خطبه ۳ شرح ابن ابی الحدید معروف به شقشقية(با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

و من خطبة له و هي المعروفة بالشقشقية

أَمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ تَقَمَّصَهَا ابْنُ أَبِي قُحَافَةَ وَ إِنَّهُ لَيَعْلَمُ أَنْ مَحَلِّي مِنْهَا مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحَى
يَنْحَدِرُ عَنِّي السَّيْلُ وَ لَا يَرْقَى إِلَيَّ الطَّيْرُ
فَسَدَلْتُ دُونَهَا ثَوْباً وَ طَوَيْتُ عَنْهَا كَشْحاً
وَ طَفِقْتُ أَرْتَئِي بَيْنَ أَنْ أَصُولَ بِيَدٍ جَذَّاءَ أَوْ أَصْبِرَ عَلَى طَخْيَةٍ عَمْيَاءَ
يَهْرَمُ فِيهَا الْكَبِيرُ وَ يَشِيبُ فِيهَا الصَّغِيرُ وَ يَكْدَحُ فِيهَا مُؤْمِنٌ حَتَّى يَلْقَى رَبَّهُ
فَرَأَيْتُ أَنَّ الصَّبْرَ عَلَى هَاتَا أَحْجَى
فَصَبَرْتُ وَ فِي الْعَيْنِ قَذًى وَ فِي الْحَلْقِ شَجًا
أَرَى تُرَاثِي نَهْباً

حَتَّى مَضَى الْأَوَّلُ لِسَبِيلِهِ فَأَدْلَى بِهَا إِلَى ابْنِ الْخَطَّابِ بَعْدَهُ

شَتَّانَ مَا يَوْمِي عَلَى كُورِهَا وَ يَوْمُ حَيَّانَ أَخِي جَابِرِ
فَيَا عَجَباً بَيْنَا هُوَ يَسْتَقِيلُهَا فِي حَيَاتِهِ إِذْ عَقَدَهَا لِآخَرَ بَعْدَ وَفَاتِهِ
لَشَدَّ مَا تَشَطَّرَا ضَرْعَيْهَا
فَصَيَّرَهَا فِي حَوْزَةٍ خَشْنَاءَ يَغْلُظُ كَلْمُهَا وَ يَخْشُنُ مَسُّهَا وَ يَكْثُرُ الْعِثَارُ فِيهَا وَ الِاعْتِذَارُ مِنْهَا
فَصَاحِبُهَا كَرَاكِبِ الصَّعْبَةِ إِنْ أَشْنَقَ لَهَا خَرَمَ وَ إِنْ أَسْلَسَ لَهَا تَقَحَّمَ
فَمُنِيَ النَّاسُ لَعَمْرُ اللَّهِ بِخَبْطٍ وَ شِمَاسٍ وَ تَلَوُّنٍ وَ اعْتِرَاضٍ
فَصَبَرْتُ عَلَى طُولِ الْمُدَّةِ وَ شِدَّةِ الْمِحْنَةِ

حَتَّى إِذَا مَضَى لِسَبِيلِهِ جَعَلَهَا فِي سِتَّةٍ زَعَمَ أَنِّي أَحَدُهُمْ
فَيَا لَلَّهِ وَ لِلشُّورَى مَتَى اعْتَرَضَ الرَّيْبُ فِيَّ مَعَ الْأَوَّلِ مِنْهُمْ حَتَّى صِرْتُ أَقْرَنُ إِلَى هَذِهِ النَّظَائِرِ
لَكِنِّي أَسْفَفْتُ إِذْ أَسَفُّوا وَ طِرْتُ إِذْ طَارُوا
فَصَغَا رَجُلٌ مِنْهُمْ لِضِغْنِهِ وَ مَالَ الْآخَرُ لِصِهْرِهِ مَعَ هَنٍ وَ هَنٍ

إِلَى أَنْ قَامَ ثَالِثُ الْقَوْمِ نَافِجاً حِضْنَيْهِ بَيْنَ نَثِيلِهِ وَ مُعْتَلَفِهِ
وَ قَامَ مَعَهُ بَنُو أَبِيهِ يَخْضَمُونَ مَالَ اللَّهِ خَضْمَ الْإِبِلِ نِبْتَةَ الرَّبِيعِ
إِلَى أَنِ انْتَكَثَ فَتْلُهُ وَ أَجْهَزَ عَلَيْهِ عَمَلُهُ وَ كَبَتْ بِهِ بِطْنَتُهُ

فَمَا رَاعَنِي إِلَّا وَ النَّاسُ إِلَيَّ كَعُرْفِ الضَّبُعِ يَنْثَالُونَ عَلَيَّ مِنْ كُلِّ جَانِبٍ
حَتَّى لَقَدْ وُطِئَ الْحَسَنَانِ وَ شُقَّ عِطْفَايَ
مُجْتَمِعِينَ حَوْلِي كَرَبِيضَةِ الْغَنَمِ
فَلَمَّا نَهَضْتُ بِالْأَمْرِ نَكَثَتْ طَائِفَةٌ وَ مَرَقَتْ أُخْرَى وَ فَسَقَ آخَرُونَ
كَأَنَّهُمْ لَمْ يَسْمَعُوا كَلَامَ اللَّهِ حَيْثُ يَقُولُ تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِينَ لا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ‏
بَلَى وَ اللَّهِ لَقَدْ سَمِعُوهَا وَ وَعَوْهَا وَ لَكِنَّهُمْ حَلِيَتِ الدُّنْيَا فِي أَعْيُنِهِمْ وَ رَاقَهُمْ زِبْرِجُهَا

أَمَا وَ الَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ لَوْ لَا حُضُورُ الْحَاضِرِ وَ قِيَامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ وَ مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعُلَمَاءِ أَلَّا يُقَارُّوا عَلَى كِظَّةِ ظَالِمٍ وَ لَا سَغَبِ مَظْلُومٍ لَأَلْقَيْتُ حَبْلَهَا عَلَى غَارِبِهَا وَ لَسَقَيْتُ آخِرَهَا بِكَأْسِ أَوَّلِهَا وَ لَأَلْفَيْتُمْ دُنْيَاكُمْ هَذِهِ أَزْهَدَ عِنْدِي مِنْ عَفْطَةِ عَنْزٍ

قَالُوا وَ قَامَ إِلَيْهِ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ السَّوَادِ عِنْدَ بُلُوغِهِ إِلَى هَذَا الْمَوْضِعِ مِنْ خُطْبَتِهِ فَنَاوَلَهُ كِتَاباً فَأَقْبَلَ يَنْظُرُ فِيهِ فَلَمَّا فَرَغَ مِنْ قِرَاءَتِهِ قَالَ لَهُ ابْنُ عَبَّاسٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمَا يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ لَوِ اطَّرَدَتْ مَقَالَتُكَ مِنْ حَيْثُ أَفْضَيْتَ فَقَالَ هَيْهَاتَ يَا ابْنَ عَبَّاسٍ تِلْكَ شِقْشِقَةٌ هَدَرَتْ ثُمَّ قَرَّتْ
قَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ فَوَاللَّهِ مَا أَسَفْتُ عَلَى كَلَامٍ قَطُّ كَأَسَفِي عَلَى هَذَا الْكَلَامِ أَلَّا يَكُونَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ بَلَغَ مِنْهُ حَيْثُ أَرَادَ

قوله ( عليه‏السلام ) في هذه الخطبة كراكب الصعبة إن أشنق لها خرم و إن أسلس لها تقحم يريد أنه إذا شدد عليها في جذب الزمام و هي تنازعه رأسها خرم أنفها و إن أرخى لها شيئا مع صعوبتها تقحمت به فلم يملكها يقال أشنق الناقة إذا جذب رأسها بالزمام فرفعه و شنقها أيضا ذكر ذلك ابن السكيت في إصلاح المنطق و إنما قال ( عليه‏السلام ) أشنق لها و لم يقل أشنقها لأنه جعله في مقابلة قوله أسلس لها فكأنه قال إن رفع لها رأسها بالزمام يعني أمسكه عليها
و في الحديث أن رسول الله ( صلى‏الله‏عليه‏وسلم ) خطب على ناقة و قد شنق لها فهي تقصع بجرتها و من الشاهد على أن أشنق بمعنى شنق قول عدي بن زيد العبادي‏
ساءها ما لها تبين في الأيدي و إشناقها إلى الأعناق‏

خطبه (3)

اين خطبه به خطبه شقشقية معروف است [مطالب تاريخى كه ابن ابى الحديد ضمن شرح اين خطبه آورده است به اين شرح است‏]:

نسب ابو بكر و مختصرى از اخبار پدرش

ابو بكر پسر ابو قحافه است، نام قديمى او عبد الكعبة بوده و پيامبر (ص) او را عبد الله ناميدند. در مورد كلمه «عتيق» كه از نامهاى ابو بكر است، اختلاف كرده‏اند. گفته شده است كه عتيق نام ابو بكر در روزگار جاهلى بوده، و هم گفته شده است كه پيامبر (ص) او را به اين نام ناميده ‏اند.

نام اصلى ابو قحافه عثمان و نسب او چنين است: عثمان بن عامر بن عمرو بن- كعب بن سعد بن تيم بن مرة بن كعب بن لوى بن غالب. مادر ابو قحافه دختر عموى پدرش بوده و نامش ام الخير و دختر صخر بن عمرو بن كعب بن سعد است.
ابو قحافه روز فتح مكه مسلمان شد. پسرش ابو بكر، او را كه پيرى فرتوت و موهاى سرش همگى چون پنبه سپيد بود. به حضور پيامبر (ص) آورد، و چون مسلمان شد پيامبر (ص) فرمودند: موهايش را رنگ و خضاب كنيد.

پسرش ابو بكر در حالى كه ابو قحافه زنده و خانه نشين بود و كور شده و از حركت باز مانده بود خليفه شد. ابو قحافه همينكه هياهوى مردم را شنيد پرسيد: چه خبر است گفتند: پسرت عهده‏دار خلافت شد. گفت: مگر خاندان عبد مناف به اين كار راضى شده‏اند گفتند: آرى. گفت: پروردگارا براى آنچه كه تو عطا فرمايى مانعى نخواهد بود و آنچه را تو مانع آن شوى عطا كننده‏يى براى آن نيست.
هيچكس در حالى كه پدرش زنده بوده است به خلافت نرسيده است، مگرابو بكر و الطائع لله كه نامش عبد الكريم و كنيه‏اش ابو بكر است. طائع در حالى به خلافت رسيد كه پدرش زنده بود و خود را از خلافت خلع كرد و آن را به پسر خويش وا گذاشت. منصور دوانيقى به مسخره و نيشخند، عبد الله بن حسن بن حسن را ابو قحافه نام گذاشته بود، زيرا در حالى كه زنده بود پسرش محمد مدعى خلافت شد.

ابو بكر هنگامى كه در گذشت ابو قحافه هنوز زنده بود و چون هياهو را شنيد پرسيد: چه خبر است گفتند: پسرت درگذشت. گفت: سوگى بزرگ است. ابو قحافه به روزگار خلافت عمر، در سال چهاردهم هجرت، در نود و هفت سالگى درگذشت و آن سالى است كه نوفل بن حارث بن عبد المطلب بن هاشم هم در همان سال درگذشت.

اگر گفته شود عقيده خود را در مورد اين سخن و شكايت امير المومنين على (ع) براى ما روشن سازيد، آيا اين سخن على (ع) دليل بر نسبت دادن آن قوم به ستم و غصب خلافت نيست و شما در اين باره چه مى‏گوييد اگر اين موضوع را قبول كنيد و آنان را ظالم و غاصب بدانيد، به آنان طعن زده‏ايد و اگر آنرا درباره ايشان قبول نداريد، در مورد كسى كه اين سخن را گفته است طعن زده‏ ايد.
در پاسخ اين پرسش گفته مى‏شود شيعيان اماميه اين كلمات را بر ظواهر آن حمل و معنى مى‏كنند و معتقدند كه آرى پيامبر (ص) درباره خلافت امير المومنين على (ع) نص صريح فرموده است و حق او غصب شده است.

ولى ياران معتزلى ما كه رحمت خداوند بر ايشان باد حق دارند چنين بگويند كه چون امير المومنين على (ع) افضل و احق به خلافت بوده و براى خلافت از او به كسى عدول كرده ‏اند كه از لحاظ فضل و علم و جهاد با او برابر نبوده است و در سرورى و شرف به او نمى‏رسيده است، اطلاق اينگونه كلمات، عادى است، هر چند افرادى كه پيش از او به خلافت رسيده ‏اند پرهيزگار و عادل باشند و بيعت با آنان بيعت صحيح بوده باشد. مگر نمى‏ بينى ممكن است در شهرى دو فقيه باشند كه يكى از ديگرى به مراتب داناتر باشد و حاكم شهر، آن يكى را كه داراى علم كمترى است قاضى شهر قرار دهد و در اين حال آن كه داناتر است، افسرده مى ‏شود و گاه لب به شكايت مى‏ گشايد و اين موضوع دليل بر آن نيست كه قاضى را مورد طعن و تفسيق قرار داده باشد يا حكم به ناصالح بودن و عدم شايستگى او كرده باشد، بلكه شكايت از كنار گذاشتن كسى است كه شايسته‏تر و سزاوارتر بوده است و اين موضوعى است كه در طبع آدمى سرشته است و چيزى فطرى و غريزى است. و ياران معتزلى ما چون نسبت به اصحاب پيامبر (ص) حسن ظن دارند و هر كارى را كه از ايشان سرزده است بر وجه صواب و صحت حمل مى‏ كنند، مى‏ گويند آنان مصلحت اسلام را در نظر گرفتند و از بروز فتنه‏ يى ترسيدند كه نه تنها ممكن بود اصل خلافت را متزلزل كند، بلكه امكان داشت كه اصل دين و نبوت را نيز متزلزل سازد، و به همين منظور از آن كس كه افضل و اشرف و سزاوارتر بود عدول كردند و عقد خلافت را براى شخص فاضل ديگرى منعقد ساختند، و به اين سبب است كه اينگونه كلمات را كه از شخصى صادر شده است كه در مورد او اعتقاد به جلالت و منزلتى نزديك به منزلت پيامبر دارند تأويل كرده و مى‏ گويند اين كلمات براى بيان افسردگى است كه چرا مردم از آنكه سزاوارتر و شايسته‏ تر بوده است عدول كرده ‏اند.

