خطبه 39 شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

39 و من خطبة له ع

مُنِيتُ بِمَنْ لَا يُطِيعُ إِذَا أَمَرْتُ- وَ لَا يُجِيبُ إِذَا دَعَوْتُ- لَا أَبَا لَكُمْ مَا تَنْتَظِرُونَ بِنَصْرِكُمْ رَبَّكُمْ- أَ مَا دِينٌ يَجْمَعُكُمْ وَ لَا حَمِيَّةَ تُحْمِشُكُمْ- أَقُومُ فِيكُمْ مُسْتَصْرِخاً وَ أُنَادِيكُمْ مُتَغَوِّثاً- فَلَا تَسْمَعُونَ لِي قَوْلًا وَ لَا تُطِيعُونَ لِي أَمْراً- حَتَّى تَكْشِفَ الْأُمُورُ عَنْ عَوَاقِبِ الْمَسَاءَةِ- فَمَا يُدْرَكُ بِكُمْ ثَأْرٌ وَ لَا يُبْلَغُ بِكُمْ مَرَامٌ- دَعَوْتُكُمْ إِلَى نَصْرِ إِخْوَانِكُمْ- فَجَرْجَرْتُمْ جَرْجَرَةَ الْجَمَلِ الْأَسَرِّ- وَ تَثَاقَلْتُمْ تَثَاقُلَ النِّضْوِ الْأَدْبَرِ- ثُمَّ خَرَجَ إِلَيَّ مِنْكُمْ جُنَيْدٌ مُتَذَائِبٌ ضَعِيفٌ- كَأَنَّمَا يُسَاقُونَ إِلَى الْمَوْتِ وَ هُمْ يَنْظُرُون‏

شرح وترجمه فارسی

(39): اين خطبه با عبارت منيت بمن لا يطيع اذا امرت (گرفتار كسانىشده ام كه چون فرمان مى دهم اطاعت نمى كنند) شروع مى شود.

پس از توضيح پاره يى از لغات با توجه به آنكه اين خطبه را اميرالمومنين عليه السلام به هنگام غارت آوردن نعمان بن بشير انصارى  بر عين التمر ايراد فرموده است ، ابن ابى الحديد بحث تاريخى زير را آورده است .

داستان نعمان بن بشير با على (ع ) و مالك بن كعب ارحبى 

مؤ لف كتاب الغارات  مى گويد: نعمان بن بشير و ابو هريره پس از اينكه ابو مسلم خولانى به حضور على عليه السلام آمده بود از طرف معاويه پيش ‍ على (ع ) آمدند تا زا او تقاضا كنند قاتلان عثمان را به معاويه بسپرد تا آنان را قصاص كند و شايد بدينگونه آتش جنگ خاموش شود و مردم ، صلح كنند، معاويه قصدش اين بود كه كسانى چون نعمان و ابوهريره پس از باز گشت از حضور على (ع ) در نظرم مردم معاويه را در آنچه انجام مى دهد معذور جلوه دهند و على را سرزنش كنند و گرنه معاويه به خوبى مى دانست كه على (ع ) قاتلان عثمان را به نخواهد سپرد و مى خواست آن دو در اين مورد نزد مردم شام گواهى دهند و عذر او را موجه بدانند و به آن دو گفت پيش على (ع ) برويد و او را به خدا سوگند دهيد و از او به حرمت خدا بخواهيد كه قاتلان عثمان را به ما بسپارد كه او آنان را پناه داده است و از آنان حمايت مى كند و حال آنكه اگر چنان كند جنگى ميان ما و او نخواهد بود و اگر اين پيشنهاد را نپذيرفت گواهان خدا بر او باشيد.

آن دو، موضوع را با مردم در ميان گذاشتند و سپس به حضور على (ع ) آمدند و ابو هريره به او گفت اى ابا حسن خداوند متعال براى تو در اسلام فضل و شرف قرار داده است و تو پسر عموى رسول خدايى و ما را پسر عمويت معاويه پيش تو فرستاده است و از تو چيزى را مى خواهد كه اگر بپذيرى اين جنگ آرام مى گيرد و خداوند ميان دو گروه را اصلاح مى فرمايد و آن تقاضا اين است كه قاتلان پسر عمويش عثمان را به او بسپارى تا آنانرا در قبال خون عثمان بكشد و خداوند تو و او را هماهنگ و ميان شما را اصلاح فرمايد و اين امت از فتنه و پراكندگى در امان قرار گيرد؛ سپس نعمان هم نظير همين مطالب را گفت .

اميرالمومنين عليه السلام به آن دو فرمود: سخن در اين مورد را رها كنيد. و سپس به نعمان فرمود: اى نعمان ! تو درباره خودت با من سخن بگو، آيا تو از همه افراد قوم خودت – يعنى انصار – برتر و هدايت شده ترى ؟ گفت نه ؛ على فرمود: همه قوم تو جز تنى چند كه سه چهار تن بيشتر نيستند از من پيروى و با من بيعت كرده اند، آيا تو در زمره آن سه چهار تنى !نعمان گفت : خدا كارهايت را اصلاح فرمايد، من آمده ام كه با تو و در التزام تو باشم و معاويه از من خواسته است اين سخن او را به اطلاع تو برسانم و اميدوارم كه براى من موقعيتى پيش آيد كه با تو باشم و آرزومندم كه خداوند ميان شما صلح برقرار كند و اگر عقيده تو چيز ديگرى است من با تو و همراه تو خواهم بود.

ابو هريره به شام برگشت و نعمان پيش على (ع ) ماند، ابو هريره موضوع را به معاويه گزارش داد و معاويه به او فرمان داد موضوع را به اطلاع مردم برساند و چنان كرد، نعمان پس از رفتن ابو هريره يك ماه ماند و سپس از حضور على (ع ) گريخت و چون به عين التمر رسيد مالك بن كعب ارحبى كه كارگزار على عليه السلام در آن شهر بود او را گرفت و خواست او را به زندان افكند و از او پرسيد چه چيز ترا به اينجا كشانده است ؟ گفت : من سفيرى بودم كه پيام سالار خود را ابلاغ كردم و برگشتم ، مالك او را بازداشت كرد و گفت : همين جا باش تا در مورد تو براى على (ع ) نامه بنويسم ، نعمان او را سوگند داد كه چنين نكند، و نوشتن نامه به على (ع ) براى او بسيار گران بود.

نعمان به كعب بن قرظة انصارى كه خراج گيرنده عين التمر بود و خراج آن منطقه را براى على (ع ) جمع مى كرد پيام فرستاد كه بيايد او شتابان آمد و به مالك گفت : خدايت رحمت فرمايد پسر عموى مرا آزاد كن ، مالك گفت : اى قرظه از خداى بترس و درباره اين مرد سخن مگو كه او اگر از عابدان و پرهيزگاران انصار مى بود هرگز از امير مومنان به سوى امير منافقان نمى گريخت ولى قرظه همواره او را سوگند مى داد تا آنكه او را رها كرد و به او گفت : فلانى امروز و امشب و فردا را فرصت دارى و در امانى و به خدا سوگند اگر پس از اين مدت ترا پيدا كنم گردنت را خواهم زد، نعمان شتابان بيرون رفت و به هيچ چيز توجه نمى كرد و مر كوبش او را سريع مى برد و نمى دانست كجا هست و سه روز همچنان مى رفت . نعمان پس از آن مى گفته است به خدا سوگند نمى دانستم كجا هستم تا آنكه شنيدم زنى در حالش كه گندم آرد مى كرد اين دو بيت را مى خواند:با درخشش ستاره جوزا جامى آكنده نوشيدم و جامى ديگر با درخشش ‍ ستاره شعرى نوشيدم ، شرابى سالخورده كه قريش آن را حرام مى دانست ولى همينكه ريختن خون عثمان را حلال دانستند آن هم حلال شد.

دانستم كه ميان قبيله يى هستم كه طرفدار معاويه اند و آنجا آبى از بنى قيس ‍ بود و مطمئن شدم كه به جايگاه امن رسيده ام . نعمان سپس به معاويه پيوست و به او گزارش كار خود و آنچه را بر سرش آمده بود داد و همواره خير خواه معاويه بود و ستيزه گر نسبت به على (ع ) و در تعقيب و جستجوى كشندگان عثمان بود، پس از آنكه ضحاك بن قيس به عراق حمله كرد و پيش معاويه برگشت معاويه دو سه ماه پيش از آن گفته بود، آيا مردى پيدا مى شود كه همراه او گروهى سواران گزيده بفرستم تا بر كناره هاى فرات غارت برد و خداوند به وسيله او عراقيان را بترساند؟

نعمان به معاويه گفت : مرا گسيل دار كه مرا در جنگ با آنان ميل و هوس است ، نعمان از طرفداران عثمان بود؛ معاويه به او گفت : در پناه نام خدا حركت كن ؛ و او آماده شد و معاويه همراه او دو هزار سوار گسيل داشت و سفارش كرد كه از شهرها و محل اجتماع مردم كناره بگيرد و فقط برقرار گاهها و پادگانهاى دور افتاده غارت برد و شتابان باز گردد.

نعمان بن بشير، روى در راه نهاد تا نزديك عين التمر رسيد، مالك بن كعب ارحبى كه ميان او و نعمان بن بشير آن جريان پيش آمده بود همچنان حاكم آن شهر بود، قبلا با مالك هزار مرد بود ولى او به آنان اجازه داده بود به كوفه برگردند و جز حدود صد تن با او باقى نمانده بود، مالك براى على عليه السلام نوشت كه نعمان بن بشير با گروهى بسيار كنار من فرا رسيده و موضع گرفته است خدايت استوار و ثابت بدارد چاره يى بينديش .

چون نامه به على عليه السلام رسيد بر منبر رفت و خداى را سپاس و ستايش كرد و فرمود: خدايتان هدايت فرمايد، به يارى برادرتان مالك بن كعب بيرون رويد كه نعمان بن بشير همراه گروهى از مردم شام به مالك حمله آورده است و شمارشان بسيار نيست ، به سوى برادرانتان برويد شايد خداوند به وسيله شما گروهى از كافران را نابود فرمايد، و از منبر فرود آمد، كسى از آنان حركت نكرد، على (ع ) به سرشناسان و بزرگان ايشان پيام فرستاد و فرمان داد خود حركت كنند و مردم را بر حركت تحريك كنند و آنان هم كارى نساختند و گروهى اندك از ايشان ، حدود سيصد سوار يا كمتر، فراهم آمدند و على (ع ) برخاست و خطبه يى ايراد كرد و گفت : همانا كه من گرفتار كسانى شده ام كه اطاعت نمى كنند… يعنى همين خطبه كه به شرح آن مشغوليم ؛ سپس از منبر فرود آمد.

على عليه السلام به خانه خود برگشت ، عدى بن حاتم برخاست و گفت اين طرز كار كه ما پيش گرفته ايم به خدا سوگند كه خذلان و يار ندادن است ، مگر ما با اميرالمومنين چنين بيعت كرده ايم و سپس به حضور ايشان رفت و گفت : اى اميرالمومنين ، هزار مرد از قبيله طى همراه من هستند كه از فرمانم سرپيچى نمى كنند و اگر بخواهيد من همراه ايشان حركت مى كنم و مى روم ، فرمود من هرگز ميل ندارم افراد يك قبيله را برابر مردم قرار دهم ولى برو در نخيلة مستقر شو و براى هر يك از ايشان هفتصد درهم مقررى تعيين كرد، هزار تن ديگر هم غير از افراد قبيله طى و همراهان عدى بن حاتم به آنان پيوستند، و چون نامه و خبر پيروزى مالك بن كعب و شكست و گريز نعمان بن بشير به على (ع ) رسيد آن نامه را براى مردم كوفه خواند و خداى را سپاس و ستايش كرد و به آن نگريست و فرمود: بحمدالله اين پيروزى عنايت خداوند و مايه نكوهش اكثر شماست .

اما داستان برخورد مالك بن كعب با نعمان بن بشير چنان است كه عبدالله بن حوزه ازدى مى گويد: هنگامى كه نعمان بن بشير آهنگ ما كرد من همراه مالك بن كعب بودم ، نعمان با دو هزار سپاهى بود و ما فقط صدتن بوديم ، مالك بن كعب به ما گفت بايد با آنان داخل و چسبيده به شهر جنگ كنيد و ديوارها را پشت سر خود قرار دهيد و خويشتن را با دست خود به مهلكه نيفكنيد  و بدانيد كه خداوند ده تن را بر صد تن و صد تن را بر هزار تن و گروه اندك را بر گروه بسيار نصرت مى دهد، و سپس گفت : نزديكترين كس ‍ از شيعيان و انصار و كارگزاران اميرالمومنين على (ع ) به اينجا قرظة بن كعب و مخنف بن سليم هستند، و خطاب به من گفت : شتابان پيش آن دو برو و بگو هر چه مى توانند ما را يارى دهند، من شتابان روى به راه نهادم و مالك و يارانش را در حالى رها كردم كه به ياران نعمان بن بشير تير اندازى مى كردند، من خود را به قرظة رساندم و از او يارى خواستم ، گفت : من مستوفى و صاحب خراجم كسى پيش من نيست كه وى را با اعزام او يارى دهم ، من پيش مخنف رفتم و موضوع را به او گفتم او پسرش عبدالرحمان را همراه پنجاه مرد گسيل داشت ، مالك بن كعب تا عصر همچنان به جنگ با نعمان و همراهانش ادامه داد و ما در حالى پيش او رسيديم كه او و يارانش نيامهاى شمشيرهاى خود را شكسته بودند و از مرگ استقبال مى كردند و اگر ما ديرتر رسيده بوديم نابود شده بودند، در همين حال شاميان ناگاه ديدند كه ما به ايشان روى آورديم آنان شروع به عقب نشينى كردند و چون مالك و يارانش ‍ ما را ديدند استوارتر حمله كردند و آنان را از شهر بيرون راندند در اين هنگام ما به آنان حمله كرديم و سه مرد از ايشان را كشتيم آنان پنداشتند كه نيروهاى امدادى از پى ما خواهند رسيد و همچنان عقب نشستند، و اگر گمان مى كردند كسى غير ما نيست بدون شك بر ما حمله مى كردند و نابودمان مى ساختند و شب فرا رسيد و ميان ما و ايشان حائل شد و آنان شبانه به سرزمينهاى خود برگشتند، مالك بن كعب براى على عليه السلام چنين نوشت :
اما بعد، نعمان بن بشير همراه گروهى از شاميان آهنگ ما كرد و تصور مى كرد بر ما پيروز خواهد شد و گروه عمده سپاهيان من پراكنده بودند و ما از آنچه ممكن بود از ايشان صورت گيرد خود را در امان مى دانستيم پس ‍ همراه مردان و با شمشيرهاى برهنه اى كه در دست داشتيم بر آنان حمله كرديم و تا شامگاه با آنان جنگ كرديم ؛ از مخنف بن سليم يارى خواستيم ، مردانى از شيعيان اميرالمومنين را همراه پسر خود به يارى ما فرستاد، چه نيكو جوانمردى بود و چه نيكو يارانى كه ايشان بودند، ما بر شدت حمله خود بر دشمن افزوديم و خداوند نصرت خويش را بر ما فرو فرستاد و دشمن خود را شكست داد و لشكر خويش را عزت بخشيد، سپاس خداوند پروردگار جهانيان را و سلام و رحمت و بركات خدا بر اميرالمومنين باد.

محمد بن فرات جرمى از زيد بن على عليه السلام نقل مى كند كه اميرالمومنين عليه السلام ضمن همين خطبه فرمود: اى مردم !شما را به حق فرا خواندم از من رويگردان شديد، با تازيانه شما را زدم مرا درمانده كرديد، همانا بزودى پس از من واليانى بر شما حكومت خواهند كرد كه از شما راضى نخواهند شد تا شما را با تازيانه هاى استوار و آهن شكنجه كنند، و من شما را هرگز با آن آزار نمى دهم زيرا هر كه در دنيا مردم را با آن شكنجه كند خدا او را در آخرت عذاب خواهد كرد؛ و نشانه اش اين است كه صاحب يمن مى آيد و ميان شما جاى مى گيرد، كارگزاران و ماءموران ايشان را مى گيرد، و مردى به نام يوسف بن عمرو  كارگزار اين شهر خواهد شد و در آن هنگام مردى از افراد خاندان ما قيام مى كند او را يارى دهيد كه دعوت – كننده به حق است .گويد: مردم مى گفتند كه مقصود زيد بن على بن الحسين (ع ) بوده است

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۱ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

خطبه 37 شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

37 و من كلام له ع يجري مجرى الخطبة

فَقُمْتُ بِالْأَمْرِ حِينَ فَشِلُوا- وَ تَطَلَّعْتُ حِينَ تَقَبَّعُوا- وَ نَطَقْتُ حِينَ تَعْتَعُوا- وَ مَضَيْتُ بِنُورِ اللَّهِ حِينَ وَقَفُوا- وَ كُنْتُ أَخْفَضَهُمْ صَوْتاً وَ أَعْلَاهُمْ فَوْتاً- فَطِرْتُ بِعِنَانِهَا وَ اسْتَبْدَدْتُ بِرِهَانِهَا- كَالْجَبَلِ لَا تُحَرِّكُهُ الْقَوَاصِفُ- وَ لَا تُزِيلُهُ الْعَوَاصِفُ- لَمْ يَكُنْ لِأَحَدٍ فِيَّ مَهْمَزٌ وَ لَا لِقَائِلٍ فِيَّ مَغْمَزٌ- الذَّلِيلُ عِنْدِي عَزِيزٌ حَتَّى آخُذَ الْحَقَّ لَهُ- وَ الْقَوِيُّ عِنْدِي ضَعِيفٌ حَتَّى آخُذَ الْحَقَّ مِنْهُ- رَضِينَا عَنِ اللَّهِ قَضَاءَهُ وَ سَلَّمْنَاهُ لِلَّهِ أَمْرَهُ- أَ تَرَانِي أَكْذِبُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ص- وَ اللَّهِ لَأَنَا أَوَّلُ مَنْ صَدَّقَهُ- فَلَا أَكُونُ أَوَّلَ مَنْ كَذَبَ عَلَيْهِ- فَنَظَرْتُ فِي أَمْرِي- فَإِذَا طَاعَتِي قَدْ سَبَقَتْ بَيْعَتِي- وَ إِذَا الْمِيثَاقُ فِي عُنُقِي لِغَيْرِي‏

شرح وترجمه فارسی

(37): اين خطبه با عبارت فقمت بالامر حين فشلوا (قيام به آن كار كردم (نهى ازمنكر) هنگامى كه ياران پيامبر سستى كردند شروع مى شود)

ابن ابى الحديد پس از توضيح درباره فصول چهار گانه اين خطبه ، بحث تاريخى زير را مطرح كرده است .

اخبارى كه درباره آگاهى امام على (ع ) به امور غيبى آمده است  

ابن هلال ثقفى در كتاب الغارات ، از زكرياء بن يحيى عطار، از فضيل ، از محمد بن على نقل مى كند كه چون على (ع ) فرمود، پيش از آنكه مرا از دست بدهيد از من بپرسيد و سوگند به خدا از هيچ گروهى كه موجب هدايت صد تن يا گمراهى صد تن باشند از من نمى پرسيد مگر آنكه به شما خبر خواهم داد كه سالار و رهبر آنان چه كسى است ! مردى برخاست و گفت : به من خبر بده كه در سر و ريش من چند تار مو هست ؟ على عليه السلام به او فرمود: به خدا سوگند خليل من حضرت رسول براى من روايت كرد كه بر هر تار موى سرت فرشته يى گماشته است كه ترا نفرين مى كند و بر هر تار موى ريشت شيطانى گماشته كه گمراهت مى كند و در خانه تو پسر بچه يى است كه پسر رسول خدا (ص ) را خواهد كشت ، پسر بچه او كه در آن هنگام سينه خيز مى رفت ، همان سنان بن انس نخعى ، قاتل حسين عليه السلام است .

حسن بن محبوب از ثابت ثمالى از سويد بن غفلة نقل مى كند كه على عليه السلام روزى خطبه مى خواند، مردى از پاى منبر برخاست و گفت : اى اميرالمومنين من از وادى القرى عبور كردم متوجه شدم كه خالد بن عرفطه مرده است براى او آمرزش بخواه . على عليه السلام فرمود: به خدا سوگند او نمرده است و نخواهد مرد تا آنگاه كه لشكر گمراهى را رهبرى كند و كسى كه رايت او را بر دوش مى كشد حبيب بن حمار  است ؛ در اين هنگام مرد ديگرى از پاى منبر برخاست و گفت اى اميرالمومنين من حبيب بن حمارم و من شيعه و دوستدار تو هستم ، على فرمود: تو حبيب بن حمارى ؟ گفت آرى ، على (ع ) دوباره پرسيد ترا به خدا سوگند تو خود حبيب بن حمارى ؟ گفت سوگند به خدا آرى . فرمود: به خدا سوگند كه تو آن رايت را بر دوش ‍ مى كشى . و با آن رايت از اين در وارد مسجد مى شوى ، و به باب الفيل مسجد كوفه اشاره كرد.

ثابت گفت به خدا سوگند نمردم تا هنگامى كه ابن زياد را ديدم كه عمر بن سعد را به جنگ حسين بن على (ع ) گسيل داشت ؛ او خالد بن عرفطة را بر مقدمه لشكر خود گماشت و حبيب بن حمار رايت او را بر دوش داشت و با آن از باب الفيل وارد مسجد شد.
محمد بن اسماعى بن عمرو بجلى ، از عمرو بن موسى وجيهى ، از منهال بن عمرو، از عبدالله بن حارث نقل مى كند كه على عليه السلام بر منبر فرمود: هيچكس به حد بلوغ و تكليف نرسيده است مگر اينكه خداوند درباره او آيه اى نازل كرده است ؛ مردى كه نسبت به او بغض و كينه داشت برخاست و گفت : خداوند درباره تو چيزى از قرآن را نازل كرده است ؟ مردم برخاستند تا او را بزنند، فرمود از او دست بداريد، سپس به او گفت : آيا سوره هود را خوانده اى ؟ گفت آرى ، على (ع ) اين آيه آن سوره را تلاوت كرد كه مى فرمايد: آيا آن كس كه بر دليل روشنى از پروردگار خود است و گواهى صادق همراه اوست  و سپس فرمود آن كس كه بر دليل روشنى از پروردگار خود بود محمد (ص ) است و گواهى كه همراه اوست من هستم . 

عثمان سعيد، از عبدالله بن بكير، از حكيم بن جبير نقل مى كند كه على عليه السلام خطبه خواند و ضمن خطبه خود گفت : من بنده خدا و برادر پيامبرش هستم ، هيچكس اين ادعا را پيش از من و بعد از من نكرده و نخواهد كرد مگر اينكه دروغ مى گويد، من از پيامبر رحمت ارث بردم و سرور زنان اين امت را به همسرى برگزيدم و من خاتم اوصياء هستم . مردى از قبيله عبس گفت : كسى كه احسان و خوبى ندارد مى تواند مثل اين بگويد! آن مرد هنوز به خانه خود برنگشته بود كه گرفتار صرع و جنون شد؛ از افراد خانواده اش پرسيدند كه آيا پيش از اين چنين بيمارى را داشت ؟ گفتند: پيش از اين در او هيچگونه اثرى از بيمارى نديديم .

محمد بن جبله خياط، از عكرمة ، از يزيد احمسى نقل مى كند كه على عليه السلام در مسجد كوفه نشسته بود و گروهى از جمله عمرو بن حريس  در محضرش بودند؛ ناگاه زنى كه رويبند افكنده بود و شناخته نمى شد آمد و ايستاد و به على عليه السلام گفت : اى كسى كه خونها ريخته اى و مردان را كشته و كودكان را يتيم و زنان را بيوه كرده اى !على فرمود: اين همان زن سليطه گرگ مانند بد زبان است و او همان زنى است كه شبيه مردان و زنان است (خنثى است ) و هرگز خون نديده است ، گويد آن زن در حالى كه سر خود را پايين افكنده بود گريخت ، عمرو بن حريث او را تعقيب كرد و چون به ميدان كنار شهر رسيد به او گفت : اى زن به خدا سوگند از سخنى كه امروز به اين مرد گفتى شاد شدم به خانه من بيا تا مال و جامه به تو بدهم ، و چون وارد خانه اش شد به كنيزكان خويش گفت جامه از تن او كنار زنند و بررسى كنند و مى خواست راستى گفتار على (ع ) را در آن مورد بداند، آن زن گريست و از عمرو بن حريث خواست كه او را برهنه نكنند و گفت به خدا سوگند من همانگونه ام كه او گفت : هم آلت زنان دارم و هم دو بيضه چون مردان و هرگز هم از خود خون نديده ام ؛ عمرو بن حريث او را رها و از خانه خود بيرون كرد و سپس نزد على عليه السلام آمد و به او خبر داد؛ على (ع ) فرمود: آرى خليل من رسول خدا (ص ) در مورد همه مردان سركش و زنان سركش كه از فرمان من تمرد خواهند كرد از گذشته تا روز قيامت مرا آگاه كرده است .

عثمان بن سعيد از شريك بن عبدالله نقل مى كند كه چون به على عليه السلام خبر رسيد كه مردم او را در مورد ادعايش كه پيامبر (ص ) او را بر مردم مقدم داشته و برترى داده است متهم مى كنند، فرمود: شما را به خدا سوگند مى دهم كه هر كس از آن گروه كه پيامبر را ديده و سخن او را روز غدير خم شنيده باقى مانده است برخيزد و به آنچه شنيده است گواهى دهد، در اين هنگام شش تن از اصحاب پيامبر (ص ) از سمت راست او و شش تن ديگر از صحابه از سمت چپ او برخاستند و گواهى دادند كه آنان در روز شنيده اند پيامبر (ص ) در حلى كه دست على عليه السلام را گرفت و بلند كرد، گفته است ! هر كس كه من مولاى اويم اين على مولاى اوست ، پروردگارا! دوست بدار هر كس كه او را دوست مى دارد و دشمن بدار هر كه او را دشمن مى دارد و يارى كن هر كس او را يارى مى دهد و هر كه او را خوار بدارد خوارش بدار، و محبت بورز به آن كس كه به او مهر مى ورزد و كينه بورز نسبت به آن كس كه به او كينه ورزد.

عثمان بن سعدى ، از يحيى تيمى از اعمش ، از اسماعى بن رجاء نقل مى كند كه مى گفته است ، روزى على (ع ) ضمن ايراد خطبه درباره امور آينده و خونريزيها سخن مى گفت ؛ اعشى باهلة  كه جوانى نورس بود برخاست و گفت : اى اميرالمومنين !اين سخنان چقدر شبيه خرافات است ! على (ع ) فرمود: اى نوجوان اگر در آن چه گفتى گنهكارى ، خداوندت گرفتار غلام ثقيف فرمايد و سكوت فرمود مردانى برخاستند و پرسيدند: اى اميرالمومنين غلام ثقيف كيست ؟ فرمود: غلامى است كه اين شهر شما را تصرف مى كند، هيچ حرمتى را پاس نمى دارد و آنرا مى درد و گردن اين نوجوان را با شمشير خود مى زند، گفتند: اى اميرالمومنين چند سال امارت مى كند؟ فرمود بيست سال ، اگر به آن برسد، پرسيدند آيا كشته مى شود يا مى ميرد؟ فرمود: به مرگ معمولى و با بيمارى شكم خواهد مرد و از شدت آنچه كه از شكم او بيرون مى ريزد گلويش سوراخ خواهد شد.

اسماعيل بن رجاء مى گويد: به خدا سوگند با چشم خويش ديدم كه اعشى باهله را همراه ديگر اسيرانى كه از لشكر عبدالرحمان بن محمد بن اشعث گرفته بودند پيش حجاج بن يوسف آوردند كه او را سخت نكوهش و سرزنش كرد و از او خواست شعرى را كه در تحريض عبدالرحمان بر جنگ سروده است بخواند و سپس در همان مجلس گردنش را زد.

محمد بن على صواف ، از حسين بن سفيان ، از پدرش ، از شمشير بن سدير ازدى نقل مى كند كه على (ع ) به عمرو بن حمق خزاعى گفت : اى عمرو!كجا منزل كرده اى ؟ گفت : ميان قوم خودم ، فرمود ميان ايشان منزل مكن . عمرو گفت : آيا ميان بنى كنانة كه همسايگان ما هستند ساكن شوم ؟ فرمود نه ، گفت : آيا ميان قبيله ثقيف ساكن شوم ؟ فرمود: با معرة و مجرة چه مى كنى ؟ پرسيد معره و مجرة چه مى كنى ؟ پرسيد معره و مجره چيست ؟ فرمود: دو يال آتش كه در پشت كوفه آشكار خواهد شد، يكى از آن دو به منطقه سكونت قبايل تميم و بكر بن وائل كشيده مى شود و كمتر كسى از آن محفوظ مى ماند و ديگرى به جانب ديگر كوفه سرايت مى كند و به كمتر كسى صدمه مى رساند و وارد خانه مى شود و يكى دو حجره را مى سوزاند.

عمرو بن حمق گفت : پس كجا سكونت كنم ؟ فرمود ميان طايفه عمرو بن عامر از قبيله ازد ساكن شو، گويد: گروهى كه حضور داشتند گفتند ما او على را همچون كاهنى مى بينيم كه چون كاهنان سخن مى گويد، على عليه السلام به عمرو بن حمق گفت : تو پس از من كشته مى شوى و سرت را از جايى به جاى ديگر مى برند و آن نخستين سرى در اسلام خواهد بود كه از جايى به جاى ديگر برده مى شود و واى بر قاتل تو! و همانا كه تو ميان هر قومى ساكن شوى ترا به تمام معنى تسليم مى كنند جز اين طايفه بنى عمرو ازد كه آنان هرگز ترا تسليم و خوار نمى كنند. گويد: به خدا سوگند چيزى نگذشت كه در حكومت معاويه عمرو بن حمق ترسان ميان قبايل عرب مى گشت و ميان قوم خود از خزاعه بودند ساكن شد و آنان او را تسليم كردند و كشته شد و سرش را از عراق به شام نزد معاويه بردند و آن نخستين سر در اسلام بود كه از شهرى به شهر ديگر بردند.

ابراهيم بن ميمون ازدى ، از حبة عرنى نقل مى كند كه مى گفته است جويرية بن مسهر عبدى از مردان صالح و دوست على عليه السلام بود و على او را سخت دوست مى داشت ؛ روزى در حال حركت به جويريه نگريست و او را صدا كرد و فرمود: اى جويرية نزديك من بيا كه هر گاه ترا مى بينم دلم هواى تو مى كند. اسماعيل بن ابان مى گويد صباح ، از قول مسلم ، از حبة عرنى نقل مى كند كه مى گفته است روزى همراه على (ع ) در حال حركت بوديم ، برگشت و به پشت سرخود نگريست و جويريه را ديد كه دورتر از او در حركت است ، او را صدا كرد و فرمود: اى جويريه بى پدر براى تحبيب به من ملحق شو، مگر نمى دانى كه ترا دوست مى دارم و به تو مهر مى ورزم . گفت : جويريه به سوى او دويد. على (ع ) به او گفت : چيزهايى به تو مى گويم حفظ كن ، و آهسته با يكديگر سخن مى گفتند؛ جويرية گفت : اى اميرالمومنين ، من مردى فراموشكارم ، فرمود: اين سخن را براى تو دوباره مى گويم تا حفظ شوى و در پايان گفتگوهايش به جويريه فرمود: اى جويريه ! دوست ما را تا هنگامى كه ما را دوست مى دارد دوست بدار و چون ما را دشمن داشت او را دشمن بدار و با دشمن ما تا هنگامى كه ما را دشمن مى دارد دشمن باش و چون ما را دوستدار شد او را دوست بدار.

گويد: گروهى از مردمى كه در كار على (ع ) شك و ترديد داشتند مى گفتند: او را مى بينيد، گويا جويريه را وصى خود قرار داده است همانگونه كه خودش مدعى وصايت رسول خدا (ص ) است ، و اين موضوع را به سبب شدت ارادت او به اميرالمومنين مى گفتند. روزى جويرية پيش على (ع ) آمد و آن حضرت بر پشت خوابيده بود و گروهى از يارانش حاضر بودند، جويريه على (ع ) را صدا كرد و گفت : اى خفته بيدار شو، كه بر سرت ضربتى خواهد خورد كه ريش تو از خونت خضاب خواهد شد، اميرالمومنين عليه السلام لبخندى زد و فرمود: اى جويريه سرانجام ترا برايت مى گويم ، سوگند به كسى كه جان من در دست اوست ترا مى گيرند و كشان كشان نزد سركشى بى اصل مى برند و او دست و پاى ترا مى برد و سپس زير چوبه دار كافرى ترا به صليب مى كشد. گويد: به خدا سوگند چيزى نگذشت كه زياد، جويريه را گرفت و دست و پايش را بريد و او را كنار چوبه دار ابن مكعبر بردار كشيد، چوبه دار او بلند بود، جويريه را بر چوبه كوتاهى كنار او بردار كشيد.

ابراهيم ثقفى در كتاب الغارات ، از احمد بن حسن ميثمى نقل مى كند كه مى گفته است ، ميثم تمار برده آزاد كرده على عليه السلام برده زنى از بنى اسد بود، على (ع ) او را از آن زن خريد و آزاد كرد و از او پرسيد نامت چيست ؟ گفت : سالم ، فرمود رسول خدا (ص ) به من خبر داده است كه نام تو كه پدرت در عجم بر تو نهاده ميثم بوده است . گفت : آرى خداى و رسولش و تو اى اميرالمومنين راست مى گوييد و به خدا سوگند نام من همان است . فرمود: به نام خود برگرد و سالم را رها كن و ما كنيه ترا ابوسالم قرار مى دهيم ؛ گويد: على (ع ) او را بر علوم بسيار و رازهاى پوشيده يى از اسرار نهانى وصيت آگاه كرده بود و ميثم برخى از آنرا مى گفت و گروهى از مردم كوفه در آن مورد ترديد مى كردند و على (ع ) را به خرافه گويى و تدليس متهم مى ساختند، تا آنكه روزى اميرالمومنين در حضور گروه بسيارى از اصحاب خود كه ميان ايشان مخلص و شك كننده هم بود به ميثم فرمود: تو پس از من گرفته مى شوى و بردار كشيده خواهى شد، روز دوم از سوراخهاى بينى و دهانت خونى مى ريزد كه ريشت را خضاب مى كند و روز سوم بر تو زوبينى زده شود كه جان خواهى سپرد، منتظر باش ؛ و جايى كه ترا به صليب مى كشند كنار در خانه عمرو بن حريث است و تو دهمين آن ده تن خواهى بود و چوبه تو از همه چوبه ها كوتاهتر و به زمين نزديكتر است و درخت خرمايى را كه تو بر چوب تنه آن بردار كشيده مى شوى نشانت خواهم داد و پس از دو روز آن درخت خرما را نشانش داد. ميثم كنار آن درخت مى آمد و نماز مى گزارد و مى گفت : چه فرخنده خرما بنى ، كه من براى تو آفريده شده ام و تو براى من رسته اى ! پس از كشته شدن على عليه السلام ميثم همواره به آن درخت سركشى مى كرد تا آنرا بريدند، او همچنين مواظب تنه آن درخت بود و از كنار آن آمد و شد مى كرد و به آن مى نگريست و هر گاه عمرو بن حريث را مى ديد به او مى گفت : من همسايه تو خواهم شد حق همسايگى مرا نيكو رعايت كن ؛ عمرو كه نمى دانست او چه مى گويد به او مى گفت : آيا مى خواهى خانه ابن مسعود را بخرى يا خانه ابن حكيم را؟

گويد: ميثم در سالى كه كشته شد حج گزارد و پيش ام سلمه رضى الله عنها رفت ، ام سلمه از او پرسيد تو كيستى ؟ گفت : مردى عراقى هستم ، ام سلمه از او خواست نسبت خويش را بگويد، او گفت : كه من غلام آزاد كرده على (ع ) هستم ، ام سلمه گفت : آيا تو هيثمى ؟ گفت : نه كه من ميثم هستم ؛ ام سلمه گفت : سبحان الله ، به خدا سوگند چه بسيار مى شنيدم كه رسول خدا (ص ) نيمه شبها در مورد تو به على سفارش مى كرد؛ ميثم سراغ حسين بن على (ع ) را گرفت ، گفت : او در نخلستان است ، گفت : به او بگو كه من دوست دارم بر او سلام دهم و ما با يكديگر در پيشگاه پروردگار جهان ملاقات خواهيم كرد و امروز فرصت ديدار او را ندارم و مى خواهم بازگردم ، ام سلمه بوى خوش خواست و ريش ميثم را معطر كرد، ميثم گفت : همانا بزودى اين ريش از خون خضاب مى شود، ام سلمه پرسيد چه كسى اين خبر را به تو داده است ؟ گفت سرورم به من خبر داده است ، ام سلمه گريست و گفت او فقط سرور تو نيست كه سرور من و سرور همه مسلمانان است و سپس او را وداع گفت .

چون به كوفه بازگشت او را گرفتند و پيش عبيدالله بن زياد بردند، و به ابن زياد گفته شد كه اين از برگزيده ترين مردم در نظر ابوتراب بوده است ؛ ابن زياد گفت : اى واى بر شما، همين مرد عجمى !گفتند آرى ، عبيدالله به ميثم گفت : پروردگار، كجاست ؟ گفت در كمينگاه است ، ابن زياد گفت ارادت تو نسبت به ابوتراب را به من خبر داده اند؛ گفت تا حدودى چنين بوده است و حالا تو چه مى خواهى ؟ ابن زياد گفت : مى گويند او ترا از آنچه بزودى خواهى ديد آگاه كرده است ؛ گفت : آرى ، او به من خبر داده است ، پرسيد او درباره كارى كه من با تو انجام خواهم داد چه گفته است ؟ گفت به من خبر داده است كه تو مرا در حالى كه نفر دهم خواهم بود بر دار مى كشى و چوبه دار من از همه كوتاهتر خواهد بود و من از همگان به زمين نزديكترم ، ابن زياد گفت : به طور قطع با گفتار او مخالفت خواهم كرد؛ ميثم گفت : اى واى بر تو!چگونه مى توانى با او مخالفت كنى و حال آنكه او از قول رسول خدا و رسول خدا از جبريل و جبريل از خداوند چنين خبر داده است ، و چگونه مى توانى با اينان مخالفت كنى ، همانا به خدا سوگند من جايى را كه در كوفه بر صليب كشيده مى شوم مى دانم كجاست و من نخستين خلق خدايم كه در اسلام بردهانش همچون دهان اسب لگام خواهند زد.

ابن زياد، ميثم را زندانى كرد و مختار بن ابى عبيد ثقفى را هم با او زندان كرد، در همان حال كه آن دو در زندان ابن زياد بودند ميثم به مختار گفت : تو از زندان اين مرد رها مى شوى و براى خونخواهى حسين عليه السلام خروج خواهى كرد و اين ستمگرى را كه ما در زندان او هستيم خواهى كشت و با همين پايت چهره و گونه هايش را لگد خواهى كرد، و چون ابن زياد مختار را براى كشتن فرا خواند ناگاه پيك با نامه يزيد بن معاويه خطاب به ابن زياد رسيد كه به او فرمان داده بود مختار را آزاد كند و چنين بود كه خواهر مختار همسر عبدالله بن عمر بود و او از شوهرش خواست كه از مختار پيش يزيد شفاعت كند، عبدالله چنان كرد و يزيد شفاعت او را پذيرفت و فرمان آزادى مختار را نوشت و با پيك تند رو گسيل داشت ، پيك هنگامى رسيد كه مختار را بيرون آورده بودند تا گردنش را بزنند، و او را رها كردند.

پس از او ميثم را بيرون آوردند تا بردار كشند؛ ابن زياد گفت همان حكمى را كه ابو تراب درباره او گفته است انجام خواهم داد؛ در اين هنگام مردى ميثم را ديد و به او گفت : اى ميثم از اين كار ترا بى نياز نساخت دوستى على در اين باره براى تو كارى نكرد؛ ميثم لبخند زد و گفت : من براى اين چوبه آفريده شده ام و آن براى من رسته و پرورش يافته است ؛ و چون او را بر دار كشيدند مردم گرد چوبه دارش كه بر در خانه عمرو بن حريث بود جمع شدند، عمرو گفت : ميثم همواره به من مى گفت همسايه تو خواهم بود جمع شدند، عمرو گفت : ميثم همواره به من مى گفت همسايه تو خواهم بود، عمرو به كنيز خود دستور داد هر شامگاهى زير چوبه دار را جارو مى كرد و آب مى پاشيد و عود سوز روشن مى كرد و ميثم شروع به بيان فضائل بنى هاشم و پستيهاى بنى اميه مى كرد و همچنان بر دار بسته بود، به ابن زياد گفته شد اين برده شما را رسوا ساخت ، گفت : بر دهانش لگام زنيد و بر دهانش دهنه زدند و او نخستين خلق خدا در اسلام بود كه بر دهانش ‍ دهنه زدند؛ روز دوم از سوراخهاى بينى و دهانش خون فرو ريخت و چون روز سوم فرا رسيد بر او زوبينى زدند كه از آن درگذشت .

كشتن ميثم ده روز پيش از رسيدن حسين (ع ) به عراق بود. ابراهيم ثقفى همچنين مى گويد: ابراهيم بن عباس نهدى از قول مبارك بجلى ، از ابوبكر عياش ، از مجالد، از شعبى ، از زياد بن نضر حارثى نقل مى كند كه مى گفته است نزد زياد بن ابيه بودم كه رشيد هجرى را كه از خواص اصحاب على عليه السلام بود پيش او آوردند ، زياد از او پرسيد: خليل تو درباره كار ما با تو چه گفته است ؟ گفت : فرمود كه دست و پايم را مى بريد و مرا بردار مى كشيد، زياد گفت : به خدا سوگند سخن او را دروغ مى سازم ، آزادش كنيد؛ و همينكه رشيد خواست برود زياد گفت : او را برگردانيد و به او گفت هيچ چيزى را براى تو بهتر از آنچه كه دوستت گفته است نمى يابيم ، كه اگر تو زنده بمانى همواره در جستجوى شر و بدى براى ما خواهى بود، هر دو دست و هر دو پايش را ببريد، چنان كردند و او همچنان سخن مى گفت ، زياد گفت : او را بردار كشيد و طناب را بر گردنش ‍ افكنيد، رشيد گفت : براى من كار ديگرى باقى مانده است كه خيال مى كنم انجام نخواهيد داد، زياد گفت : زبانش را ببريد و چون زبانش را بيرون كشيدند كه قطع كنند، گفت : بگذاريد يك كلمه ديگر سخن بگويم ، اجازه دادند، رشيد گفت : به خدا سوگند اين تصديق خبر اميرالمومنين است كه به من خبر داده است زبانم قطع مى شود، زبانش را بريدند و بر دارش ‍ كشيدند.

ابو داود طيالسى ، از سليمان بن رزيق ، از عبدالعزيز بن صهيب نقل مى كند كه مى گفته است ، ابوالعالية از قول مزرع – دوست على بن ابى طالب عليه السلام – براى من نقل كرد لشكرى خواهد آمد و چون به بيابان برسند بر زمين فرو خواهند شد؛ ابوالعاليه مى گويد به مزرع گفتم مثل اينكه از غيب با من سخن مى گويى ، او گفت : آنچه را به تو مى گويم حفظ كن كه شخص مورد اعتماد، يعنى على (ع )، براى من گفته است ، همچنين چيز ديگرى هم به من گفته است كه مردى گرفته خواهد شد و ميان دو كنگره از كنگره هاى مسجد به دار كشيده مى شود، گفتم گويا تو براى من از غيب سخن مى گويى !گفت : به هر حال آنچه را به تو گفتم حفظ كن ، ابوالعاليه مى گويد به خدا سوگند جمعه بعد فرا نرسيد كه مزرع را گرفتند و كشتند و ميان دو كنگره از كنگره هاى مسجد بر دار كشيده شد. 

مى گويم ابن ابى الحديد موضوع به زمين فرو شدن آن لشكر را بخارى و مسلم در دو كتاب صحيح خود از ام سلمه رضى الله عنها نقل كرده اند كه مى گفته است از پيامبر (ص ) شنيدم كه مى فرمود قومى به خانه خدا حمله مى برند و چون به بيابان برسند بر زمين فرو خواهند شد من گفتم اى رسول خدا شايد ميان ايشان كسانى مجبور و ناچار باشند، فرمود همگان به زمين فرو مى شوند و سپس در قيامت بر نيات خود محشور و مبعوث مى شوند.

گويد: از ابوجعفر محمد بن على (ع ) پرسيده شد آيا منظور يكى از بيابانهاى زمين است ، فرمود: هرگز، به خدا سوگند كه مقصود بيابان مدينه است . بخارى بخشى از اين موضوع و مسلم نيشابورى بقيه آنرا آورده است .

محمد بن موسى عنزى مى گويد: مالك بن ضمرة رؤ اسى از ياران على عليه السلام و از كسانى است كه از آن حضرت علوم باطنى فراوانى آموخته است ، مالك با ابوذر هم مصاحبت داشته و از علم او نيز بهره مند شده است ، او به روزگار حكومت بنى اميه مكرر مى گفته است خدايا من را ناكاملترين آن سه تن قرار مده ! به او مى گفته اند، موضوع سه تن چيست ؟ او مى گفته است : مردى را از جاى بلندى به زمين مى اندازند و مردى را دستها و پاهايش و زبانش را مى برند و بردار كشيده مى شود و سومى در بستر خود مى ميرد؛ ميان مردم كسانى بودند كه او را مسخره مى كردند و مى گفتند اين هم از دروغهاى ابوتراب است .

مى گويد: آن كسى كه از بلندى بر زمين افكنده شد هانى بن عروة بود و آن كس كه دستها و پاها و زبانش را بريدند و بردار كشيده شد رشيد هجرى بود و مالك در بستر مرد.

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۱ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

 

خطبه 36 شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

36 و من خطبة له ع في تخويف أهل النهروان

فَأَنَا نَذِيرٌ لَكُمْ أَنْ تُصْبِحُوا صَرْعَى بِأَثْنَاءِ هَذَا النَّهَرِ- وَ بِأَهْضَامِ هَذَا الْغَائِطِ عَلَى غَيْرِ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ- وَ لَا سُلْطَانٍ مُبِينٍ مَعَكُمْ- قَدْ طَوَّحَتْ بِكُمُ الدَّارُ وَ احْتَبَلَكُمُ الْمِقْدَارُ- وَ قَدْ كُنْتُ نَهَيْتُكُمْ عَنْ هَذِهِ الْحُكُومَةِ- فَأَبَيْتُمْ عَلَيَّ إِبَاءَ الْمُخَالِفِينَ- حَتَّى صَرَفْتُ رَأْيِي إِلَى هَوَاكُمْ- وَ أَنْتُمْ مَعَاشِرُ أَخِفَّاءُ الْهَامِ- سُفَهَاءُ الْأَحْلَامِ وَ لَمْ آتِ لَا أَبَا لَكُمْ بُجْراً- وَ لَا أَرَدْتُ بِكُمْ ضُرّاً

شرح وترجمه فارسی

(36): اين خطبه با عبارت فانا نذيرا لكم ان تصبحوا صرعى باثناء هدا النهرمن شما را بيم دهنده ام از اينكه كنار اين رودخانه كشته و بر زمين افتاده باشيد شروع مى شود.

اخبار خوارج 

در مورد پاداش و ثوابى كه خداوند متعال به قاتلان خوارج وعده داده است چندان خبر صحيح مورد اتفاق از پيامبر (ص ) نقل شده كه به حد تواتر رسيده است ؛ از جمله در صحاح كه مورد اتفاق همگان است ، چنين آمده : كه پيامبر (ص ) روزى مشغول تقسيم اموالى بودند، مردى از بنى تميم كه مشهور به ذوالخويصره بود، گفت : اى محمد!عدالت كن . پيامبر فرمود:به درستى كه عدالت كردم . آن مرد سخن خود را دوباره گفت و افزود، كه عدالت نكردى ، پيامبر فرمود: واى بر تو، اگر من عدالت نكنم چه كسى عدالت مى كند؟ عمر بن خطاب برخاست و گفت : اى رسول خدا، اجازه فرماى تا گردنش را بزنم .

فرمود: رهايش كن كه بزودى از امثال اين مرد گروهى پيدا مى شوند كه از دين چنان بيرون مى جهند كه تير از كمان ؛ آن چنان كه يكى از شما به پيكان آن مى نگرد و چيزى نمى يابد و به چوبه آن مى نگرد چيزى نمى يابد و سرانجام به پرهاى انتهاى آن مى نگرد و آن تير از چرك و خون درگذشته است ، آنان پس از پراكندگى مردم خروج مى كنند، نمازهاى شما در قبال نماز آنان كم شمرده مى شود و روزه شما در قبال روزه ايشان اندك شمرده مى شود، قرآن مى خوانند ولى از استخوانهاى ترقوه آنان تجاوز نمى كند؛ نشانه آنان اين است كه ميان ايشان مردى سياه – يا سيه چشمى – است كه يك دست او ناقص است .  آن دستش همچون پستان زن يا پاره گوشتى است كه بى اختيار به اين سو و آن سو مى رود.

در يكى از كتابهاى صحاح آمده است كه پيامبر (ص ) هنگامى كه آن مرد از نظرش ناپديد شده بود به ابوبكر فرمود: برخيز و اين شخص را بكش ، ابوبكر برخاست ؛ رفت و برگشت و گفت : او را در حال نماز ديدم . پيامبر به عمر هم همينگونه فرمود، او هم برخاست ؛ رفت و برگشت و گفت : او را ديدم كه نماز مى گزارد. رسول خدا به على هم چنين فرمود، على عليه السلام برخاست رفت و برگشت و گفت : او را نيافتم و پيامبر فرمود اگر اين كشته مى شد اول و آخر فتنه بود همانا بزودى از امثال اين مرد قومى خروج خواهند كرد…
و در بعضى از كتابهاى صحاح آمده است : آنها را گروهى كه به حق سزاوارترند مى كشند.

در مسند احمد حنبل از مسروق نقل شده كه گفته است عايشه به من گفت تو از پسران من و بهترين و دوست داشتنى ترين ايشانى آيا خبرى از مخدج مردى كه دستش ناقص است دارى ؟ گفتم آرى او را على بن ابى طالب كنار رودى كه به قسمت بالاى آن تامرا  و به قسمت پايين آن نهروان مى گويند و كنار درختان گز و گودالهاى زمين كشت ، گفت : در اين مورد براى من گواهانى بياور، من چند مرد را پيدا كردم كه در حضور عايشه به اين موضوع گواهى دادند؛ سپس به عايشه گفتم ترا به صاحب اين گور سوگند مى دهم كه از پيامبر (ص ) درباره آنان چه شنيده اى ؟ گفت : آرى شنيدم مى فرمود آنان بدترين خلق و مردمند و آنان را بهترين خلق و مردم و نزديكترين آنان به خداوند مى كشند.

و در كتاب صفين واقدى ، از على عليه السلام روايت شده كه فرموده است : اگر بيم آن نبود كه ممكن است فريفته شويد و كار و كوشش را رها كنيد براى شما مى گفتم كه بر زبان پيامبر (ص ) چه پاداشهايى براى كسانى كه اينان را بكشند بيان شده است .
و در همان كتاب آمده كه على عليه السلام فرموده است : هر گاه سخنى را از قول پيامبر (ص ) براى شما نقل مى كنم توجه داشته باشيد كه اگر از آسمان بر زمين فرو افتم براى من خوشتر است از اينكه دروغ بر رسول خدا (ص ) ببندم ، و هر گاه با شما درباره اين جنگ از خودم سخن مى گويم توجه كنيد كه من مردى در حال جنگ هستم و جنگ خدعه است ، همانا از پيامبر خدا (ص ) شنيدم مى فرمود: در آخر الزمان گروهى كم سن و سال و سبك مغز خروج مى كنند كه ظاهر سخن ايشان از بهترين سخنان مردم نيكوكار است ، نمازشان از نماز شما بيشتر و قرآن خواندن آنان از قرآن خواندن شما افزون تر است ولى ايمانهاى آنان از استخوانهاى ترقوه يا از حنجره هاى آنان فراتر نمى رود؛ از دين بيرون مى جهند آن چنان كه تير از كمان بيرون مى جهد، آنان را بكشيد كه كشتن آنان براى هر كس ايشانرا بكشد روز قيامت پاداش خواهد بود.

و در صفين مدائنى ، از مسروق نقل شده كه عايشه به او گفته است ، من نفهميدم و ندانستم كه على عليه السلام ذولثديه مردى كه دستش مانند پستان است را كشته است ، خداوند عمرو عاص را لعنت كند او براى من نوشته بود كه ذولثديه را در اسكندريه كشته است ، همانا كينه يى كه در دل دارم مرا از گفتن آنچه كه از پيامبر (ص ) شنيده ام باز نمى دارد، پيامبر مى فرمود او را بهترين گروه امت من كه پس از من باشند مى كشند

ابو جعفر محمد بن جرير طبرى در تاريخ مى گويد، كه چون على عليه السلام به كوفه بازگشت گروه بسيارى از خوارج هم با او به كوفه بازگشتند و گروهى از ايشان همراه مردم بسيار ديگرى در نخيلة ماندند و وارد كوفه نشدند، حرقوص بن زهير سعدى و زرعة بن برج طائى كه از سران خوارج بودند پيش على (ع ) آمدند، حرقوص به او گفت : از گناه خود توبه كن و ما را به مقابله معاويه ببر تا جنگ كنيم . على عليه السلام به او گفت : من شما را از موضوع حكميت نهى كردم نپذيرفتيد اكنون آنرا گناه مى دانيد، گرچه موضوع حكميت معصيت نيست ولى نمودارى از عجز راى و ضعف تدبير است و من شما را از آن نهى كردم ، زرعه گفت : همانا به خدا سوگند اگر از اينكه مردان را به حكميت گماشتى توبه نكنى ترا قطعا خواهم كشت و با آن كار رضايت خدا را مى طلبم . على عليه السلام به او فرمود: درماندگى براى تو باد كه چه بدبختى ، گويى ترا مى بينم كه كشته درافتاده اى و بادها بر تو مى وزد، زرعه گفت : بسيار دوست مى دارم كه چنان باشد.

طبرى گويد: على عليه السلام براى ايراد خطبه بيرون آمد، از گوشه و كنار مسجد بر او فرياد كشيدند كه فرمان و حكم نيست مگر براى خدا و مردى از ايشان در حالى كه انگشتهايش را در گوشهايش نهاده بود اين آيه را خواند  همانا كه به تو و به رسولان پيش از تو وحى شده است كه اگر شرك بياورى بدون ترديد عمل تو نابود مى شود و از زيانكاران خواهى بود؛ على عليه السلام اين آيه را تلاوت فرمود: پس شكيبا باش كه وعده خداوند حق است و آنان كه يقين ندارند تو را به سبكى نكشانند.

ابن ديزيل در صفين روايت مى كند و مى گويد: خوارج روزهاى اول كه خود را از رايات على عليه السلام كنار كشيدند مردم را تهديد به قتل مى كردند، گروهى از ايشان در ساحل رود نهروان كنار دهكده يى آمدند؛ مردى از آن دهكده ترسان بيرون آمد و جامه خود را محكم گرفته بود، آنان خود را به او رساندند و گفتند: مثل اينكه ترا به بيم انداختيم ؟ گفت آرى ، گفتند: ما ترا خوب شناختيم مگر تو عبدالله ، پسر خباب صحابى پيامبر (ص ) نيستى ؟ گفت چرا گفتند: از پدرت چه چيزى شنيده اى كه از رسول خدا (ص ) نقل كرده باشد؟ ابن ديزيل مى گويد: عبدالله براى آنان اين حديث را خواند كه پيامبر (ص ) فرموده اند: فتنه يى پيش مى آيد كه نشسته در آن بهتر از ايستاده است … تا آخر حديت .

كس ديگرى غير از ابن ديزيل مى گويد براى آنان اين حديث را نقل كرد كه گروهى از دين چنان بيرون مى جهند كه تير از كنان بيرون مى جهد، قرآن مى خوانند و نمازشان بيشتر از نماز شماست … تا آخر حديث ، گردنش را زدند خونش در نهر بدون آنكه با آب مخلوط شود همچون تسمه و دوال كشيده شد، سپس كنيز آبستن او را آوردند و شكمش را دريدند.

ابن ديزيل همچنين نقل مى كند كه چون على عليه السلام آهنگ خروج از كوفه براى تعقيب حروريه  خوارج كرد، ميان يارانش منجمى بود كه به او گفت : اى اميرالمومنين در اين ساعت حركت مكن و چون سه ساعت از روز گذشته حركت كن كه اگر در اين ساعت حركت كنى به تو و يارانت آزار و بلاى سختى خواهد رسيد و اگر در آن ساعتى كه من گفتم حركت كنى پيروز خواهى شد و به آنچه مى خواهى مى رسى ، على عليه السلام به او گفت : آيا مى دانى آنچه كه در شكم اسب من است نر است يا ماده ؟

گفت : اگر محاسبه كنم خواهم دانست . على عليه السلام فرمود: هر كس در اين مورد ترا تصديق كند قرآن را تكذيب كرده است ، كه خداوند متعال مى فرمايد: همانا كه على به هنگام قيامت فقط نزد خداوند است و خداوند باران فرو مى فرستد و آنچه را كه در ارحام است مى داند  سپس فرمود: همانا محمد (ص ) اين علمى را كه تو مدعى آن هستى ادعا نمى كرد، آيا چنين گمان مى كنى كه مى توانى به ساعتى راهنمايى كنى هر كس در آن ساعت حركت كند به او سودى مى رسد و مى توانى از ساعتى كه هر كس در آن حركت كند زيان مى بيند باز دارى ، هر كس كه در اين مورد ترا تصديق كند از يارى خواستن از خداوند متعال براى بازداشتن چيزهاى ناخوش بى نياز است و كسى كه به اين سخن تو يقين داشته باشد سزاوار است كه ترا حمد و ستايش تو كند و خداى عزوجل را نستايد، زيرا كه تو به گمان خود او را به ساعتى راهنمايى كرده اى كه هر كس در آن ساعت حركت كند سود مى برد و او را از ساعتى باز داشته اى كه هر كس در آن حركت كند به بدى و زيان مى رسد و هر كس در اين باره به تو ايمان داشته باشد بر او در امان نيستم كه همچون كسى باشد كه براى خدا شريك و مانندى قائل است . پروردگارا هيچ خيرى جز خير تو نيست و هيچ زيانى جز از ناحيه تو نيست و خدايى جز تو نمى باشد. سپس فرمود: با تو مخالفت مى كنيم و در همان ساعتى كه ما را از حركت در آن بازداشتى حركت مى كنيم و سپس روى به مردم كرد و فرمود: اى مردم ! از آموزش نجوم جز آنچه كه براى سير و هدايت در تاريكيهاى خشكى و دريا لازم است بر حذر باشيد، همانا منجم همچون كاهن است و كاهن همتاى كافر است و كافر در آتش است ،  آنگاه خطاب به آن مرد فرمود: همانا به خدا سوگند اگر به من خبر برسد كه به نجوم اشتغال دارى تا هنگامى كه زنده باشم ترا در زندان خواهم داشت و تا هنگامى كه قدرت داشته باشم ترا از عطا و مقررى محروم مى دارم .

على (ع ) در همان ساعتى كه منجم او را از حركت در آن منع كرده بود حركت كرد و بر مردم نهروان پيروز شد و سپس گفت : اگر در آن ساعت كه او گفته بود حركت مى كرديم مردم مى گفتند در ساعتى كه منجم گفت حركت كرد و پيروز و مظفر شد؛ همانا براى محمد (ص ) منجمى نبود و براى ما پس ‍ از او منجمى وجود نداشت و خداوند متعال براى ما سرزمينهاى خسرو و قيصر را گشود. اى مردم ! بر خدا توكل و به او وثوق كنيد كه او از هر كس غير از خودش كفايت مى فرمايد.

مسلم ضبى از حبة عرنى نقل مى كند كه مى گفته است چون مقابل خوارج رسيديم ما را تير زدند به على عليه السلام گفتيم : اى اميرالمومنين آنها ما را تير زدند، فرمود: شما دست بداريد. دوباره چنان كردند و گفتيم : فرمود شما دست بداريد، چون براى بار سوم تيرباران كردند و گفتيم ؛ فرمود: اينك جنگ روا و گوارا است بر آنان حمله بريد.

و همچنين از قيس بن سعد بن عباده روايت شده است كه چون على عليه السلام مقابل خوارج رسيد فرمود: كسى را كه عبدالله بن خباب را كشته است براى ما قصاص كنيد: گفتند: همه ما قاتلان اوييم ؛ فرمود: برايشان حمله بريد.

ابو هلال عسكرى در كتاب الاوائل مى گويد: نخستين كسى كه گفت لا حكم الا لله داورى جز براى خدا نيست عروة بن حدير بود كه اين سخن را در صفين گفت : و گفته شده است زيد بن عاصم محاربى اين شعار و سخن را گفته است .

گويد: در آغاز كه خوارج از على (ع ) كناره گرفته بودند سالارشان ابن كواء بود، سپس براى عبدالله بن وهب راسبى كه از خطيبان بنام بود بيعت گرفتند و او به هنگامى كه خوارج با او بيعت مى كردند چنين گفت : بر حذر باشيد از راى ناسنجيده و گفتار همراه باشتاب ، بگذاريد بر انديشه شما زمان بگذرد و سنجيده شود كه سنجش راى براى مرد عيب او را اصلاح و روشن مى كند و پاسخ شتابان مايه گمراهى از صواب است و انديشه چنان نيست كه ناسنجيده گفته شود و دور انديشى ، در سرعت جواب نيست ، اگر از خطا و اشتباه بدبخت كننده به سلامت مانديد و اگر يك بار غنيمتى بدون راى صواب بدست آورديد موجب نشود كه به آن كار باز گرديد و به آن طريق در جستجوى سود باشيد، راى و انديشه پارچه نازك نيست و آنچه كه بديهه گويى به تو مى دهد راى و انديشه نيست ، و همانا راى سنجيده بسيار بهتر از راى ناسنجيده است و چه بسيار چيزها كه مانده آن بهتر از تازه آن است و تاءخير آن بهتر از تقديم است .

مدائنى در كتاب خوارج خود مى گويد: چون على عليه السلام به جنگ نهروان مى رفت ، مردى از يارانش كه در مقدمه لشكر بود شتابان و در حالى كه مى دويد خود را به على (ع ) رساند و و گفت : اى اميرالمومنين مژده !فرمود مژده ات چيست ؟ گفت : همينكه خبر رسيدن تو به خوارج رسيد از رودخانه عبور كردند و خداوند شانه ها و دوشهاى ايشان را به تو بخشيد، على (ع ) به آن مرد گفت : تو را به خدا سوگند خودت ديدى كه از رودخانه گذشتند؟ گفت آرى ، و على (ع ) سه بار او را سوگند داد و او همچنان مى گفت آرى ، على عليه السلام فرمود به خدا سوگند از رودخانه نگذشته اند و هرگز از آن نخواهند گذشت و همانا كشتارگاه آنان اين سوى آب است  و سوگند به كسى كه دانه را مى شكافد و جان را پرورش ‍ مى دهد به كنار درختهاى گز و كنار آن سو و قصر پوران نخواهند رسيد و خداوند آنان را مى كشد و هر كس دروغ گويد نوميد مى شود. گويد: در اين هنگام سوار ديگرى شتابان آمد و همچون گفتار آن مرد گفت . و على (ع ) به سخن او هم توجه نكرد و سواران شتابان از پى هم و همه ايشان همان سخن را گفتند؛ على عليه السلام برخاست و بر اسب خود سوار شد و آن را به جولان درآورد. گويد: يكى از جوانان مى گفته است ، من كه نزديك على (ع ) بودم گفتم به خدا سوگند اگر خوارج از رودخانه عبور كرده باشند پيكان نيزه خود را در چشم على خواهم زد؛ كارش به آنجا كشيده كه ادعاى علم غيب مى كند! و چون على (ع ) كنار رود رسيد خوارج را ديد كه نيام شمشيرهاى خود را شكسته اند و اسبان خود را پى كرده اند و بر زانو به حالت آماده باش نشسته اند؛ و ناگهان همگى يكصدا موضوع داورى را محكوم ساختند و صداى آنان بانگى عظيم داشت ؛ در اين هنگام آن جوان از اسب خود پياده شد و گفت : اى اميرالمومنين من چند لحظه پيش درباره تو شك كردم و اينك به پيشگاه خداوند و نزد تو توبه مى كنم و تو هم از من درگذر؛ على (ع ) فرمود: خداوند است كه گناهان را مى آمرزد از خداى طلب آمرزش كن .

ابوالعباس محمد بن يزيد مبرد در كتاب الكامل مى گويد: چون على (ع ) در نهروان با خوارج روياروى شد، به ياران خود فرمود: شما جنگ را آغاز مكنيد تا آنان آغاز كنند، در اين هنگام مردى از ايشان به صف ياران على (ع ) حمله كرد و سه تن را كشت و اين رجز را خواند: آنان را مى كشم و على را نمى بينم و اگر آشكار شود او را نيزه خواهم زد.

على (ع ) به مصاف آن مرد آمد و شمشيرى بر او زد و او را كشت ؛ و همينكه شمشير بر او فرود آمد، گفت : آفرين و خوشامد بر رفتن به بهشت ! عبدالله بن وهب ، سالار ايشان گفت : به خدا نمى دانم به بهشت رفته است يا به دوزخ ! مردى از آنان خوارج كه از طايفه بنى سعد بود گفت : به وسيله اين مرد – يعنى عبدالله بن وهب – گول خوردم و در جنگ شركت كردم و اينك مى بينم كه خودش شك دارد؛ او همراه گروهى از مردم از جنگ كناره گرفت . هزار تن از خوارج به سوى ابو ايوب انصارى كه فرمانده ميمنه سپاه على (ع ) بود هجوم بردند، على (ع ) به ياران خود فرمود: بر ايشان حمله بريد كه به خدا سوگند از شما ده تن كشته نمى شود و از ايشان ده تن به سلامت نخواهد ماند. و بر آنان حمله برد و ايشان را سخت در هم كوبيد. از ياران على عليه السلام فقط نه تن كشته شدند و از خوارج فقط هشت تن توانستند بگريزند.

همچنين ابوالعباس مبرد و كس ديگرى غير از او نقل كرده اند كه چون اميرالمومنين عليه السلام ، عبدالله بن عباس را پيش ايشان فرستاد كه با آنان مناظره كند به آنان گفت : شما چه چيزى را بر اميرالمومنين اشكال مى گيريد؟ گفتند: او امير مومنان بود ولى چون در مورد دين خدا داورى را پذيرفت از ايمان خارج شد؛ اينك بايد نخست اقرار به كفر خود كند و سپس توبه كند تا ما به فرمانبردارى او برگرديم . ابن عباس گفت : براى مومنى كه هيچگاه ايمان خود را با شك نياميخته است سزاوار نيست كه اقرار به كفر كند. گفتند: او داورى را پذيرفته است ؛ ابن عباس گفت : خداوند در مورد كفاره كشتن شكار در حال احرام امر به پذيرفتن نظر داور داده و فرموده است : كفاره اش چيزى است كه دو عادل از شما به آن حكم كند تا چه رسد به موضوع امامتى كه بر مسلمانان مشكل شده باشد. گفتند: اين داورى بر على (ع ) تحميل شده است و خود به آن راضى نبوده است . گفت : حكميت و داورى هم چون امامت است ، همانگونه كه هر گاه امام فاسق شود سرپيچى از فرمان او واجب است ، در صورتيكه داوران با احكام خدا مخالفت كنند گفته هايشان دور افكنده مى شود؛ برخى از خوارج به برخى ديگر گفتند اين احتجاج قريش را برخود ايشان دليل و حجت قرار دهيد كه اين مرد از آنانى است كه خداوند در مورد ايشان گفته است كه آنان قومى ستيزه جو هستند.  و همچنين خداى عزوجل فرموده است : و تا معاندان لجوج را به وسيله آن بترسانى . 

ابوالعباس مبرد همچنين مى گويد:  نخستين كس كه در مورد حكميت اعتراض كرد عروة بن ادية بود. ادية نام يكى از مادر بزرگهاى دوره جاهلى اوست و نام پدرش حدير و از افراد طايفه ربيعة بن حنظلة است ؛ گروهى هم گفته اند نخستين كس كه اعتراض كرد مردى از طايفه محارب بن حصفة بن قيس بن عيلان به نام سعيد بوده است ، و در اين مورد خوارج همگى بر عبدالله بن وهب راسبى اجتماع كردند و او را به سرپرستى خود انتخاب كردند و او نخست نمى پذيرفت و اشاره مى كرد كس ديگرى را بر آن كار بگمارند و آنان جز به پيشوايى او راضى نشدند، و او رهبر آن قوم بود و به داشتن راءى و تدبير معروف بود؛ و نخستين شمشير از شمشيرهاى خوارج كه از نيام بيرون كشيده شد شمشير عروة بن اديه بود و چنان بود كه او روى به اشعث كرد و گفت : اى اشعث !اين حالت پستى و بدبختى و اين داورى چيست ؟ مگر شرطى استوارتر از شرط خداى عزوجل هست ؟ و سپس بر روى او او شمشير كشيد و اشعث گريخت و او با شمشير به كفل استرش زد؛ ابوالعباس مبرد مى گويد: اين عروة بن حدير از آن چند تنى است كه از جنگ نهروان جان به در برد و تا مدتى از حكومت معاويه گذشت زنده بود و او را همراه يكى از بردگان آزاد كرده اش گرفتند و پيش زياد آوردند، زياد از او درباره ابوبكر و عمر پرسيد، عروه از آن دو به نيكى ياد كرد، زياد به او گفت : درباره اميرالمومنين عثمان و ابو تراب چه مى گويى ؟ عروه شش سال اول حكومت عثمان را پذيرفت و سپس به كفر او گواهى داد و نيز از كار على (ع ) همينگونه ياد كرد و گفت : تا حكميت را نپذيرفته بود خليفه بود و پس از آن كافر شد؛ آنگاه زياد از او درباره معاويه پرسيد كه او را دشنامى زشت داد، سپس از او درباره خودش پرسيد، عروه گفت : آغاز كرد تو نتيجه زناكارى بود و سرانجام كار تو چنين بود كه ترا به خود بستند؛ وانگهى تو نسبت به خداى خود عاصى هستى ، زياد، دستور داد گردن عروه را زدند، سپس برده آزاد كرده او را خواست و گفت چگونگى كار عروه و حالاتش را براى من بگو، گفت : مفصل بگويم يا مختصر؟ زياد گفت : مختصر بگو. گفت : هيچ روز براى او خوراكى نبردم و هيچ شب براى او بسترى نگستردم كنايه از آنكه روزها روزه بود و شب را نماز مى گزارد.

ابوالعباس مبرد مى گويد، علت نامگذارى خوارج به حرورية اين بود كه چون على عليه السلام پس از مناظره اين عباس با آنان ، شخصا با ايشان مناظره كرد، ضمن سخنان خويش گفت : آيا نمى دانيد كه چون شاميان قرآنها را برافراشتند به شما گفتم اين كار مكر و سستى است و اگر آنان به راستى حكم قرآن را مى خواستند نزد خودم مى آمدند و از من مى خواستند كه درباره حكميت تصميم بگيرم !و آيا شما كسى را مى شناسيد كه بيشتر از من حكميت را ناخوش داشته باشد؟ گفتند: راست مى گويى ؛ گفت : آيا اين را مى دانيد كه شما مرا مجبور به پذيرش حكميت كرديد تا ناچار شدم تقاضاى شما را بپذيرم ؛ و در عين حال شرط كردم و گفتم داورى آن دو فقط هنگامى نافذ خواهد بود كه به حكم خدا داورى كنند و اگر با آن مخالفت كردند من و شما از داورى آنان بيزار خواهيم بود و مى دانيد كه حكم خدا هرگز به زيان من نيست ؟ گفتند: آرى به خدا سوگند مى دانيم .

گويد: به هنگام اين گفتگو ابن كواء هم با آنان بود و اين موضوع پيش از آن بود كه عبدالله بن خباب را كشته باشند و او را در مرحله دوم جدايى  خود در كسكر  كشتند، خوارج به على عليه السلام گفتند: بنابراين به تقاضاى ما در كار دين خدا داورى را پذيرفتى و ما اقرار مى كنيم كه در آن هنگام كافر شده بوديم و اينك از كفر خويش توبه كنندگانيم ، تو هم به آنچه ما اقرار كرده ايم اقرار كن و به توبه درآ، تا همراه تو به شام حركت كنيم ؛ على (ع ) گفت : مگر نمى دانيد كه خداوند متعال در مورد بروز اختلاف ميان زن و شوهر فرمان به داورى داده و فرموده است :داورى از خويشان زوج و داورى از خويشان زوجه گسيل داريد  همچنين در مورد شكار جانوران كوچكى چون خرگوش كه نيم درهم ارزش داشته باشد، فرموده است كفاره آن چيزى است كه : دو عادل از ميان شما به آن حكم كنند!

گفتند: در آن هنگام كه عمرو عاص آنچه را كه تو در عهدنامه درباره خود نوشته بودى نپذيرفت و جمله اين عهدنامه يى است كه آن را بنده خدا على اميرالمومنين نوشته است را به على بن ابى طالب تغيير دادى و عنوان خلافت را از نام خود محو كردى خود را از خلافت خلع نمودى ، على فرمود: در اين مورد رسول خدا (ص ) براى من سرمشق بودند و آن هنگامى بود كه در صلحنامه حديبيه ، سهيل بن عمرو نپذيرفت كه نوشته شود اين صلحنامه يى است كه آنرا محمد رسول خدا و سهيل بن عمرو نوشته اند و گفت ، اگر اقرار مى كردم كه تو رسول خدايى هرگز با تو مخالفت نمى كردم . ولى به مناسبت فضل و برترى تو اجازه مى دهم نام خود را پيش از نام من بنويسى ، بنابراين فقط بنويس محمد بن عبدالله ، پيامبر (ص ) به من فرمودند: اى على ، عنوان رسول خدا را محو كن ؛ گفتم اى رسول خدا نفس من مرا يارا نمى دهد كه عنوان پيامبرى را از نام تو محو كنم ؛ پيامبر (ص ) آنرا با دست خود محو كرد و سپس به من فرمود بنويس : محمد بن عبدالله ، آن گاه لبخندى بر من زد و گفت : اى على تو هم بزودى گرفتار چنين وضعى مى شوى و از عنوان خود گذشت خواهى كرد، دو هزار تن از خوارج كه در شهر حروراء بودند با او برگشتند و خوارج در آن شهر جمع شده بودند، على عليه السلام به آنان گفت : به شما چه نامى بنهيم ؟ سپس خود فرمود: شما كه در حروراء جمع شده ايد حروريه هستيد. 

همه مورخان و سيره نويسان روايت كرده اند كه چون على (ع ) خوارج را از پاى درآورد به جستجوى جسد ذوالثديه بر آمد و ميان كشتگان بسيار جستجو كرد و همه را از پشت به رو خواباندند و بر جسد او دست نيافت و از اين جهت ناراحت شد و مى فرمود: به خدا سوگند نه دروغ مى گويم و نه به من دروغ گفته شده است ؛ به جستجوى جسد آن مرد برآييد كه بايد ميان كشتگان قوم باشد؛ و چندان جستجو كردند كه جسد او را يافتند، و آن مردى بود كه يك دستش از كار افتاده بود و همچون پستانى بود كه از سينه اش آويخته باشد.

ابراهيم بن ديزيل در كتاب صفين از قول اعمش از زيد بن وقب نقل مى كند كه چون على عليه السلام خوارج را با نيزه ها از پاى درآورد، فرمود: جسد ذوالئديه را پيدا كنيد و آنان سخت به جستجوى آن برآمدند و آنرا در زمين پست و هموارى در زير ديگر كشتگان پيدا كردند و پيش على (ع ) آوردند، و بر سينه اش موهايى چون سبيل گربه روييده بود، على (ع ) تكبير گفت و مردم هم از شادى همراه او تكبير گفتند.

او همچنين از مسلم ضبى ، از حبة عرنى نقل مى كند كه مى گفته است : ذوالثدايه مردى سياه و بويناك بود، دستى همچون پستان زنان داشت كه چون آنرا نى كشيدند به بلندى دست ديگرش مى رسيد و چون آنرا رها مى كردند جمع مى شد و به شكل پستان زن در مى آمد. و بر آن موهايى همچون سبيل گربه روييده بود؛ چون جسد او را پيدا كردند آن دستش را بريدند و بر نيزه يى زدند، و على عليه السلام باصداى بلند مى گفت : خداوند راست گفت و رسولش درست ابلاغ كرد و تا پس از عصر، او و يارانش همچنين اين كلمه را مى گفتند تا هنگامى كه خورشيد غروب كرد يا نزديك بود غروب كند.

ابن ديزيل همچنين روايت مى كند كه چون كاسه صبر على (ع ) در جستجوى جسد ذوالثدايه لبريز شد، فرمود: استر رسول خدا (ص ) را بياوريد، آنرا آوردند سوار شد و مردم از پى او روان شدند و كشته ها را نگاه مى كردند و مى فرمود: كشتگان به رو در افتاده را به پشت برگردانيد و آنان كشتگان را يكى يكى بررسى كردند تا جسد او را پيدا كردند و على عليه السلام سجده شكر بجا آورد.

و گروه بسيارى روايت كرده اند كه چون على (ع ) استر پيامبر (ص ) را خواست تا سوار شود فرمود: آن را بياوريد اين استر راهنما خواهد بود و سرانجام استر، كنار پشته اى از جنازه ها ايستاد و جسد ذوالثديه را از زير جنازه ها بيرون كشيدند.

عوام بن حوشب ، از پدرش ، از جد خود يزيد بن رويم نقل مى كند كه مى گفته است ، على عليه السلام روز جنگ نهروان فرمود: امروز چهار هزار تن از خوارج را مى كشيم كه يكى از ايشان ذوالثديه خواهد بود؛ و چون خوارج زير آسياى جنگ آرد شدند و على (ع ) تصميم گرفت جسد او را پيدا كند من هم از پى او روان بودم . على (ع ) به من دستور داد براى او چهار هزار تير نى بريدم ؛ آنگاه بر استر رسول خدا سوار شد و به من گفت : بر هر يك از كشتگان يك نى بينداز، من در اين حال پيشاپيش على (ع ) حركت مى كردم و او از پى من مى آمد و مردم از پى او روان بودند و همچنان بر هر كشته يى يك نى مى نهادم تا آنكه فقط يك نى در دست من باقى ماند، من به على (ع ) نگريستم و ديدم چهره اش افسرده است و مى گويد: به خدا سوگند من دروغ نمى گويم و به من دروغ گفته نشده است ؛ ناگاه در جاى گودى صداى ريزش آب شنيديم ، فرمود: اينجا را جستجو كن ، جستجو كردم و ديديم كشته يى در آب افتاده است ، يك پاى او را در دست گرفتم و كشيدم و گفتم : اين پاى انسانى است ، على (ع ) هم شتابان از استر پياده شد و پاى ديگر جسد را گرفت و با يكديگر آنرا بيرون كشيديم و چون آنرا روى خاك نهاديم معلوم شد جسد ذوالثديه است ، على عليه السلام با صداى بسيار بلند تكبير گفت و سپس سجده شكر بجا آورد و همه مردم تكبير گفتند.

بسيارى از محدثان روايت كرده اند كه پيامبر (ص ) روزى به ياران خود فرمود: همانا يكى از شما در مورد تاءويل قرآن جنگ خواهد كرد همانگونه كه من در مورد تنزيل قرآن جنگ كردم ، ابوبكر گفت : اى رسول خدا آن كس منم ؟ فرمود نه : عمر گفت : آيا من هستم ؟ فرمود: نه ، آن كسى است كه كفش پينه مى زند و سپس به على عليه السلام اشاره فرمود.

ابوالعباس مبرد در كتاب الكامل مى گويد و گفته شده است نخستين كس كه بر موضوع حكميت اعتراض كرد ولى صداى خود را بلند نكرد مردى از خاندان سعد بن زيد منات بن تميم بن مر از طايفه بنى صريم بود و نامش ‍ حجاج بن عبدالله و معروف به برك بود؛ او همان كسى است كه بعدها به قصد كشتن معاويه بر كشاله رانش ضربت زد؛ گفته مى شود چون او موضوع حكميت را شنيد، گفت : مگر اميرالمومنين در مورد دين خدا مى تواند داور تعيين كند؟ فرمانى جز براى خدا نيست ، كس ديگرى كه اين سخن را شنيد، گفت به خدا سوگند نيزه يى سخت زد كه تا عمق نفوذ خواهد كرد.

ابوالعباس مى گويد: و نخستين كس كه ميان دو صف بر داورى اعتراض كرد مردى از خاندان يشكر بن بكر بن وائل و از ياران على عليه السلام بود كه نخست حمله كرد و مردى از شاميان را غافلگير كرد و كشت و سپس ميان دو صف ايستاد و گفت : فرمان و داورى جز براى خدا نيست و باز بر ياران معاويه حمله كرد و آنان نزديك بود بر او چيره شوند، او كنار لشكر على (ع ) برگشت ، مردى از قبيله همدان بيرون آمد و او را كشت و شاعر همدانى در اين باره چنين سرود:مدر يشكرى را از آنچه به دوزخ در آيد چيزى باز نداشت ، در آن بامداد كه نيزه ها او را فرو گرفته بود و او فرياد مى زد: نخست على و سپس معاويه را از حكومت خلع مى كنم .

ابوالعباس مى گويد: محدثان روايت كرده اند كه كسى در محضر اميرالمومنين على عليه السلام اين آيه را تلاوت كرد بگو آيه به شما خبر بدهم از زيانكارترين افراد از لحاظ عمل ، آنان كه كوشش ايشان درباره زندگى اين جهانى تباه شد و حال آن كه آنان به باطل مى پنداشتند كه نيكو رفتار مى كنند ؛ على عليه السلام فرمود: اهل حروراء از همين گروهند.

ابوالعباس مى گويد: از جمله اشعار اميرالمومنين على (ع ) كه در آن هيچ اختلافى نيست كه خود آنرا سروده و مكرر مى خوانده است ، سه مصرع زير مى باشد و موضوع آن چنين است كه چون او را متهم كردند تا اقرار به كفر خويش كند و از گناه خويش توبه كند تا با او براى نبرد به شام بروند، فرمود: آيا پس از افتخار مصاحبت رسول خدا و تفقه در دين به كفر برگردم ؟ و سپس چنين سرود:اى گواه خداوند بر من ! گواه باش كه من بر آيين احمد نبى (ص ) هستم و هر كس در خدا شك كند، همانا من بر هدايت هستم .

