خطبه99ترجمه شرح ابن میثم بحرانی(قیامت،وصف فتنه،آینده بصره)

(خطبه102صبحی صالح)

 و من خطبة له ( عليه ‏السلام ) تجري هذا المجرى و فيها ذكر يوم القيامة و أحوال الناس المقبلة
يوم القيامة

وَ ذَلِكَ يَوْمٌ يَجْمَعُ اللَّهُ فِيهِ الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ- لِنِقَاشِ الْحِسَابِ وَ جَزَاءِ الْأَعْمَالِ- خُضُوعاً قِيَاماً قَدْ أَلْجَمَهُمُ الْعَرَقُ- وَ رَجَفَتْ بِهِمُ الْأَرْضُ- فَأَحْسَنُهُمْ حَالًا مَنْ وَجَدَ لِقَدَمَيْهِ مَوْضِعاً- وَ لِنَفْسِهِ مُتَّسَعاً
فصل اول
ترجمه

 از خطبه ‏هاى آن حضرت عليه السّلام است كه در همان زمينه ايراد فرموده ‏اند :
«قيامت روزى است كه خداوند همه پيشينيان و پسينيان را در آن روز گرد مى ‏آورد، تا به حساب آنها دقيقا رسيدگى، و پاداش كردار آنها داده شود، (در آن روز) همه با خضوع و فروتنى ايستاده ‏اند، و (بر اثر دشوارى موقعيّت) عرق (از سر و روى آنها سرازير شده و) مانند لجام اطراف دهان آنان را فرا گرفته، و زمين، آنان را به لرزه در آورده است، نيكوترين احوال را كسى دارد كه توانسته جاى پايى براى خود تهيّه كند، و محلّ فراخى براى ايستادن خود به دست آورد.»
شرح
مراد از روز، روز رستاخيز است، و معناى نقاش در حساب، با دقّت تمام به حساب رسيدگى كردن است، خواننده با مطالعه صفحات پيش، از چگونگى اين روز آگاه است، و اين آيه شريفه نيز بيان كيفيّت اين روز است كه فرموده است: «يَوْمَئِذٍ يَصْدُرُ النَّاسُ أَشْتاتاً لِيُرَوْا أَعْمالَهُمْ» و قيد خضوعا اشاره است به قول خداوندمتعال «خُشَّعاً أَبْصارُهُمْ » و قياما به «يَوْمَ يَقُومُ النَّاسُ لِرَبِّ الْعالَمِينَ » و اين دو كنايه است از اين كه در اين روز، مردم در نهايت زبونى و ناتوانى به سر مى ‏برند، و يقين دارند كه هيچ قدرتى جز قدرت خداوند وجود ندارد، و ألجمهم العرق به معناى اين است كه عرق محلّ لجام يا دهان آنها را فرا گرفته و كنايه از آن است كه توان آنها به نهايت رسيده است، زيرا خستگى و رنج موجب فرو ريختن عرق زياد است.
فرموده است: و رجفت بهم الأرض…
خداوند متعال در اين باره فرموده است: «يَوْمَ تَرْجُفُ الْأَرْضُ وَ الْجِبالُ» و «إِذا رُجَّتِ الْأَرْضُ رَجًّا وَ بُسَّتِ الْجِبالُ بَسًّا» برخى گفته‏ اند مراد از زمين لرزنده، سر زمين دلهاست كه بر اثر غلبه ترس و بيم از خداوند و هول و هراس روز رستاخيز به تپش و لرزش در مى ‏آيند، امّا دسته ديگر گفته‏ اند: معناى ياد شده انصراف سخن از ظاهر كلام الهى است بدون اين كه ضرورتى باشد و جايز نيست، زيرا آنچه را مخبر صادق در باره جزئيّات احوال روز رستاخيز از جانب او خبر داده، همه از امور ممكن مى‏ باشد، و قدرت خداوند نيز وافى و كافى براى تحقّق آنهاست.
فرموده است: فأحسنهم حالا من وجد لقدميه موضعا و لنفسه متّسعا.
گفته شده كه منظور، كسى است كه در ساحت معرفت و بندگى پروردگار، براى پاى عقل خود جايى، و در مقام قدس و فراخناى رحمت او براى خويشتن جايگاهى وسيع يافته است، و پيداست كه حال اينها در روز رستاخيز از همه‏ نيكوتر و بهتر است، و مى ‏توان اين كلام را طبق ظواهر مدارك شرعى بر ظاهرش حمل كرد.

 
نيز از اين خطبه است:
فِتَنٌ كَقِطَعِ اللَّيْلِ الْمُظْلِمِ- لَا تَقُومُ لَهَا قَائِمَةٌ وَ لَا تُرَدُّ لَهَا رَايَةٌ- تَأْتِيكُمْ مَزْمُومَةً مَرْحُولَةً- يَحْفِزُهَا قَائِدُهَا وَ يَجْهَدُهَا رَاكِبُهَا- أَهْلُهَا قَوْمٌ شَدِيدٌ كَلَبُهُمْ- قَلِيلٌ سَلَبُهُمْ- يُجَاهِدُهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ قَوْمٌ أَذِلَّةٌ عِنْدَ الْمُتَكَبِّرِينَ- فِي الْأَرْضِ مَجْهُولُونَ- وَ فِي السَّمَاءِ مَعْرُوفُونَ- فَوَيْلٌ لَكِ يَا بَصْرَةُ عِنْدَ ذَلِكِ- مِنْ جَيْشٍ مِنْ نِقَمِ اللَّهِ- لَا رَهَجَ لَهُ وَ لَا حَسَّ- وَ سَيُبْتَلَى أَهْلُكِ بِالْمَوْتِ الْأَحْمَرِ- وَ الْجُوعِ الْأَغْبَرِ
لغات
يحفزها: از پشت سر آن را هل مى‏ دهد

أذلّه: جمع ذليل، خوار

حسّ: صداى آهسته

كلب: شرّ و بدى

رهج: غبار

 
ترجمه
«فتنه ‏ها و آشوبهايى مانند پاره‏ هاى شب ديجور پديد آيد، كه هيچ كس را ياراى ايستادگى در برابر آنها نباشد و هيچ پرچمى نتواند در برابر آنها بر پا شود، اين فتنه‏ ها مانند شترى كه مهار گشته و جهاز بر پشت او انداخته شده و جلودارش آن را مى‏ كشد و سواره ‏اش آن را مى‏ دواند، رو به سوى شما مى ‏آورد، دست اندركاران اين فتنه ‏ها گروهى هستند كه حرص و آز آنان زياد و ساز و برگ آنها كم است، دسته ‏اى كه در ديده گردنكشان خوار و در روى زمين گمنام، و در آسمانها معروفند، براى خشنودى خداوند با آنها به نبرد مى‏ پردازند، در اين هنگام واى بر تو اى بصره از سپاهى كه از خشم خدا پديد آيد كه نه او را گرد و غبارى است و نه صدا و آوازى، زود باشد كه مردم تو به مرگ سرخ و آن چنان قحطى و گرسنگى دچار شوند كه از شدّت آن رنگ‏ رخسارشان همچون رنگ خاك، تار گردد.»
شرح
امام (ع) در اين بخش از خطبه خود، از فتنه ‏هايى كه پس از او روى خواهد داد خبر داده است، بويژه از فتنه صاحب زنج در بصره، و اين آشوبها و رويدادها را به پاره‏ هاى شب تار تشبيه فرموده و جهت شباهت معلوم است. و معناى لا تقوم لها قائمة اين است كه ايستادگى در برابر اين حوادث و دفع آنها ممكن نيست و نمى‏ توان با آنها مقابله كرد، و اين كه قائمة به صورت مؤنّث آمده براى برابرى با واژه فتنه است، و گفته شده معنايش اين است كه در برابر اين فتنه‏ ها دست و پاى اسبان روى زمين آرام نمى‏ گيرد، و واژه ‏هاى زمام (مهار)، رحل (جهاز شتر)، حفز (هل دادن از پشت سر)، قائد (جلودار)، راكب (سواره)، جهد (كوشش) را به مناسبت اين كه فتنه به شتر شباهت دارد به طريق استعاره آورده است و مراد از اين كه شتر مهار گرديده و بر پشتش جهاز انداخته شده، كمال آمادگى و مجهّز بودن فتنه است زيرا هنگامى كه شتر مهار و بر پشتش جهاز انداخته شود آماده براى سوارى است، و منظور از قائد (جلودار) كسانى است كه به اين فتنه كمك مى ‏كنند و غرض از راكب (سواره) مركز فرماندهى آن است. و حفز و جهد كنايه از شتاب آنها در به راه انداختن اين فتنه است و أهلها اشاره به صاحب زنج است، و اذيّت و آزار زياد و امكانات كم آنها معروف است، و چنان كه از داستان آنها كه مشهور است دانسته مى‏شود، ياران صاحب زنج گروهى جنگجو و آماده و سواركار بوده ‏اند. و ما شمّه ‏اى از داستان آنها را در ذيل خطبه‏ هاى آن حضرت در آينده بيان خواهيم كرد. امام (ع) كسانى را كه به جنگ با اين گروه برخاسته‏ اند توصيف فرموده است به اين كه اينان در نزد متكبّران و گردنكشان زبون، و در روى زمين بى‏ نام و نشانند يعنى اينها از متنعّمان و نامداران دنيا نيستند، و اين كه فرموده است در آسمان معروفند اشاره است به اين كه آنان اهل يقين و ايمانند، و پروردگار آنها را بندگانى فرمانبردار مى‏ داند، و فرشتگان آنان را اهل عبادت و بندگى خدا

مى‏ شناسند، سپس امام (ع) در دنباله بيانات خود، بصره را مخاطب قرار داده، از اوضاع و احوال آينده آن و از فتنه زنج كه در اين شهر به وقوع خواهد پيوست آگاهى مى‏ دهد، بديهى است روى خطاب به مردم اين شهر است، و اين كه فرموده است: آنان را گرد و غبار و آوازى نيست. ظاهرا سبب اين است كه اينها را اسبان و چكاچاك سلاح نيست از اين رو نه گرد و غبارى دارند و نه فرياد و آوازى، و اين كه سپاه خشم پروردگارند البتّه براى گنهكاران چنين خواهند بود هر چند فتنه ‏اى فراگير و عمومى است، زيرا كم اتّفاق افتاده كه بلا بر قومى نازل شود و تنها دامنگير برخى از آنها شود، چنان كه خداوند متعال فرموده است «وَ اتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصِيبَنَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّةً»«».
فرموده است: و سيبتلى أهلك بالموت الأحمر و الجوع الأغبر.
گفته شده كه مراد از مرگ سرخ كشته شدن مردم بصره است به شمشير صاحب زنج و ياران او و يا از جانب ديگران، و توصيف مرگ به سرخى كنايه از شدّت و سختى آن است، براى اين كه دشوارترين مرگ‏ها آن است كه با ريختن خون انسان صورت گيرد. امام (ع) خود، مرگ سرخ را به هلاكت آنها بر اثر غرق تفسير فرموده است، چنان كه پس از اين، گفتار آن حضرت را در اين باره نقل خواهيم كرد و اين هم مرگ بسيار سختى است زيرا موجب خروج روح از بدن است. همچنين توصيف جوع به اغبر براى اين است كه سخت‏ترين گرسنگى اين است كه به سبب آن رخسار آدمى به رنگ خاك در آيد، و به سبب كمى غذا و يا نامطلوب بودن آن رنگ و رو و پوست چهره انسان مانند خاك تار شود، به اين مناسبت اين نوع گرسنگى جوع أغبر ناميده شده است، گفته شده كه اين صفت به مناسبت اين است كه گرسنه در اين حال خود را به زمين مى‏چسباند و غبراء به معناى زمين است.
امام (ع) در خطبه ‏اى كه پس از فراغ از جنگ جمل و فتح بصره ايراد كرده به اين فتنه اشاره فرموده است، و اين خطبه‏ اى است طولانى كه ما برخى از فصول آن را كه مربوط به رويدادهاى مهمّ آينده است نقل كرده‏ ايم، و از اين خطبه است آنچه مربوط به چگونگى غرق بصره است، در هنگامى كه امام (ع) از ايراد اين خطبه فراغت يافت، احنف بن قيس به پا خاست و عرض كرد اى امير مؤمنان اين حادثه چه زمانى روى خواهد داد امام (ع) فرمود: اى ابا بحر تو آن زمان را درك نمى‏ كنى و ميان تو و آن قرنهاست ليكن بايد حاضران به غايبان برسانند تا اين كه به گوش برادران آنها در آن زمان برسد كه هنگامى كه مشاهده كنند آلونكها به خانه‏ ها و بيشه‏زارها به كاخها تبديل شده است، از آن جا پا به فرار گذارند و دور شوند، زيرا در آن روز براى شما بينشى نيست، سپس رو به سمت راست خود كرد و فرمود: ميان شما و ابلّه چه مسافتى است منذر بن جارود عرض كرد پدر و مادرم فدايت باد، چهار فرسنگ فاصله است، امام (ع) فرمود: راست گفتى، سوگند به آن كه محمّد (ص) را بر انگيخت و او را به نبوّت، گرامى و به رسالت مخصوص داشت، و روح او را در بهشت برين جاى داد، همان گونه كه شما سخن مرا مى‏ شنويد از او شنيدم كه فرمود: اى على آيا مى‏ دانى ميان آن جا كه بصره ناميده مى‏ شود، و آن جا كه إبلّه نام دارد چهار فرسنگ است و اين جا كه ابلّه گفته مى‏ شود محلّ اصحاب قشور است، در اين جا هفتاد هزار نفر از امّت من كشته مى ‏شوند كه هر كدام از شهداى آنها به منزله شهداى بدر است، منذر عرض كرد: اى امير مؤمنان پدرم و مادرم فدايت باد چه كسى آنان را مى‏ كشد، فرمود: آنها را برادران جنّ به قتل مى‏ رسانند، و اينها اقوامى هستند مانند شياطين كه رنگ پوست آنها سياه و جانهاى آنان بد بو و شرّ و بدى آنها بسيار، و ساز و برگ آنها كم است، خوشا به حال كسى كه آنها را بكشد و يا به دست آنها كشته شود، در اين زمان گروهى براى پيكار با اينها به حركت در مى ‏آيند كه در نزد گردنكشان و متكبّران زمان زبون، و در روى زمين گمنام و در آسمان معروفند، آسمان و اهل آن، و زمين و ساكنان آن بر اينها مى‏ گريند، در اين هنگام اشك از چشمان آن حضرت سرازير شد، سپس فرمود: افسوس بر تو اى بصره و واى بر تو از سپاهى كه نه گرد و غبارى دارد و نه سر و صدايى، منذر عرض كرد: اى امير مؤمنان در باره آنچه فرمودى بر اثر غرق شدن چه بر سر آنها مى‏ آيد و اين ويح«» و ويل چيست امام (ع) فرمود: اينها دو بابند ويح باب زحمت و رنج است، و ويل باب عذاب مى ‏باشد. آرى اى پسر جارود آشوبهاى بزرگى بر پا مى‏ شود، از آن جمله گروهى به جان هم مى ‏افتند و يكديگر را مى‏ كشند، در برخى از اين آشوبها خانه ‏ها و شهرها ويران مى ‏شود، و داراييها به يغما مى ‏رود، مردان كشته و زنان اسير و ذبح مى ‏شوند، واى كه امر اين زنان داستانى شگفت انگيز است،

 

و ديگر فتنه دجّال بزرگ يك چشمى است كه چشم راست او از حدقه در آمده و چشم چپ او گويى به خون آغشته است، و در سرخى مانند اين است كه پاره خونى در كاسه چشم او افتاده و يا چون دانه انگور سرخى است كه روى آب قرار گرفته باشد، و گروهى از قبيله‏ اش او را پيروى مى‏ كنند.
كسانى كه در شهر ابلّه شهيد مى‏ شوند انجيل خود را از بردارند، از اينها بعضى كشته مى‏ شوند، و گروهى پا به فرار مى‏ گذارند. پس از آن رجف است يعنى زمين لرزه است و بعد از آن قذف است يعنى پرتاب كردن سنگ و پس از اين خسف است يعنى فرو رفتن در زمين است و سپس مسخ است يعنى دگرگون شدن صورت انسانى است و بعد از اينها جوع اغبر است، و اين گرسنگى سختى است كه رخسار آدمى چون رنگ خاك تار مى‏ شود و سپس مرگ سرخ است كه اين همان غرق است، اى منذر در كتابهاى نخستين، بصره جز اين نام، سه نام ديگر دارد كه جز عالمان آنها را نمى ‏دانند اين نامها يكى خرييه و ديگر تدمر و سوّمى مؤتفكه است، اى منذر سوگند به آن كه دانه را شكافت و انسان را آفريد اگر بخواهم به‏ يكايك عرصه‏ ها و خانه‏ هاى ويران و اين كه در چه زمان خراب و پس از آن در چه موقع آباد مى‏ شود، و به همين گونه تا روز رستاخيز، شما را خبر مى ‏دهم، و در اين باره دانشى فراوان دارم، و اگر از من بپرسيد خواهيد ديد كه من به آنها دانايم، و در دانش خود به اين امور و آگاهى به جزئيّات آن دچار خطا نمى‏ شوم، و علم به احوال امّتهاى گذشته و آنچه تا روز رستاخيز پديد خواهد آمد به من داده شده است.

 

راوى مى‏ گويد: در اين هنگام مردى برخاست و عرض كرد: اى امير مؤمنان مرا آگاه فرما كه اهل جماعت (وحدت طلبان) و اهل فرقت (جدايى خواهان) و اهل سنّت (سنّيان) و اهل بدعت (بدعت گرايان) كيانند امام (ع) فرمود: واى بر تو حالا كه مى ‏پرسى گوش فراده و مجبور نيستى كه پس از من از ديگرى اين را نپرسى،

امّا اهل جماعت من و پيروان منند هر چند شماره آنها اندك باشد و اين به فرمان خدا و پيامبرش (ص) ثابت و محقّق است،

و اهل فرقت آنان هستند كه با من و پيروان من مخالفت مى‏ كنند هر چند عدّه آنها بسيار باشد،

و اهل سنّت كسانى مى ‏باشند كه به آنچه خدا و پيامبرش (ص) مقرّر داشته ‏اند، تمسّك جسته ‏اند نه كسانى كه به رأى و هواى نفس خود عمل مى‏ كنند هر چند شماره آنان زياد باشد، گروه نخست گذشته و رفته است و گروههايى به جاى مانده است كه بر خداست آنها را درهم شكند، و از روى زمين ريشه كن سازد، و توفيق از خداست.

ترجمه‏ شرح ‏نهج ‏البلاغه(ابن‏ ميثم بحرانی)، ج 3 ، صفحه ‏ى 29-22

خطبه98ترجمه شرح ابن میثم بحرانی (توحید،پیشگویی آینده)

(خطبه101صبحی صالح)

 و من خطبة له ( عليه‏ السلام ) و هي إحدى الخطب المشتملة على الملاحم‏

الْحَمْدُ لِلَّهِ الْأَوَّلِ قَبْلَ كُلِّ أَوَّلٍ وَ الْآخِرِ بَعْدَ كُلِّ آخِرٍ- وَ بِأَوَّلِيَّتِهِ وَجَبَ أَنْ لَا أَوَّلَ لَهُ- وَ بِآخِرِيَّتِهِ وَجَبَ أَنْ لَا آخِرَ لَهُ وَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ شَهَادَةً- يُوَافِقُ فِيهَا السِّرُّ الْإِعْلَانَ- وَ الْقَلْبُ اللِّسَانَ.

أَيُّهَا النَّاسُ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شِقاقِي- وَ لَا يَسْتَهْوِيَنَّكُمْ عِصْيَانِي- وَ لَا تَتَرَامَوْا بِالْأَبْصَارِ عِنْدَ مَا تَسْمَعُونَهُ مِنِّي- فَوَالَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ- إِنَّ الَّذِي أُنَبِّئُكُمْ بِهِ عَنِ النَّبِيِّ الْأُمِّيِّ ص- مَا كَذَبَ الْمُبَلِّغُ وَ لَا جَهِلَ السَّامِعُ.

لَكَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَى ضِلِّيلٍ قَدْ نَعَقَ بِالشَّامِ- وَ فَحَصَ بِرَايَاتِهِ فِي ضَوَاحِي كُوفَانَ- فَإِذَا فَغَرَتْ فَاغِرَتُهُ- وَ اشْتَدَّتْ شَكِيمَتُهُ- وَ ثَقُلَتْ فِي الْأَرْضِ وَطْأَتُهُ- عَضَّتِ الْفِتْنَةُ أَبْنَاءَهَا بِأَنْيَابِهَا- وَ مَاجَتِ الْحَرْبُ بِأَمْوَاجِهَا- وَ بَدَا مِنَ الْأَيَّامِ كُلُوحُهَا- وَ مِنَ اللَّيَالِي كُدُوحُهَا- فَإِذَا أَيْنَعَ زَرْعُهُ وَ قَامَ عَلَى يَنْعِهِ- وَ هَدَرَتْ شَقَاشِقُهُ وَ بَرَقَتْ بَوَارِقُهُ- عُقِدَتْ رَايَاتُ الْفِتَنِ الْمُعْضِلَةِ- وَ أَقْبَلْنَ كَاللَّيْلِ الْمُظْلِمِ وَ الْبَحْرِ الْمُلْتَطِمِ.

هَذَا وَ كَمْ يَخْرِقُ الْكُوفَةَ مِنْ قَاصِفٍ- وَ يَمُرُّ عَلَيْهَا مِنْ عَاصِفٍ- وَ عَنْ قَلِيلٍ تَلْتَفُّ الْقُرُونُ بِالْقُرُونِ- وَ يُحْصَدُ الْقَائِمُ- وَ يُحْطَمُ الْمَحْصُودُ.
لغات
لا يجرمنّكم: وادار نكند شما را

فحص الطّائر الأرض برجله: پرنده زمين را با پايش كاوش كرد

ضلّيل: بسيار گمراه

يجرمنّكم: بر شما لازم است

استهواه: او را به هوش انداخت‏

نعق: فرياد زد

كوفان: نام كوفه است

فلان شديد الشكيمه: فلانى سركش و بيباك است

كدح: شديدتر از خراشيدگى

حطم: كوبيدن

ضواحى: اطراف شهر كه ديده مى‏ شود

فغرفوه: دهنش باز شد

كلوح: ترشرويى

أينع الزّرع: زراعت رسيده و آماده است

 
ترجمه

 از خطبه ‏هاى آن حضرت عليه السّلام است كه در آن اشاره به رويدادهاى دشوار آينده مى‏ فرمايد:
«خداوندى كه اوّل است پيش از هر اوّلى، و آخر است پس از هر آخرى از اين كه او پيش از هر آغازى است لازم آيد كه او را آغازى نباشد، و از اين كه پس از هر پايانى است، واجب شود كه او را پايانى نباشد. گواهى مى‏ دهم كه هيچ معبودى جز او نيست، و در اين گواهى درون و برون و دل و زبان همراهند.
اى مردم دشمنى با من شما را به گناه وادار نكند، و نافرمانى من شما را حيران و سرگردان نسازد، هنگامى كه چيزى از من مى‏ شنويد (خبر از غيب) با (شگفتى) به يكديگر ننگريد، سوگند به آن كه دانه را شكافت، و انسان را آفريد، آنچه را به شما خبر مى‏ دهم از پيامبر امّى است، كه درود خداوند بر او و خاندانش باد، گوينده دروغ نگفته، و شنونده نادان نبوده است.

من چنان مى‏ بينم كه مردى بسيار گمراه در شام، همچون جانوران بانگ بر آورد، و پرچمهاى خود را در اطراف كوفه نصب كند، چون دهان بگشايد و دهنه لجامش سخت گردد، و جاى پاى خود را در زمين محكم كند، فتنه و آشوب با نيش دندان، فرزندان خويش را بگزد، و امواج جنگ به جنبش در آيد، و روزها چهره عبوس خود را بنمايد، و شبها سختى و رنج خود را آشكار سازد، و چون كشت او را هنگام درو رسد، و براى برداشت آن به پا خيزد، مانند شتر مست عربده كشد، و برق شمشيرهايش تابيدن گيرد.

بيرق فتنه ‏ها و آشوبهاى سخت بر افراشته شود، و همچون شب تار و درياى پر تلاطم رو آورند، و چه طوفانهاى شكننده و هراس انگيزى كه كوفه را درهم شكند، و تندبادهاى سختى كه بر آن بوزد، و ديرى نگذرد كه مردم دسته دسته به جان هم افتند، به‏ گونه ‏اى كه هر كس ايستاده است درو شود، و آن كه افتاده است لگد كوب گردد.»
شرح
مضمون اين خطبه پس از ذكر يگانگى خداوند، بر حذر داشتن شنوندگان از نافرمانى اوست، و همچنين بيم دادن آنها به اين كه اخبارى را كه در باره آينده بيان مى‏ فرمايد، با اشاره به يكديگر تكذيب نكنند.
تفسير الأوّل و الآخر پيش از اين گفته شد.
فرموده است: بأوليّته وجب أن لا أوّل له.
يعنى به سبب اوليّت او لازم مى‏ آيد كه او را آغازى نباشد، چون منظور امام (ع) از اوليّت خداوند، اين است كه او مبدأ همه چيزهاست و مراد آن حضرت از آخريّت او، اين است كه او غايت و نهايتى است كه همه اشيا در هر حال به او منتهى مى ‏شود، بنا بر اين لازم مى‏ آيد كه براى او اوّلى كه مبدأ هستى او باشد، و آخرى كه به آن منتهى و متوقّف شود وجود نداشته باشد، اين كه امام (ع) در توصيف گواهى خود بر يگانگى خداوند فرموده است كه در اين شهادت درون با برون و دل با زبان همراه است، كنايه از خلوص اين شهادت از شايبه نفاق و انكار بارى تعالى است، سپس مردم را هشدار و پرهيز مى‏ دهد كه با او دشمنى نورزند و نافرمانى وى نكنند، و سخنان او را دروغ نشمارند، و اين سخن براى نكوهش كسانى است كه چشم بصيرت آنها از ديدن فضايل آن حضرت ناتوان است، و نيز اشاره است بر اين كه خبر دادن از حوادث آينده براى شخصيّتى مانند او در خور امكان است، پس از آن آنچه را مى ‏خواهد به آگاهى مردم برساند و آنچه را پيش از اين خبر داده به پيامبر خدا (ص) مستند مى‏ دارد تا شاهدى بر صدق گفتارش باشد و آن را تأكيد مى‏ فرمايد به منزّه بودن پيامبر (ص) از دروغگويى در تبليغ رسالت، و شنونده كه خود او است در آنچه از رسول اكرم (ص) شنيده و نقل مى‏ كند از دروغ مبرّاست، و ما در فصول پيش بيان كرده‏ايم كه چگونه امير المؤمنين (ع) از پيامبر اكرم (ص) علوم را فرا گرفته است.
فرموده است: لكأنّي أنظر إلى ضلّيل قد نعق بالشّام…
اين بيان، از جمله آينده گوييهاى آن حضرت است، و گفته شده كه ضلّيل يعنى بسيار گمراه اشاره به سفيانى دجّال است و نيز گفته‏ اند كه منظور معاويه است، زيرا وى سلطنت خود را در شام بنياد نهاد، و دعوت خود را از آن جا آغاز كرد، و در زمان حيات امير مؤمنان (ع) به اطراف كوفه و شهر انبار شبيخون زد، و اين مطالب را پيش از اين شرح داده ‏ايم. و اين كه فرموده است فحص براياته… كنايه است از دست اندازى معاويه به شهر كوفه و پيرامون آن، و استعاره واژه فحص در اين جا به مناسبت شباهت كار اوست با مرغ سنگخواره كه محلّ تخم گذارى او را مفحص مى‏ گويند. همچنين است جمله فغرت فاغرته كه كنايه است از يورش بردن و شبيخون زدن به مردم، و اين به مناسبت شباهتى است كه با يورش شير به شكار خود دارد. و عبارت اشتداد شكيمته اشاره است به سركشى و شدّت يورش او و اين اصطلاح است براى اسب سركش كه به لجام قوى و سخت نياز دارد، و نيز ثقلت وطأته كنايه است بر بسيارى قدرت او در زمين و فشار او بر مردم. و مناسبتر اين است كه اين بيان اشاره به عبد الملك بن مروان باشد كه از چگونگى احوال و طغيان و سركشى او در روى زمين، پيش از اين سخن رفته است.
براى فتنه لفظ عض (گزيدن) را استعاره آورده است، زيرا فتنه و گزيدن، هر دو با سختى و درد توأم مى‏باشند، و با ذكر انياب (دندانها) براى فتنه و أبناء (فرزندان) براى مردم، اين استعاره را ترشيح«» داده و تكميل فرموده است، و نيز واژه موج را براى جنگ استعاره آورده، و اين كنايه است از درهم ريختگى ناشى از كشتارها و بيم و هراسهايى كه جنگ به همراه دارد، و براى روزها واژه كلوخ راذكر فرموده كه اشاره است به شدّت بديها و سختيهايى كه در آن روزها ديده مى‏ شود به مانند كسى كه ترشرويى بسيار از خود نشان دهد. همچنين واژه كدوح استعاره است بر مصيبتهايى كه در آن روزگار روى مى‏دهد و مانند شب، تيره و تار است واژه زرع استعاره است براى كارهاى او، و لفظ أيناع (رسيدن ميوه) كنايه است بر زمانى كه سركشى و طغيان او به نهايت برسد، و واژه شقاشق و بروق استعاره است بر حركات هولناك و سخنان دهشتناك او، همانند ابرى كه با رعد و برق همراه باشد.
فرموده است: عقدت رايات الفتن المعضلة.
يعنى: اين فتنه، هنگامى كه پديد آيد، فتنه ‏ها و آشوبها و بى‏ نظمى بسيارى را به دنبال خود خواهد آورد، پديد آمدن اين فتنه‏ ها را به رو آوردن شب تار تشبيه فرموده است، وجه مشابهت اين دو اين است كه همان گونه كه در شب تاريك نمى‏توان راه به جايى برد، در اين فتنه و آشوب نيز نمى‏توان به حقّ راه يافت، همچنين آن را به درياى متلاطم تشبيه‏ فرموده است. و اين به سبب بزرگى فتنه، و درهم ريختگى طبقات مردم است كه گروهى گروه ديگر را واژگون و نابود مى ‏سازند، به همان گونه كه امواج دريا بر يكديگر فرود مى‏ آيند و بر چهره هم سيلى مى ‏زنند. سپس اشاره فرموده است به آشوبها و مصيبتهايى كه پس از اين كوفه را فرا مى‏ گيرد، چنان كه مطابق نوشته تاريخ نويسان حوادث بسيار و فتنه ‏هاى زيادى در آن روى داد كه از جمله آنها فتنه حجّاج و مختار بن ابى عبيده و جز اينهاست، و نيز دو واژه عاصف و قاصف را كه به بادهاى سخت گفته مى‏ شود استعاره فرموده است و اين به مناسبت وزيدن تندباد حوادث بر مردم اين شهر است.
فرموده است: و عن قليل تلتفّ القرون بالقرون… تا آخر.
يعنى: بزودى نسلها و امّتها به يكديگر ملحق مى‏ شوند، و مراد از التفاف برخى به برخى ديگر اجتماع آنها در اندرون زمين است، و واژه‏ هاى حصد (درو كردن) و حطم (پايمال كردن) را براى حالت مردم استعاره فرموده است چون حالت‏ آنها با زرع و كشت مناسبت دارد به اين معنا كه زراعت هنگامى كه سر پاست درو، و پس از آن كوبيده مى‏ شود، در اين جا حصد كنايه از مرگ و كشتار مردم است و حطم نابودى و متلاشى شدن اعضاى آنها در خاك است.
بايد دانست كه در الفاظ خطبه دلالت روشنى بر اين كه مراد از ضلّيل معاويه است وجود ندارد، بلكه احتمال دارد منظور شخص ديگرى باشد كه پس از اين در شام ظاهر شود، چنان كه گفته شده منظور از آن سفيانى دجّال است اگر چه ظنّ غالب احتمال نخست است، و توفيق از خداست.

ترجمه‏ شرح‏ نهج‏ البلاغه(ابن‏ ميثم بحرانی)، ج 3 ، صفحه‏ى 21-15

خطبه97ترجمه شرح ابن میثم بحرانی (پرچم حق،پیامبرواهل بیت،ظهورحضرت مهدی،توصیف دوران ظهور)

(خطبه100صبحی صالح)

و من خطبة له ( عليه ‏السلام ) في رسول اللّه و أهل بيته‏

الْحَمْدُ لِلَّهِ النَّاشِرِ فِي الْخَلْقِ فَضْلَهُ- وَ الْبَاسِطِ فِيهِمْ بِالْجُودِ يَدَهُ- نَحْمَدُهُ فِي جَمِيعِ أُمُورِهِ- وَ نَسْتَعِينُهُ عَلَى رِعَايَةِ حُقُوقِهِ.

وَ نَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ غَيْرُهُ- وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ- أَرْسَلَهُ بِأَمْرِهِ صَادِعاً وَ بِذِكْرِهِ نَاطِقاً- فَأَدَّى أَمِيناً وَ مَضَى رَشِيداً- وَ خَلَّفَ فِينَا رَايَةَ الْحَقِّ.

مَنْ تَقَدَّمَهَا مَرَقَ- وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْهَا زَهَقَ- وَ مَنْ لَزِمَهَا لَحِقَ- دَلِيلُهَا مَكِيثُ الْكَلَامِ- بَطِي‏ءُ الْقِيَامِ سَرِيعٌ إِذَا قَامَ- فَإِذَا أَنْتُمْ أَلَنْتُمْ لَهُ رِقَابَكُمْ- وَ أَشَرْتُمْ إِلَيْهِ بِأَصَابِعِكُمْ- جَاءَهُ الْمَوْتُ فَذَهَبَ بِهِ- فَلَبِثْتُمْ بَعْدَهُ مَا شَاءَ اللَّهُ- حَتَّى يُطْلِعَ اللَّهُ لَكُمْ مَنْ يَجْمَعُكُمْ وَ يَضُمُّ نَشْرَكُمْ.

فَلَا تَطْمَعُوا فِي غَيْرِ مُقْبِلٍ- وَ لَا تَيْأَسُوا مِنْ مُدْبِرٍ- فَإِنَّ الْمُدْبِرَ عَسَى أَنْ تَزِلَّ بِهِ إِحْدَى قَائِمَتَيْهِ- وَ تَثْبُتَ الْأُخْرَى فَتَرْجِعَا حَتَّى تَثْبُتَا جَمِيعاً.

أَلَا إِنَّ مَثَلَ آلِ مُحَمَّدٍ ص كَمَثَلِ نُجُومِ السَّمَاءِ- إِذَا خَوَى نَجْمٌ طَلَعَ نَجْمٌ- فَكَأَنَّكُمْ قَدْ تَكَامَلَتْ مِنَ اللَّهِ فِيكُمُ الصَّنَائِعُ- وَ أَرَاكُمْ مَا كُنْتُمْ تَأْمُلُونَ

 
لغات
مرق: از دين بيرون رفت

مكيث: درنگ كننده

صنيعة: نعمت

زهق: نابود شد

خوى النّجم: ستاره غروب كرد
ترجمه

از خطبه‏ هاى آن حضرت عليه السّلام است
«ستايش ويژه خداوندى است كه فضل و احسان خويش را در ميان آفريدگان گسترده، و دست جود و احسان خود را به سوى آنان گشوده است،همه كارهاى او را مى‏ ستاييم و براى اداى حقوق او از وى يارى مى‏ جوييم.

گواهى مى‏ دهيم كه جز او خدايى نيست، و محمّد (ص) بنده و فرستاده اوست، وى را فرستاد تا فرمانش را آشكار و ابلاغ كند، و به ياد او گويا باشد، وى رسالت خويش را به درستى و امانت انجام داد، و پس از آن كه هدايت را به كمال رسانيد از جهان برفت، و در ميان ما رايت حقّ را به جاى گذاشت.

رايتى (نشانه ‏اى) كه هر كس بر آن پيشى گرفت، از دين بيرون رفت، و هر كس از آن تخلّف ورزيد نابود شد، و هر كه همراه آن شد به حقّ پيوست، راهنماى اين رايت با تأمّل و درنگ سخن مى‏ گويد، و دير به پا مى‏ خيزد، و چون به پا خاست با شتاب آن را به پايان مى‏ برد، هنگامى كه شما به فرمان او گردن نهيد و با انگشتان خود بدو اشاره كنيد «او را به بزرگى و رهبرى شناختيد» مرگ او فرا مى ‏رسد و از دنيا مى ‏رود، پس از او تا زمانى كه خدا بخواهد روزگار را مى‏ گذرانيد تا اين كه خداوند كسى را ظاهر گرداند كه شما را از پراكندگى برهاند، و به دورهم گرد آورد، بنا بر اين به آنچه آمدنى نيست دل مبنديد و از آن كه پشت كرده نوميد نشويد، زيرا آن كه پشت كرده شايد يك پايش بلغزد و پاى ديگرش بر جاى ماند و ديگر بار با هر دو پاى استوار باز گردد.
آگاه باشيد آل محمّد (ص) كه درود خدا بر او و خاندانش باد مانند ستارگان آسمانند كه اگر يكى ناپديد شود ديگرى پديدار گردد، من مى‏ بينم كه در پرتو انوار آنها نعمتهاى خداوند در باره شما كامل گشته است، و شما به آنچه آرزو مى‏ داريد رسيده ‏ايد.»
شرح
امام (ع) در اين خطبه مردم را در باره امامان پس از خود آگاهى مى ‏دهد و به آنها مى‏ آموزد كه چگونه بايد با آنان رفتار كنند و نيز آنها را به ظهور امامى از پى امامى ديگر از اهل بيت (ع) اميدوار مى‏ سازد، و به آنان وعده مى‏ دهد كه باظهور امام منتظر (ع) نعمتهاى خداوند بدان گونه كه آرزو دارند در باره آنها كامل خواهد شد.
فرموده است: الحمد للّه… تا حقوقه.
امام (ع) خداوند را به مناسبت دو امر سپاس گزارده است، يكى انتشار فضل و احسان او در ميان آفريدگان و ديگر اين كه دست جود و بخشش خود را براى آنها گشوده است، بديهى است مراد از يد «دست» نعمت خداوند است كه بر سبيل مجاز و اطلاق اسم سبب بر مسبّب استعمال شده، و روشن است كه «جود» منشأ نعمتهاى الهى است، و استعمال دو واژه نشر و بسط اگر چه در اجسام بر سبيل حقيقت است، لكن در غير اجسام ازاستعاره ‏هاى رايجى است كه به حقيقت نزديكند، سپس امام (ع) سپاس و ستايش خود را بر همه آنچه از پروردگار صادر مى‏ شود، اعمّ از آسودگى و سختى، تعميم و گسترش داده است زيرا شدايدى كه متوجّه انسان مى‏ شود نيز از نعمتهاى پروردگار است، و چنانچه آدمى با بردبارى و شكيبايى با آنها برخورد كند، موجب ثواب زياد و پاداش بسيار براى او خواهد بود، چنان كه خداوند متعال فرموده است: «وَ بَشِّرِ الصَّابِرِينَ» و پيداست آنچه سبب جلب نعمت مى‏ شود نيز نعمت است.
امام (ع) پس از آن كه خداوند را بر نعمتهايى كه ارزانى فرموده ستوده است، از او درخواست مى ‏كند كه وى را براى اداى حقوق واجب او يارى فرمايد، و اين كه واژه «صادع» را براى پيامبر گرامى (ص) به طريق استعاره آورده بدين مناسبت است كه رسول اكرم (ص) به فرمان الهى كيان شرك را شكست و دلهاى مشركان را شكافت و كفر و نادانى را از درون دلهاى آنها بيرون آورد، و سخن از خداوند گفت و ياد او را در دلهاى آنها جاى داد، و پس از آن كه رسالت خود را با درستى و امانت به پايان برد، خداوند روح او را گرفت و به سوى خويش‏ فرا خواند و به مقام قدس خود رهنمون شد، و او را در منازل رفيع فرشتگان پاك خود جاى داد، واژه‏ هاى صادعا و ناطقا و أمينا و رشيدا همه از نظر نحوى حالند، و منظور از پرچم حقّى كه پيامبر خدا (ص) پس از خود به جاى گذاشته، كتاب خدا و سنّت اوست، و بيان آن حضرت در پيشى گرفتن و تخلّف جستن از آن، اشاره است به دو طرف افراط و تفريط و خروج از حدّ مطلوب استقامت و ثبات، به اين معنا كه هر كس در زير اين پرچم قرار گيرد و ملازمت آن را اختيار كند، درست در حدّ فضيلت جا گرفته است، و كسى كه فراتر رود، زياده روى و افراط كرده، و در طلب دين راه تجاوز و غلوّ سپرده و از دين بيرون رفته است، همان گونه كه خوارج كردند. و آن كس كه تخلّف ورزد و پيروى نكند جانب تفريط را اختيار كرده و كوتاهى ورزيده، و در مسير گمراهى و سرگردانى نابود شده است.
واژه رايت استعاره است، و وجه مشابهت اين است كه همان گونه كه پرچم براى پيروان آن نشانه و راهنماست، كتاب و سنّت نيز براى رهروان راه خدا مقصد حركت، و وسيله هدايت است، و منظور از «دليل» يا راهنماى اين رايت، خود آن حضرت است كه بطور استعاره بيان شده و وجه آن اين است: همان گونه كه امام، احكام و مسائل پنهان كتاب و سنّت را براى سالكان راه خدا بيان مى‏ كند، كسى كه پرچم را به دوش مى‏ كشد نيز آن را براى پيروانش بلند مى‏ كند تا به دنبال او حركت كنند، سپس اشاره به صفات اين راهنما كرده و فرموده است، از انديشه‏ هاى خود كمتر سخن مى‏ گويد، و در گفتار و دستورهاى خود درنگ و تأمّل مى‏ كند، براى مسائل و امور مختلف دير به پا مى‏خيزد مگر آن گاه كه راى اصلح و حفظ مصلحت اقتضا كند، و چون به پا خيزد در جهت حفظ جوانب امر، و غنيمت شمردن فرصت شتاب مى‏ كند، سپس امام (ع) مرگ او را يادآورى مى‏ كند، و جمله «ألنتم له رقابكم»، به معناى اين است: در آن هنگام كه به فرمان او گردن نهاده باشيد، و عبارت «و أشرتم إليه بالأصابع» اشاره به شهرت او در ميان مردم و احترام و تعظيم آنان از اوست، و با ذكر اين كلمات بيان مى‏ فرمايد، كه پس از آن كه‏ اسلام به وجود او كمال يابد از دنيا مى‏ رود، و با آوردن جمله «فلبثتم بعده ما شاء اللّه» اعلام مى ‏كند كه مدّتى مردم از امام و پيشوايى كه آنان را گرد هم آورد محروم مى‏ شوند، و اين اشاره است به دوران حكومت بنى اميّه و با عبارت «حتّى يطلع اللّه لكم… تا نشركم«»» توضيح مى‏ فرمايد كه پس از اين مدّت ناگزير شخصى پديدار خواهد شد كه آنان را مجتمع سازد، و «طلوع» به معناى ظهور پس از اختفا و عهده‏ دارى رهبرى است گفته شده كه منظور آن حضرت، امام منتظر (ع) است، و نيز آمده كه مراد نخستين خليفه از فرزندان عبّاس پس از سپرى شدن دولت بنى- اميّه است.
فرموده است: «فلا تطمعوا في غير مقبل»
مراد از غير مقبل كسى است كه شايستگى ولايت و امامت را دارد امّا براى به دست آوردن آن اقدام نمى‏ كند، و از آن صرف نظر كرده، و به خلوت با خدا رو آورده است، كه امام (ع) مى ‏فرمايد بدو طمع نبنديد، زيرا او به جز خدا از همه چيز رو گردانيده است، گفته شده كه منظور از غير مقبل كسى است كه با ارتكاب منكرات، از دين منحرف شده است، و البتّه اميد به رهبرى چنين كسى روا نيست، اين جمله به صورت فلا تطعنوا في عين مقبل نيز روايت شده است، يعنى هر كس از اهل بيت (ع) در طلب اين امر بر آيد و شايستگى آن را داشته باشد او را همراهى كنيد، و طعن در عين يعنى نيزه در چشم زدن، كنايه است از اين كه او را در هدفى كه دارد مخالفت نكنيد.
فرموده است: و لا تيأسوا من مدبر.
مراد اين است كه سزاوار نيست از كسى كه شايستگى مقام خلافت را دارد، ولى بدان پشت كرده، و از مطالبه آن دست باز داشته نوميد شويد، و اميدوار نباشيد كه ديگر بار باز گردد و براى به دست آوردن حقّ خود اقدام كند، شايد ادبار و اعراض او به سبب عدم حصول شرايطى بوده كه‏ قيام او منوط به وجود آنهاست، اين كه امام (ع) فرموده است: شايد يك پايش بلغزد كنايه است از كمى يار و ياور ونابسامانيهاى ديگر، و مقصود از ثبات و استوارى پاى ديگر، وجود برخى شرايط لازم مانند اهليّت او براى خلافت و يا وجود برخى از ياران همراه اوست. و اين كه فرموده است فترجعا حتّى تثبتا اشاره است به تكامل شرايط قيام او.

بايد دانست كه نهى نوميدى از مدبر با نهى از اميد به غير مقبل، منافات ندارد، زيرا رواست در آن هنگام كه به سبب عدم وجود شرايط لازم، از مطالبه حقّ، ادبار و اعراض كرده، از اميدوارى بدو نهى شود، و در آن زمان كه شرايط قيام، كامل و محقّق شده دستور نهى از نوميدى داده شود.
فرموده است: ألا إنّ مثل آل محمّد (ص)… تا طلع نجم.
مدلول كلام، منحصر در ائمّه اهل بيت (ع) است، كه بنا بر مذهب اماميّه دوازده تن از خاندان پيامبرند (ص) و امير مؤمنان (ع) آنان را به ستارگان آسمان همانند فرموده، و اين شباهت به دو مناسبت است، يكى اين كه مردم در راه شناخت و اطاعت خداوند از انوار هدايت آنان بهره‏مند مى‏ شوند همچنان كه مسافر در پيمودن راه، از ستارگان آسمان، روشنى و هدايت مى‏ گيرد. مناسبت ديگر همان است كه خود آن حضرت فرموده است: كه هرگاه يكى از ستارگان غروب كند ديگرى طلوع مى‏ كند و اين اشاره است به اين كه هر زمان يكى از اين بزرگواران در گذرد، ديگرى به پاى مى‏ خيزد، طايفه اماميّه به همين سخن امير مؤمنان (ع) استدلال مى‏ كنند بر اين كه جهان هيچ زمانى از وجود قائمى از اهل بيت (ع) كه مردم را به سوى خدا رهنمون باشد خالى نيست.
فرموده است: فكأنّكم… تا پايان خطبه…
اشاره است بر منّت و نعمت خداوند بر مردم، كه با ظهور امام منتظر (ع) اوضاع و احوال آنان را، به بركات وجود او اصلاح مى‏ فرمايد.
من در ميان يكى از خطبه ‏هاى آن حضرت، در بيان آنچه پس از اين واقع‏ خواهد شد شرحى ديده ‏ام كه مى ‏تواند توضيحى بر اين وعده باشد، و آن اين است كه مى‏ فرمايد: اى مردم به يقين بدانيد، آن جاهليّتى كه قائم ما (ع) با آن روبرو خواهد شد، با جاهليّتى كه پيامبر (ص) در آغاز بعثت با آن مواجه شده است فرق ندارد، زيرا در آن هنگام نيز همگى افراد امّت جز آنانى را كه خداوند مورد عنايت قرار داده در جاهليّت به سر مى ‏برند، بنا بر اين شتاب نكنيد تا در كار خود نادانى كرده باشيد، و بدانيد كه مدارا و سازگارى باعث بركت، و خود دارى و بردبارى موجب بقا و آسايش است و امام داناتر است به آنچه دانسته و شناخته نيست، به جان خودم سوگند او قاضيان و داوران بد كردار را ريشه كن مى ‏كند، و كاخهاى سر بر افراشته، و اموالى را كه روى هم انباشته شده از شما مى‏ گيرد، و فرمانروايان ستم پيشه را بر كنار مى‏ سازد، و زمين را از لوث وجود هر دغلكارى پاكيزه مى‏  گرداند، در ميان شما به عدل و داد رفتار مى‏ كند، و معيارهاى درست را براى شما بر پا مى‏ دارد، و در اين هنگام زنده‏ ها آرزو مى‏ كنند كه مردگان براى مدّت كمى هم كه شده بازگردند و از اين زندگى برخوردار شوند، آنچه گفته شد مقدّر شده و بى‏ ترديد واقع خواهد شد، شما را به خدا سوگند كه خردهايتان را به كار گيريد، و زبانهايتان را باز داريد و در پى تأمين معاش خود باشيد، زيرا محروميّت به شما خواهد رسيد، اگر شكيبايى ورزيد و پاداش خود را از خدا بخواهيد و به يكديگر بپيونديد، او براى شما خونخواهى مى‏ كند و انتقام شما را مى‏ گيرد، و حقوق شما را از ستمكاران باز مى‏ ستاند، و به خداوند به راستى سوگند مى ‏خورم كه او با پرهيزكاران و نيكوكاران است.

ترجمه‏ شرح ‏نهج‏ البلاغه(ابن‏ ميثم بحرانی)، ج 3 ، صفحه‏ ى 15-7

ترجمه خطبه96ابن میثم بحرانی(ستایش وسپاس خدا،دوری از دنیا،حقیقت دنیا،عبرت گرفتن از پیشینیان،یادمرگ)

(خطبه99صبحی صالح)

 و من خطبة له ( عليه ‏السلام ) في التزهيد من الدنيا

نَحْمَدُهُ عَلَى مَا كَانَ- وَ نَسْتَعِينُهُ مِنْ أَمْرِنَا عَلَى مَا يَكُونُ- وَ نَسْأَلُهُ الْمُعَافَاةَ فِي الْأَدْيَانِ- كَمَا نَسْأَلُهُ الْمُعَافَاةَ فِي الْأَبْدَانِ-

عِبَادَ اللَّهِ أُوصِيكُمْ بِالرَّفْضِ- لِهَذِهِ الدُّنْيَا التَّارِكَةِ لَكُمْ- وَ إِنْ لَمْ تُحِبُّوا تَرْكَهَا- وَ الْمُبْلِيَةِ لِأَجْسَامِكُمْ وَ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ تَجْدِيدَهَا- فَإِنَّمَا مَثَلُكُمْ وَ مَثَلُهَا كَسَفْرٍ- سَلَكُوا سَبِيلًا فَكَأَنَّهُمْ قَدْ قَطَعُوهُ- وَ أَمُّوا عَلَماً فَكَأَنَّهُمْ قَدْ بَلَغُوهُ- وَ كَمْ عَسَى الْمُجْرِي إِلَى الْغَايَةِ- أَنْ يَجْرِيَ إِلَيْهَا حَتَّى يَبْلُغَهَا- وَ مَا عَسَى أَنْ يَكُونَ بَقَاءُ مَنْ لَهُ يَوْمٌ لَا يَعْدُوهُ- وَ طَالِبٌ حَثِيثٌ مِنَ الْمَوْتِ يَحْدُوهُ- وَ مُزْعِجٌ فِي الدُّنْيَا حَتَّى يُفَارِقَهَا رَغْماً.

فَلَا تَنَافَسُوا فِي عِزِّ الدُّنْيَا وَ فَخْرِهَا- وَ لَا تَعْجَبُوا بِزِينَتِهَا وَ نَعِيمِهَا- وَ لَا تَجْزَعُوا مِنْ ضَرَّائِهَا وَ بُؤْسِهَا- فَإِنَّ عِزَّهَا وَ فَخْرَهَا إِلَى انْقِطَاعٍ- وَ إِنَّ زِينَتَهَا وَ نَعِيمَهَا إِلَى زَوَالٍ- وَ ضَرَّاءَهَا وَ بُؤْسَهَا إِلَى نَفَادٍ- وَ كُلُّ مُدَّةٍ فِيهَا إِلَى انْتِهَاءٍ- وَ كُلُّ حَيٍّ فِيهَا إِلَى فَنَاءٍ.

أَ وَ لَيْسَ لَكُمْ فِي آثَارِ الْأَوَّلِينَ مُزْدَجَرٌ وَ فِي آبَائِكُمُ الْأَوَّلِينَ تَبْصِرَةٌ وَ مُعْتَبَرٌ- إِنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ- أَ وَ لَمْ تَرَوْا إِلَى الْمَاضِينَ مِنْكُمْ لَا يَرْجِعُونَ- وَ إِلَى الْخَلَفِ الْبَاقِينَ لَا يَبْقَوْنَ- أَ وَ لَسْتُمْ تَرَوْنَ أَهْلَ الدُّنْيَا- يُصْبِحُونَ وَ يُمْسُونَ عَلَى أَحْوَالٍ شَتَّى- فَمَيِّتٌ يُبْكَى وَ آخَرُ يُعَزَّى- وَ صَرِيعٌ مُبْتَلًى وَ عَائِدٌ يَعُودُ- وَ آخَرُ بِنَفْسِهِ يَجُودُ- وَ طَالِبٌ لِلدُّنْيَا وَ الْمَوْتُ يَطْلُبُهُ- وَ غَافِلٌ وَ لَيْسَ بِمَغْفُولٍ عَنْهُ- وَ عَلَى أَثَرِ الْمَاضِي مَا يَمْضِي الْبَاقِي.

أَلَا فَاذْكُرُوا هَاذِمَ اللَّذَّاتِ- وَ مُنَغِّصَ الشَّهَوَاتِ- وَ قَاطِعَ الْأُمْنِيَاتِ- عِنْدَ الْمُسَاوَرَةِ لِلْأَعْمَالِ الْقَبِيحَةِ- وَ اسْتَعِينُوا اللَّهَ عَلَى أَدَاءِ وَاجِبِ حَقِّهِ- وَ مَا لَا يُحْصَى مِنْ أَعْدَادِ نِعَمِهِ وَ إِحْسَانِهِ‏.

 

لغات
رفض: رها كردن

أمّوا: قصد كردند

يحدوه: او را مى ‏راند

سفر: مسافران

يعدوه: از آن در مى‏ گذرد

مساورة: پريدن به روى يكديگر
ترجمه

– از خطبه‏ هاى آن حضرت عليه السّلام است:
«او را ستايش مى‏ كنيم به آنچه در گذشته روى داده، و در كار خود نسبت به آنچه پس از اين روى مى‏ دهد از او يارى مى‏ جوييم، و سلامت در دين را از او درخواست داريم همچنان كه تندرستى را از او خواستاريم.
اى بندگان خدا شما را سفارش مى‏ كنم به ترك دنيايى كه دير يا زود شما را رها مى‏ كند، هر چند شما جدايى از آن را دوست نمى ‏داريد، و كالبدهاى شما را مى‏ پوساند اگر چه شما خواهان شادابى و تازگى آن هستيد.
داستان شما و دنيا داستان مسافرانى است كه رهسپار راهى شده و گمان برند كه آن را به پايان برده و به مقصدى كه در نظر گرفته بوده ‏اند رسيده‏ اند و بسا رونده اميدوارى كه با شتاب تمام، مركب مى ‏راند تا به مقصد برسد ولى چه اميدى است براى كسى كه هستى او را روز مرگى است كه از او در نمى‏ گذرد، او جوينده پر شتابى است كه آدمى را در اين دنيا پيوسته به پيش مى ‏راند تا از آن جدا شود.

پس به عزّت و افتخارات دنيا دل مبنديد و بر نعمتها و زيورهاى آن خرسند و فريفته نشويد، و بر رنج و سختى آن بى‏ تابى نكنيد، زيرا عزّت و افتخارات آن از ميان مى ‏رود، و زيور و نعمت آن زايل مى ‏شود، و سختى و رنج آن پايان مى‏ يابد، و هر مدّت و زمانى در اين دنيا، به آخر مى ‏رسد، و هر زنده‏ اى در آن رو به نيستى مى ‏رود.

آيا در آثار گذشتگان اگر بينديشيد چيزى نيست كه شما را از بديها باز دارد، و در احوال پدرانتان كه در گذشته ‏اند پند و عبرتى نيست اگر تعقّل كنيد آيا نمى‏بينيد در گذشتگان شما باز نمى‏ گردند، و بازماندگان باقى نمى‏ مانند آيا نمى ‏نگريد مردم دنيا چگونه روز و شب خود را در حالات گوناگون مى‏ گذرانند، يكى مرده و بر او گريه مى ‏شود، به ديگرى تسليت گفته مى ‏شود، يكى در بستر بيمارى افتاده و ديگرى به عيادت مى‏ رود، يكى در حال جان دادن است، و ديگرى به دنبال دنياست و مرگ‏ هم به دنبال اوست، يكى غافل و بى ‏خبر است در حالى كه خدا از او غافل نيست، و بدين گونه باقيمانده روزگار به دنبال گذشته سپرى مى‏ شود.
هان بهوش باشيد، در آن هنگام كه به كارهاى زشت مى ‏شتابيد نابود كننده لذّتها، و برهم زننده شهوتها، و قطع كننده اميدها و آرزوها را به ياد آوريد، و براى اداى حقوق واجب الهى و سپاس نعمتهاى بى‏ كران او از خداوند يارى بجوييد.»
شرح
امير مؤمنان (ع) در گفتار خود كه فرموده است: نحمده… تا في الأبدان،
حمد و سپاس را به آنچه در گذشته واقع شده تخصيص داده است، زيرا سپاس بر نعمت پس از حصول آن انجام مى‏ گردد، و استعانت را به آنچه پس از اين روى مى ‏دهد اختصاص داده است بدين سبب كه يارى خواستن نسبت به كارى است كه در آينده انجام مى‏ شود، سپس از خداوند در خواست سلامت در دين را كرده همچنان كه سلامت در بدن را تقاضا فرموده است زيرا در حقيقت بيماريهايى كه دين بدانها دچار مى‏ شود بسيار سخت‏ تر از بيماريهايى است كه بدن بدانها گرفتار مى‏ گردد،

از باديه نشينى پرسش شد چه چيز تو را رنجور ساخته است پاسخ داد: گناهانم، سؤال شد: چه ميل دارى گفت: بهشت را، به او گفته شد: آيا مى‏ خواهى پزشكى براى مداواى تو بياوريم، پاسخ داد: مرا پزشك بيمار كرده است، نقل شده كه عصره (عنتره خ)«» زن پارساى بصرى از مردى شنيد كه مى‏ گويد: كورى براى انسانى كه پيش از اين بينا بوده چه قدر سخت و دشوار است، عصره گفت: اى بنده خدا تو بيمارى گناه را فراموش كرده ‏اى و اندوه بيمارى تن را دارى بى‏ گمان كوردلى و فراموشى از خدا، از اين كورى ظاهرى سخت‏تر و دشوارتر است، بارى سلامت از كوردلى بسته به عنايات الهى است كه دل را از آفات گناه مصون بدارد، و به گناهكاران توفيق توبه و بازگشت مرحمت‏ فرمايد.

سپس امام (ع) سخن را با اندرزهايى شايسته و سفارشهايى خير خواهانه در- باره رهايى از دنيا ادامه داده و با بيان معايب آن به شرح زير مردم را از آن پرهيز داده است:

1– اين كه دنيا را در همه احوال ترك كنند هر چند رهايى و دورى جستن از آن را دوست نداشته باشند، اين بى‏ شك از بزرگترين مصلحتهاست كه انسان محبوبى را كه ناگزير از او جدا خواهد شد به تدريج رها كند، و نفس خويش را بدين امر رام سازد زيرا اگر اين كار را نكند، و يك باره از او جدا شود، با ريشه دوانيدن مهر آن در ژرفاى جانش، همچون كسى خواهد بود كه از معشوقش به دور افتاده، و در جايى تاريك و ظلمانى در آمده باشد.
2– دنيا بدنها را مى ‏پوساند اگر چه مردم دوست دارند بدنهايشان تازه و شاداب باشد، اين پوسيدگى بدن در دنيا به سبب بيمارى و پيرى است و سزاوار است از هر چه آزار مى‏ رساند دورى شود، نه اين كه دوستدار اصلاح آن باشد، سپس با ذكر تمثيلى از زندگانى مردم در دنيا به بيان خود ادامه داده آنان را به مسافران و دنيا را به راهى كه در آن حركت مى‏ كنند تشبيه كرده و فرموده است اينها به كسانى مى ‏مانند كه اين راه را پيموده باشند، در اين تشبيه، مردم از نظر سرعت حركت و نزديكى آنها به ديار آخرت، و گذراندن دوران عمر مشبّه، و آن كه راه را طى كرده مشبّه به است، يعنى در سرعت سير خود شبيه كسى هستند كه آن راه را به آخر رسانده باشد. سپس چون هر راهى ناگزير غايت و نهايتى دارد كه مقصود سالك است، لذا كسى كه در پى مقصدى در راهى روان است به سبب نزديك شدن او به مقصد همانند كسى است كه به آن رسيده است، و اين هشدارى است در باره مرگ و مراحل پس از آن و ناچيز شمردن ايّام زندگى و زيست در دنيا و اين معنا را با اين سخن خود تأكيد مى ‏فرمايد كه: چه بسا رونده ‏اى كه با شتاب تمام مركب مى ‏راند تا به مقصد برسد، و جمله أن يجرى اليها به معناى إجرائه إليها بسير سريع مى ‏باشد يعنى راندن آن با شتاب تمام.

و دربرخى نسخه‏ ها «و كم عسى» به جاى «و ما عسى» آمده است. و معنا اين است: چه بسيار اميدوار است كسى كه به سوى مقصدى با شتاب تمام مى ‏راند كه به آن برسد، و اين استفهام براى تحقير و ناچيز شمردن مدّت حركت است كه مراد از آن همان مدّت زندگى در دنياست، و مفعول «المجرى» محذوف است، و تقدير آن «المجري مركوبه» مى‏ باشد. كه چون غرض تنها بيان اجرا بوده، مفعول حذف شده است و اين واژه گاهى به صورت لازم هم آمده است،

همچنين است قول آن حضرت: «و ما عسى أن يكون بقاء من له… تا يفارقها» يعنى: چه اميد و آرزويى بر اين بقا و دوام است و «كان» در اين جا تامّه است، و استفهام در هر دو جا براى تحقير و ناچيز شمردن مدّت زيست در دنيا و ردّ بر آرزومندان و اميدواران به آن است. و مقصود از «الطّالب الحثيث» مرگ است كه طلب كننده ‏اى شتابان است. و بر سبيل مجاز«» لفظ طلب به مرگ نسبت داده شده و حدو براى آن استعاره گرديده و مناسبت آن بر خواننده پوشيده نيست، زيرا واژه حدو كنايه از علل و اسبابى است كه آدمى را پيوسته به سوى مرگ مى‏ كشاند.
بيان آن حضرت كه فرموده است: و لا تنافسوا… تا إلى فناء
نهى است از اين كه به دنيا در هيچ يك از احوال آن، چه خوب و چه بد اعتماد كنيم، عزّت و افتخارات و زيورها و تنعّمات آن را كه از جمله محاسن و خوبيهاى دنياست، پايدار بدانيم، و نهى كرده است از اين كه به اينها دلبستگى و به خاطر آنها با يكديگر همچشمى داشته باشيم، و امّا شرّ دنيا عبارت از زيانها و سختيهاى آن است كه از بى ‏تابى و ناشكيبايى در برابر آنها نهى كرده است و در باره وجوب خود دارى از ارتكاب آنچه نهى كرده استدلال فرموده است به ناپايدارى و زوال آنها، و اين كه هر چه زايل شدنى و از ميان رفتنى است شايسته دلبستگى و رغبت‏ نيست هر چند هم سودمند افتد، و در برابر سختيها و رنجها كه زوال پذير است جزع و بى‏ تابى روا نيست اگر چه زيان آور به شمار آيد.
فرموده است: أو ليس لكم في آثار الأوّلين… تا لا يبقون.
امام (ع) در اين بيان به مردم آثار پيشينيان و پدران آنها را كه در گذشته‏ اند يادآورى مى‏ كند و مى ‏پرسد آيا بدانها عبرت گرفته‏ ايد و اين از نوع استفهام انكارى«» است كه دلالت دارد بر اين كه عبرت نگرفته‏ اند، و اين بنا بر اين فرض است كه گذشتگان و پدران آنها از خرد برخوردار بوده ‏اند، چنان كه اينها همين گمان را در باره آنها دارند. سپس هشدارى است بر اين كه بنگرند و پند گيرند كه گذشتگان باز نمى‏ گردند و بازماندگان باقى نمى‏ مانند، زيرا همين امر مايه عبرت بسيار است، و نيز تذكّرى است بر اين كه از اختلافى كه در احوال مردم دنيا مشاهده مى‏ كنند و حالات گوناگون و متنّوعى را كه در مردم مى‏ بينند، مى‏ توانند دريابند كه دنيا در هر حالى كه باشد پايدار نيست، و شايستگى دوام و بقا را ندارد، و اين مردم دنيا هستند كه يكى مرده و ديگرى بر او مى‏ گريد، به يكى تسليت داده مى‏ شود، ديگرى بر روى زمين افتاده و دچار بيمارى ‏ها و دردهاست ديگرى به عيادت او مى‏ رود و اندوه او را دارد، و ديگرى در حال جان دادن و احتضار است، و آن كه از همه اينها سلامت مانده است در تكاپوى دنياست بى‏ خبر از اين كه مرگ در پشت سر اوست و او را دنبال مى‏ كند و از اراده‏ اى كه در باره‏ اش دارد آگاه نمى‏ باشد و خداوند هم از او غافل نيست، و سر انجام هم بايد به دنبال گذشتگان برود هر چند ماندن او در اين دنيا به درازا كشد.
«ما» در جمله ما يمضي مصدرى است، و اين كه در بيان گروه هاى مردم دنيا مرده را مقدّم داشته است، براى اين است كه يادآورى مرگ بزرگترين موعظه‏ است، واژه جود در جمله: «و آخر بنفسه يجود» را براى كسى كه در حال جان دادن است استعاره آورده است«»، بدين مناسبت كه آدمى هنگام مرگ جان خود را مى‏ دهد و تسليم مى‏ كند، همان گونه كه جواد يا بخشنده دارايى خود را مى ‏بخشد، پس از اين دستور مى‏ دهد كه مرگ را به ياد آورند، و آن را با آثار و صفات نفرت انگيزش توصيف مى‏ كند كه ويران كننده لذّات و خوشيها، و تباه كننده شهوات و اميال، و قطع كننده آرزوها و اميدهاست، و فرموده است در آن هنگام كه به سوى كارهاى زشت مى ‏شتابيد مرگ را به خاطر آوريد تا يادآورى آن شما را از ارتكاب اعمال ناروا باز دارد، سپس مردم را ترغيب مى ‏فرمايد كه رو به سوى خدا آورند و از او كمك بخواهند تا مشمول عنايات او شوند و لطف جميل او را بخواهند كه توفيق دهد با مواظبت بر انجام دادن تكاليفى كه بر عهده ما گذاشته است، نسبت به اداى حقوق واجب او اقدام كنيم، و نعمتهاى بى‏ كران او را پيوسته معترف و سپاسگزار باشيم، و با در نظر گرفتن جلال كبريايى او همه چيز را از او بدانيم، كه توفيق نيز از اوست.

 

ترجمه‏ شرح‏ نهج ‏البلاغه(ابن‏ ميثم بحرانی)، ج 3 ، صفحه‏ ى 8-2

ترجمه خطبه95ابن میثم بحرانی (جور و ستم بنى اميه،مردم شناسی،آینده نگری)

(خطبه98صبحی صالح)

 و من كلام له ( عليه ‏السلام ) يشير فيه إلى ظلم بني أمية

 
وَ اللَّهِ لَا يَزَالُونَ- حَتَّى لَا يَدَعُوا لِلَّهِ مُحَرَّماً إِلَّا اسْتَحَلُّوهُ- وَ لَا عَقْداً إِلَّا حَلُّوهُ- وَ حَتَّى لَا يَبْقَى بَيْتُ مَدَرٍ وَ لَا وَبَرٍ- إِلَّا

دَخَلَهُ ظُلْمُهُمْ- وَ نَبَا بِهِ سُوءُ رَعْيِهِمْ وَ حَتَّى يَقُومَ الْبَاكِيَانِ يَبْكِيَانِ- بَاكٍ يَبْكِي لِدِينِهِ- وَ بَاكٍ يَبْكِي لِدُنْيَاهُ- وَ حَتَّى تَكُونَ

نُصْرَةُ أَحَدِكُمْ مِنْ أَحَدِهِمْ- كَنُصْرَةِ الْعَبْدِ مِنْ سَيِّدِهِ- إِذَا شَهِدَ أَطَاعَهُ- وَ إِذَا غَابَ اغْتَابَهُ- وَ حَتَّى يَكُونَ أَعْظَمَكُمْ فِيهَا

عَنَاءً أَحْسَنُكُمْ بِاللَّهِ ظَنّاً- فَإِنْ أَتَاكُمُ اللَّهُ بِعَافِيَةٍ فَاقْبَلُوا- وَ إِنِ ابْتُلِيتُمْ فَاصْبِرُوا- فَإِنَّ الْعَاقِبَةَ لِلْمُتَّقِينَ
لغات

بنابه المنزل: هنگامى كه شخصى موافق ماندن در منزل نباشد.

عنا: رنج و تعب
ترجمه

 از سخنان آن حضرت (ع) است كه در آن از جور و ستم بنى اميه خبر داده است:

«به خدا سوگند بنى اميه در ملك و سلطنت به اندازه ‏اى پايدار بمانند كه هيچ حرامى از احكام الهى باقى نماند جز آن كه حلالش نمايند و هيچ عهدى و پيمانى نباشد جز آن كه شكسته و ناديده ‏اش بگيرند، ظلم و ستم آنها چنان فراگير شود كه هيچ خانه گلين و يا خيمه پشمين در روستا و صحرا باقى نماند جز آن كه ظلم بنى اميه بدان وارد شود و بد رفتارى آنها و عمالشان مردم شهر و روستا و چادرنشينها را دربدر و آواره كند. (نتيجه اين ستمگرى و بد رفتارى) مردم را بدودسته تقسيم كند كه هر دو گروه گريان باشند. اهل ديانت براى دينشان، و اهل دنيا براى دنياشان گريه كنند.

(مردم را چنان در شكنجه و سختى بگيرند كه) يارى كردن از آنها مانند يارى كردن برده از اربابش باشد. (فرمانبردارى افراد، از عمال و كارگزاران بنى اميّه از روى ترس و ملاحظه كارى صورت گيرد) بهمين دليل اگر حاضر باشند، مردم از آنها اطاعت نمايند. و اگر غايب باشند از آنها غيبت و بدگويى كنند.
در آن روزگار هر كس اعتقادش بخدا نيكوتر، رنج و گرفتاريش، بيشتر است پس اگر خدا عافيت و سلامتى داد سپاس گزارى كنيد و اگر دچار بلا و محن شديد صابر و شكيبا باشيد، زيرا كه پايان كار پرهيزكاران نيك است»
شرح

در اين كلام امام (ع) به ستمكارى بنى اميّه اشاره و سوگند ياد مى‏ كند كه ظلم بنى اميّه استمرار مى‏ يابد. خبر در جمله امام (ع) كه واژه ظلم بنى اميه بوده حذف شده است چون از محتواى كلام معلوم است كه خبر چه كلمه ‏اى است.
براى ظلم و ستم بنى اميه حدودى را به شرح زير بيان داشته است.

1– حرامى از محرّمات الهى را باقى نمى‏ گذارند جز اين كه همه را حلال اعلام مى‏ كنند. بزرگترين حرام، ظلم و قتل نفس است و بنى اميّه در ارتكاب اين دو عمل شهرت كامل داشته بنا بر اين بقيّه محرّمات الهى بخوبى روشن است.
«استحلّوه» در كلام امام (ع) يعنى حرام را به كار مى‏ بستند و انجام مى‏ دادند درست مانند يك وظيفه مشروع و حلال، در انجام كار حرام گناه و حرجى براى خود قبول نداشتند.

2- قوله عليه السلام: ان لا يدعو عقدا الّا حلّوه:
يعنى هيچ عقد و قراردادى از عقود اسلامى كه نظام عالم بر مدار همين قوانين شرع و ضوابط آن دور مى‏ زند، نبود جز اين كه ناديده انگاشته و در زير پا گذاشتند. «حلّوه» كنايه از منتفى‏ دانستن قواعد شرعى است كه صريحا با آنها مخالفت كرده و در عمل نيز به آنها پايبندى نداشتند.

3– هيچ خانه گلينى و يا چادر پشمينى نماند جز آن كه ستم بنى اميه بدان وارد شود. اين عبارت كنايه از دشمنى عمومى و ستمگرى آنها نسبت بتمام مردم شهرنشين و باديه نشين مى ‏باشد.
قوله عليه السلام: نبابه سوء رعيهم:
يعنى بد رفتارى آنها نسبت بمردم موجب شده بود كه خلق از آنها فاصله بگيرند و براى فرار از شرّشان ترك ديار كنند.
4– مردم بدو دسته گريان كه برخى بر دين خود و بعضى براى دنياشان اشك بريزند.
5– يارى دادن هر يك از شما هر يك از حكام بنى اميّه را بمانند يارى كردن برده از اربابش باشد. در اين عبارت تشبيه كرده است مردم را ببرده و بنى اميّه را به ارباب جهت شباهت را چنين بيان كرده است، كه هر گاه ارباب حاضر باشد فرمانش را ببرند و هرگاه غايب باشد از او بدگويى كنند. (چون اطاعت از اجبار و زور است نه از جهت ارادت و محبّت).
6– بيشترين زجر ظلم را از دست بنى اميّه كسانى مى‏ كشند كه حسن ظنّشان بخدا بيشتر باشد. دليل اين واقعيت اين است، هر كس بخدا حسن ظن بيشترى داشته باشد از بنى اميّه فاصله بيشترى مى‏ گيرد و توكّلش بر خدا بيشتر مى‏ شود.
بديهى است كه نسبت به چنين كسى بدگمان گشته او را بيشتر بگزند و تعقيبش كنند. پس از دست آنها رنج بيشترى خواهد برد.
سپس مى ‏فرمايند: آن كس كه عافيت بيشترى به او روى آورد بر اين نعمت عافيت خدا را شاكر باشد. مقصود حضرت از اين سخن آن است كه: عافيت داشتن و بدور ماندن از شرور بنى اميّه براى بعضى از مردم ممكن مى‏ شود. و همچنين فردى كه بعدالت قيام كند و از بلاى آنها وارهد. و آن را كه به‏ بلاى بنى اميّه مبتلى شود، دستور صبر و شكيبايى بر ابتلائات آنها را توصيه مى‏ كند. و در زمينه صبر و شكيبايى، حسن عافيت را كه لازمه تقوى و صبر است، بدانها وعده مى‏ دهد. زيرا خداوند مى ‏فرمايد: تِلْكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ«».
ترجمه‏ شرح ‏نهج ‏البلاغه(ابن ‏ميثم بحرانی)، ج 2 ، صفحه‏ ى 862-860

ترجمه شرح خطبه94 ابن میثم بحرانی(نکوهش یاران،ستایش اصحاب رسول خدا (ص)

(خطبه97صبحی صالح)

 و من خطبة له ( عليه ‏السلام ) في أصحابه و أصحاب رسول اللّه‏
أصحاب علي‏

وَ لَئِنْ أَمْهَلَ الظَّالِمَ- فَلَنْ يَفُوتَ أَخْذُهُ- وَ هُوَ لَهُ بِالْمِرْصَادِ عَلَى مَجَازِ طَرِيقِهِ- وَ بِمَوْضِعِ الشَّجَا مِنْ مَسَاغِ رِيقِهِ.

أَمَا وَ الَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ- لَيَظْهَرَنَّ هَؤُلَاءِ الْقَوْمُ عَلَيْكُمْ- لَيْسَ لِأَنَّهُمْ أَوْلَى بِالْحَقِّ مِنْكُمْ- وَ لَكِنْ لِإِسْرَاعِهِمْ إِلَى بَاطِلِ صَاحِبِهِمْ وَ إِبْطَائِكُمْ عَنْ حَقِّي- وَ لَقَدْ أَصْبَحَتِ الْأُمَمُ تَخَافُ ظُلْمَ رُعَاتِهَا- وَ أَصْبَحْتُ أَخَافُ ظُلْمَ رَعِيَّتِي- اسْتَنْفَرْتُكُمْ لِلْجِهَادِ فَلَمْ تَنْفِرُوا- وَ أَسْمَعْتُكُمْ فَلَمْ تَسْمَعُوا- وَ دَعَوْتُكُمْ سِرّاً وَ جَهْراً فَلَمْ تَسْتَجِيبُوا- وَ نَصَحْتُ لَكُمْ فَلَمْ تَقْبَلُوا.

أَ شُهُودٌ كَغُيَّابٍ وَ عَبِيدٌ كَأَرْبَابٍ- أَتْلُو عَلَيْكُمْ الْحِكَمَ فَتَنْفِرُونَ مِنْهَا- وَ أَعِظُكُمْ بِالْمَوْعِظَةِ الْبَالِغَةِ- فَتَتَفَرَّقُونَ عَنْهَا- وَ أَحُثُّكُمْ عَلَى جِهَادِ أَهْلِ الْبَغْيِ- فَمَا آتِي عَلَى آخِرِ قَوْلِي- حَتَّى أَرَاكُمْ مُتَفَرِّقِينَ أَيَادِيَ سَبَا تَرْجِعُونَ إِلَى مَجَالِسِكُمْ- وَ تَتَخَادَعُونَ عَنْ مَوَاعِظِكُمْ- أُقَوِّمُكُمْ غُدْوَةً وَ تَرْجِعُونَ إِلَيَّ عَشِيَّةً- كَظَهْرِ الْحَنِيَّةِ عَجَزَ الْمُقَوِّمُ وَ أَعْضَلَ الْمُقَوَّمُ.

أَيُّهَا الشَّاهِدَةُ أَبْدَانُهُمْ- الْغَائِبَةُ عَنْهُمْ عُقُولُهُمْ- الْمُخْتَلِفَةُ أَهْوَاؤُهُمْ- الْمُبْتَلَى بِهِمْ أُمَرَاؤُهُمْ- صَاحِبُكُمْ يُطِيعُ اللَّهَ وَ أَنْتُمْ تَعْصُونَهُ- وَ صَاحِبُ أَهْلِ الشَّامِ يَعْصِي اللَّهَ- وَ هُمْ يُطِيعُونَهُ- لَوَدِدْتُ وَ اللَّهِ أَنَّ مُعَاوِيَةَ صَارَفَنِي بِكُمْ- صَرْفَ الدِّينَارِ بِالدِّرْهَمِ- فَأَخَذَ مِنِّي عَشَرَةَ مِنْكُمْ- وَ أَعْطَانِي رَجُلًا مِنْهُمْ.

يَا أَهْلَ الْكُوفَةِ- مُنِيتُ مِنْكُمْ بِثَلَاثٍ وَ اثْنَتَيْنِ- صُمٌّ ذَوُو أَسْمَاعٍ- وَ بُكْمٌ ذَوُو كَلَامٍ- وَ عُمْيٌ ذَوُو أَبْصَارٍ- لَا أَحْرَارُ صِدْقٍ عِنْدَ اللِّقَاءِ- وَ لَا إِخْوَانُ ثِقَةٍ عِنْدَ الْبَلَاءِ- تَرِبَتْ أَيْدِيكُمْ- يَا أَشْبَاهَ الْإِبِلِ غَابَ عَنْهَا رُعَاتُهَا- كُلَّمَا جُمِعَتْ مِنْ جَانِبٍ تَفَرَّقَتْ مِنْ آخَرَ-

وَ اللَّهِ لَكَأَنِّي بِكُمْ فِيمَا إِخَالُكُمْ- أَنْ لَوْ حَمِسَ الْوَغَى وَ حَمِيَ الضِّرَابُ- قَدِ انْفَرَجْتُمْ عَنِ ابْنِ أَبِي طَالِبٍ- انْفِرَاجَ الْمَرْأَةِ عَنْ قُبُلِهَا- وَ إِنِّي لَعَلَى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّي وَ مِنْهَاجٍ مِنْ نَبِيِّي- وَ إِنِّي لَعَلَى الطَّرِيقِ الْوَاضِحِ- أَلْقُطُهُ لَقْطاً انْظُرُوا أَهْلَ بَيْتِ نَبِيِّكُمْ- فَالْزَمُوا سَمْتَهُمْ- وَ اتَّبِعُوا أَثَرَهُمْ- فَلَنْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ هُدًى- وَ لَنْ يُعِيدُوكُمْ فِي رَدًى- فَإِنْ لَبَدُوا فَالْبُدُوا- وَ إِنْ نَهَضُوا فَانْهَضُوا- وَ لَا تَسْبِقُوهُمْ فَتَضِلُّوا- وَ لَا تَتَأَخَّرُوا عَنْهُمْ فَتَهْلِكُوا.

