعه قصيده يى از مغربى ديد كه در آن تعصب شديدى نسبت به انصار در قبال مهاجران اظهار كرده بود. تا بدانجا كه نوعى از الحاد و زندقه در آن نمايان بود و به رافضى بودن خود نيز تصريح كرده بود. قادر اين موضوع را بهترين دستاويز يافت و آن را به دفتر و ديوان خلافت فرستاد. آن مجموعه و همان قصيده در حضور گروهى از اعيان و اشراف و قضات و فقها و گواهان عادل خوانده شد. بيشتر آنان گواهى دادند كه خط مغربى است و آنان خط او را همانگونه تشخيص مى دهند كه چهره او را مى شناسندقادر فرمان داد در اين باره براى شرف الدوله نامه نوشتند. اما پيش از آنكه آن نامه به شرف الدوله برسد خبر آن به ابوالقاسم مغربى رسيد و او شبانه همراه يكى از غلامان خود و كنيزى كه به او عشق مى ورزيد و از او بهره مند مى شد گريخت .  

نخست به بطيحة و از آنجا به موصل رفت و سپس آهنگ شام كرد و در راه درگذشت . او وصيت كرد جسدش را به بارگاه اميرالمؤ منين على ببرند. و جسدش در حالى كه گروهى از نگهبانان عرب آن را بدرقه مى كردند به نجف حمل و نزديك مدفن على عليه السلام به خاك سپرده شدمن (ابن ابى الحديد) مدتى از ابوجعفر نقيب مسالت مى كردم كه آن قصيده را به من بدهد و او امروز و فردا مى كرد و سرانجام پس از مدتى آن را براى من املاء كرد و اينك برخى از ابيات آن قصيده را مى آورم ، زيرا جايز و روا نمى بينم كه تمام آن را بياورم . ابوالقاسم مغربى در آغاز قصيده پيامبر صلى الله عليه و آله را ياد كرده و گفته است اگر انصار نمى بودند دعوت محمدى پايه و مايه نمى گرفت . ولى ابيات ناپسند است كه خوش نمى دارم آن همه را بياورم ، از جمله گفته است :

(ما كسانى هستيم كه پيامبر به ما پناه آورد و ميان ما ضايع نشد، بلكه در نيرومندترين پناه قرار گرفت . آرى در جنگ بدر با شمشيرهاى ما مشركان قريش همچون لاشه شتران كشته شده بدست قصاب كشته شدند و ما بوديم كه در جنگ احد از بيم نام و ننگ جانهاى خود را در دفاع از او به مرگ عرضه داشتيم . پيامبر صلى الله عليه و آله از آن معركه جان سالم بدر برد و اگر دفاع ما از او نبود در چنگ درندگان فرو مى افتادم ….)

اين ابيات كه ما برگزيديم ابيات نسبتا پاكيزه آن قصيده است . در حالى كه ابيات ناپسند آن را حذف كرده ايم و با وجود اين در همين ابيات هم مطالبى هست كه گفتن آن رواست ، نظير : (ما كسانى هستيم كه به ما پناه آورد) يا (جان سالم برد…) و اينكه در ابيات بعد از ابوبكر به (بنده قبيله تيم ) ياد كرده و به سه خليفه كه خدايشان از آنان خشنود باد آن نسبتها را داده است …

اما سخن او در مورد بنى اميه كه گفته است (افرادى بودند ميان گزافه گوى و چرب زبان و درمانده …) از سخن عبدالملك بن مروان گرفته شده است . عبدالملك خطبه خواند و خليفگان بنى اميه را كه پيش از او بودند چنين ياد كرد و گفت : (به خدا سوگند من خليفه درمانده و چرب زبان و گزافه گوى فرومايه نيستم .) و مقصود او عثمان و معاويه و يزيد بن معاويه بود. و اين شاعر دو تن ديگر از آنان را با كلمات (متزندق ) و حمار (بى دين – خر) يد كرده و مقصودش وليد بن يزيد بن عبدالملك و مروان بن محمد بن مروان است .

كار مهاجران و انصار پس از بيعت ابوبكر 

زبير بن بكار در كتاب الموفقيات مى گويد : چون بشير بن سعد با ابوبكر بيعت كرد و مردم همه بر ابوبكر گرد آمدند و بيعت كردند. ابوسفيان بن حرب از كنار خانه يى كه على بن ابيطالب عليه السلام در آن بود گذشت ، آنجا ايستاد و اين ابيات را سرود :(اى بنى هاشم ! مردم را در حق خود به طمع ميندازيد و به ويژه خاندان تيم بن مره و خاندان عدى را. حكومت فقط بايد براى شما و ميان شما باشد كسى جز ابوالحسن على شايسته و سزاوار آن نيست …)

على به ابوسفيان فرمود : همانا كارى را اراده كرده اى كه ما اهل آن نيستيم ، و همانا پيامبر صلى الله عليه و آله با من عهدى فرموده است و ما همگان بر همان عهد پايداريم . ابوسفيان على را رها كرد و به خانه عباس بن عبدالمطلب رفت و به او گفت : اى اباالفضل ! تو به ميراث برادرزاده سزاوارترى ، دست بگشاى تا با تو بيعت كنم زيرا مردم پس از بيعت من با تو در مورد تو مخالفت نخواهند كرد. عباس خنديد و گفت : اى ابوسفيان ! كارى را كه على نمى پذيرد و كنار مى زند عباس به جستجوى آن برآيد؟ ابوسفيان نا اميد برگشت .
زبير بن بكار مى گويد : محمد بن اسحاق گفته است : قبيله اوس چنين نقل مى كند كه نخستين كسى كه با ابوبكر بيعت بشير بن سعد است و قبيله خزرج چنين نقل مى كند كه نخستين كس اسيد بن حضير است كه با ابوبكر بيعت كرده است .

من (آن ابى الحديد) مى گويم : بشير بن سعد، خزرجى و اسيد بن حضير، اوسى است و هر دو قبيله اين دو موضوع را به پاس حرمت سعد بن عباده نقل مى كند؛ زيرا هيچ كدام خوش نمى دارند متهم به اين شوند كه درباره او كارشكنى كرده اند. خزرجيان كه خويشاوندان و نزديكان اويند نمى خواهند اقرار كنند كه بشير بن سعد نخستين بيعت كننده با ابوبكر است و كار سعد بن عباده را تباه كرده است و مى خواهند چاره سازى كنند و آن را به اسيد بن حضير نسبت مى دهند، زيرا او از طايفه اوس است كه دشمنان خزرج بوده اند. اوسى ها هم خوش نمى دارند كه اين كار را به اسيد بن حضير نسبت مى دهند و بگويند او نخستين كسى است كه در مورد سعد بن عباده كار شكنى كرده است تا متهم به رشك بردن بر خزرجيان نشوند. به اين جهت چاره انديشى مى كنند كه كارشكنى را به خود قبيله خزرج نسبت مى دهند. و مى گويند : نخستين كسى كه با ابوبكر بيعت كرد و كار سعد بن عباده را تباه نمود بشير بن سعد بود و بشير يك چشمش كور (و سست عهد) بوده است .

آنچه در نظر من (ابن ابى الحديد) ثابت شده است اين است كه نخست عمر با ابوبكر بيعت كرد و پس از او به ترتيب بشير بن سعد و اسيد بن حضير ابوعبيدة بن جراح و سالم – وابسته و آزاد كرده ابوحذيفه – بوده اند.

زبير بن بكار مى گويد : دو مرد از انصار كه از شركت كنندگان در جنگ بدر بودند و آن دو عويم بن ساعده و معن بن عدى هستند ابوبكر و عمر را براى شكستن بيعت سعد بن عباده و به تباهى كشاندن كار او تحريك كردندمى گويم (ابن ابى الحديد) : اين دو مرد به روزگار زندگى پيامبر صلى الله عليه و آله هم از دوستان ابوبكر بودند. البته كينه و دشمنى يى كه با سعد بن عباده داشتند و آن را سبب است كه در كتاب القبائل ابوعبيدة معمر بن مثنى آمده به اين موضوع دامن زده است و هر كس مى خواهد از آن آگاه شود به آن كتاب مراجعه كند.
عويم بن ساعده  همان كسى است كه چون انصار گرد سعد بن عباده جمع شدند به آنان گفت : اى گروه خزرج ! اگر اين ملت به جاى آنكه در قريش باشند از شماست دليل بياوريد و به ما نشان بدهيد تا ما هم با شما بيعت كنيم و اگر مخصوص ايشان است و به شما ارتباطى ندارد، حكومت را به آنان واگذار كنيد و به خدا سوگند پيامبر صلى الله عليه و آله رحلت نفرمود مگر اين كه ما دانستيم ابوبكر خليفه اوست و اين هنگامى بود كه به او فرمان داد با مردم نماز بگزارد. انصار دشمنانش دادند و او را بيرون كردند و او شتابان خود را به ابوبكر رساند و تصميم او را براى طلب حكومت استوار ساخت .

اين موضوع را زبير بن بكار همينگونه در كتاب الموفقيات آورده است . مدائنى و واقدى گفته اند : معن بن عدى و عويم بن ساعده با يكديگر براى تحريك ابوبكر و عمر براى به دست آوردند حكومت و برگرداندن آن از انصار اتفاق كردند. مدائنى و واقدى مى گويند : معن بن عدى ، ابوبكر و عمر را با خشونت و تندى به طرف سقيفه بنى ساعده مى كشاند تا پيش از آنكه كار از دست بشود به آن پيشى گيرند و برسند

زبير بن بكار مى گويد : چون با ابوبكر بيعت شد جماعتى كه با او بيعت كرده بودند او را شتابان به مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله آوردند و پايان آن روز پراكنده شدند و به خانه هاى خود رفتند. گروهى از انصار و گروهى از مهاجران جمع شدند و در آنچه ميان ايشان رخ داده بود نسبت به يكديگر عتاب كردند. عبدالرحمان بن عوف به آنان گفت : اى گروه انصار! شما هر چند كه با فضيلت و اهل نصرت و داراى سابقه ايد ولى ميان شما كسانى همچون ابوبكر و عمر و على و ابوعبيده نيست .

زيد بن ارقم گفت : اى عبدالرحمان ! ما منكر فضيلت اينان كه نام بردى نيستمى و همانا بدان كه سرور انصار؛ يعنى سعد بن عباده ، از ماست و آن كسى كه خداوند به پيامبر خويش فرمان داد بر او سلام رساند و به قرآن خواندش گوش فرا دهد، يعنى ابى بن كعب ، و آن مردى كه روز رستاخيز پيشاپيش عالمان حركت خواهد كرد، يعنى معاذبن جبل ، و آن مردى كه روز رستاخيز پيشاپيش عالمان حركت خواهد كرد، يعنى معاذ بن جبل ، و آن مردى كه رسول خدا گواهى او را به جاى گواهى دو مرد پذيرفت يعنى خزيمة بن ثابت ، همگى از مايند و اين را بخوبى مى دانيم كه ميان اين كسان از قريش كه نام بردى آن كسى كه اگر در جستجوى حكومت برمى آمد هيچ كس در آن مورد با او ستيز نمى كرد على بن ابيطالب است .

زبير بن بكار مى گويد : فرداى آن روز ابوبكر برخاست و براى مردم خطبه چنين خواند و چنين گفت : اى مردم من عهده دار كار شما شدم و حال آنكه بهترين شما نيستم . اگر پسنديده رفتار كردم ياريم دهيد و اگر ناپسند كردم و به كژى گراييدم مرا راست كنيد. همانا مرا شيطانى است كه گاه آهنگ من مى كند! پس هرگاه خشم گرفتم شما و من بايد برحذر باشيم . شما را از لحاظ روى و موى بر يكديگر برترى نخواهد بود. راستى امانت است و دروغ خيانت . ضعيف شما در نظر من قوى است تا حق او را به او بازگردانم و قوى شما ضغيف است تا حق را از او بازگيرم . همانا هيچ قومى جهاد در راه خدا را رها نمى كند مگر اينكه خداوند او را زبون مى سازد و تبهكارى ميان هيچ قومى شيوع پيدا نمى كند مگر آن كه بلاء و گرفتارى همه ايشان را فرو مى گيرد. تا هنگامى كه از خداوند اطاعت مى كنم از من اطاعت كنيد و چون از فرمان او نافرمانى كردم ديگر اطاعت از من برعهده شما نخواهد بود. خدايتان رحمت كناد! براى نماز خود برخيزد.

ابن ابى عبرة قرشى در اين باره ابيات زير را سروده است :(سپاس آن را كه شايسته و سزاوار ستايش است ، ستيزه از ميان رفت و با صديق بيعت شد..)

زبير بن بكار مى گويد : محمد بن اسحاق روايت كرده است كه چون ابوبكر بيعت شد خاندان تيم بن مره افتخار كردند. ابن اسحاق مى گويد : عموم مهاجران و تمام انصار در اين موضوع شك و ترديد نداشتند كه پس از پيامبر صلى الله عليه و آله و على عليه السلام خليفه و حاكم خواهد بود. فضل بن عباس گفت : اى گروه قريش و به ويژه بنى تميم ! شما خلافت را به عوض نبوت گرفتيد و حال آنكه ما سزاوار خلافت هستيم و شما را در آن سهمى نيست . هر چند اگر مى خواستيم در جستجوى اين حكومت كه خود شايسته آنيم بر آييم كراهت مردم از ما به سبب كينه و رشك ايشان نسبت به ما از كراهت آنان به ديگران بيشتر بود و ما خوب آگاهيم كه با سالار ما (على عليه السلام ) عهدى شده است كه او پايند آن است .

يكى از فرزندان ابولهب بن عبدالمطلب بن هاشم هم در اين مورد چنين سروده است :(گمان نمى بردم كه خلافت از بنى هاشم بيرون باشد تا چه رسد از ابوالحسن على ! مگر او نخستين كس از شما نيست كه بر قبله نماز گزارده است و از همه مردم به قرآن و سنت ها آگاه تر نيست ؟…)

زبير بن بكار مى گويد : على عليه السلام به او پيام داد و او را از اين كار نهى كرد و دستور فرمود ديگر اينگونه نگويد : و فرمود : سلامت دين براى ما از هر چيز ديگر بهتر است .

زبير بن بكار مى گويد : خالد بن وليد كه از پيروان ابوبكر و مخالفان على عليه السلام بود، براى ايراد خطبه برخاست و چنين گفت :
اى مردم ! ما در آغاز اين دين گرفتار كارى شديم كه به خدا سوگند قبول و پذيرش آن بر ما سخت و سنگين بود و چنان بوديم كه گويا كينه هاى خونخواهى داريم . و به خدا سوگند چيزى نگذشت كه سنگينى آن بر ما سبك شد و دشوارى آن بر ما آسان گرديد، و پس ‍ از آن كه از ايمان آوردند افراد شگفت مى كرديم چنان شد كه از هر كس كه درباره برحق بودن آن شك مى كرد دچار شگفتى مى شديم و سرانجام به همان چيزى كه از آن نهى مى كرديم فرمان داده شديم و از چيزهايى كه به آن فرمان مى داديم بازداشته شديم .

به خدا سوگند چنان نبود كه در پناه عقل و انديشه مسلمان شويم ، بلكه توفيق (خداوند) بود. همانا كه وحى تا استوار نشد قطع نگرديد و پيامبر از ميان ما نرفته است كه پس از او پيامبر ديگرى را عوض بگيريم و پس از انقطاع وحى منتظر وحى ديگر باشيم . امروز شمار ما از ديروز بيشتر است ، در حالى كه درگذشته بهتر از امروز بوديم هر كس آن را رها كرده است او را به حال خود رها مى كنيم . و به خدا سوگند اين صاحب امر، يعنى ابوبكر، كسى نيست كه از او بازخواست شود يا در مورد او اختلافى باشد و شخصيت او پوشيده و نيزه اش كژ و خميده نيستمردم از سخن او تعجب كردند. حزن بن ابى وهب مخزومى – كه رسول خدا صلى الله عليه و آله نام او را سهل نهاده بود و او جد سعيد بن مسيب فقيه است – خالد را ستود و اين ابيات را سرود :(مردان بسيارى از قريش برپا خواستند، ولى هيچيك از ايشان چون خالد نبود…)

زبير بن بكار مى گويد : محمد بن موسى انصارى كه به ابن مخرفه معروف است براى ما از قول ابراهيم بن سعد بن ابراهيم بن عبدالرحمان بن عوف زهرى نقل مى كرد: كه چون با ابوبكر بيعت و كار او مستقر شد، گروه بسيارى از انصار از بيعت با او پشيمان شدند و برخى ديگر را سرزنش كردند و على بن ابيطالب را ياد كردند و نام او را بلند بر زبان مى آوردند و حال آنكه او در خانه خود بود و پيش ايشان نيامد و مهاجران از اين موضوع بيتابى مى كردند و بيم داشتند و در اين باره سخن بسيار شد. و سخت ترين افراد قريش نسبت به انصار تنى چند بودند كه سهيل بن عمرو، يكى از افراد خاندان عامر بن لوى ، و حارث بن هشام و عكرمة بن ابى جهل كه هر دو مخزومى بودند در شما ايشانند. و آنان كه اشراف قريش بودند كه نخست با پيامبر صلى الله عليه و آله جنگ كرده بودند و سپس به اسلام درآمده بودند و همگى مصيبت ديده و خونخواه بودند كه انصار كسان ايشان را كشته بودند.

سهيل بن عمرو را در جنگ بد مالك بن دخشم به اسيرى گرفته بود، و اما حارث بن هشام را در جنگ بدر عروة بن عمرو زخمى كرد و در حالى كه او از برادر خود مى گريخت . عكرمة بن ابن جهل چنان بود كه پدرش ابوجهل به دست دو پسر عفراء كشته شد و زرهش را زياد بن لبيد به غنيمت گرفت و اين كينه ها در دلهاى ايشان بود. و چون انصار از كار كناره گرفتند اين گروه جمع شدند.

سهيل بن عمرو برخاست و گفت : اى گروه قريش ! همانا اين قوم را خداوند انصار ناميده و در قرآن آنان را ستايش فرموده است و بدينگونه براى آنان بهره يى بزرگ و شانى عظيم است و آنان مردم را به بيعت خود و على بن ابيطالب فرا مى خوانند. على بن ابيطالب در خانه خود نشسته است و اگر مى خواست به آنان پاسخ مى داد. اينك آنان را به تجديد بيعت و تسليم شدن به حكومت سالار خود (ابوبكر) فرا خوانيد اگر پذيرفتند چه بهتر وگرنه با آنان جنگ كنيد كه به خدا سوگند از پيشگاه خداوند اميد دارم كه شما را بر آنان پيروز فرمايد همانگونه كه به يارى ايشان پيروز شديد.

سپس حارث بن هشام  برخاست و گفت : هر چند در گذشته انصار پايگاه ايمان بودند و مدينه را خانه ايمان قرار دادند و پيامبر صلى الله عليه و آله را از خانه ما به خانه خود بردند و پناه و يارى داند و سپس چندان تحمل زيان كردند كه اموال خود را با ما تقسيم كردند و دوشادوش ما كار كردند، ولى اينك در مورد كارى سخن مى گويند كه اگر بر آن پايدارى كنند از آنچه به آن موصوفند بيرون خواهند شد و در اين صورت ميان ما و ايشان چيزى جز شمشير نخواهد بود. و اگر از سخن خود برگردند چيزى است كه براى آنان و كسانى كه متهم به همراهى با آنان هستند سزاوارتر است .

سپس عكرمه پسر ابوجهل برخاست و گفت : به خدا سوگند، اگر اين گفتار رسول خدا صلى الله عليه و آله كه فرموده است : (پيشوايان از قريش هستند) نبود ما هرگز اميرى و حكومت انصار را منكر نمى شديم و هر آينه شايسته آن بودند، ولى اين گفتار سخنى است كه در آن شكى و با وجود آن اختيارى نيست ، و انصار در اين مورد بر ما شتاب كردند و به خدا سوگند ما حكومت را با زور نگرفته ايم و آنان را از شوراى خود بيرون نكرده ايم و اين حالتى كه انصار در آن قرار گرفته اند از امور سست و ياوه و از مكايد شيطان است و هيچ اميد و آرزويى به آن نبايد داشت . اينك بر آنان حجت آورديد و اگر نپذيرفتند با ايشان جنگ كنيد و به خدا سوگند، اگر از همه قريش جز يك مرد باقى نماند خداوند اين حكومت را بهره او خواهد فرمودگويد : در اين هنگام ابوسفيان بن حرب هم آمد و چنين گفت :
اى گروه قريش !

انصار را نشايد كه بر مردم برترى جويد مگر آنكه به برترى ما بر خودشان اقرار كنند وگرنه درباره ما كار به هر كجا كه رسد بسنده است و براى آنان هم كارشان به هر كجا رسد بسنده خواهد بود. و به خدا سوگند كه خودشان براى آن شمشير زدند. اما على بن ابيطالب ، به خدا سوگند سزاورارتر و شايسته تر است كه بر قريش سرورى كند و انصار هم از او فرمان خواهند برد.

چون سخنان اين گروه به انصار رسيد، خطيب ايشان ثابت بن قيس شماس  برخاست و گفت : اى گروه انصار! اگر اين سخنان را دينداران قريش مى گفتند صحيح بود كه بر شما گران آيد ولى اينك دنيا داران و خاصه آنانى كه همگى از شما مصيبت ديده و خونخواهى اين سخنان را گفته اند بر شما گران نيايد، و سخن پسنديده ، سخن مهاجران برگزيده است . بنابراين اگر مردانى از قريش كه اهل آخرت هستند سخنى مانند سخن اين گروه گفتند در آن صورت چه خواهيد بگوييد وگرنه خويشتندار باشيد.

حسان بن ثابت در اين باره چنين سروده است :(سهيل و پسر حرب و حارث و عكرمه پسر ابوجهل كه سرزنش كننده ماست بانگ برداشتند. ما پدرش را كشتيم و سلاح او را از تنش بيرون كشيديم و در بطحاء بى ارزش تر از نعل ستوران شد…)

چون اين شعر حسان بن قريش رسيد خشمگين شدند و به ابن ابى عزة  كه شاعر ايشان بود فرمان دادند پاسخ حسان را بدهد و او چنين گفت :(اى گروه انصار، از پروردگار خود بترسيد و از شر فتنه ها به خداوند پناه بريد و من از جنگى خطرناك بيم دارم كه در آن شير در گلوى شيرخواران گير كند. سعد بن عباده آن را دامن مى زند و او فتنه است . اى كاش سعد وجود نمى داشت …)

زبير بن بكار مى گويد : پس از آن كه جمهور مردم با ابوبكر بيعت كردند، قريش ، معن بن عدى و عويم بن ساعده را كه داراى فضل قديم در اسلام بودند گرامى داشتند. انصار انجمنى فراهم ساختند و آن دو نفر را فرا خواندند و چون آمدند آنان را در پيوستن به مهاجران سرزنش كردند و خطاى آن دو را بزرگ شمردند. نخست معن سخن گفت و چنين اظهار داشت :اى گروه انصار! آنچه خداوند براى شما اراده فرموده است بهتر از آن چيزى است كه خودتان براى خويش خواسته و اراده كرده ايد. از شما كار بسيار خطرناكى سرزد كه سرانجام پسنديده آن خطر آن را كاست . اگر شما بر قريش آن حقى را مى داشتيد كه ايشان بر شما دارند و شما مى خواستيد و همان كارى كه ايشان كردند انجام بدهيد، آن گونه كه از ايشان درباره شما احساس ايمنى مى كنم از شما درباره آنان در امان نبودم ، اينك اگر متوجه اشتباه خود شده باشيد از عهده آن بيرون آمده ياد و گرنه همچنان در آن باقى خواهيد بود

مى گويم (ابن ابى الحديد) : مقصود از اين كه (از شما كار بسيار خطرناكى سرزد كه فرجام پسنديده خطر آن را كاست ). اين است كه شما با ادعاى خلافت كار بسيار خطرناكى را مرتكب شديد ولى اين كه سرانجام از آن دست برداشتيد و خويشتندارى كرديد و آرام گرفتيد و با مهاجران بيعت كرديد از شدت خطر كاسته شد. معن آن كار را خطر بزرگ دانسته است از اين جهت كه اگر صرف نظر كردن و خويشتندارى در پى آن نبود فتنه بزرگ برپا مى شد.و اين سخن معن (كه اگر شما بر قريش آن حقى را مى داشتيد……) به اين معناست كه : اگر شما بر قريش برترى مى داشتيد و قريش ادعاى خلافت مى كرد و شما از آن مى خواستيد كه از آن دست بردارند و همين گفتگو و ستيزى كه ميان شماست صورت مى گرفت من در امان نبودم كه شما آنان را نكشيد و خونريزى نكنيد و به بردبارى شما مطمئن نبودم كه صبر و شكيبايى پيشه سازيد سازيد و حال آنكه قريش صبر و بردبارى كردند و براى خود روا ندانستند كه با شما جنگ كنند و اقدام به كشتن و ريختن خونهاى شما نكردند.

زبير بن بكار مى گويد : سپس عويم به ساعده سخن گفت و چنين اظهار داشت : كه اى گروه انصار! يكى از نعمتهاى خداوند بر شما اين بود كه آنچه را براى خود خواستيد او براى شما نخواست . اينك خداوند را بر اين نيك آزمايى و عافيت و برگرداندن اين بلا و گرفتارى از خود، سپاس و ستايش كنيد. و من در آغاز و انجام اين فتنه شما نگريستم و ديدم كه سرچشمه آن آرزوهاى بى مورد و رشك بوده است . اينك از كينه توزيها بپرهيزيد. البته من هم دوست مى داشتم كه خداوند اين حكومت را به حق ميان شما قرار مى داد و ما هم در آن زندگى مى كرديم .

انصار بر آن دو پريدند و به آنان دشنام دادند. فروة بن عمرو مقابل آن دو ايستاد و گفت : گويا اين سخن خود را فراموش كرده ايد كه به قريش گفته ايد : (ما مردمى را پشت سر خود گذاشته ايم كه به سبب فتنه انگيزى ايشان ريختن خون آنان حلال شده است )؟ به خدا سوگند اين سخنى است هرگز آمرزيده و فراموش نمى شود. (گاه مادر باز مى گردد در حالى كه زهرش در دندانش باقى است ).
معن در اين باره اين ابيات را سروده است :(انصار به من گفتند : سخن درست و صواب نگفتى . گفتم : آيا براى من سهم و بهره يى در سخن باقى است !..)

عويم بن ساعده هم در اين باره چنين سروده است :(انصار چند برابر بيش از آنچه به معن گفته بودند به من گفتند و اين كار، نادانى است و از نادانى سرچشمه مى گيرد…..).

فروة بن عمرو  از كسانى است كه از بيعت ابوبكر خوددارى كرده بود. او از كسانى بود كه در ركاب پيامبر صلى الله عليه و آله جهاد كرد و در راه خدا همواره دو اسب يدك مى كشيد و همه ساله از حاصل نخلستهانهاى خود هزار بار خرما زكات و صدقه مى پرداخت و از سروران محترم بود. او از ياران على عليه السلام و در جنگ جمل همراه او بودفروه در مورد سخن معن و عويم كه گفته بودند : (قومى را پشت سر نهاده ايم كه به سبب فتنه انگيزى ريختن خون ايشان حلال است .) با سرودن ابيات زير آن دو را نكوهش كرده است :
(هان ! چون پيش معن و آن ديگرى كه شيخ او پدرش ساعده است رفتى به آن دو بگو سخنى كه شما گفتيد براى ما سبك و بى ارزش است …)

زبير بن بكار مى گويد : سرانجام انصار ميان اين دو مرد و ياران ايشان را صلح دادند. پس از آن و بعد از منصرف شدن انصار از ادعاى خود و آرام شدن فتنه ، روزى جماعتى از قريش همراه تنى چند از انصار و گروههاى مختلف مهاجران نشسته بودند؛ قضا را عمرو بن عاص از سفرى كه رفته بود برگشته بود و آمد و ميان ايشان نشست . سخن درباره روز سقيفه و ادعاى سعد بن عباده براى حكومت شد. عمروعاص گفت : به خدا سوگند كه خداوند بلاى بزرگى را كه انصار براى ما فراهم آورده بودند از ما مرتفع كرد، هر چند كه بلايى كه از خود ايشان مرتفع نمود بزرگتر بود، و به خدا سوگند نزديك بود آنان رشته اسلام را كه خود براى استوارى آن جنگ كرده اند از هم بگسلند و كسانى را كه خود به اسلام در آورده اند از آن بيرون كشند. به خدا سوگند اگر اين سخن پيامبر صلى الله عليه و آله را كه فرمود : (پيشوايان از قريشند) شنيده باشند و با وجود آن چنان ادعايى كرده باشند كه بدون ترديد هلاك شده اند و ديگران را هم به هلاكت افكنده اند و بر فرض كه آن را نشيده باشند، ايشان همچون مهاجران نيستند و سعد بن عباده به ابوبكر نيست و مدينه همتاى مكه نمى باشد. آرى آنان درگذشته با ما جنگ كردند و راست است كه در آغاز اسلام آنان بر ما پيروز شدند ولى اگر امروز ما با آنان جنگ كنيم سرانجام ما بر ايشان غلبه خواهيم كرد. هيچكس به او پاسخى نداد و او (به خيال خويش در سخن ) پيروز شده بود به خانه اش برگشت ،  و اين ابيات را سرود :(هان ! چون پيش قبيله اوس و خزرج رسيدى به آنان بگو شما آرزوى پادشاهى در يثرب (مدينه ) را در سر پرورانيد، ولى ديگ پيش از آنكه پخته و آماده شود پايين آورده شد…)

چون سخن و شعر او به اطلاع انصار رسيد مرد زبان آور و شاعر خود، نعمان بن عجلان را  كه مردى كوته قامت و سرخ چهره و در انظار حقير مى نمود، در حالى كه از سروران بزرگ بود، پيش عمروعاص گسيل داشتند. او نزد عمروعاص كه ميان جماعتى از قريش نشسته بود آمد و به او گفت : اى عمرو! به خدا سوگند همانگونه كه شما جنگ با ما را خوش نمى داريد ما هم جنگ با شما را خوش نمى داريم و چنان نيست كه خداوند شما را از اسلام به دست كسانى بيرون ببرد كه شما را به اسلام درآورده اند. اگر پيامبر به احتمال فرموده باشد : (پيشوايان از قريشند) ولى بدون ترديد فرموده است : (اگر همه مردم به راهى و دره يى بروند و انصار به راه و دره ديگرى بروند، بدون ترديد من به راه و دره انصار خواهم رفت )  به خدا سوگند هنگامى كه ما گفتيم اميرى از ما و اميرى از شما باشد، شما را از حكومت بيرون نكرديم اما آن كسى را كه نام بردى به جان خودم سوگند كه ابوبكر بهتر از سعد بن عباده است ، ولى سعد ميان انصار مطيع تر از ابوبكر ميان قريش است . اما ميان مهاجران و انصار در فضيلت هرگز فرقى نخواهد بود. اما تو اى پسر عاص ! با رفتن خود به حبشه به منظور كشتن جعفر بن ابى طالب و يارانش ، خاندان عبدمناف را از رنجاندى و مصيبت زده و اندوهگين ساختى و با به كشتن دادن عمارة بن وليد، خاندان مخزوم را مصيبت زده كردى . و برگشت و اين ابيات را سرود :(به قريش بگو ما آنانيم كه مكه را گشوديم و سواركاران جنگهاى حنين و بدر و احد و بنى نضير و خيبريم و ماييم كه از جنگ بنى قريظه با آوازه برگشتيم ….) 

و چون سخن و شعر نعمان بن عجلان به اطلاع قريش رسيد، گروهى بسيار از ايشان خشمگين شدند و اين موضوع مصادف شد با برگشتن خالد بن سعيد بن عاص از يمن . خالد بن سعيد را پيامبر صلى الله عليه و آله به كارگزارى يمن منصوب فرموده بود و او و برادرش را به اسلام منزلتى بزرگ است و آن دو از نخستين كسان قريشند كه مسلمان شده اند و معروف به عبادت و فضل بوده اند. خالد بن سعيد به پاس انصار خشم گرفت و عمروعاص را دشنام داد و گفت : اى گروه قريش ! عمروعاص هنگامى وارد اسلام شد كه چاره اى جز آن نداشت و چون نتوانست با دست و قدرت خود نسبت به اسلام حيله سازى كند. اينك با زبان خود حيله سازى مى كند و از جمله مكرهاى او نسبت به اسلام اين است كه ميان مهاجران و انصار تفرقه بياندازد. به خدا سوگند كه ما با آنان نه براى دين و نه براى دنيا جنگ نكرديم ، بلكه ايشان بودند كه در راه خداوند متعال براى حفظ ما و ميان ما خونهاى خويش را بذل و بخشش ‍ كردند و حال آن كه ما در مورد ايشان چنين كارى نكرديم . آنان اموال و خانه هاى خود را در راه خدا با ما تقسيم كردند و ما چنين كارى نسبت به ايشان نكرديم . آنان با آن كه فقير بودند نسبت به ما ايثار كردند و ما با توانگرى ايشان را محروم ساختيم و پيامبر صلى الله عليه و آله در مورد ايشان سفارش و وصيت فرمود و آنان را از جفاى حكومت تسليت داد و امر به آرامش فرمود. به خدا پناه مى برم كه من و شما اخلاف تبهكار و حكومت جنايتكار باشيم .

مى گويم (ابن ابى الحديد) : اين سعيد بن عاص همان است از بيعت با ابوبكر خوددارى كرد و گفت : جز با على با كسى بيعت نمى كنم و ما خبر او را در گذشته آورده ايم . اما سخن او كه درباره انصار گفته است كه پيامبر صلى الله عليه و آله آنان را جوز حكومت تسليت داده است اشاره به اين گفتار رسول خدا صلى الله عليه و آله كه به انصار فرمود : (بزودى پس از مرگ سختى و گرفتارى خواهيد ديد. صبر كنيد تا كنار حوض پيش من آييد) .

و اين همان خبرى است كه گروه بسيارى از ياران معتزلى ما معاويه را بدان سبب كه به آن استهزاء كرده است تكفير مى كنند. و چنين بود كه نعمان بن بشير انصارى همراه گمراهى از انصار پيش معاويه آمدند و از فقر و تنگدستى خود به او شكايت آوردند و گفتند، : همانا به تحقيق پيامبر صلى الله عليه و آله راست فرمود كه به ما گفت : (بزودى پس از من سختى و گرفتارى خواهيد ديد) و ما اينك به آن رسيده ايم . معاويه به ريشخند پرسيد : ديگر چه چيزى براى شما گفت ؟ گفتند : به ما فرمود : (صبر كنيد تا كنار حوض كوثر پيش من آييد). معاويه گفت : همان گونه كه گفته است عمل كنيد، شايد فردا كنار حوض او را ملاقات كنيد و همانگونه باشيد كه به شما خبر داده است . و معاويه ايشان را محروم كرد و چيزى به آنان نداد

زبير بن بكار مى گويد : خالد بن سعيد بن عاص در مورد سخنان عمروعاص ابيات زير را سروده است :(عمرو سخنانى بر زبان آورد كه ما آن را نخواسته ايم و كينه و خشم خود را در مورد انصار تصريح كرده است . بر فرض كه انصار لغزشى داشته باشند ما از آن در مى گذريم و هرگز بدى آنان را با بدى پاداش نمى دهيم . اى عمرو! رشته محبت ميان ما و انصار را گسسته مكن و برخى را بر برخى مشوران …)

زبير بن بكار مى گويد : پس از آن گروهى از سفلگان و فتنه انگيزان قريش نزد عمروعاص جمع شدند و به او گفتند : تو سخنگوى قريش و مرد ايشان در دوره جاهلى و اسلام بوده اى ، مگذار انصار هر چه مى خواهند بگويند. و چون از اين سخنان بسيار با او گفتند به مسجد رفت . گروهى از انصار از قريش و افراد ديگر در مسجد حاضر بودند. عمروعاص چنين گفت : انصار چيزى را كه از آنان نيست براى خود فرض و تصور مى كنند و به خدا سوگند، دوئست مى داشتم خداوند ميان ما و ايشان را آزاد مى گذاشت و به هر چه دوست مى داشت ميان ما و ايشان حكم مى فرمود. البته خود ما بوديم كه خويشتن را تباه كرديم و آنان را از هر مكروهى پاسدارى كرديم و براى هر چيز مطلوبى آنان را مقدم داشتيم ، آنچنان كه از بيم و هراس ايمنى يافتند و هنگامى كه آن چنان شدند حق ما را كوچك شمردند و پاس احترامى را كه ما به حقوق ايشان مى نهاديم رعايت نكردند.

عمروعاص در اين هنگام برگشت و فضل بن عباس بن عبدالمطلب را ديد؛ از گفتار خود پيشمان شد زيرا انصر داييهاى فرزندان عبدالمطلب بودند وانگهى انصار على عليه السلام را تعظيم مى كردند و در آن هنگام آشكارا نام او را براى خلافت بر زبان مى آوردند.
فضل گفت : اى عمرو! بر عهده ما نيست كه آنچه را از تو شنيده ايم پوشيده داريم . و بر عهده ما نيست كه پاسخ ترا بدهيم ، ابوالحسن على در مدينه حاضر است هر فرمانى كه او بدهد آن را انجام مى دهيم .

فضل نزد على آمد و موضوع را به او گفت . على خشمگين شد و عمرو را دشنام داد و گفت : او خدا و رسول خدا را آزار داده است . سپس برخاست و به مسجد آمد و گروه بسيارى از قريش پيش تو جمع شدند و او در حالى كه خشمگين بود چنين گفت : اى گروه قريش ! همانا دوست داشتن انصار از ايمان و كينه توزى با آنان از نفاق است . آنان آنچه بر عهده داشتند انجام دادند و آنچه بر عهده شماست باقى مانده است و به ياد آوريد كه خداوند پيامبر شما را از مكه به مدينه منتقل نمود و اقامت با قريش را براى او خوش ‍ نداشت و او را كنار انصار آورد. سپس ما پيش انصار و كنار خانه هاى ايشان آمديم .

آنان اموال خود را با ما قسمت كردند و كار را كفايت نمودند و ما ميان آنان چنان بوديم كه ثروتمندانشان بر ما مى بخشيد و بينواى ايشان نسبت به ما ايثار مى كرد و چون مردم با ما جنگ كردند ايشان با نثار جانهاى خويش ما را حفظ كردند و خداوند درباره آنان آيه يى از قرآن نازل فرموده كه در آن پنج نعمت را براى ايشان جمع كرده است و چنين گفته است : (و آنان كه پيش از مهاجران در خانه ايمان جاى گرفتند و هر كس را به سوى ايشان هجرت كرده است دوست مى دارند و در سينه هاى خود نسبت به آنچه داده شده اند هجرت كرده است دوست مى دارند و در سينه هاى خود نسبت به آنچه داده شده اند احساس حاجتى نمى كنند و اگر نيازمند هم باشند ديگران را بر خود ايثار مى كنند و هر كس ‍ از بخل نفس خويش نگاهداشته شود همانا ايشان رستگارانند) هان ! كه عمروعاص كارى را انجام داده است كه در آن زنده و مرده را آزار داده است . آن كس را كه خونخواه است اندوهگين و آن را كه به خون خود نرسيده است شاد ساخته است و بدينگونه سزاوارتر آن است كه شنونده پاسخ او را دهد و آن كس كه غايب بوده است بر او خشم گيرد و همانا هر كس كه خدا و پيامبرش را دوست مى دارد انصار را هم دوست مى دارد. بنابراين ، عمرو خويشتن را از ما باز دارد

زبير بن بكار مى گويد : در اين هنگام قريشيان پيش عمرو بن عاص رفتند و گفتند : اى مرد! هر گاه على خشم بگيرد تو ديگر بس ‍ كن .
خزيمة بن ثابت انصارى خطاب به قريش چنين سروده است :(اى قريشيان ! بياييد ميان ما و خود را اصلاح كنيد كه ريسمان ستيز و لجاج طولانى شده است . پس از ما ميان شما خبرى نيست . با ما مدارا كنيد و ميان ما هم پس از اعقاب فهر بن مالك خيرى نيست …)

زبير بن بكار مى گويد : على به فضل بن عباس گفت : اى فضل ! انصار را با دست و زبان خود يارى ده كه آنان از تو و تو از ايشانى و فضل چنين سرود: (اى عمرو! گفتارى زشت گفتى و به خدا سوگند اگر تكرار كنى هى چه ديدى از خودت ديده اى ، همانا كه شمشيرى برنده اند و لبه تيز شمشير به هر كس بخورد هلاك مى شود….)

