خطبه196ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه205صبحی صالح)

و من كلام له ( عليه ‏السلام ) كلم به طلحة و الزبير بعد بيعته بالخلافة و قد عتبا عليه من ترك مشورتهما، و الاستعانة في الأمور بهما

لَقَدْ نَقَمْتُمَا يَسِيراً وَ أَرْجَأْتُمَا كَثِيراً- أَ لَا تُخْبِرَانِي أَيُّ شَيْ‏ءٍ كَانَ لَكُمَا فِيهِ حَقٌّ دَفَعْتُكُمَا عَنْهُ- أَمْ أَيُّ قَسْمٍ اسْتَأْثَرْتُ عَلَيْكُمَا بِهِ- أَمْ أَيُّ حَقٍّ رَفَعَهُ إِلَيَّ أَحَدٌ مِنَ

الْمُسْلِمِينَ- ضَعُفْتُ عَنْهُ أَمْ جَهِلْتُهُ أَمْ أَخْطَأْتُ بَابَهُ- ؟.

وَ اللَّهِ مَا كَانَتْ لِي فِي الْخِلَافَةِ رَغْبَةٌ- وَ لَا فِي الْوِلَايَةِ إِرْبَةٌ- وَ لَكِنَّكُمْ دَعَوْتُمُونِي إِلَيْهَا وَ حَمَلْتُمُونِي عَلَيْهَا- فَلَمَّا أَفْضَتْ إِلَيَّ نَظَرْتُ إِلَى كِتَابِ اللَّهِ وَ مَا وَضَعَ

لَنَا- وَ أَمَرَنَا بِالْحُكْمِ بِهِ فَاتَّبَعْتُهُ- وَ مَا اسْتَنَّ النَّبِيُّ ص فَاقْتَدَيْتُهُ- فَلَمْ أَحْتَجْ فِي ذَلِكَ إِلَى رَأْيِكُمَا وَ لَا رَأْيِ غَيْرِكُمَا- وَ لَا وَقَعَ حُكْمٌ جَهِلْتُهُ فَأَسْتَشِيرَكُمَا وَ

إِخْوَانِي مِنَ الْمُسْلِمِينَ- وَ لَوْ كَانَ ذَلِكَ لَمْ أَرْغَبْ عَنْكُمَا وَ لَا عَنْ غَيْرِكُمَا- . وَ أَمَّا مَا ذَكَرْتُمَا مِنْ أَمْرِ الْأُسْوَةِ- فَإِنَّ ذَلِكَ أَمْرٌ لَمْ أَحْكُمْ أَنَا فِيهِ بِرَأْيِي- وَ لَا وَلِيتُهُ

هَوًى مِنِّي- بَلْ وَجَدْتُ أَنَا وَ أَنْتُمَا مَا جَاءَ بِهِ رَسُولُ اللَّهِ ص قَدْ فُرِغَ مِنْهُ- فَلَمْ أَحْتَجْ إِلَيْكُمَا فِيمَا قَدْ فَرَغَ اللَّهُ مِنْ قَسْمِهِ- وَ أَمْضَى فِيهِ حُكْمَهُ- فَلَيْسَ لَكُمَا وَ

اللَّهِ عِنْدِي وَ لَا لِغَيْرِكُمَا فِي هَذَا عُتْبَى- . أَخَذَ اللَّهُ بِقُلُوبِنَا وَ قُلُوبِكُمْ إِلَى الْحَقِّ- وَ أَلْهَمَنَا وَ إِيَّاكُمُ الصَّبْرَ.

ثم قال ع- رَحِمَ اللَّهُ رَجُلًا رَأَى حَقّاً فَأَعَانَ عَلَيْهِ- أَوْ رَأَى جَوْراً فَرَدَّهُ- وَ كَانَ عَوْناً بِالْحَقِّ عَلَى صَاحِبِهِ‏

 

لغات

ارجأتما: پشت سر انداختيد.

استأثر: از روى ميل و دلخواه خود عمل كرد.

الإربه: نياز، حاجت.

أفضت: رسيد.

عقبى: از بدى بازگشتن (رضايت).

ترجمه

گفتار آن حضرت هنگامى كه طلحه و زبير، پس از بيعت با امام (ع) اعتراض كردند كه چرا در امور با آنها مشورت نكرده و از آنان كمك نگرفته است، اين سخنان را خطاب به آنها بيان فرمود:

«همانا از امور ناچيز خشم گرفتيد، و خوبيهاى فراوانى را پشت سر انداختيد و ناديده انگاشتيد. آيا مرا آگاه نمى ‏كنيد كه شما چه حقّى داشته ‏ايد كه آن را از شما باز داشته ‏ام و كدام سهم را به خود اختصاص داده و از شما دريغ داشته ‏ام، يا در چه مورد براى احقاق حقى كه مسلمانى به من مراجعه كرده ناتوان بوده‏ ام، يا آن را نمى‏ دانسته يا راه آن را به خطا و اشتباه رفته ‏ام به خدا سوگند مرا به خلافت رغبتى نبود و به زمامدارى شما علاقه ‏اى نه، امّا شما مرا به آن فرا خوانديد و آن را بر من تحميل كرديد، و چون حكومت به من رسيد، به كتاب خدا و قانونى كه براى ما وضع كرده و عمل كردن به آن را دستور داده بود توجه كرده و از آن پيروى كردم و به روشى كه پيامبر، سنّت قرار داده بود اقتدا كردم، پس نيازى به نظريّات شما و غير شما نداشتم، و نيز حكمى براى من پيش نيامده است كه آن را ندانم تا از رايزنى با شما و ديگر مسلمانان كمك بگيرم، و اگر چنين چيزى پيش مى ‏آمد، از رأى شما و ديگران استفاده مى‏ كردم، اما اعتراض شما در مورد برابر تقسيم كردن اموال ميان مسلمانان، اين حكمى نبوده است كه من به رأى خود صادر كرده، و طبق خواسته دلم انجام داده باشم، بلكه من و شما احكامى را در دست داريم كه پيامبر آورده، تثبيت شده است و شكّى در آن نيست، پس در آنچه كه خداوند از تقسيم بندى آن فراغت يافته و حكم آن را تمام كرده نيازى به رأى شما نيست، به خدا سوگند براى هيچ يك از شما و غير شما حقى در برگرداندن من از كار خلافى نيست خداوند دلهاى ما و شما را به سوى حقيقت متوجه كند و به همه ما شكيبايى و صبر عنايت فرمايد.
(سرانجام امام (ع) مى ‏فرمايد) خداى رحمت كند كسى را كه هر گاه حقّى را مشاهده كند آن را يارى كند و اگر ستمى را بيابد، آن را محو سازد و با يارى كردن صاحب حق، عليه ستمگر قيام كند.»

 

شرح

اين دو شخص (طلحه و زبير) اوائل كار آرزوى حكومت و خلافت در سر داشتند اما وقتى ديدند كه مردم امام عليه السلام را به اين امر برگزيدند هدف خود را عوض كرده اميد بر آن بستند كه لااقل حضرت آنان را در بعضى از امور حكومتى دخالت دهد و براى آنها از بيت المال سهمى بيش از ديگران مقرر فرمايد چنان كه بعضى از پيشوايان قبل از او مقرر داشته بودند، به خاطر جاه‏ طلبى كه در آنها وجود داشت تمايل داشتند كه امام موقعيت آنان را مورد توجّه قرار داده و ايشان را در بسيارى از مصلحت انديشيها شركت دهد.
اما چون آن بزرگ مرد قرآن و سنّت پيامبر را بناى كار خود قرار داده و تنها او بود كه مى ‏توانست فروع احكام را از آن دو استخراج كند، و همو صاحب اسرار كتاب و سنت بود و چنان كه مى‏دانى بزرگان صحابه و خلفاى قبل در بسيارى از احكام به آن حضرت مراجعه مى‏ كردند، بنا بر اين، در پيش آمدها نيازى به رايزنى با ديگران و توجه به افكار آنها نداشت.

امام (ع) با آوردن كلمه «يسير»: اندك چيزى كه آنها را بر آشفت و خشمگين ساخت به اين مطلب اشاره فرموده است كه: مشورت نكردن با آنها و برابر قرار دادن آنان با ديگران در سهم بيت المال، گر چه در نزد ايشان دردآور و سخت است، امّا براى آن حضرت دليل ناحق بودن نابرابرى بسيار سهل و آسان است،

 منظور از كسير، كسى است كه حقش را ناديده گرفته ‏اند و بطور كامل بدو نداده ‏اند، (خود حضرت (ع)«») كثير، با «ثاء» سه نقطه، نيز آمده است، و در معناى آن دو احتمال مى‏ رود:

1- منظور از بسيارى كه در انجام آن تاخير كردند، افكار و مطالبى است كه در باره اصلاح امور مسلمانان، مى ‏بايست اظهار مى‏ كردند و از باب دلسوزى‏به حال اسلام تذكر مى‏ دادند ولى تأخير كردند و تا امروز نگفتند، و به اين دليل بسيارى از اصلاحات تأخير افتاد.

2- ممكن است حضرت چنين اراده كرده باشد كه آنچه امروز اظهار كرده و بيان مى‏ دارند و او را مورد سرزنش و انتقاد قرار مى ‏دهند، اندكى است از آنچه در دل دارند و اين خود دليل بر آن است كه حرفهاى زيادى غير از آن حرفها در دل دارند و ظاهر نمى‏سازند، و در بيانش تأخير مى‏ كنند.

ا لا تخبرانى…. بابه…،
امام (ع) در اين سخن از آنها مى‏ خواهد بيان كنند كه چه حقى ترك شده كه آنان را خشمناك ساخته و به انواع حق و اقسام معمول و متعارف آن اشاره فرموده و تمام آن اقسام را با پرسش انكارى بيان كرده است، و خلاصه آن چنين است: حقّى كه شما به خاطر ترك آن بر من خشم گرفته ‏ايد، يا مربوط به شما دو نفر است و يا به ديگر مسلمانان، اگر مربوط به شماست يا سهم بيت المال بوده است كه به خود اختصاص داده‏ام و يا اين كه حقى از حقوق غير مالى شما را ظالمانه تصرف كرده‏ ام، و اگر آن حق مربوط به ديگر مسلمانان است و من ترك كرده ‏ام. يا چنان است كه من در اجراى آن ضعف و ناتوانى داشته‏ ام و يا نسبت به حكم الهى آن جاهل و نادان بوده و يا آن كه در كيفيت استدلال بر آن به راه خطا و اشتباه رفته‏ ام، دليل اين كه تمام تقسيمات فوق را ردّ كرده و از اين جهت آنها را به طريق استفهام انكارى آورده بسيار روشن است، زيرا برابر قرار دادن همه مسلمين را در استفاده از بيت المال روش پيامبر است و بايد پيروى شود و مشورت كردن در پيش‏آمدها و نظاير آن وقتى لازم است كه در مورد آن رويداد حكم قطعى نباشد يا لااقل انسان آن را نداند، در صورتى كه آن حضرت تمام احكام الهى را دارا بود و به همه آنها علم كامل داشت و از احدى از مسلمانان حقى را ترك نكرده كه ناشى از ضعف و ناتوانى يا نداشتن حكم يا دليل آن باشد، زيرا او خليفه زمان و داناترين امّت به احكام دين بود،
از اين نظر كه در تمام تقسيمات فوق مورد اعتراض آن دو شخص به دو مورد ذيل بود:

1- مشورت نكردن با آنها در امور،

2- همسنگ قرار دادن آنان با بقيّه مسلمين در سهم بيت المال، امام (ع) اعتراض اوّل آنها را با جمله زير پاسخ مى‏ دهد:

و اللَّه… حملتمونى عليها،
اين گفتار امام (ع) مقدّمه‏ اى است براى جواب اعتراض اوّل آنها، كه مى‏ پنداشتند آن حضرت به خلافت، مايل، و دوستدار حكومت و امارت است، و به همان سبب خود را بر آن دو ترجيح داده و نظير اين پندارها، امام (ع) اين پندار نادرست را با اين مقدّمه درهم مى ‏شكند و پس از آن علّت پذيرفتن حكومت مسلمين از طرف آن حضرت به يارى كردن و بر پا داشتن حقّ منحصر مى‏ شود چنان كه خود حضرت در موارد زيادى به روشنى آن را بيان فرموده است، و در اين صورت اشكال آنها بر طرف شده و شبه ه‏اى باقى نمى ‏ماند.

فلمّا افضت… فاقتديته،
در اين عبارت كه پاسخ به اشكال اول معترضين است، قسمتى از صورت استدلال را كه تنها صغراى قياس است ذكر فرمود، كه خلاصه آن چنين است: در بيان احكام الهى كتاب خدا را پيروى كرده و به سنّت پيامبر اقتداء كرده ‏ام و كبراى تقديرى قياس هم اين است هر كس در بيان احكام چنين رفتار كند نيازى به استفاده از رأى ديگران ندارد.

بنا بر اين، گفتار آن حضرت: «فلم احتج… غير كما» به منزله نتيجه‏اى براى قياس و استدلال فوق مى‏باشد.

و لا وقع حكم جهلته،
امام (ع) يكى از مسائلى را كه قبلا با استفهام انكارى مورد سؤال قرار داده است در اين عبارت بطور صريح رد فرموده- و آن جاهل بودن نسبت به احكام است- و سپس، از باب مماشات با خصم چنان كه‏ در بحثهاى جدلى مرسوم است آن را بطور فرض، قبول كرده و مى‏فرمايد: البته اگر چنان بود كه مسأله‏اى پيش آيد و حكم اسلامى آنرا ندانم، از رايزنى با شما و ديگر مسلمانان خوددارى نمى كردم.
پس دوّمين مسأله‏اى را كه مورد اعتراض آن دو فرد بود ياد كرده و فرموده است: امّا آنچه شما در مورد يكسان قرار دادن يادآور شديد يعنى اين كه شما دو فرد را در سهم از بيت المال مانند بقيّه مردم قرار داده‏ام، با اين جمله‏ها پاسخ آن را بيان فرموده است: فان ذلك امر… حكمه.

و لا ولّيته هوى منّى،
اين عبارت كه قسمتى از پاسخ به اعتراض دوم طلحه و زبير است، يعنى در اين امر هوا و هوس خود را حاكم قرار ندادم، و يا اين كارها را به خاطر هوا و هوس هم انجام نداده‏ام، و بنا بر اين كلمه (هوى) مفعول له باشد چنان كه بعضى گفته‏اند.

خلاصه معنا آن كه، عمل مساوات و برابرى كه در تقسيم سهام بيت المال انجام دادم و شما را همسنگ ديگران قرار دادم، نه از انديشه خودم بود و نه هوا و هوسى را پيروى كردم، بلكه من و شما خود مى‏دانيم كه خداوند آن را تمام و تكميل كرده و از حكم به آن در لوح محفوظ فراغت يافته و آن را براى عمل به زمين فرو فرستاده است، و نيازى به ايجاد حكم جديد يا تكميل آن نيست. اين كه حضرت نسبت فراغت به ذات اقدس خداوند داده، عنوان مجاز دارد، زيرا در حق تعالى فراغت و شغل بطور حقيقى راه ندارد. و رابطه مجاز بودن آن اين است كه موضوعى را كه خداوند حكمش را معيّن كرده، با عملى كه انسان از انجام دادن آن فراغت يافته متناسب است، و با اين مناسبت كه علاقه مجاز است، فراغت را به خداوند نسبت داده‏اند.

فلم احتج اليكما… حكمه،
چون حكم خدا را مى‏دانم نيازى نبود كه در صدور آن به شما رجوع كرده شما را از خود راضى و خشنود كنم، با اين كه آن‏ چه باعث خوشنودى شماست، بر خلاف چيزى است كه پيامبر خدا آورده است، اين جمله «فلم احتجّ» با تشديد جيم نيز روايت شده است«»: يعنى در راه يافتن به احكام الهى پس از مشخّص بودن آن، جاى بحث و محاجّه با شما نبوده است.

فليس لكما…. عتبى،
اين جمله آخرين نتيجه‏ اى است كه امام عليه السلام از دو استدلال قبل گرفته است، زيرا موقعى كه بى‏مورد بودن اعتراض و عيب جوئى آن دو شخص «طلحه و زبير» ثابت شد، پس بر آن حضرت لازم نيست كه از آن چه در امور مملكتى و دينى انجام داده و حكم آن را صادر فرموده بازگشت كند.
پس از اثبات درستى كرده ‏هاى خود و نابجا بودن اعتراضهاى آنها، در پيشگاه حقّ مطلق به دعا پرداخته و از خداوند متعال خواسته است كه دلها را به راستى رهبرى فرمايد و صبر و تحمّل برگشت از باطل و رو آوردن به حقيقت را به همه عنايت فرمايد.

سرانجام به علت اين كه آن دو نفر را نيز به سوى حق تشويق كند، بطور عموم و بيان قاعده كلّى، دعا مى‏كند كه «خدا رحمت كند كسى را كه حقيقت و عدالت را بنگرد و در عمل كردن به آن كمك كند و باطل و ستمگرى را ببيند، و آن را ردّ كرده و عليه طرفدار آن برخيزد.» و توفيق از خداوند است.

ترجمه شرح‏ نهج البلاغه(ابن میثم بحرانی)جلد4،صفحهی  21-14

خطبه195ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه204صبحی صالح)

و من كلام له ( عليه ‏السلام ) كان كثيرا ما ينادي به أصحابه‏

تَجَهَّزُوا رَحِمَكُمُ اللَّهُ فَقَدْ نُودِيَ فِيكُمْ بِالرَّحِيلِ وَ أَقِلُّوا الْعُرْجَةَ عَلَى الدُّنْيَا ، وَ انْقَلِبُوا بِصَالِحِ مَا بِحَضْرَتِكُمْ مِنَ الزَّادِ فَإِنَّ أَمَامَكُمْ عَقَبَةً كَئُوداً وَ مَنَازِلَ مَخُوفَةً

مَهُولَةً لَا بُدَّ مِنَ الْوُرُودِ عَلَيْهَا وَ الْوُقُوفِ عِنْدَهَا.

وَ اعْلَمُوا أَنَّ مَلَاحِظَ الْمَنِيَّةِ نَحْوَكُمْ دَانِيَةٌ وَ كَأَنَّكُمْ بِمَخَالِبِهَا وَ قَدْ نَشِبَتْ فِيكُمْ وَ قَدْ دَهَمَتْكُمْ فِيهَا مُفْظِعَاتُ الْأُمُورِ وَ مُعْضِلَاتُ الْمَحْذُورِ.

فَقَطِّعُوا عَلَائِقَ الدُّنْيَا وَ اسْتَظْهِرُوا بِزَادِ التَّقْوَى

و قد مضى شي‏ء من هذا الكلام فيما تقدم بخلاف هذه الرواية

لغات

عرجه و تعريج: توقف و ماندن در جايى و در آن محبوس شدن.

عقبه كؤود: گردنه‏اى كه بالا رفتن از آن دشوار است.

ملاحظ: جمع ملحظ و آن، يا مصدر ميمى يا اسم مكان است به معناى محل نظر، و منظور از آن، نگريستن به گوشه چشم است.

دانيه: تازه به تازه.

مفظعات الامور: كارهايى كه بيش از حدّ معمول، بزرگ و دشوار باشد.

معضلات المحذور: مشكلات گناه، گناهان سنگينى كه از سختى كمر انسان را خم مى‏ كند.

ترجمه

از سخنان امام (ع) كه در موارد بسيارى اصحاب خود را با اين كلمات مورد خطاب قرار مى‏ داد:

«خدا شما را رحمت كند، آماده سفر شويد همانا كه شما را به رفتن ازدنيا مى‏ خوانند از ماندن در دنيا بكاهيد و از آنچه داريد با بهترين توشه به سوى آخرت باز گرديد زيرا جلوى شما گردنه ‏هاى ترسناك و هول ‏انگيز وجود دارد كه ناچار بايد بر آن وارد شويد و در آنها توقف كنيد. بدانيد كه مرگ در هر لحظه شما را زير نظر دارد و گويى چنگالهايش را در جانهاى شما فرو برده است مشكلات زندگى و كارهاى ناروا و اعمال ناپسند شما را در دنيا به خود مشغول ساخته، پس پيوندهاى خود را با دنيا بگسليد و با توشه تقوا پشتوانه‏اى محكم به دست آوريد».

در پايان سيد رضى يادآور مى ‏شود كه مقدارى از اين خطبه در گذشته نقل شده است.