و اين موضوع نزديك و نظير چيزى است كه شيعيان و اماميه در تفسير اين آيه كه خداوند مى‏فرمايد: « وَ عَصى‏ آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى‏» بيان كرده و گفته ‏اند: منظور از عصيان در اين آيه «ترك اولى» است و امر خداوند در مورد نخوردن از ميوه آن درخت، امر مستحبى بوده و نه وجوبى و چون آدم (ع) آنرا انجام داده است ترك اولى كرده است و به همين اعتبار از او به عاصى نام برده شده است. همچنين كلمه «غوى» را به معنى گمراهى و ضلالت تعبير نمى‏كنند، بلكه به معنى ناكامى و نااميدى مى‏ گيرند، ومعلوم است كه تأويل شكايت امير المومنين على (ع) به صدور ترك اولى از سوى خلفاى پيش از او بهتر از اين است كه گفتار خداوند را در مورد آدم (ع) بر ترك اولى حمل كنيم…

بيمارى رسول خدا و فرمانده ساختن اسامة بن زيد بر لشكر

هنگامى كه پيامبر (ص) به مرضى كه منجر به رحلت آن حضرت شد بيمار گشت، اسامة بن زيد به حارثه را فرا خواند و به او فرمود: به سرزمينى كه پدرت در آن كشته شده است برو و بر آنان بتاز و من ترا به اين لشكر فرماندهى دادم و اگر خداوند ترا بر دشمن غلبه و پيروزى داد توقف خود را آنجا كوتاه قرار بده، و پيشاپيش، جاسوسان و پيشاهنگانى گسيل دار. هيچيك از سران و بزرگان مهاجر و انصار باقى نماند مگر آنكه موظف بود همراه آن لشكر باشد و عمر و ابو بكر هم از جمله ايشان بودند. گروهى در اين باره اعتراض كردند و گفتند: نوجوانى چون اسامه بر همه بزرگان مهاجر و انصار به فرماندهى گماشته مى‏ شود پيامبر (ص) چون اين سخن را شنيد خشمگين بيرون آمد و در حالى كه بر سر خود دستارى بسته و قطيفه‏يى بر دوش افكنده بود بر منبر رفت و چنين فرمود: «اى مردم اين سخن و اعتراض چيست كه از قول برخى از شما در مورد اينكه اسامه را به اميرى لشگر گماشته‏ام براى من نقل كرده‏اند اينك اگر در اين باره اعتراض مى‏كنيد پيش از اين هم در مورد اينكه پدرش را به اميرى لشكر گماشتم اعتراض كرديد و به خدا سوگند مى‏خورم كه زيد، شايسته و سزاوار براى فرماندهى بود و پسرش هم پس از او شايسته براى آن كار است و آن هر دو از اشخاص محبوب در نظر من هستند. اينك براى اسامة خيرخواه باشيد كه او از نيكان و گزيدگان شماست.»

پيامبر (ص) از منبر فرود آمد و به حجره خويش رفت و مسلمانان براى بدرود گفتن به حضور ايشان مى‏ آمدند و چون بدرود مى‏ گفتند به قرارگاه لشكر اسامه كه در جرف بود مى‏ رفتند.

بيمارى پيامبر (ص) سنگين و حال آن حضرت سخت شد. برخى از همسران پيامبر به اسامه و برخى از كسانى كه با او بودند پيام فرستاند و موضوع را به اطلاع آنان رساندند. اسامة از قرارگاه خويش برگشت و به حضور پيامبر (ص) آمد.
در آن روز پيامبر بدحال و در ضعف مفرط بود و همان روزى بود كه بر لبها و دهان ايشان لدود ماليده بودند. اسامه بر بالين پيامبر (ص) ايستاد و سرفرود آورد و رسول خدا را بوسيد. پيامبر سكوت كرده و سخنى نمى‏ فرمود، ولى دستهاى خويش را بر آسمان افراشت و سپس بر شانه‏هاى اسامه نهاد، گويى براى او دعا مى‏فرمود و سپس اشاره كرد كه اسامه به قرارگاه خويش برگردد و به كارى كه او را فرستاده است روى آورد. اسامه به قرارگاه خويش بازگشت ولى همسران پيامبر (ص) باز كسى پيش اسامه فرستادند كه به مدينه بيايد و پيام دادند كه پيامبر بهبودى پيدا كرده است. اسامه از قرارگاه خويش برگشت. آن روز دوشنبه دوازدهم ربيع الاول بود.

اسامه چون آمد، پيامبر (ص) را بيدار و به حال عادى ديد و پيامبر (ص) به او فرمان دادند برود و هر چه زودتر حركت كند و فرمودند: فردا صبح زود در پناه بركت خدا حركت كن و پيامبر (ص) مكرر در مكرر فرمودند: اين لشكر اسامة را هر چه زودتر روانه كنيد، و همچنان اين سخن را تكرار مى‏فرمود. اسامه با پيامبر (ص) وداع كرد و از مدينه بيرون رفت و ابو بكر و عمر هم با او بودند، و چون خواست سوار شود و حركت كند فرستاده ام ايمن پيش او آمد و گفت پيامبر (ص) در حال مرگ است.

اسامه همراه ابو بكر و عمر و ابو عبيدة برگشت و هنگام ظهر همان روز، كه دوشنبه دوازدهم ربيع الاول بود، كنار خانه پيامبر رسيدند و در اين هنگام رسول خدا (ص) درگذشته بود. رايت سپاه كه پيچيده بود در دست بريدة بن حصيب بود و آنرا كناردر خانه رسول خدا (ص) نهاد. در اين حال على عليه السلام و برخى از بنى‏ هاشم سرگرم تجهيز و فراهم آوردن مقدمات غسل جسد مطهر بودند. عباس كه در خانه همراه على (ع) بود گفت: اى على دست فرا آر تا با تو بيعت كنم و مردم بگويند عموى پيامبر با پسر عمويش بيعت كرد و حتى دو تن هم در مورد تو و با تو اختلاف و ستيز نكنند. على (ع) گفت: عمو جان مگر كسى جز من در خلافت ميل مى‏كند عباس گفت: به زودى خواهى دانست. چيزى نگذشت كه اخبارى به آن دو رسيد كه انصار سعد بن عباده را نشانده‏اند تا با او بيعت كنند و عمر هم ابو بكر را آورده و با او بيعت كرده است و انصار هم بر آن بيعت پيشى گرفته‏اند. على (ع) از كوتاهى خود در اين مورد پشيمان شد و عباس اين شعر دريد را براى او خواند: «من در منعرج اللوى فرمان خود را به ايشان دادم ولى آنان نصيحت مرا تا چاشتگاه فردا در نيافتند.» شيعيان چنين مى‏پندارند كه پيامبر (ص) مرگ خود را مى‏دانست و به همين سبب ابو بكر و عمر را همراه لشكر اسامه گسيل فرمود تا مدينه از ايشان خالى باشد و كار خلافت على (ع) صورت پذيرد و كسانى كه در مدينه باقى مانده‏اند با آرامش و خاطر آسوده با او بيعت كنند و بديهى است كه در آن صورت چون خبر رحلت و بيعت مردم با على (ع) به اطلاع ايشان مى‏رسيد بسيار بعيد بود كه در آن باره مخالفت و ستيز كنند، زيرا اعراب در آن صورت، بيعت على (ع) را انجام شده مى‏دانستند و به آن پايبند بودند و براى شكستن آن بيعت نياز به جنگهاى سخت بود، ولى آنچه پيامبر (ص) مى‏خواست صورت نگرفت و اسامة عمدا چند روز آن لشكر را معطل كرد و با همه اصرار و پافشارى رسول خدا در مورد حركت، از آن كار خوددارى كرد تا آن حضرت، كه درود خدا بر او و خاندانش باد، رحلت فرمود و ابو بكر و عمر در مدينه بودند و از على (ع) در بيعت گرفتن از مردم پيشى گرفتند و چنان شد كه شد.

به نظر من [ابن ابى الحديد] اين اعتراض وارد نيست زيرا اگر پيامبر (ص) از مرگ خود آگاه بوده است اين را هم مى‏دانسته كه ابو بكر خليفه خواهد شد و طبيعى‏ است از آنچه مى‏دانسته، پرهيزى نمى‏فرموده است، ولى در صورتى كه فرض كنيم پيامبر (ص) احتمال مرگ خود را مى‏داده‏اند و به حقيقت از تاريخ قطعى آن آگاه نبوده‏اند و اين را هم گمان مى‏كرده است كه ابو بكر و عمر از بيعت با پسر عمويش خوددارى خواهند كرد و از وقوع چنين كارى بيم داشته ولى به واقع از آن آگاه نبوده است، درست است كه چنين تصورى پيش آيد، و نظير آن است كه يكى از ما دو پسر دارد و مى‏ترسد كه پس از مرگش يكى از آن دو بر همه اموالش دست يابد و با زور آنرا تصرف كند و به برادر خود چيزى از حق او را نپردازد، طبيعى است در آن بيمارى كه بيم مرگ داشته باشد به پسرى كه از سوى او بيم دارد دستور به مسافرت دهد و او را براى بازرگانى به شهرى دور گسيل دارد و اين كار را وسيله قرار دهد كه از چيرگى و ستم او بر برادر ديگرش جلوگيرى شود.

فرمان ابو بكر در مورد خلافت عمر بن خطاب

كنيه معروف عمر ابو حفص و لقبش فاروق است. پدرش خطاب بن نفيل بن- عبد العزى بن رياح بن عبد الله بن قرط بن رزاح بن عدى بن كعب بن لوى بن غالب است و مادرش حنتمة دختر هاشم بن مغيرة بن عبد الله بن عمر بن مخزوم است.

چون ابو بكر، محتضر شد به دبير و نويسنده گفت بنويس: اين وصيت و سفارش عبد الله بن عثمان است كه در پايان اقامت خويش در دنيا و آغاز ورود خود به آخرت و در ساعتى كه در آن شخص تبهكار نيكى مى‏ كند و شخص كافر هم به ناچار تسليم مى‏ شود. در اين هنگام ابو بكر مدهوش شد و نويسنده نام عمر بن خطاب را در آن نوشت. ابو بكر به هوش آمد و به نويسنده گفت: آنچه نوشته‏اى بخوان. او آنرا خواند و نام عمر را به زبان آورد. ابو بكر گفت: از كجا براى تو معلوم شد كه بايد نام عمر را بنويسى گفت: مى‏ دانستم كه از او در نمى‏ گذرى. ابو بكر گفت نيكو كردى و سپس به او گفت: اين نامه را تمام كن. نويسنده گفت: چه چيزى بنويسم گفت: بنويس ابو بكر اين وصيت را در حالى كه رأى و انديشه خود را به كار گرفته املاء مى‏ كند

و او چنين ديد كه سرانجام اين كار خلافت اصلاح و روبراه نمى‏شود مگر به همانگونه كه آغاز آن اصلاح شد و كار خلافت را كسى نمى‏تواند بر دوش كشد مگر آنكه از همه اعراب برتر و خود دارتر باشد، به هنگام سختى از همگان سخت كوش‏تر و به هنگام نرمى از همگان نرم‏تر و به انديشه خردمندان داناتر باشد. به چيزى كه براى او بى‏معنى است مشغول و سرگرم نشود و در مورد چيزى كه هنوز به او نرسيده اندوهگين نگردد و از آموختن علم، آزرم نكند و برابر امور آنى و ناگهانى سرگردان نشود. بر همه كارها توانا باشد، از حد هيچ چيز نه تجاوز كند و نه قصور، و مراقب آنچه ممكن است پيش آيد باشد و از آن حذر كند.

چون ابو بكر از نوشتن اين نامه آسوده شد، گروهى از صحابه، از جمله طلحه پيش او آمدند. طلحه گفت: اى ابو بكر فردا پاسخ خداى خود را چه مى‏دهى و حال آنكه مردى سختگير و تندخو را بر ما حاكم ساختى كه جانها از او پراكنده و دلها رميده مى‏شود ابو بكر كه دراز كشيده بود گفت مرا تكيه دهيد و چون او را تكيه دادند و نشاندند به طلحه گفت: آيا مرا از سؤال كردن خداوند بيم مى‏دهى چون فردا خداوند در اين باره از من بپرسد، خواهم گفت: بهترين بنده‏ات را بر ايشان گماشتم.

و گفته شده است زيرك‏ترين مردم از لحاظ گزينش افراد اين سه تن هستند: نخست عزيز مصر در اين سخن خود كه به همسرش درباره يوسف (ع) گفت: «و آن كس كه او را خريده بود به زن خويش گفت او را گرامى بدار، شايد بهره‏يى به ما رساند يا او را به فرزندى بر گيريم.» دوم. دختر شعيب (ع) كه در مورد موسى (ع) به پدر خويش چنين گفت: «اى پدر او را مزدور و اجير بگير كه نيرومند و امين است»، و سوم ابو بكر در مورد انتخاب عمر به جانشينى.

بسيارى از مردم روايت كرده ‏اند كه چون مرگ ابو بكر فرا رسيد، عبد الرحمان- بن عوف را فرا خواند و گفت: نظر خودت را درباره عمر به من بگو. گفت: او بهتر از آن است كه تو مى‏پندارى، ولى در او نوعى تندى و درشت خويى است. ابو بكر گفت: اين بدان سبب است كه در من نرمى و ملايمت مى ‏بيند و چون خلافت به او رسد بسيارى از اين تندى خود را رها خواهد كرد. من او را آزموده و مواظب بوده‏ام.
هر گاه من بر كسى خشم مى‏گيرم، او به من پيشنهاد مى ‏كند از او راضى شوم و هر گاه نسبت به كسى بى‏ مورد نرمى و مدارا مى‏ كنم، مرا به شدت و تندى بر او وا مى‏ دارد.