همچنين ابوالعباس مبرد در كتاب الكامل مى گويد: كه على عليه السلام در آغاز خروج خوارج بر او، صعصعة بن صوحان عبدى را كه قبلا هم او را همراه زياد بن نضر حارثى و عبدالله بن عباس براى آن كار گسيل داشته بود احضار كرد و از او پرسيد خوارج بيشتر اطراف چه كسى هستند؟ گفت : به يزيد بن قيس ارحبى توجه دارند. على عليه السلام سوار شد و به حروراء رفت و شروع به بررسى كرد تا كنار خيمه يزيد بن قيس رسيد و نخست دو ركعت نماز در آن گزارد سپس از خيمه بيرون آمد و بر كنان خود تكيه داد و روى به مردم كرد و فرمود: اينجا مقامى است كه هر كس در آن رستگار شود در آخرت نيز رستگار است سپس با آنان سخن گفت و سوگندشان داد، گفتند: ما نخست كه تسليم داورى شديم گناهى بزرگ كرديم و اينك توبه كرده ايم تو هم همانگونه كه ما توبه كرده ايم توبه كن تا به بيعت و فرمان تو برگرديم . على عليه السلام فرمود: من از هر گناهى از خداوند طلب آمرزش مى كنم ؛ و آنان كه ششهزارتن بودند با او برشتند و چون در كوفه مستقر شدند چنين شايع كردند كه على (ع ) از اعتقاد به داورى برگشته است و آنرا گمراهى مى داند، همچنين گفتند. اميرالمومنين منتظر است تا اسبها فربه شوند و اموال جمع شود و سپس با ما به شام حركت خواهد كرد.

در اين حال اشعث به حضور على عليه السلام آمد و گفت : اى اميرالمومنين ! مردم مى گويند كه تو داورى را گمراهى مى دانى و برپا داشتن و پايبندى به آنرا كفر مى پندارى ؟ على (ع ) برخاست و سخنرانى كرد و ضمن آن فرمود: هر كس چنين پندارد كه من از موضوع داورى و اعتقاد به حكميت برگشته ام دروغ گفته است ، و هر كس پذيرش آنرا گمراهى بداند گمراه شده است ، و در اين هنگام بود كه خوارج از مسجد بيرون رفتند و بانگ برداشتند كه داورى جز براى خدا نيست .

مى گويم ابن ابى الحديد: هر فساد و نابسامانى كه در مدت خلافت على عليه السلام اتفاق افتاده و هر پريشانى كه صورت گرفته ريشه آن اشعث بن قيس بوده است ؛ آن چنان كه اگر در همين مورد، او درباره معنى حكميت و داورى با على (ع ) ستيز و جدل نمى كرد جنگ نهروان اتفاق نمى افتاد و اميرالمومنين عليه السلام همراه خوارج به جنگ معاويه مى رفت و شام را تصرف مى كرد؛ زيرا على ، كه درودهاى خدا بر او باد، چاره انديشى كرده بود كه با آنان به روش كج دار و مريز رفتار كند و از جمله امثال نقل شده از پيامبر (ص ) يكى اين است كه جنگ خدعه است ، بدين معنى كه چون خوارج به او گفتند، از آنچه كرده اى توبه كن ، همانگونه كه ما توبه كرده ايم ، در اين صورت با تو براى جنگ با مردم شام حركت كنيم ؛ در پاسخ آنان كلمه مجملى گفت كه همه پيامبران و معصومين هم همان را مى گويند و آن گفتار او بود كه فرمود: از پيشگاه خداوند طلب آمرزش مى كنم و خوارج با همين كلمه راضى شدند و آنرا موافقت با خواسته خود پنداشتند و نيت آنان نسبت به او پاك و ضمائر آنان نسبت به او صاف شد بدون اينكه اين كلمه متضمن اعتراف به كفر يا گناهى باشد؛ ولى اشعث دست از على (ع ) بر نداشت و براى استفسار و روشن كردن موضوع و به نيت اينكه پرده كنايه و پوشيدگى موضوع را بدرد و آنرا از حالت اجمال و چاره انديشى كه در آن بود به حالتى در آورد كه موجب تباهى تدبير و دلتنگى و بازگشت فتنه شود، و اشعث در مورد آن كلمه از اميرالمومنين عليه السلام در حضور افرادى استفسار كرد و پرسيد كه براى آن حضرت امكان هيچگونه مجامله و خوددارى نبود و چنان آن حضرت را مورد سؤ ال قرار داد كه آنچه را در دل دارد بگويد و نتواند آنرا به صورتى كه احتمال ديگرى داده شود و به چيز ديگرى معلق فرمايد بيان كند و ناچار شد آنرا بسيار روشن و آشكار بگويد؛ در نتيجه آن تدبير در هم شكسته شد و خوارج به شبهه نخستين خود برگشتند و سر از فرمان بيرون كشيدند و همچنان داورى و حكميت را محكوم كردند و بدينگونه است كه دولتهايى كه در آنها نشانه هاى انقراض و نيستى ظاهر مى شود گرفتار پديده هاى چون اشعث مى شوند كه از تبهكاران در زمين هستند اين سنت خداوند است در امتهايى كه در پيش بوده و گذشته اند و براى سنت خداوند هرگز تبديلى نخواهى يافت . 

ابوالعباس مبرد مى گويد، سپس خوارج به نهروان رفتند و آنان مى خواستند از آنجا به مداين بروند، و از اخبار شگفت انگيز آنان اين بود كه ايشان در راه خود به يك مسلمان و يك مسيحى برخوردند، مسلمان را كشتند زيرا به عقيده آنان به سبب مخالفت با اعتقاد ايشان ، كافر بود اما در مورد مسيحى به يكديگر سفارش كردند و گفتند: ذمه پيامبر خويش را حفظ كنيد.

ابو العباس همچنين مى گويد: نظير اين مطلب اين است واصل بن عطاء كه خدايش رحمت كناد همراه تنى چند مى آمدند، احساس كردند كه خوارج در راه اند واصل به دوستان و همراهان خود گفت رويارويى با ايشان كار شما نيست ، كنار برويد و مرا با ايشان واگذاريد، و از بيم مشرف بر مرگ شده بودند، به او گفتند: خود دانى ، و اصل پيش خوارج رفت ، گفتند: تو و يارانت كيستيد؟ گفت ، ما گروهى مشرك هستيم كه به شما پناهنده شده ايم ؛ دوستان من مى خواهند سخن خدا را بشنوند و حدود آنرا بفهمند، گفتند شما را پناه داديم ، واصل گفت : احكام را به ما بياموزيد و آنان شروع به آموختن احكام خود به ايشان كردند، واصل گفت : من و همراهانم احكام شما را پذيرفتيم ، گفتند: همگى با هم برويد كه برادران ما شديد، واصل گفت !شما بايد ما را به جايگاه امن خودمان برسانيد، زيرا خداوند متعال مى فرمايد: و اگر كسى از مشركان از تو پناه خواست پناهش ده ، تا سخن خدا را بشنود، سپس او را به جايگاه امن خودش برسانگويد: خوارج برخى به برخى نگريستند و به آنان گفتند اين حق براى شما محفوظ است و با آنان همراه جمعيت خود حركت كردند و ايشان را به جايگاه امن رساندند. 

ابوالعباس مبرد مى گويد: عبدالله بن خباب در حالى كه بر گردن خود قرآنى آويخته بود و همراه زنش كه حامله بود سوار خرى بود به خوارج برخورد، آنان به او گفتند همين قرآن كه بر گردن تو است ما را به كشتن تو فرمان مى دهد، عبدالله به آنان گفت : آنچه را قرآن زنده كرده است زنده كنيد و آنچه را از ميان برده است بميرانيد، در اين هنگام يكى از خوارج كى دانه خرما را كه از درختى بر زمين افتاده بود برداشت و در دهان خويش نهاد ديگران بر سرش فرياد زدند و او به رعايت پارسايى آنرا از دهان خود بيرون افكند، مردى ديگر از ايشان خوكى را كه راه را بر او بسته بود كشت ديگران اعتراض كردند كه اين كار تباهى در زمين است و كشتن خوك را كارى ناشايسته دانستند، سپس به عبدالله بن خباب گفتند: از قول پدرت براى ما حديث نقل كن ، او گفت : از پدرم شنيدم كه مى گفت : خود شنيدم كه پيامبر (ص ) مى فرمود بزودى پس از من فتنه يى خواهد بود كه در آن دل مرد مى ميرد همانگونه كه بدنش مى ميرد، روز را به شب مى رساند و مؤ من است و شب را به صبح مى رساند در حالى كه كافر است سپس پدرم به من گفت : اى عبدالله ، مقتول باش ولى هرگز قاتل مباش ؛ خوارج به او گفتند درباره ابوبكر و عمر چه مى گويى ؟ او از آن دو به نيكى ياد كرد، گفتند: درباره على پيش از پذيرفتن داورى و درباره شش سال آخر خلافت عثمان چه مى گويى ؟ عبدالله آن دو را ستود، گفتند: درباره على پس از پذيرش ‍ حكميت چه مى گويى ؟ گفت : على به خداوند داناتر است و از هر كسى در حفظ دين خود استوارتر و بينش او از همه بهتر و نافذتر است ، گفتند: تو از هدايت پيروى نمى كنى و فقط از نام مردان پيروى مى كنى و او را كنار رودخانه بر زمين انداختند و سرش را بريدند.

ابوالعباس مبرد مى گويد: خوارج ارزش خرماى درختى را كه مردى مسيحى بود از او پرسيدند، گفت : اين درخت از شماست ، گفتند: ما بدون پرداخت بهاى آن نمى خواهيم ، مرد مسيحى گفت : شگفتا! مردى همچون عبدالله بن خباب را مى كشيد و حاصل درخت خرمايى را بدون پرداخت بهاى آن نمى پذيريد!

ابو عبيدة معمر بن مثنى مى گويد: در جنگ نهروان يكى از خوارج نيزه خورد و نيزه در بدنش ماند او با همان حال و با شمشير كشيده به حركت خود ادامه داد و خود را به كسى كه بر او نيزه زد بود رساند و با شمشير بر او ضربتى زد و او را كشت و در همان حال اين آيه را مى خواند خدايا و من به پيشگاه تو شتافتم تا خشنود شوى . 

ابو عبيده همچنين روايت مى كند كه على عليه السلام نخست از ايشان درباره كشتن عبدالله بن خباب استفسار كرد، اقرار كردند؛ فرمود: دسته دسته شويد كه من پاسخ هر دسته از شما را بشنوم ؛ آنان دسته دسته شدند و هر دسته همانگونه اقرار كردند كه دسته ديگر، و همگى گفتند: ما عبدالله بن خباب را كشته ايم و ترا هم همانگونه كه او را كشته ايم خواهيم كشت ، على (ع ) گفت به خدا سوگند اگر تمام مردم جهان اين چنين به قتل او اقرار كنند و من قدرت داشته باشم آنان را به قصاص او مى كشم . و سپس به ياران خود روى كرد و فرمود: بر ايشان حمله بريد و من نخستين كس هستم كه بر آنان حمله مى برم و سه بار با شمشير ذوالفقار خم شد و هر بار آنرا با كمك زانوان خود صاف مى كرد و باز بر ايشان حمله مى برد تا آنكه همه را نابود كرد.

محمد بن حبيب مى گويد: على عليه السلام روز جنگ نهروان براى خوارج خطبه ايراد كرد و ضمن آن براى ايشان چنين فرمود:  ما خاندان نبوت و جايگاه رسالتيم ، آمد و شد فرشتگان پيش ما بوده است ، عنصر رحمت و معدن علم و حكمت و افق روشن حجازيم ، كندروبه ما مى پيوندد و توبه كننده به سوى ما باز مى گردد، اى قوم ! من شما را بيم دهنده ام كه همگان به صورت كشتگان در زمينهاى هموار و ناهموار اين وادى بيفتيد… تا آخر فصل .

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۱ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

خطبه 35 شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)(پس از مسئله حكميت)

35 و من خطبة له ع بعد التحكيم

الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ إِنْ أَتَى الدَّهْرُ بِالْخَطْبِ الْفَادِحِ- وَ الْحَدَثِ الْجَلِيلِ- وَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ- لَيْسَ مَعَهُ إِلَهٌ غَيْرُهُ- وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ ص- أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ مَعْصِيَةَ النَّاصِحِ الشَّفِيقِ الْعَالِمِ الْمُجَرِّبِ- تُورِثُ الْحَسْرَةَ وَ تُعْقِبُ النَّدَامَةَ- وَ قَدْ كُنْتُ أَمَرْتُكُمْ فِي هَذِهِ الْحُكُومَةِ أَمْرِي- وَ نَخَلْتُ لَكُمْ مَخْزُونَ رَأْيِي- لَوْ كَانَ يُطَاعُ لِقَصِيرٍ أَمْرٌ- فَأَبَيْتُمْ عَلَيَّ إِبَاءَ الْمُخَالِفِينَ الْجُفَاةِ وَ الْمُنَابِذِينَ الْعُصَاةِ- حَتَّى ارْتَابَ النَّاصِحُ بِنُصْحِهِ وَ ضَنَّ الزَّنْدُ بِقَدْحِهِ- فَكُنْتُ أَنَا وَ إِيَّاكُمْ كَمَا قَالَ أَخُو هَوَازِنَ-

أَمَرْتُكُمْ أَمْرِي بِمُنْعَرَجِ اللِّوَى 
فَلَمْ تَسْتَبِينُوا النُّصْحَ إِلَّا ضُحَى الْغَد

مطابق خطبه 35 نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(35): خطبه اميرالمومنين عليه السلام پس از مسئله حكميت 

در اين خطبه كه با عبارت الحمدلله و ان اتى الدهر بالخطب الفادح ستايش ويژه خداوند است هر چند روزگار گرفتارى بزرگ پيش آورد شروع مى شود، پس از توضيحات لغوى و تذكر اين نكته كه اميرالمومنين عليه السلام اين خطبه را پس از خدعه عمرو عاص به ابوموسى اشعرى و جدا شدن آن دو از يكديگر و پيش از جنگ نهروان ايراد فرموده است اين بحث مهم تاريخى طرح شده است :

موضوع حكميت و آشكار شدن كار خوارج پس از آن 

لازم است در اين فصل نخست موضوع حكميت و چگونگى آن و چيزى را كه موجب آن شد بررسى كنيم ؛ پس مى گوييم : انگيزه و سبب اصلى آن اين بود كه مردم شام مى خواستند به آن وسيله از شمشيرهاى مردم عراق در امان بمانند، زيرا نشانه هاى پيروزى و برترى و دلايل چيرگى و ظفر مردم عراق روشن و آشكار گشته بود و شاميان از جنگ و شمشير زدن به مكر و فريب روى آوردند و اين به راى و پيشنهاد عمرو عاص بود كه بلافاصله پس ‍ از جنگ ليلة الهرير  يعنى همان شبى كه ضرب المثل سختى جنگ است صورت گرفت .

ما در اين مورد آنچه را كه نصربن مزاحم در كتاب صفين آورده است نقل مى كنيم ؛ كه او مردى مورد اعتماد است ، گفتارش صحيح است و به هيچ روى نمى توان او را به هوادارى از كسى به ناحق ، يا دغلبازى نسبت داد و او از مردان بزرگ حديث و تاريخ است .

نصر چنين مى گويد: عمرو بن شمر از ابو ضرار از عمار بن ربيعه براى ما نقل كرد كه على عليه السلام نماز صبح روز سه شنبه – دهم ربيع الاول سال سى و هفتم هجرى و گفته شده است : دهم صفر آن سال – را در آغاز سپيده دم گزارد و سپس با لشكر عراق آهنگ مردم شام كرد و مردم كنار رايات و درفشهاى خود بودند و جنگ هر دو گروه را فرسوده كرده بود؛ ولى براى مردم شام سخت تر و گرفتارى آن بيشتر بود؛ آنان ادامه جنگ را خوش ‍ نداشتند كه اركان ايشان سستى گرفته بود.

گويد: در اين ميان مردى از لشكر عراق بيرون آمد كه بر اسبى سرخ رنگ كه داراى دم پر مويى بود سوار بود؛ چندان سلاح بر تن داشت كه فقط دو چشمش ديده مى شد، نيزه يى در دست داشت و با آن به سر سپاهيان عراق اشاره مى كرد و مى گفت : خدايتان رحمت كناد! صفهاى خود را مرتب كنيد و در خط مستقيم قرار گيريد. و چون صفها و رايات را مرتب كرد و روى به مردم عراق و پشت به مردم شام كرد و حمد و ثناى خدا را بر زبان آورد و چنين گفت :

سپاس خداوندى را كه پسر عموى پيامبر خويش را ميان ما قرار داده است ، همان كسى را كه اسلامش قبل از همگان و هجرتش از همه قديمى تر است و شمشيرى از شمشيرهاى خداوند است كه بر دشمنان خدا فرو مى آيد؛ اينك دقت كنيد، كه چون تنور جنگ تافته و گرد و غبار برانگيخته و نيزه ها در هم شكسته شد و اسبها سواران ورزيده را به جولان آوردند، من جز همهمه و خروش نخواهم شنيد؛ از پى من حركت كنيد و به دنبال من آييد.آنگاه بر لشكر شام حمله كرد و نيزه خود را ميان آنان شكست و برگشت و معلوم شد كه مالك اشتر است . 

گويد: در اين هنگام مردى از شاميان بيرون آمد و ميان دو صف ايستاد و فرياد برآورد: اى ابوالحسن ، اى على ، پيش من بيا!و على عليه السلام پيش ‍ او رفت و چنان به او نزديك شد كه گردن اسبهايشان كنار يكديگر قرار گرفت ؛ آن مرد گفت : اى على ، تو را حق قدمت و پيشگامى در مسلمان شدن و هجرت است ! آيا حاضرى كارى را كه پيشنهاد مى كنم بپذيرى كه در آن جلوگيرى از ريختن اين خونها و به تاءخير انداختن اين جنگ است تا بتوانى با راى درست تصميم بگيرى و در آن بينديشى ؟ على پرسيد: چه پيشنهادى است ؟ گفت : تو به عراق خود برگرد و ما تو و عراق را آزاد مى گذاريم و ما هم به شام خود برمى گرديم ، تو هم ما و شام را آزاد بگذار.

على عليه السلام فرمود: آنچه را گفتى شناختم و دانستم كه خير خواهى و شفقت است ؛ اين كار مرا به خود مشغول و شب زنده دار داشته است و همه جوانب آنرا بررسى كرده ام ، چاره يى نيافته ام جز جنگ يا كافر شدن به آنچه خداوند بر محمد (ص ) نازل فرموده است . خداوند تبارك و تعالى از اولياى خود راضى نخواهد شد كه روى زمين معصيت و گناه شود و آنان خاموش بمانند و بر آن ادعان آورند و امر به معروف و نهى از منكر نكنند؛ اين است كه جنگ را بر خويشتن آسانتر مى يابم از آنكه در سلسله زنجيرهاى دوزخ در افتم تا از گناه رهايى يابم .

گويد: آن مرد در حالى كه انالله و انااليه راجعون مى گفت برگشت ، و در همين حال مردم به يكديگر حمله آوردند و نخست با سنگ و تير به جان يكديگر افتادند تا تير و سنگ ايشان تمام شد و سپس با نيزه ها به نبرد پرداختند تا آنكه همه شكسته شد، و در اين هنگام با شمشيرهاى آخته و گرزهاى آهنين به يكديگر حمله كردند؛ و شنوندگان چيزى جز صداى برخورد آهن به آهن نمى شنيدند كه در دل مردان بيم انگيزتر از صداى صاعقه و برخورد كوههاى تهامه به يكديگر بود. خورشيد از شدت گرد و خاك پوشيده و غبار برانگيخته شد و درفشها و رايات در گرد و غبار گم شد؛ در اين حال مالك اشتر ميان ميمنه و ميسره به حركت آمد و به هر يك از قبايل و گروههاى قاريان قرآن فرمان مى داد كه به گروهى كه مقابل ايشان است حمله برند؛ و از هنگام نماز صبح آن روز تا نيمه شب با شمشير و گرز جنگ كردند و فرصت نشد كه براى خدا نمازى بگزارند و اشتر در تمام آن مدت چنان رفتار مى كرد تا شب را به صبح آورد، در حالى كه آوردگاه پشت سرش بود. سرانجام دو گروه از يكديگر جدا شدند در حالى كه هفتاد هزار تن كشته شده بودند؛ و اين شب همان شب مشهور هرير است . در اين جنگ ، مالك اشتر در ميمنه لشكر و ابن عباس در ميسرة و على (ع ) در قلب لشكر بودند و مردم همچنان جنگ مى كردند.

سپس از نيمه شب دوم تا هنگامى كه روز برآمد همچنان جنگ ادامه داشت و مالك اشتر به ياران خويش ، كه آنان را به سوى شاميان مى برد، مى گفت : به اندازه پرتاب اين نيزه ام پيش برويد؛ و نيزه خود را پرتاب مى كرد و چون آنان آن مقدار پيشروى مى كردند، مى گفت : اينك به اندازه فاصله اين كمان پيش رويد؛ و چون چنان مى كردند، باز از ايشان تقاضاى پيشروى مى كرد؛ تا آنكه بيشتر مردم از پيشروى ستوه آمدند و اشتر كه چنين ديد؛ گفت : شما را در پناه خداوند قرار مى دهم كه بقيه امروز را هم در جانفشانى بخل و سستى نورزيد و سپس اسب خويش را خواست و درفش خود را استوار ساخت و در حالى كه همراه حيان بن هوده نخعى بود ميان دسته هاى مختلف لشكر به حركت درآمد و مى گفت : چه كسى جان خود را در راه خدا مى فروشد و با اشتر در جنگ همراهى مى كند تا آنكه پيروز گردد يا به خداوند بپيوندد! و همواره مردانى به او مى پيوستند و همراهش جنگ مى كردند.

نصر از قول عمر ، از قول ابو ضرار، از قول عمار بن ربيعة نقل مى كند كه مى گفته است : مالك اشتر از منار من گذشت ، من هم همراهش شدم تا آنكه به جايگاه خويش كه در آن بود رسيد و ميان ياران خود ايستاد و گفت : عمو و دايى من فدايتان باد، امروز سخت پايدارى و حمله كنيد؛ حمله يى كه خدا را با آن راضى و دين را بدان نيرومند كنيد؛ چون من حمله كردم شما هم حمله كنيد!و از اسب خود پياده شد و بر چهره اسب زد و آن را دور كرد. آنگاه به پرچمدار خويش دستور پيشروى داد و او پيش رفت و استر و يارانش بر شاميان حمله بردند و آنان را چنان فرو كوفت كه تا لشكر گاه خودشان عقب راند. آنجا هم جنگ سختى كرد و پرچمدار شاميان كشته شد و على (ع ) هم چون متوجه شد كه اشتر به پيروزى نزديك است نيروهاى امدادى براى او فرستاد.

نصر همچنين از قول رجال خود نقل مى كند: چون كوفيان چنان پيشروى كردند، على (ع ) ميان ايشان برخاست و خطبه يى ايراد كرد و پس از حمد و ثناى خداوند چنين فرمود:اى مردم مى بينيد كه كار شما و كار دشمن به كجا رسيده است . از ايشان جز نفس آخر باقى نمانده است و كارها چون روى مى آورد انجام آن با آغازش مقايسه مى شود . آن قوم در مقابل شما بدون اينكه مقصد دينى داشته باشند پايدارى آنكه پيروزى ما بر آنان به اين مرحله رسيد و من به خواست خدا پگاه فردا برايشان حمله مى برم و آنان را در پيشگاه خداوند به محاكمه مى كشانم .

گويد: اين سخن به اطلاع معاويه رسيد، عمرو عاص را خواست و گفت : اى عمرو، فقط يك امشب را فرصت داريم و على فردا براى فيصله كار بر ما حمله خواهد آورد؛ انديشه تو چيست و چه مى بينى ؟

عمرو به معاويه گفت : مردان تو در قبال مردان او پايدارى نمى كنند؛ تو هم مثل او نيستى كه براى كارى با تو جنگ مى كند و تو براى كار ديگرى ؛ تو زندگى و بقا را دوست دارى و او فنا و نيستى را مى خواهد. وانگهى اگر تو بر مردم عراق پيروز شوى آنان از تو بيم دارند ولى اگر على بر مردم شام پيروز شود از او بيمى ندارند؛ و ناچار بايد كارى به آن قوم پيشنهاد كنى كه اگر آنرا بپذيرند اختلاف نظر پيدا كنند و اگر نپذيرند باز هم اختلاف پيدا كنند. آنان را به اين كار فرا خوان كه قرآن را ميان خودت و ايشان حكم قرار دهى و با اين پيشنهاد در آن قوم به هدف خود، خواهى رسيد؛ و من همواره اين پيشنهاد را به تاءخير مى انداختم تا وقتى كه كاملا به آن نيازمند شوى . معاويه ارزش اين پيشنهاد را فهميد و به او گفت راست گفتى .

نصر مى گويد: عمرو بن شمر از جابر بن عمير انصارى  نقل مى كند كه مى گفته است : به خدا سوگند، گويى هم اكنون مى شنوم كه على عليه السلام روز هرير، پس از اينكه جنگ ميان قبيله مذحج با قبايل عك و لخم و جذام و اشعرى ها سخت شد و چنان هول انگيز بود كه موهاى پيشانى از بيم آن سپيد مى شد و تا ظهر ادامه داشت ، به ياران خود مى گفت : تا چه وقت بايد اين دو قبيله را به اين حال رها كرد؟ آنان كه براى ما فدا شدند و شما همچنين ايستاده ايد و نگاه مى كنيد! آيا از خشم خداوند بيم نداريد؟ سپس ‍ روى به قبله كرد و دستهايش را به سوى خداى عزوجل برافراشت و عرضه داشت : بار خدايا، اى رحمان و رحيم ، اى يكتاى يگانه ، اى خداى بى نياز از همگان ، بار خدايا، اى پروردگار محمد، بار خدايا!گامها به سوى تو برداشته مى شود و دلها آهنگ تو دارد و با تو راز و نياز مى گويد؛ دستها بر آسمان برافراشته و گردنها كشيده و چشمها به عنايت تو دوخته شده است ؛ و بر آوردن نيازها و طلب مى شود!بار خدايا ما از غيبت پيامبرمان و بسيارى دشمن خود به بارگاه تو شكايت مى كنيم تو در نزاع ميان ما و قوم ما، به ما فتح ارزانى فرماى كه تو بهترين پيروزى دهندگانى .  و فرمان داد كه در پناه بركت خدا حركت كنيد و سپس فرياد برداشت كه لا اله الا الله و الله اكبر كلمه تقوى است .

گويد: سوگند به كسى كه محمد (ص ) را بر حق به پيامبرى مبعوث فرموده است ، هرگز از هنگامى كه خداوند آسمانها و زمين را آفريده است هيچ فرمانده لشكرى را نشنيده ايم كه در يك روز در معركه به دست خود آنقدر از دشمن را بكشد كه على (ع ) كشته است . او در آن روز طبق آنچه شماركنندگان ذكر كرده اند بيش از پانصد تن از دلاوران نامدار دشمن را كشته است . او با شمشير خود كه خميده شده بود از ميدان جنگ بيرون مى آمد و مى گفت : در پيشگاه خدا و شما معذرت – خواهى مى كنم ؛ مى خواستم اين شمشير را صيقل دهم و اصلاح كنم ، ولى چون از پيامبر (ص ) شنيدم كه مى فرمود شمشيرى جز ذوالفقار و جوانمردى جز على نيست ، مرا از اين كار باز داشت و من با اين شمشير به منظور دفاع از دين و حريم پيامبر (ص ) جنگ مى كنم .

گويد: ما شمشير را از او مى گرفتيم و آنرا راست و اصلاح مى كرديم و باز آنرا از دست ما مى گرفت و بر همه پهناى صف دشمن هجوم مى برد و به خدا سوگند هيچ شيرى نسبت به دشمن خود جان شكار تر از على عليه السلام نيست .

نصر بن مزاحم از عمر بن شمر، از جابر بن عمير، از تميم بن حذيم  نقل مى كند كه مى گفته است : چون شب هرير را به سپيده دم رسانديم ، نگريستيم و ناگاه چيزهايى شبيه به رايات و درفشها ديديم كه جلو مردم شام و وسط لشكر مقابل جايگاه على (ع ) و معاويه  قرار داشت و چون هوا روشن شد ناگاه متوجه شديم كه قرآنهايى است كه بر اطراف نيزه ها قرار داده اند و بزرگترين قرآنهايى بود كه در لشكر گاه وجود داشت . آنان سه نيزه را به يكديگر استوار بسته بودند و قرآن بزرگ مسجد را بر آن بسته بودند و ده تن آنرا مى كشيدند. نصر مى گويد: ابو جعفر و ابو الطفيل مى گويند: آنان با صد قرآن به مقابل على (ع ) آمدند و بر هر يك از ميمنه و ميسره لشكر دويست مصحف برافراشتند و بدينگونه شمار تمام مصاحف به پانصد مى رسيد. ابو جعفر مى گويد: در اين هنگام طفيل بن ادهم برابر جايگاه على (ع ) و ابو شريح جذامى مقابل ميمنه و ورقاء بن معمر مقابل ميسره ايستادند و بانگ برداشتند: اى گروه اعراب ، خدا را، خدا را، نسبت به زنان و دختركان و پسركان خويش از روميان و تركان و ايرانيان بر حذر باشيد كه اگر كشته و فانى شويد فردا چه بر سرشان خواهد آمد!خدا را، خدا را، در مورد دين خودتان و اينك اين كتاب خداوند حكم ميان ما و شماست .

على عليه السلام عرضه داشت : بار خدايا، تو نيك مى دانى كه هدف ايشان قرآن نيست خود ميان ما و ايشان حكم كن ، كه تو حكم بر حق و آشكارى .در اين هنگام ميان ياران على (ع ) اختلاف نظر پديد آمد؛ گروهى مى گفتند جنگ و گروهى مى گفتند حكم قرار دادن قرآن ؛ و اكنون كه ما به حكم كتاب فرا خوانده شده ايم ادامه جنگ براى ما حلال نيست و در نتيجه جنگ سست شد و بار خود ابر زمين نهاد.

نصر مى گويد: همچنين عمرو بن شمر از جابر نقل مى كند كه مى گفته است : ابو جعفر محمد بن على بن حسين (ع ) يعنى حضرت باقر براى ما حديث فرمود كه چون روز جنگ بزرگ فرار رسيد ياران معاويه گفتند: امروز آوردگاه را رها نمى كنيم و از جاى خود تكان نمى خوريم تا آنكه كشته شويم يا خداوند به ما پيروزى عنايت كند. ياران على (ع ) هم همينگونه گفتند كه امروز صحنه پيكار را رها نيم كنيم تا كشته شويم يا خداوند فتح نصيب ما فرمايد؛ و بامداد روزى از روزهاى شعرى كه روزى بلند و بسيار گرم بود مبادرت به جنگ كردند. نخست چندان تيراندازى كردند كه تيرهايشان تمام شد و پس از آن چندان نيزه به يكديگر زدند كه نيزه ها در هم شكست و سپس از اسبها پياده شدند و برخى به برخى ديگر با شمشير حمله بردند، آنچنان كه نيام شمشيرها شكسته شد و سواركاران ايستاده بر مركبها با شمشير و گزرهاى آهنى به يكديگر حمله بردند و شنوندگان صدايى جز هياهوى قوم و آواى دلاوران و برخورد آهن به كلاهخودها و جمجمه ها و برخورد دندانها به يكديگر يا فريادى كه از دهان بيرون مى آمد نمى شنيدند. خورشيد گرفت و گرد و خاك برانگيخته شد و درفشها گم شد و اوقات چهار نماز گذشت كه نتوانستند براى خدا سجده يى كنند و فقط به گفتن تكبير قناعت شد. در چنين حالات سختى پيرمردان و سران قوم بانگ برداشتند كه اى گروه اعراب !خدا را، خدا را، در حفظ زنان محترم و دختران !جابر مى گفته است : امام باقر (ع ) در حالى كه اين حديث را براى ما نقل مى كرد مى گريست .

نصربن مزاحم مى گويد: در اين هنگام مالك اشتر در حالى كه سوار بر اسب سرخ دم بريده يى بود و مغفر خويش را بر كوهه زين خود نهاده بود پيش ‍ آمد و بانگ برداشت كه اى گروه مومنان صبر و پايدارى كنيد كه اينك تنور جنگ تافته شده و آفتاب از كسوف بيرون آمده و جنگ سخت شده است و درندگان برخى برخى را مى گيرند و چنانند كه شاعر سروده است : معشوقه رفت و اشخاص مغلوب از او باز ماندند و ميان آنان جز اشخاص ‍ ضعيف باقى نمانده است .

گويد: در اين حال كسى به دوست خود مى گفت : اين شگفت مردى است اگر نيت پسنديده داشته باشد! و دوستش به او پاسخ داد: مادرت بر سوگ تو بگريد، چه نيتى بزرگتر از اين است !اين مرد را همانسان كه مى بينى در خون شنا مى كند و جنگ او را به ستوه نياورده است و حال آنكه سر دليران از گرما به جوش آمده و دلها به حنجره ها رسيده است ولى او همچنان كه مى بينى برومند ايستاده و اينگونه سخن مى گويد! پروردگارا ما را پس از اين زنده مگذار!

من ابن ابى الحديد مى گويم : پاداش مادرى كه چون مالك اشتر را پرورده است با خدا باد، كه اگر كسى سوگند بخورد كه خداوند متعال ميان عرب و عجم شجاعتر از او، جز استادش على (ع )، نيافريده است ، من بر او بيم گناه ندارم ؛ و چه نيكو گفته است آن كسى كه از او درباره اشتر پرسيده اند و گفته است : من درباره مردى كه زندگانى او مردم شام را و مرگش مردم عراق را شكست داد چه بگويم !و براستى همانگونه است كه اميرالمومنين على عليه السلام درباره اش گفته است : اشتر همانگونه بود كه من براى رسول خدا (ص ) بودم .

نصر بن مزاحم مى گويد: شعبى  از صعصعه نقل مى كند كه مى گفته است : شب جنگ هرير، اشعث بن قيس سخنانى گفت كه چون جاسوسان معاويه آنرا براى او نقل كردند غنيمت دانست و تدبير كار خود را بر آن نهاد. و چنين بود كه در آن شب اشعث براى ياران خود كه از قبيله كنده بودند سخنرانى كرد و ضمن آن گفت : سپاس خدا را، او را مى ستايم و از يارى مى جويم و به او ايمان دارم و بر او توكل مى كنم و از او طلب نصرت و آمرزش و هدايت و پناه مى كنم ، از او مشورت مى خواهم و به او استشهاد مى كنم كه هر كه را خدا هدايت كند گمراه كننده يى براى او نيست و هر كه را خداوند گمراه كند هدايت كننده يى براى او نيست ؛ و گواهى مى دهم كه خدايى جز خداوند يكتاى بى انباز وجود ندارد و گواهى مى دهم كه محمد بنده و رسول خداوند است كه خداى بر او درود فرستاده است و سپس چنين گفت : اى گروه مسلمانان ، آنچه را كه ديروز گذشته اتفاق افتاد و اين همه افراد عرب را كه در آن نابود شدند ديديد؛ به خدا سوگند من تا كنون كه به خواست خداوند به اين سن و سال رسيده ام هرگز چون اين روز نديده ام .

همانا كسانى كه حاضرند سخن مرا به غائبان برسانند كه اگر فردا هم روياروى بايستم و جنگ كنيم مساوى با نابودى تمام عرب و تباه شدن همه نواميس ‍ و زنان محترم است ؛ به خدا سوگند من اين سخن را به سبب بيم از جنگ نمى گويم ، ولى من مردى سالخورده ام كه بر زنان و كودكان بيم دارم كه چون فردا ما نابود شويم بر سر ايشان چه خواهد آمد!بار خدايا تو مى دانى كه من در كار قوم خويش و مردم همدين خودم انديشيده و خيرخواهى كرده ام و توفيق من جز به عنايت خدا نيست ؛ بر او توكل مى كنم و به سوى او باز مى گردم ، و انديشه گاه خطا مى كند و گاه صحيح است و چون خداوند كارى را مقدر فرموده باشد آنرا اجراء مى كند، چه بندگان را خوش آيد و چه ناخوش . من اين سخن خود را مى گويم و از خداى بزرگ براى خودم و شما طلب آمرزش مى كنم .

شعبى مى گويد: صعصعه مى گفت : چون جاسوسان معاويه اين سخنان اشعث را به اطلاع او رساندند، گفت : سوگند به خداى كعبه كه راست گفته است . اگر فردا ما باز هم روياروى شويم و جنگ كنيم روميان بر كودكان و زنان شاميان حمله خواهند آورد و ايرانيان بر كودكان و زنان عراقيان حمله مى آورند و همانا كه اين را فقط خردمندان و زيركان درك مى كنند. و سپس ‍ به ياران خود گفت : قرآنها را بر سر نيزه ها ببنديد.

مردم شام در تاريكى شب به جنب و جوش آمدند و از قول معاويه و طبق دستور او بانگ برداشتند: اى مردم عراق !اگر شما ما را بكشيد چه كسى براى سرپرستى كودكان ما خواهد بود و اگر ما شما را بكشيم چه كسى براى سرپرستى كودكان شما خواهد بود؟ خدا را خدا را در مورد بازماندگان ؛ و چون شب را به صبح آوردند قرآنها را بر سر نيزه ها برافراشته بودند و بر گردن اسبها آويخته بودند و مردم هم با آنكه كنار رايات خود ايستاده بودند به آنچه فرا خوانده شدند مايل گرديدند  و قرآن بزرگ دمشق را هم بر سر نيزه ها نهاده بودند و ده مرد آنرا مى كشيدند و فرياد بر مى آوردند كه كتاب خدا ميان ما و شما حكم است .در اين هنگام ابو الاعور سلمى ، در حالى كه سوار بر ماديان سپيدى بود و قرآنى بر سر خود نهاده بود، فرياد مى كشيد كه اى عراقيان ! كتاب خدا ميان ما و شما حكم است .گويد: عدى بن حاتم طايى به حضور على (ع ) آمد و گفت : اى اميرالمومنين ، هيچ گروهى از ما كشته نشده است مگر اينكه معادل آن از شاميان هم كشته شده است و همگى زخمى و خسته ايم ، ولى نيروى باقى مانده ما از ايشان بهتر و گزينه تر است و شاميان بى تاب شده اند و پس از بى تابى چيزى جز آنچه ما دوست مى داريم نخواهد بود؛ آنان را جنگ تن به تن فراخوان .

مالك اشتر هم برخاست و گفت : اى اميرالمومنين !براى معاويه چندان مردى باقى نمانده است و حال آنكه به سپاس خدا براى تو هنوز مردان بسيار باقى مانده است ، بر فرض كه معاويه مردانى چون مردان تو داشته باشد او را نه صبرى چون صبر تو است و نه پيروزى يى چون پيروزى تو و اينك آهن را با آهن بكوب و از پروردگار – ستوده يارى بخواه .

سپس عمرو بن حمق برخاست و گفت : اى اميرالمومنين ، به خدا سوگند چنين نبوده است كه ما دعوت ترا و يارى دادنت را بر باطل پذيرا شده باشيم ، ما فقط براى خدا پذيرا شده ايم و فقط حق را طلب كرده ايم و اگر كسى ديگر غير از تو ما را به آنچه تو دعوت كردى دعوت مى كرد، ستيز و لجاج شديد مى بود و درباره او بسيار سخن پوشيده گفته مى شد و اينك حق به مقطع خود رسيده است و ما را در قبال راءى تو رايى نيست .

در اين هنگام اشعث بن قيس خشمگين برخاست و گفت : اى اميرالمومنين ، ما امروز براى تو همانگونه ايم كه ديروز بوديم ، ولى معلوم نيست سرانجام كار ما چون آغاز آن باشد؛ و هيچكس از اين قوم از من مهربانتر بر مردم عراق و خونخواهتر نسبت به مردم شام نيست ! به آن قوم در قبال اينكه كتاب خداى عزوجل حكم باشد پاسخ مثبت بده كه تو از آنان به قرآن سزاوارترى ؛ مردم هم زندگى را خوش مى دارند و جنگ و كشتار را ناخوش .

على (ع ) فرمود: اين كارى است كه بايد با دقت مهلت بررسى شود.مردم از هر سو بانگ برداشتند: صلح ؛ ترك جنگ .

على (ع ) فرمود: اى مردم ! من سزاوارترين كسى هستم كه به كتاب خدا پاسخ مثبت داده است و مى دهد، ولى معاويه و عمرو بن عاص و ابن ابى معيط و ابن ابى سرح و ابن مسلمه نه اصحاب دينند و نه قرآن . من از شما به ايشان آشناتر و داناترم ؛ هم به هنگام كودكى و هم پس از اينكه مرد شدند با آنان مصاحبت داشته ام ؛ آنان بدترين كودكان و بدترين مردان بودند. اى واى بر شما، اين كلمه حقى است كه با آن اراده باطل مى شود! آنان قرآن را از اين جهت بر نيفراشته اند كه آنرا بشناسند و به آن عمل كنند، بلكه اين مكرو خدعه و سستى و زبونى است ! اينك سرها و بازوان خود را فقط يك ساعت به من عاريه دهيد كه حق به مقطع خود رسيده و چيزى باقى نمانده است تا دنباله ستمگران قطع شود. 

ناگاه گروهى بسيار از لشكريان على (ع)، كه حدود بيست هزار بودند، در حالى كه سرا پا مسلح بودند و شمشيرهاى خود را بر دوش نهاده بودند و پيشانيهايشان از فراوانى سجده پينه بسته و سياه شده بود پيش آمدند. مسعر بن فدكى و زيد بن حصين و گروهى از قاريان قرآن كه بعدها همگى از خوارج شدند پيشاپيش آنان حركت مى‏كردند و على عليه السلام را فقط با نام و بدون عنوان امير المومنين مورد خطاب قرار دادند و گفتند: اى على، اكنون كه به كتاب خدا فرا خوانده شدى، تقاضاى آن قوم را بپذير و گرنه ما ترا مى‏كشيم همانگونه كه پسر عفان را كشتيم، به خدا سوگند اگر به آنان پاسخ مثبت ندهى اين كار را خواهيم كرد على (ع) به آنان فرمود: اى واى بر شما من نخستين كس هستم كه به كتاب-خدا فرا مى‏ خواند و نخستين كس هستم كه به آن پاسخ مى‏ دهم، و براى من روا نيست و در دين من نمى ‏گنجد كه به كتاب خدا فرا خوانده شوم و نپذيرم، و همانا من با آنان جنگ كردم براى اينكه به حكم قرآن گردن نهند، كه آنان خدا را در آنچه به ايشان فرمان داده است عصيان كردند و عهد خدا را شكستند و كتاب خدا را رها كردند، و من اينك به شما اعلام مى‏دارم كه آنان با شما خدعه و مكر مى‏ورزند و عمل به قرآن را نمى‏ خواهند. آنان گفتند: هم اكنون كسى پيش اشتر بفرست كه پيش تو آيد، و اشتر بامداد شب هرير مشرف بر لشكر معاويه موضع گرفته بود كه وارد آن شود.

نصر بن مزاحم مى‏گويد: فضيل بن خديج، از قول مردى از قبيله نخع، براى من نقل كرد كه مصعب بن زبير، از ابراهيم پسر مالك اشتر از چگونگى احضار مالك اشتر پرسيد. ابراهيم گفت: هنگامى كه على (ع) كسى را پيش پدرم فرستاد كه باز گردد من حاضر بودم و اشتر مشرف بر لشكر معاويه موضع گرفته بود كه حمله كند. على (ع) يزيد بن هانى را پيش اشتر فرستاد و گفت: به او بگو پيش من برگردد. يزيد رفت و اين پيام را به او رساند. اشتر گفت: به حضور على برگرد و بگو مناسب نيست در اين ساعت مرا از جايگاه خودم فرا خوانى كه اميدوار به فتح هستم و در مورد احضار من عجله مكن.

يزيد بن هانى نزد على (ع) برگشت و موضوع را گزارش داد. همينكه يزيد پيش ما رسيد، از جايى كه اشتر ايستاده بود بانگ هياهو و گرد و خاك برخاست و نشانه‏ هاى فتح و پيروزى براى مردم عراق و نمودارهاى شكست و زبونى براى مردم شام آشكار شد، ولى در اين هنگام همان گروه به على (ع) گفتند: به خدا سوگند ما چنين مى‏بينيم كه تو به اشتر فرمان جنگ دادى. گفت: آيا من با فرستاده خود پيش او سخن آهسته گفتم و رازگويى كردم مگر چنين نبود كه من در حضور شما و آشكارا با او سخن گفتم مگر شما نشنيديد گفتند: دوباره كسى را بفرست كه او فورى به حضورت بيايد و گرنه به خدا سوگند از تو كناره مى ‏گيريم على (ع) به يزيد بن هانى فرمود: بشتاب و بگويش كه پيش من بيا كه فتنه واقع شد يزيد پيش مالك اشتر آمد و او را آگاه كرد.

اشتر پرسيد: اين فتنه و اختلاف به سبب برافراشتن اين قرآنهاست‏ گفت: آرى. گفت: به خدا سوگند همينكه قرآنها برافراشته شد گمان بردم كه بزودى فتنه و اختلاف واقع خواهد شد، و اين رايزنى پسر نابغه [عمرو عاص‏] است. اشتر سپس به يزيد بن هانى گفت: واى بر تو، آيا نشانه فتح را نمى‏بينى آيا نمى‏بينى چه بر سر آنان آمده و خداوند چه رحمتى براى ما فراهم فرموده است آيا سزاوار است كه اين فرصت را از دست بدهيم و از آن باز گرديم يزيد گفت: آيا دوست دارى كه تو اينجا پيروز شوى و اطراف امير المومنين آنجا خالى و تسليم دشمن شود اشتر گفت: سبحان الله، هرگز به خدا سوگند كه آنرا دوست نمى‏دارم. يزيد گفت: آنان به امير المومنين چنين گفتند، و براى او سوگند خوردند و گفتند: يا پيش اشتر بفرست كه فورى پيش تو برگردد، يا آنكه ترا با اين شمشيرهاى خود مى‏ كشيم، همانگونه كه عثمان را كشتيم، يا ترا به دشمن تسليم مى ‏كنيم.

اشتر آمد و چون نزد ايشان رسيد، فرياد برآورد: اى اهل سستى و زبونى، آيا پس از آنكه بر آن قوم برترى يافتيد و پس از آنكه پنداشتند شما بر ايشان چيره خواهيد شد، و اين قرآنها را بر افراشتند كه شما را به حمل كردن آنچه در آن است فرا خوانند و حال آنكه به خدا سوگند خودشان آنچه را كه خداوند در آن فرمان داده است ترك كرده‏اند و سنت كسى را كه قرآن بر او نازل شده است رها كرده‏اند، سخن آنان را مپذيريد به اندازه دوشيدن شير ناقه‏اى مرا مهلت دهيد كه من احساس فتح و پيروزى مى‏كنم. گفتند: ترا مهلت نمى‏دهيم. گفت: به اندازه يك تاخت اسب، مهلتم دهيد كه به نصرت طمع بسته ‏ام. گفتند: در آن صورت ما هم در خطاى تو وارد خواهيم بود.

اشتر گفت: درباره خودتان كه اينك گزيدگان شما كشته شده و فرومايگان شما باقى مانده‏اند با من سخن بگوييد كه كدام هنگام بر حق بوديد آيا در آن هنگام كه مردم شام را مى‏كشتيد بر حق بوديد يا اينك كه از جنگ با آنان خوددارى مى‏كنيد آيا در اين خوددارى بر باطليد يا بر حق اگر در اين حال بر حق باشيد، كشته شدگان شما كه منكر فضيلت ايشان نيستيد و آنان از شما بهتر بودند در آتشند. گفتند: اى اشتر، ما را از بحث و جنجال خود رها كن، با آنان در راه خدا جنگ كرديم و اينك هم در راه خدا جنگ با آنان را رها مى‏كنيم. ما توافقى با تو نخواهيم كرد، از ما دور شو. اشتر گفت: به خدا سوگند نسبت به شما خدعه شد و آنرا پذيرفتيد و براى ما ترك مخاصمه فرا خوانده شديد و پاسخ مثبت داديد. اى دارندگان پيشانيهاى-پينه بسته سياه، ما تاكنون بسيارى نماز گزاردنهاى شما را نشانه پارسايى در دنيا و شوق به ديدار خدا مى‏پنداشتيم و اينك فرار شما را جز براى گريختن از مرگ و شوق به دنيا نمى‏بينم اى كسانى كه شبيه ماده شتران پير و كثافتخواريد، اى زشتى بر شما باد و شما پس از اين هرگز عزتى نخواهيد ديد، دور شويد همچنان كه قوم ستمگران از رحمت خدا بدورند.

آنان اشتر را دشنام دادند و او ايشان را دشنام داد و آنان با تازيانه‏ هاى خود بر چهره مركب اشتر زدند و او هم با تازيانه خود بر چهره مركبهاى ايشان زد. در اين هنگام على (ع) بر آنان فرياد كشيد و از آن كار دست بداشتند. اشتر گفت: اى امير المومنين اين صف را بر آن صف وادار به حمله كن و دشمن را از پاى در آور.

آنان بانگ برداشتند كه امير المومنين حكميت را پذيرفته است و به اين راضى شده است كه قرآن حكم باشد. اشتر گفت: اگر امير المومنين اين موضوع را پذيرفته و به آن راضى شده است من هم به همان چيزى كه او پذيرفته و راضى است راضيم، و در اين هنگام مردم شروع به گفتن اين جمله كردند كه همانا امير المومنين بدون ترديد پذيرفته و راضى است، و على عليه السلام خاموش بود و يك كلمه هم سخن نمى‏گفت و به زمين مى‏ نگريست.

آنگاه برخاست، همگان سكوت كردند، فرمود: اى مردم، كار من با شما همواره چنان بود كه دوست مى‏داشتم، تا آنكه جنگ از شما كشتگانى گرفت، به خدا سوگند از شما گرفت و رها كرد و حال آنكه از دشمنتان گرفته است و رها نكرده است و جنگ ميان آنان تأثيرى سخت‏تر و فرسوده كننده‏تر داشت، همانا كه من ديروز امير المومنين بودم و امروز مأمورم، و در حالى كه نهى كننده بودم، بازداشته و نهى شده گرديدم، و شما زندگى را دوست مى‏داريد و بر من نيست كه شما را بر كارى كه خوش نمى‏داريد وادارم، و نشست.

نصر بن مزاحم مى‏گويد: سپس سالارهاى قبايل سخن گفتند و هر يك هر چه مى‏خواست و بر آن عقيده داشت چه درباره جنگ و چه درباره صلح اظهار داشت.كردوس بن هانى بكرى برخاست و گفت: اى مردم، به خدا سوگند ما از هنگامى كه از معاويه تبرى جسته ‏ايم هيچگاه او را دوست نداشته‏ايم و نخواهيم داشت و هرگز از هنگامى كه على را دوست داشته‏ ايم از او تبرى نجسته و نخواهيم جست. كشته- شدگان ما شهيدند و زندگان ما نيكوكارانند و همانا كه على بر برهان روشن از پروردگارخويشتن است و هيچ چيز جز انصاف انجام نداده است، هر كس تسليم امر او باشد رستگار است و هر آن كس با او مخالفت ورزد هلاك و نابود است.سپس شقيق بن ثور بكرى برخاست و گفت: اى مردم، ما مردم شام را به كتاب خدا فرا خوانديم نپذيرفتند و آنرا رد كردند و به همين سبب با آنان جنگ كرديم و اينك امروز آنان ما را به كتاب خدا فرا مى‏خوانند و اگر ما اين تقاضا را رد كنيم براى آنان همان چيزى كه براى ما از ايشان روا بود حلال خواهد بود، و ما هرگز بيم آن نداريم كه خداوند و رسولش بر ما ستم روا دارند، و على هم مردى نيست كه از كار باز گردد و عهد بشكند و كسى نيست كه با شك و ترديد بايستد، و او امروز هم بر عقيده ديروز خود پايدار است و اين جنگ ما را فرو خورده است و بقا و زندگى را جز در صلح با يكديگر نمى‏ بينيم.

نصر مى ‏گويد: و چون مردم شام نتوانستند زود از عقيده مردم عراق آگاه شوند كه آيا پيشنهاد صلح را پذيرفته‏اند يا نه، بى‏تابى كردند و گفتند: اى معاويه تصور نمى‏كنيم كه مردم عراق پيشنهادى را كه داده‏ايم بپذيرند، اين پيشنهاد را دوباره طرح كن كه تو با آن سخن خود ايشان را سرخوش كردى و در مورد خود به طمع انداختى.

معاويه، عبد الله پسر عمرو عاص را خواست و به او فرمان داد با مردم عراق گفتگو كند و از نظر ايشان آگاه شود. او جلو رفت و ميان دو صف ايستاد و بانگ برداشت كه اى مردم عراق، من عبد الله بن عمرو بن عاص هستم، همانا ميان ما و شما امورى پيش آمده كه يا براى دين بوده است يا براى دنيا، اگر براى دين بوده است كه به خدا سوگند ما و شما معذور شديم و اگر براى دنيا بوده است كه به خدا سوگند ما و شما زياده روى كرديم. و اينك شما را به كارى فرا خوانديم كه اگر شما ما را به آن فرا مى‏خوانديد مى‏پذيرفتيم، و اگر خداوند ما و شما را بر آن راضى كند عنايت خداوند است. اين فرصت را غنيمت بشمريد، شايد زخمى و خسته زنده بماند و غم كشته شده فراموش شود كه زندگى آن كس كه كسى را هلاك مى‏كند پس از هلاك شده اندك خواهد بود.

سعد بن قيس همدانى پاسخ او را چنين داد: اى مردم شام، امورى ميان ما و شما صورت گرفت كه در آن از دين و دنيا حمايت كرديم و شما آنرا غدر و اسراف مى‏دانيد و امروز ما را بر كارى فرا مى‏ خوانيد كه ما ديروز در آن مورد با شما جنگ مى‏كرديم، و بهر حال مردم عراق به عراق خود و مردم شام به شام خود بر نمى‏گردند با كارى پسنديده‏تر از اينكه به آنچه خداوند نازل فرموده است حكم شود [و به هر صورت حكومت و امارت بايد در دست ما باشد نه در دست شما، و گرنه ما: ما خواهيم بود و شما، شما خواهيد بود.] در اين هنگام مردم برخاستند و خطاب به على (ع) گفتند: حكميت را از اين قوم بپذير. گويد. در دل شب يكى از شاميان شعرى خواند كه مردم آنرا شنيدند و مضمونش چنين بود: «اى سران مردم عراق اين دعوت را بپذيريد كه سختى به كمال شدت رسيده است، جنگ همه جهانيان و مردم اصيل و دلاور را از پاى در آورد. ما و شما نه از مشركانيم و نه از آنان كه مرتد هستند… فقط سه تن هستند كه ايشان اهل آتش افروزى جنگند و اگر آن گروه سكوت كنند آتش جنگ خاموش مى‏شود: سعيد بن قيس و قوچ عراق و آن مرد دلير قبيله كنده.» گويد: منظور از دلاور كنده، اشعث بن قيس است و او نه تنها سكوت كرد، بلكه از مهمترين اشخاصى بود كه درباره خاموش كردن آتش جنگ و پذيرش صلح سخن مى‏گفت. منظور از قوچ عراق هم اشتر است كه عقيده ‏يى جز جنگ نداشت و از ناچارى و با اندوه سكوت كرد، سعيد بن قيس هم گاه خواهان جنگ و گاه خواهان صلح بود.

ابن ديزيل همدانى در كتاب صفين خود مى ‏گويد: عبد الرحمان پسر خالد بن وليد در حالى كه درفش معاويه را همراه داشت به ميدان آمد و رجز خواند. جارية بن قدامة سعدى به مقابله‏اش آمد و در پاسخ رجز اورجزى خواند و سپس با نيزه به يكديگر حمله كردند و هيچيك كارى از پيش نبردند و هر يك از مقابله با ديگرى منصرف شد، در اين هنگام عمرو عاص به عبد الرحمان پسر خالد گفت: اى پسر شمشير خدا، حمله كن و عبد الرحمان رايت خود را پيش راند و ياران خود را جلو آورد. در اين حال على (ع) روى به اشتر كرد و گفت: مى‏بينى رايت معاويه تا كجا پيش آمده است بر قوم حمله كن اشتر رايت على (ع) را بدست گرفت و اين رجز را خواند: «من خود اشترم كه تشنج و پرش پلك چشمم معروف است، من افعى نر- عراقم، نه از قبيله ربيعه‏ام و نه از قبيله مضر، بلكه از قبيله مذحجم، گزيدگان سپيد پيشانى.» اشتر بر آن قوم، شمشير نهاد و آنان را برگرداند. همام بن قبيصة طائى كه از همراهان معاويه بود، به مقابله اشتر آمد و بر او و قبيله مذحج حمله آورد. عدى بن حاتم طائى به يارى اشتر شتافت و به قبيله طى حمله كرد و جنگ بسيار سخت شد و على (ع) استر رسول خدا (ص) را خواست و سوار شد و عمامه رسول خدا را بر سر بست و فرياد برداشت كه اى مردم، چه كسى جان خود را به خدا مى‏فروشد امروز روزى است كه روزهاى پس از آن بستگى به آن دارد.

بين ده تا دوازده هزار نفر با او آماده شدند و على (ع) پيشاپيش آنان حركت مى‏كرد و اين رجز را مى‏خواند: «نرم و پيوسته به يكديگر چون حركت مورچگان، حركت كنيد و از دست مشويد و فكر شما در شب و روز فكر جنگ خودتان باشد، تا آنكه خون خود را بخواهيد و به آن دست يابيد، يا بميريد…» على (ع) حمله كرد و مردم هم همگى همراهش حمله كردند و براى مردم شام هيچ صفى باقى نماند مگر اينكه آنرا درهم ريختند و از جاى كندند، آنچنان كه همگى به معاويه پيوستند و معاويه اسب خود را خواست كه بر آن، سوار شود و بگريزد.

معاويه پس از آن مى‏گفته است: در آن روز همينكه پاى خود را در ركاب نهادم اين ابيات عمرو بن اطنابة را به خاطر آوردم كه مى‏گويد: «عفت من و پايداريم و اينكه ستايش را با بهاى گران و سودبخش براى خودفراهم مى‏سازم مرا از گريز بازداشت…» پاى خود را از ركاب بيرون آوردم و بر جاى خود ايستادم و به عمرو عاص نگريستم و گفتم: امروز بايد صبر و پايدارى كرد و فردا افتخار. گفت: آرى، راست مى‏ گويى.

ابن ديزيل مى‏گويد: عبد الله بن ابى بكر از عبد الرحمان بن حاطب، از معاويه نقل مى‏كند كه مى‏گفته است: گردن و يال اسب خود را گرفتم و پاى در ركاب نهادم كه بگريزم، ناگاه شعر ابن اطنابه را به ياد آوردم و به جاى خود برگشتم و به خير دنيايى رسيدم و اميدوارم به خير آخرت هم برسم.

ابن ديزيل مى‏ گويد: اين موضوع در روز هرير بود و پس از آن قرآنها برافراشته شد. و همو از ابن لهيعة از يزيد بن ابى حبيب از ربيعة بن لقيط نقل مى‏ كند كه مى‏ گفته است: در جنگ صفين شركت كرديم و از آسمان خون تازه بر ما باريد.
مى‏گويد: در حديث ليث بن سعد در اين مورد آمده است كه از آسمان چنان خون تازه فرو مى ‏ريخت كه مى‏توانستند با سينيها و ظرفها آنرا بگيرند، و ابن لهيعه مى‏ گويد: چنان بود كه سينى و ظرف پر مى‏شد و دور مى ‏ريختيم.

ابراهيم بن ديزيل مى‏ گويد: عبد الرحمان بن زياد، از ليث بن سعد، از يزيد بن ابى حبيب، از قول كسى كه براى او حديث كرده بود، از قول كسى كه در صفين حضور داشته است نقل مى‏كرده است كه بر آنان از آسمان خون تازه باريده است، و اين موضوع در روز هرير بوده است و مردم خونها را با كاسه‏ها و ظرفها مى‏گرفته‏اند و مردم شام چنان ترسيده‏اند كه مى‏خواسته‏اند بگريزند. گويد: در اين هنگام عمرو عاص ميان شاميان برخاست و گفت: اى مردم، اين نشانه‏اى از نشانه ‏هاى قدرت خداوند است. هر كس كارهاى خود را ميان خود و خداى خويش اصلاح كند، اگر اين دو كوه بر هم آيند او را زيانى نخواهد بود و آنان باز شروع به جنگ كردند.

ابراهيم همچنين مى‏گويد: ابو عبد الله مكى از سفيان بن عاصم بن كليب حارثى از پدرش نقل مى‏كند كه ابن عباس گفته است: معاويه براى من نقل كرد و گفت: در آن روز ماديانش را كه داراى دست و پاى بلند بوده آماده ساخته بودند كه بر آن‏ سوار شود و بگريزد، در همان حال كسى از مردم عراق نزد او آمده و گفته است: من ياران على را ترك كردم همچون كوچ كردن [حاجيان‏] در ليلة الصدر از منى، از اين رو من پايدار ماندم. ابن عباس مى‏گويد: به معاويه گفتيم آن مرد كه بود خوددارى كرد و گفت: به شما خبر نخواهم داد كه او چه كسى بوده است.

نصر بن مزاحم و ابراهيم بن ديزيل هر دو مى‏گويند: در اين هنگام معاويه براى على عليه السلام چنين نوشت: «اما بعد همانا كه اين جنگ و ستيز ميان ما و تو طول كشيد و هر يك از ما مى ‏پندارد كه او بر حق است و در آنچه از رقيب خود مى‏خواهد محق است، و هرگز هيچيك ما از ديگرى اطاعت نخواهيم كرد و در اين ستيزى كه ميان ماست مردم بسيارى كشته شده‏اند و من بيم آن دارم كه آنچه از اين جنگ باقى مانده از آنچه گذشته است سخت‏تر باشد و بزودى از ما درباره اين جنگها پرسيده خواهد شد و به حساب هيچكس جز من و تو منظور نخواهد شد، و اينك ترا به انجام كارى دعوت مى‏كنم كه در آن براى ما و تو زندگى و عذر موجه و موجب تبرئه از تهمت است و براى امت هم مايه صلاح و حفظ خونها و دوستى و الفت در دين و از ميان رفتن كينه‏ها و فتنه‏ هاست، و آن اين است كه ميان خود دو حكم مورد رضايت و پسنديده تعيين كنيم، يكى از ياران من و ديگرى از ياران تو، و آن دو ميان ما به آنچه خداوند نازل فرموده است حكم كنند كه اين براى من و تو بهتر است و اين فتنه‏ها را خواهد بريد.

و اينك درباره آنچه ترا به آن فرا خواندم از خداى بترس و به حكم قرآن راضى شو، اگر اهل قرآنى، و السلام.» على عليه السلام در پاسخ او چنين نوشت: «از بنده خدا على امير المومنين به معاوية بن ابى سفيان، اما بعد، بهترين چيزى كه آدمى بايد خود را به آن وا دارد پيروى كردن از چيزى است كه كردارش را پسنديده كند و سزاوار فضل آن گردد و از عيب آن محفوظ و در امان بماند، و ستم و دروغ درباره دين و دنياى آدمى زيانبخش است. از دنيا حذر كن به هر چيز از آن كه برسى‏ مايه شادمانى نيست و خود به خوبى مى ‏دانى كه آنچه از دست شدنش مقدر باشد به آن نمى‏رسى. گروهى آهنگ كارى بدون حق كردند و آنرا به خداى عز و جل بستند و خداى اندكى ايشان را بهره‏مند كرد و دروغ آنانرا آشكار ساخت و سرانجام آنان را به عذاب سخت گرفتار فرمود. و از آن روز بر حذر باش كه هر كس فرجام كردارش پسنديده باشد مورد رشك قرار مى‏گيرد، و هر كس شيطان لگامش را فرا چنگ آورد [و او با شيطان ستيز نكرده باشد] و دنيا او را فريفته و او به آن مطمئن شده است پشيمان مى‏شود، و سپس تو مرا به حكم قرآن فرا خوانده‏اى و همانا خود مى‏دانى كه تو اهل قرآن نيستى و حكم آنرا نمى‏خواهى، و خداوند يارى دهنده است. به هر حال ما حكميت قرآن را پذيرفتيم و چنان نيستيم كه براى خاطر تو پذيرفته باشيم و هر كس به حكم قرآن راضى نشود همانا گمراه شده است گمراهى دورى.

» و معاويه براى على عليه السلام چنين نوشت: «اما بعد، خداوند به ما و تو عافيت دهاد، وقت آن رسيده است كه درباره آنچه صلاح ماست و موجب الفت ميان ما خواهد بود پاسخ مثبت دهى. من درباره آنچه كه كرده‏ام حق خود را در آن مى‏دانم، اينك هم با عفو و گذشت، صلاح امت را خريدم و درباره آنچه آمده و رفته است بر شادى خويش نمى ‏افزايم و همانا قيام بر حق در مورد ستمگر و ستمديده و امر به معروف و نهى از منكر مرا به اين كار كشانده است، و اينك به كتاب خدا فرا مى ‏خوانم كه درباره آنچه ميان ما و تو است حكم باشد كه چيزى جز آن ما و ترا هماهنگ نمى‏ سازد، آنچه را قرآن زنده كرده است زنده مى ‏داريم و آنچه را قرآن ميرانده است مى ‏ميرانيم، والسلام.»…

نصر بن مزاحم مى‏گويد: على عليه السلام براى عمرو بن عاص اين نامه را نوشت و او را پند و اندرز داد.«اما بعد، همانا دنيا شخص دنيادار را از كارهاى ديگر باز مى‏دازد، و دنيادار به چيزى از دنيا نمى‏رسد. مگر آنكه براى او طمع و آزى را سبب مى‏شود كه رغبت او را به دنيا افزون مى‏كند، و مرد دنيا به آنچه از آن بدست آورد از آنچه به آن نرسيده است بى‏نياز نمى‏شود و پس از آن هم بايد از آنچه جمع كرده است جدا شود.سعادتمند كسى است كه از غير خود پند گيرد. اى ابا عبد الله پاداش و ثواب خود راضايع مكن و معاويه را در كارهاى باطلش همراهى مكن، والسلام.» عمرو بن عاص در پاسخ نامه على (ع) براى او چنين نوشت: «اما بعد، مى‏ گويم آنچه صلاح و الفت ما در آن است بازگشت به حق است و ما قرآن را ميان خود حكم قرار داده‏ايم و حكم آنرا پذيرفته ‏ايم، هر كدام از ما بايد نفس خود را در آنچه قرآن براى او حكم كند وادار به صبر كند و پس از پايان جنگ هم مردم او را معذور خواهند داشت، والسلام.»

على عليه السلام براى عمرو عاص چنين نوشت: «اما بعد، آنچه ترا شيفته كرده و به دنيا خواهى واداشته است و نفس تو در آن باره با تو ستيز مى‏ كند بر تو دگرگون و از تو رويگردان خواهد شد، به دنيا اطمينان مكن كه بسيار فريبنده است و اگر از آنچه گذشته است عبرت گيرى، آنچه را كه باقى مانده است حفظ خواهى كرد و با پند و اندرزى كه بگيرى از آن بهره‏مند خواهى شد، والسلام.» عمرو در پاسخ چنين نوشت: «اما بعد، هر كس قرآن را حكم و پيشوا قرار داده و مردم را به احكام آن فرا خوانده است انصاف داده است. اى ابا الحسن، شكيبا باش كه ما چيزى را جز آنچه قرآن درباره تو حكم كند نمى‏خواهيم و انجام نمى‏دهيم والسلام.»…

نصر بن مزاحم مى‏گويد: اشعث پيش على عليه السلام آمد و گفت: اى امير المومنين، اينچنين مى‏بينم كه مردم خوشنود شده‏ اند و پذيرفتن تقاضاى آن قوم كه ايشان را به حكم قرآن فرا خوانده‏اند آنان را شاد كرده است.اگر بخواهى پيش معاويه بروم و از او بپرسم چه مى‏خواهد و بررسى كنم و ببينم چه مى‏خواهد. فرمود: اگر خودت مى‏خواهى پيش او برو. اشعث نزد معاويه رفت و از او پرسيد كه اين قرآنها را براى چه برافراشته‏ايد گفت: براى اينكه ما و شما به آنچه خداوند در آن حكم فرموده است باز گرديم، شما از ميان خود مردى را كه به او راضى باشيد گسيل داريد، ما هم مردى از خود گسيل مى‏ داريم و از آن دو تعهد مى‏ گيريم كه به آنچه در كتاب خداوند آمده است عمل كنند و از آن در نگذرند،و سپس از آنچه مورد اتفاق آن دو قرار گيرد پيروى خواهيم كرد. اشعث گفت: آرى، همين حق است.

اشعث نزد على (ع) برگشت و به او خبر داد و على (ع) تنى چند از قاريان كوفه را فرستاد و معاويه تنى چند از قاريان شام را، و آنان در حالى كه قرآن با خود داشتند ميان دو صف اجتماع كردند و بر قرآن نگريستند و تبادل نظر كردند و بر اين اتفاق نمودند تا آنچه را قرآن زنده كرده است زنده كنند و آنچه را قرآن ميرانده است بميرانند و هر گروه پيش سالار خود برگشت، مردم شام گفتند: ما عمرو عاص را انتخاب مى‏كنيم و به او راضى هستيم و اشعث و قاريان سپاه على (ع)، كه بعد هم همگى از خوارج شدند، گفتند: ما ابو موسى اشعرى را انتخاب كرديم و به او راضى شديم.

على (ع) به آنان گفت: ولى من به ابو موسى راضى نيستم و صلاح نمى‏بينم كه او را بر اين كار بگمارم. اشعث و زيد بن حصين و مسعر بن فدكى همراه گروهى از قاريان قرآن گفتند: ما به هيچكس جز او رضايت نمى‏دهيم، زيرا همو بود كه ما را قبلا از آنچه در آن افتاديم بر حذر داشت. على (ع) فرمود: ولى او از خود من راضى نيست و من هم به او رضا نمى‏دهم كه او از من جدا شد و مردم را از يارى دادن من باز داشت و سرانجام هم از من گريخت، تا آنكه پس از چند ماه او را امان دادم، ولى معتقدم كه ابن عباس را بر اين كار بگمارم. گفتند: به خدا سوگند در اين صورت براى ما چه فرقى مى‏كند كه تو باشى يا ابن عباس و اين را نمى‏ پذيريم و فقط مردى را مى‏ خواهيم كه نسبت به تو و معاويه يكسان باشد و به هيچيك از شما نزديك‏تر از ديگرى نباشد. على (ع) فرمود: در اين صورت من اشتر را بر اين كار مى‏ گمارم. اشعث گفت: مگر كسى غير اشتر در اين سرزمين بر ما آتش افروخته است و مگر اين نيست كه ما هم اكنون هم زير فرمان اشتريم على عليه السلام پرسيد: اشتر چه فرمان مى‏ دهد گفت: او فرمان مى‏ دهد كه برخى از ما برخى ديگر را با شمشير بزنند تا آنچه كه تو و او مى‏ خواهيد صورت گيرد.

نصر بن مزاحم مى‏ گويد: عمرو بن شمر از ابو جعفر محمد بن على [امام باقر عليه السلام‏] نقل مى‏كرد كه مى‏گفته است: چون مردم از على عليه السلام خواستند كه حكم تعيين كند به آنان گفت: معاويه هرگز براى اين كار كسى غير از عمرو عاص را نمى‏گمارد، زيرا به رأى و نظر او كمال وثوق را دارد و مصلحت نيست كه در قبال‏او كه قرشى است غير از قرشى حكم باشد، و بر شما باد كه عبد الله بن عباس را به حكميت برگزينيد و او را به جان عمرو عاص بيندازيد كه عمرو بر هيچ كارى گره نمى‏زند مگر اينكه عبد الله آنرا مى‏گشايد و هيچ پيوند لازمى را از هم نمى‏گسلد مگر اينكه آنرا پيوند مى‏زند و هيچ كارى را استوار نمى‏كند مگر اينكه آنرا در هم مى‏ شكند و هيچ چيز را در هم نمى‏شكند مگر اينكه آنرا استوار مى‏سازد. اشعث گفت: نه، به خدا سوگند تا قيام قيامت ممكن نيست دو تن كه هر دو از قبيله مضر [تيره قريش‏] باشند ميان ما حكم شوند، اينك كه آنان مردى مضرى را تعيين كرده‏اند، تو مردى يمنى را بر اين كار بگمار. على (ع) گفت: مى‏ترسم يمنى شما فريب بخورد و نسبت به او خدعه شود كه عمرو عاص اگر نسبت به كارى ميل و هوس داشته باشد خدا را در نظر نمى‏گيرد. اشعث گفت: به خدا سوگند اگر يكى از آن دو يمنى باشد و به چيزى كه آنرا خوش نمى‏داريم حكم كند براى ما بهتر از اين است كه آن دو مضرى باشند و به چيزى كه دوست مى‏داريم حكم كنند.[نصر] مى‏گويد: شعبى هم نظير همين را روايت كرده است.

نصر [بن مزاحم‏] مى‏گويد: على عليه السلام فرمود: بنابراين فقط ابو موسى را قبول داريد گفتند: آرى. فرمود: در اين صورت هر چه مى‏خواهيد بكنيد. آنان كسى پيش ابو موسى فرستادند- كه در شهر عرض شام بود و از جنگ كناره گرفته بود.يكى از بردگان آزاد كرده ابو موسى به او گفت: مردم آماده پذيرفتن صلح شده ‏اند.گفت: سپاس خداوند جهانيان را. گفت: ترا حكم قرار داده‏اند. گفت: انا لله و انا اليه راجعون ابو موسى آمد و به لشگرگاه على (ع) وارد شد. در اين هنگام مالك اشتر به حضور على (ع) آمد و گفت: اى امير المومنين، مرا به مقابله عمرو بن عاص بفرست و سوگند به كسى كه خدايى جز او نيست اگر چشم من بر او افتد او را خواهم كشت.

احنف بن قيس هم به حضور على آمد و گفت: اى امير المومنين تو گرفتار زيركترين و گربزترين شخص شده‏اى، كسى كه در آغاز اسلام با خدا و رسول خدا جنگ كرده‏ است و من هم ابو موسى را آزموده و سنجيده ‏ام، او را مردى تنگ مايه يافته‏ام كه تيغش كند است، و براى اين گروه فقط مردى لازم است كه چنان با آنان نزديك شود كه تصور كنند در دست ايشان است و در هنگام لزوم چنان از آنان دور شود كه چون ستاره از ايشان فاصله داشته باشد. اگر مى‏خواهى مرا حكم قرار بده يا آنكه مرا نفر دوم يا سوم قرار بده كه عمرو عاص هر گوهى را بزند آن را مى‏گشايم و هر گرهى را بگشايد استوارتر از آنرا براى تو مى ‏زنم.

على عليه السلام اين موضوع را بر مردم عرضه داشت، نپذيرفتند و گفتند: كسى جز ابو موسى نبايد باشد.
نصر بن مزاحم همچنين مى ‏گويد، احنف به حضور على (ع) آمد و گفت: اى امير المومنين من در جنگ جمل ترا مخير كردم كه آيا با كسانى كه مطيع من هستند به حضورت بيايم، يا بنى سعد را از تو باز دارم و فرمودى قوم خود را باز دار كه همين كار تو براى يارى من بسنده است و من فرمان ترا انجام دادم و عبد الله بن قيس مردى است كه او را سنجيده‏ام و او را مردى تنگ مايه و كم ژرفا يافته‏ام و تيغش كند است و مردى يمانى است و قوم او هم همراه معاويه‏اند، اكنون هم تو گرفتار گربزترين مرد زمين شده‏ اى، كه با خدا و رسول خدا جنگ كرده است و كسى كه با اين قوم در افتد بايد چنان از آنان دور باشد كه گويى به ستاره پيوسته است و از سوى ديگر چنان به آنان نزديك باشد كه گويى در كف ايشان است. مرا گسيل دار كه به خدا سوگند او گرهى را نخواهد گشود مگر اينكه براى تو استوارتر از آن را مى‏بندم و اگر مى‏گويى من از اصحاب رسول خدا نيستم مردى از اصحاب رسول خدا را روانه كن و مرا همراه او بفرست.

على عليه السلام فرمود: اين قوم عبد الله بن قيس را كه كلاه دراز بر سر نهاده است نزد من آوردند و گفتند اين را بفرست كه بر او راضى شده‏ ايم. و خداوند فرمان خود را انجام مى ‏دهد.

نصر مى‏گويد: روايت شده است كه ابن كواء برخاست و به على عليه السلام گفت: اين عبد الله بن قيس نماينده مردم يمن به حضور پيامبر (ص) و تقسيم كننده غنيمتهاى ابو بكر و كار گزار عمر بوده است و آن قوم به او راضى شده ‏اند و ماابن عباس را هم به ايشان پيشنهاد كرديم، نپذيرفتند و گفتند: خويشاوند نزديك تو مى باشد و متهم به طرفدارى در كار تو است.

چون اين خبر به مردم شام رسيد، ايمن بن حزيم اسدى كه از همكارى با معاويه كناره گرفته بود و خواسته ‏اش اين بود كه عراقيان امير و حاكم باشند، اين ابيات را سرود و فرستاد: «اگر عراقيها رأى درستى مى‏داشتند كه به آن دست يازند و از گمراهى مصون بمانند، ابن عباس را به مقابله شما مى‏فرستادند، پاداش پدرى كه چنين پسرى پرورش داده بر خداوند است، چه مردى كه نظيرش در برش كارهاى بزرگ ميان مردم نيست…» و چون اين شعر به اطلاع مردم رسيد، گروهى از دوستان و شيعيان على به ابن عباس مايل شدند، ولى قاريان كسى جز ابو موسى را نپذيرفتند.

نصر مى‏ گويد: ايمن بن حزيم مردى عابد و مجتهد بود و معاويه براى او حكومت فلسطين را در نظر گرفته بود به شرطى كه از او پيروى كند و در جنگ با على (ع) با او همراه شود، ايمن حكم حكومت فلسطين را به او برگرداند و اين ابيات را سرود: «من هرگز با مردى كه نماز گزار است به سود پادشاه ديگرى از قريش جنگ نمى‏كنم، كه در نتيجه، قدرت او براى خودش باشد و براى من بار گناهم، پناه بر خدا از نادانى و سبكى، آيا مسلمانى را بدون جرمى بكشم، در آن صورت زندگى من هر چند هم زندگى كنم براى من سود بخش نيست» نصر بن مزاحم مى‏گويد: پس از اينكه شاميان به عمرو عاص و عراقيان به ابو موسى راضى شدند، شروع به نگارش صلحنامه كردند و سطر نخست آنرا چنين نوشتند: «اين عهدى است كه على امير المومنين و معاوية بن ابى سفيان بر آن موافقت كردند».

معاويه گفت: چه بد مردى خواهم بود كه اقرار كنم او امير المومنين است و با او جنگ كرده باشم عمرو عاص خطاب به عراقيان گفت: در اين عهد نامه نام على و نام پدرش را مى‏ نويسيم، كه او امير شماست ولى امير ما نيست. و چون عهد نامه را به حضور على (ع) برگرداندند، فرمان داد عنوان امير المومنين را محو كنند، احنف گفت: عنوان امير المومنين را از نام خويشتن محو مكن كه بيم آن دارم اگر آنرامحو كنى ديگر هرگز به تو باز نگردد، آن را محو مكن. على عليه السلام فرمود: امروز هم چون روز صلح حديبيه است كه چون صلحنامه را نوشتند آغاز آن چنين بود: «اين عهدى است كه بر طبق آن محمد رسول خدا با سهيل بن عمرو مصالحه نمود» سهيل گفت: اگر من مى‏دانستم و معتقد بودم كه تو رسول خدايى هرگز با تو جنگ و مخالفت نمى‏كردم و در آن صورت من در جلوگيرى از تو كه رسول خدا باشى براى طواف به بيت الله الحرام ستمگر خواهم بود، و بنويسيد «از محمد بن عبد الله»، پيامبر (ص) به من فرمودند «اى على من به طور قطع رسول خدايم و من محمد بن عبد الله هستم و اينكه در عهد نامه خود براى ايشان بنويسم، از محمد بن عبد الله، رسالت مرا از من محو نمى‏كند، همانگونه كه مى‏خواهند بنويس و آنچه را مى‏خواهند محو كنى محو كن و همانا كه براى تو هم نظير اين موضوع پيش خواهد آمد و در حالى كه مورد ستم خواهى بود، عنوان خود را عطا خواهى كرد».

نصر مى‏ گويد: و روايت شده است كه عمرو عاص نامه را نزد على (ع) آورد و از او خواست عنوان امير المومنين را از نام خود پاك كند و در اين هنگام بود كه على (ع) داستان صلح حديبيه را براى عمرو عاص و حاضران بيان كرد و فرمود: آن عهدنامه را من ميان خودمان و مشركان نوشتم، امروز هم [چنان نامه‏يى‏] ميان خودمان و فرزندان آنان مى‏نويسم، همانگونه كه رسول خدا (ص) براى پدران ايشان نوشت و اين هم شبيه و نظير آن است. عمرو گفت: سبحان الله آيا ما را به كافران تشبيه مى‏ كنى و حال آنكه ما مسلمانيم على (ع) گفت: اى پسر نابغه كدام زمان دوست كافران و دشمن مسلمانان نبوده‏اى عمرو برخاست و گفت: به خدا سوگند پس از امروز ميان من و تو مجلسى صورت نخواهد گرفت. و على فرمود: همانا به خدا سوگند اميدوارم كه خداوند [ما را] بر تو و يارانت چيره گرداند.در اين هنگام گروهى كه شمشيرهاى خود را بر دوش خويش نهاده بودند پيش آمدند و گفتند: اى امير المومنين به هر چه مى‏خواهى فرمان بده، سهل بن حنيف به آنان گفت: اى مردم اين انديشه خود را باطل بدانيد كه ما شاهد صلح پيامبر (ص) در حديبيه بوده‏ايم و اگر جنگ را به مصلحت مى‏دانستيم همانا جنگ مى‏ كرديم.

ابراهيم بن ديزيل [بر گفتار سهل بن حنيف‏] اين را هم افزوده است: من خودم‏در حديبيه، ابو جندل را با آن حال ديدم و اگر مى‏توانستم فرمان رسول خدا را رد كنم رد مى‏كردم و بعد هم از آن صلح چيزى جز خير نديديم.

