(خطبه ۶۴صبحی صالح)
و من خطبه له ع :
فَاتَّقُوا اللَّهَ عِبَادَ اللَّهِ وَ بَادِرُوا آجَالَکُمْ بِأَعْمَالِکُمْ- وَ ابْتَاعُوا مَا یَبْقَى لَکُمْ بِمَا یَزُولُ عَنْکُمْ- وَ تَرَحَّلُوا فَقَدْ جُدَّ بِکُمْ- وَ اسْتَعِدُّوا لِلْمَوْتِ فَقَدْ أَظَلَّکُمْ- وَ کُونُوا قَوْماً صِیحَ بِهِمْ فَانْتَبَهُوا- وَ عَلِمُوا أَنَّ الدُّنْیَا لَیْسَتْ لَهُمْ بِدَارٍ فَاسْتَبْدَلُوا- فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ لَمْ یَخْلُقْکُمْ عَبَثاً وَ لَمْ یَتْرُکْکُمْ سُدًى- وَ مَا بَیْنَ أَحَدِکُمْ وَ بَیْنَ الْجَنَّهِ أَوِ النَّارِ- إِلَّا الْمَوْتُ أَنْ یَنْزِلَ بِهِ-
وَ إِنَّ غَایَهً تَنْقُصُهَا اللَّحْظَهُ وَ تَهْدِمُهَا السَّاعَهُ- لَجَدِیرَهٌ بِقِصَرِ الْمُدَّهِ- وَ إِنَّ غَائِباً یَحْدُوهُ الْجَدِیدَانِ- اللَّیْلُ وَ النَّهَارُ لَحَرِیٌّ بِسُرْعَهِ الْأَوْبَهِ- وَ إِنَّ قَادِماً یَقْدُمُ بِالْفَوْزِ أَوِ الشِّقْوَهِ- لَمُسْتَحِقٌّ لِأَفْضَلِ الْعُدَّهِ- فَتَزَوَّدُوا فِی الدُّنْیَا مِنَ الدُّنْیَا- مَا تَحْرُزُونَ بِهِ أَنْفُسَکُمْ غَداً-
فَاتَّقَى عَبْدٌ رَبَّهُ نَصَحَ نَفْسَهُ وَ قَدَّمَ تَوْبَتَهُ وَ غَلَبَ شَهْوَتَهُ- فَإِنَّ أَجَلَهُ مَسْتُورٌ عَنْهُ وَ أَمَلَهُ خَادِعٌ لَهُ- وَ الشَّیْطَانُ مُوَکَّلٌ بِهِ یُزَیِّنُ لَهُ الْمَعْصِیَهَ لِیَرْکَبَهَا- وَ یُمَنِّیهِ التَّوْبَهَ لِیُسَوِّفَهَا- إِذَا هَجَمَتْ مَنِیَّتُهُ عَلَیْهِ أَغْفَلَ مَا یَکُونُ عَنْهَا-
فَیَا لَهَا حَسْرَهً عَلَى کُلِّ ذِی غَفْلَهٍ أَنْ یَکُونَ عُمُرُهُ عَلَیْهِ حُجَّهً- وَ أَنْ تُؤَدِّیَهُ أَیَّامُهُ إِلَى الشِّقْوَهِ !
نَسْأَلُ اللَّهَ سُبْحَانَهُ- أَنْ یَجْعَلَنَا وَ إِیَّاکُمْ مِمَّنْ لَا تُبْطِرُهُ نِعْمَهٌ- وَ لَا تُقَصِّرُ بِهِ عَنْ طَاعَهِ رَبِّهِ غَایَهٌ- وَ لَا تَحُلُّ بِهِ بَعْدَ الْمَوْتِ نَدَامَهٌ وَ لَا کَآبَهٌ
لغات
مبادره: شتاب.
سدى: مهمل، بیهوده.
جدیر بکذا: سزاوار به آن است.
حرّى: سزاوار.
تسویف: امروز و فردا کردن، کنایه از سستى در کار است.
بطر: زیاده روى کردن در شادى.
کآبه: حزن و اندوه.
ترجمه :
از خداى بترسید، اى بندگان خداى . و پیش از آنکه مرگتان فرا رسد دست به اعمال صالح زنید و با نعمت ناپایدار دنیا، ثواب ابدى آخرت را به دست آورید. بار سفر بربندید، که این سفر را به اصرار از شما خواهند. مهیاى مرگ باشید، که بر سرتان سایه افکنده است . از آن جماعت باشید، که چون بر آنان بانگ زنند بیدار مى شوند و مى دانند، که دنیا جاى درنگ نیست . از این رو، دنیا را داده اند و آخرت را به عوض گرفته اند.