لَقَدْ رَأَيْتُ أَصْحَابَ مُحَمَّدٍ ص- فَمَا أَرَى أَحَداً يُشْبِهُهُمْ مِنْكُمْ- لَقَدْ كَانُوا يُصْبِحُونَ شُعْثاً غُبْراً- وَ قَدْ بَاتُوا سُجَّداً وَ قِيَاماً- يُرَاوِحُونَ بَيْنَ جِبَاهِهِمْ وَ خُدُودِهِمْ- وَ يَقِفُونَ عَلَى مِثْلِ الْجَمْرِ مِنْ ذِكْرِ مَعَادِهِمْ- كَأَنَّ بَيْنَ أَعْيُنِهِمْ رُكَبَ الْمِعْزَى- مِنْ طُولِ سُجُودِهِمْ- إِذَا ذُكِرَ اللَّهُ هَمَلَتْ أَعْيُنُهُمْ- حَتَّى تَبُلَّ جُيُوبَهُمْ- وَ مَادُوا كَمَا يَمِيدُ الشَّجَرُ يَوْمَ الرِّيحِ الْعَاصِفِ- خَوْفاً مِنَ الْعِقَابِ وَ رَجَاءً لِلثَّوَابِ
لغات
مرصاد: در راه كمين كردن كمينگاه را

رصد: مراقبت كننده

شجى: بر اثر اندوه فراوان گير كردن خوردنى و آشاميدنى در گلو

حث: به شدت و جديت بر كارى بر انگيختن

اعضل: مشكل شد

حيه: كمان، قوس

منى: مبتلا شد

تربت: بى دليلى خاك آلود شد

اخال: گمان دارم، مى ‏پندارم

وغى: جنگ، اصل اين واژه براى سر و صدا وضع شده است.

حمس: شدت يافت

سمت: طريقت راه و روش

لبد الطائر: پرنده به زمين چسبيد.
ترجمه
«اگر چند روزى خداوند ستمگر را مهلت دهد (براى سخت‏تر شدن عقوبت ظالم است) ولى هرگز از مؤاخذه و كيفر او صرف نظر نخواهد كرد زيرا پروردگار در كمين ستمگر است و در گذرگاهش قرار دارد و ناگاه گلو و مجراى فرو بردن آب دهانش را گرفته، نابودش مى‏ كند.

آگاه باشيد سوگند به آن كسى كه جان من در قبضه قدرت اوست، (با ضعفى كه شما از خود نشان مى‏ دهيد) مردم شام بر شما مسلّط خواهند شد. البتّه اين غلبه و چيرگى آنها به اين دليل نيست كه از شما بحق سزاوارترند، بلكه صرفا بدين سبب است كه آنها در اطاعت و فرمانبردارى معاويه كوتاهى نمى‏ كنند ولى شما در پذيرش دستور من تسامح و سستى از خود نشان مى ‏دهيد (شگفت‏آور است) همواره امتها از ستم واليان خود بيمناكند، امّا من از بيداد رعيت خودم ترسانم«» شما را براى جهاد بر انگيختم، نرفتيد، سخن حق را گوشزدتان كردم نشنيديد در آشكار و نهان دعوتتان نمودم. اجابت نكرديد. پند و اندرزتان دادم نپذيرفتيد

اى حاضرانى كه همچون غايبانيد و اى بندگانى كه مثل اربابان عمل مى ‏كنيد (بايد خيلى خيره سر باشيد) كه حكمتها را بر شما مى‏ خوانم از آنها فرار مى‏ كنيد، با مواعظ نيك و رسا پندتان مى ‏دهم از آن دورى جسته پراكنده مى‏ شويد هنگامى كه شما را براى جهاد با ستمگران و طاغيان ترغيب و تشويق مى‏ كنم، هنوز سخنم بپايان نرسيده، كه مانند «قوم سبا» متفرّق مى‏ شويد. (پس از تمام شدن گفته‏ هاى من) دوباره به مجلس بازگشته و با پند و اندرزهاى دروغين يكديگر را فريب مى ‏دهيد (شما به سرعت تغيير موضع مى‏ دهيد) صبح هنگام، شما را براه راست استوار مى‏ دارم ولى بگاه شب به نزد من باز مى‏ گرديد، مانند كمان محكمى كه نه كسى قدرت صاف كردن آن را دارد و نه خودش قابليّت صاف شدن را داراست. آخر تا كى ديگر، اندرز دهنده بستوه آمد ولى اندرز شنونده از مأيوس بودن خود چيزى نكاست (از پند دادن شما خسته شدم چرا اصلاح امور را محال مى‏ پنداريد)

اى گروهى كه بدنهاتان حاضر و خردهاتان گم است و خواسته‏ هاى شما مختلف و گوناگون مى ‏باشد، و رؤسايتان را گرفتار كرده ‏ايد.امير شما مطيع خداست، و شما او را نافرمانى مى‏ كنيد ولى امير مردم شام (معاويه) معصيت خدا را انجام مى‏ دهد و مردم شام از او فرمان مى ‏برند بخدا سوگند، دوست مى‏ دارم كه معاويه با من معامله طلا با نقره نمايد، از شما افراد بى تعهّد ده نفر دريافت كند و از اطرافيان خود يك نفر را به من بدهد.
اى مردم كوفه من از جهت سه چيز كه در شما وجود دارد و دو چيز كه در شما نيست به غصّه گرفتار شده‏ ام.
سه چيزى كه در شما هست عبارتند از: 1- گوش داريد و كريد 2- حرف مى ‏زنيد و لاليد 3- چشم داريد و كوريد دو چيزى كه در شما نيست عبارت از: 1- آزاد مرد نبوده و خوش برخورد نيستيد 2- در گرفتارى برادران موثّق نبوده مورد اعتماد و اطمينان نمى ‏باشيد.
خيرى به شما نرسد، دستهايتان خاك آلود باد، همواره به فقر و ذلت گرفتار باشيد«». شما مردم كوفه شبيه شترانى هستيد كه چوپان نداشته باشند و از هر سو كه جمع شوند از ديگر سو متفرّق گردند.

بخدا سوگند، گويا شما را مى ‏نگرم، و گمان نزديك به يقين دارم، هنگامى كه تنور جنگ تفتيده گردد و آتش زد و خورد شراره بجهاند، از اطراف پسر ابى طالب همچون زنى كه از فرزندش جدا شود، پراكنده مى‏ گرديد. ولى من به حق بودن خودم اطمينان داشته، و از جانب پروردگارم دليلى گويا دارم و بر مسير پيامبر كه طريقى واضح و روشن است حركت مى‏ كنم. من براه خدا و شريعت رفته، حق را از طريق ضلالت و گمراهى جدا مى ‏سازم. (من و خانواده پيامبر شما همواره براه حق رفته و مى ‏رويم)

بنا بر اين شما رفتار اهل بيت پيغمبر (ص) را در نظر گرفته،حركت خود را در جهت حركت اولاد پيامبرتان قرار داده و ملازم آنها شويد، و از آنها پيروى كنيد. زيرا، آنان هرگز شما را از راه راست بيرون نبرده و بهلاكت نمى‏ رسانند. (بنا بر اين) اگر آنان جايى درنگ كردند شما نيز درنگ كنيد و اگر آنها بر كارى اقدام كردند شما نيز اقدام كنيد (در كار امامان (ع) چون و چرا نداشته باشيد) از اهل بيت پيغمبر (ص) جلو نيفتيد كه گمراه مى‏ شويد و از آنها عقب نمانيد كه بهلاكت مى ‏رسيد.

من اصحاب محمّد (ص) را ديده ‏ام، هيچ يك از شما بدانها شباهت نداريد آنها با هيئت ژوليده مويى و گردآلودگى، صبح مى‏ كردند، زيرا شب را بسجده و قيام سپرى كرده بودند. ميان رخسار و پيشانى خود نوبت نهاده بودند، گاهى در پيشگاه خدا رخسار بر خاك مى‏ گذاشتند و گاهى به عبوديّت پيشانى بر زمين مى‏ ساييدند. چنان در سوز گداز روز معاد خود بودند، كه گويا بر سر آتش پا نهاده باشند. ميان دو چشمشان (سجده‏گاه) بر اثر سجده‏ هاى طولانى همچون زانوى بزها پينه بسته بود. هنگامى كه نام خداوند سبحان به ميان مى‏ آمد، از سوز عشق و درد فراق، چنان اشك از ديدگانشان سيلان مى‏ كرد. كه دامان و گريبانشان تر مى‏ شد. از ترس كيفر خداوند، و اميدوارى بثواب او مانند درختى كه از وزش باد تند بلرزد بر خود مى‏ لرزيدند. (ياران رسول خدا چنين بودند)»
شرح
فقوله عليه السلام: و لئن أمهل الظّالم إلى قوله ريقه:
اين فراز از كلام امام (ع) براى تهديد مردم شام آورده شده است، كه خداوند آنها را گرفتار مى‏ كند، قوّت و نيرومنديشان را از ميان خواهد برد. پروردگار در تمام حركات، اعمال و رفتار در كمين آنهاست و در مسير حركتشان كه گمراهى و ضلالت است قرار گرفته است. روزى گلويشان را گرفته، و جانشان را مى‏ ستاند.
از به كار بردن واژه «شجى» و بر «مرصاد» بودن خدا، فهميده مى‏ شود كه حق تعالى، ستمگران را به كيفر و عقوبت گرفتار مى‏ كند (هر چند اين عقوبت تأخير داشته باشد، امّا قطعى و يقينى است) چنان كه خود در اين باره مى ‏فرمايد:
أَوْ يَأْخُذَهُمْ فِي تَقَلُّبِهِمْ فَما هُمْ بِمُعْجِزِينَ أَوْ يَأْخُذَهُمْ عَلى‏ تَخَوُّفٍ«» سپس امام (ع) سوگند ياد مى ‏كند كه اصحاب معاويه بر آنها پيروز مى‏ شوند، تا مگر كوفيان را بر مقاومت و پايدارى بسيج كند. پس از آن تصوّر بعضى را در علّت پيروزى اصحاب معاويه بر يارانش را كه موجب ضعف روحيّه آنها مى ‏شود رد كرده، مى‏ فرمايد: دليل غلبه اصحاب معاويه بر حق بودنشان نيست، بلكه پيروى بيچون و چراى آنها از دستورات معاويه در امر باطل و تسامح خوددارى شما از پيروى ازمن با وجودى كه حقّم مى ‏باشد زيرا پيروزى و موفقيّت در وحدت كلمه و فرمانبردارى از امام و پيشواست نه اين كه به حقّانيّت امام اعتقاد داشته باشى ولى در عمل و ميدان كارزار او را رها كرده و تنها بگذارى.

امام (ع) سخن را در توبيخ و اهانت مردم كوفه ادامه داده، و بدليل تخلّف و سرپيچى از دستوراتش از آنها اظهار تنفّر و انزجار كرده مى‏ فرمايد: و لقد اصبحت الأمم الى قوله رعيّتى: «امّتها از سلطانشان مى‏ ترسند امّا عجب اين است من كه على هستم از پيروانم مى ‏ترسم» بطور طبيعى و همگانى رعايا از سلطان خود مى‏ ترسند، وقتى كه قضيّه بر عكس باشد يعنى امير از افراد تحت امرش بترسد چنان پيروانى سزاوار ملامت و سرزنش هستند و هيچ بهانه و دليلى بر عليه حاكم خود ندارند.
همين تخلّف از دستور امام (ع) كه دقيقا نوعى ظلم بر خودشان بود، آنها را مستحقّ تنفّر و انزجار امام (ع) كرد. چه آن حضرت در موارد زيادى آنها را مورد تفقّد و دلسوزى قرار داد. از جمله روز حكميّت در صفّين، ولى آنها نصيحت و صلاحديد امام (ع) را نپذيرفته و بعنوان تمرّد از دستور به آن حضرت گفتند: اگربحكميّت راضى نشوى آنچه با عثمان كرديم با تو خواهيم كرد.

امام (ع) در ادامه سخن تقصير مردم كوفه و راهنماييهاى خود را نسبت به آنها در جهت ارشاد و هدايت و اصلاح امورشان بر مى‏ شمارد، و بعنوان مشت نمونه خروار، فرار آنها از جهاد با دشمن و حفظ بلادشان، و دعوت آنها بطور علنى و سرّى بر انجام كارهاى شايسته، و پند و اندرز دادن آنها بر انديشه صحيح در امور را، يادآور مى ‏شود.
كلام امام (ع) نمودى از سخن حق تعالى در حكايت از داستان نوح (ع) است كه به درگاه خدا عرضه مى‏ دارد: قالَ رَبِّ إِنِّي دَعَوْتُ قَوْمِي لَيْلًا وَ نَهاراً فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعائِي إِلَّا فِراراً وَ إِنِّي كُلَّما دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا تا ثُمَّ«». سپس امام (ع) مردمان كوفه را با وجودى كه حاضر بودند به غايبان، و در صورتى كه ادّعاى بندگى خدا را داشتند به اربابان متمرّد از فرمان تشبيه كرده است. جهت تشبيه اين است كه اشخاص حاضر از موعظه و نصيحت پندى مى‏ گيرند، اما افراد غايب چون قادر به شنيدن نيستند از پند و اندرز سودى نمى ‏برند. وقتى كه افراد حاضر پند گيرنده نباشند با افراد غائب تفاوتى ندارند.

وظيفه بندگان نيز اطاعت و فرمانبردارى از دستورات فرماندهان مى‏ باشد، ولى وقتى كه از روى غرور و تكبّر فرمانبردارى نداشته باشند، همچون اربابانى خواهند بود كه همواره دستور مى ‏دهند و دستور نمى ‏برند (پيروان حضرت نه گوش به نصيحت مى‏ دادند، و نه فرمانبردار بودند. بدين لحاظ آنها را به افراد غايب و ارباب تشبيه كرده است)
در ادامه مذمّت و بدگويى، آنها را توبيخ مى ‏كند كه گوش به سخن حكمت‏ آميز و موعظه بليغ آن حضرت نداده ‏اند و بدين سبب سزاوار ملامت شده ‏اند.

منظور حضرت از «اهل بغى» مردم شام، پيروان معاويه ‏اند، و «ايادى سبا» ضرب المثلى كه به هنگام نهايت تفرقه جمعيّتى، بدليل عدم اجتماعشان در مجالس و محافل تصميم‏گيرى آورده مى ‏شود.
«ايادى و سبا» دو كلمه‏ اند مانند «معدى و كرب» كه بصورت يك اسم آورده مى‏ شود. «سبا» قبيله‏ اى است از اولاد «سبا» فرزند يشحب بن يعرب بن قحطان. و اصل مثل در باره اين قبيله بدين طريق است كه اولاد سباء در كرانه‏ هاى سدّ مآرب زندگى مى‏ كردند، هنگامى كه سدّ مآرب در شرف تخريب قرار گرفته بود، زن كاهنى بر ويرانى سد آگاهى يافت، و جريان امر را با شخصى بنام عمرو بن عامر ملقّب بمزيقيا در ميان گذاشت. عمر بن عامر قبل از خرابى سدّ مآرب و ويرانى آن، باغات، مزارع و اموال خود را فروخت و به مكّه هجرت كرد.
امّا بقيّه ساكنان منطقه دچار زحمت گرديده و علّت را بدرستى نمى‏ دانستند و با تضرّع و زارى از كاهنه چاره مشكل را مى‏ خواستند. زن كاهن مشكلات آينده را و آنچه اتفاق خواهد افتاد به آنها خبر داده گفت: خرابى سد مآرب موجب تفرقه و جدايى ما خواهد شد. مردم در مورد آينده خود با كاهنه مشورت كردند. او در نظرخواهى چنين گفت: آنها كه داراى همّتى بلند هستند و در حمل و نقل سخت كوش و مقصدى تيز بينانه دارند به كاخهاى استوار و محكم عمّان كوچ نمايند.
نياكان مردم عمّان همين گروه هستند. و از شما آنها كه چابك و استوارند و بر مشكلات روزگار مى ‏توانند شكيبا باشند، سرزمين و وادى «نمر» را از دست ندهند. قبيله «خزاعة» همين گروه هستند.

سپس گفت از شما آنها كه ميل دارند چون كشتى بر ساحل آرام بگيرند و خوراكيهاى گوارا در محلّ زندگى خود داشته باشند «يثرب» را كه داراى درختان خرما است، دريابند. دو قبيله اوس و خزرج همين گروه هستند.

و سپس گفت آنها كه تمايل به آب انگور و شراب و ملك پادشاهى دارند و مايلند كه لباس ابريشم بپوشند لازم است كه به «بصرى و غوير» (نام دو منطقه در سرزمين شام) بروند. آل جفنيّة از قبيله غسّان همين دسته‏ اند.

پس از آن گفت از شما آنها كه مايلند، لباس نازك بپوشند و اسبهاى خوش‏ نژاد سوار شوند، و گنجينه ‏هايى از روزى داشته و بخون ريزى مشغول باشند بسرزمين عراق كوچ كنند. «آل جذيمة الأبرس» همين گروهند.

و آل «محرّق» در حيره ماندند. تفرقه آل سباء در بلاد موجب اين ضرب المثل مشهور گرديد«» اين ضرب المثل بر هر جمعيّتى كه دچار تفرقه گردد اطلاق مى‏ شود.
با توجّه به اين كه خدعه و فريب، بى توجّهى به مصلحت اجتماعى مى ‏باشد، امام (ع) در باره اصحاب خود مى‏ فرمايد: «يتخادعون» يعنى ياران من (داراى اين خصيصه زشت اخلاقى هستند كه) هرگاه از مجلس وعظ و پند باز مى‏ گردند هر يك ديگرى را از موضوع وعظ و نصيحت غافل مى ‏گرداند. و به موضوعات ديگرى توجّهش مى‏ دهد. هر چند انجام اين امر بقصد فريب نباشد، نتيجه آن خدعه يعنى غافل ساختن از مصلحت امر است. (چنان كه آل سبا آنچه كاهن گفته بود از يكديگر پوشيده مى‏ داشتند).

منظور كلام امام (ع) كه فرمود: «در صبحگاه آنها را قوام مى‏ بخشم» اين‏ است كه به اصلاح اخلاق آنها با حكمت و موعظه مى ‏پردازم، امّا شب هنگام كه باز مى‏ گردند مانند پشت كمان كج شده ‏اند«» اين جمله تشبيه معقول به محسوس است. انحراف آنها از زيبايى اخلاق و كجى فكر و انديشه معقول به كمان محسوس تشبيه شده است.
قوله عليه السلام: عجز المقوّم:
اين جمله إشاره بخود حضرت دارد و اعترافى است كه آن بزرگوار بر ناتوانى خود در قوام بخشيدن به يارانش مى‏ كند (پيش از اين متذكّر شدم كه امام (ع) نمى‏ خواست با ديكتاتورى آنها را به راه خير وا دارد.- م.)
قوله عليه السلام: و اعضل المقوّم:
يعنى نصيحت‏پذير كارش مشكل است و در معالجه و دواء به بن بست رسيده است. انحراف اخلاقى پيروان، موجب گرديده بود كه توجّهى به نصايح دلسوزانه حضرت نداشته باشند، و دل آن بزرگوار را بدرد آورند كه با اندوه و تأسّف بگويد. پند دهنده از نصيحت عاجز و پند شنونده از پند پذيرى درمانده است.
پس از بيان اين موضوع امام (ع) آنها را مورد خطاب قرار داده و معايبشان را متذكّر مى‏ گردد. شايد خرد و عقل اصحابش را از بى توجّهى به حقايق منصرف و به تأمّل و فكر وادارشان كند. لذا اوصافى را به شرح زير براى آنها بيان مى‏ كند.
– بدنهاشان حاضر و عقل‏شان غائب است.
– خواسته‏ هاى مختلفى دارند.
– امرا و فرماندهانشان بدانها مبتلى و گرفتار شده‏ اند.
سپس اصحابش را متوجّه رذليت با بخشوديشان كرده مى‏ فرمايد: با وجودى كه من مطيع فرمان خدايم، شما با دستورات من مخالفت مى‏ كنيد و با وجودى كه‏ پيشواى مردم شام معصيت خدا را مرتكب مى‏ شود آنها از فرامين وى تبعيّت مى‏ كنند. اين مقايسه را امام (ع) در فرق ميان خود و معاويه مى‏ آورد تا غيرت آنها را بر جهاد و پيروى از دستوراتش بر انگيزد (امّا وقتى كه تغييرى در وضع آنها مشاهده نمى‏ كند) اصحابش را تحقير و فضيلت دشمنان را نسبت به آنها در جنگ و شجاعت استقامت بيان كرده سوگند ياد مى‏ كند. كه مايل است معاويه معاوضه طلا با نقره را انجام دهد (يكى از پيروان خود را بدهد و ده نفر از پيروان امام را بگيرد، چنان كه ده درهم نقره را با يك دينار طلا معاوضه مى‏ كنند)

سپس امام (ع) خود را گرفتار پنج خصلت از پيروان خود مى‏ داند. سه صفتى كه در آنها وجود دارد و متناسب با يكديگرند و دو صفتى كه در آنها نيست سه صفت موجود در آنها بدين قرار است: با اين كه گوش دارند كرند. با اين كه حرف مى‏ زنند گنگند و با اين كه چشم دارند كورند. جمع اين اوصاف با ضدّشان (يعنى در عين شنوائى كر بودن و در عين حرف زدن گنگ بودن و در عين چشم داشتن كور بودن) موجب تعجّب گرديده و بيان توبيخ آنهاست. مقصود اين است كه در مصالح دين و نظام امور دولتشان بر شنوايى و گويايى و بينايى آنها نفعى مترتّب نيست. آن كه از شنوايى و بينائى خود سودى نبرده و عبرت نگيرد و آن كه گفتارش مفيد فايده‏ اى نباشد، مانند كسى است، كه اين احساسات را نداشته باشد. بلكه حال اين افراد بدتر است، زيرا شنوايى، گويايى و بينايى هرگاه مفيد فايده نباشند، به نسبت آن كه اين ابزار را ندارد مضرّ خواهند بود (گاهى موجب خلافكارى مى‏ شوند و انسان به كيفر گناه آنها گرفتار مى‏ آيد).

امّا دو صفتى كه در آن مردم وجود نداشت، يكى آن كه هنگام ملاقات و بر خورد، صداقت در آزادگى نداشتند، يعنى بدليل آميزه ‏اى كه از ترس، خوارى و فرار در ذات خويش داشتند بهنگام برخورد و ملاقات، آزادگى و حريّت، بزرگوارى و صداقت از آنها بروز نمى‏ كرد زيرا شخص آزادمنش از زشتى رذيلت وكارهايى كه موجب طعن و ملامت شود وارسته است.

صفت دوّمى كه در ذاتشان ديده نمى‏ شد. به هنگام بروز بلا برادران مورد اعتمادى نبودند، يعنى برادرانى، كه بگاه گرفتارى و نزول حوادث بتوان بدانها اعتماد كرد.
سپس امام (ع) با اظهار دلتنگى بر عليه آنها در شكل نعمت خواهى دعا مى‏ كند و مى‏ فرمايد: «دستهايتان خاك آلود باد» كنايه از اين است كه هيچ خيرى به آنها نرسد.
قوله عليه السلام: يا اشباه الإبل غاب عنها رعاتها كلّما جمعت من جانب تفرقّت من جانب آخر.
در عبارت فوق تشبيهى را به كار برده و مردم كوفه را به گلّه شترى كه ساربان نداشته و از هر سو متفرّق‏ اند مانند كرده است، وجه شباهت بيان رذيلتى است كه امام (ع) در وجود آنها سراغ داشت. نشانه اين رذيلت تفرقه و پراكندگى بود كه بهنگام جنگ پيروان حضرت دچار آن بودند.
سپس جدايى و نامأنوسى آن مردم را به جدا شدن زن از بچّه ‏اش در هنگام ولادت تشبيه كرده است، تا بيان اين مطلب بغيرتشان برخورد كند.
تشبيه در مورد تسليم شدن زن به ولادت فرزند و جدا شدن از او بيان كننده زمان ولادت و يا ملامت و طعنى است كه براى افراد آورده مى‏ شود.
امام (ع) پس از اين توبيخ به بيان فضيلت خود پرداخته، تا دلهاى پيروان خود را قوّت بخشيده و ميان آنها الفت برقرار كند، و بيّنه روشنى كه امام (ع) از جانب خداوند بر عليه آنها عرضه مى‏ كرد، آيات كريمه قرآن و ادلّه واضحى بود كه بر معرفت وجود حق تعالى و اعتماد كاملى كه بر پيمودن راه خداوند داشت، چنان كه خداوند متعال مى ‏فرمايد: قُلْ إِنِّي عَلى‏ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّي«». مقصود از «منهاج» پيامبر (ص) طريقه و سنت پيغمبر (ص) مى ‏باشد و راه روشنى الهى، كه امام سالك آن بوده است شريعت و ديانت رسول گرامى اسلام است منظور از اين جمله امام (ع) «القطه لقطا» بررسى و تميز دادن راه حق از طريق ضلالت و گمراهى، و سلوك بر مسير حقيقت مى‏باشد، كه حضرت همواره مراقب آن بوده است.
امام (ع) فضيلت خود را با دستور به تبعيّت از اهل بيت و سمت‏گيرى در جهت آن رسول و پيروى از آن بزرگواران تكميل مى‏ كند. دليل وجوب اطاعت از اهل بيت را سالك بودن آنها بر راه خدا، و عدم انحراف از طريق حق، دانسته است بدين توضيح كه اهل بيت مردم را دوباره به جاهليّت و گمراهى باز نمى‏ گردانند. در اين كلام اشاره ضمنى به اين حقيقت است كه اگر مردم از غير اهل پيامبر تبعيّت كنند، به دوران جاهليّت و ضلالت باز خواهند گشت.
قوله عليه السلام: فان لبدوا:
اگر اهل بيت پيامبر از گرفتن خلافت منصرف بودند و دوست داشتند كه از توسّل بزور در قبضه كردن مقام خلافت خوددارى كرده و در خانه بنشينند، و يا اگر براى گرفتن خلافت از دست غاصبان بپا خاستند (در هر دو حال) از آنها پيروى كنيد. زيرا انزوا و سكون آنها از پذيرش خلافت براى مصلحتى است كه علم آن از ديگران مخفى است. و اگر هم قيام كردند با آنها قيام كنيد و همراه آنها باشيد.
سپس امام (ع) در همين راستا، مردم را از سبقت گرفتن بر اهل البيت نهى مى‏ كند، زيرا جلو افتادن بر آل رسول نتيجه‏ اش ضلالت و گمراهى است.
در انجام امور مقدم شدن بر اهل البيت روا نيست، زيرا لازمه جلو افتادن بر دليل و راهنما، گمراه شدن و راه نبردن به مقصد مى ‏باشد.
همچنين پا پس كشيدن و عقب ماندن از آل رسول نتيجه ‏اش هلاكت و نابودى است.
از اوامر و افعالى كه آل رسول دستور مى ‏دهند، نبايد عقب ماند، يعنى‏ بمخالفت آنها نبايد پرداخت، زيرا مخالفت با آل پيامبر جز سرگشتگى در وادى جهالت و عذاب آخرت و هلاكت هميشگى نتيجه‏اى ببار نمى‏ آورد.
شيعه اين ويژگى را به دوازده امام اختصاص مى‏ دهد و آنها را واجب الاطاعة و امامان بر حق مى‏ داند.
قوله عليه السلام: و لقد رأيت اصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله الى آخره.
اين فراز از كلام امام (ع) در ستايش و مدح صحابه مخصوص (پيامبر) و بيان منزلت و مقام آنها در خائف بودن از خدا و دين اوست. و ترغيبى بر كسب چنان فضايل براى ديگران مى ‏باشد. و با اين بيان «كه احدى را نديده ‏ام مانند آنها باشد» شنوندگان را بر سر غيرت مى ‏آورد تا مگر براى به دست آوردن فضيلتهاى عبادى اخلاقى كه اصحاب خاص رسول گرامى اسلام داشتند، و اينان ندارند تلاش كنند. آن گاه حضرت اوصافى را به شرح زير براى صحابى خاص پيامبر حق، مى ‏آورند.
1- موى سرشان پريشان و صورتشان خاك آورد است. اين كلام حضرت اشاره به لاغرى پوست بدن اصحاب و ترك زينت و لذّتهاى دنيوى آنها دارد.

2- شب را با قيام و سجده زنده مى‏ دارند: اين جمله امام (ع) اشاره به اين است كه شب را بنماز صبح مى‏ كنند، چنان كه خداوند متعال در اين باره مى‏ فرمايد: وَ الَّذِينَ يَبِيتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّداً وَ قِياماً«».

3- ميان پيشانى و صورتشان از جهت استراحت نوبت بندى كرده ‏اند.
يعنى هرگاه يكى از آنها بر اثر سجده طولانى پيشانى‏ اش خسته شود، براى رفع خستگى آن، صورت بر خاك مى‏ نهد.

4- از ياد معاد همچون كسى هستند كه پا بر آتش سوزان گذاشته باشد.
اين كلام اشاره به بيتابى و اضطرابى است كه از ياد معاد و ترس قيامت به آنها دست مى ‏دهد، چنان كه شخص پا بر آتش نهاده از حرارت آن تاب نمى ‏آورد اينان نيز ناراحتند و بيتابى مى‏ كنند.

5- ميان دو چشمشان «پيشانى» همچون زانوى بز، بدليل سجده‏ هاى طولانى پينه بسته است. وجه شباهت اين است كه جايگاه سجده در چهره آنها بتدريج كبود و پس از مدّتى پوستش مى‏ ميرد و سخت و سفت مى‏ شود. چنان كه زانوى بز «بعلّت خوابيدن بر زانو» روى زمينهاى خشك و خشن پينه مى‏ بندد.

6- هنگامى كه در نزد آنها ياد خدا آورده شود، چنان چشمهايشان پر از اشك مى‏ شود، كه گريبان و دامنشان را تر مى‏ كند.
بعضى از روات نهج البلاغه كلمه «جيوبهم» را «جباههم» كه بمعنى صورت است، قرائت كرده‏ اند. مطابق اين روايت‏ تر شدن صورت از اشك چشم، در حال سجده ممكن است«».
چنان كه درخت از باد تند مى‏ لرزد، آنها از خوف عذاب پروردگار و يا محروم ماندن از رحمت الهى ترس دارند و بر خود مى ‏لرزند.
گاهى ترس و اضطراب بدليل ترس از كيفر خداوند است و گاهى بدليل شوق و علاقه وافرى كه به ثواب خداست و انسان مى ‏ترسد كه از آن محروم شود.
اين سخن امام (ع) مطابق كلام حق تعالى است كه مى‏ فرمايد: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ»«».

ترجمه‏ شرح ‏نهج‏ البلاغه(ابن ‏ميثم بحرانی)، ج 2 ، صفحه‏ ى859-845

ترجمه شرح خطبه93 ابن میثم بحرانی(توصيف خداوند متعال و اوصاف پيامبر (ص))

(خطبه 96صبحی صالح)

و من خطبة له ( عليه‏ السلام ) في اللّه و في الرسول الأكرم‏

بخش اول از خطبه‏ هاى ديگر آن حضرت (ع) است كه در توصيف خداوند متعال و اوصاف پيامبر (ص) ايراد فرموده است.
اللّه تعالى‏

الْحَمْدُ لِلَّهِ الْأَوَّلِ فَلَا شَيْ‏ءَ قَبْلَهُ- وَ الْآخِرِ فَلَا شَيْ‏ءَ بَعْدَهُ- وَ الظَّاهِرِ فَلَا شَيْ‏ءَ فَوْقَهُ- وَ الْبَاطِنِ فَلَا شَيْ‏ءَ دُونَهُ
ترجمه
«سپاس خداوندى را سزاست كه اوّل است، پس هيچ چيز قبل از او نيست (منشأ ايجاد همه چيز اوست او خالق و همه چيز مخلوق اوست) او پايان همه چيز است پس هيچ چيز پس از او نخواهد بود (رجوع همه چيز در آخرت بسوى اوست). خداوند آشكارى است كه هيچ چيز بدان وضوح نبوده و در جلا به مرتبه او نمى‏ رسد. او باطن است، پس چيزى در نزديكى با حقايق همچون او نيست (او در لطافت وجود باطن بحساب آمده و از ادراكات بدور است، پس هيچ چيز به پوشيدگى و خفاى او نيست)».
شرح
امام (ع) خداوند سبحانه تعالى را به چهار اعتبار: اوليّت- آخريّت- ظاهريّت و باطنيّت ثنا گفته است و هر يك از صفات ياد شده را در بيان نهايت كمال تأكيد آورده است.

كمال اوليّت را به نبودن هيچ چيز قبل از خداوند و كمال آخريّت را به‏ نبودن هيچ چيز بعد از حق تعالى دانسته است.

كمال ظاهريّت خداوند را به نبود ما فوقى برايش، و كمال باطنيّت وى را به نداشتن همتايى در نزديكى به اشيا بيان نموده است.
منظور از «ظاهر» بودن خداوند بلندى مقام و رتبه است و لذا فرموده است كه هيچ چيز ما فوق او نيست و مقصود از «باطن» بودن حق تعالى آگاهى داشتن بر امور باطنى و مخفى است و بدين لحاظ به امور نهفته، نزديك مى‏ باشد، و نزديك نبودن هيچ چيز باندازه او نسبت به اشيا تأكيدى بر باطن بودن خداوند است. يعنى به اندازه ‏اى كه حق تعالى به اشيا نزديك است هيچ چيز آن تقرّب و نزديكى را ندارد.
با توجّه بدو معنايى كه براى «ظاهر و باطن» كرديم ميان بلندى و نزديكى تقابل بر قرار گرديد. احتمال ديگر در معناى اين دو كلمه اين است كه ظاهر را به معناى آشكار و واضح بگيريم در اين صورت عبارت امام (ع) كه فرمود: «فلا شي‏ء فوقه» اين خواهد بود كه هيچ چيز با وجود خداوند مقابله و برابرى نمى ‏كند، تا مانع شناخت خلق نسبت به خالق گردد و باطن به معناى پوشيده باشد. «فلا شي‏ء دونه» هيچ چيز به اندازه ذات حق تعالى در استتار و پوشيدگى نيست.

معناى چهار ويژگى فوق را براى خداوند بارها و بارها بيش از اين توضيح داده ‏ايم.

 

بخش دوم خطبه: كه قسمتى از آن در توصيف، رسول خدا (ص) مى‏ باشد.

 

الرسول الأكرم‏
مُسْتَقَرُّهُ خَيْرُ مُسْتَقَرٍّ- وَ مَنْبِتُهُ أَشْرَفُ مَنْبِتٍ- فِي مَعَادِنِ الْكَرَامَةِ- وَ مَمَاهِدِ السَّلَامَةِ- قَدْ صُرِفَتْ نَحْوَهُ أَفْئِدَةُ الْأَبْرَارِ- وَ ثُنِيَتْ إِلَيْهِ أَزِمَّةُ الْأَبْصَارِ- دَفَنَ اللَّهُ بِهِ الضَّغَائِنَ- وَ أَطْفَأَ بِهِ الثَّوَائِرَ أَلَّفَ بِهِ إِخْوَاناً- وَ فَرَّقَ بِهِ أَقْرَاناً- أَعَزَّ بِهِ الذِّلَّةَ- وَ أَذَلَّ بِهِ الْعِزَّةَ- كَلَامُهُ بَيَانٌ وَ صَمْتُهُ لِسَانٌ‏

لغات

مماهد: جمع ممهد: آرامگاهها، ميم اول زايد است علامت اسم مكان

ثنيّت اليه: چشمها به سوى او بازگشت

ضغاين: كينه ‏ها

نوائر: جمع نائره: دشمنى و خصومت

اقران: برادران نزديك به هم، افراد صميمى
ترجمه

«قرارگاه رسول خدا (ص) (حسب و نسب و يا محل تولدش مكه) بهترين قرارگاه و جايگاه تولد و رشدش (يا پايگاه حكومتش مدينه) شريفترين جاهاست، در كانهاى كرامت و بزرگوارى و آرامگاههاى سلامت و رستگارى پرورش يافت دل نيكوكاران به سوى او متمايل و چشمان اهل بصيرت بدو خيره شد.
خداوند به وسيله آن بزرگوار كينه ‏ها را دفن كرد و شعله‏ هاى دشمنى را خاموش كرد. الفت و برادرى را در ميان افراد مؤمن بر قرار كرد، و اجتماع كفار را به وسيله او پراكنده كرد و از ميان برد، ستمگران با عزت و شرف را خوار ذليل و مؤمنان خوار را بدو شرف كرامت و عزت بخشيد.
كلامش بيان كننده حقايق، و سكوتش حكمت و دقايق را ترجمان بود.»
شرح

امام (ع) با كلمه مستقر اشاره به مكه كرده است، بهترين مكان بودن مكّه بدين لحاظ است كه ام القراء ومطلوب خلق خدا و جايگاه كعبه است.
احتمال ديگر در بهتر بودن مكّه اين است كه آن جايگاه جود و عنايت خداوند مى ‏باشد. و بديهى است كه بهترين مكان باشد.

لفظ «منبت و معدن» را از حسب و نسب پيامبر استعاره آورده است، جهت استعاره بودن اين كلمات را بارها توضيح داده‏ ايم.

و «مماهد السّلامة» جايگاه سلامتى و امنيّت مى‏ باشد. اين عبارت كنايه از مكّه و مدينه و اطراف اين دو شهر است كه جايگاه عبادت خدا و خلوتگاه راز و نياز با اوست كه به همين لحاظ محلّ سلامتى و امن از عذاب الهى است.

چون سرزمين مكّه محلّ عبادت و پرستش خداوند قرار داده شده است، ازخواسته ‏هاى شهوانى و منافع مادّى خالى است.

احتمال ديگر در معناى «مماهد السّلامة» دگرگونى در روش و سنّتهاست كه زمينه تكامل و رشد اخلاق پسنديده و ارزشمند در آن مهيّاست و بدين سبب از خشم و غضب خداوند در امان مى ‏باشد.

در كلام امام (ع): و قد صرفت نحوه افئدة الأبرار،كه فعل بصورت مجهول آمده است، توجّه به اين حقيقت است كه لطف و عنايت خداوند دل نيكان را بسوى پيامبر متمايل كرده و دلها را به محبّت و روشنى انوار هدايت منوّر گردانيده است.

نظر به اين كه واژه «ازمّة» را كه به معنى مهار شتر است از جهت تشبيه كردن نگاه چشمها به افسار استعاره به كار برده، اين استعاره را با بيان «تييّنت» ترشيحيه كرده است و اين عبارت را كنايه از توجّه و التفات اهل بصيرت به پيامبر اسلام (ص) به دليل دريافت رحمت الهى از پيشگاه حق آورده است. سپس لفظ «دفن» را از كينه‏ هاى نهفته كفّار نسبت به پيامبر رحمت استعاره گرفته. با وجودى كه در آغاز بعثت آشكارا دشمنى و خصومت داشتند. عبارت «اطغاء» به معنى از بين رفتن دشمنى و كينه ‏توزى است كه پيش از بعثت در ميان عرب رواج داشت و با آمدن پيامبر (ص) از ميان رفت. چنان كه خداوند متعال در زمينه اظهار نعمتهايش مى‏ فرمايد: وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ«». منظور از دوستانى كه با آمدن پيامبر متفرّق گرديدند، كفّارى هستند كه در شرك اتّحاد و الفت داشتند.

قوله عليه السلام: اعزّ به الذلّة:
يعنى خداوند با بعثت پيامبر (ص) اسلام واهل آن كه ذليل و خوار بودند عزيز و مشركين طرفداران شرك را كه عزيز بودند ذليل ساخت.
در كلام امام (ع) ميان كلمات تفريق و تأليف، عزّت و ذلّت و… حكم مقابله و مطابقه برقرار است. (در مقابل تاليف تفريق، و در مقابل عزّت ذلّت و در برابر اعزاز اذلال را به كار برده است)
قوله عليه السلام: و كلامه بيان
يعنى مشكلاتى كه از احكام و دستور العملهاى كتاب الهى به نظر مى‏ رسيد تغيير و تبيين كرد چنان كه خداوند متعال مى ‏فرمايد: بِالْبَيِّناتِ وَ الزُّبُرِ وَ أَنْزَلْنا تا آنچه را براى مردم فرو فرستاده ‏ايم بيان نموده و توضيح دهد.»
قوله عليه السلام: و صمته لسان
امام (ع) لفظ «لسان» را براى سكوت پيامبر استعاره به كار برده است وجه تشبيه اين است كه سكوت پيامبر (ص) از دو جهت به معناى بيان و توضيح است.

1- پيامبر از بيان آنچه شايسته گفتن نبود خوددارى مى ‏كرد. از سكوت رسول خدا (ص) مردم در مى‏ يافتند كه نبايد پيرامون موضوعى كه پيغمبر سكوت كرده است حرفى زد.

2- صحابه پيامبر طبق عادتهاى گذشته خود اگر كارى را انجام مى‏ دادند و پيامبر در زمينه كار آنها سكوت اختيار مى‏ كرد و آنها را از ارتكاب نهى نمى ‏فرمود، مى ‏فهميدند كه انجام چنان كارى جايز است. پس سكوت رسول خدا (ص) براى آنها در حكم بيان عمل مجاز بود. در حقيقت سكوت پيامبر (ص) به زبانى كه روشنگر احكام الهى باشد شباهت داشت. (سكوتى كه از هر فريادى رساتر و گوياتر بود)

ترجمه‏ شرح ‏نهج ‏البلاغه(ابن ‏ميثم بحرانی)، ج 2 ، صفحه‏ ى 844-840

ترجمه شرح خطبه92 ابن میثم بحرانی(فضائل و ويژگيهاى زمان بعثت رسول)

(خطبه95 صبحی صالح)
بَعَثَهُ وَ النَّاسُ ضُلَّالٌ فِي حَيْرَةٍ- وَ حَاطِبُونَ فِي فِتْنَةٍ- قَدِ اسْتَهْوَتْهُمُ الْأَهْوَاءُ- وَ اسْتَزَلَّتْهُمُ الْكِبْرِيَاءُ- وَ اسْتَخَفَّتْهُمُ الْجَاهِلِيَّةُ الْجَهْلَاءُ- حَيَارَى فِي زَلْزَالٍ مِنَ الْأَمْرِ- وَ بَلَاءٍ مِنَ الْجَهْلِ- فَبَالَغَ ص فِي النَّصِيحَةِ- وَ مَضَى عَلَى الطَّرِيقَةِ- وَ دَعَا إِلَى الْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ

 

ترجمه
«خداوند تعالى پيغمبر اسلام را هنگامى به رسالت مبعوث فرمود كه، مردم شديدا گمراه و در وادى حيرت سرگردان و در فتنه و فساد، خبط و اشتباه غرق بودند، هواهاى نفسانى بر آنها مسلّط كبر و غرور آنها را گرفتار لغزش كرده، نادانى نادانان آنها را، خوار و سبك ساخته بود جهل آنها را دچار اضطراب و تزلزل و ترديد كرده و ببلاى سخت جهالت گرفتار آمده بودند. (عرب جاهلى بت و ايرانيان متمدن آتش را معزّز مى‏ داشتند و ملل غرب بتوحّش گرفتار بودند در اين حال بود كه) پيامبر (ص) بسيار مردم را نصيحت كرد، راه راست را پيمود، و با حكمت و موعظه نيك آنها را به سوى حق و حقيقت دعوت كرد.»
شرح
اين خطبه در بيان فضيلت پيامبر (ص) ايراد شده است. «واو» در «و النّاسُ»بيان كننده حال است. يعنى خداوند پيامبر (ص) را به رسالت بر انگيخت، در حالى كه مردم از پيمودن راه خدا گمراه، و از اين كه در كارهايشان چگونه عمل كنند، و در چه مسيرى پيش روند سرگردان و در فتنه اشتباه گرفتار بودند. رفتار و كردارشان نظمى نداشت، و به گمراهى بدعتها دچار بودند.
بعضى از شارحان كلمه «خابطون» را حاطبون قرائت كرده ‏اند. اگر اين قرائت را در نظر بگيريم، كلام استعاره ‏اى خواهد بود. جهت استعاره اين است كه مردم در حال ضلالت و گمراهى و فتنه و فساد، هر آنچه از اقوال و افعال بتوانند جمع آورى مى‏ كنند (هر حرفى به دهانشان بيايد مى ‏زنند و هر كارى كه بتوانند انجام مى‏ دهند) چندان به صحّت و درستى اقوال و افعال بها نمى‏ دهند. چنان كه عرب در مثل مى ‏گويد: «حاطب ليل» اين مثل را در باره شخصى به كار مى‏ برند كه چاق و لاغر و حق و باطل را در گفتارش به هم مى‏ آميزد و اهميّتى بدان نمى‏ دهد. با توجّه به اين قرائت معناى كلام حضرت اين خواهد بود كه در زمان فترت«» مردم در فتنه قرار داشتند، حق و باطل و زشت و زيبا را با هم مخلوط مى ‏كردند.
قوله عليه السلام: قد استهو تهمر الأهواء:
يعنى انديشه‏ هاى باطل آنها را جذب خود كرده، و يا به هلاكت رسانده بود و تكبّر و غرور آنها را از طريق عدالت منحرف و به وادى لغزش و سقوط كشانده بود. از تواضع و فروتنى كه سنّت انبياى الهى است پيروى نمى‏ كردند. جهالت جاهلان آنها را سبك سر كرده، بجاهايى پروازشان داده بود كه هرگز سزاوار و شايسته نبود، مانند غارت اموال و فساد و تباهى در زمين و به همين دليل دچار خفّت و خوارى و تهاجمهاى ناروا بودند.كلمه «جهلاء» در عبارت امام (ع) تأكيد جاهليّت است، چنان كه براى تاكيد تاريكى مى‏ گويند: «ليل اليل» يعنى شب‏تر از شب، تاريكتر از تاريكى.
قوله عليه السلام: حيارى فى زلزال من الامر و بلاء من الجهل.
يعنى به دليل جهل و نادانيشان به مصلحت زندگيشان پى نمى ‏بردند دليل اضطراب و نگرانى در امورشان نيز همين بود، گرفتار بلا شدنشان، بدين لحاظ، كه بر يكديگر حمله برده، گروهى، گروهى ديگر را كشته و بعضى بعضى را اسير مى ‏گرفتند.
قوله عليه السلام: فبالغ إلى آخره
مقصود از گذشتن پيامبر بر راه- مضيّه على الطريق» پيمودن راه خدا بدون انحراف مى ‏باشد، دعوت پيامبر (ص) با حكمت و موعظه نيك. ارشاد خلق به سوى حق از جهت اطاعت و فرمانبردارى دستور خداوند بود، كه بدان حضرت فرمود: ادع إلى سبيل ربّك بالحكمة و الموعظة الحسنة«» دعوت با حكمت دعوت با برهان و دعوت با موعظه دعوت با خطابه و پند و اندرز مى ‏باشد توضيح اين دو لفظ را در مقدمه كتاب ذكر كرده ‏ايم و فرق ميان حكمت و موعظه را نهاده ‏ايم.

ترجمه‏ شرح‏ نهج ‏البلاغه(ابن ‏ميثم بحرانی)، ج 2 ، صفحه ‏ى 839-837

ترجمه شرح خطبه91ابن میثم بحرانی(ستايش خداوند يكتا و انبيا و اوليا ،توصيف انبيا الهى بويژه پيامبر اسلام و آل اطهارش ،پند دادن به مردم)

(خطبه 94صبحی صالح)
 
بخش اول خطبه كه در ستايش خداوند يكتا و انبيا و اوليا ايراد فرموده است
فَتَبَارَكَ اللَّهُ الَّذِي لَا يَبْلُغُهُ بُعْدُ الْهِمَمِ- وَ لَا يَنَالُهُ حَدْسُ الْفِطَنِ- الْأَوَّلُ الَّذِي لَا غَايَةَ لَهُ فَيَنْتَهِيَ- وَ لَا آخِرَ لَهُ فَيَنْقَضِيَ

ترجمه

«بلند مرتبه است خداوندى كه انديشه‏ هاى دور پرواز، عظمت و مرتبه بلند او را در نيابند و زيركهاى هوشيار به درك مقام او نرسند (از رسيدن به كنه ذاتش عاجز و درمانده باشند) خداوند آن اوّلى است بى آغاز پس نهايتى ندارد تا در آن جا محدود شود و آخرى است بى پايان فرجامى ندارد تا سپرى شده از ميان برود.»
شرح

كلمه تبارك به دو معنى آمده است: بنا بر قولى تبارك از ريشه بروك گرفته شده است كه به مفهوم در جايگاه واحدى مستقر شدن و در آن ثبوت و استوارى يافتن به كار رفته است و بنا به روايت ديگر از بركت كه به معنى زيادى است مشتق شده است.

با توجه به معناى اول، كلام امام (ع) به عظمت خداوند متعال به لحاظ دوام بقاء حق و استحقاق قدم وجود ذاتى و استمرار آن اشاره دارد كه ذات مقدس‏ پروردگار نه آغازى دارد و نه انجامى.
و به معنى دوّم به جود و فضل و احسان، لطف و هدايت، و اقسام ستايش پروردگار اشاره دارد.
قوله عليه السلام: الّذى لا يبلغه بعد الهمم و لا يناله حدس الفطن
اين فراز از سخن امام (ع) شبيه فرازى است كه در آغاز خطبه اوّل آماده بود با اين تفاوت كه در خطبه عبارت چنين بود: الّذى لا يدركه بعد الهمم و لا يناله غوص الفطن در اين خطبه «غوص الفطن» به حدس الفطن تغيير يافته است.
«حدس» در لغت به معناى گمان و پندار آمده است. ولى در اصطلاح علما و دانشمندان اگر فكر و انديشه، عبارت از حركت ذهن از مقصود به مبدأ و بازگشت از مبدأ به مطلوب باشد، حدس همان حركت زيبا براى به دست آوردن حدّ وسط مى‏ باشد، بى آن كه خود را در به دست آوردن حد وسط دچار زحمت و مشقّتى كند، يعنى در حدّ وسط سازى براى برهان به گمان بسنده مى‏ كند، و در حقيقت گمان يا حدس ايجاد شك مى‏ كند و يقين آور نيست. با وجودى كه حدس و گمان در صدور حكم دستش باز است و با همه اعتباراتى كه دارد و بلندترين رتبه را در حدس زدن معنى دارد از رسيدن به ذات حق تعالى و دريافت كنه ذاتش ناتوان است. (نه تنها كنه خدا را نمى‏ توان شناخت بلكه حدس هم نمى ‏توان زد) ما در اين باره توضيح كامل داده ‏ايم.
قوله عليه السلام: الأول… الى آخره
تفسير اوّل و آخر بودن خداوند را تا كنون چندين بار در شرح خطبه‏ ها آورده ‏ايم بنا بر اين نيازى بتكرار مجدّد آن نيست.
بخش دوم خطبه: كه قسمتى از آن در توصيف انبيا الهى بويژه پيامبر اسلام و آل اطهارش مى ‏باشد.
فَاسْتَوْدَعَهُمْ فِي أَفْضَلِ مُسْتَوْدَعٍ- وَ أَقَرَّهُمْ فِي خَيْرِ مُسْتَقَرٍّ- تَنَاسَخَتْهُمْ كَرَائِمُ الْأَصْلَابِ إِلَى مُطَهَّرَاتِ الْأَرْحَامِ- كُلَّمَا مَضَى مِنْهُمْ سَلَفٌ- قَامَ مِنْهُمْ بِدِينِ اللَّهِ خَلَفٌ.

حَتَّى أَفْضَتْ كَرَامَةُ اللَّهِ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى إِلَى مُحَمَّدٍ ص- فَأَخْرَجَهُ مِنْ أَفْضَلِ الْمَعَادِنِ مَنْبِتاً- وَ أَعَزِّ الْأَرُومَاتِ مَغْرِساً- مِنَ الشَّجَرَةِ الَّتِي صَدَعَ مِنْهَا أَنْبِيَاءَهُ- وَ انْتَجَبَ مِنْهَا أُمَنَاءَهُ

عِتْرَتُهُ خَيْرُ الْعِتَرِ- وَ أُسْرَتُهُ خَيْرُ الْأُسَرِ وَ شَجَرَتُهُ خَيْرُ الشَّجَرِ- نَبَتَتْ فِي حَرَمٍ وَ بَسَقَتْ فِي كَرَمٍ- لَهَا فُرُوعٌ طِوَالٌ وَ ثَمَرٌ لَا يُنَالُ- فَهُوَ إِمَامُ مَنِ اتَّقَى وَ بَصِيرَةُ مَنِ اهْتَدَى.

سِرَاجٌ لَمَعَ ضَوْؤُهُ وَ شِهَابٌ سَطَعَ نُورُهُ- وَ زَنْدٌ بَرَقَ لَمْعُهُ سِيرَتُهُ الْقَصْدُ- وَ سُنَّتُهُ الرُّشْدُ وَ كَلَامُهُ الْفَصْلُ وَ حُكْمُهُ الْعَدْلُ- أَرْسَلَهُ عَلَى حِينِ فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ- وَ هَفْوَةٍ عَنِ الْعَمَلِ وَ غَبَاوَةٍ مِنَ الْأُمَمِ

اعْمَلُوا رَحِمَكُمُ اللَّهُ عَلَى أَعْلَامٍ بَيِّنَةٍ- فَالطَّرِيقُ نَهْجٌ يَدْعُوا إِلى‏ دارِ السَّلامِ- وَ أَنْتُمْ فِي دَارِ مُسْتَعْتَبٍ عَلَى مَهَلٍ وَ فَرَاغٍ- وَ الصُّحُفُ مَنْشُورَةٌ- وَ الْأَقْلَامُ جَارِيَةٌ- وَ الْأَبْدَانُ صَحِيحَةٌ- وَ الْأَلْسُنُ مُطْلَقَةٌ- وَ التَّوْبَةُ مَسْمُوعَةٌ- وَ الْأَعْمَالُ مَقْبُولَةٌ
لغات

نسخ: انتقال يافتن

افضت: منتهى شد

ارومه: اصل و ريشه

صدع: شكافتن، شقّه كردن

زند: چوب افروخته ‏اى كه بر بالاى هيزمها قرار دارد و با آن آتش روشن مى‏ كنند، آتش گيره

عتره الرجل: نژاد شخص، خويشان و نزديكان

اسرته: اقوام، جمعيت فاميلى شخص

سبقت: طولانى شد

نهج: راه روشن و آشكار
ترجمه

«پروردگار جهانيان در نيكوترين امانتگاه پيامبران را به امانت نهاد و در بهترين قرارگاه آنها را قرار داد، پيوسته آنها را از صلبهاى نيكوى پدران به رحم پاكيزه مادران منتقل فرمود (پدران و مادران تماما موحد و خداپرست بودند.) هرگاه يكى از انبياء بدرود حيات گفته از اين جهان در مى‏ گذشت، ديگرى براى نشر حق و حفظ دين بجاى وى قيام مى‏ كرد (بدينسان احكام الهيه در دست‏ پيامبران دست به دست گردش مى‏ كرد و مردم بوسيله آنها هدايت مى ‏شدند)

تا اين كه كرامت خداوند سبحان به محمّد صلّ اللّه عليه و آله تفويض گرديد. پروردگار جهانيان پيامبر اسلام را از گرامى ‏ترين معدنها و از نيكوترين اصلها رويانيد، آرى از همان شجره‏اى كه ديگر انبيا را رويانيده، و اوصيا را نيز از آن درخت و اصل و نسب بر گزيده بود.

خاندان پيامبر اسلام از بهترين خاندانها و خويشاوندانش از شايسته‏ ترين خويشاوندها. و نژادشان از بهترين نژادهاست. درخت وجودشان در حرم روييد و در بوستان مجد و كرم رشد كرد و داراى شاخه‏ هايى بلند و ميوه ‏هاى فراوان گرديد. دست كسى به ثمره آن باغ نمى‏ رسد و داراى آن شأن مقام نمى‏ شود (يعنى هيچ كس به پايه دانش آنها نمى‏ رسد.) (چنين است) كه پيامبر اسلام پيشواى پرهيزگاران و روشنى ديده هدايت يافتگان است.

چراغى است كه روشنايى‏ اش درخشان و ستاره‏ اى است كه انوارش تابان و آتش زنه ‏اى است كه شعله ‏اش در برق و لمعان است. روش او استقامت و طريقه او هدايت است. سخن او حق را از باطل جدا مى‏ كند و فرمانش عدل و دادگرى را بر پا مى‏ دارد. پيامبر (ص) آن گاه به پيغمبرى مبعوث شد كه ديرى بود، كسى به رسالت نيامده و مردم از راه حق منحرف شده، و امّتهاى پيشين در غفلت و نادانى سرگردان بودند.

پس اى بندگان خدا، بر نشانه آشكار حق عمل كنيد- خدايتان رحمت كند- راه هدايت روشن و هموار شما را به سوى بهشت دعوت مى ‏كند. شما هم اكنون در دنيايى هستيد كه مى‏ توانيد در پرتو فرصت و فراغت و آسودگى، خوشنودى و رضايت حق را بدست آوريد. (پس در كسب رضايت حق بكوشيد و اسباب ورود به بهشت را فراهم سازيد)، زيرا هنوز نامه أعمالتان گشوده و قلبها براى نگارش كارهاى نيك‏تان در حركت، بدنهايتان سالم و زبانهايتان باز است. هنوز توبه شما پذيرفته، و كارهاى پسنديده ‏تان مورد قبول واقع مى‏ شود.»
شرح
قوله عليه السلام: و استودعهم الى قوله خلف:
اين جمله امام (ع) اشاره به‏ انبيايى كه براى اقامه دين خدا بر پا خاستند و بمنظور رواج يافتن احكام الهى كوشش كردند.
بايد دانست كه اساس دين خدا يكى است، و تمام انبيا براى ارشاد خلق به راه حق و پيمودن طريق ديانت تلاش كردند.
دين خدا داراى اصل و فرع است. راه شناخت و معرفت خداوند و كمال يافتن بوسيله آن معرفت متخلق شدن به مجموعه مكارم اخلاق و سامان دادن نظام اجتماعى مردم از نظر معاش و معاد. امورى هستند كه مقصود شرع بوده و هيچ يك از انبيا با ديگرى در اين امور مخالفت ندارد. امّا اختلافى كه در شرايع واقع است امورى است جزئى و بحسب مصالحى است كه متعلّق بزمان معيّن و رسولى خاصّ و مردمى مشخّص بوده كه براى پيروان آن شريعت اصل بحساب مى‏آمده است، و بمثابه مشخّصات و عوارضى بشمار مى‏ آيد كه در طبيعت نوع واحد همين اختلاف عوارض نيز وجود دارد.
بالاترين جايگاهى كه خداوند انبيا را در آن سكونت بخشيده است، باغستانهاى بهشت و منزلگاه فرشتگان مى ‏باشد و آن بهترين قرارگاه و محلّ كرامت حضرت حق و جايگاه صدق نزد حق تعالى است.

مقصود از: تناسخ الأصلاب لهم إلى مطهّرات الأرحام،انتقال يافتن نطفه وجودى پيامبران از صلب گرامى پدران به رحم پاك مادران مى‏ باشد. و منظور از «كرائم الأصلاب»صلبهاى با ارزشى كه حق اين است آنها به بزرگوارى توصيف شوند. و «مطهّرات الأرحام» و رحمهاى پاكيزه ‏اى كه شأن پذيرفتن نطفه ‏هاى پاك و رشد دادن آنها را در خود داشته، و از تيرگى فساد بدور باشند شيعه نژاد انبيا را از طرف پدر و مادر از شرك و كفر پاك مى‏ داند (و معتقد است كه انبيا از صلب پدران مؤمن و رحم مادران با ايمان متولّد مى ‏شوند) دليل اين اعتقاد سخن پيامبر (ص) است كه فرمود: ما از صلب پدران پاك به رحم مادران پاكيزه انتقال يافتيم.
محتمل است كه مقصود از: افضل مستودع و خير مستقر،
پيدايش وجودى انبيا يعنى اصلاب پدران و رحم مادران باشد و كلام امام (ع) «تناسختهم» تفسير و توضيح همين معنى باشد.

 

قوله عليه السلام: كلّما مضى منهم سلف قام بدين اللّه منهم خلف
اين جمله امام (ع) بضرورت وجودى و بعثت انبيا، پياپى بهنگام حاجت اشاره دارد.
بر توضيح اين مطلب قبلا اشاره كرده ‏ايم.

 

قوله عليه السلام: حتّى أفضت كرامة اللّه الى محمّد (ص) الى قوله امناءه
جمله فوق اشاره به نهايت سلسله انبيا (ع) است و كرامت خدا، كنايه از نبوّت مى باشد. و لفظ «معدن، منبت و مغرس» براى سرشت پيامبر استعاره به كار رفته است و هر يك از اينها زمينه قبول و پذيرش نبوت مى ‏باشند. جهت استعاره اين است كه حسب و نسب شايسته، قابليّت و زمينه رشد شخصيت انبيا را دارد، چنان كه زمين قابليت بوجود آوردن معدن و درخت، شايستگى بارور شدن به ميوه ‏هاى پاك و پاكيزه را دارد. روشن است، اصالتى كه توانسته است مانند پيامبر اسلام را به بار آورد، برترين معادن و با ارزشترين اصل است.
بنا به قولى منظور كلام امام (ع) از كرامت خدا «مكّه» است. خداوند آن را عزّت و شرافت ببخشد.

قول ديگر اين است كه مقصود سخن امام (ع) خانواده پيامبر و فاميل اوست كه مورد كرامت خداوند قرار گرفته است و سپس از ميان قبيله و فاميل، اخصّ و اشرف يعنى پيامبر (ص) را بكرامت مخصوص گردانيده و فرموده است: از شجره‏ اى كه پيامبران را از آن برآورده بود، پيامبر اسلام را بوجود آورد. بنا بر اين لفظ «شجرة» را براى صنف انبيا استعاره به كار برده است. همچنان كه درخت از ريشه ‏اش با ارزشتر است. انبيا نيز از فاميل و قبيله‏ شان با اهميّت‏ترند.
جهت استعاره اين است كه انصداع كنايه از رويش فرع از اصل است چنان كه انبيا از صنف بشر انشقاق و انشعاب يافته، و شاخه درختان از ساقه آنها بر آمده‏ است. پيامبر اسلام (ص) از سلسله انبياء الهى بر آمده و از ميان آنها بر گزيده شده است. منظور از امين خدا بودن انبيا امين رسالت و پيامبرى آنها از جانب حق تعالى است.

قوله عليه السلام: عترته خير العترة و اسرته خير الأسر
دليل تقدّم عترة بر اسرة چنان كه قبلا دانسته شد اين است كه معناى عترة از «اسرة» خصوصى‏تر و تقرّب بيشترى را به پيامبر (ص) مى ‏رساند.
صدق افضليّت عترت، كلام پيغمبر (ص) است كه فرمود: «من و على حسن و حسين حمزه و جعفر بزرگ اهل محشر و دنيا هستيم» دليل افضليّت اسرة پيامبر (ص) بر ديگران كلام ديگر رسول خدا (ص) مى ‏باشد كه فرمود: «خداوند از ميان عرب قبيله معد را و از ميان قبيله معد بنى نضير بن كنانه را و از ميان قبيله بنى نضير هاشم را و از ميان قبيله بنى هاشم مرا برگزيد.» و در روايت ديگرى فرمود: «جبرئيل به من گفت: اى محمّد، من شرق و غرب زمين را گشتم و از تو گرامى‏تر، و از قبيله بنى هاشم خانواده‏اى را شايسته ‏تر نيافتم». و در عبارتى ديگر فرمود: «مردم پيرو قريش هستند، افراد نيكوكار از نيكوكار آنها و بدكارها از بدكاران قريش پيروى مى‏ كنند.»
قوله عليه السلام: و شجرته خير الشجرة:
بنا بروايتى كلمه «شجر» كه در دو موضع از اين خطبه به كار رفته، مقصود حضرت ابراهيم (ع) مى‏ باشد و بنا به قولى و بقرينه «نبتت فى حرم» كه مكّه است، مقصود هاشم و فرزندان اوست.
وصف انبات و السبق» استعاره كلام امام (ع) را ترشيحيّه كرده است. و لفظ «كرم» كنايه است از پاكى نژاد كه لازمه‏ اش فضيلت آن بزرگوار مى‏ باشد. و لفظ «فروع» كنايه از خانواده، ذريّه، و ديگر نيكان از قبيله بنى هاشم است. و توصيف كردن آل پيامبر به «طوال» كنايه از فضيلت نهايى و مقام بلند آنها در شرافت است.
واژه «طوال» استعاره را ترشيحيّه كرده است.

و لفظ «ثمر» كنايه از علوم و اخلاقى است كه متفرّع از اصالت نژادى پيامبر و پيشوايان مسلمين باشد، و بيان اين مطلب كه هيچ كس دست رسى به اين مقام بلند را ندارد، كنايه از علوّ مقام و رموزى است كه پيامبر و اولادش داراى آنها مى ‏باشند. بدين توضيح و شرح كه بدليل بلندى مرتبه و يا بلحاظ پيچيدگى اسرار و رموزى كه در وجود آنهاست، ممكن نيست كسى داراى آن رتبه و درجه گردد و يا فكرش به كنه آن اسرار و رموز منتقل شود.
قوله عليه السلام: فهو ايام من اتّقى إلى قوله: لمعه:
امام (ع) در عبارت فوق لفظ «بصيرة، سراج، شهاب، و زند» هر يك استعاره از وجود پيامبر (ص) است.
جهت استعاره اين است كه رسول مكرّم اسلام سبب هدايت و ارشاد بود، چنان كه چشم، چراغ و… داراى حكمت روشن‏گرى هستند.
توصيف «سراج» به درخشش و «شهاب» به نورانيّت و «زند» به برق و جلا، استعاره را ترشيحيّه كرده است.
محتمل است جهت استعاره در كلمه «زند» يعنى آتش گيره و به تعبيرى آتش زنه، انتشار نورانيّت و علم از ناحيه پيامبر باشد. (آتش زنه بودن پيامبر (ص) بدين سبب كه آن بزرگوار منشأ علم و هدايت براى خلق بود.)
قوله عليه السلام: سيرته القصد:
روش پيامبر (ص) عدالت، ميانه روى، حركت بر طريق مستقيم و عدم انحراف، دورى از افراط و تفريط بود و سنّت آن حضرت رشد و هدايت، يعنى پيمودن راه خدا به لحاظ وظيفه هدايتى بود كه بر عهده داشت.
كلام پيامبر سخن فضل بود. يعنى گفتار پيغمبر اسلام (ص) جدا كننده حق از باطل بود چنان كه كلام خداوند متعال «قول فصل» مى‏ باشد و حكم پيامبر نيز جنبه عدل را داشت، يعنى حدّ فاصل ميان دو رذيلت ستمگرى و ستم‏كشى بود.
قوله عليه السلام: ارسله على حين فترة من الرّسل و هفوة من العمل
هنگامى‏ خداوند پيامبر را به رسالت مبعوث فرمود، كه لغزش و گمراهى در ميان جوامع بشرى رواج يافته بود. يعنى مردم گرفتار نادانى و عدم دريافت حقايق شده، حق را از باطل جدا نمى‏ كردند. (و آنچه لازمه زندگى شرافتمندانه انسان بود، در ميان آنها ديده نمى ‏شد) پيش از اين معناى «نشرة» را توضيح داده ‏ايم.

قوله عليه السلام: اعملوا رحمكم اللّه على اعلام بنيّة:
امام (ع) لفظ «اعلام» را براى پيشوايان دين، و آنچه از حقايق كه در نزد آنها وجود دارد و بمنزله چراغ هدايت باشد. استعاره به كار گرفته است، و كلمه «بنيّه» را كنايه از وجود و جلوه آنها در ميان خلق آورده است.
قوله عليه السلام: و الطّريق نهج يدعوا الى دار السّلام:
مقصود از «طريق» در عبارت فوق، شريعت و «نهج» بدون آن وضوح شريعت در زمان پيامبر و زمان نزديك به عصر پيغمبر (ص) مى‏ باشد. روشن است كه شريعت انسانها را به بهشت فرا مى‏ خواند.
نسبت دادن دعوت به طريق، نسبت مجازى است، زيرا آنكه مردم را به بهشت دعوت مى‏ كند پوينده راه و آورنده شريعت است نه، راه و طريق زيرا راه كسى را به بهشت فرا نمى‏ خواند.
قوله عليه السلام: و أنتم فى دار مستعتب:
شما هم اكنون در خانه‏اى قرار داريد كه جايگاه عمل است و نه بازخواست، يعنى دار دنيا كه ممكن است بوسيله طاعت و فرمانبردارى خود، رضايت خدا را جلب كنيد و او از شما خوشنود گردد.
مهلت داريد يعنى فراغت انديشه كردن و فرصت اعمال نيك را دارا بوده و هنوز باز دارنده مرگ و عواقب آن شما را از فرمانبردارى محروم و ممنوع نكرده است.
قوله عليه السلام: و الصّحف منشورة الى آخره
در اين جملات از كلام‏ امام (ع) هفت «واو» و در معنى حال به كار رفته ‏اند. يعنى در حالى كه دفتر اعمال شما هنوز باز است و قلم انجام وظيفه مى ‏تواند در كتاب عمل شما خير بنويسد.
مقصود از: كتب اعمال. و قلمهاى مثبت و ضبط كننده خلق، اعمال آنهاست.
نتيجه تذكّر دادن اين امور توجّه بوجوب انجام اعمال نيك و بر حذر داشتن از امورى است كه امكان ندارد با بودن آن امور زشت كار خير انجام پذيرد. پس از فرا رسيدن مرگ و بسته شدن كتب و خشك شدن قلم و پوسيده شدن بدن، و گنگ شدن زبان و عدم پذيرش توبه پشيمانى سود ندارد، چنان كه خداوند متعال مى ‏فرمايد: فَيَوْمَئِذٍ لا يَنْفَعُ الَّذِينَ ظَلَمُوا مَعْذِرَتُهُمْ وَ لا هُمْ يُسْتَعْتَبُونَ«».

ترجمه‏ شرح ‏نهج‏ البلاغه(ابن ‏ميثم بحرانی)، ج 2 ، صفحه‏ ى 836-826

ترجمه شرح خطبه90ابن میثم بحرانی(از خطبه‏ هاى آن حضرت (ع) است كه پس از جنگ نهروان و تار و مار شدن مارقين در باره فضايل خويش بيان كرده و ظلم و جور بنى اميه و زوال ملك آنان را خبر داده است)

(خطبه93صبحی صالح)

 
أَمَّا بَعْدَ أَيُّهَا النَّاسُ- فَإِنِّي فَقَأْتُ عَيْنَ الْفِتْنَةِ- وَ لَمْ يَكُنْ لِيَجْتَرِئَ عَلَيْهَا أَحَدٌ غَيْرِي- بَعْدَ أَنْ مَاجَ غَيْهَبُهَا- وَ اشْتَدَّ كَلَبُهَا.

فَاسْأَلُونِي قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِي- فَوَ الَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ- لَا تَسْأَلُونِي عَنْ شَيْ‏ءٍ- فِيمَا بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ السَّاعَةِ- وَ لَا عَنْ فِئَةٍ تَهْدِي مِائَةً وَ تُضِلُّ مِائَةً- إِلَّا أَنْبَأْتُكُمْ بِنَاعِقِهَا- وَ قَائِدِهَا وَ سَائِقِهَا وَ مُنَاخِ رِكَابِهَا- وَ مَحَطِّ رِحَالِهَا- وَ مَنْ يُقْتَلُ مِنْ أَهْلِهَا قَتْلًا- وَ مَنْ يَمُوتُ مِنْهُمْ مَوْتاً.

وَ لَوْ قَدْ فَقَدْتُمُونِي- وَ نَزَلَتْ بِكُمْ كَرَائِهُ الْأُمُورِ- وَ حَوَازِبُ الْخُطُوبِ- لَأَطْرَقَ كَثِيرٌ مِنَ السَّائِلِينَ- وَ فَشِلَ كَثِيرٌ مِنَ الْمَسْئُولِينَ- وَ ذَلِكَ إِذَا قَلَّصَتْ حَرْبُكُمْ- وَ شَمَّرَتْ عَنْ سَاقٍ- وَ ضَاقَتِ الدُّنْيَا عَلَيْكُمْ ضِيقاً- تَسْتَطِيلُونَ مَعَهُ أَيَّامَ الْبَلَاءِ عَلَيْكُمْ- حَتَّى يَفْتَحَ اللَّهُ لِبَقِيَّةِ الْأَبْرَارِ مِنْكُمْ.

إِنَّ الْفِتَنَ إِذَا أَقْبَلَتْ شَبَّهَتْ- وَ إِذَا أَدْبَرَتْ نَبَّهَتْ- يُنْكَرْنَ مُقْبِلَاتٍ- وَ يُعْرَفْنَ مُدْبِرَاتٍ- يَحُمْنَ حَوْمَ الرِّيَاحِ يُصِبْنَ بَلَداً- وَ يُخْطِئْنَ بَلَداً.

أَلَا وَ إِنَّ أَخْوَفَ الْفِتَنِ عِنْدِي عَلَيْكُمْ فِتْنَةُ بَنِي أُمَيَّةَ- فَإِنَّهَا فِتْنَةٌ عَمْيَاءُ مُظْلِمَةٌ عَمَّتْ خُطَّتُهَا- وَ خَصَّتْ بَلِيَّتُهَا- وَ أَصَابَ الْبَلَاءُ مَنْ أَبْصَرَ فِيهَا- وَ أَخْطَأَ الْبَلَاءُ مَنْ عَمِيَ عَنْهَا- وَ ايْمُ اللَّهِ لَتَجِدُنَّ بَنِي أُمَيَّةَ لَكُمْ- أَرْبَابَ سُوءٍ بَعْدِي كَالنَّابِ الضَّرُوسِ- تَعْذِمُ بِفِيهَا وَ تَخْبِطُ بِيَدِهَا- وَ تَزْبِنُ بِرِجْلِهَا وَ تَمْنَعُ دَرَّهَا- لَا يَزَالُونَ بِكُمْ حَتَّى لَا يَتْرُكُوا مِنْكُمْ إِلَّا نَافِعاً لَهُمْ- أَوْ غَيْرَ ضَائِرٍ بِهِمْ- وَ لَا يَزَالُ بَلَاؤُهُمْ عَنْكُمْ- حَتَّى لَا يَكُونَ انْتِصَارُ أَحَدِكُمْ مِنْهُمْ- إِلَّا كَانْتِصَارِ الْعَبْدِ مِنْ رَبِّهِ- وَ الصَّاحِبِ مِنْ مُسْتَصْحِبِهِ- تَرِدُ عَلَيْكُمْ فِتْنَتُهُمْ شَوْهَاءَ مَخْشِيَّةً- وَ قِطَعاً جَاهِلِيَّةً- لَيْسَ فِيهَا مَنَارُ هُدًى وَ لَا عَلَمٌ يُرَى.

نَحْنُ أَهْلَ الْبَيْتِ مِنْهَا بِمَنْجَاةٍ وَ لَسْنَا فِيهَا بِدُعَاةٍ- ثُمَّ يُفَرِّجُهَا اللَّهُ عَنْكُمْ كَتَفْرِيجِ الْأَدِيمِ- بِمَنْ يَسُومُهُمْ خَسْفاً وَ يَسُوقُهُمْ عُنْفاً- وَ يَسْقِيهِمْ بِكَأْسٍ مُصَبَّرَةٍ لَا يُعْطِيهِمْ إِلَّا السَّيْفَ- وَ لَا يُحْلِسُهُمْ إِلَّا الْخَوْفَ- فَعِنْدَ ذَلِكَ تَوَدُّ قُرَيْشٌ بِالدُّنْيَا- وَ مَا فِيهَا لَوْ يَرَوْنَنِي مَقَاماً وَاحِداً- وَ لَوْ قَدْرَ جَزْرِ جَزُورٍ- لِأَقْبَلَ مِنْهُمْ مَا أَطْلُبُ الْيَوْمَ بَعْضَهُ فَلَا يُعْطُونَنِي
لغات

فقأت عينه: چشم او را معيوب كردم.
ماج: اضطراب پيدا كرد.
غيهب: ظلمت و تاريكى.
كلب: شرّ و بدى.
كلب: نام بيمارى معروفى است.
فئه: طائفه، گروه.
ناعقها: دعوت كننده به آن.
مناخ: جاى فرود آمدن و بار انداختن.
حوازب الخطوب: ما حزب منها: مشكلاتى كه بر انسان وارد شود.
شبّهت: در اشتباه افتد، شبه ناك گردد.
تقلص: قبضه كردن، لباس را از اطراف بدن بالا گرفتن.
حام الطائر: پرنده دور زد.
خطّة: وضعيّت، چگونگى حال و امر.
ناب: ماده شتر پير.
ضروس: شترى كه دوشنده خود را گاز بگيرد.
عذم: دندان گرفتن.
زبن: با لگد دور كردن، دفع نمودن.
شوها: جمعش شوهاء: بد چهره، بد سيماء.
سامه خسفا: او را شايسته خوارى و ذلت دانست.
عنف: كسى را بزور براهى بردن.
تحلسهم: لباس خوارى را بر آنها مى‏ پوشاند.
حلس پارچه ايست كه زير جهاز بر پشت شتر مى ‏افكنند.
جزر: قطع كردن بريدن به همين دليل شترى كه نحر مى‏ گردد، جزور ناميده مى‏ شود.

ترجمه

 «پس از حمد و ستايش خداوند و درود بر پيامبر عظيم الشأن اسلام، اى مردم بدانيد كه من چشم فتنه را از كاسه در آورده و آن را كور كردم (با مارقين كه از كثرت عبادت پيشانيشان پينه بسته بود بر خورد شديد مسلّحانه كردم) پس از آن كه تاريكى فتنه به اوج شدّت و سختى خود رسيده بود اين كار را انجام دادم. به يقين هيچ كس پس از من جرات چنين كارى را نخواهد داشت (كه با مقدّسهاى قشرى وعبادت گران بى‏شعور درگير شود و به خاطر حفظ اسلام خود محوران مغرور را از دم تيغ بگذراند) و اين همه به دليل علمى است كه به وسيله پيامبر از جانب خدا به من افاضه شده است.

پس قبل از آن كه مرا از دست بدهيد هر چه مى‏ خواهيد از من بپرسيد، زيرا سوگند به آن كه جانم در دست اوست هر حادثه ‏اى كه از همين الآن تا روز قيامت به وقوع پيوندد و يا هر فتنه ‏اى كه موجب هدايت و يا گمراهى صد نفر شود اگر از من سؤال كنيد شما را از دعوت كننده، پيشوا، و پيروان آن خبر خواهم داد و از اين بالاتر شما را از اردوگاه آنان، جايى كه شتران خود را رها كرده و يا مى‏ خوابانند و رحل اقامت مى ‏افكنند و از افرادى كه كشته مى‏ شوند و يا به اجل خود از دنيا مى‏ روند آگاه مى ‏سازم.

و آن گاه كه مرا نيابيد و امور ناگوار پيشامدهاى دشوار بر شما رخ نمايد (قدرم را خواهيد شناخت)، زيرا بسيارى از سؤال كنندگان خواهند بود كه از طرح سؤال خود سر بزير دارند و عاجز شوند و گروه فراوانى از سؤال شوندگانى كه از پاسخ دادن به سؤالات ناتوان و درمانده خواهند شد. اين وضع زمانى پيش آيد كه جنگ در ميان شما سخت شعله‏ ور گردد و فتنه دامان را از ساق بالا زند و دنيا بر شما چنان تنگ بگيرد كه روزگار بلا را به كندى بگذرانيد. مگر اين كه خداوند براى باقى مانده نيكان شما گشايشى ايجاد كند. چه حقيقت اين است كه هرگاه فتنه و آشوب روى نمايد، امر بر مردم مشتبه مى‏ شود، و پس از آن كه فتنه رفت و بر بست و رفت مردم از حقيقت آگاه گرديده متنبّه مى‏ شوند.

فتنه هنگامى كه رو مى‏ آورد، ناشناخته است و موقعى كه پشت كرده مى ‏رود شناخته مى ‏شود فتنه به گرد بادى مى‏ ماند كه به برخى شهرها برخورد مى‏ كند و از بعضى ديگر مى‏ گذرد.
آگاه باشيد كه ترسناكترين فتنه به اعتقاد من فتنه بنى اميّه است، زيرا آن فتنه‏ اى است كور و تاريك، قلمرو فتنه آنها عمومى و بلايش اختصاصى است فتنه بنى اميّه ويژه كسانى است كه بيشتر درك كنند.
ولى براى ناآگاهان زحمتى ندارد (بلا و فتنه بنى اميّه شامل حال افراد بينا وآگاه مى‏ شود نه افراد كور و ناآگاه) به خدا سوگند پس از من بنى اميّه ارباب بدى براى شما خواهند بود.
درست مانند شتر، چموش گزنده، كه بدندان گاز بگيرد و با دست صدمه وارد كند، و با پا لگد بيفكند و شيرش را از دوشنده باز دارد.
فتنه آنان همچنان بر قرار بماند تا اين كه، مخالفان خود را نابود و موافقان را امان بخشند و اجازه زندگى بدهند. دو گروه از فتنه آنها در امان خواهند بود، كسانى كه به حالشان سودمند باشند و كسانى كه به كارشان كارى نداشته باشند.
آرى بلاى بنى اميّه استمرار خواهد يافت، تا بدان حدّ كه يارى شما از آنها به منزله يارى برده از ارباب و دوست صديق از دوستش باشد.
فتنه آنها با چهره ‏هاى ترش و روهاى ترسناك همچون پاره ‏اى از دوران جاهليّت بر شما وارد مى‏ شود در آن دوران سياه نه نشانه رستگارى پيدا و نه پرچم حق نمايان است (كسى را بحق نمى‏ توان دعوت كرد.)