فضل بن على عليه السلام رفت و شعر خود را براى او خواند كه شاد شد و گفت : اى فضل ، (آتش زنه خود را با تو افروختم)  تو شاعر و جوانمرد قريشى ، اين شعر خودت را آشكار كن و براى انصار بفرست . چون اين شعر به اطلاع انصار رسيد گفتند : كسانى جز حسان بن ثابت پاسخ (قدردانى ) اين شمشير برنده را نمى دهند. به حسان پيام دادند و چون آمد شعر فضل را به او عرضه داشتند. گفت : چگونه به او پاسخ دهم كه اگر قافيه يى او نيابم رسوايم مى سازد. خزيمة بن ثابت به او گفت : در شعر خود از على عليه السلام و خاندانش نام ببر و سپاسگذارى كن ، از هر چيز ديگرى ترا كفايت مى كند. حسان بن ثابت چنين سروده ، :(خداوند از جانب ما، ابوالحسن على را پاداش دهد كه پاداش به دست خداوند است ، و چه كسى همچون ابوالحسن است ؟ اى ابوالحسن ! تو از همه قريش به آنچه شايسته بودى پيشى گرفتى ، آرى سينه ات گشاده و دلت آزموده شده است . بسيارى از مردان گرانسنگ قريش آرزوى جايگاه ترا دارند و هيهات كه لاغر با فربه مقايسه نمى شود…)

زبير بن بكار مى گويد : انصار اين شعر خود را براى على بن ابيطالب فرستادند. او به مسجد آمد و به قريشيان و افراد ديگرى كه در مسجد بودند چنين فرمود :اى گروه قريش ! همانا خداوند انصار را انصار قرار داده و در قران آنان را ستوده است و بدانيد كه پس از انصار ميان شما خيرى نيست . همانا فرومايه و نادانى از فرومايگان قريش كه اسلام او را زيان و آسيب رسانده و او را به پذيرش حق واداشته است  و شرف او را خاموش كرده و ديگرى را بر او ترجيح داده است ، همواره سخن زشت بر زبان مى آورد و از انصار به بدى ياد مى كند. از خدا بترسيد و حق انصار را رعايت كنيد و به خدا سوگند آنان به هر راه مى روند، من هم همراهشان خواهم بود كه رسول خدا به آنان فرموده است : (هر كجا برويد همراه شما خواهم بود.) مسلمانان همگى گفتند : اى ابوالحسن ، خدايت رحمت كناد! كه سخن راست گفتى .

زبير بن بكار مى گويد عمروعاص مدينه را رها كرد و از آن بيرون رفت تا على و مهاجران از او خشنود شوند.زبير مى گويد : پس از آن ، وليد بن عقبة بن ابى معيط كه انصار را دشمن مى داشت – زيرا آنان پدرش را در جنگ بدر اسير گرفته بودند و در برابر پيامبر صلى الله عليه و آله گردنش را زده بودند – شروع به دشنام دادن به انصار كرد و سخنان ياوه درباره شان مى گفت . از جمله گفت : انصار براى خود بر عهده ما حقى را مى بينند كه ما آن را نمى بينيم . به خدا سوگند! اگر آنان پناه دادند، همانا در پناه ما عزت و قدرت يافتند و اگر مواساتى كردند، منت آن را بر ما نهادند. به خدا سوگند! نمى توانيم آنان را دوست بداريم كه همواره كسى از ايشان درباره زبونى ما در مكه سخن مى گويد و ديگرى از به عزت رساندن ما در مدينه سخن مى گويد. همواره مردگان ما را دشنام مى دهند و زندگان ما را خشم مى آورند. اگر پاسخ دهيم ، مى گويند : (قريش بر كوهان خود خشم گرفته است ). البته كه كار ايشان به سبب حرص گذشته ايشان بر حفظ دين و عذر خواهى امروز ايشان از گناه براى من سبك و قابل تحمل است .

سپس اين ابيات را سرود :(انصار ميان مردم با اين نام خود گردنكشى مى كنند و حال آنكه نسب آنان ميان قبيله ازد، عمر بن عامر است ، آنان مى گويند : ما را حق بزرگ و منت بر همه شهرنشينان و باديه نشيان قبيله معد است . بر فرض كه انصار را فضيلتى باشد هرگز با همه حرمت خود به فضيلت مهاجران نمى رسند…)

گويد : اين شعر او ميان مردم آشكار شد و باز انصار خشمگين شدند و گروهى از قريش به پاس انصار خشمگين كه از جمله ايشان ضرار بن خطاب فهرى و زيد بن خطاب و يزيد بن ابى سفيان بودند. ايشان به وليد پيام دادند و چون پيش ايشان آمدند، زيد بن خطاب به او چنين گفت : اى پسر عقبة بن ابى محيط! همانا به خدا سوگند، اگر تو از مهاجران فقيرى مى بودى كه آنان را از خانه ها و كنار اموال خود بيرون راندند و آنان در صدد بدست آوردن رضايت خداوند بودند و از او طلب فضيلت مى كردند هر آينه انصار را دوست مى داشتى ، ولى تو از جفاكارانى هستى كه در مسلمانى و پذيرفتن آيين اسلام درنگ كردى و از آنانى كه پس پيروزى دين خداوند، در حالى كه از آن كراهت داشتند، در آن در آمدند. ما اين را به خوبى مى دانيم كه در حال فقر و تنگدستى پيش انصار آمديم و ما را توانگر و بى نياز ساختند. پس زا آنكه به ثروت رسيديم از ما طمعى نداشتند و در هيچ مورد ما را آزار ندادند. اما اينكه مى گويند : قريش در مكه خوار و زبون بودند و در مدينه عزيز و قدرتمند شدند، ما همانگونه بوديم و خداوند متعال فرموده است :) (به ياد آوريد هنگامى را كه اندك و در زمين مستضعف بوديد و بيم آن داشتيد كه مردم شما را فرو گيرند و در ربايند)  خداوند متعال ما را به وسيله انصار يارى داد و در شهر ايشان پناه ارزانى داشت

اما خشم گرفتن تو براى قريش صحيح نيست كه ما هيچ كافرى را يارى نمى دهيم و هيچ ملحد و فاسقى را دوست نمى داريم . تو سخنى گفتى آنان هم پاسخ دادند. سخنگو و شاعران سخن تو را بريدند و بر دهانت لگام زدند. اما انصار در باره آنچه در گذشته صورت گرفته است ، بهتر است مهاجران و انصار را رها كنى كه تو از زبان ايشان راضى نيستى و ما از دست آنان خشمگين نيستيم .
يزيد بن ابى سفيان هم سخن گفت و چنين اظهار داشت : اى پسر عقبه ! انصار سزاوارترند كه براى كشته شدگان جنگ احد خشم بگيرند. زبان خود را نگهدار زيرا كسى را كه حق كشته است برايش نبايد خشم گرفت .

ضرار بن خطاب هم گفت : به خدا سوگند اگر چنين نبود كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده است : (پيشوايان از قريش هستند) ما مى گفتيم پيشوايان بايد از انصار باشند، ولى دستور و فرمانى رسيده است كه بر راى و انديشه غالب است . اينك حرص و آز خود را سركوب كن و مرد بدنيتى مباش كه خداوند متعال در اين جهان فرقى ميان انصار و مهاجران نگذاشته است و در آن جهان هم آنان را از يكديگر پراكنده نخواهد كرد.

در اين هنگام حسان بن ثابت در حالى كه از سخن و شعر وليد بن عقبه خشمگين بود وارد مسجد شد. گروهى از قريش در مسجد بودند. حسان گفت : اى گروه قريش ! بزرگ ترين گناه ما در نظر شما اين است كه كافران شما را كشته ايم و از رسول خدا صلى الله عليه و آله حمايت كرده ايم و اگر از منيت كه در گذشته بر شما نهاده ايم خشمگين هستيد اينك خداوند شر آن را كفايت فرموده است . بنابراين ما و شما را چه مى شود؟ به خدا سوگند چنين نيست كه بيم و ترس ما را از جنگ با شما باز دارد يا گولى و كم فهمى ما را از پاسخ دادن به شما مانع باشد كه ما قبيله يى فعال و سخن آوريم ، ولى انديشيديم و ديديم اين جنگى است كه آغاز آن ننگ و پايان آن زبونى است . به اين جهت چشم پوشى كردمى و دامن برچيديم تا بينديشيم و بينديشيد. اينك اگر سخنى بگوييد پاسخ مى دهيم و اگر سكوت مى كنيم .هيچ كس از قريش به او پاسخ نداد و هر گروه از پاسخگويى و ستيزه جويى خوددارى كرد و همگان راضى شدند و مخالفت و تعصب تمام شد.آنچه زبير بن بكار در كتاب الموفقيات گفته است پايان يافت و اينك به آنچه كه ابوبكر احمد بن عبدالعزيز جوهرى در كتاب السقيفة آورده است بر مى گرديم .

جوهرى مى گويد : ابويوسف يعقوب بن شيبة ، از بحر بن آدم ، از قول رجال او، از سالم بن عبيد نقل مى كند كه مى گفته است :  چون پيامبر صلى الله عليه و آله رحلت فرمود و انصار گفتند : اميرى از ما و اميرى از شما. عمر دست ابوبكر را گرفت و گفت : دو شمشير در نيامى نگنجند و در اين صورت كار هيچيك از آن دو امير به صلاح نمى انجامد. سپس گفت : براى چه كسى اين سه خصلت جمع است ؟ نسخت اينكه خداوند فرموده است (آن دومى آن دو تن ، هنگامى كه در غار بودند)  آن دو كيستند؟ (هنگامى كه با يار خود گفت : اندوهگين مباش )  يار پيامبر چه كسى است ؟ (همانا خداوند با ماست )  يعنى با چه كسى ؟ سپس دست خود را به سوى ابوبكر گشود و با او بيعت كرد و مردم بهترين و پسنديده ترين بيعت را با او كردند.

جوهرى گويد : احمد بن عبدالجبار عطاردى ، از ابوبكر بن عياش ، از زيد بن عبدالله نقل مى كند كه مى گفته است : خداوند متعال بر دلهاى ايشان نگريست و دل محمد صلى الله عليه و آله را بهترين دل بندگان يافت . او را براى خود برگزيد و به پيامبرى خويش مبعوث فرمود. سپس بر دلهاى امتها نگريست و دلهاى ياران محمد صلى الله عليه و آله بهترين دلهاى بندگان ديد و آنان را وزيران پيامبر خويش قرار داد و آنان براى دين او جنگ كردند و بنابراين آنچه را كه مسلمانان پسنديده بدارند، در پيشگاه خداوند پسنديده است و آنچه را آنان ناپسند بدانند در پيشگاه خداوند ناپسند است . ابوبكر بن عياش مى گويد : و جون مسلمانان مصلحت ديدن پس از پيامبر صلى الله عليه و آله ابوبكر را حاكم خود قرار دهند، بنابراين ، ولايت و حكومت او پسنديده است .

جوهرى مى گويد : يعقوب بن شيبه براى ما نقل كرد كه چون پيامبر صلى الله عليه و آله رحلت فرمود و انصار گفتند :(بايد اميرى از ما و اميرى از شما باشد) عمر گفت : اى مردم كداميك از شما راضى مى شود كه بر دو قدمى كه پيامبر صلى الله عليه و آله آن دو قدم را براى نماز مقدم داشته است پيشى بگيرد؟ سپس به ابوبكر گفت : خداوند براى دين ما تا پسنديده است ، آيا ما تو را براى دنيا خود نپسنديم .
جوهرى مى گويد : ابوزيد عمر بن شبه ، از زيد بن يحيى انماطى ، از صخر بن جويريه ، از عبدالرحمان بن قاسم ، از پدرش نقل مى كند كه مى گفته است : ابوبكر دست عمر و مرد ديگرى از مهاجران را، كه مى گويند ابوعبيدة بوده است ، گرفت تا پيش انصار كه در سقيفه بنى ساعده و حضور سعد بن عباده جمع شده بودند برود. عمر مى گويد : به ابوبكر گفتم بگذار من سخن بگويم كه من از شتابزدگى ابوبكر مى ترسيدم و او مردى شتابزده بود.

ابوبكر گفت : نه ، خودم سخن مى گويم و به خدا سوگند، چون پيش انصار رسيديم و هر آنچه كه در دل داشتم و مى خواستم بگويم ابوبكر همان را گفت . گويد : ابوبكر به انصار چنين گفت : اى گروه انصار! هيچ مسلمانى حق شما را منكر نيست . به خدا سوگند! ما هرگز به خيرى نرسيده ايم مگر اينكه شما در آن با ما شريك بوده ايد. شما پناه و يارى داديد و همكارى و مواسات كرديد، ولى خودتان بخوبى مى دانيد كه عرب از هيچكس جز اميرى كه از قريش باشد اطاعت نمى كند و بر حكومت ديگرى اقرار نمى آورد. قريش گروه پيامبر صلى الله عليه و آله و از همه اعراب از لحاظ خويشاوندى به او نزديك تر و خانه و سرزمين آنان از همه بهتر و از لحاظ زبان فصيح تر از نظر زيبايى زيباروترند. شما پيشگامى و آزمونهاى پسر خطاب را در اسلام ديده ايد و شناخته ايد، بياييد با او بيعت كنيم .

عمر گفت : فقط با تو بيعت مى كنيم . عمر خود مى گويد : من نخستين كس بودم كه دست بيعت دراز كردم تا با ابوبكر بيعت كنم ، در اين هنگام مردى از انصار دست خود را ميان دست من و دست ابوبكر درآورد و پيش از من با او بيعت كرد. مردم بستر سعد بن عباده را لگد كوب كردند. گفته شد : مواظب باشيد كه سعد را كشتيد! عمر گفت : خداوند سعد را بكشد! مردى از انصر برجست و گفت : من خردمندى هستم كه بايد از راى او بهره برد و مرد كار ديده و كار آزموده ام . او را گرفتند و شكمش را لگد كوب و دهانش را از خاك انباشته كردند.

جوهرى همچنين مى گويد : يعقوب ، از محمد بن جعفر، از محمد بن اسماعيل از مختار اليمات از عيس بن زيد نقل مى كند كه چون با ابوبكر بيعت شد، ابوسفيان پيش على عليه السلام آمد و گفت : آيا بايد در مورد حكومت خوارترين و كم شمارترين خاندان قريش بر شما غلبه كنند و چيره شوند؟ به خدا سوگند، اگر بخواهى مدينه را براى نبرد با ابوبكر از هر سو انباشته از سواران و پيادگان مى كنم و از هر سو راه را بر او مسدود مى كنم . على فرمود : اى ابوسفيان ! چه روزگار درازى كه نسبت به اسلام و مسلمانان حيله سازى كردى و به آنان هيچ زيانى نرسيد، خود را باش كه ما ابوبكر را شايسته حكومت مى بينيم .

ابوبكر جوهرى مى گويد : همچنين از قول رجال خود براى ما حديث كرد كه چون با ابوبكر بيعت شد، على از آن سرپيچى كرد و با او بيعت نكرد. به ابوبكر گفته شد : على حكومت ترا ناخوش مى دارد. ابوبكر به على پيام فرستاد كه آيا حكومت مرا ناخوش مى دارى ؟ فرمود : نه ، ولى بيم آن دارم كه بر قرآن چيزى افزوده شود؛ بدين سبب سوگند خوردم كه رداء بر دوش نيفكنم تا قرآن را جمع كنم ، فقط براى شركت در نماز جمعه رداء بر دوش مى افكنم . ابوبكر گفت : به راستى كه چه نيكو كردى . گويد : على ، كه سلام و درود بر او باد، قرآن را همانگونه كه نازل شده بود با ناسخ و منسوخ آن جمع كرد.

ابوبكر جوهرى مى گويد : يعقوب ، از ابونصر، از محمد بن راشد، از مكحول نقل مى كند كه پيامبر صلى الله عليه و آله خالد بن سعيد بن عاص را به حكومتى گماشته بود، او پس از رحلت پيامبر به مدينه آمد و مردم با ابوبكر بيعت كرده بودند. ابوبكر او را به بيعت با خود فرا خواند نپذيرفت . عمر گفت : اى ابوبكر او را در اختيار من بگذار. ابوبكر عمر را از آزار او منع كرد. پس از گذشتن يك سال روزى ابوبكر از كنار خالد كه بر در خانه اش نشسته بود گذشت . خالد او را صدا زد و گفت : اى ابوبكر آيا مى خواهى با تو بيعت كنم ؟ گفت : آرى . خالد گفت : پيش بيا، او نزديك رفت و خالد همچنان كه بر در خانه خود نشسته بود با او بيعت كرد

ابوبكر جوهرى مى گويد : ابويوسف يعقوب بن شيبة ، از خالد بن مخلد، از يحيى بن عمر نقل مى كرد كه مى گفته است : ابوجعفر باقر عليه السلام براى من حديث كرد كه به روزگار پيامبر صلى الله عليه و آله مرد عرب صحرانشينى پيش ابوبكر آمد و به او گفت مرا اندرزى بده . گفت : بر دو تن هم هرگز اميرى مكن . آن اعرابى به زبذه برگشت و چون خبر رحلت پيامبر به او رسيد پرسيد : چه كسى عده دار حكومت بر مردم شده است ؟ گفتند: ابوبكر، آن مرد به مدينه آمد و به ابوبكر گفت : مگر به فرمان ندادى كه بر دو تن هم حكومت نكنم ؟ گفت : آرى . گفت : پس ترا چه مى شود؟ ابوبكر گفت : براى حكومت هيچكس را سزاوارتر از خود نديدم .
گويد : ابوجعفر باقر دستهاى خود را بالا برد و پايين آورد و فرمود : راست گفت ، راست گفت .

ابوبكر جوهرى مى گويد : اين روايت به گونه ديگرى كه از اين كامل تر است روايت شده است و آن چنين است كه يعقوب بن شيبة ، از يحيى بن حماد، از ابوعرانه ، از سليمان اعمش ، از سليمان بن ميسرة ، از طارق بن شهاب ، از رافع بن ابى رافع طايى نقل مى كند كه پيامبر صلى الله عليه و آله گروهى را به جنگى گسيل داشت و عمرو بن عاص را به فرماندهى ايشان گماشت در جحالى كه ابوبكر و عمر هم با آن گروه بودند و پيامبر به آنان دستور داد از كنار هر قومى كه مى گذرند آنان را دعوت به همراهى كنند. رافع مى گويد : آنان از كنار ما گذشتند و از ما خواستند همراهشان بيرون آييم و چنان كرديم و همراهشان به جنگ (ذات السلاسل )  رفتيم .

اين همان جنگى است كه شاميان به آن افتخار مى كنند و مى گويند : پيامبر صلى الله عليه و آله عمروعاص را به فرماندهى لشكر منصوب فرمود در حالى كه ابوبكر و عمر هد در آن بودند. رافع مى گويد : من با خو گفتم ، به خدا سوگند، در اين جنگ مردى از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله را براى خود انتخاب مى كنم واز او راهنمايى مى خواهم كه من نمى توانم به شهر مدينه بروم ؛ لذا بدون كوتاهى و درنگ ابوبكر را برگزيد. او عبايى فدكى داشت كه چون سوار مى شد با دو چوبه از آن براى خود سايبان مى ساخت و چون فرو مى آمد آن را مى پوشيد. در همين مورد افراد قبيله هوا زن او را سرزنش كردند و پس از پيامبر گفتند : هرگز با كسى كه چنان عبايى داشته است بيعت نمى كنم .

رافع مى گويد : چون جنگ خويش را انجام داديم ، به ابوبكر گفتم : من با تو دوستى و همراهى كردم و از اين روى مرا بر تو حقى است ؛ چيزى به من بياموز كه از آن بهره مند شوم . گفت : بر فرض كه اين را نگفته بودى خودم مى خواستم چنين كارى انجام دهم . خدا را پرستش كن و هيچ چيز را با او انباز مكن . نمازهاى واجب را بر پادار و زكات واجب را بپرداز و حج بگذار و ماه رمضان را روزه بگير و هرگز بر دو مرد هم اميرى مكن . من به ابوبكر گفتم : عباداتى كه گفتى دانستم ، آيا اينكه مرا از اميرى نهى كردى درست است و مگر مردم جز با امارت به نيكى و بدى مى رسند؟ گفت : تو از من خواستى كوشش خود را در نصيحت انجام دهم و چنان كرد. همانا مردم خواه و ناخواه مسلمان شدند و خداوند آنان را از ظلم و ستم پناه داد و مردم همگى پناهندگان خدا و در ذمه خداوندند و به سوى او باز مى گردند و هر كس از شما ستمى كند همانا كه خداوند خود را كوچك كرده است و به خدا سوگند ممكن است يكى از شما بزغاله و بره يا شتر همسايه خويش را بگيرد و همين عمل او ستم به همسايه اش باشد. و خداوند طرفدار و حمايت كننده پناهنده خويش است .

رافع مى گويد : چيزى نگذشت كه خبر رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله به ما رسيد. پرسيدم : چه كسى پس از پيامبر خليفه شده است ؟ گفتند : ابوبكر. گفتم : همان دوست من كه مرا از اميرى نهى مى كرد؟ زين بر مركوب خويش نهادم و به مدينه آمدم و درصدد آن بر آمدم كه ابوبكر را تنها ببينم ، موفق شدم ، گفتم : آيا مرا مى شناسى ؟ من فلان پسر فلانم . آيا سفارشى را كه به من كردى به ياد دارى ؟ گفت : آرى ، ولى هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله رحلت فرمود، چون مردم تازه مسلمان بودند و به دوره جاهلى نزديك بودند، ترسيدم به فتنه افتند، وانگهى ياران من اين كار را بر من بار كردند. و ابوبكر آن قدر عذر و بهانه آورد كه او را معذور داشتم و سرنوشت خود من همچنان بود كه سرانجام از سران قبيله و سرشناس شدم .

ابوبكر جوهرى مى گويد : ابوزيد عمر بن شبه ، از قول رجال خود، از شعبى نقل مى كند كه مى گفته است : در حالى كه ابوبكر بر منبر پيامبر (ص ) خطبه مى خواند حسن بن على عليه السلام برخاست و گفت : از منبر پدرم بيا پائين . ابوبكر گفت : راست مى گويى به خدا اين منبر پدر توست نه منبر من . على عليه السلام به ابوبكر پيام فرستاد كه اين پسرك كم سن و سالى است توجه داشته باش ما به او دستور نداده ايم چنين كند : ابوبكر گفت : مى دانم ، راست مى گويى ما ترا متهم نمى كنيم .

ابوبكر جوهرى مى گويد : ابوزيد از حباب بن يزيد، از جرير، از مغيره نقل مى كند كه مى گفته است : سلمان و زبير و برخى از انصار خواسته هايش آن اين بود كه پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله با على عليه السلام بيعت كنند و چون با ابوبكر بيعت شد، سلمان به اصحاب گفت : هرچند به خير رسيديد ولى در (يافتن معدن آن خطا كرديد و در روايت ديگرى آمده است كه گفت : درست كه است با سالخورده بيعت كرديد ولى در بيعت نكردن با اهل بيت پيامبرتان اشتباه كرديد. همانا اگر خلافت را در ايشان مى نهاديد دو تن از شما با يكديگر اختلاف نمى كرديد و از آن با آسايش و فراخى بهره مند مى شديد.

مى گويم (ابن ابى الحديد) اين همان خبرى است كه متكلمان آن را در باب امامت از سلمان نقل مى كنند كه به فارسى گفت : (كرديد و نكرديد). شيعيان اين كلمه را چنين تفسير مى كنند كه اسلام آورديد و تسليم نشديد و ياران متعزلى ما چنين تفسير مى كنند كه هر چند راه شما خطا بود ولى سرانجام به خير رسيديد.

ابوبكر جوهرى مى گويد : از محمد بن يحيى ، از غسان بن عبدالحميد نقل مى كند كه چون درباره خوددارى على عليه السلام از بيعت سخن بسيار شد و عمر و ابوبكر در آن سخت گرفتند، ام مسطح  دختر اثاثه بيرون آمد و كنار مرقد مطهر پيامبر عليه السلام ايستاد و خطاب به آن حضرت چنين سرود :(همانا كه پس از تو هياهو و گفتگوهايى صورت گرفت كه اگر حضور مى داشتى گرفتاريها فراوان نمى شد. ما ترا چنان از دست داديم كه زمين باران پربركت را. براى قوم خويش چاره يى بينديش و ميان آنان حاضر شو و غايب مباش .)

ابوبكر جوهرى مى گويد : از ابوزيد عمر بن شبه شنيدم كه براى مردم با اسنادى كه آنرا شنيدم نقل مى كرد كه مغيرة بن شعبه پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله از كنار ابوبكر و عمر كه بر در خانه پيامبر نشسته بودند گذشت و گفت : چه چيزى شما را اينجا نشانده است ؟ گفتند : منتظريم اين مرد – يعنى على – از خانه بيرون آيد تا با او بيعت كنيم . گفت : آيا مى خواهيد به تاك و انگور نارسيده اين خاندان بنگريد!  خلافت را ميان قريش گسترش دهيد تا گسترش يابد. و آن دو برخاستند و به سقيفه بنى ساعده رفتند.
گويد : اگر الفاظ هم اين الفاظ نبود ولى معناى آن همينگونه بود.

ابوبكر جوهرى مى گويد : ابوجعفر محمد بن عبدالملك واسطى ، از يزيد بن هارون ، از سفيان بن حسين ،  از انس بن مالك نقل مى كند كه مى گفته است : چون پيامبر صلى الله عليه و آله بيمارى يى كه منجر به مرگ ايشان شدت مبتلا شدند بلال به حضورش ‍ آمد و اعلام وقت نماز كرد. پس از اينكه كار را دوبار انجام داد، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : اى بلال ! موضوع را ابلاغ كردى ، هر كس مى خواهد با مردم نماز بگذارد و هر كس مى خواهد نگذارد.

گويد : در اين حال پرده ها را كنار زدند و ما به چهره پيامبر صلى الله عليه و آله كه چون سيم سپيد و رخشان بود نگريستيم و پيامبر صلى الله عليه و آله عبايى سياه بر تن داشت . بلال باز به حضور پيامبر آمد. فرمود : به ابوبكر بگويد با مردم نماز بگزارد. راوى اين روايت مى گويد : پس از آن ديگر ايشان را نديدم . سلام بر او باد.

ابوبكر جوهرى مى گويد : ابوالحسن على بن سليمان نوفلى مى گويد : از ابى شنيدم كه مى گفت : پس از داستان سقيفه ، سعد بن عباده از على عليه السلام سخن به ميان آورد و مطلبى را گفت كه طبق آن ولايت و خلافت على واجب بود. ابوالحسن على بن سليمان آن مطلب را فراموش كرده بود. گويد : قيس پسر سعد بن عباده گفت : پدر! خودت شنيده اى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در مورد على بن ابيطالب چنين فرموده است و با وجود آن در طلب خلافت هستى ؟ و يارانت مى گويند اميرى از ما و اميرى از شما! به خدا سوگند از اين پس با تو يك كلمه هم سخن نمى گويم .

ابوبكر جوهرى مى گويد : ابوالحسن على بن سليمان نوفلى ، از قول پدرش ، از شريك بن عبدالله ، از اسماعيل بن خالد، از زيد بن على بن حسين ، از پدرش ، از جدش نقل كرد كه على عليه السلام مى گفته است : من همراه انصار بودم و نخست بيعت ايشان چنين بود كه در هر خوش و ناخوش سخن پيامبر را بشنودند و اطاعت كنند، و چون اسلام قوى و مسلمانان بسيار شدند پيامبر صلى الله عليه و آله به من فرمود : اى على ! بر بيعت انصار اين موضوع افزوده شود كه(پيامبر و خاندان او را از آنچه كه خود و خاندانتان را حفظ مى كنيد حفظ و پاسدارى كنيد). و اين موضوع را بر انصار عرضه داشت و مورد قبول آنان قرار گرفت ، ولى گروهى به اين عهد خود وفا كردند و گروهى در اين مورد هلاك شدند.

مى گويم (ابن ابى الحديد) : اين موضوع مطابق است با آنچه كه ابوالفرج اصفهانى در كتاب مقاتل الطالبين نقل مى كند كه چون عبدالله بن حسن و افراد خاندانش را در حالى كه به غل و زنجير كشيده بودند در محمله هايى از مدينه به عراق مى بردند جعفر بن محمد عليه السلام جايى پوشيده ايستاده بود و مى نگريست و چون آنان را از مقابل او عبور دادند گريست و گفت : انصار و فرزندان انصار به پيمان خود با رسول خدا صلى الله عليه و آله وفا نكردند. پيامبر صلى الله عليه و آله با آنان بيعت فرمود كه محمد و فرزندان و خاندان و ذريه او را از آنچه خود و فرزندان و خاندان و ذريه خود را حفظ مى كنند، حفظ كنند. بار خدايا، خشم خود را بر انصار محكم و استوار گردان !

ابوبكر جوهرى مى گويد : ابوسعيد عبدالرحمان بن محمد، از احمد بن حكم ، از عبدالله بن وهب ، از ليث بن سعد، نقل مى كند كه چون على عليه السلام از بيعت با ابوبكر خوددارى كرد او را در حالى كه جامه هايش را بر سينه و گردنش پيچيده بودند و با زور مى كشيدند از خانه بيرون آوردند و او مى گفت : اى گروه مسلمانان ! به چه گناهى بايد گردن مرد مسلمانى زده شود كه از بيعت به منظور مخالفت سرپيچى نمى كند، بلكه به سبب كار لازمى خوددارى مى كند؟ ولى از كنار هيچ انجمنى عبور نمى كرد مگر اينكه به او مى گفتند : برو بيعت كن .

ابوبكر مى گويد : على بن جرير طائى ، از ابن فضل ، از اجلح ، از حبيب نب ثعلبه بن يزيد نقل مى كرد كه مى گفته است : شنيدم على عليه السلام سه بار فرمودند : همانا سوگند به خداى آسمان و زمين كه پيامبر با من عهد فرمود و گفت :(بدون ترديد امت پس از من نسبت به تو غدر و مكر خواهد ورزيد.)

ابوبكر جوهرى مى گويد : ابوزيد عمر بن شبه با اسنادى كه به عبدالله بن عباس مى رساند براى ما نقل كرد كه ابن عباس مى گفته است : در كوچه يى از كوچه هاى مدينه همراه عمر حركت مى كردم و دست او در دست من بود. عمر گفت : اى ابن عباس ! من دوست تو(على عليه السلام ) را مظلوم مى دانم . با خود گفتم : به خدا سوگند نبايد او بر من پيشى بگيرد و خودش پاسخى بدهد. گفتم : اى اميرالمؤ منين حق او را بر گردان و او را بستان . دستش را از دست من بيرون كشيد و ساعتى با خود همهمه كرد و پس از آن ايستاد، من خود را به او رساندم گفت : اى ابن عباس ! خيال نمى كردم چيزى قوم را از دوست تو بازداشته باشد جز اينكه آن سن او را كم مى دانستند. با خود گفتم : اين سخن از سخن نخست بدتر است و گفتم : به خدا سوگند كه خداوند سن او را كم نشمرد در آن هنگامى كه به او فرمان داد سوره براءة را از ابوبكر بگيرد و ابلاغ كند.

آنچه درباره كار فاطمه عليه السلام و ابوبكر روايت شده است .

 آنچه كه بخارى و مسلم در كتابهاى صحيح خود ضمن چگونگى بيعت ابوبكر آورده اند چنين است كه من براى تو نقل مى كنم – اسناد روايت به عايشه مى رسد.

گويد : فاطمه و عباس نزد ابوبكر آمدند و ميراث خود از اموال پيامبر صلى الله عليه و آله را خواستند، يعنى زمين فدك و سهم خيبر را. ابوبكر به آن دو گفت : من شنيدم رسول خدا صلى الله عليه و آله مى گفت : (ما گروه پيامبران چيزى را ارث نمى گذاريم . آنچه از ما باقى بماند صدقه است و آل محمد هم از در آمد آن مال بهره مند خواهند شد ) و به خدا سوگند من كارى را كه ديده ام رسول خدا انجام داده است رها نمى كنم و همان را انجام مى دهم . فاطمه عليه السلام .

ابوبكر را رها كرد و ديگر تا هنگامى كه درگذشت با ابوبكر سخن نگفت . على عليه السلام شبانه پيكر مطهر فاطمه را به خاك سپرد و ابوبكر را از آن كار آگاه نساخت . تا هنگامى كه فاطمه عليها السلام زنده بود على ميان مردم داراى وجهه بود و چون فاطمه درگذشت چهره هاى مردم از على برگشت . فاطمه عليه السلام پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله شش ماه زنده بود و رحلت فرمود.

مردى به زهرى كه رواى در روايت از عايشه است ، گفت : يعنى على شش ماه با ابوبكر بيعت نكرد؟ گفت : نه تنها او كه هيچ كس از بنى هاشم با ابوبكر بيعت نكرد، تا آنكه على با او بيعت كرد. و چون على چنين ديد آهنگ بيعت با ابوبكر كرد و به او پيام داد كه پيش ما بيا و نبايد هيچ كس ديگر با تو بيايد. على كه خشونت عمر را مى شناخت خوش نداشت كه او بيايد. عمر به ابوبكر گفت : تنها پيش ‍ ايشان مرو. ابوبكر گفت : به خدا سوگند تنها مى روم . مگر چه مى خواهند با من انجام دهند؟ ابوبكر حركت كرد و به خانه على آمد كه همه افراد بنى هاشم را هم جمع كرده بود. على برخاست ، نخست حمد و نيايش خدا را آنچنان كه سزاوار است بر زبان آورد و سپس گفت : اى ابوبكر! چنين نبوده است كه انكار فضيلت تو يا همچشمى و رشك بر خيرى كه خداوند به تو ارزانى داشته است ما از بيعت با تو باز مى دارد، ولى عقيده ما بر اين است كه در اين كار ما را حقى است ، و شما در آن مورد نسبت به ما استبداد كرديد.

سپس خويشاوندى و حق خود را نسبت به رسول خدا صلى الله عليه و آله اظهار داشت و در اين باره چندان توضيح داد كه ابوبكر گريست و چون على خاموش شد ابوبكر شهادتين گفت و خداوند را چنان كه بايد ستود و گفت : به خدا سوگند، رعايت حق خويشاوندى و نزديكى با پيامبر صلى الله عليه و آله در نظر من مهمتر و بهتر از نزاع ميان من و شماست نسبت به شما جز نيت خير ندارم ، ولى من شنيدم پيامبر مى فرمود : (از ما ارث برده نمى شود؛ آنچه باقى بگذاريم صدقه است البته آل محمد هم از آن مال بهره مند خواهند بود) و به خدا سوگند، من كارى را كه پيامبر انجام داده است رها نمى كنم و همان را انجام مى دهم . على فرمود : موعد ما بعد از عصر امروز براى بيعت . و چون ابوبكر نماز ظهر را گزارد روى به مردم كرد و موجه بودن عذر على در بيعت نكردن را بيان داشت . سپس على برخاست و حق ابوبكر را بزرگ داشت و فضل و سابقه او را بيان كرد و پيش رفت و با ابوبكر بيعت نمود، مردم هم روى به على كردند و گفتند : چه خوب و نيكو كردى ، و على به هنگام امر به معروف و به مردم نزديك بود.

ابوبكر جوهرى مى گويد : ابوزيد عمر بن شبه ، از ابراهيم بن منذر، از ابن وهب از ابن لهية ، از ابوالاسود نقل مى كند كه مى گفته است : تنى چند از مهاجران از اينكه بيعت ابوبكر بدون مشورت صورت گرفته است خشمگين شدند، على و زبير هم خشم گرفتند و در حالى كه اسلحه داشتند وارد فاطمه شدند، عمر همراه گروهى آمد كه اسيد بن حضير و سلمة بن قريش كه هر دو از خاندان عبدالاشهل هستند در زمره آنان بودند. آن دو با زور وارد خانه شدند. فاطمه فرياد برآورد و آن دو را به خدا سوگند داد. و آنان شمشير على و زبير را گرفتند و چندان بر سنگ زندند كه شكسته شد و عمر آن دو را از خانه بيرون كشيد و جلو مى راند تا آن كه با ابوبكر بيعت كنند. آنگه ابوبكر برخاست و براى مردم خطبه خواند و از آنان معذرت خواست و گفت : بيعت با من (لغزشى ) بود كه خداوند شر آن را حفظ كرد و من از فتنه ترسيدم و به خدا سوگند، هرگز بر آن حريص نبوده ام و هرگز از خداوند در نهان و آشكار آن را نخواسته ام و اينك كارى بزرگ بر گردنم نهاده شده است كه يارا و توان آنرا ندارم و بسيار دوست مى داشتم كه نيرومندترين مردم به جاى من عهده دار آن مى بود.
مهاجران سخن ابوبكر را پذيرفتند و على و زبير هم گفتند : ما جز در مورد اينكه مشورت نشده است خشم نگرفتيم و ابوبكر را سزاوارترين مردم براى خلافت مى دانيم ، او يار غار و نفر دوم آن دو تن است و ما احترام و قدر سن و سال او را مى دانيم و در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله زنده بود به او فرمان داد با مردم نماز بگزارد.

ابوبكر جوهرى مى گويد : ابن شهاب بن ثابت نقل كرده است كه قيس بن شماس از افراد خاندان حارث خزرخ هم همراه آن گروهى بوده كه به خانه فاطمه وارد شده اند. گويد : سعد بن ابراهيم روايت كرده است كه در آن روز عبدالرحمان بن عوف همراه عمر بوده است . محمد بن سلمه هم ميان آن جماعت بوده و همو كسى است كه شمشير زبير را شكسته است .

ابوبكر جوهرى مى گويد : ابوزيد عمر بن شبه ، از قول رجال خود نقل مى كند كه مى گفته است : عمر همراه مردانى از انصار و شمارى از مهاجران كنار خانه فاطمه عليه السلام آمد و بانگ برداشت : سوگند به كسى كه جان من در دست اوست يا براى بيعت بيرون آييد يا اين خانه را بر شما آتش مى زنم . زبير در حالى كه شمشير خود را كشيده بود بيرون آمد. زياد بن لبيد انصارى و مرد ديگرى با او دست به گريبان شدند و گرفتندش ، شمشير از كف او افتاد و عمر آنرا بر سنگ زد و شكست و آنان را در حالى كه جامه هايش آن را بر گردنشان پيچيده بودند بيرون آؤ ردند و با شدت و كشان كشان بردند تا با ابوبكر بيعت كنند.

ابوزيد مى گويد : نضر بن شميل روايت مى كرد كه چون شمشير زبير از دستش افتاد آنرا پيش ابوبكر كه بر منبر خطبه مى خواند بردند. گفت : آنرا به سنگ بزنيد و بشكنيد. ابوعمرو بن حماس مى گفته است من آن سنگ را كه نشانه ضربت شمشير بر آن بود ديدم و مردم مى گفتند : اين نشانه شمشير زبير است .

ابوبكر جوهرى مى گويد : ابوبكر باهلى ، از اسماعيل بن مجالد، از شعبى نقل مى كرد كه مى گفته است : ابوبكر گفت : اى عمر! خالد بن وليد كجاست ؟ گفت : همين جاست . گفت : شما دو تن برويد و على و زبير را پيش من بياوريد. آن دو رفتند، عمر وارد خانه شد و خالد بيرون در خانه ايستاد . عمر به زبير گفت : اين شمشير چيست ؟ گفت : آنرا آماده ساخته ام ، تا با على بيعت كنم . در خانه گروه بسيارى بودند كه از جمله ايشان مقداد بن اسود و عموم هاشميان بودند، عمر شمشير را از دست زبير بيرون كشيد و بر سنگى كه در خانه بود زد و شكست و سپس دست زبير را گرفت و او را بلند كرد و كشيد و از خانه بيرون آورد و گفت : اى خالد! مواظب اين باش . خالد او را گفت . بيرون خانه همراه خالد جمع بسيارى از مردم بودند كه ابوبكر آنانرا براى پشتيبانى آن دو گسيل داشته بود. عمر دوباره وارد خانه شد و به على گفت : برخيز و بيعت كن .

على خوددارى و درنگ كرد. عمر دست او را گرفت و گفت : برخيز. او برنخاست . عمر او را كشيد و همانگونه كه با زبير رفتار كرده بود رفتار كرد و خالد آن دو را گرفت و عمر و همراهانش آن دو را با تندى و خشونت مى بردند. مردم هم جمع شده بودند و مى نگريستند و كوچه هاى مدينه انباشته از مردان شده بود، و چون فاطمه عليه السلام ديد مكه عمر آن چنان رفتار مى كند فرياد برآورد و ولوله كرد و گروه بسيارى از زنان بنى هاشم و ديگران كه با او جمع شده بودند و بر در حجره خويش آمد و با صداى بلند گفت : اى ابوبكر! چه زود بر خاندان رسول خدا حمله آورديد، به خدا سوگند ديگر تا هنگامى كه خدا را ديدار كنم با عمر سخن نخواهم گفت .

ابوبكر جوهرى مى گويد : مومل بن جعفر، از قول محمد بن ميمون ، از داود بن مبارك براى من نقل كرد كه مى گفته است : هنگامى كه از حج بر مى گشتم همراهم گروهى به ديدار عبدالله بن موسى بن عبدالله بن حسن بن على بن ابيطالب عليه السلام رفتيم  و درباره مسائلى از او پرسيدم . گفت : به تو همانگونه پاسخ مى دهم كه جدم عبدالله بن حسن پاسخ داده است كه چون از او در اين مورد پرسيدند گفت : مادر ما صديقه و دختر پيامبر مرسل است و او در حالى كه بر آن قوم خشمگين بود درگذشت و ما هم به سبب خشم او خشمگين هستيم .

مى گويم (ابن ابى الحديد) : همين معنى را يكى از شاعران خاندان ابوطالب كه حجازى بوده است گرفته و در شعر گنجانيده است . اين شعر را در نقيب جلال الدين عبدالحميد بن محمد بن عبدالحميد علوى براى من خواند و گفت : آن شاعر خودش اين شعر را براى من خواند ولى نامش را فراموش كرده ام . گويد :(اى ابا حفض (عمر) آرام بگير كه اگر مرگ پيامبر نمى بود جرات چنين كارى را نداشتى . آيا سزاوار است كه بتول خشمگين بميرد و ما راضى باشيم .! هرگز فرزندان گرامى اينگونه رفتار نمى كنند) .