ابو بكر سپس عثمان را فرا خواند و گفت: عقيده‏ات را درباره عمر بگو. گفت: باطن او از ظاهرش بهتر است و ميان ما كسى چون او نيست. ابو بكر به آن دو گفت: از آنچه به شما گفتم سخنى مگوييد. و سپس به عثمان گفت: اگر عمر را انتخاب نمى- كردم كس ديگرى جز ترا بر نمى‏گزيدم و براى تو بهتر است كه عهده‏دار كارى از امور مردم نباشى و دوست مى‏داشتم كه من هم از امور شما بر كنار بودم و در زمره كسانى از شما بودم كه در گذشته‏اند. و طلحة بن عبيد الله پيش ابو بكر آمد و گفت: اى خليفه رسول خدا به من خبر رسيده است كه عمر را به خلافت بر مردم برگزيده‏اى و مى‏بينى اينك كه تو با او هستى مردم از او چه مى‏بينند و چگونه خواهد بود وقتى كه تنها بماند و تو فردا با خداى خود ملاقات خواهى كرد و از تو درباره رعيت تو خواهد پرسيد. ابو بكر گفت مرا بنشانيد، سپس به طلحه گفت: مرا از سوال كردن خداوند بيم مى‏دهى چون خداى خود را ديدار كنم و در اين باره بپرسد خواهم گفت: بهترين خلق ترا بر ايشان خليفه ساختم. طلحه گفت: اى خليفه رسول خدا آيا عمر بهترين مردم است خشم ابو بكر بيشتر شد و گفت: آرى، به خدا سوگند او بهترين و تو بدترين مردمى. به خدا سوگند اگر ترا خليفه مى‏ساختم گردن فرازى مى‏كردى خود را بيش از اندازه بزرگ و رفيع مى‏پنداشتى تا آنكه خداوند آنرا پست و زبون فرمايد. چشم خود را ماليده و مى‏خواهى مرا در دين خودم مفتون سازى و رأى و تصميم مرا سست سازى برخيز كه خداوند پاهايت را استوار ندارد به خدا سوگند اگر به اندازه دوشيدن يك ماده شتر زنده بمانم و به من خبر برسد كه چشم به خلافت دوخته‏اى يا از عمر به بدى ياد مى‏كنى، ترا به شوره‏زارهاى ناحيه قنه تبعيد خواهم كرد، همانجا كه بوديد، و هرگز سيراب نخواهيد شد و هر چه در جستجوى علفزار باشد سير نخواهيد شد و به همان راضى و خرسند باشيد طلحه برخاست و رفت.
و ابو بكر هنگامى كه در حال احتضار بود، عثمان را فرا خواند و به او دستورداد عهد نامه‏ يى بنويسد و گفت چنين بنويس: «بسم الله الرحمن الرحيم. اين عهد و وصيتى است كه عبد الله بن عثمان براى مسلمانان مى‏نويسد. اما بعد،» در اين هنگام ابو بكر از هوش رفت و عثمان خودش نوشت: «همانا عمر بن خطاب را بر شما خليفه ساختم.» ابو بكر به هوش آمد و به عثمان گفت: آنچه نوشتى بخوان و چون عثمان آنرا خواند، ابو بكر تكبير گفت و شاد شد و گفت: خيال مى‏كنم ترسيدى اگر در اين بى‏هوشى مى‏مردم، مردم اختلاف مى‏ كردند.

گفت: آرى. ابو بكر گفت: خداوند از سوى اسلام و مسلمانان به تو پاداش دهاد. سپس آن وصيت را تمام كرد و دستور داد براى مردم خوانده شود و خوانده شد. سپس به عمر سفارش و وصيت كرد و چنين گفت: همانا خداوند را در شب حقى است كه انجام آنرا در روز نمى‏پذيرد و در روز حقى است كه انجام آنرا در شب نمى‏پذيرد و همانا تا كار واجب انجام نشود هيچ كار مستحبى پذيرفته نمى‏شود و همانا ترازوى عمل كسى كه از حق پيروى كند پر بار و سنگين خواهد بود كه انجام حق سنگين است و آن كس كه از باطل پيروى كند ترازويش سبك و بى‏ارزش است كه انجام باطل، خود سبك و بى‏مقدار است و همانا آيات نعمت و راحتى همراه با آيات سختى و نقمت نازل شده است تا مومن آرزوى ياوه نداشته باشد و در آنچه براى او بر عهده خداوند نيست طمع و رغبت نكند و نيز چندان نااميد نشود كه با دست خويش خود را به دوزخ در اندازد. اين سفارش مرا نيكو حفظ كن و هيچ از نظر- پوشيده‏اى براى تو محبوب‏تر از مرگ نباشد كه آنرا نمى‏توانى از پاى در آورى. آنگاه ابو بكر در گذشت.

ابو بكر در همان روز كه درگذشت پس از آنكه عمر را به جانشينى خود گماشت او را فرا خواند و گفت: خيال مى‏ كنم و اميدوارم كه همين امروز بميرم، نبايد امروز را به شب برسانى مگر اينكه مردم را همراه مثنى بن حارثه به جهاد گسيل دارى و اگر اين كار را تا شب به تأخير انداختى، شب را به صبح نرسانى مگر آنكه مردم را همراه او روانه كنى، و نبايد هيچ سوگ و مصيبتى شما را از انجام فرايض دينى باز دارد و ديدى كه من هنگام رحلت پيامبر (ص) چگونه رفتار كردم. ابو بكر شب سه شنبه، هشت شب باقى مانده از جمادى الاخره سال سيزدهم‏ هجرت درگذشت.

 
پاره‏يى از اخبار عمر بن خطاب
عمر بن خطاب، مردى سخت خشن و داراى هيبتى بزرگ و سياستى سخت بود. از هيچكس پروا نداشت و هيچ شريف و غير شريفى را رعايت نمى‏كرد.
بزرگان صحابه از ديدار و روياروى شدن با او پرهيز مى‏كردند. ابو سفيان بن حرب در مجلس عمر نشسته بود، زياد پسر سميه و گروه بسيارى از صحابه هم حاضر بودند.
در آن مجلس زياد بن سميه كه در آن هنگام نوجوانى بود، سخن گفت و بسيار خوب از عهده بر آمد. على عليه السلام كه در آن مجلس حاضر و كنار ابو سفيان نشسته بود به ابو سفيان گفت: اين نوجوان چه نيكو سخن گفت، اگر قرشى مى‏بود، با چوبدستى- خود تمام عرب را راه مى‏برد. ابو سفيان گفت: به خدا سوگند اگر پدرش را بشناسى خواهى دانست كه او از بهترين خويشاوندان تو است. على (ع) پرسيد: پدرش كيست گفت: به خدا سوگند من او را در رحم مادرش نهاده‏ام على (ع) فرمود: چه چيزى ترا از اينكه او را به خود ملحق سازى باز مى‏دارد گفت: از اين مهتر كه اينجا نشسته است بيم دارم كه پوستم را بدراند و چون ابن عباس سخن خود را پس از مرگ عمر در مورد عول آشكار ساخت و پيش از مرگ او آنرا آشكار نساخته بود به او گفتند: چرا اين سخن را هنگامى كه عمر زنده بود نگفتى گفت: از او بيم داشتم كه مردى مخوف بود عمر زن باردارى را احضار كرد تا از او در موردى سؤال كند. آن زن از بيم، كودك خويش را سقط كرد. هنوز آن چنين زنده نشده بود. عمر در اين باره از بزرگان صحابه استفتاء كرد كه آيا پرداخت ديه بر او هست يا نيست. گفتند: بر تو چيزى نيست كه تو مؤدب هستى. على (ع) فرمود: اگر اين اشخاص، رعايت حال ترا كرده‏اند، نسبت به تو خيانت ورزيده‏اند و اگر اين پاسخ نتيجه رأى و كوشش ايشان است، اشتباه كرده‏اند و بر عهده تو است كه برده‏يى آزاد كنى. عمر و صحابه از عقيده خود به عقيده على (ع) برگشتند.
عمر است كه توانست بيعت ابو بكر را استوار كند و مخالفان را فرو كوبد. شمشير زبير را كه آنرا برهنه بيرون كشيد، در هم شكست و بر سينه مقداد كوفت و در سقيفه بنى ساعده سعد بن عباده را لگد كوب كرد و گفت سعد را بكشيد كه خدايش بكشد و هموست كه بينى حباب بن منذر را در هم كوفت. حباب روز سقيفه گفته بود: من فولاد آب ديده‏ام كه از انديشه‏ام بهره گرفته مى‏شود و خرما بن پر بار و ميوه انصارم.

عمر كسانى از بنى هاشم را كه به خانه فاطمه (ع) پناه برده بودند بيم داد و از آن خانه بيرون كشيد و اگر عمر نبود براى ابو بكر خلافتى صورت نمى‏گرفت و پايدار نمى ‏ماند.

عمر است كه كارگزاران و حاكمان را سياست كرد و به روزگار خلافت خود، اموال ايشان را گرفت و اين از بهترين سياستها بود. زبير بن بكار چنين روايت مى‏كند كه چون عمر، عمرو بن عاص را بر حكومت مصر گماشت پس از چندى آگاه شد كه براى او اموال بسيارى از صامت و ناطق جمع شده است. براى او نوشت: براى من چنين آشكار شده كه اموالى براى تو فراهم شده است كه از مقررى و روزى تو نيست و پيش از آنكه من ترا به كار گزارى بگمارم مالى نداشتى. اين اموال از كجا براى تو فراهم شده است و به خدا سوگند اگر اندوهى در راه خدا جز اندوه كسانى كه در اموال خدا خيانت ورزيده‏اند براى من نباشد، باز اندوه من بسيار خواهد شد و كار من پراكنده خواهد گشت. و اينجا گروهى از مهاجرين نخستين هستند كه از تو بهترند، ولى من ترا بر اين كار گماشتم به اميد آنكه بى‏نياز شوى. اكنون براى من بنويس اين اموال از كجا براى تو فراهم شده است و در اين مورد شتاب كن.

عمرو عاص براى او چنين نوشت: اما بعد، اى امير المومنين منظورت را از نامه‏ات دانستم و اين اموالى كه براى من فراهم شده است، ما به سرزمينى آمده‏ايم كه بسيار ارزانى است و در آن بسيار جنگ و جهاد است و آنچه از غنايم جنگى به ما رسيد صرف فراهم ساختن چيزهايى كرديم كه خبرش به امير المومنين رسيده است و به خدا سوگند بر فرض كه خيانت نسبت به تو حلال مى‏بود من هرگز خيانتى‏
نسبت به تو نمى‏كردم كه مرا امين خود قرار داده‏اى وانگهى ما را حسب و نسبى است كه چون به آن بنگريم ما را از خيانت به تو بى‏نياز مى‏گرداند و تذكر داده بودى كه در پيشگاه تو كسانى از مهاجرين نخستين قرار دارند كه بهتر از من هستند، اگر چنين است به خدا سوگند اى امير المومنين من بر در خانه تو نكوبيدم و براى تو قفلى نگشودم.

عمر براى او نوشت: اما بعد، براى من نامه نگارى و سخن پردازى تو اهميت ندارد، ولى شما گروه اميران بر سرچشمه‏هاى اموال نشسته‏ايد و هيچ بهانه ‏يى را فروگذار نكرده ‏ايد و حال آنكه آتش مى‏ خوريد و شتابان به سوى ننگ و عار مى‏رويد.
اينك محمد بن مسلمه را پيش تو فرستادم، نيمى از اموال خود را تسليم او كن.
چون محمد بن مسلمه به مصر رسيد عمرو عاص براى او طعام فراهم كرد و او را دعوت كرد. محمد بن مسلمه از آن طعام نخورد و گفت: اين مقدمه شر است و حال آنكه اگر براى من طعامى را كه براى ميهمان مى‏آورند مى‏آوردى، از آن مى‏ خوردم.

طعام خود را از من دور كن و اموال خود را حاضر ساز. و عمرو اموالش را آورد و او نيمى از آن را برداشت و چون عمرو عاص، اين موضوع و كثرت اموالى را كه محمد برداشته بود ديد، گفت: خداوند روزگارى را كه من در آن كارگزار و عامل عمر شده‏ام لعنت كناد. به خدا سوگند، خودم عمر و پدرش را ديدم كه بر تن هر يك عبايى قطوانى بود كه از گودى زانو بلندتر نبود و بر گردن عمر پشته هيزم بود، در حالى كه همان هنگام عاص بن وائل [يعنى پدر عمرو] جامه‏هاى ديباى زربفت بر تن داشت. محمد بن مسلمه گفت: اى عمرو عاص آرام بگير و مواظب سخنان خود باش كه به خدا سوگند عمر بن خطاب از تو بهتر است. اما پدر تو و پدر او هر دو در آتشند. اگر اسلام نبود، تو نيز در چراگاه گوسپندان و بزها بودى كه اگر شير مى‏داشتند شاد بودى و اگر كم شير بودند غمگين. گفت: راست مى‏گويى و اين گفتار مرا پوشيده ‏دار. گفت: چنين خواهم كرد.

ربيع بن زياد حارثى مى‏گويد: از سوى ابو موسى اشعرى كارگزار بحرين‏ بودم. عمر براى ابو موسى نوشت كه او و همه كارگزارانش كسى را به جاى خود بگمارند و همگى به مدينه و پيش عمر بروند. گويد چون به مدينه رسيديم من پيش يرفا حاجب و پرده‏دار عمر رفتم و گفتم: درمانده‏ام و راهنمايى مى‏خواهم. به من بگو امير المومنين كارگزاران خود را در چه هيأت و لباسى ببيند خوشتر مى‏دارد او مرا به پوشيدن لباس خشن راهنمايى كرد. من دو كفش پاشنه خوابيده، كه روى هم خم شده بود، بر پاى كردم و جبه‏يى پشمينه پوشيدم و عمامه خود را بر سرم نامرتب ساختم و همگى پيش عمر رفتيم و برابرش ايستاديم. او چشم بر ما انداخت و چشمش بر كسى جز من قرار نگرفت، مرا فرا خواند و پرسيد: تو كيستى گفتم: ربيع بن زياد حارثى. پرسيد: كارگزار چه منطقه‏اى گفتم: كارگزار بحرينم. پرسيد: مقررى تو چقدر است گفتم: هزار درهم. گفت: مبلغ بسيارى است، با آن چه كار مى‏كنى گفتم: بخشى هزينه روزى خود من است و بخشى را به برخى از نزديكان خويش مى‏دهم و هر چه از ايشان افزون آيد، بر فقراى مسلمانان مى‏پردازم. گفت: عيبى ندارد.

