خطبه ها خطبه شماره ۷7 (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

متن سخن هفتاد و هفتم

77 و من كلام له عليه السلام

و ذلك حين منعه سعيد بن العاص حقه 1 إنّ بني أميّة ليفوّقونني تراث محمّد صلّى اللَّه عليه و آله تفويقا 2 ، و اللَّه لئن بقيت لهم لأنقضنَّهم نفض اللَّحّام الوذام التّربة 3 قال الشريف : و يروى « التراب الوذمة » ، و هو على القلب 4 قال الشريف : و قوله عليه السلام « ليفوّقونني » 5 أي : يعطونني من المال قليلا كفواق الناقة 6 ، و هو الحلبة الواحدة من لبنها 7 . و الوذام : جمع وذمة ، 8 و هي الحزّة من الكرش 9 أو الكبد تقع في التراب فتنفض 10 .

ترجمه سخن هفتاد و هفتم

و از سخنان آن حضرت است اين سخن را موقعى فرموده است كه سعيد بن العاص آنحضرت را از حقش ممنوع نموده است 1 ( بنى اميه ارثى را كه من از محمد صلى اللّه عليه و آله و سلم دارم ، كم كم بمن ميدهند 2 . و سوگند بخدا ، اگر براى آنان زنده بمانم ، آنانرا از مقامى كه غاصبانه بدست گرفته‏اند ساقط و بركنار ميكنم ، چنانكه قصاب گوشت خاك آلوده را از ديگر گوشت‏هاى تميز بركنار ميكند ) 3 شريف رضى ميگويد : دو كلمه آخر اين سخن ( الوذام التربة ) التّراب الوذمة هم روايت شده است 4 شريف رضى ميگويد : معناى اينكه آنحضرت ميفرمايد : ليفوَّقوننى 5 يعنى از مال اندكى ميدهند مانند مقدار شيرى كه يكبار از شتر دوشيده شود 6 و الوذام جمع و ذمه است 7 و آن عبارتست از قطعه‏اى از شكنبه يا جگر 8 كه در خاك ميفتد و آلوده ميشود و در نتيجه از ساير گوشتها كنار گذاشته ميشود 9

تفسير عمومى سخن هفتاد و هفتم

1 ، 2 ، 3 ، 4 ، 5 ، 6 ، 7 ، 8 ، 9 ، 10 أنّ بنى أميّة ليفوَّقوننى تراث محمَّد صلى اللَّه عليه و آله تفويقا . . . ( بنى اميه ارثى را كه من از محمد ( ص ) دارم كم كم بمن ميدهند . . . )

بنى اميه و ما ادراك ما بنو أميه

بهمان اندازه كه هاشم و بنى هاشم تجسمى از عظمت‏ها و ارزش‏هاى انسانى بوده‏اند ، اميه و بنى اميه تجسمى از رذالت‏ها و وقاحتها و خودخواهى‏ها و فرصت جوئى‏ها و عذر و حيله پردازيها بوده‏اند . اينكه شنيده‏ايد : « در جهان دو بانگ ميآيد به ضد » داستان اين دو گروه است كه تاريخ براى ابد ثبت كرده است . اين همان تقابل نور و ظلمت است كه بهيچ وجه امكان آشتى در ميان آنها وجود ندارد .

در مقدمه صحيفه كامله سجاديه از حضرت امام جعفر بن محمد الصادق ع چنين نقل مي كند كه پدرم از پدرش و او از جدش نقل ميكند كه روزى پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله در خواب مردانى را ديد كه مانند جستن ميمون به منبر او مى‏ جهند و مردم را به عقب برمي گردانند ، پيامبر اكرم از خواب بيدار شد و نشست و اندوه در چهره مباركش آشكار بود ، در اين حال جبرئيل اين آيه را آورد :

وَ ما جَعَلْنا الرُّؤْيَا الَّتى‏ أَرَيْناكَ إلاَّ فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فىِ الْقُرآنِ وَ نُخَوِّفُهُمْ فَما يَزيدُهُمْ أَلاَّ طُغْياناً كَبيراً [ الاسراء آيه 60 ] ( و ما آن رؤيا را كه بر تو نشان داديم نبود مگر آزمايشى براى مردم و همچنين درخت ملعون در قرآن ( بنى اميه ) [ مانند سامرى ] وسيله آزمايشى براى مردمند و ما آنانرا تهديد مي كنيم و اين تهديد براى آنان يعنى بنى اميه جز طغيان و كفر چيزى نمى ‏افزايد ) .

پيامبر فرمود : اى جبرئيل ، اين طغيان گرى و كفر بنى اميه در زمان من به وقوع خواهد پيوست ؟ جبرئيل پاسخ داد : نه بلكه آسياب اسلام با هجرت تو ده سال مى ‏گردد ، ثم تا سى و پنج سال پس از هجرت تو مي گردد و پنج سال در اين حال ميماند ، سپس آسياب ضلالت بر محور خود مي گردد ، پس از آن فراعنه امور مسلمين را به دست خود ميگيرند . و خداوند اين آيات را در اين باره فرستاده است :

أَنَّا أَنْزَلْناهُ فى‏ لَيْلَةِ الْقَدْرِ . وَ ما أَدْراكَ ما لَيْلَةُ الْقَدْرِ . لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ . [ القدر آيه 1 و 2 و 3] ( ما قرآن را در شب قدر فرستاديم ، تو چه ميدانى عظمت شب قدر را . شب قدر بهتر است از هزار ماه ) .