نصر بن مزاحم مى‏گويد: ابو اسحاق شيبانى روايت مى‏كند و مى‏گويد: آن صلحنامه را نزد سعيد بن ابى بردة ديدم و خواندم، صحيفه‏يى زرد رنگ بود و بر آن دو مهر خورده بود مهرى پايين آن و مهرى بالاى آن بود، بر مهر على (ع) نوشته شده بود «محمد رسول الله صلى الله عليه» و بر مهر معاويه نوشته شده بود «محمد رسول الله»، و چون خواستند ميان على (ع) و معاويه و شاميان عهد نامه بنويسند به على (ع) گفته شد: آيا اقرار مى‏كنى كه آنان مومن و مسلمانند فرمود: من براى معاويه و يارانش اقرار نمى‏ كنم كه مؤمن و مسلمان باشند، ولى معاويه هر چه مى‏خواهد بنويسد و به هر چه مى‏خواهد اقرار كند و هر نامى كه مى‏خواهد بر خود و اصحابش نهد، و چنين نوشتند: «اين عهدى است كه على بن ابى طالب و معاوية بن ابى سفيان بر آن موافقت كردند، على بن ابى طالب براى مردم عراق و ديگر پيروان مومن و مسلمان خود كه همراه اويند و معاوية بن ابى سفيان براى مردم شام و ديگر پيروان مومن و مسلمان خود كه همراه اويند، چنين مقرر مى‏دارند كه ما به حكم خداوند متعال و كتابش گردن مى‏نهيم و هيچ چيزى جز آن ما را هماهنگ نخواهد كرد و كتاب خدا از آغاز تا انجامش ميان ما حكم خواهد بود، آنچه را قرآن زنده كرده است ما زنده مى ‏كنيم و آنچه را قرآن از ميان برده است از ميان ببريم، اگر دو حكم موضوع اين حكم را در كتاب خدا يافتند، از آن پيروى خواهند كرد و اگر دو داور، آنرا در قرآن نيافتند به سنت عادله كه پراكنده كننده نباشد عمل خواهند كرد، دو داور عبد الله بن قيس و عمرو بن عاص هستند.

و دو داور از على و معاويه و از هر دو لشكر پيمان گرفته‏اند كه از جهت جان و مال و فرزندان و زنان خود در امان باشند و اينكه امت، آن دو و حكمى را كه صادر مى‏كنند يارى خواهند داد و بر مومنان و مسلمانان هر دو گروه، عهد و پيمان خداوند است كه به آنچه آن دو داور حكم مى‏كنند، عمل كنند به شرط آنكه موافق كتاب و سنت باشد. ضمنا بر زمين گذاشتن اسلحه و امنيت و صلح تا هنگام صدور حكم، مورد توافق هر دو گروه است،و بر هر يك از داوران عهد و پيمان خداوند است كه ميان امت، به حق حكم كنند، نه به هوى و هوس، مدت داورى، يك سال كامل است ولى اگر دو داور دوست داشتند كه آنرا زودتر تمام كنند مى ‏توانند. اگر يكى از دو داور بميرد، امير و پيروان او مى‏توانند مردى ديگر به جاى او برگزينند و نبايد از حق و عدل فرو گذارى كنند و اگر يكى از دو امير بميرد، انتصاب كس ديگرى به امارت كه به اميرى او راضى باشند و روش او را بپسندند براى اصحاب آن امير محفوظ است. پروردگارا ما از تو بر ضد كسى كه آنچه را در اين صحيفه آمده است رها كند و در آن اراده ستم و از حد در گذشتن كند يارى مى‏ طلبيم.»

نصر بن مزاحم مى‏ گويد: روايت بالا، روايت محمد بن على بن حسين (ع) و شعبى است، ولى جابر از زيد بن حسن بن حسن افزونيهايى بر آن نسخه روايت مى‏كند [و روايت او چنين است‏]: «اين پيمان‏نامه‏يى است كه على بن ابى طالب و معاوية بن ابى سفيان بر آن موافقت كرده‏اند و پيروان آن دو هم به آنچه ايشان رضايت داده‏اند توافق كرده‏اند كه حكم كتاب خدا و سنت رسول خدا حاكم باشد، و اين فرمان على براى همه اهل عراق و شيعيان او اعم از شاهد و غايب است و فرمان معاويه براى همه مردم شام و پيروانش اعم از شاهد و غايب است، كه ما راضى شده‏ايم به قرآن، هر گونه كه حكم كند و اينكه مطيع امر آن باشيم در هر چه كه به آن امر كند، كه چيزى جز قرآن نمى‏تواند ما را هماهنگ و متحد سازد، و در آنچه ميان ما مورد اختلاف است، كتاب خداوند سبحان را از آغاز تا انجامش داور قرار داده‏ايم، آنچه را كه قرآن زنده كرده است زنده مى‏ داريم و آنچه را از ميان برده است از ميان مى‏بريم، بر اين توافق كرديم و راضى شديم، على و شيعيانش راضى شدند كه عبد الله بن قيس را ناظر و داور بفرستند و معاويه و پيروانش راضى شدند كه عمرو عاص را ناظر و داور گسيل دارند و آنان از آن دو، عهد و ميثاق استوار گرفته ‏اند و بزرگترين عهدى كه خداوند از بندگان خويش گرفته است از آن دو گرفته ‏اند تا در آنچه براى آن برگزيده شده‏اند قرآن را پيشواى خود قرار دهند و از آن به چيزى ديگر توجه نكنند و هر چه را در آن نبشته يافتند از آن در نگذرند و هر چه را در قرآن نيافتند به سنت جامع رسول خدا (ص) ارجاع دهند و به عمد بر خلاف آن، كارى نكنند و از هواى نفس پيروى نكنند و در موردى كه مشتبه است وارد نشوند.

عبد الله بن قيس و عمرو عاص از على و معاويه ‏عهد و پيمان خدايى گرفتند كه به آنچه بر طبق كتاب خدا و سنت پيامبر (ص) حكم كنند راضى باشند و حق نداشته باشند كه آن حكم را بشكنند يا با آن مخالفت ورزند، و اينكه دو داور پس از صدور حكم خود، به جان و اموال و خاندان خود تا آنگاه كه از حق تجاوز نكرده‏ اند در امان باشند، چه كسى به آن حكم راضى باشد و چه آنرا ناخوش داشته باشد، و حكمى را كه بر مبناى عدل صادر كنند بايد مردم در آن مورد يار و ياورشان باشند، و اگر يكى از دو داور پيش از پايان داورى بميرد امير آن گروه و پيروانش مى‏ توانند مرد ديگرى را به جاى او برگزينند و نبايد از اهل عدل و داد درگذرند و بديهى است بر عهده آن داور كه برگزيده مى‏ شود همان عهد و ميثاق كه بر شخص قبل از او بوده است خواهد بود كه به كتاب خدا و سنت رسول خدا داورى كند، و براى او همان امانى خواهد بود كه براى شخص قبل، و اگر يكى از دو امير بميرد بر پيروان اوست كه به جاى او مردى را كه به عدل و داد گريش راضى باشند به اميرى بگمارند، اين حكم در حالى كه امنيت و مذاكره و بر زمين نهادن سلاح و ترك مخاصمه را همراه خواهد داشت اجراء مى‏ شود، و بر هر دو داور عهد و ميثاق خداوند است كه كمال كوشش خود را مبذول دارند و مرتكب ستمى نشوند و در كارى كه شبهه انگيز است وارد نشوند و از حكم قرآن تجاوز نكنند و اگر چنين نكنند امت از داورى آنان بيزار خواهد بود و هيچ عهد و پيمانى براى آن دو نخواهد بود.

و رعايت اين مقررات و شرايط كه در اين عهد نامه آمده و نام برده شده است بر هر يك از دو داور و بر دو امير و افراد هر دو گروه واجب است، و خداوند متعال، خود نزديكترين گواه و محافظ خواهد بود و مردم بر جان و مال و خاندان خود تا پايان مدت در امانند و بايد سلاح بر زمين نهاده و راهها امن باشد و حاضر و غايب افراد دو گروه همگى در امان خواهند بود، دو داور بايد در جايى كه فاصله آن با مردم عراق و شام يكسان باشد منزل كنند و كسى آنجا حق حضور ندارد، مگر كسى كه دو داور بر حضور او رضايت دهند، مسلمانان به دو داور تا پايان ماه رمضان مهلت داده‏اند و اگر داوران مصلحت ديدند كه در اعلام رأى شتاب كنند، مى ‏توانند چنان كنند و اگر خواستند پس از ماه رمضان هم آنرا به تأخير اندازند تا پايان موسم حج مى ‏توانند تأخير كنند، و اگر نتوانستند تا پايان موسم حج بر طبق حكم قرآن و سنت پيامبر خدا حكم كنند، مسلمانان به حال نخست خود در جنگ بر مى ‏گردند و پس از آن، هيچيك از اين شرايط ميان آنان نخواهند بود، و بر امت عهد و ميثاق خداوند است كه به آنچه در اين عهد نامه آمده است وفا كنندو آنان همگى بر ضد كسى خواهند بود كه در اين پيمان اراده مخالفت و ستم كند يا براى نقض آن چاره انديشى كند، ده تن از ياران على و ده تن از ياران معاويه گواه اين عهد نامه‏اند و تاريخ نگارش آن يك شب باقى مانده از صفر سال سى و هفتم است.

نصر مى‏ گويد: عمرو بن سعيد از ابو جناب از ربيعه جرمى نقل مى‏ كند كه مى‏ گفته است چون عهد نامه نوشته شد، مالك اشتر را فرا خواندند كه همراه ديگر گواهان گواهى دهد، گفت: دست راستم بر بدنم نباشد و دست چپم براى من بهره ‏يى نداشته باشد اگر در اين صحيفه نام من براى صلح و ترك مخاصمه نوشته شود، آيا من در اين مورد داراى دليلى روشن از خداوند خود نيستم و يقين به گمراهى دشمنم ندارم آيا اگر شما تن به پستى نمى ‏داديد پيروزى را بدست نمى ‏آورديد مردى از ميان مردم به اشتر گفت: به خدا سوگند من نه پيروزى ديدم و نه پستى و زبونى را، اينك بيا بر خودت گواه باش و آنچه را در اين صحيفه نوشته شده است اقرار كن كه ترا از مردم چاره نيست، اشتر گفت: آرى به خدا سوگند كه من در دنيا براى منافع اين جهانى و در آخرت براى ثوابهاى آخرت از تو رويگردانم و خداوند با اين شمشير من خون مردانى را ريخته است كه تو در نظرم بهتر از آنان نيستى و خون تو هم از خون آنان محترم‏تر نيست.

نصر بن مزاحم مى ‏گويد: مردى كه اين سخن را به اشتر گفت اشعث بن قيس بود. گويد: گويى كه خودخواهى و بزرگى او منكوب شد، [اشتر] گفت: ولى من به آنچه امير المومنين بدان راضى شده است راضى هستم و به آنچه او در آن داخل شده است داخل مى‏ شوم و از آنچه او بيرون آمده است بيرون مى ‏آيم كه امير المومنين جز در هدايت و صواب در نمى ‏آيد.

نصر مى ‏گويد: عمر بن سعد از ابو جناب كلبى از اسماعيل بن شفيع از سفيان بن- سلمه نقل مى‏ كرد كه مى‏ گفته است چون نوشتن نامه تمام شد و گواهان، گواهى دادند و مردم راضى شدند، اشعث همراه گروهى با رو نوشتى از نامه بيرون آمد تا آنرا براى مردم بخواند و بر ايشان عرضه دارد، نخست از كنار صفهايى از شاميان كه كنار پرچمهاى خود ايستاده بودند عبور كرد و براى آنان خواند كه به آن راضى شدند، سپس از كنار صفهايى از عراقيان كه كنار درفشهاى خود ايستاده بودند عبور كرد و براى آنان هم خواند كه بر آن راضى شدند، تا آنكه از كنار پرچمهاى قبيله عنزة عبور كرد كه چهار هزار مرد خفتان پوش از ايشان در صفين همراه على (ع) بودند، و چون عهد نامه را براى آنان خواند دو جوان بانگ برداشتند كه «لا حكم الا لله» و سپس با شمشيرهاى خود به شاميان حمله كردند و مى‏ كشتند تا آنكه كنار در خيمه معاويه كشته شدند و آن دو نخستين كسان بودند كه اين اشعار را دادند و نام آن دو جعد و معدان بود، سپس عهد نامه را كنار قبيله مراد برد، صالح بن شقيق كه از سران آن قبيله بود اين بيت را خواند: «على را چه پيش آمده است كه در مورد خونها حكميت را پذيرفته است و اگر روزى با احزاب جنگ كند و آنانرا بكشد ستمى نكرده است».

و سپس گفت: «حكم دادن جز براى خدا نيست هر چند مشركان را ناخوش آيد.» آنگاه از كنار رايات بنى راسب گذشت و عهد نامه را بر ايشان خواند مردى از ايشان گفت: فرمان و حكم جز براى خدا نيست، راضى نمى‏ شويم و در دين خدا حكميت مردان را نمى‏ پذيريم. سپس از كنار رايات تميم گذشت و عهدنامه را براى آنان خواند، مردى از ايشان گفت: حكم جز براى خدا نيست كه بر حق حكم مى‏ كند و او بهترين حكم كنندگان است، مرد ديگرى از ايشان گفت: اما اين اشعث در اين مورد نيزه كارى زده است، عروة بن اديه برادر مرداس بن اديه تميمى از صف بيرون آمد و گفت: آيا مردان را در امر خدا داور قرار مى‏دهيد هيچ حكمى جز براى خدا نيست،اى اشعث، كشته شدگان ما كجايند و سپس شمشير خود را كشيد كه بر اشعث فرود آورد، خطا كرد و ضربت سبكى به كفل اسب او زد، مردم بر او فرياد كشيدند كه دست نگهدار و او دست بداشت، اشعث پيش قوم خود برگشت، احنف و معقل بن قيس و مسعر بن فدكى و تنى چند از مردان بنى تميم پيش او رفتند و تنفر خود را از كار عروة اظهار داشتند و از او عذر خواستند، اشعث پذيرفت و به حضور على عليه السلام رفت و گفت: اى امير المومنين من موضوع حكميت را بر صفوف مردم شام و مردم عراق عرضه داشتم و همگان گفتند: راضى و خشنوديم تا آنكه از كنار رايات بنى راسب و گروهى اندك از ديگر مردمان عبور كردم كه آنان گفتند: ما راضى نيستيم حكمى نيست مگر براى خدا و اكنون همراه مردم عراق و شاميان بر آنان حمله بريم و آنانرا بكشيم، على عليه السلام فرمود مگر غير از يكى دو رايت و گروهى از مردم بوده‏اند گفت نه، فرمود: رهايشان كن.

نصر مى‏گويد: على عليه السلام چنين پنداشته بود كه شمار ايشان اندك است و نبايد به آنان اعتنايى كرد ولى ناگهان صداى مردم او را به خود آورد كه از هر سو و ناحيه فرياد مى‏زدند، حكمى نيست مگر براى خدا، اى على حكم براى خداوند است نه براى تو، راضى نيستيم كه مردان در دين خدا حكميت و داورى كنند، خداوند فرمان خود را در مورد معاويه و يارانش صادر فرموده است، كه بايد كشته شوند يا زير فرمان ما در آيند و به آنچه ما براى آنان حكم كنيم تن دهند، ما همان هنگام كه به تعيين آن دو داور راضى شديم لغزش و خطا كرديم و اينك كه خطا و لغزش ما براى ما آشكار شده است به سوى خدا بازگشته و توبه كرده‏ايم، تو هم اى على همانگونه كه ما باز گشتيم باز گرد و همانگونه به درگاه خدا توبه كن و گرنه از تو بيزارى مى ‏جوييم.

على عليه السلام فرمود: واى بر شما آيا پس از رضايت و عهد و ميثاق برگرديم مگر خداوند متعال نفرموده است «به عهدها وفا كنيد» مگر نفرموده است «چون با خدا عهدى بستيد وفا كنيد و هرگز پيمانها و سوگندهايى را كه استوار شده است مشكنيد و حال آنكه خداوند را بر خود كفيل قرار داده‏ايد» و على (ع) از اينكه از آن عهد برگردد خوددارى فرمود و خوارج هم موضوع حكميت را گمراهى مى‏دانستند و از طعن در آن مورد خوددارى نمى‏كردند و از على (ع) اظهار بيزارى‏ كردند و على (ع) هم از آنان تبرى فرمود.

نصر بن مزاحم مى ‏گويد: محمد بن جريش برخاست و به حضور على (ع) آمد و گفت: اى امير المومنين آيا راهى براى برگشت از اين عهد نامه وجود دارد و اى كاش چنين شود، به خدا سوگند بيم آن دارم كه مايه خوارى و زبونى شود.على عليه السلام فرمود: آيا پس از آنكه آنرا نوشته ‏ايم بشكنيم نه اين روا نيست.

نصر مى ‏گويد: عمر بن نمير بن وعله از ابو الوداك نقل مى‏كند كه چون مردم تظاهر به پذيرفتن حكم قرآن كردند و نامه صلح و حكميت نوشته شد، على عليه السلام فرمود: همانا من اين كار را انجام دادم به سبب آنكه شما در جنگ، پستى و سستى نشان داديد، در اين هنگام افراد قبيله همدان همچون كوه حصير كه نام كوهى در يمن است استوار پيش آمدند، سعيد بن قيس و پسرش عبد الرحمان كه نوجوانى بود و زلفى داشت با ايشان بودند، سعيد گفت: اينك من و قوم من آماده ‏ايم و فرمان ترا رد نمى‏ كنيم هر چه مى‏ خواهى فرمان بده تا آنرا عمل كنيم، فرمود اگر اين پيشنهاد شما قبل از نوشتن عهد نامه مى ‏بود آنان را تار و مار مى‏كردم يا آنكه گردنم زده مى‏شد [تا پاى جان ايستادگى مى‏كردم‏] ولى اكنون به سلامت باز گرديد [به جان خودم چنان نيستم كه فقط يك قبيله تنها را در قبال مردم روياروى بدارم.]…

نصر بن مزاحم مى ‏گويد شعبى روايت مى‏ كند كه على عليه السلام در جنگ صفين هنگامى كه مردم تن به صلح دادند و به آن اقرار كردند، فرمود: همانا اين قوم [شاميان‏] مردمى نيستند كه به حق باز گردند و به سخن حق سر تسليم فرو آورند، مگر آنكه پيشاهنگان و طلايه داران آهنگ ايشان كنند و از پى ايشان لشكرها فرا رسند و تا آنكه با لشكرهاى گران آهنگ ايشان شود و سپس لشكرهاى ديگر نقاط از پى آن‏فرا رسند و تا آنگاه كه لشكر از پى لشكر به سرزمين آنان كشيده شود و تا آنگاه كه سواران به همه نواحى آنان از هر سو حمله برند و اسبها را در مراتع و چراگاههاى ايشان رها كنند تا از هر سو بر آنان يورش آورند و قومى راست اعتقاد و شكيبا با آنان روياروى شوند و چنان باشد كه كشته شدن كشتگان و فراوانى مردگان در راه خدا بر كوشش ايشان در فرمانبردارى از خداوند بيفزايد و خود مشتاق و حريص به ديدار خدا باشند، همچنان كه ما خود همراه رسول خدا با پدران و پسران و برادران و دايي ها و عموهاى خود جنگ مى‏ كرديم و آنان را مى‏ كشتيم و اين كار فقط بر ايمان و تسليم ما مى ‏افزود و تحمل ما براى سخت‏ترين اندوه ها و كوشش در جهاد با دشمنان ما را بيشتر مى‏كرد و همواره مبارزه با دليران و هماوردان را كوچك مى‏شمرديم و چنان بود كه مردى از ما و مردى از دشمنان ما چنان به يكديگر حمله مى‏كردند كه دو حيوان نر قوى به يكديگر حمله مى‏كنند و جان خود را حفظ مى‏كردند، تا كداميك بتواند جام مرگ را به رقيب بنوشاند، گاه پيروزى از آن ما بود و گاه از آن دشمن، و چون خداوند ما را شكيبا و پايدار و راست اعتقاد ديد، بر دشمن ما شكست و درماندگى و بر ما نصرت و پيروزى نازل فرمود، به جان خودم سوگند كه اگر ما اين چنين كه شما عمل مى‏كنيد عمل مى‏كرديم هرگز دين بر پا نمى‏گشت و اسلام نيرومند نمى ‏شد.[به خدا سوگند در آن صورت از آن خون خواهيد دوشيد پس آنچه به شما مى‏گويم حفظ كنيد.]

نصر بن مزاحم از عمرو بن شمر از فضيل بن خديج نقل مى‏كند كه مى‏گفته است، هنگامى كه عهد نامه نوشته شد به على عليه السلام گفتند: اشتر به آنچه در اين عهد نامه نوشته شده است راضى نيست و عقيده‏يى جز جنگ با آن قوم ندارد، على (ع) فرمود: چنين نيست، چون من به آن راضى باشم اشتر هم راضى خواهد شد و من و شما [به عهد نامه‏] راضى شده‏ايم و پس از رضايت، بازگشت از آن و تبديل آن پس از اقرار [به مفاد آن‏] مصلحت نيست مگر آنكه خداوند در موردى نافرمانى شود يا از حدودى كه در عهدنامه نوشته شده است تجاوز كنند، اما آنچه در مورد اينكه اشتر فرمان من و آنچه را كه من به آن معتقدم رها كرده است گفتيد، او از آن گروه نيست و من او را بر آن حال نمى‏دانم و اى كاش دو تن مثل او ميان شما مى‏بود، و نه، اى‏كاش كه فقط يك تن ديگر چون او ميان شما بود كه نسبت به دشمن من مانند او مى‏انديشيد، در آن صورت زحمت شما بر من سبك مى‏شد و اميدوار مى‏شدم كه برخى از كژى‏هاى شما براى من راست گردد.

نصر مى ‏گويد: ابو عبد الله زيد اودى نقل مى‏كند كه مردى از قبيله ايشان به نام عمرو بن اوس در جنگ صفين همراه على (ع) بود، معاويه او را همراه گروه بسيارى به اسيرى گرفته بود، عمرو عاص به معاويه گفت: آنان را بكش، عمرو بن اوس گفت: اى معاويه مرا مكش كه تو دايى من هستى، افراد قبيله اود برخاستند و از معاويه خواستند در مجازات او تخفيف دهد و او را به آنان ببخشد، معاويه گفت از او دست بداريد كه به جان خودم سوگند اگر در اين ادعاى خود كه من دايى او هستم راستگو باشد همان موضوع او را از شفاعت شما بى‏نياز مى‏كند و گرنه شفاعت شما باشد براى بعد، سپس عمرو بن اوس را نزديك خود فراخواند و گفت: من از كجا دايى تو هستم و حال آنكه به خدا سوگند هيچگاه ميان بنى عبد شمس و قبيله اود پيوند زناشويى نبوده است، عمرو بن اوس گفت اگر به تو بگويم و آن را بشناسى مايه امان من خواهد بود گفت: آرى، عمرو بن اوس گفت: مگر ام حبيبه خواهر تو همسر پيامبر (ص) و مادر مومنان نيست من فرزند ام حبيبه ‏ام و تو برادر اويى و در اين صورت تو دايى من خواهى بود، معاويه گفت: خدا پدر اين را بيامرزد، كه ميان اين اسيران كس ديگرى غير از او به اين موضوع توجه نكرده است، و سپس او را آزاد كرد.

ابراهيم بن حسين بن على كسائى كه به ابن ديزيل همدانى معروف است، در كتاب صفين خود چنين نقل مى‏كند كه عبد الله بن عمر از عمرو بن محمد نقل كرده است كه معاويه عمرو عاص را فرا خواند تا او را به عنوان داور گسيل دارد، هنگامى كه عمرو آمد معاويه جامه جنگ و كمربند بر تن داشت و شمشير حمايل كرده بود و برادرش و گروهى از قريش پيش او بودند. معاويه به عمرو گفت: مردم كوفه على را در مورد داورى ابو موسى مجبور كردند و على او را نمى‏خواست و حال آنكه ما به‏ داورى تو خشنوديم، مردى رقيب تو خواهد بود كه هر چند زبان ‏آور است ولى كاردش كند و بى ‏برش است، در عين حال از دين بهره‏يى دارد، چون او شروع به سخن كرد بگذار هر چه مى‏خواهد بگويد، سپس تو سخن بگو و مختصر و اندك كن و مفصل را برش بده و همه انديشه خود را به او بازگو مكن و بدان كه پوشيده نگهداشتن راى و انديشه موجب فزونى عقل است. اگر او ترا از مردم عراق بيم داد، تو او را از شاميان بترسان و اگر ترا از على بيم داد، تو او را از معاويه بيم بده و اگر تو را از مصر ترساند، تو او را از يمن بترسان و اگر او با سخنان مفصل با تو رو به رو شد، تو سخنان كوتاه به او بگو.

عمرو عاص به او گفت: اى معاويه، اينك تو و على دو مرد قريش هستيد و تو در جنگ خود به آنچه اميد داشتى نرسيدى و از آنچه مى‏ترسيدى در امان قرار نگرفتى و ضمنا متذكر شدى كه عبد الله [ابو موسى‏] متدين است و شخص دين‏دار نصرت داده شده است و به خدا سوگند انگيزه‏هاى ديگر او را نابود مى‏ سازم و انديشه پوشيده‏اش را بيرون مى‏ كشم ولى هر گاه كه موضوع سبقت در ايمان و هجرت و مناقب على را پيش بكشد نمى ‏دانم كه چه بايد بگويم، معاويه گفت: هر چه به مصلحت بينى بگو، عمرو گفت: پس مرا با آنچه كه خود صلاح بدانم وا مى‏ گذارى و خشمگين از پيش معاويه رفت كه او با توجه به اعتقاد به نفس خويش خوش نمى ‏داشت در آن باره به او سفارش و پند داده شود، و چون از پيش معاويه بيرون آمد به دوستان خود گفت: معاويه مى‏خواهد موضوع مذاكره با ابو موسى را كوچك نشان دهد زيرا مى‏داند كه من فردا ابو موسى را فريب مى‏ دهم و دوست دارد بگويد عمرو عاص، مرد زيرك خردمندى را فريب نداده است، و من بزودى خلاف اين موضوع را بر او ثابت مى ‏كنم و در اين مورد اشعارى سرود، كه [مضمون برخى از آنها] چنين است: «معاوية بن حرب مرا تشجيع مى ‏كند، گويى من در قبال حوادث مردى درمانده‏ ام، نه كه من به لطف خدا از معاويه بى ‏نيازم و خداوند يارى دهنده است…» چون شعر او به اطلاع معاويه رسيد از آن خشمگين شد و گفت: اگر نه اين است كه بايد حركت كند و برود براى او فكرى مى‏ كردم عبد الرحمان بن ام الحكم به معاويه گفت: به خدا سوگند نظير عمرو عاص ميان قريش بسيار است ولى تو خود را به او نيازمند مى‏ پندارى، نفس خود را از او به بى ‏نيازى وا دار.معاويه بن عبد الرحمان‏ گفت: شعر او را پاسخ بده و او ضمن سرزنش عمرو عاص از گريختن او از مقابل على (ع) در جنگ صفين چنين سرود: «… اين سركشى و ستمى را كه در آن هستى رها كن كه ستمگر نفرين شده است، مگر تو در صفين از جنگ با على جان خود را در نبردى و در بذل جان بخيل نبودى آن هم از بيم آنكه مرگ ترا در ربايد و هر جوانمردى را بزودى مرگ در مى‏يابد…»

نصر بن مزاحم مى ‏گويد: آنگاه مردم روى به كشتگان خويش آوردند و آنان را به خاك سپردند. و نيز مى‏گويد. «آنگاه كه عمر بن خطاب حابس بن سعد طائى را خواست، به او گفت: مى‏خواهم قضاوت حمص را به تو وا گذارم، چگونه انجام خواهى داد گفت: نخست با كوشش و اجتهاد راى خود را بررسى مى‏كنم و سپس با همنشينان خود مشورت مى‏ كنم. عمر گفت: به حمص برو، حابس اندكى دور شد و بازگشت و گفت: اى امير المومنين خوابى ديده‏ام و دوست دارم آنرا براى تو بازگو كنم. گفت: بگو. گفت: چنان ديدم كه خورشيد از خاور روى آورد و همراهش گروهى بسيارند و گويى ماه از باختر آمد و همراه آن هم گروهى بسيارند. عمر گفت: تو در كدام گروه بودى گفت: همراه ماه بودم. عمر گفت: همراه نشانه‏يى بوده‏اى كه محو مى‏ شود، برو كه به خدا سوگند نيايد براى من عهده ‏دار كارى بشوى.

حابس در جنگ صفين همراه معاويه بود و رايت قبيله طى با او بود و كشته شد، عدى بن حاتم در حالى كه زيد پسرش همراهش بود از كنار او گذشت، زيد كه او را ديد به عدى گفت: پدر جان، به خدا سوگند اين دايى من است، گفت: آرى خداوند دايى ترا لعنت كناد و به خدا سوگند كشته شدن او چه بد كشته شدنى است زيد همانجا ايستاد و چند بار گفت: چه كسى اين مرد را كشته است مردى كشيده قامت از قبيله بكر بن وائل كه موهاى خود را خضاب بسته بود بيرون آمد و گفت: من او را كشته ‏ام. زيد پرسيد: چگونه او را كشتى و او شروع به نقل چگونگى آن كرد كه ناگاه زيد بر او نيزه زد و او را كشت. و اين موضوع پس از پايان يافتن جنگ بود، عدى پدر زيد بر او حمله كرد و در حالى كه او و مادرش را دشنام مى‏ داد، مى‏ گفت: اى پسر زن بى‏خرد و احمق من بر دين محمد (ص) نخواهم بود اگر ترا به آنان نسپارم [تا قصاص كنند]. زيد بر اسب خود تازيانه زد و به معاويه پيوست، معاويه او را گرامى داشت و او را بر مركب خاص نشاند و محل نشستن‏ او را هم نزديك خود قرار داد، عدى دستهاى خويش را بر آسمان برافراشت و بر زيد نفرين كرد و گفت: بار خدايا زيد از مسلمانان دورى جست و به ملحدان پيوست، پروردگارا تيرى از تيرهاى خودت را كه خطا نمى‏رود به او بزن كه تير تو هيچ گاه بر خطا نمى‏رود، به خدا سوگند از اين پس هرگز يك كلمه هم با او سخن نمى‏گويم و هرگز يك سقف بر من و او سايه نخواهد افكند.

زيد بن عدى در مورد كشتن آن مرد بكرى چنين سروده است: «چه كسى از من به افراد قبيله طى اين پيام را مى‏رساند كه من انتقام خون دايى خويش را گرفتم و خود را در آن گنهكار نمى‏بينم…»… نصر مى‏گويد: شعبى از زياد بن نضر روايت مى‏كند كه على (ع) چهار صد تن را گسيل داشت كه شريح بن هانى حارثى بر آنان فرماندهى داشت و عبد الله بن عباس هم همراهشان بود كه عهده‏دار امامت در نماز باشد [و كارهاى آنان را سرپرستى كند] و ابو موسى اشعرى هم با آنان بود. معاويه هم عمرو بن عاص را با چهار صد تن گسيل داشت و آنان دو داور را به حال خود گذاشتند، عبد الله بن قيس [ابو موسى‏] در انديشه بود كه عبد الله عمر بن خطاب را خليفه كند و همواره مى‏گفت: به خدا سوگند اگر بتوانم سنت و روش عمر را زنده مى‏كنم.

نصر مى ‏گويد: در حديث از محمد بن عبيد الله، از جرجانى آمده است كه چون ابو موسى خواست حركت كند، شريح بن هانى برخاست و دست او را در دست‏گرفت و گفت: اى ابو موسى تو به كارى بزرگ گماشته شده‏اى كه شكست در آن غير قابل جبران است و اگر فتنه‏يى در آن روى دهد اصلاح نمى‏شود، و تو هر چه بگويى چه به سود و چه به زيان خودت باشد تصور مى‏شود حق است و آنرا صحيح مى ‏پندارند، هر چند باطل باشد، و مى‏دانى كه اگر معاويه بر مردم عراق حكومت كند آنان را بقايى نخواهد بود و حال آنكه اگر على بر شاميان حاكم شود بر ايشان باكى نخواهد بود، وانگهى از تو در آن هنگام كه به كوفه آمده بودى و [نيز] در جنگ جمل نوعى فرومايگى و خوددارى از همراهى با على سرزده است كه اگر اينك آن يك كار را به كارى ديگر نظير آن، به دو كار ناپسند مبدل كنى گمان بد درباره‏ات به يقين و اميد به نوميدى مبدل خواهد شد و سپس شريح در اين باره براى ابو موسى اشعارى سرود كه چنين است: «اى ابو موسى گرفتار بدترين دشمن شده‏اى، جانم فدايت، مبادا عراق را تباه كنى…» ابو موسى گفت: براى قومى كه مرا متهم مى‏دارند سزاوار نيست مرا گسيل دارند كه باطلى را از ايشان دفع كنم يا حقى را به سوى ايشان بكشم.

مدائنى در كتاب صفين خود مى‏گويد، چون عراقيان با وجود كراهت على عليه السلام، بر داورى ابو موسى اتفاق كردند و او را براى آن كار آوردند، عبد الله بن- عباس نزد او آمد و در حالى كه اشراف و سرشناسان مردم كوفه آنجا بودند به او گفت: اى ابو موسى مردم كوفه به تو راضى نشده‏اند از اين جهت كه فضل و برترى داشته باشى كه كسى با تو در آن شريك نباشد و چه بسيار كسانى از مهاجران و انصار و پيشگامان كه از تو بهتر بودند، ولى عراقيان فقط داورى مى‏خواستند كه يمانى باشد و مى‏ديدند كه بيشتر سپاهيان شام هم يمانى هستند، به خدا سوگند من گمان مى‏ كنم كه اين كار براى تو و ما شر است، و زيركترين مرد عرب را به جان تو انداخته ‏اند، و در معاويه هيچ صفتى كه به آن سزاوار خلافت باشد وجود ندارد و اگر تو با حق گفتن خود، باطل او را در هم بكوبى آنچه را كه حاجت تو است از او به دست‏خواهى آورد و اگر باطل او در حق تو طمع بندد آنچه را كه خواسته اوست از تو بدست خواهد آورد، و اى ابو موسى بدان كه معاويه، «اسير آزاد شده» اسلام است و پدرش سالار احزاب بوده است، وانگهى معاويه بدون رايزنى و بدون آنكه با او بيعت شده باشد ادعاى خلافت مى‏ كند، و اگر براى تو مدعى شود كه عمر و عثمان او را به حكومت و كارگزارى گماشته ‏اند راست مى‏ گويد ولى توجه داشته باش كه عمر در حالى كه خودش بر معاويه والى بود او را به كارگزارى گماشت همچون طبيب كه او را از آنچه اشتهاى آنرا داشت پرهيز داد و به آنچه خوش نمى ‏داشت وا داشت، سپس هم عثمان با اشاره قبلى عمر بر او، او را شغل داد وانگهى چه بسيارند كسانى كه عمر و عثمان آنان را به حكومت و شغلى گماشته‏اند و ادعاى خلافت ندارند، و بدان كه عمرو عاص همراه هر چيز پسنديده كه ترا خوش آيد چيز ناپسندى دارد كه ترا ناخوش خواهد آمد و هر چه را فراموش كنى اين را فراموش مكن كه با على همان قومى بيعت كرده ‏اند كه با ابو بكر و عمر و عثمان بيعت كرده بودند و بيعت او بيعت هدايت است و على فقط با سركشان و پيمان گسلان جنگ كرده است.

ابو موسى به ابن عباس گفت: خدايت رحمت كناد، به خدا سوگند براى من امامى جز على نيست و من در آنچه او آنرا مصلحت بداند خواهم بود و حق خدا در نظر من محبوبتر از خشنودى معاويه و مردم شام است و من و تو فقط بايد به خدا توكل كنيم و به او توجه داشته باشيم.

بلاذرى در كتاب انساب الاشراف مى‏گويد: به عبد الله بن عباس گفته شد چه چيز على را بازداشت كه ترا به عنوان داور به مقابله عمرو عاص گسيل دارد فرمود: سرنوشت باز دارنده، سختى آزمايش و كوتاهى مدت، آرى به خدا سوگند اگر من مى‏بودم چنان مى‏نشستم كه راه نفس كشيدنهاى او را در دست داشته باشم و آنچه را او استوار مى‏كرد در هم مى ‏شكستم و آنچه را او در هم مى ‏شكست استوار مى‏ كردم‏چون او در ارتفاع كم مى‏پريد من اوج مى‏گرفتم و اگر او اوج مى ‏گرفت من پايين پرواز مى ‏كردم، ولى سرنوشت پيشى گرفت و فقط تأسف و اندوه باقى ماند، و [در عين حال‏] با امروز فردايى خواهد بود و آخرت براى امير المومنين على بهتر است.

همچنين بلاذرى مى‏گويد، عمرو بن عاص در موسم حج بر پا خاست و معاويه و بنى اميه را بسيار ستود و از بنى هاشم بد گفت و از كارهاى خود در صفين و روزى كه ابو موسى را فريب داده بود سخن گفت، ابن عباس از جاى برخاست و گفت: اى عمرو تو دينت را به معاويه فروختى، آنچه را كه در دست داشتى به او دادى و او ترا وعده چيزى داد كه در دست كسى غير از او بود، چيزى كه آنرا از تو گرفت بسيار برتر از چيزى بود كه به تو داد و چيزى كه از او گرفتى بسيار پست‏تر از چيزى بود كه به او بخشيدى و هر دو تن به آنچه داده و ستده شده بود راضى بوديد، و حال آنكه چون مصر در دست تو قرار گرفت معاويه از پى نقض فرمان تو بر آمد و روى دستور تو دستور ديگر مى‏داد و آهنگ عزل تو كرد و اگر جانت هم در دست خودت بود ناچار از ارسالش مى‏ بودى، اما از روز داورى خود با ابو موسى سخن گفتى، ترا نمى‏بينم جز اينكه به غدر و مكر افتخار مى‏ كنى و به خواسته و آرزوى خود با ستم و دغل رسيدى. و از حضور و دلاوري هاى خودت در صفين سخن به ميان آوردى، به خدا سوگند كه گام تو بر ما هيچ سنگينى نداشت و گستاخى تو در ما اثرى نداشت و نشانى از آن نديديم كه در آن فقط زبان دراز و كوته دست بودى چون به جنگ مى‏آمدى آخرين كس بودى و از پى همگان، و چون لازم بود بگريزى نخستين كس بودى كه مى‏گريختى، ترا دو دست است كه يكى را از شر و بدى باز نمى‏دارى و ديگرى را هرگز براى انجام خير نمى ‏گشايى و دو روى دارى يكى [به ظاهر] مونس و ديگرى موحش، و به جان خودم سوگند آن كس كه دين خود را به دنياى ديگرى بفروشد بر چيزى كه فروخته و خريده شايسته اندوه است، همانا ترا سخن آورى و بيان است ولى در تو تباهى است و هر چند رأى و انديشه دارى ولى در تو سست رأيى است و همانا كوچكترين عيب كه در تو وجود دارد معادل بزرگترين عيبى است كه در غير تو باشد.

نصر بن مزاحم مى ‏گويد، نجاشى شاعر دوست ابو موسى بود، اين اشعار را براى او نوشت و او را از عمرو عاص بر حذر داشت.«شاميان به عمرو اميد بسته‏اند و حال آنكه من درباره حقايق به عبد الله [ابو موسى‏] اميد بسته‏ام و اينكه ابو موسى با زدن صاعقه‏يى به عمرو بزودى حق ما را خواهد گرفت…» ابو موسى در پاسخ او نوشت من اميدوارم كه اين كار روشن شود و من در آن مورد چنان رفتار كنم كه خداوند سبحان راضى باشد.

نصر مى‏ گويد: شريح بن هانى ابو موسى را به صورتى بسيار پسنديده و با اسباب كامل تجهيز كرد [و روانه ساخت‏] و كار او را در چشم مردم بزرگ نمود تا او را ميان قوم خودش شريف كند و اعور شنى در اين مورد خطاب به شريح اشعارى سرود: «اى شريح پسر قيس را با جهازى همچون عروس به دومة الجندل گسيل داشتى و حال آنكه در اين كار تو بلا و گرفتارى نهفته است و هر حادثه كه قضا باشد فرو خواهد آمد…» شريح گفت: به خدا سوگند برخى از مردان شتابان خواهان چيزى در ابو موسى هستند كه به زيان ماست و بدترين طعنه‏ها را به او مى‏زنند و درباره او سوء ظنى دارند كه انشاء الله خداوند، خود او را از آن حفظ مى‏ فرمايد.

[نصر] گويد: شرحبيل بن سمط با سواران بسيارى همراه عمرو عاص حركت كرد تا آنكه از حمله سواران عراق در امان قرار گرفت، او را وداع كرد و به او گفت: اى عمرو تو مرد نام‏آور قريشى و معاويه ترا نفرستاده است مگر از اين جهت كه مى‏ دانسته است نه ناتوانى و نه مى‏توان ترا فريب داد، و مى‏دانى كه من اين كار را براى تو و سالارت هموار ساخته ‏ام، پس چنان باش كه درباره‏ات گمان دارم. وسپس بازگشت، شريح بن هانى هم پس از اينكه مطمئن شد كه سواران شام بر ابو موسى حمله نخواهند كرد بازگشت و با ابو موسى وداع كرد.
آخرين كس كه با ابو موسى بدرود گفت، احنف بن قيس بود كه دست او را گرفت و گفت: اى ابو موسى متوجه خطر و بزرگى اين كار باش و بدان كه همه چيز پس از آن به آن پيوسته است واگر تو عراق را تباه كنى ديگر عراقى وجود نخواهد داشت، و از خداى بترس و بدان كه [دقت در] اين كار دنيا و آخرت را براى تو فراهم مى‏ كند، و چون فردا با عمرو عاص رو به رو شدى تو نخست بر او سلام مده و هر چند تقدم در سلام سنت است ولى او شايسته آن نيست و دست خود را به او مده كه دست تو امانت است، و بر حذر باش كه ترا در جاى بالاى فرش ننشاند كه آن خدعه است و با او فقط در حالى كه تنها باشد ديدار كن و بر حذر باش كه در حجره‏يى كه داراى پستو باشد با تو گفتگو نكند، زيرا ممكن است مردان و گواهانى را در آن پنهان كند و بخواهد ترا نسبت به آنچه در مورد على در دل دارد بيازمايد، و گفت: اگر عمرو به هيچ روى براى تو با خلافت على موافقت نكرد چنين پيشنهاد كن كه مردم عراق يكى از قريشيان شام را كه خودشان بخواهند اختيار كنند يا آنكه مردم شام يكى از قريشيان عراق را كه خودشان بخواهند برگزينند.

ابو موسى گفت: آنچه را گفتى شنيدم. و آنچه را كه احنف در مورد از بين بردن خلافت از على پيشنهاد كرده بود انكار نكرد.
احنف پيش على عليه السلام آمد و گفت: به خدا سوگند ابو موسى خامه و كره مشك شير خود را نشان داد [آنچه در ضمير و انديشه داشت بروز داد] چنين مى‏بينم كه مردى را به داورى گسيل داشته‏ايم كه خلع ترا از خلافت كار مهمى نمى‏داند، على (ع) فرمود خداوند بر فرمان خود چيره است.

نصر مى ‏گويد: موضوع گفتگوى احنف و ابو موسى ميان مردم شايع شد و صلتان عبدى كه مقيم كوفه بود اين اشعار را سرود و به دومة الجندل فرستاد: «سوگند به جان خودت، در تمام روزگار، هرگز على را به گفته اشعرى وعمرو عاص خلع شده از خلافت نخواهم دانست، اگر آن دو به حق داورى كنند از ايشان مى ‏پذيريم و گرنه آنرا همچون بانگ ناقه ثمود مى‏ دانيم…» مردم چون اين اشعار صلتان عبدى را شنيدند نسبت به ابو موسى برانگيخته و تيز زبان شدند و چون مدتى هم از او خبرى دريافت نكردند درباره‏ اش گمانها بردند. دو داور همچنان در دومة الجندل بودند و چيزى نمى‏گفتند.

سعد بن ابى وقاص كه از على (ع) و معاويه كنار گرفته بود در صحرا كنار آبى از بنى سليم فرود آمده بود كه از اخبار آگاه شود، سعد مردى شجاع بود و ميان قريش داراى منزلت و خرد بود و نه هواى على را در سر داشت و نه معاويه را، ناگاه سوارى را ديد كه از دور شتابان مى‏آمد و چون نزديك شد پسرش عمر بن سعد بود، پدرش به او گفت چه خبر دارى گفت: مردم در صفين روياروى شدند و ميان ايشان چنان شد كه از آن آگاهى و چون نزديك به فناء و نيستى شدند مخاصمه را ترك كردند و عبد الله بن قيس [ابو موسى‏] و عمرو عاص را حكم قرار دادند، گروهى از قريش هم پيش آن دو آمده‏اند، تو كه از اصحاب رسول خدا (ص) و از اهل شورا هستى و پيامبر (ص) درباره تو فرموده‏اند «از نفرين او بر حذر باشيد» و در كارهايى كه امت ناخوش داشته است دخالتى نداشته‏ اى، به دومة الجندل بيا كه فردا خودت خليفه خواهى بود، سعد گفت: اى عمر آرام باش كه من خود از پيامبر (ص) شنيدم مى‏فرمود: «پس از من فتنه ‏يى خواهد بود كه بهترين مردم در آن كسى است كه پرهيزگار و از همگان پوشيده باشد» و اين كارى است كه من در آغاز آن نبوده‏ام [و شركت نداشته‏ام‏] پس در پايان آن هم نخواهم بود و اگر مى‏خواستم در اين كار دستى داشته باشم بدون ترديد دست من همراه على بن ابى طالب بود، و تو خود ديدى كه پدرت چگونه حق خود را در شورى به ديگران بخشيد و خوش نداشت كه وارد كار شود، عمر بن سعد كه قصد پدرش بر او روشن شده بود برگشت.

نصر مى‏ گويد: چون اخبار داوران، دير به معاويه رسيد [و از تأخير آن نگران شد] به تنى چند از مردان قريش كه خوش نداشتند او را در جنگ يارى دهند پيام فرستاد كه جنگ تمام شده و اين دو مرد در دومة الجندل مشغول گفتگويند، پيش من آييد.

عبد الله بن عمر بن خطاب و ابو الجهم بن حذيفة عدوى و عبد الرحمان بن عبد يغوث زهرى و عبد الله بن صفوان جمحى به حضورش آمدند، مغيرة بن شعبه هم كه مقيم طايف بود و در جنگ حاضر نشده بود نزد او آمد، مغيره به او گفت: اى معاويه اگر امكان مى‏داشت كه ترا يارى دهم يارى مى‏دادم و اينك بر عهده من است كه خبر اين دو داور را براى تو بياورم، مغيره حركت كرد و به دومة الجندل آمد و نخست به عنوان ديدار ابو موسى پيش او رفت و گفت: اى ابو موسى درباره كسانى كه از اين جنگ كناره گرفتند و ريخته شدن خونها را خوش نداشتند چه مى‏گويى ابو موسى گفت: آنان بهترين مردمند، پشت ايشان از بار اين خونها سبك است و شكمشان از اموال ايشان خالى، مغيره سپس پيش عمرو رفت و گفت: اى ابو عبد الله در مورد كسانى كه از اين جنگ كناره گرفتند و ريخته شدن خونها را خوش نداشتند چه مى‏گويى گفت: آنان بدترين مردمند، نه حق را شناختند [و قدر دانى كردند و] نه از باطل نهى كردند، مغيره پيش معاويه برگشت و گفت مزه دهان اين دو مرد را چشيدم، ابو موسى سالار خود را خلع مى‏كند و خلافت را براى مردى قرار خواهد داد كه در جنگ شركت نداشته است و ميل او به عبد الله بن عمر است و اما عمرو عاص دوست تو است كه او را مى‏شناسى، هر چند مردم گمان مى‏كنند خلافت را براى خود دست و پا مى‏كند و معتقد نيست كه تو از او براى آن كار سزاوارتر باشى.

نصر بن مزاحم در حديثى از عمرو بن شمر نقل مى‏كند كه مى‏گفته است، ابو موسى به عمرو گفت: اى عمرو آيا حاضرى كارى را انجام دهى كه صلاح امت در آن است و صلحاى مردم هم به آن راضى هستند و آن اين است كه حكومت را به عبد الله بن عمر بن خطاب واگذاريم كه در هيچ مورد از اين فتنه و تفرقه اندازى شركت نداشته است، گويد: عبد الله پسر عمرو عاص و عبد الله بن زبير هم نزديك آن دو بودند و اين گفتگو را مى‏ شنيدند، عمرو عاص به ابو موسى گفت: چرا از معاويه غافلى وابو موسى اين پيشنهاد را نپذيرفت [گويد: عبد الله بن هشام و عبد الرحمان بن اسود بن عبد يغوث و ابو الجهم بن حذيفة عدوى و مغيرة بن شعبه هم حضور داشتند] عمرو سپس به ابو موسى گفت: مگر نمى‏دانى كه عثمان مظلوم كشته شده است گفت: آرى مى‏ دانم، عمرو به حاضران گفت: گواه باشيد، و سپس به ابو موسى گفت چه چيزى ترا از معاويه باز مى‏ دارد و حال آنكه معاويه ولى خون عثمان است و خداوند متعال فرموده است «هر كس مظلوم كشته شود به تحقيق براى خونخواه او حجتى قرار داديم» وانگهى موقعيت خاندان معاويه در قريش چنان است كه مى‏دانى و اگر از آن بيم دارى كه مردم بگويند معاويه خليفه شده است و او را سابقه‏ يى در اسلام نيست تو مى‏توانى بگويى او را ولى عثمان خليفه مظلوم و خونخواه او مى‏دانم و حسن سياست و تدبير دارد و برادر ام حبيبه همسر رسول خدا (ص) و ام المومنين است و معاويه افتخار مصاحبت پيامبر را داشته و يكى از صحابه است.

عمرو سپس به ابو موسى چيرگى معاويه را يادآور شد و به او گفت اگر او عهده ‏دار خلافت شود ترا چنان گرامى خواهد داشت كه هيچكس هرگز ترا چنان گرامى نداشته است. ابو موسى گفت: اى عمرو از خدا بترس، اما آنچه درباره شرف معاويه گفتى عهده‏دار شدن خلافت به شرف خانوادگى بستگى ندارد و اگر به شرف بستگى داشت سزاوارترين فرد به آن ابرهة بن صباح بود، اين كار تنها از آن مردم متدين و با فضيلت است، با توجه به اينكه اگر من آنرا به برترين فرد قريش از لحاظ شرف خانوادگى بدهم بى‏گمان خلافت را به على بن ابى طالب مى‏دهم، اما اين سخن تو كه مى‏گويى معاويه ولى عثمان است و او را به خلافت بگمار من چنان نيستم كه او را به سبب نسبتى كه با عثمان دارد خليفه كنم و مهاجران نخستين را رها كنم، اما تعريض تو، كه من به امارت و قدرت مى‏رسم، به خدا سوگند كه اگر معاويه به سود من از همه قدرت خود نيز كناره‏گيرى كند او را خليفه نمى‏كنم وانگهى در كار خدا رشوه نمى‏گيرم ولى اگر موافقى بيا سنت و روش عمر بن خطاب را زنده كنيم.

نصر مى‏ گويد: عمر بن سعد، از ابو جناب برايم نقل كرد كه ابو موسى چند بار گفت: به خدا سوگند اگر بتوانم نام عمر بن خطاب را زنده مى‏كنم. گويد: عمرو عاص به ابو موسى گفت: اگر مى‏خواهى با عبد الله بن عمر به سبب ديندارى او بيعت كنى‏ چه چيز ترا از بيعت با پسر من عبد الله باز مى‏دارد در حالى كه تو خود فضل و صلاح او را مى‏ شناسى گفت: پسرت مرد راست و درستى است ولى تو او را به اين جنگها و فتنه كشانده ‏اى.

نصر مى‏ گويد: عمر بن سعد از محمد بن اسحاق از نافع نقل مى‏كند كه ابو موسى به عمرو گفت: اگر بخواهى مى‏توانيم خلافت را به پاكيزه پسر پاكيزه يعنى عبد الله بن عمر واگذار كنيم. عمرو به او گفت: خلافت شايسته نيست مگر براى مردى كه چنان دندانى داشته باشد كه خود بخورد و به ديگران بخوراند و عبد الله بن- عمر چنان نيست.

نصر مى ‏گويد: در ابو موسى غفلتى وجود داشت، ابن زبير هم به ابن عمر گفت: پيش عمرو عاص برو و به او رشوه‏يى بپرداز، ابن عمر گفت: نه به خدا سوگند تا هنگامى كه زنده باشم رشوه‏يى براى خلافت نخواهم پرداخت، ولى به عمرو عاص گفت: اى عمرو مردم عرب پس از آنكه شمشيرها و نيزه‏ها زدند، كار خود را به تو واگذار كردند از خداى بترس و ايشان را به فتنه مينداز.

نصر همچنين، از عمر بن سعد، از ازهر عبسى، از نضر بن صالح نقل مى ‏كند كه مى ‏گفته است، در جنگ سجستان همراه شريح بن هانى بودم، او برايم نقل كرد كه على (ع) او را گفته است كه اگر عمرو عاص را ديدى به او بگو على به تو مى‏ گويد همانا برترين خلق در پيشگاه خداوند كسى است كه عمل به حق در نظرش محبوبتر باشد، هر چند از قدر و منزلت او بكاهد و دورترين خلق از خداوند كسى است كه عمل به باطل براى او محبوبتر باشد اگر چه بر قدر و منزلتش بيفزايد، به خدا سوگند اى عمرو تو مى ‏دانى كه موضع حق كجاست، چرا خود را به نادانى مى‏زنى آيا فقط به طمع اينكه به چيزى اندك برسى دشمن خدا و اولياى او شده‏اى چنان فرض كن كه آن چيز اندك از تو گرفته شده است، به سود خيانت پيشگان ستيزه‏جو مباش و از ستمكاران پشتيبانى مكن. همانا من مى ‏دانم آن روز كه تو در آن پشيمان خواهى شد روز مرگ تو است و بزودى آرزو خواهى كرد كه اى كاش با من دشمنى نمى‏كردى ودر حكم خداوند رشوه نمى‏ گرفتى.

شريح گفت: روزى كه عمرو عاص را ملاقات كردم و اين پيام را به او دادم چهره‏اش از خشم دگرگون شد و گفت: من چه وقت مشورت على را پذيرفته‏ام و به انديشه و رأى او باز گشته‏ام و به فرمان او اعتنا كرده‏ام گفتم: اى پسر نابغه چه چيزى تو را باز مى‏دارد از اينكه سخن و مشورت مولاى خود و سرور مسلمانان پس از پيامبرشان را بپذيرى و همانا كسانى كه از تو بهتر بودند يعنى ابو بكر و عمر با على مشورت مى‏كردند و به رأى او عمل مى ‏نمودند. گفت: كسى چون من با كسى چون تو سخن نمى‏ گويد. گفتم: با كدام پدر و مادرت از گفتگوى با من رويگردانى آيا با پدر فرومايه و خسيس خود يا با مادر نابغه‏ات او از جاى خود برخاست و من هم برخاستم.

نصر بن مزاحم مى‏ گويد: ابو جناب كلبى روايت مى‏كند كه چون عمرو عاص و ابو موسى در دومة الجندل يكديگر را ملاقات كردند، عمرو ابو موسى را در سخن گفتن مقدم مى‏داشت و مى‏گفت: تو پيش از من به افتخار صحبت رسول خدا (ص) رسيده‏اى و از من مسن‏ترى، نخست بايد تو سخن بگويى و سپس من سخن خواهم گفت، و اين را به صورت عادت و سنت ميان خودشان در آورد و حال آنكه اين كار مكر و فريب بود و مى‏خواست او را فريب دهد تا نخست او على را از خلافت خلع كند و سپس خودش تصميم بگيرد.

ابن ديزيل هم در كتاب صفين خود مى‏گويد: عمرو عاص نشستن بالاى مجلس را به ابو موسى واگذاشت و حال آنكه پيش از آن با ابو موسى سخن نمى‏گفت، و همچنين او را در نماز و خوراك بر خود مقدم مى‏داشت و تا ابو موسى شروع به خوردن نمى‏ كرد او چيزى نمى‏خورد و هر گاه او را مورد خطاب قرار مى‏ داد با بهترين اسماء و القاب نام مى ‏برد و به او مى‏ گفت: اى صحابى رسول خدا، تا ابو موسى به او اطمينان كند و گمان برد كه عمرو عاص غل و غشى با او نخواهد كرد.

نصر مى‏ گويد: و چون كار ميان آن دو استوار شد عمرو عاص به ابو موسى گفت: به من خبر بده كه قصد و رأى تو چيست ابو موسى گفت: معتقدم اين دو مرد را ازخلافت خلع كنيم و خلافت را به شورايى ميان مسلمانان واگذار كنيم تا هر كه را مى‏خواهند برگزينند، عمرو گفت: آرى به خدا سوگند رأى درست همين درست است كه تو انديشيده‏اى. آن دو پيش مردم كه جمع شده بودند آمدند. نخست ابو موسى سخن گفت و پس از حمد و ثناى خداوند گفت: رأى من و عمرو بر كارى قرار گرفته است كه اميدوارم خداوند به آن وسيله كار اين امت را اصلاح كند. عمرو هم گفت: راست مى‏ گويد، و سپس به ابو موسى گفت: بيا و سخن بگو. ابو موسى: برخاست كه سخن بگويد، ابن عباس او را فرا خواند و گفت: مواظب باش كه من گمان مى‏كنم او تو را فريب داده است و اگر بر كارى اتفاق كرده‏ايد او را مقدم بدار كه پيش از تو سخن بگويد و تو پس از او سخن بگو كه او مردى [فسون باز و] حيله‏گر است و مطمئن نيستم كه به ظاهر با تو موافقت كرده باشد و همينكه آنرا براى مردم بگويى او بر خلاف تو سخن بگويد، ابو موسى مردى گول بود، به ابن عباس گفت: خود را باش كه ما اتفاق كرده ‏ايم.

ابو موسى برخاست و پيش افتاد و نخست حمد و ثناى خدا را بر زبان آورد. سپس گفت: اى مردم ما در كار اين امت به دقت نگريستيم و هيچ چيز را براى صلاح كار و از بين بردن پراكندگى آنان و اينكه كارهايشان در هم نشود از اين بهتر نديديم كه رأى من و دوستم بر اين قرار گيرد كه على و معاويه از خلافت خلع شوند و موضوع انتخاب خليفه به شوراى ميان مسلمانان واگذار شود و خودشان كار خود را به هر كس دوست دارند بسپارند و من همانا كه على و معاويه را از حكومت خلع كردم، خود به كارهاى خويش بنگريد و هر كس را براى حكومت شايسته مى‏دانيد به حكومت برگزينيد، و سپس كنار رفت.

عمرو بن عاص برخاست و به جاى او آمد و پس از حمد و ثناى خداوند گفت: اين شخص چيزى گفت كه شنيديد و سالار او را همانگونه كه او خلع كرد خلع مى‏كنم و سالار خودم معاويه را به خلافت تثبيت مى‏كنم كه او ولى عثمان و خونخواه او و سزاوارترين مردم به مقام اوست.

ابو موسى به او گفت ترا چه مى‏شود خدايت موفق ندارد كه مكر و تبهكارى كردى و مثل تو همان است كه «مثل سگ اگر بر او حمله برى عوعو مى‏كند و اگر رهايش كنى باز هم عوعو مى‏كند». عمرو به ابو موسى گفت: مثل تو هم «مثل خرى‏است كه كتابى چند حمل مى‏كند». در اين هنگام شريح بن هانى به عمرو عاص حمله كرد و تازيانه بر روى او زد و پسر عمرو عاص هم به شريح حمله كرد و تازيانه بر روى او زد، مردم برخاستند و ميان آن دو مانع شدند. شريح پس از اين واقعه مى‏گفته است: بر هيچ چيز آن قدر پشيمان نشدم كه اى كاش آن روز به جاى تازيانه، شمشير بر عمرو عاص مى‏ زدم و هر چه مى‏خواست بشود مى ‏شد. ياران على عليه السلام به جستجوى ابو موسى بر آمدند كه سوار بر ناقه شد و خود را به مكه رساند.

ابن عباس مى‏گفته است: خداوند ابو موسى را زشت بدارد او را بر حذر داشتم و به راى درست راهنمايى كردم و نينديشيد. خود ابو موسى هم مى‏گفته است: ابن عباس مرا از مكر آن تبهكار بر حذر داشت ولى من به او اطمينان كردم و پنداشتم كه او چيزى را بر خير خواهى براى امت ترجيح نمى ‏دهد و برنمى‏ گزيند.

نصر مى‏ گويد: عمرو از دومة الجندل به خانه خود برگشت و براى معاويه اشعارى را نوشت كه مضمون آن چنين است: «خلافت آراسته چون عروس و گوارا و خوش هضم كه چشمها را روشن مى‏كند براى تو آمد، آرى آراسته چون عروس خرامان به سوى تو آمد و بسيار آسانتر از نيزه زدن تو به اشخاص زره پوشيده…» نصر مى‏گويد: سعد بن قيس همدانى برخاست و خطاب به ابو موسى و عمرو گفت: به خدا سوگند اگر بر هدايت هم متفق شده بوديد چيزى بر آنچه كه هم اكنون بر آن اعتقاديم بر ما نمى‏افزوديد و پيروى از گمراهى شما براى ما لازم نيست و شما به همان چيز برگشتيد كه از آن آغاز كرده بوديد و ما امروز هم بر همان عقيده‏ايم كه ديروز بوديم. كردوس بن هانى هم خشمگين برخاست و ابياتى خواند كه مضمون آن‏چنين است: «اى كاش مى‏ دانستم چه كسى از ميان همه مردم در اين موج خطرناك دريا به عمرو و ابو موسى راضى خواهد بود…» [كردوس بن هانى در بقيه ابيات خود ضمن اظهار كمال انقياد نسبت به امير المومنين عليه السلام به شدت تهديد مى‏كند كه ميان ما و پسر هند جز ضربه شمشير و نيزه نخواهد بود].

يزيد بن اسد قسرى نيز كه از فرماندهان سپاه معاويه بود چنين سخن گفت: اى مردم عراق از خدا بترسيد، كمترين چيزى كه جنگ ما و شما را به آن بر مى‏گرداند همان است كه ديروز بر آن بوديم و آن فناء و نيستى است، اينك چشمها به سوى صلح كشيده شده است و حال آنكه جانها مشرف بر فناء بود و هر كس بر كشته خويش مى‏گريست، شما را چه مى‏شود كه به آغاز فرمان سالار خودتان راضى شديد و به انجام آن ناخشنوديد رضايت به اين موضوع تنها براى شما نيست.

گويد: يكى از افراد اشعرى‏ها خطاب به ابو موسى چنين سروده است. «اى ابو موسى فريب خوردى، آرى پير مردى تنگ مايه و پريشان خاطرى…» گويد: مردم شام، مردم عراق را سرزنش مى‏كردند و كعب بن جعيل شاعر معاويه چنين سروده است: «ابو موسى در شامگاه اذرح بر گرد لقمان حكيم مى‏گشت كه شايد او را فريب دهد…» نصر مى‏گويد: هنگامى كه عمرو عاص ابو موسى را فريب داد، على عليه السلام‏ به كوفه آمده بود و انتظار حكم داوران را مى‏كشيد، و چون ابو موسى فريب خورد على (ع) را بد آمد و سخت اندوهگين شد و مدتى سكوت كرد و سپس چنين فرمود: «الحمد لله و ان اتى الدهر بالخطب الفادح و الحدث الجليل…» و اين خطبه‏اى است كه سيد رضى (خدايش بيامرزاد) آن را ذكر كرده و ما اكنون مشغول شرح آنيم كه پس از استشهاد به شعر دريد اين مطالب را هم به پايان آن افزوده است: «همانا اين دو مردى كه شما انتخاب كرديد حكم قرآن را به كنار افكندند و آنچه را قرآن مرده ساخته بود زنده كردند و هر يك از خواسته دل خود پيروى كردند و بدون هيچ حجت و برهان و سنت گذشته حكم كردند و در آنچه حكم كردند با يكديگر اختلاف كردند و هيچكدام را خداوند رهنمون مباد، اينك آماده جهاد و مهياى حركت شويد و فلان روز در لشگر گاه خود حاضر باشيد».

نصر مى‏گويد: على عليه السلام، پس از داورى، چون نماز صبح و مغرب مى‏گزارد و از سلام نماز فارغ مى‏شد عرضه مى‏داشت: پروردگارا معاويه و عمرو و ابو موسى و حبيب بن مسلمه و عبد الرحمان بن خالد و ضحاك بن قيس و وليد بن عقبه را لعنت فرماى. و وقتى اين خبر به معاويه رسيد چون نماز مى‏خواند على و حسن و حسين و ابن عباس و قيس بن سعد بن عباده و اشتر را لعنت مى ‏كرد.

ابن ديزيل نام ابو الاعور سلمى را هم در زمره ياران معاويه افزوده است. همچنين ابن ديزيل نقل مى‏كند كه ابو موسى از مكه به على (ع) نوشت: اما بعد به من خبر رسيده است كه تو در نماز مرا لعنت مى‏كنى و جاهلان در پشت سرت آمين مى‏گويند و من همان چيزى را مى‏ گويم كه موسى عليه السلام مى‏گفت «پروردگارا به پاس آنچه كه بر من نعمت ارزانى داشتى هرگز پشتيبان ستمكاران نخواهم بود».
ابن ديزيل از وكيع، از فضل بن مرزوق، از عطيه، از عبد الرحمان بن حبيب، از على عليه السلام نقل مى‏كند كه فرموده است: «روز قيامت من و معاويه را مى‏آورند و مى‏آييم و در پيشگاه صاحب عرش مخاصمه مى‏كنيم هر كدام از ما رستگار شود ياران او هم رستگار خواهند بود».

و نيز از عبد الرحمان بن نافع قارى، از پدرش روايت شده است كه از على عليه السلام درباره كشتگاه صفين پرسيده شد، فرمود: حساب آن بر عهده من ومعاويه است.
همچنين از اعمش از موسى بن طريف از عباية نقل شده كه مى‏گفته است از على (ع) شنيدم مى‏فرمود: من تقسيم كننده آتشم كه اين از من و اين از تو است.

و نيز از ابو سعيد خدرى نقل شده است كه رسول خدا (ص) فرموده‏اند «قيامت بر پا نمى‏شود تا آنكه دو گروه بزرگ كه دعوت آنان يكى است با يكديگر جنگ كنند و در همان حال گروهى از ايشان جدا و منشعب خواهند شد كه يكى از آن دو گروه نخستين كه بر حق هستند آنان را مى‏ كشند».

ابراهيم بن ديزيل مى‏گويد: سعيد بن كثير از عفير از ابن لهيعة از ابن هبيرة از حنش صنعانى نقل مى‏كند كه مى‏گفته است نزد ابو سعيد خدرى كه كور شده بود رفتم و به او گفتم: درباره اين خوارج به من خبر بده. گفت: مى‏آييد و به شما خبر مى‏دهيم و سپس آنرا به معاويه مى‏رسانيد و براى ما پيامهاى درشت مى‏فرستد، گفتم: من حنش هستم، گفت اى حنش مصرى خوش آمدى، شنيدم رسول خدا (ص) مى‏فرمود: «گروهى از مردم كه قرآن مى‏خوانند ولى از استخوانهاى ترقوه ايشان تجاوز نمى‏كند آن چنان از دين بيرون مى‏روند كه تير از كمان، آن چنان كه يكى از شما به پيكان تير مى‏نگرد آنرا نمى‏بيند، به پرهاى آخر چوبه تير مى‏نگرد چيزى نمى‏بيند و آن تير تا انتهاى خود از خون و چرك گذاشته است و آن طايفه كه به خدا سزاوارترند عهده‏دار جنگ با آن گروه خواهند بود». حنش مى‏گويد: گفتم على (ع) به جنگ با آنان مبادرت ورزيد. ابو سعيد خدرى گفت: چه چيز مانع آن است كه على (ع) سزاوارترين آن دو گروه به خدا باشد.

محمد بن قاسم بن بشار انبارى در امالى خود مى‏گويد: عبد الرحمان پسر خالد بن- وليد مى‏گفته است من به هنگام داورى داوران حضور داشتم، همينكه هنگام اعلان رأى رسيد، عبد الله بن عباس آمد و كنار ابو موسى نشست و چنان گوشهاى خود را تيز كرده بود كه گويى مى‏خواهد با آن سخن بگويد، دانستم كه تا حواس ابن عباس آنجا باشد كار براى ما تمام نخواهد شد و او حيله و تدبير خود را در مورد عمرو به كار خواهد بست، به فكر چاره ‏سازى و مكر افتادم و رفتم كنار او نشستم، در اين هنگام عمرو عاص و ابو موسى شروع به گفتگو كرده بودند، من با ابن عباس سخنى گفتم‏به اميد اينكه پاسخ دهد و پاسخ نداد، براى بار سوم كه سخن گفتم. گفت: من اكنون از گفتگوى با تو معذورم و گرفتارم، رو در روى او شدم و گفتم: اى بنى‏ هاشم شما هرگز اين فخر فروشى و غرور خودتان را رها نمى ‏كنيد، به خدا سوگند اگر احترام نبوت نبود ميان من و تو ستيزى صورت مى‏ گرفت، ابن عباس خشمگين شد و به حميت آمد و فكر و انديشه‏اش مضطرب شد و سخنى زشت به من گفت كه شنيدنش ناخوش بود، از او روى برگرداندم و برخاستم و كنار عمرو عاص نشستم و به او گفتم، شر اين آدم پر گو را از تو كفايت كردم و خاطر و انديشه‏اش را به آنچه ميان من و او گذشت مشغول داشتم و تو به هر چه مى‏ خواهى حكم كن. عبد الرحمان مى ‏گفته است به خدا سوگند ابن عباس از سخنى كه ميان عمرو و ابو موسى رد و بدل مى‏شد چنان غافل ماند كه ابو موسى برخاست و على را از خلافت خلع كرد.

زبير بن بكار در كتاب الموفقيات مطلبى را از حسن بصرى نقل مى‏كند كه آن را همه كسانى كه به نقل اخبار و سيره معروفند نقل كرده‏اند و آن اين است كه حسن بصرى مى‏گفته است، چهار خصلت در معاويه است كه اگر فقط يكى از آنها در او مى‏بود مايه بدبختى بود: شورش او بر اين امت به همراهى سفلگان و فرومايگان كه سرانجام هم حكومت آنان را بدون هيچگونه رايزنى از چنگ ايشان در ربود و حال آنكه ميان مردم بقيه اصحاب و مردم با فضيلت وجود داشتند، ديگر اينكه پس از خود، پسرش يزيد را به جانشينى خويش گماشت، مرد باده ‏گسار شرابخوارى را كه جامه ابريشم مى ‏پوشيد و طنبور مى‏زد، و اينكه زياد را به برادرى خود خواند و حال آنكه پيامبر (ص) فرموده‏اند «فرزند از بستر است و زناكار را سنگ است.» و ديگر كشتن او حجر بن عدى و يارانش را، واى بر معاويه از حجر و ياران حجر. زبير بن بكار همچنين در همان كتاب خبرى را كه مدائنى درباره گفتگوى ابن عباس با ابو موسى آورده است كه به او گفته است مردم ترا نه از اين جهت انتخاب كردند كه در تو فضيلتى است كه در ديگران نيست، و ما آن را در صفحات پيش در همين خطبه آورديم نقل كرده و در پايان آن گفته است يكى از شاعران قريش چنين سروده است:

«به خدا سوگند هيچ بشرى بعد از على كه وصى است همچون ابن عباس با اقوام مختلف سخن نگفته است…».
همچنين زبير بن بكار در الموفقيات مى‏گويد: يزيد بن حجيه تيمى در جنگ جمل و صفين و نهروان همراه على عليه السلام بود، و پس از آن او را به حكومت رى و دستبى گماشت. يزيد از اموال بيت المال آن دو ناحيه سرقت كرد و به معاويه پيوست و على عليه السلام و اصحاب او را نكوهش مى‏كرد و معاويه را مى‏ ستود.

على عليه السلام بر او نفرين كرد و يارانش دست برافراشتند و آمين گفتند، مردى از پسر عموهاى او برايش نامه‏يى فرستاد و كارهايى را كه انجام داده بود زشت شمرد و او را نكوهش كرد و آن نامه به صورت شعر بود. يزيد بن حجية براى او نوشت اگر مى‏توانستم شعر بگويم پاسخ ترا به شعر مى‏دادم، ولى از شما سه كار سر زد كه با آن سه كار ديگر چيزى از آنچه دوست مى‏داريد نخواهيد ديد: نخست اينكه شما به سوى شاميان حمله كرديد و به سرزمين آنان وارد شديد و بر ايشان نيزه زديد و مزه درد و زخم را بر آنان چشانيديد، سپس آنان قرآنها را برافراشتند و شما را مسخره كردند و با اين حيله شما را از خود باز گرداندند، سوگند به خدا كه ديگر هرگز با آن قدرت و شوكت وارد آن نخواهيد شد، دو ديگر آنكه آن قوم داورى گسيل داشتند و شما هم داورى فرستاديد داور ايشان آنان را به حكومت تثبيت كرد و داور شما، شما را از آن خلع كرد. سالار ايشان برگشت در حالى كه او را همچنان امير المومنين مى‏ گفتند و شما برگشتيد در حالى كه خشمگين و كينه ‏توز بوديد، سوم آنكه قاريان و فقيهان و گروهى از شجاعان شما با شما مخالفت كردند، بر آنان تاختيد و آنان را كشتيد. و در آخر نامه دو بيت از عفان بن شرحبيل تميمى به اين مضمون نوشت: «از ميان همه مردم اهل شام را دوست مى‏دارم و از اندوه بر عثمان گريستم، سرزمين مقدس و قومى كه گروهى از ايشان اهل يقين و پيروان قرآنند».

ابو احمد عسكرى در كتاب امالى آورده است كه سعد بن ابى وقاص سال‏جماعت وارد بر معاويه شد و به او به امارت مومنان سلام نداد، معاويه گفت: اگر مى‏خواستى مى‏توانستى در سلام خود عنوان ديگرى غير از آنچه گفتى بگويى، سعد گفت: ما مومنان هستيم و ترا امير خود نكرده‏ايم، اى معاويه، گويى از آنچه در آن هستى بسيار شاد شده‏اى، به خدا سوگند آنچه تو در آن هستى در صورتيكه براى آن به اندازه يك خون گرفتن خون مى‏ريختم مرا شاد نمى‏كرد. معاويه گفت: اى ابو اسحاق ولى من و پسر عمويت على بيش از يك و دو خون گرفتن خون ريختيم، اكنون بيا و با من بر اين سرير بنشين و سعد با او نشست، معاويه كناره‏گيرى سعد از جنگ را طرح و او را سرزنش كرد. سعد بن ابى وقاص گفت: مثل من و مثل مردم همچون گروهى است كه به تاريكى برسند و يكى از ايشان به شتر خود فرمان به زمين نشستن دهد و شتر خود را بنشاند تا راه برايش روشن شود. معاويه گفت: اى ابو اسحاق به خدا سوگند در كتاب خدا كلمه «اخ» [كه براى خواباندن شتر بكار مى‏رود] نيامده است، بلكه در آن چنين آمده است كه: «و اگر دو گروه از مومنان جنگ كنند، ميان ايشان را صلح دهيد و اگر يكى از ايشان بر ديگرى ستم كند با آن كس كه ستم مى‏كند جنگ كنيد تا تسليم فرمان خداوند شود» به خدا سوگند كه تو نه با ستمگر و نه با آنكه بر او ستم شده است جنگ كردى، و او را ساكت كرد.

ابن ديزيل در دنباله اين خبر در كتاب صفين خود افزوده است كه سعد بن ابى وقاص به معاويه گفت: آيا به من دستور مى‏دهى با مردى جنگ كنم كه رسول خدا (ص) براى او فرموده است: «منزلت تو نسبت به من چون منزلت هارون نسبت به موسى است، جز اينكه پس از من پيامبرى نخواهد بود». معاويه گفت: اين حديث را چه كس ديگرى همراه تو شنيده است. گفت: فلان و فلان و ام سلمه، معاويه گفت: اگر اين حديث را شنيده بودم با او جنگ نمى‏ كردم.

 

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج 1 //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

 

خطبه 34 شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

34 و من خطبة له ع في استنفار الناس إلى أهل الشام

– : أُفٍّ لَكُمْ لَقَدْ سَئِمْتُ عِتَابَكُمْ- أَ رَضِيتُمْ بِالْحَيَاةِ الدُّنْيَا مِنَ الآْخِرَةِ عِوَضاً- وَ بِالذُّلِّ مِنَ الْعِزِّ خَلَفاً- إِذَا دَعَوْتُكُمْ إِلَى جِهَادِ عَدُوِّكُمْ دَارَتْ أَعْيُنُكُمْ- كَأَنَّكُمْ مِنَ الْمَوْتِ فِي غَمْرَةٍ- وَ مِنَ الذُّهُولِ فِي سَكْرَةٍ- يُرْتَجُ عَلَيْكُمْ حِوَارِي فَتَعْمَهُونَ- فَكَأَنَّ قُلُوبَكُمْ مَأْلُوسَةٌ فَأَنْتُمْ لَا تَعْقِلُونَ- مَا أَنْتُمْ لِي بِثِقَةٍ سَجِيسَ اللَّيَالِي- وَ مَا أَنْتُمْ بِرُكْنٍ يُمَالُ بِكُمْ- وَ لَا زَوَافِرَ عِزٍّ يُفْتَقَرُ إِلَيْكُمْ- مَا أَنْتُمْ إِلَّا كَإِبِلٍ ضَلَّ رُعَاتُهَا- فَكُلَّمَا جُمِعَتْ مِنْ جَانِبٍ انْتَشَرَتْ مِنْ آخَرَ- لَبِئْسَ لَعَمْرُ اللَّهِ سُعْرُ نَارِ الْحَرْبِ أَنْتُمْ- تُكَادُونَ وَ لَا تَكِيدُونَ- وَ تُنْتَقَصُ أَطْرَافُكُمْ فَلَا تَمْتَعِضُونَ- لَا يُنَامُ عَنْكُمْ وَ أَنْتُمْ فِي غَفْلَةٍ سَاهُونَ- غُلِبَ وَ اللَّهِ الْمُتَخَاذِلُونَ- وَ ايْمُ اللَّهِ- إِنِّي لَأَظُنُّ بِكُمْ أَنْ لَوْ حَمِسَ الْوَغَى- وَ اسْتَحَرَّ الْمَوْتُ- قَدِ انْفَرَجْتُمْ عَنِ ابْنِ أَبِي طَالِبٍ انْفِرَاجَ الرَّأْسِ- وَ اللَّهِ إِنَّ امْرَأً يُمَكِّنُ عَدُوَّهُ مِنْ نَفْسِهِ- يَعْرُقُ لَحْمَهُ وَ يَهْشِمُ عَظْمَهُ- وَ يَفْرِي جِلْدَهُ لَعَظِيمٌ عَجْزُهُ- ضَعِيفٌ مَا ضُمَّتْ عَلَيْهِ جَوَانِحُ صَدْرِهِ- أَنْتَ فَكُنْ ذَاكَ إِنْ شِئْتَ- فَأَمَّا أَنَا فَوَاللَّهِ دُونَ أَنْ أُعْطِيَ ذَلِكَ ضَرْبٌ بِالْمَشْرَفِيَّةِ- تَطِيرُ مِنْهُ فَرَاشُ الْهَامِ- وَ تَطِيحُ السَّوَاعِدُ وَ الْأَقْدَامُ- وَ يَفْعَلُ اللَّهُ بَعْدَ ذَلِكَ مَا يَشَاءُ- أَيُّهَا النَّاسُ- إِنَّ لِي عَلَيْكُمْ حَقّاً وَ لَكُمْ عَلَيَّ حَقٌّ- فَأَمَّا حَقُّكُمْ عَلَيَّ فَالنَّصِيحَةُلَكُمْ- وَ تَوْفِيرُ فَيْئِكُمْ عَلَيْكُمْ- وَ تَعْلِيمُكُمْ كَيْلَا تَجْهَلُوا وَ تَأْدِيبُكُمْ كَيْمَا تَعْلَمُوا- وَ أَمَّا حَقِّي عَلَيْكُمْ فَالْوَفَاءُ بِالْبَيْعَةِ- وَ النَّصِيحَةُ فِي الْمَشْهَدِ وَ الْمَغِيبِ- وَ الْإِجَابَةُ حِينَ أَدْعُوكُمْ وَ الطَّاعَةُ حِينَ آمُرُكُمْ

شرح وترجمه فارسی

 (34): خطبه يى كه امير المومنين عليه السلام پس از جنگ نهروان ايراد فرموده و از مردم خواسته است براى جنگ با شاميان آماده شوند.

در اين خطبه كه با عبارت اف لكم لقد سئمت عتابكم اف بر شما، همانا از سرزنش كردن شما هم رنجيده و دلتنگ شدم شروع مى شود، پس از توضيحات لغوى و آوردن ابياتى ، كه سروده خود ابن ابى الحديد است ، اين مطالب تاريخى طرح شده است :امير المومنين عليه السلام اين خطبه را پس از فراغ از جنگ خوارج ايراد فرموده است . على (ع ) در نهروان برخاست و حمد و ثناى خدا را بر زبان آورد و سپس چنين گفت : همانا خداوند شما را نيكو نصرت داد و هم اكنون و برفور به سوى دشمنان خود از مردم شام كنيد.  آنان برخاستند و گفتند: اى اميرالمومنين ، تيرهاى ما تمام و شمشيرهاى ما كند و پيكانهاى نيزه هاى ما خميده و بيشتر آن كند و كژ شده است ، ما را به شهر خودمان برگردان تا با بهترين ساز و برگ آماده شويم ؛ و اى اميرالمومنين ، شايد هم به شمار كسانى كه از ما كشته شده اند بر ما افزوده شود و اين موجب نيروى بيشترى براى ما در مقابله با دشمن است .

على (ع ) در پاسخ ايشان اين آيه را تلاوت فرمود: اى قوم به سرزمين مقدسى كه خداوند براى شما رقم زده است در آييد و پشت به حكم خدا مكنيد كه زيانكار شويد.  نپذيرفتند و گفتند: سرماى سختى است . فرمود: آنان هم همچون شما با اين سرما مواجه خواهند بود. همچنان پاسخى ندادند و نپذيرفتند. فرمود: اف بر شما كه اين سنت و عادتى است كه بر شما چيره است ؛ و سپس اين آيه را تلاوت كرد: قوم گفتند، اى موسى در آن سرزمين قومى ستمگر ساكنند و ما هرگز وارد آن نمى شويم مگر اينكه آنان بيرون روند و اگر از آن سرزمين بيرون رفتند ما وارد شدگان خواهيم بود. 

در اين هنگام گروهى از ايشان برخاستند و گفتند: اى اميرالمومنين ، بسيارى از مردم زخمى هستند – خوارج بسيارى از سپاهيان على (ع ) را زخمى كرده بودند – اينك به كوفه باز گرد و چند روزى مقيم باش و سپس حركت كن ، خداوند براى تو خير مقدر فرمايد. و على (ع ) بدون اينكه راضى و موافق باشد به كوفه برگشت .