به جاى خودت در صف برگرد. به جاى خود برگشتم. دوباره به ما با دقت نگريست باز هم چشمش بر من قرار گرفت و دوباره مرا فرا خواند و گفت: چند سال دارى گفتم: چهل و پنج سال. گفت: هنگامى است كه بايد محكم و استوار باشى. آنگاه دستور داد غذا آوردند. اصحاب و همراهان من هم همگى تازه به دولت رسيده و از زندگى مرفه برخوردار بودند، ولى من خود را در نظر عمر گرسنه نشان دادم نان خشكى آوردند و پاره‏هايى از گوشت به استخوان چسبيده شتر. همراهان من نپسنديدند و آنرا خوش نداشتند، ولى من شروع به خوردن كردم و با اشتها مى‏خوردم و به عمر زير چشمى مى‏نگريستم و او هم از ميان همه به من نظر دوخته بود. سخنى از دهانم بيرون آمد كه پس از آن آرزو كردم اى كاش در زمين فرو مى‏شدم. آن سخن اين بود كه گفتم: اى امير المؤمنين مردم نيازمند به صحت و سلامت تو هستند، اى كاش خوراكى نرم‏تر و بهتر از اين براى خود فراهم سازى. نخست تندى كرد و سپس گفت: چه گفتى گفتم: اى امير المومنين مناسب است دقت كنى كه آرد بيخته يك روز پيش از مصرف براى شما پخته شود و گوشت را اينگونه نپزند و نان ملايم و گوشت تازه‏ترى بياورند. خشونت او تسكين يافت و گفت: آيا آنجا (بحرين) رفته‏اى گفتم: آرى. سپس گفت: اى ربيع اگر ما بخواهيم مى‏توانيم اين ظرفها را آكنده از گوشتهاى تازه آب پز و بريان و آرد سپيد بيخته شده و انواع خورش كنيم، ولى مى ‏بينم خداوند
ضمن بر شمردن گناهان قومى، شهوتهاى آنان را بر شمرده و خطاب به ايشان فرموده است: «شما لذتها و خوشيهاى خود را در زندگى دنياى خود برديد». آنگاه عمر به ابو موسى اشعرى دستور داد مرا در كار خودم باقى بدارد و ديگران را عوض كند. عمر پس از اينكه گروهى مسلمان شدند، اسلام آورد. چگونگى مسلمان شدنش بدينگونه بود كه خواهرش و شوهر او پوشيده از عمر مسلمان شدند. خباب بن ارت هم پوشيده به خانه آنان مى‏آمد و احكام دينى را به خواهر عمر و شوهرش مى ‏آموخت.

يكى از سخن چينان اين خبر را به عمر داد و او به خانه خواهرش آمد. خباب از عمر گريخت و خود را در پستوى خانه مخفى كرد. عمر پرسيد: اين هياهو چه بود كه در خانه شما شنيده مى‏شد خواهرش گفت: چيزى نبود، خودمان با يكديگر سخن مى‏گفتيم. عمر گفت: چنين مى‏بينيم كه شما از دين خود برگشته‏ايد. شوهر خواهرش گفت: فكر نمى‏كنى كه بر حق باشد عمر بر جست و او را زير لگد گرفت. خواهرش آمد كه او را كنار زند، عمر بر او چنان سيلى زد كه چهره‏اش خونين شد. عمر سپس پشيمان شد و نرم گرديد و خاموش در گوشه‏يى نشست. در اين هنگام خباب بن ارت بيرون آمد و گفت: اى عمر بر تو مژده باد كه اميدوارم دعايى كه ديشب پيامبر مى‏فرمود در مورد تو بر آورده شود و پيامبر ديشب مرتب و پيوسته دعا مى‏كرد و عرضه مى‏داشت: «پروردگارا اسلام را با مسلمان شدن عمر بن خطاب يا عمرو بن هشام عزت و قوت بخش.» گويد: عمر همچنان كه شمشير بر دوش داشت به سوى خانه‏يى كه كنار كوه صفا بود و پيامبر در آن ساكن بودند حركت كرد. حمزه و طلحه و تنى چند از مسلمانان بر در خانه بودند. آن قوم همگى از عمر ترسيدند غير از حمزه كه گفت:

عمر پيش ما آمده است اگر خداى براى او اراده خير فرموده باشد هدايتش خواهد فرمود و اگر چيزى جز اين اراده فرموده باشد كشتن او بر ما آسان است.

در اين حال پيامبر (ص) داخل خانه بودند و بر ايشان وحى مى‏شد. گفتگوى ايشان را شنيد، بيرون آمد و خود را به عمر رساند. بندهاى جامه و حمايل شمشير او را به دست گرفت و فرمود: «اى عمر تو نمى‏خواهى بس كنى تا آنكه همان بدبختى و عذابى كه به وليد بن مغيره رسيد به تو برسد بار خدايا اين عمر است. پروردگارا اسلام را با مسلمانى عمر عزت بخش.» عمر گفت: اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله. روزى عمر در يكى از خيابانهاى مدينه مى‏گذشت. كسى او را صدا كرد و گفت: چنين مى‏بينم كه چون كارگزاران خود را بر كار مى‏گمارى فقط از ايشان عهد و پيمان مى‏گيرى و تصور مى‏كنى كه همين براى تو كافى و بسنده است، و حال آنكه هرگز چنين نيست و اگر از آنان مواظبت نكنى ترا به گناه آنان خواهند گرفت. عمر پرسيد: چه پيش آمده و موضوع چيست گفت: عياض بن غنم جامه نرم مى‏پوشد و خوراك تازه و پاكيزه مى‏خورد و چنين و چنان مى‏كند. عمر گفت: آيا سخن‏چينى مى‏كنى گفت: نه كه از عهده بر مى‏آيم. عمر به محمد بن مسلمه گفت: خويشتن را به عياض برسان و او را به هر حال كه ديدى پيش من آور. محمد بن مسلمه حركت كرد و خود را به حمص و بر در خانه عياض رساند و عياض در آن هنگام امير و كارگزار حمص بود. ناگاه ديد كه او دربان دارد. به او گفت: به عياض بگو بر در خانه‏ات مردى است كه مى‏ خواهد ترا ببيند.

دربان گفت: چه مى‏خواهى بگويى محمد گفت: برو به او همين كه مى‏ گويم بگو. دربان با شگفتى اين موضوع را به عياض گفت.

عياض دانست كارى پيش آمده است و خود بر در خانه آمد. ناگاه محمد بن مسلمه را ديد. او را وارد خانه كرد. او بر تن عياض جامه‏يى نرم و ردايى ملايم و لطيف ديد و گفت: امير المومنين به من فرمان داده است از تو جدا نشوم و به هر حال كه ترا ببينم پيش او برم. محمد او را پيش عمر آورد و به او خبر داد كه عياض را در زندگى مرفه و آسوده ديده است. عمر دستور داد براى او عباى مويين و چوبدستى آوردند و به او گفت اين گوسپندان را به چرا ببر و آنها را نيكو چرا بده و پسنديده چوپانى كن.

عياض گفت: مرگ از اين كار بهتر و سبك‏تر است. عمر گفت: دروغ مى‏گويى، ترك آن كار و زندگى مرفه آسان‏تر از اين است. عياض گوسپندان را با چوبدستى خويش پيش راند و عباى خود را بر گردن خويش نهاده بود. چون اندكى رفت و دور شد عمر او را برگرداند و گفت: بر خود مى‏بينى كه اگر ترا بر سر كارت برگردانم كار خير و پسنديده انجام دهى گفت: به خدا سوگند، اى امير المومنين آرى چنان خواهم بود و پس از آن خبرى كه آنرا ناخوش داشته باشى از من به تو نخواهد رسيد. عمر او را به كار خود برگرداند و پس از آن چيزى كه ناخوش داشته باشد از او سر نزد و به اطلاع عمر نرسيد.

مردم پس از رحلت رسول خدا (ص) كنار درختى كه بيعت رضوان زير آن انجام گرفته بود مى‏آمدند و نماز مى‏گزاردند. عمر گفت: اى مردم چنين مى‏بينم كه به بت عزى برگشته‏ايد. همانا از امروز هر كس اين كار را انجام دهد او را با شمشير خواهم كشت، همچنان كه از دين برگشته را مى‏كشند، و سپس دستور داد آن را بريدند.

چون پيامبر (ص) رحلت فرمود و خبر مرگ آن حضرت ميان مردم شايع شد، عمر ميان مردم مى‏گشت و مى‏گفت: او نمرده است، ولى از ما غيبتى كرده است همانگونه كه موسى از ميان قوم خود غيبت كرد و همانا بر خواهد گشت و دستها و پاهاى كسانى را كه مى‏پندارند مرده است خواهد بريد. عمر به هر كس مى‏گذشت، كه مى‏گفت پيامبر مرده است، او را تهديد مى‏كرد و مخبط مى‏شمرد تا آنكه ابو بكر آمد و گفت: اى مردم هر كس محمد را مى‏پرستيده است، همانا محمد (ص) در گذشته است و هر كس خداى محمد را مى‏پرستد، او زنده است و نخواهد مرد و سپس‏ اين آيه را تلاوت كرد: «آيا اگر او بميرد يا كشته شود و به شهادت برسد باز به دين جاهلى خود رجوع خواهيد كرد» مى‏گويند: به خدا سوگند گويى مردم اين آيه را تا هنگامى كه ابو بكر خواند نشنيده بودند. عمر مى‏گويد: همينكه شنيدم ابو بكر اين آيه را مى‏خواند به سمت زمين خم شدم و دانستم كه پيامبر (ص) رحلت فرموده است.

چون، خالد مالك بن نويره را كشت و با همسرش ازدواج كرد، ابو قتاده انصارى كه در قرارگاه خالد بود بر اسب خويش سوار شد و به ابو بكر پيوست و سوگند خورد كه هرگز در هيچ سريه و جنگى زير رايت خالد نرود و موضوع را براى ابو بكر نقل كرد. ابو بكر گفت: آرى، غنيمتهاى جنگى اعراب را شيفته و به فتنه در انداخته است و خالد آنچه را من فرمان دادم رها كرده است. عمر به ابو بكر گفت: بر عهده تو است كه خالد را در قبال خون مالك بن نويره بكشى. ابو بكر سكوت كرد، سپس خالد در حالى كه بر جامه‏هايش هنوز زنگ آهن و زرهش بود و بر عمامه او سه تير با پر باقى مانده بود وارد مسجد شد. همينكه عمر او را ديد گفت: اى دشمن خدا خود نمايى و ريا مى‏كنى بر مردى از مسلمانان حمله مى‏برى و او را مى‏كشى و با همسرش ازدواج مى‏كنى همانا به خدا سوگند اگر بر تو دست يابم ترا سنگسار خواهم كرد و دست يازيد و آن تيرها را از عمامه او برداشت و شكست. خالد ساكت بود و پاسخى به او نمى‏داد كه مى‏پنداشت گفتار و رفتار عمر به فرمان و رأى ابو بكر است. هنگامى كه خالد پيش ابو بكر رفت و داستان را به او گفت، ابو بكر سخن او را تصديق كرد و عذرش را پذيرفت. عمر همچنان ابو بكر را بر ضد خالد تحريك مى‏كرد و به او پيشنهاد مى‏داد كه خالد را قصاص كند و در قبال خون مالك بكشد.

ابو بكر گفت: اى عمر آرام بگير و بس كن. او نخستين كس نيست كه خطا كرده است. زبان از او بردار و سپس خونبهاى مالك را از بيت المال مسلمانان پرداخت كرد. هنگامى كه خالد با مردم يمامه صلح كرد و ميان خود و ايشان صلحنامه نوشت‏ و با دختر مجاعة بن مراره حنفى سالار ايشان ازدواج كرد، نامه‏ يى از ابو بكر براى او رسيد كه در آن نوشته بود: اى پسر مادر خالد تو بسيار آسوده و بى‏خيالى، آنچنان كه هنوز خون مسلمانان بر گرد حجره‏ات خشك نشده است همسر تازه براى خود مى‏گزينى، و سخنان درشت ديگر هم نوشته بود. خالد گفت: نوشتن اين نامه از كارهاى ابو بكر نيست، اين كار آن مرد تند خوى چپ دست است. و منظورش عمر بود. عمر خالد را از حكومت حمص در سال هفدهم هجرت عزل كرد و او را در حضور مردم بر پا داشت و عمامه‏اش را بر دست و پايش بست و دستار را از سرش برداشت و گفت: به من بگو اين اموال براى تو از كجا فراهم شده است و اين سؤال عمر از آنجا سرچشمه گرفته بود كه خالد بن وليد به اشعث بن قيس ده هزار درهم پاداش داده بود. خالد گفت: ثروت و اموال من از انفال و سهم من از غنايم فراهم شده است. عمر گفت: به خدا سوگند چنين نيست و از اين پس هرگز نبايد از كارگزاران من باشى. و نيمى از اموال او را مصادره كرد و به شهرها هم نوشت كه خالد را عزل كرده است و چنين وانمود كرد كه مردم شيفته خالد شده‏اند و بيم دارم كه فقط به كارهاى او توكل كنند و دوست دارم بدانند كه اين خداوند است كه كارهاى مسلمانان را رو به راه و چاره‏سازى مى‏فرمايد.

چون هرمزان اسير شد او را از شوشتر به مدينه آوردند و گروهى از بزرگان مسلمانان همچون احنف بن قيس و انس بن مالك همراه هرمزان بودند. او را با جامه‏هاى پادشاهى و تاجش وارد مدينه كردند. در آن حال عمر در گوشه مسجد خفته بود. آنان همانجا نشستند و منتظر بيدار شدن او ماندند. هرمزان پرسيد: پس عمر كجاست گفتند: همين شخص خوابيده عمر است. پرسيد: نگهبانان او كجايند گفتند: او را پرده‏دار و نگهبانى نيست. گفت: بنابراين گويى كه اين شخص پيامبر است. گفتند: نه، ولى او همچون پيامبران عمل مى‏كند. در اين هنگام عمر از خواب بيدار شد و گفت: اين هرمزان است گفتند: آرى. گفت: تا هنگامى كه چيزى از زيور و جامه‏هاى پادشاهى بر او هست با او سخن نمى‏گويم. آن جامه‏ها و زيورها را از تن او بيرون آوردند و جامه‏يى گشاد بر تنش پوشاندند و چون عمر خواست با هرمزان گفتگو كند، به ابو طلحه انصارى گفت با شمشير كشيده بالا سر او بايستد و او چنان كرد. آنگاه عمر به هرمزان گفت: دليل و عذر تو در شكستن صلح و پيمان چه بود هرمزان نخست صلح كرده بود و سپس صلح و پيمان را در هم شكسته بود.

او به عمر گفت: بگويم گفت: آرى بگو. گفت: من سخت تشنه‏ام. نخست آبى به من بده تا سپس ترا از سبب آن آگاه كنم. براى او ظرف آبى آوردند و همينكه هرمزان آن را به دست گرفت شروع به لرزيدن كرد و دستش مى‏لرزيد. عمر گفت: ترا چه مى‏شود گفت: بيم آن دارم كه چون گردنم را براى آشاميدن آب دراز كنم در همان حال شمشيرت مرا بكشد. عمر گفت: تا اين آب را نياشامى بر تو باكى نيست. او ظرف آب را از دست خود رها كرد. عمر گفت: ترا چه مى‏شود و گفت: براى او دوباره آب بياوريد و او را تشنه مكشيد. هرمزان گفت: تو مرا امان داده‏اى. عمر گفت: دروغ مى‏گويى. هرمزان گفت: من دروغ نمى‏گويم. انس گفت: اى امير المومنين راست مى‏گويد. عمر گفت: اى انس واى بر تو آيا ممكن است من قاتل مجزأة بن- ثور و براء بن مالك را امان دهم به خدا سوگند بايد براى من راهى پيدا كنى و گرنه ترا عقوبت خواهم كرد. انس گفت: اى امير المومنين تو گفتى تا اين آب را نياشامى بر تو باكى نيست. گروهى ديگر از مسلمانان هم سخن انس را تصديق كردند. عمر به هرمزان گفت: اى واى بر تو آيا با من خدعه و مكر مى‏كنى به خدا سوگند اگر مسلمان نشوى ترا خواهم كشت و در همين حال به ابو طلحه اشاره كرد هرمزان شهادتين گفت. عمر او را امان داد و در مدينه مقيم كرد.
عمر از عمرو بن معدى كرب درباره سلاحهاى مختلف سؤال كرد و از او پرسيد: درباره نيزه چه مى‏گويى گفت: برادر تو است، گاهى هم خيانت مى ‏كند.