شرح

امام (ع) در اين قسمت از سخنانشان به انسانها دستور مى‏ دهند كه براى سفر به سوى خدا توشه لازم را كه تقوا و پرهيز از گناه است آماده كنيد، در كلمه الرحيل كه به معناى كوچ كردن است دو احتمال مى ‏رود:

1- مقصود از آن سفر به وسيله مرگ است كه در اين صورت ندا دهنده حوادث و اتفاقهاى روزانه است كه ناگزير موجود را به نابودى و مرگ فرا مى‏ خواند

2- احتمال دوم، آن كه منظور از رحيل سفر به سوى خدا با رياضتهاى كامل باشد كه در اين صورت ندا دهنده آن، پيامبر خدا و قرآن و اولياى خدا خواهند بود. سپس امام (ع) دستور مى‏دهد كه انسان بايد نسبت به دنيا و ماندن در آن علاقه زياد نشان ندهد بلكه فقط به مقدار لازم به آن توجه كند، و اين معناى زهد است.

آن گاه مى‏ فرمايد كه با اعمال نيك و آمادگى كامل به تقوا و كارهاى شايسته از دنيا به آخرت وارد شويد.

فان امامكم عقبة كؤودا،

امام (ع) لفظ عقبه را با صفت كؤود براى مرگ استعاره آورده است و مناسبت اين تشبيه، برخورد سخت با مرگ داشتن و با درد و رنج روحى منزلگاههاى مرگ را تا پايان آن سپرى كردن، مى ‏باشد.

و منظور امام (ع) از منازل ترس‏ آور و هولناك، منزلگاههاى پس از مرگ از قبيل قبر و بقيّه حالاتى است كه با درجات مختلف براى گناهكاران در آخرت وجود دارد، و روشن است كه انسان ناگزير مى ‏باشد كه به اين منزلها وارد شود و در آنها تا زمان عبور توقف كند، بويژه نفوسى كه داراى صفات زشت و دلبستگيهاى پست مادّى بوده‏اند، چون توقف آنها در آن منزلگاهها طولانى‏ تر و سختيهاى آنان در آن منزلها هولناكتر است.

و اعلموا…. فيكم،

امام (ع) در اين عبارت بعضى از لوازم (منيّة) را كه براى مرگ استعاره شده است، يعنى نگاه دائمى و غضبناك با گوشه چشم را گرفته و آن را كنايه از اين قرار داده است كه مرگ در كمين آنان مى‏باشد و از آنها صرف نظر نمى‏كند و دانيه«» هم روايت شده يعنى نگاههاى مرگ به آنها نزديك است.
ذكر چنگالها و فرو بردن آن، كنايه از بلاها و دردهاى هلاكتزايى است كه هنگام مرگ به انسان گنهكار مى‏رسد و وجه شبه در اين جا امرى است كه وقوع آن نزديك فرض شده كه فرا رسيدن مرگ است و نسبت فرو بردن چنگالهاى مرگ در روح آنان به سرعت وقوع مرگ تشبيه شده است، و باء در بمخالبها به معناى الصاق و چسبيدن است و واو در جمله و قد نشبت و جمله و قد دهمتكم حاليّه است.

و قد دهمتكم… المحذور،

كنايه از سختيهاى مرگ و سنگينى بار گناه است، كه در هنگامه مرگ انسان را فرا مى‏گيرد.

فقطّعوا علايق الدنيا،

امام (ع) در اين عبارت به زهد حقيقى در دنيا و سبكبارى و نياندوختن مال دنيا و ترك آنچه از متاع دنيا زايد است فرمان مى‏دهد.

و استظهروا بزاد التقوى،

يعنى در تمام گرفتاريهاى سفر آخرت تقوا را بزرگترين پشتيبان خود قرار دهيد. و توفيق از خداست.

ترجمه ‏شرح‏ نهج ‏البلاغه(ابن‏ ميثم بحرانی)، ج 4 ، صفحه‏ى 14-10

خطبه194ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه203صبحی صالح)

و من كلام له ( عليه ‏السلام ) في التزهيد من الدنيا و الترغيب في الآخرة

أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّمَا الدُّنْيَا دَارُ مَجَازٍ وَ الْآخِرَةُ دَارُ قَرَارٍ- فَخُذُوا مِنْ مَمَرِّكُمْ لِمَقَرِّكُمْ- وَ لَا تَهْتِكُوا أَسْتَارَكُمْ عِنْدَ مَنْ يَعْلَمُ أَسْرَارَكُمْ- وَ أَخْرِجُوا مِنَ الدُّنْيَا قُلُوبَكُمْ- مِنْ قَبْلِ أَنْ تَخْرُجَ مِنْهَا أَبْدَانُكُمْ- فَفِيهَا اخْتُبِرْتُمْ وَ لِغَيْرِهَا خُلِقْتُمْ- إِنَّ الْمَرْءَ إِذَا هَلَكَ قَالَ النَّاسُ مَا تَرَكَ- وَ قَالَتِ الْمَلَائِكَةُ مَا قَدَّمَ- لِلَّهِ آبَاؤُكُمْ فَقَدِّمُوا بَعْضاً يَكُنْ لَكُمْ- وَ لَا تُخْلِفُوا كُلًّا فَيَكُونَ عَلَيْكُمْ

ترجمه

«اى مردم همانا دنيا سراى گذشتن و آخرت سراى ماندن است، بنا بر اين از گذرگاه خويش براى اقامتگاهتان توشه برگيريد و در پيشگاه كسى كه رازهاى شما را مى ‏داند پرده اسرار خود را ندريد.
دلهايتان را از دنيا بيرون كنيد پيش از آن كه بدنهاى شما از آن بيرون رود، در دنيا آزمايش مى‏ شويد و براى غير دنيا آفريده شده‏ ايد.
چون كسى بميرد مردم مى‏ گويند: چه باقى گذاشته، و فرشتگان گويند: چه چيز جلو فرستاده است خدا پدرانتان را بيامرزد مقدارى از دارايى خود را پيش از خود براى ذخيره آخرت بفرستيد كه به سود شماست و همه را براى دنيا نگذاريد، كه به زيان شما خواهد بود.»

شرح

امام (ع) در اين سخنان با يادآورى هدف دنيا و آخرت، انسانها را به‏ دورى از دنيا و علاقه ‏مندى به آخرت تشويق فرموده‏ اند: پس دنيا گذرگاه يعنى راه عبور به سوى آخرت است، كه به دو طريق امكان پذير است:

1- اختيارى، چنان كه بندگان شايسته خدا به طرف آخرت حركت مى ‏كنند.
2- اضطرارى، چنان كه عامه مردم ناچار مى‏ميرند و به سراى آخرت مى‏شتابند، و مراد امام (ع) در اين سخن رفتن اضطرارى است.
يادآورى دنيا و آخرت، با اين دو صفت: (گذرگاه و قرارگاه)، شبيه مقدمه‏اى براى اين جمله از سخن امام (ع) است: فخذوا من ممرّكم لمقرّكم.

و لا تهتكوا…. اسراركم،
يعنى با تظاهر به معصيت پرده درى نكنيد زيرا خدايى كه از رازهاى درونى شما آگاهى دارد به كارهاى علنى شما آگاه‏تر است.

و اخرجوا… أبدانكم،
امام (ع) در اين جمله مردم را به ترك دنيا پيش از مرگ، امر كرده و از آن بطور كنايه به «خارج كردن دلها از دنيا» تعبير فرموده است.
خرج فلان عن كذا، و اخرج نفسه من كذا، وقتى گفته مى‏شود كه از آن، دورى كند و بيزارى جويد.

ففيها اختبرتم،
اين گفتار امام اشاره به اين است كه آزمايش در اين دنيا از عنايات و توجهات خدا است چون باعث بيدارى انسان براى آخرت مى‏شود، و معناى آزمايش را پيش از اين دانستى.

و لغيرها خلقتم،
يعنى انسانها از نظر ذات و فطرت، براى رسيدن به سعادت اخروى آفريده شده‏اند، ولى اگر اعمال نيك نداشتند و به گناه آلوده شدند گرفتار شقاوت خواهند گرديد: (زمينه اصلى و فطرت اوليه در انسان سعادت است شقاوت امرى عرضى مى‏باشد).

انّ المرء…. قدّم،
مردم مى‏گويند: «از مال دنيا چه چيز گذاشته، و فرشتگان مى‏گويند: از كارهاى نيك چه عملى جلو فرستاده است.
امام (ع) در اين سخن، مردم و فرشتگان و آنچه را كه مورد سؤال اين‏ دو گروه است با هم ذكر فرموده، تا توجه دهد به اين كه كارهاى نيك و عبادات كه باعث سعادت اخروى است، بر كالاهاى دنيوى، شرافت و برترى دارد، زيرا كارهاى نيك خواسته ملائكه و مورد توجه آنهاست ولى امور مادّى دنيا مورد توجه مردم غافل و بيخبر است.

همراه آوردن دو لفظ ما ترك و ما قدّم به گونه‏اى زيبا اين مفهوم را بيان مى‏كند كه امور مادّى و دنيوى جدا شدنى است، و كارهاى نيك پيش فرستاده و براى آخرت انسان، ماندنى و سودمند است، پس بايد به كارهاى شايسته بيشتر توجه كرد و به امور مادّى دنيا كه جدا شدنى و رها كردنى است اعتنائى نكرد.
للَّه آبائكم،
جمله‏اى است كه عرب براى تعظيم و بزرگداشت شخص مورد خطاب مى‏آورد، و او، يا پدرش را به خدا نسبت مى‏دهد و به گونه‏هاى مختلف آورده مى‏شود، از قبيل: للَّه انت، لله ابوك و جزاينها…. بعضى از شارحان لام را براى عاقبت دانسته‏اند، يعنى: بازگشت پدران شما به سوى خداست، امّا در اين صورت، كلام از معناى تعجّب و تعظيم بيرون خواهد شد.

فقدموا بعضا…،
يعنى قدرى از متاع دنياى خود را به عنوان صدقه و مانند آن، پيش از خود بفرستيد تا ثوابش در آخرت براى شما باشد و تمام آن را بعد از مرگ خود براى ديگران مگذاريد زيرا سنگينى آن بر دوش شما خواهد بود،

چنان كه پيامبر اكرم (ص) فرموده است: «اى فرزند آدم، از امور دنيا تنها سه چيز براى تو سودمند است:

1- آنچه را كه با خوردن از بين ببرى.
2- آنچه را كه بپوشى و كهنه كنى.
3- آنچه را كه صدقه دهى و براى آخرت باقى گذارى«».

پيش از اين معلوم شد كه دادن زكات و صدقات و جز اينها، چگونه باعث پيدايش فضايل اخلاقى و پاداشهاى اخروى در انسان مى‏شود، و بر عكس بخل‏ورزى و ثروت اندوزى موجب بدبختى و شقاوت اخروى مى‏ گردد.

علت اين كه امام (ع) دستور مى‏دهد كه قدرى از ثروت دنيا را پيش از خود بفرستيد، و از گذاشتن تمام آن براى پس از مرگ منع مى‏كند، آن است كه بطور كلى محروم كردن وارثان از حق ارث جايز نيست و از طرفى ترك صدقات و ندادن زكات هم حرام است.
اين مطلب به طريق ديگرى نيز روايت شده كه حاصل معناى آن چنين است«».

آنچه كه پيش فرستاده‏ايد، در واقع به قرض خدا داده‏ايد، و اگر هيچ نفرستيد و براى پس از خود اندوخته كنيد بر ضرر شما و مايه زحمت شما خواهد بود، چنان كه خدا مى‏فرمايد: «مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً…«»».
كلمه قرض اين جا به عنوان استعاره آمده، و مناسبت آن، اين است كه معمولا قر

 گيرنده از كسى كه صاحب مال است درخواست قرض مى‏كند و با تشكّر از او، در موعد مقرّر عوض آن را به صاحب مال بر مى‏گرداند، لذا امام (ع) انفاق مال در راه خدا را به قرض دادن به خدا تشبيه كرده است زيرا خداوند بارها از مردم خواسته است كه زكات و صدقه بدهند، و از انفاق كنندگان در راه خود سپاسگزارى فرموده و به آنان كه صدقه مى‏دهند چند برابر آنچه بخشيده‏اند و ارزنده‏تر از همه آنها كه بهره‏اى ندارد بلكه زيان هم دارد، پاداش مى‏دهد و چون نگهدارى ثروت و به جاى گذاشتن آن بعد از مردن، چنان است، ناگزير مايه زحمت و گرفتارى صاحب مال مى‏شود. و توفيق از خداوند است.

ترجمه ‏شرح ‏نهج‏ البلاغه ابن‏ ميثم بحرانی ج 4 ، صفحه‏ ى 10-6

خطبه193ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه202صبحی صالح)

وَ مِنْ كَلَامٍ لَهُ ( عليه ‏السلام ) رُوِيَ عَنْهُ أَنَّهُ قَالَهُ عِنْدَ دَفْنِ سَيِّدَةِ النِّسَاءِ فَاطِمَةَ ( عليه االسلام ) كَالْمُنَاجِي بِهِ رَسُولَ اللَّهِ ( صلى‏ الله‏ عليه ‏وسلم ) عِنْدَ قَبْرِه‏

السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ عَنِّي- وَ عَنِ ابْنَتِكَ النَّازِلَةِ فِي جِوَارِكَ- وَ السَّرِيعَةِ اللَّحَاقِ بِكَ- قَلَّ يَا رَسُولَ اللَّهِ عَنْ صَفِيَّتِكَ صَبْرِي وَ رَقَّ عَنْهَا تَجَلُّدِي- إِلَّا أَنَّ فِي التَّأَسِّي لِي بِعَظِيمِ فُرْقَتِكَ- وَ فَادِحِ مُصِيبَتِكَ مَوْضِعَ تَعَزٍّ- فَلَقَدْ وَسَّدْتُكَ فِي مَلْحُودَةِ قَبْرِكَ- وَ فَاضَتْ بَيْنَ نَحْرِي وَ صَدْرِي نَفْسُكَ- فَ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ- فَلَقَدِ اسْتُرْجِعَتِ الْوَدِيعَةُ وَ أُخِذَتِ الرَّهِينَةُ.

أَمَّا حُزْنِي فَسَرْمَدٌ وَ أَمَّا لَيْلِي فَمُسَهَّدٌ- إِلَى أَنْ يَخْتَارَ اللَّهُ لِي دَارَكَ الَّتِي أَنْتَ بِهَا مُقِيمٌ- وَ سَتُنَبِّئُكَ ابْنَتُكَ بِتَضَافُرِ أُمَّتِكَ عَلَى هَضْمِهَا- فَأَحْفِهَا السُّؤَالَ وَ اسْتَخْبِرْهَا الْحَالَ- هَذَا وَ لَمْ يَطُلِ الْعَهْدُ وَ لَمْ يَخْلُ مِنْكَ الذِّكْرُ- وَ السَّلَامُ عَلَيْكُمَا سَلَامَ مُوَدِّعٍ لَا قَالٍ وَ لَا سَئِمٍ- فَإِنْ أَنْصَرِفْ فَلَا عَنْ مَلَالَةٍ- وَ إِنْ أُقِمْ فَلَا عَنْ سُوءِ ظَنٍّ بِمَا وَعَدَ اللَّهُ الصَّابِرِينَ

لغات

مسهد: بيدار، خواب نرفته

أحفها السؤال: در پرس و جو كردن از او كاملا كنجكاوى كن

ترجمه

گفتار آن حضرت روايت شده است كه امام اين كلام را هنگام دفن سرور زنان فاطمه (ع) در حالى كه گويى با پيامبر در نزد قبر او سخن مى‏گويد ايراد كرد:

«اى رسول خدا از جانب من و دخترت كه اكنون در جوارت فرود آمده و با شتاب به تو، ملحق شده است، سلام باد اى رسول گرامى در فراق دختر برگزيده ‏ات، صبر و تحملم كم شده تاب و توان از كفم بيرون رفته است. اما پس از روبرو شدن با مرگ و رحلت تو هرمصيبتى براى من كوچك و حقير است: زيرا تو را با دست خود، در قبرت نهادم، و هنگام رحلت سرت بر سينه‏ ام بود كه قبض روح شدى «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ«»» اينك امانت باز گردانده و گروگان پس داده شد.

اما اندوه من جاويدان است، و شبهايم به بيدارى خواهد گذشت، تا زمانى كه خداوند، جايگاهى را كه تو، در آن اقامت دارى برايم برگزيند. بزودى دخترت تو را خبر خواهد داد كه چگونه اين امت در ستمكارى بر او، يكديگر را كمك كردند. بنا بر اين با اصرار از او بپرس و جريان را بطور دقيق از او جويا شو. اين همه ظلم بر ما روا داشتند، در حالى كه از رفتن تو چيزى نگذشته و ياد تو از خاطره‏ ها نرفته بود. سلام من به هر دوى شما باد، سلام وداع كننده نه سلام خشمگين خسته ملول.

اگر از حضورت باز گردم، نه از روى ملالت و رنجيدگى است، و اگر از رفتن باز ايستم، به دليل بد گمانى و سوءظنّ به وعده خداوند در مورد صابران نخواهد بود.»

شرح

سيد رضى رضوان اللَّه عليه در مقدمه خطبه، حضرت زهرا (ع) را سيدة النساء (سرور زنان) ناميده، زيرا در خبرى آمده است: هنگامى كه حضرت امير (ع) مشاهده فرمود كه زهرا (ع) در آخرين لحظه‏ هاى زندگى مى‏گ ريد، به او خطاب كرد: «اى زهرا، آيا دوست ندارى كه سرور زنان اين امت باشى».
روايت شده است كه فرمود: سروران زنان جهان چهار نفرند:

1- خديجه دختر خويلد (اولين همسر فداكار حضرت رسول (ص)).
2- حضرت فاطمه زهرا (دخت گرامى پيامبر خدا (ص)).
3- آسيه دختر مزاحم (زن خدا پرست فرعون).
4- مريم دختر عمران (مادر حضرت عيسى (ع)).

سلام گفتن امير مؤمنان (ع) از جانب خودش، بر طبق معمول است كه‏ 

هر كس به ديدار كسى مى‏رود سلام مى‏گويد، البته اين ديدار قلبى و روحانى بود، نه جسمانى و ظاهرى امّا سلامى كه از طرف زهرا (ع) عرض مى‏كند گويا مى‏خواهد از حضرت رسول (ص) براى دخترش اذن دخول بگيرد كه در جوار آن حضرت به بهشت جاودان وارد شود.

و السريعة اللّحاق…،
به منظور شكايت از مصيبتهايى است كه از فراق رسول خدا و به دنبال آن، شهادت حضرت زهرا بر وجود مقدّسش عارض شده و اشاره به اين است كه چقدر زود از دنيا رفت و به پدر بزرگوارش ملحق شد مدت زندگى فاطمه (ع) پس از رحلت پدر، چهار ماه و به قولى شش ماه بوده است سپس گويى پيامبر (ص) را مخاطب ساخته، به او شكايت مى‏كند كه در مصيبت زهرا (ع) شكيبائيش كم و توانش تمام شده است.
تعبير: صفّيتك
(برگزيده تو) به جاى ابنتك، به منظور احترام و دوستى و گراميداشتى است كه حضرت رسول (ص) نسبت به دخترش اعمال مى‏ كرد

امام (ع) با جمله الّا ان لى…. موضع تعزّ،
با خطاب به پيامبر (ص) خود را در اين مصيبت دلدارى و تسلّاى خاطر مى‏دهد كه اگر چه شهادت زهرا (ع) طاقت فرسا و غير قابل تحمل است ولى غم دورى تو بسيار سخت‏تر است، پس چنان كه بر فراق تو با همه دشواريش صبر كردم، در مرگ زهرا (ع) به طريق اولا و آسانتر بردبار خواهم بود.

التأسّى،
منظور از تأسى اقتدا كردن در صبر بر اين اندوه، به صبر در مصيبت رسول اكرم است

فلقد وسّدتك… نفسك،
شرح غم و اندوه و تحمل رنج فراوانى است كه در هنگام به خاك سپردن رسول اكرم به او دست داد، در حالى كه روح مباركش ميان سينه و گلوى على (ع) از بدن شريفش خارج شد.

گويا امام (ع) به اين سخن آن ضايعه اسفناك را به ياد مى‏آورد تا تسكينى براى مصيبت تازه‏ اش باشد.
فَ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ، منظور از ذكر اين جمله، اين كلام خداست: «وَ بَشِّرِ الصَّابِرِينَ الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ«».»