ما خانواده پيامبر از گمراهى آنها در امان هستيم و به نفع آنها مردم را تبليغ نمى‏ كنيم (از اين عبارت امام (ع) استفاده مى‏ شود كه غير از عترت پيامبر تمامى مردم ثناگوى آنها شده ‏اند).
سپس خداوند آن فتنه را چنان كه پوست را از گوشت جدا كنند، از شما جدا گرداند، بوسيله كسى كه آنها را با خوارى و ذلّت از اوطانشان براند و به جام تلخ قتل و مرگ سيرابشان سازد. و جز زخم شمشير به آنها چيزى نبخشد و جز لباس ترس و وحشت بر آنها نپوشد. آن گاه است كه قريش دوست خواهد داشت كه جهان و هر چه در آن است نبخشد تا مگر مرا در جايى و لو باندازه كشتن يك شتر باشد، بنگرد، تا از آنان چيزى را بپذيرم كه امروز پاره‏اى از آن را مى ‏خواهم نمى ‏دهند (قريش آرزو مى ‏كند، كاش من زنده بودم تا آنان خود را تحت قيادت و سرپرستى من در مى ‏آوردند تا شرّ ستمكاران را از سرشان كوتاه مى‏ كردم، مقدورشان نخواهد شد، همان حكومتى كه امروز بعضى از آن را براى اجراى عدالت مى‏ خواهم واگذار نمى ‏كنند.)»
شرح
مقصود امام (ع) از بيان اين خطبه توجه دادن مردم به فضيلت و گرانبهايى موقعيت خود، و رذالت و پستى بنى اميه مى‏ باشد، فتنه بنى اميه را شرح مى ‏دهد تا نفرت مردم نسبت به آنها افزون شود و ضمنا ميل و رغبت مردم را در باره خود به خاطر حمايت از اسلام قوت بخشد.
قوّت يافتن رغبت مردم نسبت بحضرت به دو طريق و به شرح زير حاصل مى‏ شد.

1- در رابطه با اخبار غيبيى كه نسبت به آينده و حوادث آن بيان مى ‏فرمود.
2- توضيح بديهايى كه از ناحيه بنى اميّه و جز آنها پس از روزگار خلافت امام (ع) بر مردم تحميل مى‏ شد.
امام (ع) با توجّه به حوادث ناگوارى كه بر سر راه خلافت قرار گرفت مى ‏فرمايد: أنا فقأت عين الفتنة:
«من چشم فتنه را كور كردم» اين جمله امام (ع) اشاره به آشوب مردم بصره و ناكثين است. براى فتنه لفظ «عين» را استعاره آورده است. و اختصاصا چشم را ذكر كرده است، به اين دليل كه چشم در صورت انسان شريفترين عضو است كار و تلاش و حركت انسان بديدن چشم بستگى دارد.
و با لفظ «فقأ» استعاره را ترشيحيّه كرده، و كنايه از فرو خوابيدن فتنه با شمشير آن حضرت مى‏ باشد.

قوله عليه السلام: و لم يكن ليجترئ عليها احد غيرى:
منظور اين است كه مردم جرات جنگ با اهل قبله و مسلمين را ندارند، چه مى‏ ترسند كه مرتكب خطا و گناهى شوند و چگونگى جنگ با آنها را نمى‏ دانند و آگاه نيستند كه فراريان را تعقيب كنند يا خير زخميان را بكشند يا زنده بگذارند. اهل و عيالشان را اسير و مالشان را در صورتى كه متجاوز باشند تقسيم كنند يا نه چگونگى جنگ با اهل قبله را كسى نمى‏ دانست تا آن گاه كه امام (ع) بر فرو نشاندن فتنه ناكثين اقدام كرد.
چشم فتنه را كور و آن را پس از هيجان زياد فرو نشاند.
آغاز اقدام امام (ع) بر فرونشانى فتنه جنگ جمل با عايشه بود.
در خطبات ديگر امام (ع) اين حقيقت را با عباراتى مشابه همين خطبه 90 بيان كرده و در جايى مى‏ فرمايد: امّا بعد فأنا فقأت عين الفتنة شرقيّها و غربيّها و منافقها و مارقها، لم يكن ليجترئ عليها غيرى و لو لم اكن لما قوتل أصحاب الجمل و لا صفّين و لا اصحاب النهروان«».
محتمل است كه مقصود از «فقأت عين الفتنة» «فقأت عين اهل الفتنة» باشد، كه در اين صورت مضاف حذف شده و مضاف اليه بجاى آن نشسته باشد.
يعنى چشم اهل فتنه را كور كردم، و كور كردن چشم آنها كنايه از كشتن آنها باشد.

بنا به روايتى احنف بن قيس و گروهى از شركت در جنگ خوددارى كردند نه همراه ناكثين بودند و نه امام را يارى كردند. منظور امام (ع) از «تموّج غيهبها» كنايه از اين امر است. كه به دليل پراكنده شدن تاريكى شبه ه‏اى كه از فتنه در ذهن مردم قرار گرفته بود تاريكى و ظلمت شدت يافت و امر بر آنها مشتبه شد، به گونه‏ اى كه ندانستند، مخالفت طلحه با امام و خروج عايشه براى جنگ آيا حق است يا باطل، و همين جهل و نادانى علّت ترديد و دو دلى آنها شد و موجب آن گرديد كه از رفتن به جنگ ناكثين و كشتن آنها خوددارى كنند و نيز امام (ع) «اشتداد كلب» را كنايه از بالا گرفتن موج شرّ و بدى فتنه و شرارت اهل فتنه و اصرار آنها بر جنگ و كشتار آورده و در هر دو عبارت «تموّج غيهبها، و اشتداد كلبها» كنايه را بطور مستعار بيان فرموده است.

قوله عليه السلام: فاسئلونى الى قوله و من يموت منهم موتا:
امام (ع) به‏ امورى پرداخته است كه در آينده تحقّق مى‏ يافته و هيچ يك از صحابه و يا تابعين جرأت پاسخ گفتن به سؤالات را نداشته ‏اند زيرا از امور غيبى و آينده اگر كسى جز امام (ع) كه علم لدنّى داشته چيزى را بيان مى‏ كرد آشكارا دروغ مى‏ گفت و به هنگام امتحان رسوا و مفتضح مى‏ شد.

روايت شده است كه قتادة «عالم مشهور» وارد كوفه شد و مردم بر اطرافش اجتماع كردند. قتادة (كه استقبال مردم را نسبت به خود ديد) مغرور گشته و گفت سلونى عمّا شئتم»: «هر چه مى‏ خواهيد از من بپرسيد.» ابو حنيفه كه آن روز جوانى كم سنّ و سال بود گفت از قتادة بپرسيد. مورچه ‏اى كه در داستان حضرت سليمان از آن سخن به ميان آمده است، نر يا ماده بود وقتى كه از او سؤال كردند قتادة جواب را ندانست و درمانده شد. ابو حنيفه خود گفت: ماده بوده است. مردم با تعجّب پرسيدند از كجا دانستى ابو حنيفه پاسخ داد از كتاب خدا آنجا كه مى‏ فرمايد: «قالَتْ نَمْلَةٌ». مورچه ‏اى بديگر مورچگان گفت اگر آن مورچه نر، بود آيه چنين بود: «و قالَ نمْلَةٌ» (يعنى، فعل را بصورت مذكّر و بدون «تاء و تأنيث مى ‏آورد). چون فعل را با تاء تانيث آورده و فرموده است «قالَتْ نَمْلَةٌ» مشخّص مى‏ شود كه مورچه ماده بوده است توضيح مطلب اين است كه كلماتى چون «نملة حمامة و شاة» به معناى، مورچه، كبوتر و گوسفند هم براى مذكّر و هم براى مؤنّث به كار مى ‏روند. هر گاه در جمله‏ اى آورده شوند تشخيص اين كه مذكّراند يا مؤنّث از طريق فعلى است كه همراه اين كلمات به كار مى ‏رود. قتاده خود مغرور از پاسخ گفتن به اين سؤال فرد ماند با وجودى كه هر انسان زيركى با مختصر فكر مى‏ تواند به اين سؤال پاسخ دهد«». وقتى كه امثال قتاده‏ها از پاسخ دادن به چنين سؤالاتى با اين كه از امور غيبى نيستند درمانده شوند چگونه مى ‏توانند از
امور آينده، چيزهايى كه هنوز از عالم غيب فرود نيامده‏ اند جواب بدهند آرى كسانى كه به نيروى الهى مؤيّد باشند و با نيروى الهى حجابهاى اسرار از جلو چشمشان بركنار شده باشد، امور آينده را مى‏ دانند: ما پيش از اين پيرامون چگونگى و توان امام (ع) بر پاسخ گويى امور آينده بحث كرده‏ ايم (و تكرار آن را لازم نمى‏ بينم)

مقصود امام (ع) از «ساعت» روز قيامت مى‏ باشد. اوصاف شتر، چوپان و همراهان: مانند اواز خوان، جلودار، راننده، منزلگاه، سواره و كوچ كننده همه و همه استعاره ‏اند از دو گروه هدايت يافته و هدايت كننده، گمراه و گمراه كننده. به لحاظ تشبيه كردن انسانها به شتر در اجتماع كردن و فرمانبردارى از پيشوا و دعوت كننده (كه منقاد و مطيع محض او مى‏ باشند) ضمير در كلمه «اهلها» به كلمه «فئة» باز مى‏ گردد، بدين معنا كه امام (ع) بر كسانى از اهل فتنه كه در آينده زمان مى ‏بايست كشته شوند آگاه بوده است.

 

قوله عليه السلام: و لو قد فقد تمونى إلى قوله المسئولين:
مقصود از «كرائه الأمور» در عبارت امام (ع) امورى است كه مردم از آنها كراهت دارند و آنها را نمى‏ پسندند. و «حوازب الخطوب» كنايه از مصيبتهاى مهمّى بود كه در آينده بر مردم وارد مى‏ شد. و سر افكندگى سؤال كنندگان به دليل حيرت و سرگردانيى بود كه نسبت بعواقب خطرات مصيبتهاى آينده و چگونگى رهايى يافتن از آنها داشتند.
منظور از «فشل» و درماندگى بسيارى از مسئولين، شانه خالى كردن از پاسخ، بدليل جهل و نادانيشان از عاقبت كار، و پرسشهاى مطروحه و خواست جواب از آنها مى ‏باشد.
قوله عليه السلام: ذلك:
اشاره به سر افكندگى پرسش كنندگان و درماندگى پاسخ گويان دارد.
قوله عليه السلام: اذا قلصت حربكم:
جمله فوق تفسيرى است بر امور ناپسندى كه لزوما روزى بر آنها نازل مى‏ شد.
لفظ «تقليص»- جمع كردن لباس «تشمير»- دامن به كمر زدن، استعاره از جنگ آورده شده است، جهت استعاره، تشبيه كردن جنگ، به كوششگرى است كه فوق العاده در كارش جدّى باشد. بدين توضيح كه شخص جدّى و تلاش گر، هرگاه بر انجام كارى تصميم جدّى بگيرد، دامن لباسهاى بلند خود را از پايين جمع و به كمر مى ‏زند، تا دست و پا گير نباشد و آمادگى كامل بر انجام كار پيدا كند، و با تمام وجود خود را آماده سازد و بدين سان هرگاه جنگ بخواهد پا بميدان گذارد تمام كوشش خود را براى نزول آماده مى ‏سازد و بر مردم وارد مى‏ شود.
لفظ «واو» در عبارت «و ضاقت» براى عطف آمده و فعل ضاقت را بر شمرّت عطف گرفته است و فعل «تستطيلون» بعنوان حال در موضع نصب قرار دارد.
قوله عليه السلام: حتى يفتح اللّه لبقيّة الأبرار منكم
آنان كه در زندگانى و ديانت تسليم بنى اميّه باشند، خداوند راه‏گشاى ابرار و نيكان مى‏ شود و به دست آنان هلاكت و زوال دولت بنى اميّه را فراهم مى‏ سازد.
قوله عليه السلام: انّ الفتن اذا أقبلت تشبّهت:
يعنى فتنه در آغاز امر و در ذهنيّت مردم شبيه حق است، امّا پس از آن كه كار خود را به انجام رساند و بازگشت مردم مى‏ فهمند كه فتنه بوده است (ولى ديگر بسيار دير شده، هرج و مرج رواج يافته، و كارها بشدّت بر اثر فتنه و آشوب در هم ريخته شده است.) پس از بازگشت فتنه، بيشترين اثر نامطلوب فساد آن در دولتها پديد مى‏ آيد و تمام مردم بوضوح در مى‏ يابند كه آنچه دولتها انجام مى‏ دهند فتنه و فساد و گمراهى از راه خداست و همين فهم عمومى از فساد دولتها نشانه از بين رفتن فتنه و بشارتى بر پايان يافتن ظلم در آن مقطع زمانى است.
قوله عليه السلام: ينكرن مقبلات و يعرفن مدبرات:
اين جمله امام (ع)تفسيرى بر فراز فوق است. يعنى فتنه در آغاز شناخته نمى‏ شود و در ظاهر شبيه حق است و دعوت كنندگان آن شبيه دعوت كنندگان به هدايت و ارشاد مى‏ باشند. پس از آن كه فتنه از ميان مردم رخت بربندد خواهند دانست كه با حق هيچ رابطه ‏اى نداشته و دعوت كنندگان به فتنه دعوت كنندگان به ضلالت و گمراهى بوده‏ اند.
قوله عليه السلام: و يحمن حوم «حول خ» الرّياح
لفظ «حوم» كه بمعنى دور زدن است، از جهت شباهت فتنه بر گردباد استعاره به كار رفته است. چون فتنه دعوت كنندگان به گمراهى به حكم الهى در بعضى از بلاد آشكار مى‏ شود، و در بعضى ظهور ندارد و دوران فتنه را به پرنده ‏اى كه در پرواز دور مى ‏زند به گردباد تشبيه كرده است. جمله «يخطئن بلدا» يعنى بعضى از بلاد را زير پا مى‏ گذارد، در همين رابطه تشبيهى آمده است.
قوله عليه السلام: ألا إنّ اخوف الفتن عندى الى آخر:
از اين فراز خطبه به بعد امام (ع) مى‏ خواهد از آنچه مردم مايلند بدانند خبر دهد. مى ‏فرمايد: فتنه بنى اميّه به دليل دشوارى و سختى آن بر اسلام و مسلمين و زيادى آشوب در ميان متديّنين، همچون كشت و كشتار و اذيت و آزار از هولناكترين فتنه ‏هاست.

در بزرگى فتنه بنى اميّه همين بس كه حرمت رسول خدا (ص) را شكستند، امام حسين (ع) و ذريّه او را شهيد كردند و با خراب كردن و سوختن خانه خدا به اسلام اهانت كردند، و عبد اللّه زبير را در مكه به قتل رساندند و هشتاد سال تمام على (ع) را لعن و سب كردند. بلا و آشوب و سركوب در بلاد مسلمين از ناحيه آنها رواج يافت و حجّاج را بر خون و مال مردم مسلّط كردند، و جز اين امور، از منكرات فراوانى كه در كتابهاى تاريخ به تفصيل نقل شده است. (فتنه كور كه در كلام امام (ع) آمده است اشاره به همين حقايق دارد).
لفظ «عمى» را استعاره به كار برده است تا روشن كند كه اين امور بر خلاف‏ قوانين حق انجام مى‏ گيرد، چنان كه شخص نابينا و كور در حركات و رفتار خود بر طريق مستقيم و راه راست نمى‏ رود. و يا براى توضيح اين معنى است كه در دوران بنى اميّه راه راست پيموده نمى‏ شود، چنان كه با چشم كور هدايت ممكن نيست.
لفظ «مظلمة» نيز براى بيان اين امور استعاره به كار رفته است.
قوله عليه السلام: عمّت خطّتها:
يعنى سرپرستى و حكومت آنها عمومى است. «و خصّت بليّتها»: امّا بلاى بنى اميّه خصوصى بوده و به مردم پرهيزگار و شيعيان على (ع) صحابه بزرگوار، و تابعين كه بزرگان اسلامند اختصاص دارد.
قوله عليه السلام: أصاب البلاء من أبصر فيها و اخطأ من عمى عنها:
يعنى كسانى كه فتنه بودن رفتار بنى اميّه را تشخيص دهند از ناحيه وجدان خود و بنى اميّه گرفتار بلا مى ‏شوند. از ناحيه خود گرفتار بلا مى ‏شوند بدين معنى كه منكرات را مشاهده مى‏ كنند و چون قدرت بر رفع آنها را ندارند دچار اندوه فراوان و ممتد مى‏ گردند.
از ناحيه بنى اميّه گرفتار بلا مى ‏شوند: بدين شرح، شخص پرهيزگارى كه مى ‏داند آنها پيشوايان گمراهى و ضلالت‏اند از آنها فاصله مى ‏گيرد و در كارهاى باطل آنها دخالت نمى‏ كند. بنى اميّه چنين اشخاصى را راحت نمى‏ گذارند، نسبت به حال و رفتارش كنجكاوى كرده و او را به انواع اذيّت و آزار و احيانا قتل گرفتار مى‏ سازند. بلا و آسيب نسبت به چنين اشخاصى خصوصى است.

امّا آنها كه ندانند رفتار بنى اميّه فتنه و بر خلاف اسلام است در كورى جهل گرفتارند و مطيع دعوتهاى باطل شان بوده، و در زير پرچم گمراهى آنها صف كشيده و بر وفق اوامر و دستور آنها عمل مى ‏كنند. بديهى است كه چنين افرادى از بلاى بنى اميّه سالم و در امان مى ‏باشند.
سپس امام (ع) به اسم جلاله خداوند سوگند ياد مى‏كند كه بنى اميّه براى مردم اربابهاى بدى هستند و آنها را در كارهاى زيانمندشان براى مردم به شترى كه‏ شير دوشش را گاز مى‏ گيرد تشبيه مى كند و جهت تشبيه را اوصافى همچون چموشى، گاز گرفتن، با دست و پا لگد زدن، شير ندادن و… قرار مى ‏دهد. همه اين اوصاف و حالات اشاره‏ اى بر حركات مؤذيانه و پست بنى اميّه دارد، و كنايه است از آزار دادن، كشتن و نپرداختن حقوق بيت المال مردم مسلمان (اينها همه نشانه ظلم و بى عدالتى و در يك كلمه فتنه است)

سپس امام در مورد حركات شر آميز بنى اميّه و گرفتارى مردم به دست آنها به ذكر دو مطلب پرداخته است:

1- بنى اميه از آزار و اذيّت و قتل و غارت مردم خوددارى نمى‏ كردند مگر نسبت به دو دسته: الف: كسانى كه براى آنها سودى داشتند، پيرو راهشان بودند و با وجودى كه: منكرات آنها را مشاهده مى‏ كردند بر آنها اعتراض نمى‏ كردند.
ب: كسانى كه ضررى به آنها نداشتند و كارهاى زشت آنها را تقبيح نمى‏ كردند و بنى اميه هم از آنها ترسى بدل راه نمى‏ دادند نظير عوام الناس و بازاريان.
2- بيان حال جان نثارانى است كه اطاعت و ياريشان از بنى اميّه مانند فرمانبردارى برده از آقايش و يا پيروان بى اختيار از مولايشان بود. يعنى بدان سان كه برده ناگزير از اربابش و يا مزدور از دستور جيره دهنده تبعيّت مى‏ كند و استقلال شخصى ندارد، آنان نيز با همين ويژگى از بنى اميّه فرمان بردارى مى‏ كردند و مطيع بى چون و چرا بودند. جز اينان باقى افراد ممكن نبود كه از بنى اميّه حمايت كنند. (پس طبيعى بود كه مورد آزار و اذيّت بنى اميّه واقع گردند) محتمل است كه معناى كلام امام اين باشد كه نادانان و جيره بگيران تا حاكميت زور باشد از بنى اميّه حمايت مى‏كنند و با نبود زور و با توجّه بملاك يارى كردن آنها، از پيروى بنى اميّه طفره مى‏روند. چنان كه امام (ع) در جاى ديگر مشابه‏ اين كلامى دارند كه مى ‏فرمايند: يارى بعضى از شما از بعضى مانند يارى كردن برده از اربابش مى‏ باشد هنگامى كه ارباب حضور دارد از او فرمان مى ‏برد و هر گاه ارباب غايب شود از او بدگويى مى ‏كند (اطاعت مردم از بنى اميّه نيز چنين است).

پس از بيان اين كه بنى اميّه مردم را تا سر حدّ برده تحقير مى‏ كنند، بتوضيح فراگير بودن فتنه آنها پرداخته فتنه آنها را محدود به يك يا چند مورد نمى‏ داند و از ديدگاه حضرت فتنه بنى اميّه بسيار سخت و دشوار همچون قطعه‏ هاى ظلمانى شب فرا مى ‏رسد.
بعضى كلمه «فتنه» را فتن بنى اميّه بصورت جمع قرائت كرده ‏اند، منظور جزئيّات شرور و بديهايى است كه در زمان دولت و حكومت آنها بر مردم وارد مى ‏شد.
امام (ع) لفظ «شوهاء» را براى قبيح و زشت بودن عقلى و شرعى اعمال بنى اميّه استعاره به كار برده است. وجه شباهت منفور بودن رفتار آنهاست، چنان كه مردم از چهره زشت متنفّرند از كردار بنى اميّه نفرت دارند.
لفظ «قطع» را براى تكرار فتنه و آشوب از ناحيه حكومت بنى اميّه، استعاره به كار برده است. چنان كه اسبهاى مهاجمين براى جنگ و غارت فوج فوج وارد مى‏ شوند. جاهليّت بنى اميّه در كلام امام (ع) اشاره به عدم مطابقت رفتار آنها با قوانين عدل الهى است، چنان كه حركات‏ مردم دوران جاهليت چنين بود. نظر به همين معناست كه مى‏ فرمايد: در زمان حكومت آنها پرچم هدايتى نيست و علم ارشادى ديده نمى ‏شود. يعنى براى رهبرى امام عدل و قانون حقّى كه از آن تبعيت شود وجود ندارد.
قوله عليه السلام: نحن اهل البيت منها بمنجاة و لسنا فيها بدعاة
يعنى تنها ما اهل بيت پيامبر از گناهكارى آنها بدور بوده و در آن دخالتى نداشته و به پيروى ازآنها دعوت نمى‏ كنيم. البتّه منظور اين نيست كه خانواده پيامبر مورد اذيّت و آزار قرار نمى‏ گيرند و بحق دعوت نمى‏ كنند. زيرا دعوت كردن امام حسين (ع) مردم را به رهبرى خود، و به شهادت رسيدن آن بزرگوار و اولادش و هتك حرمت ذريّه پيامبر روشنترين گواه بر اين ادّعا مى‏ باشد.

محتمل است كه مقصود كلام امام (ع) اين باشد كه: انا بمنجاة من آثامها و لسنا فيها بدعاة مطلقا يعنى در گناه آنها شركت نداريم و داعى مطلق نيستيم. با در نظر گرفتن اين معنا از كلام حضرت بايد بگوييم كه امام حسين (ع) دعوت كننده بسوى خود نبود بلكه از جانب مردم كوفه براى قبول امامت و رهبرى دعوت شده بود. تنها كار امام (ع) اين بود كه دعوت آنها را اجابت كرد.
قوله عليه السلام: ثمّ يفرّجها [يفرج خ‏] اللّه و كتفريج الأديم الى قوله الّا الخوف
اين فراز از كلام امام (ع) اشاره بزوال دولت بنى اميّه و ظهور دولت بنى العباس دارد. كه بنى العباس بقلع و قمع بنى اميه پرداخته آنها را درمانده و مستأصل مى‏ كنند و آنها را براى انجام كارهاى زشت‏شان مورد تعقيب قرار مى‏ دهند. (در اين فاصله زمانى و تعارض نيروها) افراد با تقوى و بندگان نيك خداوند كه مورد آزار و اذيّت بنى اميّه بودند فرجى پيدا كرده، و به آسايش مى ‏رسند، بدان سان كه پوست، شكافته شود و محتواى آن آزاد گردد.
بنى العباس آنها را بخوارى، ذلّت و اهانت و بى اعتبارى تنبيه كنند و جام عذاب را با مزه ‏هاى گوناگون بدانها بچشانند، و مرگ را در شكلهاى مختلف بر آنها بنمايانند. چنان كه تاريخ وقايع ذلّت‏بار و كشتنهاى خفّت‏بار بنى اميه را به دست بنى العبّاس ثبت و ضبط كرده است. هر يك از الفاظ «كأس» تعبير، عطيّه و تحليس در سخن امام (ع) استعاره به كار رفته ‏اند، جهت شباهت، ترس فراگيرى بود كه آنها بطور مداوم با آن دست بگريبان بودند. بدان سان كه پارچه زير پالان شتر، مدام بر پشت شتر بسته است.
قوله عليه السلام: حتّى تودّ قريش الى آخره
اين جمله امام (ع) اشاره به نهايت و نتيجه اين دگرگونيها، و تفسير اوضاعى است كه براى قريش در امر خلافت پيش مى ‏آيد. بر اثر جنگ و خون‏ريزى، چنان خوارى و ضعفى قريش را فرا گيرد، حتّى با توجّه به اين كه امام (ع) در نظر آنها دشمن‏ترين خلق نسبت به قريش باشد، خلافت او را آرزو كنند براى زمانى هر چند كوتاه او را بر مصدر خلافت و صدارت خود ببيند. همان خلافتى كه امروز آن بزرگوار براى منطقه خاصّى آن را طالب است و آنها مضايقه كنند… بدين توضيح كه آن حضرت را در امر خلافت يارى كنند، دستوراتش را تبعيّت كرده و منقاد فرمان او باشند، و از او هدايت و راهنمايى بگيرند. و از آرمانهايش دفاع كنند. با وجودى كه امروز حضرت را از حقش محروم مى ‏دارند) در اين عبارت امام (ع) زمان نحر شتر را كوتاهى زمان خلافتى كه قريش پس از شدايد زياد براى حضرت آرزو كنند كنايه آورده است.
صداقت و درستى سخن امام در باره اين خبر غيبى روشن است، زيرا ارباب سير و تاريخ نقل كرده ‏اند كه: مروان بن محمّد آخرين پادشاه بنى اميّه روزى كه گرفتار و از خلافت بر كنار شد. عبد اللّه بن محمد بن على بن عبد اللّه بن عباس را با فوجى از سپاه خراسان ديد كه عبور مى‏ كند گفت: اى كاش على بن ابى طالب را بجاى اين جوان در زير اين پرچم مى‏ ديدم اين داستان در كتابهاى تاريخ مشهور مى ‏باشد. نظر امام (ع) در اين خطبه به چنين روزى بوده است.

ترجمه‏ شرح ‏نهج ‏البلاغه(ابن‏ ميثم بحرانی)، ج 2 ، صفحه‏ى 826-811

ترجمه شرح خطبه89ابن میثم بحرانی(تشریح اوضاع اجتماعی زمان،در خصوص بيعت )

(خطبه 92صبحی صالح)

دَعُونِي وَ الْتَمِسُوا غَيْرِي- فَإِنَّا مُسْتَقْبِلُونَ أَمْراً- لَهُ وُجُوهٌ وَ أَلْوَانٌ- لَا تَقُومُ لَهُ الْقُلُوبُ- وَ لَا تَثْبُتُ عَلَيْهِ الْعُقُولُ- وَ إِنَّ الْآفَاقَ قَدْ أَغَامَتْ- وَ الْمَحَجَّةَ قَدْ تَنَكَّرَتْ- . وَ اعْلَمُوا أَنِّي إِنْ أَجَبْتُكُمْ- رَكِبْتُ بِكُمْ مَا أَعْلَمُ- وَ لَمْ أُصْغِ إِلَى قَوْلِ الْقَائِلِ وَ عَتْبِ الْعَاتِبِ- وَ إِنْ تَرَكْتُمُونِي فَأَنَا كَأَحَدِكُمْ- وَ لَعَلِّي أَسْمَعُكُمْ وَ أَطْوَعُكُمْ- لِمَنْ وَلَّيْتُمُوهُ أَمْرَكُمْ- وَ أَنَا لَكُمْ وَزِيراً- خَيْرٌ لَكُمْ مِنِّي أَمِيراً
ترجمه

از سخنان آن حضرت (ع) است كه پيش از بيعت كردن مردم با آن بزرگوار بعد از كشته شدن عثمان بيان فرموده است.

«مرا وانهيد و ديگرى را بخلافت برداريد، زيرا ما نگران حادثه‏ اى هستيم كه داراى رنگهاى گوناگون است (اگر حكومت را چنان كه شما متقاضى هستيد. بپذيرم هر روز بايد با گروهى بجنگم) پس اگر من خلافت را بپذيرم، دلها بر آن نپايد و عقلها بر آن استوار نماند، كران تا كران جهان تاريك و راه روشن ناپيداست.

(رهبران حكومت پيش از من در امر ديانت اخلال كردند و اسلام را بدين روز سياه نشاندند) بايد توجّه داشته باشيد كه اگر من خلافت بر شما را بپذيرم (گوش به سخن كسى نمى‏ دهم و از ملامت، ملامت گران باك نخواهم داشت) آن را كه صلاح بدانم بر شما فرمانروا مى‏ كنم. ولى اگر مرا بحال خود رها كنيد، مثل شما يك فرد به حساب مى ‏آيم و شايد هم نسبت به خليفه ‏اى كه شما انتخاب كنيد مطيع و فرمانبردارتر باشم. من اگر وزير شما باشم بهتر از آن است كه امير شما باشم».

شرح

از محتواى سخن امام (ع) در اين خطبه چنين استفاده مى‏ شود، كه براى ايجاد علاقه در هر امر مطلوبى لازم است كه دشوارى و منعى بوجود آيد، تا قدرش بخوبى دانسته شود. فلسفه و حكمت اين امر اين است، كه اگر كسى چيزى را به اصرار بخواهد و از آن باز داشته شود، در به دست آوردن آن حرص مى ‏ورزد. طبيعت انسان چنين است كه نسبت به امور ممنوعه حرص دارد. و از آنچه سريع به دست آورد، بزودى متنفّر مى‏ شود. امام (ع) با عدم پذيرش خلافت در آغاز رغبت و ميل آنها را شديدا بر انگيخت تا در قبول خلافت اصرار بورزند.
زيرا انتقال خلافت به امام (ع) بعد از دگرگونيهايى بود كه در دستورات دينى پديد آمده بود و قتل عثمان اتّفاق افتاد و مردم بر ريختن خون او جرأت يافتند در زمينه اين حوادث و تحولات، نياز بود كه روحيّه مردم را تقويت و آنها را بر قواعد حق و دستورات الهى تشويق كند تا رغبت و ميل آنها را بر خلافت خويش بيش از پيش فزونى بخشد. با توجّه به وضع موجود و عاقبت‏نگرى لازم،

فرمود: دعونى و التمسوا غيرى
مرا رها كنيد و ديگرى را براى اين امر بجوييد.
مگر نمى ‏بيند كه پس از انكار قبول خلافت امام (ع) آنها را توجّه مى‏ دهد كه: فرا روى ما حوادث گوناگون و مشكلى قرار دارد. مقصود حضرت از تذكّر مشكلات آينده، جلوگيرى از اشكال تراشى است تا وحدت كلمه پيدا كرده برخى از آنها موجب پايدارى ديگران گردند و در نهايت صلاح‏پذير و آماده رويارويى پيشآمدهاى سخت و دشوار آينده باشند.
علّت نپذيرفتن خلافت، حوادث ناگوار آينده و پيمان شكنى بعضى از عناصر نامطلوب بود كه در آغاز خلافت اصرار فراوانى بر قبول حكومت امام (ع) داشتند. مانند طلحه و زبير.

نظر به مشكلات و حوادث آينده بود كه فرمود: به پيشواز امورى مى ‏رويم كه چهره‏ ها و رنگهاى گوناگونى دارد، بدان هيبت و صلابت كه دلها تحمّل صبر بر آن امور را ندارند و خردها نه تنها پذيراى آنها نيستند، بلكه از قبول آن امور به دليل مخالفت با شريعت و نظام هستى ابا و انكار دارند. امور آينده ‏اى كه امام (ع) بر آنها واقف و آگاه بود، اختلاف مردم و تحليلهاى نادرست و شبهات بيهوده و باطلى بود كه بعدها تحقق پذيرفت مانند تهمتهايى كه معاويه و مردم بصره بر آن حضرت زدند و او را متهم به قتل عثمان كردند و يا خوارج او را متّهم به قبول حكميت در جنگ صفّين كردند. چهره ‏ها و رنگهاى مختلفى كه در عبارت حضرت آمده است استعاره بالكنايه از همين اتهامات مى ‏باشد.

قوله عليه السلام: و إنّ الآفاق قد أغامت و المحجّة قد تنكّرت
ابرهاى تيره ظلم و جهل اطراف بلاد و دلها را فرو پوشانده و نادانى مردم شريعت را منكر گرديده است امام (ع) در عبارت فوق لفظ «غيم» را براى فروپوشى آفاق و كرانه دلها استعاره به كار برده و كنايه از اين است كه تاريكهاى ستمگرى و نادانى دلها را در جهت فساد و تباهى دگرگون كرده است. وجه شباهت اين است، چنان كه از ابر و رعد و برق چيزى جز نزول باران انتظار نيست از دلهاى تاريك ستمگران چيزى جز شرّ و فساد انتظار نمى‏ رود.
عبارت «محجّة» اشاره به آشكار بودن راه شريعت و انكار آن به دليل نادانى مردم و عدم رفتار به احكام آن مى ‏باشد.

قوله عليه السلام: و اعلموا الى قوله عتب العاتب.
پس از آن كه امام (ع) قبول خلافت را رد كرد و صداقت آنها را در تمايل بخلافت خويش دانست شرايطى براى قبول خلافت بيان كرد و نحوه برخورد خود با مسائل اجتماعى و يا كيفيّت عمل خود را به اجمال توضيح داد و به آنها فهماند كه در صورت پذيرش خلافت جز آنچه از شريعت مى‏ داند در كار خلافت توصيه كسى را قبول نمى‏ كند، و سخن كسى را كه به خواهش هواى نفس و مخالف شريعت گفته شود نمى‏ پذيرد، و به تهديد و ارعاب كسى كه فزون طلب و يا ناراضى باشد در باره امرى كه بيقين مخالف شريعت است ترتيب اثر نمى‏ دهد، زيرا ناحق‏گو و تهديد كننده بر خدا افترا بسته و خدا را در حقيقت تهديد كرده است. در حقيقت امام (ع) به آنچه وعده كرده بود وفا كرد. بزودى و به تفصيل در داستان برادرش عقيل توضيح خواهيم داد. كه چگونه وقتى عقيل از آن حضرت تقاضاى يك صاع گندم يا جو اضافى كرد آهنى را داغ كرده و به دست عقيل داد. و عقيل از سوز دست فريادى بر آورد. امام (ع) خطاب به عقيل فرمود: گريه كنندگان بحالت گريه كنند آيا از گرماى آهنى كه انسانى ببازيچه داغ كرده است فرياد بر مى ‏آورى چگونه من از آتشى كه خداوند با خشمش بر افروخته است فرياد برنياورم…. لفظ «ركوب» در عبارت امام استعاره از استوارى حضرت بر امور يقينى و علمى خود مى ‏باشد.

قوله عليه السلام: و ان تركتمونى الى آخره…
يعنى اگر مرا به خودم واگذاريد و قبول خلافت را از من نخواهيد، در فرمانبردارى اميرى كه انتخاب كنيد همچون يكى از شما نه، بلكه شايد فرمانبردارتر از شما نسبت به آن امير خواهم بود. اظهار اطاعت امام (ع) از خليفه‏ اى كه آنها انتخاب مى‏ كردند به اين دليل بود كه امام (ع) وجوب اطاعت از پيشوا را از ديگران بهتر مى ‏دانست.
در اين كه امام (ع) فرمود شايد فرمانبردارتر باشم بدين لحاظ است كه اگر به فرض آنها اميرى براى خود انتخاب مى ‏كردند و آن امير بر خلاف فرمان خدا عمل مى‏ كرد امام (ع) در برابر چنين اميرى فرمانبردارتر از آنها نبود كه بماند مخالفت هم مى‏ كرد، پس چون احتمال اين كه آنها اميرى انتخاب مى‏ كردند و اوموافق يا مخالف فرامين الهى عمل مى‏ كرد بوده است، بكار بردن كلمه «شايد» بجا و مناسب بوده است.

كلمه «واو» در كلام امام (ع) كه فرمود «و أنا» به معناى حال و كلمه «وزيرا و اميرا» حال هستند. عمل كننده در اين دو حال فعلى است كه جار و مجرورها بدان متعلق هستند. يعنى فعل «كنت» معناى كلام چنين است: در حالى كه من وزير شما باشم از اين كه فرمانروا و امير، براى شما باشم بهتر است.
مقصود امام (ع) از وزير، معناى لغوى، يعنى كمك كار و پشتيبان مى‏ باشد. كه بار سنگين مشورت را بدوش دارد. روشن است كه امام (ع) همواره وزير مسلمين و معاضد و پشتيبان آنها بود.
خيريّت امير نبودن امام (ع) براى مسلمانها سهولت كار آنها در امر دنيا بوده است. چه اگر آن حضرت خليفه مى‏ بود آنها را بر امورى كه بر خلاف طبع و ميل‏شان بود مانند پيكار در راه خدا و صبر و استعانت وا مى ‏داشت بعلاوه بيت المال را بطور مساوى بين مستمندان تقسيم مى‏ كرد، چنان كه انجام داد و آنها را از چيزهايى كه مختصر منعى در شريعت داشت باز مى ‏داشت و اين همه بظاهر خير آنها نبود و آنها را بمخالفت وا مى‏ داشت چنان كه وا داشت.
امّا اگر وزير مى‏ بود اين مشكلات نبود، چون وزير وظيفه ‏اى جز مشورت و راى زنى شايسته و كمك در جنگ ندارد. و هر گاه مسئول را نتواند بر كار نيك الزام كند بر خلاف نظر او رأى مى‏ دهد. البتّه اين خيريّت ما در آغاز كه خلافت را در نمود مطرح كرد، زيرا جمله «اگر فرمانم را اجابت كنيد» براى به طمع انداختن مردم بر اجابت و پذيرش آورده شده است.

ترجمه‏ شرح‏ نهج ‏البلاغه(ابن ‏ميثم بحرانی)، ج 2 ، صفحه‏ ى 811-807

خطبه 88 ترجمه شرح ابن میثم بحرانی قسمت چهارم،پایانی(چگونگى آفرينش زمين،خصوصيات متعلق به شگفتيهاى خلقت،قدرت خداوند)

(خطبه 91 صبحی صالح)

خطبه اشباح بخش ششم خطبه اشباح كه در باره چگونگى آفرينش زمين و ديگر خصوصيات متعلق به شگفتيهاى خلقت و نشان كنه قدرت حق تعالى است.

 

كَبَسَ الْأَرْضَ عَلَى مَوْرِ أَمْوَاجٍ مُسْتَفْحِلَةٍ-  وَ لُجَجِ بِحَارٍ زَاخِرَةٍ تَلْتَطِمُ أَوَاذِيُّ أَمْوَاجِهَا-  وَ تَصْطَفِقُ مُتَقَاذِفَاتُ أَثْبَاجِهَا-  وَ تَرْغُو زَبَداً كَالْفُحُولِ عِنْدَ هِيَاجِهَا-  فَخَضَعَ جِمَاحُ الْمَاءِ الْمُتَلَاطِمِ لِثِقَلِ حَمْلِهَا-  وَ سَكَنَ هَيْجُ ارْتِمَائِهِ إِذْ وَطِئَتْهُ بِكَلْكَلِهَا-  وَ ذَلَّ مُسْتَخْذِياً إِذْ تَمَعَّكَتْ عَلَيْهِ بِكَوَاهِلِهَا-  فَأَصْبَحَ بَعْدَ اصْطِخَابِ أَمْوَاجِهِ سَاجِياً مَقْهُوراً-  وَ فِي حَكَمَةِ الذُّلِّ مُنْقَاداً أَسِيراً-  وَ سَكَنَتِ الْأَرْضُ مَدْحُوَّةً فِي لُجَّةِ تَيَّارِهِ-  وَ رَدَّتْ مِنْ نَخْوَةِ بَأْوِهِ وَ اعْتِلَائِهِ وَ شُمُوخِ أَنْفِهِ وَ سُمُوِّ غُلَوَائِهِ-  وَ كَعَمَتْهُ عَلَى كِظَّةِ جَرْيَتِهِ فَهَمَدَ بَعْدَ نَزَقَاتِهِ-  وَ لَبَدَ بَعْدَ زَيَفَانِ وَثَبَاتِهِ-  فَلَمَّا سَكَنَ هَيْجُ الْمَاءِ مِنْ تَحْتِ أَكْنَافِهَا-  وَ حَمْلِ شَوَاهِقِ الْجِبَالِ الشُّمَّخِ الْبُذَّخِ عَلَى أَكْتَافِهَا-  فَجَّرَ يَنَابِيعَ الْعُيُونِ مِنْ عَرَانِينِ أُنُوفِهَا-  وَ فَرَّقَهَا فِي سُهُوبِ بِيدِهَا وَ أَخَادِيدِهَا-  وَ عَدَّلَ حَرَكَاتِهَا بِالرَّاسِيَاتِ مِنْ جَلَامِيدِهَا-  وَ ذَوَاتِ الشَّنَاخِيبِ الشُّمِّ مِنْ صَيَاخِيدِهَا-  فَسَكَنَتْ مِنَ الْمَيَدَانِ لِرُسُوبِ الْجِبَالِ فِي قِطَعِ أَدِيمِهَا-  وَ تَغَلْغُلِهَا مُتَسَرِّبَةً فِي جَوْبَاتِ خَيَاشِيمِهَا-  وَ رُكُوبِهَا أَعْنَاقَ سُهُولِ الْأَرَضِينَ وَ جَرَاثِيمِهَا-  وَ فَسَحَ بَيْنَ الْجَوِّ وَ بَيْنَهَا وَ أَعَدَّ الْهَوَاءَ مُتَنَسَّماً لِسَاكِنِهَا-  وَ أَخْرَجَ إِلَيْهَا أَهْلَهَا عَلَى تَمَامِ مَرَافِقِهَا-  ثُمَّ لَمْ يَدَعْ جُرُزَ الْأَرْضِ-  الَّتِي تَقْصُرُ مِيَاهُ الْعُيُونِ عَنْ رَوَابِيهَا-  وَ لَا تَجِدُ جَدَاوِلُ الْأَنْهَارِ ذَرِيعَةً إِلَى بُلُوغِهَا-  حَتَّى أَنْشَأَ لَهَا نَاشِئَةَ سَحَابٍ تُحْيِي مَوَاتَهَا-  وَ تَسْتَخْرِجُ نَبَاتَهَا-  أَلَّفَ غَمَامَهَا بَعْدَ افْتِرَاقِ لُمَعِهِ وَ تَبَايُنِ قَزَعِهِ-  حَتَّى إِذَا تَمَخَّضَتْ لُجَّةُ الْمُزْنِ فِيهِ وَ الْتَمَعَ بَرْقُهُ فِي كُفَفِهِ-  وَ لَمْ يَنَمْ وَمِيضُهُ فِي كَنَهْوَرِ رَبَابِهِ وَ مُتَرَاكِمِ سَحَابِهِ-  أَرْسَلَهُ سَحّاً مُتَدَارِكاً قَدْ أَسَفَّ هَيْدَبُهُ-  تَمْرِيهِ الْجَنُوبُ دِرَرَ أَهَاضِيبِهِ وَ دُفَعَ شَآبِيبِهِ- . فَلَمَّا أَلْقَتِ السَّحَابُ بَرْكَ بِوَانَيْهَا-  وَ بَعَاعَ مَا اسْتَقَلَّتْ بِهِ مِنَ الْعِبْ‏ءِ الْمَحْمُولِ عَلَيْهَا-  أَخْرَجَ بِهِ مِنْ هَوَامِدِ الْأَرْضِ النَّبَاتَ-  وَ مِنْ زُعْرِ الْجِبَالِ الْأَعْشَابَ فَهِيَ تَبْهَجُ بِزِينَةِ رِيَاضِهَا-  وَ تَزْدَهِي بِمَا أُلْبِسَتْهُ مِنْ رَيْطِ أَزَاهِيرِهَا-  وَ حِلْيَةِ مَا سُمِطَتْ بِهِ مِنْ نَاضِرِ أَنْوَارِهَا-  وَ جَعَلَ ذَلِكَ بَلَاغاً لِلْأَنَامِ وَ رِزْقاً لِلْأَنْعَامِ-  وَ خَرَقَ الْفِجَاجَ فِي آفَاقِهَا-  وَ أَقَامَ الْمَنَارَ لِلسَّالِكِينَ عَلَى جَوَادِّ طُرُقِهَا فَلَمَّا مَهَدَ أَرْضَهُ وَ أَنْفَذَ أَمْرَهُ-  اخْتَارَ آدَمَ ع خِيرَةً مِنْ خَلْقِهِ-  وَ جَعَلَهُ أَوَّلَ جِبِلَّتِهِ وَ أَسْكَنَهُ جَنَّتَهُ-  وَ أَرْغَدَ فِيهَا أُكُلَهُ-  وَ أَوْعَزَ إِلَيْهِ فِيمَا نَهَاهُ عَنْهُ-  وَ أَعْلَمَهُ أَنَّ فِي الْإِقْدَامِ عَلَيْهِ التَّعَرُّضَ لِمَعْصِيَتِهِ-  وَ الْمُخَاطَرَةَ بِمَنْزِلَتِهِ-  فَأَقْدَمَ عَلَى مَا نَهَاهُ عَنْهُ مُوَافَاةً لِسَابِقِ عِلْمِهِ-  فَأَهْبَطَهُ بَعْدَ التَّوْبَةِ-  لِيَعْمُرَ أَرْضَهُ بِنَسْلِهِ-  وَ لِيُقِيمَ الْحُجَّةَ بِهِ عَلَى عِبَادِهِ-  وَ لَمْ يُخْلِهِمْ بَعْدَ أَنْ قَبَضَهُ-  مِمَّا يُؤَكِّدُ عَلَيْهِمْ حُجَّةَ رُبُوبِيَّتِهِ-  وَ يَصِلُ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ مَعْرِفَتِهِ-  بَلْ تَعَاهَدَهُمْ بِالْحُجَجِ-  عَلَى أَلْسُنِ الْخِيَرَةِ مِنْ أَنْبِيَائِهِ-  وَ مُتَحَمِّلِي وَدَائِعِ رِسَالَاتِهِ-  قَرْناً فَقَرْناً-  حَتَّى تَمَّتْ بِنَبِيِّنَا مُحَمَّدٍ ص حُجَّتُهُ-  وَ بَلَغَ الْمَقْطَعَ عُذْرُهُ وَ نُذُرُهُ وَ قَدَّرَ الْأَرْزَاقَ فَكَثَّرَهَا وَ قَلَّلَهَا-  وَ قَسَّمَهَا عَلَى الضِّيقِ وَ السَّعَةِ-  فَعَدَلَ فِيهَا لِيَبْتَلِيَ-  مَنْ أَرَادَ بِمَيْسُورِهَا وَ مَعْسُورِهَا-  وَ لِيَخْتَبِرَ بِذَلِكَ الشُّكْرَ وَ الصَّبْرَ مِنْ غَنِيِّهَا وَ فَقِيرِهَا-  ثُمَّ قَرَنَ بِسَعَتِهَا عَقَابِيلَ فَاقَتِهَا-  وَ بِسَلَامَتِهَا طَوَارِقَ آفَاتِهَا-  وَ بِفُرَجِ أَفْرَاحِهَا غُصَصَ أَتْرَاحِهَا-  وَ خَلَقَ الْآجَالَ فَأَطَالَهَا وَ قَصَّرَهَا وَ قَدَّمَهَا وَ أَخَّرَهَا-  وَ وَصَلَ بِالْمَوْتِ أَسْبَابَهَا-  وَ جَعَلَهُ خَالِجاً لِأَشْطَانِهَا-  وَ قَاطِعاً لِمَرَائِرِ أَقْرَانِهَا عَالِمُ السِّرِّ مِنْ ضَمَائِرِ الْمُضْمِرِينَ-  وَ نَجْوَى الْمُتَخَافِتِينَ وَ خَوَاطِرِ رَجْمِ الظُّنُونِ-  وَ عُقَدِ عَزِيمَاتِ الْيَقِينِ-  وَ مَسَارِقِ إِيمَاضِ الْجُفُونِ-  وَ مَا ضَمِنَتْهُ أَكْنَانُ الْقُلُوبِ-  وَ غَيَابَاتُ الْغُيُوبِ-  وَ مَا أَصْغَتْ لِاسْتِرَاقِهِ مَصَائِخُ الْأَسْمَاعِ-  وَ مَصَايِفُ الذَّرِّ وَ مَشَاتِي الْهَوَامِّ-  وَ رَجْعِ الْحَنِينِ مِنَ الْمُولَهَاتِ وَ هَمْسِ الْأَقْدَامِ-  وَ مُنْفَسَحِ الثَّمَرَةِ مِنْ وَلَائِجِ غُلُفِ الْأَكْمَامِ-  وَ مُنْقَمَعِ الْوُحُوشِ مِنْ غِيرَانِ الْجِبَالِ وَ أَوْدِيَتِهَا-  وَ مُخْتَبَإِ الْبَعُوضِ بَيْنَ سُوقِ الْأَشْجَارِ وَ أَلْحِيَتِهَا-  وَ مَغْرِزِ الْأَوْرَاقِ مِنَ الْأَفْنَانِ-  وَ مَحَطِّ الْأَمْشَاجِ مِنْ مَسَارِبِ الْأَصْلَابِ-  وَ نَاشِئَةِ الْغُيُومِ وَ مُتَلَاحِمِهَا-  وَ دُرُورِ قَطْرِ السَّحَابِ فِي مُتَرَاكِمِهَا-  وَ مَا تَسْفِي الْأَعَاصِيرُ بِذُيُولِهَا وَ تَعْفُو الْأَمْطَارُ بِسُيُولِهَا-  وَ عَوْمِ بَنَاتِ الْأَرْضِ فِي كُثْبَانِ الرِّمَالِ-  وَ مُسْتَقَرِّ ذَوَاتِ الْأَجْنِحَةِ بِذُرَا شَنَاخِيبِ الْجِبَالِ-  وَ تَغْرِيدِ ذَوَاتِ الْمَنْطِقِ فِي دَيَاجِيرِ الْأَوْكَارِ-  وَ مَا أَوْعَبَتْهُ الْأَصْدَافُ-  وَ حَضَنَتْ عَلَيْهِ أَمْوَاجُ الْبِحَارِ-  وَ مَا غَشِيَتْهُ سُدْفَةُ لَيْلٍ أَوْ ذَرَّ عَلَيْهِ شَارِقُ نَهَارٍ-  وَ مَا اعْتَقَبَتْ عَلَيْهِ أَطْبَاقُ الدَّيَاجِيرِ-  وَ سُبُحَاتُ النُّورِ وَ أَثَرِ كُلِّ خَطْوَةٍ-  وَ حِسِّ كُلِّ حَرَكَةٍ وَ رَجْعِ كُلِّ كَلِمَةٍ-  وَ تَحْرِيكِ كُلِّ شَفَةٍ وَ مُسْتَقَرِّ كُلِّ نَسَمَةٍ-  وَ مِثْقَالِ كُلِّ ذَرَّةٍ وَ هَمَاهِمِ كُلِّ نَفْسٍ هَامَّةٍ-  وَ مَا عَلَيْهَا مِنْ ثَمَرِ شَجَرَةٍ أَوْ سَاقِطِ وَرَقَةٍ-  أَوْ قَرَارَةِ نُطْفَةٍ أَوْ نُقَاعَةِ دَمٍ وَ مُضْغَةٍ-  أَوْ نَاشِئَةِ خَلْقٍ وَ سُلَالَةٍ-  لَمْ يَلْحَقْهُ فِي ذَلِكَ كُلْفَةٌ-  وَ لَا اعْتَرَضَتْهُ فِي حِفْظِ مَا ابْتَدَعَ مِنْ خَلْقِهِ عَارِضَةٌ-  وَ لَا اعْتَوَرَتْهُ فِي تَنْفِيذِ الْأُمُورِ وَ تَدَابِيرِ الْمَخْلُوقِينَ مَلَالَةٌ وَ لَا فَتْرَةٌ-  بَلْ نَفَذَهُمْ عِلْمُهُ وَ أَحْصَاهُمْ عَدَدُهُ-  وَ وَسِعَهُمْ عَدْلُهُ وَ غَمَرَهُمْ فَضْلُهُ-  مَعَ تَقْصِيرِهِمْ عَنْ كُنْهِ مَا هُوَ أَهْلُهُ‏ اللَّهُمَّ أَنْتَ أَهْلُ الْوَصْفِ الْجَمِيلِ-  وَ التَّعْدَادِ الْكَثِيرِ-  إِنْ تُؤَمَّلْ فَخَيْرُ مَأْمُولٍ وَ إِنْ تُرْجَ فَخَيْرُ مَرْجُوٍّ-  اللَّهُمَّ وَ قَدْ بَسَطْتَ لِي فِيمَا لَا أَمْدَحُ بِهِ غَيْرَكَ-  وَ لَا أُثْنِي بِهِ عَلَى أَحَدٍ سِوَاكَ-  وَ لَا أُوَجِّهُهُ إِلَى مَعَادِنِ الْخَيْبَةِ وَ مَوَاضِعِ الرِّيبَةِ-  وَ عَدَلْتَ بِلِسَانِي عَنْ مَدَائِحِ الْآدَمِيِّينَ-  وَ الثَّنَاءِ عَلَى الْمَرْبُوبِينَ الْمَخْلُوقِينَ-  اللَّهُمَّ وَ لِكُلِّ مُثْنٍ عَلَى مَنْ أَثْنَى عَلَيْهِ مَثُوبَةٌ مِنْ جَزَاءٍ-  أَوْ عَارِفَةٌ مِنْ عَطَاءٍ-  وَ قَدْ رَجَوْتُكَ دَلِيلًا عَلَى ذَخَائِرِ الرَّحْمَةِ-  وَ كُنُوزِ الْمَغْفِرَةِ-  اللَّهُمَّ وَ هَذَا مَقَامُ مَنْ أَفْرَدَكَ بِالتَّوْحِيدِ الَّذِي هُوَ لَكَ-  وَ لَمْ يَرَ مُسْتَحِقّاً لِهَذِهِ الْمَحَامِدِ وَ الْمَمَادِحِ غَيْرَكَ-  وَ بِي فَاقَةٌ إِلَيْكَ لَا يَجْبُرُ مَسْكَنَتَهَا إِلَّا فَضْلُكَ-  وَ لَا يَنْعَشُ مِنْ خَلَّتِهَا إِلَّا مَنُّكَ وَ جُودُكَ-  فَهَبْ لَنَا فِي هَذَا الْمَقَامِ رِضَاكَ-  وَ أَغْنِنَا عَنْ مَدِّ الْأَيْدِي إِلَى سِوَاكَ-  إِنَّكَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ

لغات

كبسها: با قدرت و قوت آن را در آب فرو برد

مور: دگرگون شدن حركت، بالا و پايين رفتن موج

مستفحله: هيجان حيوان نو براى جهيدن بر حيوان ماده

تلاطم: جنبش آب دريا

اواذى: جمع آذىّ: موج بزرگ دريا

اصطفاق: به حركت در آمدن امواج دريا

اثباج: جمع ثبج: پس و پيش رفتن امواج دريا و متراكم شدن آب

هيج الفرس: وقتى كه اسب هيجان زده شود و اختيار را از كف صاحبش بگيرد.

ارتماء: جذر و مدّ يافتن امواج دريا

كلكل: صدر و سينه

مستخذى: خضوع كننده

تمعّك: با خاك در آميختن و دگرگون شد

اصطخاب امواجه: بر امواج آب غلبه يافت و سر و صداى آن را فرو نشاند

ساجى: آرام، آرامش پيدا كننده

حكمة: افسارى كه بر سر حيوان مى‏ زنند و آن را در اختيار مى‏ گيرند

دحو: گستردن پهن كردن

تيّار: موج دريا

نخوة: خود برتر و بزرگ ديدن

بأو: فخر و افتخار

شمح بأنفه: تكبّر كرد

غلواء: پا از حد بيرون نهادن

كعمته: دهانش را بست

كظة: نهايت بزرگى شكم

همد: آرام گرفت و خاموش شد

نزق: سبك و خوار شدن، مورد حمله قرار گرفتن

و لبد: آرام گرفت و بر زمين چسبيد

زيفان: فخر و غرور

بذخ: بلند عالى برجسته

عرنين: بالاى دماغ نزديك جايى كه دو ابرو به هم پيوسته مى‏ شوند

سهوب: جمع سهب: بيابان وسيع

بيد: جمع بيداء: بيابان

اخدود: شكاف زمين

حلاميد: صخره‏ها، سنگهاى سخت

شناخيب: بلنديهاى كوه

شم: بلندى

صيخود: سنگ سخت و محكم

اديمها: سطح زمين

تغلغله: داخل شدن كوهها در عمق زمين

تسرّب: داخل شدن كوهها در شكاف زمين

جوبة: شكافهاى مسطح زمين

جراثيم الأرض: بلنديهاى زمين و آنچه از موّاد زمين در يك جا مجتمع شود.

ارض جرز: زمينى كه بدليل بى آبى، گياه نداشته باشد

روابى: بلنديهاى زمين

قزع: جمع قزعة: جدا شدن قطعات نازك ابر از يكديگر

كفّه: آن بخش از ابرها كه طولانى و دورانى مى‏ باشند. اطراف و جوانب آنها

وميض: درخشش و درخشندگى

كنهور: توده بزرگى از ابر

رباب: ابر سفيد

سّح: ريزش: ريختن

اسف: بدليل سنگين بودن بزمين نزديك شد

و هيدبه: ريزش باران، فرو ريختن آب از دامن ابرها.

تمريّه: بيرون آمدن آنچه كه از آب در داخل ابر قرار دارد.

دزر: جمع درة، فراوانى شير، جريان آن

اهاضيب: جمع هضاب و جمع هضب، پياپى آمدن قطرات باران، ريزش مداوم

شآبيب جمع شؤبوب: بخش عظيمى از باران

برك: سينه بالاى شيئى

بوانى: اندام ضلعيى كه در مجاورت سينه قرار دارند

بعاع السّحاب: سنگينيى ابر كه از باران حاصل مى ‏شود

عبأ: مطلق سنگينى

جبلة زعراء: كوهى كه گياه ندارد

تزدهى: تكبّر مى ‏كند

ريط: جمع ريطة: شكوفه ‏هاى روشن

سمطت: با گردن بند زينت كرد، آنها كه اين كلمه را «شمطت» قرائت كرده ‏اند، بمعناى آميخته كرد مى ‏باشد.

جبلّة: خلقت و آفرينش

و اوعز اليه بكذا: مقدمة آنچه لازم بود به او گفته شود گفته شد

عقابيل: بقاياى بيمارى-  سختيها-  عقبولة در اصل بمعناى زخمهاى كوچكى است كه بدليل بيمارى بر لب ظاهر مى‏ گردد

ترح: حزن و اندوه

فاقه: فقر و بى چيزى

خلج: گرفتن و كندن

اشطان: جمع شطن: ريسمان

مرائر: ريسمانى كه نخهايش ظريف و لطيف باشد

تخافت: سخن سرّى گفتن، درب گوشى حرف زدن

رجم بالظنّ: خطورات قلبى-  به گمان در باره چيزى سخن گفتن-  گمان كنى كه واقعه‏اى اتّفاق افتاده است

غيابة: تاريكى عمق چاه

مصائخ الأسماع: پرده‏هاى گوش، سوراخ گوش

اصاخة: قوّه شنوائى-  شنيدن، گوش فرا داشتن

ولائج: راههاى ورودى-  جايگاههاى دخول

اكمام: جمع كم به كسر كاف، غلاف شكوفه، پوشش گل

منقمع: جاى اختفاء و پنهان شدن وحوش، پناه‏گاه شبانه حيوانات وحشى

لحاء الشّجرة: پوست درخت

افنان: شاخه‏ هاى درخت

أمشاج: نطفه به خون آميخته

تعفو: محو مى‏ كند نابود مى‏ سازد

شناخيب الجبال: قله ‏هاى كوه

ذراها: بلندى كوهها

تغريد: پيچيدن صداى پرندگان، در گلو

دياجير: جمع ديجور، تاريكى

سدفة: ظلمت تاريكى

ذرّ الشّارق: طلوع كردن-  برآمد

رجع الكلمة: پاسخ داد

نقاعة: محلّى كه در آن خون جمع مى‏ شود-  كنايه از جاى تبديل شدن نطفه به علقه است

اعتورته: بر آن احاطه پيدا كرد

عارفة: معروف شيئى شناخته شده

خلّة: فقر و بى چيزى

انعشه: او را از بى چيزى و لغزش نجات داد

ترجمه

«پس از آفرينش آسمانها و سكونت دادن فرشتگان در آنها خداوند متعال، زمين را بر روى موجهاى پرهيجان و لجّه درياهاى سرشار (مانند حيوان نر و هيجان زده‏اى كه بر حيوان ماده مى‏ جهد) به طورى كه بر سرهم مى ‏غلطيدند، و صداى مهيب‏ ايجاد مى‏ كردند، بپا كند. آرى درياهاى ذخّار و سرشارى كه امواج پر تلاطم آن خود را برهم زده و درهم فرو مى ‏رفتند، و همچون شتران كه به هنگام هيجان شهوت، كف بر لب مى ‏آورند كف بر سر آورده بود.

(با قرار دادن زمين در داخل درياها) بس كه پيكر زمين سنگين بود آن درياى پر موج و متلاطم، از خروش افتاد، زمين چنان دريا را در زير جثّه سنگين و كتف و شاخه خود مالش داد، كه از آن هيجان و تندى و مستى به آرامش و افتادگى گراييد، و آن سر و صدا و هياهويش به شكستگى مبدّل و مطيع فرمان بردار حكمت الهى شد. و پالاهنگ ذلّت و اسيرى، انقياد و تسليم پروردگار را بر گردن نهاد. پس از آرام گرفتن دريا، زمين بساط خود را، بر روى امواج آن گسترانيد، و دريا باد نخوت و غرور و بلند پروازى را از دماغش بيرون كرد، و آب پس از آن همه جوش و خروش و درهم غلطيدنها، فرو نشست و زمين بر روى آب ساكن، قرار يافت و آب اطراف زمين را فرا گرفت.

آن گاه خداوند متعال بار گران كوههاى بلند و قلّه‏ هاى بر افراشته را بر دوش زمين نهاد (و زمين در اثر آن بار سنگين، ناگزير بر آب فشار آورد چنان كه در اثر فشار، خون از دماغ انسان جارى مى ‏شود) آب چشمه سارها از خيشوم دماغ كوهسارها بيرون زد و در فضاى بيابانها و شكافهاى زمين جارى و متفرق شد. حركات زمين به واسطه كوههاى محكم و پابرجا و قلّه‏ هاى بزرگ و سر بر (فلك) كشيده، مساوى و آرام گرديد.

و آن كوهها در سطح و سوراخهاى بينى زمين فرو رفت، بر گردنش سوار و پست و بلندش را نرم و هموار كرد. سپس خداوند متعال ميان زمين و جوّ را وسيع و فراخ گردانيد، و فضا را داراى نسيم خوش براى ساكنان ساخت و اهل زمين را ايجاد كرد و از تمام نعمتهاى آن برخوردار نمود. و با اين حال (خداى مهربان) زمينهاى بلند و بى گياه را كه آب چشمه ‏ها، جويبار و نهرها از رسيدن و دستيابى به آن بلنديها ناتوان هستند، از ياد نبرد و براى سيراب كردن آنها ابرى كه حيات بخشنده و بيرون آورنده نباتات آن زمين بود، بيافريد و زمينهاى مرده را زنده وگياهان را سر سبز كرد. (اينها همه در نتيجه آن بود كه) تخته ابرهاى جدا و پراكنده را بهم در پيوست، تا اين كه ابر سفيد انبوه پر آب بموج و جنبش آمد و بصورت گرد بادى پر تحرك آماده حركت و باريدن شد، در حالى كه زنجير درخشانى از برق بپايش بسته داشت و پى در پى آن برق در ميان توده ‏هاى ابر سفيد و درخشان نور مى‏ باريد.

خداوند ابرهاى پر باران را در حالى كه بشدّت متراكم و آماده ريزش بودند به كوههاى بلند فرستاد و بر اثر سنگينى فراوان بزمين نزديك شده بودند. باد جنوب آنها را درهم فشرد، باران سيل آسا از ابرها فرو ريخت. باران دانه درشت و پر منفعتى نازل شد (مانند شترى كه از شدّت سنگينى بار سينه بر زمين نهد) ابر به زمين نزديك گرديد و بار سنگينى باران خود را بر زمين نهاد و سرزمين خشك را سيراب و آباد كرد.

زمين خرّم و شادمان شد، خداوند بوسيله باران بر زمين بى گياه و كوههاى خشك علف رويانيد و آنها را سرسبز كرد، و زمين از داشتن اين همه زيبايى و زينت، شادمان گرديد و لباسهاى سبز و سرخ زرد و درخشان از گلهاى رنگارنگ به تن پوشيد و چادر سفيد شكوفه را بر سر افكند و گردنبندى كه از شكوفه ‏هاى زيبا ساخته شد بر گردن آويخت. گياهان رنگارنگ غذاى انسانها و خوراك حيوانات را تأمين كرد و براى رهروان در زمينها راههاى گشاده باز كرد، و در هر جادّه نشانها بر پا نمود.

پس از گسترده ساختن زمين و بسط دادن فرمان خود بر آن، آدم (ع) را از ميان خلق خود برگزيد، و در آغاز، طبيعت او را سرشت و در بهشت خود سكنايش داد، معاش و خوراكيهاى لازم را برايش آماده ساخت و او را از چيزهاى غير مجاز نهى فرمود، و به او تذكّر داده و آگاهش كرد كه اگر متعرّض امور منهيّه گردد معصيت آفريدگار را كرده و مقام و منزلت خود را در پيشگاه حق به خطر افكنده است.

ولى آدم (ع) اقدام بر امرى كرد كه از آن نهى شده بود (چون علم خداوند بر اين گذشته بود)«». پس از آن كه آدم (ع) از گناهش توبه كرد خداوند او را به زمين‏ فرو فرستادن تا زمين خدا را بوسيله فرزندان آدم آباد و بدين سبب حجّت را بر بندگانش تمام كند. و پس از قبض روح آدم (ع) هم خدا زمين را از چيزهايى كه دليل و حجّت بر ربوبيّت، و وسيله شناسايى بين او و بندگانش بود، خالى نگذاشت، و ميان معرفت خود و فرزندان آدم رابطه برقرار كرد، بلكه از آنها پى در پى و قرن بقرن بزبان پيامبران برگزيده ‏اش، كه ودايع رسالت را به همراه داشتند، پيمان گرفت، تا اين كه حجّت خداوند بوسيله پيامبر ما محمّد صلى اللّه عليه و آله پايان يافت، جاى عذرى باقى نگذاشت و بيم از خدا را بمنتها درجه رسانيد، و اندازه روزيها را براى خلق معيّن كرد، كم و زياد روزى، توسعه و ضيق آن را بر حسب استعداد افراد قرار داد، تا آن كه براحتى و يا سختى روزى داده شد، امتحان كند و ثروتمند شكرگزار و فقير صابر را بيازمايد.

پس فقر و پريشانى را به افراد ثروتمند و بلاهاى ناگهانى را به اشخاص سالم، نزديك ساخت، شاديهاى فراوان را بغمها و اندوهها مبدّل فرمود، و سپس مدّت عمرها را كوتاه و بلند قرار داد، و مقدّم و مؤخّر آنها را براى اشخاص معيّن كرد و اسباب تمام شدن عمر را بمرگ پيوسته كرد، و ريسمانهاى پر پيچ خم عمر را بدست مرگ سپرد و طنابهاى لطيف عمر افراد جوان را بوسيله مرگ از هم گسيخت.

آرى خداوند بر همه چيز آگاه است: از رازهايى كه در درون خاطرها نهان است و از آهسته سخن گفتن نجوا كنندگان و از آنچه كه انديشه بر آن بگذرد با خبر است. تصميماتى كه از روى يقين و ايمان گرفته شود، و بدزديده نظر كردن چشم از زير مژگان و آنچه در قعر باطن دلها نهفته باشد همه را مى‏ داند.

خداوند بر آنچه به گوش گرفتن و استراق سمع حاصل گردد واقف است و بمراكز تابستانى مورچگان، و سوراخهاى زمستانى حشرات و گزندگان و به آه و ناله حيوانات بى زبان در فراق فرزندان، و به صداى آهسته پاى روندگان و از مراكز نموّ ميوه در رگ و ريشه درختان و از غلاف و شكوفه ‏ها و خوشه‏ هاى آنان مطّلع مى‏ باشد.

آرى او از درون غار وحشيها و درندگان و درّه‏هاى كوهساران و جاى گزيدن پشّه‏ ها در ميان ساقه و پوست درختان و از جاى پيوستن برگها به شاخه ‏ها آگاهى دارد. جاى فرود آمدن نطفه آميخته بخون از صلب و رحم زنان و مردان را مى‏ داند. بر جايگاه پديد آمدن ابرها و بهم پيوستن و متراكم شدن و باريدنشان و بادهايى كه ابرها را به هر سو مى ‏برند و ريزش باران را محو مى‏ كنند آگاه است.

پراكنده شدن خاشاك‏ها از وزش باد، و نابود شدنشان از سيلابهاى روان را مى ‏داند.

خداوند بشناگرى حشرات و هوامّ در هر تلّ و ريگستان و به آشيانه‏ هاى بلند پرندگان در قلّه كوهساران و به زمزمه و نالش و نغمه سرائى مرغان خوش الحان واقف مى ‏باشد.

و به آنچه درياها در دل خود از درّ و مرجان مى‏ پرورانند و آنچه را تاريكى شب مى‏ پوشاند و هر ذرّه كه آفتاب بر آن بتابد همه و همه را مى ‏داند.

آرى او حق متعال، بر ظلمات و تاريكيهايى كه پياپى مى ‏رسد، و مراتب روشنايى كه مى ‏تابد و هر گامى كه اثرى از خود به جاى مى‏ گذارد و هر حركتى كه احساسى ايجاد مى‏ كند و سخنى را بازتاب مى ‏نمايد، و بالاتر از اين هر لبى كه به آهستگى بجنبد و جايگاه هر كس و وزن هر ذرّه و همهمه نفس هر نفس كشنده‏ اى مطّلع است.

از ميوه هر درخت، و افتادن هر برگ تمركز نطفه، اجتماع خون، پيدايش گوشت پديد آمدن خلق و نتاج آنها با خبر است.

علم خداوند به تمام اين امور او را به رنج و زحمت نيفكنده، و در نگهدارى خلقى كه ايجاد كرده، عارضه‏ اى به او راه نيافته است و در تدبير امور آفرينش، ملالت و سستى و دلتنگى به او دست نداده، بلكه حكمش در آنها جارى، و به شمارش آنها آگاه، عدل و داد و فضلش همگان را فرا گرفته، با وجودى كه از درك و شناخت حق چنان كه، بايسته اوست كوتاهى داشته ‏اند.

بار خدايا تو شايسته صفات نيكو و در خور شمارش نعمتهاى فراوان وبى‏ شمارى، خداوندا اگر آرزو به تو بسته شود، تو بهترين كسى هستى كه به او آرزو بسته مى ‏شود، و اگر به تو اميد برده شود، بهترين كسى هستى كه اميد به او بسته مى‏ شود.

بار خدايا، تو چنان بساطى از نعمت براى من گستردى، كه قادر نيستم جز تو كسى را بستايم و غير از تو كسى را ثنا گويم. (بنا بر اين) ستايش خود را به سوى جايگاههاى حرمان و نوميدى و شك و شبهه توجّه نخواهم داد (هر كس مدح غير از تو گويد جز خسران و زيان نصيبى نخواهد داشت) (خدايا سزاست كه تو را سپاسگزار باشم زيرا) تو خود زبان مرا از ستايش و مدح آدميان و تربيت يافتگان خويش باز داشتى.

بار خداوندا هر ستايشگر را در نزد هر ستوده شده ‏اى اجر و مزد و پاداشى است (من كه جز تو را ستايشگر نبوده‏ام) اميدوارى‏ام از تو اين است كه مرا بر ذخيره ‏هاى رحمت، و گنجهاى مغفرتت رهنمون باشى.

بار خدايا اين (ثناگويى و چشم اميد به رحمت تو داشتن) مقام كسى است كه تنهايى و يگانگى را مختّص ذات تو مى‏ داند و جز تو ديگرى را سزاوار اين مدحت و ستايشها نمى‏ داند.

خداى من، مرا به سوى تو نيازمنديى است كه جز فضل تو آن نيازمندى و بيچارگى را جبران نمى‏ كند و دشوارى آن را جز كرم وجود تو برطرف نمى‏ سازد. پس اى خداى كريم و بخشنده بنده نواز، در اين مقام، خوشنودى و رضاى خودت را بما ارزانى دار. و ما را از اين كه دست به سوى غيرت دراز كنيم، بى‏نياز گردان زيرا تو بر هر كارى كه بخواهى توانا هستى.».

 

شرح بخش ششم خطبه اشباح

بايد دانست كه اين فصل از خطبه اشباح، خود، در بردارنده چند فصل به شرح زير است.

فصل اول

در ستايش خداوند متعال به لحاظ آفرينش زمين در آب و خصوصيات ديگرى كه براى زمين مقرر شده است مى ‏باشد.

ادامه اين مقال از اول‏ فصل تا جمله «جواد طرقها» است، و خود داراى بحثهايى است به طريق زير:

بحث اول: در باره استعاره‏ ها، تشبيهات و بحثهاى لفظى است كه در كلام امام (ع) به كار رفته است

(و شارح طىّ بيست شماره به شرح زير آنها را توضيح داده است)

1–  لفظ «كبس» را براى خلقت زمين كه بخش اعظم آن در آب قرار دارد استعاره به كار برده است، از جهت تشبيه كردن زمين به مشكى كه در آن دميده و بر آب افكنده باشند چنان كه مشك در آب فرو نمى ‏رود و بر آب تكيه دارد، زمين نيز بر آب تكيه دارد.

2–  لفظ «استفحال» را براى موج استعاره آورده جهت شباهت شركت داشتن موج و حيوان نر، در هيجان، اضطراب و حمله است.

3–  موج دريا را به حيوان نر تشبيه كرده است وجه شباهت جوشش و خروش و كفى است كه بر روى موج پديد مى‏ آيد، چنان كه بر دهان حيوان نر بهنگام هيجان كف ظاهر مى‏ شود.

4–  لفظ «جماح» را براى حركت بى نظم و ترتيب آب استعاره به كار برده، زيرا حركت امواج چنان اضطراب آميز است كه قابل كنترل نيست، مانند اسبى كه اختيار را از كف سواره بگيرد. و قدرت بر رام كردن آن نباشد.

5–  اوصاف شتر را از سينه و شانه «كلكل و كاهل» براى زمين استعاره آورده و با ذكر «وطى و تعمكّ» كه، به معناى لگد مال كردن و به هم ماليدن مى‏ باشد، استعاره را ترشيحيّه كرده است. اختصاص دادن «سينه و شانه» به ذكر و بيان بدليل نيرويى است كه در اين دو عضو شتر وجود دارد، و همه اين اعضا را كنايه از شتر آورده است.

6–  براى آب دريا كلمات «استخذا-  قهر-  حكمت-  انقياد و اسهر» را استعاره به كار برده، و همه اينها كنايه از ملحق كردن آب بحيوانى است كه داراى‏ صولت و قدرت و… باشد، مانند اسب. اضافه كردن كلمه حكمت به كلمه «ذلّ» از باب اضافه سبب به مسبّب است.

7–  الفاظ «النخوة، البأو، شموخ الأنف، الغلواء، النّزق، الزّيفان و الوثبات» را به دليل اضطراب و هيجان آب براى دريا استعاره آورده است، از باب تشبيه كردن آب به انسان گستاخ و سرگردان كه حركات و رفتارش بيان كننده تكبّر و غرور مى ‏باشد.

8–  لفظ «اكتاف» را براى زمين استعاره به كار برده است. جهت مشابهت اين است كه زمين جايگاه حمل بار سنگين كوههاست، چنان كه شانه انسان محلّ برداشتن بارهاى سنگين مى ‏باشد.

9–  لفظ «عرنين و انف» را براى ناحيه بلند قلّه كوه، استعاره آورده است كه كنايه از تشبيه كردن كوهها به انسان مى ‏باشد.

10–  عبارت «تغلغل و تسرّب» كنايه است از تصوّر فرو رفتن كوهها در عمق زمين و سپس لفظ «خياشيم» را كه به معناى دماغ است، براى اين فرو رفتگى تخيّلى استعاره به كار برده، زيرا، به توهّم، براى كوهها دماغها فرض شده است ايستادگى تخيّلى كوهها در منافذ زمين، خياشيم ناميده شده است.

11–  استعاره بكار بردن لفظ «ركوب» براى كوهها و گردن براى زمين كنايه از غالب و مغلوب است، يعنى زمين مغلوب كوهها شد.

12–  استعاره آوردن «وجدان و ذريعة» براى جدول و نهرهاى كوه كنايه از انسانى است كه براى رسيدن به مطلوبش وسيله ‏اى ندارد.

13–  مرجع ضمير در كلمه‏ هاى «تغلغلها، ركوبها و خياشيمها» زمين است مرجع بقيّه ضماير در عبارت روشن و آشكار مى‏ باشد.

14–  نسبت دادن، زنده كردن به زمين، و بيرون آوردن گياهان از آن به ابر، نسبت مجازى است، و گرنه فاعل حقيقى در اين امور خداوند متعال مى ‏باشد.

15–  خواب نبودن ابر كنايه از پوشيده نبودن درخشش برق در ابرهاست.

استعاره اين جمله استعاره بالكنايه است.

16–  لفظ «هدف» كه به معنى پيوسته و متصل است براى قطرات پيوسته باران استعاره به كار رفته است. به اين دليل كه قطرات باران پياپى به زمين مى ‏رسند. در كلام امام (ع) قطرات باران به نخى پيوسته و متّصل تشبيه شده است.

17–  لفظ «الدرّر و الأهاضيب» كه به معناى پوششى بر ابرهاست استعاره به كار رفته و كنايه از همانند دانستن ابرها به شتر مى ‏باشد.

18–  باران زا كردن و راندن ابرها را مجازا به باد جنوب نسبت داده است، به اين دليل كه باد جنوب موجب نزول باران از ابر مى‏ شود، ذكر جنوب بدين سبب است كه باد جنوبى در بيشتر نقاط هم گرم و هم مرطوب است، گرم است بدين جهت كه در نقاط گرم نزديك به خورشيد حركت مى‏ كند مرطوب است بدين لحاظ كه بخارهاى برخاسته از آب، جنوبى هستند و خورشيد در آبهاى جنوبى تأثير فراوانى مى‏ گذارد و آبها تبديل به بخار آميخته به باد مى ‏شوند وقتى كه شرايط جوّى و اقليمى چنين باشد ذكر «جنوب» بدو دليل اولويّت دارد.

الف: بادهاى جنوب همراهى بيشتر با بخارها دارند به همين دليل ابرهاى بيشترى در نقاط جنوب تشكيل مى‏ شوند و بادها را همراهى مى‏ كنند.

ب: بدليل حرارت بيشتر انبساط ملكولها بيشتر و بدليل رطوبت بيشتر براى ريزش باران آماده‏ تر است و لذا ريزش باران از ابرها در نقاط جنوبى شديدتر مى‏ باشد.

19–  لفظ «برك و بوانى» را براى ابرها استعاره به كار گرفته و سپس سينه بر زمين گذاشتن را كنايتا به ابرها نسبت داده است، از باب تشبيه كردن ابر، به شترى كه بر اثر سنگين بار سينه بر زمين مى‏نهد.

20–  كلمه «ابتهاج، از دهاء و اللبسّ» را مجازا به زمين داراى گل نسبت‏ داده است. به لحاظ تشبيه كردن زمين به زنى كه از جهت داشتن لباسهاى زيبا و فاخر خوشحال است و شادمانى مى‏ كند.

بحث دوّم:

از محتواى كلام امام (ع) چنين استفاده مى ‏شود كه خداوند آب را پيش از زمين آفريده و سپس زمين را بر آب گسترده است و بوسيله زمين هيجان و اضطراب آب را فرو نشانده است.

اين مدّعا با برهان عقلى قابل اثبات مى‏ باشد، زيرا آب بيشتر روى زمين را فرا گرفته و سطح باطنى زمين مماس با سطح ظاهرى آب است، به گونه‏اى كه آب به لحاظ خلقت و آفرينش بر زمين مقدّم آفريده شده و هم به لحاظ اين كه زمين در داخل آب قرار دارد و آب مكان زمين به حساب مى‏ آيد.

از ظاهر كلام امام (ع) چنين استفاده مى‏ شود كه تقدم خلقت آب بر زمين تقدّم زمانى است، شنوندگان نيز همين تقدّم زمانى را قبول دارند.

بحث سوم: 

اشاره كلام امام (ع) به گسترش يافتن زمين است،چنان كه قرآن كريم نيز گوياى اين حقيقت است، آنجا كه مى‏ فرمايد: وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِكَ دَحاها«» با وجودى كه در علم هيأت كروى بودن زمين اثبات شده است. پس ناگزير بايد كلام امام (ع) را تاويل كنيم. ما ذيل جمله: اللّهم داحى المدحوّات تاويل كلام و معناى ضمنى آن را تذكّر داديم.

در خبر آمده است كه زمين از زير خانه كعبه گسترده شده است. بعضى از عرفا گفته‏ اند: مقصود از كعبه، كعبه وجود واجب الوجود است كه مقصد حقيقى، مخلصان مى ‏باشد، و اين كعبه در عالم حضور و شهود، مثال كعبه وجود حق تعالى است. منظور از گسترش زمين از زير كعبه، وجوديابى موجودات از مبدأ وجود مى‏ باشد.

بحث چهارم:

در باره آفرينش كوهها بر زمين و آرام گرفتن زمين بوسيله كوهها است.

مردم در آفرينش كوهها نظرات گوناگونى دارند. از جمله

1-  كوهها از گازهاى متراكم و انباشته‏اى كه آب آنها از ميان رفته است خلق شده‏ اند.

2-  زلزله قطعه‏ اى را از زمين جدا كرده و بر روى هم انباشته و بنماى كوه در آمده است.