پرسيد: تير چگونه است گفت: فرستاده مرگ است كه گاه خطا مى‏كند و گاه به هدف مى‏خورد. پرسيد: درباره زره چه مى‏گويى گفت: براى سوار كار مايه سرگرمى و براى پياده مايه زحمت و با وجود اين همچون حصارى استوار است. گفت: سپر چگونه است گفت: ابزار حفظ و نگهبانى است و دايره پيروزى و شكست بر آن مى‏گردد. عمر پرسيد: درباره شمشير چه مى‏گويى گفت: آنجاست كه مادرت در خانه بدبختى و سوگ را مى‏ كوبد. عمر گفت: مادر خودت چنين مى‏ كند. گفت: باشد،مادر خودم آنرا مى‏كوبد. سوز و تب مرا براى تو از پاى در مى‏آورد. نخستين كسى را كه عمر با تازيانه خود در دوره حكومت خويش زده است، ام فروة دختر ابو قحافه است، و چنان بود كه چون ابو بكر درگذشت زنان بر او شيون كردند. خواهر ابو بكر يعنى همين ام فروة هم ميان ايشان بود. عمر آنان را چند بار از اين كار منع كرد و آنان همچنان به شيون ادامه دادند. در اين هنگام عمر از ميان ايشان ام فروة را بيرون كشيد و تازيانه خود را بلند كرد و زنان ترسيدند و پراكنده شدند.

گفته مى‏شده است تازيانه عمر بيم انگيزتر از شمشير حجاج است و در خبر صحيح آمده است كه گروهى از زنان در محضر پيامبر (ص) بودند و درشت گويى مى‏كردند، همينكه عمر آمد از هيبت او گريختند. عمر به آنان گفت: اى دشمنان خويشتن از من بيم مى‏كنيد، ولى هيبت رسول خدا را نمى‏داريد گفتند: آرى، كه تو تندخوتر و خشن‏ترى.

عمر مكرر در مورد حكمى چيزى مى‏گفت و سپس بر خلاف آن فتواى ديگرى مى‏داد. آن چنان كه در مورد ميراث پدر بزرگ، كه با برادران ميت در ميراث شريك باشند، احكام مختلف بسيارى صارد كرد و سپس از حكم كردن در مورد اين مسأله ترسيد و گفت: هر كس مى‏خواهد بر گردنه‏هاى جهنم برآيد، در مورد ميراث جد و احكام آن، به رأى خويش هر چه مى‏خواهد بگويد.

يك بار گفت: به من خبر نرسد كه مهريه و كابين زنى بيشتر از مهريه و كابين همسران پيامبر (ص) باشد و در آن صورت افزونى آنرا از او باز خواهم ستد. زنى به او گفت: خداوند اين كار را در اختيار تو قرار نداده است، زيرا خداوند متعال چنين فرموده است: «اگر مال بسيارى مهريه او كرده‏ايد، البته نبايد چيزى از مهريه او باز گيريد. آيا به وسيله تهمت زدن به زن مهر او را مى‏گيريد و اين گناهى فاش و زشتى اين كار آشكار است.» عمر گفت: همه مردم حتى زنان صاحب خلخال و پاورنجن از عمر فقيه‏ترند. آيا تعجب نمى‏كنيد از امام و پيشوايى كه خطا مى‏كند و زنى كه مسأله را صحيح مى‏گويد او با امام شما در فضل مسابقه داد و برتر بود.

روزى عمر در حالى كه تشنه بود از كنار جوانى از انصار گذشت و از او آب خواست. او آبى با عسل آميخت و آورد. عمر آنرا نياشاميد و گفت: خداوند متعال چنين مى‏فرمايد: «از خوشيها و خواسته‏هاى خود در زندگى دنيايى خويش بهره‏مند شديد.» آن جوان گفت: اى امير المومنين اين آيه در مورد تو و هيچيك از افراد اين قبيله نيست. آنچه پيش از اين در آن آيه آمده است بخوان كه مى‏فرمايد: «روزى كه كافران را بر آتش عرضه دارند…»، عمر گفت: همه مردم از عمر فقيه ‏ترند.

گفته شده است: عمر شبگردى مى‏ كرد. شبى صداى زن و مردى را در خانه‏ يى شنيد. شك كرد و از ديوار خانه بالا رفت. زن و مردى را ديد كه كوزه شرابى پيش آنان است. خطاب به مرد گفت: اى دشمن خدا تصور مى‏ كنى خداوند ترا در حال معصيت از انظار پوشيده مى‏ دارد مرد گفت: اى امير المومنين اگر من يك گناه كردم تو هم اكنون مرتكب سه گناه شدى. خداوند مى‏ فرمايد: «تجسس مكنيد» و تو تجسس كردى و مى‏ فرمايد: «به خانه ‏ها از درهاى آن در آييد» و حال آنكه تو از ديوار بر آمدى و خداوند فرموده است: «و چون وارد خانه ‏ها شديد سلام دهيد» و حال آنكه تو سلام ندادى.

همچنين عمر گفته است: دو متعه در عهد رسول خدا حلال بود و من آن دو را حرام كرده ‏ام و هر كس را كه مرتكب آن شود عقوبت مى ‏كنم، متعه كردن زنان و متعه حج. گر چه ظاهر اين سخن بسيار زشت و منكر است، ولى در نظر ما آنرا تأويل و تفسيرى است كه فقه اى معتزلى در كتابهاى فقهى خود آنرا نقل كرده ‏اند.

در اخلاق و گفتار عمر نوعى بد زبانى، و خشونتى آشكار بوده است كه شنونده از آن چيزى مى‏فهميده و تصور مطلبى مى‏كرده است كه خودش چنان قصدى نداشته است و از جمله همين موارد كلمه‏يى است كه در بيمارى رسول خدا از دهان عمر بيرون آمد و پناه بر خدا كه اگر او اراده معنى ظاهرى آن كلمه را كرده باشد، بلكه آن كلمه را به عادت خشونت و بد زبانى خود گفته است و نتوانسته است خود را از گفتن آن كلمه نگهدارد و بهتر بود كه مى‏گفت پيامبر در حال احتضارند يا مى‏ گفت‏ شدت مرض بر ايشان چيره است و بسيار دور است كه معنى و اراده چيز ديگرى كرده باشد. نظير اين كلمه براى مردم عادى و فرومايه عرب بسيار است. سليمان بن عبد الله در قحط سالى شنيد مردى عرب چنين مى‏گويد: «اى پروردگار بندگان براى ما و براى تو چه چيزى پيش آمده است تو كه همواره ما را سيراب مى‏كردى اكنون براى تو چه پيش آمده است اى بى‏پدر بر ما باران فرو فرست» سليمان بن عبد الله گفت: آرى گواهى مى‏دهم كه خداوند را نه پدرى است و نه همسرى و نه فرزندى، و اين سخن او را به بهترين وجه تأويل كرده و از عهده آن بيرون آمده است.

سخن عمر در صلح حديبيه را هم كه به پيامبر (ص) گفت: آيا تو براى ما نگفتى كه به زودى وارد مكه خواهيد شد و با الفاظ و كلمات زشتى آن را بر زبان آورد، آنچنان كه پيامبر (ص) از او پيش ابو بكر گله گزارى فرمودند، و ابو بكر به عمر گفت: از سخن پيامبر پيروى كن و ملازم ركاب ايشان باش كه به خدا سوگند او رسول خداوند است. عمر نسبت به جبلة بن ايهم چنان خشونتى كرد كه او را وادار به هجرت از مدينه و سپس هجرت از تمام سرزمين اسلام كرد و او از آيين اسلام برگشت و مسيحى شد و اين به مناسبت سيلى‏ يى بود كه به جبله زده شده بود، هر چند جبله پس از اينكه مرتد شده بود با حسرت و پشيمانى چنين سروده است: «اشراف و بزرگان به جهت يك سيلى مسيحى شدند و حال آنكه اگر بر آن صبر كرده بودم زيانى نمى‏كردم. اى كاش مادر مرا نزاييده بود و اى كاش به همان سخنى كه عمر گفت برگشته بودم.»

داستان شورى

اين موضوع چنين است كه چون ابو لؤلؤة عمر را زخم زد و عمر دانست كه خواهد مرد، مشورت كرد كه چه كسى را پس از خود عهده‏دار حكومت كند. به‏ او گفته شد پسرش عبد الله را جانشين و خليفه كند. گفت: خدا نكند كه دو تن از فرزندان خطاب عهده‏دار خلافت باشند، همان كه بر عمر تحميل شد، او را بس است.

هر چه عمر بر شانه خود كشيد او را بس است. خدا نكند ديگر خلافت را نه در زندگى و نه پس از مرگ خود تحمل مى‏كنم. سپس گفت: رسول خدا رحلت فرمود در حالى كه از شش تن از قريش راضى و خشنود بود و آنان على و عثمان و طلحه و زبير و سعد بن ابى وقاص و عبد الرحمان بن عوف هستند و چنين مصلحت ديدم كه موضوع را ميان ايشان به شورى بگذارم تا خود يكى را انتخاب كنند. و بعد گفت: اگر پس از خود كسى را به خلافت بگمارم، كسى كه بهتر از من بود چنين كارى كرد، يعنى ابو بكر، و اگر اين كار را رها كنم كسى كه بهتر از من بود، يعنى رسول خدا (ص)، چنين فرمود. سپس گفت اين شش تن را براى من فرا خوانيد و آنان را فرا خواندند و پيش او آمدند و او بر بستر خويش افتاده و در حال جان كندن بود. عمر به ايشان نگريست و گفت: آيا همگى طمع داريد كه پس از من به خلافت رسيد آنان سكوت كردند. عمر اين سخن را تكرار كرد. زبير گفت: چه چيزى ما را از شايستگى براى خلافت دور مى‏كند و حال آنكه تو خليفه شدى و به آن كار قيام كردى ما از لحاظ منزلت ميان قريش و از نظر سابقه در اسلام و خويشاوندى با پيامبر (ص) از تو فروتر نيستيم. ابو عثمان جاحظ مى‏گويد: به خدا سوگند اگر زبير نمى‏دانست كه عمر همان روز خواهد مرد هرگز گستاخى آنرا نداشت كه يك كلمه و يك لفظ از اين سخن را بر زبان آرد.

عمر گفت: آيا از خصوصيات شما و آنچه در نفسهاى شماست شما را آگاه كنم زبير گفت: بگو كه اگر از تو خواهش كنيم نگويى باز هم خواهى گفت. عمر گفت: اى زبير اما تو، مردى كم حوصله و رنگ به رنگى. در رضايت همچو مؤمن و به هنگام خشم همچون كافرى. روزى انسانى و روز ديگر شيطان و اگر خلافت به تو برسد چه بسا كه روز خود را صرف چانه زدن درباره يك مد جو كنى و كاش مى‏دانستم اگر خلافت به تو برسد آن روزى كه حالت شيطانى دارى و روزى كه خشمگين مى‏شوى براى مردم چه كسى عهده‏دار خلافت خواهد بود و تا هنگامى كه اين صفات در تو موجود است خداوند خلافت و حكومت اين امت را براى تو جمع نخواهد فرمود.
عمر سپس روى به طلحه آورد. او نسبت به طلحه از آن سخن كه روز مرگ‏ ابو بكر درباره عمر گفته بود خشمگين بود. به همين جهت به طلحه گفت: آيا سخن بگويم، يا سكوت كنم طلحه گفت: بگو كه در هر حال تو چيزى از خير نمى‏ گويى.

عمر گفت: من از آن هنگام كه انگشت تو در جنگ احد قطع شد و تو از آن اتفاق سخت خشمگين بودى مى‏شناسمت و همانا پيامبر (ص) رحلت فرمود در حالى كه از آن سخنى كه به هنگام نزول آيه حجاب گفته بودى بر تو خشمگين بود شيخ ما ابو عثمان جاحظ كه خدايش رحمت كناد مى‏گويد: سخن مذكور چنين بود كه چون آيه حجاب نازل شد، طلحه در حضور كسانى كه سخن او را براى پيامبر (ص) نقل كردند گفته بود: مقصود محمد (ص) از اينكه زنان خود را در حجاب قرار مى‏دهد چيست بر فرض كه امروز چنين كند، فردا كه بميرد خودمان آنها را به همسرى بر مى‏گزينيم و با آنان هم بستر مى‏شويم ابو عثمان جاحط همچنين مى‏گويد: اى كاش كسى به عمر مى‏گفت تو كه مدعى بودى پيامبر رحلت فرمودند در حالى كه از اين شش تن راضى بودند، پس چگونه به طلحه مى‏گويى پيامبر رحلت فرمودند در حالى كه بر تو به سبب سخنى كه گفتى خشمگين بودند و چنين تهمتى سنگين بر او مى‏زنى ولى چه كسى جرأت داشت اعتراضى كمتر از اين بر عمر كند تا چه رسد چنين سخنى بگويد.

عمر آنگاه روى به سعد بن ابى وقاص كرد و گفت: تو مى‏توانى سالار خوبى براى گروهى از سواركاران باشى و اهل شكار و تير و كمانى و قبيله زهرة را با خلافت و فرماندهى بر مردم چه كار است آنگاه روى به عبد الرحمان بن عوف كرد و گفت: اما تو، اگر ايمان نيمى از مردم را با ايمان تو بسنجند ايمان تو بر آنان برترى دارد، ولى خلافت براى كسى كه در او ضعفى چون ضعف تو باشد صورت نمى‏گيرد و روبراه نمى‏شود، وانگهى بنى زهرة را با خلافت چه كار است سپس روى به على عليه السلام كرد و گفت: به خدا سوگند اگر نه اين بود كه در تو نوعى شوخى و مزاح سرشته است به حق شايسته خلافتى و به خدا سوگند اگر تو بر مردم حاكم شوى آنان را به حق و شاهراه رخشان هدايت راهبرى مى‏ كنى.