فلقد استرجعت الوديعة… الرّهينه،
در اين عبارت دو كلمه وديعه: امانت و «رهينه»: گروگان، را، براى نفس استعاره آورده است.
در مناسبت استعاره كلمه وديعه دو احتمال است: 1- آن كه ارواح در اين بدنها، از آن نظر كه بايد در حفظ آن كوشش شود تا به سوى صاحب خود برگردند، مانند امانت هستند. 2- احتمال ديگر: از اين كلمه همان چيزى اراده شده است كه ميان مردم مشهور است، يعنى زن در پيش مرد امانت است، چنان كه مى‏گويند: «زنها امانتهاى ارزشمندى مى ‏باشند»«».

مناسبت استعاره كلمه الرهينه آن است كه تمام نفسها در گرو وفاى به عهدى مى‏باشند كه با خداى خود داشته‏اند. و آن پيمانى است كه در هنگام فرود آمدن از جهان معقول به عالم محسوس از او گرفته‏اند كه به سوى او برگردند، در حالى كه از خشم او در امان باشند و به اوامر او، عمل كند و از غضب او در امان باشد و از راهى كه پيامبر براى آنها معين كرده منحرف نشوند.
اگر به اين پيمان وفا كند از گروى در مى‏آيد و پاداش او چند برابر مى‏شود چنان كه خداى تعالى مى‏ فرمايد: «إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللَّهَ يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ«»» ولى اگر پيمان را شكست و مرتكب معاصى شد در گرو عمل‏ خود باقى است، مى‏فرمايد: «كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهِينَةٌ»«» كلمه رهنيه در مذكر و مؤنث يكسان به كار مى‏رود كه قبلا بيان شده است.

امّا حزنى… مقيم…،
على (ع) در اين كلام غم و اندوه خود را در فراق رسول خدا و زهراى مرضيّه به طريق شكوه آميز بيان مى‏فرمايد، و به دليل اين كه بارها از زبان رسول خدا مژده رفتن خودش را به بهشت شنيده بود و مى‏دانست كه سراى آن حضرت نيز در بهشت است، لذا در اين عبارت كلمه «دار» را به جاى كلمه جنّة به معناى بهشت آورده است.

و ستنبّئك انبتك…. الذكر،
اين جمله اشاره به شكايت امام (ع) از مردم، به حضور پيامبر است كه به اعتقاد او پس از رحلت آن حضرت، حقّش را كه خلافت بود غصب و حق زهرا (ع) را كه فدك بود ظالمانه تصرف كردند، و هر دو از حق خود دور و محروم شدند، علاوه بر ستمهايى كه بر خود آن حضرت رفت و سخنان ناروايى كه به او گفتند، با آن كه از وفات رسول خدا چيزى نگذشته بود و دستور قرآن به دوستى ذوى القربى (خويشان پيامبر) هنوز تازه و براى همه معلوم بود.

و السلام عليكما….،
معمولا عادت دوستان راستين چنين است كه هنگام جدا شدن از همديگر به عنوان وداع و خدا حافظى، سلام مى‏ گویند. 

و ان اقم…. الصابرين،
با اين سخنان، حضرت خويش را از همانندى با كسانى كه از شدّت ناراحتى بر قبور حاضر مى‏شوند و مى‏پندارند آنچه از دست رفته جبران نخواهد شد، و صبر و بردبارى بر آن اجرى نخواهد داشت، تبرئه مى‏ كند.

امام (ع) در حضور پيامبر عرض مى‏ كند: من به آنچه خدا در مقابل مصيبتها به پيامبران وعده كرده- كه صلوات و رحمت اوست يقين دارم، چنان كه مى‏فرمايد: «… آنها كه گفتند: ما از خدائيم و به سوى او باز مى‏گرديم رحمتهاى خدا بر آنها است و آنان هدايت يافتگانند. توفيق از خداوند است.

ترجمه ‏شرح ‏نهج ‏البلاغه ابن‏ ميثم بحرانی ج 4 ، صفحه ‏ى 6-2

خطبه192ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه201صبحی صالح)

 و من كلام له ( عليه ‏السلام ) يعظ بسلوك الطريق الواضح‏

 أَيُّهَا النَّاسُ- لَا تَسْتَوْحِشُوا فِي طَرِيقِ الْهُدَى لِقِلَّةِ أَهْلِهِ- فَإِنَّ النَّاسَ قَدِ اجْتَمَعُوا عَلَى مَائِدَةٍ شِبَعُهَا قَصِيرٌ- وَ جُوعُهَا طَوِيلٌ- أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّمَا يَجْمَعُ النَّاسَ الرِّضَا وَ السُّخْطُ- وَ إِنَّمَا عَقَرَ نَاقَةَ ثَمُودَ رَجُلٌ وَاحِدٌ- فَعَمَّهُمُ اللَّهُ بِالْعَذَابِ لَمَّا عَمُّوهُ بِالرِّضَا- فَقَالَ سُبْحَانَهُ فَعَقَرُوها فَأَصْبَحُوا نادِمِينَ- فَمَا كَانَ إِلَّا أَنْ خَارَتْ أَرْضُهُمْ بِالْخَسْفَةِ- خُوَارَ السِّكَّةِ الْمُحْمَاةِ فِي الْأَرْضِ الْخَوَّارَةِ- أَيُّهَا النَّاسُ مَنْ سَلَكَ الطَّرِيقَ الْوَاضِحَ وَرَدَ الْمَاءَ- وَ مَنْ خَالَفَ وَقَعَ فِي التِّيهِ

لغات

سكّة: آهن سر گاو آهن كه به وسيله آن زمين را شخم مى ‏زنند

خوارها: صداى آن (آهن گاو آهن) در زمين

الأرض الخوّارة: زمين سست، ضعيف

ترجمه

از سخنان آن حضرت عليه السّلام است:

«اى مردم در راه هدايت و رستگارى از كمى اهل آن بيم نداشته باشيد، زيرا مردم در پيرامون سفره‏اى گرد آمده ‏اند كه مدّت سيرى آن كوتاه، و گرسنگى آن دراز است.
اى مردم خشنودى و خشم (بركارى) مردم را در كنار هم قرار مى‏ دهد (و در پاداش و كيفر شريك يكديگر مى‏ سازد) ناقه ثمود را تنها يك تن پى كرد ليكن چون همگى آنها به اين كار رضا دادند، خداوند عذاب خود را بر همه‏ آنان گسترش داد، خداى سبحان فرموده است: «فَعَقَرُوها فَأَصْبَحُوا نادِمِينَ»«» پس سرزمين آنها همچون آهن شخم زنى گداخته ‏اى كه در زمين سست فرو رود صدا كرد و فرو رفت.

اى مردم هر كس راه روشن و آشكار را بپويد به آب و آبادانى مى‏ رسد، و آن كس كه مخالفت كند در بيابان بى‏ آب و گياه سرگردان خواهد شد».

شرح

خلاصه اين خطبه مبتنى است بر اين كه امير مؤمنان (ع) كسانى از اصحاب خود را كه در طريق حقّ و هدايت گام بر مى‏ دارند با ذكر اين كه راه آنها راه رستگارى است به استقامت و پايدارى در اين راه ترغيب مى‏ كند، و چون معمولا انسان از تنهايى دچار وحشت مى‏شود. و اگر راهى را كه مشغول پيمودن آن است دراز و دشوار باشد و همراهان او اندك باشند گرفتار بيم و هراس مى‏گردد، امير مؤمنان (ع) آنان را نهى مى‏كند از اين كه در طريق هدايت به سبب كمى رفيق و همراه، دستخوش ترس و هراس شوند، و اين كنايه است از اين كه اگر برخى از اصحاب او را وسوسه فرا گيرد كه به دليل اين كه شماره آنان اندك و دشمنانشان بسيار است بر طريق حقّ نيستند آگاه باشند كه اگر چه شمار آنها اندك است امّا در راه هدايت و رستگارى سير مى‏كنند، اين وسوسه ناشى از اين است كه در راهها عدّه كم در معرض خطر، و سلامت با كثرت و عدّه بيشتر است.

فرموده است: فإنّ النّاس اجتمعوا… تا طويل.
اين گفتار گوياى اين است كه علّت كمى عدّه اهل هدايت و سالكان راه حقّ اين است كه مردم دور جيفه دنيا را گرفته و در گرد آن اجتماع كرده‏ اند، واژه مائدة (سفره) را براى دنيا استعاره فرموده، زيرا همان گونه كه سفره محلّ گرد آمدن طعامهاى رنگارنگ است دنيا نيز محلّ اجتماع لذّتهاى گوناگون است، ذكركوتاهى مدّت سيرى و بهره‏بردارى از اين سفره كنايه از كوتاهى مدّت عمر آدمى در اين دنياست، و دراز بودن زمان گرسنگى اشاره به عذابها و شكنجه‏ هاى طولانى است كه بر اثر فرو رفتن در خوشيها و لذّتهاى دنيا در آخرت دامنگير انسان مى‏ گردد، واژه جوع براى نياز طولانى انسان پس از مرگ به طعامهاى حقيقى روحانى كه عبارت از كمالات نفسانى است استعاره شده همان كمالاتى كه انسان در دنيا بر اثر غفلت آنها را از دست داده است، بدين جهت است كه واژه مذكور به مائده كه استعاره براى دنياست نسبت داده شده است، شايد هم اين كلمه براى اندوه و افسوسى كه پس از مرگ بر اثر جدايى از لذّتهاى دنيوى و اين كه ديگر به آنها دست نخواهند يافت و محروميّت او از آنها طولانى خواهد بود استعاره شده باشد، و در اين عبارت صنعت مقابله رعايت گرديده، زيرا گرسنگى در برابر سيرى، و درازى در مقابل كوتاهى قرار داده شده است.

فرموده است: أيّها النّاس… تا السّخط.
معناى سخن مذكور اين است كه رضايت و خشنودى مردم به منكرات و گناهان، آنان را در عذاب خداوند شريك يكديگر مى‏سازد و به گرد هم در مى‏آورد. هر چند بيشتر اين مردم مرتكب اعمال مذكور نشده باشند، همچنين خشم و غضب آنها نسبت به كسانى كه دوستدار اعمال خدا پسندانه‏اند آنان را در جرگه به جا آورندگان منكرات قرار مى‏دهد، مصداق اين گفتار داستان قوم ثمود است كه به سبب پى كردن ناقه، عذاب خداوند همگى آنان را فرا گرفت در صورتى كه همه آنان مرتكب اين نافرمانى نشده بودند، ليكن خداوند عمل مذكور را در قرآن به همه آنها نسبت داده و فرموده است: «فعقروها» يعنى: آنها ناقه را پى كردند، و عذاب نيز همگى آنان را فرا گرفت زيرا همه آنان به پى كردن ناقه خشنودى داشتند، ضمير هاء در فعل عمّوه به رجل يا به عقر كه مدلول جمله عقر مى‏باشد برگشت دارد، يعنى: زيرا با اظهار خشنودى به اين گناه، عمل زشت آن مرد را ميان خود تعميم دادند، و خداوند در قرآن به همين معنا اشاره، و فرموده‏ است: «وَ اتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصِيبَنَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّةً»«» روشن است كسى كه به انجام يافتن كارى راضى و خشنود باشد، با انجام دهنده آن كار، شريك و به منزله اوست، همچنين كسانى كه به اعمال خدا پسندانه رضا و خشنودى داشته، و به آنچه باعث غضب و خشم حقّ تعالى مى‏شود خشمگين باشند، خداوند آنان را در شمول رحمت خود شريك يكديگر مى‏سازد و در گرد هم قرار مى‏گيرند.

فرموده است: فما كان إلّا أن خارت أرضهم… تا الخوّارة.
اين گفتار تفسيرى است بر آيه شريفه «فَأَصْبَحُوا نادِمِينَ» و چگونگى عذابى را كه بر قوم ثمود رسيد بيان مى‏كند، چنان كه قرآن نيز با ذكر «فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ»«» آن را توضيح داده است.
امير مؤمنان (ع) چگونگى اين عذاب را بيان مى‏ك ند و صدايى را كه از سرزمين آنها به هنگام خسف يا فرو رفتن در زمين بلند شد، به آواز آهن گاوآهن تفتيده ‏اى كه در زمين به آسانى فرو مى‏ رود تشبيه فرموده است، قيد گداختگى آهن مذكور براى بيان شدّت صدا و سرعت فرو رفتن خانه ‏ها و ديار آنها در زمين است، زيرا اگر آهن مذكور گداخته باشد آوازى زياده بر معمول از آن بر مى ‏خيزد و بيشتر به داخل زمين فرو مى‏ رود.

امّا داستان قوم ثمود اين است كه: بنا بر آنچه نقل شده است آنها بازماندگان قوم عادند كه پس از آن كه قوم مذكور نابود گرديد، شمار اينها به تدريج زياد شد، و از عمر طولانى برخوردار بودند، چنان كه وقتى يكى از آنها خانه‏ اى براى خود بنا مى‏ كرد، هر چند آن را محكم و استوار مى ‏ساخت هنوز او زنده و در قيد حيات بود كه آن خانه فرسوده و ويران مى ‏شد، از اين رو آنها كوهها را تراشيده و در آنها خانه براى خود بنا كردند، و با خوشى و فراخى در زندگى، روزگار مى‏ گذرانيدند، امّا از فرمان خداوند سرپيچى كردند و در روى زمين به تباهى، و پرستش بتان‏ پرداختند، خداوند صالح (ع) را به پيامبرى به سوى آنها برانگيخت و چون قوم ثمود عرب بودند، و صالح از نظر نسب و تبار از طبقه متوسّط آنها بود، هنگامى كه آنها را به فرمانبردارى خداوند دعوت كرد آنها سرباز زدند و جز اندكى از آنها كه مستضعف و تهيدست بودند دعوت او را نپذيرفتند، از اين رو صالح آنها را از رفتارى كه داشتند بر حذر داشت و از عذاب خداوند بيم داد، آنها از او خواستند كه آيه و نشانه‏ اى به آنها بنماياند، صالح گفت چه آيه و نشانه ‏اى مى‏ خواهيد گفتند در عيد ما كه در فلان روز سال است به همراه ما بيرون بيا و پروردگار خويش را بخوان، و ما نيز خدايان خود را مى‏ خوانيم، اگر دعاى تو اجابت شد ما پيرو تو مى ‏شويم، و اگر دعاى ما پذيرفته گرديد از ما پيروى كن، صالح پيشنهاد آنها را پذيرفت و در زمانى كه معيّن شده بود با آنها بيرون آمد، آنان خدايان خود را ندا دادند، ليكن پاسخى از آنها بر نيامد و دعايشان اجابت نشد، از اين رو بزرگ آنها رو به صالح كرده ضمن اشاره به سنگ بزرگى كه جدا در كنارى از كوه قرار داشت و به آن كاثبه مى‏ گفتند گفت: از اين سنگ ناقه ‏اى براى ما بيرون بياور كه پيكرى ستبر و پر كرك داشته باشد، اگر چنين كنى ما تو را تصديق كرده دعوتت را پذيرا خواهيم شد، صالح بر آنچه گفتند از آنها عهد و پيمان گرفت، سپس به نماز ايستاد و دعا كرد، ناگهان آن سنگ مانند شتر باردارى كه بچّه ‏اش را بزايد، ناقه‏ اى ده ماهه ستبر و پر كرك آن چنان كه درخواست كرده بودند از آن جدا شد و اين جريان را بزرگان آنان نظاره‏ گر بودند، پس از اين ناقه صالح بچّه ‏اى كه از حيث درشتى مانند خودش بود به دنيا آورد، بزرگ قوم و شمارى از آنها پس از مشاهده اين معجزه به صالح پيغمبر ايمان آوردند، ليكن فرزندان اينها را گروهى از سران آنها از ايمان آوردن به صالح منع كردند، مدّتى از اين واقعه گذشت، و ناقه با بچّه ‏اش در ميان درختان مى‏ چريد و يك روز در ميان به سوى آبشخور مى‏ آمد، و سر در چاه آب مى‏ كرد و آب آن را تا ته مى‏ نوشيد، سپس ميان پاهاى خود را باز مى‏ كرد، و مردم آنچه مى‏ خواستند از آن شير مى ‏دوشيدند و ظرفهاى خود را از شيرآن پر كرده هم مى‏ آشاميدند و هم ذخيره مى‏ كردند، و چون فصل تابستان و گرما فرا مى ‏رسيد، ناقه به بيرون آبادى مى‏ رفت، و هنگامى كه شتران و گاو و گوسفندان قوم ناقه را مى‏ ديدند از آن به داخل آبادى مى‏ گريختند، و چون سرما فرا مى ‏رسيد ناقه به درون آبادى مى‏ رفت و حيوانات آنها به بيابان فرار مى‏ كردند، و اين كار بر آنها گران آمد، در اين ميان دو زن به نامهاى عنيزة امّ غنم و صدقه دختر مختار«» كه اغنام و مواشى زياد داشتند، و از اين راه به آنها زيان رسيده بود، مردم را به پى كردن ناقه تشويق كردند، در نتيجه مردى به نام قدار الاحمر دست و پاى ناقه را قطع كرد و كشت، و سپس مردم گوشت آن را ميان خود قسمت كرده و پختند، پس از آن بچّه ناقه از آن سرزمين دور شد و به كوهى كه آن را غادة مى ‏ناميدند بالا رفت، و در آن جا سه بار فرياد برآورد، صالح پيغمبر كه اين آواز را شنيد به مردم گفت بچّه ناقه را دريابيد شايد خداوند عذاب را از شما برطرف كند امّا آنها نتوانستند بر آن دست يابند، و پس از فريادى كه بچّه ناقه زد همان سنگ آغوش باز كرد و آن حيوان در آن داخل گرديد، صالح پيغمبر به مردم گفت: در بامداد فردا رخسار شما زرد و در روز بعد سرخ و در روز سوّم سياه خواهد شد، و سپس عذاب خداوند شما را فرا خواهد گرفت، و چون مردم نشانه‏ هاى عذاب را مشاهده كردند تصميم گرفتند صالح را به قتل برسانند، ليكن خداوند او را نجات داد و به سرزمين فلسطين در آمد.
چون روز چهارم فرا رسيد، مردم به هنگام چاشت تلخى مرگ را حنوط خويش كردند، و سفره زمين را كفن خود ساختند و خروش آسمانى در رسيد، و زمين بلرزيد و به سختى شكافته گرديد و آنها را پس از آن كه دلهاشان از جا كنده شده بود در كام خود فرو برد و نابود شدند. و هدايت و توفيق با خداوند است.

ترجمه ‏شرح ‏نهج‏ البلاغه ابن‏ ميثم بحرانی ج 3 ، صفحه ‏ى 861  -855

خطبه191ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه200صبحی صالح)

و من كلام له ( عليه‏ السلام ) في معاوية

وَ اللَّهِ مَا مُعَاوِيَةُ بِأَدْهَى مِنِّي وَ لَكِنَّهُ يَغْدِرُ وَ يَفْجُرُ- وَ لَوْ لَا كَرَاهِيَةُ الْغَدْرِ لَكُنْتُ مِنْ أَدْهَى النَّاسِ- وَ لَكِنْ كُلُّ غُدَرَةٍ فُجَرَةٌ وَ كُلُّ فُجَرَةٍ كُفَرَةٌ- وَ لِكُلِّ غَادِرٍ لِوَاءٌ يُعْرَفُ بِهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ- وَ اللَّهِ مَا أُسْتَغْفَلُ بِالْمَكِيدَةِ وَ لَا أُسْتَغْمَزُ بِالشَّدِيدَةِ
لغات
دهاء: به كار بردن رأى و انديشه در كارى كه انجام دادن آن شايسته نيست با اظهار اين كه قصد كار ديگرى دارد، و چنين كسى داهى (زيرك) گفته مى‏شود و داهيه براى مبالغه است، و نيز به معناى پليد و نيرنگ باز و حيله‏گر است. و اين از شاخه‏هاى صفت زشت جربزه (مكر و خدعه) مى‏باشد و جربزه طرف افراط فضيلت حكمت عملى و مستلزم صفات زشت بسيارى مانند دروغ و مكر و خيانت است.
غدر: صفت زشتى است كه در مقابل ملكه پسنديده وفاى به عهد كه از شاخه‏هاى عفّت است قرار دارد.
فجور: مقابل صفت فاضله عفّت است.