كار مردم پس از جنگ نهروان 

نصر بن مزاحم از عمر بن سعد از نمير بن و عله از ابى وداك نقل مى كند كه چون مردم ، بلافاصله پس از جنگ خوارج حركت به سوى شام را خوش ‍ نداشتند اميرالمومنين (ع ) آنان را در نخيله نام جايى در حومه كوفه فرود آورد و به مردم فرمان داد از لشكر گاه خود بيرون نروند و خود را آماده جهاد سازند و كمتر به ديدار زنان و فرزندان خود بروند تا آنكه همراه ايشان براى رويارويى با دشمن حركت فرمايد. و اگر مردم به اين پيشنهاد عمل مى كردند كاملا بر صواب بود، ولى نپذيرفتند و به آن عمل نكردند و پوشيده از لشكر گاه بيرون مى آمدند و وارد كوفه مى شدند و سرانجام آن حضرت را ترك كردند و فقط گروهى اندك از سران و سرشناسان با على (ع ) ماندند و لشكر گاه خالى شد، نه آنان كه به كوفه رفته بودند پيش او برگشتند و نه آن گروه كه آنجا مانده بودند شكيبايى كردند؛ و چون على (ع ) چنين ديد به كوفه برگشت .

نصر بن مزاحم مى گويد: على (ع ) براى مردم در كوفه خطبه يى ايراد فرمود كه نخستين خطبه او پس از باز گشت از جنگ خوارج بود و ضمن آن چنين فرمود:اى مردم ! آماده شويد براى جنگ با دشمنى كه جنگ با او مايه قربت به خداى عزوجل است ؛ قومى كه نسبت به حق سر گردانند و آنرا نمى بينند و به ستم و جوز وادار شده اند و از آن باز نمى گردند، از كتاب خدا دورند و از راه دين جدا شده اند، در سركشى خود سرگشته اند و در ژرفاى گمراهى فرو رفته اند. براى جنگ با آنان آنچه مى توانيد نيرو و اسبان آماده فراهم سازيد و بر خدا توكل كنيد و خداوند براى تو كل كافى است . 

گويد: مردم نه حركت كردند و نه پراكنده شدند. على (ع ) چند روزى آنان را رها فرمود و سپس دوباره براى ايشان خطبه يى ايراد كرد و ضمن آن فرمود: واى بر شما، همانا از سرزنش كردن شما دلتنگ شدم . آيا به اين راضى شده ايد كه زندگى اين جهانى را عوض قيامت و آخرت بگيريد… يعنى همين خطبه كه مشغول شرح آن هستيم ، و در آن اين جملات را افزوده است : شما در آسايش ، شيران شرزه و به هنگام گرفتارى ، روبهان گريز پاييد و حال آنكه آنكس كه در جنگ است بايد همواره بيدار باشد و همانا كه مغلوب همواره ستم شده و حق او از او سلب شده خواهد بود.

اعمش از حكم بن عتيبة از قيس بن ابى حازم نقل مى كند كه مى گفته است : شنيدم على عليه السلام بر منبر كوفه چنين مى فرمود:
اى پسران مهاجران ، حركت كنيد و به رويارويى پيشوايان كفر و بازماندگان احزاب و دوستان شيطان برويد؛ به سوى كسى برويد كه به خوانخواهى كسى كه بر دوش كشنده گناهان بود قيام كرده است . سوگند به خداوندى كه دانه را مى شكافد و جان را پرورش مى دهد كه او تا روز قيامت گناهان آنان را بر دوش مى كشد و از گناهان ايشان هم چيزى نمى كاهد.

مى گويم ابن ابى الحديد: راوى اين سخن قيس بن ابى حازم است و او همان كسى است كه اين حديث را نقل مى كند:همانا شما روز قيامت پروردگار خويش را مى بينيد همانگونه كه ماه را در شب چهاردهم مى بينيد و هيچ شك و ترديدى در رؤ يت او نمى كنيد
و مشايخ متكلم ما او را مورد سرزنش و طعن قرار داده و گفته اند فاسق است و لذا روايتى را كه او نقل كند پذيرفته نمى شود، زيرا او مى گويد: شنيدم على بر منبر كوفه ، در حالى كه خطبه ايراد مى كرد، مى گفت : به جنگ باز ماندگان احزاب برويد؛ بغض و كينه اش در دلم جاى گرفت ، و هر كس ‍ نسبت به على عليه السلام كينه توزى كند روايتش پذيرفته نمى شود.

و اگر گفته شود: مشايخ شما درباره اين سخن على عليه السلام كه گفته است : به جنگ كسى برويد كه براى خونخواهى كسى كه بر دوش كشنده گناهان بود قيام كرده است چه مى گويند؟ آيا اين از سوى على (ع ) طعن درباره عثمان نيست !

در پاسخ گفته مى شود: در اين روايت آنچه بيشتر مشهور است همان بخش ‍ اول آن است و دنباله آن از شهرت برخوردار نيست ، و اگر هم صحيح باشد آنرا بر اين حمل مى كنيم كه اميرالمومنين عليه السلام معاويه را اراده فرموده است و ياوران او را جنگجويان براى حفظ خون او دانسته است كه آنان از خون او حمايت مى كردند و هر كس از خون كسى حمايت كند براى او جنگ كرده است .

حافظ ابو نعيم  مى گويد: ابو عاصم ثقفى براى ما نقل كرد كه زنى از بنى عبس نزد على (ع ) آمد كه بر منبر كوفه مشغول ايراد همين خطبه بود، و گفت : اى اميرالمومنين ، سه چيز دلها را بر تو به هيجان مى آورد. على (ع ) پرسيد: واى بر تو، آن سه چيست ؟ گفت : نخست اينكه به قضيه كشته شدن عثمان راضى هستى ، ديگر آنكه سفلگان را گرد خود جمع كرده اى و ديگر بيتابى تو به هنگام گرفتارى است . فرمود: همانا كه تو زنى هستى ، برو كنارى بنشين و دامن زير پاى كش . گفت : نه ، به خدا سوگند نشستنى جز در سايه شمشيرها نخواهد بود.

عمرو بن شمر جعفى از جابر، از رفيع بن فرقد بجلى نقل مى كند كه مى گفته است : شنيدم على (ع ) چنين مى گفت :
اى مردم كوفه ! شما را با تازيانه يى كه با آن ، سفلگان را پند مى دهم زدم و نديدم كه بس كنيد! و با تازيانه يى كه با آن حدود را جارى مى كنم شما را زدم و نديدم كه از نادانى باز ايستيد! فقط همين باقى مانده است كه شما را با شمشير بزنم ، هر چند مى دانم آن هم شما را روبراه نمى سازد، ولى خوش ‍ نمى دارم به اين كار مبادرت كنم . جاى شگفتى است ميان رفتار شما و رفتار مردم شام ! امير آنان از فرمان خدا سرپيچى مى كند و آنان از او فرمان مى برند و امير شما از خداوند اطاعت مى كند و شما از فرمان او سرپيچى مى كنيد! به خدا سوگند اگر با اين شمشير خود بينى مؤ من را قطع كنم كه نسبت به من كينه بورزد هرگز كينه توزى نخواهد كرد و اگر دنيا را با هر چه در آن است به كافر دهم هرگز مرا دوست نخواهد داشت و اين همان حكم و قضايى است كه بر زبان پيامبر (ص ) جارى شده و فرموده است : هرگز مومنى به من كينه و خشم نمى گيرد و هيچ كافرى مرا دوست نمى دارد؛ و هر كس بار ستم بر دوش دارد همانا كه نااميد و زيانكار است . اى مردم كوفه ! به خدا سوگند بايد در جنگ با دشمن خود پايدار و شكيبا باشيد و گرنه خداوند قومى را، كه شما از آنان بر حق سزاوارتريد، بر شما چيره مى فرمايد و آنان شما را سخت عذاب خواهند داد! آيا از يك بار كشته شدن با شمشير به مرگ بر روى بستر مى گريزيد! و حال آنكه به خدا سوگند مرگ بر بستر سخت تر از ضربه هزار شمشير است .

مى گويم : ابن ابى الحديد: اين سخن ابوالعيناء  چه زيبا و پسنديده است كه چون متوكل به او گفت : تا چه وقت ، گاه مردم را مى ستايى و گاه نكوهش ‍ و هجو مى كنى ؟ گفت : تا هنگامى كه بدى و نيكى مى كنند. و مى بينيد كه اين اميرالمومنين على عليه السلام است كه پس از پيامبر (ص ) سرور همه آدميان است و مردم كوفه و كوفه را پس از يارى خواستن از ايشان براى جنگ با اصحاب جمل آنچنان مى ستايد كه برخى از آنرا درگذشته آورديم و بقيه آنرا هم خواهيم آورد و مدحى كم و اندك نيست ، و چون چشمش به كوفه مى افتد مى فرمايد: آفرين بر تو و بر اهل تو، هيچ ستمگرى آهنگ تو نمى كند مگر اينكه خداوند او را در هم مى شكند؛ و كوفه و مردمش را ستايش مى كند همانگونه كه بصره را نكوهش و بر آن و مردمش نفرين مى كند. ولى همينكه مردم كوفه به هنگام حكميت او را خوار و زبون كردند و از يارى دادنش براى جنگ با شاميان خوددارى كردند و خوارج از ميان ايشان خروج كردند و مارقين از ايشان برخاستند و از ايشان خواست براى جنگ حركت كنند و نپذيرفتند و از ايشان يارى و فرياد رسى خواست و انجام ندادند و از ايشان نشانه هاى سستى و علائم شكست را مشاهده فرمود همين مدح و ستايش به نكوهش و اين تعريف به گله مندى و فرو كوفتن و نكوهيدن مبدل مى شود.

و اين موضوعى است كه در طبيعت آدمى سرشته شده است . پيامبر (ص ) هم همينگونه بوده اند و قرآن عزيز هم همينگونه است . هنگامى كه انصار قيام كردند و يارى دادند آنان را مى ستايد و چون در جنگ تبوك ياران پيامبر (ص ) از حركت درنگ كردند، آنان را نكوهش مى كند و مى فرمايد: آنان كه از جهاد در التزام رسول خدا خوددارى كردند شاد شدند و جهاد با اموال و جانهايشان در راه خدا برايشان سخت ناخوشايند است و بقيه آيات ، تا آنكه خداوند از ايشان راضى شد؛ و باز مى فرمايد: و بر آن سه تن كه تخلف ورزيدند يعنى از رسول خداتا آنكه زمين با همه فراخى بر آنها تنگ شد..

مناقب على عليه السلام و ذكر گزينه هايى از اخبار او در موردعدل و زهدش 

على بن محمد بن ابو سيف مدائنى  از فضيل بن جعد نقل مى كند كه مى گفته است : مهمترين سبب در خوددارى عرب از يارى دادن اميرالمومنين على عليه السلام موضوع مال بود كه او هيچ شريفى را بر وضيع و هيچ عربى را بر عجم فضيلت نمى داد و با سالاران و اميران قبائل بدانگونه كه پادشاهان رفتار مى كردند رفتار نمى فرمود و هيچكس را با مال به خويشتن جذب نمى كرد و حال آنكه معاويه بر خلاف اين موضوع بود و به همين سبب مردم على (ع ) را رها كردند و به معاويه پيوستند. على (ع ) نزد مالك اشتر از كوتاهى و يارى ندادن ياران خويش و فرار كردن و پيوستن برخى از ايشان به معاويه شكايت كرد.

اشتر گفت : اى اميرالمومنين !ما به يارى برخى از بصريان و كوفيان با مردم بصره جنگ كرديم و راى مردم متحد بود، ولى بعدها اختلاف و ستيز كردند و نيتها سست و شمار مردم كم شد. تو آنان را به عدل و داد گرفته اى و ميان ايشان به حق رفتار مى كنى و داد ناتوان را از شريف مى گيرى ؛ چرا كه شريف را در نظر توارج و منزلتى بر وضيع نيست . و چون حق همگانى و عمومى شد گروهى از كسانى كه همراه تو بودند از آن ناليدند و چون در وادى عدل و داد قرار گرفتند از آن اندوهگين شدند. از سوى ديگر پاداشهاى معاويه را نسبت به توانگران و شريفان ديدند و نفسهاى ايشان به دنيا گراييد و كسانى كه دنيا دوست نباشند اندكند و بيشتر مردم فروشنده حق و خريدار باطلند و دنيا را بر مى گزينند؛ اينك اى اميرالمومنين ، اگر مال ببخشى گردنهاى مردم به سوى تو خم مى شود و خير خواهى آنان و دوستى ايشان ويژه تو خواهد شد. اى سالار مومنان !خدا كارت را سامان دهاد و دشمنانت را خوار و جمعشان را پراكنده و نيرنگشان را سست و امورشان را پريشان كناد؛ كه خداوند به آنچه آنان انجام مى دهند آگاه است .

على (ع ) در پاسخ اشتر فرمود: اما آنچه در مورد كار و روش ما كه منطبق بر عدل است گفتى ؛ همانا كه خداى عزوجل مى فرمايد: هر كس كار پسنديده كند براى خود او سودمند است و هر كس بدمى كند بر نفس ‍ خويش ستم مى كند و پروردگارت نسبت به بندگان ستمگر نيست .  و من از اينكه مبادا در انجام آنچه گفتى عدالت كوتاهى كرده باشم ، بيشتر ترسانم .

و اما اينكه گفتى : حق بر آنان سنگين آمده و بدين سبب از ما جدا شده اند؛ بنابراين خداوند به خوبى آگاه است كه آنان از ستم و بيداد از ما جدا نشده اند و به عدل و داد پناه نبرده اند، بلكه فقط در جستجوى دنيا، كه به هر حال از آنان زايل خواهد گشت ، بر آمده اند كه از آن دور مانده بودند؛ و روز قيامت بدون ترديد از ايشان پرسيده خواهد شد: آيا اين كار را براى دنيا انجام داده اند يا براى خدا عمل كرده اند؟

و اما آنچه در مورد بذل اموال و برگزيدن رجال گفتى ؛ ما را نشايد كه به مردى از در آمد عمومى چيزى بيش از حقش بدهيم و خداوند سبحان و متعال كه سخنش حق است ، فرموده است : چه بسيار گروههاى اندك كه به فرمان خدا بر گروههاى بيشتر چيره شده اند و خداوند همراه صابران است . و همانا خداوند محمد (ص ) را تنها مبعوث فرمود؛ و زان پس ‍ شمار يارانش را فزود، و گروهش را پس از زبونى نيرو و عزت بخشيد؛ و اگر خداوند اراده فرموده باشد كه اين امارت بر عهده ما باشد دشوارى آنرا براى ما آسان مى فرمايد و ناهمواريش را هموار مى سازد؛ و من از راى و پيشنهاد تو فقط چيزى را مى پذيرم كه موجب رضايت خداوند باشد و تو نزد من از امين ترين مردم و خير خواه ترين ايشان هستى و به خواست خداوند از معتمدترين آنها در نظرم به شمار مى روى .

شعبى مى گويد: در حالى كه نوجوان بودم همراه ديگر نوجوانان وارد رحبه  كوفه شدم . ناگاه ديدم على عليه السلام كنار دو كوت طلا و نقره درهمهاى سيمين و دينارهاى زرين ايستاده است و چوبدستى در دست دارد كه مردم را با آن دور مى كند و سپس كنار آن دو كوت آمد و ميان مردم تقسيم كرد، آنچنان كه از آن هيچ چيز باقى نماند؛ و سپس برگشت و چيزى از آن را، نه كم و نه زياد، به خانه خويش نبرد. شعبى مى گويد: من پيش پدرم برگشتم و گفتم : امروز من بهترين مردم يا ابله ترين ايشان را ديدم . گفت : پسركم ، چه كسى را ديده اى ؟ گفتم : على بن ابى طالب اميرالمومنين را ديدم كه چنين رفتار كرد و داستان را براى او گفتم . پدرم گريست و گفت : پسركم بدون ترديد بهترين مردم را ديده اى . 

محمد بن فضيل ، از هارون بن عنترة ، از زاذان نقل مى كند كه مى گفته است : همراه قنبر غلام على (ع ) بودم پيش على رفتيم . قنبر گفت : اى اميرالمومنين ، برخيز كه براى تو چيزى اندوخته و پنهان كرده ام . على فرمود: اى واى بر تو، چه چيزى است ؟ قنبر گفت : برخيز و با من بيا. على (ع ) برخاست و همراه قنبر به خانه رفت . ناگاه جوالى را ديد كه آكنده از پياله ها و جامهاى زرين و سيمين بود. قنبر گفت : اى اميرالمؤ منين چون ديدم هيچ چيزى را باقى نمى گذارى و تقسيم مى كنى ، اين جوال را از بيت المال براى تو اندوخته كردم . على (ع ) فرمود: اى قنبر، واى بر تو!گويا دوست داشته اى كه به خانه من آتش بزرگى درآورى !سپس شمشيرش را كشيد و چندان ضربه بر آن جوال زد كه هر يك از جامها و پياله ها از نيمه يا يك سوم شكسته شد و سپس مردم را فرا خواند و فرمود: آنرا طبق حصه و سهم تقسيم فرمود. در آن ميان به مقدراى سوزن و جوال دوز در بيت المال برخورد و فرمود: اينها را هم حتما تقسيم كنيد. مردم گفتند: نيازى به آن نداريم . اين سوزنها و جوال دوزها از آنجا در بيت المال جمع شده بود كه على (ع ) از هر پيشه ور از جنسى كه توليد مى كرد مى پذيرفت . على (ع ) خنديد و گفت : بايد چيزهاى بد بيت المال همراه چيزهاى خوب و گران آن گرفته شود.

عبدالرحمان بن عجلان روايت مى كند و مى گويد: على (ع ) انواع دانه هاى ريز مثل زيره و كنجد و خشخاش و سپند را هم ميان مردم تقسيم مى فرمود.
مجمع تيمى نقل و روايت مى كند كه على (ع ) هر جمعه بيت المال را جارو مى كرد و در آن دو ركعت نماز مى گزارد و مى فرمود: باشد كه روز رستاخيز براى من گواهى دهد.

بكر بن عيسى از عاصم بن كليب جرمى از قول پدرش نقل مى كند كه مى گفته است : در حضور على (ع ) بودم . از ناحيه جبل براى او مالى رسيده بود؛ او برخاست ، ما هم همراهش برخاستيم و مردم آمدند و ازدحام كردند. على (ع ) مقدارى پاره هاى ريسمان را به دست خويش گره زد و به يكديگر پيوست و سپس برگرد اموال كشيد و فرمود: به هيچكس روا ندارم كه از اين ريسمان بگذرد و مردم همگان از اين سوى ريسمان نشستند. على (ع ) خود آن سوى ريسمان رفت و فرمود: سالارهاى بخشهاى هفتگانه كجايند؟ و كوفه در آن روزگار هفت بخش بود. آنان شروع به جابجا كردن محتويات جوالها كردند، بطورى كه به هفت بخش مساوى تقسيم شد؛ از جمله گرده نانى بود كه آن را هم به هفت بخش مساوى تقسيم كرد و فرمود هر بخش ‍ آنرا روى يكى از بخشهاى اموال نهند و سپس اين بيت را خواند:
اين برچيده من است و گزينه اش در آن است و حال آنكه دست هر كس كه چيزى مى چيند به سوى دهان اوست . 

سپس قرعه كشى فرمود و به سالارهاى محله هاى هفتگانه داد و هر يك از ايشان افراد خود را فرا خواندند و جوالهاى خود را بردند.
مجمع از ابى رجاء روايت مى كند كه على عليه السلام شمشيرى را به بازار آورد و فرمود: چه كسى اين شمشير را از من مى خرد؟ سوگند به كسى كه جان على در دست اوست ، اگر پول خريد جامه يى مى داشتم اين را نمى فروختم . من گفتم : ازارى به تو مى فروشم و براى پرداخت بهاى آن تا هنگامى كه مقررى خود را دريافت دارى مهلت مى دهم ؛ و چنان كردم ، و چون على (ع ) مقررى خود را دريافت كرد بهاى آن ازار را به من پرداخت فرمود.

هارون بن سعيد مى گويد: عبدالله بن جعفر بن ابى طالب به على عليه السلام گفت : اى اميرالمومنين ، اگر دستور دهى به من كمك هزينه يا خرجى دهند بسيار خوب است !كه به خدا سوگند خرجى ندارم ، مگر آنكه مركب خود را بفروشم . فرمود: نه ، به خدا سوگند براى تو چيزى ندارم ، مگر اينكه به عمويت دستور دهى چيزى بدزدد و به تو بدهد.

بكر بن عيسى مى گويد: على عليه السلام همواره مى فرمود: اى مردم كوفه ، اگر من از شهر شما با چيزى بيشتر از مركب و بار مختصر خود و غلامم فلانى بروم خائن خواهم بود. هزينه اميرالمومنين (ع ) از درآمد غله او در ينبع مدينه برايش مى رسيد و از همان درآمد به مردم نان و گوشت مى داد و حال آنكه خودش تريدى كه با اندكى روغن زيتون بود مى خورد.

ابو اسحاق همدانى مى گويد: دو زن كه يكى عرب و ديگرى از موالى بود پيش على (ع ) آمدند و از او چيزى خواستند. على (ع ) به هر يك مقدارى درهم و گندم به طور مساوى داد. يكى از آن دو گفت : من زنى عرب هستم و اين يكى عجم است . على فرمود: به خدا سوگند من در مال عمومى براى فرزندان اسماعيل فضيلتى بر فرزندان اسحاق نمى بينم .

معاوية بن عمار از جعفر بن محمد (ع ) نقل مى كند كه مى گفته است : هيچگاه براى على (ع ) در راه خدا دو كار پيش نمى آمد مگر آنكه دشوارتر آن دو را بر مى گزيد؛ و اى مردم كوفه ، شما مى دانيد كه او به هنگام حكومت در شهر شما از اموال خود در مدينه ارتزاق مى كرد و آرد خود را از بيم آنكه چيزى ديگر بر آن افزوده شود در كيسه يى مى نهاد و سرش را مهر مى كرد و چه كسى در دنيا زاهدتر از على عليه السلام بوده است !؟

نضر بن منصور از عقبة بن علقمه نقل مى كند كه مى گفته است : در كوفه به خانه على عليه السلام رفتم و ديدم برابر او ماست بسيار ترشيده اى كه بوى آن مرا آزار مى داد قرار دارد و چند قطعه نان خشك . گفتم : اى اميرالمومنين ، آيا چنين خوراكى مى خورى !به من فرمود: اى اباالجنوب ، پيامبر (ص ) نانى خشكتر از اين مى خورد؛ و سپس به جامه خود اشاره كرد و فرمود: و جامه يى خشن تر از اين مى پوشيد و اگر من آنچنان كه او رفتار مى فرمود رفتار نكنم بيم آن دارم كه به او ملحق نشوم .

عمران بن مسلمه از سويد بن علقمه نقل مى كند كه مى گفته است : در كوفه به خانه على (ع ) رفتم ؛ كاسه ماست ترشيده يى برابرش بود كه از شدت ترشى ، من بوى آنرا احساس مى كردم ، و گرده نان جوى در دست داشت كه سبوسهاى جو روى آن ديده مى شد و آنرا با زور مى شكست و گاهى هم از زانوى خود براى شكستن آن كمك مى گرفت . فضه كنيز او ايستاده بود؛ من گفتم : اى فضة ، آيا در مورد اين پيرمرد از خدا نمى ترسيد!مگر نمى توانيد آرد نانش را ببيزيد؟ گفت : خوش نداريم اجبر باشيم و خلاف دستور كار كنيم .

 از هنگامى كه در خدمت و مصاحبت او بيم از ما عهد گرفته است كه آردى را براى او نبيزيم و نخاله اش را جدا نكنيم . سويد مى گويد: على عليه السلام نمى شنيد كه فضه چه مى گويد، به سوى او برگشت و فرمود: چه مى گويى ؟ گفت : از او بپرس . اميرالمومنين به من فرمود به و چه گفتى ؟ گفتم : من به فضه گفتم چه خوب بود آردش را مى بيختيد!على (ع ) گريست و فرمود: پدر و مادرم فداى آن كسى باد كه هيچگاه سه روز پياپى از نان گندم سير نشد تا از دنيا رفت و هرگز آردى را كه او نانش را مى خورد نبيختند؛ و منظور على رسول خدا (ص ) بود.

يوسف بن يعقوب از صالح كيسه فروش نقل مى كند كه مى گفته است : مادر بزرگش على (ع ) را در كوفه ديده است كه مقدارى خرما را بر دوش ‍ مى كشد، بر او سلام داده و گفته است : اى اميرالمومنين ، اين بار را به من بده كه به خانه ات ببرم . فرموده است : پدر افراد خانواده سزاوارتر به حمل آن است . گويد: على (ع ) سپس به من گفت : ميل ندارى از اين خرما بخورى ؟ گفتم : نمى خواهم . على (ع ) آنرا خانه خود برد و سپس در حالى كه همان ملافه را كه خرما در آن بود رداى خويش قرار داده و هنوز پوست خرما بر آن ديده مى شد باز گشت و با مردم نماز جمعه گزارد.

محمد بن فضيل بن غزوان مى گويد: به على عليه السلام گفته شد: چه مقدار صدقه مى دهى ، چه مقدار مال خود را خرج مى كنى ! آيا از اين كار اندكى نمى كاهى ؟ فرمود: به خدا سوگند، اگر بدانم كه خداوند متعال يك صدقه واجب را از من قبول مى فرمايد از اين كار باز مى ايستم ، ولى به خدا سوگند نمى دانم كه خداوند سبحان چيزى را از من مى پذيرد يا نه !

عنبسة عابد از عبدالله بن حسين بن حسن نقل مى كند كه على عليه السلام به روزگار زندگى پيامبر (ص ) هزار برده را با پولى كه از دسترنج و عرق ريزى پيشانى خود بدست آورده بود آزاد فرمود و چون عهده دار خلافت شد اموال بسيار براى او مى رسيد و شيرينى او چيزى جز خرما و جامه اش ‍ چيزى جز كرباس نبود.

عوام بن حوشب از ابو صادق روايت مى كند كه چون على عليه السلام با ليلى دختر مسعود نهشلى ازدواج كرد، براى او در خانه على (ع ) خيمه و پرده يى زدند. على (ع ) آمد و آنرا برداشت و فرمود: براى اهل على همان كه در آن هستند كافى است !

حاتم بن اسماعيل مدنى ، از جعفر بن محمد (ع ) نقل مى كند كه على عليه السلام به هنگام خلافت خويش پيراهن كهنه يى را به چهار درهم خريد، سپس خياط را خواست و آستين پيراهن را روى دست خود باز كرد و دستور داد آنچه را بلندتر از انگشتان است ببرد.
ما اين اخبار و روايات را هر چند خارج از موضوع اين فصل بود به مقتضاى حال آورديم ، زيرا خواستيم اين مساءله را روشن سازيم كه اميرالمومنين عليه السلام در خلافت خود به روش پادشاهان رفتار نكرده است و همچون آنان ، كه اموال را در مصالح پادشاهى به هر كس بخواهند مى بخشند يا براى لذت پرستى خود خرج مى كنند، نبوده است ؛ چه او اهل دنيا نبوده است و مردى صاحب حق و خداپرست بوده است كه هيچ چيزى را عوض خدا و رسولش قرار نمى داده است .

على بن ابى سيف مدائنى روايت مى كند كه گروهى از ياران على عليه السلام پيش او رفتند و گفتند: اى اميرالمومنين ، اين اموال را به گونه يى عطا فرماى اشراف عرب و قريش را بر بردگان آزاد شده و مردم غير عرب ترجيح دهى و كسانى از مردم را كه از مخالفت و گريز ايشان بيم دارى با پرداخت مال بيشتر دلجويى كن . آنان اين سخنان را از اين روى به على (ع ) گفتند كه معاويه با اموال چنان مى كرد. اميرالمومنين به ايشان فرمود: آيا پيشنهاد مى كنيد پيروزى را با ستم بدست آورم ؟! نه ، به خدا سوگند تا گاهى كه خورشيد بر مى آيد و ستاره يى در آسمان مى درخشد هرگز چنين نخواهم كرد. به خدا سوگند اگر اين اموال از خودم بود باز هم ميان آنان به تساوى قسمت مى كردم ، چه رسد به اينكه اين اموال از خودم مردم است سپس مدتى طولانى اندوهگين سكوت كرد و سه بار فرمود: مرگ پايان كار زودتر و شتابان تر از اين خواهد رسيد.

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۱ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

خطبه 33 شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

33 و من خطبة له ع عند خروجه لقتال أهل البصرة

– قَالَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ الْعَبَّاسِ- دَخَلْتُ عَلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ بِذِي قَارٍ وَ هُوَ يَخْصِفُ نَعْلَهُ- فَقَالَ لِي مَا قِيمَةُ هَذَا النَّعْلِ- فَقُلْتُ لَا قِيمَةَ لَهَا- فَقَالَ وَ اللَّهِ لَهِيَ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ إِمْرَتِكُمْ- إِلَّا أَنْ أُقِيمَ حَقّاً أَوْ أَدْفَعَ بَاطِلًا- ثُمَّ خَرَجَ فَخَطَبَ النَّاسَ فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بَعَثَ مُحَمَّداً ص- وَ لَيْسَ أَحَدٌ مِنَ الْعَرَبِ يَقْرَأُ كِتَاباً وَ لَا يَدَّعِي نُبُوَّةً- فَسَاقَ النَّاسَ حَتَّى بَوَّأَهُمْ مَحَلَّتَهُمْ- وَ بَلَّغَهُمْ مَنْجَاتَهُمْ- فَاسْتَقَامَتْ قَنَاتُهُمْ وَ اطْمَأَنَّتْ صَفَاتُهُمْ- أَمَا وَ اللَّهِ إِنْ كُنْتُ لَفِي سَاقَتِهَا- حَتَّى وَلَّتْ بِحَذَافِيرِهَا مَا ضَعُفْتُ وَ لَا جَبُنْتُ- وَ إِنَّ مَسِيرِي هَذَا لِمِثْلِهَا- فَلَأَنْقُبَنَّ الْبَاطِلَ حَتَّى يَخْرُجَ الْحَقُّ مِنْ جَنْبِهِ- مَا لِي وَ لِقُرَيْشٍ- وَ اللَّهِ لَقَدْ قَاتَلْتُهُمْ كَافِرِينَ- وَ لَأُقَاتِلَنَّهُمْ مَفْتُونِينَ- وَ إِنِّي لَصَاحِبُهُمْ بِالْأَمْسِ كَمَا أَنَا صَاحِبُهُمُ الْيَوْمَ- وَ اللَّهِ مَا تَنْقِمُ مِنَّا قُرَيْشٌ إِلَّا أَنَّ اللَّهَ اخْتَارَنَا عَلَيْهِمْ- فَأَدْخَلْنَاهُمْ فِي حَيِّزِنَا- فَكَانُوا كَمَا قَالَ الْأَوَّلُ-

أَدَمْتَ لَعَمْرِي شُرْبَكَ الْمَحْضَ صَابِحاً
وَ أَكْلَكَ بِالزُّبْدِ الْمُقَشَّرَةَ الْبُجْرَا

وَ نَحْنُ وَهَبْنَاكَ الْعَلَاءَ وَ لَمْ تَكُنْ‏
عَلِيّاً وَ حُطْنَا حَوْلَكَ الْجُرْدَ وَ السُّمْرَا

شرح وترجمه فارسی

(33): خطبه يى كه على عليه السلام هنگام حركت خود براى جنگ با مردم بصره ايرادفرموده است

در اين خطبه كه با عبارت قال عبدالله بن عباس : دخلت على اميرالمومنين عليه السلام بذى قار و هو يخصف نعله ابن عباس مى گويد: در ذوقار به حضور اميرالمومنين عليه السلام رسيدم و كفش خود را مرمت مى فرمود، شروع مى شود پس از توضيحات لغوى و بلاغى چنين آمده است :

از اخبار ذوقار

ابو مخنف از كلبى ، از ابو صالح ، از زيد بن على ، از ابن عباس نقل مى كند كه مى گفته است : چون با على عليه السلام در ذوقار فرود آمديم ، گفتم : اى اميرالمومنين ، به گمان من گروه بسيار اندكى از مردم كوفه به حضورت خواهند آمد. فرمود: به خدا سوگند شش هزار و پانصد و شصت مرد از ايشان بدون هيچ بيش و كمى پيش من خواهند آمد.ابن عباس مى گويد: به خدا سوگند از اين سخن به شك و ترديد سختى افتادم و با خود گفتم : به خدا سوگند هنگامى كه بيايند آنان را خواهم شمرد.

ابو مخنف مى گويد: ابن اسحاق از قول عمويش ، عبدالرحمان بن يسار، نقل مى كند كه مى گفته است : شش هزار و پانصد و شصت مرد كوفى از راه زمين و آب رودخانه فرات به يارى على (ع ) آمدند. گويد: على (ع ) پانزده روز در ذوقار درنگ فرمود تا شيهه اسبان و آواى استران را در اطراف خود شنيد. گويد: و چون يك منزل با آنان پيمود، ابن عباس اظهار داشت : به خدا سوگند اينها را مى شمرم ؛ اگر چنان بودند كه على فرموده است چه بهتر و گرنه شمار ايشان را از ديگران تكميل مى كنم ، زيرا مردم سخن على (ع ) را در اين باره شنيده اند. ابن عباس مى گويد: آنان را سان ديدم و شمردم ؛ به خدا سوگند همان شمار بودند، نه يكى بيشتر و نه يكى كمتر؛ و گفتم : الله اكبر!خدا و رسولش راست فرمودند!و سپس حركت كرديم .

ابو مخنف مى گويد: و چون به حذيفة بن اليمان خبر رسيد كه على (ع ) به ذوقار رسيده و از مردم خواسته است به يارى او بشتابند، ياران خويش را فرا خواند و آنان را موعظه كرد و خدا را فرا يادشان آورد و آنان را به زهد در دنيا و رغبت به آخرت تشويق كرد و گفت : به اميرالمومنين و وصى سيد المرسلين ملحق شويد كه لازمه حق اين است كه او را يارى دهيد؛ و اينك پسرش حسن و عمار ياسر به كوفه آمده اند و از مردم مى خواهند حركت كنند، شما هم حركت كنيد. گويد: ياران حذيفه به اميرالمومنين پيوستند و حذيفه پس از آن پانزده شب زنده بود و در گذشت ؛ خدايش رحمت كناد. 

ابو مخنف مى گويد: هاشم بن عتبة مرقال در ابيات زير حركت كردن و پيوستن خودشان را به على عليه السلام چنين گنجانيده است :
ما به سوى بهترين خلق خدا كه از همگان بهتر است حركت كرديم ، با علم به اينكه همگى به پيشگاه خداوند باز خواهيم گشت ؛ آرى او را تجليل و توقير مى كنيم و اين به سبب فضل اوست و آنچه توقع و اميد داريم در راه خداوند است …

ابو مخنف مى گويد: و چون مردم كوفه پيش على (ع ) آمدند بر او سلام دادند و گفتند: اى اميرالمومنين ، سپاس خداوندى را سزد كه ما را به همكارى با تو اختصاص داد و ما را با يارى دادن تو گرامى داشت ما با كمال ميل و بدون اكراه دعوت ترا پذيرا شديم ؛ اينك فرمان خود را به ما ابلاغ فرماى .

گويد: در اين هنگام على (ع ) برخاست و خداى را سپاس و ستايش كرد و بر رسول خدا (ص ) درود فرستاد و سپس چنين فرمود: خوش آمد بر اهل كوفه باد، خاندانهاى اصيل و سرشناس و مردم با فضيلت و شجاع عرب كه از همه اعراب نسبت به رسول خدا و اهل بيت او دوستى بيشترى دارند؛ و به همين سبب است كه چون طلحه و زبير بدون هيچ ستم و بدعتى از سوى من بيعت و عهد مرا شكستند، از شما يارى خواستم و فرستادگان خويش را پيش شما گسيل داشتم . سوگند به جان خودم اى مردم كوفه اگر شما مرا يارى ندهيد همانا اميدوارم كه خداوند شر غوغاى مردم و سفلگان بصره را از من كفايت فرمايد؛ با توجه به اينكه عموم مردم بصره و سرشناسان و اهل فضل و دين از فتنه كناره گرفته اند و از آن رويگر دانند.

در اين هنگام سالارهاى قبيله برخاستند و سخن گفتند و يارى خويش را اعلام كردند و اميرالمومنين (ع ) فرمانشان داد كه به سوى بصره كوچ كنند.

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۱ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

خطبه 32 شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

خطبة32

و من خطبة له ( عليه‏السلام )

أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا قَدْ أَصْبَحْنَا فِي دَهْرٍ عَنُودٍ وَ زَمَنٍ شَدِيدٍ -يُعَدُّ فِيهِ الْمُحْسِنُ مُسِيئاً -وَ يَزْدَادُ الظَّالِمُ فِيهِ عُتُوّاً -لَا نَنْتَفِعُ بِمَا عَلِمْنَا -وَ لَا نَسْأَلُ عَمَّا جَهِلْنَا -وَ لَا نَتَخَوَّفُ قَارِعَةً حَتَّى تَحُلَّ بِنَا -وَ النَّاسُ عَلَى أَرْبَعَةِ أَصْنَافٍ -مِنْهُمْ مَنْ لَا يَمْنَعُهُ الْفَسَادَ فِي الْأَرْضِ إِلَّا مَهَانَةُ نَفْسِهِ وَ كَلَالَةُ حَدِّهِ وَ نَضِيضُ وَفْرِهِ -وَ مِنْهُمْ الْمُصْلِتُ بِسَيْفِهِ وَ الْمُعْلِنُ بَشَرِّهِ وَ الْمُجْلِبُ بِخَيْلِهِ وَ رَجِلِهِ -قَدْ أَشْرَطَ نَفْسَهُ وَ أَوْبَقَ دِينَهُ لِحُطَامٍ يَنْتَهِزُهُ أَوْ مِقْنَبٍ يَقُودُهُ أَوْ مِنْبَرٍ يَفْرَعُهُ -وَ لَبِئْسَ الْمَتْجَرُ أَنْ تَرَى الدُّنْيَا لِنَفْسِكَ ثَمَناً -وَ مِمَّا لَكَ عِنْدَ اللَّهِ عِوَضاً -وَ مِنْهُمْ مَنْ يَطْلُبُ الدُّنْيَا بِعَمَلِ الْآخِرَةِ وَ لَا يَطْلُبُ الْآخِرَةَ بِعَمَلِ الدُّنْيَا -قَدْ طَامَنَ مِنْ شَخْصِهِ -وَ قَارَبَ مِنْ خَطْوِهِ -وَ شَمَّرَ مِنْ ثَوْبِهِ -وَ زَخْرَفَ مِنْ نَفْسِهِ لِلْأَمَانَةِ -وَ اتَّخَذَ سِتْرَ اللَّهِ ذَرِيعَةً إِلَى الْمَعْصِيَةِ
وَ مِنْهُمْ مَنْ أَبْعَدَهُ عَنْ طَلَبِ الْمُلْكِ ضُئُولَةُ نَفْسِهِ -وَ انْقِطَاعُ سَبَبِهِ فَقَصَرَتْهُ الْحَالُ عَلَى حَالِهِ -فَتَحَلَّى بِاسْمِ الْقَنَاعَةِ -وَ تَزَيَّنَ بِلِبَاسِ أَهْلِ الزَّهَادَةِ
وَ لَيْسَ مِنْ ذَلِكَ فِي مَرَاحٍ وَ لَا مَغْدًى-وَ بَقِيَ رِجَالٌ غَضَّ أَبْصَارَهُمْ ذِكْرُ الْمَرْجِعِ -وَ أَرَاقَ دُمُوعَهُمْ خَوْفُ الْمَحْشَرِ -فَهُمْ بَيْنَ شَرِيدٍ نَادٍّ -وَ خَائِفٍ مَقْمُوعٍ-وَ سَاكِتٍ مَكْعُومٍ -وَ دَاعٍ مُخْلِصٍ -وَ ثَكْلَانَ مُوجَعٍ -قَدْ أَخْمَلَتْهُمُ التَّقِيَّةُ -وَ شَمِلَتْهُمُ الذِّلَّةُ -فَهُمْ فِي بَحْرٍ أُجَاجٍ -أَفْوَاهُهُمْ ضَامِزَةٌ -وَ قُلُوبُهُمْ قَرِحَةٌ -قَدْ وَعَظُوا حَتَّى مَلُّوا -وَ قُهِرُوا حَتَّى ذَلُّوا -وَ قُتِلُوا حَتَّى قَلُّوا -فَلْتَكُنِ الدُّنْيَا فِي أَعْيُنِكُمْ أَصْغَرَ مِنْ حُثَالَةِ الْقَرَظِ -وَ قُرَاضَةِ الْجَلَمِ
وَ اتَّعِظُوا بِمَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ قَبْلَ أَنْ يَتَّعِظَ بِكُمْ مَنْ بَعْدَكُمْ -وَ ارْفُضُوهَا ذَمِيمَةً -فَإِنَّهَا قَدْ رَفَضَتْ مَنْ كَانَ أَشْغَفَ بِهَا مِنْكُمْ

قال الرضي رحمه الله و هذه الخطبة ربما نسبها من لا علم له إلى معاوية
و هي من كلام أمير المؤمنين ( عليه‏السلام ) الذي لا يشك فيه
و أين الذهب من الرغام
و أين العذب من الأجاج
و قد دل على ذلك الدليل الخريت
و نقده الناقد البصير عمرو بن بحر الجاحظ
فإنه ذكر هذه الخطبة في كتاب البيان و التبيين
و ذكر من نسبها إلى معاوية
ثم تكلم من بعدها بكلام في معناها
جملته أنه قال و هذا الكلام بكلام علي ( عليه‏السلام )
أشبه و بمذهبه في تصنيف الناس و في الإخبار عما هم عليه من القهر و الإذلال و من التقية و الخوف أليق
قال و متى وجدنا معاوية في حال من الأحوال يسلك في كلامه مسلك الزهاد و مذاهب العباد

شرح وترجمه فارسی

(32): اين خطبه با عبارت ايها الناس انا قد اصبحنا فى دهر عنود اى مردم ! ما درروزگارى سركش واقع شده ايم شروع مى شود.

در اين خطبه هر چند هيچگونه بحث تاريخى ايراد نشده است ، ولى تذكر اين نكته لازم است كه برخى بدون دقت آن را به معاويه نسبت داده اند، سيد رضى (رض ) در اين باره چنين گفته است :گاه گاهى كسانى كه علم نداشته اند اين خطبه را به معاويه نسبت داده اند و حال آنكه اين خطبه از كلام اميرالمومنين على عليه السلام است و در آن شك و ترديدى نيست و زربا خاك ، و آب گواراى شيرين با آب شور كجا قابل مقايسه است !راهنماى خردمند در ادب و ناقد بصير عمرو بن بحر جاحظ اين خطبه را در كتاب البيان و التبيين به نقد آورده است و نام كسى را كه آنرا به معاويه نسبت داده ذكر كرده است ، و سپس خود به شرح آن پرداخته و گفته است : اين خطبه به كلام على (ع ) شبيه تر و به روش او در چگونگى تقسيم مردم و اخبار از حالات آنان و مغلوب شدن و خوارى و بيم و تقيه مناسب تر است . جاحظ سپس افزوده است كه ما در كدام وقت و چه حالتى از حالات معاويه ديده ايم كه در سخنان خود مسلك پارسايان و روش پرستندگان را داشته باشد كه در اين مورد!

وانگهى ، كسى كه اين خطبه را به معاويه نسبت داده است شيب بن صفوان است كه راوى بسيار ضعيفى است و ابو حاتم رازى مى گويد: هيچ گفته او حجت نيست و ذهبى هم در ميزان الاعتدال (ج 2 ص 276) او را ضعيف شمرده است .
و جاى تعجب است كه چگونه احمد زكى صفوت در ص 175 ج 2 جمهرة – خطب العرب اين خطبه را از معاويه مى داند. 

ابن ابى الحديد ضمن شرح اين خطبه دو مبحث اخلاقى بسيار پسنديده در نكوهش ريا و شهرت و پسنديدگى خمول و عزلت آورده كه بسيار خوب از عهده برآمده است .

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۱ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

خطبه 31 شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

خطبه31

و من كلام له ( عليه‏ السلام ) لما أنفذ عبد الله بن عباس إلى الزبير قبل وقوع الحرب يوم الجمل

ليستفيئه إلى طاعته‏-لَا تَلْقَيَنَّ طَلْحَةَ -فَإِنَّكَ إِنْ تَلْقَهُ تَجِدْهُ كَالثَّوْرِ عَاقِصاً قَرْنَهُ -يَرْكَبُ الصَّعْبَ وَ يَقُولُ هُوَ الذَّلُولُ -وَ لَكِنِ الْقَ الزُّبَيْرَ-فَإِنَّهُ أَلْيَنُ عَرِيكَةً -فَقُلْ لَهُ يَقُولُ لَكَ ابْنُ خَالِكَ عَرَفْتَنِي بِالْحِجَازِ وَ أَنْكَرْتَنِي بِالْعِرَاقِ -فَمَا عَدَا مِمَّا بَدَا
قال الرضي رحمه الله و هو ( عليه‏ السلام ) أول من سمعت منه هذه الكلمة أعني فما عدا مما بدا

شرح وترجمه فارسی

(31): از جمله سخنان امير المومنين على عليه السلام به ابن عباس هنگامى كه او را پيش ازشروع جنگ جمل نزد زبير فرستاده بود تا او را به اطاعت از خود فرا خواند.

در اين خطبه كه با عبارت لا تلقين طلحة … با طلحه ديدار مكن شروع مى شود، پس از توضيحات لغوى و ادبى و بحثى فقهى در مورد ميراث بردگان آزاد – شده و حق تعصيب كه از مسائل مورد اختلاف شيعه و سنى است اين مطالب تاريخى طرح و بررسى شده است :

بخشى از اخبار زبير و پسرش عبدالله 

در ايام جنگ جمل عبدالله بن زبير با مردم نماز مى گزارد و عهده دار پيشنمازى بود زيرا طلحه و زبير در آن مورد با يكديگر ستيز داشتند و عايشه براى تمام شدن ستيز آن دو به عبدالله فرمان داد تا امامت در نماز را بر عهده بگيرد ؛ و نيز شرط كرد كه اگر پيروز شدند اختيار تعيين با عايشه باشد كه هر كه را خلافت بگمارد.

عبدالله بن زبير مدعى بود كه براى خلافت از پدرش و طلحه سزوارتر است و چنين مى پنداشت كه عثمان روز كشته شدنش در آن مورد براى او وصيت كرده است .

درباره اينكه در آن روزهاى به زبير و طلحه چگونه سلام داده مى شده اختلاف است ؛ روايت شده است كه تنها به زبير سلام امارت داده مى شده و به او مى گفته اند: السلام عليك ايها الامير، زيرا عايشه او را به فرماندهى جنگ گماشته بوده است ؛ و نيز روايت شده است كه به هر يك از ايشان بدان عنوان سلام داده مى شده است .

چون على عليه السلام در بصره فرود آمد و لشكر او برابر لشكر عايشه قرار گرفت زبير گفت : به خدا سوگند هيچ كارى پيش نيامده است مگر اينكه مى دانستم كجا پاى مى نهم جز اين كار كه نمى دانم آيا در آن خوشبختم يا بدبخت ؛ پسرش عبدالله گفت : چنين نيست ، بلكه از شمشيرهاى پسر ابى طالب بيم كرده اى و مى دانى كه زير رايتهاى او مرگى دردناك نهفته است . زبير به او گفت : ترا چه مى شود؟ خدايت خوار فرمايد كه چه نافر خنده اى !

و اميرالمومنين على عليه السلام مى فرمود: زبير همواره از ما اهل بيت بود تا آنكه پسرش عبدالله به جوانى رسيد.در آن هنگام على (ع ) سر برهنه و بدون زره ميان دو صف آمد و گفت : زبير نزد من آيد. و زبير در حالى كه كاملا مسلح بود برابر على (ع ) آمد – به عايشه گفته شد: زبير به مصاف على رفته است ، فرياد كشيد: اى واى بر زبير! به او گفتند: اينك از على بر او بيمى نمى رود كه على بدون زره و سپر و سر برهنه است و زبير مسلح و زره پوشيده است – على (ع ) به زبير فرمود: اى ابو عبدالله !چه چيز ترا بر اين كار وا داشته است ؟ گفت : من خون عثمان را مى طلبم ؛ فرمود: تو و طلحه كشتن او را رهبرى كرديد و انصاف تو در اين باره چنين است كه در قبال خون او از خود قصاص گيرى و خويش را در اختيار وارثان عثمان قرار دهى .

سپس به زبير فرمود: ترا به خدا سوگند مى دهم آيا به ياد دارى كه روزى تو همراه رسول خدا (ص ) بودى و در حالى كه آن حضرت بر دست تو تكيه داده بود و از محله بنى عمرو بن عوف مى آمديد از كنار من گذشتيد و پيامبر (ص ) به من سلام دادند و بر چهره من لبخند زدند و من هم بر چهره ايشان لبخند زدم و چيزى افزون بر آن به جاى نياوردم و تو گفتى : اى رسول خدا، اين پسر ابو طالب ناز و گردنكشى خود را رها نمى كند! پيامبر به تو فرمودند: ((آرام باش كه او را ناز و سركشى نيست و همانا كه تو بزودى با او جنگ خواهى كرد و تو نسبت به او ستمگر خواهى بود! زبير استرجاع كرد و گفت : آرى چنين بود، ولى روزگار آنرا در من به فراموشى سپرده است  و بدون ترديد از جنگ با تو باز خواهم گشت .

زبير از پيش على (ع ) برگشت و چون براى جنگ سوگند خورده بود برده خود سرجس را به منظور كفاره سوگند خود آزاد كرد و سپس پيش عايشه آمد و گفت : تا كنون در هيچ نبردى شركت نكرده و در هيچ جنگى حضور نداشته ام مگر اينكه در آن راءى و بصيرت داشته ام ، جز اين جنگ كه در آن گرفتار شك هستم و نمى توانم جاى پاى خويش را ببينم . عايشه به او گفت : اى ابو عبدالله !چنين مى پندارمت كه از شمشيرهاى پسر ابوطالب ترسيده اى : آرى به خدا سوگند شمشيرهاى تيزى است كه براى ضربه زدن آماده شده است و جوانان نژاده آنها را بر دوش مى كشند و اگر تو از آن بترسى حق دارى ، كه پيش از تو مردان از آن ترسيده اند. زبير گفت : هرگز چنين نيست ، بلكه همان است كه به تو گفتم : و سپس ‍ برگشت .

فروة بن حارث تميمى مى گويد: من از آن گروه بودم كه از شركت در جنگ خوددارى كرده بودم و همراه احنف بن قيس در وادى السباع بودم . پسر عمويم كه نامش جون بود با لشكر بصره همراه بود. من او را از اين كار نهى كردم ، گفت : من در مورد يارى دادن ام المومنين عايشه و دو حوارى رسول خدا از جان خود دريغ ندارم ؛ و همراه آنان رفت . در آن حال من با احنف بن قيس نشسته بودم و او درصد بدست آوردن اخبار بود كه ناگاه ديدم پسر عمويم ، جون بن قتاده ، برگشت . برخاستم و او را در آغوش كشيدم و از او پرسيدم : چه خبر است ؟ گفت : خبرى شگفت انگيز به تو مى گويم . من كه با ايشان به جنگ رفتم نمى خواستم آنرا ترك كنم تا خداوند ميان دو گروه حكم فرمايد. در آن حال من با زبير ايستاده بودم ؛ ناگاه مردى پيش زبير آمد و گفت : اى امير مژده باد كه على چون ديد خداوند از اين لشكر چه بر سر او خواهد آوردگام واپس نهاد و يارانش نيز از گرد او پراكنده شدند. در همين هنگام مرد ديگرى آمد و همينگونه به زبير خبر داد، زبير گفت : اى واى بر شما مگر ممكن است ابوالحسن از جنگ برگردد! به خدا سوگند كه اگر جز خار بنى نيابد در پناه آن ، سوى ما حمله خواهد آورد.

آنگاه مرد ديگرى آمد و خطاب به زبير گفت : اى امير گروهى از ياران على از جمله عمار بن ياسر از او جدا شده اند و قصد پيوستن به ما دارند، زبير گفت : سوگند به خداى كعبه امكان ندارد و عمار هرگز از على جدا نخواهد شد. آن مرد چند بار گفت : به خدا سوگند كه عمار چنين كرده است ، و چون زبير ديد آن مرد از سخن خود بر نمى گردد همراه او مرد ديگرى فرستاد و گفت : برويد و ببينيد چگونه است . آن دو رفتند و برگشتند و گفتند: عمار از سوى سالار خود به رسالت پيش تو مى آيد. جون گفت : به خدا سوگند شنيدم كه زبير مى گويد: واى كه پشتم شكست ، واى كه بينى من بريده شد، واى كه سيه روى شدم . و اين سخنان را مكرر كرد، و سپس سخت لرزيد. من با خود گفتم : به خدا سوگند زبير ترسو نيست و او از شجاعان نام آور قريش است و اين سخنان او را ريشه ديگرى است و من نمى خواهم در جنگى كه فرمانده و سالار آن چنين مى گويد شركت كنم و پيش شما برگشتم . اندك زمانى گذشت كه زبير در حالى كه از قوم كناره گرفته بود از كنار ما گذشت و عمير بن جرموز او را تعقيب كرد و كشت .

بيشتر روايات حكايت از اين دارد كه عمير بن جرموز همراه خوارج در جنگ نهروان كشته شده است ، ولى در برخى از روايات آمده است كه تا روزگار حاكم شدن مصعب پسر زبير بر عراق زنده بوده است و چون مصعب به بصره رسيد ابن جرموز از او ترسيد و گريخت . مصعب گفت : بيايد سلامت خواهد ماند و مقررى خودش را هم كامل بگيرد، آيا چنين پنداشته است كه من او را قابل اين مى دانم كه در قبال خون زبير او را بكشم و او را فداى او قرار دهم !و اين از تكبرهاى پسنديده است . ابن جرموز همواره براى او دنيوى خود دعا مى كرد. به او گفتند: كاش براى آخرت خويش دعا كنى و چرا چنين نمى كنى ؟ گفت : من از بهشت نوميد شده ام !

زبير نخستين كس است كه شمشير در راه خدا كشيد؛ در آغاز دعوت پيامبر (ص ) گفته شد رسول خدا كشته شده است و او در حالى كه نوجوانى بود با شمشير كشيده از خانه بيرون آمد.

زبير بن بكار در كتاب الموفقيات خود آورده است كه چون على عليه السلام به بصره آمد ابن عباس را پيش زبير فرستاد و فرمود: به زبير سلام برسان و به او بگو: اى ابو عبدالله ، چگونه در مدينه ما را مى شناختى و در نظرت پسنديده بوديم و در بصره ما را نمى شناسى !ابن عباس گفت : آيا پيش ‍ طلحه نروم ؟ فرمود نه درين صورت او را چنان مى بينى كه شاخ خود را كژ كرده پاى در يك كفش كرده و زمين سخت و بلند را مى گويد زمين هموار.

ابن عباس مى گويد: پيش زبير آمدم ، روز گرمى بود و او در حجره يى در حال استراحت بود و خود را خنك مى كرد. پسرش عبدالله هم پيش او بود. زبير به من گفت : اى پسر لبابة خوش آمدى ، آيا براى ديدار آمده اى يا به سفارت ؟ گفتم : هرگز، كه پسر دايى تو سلامت مى رساند و مى گويد: اى اباعبدالله ، چگونه در مدينه ما را مى شناختى و پسنديده مى دانستى و در بصره ما را نمى شناسى !زبير در پاسخ من اين بيت را خواند:به ايشان آويخته شده ام كه چون درخت پيچيك آفريده شده ام و همچون خار بنى كه به چيزهايى استوار شده است .

هرگز آنان را رها نمى كنم تا ميان ايشان الفت و دوستى پديد آورم . من از تو او انتظار پاسخ پاسخ ديگرى داشتم . پسرش عبدالله گفت : به او بگو ميان ما و تو خون خليفه يى و وصيت خليفه يى مطرح است و اينكه دو تن با يكديگرند و يكى تنهاست و نيز مادرى نيكوكار كنايه از عايشه و مشاورت قبيله هم مطرح است ، ابن عباس مى گويد: دانستم كه پس از اين سخن راهى جز جنگ باقى نيست و پيش على عليه السلام برگشتم و به او گزارش ‍ دادم .

زبير بن بكار مى گويد: نخست عمويم مصعب اين حديث را روايت مى كرد و بعد آن را رها كرد و گفت : نياى خود ابو عبدالله زبير بن عوام را در خواب ديدم كه از جنگ جمل معذرت خواهى مى كرد. گفتم : چگونه معذرت مى خواهى و حال آنكه خودت اين شعر را خوانده اى كه :به ايشان آويخته شده ام كه چون پيچك آفريده شده ام …

هرگز آنان را رها نمى كنم تا ميان ايشان الفت و دوستى پديد آورم ، گفت من هرگز چنين نگفته ام .پس از اين بحثى لطيف درباره استدراج در چگونگى بيان طرح شده كه خارج از موضوع بحث تاريخ است .

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۱ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

خطبه 30 شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)(کشته شدن عثمان)

خطبة30

و من خطبة له ( عليه‏ السلام ) في معنى قتل عثمان‏

لَوْ أَمَرْتُ بِهِ لَكُنْتُ قَاتِلًا -أَوْ نَهَيْتُ عَنْهُ لَكُنْتُ نَاصِراً -غَيْرَ أَنَّ مَنْ نَصَرَهُ لَا يَسْتَطِيعُ أَنْ يَقُولَ خَذَلَهُ مَنْ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ -وَ مَنْ خَذَلَهُ لَا يَسْتَطِيعُ أَنْ يَقُولَ نَصَرَهُ مَنْ هُوَ خَيْرٌ مِنِّي -وَ أَنَا جَامِعٌ لَكُمْ أَمْرَهُ -اسْتَأْثَرَ فَأَسَاءَ الْأَثَرَةَ -وَ جَزِعْتُمْ فَأَسَأْتُمُ الْجَزَعَ -وَ لِلَّهِ حُكْمٌ وَاقِعٌ فِي الْمُسْتَأْثِرِ وَ الْجَازِعِ

شرح وترجمه فارسی

خطبه (30) اين خطبه با عبارت «لو امرت به لكنت قاتلا» (اگر فرمان به قتل او داده بودم قاتل مى‏بودم) شروع مى‏ شود.

پريشان شدن كار بر عثمان و اخبار كشته شدن او

لازم است در آغاز اين بحث نخست چگونگى پريشان شدن كار بر عثمان راكه منجر به كشته شدنش شد بيان كنيم. و صحيح‏ترين مطالب در اين مورد همان چيزهايى است كه ابو جعفر محمد بن جرير طبرى در تاريخ طبرى آورده است و خلاصه آن چنين است: عثمان بدعتها و كارهاى مشهورى انجام داد كه مردم در آن مورد بر او خرده گرفتند، از قبيل حكومت و فرماندهى دادن به بنى اميه و به ويژه به تبهكاران و فرومايگان و سست دينان ايشان و اختصاص اموال و غنايم به آنان، و آنچه در مورد عمار و ابو ذر و عبد الله بن مسعود انجام داد و كارهاى ديگرى كه در روزهاى آخر خلافتش روى داد. و از جمله باده نوشى و ميگسارى وليد بن عقبه، كارگزار عثمان بر كوفه، و گواهى دادن گواهان در اين باره موجب آمد كه او را از حكومت كوفه بر كنار كند و سعيد بن عاص را به جاى او بگمارد. سعيد چون به كوفه آمد و گروهى از مردم كوفه را برگزيد كه پيش او افسانه سرايى مى‏كردند، روزى سعيد گفت: عراق بوستان اختصاصى قريش و بنى اميه است، مالك اشتر نخعى گفت: تو چنين مى‏پندارى كه ناحيه عراق كه خداوند آنرا با شمشيرهاى ما گشوده و بر مسلمانان ارزانى فرموده است، بوستان اختصاصى براى تو و قوم تو است سالار نگهبانان سعيد به اشتر گفت: تو سخن امير را رد مى‏كنى و نسبت به او درشتى كرد.

اشتر به افراد قبيله نخع و ديگران كه از اشراف كوفه و بر گرد او بودند نگريست و گفت: مگر نمى‏شنويد و آنان در حضور سعيد برجستند و سالار نگهبانانش را با زور و تندى بر زمين افكندند و پايش را گرفتند و از مجلس بيرون كشاندند. اين كار هر چند بر سعيد گران آمد، ولى افسانه سرايان خويش را دور كرد و پس از اين كار به آنان هم ديگر اجازه ورود نداد. آنان در مجالس خود نخست شروع به دشنام دادن به سعيد كردند و سپس از آن فراتر رفتند و عثمان را نيز دشنام دادند. و گروه بسيارى از مردم هم بر ايشان جمع شدند و كارشان بالا گرفت. سعيد در مورد ايشان به عثمان نامه نوشت.

عثمان در پاسخ نوشت آنان را به شام تبعيد كند تا مردم كوفه را به تباهى نكشانند. و براى معاويه كه حاكم شام بود نوشت: تنى چند از مردم كوفه را كه آهنگ فتنه انگيزى داشتند پيش تو تبعيد كردم، آنان را از اين كار نهى كن و اگر احساس كردى كه روبراه شده‏اند نسبت به آنان نيكى كن و ايشان را به سرزمينهاى خودشان برگردان.

آنان كه مالك اشتر و مالك بن كعب ارحبى و اسود بن يزيد نخعى و علقمة بن قيس نخعى و صعصعة بن صوحان عبدى و كسان ديگرى بودند، چون پيش معاويه رسيدند روزى آنان را جمع كرد و گفت: شما قومى از عرب و صاحب دندان و زبانيد [كنايه از نيرومندى است‏] و به يارى اسلام به شرف رسيدند و بر امتها چيره شديد و مواريث آنان را به چنگ آورديد، اينك به من خبر رسيده است كه قريش را نكوهش مى‏كنيد و بر واليان خرده مى‏گيريد و حال آنكه اگر قريش نبود شما خوار و زبون بوديد. همانا پيشوايان شما براى شما چون سپر هستند، از گرد اين سپر پراكنده مشويد. پيشوايان شما اكنون بر ستم شما صبورى دارند و زحمت شما را تحمل مى‏كنند، به خدا سوگند، يا از اين رفتار باز ايستيد و تمام كنيد، يا آنكه خداوند شما را گرفتار كسانى خواهد كرد كه شما را بر زمين فرو خواهند برد و صبورى شما را هم نخواهند ستود و در نتيجه در زندگى و مرگ شريك بليه‏يى خواهيد بود كه براى رعيت فراهم ساخته ‏ايد.

صعصعة بن صوحان گفت: اما قريش در دوره جاهليت نه از لحاظ شمار بيشترين عرب بودند و نه از لحاظ نيرو، و همانا قبايل ديگر عرب از لحاظ شمار و نيرو بر قريش برترى داشته است. معاويه گفت: گويا تو سخنگوى اين گروهى و براى تو عقلى نمى‏بينم و اينك شما را شناختم و دانستم چيزى كه شما را شيفته است كمى عقل و خرد است، آيا كار اسلام بر شما بزرگ است كه تو جاهليت را به من تذكر مى‏دهى خداوند كسانى را كه كار شما را بزرگ كرده‏اند زبون فرمايد بفهميد كه چه مى‏گويم و گمان نمى‏كنم كه بفهميد، قريش در دوره جاهلى و دوره اسلام عزت و شوكتى نداشته است مگر به يارى خداوند يكتا. راست است كه از لحاظ شمار و نيرو مهم‏ترين اعراب نبوده‏اند، ولى از لحاظ نسب از همگان برتر و نژاده‏تر بوده‏اند و از لحاظ جوانمردى از همه كامل‏تر بوده‏اند. در آن روزگار- كه مردم يكديگر را مى‏خوردند- آنان محفوظ نماندند مگر به عنايت خداوند، و خدا بود كه براى ايشان حريمى امن فراهم فرمود، در حالى كه مردم از گرد آنان ربوده مى‏شدند. آيا عرب و عجم و سرخ و سياهى مى‏شناسيد كه روزگار آنان را در شهر و حرم خود گرفتار مصيبت نكرده باشد جز قريش كه هر كس با آنان مكرى انديشيد خداوند خود چهره او را خوار فرمود، تا آن گاه كه خداوند اراده فرمود كسانى را با پيروى از آيين خود از زبونى اين جهانى و نافرجامى آن جهانى برهاند و گرامى دارد و براى اين كار،بهترين خلق خود را برگزيد و براى آن بنده خويش يارانى برگزيد كه برتر از همه آنان قريش بودند و اين ملك را بر ايشان پايه نهاد و اين خلافت را در آنان مقرر فرمود و كار به صلاح نمى ‏انجامد مگر به وجود ايشان.

خداوند قريش را در دوره جاهلى كه كافر بودند رعايت فرموده است، اكنون چنين مى‏بينى با آنكه بر دين خدايند خداوندشان رعايت نخواهد كرد اف بر تو و يارانت باد اما تو اى صعصعه، بدان كه دهكده‏ات بدترين دهكده‏ هاست گياه آن بد بوترين گياهان و دره آن ژرف‏ترين دره‏هاست و همسايگانش فرومايه ‏ترين همسايگانند و از همه جا معروف‏تر به شر و بدى است. هيچ شريف يا فرومايه‏ اى در آن ساكن نشده است مگر آنكه دشنامش داده‏اند، شما ستيزه‏گرترين مردم و بردگان ايرانيانيد. و تو خود بدترين قوم خويشى، اينك كه اسلام ترا نمايان كرد و در زمره مردم در آورد آمده‏اى در دين خدا كژى بار بياورى و به گمراهى بگروى همانا كه اين كار هرگز به قريش زيانى نمى‏رساند و آنان را پست نمى‏كند و از انجام آنچه بر عهده ايشان است بازشان نمى‏ دارد.

همانا كه شيطان از شما غافل نمانده است و شما را به بدى شناخته است و بر مردم افكنده است، ولى شما را بر زمين خواهد افكند و نابود خواهد ساخت و شما با شر و بدى به چيزى نمى‏رسيد جز اينكه كارى بدتر و زشت‏تر برايتان پيش خواهد آمد. به شما اجازه دادم هر جا كه مى‏خواهيد برويد، خداوند هرگز به وسيله شما به كسى سود و زيان نمى‏رساند كه شما نه مرد سوديد و نه زيان. و اگر خواهان رستگارى هستيد هماهنگ جماعت باشيد و نعمت شما را سرمست نكند كه سرمستى خيرى در پى خود ندارد، هر كجا مى‏خواهيد برويد و به زودى درباره شما به امير المومنين نامه خواهم نوشت.

معاويه براى عثمان چنين نوشت: همانا گروهى پيش من آمدند كه نه خردى دارند و نه دين، از عدالت و دادگرى به ستوه آمده و دلتنگ شده‏اند، خدا را منظور ندارند و با دليل و برهان سخن نمى‏گويند. همانا تنها قصدشان فتنه‏انگيزى است و خداوند، آنان را گرفتار و رسوا خواهد كرد و از آن گروهى نيستند كه از ستيز ايشان بيمى داشته باشيم و اكثريتى ميان كسانى كه اهل غوغا و فتنه‏اند ندارند.
سپس معاويه آنان را از شام بيرون كرد.

ابو الحسن مداينى مى‏گويد: در شام ميان آنان و معاويه چند مجلس صورت گرفت و مذاكرات و گفتگوهاى طولانى كردند و معاويه ضمن سخنان خود به آنان گفت: قريش اين موضوع را مى‏داند كه ابو سفيان گرامى‏ترين ايشان و پسر گرامى‏ترين است، بجز حرمتى كه خداوند براى پيامبر خويش قرار داده و او را برگزيده و گرامى داشته است، و به گمان من اگر مردم همه از نسل ابو سفيان بودند، همگان دور انديش و بردبار بودند.

صعصعة بن صوحان به معاويه گفت: دروغ مى‏گويى مردم از نسل و زاده كسى هستند كه بسيار بهتر از ابو سفيان بوده است كسى كه خدايش به دست خويش آفريده و در او از روح خويش دميده است و به فرشتگان فرمان داده است بر او سجده برند و ميان ايشان نيك و بد و زيرك و احمق وجود دارد.

گويد: ديگر از گفتگوهاى ميان ايشان اين بود كه معاويه به ايشان گفت: اى قوم يا خاموش باشيد و سكوت كنيد يا پاسخ نيكو دهيد، و بينديشيد و بنگريد چه چيزى براى شما و مسلمانان سود بخش است، آنرا مطالبه كنيد و از من اطاعت بريد.
صعصعه به او گفت: تو شايسته اين كار نيستى و كرامتى نيست كه در معصيت خدا از تو اطاعت شود.
معاويه گفت: نخستين سخن كه با شما آغاز كردم اين بود كه به شما ترس از خدا و اطاعت از رسول خدا را گوشزد كردم و اينكه همگى به ريسمان خداوند چنگ يازيد و پراكنده مشويد آنان گفتند: چنين نيست، كه تو فرمان به پراكندگى و مخالفت با آنچه پيامبر (ص) آورده است دادى.

معاويه گفت: بر فرض كه چنان كرده باشم، هم اكنون توبه مى‏كنم و به شما در مورد بيم از خداوند و اطاعت از او فرمان مى‏دهم و اينك هماهنگ با جماعت باشيد و پيشوايان خود را اطاعت كنيد و حرمت داريد.

صعصعه گفت: اگر توبه كرده‏اى ما اينك از تو مى‏خواهيم از كار خود كناره بگيرى كه ميان مسلمانان كسانى هستند كه از تو براى آن شايسته‏ترند و كسى است كه پدرش از پدر تو در اسلام كوشاتر بوده و خودش هم در اسلام از تو پايدارتر و موثرتر بوده است.
معاويه گفت: مرا هم در اسلام كوششى بوده است، هر چند ديگران از من‏ كوشاتر بوده ‏اند، اما در اين روزگار هيچكس به كارى كه من دارم از من تواناتر نيست و عمر بن خطاب اين كار را براى من به مصلحت دانسته است و اگر ديگرى از من تواناتر بود، عمر نسبت به من و غير من نرمى و گذشتى نداشت.

وانگهى بدعت و كار ناصوابى نياورده‏ام كه موجب شود از كار خويش كناره گيرم و اگر امير المومنين اين موضوع را به صلاح تشخيص دهد براى من به دست خويش بنويسد و من هماندم از كار او كناره خواهم گرفت. آهسته رويد كه در آنچه شما مى‏گوييد و بر آن عقيده‏ايد و نظاير آن خواسته‏هاى شيطانى نهفته است. به جان خودم سوگند اگر كارها بر طبق رأى و خواسته شما انجام شود كارهاى مسلمانان يك روز و يك شب به استقامت نخواهد بود. اكنون به نيكى باز گرديد و سخن پسنديده بگوييد كه خداوند داراى حملات و قهر سخت است و من نسبت به شما بيم دارم كه سرانجام از شيطان پيروى و از فرمان خداوند رحمان سرپيچى كنيد و اين موضوع شما را در اين جهان و آن جهان به زبونى افكند.

آنان برجستند و سر و ريش معاويه را گرفتند، معاويه گفت: رها كنيد و دست نگهداريد كه اينجا كوفه نيست، به خدا سوگند اگر مردم شام ببينند با من كه پيشواى ايشانم چنين رفتار مى‏كنيد نخواهم توانست آنان را از كشتن شما باز دارم، به جان خودم سوگند كه كارهاى شما همه شبيه يكديگر است. معاويه از پيش آنان برخواست و در مورد ايشان نامه‏يى به عثمان نوشت.

[طبرى متن نامه معاويه به عثمان را آورده كه به شرح زير است: بسم الله الرحمن الرحيم. به بنده خدا عثمان امير المومنين، از معاوية بن- ابى سفيان، اما بعد اى امير مومنان، جماعتى را پيش من فرستاده‏اى كه به زبان شيطانها و آنچه آنان بر ايشان القاء مى‏كنند سخن مى‏گويند. آنان- به پندار خويش- با مردم از قرآن سخن مى‏گويند و ايشان را به شبهه مى‏افكنند و بديهى است كه همه مردم نمى‏دانند ايشان چه مى‏خواهند. منظور اصلى ايشان پراكنده ساختن مردم و فتنه انگيزى است. اسلام بر آنان سنگينى مى‏كند و از آن تنگدل شده ‏اند. افسون شيطان بر دلهايشان اثر كرده و بسيارى از مردم كوفه را كه ميان آنان بوده‏اند فريفته‏اند و من در امان نيستم كه اگر ميان مردم شام ساكن شوند با جادوى زبان و كارهاى نارواى خود ايشان را نفريبند، آنان را به شهر خودشان برگردان و محل سكونت‏آنان در همان شهر خودشان كه نفاق در آن آشكار شده است باشد. و السلام.] عثمان در پاسخ معاويه نوشت كه آنان را به كوفه و پيش سعيد بن عاص بفرستد و او چنان كرد. و ايشان در نكوهش سعيد و عثمان و خرده گرفتن بر آن دو زبان گشودند، و عثمان براى سعيد نوشت كه آنان را به حمص تبعيد كند و پيش عبد الرحمان بن خالد بن وليد بفرستد و او آنان را به حمص تبعيد كرد.

واقدى روايت مى‏كند كه چون آن گروه كه عثمان آنان را از كوفه به حمص تبعيد كرده بود- و ايشان اشتر و ثابت بن قيس همدانى و كميل بن زياد نخعى و زيد بن صوحان و برادرش صعصعة و جندب بن زهير غامدى و جندب بن كعب ازدى و عروة بن جعد و عمرو بن حمق خزاعى و ابن كواء بودند- به حمص رسيدند، عبد الرحمان بن خالد بن وليد [امير حمص‏] پس از آنكه آنان را منزل و مسكن داد و چند روز پذيرايى كرد فرا خواند و به آنان گفت: اى فرزندان شيطان خوشامد و آفرين بر شما مباد كه شيطان نا اميد و درمانده برگشت، ولى شما هنوز هم بر بساط گمراهى و بدبختى گام بر مى‏داريد. خدا عبد الرحمان را جزا دهد، اگر شما را چنان نيازارد كه ادب شويد اى گروهى كه من نمى‏دانم عربيد يا عجم اگر تصور مى‏كنيد براى من هم مى‏توانيد همان سخنان را بگوييد كه براى معاويه گفته‏ايد سخت در اشتباهيد كه من پسر خالد بن وليدم. من پسر كسى هستم كه حوادث او را كار آزموده كرد، من پسر كسى هستم كه چشم ارتداد را بيرون كشيد. اى پسر صوحان به خدا سوگند اگر بشنوم يكى از همراهان من بينى ترا در هم كوفته است و تو سر بلند كرده‏اى، ترا به جايى بسيار دور افتاده پرتاب خواهم كرد.

گويد: آنان يك ماه پيش عبد الرحمان بن خالد ماندند و او هر گاه سوار مى‏شد ايشان را پياده در ركاب خود مى‏برد و به صعصعه مى‏گفت: اى پسر مردك زشت و كوته قامت آرى، هر كس نيكى او را به صلاح نياورد، بدى اصلاحش مى ‏كند. ترا چه مى‏شود، چرا اكنون سخنانى را كه به سعيد و معاويه مى‏ گفتى نمى‏ گويى و آنان مى‏گفتند: به زودى به پيشگاه خدا توبه مى‏كنيم و بر مى‏گرديم، از گناه ما در گذر خدايت از تو در گذرد. و در آن مدت همواره رفتار عبد الرحمان و ايشان همينگونه بود، تا سرانجام عبد الرحمان بن خالد گفت: خداوند توبه شما را پذيرفت، و براى‏عثمان نامه‏ يى نوشت و تقاضا كرد از ايشان راضى شود و آنان را به كوفه برگرداند.

ابو جعفر محمد بن جرير طبرى كه خدايش رحمت كناد مى‏گويد: پس از آن در سال يازدهم خلافت عثمان، سعيد بن عاص پيش او آمد و چون سعيد به مدينه رسيد، گروهى از صحابه جمع شدند و در مورد سعيد و كارهاى او و قوم و خويش بازى- عثمان و اينكه اموال مسلمانان را در اختيار ايشان مى‏گذارد گفتگو كردند و بر اعمال عثمان خرده گرفتند و عامر بن عبد القيس را كه نام اصلى پدرش عبد الله است و از خاندان بنى عنبر و قبيله تميم و بسيار پارسا بود پيش عثمان فرستادند. او پيش عثمان رفت و گفت: گروهى از صحابه جمع شدند و در كارهاى تو نگريستند و چنان ديدند كه مرتكب كارهاى نارواى بزرگى شده‏اى، اينك از خدا بترس و توبه كن.
عثمان گفت: اين را ببينيد مردم مى‏پندارند كه قارى قرآن است و آمده است با من در مورد چيزى كه نمى‏داند سخن بگويد. به خدا سوگند كه نمى‏دانى خداوند كجاست عامر گفت: نه به خدا سوگند مى‏دانم كه خداوند در كمين است.

عثمان عامر را از پيش خود بيرون كرد و عبد الله بن سعد بن ابى سرح و معاويه و سعيد بن عاص و عمرو بن عاص و عبيد الله بن عامر را كه امراى ولايات بودند و آنان را قبلا به مدينه احضار كرده بود فرا خواند و با آنان مشورت كرد و گفت: هر اميرى را وزيران و خير خواهانى است و شما وزيران و خير خواهان منيد و مورد اعتماديد و مى‏بينيد كه مردم چه كرده‏اند و از من خواسته‏اند كارگزاران خويش را از كار بر كنار كنم و از همه چيزها كه خوش نمى‏دارند به چيزهايى كه خوش مى‏دارند باز گردم، اينك كوشش كنيد و رأى خود را بگوييد.
عبد الله بن عامر گفت: اى امير المومنين من براى تو چنين مصلحت مى‏بينم كه آنان را از خويشتن به جهاد وا دارى تا براى تو خوار و زبون گردند و همه به حفظ خويش پردازند و انديشه‏يى جز زخم پشت مركوب خود و شپش جامه و پوست خويش نداشته باشند.
سعيد بن عاص گفت: درد را از خود دور و جدا كن و آنچه را كه از آن بيم دارى از خود ببر و قطع كن. هر قومى را رهبرانى است كه چون آنان نابود شوندقوم پراكنده مى‏شوند و ديگر كارشان فراهم نمى‏ شود.

عثمان گفت: آرى رأى درست همين است اگر عواقب آن نبود.
معاويه گفت: من پيشنهاد مى‏ كنم به اميران سپاه فرمان دهى تا هر يك از ايشان ناحيه خويش را براى تو سامان دهد و من خود متعهدم كه مردم شام را از تو كفايت كنم و سامان دهم.
عبد الله بن سعد گفت: مردم اهل طمع و دنيايند، از اين اموال به آنان ببخش تا دلهايشان با تو نرم شود.
عمرو بن عاص گفت: اى امير المومنين، تو بنى اميه را بر گرده مردم سوار كرده‏اى، تو سخنانى مى‏گويى، آنان هم سخنانى مى‏گويند، تو كژ شده‏اى، آنان هم كژ شده‏اند. اينك يا معتدل شو، يا از كار كناره‏گيرى كن، و اگر اين كار را نمى‏پذيرى تصميمى بگير و كارى بكن.

عثمان به او گفت: ترا چه مى‏شود كه بر پوستينت شپش افتاده است اين سخن را جدى مى‏گويى عمرو عاص ساكت شد تا آن جمع پراكنده شدند، سپس به عثمان گفت: اى امير المومنين، به خدا سوگند تو در نظر من گرامى‏تر از اين هستى، ولى من مى‏دانستم بر در خانه كسانى هستند كه سخن هر يك از ما را به مردم مى‏رسانند. من خواستم اين سخن مرا هم براى آنان نقل كنند و به من اعتماد نمايند تا بتوانم خيرى به تو برسانم يا شرى را از تو دور كنم.

عثمان كارگزاران خود را به محل حكومت خودشان گسيل داشت و به آنان دستور داد مردم را آماده كنند و به مأموريتهاى جنگى گسيل دارند، عثمان همچنين تصميم گرفت پرداخت مقررى مردم را لغو كند تا مطيع او شوند. سعيد بن عاص را هم به كوفه فرستاد، ولى مردم كوفه كه حكومت او را خوش نمى‏داشتند و روش او را نكوهش مى‏كردند در جرعة با او روياروى شدند و به او گفتند: پيش سالار خودت برگرد كه ما را به تو احتياج نيست. او خواست به راه خود ادامه دهد و بر نگردد، مردمى بسيار بر او هجوم آوردند و يكى از آن ميان به سعيد گفت: يعنى چه مگر مى‏توانى سيل را از حركت و خروش باز دارى به خدا سوگند غوغاى مردم را چيزى جز شمشير مشرفى آرام نمى‏كند و شايد پس از امروز بكار آيد و بديهى است در آن روز آرزوى امروز را خواهند كرد كه براى ايشان باز نخواهد گشت، تو هم اكنون به مدينه برگرد كه كوفه براى تو خانه امن و عيش نيست.

سعيد پيش عثمان برگشت و به او اطلاع داد كه كوفيان چه كرده‏اند. عثمان ابو موسى اشعرى را به اميرى كوفه گماشت و براى ايشان چنين نوشت: «اما بعد اينك ابو موسى اشعرى را به اميرى شما گسيل داشتم و شما را از سعيد معاف كردم، به خدا سوگند آبروى خويش را به شما تفويض مى‏دارم و شكيبايى خود را به شما عرضه مى‏دارم و تمام توان خود را براى اصلاح شما انجام مى‏دهم، هر چه را كه معصيت خدا نباشد و ناخوش داشته باشيد از آن معاف خواهيد شد، تا آنكه همانگونه كه مى‏ خواهيد باشد و براى شما در پيشگاه خداوند بهانه ‏يى باقى نماند.

به خدا سوگند همانگونه كه به ما دستور داده شده است صبر خواهيم كرد و به زودى خداوند صابران را پاداش خواهد داد.» ابو جعفر طبرى مى‏ گويد: و چون سال سى و پنجم هجرت فرا رسيد، دشمنان عثمان و بنى اميه از شهرهاى مختلف با يكديگر مكاتبه كردند و يكديگر را به خلع عثمان از خلافت و بركنار كردن عاملان و كارگزارانش از شهرها تشويق كردند. اين خبر به عثمان رسيد و براى مردم شهرستانها چنين نوشت: «اما بعد به من گزارش شده است كه عاملان من به برخى از شما ناسزا و دشنام مى‏ دهند و آنان را مى‏زنند، بر سر هر كس كه چنين آمده است در موسم حج به مكه آيد و حق خود را به طور كامل از من يا از عاملان من بگيرد و من از آنان هم خواسته ‏ام كه پيش من آيند، يا آنكه حق خود را ببخشيد كه خداوند صدقه دهندگان را پاداش مى‏دهد».