خداوند سبحان شما را به عبث نیافریده و به هر حال خود رها نکرده است . میان شما و نعمت بهشت و آتش دوزخ فاصله اى جز مرگ نیست ، مرگى که بى تردید آمدنى است . و چه کوتاه است مدت عمر تو، زیرا از گذشت لحظه اى ، مى کاهد و از رفتن ساعتى ، بنیادش درهم مى ریزد. غایبى که گذشت شب و روز به اصرار فرا مى خوانندش شتابان بازخواهد گشت . قاصدى که با بشارت رستگارى یا تهدید شوربختى از راه مى رسد، سزاوار است ، که با نیکوترین توشه پذیرایش شوى . (پس ، از این جهان توشه آخرت بردارید تا خود را از عقوبت روز جزا در امان نگه دارید.) بنده اى از پروردگار خود مى ترسد، که خود به اصلاح حال خویش پردازد و پیش از مرگ توبه کند و بر خواهشهاى نفس خود پیروز گردد. زیرا اجل چهره فرو پوشیده و آرزوها فریبنده و شیطان مهیا و در کمین است تا گناهان را در چشم او بیاراید و به ارتکاب معاصى برانگیزاندش .
شیطان آدمى را به توبه امیدوار سازد و او، بدین وسوسه ، هر بار توبه را به تاءخیر اندازد، تا بناگهان مرگ بر او هجوم آورد، در حالى که ، از خیال مرگ غافل است . اى حسرتا بر کسى که دستخوش غفلت گردد و روز قیامت زندگى دنیوى او بر ضد او گواهى دهد و زیستن در این جهان او را به شقاوت کشاند. از خداوند سبحان مى خواهم ، که ما و شما را در زمره کسانى قرار دهد که نعمت دنیا سرمستشان نمى سازد و هیچ هدفى آنان را از فرمانبردارى پروردگارشان باز نمى دارد و مرگ سبب پشیمانى و اندوهشان نمى شود.
ترجمه عبدالمحمد آیتی
شرح
خلاصه موعظه حضرت در این خطبه ایجاد نفرت نسبت به دنیا و ترغیب و تشویق نسبت به آخرت است همچنین تشویق به امورى که سبب رسیدن به نعمتهاى آخرت مى شود و برحذر داشتن از انجام اعمالى که موجب بدبختى انسان در آخرت مى شوند.
سخن حضرت که «فاتقو اللّه…»
تذکّر بر وجوب انجام اعمالى صالح (که باید به کار گرفته شود) و تشویق و تحریص بر کارهاى نیک است با این بیان که مرگ بر انسان سبقت گرفته، و انتظار بسرعت رسیدن اجل نیز هست. پس همواره باید مرگ را به خاطر داشت، و همین به خاطر داشتن مرگ از امورى است که انسان را قویا به سوى خداوند جذب مى کند.
نسبت دادن مسابقه را به مرگ و پایان زندگى به لحاظ تشبیه کردن آن است به شخصى که قرار مسابقه مى گذارد. زیرا فرا رسیدن مرگ که میان انسانها و انجام دادن کارهاى نیکشان فاصله ایجاد مى کند به مالى شباهت دارد که قرار مسابقه بر سر آن بسته مى شود.
حضرت فرموده است: و ابتاعوا ما بقى الى قوله عنکم،
«خریدارى کنید براى دنیاى باقى خود…» که اشاره به لزوم زهد در دنیا، و دورى جستن از کالاهاى غیر ماندگار آن دارد در نتیجه خرید متاعهاى آخرت ضرورى مى نماید. تاکنون بارها به این حقیقت توجّه داشته اى که لفظ بیع در امورى که پایدار نیست به کار مى رود و به معناى فروختن و از دست دادن است، و لفظ اشترى براى امور پایدار. پس مشترى خریدارى مى کند چیزهایى را که بماند، و پولى را که مى دهد از دستش خارج مى شود، در این مورد خاصّ که حفظ نفس در دنیاى آخرت مطرح است، خریدار، نفوس را بیشتر دوست مى دارد زیرا نفوس در دنیاى آخرت ماندنى هستند، ولى خوشیهاى دنیوى زودگذر و ناپایدارند، لذا حضرت عبارت «و ابتاعوا» را براى متاع دنیا به کار برده است.