ترجمه

از سخنان آن حضرت عليه السّلام است:

«سوگند به خدا معاويه از من زيركتر نيست، امّا او غدر و خيانت مى‏ كند، و خود را به گناه مى‏ آلايد، و اگر نيرنگ و خيانت زشت نبود من از زيركترين مردم بودم، ليكن هر غدرى گناهى است، و هر گناهى نافرمانى خداوند است، در روز رستاخيز براى هر غدر كننده و پيمان شكنى پرچمى است كه بدان شناخته مى‏شود، به خدا سوگند من با مكر و نيرنگ غافلگير نمى‏ شوم، و در برابر سختى ناتوان نمى‏ گردم.»

شرح

فرموده است: معاويه از من زيركتر نيست.
يعنى: او در زيركى از من تواناتر نيست، و اين سخن را با سوگند به خداوند تأكيد كرده است.

فرموده است: و ليكن او غدر مى‏ كند، و گناه و فجور مرتكب مى‏ شود.
اين سخن به آنچه لازمه دهاء و زيركى كه غدر و نيرنگ است اشاره دارد، همان چيزى كه امام (ع) به سبب آن از به كار گرفتن زيركى دورى جسته‏اند، فجور (گناه و بد كردارى) نيز به سبب غدر واقع مى‏شود، زيرا چنان كه گفته شد وفا يكى از شاخه‏هاى ملكه عفّت است، و غدر (خيانت و پيمان شكنى) كه صفت زشت ضدّ آن است از فروع فجور است كه در مقابل عفّت قرار دارد، از اين رو آن بزرگوار دها و زيركى را از خود نفى مى‏كند، زيرا غدر و پيمان شكنى را زشت و ناپسند مى‏شمارد، و نفى دها به دليل نفى لازم آن كه غدر است مى‏باشد براى اين كه انتفاى لازم مستلزم انتفاى ملزوم است.

پس از اين امير مؤمنان (ع) به گونه قياس ضمير از شكل اوّل صفت غدر را حدّ وسط اين قياس قرار مى‏دهد و فجور و انحراف معاويه را از حقّ اثبات مى‏ كند، اين كه فرموده است: ليكن او غدر مى‏ كند به منزله صغرا و جمله يفجر در حكم نتيجه است و گويى چنين فرموده است:… و ليكن او غدر مى‏ كند پس مرتكب گناه مى‏ شود، كبراى اين قياس جمله: و هر غدرى فجور است، مى‏باشد، بنا بر اين قياس مذكور بدين صورت است:… و ليكن او غدر مى‏كند و هر كس غدر كند مرتكب فجور مى‏شود، و نتيجه اين است كه معاويه فاجر و گنهكار است.

سپس آن بزرگوار به گونه قياس ديگرى از شكل اوّل كفر معاويه را اعلام مى‏كند، صغراى اين قياس جمله: و هر غدرى گناه است، و كبراى آن هر گناهى كفر است مى‏باشد، و چون در قياس اوّل ثابت شد كه معاويه فاجر و گنهكار است، و از آنچه فرموده است كه هر گناهى كفر است لازم مى‏آيد كه هر فاجرى كافر باشد، لذا با اين دو مقدّمه كفر معاويه ثابت مى‏گردد، و سه واژه: غدرة، وفجرة، و كفرة به صورت غدرة، فجرة، كفرة كه به معناى بسيار حيله‏گر و بسيار فاجر و كافر مى‏باشد نيز روايت شده، و آنچه پيشتر گفته شد در اثبات مطلوب روشنتر است.

برخى از شارحان گفته ‏اند: سبب اثبات كفر براى معاويه اين است كه در اين جا مراد غدر كننده‏اى است كه به كار بردن غدر را جايز و حلال بشمارد، چنان كه مشهور است كه عمرو بن عاص و معاويه آنچه را كه حرمت آن از ضروريّات دين محمّد (ص) بود مباح شمرده حرمت آن را انكار كردند، و معناى كفر همين است، شايد هم مراد از كفر، ناسپاسى و كفران نعمتهاى پروردگار و ناديده گرفتن آنها از طريق ارتكاب گناه باشد، چنان كه مفهوم لغوى كفر است.
اين كه در خطبه، واژه كفر مفرد آمده براى اين است كه با تعدّد غدر كفر نيز متعدّد و تكرار مى‏شود، و توجّه به اين نكته بيشتر باعث بيزارى و دورى جستن از غدر است، زيرا منظور امام (ع) از اين سخنان بر حذر داشتن شنوندگان از اين عمل زشت و كفر آميز مى‏باشد.
فرموده است: براى هر غدر كننده‏اى در روز رستاخيز پرچمى است كه بدان شناخته مى‏شود، كلمات آن حضرت در اين باره عين الفاظ حديث نبوى است، و در آن هشدارى است بر لزوم دورى جستن از اين صفت زشت و ناپسند.

فرموده است: به خدا سوگند من با مكر و نيرنگ غافلگير نمى‏شوم، اين سخن تأكيدى است بر آنچه پيش از اين فرموده كه آراء و تدابير مختلف را مى‏داند، و چگونگى زيركى زيركان را مى‏شناسد، بديهى است كسى كه به اينها آگاهى دارد با حيله و نيرنگ غافلگير نمى‏شود.

فرموده است: و لا استغمز.
اين واژه با زاى نقطه ‏دار و به اين معناست كه نمى‏توان مرا ضعيف و زبون ساخت، و من در برابر سختيهايى كه وارد مى‏شود ناتوان نمى‏شوم، واژه مذكور با راء نيز روايت شده و در اين صورت معنا اين است كه من به گرفتاريهاى ناشى از حيله و نيرنگهاى دشمنان ناآگاه نيستم، اين سخنان در حقيقت پاسخى است به گفته‏هاى كسانى كه به احوال آن حضرت آگاهى نداشته و آن بزرگوار را به ضعف رأى و سوء تدبير نسبت مى‏دادند، و معاويه را در جنگ و جز آن مصلحت انديش مى‏شمردند، و اين گفتار را آن حضرت مى‏ شنيد.

در اين جا بايد دانست كه براى پاسخ دادن به آنهايى كه اين تصوّر باطل را داشته‏اند لازم است چگونگى حال و روش على (ع) و معاويه و كسانى را كه به حسن تدبير منسوب داشته‏اند بدانيم، و تفاوت ميان آنها را بشناسيم، بى‏شكّ پاسخ آنها جز يك چيز نيست، و آن اين كه امير مؤمنان (ع) شخصيّتى بود كه در جميع اعمال خود از احكام دين و قوانين شريعت پيروى مى‏كرد، و عادتها و روشهايى را كه در جنگها معمول بود به كار نمى‏بست، و از تدابيرى مانند نيرنگ و پليدى و مكر و حيله و يا اجتهاد در برابر نصّ، و تخصيص دادن عمومات احكام به وسيله آراء و نظريّات خود، و جز اينها كه در شرع مجوّزى ندارد دورى مى‏جست، امّا ديگران از همه اين وسايل استفاده مى‏كردند و به آنها تكيه داشتند و به هر كارى دست مى‏زدند خواه موافق شرع باشد يا نباشد، دامنه بهره‏گيرى از هر نوع وسيله، و استفاده از هر مكر و حيله براى آنها گسترده و آسان، و براى علىّ (ع) سخت و مشكل بود.

از ابو عثمان عمرو بن بحر جاحظ در اين باره سخنانى طولانى نقل شده كه خلاصه‏ اش اين است: من بسا مى‏ شود كسى را مى‏ بينم كه گمان مى‏ كند داراى عقل و دانش است، و خود را از خواصّ مى‏شمارد در حالى كه از عوام است و مى‏پندارد كه معاويه نسبت به على (ع) از بينشى ژرفتر، و انديشه‏ اى درست‏تر و طريقه‏ اى بهتر برخوردار بوده است، در حالى كه چنين نيست و من به موارد اشتباه او اشاره خواهم كرد، از جمله اين كه على (ع) در جنگهاى خود جز آنچه را كه موافق كتاب و سنّت بود به كار نمى‏ بست، در حالى كه معاويه هر چه را لازم مى‏ ديد انجام مى‏ داد، خواه موافق كتاب و سنّت باشد يا مخالف، مثلا معاويه در جنگ، همان‏ روشى را به كار مى ‏برد كه پادشاه هند هنگام برخورد با پادشاه ايران داشت، در صورتى كه على (ع) به ياران خود دستور مى‏داد پيش از آن كه دشمن جنگ را آغاز كند نبرد را شروع نكنند و به دنبال فراريان نروند، و مجروحان را نكشند، و در بسته را باز نكنند، اين رفتار على (ع) نسبت به ذى الكلاع و ابى اعور سلمى و عمر- و بن عاص و حبيب بن مسلمه و همه سران و فرماندهان با روش او در مورد كسانى كه جزء حاشيه و اتباع شمرده مى‏شدند تفاوتى نداشت، و فرقى ميان آنها نمى‏ گذاشت، و ما مى‏دانيم آنهايى كه دست اندركار جنگند تنها در جهت نابودى دشمن مى‏انديشند، و براى به دست آوردن اين فرصت كمين مى‏كنند، بى آن كه در باره چگونگى وسائلى كه در راه وصول به اين هدف به كار مى‏برند فكر كنند، كه آيا اين وسايل مخالف شرع است، مانند: سوزانيدن، غرق كردن، پخش سموم، سخن چينى و اشاعه دروغ و توزيع نشريّه ‏هاى بهتان آميز ميان سپاهيان، يا اين كه موافق شرع است، و بى‏شك كسى كه انديشه خود را پاى‏بند كتاب خدا و سنّت پيامبر (ص) كند، و نخواهد از اين حدّ پا فراتر گذارد، خويشتن را از چنگ زدن به تدابير گوناگون بسيار، و استفاده از حيله‏ ها و نيرنگهاى بى‏شمار باز داشته است، و روشن است كه راست و دروغ از راست به تنهايى بيشتر، و حلال و حرام، از حلال تنها زيادتر است، امّا علىّ (ع) بر خلاف حيله‏ گران و نيرنگبازان، لجام ورع بر زبان داشت، و از هر گفتارى جز آنچه رضا و خشنودى خداوند در آن بود لب فرو مى‏بست، و به هيچ كارى دست نمى‏ زد مگر به آنچه كتاب خدا و سنّت پيامبر (ص) بر آن صحّه گذاشته بود، مردم نادان هنگامى كه نيرنگهاى شگفت انگيز و روشهاى خدعه آميز معاويه را ديدند و نتايجى را كه از اين راه عايد او شده نگريستند، و اين گونه اعمال را در علىّ (ع) مشاهده نكردند حمل بر قصور و ناتوانى كردند، و پنداشتند كه علىّ دچار ضعف و نقصان بوده و معاويه بر او برترى دارد.

گذشته از اينها بزرگترين نيرنگ معاويه اين بوده كه قرآنها را بر فراز نيزه‏ها كردند، ليكن جز اين است كه از ياران على (ع) تنها كسانى فريب خوردند كه او را نافرمانى كرده و با دستور او به مخالفت برخاستند اگر گفته شود معاويه با حيله‏ها و نيرنگهاى خود به هدفى كه در نظر داشت و آن ايجاد اختلاف ميان سپاهيان على (ع) بود دست يافت، پاسخ اين است كه سخن مذكور درست است ليكن خارج از موضوع مورد بحث است، همچنان كه اختلافى نيست كه ياران على (ع) فريب خوردند و شتاب كردند و با يكديگر به نزاع برخاستند، و آنچه مورد بحث مى‏باشد. تفاوت ميان على (ع) و معاويه در نيرنگ و مكر و صحت عقل و رأى است.

اين خلاصه گفتار جاحظ بود و هر كس با ديده انصاف به اين سخنان بنگرد، درستى و راستى گفتار او را در مى‏يابد و در همين جا پاسخ همه نسبتهاى ناروايى كه به على (ع) داده شده و آن بزرگوار را در روزگار خلافتش متّهم به كوتاهى و تقصير كرده‏اند بر او روشن مى‏گردد، از جمله نسبتهاى مذكور اين كه چرا على (ع) در آغاز خلافت خود، حكومت معاويه را بر شام اجازه نداد و تأييد حكومت او را به منزله تأييد ظلم و ستم دانست و وى را از آن سمت بركنار كرد، ديگر شبهه تحكيم و سخنان نادرستى است كه در اين باره گفته‏اند، ديگر سختگيرى آن حضرت در امور بيت المال و عدم رعايت جانب برخى از اصحاب خود از اين جهت بود كه باعث شد از آن بزرگوار جدا شوند و حتّى برادرش عقيل و نجاشى شاعر او و مصقلة بن هبيرة آن حضرت را ترك گويند و به سوى معاويه رو آورند، نسبت ديگر اين كه چرا طلحه و زبير را رها كرد تا اين كه از او جدا شدند، و به سوى مكّه شتافتند، و به آنها اجازه داد كه اعمال عمره را به جا آورند، در صورتى كه مقتضاى رأى و تدبير اين بود كه آنان را نزد خود پايبند مى‏ساخت، و از اين كه از او دور شوند باز مى‏داشت، و نسبتهاى ديگرى از اين گونه كه داده‏اند، امّا هنگامى كه انسان احوال و ويژگيهاى آن حضرت را در نظر گيرد انصاف مى‏دهد كه در تمام اين موارد آنچه آن بزرگوار انجام داده به مقتضاى شرع بوده و بيرون از احكام الهى نبوده است، و ما اگر بخواهيم به تفصيل، اين گفته‏ها و نسبتها را پاسخ دهيم از غرض اصلى خود دور مى‏شويم، و توفيق از خداوند است.

ترجمه ‏شرح ‏نهج‏ البلاغه ابن‏ ميثم بحرانی ج 3 ، صفحه‏ ى 855  -849

خطبه190ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه199صبحی صالح)

 و من كلام له ( عليه ‏السلام ) كان يوصي به أصحابه‏

تَعَاهَدُوا أَمْرَ الصَّلَاةِ وَ حَافِظُوا عَلَيْهَا- وَ اسْتَكْثِرُوا مِنْهَا وَ تَقَرَّبُوا بِهَا- فَإِنَّهَا كانَتْ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ كِتاباً مَوْقُوتاً- أَ لَا تَسْمَعُونَ إِلَى جَوَابِ أَهْلِ النَّارِ حِينَ سُئِلُوا- ما سَلَكَكُمْ فِي سَقَرَ- قالُوا لَمْ نَكُ مِنَ الْمُصَلِّينَ؟

وَ إِنَّهَا لَتَحُتُّ الذُّنُوبَ حَتَّ الْوَرَقِ- وَ تُطْلِقُهَا إِطْلَاقَ الرِّبَقِ- وَ شَبَّهَهَا رَسُولُ اللَّهِ ص بِالْحَمَّةِ تَكُونُ عَلَى بَابِ الرَّجُلِ- فَهُوَ يَغْتَسِلُ مِنْهَا فِي الْيَوْمِ وَ اللَّيْلَةِ خَمْسَ مَرَّاتٍ- فَمَا عَسَى أَنْ يَبْقَى عَلَيْهِ مِنَ الدَّرَنِ- وَ قَدْ عَرَفَ حَقَّهَا رِجَالٌ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ- الَّذِينَ لَا تَشْغَلُهُمْ عَنْهَا زِينَةُ مَتَاعٍ وَ لَا قُرَّةُ عَيْنٍ- مِنْ وَلَدٍ وَ لَا مَالٍ- يَقُولُ اللَّهُ سُبْحَانَهُ- رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ- وَ إِقامِ الصَّلاةِ وَ إِيتاءِ الزَّكاةِ.

وَ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ ص نَصِباً بِالصَّلَاةِ- بَعْدَ التَّبْشِيرِ لَهُ بِالْجَنَّةِ- لِقَوْلِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ وَ أْمُرْ أَهْلَكَ بِالصَّلاةِ وَ اصْطَبِرْ عَلَيْها- فَكَانَ يَأْمُرُ أَهْلَهُ وَ يَصْبِرُ عَلَيْهَا نَفْسَهُ .

ثُمَّ إِنَّ الزَّكَاةَ جُعِلَتْ مَعَ الصَّلَاةِ قُرْبَاناً لِأَهْلِ الْإِسْلَامِ- فَمَنْ أَعْطَاهَا طَيِّبَ النَّفْسِ بِهَا- فَإِنَّهَا تُجْعَلُ لَهُ كَفَّارَةً وَ مِنَ النَّارِ حِجَازاً وَ وِقَايَةً- فَلَا يُتْبِعَنَّهَا أَحَدٌ نَفْسَهُ وَ لَا يُكْثِرَنَّ عَلَيْهَا لَهَفَهُ- فَإِنَّ مَنْ أَعْطَاهَا غَيْرَ طَيِّبِ النَّفْسِ بِهَا- يَرْجُو بِهَا مَا هُوَ أَفْضَلُ مِنْهَا فَهُوَ جَاهِلٌ بِالسُّنَّةِ- مَغْبُونُ الْأَجْرِ ضَالُّ الْعَمَلِ- طَوِيلُ النَّدَمِ.

ثُمَّ أَدَاءَ الْأَمَانَةِ- فَقَدْ خَابَ مَنْ لَيْسَ مِنْ أَهْلِهَا- إِنَّهَا عُرِضَتْ عَلَى السَّمَاوَاتِ الْمَبْنِيَّةِ- وَ الْأَرَضِينَ الْمَدْحُوَّةِ وَ الْجِبَالِ ذَاتِ الطُّولِ الْمَنْصُوبَةِ- فَلَا أَطْوَلَ وَ لَا أَعْرَضَ وَ لَا أَعْلَى وَ لَا أَعْظَمَ مِنْهَا- وَ لَوِ امْتَنَعَ شَيْ‏ءٌ بِطُولٍ أَوْ عَرْضٍ- أَوْ قُوَّةٍ أَوْ عِزٍّ لَامْتَنَعْنَ- وَ لَكِنْ أَشْفَقْنَ مِنَ الْعُقُوبَةِ- وَ عَقَلْنَ مَا جَهِلَ مَنْ هُوَ أَضْعَفُ مِنْهُنَّ وَ هُوَ الْإِنْسَانُ- إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا

إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى لَا يَخْفَى عَلَيْهِ- مَا الْعِبَادُ مُقْتَرِفُونَ فِي لَيْلِهِمْ وَ نَهَارِهِمْ- لَطُفَ بِهِ خُبْراً وَ أَحَاطَ بِهِ عِلْماً أَعْضَاؤُكُمْ شُهُودُهُ- وَ جَوَارِحُكُمْ جُنُودُهُ وَ ضَمَائِرُكُمْ عُيُونُهُ وَ خَلَوَاتُكُمْ عِيَانُهُ

لغات

ربق: جمع ربقه به معناى حلقه طناب است

جمّة: گودال پر از آب، با حاء هم روايت شده است و هر دو يك معنا دارد.

درن: چرك

اقتراف: به دست آوردن

نصب: زحمتكش

ترجمه

 از خطبه‏ هاى آن حضرت عليه السّلام است كه به يارانش سفارش مى‏ فرمود:

«امر نماز را مواظب باشيد، و بر آن محافظت كنيد، و زياد به جا آوريد، و به وسيله آن به خداوند تقرّب جوييد، زيرا نماز وظيفه‏ اى است كه بر مؤمنان واجب و معيّن گرديده است، آيا پاسخ دوزخيان را به هنگامى كه از آنها پرسش شد: «چه چيز شما را به دوزخ در آورد» نمى‏ شنويد كه گفتند: «از نماز گزاران نبوديم»،

نماز گناهان را به مانند برگ درختان مى ‏ريزد، و همچون قيد و بندى كه از گردن برداشته شود انسان را از گناه رها مى‏ سازد، پيامبر گرامى كه درود خدا بر او و خاندانش باد نماز را به چشمه آب گرمى تشبيه فرموده كه بر در خانه كسى باشد، و او در شبانه روز پنج بار خود را در آن بشويد، پس بى‏ گمان ديگر چركى بر او باقى نمى‏ ماند، گروهى از مؤمنان حقّ نماز را شناخته‏ اند كه زيب و زيورها، و نور چشمها يعنى مال و فرزند، آنها را از آن باز نمى‏ دارد و خداوند سبحان مى‏ فرمايد: «رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَ إِقامِ الصَّلاةِ وَ إِيتاءِ الزَّكاةِ»«» پيامبر خدا (ص) با اين كه به بهشت مژده داده شده بود، براى اجراى دستور خداوند كه فرموده است: وَ أْمُرْ أَهْلَكَ بِالصَّلاةِ وَ اصْطَبِرْ عَلَيْها«» خود را در اين باره به رنج مى ‏افكند، و كسانش را به نماز فرمان مى‏ داد و بر آن شكيبايى مى‏كرد.