اين شاعر عمر را مورد خطاب قرار داده و مى گويد : اى عمر! آرام بگير و آهسته باش مدارا كن و مهرورزى كن و بر ما خشونت مكن ؛ هر چند كه ، تو شايسته آن نيستى كه اينگونه مورد خطاب قرارگيرى و از تو خواسته شود كه مهرورزى كنى ، و اگر رحلت پدرش ‍ نمى بود، كه خانه فاطمه به پاس پدرش محترم و محفوظ بود، نمى توانستى اين چنين وارد آن خانه شوى و پس از رحلت پيامبر بود كه طمع بر اين كار بستند، سپس مى گويد : آيا سزاوار است كه مادر خشمگين بميرد و ما راضى و خشنود باشيم ؟ در آن صورت ما فرزندان گرامى نخواهيم بود زيرا فرزند گرامى به سبب رضايت پدر و مادرش راضى و در قبال خشم آنان خشمگين مى شوند.

در نظر من (ابن ابى الحديد) صحيح آن است كه فاطمه در حالى كه بر ابوبكر و عمر خشمگين و از آن دو دلگير بود درگذشت و وصيت فرمود كه آن دو بر جنازه اش نماز نگزارند، و اين در نظر ياران (معتزلى ) ما از كارهاى قابل آمرزش است و براى عمر و ابوبكر شايسته تر بود كه فاطمه را گرامى بدارند و حرمت خانه اش را رعايت كنند، ولى آن دو نفر از تفرقه و فتنه ترسيدند و كارى را انجام دادند كه به تصور خودشان به صلاح نزديك تر بوده است و كارى را انجام دادند كه به تصور خودشان به صلاح نزديك تر بوده است و ابوبكر و عمر از لحاظ دين و قوت يقين داراى مكانت بزرگى بودند كه در آن شك نيست . آگاهى كامل بر انگيزه ها و اسباب كارهاى گذشته هم دشوار است و حقايق آنرا جز كسانى كه شاهد بوده اند نمى دانند، بلكه كسانى هم كه حاضر و شاهد بوده اند باطن امر را نمى دانستند. بنابراين ، جايز نيست كه از حسن نيت آنان در آنچه اتفاق افتاده است عدول كرد و خداوند عهده دار آمرزش و عفو است و اين موضوع ، اگر هم ثابت شود، خطايى است كه گناه كبيره نيست بلكه از باب گناهان صغيره است كه اقتضاى تبرى از آن دو و زوال دوستى را ندارد.

 ابوبكر جوهرى مى گويد : ابوزيد عمر بن شبه ، از محمد بن حاتم ، از رجال او، از ابن عباس براى ما نقل كرد كه مى گفته است ، عمر از كنار على ، كه بر در خانه خود نشسته بود و من هم همراهش بودم ، عبور كرد. عمر بر على سلام داد. على به او گفت : كجا مى روى ؟ گفت : به بقيع مى روم . على گفت : مگر با اين دوست خود (ابن عباس ) همراه نمى شوى كه با تو بيايد؟ گفت : آرى . على به من فرمود : همراه او برو. من برخاستم و كنار عمر حركت كرد. او انگشتهايش را ميان انگشتان من قرار داد و چون اندكى رفتيم و بقيع را پشت سر نهاديم به من گفت : اى ابن عباس ! به خدا سوگند كه اين دوست تو پس از رسول خدا سزاوارترين مردم براى حكومت بود، جز اينكه ما در دو مورد بر او ترسيديم . ابن عباس مى گويد : سخنى گفتى كه چاره يى جز پرسيدن از او نداشتم و گفتم : اى اميرالمؤ منين آن دو مورد چيست ؟ گفت : از كمى سن او محبت او نسبت به خاندان عبدالمطلب .

ابوبكر جوهرى همچنين مى گويد : ابوزيد، از محمد بن عباد، از قول برادرش سعيد بن عباد، از ليث بن سعد از قول رجال او نقل مى كند كه ابوبكر صديق مى گفته است : اى كاش ، در خانه فاطمه را نمى گشودم هر چند به من اعلان جنگ مى شد.

ابوبكر جوهرى مى گويد : حسن بن ربيع ، از عبدالرزاق ، از معمر، از زهرى ، از على بن عبدالله بن عباس ، از پدرش براى ما حديث كرد كه مى گفته است : در حالى كه مرگ پيامبر صلى الله عليه و آله فرا رسيد و در خانه مردانى حضور داشتند كه عمر هم ميان آنان بود، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : براى من قلم و دوات و كاغذى آوريد تا براى شما نامه يى بنويسم كه هرگز پس از من گمراه نشويد. عمر سخنى گفت كه معنايش اين بود كه درد بر پيامبر چيره شده است . و سپس گفت : قرآن پيش ماست و كتاب خدا ما را بسنده و كافى است . كسانى كه در خانه بودند اختلاف نظر پيدا كردند و به بگو و مگو پرداختند. يكى مى گفت : سخن همان است كه رسول خدا فرمود و ديگرى مى گفت : سخن همان است كه عمر گفت . چون اختلاف و بگو و مگوى آنان بسيار شد پيامبر خشم گرفت و فرمود : برخيزيد، ( براى پيامبرى شايسته و سزاوار نيست كه در حضورش چنين ستيز و اختلاف شود). آنان برخاستند و پيامبر صلى الله عليه و آله همان روز رحلت فرمود. ابن عباس مى گفته است : مصيبت بزرگ و تمام مصيبت اين بود كه ميان ما و نوشته پيامبر صلى الله عليه و آله حائل و مانع شدند. – يعنى به سبب اختلاف و درشتگويى .
مى گويم (ابن ابى الحديد) : اين حديث را محمد بن اسماعيل بخارى و مسلم بن حجاج قشيرى هر دو در كتابهاى صحيح خود آورده اند و عموم محدثان هم در مورد روايت آن متفقند.

ابوبكر جوهرى گويد : ابوزيد، از رجال خود، از جابر بن عبدالله براى ما حديث كرد كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : اگر خلافت را به ابوبكر واگذاريد هر چند او را در بدنش ضعيف مى يابيد ولى در فرمان خدا نيرومند است و اگر به عمر واگذاريد هم در از لحاظ بدنى نيرومند است و هم در اجراى فرمان خدا و اگر به على واگذاريد – و نمى بينم كه اين كار را بكنيد – او را رهنمون و راهنما خواهيد يافت كه شما را بر شاهراه هدايت و راه راست مى برد :ابوبكر جوهرى مى گويد : احمد بن اسحاق بن صالح ، از احمد بن سيار، از سعيد بن كثير انصارى ، از قول رجال خود، از عبدالله بن عبدالرحمن نقل مى كند كه پيامبر صلى الله عليه و آله در بيمارى مرگ خود، اسامة بن زيد را به فرماندهى لشكرى گماشت كه عموم بزرگان مهاجران و انصار در آن شركت داشتند و ابوبكر و عمر و ابوعبيده جراح و عبدالرحمان بن عوف و طلحه و زبير هم در زمره آنان بودند پيامبر صلى الله عليه و آله به اسامه فرمان داد به موته ، يعنى جايى كه پدر اسامه كشته شده بود، حركت كند و در وادى فلسطين جنگ و جهاد كند.

اسامه در اين كار سنگينى كرد و لشكر هم بدان سبب سنگينى كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله در بيمارى خود گاه سنگين و گاه سبك و بهتر مى شد و همواره درباره حركت كردن و گسيل داشتن لشكر تاكيد مى فرمود تا آنجا كه اسامه به پيامبر صلى الله عليه و آله گفت : پدر و مادرم فداى تو باد! آيا اجازه مى فرمايى چند روزى درنگ كنم تا خداوند متعال شفايت دهد؟ فرمود : نه حركت كن و در پناه بركت خداوند برو. گفت : اى رسول خدا! اگر بروم و تو بر اين حال باشى در دل من قرحه يى از اضطراب درباره ، تو خواهد بود. فرمود : در پناه نصرت و عافيت حركت كن و برو. گفت : اى رسول خدا! من خوش نمى دارم كه از همه مسافران و كاروانها مرتب درباره حال تو بپرسم . فرمود : آنچه را به تو فرمان مى دهم انجام بده .

سپس ضعف بر رسول خدا صلى الله عليه و آله چيره شد. اسامه هم برخاست و آماده حركت شد و چون پيامبر صلى الله عليه و آله از آن حال ضعف بيرون آمد درباره اسامه و آن لشكر پرسيد. گفتند : مجهز مى شوند و در جناح حركتند. شروع فرمود به گفتن اين جمله : (لشكر اسامه را روانه كنيد. هر كس را كه از آن تخلف كند خدا لعنت كناد) و اين جمله را مكرر فرمود. اسامه در حالى كه پرچم بر دوش داشت و صحابه هم همراهش بودند بيرون رفت و در جرف فرود آمد و در حالى كه ابوبكر و عمر و بيشتر مهاجران و از انصار اسيد بن خضر و بشير بن سعد و سران ديگر انصار همراهش بودند. در اين حال فرستاده ام ايمن  پيش اسامه آمد و پيام آورد : برگرد كه پيامبر در حال مرگ است . اسامه هماندم برخاست و در حالى كه لواء همراهش بود به مدينه برگشت و آن را بر در خانه پيامبر صلى الله عليه و آله بر زمين نهاد و پيامبر صلى الله عليه و آله همان ساعت رحلت فرموده بود
گويد : ابوبكر و عمر تا هنگامى كه زنده بودند اسامه را با عنوان امير مورد خطاب قرار مى دادند.

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج 3 //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

خطبه 65 شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)(جنگ صفین)

65 و من كلام له ع كان يقوله لأصحابه في بعض أيام صفين

مَعَاشِرَ الْمُسْلِمِينَ اسْتَشْعِرُوا الْخَشْيَةَ- وَ تَجَلْبَبُوا السَّكِينَةَ وَ عَضُّوا عَلَى النَّوَاجِذِ- فَإِنَّهُ أَنْبَى لِلسُّيُوفِ عَنِ الْهَامِ وَ أَكْمِلُوا اللَّامَةَ- وَ قَلْقِلُوا السُّيُوفَ فِي أَغْمَادِهَا قَبْلَ سَلِّهَا- وَ الْحَظُوا الْخَزْرَ وَ اطْعُنُوا الشَّزْرَ- وَ نَافِحُوا بِالظُّبَى وَ صِلُوا السُّيُوفَ بِالْخُطَا- وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ بِعَيْنِ اللَّهِ وَ مَعَ ابْنِ عَمِّ رَسُولِ اللَّهِ- فَعَاوِدُوا الْكَرَّ وَ اسْتَحْيُوا مِنَ الْفَرِّ- فَإِنَّهُ عَارٌ فِي الْأَعْقَابِ وَ نَارٌ يَوْمَ الْحِسَابِ- وَ طِيبُوا عَنْ أَنْفُسِكُمْ نَفْساً- وَ امْشُوا إِلَى الْمَوْتِ مَشْياً سُجُحاً- وَ عَلَيْكُمْ بِهَذَا السَّوَادِ الْأَعْظَمِ وَ الرِّوَاقِ الْمُطَنَّبِ- فَاضْرِبُوا ثَبَجَهُ فَإِنَّ الشَّيْطَانَ كَامِنٌ فِي كِسْرِهِ- وَ قَدْ قَدَّمَ لِلْوَثْبَةِ يَداً وَ أَخَّرَ لِلنُّكُوصِ رَجُلًا- فَصَمْداً صَمْداً حَتَّى يَنْجَلِيَ لَكُمْ عَمُودُ الْحَقِّ- وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ وَ اللَّهُ مَعَكُمْ وَ لَنْ يَتِرَكُمْ أَعْمَالَكُم‏

مطابق نسخه 66 صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(65) از سخنان آن حضرت عليه السلام در روزهاى جنگ صفين 

 در اين خطبه كه اميرالمؤ منين على عليه السلام آن را در يكى از روزهاى جنگ صفين خطاب به ياران خود ايراد فرموده است  و با عبارت ( معاشرالمسلمين ، استشعروا الخشية و تجلببو السكينة ) (اى گروه مسلمانان ! بيم از خدا را جامه زيرين و شعار خود و آرامش را جامه رويين و دثار خود قرار دهيد) شروع مى شود، ابن ابى الحديد پس از شرح لغات و آوردن شواهد متعدد از اشعار و اينكه بر طبق بيشتر روايات ، اين خطبه در روزى كه شامگاه آن (ليلة الهرير) اتفاق افتاده ايراد شده است بحث تاريخى زير را آورده است :)

از اخبار جنگ صفين

 نصر بن مزاحم مى گويد : پيش از آنكه دو گروه در صفين به جنگ بپردازد على عليه السلام سوار بر استرى مى شد كه سوار شدن بر آن را خوش مى دانست و چون جنگ فرا رسيد شب را بيدار ماند و لشكرها را مرتب مى نمود و آرايش جنگى مى داد و چون صبح شد فرمود : براى من اسب بياوريد. اسبى براى او آوردند كه سياه بود و دمى پرمو داشت و با آنكه آنرا با دو ريسمان مى كشيدند هر دو دست خود را بر زمين مى كشيد و مى كوفت و همهمه و هياهويى داشت . على عليه السلام بر آن سوار شد و اين آيه را تلاوت كرد : (پاك و منزه است خداوندى كه اين را براى ما مسخر كرد وگرنه ما بر آن قادر نبوديم و همانا كه ما به سوى خداى خود بازگردانده ايم )  سپس گفت : هيچ نيرو و توانى جز به خداى بلند مرتبه بزرگ نيست .

نصر مى گويد : عمرو بن شمر، از جابر جعفى روايت مى كرد كه مى گفته است هرگاه على عليه السلام مى خواست براى جنگى حركت كند پيش از آنكه سوار شود نخست نام خدا را بر زبان مى آورد و مى گفت : سپاس خداى را بر نعمتها و فضل او بر ما، (منزه است خداوندى كه اين را بر نعمتها و فضل او بر ما، (منزه است خداوندى كه اين را براى ما مسخره كرد و گرنه ما بر آن قادر نبوديم ، و همانا كه ما به سوى خداى خود بازگردنده ايم ). آن گاه روى به قبله مى كرد و دستهاى خود را بر آسمان مى افراشت و عرضه مى داشت : بار خدايا همانا گامها به سوى تو برداشته مى شود و بدنها به زحمت و رنج مى افتد و دلها تهى مى شود و با تو راز مى گويد و دستها برافراشته و چشم ها به رحمت تو دوخته مى شود (پروردگارا در نزاع ميان ما و قوم ما به حق ما را پيروز فرماى كه تو بهترين پيروزى دهندگانى ) آن گاه مى گفت : در پناه بركت خدا حركت كنيد و سپس اين اذكار را مى خواند (الله اكبر، لا اله الا الله ، الله اكبر، يالله يا صمد،) و عرضه مى داشت : اى پروردگار محمد! ستم ستمگران را از ما كفايت فرماى . سپس چهار آيه اول سوره فاتحه را مى خواند و پس از آن بسم الله الرحمن الرحيم و لاحول ولا قوة الا بالله العلى العظيم مى گفت . جابر جعفى مى گفته است : شعار على عليه السلام در جنگ صفين هم همين كلمات بوده است .

نصر مى گويد : سعد بن طريف از اصبغ بن نباته روايت مى كند كه مى گفته است على عليه السلام در هر جنگى كه بود ندا مى داد : (يا كهيعص )

نصر مى گويد : قيس بن ربيع ، از عبدالواحد بن حسان عجلى از قول كسى كه براى او نقل كرده است مى گويد روز جنگ با شاميان در صفين نشسته است كه على عليه السلام چنين مى گفته است : (بار خدايا! چشمها به سوى تو كشيده شده و دستها گشاده گرديده و پاها به حركت درآمده و زبانها ترا فرا مى خوانند و دلها تهى شده و با تو راز مى گويد. بار خدايا در مورد كردارها حكومت پيش تو آورده مى شود. خدايا ميان ما و ايشان به حق حكومت فرماى كه تو بهترين پيروزى دهندگانى . بار خدايا ما نبودن پيامبر خود را و كمى خويش ‍ و فزونى شمار دشمن خود و پراكندگى خواسته هاى خود و سختى روزگار و ظهور فتنه ها را بر تو عرضه مى داريم و شكوه مى كنيم .

بار خدايا ما را با گشايشى شتابان از سوى خود يارى فرماى . پروردگارا نصرتى ارزانى كن كه با آن پيروزى و عزت حق را آشكار فرمايى .
نصر بن مزاحم مى گويد : عمر بن سعد، از سلام بن سويد، از على عليه السلام در مورد تفسير اين آيه كه خداوند مى فرمايد : (و آنان را با كلمه تقوى ملازم كرد)  نقل مى كرد كه مى گفته است مقصود از كلمه تقوى (لا اله الا الله ) است و مى گفته است : (الله اكبر) آيت پيروزى است . سلام بن سويد مى گويد : لا اله الا الله و الله اكبر شعار على عليه السلام در جنگها بود كه آن را بر زبان مى آورد و سپس حمله مى كرد و به خدا سوگتند هر كس را كه در برابرش مى ايستاد يا او را تعقيب مى كرد به آبشخور مرگ وارد مى ساخت .

نصر مى گويد : عمر بن سعد از عبدالرحمان بن جندب از پدرش نقل مى كند كه مى گفته است چون سحرگاه پنجشنبه هفتم صفر سال سى و هفت فرا رسيد على عليه السلام نماز صبح گذارد و شتابان در حالى كه هوا تاريك و روشن بود حركت كرد و من هرگز چون آن روز نديده بودم كه على صبح به آن زودى حركت كند او همراه مردم به طرف شاميان حركت كرد و آهنگ ايشان نمود و او حمله را آغاز و به سوى ايشان حركت كرد و چون ديدند حمله مى آورد آنان هم با سپاهيان خود به استقبال و رويارويى آمدند.

نصر مى گويد : عمر بن سعد، از مالك بن اعين ، از زيد بن وهب نقل مى كرد كه چون على عليه السلام بامداد آن روز به طرف شمال بلند كرد و چنين عرضه داشت : (بارخدايا اى پروردگار اين سقف محفوظ و باز داشته شده و ماهو منازل كواكب و ستارگان را در آن مقرر داشته اى و ساكنان آن را گروهى از فرشتگان قرار داده اى كه از عبادت خسته و فرسوده نمى شوند؛ و اى پروردگار اين زمينى كه آن را مايه آرامش و محل قرار همه انسانها و چهارپايان و حشرات و آفريدگان بى شمار خود – كه برخى ديده مى شوند و برخى ديده نمى شوند – قرار داده اى ؛ و اى پروردگار كشتى هايى كه در اقيانوسها براى سود مردم در حركتند، اى پروردگار ابرها كه ميان آسمان و زمين مسخرند و پروردگار درياى انباشته كه بر همه جهان محيط است .  و اى پروردگار كوههاى استوارى كه آنها را براى زمين همچون ميخ ‌هاى استوار و براى مردم كالا قرار داده اى ، اگر ما را بر دشمنان پيروزى دادى ما را از ستم كردن بر كنار و بر حق استوار بدار، و اگر آنان را بر ما پيروز كردى شهادت را روزى ما كن و بقيه اصحاب مرا از فتنه نگهدار.

نصر مى گويد : شاميان همين كه ديدند على به جانب آنان پيش مى رود آنان هم با لشكرهاى خود به سوى او پيش آمدند. آن روز سالار ميمنه سپاه على عليه السلام عبدالله بن بديل ورقاى خزاعى و سالار ميسره اش عبدالله بن عباس عبدالطلب بود. قاريان عراق همراه سه تن بودند : عمار بن ياسر، قيس بن سعد بن عباده و عبدالله بن بديل ، مردم هم در كنار رايات و در مركزهاى خود ايستاده بودند و على عليه السلام هم همراه مردم مدينه در قلب لشكر بود بيشتر توجه مردم مدينه از انصار بودند و از دو قبيله خزاعه و نانه هم شمار خوب و قابل توجهى همراهش بودند.

نصر مى گويد : على عليه السلام مردى ميانه بالا داراى چشمهاى درشت سياه بود. چهره اش از زيباى ماه همچون شب چهاردهم بود. شكم و سينه اش ستبر و كف دستهايش ضخيم و داراى استخوان درشت بود. گردنش همچون سيمين و جلو و سرش بدون مو بود كه اندكى موهاى كم پشت در پشت سر داشت . كتف و سر شانه هايش همچون دوش شير شكار افكن بود. هنگامى كه حركت مى كرد بدنش اندكى به جلو خميده مى شد. ساعد و بازويش همچون يكديگر و داراى ماهيچه هاى سخت و فشرده بود و هرگاه بازوى مردى را به دست مى گرفت راه نفس كشيدن را بر او مى بست و نمى توانست نفس بكشد. رنگ چهره اش گندمگون و بينى او كوچك و ظريف بود. چون براى جنگ راه مى افتاد شتابان حركت مى كرد و خداوند متعال در جنگهايش او را با نصرت و ظفر يارى مى داد.  نصر مى گويد معاويه خيمه يى بزرگ برافراشت و بر آن كرباسهاى فراوان انداختند و او زير آن نشست .

نصر مى گويد : پيش از اين جنگ سه جنگ ديگر ميان آنان انجام شده بود كه در روزهاى چهارم و پنجم و ششم صفر سال سى و هفتم هجرت بود و در آنها جنگ و درگيرى صورت گرفته بود ولى به اين اهميت نبود. روز چهارم محمد بن خطاب را همراه گروهى از مردم شام به جنگ او فرستاد و با يكديگر جنگ كردند و عبيدالله به محمد پيام داد كه خودت براى جنگ تن به تن با من به ميدان بيا. محمد گفت : آرى و سوى او حركت كرد. على عليه السلام آن دو را از دور ديد و پرسيد : اين دو هماورد كيستند؟ گفته شد : محمد بن حنيفه و عبيدالله بن عمرند. على عليه السلام مركوب خويش را به تاخت درآورد و محمد را فراخواند و فرمود : مركوب مرا نگهدار. او آن را گرفت و تا على عليه السلام پياده در حالى كه شمشير را در دست داشت به جانب عبيدالله حركت كرد و گفت : من با تو مبارزه مى كنم ، پيش آى ، عبيدالله گفت : مرا نيازى به مبارزه با تو نيست . على فرمود : چرا پيش آى . گفت : نه كه با تو مبارزه نمى كنم و به صف خود برگشت . على عليه السلام هم برگشت .

محمد به او گفت : پدر جان مرا از نبرد با او منع كردى و حال آنكه به خدا سوگند اگر مرا رها كرده بودى اميدوار بودم او را بكشم . فرمودن پسر جان ! اگر من با او نبرد مى كردم بدون ترديد او را مى كشتم ولى اگر تو با او جنگ مى كردى البته اميدوار بودم كه او را بكشى ولى در امان هم نبودم كه او ترا بكشد، محمد گفت : پدر جان آيا خودت به نبرد اين دشمن خدا كه فرو مايه و تبهكار است مى روى ؟ و حال آنكه اگر پدرش هم از تو چنين تقاضايى مى كرد من دوست مى داشتم به جاى تو با او جنگ كنم . على عليه السلام فرمود : پسر جان ! از پدرش نام مبر و درباره او چيزى جز خير مگو؛ خداوند بر پدرش رحمت آورد!

نصر مى گويد : روز پنجم عبدالله بن عباس براى جنگ بيرون آمد و از آن سو وليد بن عقبه به جنگ آمد و مروان به فرزندان عبدالمطلب دشنام داد و گفت : اى پسر عباس پيوندهاى خويشاوندى خويش را بريديد و امام خود عثمان را كشتيد رفتار خدا را با خود چگونه ديد؟ آنچه در جستجوى آن بوديد به شما داده نشد و به آنچه آرزو بسته بوديد نرسيديد و خداوند اگر بخواهد ما را بر شما پيروز مى گرداند و شما را هلاك مى سازد. عبدالله بن عباس به او پيام فرستاد براى جنگ با من بيرون بيا.و او نپذيرفت و در آن روز ابن عباس جنگى سخت كرد سپس بدون اينكه بر يكديگر غلبه پيدا كند بازگشتند.

نصر مى گويد : در همان روز شمر بن ابرهة بن صباح حميرى از سپاه معاويه بيرون آمد و همراه گروهى از قاريان شام به سپاه على عليه السلام پيوست و اين كار بازوى معاويه و عمروعاص را سست كرد. عمروعاص به معاويه گفت : تو مى خواهى همراه مردم شام با مردى جنگ كنى كه با محمد صلى الله عليه و آله قرابت نزديك و پيوند استوار خويشاوندى دارد و در مسلمانى چنان پيشگام است كه هيچ كس نظير او به حساب نمى آيد و در جنگ او را شجاعتى است كه نظيرش براى هيچكس از اصحاب محمد صص فراهم نبوده و نيست ؟ و حال آنكه او همراه اصحاب محمد صلى الله عليه و آله كه همگى فراهم نبوده و نيست ؟ و حال آنكه او همراه اصحاب محمد صلى الله عليه و آله كه همگى به حساب مى آيند و همراه سواركاران شجاع و قاريان قرآن و اشراف و پيشگامان مسلمانان كه همگى در جانها داراى هيبت هستند به جنگ تو آمده است .

اينك تو بر مردم شام سخت بگير و آنان را بر كوشش وادار و به طمع بينداز و اين كار بايد پيش از آن باشد كه آنان در آسايش و رفاه بدارى و در نتيجه طولانى شدن زمان توقف در آنان خستگى و درماندگى زبونى آشكار شود و هر چه را فراموش مى كنى اين را فراموش مكن كه تو بر باطلى و على بر حق است . بنابراين پيش از آنكه كار بر تو دشوار شود مبادرت به جنگ كن . معاويه ميان مردم شام برخاست و چنين گفت :اى مردم ! جانها و جمجمه هاى خود را به ما عاريه دهيد، در جنگ سستى و زبونى مكنيد كه امروز روز خطر كردن و روز حقيقت و نگهبانى است و شما بر حقيد و حجت در دست شماست و همانا با كسى جنگ مى كنيد كه بيعت را شكسته و خون حرام ريخته است و براى او در آسمان هيچ عذر خواهى نيست .اينك افراد كاملا مسلح را مقدم و سر برهنگان و افراد بدون زره را موخر بداريد و همگى حمله كنيد كه حق به مقطع خود رسيده و رويارويى ظالم و مظلوم است . 

نصر مى گويد : به روايتى كه عمرو بن سعد، از ابويحيى ، از محمد بن طلحه ، از ابوسنان ، از پدرش براى ما نقل كرد على عليه السلام هم براى اصحاب خو خطبه خواند. مى گويد : گويى هم اكنون به على عليه السلام مى نگرم كه بر كمان خود تكيه داده و ياران پيامبر را پيش خود جمع كرده و آنان بر گرد اويند. گويا درست مى داشت مردم بدانند كه ياران پيامبر صلى الله عليه و آله همراه اويند. على عليه السلام حمد و ثناى خدا را بر زبان آورد و سپس چنين فرمود : اما بعد  همانا خود بزرگ شمردن از سركشى و به خود باليدن از تكبر تاست و شيطان دشمنى حاضر است كه شما را وعده باطل دين يكسان و راههاى آن روشن است ، عهد شكنى و پستى مكنيد. هان كه شرايع دين يكسان و راههاى آن روشن است .

هر كس به آن تمسك جويد رسيده است و هر كس از آن دورى جويد نابود شده است و هر كس رهايش كند از دين بيرون شده است . چون مسلمان را امين سازد خيانت پيشه نخواهد بود و چون وعده دهد خلاف آن را از انجام نمى دهد چون سخن گويد راست مى گويد. ما اهل بيت رحمتيم ، گفتار ما راست و كردار ما پسنديده و منطبق بر حق است . خاتم پيامبران از خاندان ما و رهبران از خاندان ما و رهبران اسلام ميان ما و دانايان به رموز قرآن از ما هستند. همانا ما شما را به خدا و رسول خدا فرا مى خوانيم و همچنان به جنگ با دشمن خدا و پايدارى در اجراى فرمان خدا و كسب رضايت او و بر پا داشتن نماز و پرداخت زكات و گزاردن حج و روزه گرفتن ماه رمضان و رساندن غنايم و اموال به كسانى كه سزاوارند دعوت مى كنيم .

همانا از شگفت ترين شگفتيها اين است كه معاوية بن ابى سفيان اموى و عمرو بن عاص سهمى به پندار باطل خويش شروع به تحريض و تشويق مردم در طلب دين كنند. و شما نيك مى دانيد كه من هرگز و هيچ گاه با رسول خدا صلى الله عليه و آله مخالفت نكرده ام و در هيچ كارى از فرمان او سر نپيچيده ام ، در جنگهايى كه دلاوران عقب نشسته و بر اندامها لرزه در افتاده است من با دليرى و شجاعتى كه خداوند سبحان مرا به آن گرامى داشته است با جان خود او را حفظ كرده ام و سپاس خداى را. و همانا رسول خدا صلى الله عليه و آله در حالى كه سرش بر دامن من بد قبض روح شد و من با دست خويش به تنهايى عهده دار غسل آن حضرت شدم و فرشتگان مقرب همراه من پيكر پاكش را مى گرداندند، و به خدا سوگند هرگز امتى پس از رحلت پيامبر خويش اختلاف نكرده است مگر اينكه اهل باطل آن امت بر اهل حقش پيروز شده اند، مگر آنچه كه خداوند خواسته است .

ابوسنان اسلمى مى گويد : شهادت مى دهم كه پس از اين خطبه شنيدم عمار بن ياسر به مردم مى گويد : همانا كه اميرالمؤ منين به شما فهماند كه امت در آغاز براى او استقامت نيافت و سرانجام هم براى او استقامت نخواهد يافت .گويد : مردم در حالى كه در جنگ با دشمن تيز بين و روشن راى شده بودند پراكنده گرديدند و خود را آماده ساختند.

نصر مزاحم مى گويد : عمر بن سعد، از مالك بن اعين ، از زيد بن وهب ،  نقل مى كرد كه على عليه السلام در آن شب فرمود : تا چه هنگام نبايد با اين قوم با تمام سپاه خود جنگ كنيم و سپس ميان مردم بر پا خاست و چنين گفت :سپاس خداوندى را كه هر چه را او بشكند استوار نمى شود و هر چه استوار بدارد و شكسته نمى شود و اگر او مى خواست هيچ دو تنى از اين امت و همه آفريدگان او با يكديگر اختلاف پيدا نمى كردند و آدمى در هيچ مورد از فرمان او سر بر نمى تافت و مفضول هرگز فضيلت فاضل را انكار نمى كرد.

همانا كه سرنوشتها ما و اين قوم را چنان قرار داده كه اينجا روياروى شده ايم و در هر حال ما در حيطه علم خداى خود قرار داريم و اگر خداوندى بخواهد در كيفر دادن شتاب مى فرمايد و همانا كه نصرت هم از جانب اوست و خداوند ستمگر را تكذيب خواهد كرد و حق مى داند كه سرانجامش كجاست و خداوند اين جهان را خانه و سراى كردارها قرار داده است و آن جهان را سراى پاداش و استقرار (كه بدكاران را به كيفر آنچه كرده اند برساند و نيكوكاران را پاداش نيكو عنايت كند)  هان بدانيد كه به خواست خداوند شما فردا با دشمن رويارويى خواهيد شد؛ امشب فراوان نماز بگزاريد و قرآن تلاوت كنيد و از خداوند متعال پايدارى و نصرت بطلبيد و با احتياط و كوشش با آنان روياروى شويد و در كار خود صادق باشيد.

گويد : مردم برجستند و شروع به اصلاح و مرمت شمشيرها و تير و نيزه هاى خود كردند و تمام آن شب را على عليه السلام به آرايش ‍ جنگى و بستن رايات و تعيين فرماندهان و سازمان دادن لشكرها پرداخت و كسى را فرستاد تا ميان مردم شام ندا دهد كه پگاه فردا آماده جنگ در صفهاى خود باشيد. شاميان در لشكرگاه خويش ضجه كشيدند و پيش معاويه جمع شدند او هم سواران خود را آرايش جنگى داد و لواهاى خود را بست و اميران را مشخص كرد و لشكرها را سازمان داد. مردم حمص با رايات خود اطراف معاويه را احاطه كردند و فرمانده ايشان ابواالاعور سلمى بود. مردم اردن هم كنار رايات خود بودند و عمرو بن عاص فرماندهى آنان را بر عهده سپاه قرار داشتند ضحال بن قيس فهرى و در عينحال همه بر گرد معاويه قرار داشتند. مردم شام از مردم عراق به مراتب بيشتر و دو برابر آنان بودند. ابوالاعور سلمى و عمرو بن عاص و كسانى كه با آن دو بودند حركت كردند تا آنكه مقابل عراقيان ايستادند. ابوالاعور و عمرو چون به عراقيان نگريستند جمع آنان را اندك پنداشتند و طمع بستند. در اين هنگام براى معاويه منبرى نصب كردند و آن را زير خيمه يى كه بر آن پارچه ها و پلاسهاى بسيار افكنده بودند قرار دادند و معاويه بر آن منبر نشست و مردم يمن او را احاطه كردند. معاويه به آنان گفت : نبايد كسى كه او را نمى شناسيد – هر كس كه باشد – به اين منبر نزديك شود و در آن صورت او بكشيد.

نصر مى گويد : عمروعاص به معاويه پيام فرستاد كه به خوبى از عهد و پيمانى كه ميان ما بسته شده است آگاهى . اين كار را فقط بر عهده من بگذار و به ابوالاعور پيام فرست و او را از من دور گردان و مرا با اين قوم آزاد بگذار. معاويه بن ابوالاعور پيام فرستاد كه عمروعاص ‍ را راى و تجربه يى است كه در من و تو نيست . من او را بر لگام همه سواران فرماندهى داده ام ، اتو با سواران خود حركت كن و در فلان بلندى بايست و عمروعاص را با آن قوم واگذار. ابوالاعور چنان كرد و عمروعاص با كسانى كه همراهش بودند برابر لشكر عراق ايستاد، عمرو دو پسر خود عبدالله و محمد را فراخواند و به آن دو گفت : اين زره داران را جلو ببريد و اين افراد بدون زره را عقب بياوريد و صف را همچون موى پشت لب در يك خط مستقيم و راست قرار دهيد كه اين قوم كارى بزرگ آمده اند كه به آسمان مى رسد.
آن دو با درفشهاى خود حركت و صفها را مرتب كردند. عمروعاص هم ميان آن دو حركت كرد و دوباره صف را مرتب نمود. عمروعاص افراد قبايل قيس و كليب و كنانه را بر اسبها سوار كرد و ديگر مردم را در صف پيادگان قرار داد

نصر بن مزاحم مى گويد : كعب بن جعيل تغلبى شاعر شاميان آن شب تا بامداد شب زنده دارى و شروع به سرودن رجز كرد و چنين مى سرود : (اين امت به كارى شگفت در آمده اند و پادشاهى فردا از كسى است كه پيروز شود، سخن راست است و بدون دروغى مى گويم كه فردا بزرگان و سرشناسان عرب نابود مى شوند…)

نصر مى گويد : معاويه گفت چه قبيله يى بر ميسره لشكر عراق قرار دارد؟ گفتند : ربيعه . و چون در سپاه شام كسى از مردم ربيعه نبود ميان مردم حمير و عك قرعه كشيد و قرعه به نام حمير در آمد و آنان در برابر قبيله ربيعه قرار داد. ذوالكلاع حميرى از اينكه قرعه به نام قبيله او در آمده بود (ناراحت شد و) گفت : تف بر اين بخت و قرعه باد!  گويا قبيله حمير را مهمتر از اين مى داند كه برابر ربيعه بايستد و جنگ كند و چون اين سخن او به حجدر رسيد به خدا سوگند خورد كه اگر ذوالكلاع را ببيند او را خواهد كشت اگر چه خودش هم در آن راه كشته شود.

قبيله حمير برابر ربيعه ايستاد و معاويه افراد قبايل سكاسك و سكون را برابر قبيله كنده قرار داد كه اشعث بن قيس فرمانده آنان بود و در برابر قبيله همدان عراق قبيله ازد و برابر مذحج عراق افراد قبيله عك را قرار داد در اين هنگام يكى از رجز خوانان شام چنين رجز خواند :(اى واى بر مادر قبيله مذحج از افراد عك ، گويى مادرشان برپا ايستاده و مى گريد، ما با شمشير آنان را فرو مى كوبيم فرو كوبيدنى و مردانى چون مردان عك وجود ندارد)

گويد : افراد قبيله عك سنگى را مقابل خود بر زمين نهادند و گفتند : هرگز نمى گريزيم مگر اينكه اين سنگ بگريزد و آنان چون حرف جيم را به صورت كاف تلفظ مى كنند كلمه (حكر) تلفظ مى كردند، عمروعاص كه قلب لشكر خود را در پنج صف قرار داده و عراقيان هم همان گونه كردند، در اين هنگام عمروعاص با صداى بلند چنين رجز خواند :(اى سپاهيانى كه داراى ايمان استواريد، قيام كنيد قيام كردنى و از خداوند رحمان يارى بجوييد، براى من خبرى رنگارنگ رسيده و آن اين است كه على پسر عفان را كشته است ، پير ما را آن چنان كه بوده است براى ما برگردانيد).

عراقيان اين رجز او را چنين پاسخ دادند :(شمشيرهاى قبيله هاى مذحج و همدان از اينكه نعثل (عثمان ) را آن چنان كه بوده است برگردانند خوددارى مى كند…)

عمرو بن عاص براى بار دوم با صداى بلند اين رجز را خواند :(پيش از آنكه از ضربه هاى زوبين ونيزه پاره پاره شويد شيخ ما را به ما برگردانيد كافى خواهد بود.)

عراقيان او را پاسخ دادند :(چگونه نعثل را برگردانيم كه مرده و پوستش خشك شده است ما خود بر سرش چندان زديم كه درافتاد، خداوند به جاى او بهترين بدل را داده است كه به احكام دين داناتر و در عمل پاكتر است ).

ابراهيم بن اوس عبيدة سلمى كه از مردم شام است چنين سروده است :(پاداش اين لشكرها كه به سوى شما آمده اند و سواركاران دليرش بر عثمان مى گريند با خدا باد! نودهزار كه ميان ايشان هيچ تبهكارى نيست و تمام سوره هاى بلند و كوتاه قرآن را مى خوانند…)

نصر مى گويد : على عليه السلام هم تمام آن شب را بيدار ماند و مردم را مرتب مى كرد و چون صبح كرد به شاميان حمله برد. معاويه هم با مردم شام به مقابله او آمد. على عليه السلام شروع به پرسيدن از نام قبايل سپاه شام كرد و نامهاى آنان را مى گفتند و چون آنان و محل استقرار هر يك را دانست به افراد قبيله ازد عراق گفت : شما قبيله ازد را براى من كفايت كنيد و به افراد قبيله خثعم گفت : شما خثعمى ها شام را براى من كفايت كنيد، همچنين به هر قبيله از عراقيان دستور داد كه همان قبيله شاميان را كفايت كنيد، همچنين به هر قبيله از عراقيان دستور داد كه همان قبيله شاميان را كفايت كند، مگر قبائلى كه شمارشان در عراق اندك بود مانند بجليه كه قبيله لخم برابر ايشان قرار گرفت . هر دو سپاه روز چهارشنبه ششم صفر تا غروب روياروى قرار گرفتند و جنگ كردند و شب هنگام بدون آنكه هيچيك بر ديگرى غالب شود بازگشتند.

نصر مى گويد : روز هفتم جنگ سخت تر و كارزار مهمتر بود. عبدالله بن بديل خزاعى كه فرماندهى ميمنه سپاه عراق را بر عهده داشت به نيروهاى حبيب : مسلمه كه فرمانده ميسره سپاه شام بود حمله كرد و همچنان به جمله خود ادامه داد و سواران او را پراكنده كرد آن چنان كه هنگام ظهر آنان را تا كنار خيمه معاويه عقب راند.

نصر مى گويد : عمر بن سعد، از مالك بن اعين ، از زيد بن وهب براى ما نقل كرد كه مى گفته است : عبدالله بن بديل ميان ياران خود برپا خاست و براى آنان سخنرانى كرد و چنين اظهار داشت : همانا كه معاويه مدعى چيزى است كه از او نيست ، و در مورد حكومت با كسى كه شايسته است و كسى نظير او نيست ستيز مى كند و مى خواهد با جدال باطل خويش حق را از ميان بردارد؛ اينك همراه اعراب و احزاب بر شما حمله آورده است ؛ او گمراهى را براى آنان آراسته و در دلهايشان محبت فتنه انگيزى را نشانده است ؛ كارها را بر آنان متشبه ساخته و پليدى ايشان افزوده است . و شما به خدا سوگند كه بر نور و برهان روشن و آشكاريد. اينك با اين ستمگران سركش جنگ كنيد، با آنان جنگ كنيد و از ايشان مترسيد و چگونه با ايشان بترسيد و حال آنكه در دست شما آيتى آشكار از كتاب خدايتان است كه مى فرمايد : (آيا از ايشان مى ترسيد، و حال آنكه اگر مؤ من باشيد خداوند سزاوارتر است كه از او بترسيد؛ جنگ كنيد با ايشان تا خدايشان به دست شما عذاب دهد و رسوا سازد و شما را بر آنان يارى و سينه هاى قومى را كه مؤ منند شفا دهد) همانا كه من همراه پيامبر صلى الله عليه و آله با ايشان كرده ام و به خدا سوگند كه در اين جنگ هم آنان پاك تر و نيكوكارتر و با تقوى تر از آن بار نيستند. بشتابيد به جنگ دشمن خدا و دشمن خودتان .