حضرت فرموده: « فترحلّوا فقد جدّ بکم »
براى کوچ کردن به آخرت آماده شوید.
زیرا براى کوچ دادن شما کوشش فراوانى صورت مى گیرد، فرمانى است بر کوچ کردن از دنیا، یعنى باید منازل سفر به سوى خداوند متعال را که همان سلوک و پیمودن راه حق است، منزل به منزل طى کرده پشت سر گذاشت و به تدریج از دنیاى فانى رخت بربست.
حضرت وجوب کوچ کردن از دنیا را با عبارت: «فقدّ جدّبکم» بیان کرده اند، یعنى: با زور و اجبار شما را به سوى مرگ مى برند و لفظ «جدّبکم» بر سریع تحقق یافتن اسبابى که مزاج انسانى را به فساد و تباهى مى کشاند، و او را به دنیاى آخرت، نزدیک مى کند اشاره دارد چنان که راننده شتر قافله را آهسته آهسته به مقصد نزدیک مى کند.
سپس مى فرمایند: و استعدوا للموت فقد اظلّکم
«براى مرگ آماده شوید که بر شما سایه افکنده است.» آماده شدن براى مرگ به معناى کمال بخشیدن به نفوس است چنان کمالى که نفوس سزاوار و شایسته آن هستند. تا بدان پایه و مقام که مرگ برایشان اهمیّتى نداشته، بلکه دوست داشتنى مى شود، زیرا مرگ وسیله رسیدن به محبوب و ملاقات خداوند و موجب سعادت پایدار در پیشگاه قدس ربوبى است. سایه افکندن مرگ، کنایه از نزدیک بودن آن است. در این عبارت مرگ به ابر و یا پرنده اى تشبیه شده و صفت «سایه افکندن» را به عنوان استعاره به کار گرفته اند.
آن گاه فرموده اند: کونوا قوما صیح بهم فانتبهوا،
«شما از کسانى باشید که به نداى ندا دهنده دقّت کرده بیدار شوید» این بیان امام (ع) براى توجّه دادن انسانها به منادى حق تعالى است، یعنى زبان شریعت و ندایى که از دل طبیعت برخاسته و گوش جان، آن را مى شنود.
فرموده است: و علموا الى قوله سدى،
براى آگاهاندن انسانها به این حقیقت است که دنیا خانه پایدارى براى آنها نیست، تا اعتمادى بدان پیدا نکرده، آماده بیرون رفتن از دنیا شوند، سپس دستور تبدیل دنیا به آخرت را مى دهند، تا یادآور شوند، در صورتى که آخرت مى تواند عوض از دنیا باشد، واجب است که به آخرت توجّه شود. و با این بیان که خداوند شما را بیهوده نیافریده. وجوب عمل براى آخرت را ثابت مى کند، زیرا انسانها براى جایگاهى فراتر از دنیا خلق شده اند.
و سپس حضرت به آنچه که میان هر یک از انسان با بهشت یا دوزخ فاصله است اشاره کرده مى فرماید: ما بین احدکم… این عبارت امام (ع) براى تعیین آن حقیقتى است که مردم براى آن آفریده شده اند و وعده رسیدن به آن را دریافت داشته اند. و تنها حایل میان انسانها و آن وعدهگاه، مرگ است.
برخى از شارحان نهج البلاغه گفته اند: این کلام امیر المؤمنین (ع)، آنچه را حکما در باره بهشت و جهنّم تفسیر کرده اند. تأیید و اصلاح مى کند حکما معتقدند که بهشت به معارف الهى و لوازم آن و دوزخ به محبّت دنیا و نیل به لذّات آن باز مى گردد. قرارگیرى خصلتهاى پست در جوهر و حقیقت نفس و علاقه شدید به آنها سبب مى شود که پس از جدا شدن جان از تن، نفس با همان صفات مکتسبه باقى مانده، و قدرت برگشت و تدارک روشنایى را نداشته باشد.
چنان که شخص از همسایگى معشوق و لذّت بردن از آن، به جایگاهى سیاه و تاریک منتقل گشته، و امکان بازگشت به جایگاه اوّل را نداشته باشد.
خداوند متعال تقاضاى پشیمان شده ها را چنین بیان مى فرماید: قالَ رَبِ حَتَّى إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ.