پس از اين زكات به همراه نماز براى مسلمانان وسيله تقرّب به خداوند قرار داده شده است، پس كسى كه آن را با خشنودى بپردازد، كفّاره گناهان او محسوب، و او را مانع و حاجزى از آتش دوزخ خواهد بود، لذا كسى نبايد به دنبال زكاتى كه داده چشم بدوزد، و از دادن آن زياد اندوهگين باشد، زيرا كسى كه آن را از روى بى‏ ميلى بپردازد، و به چيزى زيادتر از آنچه داده اميد بسته باشد به سنّت پيامبر (ص) نادان، و در اجر و پاداش زيانكار، و در عمل گمراه، و پشيمانى او بسيار خواهد بود.

سپس لزوم اداى امانت است كه هر كس امين نباشد نوميد مى‏ گردد، همانا امانت بر آسمانهاى بر پا شده، و زمينهاى گسترده، و كوههاى سر برافراشته عرضه شد، و چيزى طولانى‏ تر و پهن‏تر و بزرگتر و بلندتر از اينها نيست، و اگر چيزى به سبب درازا يا پهنا يا نيرومندى و ارجمندى از پذيرفتن امانت خوددارى كند مى ‏بايستى همانها خوددارى كنند، ليكن آنها از بيم عقوبت و كيفر از قبول آن امتناع ورزيدند، و آنچه را انسان كه ضعيف‏تر از آنهاست ندانست دانستند، «إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا»«».

آنچه بندگان در شب و روز خود انجام مى‏ دهند بر خداوند سبحان پنهان نيست، به خردترين كارهاى آنها آگاه است و دانش او بر اعمال آنها احاطه دارد، اعضاى شما گواهان او، و جوارحتان سپاهيان او، و وجدانتان جاسوسان او و خلوتهاى شما آشكار و عيان اوست.»

شرح

خلاصه اين خطبه سفارش و تشويق بر سه امر است: اوّل: در باره نماز است كه دستور داده است نسبت به آن توجّه كامل داشته، و بر آن محافظت شود، زيرا انسان براى نظم حال و مراقبت از ضمير خود در هنگام‏ نماز به توجّه و محافظت نيازمند است، تا مبادا وسوسه‏ هاى شيطانى نمازش را به ريا و خودنمايى بيالايد و يا توجّه او را از نماز به سويى ديگر معطوف سازد، ديگر محافظت بر اوقات نماز، و اداى واجبات و اركان آن به گونه‏ اى كه شايسته است، پس از آن كوشش در زياد به جا آوردن نماز، و تقرّب جستن به درگاه بارى تعالى به وسيله آن است، زيرا نماز برترين عبادتها و بالاترين وسيله تقرّب جستن به اوست.

پس از اين امير مؤمنان (ع) به ذكر فضيلتهاى نماز و علل وجوب آن مى‏ پردازد:

1- فرموده است: فإنّها كانت على المؤمنين كتابا موقوتا
يعنى: زيرا نماز بر مؤمنان فريضه ‏اى است معيّن، و اين سخن، عين الفاظ قرآن كريم است، واژه موقوتا به معناى مفروضا مى ‏باشد يعنى واجب شده است، و گفته شده به معناى منجّما مى‏ باشد يعنى در هر وقتى نماز معيّنى مقرّر شده است.

2- با بيان أ لا تسمعون… تا من المصلّين
به ترك كنندگان نماز بيم و هشدار داده كه ترك آن مستلزم دخول در آتش دوزخ است.

3- اين كه فرموده است نماز گناهان را مانند برگ درختان مى ‏ريزد تشبيه معقول به محسوس است وجهت اين تشبيه روشن است، همچنين جمله و تطلقها إطلاق الرّبق به اين معناست كه نماز مانند بندى كه از گردن گوسفند برداشته شود گردن جان انسان را از غلّ و زنجيرهايى كه بر آن است رها و آزاد مى‏كند.

4- در باره اين كه فرموده است پيامبر خدا (ص) نماز را به حوضى تشبيه فرموده كه بر در خانه كسى باشد صورت حديث وارد از پيامبر (ص) اين است كه فرمود: آيا هر يك از شما خرسند مى‏ شود از اين كه بر در خانه او حوضى باشد كه هر روز پنج بار در آن شستشو كند تا چركى بر بدن او باقى نماند عرض كردند بلى، فرمود: اين حوض و شستشو نمازهاى پنجگانه است.

5- تذكار داده است كه مؤمنان ارزش و مقام والاى نماز را شناخته‏ اند، ومراد از اين مؤمنان آنانى هستند كه در آيه شريفه مذكور توصيف شده ‏اند.

6- فرموده است پيامبر خدا (ص) در مورد نماز خود را به رنج مى‏ افكند، و خداوند به او دستور داده بود كه بر آن مواظبت كند، چنان كه فرموده است: «وَ أْمُرْ أَهْلَكَ بِالصَّلاةِ وَ اصْطَبِرْ عَلَيْها» و با اين كه آن حضرت مژده بهشت را براى خويش داشت فرمان الهى را نسبت به خود امتثال و كسانش را به نماز امر مى‏ كرد، روايت شده است كه پيامبر گرامى (ص) تا آن اندازه به نماز ايستاد كه هر دو پايش آماس كرد، و چون در اين باره به او گفته شد، آن حضرت فرمود: آيا بنده سپاسگزار خداوند نباشم و اين حديث خود روشنترين دليل بر بسيارى فوايد نماز و اهميّت فضيلت آن است.
بايد دانست علاوه بر اين كه قرآن امر به نماز را تأكيد مى‏ كند، در فضيلت آن اخبار بسيارى وارد شده و ما در ذيل‏ خطبه‏ اى كه با عبارت: إنّ أفضل ما يتوسّل به المتوسّلون إلى اللّه سبحانه الإيمان به و برسوله آغاز مى‏شود در اين باره توضيح داده و به قدر كافى در باره فضيلت آن سخن گفته ‏ايم.

دوّم: موضوع ديگرى را كه امير مؤمنان (ع) دستور محافظت و پاسدارى از آن را فرموده زكات است. زكات در كتاب الهى و از نظر فضيلت همواره با نماز قرين و با هم ذكر گرديده است، از اين رو امام (ع) فرموده است: زكات با نماز قرار داده شده است، و پس از آن به اسرار آن اشاره، و فرموده است: جعلت… قربانا لأهل الإسلام، و ما اين سخن را در آينده توضيح خواهيم داد.

امام (ع) با ذكر عبارت فمن أعطاها تا طويل النّدم.
به شرطى كه در صورت تحقّق آن، زكات موجب تقرّب به خداوند است اشاره، و با بيان اين كه قبول آن، منوط به اين است كه از روى رغبت و با طيب نفس ادا شود، راز اين تكليف را بيان فرموده است.
در شرح خطبه ‏هاى پيش و نيز در ذيل همين خطبه دانسته شد كه از اقسام انفاق كنندگان مال كسانى هستند كه در باره زكات به مقدار واجب آن بى‏كم وزياد اكتفا مى‏ كنند، و اينها مردم عوامند، زيرا از رازى كه در انفاق است ناآگاه و نسبت به مال دنيا بخيل و حريص مى‏باشند، و اين به سبب كمى رغبت و محبّت آنها به آخرت است، چنان كه خداوند متعال فرموده است: «إِنْ يَسْئَلْكُمُوها فَيُحْفِكُمْ تَبْخَلُوا»«» و بى شكّ پاكيزگى نفس كسانى كه در راه خدا مال خود را انفاق مى‏ كنند و پيش از اين به آنها اشاره كرديم، و همچنين قرب و بعد آنها نسبت به حقّ تعالى، به اندازه خشنودى و رغبت آنها در بذل مال و دلبستگى و يا وارستگى آنها از آن است، و گروه مذكور يعنى آنانى كه تنها به اداى مقدار واجب بسنده مى‏ كنند نيز دو دسته‏ اند، دسته ‏اى اين حقّ را با خشنودى و گذشت ادا مى‏ كنند، و دسته ديگر با اين كه نسبت به پرداخت آن اقدام مى‏ كنند ليكن از عمل خود تنگدل و اندوهگين بوده، و محبّت آنچه را در راه خدا داده‏اند از دل بيرون نكرده و در انتظار پاداش آنند، بنا بر اين اداى زكات براى اقسام گروههايى كه ذكر شد به جز دسته اخير، مايه تقرّب به خداوند متعال مى‏ باشد، و همان است كه امير مؤمنان (ع) در گفتار خود كه فرموده است: انّ الزّكات… تا وقاية بدان اشاره كرده، و آثار نيكويى را كه ذكر فرموده به كسانى تخصيص داده كه اين حقّ را از روى رغبت ادا كنند.

اين كه زكات مايه قرب به خداوند است براى اين است كه اداى آن مستلزم راندن و دور كردن محبوبى است كه معمولا ادا كننده تصوّر مى‏ كند همه كمالات و خواسته ‏هاى دنيوى به وسيله آن به دست مى‏آيد، و او به خاطر خداوند و شوق پاداشهاى او از اين محبوب روى مى‏ گرداند و از پيش خود مى‏ راند، و نيز زكات كفّاره بخل و سبب زدودن اين صفت زشت است، همچنين زكات ميان بنده‏اى كه آن را ادا مى‏ كند و عذابهاى خداوند به منزله مانع و حجاب است، زيرا چنان كه مى‏ دانيم مايه و منشأ عذابهاى آخرت، دلبستگى به دنيا و بيشتر به خاطر دوستى‏ مال و منال است، و چون انفاق، مستلزم از ميان رفتن دلبستگى به دارايى است، از اين نظر به منزله حجاب و سپرى ميان او و عذابهاى خداوند مى ‏باشد.
امّا دادن زكات به گونه ‏اى كه در باره دسته دوّم انفاق كنندگان گفته شد زشت و ناپسند است، و امير مؤمنان (ع) پس از اين كه دادن زكات را سفارش مى‏ كند با ذكر و لا يكثرنّ عليها لهفه… تا فلا يتبعنّها أحد نفسه از اداى آن به گونه مذكور نهى كرده است، زيرا اين روش مستلزم نقايصى است كه آن حضرت بيان فرموده و از آن جمله ناآگاهى از سنن و احكام شرعى است براى اين كه در پرداخت زكات سنّت اين است كه از روى رغبت و ميل ادا شود، ديگر اين كه اجرى را كه بر اين عمل مترتّب است از دست داده و مغبون است، زيرا او زكات را به قصد گرفتن پاداش داده نه اين كه به وسيله آن به خداوند تقرّب جويد، و چنين عملى موجب خشنودى خداوند نمى‏باشد، و بدين سبب مغبون است هر چند پاداش ديگرى جز رضاى خداوند به دست آورد، براى اين كه هر پاداشى در برابر خشنودى ذات مقدّس الهى ناچيز بوده و در مقايسه با از دست دادن آن غبنى فاحش و زيانى بزرگ است، ديگر اين كه چنين كسى كه از روى بى‏ميلى زكات را پرداخته است، عمل خود را ضايع ساخته و گمراه است، براى اين كه مال مذكور را به طريق صحيح و شرعى بذل نكرده، و قصد او از دادن آن به ديگرى چيزى غير از تحصيل رضاى خداوند متعال بوده است، ديگر اين كه پشيمانى او طولانى است، يعنى در دوستى مال و پاداشى را كه اميدوار است پشيمانيش به درازا خواهد كشيد.
سوّم: از امور ديگرى كه امير مؤمنان بدان سفارش فرموده اداى امانت است، و اين چيزى است كه قرآن كريم ضمن آيه «إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ…»«» بدان اشاره فرموده است، و ما در گذشته روشن كرده‏ ايم‏ كه امانت در اين آيه به عبادت و طاعتى كه از انسان (از حيث اين كه انسان است) خواسته شده، برگشت دارد و پيداست كه چنين عبادت و طاعتى از غير او ساخته نيست، زيرا او از آن جهت بار اين امانت را به دوش گرفته كه شايستگى زندگى دنيا و آخرت به او داده شده و براى اين امر آفريده گرديده است.

توضيح مطلب اين است كه مخلوقات خداوند متعال يا جماد و فاقد حياتند و يا داراى حيات، دسته دوّم يا فرشتگانند و يا حيوان‏هاى زمينى، گروه اخير يا بى‏ زبانند و يا داراى نطق و گويش، و از جمله اينها انسان است كه شايستگى آباد كردن دنيا و آخرت و زيستن در هر دو جهان به او داده شده است، او به گونه‏اى آفريده شده كه واسطه ميان پست‏ترين حيوانها كه حيوان بى‏زبان است و شريفترين موجودات كه فرشتگانند قرار دارد، و نيروى اين دو عنصر در او جمع شده است، چنان كه در شهوت و غضب و توليد مثل و ديگر قواى بدنى شبيه حيوانها، و در داشتن روح مجرّد و خرد و دانش و عبادت و ديگر كمالات نفسانى همانند فرشتگان است، حكمت و هنر آفرينش سرشت او اين است كه چون عنايت حقّ تعالى اقتضا كرد كه او را بيافريند، و به عبادت و بندگى خود مخصوص، و در روى زمين جانشين خويش گرداند، تا آن را آباد و معمور سازد، هر دو نيروى ملكى و حيوانى را در نهاد او گرد آورد، زيرا اگر او را مانند چهار پايان خالى از خرد و انديشه مى‏آفريد شايستگى معرفت و قابليّت بندگى خاصّ او را نداشت، و اگر همچون فرشتگان فارغ از شهوت و غضب و ديگر قواى بدنى آفريده مى‏شد صلاحيّت آبادانى زمين و خلافت او را در آن نمى‏يافت، و به همين مناسبت است كه خداوند در پاسخ فرشتگان مى‏فرمايد: «من مى‏دانم آنچه را شما نمى‏دانيد» بنا بر اين مقام بندگى خاصّ مذكور كه همان امانت الهى مورد بحث است كه تنها در خور انسان بود و ديگرى جز او صلاحيّت احراز آن را نداشت، و چنان كه پيش از اين دانسته‏ايم امتناع آسمانها و زمين و كوهها از تحمّل قبول اين امانت به زبان حال به سبب ناتوانى و عدم شايستگى آنها، و بيم از كيفرخداوند بر تقصير در اداى حقوق اين امانت است، چنان كه امير مؤمنان (ع) در جمله: أشفقن من العقوبة بدان اشاره فرموده، و بى‏شك اين خوددارى به گونه استكبار و خود بزرگ بينى نبوده است، زيرا آنها به سبب زبونى و نياز به درگاه حقّ تعالى خاضع و فرمانبردار اويند، واژه إشفاق (ترسيدن) مجازا بر آنچه لازمه و نتيجه ترس است اطلاق شده است، و اين معنا بدان مى‏ ماند كه پادشاهى يكى از رعاياى خود را مخيّر كند كه امانتى را نگه دارد، و او از قصور خود در نگهدارى اين امانت و ايفاى شرايط آن بيمناك باشد، در اين صورت ترس، او را وادار مى‏ كند كه از قبول اين امانت امتناع ورزد، لذا خوددارى و امتناع او از پذيرفتن امانت نتيجه و حاصل ترس اوست، در اين جا نيز واژه إشفاق كه به معناى ترس است بر امتناع آسمانها و زمين از تحمّل اين امانت كه به زبان حال گوياى آنند به طريق مجاز اطلاق شده، و اين از باب گذاشتن نام سبب بر مسبّب است.

گفته شده كه اين امتناع و ترس آسمانها و زمين بر سبيل فرض و تقدير است، و اين كه در كلام خداوند به صورت واقع ذكر شده براى اين است كه واقع از مقدّر بليغتر و گوياتر مى‏باشد، فرض اين است كه اگر اين آسمانها و زمين از عقل و نطق برخوردار بودند و وظايف دين به آنها عرضه مى‏شد و آنها را در قبول اين وظايف مخيّر مى‏كردند، با همه بزرگى جسم و صلابت و سختى، تكاليف مذكور را سنگين دانسته، و انجام دادن آنها را بر خود دشوار شمرده، و از بيم قصور در اداى حقّ آنها از پذيرفتن اين وظايف خوددارى مى‏ كردند.
بايد دانست كه گفتگوى جمادات، و به قراين حال از جانب آنها خبر دادن، روش مشهور و ستوده‏اى است كه در زبان عرب به هنگام معرّفى و شناسايى رواج دارد، مانند اين كه مى‏گويند: يا دار ما صنعت بك الأيّام«» و امثال اين، بلكه گفتگوى برخى از جمادات با يكديگر به زبان حال، نيز در اين زبان‏ شايع است، مانند اين كه ديوار به ميخ مى‏ گويد: لم تشقّنى و ميخ پاسخ مى‏ دهد: سل من يدقّنى«» و امثال اينها بسيار است.

امّا منظور آن حضرت كه فرموده است: كسى كه از اهل امانت نيست نوميد است، محروميّت از ثمرات و نتايج بندگى حقّ تعالى و نوميدى از به دست آوردن كمالاتى است كه مستلزم پرستش اوست، زيرا شايستگى اين كمالات را نداشته است. اشاره آن حضرت به آسمانهاى برافراشته و زمين گسترده و كوههاى بلند و بزرگ و پهن و دراز هشدارى است به انسان كه در ارتكاب گناه گستاخى نكند، و اين امانت را ضايع نسازد، زيرا او براى بندگى خدا و حمل اين امانت آفريده شده، همچنين بيانگر شگفتى آن حضرت در اين باره است، و مانند اين است كه مى‏فرمايد: هنگامى كه اين اجرام جهان بالا كه چيزى بزرگتر از آنها وجود ندارد از تحمّل اين امانت در آن موقع كه به آنها عرضه شد سرباز زدند چگونه كسى كه از آنها خردتر و ناتوانتر است مى‏تواند بار اين امانت سنگين را بر دوش كشد

فرموده است: و لو امتنع شي‏ء… تا لامتنعن.
اين سخن در بيان اين است كه خوددارى آسمانها و زمين و كوهها از پذيرش اين امانت به سبب قدرت و عظمت اجساد و خود بزرگ بينى و سرپيچى آنها از طاعت حقّ تعالى نبوده و اگر امتناع آنها بدين سبب مى‏بود به علّت اين كه اجسام آنها از همه آفريدگان بزرگتر است از همگى موجودات به اين مخالفت سزاوارتر بودند ليكن خوددارى آنها به سبب ناتوانى و ترس از خشم پروردگار متعال بوده است، و آنچه را انسان نسبت به آن نادان بود، آنها دريافتند و دانستند.
گفته شده: در هنگامى كه خداوند آسمانها و زمين و كوهها را مورد خطاب قرار داده در آنها فهم و عقل آفريده بود و نيز گفته شده: كه واژه عقل به طور مجاز بر مسبّب آن كه امتناع از قبول اين امانت است اطلاق شده همان طورى كه واژه‏ إشفاق مجازا در اين معنا به كار رفته است، زيرا لازمه عاقل بودن مكلّف اين است كه بداند كوتاهى در تكليفى كه در قبول آن مخيّر شده موجب كيفر و عقوبت است، و از تقصير در عمل بترسد و از قبول اين تكليف خوددارى كند، و چون اينها اجرام و اجسامند و داراى عقل و درك نيستند، واژه عقل بر لازمه اين ادراك و ترس كه امتناع مى‏باشد مجازا اطلاق شده است، و اين از باب گذاشتن نام سبب بر مسبّب است، همچنان كه در آيه شريفه «جِداراً يُرِيدُ أَنْ يَنْقَضَّ»«» واژه اراده، بر كج شدن ديوار اطلاق گرديده است.

من مى ‏گويم: احتمال دارد ضمير أشفقن و عقلن به ملائكة آسمانها كه دارندگان عقلند برگشت داشته باشد، زيرا هر يك از اجرام آسمانى را فرشته‏ايست كه آن جرم به منزله بدن اوست و تدبير امور آن را به عهده دارد، و بر خلاف اجرام زمينى وجود مفاهيم مذكور نسبت به آنها ممكن است.
منظور از آنچه انسان بدان نادان است، شناخت عظمت خداوند و هدف او از اين امانت است، و اين كه كوتاهى در اداى وظايف ناشى از اين وديعه، مستلزم كيفر و توجّه خشم خداوند بر اوست.
مراد از اين كه انسان جهول است اين است كه به اسرار اين امانت بسيار نادان، و از آثار و عواقب قبول اين تكليف و يا ردّ آن ناآگاه، و از وعده‏ها و هشدارهايى كه خداوند در باره كيفر تقصير كاران داده است غافل است.