نصر مى گويد : عمر بن سعد، از عبدالرحمان ، از ابو عمرو، از پدرش نقل مى كرد كه على عليه السلام در شب آن روز خطبه يى ايراد كرد و چنين گفت :
(اى گروههاى مسلمان ! بيم از خدا را شعار خود سكينه و آرامش را ملازم خويش قرار دهيد و دندانها بر يكديگر بفشاريد كه براى دور ساختن شمشيرها سود بخش تر است …) تا آخر (همين ) خطبه كه در اين كتاب مذكور است .

همچنين نصر با اسنادى كه آورده است نقل ميكند كه على عليه السلام در آن روز خطبه يى ايراد كرد و ضمن آن چنين گفت :(اى مردم ، همانا خداوند برتر است شما را بر تجارتى راهنمايى كرده كه شما را از عذاب نجات مى دهد و به خير راهبر مى شود و آن ايمان به خدا و رسولش و جهدا در آيه اوست كه پاداش آن را آمرزش گناهان و جايگاههاى پاكيزه در بهشتهاى جاودانه قرار داده است و رضايت خداوند بزرگتر و بهتر است . و خداوند به شما خبر داده است كه چه چيز را دوست مى داد و فرموده است : (همانا كه خداوند آنانى را كه در راه او در صف استوار همچون سد آهنينى جنگ مى كنند دوست مى دارد)  اينك صفهاى خود را همچون بنياد استوار است راست سازيد. زره – پوشيده را جلو بفرستيد و بى زره را پشت سر قرار دهيد؛ دندانهاى خود را بر يكديگر بفشريد كه اين كار براى دور كردن شمشيرها از فرق سر بهتر و براى آرامش دل و جان سود بخش تر است . صداهاى خود را فرو ببريد و بميرانيد كه كه سستى را بهتر از شما دور مى كند و براى وقار مناسب است و خود را در قبال پيكان نيزه ها خميده كنيد كه موجب شود پيكان نيزه بر دشمن بيشتر نفوذ كند. اما درفش هاى خود را خم مكنيد و از دست مدهيد و آنها را جز به دست شجاعان خود كه از خانواده و نواميس خود دفاع مى كنند و به هنگام فروافتادن در سختيها پايدار و شايسته مسپاريد، آنان كه درفش شما را بر مى گيرند و از آن حمايت مى كنند و جلو و پشت آن ضربه مى زنند، و هيچ گاه درفش خود را ضايع مكنيد. هر مرد از شما ضربه محكم به هماورد خويش را خود بر عهده بگيرد، در عين حال با برادر خويش به جان مواسات كند و مبادا كه هماورد خود را برعهده بردار خويش واگذارد و در نتيجه دو هماورد بر دوست و برادر او حمله آورند و با اين كار براى خود مايه گناه و سرزنش گردد. چگونه اين كار ممكن است صورت گيرد كه آن يكى مجبور شود با دو هماورد نبرد كند و اين يكى دست بدارد و هماورد خود را بر عهده برادرش بگذارد يا آنكه بايستد و بر او بنگرد .هر كس چنين كند خداوند بر او خشم مى گيرد. خويشتن را در معرض خشم خداوند قرار مدهيد كه بازگشت شما به سوى خداوند است . خداوند درباره قومى كه آنان را نكوهش نموده است چنين مى فرمايد : (اگر از مرگ كشته شدن بگريزيد و هرگز سود نمى بخشدتان و در آن صورت جز اندك زمانى كامياب نخواهيد شد)  به خدا سوگند بر فرض كه از دم شمشير اين جهانى بگريزيد از دم شمشير آن جهانى سلامت نمى مانيد. از راستى و پايدارى يارى جوييد كه پس از شكيبايى پيروزى نازل مى شود.

نصر گويد : عمرو بن شمر، از جابر، از شعبى ، از مالك بن قدامه ارحبى نقل مى كرد كه سعيد بن قيس در قناصرين براى ياران خود خطبه يى ايراد كرد و چنين گفت :سپاس خداوندى را كه ما را به دين خويش هدايت فرمود و كتاب خويش را در ميراث ما قرار داد و با فرستاند پيامبر خويش بر ما منت نهاد و او را مايه رحمت همه جهانيان و سرور پيامبران و خاتم ايشان و حجت بزرگ بر همه گذشتگان و آيندگان و رهبر مؤ منان قرار داد. و سپس در تقدير و مشيت خداوند چنين بوده كه ما و دشمن ما را در قناصرين گرد آورد و به هر حال بر آنچه ما را خوش و ناخوش است سپاسگزار خداييم . امروز گريز زيبنده ما نيست و اكنون هنگام گريز و بازگشت نيست و همانا خداوند ما را به رحمتى از خويش ويژه گردانيده است كه توان شكرش را نداريم و نمى توانيم قدر و ارزش آن را درك كنيم و آن اين است كه بهترين و گزينه ترين ياران محمد صلى الله عليه و آله همراه و در زمره ما هستند و سوگند به خدايى كه بر بندگان بيناست اگر رهبر ما مرد بينى بريده يى مى بود  با توجه به اين كه هفتاد تن از شركت كنندگان در جنگ بدر همراه مايند شايسته است كه بينش ما پسنديده و دلهاى ما به اطاعت از او راضى باشد، چه رسد به اينكه رهبر و سالار ما پسر عموى پيامبر ما و بدرى راستين است كه در خردسالى نمازگزارده و در بزرگى همراه پيامبرتان بسيار جهاد كرده است و حال آنكه معاويه برده آزاد شده از قيد اسارت جنگى و پسر آزاد شده است .

آگاه باشيد كه او گروهى از گمراهان را فريفته است و آنان را به آتش دوزخ در آورده و ننگ و عار را بر ايشان ارزانى داشته است و خداوند آنان را به زبونى و حقارت مى كشاند. همانا كه شما بزودى همين فردا با دشمن خويش روياروى مى شويد؛ بر شما باد بيم از خدا و كوشش و دور انديشى و صدق و پايدارى كه خداوند همراه صابران است . همانا آگاه باشيد كه شما با كشتن آنان رستگار مى شويد و حال آنكه با كشتن شما بدبخت مى شوند. به خدا سوگند هيچ مردى از شما مردى از ايشان را نمى كشد مگر اينكه خداوند قاتل را به بهشت جاودان و مقتول را به آتش دوزخ در مى آورد (و نه سبك و كاسته شود از ايشان و در آن جاودانه گرفتارند.)  خداوند ما و شما را از آنچه دوستان خود را بر كنار داشته است بر كنار دارد و ما و شما را از آنانى كه از او اطاعت كرده و پرهيزگار بوده اند قرار دهد. از خداى بزرگ براى خودم و شما و مؤ منان آمرزش مى طلبم .شعبى مى گويد : همانا كه سعيد بن قيس  با كردار خويش آنچه را در اين خطبه گفت تصديق كرد.

نصر مى گويد : عمرو بن شمر، از جابر، از ابوجعفر (امام جعفر عليه السلام ) و زيد بن حسن نقل مى كند كه آن دو مى گفته اند : معاويه از عمروعاص خاست تا صفهاى شاميان را مرتب كند و آرايش نظامى دهد. عمرو گفت : به آن شرط كه اگر خداوند پسر ابوطالب را كشت و شهرها به اطاعت تو درآمد و براى تو استوار شد براى من هر چه خودم حكم مى كنم باشد. معاويه گفت : مگر حكم تو در مورد مصر نبود و آن ترا بس نيست ؟ گفت : آيا مصر مى تواند عوض بهشت باشد؟ و كشتن پسر ابوطالب به بهاى عذاب دوزخى است كه (در آن باره خداوند فرموده است ) (نه سبك و كاسته شود از ايشان و در آن جاودانه گرفتارند)

 معاويه گفت : اى ابوعبدالله ! اگر پسر ابوطالب كشته شد فرمان تو را خواهد بود، اينك آرام و آهسته گوى كه مردم شام سخنت را نشنود. عمروعاص برخاست و گفت : اى گروه شامايان ! صفهاى خود را منظم و همچون موى پشت لب بياراييد و كاسه هاى سرتان را ساعتى به ما عاريه دهيد  كه حق به مقطع خود رسيده است و چيزى جز ظالم و مظلوم باقى نمانده است .

نصر مى گويد :  ابوالهيثم بن التيهان كه از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و از نقيبان و شركت كنندگان در بيعت عقبه و جنگ بدر بود پيش آمد و شروع به آراستن صفهاى عراقيان كرد و گفت : اى گروه عراقيان ! همانا كه ميان شما و پيروزى اين جهانى و بهشت آن جهانى جز ساعتى از يك روز باقى نمانده است ، گامهايتان را استوار بداريد، صفهاى خود را منظم كنيد و كاسهاى سرتان را به پروردگارتان عاريه دهيد و از خداوند، پروردگار خود، يارى بجوييد و با دشمن خدا و دشمن خود جهاد كنيد و آنان را بكشيد كه خدايشان بكشد و نابود سازد! و صبر و پايدارى كنيد كه (زمين از آن خداوند است آن را به هر كس از بندگانش كه خواهد ميراث دهد و فرجام پسنديده از آن پرهيزگاران است ).

 نصر گويد : عمرو بن شمر، از جابر، از فضل بن ادهم ، از پدرش نقل مى كند كه مى گفته است : اشتر هم در قناصرين در حالى كه سوار بر اسبى به سياهى بال زاغ بود براى مردم خطبه ايراد كرد و چنين گفت :سپاس خداوندى را كه آسمانهاى بر افراشته را آفريد : (خداى مهربانى كه بر عرش محيط است و آنچه در آسمانها و آنچه در زمين و آنچه ميان آن دو و آنچه زير زمين است همه از اوست )  او را بر آزمايش پسنديده يى كه فراهم آورده است و اين نعتها كه آشكار كرده است هر صبح و شام فراوان ستايش مى كنم . هر كه را خدا راهنمايى كرد هدايت يافته است و هر كه را او راهنمايى نكرد به گمراهى درافتاد. خداوند محمد را با صلوات و هدايت گسيل داشت و او را بر همه اديان پيروزى داد هر چند مشركان را خوش ‍ نيامد. خداى بر او درود و سلام فرستد! سپس همانا از تقدير و مشيت خداوند سبحان اين بود كه ما را به اين شهر و زمين كشاند و ميان ما و دشمن خدا و دشمن ما برخورد پديد آورد. و ما به سپاس و نعمت و فضل و منت خداوند ديدگانمان روشن و جانهايمان آرام و پاك است . از جنگ با ايشان اميد پاداش پسنديده و در امان بودن از عقاب داريم .

پسر عموى پيامبرمان كه شمشيرى از شمشيرهاى خداوند است – يعنى على بن ابيطالب – همراه ماست كه با پيامبر چنان نماز گذارد كه هيچ مردى در آن بر او پيشى نگرفت ، تا كنون كه پيرمردى شده است هيچ گاه از او كارى كودكانه و كوتاهى و لغزش سر نزده است . او در دين خداوند متعال و نسبت به حدود الهى دانا و داراى انديشه اصيل و صبر جميل و پاكدامنى ديرينه است . بنابراين ، نسبت به خدا پرهيزگار باشيد و بر شما باد كوشش و دور انديشى . و بدانيد كه شما بر حق هستيد و آن گروه بر باطلند. شما با معاويه جنگ مى كنيد و حال آنكه همراه شما علاوه بر اصحاب محمد صلى الله عليه و آله نزديك صد تن از شركت كنندگان در جنگ بدر حاضرند و بيشتر درفشهايى كه با شماست همان درفشهاست كه در التزام ركاب پيامبر بوده است و پرچمهايى كه با معاويه است پرچمهايى است كه همراه مشركان و بر ضد رسول صلى الله عليه و آله بوده است . بنابر اين ، در واجب بودن جنگ با آنان كسى جز آن كه دلش مرده است ترديد نمى كند و همانا كه شما بر يكى از اين دو كار پسنديده خواهيد بود؛ يا پيروزى يا شهادت . خداوند ما و شما را همان گونه كه هر كس او را اطاعت و پرهيزگارى كند از گناه باز مى دارد از گناه و نافرمانى باز دارد و به ما و شما فرمانبردارى خود و پرهيزكارى را الهام فرمايد و براى خودم و شما از خداوند آمرزش مى خواهم .

نصر، از عمرو بن شمر، از جابر، از شعبى ، از صعصعة بن صوحان ، از زامل بن عمرو جذامى نقل مى كند كه مى گفته است : معاويه از ذوالكلاع حميرى كه از بزرگترين و بى باكترين ياران او بود خواست تا براى مردم خطبه بخواند و ايشان را به جنگ با على عليه السلام و يارانش تشويق كند. او اسب خويش را آماده ساخت و بر آن نشست و براى مردم خطبه خواند و چنين گفت :سپاس خدا را سپاس فراوان ، فزاينده و آشكار در هر بام و شام ، او را مى ستايم و از او يارى مى خواهم و به او ايمان و بر او توكل دارم و خداى بسنده ترين كارگزار است و گواهى مى دهم كه پروردگارى جز خداى يگانه نيست كه انبازى براى او تصور نمى شود و گواهى مى دهم كه محمد بنده و فرستاده اوست .

او را در آن هنگام كه گناهان آشكار و فرمانبردارى مندرس و زمين آكنده از ستم و گمراهى بود و جهان در شعله هاى فتنه مى سوخت آن چنان كه دشمن خدات ابليس ، طمع بسته و درايستاده بود كه در اطراف جهان پرستيده و عبادت شود، با قرآن كه منشور هدايت است و راهنمايى و دين حق مبعوث فرمايد و اين محمد صلى الله عليه و آله بود كه خداوند با وجود او آتشهاى زمين را فرو نشاند و ميخهاى ستم را از بن بر آورد و با او نيروهاى ابليس را خوار نمود و او را از طمعى كه بر پيروزى بر مردم بسته بود نا اميد ساخت خداوند او را بر همه اديان پيروز ساخت هر چند مشركان را خوش نبود. و سپس اين قضاى خداوندى بود كه ميان ما و مردم همكيش ما در صفين جنگ روى دهد و ما بخوبى مى دانيم كه ميان ايشان كسانى هستند كه با پيامبر صلى الله عليه و آله سابقه درخشان دارند و ارزش بزرگى داشته اند ولى اينك كار دگرگون شده است و براى خود به هيچ روى روا نمى بينيم كه خون عثمان بر هدر شود، داماد پيامبرمان و كسى كه سپاه اسلام را كه گرفتار سختى و تنگدستى بود مجهز ساخت و بر مسجد و جايگاه نماز پيامبر صلى الله عليه و آله خانه يى افزود و سقاخانه يى بنا كرد و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از سوى او با دست راست خويش با دست چپ خود بيعت نمود و دو دختر گرامى خويش ام كلثوم و رقيه را به همسرى او داد. و بر شرف او افزود. بر فرض كه عثمان مرتكب گناهى شده باشد همانا كسى كه از او بهترين و برتر بوده مرتكب گناهى شده است و خداوند سبحان به پيامبر خويش فرموده است : (تا خداوند از گناهان گذشته و آينده تو در گذرد)  و موسى تنى را بكشت و از خداوند طلب آمرزش كرد و خدايش آمرزيد و نوح مرتكب گناه شد و سپس از خداوند آمرزش خواست و خدايش آمرزيد  و كداميك از شما از گناه عارى است

و ما بخوبى مى دانيم كه پسر ابوطالب را با پيامبر خدا سابقه يى پسنديده بوده است ولى اگر او مشوق و شوراننده مردم بر كشتن عثمان نبوده است تريديد نيست كه از يارى او خوددارى كرده است با آنكه عثمان برادر دينى و پسر عمو و همزلف و پسر عمه او بوده ،  وانگهى آنان از عراق خويش حركت كرده و به شام و زمين شما و منطقه حكومت شما فرود آمده اند و همانا كه عموم ايشان يا از كشندگان عثمانند يا از كسانى كه او را يارى نداده اند. اينك صبر و پايدارى و از خداى متعال مدد خواهى كنيد. اى امت ! مشا گرفتار آزمون و بلا شده ايد و من همين ديشب به خواب ديدم كه گويى ما و مردم عراق قرآنى را محاصره كرده ايم و شمشيرهاى خود را بر آن فرو مى آوريم و ما در آن حال فرياد مى زنيم ! (واى بر شما از عذاب خدا). و با اين همه به خدا سوگند كه ما تا پاى جان آوردگاه را رها نخواهيم كرد. اينك بر شما باد تقواى خداوند و بايد كه نيتهاى شما فقط براى خدا خالص باشد، كه من از عمر بن خطاب شنيدم كه مى گفت : از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شنيدم فرمود : (همانا كشته شدگان بر نيت خود مبعوث مى شوند)  خداوند به ما و شما صبرى و پايدارى ارزانى دارد و ما و شما را عزت و نصرت دهد و در هر كارى براى ما و شما باشد و براى خود و شما از پيشگاه خدا آمرزش مى طلبم .

نصر گويد : عمرو بن شمر، از جابر، از عامر،  از صعصة بن صوحان عبدى ، از ابرهة بن صباح براى ما نقل كرد كه مى گفته است يزيد بن اسد بجلى هم در جنگ صفين ميان شاميان برخاست تا سخنرانى كند، قبايى خز پوشيده بود و عمامه يى سياه بر سر داشت ، دستگيره شمشيرش را به دست گرفته و پايه آن را بر زمين نهاده و به آن تكيه داده بود. صمصعه مى گفت ابرهى براى من نقل كرد كه يزيد بن اسد بجلى در آن هنگام از گرامى ترين و زيباترين و بليغ ‌ترين افراد عرب بود و چنين گفت : سپاس خداوند يكتا را،  بخشنده شكوهمند و توانگر درهم شكننده و حكيم آمرزنده و بزرگ بلند مرتبه ، صاحب عطاء و كردار و نعمت وجود و رونق و زيبايى و منت و بخشش ، مالك روزى كه در آن سوداگرى و دوستى نيست . او را بر اين آزمون پسنديده و ارزانى داشتن اين همه نعمتها در همه حال چه سختى و چه آسايش مى ستايم . او را بر نعمتهاى كامل و بخششهاى بزرگش مى ستايم ، ستايشى كه در شب و روز درخشان است ، و گواهى مى دهم كه خدايى جز خداى يكتاى بى انباز نيست . و گواهى دادن به اين كلمه مايه رستگارى در زندگى و هنگام مرگ است و روز جزا خلاص در آن است . و گواهى مى دهم كه محمد صلى الله عليه و آله بنده و فرستاده خداست و پيامبر برگزيده و امام هدايت است ، سلام و درود خدا بر او باد، و سپس تقدير خداوند بر اين بود كه ما و همكيشان ما را در اين سرزمين جمع و روياروى قرار دهد و خداوند بر اين بوده من اين را خوش نمى دارم ؛ ولى آنان به ما اجازه ندادند آب دهان خويش را فرو بريم و ما را به حال خود رها نكردند كه بر احوال خود بنگريم و به معاد خوش بينديشيم و كار را به آنجا كشاندند كه ميان ما و در حريم و مركز ما فرود آمدند. و ما مى دانيم كه ميان اين قوم خردمندان بردبار همراه سفلگانى فرومايه ، كه از سفلگان ايشان بر زنان و فرزندان خود رد امان نيستيم . ما دوست مى داشتيم كه با همكيشان خود جنگ نكنيم اما ما را بيرون كشاندند و كارها چنان شد كه بايد فردا به غيرت و حميت با آنان جنگ كنيم . ما از خداييم و به سوى او بازگشت كنندگانيم و سپاس خداوند پروردگار جهانيان را، همانا سوگند به كسى كه محمد را به رسالت فرستاده است ، من دوست مى دارم كه كاش يك سال پيش مرده بودم ولى خداوندى هرگاه كارى را اداره كند بندگان نتوانند آن را باز دارند. بنابراين از خداى بزرگ مدد مى جوييم ، و براى خود و شما از پيشگاه خدا آمرزش ‍ مى خواهم

نصر گويد : عمرو، از ابى رزق همدانى نقل مى كرد كه يزيد بن قيس ارحبى در صفين عراقيان را به جنگ تحريص كرد و چنين گفت :همانا مسلمان واقعى كسى است كه دين و انديشه اش سالم باشد و همانا به خدا سوگند اين قوم با ما براى آن جنگ نمى كنند كه بخواهند دينى را كه ، به پندار ايشان ، ما تباه ساخته ايم بر پا دارند يا حقى را كه ، به انديشه ايشان ، ما از ميان برده ايم زنده كنند، جز بر سر اين دنيا و جهاندارى با ما جنگ نمى كنند آن هم براى اينكه پادشاهى سركش و ستمگر باشند و اگر بر شما پيروز شوند كه خدايشان هرگز پيروزى و شادى بهره نفرماييد! در آن صورت كسانى چون سعيد و وليد و عبدالله بن عامر سفله را بر شما اميرى مى دهند  كه هر يك از ايشان در مجلس خود چنين و چنان مى گويند و مال خدا را مى گيرند و مى گويند در آن مورد گناهى بر ما نيست . گويى ميراث پدر خود را دريافت داشته است . و اين چگونه ممكن است ، آن اموال خداوندى است كه در پناه شمشيرها و نيزه هاى ما به ما ارزانى فرموده است . اينك اى بندگان خدا! با اين قوم ستمگر جنگ كنيد، كسانى كه به غير از آنچه خداوند نازل فرموده است حكم مى كنند و در جنگ با ايشان سرزنش كننده شما را از كار باز ندارند، اگر آنان بر شما چيره شوند دين و دنياى شما را بر شما تباه مى سازد، آنان كسانى هستند كه شناخته و آزموده ايد، و به خدا سوگند ايشان از اجتماع خويش براى جنگ با شما جز شر و بدى اراده نكرده است . و از خداى بزرگ براى خودم و شما طلب آمرزش مى كنم .

نصر مى گويد : عمرو بن عاص رجز زير را سرود و براى على فرستاد :(اى ابا حسن پس از آن ديگر از ما در امان نخواهى بود كه ما كار جنگ را همچون ريسمان محكم و استوار خواهيم داشت ….)گويد : مردى از شاعران عراق او را چنين پاسخ داد :(بنگريد و در جنگ خود با اباحسن بر حذر باشيد. او شير است و پدر دو شير بچه كه بايد از او بر حذر بود و سخت زيرك است …)

نصر گويد : عمرو بن شمر، از جابر، از شعبى براى ما نقل كرد كه نخستين دو سوار كارى كه در آن روز – يعنى هفتم صفر كه از روزهاى سخت و جنگهاى پر خطر صفين بود – روياروى شدند، حجر نيك سيرت همان حجر بن عدى يار اميرالمؤ منين على بن ابيطالب عليه السلام است و حجر بد سرشت پسر عموى اوست كه از ياران معاويه است و هر دو از قبيله كنده اند. آن دو نخست با نيزه به يكديگر حمله كردند و در اين هنگام مردى از قبيله اسد كه نامش خزيمه بود از لشكر معاويه بيرون آمد و با نيزه خود به حجر بن عدى ضربتى زد. ياران على عليه السلام حمله كردند و خزيمه اسدى را كشتند و حجر بد سرشت ، گريزان جان به در برد و به صف معاويه پيوست . سپس دوباره به ميدان آمد و هماورد خواست . حكم بن ازهر از عراقيان به مبارزه با او بيرون آمد كه حجر بد سرشت او را كشت . پس از او رفاعة بن ظالم حميرى از صف عراق به نبرد حجر بيرون آمد و او را كشت و پيش ياران خود برگشت . على عليه السلام گفت : سپاس خداوندى را كه حجر را در قبال خون حكم بن ازهر كشت . 

سپس على عليه السلام ياران خود را فراخواند و از ايشان خواست تا يك تن قرآنى را كه در دست على بود بگيرد و پيش مردم شام برود. على فرمود : چه كسى حاضر است پيش شاميان برود و آنان را به آنچه در اين قرآن است فرا خواند؟ مردم خاموش ماندند. جوانى كه نامش سعيد بود پيش آمد و گفت : من انجام دهنده آنم . على عليه السلام آن سخن را دوباره گفت : مردم همچنان خاموش ‍ ماندند و آن جوان دوباره پيش آمد، على عليه السلام قرآن را به او سپرد و او آن را به دست گرفت و برابر شاميان آمد و آنان را به خداوند سوگند داد و آنان را به آنچه در آن است فراخواند، او را كشتند. در اين هنگام على عليه السلام به عبدالله بن بديل بن ورقاء خزاعى گفت : اينك بر شاميان حمله كن . و او كه در آن روز دو زره پوشيده بود و دو شمشير بر كمر داشت با كسانى از ميمنه لشكر كه همراهش بودند بر شاميان حمله كرد و دليرانه شمشير مى زد و اين رجز را مى خواند :

(چيزى جز صبر و توكل و سپر و نيزه و شمشير برنده باقى نمانده است …) او تا پاى جان و مرگ بيعت كردند رسيد. معاويه به آنان دستور داد همگى آهنگ عبدالله بن بديل كنند و در همان حال به حبيب بن مسلمه فهرى كه در ميسره قاهره بود پيام داد با همه همراهان خود بر عبدالله بن بديل حمله كند. مردم به يكديگر در افتادند و هر دو گروه يعنى جناح راست لشكر عراق و چپ لشكر شام سخت كوشيدند. عبدالله بن بديل همچنان دليرانه شمشير مى زد تا آنجا كه معاويه را از جايگاهش عقب راند. عبدالله بن بديل شروع به فرياد كشيدن كرد : اى مقام گيرندگان عثمان ! و مقصودش برادرش عثمان بود كه در آن جنگ كشته شده بود. ولى معاويه و يارانش پنداشتند كه مقصود او عثمان بن عفان است ، و معاويه كه از جايگاه خود بسيار دور شده بود بازگشت و بر خود بيمناك شد و براى بار دوم و سوم به حبيب بن مسلمه پيام فرستاد و از او يارى و مدد خواست . و حبيب با همه افراد جناح چپ سپاه معاويه به جناح راست سپاه عراق حمله كرد و آن را از هم گسيخت ، تا آنجا كه همراه عبدالله بن بديل فقط صد مرد از قاريان قرآن باقى ماند كه پشت به يكديگر داده و از خود دفاع مى كردند و ابن بديل همچنان خود را در معركه انداخته و مصمم بر كشتن معاويه بود و آهنگ جايگاه او داشت و بسوى او پيشروى مى كرد، تا آنجا كه نزديك معاويه رسيد و عبدالله بن عامر همراه معاويه ايستاده بود. معاويه خطاب به مردم بانگ زد : اى واى بر شما! اينك كه از سلاح عاجزيد سنگ و پاره سنگ زنيد. و مردم شروع به سنگ و پاره سنگ زدن بر او كردند، چندان كه او را سخت زخمى كردند و بر زمين افتاد، آنگاه با شمشيرهاى خويش بر او هجوم آوردند و كشتندش در اين هنگام معاويه و عبدالله بن عامر آمدند و كنار جسد او ايستادند. عبدالله بن عامر كه عبدالله بن بديل از پيش در زمره دوستان راستين او بود نخست عمامه خود را بر چهره افكند و براى او طلب رحمت كرد. معاويه گفت : چهره اش را بگشا. ابن عامر گفت : نه به خدا سوگند تا جان در تن من باشد او مثله نخواهد شد. معاويه گفت : چهره اش را بگشاى او را به تو بخشيدم و مثله نخواهد شد.

ابن عامر چهره او را گشود. معاويه گفت : سوگند به پروردگار كعبه كه اين قوچ آن قوم است . بار خدايا مرا بر اشتر نخعى و اشعث كندى هم پيروز گردان . به خدا سوگند مثل اين مرد همان گونه است كه آن شاعر سروده است :(مرد جنگ اگر جنگ به او دندان نشان مى دهد او هم به آن دندان نشان مى دهد و مى گزدش و اگر جنگ دامن بر كمر زند او هم دامن بر كمر مى زند….) 

معاويه سپس چنين گفت : علاوه بر مردان خزانه زنان آن قبيله هم اگر بتوانند با من جنگ كنند جنگ خواهند كرد.نصر گويد : عمرو از ابى روق براى ما نقل كرد كه به هنگام كشته شدن عبدالله بن بديل شاميان بر عراقيان برترى يافتند و عراقيان جناح راست از هم گسيختند و سخت عقب نشينى كردند. على عليه السلام سهل بن حنيف را فرمان داد گروهى از بسيار از سواران سپاه شام بر آنان حمله بردند و آنان را هم به جناح راست ملحق كردند، جناح راست را دريابند و يارى رسانند.گروهى بسيار از سواران سپاه شام بر آنان حمله بردند و آنان را هم به جناح راست ملحق كردند. جناح راست عراقيان متصل به قرارگاه على عليه السلام در قلب لشكر و مردم يمن بود كه چون آنان از هم پاشيدند دامنه آن تا قرارگاه على عليه السلام رسيد و او از قلب به سوى جناح چپ روانه شد و در همان حال افراد قبيله مضر از جناح چپ پراكنده شدند و از تمام لشكر عراق كسى جز افراد قبيله ربيعه در جناح چپ با على عليه السلام باقى نماند.

نصر گويد : عمرو، از قول مالك بن اعين ، از زيد بن وهب برا ما نقل كرد كه در آن جنگ على عليه السلام در حالى كه پسرانش با او بودند و به سوى جناح چپ در آن فقط افراد قبيله با او باقى مانده بودند حركت كرد و خود مى ديدم كه تيرها از ميان شانه ها و پشت سرش مى گذشت و هر يك از پسرانش خود را سپر او مى ساختند و على عليه السلام اين را خوش نمى داشت و بر او پيشى مى گرفت و خود را ميان اهل شام و پسر قرار مى داد و دست او را مى گرفت و پشت سر خويش مى افكند. در اين هنگام احمر وابسته بنى اميه كه مردى دلير بود على را زير نظر گرفت و بر او حمله آورد. على عليه السلام فرمود : سوگند به پروردگار كعبه خدايم بكشد اگر تو را نكشم . احمر به سوى على آمد. كيسان غلام على برابر او ايستاد. احمر و كيسان غلام على برابر او ايستاد. احمر و كيسان هر يك به ديگرى ضربتى زدند و احمر، كيسان را كشت و آهنگ على كرد كه شمشير زند. على بر او پيشى گرفت و دست در گريبان زره او افكند و او را از روى اسبش بلند كرد. به خدا سوگند گويى هم اكنون دوپاى او را مى بينم كه بر گردن على آويخته بود و سپس او را چنان بر زمين كوفت كه شانه ها و بازوانش در هم شكسته شد و در همين حال دو پسر على عليه السلام حسين و محمد حمله كردند و با شمشيرهاى خويش چندان بر او زدند كه بر جاى سرد شد. گويى هم اكنون مى بينم كه على عليه السلام ايستاده بود و دو شير بچه او آن مرد را ضربه مى زدند تا او را كشتند، و پيش پدرش آمدند و حسن بن على همراه پدر ايستاده بود. على به او گفت : پسر جان ! چه چيز تو را بازداشت كه چون دو برادرت عمل كنى ؟ گفت : اى اميرالمؤ منين آن دو مرا كفايت كردند.

گويد : شاميان آهنگ على كردند و به او نزديك شدند و به خدا سوگند نزديك آمدن ايشان بر شتاب حركت او نيفزود. حسن به او گفت چه زيانى دارد كه با شتاب و تندتر حركت فرمايى تا به ياران خود كه در قبال دشمنت پايدارى كرده اند برسى ؟ – زيد بن وهب مى گويد : يعنى افراد قبيله ربيعه كه در جناح چپ پايدارى كرده بودند – على عليه السلام فرمود : پسر جان براى پدرت اجل و روزى مقدر است كه هرگز از آن در نمى گذرد، دويدن آن را به تاخير نمى اندازد و ايستادن آن را نزديك نمى سازد وانگهى پدرت هيچ پروا ندارد كه او بر مرگ در افتد يا مرگ بر او.

نصر گويد : عمرو بن شمر، از جابر از ابواسحاق براى ما نقل كرد كه مى گفته است : على عليه السلام روزى از روزهاى صفين به ميدان آمد، در دست او فقط نيزه كوتاهى بود، و چون از كنار سعيد بن قيس گذشت ، سعيد گفت : اى اميرالمؤ منين با آنكه نزديك دشمنى بيم ندارى كه كسى غافلگيرت كند؟ على عليه السلام فرمود : هيچ كس نيست مگر آنكه از سوى خداوند نگهبانانى براى حفظ او گماشته اند كه او را از در افتادن در چاه يا خراب شدن ديوار بر او و رسيدن آفت مصون مى دارند و چون تقدير فرا رسد نگهبانان او را با تقدير رها مى كنند.

نصر گويد : عمرو از فضيل بن خديج نقل كرد كه چون آن روز جناح راست سپاه عراق گريختند، على عليه السلام در حالى كه مى دويد آهنگ جناح چپ سپاه خود كرد و از مردم مى خواست برگردند و بر جاى خود باقى بمانند و به قرارگاه بازگردند. در همين حال از كنار اشتر گذشت و گفت : اى مالك ! گفت : اى اميرمومنان گوش به فرمانم . فرمود : پيش اين گريختگان برو و بگو از مرگى كه نمى توانيد آن را عاجز كنيد به زندگانى كه براى شما باقى نمانده به كجا مى گريزيد؟ اشتر حركت كرد و برابر مردم كه در حال گريز بودند ايستاد و همان سخنان را گفت و برايشان بانگ مى زد : اى مردم ! من مالك بن حارثم . و اين سخن را مكرر مى گفت ولى از آن گروه يك نفر هم به او توجه نمى كرد. او با خود پنداشت كه نام (اشتر)ميان مردم از (مالك بن حارث ) مشهورتر است به اين سبب او شروع به فرياد برآوردن كرد كه : اى مردم من اشتر. گروهى به جانب او آمدند و گروهى از پيش او دور شدند. اشتر گفت : به خدا سوگند آنچه امروز انجام داديد بسيار زشت بود، شرمگاه پدرتان را گاز گرفتيد! اى مردم چشمها را فرو بنديد و دندانها را بر هم بفشريد و با كاسه و فرق سر خود از دشمن استقبال كنيد و بر آنان سخت حمله بريد، همچون كسانى كه به خونخواهى پدرتان و پسران و برادران خويش حمله مى كنند و بر دشمن خود خشم مى گيرند و براى اينكه كسى در خونخواهى از ايشان پيشى نگيرد دل به مرگ مى سپارند. و همانا كه اين قوم با شما براى دين شما جنگ مى كنند تا نست را خاموش و بدعت را زنده كنند و شما را به همان كار و آيين درآورند كه خداوند شما را با بينش پسنديده از آن بيرون كشيده است . بنابراين ، اى بندگان خدا در راه دفاع از دين خود با خوشدلى خون خود را نثار كنيد و همانا گريز از اين ميدان بر باد رفتن عزت شما؛ چيره شدن آنان بر غنايم و زبونى در مرگ و زندگى ، و ننگ دنيا و آخرت و خشم خداوند و عذاب دردناك است .

سپس گفت : اى مردم ! فقط مذحجيان را پيش من درآوريد. و چون آنان پيش او جمع شدند گفت : سنگ به دهانتان باد! به خدا سوگند شما امروز خداى خود را خشنود نكرديد و در مورد دشمن او چنان كه شايد و بايد انجام وظيفه نكرديد. و چرا بايد چنين باشد و حال آنكه شما فرزندان جنگ و ياران هجومها و جوانمردان حملات صبحگاهى و سواركاران حمله و تعقيب و مرگ هماوردان و مذحجيان – نيزه زن هستيد كه كسى در خوانخواهى بر آنان پيشى نگرفته است و خونهاى ايشان هرگز تباه نشده است و در هيچ مورد از جنگها به درماندگى معروف نشده اند. و شما سروران شهر و ديار خود و نيرومندترين قبيله قوم هستيد و آنچه امروز انجام دهيد فردا درباره آن سخن گفته خواهد شد، و از آنچه گفته خواهد شد بر حذر باشيد. اينكه با دشمن خود دليرانه برخورد كنيد كه خداوند همراه صابران است و سوگند به كسى كه جان مالك در دست اوست در اين قوم – و در همان حال با دست خود به شاميان اشاره مى كرد – به خدا سوگند يك رمد هم وجود ندارد كه به اندازه بال پشه يى پايبند به دين خدا باشد.

به خدا سوگند شما امروز مقابله پسنديده يى نكرديد. اينك سياه رويى مرا نگهداريد تا باز خون در آن بدود. بر شما باد (حمله به ) اين بخش بزرگ (از لشكر دشمن ) كه اگر خداوند آن را در هم شكند دو جناح ديگر آن لشكر هم از پى آن در هم خواهد شكست كه دنباله سيل هم از پى آن روان است .

آنان گفتند : ما را به هر جا كه دوست دارى و مى خواهى ببر. اشتر همواره مذحجيان آهنگ بزرگترين بخش سپاه دشمن كرد. گروهى ديگر هم كه در ديندارى نظير ايشان و از قبيله همدان و شمارشان حدود هشتصد تن بود و از كنار او مى گذشتند به او پيوستند. آن گروه در جناح راست سپاه على عليه السلام پايدارى كرده بودند و پس از همه عقب نشسته بودند. آن چنان كه يكصد و هشتاد تن از آنان كشته شده بودند و از جمله يازده تن از سالارهاى قبايل از پاى در آمده بودند. و هر گاه سالارى كشته مى شد سالارى ديگر پرچم را در دست مى گرفت و آنان پسران شريح همدانى و كسان ديگرى از سران عشاير بودند. نخستين كسى كه كشته شد كريب بن شريح بود و پس از او شرحبيل ، مرثد، هبيرة ، هريم ، شهر و شمر پسران ديگر شريح يكى پس از ديگرى از پاى در آمدند. و اين شش برادر  همه در يك زمان كشته شدند.

آن گاه پرچم را سفيان بن زيد و پس از او دو برادرش كرب و عبدالله به دست گرفتند و اين سه برادر نيز كشته شدند. سپس به ترتيب عمير بن بشر و برادرش حارث پرچم را به دست گرفتند و آن دو نيز كشته شدند. آن گاه ابوالقلوص وهب بن كريب درفش را به دست گرفت ؛ مردى از قومش به او گفت : خدايت رحمت كناد! با اين پرچم كه خداوند آن را مايه اندوه قرار داده و مردم بر گرد آن كشته شدند و باز گرد و خويشتن و كسانى را كه با تو باقى مانده اند به كشتن مده . آنان عقب نشينى كردند و با خود مى گفتند : اى كاش ‍ شمارى از اعراب براى ما بودند كه تا پى جان و مرگ با ما همپيمان مى شدند و ما ايشان پيش مى رفتيم و باز نمى گشتيم تا پيروز يا كشته گفت : من با شما همپيمان و هم سوگند مى شوم كه هرگز از جنگ باز نگرديم تا پيروز يا هلاك شويم . و آنان با اين قصد و نيت با وى پايدارى كردند. و اين است معنى شعر كب بن جعيل كه مى گويد :(همدانيان كبود چشم در جستجوى كسى بودند تا همپيمان شوند)

گويد : اشتر به جانب جناح راست لشكر على آمد و گروهى از مردم پايدار و وفادار كه برگشته بودند به او پيوستند. و اشتر شروع به حمله كرد و با هيچ گروه و جمعى برخورد مگر آنكه آنان را در هم شكست و به عقب راند.  در همان حال از كنار پيكر خون آلود زياد بن نضر گذشت كه آن را به قرارگاه مى بردند. اشتر گفت : به خدا سوگند اين صبر پسنديده و كردار بزرگوارانه است . زياد و يارانش در جناح راست لشكر عراق بودند. زياد پيش رفته و پرچم خويش را براى آنان برافراشته بود و آنان پايدارى كرده بودند و زياد چندان جنگيده بود تا كشته شده بود. سپس بر اشتر چيزى نگذشت و بلافاصله ديد پيكر خون آلود ديگرى را مى برند. پرسيد اين كيست ؟ گفتند : يزيد بن قيس است كه چون زياد بن نضر بر زمين افتاد و كشته شد او پرچمش را براى افراد جناح راست برافراشت و خود زير آن پرچم چندان جنگ كرد كه كشته شد. اشتر گفت : به خدا سوگند اين نمودار صبر پسنديده و كردار كريمانه است . آيا مرد از آن آزرم نمى دارد كه بدون آنكه بكشد و كشته شود يا خود را براى كشته شدن عرضه دارد از ميدان بگريزد و بازگردد؟

نصر مى گويد : عمرو، از حارث بن صباح ،  براى ما نقل كرد كه گفته است در آن روز شمشيرى يمنى در دست اشتر بود كه چون آنرا فرود آورد مى پنداشتم آب از آن فرو مى چكد و چون آن را بر مى كشيد نزديك بود درخشندگى آن چشم را خيره كند. او دليرانه بر دشمن ضربه مى زند و پيش مى رفت و مى گفت : (سختيهاى است كه بزودى از ما مى گذرد.)

در همين حال حارث بن جمهان جعفى اشتر را ديد و چون سراپا در آهن پوشيده شده بود و او را نشناخت ، جلو رفت و به اشتر گفت : اينك خدايت از سوى اميرالمومنين و جماعت مسلمانان پاداش دهاد. اشتر او را شناخت و گفت : اى پسر جمهان آيا كسى مثل تو در چنين روزى خود را از اين معركه يى كه من در آن قرار گرفته ام كنار مى كشد و باز مى ماند؟ ابن جمهان دقت كرد و او را نشناخت – اشتر بلند قامت ترين و تنومندترين مردان بود در آن هنگام اندكى كم گوشت و لاغر شده بود – و به او گفت : فدايت گردم به خدا سوگند تا به حال نمى دانستم جايگاه تو كجاست ، و اينك به خدا سوگند تا نميرم از تو جدا نمى شوم .