3-  بر اثر وزش بادهاى تند خاكها در نقاط مخصوصى ارتفاع يافته، متراكم گرديده و كوهها را بوجود آورده ‏اند.

4-  كوهها در اثر ساختمانهاى بلند و متراكم كه بعدها خراب و ويران شده‏ اند بوجود آمده ‏اند. امّا دليل آرامش زمين بوسيله كوهها را، در خطبه اوّل بدان اشاره كرديم و نيازى به تكرار آن نيست. برهان عقلى بر سكون زمين نيز چنان كه مشاهده مى ‏شود مى‏توان اقامه كرد، اميد است كه پس از اين بذكر برهان عقلى آن اشاره كنيم.

بحث پنجم:

در اين فراز پيرامون جريان يافتن چشمه‏ ها از كوه و مناطق ديگر زمين بحث مى‏ شود

علما به علت و اسباب جوشش چشمه ‏ساران و ديگر آبهاى سطح زمين اشاره كرده و چنين توضيح داده ‏اند: دود و بخارهايى كه در زير زمين محبوس شده‏ اند داراى سوراخها و شكافهايى مى‏ باشند كه در داخل آنها هوا جريان دارد، و بر اثر جريان هوا در داخل بخار، بخارها تبديل به آب مى ‏شوند.

آبهايى كه داراى فشار قوى باشند بصورت چشمه بروز مى‏ كنند و بدليل عدم جريان هوا در داخل آب خارج زمين و منبع اصلى آن بر سطح زمان جريان مى‏ يابند. امّا آبهايى كه داراى فشار قوى نباشند در لايه‏ هاى سطحى زمين راكد مى‏ مانند.

آبهايى كه داراى منبعى غنى و وسيع باشند امّا پراكنده و متفرّق و زمين مجاور اين آبها سست و بى مقاومت باشد از اين آبها قنات حاصل مى‏ شود.

آب چاه نيز مشابه آب قنات است، با اين تفاوت كه زمين اطراف چاه محكم و مقاوم است و آب چاه به اطراف نفوذ نمى‏ كند بر خلاف زمين مجاوز قنات.

اختصاص دادن جوشش چشمه ‏ها را به كوه به اين دليل است كه بيشتر چشمه ‏ها از كوه و نقاط برجسته زمين مى‏ جوشند، و بلحاظ شدّت تراكم بخارها در مناطق كوهستانى آب از قسمتهاى مختلف كوهها جارى مى ‏شود. در صورتى كه نقاط ديگر زمين به محكمى و استوارى اراضى كوهها نمى ‏باشند، و هرگاه زمين سست و كم صلابت باشد، بخارها بخارج زمين راه يافته و در دل زمين به اندازه لازم تجمّع و تراكم پيدا نمى‏ كنند.

اختصاص يابى جريان چشمه ‏ها به كوه برترين دليل بر حكمت آفريدگار و توجّه حضرت حق نسبت به بندگان مى‏ باشد. غرض امام (ع) از بيان اين حقايق ستايش خداوند و بر شمارى نعمتهاى اوست.

بحث ششم:

پيرامون هوايى است كه خداوند متعال براى ساكنان زمين آماده كرده است.

بايد دانست چنان كه خداوند سبحانه و تعالى هوا را عنصر لازمى براى حيات جسمانى حيوانات و نفسانيّت آنها مقرر داشته، سبب عمده ‏اى هم براى مدد رساندن به روح قرار داده است تا روحها را بوسيله هوا اصلاح كرده و بقاى آنها را تعديل كند. تعديل شدن روح بوسيله هوا به دو صورت انجام مى‏ پذيرد.

يكى بصورت «دم» (جذب اكسيژن) و يك به صورت «بازدم» (يا آزاد كردن گاز كربنيك). امّا نفس كشيدن بدين سبب مزاج را تعديل مى‏ كند كه روح حيوانى بلحاظ فشردگى در داخل بدن اكثرا داغ و آتشين است و هواى مجاور اكثرا ازمزاج سردتر مى‏باشد، هرگاه ريه، هواى مجاور را استنشاق كند، از سوراخهاى پوست و نبض بدن وارد بدن گرديده و آن را از تمايل به سمت مزاج حارّى كه در درون متراكم باشد و منجر به بيمارى شود باز مى‏ دارد و مزاج را براى قبول تأثير نفسانى كه مايه حيات و زندگى است آماده مى‏ كند.

امّا فايده بازدم، و يا نفس بر آوردن و به تعبير شارح «تنقيه» بازپس دادن همان هوايى است كه بر اثر آميزش با بدن حكم فضولات بدن را يافته و لزوما بايد از بدن خارج شود. همان طورى كه استنشاق هوا در بر قرارى تعديل بدن و لطافت روح مؤثّر است، بازدم يا نفس بر آوردن هم، در تعديل مزاج نقش عمده ‏اى دارد.

هواى مورد استنشاق بهنگام ورود بداخل ريه حالت برودت داشته و گرماى مزاج را از بين برده و حرارت مزاج را تعديل مى‏ كند. امّا پس از مكث طولانى و برخورد با روح حيوانى برودت خود را از دست داده حرارت مى ‏يابد و فايده وجودى‏اش از بين مى ‏رود. ديگر نيازى بدان نيست و بدن هواى تازه ‏اى را مى‏ طلبد تا جايگزين آن هواى كثيف شود، پس ضرورت ايجاب مى‏ كند بخارج فرستاده شود تا جا براى ورود هواى جديد آماده گردد و ضمنا با خروج هواى فاسد بدن فضولات و سموم روح نيز از بدن خارج شود، معناى كلام امام (ع) كه فرمود: و اعدّ الهوا متنسّما لساكنها، اين است كه توضيح داده شد.

توجّه به آماده ساختن هوا، براى منافعى كه نصيب حيوان مى‏ شود، فراتر از آن چيزى است كه تا كنون در مختصّات هوا بيان داشتيم، زيرا هوا ساير مزاجها را مانند: مزاج معدنى، نباتى و حيوانى، كه انسان نيز در بقاى خود بدانها نيازمند است سود مى‏ بخشد. چون هوا در حقيقت عنصرى از عناصر پديده‏ هاى ياد شده است و در بقاى آنها تأثير دارد. با توجّه به اين همه منفعت كه براى هوا بر شمرديم، آثار نعمتهاى الهى آشكار مى‏ شود.

بحث هفتم:

در باره خلقت و آفرينش اهل زمين است كه به اراده حق تعالى‏ پس از تمام ملاحظات و ريزه‏ كاريها صورت گرفته است. چنان كه خداوند متعال فرموده است: وَ الْأَرْضَ مَدَدْناها وَ أَلْقَيْنا فِيها رَواسِيَ وَ أَنْبَتْنا فِيها مِنْ كُلِّ شَيْ‏ءٍ مَوْزُونٍ وَ جَعَلْنا لَكُمْ فِيها مَعايِشَ وَ مَنْ لَسْتُمْ لَهُ بِرازِقِينَ«». مقصود از اهل زمينى كه خداوند آنها را بيرون آورده است، مطلق حيوانات مى‏ باشد.

اولين ارفاقى كه خداوند در حق حيوانات كرده است اين است كه زمين را شايسته سكنى قرار داده، چنان كه خود مى ‏فرمايد: «خداوند كسى است كه زمين را براى شما فرش قرار داد» فرش بودن زمين شرايطى دارد به شرح زير:

1-  زمين ساكن و آرام باشد، تا سكنى گرفتن و استقرار يافتن بر آن ممكن گردد و از روى اراده و اختيار بتوان در زمين تصرّف كرد و از آن بهره برد بر خلاف آن كه اگر متحرّك باشد هيچ يك از فوايد ياد شده ميسور نخواهد بود.

2-  زمين از آب بيرون باشد، زيرا انسان و حيوانات ديگر صحرايى ممكن نيست در آب زندگانى كنند، مقتضاى توجّهات حق سبحانه و تعالى اين بوده است كه قسمتى از زمين در خارج از آب باشد تا امكان زندگى و تصرّف در زمين ممكن شود.

3-  زمين در نهايت سختى چون سنگ نباشد، در غير اين صورت خوابيدن و راه رفتن بر روى زمين آزار دهنده بود، بعلاوه انواع گياهان و درختان بر آن نمى‏ روييد و مضافا در تابستان به شدت گرم و در زمستان بشدت سرد مى‏ شد و ديگر شايسته زندگانى حيوانات نبود گذشته از همه اينها حفّارى و تركيب قسمتى از آن با ديگر قسمتها انجام نمى‏ گرفت.

4-  زمين در نهايت سستى و رخوت مانند آب و ديگر مايعات نيست چه اگر چنين بود انسان در آن فرو مى ‏رفت (قدرت بر اداره زندگى نداشت).

5-  خداوند زمين را در نهايت شفافيّت و لطافت نيافريده است، زيرا اگر چنين حالتى داشت، و در عين حال مانند هوا جسمى سيّال بود، استقرار يافتن بر روى آن غير ممكن بود و اگر جسمى ثابت و صيقلى و برّاق مى ‏بود به دليل انعكاس نور خورشيد در آن موجودات روى زمين و حيوانات مى‏ سوختند و از بين مى ‏رفتند. چنان كه پنبه اگر در مقابل نور خورشيد بازتاب شده از ذره‏بين و بلورهاى شفاف قرار گيرد، آتش گرفته و مى‏ سوزد. ولى خداوند زمين را به صورت تيره و خاك آلود بيافريد تا نور خورشيد بر روى آن قرار گيرد و مختصر گرمايى ايجاد كند، و زمين را غير شفّاف خلق كرد تا نور خورشيد را بازتاب نكند تا گياهان و حيوانات را از گرما تلف كند. بنا بر اين زمين به لحاظ گرما و سرما معتدل آفريده شد، تا براى فراش و مسكن بودن حيوانات صالح و شايسته باشد.

دوّمين ارفاق يا منفعتى كه خداوند متعال بر خلقت زمينى مترتّب كرده است آفرينش كوهها و جريان چشمه سارهاست.بدان سان كه شرح وى گذشت.

سومين ارفاق تكوّن و پديد آمدن معدنها، گياهان و حيوانات است و در هر يك از اين پديده‏ها و گوناگونى نوع، و رنگ بوى و طعم، نرمى و محكمى، صافى و زبرى آنها منافع بى‏شمارى است، و از آن جمله منافعى است، كه انسان در بقاء و اصلاح حال خود بدانها نيازمند است.

چهارمين ارفاق، زمين اصل بدن انسان است. بدين دليل كه آب به لحاظ رقيق و مرطوب بودن شكل و تصوير پايدارى ندارد هنگامى كه با خاك آميخته شود بقوام مى‏ آيد و استوارى مى‏ يابد و قبول شكل و خط مى‏ كند، چنان كه خداوند متعال مى‏ فرمايد: من انسان را از گل آفريدم.

پنجمين ارفاق زنده شدن پس از مرگ است، خداوند در اين باره مى ‏فرمايد:

«نشانه وجود معاد اين است، كه ما براى آنها زمين را پس از مرگ زنده مى‏ كنيم».

بحث هشتم:

در باره ستايش حق تعالى است به اعتبار ايجاد ابرها،رعد و برق و دقّت در جهت حكمت هر يك و در اساس بوجود آمدن آنها و حيات زندگى زمين.

امّا حكمت ايجاد ابرها، رعد و برق و باران اين است كه زمين خشك سرسبز شود و گياه بروياند زيرا بقاى حيوان و قوام وجودى و غذاى حيوانات به نباتات بستگى دارد. چنان كه امام (ع) بدين حقيقت اشاره كرده و مى‏ فرمايد: ثم لم يدع جرز الأرض الّتى تقصر مياه العيون و الأنهار عنها و لا تجد جداول الارض ذريعة الى بلوغها الى قوله و جعل ذلك بلاغا للأنام و رزقا للانعام همه اينها را خداوند براى اين كه انسان بخواسته ‏هايش برسد و روزى چهارپايان باشد خلق كرده است. سخن امام (ع) شبيه كلام خداوند است كه مى‏فرمايد: أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا نَسُوقُ الْماءَ إِلَى الْأَرْضِ الْجُرُزِ فَنُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً تَأْكُلُ مِنْهُ أَنْعامُهُمْ وَ أَنْفُسُهُمْ أَ فَلا يُبْصِرُونَ«».

بحث نهم:

اين بحث در ستايش پروردگار است بلحاظ گشودن راهها در مجراى كوه و اطراف آن.

مقصود از «فجاج» راههاى وسيعى است كه در اطراف كوهها پديد آمده است «مانند دره‏ها و شكافهاى وسيع كوه» خداوند تعالى در اين باره مى‏ فرمايد: «وَ جَعَلْنا فِيها فِجاجاً سُبُلًا لَعَلَّهُمْ يَهْتَدُونَ«».» و همچنين امام (ع) خدا را بلحاظ بر پا داشتن علائمى كه سالكان راه، مقصد حركت را گم نكنند مى‏ ستايد. يا منظور از «منار» ستارگانند، چنان كه‏ خداوند مى‏ فرمايد «وَ عَلاماتٍ وَ بِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ»«» و يا كوهها هستند، چنان كه از عبارت امام عليه السلام استفاده مى ‏شود.

فصل دوّم

در تمجيد حق تعالى به اعتبار آفرينش آدم، و گزينش او،و عطا كردن نعمت كامل به وى و در مقابل عصيان آدم و گناهكارى او مى ‏باشد. و در عوض خداوند متعال گناهكارى آدم را با اخراج از بهشت كيفر داد و از باب رحمت و فضل توبه‏ اش را پذيرفت، او را به زمين فرو فرستاد و ذرّيه او را به انتخابشان به رسالت و نبوّت گرامى داشت، و سپس روزى و مدّت زندگى را ميان فرزندان او مختلف و كم و زياد تقسيم و آنها را بدين صورت مبتلا ساخته و امتحان كرد.

آنچه فوقا بر شمرديم محتواى كلام امام (ع) كه فرمود: «چون كه زمين را آماده كرد… انبياء را پياپى براى هدايت مبعوث فرمود…» بايد دانست كه بحث در باره قصّه آدم (ع) در خطبه اوّل بطور كامل انجام پذيرفته: و قصد تكرار نيست جز اين كه در اين عبارت امام فوايدى است كه ذيلا بدان اشاره مى‏ كنيم.

فايده اوّل: كلام حضرت كه فرمود «مهّد ارضه» يا به اين معناست كه زمين را گسترده و هموار قرار داد چنان كه خداوند متعال مى ‏فرمايد: أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ مِهاداً«».

و يا معناى سخن امام (ع) اين است كه زمين را گاهواره قرار داد چنان كه حق تعالى فرموده است: الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ مَهْداً«».

اگر معناى اوّل را در نظر بگيريم مفهوم كلام اين خواهد شد: پس از آن كه خداوند زمين را هموار و دشت قرار داد بگونه ‏اى كه بندگان بتوانند، زمين را مورد تصرف قرار دهند، برخيزند و بنشينند و در آن كشاورزى و ديگر تصرّفات را انجام داده و منافعى داشته باشند، امر خداوند بر خلقت آدم تعلّق گرفت.

و اگر معناى دوم را براى سخن حضرت در نظر بگيريم لفظ «مهد» استعاره خواهد بود، از باب تشبيه كردن به گاهواره كودكان در استراحت و آسايش و خواب بدين توضيح كه زمين جايگاه راحت آدميان قرار گرفت.

فايده دوّم: كلام امام (ع) «و أنفذ أمره» مى ‏باشد، يعنى در ايجاد مخلوقات و به كمال رساندن آنها، امرش را نافذ و مؤثّر گردانيد. تماميّت عالم و كمال يافتن آن به اين بود كه خداوند نوع انسان را كه مركز دايره وجود است برگزيد و به او فرمان هستى يافتن را صادر كرد.

فايده سوّم: عبارت امام (ع) اين است كه: «خيرة من خلقه» آدم را از ميان مخلوقات خويش برگزيد. كلمه «خيرة» بعنوان حال. يا مصدر يعنى مفعول مطلق منصوب آورده شده است. دليل اين كه آدم (ع) منتخب خداوند بود، آيه شريفه و كلام حق تعالى است كه مى‏ فرمايد: إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى‏ آدَمَ«». و اين آيه: وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلى‏ كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضِيلًا«».

دليل گرامى داشتن انسان دو چيز است بقرار زير:

1-  ابو يزيد بسطامى گفته است، انواع كرامت خداوند بر انسان نامتناهى است.

چنان كه خداوند متعال مى‏ فرمايد: وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لا تُحْصُوها«» اين بيان اجمالى كلام ابو يزيد بود امّا تفصيل مطلب بشرح ذيل است.

الف: خداوند سبحانه تعالى هر ساعتى بر افرادى كه بر حق متعال توكّل كنند باران كفايت مى ‏بارد، چنان كه خود مى ‏فرمايد: وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ«».

ب: خداوند، هر ساعتى بر فرمانبرداران باران دوستى مى‏ بارد. چنان كه حق تعالى خود مى‏ فرمايد: سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا«».

ج: خداوند بر كوشش كنندگان باران هدايت مى‏ بارد چنان كه مى‏ فرمايد: وَ الَّذِينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا«».

د: خداوند بر شكرگزاران باران فزونى را جارى كرده است، حق تعالى در اين باره مى ‏فرمايد: وَ إِذْ تَأَذَّنَ«».

ه: خداوند بر كسانى كه به ياد حق باشند باران بصيرت و بينش مى‏ بارد.

سبحانه تعالى مى ‏فرمايد: إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّيْطانِ تَذَكَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ«».

2-  گرامى داشتن خداوند آدم و فرزندانش را يا به لحاظ احوال داخلى و يا خارجى آنهاست، و به لحاظ احوال داخلى هم يا مربوط به امور جسمانى و يا جز آن مى ‏باشد و اگر به لحاظ امور جسمانى انسان مورد تكريم قرار گرفته‏ باشد، امورى خواهند بود كه ذيلا بيان مى‏ شود.

اوّل: صورت زيباى آدم و فرزندان او چنان كه خداوند متعال مى‏ فرمايد: اللَّهُ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ«».

دوّم: قامت زيبا و اندام معتدل آدم و ذريّه ‏اش، در اين باره خداوند مى‏ فرمايد: لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ«» زيبائى اندام انسان به اين دليل است كه شيئى هر گاه بلندى و ارتفاع بيشترى پيدا كند در نوع خود زيبا و ارجمندتر به نظر مى ‏رسد، چنان كه بلندترين درخت زيباترين آنهاست.

3-  خداوند انسان را به اين دليل تكريم كرد كه بلند شدن، نشستن، به پشت و رو خوابيدن و استراحت كردن را برايش ميسور گردانيد. توضيح كلام اين است كه حق متعال تركيب وجودى مخلوقات خود را به چهار نوع و صنف قرار داد.

الف: بعضى مانند حيوانات، گويا پيوسته در حال قيام ايستاده ‏اند.

ب: برخى مانند حيوانات گويا مدام در حال ركوع‏ اند.

ج: گروهى همچون خزندگان كه بر شكم راه مى‏ روند گويا مدام در سجده ‏اند.

د: دسته‏ اى مانند كوهها همواره در حال قعوداند.

امّا خداوند متعال انسان را چنان آفريده است كه تمام هيأتهاى فوق الذكر را مى ‏تواند داشته باشد. و به او تمكّن بخشيده است تا حالات گوناگون و مختلفى را بپذيرد و در اين باره مى ‏فرمايد: الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى‏ جُنُوبِهِمْ«». امّا احوال غير بدنى كه خداوند انسان را بدانها مورد تكريم قرار داده است عبارتند از:

1-  روحى كه جايگاه آگاهى يافتن به اشرف موجودات و مبدأ وجود يعنى‏ حق تعالى مى‏ باشد. چنان كه خداوند در اين مورد فرموده است: وَ نَفَخَ فِيهِ مِنْ رُوحِهِ«» پروردگار جهانيان با اضافه كردن روح خود به آدم او را كرامت و شرافت بخشيد.

و با همين شرافت و بزرگوارى او را از ديگر موجودات اين جهان متمايز گردانيد

2-  عقل و شرافت عقل از جهاتى است: اوّل: روايت شده است: كه خداوند متعال به داود (ع) وحى فرستاد و به او فرمود: «هرگاه عاقلى را ديدى خدمت گزار او باش» دوم: گفته پيامبر اسلام (ص) كه در توصيف عقل فرموده است: اوّل چيزى كه خداوند آفريد عقل بود. و سپس به عقل‏ فرمود روى آور، روى آورد، و فرمود بازگرد بازگشت. آن گاه حق تعالى فرمود: بعزّت و جلال خودم سوگند هيچ مخلوقى را از تو گرامى ‏تر نسبت بخود نيافريده‏ ام، بوسيله تو ديگران را مؤاخذه مى‏ كنم بخشش مى‏ نمايم و يا ثواب و كيفر مى‏ دهم.

چيزى كه بايد در باره عقل دانست اين است كه براى عقل آغاز و نهايتى است و هر دو مرحله عقل ناميده مى‏ شود.

مرحله نخستين و ابتدايى عقل نيرويى است كه آماده مى‏ گردد تا علوم كلّى و ضرورى را فرا گيرد، چنان كه در كودك اين قوّه وجود دارد، و سخن پيامبر (ص) نيز به اين مرحله اشاره داشت.

مرحله دوّم عقل «بالمستفاد» است و توصيه پيامبر (ص) خطاب به امير مؤمنان به اين مرحله از عقل اشاره دارد كه فرمود: هرگاه مردم به آفريدگار خود به انواع نيكى تقرّب جويند تو اى على با خردمندى و عقلت نزديكى بخدا را بجوى، كه بدين سبب از لحاظ درجه و مرتبه در نزد مردم دنيا و نزد خداوند در آخرت بر ديگران سبقت خواهى گرفت.

مرتبه سوّم، علم و حكمت كه نتيجه عقل و خرد مى‏ باشد. چنان كه خداوند متعال فرموده است: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا قِيلَ لَكُمْ تَفَسَّحُوا فِي الْمَجالِسِ«» و باز مى‏ فرمايد: يُؤْتِي الْحِكْمَةَ مَنْ يَشاءُ وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً وَ ما يَذَّكَّرُ إِلَّا أُولُوا الْأَلْبابِ«» حكمت را خداوند حيات و نور ناميده است. چنان كه خود مى ‏فرمايد: أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُماتِ«».

گرامى داشتى كه بيرون از وجود انسان قرار دارد نيز بر چند وجه است.

بتوضيح زير:

1-  مخلوقات ديگر را خداوند براى سود و منفعت انسان آفريده و فرموده است: هُوَ الَّذِي خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً«» و باز فرموده است: وَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً«». خداوند زمين را فرش و آسمانها را بسان سقفى نگاهبان شما مقرّر فرمود و آنچه از زمين مى‏ رويد رزق و روزى شما قرار داد. و ابرهاى پر باران را، براى بارورى گياهان به نقاط مختلفى فرستاد. چنان كه حق تعالى خود مى‏ فرمايد: اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَراتِ رِزْقاً لَكُمْ وَ سَخَّرَوَ سَخَّرَ لَكُمُ الْأَنْهارَ«».

و باز پروردگار انسان را با آفرينش خورشيد و ماه ستارگان گرامى داشته و در اين باره چنين فرموده است: وَ سَخَّرَ لَكُمُ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ دائِبَيْنِ وَ سَخَّرَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ«» و باز فرموده است: وَ هُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِها فِي ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ«» و فرموده است: وَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَ الْحِسابَ«».

و با آفريدن چهارپايان بسود انسان وى را گرامى داشت، و بوسيله آنها غذا پوشاك آسايش، تجملات و زيبايى و خوشى انسان را تأمين كرد و در اين باره چنين فرمود: وَ الْأَنْعامَ خَلَقَها لَكُمْ فِيها دِفْ‏ءٌ وَ مَنافِعُ وَ مِنْها تَأْكُلُونَ وَ لَكُمْ فِيها جَمالٌ حِينَ تُرِيحُونَ وَ حِينَ تَسْرَحُونَ… وَ الْخَيْلَ وَ الْبِغالَ وَ الْحَمِيرَ لِتَرْكَبُوها وَ زِينَةً وَ يَخْلُقُ ما لا تَعْلَمُونَ«»

2-  از كرامتهايى كه خارج از وجود انسان براى انسان مقرر گرديده، روايتى است كه از امير مؤمنان (ع) در تفسير اين كلام خداوند متعال «وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ»«»

روايت شده. امام (ع) فرمود: آن كرامت، دعوت به بهشت مى‏ باشد. چنان كه خداوند مى فرمايد: وَ اللَّهُ يَدْعُوا إِلى‏ دارِ السَّلامِ«».

3-  خداوند انسان را بدليل انتخاب دلهاى آنها به معرفت و زبانشان بشهادت و بدنهايشان بخدمت خويش گرامى داشت، و از جهت ملزم بودن به انجام تكليف و بعثت أنبياء از ميان آنها مشرفّشان گردانيد و اين حقيقت را چنين بيان داشت: لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ«».

پس از گرامى داشتن انسان خداوند، آدم و پيامبرانى كه از ذريّه او پديد آمدند، در نزد خود از بهترين بندگان قرار داد، و آنها را به نبوّت و رسالت برگزيد، چنان كه خود مى‏ فرمايد: إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى‏ آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمِينَ ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ«».

و باز از ميان انبياء پيامبران أولوا العزم را بر ديگران برترى داد و در اين باره فرمود: فَاصْبِرْ كَما صَبَرَ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ«» و باز بعضى از انبياء أولو العزم را بر بعضى ديگر برترى داد و بترتيب ابراهيم، موسى، عيسى و حضرت محمد (ص) را بر همگان فضيلت بخشيد چنان كه مى ‏فرمايد: تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ، مِنْهُمْ مَنْ كَلَّمَ اللَّهُ وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجاتٍ وَ آتَيْنا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّناتِ وَ أَيَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ«».

سپس حضرت محمّد (ص) را بر تمام انبياء أولو العزم اولويّت بخشيد و در فضيلت آن بزرگوار فرمود: وَ كانَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكَ عَظِيماً«» و او را پايان انبياء و ختم كمال پيامبران قرار داد و فرمود: وَ لكِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَ خاتَمَ النَّبِيِّينَ«».

فايده چهارم: چهارمين فايده ‏اى كه در اين بخش از كلام امام (ع) وجود دارد اين است كه فرمود: و جعله اوّل جبلّته از اين عبارت چنين به نظر مى ‏رسد كه آدم (ع) اوّلين موجود از نوع انسان بوده است كه پا در عرصه وجود نهاده و اين كه معناى جمله: و المخاطرة بمنزلته يعنى مستحق قرب و نزديكى بخداوند گرديد. و اين كه فرمود: موافاة لسابق علمه اشاره به اين است كه تحقّق وجود آدم بر قلم قدرت و قضاى حتمى الهى گذشته بود و گريزى از ايجاد نبود.

فايده پنجم: قوله عليه السلام: فاهبطه بعد التّوبة آدم (ع) را پس از پذيرفتن توبه ‏اش بر زمين هبوط داد. بعضى گفته ‏اند منظور از «آدم» نفوس نوع بشر است و پيش از اين ثابت شد كه نفوس بشرى امرى حادث است.

نظر ديگر اين است كه مقصود از آدم شخص اوّل از نوع انسان است.

توبه قبل از هبوط توبه‏ اى است كه فرزندان معصيت كار آدم در آينده از گناهان خود خواهند كرد و توبه بالقوّه آنها بالفعل براى خداوند معلوم است، توبه آنها پيش از سقوط كامل نفسانيشان از درجه عرفان و توجّه عميق به آباد كردن زمين و سرگرم شدن به كشاورزى و ايجاد نسل مى‏ باشد.

پيامبران (ع) از مباحات صرف‏نظر كرده و بمستحبّات مى‏ پرداختند و اهمّ كار انبيا عبادت و مطالعه انوار كبريايى حق بود، و غفلت از خدا را گناه دانستند.

و بازگشت از غفلت را توبه مى‏ شمردند. چنان كه پيامبر (ص) مى‏ فرمايد: بنا بر اين،روزى هفتاد مرتبه از خداوند طلب آمرزش مى‏ كنم. آنچه از آن استغفار مى‏ كنند نيست مگر مشغول شدن فكرشان به امور دنيايى و آبادى آن، سرگرمى به امور دنيا، انسان را از خلوت كردن با خدا و كسب انوار قدسيّه‏ اش باز مى‏ دارد.

فايده ششم: قوله عليه السلام: و ليقيم الحجّة به على عباده… منظور از كسانى كه آدم (ع) حجّت بر آنها قرار گرفت، يا اولاد و فرزندان حضرت آدم بودند، كه در زمان آدم (ع) زندگى مى‏ كردند، چه روايت شده است كه داراى چهل فرزند شد آن گاه از دنيا رفت و يا كسانى هستند كه پس از وفات حضرت آدم شريعت و سنّت آن بزرگوار به آنها ابلاغ شد. زيرا خداوند متعال احكامى از قبيل، حرمت مردار، خون و گوشت خوك را بر آدم نازل كرده بود كه (اين دستورات) با حروف معجم و در بيست و يك ورق تنظيم شده بود و اين اولين كتاب دنياست. تمام زبانها را خداوند بر مبناى اين حروف بجريان انداخته است.

فايده هفتم: قوله عليه السلام: و لم يخلهم بعد ان قبضه ممّا يؤكد عليهم حجة ربوبيّته يعنى حجّت پروردگارى او بر عليه منكرين در چگونگى آفرينش آدم اقامه شده است و آنچه بتوان بر صفت پروردگار در رابطه با خلقت آدم استدلال كرد. چنان كه حق تعالى در اين باره مى‏ فرمايد: سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ«».

در اين موضوع آيات ديگرى نيز در قرآن آمده است. بعثت انبيا تأكيد كننده همان دلائلى است كه افراد غافل را بدان تذكّر دهند، و بشر را بر وجود چنان دلايل روشن حق نمائى آگاه سازند، و به وسيله كتابهاى آسمانى و سنّتهاى شرعى كه از نزد حق تعالى نزول يافته است رابطه عرفانى ميان خلق و خالق برقرار كنند.

قوله عليه السلام: بلغ المقطع عذره و نذره پيامبر اسلام (ص) حجت خدارا بر خلق تمام و بهانه عدم ابلاغ فرامين الهى به مردم را از ميان برد و نهايت بيم و انذار را به انجام رساند. مقصود از: مقطع كلّ شي‏ء، نهايت هر چيزى است.

فايده هشتم: در اندازه‏ گيرى روزى خلايق و تقسيم آن مى ‏باشد. خداوند بهر آفريده ‏اى آنچه در لوح محفوظ برايش مقرر شده است (كم، زياد، تنگنا، گشايش، آسانى و يا سختى) و متعاقب حالات متضاد او يعنى پس از چيز دارى فقر و يا پس از فقر ثروت را عنايت فرموده است. چنان كه در تحوّل و گوناگونى وضع انسان گفته‏ اند: در همان حال كه انسان در ملك و مكنت روز را به شب مى ‏برد، صبح بر او طالع مى ‏شود در صورتى كه محتاج به يك پول سياه است، و يا در عين سلامتى و نعمت دارندگى، آفات و بلاهايى (همچون بيمارى، غرق شدن در آب، سوختن و يا غصب كردن ستمگرى و يا سلطه طغيان گرى) پيش مى ‏آيد.

و يا بهنگام وسعت رزق و روزى و نهايت خوشحالى و شادمانى، غمى فرا مى ‏رسد و زندگى را تلخ و ناگوار مى‏ كند و بدينسان مدّت عمر و أجل مخلوقات نيز به لحاظ بلندى و كوتاهى تقدّم و تأخّر متفاوت است.

فايده نهم، خداوند، مرگ انسانها را، با پيوسته بودن به اسبابش اندازه‏ گيرى كرده است. با توجّه به اين كه اجل هنگام ضرورت مرگ است و اسباب مرگ نيز ورود آفاتى از قبيل بيماريها يا كشته شدن مى ‏باشد، بنا بر اين صحيح است كه گفته شود، مرگ كه عبارت از جدا شدن روح از بدن است بستگى به اين علل و اسباب دارد.

امام (ع) لفظ «خلج» كه به معناى جذب است استعاره از مرگ به كار برده و با عبارت «اشطان» يعنى ريسمانها استعاره را ترشيحيّه كرده است. وجه مشابهت ميان جذب و مرگ اين است كه مرگ نزديكى اجل را ايجاب مى‏ كند چنان كه جذب كننده مجذوب را بيدرنگ جذب مى‏ كند. بنا بر اين مرگ گويا با ريسمان اجل اشخاص را بسوى خود جذب مى‏ كند، چنان كه انسان مقصود خود را با طناب وريسمان بدنبال خود مى‏ كشد. و باز مرگ اسباب دوستى و رفاقت را قطع مى‏ كند.

امام (ع) لفظ «مرائر» را براى اسباب علاقه و وابستگى استعاره آورده است، زيرا ميان زمان فرا رسيدن اجل و قطع شدن اسباب دوستى، ارتباط بر قرار بوده و وحدت زمانى دارند. فرا رسيدن مرگ موجب گسسته شدن علائق دوستى و برادريها و ارتباطات ميان مردم مى‏ شود، روشن است كه مرگ تمام اين علايق را قطع كرده و از ميان مى‏ برد.

فايده دهم، امام (ع) تقسيم روزى و اندازه‏ گيرى آن را به كم و زياد، تنگنا و فراخنا، از جهت امتحان براى شكرگزارى ثروتمندان و شكيبائى فقراء و مستمندان قرار داده است. و ما در شرح اين گفتار حضرت كه فرموده است: ألا انّ الدّنيا دار لا يسلم منها الّا فيها، به بيان اين موضوع اشاره كرده ‏ايم كه منظور از ابتلاى انسان رفتارى است كه خداوند متعال با بندگان خود از جهت آزمودن و امتحان كردن دارد، يعنى مطابق نتيجه امتحان حق تعالى با انسان رفتار مى‏ كند، زيرا حق سبحانه و تعالى بر امور پوشيده و نهان واقف است، پس آزمودن حقيقى براى كشف حقيقت در باره خداوند صدق نمى‏ كند. امّا آنچه در اينجا مى‏ خواهيم بر توضيح گذشته خود اضافه كنيم اين است: كه اگر بنده ‏اى در خاطر و باطن خود اين ذهنيّت را داشته باشد كه آنچه خداوند از نعمت و يا محروميّت نصيبش مى‏ گرداند، آزمايشى بر شكرگزارى و يا شكيبائى است. و در نتيجه شكرگزار شود و يا صبر پيشه كند از جهت اين شكرگزارى و يا شكيبائى ملكات فاضله‏ اى برايش حاصل مى‏ گردد، كه شايسته زيادى كمال و تمامى نعمت مى‏ شود، چنان كه حق تعالى خود فرموده است: لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ«» و باز فرموده است: وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْ‏ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ‏ الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ أُولئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ«». پس آگاهى بر حقيقت ابتلاء فوايدى را بدنبال دارد امّا اين كه چرا روزى بدين سان يعنى كم و زياد و… تقسيم مى‏ شود، و عمر طولانى و يا كوتاه است و عواقب و تبعات هر يك كه عبارت از سختى و دشوارى و يا آسانى و يا حزن و اندوه و خوشحالى باشد پديد مى ‏آيد، علل و اسبابى دارند كه بر تحقيق كنندگان پوشيده است و به قضاى الهى و اراده خداوند موكول مى ‏شود.

پس آنچه خير و نيك شمرده شود داخل در اراده كلى حق تعالى كه همانا خير مطلق بالذّات است مى ‏باشد و آنچه شر و بدى به حساب آيد بالعرض داخل در قضاى الهى است آن طورى كه در محلّ خود اين حقيقت شرح و توضيح گرديده و دانسته شده است «و نيازى به تطويل و تفصيل بيشترى نيست».

فصل سوم

در ستايش حق تعالى است به اعتبار اين كه او داناى به همه چيز است،

از جمله جزئيّات علم خداوند اين است كه نهفته و باطن اشخاص را مى‏ داند و بر جنين، رحم و نطفه در اسلاب آگاهى دارد.

در كلام امام (ع) كه فرمود: عالم السّر من ضماير المضمرين تا ناشئة خلق وسلالة الفاظ مشكلى وجود دارد كه ذيلا به شرح آنها اشاره مى ‏كنيم.

1-  فرمود: خواطر رجم الظّنون چون گمان باطنى انسان به مظنونى تعلّق مى‏ گيرد كه ممكن است حقيقت نداشته باشد، در اين صورت اين تعلّق شباهت، به رجم و سنگ اندازى بيجا پيدا مى‏ كند، به همين لحاظ لفظ رجم را، براى گمان استعاره به كار برده است. در باره اين كه چرا كلمه علم را بجاى ظن و گمان‏ نياورده است به اين دليل است كه در بسيارى از موارد گمان به چيزى مى ‏رود كه جايز نبوده و مطابق با واقع نمى ‏باشد چنان كه گاهى نسبت به بعضى افراد گمان امر قبيحى داده مى ‏شود، و آنها از اين نسبت آزرده خاطر مى‏ شوند. حال اگر اين گمان صادقى نباشد، شباهت پيدا مى‏ كند به سنگ زدنى كه موجب آزار شود.

2-  عقد عزيمات اليقين: تصميمى نفسانى كه از روى يقين كامل باشد.

3-  و مسارق ايماض الجفون: چون چشم انسانى، در درخشش و جلا به هنگام باز و بسته شدن پلكها به برق شباهت دارد، لفظ «و ميض» را براى آشكار شدن و لفظ «مسارق» را براى محّل بيرون آمدن استعاره به كار برده است.

4-  لفظ «اكنان» را براى قلوب به لحاظ مخفى داشتن رازها و لفظ «غيابات» را براى امور غيبى استعاره گرفته است. وجه مشابهت در اين است كه دلها بسان خانه، نگاهبان امور نهفته در خود هستند. و تاريكيها از درك امور قابل رؤيت مانع مى‏ شوند چنان كه پرده‏ ها از ديدن آنچه در داخل آنهاست درك انسانى را باز مى‏ دارند.

5-  مصائف الذرّ و مشاتى الهوامّ. مقصود از لانه ‏ها و آشاميدنگاه هاى تابستانى و زمستانى حشرات و جنبندگان كوچك، زير زمين مى ‏باشد كه آنها را از گرماى تابستان و سرماى زمستان حفظ مى‏ كند. و منظور از: رجع الحنين من المولهات، آهنگ حزين گريه مادر فرزند مرده است كه در فقدان از دست دادن عزيزش ناله بر مى‏ آورد.

6-  و لائج غلف الأكمام. در عبارت فوق كلمه «غلف» به اكمام اضافه شده است، و اين اضافه جالبى است زيرا به هر «كمّى» غلاف گفته مى ‏شود ولى هر غلافى «كم» به حساب نمى ‏آيد. بنا بر اين رواست كه مفهوم عامّ با اضافه شدن به بعضى از جزئياتش تخصيص بيابد. (بعبارت روشن‏تر) غلاف مفهوم عام دارد و «كمّ» مفهوم خاصى وقتى كه غلاف را به «كم» كه خاص است و معناى همان غلاف را هم دارد اضافه كنيم معناى غلاف تخصيص مى ‏يابد. يعنى خداوند برمحتواى نهان هر چيز آگاه است.

چنان كه قبلا اشاره شد هر دانه‏ اى در داخل پوسته‏ اش داخل در «كم» يعنى غلاف قرار دارد و خداوند بر جايگاه تمام حبوبات و دانه ‏ها علم و آگاهى دارد.

7-  محطّ الأمشاج: يعنى خداوند بر جايگاه فرود آمدن نطفه از صلب پدر و محلّ استقرار آن كه همان رحم، يا ظرفى كه منى در آن واقع شده و آميزشى كه با اوُل و نطفه زن پيدا مى‏ كند آگاه است.

8-  خداوند بر آنچه گردبادها بر سطح زمين پراكنده مى‏ سازند و پس از مدتى از دل زمين سر بر مى‏ آورد آگاه است.

امام (ع) لفظ «ذيول» را براى آنچه زمين از بذر گياهان گرفته و مى ‏روياند استعاره آورده است.

9-  لفظ «عوم» در عبارت حضرت، براى نفوذ كردن ريشه ‏هاى گياه در اطراف زمين به دليل مشابهتشان با آب استعاره به كار رفته است. بنا به روايتى «نبات الأرض» بنات الارض قرائت شده است مطابق اين روايت. منظور از دختران زمين حشراتى هستند كه در ريگزار به وجود مى‏ آيند و در داخل ريگها لانه مى‏ گيرند و مانند «حلكه» راه مى ‏روند. حلكه حشره كوچكى است كه بلندى آن به يك وجب نمى ‏رسد، زرد رنگ است و پوست صافى دارد، و عرب آن را بر حشرات شبيه مار اطلاق مى‏ كند.

مطابق اين روايت معناى عبارت چنين خواهد بود: خداوند بر تمام حشرات ريز و درشت كه در طبيعت بوجود آمده و زندگى مى ‏كنند آگاه است.

10-  خداوند بر معنا و مفهوم آواز پرندگان واقف است. در اين سخن حضرت نيز لفظ «منطق» براى پرنده استعاره آمده است، جهت تشبيه اين است كه معناى آواز پرندگان، همچون نطق انسان كه مفيد معنايى مى ‏باشد براى‏ خداوند معلوم و روشن است.

11-  خداوند بر تمام درّ و مرجانهايى كه صدفها در درون خود مى ‏پرورانند و هر آنچه امواج دريا، مانند گوهرها و حيوانات به همراه دارند و حضانت مى‏ كنند واقف است. لفظ حضانت را كه به معنى سرپرستى است به ملاحظه تشبيه كردن امواج به حيواناتى كه بر تخم و بچّه ‏هاى خود مراقبت مى‏ كنند، استعاره به كار برده است.

12-  حق تعالى بر جلوه‏هاى نور كه از تيرگى ظلمت بدورند مطلع است.

لفظ «نور» استعاره از معارف و شناخت خداوند متعال بوده و ضمير در «عليها» به زمين باز مى‏ گردد، و مقصود از قرارگاه نطفه رحم مادران است.

لفظ «نقاعة» از جايگاه خون حيض استعاره است، و چنان كه قبلا دانستى «مضغه» به بعضى از مراحل خلقت فرزند گفته مى‏ شود و منظور از «ناشئة الخلق» «ايجاد كردن آفريده‏هاست»

13-  قوله عليه السلام: لم يلحقه فى ذلك كلفة الى قوله و لا فترة كلفت، كارى است كه انجام دهنده را بسختى و مشقت افكند و اين مشقّت يا به دليل ضعف نيروى فاعل و يا ضعف وسيله كار و يا به دليل ناتوانى علمى است كه فاعل از تصوّر آنچه مى ‏بايست انجام دهد داشته است، و خداوند از تمام اين امور پاك و منزه است، زيرا ضعيف بودن خداوند در هر يك از اين سه مرحله لازمه ‏اش نيازمندى است، و حق تعالى غنّى بالذّات و بى نياز است و هر يك از عوارض امور فوق نيز از خداوند بدور است زيرا هر يك از موانع علوم و نفوذ آنها بر ذاتى مستلزم وجود جايگاه و مثليّت بر خداوند مى ‏شود. در صورتى كه ذات بارى تعالى از مكان و مثل و مانند داشتن پاك و منزّه است. (با توضيح فوق روشن شد كه كلفت و مشقّتى بر حق تعالى عارض نمى‏شود) امّا دليل عدم خستگى و ملال خداوند اين است، كه مفهوم ملال وخستگى منصرف شدن نفس است از انجام كار، بلحاظ تحليل رفتن قواى فكر و ضعف پيدا نمودن آن از عمل و يا به سبب عوارض ديگرى كه بر نفس وارد مى ‏شود و آن را از انجام كار باز مى‏ دارد. چنان كه دانستى خستگى از خصوصيات جسم و سستى آن مى ‏باشد، و پروردگار جهانيان از داشتن جسم و سستيى كه از ناحيه جسم بر نفس وارد شود پاك و منزه است.

14-  قوله عليه السلام: بل نفذ فيهم علمه إلى قوله و غمرّهم فضله امام (ع) در عبارت فوق چهار صفت-  نفوذ علم، شمارش اعداد، گستردگى عدالت، و فراگيرى فضل-  را براى خداوند اثبات مى‏ كند چنان كه چهار صفت: مشقّت، عروض عوارض، خستگى و سستى، را از ذات حق تعالى نفى كرد به تعبير ديگر در عبارت فوق چهار صفت ثبوتى را بيان كرده است، چنان كه در عبارت قبل چهار صفت سلبى را آورده بود. بنا بر اين نفوذ علم خداوند در ميان آفريده ‏ها، در مقابل بمشقّت افتادن حق تعالى به لحاظ آگاه شدن بر موجودات قرار گرفته و روشن بودن تعداد آفريده‏ ها براى خداوند، در برابر فراموشى از شمارش آنهاست و گستردگى عدالت پروردگار در باره همه موجودات در مقابل، خستگى خداوند از نفوذ دادن امرش و اداره امور مخلوقات قرار دارد، زيرا معناى عدالت حق تعالى، اداى استحقاق هر موجودى در مرتبه وجودش و برآوردن نياز وجودى مخلوقات از زيادى و نقص بر حسب استحقاقى كه برايش در نظام حكمت الهى مقدر و مقرر گرديده است مى ‏باشد: چه مى‏دانيم كه عروض خستگى موجب اختلاف نظم در فعل خداوند مى‏ شود. (با اين كه مى ‏دانيم اخلالى در نظم فعل خداوند وجود ندارد) فرو پوشيدن فضل خداوند همه آفريدگان را در مقابل نفى سستى خداوند از انجام كارهايش آمده است، زيرا سستى فاعل در كارش مانع از به پايان رسيدن و تحقّق وجودى يافتن آن مى‏ باشد.

قوله عليه السلام: مع تقصيرهم عن كنه ما هو اهله: اين عبارت امام (ع) براى بيان اين حقيقت است كه عبادت بندگان خداوند در محاسبه با عظمت حق تعالى و استحقاق و اهليّتى كه براى ستايش دارد، ناچيز است. بنا بر اين لازم است كه همواره سپاسگزار و ثناگو باشيم و در فرمانبردارى خداوند تكبّر نورزيم.

فصل چهارم

در ستايش و تمجيد خداوند متعال آمده،

زيرا كه خداوند انسان را براى شكرگزارى و نياز تضرّع بدرگاهش مورد خطاب قرار داده، تا به عنوان پاداش ثناهاى گذشته و اوصاف نيكوى بى شمارش، در صورت انجام وظيفه از وى راضى شود و او را از توسل به غير بى نياز گرداند.

در اين فصل كلام امام (ع) اشاراتى است بشرح زير:

1-  قوله عليه السلام: أنت اهل الوصف الجميل و التّعداد الكثير: اين سخن امام (ع) اشاره به اين است كه خداوند متعال به دليل اين كه داراى شريفترين صفات دو طرف نقيض است (به لحاظ ذات يگانه و به لحاظ نعمتهاى فراوان متعدد) مستحق توصيف، و شايسته صفات نيك مى ‏باشد چه در داشتن صفات نيك و جميل يگانه است و به اعتبار، بى‏شمارى ثنا و حمدش در رابطه هر جزئى از جزئيات نعمتهايش او صاحب نعمتهاى زيادى است.

2-  قوله عليه السلام: و قد بسطت لى فيما لا أمدح به غيرك و لا أثنى به على احد سواك عبارت امام (ع) اشاره به اين است كه خداوند به او اجازه شكرگزارى و ثناگويى اوصاف نيكى كه در حقيقت جز حق تعالى كسى دارنده آن اوصاف نيست داده است. و هيچ كس سزاوار نيست كه اين اوصاف بر او اطلاق شود.

معناى اذن و اجازه خداوند بر انجام شكر، ممكن است اين باشد، كه پروردگار شكر نيكو و ستايش خود را الهام كرده باشد. زيرا در حقيقت نعمت دهنده‏اى جز او نيست، پس هيچ كس جز او سزاوار ستايش مطلق نمى‏ باشد.

مخاطب قرار گرفتن انسان بر اداى شكر از آيه شريفه استفاده مى‏ شود كه‏ فرمود: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُلُوا مِنْ طَيِّباتِ«» و در باره فرمان به تسبيح و تنزيه مى‏ فرمايد: فَاصْبِرْ عَلى‏ ما يَقُولُونَ وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ قَبْلَ طُلُوعِ«». و باز مى ‏فرمايد: وَ سَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ أَصِيلًا«»

قوله عليه السلام: و لا اوجّهه الى معادن الخيبة لفظ «معادن» را امام (ع) در عبارت فوق استعاره از مخلوقات آورده است وجه شباهت ميان معدن و آفريده‏ ها اين است كه معادن بر حسب ظنّ و گمان خواست انسان را برآورده مى‏ سازند (در صورتى كه ممكن است انسان در رابطه با معادن به مطلوب خود نرسد) همچنين دارندگان نعمتهاى از بين رونده و فانى ممكن است جوينده نعمت از نزد آنها مأيوس شود و جاى شك و ترديد نيز هست كه از دادن نعمت بخل ورزند.

به همين دليل است كه امام (ع) به دنبال اين مطلب و به منظور تفسير و توضيح مى ‏فرمايد: «خداوندا زبانم را از ستايش آدميان و ثناى آنان بدور دار.»

3-  قوله عليه السلام: دليلا كلمه دليلا يا بعنوان حال و يا مفعول در جمله منصوب آمده است. مقصود از اين كه اميدوارى به خداوند، راهنمايى است بر گنجينه‏ هاى رحمت و بخشندگى پروردگار اين است كه حق تعالى با هدايت و ارشادات خود، ما را به سوى استعدادهايى مى‏ برد كه به رحمتش منتهى شود و به ما آن آمادگى را مى ‏دهد كه با توجّه به ذات حق تعالى از توجّه بديگران باز مانيم، زيرا عدم توجّه به خداوند و پرداختن بخلق از كسى مثل امام (ع) اگر تحقّق پذيرد گناه شمرده مى‏ شود.

لفظ «ذخيره و كنوز» براى جود خداوند استعاره به كار رفته است.

4-  قوله عليه السلام: هذا مقام من افردك بالتوحيد: اين سخن امام (ع) اشاره به مقامى است كه آن حضرت فرا روى خداوند متعال در خطبه ‏اش به اين ذكر و توحيد دارد. در حقيقت اين عبارت زمينه‏ ا ى است كه مطلوبش را ياد و رحمت حق را بر خود نازل كند. چنين است كه به دنبال اين كلام عرضه مى ‏دارد: «اى خدا من به تو نياز دارم.» بيان حاجتمندى و استحقاق آن حضرت به لحاظ جود و بخشندگى خداوند است كه در آغاز اظهار نياز مى‏ كند و سپس كفايت اين نياز و بيچارگى را مؤكول به فضل حق تعالى مى‏ نمايد.

زيرا نياز امام (ع) نياز مادى و دنيوى نيست كه مردم بتوانند برآورده كنند، پس از اعلام نياز و بيچارگى مطلوبش را كه رضاى خدا و بى نياز ساختن آن بزرگوار از ديگران است مطرح مى‏ كند. روشن است كه به دست آمدن رضاى حق و بى نيازى از غير خدا در صورتى ميسّر است كه اميد به پروردگار دليل راه رسيدن به ذخيره ‏هاى رحمت و گنجهاى غفران و مغفرت باشد. (ورنه كسى بدون راهنمايى خداوند راه بجائى نمى‏ برد)

 

ترجمه‏ شرح ‏نهج ‏البلاغه(ابن‏ ميثم بحرانی)، ج 2    ، صفحه‏ ى806-776

 

 

 

خطبه 88 ترجمه شرح ابن میثم بحرانی قسمت سوم (توصيف فرشتگان )

 

(خطبه 91 صبحی صالح) خطبه اشباح

بخش پنجم خطبه اشباح كه در توصيف فرشتگان آمده است:

ثُمَّ خَلَقَ سُبْحَانَهُ لِإِسْكَانِ سَمَاوَاتِهِ-  وَ عِمَارَةِ الصَّفِيحِ الْأَعْلَى مِنْ مَلَكُوتِهِ-  خَلْقاً بَدِيعاً مِنْ مَلَائِكَتِهِ-  وَ مَلَأَ بِهِمْ فُرُوجَ فِجَاجِهَا وَ حَشَا بِهِمْ فُتُوقَ أَجْوَائِهَا-  وَ بَيْنَ فَجَوَاتِ تِلْكَ الْفُرُوجِ زَجَلُ الْمُسَبِّحِينَ-  مِنْهُمْ فِي حَظَائِرِ الْقُدُسِ-  وَ سُتُرَاتِ الْحُجُبِ وَ سُرَادِقَاتِ الْمَجْدِ-  وَ وَرَاءَ ذَلِكَ الرَّجِيجِ الَّذِي تَسْتَكُّ مِنْهُ الْأَسْمَاعُ-  سُبُحَاتُ نُورٍ تَرْدَعُ الْأَبْصَارَ عَنْ بُلُوغِهَا-  فَتَقِفُ خَاسِئَةً ً عَلَى حُدُودِهَا- . وَ أَنْشَأَهُمْ عَلَى صُوَرٍ مُخْتَلِفَاتٍ وَ أَقْدَارٍ مُتَفَاوِتَاتٍ-  أُولِي أَجْنِحَةٍ تُسَبِّحُ جَلَالَ عِزَّتِهِ-  لَا يَنْتَحِلُونَ مَا ظَهَرَ فِي الْخَلْقِ مِنْ صُنْعِهِ-  وَ لَا يَدَّعُونَ أَنَّهُمْ يَخْلُقُونَ شَيْئاً مَعَهُ مِمَّا انْفَرَدَ بِهِ-  بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ-  جَعَلَهُمُ اللَّهُ فِيمَا هُنَالِكَ أَهْلَ الْأَمَانَةِ عَلَى وَحْيِهِ-  وَ حَمَّلَهُمْ إِلَى الْمُرْسَلِينَ وَدَائِعَ أَمْرِهِ وَ نَهْيِهِ-  وَ عَصَمَهُمْ مِنْ رَيْبِ الشُّبُهَاتِ-  فَمَا مِنْهُمْ زَائِغٌ عَنْ سَبِيلِ مَرْضَاتِهِ-  وَ أَمَدَّهُمْ بِفَوَائِدِ الْمَعُونَةِ-  وَ أَشْعَرَ قُلُوبَهُمْ تَوَاضُعَ إِخْبَاتِ السَّكِينَةِ-  وَ فَتَحَ لَهُمْ أَبْوَاباً ذُلُلًا إِلَى تَمَاجِيدِهِ-  وَ نَصَبَ لَهُمْ مَنَاراً وَاضِحَةً عَلَى أَعْلَامِ تَوْحِيدِهِ-  لَمْ تُثْقِلْهُمْ مُؤْصِرَاتُ الْآثَامِ-  وَ لَمْ تَرْتَحِلْهُمْ عُقَبُ اللَّيَالِي وَ الْأَيَّامِ-  وَ لَمْ تَرْمِ الشُّكُوكُ بِنَوَازِعِهَا عَزِيمَةَ إِيمَانِهِمْ-  وَ لَمْ تَعْتَرِكِ الظُّنُونُ عَلَى مَعَاقِدِ يَقِينِهِمْ-  وَ لَا قَدَحَتْ قَادِحَةُ الْإِحَنِ فِيمَا بَيْنَهُمْ-  وَ لَا سَلَبَتْهُمُ الْحَيْرَةُ مَا لَاقَ مِنْ مَعْرِفَتِهِ بِضَمَائِرِهِمْ-  وَ مَا سَكَنَ مِنْ عَظَمَتِهِ وَ هَيْبَةِ جَلَالَتِهِ فِي أَثْنَاءِ صُدُورِهِمْ-  وَ لَمْ تَطْمَعْ فِيهِمُ الْوَسَاوِسُ فَتَقْتَرِعَ بِرَيْنِهَا عَلَى فِكْرِهِمْ-  وَ مِنْهُمْ مَنْ هُوَ فِي خَلْقِ الْغَمَامِ الدُّلَّحِ-  وَ فِي عِظَمِ الْجِبَالِ الشُّمَّخِ وَ فِي قَتْرَةِ الظَّلَامِ الْأَيْهَمِ-  وَ مِنْهُمْ مَنْ قَدْ خَرَقَتْ أَقْدَامُهُمْ تُخُومَ الْأَرْضِ السُّفْلَى-  فَهِيَ كَرَايَاتٍ بِيضٍ قَدْ نَفَذَتْ فِي مَخَارِقِ الْهَوَاءِ-  وَ تَحْتَهَا رِيحٌ هَفَّافَةٌ-  تَحْبِسُهَا عَلَى حَيْثُ انْتَهَتْ مِنَ الْحُدُودِ الْمُتَنَاهِيَةِ-  قَدِ اسْتَفْرَغَتْهُمْ أَشْغَالُ عِبَادَتِهِ-  وَ وَصَلَتْ حَقَائِقُ الْإِيمَانِ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ مَعْرِفَتِهِ-  وَ قَطَعَهُمُ الْإِيقَانُ بِهِ إِلَى الْوَلَهِ إِلَيْهِ-  وَ لَمْ تُجَاوِزْ رَغَبَاتُهُمْ مَا عِنْدَهُ إِلَى مَا عِنْدَ غَيْرِهِ-  قَدْ ذَاقُوا حَلَاوَةَ مَعْرِفَتِهِ-  وَ شَرِبُوا بِالْكَأْسِ الرَّوِيَّةِ مِنْ مَحَبَّتِهِ-  وَ تَمَكَّنَتْ مِنْ سُوَيْدَاءِ قُلُوبِهِمْ وَشِيجَةُ خِيفَتِهِ-  فَحَنَوْا بِطُولِ الطَّاعَةِ اعْتِدَالَ ظُهُورِهِمْ-  وَ لَمْ يُنْفِدْ طُولُ الرَّغْبَةِ إِلَيْهِ مَادَّةَ تَضَرُّعِهِمْ-  وَ لَا أَطْلَقَ عَنْهُمْ عَظِيمُ الزُّلْفَةِ رِبَقَ خُشُوعِهِمْ-  وَ لَمْ يَتَوَلَّهُمُ الْإِعْجَابُ فَيَسْتَكْثِرُوا مَا سَلَفَ مِنْهُمْ-  وَ لَا تَرَكَتْ لَهُمُ اسْتِكَانَةُ الْإِجْلَالِ-  نَصِيباً فِي تَعْظِيمِ حَسَنَاتِهِمْ-  وَ لَمْ تَجْرِ الْفَتَرَاتُ فِيهِمْ عَلَى طُولِ دُءُوبِهِمْ-  وَ لَمْ تَغِضْ رَغَبَاتُهُمْ‏ فَيُخَالِفُوا عَنْ رَجَاءِ رَبِّهِمْ-  وَ لَمْ تَجِفَّ لِطُولِ الْمُنَاجَاةِ أَسَلَاتُ أَلْسِنَتِهِمْ-  وَ لَا مَلَكَتْهُمُ الْأَشْغَالُ فَتَنْقَطِعَ بِهَمْسِ الْجُؤَارِ إِلَيْهِ أَصْوَاتُهُمْ-  وَ لَمْ تَخْتَلِفْ فِي مَقَاوِمِ الطَّاعَةِ مَنَاكِبُهُمْ-  وَ لَمْ يَثْنُوا إِلَى رَاحَةِ التَّقْصِيرِ فِي أَمْرِهِ رِقَابَهُمْ- . وَ لَا تَعْدُو عَلَى عَزِيمَةِ جِدِّهِمْ بَلَادَةُ الْغَفَلَاتِ-  وَ لَا تَنْتَضِلُ فِي هِمَمِهِمْ خَدَائِعُ الشَّهَوَاتِ-  قَدِ اتَّخَذُوا ذَا الْعَرْشِ ذَخِيرَةً لِيَوْمِ فَاقَتِهِمْ-  وَ يَمَّمُوهُ عِنْدَ انْقِطَاعِ الْخَلْقِ إِلَى الْمَخْلُوقِينَ بِرَغْبَتِهِمْ-  لَا يَقْطَعُونَ أَمَدَ غَايَةِ عِبَادَتِهِ-  وَ لَا يَرْجِعُ بِهِمُ الِاسْتِهْتَارُ بِلُزُومِ طَاعَتِهِ-  إِلَّا إِلَى مَوَادَّ مِنْ قُلُوبِهِمْ غَيْرِ مُنْقَطِعَةٍ مِنْ رَجَائِهِ وَ مَخَافَتِهِ-  لَمْ تَنْقَطِعْ أَسْبَابُ الشَّفَقَةِ مِنْهُمْ فَيَنُوا فِي جِدِّهِمْ-  وَ لَمْ تَأْسِرْهُمُ الْأَطْمَاعُ-  فَيُؤْثِرُوا وَشِيكَ السَّعْيِ عَلَى اجْتِهَادِهِمْ-  لَمْ يَسْتَعْظِمُوا مَا مَضَى مِنْ أَعْمَالِهِمْ-  وَ لَوِ اسْتَعْظَمُوا ذَلِكَ لَنَسَخَ الرَّجَاءُ مِنْهُمْ شَفَقَاتِ وَجَلِهِمْ-  وَ لَمْ يَخْتَلِفُوا فِي رَبِّهِمْ بِاسْتِحْوَاذِ الشَّيْطَانِ عَلَيْهِمْ-  وَ لَمْ يُفَرِّقْهُمْ سُوءُ التَّقَاطُعِ وَ لَا تَوَلَّاهُمْ غِلُّ التَّحَاسُدِ-  وَ لَا تَشَعَّبَتْهُمْ مَصَارِفُ الرِّيَبِ-  وَ لَا اقْتَسَمَتْهُمْ أَخْيَافُ الْهِمَمِ-  فَهُمْ أُسَرَاءُ إِيمَانٍ لَمْ يَفُكَّهُمْ مِنْ رِبْقَتِهِ زَيْغٌ وَ لَا عُدُولٌ-  وَ لَا وَنًى وَ لَا فُتُورٌ-  وَ لَيْسَ فِي أَطْبَاقِ السَّمَاءِ مَوْضِعُ إِهَابٍ إِلَّا وَ عَلَيْهِ مَلَكٌ سَاجِدٌ-  أَوْ سَاعٍ حَافِدٌ يَزْدَادُونَ عَلَى طُولِ الطَّاعَةِ بِرَبِّهِمْ عِلْماً-  وَ تَزْدَادُ عِزَّةُ رَبِّهِمْ فِي قُلُوبِهِمْ عِظَماً

لغات

صفيح: بلندى، كنايه از آسمان.

فجاج: راه وسيع.

جوّ: مكان با وسعت و بلند.

فجوه: شكاف.

زجل: صداها، سر و صداى زياد.

سرادق: پوششى كه بر روى خانه مى‏ افكنند.

رجيح: زلزله و نگرانى.

و تستكّ الأسماع: گوشها كر مى ‏شوند، در عبارت خطبه تستك منه الاسماع است گوشها از سر و صداى زياد كر مى‏ شوند.

خاسئه: سرگردان، متحير.

ذللا: سهل و آسان.

اخبات: خضوع و خشوع.

موصرات: سنگينيها   موصرات الآثام: سنگينيهاى گناه.

عقب: جمع عقبه به معنى نوبت و مدت از تعاقب گرفته نشده است.

نوازع: با غين نقطه‏ دار، فاسد كننده و با عين بدون نقطه، سخت و دشوار.

احن: جمع احنه به معنى حقد و كينه.

لاق: چسبيد.

اثناه: جمع ثنى، دو چندان شدن شيئى.

رين: غلبه كردن و پوشيدن، چرك و كثافت، آنچه كه بر قلب از جهالت مى‏ نشيند.

دلح: جمع دالحه: سنگينيها، سنگينى آب بر ابرها.

شمخ: عالى، برتر.

فتره الظلام: سياهى آن، در اين جا به معنى مخفى و پوشيده آمده است.

أبهم: حالتى كه در آن هدايت ممكن نيست.

تخوم: جمع تخم، انتهاى زمين، حد آخر آن.

ريح الهفّافة: باد ساكن، پاكيزه و خوشبو.

ربق: جمع ربقه: حلقه ريسمان.

دؤوب: كوشش در عمل.

اسلّه: اطراف زبان.

جوار: بلند كردن صدا به دعا و تضرع.

همس: صداى آهسته.

انتضال: با تير زدن.

وشيجه: رگهاى درخت.

استهتر بالامر: به شگفت انداخت او را، به انجام عملى تظاهر كرد، حرص ورزيد.

شيك السعى: درجه و مرتبه كوشش.

نسخ: بر طرف كردن، از بين بردن.

استحواذ على الشيئى: احاطه و غلبه كردن بر آن.

و اخياف الهمم: آراء مختلف، تصميمهاى مختلف، در اصل لغت به معناى سرازير شدن بر دامن كوه است، در اين جا به معنى همت پست به كار رفته است مفرد اخياف، اخيف مى‏ باشد.

حفد: سرعت و شتاب.

ترجمه

«سپس خداوند سبحان، براى اسكان دادن در آسمانهايش و آباد كردن كاخ بلند آن خلقى بديع و تازه از فرشتگان بيافريد. شكافها و راهها و جاهاى خالى فضاى آن كاخ را بوسيله ايشان پر كرد و در ميان جاهاى گشاده آن شكافها و آن مكانهاى پاك و پاكيزه و مقدس، و در پشت آن پرده ‏هاى مجد و عظمت، زمزمه و آواز عدّه ‏اى از فرشتگان به تسبيح بلند است، و از پشت آن صداها كه گوشها را كر مى‏ كند، شعاعها و درخشندگيهاى نورى وجود دارد كه ديده‏ هاى آنها تاب ديدار آن انوار را ندارد. بنا بر اين در جايگاه خويش مات و مبهوت مى‏ ايستند.

خداوند آن فرشتگان را بصورتهاى گوناگون و اندازه ‏هاى متفاوت كه داراى‏ بالهايى مى ‏باشند و هر يك ستايش گر جلال و بزرگى خداوندند آفريده است. آنچه از آفرينش و صنع حق كه آشكار و هويداست به خود نسبت نمى‏ دهند و مدّعى خلقت و آفريدن چيزهايى كه تنها خداوند آفريدگار آنهاست نمى‏ باشند (خود را در آفريدن مخلوقات شريك خدا نمى‏ دانند) بلكه آنها بندگان گرامى خداوندند (در گفتار بر حق تعالى سبقت نمى‏ گيرند و بفرمان او رفتار مى‏ كنند.) بعضى از فرشتگان را در جاى خودشان امانت‏دار وحى قرار داد، و بار امانت امر و نهى خود را براى رساندن به انبياء بر دوش آنها گذاشت و آنها را از شك و شبه ها (ى شيطانى) پاك و منزّه داشت. بنا بر اين هيچ يك از آنها از راهى كه رضاى خدا در آن است سر بر نتافت و خداوند نيز در فرمانبردارى و اطاعت خويش آنان را يارى فرمود و شعار تواضع و وقار و فروتنى را بر دلهاشان بپوشانيد و درهاى سپاس گزارى را به آسانى به روى آنان بگشود. پرچمهاى نور افشان و نشانه‏ هاى يكتايى خود را در ميانشان كوبيد (چون پيرو خواهشهاى نفسانى نيستند) نه از سنگينى بار گناهان بر دوش آنان اثرى و نه از گردش روزگار در حالشان تغيير است.

از هيچ شكّى ايمانشان متزلزل نشود، و هيچ گمان و ظنّى، يقين محكمشان را سست نسازد. آتش كينه توزى خصومت و دشمنى در ميان آنها بر افروخته نشود، شناخت خداوند متعال را كه در ضمير باطن آنها رسوخ كرده، عظمت و هيبتى كه از جلال و جبروت پروردگار، در درون سينه ‏هايشان جاى گرفته، حيرت و سرگردانى از ميان نبرد، وسوسه ‏ها (ى شيطانى) در آنها طمع نبندد و افكار و انديشه آنان را چركين نسازد.

گروهى از اين فرشتگان موكّل و گماشته بر ابرهاى پر آب و كوههاى بلند با عظمت و ظلمتهاى بسيار تيره و تار هستند (تا ابرها باندازه لازم ببارند، و كوهها از هم فرو نپاشند، و مردم در تاريكيها راهنمايى شوند). دسته‏ اى ديگر اشخاصى هستند كه گامهايشان زمينهاى پست، آخرين طبقه زمين را شكافته، در حالى كه هيأت وجودى آنان همچون پرچمى سفيد و نورانى منافذ هوا را پر كرده است.(گردن به فلك كشيده ‏اند).

در زير پاى آنها باد ساكن و آرام لذّت بخشى است كه آن را ضبط كرده، تا بجايگاه محدود و در دسترس برسانند. پرستش خداوند آنها را از هر شغل و كارى باز داشته است. حقيقت ايمان و معرفت بين آنها و پروردگارشان ارتباط بر قرار كرده است. يقين و باورشان بخداوند عشق و علاقه آنها را نسبت به پروردگارشان شدّت بخشيده است. رغبت و ميل فراوان آنها به آنچه در نزد خداست مانع ميل آنها به چيزهايى كه در نزد ديگران است گرديده است. شيرينى معرفت خدا را چشيده، شراب شوق حق را در جام محبّت او نوشيده‏ اند. ترس از خدا در سرزمين دلشان ريشه دوانيده، پشتشان از بار عبادت خم گرديده است. كثرت ميل و رغبت بخداوند تضرّع آنها را نسبت به حق تعالى كم نكرده است. گردن خاكساريشان را فزونى تقرّب بخدا از بند بندگى رها نساخته است. خود بينى بر گرد آنها نگرديده، تا عبادات گذشته خود را بسيار دانند، (در حقيقت) تضرّع و زارى در پيشگاه عظمت و جلالت حق وقتى براى آنان نگذارده كه نيكيهاى خود را بزرگ بشمارند (به عبادت خود اهميت بدهند)، مداومت بر عبادت و پرستش در اراده استوارشان سستى و فتورى ايجاد نكرده و نقصانى در ميل و طلب آنها بوجود نياورده است. تا از اميدوارى به پروردگارشان باز مانند. طولانى بودن راز و نيازشان، در پيشگاه پروردگار ترى زبانهاى آنها را نخشكانده است. كارهاى ديگرى بر آنها چيره نگرديده، تا آوازهايشان كه به مناجات بلند است كوتاه سازد. در صفهاى عبادت حق شانه‏ هايشان پس و پيش نرفته است (صفت عبادتشان ناهمگونى نداشته، شانه بشانه براى پرستش ايستاده ‏اند) هيچگاه براى آسايش خودشان از امر خداوند گردن فرازى نداشته و كوتاهى نكرده ‏اند. كند فهمى و فراموشيها نمى‏ توانند با عزم ثابتشان بدشمنى برخيزند. فريبها و شهوات نمى‏ توانند همّتهاى آنان را هدف تيرهاى خود قرار دهند. پروردگار صاحب عرش را براى روز بيچارگيشان (روز قيامت)، ذخيره قرار داده‏ اند. آن گاه كه خلق از خداوند بريده و به آفريده‏ ها بپردازند، آنها اميد و رغبتشان بخداوند خواهد بود، آنها به كنه و غايت عبادت حق نمى ‏رسند و از حرص و ولعى كه بعبادت خداوند دارند رجوع نمى‏ كنند. مادّه اميد و بيمى كه از او در دلشان است هيچ گاه كنده نشود. و رشته‏ هاى خوف از خدا هرگز از دلشان‏ بريده نگردد، تا بدان سبب سعى و كوششان سستى پذيرد. اسير و گرفتار طمعهاى بيجاى دنيوى نمى‏ شوند تا جدّ و جهد دنيايى را بر كوشش آخرت بر گزينند، اعمال و عبادات گذشته خويش را بزرگ و با اهميّت نمى‏ دانند، تا به اميد عظمت اعمالشان، خوف و بيم از عذاب الهى از دلشان رخت بر بندد. هيچ گاه شيطان بر آنها مسلّط نمى‏ شود، تا اختلاف كلمه در باره پروردگارشان پيدا كنند. زشتى جدايى و دشمنى از هم جدايشان نساخته، كينه و حسد ره بسويشان نبرده است.

انواع شك و ريب و اقسام عزم و همّتهاى پست بى ارزش آنها را متفرّق و دسته دسته نكرده است. تمام فرشتگان در كمند و ريسمان ايمان اسير و گرفتارند. ميل عدول از حق و سستى در عبادت آن بند را از گردنشان باز نكرده است.

در تمام طبقات آسمان جاى افكندن پوستى نيست، جز اين كه در آنجا فرشته ‏اى به سجده افتاده، و يا در كوشش و تلاش فراگيرى دانش است.

بر اثر زيادى اطاعت پروردگارشان علم خود را افزايش داده ‏اند. عزّت و جلال خداوند در قلب آنها عظمت و هيبت ايجاد كرده است.»

شرح

بايد دانست كه اين بخش از خطبه «اشباح» در توصيف فرشتگان است، آنان كه از جهت كمال در بندگى خدا، اشرف‏ موجودات ممكن مى‏ باشند توصيف فرشتگان در حقيقت بيان مجد و بزرگوارى و عظمت حق تعالى است.

پيش از اين در باره انواع فرشتگان و نحوه اسكان آنها در طبقات آسمان بحث كرده‏ ايم و به اندازه لازم مقصود را توضيح داده‏ ايم، اينك بر آنيم تا بحثهايى كه مناسب اين خطبه است شرح دهيم. فرازهايى از كلام ارجمند آن حضرت را طىّ قسمتهايى به شرح زير مى‏ آوريم.

 

1-  قوله عليه السلام: ثمّ خلق سبحانه الى قوله من الملائكة:

محتمل است كه امام (ع) با عبارت «الصّفيح الاعلى» به فلك نهم اشاره كرده باشد و منظور از فلك نهم همان عرش است، زيرا كه فلك نهم بزرگترين و بالاترين جرم‏ آسمانى مى ‏باشد و ساكنان آن فرشتگانى هستند كه اداره امور فلك نهم را به عهده دارند.

به احتمال ديگر، ممكن است مقصود امام از عرش، جايگاه پرستش فرشتگان در پيشگاه عظمت و جلال پروردگار جهانيان يعنى عالم ملكوت باشد، زيرا فرشتگان در مقام بلندى از صداقت و معرفت حق هستند. چه خلقت ملائكه براى عمران و آبادى آن محل است و آن خانه به عظمت و جلال حق و عبادت فرشتگان آباد است.

هنگامى كه معلوم شود، فرشتگان، شريفترين موجوداتند، روشن خواهد شد كه آفرينش آنها، آفرينشى نو، كامل و شگفت‏ انگيز است.

 

2-  قوله عليه السلام: ملأ بهم فروج فجاجها و حشابهم فتوق أجوائها:

خداوند شكافها و راهها، و جاهاى خالى فضاى كاخ آسمان را بوسيله فرشتگان پر ساخت. امام (ع) لفظ «فروج، فجاج و فتوق» را، در عبارت فوق براى اجزاى مجزّاى فلك استعاره به كار برده است، زيرا فرشتگان هستند كه به منزله ارواح فلك به حساب آمده و به وسيله آنها وجود و جوهريّت افلاك، محفوظ، استوار و پابرجاست. وجه شباهت در استعاره روشن است. استعاره را با بيان «ملأ و حشو» ترشيحيّه كرده است. كلمات «فجاج و فروج» اشاره به تباين و اختلافى است كه، ميان اجزاى فلك وجود داشته، و در عين حال، به دليل وجود فرشتگان كه نظم بخشنده به آن هستند منظم شده است. پر شدن شكافهاى فلك به وسيله فرشتگان، كنايه از نظامى است كه از بركت وجود آنها حاصل شده و خداوند تدبير كار فلك را به عهده فرشتگان قرار داده است.

 

3-  قوله عليه السلام: و بين فجوات تلك الفروج الى قوله المجد:

لفظ زجل را، كه به معناى فرياد و صداهاى بلند است، براى كمال عبادت و بندگى فرشتگان استعاره آورده است. زيرا كمال مرد در اين است كه بهنگام تضرّع، تسبيح و تهليل با صداى بلند در پيشگاه خداوند زارى كند. (صدائى كه به تضرّع در درگاه خداوند بلند شود مطلوب است).

لفظ «حظائر» را براى جايگاه فرشتگان عالم غيب و پرستشگاهشان نيز استعاره به كار برده است. حظيره قدس بودن مكان فرشتگان، بدليل پاكى و دور بودن آنها از پليديهاى جهل و نفس فرمان دهنده ببدى كاملا روشن است.

عبارت سترات الحجب و سرادقات هم استعاره‏ اند از حجابهاى نورانيى كه بوسيله آن حجابها از ذهن و انديشه انسانها مستور و پوشيده‏ اند. چنان كه قبلا اين حقيقت را توضيح داده ‏ايم. و يا در حجاب بودنشان به اين دليل است كه آنها از خصوصيّات ماده و ماديّات بدورند. وجه شباهت در استعاره فوق، اين است كه، فرشتگان از ديده شدن با چشم و انديشه پوشيده و در حجابند، و بديهى است كه حجاب فرشتگان سرا پرده ‏هاى بزرگى و عظمت مى‏ باشد. زيرا كمال ذاتى و شرافت آنها چنين حجابى و نه حجابهاى ديگر را اقتضاء مى‏ كند.

4-  قوله عليه السلام: و وراء ذلك الرّجيج الّذى تستّك الى قوله حدودها:

در پشت سر آن آوازهاى كر كننده گوش انوارى است كه چشم آنها توان ديدن آن انوار و درخشندگيها را ندارد.

چنان كه امام (ع) لفظ «زجل» را براى صداى فرشتگان استعاره آورده بود، لفظ «رجيج» را براى عبادت آنها استعاره آورده است. و با بيان «تستّك منه الأسماع» استعاره را ترشيحيّه كرده است و كنايه از نهايت عبادت فرشتگان است.

محتمل است كه، عبارت، «زجل و رجيج» اشاره به اصواتى كه انبيا از فرشتگان مى ‏شنيدند، باشد، بدانسان كه ما در مقدمه بيان كرديم و چگونگى آن را در شنيدن وحى قبلا دانسته‏ اى، مقصود از سبحات نورى كه بالاتر از صداى فرشتگان قرار دارد، جلال و شكوه عظمت وجه خداوندى است، پاك و منزّه است از آن كه ديده دارندگان بصيرت وى را درك كند.

امام (ع) فرموده است در وراى صداى فرشتگان، حقايقى وجود دارد كه فرشتگان چنان كه بايسته است آنها را درك نمى‏ كنند. نه، بلكه بالاتر از دانش و عبادت آنها، مراحلى از جلال و شكوه خداوندى است، كه معرفت فرشتگان از آن قاصر است. و ادراك اهل بصيرت از دريافت جلال و شكوه حق فرو ماند، متحيّر و سرگردان بمقام ناتوانى خويش بازگردد و در مرز محدود و نهايت كمال خود كه جايگاه بندگى و عبوديّت است متوقّف ماند.

5-  قوله عليه السلام: انشأهم على صور مختلفات إلى قوله عزّته اختلاف

صورت فرشتگان كنايه از اختلاف حقيقت و اندازه وجودى و تفاوت مرتبه آنها در كمال و قرب آنها بخداست. لفظ «أجنحة» يعنى بالها، استعاره از نيرومنديى است كه آنها، در به دست آوردن معارف الهى و تفاوت در زيادى و نقصانى كه به لحاظ دريافت معرفت و كمال دارند. چنان كه خداوند متعال فرموده است: «الْحَمْدُ لِلَّهِ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ جاعِلِ»«».

تعدّد بال فرشتگان، در كلام حق تعالى كنايه از تفاوت ادراك آنها از جلال خدا و دانش متفاوتى است كه لزوما هر يك از حق تعالى دارند. به همين دليل امام (ع) داشتن بال را، موجب تسبيح و تنزيه جلال و شكوه خداوندى دانسته است زيرا آگاهى فرشتگان بجلال حق، منزّه و پاك از هر آن چيزى است كه شايسته بزرگوارى وجود و مناسب جلال و عزت الهى نباشد.

 

6-  قوله عليه السلام: لا ينتحلون إلى قوله يعملون:

ساختن بعضى از مصنوعات خداوند با وجودى كه فرشتگان وسيله ايجاد آنها باشند آنان را بفراموشى قدر و منزلتشان دچار نمى‏ كند، و آنها خود را مدّعى خلقت چيزى، جز به مقدارى كه خداوند به آنها توانايى داده است نمى‏ دانند. نهايت مقامى كه‏ فرشتگان دارند اين است كه وسيله افاضه جود و بخشش حق تعالى بر استحقاق دارندگان جود هستند، و در مواردى هم كه خداوند آنها را سبب افاضه جود قرار ندهد، مستقيما شيئى مورد اراده را ايجاد مى‏ كند فرشتگان ادّعاى قدرتمندى بر ايجاد پديده ‏ها را ندارند. به اين دليل كه دقيقا قدر و منزلت و نسبت خود را به ذات خداوندى مى ‏شناسند و خداوند آنها را از شرّ نفس فرمان دهنده ببدى كه منشأ مخالفت فرمان و خروج از اطاعت الهى است پاك و منزّه داشته است.

 

7-  قوله عليه السلام: جعلهم فيما هنا لك إلى قوله و نهيه:

يعنى فرشتگان در جايگاه خود در محضر قدس پروردگار قرار دارند. به تمام حالات و ويژگى زندگى فرشتگان در خطبه اوّل اشاره شد، (براى حضور ذهن به همان جا رجوع شود).