با این توضیح، که درک لذّت. معرفت کامل «خداوندى» و درک درد و رنج، دوزخ و آتش است این دو معنا به هنگام جدا شدن جان از بدن تحقّق مى پذیرد زیرا ادراکات حقیقى در این هنگام بطور شهود براى نفس انسانى حاصل مى شود، و خصلتهاى درون ذاتى آشکار مى گردند، چنان که اگر درد عضو مجروح را با داروى مخدّر از میان ببرند، بیمار احساس درد نمى کند، ولى وقتى که خاصیّت داروى مخدّر از میان برود، درد بازگشته و مریض احساس درد مى کند.
نفس انسانى، پس از فرا رسیدن مرگ، درک لذّت و درد را مى کند، زیرا سرگرمیهاى دنیوى از میان رفته اند.
مى گویم: (شارح) این تفسیر و توضیح به روش متکلّمین نیز روشن است، زیرا در حدیث آمده است: مرگ شایستگى بهشت یا دوزخ داشتن را براى بنده خدا، آشکار مى کند. و او بر این حالت تا برپایى محشر کبرى باقى خواهد ماند.
امام (ع) به کنایه مدّت معلوم زندگى انسان را «غایت» تعبیر فرموده و سپس کوتاهى و ناچیزى آن را با دو بیان شرح داده است.
۱- گذشت هر لحظه عمر را کوتاه مى کند. یعنى تا بنگرى عمر گذشته است. این که گذر زمان، عمر را کوتاه مى کند، امر واضحى است، زیرا هر جزئى از زمان، که مى گذرد، مجالى است که مدّت بقاى انسان را در این دنیا کم مى کند.
۲- ساعتها مدّت عمر را از بین مى برند. در این بیان، حضرت ساعت را کنایه از هنگام مرگ آورده اند. شک نیست که لحظه قطع علاقه نفس از بدن، پایان مدّت بقاى انسان در این دنیاست. پایان هر چیز آن امرى است، که شیء بدان بستگى داشته باشد امام (ع) انهدام و خرابى را کنایه از پایان یافتن و قطع شدن دانسته اند. بدیهى است زمانى که حالش این باشد، در نهایت کوتاهى است.
قوله علیه السّلام: و انّ غائبا الى قوله، الأوبه
به این حقیقت اشاره دارد، که دنیا جایگاه غربت و محلّ سفر و کوچ کردن انسان است و مکان حقیقى او جائى است که از آنجا سرچشمه گرفته و بدان باز مى گردد. امام (ع) بدین سبب به شب و روز جدیدان اطلاق کرده که هر کدام در تعاقب یکدیگر پدید مى آیند، و هیچ کدام با دیگرى اختلاف ندارند. و لفظ «حدو» را براى آنچه لازمه نو شدن باشد یعنى آماده شدن انسان را براى فرا رسیدن اجل استعاره آورده اند، که شبیه آواز خواندن ساربان براى سرعت گرفتن شتران، در پیمودن راه و رسیدن به منزل مقصود مى باشد.
به خوبى روشن است، آن کس را که شب و روز برایش آواز بخوانند، شتابان به مبدأ و موطن اصلىاش باز مى گردد.
برخى از شارحان نهج البلاغه، منظور از «غائبا» را در کلام حضرت مرگ دانسته اند. ما مى گوییم (شارحین)، هر چند این نظر محتمل است، امّا با عبارت «اوبه» که به معناى بازگشت است سازگار نیست، زیرا بر مرگ صفت آینده، و رونده اطلاق نمى شود، تا اوبه که به معناى بازگشت کننده است در باره آن گفته شود.
حضرت با عبارت «قادم» به سعادت و شقاوت انسان هنگام ورود به پیشگاه خداوند اشاره فرموده اند، که پس از جدا شدن از این دنیا محقّق مى گردد.
زیرا سرانجام کار انسان یا رسیدن به سعادت همیشگى، و یا به بدبختى و خسران دائمى است واژه «تدوم» بیانگر این واقعیّت است، دنیایى که پایانش این باشد، ایجاب مى کند که انسان بهترین توشه را برگیرد، تا به محبوبترین صورت دست یافته، و از زشتترین و ناپسندترین حالت بدور ماند.
در تکمیل همین موضوع امام (ع) فرموده اند: فتزوّدوا...:
«از دنیا زاد و توشه برگیرید» چگونگى بهتر توشه برگرفتن از دنیا را توضیح داده اند، توشه اى که انسان مى تواند با آن، در قیامت نفس خود را از در افتادن به آتش جهنّم، و شدّت گرماى آن نجات دهد. زاد و توشه نیکو را امام (ع) تقواى الهى و ترس و خشیت خداوندى معرّفى کرده اند.