فرموده است: إنّ اللّه لا يخفى عليه… تا علما.
سخنان مذكور به اين انسان ستمكار و بسيار نادان اعلام مى‏كند كه علم خداوند به همه احوال و دستآوردهاى او در روز و شب، احاطه دارد، و او به دقايق اخبار وى آگاه و بد آنها داناست، و علم او به اعماق و باطن امور مانند علم او به ظاهر و آشكار آنهاست.

فرموده است: أعضاؤكم شهود.
يعنى: اعضاى بدنتان گواهان او بر ضدّ شماست، چنان كه فرموده است: «يَوْمَ تَشْهَدُ عَلَيْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَ أَيْدِيهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ»«»، و اين كه فرموده است: و جوارحكم جنوده (جوارح شما لشكريان اويند) از اين نظر است كه بر ضدّ او كمك مى‏ كنند، و معناى جمله و ضمائركم عيونه اين است كه ضمير و وجدان شما ديده‏بان و جاسوس بر شماست، همان گونه كه خداوند فرموده است: «وَ شَهِدُوا عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ أَنَّهُمْ كانُوا كافِرِينَ»«» اين گواهى و يارى اعضا و جوارح و ضماير بر ضدّ انسان به زبان حال آنهاست، و ما پيش از اين در باره اين كه چگونه خداوند اعضا و جوارح را به سخن در مى‏آورد، و نفوس بر ضدّ خود گواهى مى‏ دهند توضيح داده‏ ايم، ذكر واژه خلوات (جاهاى خلوت) كنايه از جاهايى است كه گناه در آن جاها صورت مى‏ گيرد، و بر سبيل مجاز به كار رفته و اين كه مكانهاى خلوت اختصاص به ذكر يافته براى اين است كه در خلوت بيشتر احتمال ارتكاب گناه مى‏رود، و شايد مراد از خلوت، مصدر مطلق آن يعنى خلوت خلوا باشد، كه در اين صورت منظور مكان خلوت نيست و بطور حقيقت به كار رفته نه مجاز، مقصود از اين كه خلوات مذكور عيان خداوند است اين است كه اين مكانها در معاينه و ديد پروردگار است.
بارى همه اين سخنان براى بر حذر داشتن و دور ساختن انسان است از اين كه اعضا و جوارح خود را در خلوت به كار اندازد، و به كار ناشايست و گناه پردازد. و توفيق از خداوند است.

ترجمه ‏شرح ‏نهج‏ البلاغه ابن‏ ميثم بحرانی ج 3 ، صفحه‏ى 849  –837

خطبه189ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه198صبحی صالح)

و من خطبة له ( عليه ‏السلام ) ينبه على إحاطة علم اللّه بالجزئيات، ثم يحث على التقوى، و يبين فضل الإسلام و القرآن‏

يَعْلَمُ عَجِيجَ الْوُحُوشِ فِي الْفَلَوَاتِ- وَ مَعَاصِيَ الْعِبَادِ فِي الْخَلَوَاتِ- وَ اخْتِلَافَ النِّينَانِ فِي الْبِحَارِ الْغَامِرَاتِ- وَ تَلَاطُمَ الْمَاءِ بِالرِّيَاحِ الْعَاصِفَاتِ- وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً نَجِيبُ اللَّهِ- وَ سَفِيرُ وَحْيِهِ وَ رَسُولُ رَحْمَتِهِ-

أَمَّا بَعْدُ- فَإِنِّي أُوصِيكُمْ بِتَقْوَى اللَّهِ الَّذِي ابْتَدَأَ خَلْقَكُمْ- وَ إِلَيْهِ يَكُونُ مَعَادُكُمْ وَ بِهِ نَجَاحُ طَلِبَتِكُمْ- وَ إِلَيْهِ مُنْتَهَى رَغْبَتِكُمْ وَ نَحْوَهُ قَصْدُ سَبِيلِكُمْ- وَ إِلَيْهِ مَرَامِي مَفْزَعِكُمْ- فَإِنَّ تَقْوَى اللَّهِ دَوَاءُ دَاءِ قُلُوبِكُمْ- وَ بَصَرُ عَمَى أَفْئِدَتِكُمْ وَ شِفَاءُ مَرَضِ أَجْسَادِكُمْ- وَ صَلَاحُ فَسَادِ صُدُورِكُمْ- وَ طُهُورُ دَنَسِ أَنْفُسِكُمْ وَ جِلَاءُ غِشَاءِ أَبْصَارِكُمْ- وَ أَمْنُ فَزَعِ جَأْشِكُمْ وَ ضِيَاءُ سَوَادِ ظُلْمَتِكُمْ

فَاجْعَلُوا طَاعَةَ اللَّهِ شِعَاراً دُونَ دِثَارِكُمْ- وَ دَخِيلًا دُونَ شِعَارِكُمْ وَ لَطِيفاً بَيْنَ أَضْلَاعِكُمْ- وَ أَمِيراً فَوْقَ أُمُورِكُمْ وَ مَنْهَلًا لِحِينِ وُرُودِكُمْ- وَ شَفِيعاً لِدَرَكِ طَلِبَتِكُمْ وَ جُنَّةً لِيَوْمِ فَزَعِكُمْ- وَ مَصَابِيحَ لِبُطُونِ قُبُورِكُمْ- وَ سَكَناً لِطُولِ وَحْشَتِكُمْ وَ نَفَساً لِكَرْبِ مَوَاطِنِكُمْ- فَإِنَّ طَاعَةَ اللَّهِ حِرْزٌ مِنْ مَتَالِفَ مُكْتَنِفَةٍ- وَ مَخَاوِفَ مُتَوَقَّعَةٍ وَ أُوَارِ نِيرَانٍ مُوقَدَةٍ-

فَمَنْ أَخَذَ بِالتَّقْوَى عَزَبَتْ عَنْهُ الشَّدَائِدُ بَعْدَ دُنُوِّهَا- وَ احْلَوْلَتْ لَهُ الْأُمُورُ بَعْدَ مَرَارَتِهَا- وَ انْفَرَجَتْ عَنْهُ الْأَمْوَاجُ بَعْدَ تَرَاكُمِهَا- وَ أَسْهَلَتْ لَهُ الصِّعَابُ بَعْدَ إِنْصَابِهَا- وَ هَطَلَتْ عَلَيْهِ الْكَرَامَةُ بَعْدَ قُحُوطِهَا- . وَ تَحَدَّبَتْ عَلَيْهِ الرَّحْمَةُ بَعْدَ نُفُورِهَا- وَ تَفَجَّرَتْ عَلَيْهِ النِّعَمُ بَعْدَ نُضُوبِهَا- وَ وَبَلَتْ عَلَيْهِ الْبَرَكَةُ بَعْدَ إِرْذَاذِهَا-

فَاتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي نَفَعَكُمْ بِمَوْعِظَتِهِ- وَ وَعَظَكُمْ بِرِسَالَتِهِ وَ امْتَنَّ عَلَيْكُمْ بِنِعْمَتِهِ- فَعَبِّدُوا أَنْفُسَكُمْ لِعِبَادَتِهِ- وَ اخْرُجُوا إِلَيْهِ مِنْ حَقِّ طَاعَتِهِ

ثُمَّ إِنَّ هَذَا الْإِسْلَامَ دِينُ اللَّهِ الَّذِي اصْطَفَاهُ لِنَفْسِهِ- وَ اصْطَنَعَهُ عَلَى عَيْنِهِ وَ أَصْفَاهُ خِيَرَةَخَلْقِهِ- وَ أَقَامَ دَعَائِمَهُ عَلَى مَحَبَّتِهِ- أَذَلَّ الْأَدْيَانَ بِعِزَّتِهِ وَ وَضَعَ الْمِلَلَ بِرَفْعِهِ- وَ أَهَانَ أَعْدَاءَهُ بِكَرَامَتِهِ وَ خَذَلَ مُحَادِّيهِ بِنَصْرِهِ- وَ هَدَمَ أَرْكَانَ الضَّلَالَةِ بِرُكْنِهِ- وَ سَقَى مَنْ عَطِشَ مِنْ حِيَاضِهِ- وَ أَتْأَقَ الْحِيَاضَ بِمَوَاتِحِهِ-

ثُمَّ جَعَلَهُ لَا انْفِصَامَ لِعُرْوَتِهِ وَ لَا فَكَّ لِحَلْقَتِهِ- وَ لَا انْهِدَامَ لِأَسَاسِهِ وَ لَا زَوَالَ لِدَعَائِمِهِ- وَ لَا انْقِلَاعَ لِشَجَرَتِهِ وَ لَا انْقِطَاعَ لِمُدَّتِهِ- وَ لَا عَفَاءَ لِشَرَائِعِهِ وَ لَا جَذَّ لِفُرُوعِهِ وَ لَا ضَنْكَ لِطُرُقِهِ- وَ لَا وُعُوثَةَ لِسُهُولَتِهِ وَ لَا سَوَادَ لِوَضَحِهِ- وَ لَا عِوَجَ لِانْتِصَابِهِ وَ لَا عَصَلَ فِي عُودِهِ- وَ لَا وَعَثَ لِفَجِّهِ وَ لَا انْطِفَاءَ لِمَصَابِيحِهِ- وَ لَا مَرَارَةَ لِحَلَاوَتِهِ

– فَهُوَ دَعَائِمُ أَسَاخَ فِي الْحَقِّ أَسْنَاخَهَا- وَ ثَبَّتَ لَهَا آسَاسَهَا وَ يَنَابِيعُ غَزُرَتْ عُيُونُهَا- وَ مَصَابِيحُ شَبَّتْ نِيرَانُهَا- وَ مَنَارٌ اقْتَدَى بِهَا سُفَّارُهَا وَ أَعْلَامٌ قُصِدَ بِهَا فِجَاجُهَا- وَ مَنَاهِلُ رَوِيَ بِهَا وُرَّادُهَا- 

جَعَلَ اللَّهُ فِيهِ مُنْتَهَى رِضْوَانِهِ- وَ ذِرْوَةَ دَعَائِمِهِ وَ سَنَامَ طَاعَتِهِ- فَهُوَ عِنْدَ اللَّهِ وَثِيقُ الْأَرْكَانِ رَفِيعُ الْبُنْيَانِ- مُنِيرُ الْبُرْهَانِ مُضِي‏ءُ النِّيرَانِ- عَزِيزُ السُّلْطَانِ مُشْرِفُ الْمَنَارِ مُعْوِذُ الْمَثَارِ- فَشَرِّفُوهُ وَ اتَّبِعُوهُ وَ أَدُّوا إِلَيْهِ حَقَّهُ وَ ضَعُوهُ مَوَاضِعَهُ

ثُمَّ إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بَعَثَ مُحَمَّداً ص بِالْحَقِّ- حِينَ دَنَا مِنَ الدُّنْيَا الِانْقِطَاعُ وَ أَقْبَلَ مِنَ الْآخِرَةِ الِاطِّلَاعُ- وَ أَظْلَمَتْ بَهْجَتُهَا بَعْدَ إِشْرَاقٍ وَ قَامَتْ بِأَهْلِهَا عَلَى سَاقٍ- وَ خَشُنَ مِنْهَا مِهَادٌ وَ أَزِفَ مِنْهَا قِيَادٌ- فِي انْقِطَاعٍ مِنْ مُدَّتِهَا وَ اقْتِرَابٍ مِنْ أَشْرَاطِهَا- وَ تَصَرُّمٍ مِنْ أَهْلِهَا وَ انْفِصَامٍ مِنْ حَلْقَتِهَا- وَ انْتِشَارٍ مِنْ سَبَبِهَا وَ عَفَاءٍ مِنْ أَعْلَامِهَا- وَ تَكَشُّفٍ مِنْ عَوْرَاتِهَا وَ قِصَرٍ مِنْ طُولِهَا-

جَعَلَهُ اللَّهُ بَلَاغاً لِرِسَالَتِهِ وَ كَرَامَةً لِأُمَّتِهِ- وَ رَبِيعاً لِأَهْلِ زَمَانِهِ وَ رِفْعَةً لِأَعْوَانِهِ وَ شَرَفاً لِأَنْصَارِهِ-

ثُمَّ أَنْزَلَ عَلَيْهِ الْكِتَابَ نُوراً لَا تُطْفَأُ مَصَابِيحُهُ- وَ سِرَاجاً لَا يَخْبُو تَوَقُّدُهُ وَ بَحْراً لَا يُدْرَكُ قَعْرُهُ- وَ مِنْهَاجاً لَا يُضِلُّ نَهْجُهُ وَ شُعَاعاً لَا يُظْلِمُ ضَوْءُهُ- وَ فُرْقَاناً لَا يُخْمَدُ بُرْهَانُهُ وَ تِبْيَاناً لَا تُهْدَمُ أَرْكَانُهُ- وَ شِفَاءً لَا تُخْشَى أَسْقَامُهُ- وَ عِزّاً لَا تُهْزَمُ أَنْصَارُهُ وَ حَقّاً لَا تُخْذَلُ أَعْوَانُهُ-

فَهُوَ مَعْدِنُ الْإِيمَانِ وَ بُحْبُوحَتُهُ وَ يَنَابِيعُ الْعِلْمِ وَ بُحُورُهُ- وَ رِيَاضُ الْعَدْلِ وَ غُدْرَانُهُ وَ أَثَافِيُّ الْإِسْلَامِ وَ بُنْيَانُهُ- وَ أَوْدِيَةُ الْحَقِّ وَ غِيطَانُهُ وَ بَحْرٌ لَا يَنْزِفُهُ الْمُسْتَنْزِفُونَ- وَ عُيُونٌ لَا يُنْضِبُهَا الْمَاتِحُونَ- وَ مَنَاهِلُ لَا يَغِيضُهَا الْوَارِدُونَ- وَ مَنَازِلُ لَا يَضِلُّ نَهْجَهَا الْمُسَافِرُونَ- وَ أَعْلَامٌ لَا يَعْمَى عَنْهَا السَّائِرُونَ- وَ آكَامٌ لَا يَجُوزُ عَنْهَا الْقَاصِدُونَ

جَعَلَهُ اللَّهُ رِيّاً لِعَطَشِ الْعُلَمَاءِ وَ رَبِيعاًلِقُلُوبِ الْفُقَهَاءِ- وَ مَحَاجَّ لِطُرُقِ الصُّلَحَاءِ وَ دَوَاءً لَيْسَ بَعْدَهُ دَاءٌ- وَ نُوراً لَيْسَ مَعَهُ ظُلْمَةٌ وَ حَبْلًا وَثِيقاً عُرْوَتُهُ- وَ مَعْقِلًا مَنِيعاً ذِرْوَتُهُ وَ عِزّاً لِمَنْ تَوَلَّاهُ- وَ سِلْماً لِمَنْ دَخَلَهُ وَ هُدًى لِمَنِ ائْتَمَّ بِهِ- وَ عُذْراً لِمَنِ انْتَحَلَهُ وَ بُرْهَاناً لِمَنْ تَكَلَّمَ بِهِ- وَ شَاهِداً لِمَنْ خَاصَمَ بِهِ وَ فَلْجاً لِمَنْ حَاجَّ بِهِ- وَ حَامِلًا لِمَنْ حَمَلَهُ وَ مَطِيَّةً لِمَنْ أَعْمَلَهُ- وَ آيَةً لِمَنْ تَوَسَّمَ وَ جُنَّةً لِمَنِ اسْتَلْأَمَ- وَ عِلْماً لِمَنْ وَعَى وَ حَدِيثاً لِمَنْ رَوَى وَ حُكْماً لِمَنْ قَضَى

 

لغات

عجيج: فرياد 

جأش: دل

الشّمس غربت: خورشيد ناپديد شد

تحدّبت: مهربانى و محبّت كرد

عبّدوا: خوار كردند

أتاق الحياض: حوضها را پر كرد

وعوثة: زمين هموار كه راه رفتن در آن دشوار است مانند زمينهاى شنزار

وضح: سپيدى

عصل: كژى

سنخ: اصل، ريشه

بحبوحة الدّار: ميان، وسط خانه

محاجّ: جمع محجّه، جادّه، ميانه راه

فلج: پيروزى

استلأم: جامه جنگ يعنى زره پوشيد.

نينان: جمع نون به معناى ماهى بزرگ

اوار: گرمى آتش

إنصابها: رنج دادن آن

رذاذ: باران ريز

محادّ: دشمن سر سخت

مواتح: آبكشها

عوج: با فتح عين هر چه داراى ساق باشد و مانند نخل بر پاى ايستد، و به كسر عين هر چه خلاف اين باشد مانند راه

ساخ: فرو رفت

أزف: نزديك شد

غيطان: زمينهاى هموار

معقل: پناهگاه

متوسّم: زيرك

 

ترجمه

«خداوند ناله و فرياد حيوان‏هاى وحشى را در بيابانها، و گناهان بندگان را در خلوتها، و آمد و رفت ماهيها را در ژرفاى درياها، و تلاطم امواج آب را بر اثر تند بادها مى ‏داند، و گواهى مى‏ دهم كه محمّد (ص) برگزيده خدا و آورنده‏وحى او، و پيك رحمت اوست.

أمّا بعد: من شما را به تقواى خداوندى سفارش مى‏ كنم كه آفرينش شما را آغاز كرد، و بازگشت شما به سوى او، و برآوردن خواستهاى شما به عنايت اوست، رغبت و آرزوى شما به او منتهى مى‏شود، و راه راست شما به او ختم مى‏ گردد، و به هنگام ترس و بيم به او پناه مى‏ بريد.
همانا تقوا و پرهيزگارى داروى بيمارى دلهايتان، و بينايى براى كورى قلبهايتان، و بهبودى براى بيمارى بدنهايتان، و درمان تباهى سينه ‏هايتان، و پاكيزه كننده آلودگى جانهايتان، و زداينده تاريكى چشمانتان و ايمنى براى ترس دلهايتان و روشنى در برابر سياهى تيرگيهايتان مى ‏باشد.

پس فرمانبردارى خداوند را پيراهن زير قرار دهيد نه جامه ‏رو، بلكه آن را زير پيراهن جزء بدنتان قرار دهيد و ميان دنده ‏هايتان جا دهيد، و بر كارهايتان فرمانروا گردانيد و آن را براى ورود به آبشخورتان، و واسطه براى رسيدن به درخواستهايتان، و سپر براى ترس و بيمتان، و چراغ درون گورهايتان، و آرامش براى طول وحشت و هراستان، و گشايشى براى اندوه منازل سخت خويش قرار دهيد، زيرا فرمانبردارى خداوند نگهدارنده از مهلكه ‏هايى است كه از هر سو احاطه دارد، و وسيله ايمنى از مواقف هراسناكى است كه انتظار آنها مى‏ رود، و گرمى آتش كه زبانه مى‏ كشد.

پس هر كه تقوا را پيشه خود كند شدايد و سختيها كه در كنار او قرار دارد از او دور، و كارها پس از تلخكامى براى او شيرين و گوارا مى‏ گردد، و امواج گرفتاريهاى پياپى بر طرف و دشواريهاى جانفرسا برايش آسان مى‏ شود، و كرامت و بزرگوارى پس از محروميّت از آن، همچون باران دانه درشت بر او مى‏ بارد، و رحمت و عطوفت خداوند كه از او باز گرفته شده بود شامل حال او مى‏ گردد، و چشمه‏ هاى نعمت پس از فرو نشستن به جوشش در مى‏ آيد و بركت پس از قطع شدن آن، مانند باران به فراوانى بر او ببارد.

بنا بر اين از نافرمانى خداوندى كه شما را با پند خود سود بخشيده، و با فرستادن پيامبران اندرز داده، و با نعمتهاى خود بر شما منّت نهاده بترسيد، وبراى پرستش و بندگى او نفس خويش را رام و فرمانبردار سازيد و حقّ طاعت او را به جا آوريد.

سپس (بدانيد) اين اسلام دين خداست كه آن را براى خويش برگزيده، و زير نظر عنايت خود آن را پرورش و گسترش داده، و براى تبليغ آن بهترين آفريدگانش را انتخاب كرده، و پايه‏ هاى آن را بر اساس محبّت خويش بر پا داشته است، همه دينها را با عزّت اسلام خوار ساخته، و ملّتها را با بلند داشتن آن پست گردانيده، و با اكرام آن دشمنانش را تحقير كرده، و با يارى دادن به آن مخالفانش را مغلوب داشته و با بر پا داشتن اركان آن پايه‏ هاى ضلالت را ويران ساخته، و تشنگان (علم و معرفت را) از حوضهاى آن سيراب فرموده، و آبگيرهاى آن را براى آبكشها پر كرده است.