8-  قوله عليه السلام: و عصمهم الى قوله مرضاته

(چنان كه واضح و مبرهن است) منشأ تمام شكوك و شبهات و انحراف از راه خدا درگيرى نفس امّاره با عقل و كشيدن نفس امّاره عقل را به راه باطل است. چون فرشتگان از نفس فرمان دهنده ببدى، پاك و مبرّا هستند. بنا بر اين معصومند و از پيروى نفس و فرمانبردارى آن، و انحراف از راه حق به راه باطل ممنوع مى‏ باشند.، مقصود از مدد گرفتن فرشتگان از فوايد يارى حق، فزونى آنها در كمالات بر ديگران، و ادامه اين فوايد بلحاظ دوام وجود خداوند مى‏ باشد.

9-  قوله عليه السلام: و اشعر قلوبهم تواضع إخبات السّكينة:

امام (ع) لفظ «تواضع و استكانت» را از حال فرشتگان استعاره آورده است. بدين معنى كه فرشتگان. به ذلّت نيازمندى و امكان حاجت به بخشش خداوند، و مغلوب بودن در برابر عظمت حق تعالى اعتراف دارند و اين اعتراف و اقرار به نيازمندى را، شعار لازم ذات خويش مى‏ دانند، و يا عميقا اين نيازمندى و حاجت را درك مى‏ كنند. در صورتى كه «أشعر» را بمعناى درك و فهم بگيريم.

10-  قوله عليه السلام: و فتح لهم ابوابا ذللا إلى تماجيده:

خداوند درهاى ستايش خود را به آسانى بر فرشتگان گشوده است مقصود از «ابواب ذلل» در عبارت فوق وجوه معارف الهيّه است، معارفى كه بوسيله آنها، حق تعالى چنان كه شايسته است تمجيد و ستايش مى‏ شود. اين معارف الهيّه براى فرشتگان وسيله‏ هايى در جهت تنزيه و تعظيم پروردگار مى‏ باشند. روشن است كه كسب اين معارف براى ملائكه حق، سهل و آسان است، زيرا به دست آوردن معارف الهى براى فرشتگان از راههاى آميخته به شكّ و شبهه و درگيرى اوهام و خيالات، چنان كه آموخته ‏هاى ما بدين سان حاصل مى ‏شود نيست.

 

11-  قوله عليه السلام: و نصب لهم منارا واضحة على أعلام توحيده:

خداوند براى فرشتگان پرچمهاى نمايانى را بر نشانه ‏هاى يگانگى خود بر افراشته است.

بنا به قولى (پرچمهاى روشن و نمايان) براى واسطه‏ هايى كه ميان فرشتگان مقرّب و حق سبحانه، تعالى است، استعاره آمده است، زيرا امام (ع) از فرشتگان آسمان خبر مى‏ دهد.

و لفظ «اعلام» براى صورتهاى عقلانيى است كه با ذات فرشتگان عجين مى ‏باشد. و لازمه دارا بودن اين صور عقلانى يگانه و منزّه دانستن خداوند از كثرت است. وجه شباهت ميان پرچم، علائم و نشانه ‏ها، با فرشتگان اين است.

چنان كه پرچم، علائم و نشانه‏ ها، در آگاهى بمطلوب، وسيله قرار مى ‏گيرند، فرشتگان مقرّب، واسطه در حصول معارف الهى هستند و در رسيدن به مطلوب اوّل، و محرّك كلّ-  كه عزيز و پاينده است سلطنت او-  خداوند متعال وسيله مى‏ باشند.

 

12-  قوله عليه السلام: لم تثقلهم موصرات الآثام:

گناهان بزرگ آنها را سنگين نكرده است.

پيش از اين گفتم كه نفس امّاره بالسّوء در فرشتگان وجود ندارد. نبودن نفس فرمان دهنده ببدى لازمه ‏اش، نفى آثار گناه و بدكارى از فرشتگان است.

 

13-  قوله عليه السلام: و لم ترتحلهم عقب الليّالى و الأيّام:

گذشت روز و شبها، تغييرى در فرشتگان ايجاد نكرده و آنها را از جايى به جايى كوچ نمى‏ دهد.يعنى گذشت زمان، موجب كوچ دادن آنها از مرحله وجود بعدم نيست.

زيرا فرشتگان موجودات مجرّد هستند. و موجودات مجرّد از محدود شدن بزمان و تغييراتى كه بوسيله زمان حاصل مى‏ شود بدورند.

 

14-  قوله عليه السلام: و لم ترم الشّكوك بنوازعها عزيمة ايمانهم و لم تعترك الظنّون على معاقد يقينهم.

شكّ و ترديدهاى فاسد ايمان استوارشان را درهم نمى‏ شكند و گمان و پندارهاى واهى در جايگاه يقين و اعتمادشان قرار نمى‏ گيرد.

مقصود از استوارى ايمان فرشتگان، تصديقى است كه لازمه ذاتى آنها به پديد آورنده خود، و ويژگيهاى اوست. «معاقد يقين» اعتقاد يقينى است كه بدور از عروض شك و گمانى كه منشأ توهّمات و تخيّلات است باشد، زيرا دانش فرشتگان كه ذاتا مجرّد هستند از شك و گمان پاك و مبرّاست. منظور از كلمه «رمى» در عبارت حضرت، متحوّل شدن نفس فرمان دهنده ببدى و بدور انداختن وساوس فاسد نفسانى، به آرامش قلبى و نفس مطمأنّ رحمانى است.

اگر واژه «نوازغ» را كه در عبارت إمام (ع) به كار رفته است، بنا به قرائت بعضى از روات، «نوازع» تلفّظ كنيم، قرينه ‏اى بر استعاره ترشيحيّه خواهد شد.

لفظ «اعتراك» هم كه به معنى آميخته شدن گمان و توهّمات قلبى و خاطره‏ انگيز شدن آنها در نفس مى‏ باشد، در ترشيحيّه كردن استعاره به كار رفته است. وجه شباهت در هر دو استعاره بخوبى روشن است (تصديق ذاتى فرشتگان به آفريدگارشان، به ايمان استوار، و اعتقاد يقينى آنها را به انسانى كه درمحلّى مى‏ نشيند تشبيه كرده است).

 

15-  قوله عليه السلام: و لا قدحت قادحة الأحن فيما بينهم:

حقد و بدخواهى، كينه ‏اى در ميان فرشتگان پديد نمى ‏آورد. بدين توضيح كه: كينه و بدخواهى، هيچ شرّ و بدى را در ميان آنها بر نمى‏ انگيزد، چنان كه آتش اطراف را شعله ‏ور كرده و مى‏ سوزاند، زيرا كه فرشتگان از قوّه غضب و شهوت بدورند.

 

16-  قوله عليه السلام: و لا سلبتهم الحيّرة ما لاق من معرفته بضمائرهم الى قوله صدورهم:

معرفت و شناختى كه از حضرت حق در باطن ضمير خود دارند، حيرت و سرگردانى، آن را از ميان نمى‏ برد.

با توجّه به اين كه حيرت و سرگردانى و ترديد عقل، در انتخاب يكى از دو راهى است كه به مطلوب و خواست سزاوارتر باشد، و منشأ اين ترديد و دو دليها درگيرى وهم و خيال با عقل مى ‏باشد، فرشتگان حيران و سرگردان نمى ‏شوند زيرا قوّه وهم و خيال در آنها نيست تا به حيرت و سرگردانى دچار شوند پس حيرت و سرگردانى كه با معرفت و شناخت آنان از خداوند آميخته شود و عظمت هيبت حق را از سينه‏ هاى آنها بر طرف كند در آنها وجود ندارد.

هيبت كنايه از توجّه داشتن به عظمت خداوند است و لفظ «صدر» كه بمعنى سينه است استعاره از ذات فرشتگان مى ‏باشد.

 

17-  قوله عليه السلام: و لم تطمع فيهم الوساوس فتقترع برينها على فكرهم:

وسوسه‏ ها در فرشتگان طمع نمى‏ بندند، تا بر انديشه آنها غلبه كنند و يا فكر آنها را بپوشانند پيش از اين وسوسه را تفسير كرده‏ ايم. فاعل براى فعل «لم تطمع» يا مخفى و نهفته است، بدين فرض كه فاعل مضاف بوده و از جمله حذف گرديده، و مضاف اليه در جاى آن قرار گرفته است تقدير كلام «اهل الوساوس» بوده است كه منظور از صاحبان وسوسه، شياطين مى ‏باشند، (با اين توضيح معناى سخن چنين است، شياطين بر انديشه فرشتگان پيروز نمى‏ شوند).

و يا فاعل فعل كلمه «وساوس» است در اين صورت نسبت دادن طمع به وسوسه نسبت مجازى است، چنان كه در كلام حق تعالى نيز چنين است آنجا كه مى‏ فرمايد: وَ أَخْرَجَتِ الْأَرْضُ أَثْقالَها«» منظور از «رين» غلبه يافتن شكهايى است كه لازمه وسوسه ‏هاست تا خرد فرشتگان را بپوشاند، و چشم باطنشان كه جلوه ‏هاى حق و پروردگارشان را مشاهده مى‏ نمايند از كار بيندازد. طمع نبستن وسوسه‏ ها و يا شياطين در فرشتگان به اين دليل منتفى است كه اسباب آن يعنى نفس امّاره در آنها منتفى است.

 

18-  قوله عليه السلام: منهم من هو فى خلق الغمام الى قوله لأبهم:

بعضى از فرشتگان در كار خلقت ابرها هستند. اين تقسيم كه امام (ع) انجام مى‏دهد، مربوط به مطلق و يا جنس فرشتگان است و آنچه تاكنون از اوصاف آنها گفته شد، مخصوص فرشتگان آسمان بود.

در شريعت به ما رسيده است كه در ابرها فرشتگانى قرار دارند كه خداوند را تسبيح و تقديس مى‏ كنند. در كوهها و مكانهاى تاريك نيز فرشتگانى حضور دارند. البتّه اينان ملائكه زمين هستند. و يقينا آنچه، در خطبه اول راجع به فرشتگان گفته شد، دانسته‏ ايد (پس نيازى به تكرار آن نيست).

19-  قوله عليه السلام: و منهم من خرقت أقوامهم تخوم الأرض السفلى إلى قوله المتناهية:

برخى ديگر از فرشتگان گامهايشان تا منتهى اليه زمين پايين را شكافته و در آنجا قرار دارد. بى شباهت نيست كه اين دسته از فرشتگان آسمانى باشند.

لفظ «اقدام» يعنى گامها استعاره از دانش آنهاست كه بر تمام زمين پايين و اطراف آن إحاطة دارد وجه شباهت علوم با گامهاى روان و پوينده اين است كه علوم مورد علم يعنى معلوم را در مى‏ نوردد و در آن جارى مى ‏شود و به نهايت آن مى‏ رسد.

چنان كه گامها طىّ طريق مى‏ كنند و به نهايت و مقصد حركت مى ‏رسند. امّا تشبيه كردن فرشتگان به پرچمهاى سفيد آويخته در منافذ جوّ و هوا بدو دليل است.

الف-  سفيد بودن آنها به اين دليل است كه رنگ سفيد از كدر بودن و سياهى بدور است چنان كه دانش فرشتگان از آلودگى و تيرگى باطل و تاريكيهاى شبهه بدور مى ‏باشد.

ب-  نفوذ و سرايت دانش آنها، در اجزاى علوم چنان است كه پرچمها در هوا نفوذ مى‏ كنند، و در مجراى فضا به حركت در مى ‏آيند.

امام (ع) در عبارت فوق به بادهايى كه گامها را در محدوده معيّنى نگاه مى‏ دارند اشاره كرده است. مقصود حكمت الهى است كه به هر چيز آنچه سزاوار بوده، عطا فرموده و هر موجودى را در حدّ وجوديش محدود كرده است. منظور از وزش بادها، زيبايى تصرّف و جريان آنها در مخلوق و مصنوعات خداوند مى ‏باشد.

 

20-  قوله عليه السلام: و قد استفرغتهم اشغال عبادته إلى قوله و شيجة خيفته:

سرگرمى به عبادت و پرستش آنها را از هر شغل و كارى باز داشته است.

يعنى فراغت و آسايشى براى كارهاى ديگر جز عبادت ندارند. پيش از اين دانستى كه فرشتگان آسمان، كه اجرام فلكيه را به حركت در مى‏ آورند، اجرامى كه بمنزله بدن ملائك بحساب مى‏ آيد حركتشان حركتى است ارادى كه از روى شوق انجام مى ‏گيرد، زيرا افلاك در حركت فرمانبردارانه خود شبيه فرشتگانى هستند كه واسطه فيض حق ميان افلاك و خداوند متعال‏اند و كمال عبادت و حركات دائمى پرستش وقت آنها را از پرداختن به كارهاى ديگر پر كرده است، چنان كه در اين باره خداوند فرموده است.

يُسَبِّحُونَ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ لا يَفْتُرُونَ«» حقايق ايمان بخداوند، تصديق فرشتگان‏ به وجود حق تعالى است، به سبب آن كه فرشتگان شاهد وجود خويش مى‏ باشند بديهى است معرفتى كه بر وجود حق سبحانه و تعالى از مشاهده وجود الهى حاصل شود معرفتى تام و كامل دائمى است، و همواره چنين كمالات بالقوّه‏اى بفعل در مى‏ آيد، زيرا تصديق داشتن به وجود چيزى كه به دست آوردن آن را واجب بدانى، قوى‏ترين علّت انگيزاننده بر طلب آن مى‏ باشد. بنا بر اين، ايمان، و تصديق يقينى بر حقانيّت وجودى امرى وسيله جامع و كاملى ميان جوينده و معرفت آن امر و كمال بخشيدن به آن مى ‏شود. و بطور قطع و يقين پويندگان معرفت را عاشق و شيداى مطلوب مى‏ كند، و رغبت و ميل آنها را به آنچه در نزد محبوب است، و نه ديگران، ثبات مى‏ بخشد.

با توجّه به اين كه امام (ع) لفظ «ذوق-  چشيدن» را براى تعقّل فرشتگان و لفظ «شرب-  آشاميدن» را براى آن معنايى كه از عشق و كمال در ذات ملائكه كمون يافته است استعاره آورده ‏اند، استعاره اوّل را با عبارت حلاوت و شيرينى ترشيّحيه كرده، و از نهايت لذّتى كه از معرفت خداوند براى فرشتگان حاصل مى‏شود كنايه قرار داده‏ اند چنان كه ذائقه انسانى از شيرينى لذّت مى ‏برد.

استعاره دوّم را هم با ذكر «كأس رويّه» ترشيحيّه كرده است زيرا كمال شرب و آشاميدن در اين است كه با جام سيراب كننده باشد، يعنى جامى كه آشاميدن و سيراب شدن را كفايت كند. اين عبارت كنايه از كامل بودن معرفت فرشتگان نسبت به ديگران مى‏ باشد.

و باز استعاره «قلوب» را با بيان «سويدائها» ترشيحيّه كرده است، زيرا استقرار عوارض قلبى همچون محبّت و خوف، به اين است كه تمام قلب را فرا گيرد و در آن نفوذ و رسوخ كند و عبارت «بوشيجة خيفته» امام (ع) اشاره به علاقه‏اى است كه به دليل ترس از خداوند، با ذات فرشتگان در آميخته و در آن جاى گرفته است ترس ذاتى ملائكه كمال علم آنها به عظمت پروردگار است.

لفظ «خيفة» براى علاقه باطنى چنان كه گذشت استعاره به كار رفته است، زيرا فرشتگان بهنگام لحاظ عزّت و قهاريّت حضرت حق، خود را در نهايت درجه پست ممكن، مغلوبيّت و تسليم مى ‏بينند.

 

21-  قوله عليه السلام: فحنوا بطول الطّاعة اعتدال ظهورهم:

بر اثر اطاعت طولانى تعادل پشتهاشان به هم خورده، يعنى قدّشان خميده شده است مجازا خميدگى پشت را نشانه كمال خضوع در عبادت و پرستش آنها گرفته است و اين از باب به كار بردن نام مسبّب بجاى سبب است، خميدگى پشت كه مسبّب است بجاى طاعت و بندگى كه سبب آن مى‏باشد به كار رفته است.

 

22-  قوله عليه السلام: و لم ينفد طول الرّغبة اللّه مادّة تضرّعهم:

خواست طولانى فرشتگان از پيشگاه حضرت حقّ، تضرّع و زارى آنها را، از ميان نبرده و پايان نبخشيده است.

طبيعت كار اين است كه اگر كسى براى خواست امرى و يا انجام كارى به نزد پادشاهى برود و با تضرّع و زارى از او انجام كارى را بخواهد، سر انجام تضرّعش بدليل از بين رفتن منشأ خواست و تقاضايش، پايان مى‏ يابد.

پايان يافتن تضرّعش يا به اين دليل است، كه خواست نفسانى بر مطلوبش از ميان مى‏ رود، هنگامى كه از طلب و خواست خسته شود، و بيش از آن نتواند مشقّت طلب را تحمل كند. و يا به اين دليل است كه مطلوب و مقصودش از ميان برود، بدين لحاظ، كه به مقصود برسد و يا نااميد شود، يعنى مورد تقاضايش بر آورده شود. و يا به كلّى خواستش را رد كنند. در هر حال زمينه تضرّع و زاريش از ميان رفته است.

امّا فرشتگان، زمينه تضرّع و زارى و عبادتشان براى خداوند متعال، بنا به هر دو فرض از بريدن و قطع شدن بدور است و به لحاظ ذات و سرشتشان، منقطع نمى ‏شود به اين دليل كه خستگى و دلسردى از ويژگيهاى تركيبات‏ عنصرى است (فرشتگان تركيب عنصرى ندارند) به لحاظ مطلوبشان هم پايان ناپذير است، زيرا مطلوب و خواست آنها پس از تصوّر عظمت حق، معرفت خداوند مى‏ باشد، و چنان كه دانسته‏اى مراتب وصول بحق پايان ناپذير و نامتناهى است به همين دليل بمنظور ستايش فرشتگان امام (ع) زمينه تضرّع آنها را بدرگاه حق، سلب ناشدنى دانسته، و لازمه آن پايان نيافتن تضرّع و عبادت آنها در درگاه خداوند مى‏ باشد.

 

23-  قوله عليه السلام: و لا أطلق عنهم عظيم الزّلفة ربق خشوعهم:

تقرّب جويى فراوان فرشتگان بخداوند، گردنشان را بريسمان خضوع بند آورده و آزادشان نگذاشته است.

از ويژگى نزديكان به سلاطين دنيا اين است، كه هر قدر شخص به پادشاه نزديكتر شود، قوّت نفس بيشترى يافته و هيبت سلطان در نظرش كمتر مى‏ شود.

چنين بازتابى بدين لحاظ است كه مدّت پادشاهى، شاهان دنيا تمام شدنى است و بعلاوه سلطنت براى آنها امرى اكتسابى است (نه حقيقى) نزديك شوندگان به سلطان تصوّر همانند بودن خود را با پادشاه دارند. پس رسيدن به پادشاهى را مانند سلاطين براى خود بعيد نمى‏ دانند. ولى سلطنت خداوند بلحاظ عظمت و عزّت و عرفان نامتناهى است، بنا بر اين عارفى كه خواهان تقرّب بخداست، هرگز تصوّر تخفيف يافتن هيبت حق تعالى را نكرده و خشوع و عبادتش نسبت بخداوند نقصان نمى‏ يابد. بلكه هر چه معرفتش در باره حق سبحانه و تعالى افزون شود عظمت و بزرگى خداوند را در نفسش بيشتر احساس‏  مى‏ كند، زيرا در سلوك، عظمت خداوند، با معيار و ميزان عرفان محاسبه مى‏ شود. بنا بر اين هر تغييرى كه در سر منزل عرفان پديد آيد، عظمت آفريدگار بيشتر دانسته مى ‏شود و به همين نسبت، يقين قلبى عارف كامل‏تر مى‏ گردد، و نقصان و كمبود ذاتى خود را بهتر درك مى‏ كند، و بدين سبب خشوعش كامل، و خضوعش شدّت مى‏ يابد.

امام (ع) لفظ «ربق» را براى آن مقدار از خشوع كه براى فرشتگان حاصل مى‏ شود استعاره به كار برده‏ اند.

 

24-  قوله عليه السلام: و لم يتولّهم الإعجاب الى قوله حسناتهم:

«خود پسندى بر آنها سلطه پيدا نمى‏ كند» عجب و خود پسندى عبارت از اين است كه انسان خود را به تصوّر فضيلتى بزرگ بداند و منشأ چنين حكمى نفس امّاره است كه شخص را بدين پندار، كه چنان فضيلتى خاصّ اوست و صرفا با سعى و كوشش وى به دست آمده است، گرفتار مى ‏سازد، بى آن كه توجّهى به بخشنده نعمتها و عطا كننده فيض، خداوند متعال داشته باشد.

ولى فرشتگان آسمان به دليل غرق بودن در عشق خداوند و مطالعه مستمرّ نعمتهاى وى و قرار داشتن تحت جلال و عزّت حق تعالى، از اوهام و خيالات و از احكام واهى بدورند. بنا بر اين عبادتهاى گذشته خود را زياد ندانسته و آنچه از خير و نيكى به دست آنها صورت پذيرفته باشد بزرگ نمى‏ شمارند.

25-  قوله عليه السلام: و لم تجر الفترات فيهم على طول دؤوبهم:

با وجود كوشش فراوانى كه، در طول عبادت و اعمال نيكشان داشته ‏اند، سستى و فتورى بر عزم و اراده آنها وارد نيامده است.

(در جاى خود) ثابت شده است كه فرشتگان آسمان، مدام جرم وجودى خود را، بى آن كه آرامش و سكونى در كار باشد. و فاصله ايجاد كند، در حركت دارند، و رنج و تعبى آنها را به زحمت نمى ‏اندازد. و سستى و فتورى بر اثر اين حركت مدام و هميشه ‏اى پيدا نمى‏ كنند. براى اثبات اين ادّعا بوسيله برهان و استدلال، اصولى است كه در محلّ خود آمده است. اثبات اين موضوع از طريق قرآن آيه كريمه: يُسَبِّحُونَ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ لا يَفْتُرُونَ، مى‏باشد كه قبلا توضيح داده شد.

26-  قوله عليه السلام: و لم تفض رغباتهم فيخالفوا عن رجاء ربّهم:

چشم‏ اميدى كه به پروردگارشان دارند از عشقشان به حق تعالى نكاسته است مخالفت از چيزى به معناى بازگشت از آن مى‏ باشد (يعنى فرشتگان از محبّت و عشق به خداوند عدول نمى‏ كنند هر چند اميد زيادى به رحمت حق داشته باشند).

چنان كه سابقا توضيح داده شد، علاقه فرشتگان آسمان و شوق آنها به كمال يابى خود، دائمى و ثابت است. بنا بر اين اميدواريشان به بخشنده كمال هميشگى خواهد بود.

لفظ «غيض» در كلام امام (ع) استعاره به كار رفته است.

 

27-  قوله عليه السلام: و لم تجفّ لطول المناجاة اسلات ألسنتهم

طول مناجات و راز و نيازها، ترى زبان فرشتگان را خشك نمى‏ كند.

طول مناجات ملائكه، به معناى توجّه دائمى آنها بذات حق تعالى است.

لفظ «ألسنته» را استعار آورده و آن را با كلمه «الأسلات» ترشيحيّه كرده است، به ملاحظه تشبيه كردن فرشتگان در مناجاتشان به انسانهاى راز و نياز كننده.

خشك نشدن زبانشان بر اثر مناجات، كنايه از عدم سستى، و ناتوانى و رنجورى آنها در عبادت است، زيرا روشن است كه فرشتگان زبانى از گوشت ندارند، تا خشكى بر آن عارض شود.

 

28–  قوله عليه السلام: و لا ملكتهم الى قوله اصواتهم:

عبادت و پرستش، فرشتگان را دچار ضعف نمى‏ كند، تا صدايشان ضعيف شود، و تضرّعشان در پيشگاه حق به آهستگى گرايد.

اين عبارت إمام (ع) بيان منزّه دانستن فرشتگان از خصوصيّات بشرى و ويژگيهاى جسمانى است. به همين دليل، ضعف و ناتوانى خستگى اعضاى به هنگام مشغله زياد و شدّت يافتن كار بر آنها عارض نمى‏ شود.

پيش از اين دانسته شد كه ملائكه آسمان، دچار اين عوارض نمى‏ شوند.

لفظ «اصوات» مانند «السنة» استعاره به كار رفته است.

 

29-  قوله عليه السلام: و لم يختلف فى مقاوم الطّاعة مناكبهم إلى قوله رقابهم:

«شانه‏ هاى فرشتگان در صف عبادت و فرمانبردارى، پس و پيش نمى‏ شود» كنايه از پايدارى و استوارى آنها در اطاعت و فرمانبردارى است.

لفظ «مقاوم» را كه به معنى ده عدد پر، در هر بالى از بالهاى پرندگان مى ‏باشد، استعاره از اطاعت و فرمانبردارى فرشتگان آورده است. دليل اين موضوع، مطابق شرحى كه قبل از اين گذشت وجوب اطاعت خدا مى‏ باشد، و از اهمّ عبادات، شناخت و معرفت حق سبحانه، و تعالى و توجّه به اوست.

لفظ «مناكب شانه‏ ها» بمعنى چهار عدد پر، مى‏ باشد، كه پس از «مقاوم» ذاتا در هر بالى قرار دارد. وجه شباهت اين است كه‏«مناكب» بعد از «مقاوم» قرار گرفته و با نظم و ترتيب و روش خاصّى، كه هيچ گاه از آن وضع مخصوص خارج نمى‏ شود. و بدينسان ذات و جرم ذاتى ملائكه، در سبك و كيفيّت مهمّ عبادى و معرفتى خاصّى كه قرار گرفته‏ اند، دگرگونى و تغييرى پيدا نمى‏ كنند. بلكه در صفّ واحدى منظّم ايستاده، و بدليل استقامت راهشان به سوى حق، گروهى نسبت به گروهى ديگر تخلّف نداشته، پس و پيش قرار نمى ‏گيرند، و در توجّه به حق سبحانه و تعالى از نظام و ترتيب‏شان چنان كه در خطبه اوّل به هنگام شرح جمله: و صافّون لا يتزايلون، بدان اشاره كرديم خارج نمى‏ شوند.

امام (ع) لفظ «رقاب» و ثنى را نيز استعاره به كار برده است. مفهوم عبارت اين است كه از رنج عبادت، توجّهى به استراحت و آسايش ندارند، تا در انجام اوامر خداوند كوتاهى داشته باشند. مقصود نهايى كلام امام (ع) اين است كه از فرشتگان احوال و خصوصيات بشرى مانند: خستگى استراحت و… را نفى كنند، زيرا اين امور از ويژگيهاى جسم و ابدان مى ‏باشد.

 

30-  قوله عليه السلام: و لا تعدو الى قوله الشّهوات:

شما پيش از اين معناى غفلت و بى خبرى را دانسته‏ ايد (پس تكرار آن لزومى ندارد) و امّا معناى بلادت وكند فهمى، طرف تفريط فضيلت ذكاوت و تيز هوشى است، ذكاوت و بلادت هر دو از ويژگيهاى بدن بوده و از طريق جسم حاصل مى ‏شوند، شهوات و خواسته ‏هاى نفسانى نيز امورى وابسته به بدن مى ‏باشند. چون فرشتگان آسمان از جسم و جسمانيات بدورند، پس هيچ يك از امور فوق بر قصد و توجّهشان به حق عارض نمى ‏شود، غفلت و بلادتى در آنها نيست، تا موجب دورى فرشتگان از توجّه به خداوند شود و شهوات همّت آنها را با تيرهاى فريبشان هدف نمى‏ گيرند.

لفظ «انتضال» كه بمعنى رمى كردن با تير مى‏ باشد، از جاذبه‏ هاى كمياب شهوانى است كه، نفس ناطقه انسانى را بدام انداخته، و آن را با خوارى و ذلّت به قرارگاه دوزخ سوق مى‏ دهد.

31-  قوله عليه السلام: قد اتّخذوا الى قوله برغبتهم:

امام (ع) با جمله «بيوم فاقتهم» (روز بيچارگى و بى چيزى فرشتگان) اشاره بحالت نيازمندى آنها در كمال بخشيدن بخود، بجود و بخشش خداوند كرده است، هر چند اين نيازمندى حالت دائمى ملائكه است و پروردگار ذخيره و پناهگاهى است كه همواره بوى رجوع مى‏ كنند.

و همچنين با جمله: عند انقطاع الخلق الى المخلوقين نيز به حالت نياز و حاجت آنها به خداوند اشاره كرده است، زيرا آفريدگار عالم گنجينه آنهاست و در نيازمنديهايشان به سوى وى روى مى‏ آورند. تحقّق قصد فرشتگان، به ميل و رغبتى است كه در صورت نياز بدرگاه وى نشان مى‏ دهند.

 

32-  قوله عليه السلام: لا يقطعون الى قوله و مخافته

«به نهايت عبادت خداوند دست نخواهند يافت» چون نهايت عبادت خداوند رسيدن بدرجات كمال معرفت الهى مى باشد، و درجات معرفت خداوندى بى نهايت است، به نهايت عبادت و پرستش حق رسيدن ممكن نيست. فرشتگان كه غرق دوستى خدا بوده و به كمال عظمت پروردگار واقفند. از كمال و تماميّت جود خداوند برترين‏ خواست و پرسودترين امر را طالبند، قطع جود و بخشش حق تعالى و محروم ماندن از فيض الهى را بزرگترين هلاكت و نابودى مى‏ شمارند، و بدين لحاظ ناگزير اميدواريشان در پيشگاه خداوند، ادامه مى ‏يابد، و خشوعشان بدليل نيازمندى بوى فزونى مى‏ گيرد، و جزع و فزعشان از محروم ماندن، بيشتر مى‏ شود.

همين اميدوارى و ترس، زمينه تظاهر به عبادت آنها را فراهم مى‏ آورد، و لزوم طاعت و فرمانبردارى فرشتگان را در مراجعه به خداوند از ته دل قوّت مى ‏بخشد.

بنا بر اين شگفت ‏زدگى و جلوه عبادت و نيايش آنها هرگز پايان نمى‏ يابد.

 

33-  قوله عليه السلام: لم تنقطع اسباب الشّفقة عنهم فينوا فى جدّهم

«هيچ گاه علّت ترس فرشتگان از ميان نمى ‏رود، پس جديّت و كوشش آنها بر عبادت سستى نمى‏ گيرد» شفقتى كه در كلام امام (ع) به كار رفته، اسمى است كه از «اشفاق» گرفته شده است معناى سخن حضرت اين است كه اسباب ترس فرشتگان و نيازمنديشان به عطا و بخشش الهى در قيام براى كمال بخشيدن به وجودشان، پايان نيافته و قطع نمى‏ شود. زيرا حاجت ضرورى بغير، هم مستلزم ترس است، كه مورد خواست تأمين نگردد و هم موجب لزوم طاعت و فرمانبردارى و روى آوردن به عبادت، تا زمينه بخشش وجود را فراهم آورد. (با توجّه به توضيح فوق) چون نيازمندى فرشتگان به حضرت حق دائمى است، كوشش آنها در عبادت هميشگى خواهد بود.، پس سستى و سهل انگارى در ملائكه حق، نخواهد بود.

34-  قوله عليه السلام: و لم تأسرهم إلى قوله اجتهادهم

طمعهاى دنيوى فرشتگان را اسير خود نمى‏ گرداند تا دنيا را بر آخرت ترجيح دهند.

امام (ع) بعضى از اوصاف بشر را از فرشتگان سلب كرده است. چه بسيارند نيايش گرانى كه، مختصر چيزى از منافع و زيباييهاى دنيوى آنها را از جديّت و كوشش در راه خداوند باز داشته، سعى و كوشش دنيوى را براى تحصيل زينتهاى‏ آن بر عبادت براى به دست آوردن سعادت آخرت و دنياى باقى ترجيح داده و مال دنيا را برگزيده‏ اند. چنان كه دانستى اين انتخاب از جاذبه‏ هاى شهوات و غفلت و بى‏ خبرى از دنياى ديگر است. فرشتگان از شهوات مبرّا و پاك‏ اند و اسير طمعهاى  دروغين نمى‏ شوند.

لفظ «اسر» براى جلودارى طمع تا دستيابى به اشياى مورد علاقه و خواست، استعاره به كار رفته است.

35-  قوله عليه السلام: و لم يستعظموا ما مضى من اعمالهم الى قوله وجلهم

فرشتگان اعمال (عبادى) گذشته خود را بزرگ نمى‏ شمارند.

معناى اين جمله شرطيّه امام (ع) اين است، كه اگر فرشتگان اعمال خود را بزرگ بدانند، لازمه ‏اش اين است كه اميد ثواب بزرگى از عبادت خود داشته باشند.

چنين اميدواريى خوف و ترس آنها را نسبت بخداوند از بين مى‏ برد. اين طرز پندار بمثل، چنان است كه شخصى براى پادشاهى كارى انجام دهد و در نزد خود آن را بزرگ تصور كند، و خود را مستّحق بالاترين پاداش بداند، همين انديشه او را وادار به دست درازى حقّ سلطان و بى اعتنايى به وى كند، و در نهايت خوفى كه از سلطان داشت سبك و بى اهميّت تلقّى كند. در نتيجه چنين پندارى، هر قدر خدمت خود را زياد و بزرگ بداند، اعتقاد بيشترى بنزديك بودن با سلطان پيدا مى‏ كند، اين پندار هر مقدار بيشتر در نفس او قوّت بگيرد، به همان نسبت از ترسش كاسته شده و هيبت پادشاه در نظرش كم مى‏ شود. ولى خوف و ترس فرشتگان از جناب حق دائمى است چنان كه خداوند متعال خود فرموده است: يَخافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ«» از توضيح فوق نتيجه مى‏ گيريم كه فرشتگان عبادات گذشته خود را بزرگ نمى‏ شمارند تا ترس از خداوند در دل آنها كم شود.

 

36-  قوله عليه السلام: و لم يختلفوا فى ربّهم باستحواذ الشّيطان عليهم:

شيطان بر آنها تسلّط پيدا نمى‏ كند تا با وسوسه ‏هاى او در باره پروردگارشان اختلاف كنند چون فرشتگان حق سبحانه تعالى را مستحقّ پرستش و عبادت مى‏دانند و اين حق را براى وى ثابت مى ‏كنند، شيطان بر آنها غلبه پيدا نمى‏ كند، چون بر ملائكه تسلّطى ندارد. بيان اين ويژگى براى سلب خصلتهاى بشرى از فرشتگان است. و باز اين عبارت حضرت: و لم يفرّقهم إلى قوله اخياف الهمم براى منزّه دانستن فرشتگان از خصوصيّات عارض بر بشر آمده است. خصلتهاى خاصّ انسانى عبارتند از:

الف-  قطع رابطه‏ هاى سوء و ناگوار مانند ترك رابطه‏ هائى كه از روى عداوت و ضديّت ناشى از خشم و شهوت پديد آيد.

ب-  حسد و بدخواهى: بحقيقت دانسته ‏ايد كه حسد و بدخواهى رذيلت نفسانى است و ريشه در بخل و حرص دارد و اساس اين دو، نفس امّاره است (و نفس امّاره در انسان وجود دارد).

ج-  انواع شكّ ريب و ترديدهايى كه در امور باطل به كار گرفته مى‏ شود. و انسانها بدان مبتلا هستند: منظور از ريب در سخن امام شك و ترديدهاست و مراد از مصارف آنها و منظور از شعبه ‏هاى آن قسمتهاى گوناگونى است كه هر شك و شبه ه‏اى انسان را به باطل مى‏ كشاند و آدمى از طريق شبه ه‏اى خاصّ بباطل روى مى‏ آورد. امّا فرشتگان به ريب و شك گرفتار نيستند.

به يقين مى‏دانى كه منشأ همه شك و شبه ها، و هم و خيال است. و چون فرشتگان داراى نفس امّاره نيستند پس از تمام خصلتهاى سه گانه فوق پاك و منزّه مى ‏باشند.

د-  به دليل اين كه معبود فرشتگان كه نهايت مطلوبشان مى‏ باشد و جهت همّت آنها نيز يگانه است به چيزى ديگر توجّهى نداشته، تفرقه و جدايى ندارند.

 

37-  قوله عليه السلام: فهم اسراء الأيمان الى قوله و لا فتور:

«فرشتگان به كمند ايمان گرفتارند».

لفظ «اسر» استعاره به كار رفته است و با به كار بردن «ربقه» استعاره ترشيحيه شده است. با اين عبارت امام (ع) ملائكه را پاك و منزه مى ‏داند و هيچ يك از خصلتهاى چهارگانه انسانى كه فوقا ذكر شد، ايمان آنها را منحرف نمى‏ كند. دليل منزه بودن فرشتگان را قبلا توضيح داده‏ ايم.

38-  قوله عليه السلام: و ليس فى اطباق السّموات الى قوله عظماء:

«از كثرت وجود فرشتگان در بين طبقات آسمان جاى خالى نيست» مقصود اين است كه آسمانها پر از ملائكه خداوندى است، (و هر كدام به كارى مشغولند) برخى مدام براى پروردگارشان در سجده‏اند و بعضى با جديّت تمام به دنبال كارهاى محوّله‏اند. بايد دانست كه گروهى از فرشتگان حركت آسمانها را بر عهده دارند. و گروهى ديگر كه داراى مرتبه بالاترى هستند. دستور حركت را صادر مى‏ كنند.

بعيد نيست كه منظور امام از فرشتگان سجده كننده، همان امر كنندگان باشد. و مدام در سجده بودن فرشتگان كنايه استعاره‏اى از كمال عبادتشان باشد. و مراد از فرشتگان شتابان براى انجام كار، آنهائى باشند كه حركت آسمانها را بر عهده دارند. امّا اين كه طول طاعت و فرمانبردارى را امام (ع) دليل افزايش دانش فرشتگان قرار داده‏ اند، به اين دليل است كه حركات فرشتگان، مانند ملائكه‏اى كه در مراتب بالاترى قرار دارند از روى شوق و علاقه است و از جهت كمال معرفتى كه بخداوند متعال دارند كمال ذاتى آنها همواره در حال رسيدن از قوه به فعل است. و زيادى عزت و جلال پروردگار در نزد آنها موجب بزرگى و عظمت فرشتگان مى‏ شود، زيرا فزونى عظمت آنها چنان كه قبلا گفتيم تابع، زيادى شناختى است كه از خداوند پيدا مى‏ كنند.

و منها فى صفة الأرض و دحوها على الماء.

 

ترجمه ‏شرح ‏نهج ‏البلاغه(ابن‏ ميثم)، ج 2    ، صفحه‏ ى 776-741

خطبه 88 ترجمه شرح ابن میثم بحرانی قسمت دوم (خلقت و اندازه‏ گيرى، تدبير امور، صفت آسمان ، چگونگى آفرينش و خلقت آسمانها )

 

(خطبه 91 صبحی صالح)

بخش سوم خطبه اشباح كه در باره خلقت و اندازه‏ گيرى و تدبير امور بحث مى‏ كند

قَدَّرَ مَا خَلَقَ فَأَحْكَمَ تَقْدِيرَهُ وَ دَبَّرَهُ فَأَلْطَفَ تَدْبِيرَهُ-  وَ وَجَّهَهُ لِوِجْهَتِهِ فَلَمْ يَتَعَدَّ حُدُودَ مَنْزِلَتِهِ-  وَ لَمْ يَقْصُرْ دُونَ الِانْتِهَاءِ إِلَى غَايَتِهِ-  وَ لَمْ يَسْتَصْعِبْ إِذْ أُمِرَ بِالْمُضِيِّ عَلَى إِرَادَتِهِ-  فَكَيْفَ وَ إِنَّمَا صَدَرَتِ الْأُمُورُ عَنْ مَشِيئَتِهِ-  الْمُنْشِئُ أَصْنَافَ الْأَشْيَاءِ بِلَا رَوِيَّةِ فِكْرٍ آلَ إِلَيْهَا-  وَ لَا قَرِيحَةِ غَرِيزَةٍ أَضْمَرَ عَلَيْهَا-  وَ لَا تَجْرِبَةٍ أَفَادَهَا مِنْ حَوَادِثِ الدُّهُورِ-  وَ لَا شَرِيكٍ‏ أَعَانَهُ عَلَى ابْتِدَاعِ عَجَائِبِ الْأُمُورِ-  فَتَمَّ خَلْقُهُ بِأَمْرِهِ وَ أَذْعَنَ لِطَاعَتِهِ وَ أَجَابَ إِلَى دَعْوَتِهِ-  لَمْ يَعْتَرِضْ دُونَهُ رَيْثُ الْمُبْطِئِ وَ لَا أَنَاةُ الْمُتَلَكِّئِ-  فَأَقَامَ مِنَ الْأَشْيَاءِ أَوَدَهَا وَ نَهَجَ حُدُودَهَا-  وَ لَاءَمَ بِقُدْرَتِهِ بَيْنَ مُتَضَادِّهَا-  وَ وَصَلَ أَسْبَابَ قَرَائِنِهَا وَ فَرَّقَهَا أَجْنَاساً-  مُخْتَلِفَاتٍ فِي الْحُدُودِ وَ الْأَقْدَارِ وَ الْغَرَائِزِ وَ الْهَيْئَاتِ-  بَدَايَا خَلَائِقَ أَحْكَمَ صُنْعَهَا وَ فَطَرَهَا عَلَى مَا أَرَادَ وَ ابْتَدَعَهَا

لغات

آل: بازگشت، رجوع كرد.

اذعن: خاضع شد، خوار شد.

ريث: آرامى، آهستگى.

اناة: درنگ كردن.

متلكّى: باز ايستادن از كار، توقف كردن در انجام عمل.

اود: كجى، اعوجاج.

بدايا: جمع بديه: آفرينش عجيب، خلقت شگفت آور.

ترجمه

«خداوند متعال بقا و هستى آنچه آفريده تعيين كرده و آن را محكم و استوار گردانيده است. و سپس از روى لطف و مهر آنها را منظم كرده است، و هر يك را به آنچه براى آن خلق شده اختصاص داده و مخصوص گردانيده، بنا بر اين هيچ يك از آفريده ‏ها از جايگاه خويش قدم فراتر ننهاده، از رسيدن به نهايت مقصود مقرّر، كوتاهى نورزيده است (وظيفه خود را به بهترين وجهى بانجام رسانده) و مأموريّتى كه از جانب خداوند بوى محوّل گرديده سخت و دشوار ندانسته، و مطابق اراده و خواست حق تعالى، عمل كرده و از وظيفه سر برنتافته است. چگونه مى‏ تواند سركشى كند با وجودى كه تمام اشيا به مشيّت و اراده او به وجود آمده و اوامر تكوينيّه او را فرمان برده، طوق بندگى و خضوع در برابر خداوند را برگردن افكنده‏ اند.

خداوندى كه بدون به كار افتادن انديشه و بى آن كه قبلا پيش بينى كرده و از تجربه ‏ها و پيشامدهاى روزگار استفاده كند و يا اين كه در اختراع كارهاى شگفت‏ انگيز جهان نياز به شريك و انبازى پيدا كرده باشد، موجودات را ايجاد و آفرينش را بيافريد. پس همين كه كار خلقت پايان يافت، طاعتش را قبول كرده و دعوتش را پذيرفتند. آفريده ‏اى نبود كه در آفرينش درنگ و سستى كند و انجام فرمانش را به تأخير اندازد. خداوند كجى و اعوجاج اشيا را راست گردانيد و حدودشان را واضح و روشن قرار داد. با قدرت قادر بي چون ميان اضداد الفت افتاد (بطورى به هم پيوستند كه گسستنى در كارشان نيست) در ميان انواع گوناگون آفريدگان كه از حيث حدّ و اندازه، غريزه و هيئت (خلق و خوى، هيكل) با هم مختلف بودند، آن اسباب (عشق و ميل و جذب) را بر قرار كرد (تا بدينوسيله حيات و نظام اجتماع تشكيل) وه كه چه شگفت و محكم است صنعت خلقت خلايق كه آفريدگار جهان آنها را طبق ميل و اراده خويش ابداع و ايجاد كرد»

شرح

فقوله عليه السلام: قدرّ ما خلق فأحكم تقديره

اين جمله امام (ع) اشاره به اين است كه هر مصنوعى و مخلوقى در وجود برابر حكمت الهى اندازه‏ گيرى دقيق شده است، بدان حد كه اگر از مقدار معيّن فزونى گيرد و يا نقصان پيدا كند در مصلحت آن شيئى خللى پديد مى‏آيد و منفعت مقرّر بر وجود آن دگرگون مى ‏شود.

قوله عليه السلام: و دبّره فألطف تدبيره:

هر شيئى را برابر ارزش و مصلحت وجودى‏ اش بيافريد، و با ظرافت و باريك بينى خاصّى در همه ذاتيّات و اوصاف آن تصرّف كرد، و بدون آن كه كسى جز خداوند بر آن آگاهى و اطّلاعى داشته باشد، تمام تغييرات لازم كلّى و جزئى را در باره آن موجود بانجام رساند.

قوله عليه السلام: و وجّهه لوجهته الى قوله الى غايته:

تمام استعداد شي‏ء موجود را به وى افاضه كرد، و براى هدفى كه آن را آفريده بود آماده ‏اش ساخت و چون سرنوشت معيّنى در لوح محفوظ برايش رقم خورده بود، از جايگاه معلومى كه مقرّر بود بدان برسد تجاوز نكرد. يعنى نه از سر منزل معلوم و مقصود فراتر گام نهاد و نه در كمتر از آن حد توقّف كرد. چه اگر غير از اين انجام مى‏ گرفت در علم‏ خداوند دگرگونى بوجود مى‏ آمد و اين أمر محالى است.

قوله عليه السلام: و لم يستصعب إذ امر بالمضّى على إرادته:

چون خداوند آفريده را امر كرده است تا در جهت رسيدن به كمال مطلوب وجوديش برابر اراده وى حركت كند و حكمت الهى نيز او را به سمت نهايت مطلوبش به پيش مى ‏برد، تخلّف پديده از حركت در غير آن جهت ممكن نيست و سرپيچى از دستور و فرمان محال است.

امر كردن خداوند به پديده، اشاره به اين است كه اسباب كمال يافتن آن را مطابق قضاى الهى تا رسيدن به مطلوب آماده مى ‏سازد.

قوله عليه السلام: و كيف و إنّما صدرت الأمور عن مشيئته:

تقدير كلام حضرت چنين است «اى و كيف يستصعب» يعنى، چگونه پديده از فرمان خداوند سرپيچى مى‏ كند (هرگز نمى‏ تواند تخلّف و سرپيچى نمايد) پس از بيان عدم امكان سرپيچى و تخلّف آفريده از دستورات الهى، به علت عدم امكان سرپيچى و فرمانبردارى سريع و تسليم بودن در برابر فرمان حق متعال اشاره كرده، و دليل آن را مستند بودن تمام آثار مخلوق به مشيّت پروردگار مى‏داند. زيرا هر اثرى لزوما از مؤثّر خود تبعيّت مى‏كند، و تمام پديده‏ ها در سلسله نياز و حاجت به اراده حق تعالى متّكى هستند، و وجوبا از آنجا مدد مى‏ گيرند، حقيقت اين موضوع در علم الهى باثبات رسيده است.

قوله عليه السلام: المنشى‏ء اصناف الأشياء إلى قوله عجائب الأمور:

پيش از اين در شرح خطبه اول توضيح اين مطلب كه: روش، فكر و انديشه و تجربه، از چيزهائى است كه بانسان مربوط بوده و بوى اختصاص دارد، گذشت. و اين كه بارى تعالى از تمام اين ويژگيها در زمينه ايجاد و آفرينش پديده‏ ها پاك و مبرّا است.

(يعنى خداوند بدون الگو و مدل، فكر و انديشه و تجربه موجودات را آفريده است) در خلقت و آفرينش از شريك داشتن نيز بدليل برهان توحيد چنان كه‏ گذشت پاك و منزه مى ‏باشد. (در آفرينش به دستيار و معين نيازمند نيست، چه او از همه جهت يگانه است، يكتا و بى همتا است) مقصود از «قريحة الغريزه» نيروى انديشه براى عقل مى ‏باشد.

قوله عليه السلام: فأتمّ [فتمّ خ‏] خلقه و أذعن لطاعته و اجاب الى دعوته.

خداوند به تمام مخلوقات و آفريده ‏هايش به لحاظ جود و بخشندگى، آنچه نيازشان بوده افاده فرموده است، پس اگر از كسى يا شيئى كمالى فوت گردد، از جهت نداشتن استعداد و عدم پذيرش است، (بدين معنا كه فيض دهنده بخلى ندارد، نقص در فيض گيرنده است) آفريده ‏ها و مخلوقات در نيازمندى محض، و جنبه امكانى كه دارند، بخوارى و ندارى خود، مقر و معترفند، در دگرگونى، مغلوب قدرت اويند و دعوت او را اجابت مى‏ كنند، يعنى هنگامى كه كلمه «كن» وجودى القا شود فورا اجابت كرده، وجود مى ‏يابند (به محض اين كه خداوند بگويد باشيد بلا درنگ وجود پيدا مى‏ كنند).

قوله عليه السلام: و لم يعترض دونه ريث المبطئ و لا أناة المتلكّى‏ء:

اين جمله امام (ع) براى منزّه دانستن فعل و امر خداوند از تخلّف آورده شده است، بدين معنى كه اشيا در اطاعت فرمان و دستور خداوند، سستى، كندى و درنگى ندارند.

امر خداوند را بدون توقّف و درنگ اطاعت مى‏ كنند. تمام اشياء مغلوب اراده حق تعالى هستند و در اجابت فرمان او نهايت سرعت را به كار مى‏ گيرند.

إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ«».

در امر خداوند متعال يعنى كلمه «كُن» افاضه هر آن چيزى است كه در مأمور لازم بوده، و آمادگى كامل در اجابت وجود دارد، زيرا با فرمان «باش» شيئى‏وجوب وجود مى ‏يابد، يعنى قادر بر وجود يافتن نيست، چه رسد به اين كه در اجابت امر و اطاعت و فرمانبردارى، سستى و كندى و سهل انگارى كند، بلكه همچون چشم برهم زدن كار سريع انجام مى‏ گيرد. چنان كه خداوند متعال مى‏ فرمايد: وَ ما أَمْرُنا إِلَّا واحِدَةٌ كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ«».

ما در شرح كلام امام (ع) «بطوء، و اناة و تلكّى» را صفت آفريده ‏ها گرفته و چنين توضيح داديم كه اشيا در پذيرش و انجام دستورات خداوند، بدون درنگ و توقّف انجام وظيفه مى‏ كنند. احتمال ديگر اين است كه بگوييم فعل خداوند از اين جهت كه مستند بخداوند مى ‏باشد، منزه است از درنگ و توقّف، (يعنى كار خداوند متّصف به كندى، توقّف و درنگ نمى‏شود) زيرا كندى، سستى، توقّف و درنگ از عوارض حركت و حركت از عوارض جسم است. اين صفات بر فعل كسى عارض مى ‏شوند، كه كارهايش را با وسيله انجام دهد، و كارهايش متّصف به حركت شديد، و ضعيف گردد، و چنان كه دانسته و آگاهى خداوند از تمام اين ويژگيها و خصوصيات منزّه و پاك مى ‏باشد.

قوله عليه السلام: فاقام من الاشياء أودها إلى قوله و الهيئات.

مقصود از «أقام… اودها» بر طرف كردن ناهموارى اشياست، تا هر چيزى آماده پذيرش لازمه وجودى خويش گرديده، كمالى كه از جانب حق بوى افاضه مى‏ شود، دريافت دارد و منظور از «نهجه لجددها «لحدودها»، يا «لحدودها» مطابق هر دو عبارت، روشن كردن سمت هدف حركت هر چيزى است كه به مقصد نهايى وجودى‏ اش برسد و به آن دست يابد.

سخن امام (ع) كه فرمود: ملائمته…

«ميان امور گوناگون متفاوت و متضاد رابطه و اتّصال بر قرار كرد» بدين معنى است كه خداوند، ميان عناصر چهار گانه‏ (آب و آتش و باد و خاك)-  كه در اصطلاح قدما طبايع چهارگانه مى ‏ناميدند-  با وجودى كه در چگونگى صفات متضاد هستند در مزاج واحد انسانى جمع آورى كرده است. ما در باره اين موضوع، قبلا به تفصيل سخن گفته ‏ايم.

عبارت و وصله لأسباب قرائنها، اشاره به اين است كه موجودات از امورى كه لازمه وجودى‏شان باشد، (مانند هيأت، شكل و غريزه و…) جدا نيستند و بخوبى روشن است كه نزديكى دو چيز مستلزم نزديكى و اتصال اسباب وجودى آنهاست، چه محال است كه موجود، بدون اسباب تحقق وجودى‏اش، استحكام و استوارى يابد. اتصال و استناد اشياء متّكى به كمال قدرت خداوند است، زيرا او سبب ساز همه سببهاست.

بعضى از شارحان نهج البلاغه، مقصود از «قرائن» را نفوس دانسته‏ اند، با توجّه به اين احتمال معناى اتصال اسباب بوسيله خداوند، ارشاد خلق است به پرستش حق تعالى و آنچه لازمه معاش آدمى و جهت دادن او به سوى كمال مى‏ باشد زيرا به مثل اگر كسى بگويد: «وصل الملك اسباب فلان» از اين جمله چنين فهميده مى ‏شود كه، پادشاه ارتباط شخص مورد اشاره را با خود بر قرار كرده و او را به پاداش و نعمت دادن، مورد نوازش قرار داده است.

معناى احتمالى دوّم هر چند احتمال بدى نيست. امّا معناى احتمالى اوّل ظاهر و روشن‏تر است.

قوله عليه السلام: و فرّقها أجناسا مختلفات فى الحدود و الأقدار و الغرائز….

مقصود از جنس و حدّ آن چيزى نيست كه «اهل منطق» آن را در عرف خود اصطلاح كرده‏ اند، بلكه منظور از اختلاف، اختلاف كلّى و جزئى است كه قبلا متذكر شديم (اختلاف در عناصر، هيأت، شكل و غريزه و…) در لغت به اين نوع اختلاف هم اختلاف در جنسيّت مى‏ گويند. «حدّ شيئى» به نهايت و آنچه بر آن‏ احاطه دارد، اطلاق مى‏ شود. منظور از «اقدار» اندازه‏ هاست و به شكل نيز مقدار گفته شده است.

مقصود از غرائز در كلام امام (ع) قواى نفسانى، اخلاق، هيأت و صفات مى‏ باشند. و اگر كلمه «حدود» را در عبارت حضرت، بر معناى عرفى‏ اش «حدّ كامل يا ناقص» حمل كنيم معناى زيبايى است، زيرا حكمت آفريدگار پاك و منزّه ايجاب مى‏ كند كه بعضى از موجودات از بعضى ديگر، با حدود و حقايقشان تميز داده شوند و برخى با شكل و هيأت و بعضى ديگر با غرايز و اخلاقشان، برابر آنچه كه نظام وجود و دستور آفرينش و اراده الهى حكم مى‏ كند.

قوله عليه السلام: بدايا خلايق احكم صنعها و فطرها على ما اراد و أبتدعها:

يعنى اين كه بر شمرديم شگفتيهاى آفرينش در باره مخلوقات بود كه برابر اراده خداوند خلقت و صنعشان استوار گرديده است.

 

بخش چهارم خطبه اشباح كه در صفت آسمان ايراد شده است.

وَ نَظَمَ بِلَا تَعْلِيقٍ رَهَوَاتِ فُرَجِهَا-  وَ لَاحَمَ صُدُوعَ انْفِرَاجِهَا وَ وَشَّجَ بَيْنَهَا وَ بَيْنَ أَزْوَاجِهَا-  وَ ذَلَّلَ لِلْهَابِطِينَ بِأَمْرِهِ-  وَ الصَّاعِدِينَ بِأَعْمَالِ خَلْقِهِ حُزُونَةَ مِعْرَاجِهَا-  وَ نَادَاهَا بَعْدَ إِذْ هِيَ دُخَانٌ فَالْتَحَمَتْ عُرَى أَشْرَاجِهَا-  وَ فَتَقَ بَعْدَ الِارْتِتَاقِ صَوَامِتَ أَبْوَابِهَا-  وَ أَقَامَ رَصَداً مِنَ الشُّهُبِ الثَّوَاقِبِ عَلَى نِقَابِهَا-  وَ أَمْسَكَهَا مِنْ أَنْ تُمُورَ فِي خَرْقِ الْهَوَاءِ بِأَيْدِهِ-  وَ أَمَرَهَا أَنْ تَقِفَ مُسْتَسْلِمَةً لِأَمْرِهِ-  وَ جَعَلَ شَمْسَهَا آيَةً مُبْصِرَةً لِنَهَارِهَا-  وَ قَمَرَهَا آيَةً مَمْحُوَّةً مِنْ لَيْلِهَا-  وَ أَجْرَاهُمَا فِي مَنَاقِلِ مَجْرَاهُمَا-  وَ قَدَّرَ سَيْرَهُمَا فِي مَدَارِجِ دَرَجِهِمَا-  لِيُمَيِّزَ بَيْنَ اللَّيْلِ وَ النَّهَارِ بِهِمَا-  وَ لِيُعْلَمَ عَدَدُ السِّنِينَ وَ الْحِسَابُ بِمَقَادِيرِهِمَا-  ثُمَّ عَلَّقَ فِي جَوِّهَا فَلَكَهَا وَ نَاطَ بِهَا زِينَتَهَا-  مِنْ خَفِيَّاتِ دَرَارِيِّهَا وَ مَصَابِيحِ كَوَاكِبِهَا-  وَ رَمَى مُسْتَرِقِي السَّمْعِ بِثَوَاقِبِ شُهُبِهَا-  وَ أَجْرَاهَا عَلَى أَذْلَالِ تَسْخِيرِهَا مِنْ ثَبَاتِ ثَابِتِهَا-  وَ مَسِيرِ سَائِرِهَا وَ هُبُوطِهَا وَ صُعُودِهَا وَ نُحُوسِهَا وَ سُعُودِهَا

لغات

رهوات: جمع رهوه: شكاف وسيع.

ايده: قوت و نيروى حق تعالى.

بايده: هلاك شونده.

مار: قبول حركت كرد.

اشراج: جمع شرج، دستگيره‏ هايى كه به صندوقچه و جامه ‏دان دوخته مى ‏شود و به آن وسيله صندوقچه نقل و انتقال داده مى‏ شود و گاهى به نخها و رشته‏ هايى اطلاق مى‏ شود كه جامه‏ دان را با آن مى ‏دوزند.

ارتتاق: چسباندن، متصل كردن.

نقاب: جمع نقب، راه كوهستانى.

ناط: آويخته.

صدوع: شكافها.

و شبح: با تشديد، مشبك كرد.

حزونه: امر مشكل و دشوار.

در آرى: ستارگان روشن و درخشان

ترجمه

«خداوند آسمان را بدون اين كه به چيزى آويخته باشد، منظّم و پابرجا كرد، شكافهاى وسيعش را به هم پيوست، پست و بلنديهايش را هموار كرد و باز شده ‏هايش را، متّصل ساخت. ميان هر يك از آنها با آسمان ديگرى، رابطه بر قرار كرد (ثوابت و سيّارات را با قواى جاذبه و دافعه بهم ربط داد) دشوارى بالا و پايين رفتن فرشتگان كه به امر خداوند اعمال بندگان را به آسمانها بالا مى ‏برند، نرم و آسان ساخت.

پس آسمانى را كه از دود بوجود آمده بود. فرمان داد تا بهم چسبيده، ناپيوستگيهايش ترميم شود و پس از به هم پيوستن بخشهاى مختلف آسمان، درهاى بسته ‏اش را به روى اهل زمين بگشود. (شايد مقصود از گشودن درهاى آسمان نزول باران رحمت باشد).

(آن گاه) بر سر هر رهگذر و معبرى، (براى منع نفوذ شياطين) از ستارگان فروزان در كمين گاهها نگاهبانانى گذاشت، و به دست توانمند خود آسمان را در ميان شكاف هوا، از درهم فرو ريختن نگه داشت و به آن نهيب زد، تا در جاى خود درنگ كرده، سر تسليم در برابر فرمانش فرود آورد. سپس خورشيد را نشانه روشنى بخش روز و ماه را كه داراى نورى كم‏رنگ و تاريك است نشانه شب قرار داد (ماه گاهى اول شب و گاهى آخر شب از انظار مخفى است و سه شب، آخرهر ماه در تمام شب ديده نمى‏ شود).

خورشيد و ماه را، در مسير و درجاتشان روان ساخت و براى هر يك اندازه و حدّى معيّنى فرمود، تا شب و روز بوسيله آن دو تميز داده شود، و از اندازه و سيرشان حساب سال و ماه معلوم گردد. پس در فضاى آسمان فلك را معلّق نگاهداشت و به وسيله ستارگانى كه همچون درّ سفيد درخشان و مانند چراغ در شب فروزان و به سبب دورى، بعضا از ما نهان هستند، آسمان را زينت بخشيد.

و با شهاب ثاقب، شياطينى كه استراق سمع داشته باشند، از آسمان دور ساخت.

آسمان را مسخّر فرمان خود كرد، و در آن ثوابت و سيّارات را بحركت در آورده، مسير حركت پايين و بالا رفتن، و يا سعد و نحس بودنشان را تعيين كرد.»

شرح

بخش چهارم اين خطبه مشتمل بر چگونگى آفرينش و خلقت آسمانهاست.

قوله عليه السلام: و نظم بلا تعليق الى قوله انفراجها

اقتضاى ظاهر اين جمله اين است كه آسمانها داراى شكافهاى وسيع و قسمتهاى مختلفى بوده اند. معناى كلام امام (ع) مطابق نظريّه متكلّمين روشن است، چون بعقيده متكلمين اجسام از اجزاى لا يتجزّا تركيب يافته‏اند، و پيش از تركيب داراى شكاف و شقوق بوده ‏اند.

امّا نظر غير متكلّمين در معناى اين جمله امام (ع) يكى از دو احتمال زير است:

1-  چون آسمانها از اجزا تركيب يافته‏ اند، و ميان اجزاى هر مركّبى مباينت و جدايى است چه تركيب و تأليف كننده ‏اى باشد يا خير، امام (ع) لفظ «رهوات و فرج» را به لحاظ جدايى و مباينت ميان اجزاى آسمان استعاره آورده است. با قطع نظر از اين كه تركيب كننده خداست يا جز او. بنا بر اين مقصود از نظم بخشيدن به شكافهاى وسيع آسمان، افاضه صورت به قسمتهاى مختلف آن است، بحدّى كه نظم و تركيبش كامل گرديده و قسمتهاى مختلف آسمان بهم پيوسته شده است.

2-  احتمال دوّم اين است كه امام (ع) با كلمه «فرج» به جدايى و مباينتى كه ميان طبقات آسمان وجود دارد اشاره كرده باشد، و مقصود از نظم «رهوات‏ و ملاحمة صدوع» آسمانها چسبيدگى و مماس بودن آنها بر يكديگر و عدم خلأ در ميان آنها باشد. (در احتمال ارتباط يافتن اجزا با يكديگر، و در احتمال دوم، پيوسته شدن طبقات آسمان با هم فرض شده است).

امام (ع) با كلمه «بلا تعليق» به كمال قدرت خداوند تعالى توجّه داده است.

قضاوت اوهام اين است كه آسمان، همچون سنگى كه در هوا معلق بماند، در خلأ متوقّف گرديده. و اين موجب حيرت و شگفتى عقول شده است. امام (ع) با كلمه «بلا تعليق» آنها را بر شگفتى و بزرگ شمردن اين امر تحريك كرده است.

قوله عليه السلام: و وشّج بينها و بين ازواجها:

مقصود امام (ع) از «ازواج» نفوس فرشتگان آسمانى است كه نزديك و قرين يكديگرند. و به هر قرينى زوج گفته مى ‏شود. يعنى ميان نفوس آسمانى ارتباط بر قرار كرد، بدين سان كه هر جرم آسمانى آن چيزى را پذيرفت كه ديگر جرم آن را پذيرا نبود.

قوله عليه السلام: و ذلّل للها بطين بأمره الى قوله انفراجها:

در باره اين حقيقت پيش از اين اشاره‏اى شد، كه فرشتگان مانند ديگر حيوانات جسمانى نيستند. بنا بر اين بالا و پايين رفتن آنها مانند بالا و پايين رفتن افراد محسوس نيست، و گر نه حق تعالى جلّ قدسه-  كه از تصور گمان كنندگان فراتر است-  لزوما در سمتى قرار مى‏ گرفت، تا صعود بسوى او انجام پذيرد، و فرود از نزد او تحقّق يابد. بنا بر اين لفظ «نزول» كه بر جهت محسوس فرودين اطلاق مى‏ شود استعاره آورده شده است براى نزول عقلانى: بدين معنى كه، بخششهاى ارزشمند، از آسمان جود خداوندى، بر سرزمينهاى قابل فيض فرود مى‏ آيد. با توجّه به اين معنى فرود آمدن فرشتگان عبارت خواهد بود از: رساندن فيض به موجوداتى كه از نظر مقام پايين‏تر از فرشته‏ اند و فرشتگان واسطه ميان موجودات و آفريدگار مى ‏باشند. بنا بر اين، منظور از فرشتگان، فرستادگانى هستند كه مأمور رساندن وحى‏اند و يا مأموريّت ديگرى دارند. و مقصود از فرشتگان بالا رونده، فرشتگانى‏ هستند كه اعمال خلايق را نزد خداوند مى‏ برند.

با برداشتى كه از معناى نزول كرديم، معناى صعود عبارت خواهد بود از: صورى كه در ذات فرشتگان بالا رونده نقش مى‏ بندد، و چنان كه سابقا توضيح داده شد علم خداوند نسبت به امورى كه در مقطع زمانى دور قرار دارند و يا امور معدومه‏اى كه محقّقا وجود خواهند يافت، و به زمان دورى وابستگى دارند، به گونه نقش بستن صورتهاى معقول آنها در لوح محفوظ است.

معناى «صعود» هم مانند لفظ «هبوط» استعاره براى معناى ياد شده است، يعنى صعود از سرزمين نفوس به الواح محفوظ، چنان كه توضيح داده شد.

امّا معناى باز بودن راههاى آسمان بدانسان كه نگاهبانان منقاد و مطيع باشند و عبور بر فرشتگان سهل آسان باشد، اين است، كه حجاب و منعى براى فرشتگان وجود ندارد، زيرا علم فرشتگان بر اعمال و رفتار مردمان و آنچه بر اين جهان مى ‏گذرد نافذ است چنان كه جسم بسته و متّصل مانع از نفوذ بعضى اجسام لطيفه در خود نمى‏ شود (حرارت، اصوات، اشعّه از جسم عبور مى‏ كند) و از خود عبور مى‏ دهد، آسمانها مانع آگاهى فرشتگان نسبت به امور اين عالم نمى‏ شوند بنا بر اين بمنزله جسم شكافدار بوده و بر آن عبارت «انفراج» اطلاق مى ‏شود. و اين كه نگاهبانان درهاى آسمان براى عبور فرشتگان تسليم و منقادند، بدين معناست كه به هيچ وجه مانع نفوذ و آگاهى فرشتگان مقرّب الهى به اين عالم نمى‏ شوند.

قوله عليه السلام: و ناداها بعد إذ هى دخان فالتحمت عرى أشراجها و افتتق بعد الارتتاق صوامت ابوابها:

در اين عبارت حضرت دو معناى احتمالى وجود دارد.

احتمال اوّل: معناى دود بودن آسمان را قبلا دانسته‏ اى (نيازى به توضيح مجدّد نيست) ندا كردن خداوند آسمانرا، إشاره به فرمانبردارى و اطاعت آسمانهاست، چنان كه خداوند تعالى فرموده است: فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً ثُمَّ اسْتَوى‏ إِلَى السَّماءِ وَ«». مقصود از «التحام» آسمان ضميمه شدن اجزاى داراى صورت، با اجزاى صورت پذير است، چنان كه دو طرف زنبيل يا اشيايى از اين قبيل، با روابطى به يكديگر متصل مى‏ شود. (عرب در باره ارتباط يافتن اجزاى يك شيئى وقتى «تشريج عرى» مى‏ گويد كه اجزاى آن شيئى نسبت به يكديگر حالت جذب و انجذاب داشته باشند) منظور از باز شدن درهاى آسمان پس از بسته بودن آنها، اين است كه گشايش درهاى آسمان، موجب نزول رحمت خداوند شود و فرشتگانى كه تدبير اين جهان را به عهده دارند، بواسطه نزول و حركت آنها، انواع رحمت حق نزول مى ‏يابد. بنا بر اين حركات فرشتگان شبيه درها مى ‏باشد. چه همانها، درهاى رحمت حق و كليدهاى جود خداوندى‏اند.

احتمال دوّم اين كه عرب آنچه را در بالا قرار داشته باشد، آسمان مى‏ گويد.

بنا بر اين ممكن است، مقصود از آسمان معناى عام، و شامل آسمان مورد نظر هم بشود. و جمله «و ناداها» اشاره به آسمان ابرها باشد، و دود بودن آسمان منظور بخارى است كه پيش از انجماد شبيه دود مى‏باشد. لفظ دود، از بخار استعاره آورده شده است.

اتّصال يافتن اجزاى مختلف آسمان، اشاره به پيوستگى اجزاى بخار است كه بصورت ابر در آيد و (باز شدن درهاى بسته)

كنايه از نزول باران ابرها باشد. چنان كه خداوند متعال فرموده است: فَفَتَحْنا أَبْوابَ السَّماءِ بِماءٍ مُنْهَمِرٍ«».

قوله عليه السلام: و اقام رصدا من الشّهب الثّواقب على نقابها

اين عبارت‏ حضرت، دو معناى احتمالى دارد.

1-  لفظ: «نقاب» كه به معنى راه كوهستانى است، استعاره از عدم ممنوعيّت وابستگى علوم بماوراى عالم جسمانيّات و مجرّدات باشد. (يعنى ممكن است علوم از ماوراى عالم ماده سرچشمه بگيرند، ولى، راه براى استراق سمع شياطين مسدود است، امّا در حقيقت ذات، راههاى آسمان گشوده است.) پيش از اين معناى شهاب هاى پرّان كه در كمين شياطين هستند توضيح داده شد.

2-  احتمال دوّم اين است كه لفظ «رصد» استعاره از تيرهاى محسوس قابل رويت، و كلمه «نقاب» استعاره را ترشيحيه كرده باشد، زيرا لازمه كمين گاه و نگاهبانى اين است كه از درها، و معابر حراست و حفاظت به عمل آورند.

وجه حكمت و سرّ اين موضوع اين است كه عربها معتقد بودند شياطين، به آسمان بالا مى‏ روند و گفتار فرشتگان را كه براى ما غيب محسوب مى ‏شود، گوش مى‏ دهند و سپس دريافتهاى خود را به كاهنان و ساحران و مانند اينها منتقل مى‏ كنند.

پس از آن كه دوران روشنگرى و نهى از كهانت و مانند اين امور فرا رسيد، چنان كه گفتيم و به لحاظ اين كه كهانت و سحر موجب فساد ذهنى مردم و انحراف افكار و دلها از مقصد شريعت مى‏ شد، خداوند بمردم اعلام كرد كه شهاب هاى پرّان آسمانى را دور كننده شيطانهاى گوش فرا دارنده قرار داديم، و هر كه از شيطانها حرف شنوى داشته باشد، از ناحيه آنها رجم خواهد شد.

درهاى آسمان بر شياطين بسته است، شياطين دسترسى بحقايق آسمان ندارند، تا اعتقاد به كهانت را در انديشه مردم وارد كنند و اعتقاد آنها را به كهانت و غيب گويى مستند بدانند. آيات كريمه قرآن اين اوهام باطل را كه در حقيقت شيطان نفسانى هستند، درهم مى‏ شكند و اين عقايد را از ريشه و بن بر مى ‏كند.

قوله عليه السلام: و امسكها من ان تمور فى خرق الهواء بايده و امرها ان تقف مستسلمة لأمره

يعنى خداوند آسمان را از بحركت در آمدن بوسيله بادهاى ايجاد شده بشدّت و زنده حفظ كرده است، حكمت حكيمانه خداوندى بر اين مقرّر شده است كه آسمان با قدرت قهر آميزش استحكام و استقرار داشته و رام فرمان او باشد.

در كلام امام (ع) دو عبارت «أمر» به كار رفته است: امر اوّل به معناى حكم الهى و قضاى خداوندى، و امر دوّم به معناى قدرت و غلبه فرمان حق تعالى است، الزاما تحقق مى ‏يابد.

قوله عليه السلام: و جعل شمسها آية مبصرة لنهارها و قمرها آية ممحوّة من ليلها

اين عبارت امام (ع) شبيه كلام خداوند است كه مى‏فرمايد: وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ وَ النَّهارَ آيَتَيْنِ فَمَحَوْنا آيَةَ اللَّيْلِ وَ جَعَلْنا آيَةَ النَّهارِ مُبْصِرَةً«».

آيت حق بودن شب و روز به اين دليل است كه هر دو بر كمال قدرت حق تعالى دلالت دارند. از پيشوايان دين در تفسير روشنگر بودن روز پس از محو ساختن و از بين بردن شب وجوهى بشرح زير نقل كرده‏ اند.

1-  روشنگر بودن روز به اين دليل است كه خورشيد در تمام سال بحال خود ثابت است و نور مى‏ دهد و محو آيت شب به لحاظ حالات مختلفى است كه براى ماه پيش مى‏ آيد، گاهى ماه پيداست و نور مى‏ دهد و گاه در محاق است و مخفى، تغيير و دگرگونى ماه آن قدر زياد است كه دو شب بر يك حال نبوده و هر شبى در منزلگاه خاصى است و زيادى و نقصان مى‏ پذيرد.

2-  روايت شده است كه ابن كوّاء از سياهيها در چهره ماه سؤال كرد، حضرت در پاسخ فرمود، آن نشانه محو آيت شب مى ‏باشد.

3-  ابن كثير گفته است كه منظور از دو آيت شب و روز، تاريكى شب و روشنى روز است، تقدير چنين است: ما شب و روز را داراى دو نشانه (ظلمت و ضياء) قرار داديم. آيت شب را محو كرديم، يعنى براى ماه نور ذاتى قرار نداديم، ماه از خورشيد نور مى‏ گيرد روز، روشنگر است، يعنى روشنايى خورشيد ذاتى است.

كلمه «من» در عبارت امام (ع) يا براى بيان ابتداى غايت و يا براى بيان جنس بكار رفته است، و متعلّق به كلمه «ممحوّة» يا «بجعل» مى ‏باشد. معناى ديگر، اين كه ماه را، از نشانه‏ هاى شب قرار داد.

قوله عليه السلام: فأجراهما فى مناقل مجراهما و قدّر سيرهما فى مدارج درجهما

خداوند مسير خورشيد و ماه را در برجها و منزلها مقدّر و مقرر فرموده است.

براى تبيين كلام امام (ع) در اينجا، لازم است كه مفهوم «درج-  بروج و منازل» توضيح داده شود. شرح مطلب اين است كه، مردم دور فلك را كه ستارگان در آن سير مى‏ كنند به دوازده قسم تقسيم كرده و هر قسمى را برج ناميده‏ اند و باز هر برجى را به چند قسم تقسيم كرده و هر قسمى را درجه و رتبه ناميده، و هر يك از اين برجها را اسمى است بدين شرح: حمل-  ثور-  جوزا-  سرطان-  اسد-  سنبله-  ميزان-  عقرب-  قوس-  جدى-  دلو و حوت.

خورشيد، هر برجى از آسمان را در سى روز طى مى‏ كند و ماه هر برجى از آن را در بيشتر از دو روز و كمتر از سه روز به اتمام مى ‏رساند. منازل و مراحل سير ماه بيست و هشت منزل است و اسامى آنها عبارت است از: 1-  شرطين 2-  بطين 3-  ثريّا 4-  دبران 5-  هقعه 6-  هنعه 7-  ذراع 8-  نژة 9-  طرفه 10-  جبه 11-  زبرة 12-  صرفه 13-  عوا 14-  سماك 15-  غفر 16-  زبانا 17-  إكليل 18-  قلب 19-  شولة 20-  نعايم 21-  بلدة 22-  سعد الذّابح 23-  سعد بلع 24-  سعد السعود 25-  سعد الأخبية 26-  الفرغ المقدّم 27-  الفرغ الموخّر 28-  رشاء.

ماه هر روزى در يكى از منازل ياد شده فوق قرار دارد چنان كه خداوند متعال مى‏ فرمايد: لَا الشَّمْسُ يَنْبَغِي لَها أَنْ،…  ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ«».

قوله عليه السلام: ليميّز بين اللّيل و النّهار إلى قوله بمقاديرهما

يعنى اندازه‏ گيرى مسير و حركت مشخّص كننده ماه و سال است. پيش از اين در خطبه اول تفسير و تفصيل اين مطلب گذشت.

قوله عليه السلام: ثمّ علّق فى جوّها فلكها

پس از آن كه امام (ع) اشاره به كيفيت تركيب ستارگان كرد حال با بيان اين عبارت اشاره به جايگاه استقرار ستارگان كرده مى‏ فرمايد: هر يك در فضاى فلك خود آويخته هستند.

اگر بپرسى كه امام (ع) ابتدا فرموده بود، كه ستارگان و سيّارات معلق نيستند و در اين عبارت مى‏ فرمايد در جو فضاى فلك شان آويخته‏ اند معناى اين دو كلام را چگونه توجيه مى‏ كنيد در پاسخ مى‏ گوييم: تعليق و وابستگى امرى نسبى است به اعتبارى مى‏ توان گفت معلّق و وابسته ‏اند، و به اعتبارى مى ‏شود گفت وابسته نيستند. در عبارت اوّل كه فرمود وابسته نيستند، منظور اين است كه به جسم ديگرى در ما فوق خود، وابستگى ندارند. و مقصود از وابستگى در عبارت دوّم اين است كه در فضا به قدرت و اراده خداوند معلّق و وابسته هستند. ميان اين دو كلام تناقض و منافاتى نيست.

و فلك اسم جنس است براى هر جسم مدوّرى كه بر آن اين نام صدق كند.

قوله عليه السلام: و ناط بها زينتها من خفيّات دراريها و مصابيح كواكبها:

اين كلام امام (ع) شبيه كلام خداوند است كه فرمود: وَ زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِمَصابِيحَ«».

و اين سخن حضرت كه گوش فرا دارنده به آسمانها، با تيرهاى شهاب هدف‏ گرفته مى‏ شوند، شبيه اين فرموده حق تعالى است، كه: إِلَّا مَنْ خَطِفَ«».

توضيح اين بيان امام (ع) پيش از اين به تفضيل داده شد. در باره اين كه چرا امام (ع) كلمه «شهب» را تكرار كرده ‏اند، بايد گفت كه ذكر شهاب در جمله اول براى بيان اين حقيقت بود كه شهب دامى براى شياطين بحساب مى ‏آيند، و در جمله دوّم براى بيان اين حقيقت است كه گوش فرا دارندگان به آسمان با شهاب هاى پرّان رمى شده و دور مى‏ گردند. (بعبارت روشن‏تر) شهب در يك جمله بمعنى كمين گاه و در جمله‏اى ديگر بمعنى تير به كار رفته، تكرار سخن براى فزونى معنى است.

قوله عليه السلام: و أجراها على اذلال تسخيرها:

اين عبارت امام (ع) مانند اين آيه شريفه است كه: إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ«» مقصود از «إذلال» يا ذلّة: ممكن بودن، حاجت داشتن و نيازمند ايجاد و اداره بودن است. و منظور از ثوابت و سيّار كه در كلام امام (ع) آمده است، هر كدام مفهوم خاصّى دارد كه ذيلا شرح مى‏ دهيم: مقصود از سيّارات هفت ستاره است و عبارتند از: زحل، مشترى، مرّيخ، خورشيد، زهره، عطارد و ماه.

خورشيد و ماه را «نيّرين» و پنج ستاره ديگر را «متحيّرين» مى‏ گويند: دليل متحيّر گفتن به اين ستارگان اين است كه حركت مستقيم انجام مى‏ دهند و پس از توقّفى كوتاه به جايگاه اوّل بازگشت نموده، و پس از توقّفى ديگر بحال استقامت، باز مى‏ گردند. امّا خورشيد و ماه، همواره حالت استقامت و يكنواختى دارند. و ديگر ستارگان آسمان جز اين هفت ستاره كه ياد شد، ثوابت شمرده مى‏ شوند، و در فلك هشتم قرار دارند. هر يك از هفت ستاره سيّار حركتى مخصوص به خود دارد، كه مخالف حركت ستارگان ديگر است.

صعود و نزول هر يك از سيّاره ‏هاى هفت گانه به هدفى صورت مى‏ گيرد. صعود و بالا رفتن آنها براى رسيدن به شرف«» خود است. شرف خورشيد در درجه 19 از برج حمل و شرف ماه در درجه سوّم از برج «ثور» و شرف «زحل» در مرتبه 21 از برج «ميزان» و شرف «مشترى» در مرتبه 15 از برج «سرطان» و شرف مرّيخ در درجه 28 از برج «جدى» و شرف زهره در مرتبه 27 از برج «حوت» و شرف عطارد در رتبه 25 از برج «سنبله» و شرف سياره «رأس» در درجه سوّم از برج «جوزا» و شرف «ذنب» در مرتبه سوّم از برج «قوس» و برج «شرف» تمام مراتبش شرف است. جز اين كه بعضى از مراتب به نسبت بعضى ديگر از مراتب قوّت بيشترى دارد. ما دام كه ستارگان به سمت شرف پيش روند بالا مى‏ روند ازدياد پيدا مى‏ كنند به نهايت مرحله كمال كه برسند، فرود مى‏ آيند و نقص پيدا مى‏ كنند. فرود آمدن هر ستاره‏اى ضدّ و مقابل شرف و صعود آن ستاره است.