چنان که دانستى خشیت و ترس از خداوند، در همین دنیا حاصل مى شود.
کلام حضرت گویاى این حقیقت است که خشیت و خوف از دنیا و در دنیا به دست مى آید. معناى کسب خشیت در دنیا روشن است، امّا به دست آوردن مقام خوف و خشیت از دنیا یعنى چه کسب خشیت الهى از دنیا بدین معناست، که آثار و نتایجى که براى نفس حاصل مى شوند عبارتند از: حالات و ملکاتى، مانند، خوف و خشیت و جز این دو از امورى که مى توانند زاد و توشه آخرت قرار گیرند و پس از جدا شدن جان از بدن همراه انسان باشند.
این خصلتهاى نفسانى از ریاضت همین بدن که عناصر تشکیل دهنده آن، دنیوى و خاکى است حاصل مى شود. پس مى توان گفت، که توشه آخرت از دنیا و در دنیا کسب مى شود.
در عرف جامعه، کلمه زاد و توشه براى سفر و بر امور مادّى اطلاق مى شود، در این خطبه امام (ع) واژه «زاد» را براى کارهاى شایسته به کار برده اند، زیرا میان توشه محسوس که در سفر برداشته مى شود و تقوایى که در سفر آخرت مفید واقع شود، از این جهت که مسافر سلامت خود را، در هر دو نوع توشه تأمین مى کند شباهت است.
آرى در منازل محسوس، با داشتن توشه محسوس از گرسنگى و تشنگى در امان است و در منازل معقول و مراتب سیر و سلوک و پیمودن راه به سوى خداوند متعال، با توشه تقوى از عذاب گرسنگى معقول در امان خواهد بود.
قوله علیه السلام: فاتّقى عبد ربّه… شهوته
در محتوا دستور العمل و اوامرى الزامى است، هر چند این عبارت امام (ع) به صورت فعل ماضى و بدون حرف عطف آمده است ولى افعال ماضى به کار رفته در آن به معناى اوامرى الزامى هستند، و سخنوران معتقدند که سخن را بدینسان بیان کردن، توضیح معنى، در بهترین صورت کلام است.
بنا بر این، امر به تقوى تفسیرى براى امر به زاد و توشه برگرفتن است، چنان که خداوند متعال مى فرماید: الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ فَمَنْ فَرَضَ«».
همچنین فرمان دادن به نصیحت نفس در معناى امر، بدقت و تفکّر در مصالح نفس و توجّه به این است که چه کارهایى براى اصلاح نفس مفید مى باشد.
کارهایى که براى وارستگى نفس داراى فائده اند عبارتند از: ۱- رعایت کردن حدود الهى. ۲- به هنگام برخورد با محرمات، توقف کردن و مرتکب حرام نشدن. ۳- بدیها را رها کردن و بدنبال زشتیها نرفتن، بدین شرح که باید واجبات را بجاى آورد، و محرّمات را ترک کرد و خود را از بدیهاى اخلاقى وارسته ساخت. اینها چیزهایى هستند که در اصلاح و منزّه ساختن نفس تأثیر بسزایى دارند.
امام (ع) امر به انجام توبه، و مغلوب ساختن شهوات داده اند. امر به توبه و بازگشت به سوى خدا و مبارزه با شهوات به منزله تفسیر اصلاح نفس بشمار مى آید و از لوازم پرهیزگارى است، که در بیان حضرت به دنبال امر به تقوى آمده است. امر به توبه قبل از فرا رسیدن مرگ و با هر لحظه اى که بر انجام آن توفیق حاصل شود لازم است.
سپس مى فرماید: فأنّ اجله… شقوه
«فرا رسیدن مرگ بر انسان پوشیده است».
این عبارات امام (ع) تهییج بر انجام اوامر گذشته، و تأکیدى بر انجام دادن توبه و… است. انسانها را برحذر مى دارد که مورد هجوم آرزوهاى دور و درازشان قرار نگیرند که موجب غفلت مى شود. غفلت و بى خبرى سبب اندوه فراوان شده، پشیمانى زیادى را به دلیل غفلتى که داشته اند به دنبال دارد.