پس از آن خداوند اسلام را به گونه ‏اى قرار داده است كه دستاويزهاى آن گسسته نمى ‏شود، و حلقه‏ هايش باز نمى‏ گردد و بنيانش ويرانى نمى‏پذيرد، و پايه‏ هايش زوال نمى‏ گيرد، و درخت هستى آن بركنده نمى‏ شود، و مدّتش پايان نمى‏ يابد، و احكام آن كهنه و شاخه‏ هايش كنده نمى‏ شود، و راههايش تنگ، و آسانيهايش دشوار و سپيدي هايش سياه نمى‏ گردد، آنچه را اسلام بر پا داشته كژى نمى‏ پذيرد، چوب آن را پيچيدگى، و راه آن را دشوارى و چراغهاى آن را خاموشى، و شيرينى آن را تلخى نيست.

بنا بر اين اسلام آيينى است كه خداوند پايه ‏هاى آن را در ژرفاى حقّ فرو برده، و اساس آن را استوار گردانيده، و چشمه جوشانى است كه نهرهاى آن پر آب، و چراغهاى آن فروزان است، ستون نور بخشى است كه رهروان طريق حقّ از آن پيروى مى‏ كنند، و نشانه‏ هايى است كه بدان راه مى‏ جويند، و آبشخورهايى است كه وارد شوندگان از آن سيراب مى ‏شوند. خداوند نهايت خشنودى، و والاترين قوانين اصلاحى و تربيتى، و برترين هدايت و ارشاد خود را در اين دين قرار داده است، از اين رو اسلام در نزد خداوند اركانش مطمئنّ، و بنيانش بلند، و برهانش روشن و روشنيهايش تابان، و قدرتش ارجمند، و منار بلند پايه‏ اى است كه بر انداختن آن ممكن نيست، پس آن را گرامى بداريد وپيروى كنيد، و حقّ او را به جا آوريد، و جايگاه بلند آن را بشناسيد.

سپس خداوند محمد (ص) را كه درود خدا بر او و خاندانش باد در هنگامى به حقّ بر انگيخت كه دنيا به پايان خود نزديك شده، نشانه‏ هاى آخرت رو آورده، رونق و شكوفايى آن پس از درخشندگى به تاريكى گراييده، مردم خود را دچار فتنه ‏ها و سختيها ساخته، بسترش ناهموار گرديده، و مهارش به دست زوال سپرده شده بود، آرى در اين موقع كه عمر دنيا به سر مى ‏رسيد، و نشانه ‏هاى روز واپسين، و نابودى خلايق، و جدا شدن حلقه زندگى، و پراكندگى اسباب، و محو شدن آثار، و آشكار شدن عيبها، و كوتاه شدن مدّت دراز آن نزديك مى ‏شد، خداوند او را تبليغ كننده رسالت و مايه بزرگوارى امّت، و بهار جانفزاى اهل زمان، و باعث سربلندى پيروان، و موجب شرف ياران قرار داد.

پس از آن قرآن مجيد را بر او نازل فرمود، يعنى كتابى كه انوار آن خاموشى نمى ‏پذيرد، چراغ فروزانى كه شعله‏ اش فرو نمى‏ نشيند، درياى ژرفى كه قعر آن دانسته نمى‏ شود، شاهراهى كه پوينده ‏اش را گمراه نمى‏ كند، شعاع تابانى كه تاريك نمى‏ گردد، فرقان يا جدا كننده حقّ از باطلى كه برهانش از ميان نمى ‏رود، بنيان استوارى كه پايه ‏هايش ويران نمى ‏شود، داروى شفابخشى كه با آن بيمى از بيماريها نمى ‏باشد، قدرتى كه ياران آن دچار شكست نمى ‏شوند و حقّى كه پيروان آن به خذلان و درماندگى گرفتار نمى‏ گردند.

آرى قرآن كان ايمان و كانون آن است، چشمه‏ هاى دانش و درياهاى آن است، گلزار عدل و آبگيرهاى آن است، پايه ‏هاى اسلام و بنياد آن است، نهرهاى زلال حقّ و سرزمينهاى مطمئنّ آن است، دريايى است كه هر چه از آن، آب بردارند خالى نمى‏شود، چشمه‏ هايى است كه هر چه از آن آب كشند، خشك نمى ‏گردد، آبشخورهايى است كه هر چه از آن آب برگيرند نقصان نمى‏ يابد، منزلگاههايى است كه مسافران راه آن را گم نمى‏ كنند، نشانه‏ هايى است كه از چشم پويندگان پنهان نيست، و تپّه ‏هايى است كه رو آورندگان نمى ‏توانند از آنها بگذرند، خداوند قرآن را فرو نشاننده تشنگى دانشمندان، و بهار دلهاى دانايان و راه روشن نيكان قرار داده است،دارويى است كه پس از آن دردى نيست و نورى است كه با وجود آن ظلمتى نيست، ريسمانى است كه دستاويز آن محكم است، و دژى است كه قلّه ‏اش بلند است، قدرتى است براى كسى كه به آن دل بندد، و جايگاه امنى است براى كسى كه به آن در آيد، هدايت است براى كسى كه به آن اقتدا كند، عذر است براى كسى كه خود را به آن منسوب بدارد، حجّت است براى كسى كه از آن سخن بگويد، گواه است براى كسى كه به وسيله آن با دشمن در ستيز باشد، پيروزى است براى كسى كه به آن استدلال كند، و نگهدارنده كسى است كه به آن عمل كند، مركب رهوارى است براى كسى كه آن را به كار بندد، نشانه روشنى است براى كسى كه علامت جويد و زيرك باشد و سپر است براى كسى كه جامه رزم پوشد، و دانش است براى كسى كه آن را به گوش بسپارد، و خبر است براى آن كه روايت كند، و حكم است براى كسى كه به داورى پردازد.»

 

شرح

آغاز اين خطبه در بيان اين است كه علم خداوند به جزئيّات موجودات با همه كثرت و اختلافى كه دارند احاطه دارد، و اين كه فرموده است: خداوند فرياد حيوانات وحشى را در بيابانها كه بر اثر خشكسالى و بى‏گياهى ناله، و گويى به درگاه او استغاثه مى‏ كنند مى‏ داند براى اين است كه گوشزد كند انسان سزاوارتر است به اين كه به درگاه او التجا كند، و به او پناه برد، همچنين ذكر اين كه خداوند بر گناهانى كه بندگان در پنهانى انجام مى‏دهند، و آمد و شد ماهيها در پهنه و ژرفاى درياها آگاه است، بدين منظور است كه مردم از ارتكاب گناه در خلوت به گمان اين كه مكان امنى براى اين كار است دورى جويند.

پس از اين به رسالت پيامبر گرامى (ص) گواهى مى‏ دهد، و سپس به تقوا و پرهيزگارى سفارش مى‏كند و در تأكيد اين مطلب به ذكر صفاتى از حقّ تعالى مى‏پردازد كه توجّه به آنها باعث ترس و هراس از نافرمانى خداوند و موجب رو آوردن و پناه بردن به اوست، از جمله اين كه خداوند سبحان مبدأ آفرينش و مرجع‏ بازگشت انسان در معاد حسّى و عقلى است چنان كه فرموده است «وَ هُوَ خَلَقَكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ»«» و ما در باره اين مطلب مكرّر توضيح داده ‏ايم، ديگر اين كه خداوند است كه خواسته اى شما را برآورده مى‏ كند، و آرزوهاى شما به او باز مى‏ گردد و رو به سوى او داريد زيرا حقّ تعالى منتها و مقصد همه موجودات است و همه به او بازگشت دارند، ديگر اين كه فرموده است: و إليه مرامى مفزعكم يعنى در ترس و وحشتهاى خود به او پناه مى‏بريد، و اين جمله مانند اين است كه گفته مى‏شود فلان مرمى قصدى يعنى در مشكلات پناه من به اوست، همچنان كه خداوند متعال فرموده است: «إِذا مَسَّكُمُ الضُّرُّ فَإِلَيْهِ تَجْئَرُونَ»«».

پس از اين امير مؤمنان (ع) صفات و آثارى از تقوا به شرح زير بيان مى‏كند كه انسان وادار مى‏شود به اين فضيلت رو آورد و آن را پناه خود گرداند:

1- درمان درد دلهاى شماست، پيش از اين شرح داده ‏ايم كه پرهيزگارى داروى دردهاى اخلاقى و صفات زشت نفسانى است كه موجب هلاكت انسان است.

2- بينايى براى كورى دلهاى شماست، مراد رهايى چشمهاى دل از كورى نادانى است.

3- درمان بيمارى بدنهاى شماست، زيرا پرهيزگارى مستلزم كاستن در خوردن و آشاميدن، و بسنده كردن به اندازه نياز است، چنان كه آن حضرت در آن جا كه ويژگيهاى پرهيزگاران را بر شمرده كم خوردن را يكى از صفات آنان ذكر فرموده است، و ما مى‏دانيم پرخورى چه بيماريهاى بسيارى كه در بدن انسان به وجود مى‏آورد. از اين رو آن بزرگوار فرموده است: المعدة بيت الأدواء يعنى شكم خانه همه دردهاست.

4- موجب اصلاح تباهى سينه‏ هاى شماست، منظور زدودن زنگار كينه، حسد، پليدى و نيّات بدى است كه بر خلاف دستورهاى خداوند در دلها جاى دارد، و تقوا مستلزم نفى و ترك همه اينها و پاكيزه شدن دل از اين صفات است، زيرا مبدأ اينها و همه بديها دوستى دنيا و دلبستگى به لوازم پوچ آن است، و آن كه تقوا را پيشه خود ساخته از اينها بر كنار مى ‏باشد.

5- پاك كننده آلودگى جانهاى شماست، يعنى تقوا جانهاى شما را از آلودگى و پليدى صفات زشتى كه مايه نابودى شماست پاكيزه مى‏كند، اين سخن همانند گفتار پيش آن حضرت است كه فرموده است تقوا داروى دلهاى شماست ليكن اين دو تعبير با يكديگر فرق دارد، زيرا در آن جا كه داروى دلها گفته شده به اعتبار اين است كه صفات زشت مانند بيماريهاى زيانبارى است كه انسان را دچار نابودى مى‏سازد، و تعبير دوّم از نظر اين است كه خويهاى ناپسنديده به منزله آلودگيها و پليديهايى است كه مانع ورود انسان به بهشت قدس خداوند و جايگاه صدق مى‏ گردد.

6- زداينده تاريكى چشمهاى شماست، اين معناى جمله: وجلاء عشاء أبصاركم مى‏باشد، واژه عشاء براى تاريكى كه عارض ديده باطن مى‏شود، و صفات زشتى كه مانع ادراك حقايق مى‏گردد استعاره شده است، اين كلمه باغين نقطه دار نيز روايت شده و مراد از آن تاريكى اوهام ناشى از نادانى است كه از آن به پرده غفلت تعبير مى‏شود، بنا بر اين تقوا كه نفس را براى وصول به درجات كمال آمادگى و شايستگى مى‏دهد زداينده اين تاريكى و روشنى بخش چشم باطن انسان است، اين كه امام (ع) تقوا را جلاى (روشنى) چشم خوانده از باب مجاز، و از قبيل اطلاق نام مسبّب بر سبب است.

7- ايمنى براى ترس دلهاى شماست، زيرا مى ‏دانيم كه پرهيزگارى سبب ايمنى از عذاب آخرت است و ممكن است در برابر ترس و بيمهاى دنيا نيز مايه امنيّت و سلامت باشد، زيرا بزرگترين ترس و بيم انسان در دنيا مرگ و هر چيزى‏است كه موجبات آن را فراهم كند. در حالى كه ارباب تقوا و معرفت از بيم مرگ فارغ بوده و بسا اين كه مردن و رهايى يافتن از قفس تن محبوب آنها نيز مى‏باشد، زيرا مرگ براى آنان وسيله خلاصى و وصول به لقاى برترين محبوبشان است، و خداوند متعال به همين مطلب اشاره كرده و فرموده است: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ هادُوا إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِياءُ لِلَّهِ مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ»«» آيه شريفه دلالت دارد بر اين كه هر كس از روى صدق و راستى مدّعى دوستى خداوند است آرزوى مرگ دارد، و نيز فرموده است: قُلْ إِنْ كانَتْ لَكُمُ الدَّارُ الْآخِرَةُ عِنْدَ اللَّهِ خالِصَةً مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ«».

8- روشنى سياهى تاريكيهاى شماست [اين ظاهر معناى جمله و ضياء سواد ظلمتكم مى‏باشد- مترجم‏] واژه ظلمت كه بر تاريكى اطلاق مى‏شود براى نادانى و غفلت دل استعاره شده، و چون تاريكى سياهى را به همراه دارد با ذكر آن استعاره مذكور ترشيح داده شده است، و اين عبارت نظير گفتار آن حضرت است كه فرموده است: و جلاء عشاء أبصاركم، چنان كه ملاحظه مى‏شود در تمامى جملات مذكور صنعت تضادّ موجود، و قرينه‏ها با ضدّ آن ذكر شده است.

پس از اين امير مؤمنان (ع) سفارش خود را با ذكر شرايط و آدابى كه بايد در طريق طاعت و فرمانبردارى خداوند رعايت شود تأكيد مى ‏كند:

1- طاعت و بندگى خداوند را شعار خود قرار دهيد، شعار به معناى جامه زيرين، و در اين جا كنايه از اين است كه هميشه ملازم طاعت خداوند بوده و مانند جامه زير كه با بدن ملازمت و پيوستگى دارد همواره فرمانبردار اوامر او باشيد، و لحظه‏اى سر از فرمانش برنتابيد، قيد دون دثاركم اشاره به اين است كه طاعت خدارا جامه ظاهر خود قرار ندهيد، بلكه آن را در جان خود جاى دهيد، زيرا در غير اين صورت جز فايده‏اى اندك چيزى عايد آنها نخواهد شد، دثار به جامه رويين گفته مى‏شود.

2- جمله و دخيلا دون شعاركم،
در تأكيد مطلب بالاست، و دستور مى‏دهد كه طاعت خداوند را در زير جامه زيرين خويش قرار دهيد، بديهى است اين عمل در جامه غير محسوس امكان پذير است، سپس آن بزرگوار سخن مذكور را تفسير، و فرموده است:… و لطيفا بين أضلاعكم يعنى آن را در ميان پهلوهاى خود جاى دهيد. واژه لطف اشاره به جنبه اعتقادى و عقلى طاعت، و تعبير بين أضلاعكم كنايه از اين است كه آن را در دلهاى خود جايگزين سازيد.

3- طاعت خداوند را امير و فرمانروا گردانيد، واژه أمير را از نظر حرمتى كه طاعت خداوند دارد و لزوم مقدّم داشتن آن بر ديگر كارها براى آن استعاره فرموده است.

4- آن را آبشخورى براى هنگام ورود خويش قرار دهيد، منظور از هنگام ورود، روز رستاخيز است، واژه منهل (آبشخور) را براى طاعت الهى استعاره آورده است، زيرا انسان از طريق پرهيزگارى و فرمانبردارى خداوند مى‏تواند در روز رستاخيز از شرابى كه ويژه پاكان و نيكوكاران است سيراب گردد.

5- طاعت خداوند را در پيشگاه او شفيع، و براى رسيدن به مقاصد خويش وسيله قرار دهيد، بديهى است انسان با طاعت و بندگى، شايستگى مى‏يابد، كه خداوند مطالب او را بر آورده سازد، واژه شفيع براى وسيله و آنچه مايه تقرّب به درگاه پروردگار مى‏گردد استعاره شده است.

6- آن را سپرى براى روز وحشت و هراس خود قرار دهيد، آشكار است كه بندگى حقّ تعالى در روز قيامت كه روز فزع اكبر و فرا رسيدن بزرگترين هول و وحشت است انسان را از عذاب خداوند مانع و نگه دار است.

7- آن را چراغ اندرون گورهاى خويش گردانيد، ما مى‏دانيم چگونه بندگى‏و فرمانبردارى خداوند انسان را براى پذيرش انوار علوى و اسرار الهى كه موجب رهايى از تاريكى خانه گور و عذاب آخرت است مستعدّ و آماده مى‏گرداند، و در حديث است كه: كار نيك گور نيكوكار را مانند چراغى كه در تاريكى بتابد روشن مى‏كند، واژه مصابيح (چراغها) را به مناسبت روشنى آنها براى طاعت و فرمانبردارى خداوند استعاره فرموده است.

8- همچنين طاعت پروردگار براى وحشت طولانى قبر مايه سكون خاطر است كه انسان به آن انس مى‏گيرد، چنان كه روايت شده است: كار نيك و خلق نيكو دارنده آن را پس از مرگ به صورت جوانى زيبا روى و پاكيزه جامه و خوشبوى ديدار، و به او سلام مى‏كند، او مى‏گويد تو كيستى وى پاسخ مى‏دهد: من خلق نيكو و يا عمل نيك تو هستم. و حاصل روايت مذكور اين است كه طاعت حقّ تعالى سبب آرامش خاطر از وحشت و هراس آخرت مى‏گردد، زيرا ترس و وحشت در جايى به انسان دست مى‏دهد كه او از آن غافل بوده، و انتظار آن را نداشته است، و براى انتقال به آن جا آماده نشده، و دلبسته وطن پيشين و كسان خود بوده، و همه انس خويش را به آنها منحصر كرده باشد، امّا اهل طاعت و فرمانبرداران اوامر حقّ پيوسته در انديشه سراى آخرت و در ياد خانه‏اى هستند كه بدان انتقال خواهند يافت، به انس با پروردگار اعتماد و اطمينان مى‏يابند، و به ذات او توجّه مى‏كنند، از اين رو انس خود را هميشه به او منحصر ساخته و شادى آنها پيوسته براى وصول به لقاى اوست، و اعتقادشان در اين دنيا اين است كه: فقط بدنهايشان با مردم دنيا همسايگى دارد، و برخى از اينان از مردم بريده دورى و گوشه نشينى اختيار مى‏كنند، بنا بر اين سزاوار است كه ترس و وحشت آخرت دامنگير آنها نشود، و اعمال آنها هول و هراسى را كه ممكن است عارض آنان گردد از ميان ببرد، البتّه چون انسان در دنيا نمى‏تواند حقيقة چگونگى زندگى پس از مرگ را تصوّر كند و بشناسد ناگزير از آن بيمى در دل خود احساس مى‏كند ليكن پرتو انوار قدسى و انس با پروردگار اين بيم را از دل مى‏زدايد.

9- و نيز فرمانبردارى حقّ تعالى را وسيله رهايى از اندوههايى كه در طول سفر آخرت داريد قرار دهيد، يعنى طاعت خدا را از رنجها و اندوههاى منازل آخرت و هول و هراس آن مايه گشايش و آسايش خود گردانيد.

10- طاعت خداوند سبب محافظت از مهلكه‏هايى است كه احاطه دارد، اين مهلكه‏ها عبارت از صفات زشت و عادتهاى ناپسندى است كه موجب نابودى انسان است، و مراد از اكتناف، احاطه اين مخاطرات بر نفس آدمى است به گونه‏اى كه جز طاعت خداوند و فرمانبردارى از اوامر او چيز ديگرى نمى‏تواند انسان را از اين گرفتاريها برهاند، مقصود از جمله مخاوف متوقّعة (بيمهايى كه مورد انتظار است) هول و هراس آخرت و گرمى آتش آن است.

11- طاعت و پرهيزگارى باعث مى‏شود سختيها و گرفتاريهايى كه به انسان نزديك شده است از او دور گردد. و در بسيارى از جاها طاعت به تقوا تعبير مى‏شود هر چند در برخى موارد طاعت اخصّ از تقوا مى‏باشد، در هر حال اين كه با فرمانبردارى از اوامر خداوند سختيهاى آخرت از انسان دور مى‏شود روشن است، امّا دور شدن آنها از انسان در ايّام زندگى دنيا به سبب اين است كه پرهيزگاران بيش از كسان ديگر از بديها و شرور ديگران سالم و در امان مى‏مانند، براى اين كه آنان خود را از آميختگى با مردم به دور داشته و به خاطر متاع دنيا با آنها كشمكش و نزاعى ندارند، و هم بدين سبب كه دنيا را دشمن مى‏دارند، زيرا دوستى و حرص دنيا سرچشمه تمامى بديها و سختيهاست.