امّا در باره سعد و نحس بودن ستارگان گفته ‏اند: زحل و مرّيخ نحس ‏اند، نحوست زحل از مرّيخ بيشتر است مشترى و زهره سعد هستند. سعد بودن مشترى بيشتر است. عطارد با ستارگان سعد، سعد است و با ستارگان نحس، نحس مى‏ باشد. خورشيد و ماه در حالت، تثليث و تسديس سعد هستند، در حالت مقابله تربيع و مقارنه نحس ‏اند. ستاره رأس سعد و ذنب و كبد هر دو نحس‏ اند.

معناى سعد و نحس ستارگان اين است، كه به هم پيوستن سعدها سبب اصلاح امور اين عالم مى ‏شود و لزوما به هم رسيدن نحسها موجب فساد و دگرگونى امور و اشياى اين جهان مى‏ گردد«».

 

ترجمه‏ شرح‏ نهج ‏البلاغه(ابن‏ ميثم بحرانی)، ج 2    ، صفحه ‏ى 740-729

خطبه 88 ترجمه شرح ابن میثم بحرانی قسمت اول (خداشناسی،صفات خدادرقرآن)

 

(خطبه 91 صبحی صالح)

خطبه اشباح

 

و من خطبة له ( عليه ‏السلام  ) تعرف بخطبة الأشباح

و هي من جلائل خطبه ( عليه‏السلام  )

 روى مسعدة بن صدقة عن الصادق جعفر بن محمد ( عليهم  السلام  ) أنه قال:

خطب أمير المؤمنين بهذه الخطبة على منبر الكوفة و ذلك أن رجلا أتاه فقال له يا أمير المؤمنين صف لنا ربنا مثل ما نراه عيانا لنزداد له حبا و به معرفة فغضب و نادى الصلاة جامعة فاجتمع الناس حتى غص المسجد بأهله فصعد المنبر و هو مغضب متغير اللون فحمد الله و أثنى عليه و صلى على النبي ( صلى‏ الله‏ عليه ‏وآله  ) ثم قال وصف اللّه تعالى‏

سند

مسعدة بن صدقه از حضرت جعفر بن محمد بن الصادق (ع) روايت كرده است كه آن حضرت فرمود:

اين خطبه را امير مؤمنان (ع) روزى بر منبر كوفه قرائت فرمودند آن گاه كه مردى نزد آن حضرت آمده عرض كرد يا امير المؤمنين پروردگار ما را چنان براى ما توصيف كن كه دوستى و شناخت ما در باره او زياد شود، حضرت از اين درخواست به خشم آمد، و ندا در داد تا مردم براى نماز در مسجد حاضر شوند. مردم بطورى اجتماع كردند كه مسجد پر از جمعيت شد، در حالى كه رنگ مباركش از خشم زياد تغيير يافته بود به منبر بر آمد. پس از حمد و ثناى خداى متعال و درود بر رسول معظم اسلام (ص) اين خطبه را ايراد فرمود:

 

بخش اول: وصف اللّه تعالى 

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَا يَفِرُهُ الْمَنْعُ وَ الْجُمُودُ-  وَ لَا يُكْدِيهِ الْإِعْطَاءُ وَ الْجُودُ-  إِذْ كُلُّ مُعْطٍ مُنْتَقِصٌ سِوَاهُ وَ كُلُّ مَانِعٍ مَذْمُومٌ مَا خَلَاهُ-  وَ هُوَ الْمَنَّانُ بِفَوَائِدِ النِّعَمِ وَ عَوَائِدِ الْمَزِيدِ وَ الْقِسَمِ-  عِيَالُهُ الْخَلَائِقُ ضَمِنَ أَرْزَاقَهُمْ وَ قَدَّرَ أَقْوَاتَهُمْ-  وَ نَهَجَ سَبِيلَ الرَّاغِبِينَ إِلَيْهِ وَ الطَّالِبِينَ مَا لَدَيْهِ-  وَ لَيْسَ بِمَا سُئِلَ بِأَجْوَدَ مِنْهُ بِمَا لَمْ يُسْأَلْ-  الْأَوَّلُ الَّذِي لَمْ يَكُنْ لَهُ قَبْلٌ فَيَكُونَ شَيْ‏ءٌ قَبْلَهُ-  وَ الْآخِرُ الَّذِي لَيْسَ لهُ بَعْدٌ فَيَكُونَ شَيْ‏ءٌ بَعْدَهُ-  وَ الرَّادِعُ أَنَاسِيَّ الْأَبْصَارِ عَنْ أَنْ تَنَالَهُ أَوْ تُدْرِكَهُ-  مَا اخْتَلَفَ عَلَيْهِ دَهْرٌ فَيَخْتَلِفَ مِنْهُ الْحَالُ-  وَ لَا كَانَ فِي مَكَانٍ فَيَجُوزَ عَلَيْهِ الِانْتِقَالُ وَ لَوْ وَهَبَ مَا تَنَفَّسَتْ عَنْهُ مَعَادِنُ الْجِبَالِ-  وَ ضَحِكَتْ عَنْهُ أَصْدَافُ الْبِحَارِ مِنْ فِلِزِّ اللُّجَيْنِ وَ الْعِقْيَانِ-  وَ نُثَارَةِ الدُّرِّ وَ حَصِيدِ الْمَرْجَانِ مَا أَثَّرَ ذَلِكَ فِي جُودِهِ-  وَ لَا أَنْفَدَ سَعَةَ مَا عِنْدَهُ-  وَ لَكَانَ عِنْدَهُ مِنْ ذَخَائِرِ الْأَنْعَامِ-  مَا لَا تُنْفِدُهُ مَطَالِبُ الْأَنَامِ-  لِأَنَّهُ الْجَوَادُ الَّذِي لَا يَغِيضُهُ سُؤَالُ السَّائِلِينَ-  وَ لَا يُبْخِلُهُ إِلْحَاحُ الْمُلِحِّينَ‏

لغات

اشباح: اشخاص.

يفره: مالش زياد مى‏ شود و وفور كامل مى‏ يابد.

و يكديه: خيرش ناقص مى‏ شود.

تنفّست عنه: شكافته شد.

فلز: عناصر ارزشمند زمين كه به وسيله كوره جرم‏گيرى شده، خالص شوند.

عقيان: طلاى ناب.

مرجان: لؤلؤ كوچك.

و الحّ فى سؤاله: وقتى كه تقاضا و خواست خود را مدام تكرار كند.

ترجمه

 از خطبه‏ هاى آن حضرت (ع) است اين از خطبه ‏هاى امام (ع) است، كه به خطبه اشباح، يعنى اشخاص معروف است. اين خطبه را از اين جهت به اين نام ناميده ‏اند كه در آن از آفرينش فرشتگان، آسمانها، زمين و پيامبران و چگونگى آفرينش آنها سخن به ميان آمده است و يكى از بزرگترين خطبى است كه آن حضرت در پاسخ شخصى كه از او درخواست كرد تا خدا را طورى برايش توصيف كند كه گويا او را آشكارا مى‏ بيند، ايراد كرد. روايت شده است كه حضرت از چنان تقاضاى نادرستى بسختى بر آشفت، و پس از اجتماع مردم بمنبر بر آمد و اين خطبه را بيان كرد.

«حمد و سپاس خداوندى را سزاست كه منع عطا و بخشش و بى عنايتى به موجودات او را مستغنى نكرده بخل وجود بر دارايى‏ اش چيزى نمى‏ افزايد و بذل احسانش او را دچار فقر و تنگدستى نمى‏ كند، زيرا هر بخشنده ‏اى جز او نقصان مى‏ پذيرد، و هر منع كننده ‏اى جز او مستحق توبيخ است (نه به بخشش نكردن دارا مى‏ شود و نه، به بخشيدن نادار مى‏ گردد) اوست كه به نعمتهاى پر فايده و عايدات و بهره‏ هاى بسيار بر بندگانش احسان فرموده، و روزى آنها را تقسيم كرده است. همه خلايق بمنزله عيال اويند و ريزه ‏خوار خوان احسانش. او روزى همگان را تضمين كرده، و قوت هر يك را اندازه‏ گيرى و مقدّر نموده است، و راه مشتاقان ديدار و جويندگان الطافش را به آنچه در نزد او از خير و سعادت، مى‏ باشد، واضح و آشكار ساخته است. چه كسى از او درخواست چيزى بنمايد و چه درخواست نكند بخشش خداوند نسبت به درخواست كننده بيشتر نخواهد شد (عطاى مادّى و معنوى از نزد خداوند به فراخور حال و استعداد هر كسى است و كم و زياد نمى‏ شود، مگر كسى استعداد و لياقت خود را بالا برد كه طبيعتا استحقاق بيشترى خواهد داشت امر. دعا و نيايش براى اين است كه استعداد ما را در برخوردارى از نعمتهاى الهى افزون مى‏ كند.) اوست آن چنان خداوندى كه اوّل و ابتداى همه چيز و پيش از همه چيز است. پس هيچ چيز را قبل از او نمى ‏توان تصوّر كرد. و اوست آن چنان آخرى كه برايش ما بعدى نيست تا گفته شود پس از او چيزى خواهد بود (اوّل اوّلها و آخر آخرهاست همواره صفاتش با ذاتش مقرون بوده و هيچ يك را بر ديگرى تقدّم و تأخر نيست) خداوندى كه مردمك چشمها را از ديدن يا درك كردن خود منع كرده است نه دهر و زمان بر خداوند جريان داشته كه حالات مختلفى براى او ايجاد كند و نه در مكانى جايگزين بوده كه انتقال براى او امكان‏پذير باشد.

اگر خداوند سبحان تمام آنچه را معادن به هنگام استخراج از طلا و نقره و ديگر جواهرات بيرون مى‏ دهند و يا درهاى منثور و مرجانهايى كه صدفهاى دريا به هنگام خنديدن ظاهر مى ‏سازند ببخشد، در جود و بخشش او تأثيرى نمى‏ گذارد و از بخششهاى واسعه او نمى‏ كاهد. (البتّه در نزد خدا بقدرى نعمتهاى ذخيره شده فراوان است كه عقل بشر هرگز بر آنها احاطه و آگاهى ندارد) و قطعا از ذخائر قابل احسان آن قدر در نزد خدا وجود دارد كه خواسته‏ هاى مردم آنها را تمام نمى ‏كند. زيرا او بخشنده ‏اى است كه در خواست سؤال كنندگان، بخشش او را كم نمى‏ گرداند و اصرار تقاضامندان موجب بخل و خسّت او نمى‏ شود».

 

شرح

در اين قسمت از خطبه امام (ع)، شروع به بيان اوصاف خداوند سبحانه و تعالى كرده و آنها را با توجّه به آثار رحمت حق و خصوصياتى كه منحصرا شأن ذات اوست بيان نموده است.

1-  دارايى، غنا و ثروتمندى خداوند متعال، با خوددارى از بذل و بخشش زياد نمى ‏شود، (بر خلاف ثروت و دارايى انسانها كه با عدم بخشش فزونى پيدا مى ‏كند) پس در باره خداوند دليلى بر منع از جود، وجود ندارد.

2-  جود و بخشش خداوند، موجب نقص و فقر او نمى‏ شود اين جا نيز دليلى وجود ندارد كه خداوند از كرم و بخشش باز بماند.

بعد از بيان اين دو خصوصيت براى ذات مقدّس حق، به پاسخ توهمّى كه ممكن است در اين باره از ناحيه افراد ناآگاه صورت گيرد، و خداوند را، در رديف بخشندگانى كه مالشان با بخشش نقصان مى‏ پذيرد قرار دهند پرداخته و مى ‏فرمايد: «هر بخشنده ‏اى جز خداوند مالش نقصان مى ‏پذيرد.» و باز خداوند را مبرّا و پاك مى ‏داند از اين كه داخل در افرادى باشد، كه بدليل منع و بخل از بخشندگى مورد مذمّت و نكوهش هستند با اين بيان كه هر منع كننده بخشش مورد مذّمت است جز او كه هر چند خوددارى از بخشش كند نكوهش نمى‏ شود، زيرا منع او بدليل ترس از فقر نيست.

اين بيان امام (ع) كه هر بخشنده ‏اى جز او دچار كمبود مى ‏شود، و هر منع كننده بخششى مورد مذمّت است، تأكيدى است، بر دو جمله اوّل كه فرمود: «خداوند با منع از بخشش فزونى مال پيدا نمى‏ كند و بخشندگى او هم موجب فقر و بى‏ چيزى‏ اش نمى‏ شود». دليل اين امر در مورد خداوند اين است، كه زياد شدن مال به بخشش نكردن و نقص پيدا كردن مال با بخشش در حق كسانى صادق است كه به زيادى و نقصان، دچار سود و زيان مى‏ شوند. امّا اطلاق سود و زيان بر خداوند محال است. بنا بر اين افزايش و نقصان مال در حق خداوند امرى است‏ محال زيرا تصوّر نفع و ضرر براى خداوند منجر به دو امر محال مى‏ شود: اوّل نيازمندى و امكان، دوّم محدود شدن خداوند در بخشش وجود، با اين كه قدرت ذات حق تعالى نامحدود است. اين حقيقت را امام (ع) بدين عبارت توضيح داده و فرموده است: «افزايش و نقصان در حق خداوند روا نيست تا فرقى ميان او و آفريدگانش باشد.» انسان بخشنده به اين دليل دچار كمبود مى ‏شود كه خود به آنچه مى‏ بخشد نيازمند است و از آن سود مى‏ برد، و باز به همين دليل انسانى كه از بخشش خوددارى كند مورد نكوهش است، نه خداوند، زيرا خداوند اگر از بخشش خوددارى كند مطابق نظام حكمت و عدالت رفتار مى‏ كند. ولى غير خداوند اگر از بخشش خوددارى كند، اكثرا بدليل پيروى از حرص و يا هواى نفس است.

بايد توجّه داشت، اين كه هر بخشنده ‏اى با بخشش كمبود پيدا مى‏ كند، قضيّه موجبه كليّه است و صدق آن (براى هر عاقلى) روشن است و نيازى به توضيح بيشتر ندارد، امّا كليّت اين قضيّه كه هر خوددارى كننده از بخشش جز خداوند مورد ملامت است، نياز به استدلال و برهان دارد، و تحقيق آن اين است كه خوددارى كننده از بخشش مال، ترس از فقر و يا امورى از اين قبيل او را از بخشش باز مى‏ دارد، و بخوبى روشن است آن كه در دنيا از فقر مى ‏ترسد، دنيا را دوست مى‏ دارد و با بندگانى كه توكّل بر خداوند دارند و از متاع دنيا و زيباييهاى آن زهد مى ‏ورزند فاصله زيادى دارد.

با توجّه به اين كه انسان وظيفه دارد و مأمور است كه در دنيا زهد پيشه كند و از جمله زاهدان باشد، وقتى كه دنيا دوست بود سزاوار مذمّت و ملامت شود، چه بدليل همين دنيا خواهى از بذل مال، خوددارى كرده است. و همين مال از توجّه به جمال خداوند كريم او را باز داشته و حجاب توجّه او گرديده است. با توضيح فوق صدق قضيّه كليّه فوق (هر خوددارى كننده از بخشش جز خداوند مورد ملامت است) بخوبى روشن شد.

از امام زين العابدين (ع) در دعا چنين نقل شده است كه در پيشگاه خداوند به هنگام نيايش عرضه مى‏ داشت: «اى كسى كه زيادى بخشش جز كرم و جود بر او نمى ‏افزايد» در اين عبارت امام سجّاد (ع) نكته ظريفى نهفته است. و آن اين كه بخشش خداوند سبحانه تعالى جز بر شايستگى و استحقاق به چيزى متوقّف نيست، و با هر نعمتى كه از جانب خداوند بر بنده ‏اى صدور پيدا نمايد جايگاه صدور نعمت را، استحقاق مى‏ بخشد و آنرا آماده پذيرفتن نعمتى ديگر مى‏ كند.

بنا بر اين فزونى بخشش، موجب فراوانى استعداد، و زيادى استعداد، اقتضاى پذيرفتن زيادى جود و بخشش را دارد.

3-  خداوند با نعمتهاى فراوانى كه به جهانيان عنايت فرموده، داراى حق منّت شده است. منّت، عبارت است از: يادآورى نعمت دهنده، از نعمتهايى كه به نعمت گيرندگان بخشيده، و از اين بابت بر آنها حق پيدا كرده است. چنان كه خداوند متعال مى‏ فرمايد: يا بَنِي إِسْرائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ«».

قرآن كريم كلمه «منّت» را در موارد زيادى بعنوان مدح و ستايش خداوند سبحان به كار برده است. هر چند منّت نهادن، يعنى به رخ كشيدن نعمت از صفات نكوهيده مخلوقات مى ‏باشد. علّت اين فرق اين است كه هر نعمت دهنده ‏اى جز خداوند، محتمل است كه براى نعمتى كه داده است انتظار پاداش متقابلى داشته باشد، تا از آن استفاده كند. با انتظار پاداش از ناحيه نعمت گيرنده، نعمت دهنده نبايد توقع سپاسگزارى را هم داشته باشد، چون توقّع سپاسگزارى منتفى است بنا بر اين منّت نهادن هم منتفى است زيرا لازمه منّت، دست بالا داشتن و خود را بزرگ ديدن است. كسى كه از نعمت گيرنده توقّع‏ جبران نعمتش را دارد، و به آن نيازمند است، داراى حقّ منّت نمى ‏تواند باشد.

انتظار تلافى و جبران نعمت، با داشتن منّت بر نعمت گيرنده، از نظر عرف قابل جمع نيستند. دست برتر داشتن و بزرگوار بودن شايسته توانگرى است كه چشم به نتيجه بخشش نداشته باشد. منّت گذارى يعنى شخصيّت نعمت گيرنده را خرد كردن، موجب آزار و اذيّت قبول كننده نعمت مى ‏شود، و آمادگى نفسانى نعمت دهنده را براى پذيرش رحمت حق، و پاداش اخروى خداوند از ميان مى‏ برد. لذا در كلام حق تعالى از منّت نهادن نهى شده است، چنان كه مى ‏فرمايد: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَ الْأَذى‏«».

در آيه كريمه، منّت و اذيّت را موجب بطلان صدقه دانسته است، يعنى منّت نهادن و اذيّت كردن استحقاق ثواب را از ميان مى ‏برد.

منظور از «فوايد النعم» در كلام امام (ع) فوايدى است كه خداوند بر خلايق ارزانى داشته و مقصود از «عوائد المزيد و القسم» امورى است كه مردم بدانها نيازمندند، و براى زندگى آنها ضرورت دارد. «پس خداوند بخاطر نعمتهايى كه به جهانيان عطا فرموده و نيازمندى زندگى آنها را كه بدان احتياج شديد دارند بر آورده ساخته، منّان است».

4-  خلايق عيال خدايند، روزى آنها را ضمانت كرده، و قوت آنها را اندازه‏ گيرى و مقرّر داشته است. در اين عبارت امام (ع) لفظ «عيال» را براى خلق نسبت به پروردگارشان استعاره آورده است.

جهت مشابهت را در تعريف عيال مى ‏توان فهميد، عيال شخص كسانى هستند كه انسان، آنها را در محلّى جمع كرده، نيازمندى آنها را تأمين مى‏ كند و آنچه به حال وضع آنها مناسب باشد. بر ايشان فراهم مى‏ كند. احوال خلق هم‏ نسبت به خداوند چنين است. آنها را آفريده و تحت توجّهات خود قرار داده، تا سعادتشان را در زندگى اين دنيا و آن دنيا تأمين كند (معاش اين دنيا و ثواب آن دنيا را بر ايشان فراهم كند).

لفظ «ضمان» نيز براى آنچه در حكمت الهى واجب شده، و تحقّق آنها براى نظام يافتن و سامان پيدا كردن وضع زندگى خلايق از قبيل روزى مقدّر و ديگر نيازمنديهايشان استعاره به كار رفته است. مقصود از «قوت مقدّر خداوند براى خلق»، بخشش تمام چيزهايى است كه از كم و زياد، در لوح محفوظ ثبت و ضبط شده است، و انجام آنها تخلّف ناپذير مى ‏باشد.

5-  مسير واضح علاقه ‏مندان به سير و سلوك، به خداوند ختم مى ‏شود، و هر آنچه بخواهند نزد اوست.

امام (ع) در آغاز سخن آنچه مربوط به اصلاح حال انسانها، از روزى، قوت و ديگر نيازمنديهاى ضرورى، دنياى آنها بوده بر شمرده است، و آن گاه امورى كه در بهبود وضع آخرت آنها مؤثر است همچون پيمودن راه حق، و ديگر شئون را يادآورى مى‏ كند، و از آن ميان به روشن بودن راه شريعت، براى پويندگانى كه به نظاره كردن جمال خداوند كريم راغبند و نعمتهاى مدام و جاويد حق تعالى را مى‏ خواهند اشاره كرده و مى ‏فرمايد: «سالكان طريق به سوى او در حركتند، و خواستاران سعادت، رستگارى را از نزد او مى‏ طلبند.»

 6-  حق تعالى در مورد آنچه از او خواسته مى‏ شود نسبت به آنچه كه از او خواسته نمى‏ شود بخشنده‏ تر نيست.

كلام امام (ع) در باره اين صفت خداوند اشاره به نكته لطيفى دارد: فيضى كه از ناحيه حق تعالى بر خلايق صادر مى‏ شود به دو اعتبار است.

1-  اگر صدور فيض به لحاظ جود و بخشش خداوندى در نظر گرفته شود از اين جهت نسبت به همه موجودات يكسان بوده، در بخشش اختلافى نيست.

بدين اعتبار همه مخلوقات نسبت بخداوند نسبت مساوى دارند، پس نمى ‏توان گفت كه خداوند نسبت به فلان موجود خاص بخشنده ‏تر از بهمان موجود است كه اگر چنين فرض شود لازم مى ‏آيد خداوند نسبت به بعضى بخل ورزيده باشد و به بعضى نيازمند باشد، و لازمه اين اثبات نقص براى خداست و خداوند از نقص و بخل و نياز مبرّا و پاك بوده و مقامى فراتر از اين تصورات دارد.

2-  اگر فيض به نسبت فيض گيرنده يعنى ممكن الوجود در نظر گرفته شود، اختلاف وجود دارد امّا اين اختلاف، صرفا از همين جهت قرب و بعد با خداوند است. بنا بر اين هر فيض گيرنده‏اى كه داراى استعداد و پذيرش بيشترى بوده، شرط و تضاد كمترى داشته باشد، به جود و بخشش خداوند نزديك‏تر است.

با توجّه به توضيح فوق، اگر سؤال كننده و متقاضى، چيزى را كه از خداوند مسئلت مى‏ كند نصيبش شود و چيزى را كه مسئلت ندارد به او بخشيده نشود، بدين معنى نيست كه شي‏ء تقاضا نشده، در نزد خداوند بسيار با ارزش بوده و خداوند بوى نبخشيده است. اصولا ميان آنچه خواسته شده و آنچه خواسته نشده است، نسبت به جود خداوند فرق و تفاوتى نيست. امّا اين كه چرا شي‏ء مورد خواست و تقاضا به او بخشيده شده است باين دليل است كه سؤال و تقاضا زمينه قبول فيض را فراهم كرده و فيض حق متعال كه همواره وجوب وجود دارد، در زمينه مستعد قبول جارى و سارى شده است. اگر متقاضى فيض، همان چيزى را كه از خدا نخواسته است، تقاضا مى‏كرد، و بوسيله خواست و مسئلت، خود را مستعد قبول فيض مى‏ كرد. به او عطا مى‏ شد، بديهى است كه در بخشش خداوند بخل و منعى نيست، هر چند كه شي‏ء مورد تقاضا نهايت ارزشمندى و گران قدرى را مى‏داشت حق تعالى بوى مى ‏بخشيد، چه بخشندگى نقصى در گنجينه ‏هاى بخشش، و عموم جود خداوند ايجاد نمى‏ كند. كلام امام رضا (ع) به همين حقيقت اشاره دارد

هنگامى كه معناى «جواد» از آن حضرت پرسيده شد. در پاسخ سؤال كننده فرمود: «اين سؤال شما دو صورت دارد: اگر مقصودت از «جواد» مخلوق و انسان باشد. جواد كسى است كه آنچه از جانب حق تعالى بر او واجب و مقرر شده است پرداخت نمايد (مانند صدقات، زكوات و…) و بخيل كسى است كه از پرداخت حقوق واجبه الهى خوددارى كند.

و اگر مقصودت از جواد آفريدگار و خالق باشد. خداوند بخشنده و جواد است، چه ببخشد و يا منع كند، زيرا كه خداوند اگر ببخشد به كسى مى‏ بخشد كه استعداد بخشش را داشته باشد. و اگر منع كند از كسى منع مى‏كند كه استعداد قبول را نداشته باشد.» در عبارت امام رضا (ع) جمله: ان اعطى اعطى من له و إن منع منع من ليس له اشاره به اين است كه بخشش و عدم بخشش الهى بسته به زمينه استحقاق است. او در فياضيّت منع و ردعى ندارد (و به گفته شاعر عارف: هر چه هست از

         قامت ناجور نازيباى ماست            ورنه تشريف تو بر قامت كس كوته نيست)

 

امام على (ع) با ذكر اين صفت براى خداوند او را از بخلى كه در انسان است مبرّا و پاك دانسته است، زيرا طبيعت انسان چنين است كه نسبت به آنچه از او تقاضا شود بخشنده‏ تر است. دليل آسانى بخشش، در شي‏ء مورد تقاضا اين است كه متقاضى معمولا، اشياى گرانبها و پر ارزشى كه در نظر انسان بسيار عزيز باشد. تقاضا نمى‏ كند (چون مى ‏داند كه نخواهد داد)، به همين لحاظ انسان نسبت به شيئى مورد تقاضا (كه عرفا هم كم بهاتر مى ‏باشد) بخشنده ‏تر است.

7-  خداوند اوّلى است كه ما قبلى ندارد، پس هيچ چيز پيش از او نيست.

8-  خداوند آخرى است كه ما بعدى ندارد، پس بعد از او هيچ چيز نيست.

ما در گذشته پيرامون اين دو صفت حق تعالى بحث كرده ‏ايم، نكته‏اى كه در اينجا قصد توضيح آن را داريم اين است كه اوّل يا آخر بودن، دو مفهوم‏ اعتبارى اضافى مى‏ باشند كه، عقل ما از ذات مقدس حق تعالى انتزاع مى‏ كند. به اين دليل كه وقتى ما سلسله وجودات و نيازمندى آنها را بذات حق تعالى بررسى كنيم موجودات را بذات او منتهى ديده و به او نسبت مى‏ دهيم و به اعتبار همين نسبت و اضافه او را اوّل مى ‏ناميم زيرا تمام موجودات در تحقّق وجودى و بقاى خود به موجودى بى نياز و مطلق كه خداوند است منتهى مى‏ شوند. پس آن ذات مطلق بعنوان عليّت و اصالت ذات و شرافت وجودى اوّل بحساب مى ‏آيد (تقدّم و تأخر يا به اعتبار مكان است و يا به اعتبار زمان) و چون خداوند در مكان قرار ندارد، تقدم مكانى در باره خداوند منتفى است و زمان هم متأخّر از وجود خداوند است زيرا كه زمان از خصوصيات حركت و حركت متأخّر از جسم و جسم از علت وجودى خود (كه خداوند باشد) متأخر است، پس قبليّت زمانى هم در مورد خداوند تصور ندارد، چه برسد كه بر آن سبقت گرفته باشد. پس هيچ چيز بطور مطلق از اشياى زمانى و غير زمانى قبل از خداوند تصوّر ندارد. قبليّت خداوند به لحاظ اشياى زمان‏دار و مكان‏دار است كه در سلسله علل وجودى به وى منتهى مى ‏شوند.

آنچه تاكنون گفته شد، در مورد اطلاق مفهوم قبليّت بر خداوند بود امّا اطلاق مفهوم بعديّت بر ذات حق تعالى بدين لحاظ است كه اگر آداب و كيفيّت سلوك را در نظر بگيرى و ملاحظه مراتب سلوك سالكين را كه سفر كننده بمنازل عرفان و شناختشان هستند بنمائى مفهوم آخريّت خداوند را در مى ‏يابى، چه او پايان درجاتى است كه عرفا مى‏ توانند بدان صعود نموده و ارتقا يابند و شناخت خداوند درجه نهايى و آخرين منزل است.

بعبارت ديگر هر موجودى جز خداوند، امكان عدم دارد، و چون امكان عدم دارد پس ذاتش استحقاق وجود يافتن را ندارد تا چه رسد به اين كه آخريّت و بعد بودن مطلق بر او عارض شود. امّا خداوند متعال ذاتا واجب است و با قياس‏ به هر موجودى آخريّت و بعد بودن ذاتى اوست. پس او بطور مطلق اوّلى است كه هيچ چيز قبل از او نيست و آخر مطلقى است كه هيچ چيز بعد از او نمى ‏باشد.

9-  خداوند مردمك چشمها را از اين كه او را دريابند و درك كنند باز داشته است.

قبلا اين موضوع توضيح داده شد كه نيروى بينايى چشم، شيئى را مى‏ تواند درك كند، كه داراى چگونگى و جهت باشد، (حالت و مكان داشته باشد) خداوند متعال از داشتن وضع و جهت مبرّاست. بنا بر اين محال است كه با حسّ بينائى درك شود.

معناى اين عبارت امام (ع) كه خداوند قوّه باصره را از ديدن خود باز داشته است اين است كه چشمها را تحت تأثير قوه قهريّه خويش قرار داده، و به لحاظ نقص و كمبودى كه دارند قادر بدرك خداوند نيستند.

10-  روزگار بر خداوند نمى‏ گذرد، تا با گذشت زمان حال او دگرگون شود.

مى‏ دانيم كه گذشت زمان منشأ تمام تغييرات، و دگرگونى احوال است. با توجّه به اين كه ذات اقدس حق تعالى منزّه است از اين كه در ظرف زمان قرار گيرد بنا بر اين از تغيير و دگرگونيى كه عارض بر اشياى زمانى مى ‏شود، مبرّا و پاك مى ‏باشد.

11-  خداوند در مكان قرار ندارد، تا انتقال يافتن و جابجا شدن بر او صدق كند چون از ويژگيهاى شي‏ء مكانى اين است كه از مكان خود بجاى ديگر منتقل شود، و خداوند كه از داشتن مكان منزّه است انتقال يافتن و جابجايى براى خداوند محال است.

اگر خداوند در مكان و قابل انتقال مى‏بود، همان نقصى كه براى اشياى مكانى به لحاظ نياز به مكان، متصوّر است، براى خداوند در نظر گرفته مى ‏شد و لازم مى ‏آمد كه خداوند داراى نقص باشد.

با توضيح فوق روشن شد كه خداوند مكانى ندارد. تا جابجايى و انتقال‏ بر ذات او راه پيدا كند.

12-  خداوند متعال چنان است كه اگر تمام معادن كوهها و دانه‏ هاى قيمتى درياها، مانند نقره و طلاهاى خالص و يا درّ و مرواريد به مردم بخشد، تأثيرى در جود و كرم خداوند ندارد.

بر شمردن اين نعمتها بمنظور ستايش و مدح خداوند است، نعمتهايى كه امام (ع) در اينجا نام برده، بهترين چيزهايى هستند كه انسان مى‏ تواند به دست آورد، و پربهاترين دانه‏ هاى قيمتى است كه طالبان دنيا براى به دست آوردن آنها، رقابت مى‏ كنند، يادآورى اين نعمتها، توجّه دادن به كمال قدرت خداوند و نامتناهى بودن مخلوقات مى‏ باشد.

ما قبل از اين توضيح داده‏ايم كه بخشش، در قدرت و توان مالى كسانى تأثير دارد كه خود محتاجند و نفع و ضرر در باره آنها معنى پيدا مى ‏كند. ولى جود و بخشندگى هر چند بي نهايت باشد، در ذات خداوند، مؤثّر نخواهد بود.

امام (ع) لفظ «ضحك خنديدن» را براى صدف استعاره آورده است وجه شباهت ميان آنها اين است، كه دهان، مانند صدف باز مى‏ شود. درهاى داخل صدف و دندانها چون در نمايان مى‏ شوند. و باز گوشتى در داخل صدف وجود دارد كه در لطافت و ظرافت شبيه زبان مى‏ باشد. هر گاه كسى صدفى را بيابد خواهد ديد كه درست مانند انسان مى‏ خندد.

در عبارت فوق لفظ «حصيد» براى درهاى كوچك استعاره به كار رفته است كه درست بهنگام چيدن شبيه گندم و حبوبات مى ‏باشند.

بايد دانست كه صدف هر چند حيوان داراى حسّ و حركت مى‏باشد ولى او از نظر اتّصال بزمين براى تغذيه و ريشه‏ دار بودنش، شبيه گياهان است.

امام (ع) با عبارت زيباى «يخرج» را براى اموالى كه از معادن و يا دريا بدست آيد بكار برده است اين شنونده است كه بايد ميان دو مورد فرق بگذارد و جواهرات حاصل‏ از معادن و دانه‏ هاى گران قيمت بدست آمده از دريا را از يكديگر تميز دهد.

قوله عليه السلام: لأنّه الجواد الّذى لا يغيضه سؤال السّائلين و لا يبخله الحاح الملحين.

«خداوند آن بخشنده‏ اى است، كه عطاى او با سؤال مكرّر متقاضيان فروكش نمى‏ كند و اصرار اصرار كنندگان او را به بخل و خوددارى از بخشش وادار نمى ‏سازد كلام حضرت بيان كننده اين حقيقت است، كه بخشيدن چيزهاى گران قيمت و پر ارزش، تأثيرى در بخشندگى خداوند ندارد، و با اعطا و خارج كردن اين نعمتها كمبودى در گنجينه‏ هاى كرمش احساس نمى‏ شود.

بخشنده ‏اى كه طبيعت ذاتش چنين باشد، همان جوادى است كه سود و زيان و كمبودى بر او عارض نمى ‏شود، و نعمتهاى او بى نهايت است. لفظ «يغيض» براى نعمتهاى الهى به ملاحظه شباهت آن با آب از جهت اين كه آب داراى مخزن كامل زير زمينى و با كشيدن، كمبود پيدا نمى‏ كند استعاره به كار رفته است.

بعضى كلمه «يقيضه» را «بغضبه» روايت كرده‏ اند. غضب و خشم از ويژگيهاى مزاج انسانى است و چون حق تعالى از مزاج و جسمانيّت پاك و منزّه مى ‏باشد، از عوارض آن كه خشم و غضب است نيز مبرّاست. همچنين بخل و خوددارى از بخشش، صفت پست جسمانى است، كه نيازمندى و كمبود موجب آن مى ‏شود. آن كه در ذاتش زيادى و نقصان راه ندارد اگر همه دنيا را به سائل و متقاضى ببخشد، تأثيرى در پادشاهى وى نخواهد داشت.

 

بخش دوم خطبه:

صفات ذات تعالى در قرآن

فَانْظُرْ أَيُّهَا السَّائِلُ-  فَمَا دَلَّكَ الْقُرْآنُ عَلَيْهِ مِنْ صِفَتِهِ فَائْتَمَّ بِهِ-  وَ اسْتَضِئْ بِنُورِ هِدَايَتِهِ وَ مَا كَلَّفَكَ الشَّيْطَانُ عِلْمَهُ-  مِمَّا لَيْسَ فِي الْكِتَابِ عَلَيْكَ فَرْضُهُ-  وَ لَا فِي سُنَّةِ النَّبِيِّ ص وَ أَئِمَّةِ الْهُدَى أَثَرُهُ-  فَكِلْ عِلْمَهُ إِلَى اللَّهِ سُبْحَانَهُ-  فَإِنَّ ذَلِكَ مُنْتَهَى حَقِّ اللَّهِ عَلَيْكَ- وَ اعْلَمْ أَنَّ الرَّاسِخِينَ فِي الْعِلْمِ هُمُ الَّذِينَ أَغْنَاهُمْ-  عَنِ اقْتِحَامِ السُّدَدِ الْمَضْرُوبَةِ دُونَ الْغُيُوبِ-  الْإِقْرَارُ بِجُمْلَةِ مَا جَهِلُوا تَفْسِيرَهُ مِنَ الْغَيْبِ الْمَحْجُوبِ-  فَمَدَحَ اللَّهُ تَعَالَى اعْتِرَافَهُمْ بِالْعَجْزِ-  عَنْ تَنَاوُلِ مَا لَمْ يُحِيطُوا بِهِ عِلْماً-  وَ سَمَّى تَرْكَهُمُ التَّعَمُّقَ-  فِيمَا لَمْ يُكَلِّفْهُمُ الْبَحْثَ عَنْ كُنْهِهِ رُسُوخاً-  فَاقْتَصِرْ عَلَى ذَلِكَ-  وَ لَا تُقَدِّرْ عَظَمَةَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ عَلَى قَدْرِ عَقْلِكَ-  فَتَكُونَ مِنَ الْهَالِكِينَ هُوَ الْقَادِرُ الَّذِي إِذَا ارْتَمَتِ الْأَوْهَامُ-  لِتُدْرِكَ مُنْقَطَعَ قُدْرَتِهِ-  وَ حَاوَلَ الْفِكْرُ الْمُبَرَّأُ مِنْ خَطَرَاتِ الْوَسَاوِسِ-  أَنْ يَقَعَ عَلَيْهِ فِي عَمِيقَاتِ غُيُوبِ مَلَكُوتِهِ-  وَ تَوَلَّهَتِ الْقُلُوبُ إِلَيْهِ لِتَجْرِيَ فِي كَيْفِيَّةِ صِفَاتِهِ-  وَ غَمَضَتْ مَدَاخِلُ الْعُقُولِ فِي حَيْثُ لَا تَبْلُغُهُ الصِّفَاتُ-  لِتَنَاوُلِ عِلْمِ ذَاتِهِ رَدَعَهَا-  وَ هِيَ تَجُوبُ مَهَاوِيَ سُدَفِ الْغُيُوبِ مُتَخَلِّصَةً إِلَيْهِ سُبْحَانَهُ-  فَرَجَعَتْ إِذْ جُبِهَتْ مُعْتَرِفَةً-  بِأَنَّهُ لَا يُنَالُ بِجَوْرِ الِاعْتِسَافِ كُنْهُ مَعْرِفَتِهِ-  وَ لَا تَخْطُرُ بِبَالِ أُولِي الرَّوِيَّاتِ خَاطِرَةٌ مِنْ تَقْدِيرِ جَلَالِ عِزَّتِه الَّذِي ابْتَدَعَ الْخَلْقَ عَلَى غَيْرِ مِثَالٍ امْتَثَلَهُ-  وَ لَا مِقْدَارٍ احْتَذَى عَلَيْهِ مِنْ خَالِقٍ مَعْبُودٍ كَانَ قَبْلَهُ-  وَ أَرَانَا مِنْ مَلَكُوتِ قُدْرَتِهِ-  وَ عَجَائِبِ مَا نَطَقَتْ بِهِ آثَارُ حِكْمَتِهِ-  وَ اعْتِرَافِ الْحَاجَةِ مِنَ الْخَلْقِ إِلَى أَنْ يُقِيمَهَا بِمِسَاكِ قُوَّتِهِ-  مَا دَلَّنَا بِاضْطِرَارِ قِيَامِ الْحُجَّةِ لَهُ عَلَى مَعْرِفَتِهِ-  فَظَهَرَتِ الْبَدَائِعُ-  الَّتِي أَحْدَثَتْهَا آثَارُ صَنْعَتِهِ وَ أَعْلَامُ حِكْمَتِهِ-  فَصَارَ كُلُّ مَا خَلَقَ حُجَّةً لَهُ وَ دَلِيلًا عَلَيْهِ-  وَ إِنْ كَانَ خَلْقاً صَامِتاً فَحُجَّتُهُ بِالتَّدْبِيرِ نَاطِقَةٌ-  وَ دَلَالَتُهُ عَلَى الْمُبْدِعِ قَائِمَةٌ فَأَشْهَدُ أَنَّ مَنْ شَبَّهَكَ بِتَبَايُنِ أَعْضَاءِ خَلْقِكَ-  وَ تَلَاحُمِ حِقَاقِ مَفَاصِلِهِمُ الْمُحْتَجِبَةِ لِتَدْبِيرِ حِكْمَتِكَ-  لَمْ يَعْقِدْ غَيْبَ ضَمِيرِهِ عَلَى مَعْرِفَتِكَ-  وَ لَمْ يُبَاشِرْ قَلْبَهُ الْيَقِينُ بِأَنَّهُ لَا نِدَّ لَكَ-  وَ كَأَنَّهُ لَمْ يَسْمَعْ تَبَرُّؤَ التَّابِعِينَ مِنَ الْمَتْبُوعِينَ-  إِذْ يَقُولُونَ تَاللَّهِ إِنْ كُنَّا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ-  إِذْ نُسَوِّيكُمْ بِرَبِّ الْعالَمِينَ-  كَذَبَ الْعَادِلُونَ بِكَ إِذْ شَبَّهُوكَ بِأَصْنَامِهِمْ-  وَ نَحَلُوكَ حِلْيَةَ الْمَخْلُوقِينَ بِأَوْهَامِهِمْ-  وَ جَزَّءُوكَ تَجْزِئَةَ الْمُجَسَّمَاتِ بِخَوَاطِرِهِمْ-  وَ قَدَّرُوكَ عَلَى الْخِلْقَةِ الْمُخْتَلِفَةِ الْقُوَى بِقَرَائِحِ عُقُولِهِمْ-  وَ أَشْهَدُ أَنَّ مَنْ سَاوَاكَ بِشَيْ‏ءٍ مِنْ خَلْقِكَ فَقَدْ عَدَلَ بِكَ-  وَ الْعَادِلُ بِكَ كَافِرٌ بِمَا تَنَزَّلَتْ بِهِ مُحْكَمَاتُ آيَاتِكَ-  وَ نَطَقَتْ عَنْهُ شَوَاهِدُ حُجَجِ بَيِّنَاتِكَ-  وَ إِنَّكَ أَنْتَ اللَّهُ الَّذِي لَمْ تَتَنَاهَ فِي الْعُقُولِ-  فَتَكُونَ فِي مَهَبِّ فِكْرِهَا مُكَيَّفاً-  وَ لَا فِي رَوِيَّاتِ خَوَاطِرِهَا فَتَكُونَ مَحْدُوداً مُصَرَّفاً

لغات

اقتحام: ناگهانى و بشدت داخل در امرى شدن

سدد: جمع شده است به معنى درها و پرده‏ها

جاب البلاد: سرزمينها را پيمود.

سدف: جمع سدفه: تاريكى ظلمت.

جبه: رد كردن.

احتذى عليه: راه او را پيمود، به روش او عمل كرد.

حقاق: جمع حقّ، اطراف استخوان مفاصل.

عادل: آن كه براى خدا مانند بگيرد، عديل و معادل قرار دهد.

قريحه: قدرت انديشه.

 

ترجمه

«پس اى سؤال كننده درست بنگر و با دقّت و تفكّر، از صفاتى كه قرآن تو را بدان راهنمايى كرده، پيروى كن، و از نور هدايت آن روشنايى بطلب و آنچه شيطان دانستن آن را به تو القا و تكليف كرده در قرآن و سنت پيامبر (ص) و پيشوايان دين دانستن آن بر تو لازم نشده است، دانش آن را بخداوند سبحان واگذار نما، اين است نهايت حقّ خداوندى بر عهده تو و بدان كه، انسانهاى راسخ در علم كسانى هستند كه اقرار به تمام غيبهاى پوشيده، آنان را از تجاوز به سدها و موانع و حدودى كه ميان آنها و حقايق غيبى زده شده بى نياز ساخته است. نسبت به تمام امورى كه جاهلند و تفسيرش را نمى‏ دانند و براى آنها غيب و نهفته است، مقرّ و معترفند، و خداوند همين اقرار و اعتراف بر عجز و ناتوانى آنها را، از رسيدن به آنچه در علم و دانش بدان احاطه ندارند، ستوده است. و انديشه نكردن آنان در چيزى كه بحث و گفتگو از كنه و حقيقت آن را بانسان امر نكرده است، رسوخ و استوارى ناميده و آنها را راسخين و استواران در علم و دانش خطاب فرمود (زيرا از حدّ خود تجاوز نكرده و در آنچه كه مأمور نيستند كنه و حقيقت آن را دريابند تعمّق و انديشه نمى‏ كنند) پس تو نيز اى سؤال كننده، به آنچه قرآن كريم راهنمائيت مى‏ كند اكتفا كنى. (در آنچه فهمت بدان نمى ‏رسد و مأمور بدانستن آن نيستى انديشه نكن) و عظمت و بزرگى خداوند را به اندازه عقل و فهم خود نسنج كه هلاك و تباه خواهى شد.

چه ذات مقدس خداوند چنان قدرتمندى است كه اگر همه انديشه‏ هاى بشرى متوجه او شوند، تا نهايت قدرت و توانايى‏اش را دريابند، و اگر فكر و انديشه‏ اى كه آلوده بوسوسه‏ هاى شيطانى نگشته، بخواهد بزرگى پادشاهى وى را در منتهى درجه عوالم غيب و ناديدنيها بدست آورد، و اگر دلها حيران و شيفته او شوند تا كيفيّت و چگونگى صفاتش را بيابند و اگر عقلها بسياركنجكاوى كنند (خردمندان انديشه فراوان بگيرند) تا چون حقيقت صفاتش آشكار نيست به كنه ذاتش پى‏ برند (قدرت) خداوند متعال آن اوهام و عقول را باز مى‏ گرداند، (درمانده و ناتوان مى‏ سازد) در حالى كه راههاى هلاكت و تاريكيهاى عوالم غيب را طى كرده و از همه جا بازمانده از روى اخلاص روى به حق سبحانه و تعالى مى ‏آورند (بعد از آن كه از طىّ اين راههاى خطرناك بجايى نرسيدند و از درك حقيقت ذات و صفات وى كه ممنوع گشته ‏اند برگشتند) و اعتراف خواهند كرد كه سير در اين راه از روى خبط و اشتباه بوده و كنه معرفت او درك نمى ‏شود، و به قلب صاحبان عقول و انديشه‏ ها خطور نمى‏ كند كه بتوان جلال و عزتش را اندازه گرفت (چه رسد به اين كه او را دريابند و بر او احاطه علمى پيدا كنند) او خداوندى است كه بدون صورت و مثالى كه از آن اقتباس كرده باشد، جهانيان را بيافريد و بدون سنجش و اندازه‏گيرى مخلوقاتى كه آفريدگارى پيش از خلق جهان آفريده باشد، و خداوند عالم از روى نمونه و مدلى كه خالق و معبود سابق بكار برده، جهان را خلقت كرده و از آن تبعيت كرده باشد، (جهان را ايجاد كرد) زيرا صورت دهنده به موجودات اوست، و پيش از او آفريدگارى نبوده تا خداوند از روى نقشه او كار كند.

او از ملكوت، قدرت و شگفتيهاى آن چنان كه (در عين خاموشى) نشانه ‏هاى حكمتش گوياى آنهاست، به ما نشان داد كه خلق نيازمند و معترفند به اين كه اوست كه با قدرت و توانايى خود آفرينش را سر پا نگاهداشت، تا ما را به معرفت و شناسايى خويش با دلايل قطعيّه و حجتهاى بالغه راهنمايى كند. اوست كه آثار صنعت و نشانه ‏هاى حكمتش در نقشهاى تازه و بديع و دلفريبى كه در قالب تكوين ريخته پيداست هر يك از موجودات دليلى بر وجود اويند. پس آنچه آفريده حجّت و دليل بر حقيقت اوست، هر چند (مانند جمادات) بى زبان و خاموش باشند احتياج و نيازمندى موجودات به خالق، خود اعترافى است بر اين كه تنها اوست كه با قدرت و توانايى خويش آنها را بر پا نگاهداشته است. اقامه دليلى كه ما را بر شناخت خداوند ناگزير ساخت.

پديده ‏هاى نو و تازه آثار صنع و نشانه‏ هاى حكمتى بود كه خداوند متعال آنها را ظاهر گردانيد. بنا بر اين آنچه را آفريدگار جهان آفريد هر چند خاموش و بى زبان باشند، حجّت و دليلى بر حقيقت ذات اويند. حجّت خداوند بر تدبيرات امور و دلايلش بر خلاقيّت و آفرينندگى پروردگار، در همه موجودات گويا و پا برجاست.

(اى خداى يگانه بى‏ همتا) گواهى مى ‏دهم كه هر كس تو را در داشتن اعضاى گوناگون و متفاوت و به مخلوقت تشبيه كرد و تو را داراى مفاصل كوچك بهم پيوسته كه از تدبير حكمت تو (در زير گوشت و پوست) پنهانند، بداند در حقيقت به يگانگى تو اعتقاد نكرده و تو را نشناخته و دلش به اين كه براى تو مانندى نيست يقين ندارد، گويا او حكايت بيزارى جستن بت‏پرستان را (در قيامت) از بتهايى كه مى‏ پرستيدند نشنيده. آن گاه كه مى‏ گويند: تَاللَّهِ إِنْ كُنَّا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ. إِذْ نُسَوِّيكُمْ بِرَبِّ الْعالَمِينَ«».

آنان كه تو را با مخلوقات برابر دانستند، دروغ گفتند آن گاه كه تو را با بتهايشان تشبيه كردند. و به اوهام (و افكار پوچ) خويش تو را در كسوت مخلوقين ديده و به انديشه‏ هاى (نارساى) خود تو را همچون اجسام داراى اجزا دانسته و برويّه خردهاى كوتاهشان تو را با مخلوق گوناگون بيك ميزان و سنجش ديدند.

گواهى مى‏ دهم كسى كه تو را با مخلوق و آفريده‏ ات، مساوى داشت، از تو بر گشته، و كسى كه از تو برگشته باشد، به آيات محكمى كه تو نازل كرده‏اى و بصحّت آنها دلايل روشنى از جانب تو گواهى داده است، كافر گشته است.

شهادت مى ‏دهم، تو آن خداوندى هستى كه در خردها نگنجى تا در منشأ انديشه‏ ها داراى كيفيّت و چگونگى باشى، و نه در انديشه هاى عقول محدود بحدّى، تا به تعريف در آيى، و موصوف بدگرگونى و جابجائى گردى»

شرح

در بخش نخستين اين فصل از خطبه، امام (ع) كيفيّت توصيف كردن خداوند سبحان را ياد مى‏ دهد و به مردم چگونگى ستايش كردن و ثنا گفتن ذات مقدّس حق تعالى را، چنان كه در خور آن باشد مى‏ آموزد. هر چند شخص مورد خطاب امام (ع) در اين كلام، سؤال كننده ‏اى است كه از حضرت خواسته بود تا خدا را برايش توصيف كند، امّا از باب ضرب المثل معروف: «ايّاك اعنى و اسمعى يا جارة»«» تعليم دادن همه انسانها منظور است.

امام (ع) سؤال كننده را مورد خطاب قرار داده به كتاب خدا هدايتش كرده به او دستور مى‏ دهد كه قرآن را پيشواى خويش بداند و از روشنايى كتاب، در پيمودن راه حق و چگونگى توصيف خداوند، كسب نورانيت كند زيرا شايسته ‏ترين اوصافى كه براى خدا آورده شده، همان اوصافى است كه حق سبحانه و تعالى براى خويش در قرآن آورده و خود را بدانها توصيف كرده است. و باز سؤال كننده را امر مى‏كند، تا علم صفات و خصوصياتى كه در كتاب خدا و سنت رسول و آثار پيشوايان دينى كه همچون رسول خدا (ص) شرح و توضيح ديانت را بر عهده دارند، آمده است و امورى محرّز و مسلّم هستند (ولى او درك نمى‏ كند) بخداوند متعال واگذارد (به پندار خود آنها را نفى و اثبات نكند) و مقصود از تفويض همين معنى است كه ذكر شد.

به عبارت ديگر توضيح سخن امام (ع) اين است كه پيشوايان هدايت كننده دين به نسبت آفريدگار يا آفريده آگاه‏ترند، و به كار بردن الفاظ مناسبى را كه مفيد معنى باشد و بر خداوند اطلاق گردد بخوبى مى‏ دانند (بنا بر اين آنچه قرآن، سنت پيامبر (ص) و پيشوايان بر حق، بر خداوند اطلاق كرده‏ اند بى چون چرا قابل قبولند و تأمّل در آنها روا نيست و بدنبال صفات و خصوصياتى، كه فكر و تحقيق در باره آنها منع شده است. نيز نبايد رفت) پيگيرى شناخت صفات ممنوعه حق، و كاوش در باره فهم آنها را بدين اشاره كه فعل شيطانى است منفور دانسته، جايز نمى‏داند.

روشن است كه جستجو و تحقيق بيرون از حدّ شرعى، كه گذشتن از آن نهى شده است، بوسوسه شيطانى و طبع حريصى است كه براى دستيابى به امور ممنوعه، همواره بيشتر تلاش مى‏ كند.

بايد دانست كه اكتفا كردن بر اوصافى كه در قرآن و سنت و گفتار پيشوايان بر حق آمده، نهايت حق خداوند متعال و چيزى است كه از انسان خواسته شده است (بيش از اين افراد تكليف تحقيق ندارند) با توجّه به اين كه خواست شارع مقدّس اسلام بهنگام وضع شريعت و استوار داشتن پايه‏ هاى آن، الفت دادن قلب جهانيان بر قانون واحد، و متّحد ساختن آنها بر محور واحد بوده است، تا بدان حد كه حتّى در اعتقاد به امرى كوچك و ناچيز متفرّق و گروه گروه نشوند زيرا تفرقه چنان كه قبلا توضيح داده شد، موجب ضعف دين، و عدم همكارى بر تحكيم ديانت مى‏ شود. بنا بر اين به مقتضاى حكمت واجب است، كه كاوش و تحقيق بيش از آن كه شريعت مجاز دانسته است حرام باشد، تا دستورات دين و شريعت در قلب مردم ثابت و استوار گردد، و بحث پيرامون آنچه در ديانت مجاز شمرده نشده است. انسانها را از اعتقاد خارج نسازد، كه شريعت را بكنارى افكنند، و اعتقاد بسيارى از مردمان، بخاطر ورود در موضوعات غير مجاز (معرفت بر كنه ذات خداوند و امثال آن) فاسد گردد، زيرا در ميان مردم افرادى هستند، كه آمادگى پذيرش غير ظواهر شريعت را ندارند، و آنها كه مستّعد درك حقايق باشند، نادر و اندكند. هر چند مى‏ دانيم كه پيامبر (ص) هر گاه در فردى استعداد درك اسرار شريعت را مى‏ ديد، و به او اعتماد مى‏ داشت، مانند على (ع) نه ابو هريره و امثالش، آن رموز و اسرار را به او تعليم مى ‏داد.

پس از آن كه امام (ع) تحقيق و كاوش در امور غير مجاز را نهى فرمود، راسخان در علم را مى ‏ستايد، آنها كه در قرآن كريم از گفته ربّ حكيم مورد ستايش واقع شده‏ اند آنجا كه مى‏ فرمايد: لكِنِ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ مِنْهُمْ وَ الْمُؤْمِنُونَ يُؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ«» و باز مى‏ فرمايد: هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ«».

در تفسير معناى رسوخ در علم گفته‏ اند: راسخان در علم كسانى هستند كه خداوند آنها را از دست اندازى به امورى كه غيب است و اجازه تحقيق در آنها نيست. بى‏ نياز كرده است. آنها به تمام آنچه غيب و نهفته است و نمى‏ دانند اقرار دارند، و خداوند به دليل اقرار آنها بر عجز و ناتوانى خويش از عدم دستيابى به آنچه در حيطه علميشان نيست، آنها را ستوده است، و ترك تعمق آنها را از چيزهايى كه مكلّف به بحث آنها نيستند، رسوخ در علم دانسته است.

در اينجا لازم است كه به معناى سدد مضروبة و حجب الغيوب: «درهاى بزرگ بسته و پرده‏ هاى غيب» اشاره شود لذا به بعضى از مكاشفات علماى صوفيّه كه بدانها نيز روايت سيد انبياء (ص) اشاره دارد، مى‏ پردازيم.

پيامبر (ص) فرموده است: «براى خداوند متعال از نور و ظلمت هفتاد حجاب است كه اگر يكى از آن حجابها را بردارد، جلوه رخ او آنچه را كه ديدنى است خواهد سوخت» از طرفى چون ثابت شده است، كه حق تعالى با ذات خود براى ذات خويش متجلّى و آشكار است، بنا بر اين حجاب از ناحيه محجوب خواهد بود (يعنى حجابى اگر هست از ناحيه خلق است نه از جهت خالق).

دارندگان حجاب به سه قسم تقسيم مى‏ شوند:

1-  قسم اول، افرادى هستند كه حجابشان ظلمت و تاريكى است.

2-  قسمت دوم، حجابشان ظلمت آميخته به نور است.

3-  قسم سوم، حجابشان نور و روشنايى محض مى‏ باشد.

و هر يك از سه قسم فوق، داراى اقسام فراوان و غير قابل شمارش مى‏ باشند كه در اينجا اشاره به اصول اين اقسام ما را كفايت مى‏ كند.

قسم اوّل: كه حجابشان ظلمت و تاريكى محض است، ملحدان هستند، كسانى كه بخداوند ايمان ندارند. و اينها نيز بدو صنف تقسيم مى ‏شوند:

الف: صنفى كه براى ايجاد جهان معتقد به علّتى هستند، امّا آن علت را طبيعت مى‏ دانند، و شما مى ‏دانيد كه طبيعت صفتى است جسمانى، تاريك و خالى از شناخت و ادراك. (ظلمت طبيعت حجابى است كه مانع از ادراك حقيقت مى‏ شود)

ب: صنف دوّم گروهى هستند كه در باره شناخت علت و ايجاد كننده جهان فارغ البال بوده و به خود رنجى نمى‏ دهند، و اساسا توجّهى به اين حقيقت نداشته، سرگرم به امور نفسانى خود هستند و مانند حيوانات زندگى مى‏ كنند.

اينان حجاب تيرگيهاى نفسانى و شهوات ظلمانى خود را فرارو دارند و هيچ تاريكيى ظلمانى‏تر از هواى نفسانى نيست. لذا خداوند متعال فرموده است:

أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ«».

و پيامبر (ص) در اين باره فرموده است: «هواى نفس منفورترين خدائى است كه بر روى زمين پرستيده شده است«».» دو صنف، فوق الذّكر، به گروههاى فراوانى تقسيم مى‏ شوند كه نياز به ذكر تمام آنها نيست.

قسم دوّم: يعنى افرادى كه حجابشان از ادراك حقيقت، نور آميخته بتاريكى باشد، به سه صنف تقسيم مى‏ شوند.

الف: منشأ حجابشان از حقيقت ظلمت حسّ باشد.

ب: منشأ حجابشان از درك حقيقت صور خيالى باشد.

ج: منشأ حجابشان قياسهاى عقلى فاسد باشد.

صنف اول كه منشأ حجابشان از دريافت حقيقت، تاريكى حسّ باشد به چند طايفه تقسيم مى‏ شوند.

طايفه اوّل بت‏پرستان هستند، اين گروه اجمالا مى ‏دانند كه پروردگارى دارند و واجب است كه او را بر جان خود مقدّم دارند. و اعتقادشان اين است كه او از هر چيزى گرانقدر و ارزشمندتر است، ولى آنها در حجابى از ظلمت حسّ قرار گرفته‏ اند و نمى‏ توانند در اثبات پروردگارشان از جهان محسوسات فراتر روند.

بنا بر اين از گرانبهاترين جواهرات، مانند طلا و نقره و ياقوت، مجسّمه ‏هايى را در زيباترين صورت مى ‏سازند و آنها را به عنوان خدا مى‏ پذيرند. (به همين دليل است) اگر چه روشنايى عزت و جلال صفات خداوند آنان را در حجاب دارد. اما آنها عزّت و جلال را در پيكره ‏هاى محسوس قرار مى‏ دهند. پس حجاب آنها نورانيّت آميخته بتاريكى محسوسات است، چه حسّ نسبت بعالم معقولات‏ ظلمت و تاريكى است.

طايفه دوّم كه از بت‏پرستان در مشاهده انوار الهى جلوتر هستند و از مرحله پرستش سنگها فراتر رفته‏ اند، چنان كه نقل شده است قومى از تركهاى سرحدات دور مى‏ باشند آنها دين مخصوص و مشهورى ندارند امّا معتقدند كه پروردگار آنها زيباترين شي‏ء موجود است. بنا بر اين هر گاه انسان، يا اسب يا درختى را در زيباترين صورت ببينند آن را پروردگار خود دانسته و مى‏ پرستند.

اينان نيز همچون طايفه اوّل بنور جمال حق كه آميخته با ظلمت حسّ است از درك حقيقت در حجابند.

طايفه سوّم از دو طايفه قبل جلوتر رفته و گفته‏ اند: شايسته است، پروردگار در ظاهر نورانى و در باطن، چنان داراى هيبت و سلطنت باشد، كه نتوان به وى نزديك شد.

اينان اينان نيز همچون طايفه اوّل بنور جمال حق كه آميخته با ظلمت حسّ است از درك حقيقت در حجابند.

طايفه سوّم از دو طايفه قبل جلوتر رفته و گفته‏ اند: شايسته است، پروردگار در ظاهر نورانى و در باطن، چنان داراى هيبت و سلطنت باشد، كه نتوان به وى نزديك شد.

اينان نيز از درجه محسوس بالاتر نرفته و آتش پرست شده‏اند. چون آتش را داراى اين صفات تصور كرده ‏اند. اين گروه بواسطه انوار سلطنت و روشنايى از شناخت حق تعالى در حجابند.

زيرا تمام اين مراتب از انوار الهى است كه با تاريكى حسّ آميخته شده است.

طايفه چهارم از سه طايفه فوق الذكر مترقى‏ ترند به اين دليل كه متوجّه شده ‏اند، آتش خاموش مى‏ شود و سلطه‏ پذير است، پس شايستگى الوهيّت را ندارد. چيزى مى‏ تواند پروردگار باشد كه صفات برجسته نورانيّت ظاهرى و هيبت باطنى را داشته و ما را تحت تأثير قرار دهد و به بلندى درجه و مقام متّصف باشد. در ميان اين طايفه دانش نجوم شهرت فراوانى دارد و تأثيرات جوّى جهان را به ستارگان نسبت مى‏ دهند. و به همين دليل ستاره پرست شده‏ اند. از اينان گروهى مشترى و گروهى ستاره شعرا و جز اين دو را پرستيده‏ اند. اين طايفه هم تاريكى حسّ را به نور برترى و بلندى مقام كه از انوار الهى است، آميخته و بدين سبب از درك حقيقت و شناخت واقعى حق تعالى در حجاب قرار گرفته ‏اند.

طايفه پنجم از قبليها كه ستاره پرست بودند به لحاظ انديشه و تفكّر فراتر رفته و چنين مدّعى شده ‏اند كه پروردگار علاوه بر دارا بودن صفات ياد شده، سزاوار است، بزرگترين ستاره هم باشد. با توجّه به همين طرز تفكّر خورشيد را پرستيده ‏اند. اين گروه نيز تاريكى حسّ را بنور كبريا و عظمت الهى و ديگر انوار در آميخته و از شناخت خداى واقعى در حجاب مانده‏ اند.

طايفه ششم اين‏ها نيز از طايفه فوق مترقى ‏تر فكر كرده و گفته‏ اند: تنها خورشيد نيست كه نورانى است ستارگان نورانى ديگرى نيز وجود دارند و با خورشيد در نورانيّت شريك‏اند، چون خداوند در نورانيّت نبايد شريك داشته باشد. پس خورشيد خدا نيست. اين طايفه نور مطلق را كه فرا گيرنده تمام اجرام نورانى است پرستيده‏اند و چنين پنداشته‏ اند كه نور، خداى جهانيان است و همه نيكيها بدو منسوب است از طرفى چون در جهان شرورى را مشاهده كرده و انتساب شرور را بخداوند نيكو ندانسته و ميان نور و ظلمت نزاع و درگيرى احساس كرده ‏اند، كارهاى جهان را به نور و ظلمت نسبت داده‏ اند (مبدأ خيرات را نور و مبدأ شرور را ظلمت پنداشته ‏اند) اين گروه را ثنويّه يا دو گانه پرست مى‏ گويند.

صنف دوّم كه به بعضى از انوار آميخته به ظلمت خيال از معرفت حق تعالى در حجاب قرار گرفته ‏اند آنهايى هستند كه از مرتبه حسّ فراتر و در وراى آن حقيقتى را اثبات كرده ‏اند ولى آنها نيز از مرتبه خيال گامى فراتر ننهاده ‏اند.

موجودى را كه بر عرش نشسته باشد پرستيده‏ اند. اينها درجاتى دارند كه بيشترينشان مجسّميه و سپس كراميّه و بالاترين آنها كسانى هستند كه از معبود خود جسميّت و تمام عوارض آن به جز سمت و جهت داشتن را نفى كرده ‏اند و تنها جهت فوقيّت را براى او ثابت دانسته‏ اند در حقيقت اين طايفه چيزى جز موجود حسّى و خيالى، نتوانسته‏ اند درك نمايند، تا او را از سمت و جهت مبرّا و پاك بدانند.

صنف سوّم، با انوار خداونديى كه مقرون به قياسات عقلى فاسد و تاريك است از شناخت حق در حجاب مانده‏ اند و خدايى را پرستيده‏ اند كه شنوا بينا، متكلّم، عالم و تواناست و از اين كه در سمتى باشد منزّه و پاك مى ‏باشد. ولى صفات خداوند را همچون صفات انسانى دانسته‏ اند. و بعضى از آنها بدين حقيقت تصريح كرده و گفته‏ اند كه كلام خداوند مانند سخن گفتن ما داراى صداست و بعضى عميق‏تر انديشيده و گفته‏ اند كلام خداوند داراى صوت و حرف نيست بلكه مانند حديث نفس و تصوّرات ذهنى ما مى ‏باشد. بدين دليل است كه اگر سخنشان مورد تحقيق قرار گيرد هر چند اين حقيقت را بزبان منكر مى‏ شوند، ولى كلامشان، معناى تشبيه را دارد و آنها چگونگى اطلاق اين الفاظ را بر خداوند درك نمى‏ كنند، و لذا، اين طايفه نيز به لحاظ آميختن انوار الهى با تاريكيهاى قياسات عقلى از شناخت حقيقت و عرفان الهى در حجاب قرار دارند.

قسم سوم: كه نور خالص حجابشان باشد خود به اصناف بى‏شمارى تقسيم مى‏ شوند كه ما به سه صنف آنها ذيلا اشاره مى‏ كنيم.

صنف اوّل از اين سه صنف كسانى هستند كه معناى صفات «شنوا، بينا، توانا و…» را مى‏ دانند، و ميان به كار بردن اين صفات بر خداوند و انسان فرق مى‏ گذارند. امّا از تعريف خداوند بدين صفات خوددارى مى‏ كنند و حق تعالى را با نسبت دادن به ديگر مخلوقات معرّفى نموده و مى‏ گويند: پروردگار ما، آفريدگار آسمانها و زمين است، و جز او خدايى را باور نداريم پروردگار ما از مفهوم ظاهرى اين صفات پاك و منزه است، او بحركت در آورنده آسمانها و اداره كننده نظم آنهاست.

صنف دوّم كسانى هستند كه مى‏ دانند در آسمانها فرشتگان زيادى هستند و به حركت در آورنده هر آسمانى موجود خاصّى بنام فرشته است. و باز تمامى اين آسمانها در ضمن فلكى قرار دارند، كه در هر شب و روز يك مرتبه همه آنها با حركت فلك بحركت در مى ‏آيند. و خداوند متعال بحركت در آورنده فلك الأفلاك كه تمامى افلاك را در بر دارد مى ‏باشد.

صنف سوّم كسانى هستند كه از دو صنف سابق انديشه فراترى دارند و مى‏ گويند: اين كه فرشتگان اجسام فلكيّه را بحركت در مى‏ آورند بمنظور خدمت‏گزارى و پرستش خداوند است. و خداوند تعالى با فرمان خود بحركت در آورنده تمام آنهاست. (امّا چنان كه قبلا يادآور شديم) اين هر سه صنف با انوار خالص الهى از درك ماوراى نورانيّت حق در حجاب‏اند، و فراتر از اين سه صنف، صنف چهارمى هستند كه حقيقتى بيشترى بر آنها آشكار شده است و معترفند كه ذات حق تعالى متّصف بوصف يگانگى مطلق و نهايت كمال مى‏ باشد، از اين صنف حجابهاى مقايسه كردن و تشبيه كردن خداوند با ديگران به كنارى رفته، اينها در شناخت و معرفت خداوند (تا حدودى) به حق و اصل شده ‏اند.

از اين صنف دسته خاصى هستند كه تجليّات انوار الهى تمام ادراكات بصرى و محسوسات آنها را سوخته و از ميان برده است. جز رتبه ذات حق تعالى به چيزى توجّه نداشته و ملاحظه نمى‏ كنند. درخشش انوار معرفت الهى تنها بيننده را بجاى گذاشته و ديدنيها را آتش زده و از ميان برده است. و گروهى از اين دسته نيز فراتر رفته و بمقام خاصّ الخاص دست يافته ‏اند و بمرتبه ‏اى رسيده‏ اند كه جلوه جمال خداوندى هستى آنها را به آتش كشيده، و سلطه جلال و عظمت الهى آنها را فرا گرفته، و آنها را در بقاى وجود خود مات و متلاشى كرده است، تا بدان حد كه توجّهى به فنا و نيستى خود هم ندارند و هيچ چيز جز واحد حقيقى بر جاى نمانده است. چنان كه در گذشته بدين حقيقت اشاره كرديم، اين گروهند كه بمقام وصل حق رسيده‏ اند و حجابى فرا روى ندارند. ولى در عين حال تمام گروهها به حجاب امكان منتهى مى‏ شوند، همان حجابى كه تمام موجودات در آن مستغرقند و بهلاكت مى ‏رسند. و جز ذات بارى تعالى كه داراى جلال و كرامت است هيچ چيز باقى نخواهد ماند.

پس از دانستن مراتب و درجات افراد به نسبت حجابى كه دارند مى‏ گوييم: منظور از درهاى بسته و حجابهاى غيبى كه امام (ع) بدانها اشاره كرده است چگونگى انتقال به مفهوم صفات خداوند و مراتب عرفان ذات مقدّس حق تعالى و شناخت درجات فرشتگان و كمالاتشان مى ‏باشد و همچنين اشاره بديگر حجابهاى نورانييى كه صنف سوّم يعنى آنها كه صرفا انوار حق تعالى حجابشان بود، دارد.

راسخون در كلام حضرت اشاره به كسانى است كه بظاهر سخن امام (ع) در مرتبه آغازين معرفت مانده ‏اند و به شناخت صفات خداوند و فرشتگان و جهان غيب به همان اندازه كه شريعت به اختصار بيان كرده و رسول خدا (ص) بدانها فهمانده بسنده كرده ‏اند. توصيف خداوند را در حدّ صفات كمال و نعوت جلال تعقّل كرده ‏اند، بدين شرح كه صفات حق تعالى در رديف صفات بشر نيستند، در ذهن آنها چنين رسوخ يافته كه تصوّر اجمالى آنها از صفات خداوند اگر به تفصيل در آيد مطابق با واقع خواهد بود (البته) آن را كه خداوند به عنايت خاصّه خود آماده پذيرش تفصيل صفاتش كند، به حقيقت دست خواهد يافت.

پس از بيان تقسيم بنديهايى كه پيرامون سخن امام (ع) آورده شد بحث لطيفى باقى مانده است كه بايد توضيح داده شود، و آن بحث زيبا اين است كه چون در حقيقت امر، تكليف هر كسى بر حسب عقل و خرد شخص و مراتب درك اوست، پيامبر (ص) فرموده است:


«بر انگيخته شده ‏ام تا به اندازه عقل مردم با آنها صحبت كنم»

هر عقلى فراخور توان خود از حجابهاى غيب را كنار مى‏زند. و فراتر از آن ناتوان است و اعتراف به عجز دارد، تكليف چنين كسى همان مقدارى است كه بتواند رفع حجاب كند، و به همين نسبت از راسخين در علم به حساب مى ‏آيد.

با اين توضيح، راسخ در علم مرتبه واحدى كه عبارت از تقليد ظواهر شريعت و اعتقاد به صحّت آنها باشد، نيست. بلكه پيروى از ظاهر شريعت اولين مرتبه از مراتب رسوخ در علم مى ‏باشد. و در وراى اين مرتبه، بر حسب مراتب سلوك و نيرومندى سالكان بر رفع حجاب انوارى كه بدان اشاره كرديم، مراتب بى نهايتى است. سخن امام (ع) نيز با آنچه ما گفتيم نه تنها منافاتى ندارد، بلكه بر آن وجهى كه شرح كرديم صدق كلّى دارد. و بر اين كلام امام (ع) كه فرمود: «ترك تعمّق در مواردى كه بر تحقيق آن مجاز نيستند رسوخ در علم ناميده مى‏شود» هم صدق مى‏كند زيرا كسى كه بعضى از مراتب سلوك را پيموده باشد و از پيمودن مقام فراتر باز مانده و ذهن خود را از تعمّق در مراحل غير مجاز منصرف داشته است و از موضوعى كه بدليل ناتوانى از كشف، مكلّف به بحث از آن نيست باز ايستد، راسخ در علم است، (چون مقام خود را شناختن و يا فراتر ننهادن رسيدن بمقام دانش حقيقى است).

قوله عليه السلام: فاقتصر على ذلك:

يعنى بر آنچه كه كتاب عزيز بدان ناطق، و سنت رسول (ص) بر آن دلالت دارد، و پيشوايان هدايت دين بدان ارشاد مى‏ نمايند بسنده كن.

قوله عليه السلام: و لا تقدّر عظمة اللّه على قدر عقلك فتكون من الهالكين

يعنى آن كه عظمت خدا را با خرد خود اندازه‏ گيرى كند، اعتقادش اين خواهد بود، كه عقلش مى‏تواند خداوند را درك نمايد و علمش بر او احاطه داشته باشد چنين كسى با عقل ضعيف و ناتوان خود عظمت خدا را كوچك مى‏ نمايد                

با اين كه عظمت حق تعالى برتر و ارجمندتر از اين است كه با خرد بشرى محاسبه و اندازه‏گيرى شود. چنين داورى و حكومت از فردى صادر مى‏شود كه توهم بر او حاكم باشد و خداوند را به جسم و جسمانيات تشبيه كند.

اين نوع اعتقاد، در حقيقت كفر است، زيرا غير صانع را بجاى صانع گرفته است و از طريق معرفت حق انحراف دارد، و انحراف از راه حق موجب هلاكت در وادى جهل است.

بايد توجّه داشت، اين كه امام (ع) طالبان معرفت را به كتاب و سنّت و توضيحات امامان معصوم (ع) ارجاع داده است، مقصود اين نيست كه فقط بظاهر شريعت بسنده شود، بلكه منظور اين است كه از نورانيّت قرآن و سنّت و آثار پيشوايان هدايت‏گر همواره تبعيّت شود.

در قرآن كريم و سنت رسول (ص) و سخن امامان معصوم آن قدر از اشارات و توجّهات بر منازل سير و سلوك و لزوم انتقال از مراتب پست به مقامات بلند عرفان به پا رسيده است كه قابل شمارش نيست، و مقام هر اهل مقامى را به وى شناسانده و از غير اهلش مخفى داشته‏ اند، زيرا كتاب و سنّت و اهل بيت عصمت طبيبان نفوس هستند. بدان سان كه طبيب بعضى از داروها را براى بعضى از بيماريها تجويز مى‏ كند و آنها را پادزهر و شفا مى‏ داند، در حالى كه همان دارو را براى ديگرى زهر هلاك كننده، تشخيص مى‏ دهد و همچنين كتاب خدا و بيان كنندگان مقاصد آن يعنى انبيا و اوليا بعضى از اسرار الهى را براى بعضى از سينه‏ ها قابل شفا مى‏دانند كه بايد به وى القا شود. اما چه بسا كه القا عين همين رموز و اسرار براى افراد نااهل موجب گمراهى و كفر شود. بنا بر اين مقصود حضرت از بيان جمله فوق اين است كه هر عقلى بايد به آنچه اهليّت درك آن را دارد محدود شود.

مقصود امام (ع) از اكتفا كردن هر عقلى بر آنچه در توان اوست، مى‏ باشد و مخاطب حضرت در اين مورد گروهى ظاهر بينى مى‏ باشند، كه لزوما بايد بدريافتهاى خود بسنده نمايند و از تحقيق در كنه ذات حق كه از حيطه انديشه انسانى فراتر است باز ايستند. هر چند حقيقت كلام آن بزرگوار را خداوند مى‏ داند و بس.

قوله عليه السلام: هو القادر الّذى اذا ارتمت إلى آخره

اين سخن امام (ع) اشاره به اوصاف حق تعالى دارد كه با عبارات مختصر ديگرى بيان كرده، و انسانها را به اين حقيقت توجّه مى‏ دهد كه نهايت بررسى عقول و كاوش انديشه‏ ها، و ژرفنگرى زيركها، خواهان دريافت معناى تفصيلى كمال و نعت جلال اوست، ولى سرانجام اينان در تحقيق سر افكنده شده و با اندوه و حسرت از پيشروى فكرى باز مى ‏ايستند، و اعتراف به عجز و درماندگى خود مى‏ كنند.

عبارت امام (ع) كه فرمود: اذا ارتمت الى قوله ردعها جمله شرطيّه متّصله‏اى است كه در حكم چند قضيّه شرطيّه است كه داراى چند مقدمه و يك تالى مى‏ باشد«».

مقدّمه اوّل جمله: اذا ارتمت الأوهام لتدرك منقطع قدرته، مى‏ باشد.

مقصود از «ارتماء وهم» آزاد شدن انديشه است تا در مطالعه و بررسى، نهايت قدرت و توان خود را به كار گيرد ولى در شناخت ذات حق تعالى بجايى نرسد.

مقدّمه دوم: عبارت: و حاول الفكر المبرّء من خطرات الوساوس است.

اگر فكر و انديشه‏اى كه آلوده به وسوسه شيطانى و تيرگيهاى پندار نگشته بخواهد بزرگى مقام وى را دريابد و چگونگى ذات حق را تشخيص دهد، و تمام كمالاتى كه شايسته و سزاوار اوست، بخواهد در ژرفترين مراحل غيب ملكوت اثبات كند قادر نيست. منظور از ژرفاى غيب ملكوت اسرار و رموز جهان غيب است كه داراى عمق ويژه ‏اى مى‏ باشد.

مقدّمه سوّم جمله: و تولهّت القلوب، مى‏ باشد.

يعنى شوق و علاقه شديدى پيدا كند، تا چگونگى صفات خداوند را دريابد، (قادر نخواهد بود).

مقدّمه چهارم عبارت: و غمضت مداخل العقول، است.

يعنى خرد در راههاى رسيدن به صفات خدا به من برسد و آنها را در نيابد، بدين توضيح كه عقل بجايى منتهى شود كه با ملاحظه ذات حق هيچ صفتى را لحاظ نكند. بلكه هر خاطره ‏اى كه بر قلبش مى‏ گذرد و هر اعتبارى كه از صفات يا جز آن مانند قدوسيّت به نظرش مى‏ رسد به كنارى نهد تا به كنه ذات خداوند علم پيدا كند ممكن نيست.

قوله عليه السلام: ردعها كلمه ردعها براى همه قضاياى شرطيّه ما قبل و مقدّمهايى كه بر شمرديم، تالى يا جواب شرط بحساب مى‏ آيد. مقصود از «ردعها» از تعقيب موضوعى سر افكنده و اندوهناك بازگشتن مى‏ باشد. علّت سرافكندگى در عدم شناخت اين امور، اين است كه خلقت انسان از درك اين مطالب با عظمتى كه خواهان كشف آنهاست ناتوان است، (ولى  او خود را با وهم و گمان توانا مى‏بيند و در مرحله عمل كه از پيشرفت باز ماند سرافكنده و شرمسار مى‏ شود.) باين دليل انديشيدن دركنه ذات خداوند در كلام امام (ع) تعبير به «اوهام» شده است كه از درك آنچه محسوس و يا وابسته بمحسوس نباشد، درمانده و ناتوان است و فكر انسانى باز داشته شده است از اين كه حقيقت ذات حق را دريابد، و دلها از دريافت چگونگى صفات حق تعالى وامانده شده ‏اند.

حصر و محدوديّت عقول و انديشه ‏ها از درك كنه ذات و صفات حق به لحاظ خلقت قاصر و ناتوان آنهاست كه نمى ‏توانند بر آنچه بي نهايت و نامحدود است احاطه پيدا كنند، صفات كمال و اوصاف جلال خداوند همچون ذاتش‏ بي نهايت است.

باز دارى عقول از احاطه بر كنه ذات حق از جهت خلقت ناتوان آنها از درك كنه حقيقتى است، كه محدود و مركّب نيست، دليل بازدارى افكار و انديشه‏ ها، قدرتمندى خداوند است به همين دليل، قادر بودن حق را بر جمله‏ هاى شرطيه مقدّم آورده و فرموده است: هو القادر الّذى اذا ارتمت….

قوله عليه السلام: و هى تجوب مهاوى سدف الغيوب متخلصة اللّه سبحانه.

اين عبارت امام (ع) در جايگاه حال قرار دارد و عمل كننده در حال، عبارت «ردعها» است.

لفظ «سدف» را امام (ع) از تاريكيهاى جهل به تمام معانى غيب، چه ذات و چه صفات جلال، و همه حجابها، استعاره آورده است. يعنى خداوند متعال اوهام و عقول جستجوگر را باز مى‏ گرداند، در حالى كه راههاى هلاكت و تاريكيهاى عالم غيب را طى كرده و راه بجايى نبرده باشند.

جهت استعاره، مشاركت جهل و تاريكى در عدم راهيابى و هدايت است.