نصر گويد : عمرو، از حارث بن صباح نقل مى كرد كه مى گفته است ، منقذ و حمير دو پسر قيس ناعطى  در آن روز اشتر را ديدند. منقذ به حمير گفت : اگر جنگى كه از اين مرد مى بينم بر نيت خير باشد نظير او ميان اعراب نيست . حمير به او گفت : مگر انگيزه و نيت غير از اين چيزى است كه آشكار مى بينى ؟ گفت : بيم آن دارم كه در جستجوى پادشاهى باشد.

نصر گويد : عمرو، از فضيل بن خديج ، از برده آزاد كرده مالك اشتر نقل مى كند كه مى گفته است : چون بيشتر كسانى كه از ميمنه سپاه على عليه السلام گريخته بودند گرد اشتر جمع شدند شروع به تشويق آنان كرد و به ايشان چنين گفت : دندانهاى كرسى و عقل خود را بر هم بفشريد و با سرهاى خود بر اين قوم حمله بريد كه در گريز از جنگ از دست دادن عزت و چيرگى دشمن بر غنميت و چيرگى دشمن بر غنيمت ، و زبونى زندگى و مرگ و ننگ دنيا و آخرت است . 

اشتر سپس بر صفهاى شاميان حمله كرد و آنان را چندان شكافت و به عقب راند كه به قرارگاه و خيمه هاى معاويه ملحق كرد. و اين در فاصله نماز عصر و مغرب آن روز بود.

نصر گويد : عمرو، از مالك بن اعين ، از زيد بن وهب نقل مى كند كه چون على عليه السلام افراد ميمنه سپاه خويش را ديد كه به جايگاه و صفهاى خود برگشتند و كسانى را از دشمن كه در جاهاى آنان مستقر شده بودند چندان عقب راندند كه به مواضع نخست خود رساندند و به سوى آنان حركت كرد و چون به ايشان رسيد چنين گفت :من گريز و عقب نشينى شما را از مركز و صفهاى خودتان ديدم كه چگونه سفلگان فرومايه و اعراب بيابان نشين شام شما را عقب راندند، در حالى كه شما دلاوران بزرگ عرب و سران برجسته آنيد و شب زنده داران به تلاوت قرآن هستيد و در آن هنگام كه خطاكاران گمراه مى شوند شما اهل دعوت حق هستيد. اگر بازداشت و روى آوردن شما پس از پشت به جنگ كردن و حمله شما پس از آن گريزان نمى بود همان مجازاتى كه براى آن كس كه روز جنگ مى گريزد و پشت به جنگ مى كند واجب است ، بر شما هم واجب مى شد و به نظر من شما از نابودشدگان بوديد. اما اينكه ديدم سرانجام آنان را همان گونه كه شما را عقب زده و از جايگاه خود بيرون راندند عقب زديد و بيرون رانديد و با شمشيرها چنان بر آنان ضربه زديد كه صفهاى جلو آنان روى صفهاى عقب پا مى نهادند و همچون شتران تشنه در هم مى ريختند، تا اندازه يى اندوه و خشم درونى من كاسته شد.  اينك صبر و پايدارى كنيد كه آرامش يافته ايد و خداوند شما را با يقين استوار فرموده است و بايد كسى كه از جنگ مى گريزد بداند كه پروردگارش را به خشم مى آورد و خود را به تباهى مى افكند. و در گريز، خشم خداوند و خوارى پيوسته و ننگ زندگى است . وانگهى فرار كننده بايد بداند كه فرار مى كند از جنگ بر عمر او نمى افزايد و خداوندش را خرسند نمى دارد. بنابراين مرگ آدمى پيش از آنكه مرتكب اين اعمال شود براى او بهتر از رضايت به آلودگى و اصرارش بر اين صفات است .

نصر مى گويد : عمرو، از قول ابوعلقمه خثعمى براى ما نقل كرد كه عبدالله بن حنش خثعمى سالار قبيله خثعم شام به ابوكعب خثعمى سالار قبيله خثعم عراق پيام داد كه اگر بخواهى و موافقت كنى ما با يكديگر جنگ نكنيم . اگر امير شما پيروز شد ما با شما خواهيم بود و اگر امير ما پيروز شد شما با ما خواهيد بود و برخى از ما برخى ديگر را نكشد. ابوكعب اين پيشنهاد را نپذيرفت و چون خثعم عراق و خثعم شام روياروى ايستادند و مردم شروع به حمله بر يكديگر كردند، عبدالله بن حنش به قوم خود گفت : اى خثعمى ها همانا كه ما بر خثعم عراق كه از قوم مايند به پاس رعايت پيوند خويشاوندى ايشان و حفظ حقوق آنان پيشنهاد صلح و سازش داديم ولى آنان چيزى جز جنگ با ما را نپذيرفتند و در قطع پيوند خويشاوندى پيشگام شدند. شما آنان چيزى جز جنگ با ما را نپذيرفتند و در قطع پيوند خويشاوندى پيشگام شدند. شما به پاس حفظ حقوق آنان تا هنگامى كه دست از شما بداشته اند دست از ايشان بداريد ولى اگر با شما جنگ كردند شما هم جنگ كنيد.

مردى از ياران او بيرون آمد و گفت : آنان عقيده و پيشنهاد تو را رد كردند و سوى تو آمده اند تا با تو جنگ كنند. آن مرد به ميدان رفت و بانگ برداشت كه : اى مردم عراق ! مردى به جنگ من آيد. عبدالله بن حنش از اين كار او خشمگين شد و گفت : خدايا وهب بن مسعود را هماورد او بگمار. وهب بن مسعود مردى شجاع از قبيله خثعم كوفه بود و از دوره جاهلى او را به دلاورى مى شناختند و هيچ كس با او مبارزه نمى كرد مگر آنكه وهب او را مى كشت . قضا را راهب بن مسعود به نبرد آن مرد آمد و او را كشت . آن دو قبيله به جنبش در آمدند و جنگى سخت كردند. ابوكعب به ياران خود مى گفت : اى خثعميان به مچ پاهاى آنان كه جالى خلخال است ضربه بزنيد. عبدالله بن حنش فرياد برآورد: اى ابا كعب خدايت رحمت كناد من ترا در راه فرمانبردارى از قومى كشتم كه تو خود از ايشان در خويشاوندى به من نزديكتر بودى و در نظر من از ايشان محبوب تر، به خدا سوگند نمى دانم چه بگويم و فقط چنين گمان دارم كه شيطان ما را فريفته است و قريش هم ما را بازيچه قرار داده اند.

راوى مى گويد : در اين هنگام كعب پسر ابوكعب برجست و رايت پدر خويش را در دست گرفت ولى يك چشمش چنان آسيب ديد كه از چشمخانه بيرون آمد و او بر زمين افتاد. شريح بن مالك خثعمى رايت را به دست گرفت و آن قوم كنار آن چندان جنگ كردند كه حدود هشتاد مرد از ايشان و بر همين شمار از خثعم شام كشته شدند، آنگاه شريح بن مالك رايت را به كعب بن ابى كعب سپرد.

نصر گويد : عمرو، از قول عبدالسلام بن عبدالله بن جابر براى ما نقل كرد كه پرچم قبيله بجيله عراق در صفين در دست فردى از خاندان احمس كه ابوشداد قيس بن مكشوح بن هلال بن حارث بن عوق بن عامر بن على بن اسلم احمس بن غوث بن انمار بود  قرار داشت و چنين بود كه مردم بجليه به او گفتند : پرچم ما را در دست بگير. گفت : كس ديگرى غير از من براى شما بهتر است . گفتند كسى جز تو نمى خواهم . گفت : به خدا سوگند اگر آن را به من بدهيد فقط شما را كنار آن مردى كه داراى سپر زرين است خواهم بود. گفته اند مردى كه داراى سپر زرين بود همراه معاويه بود و با آن سپر او را در آفتاب سايه مى افكند. گفتند هر چه مى خواهى انجام بده . او پرچم را در دست گرفت و با آن حمله كرد و آنان بر گرد او دشمن را مى زدند تا كنار مردى كه سپر زرين داشت رسيد.

آن مرد ميان گروه بسيارى از نبردى سخت كردند و ابوشداد با شمشير بر پاى ابوشداد زد كه آن را قطع كرد. ابوشداد در همان حال بر آن رومى شمشير زد و او را كشت . ولى سر نيزه ها ابوشداد را فرو گرفت و كشته شد. پس از او عبدالله بن قلع احمسى رايت را در دست گرفت و چنين رجز خواند :خداوند اباشداد را كه منادى پروردگار را پاسخ داد از رحمت خود دور ندارد! با شمشير بر دشمنان حمله كرد و به هنگام نبرد چه نيكو جوانمردى بود..)او هم چندان جنگ كرد تا كشته شد و پس از او برادرش عبدالرحمان رايت را در دست گرفت و چندان جنگ كرد تا كشته شد. سپس عفيف بن اياس – احمسى آن را در دست گرفت و تا هنگامى كه مردم از يكديگر جدا شدند همچنان در دست او بود.

نصر گويد : عمرو، از قول عبدالسلام براى ما نقل كرد كه مى گفته است در آن روز از خاندان احمس ، حازم بن ابى حازم برادر قيس ‍ بن ابى حازم  و نعيم بن شهيد بن تغلبيه كشته شدند. پسر عموى نعيم كه نام او همين نعيم بن حارث بن تغلبيه از ياران معاويه بود، پيش معاويه آمد و گفت : اين كشته پسر عموى من است او را به من ببخش تا به خاكش بسپارم . معاويه گفت : آنان را به خاك نسپاريد كه شايسته آن نيستند. به خدا سوگند! ما نتوانستيم عثمان را ميان ايشان به خاك سپاريم مگر پوشيده و مخفى . نعيم گفت : به خدا سوگند يا بايد به من اجازه دفن او را دهى يا تو را رها مى كنم و به آنان ملحق مى شوم .. معاويه گفت : اى واى بر تو! مى بينى كه بزرگان عرب را نمى توانيم به خاك بسپاريم ، آن گاه از من تقاضاى دفن پسر عمويت را دارى . اگر مى خواهى به خاكش بسپار يا رها كن . او رفت و پسر عموى خود را به خاك سپرد.

نصر گويد : عمرو، از ابوزهير عبسى ، از نضر بن صالح نقل مى كرد كه مى گفته است : رايت قبيله غطفان عراق همراه عياش بن شريك بن حارث بن حندب بن زيد بن خلف بن رواحه بود. از سوى شاميان مردى از خاندان ذوالكلاع به ميدان آمد و هماورد خواست ، قائد بن بكير عبسى به نبرد او رفت . مرد كلاعى بر او سخت حمله كرد و او را از پا در آورد. در اين هنگام ابومسلم عياش بن شريك بيرون آمد و به قوم خود گفت : من با اين مرد نبرد مى كنم اگر كشته شوم سالار شما اسود بن حبيب جمانة بن قيس بن زهير خواهد بود و اگر او كشته شد سالار شما هرم بن شتبربن عمرو بن قيس بن زهير خواهد بود و اگر او كشته شد سالار شما عبدالله بن ضرار از خاندان حنظلة بن رواحة خواهد بود. و سپس به سوى مرد كلاعى حركت كرد. هرم بن شتبر خود را به او رساند و از پشت او را گرفت و گفت : تو را به پاس خويشاوندى سوگند كه به جنگ اين مرد تنومند كشيده قامت مرو. عياش به او گفت : مادر بر سوگت نشيند مگر چيزى جز مرگ است ! هرم گفت : مگر گريز از چيز ديگرى جز مرگ است ! عياش گفت : مگر از مرگ گريز و چاره است ؟ به خدا سوگند كه او را مى كشم يا او مرا به قائد بن بكير ملحق مى سازد. عياش به هماوردى او رفت و سپرى از پوستهاى شتر داشت و چون نزديك او رسيد ديد سراپايش پوشيده از آهن است و هيچ جاى برهنه جز به اندازه بند كفشى از گردنش در فاصله ميان كلاه خود و زرهش ندارد. كلاعى بر عياشى ضربتى زد كه تمام سپر او را جز يك وجب از هم دريد. عياش بر همان جاى برهنه گردنش ‍ ضربتى زد كه نخاعش را قطع كرد و او را كشت . پسر آن مرد كلاعى به خونخواهى پدر به ميدان آمد و بكير بن وائل او را كشت .

نصر گويد : عمرو بن شمر، از صلت بن زهير نهدى برا ما نقل كرد كه پرچم نهدى هاى عراقى را مسروق بن سلمه در دست گرفت و كشته شد. پس از او صخره بن سمى آن را گرفت و سخت زخمى شد و او را از ميدان بيرون بردند. سپس على بن عمير آن را گرفت و چندان نبرد كرد كه سخت زخمى شد و از آوردگاه بيرونش بردند. سپس عبدالله بن كعب آن را گرفت و كشته شد و پس از او سلمه بن خذيم بن جرثومه آن را گرفت كه سخت زخمى شد و از پاى در افتاد. آن گاه عبدالله بن عمرو بن كبشه آن را گرفت كه سخت زخمى شد و او را از آوردگاه بيرون بردند. سپس ابومسيح بن عمرو پرچم را به دست گرفت و كشته شد. سپس عبدالله بن نزال و پس از او برادر زاده اش عبدالرحمان بن زهير و پس از او غلامش مخارق آن را به دست گرفتند كه كشته شدند و سرانجان به دست عبدالرحمان بن مخنف ازدى رسيد.

نصر مى گويد : عمرو، از صلت بن زهير براى ما نقل كرد كه مى گفته است : عبدالرحمان بن مخنف براى من گفت : يزيد بن مغفل كنار من كشته شد و بر زمين افتاد. من قاتل او را كشتم و سپس بر بالين يزيد ايستادم . آن گاه ابوزينب عروة هم كشته شد قاتل او را هم كشتم و بر بالين او هم ايستاد. در اين هنگام سفيان بن عوف رسيد و گفت : آيا يزيد بن مغفل را كشتيد! گفتم : آرى همين كشته يى است كه مرا بر بالين او ايستاده مى بينى . گفت : تو كيستى كه خدايت زنده بداراد؟ گفتم : من عبدالرحمان بن مخنف هستم . گفت : شريف و بزرگوار، خدايت زنده بدارد و درود بر تو باد، اى پسر عمو! آيا جنازه او را به من كه عمويش سفيان بن عوف مغفل هستم نمى سپارى . گفتم : درود بر تو اينك ما نسبت به او از تو سزاوارتريم و او را به تو تسليم نمى كنيم ولى از اين گذشته به جان خودم سوگند معلوم است كه تو عمو و وارث اويى

نصر مى گويد : عمرو، از حارث بن حصين ، از قول پيرمردان ازد براى ما نقل كرد كه چون قبيله ازد عراق به مقابله با قبيله ازد شام فرستاده شد مخنف بن سليم سخنرانى كرد و چنين گفت : سپاس خداوند را و درود بر محمد فرستاده او باد! همانا از پيشامد ناگوار و آزمون بزرگ است كه ما مجبور به رويارويى با قوم خود شده ايم و آنان مجبور به رويارويى با ما شده اند. به خدا سوگند جز اين نيست كه ما دستهاى خود را با دست خويش قطع كنيم و گويا بالهاى خود را با شمشيرهاى خويش مى بريم و اگر چنين نكنيم براى سالار خود خيرخواهى و با جامعه خود مساوات نكرده ايم و اگر اين كار را انجام دهيم عزت قبيله خود را از ميان برده و كانون خويش را خاموش كرده ايم .

جندب بن زهير ازدى گفت: به خدا سوگند اگر بر فرض ما پدران ايشان بوديم و آنان فرزندان ما بودند يا بر عكس، آنان به منزله پدران ما بودند و ما فرزندان ايشان مى‏بوديم، و از جماعت و زمره ما بيرون مى‏رفتند و بر امام ما طعنه مى‏زدند و حاكمان ستمگر را به ناحق بر ضد دين و مردم ما يارى مى‏دادند و روياروى قرار مى‏گرفتيم از آنان جدا نمى‏شديم تا از آنچه بر آن هستند بازگردند و در آنچه ما آنان را دعوت مى‏كنيم درآيند، يا آنكه ميان ما و ايشان شمار كشتگان فراوان شود.

مخنف گفت: خدايت در پهنه گمراهى سرگشته بدارد كه به خدا سوگند تو را از كودكى تا بزرگى‏ات نافرخنده مى‏دانستيم. به خدا سوگند ما چه در دوره جاهلى و چه در اسلام ميان دو انديشه و كار مردد نمانديم كه كدام را انجام دهيم و كدام را رها كنيم مگر اينكه تو سخت‏تر و دشوارتر آن را برگزيدى. بار خدايا اگر به ما عافيت ارزانى دارى براى من خوشتر از آن است كه ما را بيازمايى و گرفتار دارى.

بار خدا، به هر يك از ما هر چه از تو مسألت مى‏ كند عنايت فرماى.

جندب بن زهير به ميدان رفت و از مردم ازد شام هماوردى طلبيد و آن مرد شامى او را كشت. نصر گويد: همچنين عمرو، از حارث بن حصين، از مشايخ قبيله نقل مى‏كرد كه عتبة بن جويره در جنگ صفين خطاب به خويشان و ياران خود گفت: همانا چراگاه اين جهان خوشيده و درختانش درويده شده و تازه‏اش فرسوده و شيرينش تلخ شده است. اينك آگاه باشيد كه مى‏خواهم خبرى از مردى راستين [خودم‏] به شما بگويم، من از اين جهان ملول شده و دل از آن بركنده‏ام و همانا از دير باز آرزوى شهادت داشتم و همواره خويشتن را براى شهادت عرضه مى‏داشتم ولى‏خداوند نخواست تا مرا به اين جنگ رساند.

هان آگاه باشيد كه من اين ساعت خود را براى شهيد شدن عرضه مى‏دارم و طمع دارم كه از آن محروم نشوم. اينك اى بندگان خدا براى جهاد با دشمنان خدا منتظر چه هستيد آيا بيم از مرگ كه به هر حال بر شما مى‏رسد و جانهايتان را در مى‏ربايد يا بيم برخورد ضربه‏هاى شمشير بر پيشانى و كف دست شما را باز داشته است آيا مى‏خواهيد اين جهان را با شرف نگريستن به عنايات الهى و دوستى با پيامبران و صديقان و شهيدان و صالحان در سراى جاودانه عوض كنيد اين انديشه استوار نيست. سپس گفت: اى برادران همانا كه من اين سرا را با سرايى كه پيش روى آن قرار دارد فروختم. و اينك روى به آن سرا دارم. خداوند چهره‏هايتان را اندوهگين نكناد و پيوندتان را گسيخته مداراد دو برادرش عبد الله و عوف هم از پى او روان شدند و گفتند: ما پس از تو خواهان برگ عيش نيستيم.

خداوند پس از تو زندگى را زشت بداراد و همگى به ميدان رفتند و چندان جنگ كردند كه كشته شدند. نصر گويد: عمرو براى ما گفت كه مردى از خاندان صلت بن خارجه برايم نقل كرد كه در آن روز همين كه قبيله تميم مى‏خواست بگريزد، مالك بن حرى نهشلى بر آنان بانگ زد و گفت: اى بنى تميم سوگند به كسى كه من بنده اويم امروز جنگ تباه شد. گفتند: مگر نمى‏بينى كه مردم همه گريختند گفت: اى واى بر شما كه مى‏گريزيد و براى آن بهانه مى‏تراشيد سپس به نام بردن آنان به نام نياكان و تبارشان پرداخت و اين كار را تكرار مى‏كرد. گروهى از بنى تميم به او گفتند: به سنت و روش جاهلى ندا مى‏دهى اين كار روا نيست. گفت: اى واى بر شما گريز از اين زشت‏تر است، اگر بر مبناى دين و يقين جنگ نمى‏كنيد براى آبرو و شرف تبار جنگ كنيد.

و خود شروع به جنگ كرد و چنين رجز مى‏خواند: «اى پسر مر قبيله تميم در حالى كه آنان قبيله پايداران هستند ترا رها كردند و از تو عقب ماندند و اگر بگريزند و عهد شكنى كنند من هرگز نمى‏گريزم».

مالك در آن جنگ كشته شد، برادرش نهشل بن حرى تميمى او را با ابيات زير مرثيه گفت: «اين شب دير پاى به درازا كشيد و چون شب يلدا نمى‏خواهد سپرى و روشن گردد…».

همچنين با ابيات زير او را مرثيه گفته است: «بر آن جوانمرد سپيد چهره و نيك روش بگرى. در آن هنگام كه بانگ برداشته بود، نه پيمان شكن بود و نه ترسو…».

نصر گويد: عمرو مى‏گفت يونس بن ابى اسحاق براى من نقل كرد و گفت: هنگامى كه در اذرح بوديم ادهم بن محرز باهلى به ما گفت: آيا كسى از شما شمر بن-  ذى الجوشن را ديده است عبد الله بن كبار نهدى و سعيد بن حازى بلوى گفتند: آرى او را ديده‏ايم. پرسيد آيا نشانه ضربه و زخمى بر چهره‏اش ديديد گفتند: آرى. گفت: به خدا سوگند آن ضربتى است كه من در جنگ صفين بر او زده‏ام.

نصر گويد: عمرو براى ما گفت، كه ادهم بن محرز باهلى از ياران معاويه در آن روز به نبرد شمر بن ذى الجوشن آمد و آن دو به يكديگر ضربتى زدند. ادهم چنان شمشيرى بر پيشانى شمر زد كه تا استخوان فرو نشست، شمر هم ضربتى به او زد ولى كارگر نيفتاد. شمر به قرارگاه خود برگشت آب نوشيد و نيزه‏يى به دست گرفت و به ميدان آمد و چنين مى‏گفت: «من هماورد آن مرد باهلى هستم با ضربه نيزه اگر خود بر اثر ضربه قبلى نميرم…» سپس به ادهم كه چهره او را در نظر داشت و مى‏شناخت حمله كرد. ادهم در مقابل او استوار ايستاد و برنگشت، شمر بر او نيزه‏يى زد كه از اسب در افتاد. يارانش او را در ميانه گرفتند و از ميدان بيرون بردند. شمر برگشت و مى‏گفت: اين ضربه به آن ضربه.

نصر گويد: سويد بن قيس بن يزيد ارحبى از لشكر معاويه بيرون آمد و هماورد خواست از لشكر عراق ابو العمر طه قيس بن عمرو بن عمير بن يزيد كه پسر عموى سويد بود به جنگ او رفت. نخست هيچيك ديگرى را نمى‏شناخت و چون نزديك شدند يكديگر را شناختند ايستادند و از يكديگر احوال پرسيدند و هر يك ديگرى را به راه خود فراخواند. ابو العمر طه گفت: ولى من سوگند به خدايى كه جز او پروردگارى نيست اگر بتوانم با همين شمشير خود بر آن خرگاه سپيد-  يعنى خرگاهى كه معاويه در آن قرار داشت-  ضربه خواهم زد و سپس هر يك پيش ياران خود برگشتند. نصر مى‏گويد: آنگاه مردى از قبيله ازد شنوءة از لشكر شام بيرون آمد و هماورد خواست. مردى از عراقيان به مبارزه او رفت و آن مرد ازدى او را كشت.

اشتر به جنگ او بيرون شد و مهلتى به او نداد و او را كشت. گوينده‏يى گفت: «اين آتشى بود كه گرفتار گردباد شد و خاموش گشت». نصر گويد: مردى از ياران على عليه السلام گفت: به خدا سوگند من بر معاويه حمله مى‏كنم تا او را بكشم. او سوار بر اسبى شد و چنان تازيانه زد كه اسب بر سر دست ايستاد او را چنان به تاخت در آورد كه هيچ چيز مانع آن نشد تا خود را كنار معاويه برساند. معاويه گريخت و خود را به پناهگاهى رساند و داخل آن شد، آن مرد هم از اسب پياده شد و از پى معاويه وارد پناهگاه شد. معاويه از در ديگر بيرون رفت، مرد نيز به تعقيب او پرداخت. معاويه از مردم با فرياد يارى خواست كه او را احاطه كردند و حائل ميان آن دو شدند. معاويه گفت: اى واى بر شما شمشيرها در مورد اين مرد كارگر نيست كه اگر چنين نمى‏بود كنار شما نمى‏رسيد سنگبارانش كنيد. و بر او چندان سنگ زدند كه در افتاد و معاويه به قرارگاه خود بازگشت.

نصر گويد: مردى از ياران على عليه السلام كه كنيه‏اش ابو ايوب بود (و او ابو ايوب انصارى نيست) بر صف شاميان حمله كرد و برگشت، در همان حال به مردى‏ از شاميان برخورد كه بر صف عراقيان حمله برده بود و باز مى‏گشت، آن دو ضربتى به يكديگر زدند، ابو ايوب چنان شمشيرى برگردنش زد كه آن را گرداگرد بريد ولى سرش بر پيكرش همچنان باقى ماند ولى مردم از اين ضربت او در ترديد بودند و باور نداشتند تا آنكه اسبش او را به صف شاميان رساند و آنجا سرش از پيكرش جدا شد و مرده در افتاد.

على عليه السلام فرمود: به خدا سوگند من از ثابت ماندن سر آن مرد بر پيكرش بيشتر شگفت كردم تا ضربه اين مرد، گر چه اين ضربه غايت هنر نمايى بود.و چون ابو ايوب آمد و در پيشگاه على (ع) ايستاد، على به او فرمود: به خدا سوگند تو چنانى كه آن شاعر گفته است: «پدران ما اينگونه ضربه زدن را به ما آموختند و ما همان گونه به پسران خويش آموختيم».

نصر مى‏گويد: چون اين روز با همه نبردهايى كه در آن بود سپرى شد، فردا كه هشتمين روز از روزهاى صفين بود هر دو گروه همچنان روياروى بودند. مردى از شاميان بيرون آمد و هماورد خواست، مردى از عراقيان به نبرد او بيرون شد و آن دو ميان صف جنگى سخت كردند، سپس عراقى گريبان شامى را گرفت و هر دو از اسب بر زمين افتادند و هر دو اسب گريختند. مرد عراقى شامى را درافكند و بر سينه‏اش نشست و مغفر او را گشود و مى‏خواست سرش را ببرد ناگاه متوجه شد كه او برادر تنى خود اوست، متوقف ماند. ياران على (ع) بر او بانگ زدند كه معطل نكن او را بكش. گفت: او برادر من است. گفتند: پس رهايش كن. گفت: به خدا سوگند تا امير المومنين اجازه ندهد رهايش نمى‏كنم. به على (ع) خبر داده شد. به او پيام فرستاد رهايش كن. او را رها كرد كه برخاست و به صف معاويه پيوست.

نصر گويد: محمد بن عبيد الله، از جرجانى براى ما نقل كرد كه مى‏گفت: سوار كار دلير معاويه كه او را به نبرد هماوردان دلير و سترگ مى‏ فرستاد، غلامش حريث بود. او سلاح جنگى معاويه را مى ‏پوشيد و خود را شبيه او مى‏ساخت و هرگاه جنگ مى‏كرد مردم مى‏ گفتند: اين معاويه است. معاويه او را فراخواند و به او گفت: از على بپرهيز و نيزه‏ات را هر جاى ديگر كه مى‏خواهى به كار بگير. عمرو عاص پيش حريث آمد و گفت: اى حريث به خدا سوگند اگر تو قرشى بودى معاويه براى توخوش مى‏داشت كه على را بكشى و اينك خوش نمى‏دارد كه بهره و نام اين كار از تو باشد، اگر فرصتى يافتى بر او حمله كن. گويد: على عليه السلام در آن روز پيشاپيش سواران بيرون آمد و حريث بر او حمله كرد.

نصر گويد: عمرو بن شمر، از جابر براى من نقل كرد كه مى‏گفت: آن روز حريث كه مردى نيرومند و دلير و كار آزموده بود و كسى آهنگ جنگ با او نمى‏كرد بيرون آمد و بانگ برداشت: اى على آيا مايل به جنگ تن به تن هستى اى ابا حسن اگر مى‏خواهى پيش آى. على (ع) پيش آمد و چنين مى‏گفت: «من على و زاده عبد المطلب هستم. به خدايى خدا سوگند كه ما به كتابهاى آسمانى سزاوارتريم…» سپس بر او حمله برد و مهلتش نداد و چنان ضربه شمشيرى بر او زد كه او را دو نيم ساخت.

نصر مى‏گويد: محمد بن عبيد الله از قول جرجانى براى ما نقل كرد كه معاويه بر مرگ حريث سخت بيتابى كرد و عمرو عاص را در مورد تحريك كردن او به جنگ با على، نكوهش كرد و در اين مورد ابيات زير را سرود: «اى حريث مگر نمى‏دانستى و اين نادانى تو چه زيانبخش بود كه على بر سواركاران برگزيده چيره است و هيچ سواركار دليرى با على نبرد نكرده مگر آن كه چنگالهاى مرگ آهنگ او كرده است…» نصر گويد: همين كه حريث كشته شد، عمرو بن حصين سكسكى به ميدان آمد و بانگ برداشت: اى ابا حسن به مبارزه بشتاب. على عليه السلام به سعيد بن قيس-  همدانى اشاره كرد كه به نبرد او برود. سعيد مقابل او رفت و شمشير بر او زد و او را كشت. نصر مى‏گويد: قبيله همدان در جنگ صفين براى يارى على عليه السلام رنج گران كشيدند. و از جمله اشعارى كه به سبب روايات فراوان در نسبت آن به امير المومنين ترديدى نمى‏توان كرد اين ابيات است:

«قوم را فراخواندم و از آن ميان گروهى از سواركاران همدان كه فرومايه نيستند دعوتم را پذيرفتند. سواركارانى از تيره‏هاى شاكر و شبام همدان كه در بامداد جنگ گوشه‏گير و درمانده نيستند…» نصر مى‏گويد: عمرو بن شمر براى من چنين نقل كرد كه سپس على عليه السلام ميان دو صف ايستاد و معاويه را فراخواند، و چون مكرر او را فراخواند معاويه گفت: بپرسيد چه مى‏خواهد. على (ع) فرمود: خوش دارم پيش من آيد تا با او فقط يك سخن بگويم. معاويه در حالى كه عمرو عاص همراهش بود مقابل على (ع) آمد.

و همينكه آن دو نزديك على رسيدند به عمرو عاص توجهى نكرد و به معاويه فرمود: واى بر تو به چه سبب بايد مردم ميان من و تو كشته شوند و به يكديگر ضربه بزنند خودت به جنگ تن به تن با من بيا هر يك از ما كه هماورد خود را كشت حكومت از-  او باشد. معاويه به عمرو نگريست و پرسيد: اى ابا عبد الله نظر تو در اين باره چيست گفت: اين مرد با تو انصاف داده است و بدان كه اگر از نبرد با او خوددارى كنى تا وقتى كه بر پشت زمين يك فرد عرب وجود دارد ننگ و نكوهش بر تو و فرزندانت جاودانه خواهد بود. معاويه گفت: اى پسر عاص هرگز چون منى در مورد خود فريب نمى‏خورد، كه به خدا سوگند هيچ دليرى هرگز با پسر ابى طالب نبرد نكرده است مگر اينكه على زمين را از خونش سيراب ساخته است. و معاويه همچنان كه عمرو همراهش بود بازگشت و به آخر صفهاى خود پيوست.

على عليه السلام كه چنين ديد خنديد و به جايگاه خويش بازگشت.نصر مى‏گويد: در روايت جرجانى چنين آمده است كه معاويه به عمرو گفت: اى واى بر تو كه چه نادان و كم خردى، با آنكه افراد قبايل عك و جذام و اشعرى‏ها از من دفاع و حمايت مى‏كنند مرا به نبرد تن به تن با او فرا مى‏خوانى نصر گويد: معاويه در باطن بر عمرو كينه به دل گرفته بود ولى در ظاهر به او گفت: اى ابا عبد الله چنين گمان دارم كه آنچه گفتى شوخى مى‏كردى. چون معاويه‏در مجلس خود نشست، عمرو خرامان آمد و كنار او نشست و معاويه چنين سرود: «اى عمرو تو با رضايت خود بر اينكه من ميان طوفان مبارزه كنم، پرده از ضمير خود برداشتى…»

عمرو گفت: اى مرد تو از دشمن خود مى‏ترسى و آن گاه خيرخواه خود را متهم مى‏كنى و در پاسخ شعر او چنين خواند: «هان اى معاويه اگر از نبرد تن به تن خوددارى و بيم كنى، همان سرچشمه همه زبونيهاست…» ابن قتيبه در كتاب عيون الاخبار خود مى‏گويد: ابو الاغر تميمى گفته است: همانگونه كه در جنگ صفين ايستاده بودم عباس بن ربيعة بن حارث بن عبد المطلب در حالى كه سراپا پوشيده از سلاح بود و فقط چشمهايش از زير روبند آهنى مانند چشمهاى افعى نر مى‏درخشيد از كنار من عبور كرد. او شمشيرى يمنى در دست داشت كه مى‏چرخاند و بر اسبى سركش سوار بود كه لگامش را استوار نكشيده بود و آن را آهسته مى‏راند. ناگاه يكى از مردم شام كه نامش عرار بن ادهم بود بر او بانگ زد: اى عباس براى نبرد تن به تن آماده شو.

عباس گفت: به شرط آنكه پياده جنگ كنيم كه اميد كمترى براى گريز باشد. مرد شامى پياده شد و اين بيت را مى‏ خواند: «اگر سوار شويد، سوار شدن بر اسبها خوى و سرشت ماست و اگر پياده شويد ما گروه پيادگانيم». عباس در حالى كه پاى خود را از ركاب بيرون مى‏ كشيد اين ابيات را مى‏خواند: «ناز و تكبر مرد سركش را كه نشان دهنده انديشه اوست، شمشير بران تو از تو باز مى ‏دارد…».سپس دنباله ‏هاى آويخته زره خود را به غلام سياهش كه اسلم نام داشت سپرد.

به خدا سوگند گويى هم اكنون به موهاى مجعد او مى‏نگرم، سپس هر يك به سوى هماورد خويش حركت كرد و من اين بيت ابو ذؤيب هذلى را به ياد آوردم كه مى‏گويد: «در حالى كه سواران ايستاده بودند آن دو پياده به نبرد پرداختند و هر دو دلير و آزموده بودند».

مردم در حالى كه لگام اسبهاى خود را در دست داشتند به سرانجام كار آن دو مى‏ نگريستند. آن دو مدتى از روز خود را به جنگ با شمشير سپرى كردند و چون زره و جامه جنگ هر دو كامل و استوار بود هيچيك بر ديگرى پيروز نشد. تا آنكه عباس متوجه شكافى در زره مرد شامى شد و دست انداخت و آنرا تا قفسه سينه‏اش دريد و سپس در حالى كه محل شكاف زره براى او آشكار بود بر او حمله كرد و چنان ضربتى زد كه ريه ‏هاى او را از هم دريد و مرد شامى سرنگون بر زمين افتاد. مردم چنان تكبيرى گفتند كه زمين زير پايشان به لرزه درآمد و عباس ميان مردم بلند مرتبه شد. ناگاه شنيدم كسى از پشت سرم اين آيه را تلاوت مى‏ كند: «با ايشان جنگ كنيد كه خداوند آنان را با دستهاى شما عذاب كند و رسوا سازد و شما را بر ايشان يارى دهد و سينه‏ هاى مردمى را كه مؤمنند شفا بخشد و خشم دلهاى ايشان را ببرد و خداوند توبه هر كس را بخواهد مى‏پذيرد و خدا داناى درست كردار است» برگشتم ديدم امير المومنين عليه السلام است. به من فرمود: اى ابا الاغر اين كسى كه با دشمن ما نبرد مى‏كرد كيست گفتم: برادر زاده شما عباس بن ربيعه بود. فرمود: آرى هموست.

سپس فرمود: اى عباس مگر تو و ابن عباس را از اينكه مركز فرماندهى خود را رها كنيد و عهده‏دار جنگ شويد منع نكردم گفت: آرى چنين بود. على فرمود: «پس چه چيزى تو را بازداشت از آنچه كه بر تو معلوم بود» گفت: اى امير المومنين آيا به نبرد تن به تن فراخوانده شوم و نپذيرم فرمود: آرى، اطاعت فرمان امامت سزاوارتر و مهمتر از پاسخ دادن به خواسته دشمن توست. على عليه السلام به خشم آمد و چين بر جبين انداخت تا آنجا كه گفتم هم اكنون به شدت اعتراض خواهد كرد،ولى خشم خود را فرو خورد و آرامش يافت و دستهاى خود را با تضرع برافراشت و عرضه داشت: پروردگارا اين رفتار عباس را بپذير و خطايش را بيامرز. من از او گذشتم تو نيز از او درگذر.

گويد: معاويه بركشته شدن عرار سخت اندوهگين شد و گفت: كجا دليرى مى‏تواند چون او جنگ و دلاورى كند آيا بايد خونش بر هدر رود. هرگز خدا نكند آيا مردى پيدا مى‏شود كه جان خود را به خدا بفروشد و خون عرار را طلب كند. دو مرد از قبيله لخم داوطلب شدند. معاويه گفت: هر دو برويد و هر كدامتان در نبرد تن به تن عباس را بكشد براى او چنين و چنان پاداشى خواهد بود. آن دو پيش عباس آمدند و او را به مبارزه فرا خواندند. او گفت: مرا سرورى است كه بايد با او رايزنى كنم.

عباس نزد على عليه السلام آمد و به او خبر داد. فرمود: به خدا سوگند معاويه براى آنكه نور خدا را خاموش كند دوست دارد هيچ بزرگ و كوچكى از بنى هاشم نباشد مگر اينكه نيزه بر شكمش زده شود، و چنين نيست، كه «نمى-  خواهد خداوند مگر آنكه نور خود را تمام كند و اگر چه كافران كراهت داشته باشند». و حال آنكه به خدا سوگند همانا مردانى از ما بر آنان چيزه خواهند شد كه آنان را به زبونى مى‏كشند تا آنجا كه به كندن چاهها مبادرت كنند و دست نياز پيش مردم برآوردند و بر بيل و ماله روى آورند. سپس فرمود: اى عباس اسلحه خودت را با من عوض كن. چنان كرد و على (ع) بر اسب عباس پريد و آهنگ آن دو مرد لخمى كرد. آن دو هيچ ترديد نكردند كه او عباس بن ربيعه است.

پرسيدند: سالارت اجازه داد على (ع) از گفتن پاسخ آرى خوددارى كرد و اين آيه را مى‏ خواند: «براى مومنانى كه ديگران با آنان جنگ مى‏كنند و بر ايشان ستم شده است اجازه جنگ داده شد و خداوند بر نصرت ايشان تواناست». يكى از آن دو به نبرد آمد، گويى على (ع) او را در ربود سپس ديگرى پيش آمد و او را هم به آن يكى ملحق ساخت و در حالى كه اين آيه را تلاوت مى ‏فرمود باز آمد: «ماه حرام در قبال ماه حرام و در قبال شكستن حرمت قصاص كنيد و هر كس بر شما تعدى كند به اندازه‏ تجاوزى كه كرده است بر او تعدى كنيد». سپس فرمود: اى عباس اسلحه خود را بگير و اسلحه مرا باز ده و اگر كسى پيش تو آمد، تو پيش من باز آى.

گويد: چون به معاويه خبر رسيد، گفت: خداوند لجبازى را زشت بداراد كه شتر جوان و سركشى است كه هيچگاه بر آن سوار نشده‏ ام. عمرو عاص گفت: اينك كه به خدا سوگند آن دو لخمى خوار و زبون شدند نه تو. معاويه گفت: اى مرد ساكت باش كه اين ساعت ساعت سخن گفتن تو نيست. عمرو گفت: بر فرض كه نباشد، خداوند آن دو را رحمت كناد و چنين نمى ‏بينم كه رحمت فرمايد. معاويه گفت: اگر چنان باشد به خدا سوگند براى تو زيانبخش‏ تر است و تو بيشتر در تنگنا خواهى بود. عمرو گفت: آن را مى ‏دانم و اگر حكومت مصر نبود سعى مى‏كردم از اين گرفتارى خود را نجات دهم. گفت: آرى حكومت مصر ترا كور كرده است و اگر آن نمى‏بود بينا و روشن ضمير بودى.

نصر بن مزاحم گويد: عمرو، از قول فضيل بن خديج براى ما نقل كرد كه مى-  گفته است: مردى از شاميان به ميدان آمد و هماورد خواست. عبد الرحمان بن محرز-  كندى طمحى به نبرد او رفت. ساعتى جنگ تن به تن كردند. آن گاه عبد الرحمان نيزه‏يى برگودى گلوى شامى زد و او را درانداخت و كشت و پياده شد تا زره و اسلحه او را از تنش بيرون آورد. ناگاه متوجه شد كه او برده سياهى بوده است.

گفت: بار خدايا جان خويش را براى مبارزه با برده سياهى به خطر انداختم. گويد: در اين هنگام مردى از قبيله عك به ميدان آمد و هماورد خواست قيس بن فهران كندى به نبرد او رفت و مهلتش نداد و نيزه بر او زد و او را كشت و اين چنين سرود: «قبيله عك در جنگ صفين بخوبى دانست كه ما چون با سواران روياروى شويم بر آنان نيزه‏هاى شرر بار مى ‏زنيم…».