بنى اميه هزار ماه سلطنت كردند ، منهاى شب‏هاى قدر . [منهاج البراعة ج 5 ص 245] طبرسى در تفسير وَ مَثَلُ كَلِمةٍ خَبيثَةٍ كَشَجَرَةٍ خَبيثَةٍ اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الْأَرْضِ ما لَها مِنْ قَرارٍ [ ابراهيم آيه 26] ( و مثل كلمه پليد مانند درخت پليد است كه از روى زمين بريده شده و قرارى ندارد ) .

ميگويد : اين كلمه خبيثه كلمه شرك و كفر است و گفته شده است : هر سخنى در معصيت خداوندى درخت پليد و نا پاك است و اينست درخت زهرآگين حنظل . . . و ابو الجارود از امام محمد باقر ( ع ) روايت كرده است كه كلمه خبيثه مثلى است درباره بنى اميه و در همين كتاب در تفسير آيه .

أَ لَمْ تَرَ إلىَ الَّذينَ بَدَّلُوا نِعْمَةَ اللَّهِ كُفْراً وَ أَحَلوُّا قَوْمَهُمْ دارَ الْبَوارِ جَهَنَّمَ يَصْلَوْنَها وَ بِئْسَ الْقَرارُ [ ابراهيم آيه 29] ( آيا نديده‏اى آنكسانى را كه نعمت خداوندى را بر كفر مبدل ساختند و گروه خود را بر جايگاه هلاكت انداختند ، اين جايگاه ، دوزخ است كه در آن بيفتند و دوزخ قرارگاه بدى است ) .مي گويد : مردى از امير المؤمنين عليه السلام درباره اين آيه پرسيد .

آن حضرت فرمود : مقصود از اين آيه دو گروه منحرف از قريشند : بنى اميه و بنى مغيره . اما بنى اميه تا مدتى از زمان بحال خود گذاشته شده ‏اند كه در عيش و عشرت بسر برند و اما بنى مغيره در جنگ بدر مزاحمتشان از بين رفت . [مجمع البيان طبرسى تفسير سوره ابراهيم تفسير آيه فوق]تفصيل موقعيت بنى اميه در اخلاق انسانى و چگونگى ارتباط آنان با اسلام در بخش ترجمه و تفسير نامه ‏ها خواهد آمد .

بدان جهت كه در مواردى متعدد از خطبه‏ ها و نامه‏هاى امير المؤمنين عليه السلام در نهج البلاغه سخن از بنى اميه و نا شايستگى آنها بميان آمده است ، بسيار مناسب است كه در اين مبحث خصوصيات اين قبيله دنيا پرست و خودخواه و كامجو را از محقق و متتبع مشهور ابو العباس مقريزى كه از اعتبار فراوان در نظريات تاريخى برخوردار است ، با دقت مطالعه كنيم .

اين محقق كتاب معروف خود را [ النزاع و التخاصم بين بنى اميه و بنى هاشم ] پس از حمد و ثناى خداوندى چنين شروع مى‏كند كه : « من خيلى تعجب ميكردم از اينكه بنى اميه به خلافت دست اندازى كرده است ، با اينكه اين قوم از ريشه و بنياد از پيامبر خدا دور بوده‏اند و در حاليكه بنى هاشم نزديكترين اشخاص به آن حضرت مى ‏باشند و مي گفتم : چگونه وجدان اين قوم اجازه مي داد كه صحبت خلافت را در درونشان به خودشان عرضه كنند بنى اميه و بنى مروان بن الحكم مطرود و ملعون از نظر پيامبر خدا ( ص ) كجا و داستان خلافت كجا ؟

مخصوصا با عداوت و خصومتى كه در ايام جاهليت ميان بنى اميه و بنى هاشم وجود داشته است ، سپس عداوت بنى اميه با پيامبر اكرم ( ص ) شديدتر بوده و در خصومتى كه با آنحضرت داشتند در اذيت و آزار دادن پيامبر در رسالتى كه داشت از آغاز بعثت آنحضرت كه براى مردم هدايت و دين حق را آورده بود ، تا فتح مكه بيش از حد بوده است ، تا اينكه بعضى از آنان اسلام آوردند ، چنانكه معروف است . مثل بنى اميه را در شعر زير بخوان كه مى‏ گويد :

و كم من بعيد الدَّار نال مراده
و آخر دانى الدّار و هو بعيد

( و چه بسا كسى كه خانه ( موقعيت ) دورى داشت كه به مقصودش رسيد ، در صورتى كه شخص ديگرى كه خانه ( موقعيت ) او نزديك بود ، دور افتاده و به مقصودش نرسيد ) .