عثمان سپس به عاملان خويش نامه نوشت و آنان را فرا خواند و چون پيش‏او آمدند آنان را جمع كرد و گفت: اين شكايت مردم از شما چيست بيم دارم كه راست باشد و در آن صورت اين كار فقط به حساب من گذاشته مى‏شود. آنان گفتند: به خدا سوگند هر كس به تو گزارش داده راست نگفته و نيكو رفتار نكرده است و ما براى اين موضوع اصل و اساسى نمى‏شناسيم. عثمان گفت: اينك رأى خود را به من بگوييد. سعيد بن عاص گفت: اينها خبرهاى ساختگى است كه در مجالس محرمانه ساخته و پرداخته و به مردم القاء مى‏شود و درباره آن سخن مى‏گويند و علاج اين كار شمشير است.

عبد الله بن سعد گفت: هنگامى كه حق مردم را مى‏دهى آنچه را كه بر عهده ايشان است از ايشان بگير. معاويه گفت: چاره رأى درست در نيك رفتارى است.

عمرو عاص گفت: نظر من اين است كه تو هم چون دو دوست خود (ابو بكر و عمر) رفتار كنى آنجا كه نرمى لازم است نرمى كن و آنجا كه شدت لازم است شدت كن.

عثمان گفت: آنچه گفتيد شنيدم، چيزى كه درباره‏اش بر اين امت بيم مى‏رود ناچار صورت خواهد گرفت و همانا آن درى كه بايد بسته باشد هر آينه گشوده خواهد شد، اينك با مدارا و نرمى جز در مورد حدود خداى تعالى آنان را از اين كار باز داريد، خدا مى‏داند كه من براى مردم خير انديشم و آسياى فتنه در گردش است، خوشا به حال عثمان اگر بميرد و آن را بيشتر به حركت نياورد. مردم را تسكين دهيد و حقوق ايشان را به آنان بپردازيد و نسبت به حقوق خداوند هيچگونه سستى مكنيد.

عثمان از مكه خارج شد و چون به مدينه رسيد على و طلحه و زبير را فرا خواند و آنان پيش او آمدند و معاويه هم آنجا بود. عثمان، سكوت كرد و سخنى نگفت، معاويه سخن گفت و پس از حمد و ثناى خداوند خطاب به ايشان گفت: شما اصحاب رسول خدا (ص) و برگزيدگان خلق خدا و واليان امر اين امتيد، هيچكس جز شما در آن طمع ندارد، شما عثمان را كه دوست شماست بدون زور و طمع براى خلافت برگزيديد و او پير شده و عمرش سپرى گرديده است و اگر انتظار فرتوت شدن و مرگش را داريد نزديك است گر چه اميدوارم در پيشگاه خداوند گرامى‏تر از آن باشد كه او را به فرتوتى برساند. سخنانى شايع شده است كه بيم دارم از ناحيه شما باشد، و اگر گله‏هايى از او داريد بر عهده مى‏گيرم كه بر طرف كنم، ولى‏به هر حال مردم را در كار خود به طمع ميندازيد كه به خدا سوگند اگر آنان را به طمع اندازيد هرگز از آن جز ادبار نخواهيد ديد.

على عليه السلام فرمود: اى بى‏مادر ترا با اين كار چه كار است معاويه گفت: سخن از مادرم به ميان نياور كه بدترين مادران شما نبود و مسلمان شد و با پيامبر بيعت كرد و پاسخ گفتار مرا بده، در اين هنگام عثمان گفت: برادر زاده‏ام (معاويه) راست مى‏گويد، اينك من از خودم و كار خويش با شما سخن مى‏گويم، دو يار من كه پيش از من بودند نسبت به خود و ياران نزديك خود سختگيرى مى‏كردند و حال آنكه پيامبر (ص) به نزديكان خويش عطا مى‏فرمود من هم خويشاوندان مستمند و كم درآمد دارم. و تا حدودى در مورد اموالى كه در دست من است گشاده دستى كرده و بخشيده ‏ام، و اگر اين موضوع را خطا مى‏دانيد آنرا برگردانيد كه دستور من تابع دستور شماست.
گفتند: درست و نيك رفتار كرده‏اى ولى به عبد الله بن خالد بن اسيد پنجاه هزار درهم و به مروان پانزده هزار درهم عطا كرده‏اى اين دو مبلغ را از ايشان پس بگير و عثمان چنان كرد و همگى خشنود شدند و رفتند.

ابو جعفر طبرى مى‏ گويد: معاويه به عثمان گفت پيش از آنكه بر تو هجوم آورند و تو ياراى مقابله با آنان نداشته باشى همراه من به شام بيا كه مردم شام همگى بر طاعت و فرمانبردارند، عثمان گفت: همسايگى رسول خدا (ص) را با چيزى عوض نمى‏ كنم و نمى ‏فروشم هر چند رگ گردنم قطع شود. معاويه گفت: اجازه بده سپاهى از شام پيش تو فرستم كه اگر حادثه‏ يى براى مدينه و تو پيش آمد در خدمت تو حاضر باشند، گفت: نمى‏ خواهم ساكنان كنار مرقد رسول خدا (ص) را به زحمت اندازم، معاويه گفت: در اين صورت به خدا سوگند ترا غافلگير مى‏ كنند، او گفت خداى مرا بسنده و بهترين كارگزار است.

ابو جعفر طبرى مى‏گويد: معاويه از پيش عثمان بيرون آمد و در حالى كه جامه سفر بر تن داشت از كنار تنى چند از مهاجران كه على عليه السلام و طلحه و زبير هم ميان ايشان بودند گذشت و آنجا ايستاد و گفت شما مى‏دانيد كه مردم بر سر حكومت با يكديگر ستيز مى‏كردند تا آنكه خداوند پيامبر خويش را مبعوث فرمود زان پس در سبقت و قدمت در اسلام و جهاد در راه خدا نسبت به يكديگر برترى نشان مى‏دادند. اگر اين ترتيب را رعايت كنند همچنان كار در دست ايشان باقى خواهد ماند و مردم پيرو آنان خواهند بود ولى اگر با ستيزه‏جويى در طلب دنيا برآيند، كار از دست ايشان بيرون خواهد شد و خداوند آنرا به ديگران بر مى‏گرداند و خداوند بر هر گونه تغيير و تبديلى تواناست، اينك اين پير مرد سالخورده خودمان را ميان شما مى‏گذارم نسبت به او خير انديش باشيد و ياريش دهيد و با او مدارا كنيد كه در آن صورت شما از او كامياب‏تر از خودش خواهيد بود و سپس از آنان توديع كرد و رفت.

على (ع) فرمود: در اين شخص خيرى مى‏ پنداشتم. و زبير گفت: به خدا سوگند در نظر تو و ما معاويه تا امروز هرگز به اين اهميت و بزرگى نبوده است.

مى‏ گويم (ابن ابى الحديد): از آن روز معاويه چنگال خويش را بر خلافت افكند زيرا موضوع كشته شدن عثمان بر ذهن او غلبه پيدا كرد و ديد كه شام در اختيار اوست و مردم آن سرزمين از او اطاعت مى‏كنند و اگر عثمان كشته شود اين موضوع بهترين بهانه و دليل او خواهد شد كه عليه دشمنان خويش از آن بهره بردارى كند و آنرا وسيله‏يى براى رسيدن به هدف خود قرار دهد. وانگهى مى‏دانست كه ميان اميران عثمان، هيچكس به قدرت او نيست و او براى بسيج لشكر و دلجويى از اعراب از همه تواناتر است و از همان روز به خلافت طمع بست و كار خود را بر آن پايه نهاد، مگر نديدى قبلا هم به صعصعه گفته بود هيچكس بر امارت قوى‏تر از من نيست و عمر مرا به امارت منصوب كرد و از راه و روش من راضى بود و مگر نمى‏بينى كه به مهاجران نخستين چگونه سخن مى‏گويد كه اگر بخواهيد با ستيزه حكومت را بدست آوريد و بر اين پير مرد شورش كنيد خداوند آنرا از شما به ديگران منتقل مى‏فرمايد و خداوند بر اين تبديل و دگرگونى تواناست و منظورش خودش بوده است و به كنايه مى‏گفته است خلافت به من خواهد رسيد، و به همين سبب هم بود كه چون عثمان از او يارى خواست از آن كار خوددارى كرد و حتى يك نفر هم براى يارى او نفرستاد.

محمد بن عمر واقدى كه خدايش رحمت كناد مى‏گويد: چون مردم بر عثمان اعتراض كردند و سخن درباره او بسيار شد مردمى كه شمارشان دو هزار تن بود از مصر بيرون آمدند كه عبد الرحمان بن عديس بلوى و كنانة بن بشر ليثى و سودان بن- حمران سكونى و قتيرة بن وهب سكسكى در زمره ايشان بودند و همگى زير فرمان‏ ابو حرب غافقى قرار داشتند، دو هزار تن هم از مردم كوفه بيرون آمدند كه زيد بن صوحان عبدى و مالك اشتر نخعى و زياد بن نضر حارثى و عبد الله بن اصم غامدى در زمره ايشان بودند، گروهى هم از مردم بصره بيرون آمدند كه حكيم بن جبلة عبدى و گروهى از سالارهاى قبايل همراهشان بودند و سالار همگان حرقوص بن زهير سعدى بود. اين موضوع در شوال سال سى و پنجم هجرت بود و آنان اظهار داشتند كه مى‏خواهند حج بگزارند، و چون به فاصله سه روز مانده به مدينه رسيدند، نخست مردم بصره كه ميل آنان به طلحه بود پيش افتادند و در ذو خشب فرود آمدند.

سپس مردم كوفه كه ميل آنان به زبير بود در اعوص فرود آمدند و سپس مردم مصر كه ميل آنان به على عليه السلام بود در ذو مروة فرود آمدند، برخى از آنان به مدينه رفتند تا آگاه شوند كه در دل مردم نسبت به عثمان چه مى‏گذرد. آنان گروهى از مهاجران و انصار را و همسران پيامبر (ص) را ملاقات كردند و گفتند ما قصد حج داريم و مى‏خواهيم تقاضا كنيم عاملان ما استعفا دهند، سپس گروهى از مصريان در احجار الزيت با على عليه السلام كه شمشير بر دوش داشت ملاقات كردند و بر او سلام دادند و كار خويش را بر او عرضه داشتند كه بر سر ايشان فرياد كشيد و آنان را طرد كرد و فرمود همه نيكوكاران مى‏دانند كه سپاه مقيم در مروه و ذو خشب و اعوص بر زبان محمد (ص) نفرين شده‏اند، و آنان از پيش على (ع) رفتند.

بصريان نزد طلحه رفتند كه او هم به آنان همانگونه پاسخ داد و كوفيان نزد زبير رفتند و او هم همانگونه پاسخ داد، آنان پراكنده شدند و از مدينه بيرون رفتند و به ياران خود پيوستند.

همينكه مردم مدينه آسوده خاطر شدند كه آنان باز گشته‏اند ناگهان بانگ تكبير در نواحى مدينه شنيدند و آنان وارد شهر شدند و خانه عثمان را محاصره كردند و منادى ايشان بانگ برداشت كه اى مردم مدينه هر كس از جنگ كردن خوددارى‏كند در امان است، و عثمان را در خانه‏اش محاصره كردند ولى مردم را از ملاقات و گفتگوى با او منع نكردند، گروهى از سران مهاجران پيش آنان آمدند و پرسيدند منظورشان چيست گفتند ما نيازى به خلافت اين مرد نداريم او بايد از كار كنار برود تا ما كس ديگرى را به خلافت بگماريم و هيچ چيز ديگرى بر اين گفتار خود نيفزودند.

عثمان براى مردم شهرستانها نامه نوشت و از ايشان يارى خواست و فرمان داد با شتاب براى دفاع از او حركت كنند، و براى آنان نوشت كه مردم در چه خيالى هستند، مردم شهرستانها در حالى كه بر هر مركب هموار و چموش كه دست يافته بودند سوار شدند بيرون آمدند، معاويه حبيب بن مسلمه فهرى را گسيل داشت و عبد الله بن سعد بن ابى سرح، معاوية بن حديج را روانه كرد، از كوفه هم قعقاع بن عمرو حركت كرد كه او را ابو موسى اشعرى روانه كرد.

در كوفه تنى چند شروع به اقدام و تحريض مردم بر يارى عثمان و كمك كردن به مردم مدينه كردند كه از جمله ايشان عقبة بن عمر، و عبد الله بن ابى اوفى و حنظله كاتب بودند كه هر سه از اصحاب پيامبرند و از تابعين، مسروق و اسود و شريح و كسان ديگرى بودند.
در بصره عمران بن حصين و انس بن مالك و كسان ديگرى غير از آن دو از صحابه پيامبر (ص) و از تابعين كعب بن سور و هرم بن حيان و ديگران در اين مورد اقدام كردند و در مصر و شام هم گروهى از صحابه و تابعين اقدام كردند.

روز جمعه عثمان از خانه بيرون آمد و با مردم نماز گزارد و سپس بر منبر ايستاد و گفت: اى شورشيان، خدا را، خدا را، به خدا سوگند كه مردم مدينه مى ‏دانند شما به زبان محمد (ص) لعنت شدگانيد، اينك خطا و گناه خود را با كار صواب و پسنديده محو كنيد.

محمد بن مسلمه انصارى برخاست و گفت: آرى من اين را مى ‏دانيم كه پيامبر چنين فرمود، حكيم بن جبلة او را بر جاى نشاند. پس از او زيد بن ثابت برخاست، او را هم قتيرة بن وهب بر جاى نشاند. در اين ميان آن گروه بر پا خواستند و شروع به ريگ زدن به مردم كردند و آنها را از مسجد بيرون راندند و به عثمان هم چندان ريگ زدند كه از منبر بى‏ هوش فرو افتاد و او را به خانه ‏اش بردند. تنى چند از مردم مدينه آماده شدند به نفع عثمان وارد جنگ شوند كه از جمله ايشان سعد بن ابى وقاص ‏و حسن بن على عليهما السلام و زيد بن ثابت و ابو هريره بودند. عثمان به آنان پيام فرستاد و گفت: سوگندتان مى‏ دهم كه از اين كار منصرف شويد و باز گشتند.

على و طلحه و زبير آمدند و به عنوان عيادت از عثمان به خانه ‏اش رفتند و از او گله كردند و گفتند به سبب او چه بر سر ايشان آمده است. تنى چند از بنى اميه از جمله مروان بن حكم پيش عثمان بودند و به على عليه السلام گفتند: آنچه مى‏خواستى انجام دهى انجام دادى و ما را به هلاك انداختى، به خدا سوگند بر فرض به اين حكومت كه اراده آنرا كرده‏اى برسى دنيا را بر تو تلخ خواهيم كرد. على عليه السلام خشمگين برخاست و آن دو هم كه با او بودند و جماعتى كه همراهشان آمده بودند به خانه‏هاى خود بازگشتند.
واقدى روايت مى‏كند كه پس از شورش آنان در مسجد بر ضد عثمان، او همچنان يك ماه كامل با مردم نماز مى‏گزارد و پس از آن او را از نماز گزاردن با مردم منع كردند و غافقى كه فرمانده شورشيان بود با مردم نماز مى‏ گزارد.

مدائنى روايت مى‏كند كه عثمان در حالى كه از هر سو در محاصره بود همچنان در مسجد با مردم نماز مى‏گزارد و مصريان و بصريان و كوفيان هم در مسجد حضور داشتند و پشت سرش نماز مى‏گزاردند و آنان در چشم عثمان خوارتر و بى‏مقدارتر از خاك بودند.
ابو جعفر طبرى در تاريخ خود مى‏گويد: ولى اندك اندك مردم مدينه از گرد عثمان پراكنده و ساكن خانه‏هاى خود شدند و هيچكس از خانه خود بيرون نمى‏آمد مگر با شمشير كه در صورت لزوم از خود دفاع كند و مدت محاصره عثمان چهل روز طول كشيد.

كلبى و واقدى و مدائنى روايت كرده‏اند كه محمد بن ابى بكر و محمد بن ابى حذيفه در مصر مردم را بر عثمان مى‏ شوراندند. محمد بن ابى بكر همراه كسانى شد كه از مصر پيش عثمان آمدند و محمد بن ابى حذيفه در مصر ماند و پس از اينكه عبد الله بن سعد بن ابى سرح، حاكم عثمان بر مصر، از پى مصريان به سوى مدينه حركت كرد، و عثمان به او چنين فرمان داده بود، محمد بن ابى حذيفه بر مصر پيروز و حاكم آن شد. عبد الله بن سعد همينكه به ايلة رسيد خبردار شد كه مصريان عثمان را محاصره كرده‏اند و دانست كه عثمان كشته خواهد شد و از پيروزى محمد بن ابى حذيفه بر مصر نيز آگاه شد و به سوى مصر بازگشت، ولى از ورودش جلوگيرى شد و به‏ فلسطين رفت و تا هنگامى كه عثمان كشته شد همانجا بود.

كلبى روايت مى‏كند كه عبد الله بن سعد بن ابى سرح فرستاده ‏يى از مصر پيش عثمان گسيل داشت و به او خبر داد كه گروهى از مصريان حركت كرده‏اند و اگر چه به ظاهر مى‏گويند قصد حج و عمره دارند ولى مقصود اصلى ايشان، خلع عثمان از خلافت، يا كشتن اوست. عثمان هم براى مردم سخنرانى كرد و ايشان را از نيت مصريان آگاه ساخت و گفت: اين گروه، شتابان براى فتنه انگيزى آمده‏اند و از طول عمر من ملول شده و خواهان مرگ منند. به خدا سوگند اگر بميرم هر يك از ايشان آرزو خواهند كرد كه اى كاش عمر من دراز شده و به جاى هر روز يك سال طول مى‏كشيد، و اين بدان سبب است كه خونهاى فراوان ريخته خواهد شد و دشمنى و تبعيض و دگرگونى احكام آشكار خواهد گرديد.

ابو جعفر طبرى مى‏گويد: عمرو بن عاص هم از كسانى بود كه مردم را بر عثمان مى‏شوراند و به آن كار وا مى‏داشت. عثمان در اواخر خلافت خود يك روز خطبه مى‏خواند، عمرو بن عاص بر او فرياد كشيد و گفت: اى عثمان از خدا بترس كه مرتكب گناهانى شده‏اى و ما هم همراه تو مرتكب آن شده‏ايم، اينك به سوى خدا باز گرد و توبه كن تا ما هم توبه كنيم عثمان بر او بانگ زد كه اى پسر نابغه تو هم اينجايى به خدا سوگند از آن هنگام كه ترا از كار بر كنار كرده‏ام «جبه‏ات شپش گرفته است». در همين حال از گوشه ديگر بانگ برخاست كه: اى عثمان به سوى خداوند توبه كن، و از گوشه ديگرى هم همين سخن گفته شد و عثمان دستهاى خود را به آسمان بلند كرد و گفت: پروردگارا، من نخستين توبه كنندگانم و از منبر فرود آمد.

ابو جعفر طبرى همچنين روايت مى‏كند كه عمرو بن عاص بشدت مردم را بر ضد عثمان تشويق و وادار به شورش مى‏كرد و خودش مى‏گفت: به خدا سوگند اگر با چوپان و ساربانى برخورد كنم او را بر عثمان مى‏شورانم تا چه رسد به رؤسا و سرشناسان. و چون آتش فتنه در مدينه شعله‏ور شد او به خانه و ملك خويش كه در فلسطين بود رفت، روزى در حالى كه در قصر خود در فلسطين بود و دو پسرش‏ عبد الله و محمد و سلامة بن روح جذامى حضور داشتند سوارى از كنار آنان گذشت كه از مدينه مى‏آمد، از او پرسيدند: عثمان در چه حال بود گفت: در محاصره بود، عمرو عاص گفت: آرى مرا ابو عبد الله مى‏گويند، وقتى «ميله آهنى داغ كردن، در آتش است گورخر باد رها مى‏كند». سپس سوار ديگرى از آنجا گذشت و چون از او پرسيدند گفت: عثمان كشته شد. عمرو عاص گفت: آرى مرا ابو عبد الله مى‏گويند، چون بر قرحه و دمل دست بمالم و فشار دهم آنرا به خونريزى مى‏اندازم، سلامة بن- روح گفت: اى گروه قريش، ميان شما و اعراب درى استوار بود، آن را شكستيد.

عمرو گفت: آرى، خواستيم حق را از تسلط باطل بيرون آوريم و مردم در كار حق همگى برابر و يكسان باشند.
ابو جعفر طبرى همچنين روايت مى‏كند كه چون جماعت شورشيان در ذو خشب مستقر شدند، تصميم گرفتند كه اگر عثمان از آنچه آنان خوش نمى‏دارند دست بر ندارد و كناره گيرى نكند او را بكشند. عثمان از اين موضوع آگاه شد، به خانه على عليه السلام آمد و وارد خانه شد و گفت: اى پسر عمو، من خويشاوند نزديك هستم و براى من بر تو حقى است و اين قوم چنان كه مى‏بينى آمده‏اند و مى‏خواهند مرا فرو گيرند، و تو در نظر مردم قدر و منزلتى دارى كه سخن تو را گوش مى‏دهند و مى‏پذيرند، دوست دارم سوار شوى و پيش آنان بروى و ايشان را از من باز دارى و برگردانى كه اگر آنان بدينگونه بر من در آيند موجب گستاخى بر من و سستى كارم خواهد شد. على عليه السلام فرمود: با چه شرطى و چه چيزى آنان را برگردانم گفت: به آن شرط كه هر چه تو بگويى و به مصلحت من ببينى عمل كنم. على گفت: من چند بار و پياپى با تو گفتگو كردم و هر بار پيش مردم آمدى و سخن گفتى و وعده دادى و باز از انجام آن خوددارى كردى و بازگشتى و اين از كارهاى مروان و معاويه و ابن عامر و عبد الله بن سعد است كه از ايشان اطاعت و از خواسته من سرپيچى مى‏كنى عثمان گفت: اينك با آنان مخالفت و از تو اطاعت خواهم كرد.

على عليه السلام دستور داد گروهى همراه او سوار شوند و سى مرد از مهاجران و انصار كه از جمله ايشان سعيد بن زيد بن عمرو بن نفيل و ابو جهم عدوى و جبير بن مطعم و حكيم بن حزام و مروان بن حكم و سعيد بن عاص و عبد الرحمان بن-عتاب بن اسيد از مهاجران و ابو اسيد ساعدى و زيد بن ثابت و حسان بن ثابت و كعب بن مالك و كسانى ديگر از انصار بودند.

اين گروه پيش مصريان آمدند و با آنان سخن گفتند و كسانى كه با آنان گفتگو كردند على (ع) و محمد بن مسلمه بودند، مصريان سخن آن دو را شنيدند و اطاعت كردند و با ياران خود به سوى مصر بار بستند. على (ع) برگشت و پيش عثمان آمد و به او فرمود: خود سخنى بگو، تا مردم بشنوند و آرام بگيرند و بدانند كه از كارهاى گذشته دست برداشته‏اى، وانگهى ولايات بر ضد تو هستند و بيم دارم كه گروهى از سوى ديگر آيند و باز بگويى: اى على سوار شو و پيش آنان برو، و اگر انجام ندهم، پندارى كه رعايت خويشاوندى نكرده‏ام و حق ترا سبك شمرده ‏ام.

عثمان بيرون آمد و خطبه خود را كه در آن از تغيير رفتار خويش سخن گفت ايراد كرد و براى مردم اظهار توبه كرد و گفت: من نخستين كس هستم كه پند مى‏گيرم و براى آنچه كرده‏ام از پيشگاه خداوند استغفار مى‏كنم و بدو توبه مى‏برم و كسى چون من از كار خويش به خود مى‏آيد و باز مى‏گردد. اينك چون از منبر فرو آمدم سران شما بيايند و رأى خويش را بگويند و بر هر كس ستمى شده است بگويد تا آنرا بر طرف كنم و هر حاجتى كه دارد بگويد تا برآوردم. به خدا سوگند اگر حق، مرا برده كند، روش بردگى پيش خواهم گرفت و زبونى بردگان را پذيرا خواهم شد، و از خداى گريزگاهى جز به سوى خدا نيست. به خدا سوگند شما را راضى مى‏كنم و مروان و بستگانش را از خود دور مى‏كنم و از شما روى پنهان نخواهم كرد. مردمان بر او رحمت آوردند و گريستند چندان كه ريشهايشان خيس شد. عثمان هم گريست.

و چون از منبر فرود آمد و به خانه رفت متوجه شد كه مروان و سعيد و تنى چند از بنى اميه در خانه‏اش نشسته‏اند و براى شنيدن سخنان او حاضر نشده‏اند، ولى از آن آگاه شده‏اند. همينكه عثمان نشست مروان گفت: اى امير المومنين، سخن بگويم يا ساكت باشم نائله دختر فرا فصة، همسر عثمان، به مروان گفت: سخن مگو و خاموش باش به خدا سوگند شما عثمان را خواهيد كشت و كودكانش را يتيم خواهيد كرد.

او سخنى گفته است كه شايسته نيست از آن باز گردد. مروان به نائله گفت ترا با اين سخنان چه كار است به خدا پدرت مرد و نمى‏دانست چگونه وضو بگيرد نائله گفت: اى مروان آهسته و آرام باش و از پدرم جز به نيكى سخن مياور و به خدا سوگند اگر نه اين است كه پدر تو عموى عثمان است و غم و اندوهش به او باز مى‏گردد از كارهاى او مطالبى را به تو مى‏گفتم كه در آن مرا تكذيب نمى‏كردند.

عثمان هم از مروان روى برگرداند و مروان سخن خود را تكرار كرد و گفت بگو، گفت: پدر و مادرم فدايت باد، به خدا سوگند هر آينه دوست مى‏داشتم اين سخنان تو در حالى گفته مى‏شد كه محفوظ مى‏بودى، و در آن صورت من نخستين كس بودم كه به آن راضى مى‏شدم و درباره آن يارى مى‏كردم، ولى تو اين سخنان را هنگامى گفتى كه كارد به استخوان رسيده است و آب از سر گذشته است و نمودار زبونى و درماندگى است. به خدا سوگند پايدارى و ماندن در گناهى كه بتوانى از خدا طلب آمرزش كنى بهتر از توبه‏يى است كه مايه بيم باشد و با اين سخنان خود كارى انجام ندادى جز اينكه مردم را بر خود گستاخ‏تر كردى.

عثمان گفت: سخن من چنان بود كه بود و از دست شده باز نمى‏گردد و من خير انديشى كردم. مروان گفت: اينك مردمان همچو كوهها بر در خانه‏ات جمع شده‏اند. عثمان پرسيد: چه مى‏خواهند و چه كار دارند گفت: تو خود آنان را پيش خود فرا خواندى و يكى از ستمى كه بر او شده سخن مى‏گويد و ديگرى مالى مطالبه مى‏كند و آن دگر مى‏خواهد فلان حاكم را از كار بر كنار كنى و اين چيزى است كه خود در خلافت خويش بر خويشتن روا داشتى، و اگر خوددار و شكيبا بودى براى تو بهتر بود. عثمان گفت: تو برو با ايشان سخن بگوى كه من آزرم دارم با آنان سخن گويم و ايشان را برگردانم. مروان پيش مردم- كه از سر و دوش يكديگر بالا مى‏رفتند- رفت و گفت: چكار داريد گويى به غارت آمده‏ايد، چهره ‏هايتان زشت باد مى‏ خواهيد پادشاهى ما را از دست ما بيرون كشيد از اينجا برويد، به خدا سوگند اگر آهنگ ما كنيد زندگى را بر شما تلخ مى‏كنيم و كارى بر سر شما مى‏آوريم كه خشنودتان نكند و نتيجه كار خويش را نيكو نيابيد، به خانه‏هاى خود باز گرديد و به خدا سوگند ما آنچه را در دست داريم به زور وا نمى‏ گذاريم.

مردم نااميد برگشتند و به عثمان و مروان دشنام مى‏دادند و برخى از ايشان به حضور على (ع) آمدند و به او خبر دادند. على (ع) روى به عبد الرحمان بن اسود بن‏عبد يغوث زهرى كرد و گفت: آيا در سخنرانى عثمان حضور داشتى گفت: آرى، فرمود: آيا در سخنرانى مروان هم حضور داشتى گفت: آرى، على (ع) گفت: پناه بر خدا، اى بندگان خدا اگر در خانه‏ام بنشينم مى‏ گويد: مرا رها كرده و از ياريم دست كشيده‏اى و اگر سخن بگويم و آنچه را كه او مى‏ خواهد تبليغ كنم، مروان مى‏آيد و با او چنان بازى مى‏كند كه بازيچه‏اش قرار مى‏دهد و از پس سالخوردگى و مصاحبت رسول خدا (ص) او را به هر سو كه مى‏خواهد مى‏ كشد.

على (ع) خشمگين برخاست و هماندم به خانه عثمان رفت و گفت: گويا مروان از تو خشنود نمى‏شود مگر اينكه ترا از عقل و دين تو منحرف سازد و تو براى او همچون شتر كوچ هستى كه او را به هر سو بخواهند مى‏كشند به خدا سوگند مروان نه در دين خود خردمند است و نه در عقل خويش، و چنين مى‏بينم كه ترا به ورطه‏يى مى‏افكند و سپس بيرونت نمى‏كشد و من از اين پس ديگر براى اعتراض و عتاب هم پيش تو نخواهم آمد، شرف خود را تباه كردى و اختيار عقل و رأى خود را از دست دادى. و از جاى برخاست و رفت.

نائله دختر فرافصه پيش عثمان آمد و گفت: سخن على را شنيدى و او ديگر پيش تو باز نمى‏گردد و نخواهد آمد. همانا كه فرمانبردار مروان شده‏اى و او به هر كجا كه مى‏خواهد ترا مى‏كشد. عثمان گفت: چه كنم گفت: از خدا بترس و از روش دو دوست خود [ابو بكر و عمر] پيروى كن، كه اگر از مروان پيروى كنى ترا به كشتن مى‏دهد و مروان را در نظر مردم قدر و هيبت و محبتى نيست، و مردم ترا به سبب او رها كرده‏اند و حال آنكه مردم مصر به سبب گفتار على (ع) برگشتند. اينك هم پيش على فرست و از او مصلحت انديشى كن كه در نظر مردم محترم است و از فرمان او سرپيچى نمى ‏شود.

عثمان كسى پيش على فرستاد و على (ع) نيامد و گفت: به او گفته بودم كه بر نخواهم گشت. ابو جعفر طبرى مى‏گويد: عثمان، شبانه به خانه على آمد و از او عذر خواست و وعده داد كه پسنديده رفتار خواهد كرد، و گفت: ديگر فلان كار را نمى‏كنم و فلان‏كار را انجام مى‏دهم. على (ع) به او گفت: پس از اينكه بر منبر رسول خدا آن سخنان را گفتى و تعهد كردى، چون به خانه‏ات رفتى، مروان بيرون آمد و مردم را بر در خانه تو دشنام داد عثمان از خانه على بيرون آمد در حالى كه مى‏گفت: اى ابو الحسن مرا خوار و زبون ساختى و مردم را بر من گستاخ كردى على عليه السلام فرمود: به خدا سوگند من از همه مردم از تو بيشتر دفاع كردم، ولى هر گاه چيزى مى‏گويم كه آن را مايه رضايت و نيكبختى تو مى‏دانم، مروان كار ديگرى بر ضد آن پيشنهاد مى‏كند و سخن او را مى‏شنوى و پيشنهاد مرا رها مى‏ كنى.

ديگر على (ع) براى نصرت عثمان اقدامى نكرد تا آنكه چون محاصره او سخت شد آب را از وى باز داشتند و اين موضوع، على (ع) را سخت خشمگين ساخت و به طلحه فرمود: براى او شتران آبكش [چند مشك آب‏] بفرستيد، اين پيشنهاد طلحه را خوش نيامد، ولى على عليه السلام چندان پايدارى كرد تا آب به عثمان رساند.

همچنين ابو جعفر طبرى روايت مى‏كند كه چون عثمان محاصره شد على (ع) در مزرعه خود در خيبر بود و آنگاه كه به مدينه بازگشت مردم بر طلحه اجتماع كرده بودند و طلحه در محاصره عثمان نقش مؤثر داشت. و چون على (ع) به مدينه آمد عثمان پيش او رفت و گفت: اما بعد، من بر تو حق مسلمانى و برادرى و خويشاوندى سببى و نسبى دارم و اگر هيچيك از اينها هم نبود و ما در دوره جاهلى بوديم، براى خاندان عبد مناف مايه ننگ و عار است كه خاندان تيم حكومت را به زور از چنگ ايشان بربايند- و منظورش طلحه بود- على (ع) فرمود. تو برو، من اين كار را كفايت مى‏ كنم.

آنگاه على (ع) به مسجد رفت و اسامة بن زيد را ديد و در حالى كه بر دست او تكيه داده بود به خانه طلحه رفت كه آكنده از مردم بود و به او گفت: اى طلحه اين چه كارى است كه بر سر عثمان آورده‏اى طلحه گفت: اى ابا الحسن، اينك كه كار از كار گذشته است على (ع) از خانه او بيرون آمد و خود را به بيت المال رساند و فرمود: اين را بگشاييد، كليدها را پيدا نكردند. على (ع) در خزانه را شكست و آنچه در آن بود بر مردم قسمت كرد و مردم از پيش طلحه پراكنده شدند و او تنها ماند و عثمان از اين جهت شاد شد، آنگاه طلحه پيش عثمان آمد و گفت: اى امير المومنين من تصميم به كارى داشتم و خداوند ميان من و آن حايل شد و اينك در حالى كه‏ توبه كنندام پيش تو آمده ‏ام، عثمان گفت: به خدا سوگند در حال توبه نيامده‏اى كه شكست خورده آمده‏اى، و اى طلحه خداوند ترا بسنده است [جزاى ترا بدهد] ابو جعفر طبرى مى‏گويد: عثمان ناتوان و درمانده‏اى بود كه مردم بر او طمع بستند و خودش هم با كارهاى خويش و با مسلط كردن بنى اميه بر خود بر ضد خويش يارى داد، و آغاز گستاخى بر او چنين بود كه مقدارى شتر از شتران زكات و صدقه پيش او آورند و او آنرا به يكى از فرزندان حكم بن ابى العاص بخشيد و اين خبر به اطلاع عبد الرحمان بن عوف رسيد، آنها را پس گرفت و ميان مردم قسمت كرد و عثمان در خانه خود بود و اين نخستين سستى و شكست بود كه در كار عثمان و خلافتش پديد آمد.

و گفته شده است: نخستين سستى كه در كار عثمان آمد اين بود كه او از كنار جبلة بن عمرو ساعدى كه در انجمن قوم خود نشسته بود و طوق آهنينى در دست داشت گذشت و سلام داد، قوم پاسخ سلامش را دادند. جبله به آنان گفت: چرا بر اين مردى كه چنين و چنان كرده است پاسخ سلامش را مى‏دهيد سپس روى به عثمان كرد و گفت: به خدا سوگند اين طوق آهنين را بر گردنت مى‏افكنم، مگر اينكه اين اطرافيان ناپاك خود را رها كنى- يعنى مروان و ابن عامر و ابن ابى سرح كه در نكوهش برخى از ايشان آيه قرآن نازل شده است و خون برخى را پيامبر (ص) حلال دانسته است.

و گفته شده است: روزى عثمان خطبه مى‏خواند و بر دست او عصايى بود كه پيامبر (ص) و ابو بكر و عمر هنگام خطبه خواندن آن را بر دست مى‏گرفتند، جهجاه- غفارى آن را از دست او گرفت و بر زانوى خويش نهاد و آنرا شكست. و چون بدعتهاى عثمان بسيار و طمع مردم هم در مورد او افزون شد گروهى از صحابه كه اهل مدينه بودند و افراد ديگرى به مردم نقاط ديگر نوشتند: شما كه مى‏خواهيد درراه خدا جهاد كنيد، بشتابيد و پيش ما آييد كه خليفه شما دين محمد (ص) را تباه ساخته است و او را از خلافت خلع كنيد. دلها بر او اختلاف پيدا كرد و مصريان و ديگران به مدينه آمدند و آنچه واقع شد اتفاق افتاد.

واقدى و مدائنى و ابن كلبى و ديگران روايت كرده‏اند، و اين روايت را ابو جعفر طبرى در كتاب تاريخ خود، و مورخان ديگر آورده‏اند كه چون على (ع) مصريان را برگرداند، پس از سه روز بازگشتند و نامه‏يى را كه در لوله‏اى سربى بود بيرون آوردند و گفتند: غلام عثمان را در منطقه بويب بر يكى از شتران زكات ديديم، و چون در كار او به ترديد افتاديم بار و بنه‏اش را تفتيش كرديم و اين نامه را در آن يافتيم. مضمون آن نامه فرمانى خطاب به عبد الله بن سعد بن ابى سرح بود كه عبد الرحمان بن عديس بلوى و عمرو بن حمق را تازيانه بزند و موهاى سر و ريش آنان را بتراشد و آن دو را زندانى كند و گروهى ديگر از مردم مصر را بر دار كشد.
و گفته شده است: كسى كه نامه از او به دست آمد، ابو الاعور سلمى بوده است.مصريان همينكه او را ديدند پرسيدند: كجا مى ‏روى و آيا همراه تو نامه است گفت: نه. پرسيدند: به چه كار مى ‏روى او سخن خويش را تغيير داد، او را گرفتند و به مدينه بازگشتند و به حضور على (ع) رفتند و خواستند پيش عثمان برود و از او درباره نامه بپرسد. على برخاست و به خانه عثمان آمد و از او پرسيد. عثمان به خدا سوگند خورد كه من آن را ننوشته‏ام و از آن آگاه نيستم و دستور به نوشتن آن هم نداده‏ام. محمد بن مسلمه گفت: عثمان راست مى‏گويد، اين از كارهاى مروان است.

عثمان گفت: نمى‏دانم. مصريان كه حضور داشتند گفتند: آيا مروان نسبت به تو چنين گستاخى مى‏ كند كه غلام ترا بر يكى از شتران زكات مى‏فرستد و مهر ترا پاى نامه مى‏زند و به كارگزار تو دستور مى‏دهد چنين كارها و گناهان بزرگ انجام دهد و تو از آن بى‏ خبرى گفت: آرى. گفتند: در اين صورت يا راست مى‏گويى يا دروغ، اگر دروغ مى‏گويى، به سبب فرمانى كه در مورد عقوبت كردن و كشتن ما بدون حق داده‏اى سزاوار خلع هستى، و اگر راست مى‏گويى، به سبب ضعف و سستى و غفلت خودت از اين كار بزرگ، و ناپاكى اطرافيانت، سزاوار آنى، و براى ما شايسته و مناسب نيست كه امر خلافت را به دست كسى واگذاريم كه به سبب غفلت‏و سستى او كارها بدون اطلاعش صورت مى‏گيرد. اكنون خودت را از خلافت خلع كن. گفت: من پيراهنى را كه خداوند بر من پوشانده است از تن بيرون نمى ‏آورم، ولى توبه مى‏ كنم و تغيير روش مى‏ دهم. گفتند: اگر اين نخستين گناهى بود كه از آن توبه مى‏ كردى سخنت را مى‏ پذيرفتيم، ولى مى ‏بينيم كه همواره توبه مى‏ كنى و باز به گناه بر مى‏ گردى و ما بر نمى ‏گرديم تا ترا خلع كنيم يا بكشيم، يا خودمان در اين راه كشته شويم و جانهاى ما به خدا ملحق شود، و اگر ياران و خويشاوندانت بخواهند از تو دفاع كنند با آنان چندان جنگ مى‏ كنيم كه به تو دست يابيم.

عثمان گفت: اگر قرار باشد از خلافت خداوند دست بكشم كشته شدن براى من بهتر از آن است، اما اينكه شما با كسانى كه بخواهند از من دفاع كنند جنگ كنيد، من به هيچكس دستور نمى‏دهم با شما جنگ كند و هر كس هم با شما جنگ كند بدون اجازه من است، و من اگر مى‏خواستم با شما جنگ كنم به لشكرها مى‏نوشتم كه پيش من آيند يا خود به ناحيه‏يى مى‏رفتم. هياهو و جنجال بسيار شد و على (ع) برخاست و مصريان را با خود از خانه عثمان بيرون برد و خود به منزل خويش رفت.

ابو جعفر طبرى مى‏گويد: عثمان براى معاويه و ابن عامر و ديگر اميران لشكرها نامه نوشت و از ايشان يارى خواست و دستور داد شتابان بر آن كار مبادرت ورزند و لشكرها را پيش او گسيل دارند. معاويه در اين كار درنگ كرد، ولى يزيد بن اسد- قسرى، پدر بزرگ خالد بن عبد الله بن يزيد كه بعدها امير عراق شد، براى اين كار ميان شاميان اقدام كرد و گروهى بسيار از او پيروى كردند و او همراه ايشان براى يارى عثمان حركت كرد، ولى چون به وادى القرى رسيدند خبر كشته شدن عثمان به آنان رسيد و از آنجا برگشتند.

و گفته شده است: معاويه از شام حبيب بن مسلمه فهرى را گسيل داشت و از بصره هم مجاشع بن مسعود سلمى حركت كرد و چون به ربذة رسيدند و پيشاهنگان ايشان در صرار كه از نواحى مدينه است پايگاه گرفتند خبر كشته شدن عثمان به ايشان رسيد و برگشتند.
عثمان با مشاوران خود رايزنى كرد، آنان پيشنهاد كردند كه به على عليه السلام پيام فرستد و از او بخواهد مردم را پراكنده سازد، و به عثمان گفتند: تعهداتى كه‏موجب رضايت ايشان بشود بر عهده بگيرد و با آنان امروز و فردا كند تا نيروهاى امدادى برسند. عثمان گفت: ايشان هيچگونه علت تراشى را نخواهند پذيرفت، خاصه كه در بار نخست آن كار از من سر زد. مروان گفت: هر تقاضايى دارند ظاهرا بپذير و تا ممكن است امروز و فردا كن كه آنان قومى هستند كه بر تو خروج كرده‏اند و پايبند عهدى نخواهند بود.

عثمان على (ع) را خواست و به او گفت: مى‏بينى كه مردم چه مى‏كنند و من از ايشان بر خون خود در امان نيستم، آنان را از من برگردان كه من حقى كه مى‏خواهند چه از سوى خودم و چه از سوى ديگران به آنان خواهم پرداخت. على فرمود: مردم به دادگرى تو نيازمندترند تا به كشتن تو و آنان جز با طلب رضايت از ايشان راضى نخواهند شد. پيش از اين هم براى آنان تعهد كرده بودى، ولى به آن وفا نكردى، اين بار فريب مده كه من از طرف تو به آنان خواهم گفت كه حق به ايشان داده خواهد شد. عثمان گفت: چنين بگو و تعهد كن كه به خدا سوگند براى آنان به آن وفا خواهم كرد.

على عليه السلام پيش مردم رفت و فرمود: جز اين نيست كه شما خواهان حق هستيد و حق به شما داده خواهد شد و او از خود در اين باره انصاف خواهد داد.
مردم از على خواستند كه از عثمان براى ايشان عهد و وثيقه بگيرد و گفتند: ما به گفتار بدون عمل راضى نمى‏شويم. على (ع) پيش عثمان رفت و او را آگاه كرد.

گفت: ميان من و مردم مهلتى مقرر دار، زيرا من يك روزه نمى‏توانم آنچه را ايشان ناخوش مى‏دارند تغيير دهم. على عليه السلام گفت: امورى كه مربوط به مدينه است مهلتى نمى‏خواهد، براى جاهاى ديگر هم مدت همان اندازه است كه فرمان تو به آنان برسد. گفت: آرى، ولى براى مدينه هم سه روز به من مهلت بده. على (ع) اين را پذيرفت و نامه‏يى ميان عثمان و مردم نوشته شد كه هر چه به ستم داده و گرفته شده است برگردانده شود و هر حاكمى را كه آنان او را نمى‏ خواهند عزل كند، و بدينگونه مردم دست از عثمان برداشتند، ولى عثمان پوشيده براى جنگ آماده مى‏شد و اسلحه فراهم مى‏ساخت و لشكرى براى خود روبراه مى‏كرد. و چون مهلت سه روز سپرى شد و عثمان هيچ چيز را تغيير نداد مردم باز بر او شورش كردند و گروهى خود را پيش كسانى از مصريان كه در ذو خشب بودند رساندند و به آنان خبر دادند و آنان هم به مدينه آمدند و مردم بر در خانه عثمان بسيار شدند و از او خواستند عاملان خود را عزل كند و مظالم آنان را بازگرداند. پاسخ عثمان به ايشان چنين بود كه اگر من هر كس را شما مى‏خواهيد- نه آن كس را كه من مى‏خواهم- به حكومت بگمارم، بنابراين من عهده‏دار كارى در خلافت نخواهم بود و فرمان فرمان شما خواهد بود. آنان نيز گفتند: به خدا سوگند يا بايد چنين كنى يا از خلافت خلع يا كشته خواهى شد. او نپذيرفت و گفت: جامه‏يى را كه خداوند بر من پوشانده است از تن خويش بيرون نمى‏ آورم. آنان هم او را محاصره كردند و بر او سخت گرفتند.

همچنين ابو جعفر طبرى روايت مى‏ كند كه چون محاصره بر عثمان شدت يافت بر بام آمد و مشرف بر مردم شد و گفت: اى مردم مدينه شما را به خدا مى‏سپارم و از خداوند مسألت مى‏كنم كه پس از من خلافت را براى شما نيكو فرمايد. سپس گفت: شما را به خدا سوگند مى‏دهم، مگر نمى‏دانيد كه به هنگام كشته شدن عمر همگان از خداوند خواستيد كه براى شما بهترين را برگزيند و شما را بر گرد بهترين كس جمع و با حكومت او موافق فرمايد آيا معتقديد كه خداوند استدعاى شما را نپذيرفته و با آنكه اهل حق و انصار پيامبر خداييد شما را خوار و زبون فرموده است يا آنكه معتقديد كه دين خدا در نظرش خوار شده و هر كس به حكومت مى‏رسيد اهميتى نداشت هنوز اهل دين پراكنده نشده‏اند، و اگر بگوييد خلافت من با مشورت و تبادل نظر صورت نگرفته است اين نوعى ستيزه‏گرى و دروغ است، و شايد مى‏خواهيد بگوييد هر گاه امت عصيان ورزد و در مورد امامت مشورت نكند خداوند آن را به خودش وا مى‏گذارد آيا مى‏خواهيد بگوييد خداوند سرانجام كار مرا نمى‏دانسته است آرام بگيريد آرام و مرا مكشيد كه فقط كشتن سه گروه جايز است: آن كس كه با داشتن همسر زنا كند و آن كس كه پس از ايمان كافر شود و آن كس كه كسى را به ناحق كشته باشد، و اگر شما مرا بكشيد شمشير بر گردنهاى خويش نهاده‏ايد و سپس خداوند هرگز آن را از شما بر نخواهد داشت.

گفتند: اينكه گفتى مردم پس از كشته شدن عمر طلب خير كردند بديهى است هر چه خداوند انجام دهد خود گزينه و بهترين است، ولى خداوند ترا بليه و آزمايشى قرار داد كه بندگان خود را با آن آزمايش كند و بديهى است كه ترا حق قدمت و پيشگامى است و شايسته حكومت بوده‏اى، ولى كارها كردى كه خود مى‏دانى و نمى‏توانيم امروز از بيم آنكه ممكن است در سال آينده فتنه‏يى رخ دهد از اجراى حق بر تو خوددارى كنيم، و اينكه مى‏گويى فقط ريختن خون سه گروه جايز است،ما در كتاب خداوند ريختن خون كسان ديگرى را هم روا مى‏بينيم، از جمله ريختن خون كسى كه در زمين تباهى و فساد بار آورد و ريختن خون كسى كه ستم كند و براى انجام ستم خويش جنگ كند و ريختن خون كسى كه از انجام حقى جلوگيرى كند و در آن مورد پايدارى و جنگ كند، و تو ستم كرده و از انجام حق جلوگيرى كرده‏اى و در آن مورد ستيز مى‏كنى و از خود هم دادخواهى نمى‏كنى و از كارگزارانت هم داد نمى‏خواهى و فقط مى‏خواهى به موضوع امارت و فرماندهى خود بر ما چنگ يازى. كسانى هم كه به نفع تو قيام كرده‏اند و از تو دفاع مى‏كنند، فقط بدين منظور از تو دفاع و با ما جنگ مى‏كنند كه تو خود را امير نام نهاده‏اى، و اگر خود را خلع كنى آنان از جنگ كردن منصرف مى‏شوند و باز مى ‏گردند.

عثمان سكوت كرد و در خانه نشست و به مردم [كه به طرفدارى از او جمع شده بودند] دستور داد باز گردند و ايشان را سوگند داد، آنان باز گشتند، جز حسن بن على و محمد بن طلحه و عبد الله بن زبير و تنى چند نظير ايشان و مدت محاصره عثمان چهل روز طول كشيد. طبرى مى‏گويد: سپس محاصره كنندگان عثمان از رسيدن لشكرهاى شام و بصره كه براى دفاع از عثمان ممكن بود بيايند ترسيدند و ميان عثمان و مردم حائل شدند و همه چيز حتى آب را از او باز داشتند، عثمان پوشيده كسى را پيش على عليه السلام و همسران پيامبر (ص) فرستاد و پيام داد كه شورشيان آب را هم بر ما بسته‏اند، اگر مى‏توانيد آبى براى ما بفرستيد. اين كار را انجام دهيد. على (ع) هنگام سپيده دم آمد، ام حبيبه دختر ابو سفيان هم آمد، على (ع) كنار مردم ايستاد و آنان را پند داد و فرمود: اى مردم، اين كارى كه شما مى‏كنيد نه شبيه كار مؤمنان است و نه شبيه كار كافران. فارسيان و روميان اسيرى را كه مى‏گيرند خوراك و آب مى‏دهند.
خدا را خدا را، آب را از مرد باز مگيريد. آنان به على پاسخ درشت دادند و گفتند: هرگز و هيچگاه آسوده مباد و چون على (ع) در اين مورد از آنان پافشارى ديد عمامه خويش را از سر برداشت و به خانه عثمان انداخت تا عثمان بداند كه على (ع) اقدام كرده است و برگشت.

ام حبيبة هم در حالى كه سوار بر استرى بود و مشك كوچك آبى همراه داشت آمد و گفت: وصيت نامه ‏هايى كه مربوط به يتيمان بنى اميه است پيش اين مرد [عثمان‏] است، و دوست دارم در آن مورد از او بپرسم تا اموال يتيمان تباه نشود، دشنامش دادند و گفتند: دروغ مى‏گويى و با شمشير مهار استر را بريدند كه رم كرد و نزديك بود ام حبيبة از آن فرو افتد، مردم او را گرفتند و به خانه‏اش رساندند.
طبرى همچنين مى‏گويد: روز ديگرى عثمان از فراز بام بر مردم مشرف شد و گفت: شما را به خدا آيا نمى‏دانيد كه من چاه رومة را با مال خودم خريدم كه از آب شيرين آن استفاده كنم و سهم خود را در آن همچون سهم يكى از مسلمانان قرار دادم گفتند: آرى مى‏دانيم. گفت: پس چرا مرا از آشاميدن آب آن باز مى‏داريد تا مجبور شوم با آب شور افطار كنم و سپس گفت: شما را به خدا سوگند مى‏دهم، آيا نمى‏دانيد كه من فلان زمين را خريدم و ضميمه مسجد كردم گفتند: آرى مى ‏دانيم.

گفت: آيا كسى را مى‏شناسيد كه پيش از من از نماز گزاردن در آن منع كرده باشند طبرى همچنين از عبد الله بن ابى ربيعة مخزومى نقل مى‏كند كه مى‏گفته است: در آن هنگام پيش عثمان رفتم، دست مرا گرفت و گفت: سخنان اين كسانى را كه بر در خانه‏اند بشنو. برخى مى‏گفتند: منتظر چه هستيد برخى مى‏گفتند: شتاب مكنيد، شايد دست بردارد و از كارهاى خود برگردد. در همين حال طلحه از آنجا گذشت، ابن عديس بلوى پيش او رفت و آهسته با او سخنانى گفت و برگشت و به ياران خود گفت: اجازه ندهيد كسى به خانه عثمان وارد شود و مگذاريد كسى از خانه خارج شود.

عبد الله بن عياش مى‏گويد: عثمان به من گفت: اين كارى است كه طلحه به آن دستور داده است پروردگارا شر طلحه را از من كفايت فرماى كه او اين قوم را بر اين كار وا داشت و آنان را بر من شوراند، و به خدا سوگند اميدوارم از خلافت بى‏بهره بماند و خونش ريخته شود [عبد الله بن عياش‏] مى‏گويد: خواستم از خانه‏عثمان بيرون آيم، اجازه ندادند، تا محمد بن ابى بكر به آنان دستور داد كه مرا رها كردند تا بيرون آيم.

طبرى مى‏گويد: چون اين كار طول كشيد و مصريان متوجه شدند جرمى كه در مورد عثمان مرتكب شده‏ اند همچون قتل است و ميان آن كار و كشتن عثمان فرقى نيست و از زنده گذاشتن عثمان هم بر جانهاى خويش ترسيدند تصميم گرفتند از در خانه وارد خانه شوند، در بسته شد و حسن بن على و عبد الله بن- زبير و محمد بن طلحه و مروان و سعيد بن عاص و گروهى از فرزندان انصار از ورود آنان جلوگيرى كردند. عثمان به آنان گفت: شما از يارى دادن من آزاديد، ولى نپذيرفتند و نرفتند.

در اين هنگام، مردى از قبيله اسلم به نام نيار بن عياض كه از اصحاب بود برخاست و عثمان را صدا زد و به او دستور داد خود را از خلافت خلع كند. در حالى كه او با عثمان گفتگو و خلع كردن خود را از خلافت به او پيشنهاد مى‏كرد كثير بن صلت كندى كه از ياران عثمان و درون خانه بود به نيار بن عياض تيرى زد و او را كشت. مصريان و ديگران فرياد برآورند كه قاتل ابن عياض را به ما بسپاريد تا او را در قبال خون نيار بكشيم. عثمان گفت: هرگز مردى را كه مرا يارى داده است به شما كه مى‏خواهيد مرا بكشيد تسليم نمى‏كنم. مردم بر در خانه هجوم آوردند و در بر روى ايشان بسته شد، آتش آوردند و در و سايبانى را كه بر آن بود آتش زدند.

عثمان به يارانش كه پيش او بودند گفت: پيامبر (ص) با من عهدى فرموده‏اند كه من بر آن صابرم و آيا شايسته است مردى را كه از من دفاع و به خاطر من جنگ كرده است بيرون كنم عثمان به حسن بن على گفت: پدرت درباره تو سخت نگران است، پيش او برو و ترا سوگند مى‏دهم كه پيش او برگردى، ولى حسن بن على نپذيرفت و همچنان براى حمايت از عثمان بر جاى ماند.

در اين هنگام مروان با شمشير خود براى ستيز با مردم بيرون آمد، مردى از بنى ليث ضربتى بر گردنش زد كه مروان بر اثر آن در افتاد و بى‏حركت ماند و يكى‏از رگهاى گردنش بريده شد و او تا پايان عمر خميده گردن بود. عبيد بن رفاعه زرقى رفت تا سر مروان را ببرد، فاطمه مادر ابراهيم بن عدى كه دايه مروان و فرزندانش بود و او را شير داده بود كنار پيكر مروان ايستاد و به عبيد گفت: اگر مى‏خواهى او را بكشى كشته شده است و اگر مى‏خواهى با گوشت او بازى كنى كه مايه زشتى و بد نامى است. عبيد او را رها كرد، فاطمه مروان را از معركه بيرون كشيد و به خانه خود برد. فرزندان مروان بعدها حق اين كار او را منظور داشتند و پسرش ابراهيم را به حكومت گماشتند و از ويژگان آنان بود.

مغيرة بن اخنس بن شريق هم كه در آن روز با شمشير از عثمان حمايت مى‏كرد كشته شد و مردم به خانه عثمان هجوم آوردند و گروه بسيارى از ايشان به خانه‏هاى مجاور در آمدند و از ديوار خانه عمرو بن حزم وارد خانه عثمان شدند، آنچنان كه آكنده از مردم شد، و بدينگونه بر او چيره شدند و مردى را براى كشتن او فرستادند.

آن مرد وارد حجره عثمان شد و به او گفت: خلافت را از خود خلع كن تا دست از تو بر داريم. گفت: اى واى بر تو كه من نه در دوره جاهلى و نه در اسلام هرگز جامه از زنى به ناروا نگشوده‏ام [زنا نكرده‏ام‏] و غنا نكرده و به آن گوش نداده‏ام (چشم بر چيزى ندوخته‏ام) و آرزوى ناروا نداشته‏ام و از هنگامى كه با پيامبر (ص) بيعت كرده‏ام دست بر عورت خود ننهاده‏ام، اكنون هم پيراهنى را كه خداوند بر من پوشانده است از تن بيرون نمى‏آورم تا خداوند نيكبختان را گرامى و بدبختان را زبون فرمايد. آن مرد از حجره بيرون آمد. گفتند: چه كردى گفت: كشتن او را روا نمى‏بينم. سپس مردى ديگر را كه از صحابه بود به حجره فرستادند. عثمان به او گفت: تو قاتل من نيستى كه پيامبر (ص) فلان روز براى تو دعا فرمود و هرگز تباه و سيه بخت نمى‏شوى، او هم برگشت. مردى ديگر از قريش را به حجره فرستادند عثمان به او گفت: پيامبر (ص) فلان روز براى تو طلب آمرزش فرمودند و تو هرگز مرتكب ريختن حرامى نخواهى شد، او هم برگشت. در اين هنگام محمد بن ابى بكر به حجره در آمد. عثمان به او گفت: واى بر تو آيا بر خداى خشم آورده‏اى آيانسبت به تو جز اينكه حق خدا را از تو گرفته‏ام گناهى انجام داده‏ام محمد ريش عثمان را به دست گرفت و گفت: اى نعثل خدا خوار و زبونت كناد عثمان گفت: من نعثل نيستم بلكه عثمان و امير مومنانم.

محمد گفت: معاويه و فلان و بهمان براى تو كارى نساختند. عثمان گفت: اى برادر زاده، ريش مرا رها كن كه پدرت هرگز آنرا چنين نمى‏ گرفت. محمد گفت: اگر اين كارها كه كرده‏اى در زندگى پدرم انجام داده بودى همينگونه ريشت را مى‏گرفت و آنچه نسبت به تو در نظر است بسيار سخت‏تر است از گرفتن ريش تو. گفت: از خداى بر ضد تو يارى مى‏جويم و از او كمك مى‏طلبم. محمد بن ابو بكر او را رها كرد و بيرون آمد و گفته شده است با پيكان پهنى كه در دست داشت به پيشانى او ضربتى نواخت. در اين هنگام سودان بن حمران و ابو حرب غافقى و قتيرة بن وهب سكسكى وارد شدند، غافقى با عمودى كه در دست داشت ضربتى بر عثمان زد و بر قرآنى كه در دامن عثمان بود لگد زد و آن مقابل عثمان بر زمين افتاد و بر آن خون ريخت. سودان خواست بر عثمان شمشير بزند، نائله دختر فرافصة همسر عثمان كه از قبيله بنى كلاب بود خود را روى عثمان انداخت و در حالى كه فرياد مى‏كشيد دست خود را سپر شمشير قرار داد و شمشير انگشتهاى او را بريد و قطع كرد و ناچار پشت كرد و رفت. يكى از آنان به سرين او نگريست و گفت: چه سرين بزرگى دارد، و سودان شمشير زد و عثمان را كشت.

و گفته شده است: عثمان را كنانة بن بشير تجيبى يا قتيرة بن وهب كشته‏اند، در اين هنگام غلامان و بردگان آزاد كرده عثمان به حجره در آمدند و يكى از ايشان گردن سودان را زد و او را كشت. قتيرة بن وهب آن غلام را كشت، و غلامى ديگر بر جست و قتيره را كشت و خانه عثمان تاراج شد، و هر زيور كه بر زنان بود و آنچه در بيت المال موجود بود همه را به غارت بردند و در بيت المال، دو جوال بزرگ آكنده از درهم بود. آنگاه عمرو بن حمق بر جست و بر سينه عثمان كه هنوز رمقى‏ داشت نشست و نه ضربت بر او نواخت و گفت: سه ضربت را براى خداوند متعال زدم و شش ضربت را به سبب كينه‏يى كه در دل بر او داشتم. و خواستند سر عثمان را ببرند، دو همسرش يعنى نائله دختر فرافصه و ام البنين دختر عيينة بن حصن فزارى خود را بر او افكندند و فرياد مى‏كشيدند و بر چهره خود مى‏زدند. ابن عديس بلوى گفت: رهايش كنيد عمير بن ضابى برجمى هم آمد و دو دنده از دنده‏هاى عثمان را با لگد شكست و گفت: پدرم را چندان در زندان باز داشتى كه همانجا مرد.

كشته شدن عثمان به روز هجدهم ذى حجه سال سى و پنجم هجرت بوده و گفته شده است در روزهاى تشريق بوده است. عمر عثمان هشتاد و شش سال بوده است.

ابو جعفر طبرى مى‏گويد: جسد عثمان سه روز بر زمين ماند و دفن نشد، سپس حكيم بن حزام و جبير بن مطعم با على عليه السلام در آن باره سخن گفتند كه اجازه دهد او را دفن كنند و موافقت كرد، ولى مردم همينكه اين موضوع را شنيدند گروهى به قصد سنگ باران كردن جنازه عثمان بر سر راه نشستند، گروهى اندك از خويشاوندان عثمان كه حسن بن على و عبد الله بن زبير و ابو جهم بن حذيفة هم همراهشان بودند ميان نماز مغرب و عشاء جنازه را كنار ديوارى از باروى مدينه كه به «حش كوكب» معروف بود و بيرون از بقيع قرار داشت آوردند و چون خواستند بر آن نماز گزارند گروهى از انصار آمدند تا از نماز گزاردن بر او جلوگيرى كنند، على عليه السلام كسى فرستاد تا از سنگ پراندن بر تابوت عثمان جلوگيرى كند و آنانى را كه قصد دارند از نماز گزاردن جلوگيرى كنند پراكنده سازد و او را در همان «حش كوكب» دفن كردند. پس از اينكه معاويه به حكومت رسيد دستور داد آن ديوار را ويران كنند و محل دفن عثمان ضميمه بقيع شد و به مردم هم دستور داد مردگان خود را كنار گور عثمان به خاك سپارند و بدينگونه گور عثمان به ديگر گورهاى مسلمانان در بقيع پيوسته شد. و گفته شده است: جنازه عثمان غسل داده نشد و او را با همان جامه كه در آن كشته شده بود كفن كردند.

ابو جعفر طبرى مى‏گويد: از عامر شعبى نقل شده است كه مى‏گفته است: پيش از آنكه عمر بن خطاب كشته شود، قريش از طول خلافت او دلتنگ شده بودند. عمر هم از فتنه آنان آگاه بود و آنان را در مدينه بازداشته بود و به ايشان مى‏گفت: آن چيزى كه بر اين امت از همه بيشتر مى‏ترسم خطر پراكنده شدن شما در ولايات است، و اگر كسى از آنان براى شركت در جهاد و جنگ از او اجازه مى‏خواست، مى‏گفت: همان جنگها كه همراه پيامبر (ص) داشته‏اى براى تو كافى و بهتر از جهاد كردن امروز تو است، و از جنگ بهتر براى تو اين است كه نه تو دنيا را ببينى و نه دنيا ترا ببيند. و اين كار را نسبت به مهاجران قريش انجام مى‏داد و نسبت به ديگر مردمان مكه چنين نبود، و چون عثمان عهده‏دار خلافت شد آنان را آزاد گذاشت و در ولايات منتشر شدند و مردم با آنان معاشرت كردند و كار به آنجا كشيد كه كشيد، با آنكه عثمان در نظر رعيت محبوب‏تر از عمر بود.

ابو جعفر طبرى مى‏گويد: در خلافت عثمان پس از اينكه دنيا بر عرب و مسلمانان نعمت خود را فرو ريخت، نخست كار ناشايسته‏يى كه پديد آمد كبوتر بازى و مسابقه با آن و تيله بازى و با كمان گروهه تيله انداختن بود و عثمان مردى از بنى ليث را در سال هشتم خلافت خويش بر آن گماشت و او بال كبوتران را بريد و كمان گروهه‏ها را شكست.

و روايت مى‏ كند كه مردى از سعيد بن مسيب درباره محمد بن ابى حذيفة پرسيد و گفت: چه چيزى موجب آمد تا بر عثمان خروج كند گفت: محمد يتيمى بود كه عثمان او را تحت تكفل داشت، و عثمان تمام يتيمان خاندان خويش را كفالت مى‏كرد و متحمل هزينه ايشان بود. محمد از عثمان تقاضا كرد او را به كار و حكومتى بگمارد، گفت: پسركم اگر خوب و شايسته بودى ترا بر كار مى‏ گماشتم. محمد گفت: اجازه بده براى جستجوى معاش خويش از مدينه بروم. گفت: هر كجا مى‏خواهى برو و لوازم و مركب و مال به او داد و چون به مصر رسيد بر ضد عثمان قيام كرد، كه چرا او را حكومت نداده است. از سعيد پرسيده شد: موضوع عمار چه بود گفت: ميان او و عباس بن عتبة بن ابى لهب بگو و مگويى صورت گرفت كه عثمان هر دو را زد وهمين موجب بروز دشمنى ميان عمار و عثمان شد و آن دو پيش از آن هم به يكديگر دشنام مى‏ دادند.

طبرى مى‏گويد: از سالم پسر عبد الله بن عمر در مورد محمد بن ابى بكر پرسيدند كه چه چيزى موجب ستيز او با عثمان شد گفت: حقى بر او مسلم و واجب شد و عثمان آن را از او گرفت كه محمد خشمگين شد، گروهى هم او را فريب دادند و چون در اسلام مكانتى داشت و مورد اعتماد بود طمع بست و پس از آنكه محمد [ستوده‏] بود مذمم [نكوهيده‏] شد. كعب بن ذو الحبكه نهدى در كوفه با ابزار سحر و جادو و نيرنگ، بازى مى‏ كرد.

عثمان براى وليد نوشت او را تازيانه بزند، وليد او را تازيانه زد و به دماوند تبعيد كرد و او هم از كسانى بود كه بر عثمان خروج كرد و به مدينه آمد.

ضابى بن حارث برجمى هم چون قومى را هجو گفته و به آنان تهمت زده بود كه سگ آنان با مادرشان گرد مى‏آمده است و خطاب به ايشان چنين سروده بود: «آرى مادرتان و سگتان را رها مكنيد كه گناه عاق پدر و مادر گناهى بزرگ است.» و آن قوم از او به عثمان شكايت بردند و عثمان او را زندانى كرد و او در زندان مرد و پسرش عمير از اين جهت كينه در دل داشت و پس از كشته شدن عثمان دنده‏هايش را شكست.

ابو جعفر طبرى همچنين مى‏گويد: كه عثمان پنجاه هزار از طلحة بن عبيد الله‏طلب داشت. روزى طلحه به او گفت: طلب تو آماده است آن را بگير. عثمان گفت: به پاس جوانمردى تو و به عنوان كمك هزينه از آن خودت باشد. و چون عثمان محاصره شد على عليه السلام به طلحه گفت: ترا به خدا سوگند مردم را از عثمان باز دار و خود از او دست بردار، گفت: به خدا سوگند اين كار را نمى‏كنم تا آنكه بنى اميه به سوى حق باز آيند و از خود انصاف دهند. على (ع) پس از آن مكرر مى‏گفت: خداوند ابن صعبة [يعنى طلحه‏] را زشت روى فرمايد كه عثمان به او آن عطا را داد و او چنان كرد كه كرد.

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۱ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

خطبه 29 شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

خطبة29

و من خطبة له ( عليه‏السلام )

أَيُّهَا النَّاسُ الْمُجْتَمِعَةُ أَبْدَانُهُمْ الْمُخْتَلِفَةُ أَهْوَاؤُهُمْ -كَلَامُكُمْ يُوهِي الصُّمَّ الصِّلَابَ -وَ فِعْلُكُمْ يُطْمِعُ فِيكُمُ الْأَعْدَاءَ -تَقُولُونَ فِي الْمَجَالِسِ كَيْتَ وَ كَيْتَ -فَإِذَا جَاءَ الْقِتَالُ قُلْتُمْ حِيدِي حَيَادِ -مَا عَزَّتْ دَعْوَةُ مَنْ دَعَاكُمْ -وَ لَا اسْتَرَاحَ قَلْبُ مَنْ قَاسَاكُمْ -أَعَالِيلُ بِأَضَالِيلَ -دِفَاعَ ذِي الدَّيْنِ الْمَطُولِ
لَا يَمْنَعُ الضَّيْمَ الذَّلِيلُ -وَ لَا يُدْرَكُ الْحَقُّ إِلَّا بِالْجِدِّ -أَيَّ دَارٍ بَعْدَ دَارِكُمْ تَمْنَعُونَ -وَ مَعَ أَيِّ إِمَامٍ بَعْدِي تُقَاتِلُونَ -الْمَغْرُورُ وَ اللَّهِ مَنْ غَرَرْتُمُوهُ -وَ مَنْ فَازَ بِكُمْ فَقَدْ فَازَ وَ اللَّهِ بِالسَّهْمِ الْأَخْيَبِ -وَ مَنْ رَمَى بِكُمْ فَقَدْ رَمَى بِأَفْوَقَ نَاصِلٍ -أَصْبَحْتُ وَ اللَّهِ لَا أُصَدِّقُ قَوْلَكُمْ -وَ لَا أَطْمَعُ فِي نَصْرِكُمْ وَ لَا أُوعِدُ الْعَدُوَّ بِكُمْ -مَا بَالُكُمْ -مَا دَوَاؤُكُمْ مَا طِبُّكُمْ -الْقَوْمُ رِجَالٌ أَمْثَالُكُمْ -أَ قَوْلًا بِغَيْرِ عِلْمٍ -وَ غَفْلَةٍ مِنْ غَيْرِ وَرَعٍ -وَ طَمَعاً فِي غَيْرِ حَقٍّ

ترجمه فارسی

(29): اين خطبه با عبارت ايها الناس المجتمعة ابدانهم الختلفة اهواء هم (اى مردمى كه هر چند بدنها يشان جمع و با يكديگر است انديشه ها يشان گوناگون است) شروع مى شود.

اين خطبه را اميرالمومنين عليه السلام به هنگام غارت آوردن ضحاك بن قيس ايراد فرموده است و ما اينك آن را بيان مى كنيم .

غارت آوردن ضحاك بن قيس و برخى از اخبار او 

ابراهيم بن محمد بن سعيد بن هلال ثقفى در كتاب الغارات چنين آورده است : غارت آوردن و هجوم ضحاك بن قيس پس از داستان حكمين و پيش ‍ از جنگ خوارج نهروان اتفاق افتاده است . چون پس از موضوع حكميت به معاويه خبر رسيد كه على (ع ) آماده شده و به سوى او روى مى آورد؛ اين خبر او را به بيم انداخت و در حالى كه لشكر گاهى فراهم آورد از دمشق بيرون آمد و به همه نواحى شام كسانى را گسيل داشت و بر همگان جار زد كه بدون ترديد على براى جنگ به سوى شما حركت كرده است ؛ و براى مردم اعلاميه مشتركى نوشت كه آنرا بر مردم بخوانند و در آن چنين آمده بود:

اما بعد، ما ميان خود و على عهدنامه يى نوشتيم و در آن شروطى مقرر داشتيم و دو مرد را حكم قرار داديم كه آن دو نسبت به ما و نسبت به او بر طبق حكم قرآن حكم كنند و از آن تجاوز نكنند و عهد و پيمان خدا را قرار داديم بر هر كس كه آنرا بگسلد و حكمى را كه صادر شده است امضاء و اجرا نكند. حكمى كه من تعيين كردم مرا به حكومت گماشت و حكمى كه على تعيين كرد او را از حكومت عزل كرد و اينك او با ستم براى جنگ به سوى شما مى آيد و هر كس عهد بشكند به زيان خود شكسته است . اينك به بهترين صورت براى جنگ آماده شويد و ابزار جنگ را فراهم آوريد و سبكبار روى به نبرد آوريد؛ خداوند ما و شما را براى انجام كارهاى شايسته آماده فرمايد!

مردم از همه نواحى پيش معاويه آمدند و جمع شدند و خواستند به صفين حركت كنند، معاويه با آنان مشورت كرد و گفت : على از كوفه بيرون آمده است و آخرين خبر اين است كه از نخيلة هم حركت كرده و رفته است .

حبيب بن مسلمه گفت : نظر من بر اين است كه برويم و در صفين كه پايگاه قبلى ماست فرود آييم كه منزلى فرخنده است ، خداوند ما را در آن بهره مند فرمود و داد ما را از دشمن گرفت . عمرو بن عاص گفت : نظر من اين است كه خود با لشكرها حركت كنى و آنها را در سرزمين جزيره كه در قلمرو حكومت ايشان است در آورى ، و اين كار لشكر تو را نيرومندتر مى سازد و دشمنان ترا خوارتر مى كند. معاويه گفت : به خدا سوگند مى دانم كه راءى درست همين است كه نمى مى گويى ، ولى مردم اين پيشنهاد را نمى پذيرند. عمرو گفت : آنجا همه دشت و هموار است . معاويه گفت : آرى ، ولى كوشش ‍ و خواسته مردم اين است كه به همان سرزمينى كه بوده اند يعنى صفين برسند.

آنان دو سه روزى براى تبادل نظر و چاهره انديشى درنگ كردند و در همان حال ، جاسوسان براى ايشان خبر آوردند كه ياران على (ع ) با او اختلاف پيدا كرده اند؛ و گروهى از آنان كه موضوع حكميت را زشت و بر خلاف شرع مى دانسته اند از او كناره گرفته اند، و على از جنگ با شما فعلا منصرف شده و به آنان پرداخته است . مردم از شادى انصراف على از جنگ با آنان و اختلافى كه خداوند ميان آنان پديد آورده است تكبير گفتند. اما معاويه همچنان همانجا در پايگاه خويش آماده بود و منتظر ماند ببيند آيا على و يارانش با مردم به سوى او حمله مى آورند يا نه ؛ و همچنان از جاى خويش ‍ حركت نكرده بود كه خبر رسيد على آن گروه خوارج را كشته است و اينك مى خواهند با مردم به جنگ با او روى آورد، ولى مردم كوفه از او مهلت مى خواهند و پيشنهاد او را نمى پذيرند، و معاويه و مردمى كه با او بودند از اين خبر شاد شدند.

ابن ابى سيف  از يزيد بن يزيد بن جابر، از عبدالرحمان بن مسعده فزارى  نقل مى كند كه مى گفته است : در همان حال كه ما با معاويه در لشكرگاه بوديم و مى ترسيديم كه على از جنگ با خوارج آسوده شود و به ما روى آورد و با يكديگر مى گفتيم اگر چنين كند بهترين جايى كه بايد با او روياروى شويم همان جايى است كه سال پيش با او روياروى شديم ، نامه يى از عمارة بن عقبة بن ابى معيط كه مقيم كوفه بود رسيد و در آن چنين نوشته بود: اما بعد، قاريان و پارسيان اصحاب على بر او خروج كردند و او به مقابله با آنان پرداخت و ايشان را كشت و اينك عقيده سپاهيان و مردم شهر كوفه نسبت به او تباهى گرفته و ميان ايشان دشمنى آشكار شده است و به شدت از يكديگر پراكنده شده اند، و دوست داشتم اين خبر را به اطلاع تو برسانم تا خداوند را سپاس گويى . والسلام .

عبدالرحمان بن مسعده مى گويد: معاويه آن نامه را در حضور برادر خود عتبه و برادر عماره يعنى وليد بن عقبة و ابو اعور سلمى خواند و سپس به چهره عتبه و وليد نگريست و به وليد گفت : برادرت راضى شده است كه جاسوس ما باشد. وليد خنديد و گفت : در اين كار هم سودى است .

ابو جعفر طبرى روايت كرده است  كه عمارة بن وليد پس از كشته شدن عثمان مقيم كوفه بود و على عليه السلام با او كارى نداشت و او را به بيم و ترس نينداخت و عماره پوشيده اخبار را به معاويه مى نوشت . وليد برادر عماره شعرى خطاب به عماره و در تحريض او سرود كه مطلع آن چنين است :
اگر گمان من در مورد عماره راست باشد چنين است كه آسوده مى خوابد و هرگز در طلب خون و انتقام نخواهد بود…

و فضل پسر عباس بن عبدالمطلب اشعارى در پاسخ او سروده است كه مطلع آن چنين است :آيا تو مى خواهى در طلب خونى باشى كه از او نيستى و براى او هم چنين حقى نيست و ابن ذكوان صفورى را با خونخواهى چه كار؟

مقصود از ابن ذكوان صفورى كه در شعر فضل آمده ، اين است كه وليد پسر عقبة بن ابى معيط بن ابى عمرو است كه نام اصلى ابى عمرو ذكوان بوده و او پسر امية بن عبد شمس است ؛ ولى گروهى از نسب شناسان گفته اند: ذكوان ، از بردگان اميه بوده كه او را به پسر خواندگى پذيرفته و به او كنيه ابو عمرو داده است كه در نتيجه فرزندان و اعقاب او در زمره موالى هستند و از فرزندان واقعى اميه نيستند. صفورى هم نسبت به صفوريه است كه يكى از دهكده هاى روم است .

ابراهيم بن هلال ثقفى نمى گويد: در اين هنگام معاويه ضحاك بن قيس ‍ فهرى را خواست و به او گفت : به ناحيه كوفه و بالاتر از آن تا جايى كه مى توانى بروى برو، و بر هر گروه از اعراب كه در اطاعت على (ع ) هستند گذشتى حمله بر؛ همچنين اگر به پايگاهى رسيدى كه در آن پيادگان يا سواران مسلح على بودند بر آنان هم غارت ببر و چون صبح در شهرى بودى شام در شهر ديگرش باش و اگر به تو خبر رسيد كه سوارانى را براى مقابله با تو گسيل داشته اند، براى مقابله و جنگ با آنان توقف مكن و از آن بر حذر باش . معاويه ضحاك را با شمارى كه ميان سه تا چهار هزار تن بودند روانه كرد.

ضحاك ، شروع به پيشروى و غارت اموال كرد و با هر كس از اعراب كه برخورد مى كرد آنان را مى كشت تا به منزل ثلعبيه رسيد و بر حاجيان حمله برد كالاهاى ايشان را گرفت و همچنان پيش مى رفت ؛ و به عمرو بن عميس بن مسعود ذهلى كه برادرزاده عبدالله بن مسعود صحابى پيامبر(ص ) بود برخورد و او را كنار راه حاجيان در قطقطانه  با گروهى از يارانش كشت .

ابراهيم بن مبارك بجلى ، از قول پدرش ، از بكر بن عيسى ، از ابو روق ، از قول پدرش نقل مى كند كه مى گفته است : على عليه السلام پيش مردم آمد و به منبر رفت و به آنان چنين گفت :اى مردم كوفه ، به سوى جايى كه بنده صالح خدا عمرو بن عميس و لشكرهاى خودتان كه برخى از ايشان كشته شده اند بيرون رويد؛ برويد و با دشمن خود جنگ و از حريم خويش دفاع كنيد، اگر مى خواهيد كارى انجام دهيد.

آنان به سستى پاسخ دادند و على (ع ) از آنان سستى و ناتوانى ديد و فرمود: به خدا سوگند دوست مى داشتم عوض هر هشت تن از شما يك تن از ايشان براى من بودند؛ واى بر شما!نخست با من بيرون آييد و بر فرض كه مى خواهيد بگريزيد و پشيمان شديد بعد بگريزيد؛ به خدا سوگند من با همين نيت و بصيرت خود از ديدار خداى خود كشته شدن كراهت ندارم و در آن براى من گشايشى بزرگ است و از اين راز گويى و دو رويى شما آسوده خواهم شد. و سپس از منبر فرود آمد و پياده حركت فرمود تا به غريين نجف رسيد و حجر بن عدى كندى را فرا خواند و براى او رايتى به فرماندهى چهار هزار تن بست .
محمد بن يعقوب كلينى روايت مى كند كه اميرالمومنين عليه السلام بلافاصله پس از غارت ضحاك بن قيس فهرى بر سرزمينهاى قلمرو حكومت خود از مردم يارى خواست و آنان خوددارى كردند و على عليه السلام خطبه خواند و فرمود: دعوت كسى كه شما را فرا خواند عزت نمى يابد و پذيرفته نمى شود و دل كسى كه براى شما رنج و زحمت مى كشد آسايش نمى يابد…تا آخر خطبه .

ابراهيم ثقفى مى گويد: حجر بن عدى بيرون آمد و چون از سماوه – كه از سرزمين بنى كلب است – گذر كرد با امرو القيس بن عدى بن اوس بن جابر بن كعب بن عليم كلبى برخورد – كه او و افراد خاندانش وابستگان همسر حسين بن على (ع ) بودند و ايشان حجر بن عدى را بر راه و آبهاى ميان راه راهنمايى كردند. حجر همواره شتابان در تعقيب ضحاك بود تا آنكه در نواحى تدمر به او رسيد و در برابرش ايستاد و ساعتى جنگ كردند. از ياران ضحاك نوزده مرد كشته شدند و حال آنكه از ياران حجر بن عدى فقط دو مرد كشته شدند.  آنگاه شب فرا رسيد و ميان آنان جدايى افكند و ضحاك شبانه گريخت و چون سپاهيان حجر بن عدى شب را به صبح آوردند اثرى از ضحاك و يارانش نديدند. ضحاك پس از آن مى گفت : من پسر قيس و پدر انيس و قاتل عمرو بن عميسم .

چون به عقيل بن ابى طالب خبر رسيد كه مردم كوفه از يارى اميرالمومنين خوددارى كرده و واپس نشسته اند، در پى اين واقعه براى آن حضرت چنين نوشت : براى بنده خدا على اميرالمومنين عليه السلام از عقيل بن ابى طالب . سلام بر تو باد، من نخست با تو خدايى را ستايش مى كنم كه خدايى جز او نيست ؛ و سپس ، همانا كه خداوند نگهدار تو از هر بدى و پناه دهنده تو از هر ناخوشايندى است . در هر حال من براى عمره گزاردن به مكه رفته بودم . ميان راه عبدالله بن سعد بن ابى سرح را همراه حدود چهل مرد جوان از فرزندان بردگان آزاد شده كسانى كه در فتح مكه اسير شدند و پيامبر بر آنان منت گزارد و آزادشان فرمود، ديدم و از چهره آنان ناسازگارى ايشان را دانستم و گفتم : اى پسران كسانى كه پيامبر را سرزنش مى كردند كجا مى رويد؟ آيا مى خواهيد به معاويه ملحق شويد؟! به خدا سوگند اين دشمنى و ستيز ديرينه است كه در شماست و چيزى غير قابل انكار نيست و مى خواهيد با آنان پرتو خدا را خاموش و كار او را دگرگون سازيد. آنان ناسزاهايى به من دادند و من هم پاسخشان دادم و چون به مكه رسيدم شنيدم مردم مكه مى گويند كه ضحاك بن قيس بر حيرة غارت برده و هر چه از اموال خواسته با خود برده است و به سلامت باز گشته است ؛ اف بر اين زندگى در اين روزگار كه ضحاك بتواند بر تو گستاخى كند. ضحاك چيست ! كمايى  خود رو در دشتى هموار كه زير دست و پاى شتران لگدكوب مى شود!و چون اين خبر به من رسيد چنين پنداشتم كه گويا ياران و شيعيان تو از يارى تو خوددارى كرده اند. اكنون اى پسر مادرم تصميم خود را براى من بنويس ، اگر آهنگ مرگ و كشته شدن دارى ، برادرزادگان و فرزندان پدرت را پيش تو آورم و تا هنگامى كه تو زنده هستى ما هم با تو زنده باشيم و چون بميرى ما هم با تو بميريم . به خدا سوگند، دوست ندارم كه پس از تو به اندازه فاصله ميان دوبار دوشيدن شير ماده شترى زنده بمانم ؛ سوگند به خداى عزوجل كه زندگى پس از تو، زندگى گوارا و خوش و سازگارى نيست و سلام و رحمت و بركات خدا بر تو باد.