گويد: عبد الله بن طفيل بكايى بر صفهاى شام حمله كرد و هنگامى كه بازگشت‏ مردى از بنى تميم كه نامش قيس بن فهد حنظلى يربوعى بود بر او حمله كرد و نيزه خود را ميان شانه‏ هاى عبد الله نهاد. يزيد بن معاويه بكايى كه پسر عموى عبد الله بن-  طفيل بود خود را به قيس رساند و نيزه‏اش را ميان شانه‏ هاى او قرار داد و گفت: به خدا سوگند اگر نيزه خود را بر او فرو برى من هم نيزه خويش را بر تو فرو خواهم برد. گفت: پيمان خدايى بر عهده تو كه اگر اين پيكان را از پشت دوستت بردارم تو هم پيكان نيزه‏ات را از پشت من بردارى. يزيد گفت: آرى اين عهد و پيمان براى تو محفوظ است. قيس سر نيزه خود را از پشت او كنار كشيد. قيس ايستاد و به يزيد گفت: از كدام قبيله‏اى گفت از بنى عامرم. گفت: خدايم فداى شما گرداند كه هر جا با شما برخورديم شما را جوانمرد و گرامى يافتيم. به خدا سوگند من آخرين تن از يازده تن تميمى هستم كه شما امروز آنان را كشتيد.

نصر گويد: مدتى پس از جنگ صفين، يزيد بر عبد الله بن طفيل خشم گرفت و ضمن گله گزارى از فداكارى خود در جنگ صفين نسبت به او ياد كرد و چنين سرود: «آيا مرا نديدى كه چگونه در صفين آنگاه كه دوستان صميمى تنهايت گذاشتند با خيرخواهى از تو حمايت كردم…» نصر گويد: ابن مقيدة الحمار اسدى كه مردى دلير و نيرومند و از سواركاران شام بود به ميدان آمد و هماورد خواست. مقطع عامرى كه پيرى فرتوت بود از جاى برخاست. على عليه السلام به او فرمود: بنشين. گفت: اى امير المومنين مرا از نبرد باز مدار كه يا او مرا مى‏كشد و شتابان به بهشت مى‏روم و در اين سالخوردگى و فرتوتى از زندگى دنيا آسوده مى‏شوم يا من او را مى‏ كشم و ترا از او آسوده مى‏ سازم.

على عليه السلام فرمود: نامت چيست گفت: مقطع. فرمود: معنى اين كلام چيست گفت: نام من «هشيم» بود زخمى سخت بر من رسيد و از آن پس مرا «مقطع» نام نهادند. على (ع) به او فرمود: براى نبرد با او برو و شتابان و و با تاخت و تاز بر او حمله كن. بار خدايا مقطع را بر ابن مقيدة الحمار نصرت ده.

مقطع بر او سخت حمله كرد و سرعت و شدت حمله چنان بود كه ابن مقيدة الحمار را به وحشت انداخت و گريخت. مقطع همچنان او را تعقيب كرد. ابن مقيدة از كنار خرگاه معاويه گذشت و معاويه او را مى‏ديد كه مقطع همچنان در پى اوست.

هر دو از محل معاويه مقدار بسيارى فراتر رفتند. چون مقطع برگشت و ابن مقيده هم پس از او باز آمد، معاويه بر او بانگ زد كه اين عراقى با شتاب ترا از ميدان به در كرد. گفت: اى امير آرى چنين كرد. سپس مقطع هم برگشت و در جايگاه خويش ايستاد.

نصر مى‏گويد: چون سال «جماعت» فرا رسيد و مردم با معاويه بيعت كردند معاويه از مقطع عامرى جويا شد. او را پيدا كردند و پيش معاويه آوردند كه پيرى سالخورده بود. همينكه معاويه او را ديد گفت: افسوس كه اگر در اين سن و سال نبودى امروز از انتقام من جان به سلامت نمى‏بردى. مقطع گفت: ترا به خدا سوگند مى‏دهم مرا بكشى و از رنج زندگى آسوده‏ام كنى و مرا به ديدار خداوند نزديك سازى. معاويه گفت: من ترا نمى‏كشم و به تو نيازى دارم. مقطع پرسيد: نيازت چيست گفت: دوست دارم مرا به برادرى بپذيرى. گفت: ما و شما در راه خدا از يكديگر جدا شده ‏ايم و با يكديگر جمع نخواهيم شد تا خداوند ميان ما و شما در آخرت حكم فرمايد.

معاويه گفت: دختر خود را به همسرى من درآور. گفت: من تقاضاى قبلى تو را كه از اين بر من سبك‏تر بود نپذيرفتم. گفت: از من صله‏اى بپذير. گفت: مرا به آنچه كه پيش توست نيازى نيست و از پيش معاويه بيرون رفت و از او چيزى نپذيرفت.

نصر مى‏ گويد: سپس مردم روياروى شدند و جنگى سخت كردند و افراد قبيله طى همراه امير المومنين جنگى نمايان كردند و رجز خواندند و پيشروى كردند و دلاوران بسيارى از ايشان كشته شدند. يك چشم بشر بن عوس طايى بركنده شد و او كه از مردان بزرگ و دليران سواركار قبيله طى بود پس از جنگ صفين از آن روز ياد مى‏ كرد و مى‏ گفت: دوست مى ‏داشتم كه كاش در آن روز كشته مى‏ شدم و كاش چشم سالم من هم چون ديگرى بركنده مى‏ شد و اين ابيات را سرود:اى كاش اين چشم من هم چون آن يكى كور مى‏شد و ميان مردم بدون عصا كش راه نمى‏رفتم…»

نصر مى‏ گويد: افراد قبيله محارب هم در آن جنگ با امير المومنين عليه السلام سخت پايدارى كردند. عنتر بن عبيد بن خالد محاربى دليرترين مردم در آن روز بود و چون ياران خود را پراكنده ديد بر آنان بانگ زد: اى گروه قيس آيا فرمانبرى از شيطان در نظرتان بهتر از فرمانبرى از رحمان است. همانا در گريز، خشم خداوند و سرپيچى از فرمانش نهفته است و در صبر و پايدارى فرمانبردارى و خوشنودى خداوند است. آيا خشم خداوند را بر رضوان او و نافرمانى را بر اطاعت او برمى‏گزينيد. همانا آسايش پس از مرگ از آن كسى است كه در حال حساب كردن جان خود در راه خدا بميرد و دست از جان بشويد.و سپس رجز خواند و چنين گفت: «جان آن كس كه به جنگ پشت كند رهايى نيابد و من آنم كه قامت فرو نمى‏آورم و نمى‏گريزم…» و چندان نبرد كرد كه سخت زخمى شد و از معركه بيرونش بردند.

نصر مى‏گويد: افراد قبيله نخع هم در آن روز همراه على عليه السلام جنگى نمايان كردند. يك پاى علقمة بن قيس نخعى قطع شد، برادرش ابى بن قيس كشته شد. پس از جنگ صفين علقمه مى‏گفت: هيچ دوست نمى‏ دارم كه پايم سالم مى‏ماند زيرا با قطع آن اميد به ثواب پسنديده‏يى از پيشگاه خداوند دارم و نيز مى ‏گفت: دوست مى‏داشتم برادرم را خواب ببينم پس او را به خواب ديدم و به او گفتم: بر سر شما چه آمد گفت: ما و مردم شام در پيشگاه خداوند سبحان اقامه حجت كرديم و ما بر آنان غالب آمديم. از هنگامى كه به عقل آمده‏ام از هيچ چيز به اندازه اين خواب شاد نشده ‏ام.

نصر، از عمرو بن شمر، از سويد بن حبة بصرى، از حضين بن منذر رقاشى نقل مى‏كند كه مى‏گفته است در آن روز پيش از شروع جنگ گروهى به حضور على (ع) آمدند و به او گفتند: ما چنين گمان مى‏كنيم كه خالد بن معمر سدوسى با معاويه مكاتبه كرده است و بيم آن داريم كه به او ملحق شود و با او بيعت كند. على عليه السلام كسى پى او و تنى چند از مردان شريف قبيله ربيعه فرستاد و آنان را فرا خواند و هنگامى‏ كه آنان را جمع كرد، نخست حمد و ثناى خدا را بر زبان آورد و سپس فرمود: اى گروه ربيعه شما ياران و پذيرندگان دعوت من و در نظرم از موثق‏ترين قبايل عربيد.به من خبر رسيده كه معاويه با اين دوست شما يعنى خالد بن معمر مكاتبه كرده است.اينك او و شما را جمع كردم تا شما را بر او گواه گيرم و سخنان من و او را بشنويد.

امير المومنين عليه السلام روى به خالد كرد و گفت: اى خالد بن معمر اگر آنچه از تو به من خبر رسيده است درست باشد من همه اين مسلمانان را كه پيش من حاضرند گواه مى‏ گيرم كه تو در امان خواهى بود تا به هر جاى عراق يا سرزمينى كه زير سلطه و حكومت معاويه نباشد بروى. و اگر بر تو دروغ بسته‏اند با سوگندهاى مطمئن دلهاى ما را برخود مطمئن ساز و آرام بخش. خالد به خدا سوگند خورد كه چنان نكرده است. و مردان بسيارى از ما گفتند: اى امير المومنين: به خدا سوگند اگر بدانيم كه چنان كرده باشد هر آينه او را مى ‏كشيم.

شقيق بن ثور سدوسى گفت: خداوند خالد بن معمر را موفق ندارد كه بخواهد معاويه و شاميان را بر ضد على و مردم عراق و قبيله ربيعه يارى دهد. زياد بن خصفة گفت: اى امير المومنين از خالد بن معمر سوگند استوار بگير كه نسبت به تو مكر نورزد. على (ع) چنان كرد و سپس برگشتند.

چون در آن روز مردم روياروى شدند و بر يكديگر حمله بردند جناح راست لشكر عراق سستى كرد و روى به گريز نهاد. على عليه السلام همراه پسرانش پيش ما آمد و چون نزديك ما رسيد با صداى بسيار بلند پرسيد: اين پرچمها از كدام قبيله است گفتيم: پرچمهاى ربيعه است. فرمود: نه كه پرچمهاى خداوند است. خداوند صاحبان شايسته آنها را از لغزش مصون و آنان را شكيبا و پايدار بدارد. سپس به من كه آن روز پرچم را بر دوش داشتم فرمود: اى جوان آيا اين پرچم خود را يك ذراع جلوتر نمى‏برى گفتم: به خدا سوگند ده ذراع هم پيش مى‏برم و شروع به پيشروى كردم. فرمود: بس است همين جا باش.

نصر گويد: عمرو از قول يزيد بن ابى الصلت تميمى براى ما نقل كرد كه مى‏ گفته است: از پير مردان قبيله بنى تميم بن ثعلبه شنيدم مى‏گفتند: پرچم همه افراد قبيله ربيعه،چه ربيعه كوفه و چه ربيعه بصره، نخست در دست خالد بن معمر سدوسى از افراد ربيعه بصره بود، ولى شقيق بن ثور كه از افراد بكر بن وائل كوفه بود با او در اين مورد رقابت و همچشمى كرد و سرانجام توافق كردند پرچم را به حضين بن منذر رقاشى كه از مردم بصره بود بسپارند و گفتند: اين جوان نژاده‏يى است، فعلا پرچم را به او بسپار تا در اين باره رايزنى كنيم و حضين در آن هنگام نوجوانى بود.

نصر مى‏گويد: عمرو بن شمر براى ما نقل كرد كه حضين بن منذر كه نوجوانى بود با پرچم ربيعه كه سرخ بود شروع به پيشروى كرد. على عليه السلام را پايدارى و دليرى او خوش آمد و اين ابيات را خواند: «اين پرچم سرخ كه سايه‏اش اين چنين به اهتزاز آمده از كيست و چون گفته شود پيش ببر، حضين آن را پيش مى‏برد…» مى‏گويم [ابن ابى الحديد]، نصر بن مزاحم تمام اين ابيات را [كه سيزده بيت است‏] از على (ع) مى‏داند. ولى راويان ديگر شش بيت اول را از على عليه السلام و بقيه را از حضين بن منذر كه پرچمدار بوده است مى‏ دانند.

نصر گويد: ذو الكلاع همراه افراد قبيله حمير و كسان وابسته به آنان در حالى كه عبيد الله بن عمر بن خطاب هم همراه چهار هزار تن از قاريان شام بود پيش آمدند.

ذوالكلاع در جناح راست حميريان بود و عبيد الله بن عمر در جناح چپ قاريان. و همگان بر افراد قبيله ربيعه كه در جناح چپ سپاه عراق بودند حمله آوردند. عبيد الله بن-  عباس هم ميان مردم ربيعه بود. حمله شاميان شديد بود و پرچمهاى ربيعه سست شد.

در اين هنگام شاميان برگشتند و فقط اندكى درنگ كردند و دوباره در حالى كه عبيد الله بن عمر از پيشتازان ايشان بود به حمله روى آوردند. عبيد الله بن عمر مى‏گفت: اى مردم شام اين قبيله عراق قاتلان عثمان و ياوران على هستند و اگر اين قبيله را در هم شكنيد انتقام خون عثمان را مى‏گيريد و على و عراقيان نابود خواهند شد. آنان حمله بسيار سختى بر مردم آوردند. مردم ربيعه جز شمار اندكى از ناتوانان‏ ايشان بقيه سخت ايستادگى و شايسته پايدارى كردند. آنچنان كه پرچمداران و خردمندان دليرشان پايدارى و جنگى نمايان و سخت كردند.

اما خالد بن معمر همين كه ديد برخى از يارانش عقب نشينى كردند او هم با آنان عقب نشست و چون ديد پرچمداران پايدار و شكيبايند پيش آنان برگشت و برگريختگان بانگ زد كه باز گردند. كسانى از قومش كه او را متهم مى‏كردند گفتند: او گريخت، ولى چون ديد ما پايدارى كرديم برگشت. خود خالد مى‏گفت: چون ديدم مردانى از ما گريختند مصلحت ديدم خود را به آنان رسانم و به جنگ برگردانم.در هر حال مرتكب كارى شبهه ناك شد.

نصر گويد: در آن جنگ تنها از قبيله عنزة چهار هزار خفتان پوش همراه قبيله ربيعه بودند.من [ابن ابى الحديد] مى‏گويم: نزد علماى سيره و تاريخ شكى نيست كه خالد بن-  معمر در باطن تباه خود دل با معاويه داشت و آن روز هم به منظور آنكه ميسره سپاه على در هم شكسته شود عقب نشينى كرد. اين موضوع را كلبى و واقدى و ديگران نوشته‏اند. اما دليل بر بد انديشى او اين است كه چون فرداى آن روز قبيله ربيعه بر معاويه و صفهاى شاميان پيروز شد، معاويه به خالد بن معمر پيام فرستاد كه: از جنگ با من خوددارى كن و حكومت خراسان تا هنگامى كه زنده باشى از تو باشد، و نيز او از جنگ خوددارى كرد و با ربيعه برگشت و دانستند كه معاويه نبض او را در دست گرفته است. شرح اين موضوع بزودى خواهد آمد.

نصر گويد: چون خالد بن معمر بازگشت و صفهاى ربيعه همان گونه كه بود استوار شد براى آنان سخنرانى كرد و چنين گفت: اى گروه ربيعه همانا كه خداوند متعال هر يك از شما را از زادگاه و وطن خويش اينجا جمع كرده است، و از آن هنگام كه خداوند زمين را براى شما گسترده است چنين اجتماعى نكرده‏ايد. اينك اگر شما دست بداريد و از نبرد با دشمن خوددارى كنيد و از صفهاى خود روى برگردانيد خداوند از كردارتان راضى نخواهد بود و از سرزنش سرزنش كننده در امان نخواهيد بود، كه بگويد: ربيعه رسوايى ببار آورد و از جنگ روى برتافت و قوم عرب از سوى او آسيب ديد.بر حذر باشيد كه امروز مسلمانان شما را نافرخنده بدانند. اگر پيشروى كنيد و در راه خدا صبر و شكيبايى ورزيد، پيشروى عادت شما و شكيبايى و پايدارى خوى شما گردد. بنابراين با نيت راست پايدارى كنيد تا پاداش داده شويد. پاداش آن كس كه آنچه را در پيشگاه خداوند است نيت كند شرف اين جهانى و گرامى داشت آن جهانى است و خداوند پاداش كسى را كه كار پسنديده كند تباه نمى‏ سازد.

مردى از ربيعه برخاست و به خالد گفت: به خدا سوگند كار ربيعه از هنگامى كه آن را به تو واگذار كرد تباه شد. به ما فرمان مى‏دهى كه روى نگردانيم و عقب نشينى نكنيم تا خونهاى خود را بريزيم و خويشتن را به كشتن دهيم مردانى از ربيعه برخاستند و با كمانهاى خويش بر آن مرد ضرباتى زدند و بر او مشت كوبيدند. خالد بن معمر گفت: او را از ميان خود بيرون كنيد كه اگر ميان شما باقى بماند زيانتان مى‏زند و اگر بيرون رود از شمار شما كاسته نمى‏شود كه او كسى نيست كه به شمار آيد يا جاى خالى را پر كند. خداوند خطيبى چون ترا اندوهگين بداراد گويى خير از تو دورى گزيده است و خداوند آنچه آوردى زشت بداراد.

نصر گويد: نبرد ميان قبيله ربيعه و حميريان و عبيد الله بن عمر شدت يافت و شمار كشتگان فزونى گرفت. عبيد الله بن عمر حمله مى‏كرد و مى‏گفت: من پاك پسر پاكم. و افراد قبيله ربيعه مى‏گفتند: نه چنين است كه تو ناپاك فرزند پاكى.آن گاه حدود پانصد سوار يا بيشتر از ياران على عليه السلام كه همگى بر سر كلاهخود داشتند و سراپا در آهن بودند و جز حدقه‏هاى چشمهايشان چيزى ديده نمى‏شد بيرون آمدند. به همان شمار از شاميان به مقابله آمدند و در حالى كه مردم زير پرچمهاى خود ايستاده بودند آن دو گروه ميان دو سپاه به جنگ پرداختند و هيچيك از عراقيان و شاميان كه بتواند گزارش كار را دهد برنگشت و همگان كشته شدند.

نصر گويد: عمرو بن شمر، از جابر از، تميم براى ما نقل كرد كه منادى شاميان بانگ برداشت: هان پاك، پسر پاك، عبيد الله بن عمر همراه ماست. و منادى عراقيان پاسخ مى‏داد كه: نه چنين است او ناپاك پسر پاك است. و منادى عراقيان مى‏گفت: هان كه پاك پسر پاك، محمد بن ابى بكر همراه ماست. منادى شاميان پاسخ مى‏داد: چنين‏ نيست، ناپاك پسر پاك است.

نصر گويد: در صفين پشته‏يى بود كه جمجمه‏هاى مردان را آنجا مى‏افكندند و به «پشته جمجمه‏ها» معروف بود، عقبة بن مسلم رقاشى از مردم شام چنين سروده است.«هرگز سوارانى دليرتر و رزمنده‏تر از سواران خود در نبرد «پشته جمجمه‏ها» نديده‏ام…» شبث بن ربعى تميمى چنين سروده است: «به جنگ صفين از بامداد پگاه تا هنگامى كه خورشيد آهنگ غروب كرد با نيزه‏هاى استوار برابر شاميان ايستاديم…»

نصر گويد: اين روز هم با هر چه در آن اتفاق افتاد سپرى شد و روز بعد كه نهم صفر بود معاويه براى مردم شام سخنرانى و آنان را به جنگ تحريض كرد و چنين گفت: همانا كارى به اين سختى و بزرگى كه مى‏بينيد رخ داده و كار به آنجا كشيده كه كشيده است. اينك چون به خواست خداوند به سوى ايشان حمله برديد، زره داران را جلو بيندازيد و كسانى را كه زره ندارند عقب بداريد. سواران را در صف و كنار يكديگر در خط مستقيم قرار دهيد و كاسه سرهاى خود را ساعتى به ما عاريه دهيد كه حق به مقطع خود رسيده و جز ظالم و مظلوم نيست.

نصر گويد: شعبى روايت كرده است كه معاويه آن روز در صفين برخاست و براى مردم سخنرانى كرد و چنين گفت: سپاس خداوندى را كه در كمال برترى و علو خويش نزديك است و در كمال نزديكى و قرب خويش متعالى است، و آشكار و نهان است و از هر ديدگاهى برتر است. او اول است و آخر و ظاهر است و باطن، حكم مى‏ كند و فيصله مى ‏بخشد، تقدير مى‏نهد و مى‏ آمرزد و هر چه خواهد انجام مى‏دهد و چون اراده فرمايد آن را بگذارند و چون آهنگ چيزى كند آن را مقدر مى‏ دارد. در آنچه مالك آن است با هيچ كس رايزنى نمى‏كند، از آنچه كند پرسيده نمى‏ شود. و حال آنكه از ديگران پرسيده شود.سپاس خداوند پروردگار جهانيان را بدانچه خوش و ناخوش داريم. همانا از مشيت و تقدير خداوند بود كه مقدرات ما را به اين سرزمين آورد و با مردم عراق روياروى داشت و ما همگان در ديدگاه خداونديم و همانا كه خداوند سبحان فرموده است: «اگر خداوند مى‏خواست پيكار نمى‏كردند ولى خداوند هر چه اراده فرمايد مى‏ كند».

اى مردم شام بنگريد كه همانا فردا با عراقيان روياروى مى‏شويد. پس بر يكى از اين سه حال باشيد: يا گروهى باشيد كه در جنگ با قومى كه بر شما ستم كرده‏اند پاداش خدايى را طلب كنيد، كه اين قوم از سرزمينهاى خود آمده و در شهر و ديار شما فرود آمده‏اند، يا گروهى باشيد كه در طلب خون خليفه و داماد پيامبر خودتان باشيد، يا قومى باشيد كه از زنان و فرزندان خود دفاع كنيد. بر شما باد به ترس از خداوند و صبر پسنديده. از خداى براى خود و شما نصرت مسألت مى‏كنم و اينكه خداوند ميان ما و قوم ما به حق گشايشى دهد و او بهترين گشايش دهندگان است.در اين هنگام ذو الكلاع برخاست و گفت: اى معاويه همانا شكيبايان گرامى هستيم كه پيش دشمن سرفرود نمى‏آوريم. فرزندان پادشاهان بزرگ هستيم، صاحبان خرد و انديشه كه به گناهان نزديك نمى‏ شوند.معاويه گفت: راست مى‏ گويى.

نصر گويد: آرايش جنگى آن روز همچون آرايش روز قبل بود. عبيد الله بن-  عمر همراه قاريان شام و در حالى كه ذو الكلاع و حميريان هم با او بودند، بر قبيله ربيعه كه در ميسره سپاه على عليه السلام قرار داشتند حمله آورد و نبردى سخت كردند.زياد بن خصفة نزد قبيله عبد القيس آمد و گفت: اگر چنين باشد پس از اين جنگ قبيله بكر بن وائل ديگر وجود نخواهد داشت كه ذو الكلاع و عبيد الله بن عمر، قبيله ربيعه را سخت به خطر انداخته‏ اند و به يارى ايشان بشتابيد و گرنه هلاك خواهند شد.افراد قبيله عبد القيس سوار شدند و چون ابرى سياه پيش آمدند و پشتيبان ميسره شدند و دامنه جنگ گسترش يافت. ذو الكلاع حميرى كشته شد مردى كه نامش خندف و از قبيله بكر بن وائل بود او را كشت. اركان قبيله حمير سست شد و پس از كشته شدن ذو الكلاع با عبيد الله بن عمر بودند و همراه او پايدارى كردند.عبيد الله بن عمر بن حسن بن على پيام داد: مرا با تو كارى است به ديدار من بيا.

حسن عليه السلام با او ديدار كرد. عبيد الله به او گفت: پدرت همه افراد قريش را سوگوار كرده است و مردم او را خوش نمى‏دارند. آيا موافقى كه او را از خلافت خلع كنيم و تو عهده‏دار حكومت شوى فرمود: به خدا سوگند اين كار هرگز صورت نخواهد گرفت. سپس فرمود: اى پسر خطاب به خدا سوگند، گويى تو را مى‏بينم كه امروز يا فردا كشته شوى. همانا كه شيطان تو را فريب داده و اين كار را در نظرت آراسته است و تو را در حالى كه بر چهره خود عطر آميخته با زعفران ماليده‏اى كه زنان شامى جايگاهت را ببينيد به جنگ آورده است و بزودى تو را خواهد كشت و رخسارت خاك آلوده خواهد شد.

نصر گويد: به خدا سوگند هنوز چيزى از سپيدى آن روز باقى بود [هوا كاملا تاريك نشده بود] كه عبيد الله بن عمر كشته شد. او در حالى كه ميان فوجى آراسته معروف به «سبز پوشان» قرار داشت و شمار آن چهار هزار تن بود و همگان جامه سبز بر تن داشتند جنگ مى‏كرد. حسن عليه السلام ناگاه مردى را ديد كه نيزه خود را به چشم كشته‏يى فرو برده و مشغول بستن پاى آن كشته به پاى اسب خود است. حسن عليه السلام به كسانى كه همراهش بودند گفت: بنگريد اين كيست مردى از قبيله همدان بود و آن كشته هم عبيد الله بن عمر بود كه همان مرد همدانى او را سر شب كشته بود و تا صبح بر سر او ايستاده بود. نصر مى‏گويد: راويان در مورد قاتل عبيد الله عمر اختلاف نظر دارند. قبيله همدان مدعى بوده است ما او را كشته‏ايم و قاتل او هانى بن خطاب همدانى است كه نيزه بر چشم او زده است و همان روايت را نقل مى‏كنند. قبيله حضر موت هم مى‏گويد: ما او را كشته‏ايم، قاتل او مالك بن عمرو حضرمى است. قبيله بكر بن وائل هم مى‏گويد: ما او را كشته‏ايم و محرز بن صحصح كه از خاندان تيم اللات بن ثعلبه است او را كشته و شمشيرش را كه نامش وشاح بوده به غنيمت گرفته است.چون سال جماعت فرا رسيد معاويه آن شمشير را از قبيله ربيعه كوفه مطالبه كرد. گفتند: مردى به نام محرز بن صحصح از قبيله ربيعه بصره او را كشته است.معاويه كسى پيش او فرستاد و شمشير را از او گرفت.

نصر گويد: و روايت شده است كه قاتل عبيد الله بن عمر، حريث بن جابر حنفى‏ است. اين مرد در جنگ صفين همراه على عليه السلام و سالار قبيله حنيفه بود.عبيد الله بن عمر بر صف آنان حمله برد و چنين رجز مى‏خواند: «من عبيد الله پرورده عمرم كه از همه گذشتگان و در خاك آرميدگان قريش جز پيامبر خدا و آن پير مرد سپيده چهره بهتر است…» حريث بن جابر حنفى بر او حمله كرد و چنين مى‏گفت: «قبيله ربيعه به يارى حق شتافت و حق آيين اوست…».و نيزه بر عبيد الله زد و او را كشت.

نصر گويد: كعب بن جعيل تغلبى كه شاعر شاميان بوده است، عبيد الله عمر را با اين ابيات مرثيه گفته است: «هان كه بايد چشم‏ها بر جوانمردى بگريد كه در صفين سوارانش رفتند و او ايستاده بود. به جاى همسرش، اسماء، شمشيرهاى وائل را در آغوش گرفت.چه جوانمردى بود. كاش تيرهاى كشنده نسبت به او خطا مى‏كرد…» مى‏ گويم [ابن ابى الحديد]: اين شعر را كعب بن جعيل پس از برافراشتن قرآنها و حكميت سروده و به عادت شاعران، موضوعات گذشته را كه در آن جنگ اتفاق افتاده بوده است تذكر داده است. ضمير جمع مونث «هن» كه در اين شعر آمده است به زنان عبيد الله برمى‏ گردد.

اسماء دختر عطارد بن حاجب بن زراره تميمى و بحريه دختر هانى بن قبيصه شيبانى همسر او بودند كه هر دو را در اين جنگ همراه خود آورده بود تا به چگونگى جنگ كردن او بنگرند و آن دو پياده ايستاده بودند و مى‏نگريستند. در مصراع سوم هم نام اسماء دختر عطارد را آورده است. و اين شعر دلالت بر آن دارد كه قبيله ربيعه عبيد الله بن عمر را كشته است، نه همدان و حضرموت.همچنين آنچه كه ابراهيم بن ديزيل همدانى در كتاب صفين خود روايت كرده است بر همين موضوع دلالت دارد. او مى‏گويد: قبيله ربيعه كوفه كه زياد بن-  خصفه بر آن فرماندهى داشت در آن روز بر عبيد الله بن عمر بشدت حمله كرد.

معاويه هم ميان مردم قرعه كشيده بود و قرعه عبيد الله براى جنگ با ربيعه درآمده‏ بود و ربيعه او را كشت. پس از جنگ چون خواستند خيمه زياد بن خصفه را بر پا كنند براى يك گوشه از طنابها ميخ پيدا نكردند و آن ريسمان را بر پاى جسد عبيد الله بستند. جسد او كنارى افتاده بود، آن را كشيدند و ريسمان را بر پايش بستند. هر دو همسرش آمدند و كنار جسدش ايستادند، بر او گريستند و فرياد برآوردند. زياد بن خصفة از خيمه بيرون آمد. به او گفتند: اين بحريه دختر هانى بن قبيصه شيبانى و از عمو زادگان توست. زياد به او گفت: اى برادر زاده چه حاجتى دارى گفت: جسد شوهرم را به من بسپار. گفت: آرى آن را بردار. استرى آوردند و جسد را بر آن سوار كرد.گفته ‏اند هر دو دست و پاى عبيد الله در حالى كه جسدش بر پشت استر بود به زمين كشيده مى‏ شد.

نصر مى‏گويد: ديگر از اشعار كعب بن جعيل كه در رثاى عبيد الله بن عمر سروده اين ابيات است: «چون ابر مرگ، كه از آن خون و مرگ مى‏چكيد، براى عبيد الله آشكار شد چنين گفت: اى قوم من صبر و پايدارى كنيد…» صلتان عبدى هم ضمن اشعار خود از كشته شدن عبيد الله بن عمر و اينكه حريث بن جابر حنفى او را كشته است ياد كرده و چنين سروده است: «اى عبيد الله تو همواره بر جنگ با قبيله بكر حريص بودى و همواره به آنان بيم و تهديد عرضه مى‏داشتى…» نصر گويد: در مورد ذو الكلاع پيش از اين خبر كشته شدن او را و اينكه قاتل او خندف بكرى است آورديم.

عمرو بن شمر، از جابر براى ما نقل كرد كه مى‏ گفته است: چون آن روز ذو الكلاع حميرى همراه فوجى بزرگ از حميريان به صفهاى عراقيان حمله آورد، ابو شجاع حميرى كه از خردمندان آن قبيله و همراه على عليه السلام بود بر آنان بانگ زد: اى گروه حمير دستهايتان بريده باد آيا معاويه را از على عليه السلام بهتر مى‏ بينيد.خداى كوشش شما را به گمراهى كشاند. وانگهى تو اى ذوالكلاع چنين مى‏پنداشتيم كه تو سوداى دين داشته باشى.

ذو الكلاع گفت: اى ابو شجاع از اين سخن درگذر به خدا سوگند نيك مى‏دانم كه معاويه برتر از على عليه السلام نيست، ولى من براى خون عثمان جنگ مى‏كنم. گويد: ذوالكلاع در آن جنگ در آوردگاه كشته شد و خندف بن بكر بكرى او را كشت. نصر گويد: عمرو، از حارث بن حصيره براى ما نقل كرد كه پسر ذو الكلاع كسى پيش اشعث بن قيس فرستاد و از او خواست جسد پدرش را به او تسليم كند.

اشعث گفت: بيم آن دارم كه امير المومنين مرا در اين باره متهم كند. اين كار را از سعيد بن قيس كه در جناح راست لشكر است بخواه. پسر ذو الكلاع پيش معاويه رفت و از او اجازه رفتن به لشكرگاه على عليه السلام را خواست تا جسد پدرش را ميان كشتگان جستجو كند. معاويه به او گفت: على از اينكه كسى از ما به لشكرگاه او برود جلوگيرى كرده است و مى‏ترسد كه مبادا افراد سپاهش را بر او تباه كنند. پسر ذوالكلاع برگشت و كسى پيش سعيد بن قيس فرستاد و از او در اين مورد اجازه خواست.

سعيد گفت: ما ترا از وارد شدن به لشگرگاه خود منع نمى‏ كنيم و امير المومنين اهميتى نمى‏دهد كه كسى از شما وارد لشكر گاهش شود، در آى. او از جانب ميمنيه وارد شد و گشت و جسد پدرش را پيدا نكرد. آن‏گاه به جانب ميسره آمد و جستجو كرد و پيدا نكرد. سرانجام آن را در حالى يافت كه پايش را به يكى از ريسمانهاى خيمه ‏يى بسته بودند. او آمد و كنار در خيمه ايستاد و گفت: اى اهل خيمه سلام بر شما باد پاسخ داده شد: و بر تو سلام. گفت: آيا به ما در مورد برخى از ريسمانهاى خيمه خود اجازه مى ‏دهيد-  و فقط برده سياهى همراهش بود نه كس ديگرى-  گفتند: آرى به شما اجازه داديم و افزودند: در پيشگاه خداوند و از شما پوزش مى‏خواهيم، چه اگر ستم او بر ما نمى‏بود با او اين چنين كه مى ‏بينيد نمى‏ كرديم.

پسرش پياده شد و ديد جسد پدرش كه بسيار تنومند بود آماس كرده است و نتوانست آن را از زمين بردارد. گفت آيا جوانمردى كه يارى كند پيدا مى‏شود خندف بكرى بيرون آمد و به آن دو گفت: كنار برويد. پسر گفت: اگر كنار برويم چه كسى او رابر مى‏دارد گفت: قاتل او آن را برخواهد داشت. خندف جسد ذو الكلاع را برداشت و بر پشت استرى نهاد و با ريسمان بست و آن دو نفر جسد را بردند.

نصر گويد: هنگامى كه ذو الكلاع كشته شد معاويه گفت: من از كشته شدن او بيشتر از فتح مصر-  اگر آنرا مى ‏گشودم-  شادمانم. و اين بدان سبب بود كه ذو الكلاع در مورد برخى از فرمانهايى كه معاويه مى‏داد ايستادگى مى‏ كرد.

نصر گويد: و چون ذو الكلاع كشته شد جنگ شدت يافت و افراد قبايل عك و لخم و جذام و اشعرى‏ها كه همگان از سپاه شام بودند بر قبيله مذحج عراق حمله كردند و معاويه آن قبايل را مقابل مذحج قرار داده بود. در اين هنگام منادى قبيله عك چنين ندا مى‏داد: «واى بر حال مادر مذحجيان از حمله عك كه مادرشان را رها مى‏كنيم تا بر ايشان بگريد…» منادى مذحج بانگ برداشت كه ايشان را پى كنيد. يعنى به ساقها و پاشنه‏هاى آنان كه جاى بستن خلخال است شمشير بزنيد. و مذحجيان ساقهاى آنان را مى‏زدند كه مايه درماندگى عموم ايشان بود. و چون آسياى آنان به گردش آمد و اسبان و سواران در خون فرو مى‏افتادند منادى قبيله جذام بانگ برداشت: اى مذحجيان خدا را، خدا را، در مورد جذام، آيا پيوند خويشاوندى را ياد نمى‏كنيد شما كه افراد گرامى قبايل لخم و اشعرى‏ها و خاندان ذو حمام را نابود كرديد. خرد و بردبارى‏ها كجاست اين زنانند كه بر سران قوم مى‏ گريند.منادى قبيله عك نداد: اى گروه عك امروز كه خواهى دانست خبر آن چگونه است چه جاى فرار است شما كه مردمى پايداريد. همچون پى ساختمان مجتمع و استوار باشيد كه مبادا قبيله مضر بر شما سرزنش كند و نتواند سنگ استوارتان را از جاى تكان دهد.

منادى اشعرى‏ها بانگ برداشت: اى مذحجيان اگر مرگ شما را نابود كند فردا براى زنان چه كسى خواهد بود خدا را، خدا را، در مورد حفظ حرمتها، آيا زنان و دختران خود را به ياد نمى‏آوريد آيا نبرد با ايرانيان و روميان و تركان را از ياد برده‏ايد گويى خداوند در مورد شما فرمان به هلاك داده است.گويد: با اين وجود، قوم گلوى يكديگر را مى‏بريدند و با چنگ و دندان به جان هم افتاده بودند.

نصر گويد: عمرو بن زبير براى من نقل كرد و گفت: خودم از حضين بن منذر شنيدم مى‏ گفت: على عليه السلام در آن روز پرچم قبيله ربيعه را به من سپرد و فرمود: اى حضين در پناه نام خدا حركت كن و بدان كه هرگز پرچمى مانند اين پرچم فراز سرت به اهتزاز نيامده است كه اين پرچم رسول خدا (ص) است.

حضين گويد: ابو عرفاء جبلة بن عطيه ذهلى پيش من آمد و گفت: آيا موافقى پرچم خود را به من بدهى كه آن را بر دوش گيرم و نام نيك آن براى تو و پاداش آن براى من باشد گفتم: عمو جان مرا به شهرت و نيكنامى بدون پاداش چه نيازى است گفت در عين حال از اين كار هم بى ‏نياز نيستى، لطف كن و پرچمت را ساعتى به عمويت عاريه بده كه بزودى به دست خودت باز مى‏ گردد. من دانستم كه او تن به مرگ داده و مى-  خواهد در حال جهاد كشته شود. به او گفتم: اين پرچم را بگير و او گرفت. و سپس به ياران خود چنين گفت: انجام كارهاى بهشت همگى سخت و دشوار و كارهاى دوزخ همگى سبك و پليد است. همانا به بهشت جز افراد صابر و شكيبا كه خود را در انجام فرايض و فرمان خداوند پايدار داشته‏اند وارد نمى‏شوند و هيچ فريضه‏اى از فرايض خداوند بر بندگان سخت‏تر از جهاد نيست و پاداش آن هم در پيشگاه خداوند از همه عبادات بيشتر است. بنابراين همينكه ديديد من حمله كردم شما هم حمله كنيد. واى بر شما مگر مشتاق بهشت نيستيد مگر دوست نمى‏داريد كه خداوند شما را بيامرزد او حمله كرد و يارانش نيز حمله بردند و جنگى سخت كردند.

ابو عرفاء كشته شد. رحمت خدا بر او باد. و قبيله ربيعه پياپى حمله‏ هاى سختى بر صفهاى شاميان كردند و آن را در هم شكستند. مجزاءة بن ثور چنين رجز مى‏خواند: «بر آنان شمشير مى‏زنم ولى معاويه چشم دريده و شكم گنده را نمى‏بينم…» نصر گويد: حريث بن جابر آن روز ميان دو صف در خيمه‏يى سرخ فرود آمده بود و به عراقيان شير و آب آميخته با آرد پخته براى نوشيدن، و گوشت و تريد براى خوردن عرضه مى‏داشت، هر كس مى ‏خواست مى‏خورد و مى‏ نوشيد، شاعر عراقيان در اين باره گفته است: «اگر حريث بن جابر در صحرايى خشك قرار گيرد همانا دريايى در آن صحرا روان خواهد شد».

مى ‏گويم [ابن ابى الحديد]: اين حريث بن جابر همان كسى است كه كارگزار زياد بر همدان بود و معاويه پس از سال جماعت در مورد او به زياد نوشت: اورا از كار بر كنار كن كه هرگاه ايستادگى‏هاى او را در صفين به خاطر مى‏آورم، در سينه‏ام شررى احساس مى‏كنم. زياد براى معاويه نوشت: اى امير المومنين كار را بر خود آسان بگير. و حريث به آن درجه از شرف رسيده است كه كارگزارى، بر او چيزى نمى‏افزايد و بر كنارى از او چيزى نمى‏ كاهد.

نصر گويد: آن روز مردم با شمشيرها چندان ضربه زدند كه مانند داس خميده و سرانجام خرد و متلاشى شد و با نيزه‏ها چندان نواختند كه چوبه‏ هاى آن شكسته و سرنيزه‏ها پاشيده و جدا شد. سپس در مقابل يكديگر زانو زدند و خاك بر چهره يكديگر مى‏پاشيدند. آن گاه دست به گريبان شدند و با چنگ و دندان به جان هم افتادند و سرانجام سنگ و كلوخ به يكديگر پرتاب كردند و سپس از يكديگر جدا شدند. پس از جدايى گاه مردى عراقى از كنار شاميان مى‏ گذشت و مى ‏پرسيد: براى رسيدن به پرچمهاى فلان قبيله از كدام راه بايد بروم پاسخ مى ‏دادند: از آن راه، و خدايت هدايت نفرمايد گاه مردى شامى از كنار عراقيان مى‏ گذشت و مى‏پرسيد: براى رسيدن به پرچمهاى فلان قبيله از كدام راه بايد برويم پاسخ مى‏دادند: از فلان راه، خدايت حفظ نكند و عافيت نبخشد نصر گويد: معاويه به عمرو عاص گفت: اى ابا عبد الله آيا مى‏بينى كار ما به كجا كشيده است به نظر تو فردا عراقيان چه خواهند كرد و ما در معرض خطر بزرگى قرار داريم. عمرو عاص گفت: اگر قبيله ربيعه فردا هم همانگونه برگرد على عليه السلام فراهم آيند كه شتران بر گرد شتر نر خود جمع مى‏شوند، چابكى راستين، دليرى و هجومى سخت از آنان خواهى ديد و كارى غير قابل جبران خواهد بود. معاويه گفت: اى ابا عبد الله آيا رواست كه ما را چنين بترسانى گفت: از من سوالى كردى پاسخت دادم. چون بامداد روز دهم فرا رسيد قبيله ربيعه چنان على عليه السلام را ميان خود گرفته بودند كه سپيده چشم سياهى آن را.