و سوگند بجان خودم كه هيچكس از امر خلافت دورتر از بنى اميه نبوده است زيرا هيچ علتى براى خلافت بنى اميه وجود نداشت و هيچ نسبى ميان آن دو ديده نمى‏شود ، مگر اينكه بگويند : ما از قريش هستيم و فقط تشابه در اسم را پيش بكشند ، زيرا فرموده پيامبر كه « پيشوايان از قريشند » شامل همه افراد قريش ميباشد .

و با اينحال عوامل خلافت معروف و معين است و آنچه را كه هر گروهى در مسئله خلافت ادعا كرده است ، معلوم و روشن است . بعضى از مردم على بن ابيطالب ( ع ) را شايسته خلافت دانسته‏اند ، زيرا هم نزديكترين خويشاوندى را با پيامبر داشته است و هم داراى سوابق درخشان در اسلام بوده است و هم بعقيده آنان پيامبر درباره على ( ع ) وصيت به خلافت نموده است .

اگر چنين بوده باشد ، همه مسلمانان مى‏ دانند كه بنى اميه هيچيك از اين امتيازات را نميتواند ادعا كند و اگر خلافت با وراثت و خويشاوندى باشد و بوسيله مقاومت و حميت شايستگى حاصل شود ، باز هيچيك از اين امور به بنى اميه مربوط نيست » [ مأخذ مزبور ص 5 و 6 ] .

سپس مقريزى در اين كتاب نا شايستگى ‏ها و جنايات و خودكامگى‏ هاى بنى اميه را بيان مى ‏كند تا آن حد كه نفرت انسان را بر آن دودمان چنان برمي انگيزد كه مطالعه كننده در انسان بودن اغلب سردمداران بنى اميه به ترديد مي افتد .

اين دودمان با على بن ابيطالب ( ع ) و اولاد او كه هم از نظر نسب و هم از ديدگاه عالى‏ترين ارزش‏هاى انسانى در حد اعلا قرار گرفته‏اند ، به رقابت و مبارزه برخاسته و اسلام را مبدل به قدرت بازى و عشق بحاكميت و خودكامگيها مبدل نمودند و در اين راه چه پليديها و جناياتى كه مرتكب نشدند . پس از نظريات مقريزى ميرويم به سراغ جاحظ كه بعنوان يك صاحبنظر بزرگ حد اقل در ميان اهل تسنن معروف و مشهور است .

جاحظ در رساله‏اى درباره بنى اميه چنين ميگويد : « تا اينكه شقى‏ترين اين امت ( ابن ملجم مرادى ) على بن ابيطالب عليه السلام را شهيد كرد و خداوند او را به سعادت شهادت نائل ساخت و آتش دوزخ و لعنت را به قاتلش واجب نمود ، تا موقعيكه حسن بن على ( ع ) بجهت پراكنده شدن يارانش خود را از جنگ كنار كشيد و بى وفائى آنان را به پدرش و رنگارنگ شدن آنان را در نظر گرفت و از تصدى بخلافت دست برداشت .

در اين موقع معاويه به حكومت مسلط گشت و شورى را زير پا گذاشت و بر همه جمعيت مسلمانان اعم از مهاجرين و انصار در آن سال كه نامش را سال اتحاد نهادند ، با كمال استبداد مسلط گشت . آن سال اتحاد نبود بلكه سال پراكندگى و تفرقه و زورگوئى و اجبار بود و سالى بود كه امامت مبدل به سلطنت كسرى و خلافت غصب شده مبدل به قيصر گشت و اين تبهكاريها بعنوان جامع‏ترين گمراهى و فسق محسوب نگشت تا اينكه معاصى و انحرافات ادامه پيدا كرد و معاويه حكم پيامبر را بدون پرده پوشى رد كرد و حكم او را بطور آشكار درباره تولد فرزند در فراش و حكم زناكار منكر شد ، با اينكه همه امت اسلامى اتحاد نظر داشتند در اينكه سميه زن مشروع ابو سفيان نبوده و با او زنا كرده بود معاويه با اين پليدى از حكم فاسق بيرون رفته و در گروه كفار وارد شده است .

كشتن حجر بن عدى و خوراندن همه ماليات كشور مصر به عمرو بن العاص و بيعت گرفتن از مردم به يزيد شهوتران و چپاول بيت المال و نصب واليان بر مبناى هوى و هوس و تعطيل حدود و كيفرها بجهت خويشاوندى و وساطت بازى ،همه اينها انكار كردن احكام منصوص و قوانين مشهور و سنت‏هاى تعيين شده است كه تفاوتى با كفر به كتاب اللّه و رد سنتى كه مانند كتاب مشهور است ندارد .

سپس قضايائى كه فرزندش يزيد و واليان و يارانش ، مرتكب گشتند سپس جنگ مكه و بستن كعبه به تير با سنگها و مباح كردن قتل و غارت و تجاوز در مدينه و كشتن حسين بن على ( ع ) با اكثر افراد دودمانش كه چراغهائى در ظلمات بودند و بر پا دارنده اسلام . . . » [رساله‏اى از جاحظ درباره بنى اميه ص 3 65]

شرح وترجمه نهج البلاغه علامه محمدتقی جعفری  جلد۱۱

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.