(در تاريكى راه پيدا نمى‏ شود، چنان كه با جهل و نادانى هدايت ميسّر نمى‏ گردد) كلمه «متخلّصة» نيز به معناى حال آمده است و عمل كننده در آن يا فعل «تجوب و يا ردعها» است، معناى تخلّص اوهام و عقول به سوى خداوند آن است كه پس از باز ماندن انديشه از ادراك كنه ذات و صفات حق تعالى آن گاه است كه توجّه كامل براى دريافت حقيقت به سوى حق سبحانه و تعالى معطوف و مبذول مى شود.

قوله عليه السلام: فرجعت الى قوله عزّته

كلمه «معترفة» در متن سخن امام حال است. و عامل در آن فعل «رجعت» مى ‏باشد. مقصود از «جوء الاعتساف» شدّت تاخت و تاز در راههاى جستجو و تحقيق است. بخوبى روشن است، كه نهايت كوشش و تلاش و بسختى افتادن، براى به دست آوردن چيزى كه ممكن‏ نيست (رسيدن به معرفت كنه ذات حق) بى فايده است.

منظور از ألو الروايات» صاحبان انديشه‏ اند. يعنى، پس از خستگى از عدم دسترسى به كنه ذات و صفات، صاحبان انديشه به سوى حق تعالى باز مى‏ گردند، در حالى كه بدو موضوع اعتراف دارند.

الف: به كنه معرفت و شناخت او دست نمى‏ يابند.

ب: انديشه ‏ها عزّت و جلال او را نمى ‏توانند اندازه‏ گيرى كنند. يعنى فكر بر ذات و صفات خداوند احاطه ندارد تا از كيفيت آن خبر بدهد. روشن است كه درستى اين احكام براى نفس وقتى است كه انديشه‏ ها، در جستجوى اين معارف نهايت كوشش خود را به كار گيرند و از درك آنها ناتوان شوند.

قوله عليه السلام: الّذى ابتدع الخلق على غير مثال الى قوله…

قبله اين عبارت امام (ع) اشاره به اين است كه صنايع انسانى پس از صورتبندى مصنوع در قوّه خيال ساخته مى‏ شود. بلكه كارهاى انسانى چه صنعت و چه غير صنعت تحقّق خارجى نمى‏ يابد، مگر پس از آن كه كيفيّت و چگونگى آن در ذهن تصوّر شود. و اين تصوّرات گاهى از مدلها و اختراع بر صفحه ذهن جلوه مى‏ نمايد، چنان كه بر ذهن بسيارى از افراد با هوش صورت و شكلى كه سابقه قبلى نداشته، افاضه مى‏ شود و سپس مطابق اين صورت ذهنى عينيّت خارجى مى‏ يابد. امّا، صنع خداوند در مورد جهان و اجزاى آن مبرّاست كه به يكى از دو صورت فوق تحقّق پذيرد.

1-  چرا صنع خداوند مترتّب بر صورت خيالى نيست به دليل اين كه هيچ چيز قبل از خداوند وجود نداشته و هيچ صنعتى بر صنعت خداوند تقدّم ندارد تا حق تعالى به مشابهت آن صنعت، صنع خود را ايجاد كرده، و از غير پيروى كرده باشد.

2-  چرا صنع خداوند مانند اختراع مخترعين نباشد تحقيق نشان داده است، انجام دهنده كارى را در صورتى مخترع مى‏ گويند، كه مطابق شكل و هيأت ذهنى خود، شيئى را ايجاد كند، شكل و هيأت از پديده ‏هايى به دست مى‏ آيد كه صانع اول با عظمت و جلال خود ايجاد كرده باشد، پس در حقيقت او فاعلى است كه بدون مدل و الگوى سابقى اشيا را تصوير مى ‏كند و در اندازه‏ گيرى اشيا از ديگرى پيروى نمى‏ كند.

با تحقيق فوق روشن شد كه صنع خداوند سبحانه و تعالى چنين نيست كه از روى صورتى مطابق عينيت خارجى كه قبلا وجود داشته است، ساخته شود پس خداوند اشيا را ابداع و اختراع كرده است و از تمثيل و تشبيه و اندازه‏گيرى و مطابقت با شيئى كه فرضا وجود داشته باشد به دور است (چون صنعى قبل از صنع خداوند نيست تا الگوى صنع خداوند قرار گيرد)

قوله عليه السلام: و أرانا من ملكوت قدرته الى قوله معرفته

مقصود از ملكوت قدرت خداوند در عبارت فوق، ملك و پادشاهى اوست. امام (ع) ملكوت را به قدرت نسبت داده، به اين لحاظ است كه قدرت وى مبدأ تمام هستى است. و به اين دليل منشأ مالكيّت نيز هست.

منظور از آثار حكمت خداوند، افعال و احكامى است كه از جانب حق تعالى صدور يافته و هر ناقصى در برابر كمال او منقاد و تسليم است.

امام (ع) لفظ «نطق» را براى زبان حال آثار حق تعالى كه روشنگر حكمت اوست استعاره به كار برده است. آثار حكمت خداوند همان نظامى است كه در استحكام و ترتيب شگفت‏ آور است.

وجه شباهت ميان نطق و زبان منصوعات خداوند، روشنگرى و توضيح و بيان مى ‏باشد. (يعنى چنان كه سخن گفتن مطلبى را روشن مى ‏سازد، مصنوعات خداوندى بزبان حال معرّف صانع و سازنده خود است).

كلمه «اعتراف»، در جمله امام (ع) بر «عجائب» عطف شده و «إلى ان» جار و مجرور و متعلّق به حاجت است و كلمه «ما» در عبارت «ما دلّنا» مفعول‏  دوّم «فعل ارانا» است.

با توجّه به جنبه ‏هاى ادبى و شناخت موقعيّت كلمات در عبارت امام (ع) معناى سخن اين است: خداوند اعتراف و اقرار خلق را، به دليل نيازشان به وى به ما نمايانده است كه قدرتش آنها را در وجود حفظ كرده و بر پا داشته، چنان كه آسمانها و زمين را نگاهدارى كرده تا از جايگاه خود ساقط نگردند. (بنا بر اين) ضرورت نياز و اتكاى جهان به قدرت خداوند چيزى است كه ما را به معرفت و شناخت حق راهنمايى مى‏ كند.

جمله «على معرفته» جار و مجرور و متعلق به فعل «دلّنا» است، يعنى آنچه ما را بر معرفت و شناخت حق راهنمايى كند، بضرورت دليلى بر وجود او خواهد بود.

قوله عليه السلام: و ظهرت فى البدائع الى قوله قائمة:

در متن عبارت فوق لفظ «أعلام» استعاره به كار رفته است. تا بر استوارى و اتقان فعل صانع از روى حكمت دلالت كند.

بايد دانست تمام آنچه از آثار حكمت خداوند آشكار شده، ناطق به ربوبيت و كمال الوهيّت اوست (با اين تفاوت كه) بعضى به زبان حال و قال هر دو ناطقند، مانند انسان، و بعضى مانند جمادات و نباتات چون عقل و زبان ندارند، صرفا به زبان حال گوياى الوهيت و ربوبيت حضرت حق مى ‏باشند.

ضمير مضاف اليه در جمله «فحجّته» محتمل است كه به كلمه «اللّه» باز گردد. معنى چنين خواهد بود كه حجّت خدا بر نظم و تدبير جهان ناطق است.

احتمال ديگر اين كه به «خلقا صامتا» باز گردد، در اين صورت مفهوم كلام اين است. آفريدگان ساكت و خاموش گوياى نظم و تدبير جهان هستند.

آنچه در اينجا تذكّر آن لازم است آن است كه سالكان طريق حق، در شنيدن اين نطق از آثار خداوند و مشاهده مصنوعات وى درجات و منازل‏ متفاوتى دارند. ما به اين حقيقت بارها اشاره كرده و توجّه داده ‏ايم.

قوله عليه السلام: و اشهد انّ من شبّهك الى قوله بربّ العالمين

پيش از اين فراز امام (ع) با ضمير غائب از خداوند ياد كرده بود ولى در فراز فوق از ضمير غائب به ضمير مخاطب التفات كرده مى‏ فرمايد: «گواهى مى‏ دهم هر كه به خلقت تشبيه كند تو را نشناخته است» چنان كه خداوند متعال در سوره فاتحة الكتاب از غائب به مخاطب توجّه كرده و پس از آن كه بصورت غايب مى‏ فرمايد خداوند صاحب اختيار روز جزاست، لحن كلام را به خطاب بر گردانده، فرموده است: «تو را مى ‏پرستيم و از تو يارى مى‏ جوئيم» هر چند بظاهر در عبارت امام (ع) مشبه به اعضاى متباين و مفاصل كوچك به هم پيوسته موجود زنده است ولى در حقيقت خلق مشبه به، مى ‏باشد، زيرا امام (ع) در صدد مذمّت افرادى است كه خدا را به خلق تشبيه كرده ‏اند، و توجّه مى‏ دهد كه آنها راه خطا رفته ‏اند. متباين بودن اعضاى موجودات و مرتبط بودن آنها با يكديگر از لوازم مشبه به (يعنى مخلوق) مى‏ باشد.

داشتن عضو متباين و پيوسته بودن مفاصل كوچك، لازمه‏ اش تركيب است و گرد آمدن اجزا در كنار يكديگر نيازمند تركيب كننده و جمع آورنده است.

با بيان فوق محال است كه صانع به چيزى تشبيه شود كه نيازمند تركيب كننده باشد، زيرا صانع به هيچ وجه نيازمند نيست.

كلام امام (ع) به صورت برهانى آمده، و تباين اعضا و مرتبط بودن مفاصل كوچك و ريزى كه در زير پوست با يكديگر تركيب شده ‏اند به منزله حدّ وسط در برهان در لزوم تركيب براى مشبه به كار رفته است. با اين برهان وارسته بودن حق تعالى از تشبيه شدن به موجود داراى عضو و مفصل ثابت مى ‏شود.

تقدير كلام امام (ع) چنين است: آن كه تو را در داشتن اعضاى گوناگون و مفاصل ريز و بهم پيوسته به مخلوقت تشبيه كند به عرفان و معرفت تو نرسيده است.

امام (ع) مفاصل را نهفته در زير پوست معرفى كرده است جهت حكمت پوشيده بودن مفاصل ريز در زير پوست بدن اين است كه اگر مفاصل در ظاهر بدن و از پوست خالى مى‏ بود، ارتباط آنها به هم مى‏ خورد و سفت و سخت مى‏ شدند. در اين صورت چنان كه در حال حاضر حيوانات براحتى مى ‏توانند حركت كنند، نمى‏ توانستند راه بروند. و بعلاوه در معرض فسادهاى مختلفى قرار داشتند. (آنچه ما از حكمت نهفته مفاصل مى‏ دانيم اين بود) امّا حكمت و تدبير و لطف مخفى خداوند در اين باره فراوان است (كه ما اطلاع زيادى از آنها نداريم).

امام (ع) در باره كسانى كه خداوند را به خلق تشبيه كرده‏ اند، به دو امر گواهى داده است.

1-  (در اين صورت) آنها خدا را نشناخته‏ اند.

2-  تشبيه كننده، يقين به بى مثل و مانند بودن حق تعالى ندارد (يعنى نمى ‏تواند، خداوند را از شبه و مثل منزّه و پاك بداند).

قرآن كريم و برهان عقلى گواهى امام (ع) را در باره تشبيه كننده در هر دو موضع تصديق كرده است. چنان كه آن حضرت از قرآن اين معنى را استفاده كرده و مى ‏فرمايد: گويا تشبيه كنندگان كلام خدا را در باره بيزارى جستن پيروان افراد گمراه از پيشوايان خود نشنيده ‏اند كه مى‏ گويند: «بخدا سوگند ما در گمراهى آشكارى بوديم وقتى كه شما را همتاى پروردگار جهانيان دانستيم».

چگونگى استدلال امام (ع) از اين آيه مبنى بر عدم شناخت خداوند از جانب تشبيه كننده اين است كه در جهان آخرت براى تشبيه كنندگان خدا به خلق، و بت پرستان روشن خواهد شد، كه در جهت تشبيه خدا به خلق و يا پرستيدن بت بجاى خدا، در گمراهى آشكارى بوده‏ اند. شكل برهانى كه از آيه قرآن به دست مى‏آيد چنين است:

1-  تشبيه كنندگان از جهت تشبيه كردن خداوند به خلق گمراهند.

2-  هر كس گمراه باشد، معرفت به خدا ندارد.

3-  پس تشبيه كنندگان معرفت به خدا ندارند.

مقدمه اوّل «تشبيه كنندگان از جهت….» از صريح لفظ آيه قرآن ثابت مى‏ شود، و مقدّمه دوّم «هر كس گمراه باشد….» بدليل عقلى ثابت مى‏ گردد.

بدين شرح كه تشبيه كننده با وجودى كه خدا را به خلق تشبيه مى‏كند، نمى‏ تواند بخداوند معرفت داشته باشد، و در گمراهى آشكارى نباشد ولى او از همين جهت كه تشبيه مى‏ كند در گمراهى نمايانى است پس، عارف به خدا نيست.

(با تشكيل برهان فوق از منطوق آيه، عارف نبودن تشبيه كننده بخداوند ثابت گرديد) امّا اثبات اين كه تشبيه كننده، در باره خداوند شناخت ندارد از طريق برهان عقلى، و بشرح زير اين است كه چون خداوند سبحان در هيچ چيز شباهت به خلقش ندارد، تشبيه كردن او به مخلوق و او را در حالات و كيفيّات همچون موجود زنده دانستن، نشانه تخيّل غير عارفانه است. يعنى در حقيقت چيزى بخدايى تصوّر شده است، كه نمى‏تواند خدا باشد (تا اينجا اثبات شد كه تشبيه كننده خدا به خلق نسبت به خداوند شناختى ندارد و عارف نيست. اما اثبات اين ادّعا، از كلام امام (ع) كه تشبيه كننده گمراه است چنين خواهد بود).

تشبيه كننده، خدا را به مخلوقات زنده تشبيه مى‏ كند. و هر كس چنين تشبيهى نمايد او را از مثل و مانند داشتن، منزّه و پاك ندانسته است. پس تشبيه كننده بدين لحاظ كه براى خداوند مثل و مانند گرفته است گمراه است.

مقدّمه اول اين برهان صريح آيه قرآن است. و نيازى به اثبات ندارد، امّا اثبات مقدمه دوّم بدين شرح است كه اگر مدعى شناخت، خدا را از مانند داشتن پاك مى‏دانست تشبيه نمى ‏كرد و از اين جهت گمراه نبود، ولى او از اين جهت كه تشبيه كرده است گمراه است، پس خدا را از داشتن مثل و مانند منزّه و پاك نمى‏ داند.

 (برهانى كه فوقا آورده شد از كلام امام (ع) استفاده شد) امّا برهان عقلى مثل و مانند را براى خداوند جايز نمى‏ داند، يعنى هيچ چيز را مشابه و معادل خداوند نمى‏ داند، تا نوبت به تشبيه برسد، و سخن ما در اعتقاد تشبيه كنندگان است و لذا با برهان عقلى اين اعتقاد مردود است. در آيه كريمه با بيان اين كه، پيروان تشبيه كنندگان و بت پرستان از پيشوايان خود دورى مى‏ جويند و بيزارند، نسبت به عقيده تشبيه كنندگان خدا به خلق ايجاد نفرت كرده است.

قرآن كريم، پيروان بت پرستان را بر اثر افراط كارى در پرستش، پشيمان و گرفتار اندوه و حسرت مى‏ داند، كه مايلند بدنيا باز گردند، و اعتقادات خود را اصلاح كنند و اعتراف دارند كه بدليل تشبيه كردن خداوند به خلق در گمراهى آشكارى بوده ‏اند.

قوله عليه السلام: كذب العادلون الى قوله عقولهم.

با اين عبارت امام (ع) كسانى را كه از شناخت خداى حقيقى و معبود بر حق عدول كرده‏ اند تكذيب كرده و بعلل عدول آنها از معرفت خداوند، اشاره تفصيلى دارد، و علّت اصلى اين انحراف را توهّم و خيال تشبيه كنندگان مى‏ داند.

پيش از اين دانسته‏ ايد كه ريشه اصلى تشبيه و هم و گمان افراد است، زيرا حكمى كه از وهم و گمان سرچشمه بگيرد، فراتر از محسوسات، و يا امور وابسته به محسوسات نمى ‏رود. حكمى كه وهم و خيال در باره مجرّدات صادر مى‏ كند، پيش از صدور حكم به شي‏ء مجرد، صورت محسوس مى‏ دهد و براى آن اندازه و حجم محسوسى در نظر مى‏ گيرد، و سپس حكمى را برايش بيان مى‏ كند. به همين دليل است كه تشبيه كنندگان، خدا را موجودى شبيه بتها و صورتهاى جسمانى، همچون انسان كه داراى اعضاء و اندام است مى‏ دانند، و بدين سان ديگر فرقى كه بت‏پرست هم نيستند، بنوعى جنبه محسوس بخداوند مى‏ دهند. و نهايت تنزيه و تقديسى كه در باره خداوند دارند اين است كه او را در جهت فوق و بالاى‏ سر فرض مى ‏كنند. در حالى كه شما بخوبى آگاه هستيد، بودن در سمت و جهت از ويژگيهاى مخلوق و پديده ‏هاى جسمانى است. پس در نهايت اينان نيز لباس آفريده را بر اندام آفريدگار مى ‏پوشاند و از انديشه فاسدى كه دارند، خدا را بسان مخلوق تعريف و توصيف مى‏ كنند. از اينان گروهى با توجّه بظاهر آيات قرآن براى خداوند اعضا و جوارحى همچون دست و پا چشم و صورت و… اثبات مى‏ كنند، گروهى ديگر (از اين پا فراتر نهاده) و با جسارت خدا را داراى هيأتى جسمانى پنداشته و معتقد شده‏ اند كه قسمت بالاى اندام خداوند خالى، و قسمت پايين پر است، و موهاى سر مجعّد و سياه و ديگر مزخرفات و امور كفر آميز.-  و خداوند از آنچه ستمكاران در حق او روا مى‏ دانند و مى‏ گويند، بزرگوارتر و بلند مقام‏تر است.

تجزيه خداوند در ذهنيّت آنها بداشتن دست و پا و… تجزيه به جسم و جسمانيّات است. و اين همان اثبات اعضا و جوارح ياد شده مى‏ باشد. آنها با دريافتهاى عقلى ناقصى كه از توهمّات فاسدشان سرچشمه مى‏ گيرد، خدا را داراى خلقتى دانسته ‏اند كه داراى قواى گوناگونى است. (البتّه اين عقيده را) به تقليد از پدران گذشته خود پذيرفته‏ اند.

اعضا از جسم و بدن تولّد يافته و پديد مى‏ آيند، و بوسيله نيروهاى طبيعى، نباتى و حيوانى و جز اينها تكامل مى‏ يابند. اعضا در حقيقت ذات نيروهاى گوناگونى هستند و در عمل نيز متضاد مى ‏باشند و نيازمند يك جمع آورنده و تركيب كننده‏ اى هستند و با صداى بلند ممكن بودن خود را اعلان مى ‏نمايند.

ويژگيهاى ياد شده امورى هستند كه آفريدگار و صانع از آنها پاك و منزه است به هيچ وجه به اين خصوصيات متصف نمى‏ شود.

قوله عليه السلام: و أشهد أنّ من ساواك بشى‏ء من خلقك إلى قوله بيّناتك

اين جمله امام (ع) شهادت دومى است بر كافر بودن كسى كه خدا را به چيزى‏  تشبيه كند و يا براى او مثل و مانندى تصور كند.

               

عبارت حضرت اشاره به يك قياس برهانى است كه مطابق شكل اوّل آمده و كبراى قياس از كتاب خدا و صريح آيات روشن و محكم استنتاج شده است.

مقصود از «بيّنات» در كلام امام (ع) انبيا (ع) و «شواهد حجج انبياء» آيات نازله از جانب حق تعالى است. از جمله حجج شاهد، اين سخن حق تعالى است كه مى‏ فرمايد: قُلْ أَ إِنَّكُمْ لَتَكْفُرُونَ بِالَّذِي خَلَقَ الْأَرْضَ فِي يَوْمَيْنِ وَ تَجْعَلُونَ لَهُ أَنْداداً«» قُلْ أَيُّ شَيْ‏ءٍ أَكْبَرُ شَهادَةً قُلِ اللَّهُ شَهِيدٌ بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ أُوحِيَ إِلَيَّ هذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَكُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ«».

شريك گرفتن براى خداوند كفر نمايانى است.

مقدّمه اوّل در برهانى كه از سخن امام (ع) استفاده مى‏ شد، شبيه گرفتن خداوند به مخلوقات بود، شبيه گرفتن بدين معنى است كه براى خداوند مثل مانند تصوّر شود.

چنان كه (پيش از اين) دانستى برهان عقلى، درستى شهادت بر كفر تشبيه كنندگان دادن را تصديق مى‏ كند. زيرا تشبيه كردن خداوند به آفريدگانش، با اين كه او از مشابهت داشتن به غير مبرّاء و پاك است، بدين معنى است كه آنچه در گمان و خيال صانع و خالق عالم پنداشته شده است، صانع و آفريدگار نباشد. اعتقاد به صانع داشتن غير صانع حقيقى، كفر و گمراهى است.

قوله عليه السلام: و إنّك أنت اللّه الّذى لم تتناه فى العقول الى قوله مصرّفا

اين جمله نيز گواهى سوّمى است از امام (ع) بر عدم معرفت و شناخت تشبيه كنندگان و كفر و ضلالت آنان در باره حق تعالى، و خلاصه‏ اى از دو گواهى اوّل است، بر منزّه بودن خداوند از اين كه در عقول و افكار بشرى بگنجد. يعنى محال است كه حقيقت ذات و صفات كمال و رفعت جلال او در حيطه درك انسانى قرار گيرد، بگونه ‏اى كه در وراى آنچه انسان درك مى ‏كند، چيزى وجود نداشته باشد. اين شهادت توجّه خاصّى بر لازمه بى نهايت بودن خداوند است، بدين معنا كه حق تعالى داراى چگونگى وجودى خاصّى نيست كه قواى خياليّه تصويرش كنند و عقول او را درك نمايند و انديشه ‏ها، جهات وجودى او را دريابند كه اگر چنين باشد، محدود مى‏ شود. كنه و حقيقت اشيا به اين دليل قابل درك است كه وجودشان محدود مى ‏باشد.

قوله عليه السلام: مصرّفا: يعنى اگر خداوند محدود باشد، ذاتا محكوم به تجزيه، تحليل و تركيب خواهد بود، زيرا ويژگى شيئى محدود همين است و همه اين لوازم در حق خداوند باطل است. چه او از داشتن كيفيت وجودى اجزا و تركيب مبرّاست. بنا بر اين قرار گرفتن ذات حق در ظرف عقل نيز باطل است (زيرا لازمه كيفيّت وجودى، جزء و تركيب داشتن، و متناهى بودن است و نداشتن جزء و حدّ و تركيب، لازمه ‏اش نامتناهى بودن و نگنجيدن در ظرف ذهن مى ‏باشد).

                         ترجمه ‏شرح ‏نهج ‏البلاغه (ابن ‏ميثم بحرانی)، ج 2    ، صفحه ‏ى 722-680

خطبه 87ترجمه شرح ابن میثم بحرانی(یکتاپرستی وشناخت،پندوراهنمایی)

 

 (خطبه90صبحی صالح)

و من خطبة له ( عليه ‏السلام  ) و تشتمل على قدم الخالق و عظم مخلوقاته، و يختمها بالوعظ

الْحَمْدُ لِلَّهِ الْمَعْرُوفِ مِنْ غَيْرِ رُؤْيَةٍ وَ الْخَالِقِ مِنْ غَيْرِ رَوِيَّةٍ-  الَّذِي لَمْ يَزَلْ قَائِماً دَائِماً إِذْ لَا سَمَاءٌ ذَاتُ أَبْرَاجٍ-  وَ لَا حُجُبٌ ذَاتُ إِرْتَاجٍ وَ لَا لَيْلٌ دَاجٍ وَ لَا بَحْرٌ سَاجٍ-  وَ لَا جَبَلٌ ذُو فِجَاجٍ وَ لَا فَجٌّ ذُو اعْوِجَاجٍ-  وَ لَا أَرْضٌ ذَاتُ مِهَادٍ وَ لَا خَلْقٌ ذُو اعْتِمَادٍ-  ذَلِكَ مُبْتَدِعُ الْخَلْقِ وَ وَارِثُهُ وَ إِلَهُ الْخَلْقِ وَ رَازِقُهُ-  وَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ دَائِبَانِ فِي مَرْضَاتِهِ-  يُبْلِيَانِ كُلَّ جَدِيدٍ وَ يُقَرِّبَانِ كُلَّ بَعِيدٍ قَسَمَ أَرْزَاقَهُمْ وَ أَحْصَى آثَارَهُمْ وَ أَعْمَالَهُمْ-  وَ عَدَدَ أَنْفُسِهِمْ وَ خَائِنَةَ أَعْيُنِهِمْ-  وَ مَا تُخْفِي صُدُورُهُمْ مِنَ الضَّمِيرِ-  وَ مُسْتَقَرَّهُمْ وَ مُسْتَوْدَعَهُمْ مِنَ الْأَرْحَامِ وَ الظُّهُورِ-  إِلَى أَنْ تَتَنَاهَى بِهِمُ الْغَايَاتُ هُوَ الَّذِي اشْتَدَّتْ نِقْمَتُهُ عَلَى أَعْدَائِهِ فِي سَعَةِ رَحْمَتِهِ-  وَ اتَّسَعَتْ رَحْمَتُهُ لِأَوْلِيَائِهِ فِي شِدَّةِ نِقْمَتِهِ-  قَاهِرُ مَنْ عَازَّهُ وَ مُدَمِّرُ مَنْ شَاقَّهُ وَ مُذِلُّ مَنْ نَاوَاهُ-  وَ غَالِبُ مَنْ عَادَاهُ مَنْ تَوَكَّلَ عَلَيْهِ كَفَاهُ وَ مَنْ سَأَلَهُ أَعْطَاهُ-  وَ مَنْ أَقْرَضَهُ قَضَاهُ وَ مَنْ شَكَرَهُ جَزَاهُ.

 عِبَادَ اللَّهِ زِنُوا أَنْفُسَكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ تُوزَنُوا-  وَ حَاسِبُوهَا مِنْ قَبْلِ أَنْ تُحَاسَبُوا-  وَ تَنَفَّسُوا قَبْلَ ضِيقِ الْخِنَاقِ وَ انْقَادُوا قَبْلَ عُنْفِ السِّيَاقِ-  وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ مَنْ لَمْ يُعَنْ عَلَى نَفْسِهِ-  حَتَّى يَكُونَ لَهُ مِنْهَا وَاعِظٌ وَ زَاجِرٌ-  لَمْ يَكُنْ لَهُ مِنْ غَيْرِهَا لَا زَاجِرٌ وَ لَا وَاعِظٌ

 

لغات

ارتاج: درهاى بزرگ و بسته.

ساجى: ساكن، آرام.

فجاج: گسترش يافتن.

فجّ: راه پهن و گسترده.

دائبان: دو چيز كه در حركتشان كوشا باشند.

عازّه: بر او غلبه كرد.

مناواة: دشمنى كردن.

ترجمه

از خطبه‏ هاى آن حضرت (ع) است كه در آن اوصاف خداوند متعال را بيان فرموده و مردم را به انجام اعمال نيك اخروى ترغيب مى‏ كند.

«سپاس ذات مقدس خداوندى را سزاست كه بدون ديده شدن شناخته شده است و بدون آن كه انديشه‏ اى به كار گيرد آفريدگار است و موجودات را بدون به كار افتادن فكر به وجود آورده است خداوندى كه هميشه ايّام باقى و بر قرار بوده و هست، پيش از آن كه از آسمان بر جدار و حجابهايى درهاى بزرگ و بسته و شبهاى تاريك و درياهاى آرام خبر و اثر مى‏ باشد. كوه و درّه و راههاى پر پيچ و خم وجود نداشت، زمينى گسترده، و خلق مورد اعتمادى پديدار نبود.

اوست كه نقش بديع و تازه جهان را بيافريد، خلق كننده و وارث جهانيان و معبود آفريدگان و روزى دهنده آنهاست، خورشيد و ماه به رضايت او مى ‏چرخند، هر نوى را كهنه، و هر دورى را نزديك مى‏ سازد.

خداوند، روزى همگان را تقسيم و آثار و اعمال و تعداد نفوس را شمارش فرموده و حتى به نگاهى كه به خيانت افكنده شود و آنچه در سينه ‏ها مخفى مى‏ دارند آگاه است. از آن هنگام كه در پشت پدران و رحم مادران استقرار داشته‏ اند تا هنگامى در دنيا مرگ‏شان فرا رسد از تمام اين مراحل مطّلع و با خبر است. و هم اوست پروردگارى كه در عين اين كه رحمتش (بر دوستانش) واسع و گسترده است، نقمت و عذابش (بر دشمنانش) وسيع است (در آن واحد دشمنش دچار عذاب و دوستش قرين ثواب است) هر كه در مقام غلبه بر او بر آيد، مغلوب گردد و هر كه در صدد مخالفتش باشد، نابود شود، و هر كه از او دورى گزيند خوار، و بر هر كس كه با او بدشمنى برخيزد غالب است. (در عوض) هر كس بر او توكّل كند، كفايت و هر كه از او چيزى درخواست نمايد، عنايت فرمايد و هر كه به او قرض دهد (در آخرت) اداء كند و هر كس او را سپاسگزارى كند، جز او پاداش دهد.

اى بندگان خدا پيش از آن كه اعمال نيك و بد شما را در آخرت بسنجند و حساب نمايند، خود را سنجيده و بحساب عملتان رسيدگى كنيد. و قبل از آنكه‏ (پنجه مرگ راه) گلوى شما را بگيرد و دچار خفگى گرديد، نيايش و عبادت كنيد.

و پيش از آن كه شما را ناخواسته به تنگى قبر سرازير كنند، مطيع و فرمانبردار خداوند شويد، و بدانيد آن كه همّت نداشته باشد، تا از ناحيه خود پند دهنده و باز دارنده از گناهى، بوجود آيد. از ناحيه ديگران پند دهنده و جلو گيرنده از گناهى انتظار نداشته باشيد (انسان تا خودش در صدد اصلاح كار خويش بر نيايد ديگرى نمى‏ تواند كارهاى دنيوى و اخروى او را اصلاح كند).»

شرح

امام (ع) در اين بخش از كلام خود به برخى از ويژگيهاى حق سبحانه تعالى كه بيان كننده مجد و عظمت ذات مقدس الهى است پرداخته، و خصوصيّاتى را براى خداوند متعال بيان داشته است:

1-  خداوند بى آن كه قابل رؤيت باشد، شناخته شده است. ما پيش از اين در مراتب و معرفت ذات احديّت، و اين كه از ديده شدن با حسّ بينائى منزّه و پاك است بحث كرده ‏ايم.

2-  حق تعالى بدون آن كه نياز به انديشيدن و فكر كردن داشته باشد، آفريدگار است. توضيح اين صفت خداوند، در خطبه اوّل ضمن شرح جمله: «بلا رويّة آجالها» آورده شد.

3-  خداوند همواره بوده و خواهد بود. دائمى بودن خداوند به اين دليل است كه واجب الوجود مى‏ باشد. و با وجوب وجود محال است كه عدم و نيستى در گذشته و آينده بر وى عارض شود.

4-  او پاينده و قائم به ذات است. ممكن است معنى قائم، در عبارت حضرت، بقا دائمى ذات و يا قيام كننده بر انجام كارهاى جهان باشد.

در باره معناى دوّم (قائم بودن خداوند) مفسّران پنج قول نقل كرده ‏اند:

الف: به نظر ابن عبّاس قائم بودن خداوند بدين معنى است كه بر همه مخلوقات آگاه است و تمام شئون و احوال آنها را مشخصا مى ‏داند.

ب: قيام خداوند گماشتن نگاهبانانى بر جهانيان است و اين همان معنايى است كه حق سبحانه و تعالى در قرآن كريم بدان اشاره كرده است. آنجا كه مى‏ فرمايد: أَ فَمَنْ هُوَ قائِمٌ عَلى‏ كُلِّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ «آيا كسى كه بالاى سر همه ايستاده (حافظ همه است) و اعمال همه را مى‏ بيند (مانند كسى است كه چنين نيست)»

ج: قائم به شي‏ء: يعنى نگاهبان و سامان بخشنده به كارهاى آن.

د: قائم به شي‏ء: يعنى آن كه اعمال (نيك و بد) را پاداش مناسب مى‏ دهد.

ه: او قاهر است، يعنى بر بندگانش غلبه و تسلّط دارد.

قوله عليه السلام: اذ لا سماء الى قوله ذو اعتماد

عبارت فوق اشاره به اين است كه ازليّت قيام خداوند بذاتش، و مقدّم بودن او بر همه ممكنات و دائمى بودن وى به چه اعتبار است. تا توضيحى بر سخن پيامبر (ص) كه فرمود: كان اللّه و لا شي‏ء «خداوند بود و چيزى با او نبود» باشد. امّا مقصود از حجب ذات و الأرتاج محتمل است كه مطابق ظاهر شريعت منظور آسمانها باشد و با اين تصوّر كه خداوند در جايگاه بلند آسمانها قرار دارد، آسمان به جايگاه پرده‏ دارى شباهت پيدا كرده و لفظ «حجب» را بر آن اطلاق كرده است. و اين كه پرده‏ ها «ذات ارتاج» هستند كنايه از اين است كه درها باز نمى‏ شوند و داخل شدن در آنها غير ممكن است. اين بيان امام (ع) به صورت استعاره بالكنايه آمده است.

بعضى از دانشمندان مقصود از حجب ذات الارتاج را جسمانيّت بدن انسان دانسته كه محبّت دنيا و تاريكيهايى كه براى نفس حجاب واقع مى‏ شوند، او را از مشاهده انوار جلال حق باز مى ‏دارند، بدان سان كه گويا بر نفس، براى درك حقايق معنوى قفل زده باشند، چنان كه خداوند متعال مى ‏فرمايد: أَمْ عَلى‏ قُلُوبٍ أَقْفالُها «و يا بر دلها براى درك حقايق قفل نهاده‏ اند.»

قوله عليه السلام: و لا خلق ذو اعتماد يعنى خلقى كه داراى قوّه اراده باشد، و بتواند در امور دخل و تصرّف كند وجود نداشت.

6-  خداوند ابداع كننده مخلوقات است: يعنى موجودات را بدون مدل و الگوى قبلى اختراع كرده است.

7-  حق تعالى وارث آفريدگان است: يعنى همان طورى كه مبدأ آفرينش آنها بوده جايگاه بازگشت و رجوع آنها نيز خواهد بود. اين كلام حضرت اشاره به اين حقيقت دارد، كه ذات مقدّس حق تعالى دائم، قائم، لم يزل و لا يزال است.

همواره بوده و هست و خواهد بود ازليّت و ابديّت قيوميّت تنها شأن اوست.

8-  خداوند معبود جهانيان است: معبود بودن حق تعالى در مقايسه با آفرينش است. بدين لحاظ كه او موجودات را ايجاد كرده، پس سزاوار پرستش آنها واقع شده است. (دليل معبود بودن خداوند براى جهانيان همين بس كه او همگان را ايجاد كرده و آفريده است) 9-  او رازق و روزى دهنده آنهاست: ويژگى ممتاز روزى دهندگى در مقايسه با ديگر نعمتهايى است كه خداوند به بندگان عطا فرموده، و از آن جمله: خورشيد و ماه است كه مدام براى رضايت و خوشنودى او در حركتند، يعنى مطابق اراده خداوند و خير مطلق و نظام كلى جهان مى‏ گردند. اين كه امام (ع) از ميان تمام نعمتهاى موجود خورشيد و ماه را براى بيان جلال و عظمت خداوند ذكر فرموده، به اين دليل است كه اين دو از بزرگترين نشانه‏ هاى پادشاهى او مى‏ باشند.

قوله عليه السلام: يبليان كل جديد

حركت خورشيد و ماه هر نو و تازه‏اى را كهنه و فرسوده مى‏ كنند نسبت فرسوده كردن اشيا را به ماه و خورشيد داده است.

براى اين كه حركت آنها از موجبات حدوث حوادث و تغييرات اين جهان است، و گردش آنها هر دورى را نزديك مى‏ كند فايده بيان اين جمله «يقرب كلّ بعيد» اين است كه فرا رسيدن معاد و عمل كردن براى آن را متذكّر مى‏ شود چه وقتى كه حركت خورشيد و ماه هر تازه‏اى را كهنه كند، انسان را متوجّه مى‏سازد كه به جلوه‏ها و زيباييهاى شگفت‏ انگيز و طراوت و تازگيهاى بدن اعتماد و اطمينانى‏ نيست و همچنين نسبت به آنچه از امور مسلّم دنيا و خوشيهاى نو پديد آن تحقّق يابد اطمينانى نخواهد بود. بدين سبب كه لزوما آنها نيز در معرض كهنگى و فرسودگى قرار مى‏ گيرند.

اين كه امام (ع) فرمود. گردش ماه و خورشيد دور را نزديك مى‏ نمايند توجّه و تذكّرى است، به هراسناك بودن از آنچه مردم غافل از مرگ و فنا مى‏ پندارند، و صحّت جسم و سلامت در زندگى دنيا را امرى پايدار مى‏ دانند.

10-  خداوند متعال روزى خلق را ميان آنها تقسيم كرده است. اين سخن امام (ع) مانند كلام خداوند در قرآن كريم است كه فرمود: أَ هُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّكَ نَحْنُ قَسَمْنا«»، «خداوند آنچه در لوح محفوظ براى هر آفريده‏اى مقدّر بود، بوى عطا فرمود.»

11-  خداوند آثار آنها را به شمارش در آورد… جايگاه قرار و ثبوت آنها را در پشت پدران و رحم مادران مى‏ دانست. يعنى شمارش آنها به قلم قضاى الهى در الواح محفوظ و ماندگار ثبت گرديده است. اين فراز از عبارت امام (ع) اشاره به آيات كريمه مى ‏باشد. وَ لَوْ نَشاءُ لَأَرَيْناكَهُمْ «خداوند اعمال شما را مى ‏داند».

 وَ ما مِنْ غائِبَةٍ فِي السَّماءِ وَ الْأَرْضِ إِلَّا فِي كِتابٍ مُبِينٍ«»، يَعْلَمُ خائِنَةَ الْأَعْيُنِ وَ ما تُخْفِي الصُّدُورُ«»، وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ إِلَّا عَلَى اللَّهِ رِزْقُها وَ يَعْلَمُ مُسْتَقَرَّها وَ مُسْتَوْدَعَها كُلٌّ فِي كِتابٍ مُبِينٍ«».

قوله عليه السلام: الى ان تتناهى بهم الغايات:

يعنى تمام اوضاع و احوال‏ موجودات را از بدّو وجود تا نهايت زمانى كه در لوح محفوظ بقاى آنها مقرر شده است كار نيك انجام دهند، يا بد همه را آگاه است و مى ‏داند.

12-  حق تعالى كسى است كه با وجود توسعه رحمت، كيفرش براى دشمنانش سخت دشوار است و رحمت او براى دوستانش وسيع است، با وجودى كه عقوبتش بر دشمنان فراوان مى ‏باشد.

اين بيان امام (ع) به برترى كمال ذات خداوند نسبت به سلاطين دنيا اشاره دارد، چه هيچ يك از شاهان دنيا چنين نيست كه در حال خشم نسبت به دشمن، نهايت رحمت به او و يا ديگران را داشته باشد. و در حال ترحّم و بخشندگى نسبت بدوستان، داراى خشم و غضب باشد (يعنى صفات متضاد را با هم داراست).

با توضيح فوق ثابت شد كه خداوند متعال بى نياز مطلقى است كه از داشتن صفاتى همچون، آفريدگان منزّه و پاك است، و به هر موجودى آنچه در خور وجودش بوده و شايستگى آن را داشته باشد، عطا مى‏ كند بى آن كه شأنى از شئون او را از ديگر شأن باز دارد. بنا بر اين دشمنان خدا، آمادگى دورى از رحمت وى را به لحاظ خشم و عقوبتى كه براى خود در آخرت پذيرفته ‏اند، دارند، و بناچار دورى از رحمت حق بهره آنهاست، هر چند در دنيا مشمول نعمت و توسعه رحمت پروردگار بوده ‏اند و چون دوستان الهى آمادگى قبول رحمت و شمول نعمت را پيدا كرده‏ اند، لا جرم بر آنها افاضه فرموده است. و آنها در پيشگاه قدس حضرت حق در نهايت شادمانى و خوشبختى و انواع كرامت و عزّت ‏اند هر چند بدنهاى آنها متحمّل اقسام عذاب، بيچارگى فقر، و سختيهاى دنيا بوده است.

چنين ذات مقدّسى، جز حلم و شكيبائى او را نمى‏ زيبد، خشم او مانع رحمتش نمى‏ گردد، دادگرى است حكيم، كه رحمتش او را از كيفر بدكاران باز نمى‏ دارد، پاك و منزّهى است كه جز معبود به حق بودن هيچ شأن وصفى بر او اطلاق نمى‏ گردد.

13-  خداوند آن يگانه ‏اى است كه هر كه با او در افتد مغلوب مى‏ شود. حق متعال بدين لحاظ كه پشت دشمنان ستمكارش مى ‏شكند، غلبه دارنده است.

دشمنان خود را به خوار ساختن مرگ مغلوب مى ‏سازد. مانند فرعون كه «انا ربّكم الاعلى» گفت و خداوند او را به عذاب دنيا و آخرت گرفتار ساخت. غلبه دارنده مطلق شأن خداوند است، چه تمام موجودات مسخّر قدرت او و در قبضه حاكميت الهى مغلوب و درمانده ‏اند.

14-  هر كس با خداوند نزاع كند خداوند او را هلاك مى‏ كند.

15-  آن كه با خداوند مخالفت كند خوارش مى‏ گرداند.

16-  هر كه با او دشمنى ورزد خداوند مغلوبش مى‏ سازد.

منظور از «شقاق» كه در عبارت حضرت آمده است، پيروى از غير طريق حق است. پس از آن كه براى شخص منحرف راه هدايت نمايانده شده، به بي راهه رفته است. اين كسى است كه به او شاقّ اللّه گفته مى‏ شود، و نتيجه آن هلاكت و نابودى است. و مقصود از «مناواة» خداوند سرپيچى از دستورات الهى و پيروى از شهوات نفسانى است. خوار كردن خداوند چنين كسى را بدين معنى است كه بر آوردن نيازمنديهاى وى را به ديگرى واگذار مى‏ كند.

17-  هر كس به خداوند توكّل كند خداوند او را خود كفايت مى‏ كند.

18-  هر كس نيازمنديهايش را از او بخواهد به وى مى‏ بخشد.

19-  هر كس «در اين دنيا» به خداوند قرض بدهد در آخرت دينش را ادا مى ‏كند.

20-  هر كس شكر خداى را به جا آورد به او پاداش نعمت مى ‏دهد.

همه تعبيراتى كه در فوق در كلام امام (ع) آمده است به يك سخن باز مى‏ گردد و آن اين كه هرگاه بنده ‏اى آماده شود، كه بر خداوند توكّل كند و نياز خود را از وى بخواهد، صدقه بدهد و شكرگزار نعمت الهى باشد. جود و كرم و حكمت‏ الهى ايجاب مى‏ كند كه نيازمندى چنين بنده‏ اى را در امورى كه به او توكّل كرده است، بر آورده سازد. و نشانه كفايت كردن حق تعالى براى برآوردن نيازمنديهايش اين است كه تمام خواسته‏ هايش را به وى افاضه كند، و علامت بر طرف كردن كمبودها اين است كه بر او سخت نگيرد و سپس آنچه را متقاضى بوده و آمادگى پذيرش آن را پيدا كرده است به وى عطا كند، و قرضى را كه به خداوند داده، خداوند دينش را به چندين برابر جبران كند و پاداش شكرش را فزونى نعمت قرار دهد.

اطلاق لفظ قرض بر آنچه به فقير داده مى‏ شود، مجازى است چنان كه خداوند تعالى مى ‏فرمايد: مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً«».

قرض نيكو قرضى است كه از ريا و شهرت طلبى بدور باشد و صرفا براى رضاى خداوند انجام گيرد. چنين قرضى است كه خداوند، به چندين برابر جبران مى‏ كند.

جهت مناسبت قرض دادن بخدا در اين آيه اين است كه فقرا و مستمندان اهل و عيال خداوند شمرده مى‏ شوند. پس آن كه به فقيران مالى را ببخشد، گويا به خداوند قرض داده است.

قوله عليه السلام: عباد اللّه إلى آخره

پس از بيان صفات و ويژگيهاى حق تعالى، امام (ع) شروع به پند و موعظه و اندرز كرده و فرموده است. «پيش از آن كه مورد سنجش اعمال قرار گيريد نفس خويش را بسنجيد». مقصود از وزن كردن نفوس در دنيا رسيدگى به اعمال و تطبيق دادن آنها بر ترازوى عدالت است. يعنى دقيقا مراعات حد وسط امور را كه از افراط و تفريط بدور است داشته باشند. چه دو طرف افراط و تفريط بمنزله دو كفّه ترازويند كه اگر يكى از دو طرف فزونى يابد، نقصان پديد مى ‏آيد و زيان حتمى است. و منظور از ميزان آخرت، طبق نظر متكلّمان كه ظاهر شريعت مى‏ باشد، مفهومش روشن و نيازى به توجيه و تأويل ندارد. ولى مطابق نظر پويندگان طريقت از صوفيّه، آن چيزى است كه امام غزّالى (ره) بدان اشاره كرده است. براى توضيح مطلب بيان خود غزالى (ره) در اين مورد كفايت مى‏ كند كه فرموده است: وابستگى نفس ببدن، ايجاب مى‏ كند، كه بدن، همچون حجابى براى درك حقايق امور باشد. و با مرگ، حجاب بدن بر طرف مى‏ شود چنان كه خداوند متعال در اين مورد فرموده است: فَكَشَفْنا عَنْكَ غِطاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ«».

از چيزهايى كه براى انسان در روز قيامت كشف مى‏ شود، تأثير اعمال است كه چه مقدار انسان را به خدا نزديك و يا دور مى ‏سازد، و از اين مهم‏تر حتّى اندازه تأثير بيشترى كه بعضى اعمال نسبت به بعضى دارند روشن مى‏ شود.

در قدرت خداوند متعال است كه براى مخلوقات چنان مقرّر دارد كه در آن واحد مقدار اعمال به اضافه تأثير آنها، در دورى و نزديكى از خداوند را بداند. با توجّه به توضيح فوق در تعريف ميزان و ترازوى سنجش بايد گفت: ميزان، چيزى است، كه زيادى و نقصان عمل، و ميزان تأثيرش با آن تشخيص داده و سنجيده شود. هر چند در عالم محسوسات ميزان انواع گوناگونى دارد از جمله:

1-  ترازوى معروفى است كه بدان «قپان» مى‏ گويند.

2-  اسطرلاب براى اندازه‏ گيرى حركات فلك ترازوست.

3-  خط كش براى تعيين اندازه خط به كار مى  ‏رود.

4-  آهنگ و نت براى اندازه‏گيرى صداها ميزان به حساب مى ‏آيد.

همه ميزانهاى ياد شده فوق براى سنجش حقيقى ميزانند و بوسيله همه آنها كم و زياد سنجيده مى‏ شود، و معيار سنجش در همه آنها وجود دارد، و به هنگام تشكيك، شكل ميزان براى حس كارساز، و ميزان تمثيل براى تخيّل مفيد معنى مى‏ باشد.

قوله عليه السلام: و حاسبوه قبل ان تحاسبو

(در متن خطبه «و حاسبوها» آمده است). محاسبه نفس اين است كه انسان اعمال نيك و بد خود را، بررسى دقيق نفسانى كند، تا نفس خود را با انجام كارهاى نيك چنان كه شايسته است پاك، و بر كارهاى ناشايست تنبيه كند.

محاسبه نفس بخش عظيمى از اقسام مواظبت بر نفس و گام نهادن در راه خداست. عرفا براى پيمودن طريق حق و مواظبت بر اعمال نفسانى پنج مقام قائلند:

مقام اول را «مشارطة» مقام دوم را «مراقبة» مقام سوّم را «محاسبة» مقام چهارم را «معاتبه» و مقام پنجم را «مجاهدة و معاقبة» مى‏ نامند. سپس براى توضيح مطلب مثالى آورده و مى‏ گويند: شايسته است كه برخورد انسان با نفس خود، مانند برخورد انسان با شريكى باشد كه مالى را بوى سپرده تا تجارت كند عقل در طريق آخرت بمنزله تاجر است، خواست و سودش تزكيه نفس مى ‏باشد.

زيرا رستگارى نفس در همان تزكيه نفسانى است چنان كه خداوند متعال فرموده است: «آن كه نفس خود را تزكيه كرد محققا رستگار شد و آن كه آن را آلوده ساخت زيان برد».

تزكيه نفس با انجام اعمال نيك ممكن است، چنان كه تاجر از شريك خود مدد مى‏ گيرد، عقل نيز در تجارت خود از تزكيه نفس كمك مى‏ گيرد چه نفس در صورتى فرمان عقل را مى‏ برد كه تزكيه شده باشد، و چنان كه شريك گاهى دشمن شريك گرديده و بر سر ربح با وى نزاع مى‏ كند ممكن است نفس با عقل به نزاع بر خيزد و چنان كه لازم است تاجر در آغاز كار چند چيز را با شريك خود در نظر بگيرد، عقل نيز براى تزكيه نفس بايد همان امور را مقرّر دارد.

1-  اول چيزى كه تاجر با شريك خود قرار مى ‏گذارد چگونگى كار است «مشارطه» و در ثانى بايد مراقب او باشد، «مراقبه» در مرحله سوّم بايد مدام از او حساب بخواهد «محاسبه» در مرتبه چهارم او را در صورت رفتار خلاف مورد عقاب و مؤاخذه قرار دهد «معاتبه» و در مراقبت و مواظبت خود سخت‏گير باشد، «مجاهده و معاقبه».

عقل همچون تاجر نيازمند امور فوق است و نياز دارد كه اولا با نفس شرط كند كه وظايف محوّله را بخوبى انجام دهد و به او فرمان دهد، كه راه حق را برود و نفس را به راه خير ارشاد و هدايت كند و بر نفس حرام گرداند كه راه غير خدا برود، چنان كه تاجر شريكش را از حرام بر حذر مى‏ دارد.

2-  هيچ لحظه‏ اى نبايد از مراقبت نفس غافل شود، بخصوص هنگام انجام هر عمل بايد با ديده‏ اى بيدار همواره او را تعقيب كند.

فرموده خداوند متعال، اشاره به همين مقام است كه مى‏ فرمايد: وَ الَّذِينَ هُمْ لِأَماناتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ راعُونَ وَ الَّذِينَ هُمْ بِشَهاداتِهِمْ قائِمُونَ«».

كلام پيامبر (ص) نيز به همين معنى است كه فرمود: «خدا را چنان پرستش كن كه گويا او را مى‏ بينى» پيش از اين حقيقت مراقبت توضيح داده شد، و اين كه انسان مدام بايد در حال مراقبت باشد. چه اگر آنى از نفس خود غافل شود و آن را بخود واگذارد، جز خيانت و بر باد دادن سرمايه عمر از او چيزى نخواهد ديد، چنان كه اگر بدون مراقبت مال آقايى در دست بنده خيانت كارش قرار گيرد به هدر مى‏ رود.

3-  پس از اين كه نفس از انجام كارى فراغت يافت شايسته است كه از آن حساب بكشند و از او بخواهند كه آيا نسبت به آنچه شرط كرده بود وفا كرده است يا خير زيرا اين تجارتى است كه سودش بهشت برين است. دقّت حسابرسى در اينجا مهمتر از حساب و سود دنيوى است چه سود دنيا به نسبت نعمتهاى آخرت حقير و ناچيز است. بنا بر اين سهل انگارى نفس، در ذرّه ‏اى از حركات و سكنات، تصوّرات، و دقايق اندكى از زمان، جايز نيست، زيرا هر نفسى از عمر، گوهر گرانبهايى است كه به قيمت نمى‏ آيد و عوضى برايش نيست، كه مى‏ توان با آن گوهر، گنجى از گنجهاى بي نهايت آخرت را خريدارى كرد.

عرفا گفته‏ اند، سزاوار اين است كه انسان پس از انجام فريضه صبح، با نفس خود به عنوان وصيت خلوت كند و خطاب به وى بگويد: اى نفس، من جز عمر خود، دستمايه ديگرى ندارم و اگر عمرم تمام شود سرمايه مالى من تمام شده و از تجارت كردن و سود بردن نا اميد خواهم شد. اى نفس اين روز تازه‏ اى است كه خداوند در اين روز به من مهلت داده همين روز سرمايه ايست كه حق تعالى در اختيار من قرار داده است. و اگر مرا از دنيا ببرد، خواهم گفت: پروردگارا مرا بازگردان تا كارهاى شايسته ‏اى كه ترك كرده ‏ام انجام دهم. اى نفس فرض كن كه خداوند تو را به دنيا باز گردانده است. پس بپرهيز كه امروز را به غفلت و بى خبرى سپرى كنى اى نفس بدان كه هر شب و روزى بيست و چهار ساعت است، و در خبر آمده، كه خداوند براى بنده خود در هر شب و روزى بيست و چهار خزانه رديف شده قرار داده است. وقتى كه در يك خزانه را بر بنده بگشايند، آن را پر از روشنايى حسناتى كه در آن ساعت خاص بدانها عمل كرده است مى‏ بيند. از ديدن آن همه نور چنان شادمانى برايش حاصل مى‏ شود كه اگر بر تمام دوزخيان تقسيم شود، آنها را از احساس درد خلاصى مى‏ بخشد. آن گاه در ديگرى از خزانه‏ هاى عملش را بر او مى‏ گشايند، تاريكى وحشتناكى را مشاهده مى‏ كند كه بوى بد آن به مشام‏ مى‏ رسد و سياهى آن همه چيز را مى‏ پوشاند. اين خزانه همان ساعتى است كه در آن معصيت خداوند تعالى را مرتكب شده است از ديدن اين منظره چنان ترس و وحشتى، او را فرا مى‏گيرد، كه اگر اين بيم وحشت بر تمام بهشتيان تقسيم شود نعمتهاى بهشت را بر آنها ناگوار مى ‏سازد.

سپس در خزانه ديگرى را بروى مى‏ گشايند، در آن چيزى كه موجب خوشنودى و يا بد حالى وى گردد، وجود ندارد. اين همان ساعتى است كه خوابيده و يا در بى خبرى و غفلت از مباحات دنيا بسر برده است. به لحاظ خالى بودن اين ساعت از اعمال خير اندوهناك مى ‏شود، و خود را در غبن بزرگى مى‏ بيند، كه مى‏توانست سود فراوانى را در آن ساعت به دست آورد، ولى بسادگى از دست داده است. خداوند متعال بدين حقيقت اشاره كرده و مى‏ فرمايد:«» يَوْمَ يَجْمَعُكُمْ لِيَوْمِ الْجَمْعِ ذلِكَ يَوْمُ التَّغابُنِ«».

بعضى از عرفا گفته ‏اند: بر فرض كه گناه بدكار بخشيده شود، آيا ثواب و پاداش نيكوكاران را از دست نداده است. اين سخن اشاره به غبن و حسرتى است كه در آن روز براى انسان حاصل مى‏ شود سپس انسان وصيّت خود را براى اعضاى هفتگانه بدن كه عبارتند از: چشم، گوش، زبان، شكم، فرج، دست و پا از سر گرفته، آنها را تسليم و در اختيار نفس قرار مى‏ دهد، زيرا اعضاى بدن تحت امر نفس‏ اند و در تجارت براى نفس خدمت مى ‏كنند و كار تجارت نفس بوسيله آنها كامل مى‏ شود، و دوزخ نيز هفت در دارد كه هر درى از دوزخ به يكى از اين اعضا هفتگانه تقسيم شده است و هر كه خداوند را با يكى از اين اعضا معصيت كند از در مخصوص همان عضو وارد جهنّم مى ‏شود. آن گاه براى هر عضوى آنچه شايسته است انجام دهد و يا ترك كند توصيه مى‏كند و هر كدام را در شناخت مفصل وظيفه ‏اش به اوامر و نواهى شرعى ارجاع مى‏ دهد. پس از آن با نفس خود شرط مى‏ كند كه اگر با اوامر و نواهى شرع مخالفت كند آن را از خواسته‏ هايش منع خواهد كرد.

اين توصيه نفسانى گاهى بعد از انجام عمل و گاهى براى برحذر داشتن نفس قبل از انجام عمل آورده مى‏ شود چنان كه خداوند متعال مى‏ فرمايد: وَ لا جُناحَ عَلَيْكُمْ فِيما عَرَّضْتُمْ بِهِ مِنْ خِطْبَةِ«».

4-  مرتبه چهارم از مقامات نفسانى «مجاهده و معاقبه» است كه پس از مرحله «محاسبه» تحقّق مى ‏پذيرد. انسان عاقل هرگاه ببيند كه نفسش اشتياق به معصيت دارد. شايسته است كه از طريق شكيبايى و خوددارى از انجام گناه نفس خود را كيفر دهد. و بر نفس خود در موارد گناه و حتى امور مباحى كه منجر به معصيت مى‏ شود سخت بگيرد. و اگر ببيند كه نفس در انجام كارهاى با فضيلت و خواندن اوراد و اذكار از خود سستى و كسالت نشان مى ‏دهد، سزاوار است كه با تحميل دعا و نيايش نفس را به اجبار به برخى از طاعات از دست رفته وا بدارد. (در اين باره) روايت شده است كه فرزند عمر نماز مغربش را تا بر آمدن دو ستاره به تأخير انداخت و (به علّت اين كوتاهى و سهل‏انگارى) دو بنده در راه خدا آزاد كرد.

5-  مرتبه پنجم. سركوفت دادن و سرزنش كردن نفس مى ‏باشد.

به يقين مى‏ دانى، داراى نفسى هستى كه امر كننده به بدى و ميل دارنده به شرّ است و دستور خداوند اين است كه او را در اختيار بگيرى و تسليم خود كنى، و از پيروى شهوات و لذّاتى كه به آنها عادت كرده است بازش دارى و با زنجير قهر، نفس را به پرستش پروردگار و خالقش بكشانى و اگر در اين باره سهل انگارى كنى، فرارى شده و سرپيچى مى‏ كند و پس از آن بر او مسلّط نخواهى شد. ولى اگر نفس، خود را مورد توبيخ و عقاب و سرزنشى قرار دهد، آن، نفس لوّامه است.

راه عتاب نفس اين است كه عيبها، نادانى و حماقت را به نفس تذكّر دهى، و مراحلى را كه مانند مرگ، بهشت و جهنّم فرارو دارد به وى گوشزد كنى، و آن چيزى را كه تمام اولياى خدا بر آن اتفاق نظر داشته، و بخاطر تسليم در برابر آن، سرور مردمان، و پيشواى جهانيان شمرده شده‏ اند، يعنى وجوب پيمودن راه خدا و ترك معاصى را، براى نفس ياد آورى كنى، و آن را به نشانه‏ هاى حق تعالى و چگونگى احوال بندگان شايسته خداوند متوجّه گردانى.

محاسبه نفسانى، و مرابطه با آن، تذكّر مدام دادن امور فوق به نفس مى‏ باشد، (تا از اطاعت خارج نگردد و به معصيت آلوده نشود.) آنچه تا كنون بر شمرديم محاسبه دنيوى نفس بود، امّا محاسبه اخروى نفس چون قبلا بدان اشاره كرده ‏ايم، نيازى به تكرار آن نيست.

قوله عليه السلام: و تنفّسوا من قبل ضيق الخناق:

«عبارت خطبه قبل ضيق الخناق» است.

در عبارت فوق امام (ع) لفظ «نفس» را براى به دست آوردن آسايش و شادمانى در بهشت كه بوسيله كارهاى شايسته دنيوى تحقّق مى‏ پذيرد استعاره به كار برده است. «نفس راحت كشيدن» كنايه از شادمان بودن است، چنان كه آسايش دل از اندوه موجب آسايش نفس مى ‏شود. يعنى آسايش در آخرت را قبل از فرا رسيدن مرگ تأمين كنيد. و لفظ «خناق» را كه ريسمان مخصوصى است براى مرگ استعاره بكار برده است. وجه شباهت گلو گرفتگى، با مرگ اين است كه در هر دو صورت براى انسان امكان انجام عمل باقى نمى ‏ماند. معناى كلام حضرت اين است كه فرصت را پيش از آن كه وقت از دست برود و شما امكان انجام كارى را نداشته باشيد، غنيمت بدانيد.

قوله عليه السلام: و انقادوا قبل عنف السيّاق

يعنى قبل از آن كه بالاجبار تسليم فرمان الهى گرديده و مطيع شويد، دستورات الهى را عمل كنيد.

منظور از «سوّق العنيف» آن است كه فرشته قبض روح با جاذبه ‏اى ناپسند و غير مطلوب به سراغ انسان گناهكار مى‏ آيد.

قوله عليه السلام: و اعلموا انّه من لم يعن على نفسه الى آخره

يعنى كسى را كه خداوند بر عليه هواهاى نفسش يارى نكند (تا از خود پند دهنده‏ اى براى خود بيابد) اميد به وعظ ديگران نيست كه او را پند بدهند، و در اين باره ياريش كنند.

كمك دادن خداوند به انسان اين است كه عنايت و توجهات خداوندى، نفس ناطقه انسانى را آماده پذيرش خيرات مى ‏سازد و آن را بر عليه نفس امّاره قوّت مى‏ بخشد، كه با دريافت الطاف الهى توان مغلوب كردن نفس امّاره را يافته و از پيروى آن سر باز، مى ‏زند و به سوى شهواتى كه نفس ناطقه را فرا مى‏ خواند جذب نمى‏ شود.

هرگاه براى نفس ناطقه انسان اين آمادگى و پذيرش نباشد، پند ديگران وى را سود نمى ‏دهد و آنها را نمى‏ پذيرد، زيرا پذيرفتن بدون آمادگى ممكن نيست.

در اين عبارت امام (ع) توجّه مى‏ دهد كه واجب است، انسان در مراقبت احوال نفس، و راندن شيطان از خود از خداوند يارى بجويد (چه بدون كمك و يارى حق تعالى امكان مقابله با شيطان و نفس امّاره نيست).

 

ترجمه ‏شرح ‏نهج ‏البلاغه (ابن ‏ميثم بحرانی)، ج 2    ، صفحه ‏ى 679-663

خطبه86ترجمه شرح ابن میثم بحرانی (اوضاع مردم هنگام بعثت،عبرت آموزی از تاریخ،وحدت رسالت وامامت)

(خطبه89صبحی صالح)

و من خطبة له ( عليه ‏السلام ) في الرسول الأعظم ( صلى ‏الله‏ عليه‏ وآله ) و بلاغ الإمام عنه‏
أَرْسَلَهُ عَلَى حِينِ فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ- وَ طُولِ هَجْعَةٍ مِنَ الْأُمَمِ‏وَ اعْتِزَامٍ مِنَ الْفِتَنِ- وَ انْتِشَارٍ مِنَ الْأُمُورِ وَ تَلَظٍّ مِنَ الْحُرُوبِ- وَ الدُّنْيَا كَاسِفَةُ النُّورِ ظَاهِرَةُ الْغُرُورِ- عَلَى حِينِ اصْفِرَارٍ مِنْ وَرَقِهَا- وَ إِيَاسٍ مِنْ ثَمَرِهَا وَ اغْوِرَارٍ مِنْ مَائِهَا- قَدْ دَرَسَتْ مَنَارُ الْهُدَى وَ ظَهَرَتْ أَعْلَامُ الرَّدَى- فَهِيَ مُتَجَهِّمَةٌ لِأَهْلِهَا عَابِسَةٌ فِي وَجْهِ طَالِبِهَا ثَمَرُهَا الْفِتْنَةُ- وَ طَعَامُهَا الْجِيفَةُ وَ شِعَارُهَا الْخَوْفُ وَ دِثَارُهَا السَّيْفُ.

فَاعْتَبِرُوا عِبَادَ اللَّهِ- وَ اذْكُرُوا تِيكَ الَّتِي آبَاؤُكُمْ وَ إِخْوَانُكُمْ بِهَا مُرْتَهَنُونَ- وَ عَلَيْهَا مُحَاسَبُونَ- وَ لَعَمْرِي مَا تَقَادَمَتْ بِكُمْ وَ لَا بِهِمُ الْعُهُودُ- وَ لَا خَلَتْ فِيمَا بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمُ الْأَحْقَابُ وَ الْقُرُونُ- وَ مَا أَنْتُمُ الْيَوْمَ مِنْ يَوْمَ كُنْتُمْ فِي أَصْلَابِهِمْ بِبَعِيدٍ.

وَ اللَّهِ مَا أَسْمَعَكُمُ الرَّسُولُ شَيْئاً- إِلَّا وَ هَا أَنَا ذَا مُسْمِعُكُمُوهُ- وَ مَا أَسْمَاعُكُمُ الْيَوْمَ بِدُونِ أَسْمَاعِكُمْ بِالْأَمْسِ- وَ لَا شُقَّتْ لَهُمُ الْأَبْصَارُ- وَ لَا جُعِلَتْ لَهُمُ الْأَفْئِدَةُ فِي ذَلِكَ الزَّمَانِ- إِلَّا وَ قَدْ أُعْطِيتُمْ مِثْلَهَا فِي هَذَا الزَّمَانِ- وَ وَ اللَّهِ مَا بُصِّرْتُمْ بَعْدَهُمْ شَيْئاً جَهِلُوهُ- وَ لَا أُصْفِيتُمْ بِهِ وَ حُرِمُوهُ- وَ لَقَدْ نَزَلَتْ بِكُمُ الْبَلِيَّةُ جَائِلًا خِطَامُهَا رِخْواً بِطَانُهَا- فَلَا يَغُرَّنَّكُمْ مَا أَصْبَحَ فِيهِ أَهْلُ الْغُرُورِ- فَإِنَّمَا هُوَ ظِلٌّ مَمْدُودٌ إِلَى أَجَلٍ مَعْدُودٍ
لغات

فتره: فاصله زمانى ميان دو رسالت.
هجعه: خواب.
اعتزام: عزم و تصميم، بعضى اين كلمه را اعترام روايت كرده‏ اند كه به معناى فراوانى و
زيادى فتنه است برخى ديگر همين كلمه را اعتراض نقل كرده‏ اند از اعترض فرس، گرفته شده است و آن هنگامى است كه اسبى بى ‏هدف طول و عرض راه را برود، در اين جا كنايه از همه‏ جاگير شدن فتنه است.
تلظّت الحرب: جنگ شعله‏ ور شد.
تهجّم: گرفته، چنين به ابرو انداخته.
احقاب: جمع حقب، روزگار.
بطان: چيزى كه با آن جهاز شتر را از زير شكمش محكم مى‏ بندند.

ترجمه

 از خطبه ‏هاى آن حضرت (ع) است كه در اوضاع زمان جاهليت و ثبت پيامبر رحمت بيان فرموده است :

«خداوند تعالى هنگامى پيامبر اسلام (ص) را به رسالت فرستاد كه زمانى طولانى از بعثت پيامبر سابق گذشته، و بشر در خواب عميق غفلت و بى‏ خبرى فرو رفته بود. فتنه‏ ها از هر سو برخاسته، كارها نابسان و پراكنده، و آتش جنگ شعله‏ ور بود. روشنى دستورات و تعاليم انبيا به تاريكى گراييده و غرور و فريب آشكار شده بود. بدين هنگام برگهاى بوستان دنيا زرد، و مردم از چيدن ميوه زندگى نااميد آبهاى سرچشمه (هدايت علوم و معارف الهى) خشكيده و فرو رفته، پرچمهاى هدايت و رستگارى كهنه و فرسوده، علمهاى هلاكت و گمراهى نمايان بودند.
جهان در حالى كه چين به ابرو انداخته، با ترشرويى به چهره اهل و طالب خود مى ‏نگريست. ثمره دنيا فتنه، طعامش مردار گنديده، پوشاكش ترس، و لباس زيرينش شمشير بود (هرج و مرج، شرك و بيدينى و فساد اخلاقى بر دنيا حاكم شده بود و در چنين موقعى خداوند پيامبر (ص) را مبعوث فرمود تا دشمنيها و كينه توزيها را از ميان مردم بردارد و خداپرستى و نوع دوستى را بجاى آن مقرر دارد).

پس اى بندگان خدا عبرت گيريد و به ياد آوريد وضعى را كه پدران و برادران گذشته ‏تان دارند، و در گرو آن بوده و بر آن محاسبه مى‏ شوند.
بجان خودم سوگند، ميان شما و ايشان هنوز روزگار زيادى نگذشته، و قرنهاى فراوانى سپرى نگرديده است. از روزى كه شما در صلب آنها بوديد، ديرى نپاييده است، (پس به چه دليل بدبختيهاى جهل دوران آنها را از ياد برده‏ ايد و چنان كه شايد و بايد به احكام دين عمل نمى‏ كنيد.

بخدا سوگند، هر آنچه پيامبر (ص) ديروز به گوش پدران شما رساند، امروزمن به شما فهمانده و شما را بدان آگاه كردم. نه شنوايى شما امروز از شنوايى ديروز پدرانتان كمتر است و نه ديروز به آنها چشم بيناتر و دل آگاه‏تر داده بودند، كه شما از آن بينايى و آگاهى امروز محروم باشيد (باز) بخدا سوگند شما امروز به چيزى بينا و دانا نشده و از امرى برخوردار نشده ‏ايد، كه پيشينيان شما آن را ندانسته و از آن برخوردار نشده باشند (شما و ايشان از نور واحد استضاء كرده ‏ايد و به شما نورانيّت داده ‏اند) پس اين اهمال و سستى شما در امر دين و جهاد و بكار نبستن دستورات من براى چيست (گويا مى‏ بينم بر اثر پيروى نكردن از فرامين الهيّه) كه محقّقا چنين است بر شما بلايى نازل خواهد شد كه مانند شتر بختى مست كه عنان از دست ساربانش گرفته و مهار و تنگش سست و گسيخته و هر كه به آن نزديك شود از گزند لگد و دندانش در امان نخواهد بود (بنى اميّه و در رأس همه آنها معاويه بكلّى زمام ديانت را از كف رها كردند و مانند همان شتران مهار گسيخته مؤمنان را تحت آزار و شكنجه قرار دادند) پس اى مؤمنين، نبايد دنيايى كه اهل غرور و فريب در آن داخل شده ‏اند، شما را بفريبد، چه دنيا همچون سايه‏ اى است كه به روى زمين كشيده شده باشد، و در زمان معيّنى از ميان برود.

شرح

در اين فراز از كلام، امام (ع) نعمتهاى الهى را به مردم ياد آورى مى‏ كند، نعمتهايى كه اگر نبود دچار سختى مى‏ شدند و با وجود چنان نعمتى تمام خيرات به آنها ارزانى شد. و آن نعمت بعثت پيامبر و تمام بركاتى بود كه در نتيجه بعثت پيامبر (ص) نصيب مردم گرديد.
امام (ع) نعمت بعثت را ياد آورى مى‏ كند، تا متنبّه و سپاسگزار شوند و توجّه‏شان را به سوى حق تعالى خالص گردانند. در آغاز سخن امام (ع) نعمتهاى اعطايى از جانب خداوند را يادآورى مى‏ كند و سپس به دليل دگرگونى و ناسپاسيى كه نسبت به بخششهاى الهى روا داشتند پيشامدهاى ناگوارى را متذكّرمى ‏شود و امورى را بشرح زير بر مى‏ شمارد.
1- فاصله زمانى كه ميان پيامبران ايجاد گرديد. روشن است كه نبودن پيامبر در ميان مردم موجب، به وجود آمدن فسق و فجور و هرج و مرج مى ‏شود.
احوال نكوهيده و غير پسنديده‏ اى كه براى مردم به دليل گناهكارى حاصل مى ‏شود، به اندازه ستودگى و پسنديدگى است كه بهنگام وجود پيامبر (ص) در ميان مردم وجود داشت.

2- طول غفلت و بى‏ خبرى امّتها. كلمه «هجعة» در عبارت امام (ع) كنايه از غفلت و بى‏ خبرى از موضوع معاد و كارهاى شايسته ‏اى است كه لزوما بايد مردم بدانها توجّه داشته باشند.

3- سوّمين صفت نكوهيده‏ اى كه بر اثر گناه براى جامعه اسلامى پيش آمد اين بود كه، عزم مردم بر فتنه و آشوب جزم گرديد. اگر كلمه «اعتزام» با «ز» قرائت شود، نسبت دادن «عزم» به فتنه، نسبت مجازى است، و كنايه از وقوع فتنه و آشوب مى‏ باشد، يعنى قصد و اراده مردم اين است كه مدام فتنه و آشوب به راه اندازند. و اگر «اعترام» را با «ر» بخوانيم، كنايه از فتنه فراوانى است كه در ميان مردم به وقوع پيوسته است، و نظر بقولى كه «اعتزام» را «اعتراض» روايت كرده است معنى كلام حضرت اين خواهد بود. كه چون رفتار و كردار آنها مطابق نظام قانون و شرع، و طريق صلح آميز جامعه نيست بدين سبب اعمال مردم فتنه ناميده شده و ناگزير به رفتار حيوانى كه بى ‏هدف طول و عرض جاده را مى‏ پيمايد شباهت پيدا كرده است و به همين دليل لفظ «اعتراض» براى فتنه و آشوب استعاره به كار رفته است.

4- خصلت نارواى رايج ديگر آنها بر اثر گناه پراكندگى امورشان مى ‏باشد، بدين شرح كه در ميان مردم تفرقه ايجاد گرديده، اوضاع و احوال‏شان دگرگون شده و رفتار آنها بر خلاف قانون عدالت صورت مى‏ پذيرد.

5- آتش جنگ در ميان آنها شعله‏ ور شده است، پيش از اين تشبيه كردن جنگ را به آتش توضيح داديم (شارح) و به مناسبت همين تشبيه امام (ع) لفظ «تلظّى» را به عنوان استعاره به جنگ نسبت داده است، و كنايه از هيجان و رونق يافتن ستيز در ميان مسلمين، در زمان فترت، و نبودن پيامبر (ص) در ميان آنها مى‏ باشد.

6- ششمين ويژگى دوران فترت اين است كه دنيا تيره و تار شده، و روشنايى آن به تاريكى گراييده است، «واو» در جمله: «و الدّنيا كاسفة» «واو» حاليّه است، يعنى همه مشكلات جامعه اسلامى در حالى است كه دنيا با نبود پيامبر نور خود را از دست داده است. نور دنيا كنايه از وجود انبياء و شرايعى است كه به وسيله آنها، براى بشر صدور يافته، و در نهايت وجود اوليا و علما را نتيجه داده است. اين عبارت امام (ع) استعاره بالكنايه است، وجه شباهت ميان نور و وجود انبيا و شرايع الهى آن راهيابى است كه انسانها در هر دو مورد پيدا مى‏ كنند، يعنى چنان كه روشنايى موجب هدايت و راهيابى ظاهرى مى‏ شود وجود انبيا و احكام شريعت سبب هدايت معنوى مى‏ شود.
امام (ع) با به كار بردن كلمه «كسوف» استعاره از ترشيحيّه كرده، زيرا نبودن نور را به دليل تشبيه وجود پيامبر (ص) به خورشيد، تعبير به كسوف و خورشيد گرفتگى كرده است.

7- مردم فريب ظاهر دنيا را خورده ‏اند، يعنى همه مردم به دنيا مغرور و در خواسته ‏هاى شهوانى خود غرق شده ‏اند و نيرنگهاى دنيا آنها را گول زده است.

8- خداوند پيامبر اسلام را هنگامى فرستاد كه برگهاى درخت زندگى مردم عرب، زرد و از دسترسى به ميوه آن نااميد بودند. و آبى كه براى ادامه حيات آنها لازم بود فرو رفته بود.
امام (ع) لفظ «ثمرة» و «ورق» را استعاره از لوازم زندگى و زينتهاى آن‏ آورده است. لفظ «اصفرار» (زردى) كنايه از دگرگونى زيبايى و خوشيهاى مردم عرب در آن روزگار است زيرا زندگى اعراب به هنگام بعثت بي رونق و خوردنيهاشان زبر و خشن بود و چنان كه درخت زيباييهايش را با زرد شدن برگهايش از دست مى ‏دهد، و بيننده از نگاه آن لذتى نمى ‏برد، اعراب از زندگى خود لذّت نمى ‏بردند.
منظور امام (ع) از نااميدى در چيدن ميوه، قطع شدن آرزوى عرب از رسيدن به حكومت و دولت و دستيابى به زيباييهاى آن مى ‏باشد.
لفظ «ماء» در عبارت امام (ع) كنايه از مواد اوليه كالاى دنيوى و چگونگى بهره بردن از خوشيهاى آن است. فرو رفتگى آب و در دسترس نبودن آن، به معناى نبود سرمايه اوّلى و كنايه از ناتوانى آنها در تجارت و نبودن كسب و كار و عدم حاكميت بر اداره شهرهاست، گرفتارى اعراب به تمام اين مشكلات، به سبب نظام غير عادلانه‏ اى بود كه در ميان آنها رواج داشت.
واژه‏هاى «ورق»، «ثمرة» و «ماء» در كلام حضرت استعاره بالكنايه به كار رفته ‏اند، وجه شباهت و استعاره «ورق» براى سر سبزى زندگى اين است: چنان كه برگ براى درخت زيبايى بحساب مى ‏آيد و براى آن كمال شمرده مى‏ شود، لذّتهاى دنيا و خوشيهاى آن، براى دنيا زينت است. و چنان كه غالبا مقصود از درخت و فايده آن ميوه است، براى بيشتر مردم فايده مطلوب دنيا، زندگى دنيوى و سود بردن از منافع آن مى ‏باشد. و چنان كه مادّه اساسى براى درخت و زندگى آن آب مى ‏باشد، بقا و طراوت درخت به آب بستگى دارد، خوشيهاى زندگى و لذّت آن به كسب و تجارت و صفت، مربوط است. با اين كه اعراب در روزگار بعثت، كسب و تجارت و صنعت خوبى نداشتند.
جهت استعاره و تشبيه در ديگر الفاظ كلام امام (ع) بخوبى آشكار است و نيازى به تكرار نيست.

9- نشانه‏ هاى هدايت در ميان مردم به كهنگى و فرسودگى گراييده بود.
نشانه‏ هاى هدايت كنايه از پيشوايان دين و كتابهاى آسمانى است، كه مردم بوسيله آنها راه خدا را مى‏ پيمايند. و منظور از كهنگى آنها مردن و از بين رفتنشان مى ‏باشد. چنان كه قبلا توضيح داده شد. اين كلام امام (ع) نيز استعاره است.

10- پرچمهاى پستى و رزالت در ميان مردم آشكار شد، مقصود از پرچمهاى ضلالت پيشوايان گمراهى هستند كه مردم را به آتش جهنم فرا مى‏ خوانند.

11- دنيا با اخم و عصبانيت به اهلش روى آورده، و با ترشرويى دنياخواهان را مى‏ نگريست: اين عبارت امام (ع) كنايه از اين است كه دنيا با اهلش صفا نبود.
چون زندگى با صفا و پاك و پاكيزه دنيوى، به نظام عادلانه‏ اى بستگى دارد، كه خوب را از بد جدا و حق را به حق‏دار برساند،چهره عبوس و گرفته دنيا استعاره بالكنايه از زندگى نامطلوب اعراب در دوران جاهليت است وجه شباهت ميان چهره عبوس، و زندگى نامطلوب اين است، كه در هر دو مورد، خواست انسان تأمين نشده و مطلوب حاصل نگشته است.

12- نتيجه حاصل در اين روزگار فتنه بود. يعنى نهايت تلاش و كوشش اعراب در ايام فترت، به لحاظ جهلى كه داشتند فتنه و آشوب و گمراهى از راه خدا، و سرگشتگى در وادى تاريك باطل بود. چون مقصود نهايى هر چيزى هدفى است كه دنبال مى ‏شود، آشوب طلبيهاى دوران جاهليت اعراب، به ميوه درخت تشبيه شده است، كه مقصود نهايى درخت بحساب مى‏ آيد. و به همين دليل لفظ «ثمرة» را براى فتنه استعاره به كار برده است.

13- خوردنيهاى دوران فترت اعراب مردار بود. محتمل است كه لفظ «جيفة» در اين عبارت امام (ع) استعاره از طعام دنيا و لذتهاى آن باشد. وجه شباهت طعام دنيا به جيفه و مردار اين است كه مردار عبارت از جثه مرده حيوانى است كه گنديده شده، و بويش تغيير كند تا آن حد كه خوردن آن روا نباشد و طبع‏ انسان از آن نفرت پيدا كند. و بدين سان طعام دنيا و خوشيهاى آن، در دورانى كه رسول در ميان مردم نباشد، به دليل زيادى چپاول و غارت و دزدى و ديگر امور نامشروع نفرت‏ انگيز مى‏ شود. در چنين حالتى خوردن متاع دنيا شرعا جايز نبوده و ناپاك شمرده مى‏ شود و عقل از آن نفرت دارد و اخلاق نيك آن را نمى‏ پسندد.
بدين لحاظ است كه آنچه از مال دنيا فراهم شود، در آلودگى و آميختگى بحرام شباهت به مردار پيدا مى‏ كند و خوردن آن روا نيست. تفاوتى كه ميان مردار، و حرام شرعى است، مردار پليد حسّى و حرام شرعى پليد عقلى است. بدين جهت لفظ جيفه را براى طعام دنيا استعاره آورده است.