نصر گويد: عمرو براى من گفت: على عليه السلام بامداد آن روز آمد و ميان پرچمهاى قبيله ربيعه ايستاد. عتاب بن لقيط بكرى كه از خاندان قيس بن ثعلبه بود گفت: اى گروه ربيعه امروز از على حمايت كنيد كه اگر ميان شما به او آسيبى برسد رسوا مى‏شويد. مگر نمى‏بينيد كه او زير پرچمهاى شما ايستاده است شقيق بن ثوربه آنان گفت: اى گروه ربيعه اگر به على آسيبى برسد در حالى كه يك تن از شما زنده باشد براى شما نزد اعراب عذرى باقى نخواهد بود. بنابراين امروز از او دفاع كنيد و با دشمن خود مردانه روياروى شويد و اين ستايش زندگى است كه به دست خواهيد آورد. افراد ربيعه همپيمان شدند و سوگند استوار خوردند، و هفت-  هزار تن متعهد شدند كه هيچيك از ايشان پشت سر خود ننگرد تا همگان به خرگاه معاويه برسند و آن روز چنان جنگ سختى كردند كه پيش از آن نكرده بودند، و آهنگ خيمه و خرگاه معاويه نمودند. او همينكه ديد ايشان پيشروى مى‏كنند اين بيت را خواند: «چون مى‏گويم قبيله ربيعه پشت به جنگ كرد، فوجهايى از آن همچون كوههاى استوار رو به ميدان مى ‏آورد».

سپس به عمرو عاص گفت: چه صلاح مى‏بينى گفت: عقيده‏ام اين است كه نسبت به داييهاى من امروز بزهكارى نكنى. معاويه برخاست و سراپرده و بارگاه خود را خالى كرد و در حال گريز به سراپرده‏هايى كه پشت سر مردم و جبهه بود پناه برد. مردم ربيعه سراپرده و بارگاه او را غارت كردند. معاويه به خالد بن معمر پيام فرستاد: تو پيروز شدى و اگر اين پيروزى را ناتمام بگذارى حكومت خراسان از تو خواهد بود. و خالد جنگ را متوقف ساخت و به افراد ربيعه گفت: شما سوگند خود را برآورديد و كافى است. چون سال جماعت فرا رسيد و مردم با معاويه بيعت كردند خالد را به حكومت خراسان گماشت و او را به آن سامان گسيل داشت و خالد پيش از آنكه به خراسان برسد درگذشت.

نصر مى‏گويد: در روايت عمر بن سعد چنين آمده است: كه على عليه السلام پس از آنكه با ياران خود نماز صبح گزارد آهنگ دشمن كرد و چون او را ديدند كه بيرون آمد، آنان هم با حمله خود به استقبال او آمدند و جنگى سخت كردند. آن گاه سواران شامى به سواران عراقى حمله كردند و راه را بر حدود هزار تن-  يا بيشتر-  از ياران على بستند و آنان را محاصره كردند و ميان ايشان و يارانشان حائل شدند آن چنان كه ياران على ايشان را نمى‏ديدند. على عليه السلام ندا داد آيا مردى هست كه جان خود را در راه خدا و دنيايش را به آخرتش بفروشد مردى از قبيله جعف كه نامش عبد العزيز بن حارث بود و سراپا پوشيده از آهن و بر اسب سياهى همچون زاغ سوار بود جلو آمد، چيزى از او جز چشمانش ديده نمى ‏شد، گفت: اى امير المومنين فرمان خود را به من بگو و به خدا سوگند به هيچ كارى فرمان نخواهى داد مگر آنكه انجامش مى‏ دهم.

على عليه السلام چنين گفت: «كار دشوارى را كه فراتر از ديندارى و راستى است پذيرا شدى و برادران وفادار اندك‏اند…» اى ابا الحارث خداوند نيرويت را استوار بدارد بر شاميان حمله كن و خود را به يارانت برسان و به آنان بگو: امير المومنين سلامتان مى‏رساند و مى‏گويد: همانجا كه هستيد تهليل و تكبير گوييد، ما هم اينجا تهليل و تكبير مى‏گوييم و شما از سوى خود حمله بريد ما هم از سمت خود بر شاميان حمله مى‏ كنيم.

مرد جعفى چنان بر اسب خود تازيانه زد كه بر سر سمهاى خود ايستاد و بر شاميانى كه ياران على عليه السلام را محاصره كرده بودند حمله كرد، ساعتى نيزه زد و جنگ كرد سرانجام براى او راه گشودند و به يارانش رسيد. آنان همين كه او را ديدند بشارت و مژده يافتند و گفتند: امير المومنين چه كرد و در چه حال است گفت: خوب است. بر شما سلام مى‏رساند و مى‏گويد: شما تهليل و تكبير گوييد و از جانب خود سخت حمله كنيد، ما هم تهليل و تكبير مى‏گوييم و از جانب خويش سخت حمله خواهيم كرد. آنان همان گونه كه فرمان داده بود تهليل و تكبير گفتند و حمله كردند.

على عليه السلام هم با ياران خود تهليل و تكبير گفتند و بر ميان صفهاى شاميان حمله بردند. شاميان خود را از محاصره شدگان كنار كشيدند و آنان بدون آنكه يك كشته دهند از محاصره بيرون آمدند و حال آنكه از شاميان حدود هفتصد سوار كار كشته شد.

على عليه السلام فرمود: امروز بزرگترين دلير مردم كه بود گفتند: تو اى امير المومنين. فرمود: هرگز، بلكه آن مرد جعفى بود.

نصر مى‏گويد: على عليه السلام هيچيك از قبايل را همتاى ربيعه نمى‏دانست و اين كار بر قبيله مض

نصر مى‏گويد: على عليه السلام هيچيك از قبايل را همتاى ربيعه نمى‏دانست و اين كار بر قبيله مضر گران آمد. براى ربيعه بدگويى مى‏كردند و آنچه در سينه داشتند آشكار مى‏ساختند. حضين بن منذر رقاشى هم اشعارى سرود كه آنان را به خشم آورد و از جمله آن ابيات اين بيت است: «قبيله مضر ديدند كه ربيعه فراتر از ايشان، مورد مهر على قرار دارند و صاحب فضيلتند…» ابو طفيل عامر بن وائله كنانى، عمير بن عطارد بن حاجب بن زراره تميمى، قبيصة بن جابر اسدى و عبد الله بن طفيل عامرى با سران و سرشناسان قبايل خود برخاستند و حضور على عليه السلام آمدند. ابو طفيل شروع به سخن كرد و گفت: اى امير المومنين به خدا سوگند ما نسبت به قومى كه خداوند آنان را به خير و محبت تو مخصوص فرموده است رشك نمى‏بريم، ولى اين قبيله ربيعه چنين پنداشته‏اند كه آنان نسبت به تو از ما سزاوارترند. اينك چند روزى ايشان را از جنگ كردن معاف بدار و براى هر يك از ما روزى را قرار بده كه در آن جنگ كند، زيرا هنگامى كه همگان جنگ مى‏كنيم جنگاورى و دليرى ما بر تو مشتبه مى‏شود. على عليه السلام فرمود: آرى آنچه مى‏خواهيد پذيرفته است و به ربيعه فرمان داد از جنگ دست بدارند. آنان در قبال يمنى‏هاى شاميان بودند.

فرداى آن روز بامداد ابو طفيل عامر بن وائله همراه قوم خود كه از قبيله كنانة و گروهى بسيار بودند آماده جنگ شدند. ابو طفيل پيشاپيش سواران حركت مى‏كرد و مى‏گفت: نيزه و شمشير بزنيد و سپس حمله كرد و اين رجز را مى‏خواند: «قبيله كنانة در جنگ خود ضربه زد و خداوند در قبال آن بهشت را به او پاداش دهاد…» جنگى سخت كردند و سپس ابو الطفيل نزد على عليه السلام برگشت و گفت: اى امير المومنين تو ما را خبر دادى كه شريف‏ترين كشته شدن شهادت و پر بهره‏ترين كارها صبر و پايدارى است. به خدا سوگند چندان پايدارى كرديم كه گروهى از ماكشته شدند. كشتگان ما شهيدند و زندگان ما سعادتمند. اينك بايد بازماندگان خون كشتگان را مطالبه كنند. همانا برگزيدگان ما از ميان رفته و رسوبات ما باقى مانده ‏اند.ليكن ما دينى داريم كه دستخوش هوس نمى‏شود و ايمانى داريم كه دچار شك و ترديد نمى‏ گردد.

على عليه السلام هم او را به نيكى ستود.بامداد روز دوم، عمير بن عطارد با گروه بنى تميم به ميدان رفت. عمير سرور مضريان كوفه بود و گفت: اى قوم من گام از پى گام ابو الطفيل مى‏نهم، شما هم كار كنانة را تعقيب كنيد. سپس پرچم خويش را پيش برد و چنين رجز خواند: «همانا تميم در جنگ خود ضربه سنگين زد و دليرى و خطر تميم بس بزرگ است…» و سپس با رايت خويش چندان ضربه زد كه آن را گلگون ساخت. يارانش هم تا شبانگاه جنگى سخت كردند. عمير همچنان كه سلاح بر تن داشت پيش على عليه السلام برگشت و گفت: اى امير المومنين من نسبت به فداكارى مردم خوشبين بودم و ديدم كه بيشتر از خوشبينى من پايدارى و از هر سو جنگ كردند و دشمن را سخت به زحمت انداختند و به خواست خداوند از عهده آنان بيرون خواهند آمد.بامداد روز سوم، قبيصة بن جابر اسدى همراه بنى اسد به ميدان آمد و به ياران خود گفت: اى بنى اسد من كارى كمتر از دو دوست خود نخواهم كرد و شما خود دانيد. با پرچم خويش جلو رفت و اين رجز را مى‏خواند: «بنى اسد در جنگ خود دليرانه پايدارى كرد و زير گرد و خاك آوردگاه كسى همچون او نيست…» او با دشمن تا فرا رسيدن شب جنگ كرد و سپس بازگشتند.بامداد روز چهارم، عبد الله بن طفيل عامرى همراه گروه هوازن به ميدان رفت و تا شب با دشمن نبرد كرد و سپس باز گشتند.

نصر گويد: بدينگونه افراد قبيله مضر داد خويش را از ربيعه گرفتند و ارزش مضر آشكار و اهميت و رنج آن شناخته شد. ابو الطفيل در اين باره چنين سروده است: «كنانة در پيكار دليرى كرد. قبايل تميم و اسد و هوازن هم به روز جنگ‏دليرى كردند و هيچيك از ما و ايشان سستى نكرد…» نصر گويد: عمرو، از اشعث بن سويد، از كردوس نقل كرد كه مى‏گفته است: عقبة بن مسعود، كارگزار على عليه السلام، براى سليمان بن صرد خزاعى كه همراه على (ع) در صفين بود چنين نوشت: اما بعد، همانا ايشان «اگر بر شما پيروز شوند، شما را سنگسار مى‏كنند يا به كيش خودشان برمى‏گردانند و در آن صورت هرگز رستگار نخواهيد شد». بر تو باد به جهاد و پايدارى همراه امير المومنين. و السلام.

نصر گويد: عمر بن سعد و عمرو بن شمر هر دو، از جابر، از ابو جعفر [امام باقر عليه السلام‏] نقل مى‏ كردند كه مى‏ گفته است: على عليه السلام در جنگ صفين برخاست و براى مردم خطبه ايراد كرد و چنين گفت: «سپاس خداى را بر نعمتهاى فراوانش كه به همه آفريدگان از نيك و بد ارزانى داشته است و بر دلايل رساى او كه براى همه آفريدگان، چه آن كس كه اطاعت او كند و چه آن كس كه نافرمانى كند، اقامه نموده است. اگر رحمت آورد به فضل و منت اوست و اگر عذاب كند نتيجه كار خود بندگان است، كه خداى ستمگر بر بندگان نيست.او را بر نيك آزمايى و آشكار كردن نعمتها مى‏ ستايم و در هر چه از كار اين جهانى و آن جهانى كه بر ما دشوار آيد از او يارى مى‏ جويم و بر او توكل مى‏كنم و خداى بسنده ‏ترين كارگزار است.

و سپس گواهى مى‏دهم كه خدايى جز پروردگار يگانه بى‏انباز نيست و گواهى مى‏دهم كه محمد بنده و فرستاده اوست كه او را براى هدايت و با دين حق گسيل داشته است و بر او كه شايسته آن كار بوده است راضى‏ شده است و او را براى تبليغ رسالت خود برگزيده و رحمتى از خود بر آفريدگان خويش قرار داده است. او همچنان كه خداى از سرشتش آگاه بود نرمخوى مهربان و از همه خلق خدا نژاده‏تر و نكوچهره ‏تر و بخشنده‏ تر و نسبت به پدر و مادر نيكوكارتر و بر پيوند خويشاوندى مواظب‏تر و از همگان به دانش برتر و به بردبارى پرمايه‏تر و بر عهد و پيمان امين‏تر و وفادارتر بود. هرگز مسلمان و كافرى مدعى نشد كه از او ستمى ديده باشد، بلكه ستم مى‏ديد و مى ‏بخشيد و قدرت انتقام پيدا مى‏كرد و گذشت مى‏نمود. تا آنكه او كه درود و سلام خدا بر او باد در حالى كه مطيع فرمان خدا و بر آنچه به او مى‏رسيد صابر بود و در راه خدا آن چنان كه حق آن است جهاد كننده بود، در گذشت و مرگش فرا رسيد، درود و سلام خدا بر او باد.درگذشت او بر همه مردم زمين چه نكوكار و چه تبهكار بزرگترين مصيبت بود.

سپس كتاب خدا را ميان شما بر جاى گذاشت كه شما را به اطاعت خدا فرمان مى‏ دهد و از نافرمانى او باز مى‏ دارد. همانا پيامبر (ص) با من عهدى فرموده است كه از آن سرپيچى نخواهم كرد. اينك با دشمن خود روياروى شده‏ايد و بخوبى دانسته‏ايد كه سالارشان منافق است و آنان را به دوزخ فرا مى‏خواند، و حال آنكه پسر عموى پيامبرتان با شما و ميان شماست و شما را به بهشت و اطاعت فرمان خداوندتان و عمل به سنت پيامبرتان فرا مى‏ خواند. هرگز كسى كه پيش از هر مرد نماز گزارده و هيچ كس در نماز گزاردن با پيامبر بر او پيشى نگرفته است و از شركت-  كنندگان بدر است نمى‏تواند با معاويه كه اسير جنگى آزاد شده و پسر اسير جنگى آزاد شده است برابر باشد به خدا سوگند كه ما بر حقيم و آنان بر باطلند و مبادا كه آنان بر باطل خويش مجتمع باشند و شما از حق خويش پراكنده شويد و سرانجام باطل آنان بر حق شما پيروز شود: «با آنان جنگ كنيد تا خداوندشان با دستهاى شما شكنجه كند» و اگر شما چنين نكنيد خداوند آنان را به دست كسان ديگرى غير از شما عذاب خواهد كرد.

يارانش برخاستند و گفتند: اى امير المومنين هر گاه مى‏خواهى ما را به جنگ دشمن ما و دشمن خودت ببر كه به خدا سوگند ما كسى را با تو عوض نمى‏كنيم، بلكه همراه تو مى‏ميريم و همراه تو زندگى مى‏كنيم. على عليه السلام به آنان فرمود: سوگند به كسى كه جان من در دست اوست هنگامى كه با همين شمشير خود در پيشگاه‏پيامبر ضربه مى‏زدم به من نگريست و فرمود: «شمشيرى جز ذو الفقار و جوانمردى جز على نيست» و نيز به من فرمود: «اى على تو نسبت به من همچون هارونى نسبت به موسى، جز آنكه پس از من پيامبرى نباشد. و «اى على مرگ و زندگى تو با من است». به خدا سوگند دروغ نگفت و دروغ نگفتم، نه گمراه شدم و نه كسى به وسيله من گمراه شد. و آنچه پيامبر با من عهد فرمود فراموش نكرده‏ام و من بر دليلى روشن از پروردگار خود و بر راه روشن هستم و سخن پيامبر را حرف به حرف باز گفتم. آن گاه به سوى دشمن تاخت و از هنگام برآمدن خورشيد تا آن گاه كه سرخى پايان روز ناپديد شد جنگ كردند و در آن روز نمازشان [ناگزير] جز تكبير گفتن نبود.

نصر گويد: عمرو بن شمر، از جابر، از شعبى، از صعصعة بن صوحان نقل مى‏كرد كه مى‏ گفت: روزى از روزهاى صفين مردى از خاندان ذويزن قبيله حمير كه نامش كريب بن صباح بود و ميان شاميان در آن هنگام هيچ كس از او در دليرى و نيرومندى نام‏آورتر نبود به ميدان آمد و هماورد خواست. مرتفع بن وضاح زبيدى به نبرد او رفت. كريب او را كشت و سپس بانگ برداشت: چه كسى به نبرد مى‏آيد حارث بن-  جلاح به نبرد او رفت. او را هم كشت. و سپس بانگ برداشت: چه كسى به نبرد مى‏آيد عابد بن مسروق همدانى به نبرد او رفت. كريب او را هم كشت.

سپس جسد آن سه را بر يكديگر نهاد و به ستم و دشمنى پاى بر آنها نهاد و بانگ برداشت: ديگر چه كسى نبرد مى‏ كند على عليه السلام خود به نبرد او آمد و او را ندا داد: اى كريب من ترا از خداوند و قويدستى و انتقامش بر حذر مى‏دارم و ترا به سنت خداوند و سنت پيامبرش فرامى‏خوانم. اى واى بر تو مبادا معاويه ترا به دوزخ افكند. پاسخ او اين بود كه: چه بسيار اين سخن را از تو شنيده ‏ام، ما را به آن نيازى نيست. هر گاه‏ مى‏ خواهى پيش آى. كيست كه شمشير مرا كه نشان آن چنين است به جان خريدارى كند على (ع) لا حول و لا قوة الا بالله بر زبان آورد و سپس آهنگ او كرد و مهلتش نداد و چنان ضربتى بر او زد كه كشته بر خاك افتاد و در خون غوطه‏ور شد.

على (ع) باز هماورد خواست. حارث بن وداعه حميرى آمد. او را كشت و باز هماورد خواست. مطاع بن مطلب عنسى آمد. او را هم كشت و ندا داد: چه كسى به نبرد مى‏آيد هيچ كس به نبردش نيامد. ندا داد: اى گروه مسلمانان «ماه هاى حرام را برابر ماههاى حرام داريد كه اگر حرمت آن را نگاه ندارند شما نيز قصاص كنيد. پس هر كس با ستم بر شما دست يازد به اندازه تجاوزى كه روا داشته به او تعدى كنيد و از خداى بترسيد و بدانيد كه خداوند همراه پرهيزگاران است.» آن‏گاه گفت: اى معاويه واى بر تو پيش من بشتاب و با من نبرد تن به تن كن تا مردم در ميانه ما كشته نشوند. عمرو عاص به معاويه گفت: فرصت را غنيمت شمار كه سه تن از دليران عرب را كشته است و اميدوارم خداوندت بر او چيرگى دهد. معاويه گفت: به خدا سوگند جز اين نمى‏خواهى كه من كشته شوم و پس از من به خلافت رسى. از من دور شو كه چون منى فريب نمى‏ خورد.

نصر گويد: عمرو، از خالد بن عبد الواحد جريرى، از قول كسى كه خود شنيده بود براى ما نقل كرد: عمرو عاص پيش از جنگ بزرگ صفين در حالى كه بر كمانى تكيه داده بود مردم شام را به جنگ تشويق مى‏ كرد و چنين مى‏ گفت: ستايش خداوندى را كه در شأن خود بزرگ و در چيرگى خود سخت نيرومند و در جايگاه خود بسيار بلند مرتبه و در برهان خويش بسى روشن است. او را بر اين نيك آزمايى و آشكار ساختن نعمتها در هر بلاى سخت و در سختى و آسايش مى‏ ستايم و گواهى مى‏دهم كه خدايى جز خداوند يگانه بى انباز نيست و محمد بنده و پيامبر اوست.

و سپس همانا كه ما در پيشگاه خداوند جهانيان به سبب آنچه ميان امت محمد (ص) پيش آمده و آتش آن برافروخته شده و ريسمان وحدتش گسيخته شده و ستيز ميان خودشان آغاز شده است بازخواست خواهيم شد. همه ما از آن خداييم و به سوى او باز مى‏گرديم. سپاس خداوند پروردگار جهانيان را. آيا نمى ‏دانيدكه نماز ما و ايشان و روزه و حج و قبله ما و ايشان و دين ما و ايشان يكى است اما آرزوها و هوسها متفاوت است بار خدايا كار اين امت را همچنان كه در آغاز سامان بخشيدى اصلاح فرماى و بنيادش را محفوظ بدار از آنجا كه اين قوم سرزمين شما را در نورديدند و بر شما ستم ورزيدند در جنگ با دشمن خود كوشش كنيد و از خداوند، پروردگارتان، يارى جوييد و نواميس خود را نگهبانى كنيد. آن گاه نشست.

نصر گويد: عبد الله بن عباس در آن روز براى مردم عراق خطبه خواند و چنين گفت: سپاس خداوند پروردگار جهانيان را، آن كه زمينهاى هفتگانه را زير ما بگسترد و آسمانهاى هفتگانه را بر فراز ما برافراشت و ميان آنان خلق را بيافريد و روزى ما را از آنها فرو فرستاد. و سپس همه چيز را دستخوش فرسودگى و نيستى قرار داد جز ذات جاودانه و زنده خويش كه زنده مى‏كند و مى ‏ميراند. همانا خداوند متعال رسولان و پيامبران را گسيل فرمود و حجتهاى خود بر بندگان خويش قرار داد «براى حجت تمام كردن يا بيم دادن». بدون آگاهى و فرمان او فرمان برده نمى‏ شود. بر هر كس از بندگان كه خواهد منت مى ‏نهد و سعادت و اطاعت مى ‏دهد و بر آن كار پاداش عنايت مى‏ كند، و با آگاهى او از او نافرمانى مى‏ شود و عفو مى‏ كند و با بردبارى خويش مى‏ بخشد. خداوند به اندازه درنگنجد و هيچ چيز به پايگاهش نمى ‏رسد. شمار همه چيز را به شمار در آورد و دانش او بر همه چيزى محيط است. و گواهى مى‏ دهم كه خدايى جز خداى يكتاى بى انباز نيست و گواهى مى‏دهم كه محمد بنده و رسول او و پيشواى هدايت و پيامبر برگزيده است. تقدير و مشيت خداوند ما را به آنچه مى‏ بينيد كشاند. تا آنجا كه رشته كار اين امت از هم گسيخته و پراكنده شد.

معاوية بن ابى سفيان از ميان مردم فرومايه يارانى پيدا كرده است تا بر ضد على كه پسر عمو و داماد رسول خداست قيام كند. على نخستين مردى است كه با پيامبر نماز گزارده و از شركت كنندگان در جنگ بدر است و در تمام جنگهاى پيامبر همراه او بوده است و در اين مورد هم بر همگان برترى داشته است. و حال آنكه معاويه در آن حال مشرك بود و بت‏پرست.و سوگند به خدايى كه تنها مالك پادشاهى است و خود آن را پديد آورد و شايسته آن است، در آن روزگار على بن ابى طالب دوش به دوش پيامبر جنگ مى‏ كرد و مى‏ گفت: خدا و رسولش راست مى‏ گويند، و معاويه مى‏ گفت: خدا و رسولش دروغ مى‏ گويند.

اينك بر شما باد به پرهيز از خداوند و كوشش و دور انديشى و شكيبايى. و ما به راستى مى ‏دانيم كه شما بر حقيد و آن قوم بر باطلند. مبادا كه ايشان در باطل خود كوشاتر از شما در حق خود باشند و نيز به خوبى مى‏دانيم كه خداوند بزودى آنان را به دست شما يا غير از شما عذاب خواهد كرد. بار خدايا ما را يارى ده و خوار مدار و ما را بر دشمن پيروزى عنايت كن و ما را وامگذار و ميان ما و قوم ما بر حق گشايش ده كه تو بهترين گشايندگانى نصر گويد: عمرو، از قول عبد الرحمان بن جندب، از جندب بن عبد الله براى ما نقل كرد كه در جنگ صفين عمار برخاست و گفت: اى بندگان خدا همراه من براى جنگ با قومى بپا خيزيد كه چنين مى‏پندارند كه خون شخصى ستمگر را كه به خود ستم روا داشته است مطالبه مى‏كنند.

همانا او را نيكمردانى كشته‏اند كه از ستم و دراز دستى منع مى‏كردند و به نيكى فرمان مى‏دادند. اينان كه اگر دنياى آنان سالم بماند اهميتى نمى‏دهند كه دين از ميان برود به ما اعتراض كردند و گفتند: چرا او را كشتيد گفتيم: براى بدعتهايى كه در دين پديد آورد. گفتند: بدعتى پديد نياورده است. و اين بدان سبب بود كه او دست ايشان را در دنيا گشاده مى‏داشت، چندان كه مى‏خورند و مى‏چرند و اگر كوهها هم از يكديگر پاشيده شود اهميت نمى‏دهند. به خدا سوگند گمان نمى‏برم كه ايشان در طلب خونى باشند، ولى اين قوم مزه جهاندارى را چشيده و آن را شيرين ديده‏ اند و مى‏دانند كه اگر صاحب حق بر آنان حكومت يابد ميان ايشان و آن چه مى‏خورند و مى‏چرند مانع ايجاد مى‏كند، و چون اين قوم را سابقه‏يى در اسلام نيست كه بدان سبب سزاوار حكومت باشند، پيروان خود را فريب دادند و چاره در آن ديدند كه بگويند پيشواى ما مظلوم كشته شد. تا بدين وسيله پادشاهان جبار باشند. و اين فريبى است كه آنان در پناه آن به آنچه مى ‏بينيد رسيده ‏اند.

و اگر اين فريب نمى‏بود حتى يك تن از مردم با آنان بيعت نمى‏كرد. بار خدايا اگر ما را يارى دهى همواره يارى دهنده ما بوده‏اى و اگر حكومت را براى ايشان قرار مى‏دهى به سبب اين بدعتها كه براى بندگان تو پديد آورده‏اند عذاب دردناك [آخرت‏]را براى ايشان بيندوز.

آن گاه عمار حركت كرد. يارانش نيز همراهش بودند و چون نزديك عمرو عاص رسيد به او گفت: اى عمرو دين خود را به [حكومت‏] مصر فروختى، نكبت و بدبختى بهره تو باد كه چه بسيار و از دير باز براى اسلام كژى مى‏خواسته‏اى. عمار سپس عرضه داشت: پروردگارا تو خود مى‏دانى كه اگر بدانم خشنودى تو در اين است كه خود را در اين دريا افكنم، خواهم افكند. خدايا تو خود مى‏دانى كه اگر بدانم رضاى تو در اين است كه سر شمشيرم را بر شكم خويش نهم و بر آن تكيه دهم تا از پشتم بيرون آيد، چنان خواهم كرد. پروردگارا من بر طبق آنچه كه خود به ما آموخته‏اى مى‏دانم كه امروز هيچ كارى بهتر از جهاد با اين گروه تبهكار نيست كه انجام دهم و اگر بدانم كارى ديگر موجب رضايت تو است آن را انجام خواهم داد.

نصر مى‏گويد: عمرو بن سعيد از شعبى براى من نقل كرد كه مى‏گفته است: عمار بن ياسر، عبد الله بن عمرو عاص را ندا داد و گفت: دين خودت را به دنيا فروختى آن هم به خواسته دشمن خدا و اسلام (معاوية)، و خواسته و هوس پدر تبهكارت را برگزيدى. گفت: چنين نيست كه من خون عثمان شهيد مظلوم را مى‏طلبم.

عمار گفت: هرگز چنين نيست. با اطلاع و علمى كه درباره تو دارم گواهى مى‏ دهم كه با هيچيك از كارهاى خود رضاى خداوند را طلب نمى ‏كنى و بدان كه اگر امروز كشته نشوى فردا خواهى مرد و بنگر در آن هنگام كه خداوند بندگان را طبق نيت ايشان پاداش مى‏ دهد، نيت تو چيست ابن ديزيل در كتاب صفين خود، از صيف ضبى نقل مى‏كند كه مى ‏گفته است: از صعب بن حكيم بن شريك بن نملة محاربى شنيدم كه از قول نياى خود شريك نقل مى‏ كرد كه مى‏ گفته است: روزهاى صفين عراقيان و شاميان جنگ مى‏ كردند و از جايگاه خود دور مى‏ شدند و تا گرد و خاك فرو نمى ‏نشست كسى نمى‏ توانست به جايگاه خود برگردد.

روزى همان گونه جنگ كردند و از جايگاه خود دور شدند، چون گرد و خاك فرو نشست ناگاه ديدم على (ع) زير پرچمهاى ما-  يعنى بنى محارب-ايستاده است. على فرمود: آيا آب داريد من مشكى كوچك آوردم و لبه آن را خم كردم كه آب بياشامد. فرمود: نه ما از اين كه از لبه مشك آب بنوشيم نهى شده ‏ايم.شمشيرش را كه از سر تا قبضه خون آلود بود آويخت و من بر دستهايش آب ريختم هر دو دست خود را تميز شست و سپس با دستهاى خود آب نوشيد و چون سيراب شد سر خود را بلند كرد و پرسيد: افراد قبيله مضر كجايند گفتم: اى امير المومنين هم اكنون ميان ايشان هستى. پرسيد: شما از كدام قبيله‏ايد خدايتان بركت دهاد گفتم: بنى محاربيم. جايگاه خود را دانست و به قرارگاه خود بازگشت.مى‏ گويم: پيامبر (ص) از خم كردن لبه مشك و نوشيدن آب از داخل مشك نهى فرموده است. زيرا مردى بدانگونه آب آشاميده بود و مارى [زالو] كه در مشك بود به شكمش رفته بود.

ابن ديزيل مى‏گويد: اسماعيل بن ابى اويس، از عبد الملك بن قدامة بن ابراهيم بن-  حاطب جمحى از عمرو بن شعيب، از پدرش، از جدش عبد الله بن عمرو عاص نقل مى‏كرد كه مى‏گفته است: پيامبر (ص) به من فرمود: اى عبد الله چگونه خواهى بود هنگامى كه ميان فرومايگان مردم باقى بمانى كه پيمانها و عهدهاى ايشان در هم و بر هم شده باشد و براى نشان دادن آن حال، انگشتهاى خود را داخل يكديگر فرمود.

گفتم: اى رسول خدا، فرمان خودت را به من ابلاغ فرماى. فرمود: آنچه را پسنديده مى‏دانى و مى‏شناسى به آن عمل كن و آنچه را زشت و ناشناخته مى‏بينى رها كن و به آنچه خاص تو است عمل كن و مردم را با كارهاى پست خود واگذار.

گويد: در جنگ صفين پدرش عمرو عاص به او گفت: اى عبد الله به ميدان برو جنگ كن. گفت: پدر جان آيا فرمانم مى‏دهى كه به ميدان روم و جنگ كنم و حال آنكه خودت آنچه را كه پيامبر با من عهد فرمودند شنيده‏اى. عمرو عاص گفت: اى عبد الله ترا به خدا سوگند مى‏دهم مگر آخر عهدى كه رسول خدا (ص) با تو فرمودند اين نبود كه دست ترا گرفتند و در دست من نهادند و گفتند: از پدرت اطاعت كن گفت: آرى چنين بود. عمرو گفت: اينك من به تو فرمان مى‏دهم به جنگ روى.

عبد الله بن عمرو بيرون رفت و در حالى كه دو شمشير بسته بود به جنگ پرداخت.گويد: از جمله اشعار عبد الله بن عمرو عاص كه پس از صفين سروده و در آن‏ از على عليه السلام ياد كرده است ابيات زير است: «اگر جمل [نام معشوق‏] روزى مقام و حضور مرا در صفين مى‏ديد، همانا زلفهايش سپيد مى‏شد…» ابن ديزيل، از يحيى بن سليمان جعفى، از مسهر بن عبد الملك بن سلع همدانى از پدرش، از عبد خير همدانى چنين نقل مى‏كند: من و عبد خير همدانى در سفرى همسفر بوديم. به او گفتم: اى ابو عماره در باره پاره‏يى از كارهاى خودتان در جنگ صفين برايم بگو.

گفت: اى برادر زاده اين چه پرسش و خواسته‏يى است گفتم: دوست دارم از تو چيزى بشنوم. گفت: اى برادر زاده چنان بود كه چون سپيده دم نماز صبح مى‏گزارديم ما صف مى‏كشيديم شاميان هم صف مى‏ كشيدند. ما نيزه ‏هاى خود را سوى ايشان مى‏داشتيم و آنان نيزه‏هايشان را سوى ما مى‏داشتند. به گونه ‏يى كه اگر زير آن راه مى ‏رفتى سايه بر تو مى ‏افتاد. اى برادر زاده به خدا سوگند، ما مى ‏ايستاديم و آنها هم مى‏ ايستادند نه ما پراكنده مى‏ شديم و نه ايشان تا هنگامى كه نماز عشاء را مى‏ گزارديم و در تمام مدت روز به سبب شدت گرد و خاك هيچ كس نمى‏ توانست بشناسد چه كسى در جانب راست يا چپ او ايستاده است، مگر به هنگام كوبيده شدن شمشيرها به يكديگر كه از آن برقى چون نور خورشيد مى‏جهيد و بر اثر آن نور انسان مى‏ توانست سمت راست و چپ خود را ببيند و بشناسد چه كسى ايستاده است. و چون نماز عشا را مى‏گزارديم ما كشتگان خود را مى‏ برديم و آنان را به خاك مى‏سپرديم و آنان نيز همين كار را مى‏كردند تا شب را به صبح مى‏ رسانديم.به او گفتم: اى ابو عمارة به خدا سوگند اين صبر و شكيبايى است.

ابن ديزيل روايت مى‏كند كه چون جنازه مردى از ياران على (ع) را از كنار عمرو عاص عبور مى ‏دادند از نام او مى‏ پرسيد. و چون به او مى‏گفتند، مى‏گفت: على و معاويه گويى خود را از عهده خون اين كشته برى مى ‏دانند.

ابن ديزيل مى‏گويد: ابن وهب از مالك بن انس نقل مى‏ كند كه مى ‏گفته است: عمرو عاص در جنگ صفين در سايبانى مى ‏نشست، عراقيان مردگان خود را همانجا به خاك مى‏ سپردند ولى شاميان كشتگان خود را در عباها و كيسه‏ ها مى‏ نهادند و به گورستان خود مى‏ بردند، هر گاه جسد مردى را از كنار او مى‏ بردند مى ‏پرسيد: اين كيست‏ مى‏ گفتند: فلانى است. مى‏ گفت: چه بسا مردانى كه در راه خدا متحمل رنج بزرگ شده ‏اند و از گناه كشته شدن آنان فلانى و فلانى-  يعنى على و معاويه-  رستگارى نخواهند يافت.

گويم [ابن ابى الحديد]: اى كاش مى‏دانستم او چگونه خود را از اين موضوع تبرئه مى‏كرده است و حال آن كه همو سرچشمه اين فتنه بوده است بلكه اگر عمرو عاص نمى‏بود اين موضوع صورت نمى‏گرفت. ولى خداوند متعال اين سخن و نظاير آن را بر زبان او جارى فرموده است تا حالت شك و ترديدش آشكار و معلوم شود كه در كار خود داراى بينش روشن نيست.

نصر بن مزاحم گويد: يحيى بن يعلى، از صباح مزنى، از حارث بن حصن، از زيد بن ابى رجاء، از اسماء بن حكيم فزارى نقل مى‏كند كه مى‏گفته است: در جنگ صفين همراه على (ع) و زير پرچم عمار بن ياسر بوديم. به هنگام ظهر كه ما با گليم سرخى براى خود سايبان درست كرده بوديم مردى كه صفها را پشت سر مى‏گذاشت و گويى آنها را مى‏شمرد پيش آمد و به ما رسيد. پرسيد: كداميك از شما عمار بن ياسر است عمار گفت: من عمارم. پرسيد: همان كه كنيه‏اش ابو يقظان است گفت: آرى.

گفت: مرا با تو سخنى است، آيا آشكارا بگويم يا پوشيده عمار گفت: خودت هر گونه مى‏خواهى بگو. گفت: آشكارا مى‏گويم. عمار گفت: بگو. گفت: من از پيش خاندان خود در حالى كه با بينايى نسبت به حقى كه بر آن هستيم بيرون آمدم و در گمراهى آن گروه هم هيچ شك و ترديدى نداشتم و مى‏دانم كه ايشان بر باطلند و تا ديشب هم بر همين حال بودم ولى ديشب به خواب ديدم سروشى پيش آمد اذان گفت و گواهى داد كه خدايى جز خداوند نيست و محمد (ص) رسول خداوند است و بانگ نماز برداشت، موذن آنان هم همين گونه انجام داد و صف نماز بر پا شد ما نمازى يكسان گزارديم و كتابى يكسان تلاوت كرديم و دعايى يكسان خوانديم. از ديشب گرفتار شك شدم و شبى را گذراندم كه جز خداوند متعال كسى نمى‏ داند بر من چه گذشته است.

چون شب را به صبح آوردم نزد امير المومنين رفتم و آن را براى او بازگو كردم فرمود: آيا عمار بن ياسر را ديده‏اى گفتم: نه. گفت: او را ملاقات كن و بنگر چه‏ مى‏ گويد، از گفتارش پيروى كن. و براى اين كار پيش تو آمده ‏ام. عمار به او گفت: آيا صاحب آن پرچم سياهى را كه در مقابل و براى رويارويى من ايستاده است مى‏شناسى آن پرچم عمرو عاص است كه من همراه پيامبر (ص) سه بار با آن مقابله كرده و جنگيده‏ام و اين بار چهارم است و نه تنها اين بار بهتر از بارهاى گذشته نيست، كه اين از همه آنها بدتر و تبهكارانه‏ تر است. آيا خودت در جنگهاى بدر و احد و حنين شركت داشته‏اى يا پدرت شركت داشته است كه به تو خبر داده باشد گفت: نه.

عمار گفت: مواضع ما و پرچمهاى ما همان مواضع پرچم هاى رسول خداوند در جنگهاى بدر و احد و حنين است و مواضع پرچم هاى اين گروه همان مواضع پرچم هاى مشركان احزاب است. آيا اين لشكر و كسانى را كه در آن هستند مى‏بينى به خدا سوگند دوست مى‏دارم كه همه آنان و كسانى كه با معاويه براى جنگ با ما آمده ‏اند و از آنچه ما بر آن معتقديم از ما جدا شده ‏اند پيكرى واحد مى ‏بودند و من آن را سر مى‏بريدم و پاره پاره مى‏ كردم. به خدا سوگند خون همه آنان از ريختن خون گنجشگى حلال‏تر است. آيا تو ريختن خون گنجشگى را حرام مى‏دانى گفت: نه، بلكه حلال است. عمار گفت: خون آنان هم همان گونه حلال است. آيا موضوع را براى تو روشن ساختم گفت: آرى، عمار گفت: اينك هر كدام را دوست مى‏دارى انتخاب كن.

آن مرد بازگشت عمار بن ياسر او را باز خواند و گفت: همانا ايشان بزودى ممكن است با شمشيرهاى خود چنان بر شما ضربه زنند كه باطل گرايان شما به شك و ترديد افتند و بگويند اگر بر حق نمى ‏بودند بر ما پيروز نمى‏ شدند. به خدا سوگند آنان به اندازه خاشاكى كه چشم مگسى را آلوده سازد بر حق نيستند و به خدا سوگند اگر ما را با شمشيرهاى خود چنان ضربه بزنند كه تا نخلستانهاى هجر عقب برانند هر آينه مى‏دانيم همه ما بر حقيم و آنان بر باطلند.

نصر مى‏گويد: يحيى بن يعلى، از اصبغ بن نباته نقل مى‏كرد كه مى‏گفته است: مردى پيش على عليه السلام آمد و گفت: اى امير المومنين اى قوم كه با آنان جنگ مى‏كنيم، دعوتمان يكى است و پيامبرمان يكى و نماز و حج ما هم يكسان است، بر آنان چه نامى بگذاريم گفت: آنان را همان گونه نام بگذار كه خداوند در كتاب خود نام نهاده است. گفت: من تمام مطالبى را كه در قرآن آمده است نمى ‏دانم. على (ع) گفت: مگر نشنيده‏اى كه خداوند متعال در قرآن چنين فرموده است: «اين پيامبران را برخى را بر برخى ديگر برترى داده‏ايم» تا آنجا كه مى‏فرمايد: «و اگر خداى مى‏خواست پس از فرستادن پيامبران و معجزاتى آشكار كه براى مردم آمد با يكديگر جنگ و دشمنى نمى‏ كردند، ولى با يكديگر اختلاف كردند. برخى از ايشان ايمان آوردند و برخى كافر شدند».

پس چون اختلاف افتاد، ما به سبب آن كه نسبت به خدا و پيامبر و قرآن و حق سزاوارتريم كسانى هستيم كه ايمان آوردند و آنان كسانى هستند كه كافر شدند و خداوند جنگ با ايشان را خواسته است. بنابراين بر طبق خواست و اراده خداوند با آنان جنگ كن.

اين پايان جزء پنجم از شرح نهج البلاغه است. و سپاس خداوند يكتا را.