على عليه السلام در پاسخ او چنين نوشت :از بنده خدا على اميرالمومنين ، به عقيل بن ابى طالب . سلام خدا بر تو باد، همانا نخست با تو خداوندى را مى ستايم كه خدايى جز او نيست ؛ و سپس ، خداوند ما و ترا در كنف حمايت خود بدارد، همچون كسى كه در نهان از خداوند مى ترسد، كه خدا ستوده بزرگوار است . نامه ات كه همراه عبدالرحمان بن عبيد ازدى فرستاده بودى رسيد. نوشته بودى عبدالله بن سعد بن ابى سرح را كه از قديد مى آمده است و همراه حدود چهل سوار از فرزندان آزاد شدگان آهنگ ناحيه غرب شام را داشته اند ديده اى ؛ همانا ابن ابى سرح از دير باز به خدا و رسول خدا و كتابش نيرنگ باخته و از راه خدا باز گشته و به كژى گراييده است ؛ پسر ابى سرح و همه قريش را رها كن و آزادشان بگذار كه در گمراهى تاخت و تاز كنند و در ستيزه و جدايى از حق جولان دهند؛ همانا كه امروز تمام عرب براى نبرد با برادرت جمع شده اند همچنان كه درگذشته براى نبرد با پيامبر (ص ) جمع شده بودند و حق او را نشناختند و فضل او را منكر شدند و به دشمنى مبادرت ورزيدند و براى او جنگ پيش آوردند و بر ضد او تمام كوشش خود را مبذول داشتند؛ و سرانجام لشكرهاى احزاب را به سوى او كشيدند. پروردگارا قريش را از سوى من سزا بده به انواع سزاها، كه آنان پيوند خويشاوندى مرا گسستند و همگان بر ضد من همكارى و از يكديگر پشتيبانى كردند و مرا از حق خودم باز داشتند و حكومت برادر و پسر مادرم را از من سلب كردند و آنرا به كسى سپردند كه در نزديكى به پيامبر (ص ) و سابقه در اسلام چون من نيست ، مگر آنكه كسى مدعى چيزى شود كه من آن را نشناسم و ندانم و خيال نمى كنم چيزى را كه من در اين مورد نمى دانم خدا هم بداند زيرا واقعيت ندارد. و سپاس خداى را در همه احوال .

اما آنچه در مورد غارت بردن ضحاك بر مردم حيره نوشته بودى ، او كوچك تر و زبون تر از آن است كه بتواند به حيره نزديك شود. او با گروهى اسب سوار پيش آمده بود و آهنگ راه سماوه كرده بود و از واقصه و شراف  و قطقطانه و آن نواحى گذشته بود. و من لشكرى گران از مسلمانان به سوى او گسيل داشتم كه چون اين خبر به او رسيد با عجله گريخت و آنان او را تعقيب كردند و در ميانه راه با آنكه بسيار دو شده بود به او رسيدند، ولى هنگام غروب آفتاب بوده و آنان اندكى با او جنگ كرده بودند كه گويى جنگى صورت نگرفته بود و ضحاك در برابر تيغ تيز پايدارى نكرده و گريخته است . در عين حال چند ده تن از يارانش كشته شدند و در حالى كه از اندوه گلو گير شده بود به سختى و با رنج گريخته است . و اما اينكه خواسته اى من راءى و نظر خود را درباره آنچه كه بدان گرفتار هستيم براى تو بنويسم ، نظر من جهاد با كسانى است كه حرام خدا را حلال پنداشته اند تا هنگامى كه خداى خويش را ديدار كنم . انبوهى مردمى كه همراه من باشند بر عزت من نخواهد افزود و پراكنده شدن ايشان نيز از من مايه افزونى وحشت من نخواهد بود؛ و همانا كه من بر حقم و خداوند همراه كسى است كه بر حق باشد. به خدا سوگند من مرگ بر حق را ناخوش ‍ نمى دارم و براى كسى كه بر حق باشد تمام خير پس از مرگ است .
اما اينكه پيشنهاد كرده اى كه با پسران خود و پسران پدرت پيش من آيى ، مرا به اين كار نيازى نيست ؛ تو بر جاى خود باش پسنديده و راه يافته ، كه به خداسوگند دوست ندارم اگر من هلاك شوم شما هم با من هلاك شويد، و پسر مادرت را هرگز چنين مپندار كه اگر مردم هم او را رها كنند زارى كننده و پذيراى ستم باشد، و او همانگونه است كه آن شاعر بنى سليم گفته است :

فان تسالينى كيف انت فاننى
صبور على ريب الزمان صليب

يعز على ان ترى بى كابة
فيشمت عاد اويساء حبيب

اگر از من مى پرسى كه چگونه اى ، همانا من بر پيشامد روزگار شكيبا و سخت پايدارم ؛ بر من بسيار گران است كه اندوهى ديده شود و دشمن سرزنش كند و دوست غمگين شود.
ابراهيم بن هلال ثقفى مى گويد: محمد بن مخنف مى گفته است كه پس از مدتى شنيدم ضحاك بن قيس بر منبر كوفه خطبه مى خواند؛ و چون به او خبر رسيده بود كه گروهى از مردم كوفه عثمان را دشنام مى دهند و از او بيزارى مى جويند چنين گفت : به من خبر رسيده است كه گروهى از مردان گمراه شما پيشوايان هدايت را دشنام مى دهند و بر گذشتگان و پيشينيان صالح ما عيب و خرده مى گيرند؛ همانا، سوگند به كسى كه او را همتا و شريكى نيست ، آگاه باشيد كه اگر از اين كار كه به من خبر رسيده است باز نايستيد من شمشيرى چون شمشير زياد بن ابيه بر شما خواهم نهاد و در آن صورت مرا سست اراده و كند شمشير نخواهيد يافت . من همان سردار شمايم كه بر سرزمين شما غارت آوردم و نخستين كس در اسلام بودم كه در سرزمين شما به جنگ آمدم ؛ و من كسى هستم كه هم از آب ثلعبيه نوشيدم و هم از آب ساحل فرات و هر كه را بخواهم عقوبت مى كنم و هر كه را بخواهم عفو مى كنم . من زنان پرده – نشين را به هراس انداختم كه در پس ‍ پرده هاى خود مى ترسيدند و هر زنى كه كودكش مى گريست تنها با بردن نام من او را مى ترساند و آرام مى كرد. اينك اى مردم عراق از خدا بترسيد و بدانيد كه من پسر قيس و پدر انيس و قاتل عمرو بن عميسم .

در اين هنگام عبدالرحمان بن عبيد برخاست و گفت : امير راست مى گويد و درست سخن گفت . به خدا سوگند آنچه گفتى خوب مى دانيم ! البته ترا در ناحيه غربى تدمر ديده بوديم و ترا مردى دلير، كار آزموده و پايدار يافتيم . عبدالرحمان نشست ، و گفت : اين مرد مى خواهد به آنچه هنگام آمدن به سرزمين ما انجام داده است بر ما فخر كند؛ به خدا سوگند من ناگوارترين جايگاهش را به يادش آوردم . گويد: ضحاك اندكى سكوت كرد، گويا احساس رسوايى و آزرم نمود، سپس با سنگينى گفت : آرى در آن جنگ چنان بود! و از منبر فرود آمد.

محمد بن مخنف مى گويد: من به عبدالرحمان عبيد گفتم – يا كسى به او گفت – كه گستاخى كردى و آن روز را به يادش آوردى و به او خبر دادى خودت هم در زمره آنان بوده اى كه با او روياروى شده اند. او اين آيه را خواند: بگو به ما نمى رسد جز آنچه خداوند براى ما نوشته است .  گويد: و چون ضحاك به كوفه آمد از عبدالرحمان بن مخنف پرسيد كه من در جنگ غرب تدمر مردى از شما را ديدم كه تا آن روز نظير او را ميان مردم نديده بودم . نخست بر ما حمله آورد و پايدارى و دليرى كرد و دسته يى را كه من در آن بودم ضربه زد و چون خواست برگردد من بر او حمله كردم و نيزه يى به او زدم ، او افتاد و هماندم برخاست و آن ضربه نيزه به او صدمه يى نزد؛ چيزى نگذشت كه باز به همان دسته يى كه من در آن بودم حمله آورد و مردى را بر زمين افكند و چون خواست برگردد من بر او حمله كردم و شمشيرى بر سرش زدم و چنين پنداشتم كه شمشير من در استخوان سرش نشست ، او هم ضربه شمشيرى بر من زد كه كارى از پيش نبرد و برگشت و گمان كردم كه ديگر بر نخواهد گشت . به خدا سوگند شگفت كردم كه ديدم سر خود را با عمامه يى بسته و باز به سوى ما پيش مى آيد. گفتم : مادرت بر سوگت بگريد، آن دو ضربه ترا از حمله بر ما باز نداشت ؟ گفت : هرگز آن دو مرا از حمله باز نمى دارد و من اين را در راه خدا به حساب مى آورم و تحمل مى كنم ، و بلافاصله بر من حمله آورد كه نيزه ام بزند، من نيزه اى به او زدم ، يارانش بر ما هجوم آوردند و ما را از يكديگر جدا كردند و آنگاه شب فرا رسيد و ميان ما پرده كشيد.

عبدالرحمان به ضحاك گفت : در آن جنگ اين مرد- يعنى ربيعة بن ماجد- كه سوار كار شجاع قبيله است شركت داشته است و گمان نمى كنم موضوع آن مرد پوشيده باشد. ضحاك به او گفت : آيا او را مى شناسى ؟ گفت : خود من بودم . ضحاك گفت : نشان آن را بر سرت خورد به من بنما. ربيعه نشان داد، ضربتى بود كه در استخوان نشسته بود. ضحاك به ربيعه گفت : امروزه عقيده تو چيست ؟ آيا مانند همان روز است ؟ گفت : امروزه عقيده من نظر عموم مردم است . ضحاك گفت : تا هنگامى كه مخالفت خود را آشكار نساخته ايد بر شما باكى نيست و در امان خواهيد بود، ولى در شگفتم كه چگونه از چنگ زياد رسته اى و او ترا با ديگر كسانى كه كشته ، نكشته است و چگونه ترا همراه ديگران تبعيد نكرده است !ربيعه گفت : زياد مرا از كوفه تبعيد كرد، ولى خداوند ما را از كشته شدن محفوظ بداشت !

ابراهيم ثقفى مى گويد: هنگامى كه ضحاك بن قيس از حجر بن عدى مى گريخت گرفتار تشنگى سختى شد و چنين بود كه شتر آبكش آنان – كه آب بر آن بار بود – گم شد. ضحاك سخت تشنه بود و يكى دو بار هم از شدت خستگى چرت زد و از راه جدا شد و چون بيدار شد فقط تنى چند از يارانش با او مانده بودند كه آنان هم هيچكدام همراه خود آب نداشتند. او آنان را براى جستجوى آب روانه كرد و هيچ همدمى نداشت . ضحاك خودش بعدها دنباله اين داستان را چنين نقل كرده است : كوره راهى ديدم و در آن به راه افتادم ، ناگاه شنيدم كسى اين ابيات را مى خواند:عشق مرا فرا خواند، شوق من افزوده شد و چه بسا كه تقاضاى عشق را هماندم پاسخ مى گويم …

اندكى بعد مردى پيش من رسيد، گفتم : اى بنده خدا آبى به من بده ، گفت : نه به خدا سوگند، مگر اينكه بهاى آنرا بپردازى . گفتم : بهاى آن چيست ؟ گفت : معادل خونبهاى خودت . گفتم : آيا تو براى خود اين وظيفه را احساس ‍ نمى كنى كه پذيراى ميهمان باشى و به او خوراك و آب دهى ؟ گفت : ما گاهى اين كار را مى كنيم ، گاهى هم بخل مى ورزيم . گفتم : به خدا سوگند چنين مى بينمت كه هرگز كار خيرى انجام نداده اى ، آبى به من بده !گفت : به رايگان نمى توانم ، گفتم : من نسبت به تو احسان خواهم كرد، وانگهى جامه بر تو مى پوشانم . گفت : نه به خدا سوگند، بهاى هر جرعه آب را از صد دينار كمتر نمى گيرم ، گفتم : اى واى بر تو! آب به من بنوشان ! گفت : واى بر خودت !بهاى آنرا به من پرداخت كن . گفتم : به خدا سوگند چيزى همراه من نيست ، به من آب بده و سپس با من بيا تا بهاى آنرا به تو بپردازم ، گفت : به خدا سوگند هرگز، گفتم : تو به من آب بنوشان و من اسب خود را به تو گروگان مى دهم تا بهاى كامل آنرا به تو پرداخت كنم ، گفت : قبول است ، و پيش افتاد و من از پى او حركت كردم تا مشرف بر چند چادر و گروهى از مردم شديم كه كنار آبى بودند. به من گفت : همين جا بايست تا من پيش تو آيم ، گفتم : من هم با تو مى آيم . او از اينكه من آب و مردم را ديدم ناراحت شد و شتابان دويد و وارد خانه يى شد و ظرف آبى آورد و گفت : بيا شام ، گفتم : مرا نيازى به آن نيست و نزديك آن قوم رفتم و گفتم : به من آب بدهيد. پير مردى به دخترش گفت : او را سيراب كن و دختر برخاست و براى من آب و شير آورد، آن مرد گفت : من ترا از تشنگى نجات دادم و تو حق مرا مى برى ؟ به خدا سوگند از تو جدا نمى شوم تا آنرا از تو بگيرم ، گفتم : بنشين تا حق ترا بپردازم ، او نشست من هم پياده شدم و نشستم و آن آب و شير را از دست آن دختر جوان گرفتم و آشاميدم .

مردم آن آب كنار من جمع شدند و به آنان گفتم : اين شخص فرو مايه ترين مردم است و با من چنين و چنان رفتار كرد، و اين پيرمرد از او برتر و سرورتر است ، از او آب خواستم بدون اينكه با من سخنى بگويد به دخترش فرمان داد به من آب دهد، و اين مرد مرا ملزم به پرداخت صد دينار مى داند. مردم قبيله او را دشنام دادند و سرزنش كردند. چيزى نگذشت كه گروهى از همراهان من رسيدند و بر من به اميرى سلام دادند؛ آن مرد ترسيد و شروع به بى تابى كرد و خواست برخيزد و برود، گفتمش : از جاى خويش برمخيز تا صد دينار را بدهم ؛ او نشست و نمى دانست با او چه كار خواهم كرد، و چون شمار لشكريان من كه رسيدند بسيار شد فرستادم بارهاى مرا بياورند و چون آورند نخست دستور دادم كه آن مرد را صد تازيانه زدند و آن پيرمرد و دخترش را خواستم و فرمان دادم صد دينار و جامه به آنان بدهند و بر همه ساكنان كنار آن آب جامه پوشاندم و آن مرد را محروم ساختم . آنان گفتم : اى امير او سزاوار همين رفتار است و تو هم شايسته همين كار خيرى هستى كه انجام دادى .

ضحاك مى گويد: چون پيش معاويه برگشتم و اين داستان را برايش گفتم شگفت كرد و گفت : تو در اين سفر چيزهاى عجيب ديده اى .نسبت شناسان متذكر شده اند كه قيس ، پدر ضحاك ، در دوره جاهلى از فروش نطفه دامهاى نر زندگى مى كرده است .

آورده اند كه عقيل بن ابى طالب ، كه خدايش رحمت كناد، به حضور اميرالمومنين على (ع ) آمد و او را در حالى كه در صحن مسجد كوفه نشسته بود يافت و گفت : اى اميرالمومنين ، سلام و رحمت و بركات خداوند بر تو باد – و چشم عقيل نابينا شده بود. على (ع ) به او پاسخ داد و فرمود: اى ابو يزيد بر تو سلام باد و سپس به پسر خود حسن (ع ) توجه كرد و فرمود: برخيز و عموى خود را پياده كن و بنشان و او چنان كرد. على (ع ) باز روى به حسن (ع ) كرده و فرمود: برو براى عموى خود پيراهنى و ردايى و ازارى و كفشى نو بخر. او رفت و فراهم فرمود. فرداى آن روز عقيل با آن جامه هاى نو به حضور على (ع ) آمد و همچنان به عنوان امارت بر على (ع ) سلام داد و گفت : سلام بر تو باد اى اميرالمومنين و على (ع ) پاسخ داد كه سلام بر تو اى ابو يزيد. سپس عقيل گفت : نمى بينم كه از دنيا به بهره يى رسيده باشى و نفس من از خلافت تو بدانگونه كه تو خود نفس خويش را راضى كرده اى راضى و خشنود نيست . على (ع ) فرمود: اى ابو يزيد، هنگامى كه سهم و حقوق من را بپردازند آنرا به تو خواهم پرداخت .

عقيل پس از آنكه از حضور اميرالمومنين (ع ) رفت نزد معاويه آمد. براى آمدن او به حضور معاويه دستور داده شد صندليهايى بچينند و معاويه همنشينان خود را بر آنها نشاند و چون عقيل وارد شد، دستور داد صد هزار درهم به او بدهند كه پذيرفت . روز ديگرى هم غير از آن روز پس از رحلت اميرالمومنين على (ع ) و بيعت تسليم خلافت امام حسن (ع ) به معاويه ، عقيل پيش معاويه آمد و همنشينان معاويه بر گرد او بودند. معاويه گفت : اى ابو يزيد از چگونگى لشكر گاه برادرت كه هر دو را ديده اى به من خبر بده . عقيل گفت : هم اكنون به تو مى گويم . به خدا سوگند تا آنگاه كه بر لشكر گاه برادرم گذشتم ديدم شبى چون شب رسول خدا (ص ) روزى چون روز آن حضرت دارند، با اين تفاوت كه فقط رسول خدا (ص ) ميان آنان نيست ؛ من كسى جز نماز گزار نديدم و آوايى جز بانگ تلاوت قرآن نشنيدم . و چون به لشكر گاه تو گذشتم گروهى از منافقان و از آنان كه مى خواستند شتر پيامبر را در شب عقبه رم دهند از من استقبال كردند. عقيل پس از اين سخن از معاويه پرسيد: اين شخص كه در سمت راست تو نشسته است كيست ؟ معاويه گفت : اين عمرو عاص است . عقيل گفت : اين همان كسى است كه چون متولد شد شش تن مدعى پدرى او شدند و سرانجام قصاب و شتر كش قريش بر ديگران چيره شد. اين ديگرى كيست ؟ معاويه گفت : ضحاك بن قيس فهرى است . عقيل گفت : آرى به خدا سوگند پدرش خوب بهاى نطفه بزهاى نر را مى گرفت . اين ديگرى كيست ؟ معاويه گفت : ابو موسى اشعرى است .

گفت : اين پسر آن دزد نابكار است . چون معاويه ديد كه عقيل همنشينان او را خشمگين ساخت دانست كه درباره خود معاويه هم سخنى خواهد گفت و چيز ناخوشايندى اظهار خواهد داشت ؛ او هم خوش داشت كه خودش از عقيل بپرسد تا آن موضوع را بگويد و خشم همنشينانش فرو نشيند. بدين منظور گفت : اى ابو يزيد درباره من چه مى گويى ؟ گفت : مرا از اين كار رها كن . گفت : بايد بگويى . عقيل گفت : آيا حمامة را مى شناسى ؟ معاويه گفت : اى ابو يزيد حمامه كيست ؟ گفت : به تو خبر دادم ، و برخاست و رفت . معاويه ، نسبت شناس را فرا خواند و از او پرسيد: حمامة كيست ؟ گفت : آيا در امانم ؟ گفت : آرى . نسب شناس گفت : حمامة مادر بزرگ پدرى تو يعنى مادر ابو سفيان است كه از روسپيهاى پرچمدار دوره جاهلى بود. معاويه به همنشينان خود گفت : همانا من هم با شما برابر بلكه افزون از شما شدم ، خشم مگيريد.

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۱ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

خطبه 27 شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

خطبة27

و من خطبة له ( عليه‏السلام )

أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ الْجِهَادَ بَابٌ مِنْ أَبْوَابِ الْجَنَّةِ -فَتَحَهُ اللَّهُ لِخَاصَّةِ أَوْلِيَائِهِ -وَ هُوَ لِبَاسُ التَّقْوَى وَ دِرْعُ اللَّهِ الْحَصِينَةُ -وَ جُنَّتُهُ الْوَثِيقَةُ -فَمَنْ تَرَكَهُ رَغْبَةً عَنْهُ -أَلْبَسَهُ اللَّهُ ثَوْبَ الذُّلِّ -وَ شَمِلَهُ الْبَلَاءُ -وَ دُيِّثَ بِالصَّغَارِ وَ الْقَمَاءَةِ -وَ ضُرِبَ عَلَى قَلْبِهِ بِالْإِسْهَابِ -وَ أُدِيلَ الْحَقُّ مِنْهُ -بِتَضْيِيعِ الْجِهَادِ وَ سِيمَ الْخَسْفَ وَ مُنِعَ النَّصَفَ -أَلَا وَ إِنِّي قَدْ دَعَوْتُكُمْ إِلَى قِتَالِ هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ لَيْلًا وَ نَهَاراً وَ سِرّاً وَ إِعْلَاناً -وَ قُلْتُ لَكُمْ اغْزُوهُمْ قَبْلَ أَنْ يَغْزُوكُمْ
فَوَاللَّهِ مَا غُزِيَ قَوْمٌ قَطُّ فِي عُقْرِ دَارِهِمْ إِلَّا ذَلُّوا -فَتَوَاكَلْتُمْ وَ تَخَاذَلْتُمْ حَتَّى شُنَّتْ عَلَيْكُمُ الْغَارَاتُ وَ مُلِكَتْ عَلَيْكُمُ الْأَوْطَانُ -فَهَذَا أَخُو غَامِدٍ قَدْ وَرَدَتْ خَيْلُهُ الْأَنْبَارَ -وَ قَدْ قَتَلَ حَسَّانَ بْنَ حَسَّانَ الْبَكْرِيَّ وَ أَزَالَ خَيْلَكُمْ عَنْ مَسَالِحِهَا -وَ لَقَدْ بَلَغَنِي أَنَّ الرَّجُلَ مِنْهُمْ كَانَ يَدْخُلُ عَلَى الْمَرْأَةِ الْمُسْلِمَةِ وَ الْأُخْرَى الْمُعَاهِدَةِ -فَيَنْتَزِعُ حِجْلَهَا وَ قُلُبَهَا -وَ قَلَائِدَهَا وَ رُعُثَهَا -مَا تَمْتَنِعُ مِنْهُ إِلَّا بِالِاسْتِرْجَاعِ وَ الِاسْتِرْحَامِ -ثُمَّ انْصَرَفُوا وَافِرِينَ
مَا نَالَ رَجُلًا مِنْهُمْ كَلْمٌ وَ لَا أُرِيقَ لَهُمْ دَمٌ -فَلَوْ أَنَّ امْرَأً مُسْلِماً مَاتَ مِنْ بَعْدِ هَذَا أَسَفاً مَا كَانَ بِهِ مَلُوماً -بَلْ كَانَ بِهِ عِنْدِي جَدِيراً -فَيَا عَجَباً عَجَباً وَ اللَّهِ يُمِيتُ الْقَلْبَ وَ يَجْلِبُ الْهَمَّ مِنَ اجْتِمَاعِ هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ عَلَى بَاطِلِهِمْ وَ تَفَرُّقِكُمْ عَنْ حَقِّكُمْ -فَقُبْحاً لَكُمْ وَ تَرَحاً -حِينَ صِرْتُمْ غَرَضاً يُرْمَى
يُغَارُ-عَلَيْكُمْ وَ لَا تُغِيرُونَ -وَ تُغْزَوْنَ وَ لَا تَغْزُونَ -وَ يُعْصَى اللَّهُ وَ تَرْضَوْنَ -فَإِذَا أَمَرْتُكُمْ بِالسَّيْرِ إِلَيْهِمْ فِي أَيَّامِ الْحَرِّ -قُلْتُمْ هَذِهِ حَمَارَّةُ الْقَيْظِ أَمْهِلْنَا يُسَبَّخْ عَنَّا الْحَرُّ -وَ إِذَا أَمَرْتُكُمْ بِالسَّيْرِ إِلَيْهِمْ فِي الشِّتَاءِ قُلْتُمْ هَذِهِ صَبَارَّةُ الْقُرِّ -أَمْهِلْنَا يَنْسَلِخْ عَنَّا الْبَرْدُ -كُلُّ هَذَا فِرَاراً مِنَ الْحَرِّ وَ الْقُرِّ
فَإِذَا كُنْتُمْ مِنَ الْحَرِّ وَ الْقُرِّ تَفِرُّونَ -فَأَنْتُمْ وَ اللَّهِ مِنَ السَّيْفِ أَفَرُّ -يَا أَشْبَاهَ الرِّجَالِ وَ لَا رِجَالَ -حُلُومُ الْأَطْفَالِ -وَ عُقُولُ رَبَّاتِ الْحِجَالِ -لَوَدِدْتُ أَنِّي لَمْ أَرَكُمْ وَ لَمْ أَعْرِفْكُمْ -مَعْرِفَةً وَ اللَّهِ جَرَّتْ نَدَماً وَ أَعْقَبَتْ سَدَماً -قَاتَلَكُمُ اللَّهُ لَقَدْ مَلَأْتُمْ قَلْبِي قَيْحاً -وَ شَحَنْتُمْ صَدْرِي غَيْظاً -وَ جَرَّعْتُمُونِي نُغَبَ التَّهْمَامِ أَنْفَاساً -وَ أَفْسَدْتُمْ عَلَيَّ رَأْيِي بِالْعِصْيَانِ وَ الْخِذْلَانِ -حَتَّى لَقَدْ قَالَتْ قُرَيْشٌ إِنَّ ابْنَ أَبِي طَالِبٍ رَجُلٌ شُجَاعٌ -وَ لَكِنْ لَا عِلْمَ لَهُ بِالْحَرْبِ -لِلَّهِ أَبُوهُمْ -وَ هَلْ أَحَدٌ مِنْهُمْ أَشَدُّ لَهَا مِرَاساً -وَ أَقْدَمُ فِيهَا مُقَاماً مِنِّي -لَقَدْ نَهَضْتُ فِيهَا وَ مَا بَلَغْتُ الْعِشْرِينَ -وَ هَا أَنَا ذَا قَدْ ذَرَّفْتُ عَلَى السِّتِّينَ -وَ لَكِنْ لَا رَأْيَ لِمَنْ لَا يُطَاعُ

(27): اين خطبه با عبارت اما بعد فان الجهاد باب من ابواب الجنة (همانا جهاددرى از درهاى بهشت است )، شروع مى شود.

اين خطبه از مشهورترين خطبه هاى على عليه السلام است كه آنرا بسيارى از مردم نقل كرده اند، از جمله ابوالعباس مبرد آنرا در اوايل جلد نخست الكامل خود آورده است . او در روايت خويش برخى از كلمات را انداخته و برخى كلمات ديگر افزوده است و در آغاز آن چنين گفته است : به على عليه السلام گزارش شد سوارانى از معاويه به انبار حمله آورده اند و يكى از كارگزاران او به نام حسان بن حسان را كشته اند؛ على (ع ) خشمگين در حالى كه رداى خويش را مى كشيد به سوى نخيله بيرون آمد و مردم در پى او راه افتادند و على (ع ) بر نقطه بلندى از زمين ايستاد و نخست حمد و ثناى خدا را بجا آورد و سپس فرمود: همانا جهاد درى از درهاى بهشت است كه هر كس آنرا رها كند…

ابن ابى الحديد پس از آنكه درباره مشكلات ادبى اين خطبه برخى از سخنان مبرد را نقل كرده و رد نموده است و خطبه يى از ابن نباته  را در جهاد آورده و برترى فصاحت و بلاغت كلام اميرالمومنين على عليه السلام را با آن مقايسه كرده است ، مبحث تاريخى زير را آورده است :

غارت بردن سفيان بن عوف غامدى بر انبار

اين مرد غامدى كه سواران او بر انبار حمله آورده اند، سفيان بن عوف بن مغفل غامدى است . غامد نام قبيله يى از مردم يمن و از تيره قبيله ازد يعنى ازد شنوء ة است . نام اصلى غامد، عمر بن عبدالله بن كعب بن حارث بن كعب بن عبدالله بن مالك بن نصر بن ازد است و چون ميان قومش شرى واقع شده كه او آن را اصلاح كرده و ايشان را در پوشش صلح قرار داده است به غامد معروف شده است .

ابراهيم بن محمد بن سعيد بن هلال ثقفى  در كتاب ، الغارت از ابوالكنود نقل مى كند كه مى گفته است : سفيان بن عوف غامدى براى من نقل كرد و گفت : معاويه مرا احضار كرد و گفت : ترا همراه لشكرى گران – كه همگى چابك هستند – و با ساز و برگ مى فرستم ؛ كناره فرات را براى من ملازم باش تا به هيت برسى  و از آن بگذرى و اگر آنجا لشكرى ديدى بر آنان غارت بر، و گرنه از آنجا برو تا بر انبار غارت برى و اگر در آن هم لشكرى نيافتى برو تا به مداين برسى و بر آن حمله برى و از آنجا پيش من برگرد، و از نزديك شدن به كوفه خوددارى كن و بدان كه چون بر مردم انبار و مداين حمله كنى و غارت برى مثل آن است كه به كوفه حمله برده اى ؛ و اى سفيان ، توجه داشته باش كه اين گونه غارت كردنها و حمله بردن بر عراقيان دلهاى آنان را به وحشت مى اندازد. در عين حال دل كسانى را كه ميان ايشان طرفدار مايند شاد كن و همه كسانى را كه از جنگ و ستيز بيمناكند و يا ترس ‍ دارند كه مورد تعرض قرار گيرند به سوى ما فراخوان ، و با هركس برخورد مى كنى كه عقيده اش بر خلاف عقيده تو است او را بكش و تمام دهكده هايى را كه از آنها مى گذرى ويران كن و اموال را به غارت بر كه غارت اموال هم شبيه به كشتن است ، بلكه براى دل دردانگيزتر است .

سفيان بن عوف گويد: من از پيش معاويه بيرون آمدم و براى خود لشكر گاه ساختم و معاويه برخاست و براى مردم سخنرانى كرد و گفت : اى مردم بپاخيزيد و براى جنگ همراه سفيان بن عوف برويد كه كارى بس بزرگ است و در آن پاداشى بزرگ خداوند به خواست خود به شما ارزانى مى دارد، و سپس از منبر فرود آمد.

سفيان مى گويد: سوگند به خداوندى كه خدايى جز او نيست سه روز از اين سخن نگذشته بود كه همراه امام جواد هزار تن بيرون آمدم و از كناره فرات شتابان پيش مى رفتم تا به هيت رسيدم . به آنان خبر رسيده بود كه من آنان را فرو خواهم گرفت ، از رودخانه فرات گذشته بودند و من در حالى به آن شهر رسيدم كه هيچكس در آن نبود، گويى هرگز ساكنى در آن نبوده است ؛ آن شهر را در نور ديدم و به صندوداء  رسيدم كه همگان گريخته بودند و آنجا هم هيچكس نبود و براى فتح انبار حركت كردم ؛ آنان را از آمدن من ترسانده بودند. فرمانده پادگان آمد و مقابل من ايستاد و من اقدامى نكردم و بر او حمله نبردم و چند نوجوان از مردم شهر را گرفتم و گفتم : به من بگوييد در انبار چند تن از اصحاب على عليه السلام هستند؟ گفتند: تمام شمار پادگان پانصد تن هستند، ولى پراكنده شده و گروهى از ايشان به كوفه برگشته اند و شمار افرادى را كه اكنون در پادگانند نمى دانيم ، شايد دويست مرد باشند. گويد: من فرود آمدم و ياران خود را به صورت لشكرهاى مختلف سازماندهى كردم و هر يك از لشكرها را در پى ديگرى گسيل داشتم .

به خدا سوگند سالار ايشان بسيار خوب جنگيد و پايدارى مى كرد و گاه او و يارانش ‍ سپاهيان مرا عقب مى راندند و گاه سپاهيان من آنان را تا درون كوچه هاى شهر عقب مى راندند. و چون اين وضع را ديدم نخست حدود دويست تن پياده گسيل داشتم و سپس سواران را از پى آنان روانه كردم و همينكه سواران در حالى كه پيادگان پيشاپيش آنان بودند حمله كردند، آنان ديرى نپاييدند و پراكنده شدند و سالار ايشان همراه حدود سى مرد كشته شد و ما همه اموالى را كه در انبار بود به غارت برديم و باز گشتيم . و به خدا سوگند من هيچ جنگ و غارتى نكرده بودم كه از اين سالم تر و چشم روشن كننده تر و مايه خوشحالى بيشتر باشد، و به خدا سوگند به من خبر رسيده است كه اين حمله و غارت مردم را به بيم انداخته است . و چون پيش معاويه برگشتم گزارش كار را همانگونه كه بود دادم . معاويه گفت : تو همانگونه اى كه مى پنداشتم و در هر شهر از شهرهاى من كه فرود آيى مى توانى همانگونه عمل كنى كه فرمانده و امير آن شهر عمل مى كند و اگر دوست داشته باشى كه خودت امير آن شهر باشى ترا به امارت آن مى گمارم و هيچكس از خلق خدا غير از من بر تو فرمانى نخواهد داد.
سفيان بن عوف غامدى مى گويد: و به خدا سوگند اندكى درنگ نكرده بوديم كه ديدم مردان عراقى در حالى كه سوار بر شتران بودند از لشكر على عليه السلام مى گريختند و به ما مى پيوستند.

ابراهيم ثقفى گفته است : نام كارگزار على عليه السلام بر پادگان انبار اشرس ‍ بن حسان بكرى بوده است .ابراهيم ثقفى همچنين از عبدالله بن قيس ، از حبيب بن عفيف نقل مى كند كه مى گفته است : من همراه اشرس بن حسان بكرى در پادگان انبار بودم كه ناگاه صبحگاهى سفيان بن عوف با لشكرهايى كه چشم را خيره مى كرد فرا رسيد و سوگند به خدا ما را به ترس و بيم انداختند و همينكه آنان را ديديم دانستيم كه ما را يارا و توان جنگ با ايشان نيست . سالار ما براى رويارويى با آنان بيرون رفت ؛ ما پراكنده شده بوديم و بيش از نيمى از ما با آنان روياروى نشدند، و به خدا سوگند با آنان چنان استوار و پسنديده جنگ كرديم كه آنان را از ما خوش نيامد. در اين هنگام سالار ما از اسب پياده شد و اين آيه را تلاوت كرد: گروهى از ايشان مدت و اجل خود را سپرى كرده و گروهى منتظرند و دگرگونى نكردند و دگرگونگى يىو به ما گفت : هر كس ‍ ديدار خدا را نمى خواهد و آماده مرگ نيست ، در مدتى كه ما با آنان به جنگ مشغول هستيم ، از دهكده بيرون رود؛ زيرا ادامه جنگ ما با ايشان آنان را از تعقيب كسانى كه مى گريزند باز مى دارد. و هر كس آنچه را كه در پيشگاه خداوند است مى خواهد، بداند كه آنچه در پيشگاه خداوند است براى نيكان بهتر است .

سالار ما همراه سى مرد پياده شد؛ من هم نخست آهنگ آن كردم كه همراه او پياده شوم ، سپس نفس من آن را نپذيرفت . او و يارانش پيش رفتند و چندان جنگ كردند كه همگان كشته شدند، خدايشان رحمت كناد و ما شكست خورده و گريزان باز گشتيم .

ابراهيم ثقفى مى گويد: مردى گبر از مردم انبار به حضور على عليه السلام آمد و اين خبر را به او داد. على (ع ) به منبر رفت و براى مردم خطبه ايراد كرد و چنين فرمود:همانا اين برادر بكرى شما در انبار كشته شده است ؛ او مردى ارجمند بود و از آنچه پيش مى آمد بيمى نداشت و آنچه را در پيشگاه خداوند است بر دنيا برگزيد. اكنون به تعقيب غارتگران بشتابيد تا آنان را دريابيد و اگر از شكست آنان طرفى ببنديد آنان را تا هنگامى كه زنده باشند از عراق رانده ايد.
در اين هنگام سكوت فرمود به اميد آنكه به او پاسخ دهند يا حداقل كسى سخنى گويد، ولى هيچكس سخنى بر نياورد و چون سكوت ايشان را ملاحظه كرد از منبر فرود آمد و پياده به سوى نخيله حركت كرد و مردم هم پياده از پى او حركت كردند؛ و گروهى از اشراف كوفه او را احاطه كردند و گفتند: اى اميرالمومنين برگرد، ما اين كار را از سوى تو كفايت خواهيم كرد، فرمود: شما نه مرا كفايت مى كنيد و نه يارى آن داريد كه خود را كفايت كنيد؛ ولى آنان چندان اصرار كردند تا او را به خانه اش برگرداندند و آن حضرت اندوهگين و آزرده خاطر بود. در اين هنگام كه به على (ع ) خبر رسيده بود آن قوم با لشكرى گران برگشته اند، سعيد بن قيس همدانى را فرا خواند و او را از نخيله همراه هشت هزار تن گسيل داشت . سعيد از كناره فرات به تعقيب سفيان پرداخت تا به عانات رسيد؛ از آنجا هانى بن خطاب همدانى را پيشاپيش خود گسيل داشت و او به تعقيب ايشان پرداخت و تا نزديك ترين سرزمينهاى قنسرين پيش رفت و چون آنان از دسترس او بيرون شده بودند بازگشت .

گويد: على عليه السلام در حالى كه نشانه هاى اندوه و دلتنگى در او ديده مى شد همچنان درنگ فرمود تا سعيد بن قيس به حضورش برگشت و چون در آن روزها على (ع ) بيمار بود و نمى توانست ميان مردم بر پا خيزد و خطبه ايراد فرمايد و آنچه مى خواهد شخصا بگويد، زير طاقى كه به مسجد متصل بود، همراه دو پسرش حسن و حسين عليهماالسلام و عبدالله بن جعفر نشست و برده آزاد كرده خود سعد را خواست و نامه و نوشته يى را به او داد و دستور فرمود آن را براى مردم بخواند. سعد جايى ايستاد كه على (ع ) صدايش را بشنود و پاسخى را هم كه مردم مى دهند بشنود و او همين خطبه را كه ما اينك مشغول شرح آن هستيم خواند.

و گفته شده است : كسى كه برخاست و جان خويش را عرضه داشت ، جندب بن عفيف ازدى بود كه همراه برادر زاده اش عبدالله بن عفيف چنين كرد. گويد: سپس على (ع ) به حارث اعور همدانى فرمود تا ميان مردم ندا دهد: كجاست كسى كه جان خود را به پروردگار خويش و دنياى خود را به آخرت بفروشد؟ بامداد فردا همگان به خواست خداوند در رحبه حاضر باشيد و فقط كسانى حاضر شوند كه با نيت صادق موافق حركت كردن با ما باشند و آماده جنگ با دشمن فردا صبح در رحبه افرادى كه شمارشان كمتر از سيصد بود جمع شدند و چون على (ع ) ايشان را سان ديد فرمود: اگر هزار تن بودند درباره آنان نظرى داشتم .

پس از آن گروهى براى معذرت خواهى آمدند؛ على (ع ) فرمود: معذرت – خواهان آمدند… ، و آنان كه تكذيب كننده بودند تخلف كردند و نيامدند. على (ع ) همچنان چند روزى اندوهگين و سخت دلگير بود و سپس مردم را جمع كرد و براى آنان خطبه خواند و گفت : اى مردم ، به خدا سوگند كه شمار مردم شهر شما نسبت به شهرهاى ديگر از شمار انصار مدينه نسبت به اعراب بيشترند؛ انصار در آن هنگامى كه به پيامبر تعهد دادند كه از آن حضرت و همراهان مهاجرش دفاع خواهند كرد تا رسالتهاى پروردگار خويش را ابلاغ فرمايد، فقط دو قبيله نو خاسته بودند كه نه از ديگر اعراب قديمى تر بودند و نه شمارشان از ديگر قبايل بيشتر بود. و چون پيامبر (ص ) و يارانش را پناه دادند و خدا و دين او را نصرت بخشيدند، از سويى همه اعراب آنان را هدف تيرهاى خود قرار دادند و از سوى ديگر يهوديان بر ضد آنان پيمان بستند و قبايل عرب هر يك پس از ديگرى به جنگ با آنان براى نصرت دين خدا به تنهايى قيام كردند و پيوند خود را با ديگر اعراب و ريسمان مودت خود را با آنان يهوديان بريدند و در برابر مردم نجد و تهامه و اهل مكه و يمامه و همه مردم كوه و دشت پايدارى كردند و ستون دين را بر پا داشتند و در قبال حملات حماسه آفرين دليران چنان شكيبايى كردند كه همه اعراب سر تسليم به رسول خدا فرود آوردند، و پيش از آنكه خداوند رسول خويش را به پيشگاه خود فرا گيرد از آنان چيزى كه موجب روشنى چشم بود ديد و شما امروز ميان مردم بيش از انصار آن روزگار ميان اعراب هستيد.
مردى سيه چرده و بلند قامت برخاست و گفت : تو محمد نيستى و ما هم آن انصار نيستيم كه از ايشان ياد كردى ؛ على عليه السلام فرمود: نيكو گوش كن و نيكو پاسخ بده !مادران بر سوگ شما بگريند كه چيزى جز اندوه بر من نمى افزاييد!مگر من به شما گفتم كه چون محمدم و شما چون انصاريد؟ همانا براى شما مثلى زدم و اميدوارم كه چون ايشان عمل كنيد.

در اين هنگام مردى ديگر برخاست و گفت : امروز اميرالمومنين و يارانش ‍ سخت نيازمند اصحاب نهروان هستند تاسف از كشته شدن ايشان . آنگاه مردم از هر سو به سخن آمدند و هياهو كردند و مردى از ميان ايشان برخاست و با صداى بلند گفت : امروز اهميت فقدان مالك اشتر براى عراقيان آشكار شد!گواهى مى دهم كه اگر زنده مى بود هياهو كم بود و هر كس مى دانست چه بايد بگويد.

على عليه السلام فرمود: مادرانتان بر شما بگريند!حق من بر شما واجب تر از حق اشتر است ، مگر اشتر را بر شما حقى غير از حق مسلمان بر مسلمان هست !

در اين هنگام حجر بن عدى كندى و سعيد بن قيس همدانى برخاستند و گفتند: اى اميرالمومنين ، خداوند براى تو بد مقدر نفرمايد، فرمان خويش را به ما بگو تا از آن پيروى كنيم كه به خدا سوگند اگر در راه اطاعت از تو اموال ما نابود شود و عشاير ما كشته شوند، بر آن بى تابى نمى كنيم و آنرا بزرگ نمى پنداريم . على (ع ) فرمود: آماده شويد براى حركت به سوى دشمن ما.

و چون على (ع ) به منزل خويش رفت سران اصحابش به حضورش رفتند و به آنان فرمود: مردى استوار و خير انديش به من معرفى كنيد كه بتواند مردم را از ناحيه سواد فراهم آورد. سعيد بن قيس گفت : اى اميرالمومنين ، مردى خير انديش و خردمند و دلير و استوار را به شما معرفى مى كنم و او معقل بن قيس تميمى  است فرمود: آرى ، و او را فرا خواند و گسيل داشت ؛ و او حركت كرد، ولى هنوز برنگشته بود كه اميرالمومنين على عليه السلام ضربت خورد و شهيد شد.

 جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۱ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

 

خطبه 26 شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)(سقيفة)

خطبة26

و من خطبة له ( عليه‏السلام )

إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى بَعَثَ مُحَمَّداً ( صلى‏ الله ‏عليه )نَذِيراً لِلْعَالَمِينَ -وَ أَمِيناً عَلَى التَّنْزِيلِ -وَ أَنْتُمْ مَعْشَرَ الْعَرَبِ عَلَى شَرِّ دِينٍ وَ فِي شَرِّ دَارٍ -مُنِيخُونَ بَيْنَ حِجَارَةٍ خُشْنٍ -وَ حَيَّاتٍ صُمٍّ -تَشْرَبُونَ الْكَدِرَ -وَ تَأْكُلُونَ الْجَشِبَ -وَ تَسْفِكُونَ دِمَاءَكُمْ -وَ تَقْطَعُونَ أَرْحَامَكُمْ -الْأَصْنَامُ فِيكُمْ مَنْصُوبَةٌ -وَ الْآثَامُ بِكُمْ مَعْصُوبَةٌ

وَ مِنْهَا-فَنَظَرْتُ فَإِذَا لَيْسَ لِي مُعِينٌ إِلَّا أَهْلُ بَيْتِي -فَضَنِنْتُ بِهِمْ عَنِ الْمَوْتِ -وَ أَغْضَيْتُ عَلَى الْقَذَى -وَ شَرِبْتُ عَلَى الشَّجَا -وَ صَبَرْتُ عَلَى أَخْذِ الْكَظَمِ -وَ عَلَى أَمَرَّ مِنْ طَعْمِ الْعَلْقَمِ

وَ مِنْهَاوَ لَمْ يُبَايِعْ حَتَّى شَرَطَ أَنْ يُؤْتِيَهُ عَلَى الْبَيْعَةِ ثَمَناً -فَلَا ظَفِرَتْ يَدُ الْبَائِعِ -وَ زِيَتْ أَمَانَةُ الْمُبْتَاعِ -فَخُذُوا لِلْحَرْبِ أُهْبَتَهَا -وَ أَعِدُّوا لَهَا عُدَّتَهَا–فَقَدْ شَبَّ لَظَاهَا -وَ عَلَا سَنَاهَا -وَ اسْتَشْعِرُوا الصَّبْرَ -فَإِنَّهُ أَدْعَى إِلَى النَّصْرِ

(26): اين خطبه با عبارت ان الله بعث محمدا صلى الله عليه نذيرا للعالمين (همانا خداوند محمد (ص ) را بيم دهنده براى همه جهانيان مبعوث فرموده است ) شروع مى شود.

حديث سقيفة

روايات درباره داستان سقيفه مختلف است. آنچه كه شيعه به آن معتقد است و گروهى از اهل حديث هم به برخى از آن معتقد هستند و مقدار بسيارى از آنرا روايت كرده ‏اند چنين است كه على (ع) از بيعت خوددارى كرد تا آنجا كه او را به اجبار از خانه بيرون آوردند. زبير بن عوام هم از بيعت خوددارى كرد و گفت: جز باعلى عليه السلام با كس ديگرى بيعت نمى‏ كنم. ابو سفيان بن حرب و خالد بن سعيد بن عاص بن امية بن عبد شمس و عباس بن عبد المطلب و پسران او و ابو سفيان بن حارث بن عبد المطلب و همه بنى هاشم نيز از بيعت خوددارى كردند. و گويند: زبير شمشير خود را بيرون كشيد و چون عمر بن خطاب همراه گروهى از انصار و ديگران آمدند، از جمله سخنان عمر اين بود كه گفت: شمشير اين مرد را بگيريد و به سنگ بزنيد و بشكنيد.

و گويند: عمر بن خطاب خودش شمشير را از دست زبير گرفت و به سنگ زد و شكست و همه آنان را پيش انداخت و نزد ابو بكر برد و آنان را وادار به بيعت با ابو بكر كرد.

و كسى جز على عليه السلام از بيعت خوددارى نكرد و آن حضرت به خانه فاطمه عليها السلام پناه برد و آنان از اينكه با زور او را از خانه بيرون آورند حيا كردند، و فاطمه عليها السلام كنار در خانه ايستاد و صداى خود را به گوش كسانى كه به جستجوى على عليه السلام آمده بودند رساند و آنان پراكنده شدند و دانستند كه على (ع) به تنهايى زيانى ندارد و او را به حال خود گذاشتند. 
و گفته شده است: آنان على (ع) را هم همراه ديگران از خانه بيرون كشيدند و پيش ابو بكر بردند و على (ع) با او بيعت فرمود. و ابو جعفر محمد بن جرير طبرى بسيارى از اين موضوع را نقل كرده است.

اما داستان سوزاندن خانه و انجام كارهاى زشت ديگر و سخن كسانى كه گفته ‏اند آنان على عليه السلام را گرفتند و عمامه بر گردنش افكندند و در حالى كه مردم او را احاطه كرده بودند او را مى‏ كشيدند و مى‏ بردند، امر بعيدى است و فقط شيعيان به آن اعتقاد دارند، در عين حال گروهى از اهل سنت هم آنرا نقل كرده ‏اند يا نظير آن را در آثار خود آورده ‏اند و ما بزودى اين موضوع را نقل خواهيم كرد. 

ابو جعفر طبرى مى ‏گويد: انصار، همينكه آرزوى رسيدن به خلافت را از دست دادند، همگان يا گروهى از ايشان گفتند: ما جز با على با كس ديگرى بيعت نمى‏ كنيم و نظير اين موضوع را على بن عبد الكريم معروف به ابن اثير موصلى هم در تاريخ خود آورده است. اما اين گفتار على عليه السلام كه فرموده است: «براى من ياورى جز افراد خاندانم نبود و خواستم مرگ را از ايشان باز دارم»، سخنى است كه على (ع) مكررو همواره آنرا مى‏ گفت، آنچنان كه اندكى پس از رحلت پيامبر (ص) گفت: اى كاش چهل مرد با عزم استوار ياورم بودند و چهل تن پيدا مى ‏كردم. اين سخن را نصر بن- مزاحم در كتاب صفين خود آورده است و بسيارى از سيره نويسان و مورخان هم آن را نقل كرده ‏اند.

اما آنچه كه عموم اهل حديث و بزرگان ايشان گفته ‏اند اين است كه على (ع) شش ماه از بيعت خوددارى كرده و در خانه خود نشسته است و تا هنگامى كه فاطمه عليها السلام رحلت نكرد بيعت نفرمود و چون فاطمه (ع) در گذشت على (ع) با ميل و آزادى بيعت فرمود. 
در صحيح مسلم و صحيح بخارى آمده است كه تا فاطمه (ع) زنده بود سران و بزرگان مردم متوجه على (ع) بودند و چون فاطمه (ع) درگذشت سران مردم از او رخ برتافتند و او از خانه بيرون آمد و با ابو بكر بيعت فرمود و مدت زندگى فاطمه (ع) پس از پدر بزرگوارش كه سلام و درود بر او باد شش ماه بوده است.

ابو جعفر محمد بن جرير طبرى در تاريخ خود از ابن عباس رضى الله عنه نقل مى ‏كند كه مى ‏گفته است: عبد الرحمان بن عوف در سفرى كه همراه عمر به حج رفته بوديم براى من نقل كرد و گفت: امروز امير المومنين عمر را در منى ديدم، مردى به او گفت: شنيدم فلان مى‏ گفت: اگر عمر بميرد من با فلانى بيعت خواهم كرد. عمر گفت: همين امشب ميان مردم برمى‏ خيزم و آنان را از اين گروهى كه مى‏ خواهند خلافت و كار مردم را غصب كنند بر حذر مى دارم. من گفتم: اى امير المومنين در موسم حج جمعى از اراذل و اوباش نيز شركت مى‏ كنند و همانها هستند كه نزديك جايگاه تو مى‏ نشينند و بر آن غلبه دارند و مى ‏ترسم سخنى گفته شود و آنرا در نيابند و حفظ نكنند و همان را همه جا پراكنده سازند و اكنون مهلت بده تا به مدينه برسى و فقط با اصحاب پيامبر (ص) باشى و آنچه مى‏ گويى [با قدرت بگويى و] آنان سخن ترا بشنوند. عمر گفت: به خدا سوگند در نخستين خطبه نماز جمعه كه در مدينه بگزارم اين موضوع را طرح خواهم كرد.

ابن عباس مى‏ گويد: چون به مدينه رسيدم نزديك ظهر و در گرماى نيمروز براى اينكه ببينم سخنى كه عبد الرحمان بن عوف گفت چه مى‏ شود به مسجد رفتم وچون عمر بر منبر نشست حمد و ثناى خدا را بر زبان آورد و پس از آنكه سخنى درباره سنگسار كردن و حد زنا گفت چنين اظهار داشت كه: به من خبر رسيد است كسى از شما گفته است اگر امير المومنين بميرد من با فلان بيعت خواهم كرد. نبايد هيچكس را اين موضوع فريب دهد كه بگويد بيعت ابو بكر كارى ناگهانى و شتابزده بود، هر چند چنين بود، ولى خداوند متعال شر آن را حفظ فرمود و اكنون ميان شما كسى نيست كه همچون ابو بكر گردنها به سوى او كشيده شود، و موضوع و خبر ما در اين مورد چنين است كه چون پيامبر (ص) رحلت فرمود على و زبير و همراهانشان از ما كناره گرفتند و در خانه فاطمه (ع) متحصن شدند، انصار هم از ما كناره گرفتند، و مهاجران پيش ابو بكر اجتماع كردند. من به ابو بكر گفتم ما را پيش برادران انصار ببر و ما به سوى آنان رفتيم و دو مرد از افراد صالح انصار را كه هر دو در جنگ بدر شركت كرده بودند ديديم، يكى از ايشان عويم بن ساعده و ديگرى معن بن عدى بود.

آن دو به ما گفتند: باز گرديد و كار خود را ميان خويش بگذرانيد. ما پيش انصار رفتيم و ايشان در سقيفه بنى ساعده جمع بودند. ميان ايشان مردى گليم پوشيده بود. من گفتم: اين كيست گفتند: سعد بن عباده و بيمار است. در اين هنگام مردى از ميان ايشان برخاست، سپاس و ستايش خدا را بجا آورد و گفت: اما بعد، ما انصار و لشكر اسلاميم و شما اى خاندان قريش، وابستگان پيامبر ما هستيد كه از پيش قوم و سرزمين خويش پيش ما آمديد و اينك هم مى‏خواهيد حكومت را با زور از ما بگيريد چون او سكوت كرد من پيش خود مطالبى آماده كرده بودم كه در حضور ابو بكر بگويم. همينكه خواستم سخن بگويم، ابو بكر گفت: بر جاى خود باش و آرام بگير، و خود برخاست و خداى را سپاس و ستايش كرد و سخن گفت و آنچه را كه من در نظر خود آماده كرده بودم نظيرش يا بهتر از آن را بيان كرد و ضمن آن گفت: اى گروه انصار شما هيچ فضيلتى را نام نمى‏بريد مگر آنكه خود شايسته و سزاوار آن هستيد، ولى عرب حكومت و اين خلافت را جز براى قريش كه از همه ‏از لحاظ ريشه و نسب برترند نمى‏ شناسد و من براى شما به خلافت يكى از اين دو مرد خشنودم و در اين هنگام دست من و دست ابو عبيدة بن جراح را در دست گرفت، و به خدا سوگند من از همه سخنان او فقط همين را خوش نداشتم، و اگر مرا پيش مى ‏بردند و گردنم را مى ‏زدند- به شرط آنكه در گناه نمى‏افتادم- برايم خوشتر از اين بود كه بر قومى اميرى كنم كه ابو بكر ميان ايشان باشد.

چون ابو بكر سخن خود را به پايان رساند مردى از انصار برخاست و گفت: من مرد كار آزموده و نخل پر بار انصارم و مى‏گويم بايد اميرى از ما و اميرى از شما باشد. در اين هنگام صداها بلند شد و خروش برخاست و من چون از اختلاف ترسيدم به ابو بكر گفتم: دست بگشاى تا با تو بيعت كنم. ابو بكر دست گشاد و من با او بيعت كردم و مردم هم با او بيعت كردند. سپس بر سعد بن عبادة هجوم برديم.

يكى از آنان گفت: سعد را كشتيد من گفتم: بكشيدش كه خدايش بكشد و به خدا سوگند ما هيچ كارى را قوى‏تر از بيعت ابو بكر نديديم، و من ترسيدم اگر از انصار جدا شويم و بيعتى صورت نگرفته باشد پس از رفتن ما با كسى بيعت كنند، و در آن صورت مجبور بوديم يا با آنان هماهنگ شويم و با كسى كه نمى‏خواهيم بيعت كنيم، يا با آنان مخالفت ورزيم كه در آن صورت فساد و تباهى پديد مى‏ آيد.

اين حديثى است كه اهل سيره و تاريخ بر صحت آن اتفاق دارند و روايات ديگرى با افزونيهايى نيز وارد شده است، از جمله مداينى مى‏ گويد: چون ابو بكر دست عمر و ابو عبيدة را گرفت و به مردم گفت، من براى شما به خلافت يكى از اين دو مرد راضى هستم، ابو عبيدة به عمر گفت: دست دراز كن تا با تو بيعت كنيم.

عمر گفت: براى تو از هنگامى كه اسلام آمده است جز همين موضوع هيچ سفلگى نبوده است، آيا در حالى كه ابو بكر حاضر است چنين مى‏ گويى عمر سپس به مردم گفت: كداميك از شما راضى مى‏شود كه بر آن دو قدمى كه پيامبر (ص) آنرا براى نماز گزاردن بر شما مقدم فرموده است پيشى بگيرد و خطاب به ابو بكر گفت: پيامبر (ص) ترا براى دين ما پسنديد، آيا ما ترا براى دنياى خود نپسنديم سپس دست دراز كرد و با ابو بكر بيعت كرد.

و اين روايتى است كه آنرا قاضى عبد الجبار هم كه خدايش رحمت كناد در كتاب المغنى خود آورده است. واقدى در روايت خود ضمن نقل سخنان عمر مى‏گويد: عمر گفته است: به خدا سوگند اگر مرا پيش ببرند و همانگونه كه شتر را مى‏كشند بكشند، براى من دوست داشتنى‏تر از آن است كه بر ابو بكر مقدم شوم و بر او پيشى گيرم.

شيخ ما ابو القاسم بلخى مى‏گويد: شيخ ما ابو عثمان جاحظ گفته است: مردى كه گفت اگر عمر بميرد با فلان بيعت مى‏كنم، عمار بن ياسر بود كه گفت اگر عمر بميرد من با على عليه السلام بيعت خواهم كرد و همين سخن عمر را چنان به هيجان آورد كه آن خطبه را ايراد كرد. 
افراد ديگرى از اهل حديث گفته‏اند: كسى كه گفته‏اند اگر عمر بميرد با او بيعت مى‏كنند طلحة بن عبيد الله بوده است. اما اين سخن كه بيعت ابو بكر كارى ناگهانى و شتابزده و لغزشى بوده است سخنى است كه عمر پيش از اين آنرا گفته است كه بيعت با ابو بكر لغزشى بود كه خداوند شر آن را نگهداشت و هر كس خواست آن را تكرار كند او را بكشيد.

و اين خبرى كه ما آنرا از ابن عباس و عبد الرحمان بن عوف نقل كرديم، هر چند در آن از همان لغزش سخن رفته است، ولى مربوط به همان سخنى است كه قبلا آنرا گفته است. مگر نمى‏بينى كه مى‏گويد: كسى را اين سخن فريب ندهد و بگويد بيعت ابو بكر ناگهانى و لغزش بود، هر چند كه چنين بود، و اين نشان دهنده آنست كه اين سخن را او قبلا گفته بوده است.

و مردم درباره «حديث فلتة» [موضوع فوق‏]، سخن بسيار گفته‏اند و مشايخ متكلم ما آنرا توضيح داده‏اند. شيخ ما ابو على كه خدايش رحمت كناد مى‏گويد: لغت «فلتة» در اينجا معنى لغزش و خطا ندارد، بلكه مقصود از آن كار ناگهانى است كه بدون مشورت و تبادل نظر پيش آيد، و به شعرى استناد كرده است [كه در آن لغت افتلات به معنى ناگهانى اتفاق افتادن آمده است.  

شيخ ما ابو على كه خدايش رحمت كناد مى‏ گويد: رياشى گفته است كه عرب‏آخرين روز ماه شوال را فلتة نام نهاده بودند، از اين جهت كه هر كس در آن روز انتقام خون خود را نمى ‏گرفت فرصت را از دست مى‏ داد، زيرا همينكه وارد ماه هاى حرام مى‏ شدند ديگر در صدد انتقام و خونخواهى نبودند و ذى قعده از ماههاى حرام است و به همين سبب روز آخر شوال را «فلتة» نام نهاده بودند و اگر كسى در آن روز انتقام خون خود را مى‏گرفت چيزى را كه ممكن بود از دست بدهد جبران و دريافت كرده بود. و مقصود عمر از اين سخن اين است كه بيعت ابو بكر پس از آنكه نزديك بود از دست برود تدارك و جبران شد.

و اين سخن عمر هم كه گفته است: «خداوند شر آن را نگه داشت» دليل بر تصويب بيعت اوست و مقصود اين است كه خداوند متعال شر اختلاف در آن را كفايت فرموده است. و اين گفتارش كه «هر كس خواست آنرا تكرار كند بكشيدش»، يعنى هر كس بخواهد بدون مشورت و بدون شركت شمارى كه بيعت با آن شمار از مردم صحيح باشد و بى‏آنكه بيعت ضرورتى داشته باشد به سوى مسلمانان دست بگشايد و آنانرا با زور وادار به بيعت كند، بكشيدش.

قاضى عبد الجبار مى‏ گويد: آيا كسى در بزرگداشت عمر ابو بكر را و فرمانبردارى او نسبت به ابو بكر شك و ترديدى دارد و ضرورى و روشن است كه عمر ابو بكر را بسيار بزرگ مى‏داشته و به رهبرى او معتقد و راضى بوده و او را مى‏ستوده است، و چگونه جايز است كه در قبال سخنى چند پهلو كه مى‏توان آنرا به چند وجه تأويل كرد چيزى را كه به ضرورت معلوم است رها كرد و چگونه ممكن است كه اين گفتار عمر را بر نكوهش و تخطئه و بدى گفتار حمل كرد و بدان اين كلمه كه از زبان عمر بيرون آمده همچون كلمات بسيار ديگرى است كه آنرا به مقتضاى درشت خويى و خشونت ذاتى كه خداوند در او سرشته است بر زبان‏ آورده است و او را در اين موضوع چاره ‏يى نبوده است كه سرشت او چنين بوده و نمى‏ توانسته است آنرا تغيير دهد و ما شك نداريم كه او كوشش مى‏ كرده است نرم و لطيف باشد و الفاظ پسنديده و ملايم بگويد و سرشت سخت و طبيعت خشن خود را رها كند، ولى همان خوى و اقتضاى طبيعت او را به گفتن چنين كلماتى وا مى‏داشته است و نيت سويى نداشته و قصد او نكوهش و تخطئه نبوده است، همانگونه كه قبلا در مورد كلمه ‏يى كه در بيمارى پيامبر (ص) بر زبان آورده بود توضيح داديم و مانند كلماتى است كه در سال صلح حديبيه و موارد ديگر گفته است.

و خداوند متعال مكلف را بر حسب نيت او پاداش و كيفر مى ‏دهد و نيت عمر از پاك‏ترين نيات و از خالصانه ‏ترين آنها براى خداوند و مسلمانان است. و هر كس انصاف دهد مى‏ داند اين سخن حق است و مايه بى‏نيازى از تاويل شيخ ما ابو على جبايى است.

اكنون ما آنچه را سيد مرتضى، كه خدايش رحمت كناد، در كتاب الشافى به هنگام بحث در اين موضوع آورده است بيان مى‏ كنيم. او گفته است: اين ادعاى قاضى عبد الجبار كه گفته است علم ضرورى به رضايت عمر به بيعت و پيشوايى ابو بكر موجود است، ما هم مى‏ گوييم كه با علم ضرورى و بدون هيچ شبهه‏ يى معلوم است كه عمر به امامت و پيشوايى ابو بكر راضى بوده است، ولى چنين نيست كه هر كس به كارى راضى شود معتقد به درستى آن هم باشد، زيرا بسيارى از مردم به كارهايى زيانبخش براى دفع امورى كه زيانش بيشتر است رضايت مى‏ دهند، هر چند آن را منطبق بر صواب نبينند، و اگر مختار مى‏ بودند كار ديگرى غير از آن را اختيار مى‏ كردند.

آنچنان كه مى‏دانيم معاويه به بيعت مردم با يزيد و وليعهدى او راضى بود ولى به اين موضوع معتقد نبود و آنرا صحيح نمى‏ دانست، عمر هم از اين جهت به بيعت با ابو بكر راضى شد كه بيعت با او مانع از بيعت مردم با امير المومنين على (ع) بوده است، و حال آنكه اگر عمر مى‏ توانست و اختيار داشت كه خلافت را از نخست‏ براى خود قرار دهد مايه شادى نفس او و روشنى چشمش بود. و اگر قاضى عبد الجبار چنين مدعى مى‏شود كه اعتقاد عمر به امامت ابو بكر و اينكه او به پيشوايى و امامت از عمر شايسته‏ تر و سزاوارتر است نيز با علم ضرورى معلوم است، بايد بگوييم: در اين صورت اين موضوع به صورت استوارترى رد مى‏شود، زيرا اندكى پس از بيعت كارهايى از عمر سرزده و سخنانى گفته است كه دلالت بر ادعاى ما دارد، از جمله آنكه هيثم بن عدى از عبد الله بن عياش همدانى از سعيد بن جبير نقل مى‏كند كه مى‏گفته است: در حضور عبد الله بن عمر سخن از ابو بكر و عمر به ميان آمد.

مردى گفت: به خدا سوگند آنان، دو خورشيد و دو پرتو اين امت بودند. ابن عمر گفت: تو چه مى‏دانى آن مرد گفت: مگر آن دو با يكديگر ائتلاف نكردند ابن عمر گفت: نه، كه اگر مى‏دانستيد با يكديگر اختلاف داشتند. گواهى مى‏دهم كه روزى پيش پدرم بودم و به من دستور داده بود هيچكس را پيش او راه ندهم، در اين هنگام عبد الرحمان پسر ابو بكر اجازه خواست كه پيش او آيد. عمر گفت: حيوانك بدى است، در عين حال همو از پدرش بهتر است.

اين سخن مرا به وحشت انداخت و گفتم: پدر جان عبد الرحمان از پدرش بهتر است گفت: اى بى‏مادر چه كسى از پدر او بهتر نيست به هر حال اجازه بده عبد الرحمان بيايد. او آمد و درباره حطيئه شاعر با عمر سخن گفت كه از او خشنود شود- عمر او را به سبب شعرى كه سروده بود زندانى كرده بود- عمر گفت: در حطيئه كژى و بد زبانى است، مرا آزاد بگذار تا او را با طول مدت زندان راست و درست گردانم، عبد الرحمان اصرار كرد و عمر نپذيرفت و عبد الرحمان رفت، آنگاه پدرم روى به من كرد و گفت: تو تا امروز درغفلتى كه چگونه اين مردك نادان خاندان تيم [ابو بكر] بر من پيشى گرفت و خود را مقدم داشت و بر من ستم كرد گفتم: من به آنچه در اين مورد اتفاق افتاده است علم ندارم، گفت: پسر كم اميدوار هم نيستم كه بدانى، گفتم: به خدا سوگند ابو بكر در نظر مردم از نور و روشنى چشمشان محبوبتر است، گفت: آرى، بر خلاف ميل پدرت و با وجود خشم او، ابو بكر همين گونه است، گفتم: پدر جان آيا در حضور مردم از كار او پرده بر نمى‏دارى و اين موضوع را براى آنان روشن نمى‏كنى گفت: با اينكه خودت مى‏گويى كه او در نظر مردم از روشنى چشمشان محبوب‏تر است در آن صورت سر پدرت با سنگ كوبيده خواهد شد ابن عمر مى‏ گويد: پس از اين گفتگو پدرم دليرى كرد و جسارت ورزيد و هنوز هفته تمام نشده بود كه ميان مردم براى خطبه خواندن برخاست و گفت: اى مردم، همانا بيعت ابو بكر لغزش و شتابزدگى بود و خداوند شر آن را نگه داشت و هر كس شما را به چنان بيعتى دعوت كند او را بكشيد.

همچنين هيثم بن عدى از مجالد بن سعيد نقل مى‏كند كه مى‏گفته است: يك روز هنگام چاشت پيش شعبى رفتم و مى‏خواستم از او درباره سخنى كه ابن مسعود مى‏گفته و از قول او برايم نقل كرده بودند بپرسم. چون به سراغ او رفتم، معلوم شد در مسجد قبيله است، قومى هم منتظر او بودند. چون آمد خود را به او معرفى كردم و گفتم: خداوند كارهايت را اصلاح فرمايد، آيا ابن مسعود مى‏گفته است هر گاه براى قومى حديث و سخنى را مى‏گفتم كه ميزان عقل ايشان به آن نمى‏رسيد مايه فتنه براى ايشان مى‏شد گفت: آرى، عبد الله بن مسعود چنين مى‏گفته است و عبد الله بن- عباس هم همين سخن را مى‏گفته است و نزد ابن عباس گنجينه‏هاى علم بوده كه آنرا به كسانى كه شايسته آن بوده‏اند عرضه مى‏كرده و از ديگران باز مى‏داشته است. در همان حال كه من و شعبى سخن مى‏گفتيم، مردى از قبيله ازد آمد و كنار ما نشست.

ما درباره ابو بكر و عمر شروع به گفتگو كرديم. شعبى خنديد و گفت: در سينه عمر كينه‏يى نسبت به ابو بكر وجود داشت. آن مرد ازدى گفت: به خدا سوگند ما نديده و نشنيده‏ايم كه مردى نسبت به مرد ديگرى فرمان بردارتر و خوش گفتارتر از عمر نسبت به ابو بكرباشد شعبى به من نگريست و گفت: همين پاسخى كه به او مى‏دهم از مواردى است كه تو درباره آن مى ‏پرسيدى. سپس روى به مرد مذكور كرد و گفت: اى برادر ازدى، در اين صورت با اين سخن عمر كه گفت: لغزشى بود كه خداوند شر آن را نگه داشت، چه مى‏كنى آيا هيچ دشمنى را ديده‏اى كه نسبت به دشمن، در موردى كه بخواهد آنچه را او براى خود ساخته است ويران كند و موقعيت او را ميان مردم متزلزل سازد، سختى تندتر و بيشتر از سخن عمر نسبت به ابو بكر بگويد آن مرد با حيرت گفت: سبحان الله تو اى ابو عمر چنين مى ‏گويى شعبى گفت: عجبا، مگر اين سخن را من مى‏گويم عمر آنرا در حضور همگان گفته است مى‏خواهى او را سرزنش كن مى‏خواهى رهايش كن.

آن مرد خشمگين برخاست و با خود همهمه ‏يى مى ‏كرد كه مفهوم نبود و نفهميدم چه مى ‏گويد. مجالد مى ‏گويد: من به شعبى گفتم: خيال مى‏كنم. كه اين مرد به زودى اين سخن را از قول تو براى مردم نقل خواهد كرد و آنرا منتشر خواهد ساخت، گفت: به خدا سوگند اعتنايى به آن نخواهم كرد، چيزى را كه عمر از گفتن آن در حضور مهاجران و انصار پروا نكرده است، من از آن پروا كنم شما هم هر گونه كه مى‏ خواهيد اين سخن را از قول من نقل كنيد.

شريك بن عبد الله نخعى از محمد بن عمرو بن مرة، از پدرش، از عبد الله بن سلمه، از ابو موسى اشعرى نقل مى‏كند كه مى‏گفته است: همراه عمر حج گزاردم و همينكه ما و بيشتر مردم فرود آمديم من از جايگاه خويش بيرون آمدم كه پيش عمر بروم.

مغيره بن شعبه هم مرا ديد و همراهم شد و پرسيد: كجا مى‏روى گفتم: پيش امير المومنين مى‏ روم، آيا تو هم مى‏آيى گفت: آرى، ما حركت كرديم و به سوى جايگاه عمر رفتيم. ميان راه درباره خلافت عمر و قيام پسنديده او در كارها و مواظبت او بر اسلام و دقت و بررسى او در كارى كه پذيرفته بود سخن مى‏ گفتيم. سپس درباره ابو بكر سخن گفتيم. من به مغيره گفتم: براى تو خير پيش باشد همانا كه به ابو بكر در مورد عمر راى صحيح و استوار داده شده بود، گويى ابو بكر به چگونگى قيام عمر پس‏ از خود و كوشش و تحمل رنج و زحمت او براى اسلام آگاه بوده و مى‏ نگريسته است. مغيره گفت: آرى همينگونه بوده است، هر چند قومى خلافت و امارت عمر را خوش نداشتند و مى‏خواستند او را از رسيدن به آن باز دارند و آنان را در اين كار بهره‏ يى حاصل نشد. گفتم: اى بى ‏پدر آن قوم كه خلافت را براى عمر خوش نداشتند چه كسانى هستند مغيره گفت: خدا خيرت دهاد گويا اين قبيله قريش و حسدى را كه مخصوص به آن هستند و در مورد عمر بيشتر به كار بردند نمى‏شناسى و به خدا سوگند اگر بتوان با محاسبه اين حسد را درك كرد، بايد بگويم نه دهم آن از ايشان است و يك دهم آن از تمام مردم ديگر است. من گفتم: اى مغيره آرام باش كه قريش با فضيلت خود بر ديگر مردم برترى دارد، و همينگونه سخن مى‏گفتيم تا به خيمه و جايگاه عمر رسيديم و او را نيافتيم.سراغ او را گرفتيم، گفتند: هم اكنون بيرون رفت. ما در پى او حركت كرديم و چون وارد مسجد الحرام شديم، ديديم عمر مشغول انجام طواف است، ما هم همراه او به طواف پرداختيم. چون طواف عمر تمام شد ميان من و مغيره آمد و در حالى كه به مغيره تكيه داده بود گفت: از كجا مى‏ آييد گفتيم: اى امير المومنين براى ديدار تو بيرون آمديم و چون كنار خيمه ‏ات رسيديم، گفتند: به مسجد رفته است، و از پى تو آمديم.

عمر گفت: خير باشد، سپس مغيره به من نگاه كرد و لبخندى زد كه عمر زير چشمى آن را ديد و پرسيد: اى بنده چرا و از چه چيزى لبخند زدى گفت: از سخنى كه هم اكنون كه پيش تو مى‏آمديم ميان راه با ابو موسى درباره آن گفتگو مى‏كرديم. عمر گفت: آن سخن چه بود موضوع را براى او گفتيم تا آنجا كه درباره حسد قريش و اينكه گروهى مى‏ خواستند ابو بكر را از جانشين كردن عمر باز دارند. عمر آه سردى كشيد و گفت: اى مغيره مادرت بر سوگ تو بگريد نه دهم حسد از قريش نيست كه نود و نه در صد آن از قريش است و در يكصدم ديگر هم كه در همه مردم است قريش شريكند در اين هنگام عمر در همان حال كه ميان ما دو تن آهسته حركت مى‏كرد سكوتى سنگين نمود و سپس گفت: آيا به شما از حسودترين فرد قريش خبر دهم گفتيم: آرى، اى امير المومنين گفت: در همين حال كه جامه بر تن داريد گفتيم: آرى، گفت، چگونه ممكن است و حال آنكه شما جامه خود را مى‏پوشيد، گفتيم: اى امير المومنين اين چه ربطى به جامه دارد گفت: بيم اين كه اين راز از آن جامه فاش شود.

گفتيم: آيا تو از اين بيم دارى كه جامه سخن را فاش سازد و حال آنكه از پوشنده جامه بيشتر بيم دارى و مقصودت‏جامه نيست كه خود ما را منظور مى‏دارى، گفت: آرى همينگونه است. سپس به راه افتاد و ما هم همراهش رفتيم تا به خيمه‏اش رسيديم، دستهاى خود را از ميان دستهاى ما بيرون كشيد و به ما گفت: از اينجا مرويد، و خود داخل خيمه شد. من به مغيره گفتم: اى بى‏پدر اين سخن ما با او و گزارش گفتگوى خودمان در او اثر كرد و چنين مى‏بينم كه او ما را اينجا نگهداشته است براى اينكه دنباله سخن خود را بگويد، گفت: ما هم كه خواهان همانيم. در همين هنگام اجازه ورود به ما دادند و حاجب گفت داخل شويد. ما داخل شديم و او را ديديم كه بر پشت روى گليمى دراز كشيده است. همينكه ما را ديد به اين دو بيت كعب بن زهير تمثل جست كه مى‏گويد: «راز خود را جز براى كسى كه مورد اعتماد و با فضيلت و سزاوار باشد فاش مكن، اگر مى‏خواهى رازهايى را به وديعت بسپارى، سينه‏يى گسترده و دلى گشاده و شايسته كه هر گاه رازى به آن مى‏سپارى بيم افشاى آنرا نداشته باشى».

دانستيم كه با خواندن ابيات مى‏خواهد ما تضمين كنيم كه سخنش را پوشيده خواهيم داشت. من گفتم: اى امير المومنين اينك كه تو ما را به گفتن آن مخصوص كنى خود مواظب و متعهد و ملتزم آن خواهيم بود، عمر گفت: اى برادر اشعرى در چه مورد گفتم: در مورد افشاى رازت و اينكه ما را در مهم خود شريك سازى و ما مستشاران خوبى براى تو خواهيم بود. گفت: آرى، كه شما هر دو همينگونه‏ايد، از هر چه مى‏خواهيد بپرسيد. سپس برخاست تا در را ببندد، ديد حاجبى كه به ما اجازه ورود داده است آنجاست. گفت اى بى‏مادر از اينجا برو و چون او رفت در را پشت سرش بست و پيش ما آمد و با ما نشست و گفت: بپرسيد تا پاسخ داده شويد. گفتيم: مى‏خواهيم امير المومنين از حسودترين قريش كه به ما در آن مورد اعتماد نكرد ما را آگاه كند.

گفت: از موضوع دشوارى پرسيديد و هم اكنون به شما مى‏گويم، ولى بايد تا هنگامى كه من زنده‏ام اين راز بر ذمه شما و به راستى محفوظ بماند و چون مردم، خود دانيد كه آنرا اظهار كنيد يا همچنان پوشيده بداريد. گفتم: براى تو اين تعهد بر ما خواهد بود. ابو موسى اشعرى مى‏گويد: من با خويشتن مى‏گفتم مقصود عمر كسانى هستند كه خليفه ساختن او را از جانب ابو بكر خوش نداشتند، همچون طلحه و كسان ديگرى جز او كه به ابو بكر گفتند: مى‏خواهى شخصى درشت و تند خوى را بر ما خليفه سازى ولى معلوم شد در نظر عمر چيز ديگرى غير از آنچه در نظر من است بوده است. عمر دوباره آهى كشيد و پرسيد: شما دو تن او را چه كسى مى‏پنداريد گفتيم: به خدا ما نمى‏دانيم و فقط گمانى داريم. پرسيد گمانتان بر كيست گفتيم: شايد قومى را در نظر دارى كه مى‏خواستند ابو بكر را از خليفه ساختن تو منصرف سازند.

گفت به خدا هرگز كه خود ابو بكر ناخوش دارنده‏تر بود و آن كس كه پرسيديد هموست و سوگند به خدا كه از همه قريش حسودتر بود. سپس مدتى طولانى سكوت كرد و سر به زير انداخت. مغيره به من نگريست و من به او نگريستم و ما هم به سبب سكوت او همچنان سكوت كرديم. سكوت او و ما چندان طول كشيد كه پنداشتيم او از آنچه آشكار ساخته و گفته است پشيمان شده است. عمر آنگاه گفت: اى واى بر اين شخص نزار و لاغرك خاندان تيم بن مرة [يعنى ابو بكر] كه با ظلم بر من پيش گرفت و با ارتكاب گناه از آن به سوى من بيرون آمد.

مغيره گفت: اى امير المومنين پيشى گرفتن او را بر تو با ستم دانستيم، ولى چگونه با ارتكاب گناه از آن به سوى تو بيرون آمد گفت: از اين جهت كه او از آن بيرون نشد مگر پس از نااميدى از آن و همانا به خدا سوگند اگر از يزيد بن خطاب و اصحاب او اطاعت مى‏كردم ابو بكر هرگز چيزى از شيرينى خلافت را نچشيده بود، ولى من با آنكه بررسى و دقت كردم و گاه گامى به جلو برداشتم و گاه گامى عقب رفتم و گاه سست و گاه استوار شدم، چاره‏يى جز چشم پوشى از آنچه او بر آن پنجه افكنده بود نديدم و بر خويشتن اندوه خوردم و آرزو بستم كه او خود متوجه شود و از آن برگردد، ولى به خدا سوگند چنان نكرد تا آنكه با تنگ نظرى از آن دور شد.

مغيره گفت: اى امير المومنين چه چيزى ترا از پذيرفتن خلافت باز داشت و حال آنكه روز سقيفه ابو بكر آنرا بر تو عرضه داشت و ترا به پذيرفتن آن فرا خواند و اكنون از اين موضوع خشمگين هستى و اندوه مى‏خورى. عمر گفت: اى مغيره مادرت بر سوگ تو بگريد كه من ترا از زيركان و گربزان عرب مى‏دانستم، گويى در آنچه در آنجا گذشت حضور نداشته ‏اى آن مرد مرا فريب داد و من نيز او را فريب دادم و او مرا هوشيارتر از مرغ سنگخواره يافت.

او همينكه ديد مردم شيفته‏ اويند و همگان به او روى آورده‏اند، يقين كرد كه مردم كسى را به جاى او نخواهند پذيرفت، و چون حرص و توجه مردم را نسبت به خود ديد و از ميل آنان به خود مطمئن شد دوست داشت بداند من در چه حالى هستم و آيا نفس من مرا به سوى خلافت مى‏كشد و با من در ستيز است و نيز دوست داشت با به طمع انداختن من در آن مورد مرا بيازمايد و آنرا بر من عرضه بدارد، و حال آنكه او به خوبى مى‏دانست و من هم مى‏دانستم كه اگر آنچه را بر من عرضه مى‏كند بپذيرم مردم آنرا نخواهند پذيرفت. از اين رو او مرا در عين اشتياق به آن مقام، بسى زيرك و محتاط يافت، و بر فرض كه براى پذيرفتن آن پاسخ مثبت مى‏دادم، مردم آنرا به من تسليم نمى‏كردند و ابو بكر هم كينه آنرا در دل مى‏گرفت و از فتنه او هر چند پس از آن هنگام در امان نبودم. وانگهى كراهت مردم از من براى خودم آشكار شده بود. مگر تو هنگامى كه ابو بكر آنرا بر من عرضه داشت صداى مردم را از هر سو نشنيدى كه مى‏گفتند: اى ابو بكر، ما كسى غير از ترا نمى‏خواهيم، كه تو شايسته آنى در اين حال بود كه خلافت را به او وا گذاشتم و بر خودش بر گرداندم و با دقت ديدم كه چهره‏اش براى آن شاد و رخشان شد.