سپس روى به عثمان كرد و گفت: گويا براى تو آماده است و گويى هم اكنون مى‏بينم كه قريش به سبب محبتى كه به تو دارند قلاده خلافت را بر گردنت خواهند افكند و تو فرزندان امية و ابو معيط را بر گردن مردم سوار خواهى كرد و در تقسيم‏ غنايم و اموال، آنان را بر ديگران چندان ترجيح خواهى داد كه گروهى از گرگان عرب از هر سو پيش تو خواهند آمد و ترا بر بسترت سر خواهند بريد و به خدا سوگند اگر آنان چنان كنند تو هم چنان مى‏كنى و اگر تو چنان كنى آنان هم چنان مى‏كنند. سپس موهاى جلو سرش را با محبت گرفت و كشيد و گفت: در آن هنگام اين سخن مرا يادآور كه در هر حال چنان خواهد شد.

تمام اين خبر را شيخ ما ابو عثمان جاحظ در كتاب السفيانية خود آورده است و گروه ديگرى هم غير از او در باب زيركى عمر اين خبر را نقل كرده‏اند. جاحظ در همان كتاب خود پس از آوردن اين خبر اين موضوع را هم نقل مى‏كند كه معمر بن سليمان تيمى از پدرش از سعيد بن مسيب از ابن عباس نقل مى‏كند كه مى‏گفته است. شنيدم عمر به اهل شورى مى‏گفت اگر با يكديگر معاونت و همكارى و خيرخواهى كنيد خلافت را خود و فرزندانتان خواهيد خورد و اگر رشك بريد و به يكديگر پشت كنيد و از يارى دادن خود فرو نشينيد و نسبت به يكديگر خشم ورزيد، معاوية بن ابى سفيان در اين مورد بر شما چيره خواهد شد و در آن هنگام معاويه امير شام بود.

اكنون به بيان بقيه داستان شورى بپردازيم. عمر آنگاه گفت: ابو طلحه انصارى را براى من فرا خوانيد. او را فرا خواندند. عمر گفت: اى ابو طلحه دقت كن و بنگر كه چه مى‏گويم چون از كنار گور من برگشتيد همراه پنجاه تن از انصار، در حالى كه شمشيرهاى خود را بر دوش داشته باشيد، اين شش تن را در خانه‏يى جمع كن و آنان را به تعجيل و تمام كردن انتخاب خليفه وادار و خود با يارانت بر در آن خانه بايست تا آنان مشورت كنند و يكى از ميان خويشتن به خلافت برگزينند. اگر پنج تن اتفاق كردند و يكى از ايشان از پذيرش آن خوددارى كرد او را گردن بزن.

اگر چهار تن با يكديگر اتفاق و دو تن مخالفت كردند آن دو تن را گردن بزن. اگر سه تن با يكديگر موافقت و سه تن مخالت كردند بنگر كه عبد الرحمان بن عوف با كدام گروه است و آن را انجام بده و اگر آن سه تن ديگر بر مخالفت خود پافشارى كردند گردن آن سه تن را بزن، و اگر سه روز گذشت و بر كارى اتفاق نكردند گردن هر شش تن را بزن و مسلمانان را به حال خود بگذار تا براى خود كسى را برگزينند.
چون عمر به خاك سپرده شد، ابو طلحه آن شش تن را جمع كرد و خود همراه پنجاه تن از انصار با شمشير بر در خانه ايستاد. آن شش تن به گفتگو پرداختند و ميان‏ ايشان نزاع در گرفت. طلحه نخستين كارى كه كرد اين بود كه آنان را گواه گرفت و گفت: من حق خود را در اين شورى به عثمان واگذار كردم و بخشيدم، و اين بدان سبب بود كه مى‏دانست مردم على و عثمان را رها نمى‏كنند و خلافت براى او فراهم و خالص نمى‏شود و تا آن دو وجود داشته باشند براى او ممكن نخواهد بود، ولى با اين كار خود خواست جانب عثمان را تقويت و جانب على عليه السلام را تضعيف كند و كارى را كه براى خود طلحه سودى نداشت و نمى‏توانست به آن برسد، اينگونه بخشيد.

زبير براى معارضه با طلحه گفت: من هم شما را برخود گواه مى‏ گيرم كه حق خود را از اين شورى به على واگذار كردم و بخشيدم و اين كار را بدان سبب انجام داد كه ديد با بخشيدن طلحه حق خود را به عثمان جانب على عليه السلام تضعيف شده است. او را حميت خويشاوندى بر اين كار وا داشت كه او پسر عمه على عليه السلام بود، مادرش صفيه دختر عبد المطلب است و ابو طالب دايى اوست. طلحه بدين سبب به عثمان گرايش پيدا كرد كه از على عليه السلام منحرف بود. طلحه از قبيله تيم و پسر عموى ابو بكر صديق است و بنى هاشم از بنى تيم كينه شديدى به سبب خلافت در دل داشتند و بنى تيم هم از آنان سخت كينه در دل داشتند و اين چيزى است كه در نهاد بشر به ويژه در نهاد اعراب سرشته است و تجربه تاكنون اين موضوع را ثابت كرده است. بنابراين از آن شش تن چهار تن باقى ماندند.

سعد بن ابى وقاص هم گفت: من حق خودم از شورى را به پسر عمويم عبد الرحمان بن عوف بخشيدم و اين بدان سبب بود كه هر دو از قبيله بنى زهره بودند، وانگهى سعد بن ابى وقاص مى‏دانست كه كار خلافت براى او صورت نخواهد گرفت، و چون فقط سه تن باقى ماندند عبد الرحمان بن عوف به على و عثمان گفت: كداميك از شما از حق خود در خلافت مى‏گذرد تا بتواند يكى از دو تن ديگر را به خلافت برگزيند هيچكدام از آن دو سخن نگفتند. عبد الرحمن گفت من شما را گواه مى‏گيرم كه خويشتن را از خلافت كنار كشيدم به شرط آنكه بتوانم يكى از دو تن باقى مانده را به خلافت انتخاب كنم. در اين باره از اعتراض و سخن گفتن خود دارى كردند.
عبد الرحمان بن عوف نخست خطاب به على عليه السلام گفت: من با تو بيعت مى‏كنم به اجراى احكام كتاب خدا و سنت رسول خدا و رعايت سيرت آن دو شيخ، يعنى ابو بكر و عمر. على (ع) گفت: بر كتاب خدا و سنت رسول خدا و آنچه اجتهاد رأى خودم باشد. عبد الرحمان از على (ع) روى برگرداند و پيشنهاد خود را با همان شرط به عثمان گفت. عثمان گفت: آرى. عبد الرحمان دوباره پيشنهاد خود را به على (ع) عرضه داشت و على همان گفتار خود را تكرار كرد. عبد الرحمان اين كار را سه بار انجام داد و چون ديد على از عقيده خود بر نمى‏گردد و عثمان همواره با گفتن آرى پاسخ مى‏دهد، دست بر دست عثمان نهاد و گفت: سلام بر تو باد اى امير المومنين. گفته شده است على عليه السلام به عبد الرحمان فرمود: به خدا سوگند اين كار را نكردى مگر به اميدى كه دوست شما [عمر] از دوست خود [ابو بكر] داشت.

خداى ميان شما عطر منشم [زنگار نفاق‏] برافشاند. گويند همچنان شد و ميان عثمان و عبد الرحمان چنان كدورت و نفاقى پيش آمد كه هيچيك با ديگرى سخن نگفت تا عبد الرحمان درگذشت. در مورد اين گفتار امير المومنين على عليه السلام كه در اين خطبه مى‏گويد: «مردى از اعضاى شورى به سبب كينه خود از من رويگردان شد»، منظور طلحه است. هر چند قطب راوندى معتقد است كه منظور، سعد بن ابى وقاص است، زيرا على (ع) در جنگ بدر پدرش را كشته بود. و حال آنكه اين اشتباه است، زيرا ابى وقاص كه نام و نسب او بدينگونه است: مالك بن اهيب بن عبد مناف بن زهرة بن كلاب بن مرة بن كعب بن لوى بن غالب، در دوره جاهلى به مرگ طبيعى در گذشته است.

و اين گفتار على (ع) كه مى‏گويد: «و ديگرى به خاطر پيوند سببى با عثمان از من روى گرداند»، يعنى عبد الرحمان بن عوف، زيرا ام كلثوم دختر عقبة بن ابى معيط همسر او بوده است و اين ام كلثوم خواهر مادرى عثمان است و مادر هر دو اروى دختر كريز است.
قطب راوندى همچنين روايت مى‏ كند كه چون عمر گفت همراه آن سه تنى باشيد كه عبد الرحمان بن عوف با آنان است، ابن عباس به على (ع) گفت: خلافت از دست ما بيرون رفت، اين مرد مى‏ خواهد عثمان خليفه باشد. على عليه السلام فرمود: من هم اين موضوع را مى ‏دانم، ولى با آنان در شورى شركت مى‏ كنم، زيرا عمر اكنون مرا هم سزاوار خلافت دانسته است و حال آنكه قبلا مى‏ گفت: پيامبر (ص) فرموده ‏اند نبوت و امامت در يك خانواده جمع نمى‏ شود. و من اكنون در شورى شركت مى ‏كنم تا براى مردم نقض گفتار و رفتار عمر آشكار شود.

آنچه راوندى روايت مى‏كند غير معروف است و عمر اين موضوع را از قول پيامبر (ص) نقل نكرده است، ولى روزى به عبد الله بن عباس گفت: اى عبد الله در مورد اينكه قوم شما از رسيدن شما به خلافت ممانعت كردند چه مى‏گويى گفت: اى امير المومنين در اين باره چيزى نمى‏دانم. عمر گفت: با پوزش از پيشگاه خداوند، خيال مى‏كنم قوم و خويشاوندان شما خوش نداشتند كه پيامبرى و خلافت هر دو در خانواده شما باشد و شما با غرور، منزلت خود را به آسمان برسانيد. شايد شما خودتان معتقد باشيد كه ابو بكر مى‏ خواست بر شما حكومت كند و او بود كه حق شما را ضايع كرد، هرگز چنين نيست، بلكه كار به گونه‏يى پيش آمد كه هيچ چيز بهتر و دور انديشانه‏تر از آنچه او انجام داد نبود. اگر رأى ابو بكر در مورد خلافت من پس از مرگش نبود، ممكن بود حكومت شما را به خودتان برگرداند و اگر چنان مى‏كرد خلافت براى شما با اعمال خويشاوندان و اقوام خودتان گوارا نبود، آنان به شما همان گونه مى ‏نگرند كه گاو نر نسبت به گازر خويش مى‏ نگرد.

اما روايتى كه درباره حاضر نبودن طلحه در هنگام تعيين افراد شورى و شركت نكردن او در شورى آمده است، اگر صحيح باشد، در اين صورت آن كينه‏توزى كه به او اشاره شده است سعد بن ابى وقاص است، زيرا مادر سعد بن ابى وقاص، حمية، دختر سفيان بن امية بن عبد شمس است و كينه سعد نسبت به على (ع) در مورد داييهاى اوست كه على (ع) سران و بزرگان ايشان را در جنگ كشته بود، و در هيچ جا نيامده و معروف نيست كه على (ع) يك تن از بنى زهرة را كشته باشد تا بتوان به سعد از لحاظ نياكان پدرى نسبت كينه داد. اكنون اين روايت را كه ابو جعفر محمد بن جرير- طبرى در كتاب تاريخ خود برگزيده و آورده است مى‏آوريم. او مى‏گويد: چون‏ عمر زخمى شد به او گفتند: اى امير المومنين چه خوب بود كسى را به جانشينى خود مى گماشتى. گفت: چه كسى را خليفه و جانشين خود كنم اگر ابو عبيدة بن جراح زنده مى‏ بود او را خليفه مى‏ كردم و اگر خداى من در آن باره مى‏ پرسيد، مى‏ گفتم شنيدم پيامبرت مى‏ فرمود ابو عبيده امين اين ملت است، و اگر سالم، وابسته و آزاد كرده ابو حذيفه، زنده بود او را خليفه مى‏ كردم و اگر پروردگارم در آن باره از من مى ‏پرسيد، مى‏ گفتم شنيدم پيامبرت مى‏ فرمود: «همانا كه سالم خدا را بسيار دوست مى ‏دارد». در اين هنگام مردى به عمر گفت: عبد الله بن عمر را به خلافت بگمار. گفت: خدايت بكشد كه از اين سخن خود، خدا را منظور نداشتى. واى بر تو چگونه مردى را به خلافت بگمارم كه از طلاق دادن زن خود ناتوان است ديگر براى عمر آرزو و دلبستگى به خلافت شما نيست. شيفته آن نبودم كه اكنون براى يكى از افراد خاندان خويش بخواهم.

اگر خير بود كه بهره خود را از آن برديم و اگر شر بود از ما گذشت و براى خاندان عمر همين بس است كه از يك تن در اين مورد حساب كشند و از همو درباره كار امت محمد (ص) پرسيده شود.

مردم از پيش عمر رفتند و بازگشتند و گفتند: چه خوب است عهدى و وصيتى كنى. گفت: پس از آن سخنان كه با شما گفتم، تصميم گرفتم مردى را بر شما بگمارم كه از همه بهتر مى‏تواند شما را به راه حق هدايت كند و ببرد- و به على (ع) اشاره كرد- آنگاه از خود بى‏خود شدم و چنان ديدم كه مردى به باغى در آمد و شروع به چيدن تمام ميوه ‏هاى تازه و رسيده كرد و آنها را زير دامن خويش جمع كرد، و دانستم كه خداوند فرمان خويش را اجرا خواهد كرد و ترسيدم كه در زندگى و پس از مرگ بار آنرا بر دوش كشم. اكنون بر شماست كه ملازم اين گروه باشيد كه پيامبر (ص) فرموده است آنان اهل بهشتند و سپس پنج تن را نام برد و آنان على و عثمان و عبد الرحمان بن عوف و سعد بن ابى وقاص و زبير بودند.

گويد: در اين مجلس سخنى از طلحه به ميان نياورد و در آن هنگام طلحه هم در مدينه نبود.
سپس عمر به ايشان گفت: برخيزيد و كنار حجره عايشه بنشينيد و مشورت كنيد، و سر خود را بر بالين نهاد و زخمش شروع به خونريزى كرد. عباس به على گفت: با آنان مرو و خود را برتر از ايشان قرار بده. فرمود: مخالفت را دوست نمى‏ دارم.