توضیح بیشتر این موضوع آن است که پوشیده بودن مرگ از انسان، موجب بى خبرى از آن مى شود و هرگاه بر این غفلت و بى توجّهى، فریب آرزوهاى طولانى، که از وسوسه هاى شیطانى است اضافه شود بى خبرى محض تحقّق مى یابد. و شیطان گناه را در نظر انسان، زیبا جلوه مى دهد، و انجام توبه را به تأخیر مى اندازد. ابلیس مدام مواظب و موکّل بر انسان و همراه اوست. چنان که سیّد انبیاء پیامبر مصطفى (ص) فرموده اند: «هیچ مولودى بدنیا نمى آید، جز این که شیطانى با او تولّد مى یابد و همراه اوست«».» امام (ع) فریب دادن را به آرزو نسبت داده است، بدین معنا که آرزوها انسان را فریب مى دهند، براى روشن ساختن سخن حضرت «أمل» را تعریف مى کنیم.
أمل یا آرزو عبارت است از: اراده نفس بر انجام کارهاى دنیوى و بهره بردن از خوشیهاى زندگى در آینده حیات، به خیال طولانى بودن عمر، و فرصت داشتن، براى انجام گناه، و در پایان توبه کردن و بازگشتن به سوى خداوند، در صورتى که این اراده نفسانى بر معاصى و سپس توبه، از دستاویزهاى فریب شیطانى و گول زدن اوست.
از توضیح فوق روشن شد که نسبت دادن فریب به آرزو نسبتى مجازى است. امام (ع) نتیجه چنین فریب خوردگى را، هجوم ناگهانى مرگ بر شخص فریب خورده. در حالى که وى در نهایت بى خبرى و سرگرم آرزوهاى دور و دراز است، دانسته اند. آرى بدین دلیل است که بى خبرى موجب بزرگترین اندوه و بیشترین پشیمانى است، زیرا خود عمر، به زبان حال گواه و دلیل است. و در انجام گناه بر علیه انسان شهادت مى دهد. با وجودى که عمر مى توانست وسیله اى براى نیک بختى او باشد، حال سببى براى شقاوت و بدبختى و تیره روزى او شده است.
(شارح «ابن میثم» در باره اعراب کلمات عبارت حضرت چنین توضیح مى دهند) کلمه «اغفل» به عنوان حال منصوب است و «حسره» به عنوان تمیز، چنان که مى دانیم تمیز براى ابهام از جمله است. ابهام معناى جمله بدین سان که شخص دعوت شده براى درک این حقیقت، شگفت زده شود، و نداند که از چه نظر مرگ براى شخص غافل ناراحت کننده است براى رفع ابهام مى گوییم. از جهت اندوه و حسرتى که دارد مرگ برایش ناگوار است.
در باره حرف لام در «لها» چند قول است:
۱- لام به معناى استغاثه باشد، در این صورت معنى سخن چنین است: واى بر اندوه فراوان بى خبران.
۲- لام، حرف جر باشد و چون بر ضمیر داخل شده است به فتح خوانده مى شود، و مناداى از کلام افتاده است. تقدیر کلام از نظر معنا چنین خواهد بود: اى مردم شما را فرا مى خوانم که اندوه و حسرت بى خبران را ببینید. با در نظر گرفتن معناى دوّم، جمله «ان یکون» به دلیل حذف حرف جر، در محلّ نصب است. گویا چنین گفته شده است. چرا بى خبران در اندوه قرار مى گیرند پاسخشان این است، که چون عمرشان، دلیلى بر علیه آنها در روز قیامت خواهد بود.
کلام امام (ع): «نسئل اللّه تعالى… کأبه»
پایان خطبه است و در این فراز از گفتار، از خداوند استدعا مى کنند که از سه چیز آن حضرت را خلاصى بخشد.
۱- شادى فراوان به نعمتهاى دنیا و توسعه بیش از حد آن، زیرا داشتن مال دنیا و شاد بودن از آن، موجب دوست داشتن است و لازمه آن هلاکت همیشگى است.
۲- خداوند، اجازه ندهد که به یک فایده از فواید طاعت و بندگى بسنده کنم«». فعل «لا یقصر» به معناى کوتاه آمدن و بسنده کردن، به کار رفته است، به مثل گفته مى شود «قصرت هذه الغایه بفلان» این نتیجه در فلان شخص محدود شد، وقتى که آن شخص به مقصود دست نیابد.
۳- پس از مرگ پشیمانى و اندوهى بر من نباشد. این تقاضا به منظور از بین رفتن اسباب پشیمانى و ندامت است، پیروى هواى نفس و عدول از فرمانبردارى خداوند، در قیامت وسیله پشیمانى و اندوه مى شود حفظ و حراست فقط از جانب خداوند ممکن است.
ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن میثم بحرانی)، ج ۲ ، صفحهى ۳۶۰–۳۴۹