يك بار هم درباره سخنى كه از من براى او نقل كرده بودند بر من عتاب كرد و آن هنگامى بود كه اشعث بن قيس را اسير گرفته و پيش او آوردند، و او بر اشعث منت نهاد و او را رها كرد و خواهر خود ام فروة را به همسرى او داد، و من به اشعث كه مقابل ابو بكر نشسته بود گفتم: اى دشمن خدا آيا پس از مسلمانى خود كافر شدى و بر پاشنه‏هاى خود گرديدى و عقب برگشتى اشعث نگاهى به من انداخت كه دانستم مى‏ خواهد چيزى را كه در دل دارد بگويد. اشعث پس از آن مرا در كوچه‏ هاى مدينه ديد و گفت: اى پسر خطاب آيا خودت آن سخنان را گفتى گفتم: آرى اى دشمن خدا و پاداش تو در نظر من بسيار بدتر از اين است گفت: چه پاداش بدى براى من در نظر تو موجود است گفتم: به چه مناسبت از من پاداش پسنديده مى‏خواهى گفت: زيرا من به خاطر تو كه مجبور به پيروى از ابو بكر شدى ناراحت شدم و چنان كارى انجام دادم و به خدا سوگند تنها چيزى كه مرا بر مخالفت با ابو بكر گستاخ كرد جلو افتادن او بر تو و عقب ماندن تو از او بود و حال آنكه اگر تو خليفه مى‏ بودى هرگز از من كار خلاف و ستيزى نسبت به خود نمى‏ديدى. گفتم: اين چنين بود، اكنون چه فرمانى مى‏دهى گفت: اينك وقت فرمان دادن نيست كه وقت‏ صبر و شكيبايى است و از يكديگر جدا شديم. اشعث سپس زبرقان بن بدر را ديده بود و آنچه را ميان من و او گذشته بود براى او گفته بود و زبرقان هم اين گفتگو را براى ابو بكر نقل كرده بود و ابو بكر پيامى كه حاكى از سرزنش دردانگيزى بود براى من فرستاد.

من هم به او پيام فرستادم كه به خدا سوگند اگر دست بر ندارى و بس نكنى سخنى خواهم گفت كه درباره من و تو ميان مردم منتشر شود و سواران آنرا به هر كجا كه مى‏روند با خود ببرند، در عين حال اگر بخواهى، آنچه بوده است ناديده بگيريم. پيام داد: آرى ما هم چنان مى‏كنيم، وانگهى اين خلافت پس از چند روز ديگر به تو خواهد رسيد. من چنين گمان بردم كه پيش از پايان هفته و رسيدن جمعه خلافت را به من خواهد سپرد، ولى در اين كار تغافل كردم و به خدا سوگند پس از آن يك كلمه هم با من سخن نگفت تا درگذشت. 
او در كار خلافت خود چندان دندان فشرد تا مرگش فرا رسيد و از ادامه زندگى نااميد شد و آنچه ديديد انجام داد. اينك آنچه را به شما گفتم از عموم مردم به ويژه از بنى هاشم پوشيده داريد و بايد همانگونه كه گفتيم اين سخن پوشيده بماند. 

اكنون هر گاه مى‏خواهيد برخيزيد و در پناه بركت خدا برويد. ما برخاستيم و از سخن او در شگفت بوديم و به خدا سوگند راز او را تا هنگامى كه مرد فاش نكرديم. سيد مرتضى مى‏گويد: در اين طعن عمر بر ابو بكر دليلى بر فساد خلافت ابو بكر نيست، زيرا در آن صورت لازم مى‏آيد كه عمر خلافت خودش را با اجماع ثابت كند نه با اين موضوع كه ابو بكر او را بر خلافت گماشته و در اين مورد نص صريح كرده است.

اما در مورد كلمه «فلتة» هر چند اين كلمه همانگونه كه ابو على جبايى كه خدايش رحمت كناد گفته است به معنى كار ناگهانى هم هست، ولى دنباله گفتار عمر كه گفته است: «خداوند شر آن را كفايت فرمود»، دليل بر آن است كه اين سخن را براى نكوهش و مذمت گفته است. همچنين گفتار ديگر عمر كه گفته است: «و هر كس خواست مانند بيعت ابو بكر رفتار كند او را بكشيد»، و اين تفسير ابو على كه مى‏گويد: منظور اين است كه خداوند شر اختلاف در بيعت ابو بكر را حفظ فرمود، عدول از ظاهر است، زيرا كلمه شر در گفتار عمر به كلمه بيعت بر مى‏گردد نه به چيز ديگرى و عجيب‏تر و دورتر از حقيقت، اين تعبير و تفسير اوست كه مى‏ گويد: منظور اين است‏كه هر كس بدون ضرورت بخواهد بيعتى چون بيعت ابو بكر انجام دهد و مسلمانان را بر آن كار وا دارد او را بكشيد، زيرا به اعتقاد خود آنان امور ديگرى كه بر اين ترتيب صورت گيرد نمى‏تواند مثل و مانند بيعت ابو بكر باشد، زيرا تمام امورى كه در بيعت ابو بكر پيش آمده است منطبق بر اعتقاد و مذهب ايشان است و سخن ابو على اگر درست باشد بايد عمر مى‏گفت: هر كس به خلاف [اين روش‏] اقدام كند او را بكشيد.

ابو على جبايى را نشايد كه بگويد عمر از كلمه مثل فقط يك جهت را در نظر داشته و آن صورت گرفتن بيعت با ابو بكر بدون مشورت است، زيرا اين كار فقط در مورد ابو بكر به سبب شهرت فضل و ظاهر بدون كارش صورت گرفته است. وانگهى آنان به گفته خودشان از بيم فتنه بدون رايزنى و مشورت به بيعت با ابو بكر مبادرت ورزيده ‏اند، زيرا بعيد نبود كه فضل فرد ديگرى غير از ابو بكر آشكار شود و كار او هم مشهور گردد و فتنه پيش آيد. و اين كار، موجب قتل و سرزنش نيست، و حال آنكه در گفتار عمر كلمه «مثل»، نشان دهنده آن است كه چگونگى بيعت ابو بكر مورد نظر است، و چگونه ممكن است چيزى كه به سبب ضرورت و اسباب‏هاى ديگرى بدون مشورت انجام شده است مثل كارى باشد كه بدون ضرورت و انگيزه و اسباب ديگر فقط بدون مشورت صورت گرفته باشد موضوعى هم كه ابو على از قول دانشمندان لغت شناس در مورد «فلتة» نقل مى‏ كند و مى‏ گويد: روز آخر شوال را «فلتة» مى‏ گفته‏ اند و هر كس در آن روز انتقام خون خود را نمى‏گرفته فرصت از دستش مى‏رفته است، سخنى است كه ما آنرا نمى‏شناسيم و آنچه كه ما مى‏دانيم اين است كه شب آخر ماههاى حرام را فلته مى ‏گفته ‏اند كه معمولا آخرين شب ماه بوده است، با اين تفاوت كه چه بسا گروهى هلال ماه را در غروب بيست و نهم ماه مى‏ديدند و گروهى ديگر آن را نمى‏ديدند و آنان كه ماه را ديده بودند و ماه حرام را تمام شده مى‏پنداشتند بر گروهى كه ماه را نديده و آسوده خاطر بودند كه هنوز ماه حرام است حمله مى‏كردند و به همين جهت آن شب را فلتة مى‏گفته‏اند به هر حال ما روشن ساختيم كه از مجموع سخن عمر، همان چيزى استنباط مى‏شود كه ما گفتيم، هر چند كه آنچه اهل لغت درباره معنى كلمه فلته گفته‏اند صحيح باشد. 

سيد مرتضى مى‏گويد: صاحب كتاب العين مى‏گويد: فلتة به معنى كارى است كه بدون آنكه استوار باشد انجام يافته باشد، و معنى اصلى اين لغت چنين است، والبته جايز است كه اين كلمه تنها به اين معنى اختصاص نداشته و لفظى داراى معانى مشترك باشد.

وانگهى، بر فرض كه عمر در اين سخن خود قصد توهين به ابو بكر نداشته، بلكه همان چيزى را كه مخالفان ما پنداشته‏اند در نظر داشته است، در اين صورت نقص گفتار به خود عمر بر مى‏گردد كه كلام را در غير موضع خود بكار برده است و سخنى گفته است و خلاف آنرا اراده كرده است، و اين خبر فقط در صورتى ممكن است طعن بر ابو بكر نباشد كه طعن بر خود عمر باشد…. و بدان بعيد نيست گفته شود كه رضا و خشم و دوستى و كينه و ديگر امور پوشيده نفسانى هر چند از امور باطنى است ولى گاه دانسته مى‏شود و حاضران با ديدن قراينى كه موجب علم ضرورى براى ايشان مى ‏گردد به آن پى مى‏برند، آنچنان كه بيم شخص ترسان و شادى شخص خوشحال استنباط مى‏شود.

گاه انسان عاشق كسى است و كسانى كه با او و معشوق معاشرت دارند از قراين احوالى كه مشاهده مى‏كنند به آن عشق علم ضرورى پيدا مى‏ كنند، و همچنين از قراين احوال شخص عابدى كه در عبادت كوشاست، از روزه گرفتن استحبابى روزهاى گرم و شب زنده‏داريها و خواندن اوراد مى‏توان دانست كه او پايبند و معتقد به عبادت است. بنابراين اگر قاضى عبد الجبار معتزلى كه خدايش رحمت كناد بگويد: علم ضرورى از احوال عمر بدست مى‏آيد كه او ابو بكر را تعظيم مى‏كرده و به خلافت او راضى و نسبت به آن معتقد و تسليم بوده است، سخن نادرستى نگفته است و اعتراض سيد مرتضى كه خدايش رحمت كناد بر او وارد نيست.

البته اخبارى هم كه سيد مرتضى از عمر روايت كرده اخبار غريبى است كه ما آنها را در كتابهاى تدوين شده‏يى كه بر آنها دست يافته‏ايم نديده‏ايم، مگر در همين كتاب سيد مرتضى و كتاب ديگرى به نام المسترشد از محمد بن جرير طبرى، و اين شخص، محمد بن جرير طبرى مولف تاريخ طبرى نيست، او از علماى شيعى است و خيال مى‏ كنم مادرش از خاندان جرير شهر آمل طبرستان است، و افراد خاندان‏ جرير آملى همگى شيعيانى هستند كه در تشيع خود گستاخ هستند و اين محمد بن جرير منسوب به داييهاى خود است و شعرى هم از او نقل شده است كه دلالت بر اين دارد و آن شعر اين است: «محل تولد من در آمل بوده و پسران جرير داييهاى من هستند و آدمى نمودار دايى خود است. هر كس از سوى پدرش رافضى است، ولى من از سوى دايى‏هاى خود رافضى هستم.» و تو خود مى‏دانى اخبار غريبه‏يى كه در كتابهاى تدوين شده پيدا نمى‏شود بر چه حالى است. اما انكار سيد مرتضى سخن شيخ ما ابو على جبايى را كه گفته است: فلتة آخرين روز شوال است، و اين كه گفته است: اين سخن را نمى‏شناسيم، اينچنين نيست، و سخن ابو على در آن مورد تفسير صحيحى است كه آنرا جوهرى در كتاب الصحاح آورده و گفته است: «فلتة» آخرين شب هر ماه است، و گفته شده است: آخرين روز ماهى است كه پس از آن ماه حرام است. و اين سخن دلالت دارد بر اينكه نام آخرين روز شوال و آخرين روز جمادى الثانيه، فلتة است و تفسير و توضيحى كه سيد مرتضى در اين مورد آورده است نزد اهل لغت مشهور و معروف نيست.

اما آنچه سيد مرتضى در مورد فاسد بودن تعبير از فلتة به اين تعابير گفته است سخنى پسنديده است، ولى انصاف مطلب اين است كه منظور عمر از گفتن اين كلمه نكوهش ابو بكر نبوده است، بلكه از اين كلمه معناى حقيقى لغوى آنرا اراده كرده است. در اين باره جوهرى صاحب كتاب صحاح مى‏گويد: فلته، كارى است كه ناگهانى و بدون چاره انديشى و تدبير قبلى صورت گيرد و بيعت ابو بكر هم همينگونه صورت گرفت، زيرا در آن مورد ميان مسلمانان شورايى نبوده است و ناگهانى صورت گرفته است و آرايى در آن مبادله نشده و مردانى با يكديگر تبادل نظر نكرده‏اند و خلافت همچون چيزى بوده كه شتابان به تاراج رفته و بهره كسى شده است، و چون عمر مى ‏ترسيده است كه بدون وصيت بميرد يا آنكه او را بكشند و با يكى از مسلمانان بيعتى همچون بيعت با ابو بكر به صورت ناگهانى صورت گيرد، اين سخن را گفته و بهانه آورده است كه ميان شما كسى نيست كه گردنها به سوى او كشيده شود آنچنان كه براى ابو بكر كشيده مى ‏شد.

اين سخن سيد مرتضى هم كه گفته است: ممكن است فضل كس ديگرى غير ابو بكر ظاهر مى‏شد و بيم فتنه بود ولى مستحق كشتن نيست، كسى مى‏تواند به سيد مرتضى پاسخ بگويد كه عمر ابن خطاب را نسبت به مردم زمان خود كرده و عمر معتقد بوده است كه ميان ايشان كسى همچون ابو بكر وجود نداشته و كسى هم كه احتمال داده شود با او بيعتى ناگهانى صورت گيرد ميان ايشان نبوده است و اگر در روزگارى پس از روزگار عمر فضل كسى آنچنان ظاهر شود كه آن شخص به روزگار خود موقعيتى چون موقعيت ابو بكر در روزگار خود پيدا كند طبيعى است كه او داخل در اين حكمى كه عمر كرده و آنرا نهى و تحريم كرده است نيست.

و بدان كه شيعه اين نظر عمر را كه بيعت با ابو بكر كارى ناگهانى بوده است نپذيرفته‏اند، در اين باره محمد بن هانى مغربى چنين سروده است: «هر چند قومى گفته‏اند كه بيعت با او كارى ناگهانى و بدون مقدمه سازى بوده است ولى چنين نيست و كارى است كه قبلا ميان آنان ساخته و پرداخته شده بود».

ديگرى گفته است: «آنرا كارى ناگهانى پنداشته ‏اند، نه سوگند به خداى كعبه و ركن استوار، همانا كارهايى بود كه اسباب آن ميان ايشان همچون تار و پود پارچه بافته شده بود».

ابو جعفر طبرى همچنين در تاريخ طبرى نقل مى‏ كند كه چون پيامبر (ص) رحلت فرمود، انصار در سقيفه بنى ساعده جمع شدند و سعد بن عباده را از خانه بيرون آوردند كه او را به خلافت رسانند. سعد بن عباده كه بيمار بود براى آنان سخنرانى كرد و از آنان تقاضا نمود كه خلافت و رياست را به او واگذارند و انصار به او پاسخ مثبت دادند و سپس در آن باره به گفتگو پرداختند و گفتند: اگر مهاجران از پذيرفتن اين بيعت خوددارى كردند و گفتند ما اولياء و عترت پيامبريم چه كنيم گروهى از انصار گفتند: به آنان خواهيم گفت اميرى از ما باشد و اميرى از شما،سعد بن عباده گفت: اين نخستين سستى است در اين هنگام عمر اين خبر را شنيد و خود را به خانه پيامبر (ص) رساند و به ابو بكر كه آنجا بود پيام فرستاد كه پيش من بيا، ابو بكر پيام داد كه من گرفتارم. عمر دوباره پيام فرستاد كه پيش من بيا، كارى پيش آمده است كه تو ناچار بايد در آن حاضر باشى. ابو بكر بيرون آمد و عمر اين خبر را به او داد و هر دو شتابان در حالى كه ابو عبيدة بن جراح هم همراهشان بود پيش انصار رفتند. ابو بكر شروع به سخن گفتن كرد و قرب مهاجران نسبت به پيامبر (ص) را ياد آور شد و گفت: آنان اولياء و عترت پيامبرند، و سپس گفت: ما اميران خواهيم بود و شما وزيران، هيچ مشورتى را بدون حضور شما انجام نخواهيم داد و هيچ كارى را بدون نظر شما امضاء و اجراء نمى‏ كنيم.

در اين هنگام حباب بن منذر بن جموح برخاست و چنين گفت: اى گروه انصار، كار فرماندهى خود را بر خويشتن نگهداريد كه مردم همگان در سايه شمايند و هيچ گستاخى نمى‏تواند بر خلاف شما گستاخى كند و نبايد هيچكس بدون راى شما كارى انجام دهد، كه شما اهل عزت و شوكتيد، شمارتان و ساز و برگتان بسيار است، شما اهل قدرت و شجاعتيد و مردم مى‏نگرند كه شما چه مى‏كنيد. 
بنابراين اختلافى پيدا مكنيد كه كارهايتان تباه شود و اگر اين گروه از پذيرش چيز ديگرى جز آنچه شنيديد خوددارى كردند، در آن صورت اميرى از ما و اميرى از ايشان خواهد بود.

عمر گفت: هيهات كه دو شمشير در نيامى نگنجد به خدا سوگند اعراب هرگز راضى نمى‏شوند كه شما را به اميرى خود برگزينند و حال آنكه پيامبرشان از غير شماست، و نيز عرب از اينكه افرادى عهده‏دار اميرى بر آنان شوند كه پيامبر هم از ايشان بوده است جلوگيرى و سركشى نخواهد كرد. چه كسى مى‏خواهد در مورد حكومت با ما ستيز كند و حال آنكه ما اولياء و افراد عشيره محمد (ص) هستيم جباب بن منذر گفت: اى گروه انصار دست نگهداريد و سخن اين مرد و يارانش را مشنويد كه بهره شما از اين كار را ببرند و اگر نپذيرفتند آنان را از اين سرزمين تبعيد كنيد كه شما براى اين امر از آنان سزاوارتريد و همانا با كمك شمشيرهاى شما مردم نسبت به اين دين گردن نهادند. من مرد كار آزموده و درخت بارور آنم، من پدر شيران و در خوابگاه و كنام شيرم، و به خدا سوگند اگر مى‏خواهيد آنرا به حال نخست برگردانيم.

عمر گفت: در اين صورت خدايت خواهد كشت، حباب گفت: نه كه خداوند ترا خواهد كشت. در اين هنگام ابو عبيدة گفت: اى گروه انصار، شما نخستين كسان بوديد كه اسلام را يارى داديد، نخستين كسان مباشيد كه تبديل و دگرگونى پديد آورند.در اين هنگام بشير بن سعد، پدر نعمان بن بشير، برخاست و گفت: اى گروه انصار، همانا كه محمد (ص) از قريش است و قوم او نسبت به او حق اولويت دارند و سوگند مى‏خورم كه خداوند مرا نبيند كه با ايشان بر سر اين كار ستيز كنم. 

ابو بكر گفت: اينك عمر و ابو عبيده حاضرند، با هر يك از اين دو كه مى‏خواهيد بيعت كنيد. آن دو گفتند: به خدا سوگند ما اميرى بر ترا عهده‏ دار نمى ‏شويم و تو برتر همه مهاجرانى و جانشين رسول خدا (ص) در نمازى- و نماز برترين اجزاى دين است- دست بگشاى تا با تو بيعت كنيم. و چون ابو بكر دست گشود كه آن دو بيعت كنند بشير بن سعد بر آن دو پيشى گرفت و با ابو بكر بيعت كرد. حباب بن منذر بر او بانگ زد كه اى بشير، چه ناشايسته كارى كردى آيا حسد بردى كه پسر عمويت [يعنى سعد بن عباده‏] امير شود اسيد بن حضير كه سالار اوسيان بود به اصحاب خود گفت: به خدا سوگند اگر شما بيعت نكنيد همواره براى خزرج بر شما فضيلت خواهد بود. و اوسيان برخاستند و با ابو بكر بيعت كردند.

به اين ترتيب آنچه كه سعد بن عباده و خزرجيان بر آن اتفاق كرده بودند درهم شكست و مردم از هر سو به بيعت كردن با ابو بكر روى آوردند، و سعد بن عباده را به خانه‏اش بردند و چند روز در خانه ماند. ابو بكر به او پيام فرستاد كه بيعت كند، سعد گفت: به خدا سوگند هرگز، تا آنكه تمام تيرهاى تركش خود را به شما بزنم و پيكان نيزه‏ام را خون آلوده كنم و با شمشير خود تا آنجا كه در فرمان من است به شما شمشير زنم و با افراد خانواده‏ام و كسانى كه از من پيروى كنند با شما جنگ كنم، و اگر جن و آدميان با شما متفق شوند تا گاهى كه به پيشگاه خداوند خود برده شوم با شما بيعت نخواهم كرد.

عمر به ابو بكر گفت: دست از سعد بر مدار تا بيعت كند، بشير بن سعد گفت: او لج كرده است و بيعت كننده با شما نخواهد بود مگر كشته شود و او كشته نخواهد شد مگر اينكه افراد خانواده‏اش و گروهى از خويشاوندانش كشته شوند، و رها كردن‏ او براى شما زيانى ندارد كه مردى تنهاست، و او را به حال خود رها كردند.

و همه سيره نويسان نوشته و روايت كرده‏اند كه چون پيامبر (ص) رحلت فرمود ابو بكر در خانه خود در سنح بود. عمر ميان مردم برخاست و گفت: پيامبر خدا (ص) نمرده است و نخواهد مرد تا دين او بر همه اديان پيروز شود و او حتما باز مى‏گردد و دست و پاى كسانى را كه شايعه مرگ او را پراكنده مى‏سازند قطع خواهد كرد، و اگر بشنوم مردى بگويد رسول خدا مرده است او را با شمشير خويش خواهم زد.

در اين هنگام ابو بكر آمد. پارچه را از چهره پيامبر (ص) كنار زد و گفت: پدر و مادرم فداى تو باد، در حال زندگى و مرگ پاك و پاكيزه بودى و به خدا سوگند كه هرگز خداوند دو بار طعم مرگ را به تو نمى‏ چشاند. آنگاه بيرون آمد و مردم بر گرد عمر بودند و او به آنان مى‏ گفت: پيامبر هرگز نمرده است و سوگند مى ‏خورد.

ابو بكر خطاب به عمر گفت: اى كسى كه سوگند مى‏خورى آرام بگير و پى كار خويش باش. آنگاه خطاب به مردم گفت: هر كس محمد (ص) را مى‏پرستيده همانا كه محمد مرده است و هر كس خدا را مى‏پرستيده و بندگى مى‏كرده است همانا خداوند زنده‏يى است كه نمى‏ميرد و خداوند متعال خطاب به پيامبر فرموده است: «همانا كه تو و آنان همگى خواهيد مرد» و نيز فرموده است: «اگر او بميرد يا كشته شود باز به دين جاهلى خود باز خواهيد گشت…». عمر مى‏گويد: به خدا سوگند چون اين آيات را شنيدم ديگر نتوانستم بر پاى بايستم و بر زمين افتادم و دانستم كه پيامبر (ص) رحلت فرموده است.

شيعه در اين باره سخن گفته است و اظهار داشته كه بى‏اطلاعى و كمى علم عمر تا آنجا بوده كه نمى‏دانسته است مرگ بر پيامبر (ص) رواست و او در اين مورد سرمشق و همچون ديگر پيامبران است، و خود عمر گفته است: چون ابو بكر اين آيات را تلاوت كرد يقين به مرگ پيامبر (ص) كردم، گويى قبلا هرگز اين آيات را نشنيده بودم، و اگر عمر قرآن مى‏دانست و درباره مرگ پيامبر (ص) اندكى مى‏انديشيد اين سخن را نمى‏گفت و كسى كه حال او بدينگونه است جايز نيست كه امام و پيشوا باشد.

قاضى عبد الجبار معتزلى كه خدايش رحمت كناد در كتاب المغنى فى اصول الدين‏به اعتراض شيعيان چنين پاسخ داده است كه عمر جواز و روا بودن مرگ پيامبر (ص) را نفى نكرده است و امكان آنرا نفى نكرده و منكر نشده است، ولى اين آيه و گفتار خداوند متعال را كه فرموده است: «اوست آن كس كه رسول خود را با هدايت و دين حق فرستاد تا او را بر همه اديان برترى و پيروزى دهد» تاويل كرد و گفت: چگونه ممكن است پيامبر بميرد و حال آنكه هنوز آن حضرت بر همه اديان برترى و پيروزى نيافته است ابو بكر در پاسخ او گفت: چون دين او بر اديان چيره شود چنان است كه خودش چيره شده باشد و به زودى دين او پس از مرگش چيره خواهد شد.

عمر گفتار خداوند متعال را كه مى‏فرمايد «آيا اگر بميرد» را بر تأخير آن از آن زمان تعبير كرده است، نه اينكه به كلى مرگ را از پيامبر نفى كند، وانگهى اگر كسى بعضى از احكام قرآنى را فراموش كرده باشد، دليل آن نيست كه از تمام قرآن بى‏اطلاع باشد، و اگر چنين مى‏بود لازم بود قرآن را كسى جز آنان كه همه احكام آنرا بشناسد حفظ نباشد، به همين دليل حفظ همه قرآن واجب نيست و اخلالى به فضل كسى وارد نمى‏كند. سيد مرتضى كه خدايش رحمت كناد در كتاب الشافى بر اين سخن قاضى اعتراض كرده و گفته است: مخالفت عمر در مسأله رحلت پيامبر (ص) از دو حال بيرون نيست، يا آنكه منكر مرگ آن حضرت در هر حال بوده است و اعتقاد داشته است كه به هيچ روى مرگ بر ايشان روا نيست، يا آنكه منكر مرگ پيامبر در آن حال بوده است و مى‏گفته است: از اين جهت كه هنوز بر همه اديان پيروز نشده است فعلا نبايد بميرد. اگر موضوع نخست باشد كه در آن هيچ عاقلى نمى ‏تواند انكار كند، زيرا دانستن اين كه مرگ براى همه افراد بشر است علم ضرورى است و براى رسيدن به اين علم نيازى به آياتى كه ابو بكر خوانده است نيست. و اگر موضوع دوم باشد، نخستين اعتراض اين است كه آياتى كه ابو بكر خوانده مناسب با آن نبوده است، زيرا عمر منكر مرگ پيامبر و روا بودن آن بر آن حضرت نبوده است، بلكه درباره هنگام آن معترض بوده است، وانگهى لازم بوده كه به ابو بكر بگويد: اين آيات دليلى بر رد گفته من نيست، زيرا من منكر جواز و ممكن بودن مرگ پيامبر نشده‏ام، بلكه وقوع آنرا در اين زمان درست ندانستم و آنرا براى آينده جايز مى‏ دانم،و اين آيات فقط دلالت بر جواز مرگ دارد، نه اينكه آنرا به حال معين و معلومى تخصيص دهد.

وانگهى چگونه اين شبهه دور از حقيقت از ميان همه خلق فقط به ذهن عمر خطور كرده است و او از كجا چنين پنداشته است كه پيامبر (ص) به زودى باز خواهد گشت و دست و پاى مردم را خواهد بريد و چگونه هنگامى كه فرياد مردم را بر مرگ پيامبر شنيد و اندوه خلق را ديد و متوجه شد كه در خانه بسته است و بانگ شيون زنان شنيده مى‏شود، اين شبهه از او دفع نشد و حال آنكه قراين ديگر هم در دست بود و محتاج به اين حرفها نبود.

از اين گذشته، اگر چنين شبهه ‏يى در عمر مى ‏بود، لازم بود آنرا در بيمارى پيامبر (ص)- هنگامى كه بى‏ تابى و بيم افراد خاندان ايشان را مى‏ديد و سخن اسامه، فرمانده لشكر، را مى‏شنيد كه مى‏گفت: من نمى‏توانم در حالى كه شما در اين وضع بيمارى هستيد حركت كنم و به ناچار از هر مسافرى كه مى‏آيد از حال شما بپرسم- بگويد كه مترسيد و بى‏تابى مكنيد و تو هم اى اسامه بيم مكن كه پيامبر (ص) اكنون نمى‏ ميرد، زيرا هنوز بر همه اديان پيروز نشده است. و سرانجام اين موضوع از احكام قرآن نيست كه بر فرض كسى آنرا نداند آن گونه كه قاضى عبد الجبار گفته است عذر عمر پذيرفته باشد.

و ما [ابن ابى الحديد] مى‏گوييم: قدر عمر برتر از اين است كه با آنچه از او در اين واقعه سر زده است معتقد باشد، ولى او همينكه دانست پيامبر (ص) رحلت فرموده است، از وقوع فتنه در مورد امامت و پيشوايى ترسيد كه مبادا گروهى از انصار يا ديگران بر آن دست يابند. همچنين ترسيد كه مسأله مرتد شدن و از دين برگشتن پيش آيد و در آن هنگام اسلام هنوز ضعيف بود و كاملا قدرت نيافته بود. و ترسيد انتقام و خونخواهى صورت گيرد و خونهايى بر زمين ريخته شود، زيرا بيشتر عرب به روزگار پيامبر (ص) مصيبت ديده بودند و ياران پيامبر گروهى از آنان را كشته بودند و در آن حال ممكن بود در پى فرصت باشند و شبيخون آورند. و به نظر او براى آرام كردن مردم مصلحت در آن بود كه چنان اظهار كند و بگويد پيامبر (ص) نمرده است و اين شبهه را در دل بسيارى از ايشان بيندازد و از شرارت آنان جلوگيرى كند و آن راسخن صحيحى تصور كنند و آنان را بدينگونه از ايجاد آشوب باز دارد و تصور كنند كه پيامبر (ص) نمرده است و همانگونه كه موسى (ع) از قوم خود غايب شده بود پيامبر هم غيبت كرده است. و به همين سبب بود كه عمر مى‏گفت: او از شما غيبت فرموده است، همانگونه كه موسى (ع) به ميقات رفته و غيبت كرده است و باز خواهد گشت و دستهاى قومى را كه شايعه مرگ او را پراكنده ساخته ‏اند خواهد بريد.

و نظير اين كلام در روحيه افراد اثر مى‏گذارد و از وقوع بسيارى از تصميم‏ها جلوگيرى مى‏كند. مگر نمى‏بينى كه چون در شهرى پادشاه مى‏ميرد در بسيارى از موارد در آن شهر تباهى و تاراج و آتش زدن صورت مى‏گيرد، و هر كس از كسى كينه‏يى در دل دارد سعى مى‏كند پيش از آنكه پايه‏هاى حكومت پادشاه بعد استوار شود با كشتن و زخمى كردن و تاراج اموال انتقام بگيرد، و اگر در آن شهر وزير دور انديشى باشد مرگ پادشاه را پوشيده مى‏دارد و گروهى را كه اين راز را فاش و شايعه پراكنى كنند زندانى مى‏كند و سياست سخت نسبت به آنان معمول مى‏دارد و خود چنين شايع مى‏كند كه پادشاه زنده است و فرمانهاى او روان است و همواره در اين مورد مواظبت مى‏كند تا پايه‏هاى حكومت پادشاه بعد استوار شود. عمر هم آنچه در اين مورد اظهار كرد براى نگهدارى دين و دولت بود تا آنكه ابو بكر- كه در سنح بود و آن منزل دورى از مدينه است- رسيد، و چون با ابو بكر پيوست قلبش قوى شد و بازويش استوار گرديد و اطاعت مردم و ميل ايشان نسبت به ابو بكر قطعى شد و عمر با حضور او احساس امنيت كرد كه ديگر حادثه‏يى پيش نخواهد آمد و تباهى و فسادى صورت نخواهد گرفت، از سخن و ادعاى خود دست برداشت و سكوت كرد، و مردم و مخصوصا مهاجران ابو بكر را دوست مى ‏داشتند.

در نظر شيعيان و هم در نظر ياران معتزلى ما جايز است كه آدمى سخنى به ظاهر دروغ براى مصالحى بگويد، بنابراين عيبى بر عمر نيست كه در آغاز سوگند بخورد كه پيامبر (ص) نمرده است و در گفتار بعدى او هم پس از آمدن ابو بكر و تلاوت آن آيات عيبى نيست كه بگويد گويا اين آيات را نشنيده‏ام يا اكنون يقين به مرگ پيامبر كردم و مقصودش از اين گفتار دوم محكم كردن گفتار اول است و به صواب بوده است، و بديهى است بسيار زشت و ناپسند بود كه بگويد: اين سخن را براى آرام كردن شما گفتم و از روى عقيده بيان نكردم. بنابر اين سخن نخست او صحيح و مناسب و سخن دومش صحيح‏تر و مناسب‏تر بوده است.

ابو بكر احمد بن عبد العزيز جوهرى در كتاب سقيفه از عمر بن شبه، از محمد بن منصور، از جعفر بن سليمان، از مالك بن دينار نقل مى‏كند كه مى‏گفته است: پيامبر (ص) ابو سفيان را براى جمع آورى زكات فرستاده بود. او هنگامى از آن كار برگشت كه پيامبر (ص) رحلت فرموده بود. در راه قومى او را ديدند و او اخبار را از ايشان پرسيد، گفتند: رسول خدا (ص) رحلت فرمود. ابو سفيان پرسيد: چه كسى پس از او به خلافت رسيد گفتند: ابو بكر، گفت: يعنى ابو فصيل گفتند: آرى، گفت: آن دو مستضعف- على و عباس- چه كردند همانا سوگند به كسى كه جان من در دست اوست بازوى آن دو را برخواهم افراشت ابو بكر احمد بن عبد العزيز مى‏گويد: راوى- يعنى جعفر بن سليمان- مى‏گفت: ابو سفيان چيز ديگرى هم گفت كه راويان آنرا حفظ نكردند و چون ابو سفيان به مدينه آمد گفت: تاراج و خروشى مى‏ بينم و مى‏ شنوم كه چيزى جز خون آنرا خاموش نمى‏ كند گويد: عمر با ابو بكر در اين باره سخن گفت و به او گفت: ابو سفيان آمده است و ما از شر او در امان نيستيم.آنچه را در دست ابو سفيان بود به خودش پرداختند كه ديگر آن سخن را نگفت و راضى شد. 

احمد بن عبد العزيز همچنين روايت مى‏كند كه چون با عثمان بيعت شد ابو سفيان گفت: اين خلافت نخست در خاندان تيم قرار گرفت و آنان كجا در خور اين كار بودند و سپس به خاندان عدى رسيد كه دور و دورتر بود، اينك به جايگاه خود بازگشت و در قرارگاه خود قرار گرفت و آنرا چون گوى ميان خود پاس دهيد.

احمد بن عبد العزيز گويد: مغيرة بن محمد مهلبى به من گفت: در مورد حديث فوق با اسماعيل بن اسحاق قاضى سخن گفتم و اينكه ابو سفيان به عثمان گفته است: پدرم فدايت گردد، ببخش و انفاق كن و چون ابو حجر مباش، و اى بنى اميه حكومت را ميان خود دست به دست بدهيد همچنان كه كودكان گوى را دست به دست مى‏دهند و به خدا سوگند كه نه بهشتى است و نه دوزخى- زبير هم در آن جلسه حضور داشت. عثمان به ابو سفيان گفت: دور شو ابو سفيان گفت: اى پسر جان مگر اينجا غريبه‏يى هست زبير صداى خود را بلند كرد و گفت: آرى و به خدا سوگند اين سخن تو را پوشيده‏ مى ‏دارم [ابو سفيان در آن روزگار چشمهايش بسيار ضعيف بوده است‏]- مغيرة بن محمد مهلبى مى‏ گويد: اسماعيل بن قاضى گفت: اين سخن ياوه است، گفتم: چرا گفت: من گفتن چنين سخنى از ابو سفيان را انكار نمى‏ كنم، ولى منكر اين هستم كه عثمان اين سخن را از او شنيده باشد و گردن او را نزده باشد احمد بن عبد العزيز همچنين مى‏گويد: ابو سفيان پيش على عليه السلام آمد و گفت: پست‏ترين و زبون‏ترين خانواده قريش را عهده‏دار خلافت كرديد، همانا به خدا سوگند اگر بخواهى مى‏توانم مدينه را براى جنگ با ابو بكر آكنده از لشكريان سواره و پياده كنم. على عليه السلام به او فرمود: چه مدت طولانى كه نسبت به اسلام و مسلمانان خيانت ورزيدى و هيچ زيانى نتوانستى به آنان برسانى، ما را نيازى به سواران و پيادگان تو نيست. 
اگر نه اين بود كه ابو بكر را شايسته براى اين كار مى‏بينيم او را به حال خود رها نمى‏ كرديم.

احمد بن عبد العزيز همچنين روايت مى‏كند، كه چون با ابو بكر بيعت شد، زبير و مقداد همراه گروهى از مردم پيش على (ع)، كه در خانه فاطمه (ع) بود، آمد و شد مى‏كردند و با يكديگر تبادل نظر مى‏ نمودند و كارهاى خود را بررسى مى‏ كردند، عمر بيرون آمد و به حضور فاطمه (ع) رسيد و گفت: اى دختر رسول خدا، هيچكس از خلق خدا براى ما محبوب‏تر از پدرت نبود و پس از مرگ او هيچكس چون تو در نظر ما نيست، با وجود اين به خدا سوگند اگر اين گروه در خانه تو جمع شوند براى من مانعى ندارد كه فرمان دهم اين خانه را بر آنان به آتش بكشم و بسوزانم، و چون عمر از خانه فاطمه (ع) بيرون آمد آن گروه آمدند و فاطمه (ع) به آنان گفت: مى‏دانيد كه عمر اينجا آمد و براى من سوگند خورد كه اگر شما به اين خانه بياييد آنرا بر شما آتش خواهد زد و به خدا سوگند چنين مى‏بينم كه او سوگند و تهديد خود را انجام خواهد داد، بنابر اين با خوشى و سلامت از خانه من برويد. آنان ديگر به خانه فاطمه (ع) برنگشتند و رفتند و با ابو بكر بيعت كردند.

احمد بن عبد العزيز و مبرد در كتاب الكامل از عبد الرحمان بن عوف نقل كرده‏اند كه گفته است: در بيمارى ابو بكر كه به مرگش انجاميد براى عيادتش رفتم و سلام دادم و پرسيدم حالش چگونه است. او نشست، من گفتم: خدا را شكر كه سلامتى، گفت: با اينكه مرا سالم مى‏بينى، ولى دردمندم و شما گروه مهاجران هم براى من گرفتارى ايجاد كرده‏ايد كه با اين دردمندى و بيمارى همراه است، من براى شما عهدى براى پس از خود قرار دادم و بهترين شما را در نظر خودم برگزيدم، ولى هر يك از شما باد در بينى انداخت به اين اميد كه حكومت از او باشد. چنين ديديد كه دنيا به شما روى آورده است و به خدا سوگند پرده‏هاى ابريشم و متكاهاى ديبا و تشكهاى پشم آذربايجانى براى خواب نيمروزى خود فراهم آورده‏ايد، گويا شما را براى پروار شدن به چرا بسته‏اند، و حال آنكه به خدا سوگند اگر يكى از شما را بدون آنكه بر او اجراى حدى لازم باشد پيش ببرند و گردنش را بزنند برايش بهتر از آن است كه در هوى و هوس دنيا شناور گردد، و شما فردا نخستين گمراهان خواهيد بود كه از راه مستقيم به چپ و راست منحرف مى‏شويد و مردم را از پى مى‏ كشيد. 

اى راهنماى راه ستم كردى و حال آنكه دو راه بيش نيست، يا سپيده دمان و روشنايى، يا شبانگاه و تاريكى. عبد الرحمان به ابو بكر گفت: با اين كسالت خود بسيار سخن مگو كه ترا ناراحت نكند، به خدا سوگند تو فقط قصد خير كردى و دوست تو هم نيت خير دارد و مردم هم دو گروهند: گروهى كه با تو هم عقيده‏اند و آنان با تو ستيزى نخواهند داشت و گروهى كه موافق نيستند، آنان هم رأى خود را بر تو عرضه مى‏ دارند.

ابو بكر آرام گرفت و اندكى سكوت كرد و عبد الرحمان گفت: چيز مهمى بر تو نمى‏بينم و خدا را شكر، دنيا هم ارزشى ندارد و به خدا سوگند ما ترا فقط شخص صالح و مصلحى مى‏دانيم. ابو بكر گفت: من فقط بر سه كار كه انجام داده‏ام متاسفم كه دوست مى‏دارم اى كاش انجام نداده بودم و بر سه كار كه انجام ندادم و دوست مى‏دارم كه اى كاش انجام داده بودم و سه چيز را دوست مى‏داشتم كه از پيامبر (ص) بپرسم و نپرسيدم.

اما آن سه كار كه انجام دادم و دوست دارم كه اى كاش انجام نداده بودم، اينهاست: دوست مى‏دارم اى كاش در خانه فاطمه (ع) را نمى‏گشودم و آنرا به حال‏خود مى‏ گذاشتم هر چند براى جنگ بسته شده بود. دو ديگر آنكه دوست مى‏دارم اى كاش روز سقيفه بنى ساعده اين كار را بر گردن يكى از آن دو مرد يعنى عمر يا ابو عبيدة مى‏نهادم و او امير مى‏بود و من وزير بودم، و ديگر آنكه دوست دارم هنگامى كه فجاءة را پيش من آوردند اى كاش او را در آتش نمى‏سوزاندم و او را با شمشير كشته يا آزاد كرده بودم.

اما آن سه كار كه نكردم و دوست مى‏دارم كه اى كاش انجام داده بودم، اينهاست: دوست دارم آن روزى كه اشعث را پيش من آوردند گردنش را مى‏زدم و چنين به نظر مى‏رسد كه او هيچ فتنه و شرى را نمى‏بيند مگر آنكه در آن يارى مى‏كند. دو ديگر آنكه دوست دارم روزى كه خالد را به جنگ با از دين برگشتگان فرستادم خودم در ذو القصه مى‏ماندم و اگر مسلمانان پيروز نمى‏شدند پشتيبان آنان بودم، و سه ديگر آنكه دوست مى‏داشتم هنگامى كه خالد را به شام گسيل داشتم عمر را هم به عراق مى‏فرستادم و هر دو دست چپ و راست خويش را در راه خدا مى‏ گشادم.

اما سه چيزى كه دوست دارم اى كاش در آن موارد از پيامبر (ص) مى‏ پرسيدم اينهاست: نخست اينكه از پيامبر مى‏ پرسيدم خلافت از آن كيست و با آنان ستيزه و مخالفت نمى‏ كرديم، و دوست داشتم از آن حضرت مى ‏پرسيدم كه آيا براى انصار در آن سهمى هست، و ديگر آنكه دوست مى ‏داشتم از پيامبر (ص) درباره ميراث عمه و دختر خواهر مى ‏پرسيدم كه در نفس خود در اين مورد احساس نياز مى‏كنم. و در نامه مشهور معاويه به على عليه السلام چنين آمده است: و گذشته‏ ات را فرا يادت مى ‏آورم كه روزى كه با ابو بكر صديق بيعت شد همسر فرو نشسته و از پاى افتاده ‏ات را شبانه بر خرى سوار مى‏كردى و هر دو دست تو در دستهاى پسرانت حسن و حسين بود و هيچيك از شركت كنندگان در جنگ بدر و اهل سابقه را رها نكردى مگر آنكه آنان را به بيعت با خود فرا خواندى و همراه‏ همسرت در حالى كه دو پسر خود را نيز همراه داشتيد نزد آنان رفتى و از ايشان بر ضد يار رسول خدا يارى خواستى و از آنان جز چهار يا پنج تن به تو پاسخ مثبت ندادند و به جان خودم سوگند كه اگر بر حق مى‏بودى پاسخت مى‏دادند، ولى تو ادعاى باطلى كردى و سخنى گفتى كه شناخته شده نبود و آهنگ چيزى كردى كه فراهم نمى ‏شود. و اگر هر چه را فراموش كنم اين سخنت را به ابو سفيان فراموش نمى‏ كنم. 
كه چون ترا تحريك كرد و به هيجان آورد گفتى: اگر چهل تن كه داراى عزمى استوار باشند از ميان ايشان بيابم، با اين گروه جنگ و ستيز خود را آغاز و بر پا مى‏ كنم.

گرفتارى و فتنه مسلمانان از تو براى بار اول نيست و ستم تو بر خلفا چيز تازه و نويى نيست. ما تمام اين نامه و آغاز آنرا به هنگام شرح نامه‏ هاى على عليه السلام خواهيم آورد.

ابو بكر احمد بن عبد العزيز جوهرى از ابو المنذر و هشام بن محمد بن سائب از پدرش، از ابو صالح، از ابن عباس نقل مى‏كند كه مى‏گفته است: ميان عباس و على كدورت خاطر بود، آنچنان كه از يكديگر دورى مى‏كردند، ابن عباس على را ديدار كرد و گفت: اگر مى‏خواهى يك بار ديگر عمويت را ببينى پيش او بيا كه خيال نمى‏كنم پس از آن ديگر او را ببينى. على فرمود: تو جلو برو و براى من اجازه بگير. 
من زودتر از او رفتم و اجازه گرفتم، اجازه داد و على (ع) وارد شد و آن دو يكديگر را در آغوش كشيدند، و على (ع) شروع به بوسيدن دست و پاى عباس كرد و مى‏فرمود: عمو جان از من راضى شو كه خداى از تو راضى شود، و عباس گفت: به طور قطع از تو راضى شدم.

عباس سپس گفت: اى برادر زاده، در سه مورد رأيى به تو عرضه داشتم كه نپذيرفتى و در آن موارد سرانجام ناخوش ديدى، اينك براى مورد چهارم رأيى به تو عرضه مى‏دارم كه اگر بپذيرى چه بهتر و گرنه همان را خواهى يافت كه در مواردپيش از آن يافتى. على (ع) گفت: عمو جان آن موارد كدام بوده است عباس گفت: در بيمارى پيامبر (ص) به تو اشاره كردم كه از ايشان بپرسى اگر حكومت از ماست به ما عطا فرمايد و اگر حكومت از ديگران است در مورد ما به آنان سفارش كند، و تو گفتى: مى‏ترسم كه اگر پيامبر ما را از آن منع فرمايد، پس از رحلت آن حضرت، ديگر هيچكس آنرا به ما ندهد. آن گذشت و چون پيامبر (ص) رحلت فرمود، ابو سفيان بن حرب همان ساعت پيش ما آمد و ما هر دو پيشنهاد كرديم تا با تو بيعت كنيم و به تو گفتم: دست بگشاى تا من و اين پير مرد با تو بيعت كنيم كه اگر ما با تو بيعت كنيم هيچكس از افراد خاندان عبد مناف از بيعت با تو خوددارى نمى‏كند، و چون قريش با تو بيعت كند هيچكس از اعراب از بيعت با تو خوددارى نخواهد كرد، در پاسخ ما گفتى: اينك سرگرم تجهيز پيكر پاك پيامبريم و حال آنكه در مورد خلافت بيمى نداريم. و چيزى نگذشت كه از سقيفه بنى ساعده بانگ تكبير شنيدم، و به من گفتى: عمو جان اين چيست گفتم: اين همان چيزى است كه ترا به پذيرفتن آن دعوت كرديم و نپذيرفتى، و گفتى: سبحان الله مگر ممكن است گفتم: آرى، گفتى: آيا باز نمى‏گردد گفتم: مگر ممكن است چنين چيزى برگردد سپس هنگامى كه عمر زخم خورد، به تو گفتم: خود را در شورى داخل مكن كه اگر از آنان كناره‏گيرى ترا مقدم خواهند داشت و اگر خود را همسنگ آنان قرار دهى خود را بر تو مقدم مى‏دارند، نپذيرفتى و با آنان در آن شركت كردى و نتيجه‏اش آن بود كه ديدى.

و من اينك براى بار چهارم رأيى به تو عرضه مى‏دارم كه اگر آنرا بپذيرى پذيرفته‏اى و گرنه همان بر تو خواهد رسيد كه در موارد پيش رسيده است، و آن اين است كه من چنين مى‏بينم كه اين مرد- يعنى عثمان- شروع به كارهايى كرده است كه به خدا سوگند گويى هم اكنون مى‏بينم كه اعراب از هر سو به طرفش مى‏آيند و او در خانه‏اش همانگونه كه شتر نر را مى‏كشند كشته خواهد شد. به خدا سوگند اگر اين كار صورت پذيرد و تو در مدينه باشى، مردم ترا ملزم به آن مى‏كنند، و چون چنين شود به چيزى از حكومت دست نمى‏يابى مگر پس از شرى كه در آن خيرى نخواهد بود.

عبد الله بن عباس مى‏گويد: روز جنگ جمل- در حالى كه طلحه كشته شده بود و مردم كوفه در دشنام دادن و عيب گرفتن بر طلحه زياده روى كردند- من به حضور على (ع) رسيدم، فرمود: همانا به خدا سوگند هر چند درباره طلحه چنين‏ مى‏ گويند، اما او آنچنان بود كه آن شاعر جعفى گفته است: «جوانمردى كه هر گاه توانگر و بى‏نياز است [براى خير و بهره رساندن‏] توانگرى او را به دوستانش نزديك مى‏سازد و فقر و نيازمندى [براى اينكه اسباب زحمت دوستان نباشد] او را از آنان دور مى‏سازد.» على (ع) سپس فرمود: به خدا سوگند گويى عمويم به حوادث، از پس پرده نازكى مى‏نگريست، و به خدا سوگند به چيزى از اين حكومت نرسيدم، مگر پس از شرى كه خيرى همراه آن نيست.

همچنين ابو بكر احمد بن عبد العزيز جوهرى، از حباب بن يزيد، از جرير بن مغيره نقل مى‏كند كه مى‏گفته است: خواسته سلمان و زبير و انصار اين بود كه پس از پيامبر (ص) به على (ع) بيعت كنند، و چون با ابو بكر بيعت شد سلمان گفت: اگر چه به مرد آگاهى دست يافتيد و آزمايشى كرديد، ولى كان و معدن اصلى را گم كرديد.

همو مى‏ گويد: ابو زيد عمر بن شبه، از على بن ابى هاشم، از عمرو بن ثابت، از حبيب بن ابى ثابت نقل مى‏كند كه مى‏گفته است: سلمان در آن روز گفت: آرى، در مورد اينكه سالخورده را برگزيديد راه شما صحيح بود، ولى از روى خطا اهل بيت پيامبر خود را برنگزيديد و حال آنكه اگر خلافت را در ايشان قرار مى‏داديد حتى دو نفر هم با شما مخالفت نمى‏كردند و همانا از نعمت آن به وفور بهرمند مى‏ شديد.

همو از عمر بن شبه، از محمد بن يحيى نقل مى‏كند كه مى‏گفته است: غسان بن عبد الحميد براى ما نقل كرد كه چون مردم درباره خوددارى على عليه السلام از بيعت با ابو بكر بسيار سخن گفتند و ابو بكر و عمر بر او در اين مورد سخت گرفتند، مادر مسطح بن اثاثة آمد و كنار گور پيامبر (ص) ايستاد و چنين سرود: «كارها و خبرها و گرفتاريهاى گوناگونى صورت مى‏گيرد كه اگر تو حضور مى‏داشتى در آن باره اينهمه سخن گفته نمى‏شد. ما ترا بدانگونه از دست داديم كه زمين باران پر بركت را از دست دهد و كارهاى قوم تو مختل شد،بيا و حضور داشته باش و از آنان غايب مباش.» ابو بكر احمد بن عبد العزيز جوهرى مى‏گويد: ابو زيد عمر بن شبه، از ابراهيم بن منذر، از ابن وهب، از ابن لهيعة، از ابو الاسود براى ما نقل مى‏ كرد كه گروهى از مردان قريش و مهاجران در مورد اينكه بيعت با ابو بكر بدون مشورت صورت گرفت خشمگين شدند و از جمله على و زبير هم خشم گرفتند و در حالى كه با خود سلاح داشتند در خانه فاطمه (ع) متحصن شدند. عمر همراه گروهى كه اسيد بن حضير و سلمة بن سلامة بن وقش هم همراهشان بودند- و اين دو تن از خاندان عبد الاشهل هستند- به سوى خانه فاطمه (ع) آمدند. فاطمه (ع) فرياد بر آورد و آنان را به خدا سوگند داد. آنان شمشير على و زبير را گرفتند و به ديوار زدند و شكستند، سپس عمر آن دو را از خانه بيرون كشيد و برد تا بيعت كنند، آنگاه ابو بكر برخاست و براى مردم عذر و بهانه آورد و گفت: بيعت با من كارى همراه با شتاب بود و ناگهانى صورت گرفت و خداوند شر آن را كفايت فرمود، وانگهى من از بروز فتنه ترسيدم و به خدا سوگند كه من بر آن حريص نبودم و هيچگاه بر آن طمع نبسته بودم و اينك كار بزرگى را بر گردن من نهاده‏اند كه مرا يارا و توان آن نيست و دوست مى‏دارم كه اى كاش قوى‏ترين افراد به جاى من عهده ‏دار آن مى‏ بود.

و شروع به عذرخواهى از مردم كرد و مهاجران عذر او را پذيرفتند و على و زبير هم گفتند: ما خشمگين نشديم مگر در اين مورد كه مشورتى صورت نگرفت و گرنه ابو بكر را سزاوارترين مردم براى آن مى‏دانيم، او يار غار است و سالخوردگى او را احترام مى‏گذاريم، و پيامبر (ص) در حالى كه زنده بود او را مأمور به امامت در نماز بر مردم فرمود.

ابو بكر جوهرى، با اسناد ديگرى كه آورده است، مى‏گويد: ثابت بن قيس بن شماس هم همراه كسانى بود كه با عمر به خانه فاطمه (ع) آمدند، و اين ثابت از قبيله بنى حارث است. او همچنين روايت مى‏كند كه محمد بن مسلمه هم همراهشان بوده و همو شمشير زبير را شكسته است.

ابو بكر جوهرى مى‏گويد: يعقوب بن شيبة، از احمد بن ايوب، از ابراهيم بن سعد، از ابن اسحاق، از زهرى، از عبد الله بن عباس نقل مى‏كند كه مى‏گفته است: به هنگام بيمارى پيامبر (ص) على (ع) از حضور ايشان بيرون آمد. مردم پرسيدند كه اى‏ابا حسن پيامبر (ص) چگونه صبح فرموده است و حالش چون است فرمود: سپاس خدا را كه بهبودى يافته است. گويد: عباس دست على را در دست گرفت و گفت: اى على تو پس از سه روز ديگر ستمديده خواهى شد، سوگند مى‏خورم كه نشان مرگ را در چهره پيامبر ديدم و من نشان مرگ را در چهره‏هاى فرزندان عبد المطلب مى‏شناسم. اينك پيش رسول خدا برو و درباره خلافت سخن بگو كه اگر از آن ماست بدانيم و به ما اعلام فرمايد و اگر در غير ما قرار دارد نسبت به ما سفارش فرمايد.

على گفت: اين كار را نمى‏ كنم، به خدا سوگند اگر امروز پيامبر (ص) ما را از آن منع فرمايد، پس از آن ديگر مردم آنرا به ما نمى ‏دهند. گويد: پيامبر (ص) همان روز رحلت فرمود.

ابو بكر جوهرى مى‏گويد: مغيرة بن محمد مهلبى از حفظ خود و عمر بن شبه از. يكى از كتابهاى خود با اسنادى كه به ابو سعيد خدرى مى‏رساند از قول براء بن عازب چنين نقل مى‏كرد كه مى‏گفته است: من همواره دوستدار بنى هاشم بودم و چون پيامبر (ص) رحلت فرمود ترسيدم كه قريش خلافت را از ميان بنى هاشم در ربايد و چنان شدم كه شخص شيفته و سرگردان و شتابزده مى‏ شود.  

سپس مطالبى را از براء بن عازب نقل مى‏كند كه ما آنها را در آغاز اين كتاب خود ضمن شرح اين سخن على (ع) كه فرموده است: «همانا به خدا سوگند، فلان جامه خلافت را پوشيد…»، آورده‏ايم، در دنباله آن چنين افزوده است كه براء مى‏گفته است: همچنان خود خورى مى‏كردم و چون شب فرا رسيد به مسجد رفتم، و چون وارد مسجد شدم يادم آمد كه آنجا همواره آواى تلاوت قرآن پيامبر (ص) را مى‏ شنيدم.

از آنجا دلتنگ شدم و به فضاى بيرون مسجد، يعنى فضاى بنى بياضة رفتم و تنى چند را ديدم كه آهسته با يكديگر سخن مى‏ گويند و چون من نزديك ايشان رسيدم سكوت كردند. من از آنجا برگشتم، ايشان مرا شناخته بودند و من آنان را نشناختم، مرا پيش خود فرا خواندند، نزديك رفتم، مقداد بن اسود و عبادة بن صامت و سلمان فارسى و ابو ذر و حذيفه و ابو الهيثم بن التيهان را ديدم، و در آن حال حذيفه به آنان مى‏ گفت:

به خدا سوگند آنچه به شما گفتم خواهد شد و به خدا سوگند كه به من دروغ گفته نشده است و من دروغ نمى‏گويم، و آنان مى‏خواستند انتخاب خليفه و حكومت را به شورايى از مهاجران واگذارند.

حذيفه گفت: بياييد پيش ابى بن كعب برويم. او هم آنچه كه من مى‏دانم مى‏داند. براء مى‏گويد: به سوى خانه ابى بن كعب رفتيم و بر در خانه زديم. او پشت در آمد و پرسيد: شما كيستيد مقداد با او سخن گفت. ابى پرسيد: چه مى‏خواهيد مقداد گفت: در را باز كن كه كار بزرگتر از آن است كه از پس در توان گفت. گفت: من در خانه خود را نمى‏گشايم و به خوبى مى‏دانم براى چه چيزى آمده‏ايد، گويا مى‏خواهيد در مورد اين بيعتى كه صورت گرفته است تبادل نظر كنيد. گفتيم: آرى، گفت: آيا حذيفه ميان شماست گفتيم: آرى، گفت: سخن همان است كه او گفته است، و به خدا سوگند من در خانه خود را نمى‏گشايم و از خانه بيرون نمى‏آيم تا آنچه مى‏خواهد واقع شود، و همانا آنچه پس از آن واقع خواهد شد از اين بدتر است و به پيشگاه خداوند شكايت بايد برد.

گويد: و چون اين خبر به اطلاع ابو بكر و عمر رسيد، به ابو عبيدة بن جراح و مغيرة بن شعبه پيام دادند كه رأى و چاره چيست مغيره گفت: راه اين است كه عباس را ملاقات كنيد و براى او در اين كار بهره‏يى قرار دهيد كه براى او و فرزندانش باشد و از سوى على آسوده شويد و براى شما در نظر مردم بر على حجت باشد كه عباس به شما گرايش پيدا كرده است. آنان حركت كردند و در شب دوم وفات پيامبر (ص) پيش عباس رفتند. آنگاه خطبه ابو بكر و سخن عمر و پاسخى را كه عباس به آنان داده است آورده و ما اين موضوع را در جزء اول اين كتاب آورديم.

ابو بكر جوهرى همچنين مى‏گويد: احمد بن اسحاق بن صالح، از عبد الله بن عمر، از حماد بن زيد، از يحيى بن سعيد، از قاسم بن محمد نقل مى‏كند كه چون پيامبر (ص) رحلت فرمود، انصار پيش سعد بن عباده جمع شدند، ابو بكر و عمر و ابو عبيده هم آنجا حاضر شدند. حباب بن منذر گفت: بايد اميرى از ما و اميرى از شما باشد، و اى قوم به خدا سوگند ما در مورد اميرى شما رشگ و همچشمى نداريم، ولى بيم آنرا داريم كه پس از شما كسانى به اميرى برسند كه ما پسران و پدران و برادران ايشان را كشته‏ايم. عمر بن خطاب گفت: اگر چنان شد، در صورتى كه توانا باشى قيام خواهى كرد. در اين هنگام ابو بكر سخن گفت و گفت: مااميران خواهيم بود و شما وزيران و اين كار ميان ما به تساوى خواهد بود، چون دو لپه باقلا، و با ابو بكر بيعت شد و نخستين كس كه با او بيعت كرد بشير بن سعد، پدر نعمان بن بشير بود.

و چون مردم بر گرد ابو بكر جمع شدند و بيعت او استوار شد، اموالى ميان زنان مهاجر و انصار بخش كرد و سهم يكى از زنان خاندان عدى بن نجار را همراه زيد بن ثابت براى او فرستاد. آن زن پرسيد: اين چيست گفت: مالى است كه ابو بكر ميان زنان تقسيم كرده است. آن زن گفت: آيا با دادن رشوه مى‏خواهيد از دين خود رشوه بگيرم نه، به خدا سوگند از او چيزى نمى‏پذيرم و آنرا پيش ابو بكر باز فرستاد. 
من اين خبر را از كتاب السقيفه ابو بكر جوهرى در سال ششصد و ده هجرى بر ابو جعفر يحيى بن محمد علوى حسينى معروف به ابن ابى زيد كه نقيب بصره بود خواندم، خدايش رحمت كناد، گفت: پيش بينى و تشخيص حباب بن منذر درست بود، زيرا همان چيزى كه از آن بيم داشت، روز حره فرا رسيد و انتقام خون مشركان كشته شده در جنگ بدر را از انصار گرفتند.

نقيب كه خدايش رحمت كناد به من گفت: پيامبر (ص) هم بر اهل و فرزند خود از همين وضع بيم داشت، زيرا او مردم را مصيبت زده كرده بود و مى‏دانست كه اگر بميرد و تنها دخترش و فرزندان او را به صورت رعيت و مردم عادى باقى بگذارد، آنان زير دست حاكمان به خطر بزرگى مى‏افتند، و به همين منظور بود كه مكرر پايه‏ هاى حكومت را براى پسر عمويش پس از خود استوار مى‏فرمود تا شايد خون على (ع) و فرزندانش محفوظ بماند، و اگر آنان حاكم بودند، خون و جانشان محفوظتر از آن بود كه رعيت و زير دست حاكم ديگرى باشند، ولى قضا و قدر با آن حضرت يار نبود و كار چنان شد كه شد و كار فرزند زادگان او به آنجا كشيد كه خود مى‏ دانى.

ابو بكر احمد بن عبد العزيز [جوهرى‏] مى‏گويد: يعقوب بن شيبة با اسنادى كه آنرا به طلحة بن مصرف مى‏رساند نقل مى‏كند كه مى‏گفته است: به هذيل بن شرحبيل گفتم: مردم مى‏گويند پيامبر (ص) وصيت فرمود و على را وصى خود قرار داد، گفت:

آيا ابو بكر خود را امير وصى رسول خدا قرار مى‏دهد ابو بكر بسيار دوست مى‏داشت كه در آن مورد به عهدى از پيامبر دست يابد و تسليم آن شود و مهار آنرا بر بينى خود نهد.

مى‏ گويم: دو شيخ حديث يعنى محمد بن اسماعيل بخارى و مسلم بن حجاج قشيرى در كتاب صحيح خود از طلحة بن مصرف نقل كرده ‏اند كه گفته است: از عبد الله بن ابى اوفى پرسيدم: آيا پيامبر (ص) وصيت نفرموده است گفت: نه، گفتم: چگونه است كه وصيت كردن براى مسلمانان مقرر شده است و به پيامبر (ص) هم فرمان داده شده كه وصيت فرمايد و با وجود اين وصيت نفرموده باشد گفت: پيامبر (ص) به توجه و اجراى دستورهاى قرآن وصيت فرمود. طلحة بن مصرف مى‏گويد: سپس ابن ابى اوفى گفت: ابو بكر چنان نبود كه بر وصى رسول خدا فرمانروايى كند، بلكه بسيار دوست مى‏داشت كه در اين مورد فرمانى از پيامبر بيابد و بر آن گردن نهد و لگام آنرا بر بينى خود ببندد. همچنين همين دو شيخ در دو صحيح خود از عايشه روايت مى‏كنند و مى‏گويند: در حضور عايشه گفته شد: كه پيامبر (ص) وصيت فرموده است، عايشه گفت: چه هنگامى وصيت كرده است و چه كسى اين سخن را مى‏گويد گفتند: چنين مى‏گويند، گفت: آخر چه كسى مى‏گويد پيامبر (ص) به سينه و گلوى من تكيه داده بود، طشت خواست كه ادرار كند، ناگاه به يك سو افتاد و درگذشت و من حتى متوجه مرگ او نشدم. همچنين در هر دو صحيح [مسلم و بخارى‏] از ابن عباس نقل شده كه مى‏گفته است: اى واى از روز پنجشنبه و چه روز پنجشنبه‏يى بود ابن عباس سپس چندان گريست كه اشكهايش شنها را خيس كرد، ما گفتيم: اى ابن عباس در پنجشنبه چه اتفاقى افتاده است گفت: در آن روز بيمارى و درد پيامبر (ص) سخت شد و فرمود: نامه‏يى بياوريد تا براى شما بنويسم و پس از من هرگز گمراه نشويد.

حاضران با يكديگر ستيز كردند، پيامبر فرمودند: ستيزه و بگو و مگو در حضور من سزاوارنيست، گوينده‏يى گفت: پيامبر را چه شده است آيا هذيان مى‏گويد از او بپرسيد چه مى‏خواهد. و همينكه خواستند سخن خود را تكرار كنند، پيامبر فرمود: رهايم كنيد، كه آنچه من در آنم بهتر از چيزى است كه شما در آنيد، و سپس سه دستور صادر فرمود و گفت: مشركان را از جزيرة العرب بيرون كنيد، و به نمايندگان قبايل همانگونه كه جايزه مى‏دادم جايزه دهيد. درباره دستور سوم از ابن عباس پرسيدند، گفت: نمى‏دانم كه آيا در آن باره سخنى نفرمود، يا چيزى فرمود و من آنرا فراموش كرده ‏ام.

همچنين در دو صحيح [بخارى و مسلم‏] از ابن عباس كه خدايش رحمت كناد نقل شده است كه چون پيامبر (ص) محتضر شد، در خانه، تنى چند از جمله عمر بن خطاب حضور داشتند. پيامبر (ص) فرمود: بياييد تا براى شما نامه‏يى بنويسم كه پس از آن گمراه نشويد، عمر گفت: درد و بيمارى بر پيامبر غلبه پيدا كرده است، قرآن پيش شماست و كتاب خدا ما را بسنده است. برخى از حاضران گفتند چنين است و برخى گفتند نه و اختلاف پيدا كردند، و همچنان برخى مى‏گفتند: كاغذ بياوريد تا براى شما نامه‏يى بنويسد كه پس از او هرگز گمراه نشويد، و برخى مى‏گفتند: سخن درست همان است كه عمر مى‏گويد، و چون در محضر پيامبر ياوه سرايى و اختلاف بسيار كردند، پيامبر (ص) به آنان فرمود: برخيزيد، و برخاستند، و ابن عباس مى‏گفته است: مصيبت و تمام مصيبت در اين بوده است كه مانع آن شدند تا پيامبر آن نامه را براى شما بنويسد.

ابو بكر احمد بن عبد العزيز جوهرى مى‏گويد: احمد بن اسحاق بن صالح، از عبد الله بن عمر بن معاذ، از ابن عون، از قول مردى از بنى زريق براى من نقل كرد كه عمر در آن روز كه با ابو بكر بيعت شد، در حالى كه دامن به كمر زده بود و پيشاپيش ابو بكر مى‏دويد، بانگ برداشته بود كه همانا مردم با ابو بكر بيعت كردند. گويد: در اين هنگام ابو بكر آمد و بر منبر رسول خدا نشست و حمد و ثناى خدا را بجا آورد و سپس چنين گفت: همانا من عهده‏دار ولايت بر شما شدم و بهترين و گزينه‏ترين شما نيستم، ولى قرآن نازل شده و سنت تنظيم يافته است و آموختيم و دانستيم كه زيرك‏ترين زيركان پرهيزگارانند و ابله‏ترين ابلهان تباهكاران.

و همانا قوى‏ترين شما در نظر من ناتوان است، تا هنگامى كه حق او را بگيرم و ضعيف‏ترين شما در نظر من نيرومند است تا هنگامى كه حق را از او بگيرم. اى مردم همانا كه من از سنتها پيروى كننده ‏ام‏ و نو آور نخواهم بود، هر گاه نيكى كردم مرا يارى دهيد و چون به كژى گراييدم مرا راست كنيد. ابو بكر جوهرى مى‏گويد: ابو زيد عمر بن شبه از احمد بن معاويه، از نضر بن شميل، از محمد بن عمرو، از سلمة بن عبد الرحمان نقل مى‏كند كه چون ابو بكر بر منبر نشست، على عليه السلام و زبير و گروهى از بنى هاشم در خانه فاطمه بودند. عمر پيش آنان آمد و گفت: سوگند به كسى كه جان من در دست اوست، يا بايد براى بيعت بيرون آييد، يا آنكه اين خانه را بر شما آتش مى‏زنم زبير در حالى كه شمشير خود را كشيده بود از خانه بيرون آمد، مردى از انصار و زياد بن لبيد با او گلاويز شدند و شمشير را از دست زبير بيرون كشيدند.

ابو بكر همچنان كه بر منبر بود فرياد بر آورد و گفت: شمشير را به سنگ بكوبيد. ابو عمرو بن حماس گويد: من آن سنگ را كه نشانه ضربت شمشير زبير بر آن بود ديدم و گفته مى‏شد كه اين نشانه كوبيدن شمشير زبير بر سنگ است.

سپس ابو بكر گفت: آنان را رها كنيد، خداوند به زودى آنان را خواهد آورد. گويد: پس از آن آنان پيش ابو بكر رفتند و با او بيعت كردند. 
ابو بكر جوهرى مى‏گويد: در روايت ديگرى آمده است كه سعد بن ابى وقاص هم همراه آنان در خانه فاطمه (ع) حاضر بود و مقداد بن اسود هم حضور داشت و آنان با يكديگر قرار گذاشته بودند كه با على (ع) بيعت كنند. عمر آنجا آمد تا خانه را بر ايشان آتش زند، زبير با شمشير به سوى عمر بيرون آمد و فاطمه (ع) از خانه بيرون آمد و مى‏گريست و فرياد مى‏زد، و از مردم خواست از آن كار باز ايستند، و گفتند: ما در مورد كار خيرى كه مردم بر آن اتفاق كرده‏اند، ستيزى نخواهيم كرد، [بلكه‏] ما جمع شده‏ايم تا قرآن را در يك نسخه جمع كنيم. سپس آنان هم با ابو بكر بيعت كردند و كار جريان يافت و مردم آرام گرفتند.

ابو بكر جوهرى مى‏گويد: ابو زيد عمر بن شبه از ابو بكر باهلى، از اسماعيل بن مجالد، از شعبى نقل مى‏كند كه مى‏گفته است: ابو بكر پرسيد: زبير كجاست گفتند: پيش على است و شمشير بر دوش آويخته است، ابو بكر گفت: اى عمر برخيز، اى خالد بن وليد برخيز، برويد و آن دو را پيش من بياوريد. آن دو رفتند، عمر وارد خانه شد وخالد بر در خانه ايستاد، عمر به زبير گفت: اين شمشير چيست گفت: ما با على بيعت مى‏كنيم. عمر شمشير را از دست زبير بيرون كشيد و آنرا به سنگ زد و شكست و سپس دست زبير را گرفت و او را بلند كرد و به سوى خالد برد و گفت: اى خالد مواظبش باش و خالد او را گرفت. سپس عمر به على گفت: برخيز و با ابو بكر بيعت كن، على (ع) درنگ كرد و بر زمين نشسته بود، عمر دست او را گرفت و گفت برخيز و او از برخاستن خوددارى فرمود، او با زور على (ع) را كشيد و همانگونه كه با زبير رفتار كرده بود رفتار كرد و چون فاطمه (ع) ديد كه با آن دو چگونه رفتار مى‏شود، بر در حجره ايستاد و فرمود: اى ابو بكر، چه زود بر اهل بيت رسول خدا هجوم و حمله آورديد به خدا سوگند تا هنگامى كه خدا را ديدار كنم با عمر سخن نخواهم گفت.

گويد: پس از آن ابو بكر به حضور فاطمه رفت و براى عمر شفاعت كرد و از فاطمه (ع) خواست از عمر خشنود شود و فاطمه (ع) از او خشنود شد. ابو بكر جوهرى مى‏گويد: ابو زيد از محمد بن حاتم، از حرامى، از حسين بن زيد، از جعفر بن محمد، از پدرش، از ابن عباس نقل مى‏كند كه مى‏گفته است: عمر از كنار على (ع) گذشت و على همراه ابن عباس نشسته بود، عمر سلام كرد، آن دو پرسيدند: كجا مى‏روى گفت: به مزرعه خويش در ينبع مى‏ روم. على (ع) فرمود: آيا با تو همراه شويم گفت: آرى، على (ع) به ابن عباس فرمود: برخيز و همراهش باش.

ابن عباس مى‏ گويد: عمر دست در دست من داد و انگشتهايش را وارد انگشتانم كرد و براه افتاد، و چون بقيع را پشت سر نهاديم گفت: اى ابن عباس به خدا سوگند كه اين خويشاوند تو پس از رحلت رسول خدا (ص) شايسته‏ ترين و سزاوارترين افراد به خلافت بود، جز اينكه ما از دو چيز بر او ترسيديم. ابن عباس مى‏گويد: عمر به گونه‏يى سخن گفت كه چاره‏يى جز پرسيدن آن دو علت نداشتم. پرسيدم: اى امير المومنين آن دو چه بود گفت: بر كمى سن او و محبت او نسبت به خاندان عبد المطلب ترسيديم.

ابو بكر [جوهرى‏] مى ‏گويد: ابو زيد از هارون بن عمر با اسنادى كه آنرا به‏ابن عباس مى‏رساند براى من نقل كرد كه مردم در شب جابية از اطراف عمر پراكنده شدند و هر كس با دوست خود حركت مى‏كرد. من همان شب ضمن راه با عمر برخوردم و با او به گفتگو پرداختم، و او پيش من گله گزارى كرد كه چرا على از همراهى با او خوددارى فرموده است. من گفتم: مگر على علت آنرا براى تو نگفت و معذرت نخواست گفت: چرا، گفتم: عذر او موجه است. عمر گفت: اى ابن عباس، نخستين كس كه شما را از حكومت باز داشت ابو بكر بود و قوم شما خوش نمى‏داشتند كه براى خاندان شما نبوت و خلافت با هم جمع شود، گفتم: اى امير المومنين، سبب آن چيست مگر خير به آنان نمى‏رسيد گفت: چرا، ولى اگر آنان شما را به خلافت بر مى‏گزيدند بر فخر و شرف شما نسبت به ايشان افزوده مى‏ شد.

ابو بكر [جوهرى‏] همچنين مى‏گويد: ابو زيد از عبد العزيز بن خطاب از على بن هشام كه اسناد خود را به عاصم بن عمرو بن قتاده مى‏رساند نقل مى‏كرد كه على عليه السلام عمر را ديد و از او پرسيد: ترا به خدا سوگند آيا پيامبر (ص) ترا به جانشينى خود گماشته است عمر گفت: نه، على گفت: بنابر اين تو و دوست تو [ابو بكر] چه مى‏كنيد عمر گفت: اما دوست من كه درگذشته و به راه خود رفته است، و اما من به زودى خلافت را از گردن خود بر مى‏دارم و بر گردن تو مى‏نهم، على فرمود: خداوند بينى كسى را كه بخواهد ترا از آن بيرون كشد بر خاك بمالد و ببرد نه، مقصودم اين نبود، ولى خداوند مرا علم و نشانه هدايت قرار داده است و چون بر كار قيام كنم هر كس با من مخالفت كند گمراه خواهد بود.

ابو بكر [جوهرى‏] همچنين از ابو زيد، از هارون بن عمر، از محمد بن سعيد بن فضل، از پدرش، از حارث بن كعب، از عبد الله بن ابى اوفى خزاعى نقل مى‏كند كه مى‏گفته است: خالد بن سعيد بن عاص از كارگزاران پيامبر (ص) در يمن بود و پس از رحلت آن حضرت به مدينه آمد و در آن هنگام مردم با ابو بكر بيعت كرده بودند.

خالد پيش ابو بكر نرفت و چند روزى از بيعت با او خوددارى كرد و حال آنكه مردم بيعت كرده بودند. خالد پيش بنى هاشم رفت و گفت: شما ظاهر و باطن جامعه و جامه زيرين و رويى آن و تنه اصلى عصا هستيد نه پوسته نازك آن، و چون شما راضى شويد ما راضى خواهيم بود و چون شما خشم گيريد ما خشمگين خواهيم شد. اينك‏به من بگوييد كه آيا شما با اين مرد بيعت كرده‏ايد گفتند: آرى، گفت: آيا با كمال ميل و خشنودى همه شما گفتند: آرى، گفت: اينك كه شما بيعت كرده‏ايد من هم راضى هستم و بيعت مى ‏كنم، به خدا سوگند اى بنى هاشم شما درختان سر كشيده و داراى ميوه‏ هاى پاكيزه‏ايد.

سپس با ابو بكر بيعت كرد. سخنان او به اطلاع ابو بكر رسيد و به آن توجهى نكرد و در دل نگرفت و چون ابو بكر خالد بن سعيد را به فرماندهى لشكرى كه به شام گسيل داشت گمارد، عمر به او گفت: آيا خالد را به فرماندهى مى‏گمارى و حال آنكه بيعت خود را از تو باز داشت و به بنى هاشم آن سخنان را گفت وانگهى از يمن مقدار بسيارى نقره و بندگان و غلامان سياه و زره و نيزه با خود آورده است و من از مخالفت او در امان نيستم. و بدينگونه ابو بكر از فرماندهى او منصرف شد و ابو عبيدة بن جراح و يزيد بن ابى سفيان و شرحبيل بن حسنة را به فرماندهى گماشت.

و بدان كه اخبار و روايات در اين مورد به راستى بسيار است، و هر كس در آن تأمل كند و انصاف دهد، خواهد دانست كه در مورد خلافت نص صريح و قطعى كه در آن شك و ترديد و احتمال را راه نباشد وجود ندارد، و آنچنان نيست كه اماميه مى‏پندارند، زيرا شيعيان مى‏ گويند كه پيامبر (ص) در مورد خلافت على عليه السلام نص صريح و روشن و آشكارى فرموده است كه غير از نص روز غدير و خبر منزلت و اخبار ديگر مشابه آن دو است- كه از طريق عامه و ديگران هم روايت شده است- بلكه پيامبر (ص) در مورد خلافت و امارت على (ع) بر مومنان تصريح فرموده و مسلمانان را فرمان داده است كه در آن مورد بر او سلام دهند، و مسلمانان چنان كردند، و مى‏ گويند: پيامبر (ص) در موارد بسيارى براى مسلمانان تصريح فرموده است كه على پس از او خليفه است و به آنان فرمان داده است كه از او شنوايى و فرمانبردارى داشته باشند. و براى شخص منصف، هنگامى كه جريان بعد از وفات پيامبر (ص) را مى‏شنود، هيچ ترديدى باقى نمى ‏ماند و به طور قطع مى‏داند كه چنين نصى وجود نداشته است. البته در نظر نفوس و عقول، چنين چيزى هست كه در آن مورد تعريضو تلويح و كنايه وجود داشته است و گفتارى غير صريح و حكمى غير قطعى بوده است و شايد پيامبر (ص) را چيزى كه خود مى‏دانسته و مصلحتى كه رعايت مى‏فرموده يا آگاهى از آينده كه به اذن خداوند متعال داشته است از اين كار باز داشته است.

اما موضوع خوددارى على عليه السلام از بيعت و بيرون كشيدن او از خانه- بدانگونه كه صورت گرفته است- را رجال حديث و سيره نويسان آورده‏اند. و ما هم آنچه را كه ابو بكر جوهرى در اين مورد آورده بود آورديم و او از رجال حديث و از افراد ثقه و مورد اعتماد است، و البته كسان ديگرى هم غير از او نظير اين مطالب را بيرون از حد شمار آورده ‏اند.

اما كارهاى زشت و سبكى كه شيعه نقل كرده‏اند از قبيل فرستادن قنفذ به خانه فاطمه (ع) و اينكه او با تازيانه چنان آن حضرت را زده است كه در بازويش همچون دملى متورم شده بوجود آمده و اثرش تا هنگام مرگ باقى بوده است، و اينكه عمر، فاطمه (ع) را ميان در و ديوار فشرده است و آن حضرت فرياد بر آورده است كه اى پدر جان، و كودكى را كه در شكم داشته مرده سقط كرده است و برگردن على عليه السلام ريسمان افكنده و او را كه از حركت خوددارى مى‏ فرموده است مى ‏كشيده ‏اند و فاطمه (ع) پشت سرش آه و فرياد بر مى‏ آورده است و دو پسرش حسن و حسين همراه آن دو مى‏ گريسته ‏اند، و چون على را به حضور آوردند از او خواستند بيعت كند و او خوددارى كرد و به كشتن تهديدش كردند و فرمود: در اين صورت بنده خدا و برادر رسول خدا را خواهيد كشت و گفتند: بنده خدا را آرى، ولى برادر رسول خدا را نه، و على (ع) هم آنان را روياروى متهم به نفاق كرد كه صحيفه ‏يى نوشته و اتفاق كرده‏اند ناقه پيامبر (ص) را در شب عقبه رم دهند، هيچيك در نظر اصحاب ما اصل و اساسى ندارد و هيچكس از ايشان، آنرا ثابت نكرده و اهل سنت هم اين امور را نه روايت كرده و نه مى‏ شناسند و چيزى است كه شيعه در نقل آن منفرد است.

موضوع عمر و بن العاص 

پس از اينكه على (ع ) از جنگ بصره آسوده و در كوفه ساكن شد، نامه يى به معاويه نوشت و او را به بيعت دعوت كرد و نامه را همراه جرير بن عبدالله بجلى فرستاد.  او نامه را براى معاويه به شام آورد كه چون آنرا خواند از آنچه در آن بود سخت اندوهگين شد و درباره پاسخ آن همه گونه انديشه كرد و جرير بن عبدالله را براى پاسخ نامه چندان معطل كرد تا بتواند با گروهى از شاميان در مورد مطالبه خون عثمان ، مذاكره كند؛ آنان به معاويه پاسخ مثبت دادند و او را مطمئن ساختند. معاويه دوست مى داشت از كسان بيشترى تقاضاى پشتيبانى كند و در اين مورد با برادر خويش ، عتبة بن ابى سفيان ، مشورت كرد. او گفت : از عمرو عاص يارى بخواه كه از كسانى است كه زيركى و راءى او را مى شناسى ، ولى توجه داشته باش كه او از عثمان به هنگامى كه زنده بود كناره گيرى كرد و طبيعى است كه از فرماندهى تو بيشتر كناره گيرى خواهد كرد؛ مگر اينكه براى دين او بهايى گران تعيين شود كه به زودى آنرا خواهد فروخت و او مردى دنيادار است .