احتمال ديگر در مورد لفظ «جيفه» اين است، كه كنايه از خوردن گوشت حيوانى باشد، كه در جاهليت بدون ذبح شرعى مصرف مى‏ شده است، و در قرآن كريم خوردن چنين حيوانى بصراحت حرام است آنجا كه مى‏ فرمايد: حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِيرِ وَ ما أُهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ بِهِ وَ الْمُنْخَنِقَةُ وَ الْمَوْقُوذَةُ«».

منظور از «و الموقوذة» كه در آيه كريمه قرآن آمده است حيوانى است كه با چوب آن قدر بر سرش مى ‏زده‏ اند كه مى‏ مرده، ولى خون حيوان از بدنش خارج نمى‏ شده است. و گمان مجوسيان اين بوده، كه خوردن چنين گوشتى بهتر است.
و مقصود از «مُترديّة» در آيه شريفه حيوانى است كه از بلندى سقوط كرده و مى‏ مرده است و اعراب جاهلى آن را حرام نمى‏ دانستند بدليل اين كه در تمام موارد ياد شده و يا در بيشتر موارد، حيوان متعفّن و گنديده مى ‏شده، صادق است كه در همه اين موارد بگوييم غذايشان مردار بوده است.

14- در دوران فترت و نبود پيامبر (ص) ترس وحشت قرين زندگى مردم بوده است.

15- زندگى شان آميخته با كشت و كشتار، شمشير كشيدن و خون ريختن بوده است.
در عبارت فوق امام (ع) لفظ «شعار» را براى ترس و لفظ «دثار» را براى شمشير استعاره به كار برده است.
دليل استعاره آوردن «شعار» براى ترس اين است كه هر چند ترس از ويژگيهاى قلب انسان است امّا در بسيارى از موارد ترس بر روى بدن انسان تأثير گذاشته و بدن به اضطراب و لرزش مى‏ افتد و چنان ترس دل فراگير مى‏ شود، كه تمام اعضا را بمانند پيراهن فرا گرفته و مى‏ پوشاند.
علّت استعاره آوردن «دثار» كه به معناى لباس زيرين مى‏ باشد براى شمشير اين است كه دثار و شمشير هر دو در تماس داشتن با بدن مشتركند و نهايتا دثار با بدن كسى كه آن را مى‏ پوشد و شمشير با بدن آن كه ضربت مى ‏خورد تماس دارد. (پس استعاره آوردن دثار براى شمشير استعاره زيبايى است)

قوله عليه السلام: فاعتبروا عباد اللّه:
بدنبال بر شمارى ويژگيهاى دوران فترت، با عبارت فوق امام (ع) موضوعى كه قصد بيان آن را داشته آغاز كرده، و فرموده است: بندگان خدا از آن وضع و حالتى كه پدرانتان در آن قرار داشتند عبرت بگيريد. كلام امام (ع) اشاره به اعمال زشتى است كه جامعه در دوران فترت بدانها مبتلا بود، يعنى رفتارهاى ناروايى كه پدران و برادرانشان در دوره فترت و زمان دعوت رسول گرامى اسلام بدان گرفتار بوده و آن را انجام مى‏ دادند.

قوله عليه السلام: فهم بها مرتهنون.

اعمال و رفتارى كه بدنهايشان در آن حبس گرديده و زنجيرهايى كه بوسيله آن صفات ناروا بر دست و پايشان نهاده شده و آنها را در دام خود گرفتار ساخته بود.

قوله عليه السلام: و لعمرى الى قوله ببعيد:

با عبارت فوق امام (ع) مردم زمان خود را، به مردم زمان فترت تشبيه كرده، و اينان را همچون پدران‏ گناهكارشان دانسته، احوال و زمان اينان را در امورى شبيه احوال و زمان گذشتگان ترسيم كرده است.

1- اى مردم پدران شما داراى چنان اعمال زشتى بودند حال و زمان پسران از احوال و زمان پدرانشان، در انجام و ترك امور چندان فاصله ‏اى ندارد.

2- با اين كه رسول خدا (ص) چيزى از دستورات الهى را بگوش آنها نرسانده بود، ولى من بسيارى از امور را براى شما بيان كرده ‏ام، مع الوصف فرقى ميان شما و آنها ديده نمى ‏شود (بلكه مى‏ توان گفت حال اينان از حال پدرانشان زارتر است، چه پيامبر آنها را ارشاد نكرده بود و اينان را ارشاد كرده است)

3- تفاوتى ميان قدرت شنوايى شما با آنها نيست (كه بهانه ‏اى براى فرار از تكليف و وظيفه باشد)

4- ساير اعضا و جوارحى كه گذشتگان داشتند و با آنها كسب كمال مى‏ كردند، در شما نيز هست با اين حال كسب كمالى در شما نيست.

5- شما در مورد آنچه پدرانتان نسبت به آنها جاهل بودند، چيزى نياموخته ‏ايد تا بدان سبب ميان شما با آنها فرقى باشد.

6- شما از دنيا چيز مطلوبى انتخاب نكرديد كه پدرانتان فاقد آن باشند، و بدين سبب بر آنان مزيت پيدا كرده باشيد. خلاصه سخن اين كه اوضاع و احوال شما مانند اوضاع و احوال مردمان دوران فترت و نبودن رسول الهى است و صد البتّه كه با توجّه بهدايت و ارشاد رسول اكرم شمايان مورد توبيخ و ملامت هستيد.
مقصود امام (ع) از اين كه مردم زمان خود را شبيه، مردم دوران فترت، و رفتار و كردار اينان را چون رفتار و كردار آنان دانسته دو چيز است:

الف: ايجاد نفرت نسبت به معصيت كاران گذشته، كه با دستورات الهى مخالفت كردند.
ب: تشويق و ترغيب، به انتخاب كسانى كه فرمانبردارى از خدا و رسول‏ كردند زيرا وقتى كه ميان مردم زمان حضرت و پيشينيان مشابهت بر قرار شود، در تمام خصوصيات و لوازم شباهت پيدا مى‏ شود. بنا بر اين آن كه به معصيت كاران گذشته شباهت داشته باشد، چون آنان به عذاب دردناك گرفتار مى ‏شود، و كسى كه به نيكوكاران سابق شباهت پيدا كند، پاداش با ارزشى كه به آنها داده شود به اينان نيز داده خواهد شد.

قوله عليه السلام: و لقد نزلت بكم البليّة.

بعيد نيست كه اين سخن امام (ع) براى ترساندن مردم از گرفتار شدن به حكومت و پادشاهى بنى اميّه باشد.
و اين كه فرموده است جائلا خطامها، استعاره بالكنايه از خطر و سختى حال كسانى است كه به دولت بنى اميّه تكيه زده، و اعتماد كنند. چه، وقتى كه حكومت آنها از نظام شريعت بيرون و مطابق تخيّلات و اوهام اداره مى‏ شد اعتماد كننده به چنان حكومتى از ناحيه دين و جانش در خطر بود. چنان كه هرگاه شخصى بر ناقه مهار گسيخته سوار شود، بر سالم ماندن وى اعتماد نيست، زيرا ناقه‏ اى كه مهارش رها و تنگش سست و بى اعتبار باشد، خطرناك است و بعيد نيست كه از بالاى شتر بر زمين افتد و بهلاكت رسد.

(پس از اعلام خطر گرفتار شدن به حكومت بنى اميّه) امام (ع) مردم را نهى كرده و بر حذر مى‏ دارد كه مانند اهل غفلت به متاع و زيباييهاى دنيا مغرور نشده و فريب نخورند و با استعاره آوردن لفظ «ظلّ» در قلب دنيا خواهان ايجاد نفرت مى‏ كند.
وجه شباهت ميان سايه و دنياى بى اعتبار اين است كه هر دو بلند و طولانى به نظر مى ‏رسند ولى زمان معيّنى داشته و بهنگام سرآمد وقتشان از ميان مى‏ روند.

ترجمه ‏شرح‏ نهج ‏البلاغه(ابن ‏ميثم بحرانی)، ج 2 ، صفحه‏ ى 662-652

خطبه85 ترجمه شرح ابن میثم بحرانی(عوامل هلاکت انسانها)

(خطبه88صبحی صالح)

و من خطبة له ( عليه‏ السلام ) و فيها بيان للأسباب التي تهلك الناس‏
أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اللَّهَ لَمْ يَقْصِمْ جَبَّارِي دَهْرٍ قَطُّ إِلَّا بَعْدَ تَمْهِيلٍ وَ رَخَاءٍ- وَ لَمْ يَجْبُرْ عَظْمَ أَحَدٍ مِنَ الْأُمَمِ إِلَّا بَعْدَ أَزْلٍ وَ بَلَاءٍ- وَ فِي دُونِ مَا اسْتَقْبَلْتُمْ مِنْ عَتْبٍ- وَ مَا اسْتَدْبَرْتُمْ مِنْ خَطْبٍ مُعْتَبَرٌ- وَ مَا كُلُّ ذِي قَلْبٍ بِلَبِيبٍ وَ لَا كُلُّ ذِي سَمْعٍ بِسَمِيعٍ- وَ لَا كُلُّ نَاظِرٍ بِبَصِيرٍ- فَيَا عَجَباً وَ مَا لِيَ لَا أَعْجَبُ مِنْ خَطَإِ هَذِهِ الْفِرَقِ- عَلَى اخْتِلَافِ حُجَجِهَا فِي دِينِهَا- لَا يَقْتَصُّونَ أَثَرَ نَبِيٍّ وَ لَا يَقْتَدُونَ بِعَمَلِ وَصِيٍّ- وَ لَا يُؤْمِنُونَ بِغَيْبٍ وَ لَا يَعِفُّونَ عَنْ عَيْبٍ- يَعْمَلُونَ فِي الشُّبُهَاتِ وَ يَسِيرُونَ فِي الشَّهَوَاتِ- الْمَعْرُوفُ فِيهِمْ مَا عَرَفُوا وَ الْمُنْكَرُ عِنْدَهُمْ مَا أَنْكَرُوا- مَفْزَعُهُمْ فِي الْمُعْضِلَاتِ إِلَى أَنْفُسِهِمْ- وَ تَعْوِيلُهُمْ فِي الْمُهِمَّاتِ عَلَى آرَائِهِمْ- كَأَنَّ كُلَّ امْرِئٍ مِنْهُمْ إِمَامُ نَفْسِهِ- قَدْ أَخَذَ مِنْهَا فِيمَا يَرَى بِعُرًى ثِقَاتٍ وَ أَسْبَابٍ مُحْكَمَاتٍ
لغات:َ

قصم: باقاف به معنى شكستن.
ازل: با فتح همزه: تنگنا و سختى.
اقتصّ اثره: از او پيروى كرد.

ترجمه

«پس از حمد و ثناى خداوند سبحان و درود بر روان پاك و مطهر پيامبر (ص) بدرستى كه خداوند هيچ يك از ستمگران روزگار را درهم نشكست، مگر پس از آن كه مهلت فراوان و نعمت بى‏ شمارى به آنها داد (تا خوب پيمانه‏ ظلمشان لبريز شد و هرگز دست از ستمگرى بر نداشتند) و شكستگى استخوان هيچ يك از امتان گذشته را بهبود نبخشيد، مگر بعد از نابوديها و رنجهاى بسيار (يعنى در برابر مشكلات بايد صبر كرد تا بر دشواريها فايق شد) در رنج و سختيهايى كه به استقبال شما شتافتند و شما به آنها پشت كرده‏ ايد، درس عبرتى وجود دارد (من از اين كه شما از گذشته عبرت نگرفته و پندى نياموخته‏ايد، در شگفتم) گر چه نه هر دارنده دلى خردمند، و نه هر دارنده گوشى شنوا، و نه هر دارنده چشمى بيناست (تا با دلى دانا، و گوشى شنوا و چشمى بينا گذشته را آينه عبرت آينده قرار دهد، و از آن پند گيرد) وه كه چقدر در شگفتم و چرا در شگفت نباشم، از كجرويهاى اين گروههاى گوناگون و از اختلافاتى كه در دين دارند (با وجودى كه دين و كتابشان يكى است) براهى كه پيامبر رفت نمى ‏روند و از كردار وصىّ پيامبر پيروى نمى‏ كنند نه بغيب و قيامت ايمان مى‏ آورند، و نه از عيب جويى باز مى ‏ايستند. به شبه ‏ها عمل كرده، در راه خواهشهاى نفسانى گام مى‏ نهند، (مطابق عقيده باطل خود، رفتار مى‏ كنند) خوب، چيزى است كه آنها خوب بدانند، و بد آن است كه آنها بد بدانند، در حلّ مشكلات به خود پناه مى‏ برند و در امور مبهم و پيچيده به رأى نادرست خود عمل مى‏ كنند، چنين به نظر مى‏ رسد كه هر كدام از آنها (در امر دين) امام پيشواى خود مى‏ باشد. كه با خيال خام و انديشه ناسالم خويش، بندهاى استوار و دلايل محكم از پيش ساخته ذهنى درست كرده، و به آنها چنگ زده‏ اند (به دين و احكام الهى پشت پا زده، دل به آرا و عقايد باطل خود بسته‏ اند)».
شرح
مقصود امام (ع) از بيان اين خطبه توبيخ و سرزنش امّت، است كه به دليل اختلافى كه در دينشان پيدا كرده بودند و هر كدام بر حسب آرا و انديشه خود در مسائل دينى و فقهى عمل مى‏ كردند، آنها را نكوهش مى‏ كند، چه با وجودى كه امام (ع) در ميان امّت بود، به آن حضرت مراجعه نمى‏ كردند و به دانش خود متّكى بودند.
فقوله: امّا بعد الى قوله ببصير
عبارت فوق بيان كننده دليل صدور خطبه‏ مى ‏باشد و چنين به نظر مى‏ رسد كه امام (ع) علّت بيان اين خطبه را خود رايى مردم در عدم مراجعه به آن حضرت دانسته كه ناشى از تكبّر آنها در فراگيرى دانش و استفاده معنوى نبردن از محضر امام (ع) بوده است. راحت طلبى آنها موجب شد تا براى شناخت حقيقت دين به خود زحمتى ندهند و در جهت دورى جستن از اشتباه تلاشى نكنند و رنجى را متحمل نشوند.

به اين دليل آنان را از گرفتار شدن به سرنوشت شوم ستمكاران مى‏ ترساند و از اين كه به دليل اختلاف آرا اساس دين را ترك كنند و نهايتا زمينه هلاكت و نابودى خود را فراهم آورند آنها را، بر حذر داشته مى ‏فرمايد: خداوند هيچ ستمگر روزگارى را درهم نشكست، مگر پس از مهلت زياد و آسايش فراوانى كه به وى مرحمت فرمود، و آنها بدان مهلت و رفاهى كه داشتند، مغرور و در خوشگذرانى و لذّت غرق شدند، در نتيجه از آخرت رو برگردانيدند. و ياد خدا را فراموش كردند و آماده ترك دستورات دين، كه نظام جهان بر آن استوار است شده زمينه هلاكت خود را آماده ساختند چنان كه خداوند متعال مى‏ فرمايد: وَ إِذا أَرَدْنا أَنْ نُهْلِكَ قَرْيَةً أَمَرْنا مُتْرَفِيها فَفَسَقُوا فِيها فَحَقَّ عَلَيْهَا الْقَوْلُ فَدَمَّرْناها تَدْمِيراً«».

امام (ع) براى تكميل و تأييد موضوع فوق مى‏ فرمايد: خداوند شكست هيچ امتى را جبران نكرد، مگر بعد از سختيها و مشكلاتى كه تحمّل كردند. استوارى يافتن استخوان شكسته را استعاره بالكنايه از نيرومندى بعد از ضعف و ناتوانى آورده‏اند. صدق اين حقيقت كه: پيروان انبيا پس از ناتوانى نيرومند شده ‏اند، روشن است. زيرا هر جمعيّتى كه به منظور يارى دين از انبيا تبعيّت كرده ‏اند و يابراى رسيدن به دنيا از پادشاهشان پيروى كرده‏ اند بمقصود نرسيده‏ اند، مگر پس از سپرى كردن دوران ضعف و ناتوانى، و حمايت كردن از يكديگر، و گرفتار شدن بدشواريهاى طاقت‏ فرسايى كه موجب آمادگى توسّل بدرگاه خداوند متعال شده است و دلهاى آنها را به هم نزديك و اراده آنها را براى رسيدن به پيروزى آماده كرده است.

اين سخن امام (ع) وجوب وحدت در دين و تفرقه نداشتن در آرا را گوشزد مى ‏كند، چه تفرقه در رأى، موجب شود كه مردم گروه گروه و متفرق شوند و در نتيجه دچار سستى و ناتوانى و ضعف گردند، در صورتى كه تمام اين حالات به طورى كه قبلا بيان شد خلاف خواسته شارع مقدس مى‏ باشد.

احتمال ديگرى كه در شرح سخن امام (ع): لم يقصم جبّارى دهر… داده مى ‏شود اين است كه منظور حضرت از «ستمكاران روزگار» كنايه به معاويه و يارانش باشد، و مقصود از: «لم يجبر عظم احد...» پيروان امام (ع) باشند. با فرض صحّت اين احتمال با عبارت اوّل مردم را آگاه مى‏ سازد كه ستمكاران هر چند دوران حكومت و اقتدارشان طولانى شود، اين فرصت و مهلتى است كه خداوند به آنها داده است تا پيمانه گناهشان لبريز و آماده هلاكت شوند و با عبارت دوّم، تسلّى خاطرى به يارانش مى‏ دهد كه هر چند شما ضعيف و گرفتار باشيد، براى كسانى كه بخواهد يارييشان كند، سنّت پروردگار چنين است كه پس از ابتلا و رنج و گرفتارى آنان را پيروز فرمايد.

پس از بيان اين حقيقت امام (ع) مردم را بر اختلاف و پراكندگى رأى در دين و مذهب توبيخ مى‏ كند، چه اختلاف نظر و پراكندگى رأى موجب طولانى شدن اندوه و ضعف در مقابله با دشمن مى‏ گردد.
قوله عليه السلام: و فى دون ما استقبلتم من عتب و استدبرتم من خطب

از تذكّر و عتابى كه از ناحيه من به استقبال شما آمده (بايد عبرت بگيريد) و از ترس‏ و هراسى كه در صدر اسلام از ناحيه مشركين ديده ‏ايد پند بياموزيد، آن گاه كه شما اندك بوديد و دستور چنين بود كه بهنگام جنگ هر فردى در برابر ده نفر مقاومت كند. سپس خداوند شما را يارى و دلهايتان را نسبت به يكديگر مهربان كرد و به وسيله تازه مسلمانهايى كه بدين شما داخل مى‏ شدند كمبودتان را جبران و شكست شما را برطرف ساخت، چه عبرتى براى عبرت گيرنده از اين بالاتر مى‏ تواند باشد اينك و در حال حاضر اگر اتّحاد در دين نداشته باشيد، و تلخيهاى بى ياورى را بچشيد و دچار اختلاف رأى شويد، چنان كه متأسفّانه هستيد (با وجودى كه به لحاظ شمارش عدّه زيادى را تشكيل مى‏ دهيد) زيادى افراد شما مشكلى را حل نمى‏ كند.

و به سخن ديگر گويا امام (ع) مى ‏فرمايد: عبرت گرفتن از گذشته كه در برابر مشركين، اندك و بسختى گرفتار بوديد، ايجاب مى‏ كند، كه در دين متّحد بوده و در رأى و نظر نيز متفرّق نباشيد. به پند و اندرز من گوش بسپاريد تا من شما را به اصول و فروع دين آگاه سازم.

قوله عليه السلام: فما كل ذى قلب بلبيب الى قوله ببصير.

مقصود امام (ع) از «ذى قلب» انسان مى‏ باشد، و روشن است كه انسان گاهى عقل خود را از دست مى‏ دهد و منظور از «لبّ» عقل و ذكاوت و تيزهوشى است. به كار بردن «لبّ» در مفهوم عقل و خرد، در حقيقت آن نتيجه‏اى است كه از عقل و خرد گرفته مى‏ شود. بنا بر اين «لبيب» آن كسى است كه از عقلش در موردى كه نياز بفكر دارد استفاده كند. به عبارت روشن‏تر به نتيجه عقل و خرد «لبّ» گفته مى‏ شود نه خود عقل و بدين طريق كسانى را «سميع» و «بصير» مى‏ گويند كه از شنيدنيها و ديدنيها پند بگيرند، و به اصلاح امر آخرتشان بپردازند، چنان كه خداوند متعال در اين زمينه مى ‏فرمايد: أَ لَهُمْ أَرْجُلٌ يَمْشُونَ بِها أَمْ لَهُمْ أَيْدٍ يَبْطِشُونَ‏ بِها أَمْ لَهُمْ أَعْيُنٌ يُبْصِرُونَ بِها أَمْ لَهُمْ آذانٌ يَسْمَعُونَ بِها«»

و باز مى ‏فرمايد: أَ فَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَتَكُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِها أَوْ«» فايده ‏اى كه امام (ع) از اين عبارت مورد نظر دارد، وادار كردن انسانها بر عبرت گرفتن است، تا اگر كسى از حقايق پند آموخت، نابخرد، ناشنوا و نابينا بشمار نيايد.

قوله عليه السلام: يا عجبا الى آخره

عبارت تعجّب آميز امام (ع) در زمينه سؤالى است كه در ضمن كلام فهميده مى ‏شود. گويا سؤال كننده ‏اى از تعجّب، ناراحتى و اندوهناكى آن حضرت، شگفت زده شده و (به زبان حال) پرسيده است كه علت تعجّب، اندوه و تأسف شما چيست و آن حضرت در پاسخ فرموده: چگونه مى‏ توانم از اشتباهاتى كه فرق اسلامى بدان دچار شده ‏اند تعجّب نكنم و سپس خطاكاريها و نارواييهائى كه آنان بصورت اجتماع بدان دچار شده‏ اند كه شگفت‏زدگى امام (ع) را موجب گرديد، به تفصيل بيان داشته است. و از جمله به ترك امورى كه انجام آنها لازم بوده است اشاره كرده، و قبل از هر چيز، اختلاف آنها را در دين بيان كرده است زيرا اختلاف در دين اساس همه بديهاست و بيشتر پستيها به اختلاف در دين باز مى‏ گردد.

امورى كه ترك آنها براى جامعه مسلمين روا نبوده و نيست چند چيز است:

1- مسلمين پيروى از پيامبر (ص) را ترك كردند. چه اگر آنها به راه پيامبر مى ‏رفتند، اختلاف در دين پيدا نمى‏ شد، و چنان كه قبلا توضيح داده شد، در شريعتى كه پيغمبر آورده اختلافى نيست، و به همين دليل كه در دينشان اختلاف‏ كردند، راه پيامبرشان را نرفته ‏اند.

2- عمل وصّى پيامبر را براى خود الگوى رفتار قرار ندادند. مقصود از وصىّ پيامبر وجود مقدّس امام (ع) است. نرفتن به راه امام (ع) و اقتدا نكردن به آن حضرت هر گونه بهانه ‏اى را از دست آنها مى‏ گيرد، زيرا گاهى به دليل اين كه همه مردم نمى ‏توانند حقيقت را درك كنند و پيامبر هم در ميانشان نيست تا اسرار شريعت را بپرسند ناگزير اختلاف پيش مى‏ آيد.
امّا با دسترسى به امام معصوم (ع) كه در ميان آنها زندگى مى‏ كرده است عذرى باقى نمى ‏ماند و نمى‏ توانند براى گروه گروه شدن خود بهانه‏ اى بتراشند و پيش آمدن اختلاف را ضرورى بدانند.

3- ايمان داشتن به غيب را ترك كردند. يعنى تصديق و اعتمادى كه به عالم غيب داشتند رها كردند.
مفسّرين در معناى غيب اقوالى به شرح زير نقل كرده ‏اند:

الف: به نظر ابن عباس غيب امورى است كه از نزد خداوند نزول يافته است.
ب: عطاء كه يكى از مفسّرين است غيب را خداوند متعال دانسته است.
ج: بروايت حسن غيب، عالم آخرت، ثواب و عقاب و حساب مى‏ باشد.
د: بنا به قولى: منظور از غيب ايمان داشتن به امور نهانى است، چنان كه حق تعالى مى‏ فرمايد: يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ: «در نهان از پروردگارشان بيم دارند» بنا بر اين معناى كلام امام (ع) اين است كه آنها پشت سر يكديگر شرايط ايمان را حفظ نكردند.
ه: به گفته ابن عيسى، غيب چيزى است كه به حواس درك نمى ‏شود ولى با دليل علمى قابل اثبات است.
و: اخفش گفته است: غيب عبارت از متشابهات قرآن است، كه از ادراك مؤمنين پنهان مى ‏باشد.

4- خصيصه زشت ديگر آنها اين بود كه از عيب‏جويى خوددارى نمى‏ كردند.
اين عبارت حضرت اشاره به غيبتى است كه نسبت به يكديگر روا مى‏ داشتند، و معلوم است، غيبت كردن گناهى است كه انسان را از فضيلت و پاكدامنى دور و به افراط و زياده ‏روى گرفتار مى‏ كند.
امّا كارهايى كه مسلمانها نبايد انجام مى‏ دادند امورى بوده است:

1- شبهات را گرفته و بدانها عمل مى‏ كردند. بدين معنى، هنگامى كه با امور مشتبه روبرو مى‏ شدند، توقّف نمى‏ كردند، تا در باره حق و باطل آن تحقيق كنند و آنچه هواى نفسشان بدان حكم مى‏ كرد، عمل مى ‏كردند.
2- آنها به طرف شهوات مى ‏رفتند، وقتى كه خواست نفسانى و ميل باطنى آنها نسبت به امور دنيوى جلب مى‏ شد، در آن غرق مى‏ شدند و تمام وقتشان را به خوشگذرانى سپرى مى‏ كردند و در جهت لذّات و شهوات گام بر مى ‏داشتند.
در اين عبارت امام (ع) لفظ «يسيرون» را، براى سلوك استعاره آورده‏ اند.
3- معروف چيزى بود كه آنها معروف مى‏ دانستند و منكر چيزى بود كه آنها منكر تصوّر مى‏ كردند بدين معنا كه معروف و منكر تابع خواست، و ميل و اراده طبيعى آنها بود. بنا بر اين آنچه طبعشان قبول نمى‏ كرد، منكر بود، هر چند در شريعت معروف بحساب مى ‏آمد و آنچه خواست باطنى آنها مى‏ پسنديد و بدان ميل مى‏ كرد، در ميان آنها معروف شمرده مى ‏شد، هر چند بر طبق شريعت منكر بود با اين كه مى‏ بايست خواست و ميل آنها تابع دستورات شرع باشد، هر چه را دين معروف مى ‏داند، معروف و آنچه را منكر مى‏ داند، منكر بدانند.
4- در گرفتاريها و مشكلات به خودشان پناه مى ‏برند و در مسائل مبهم و غير معلوم به رأى خود تكيه مى‏ كنند اين بيان حضرت كنايه از اين است، كه در تمام امور دشوار و دستورات و احكام شرعى، پيرو هواى نفس هستند و به قوانين شرعى اعتنايى ندارند و در نتيجه به خواسته ‏هاى نفس امّاره كه جز ببدى‏ حكم نمى‏ كند، عمل مى‏ كنند با وجودى كه هواى نفس سرچشمه مخالفت با شريعت و پيشوايان بر حقى است كه در فراگرفتن احكام و دستورات دين بايد به آنها مراجعه كرد. ولى بر خلاف حقيقت هر كسى خود را پيشوا مى‏ داند و درك خود را، ملاك حق قرار مى‏ دهد، هر چيزى را كه هواى نفسش صلاح بداند بكار مى‏ بندد و به رأى خود عمل مى‏ كند. گويا انديشه‏ اش، محكم‏ترين وسيله ‏اى است كه هر كس بدان چنگ زند، هرگز گمراه نمى‏ شود، و در بردارنده اسباب استوارى است كه انسان را از خطا باز مى‏ دارد بدين معنى كه دستورات عقل فرامين آشكار و ادلّه‏اى واضح‏اند كه اشتباهى در آنها نيست.

پيش از اين معناى «حكم» دانسته شد، و لفظ «عرا» «ثقات» از بندهاى استوار و قابل اعتماد استعاره آمده است و جهت استعاره قبلا ذكر گرديد.

ترجمه‏ شرح ‏نهج ‏البلاغه(ابن ‏ميثم بحرانی)، ج 2 ، صفحه‏ ى 651-643

خطبه84 ترجمه شرح ابن میثم بحرانی (بهترین بنده خدا،انسان کامل،عالم نمایان،شناسانیدن عترت پیامبر وامامان،آینده بنی امیه)

 (خطبه87 صبحی صالح)

 و من خطبة له ( عليه ‏السلام  ) و هي في بيان صفات المتقين

  از خطبه‏ هاى آن حضرت (ع) است و داراى چند بخش مى ‏باشد بخش اول در اوصاف پرهيزكاران ايراد شده است و چنين مى‏ فرمايد:

بخش اول خطبه

عِبَادَ اللَّهِ إِنَّ مِنْ أَحَبِّ عِبَادِ اللَّهِ إِلَيْهِ عَبْداً-  أَعَانَهُ اللَّهُ عَلَى نَفْسِهِ فَاسْتَشْعَرَ الْحُزْنَ-  وَ تَجَلْبَبَ الْخَوْفَ فَزَهَرَ مِصْبَاحُ الْهُدَى فِي قَلْبِهِ-  وَ أَعَدَّ الْقِرَى لِيَوْمِهِ النَّازِلِ بِهِ-  فَقَرَّبَ عَلَى نَفْسِهِ الْبَعِيدَ وَ هَوَّنَ الشَّدِيدَ-  نَظَرَ فَأَبْصَرَ وَ ذَكَرَ فَاسْتَكْثَرَ-  وَ ارْتَوَى مِنْ عَذْبٍ فُرَاتٍ سُهِّلَتْ لَهُ مَوَارِدُهُ-  فَشَرِبَ نَهَلًا وَ سَلَكَ سَبِيلًا جَدَداً-  قَدْ خَلَعَ سَرَابِيلَ الشَّهَوَاتِ وَ تَخَلَّى مِنَ الْهُمُومِ-  إِلَّا هَمّاً وَاحِداً انْفَرَدَ بِهِ فَخَرَجَ مِنْ صِفَةِ الْعَمَى-  وَ مُشَارَكَةِ أَهْلِ الْهَوَى وَ صَارَ مِنْ مَفَاتِيحِ أَبْوَابِ الْهُدَى-  وَ مَغَالِيقِ أَبْوَابِ الرَّدَى-  قَدْ أَبْصَرَ طَرِيقَهُ وَ سَلَكَ سَبِيلَهُ وَ عَرَفَ مَنَارَهُ-  وَ قَطَعَ غِمَارَهُ وَ اسْتَمْسَكَ مِنَ الْعُرَى بِأَوْثَقِهَا-  وَ مِنَ الْحِبَالِ بِأَمْتَنِهَا فَهُوَ مِنَ الْيَقِينِ عَلَى مِثْلِ ضَوْءِ الشَّمْسِ-  قَدْ نَصَبَ نَفْسَهُ لِلَّهِ سُبْحَانَهُ فِي أَرْفَعِ الْأُمُورِ-  مِنْ إِصْدَارِ كُلِّ وَارِدٍ عَلَيْهِ وَ تَصْيِيرِ كُلِّ فَرْعٍ إِلَى أَصْلِهِ-  مِصْبَاحُ ظُلُمَاتٍ كَشَّافُ عَشَوَاتٍ مِفْتَاحُ مُبْهَمَاتٍ-  دَفَّاعُ مُعْضِلَاتٍ دَلِيلُ فَلَوَاتٍ يَقُولُ فَيُفْهِمُ وَ يَسْكُتُ فَيَسْلَمُ-  قَدْ أَخْلَصَ لِلَّهِ فَاسْتَخْلَصَهُ-  فَهُوَ مِنْ مَعَادِنِ دِينِهِ وَ أَوْتَادِ أَرْضِهِ-  قَدْ أَلْزَمَ نَفْسَهُ الْعَدْلَ فَكَانَ أَوَّلَ عَدْلِهِ نَفْيُ الْهَوَى عَنْ نَفْسِهِ-  يَصِفُ الْحَقَّ وَ يَعْمَلُ بِهِ لَا يَدَعُ لِلْخَيْرِ غَايَةً إِلَّا أَمَّهَا-  وَ لَا مَظِنَّةً إِلَّا قَصَدَهَا قَدْ أَمْكَنَ الْكِتَابَ مِنْ زِمَامِهِ-  فَهُوَ قَائِدُهُ وَ إِمَامُهُ يَحُلُّ حَيْثُ حَلَّ ثَقَلُهُ-  وَ يَنْزِلُ حَيْثُ كَانَ مَنْزِلُهُ

لغات

قرى: غذايى كه براى مهمان تهيه مى‏ كنند در اين جا منظور كارهاى شايسته است.

فرات: آب گوارا.

نهل: اولين آشاميدنى هنگام ورود به آبشخور.

جدد: زمين هموار.

سرابيل: پيراهن، زيرپوش.

منار: نشانه ‏ها، علامتها.

غمار: جمع غمره ازدحام مردم و هجوم براى آب و غير آن.

عشوات: جمع عشوه: دست زدن به كارى بدون علم و آگاهى.

غشوه: پرده.

مبهمه: امرى كه مورد اشتباه باشد.

معضلات: سختيها.

ترجمه

«اى بندگان خدا، محققا دوست‏ترين بنده، در نزد خدا، آن بنده‏ اى است كه پروردگار او را در مبارزه با هواى نفس يارى كرده، پس حزن و اندوه را به دليل دور ماندن از اصل خويش شعار خود كرده است، و رداى ترس از خداوند را بر تن كرده است. بدين سبب چراغ هدايت و رستگارى در قلبش روشن شده است.

جايگاه ضيافت و مهمانى را براى روزى كه بدان جايگاه وارد شود آماده كرده روز قيامت را كه دور پنداشته مى‏ شد، نزديك و سختيهاى دنيا را آسان مى‏ دانست، چون به ديده عبرت در همه چيز مى‏ نگريست بينا شد و بدين سبب كه فراوان به ياد خدا بود، و جز او مؤثرى را در عالم وجود باور نداشت از آب گواراى معرفت سيراب شد و راه رسيدن به سرچشمه فضيلت بر او آسان گرديد از شراب شوق خدا سرمست و از آب شرين و خوشگوار و مناجاتش شاداب گرديد و راه مستقيم هدايت را در پيش گرفت هواهاى نفسانى را كه همچون پيراهن، تن او را فرا گرفته بود، كند و بدور افكند. و بجز اندوه وصال محبوب (خدا) همه غمها را از خود دور كرد. از كورى جهل و نادانى بيرون آمد و از رفاقت اهل هوا و هوس دورى كرد.

بدين سبب راهنما و كليد درهاى هدايت و سدّ كننده درهاى گمراهى شد. راه حقيقت را شناخت و آن را بخوبى پيمود، نشانه‏ هاى حقيقت را بوضوح دريافت، و از بديها و مشكلاتى كه بدانها گرفتار آمده بود بيرون رفت. به استوارترين حلقه‏ ها و محكمترين ريسمانها (قرآن و عترت) چنگ زد. بنا بر اين نور يقين و حقيقت مانند روشنايى خورشيد بر او نمايان و آشكار است. نفس و جان خود را در مهمترين‏ كارها وقف راه خداى سبحان كرده است هر فرعى را به سوى اصلش باز مى‏ گرداند، چراغ تاريكيها، برطرف كننده پردها، كليد و باز كننده شبه ‏ها رفع كننده مشكلها و راهنماى بيابانهاست.

سخن مى‏ گويد تا بفهماند و سكوت مى‏ کند تا سالم ماند (يعنى گفتار و خاموشى چنين شخصى از روى حكمت است) خود را براى خدا وارسته كرد و خداوند وارستگى وى را مورد قبول قرار داد بنا بر اين او از معادن آيين الهى و پايه‏ هاى استوار زمين اوست. عدل و دادگرى را بر خود لازم مى‏ شمارد و اوّلين نشانه دادگرى وى اين است كه هواى نفس را از خود، دور ساخته است. حق را چنان كه بايسته است توصيف، و بدان عمل مى‏ كند. هيچ خير و نيكيى را تا به نهايت نرساند رها نمى‏ كند، و هر كارى كه گمان خير در آن باشد، بدنبالش مى‏ رود، زمام امور خود را به دست كتاب خدا سپرده است، بنا بر اين قرآن پيشوا و جلودار اوست پس هر كجا كه قرآن باز گشود. فرود مى‏ آيد و هر جا كه قرآن منزل قرار دارد آن را بعنوان مسكن مى‏ پذيرد.»

شرح

از جمله صفات پرهيز كاران كه موجب دوستى خداوند نسبت به آنها مى‏ شود، امام (ع) چهل صفت را بيان فرموده ‏اند. به يقين دانسته‏ اى، كه محبّت خداوند تعالى، به لحاظ كمالات نفسانيى است كه از جهت نزديكى انسان بخداوند حاصل مى‏ شود، بدين توضيح كه انسان استعداد دريافت فيض وجود خداوند را پيدا كند، بنا بر اين هر كس استعداد بيشترى داشته باشد، در كسب فيض استحقاق بيشترى خواهد داشت و محبّت خداوند هم نسبت به چنان شخصى فزون‏تر خواهد بود.

اوّلين صفت از اوصاف پرهيزگاران، اين است كه خداوند شخص را در مبارزه بر عليه نفسش يارى كند يعنى پروردگار عالم به انسان نيرويى عنايت فرمايد كه عقلش بتواند نفس امّاره‏ اش را مغلوب كند.

                     

دوّم: حزن و اندوه را به لحاظ گناهانى كه مرتكب شده است شعار خود قرار دهد. يعنى نگران آن معصيتهايى باشد كه نسبت بفرامين خداوند انجام داده است «توجّه داشتن به گناهكارى» از نشانه‏ هاى يارى خداوند و آمادگى لازم براى رسيدن به كمال برتر است.

سوّم: ترس و خوف از خداوند را همچون لباس بر تن داشته باشد. لفظ «جلباب» كه به معنى پوستينى و يا لحاف است، براى ترس و خوف از كيفر خداوند استعاره به كار رفته است. وجه شباهت اين است كه هر دو بدن را كاملا مى‏ پوشانند. خدا ترس بودن هم از جمله كمك و اعانتهاى خداوندى، در رسيدن به سعادت مى‏ باشد.

چهارم: درخشش چراغ هدايت در قلب پرهيزگار است. اين جمله به روشن شدن نور معرفت الهى در آيينه ضمير اشاره دارد، كه البتّه نتيجه پيدا كردن استعداد از جهت اندوه و ترس خداوندى است. به همين دليل امام (ع) جمله: فزهر مصباح الهدى فى قلبه را با حرف «فا» بر جملات قبل عطف گرفته است.

لفظ «مصباح» را براى نور معرفت استعاره آورده است، بدين جهت كه روشنى چراغ و شناخت و معرفت، موجب هدايت و ارشاد مى‏ شوند و در اين فايده مشترك هستند. در اين عبارت لفظ محسوس «چراغ» از امر معقول، يعنى معرفت استعاره آمده است.

پنجم: پرهيزگاردارى چنين خصوصيتى است، كه نيازمنديهاى لازم را براى روز باز پسين و آخرت خود آماده كرده است. لفظ «قرى» استعاره از كارهاى شايسته و «يوم نازل» كنايه از روز قيامت است. لازمه استعاره تشبيه كردن روز قيامت به روز مهمانى است، كه انسان همواره انتظار ورود به آنجا را دارد. وجه شباهت اين است: چنان كه، غذاى كامل و آماده، موجب آبرو و حيثيّت ميزبان در برابر مهمانان مى‏ شود و او را از اتّهام رهايى مى‏ بخشد، و موجب سپاسگزارى‏ و ستايش مى‏ شود، كارهاى شايسته و اعمال نيك هم، سبب رهايى انسان از ترسهاى روز قيامت و كسب رضايت پروردگار و پاداشهاى عظيم خداوند مى‏ گردد.

ششم: شخص پرهيزگار امور بعيد را براى خود نزديك مى‏ كند: اين فراز از كلام امام (ع) ممكن است به يكى از دو معنى باشد بطريق زير:

الف: منظور از «بعيد» رحمت خدا باشد كه از افراد ناشايست بدور است، كسى سزاوار قبول رحمت حق و بدان نزديك مى‏ باشد كه اعمالش، پسنديده و به طور كامل قابل قبول باشد. بنا بر اين هر گاه بنده ‏اى نفس خود را به انجام كارهاى شايسته راضى كرد، و نيازمنديهاى روز قيامت را پيشاپيش فراهم آورد، به رحمت خداوند نزديك خواهد بود، چنان كه خداوند متعال فرموده است: وَ لا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ بَعْدَ«».

ب: مقصود از «بعيد» آرزوهاى دور و دراز دنيوى باشد، و نزديك كردن آنها براى نفس، كوتاه كردن آرزوها پيش از فرا رسيدن مرگ، با يادآورى مرگ و احوال آخرت ميسّر است.

هفتم: تقوا سختى را آسان مى‏ كند: اين فراز از گفته امام (ع) احتمال يكى از دو معناى زير را دارد.

الف-  مقصود از سختى، امر آخرت و عذاب دردناك جهنّم باشد، و آسان شدن آن به انجام كارهاى شايسته، و دريافت جلوه حق تعالى، ممكن مى‏ شود. و روشن است كه اعمال شايسته عذاب خداوند را آسان مى‏ كند.

ب-  منظور از سختى، سختيهاى دنيايى مانند: فقر، و مصيبتهاى وارده از قبيل مورد ظلم واقع شدن، و يا دوستان و خويشان را از دست دادن و نظير اين امور باشد، و مراد از آسان شدن، اهميّت ندادن و كوچك شمردن تمام آنها، درمقايسه با شادمانى از ملاقات حق و ثوابهائى است كه خداوند، در آخرت وعده بخشش آنها را داده است. چنان كه حق متعال در قرآن مجيد فرموده است: وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْ‏ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرِينَ الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ«»

هشتم: پرهيزگار، اهل بصيرت است و به حقيقت آسمانها و زمين و آنچه خداوند آفريده است. مى‏ انديشد، و بر آنها آگاهى مى‏ يابد. يعنى بديده بصيرت در شگفتيهاى مصنوعات پروردگار مى‏ نگرد و حق سبحانه و تعالى را در آنها مشاهده مى‏ كند.

نهم: شخص متقى فراوان ياد پروردگار مى‏ كند. بدين توضيح كه، پرهيزكار همواره و تا بدان حد ياد خداوند را بر قلب و زبان دارد، كه ملكه نفسانى او مى‏ شود. و خداوند، در ذكر و گفتارش متجلّى گرديده، آينه اسرار خدا مى‏ شود. از درهاى بزرگ بهشت يكى مخصوص كسانى است كه فراوان به ياد خداوند باشند.

دهم: پرهيزگاران از آب گواراى بهشت سيراب مى ‏شوند: در اين فراز امام (ع) دانش و كمالات نفسانيى كه به شخص عارف افاضه مى‏ شود، به آب زلالى تشبيه كرده، و لفظ «عذوبة» را براى آن استعاره آورده، و آن گاه همين، استعاره را با كلمه «ارتواء» به صورت استعاره ترشيحيه در آورده است.

و ما اين نوع استعاره را در خطبه ‏هاى گذشته بارها توضيح داده‏ ايم.

يازدهم: رسيدن به كمال معنوى براى پرهيزگار سهل و آسان است. يعنى آنان كه گوى سبقت را در مسير حركت به سوى اللّه از ديگران ربوده ‏اند، از تاييدات خداوندى جدا نيستند، و به دليل همين شايستگى نفسانى، استعداد پذيرش امور معنوى و رسيدن به كمال نهايى براى اينان، سريعا حاصل مى‏ شود.

با توضيح فراز يازدهم كلام امام (ع) خواهى دانست كه مقصود از جايگاه و كمالات علمى و اخلاقى نفوس كاملى هستند كه گنجينه‏ هاى كامل و خاستگاه فضيلت و معنويت‏ اند و موجب هدايت گرديده و انوار الهى از ناحيه آنها حاصل مى‏ شود، مانند انبيا و اولياى بر حق الهى.

و نيز ممكن است مقصود از «موارد» در عبارت امام (ع) بدايع صنع الهى، باشد كه بر ذهن بنده حق وارد شده و آن را آماده كسب فضايل مى‏كند. سهل و آسان بودن آن و سرعت در قبول پذيرش كمالات، به دليل روشنى ذهن است كه آماده دريافت عنايت خداوند و مسرور شدن به لحاظ توجّه حق تعالى است.

دوازدهم: آشاميدنى اوّل نصيب شخص پرهيزگار مى‏ شود. يعنى انسان متقى قبل از همه و بيشتر از همنوعان خود به كسب كمال نائل مى‏ گردد. دليل جلو افتادن از ديگران اين است كه تحصيل كمال براى او آسان است.

در كلام امام (ع) عبارت «فشرب نهلا» بعنوان استعاره براى كسب كمال و مقدّم شدن بر ديگران به كار رفته است و كمال يافتن سريع پرهيزگار به شترى كه زودتر و قبل از ديگر شتران به آب مى ‏رسد تشبيه شده است.

سيزدهم: پرهيزگار راه هموار را مى ‏رود. يعنى راه روشن و راستى كه بدور از افراط و تفريط باشد مى ‏پيمايد.

چهاردهم: شخص متّقى لباس شهوات و خواسته‏ هاى بيجا را از تن در آورده است: امام (ع) اوصافى كه پيش از اين براى پرهيزگار بر شمرد، مربوط به استعداد فراوان او در كسب دانش بود. ليكن اين ويژگى به زهد و وارستگى پرهيزگار اشاره دارد و لفظ «سرابيل» را براى شهوات استعاره آورده است، به لحاظ مشابهتى كه ميان لباس و شهوات در پوشيدن بدن وجود دارد. عبارت «قد خلع» استعاره را ترشيحيّه كرده، و كنايه از اين است كه شخص پرهيزگار، شهوات را بدور انداخته ‏و توجّهى كه او را از حدّ اعتدال خارج كند بدانها ندارد.

پانزدهم: او خود را از تمام غمها جز يكى رها ساخته است. يعنى شخص پرهيزگار خود را از غمهايى كه مربوط به امور دنيا و دلبستگى به آنها باشد، رهانيده و تمام هدفهاى مادّى را به كنارى نهاده است و تمام قصد و همّتش يك چيز است، و آن رسيدن به مراتب عزّت خداوند و توجّه به اسرار حق و مطالعه انوار عظمت الهى و كسب روشنايى كردن از آن مى ‏باشد. البتّه زهد حقيقى، و پارسايى واقعى همين است و بس. از توضيح عبارت فوق معنى يگانه شدن زاهد از ديگر همنوعانش روشن مى ‏شود.

شانزدهم: او از نابينا بودن خارج شده است. مقصود از نابينايى كورى جهل است كه چون شخص پرهيزگار، داراى فضيلت دانش و حكمت است، با مردم هوا پرست در افراط كارى، فسق و فجور شركتى ندارد. درست در راه معتدل كه فضيلت عفت باشد گام بر مى ‏دارد. بنا بر اين در مسير حق بينا و از كورى جهل بدور مى‏ باشد.

هيفدهم: شخص پرهيزگار با ويژگيهايى كه برايش بر شمرديم به منزله كليدى براى گشودن درهاى هدايت است. منظور از درهاى هدايت، طرق و راههاى آن مى‏ باشد، كه پيمودن آنها، انسان را آماده دريافت فيض از بخشنده آن يعنى خداوند مى‏ سازد. درهايى كه عارفان بر آن ايستاده و از آن درها به پيشگاه حضرت حق وارد مى‏ شوند و در مراتب و جايگاه و درجات خوف و ترس از خداوند استقرار مى ‏يابند. و بدين سبب كليدى براى حلّ مشكلات آنان كه نقص ذهنى در هدايت دارند مى‏ شوند، و چراغى فرا راه جاهلان مى‏ باشند.

لفظ: «مفتاح» براى عارفان استعاره و جهت تشبيه در آن روشن است.

هيجدهم: پرهيزگاران سدّى در برابر منكراتند: مقصود از «ابواب الرّدى» دو طرف افراط و تفريط است يعنى راههايى كه شخص از حدود دستورات‏ خداوند خارج مى‏ شود و نهايتا در دوزخ مى ‏افتد، چون انسان عارف از منكراتى كه نادانان مرتكب مى‏ شوند جلوگيرى مى‏ كند تا راه معتدل را بپويند، لزوما بوسيله ‏اى كه با آن راه را مى‏ بندند شباهت پيدا مى ‏كند، و موجب باز دارى جاهلان از پيمودن راه خطاء مى‏ شود، و به همين دليل لفظ «مغلاق» براى عارف استعاره آورده شده است.

در عبارت امام (ع) ميان مغاليق و مفاتيح، ردى و هدى قرينه مطابقه بر قرار است، كه معناى اين لغات به ترتيب چنين است: وسيله بستن، كليد گمراهى، راهنمائى كردن.

نوزدهم: پرهيزگار اهل بصيرت است: يعنى با ديد روشن و آگاهى كامل راه حق را پيموده است. راهى كه دستور به پيمودن آن را داشته، و با توجّهات الهى بدان طريق كه راه مستقيم به سوى حق مى ‏باشد جذب شده است.

بيست: او نه تنها اهل بصيرت است، كه در عمل هم راه حقيقت را رفته است. بدين توضيح كه شخص متّقى، چون راه حق را بخوبى مى ‏شناسد، در آن گام نهاده و آن را مى‏ پيمايد، زيرا هدف اول از شناختن راه، پيمودن آن مى‏ باشد.

بيست و يك: او نشانه ‏هاى راه را مى ‏شناسد.

سالك الى اللّه گاهى حركتش در طريق مستقيم نيست چنان كه به مثل قبل از رسيدن به حدّ كمال قوّه نظرى قدم در راه سلوك مى‏ نهد، و گاهى پس از آن كه در مرحله قوّه نظرى و استدلال بحدّ كمال رسيد، قدم در راه مى‏ گذارد. اين همان سالكى است كه با برهان و دليل نشانه‏ هاى راه را مى‏ شناسد. منظور از كلمه «منار» علائمى است كه در كنار راه براى هدايت و راهنمايى عابران قرار مى‏ دهند. ولى در اينجا مقصود، قوانين كلّى عملى مى ‏باشد. ممكن است منظور از منار هدف سلوك يعنى پيشگاه جلال خداوند و فرشتگان مقرب الهى باشد.

بيست و دو: پرهيزگار از گردابها رهايى يافته و از عهده مشكلات بر آمده است. امام (ع) با كلمه «غمار» اشاره به مشكلاتى كرده‏ اند كه انسانها در آن گرفتار مى‏ شوند، مانند سختيها، غمها، و ناراحتيهايى كه طالبان دنيا به دليل از دست دادن دنيا به آن دچار مى‏ شوند و يا براى تحصيل آن در تلاش و تكاپو غرق مى‏ گردند. امّا شخص عارف به دنيا دل بسته نيست و از آن بابت غمى ندارد.

بيست و سه: او به معتبرترين وسيله و محكم‏ترين ريسمان چنگ زده است.

در اين عبارت حضرت به طريق استعاره، راه خدا و دستوراتش را اراده فرموده است.

جهت شباهت آن اين است كه وسيله راههاى هدايت همانند دستگيره‏ هاى معتبر و ريسمان محكم موجب آزادى و رهايى مى‏ شود. البتّه هر قدر محكم و معتبرتر كارسازتر و مطمئن‏ترند، و گسيخته نمى‏ شوند. و بدين سان راهى كه بخداوند منتهى شود و انسان را به حضرت حق برساند، پيمودن آن لازم است و رعايت دستورات و اوامر خداوند موجب نجات از مشكلات آخرت مى‏ شود. بنا بر اين اطاعت اوامر حق تعالى وسيله قطع ناشدنى و ريسمان ناگسستنى است. به همين حقيقت در آيه شريفه اشاره كرده و مى‏ فرمايد: فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى‏ لَا انْفِصامَ لَها«».

بيست و چهار: يقين و باور او به مانند روشنائى خورشيد است: پرهيزگار بدليل رعايت اوامر و نواهى حق تعالى و كوشش در راه خداوند گويا كامل‏ترين نور يقين را بخود جذب و با چشم بصيرت عالم ملكوت را مشاهده كرده است و بهشت و جهنّم را بديده يقين ديده است به همان وضوح و جلا كه چشم ظاهريش نور خورشيد را مى‏ بيند.

 

بيست و پنج: پرهيزگار، در برترين امور و ابلاغ كلمه حق كه پاسخ دادن به تمام پرسشها و منطبق كردن فروع بر اصول مى‏ باشد جان خود را وقف راه خداوند سبحانه و تعالى كرده است. بدين شرح كه شخص متّقى، به دليل كمال ذاتيى كه يافته، جان خود را براى رونق يافتن برترين امر، كه همانا ارشاد و هدايت مردم است، وقف كرده، تا به آنها كيفيت سلوك الى اللّه را بياموزد. بدين سبب همچون چراغى است كه ديگران از او كسب نور دانش مى‏ كنند، زيرا شخص پرهيزگار، منبع دانش و حكمت است، و از هر چيزى كه سؤال شود، بر پاسخ دادن به آن تواناست مشكلات فكرى را برطرف مى‏ كند و هر شاخه‏اى از شاخه ‏هاى دانش را به اصلى كه از آن انشعاب يافته است بر مى‏ گرداند.

بيست و شش: او چراغ تاريكيهاست، كه گمشدگان در وادى تاريك جهل را به سوى حق هدايت مى‏ كند. چنان كه قبلا توضيح داده شد لفظ «مصباح» براى هدايت و راهنمايى خلق استعاره آورده شده است.

بيست و هفت: پرهيزگار هر مشكلى كه فرا روى وى باشد دريافته و بر طرف مى‏ كند: يعنى امور پيچيده و مشكل كه در آميخته شدن حقّ و باطل بصورت جهل مركّب در آمده باشد از هم جدا كرده و تميز و تشخيص مى ‏دهد. بعضى از راويان نهج البلاغه لفظ «عشوات» را در عبارت امام (ع) «غشوات» روايت كرده‏ اند. در اين صورت معنى جمله اين خواهد بود كه شخص متّقى پرده‏ هاى جهل و نادانى را از پيش ناآگاهان دور مى‏ كند.

بيست و هشت: او كليدى است كه امور گنگ و مبهم را مى‏ گشايد: آنچه در ذهن و فكر مردم بصورت مشكل لا ينحلّى در آمده، حل مى‏ كند و احكام حق را از باطل و نادرست جدا مى‏ سازد.

بيست و نه: شخص پرهيزگار رافع دشواريهاست: يعنى هر نوع حيرت و سرگردانيى كه در مشكلى از مشكلات شريعت پيش آيد و هر دشواريى كه براى‏ شريعت خواهان، در تشخيص حق از باطل حاصل شود، رفع مى‏ كند، و آنها را از اين كه در هلاكت جهل قرار گيرند، با بيان و ارشاد خود حفظ مى‏ كند.

سى: شخص متّقى راهنماى انسانها در بيابانهاى وسيع و پهناور است.

امام (ع) لفظ «فلوات» را كه به معنى بيابان وسيع است براى مراحل سلوك كه امرى است معقول استعاره آورده است. وجه شباهت اين است كه در صحراهاى پهناور، وسيع مسافر بدون راهنمايى كه آشنايى كامل به تمام مراحل و منازل داشته باشد، گم گشته و بهلاكت مى‏رسد. اين سرگشتگى و هلاكت در امور معقول نيز قابل تصور است زيرا براه حق و طريق نجات هدايت نمى‏ شود، مگر كسى كه عنايت الهى دستش را گرفته و زمام اختيار و عقلش را به راهنمايى آگاه بسپارد تا او را براه حق هدايت كند و اگر كسى چنين نباشد، از راه حق دور شده و منحرف مى‏ شود و در ظلمت جهل فراگير واقع مى‏ گردد، شياطين او را تا دخول در دوزخ پيش مى ‏برند. آرى عارفان راهنمايان طريق حق، و آگاهان بر منازل خطر و امن هستند و با بصيرتى كه دارند گمراهان را ارشاد مى‏ كنند.

سى و يك: شخص پرهيزگار سخنى كه مى‏ گويد قابل درك و فهم است چه او عين حقيقت را بى آن كه دچار شبهه شود، مشاهده مى‏ كند، بنا بر اين در آنچه مى‏ گويد اختلافى كه برخاسته از جهل باشد وجود ندارد.

سى و دو: متّقى بدليل سكوتش سالم مى ‏ماند: يعنى از آفت زبان در امان است، زيرا وقتى كه بدانيم فايده گفتار فهماندن و سود رساندن و فايده سكوت و خاموشى در امان ماندن از آفت و بلاى زبان است، ستوده بودن پرهيزگار به اين خواهد بود، كه هم گفتارش ارشاد، و هم سكوتش مصلحت باشد. بدين توضيح كه سخن گفتن و خاموش ماندن او هر كدام بجا و بموقع انجام مى‏ پذيرد.

سى و سه: شخص پرهيزگار خود را براى خدا خالص مى‏ گرداند و خداوند او را از ميان بندگان بر مى‏ گزيند. با توجّه به توضيحى كه پيش از اين داده شد،دانستى كه خالص شدن براى خدا عبارت بود از: توجّه انديشه به سوى خداوند، و وارستگى ذهن و خاطر از هر آنچه غير خداست، بدان حد كه جز حق تعالى هر چه هست از درجه اعتبار ساقط باشد و مقصود از «استخلاص حقّ» اين است كه خداوند از ميان همه بندگان چنين بنده‏اى را به رضايت و خوشنودى خود اختصاص مى‏دهد و انواع و اقسام كمالات را به وى افاضه، و او را به محضر قدس خود نزديك، و به يگانگى مناجات و راز و نياز انتخاب مى‏ كند. روشن است كه اخلاص و وارستگى پرهيزگار موجب چنين افتخار، گزينش و تقرّبى مى‏ شود، چنان كه حق تعالى مى‏ فرمايد: وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ مُوسى‏ إِنَّهُ كانَ مُخْلَصاً وَ كانَ رَسُولًا نَبِيًّا وَ نادَيْناهُ مِنْ جانِبِ الطُّورِ الْأَيْمَنِ وَ قَرَّبْناهُ نَجِيًّا«».

سى و چهار: شخص متّقى از معادن دين مى‏ باشد. امام (ع) لفظ «معدن» را براى پرهيزگار استعاره آورده است. وجه شباهت ميان معدن و پرهيزگار اين است كه هر دو منبع دانه‏ هاى گرانبهاى گوهرند. از معادن گوهرهاى محسوس و از نفس شخص پرهيزگار و عارف گوهرهاى علوم و اخلاق و ديگر احكام الهى استخراج مى‏ شود.

سى و پنج: او از استوانه‏ هاى زمين است. لفظ «وتد» كه بمعنى ميخ است براى شخص متّقى و پرهيزگار استعاره به كار رفته است. وجه شباهت اين است.

كه هر كدام موجب ثبات و قوام امورى مى ‏شود، ميخ براى قوام و استوارى چيزى است كه در آن ميخ را به كار مى‏ برند و شخص عارف و آگاه نظام زمين و امور اين جهان را قوام مى ‏بخشد.

شبيه اين عبارت و معنى در خطبه اوّل نهج البلاغه به كار رفته است، آنجا كه مى ‏فرمايد: «وَ وَتّدَ بِالصُخّورِ مَيَدان ارْضِهِ.

سى و شش: او نفس خويش را ملزم به رعايت عدل و اعتدال كرده، و دليل بارز اين حقيقت دورى از هواى نفسش مى ‏باشد، چون ملكه عدالت از سه خصلت نفسانى: حكمت، عفت و شجاعت سرچشمه مى‏ گيرد. عرفا نفس خود را بوسيله عبادت و ديگر امور شرعى رياضت مى ‏دهند، تا اين ملكات و صفات اخلاقى در نفس آنها حاصل شود، ناگزير براى رسيدن به اين مقصود نفس خويش را ملزم به اجراى عدل و اعتدال مى‏ كنند.

چون عدالت در قوّه شهوانى اين است كه انسان عفيف باشد، بدين توضيح كه نه، در كل قوّه شهوانى را از بين ببرد و نه، زيادروى داشته باشد. تا به فسق و فجور منتهى شود، رعايت اعتدال در نيروى شهوانى از ديگر قوا دشوارتر است زيرا موارد شهوت زياد، علاقه و دلبستگى انسان را به سمت افراط مى‏ كشاند. به همين دليل است كه بيشتر موارد نهى در شريعت، شهوات مى‏باشند، بنا بر اين سزاوار بودن پرهيزگار به ستايش و مدح، وقتى است كه نفس خود را از خواسته ‏هاى شهوانى دور بدارد. بعلاوه اوّل چيزى كه سالك لازم است، در به كمال رساندن قوّه علمى آغاز كند، اصلاح قوّه شهويّه مى ‏باشد. و پرهيزگار بايد حدود خداوند را رعايت كند، در خوردنيها، ازدواج، كسب كار و ديگر امور تجاوز ننمايد.

سى و هفت: شخص پرهيزگار، حق را توصيف و بدان عمل مى‏ كند: يعنى سخن حق را در عمل پيروى مى‏ كند. با توجّه به اين كه خلاف قول در نزد خلق، قبيح و زشت است، در نزد خداوند و در برابر فرامين الهى زشت‏تر مى‏ باشد. به همين دليل است كه خداوند مؤمنان را نكوهش كرده و مى‏ فرمايد: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ«».

ادّعاى مسلمانها در مدينه اين بود، كه چنان در راه خداوند بكوشند كه‏ مورد رضاى الهى واقع شود، امّا چون روز احد فرا رسيد، پايدارى نكردند. آيه شريفه، سرزنش خود را بشدّت خشم خدا، تأكيد مى‏ كند و اين بدليل مخالفت و عدم مطابقت گفتار با كردارشان مى‏ باشد.

سى و هشت: پرهيزگار، هيچ كار خيرى را فرو گذار نمى ‏كند و بر نهايت انجام آن همت مى‏ گمارد. پس از توضيح جزئيات اوصاف عارفان، امام (ع) به بيان مختصر آنها را توصيف كرده مى ‏فرمايد: شخص متّقى، خواهان به نهايت رساندن كارهاى خير مى‏ باشد. يعنى به انجام بعضى از كارهاى حق قانع نيست و كوشش خود را متوقف نمى‏ كند. بلكه تلاشش اين است كه امور خير را به نهايت رسانده، بطور كامل و بدون كم و كاست آن را انجام دهد.

سى و نه: شخص متّقى و عارف هر كارى كه گمان صواب در آن باشد، قصد انجام دادن آن را نيز دارد. يعنى در هر محلّ و مكانى كه گمان فايده و استفاده را بدهد، مانند محفل اوليا و نيكان و يا مجلس ذكر و وعظ و نظير اينها حاضر مى ‏شود.

چهل: پرهيزگار و عارف در برابر دستورات كتاب الهى تسليم است و آن را پيشواى خود قرار مى‏ دهد. تمكين كتاب بودن، كنايه از فرمانبردارى او در برابر اوامر و نواهى حق تعالى است، حضرت كلمه «زمام» را براى عقل و خرد استعاره به كار برده است. وجه شباهت اين است كه زمام و عقل ابزار رام كننده ‏اند، و در اين جهت مشاركت دارند. زمام استعاره محسوس است براى معقول. و لفظ «قائد» استعاره براى كتاب آورده شده است، زيرا كتاب، زمام خرد انسان را مى‏ گيرد و به سوى هدف حقيقى برده، و مانع انحراف وى مى‏ شود. همچنين اطلاق لفظ «امام» بر كتاب به معنى پيشواى قابل اقتدا نيز استعاره مى‏ باشد.

قوله عليه السلام: يحلّ حيث حلّ ثقله و ينزل:

لفظ «حلول و نزول» كه از صفات مسافر مى‏ باشند در كلام امام (ع) استعاره به كار رفته‏ اند. اين كه هر جا كتاب فرود آيد، پرهيزكار فرود مى‏ آيد، كنايه از پيروى آن و عمل كردن به مقتضاى‏ كتاب مى ‏باشد. بدين توضيح كه شخص متّقى و عارف در سفرى كه به سوى خدا انجام مى‏ دهد، پيرو كتاب خداست و در هيچ حالت از آن جدا نمى‏ شود.

 

بخش دوم خطبه

وَ آخَرُ قَدْ تَسَمَّى عَالِماً وَ لَيْسَ بِهِ-  فَاقْتَبَسَ جَهَائِلَ مِنْ جُهَّالٍ وَ أَضَالِيلَ مِنْ ضُلَّالٍ-  وَ نَصَبَ لِلنَّاسِ أَشْرَاكاً مِنْ حَبَائِلِ غُرُورٍ وَ قَوْلِ زُورٍ-  قَدْ حَمَلَ الْكِتَابَ عَلَى آرَائِهِ-  وَ عَطَفَ الْحَقَّ عَلَى أَهْوَائِهِ-  يُؤْمِنُ النَّاسَ مِنَ الْعَظَائِمِ وَ يُهَوِّنُ كَبِيرَ الْجَرَائِمِ-  يَقُولُ أَقِفُ عِنْدَ الشُّبُهَاتِ وَ فِيهَا وَقَعَ-  وَ يَقُولُ أَعْتَزِلُ الْبِدَعَ وَ بَيْنَهَا اضْطَجَعَ-  فَالصُّورَةُ صُورَةُ إِنْسَانٍ وَ الْقَلْبُ قَلْبُ حَيَوَانٍ-  لَا يَعْرِفُ بَابَ الْهُدَى فَيَتَّبِعَهُ-  وَ لَا بَابَ الْعَمَى فَيَصُدَّ عَنْهُ وَ ذَلِكَ مَيِّتُ الْأَحْيَاءِ

ترجمه

(حال كه اوصاف و علامات دوست خدا را شنيديد، نشانه‏ هاى دشمن خدا را هم بشناسيد)

امام (ع) مى ‏فرمايد: «و آن ديگرى بنده نادانى است كه خود را، با اين كه دانشى ندارد دانشمند مى‏ نامد. چنين شخصى، نادانى را از نادانان، و گمراهى را از گمراهان، اقتباس كرده است براى مردم از ريسمانهاى فريب و گفتارهاى دروغ دامهايى گسترانيده، قرآن را با رأى و انديشه خود تفسير مى‏ كند و هواهاى نفسانى و باطل خود را حق جلوه مى‏ دهد. مردم را از پيشامدهاى عظيم، (به دروغ) خاطر جمعى مى‏ دهد و گناهان بزرگ را سهل و آسان وانمود مى‏ كند.

سخنش اين است كه گرد شبهات نمى ‏گردم، امّا در آنها قرار دارد و مى ‏گويد از بدعتها بدورم، ليكن در ميان آنها خوابيده است چهره چنين شخصى چهره انسان، امّا قلبش قلب حيوان است نه باب هدايت را مى‏ شناسد تا از آن پيروى كند، و نه ضلالت و گمراهى را تا از آن دورى جويد، (در حقيقت چنين فردى) مرده ‏اى است كه ميان زندگان زندگى مى‏ كند.»

شرح

در اين بخش از خطبه امام (ع) پاره ‏اى از صفات بدكاران را در مقابل صفات نيكوكاران كه در بخش قبلى خطبه بيان كرد. بر مى‏ شمارد، و در آغاز به اين ويژگى كه نادان خود را دانشمند مى ‏نامد او را نكوهش مى ‏كند به اين دليل كه جهالت و نادانى سخت‏ترين فتنه، و براى دين بزرگترين فساد است، زيرا تباهكارى شخص نادان بديگران نيز سرايت مى‏ كند.

امام (ع) براى اشخاص بد كار صفاتى را به شرح زير بيان فرموده است:

1–  با اين كه عالم نيست، خود را دانشمند مى ‏نامد تا رياستى به دست آورد و يا ثروت و مالى بيندوزد. چنين افرادى در ميان مردم بقدرى فراوانند كه علما در بين آنها ناشناخته مانده و گمنام هستند.

2–  فاسقان، نادانيها را از نادانان، و گمراهيها را از گمراهان گرفته‏ اند.

كلمه «جهائل» در عبارت امام (ع) جمع جهالت است و مقصود امام از (جهائل) جهل مركب مى‏ باشد. اعتقادى كه مطابق با واقع نباشد جهل مركب است. به دليل همين جهل مركّب نادان خود را عالم مى‏ پندارد.

نسبت دادن اقتباس به جهل نسبت مجازى است، زيرا از اين جهت كه جاهل جهل را از اشخاص نادان مى ‏آموزد، شباهت به علم پيدا كرده است چون گمراهى انحراف از راه راست و طريق حق مى‏ باشد، از لوازم جهالت و نادانى است.

امام (ع) به دنبال كلمه «جهّال» عبارت «ضلّال» را بيان كرده تا تأكيد بيشترى بر جهالت و گمراهى باشد، زيرا پيروى كردن از نادانان منحرف، هرگاه ريشه اعتقادى داشته باشد ثبوت و رسوخ بيشترى در نفس انسانى داشته، و با جهالتهاى ديگر فرق مى‏ كند.

3–  اهل فسق براى مردم دامهايى با ريسمان فريب و گفتار دروغ گسترده‏ اند.

امام (ع) لفظ «دام و ريسمان» را براى فريب كارى دانشمندان غير متعهّد استعاره‏ آورده است كه با سخنان باطل، و كارهاى زشت و بيهوده‏ شان مردم را مغرور ساخته فريب مى‏ دهند. وجه شباهت اين است كه دام، و گفتار هر دو وسيله صيدند، يعنى چنان كه دام صيد را شكار مى‏ كند، حرفهاى دروغ و وعده ‏هاى باطل مردم را مى‏ فريبد قصد صيّاد و عالم فريب كار يك چيز است، يكى بادام و ديگرى با گفتار و كردار نادرستش صيد مى‏ كند.

كلمه «نصب» به معنى كار گذاشتن دام، استعاره را ترشيحيّه كرده است.

4–  فاسقان كتاب خدا را براى نادانان تفسير به رأى مى‏ كنند، (بايد دانست) كه در تفسير كتاب خداى متعال نظرات عجيب و غريبى است. براى صدق اين مدّعى، عقيده معتقدين به جسمانيّت حق تعالى كافى است به طورى كه آنان از ظاهر آياتى كه بر جسمانيّت دلالت دارند، به تجسّم پروردگار بلند مرتبه قائل شده، و قرآن را مطابق عقيده باطل خود تفسير كرده‏ اند.

5–  اشخاص فاسد و گمراه هواهاى نفسانى خود را حق گرفته‏ اند، بدين شرح: آنان كه الفاظ قرآن را مطابق عقيده فاسد و رأى باطل خود تفسير مى‏ كنند، حق را آن چيزى مى ‏دانند كه هواى نفسانيشان ايجاب مى‏ كند (بعبارت ديگر)، آنچه هواى نفسانى آنان اقتضا كند حق است، و لذا با مختصر تاويلى معناى آيه را به خواست خود بر مى‏ گردانند، در صورتى كه قرآن مى‏ فرمايد: وَ لَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْواءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِيهِنَّ«».

6–  تباهكاران خود را از كيفرهاى سنگين آخرت در امان مى‏ دانند و گناهان بزرگ را ناچيز به حساب مى‏ آورند بدين معنى كه امر آخرت را در جايى كه براى مردم تذكّر عذاب و كيفر شديد آن لازم است، سهل و آسان وانمود مى‏ كنند تا نادانان را به اشتباه اندازند و از اوامر و نواهى خداوندى دورشان گردانند. (اين‏ گروه) وقتى وارد مجلس وعظ و زهد شوند براى به دست آوردن دل جاهلان و تثبيت موقعيّت خود در ميان آنان وعده‏ هاى آمرزش خداوندى از قبيل: قُلْ يا عِبادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا و مانند آن را، براى بى‏ خردان متذكر مى ‏شوند، و بدين سان براى آنها عذاب سخت الهى و خطرات آخرت را، آسان و كم اهميّت جلوه مى‏ دهند و گناهانى را كه آنان مرتكب شده ‏اند كوچك مى‏ شمارند و در ذهن آنها وعده بخشش و كرم الهى را جاى مى‏ دهند و ميل طبيعى آنان به خواسته‏ هاى بيرون از حدّ شرعى را تهييج مى‏ كنند، تا مرتكب محرّمات شوند.

ليكن عالم و دانشمند چنين نيست، زيرا هر يك از آيات بشارت دهنده و يا بيم دهنده را در جاى خود به كار مى‏ گيرد، تا شنوندگان را ميان ترس و بيم نگاه دارد و در نتيجه آنها غرق لذّت زود گذر و فانى دنيوى به اميد وعده الهى نشوند و نيز با توجّه به عذاب اخروى و وعيد الهى از رحمت حق مأيوس نگردند.

7–  شخص فاسق به زبان مى‏ گويد: دست به امور شبهه ناك نمى ‏زنم، يعنى وقتى كه در برابر امرى قرار گيرم كه شبه ناك است، پا پيش نخواهم گذاشت.

ولى در عمل داخل شبهه قرار گرفته و مرتكب حرام و مال شبه ‏ناك مى‏ شود و اين بدان جهت است كه نادان است و امور شبه ‏ناك را تشخيص نمى‏ دهد.

8–  بدكار، مدّعى است كه از بدعتها دورى مى‏ كند. (امورى كه مخالف قوانين شرعى باشند بدعت ناميده مى‏ شوند) ولى بر خلاف ادّعايش، در ميان بدعت مى‏ خوابد.

«خوابيدن در ميان بدعت»، كنايه از غوطه ‏ور شدن در آن مى ‏باشد كه امام (ع) بصورت استعاره بالكنايه به كار برده است. غوطه ‏ور شدن در بدعتها نيز به دليل جهل به اصول شريعت و چگونگى انشعاب فروع از اصول مى‏ باشد.

9–  (با در نظر گرفتن ويژگيهاى فوق) صورت شخص فاسق انسان و قلبش‏ قلب حيوان است. مقصود امام (ع) از حيوان چنان كه عرف مى‏ فهمد غير انسان مى ‏باشد. چون حيوان را بطور مطلق بيان كرده، بر هر حيوانى از جمله (الاغ) و جز آن قابل صدق است، زيرا ميان شخص نادان و حيوان از لحاظ صلاحيّت نداشتن هيچ كدام براى درك معارف و علوم و تمايل آنها به شهوات، كمال شباهت و مناسبت بر قرار است.

10–  شخص فاسق، باب هدايت را نمى‏ شناسد تا در آن گام نهد و نه باب باطل را تا از ورود در آن خوددارى ورزد. يعنى به دليل جهلى كه دارد راهنماى هدايت به راه حق را نمى ‏شناسد تا آن راه را بپيمايد. اسباب دخول در باطل را هم تشخيص نمى‏ دهد تا از آن بر كنار بماند.

علّت گمراهى چنين شخصى، جهل مركّبى است كه او را از طريق حق دور مى ‏سازد و به باطل اعتقاد قطعى پيدا مى ‏كند، وقتى كه بجاى حق، به باطل عقيده قطعى داشته باشد با اين وصف محال است، جانمايه دخول در جهل را بشناسد، و اين خود نوعى كورى است، كه پرهيز از باطل را ناممكن مى ‏كند.

امام (ع) دارنده چنين اوصافى را مرده ميان زندگان دانسته است، زيرا حيات حقيقيى كه هر خردمندى طالب آن است امورى است كه شرائع و كتب الهى تحصيل آن را لازم دانسته ‏اند و آن زندگى نفسانى است كه با تكميل فضائل اخلاقى موجب خوشبختى جاويد مى‏ گردد. كسى كه از كمالات نفسانى بى‏ بهره باشد، مرده ‏اى واقعى است كه در ميان زندگان راه مى‏ رود. چه بحقيقت دريافته ‏اى، كه جهل مركّب، مرگى است كه با حيات ضدّيت دارد. در حقيقت جاهل مرده است، امّا اين كه مرده در ميان زنده ‏هاست بدين سبب است كه به حيات طبيعى و عرفى زندگانى مى‏ كند.

 

بخش سوم خطبه

پس از بيان ويژگيهاى افراد پرهيزكار و معرفى بد كاران و خصلتهاى آنان خطاب به مردم مى ‏فرمايد:

فَأَيْنَ تَذْهَبُونَ وَ أَنَّى تُؤْفَكُونَ-  وَ الْأَعْلَامُ قَائِمَةٌ وَ الْآيَاتُ وَاضِحَةٌ وَ الْمَنَارُ مَنْصُوبَةٌ-  فَأَيْنَ يُتَاهُ بِكُمْ وَ كَيْفَ تَعْمَهُونَ وَ بَيْنَكُمْ عِتْرَةُ نَبِيِّكُمْ-  وَ هُمْ أَزِمَّةُ الْحَقِّ وَ أَعْلَامُ الدِّينِ وَ أَلْسِنَةُ الصِّدْقِ-  فَأَنْزِلُوهُمْ بِأَحْسَنِ مَنَازِلِ الْقُرْآنِ-  وَ رِدُوهُمْ وُرُودَ الْهِيمِ الْعِطَاشِ-  أَيُّهَا النَّاسُ خُذُوهَا عَنْ خَاتَمِ النَّبِيِّينَ ص-  إِنَّهُ يَمُوتُ مَنْ مَاتَ مِنَّا وَ لَيْسَ بِمَيِّتٍ-  وَ يَبْلَى مَنْ بَلِيَ مِنَّا وَ لَيْسَ بِبَالٍ-  فَلَا تَقُولُوا بِمَا لَا تَعْرِفُونَ-  فَإِنَّ أَكْثَرَ الْحَقِّ فِيمَا تُنْكِرُونَ-  وَ اعْذِرُوا مَنْ لَا حُجَّةَ لَكُمْ عَلَيْهِ وَ هُوَ أَنَا-  أَ لَمْ أَعْمَلْ فِيكُمْ بِالثَّقَلِ الْأَكْبَرِ-  وَ أَتْرُكْ فِيكُمُ الثَّقَلَ الْأَصْغَرَ-  قَدْ رَكَزْتُ فِيكُمْ رَايَةَ الْإِيمَانِ-  وَ وَقَفْتُكُمْ عَلَى حُدُودِ الْحَلَالِ وَ الْحَرَامِ-  وَ أَلْبَسْتُكُمُ الْعَافِيَةَ مِنْ عَدْلِي-  وَ فَرَشْتُكُمُ الْمَعْرُوفَ مِنْ قَوْلِي وَ فِعْلِي-  وَ أَرَيْتُكُمْ كَرَائِمَ الْأَخْلَاقِ مِنْ نَفْسِي-  فَلَا تَسْتَعْمِلُوا الرَّأْيَ فِيمَا لَا يُدْرِكُ قَعْرَهُ الْبَصَرُ-  وَ لَا تَتَغَلْغَلُ إِلَيْهِ الْفِكَرُ

لغات

تؤفكون: بازگشت داده شده ‏ايد.

تيه: ضلالت، گمراهى.

عمه: حيرت، سرگردانى.

عترة الرجل: اقوام و خويشان مرد، مانند فرزندان فرزندزادگان و پسر عموها و پايينتران.

هيم: شتران تشنه.

 

ترجمه

«كجا مى‏ رويد و به كجا بازگشت داده مى ‏شويد با اين كه پرچمهاى حق بر پا و نشانه‏ هاى دين و ديانت آشكار و علم هدايت و رستگارى در اهتزاز و نمايان است. پس شما در كدام بيابان خشك و بى آب و علف سرگردان شده ‏ايد چگونه و براى چه هدفى حيران شده ‏ايد شگفتا با اين كه خانواده پيامبرتان در ميان شما قرار دارند و آنها پيشواى حق و نشانه‏ هاى دين و زبان راستگوى حقيقت ‏اند اگر براستى قصد ارشاد و هدايت يافتن را داريد، عترت پيامبرتان را در جايگاهى كه‏ قرآن براى آنها مقرر داشته قرار دهيد، محبت آنان را درون جاى داده همچون شتران تشنه كوير كه حريصانه و با شتاب آبشخور وارد مى ‏شوند، بر آبشخور خاندان پيامبرتان وارد شويد.

اى مردم اين سخن پيامبر (ص) را در گوش جان داشته و آن را بپذيريد كه فرمود: كسى كه از ما مى ‏ميرد، مرده نيست و آن كه از ما پوسيده پنداشته شود در حقيقت پوسيده نيست.

پس آنچه نمى‏ دانيد به زبان نياوريد (شما كه به كنه اين سخن پى نبرده‏ ايد بى جهت آن را انكار نكنيد) زيرا بيشترين حقايق در امورى است كه شما آن را انكار مى‏ كنيد معذرت خواهى كنيد از كسى كه بر عليه‏ اش حجّت و دليلى نداريد و او من هستم مگر من آن كس نيستم كه در ميان شما مطابق ثقل اكبر (قرآن) عمل كردم و در ميان شما ثقل اصغر (عترت پيغمبر) را باقى گذاشتم و پرچم ايمان را در ميان شما بر افراشتم، و بر حدود حلال و حرام آگاهتان ساختم و لباس امن و عافيت را از روى عدالت بر شما پوشاندم و با گفتار و رفتار نيك، خير و احسان، را در ميان شما گستراندم و اخلاق خوب و پسنديده خود را به شما نماياندم بنا بر اين در باره امورى كه كنه آن را درك نمى‏ كنيد و انديشه شما به حقيقت آن نمى ‏رسد، اظهار نظر نكنيد. (در معارف الهيه و مطالب غامضى كه جز راسخون در علم آنها را درك نمى‏ كنند نبايد وارد شد كه آن حدّ خانواده وحى و الهام است)»

شرح

بايد دانست كه امام (ع) با سرشمارى صفات پرهيزگاران و بدكاران راه حق و باطل و عواقب نيك و بدى را كه در انتظار آنهاست توضيح داده و همگان را متوجّه ساخته است كه بدكاران در ضلالت‏اند و حق را تشخيص نمى‏ دهند. و سپس آنان ر