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج 3 //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

خطبه 60 شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)(خوارج)

60 و قال ع في الخوارج

لَا تُقَاتِلُوا الْخَوَارِجَ بَعْدِي- فَلَيْسَ مَنْ طَلَبَ الْحَقَّ فَأَخْطَأَهُ- كَمَنْ طَلَبَ الْبَاطِلَ فَأَدْرَكَهُ قال الرضي رحمه الله- يعني معاوية و أصحابه‏

شرح وترجمه فارسی

خطبه (60):از سخنان على عليه السلام درباره خوارج

على عليه السلام درباره خوارج فرموده است :( لا تقاتلوا الخوارج بعدى فليس من طلب الحق فاخطاه كمن طلب الباطل فادر كه )(پس از من خوارج را مكشيد (با آنان جنگ مكنيد) زيرا آن كس كه در جستجوى حق است ولى خطا كرده و به آن نرسيده است همچون كسى نيست كه در جستجوى باطل است و به آن رسيده است ). سيد رضى كه رحمت خدا بر او باد مى گويد : (منظور از كسانى كه در جستجوى باطلند و به آن رسيده اند) معاويه و ياران اويند.

(ابن ابى الحديد چنين شرح داده است :)

منظور آن حضرت است كه خوارج به سبب آنكه گرفتار شبهه شدند به گمراهى در افتادند و حال آنكه آنان ظاهرا خواهان حق ، و نسبتا پايبند به دين بودند و از معتقدات خود، هر چند به خطا، دفاع مى كردند؛ در حالى كه معاويه چنين نبود كه در جستجوى حق باشد بلكه داراى عقيده باطلى بود و حتى از عقيده يى هم كه آن را بر شبهه بنا نهاده باشد دفاع نمى كرد؛ احوال او هم بر همين دلالت داشت و او هرگز از دينداران نبود و هيچ گونه زهد و صلاحى از او آشكار نشده است ؛ او مردى بسيار زراندوز بود كه اموال و عنايم مسلمانان را در آرزوها و هوسهاى خود و براى استوار ساختن پادشاهى خود و حفظ قدرت خويش خرج مى كرد و تمام احوال او نشان مى داد كه از عدالت رويگردان است و بر باطل اصرار مى ورزد؛ و بديهى است كه جايز نيست مسلمانان پادشاهى و قدرت او يارى دهند و با خوارج هر چند كه گمراه باشند به سود معاويه و براى استوارى حكومت او جنگ كنند، كه آنان به هر حال از او بهتر بودند، و نهى از منكر مى كردند و خروج بر پيشوايان ستمگر را واجب مى شمردند.

در نظر ياران معتزلى ما هم خروج بر پيشوايان ستمگر واجب است ، همچنين به عقيده ياران ما هر گاه شخصى فاسق بدون هيچ شبهه و دستاويزى با زور حكومت دست يابد جايز نيست كه او را براى جنگ با كسانى كه منسوب به دين هستند و امر به معروف و نهى از منكر مى كنند يارى داد، بلكه واجب است كسانى را در كه بر او خروج كرده اند هر چند در عقيده خود؟ با شبهه دينى به آن معتقدند گمراه باشند يارى داد، زيرا آنان از آن پيشوا عادل تر و به حق نزديك ترند و در اين موضوع هيچ ترديد نيست كه خوارج ملتزم به دين بوده اند و در اين هم ترديد نيست ؟ از معاويه چنين چيزى ظاهر نشده است .

بازگشت به اخبار خوارج و بيان سرداران و جنگهاى ايشان

بوالعباس مبرد در كتاب الكامل خود مى گويد :  عروة بن ادية يكى از افراد قبيله ربيعة بن حنظله بود و گفته شده كه او نخستين كسى است كه شعار خوارج را در مورد حرمت حكميت سر داده است . او در جنگ نهروان با خوارج بود و از جمله كسانى است كه جان سالم به در برد و تا مدتى از حكومت معاويه هم باقى بود، سپس گرفتار شد و او را همراه برده اش پيش زياد آوردند. زياد نخست از او در مورد ابوبكر و عمر پرسيد، او درباره آن دو سخن پسنديده گفت . زياد به او گفت : در مورد عثمان و ابوتراب چه مى گويى ؟ او نسبت به عثمان در مورد شش سال اول خلافتش اظهار دوستى كرد و در مورد بقيه مدت خلافت او گواهى داد كه عثمان كافر شده است ؛ درباره على عليه السلام هم همين را گفت ؛ يعنى تا پيش از تسليم شدن به حكميت نسبت به او اظهار دوستى كرد و سپس گواهى به كفر او داد. سپس زياد از عروه بن اديه درباره معاويه پرسيد؛ (عرؤ ه ) او را سخت دشنام داد، و سرانجام زياد از او درباره خود پرسيد، و گفت : آغاز تولد تو در شك و ترديد بود و سرانجام تو اين بود كه تو را منسوب خود دانستند،  وانگهى تو نسبت به خداى خود گنهكار و عاصى هستى . زياد فرمان داد گردنش را زدند؛ آن گاه برده او را فرا خواند و گفت : كارهاى عروة بن اديه را براى من توضيح بده . گفت : مفصل بگويم يا مختصر؟ گفت : خلاصه بگو : گفت : هرگز در روز براى او خوراكى نبردم و هرگز در شب براى او بسترى نگسترد. همه روزه روزه دار و همه شب شب زنده دار بود.)

ابوالعباس مبرد مى گويد : و براى من نقل كرده اند كه ابوحذيقه و اصل بن عطاء همراه تنى چند در سفر بود، احساس كردند كه خوارج در راهند، واصل به همراهان خود و اهل كاروان گفت : رويارويى با آنان از شما ساخته و در شان شما نيست ؛ كنار برويد و مرا با ايشان بگذاريد.

در همين هنگام خوارج كه مشرف بر ايشان شده بودند به واصل گفتند : تو چه كاره اى ، او پيش آنان رفت ، خوارج به او گفتند تو و يارانت چه كاره ايد؟ گفت : ما گروهى مشترك هستيم و به شما پناه آورده ايم ، همراهان من مى خواهند سخن خدا را بشنوند و حدود آن را بفهمند. آنان گفتند : ما شما را پناه داده ايم . واصل گفت : احكام را به ما بياموزيد و آنان را شروع به آموزش احكام خود به آنان كردند و واصل مى گفت : من و همراهانم پذيرفتيم . خوارج به آنان گفتند : در صحبت يكديگر به سلامت برويد كه شما برادران ماييد. واصل گفت : اين در شان شما نيست ، كه خداى عزوجل مى فرمايد : (و اگر يكى از مشركان از تو پناه خواهد او پناه بده تا سخن خدا را بشنود و سپس او را به جايگاه امن خودش برسان )  ما را به جايگاه امن خودمان برسانيد. برخى به برخى ديگر نگريستند و گفتند : آرى اين حق براى شما محفوظ است و همگان با آنان حركت كردند و ايشان را به جايگاه امن رساندند. 

همچنين ابوالعباس مبرد مى گويد : مردى از خوارج را پيش عبدالملك بن مروان آوردند، او را آزمود و آنچه مى خواست در او فهم و علم ديد؛ و باز او را آزمود و او را همان گونه كه مى خواست از لحاظ ادب و هوش سرشار ديد؛ عبدالملك به او رغبت پيدا كرد و از او خواست از مذهب خويش برگردد، زيرا او را دانا و پژوهنده يافت و لذا بيشتر از او تقاضا كرد، آن مرد خارجى گفت : تقاضاى نخستينت تو را از تقاضاى دوم بى نياز كرد؛ تو سخن گفتى و من شنيدم ، اينك گوش بده تا من سخن گويم .

عبدالملك گفت : بگو. او شروع به بيان عقايد خوارج كرد و با زبانى گويا و الفاظى ساده و معانى نزديك به ذهن ، معتقدات خود را براى او بيان كرد، عبدالملك پس از آن گفتگو ضمن اقرار به معرفت و فضل او و با توجه به معرفت و فضل خود مى گفت : نزديك بود در انديشه من چنين رسوخ پيدا كند كه بهشت براى ايشان آفريده شده است و من سزاوارترين بندگان خدايم كه همراه آنان جنگ و جهاد كنم ، ولى به حجتى كه خداوند بر من ثابت نموده و حقى كه در دل من پايدار قرار داده برگشتم و به آن مرد خارجى گفتم : دنيا و آخرت هر دو از خداوند است اينك خداوند، ما را به حكومت دنيا مسلط و چيره كرده است و ترا چنان مى بينم كه به آنچه مى گوييم و معتقديم پاسخ مثبتى نمى دهى ؛ به خدا سوگند اگر اطاعت نكنى ترا خواهم كشت ، در همان حال كه من با او اين سخن را مى گفتم پسرم مروان را پيش من آوردند.

ابوالعباس مبرد مى گويد : اين مروان برادر تنى يزيد بن عبدالملك بود و مادر هر دو عاتكه دختر يزيد بن معاويه است و مروان مردى گرانقدر و غيرتمند بود، گويد : در آن حال او را در حالى كه مى گريست پيش پدرش آوردند و گريه او به سبب اين بود كه معلمش او را زده بود؛ اين كار بر عبدالملك گران آمد، آن مرد خارجى روى به عبدالملك كرد و گفت : بگذار بگريد كه براى كنج دهانش بهتر و براى مغزش سلامتبخش تر و براى صداى او بهتر است وانگهى سزاوارتر است بگريد تا چشم او از گريستن براى اطاعت خداوند دريغ نكند و هرگاه اراده كند اشك بريزد بتواند گريه كند.

اين سخن او عبدالملك را به شگفتى واداشت و با تعجب به او گفت : آيا اين حالتى كه در آن هستى ترا از اين پيشنهاد باز نداشت ؟ گفت : شايسته نيست كه مومن را چيزى از گفتن حق باز دارد. عبدالملك دستور داد او را زندانى كردند و از كشتن او صرف نظر كرد؛ بعد هم در حالى كه از او معذرت مى خواست گفت : اگر چنين نبود كه با الفاظ خود بيشتر رعيت مرا فاسد مى كنى و به تباهى مى كشانى ترا حبس نمى كردم .

عبدالملك مى گفت : اين مرد مرا به شك و گمان انداخت ، فقط عنايت خداوند مرا محفوظ داشت ولى بعيد نيست كه كسى را كه پس ‍ از من است گمراه كند. 

مرداس بن حدير

ابوالعباس مبرد مى گويد : از جمله مجتهدان خوارج زنى به نام بلجاء بود او زنى از قبيله حرام بن يربوع بن مالك بن زيد مناة بن تيم بود، ابوالبلال مرداس بن حدير هم از خاندان ربيعة بن حنظله و مردى پارسا بود كه خوارج او را بزرگ مى داشتند؛ او مردى مجتهد بود كه بسيار درست و پسنديده سخن مى گفت . غيلان بن خرشة ضبى او را ديد و گفت : اى ابوبلال ديشب شنيدم امير – يعنى عبيدالله بن زياد – سخن از بلجاء مى گفت و خيال مى كنم بزودى او را خواهند گرفت . ابوبلال نزد بلجاء رفت و به او گفت : خداوند براى مومنان در مسئله تقيه توسعه قرار داده است ، مخفى شو كه اين ستمگر كينه توز كه بر خود ستم مى كند از تو نام برده است .

بلجاء گفت : اگر او مرا بگيرد خودش در آن كار بدبخت تر خواهد شد و من دوست نمى دارم هيچكس به سبب من به زحمت و رنج افتد. عبيدالله بن زياد كسى را گسيل داشت و بلجاء را پيش او آوردند. هر دو دست و هر دو پاى او را بريدند و او را كنار بازار انداختند، ابوبلال در حالى كه مردم در كنار او جمع شده بودند از آنجا گذشت و پرسيد چه خبر است ؟ گفتند بلجاء است . ابوبلال كنار او رفت و بر او نگريست و سپس ريش خود را به دندان گرفت و با خود گفت : اى مرداس ! اين زن در مورد گذشت از دنيا از تو خوش نفس تر و آماده تر بود.

گويد : سپس عبيدالله بن زياد مرداس را گرفت ، و او را زندانى كرد و زندانبان كه از شدت اجتهاد و كوشش او را ديد و شيرينى سخن او را شنيد به او گفت : من براى تو مذهبى پسنديده مى بينم و دوست مى دارم براى تو كارى پسنديده انجام دهم ؛ آيا اگر بگذارم شبها به خانه خود بروى آخر شب و سحرگاه پيش من بر مى گردى ؟ گفت : آرى . و زندانبان با او همينگونه رفتار مى كرد.

عبيدالله بن زياد در حبس و كشتن خوارج پافشارى و لجاجت مى كرد و چون با او درباره آزاد ساختن برخى از خوارج گفتگو شد نپذيرفت و گفت : من نفاق را پيش از آن كه آشكار شود سركوب مى كنم ، همانا سخن ايشان در دلها بيشتر از آتش در نى اثر مى كند و تندتر آن را شعله ور مى سازد.

روزى مردى از خوارج يكى از افراد شرطه را كشت . ابن زياد گفت : نمى دانم نسبت به اين مرد چه كنم . هر گاه به مردى فرمان مى دهم كه يكى از ايشان را بكشد آنان قاتل او را مى كشند؛ ناچار همه خوارجى را كه در زندان من هستند مى كشم . آن شب هم زندانبان مانند هر شب مرداس را به خانه اش فرستاده بود؛ خبر به مرداس رسيد و چون سحر آماده شد به زندان برگردد؛ خانواده او گفتند : از خداوند در مورد جان خود بترس كه اگر به زندان بازگردى كشته خواهى شد. او نپذيرفت و گفت : به خدا سوگند من كسى نيستم كه خداوند را در حالى كه مكر و غدر بورزم ملاقات كنم و پيش زندانبان برگشت و گفت : من مى دانم سالار تو چه تصميمى گرفته است . زندانبان گفت : شگفتا با آنكه مى دانى بازآمده اى !

ابوالعباس مبرد مى گويد : و روايت شده است كه مرداس از كنار عربى صحرا نشين گذشت كه به شتر خويش قطران مى ماليد، شتر از حرارت و سوزش قطران به جست و خيز آمد، مرداس مدهوش بر زمين افتاد، اعرابى پنداشت كه غش كرده است و كنار گوش او شروع به تعويذ و ورد خوانى كرد و چون مرداس چشم گشود به او گفت : من بيخ گوش تو ورد خوانى كردم . مرداس گفت : مرا آن بيمارى كه تو از آن بر من مى ترسى نيست ولى چون ديدم شترى از قطران چنين به رنج افتاد، از قطران جهنم ياد كردم و چنان شدم كه ديدى . عرب صحرا نشين گفت : ناچار به خدا سوگند هرگز از تو جدا نمى شوم .

ابوالعباس مبرد مى گويد : مرداس در جنگ صفين همراه على عليه السلام شركت كرده بود و موضوع حكميت را نپذيرفت و انكار كرد و در جنگ نهروان همراه خوارج شركت كرد و در زمره كسانى بود كه از آن معركه نجات پيدا كرد و سپس همانگونه كه گفتيم ابن زياد او را زندانى كرد و چون از زندان او بيرون آمد سختكوشى ابن زياد را در تعقيب و جستجوى خوارج ديد و تصميم بر قيام و خروج گرفت و به ياران خود گفت : به خدا سوگند براى ما امكان زندگى كردن با اين ستمگران فراهم نيست ؛ آنان فرمانهاى خود را در حالى كه از عدل و داد بركنارند و از سخن حق به دورند بر ما جارى مى سازند؛ به خدا سوگند صبر بر اين از گناهان بزرگ است هر چند شمشير كشيدن و به بيم افكندن مردم هم گناهى بزرگ است وى ما عهد خود را با ايشان مى شكنيم ولى شمشير نمى كشيم و با كسى جز كسانى كه با ما جنگ كنند جنگ نمى كنيم . يارانش حدود سى تن بودند گرد او جمع شدند كه از جمله ايشان حريث بن حجل و كهمس بن طلق صريمى بودند. آنان خواستند حريث را به فرماندهى خود بر گزينند كه نپذيرفت و فرماندهى خود را به عهده مرداس نهادند. همينكه مرداس همراه ياران خود حركت كرد عبدالله بن رباح انصارى كه از دوستانش بود او را ديد و گفت : اى برادر! آهنگ كجا دارى ؟ گفت : مى خواهم دين خود و يارانم را از تسلط اين ستمگران برهانم . گفت : آيا از پيشامد بدى بر من مى ترسى ؟ گفت : آرى و مى ترسم غافلگير شوى . مرداس گفت : مترس كه من شمشيرى نمى كشم و كسى را نمى ترسانم و با هيچكس جز آن كس كه با من جنگ كند جنگ نمى كنم .

مرداس حركت كرد و در (آسك ) كه جايى ميان نهروان و (ارجان ) است فرود آمد، در آن هنگام شمار يارانش نزديك چهل تن بود، اموالى را كه براى ابن زياد مى بردند از كنار او عبور دادند؛ او آن را گرفت و سهم خود و يارانش را از آن برداشت و باقى آن را به كسانى كه مى بردند پس داد و گفت : به سالار خود بگوييد ما سهم خود را برداشتيم . يكى از يارانش گفت : به چه سبب باقى اموال را پس مى دهيم ؟ گفت : آنان همانگونه كه نماز را بر پا مى دارند جمع آورى زكات را هم انجام ميدهند و ما به آنان در مورد نماز جنگ نداريم .

مبرد مى گويد : مرداس را درباره قيام و خروج خود اشعارى است كه از ميان آن ، اين گفتارش را برگزيده ام :(آيا پس از پسر وهب  آن مرد پاك و پرهيزگار كه در اين جنگها خويشتن را در مهالك انداخت ، زندگى را دوست بدارم يا سلامت را آرزو كنم ! حال آنكه زيد بن حصن و مالك را هم كشتند، با خدايا نيت و بينش مرا به سلامت دار و تقوى به من ارزانى كن تا هنگامى كه آنان را ديدار كنم .)

مبرد مى گويد : سپس عبيدالله بن زياد لشكرى را به خراسان گسيل داشت يكى از كسانى كه در آن لشكر بوده است مى گويد : ما از آسك گذشتيم ناگاه به آنان برخورديم كه سى و شش تن بودند، ابوبلال مرداس بر ما بانگ زد : آيا شما آهنگ جنگ با ما داريد؟ گويد : من و برادرم در گودالى كه براى شكار حفر مى كنند بوديم . برداريم كنار گودال ايستاد و گفت : سلام بر شما باد. مرداس گفت : نه كه آهنگ خراسان داريم يا آنكه كسى را بترسانيم خروج نكرده ايم بلكه از ستم گريخته ايم و با هيچ كس جز كسى كه با ما جنگ كند جنگ نمى كنيم و از غنيمت هم جز سهم خود چيزى نمى گيريم . سپس پرسيد : آيا كسى براى جنگ با ما نامزد شده است ! گفتيم : آرى ، اسلم بن زرعه كلابى ، پرسيد : چه هنگام پيش ما خواهد رسيد؟ گفتيم : ظاهرا فلان روز. مرداس گفت : (خداى ما را بسنده و بهترين كارگزار است .)

مبرد مى گويد : عبيدالله بن زياد به سرعت اسلم بن زرعه را آماده و مجهز ساخت و او را نزد ايشان گسيل داشت و دو هزار مرد همراهش بودند و شمار ياران مرداس در آن هنگام به چهل رسيده بود. چون اسلم پيش آنان رفت ابوبلال مرداس بر او بانگ زد : اى اسلم از خداى بترس كه ما قصد فساد و تباهى در زمين نداريم و غنيمتى را تصرف نخواهيم كرد و به زور نخواهيم گرفت ، تو چه مى خواهى ؟ گفت : مى خواهم شما را پيش ابن زياد برگردانم . گفت : او ما را خواهد كشت . اسلم گفت : بر فرض كه بكشد. گفت : تو در خون ما شريك خواهى بود. گفت : من بر اين آيينم كه او بر حق است در حالى كه از تبهكاران پيروى مى كند و خود يكى از ايشان است كه افراد را با گمان مى كشد و غنايم را به اشخاص مى بخشد و در صدور حكم ستم مى كند؟! مگر نمى دانى كه او در قبال خون ابن سعاد چهار بى گناه را كشت و حال آنكه من يكى از كشندگان اويم و پولهايم را كه همراهش بود در شكمش نهادم .آن گاه همگى همچون تن واحد بر اسلم يورش آوردند و اسلم و يارانش بدون آنكه جنگ كنند گريختند و نزديك بود يكى از خوارج به نام معبد او را اسير كند.

چون اسلم پيش ابن زياد برگشت ، ابن زياد سخت بر او خشم گرفت و گفت : اى واى بر تو! با دو هزار تن مى روى و از حمله چهل تن با همگان مى گريزى ؟ اسلم مى گفته است : همانا اگر من زنده باشم و ابن زياد مرا سرزنش كند بهتر است كه مرده باشم و مرا بستايد.
هر گاه اسلم به بازار مى رفت يا از كنار كودكان مى گذشت آنان فرياد مى زدند : ابوبلال مرداس پشت سر تو است ! گاهى هم مى گفتند : اى معبد بگيرش اسلم سرانجام به ابن زياد شكايت كرد و به او شرطه هاى خود دستور داد مردم را از آزار او باز دارند. عيسى بن فاتك كه يكى از خوارج و از قبيله تيم الللات بن ثعلبه است درباره اين جنگ چنين سروده است :(چون صبح كردند، نماز گزاردند و برخاستند به سوى اسبهاى گزينه كوتاه يال نشاندار حركت كردند و چون جمع شدند بر آنان حمله بردند و مزدوران كشته مى شدند…)

مبرد در اين مورد مى گويد : اما سخن حريث بن حجل كه گفته است : (مگر نمى دانى كه ابن زياد چهار تن بى گناه را در قبال خون ابن سعاد كشته است كه نام ابن سعاد، مثلم بن مشرح باهلى است ، سعدا نام مادر اوست ، و چنين شد كه مردى از قبيله سدوس را كه نامش خالد بن عباديه ابن عباده بود و از پارسيان خوارج بود؟ براى عبيدالله بن زياد نام بردند كه فرستاد او را گرفتند، مردى از خاندان ثور  نزد ابن زياد آمد و آنچه را درباره خالد گفته بودند تكذيب كرد و گفت : او داماد من و در ضمان من است ، ابن زياد خالد را آزاد كرد، ولى ابن سعدا همچنان در كمين او بود تا آنكه خالد چند روزى ناپديد شد. ابن سعدا پيش عبيدالله بن زياد آمد و گفت : خالد ناپديد شده است ، و اين زياد همواره در صدد گرفتن خالد بود و سرانجام او را گرفت و بر او دست يافت و از او پرسيد : در اين مدت غيبت خود كجا بودى ؟ گفت : پيش قومى بودم كه خداوند را ياد و تسبيح مى كردند و پيشوايان ستمگر را نام مى بردند و از آنان بيزارى مى جستند.

گفت : جاى ايشان را به من نشان بده . گفت : در اين صورت آنان سعادتمند مى شوند و تو بدبخت مى شوى و من هرگز آنان را به بيم و وحشت نمى افكنم . ابن زياده به او گفت : درباره ابوبكر و عمر چه مى گويى ؟ از آن دو به نيكى ياد كرد. گفت : درباره عثمان و معاويه چه مى گويى ؟ آيا آن دو را دوست مى دارى ؟ گفت : اگر آن دو دوست خدا باشند من دشمن آن دو نيستم . ابن زياد چند بار او را بيم داد و از او خواست از عقيده خود بازگردد و او چنان نكرد. ابن زياد تصميم به كشتن او گرفت و دستور داد او را به ميدانى كه به ميدان  (زينبى )  معروف بود ببرند و بكشند. شرطه ها از كشتن او خوددارى مى كردند و به سبب آنكه بسيار لاغر و نشان عبادت در او ظاهر بود از آن كار شانه خالى مى كردند. مثلم بن مشرح ابن سعده كه از شرطه ها بود جلو رفت و او را كشت .

خوارج نقشه كشتن او را كشيدند؛ او شيفته ماده شتران شيرى بود و همواره در صدد آن بود كه از جاهاى ممكن خريدارى كند؛ خوارج هم در پى او بودند، مردى در هيات جوانان ساربان و دلال فروش او را ديد كه بر چهره اش زعفران ماليده بود به تعقيب او واداشتند او در بازار دام فروشان او را ديد كه از شتران پرشير مى پرسيد. به او گفت : اگر ناقه هاى دوشا مى خواهى من آن مقدار دارم كه ترا از ديگران بى نياز كند، همراه من بيا.

مثلم (ابن سعاده ) در حالى كه سوار بر اسب خود بود حركت كرد و آن جوان هم پيشاپيش او پياده مى رفت تا او را به محله بنى سعد برد وارد خانه يى شد و به مثلم گفت : وارد شو نگهدارى اسبت با من ؛ همين كه او وارد خانه شد و در حياط پيش ‍ رفت در را بست ، خوارج بر سر او ريختند حريث بن حجل و كهمس بن طلق صريمى دست به دست دادند و او را كشتند و درم هايى را كه همراه او بود در شكمش قرار دادند و او را گوشه همان حياط دفن كردند و آثار خون را پاك كردند و اسب او را هنگام شب رها ساختند و فردا آن اسب را در بازار دام فروشان پيدا كردند؛ مردم قبيله باهله در جستجوى او برآمدند و هيچ اثرى از او پيدا نكردند و قبيله سدوس را متهم كردند و سلطان را بر ايشان شوراندند؛ سدوسى ها سوگند مى خوردند ولى ابن زياد جانب باهلى ها را گرفت و از سدوسى ها چهار ديه گرفت و گفت : من نمى دانم با اين خوارج چه كنم هر گاه فرمان به كشتن كسى مى دهم قاتل او را غافلگير مى كنند و مى كشند.

كسى از وضع مثلم (ابن سعاده ) آگاه نشد تا هنگامى كه مرداس و يارانش خروج كردند و همين كه ابن زرعه كلابى به مقابله آنان رفت حريث فرياد برآورد : آيا از افراد قبيله باهله كسى اينجا حضور دارد؟ گفتند : آرى . گفت : اى دشمنان خدا! شما از بنى سدوس براى مثلم چهار خونبها گرفتند و حال آنكه من او را كشتم و درم هايى را كه با او بود در شكمش نهادم و او فلان جا به خاك سپرده شده است . پس از شكست و گريز ابن زرعه و يارانش مردم به آن خانه ها رفتند و به پاره هاى بدن مثلم دست يافتند و ابوالاسود در اين باره چنين مى گويد :(و سوگند خورده ام كه ديگر صبحگاه به سوى صاحب ماده شتر شيرى نروم و با او در مورد ارزش شتر چانه نزنم تا آن كه مثلم از جاى برخيزد).

ابوالعباس مبرد مى گويد : سرانجام مرداس چنين شد كه عبيدالله بن زياد مردم را براى فرستادن به جنگ او آماده كرد و عباد بن اخضر مازنى را انتخاب كرد. نام پدر عباد اخضر نيست و نام كامل او عباد بن علقمه مازنى است . اخضر شوهر مادر عباد بوده و عباد به عبادبن اخضر معروف شده است . ابن زياد او را همراه چهار هزار سوار به جنگ مرداس فرستاد؛ خوارج تغيير موضع داده و به دارابجرد كه از سرزمينهاى فارس است رفته بود؛ عباد به سوى ايشان حركت كرد و روز جمعه اى روياروى شدند. ابوبلال مرداس ، عباد را صدا كرد و گفت : اى عباد! پيش من بيا كه مى خواهم با تو سخن بگويم ، عباد پيش او رفت .

ابوبلال گفت : چه مى خواهى انجام دهى ؟ گفت : مى خواهم پس گردنهايتان را بگيرم و شما را پيش امير عبيدالله بن زياد برگردانم . گفت : آيا كار ديگرى را نمى پذيرى كه ما برگرديم زيرا ما هيچ راهى را نا امن نكرده ايم و هيچ مسلمانى را نترسانيده ايم و با هيچكس جز كسى كه با ما چنگ كند جنگ نمى كنيم و از خراج هم جز به ميران حق خود نمى گيريم . عباد گفت : فرمان همين است كه به تو گفتم . حريث بن حجل به او گفت : آيا در اين فكرى كه گروهى از مسلمانان را به ستمگرى گمراه و ستيزه جو بسپارى . عباد گفت : شما از او به گمراهى سزاوارتريد و از اين كار چاره نيست .

گويد : در اين هنگام قعقاع بن عطيه باهلى كه از خراسان به قصد حج آمده بود آنجا رسيد و چون آن دو گروه را ديد پرسيد موضوع چيست ؟ اينان از خوارج هستند قعقاع به آنان حمله كرد و آتش جنگ برافروخته شد؛ قضا را خوارج قعقاع را به اسيرى گرفتند و او را پيش ابوبلال مرداس آوردند كه به او گفت : تو كيستى ؟ گفت : من از دشمنان تو نيستم من براى فريضه حج آمده ام و مغرور شدم و گول خوردم و حمله كردم ابوبلال او را مرخص كرد. قعقاع پيش عباد برگشت و كارهاى خود را مرتب نمود و دوباره به خوارج حمله كرد و اين رجز را مى خواند :(اسب خود را به حمله بر خوارج وا مى دارم تا شايد آنان را به راه راست برگردانم …)

حريث بن حجل سدسى و كهمس بن طلق صريمى بر او حمله كردند؛ نخست او را به اسيرى گرفتند و سپس بدون اينكه او را پيش ‍ ابوبلال ببرند كشتند؛ آن قوم همچنان جنگ و چابكى مى كردند تا آنكه هنگام نماز جمعه فرارسيد. ابوبلال با صداى بلند خطاب به آنان گفت : اى قوم ! اينك وقت نماز فرا رسيده است دست از ما برداريد و جنگ را بس كنيد تا ما نماز بگزاريم و شما هم نماز بگزاريد. گفتند : اين تقاضاى تو پذيرفته است هر دو گروه سلاح بر زمين نهادند و آهنگ نماز كردند.

عباد و همراهانش شتابان نماز خود را گزاردند ولى خوارج طول دادند و در همان حال كه گروهى از ايشان در حال ركوع و سجود و قيام بودند و برخى هم نشسته بودند عباد و همراهانش به آنان حمله كردند و همگان را كشتند و سر ابوبلال مرداس را پيش عباد آورند.
ابوالعباس مبرد مى گويد : خوارج روايت مى كنند كه چون ابوبلال مرداس براى ياران خود رايت بست و آهنگ خروج كرد دستهاى خويش را برافراشت و گفت : پروردگار را اگر آنچه ما بر آنيم حق است آيتى به ما نشان بده . خانه به لرزه در آمد، برخى هم گفته اند : سقف خانه بلند شد.

و گفته مى شود مردى از خوارج ضمن اظهار اين مطلب به ابوالعاليه رياحى مى خواست او را از اين نشانه به تعجب وا دارد و به مذهب خوارج ترغيب كند. ابوالعاليه گفت : چنين نيست كه نزديك بود به زمين فرو شوند و آن لرزش هم نشانه يك نظر خشم آلود خداوند است كه به آنان رسيده است .

گويد : چون عباد از جنگ آنان فارغ شد با سرهاى كشتگان و سرهاى آنان بر بردار كشيد، ميان كشتگان داوود بن شيب هم بود كه از پارسايان خوارج بود و حبيبه بكرى هم بود كه از خاندان عبدالقيس و مردى مجتهد بود، از حبيبه بكرى روايت شده كه مى گفته است : چون تصميم به خروج با خوارج گرفتم درباره دخترانم انديشيدم و شبى با خود گفتم : امشب از مواظبت از ايشان خوددارى مى كنم ببينم چه مى شود نيمه شب فرا رسيد دخترك كوچك من آب خواست و گفت : بابا آبم بده . من پاسخى ندادم و بار ديگر همين را گفت : يكى از خواهرانش برخاست و او را آب داد؛ دانستم كه خداى عزوجل ايشان را رها و تباه نخواهد كرد و تصميم استوار به خروج گرفتم .ديگر از كسانى كه با آنان بود كهمس بود كه نسبت به مادر خود از مهربانترين مردم بود. او به مادرش گفت : مادر جان ! اگر وضع تو نمى بود همراه خوارج خروج مى كرد. او گفت : پسركم من تو را به خدا بخشيده ام . عيسى بن فاتك خطى  در واقعه كشته شدن اين خوارج چنين سروده است :(هان كه در راه خداوند نه در راه مردم ، تنه درختان خرما پيكر داوود و برادرانش را گرفت ….)

عمران بن حطان با ابيات زير او را مرثيه گفته است :(اى چشم ! بر مرداس و كشتار گاهش بگرى ، اى خداى مرداس ! مرا هم به مرداس ملحق كن …)همچنين براى من خشم و كينه افزوده و بر دوستى من در مورد خروج ابوبلال افزوده است ؛ مى پرهيزم از آنكه بر بستر بميرم و آرزوى مرگ زير نيزه هاى بلند دارم )

عمران بن حطان

ابوالعباس مبرد مى گويد : اين عمران بن حطان يكى از افراد خاندان عمرو بن يسار بن ذهل بن ثعلبه بن عكاية بن صعب بن عك بن بكر وائل بوده است ، او سالار گروهى از خوارج (صفريه ) است و فقيه و خطيب و شاعر ايشان هم بوده ، شعر او بر خلاف شعر ابوخالد قنانى است كه او هم از همان گروه بوده است . قطرى بن فجاة مازنى براى او ابياتى نوشته و فرستاده و او را در مورد خوددارى از شركت در جنگ سرزنش كرده بود كه چنين بوده است :(اى خالد! يقين داشته باش كه جاودانه نخواهى بود و خداوند براى كسى كه از جهاد خوددارى كند و فروشنده عذرى باقى نگذارده است ؛ آيا مى پندارى كه خارجى بر هدايت است و خودت ميان دزد و منكر خدا اقامت مى كنى ؟)

ابوخالد در پاسخ او اين ابيات را سرود و فرستاد :(همانا آنچه كه مايه افزونى محبت من به زندگى است موضوع دختركان من است كه همگان از اشخاص ضعيف هستند، از اين پرهيز مى كنم كه پس از من شاهد فقر و تنگدستى باشند و پس از آنكه آب صاف و گوارا مى نوشيده اند آب تيره و كدر بياشامند..)

ابوالعباس مبرد مى گويد : از جمله چيزهايى كه عباس بن ابوالفرج رياشى  از قول محمد بن سلام جمحى  براى من نقل كرد اين است كه چون حجاج ، عمران بن حطان را از خود براند، او شروع به گردش ميان قبايل كرد و به هر قبيله كه مى رسيد براى خود نسبى را بيان مى كرد كه به نسبت آنان نزديك باشد. خودش در اين باره چنين مى گويد :(ميان قبيله بين سعد زيد و و عك و عامر عوبثان و لخم و اد بن عمرو و بكر و بنى غدان فرود آمديم .)

سپس از آنجا بيرون آمد تا روح بن زنباع جذامى را ديد، روح از ميهمانان پذيرايى مى كرد و افسانه سراى عبدالملك بن مروان و در نظر او گرامى و محترم بود. پسر عبدالملك درباره روح گفته است : به هر كس آنچه را كه به ابوزرعه داده شده بخشيده شود فقه مردم حجاز و زيركى اهل عراق و فرمانبردارى مردم شام به او ارزانى شده است . عمران بن حطان به روح چنين اظهار داشت كه از قبيله ازد است . روح هر شعر نادر و حديث غريبى كه از عبدالملك گفت : من ميهمانى مى پرسيد آن را مى شناخت و بر آن مى افزود. روح به عبدالملك گفت : من ميهمانى دارم كه از اميرالمؤ منين هيچ شعر و خبرى نمى شنوم مگر اينكه او آنرا مى شناسد و دنباله اش ‍ اشعار و جملات او را براى عبدالملك نقل كرد. عبدالملك گفت : اين لغت و لهجه عدنانى است و گمان من اين است كه او عمران بن حطان است . تا آنكه شبى درباره دو بيتى كه مطلع آن چنين است : (خوش باد ضربتى ..) گفتگو كردند.

عبدالملك ندانست آن دو بيست از كيست ، روح به خانه برگشت و از عمران به حطان پرسيد. او گفت نم اين دو بيت از عمران بن حطان است كه عبدالرحمان بن ملجم را ستوده است . روح پيش عبدالملك برگشت و به او خبر داد. گفت : ميهمان تو خودش عمران بن حطان است برو او را سوى من بياور. روح نزد عمران برگشت و گفت : اميرالمؤ منين دوست دارد ترا ببيند. عمران به او گفت : من مى خواستم از تو بخواهم كه اين كار را انجام دهى ولى از تو آرزو كردم اينك تو برو من هم از پى تو مى آيم . روح پيش عبدالملك برگشت و به او خبر داد. عبدالملك گفت : هم اكنون كه به خانه ات برگردى ديگر او را نخواهى يافت . روح به خانه برگشت ديد عمران به حطان از آنجا كوچ كرده و رقعه يى براى او باقى گذاشته كه اين اشعار در آن نوشته شده است :(اى روح ، چه بسيار ميزبانان از لخم و غسان كه چون پيش ايشان منزل كردم همين گمان تو را بردند و همين كه گفته شد اين عمران بن حطان است و ترسيدم از خانه او بيرون شدم ….)عمران از آنجا كوچ كرد و ميهمان زفرين حارث يكى از افراد خاندان عمروبن كلاب شد؛ و خود را نزد وى اوزاعى معرفى كرد. عمران نماز خود را طول مى داد و نوجوانان بنى عامر از اين كار او مى خنديدند؛ در اين هنگام مردى كه پيش روح بن زنباع بوده است نزد زفر آمد و به عمران سلام آشنايى داد. زفر از آن مرد پرسيد : اين كيست ؟ گفت : مردى از قبيله ازد است ، او را در حالى كه ميهمان روح بود ديده ام . زفر به عمران گفت :فلانى ، چگونه است كه گاهى از قبيله ازدى و گاه از اوزاع !؟ اگر ترسان و گرفتارى امانت دهيم ، اگر بينوايى مالت دهيم . عمران بن حطان چون شب فرا رسيد در خانه زفرنامه كوچكى بر جاى گذاشت و گريخت و در آن نامه اين ابيات را يافتند.

(چيزى كه موجب سرگشتگى زفر شد مدتها موجب سرگشتگى روح بن – زنباع هم بود، او حدود يك سال همواره از من مى پرسيد كه به او خبر بدهم و مردم يا خدعه گرند يا فريب خورده ….) 

عمران بن حطان از آنجا كوچ كرد و به عمان رفت و آنان را ديد كه كار ابوبلال مرداس را احترام مى گذارند و او ميان ايشان شناخته شده است ، عمران كار خود را ميان ايشان آشكار ساخت و اين خبر به حجاج رسيد و نامه يى در مورد دستگيرى او به مردم عمان نوشت . عمران گريخت و به قومى از قبيله ازد كه ساكن سواد كوفه بودند پناه برد و همانجا فرود آمد و تا هنگامى كه درگذشت ميان ايشان بود؛ در منزل كردن خود ميان ايشان چنين سروده است .

(به ستايش خداوند در بهترين منزل فرود آمديم كه در آن از مهر و وفادارى شاديم ، كنار قومى فرود آمديم كه خداوند آنان را متفق و هماهنگ قرار داده و آنان مدعى چيزى جز مجد فرخنده و گوارا نيستند..)

ابوالعباس مبرد مى گويد : يكى از خوارج چنان بود كه نيزه به سينه اش زده بودند و از پشتش بيرون آمده بود با همان حال خود را به آن كس كه به او نيزه زده بود رساند، او را كشت و در همان حال اين آيه را مى خواند (شتابان پيش تو آمدم ، پروردگارا كه خشنود گردى )  ديگرى از ايشان در جنگ نهروان على عليه السلام را به جنگ تن به تن فراخواند و اين رجز را مى خواند : (آنان را نيزه مى زنم و على را نمى بينم و اگر آشكار شود بر سينه اش نيزه خواهم زد.)

على عليه السلام به مبارزه با او بيرون شد و با شمشير او را زد و كشت و همين كه ضربه شمشير به او رسيد گفت : (چه خوش است رفتن به بهشت ).

ديگر از خوارج عبدالرحمان بن ملجم است كه حسن به على هر دو دست و پاى او را قطع كرد و او در همان حال خدا را ياد مى كرد و چون خواست زبان او را ببرد بيتابى كرد به او گفتند : چرا بيتابى مى كنى ؟ گفت دوست مى دارم تا هنگامى كه زنده باشم زبانم به ياد و ذكر خدا تازه باشد.و گروهى از خوارج چنان بودند كه يكى از ايشان خرما را كه از نخل فرو افتاده بود برداشت و در دهان خود نهاد و سپس آن را به رعايت ورع و پارسايى از دهان بيرون انداخت .ابوبلال مرداس هم كه از خوارج است بسيارى از فرقه ها به مناسبت شدت و صحت و استوارى عبادت و محكمى نيت ، او را از خود مى شمارند و صاحب مكتب فكرى مى دانند.

معتزله او را از خود مى شمرند و مى گويند : او در حالى كه منكر جور و ستم سلطان و فراخواننده به حق بود خروج كرد؛ و بنابراين از اهل عدل است و در اين مورد خطبه يى چنين گفت : به خدا سوگند بدون ترديد نيكوكار را در قبال گناه گنهكار و حاضر را در قبال جرم غايب و درست را؛ قبال جرم نادرست خواهم گرفت . مرداس برخاست و گفت : اى انسان آنچه را كه گفتى شنيديم ، خداوند متعال به پيامبر خدا، ابراهيم چنين نفرموده است ، بلكه مى فرمايد : (و ابراهيم كه به عهد خود وفا كرد (در صحت او چنين آمده است ) كه هيچ كس با گناه ديگرى را به دوش نمى كشد) ابوبلال فرداى همان روز بر زياد خروج كرد. شيعيان هم او را از خود مى دانند و چنين مى پندا