معاويه براى عمرو عاص چنين نوشت :
اما بعد كار على و طلحه و زبير چنان شد كه به تو خبر رسيده است ، اينك از سويى مروان بن حكم همراه تنى چند از مردم بصره پيش ما آمده است و از سوى ديگر جرير بن عبدالله بجلى درباره بيعت كردن با على پيش ما آمده است . اينك دل به تو بسته ام ، پيش من بيا تا درباره امورى با تو گفتگو كنم كه به خواست خداوند مصلحت سرانجام آنرا از دست ندهى .

چون اين نامه به دست عمرو رسيد با دو پسرش عبدالله و محمد رايزنى كرد و به آن دو گفت : راءى شما چيست ؟ عبدالله گفت : انديشه و راءى من اين است كه رسول خدا (ص ) رحلت فرمود و از تو راضى بود، همچنين دو خليفه پس از او؛ و عثمان هم كشته شد در حالى كه تو از او غايب و در حال انزوا بودى ، اكنون هم در خانه خود آرام بگير كه ترا خليفه نخواهند كرد، و افزون از اين نخواهد بود كه از اطرافيان و حواشى معاويه خواهى شد، آن هم براى اندك مدتى از دنياى بى ارزش ، و ممكن است به زودى هر دو هلاك شويد، ولى در عقاب آن برابر خواهيد بود. پسر ديگرش محمد گفت : راءى من اين است كه تو پيرمرد و شيخ قريشى و فرمانرواى آنى و اگر اين كار استوار شود و تو از آن غافل باشى كار تو كوچك خواهد شد؛ اينك به جماعت شاميان ملحق شو و يكى از قدرتهاى آن باش و خون عثمان را مطالبه كن كه به زودى بنى اميه بر اين كار قيام خواهند كرد.

عمرو گفت : اى عبدالله ، تو مرا به چيزى فرمان دادى كه براى دين من بهتر است و تو اى محمد مرا به چيزى فرمان دادى كه براى دنياى من بهتر است ، و من بايد در اين موضوع بنگرم و چون شب فرا رسيد او صداى خويش را بلند كرد و در حالى كه افراد خانواده اش مى شنيديد اين ابيات را خواند:

اين شب من با اندوههاى فرا رسيده دراز شد و با ياد خولة كه چهره زنان جوان را رخشان مى سازد. همانا پسرند از من خواسته است كه به ديدارش ‍ بروم و اين كارى است كه در آن ريشه هاى خطرناك نهفته است … 

عبدالله پسر عمرو پس از شنيدن اين ابيات گفت : اين شيخ كوچ كرد و رفت . در اين هنگام عمرو عاص غلام خود وردان را كه مردى زيرك و كار آزموده بود خواست و نخست به او گفت : اى وردان ! بار و بنه را ببند و باز كن ، و سپس گفت : بارها را پياده كن و باز كن ، و باز گفت : ببند، و اندكى بعد گفت : باز كن . وردان گفت : اى ابو عبدالله !مگر حواست پرت شده است ؟! همانا اگر بخواهى مى توانم به تو خبر دهم كه در دل تو چه مى گذرد، عمرو گفت : بگو، و واى بر تو آنچه دارى بياور! وردان گفت : هم اكنون دنيا و آخرت در دل تو با يكديگر معركه و ستيز دارند و تو با خود مى گويى : آخرت بدون دنيا همراه معاويه است و در دنيا عوضى براى آخرت نيست ، و تو ميان آن دو و انتخاب يكى از ايشان سرگردانى . عمرو گفت : آرى خدا بكشدت ! درباره آنچه كه در دل من است هيچ خطا نكردى ، اينك اى وردان راءى تو چيست ؟ گفت : راءى من اين است كه در خانه خود بنشينى ، اگر اهل دين پيروز شدند از تو بى نياز نخواهند بود. عمرو عاص گفت : اينك عرب رفتن مرا پيش ‍ معاويه آشكار خواهد ساخت و حركت كرد و اين اشعار را مى خواند:

خدا وردان و انديشه او را بكشد؛ سوگند به جان خودت ، وردان آنچه را در دل بود آشكار ساخت . چون دنيا خويش را عرضه داشت من هم با حرص – درون به آن روى آوردم و در سرشتها سخن خلاف گفتن نهفته است . دلى عفت و پارسايى مى كند و بر دل ديگرى آز پيروز مى شود و مرد هنگامى كه گرسنه باشد گل و خاك مى خورد. اما على فقط دين است ، دينى كه دنيا با آن انباز نيست و حال آنكه آن يكى دنيا و پادشاهى را داراست ….

عمرو عاص حركت كرد و پيش معاويه آمد و دانست كه معاويه نيازمند به اوست ، در عين حال او را به ظاهر از خود دور مى كرد و هر كدام نسبت به ديگرى مكر مى ورزيد.

روزى كه عمرو عاص پيش معاويه آمد، معاويه به او گفت : اى ابو عبدالله !ديشب سه خبر ناگهانى رسيده است كه راه ورود و خروج آن مسدود است . عمرو پرسيد: آنها چيست ؟ معاويه گفت : يكى اينكه محمد بن ابى حذيفة در زندان مصر شكسته و خود و يارانش گريخته اند و او از بلاهاى اين دين است . دو ديگر آنكه قيصر با جماعت روميان براى حمله و چيرگى بر شام حركت كرده است ، و سه ديگر آنكه على وارد كوفه شده است و براى حركت به سوى ما آماده مى شود.

عمرو گفت : هيچيك از اينها كه گفتى بزرگ نيست . اما پسر ابو حذيفة ، اين چه موضوعى است كه مردى نظير ديگران و همراه افرادى شبيه خود خروج كند!مردى را به سوى او گسيل مى دارى كه او را بكشد يا اسيرش ‍ گيرد و پيش تو آورد، و بر فرض كه جنگ كند زيانى به تو نمى رساند. اما براى قيصر، هدايا و ظرفهايى سيمين و زرين بفرست و از او تقاضاى صلح كن كه او به پذيرش صلح ، با شتاب پاسخ مثبت مى دهد. اما على ، به خدا سوگند اى معاويه اعراب ترا با او در هيچ چيز برابر و قابل مقايسه نمى دانند؛ او را در جنگ بهره و فنونى است كه براى هيچيك از افراد قريش ‍ فراهم نيست و او سالار است و صاحب چيزى است كه در آن قرار دارد، مگر اينكه تو نسبت به او ظلم و ستم روا دارى . اين گفتگو در روايت نصر بن مزاحم از قول محمد بن عبيدالله همين گونه آمده است .

نصر بن مزاحم همچنين از عمر بن سعد نقل مى كند كه مى گفته است : معاويه به عمرو عاص گفت : اى ابوعبدالله ، من ترا فرا خوانده ام كه به جنگ و جهاد با اين مرد بر وى كه از فرمان خداوند سر پيچى كرده و ميان وحدت مسلمانان شكاف پديد آورده است و خليفه را كشته و فتنه آشكار كرده است و جماعت را پراكنده ساخته و پيوند خويشاوندى را بريده است . عمرو پرسيد: آن مرد كيست ؟ معاويه گفت : على است . عمرو گفت : به خدا سوگند اى معاويه ، تو و على چون دو لنگه بار مساوى نيستيد، ترا سابقه و هجرت او نيست و نه افتخار مصاحبت و ارزش جهد او را دارى و نه علم و فقه او را، و به خدا سوگند علاوه بر اين او را در جنگ بهره و فنونى است كه براى هيچكس جز او فراهم نيست ؛ من هم قابل مقايسه با تو نيستم كه از لطف خدا عهده دار احسان و ايستادگى پسنديده در راه اسلام بوده ام و براى من چه چيزى مقرر ميدارى كه از تو درباره جنگ با على پيروى كنم ؟ معاويه گفت : هر چه خودت مى گويى . گفت : بايد مصر را در اختيار و تيول من قرار دهى . معاويه از پذيرش اين تقاضا خوددارى كرد.

نصر بن مزاحم مى گويد: در روايتى كه كس ديگرى غير از عمر بن سعد در اين مورد آورده ، آمده است كه در پى اين گفتگو معاويه به عمرو عاص ‍ گفت : اى ابو عبدالله !من خوش ندارم و براى تو شايسته نمى بينم كه اعراب بگويند تو براى خواسته هاى دنيايى در اين كار در آمدى . عمرو گفت : اين حرفها را رها كن و آزادم بگذار. معاويه گفت : من اگر بخواهم به تو وعده و آرزو دهم و ترا فريب دهم مى توانم اين كار را انجام دهم . عمرو گفت : نه ، به خدايى خدا سوگند كه نسبت به كسى مثل من خدعه نمى شود كه من زيرك تر از اين هستم . معاويه گفت : نزديك من بيا كه سخنى در گوش تو گويم . عمرو گوش خود را نزديك برد تا معاويه راز خود را بگويد. معاويه گوش او را به دندان گزيد و گفت : همين يك نوع خدعه بود! مگر در اين خانه كسى را مى بينى ؟ هيچكس جز من و تو در اين خانه نيست !يعنى اگر بخواهم مى توانم ترا همين جا بكشم .

شيخ ما ابوالقاسم بلخى كه خدايش رحمت كناد مى گويد: اين سخن عمرو عاص كه به معاويه گفته است : اين حرفها را رها كن . نه تنها كنايه ، بلكه تصريح به الحاد و بى دينى است : يعنى اين سخن را رها كن كه اصلى ندارد و اعتقاد به آخرت و اينكه آنرا نبايد با خواسته هاى دنيايى فروخت از خرافات است .

ابوالقاسم بلخى كه خدايش رحمت كناد همچنين گفته است : عمرو بن عاص همواره ملحد بوده و هيچگاه در الحاد و بى دينى خود ترديد نكرده است و هميشه زنديق بوده و معاويه هم مانند او بوده است ، و براى استهزاء و شوخى پنداشتن احكام اسلامى همين حديث راز گويى ميان ايشان كه روايت شده است بسنده است . معاويه گوش عمرو را گاز مى گيرد؛ مى بينيد روش عمرو چيست و اين روش چگونه و كجا قابل مقايسه با اخلاق على عليه السلام و سختگيرى او در راه خداوند و احكام اوست و با وجود اين آن دو تن بر على (ع )، حالت شوخ بودنش را عيب مى كردند و خرده مى گرفتند!

نصر بن مزاحم مى گويد: در اين هنگام عمرو اين ابيات را سرود:
اى معاويه ، به سادگى دين خود را به تو نمى بخشم و در قبال آن از تو به دنيا نمى رستم . بنگر كه چگونه بايد رفتار كنى ؛ اگر مصر را به من ارزانى مى دارى كه سودى سرشار برم ، در آن صورت در قبال آن پيرى را در اختيار خود مى گيرى كه سود و زبان مى رساند….
شيخ ما ابو عثمان جاحظ مى گويد: هواى دل عمرو عاص در پى مصر بود زيرا كه خودش آنرا در سال نوزدهم هجرت گشوده بود و آن به روزگار حكومت عمر بود؛ و به سبب بزرگى مصر در نفس خود و اهميت آن در سينه اش و اطلاعى كه از بزرگى و اموال آن داشت به نظرش مهم نمى آمد كه آنرا بهاى دين خود قرار دهد و اين موضوع در آخرين مصرع ابيات فوق گنجانيده شده و معنى گفتار اوست كه مى گويد:و من به آنچه كه تو آنرا باز مى دارى ، از دير باز شيفته و آزمندم .

نصر بن مزاحم مى گويد: معاويه به عمرو عاص گفت : اى ابو عبدالله ، مگر نمى دانى كه مصر هم مثل عراق است .!گفت : آرى ، ولى توجه داشته باش كه مصر، هنگامى براى من خواهد بود كه خلافت براى تو باشد، و خلافت فقط وقتى براى تو فراهم است كه بر على در عراق غلبه كنى .

گويد: مردم مصر قبلا كسانى را فرستاده و فرمانبردارى خود را از على عليه السلام اظهار داشته بودند.
در اين هنگام عتبة بن ابى سفيان برادر معاويه پيش او آمد و گفت : آيا راضى نيستى كه اگر خلافت براى تو استوار و صاف شود در قبال پرداخت مصر عمرو عاص را براى خود بخرى ! اى كاش كه بر شام هم چيره نشده بودى . معاويه گفت : اى عتبه ، امشب را پيش ما بگذران ، و چون شب فرا رسيد عتبه صداى خود را چنان بلند كرد كه معاويه بشنود و اين ابيات را خواند:اى كسى كه از شمشير بيرون نكشيده جلوگيرى مى كنى ، همانا به پارچه هاى خز و ابريشم تمايل پيدا كرده اى . آرى ، گويى بره گوسپند نورسى هستى كه ميان دو پستان قرار دارد و هنوز پشم او را نچيده اند … 

گويد: چون معاويه سخن عتبه را شنيد، كسى پيش عمرو عاص گسيل داشت و او را خواست كه چون آمد مصر را به او بخشيد عمرو گفت : خداوند در اين مورد براى من بر تو گواه است ! معاويه گفت : آرى ، خداوند گواه تو بر من خواهد بود، اگر خداوند كوفه را براى ما بگشايد؛ و عمرو گفت : خداوند بر آنچه ما مى گوييم گواه و كار گزار است .

عمرو عاص از پيش معاويه بيرون آمد، دو پسرش بدو گفتند: چه كردى ؟ گفت : مصر را در تيول ما قرار داد. آن دو گفتند: مصر در مقابل پادشاهى عرب چه ارزشى دارد! عمرو گفت : اگر مصر شكم شما را سير نمى كند، خداوند هرگز شكمتان را سير نفرمايد!
گويد: معاويه در مورد اعطاى مصر به عمرو عاص نامه يى نوشت و ضمن آن اين جمله را گنجاند كه به شرط آنكه شرط اطاعت و فرمانبردارى را نشكند و عمرو نوشت : به شرط آنكه اطاعت و فرمانبردارى موجب شكستن اين شرط نباشد و بدينگونه هر يك نسبت به ديگرى مكر ورزيد.

مى گويم : اين دو عبارت را ابو العباس محمد بن يزيد مبرد در كتاب الكامل خويش آورده ولى تفسير نكرده و توضيح نداده است  و توضيح اين عبارت چنين است كه معاويه به دبير گفت : بنويس به شرط آنكه شرط اطاعت و فرمانبردارى را نشكند، و بدينگونه مى خواست از عمرو عاص ‍ اقرار بگيرد كه با او بيعت كرده است بر فرمانبردارى مطلق و بدون هيچ قيد و شرط، و اين نوعى فريب و حيله بوده است ؛ و اگر عمرو اين را مى پذيرفت براى معاويه اين حق باقى مى ماند كه از عقيده و عمل خود در مورد بخشيدن مصر به عمرو برگردد، ولى براى عمرو عاص اين حق باقى نمى ماند كه در آن صورت از فرمانبردارى دست بر دارد و به معاويه بگويد اكنون كه او از اعطاى مصر خوددارى مى كند او هم اطاعت نمى كند، و مقتضاى اين شرط آن بود كه اطاعت از معاويه در هر حال بر او واجب است ، چه مصر را به او تسليم كند و چه تسليم نكند؛ و چون عمرو عاص ‍ متوجه آن شد، دبير را از نوشتن آن جمله باز داشت و به او گفت : بنويس ‍ به شرط آنكه فرمانبردارى ، موجب شكستن اين شرط نباشد و مقصودش اين بود كه از معاويه اقرار بگيرد كه اگر از او اطاعت كند اين اطاعت موجب نشود كه معاويه از شرط تسليم مصر به او منصرف شود و اين هم حيله و فريب عمرو عاص نسبت به معاويه بود كه او را از هر گونه مكر در مورد اعطاى مصر به عمرو عاص باز مى داشت .

نصر بن مزاحم مى گويد: عمرو عاص را پسر عمويى خردمند از بنى سهم بود كه چون عمرو با آن نامه شادمان برگشت ، او تعجب كرد و گفت : اى عمرو، آيا به من نمى گويى كه از اين پس با چه انديشه يى ميان قريش زندگى مى كنى ؟ دنياى كس ديگرى را آرزو كردى و در مقابل آن دين خود را فروختى و دادى ! آيا تصور مى كنى مردم مصر كه خود كشندگان عثمانند آن سرزمين را به معاويه تسليم مى كنند؟ آن هم در حالى كه على زنده باشد! و آيا تصور نمى كنى بر فرض كه آن سرزمين در اختيار معاويه قرار گيرد مى تواند آنرا با نكته يى كه در اين نامه گنجانيده از تو پس بگيرد؟ عمرو عاص گفت : اى برادر زاده ، فرمان در دست خداوند است و در دست على معاويه نيست ، آن جوان اين ابيات را خواند:اى هند، اى خواهر پسران زياد!همانا كه عمرو گرفتار سخت ترين سرزمينها شد… 

عمرو عاص به او گفت : اى برادرزاده ، اگر در حضور على بودم خانه ام گنجايش مرا داشت ، ولى اينك من در حضور معاويه هستم . جوان گفت : اگر تو نخواهى به معاويه بپيوندى ، او هرگز به تو نمى پيوندد و ترا نمى خواهد؛ ولى تو طالب دنياى معاويه اى و او طالب دين تو است . اين سخن به اطلاع معاويه رسيد و به جستجوى آن جوان بر آمد و او گريخت و به على عليه السلام پيوست و موضوع را براى او گفت ، على (ع ) شاد شد و او را به خويشتن نزديك ساخت .

گويد: مروان به اين سبب خشمگين شد و گفت : چه شده است كه كسى مرا اينچنين خريدارى نمى كند كه عمرو را؟ معاويه گفت : اى مروان ، همه اين مردان براى تو خريده مى شوند. و چون به اميرالمومنين على (ع ) خبر رسيد كه معاويه چه كرده است اين ابيات را خواند:شگفتا، كارى بسيار زشت شنيدم كه دروغ بستن بر خداوند است و موى را سپيد مى گرداند، گوش هوش را مى دزدد و بينش را مى پوشاند، و اگر احمد (ص ) از آن آگاه شود راضى نخواهد بود. و آن اين است كه وصايت را قرين كسى سازند كه ابتر است و رسول خدا را سرزنش كننده بود و نفرين شده است كه با گوشه چشمش مى نگرد…

نصر بن مزاحم مى گويد: و چون آن عهدنامه نوشته شد، معاويه به عمرو عاص گفت : اينك راءى تو چيست ؟ گفت : همان راءى نخست را كه گفتم عمل كن . معاويه مالك بن هبيره كندى را در تعقيب و جستجوى محمد بن ابى حذيفة فرستاد كه به او رسيد و او را كشت و سپس هدايايى براى قيصر گسيل داشت و با او قرار داد صلح گذاشت . معاويه سپس به عمرو گفت : اينك درباره على چه راءيى دارى ؟ گفت : در آن خير مى بينم ، همانا كه براى بيعت خواستن از تو بهترين مردم عراق ، از پيش بهترين مردم در نظر همگان آمده است ؛ و اگر از مردم شام بخواهى كه اين بيعت را رد كنند خطرى بزرگ خواهد بود، و سالار شاميان شرحبيل بن سمط كندى است و او دشمن جرير است كه او را پيش تو فرستادند، اينك به او پيام بده تا بيايد و افراد مورد اعتماد خود را آماده كن كه ميان مردم شايع كنند على عثمان را كشته است و بديهى است كه بايد شايع كنندگان اين خبر، اشخاص مورد احترام و پسند شرحبيل باشند، و همين ادعا و شايعه تنها چيزى است كه مردم شام را براى آنچه كه تو دوست مى دارى جمع مى كند، و اگر اين كلمه در دل شرحبيل بنشيند هرگز و با هيچ چيز از دلش بيرون نمى رود.

معاويه به شرحبيل نامه نوشت كه جرير بن عبدالله براى موضوعى بس ‍ زشت و بزرگ از سوى على پيش ما آمده است ، زودتر اينجا بيا.
معاويه ، يزيد بن اسد و بسر بن ارطاة و عمرو بن سفيان و مخارق بن حارث زبيدى و حمزة بن مالك و حابس بن سعد طايى را فرا خواند و ايشان رؤ ساى قبايل قحطان و يمن و اشخاص مورد اعتماد و خواص ياران معاويه و پسر عموهاى شرحبيل بن سمط بودند؛ معاويه به آنان فرمان داد كه با شرحبيل ديدار كنند و به او بگويند كه على عثمان را كشته است .

چون نامه معاويه به شرحبيل كه در حمص بود رسيد با اهل يمن مشورت كرد و آنان گونه گون راءى دادند، و عبدالرحمان بن غنم ازدى كه از ياران و داماد شوهر خواهر معاذبن جبل و فقيه ترين مردم شام بود برخاست و گفت : اى شرحبيل بن سمط از آن هنگام كه هجرت كرده اى  تا امروز خداوند همواره خير بر تو افزوده است و تا گاهى كه سپاسگزارى از سوى مردم قطع نشود افزودن خير و نعمت از سوى خداوند قطع نمى شود و خداوند نعمتى را كه بر قومى ارزانى فرموده دگرگون نمى سازد مگر آنگاه كه در نفسهاى خود دگرگونى پديد آورند، اينك به معاويه چنين القاء كرده اند كه على عثمان را كشته است و معاويه هم به همين منظور ترا خواسته است .

بر فرض كه على عثمان را كشته باشد، اينك مهاجران و انصار كه بر مردم حاكمند با او بيعت كرده اند و اگر على عثمان را نكشته باشد به چه مناسبت سخن معاويه را تصديق مى كنى ؟ اينك خويشتن و قوم خود را به هلاك ميفكن و بر فرض كه خوش ندارى بهره آن دوستى با على را فقط جرير داشته باشد، خودت پيش على برو و از سوى ناحيه شام ، خود و قومت با او بيعت كن . شرحبيل از پذيرفتن هر پيشنهادى ، جز رفتن پيش ‍ معاويه ، خوددارى كرد. در اين هنگام عياض ثمالى كه مردى زاهد و پارسا بود براى شرحبيل اين ابيات را نوشت :اى شرحبيل ، اى پسر سمط!همانا كه تو با ابراز دوستى نسبت به على به هر كارى كه مى خواهى مى رسى . اى شرحبيل ، همانا كه شام فقط سرزمين تو است و در آن نام آورى جز تو نيست و سخن اين گمراه كننده قبيله فهر معاويه را رها كن ؛ همانا كه پسر هند براى تو خدعه يى انديشيده كه تو براى ما، به شومى ، كشنده ناقه صالح باشى …

گويد: و چون شرحبيل پيش معاويه آمد، معاويه به مردم دستور داد به ديدارش روند و بزرگش شمارند. و چون به حضور معاويه رفت ، معاويه نخست حمد و ثناى خدا را بر زبان آورد و سپس گفت : اى شرحبيل !همانا جرير بن عبدالله پيش ما آمده است و ما را به بيعت كردن با على فرا مى خواند، و على بهترين مردم است جز اينكه عثمان بن عفان را كشته است . و اينك من منتظر تصميم تو هستم كه من مردى از اهل شام هستم ، آنچه را دوست بدارند دوست مى دارم و آنچه را ناخوش دارند ناخوش ‍ مى دارم .

شرحبيل گفت : بايد بروم و بنگرم . گروهى را كه براى او قبلا آماده ساخته بودند ديد، و آنان همگى به او گفتند: على عثمان را كشته است . شرحبيل خشمگين پيش معاويه برگشت و گفت : اى معاويه ، مردم فقط همين موضوع را پذيرفته اند كه على عثمان را كشته است ، و سخن ديگرى را نمى پذيرند، و به خدا سوگند اگر تو با على بيعت كنى ترا از شام خود بيرون مى كنيم يا مى كشيم ! معاويه گفت : من هرگز با شما مخالفتى ندارم و من هم فقط مردى از مردم شام هستم . گويد: در اين هنگام جرير را پيش سالارش ‍ برگرداندند، و معاويه دانست كه شرحبيل تمام بصيرت خود را در جنگ با عراقيان به كار خواهد بست و تمام شام با او خواهد بود، و در اين مورد به على (ع ) نامه يى نوشت كه ما آنرا به خواست خداوند متعال پس از اين خواهيم آورد.

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۱ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

خطبه 25 شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

و من خطبة25 له ( عليه ‏السلام )

و قد تواترت عليه الأخبار باستيلاء أصحاب معاوية على البلاد-و قدم عليه عاملاه على اليمن-و هما عبيد الله بن عباس و سعيد بن نمران لما غلب عليهما بسر بن أرطاة-فقام ( عليه‏السلام ) على المنبر ضجرا بتثاقل أصحابه عن الجهاد-و مخالفتهم له في الرأي

فقال‏

مَا هِيَ إِلَّا الْكُوفَةُ أَقْبِضُهَا وَ أَبْسُطُهَا-إِنْ لَمْ يَكُنْ إِلَّا أَنْتِ تَهُبُّ أَعَاصِيرُكِ فَقَبَّحَكِ اللَّهُ-وَ تَمَثَّلَ بِقَوْلِ الشَّاعِرِ-لَعَمْرُ أَبِيكَ الْخَيْرِ يَا عَمْرُو إِنَّنِي عَلَى وَضَرٍ مِنْ ذَا الْإِنَاءِ قَلِيلِ‏-ثُمَّ قَالَ ( عليه‏السلام )أُنْبِئْتُ بُسْراً قَدِ اطَّلَعَ الْيَمَنَ=وَ إِنِّي وَ اللَّهِ لَأَظُنُّ أَنَّ هَؤُلَاءِ الْقَوْمَ سَيُدَالُونَ مِنْكُمْ-بِاجْتِمَاعِهِمْ عَلَى بَاطِلِهِمْ-وَ تَفَرُّقِكُمْ عَنْ حَقِّكُمْ-وَ بِمَعْصِيَتِكُمْ إِمَامَكُمْ فِي الْحَقِّ-وَ طَاعَتِهِمْ إِمَامَهُمْ فِي الْبَاطِلِ-وَ بِأَدَائِهِمُ الْأَمَانَةَ إِلَى صَاحِبِهِمْ وَ خِيَانَتِكُمْ-وَ بِصَلَاحِهِمْ فِي بِلَادِهِمْ وَ فَسَادِكُمْ-فَلَوِ ائْتَمَنْتُ أَحَدَكُمْ عَلَى قَعْبٍ-لَخَشِيتُ أَنْ يَذْهَبَ بِعِلَاقَتِهِ-اللَّهُمَّ إِنِّي قَدْ مَلِلْتُهُمْ وَ مَلُّونِي-وَ سَئِمْتُهُمْ وَ سَئِمُونِي-فَأَبْدِلْنِي بِهِمْ خَيْراً مِنْهُمْ-وَ أَبْدِلْهُمْ بِي شَرّاً مِنِّي-اللَّهُمَّ مِثْ قُلُوبَهُمْ كَمَا يُمَاثُ الْمِلْحُ فِي الْمَاءِ-أَمَا وَ اللَّهِ لَوَدِدْتُ أَنَّ لِي بِكُمْ أَلْفَ فَارِسٍ مِنْ بَنِي فِرَاسِ بْنِ غَنْمٍ-هُنَالِكَ لَوْ دَعَوْتَ أَتَاكَ مِنْهُمْ-فَوَارِسُ مِثْلُ أَرْمِيَةِ الْحَمِيمِ‏-ثُمَّ نَزَلَ ( عليه‏السلام ) مِنَ الْمِنْبَرِ-قال الرضي رحمه الله

أقول الأرمية جمع رميّ و هو السحاب-و الحميم هاهنا وقت الصيف-و إنما خص الشاعر سحاب الصيف بالذكر
لأنه أشد جفولا و أسرع خفوقا لأنه لا ماء فيه-و إنما يكون السحاب ثقيل السير لامتلائه بالماء-و ذلك لا يكون في الأكثر إلا زمان الشتاء-و إنما أراد الشاعر وصفهم بالسرعة إذا دعوا و الإغاثة إذا استغيثوا-و الدليل على ذلك قوله
هنالك لو دعوت أتاك منهم‏

خطبه (25)

 اين خطبه با عبارت ماهى الاالكوفة اقبضها و ابسطها (چيزى جزكوفه در تصرف من نيست …) شروع مى شود.

نسب معاوية و بعضى از اخبار او

كنيه معاويه ابو عبدالرحمان است . او پسر ابوسفيان است و نام و نسب ابوسفيان چنين است : صخربن حرب بن امية بن عبد شمس بن عبد مناف بن قصى .
مادر معاويه هند دختر عتبة بن ربيعة بن عبد شمس بن عبد مناف بن قصى است .هند مادر برادر معاويه يعنى عتبة بن ابى سفيان هم هست . و ديگر پسران ابوسفيان يعنى يزيد و محمد و عنبسته و حنظلة و عمر و از زنان ديگر ابوسفيان هستند.

ابو سفيان همان است كه در جنگهاى قريش با پيامبر (ص ) رهبرى و سالارى قريش را بر عهده داشته است و پس از اينكه عتبة بن ربيعه در جنگ بدر كشته شد، ابوسفيان به رياست خاندان عبد شمس رسيد. ابوسفيان سالار كاروان بود و عتبة بن ربيعه سالار گروهى كه براى جنگ بدر حركت كرده بود و در اين مورد ضرب المثلى هم گفته اند، و براى شخص ‍ گمنام و فرومايه گفته مى شود: نه در كاروان است و نه در سپاه زبير بن بكار روايت مى كند كه عبدالله ، پسر يزيد بن معاويه ، پيش برادر خود خالد آمد و اين موضوع به روزگار حكومت عبدالملك بن مروان بود. عبدالله به خالد گفت : اى برادر! امروز قصد كردم كه وليد پسر عبدالملك را غافلگير سازم و بكشم .

خالد گفت : بسيار تصميم بدى درباره پسر اميرالمومنين كه ولى عهد مسلمانان هم هست داشته اى ! موضوع چيست ؟ گفت : سواران من از كنار وليد گذشته اند، آنها را بازيچه قرار داده و مرا هم تحقير كرده است . خالد گفت : من اين كار را براى تو كفايت مى كنم . خالد پيش عبدالملك رفت وليد هم همانجا بود. خالد گفت : اى اميرالمومنين !سواران عبدالله بن يزيد از كنار وليد گذشته اند، وليد آنها را مسخره و پسر عموى خود را تحقير كرده است . عبدالملك سرش پايين بود، سربلند كرد و اين آيه را خواند: پادشاهان چون به ديارى حمله كنند و در آيند آنرا تباه مى سازند و عزيزان آنرا ذليل مى كنند و شيوه آنان همينگونه است و چنين رفتار مى كنند. 

خالد در پاسخ او اين آيه را خواند: و چون اراده كنيم كه اهل ديارى را هلاك سازيم پيشوايان و متنعمان آن را امر كنيم كه در آن تباهى كنند و عذاب بر آن واجب مى شود، سپس آنرا نابود مى سازيم نابود ساختنى . 
عبدالملك به خالد گفت : آيا درباره عبدالله با من سخن مى گويى ؟ به خدا سوگند ديروز پيش من آمد و نتوانست بدون غلط و اشتباه سخن بگويد! خالد گفت : اى اميرالمومنين آيا در اين مورد مى خواهى به وليد بنازى ؟ يعنى او كه بيشتر غلط و اشتباه سخن مى گويد. عبدالملك گفت : بر فرض كه وليد چنين باشد برادرش سليمان چنين نيست .

خالد گفت : بر فرض كه عبدالله بن يزيد چنين باشد برادرش خالد بدانگونه نيست . در اين هنگام وليد پسر عبدالملك به خالد نگريست و گفت : واى بر تو! ساكت باش كه به خدا سوگند نه از افراد كاروان شمرده مى شوى و نه از افراد سپاه . خالد نخست خطاب به عبدالملك گفت : اى اميرالمومنين ، گوش كن !و سپس ‍ روى به وليد كرد و گفت : اى واى بر تو! جز نياكان من چه كسى سالار كاروان و چه كسى سالار سپاه بوده است . نياى پدريم ابوسفيان سالار كاروان بوده است و نياى ديگرم عتبة سالار سپاه بوده است . آرى ، خدا عثمان را رحمت كناد؛ اگر مى گفتى كه من از سالارى بر چند بزغاله و بره و بر چند تاك انگور در طايف محروم بوده ام ، مى گفتم راست مى گويى .

اين گفتگو از گفتگوهاى پسنديده و الفاظ آن صحيح و پاسخهاى آن دندان شكن است و ابوسفيان سالار كاروانى بوده است كه پيامبر (ص ) و يارانش ‍ تصميم گرفتند آنرا تصرف كنند و اين كاروان با كالاى عطر و گندم از شام به مكه بر مى گشت و ابوسفيان از قصد مسلمانان آگاه شد و كاروان را به كنار دريا كشاند و از تعرض مصون داشت و موضوع جنگ بزرگ بدر به سبب همين كاروان اتفاق افتاد، زيرا كسى پيش قريش آمد و آنان را آگاه كرد كه پيامبر با اصحاب خود در تعقيب كاروان بر آمده اند و سالار لشكرى كه بيرون آمد عتبة بن ربيعة بن عبد شمس بود كه نياى مادرى معاويه است .

اما موضوع چند بره و بزغاله و چند تاك انگور چنين است كه چون پيامبر (ص ) حكم بن ابى العاص را به سبب كارهاى زشتى كه انجام داد تبعيد و از مدينه بيرون كرد، او در طايف در تاكستان كوچكى كه خريد مقيم شد و چند گوسپند و بز را كه گرفته بود مى چراند و از شير آنها مى آشاميد و چون ابوبكر به حكومت رسيد، عثمان شفاعت و استدعا كرد كه حكم را به مدينه برگرداند و او نپذيرفت و چون عمر به حكومت رسيد باز هم عثمان شفاعت كرد و او هم نپذيرفت ، ولى چون عثمان خود به حكومت رسيد او را به مدينه برگرداند و حكم پدر بزرگ عبدالملك است و خالد بن يزيد با اين سخن خود آنان را به كردار حكم سرزنش كرده است .

بنى اميه دو گروهند كه به آنان اعياص و عنابس مى گويند. اعياص عبارتند از: عاص و ابوالعاص و عيص و ابوالعيص ، و عنابس : عبارتند از حرب ابو حرب و ابوسفيان . بنابراين خاندان مروان و عثمان از اعياص هستند و معاويه و فرزندش از عنابس هستند، و در مورد هر يك از اين دو گروه و پيروان ايشان سخن بسيار است و اختلاف شديدى در برترى دادن برخى از ايشان به برخى ديگر مطرح است .از هند مادر معاويه در مكه به فساد و فحشاء نام برده مى شد.

زمخشرى در كتاب ربيع الابرار  خود مى گويد: معاويه را به چهار شخص ‍ نسبت مى دادند: به مسافربن ابى عمرو، و عمارة بن وليد بن مغيرة ، و عباس ‍ بن عبدالمطلب و به صباح كه آوازه خوان عمارة بن وليد بود. زمخشرى مى گويد: ابوسفيان مردى زشت روى و كوته قامت بود، صباح جوان و خوش چهره و مزدور ابوسفيان بود؛ هند او را به خود فرا خواند و او با هند در آميخت .

و گفته اند: عتبة پسر ابوسفيان هم از صباح است و چون هند خوش ‍ نمى داشت آن كودك را در خانه خود نگه دارد، او را به منطقه اجياد برد و آنجا نهاد و در آن هنگام كه مشركان و مسلمانان يكديگر را هجو مى گفتند و اين موضوع به روزگار پيامبر (ص ) و پيش از فتح مكه بوده است ، حسان بن ثابت در اين باره چنين سروده است :
اين كودك در خاك افتاده كنار بطحاء كه بدون گهواه است از كيست ؟ او را بانوى سپيد روى و خوش بوى و لطيف چهره يى از خاندان عبدشمس ‍ زاييده است .

كسانى كه هند را از اين تهمت پاك مى دانند به گونه ديگرى روايت مى كنند. ابو عبيدة معمر بن مثنى مى گويد: هند، همسر فاكه بن مغيرة مخزومى بوده است و او را خانه يى بود كه ميهمانان و مردم بدون اينكه از فاكه اجازه بگيرند به آنمضيف خانه وارد مى شدند. روزى اين خانه خالى بود و هند و فاكه خود آنجا خوابيده بودند. در آن ميان كارى براى فاكه پيش آمد كه برخاست و بيرون رفت و پس از اينكه برگشت به مردى برخورد كه از آنجا بيرون آمد. فاكه پيش هند رفت و به او لگدى زد و گفت : چه كسى پيش تو بود؟ هند گفت : من خواب بودم و كسى پيش من نبوده است ، فاكه گفت : پيش خانواده خودت برگرد، و هند هماندم برخاست و به خانواده خود پيوست و مردم در اين باره سخن مى گفتند.

عتبه پدر هند به او گفت : دخترم ! مردم درباره كار تو بسيار سخن مى گويند، داستان خود را به راستى به من بگو! اگر گناهى دارى كسى را وادار كنم تا فاكه را بكشد و سخن مردم درباره تو تمام شود. هند سوگند خورد كه براى خود گناهى نمى شناسد و فاكه بر او دروغ بسته و تهمت زده است . عتبه به فاكه گفت : تو تهمتى بزرگ به دختر من زده اى ، آيا موافقى در اين باره محاكمه پيش يكى از كاهنان بريم ؟ فاكه همراه گروهى از بنى مخزوم و عتبه هم همراه گروهى از خاندان عبد مناف به راه افتادند.

عتبه ، هند و چند زن ديگر را هم همراه خود برد و چون نزديك سرزمين كاهن رسيدند حال هند دگرگون شد و رنگ از چهره اش پريد پدرش كه چنين ديد گفت : مى بينم در چه حالى و گويا كار ناخوشى كرده اى ! اى كاش اين موضوع را پيش از حركت ما و مشهور شدن پيش مردم گفته بودى . هند گفت : پدر جان !اين حال كه در من مى بينى به سبب گناه و كار زشتى كه مرتكب شده باشم نيست ، ولى اين را مى دانم كه شما پيش انسانى مى رويد كه ممكن است خطا كند يا درست بگويد و در امان نيستم كه به من لكه و مهرى بزند كه ننگ آن نزد زنان مكه بر من باقى بماند. عتبه گفت : من پيش از سؤ ال از او، او را خواهم آزمود.

عتبه در اين هنگام صفيرى زد و يكى از اسبهاى خود را پيش خواند؛ اسب پيش آمد، عتبه دانه گندمى را در سوراخ آلت اسب نهاد و آنرا با پارچه يى بست و رهايش كرد. و چون پيش كاهن رسيدند ايشان را گرامى داشت و شترى براى آنان كشت . عتبه گفت : ما براى كارى پيش تو آمده ايم و براى اينكه ترا بيازمايم چيزى را پنهان كرده ام ، بنگر و بگو چيست ؟ گفت : ميوه يى است بر سر آلتى . عتبه گفت : روشن تر از اين بگو! كاهن گفت : دانه گندمى بر آلت اسبى است . عتبه گفت : راست گفتى و اينك در كار اين زنان بنگر. كاهن به هر يك از ايشان نزديك مى شد و مى گفت برخيز و چون پيش هند رسيد بر شانه اش زد و گفت : برخيز كه نه زناكارى و نه دلاله محبت و همانا كه پادشاهى به نام معاويه خواهى زاييد.

در اين هنگام فاكه برجست و دست هند را گرفت و گفت : برخيز و به خانه خويش باز آى . هند دست خود را از ميان دست او بيرون كشيد و گفت : از من دور شو كه به خدا سوگند آن پادشاه از تو به وجود نخواهد آمد و از كس ديگرى خواهد بود و سپس ‍ ابوسفيان بن حرب با هند ازدواج كرد. 

معاويه چهل و دو سال عهده دار امارت و ولايت بود؛ بيست و دو سال عهده دار امارت شام بود، يعنى از هنگام كه برادرش يزيد بن ابى سفيان در سال پنجم خلافت عمر درگذشت تا هنگام شهادت اميرالمومنين على عليه السلام به سال چهلم هجرت ، و پس از آن هم بيست سال عهده دار خلافت بود تا در سال شصت هجرت درگذشت .
هنگامى كه معاويه پسر بچه يى بود و با ديگر كودكان بازى مى كرد كسى از كنار او گذشت و گفت : گمان مى كنم اين پسر بچه به زودى بر قوم خود سرورى خواهد كرد. هند گفت : اگر مى خواهد فقط بر قوم خود سرورى كند بر سوگ او بنشينم ! يعنى بايد بر همه اقوام سيادت و سرورى كند.

معاويه همواره داراى همتى عالى بوده و به جستجوى كارهاى بزرگ بر آمده و خويش را آماده و شايسته رياست مى دانسته است . او يكى از دبيران رسول خدا (ص ) هم بوده است ، هر چند درباره چگونگى اين موضوع اختلاف است . آنچه كه محققان سيره نويس بر آنند اين است كه وحى را على (ع ) و زيد بن ثابت و زيد بن ارقم مى نوشته اند و حنظله بن ربيع تيمى و معاوية بن ابى سفيان نامه هاى آن حضرت را براى پادشاهان و رؤ ساى قبايل و برخى امور ديگر و صورت اموال صدقات و چگونگى تقسيم آنرا ميان افراد مى نوشته اند.

معاويه از دير باز على عليه السلام را دشمن مى داشته و از او منحرف بوده است و چگونه نسبت به على (ع ) كينه نداشته باشد و حال آنكه برادرش ‍ حنظله و دايى او وليد بن عتبه را در جنگ بدر كشته است ، و با عموى خود حمزه در كشتن پدر بزرگ مادرى او عتبه – يا در كشتن عموى مادرش شبيه به اختلاف روايات – همكارى كرده است و گروه بسيارى از خاندان عبد شمس را كه پسر عموهاى معاويه بوده اند و همگى از اعيان و برجستگان ايشان بوده اند كشته است . سپس هم كه واقعه بزرگ قتل عثمان پيش آمد و معاويه با ايراد اين شبهه كه على (ع ) از يارى عثمان خوددارى كرده ، تمام گناه آنرا بر عهده آن حضرت گذاشت و گفت : بسيارى از قاتلان عثمان بر گرد على جمع شده اند. و كينه استوارتر شد و برانگيخته گرديد و امور پيشين را به ياد آورد تا كار به آنجا كشيد كه كشيد.

معاويه با همه عظمت قدر على عليه السلام در نفوس و اعتراف همه اعراب به شجاعت او و اينكه او دلاورى است كه نمى توان برابرش ايستاد، در حالى كه عثمان هنوز زنده بود، او را تهديد به جنگ مى كرد و از شام نامه ها و پيامهاى خشن و درشت براى على (ع ) مى فرستاد، تا آنجا كه ابو هلال عسكرى در كتاب الاوائل خود نقل مى كند كه معاويه در روى على (ع ) چنين گفت :

ابو هلال مى گويد: معاويه در اواخر خلافت عثمان به مدينه آمد. عثمان روزى براى مردم نشست و از كارهاى خود كه بر او در آن باره اعتراض شده بود پوزش خواست و گفت : پيامبر (ص ) تو به كافر را هم مى پذيرفتند و من عمويم حكم را از اين جهت به مدينه برگرداندم كه توبه كرد و من توبه اش را پذيرفتم و اگر ميان او و ابوبكر و عمر هم همين پيوند خويشاوندى كه با من دارد مى بود، آن دو هم او را پناه مى دادند. اما آنچه كه در مورد عطاهاى من از اموال خداوند اعتراض مى كنيد، حكومت بر عهده من و واگذار شده به من است ، در اين مال به هر نوع كه آنرا به صلاح امت ببينم حكم و تصرف مى كنم وگرنه پس براى چه چيزى خليفه باشم ! در اين هنگام معاويه سخن عثمان را بريد و به مسلمانانى كه پيش او بودند گفت : اى مهاجران ! خود به خوبى مى دانيد هيچيك از شما نبوده مگر اينكه پيش از اسلام ميان قوم خويش چندان اعتبارى نداشته و كارها بدون حضور او انجام مى يافته است ، تا اينكه خداوند رسول خويش را مبعوث فرمود و شما بر گرويدن به او پيشى گرفتيد و حال آنكه مردمى كه اهل شرف و رياست بودند، از گرويدن به او خوددارى كردند و شما فقط براى سبقت به اسلام و نه به سبب چيز ديگرى به سيادت رسيديد؛ تا آنجا كه امروز گفته مى شود: گروه فلان و خاندان فلان ؛ و حال آنكه قبلا نامى هم از آنان برده نمى شد و تا هنگامى كه راست باشيد و استقامت كنيد اين موضوع براى شما ادامه خواهد داشت ؛ و اگر اين پيرمرد و شيخ ما عثمان را رها كنيد كه در بستر خود بميرد، سيادت از دست شما بيرون مى رود و ديگر نه سبقت شما به اسلام و نه هجرت براى شما سودى خواهد داشت .

و على عليه السلام به معاويه گفت : اى پسر زن بوى ناك ترا با اين امور چه كار است ! معاويه گفت : اى اباالحسن از نام بردن مادر من آرام بگير و خوددارى كن كه او پست ترين زنان شما نبوده و پيامبر (ص ) با او در روزى كه اسلام آورد مصافحه فرمود و با هيچ زنى ديگر غير از او مصافحه نفرموده است .

اگر كس ديگرى جز تو مى گفت پاسخش را داده بودم . على (ع ) خشمگين برخاست تا بيرون رود، عثمان گفت : بنشين ، فرمود: نمى نشينم ، گفت : از تو مى خواهم و سوگندت مى دهم كه بنشينى . على (ع ) نپذيرفت و پشت كرد. عثمان گوشه رداى او را گرفت و على (ع ) رداى خويش را رها كرد و رفت . عثمان نگاهى از پى او افكند و گفت : به خدا سوگند خلافت به تو و هيچيك از فرزندانت نخواهد رسيد.

اسامة بن زيد مى گويد: من هم در آن مجلس حاضر بودم و از سوگند خوردن عثمان شگفت كردم و چون موضوع را به سعد بن ابى وقاص گفتم ، گفت : تعجب مكن كه من از رسول خدا (ص ) شنيدم ، مى فرمود: على و فرزندانش به خلافت نمى رسند .

اسامه مى گويد: فرداى آن روز من در مسجد بودم ، على و طلحة و زبير و گروهى از مهاجران نشسته بودند، ناگاه معاويه آمد. آنان با خود قرار گذاشتند كه ميان خود براى او جايى باز نكنند. معاويه آمد و مقابل ايشان نشست و گفت : آيا مى دانيد براى چه آمده ام ؟ گفتند: نه ، گفت : به خدا سوگند مى خورم كه اگر اين پيرمرد خودتان را به حال خودش باقى نگذاريد كه به مرگ طبيعى و در بستر خود بميرد، چيزى جز اين شمشير به شما نخواهم داد و برخاست و بيرون رفت .

على (ع ) فرمود: پنداشتم مطلبى دارد. طلحه گفت : چه مطلبى بزرگ تر از اين كه گفت ! خدايش بكشد كه تيرى رها كرد و هدفش را گفت و به نشانه زد و به خدا سوگند اى اباالحسن كلمه يى نشنيده ايى كه اين چنين سينه ات را انباشته كند.

معاويه به اعتقاد مشايخ معتزلى ما كه رحمت خدا بر ايشان باد متهم به زندقه و دين او مورد طعن است ، و ما در نقض كتاب السفيانية ابوعثمان جاحظ كه خود از مشايخ ماست آنچه را كه اصحاب ما در كتابهاى كلامى خود، درباره الحاد او و تعرضش به رسول خدا (ص ) و آنچه كه بعدا در مورد اعتقاد به مذهب جبر و ارجاء كوشش كرده است ، آورده اند نقل كرده ايم و بر فرض كه هيچيك از اين امور نبود مساءله جنگ و قتال او با امام على (ع ) براى فساد او كافى است ؛ به ويژه بر طبق اعتقاد اصحاب ما حتى با ارتكاب فقط يك گناه كبيره ، در صورتى كه توبه نكرده باشد، حكم به آتش و جاودانگى در آن مى دهند.

بسربن ارطاة و نسب او

بسر بن ارطاة ، كه به او بسر بن ابن ابى ارطاة هم گفته اند، پسر ارطاة است و او پسر عويمر بن حليس بن سيار بن نزار بن معيص بن عامر بن لوى بن غالب بن فهر بن مالك بن نضر بن كنانة است .

معاويه او را با لشكرى گران به يمن گسيل داشت و به او دستور داد همه كسانى را كه در اطاعت على عليه السلام هستند بكشد و او گروهى بسيار را كشت ، و از جمله كسانى كه كشت دو پسر بچه عبيدالله بن عباس بن عبدالمطلب بودند كه مادرشان در مرثيه آن دو چنين سروده است :اى واى ! چه كسى از دو پسرك من كه چون دو گهر از صدف و صدف از آنها جدا شد خبر دارد؟ 

عبيدالله بن عباس بن عبدالمطلب  

عبيدالله كارگزار على عليه السلام بر يمن بوده است . او عبيدالله بن عباس ‍ بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصى است . مادر او و برادرانش : عبدالله و قثم و معبد و عبدالرحمان ، لبابة دختر حارث بن حزن ، از خاندان عامر بن صعصعه است . عبيدالله در مدينه درگذشت . او مردى بخشنده بود و اعقاب او باقى بوده اند و از جمله ايشان شخصى است به نام قثم بن عباس بن عبيدالله بن عباس كه ابو جعفر منصور او را والى مدينه قرار داد و او هم مردى بخشنده بوده است و ابن المولى  در مدح او چنين سروده است :
اى ناقه من ، اگر مرا به قثم برسانى از نورديدن كوه و دشت و كوچ آسوده خواهى شد؛ همان مردى كه در چهره اش نور و سخت بخشنده و نژاده والاگهر است . 

و گفته شده است : گورهاى برادرانى دورتر از پسران عباس ديده نشده است . گور عبدالله در طايف و گور عبيدالله در مدينه و گور قثم در سمرقند و گور عبدالرحمان در شام و گور معبد در افريقا است .
پس از اين مباحث تاريخى ، ابن ابى الحديد شرحى در مورد مردم عراق و خطبه هايى كه حجاج بن يوسف ثقفى در نكوهش آنان ايراد كرده آورده است ؛ او مى گويد:
ابو عثمان جاحظ گفته است : سبب عصيان اهل عراق بر اميران و فرمانبردارى مردم شام از حكام خود اين است كه عراقيان اهل نظر و مردمى زيرك و خردمندند، و لازمه زيركى و تيزهوشى بررسى و دقت در كارهاست و آن هم موجب مى شود كه به برخى طعن و قدح بزنند و برخى ديگر را ترجيح دهند و ميان فرماندهان فرق بگذارند و بدو خوب را از يكديگر تمييز دهند و در نتيجه عيوب اميران را اظهار دارند، و حال آنكه مردم شام مردمى ساده دل و اهل تقليدند و بر يك راى و انديشه بسنده اند و اهل نظر نيستند و در جستجوى كشف احوال پوشيده نمى باشند. و مردم عراق همواره موصوف به كمى طاعت و ايجاد مشقت و ستيز براى فرماندهان خود هستند.

آنگاه چند خطبه از خطبه هاى حجاج را آورده است كه ترجمه آن در حدود كار اين بنده نيست . سپس ابن ابى الحديد مى گويد: اميرالمومنين عليه السلام اين خطبه را پس از جنگ صفين و موضوع حكمين و خوارج ايراد فرموده و از خطبه هاى آخر ايشان است .
در اينجا جزء اول از شرح نهج البلاغه به پايان مى رسد و اين به لطف و عنايت خداوند بود و سپاس خداوند يگانه عزيز را و درود خداوند بر محمد و آل پاك و پاكيزه اش باد. 

بسم الله الرحمن الرحيم

گسيل داشتن معاويه بسر بن ارطاة را به حجاز و يمن 

اما خبر گسيل داشتن معاويه بسربن ارطاة عامرى را كه از خاندان عامر بن لوى بن غالب است براى حمله بردن به سرزمينهايى كه زير فرمان اميرالمومنين على عليه السلام بود و خونريزيها و تاراجهاى او به شرح زير است :
مورخان و سيره نويسان نوشته اند چيزى كه معاويه را به اعزام بسر بن ارطاة – كه به او ابن ابى ارطاة هم مى گويند – به حجاز و يمن واداشت ، اين بود كه گروهى از پيروان و هواداران عثمان در صنعاء بودند و موضوع كشته شدن او را بسيار بزرگ مى شمردند و چون سالار و نظام مرتبى نداشتند با همان اعتقاد كه داشتند با على (ع ) بيعت كردند. در آن هنگام كارگزار على (ع ) بر صنعاء عبيدالله بن عباس و كارگزارش بر جند  سعيد بن نمران  بود.

و چون در عراق مردم با على (ع ) اختلاف نظر پيدا كردند و محمد بن ابى بكر در مصر كشته شد و حمله ها و تاراجهاى شاميان بسيار شد، اين گروه با يكديگر گفتگو كردند و مردم را به خوانخواهى عثمان فرا خواندند. اين خبر به عبيدالله بن عباس رسيد. پيش گروهى از سران ايشان كسى فرستاد و پيام داد: اين خبرى كه از شما به من رسيده است چيست ؟ آنان گفتند: ما همواره موضوع كشته شدن عثمان را كارى زشت مى دانسته ايم و معتقد بوده ايم با هر كس كه در آن كار دست داشته است بايد جنگ و پيكار كرد. عبيدالله بن عباس آنان را زندانى كرد. ديگران به ياران خويش در جند نوشتند كه بر سعيد بن نمران شوريده ، او را از شهر بيرون رانده اند و كار خود را آشكار ساخته اند. كسانى هم كه در صنعاء بودند خود را به آنان رساندند و همه كسانى كه با آنان هم عقيده بودند به آنان پيوستند، گروهى هم كه با آنان هم عقيده نبودند به منظور نپرداختن زكات با آنان همراه شدند.

عبيدالله بن عباس و سعيد بن نمران در حالى كه شيعيان على (ع ) همراهشان بودند با يكديگر ملاقات كردند. ابن عباس به ابن نمران گفت : به خدا سوگند كه ايشان جملگى اجتماع كرده اند و نزديك ما هستند و اگر با آنان جنگ كنيم نمى دانيم به زيان كداميك خواهد بود. اكنون بايد باشتاب براى اميرالمومنين على عليه السلام نامه بنويسيم و خبر ايشان و آتش ‍ افروزى و پايگاهى را كه در آن اجتماع كرده اند اطلاع دهيم ، و براى اميرالمومنين چنين نوشت :
اما بعد، ما به اميرالمومنين عليه السلام خبر مى دهيم كه پيروان عثمان بر ما شورش كردند و چنين وانمود ساختند كه حكومت معاويه استوار شده است و بيشتر مردم به سوى او كشيده شده اند. ما همراه شيعيان اميرالمومنين و كسانى كه بر طاعت اويند به سوى ايشان حركت كرديم و اين موضوع آنان را بيشتر به خشم واداشت و شوراند و آماده شدند و از هر سو افراد را به جنگ با ما فرا خواندند. گروهى هم كه با آنان هم عقيده نبودند فقط به قصد اينكه زكات و حق واجب خدا را نپردازند آنان را بر ضد ما يارى مى دهند. هيچ چيز ما را از جنگ با آنان جز انتظار وصول فرمان اميرالمومنين ، كه خداوند عزتش را مستدام بدارد و او را تاءييد فرمايد و در همه كارهايش فرجام پسنديده مقدر دارد، باز نداشته است . والسلام .

چون نامه آن دو رسيد، على عليه السلام را خوش نيامد و او را خشمگين ساخت و براى ايشان چنين نوشت :
از على اميرالمومنين ، به عبيدالله بن عباس و سعيد بن نمران . من با شما سپاس و حمد خداوندى را گويم كه جز او خدائى نيست . اما بعد، نامه شما رسيد كه در آن از خروج اين قوم خبر داده بوديد و اين موضوع كوچك را بزرگ كرده بوديد و شمار اندك ايشان را بسيار شمرده بوديد. من مى دانم كه ترس دلها و كوچكى نفس شما و پراكندگى راءى و سوء تدبير شما كسانى را كه نسبت به شما خطرى ندارند خطرناك نشان داده است و كسانى را كه ياراى رويارويى با شما را نداشته اند گستاخ كرده است . اكنون چون فرستاده ام پيش شما رسيد، هر دو پيش آن قوم برويد و نامه يى را كه براى آنان نوشته ام براى ايشان بخوانيد و آنان را به پرهيزگارى و ترس از خداوند فرا خوانيد. اگر پاسخ مثبت دادند خدا را مى ستائيم و عذر ايشان را مى پذيريم و اگر قصد جنگ دارند از خداوند يارى مى جوئيم و بر پايه عدالت با آنان جنگ مى كنيم كه خداوند خيانت پيشگان را دوست نمى دارد. 

گويند: على عليه السلام به يزيد بن قيس ارحبىفرمود: مى بينى قوم تو چه كردند؟ او گفت : اى اميرالمومنين !در مورد اطاعت از تو نسبت به قوم خويش حسن ظن دارم . اينك اگر مى خواهى به سوى ايشان حركت كن و آنان را كفايت فرماى و اگر مى خواهى نامه يى بنويس و منتظر پاسخ ايشان باش . و على عليه السلام براى آنان چنين نوشت :

از بنده خدا على اميرالمومنين به مردم صنعاء و جند كه مكر و ستيز كرده اند. و سپس نخست خداوندى را ستايش مى كنم كه خدايى جز او نيست و هيچ حكم و فرمان او رد نمى شود و عذابش از قوم گنهكار باز داشته نمى شود.
خبر گستاخى و ستيز و روى برگرداندن شما از دين خودتان ، آن هم پس از اظهار اطاعت و بيعت كردن ، به من رسيد. از مردمى كه خالصانه متدين و به راستى پرهيزگار و خردمندند از سبب اين حركت شما و آنچه در نيت داريد و چيزى كه شما را به خشم آورده است پرسيدم . سخنانى گفتند كه در آن مورد براى شما هيچگونه عذر موجه و دليل پسنديده و سخنى استوار نديدم . بنابراين هر گاه فرستاده ام پيش شما رسيد پراكنده شويد و به خانه هاى خويش باز گرديد تا از شما درگذرم و گناه افراد نادان شما را ناديده بگيرم و كسانى را كه كناره گيرى كنند حفظ كنم و به فرمان قرآن ميان شما عمل كنم و اگر چنين نكنيد آماده شويد براى آنكه لشكرى گران با انبوه شجاعان سوار كار و استوار، آهنگ كسانى كنند كه طغيان و سركشى كرده اند و در آن صورت همچون گندم در آسياب آن آرد خواهيد شد هر كس نيكى كند براى خود نيكى كرده است و هر كس بدى كند بر خود بدى كرده است ، و پروردگارت نسبت به بندگان ستمگر نيست . 

اميرالمومنين آن نامه را همراه مردى از همدان فرستاد كه چون نامه را براى آنان برد پاسخ مناسبى ندادند. آن مرد به ايشان گفت : من در حالى از پيش ‍ اميرالمومنين آمدم كه قصد داشت يزيد بن قيس ارحبى را همراه لشكرى گران به سوى شما اعزام دارد و تنها چيزى كه او را از اين كار باز داشته است انتظار پاسخ شماست . آنان گفتند: اگر اين دو مرد يعنى عبيدالله بن عباس و سعيد را از حكومت بر ما عزل كند ما شنوا و فرمانبرداريم .

آن مرد همدانى از پيش ايشان به حضور على عليه السلام آمد و اين خبر را آورد. گويند: چون اين نامه على (ع ) به آنان رسيد، نامه يى براى معاويه فرستادند و ضمن نوشتن اين خبر شعر زير را هم نوشتند:

اى معاويه ! اگر شتابان به سوى ما نيايى ، ما با على يا با يزيد يمانى بيعت خواهيم كرد.

چون اين نامه به معاويه رسيد بسر بن ابى ارطاة را كه مردى سنگدل و درشت خو و خونريز و بى رحم و راءفت بود خواست و به او فرمان داد راه حجاز و مدينه و مكه را بپيمايد تا به يمن برسد و گفت : در هر شهرى كه مردم آن در اطاعت على هستند چنان زبان بر دشنام و ناسزا بگشاى كه باور كنند راه نجاتى براى ايشان نيست و تو بر آنان چيره خواهى بود. آنگاه دست از دشنام ايشان برادر و آنان را به بيعت با من دعوت كن و هر كس نپذيرفت او را بكش و شيعيان على را هر جا كه باشند بكش .

ابراهيم بن هلال ثقفى در كتاب الغارات  از قول يزيد بن جابر ازدى نقل مى كند كه مى گفته است : از عبدالرحمان بن مسعده فزارى به روزگار حكومت عبدالملك  شنيدم كه مى گفت : چون سال چهلم هجرت فرا رسيد مردم در شام مى گفتند كه على عليه السلام در عراق از مردم مى خواهد كه براى جنگ و جهاد حركت كنند و آنان همراهى نمى كنند و معلوم مى شود ميان ايشان اختلاف نظر و پراكندگى است . عبدالرحمان بن مسعده مى گفت : من با تنى چند از مردم شام پيش وليد بن عقبه رفتيم و به او گفتيم : مردم در اين موضوع ترديد ندارند كه مردم عراق با على (ع ) اختلاف دارند. اكنون پيش سالار خودت معاويه برو و به او بگو: پيش از آنكه آنان از تفرقه دست بردارند و مجتمع شوند و پيش از آنكه كار على سر و سامان بگيرد با ما براى جنگ حركت كند. گفت : آرى ، خودم در اين باره مكرر به او سخن گفته ام و او را سرزنش كرده ام ، چندان كه از من دلتنگ شده است و ديدار مرا خوش نمى دارد و به خدا سوگند با وجود اين پيام شما را كه براى آن پيش من آمده ايد به او مى رسانم و برخاست و پيش معاويه رفت و سخن ما را به او گفت .

اجازه ورود داد و ما پيش او رفتيم . پرسيد: اين خبرى كه وليد از قول شما براى من آورده است چيست ؟ گفتيم : اين خبر ميان مردم شايع است ، اينك براى جنگ دامن بر كمر زن و با دشمنان جنگ كن و فرصت را غنيمت بشمار و آنان را غافلگير ساز كه نمى دانى چه وقت ديگرى ممكن است دشمن در چنين حالى باشد كه بتوانى بر او دست يابى ؛ وانگهى اگر تو به سوى دشمن حركت كنى براى تو شكوهمندتر است تا آنكه آنان به سوى تو حركت كنند و به خدا سوگند بدان كه اگر پراكندگى مردم از گرد رقيب تو نمى بود بدون ترديد او به سوى تو پيش مى آمد. معاويه گفت : من از مشورت و صلاح انديشى با شما بى نياز نيستم و هر گاه به آن محتاج شوم شما را فرا مى خوانم . اما در مورد تفرقه و پراكندگى آن قوم از سالار خودشان و اختلاف نظر ايشان كه تذكر داديد، اين موضوع هنوز به آن اندازه نرسيده است كه من طمع به درماندگى و نابودى ايشان ببندم و لشكر خود را به خطر اندازم و آهنگ ايشان كنم ، و نمى دانم آيا به سود من است يا به زيان من ؟

بنابراين شما مرا به كندى و آهستگى متهم مكنيد زيرا من در مورد ايشان راهى ديگر انتخاب مى كنم كه براى شما آسان تر است و در مورد هلاك و نابودى ايشان مؤ ثرتر. از هر سو بر آنان غارت و حمله مى بريم و شبيخون مى زنيم ؛ سواران من گاهى در جزيره  و گاهى در حجاز خواهند بود در اين ميان خداوند مصر را هم گشوده است و با فتح مصر، دوستان ما را نيرومند و دشمنان ما را زبون فرموده است و اشراف عراق همينكه اين لطف خدا را نسبت به ما ببينند همه روزه با شتران گزنيه خود پيش ما مى آيند و اين هم از چيزهايى است كه به آن وسيله خداوند بر شمار شما مى افزايد و از شمار ايشان مى كاهد و آنان را ضعيف و شما را قوى مى سازد و شما را عزيز و آنان را خوار و زبون مى كند. بنابراين صبر كنيد و شتاب مكنيد كه من اگر فرصتى بيابم آنرا از دست نخواهم داد.

مى گويد: ما از پيش معاويه بيرون آمديم و دانستيم آنچه مى گويد برتر و بهتر است و گوشه يى نشستيم و هماندم كه ما از پيش معاويه بيرون آمديم بسر را احضار كرد و او را با سه هزار مرد گسيل داشت و گفت : حركت كن تا به مدينه برسى ، ميان راه مردم را تعقيب كن و بر هر گروه كه بگذرى ايشان را بترسان و به اموال هر كس دست يافتى تاراج كن و در مورد هر كس كه به طاعت ما درنيامده است همينگونه رفتار كن و چون به مدينه رسيدى به آنان چنين نشان بده كه قصد جان ايشان را دارى و به آنان بگو كه هيچ عذر و بهانه يى ندارند و در اين كار چندان اصرار كن كه تصور كنند به جان آنان خواهى افتاد. آنگاه دست از ايشان بردار و به راه خود ادامه بده تا به مكه برسى و در مكه معترض هيچكس مشو، ولى مردم ميان مدينه و مكه را بترسان و آنان را پراكنده كن و چون به صنعاء و جند رسيدى در آن دو شهر گروهى از پيروان ما هستند و نامه يى از آنان به من رسيده است .

بسر با آن لشكر بيرون آمد و چون به دير مروان  رسيد آنان را سان ديد و بررسى كرد و چهار صد تن از ايشان را كنار گذاشت و با دو هزار و ششصد تن حركت كرد. وليد بن عقبه مى گفته است : ما با راءى خود به معاويه اشاره كرديم به كوفه لشكر برد و او لشكرى به مدينه فرستاد؛ مثل ما و مثل او همانگونه است كه گفته اند: من ستاره سها را با همه پوشيدگى نشانش مى دهم و او ماه تابان را به من نشان مى دهد. 

چون اين خبر به معاويه رسيد خشمگين شد و گفت : به خدا سوگند تصميم گرفتم اين مرد احمق را كه هيچ تدبيرى پسنديده ندارد و چگونگى انجام كارها را نمى داند تنبيه كنم ، ولى از اين كار صرف نظر كرد.
من ابن ابى الحديد مى گويم : وليد بن عقبه به سبب خشم خود و كينه ديرينه نسبت به على (ع ) هيچگونه سستى و مهلتى را در جنگ با على (ع ) جايز نمى دانسته است و حمله كردن به گوشه و كنار سرزمينهاى زير فرمان او را كافى نمى دانسته است ، گويى اين كار خشم و كينه او را فرو نمى نشانده و سوز و گداز دلش را سرد نمى كرده است ، و فقط مى خواسته است لشكرها به مركز اصلى خلافت و پايتخت على (ع )، يعنى كوفه ، اعزام شود و اينكه معاويه خودش لشكرها را فرماندهى كند و به سوى على (ع ) ببرد و اين موضوع را در ريشه كن كردن قدرت على (ع ) و تسريع در نابودى او مؤ ثرتر مى دانسته است . و معاويه در اين باره راءى ديگرى داشته و مى دانسته است كه بردن لشكر براى رويارويى با على عليه السلام خطرى بسيار بزرگ است و در نظر او مصلحت و حسن تدبير در اين بوده است كه خودش با عمده لشكر خود در مركز حكومت خويش يعنى شام ثابت بماند و گروههاى جنگى را براى كشتار و تاراج به اطراف سرزمينهاى زير فرمان على (ع ) ارسال دارد و با انجام آن كار در شهرهاى مرزى ، ايجاد ضعف و سستى كند تا در نتيجه ضعف آنها مركز خلافت على (ع ) هم ضعيف شود و بديهى است كه ضعف و سستى اطراف موجب ضعف مركز مى شود و هر گاه مركز ضعيف شود او به خواسته خود مى رسد و در آن صورت اگر به مصلحت نزديك بيند بر لشكر كشى به مركز تواناتر خواهد بود.

وليد را در آنچه نسبت به على (ع ) در دل داشته است نبايد قابل سرزنش ‍ دانست ، زيرا على (ع ) پدرش عقبة بن ابن ابى معيط را در جنگ بدر كشته است ؛ وانگهى از وليد در قرآن به فاسق  نام برده شده است و اين به سبب نزاعى بود كه ميان او و على (ع ) درگرفت . و على (ع ) به روزگار خلافت عثمان بر وليد حد جارى كرد و او را تازيانه زد و او را از حكومت كوفه هم عزل فرمود. با انجام يكى از اين موارد، در نظر عربى كه داراى دين و نقوى هم باشد، انجام هر كار حرامى براى انتقام گرفتن روا شمرده مى شود، حتى ريختن خون را روا مى شمرند و براى كينه جويى و تسكين خشم و غيظ جايى براى دين و عقاب و ثواب باقى نمى ماند چه رسد به وليدى كه آشكارا مرتكب فسق و گناه مى شده و از گروهى بوده كه براى جلب آنان و تاءليف دلهايشان به آنان مال داده مى شده است  و دين او مورد طعنه و سرزنش و متهم به الحاد و زندقه بوده است .

ابراهيم بن هلال ثقفى مى گويد: عوانة از كلبى و لوط بن يحيى روايت مى كند كه بسر پس از آنكه گروهى از لشكر خود را كنار گذاشت با ديگر همراهان خود حركت كرد و آنان كنار هر آب مى رسيدند شتران ساكنان آنجا را مى گرفتند و سوار مى شدند و اسبهاى خود را يدك مى كشيدند تا كنار آب ديگر مى رسيدند، آنجا شتران آن قوم را رها مى كردند و شتران اين قوم را مى گرفتند و تا نزديكى مدينه همينگونه عمل مى كردند.

مى گويد: و روايت شده است كه قبيله قضاعة از آنان استقبال كردند و براى ايشان شتران پروار نحر كردند. آنان چون وارد مدينه شدند ابو ايوب انصارى صاحبخانه رسول خدا (ص ) كه كارگزار على عليه السلام در مدينه بود از آن شهر گريخت و بسر چون وارد مدينه شد براى مردم خطبه خواند و ايشان را دشنام داد و تهديد كرد و بيم داد و گفت : چهره هايتان زشت باد! خداوند متعال مثلى زده و چنين فرموده است : خداوند مثل مى زند شهرى را كه در امان و اطمينان بود و روزى آن از هر سو مى رسيد؛ به نعمتهاى خدا كفران ورزيدند و خداوند طعم گرسنگى و خوف را به آنان چشاند…  و خداوند اين مثل را در مورد شما قرار داده است و شما را شايسته آن دانسته است . اين شهر شما محل هجرت پيامبر (ص ) و جايگاه سكونت او بود و مرقدش در اين شهر است و منازل خلفاى پس از او هم همين جا قرار داشته است و شما نعمت خداى خود را سپاس نداشتيد و حق پيامبر خويش را پاس نداشتيد و خليفه خدا ميان شما كشته شد و گروهى از شما قاتل او و گروهى ديگر زبون كننده اوييد و منتظر فرصت و سرزنش كننده بوديد؛ اگر مومنان پيروز مى شدند به آنان مى گفتيد: مگر ما همراه شما نبوديم ؟ و اگر كافران پيروز مى شدند مى گفتيد: مگر ما بر شما چيزه نشديم و شما را از مومنان باز نداشتيم ؟

بسر سپس انصار را دشنام داد و به ايشان گفت : اى گروه يهود و اى فرزندان بردگان زريق و نجار و سالم و عبدالاشهل ! همانا به خدا سوگند چنان بلايى بر سر شما خواهم آورد كه كينه و جوشش سينه هاى مومنان و خاندان عثمان را تسكين دهد. به خدا سوگند شما را افسانه قرار خواهم داد همچون امتهاى گذشته . 

بسر آنان را چنان تهديد كرد كه مردم ترسيدند او به جان ايشان درافتد و به جويطب بن عبدالعزى كه گفته مى شود شوهر مادر بسر بوده است پناه برد.
حويطب از منبر بالا رفت و خود را به بسر رساند و او را سوگند داد و گفت : اينان عترت تو و انصار رسول خدايند و قاتلان عثمان نيستند و چندان با او سخن گفت كه آرام گرفت . بسر مردم را به بيعت با معاويه فرا خواند و آنان بيعت كردند و چون از منبر فرود آمد خانه هاى بسيارى را آتش زد، از جمله خانه زرارة بن حرون كه از طايفه عمرو بن – عوف بود و خانه رفاعة بن رافع زرقى و ابو ايوب انصارى ، و به جستجوى جابر بن عبدالله انصارى بر آمد و خطاب به بنى سلمه گفت : چرا جابر را نمى بينم ؟ اگر او را پيش من نياوريد امانى نخواهيد داشت ! جابر به ام سلمه رضى الله عنها پناه برد. ام سلمه به بسر پيام فرستاد، پاسخ داد: تا بيعت نكند او را امان نخواهم داد. ام سلمه به جابر گفت برو با او بيعت كن و به پسر خويش عمر هم گفت برو بيعت كن و آن دو رفتند و بيعت كردند.

ابراهيم ثقفى همچنين مى گويد: وليد بن كثير از وهب بن كيسان نقل مى كند كه مى گفته است از جابر بن عبدالله انصارى شنيدم كه مى گفت : چون از بسر ترسيدم خود را از او پوشيده داشتم ، و او به قوم من گفته بود: تا جابر حاضر نشود براى شما امانى نخواهد بود. آنان پيش من آمدند و گفتند: ترا به خدا سوگند مى دهيم كه با ما بيايى و بيعت كنى و خون خود و قوم خويش را حفظ كنى و اگر چنين نكنى جنگجويان ما را به كشتن داده و زن و فرزندمان را تسليم اسارت كرده اى . من آن شب را از ايشان مهلت خواستم و چون شب فرا رسيد پيش ام سلمه رفتم و موضوع را به اطلاعش رساندم . گفت : پسرم ! برو بيعت كن ، خون خود و قومت را حفظ كن و من با آنكه مى دانم اين بيعت گمراهى و بدبختى است به برادر زاده خود گفته ام برود و بيعت كند. 

ابراهيم ثقفى مى گويد: بسر چند روزى در مدينه ماند و سپس به مردم مدينه گفت : من از شما درگذشتم و شما را عفو كردم ، هر چند شايسته و سزاوار براى آن نيستيد. قومى كه امام ايشان را ميان آنان بكشند شايسته آن نيستند كه عذاب از ايشان باز داشته شود و بر فرض كه در اين جهان عفو من به شما برسد من اميدوارم كه رحمت خداوند عزوجل در آن جهان به شما نرسد. آنگاه ابوهريره را به حكومت مدينه گماشت و به مردم مدينه گفت : من ابوهريره را به جانشينى خود بر شما گماشتم ؛ از مخالفت با او بر حذر باشيد و سپس به مكه رفت .

ابراهيم ثقفى مى گويد: وليد بن هشام چنين روايت مى كند كه بسر چون به مدينه آمد بالاى منبر رسول خدا (ص ) رفت و گفت : اى مردم مدينه ! شما ريشهاى خود را خضاب بستيد و عثمان را در حالى كه ريشش با خونش ‍ خضاب شد كشتيد. به خدا سوگند در اين مسجد هيچكس را كه خضاب بسته باشد رها نمى كنم و او را مى كشم . سپس به اصحاب خود گفت : درهاى مسجد را فرو گيريد و مى خواست آنان را از دم شمشير بگذراند. عبدالله بن زبير و ابو قيس كه يكى از افراد خاندان عامر بن لوى بود برخاستند و چندان از او تقاضا كردند تا دست از ايشان برداشت و به مكه رفت و چون نزديك مكه رسيد قثم بن عباس كه كارگزار على (ع ) بر مكه بود گريخت و بسر وارد مكه شد و مردم آن شهر را سخت دشنام داد و سرزنش ‍ كرد، شيبة بن عثمان را بر آن شهر گماشت و از آن بيرون رفت .

ابراهيم ثقفى مى گويد: عوانة از كلبى روايت مى كند كه چون بسر از مدينه به سوى مكه حركت كرد، ميان راه گروهى را كشت و اموالى را غارت كرد و چون اين خبر به مردم مكه رسيد، عموم آنان از شهر بيرون رفتند و پس از بيرون رفتن قثم بن عباس از آن شهر به اميرى شيبة بن عثمان راضى شدند. و گروهى از قريش به استقبال بسر رفتند كه چون با ائ برخوردند ايشان را دشنام داد و گفت : به خدا سوگند اگر مرا در مورد شما با راءى و عقيده خودم وا مى گذاردند، در حالى از اين شهر مى رفتم و شما را رها مى كردم ، كه هيچ زنده يى ميان شما باقى نباشد تا بر زمين راه برود. گفتند: ترا سوگند مى دهيم كه عشيره و خويشاوندان خود را رعايت كنى ! سكوت كرد، و بسر وارد مكه شد و بر كعبه طواف كرد و دو ركعت نماز گزارد و سپس براى آنان خطبه خواند و ضمن آن چنين گفت :
سپاس خداوند را كه دعوت ما را عزيز و نيرومند فرمود و ما را به هم پيوست و الفت داد و دشمن ما را با پراكندگى و كشتار خوار و زبون ساخت و اينك پسر ابى طالب در ناحيه عراق در تنگنا و سختى است . خداوند او را گرفتار خطايش كرده و به جرمش وا گذاشته است ، يارانش از او پراكنده شده و بر او خشمگين و كينه توزند و حكومت را معاويه كه خونخواه عثمان است بر عهده گرفته است ، با او بيعت كنيد و به زيان جانهاى خود راهى قرار ندهيد. و مردم مكه بيعت كردند.

بسر به جستجوى سعيد بن عاص بر آمد و او را نيافت و چند روز در مكه ماند و باز براى ايشان ضمن سخنرانى چنين گفت : اى مردم مكه ! من از شما گذشتم ، از ستيزه جويى بر حذر باشيد كه به خدا سوگند اگر چنان كنيد با شما كارى خواهم كرد كه ريشه را نابود و خانه ها را ويران و اموال را به غارت برد.

بسر به سوى طايف حركت كرد و چون از مكه به سوى طايف بيرون آمد مغيرة بن شعبه براى او چنين نوشت : به من خبر رسيد كه به حجاز آمده و در مكه فرود آمده اى و بر شكاكان سخت گرفته اى و از بدكاران گذشت كرده اى
و خردمندان را گرامى داشته اى . در همه اين موارد راءى ترا ستودم ، بر همين روش پسنديده كه دارى پايدار باش كه خداى عزوجل بر نيكوكاران جز نيكى نمى افزايد. خداوند ما و ترا از آمران به معروف و قصد كنندگان حق و كسانى كه خدا را فراوان ياد مى كنند قرار دهد.

گويد: بسر مردى از قريش را به تبالة  كه گروهى از شيعيان على عليه السلام در آن ساكن بودند فرستاد و دستور داد آنان را بكشد. آن مرد به تباله آمد و شيعيان را گرفت . با او درباره ايشان گفتگو كردند و گفتند: ايشان از قوم تو هستند، از كشتن آنان خوددارى كن تا براى تو از بسر درباره آنان امان نامه بياوريم . او ايشان را زندانى كرد. منيع باهلى  براى ملاقات با بسر كه در طايف بود بيرون آمد تا براى آنان شفاعت كند. منيع گروهى از مردم طائف را واداشت و ايشان با بسر گفتگو كردند و از او نامه يى كه موجب آزادى ايشان باشد خواستند. بسر وعده مساعد داد ولى در نوشتن نامه چندان تاءخير كرد كه پنداشت آن مرد قرشى شيعيان را كشته است و نامه او پيش از كشته شدن آنان به تباله نخواهد رسيد، آنگاه نامه را نوشت .

منيع كه در خانه زنى از مردم طايف منزل كرده بود، شتابان به خانه برگشت تا باروبنه و جهاز شتر خويش را بردارد. قضا را آن زن در خانه نبود، منيع رداى خود را بر شتر خويش افكند و سوار شد و تمام روز جمعه و شب شنبه را راه پيمود و هيچ از شتر خود پياده نشد. نزديك ظهر به تباله رسيد، در همان هنگام چون نامه بسر نرسيده بود شيعيان را بيرون آورده بودند تا بكشند. مردى از آنان را براى كشتن پيش آورند و مردى از مردم شام بر او شمشير زد كه شمشيرش ‍ شكست و آن مرد سالم ماند. شاميان به يكديگر گفتند: شمشيرهاى خود را در آفتاب بگيريد تا گرم و نرم شود، و آنان شمشيرها را كشيدند. و منيع باهلى همينكه برق شمشيرها را ديد با برافراشتن جامه خود علامت داد. آنان گفتند: اين سوار را خبرى است و از كشتن آنان خوددارى كردند. در اين هنگام شتر منيع از حركت ماند، او از آن پياده شد و دوان دوان با پاى پياده خود را رساند و نامه را به آنان داد و شيعيان همه آزاد شدند. مردى را كه براى كشتن پيش آورده بودند و شمشير شكسته شده بود برادر منيع بود.

ابراهيم ثقفى همچنين مى گويد: على بن مجاهد از ابن اسحاق نقل مى كند كه چون به مردم مكه خبر رسيد كه بسر چگونه رفتار كرده است از او ترسيدند و گريختند. دو پسر عبيدالله بن عباس هم كه نامشان سليمان و داود و خردسال بودند و مادرشان جويرية دختر خالد بن قرظ كنانى و كينه اش ام حكيم بود و هم پيمان بنى زهره بودند با مردم مكه بيرون آمدند. قضا را كنار چاه ميمون بن حضرمى – برادر علاء بن حضرمى – آن دو كودك را گم كردند و بسر بر آن دو دست يافت و هر دو را سر بريد و مادرشان اين ابيات را سرود:
آى ! چه كسى از دو پسر من كه همچون دو مرواريد از صدف جدا مانده اند خبر دارد؟ آى ! چه كسى از دو پسر من كه دل و گوش من بودند خبر دارد و دل من از دست شده است …

و روايت شده است كه نام آن دو قثم و عبدالرحمان بوده است و در سرزمين سكونت داييهاى خود از بنى كنانة گم شده اند و هم گفته شده است كه بسر اين دو كودك را در يمن و كنار دروازه صنعاء كشته است .
عبدالملك بن نوفل بن مساحق از قول پدرش نقل مى كند كه چون بسر وارد طايف شد و مغيره با او گفتگو كرد به مغيره گفت : تو به من راست گفتى و خيرخواهى كردى ، و شبى را در طايف گذراند و از آن بيرون آمد و مغيره ساعتى او را بدرقه كرد و سپس با او توديع كرد و بازگشت و چون كنار قبيله بنى كنانه رسيد كه دو پسر عبيدالله بن عباس و مادرشان آنجا بودند، آن دو پسر را خواست ؛ مردى از بنى كنانة – كه پدرشان آن دو را به او سپرده بود – به خانه خود رفت و در حالى كه شمشير به دست داشت بيرون آمد. بسر به او گفت : مادرت به سوگت بنشيند!به خدا سوگند ما اراده نكرده ايم ترا بكشيم ، چرا خود را براى كشته شدن عرضه مى دارى ؟ گفت : من در راه حمايت از كسى كه به من پناهنده شده است كشته مى شوم تا در پيشگاه خداوند و مردم معذور باشم و با شمشير به همراهان بسر حمله كرد و سر برهنه بود و اين رجز را مى خواند:
سوگند مى خورم كه از ساكنان خانه و پناهندگان ، جز مرد شمشير كشيده پهلوان و پايبند به عهد و پيمان حمايت نمى كند .