عباس گفت: در اين صورت چيزى را كه خوش نمى‏دارى خواهى ديد. آنان واردحجره عايشه شدند و نخست آهسته سخن مى‏گفتند و سپس صداهايشان بلند شد.

عبد الله بن عمر گفت: هنوز امير المومنين نمرده است، اين هياهو چيست عمر بيدار شد و صداهاى ايشان را شنيد و گفت: صهيب با مردم نماز بگزارد، و نبايد چهارمين روز مرگ من فرا رسد مگر اينكه براى شما اميرى تعيين شده باشد. عبد الله بن عمر هم به عنوان ناظر در جلسه شركت خواهد كرد ولى حق رأى ندارد. اما طلحة بن عبيد الله شريك شما در رأى دادن است، اگر پيش از پايان سه روز آمد كه او را در جلسات شركت دهيد و گرنه بعدا او را راضى كنيد، و چه كسى رضايت طلحه را براى من مى‏گيرد سعد بن ابى وقاص گفت: من براى تو اين كار را انجام مى‏دهم و به خواست خداوند هرگز مخالفت نخواهد كرد.

عمر سپس سفارش خود را به ابو طلحه انصارى انجام داد و در مورد عبد الرحمان بن عوف هم گفت: او در هر گروه باشد، حق با آن گروه است، و به ابو طلحه دستور داد كسانى را كه مخالفت كنند بكشد. آنگاه مردم از پيش عمر بيرون آمدند و على عليه السلام به گروهى از بنى هاشم كه همراهش بودند، گفت: اگر از قوم شما كه قرشى هستند پيروى كنم هرگز شما به اميرى نخواهيد رسيد.

على (ع) به عباس گفت: اى عمو باز هم حكومت از دست من بيرون شد. عباس گفت: از كجا مى‏دانى گفت: عثمان را با من قرين كردند. و از سوى ديگر عمر نخست گفت همراه اكثريت اعضاى شورى باشيد و از سوى ديگر گفت اگر دو تن با يكى و دو تن ديگر با يكى ديگر موافقت كردند همراه گروهى باشيد كه عبد الرحمان بن عوف با ايشان است. سعد بن ابى وقاص با پسر عموى خود عبد الرحمان بن عوف مخالفت نخواهد كرد و عبد الرحمان هم شوهر خواهر عثمان است و با يكديگر مخالفتى نخواهند كرد، و بديهى است يكى از آن دو ديگرى را امير خواهد كرد، و بر فرض كه دو تن ديگر با من باشند كارى ساخته نيست. عباس گفت: در هر موردى كه به تو پيشنهاد كردم نپذيرفتى و سرانجام با خبر ناخوشايند پيش من برگشتى. هنگام بيمارى پيامبر (ص) گفتم از ايشان بپرس خلافت از آن كيست نپذيرفتى، و هنگام مرگ آن حضرت گفتم در كار بيعت گرفتن از مردم شتاب كن و نكردى. امروز هم كه عمر نام ترا از اعضاى شورى قرار داد گفتم برترى نشان ده و در آن شركت مكن، باز هم نپذيرفتى. اكنون يك چيز به تو مى‏گويم، بشنو و عمل كن، و آن اين است كه هر كارى را به تو پيشنهاد كردند مپذير مگر آنكه ترا خليفه‏كنند و اين را هم بدان كه اين قوم همواره ترا از اين كار بر كنار مى‏زنند تا ديگرى عهده‏دار آن باشد و به خدا سوگند فقط با شرى به خلافت مى‏رسى كه هيچ خيرى با آن سود نخواهد داشت. على عليه السلام فرمود: همانا مى‏دانم كه آنان به زودى عثمان را خليفه خواهند كرد و او مرتكب بدعتها و كارهاى تازه خواهد شد و اگر زنده باشد به او خواهم گفت و اگر عثمان كشته شود يا بميرد، بنى اميه خلافت را ميان خود دست به دست خواهند برد، و اگر زنده بمانم مرا چنان ببينند كه خوشايندشان نباشد و سپس دو بيت شعر به تمثل خواند.

در اين هنگام على عليه السلام برگشت و ابو طلحه انصارى را ديد و حضور او را خوش نداشت. ابو طلحه گفت: اى ابو الحسن نزاع و ستيزى نيست. و چون عمر درگذشت و به خاك سپرده شد، آنان براى مشورت خلوت كردند و ابو طلحه هم بر در خانه ايستاد و مانع از آمد و شد اشخاص مى‏شد. در اين هنگام عمرو بن- عاص و مغيرة بن شعبه آمدند و كنار در نشستند. سعد بن وقاص به آن دو ريگ زد و آن دو را بلند كرد و گفت: مقصود شما اين است كه مدعى شويد ما هم از اصحاب شورى بوديم و در آن حضور داشتيم.

اعضاى شورى در كار خلافت هم چشمى كردند و سخن بسيار گفته شد. ابو طلحه گفت: من از اينكه پذيرفتن خلافت را رد كنيد بيم داشتم، نه از اينكه درباره آن با يكديگر هم چشمى كنيد و همانا سوگند به كسى كه جان عمر را گرفت من هيچ مهلتى بيشتر از همان سه روز به شما نمى‏دهم، هر چه مى‏خواهيد زودتر انجام دهيد [طبرى‏] گويد: آنگاه عبد الرحمان بن عوف به پسر عموى خود سعد بن ابى وقاص گفت: من خلافت را خوش نمى‏دارم و هم اكنون خويشتن را از آن خلع مى‏كنم و كنار مى‏روم، زيرا ديشب در خواب ديدم در باغى سر سبز و خرم و پر علف هستم، در اين هنگام شتر نرى، كه هرگز بهتر از آن نديده بودم، وارد آن باغ شد و شتابان همچون تير درگذشت و به هيچ چيزى از باغ توجه نكرد و بدون درنگ از آن بيرون رفت، سپس شترى وارد باغ شد و گام از پى آن شتر برداشت و از باغ بيرون رفت، سپس شتر نر زيبايى در حالى كه لگام خويش را مى‏كشيد در آمد و همچون آن دو عبور كرد، سپس شتر چهارمى در آن باغ در آمد، او در علفهاى باغ در افتاد و شروع به چريدن و جويدن علفها كرد، و به خدا سوگند نمى‏خواهم من آن شتر چهارمى باشم و هيچكس نمى‏تواند بر جاى ابو بكر و عمر بنشيند و مردم از اوراضى باشند.

[طبرى‏] سپس مى‏گويد: عبد الرحمان خود را كنار كشيد، به شرط آنكه اجازه داشته باشد، برترين آنان در نظر خود را به خلافت بگمارد و بگزيند. عثمان اين پيشنهاد را پذيرفت، ولى على (ع) سكوت كرد و چون دوباره به او مراجعه شد، پس از اينكه عبد الرحمان عهد و ميثاق آورد كه فقط حق را پيروى خواهد كرد و ترجيح خواهد داد و از هواى نفس خود پيروى نخواهد كرد و در اين باره خويشاوندى را منظور نخواهد كرد و چيزى جز خير امت را در نظر نخواهد گرفت، به آن راضى شد.

عبد الرحمان بن عوف، در مورد على و عثمان، به ظاهر درنگ مى‏كرد، در عين حال گاه با سعد بن ابى وقاص و گاه با مسور بن مخرمة زهرى مشورت و خلوت مى‏كرد و چنان نشان مى‏داد كه در مورد گزينش يكى از آن دو تن على و عثمان سرگردان است. طبرى مى‏گويد: على (ع) به سعد بن ابى وقاص گفت: اى سعد «بترسيد از آن خدايى كه به نام او از يكديگر مسالت مى‏كنيد و درباره پيوند خويشاوندى» و من اكنون به حرمت رحم اين فرزندم به رسول خدا (ص) و به رحم و خويشاوندى عمويم حمزه نسبت به خودت از تو مى‏خواهم كه مبادا با عبد الرحمان بن عوف پشتيبان عثمان باشى.

مى‏گويم [ابن ابى الحديد]: منظور از خويشاوندى حمزه با سعد بن ابى وقاص اين است كه مادر حمزه هالة دختر اهيب بن عبد مناف بن زهره است. هاله مادر مقوم و حجل- كه نام ديگرش مغيرة است- و عوام پسران عبد المطلب هم هست و اين چهار پسر عبد المطلب از هاله متولد شده‏اند و هاله عمه سعد بن ابى وقاص است، بنابراين حمزه پسر عمه سعد و سعد پسر دايى حمزه است. طبرى مى‏گويد: چون روز سوم فرا رسيد، عبد الرحمان بن عوف آنان را جمع كرد و مردم هم جمع شدند. عبد الرحمان گفت: اى مردم درباره اين دو تن [على و عثمان‏] راى خود را براى من بگوييد عمار بن ياسر گفت: اگر مى‏ خواهى‏ مردم در اين باره اختلافى نكنند با على عليه السلام بيعت كن. مقداد هم گفت: آرى، عمار راست مى‏گويد كه اگر با على بيعت كنى مى‏شنويم و اطاعت مى‏كنيم. عبد الله بن ابى سرح گفت: اگر مى‏خواهى ميان قريش اختلاف پيش نيايد با عثمان بيعت كن، عبد الله بن ابى ربيعة مخزومى هم گفت راست مى‏گويد، اگر با عثمان بيعت كنى مى‏شنويم و اطاعت مى‏كنيم. عمار به عبد الله بن ابى سرح دشنام داد و گفت: تو از چه هنگام خير خواه اسلام شده‏اى در اين هنگام بنى هاشم و بنى اميه سخن گفتند و عمار برخاست و چنين گفت: اى مردم خداى شما را با پيامبر خويش گرامى داشت و شما را با دين خود عزت بخشيد، تا چه هنگام اين خلافت و حكومت را از اهل بيت پيامبرتان بيرون مى‏بريد مردى از بنى مخزوم گفت: اى پسر سميه، از حد خود فراتر رفتى، ترا به اينكه قريش مى‏خواهد چه كسى را بر خود امير كند چه كار سعد بن ابى وقاص گفت: اى عبد الرحمان پيش از آنكه مردم به فتنه در افتند، كار خود را تمام كن.

در اين هنگام بود كه عبد الرحمان بن عوف خلافت را بر على (ع) عرضه داشت، به شرط آنكه به روش و سيره ابو بكر و عمر كار كند و على عليه السلام فرمود: نه، كه به اجتهاد و رأى خويش عمل خواهم كرد و چون عبد الرحمان همين پيشنهاد را به عثمان كرد پذيرفت و گفت آرى و عبد الرحمان با او بيعت كرد، و على (ع) فرمود: اين نخستين روز و نخستين بار نيست كه با يكديگر بر ضد ما پشتيبانى مى‏كنيد، «چاره جز صبر جميل نيست و در آنچه اظهار مى‏داريد خداوند يارى دهنده من است»، به خدا سوگند كار را بر او واگذار نكردى مگر براى اينكه او هم به تو برگرداند و خداوند در هر عالم به شان و كارى پردازد. عبد الرحمان به صورت تهديد گفت: اى على براى كشتن خود دستاويز وبهانه فراهم مكن- يعنى دستور عمر به ابو طلحه انحصارى كه گردن مخالف را بزند- ، على (ع) برخاست و از مجلس بيرون رفت و فرمود: «اين نامه هم به زودى به سر خواهد رسيد». عمار گفت: اى عبد الرحمان، على را رها كردى و حال آنكه او از كسانى است كه به حق حكم مى‏كنند و در هر حالى به حق برمى‏گردند. مقداد هم گفت: به خدا سوگند هرگز اين چنين كه بر سر اين خاندان پس از رحلت پيامبرشان آمده است نديده‏ام. اى واى كه جاى بسى شگفتى از قريش است همانا مردى را رها كرد كه درباره او چه بگويم، من هيچكس را نمى‏دانم كه از او در قضاوت عادل‏تر باشد و داناتر و پرهيزگارتر.

اى كاش براى اين كار يارانى مى‏داشتم عبد الرحمان گفت: اى مقداد از خدا بترس كه بيم دارم در فتنه بيفتى.
على عليه السلام مى‏فرمود: من آنچه را در نفسهاى ايشان است مى‏دانم. مردم به قريش مى‏نگرند و قريش هم مصلحت خويش را در نظر مى‏ گيرد و مى‏ گويد: اگر بنى هاشم كار خلافت را عهده‏دار شوند هرگز از ميان ايشان بيرون نخواهد رفت.و تا هنگامى كه خلافت بر عهده ديگران باشد در خانواده‏ هاى مختلف قريش دست به دست مى ‏شود.

[ابو جعفر طبرى‏] مى‏گويد: همان روز كه با عثمان بيعت شد، طلحه از راه رسيد. ساعتى درنگ كرد و سپس با عثمان بيعت كرد.
طبرى روايت ديگرى هم نقل كرده و سخن را در آن به درازا كشانيده است و خطبه‏ها و سخنان هر يك از افراد شورى را آورده است. از جمله مى‏گويد على عليه السلام در آن روز چنين فرمود: «سپاس پروردگارى را كه از ميان ما محمد (ص) را به پيامبرى برگزيد و او را براى رسالت خويش پيش ما فرستاد. ما خاندان نبوت و معدن حكمت و امان مردم زمين و مايه رستگارى طالبانيم. ما را حقى است كه اگر به ما داده شود آنرا مى‏گيريم و اگر ندهند بر پشت شتران سوار مى‏ شويم، هر چند مدت شبروى دراز باشد. اگر پيامبر (ص) در اين مورد با ما عهدى فرموده بود عهدش را اجراء مى‏ كرديم و اگر سخنى به ما گفته بود تا پاى جان و آنگاه كه بميريم بر سر آن مجادله مى‏ كرديم.
هيچكس هرگز پيش از من به پذيرش دعوت حق و رعايت پيوند خويشاوندى پيشى نگرفته است و قوت و توانى جز به خداى بلند مرتبه بزرگ نيست. اكنون‏ سخن مرا بشنويد و گفتار مرا به جان و دل بپذيريد، شايد از پس اين اجتماع ببينيد كه درباره اين كار شمشيرها كشيده شود و پيمانها شكسته گردد، آن چنان كه براى شما اجتماع و اتفاقى باقى نماند و برخى از شما رهبران گمراهان و شيعيان مردم نادان قرار گيريد.» مى‏ گويم: هروى در كتاب الجمع بين الغريبين اين كلام على (ع) كه فرموده است «بر پشت شتران سوار مى‏شويم» را آورده و آنرا دو گونه تفسير كرده است: نخست اينكه اين كار همراه با مشقت و سختى بسيار است و منظور على (ع) اين بوده است كه اگر حق ما داده نشود بر سختى صبر و شكيبايى مى‏كنيم، همان گونه كه شتر سوار تحمل سختى مى‏كند. دوم آنكه از كس ديگرى پيروى مى‏ كنيم همان گونه كه آن كس كه پشت سر ديگرى بر شتر سوار است پيرو نظر كسى است كه جلو نشسته است.
گويى على (ع) فرموده است: اگر حق ما را ندهند عقب مى‏مانيم و از ديگران پيروى مى‏كنيم، همانگونه كه شخصى كه پشت سر ديگرى سوار است از او پيروى مى ‏كند.

ابو هلال عسكرى در كتاب الاوائل خود مى ‏گويد: نفرين على عليه السلام در مورد عثمان و عبد الرحمان برآورده و عملى شد و آن دو در حالى مردند كه از يكديگر متنفر و نسبت به هم دشمن بودند. عبد الرحمان به عثمان پيام فرستاد و ضمن سرزنش او به فرستاده گفت: به او بگو: اين من بودم كه ترا بر مردم ولايت دادم و براى من فضائلى است كه براى تو نيست. من در جنگ بدر حاضر بودم و تو در آن حضور نداشتى و من در بيعت رضوان شركت كردم كه تو در آن شركت نكردى و در جنگ احد گريختى و حال آنكه من پايدارى كردم. عثمان به فرستاده عبد الرحمان بن عوف گفت: به او بگو: اما در مورد جنگ بدر پيامبر (ص) به سبب بيمارى دخترش مرا بر گرداند و حال آنكه من هم براى شركت در جنگ كه تو به قصد آن بيرون آمدى بيرون آمده بودم و چون هنگام بازگشت پيامبر (ص) از جنگ بدر، ايشان را ملاقات كردم، به من مژده دادند كه براى من هم پاداشى همچون پاداش شما منظور است و يك سهم از غنيمت هم كه معادل سهم شما از غنيمت بود، به من عطا فرمودند.

اما در مورد بيعت رضوان پيامبر (ص) مرا به مكه گسيل فرمود تا از قريش درباره ورود ايشان به مكه اجازه بگيرم و چون به اطلاع پيامبر رسانده بودند كه من كشته شده‏ام، ايشان به همان سبب از مسلمانان بيعت ايستادگى تا پاى جان و مرگ گرفتند و فرمودند: اگر عثمان زنده باشد، من خود از سويش بيعت مى‏كنم، و يك دست خود را بر دست ديگر زدند و گفتند: دست چپ من بهتر از دست راست عثمان است.

اينك به من بگو آيا دست تو برتر است يا دست رسول خدا اما پايدارى تو در جنگ احد و گريز من همين گونه است كه مى‏ گويى، ولى خداوند در كتاب خود در اين باره و عفو و گذشت از من آيه نازل فرموده است بنابراين تو مرا به گناهى سرزنش كرده‏اى كه خداوند آنرا بخشيده است و گناهان خود را كه نمى‏دانى آيا خداوند بخشيده يا نبخشيده است فراموش كرده ‏اى.

چون عثمان قصر مرتفع خويش را كه نامش زوراء بود ساخت، خوراكى بسيار تهيه ديد و مردم را دعوت كرد. عبد الرحمان بن عوف هم آمد و چون ساختمان و چگونگى غذاها را ديد گفت: اى پسر عفان، ما آنچه را در مورد تو تكذيب مى‏كرديم [تبذير و اسراف را] اكنون تصديق مى‏كنيم و من از بيعت كردن با تو به خدا پناه مى‏برم. عثمان خشمگين شد و به غلام خود گفت: اى غلام او را از مجلس من بيرون ببر، و او را بيرون انداختند. عثمان به مردم فرمان داد با او همنشينى نكنند و هيچكس جز ابن عباس پيش او نمى‏رفت، او هم براى فراگرفتن قرآن و احكام پيش او مى‏رفت. عبد الرحمان بيمار شد، عثمان به عيادتش رفت و با او سخن گفت، ولى عبد الرحمان پاسخ نداد و تا هنگامى كه مرد با او سخن نگفت.

نمونه ‏هايى از اخبار عثمان بن عفان

منظور از سومين آن قوم، عثمان بن عفان بن ابى العاص بن امية بن عبد شمش بن عبد مناف است. كنيه او ابو عمرو، و مادرش اروى دختر كريز بن ربيعة بن حنين بن‏ عبد شمس است.

مردم پس از سپرى شدن مدت شورى و استقرار خلافت براى او، با او بيعت كردند و پيشگويى زيركانه عمر درباره او به وقوع پيوست و عثمان بنى اميه را بر گردن مردم سوار كرد و آنان را بر ولايات حكومت داد و زمينهاى خالصه بسيار به آنان بخشيد. به روزگار عثمان افريقيه فتح شد و او تمام خمس آنرا گرفت و به مروان بخشيد و عبد الرحمان بن حنبل جمحى در اين باره چنين سرود: «سوگند مى‏خورم به خداوندى كه پروردگار آفريدگان است كه خداوند چيزى را ياوه رها نمى‏فرمايد، ولى [اى عثمان‏] تو براى ما فتنه‏يى پديد آوردى كه ما گرفتار تو شويم يا خود گرفتار آن شوى. همانا دو امين راه روشن را كه هدايت در آن است، روشن و واضح ساختند. آن دو يك درهم به زور نگرفتند و يك درهم در راه هوى و هوس هزينه نكردند و حال آنكه تو به مروان خمس در آمد شهرها را دادى و راه و كوشش تو چه دور است از آنان كه سعى و كوشش كردند» در اين ابيات منظور از دو امين ابو بكر و عمرند.

عبد الله بن خالد بن اسيد از او صلة و پاداش خواست و عثمان چهار صد هزار درهم به او بخشيد. حكم بن ابى العاص را كه پيامبر (ص) از مدينه تبعيد فرموده بود و عمر و ابو بكر هم او را بر نگردانده بودند به مدينه بر گرداند و صد هزار درهم به او جايزه داد.
پيامبر (ص) جايى در بازار مدينه را كه به «مهزور» معروف بود وقف بر مسلمانان فرموده بود. عثمان آنرا به حارث بن حكم، برادر مروان بخشيد. همچنين فدك را كه فاطمه (ع) پس از رحلت پدرش، كه درودهاى خدا بر او باد، گاه به قاعده ميراث و گاه به عنوان بخشش، مطالبه كرده بود و به او نداده بودند از اموال خالصه‏ مروان قرار داد.

چراگاههاى اطراف مدينه را براى چهار پايان همه مسلمانان ممنوع كرد مگر براى بنى اميه. به عبد الله بن ابى سرح تمام غنايمى را كه خداوند از فتح ناحيه شمال غربى افريقا، يعنى از طرابلس غرب تا طنجه، براى عثمان نصيب فرموده بود بخشيد، بدون اينكه هيچكس از مسلمانان را در آن شريك قرار دهد.

به ابو سفيان بن حرب در همان روز كه براى مروان صد هزار درهم از بيت المال بخشيده بود دويست هزار درهم بخشيد و او دختر خويش ام ابان را به همسرى عثمان داده بود. در اين هنگام زيد بن ارقم كه سرپرست خزانه و بيت المال بود كليدهاى آنرا آورد و برابر عثمان نهاد و شروع به گريستن كرد. عثمان گفت: از اينكه رعايت پيوند خويشاوندى را كرده‏ام گريه مى‏كنى گفت: نه، كه گمان مى‏كنم اين اموال را به عوض آنچه به روزگار پيامبر (ص) در راه خدا انفاق كرده‏اى بر مى‏ دارى.

به خدا سوگند اگر به مروان صد درهم مى‏ دادى بسيار بود. عثمان گفت: اى پسر ارقم كليدها را همين جا بگذار كه ما به زودى كس ديگرى غير از تو پيدا خواهيم كرد.

ابو موسى اشعرى هم براى او اموال فراوانى از عراق آورد كه تمام آنرا ميان بنى اميه تقسيم كرد. عثمان دختر خود عايشه را به همسرى حارث بن حكم در آورد و صد هزار درهم از بيت المال باو داد و اين پس از آن بود كه زيد بن ارقم را از خزانه دارى بر كنار كرده بود.
عثمان افزون بر اين كارها اعمال ديگرى هم انجام داد كه مسلمانان بر او عيب گرفتند، مانند تبعيد ابو ذر كه خدايش رحمت كناد به ربذه و زدن عبد الله بن مسعود تا آنجا كه دنده‏هايش شكست، و براى خود پرده‏داران برگزيد و از روش عمر در اقامه و اجراى حدود و رد مظالم و جلوگيرى از دست يازى ستمگران و انتصاب كارگزاران و عمال منطبق با مصلحت رعيت خوددارى كرد و از آن راه برگشت و اين امور منتهى به اين مساله شد كه نامه‏ هايى از او خطاب به معاويه بدست آوردند كه در آن نامه به معاويه دستور داده بود گروهى از مسلمانان را بكشد، و گروه بسيارى از مردم‏ مدينه همراه گروهى، كه از مصر براى بر شمردن بدعتهاى او آمده بودند، جمع شدند و او را كشتند.

ياران معتزلى ما در مورد اين مطاعن عثمان پاسخهاى مشهورى داده‏اند كه در كتابهاى ايشان مذكور است و آنچه ما مى‏گوييم اين است كه هر چند كارهاى عثمان بدعت بود ولى به آن اندازه نرسيده بود كه ريختن خونش روا باشد، بلكه بر آن قوم واجب بود هنگامى كه او را شايسته خلافت نمى‏دانند او را از آن بر كنار و خلع كنند و در كشتن او شتاب نكنند. و امير المومنين على عليه السلام پاك و منزه‏ترين افراد از خون اوست و خودش در بسيارى از كلمات خويش به اين موضوع تصريح فرموده است و از جمله گفته است: «به خدا سوگند من عثمان را نكشتم و بر قتل او هم تشويق نكرده‏ام و كسى را بر آن وا نداشتم.» و همينگونه است و راست فرموده است.
درودهاى خدا بر او باد.

چند نكته ديگر

منظور از «ناكثين» در اين خطبه افرادى هستند كه در جنگ جمل شركت كردند و منظور از «قاسطين» آنانى هستند كه در جنگ صفين شركت كرده‏اند و پيامبر (ص) آنان را «قاسطين» نام نهاده‏اند و مقصود از «مارقين» كسانى هستند كه در جنگ نهروان شركت كردند. اينكه ما گفتيم پيامبر (ص) آنان را قاسطين نام نهاده‏اند اين گفتار پيامبر (ص) است كه به على (ع) گفته است: «به زودى پس از من با ناكثين و قاسطين و مارقين جنگ خواهى كرد» و اين خبر از دلايل و معجزات نبوت پيامبر (ص) است، زيرا به طور صريح، اخبار دادن به غيبت است و هيچگونه دروغ و خطايى در آن راه ندارد و نمى‏توان آنرا مانند برخى از اخبار مجمل دانست و پيشگويى و سخن پيامبر (ص) كاملا و به راستى واقع شده است. در مورد خوارج هم تعبير مارقين شده و فرموده است: «آنان از دين خارج مى ‏شوند همانگونه كه تير از كمان». ناكثين هم از اين روى كه بيعت خود را شكستند به اين نام معروف شدند و امير المومنين على (ع) هنگامى كه آنان بيعت مى‏ كردند اين آيه را تلاوت مى‏ كرد:

«و هر كس نقض بيعت كند همانا بر خود ستم كرده است». اما شركت كنندگان در جنگ صفين كه در نظر و به عقيده اصحاب ما كه خدايشان رحمت كناد همگى جاودانه در آتشند زيرا فاسق و تبهكارند و اين گفتار خداوند كه فرموده است: اما ستمكاران ما هيمه آتش جهنم گرديدند». در مورد سخن ابن عباس كه مى‏گفته است: «از اينكه سخن امير المومنين على عليه السلام ناتمام مانده است تأسف مى‏خورم…»، شيخ و استادم ابو الخير مصدق بن شبيب واسطى در سال ششصد و سه هجرى براى من نقل كرد كه اين خطبه را نزد ابو محمد عبد الله بن احمد معروف به ابن خشاب خواندم و چون به اين سخن ابن عباس رسيدم، ابن خشاب گفت: اگر من مى‏ بودم و مى‏شنيدم ابن عباس چنين مى- گويد، به او مى‏گفتم: آيا در دل پسر عمويت چيزى هم باقى مانده كه نگفته باشد كه چنين تأسف مى‏ خورى و به خدا سوگند او كه از كسى فروگذارى نكرده و هر چه در دل داشته گفته است و فقط حرمت پيامبر (ص) را در اين خطبه نگه داشته است.

مصدق مى‏ گويد: ابن خشاب مردى شوخ طبع بود به او گفتم: يعنى مى‏گويى اين خطبه مجعول و ساختگى است گفت: به خدا قسم هرگز و من به يقين و وضوح مى‏دانم كه اين گفتار على (ع) است، همانگونه كه مى‏ دانم تو مصدق پسر شبيبى. گفتم: بسيارى از مردم مى‏گويند اين خطبه از كلام خود سيد رضى است كه خدايش رحمت كناد. گفت: اين سخن و اين اسلوب و سبك چطور ممكن است از سيد رضى و غير او باشد ما به رسائل سيد رضى آشناييم، طريقه و هنر او را هم در نثر مى‏شناسيم و با همه ارزشى كه دارد در قبال اين كلام ارزشى ندارد، نه سركه است و نه شراب ابن خشاب سپس گفت: به خدا سوگند من اين خطبه را در كتابهايى ديده‏ ام كه دويست سال پيش از تولد سيد رضى تأليف شده است و آنرا با خطهايى كه نويسندگانش را مى‏ شناسم و همگان از علما و اهل ادب هستند ديده‏ ام و آنان پيش از آنكه نقيب ابو احمد پدر سيد رضى متولد شود مى ‏زيسته ‏اند.

من [ابن ابى الحديد] مى‏گويم: بسيارى از اين خطبه را در كتابهاى شيخ خود ابو القاسم بلخى كه پيشواى معتزله بغداد است و به روزگار مقتدر عباسى يعنى مدتها پيش از آنكه سيد رضى متولد شود ديده‏ام. همچنين مقدار بسيارى از اين خطبه را در كتاب ابو جعفر بن قبة كه يكى از متكلمان بزرگ اماميه است ديده‏ام. اين كتاب او معروف به كتاب الانصاف است اين ابو جعفر بن قبة از شاگردان شيخ ابو القاسم بلخى است و در همان عصر و پيش از آنكه سيد رضى متولد شود درگذشته است.

جلوه‏ تاريخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحديد، ج 1 //ترجمه دكتر محمود مهدوى دامغانى

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.