12- طاعت الهى امورى را كه تلخ و رنج‏آور است شيرين و گوارا مى‏سازد، اين امور يا مربوط به آخرت است مانند تكاليف عبادى و آشكار است كه وظايف عبادى از نظر پرهيزگاران و اهل طاعت از هر چيز ديگر شيرين‏تر و لذّت بخش‏تر است، اگر چه اينها در ابتداى كار، و آغاز سلوك در راه حقّ در كام او تلخ، و تحمّل آنها بر او و همه نادانها سنگين و دشوار بوده و هست، و يا اين كه مربوط به امور دنياست مانند تهيدستى و لختى و گرسنگى، و اينها چنان كه مى‏دانيم نشانه‏ و شعار پرهيزگاران بوده، و در كام آنان اين ناكاميها از هر چيزى شيرين‏تر، و از هر شعارى برگزيده‏تر است هر چند در آغاز سلوك و پيش از رسيدن به ثمرات تقوا، اين محروميّتها در مذاق آنان تلخ و ناگوار بوده است.

13- فرمانبردارى از دستورهاى الهى موجب رهايى او از امواج ناملايماتى است كه پيش از اين پى در پى او را فرا گرفته بود، واژه امواج را براى وضع نامطلوب بدنى و ملكات زشت اخلاقى استعاره فرموده است، همان ملكات و صفات زشتى كه اگر در نفس آدمى زياد و انبوه شود، آن را در اقيانوس عذاب الهى غرق و نابود خواهد ساخت، و بديهى است كه رعايت تقوا باعث رهايى نفس از ناهنجارى و محو صفات زشت از صفحه ضمير او مى‏گردد، هر چند اين تيرگيها بسيار باشد.

14- طاعت خداوند سبب آسانى امور دشوارى مى‏گردد كه پيش از اين آنان را رنج مى‏داده است، زيرا هنگامى كه پرهيزگاران در باره هدف هستى خود مى‏انديشند هر امر دشوارى از امور دنيا كه بر ديگران سخت و مشكل است بر آنان آسان خواهد شد، مانند تنگدستى و بيمارى و شدايد ديگر، همچنين هر امر سختى از امور آخرت كه در آغاز تكليف بر اثر نداشتن بينش لازم مايه رنج و تعب آنها بوده بر آنان سهل و گوارا خواهد گرديد.

15- فرمانبردارى از دستورهاى خداوند سبب مى‏شود كه پروردگار باران بخشش و كرامت خود را به فراوانى بر آنان ببارد، منظور از بارش كرامت در جمله و هطلت عليه الكرامة كمالات نفسانى پايدارى است كه انسان بدانها متمتّع و كامياب مى‏گردد، و چون افاضه اين كمالات شباهت به ريزش باران دارد، لذا واژه هطل (باران شديد دانه درشت) را براى افاضه آنها استعاره و به كرامت اسناد داده است، همچنين واژه قحوط (خشكسالى) براى نايابى و عدم افاضه كرامت الهى پيش از آن كه از طريق تقوا شايستگى پيدا كنند استعاره گرديده است.

16- طاعت الهى باعث مى‏شود تا خداوند كسانى را كه پيش از اين به‏ سبب عدم تقوا شايستگى شمول رحمت او را نداشته‏اند نيز با افاضه كمالات نفسانى و نعمات باطنى مورد رحمت و عطوفت خود قرار دهد، واژه تحدّب (مهربانى) براى اراده ترحّم و يا آثار آن، و نيز كلمه نفور (رميدن) براى عدم وجود آثار مذكور پيش از آراستگى آنان به تقوا استعاره شده است.

17- فرمانبردارى پروردگار سبب مى‏شود نعمتهاى خداوند كه پيش از اين از آنها محروم بوده به سوى او روان گردد، واژه تفجّر (جريان يافتن) براى پخش انواع نعمتهاى دنيوى و اخروى استعاره شده، و خداوند متعال در اين باره فرموده است: «وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ»«»، همچنين واژه نضوب (فرو رفتن آب در زمين) براى عدم وجود اين نعمتها پيش از شايستگى و پرهيزگارى او استعاره گرديده، و وجه مناسبت در هر دو استعاره شبيه بودن نعمت به آب است.

18- فرمانبردارى و پرهيزگارى موجب باريدن بركت پس از كميابى آن است، واژه و بل (بارش شديد) براى بسيارى ريزش بركت پس از به دست آوردن شايستگى و پرهيزگارى استعاره شده، و واژه رذاذ (نم نم باريدن) براى كمى بركت پيش از اختيار طاعت و تقوا استعاره گرديده است، مناسبت استعاره مذكور در اين جا نيز به سبب مشابهت بركت به باران است. اين كه پرهيزگارى سبب مزيد افاضات ربّانى به كسانى است كه داراى يكى از كمالات نفسانى باشند روشن است، چنان كه اگر كسى خويشتن را به علم و دانش آراسته كرده ولى زهد و عبادت را پيشه نساخته اگر راه پرهيزگارى و فرمانبردارى خدا را در پيش گيرد به زهد و عبادت نيز دست مى‏يابد.
امير مؤمنان (ع) پس از بيان فضيلتهاى طاعت و تقوا و ترغيب مردم در رو آوردن به آنها همچنان به ادامه اين مطلب پرداخته، و از نظر نعمتهاى ديگرى كه‏ خداوند بخشايشگر بر بندگان ارزانى داشته است، آنان را به فرمانبردارى و پرهيزگارى تشويق مى‏كند، از جمله اين كه خداوند با پند و اندرزهاى خود بندگانش را بهره‏مند مى‏سازد، يعنى آنها را به سوى بهشت خويش مى‏كشاند، و به عطا و بخشش خود ترغيب مى‏كند، و با فرستادن پيامبر به سوى بندگان آنان را اندرز مى‏دهد و با نعمتهاى خويش به آنان احسان و انعام مى‏فرمايد، چنان كه خداوند متعال در چندين جاى كتاب خود فرموده است: «وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ»«».

امام (ع) پس از اين دستور مى‏دهد كه نفس خود را براى عبادت و بندگى خداوند رام و خوار سازيد و حقّ خدا را ادا كنيد همان حقّى كه آن را از بندگان مى‏خواهد و عبارت از طاعت و فرمانبردارى خداست، سپس از اسلام سخن مى‏گويد و فضيلتهاى آن را بيان مى‏كند و به آن ترغيب مى ‏فرمايد، و در حقيقت، اين سخنان تفسيرى در باره چگونگى طاعت و عبادت خداوند است، و مانند اين است كه فرموده باشد: حقّ طاعت او را كه همان اسلام است ادا كنيد، و براى آن فضيلتهايى به شرح زير ذكر فرموده است:

1- خداوند اسلام را براى خويش برگزيده است. يعنى آن را راه شناخت خود و وسيله رسيدن به پاداشهاى خويش قرار داده است.

2- خداوند اسلام را زير نظر خود پرورش و گسترش داده است، واژه على عينه هنگامى به كار برده مى‏شود كه نسبت به چيزى عنايت و اهتمام خاصّ وجود داشته باشد، و مانند اين است كه اسلام كار يا صنعتى است كه آن كسى كه اين صنعت براى او ساخته و پرداخته شده آن را برگزيده و زير نظر خويش قرار داده است، واژه عين مجازا براى علم و آگاهى به كار رفته و على براى حال است، يعنى با علم او به شرف و فضيلت و حكمتى كه در وجود اسلام است، و اين مانند قول خداوند متعال مى‏باشد، كه به موسى عليه السّلام فرموده است: «أَنِ اقْذِفِيهِ فِي التَّابُوتِ»«».

3- خداوند بهترين آفريدگانش را براى آن برگزيده است، يعنى بهترين خلق خود محمّد (ص) و ائمّه (ع) را براى تبليغ اسلام بر انگيخته و انتخاب كرده است.

4- خداوند پايه ‏هاى دين اسلام را بر اساس محبّت خويش بر پا داشته است، واژه دعائم براى اهل اسلام يا براى اركان آن استعاره شده، و وجه مشابهت در استعاره مذكور اين است كه اسلام مانند سقفى كه بر روى ستونهايش بر پاست بر اركان خود قيام و قرار دارد، واژه على در جمله على محبّته براى حال است و ضميرها، به اسلام برگشت دارد، يعنى: خداوند پايه‏ هاى اسلام را در حالى كه آن را دوست مى‏دارد برپا داشته است، و گفته شده كه ضمير مذكور به اللّه برگشت دارد، و مانند اين است كه گفته شود: طبع اللّه قلبي على محبّته يعنى خداوند دل مرا بر محبّتش مهر زنده است.

5- خداوند با عزّت اسلام اديان ديگر را خوار كرده است، منظور از ذلّت اديان، عدم توجّه و التفات خداوند به آنهاست كه در اين صورت واژه ذلّت مجاز، و اطلاق آن از باب گذاشتن نام سبب بر مسبّب است، و يا اين كه مقصود خوارى مردم كيشهاى ديگر است، و مضاف كه واژه أهل باشد حذف شده است و روشن است كه عزّت اسلام سبب هر دو امر مى‏باشد.

6- جمله وضع الملل برفعه
نيز نظير معناى جمله پيش است يعنى با بلند گردانيدن اسلام، كيشهاى ديگر را پست گردانيده است.

7- جمله و أهان أعداءه بكرامته
نيز در همين زمينه است، يعنى خداوند با گرامى داشتن اسلام دشمنان آن را تحقير كرده است، مراد از دشمنان اسلام، مشركان و تكذيب كنندگان از اديان ديگر است، و مقصود از اهانت آنها كشتار وگرفتن جزيه و تحقير آنان است، و تكريم اسلام عبارت از گراميداشت آن و مردمش مى‏باشد و اين كه مسلمانان را در نفوس ديگران ارجمند و بزرگ داشته است.

8- در جمله و خذل محادّيه بنصره
مراد يارى اهل اسلام است، يعنى خداوند با يارى اهل اسلام دشمنان آن را دچار خذلان و شكست كرده است.
در جملات چهارگانه پيش صنعت تضادّ موجود است، زيرا قرينه‏ ها در عزّت و ذلّت، بلندى و پستى، كرامت و اهانت، و يارى و خذلان ضدّ يكديگر است.

9- خداوند با استوار گردانيدن اركان اسلام و نيرومند ساختن آن پايه‏ هاى گمراهى را ويران كرده است، منظور از پايه ‏هاى ضلالت، اعتقادات گمراه كننده، و مردمان گمراه است، و واژه اركان استعاره است، زيرا همان گونه كه وجود ساختمان بستگى به ستونها و پايه ‏هاى آن دارد، گمراهى نيز به عقايد فاسد و مردمى كه داراى آن تباهيها و گمراهيها هستند وابسته است، واژه هدم نيز براى از ميان رفتن اين گمراهيها بر اثر نيرومندى اسلام و مسلمانان استعاره شده است.

10- خداوند تشنگان وادى معرفت را از چشمه‏ هاى زلال آن سيراب كرده است، واژه سقى (آب دادن) را براى افاضه علوم دين و كمالات نفسانى به آنها استعاره فرموده است، واژه عطش (تشنگى) براى آنانى كه گرفتارى خود را به جهل و نادانى دانسته و از دانش بى‏ بهره‏ اند، و واژه حياض (آبگيرها) را براى دانشمندان اسلام كه حوضهاى علوم و حكمت دين مى‏باشند و اين تشنگان از آنان كسب فيض مى‏ كنند استعاره آورده است.

11- خداوند آبگاههاى آن را به وسيله آب كشندگان آن پر كرده است، واژه مواتح (آب كشندگان) را يا براى سران و بزرگان دين در قرن اوّل هجرى كه اسلام را از سرچشمه زلال آن يعنى پيامبر اكرم (ص) فرا گرفتند استعاره فرموده و يا براى انديشه‏ ها و پرسشها و بررسيهاى دانشمندان اسلام در باره دين و احكام آن و فوايدى كه به دست آورده ‏اند، استعاره قرار داده است، و در هر دو صورت وجه‏ مناسبت استعاره اين است كه آنان مانند كسى كه آب را از چاه بيرون مى‏كشد دين و دانش را از سرچشمه حقيقى آن كسب و استخراج كرده‏اند، واژه حياض براى آنانى كه از علوم و معارف دين استفاده مى‏برند استعاره شده است.

12- خداوند اسلام را به گونه‏اى قرار داده كه دستاويزهاى آن كنده و گسسته نمى‏شود، واژه عروة (دستگيره) براى آنچه انسان به وسيله آن به اسلام متمسّك مى‏شود استعاره شده و با ذكر واژه انفصام ترشيح داده شده است، و چون كسى كه به اسلام چنگ زند از هلاكت اخروى رهايى، و از عذابهايى كه دامنگير پيروان اديان گذشته شده ايمنى مى‏يابد، لذا با ذكر اين كه دستاويز اسلام كنده و گسسته نمى‏شود به امنيّت و دوام سلامت كسى كه به آن متمسّك مى‏شود اشاره فرموده است، زيرا گسسته نشدن دستاويز موجب بقاى سلامت كسى است كه به آن چنگ زده است.

13- حلقه آن گسسته نمى‏شود، و اين سخن كنايه از اين است كه پيروان اسلام و اجتماع آنان مقهور نمى‏ شوند.

14- بنياد اسلام ويران نمى‏گردد، واژه أساس براى كتاب خدا و سنّت پيامبر اكرم (ص) كه اساس دينند و واژه انهدام را براى نابودى آنها استعاره فرموده است.

15- پايه‏ هاى اسلام از ميان نمى‏رود، واژه دعائم را براى دانشمندان اسلام يا براى كتاب و سنّت و قوانين و احكام آن استعاره آورده است، و مراد از عدم زوال آنها عدم انقراض علما و دانشمندان اسلام و يا شريعت و احكام آن است.

16- درخت اسلام ريشه كن نمى‏شود، واژه شجرة (درخت) را براى اساس و اركان اسلام استعاره فرموده است و معناى سخن پيش را دارد كه فرموده است: و لا انهدام لأساسه.

17- دوران آن را پايانى نيست: اين سخن اشاره به اين است كه دين اسلام تا قيامت پايدار است.

18- شرايع آن را كهنگى نيست، منظور از شرايع، قوانين و اصول آن است، و اين سخن نيز نظير معناى جمله لا انقلاع لشجرته (درخت آن ريشه كن نمى‏شود) مى‏باشد.

19- شاخه‏هايش بريدنى نيست، يعنى پيوسته از درخت اسلام شاخه‏هاى نو روييده مى‏شود، و اين رويش پايان يافتنى نيست، چنان كه هر ذهن صحيحى در باره اصول آن كه كتاب و سنت است انديشه و بررسى كند مى‏تواند به چيزهايى دست يابد كه ديگران پيش از او به آن نرسيده ‏اند.

20- راههاى اسلام را تنگى و دشوارى نيست، اين سخن اشاره دارد به اين كه قوانين و تكاليف اسلام براى مكلّفان دشوار نيست، و يا مراد اين است كه اسلام با سختى ملازمه ندارد و براى كسانى كه به آن متعهّد مى‏شوند مايه رنج و زحمت نيست، چنان كه پيامبر اكرم (ص) فرموده است: من به دين حنيف ساده و آسانى برگزيده شدم«».

21- راه صاف آن را ناهموارى نيست، اين گفتار كنايه از اين است كه اسلام آيينى است در نهايت اعتدال و در حدّ متوسّط ميان صعوبت و سهولت زياد چنان كه بيشتر كيشها و آيينهاى پيشين كه بر اساس تشبيه و تجسيم بنا شده است چنين بود، يعنى گام برداشتن در آن راهها و تصور آن عقايد آسان بود ليكن طريقه آنان از مقصد اصلى و مطلوب حقيقى دور، و رسيدن به توحيد خالص از راه آنها ناممكن بود، بنا بر اين راه ظاهرا صاف آنها ناهموار و بر خلاف اسلام داراى سختيها و دشواريها بوده است.

22- صفا و پاكيزگى آن را تيرگى نيست. واژه وضح (سپيدى) را براى پاكيزگى اسلام از تيرگيهاى باطل و آنچه صفحه دل كافران و منافقان را سياه و تيره ساخته، استعاره فرموده است.

23- راه مستقيم آن را كژى نيست، واژه انتصاب را كه ضدّ اعوجاج و كژى است براى مستقيم بودن راه اسلام در رسانيدن انسان به سر منزل حقّ استعاره آورده، زيرا در دنيا تنها راه راست و صراط مستقيم اسلام است.

24- اين كه فرموده است در چوب اسلام پيچ و تابى نيست نيز به همين معناست.

25- جمله و لا وعث لفجّه
نيز به معناى سخن پيش و در تأكيد آن است.

26- چراغهايش خاموشى ندارد، منظور از چراغهاى اسلام دانشمندان، و مقصود از خاموشى آنها خالى شدن زمين از آنان است كه در هر دو مورد به طريق استعاره ذكر شده است.

27- شيرينى آن را هيچ تلخى نيست، زيرا پرهيزگاران به سبب توجّهى كه به هدف بلند و مقصد عالى خود دارند اسلام در كام آنها آن چنان شيرين است كه هرگز بر اثر رنج اداى تكاليف احساس تلخى نمى‏كنند.

28- فرموده است: او پايه‏ هايى است، يعنى اسلام متشكّل از اركانى است، و اين سخن اشاره است به اين كه اسلام مجموعه‏اى از اجزا مى‏باشد، مانند شهادتين، و نمازهاى پنجگانه، چنان كه در حديث آمده كه اسلام بر پنج پايه بنا شده است«».
فرموده است: أساخ في الحقّ أسناخها
اين گفتار اشاره است بر اين كه پروردگار پايه‏ هايى را كه اسلام بدانها استوار است بر اساس حقّ و اسرارى ژرف بنا كرده كه جز اندكى از مردم بر اين رازها آگاه نيستند، و مقصود از اينها اسراى است كه در عبادات موجود است.

29- خداوند اسلام را همچون منبعى قرار داده كه چشمه ‏هايش سرشار است، سخن مزبور در بيان معرّفى مادّه و محتواى اسلام است كه عبارت از كتاب‏ و سنّت پيامبر اكرم (ص) مى‏باشد، و چون دانشهاى اسلامى اعمّ از عقلى و نقلى، مانند آب كه از چشمه جوشان و سرازير مى‏شود، از كتاب و سنّت ريزش و تراوش مى‏كند، لذا واژه ينابيع را براى آنها استعاره فرموده است، و واژه عيون را براى آنچه محتواى كتاب الهى و سنّت نبوى به آن برگشت دارد استعاره آورده است، و اين علم بارى تعالى و فرشتگان و پيامبر (ص) اوست، اين كه علوم مزبور زياد و سرشار است روشن است و نيازمند توضيح نيست.

30- اسلام چراغى است كه شعله‏هاى آن فروزان است، اين جمله به مادّه و حقيقت اسلام اشاره دارد به اين لحاظ كه ادلّه و براهين احكام اسلام در كتاب و سنّت موجود است، واژه مصابيح (چراغها) را براى ادلّه مذكور، از نظر اين كه روشنگر كسانى است كه بيراهه به سوى خدا گام بر مى‏دارند استعاره فرموده، و افروختگى و اشتعال، ترشيح آن و بيانگر نهايت فروزش و تابش اين چراغها و روشنى كامل اين دلائل و براهين است.

31- اسلام منار يا ستون نوربخشى است كه راهيان راه خدا از آن پيروى مى‏كنند، و نشانه‏هايى است كه براى پويندگان طريق حقّ نصب گرديده است، اين گفتار نيز به كتاب و سنّت كه مادّه و اساس اسلام است اشاره مى‏كند، زيرا در آنها دلايلى از احكام ظنّى وجود دارد كه رهروان راه حقّ از آنها پيروى مى‏كنند، و طالبان حقيقت به وسيله نشانه‏ هايى كه در طول راه آنها نصب شده به مقصد خود راه مى‏ يابند.

32- اسلام آبشخورهايى است كه وارد شوندگان از آنها سيراب مى‏شوند، واژه مناهل (آبشخورها) را نيز براى كتاب و سنّت استعاره فرموده است، زيرا همان گونه كه تشنگان از آب چشمه ‏ها و آبشخورها سيراب مى‏ شوند، آنهايى كه به اين سرچشمه هاى دين رو آورند از انوار علوم بهره‏مند مى‏ گردند.

33- خداوند منتهاى خشنودى خود را در دين اسلام قرار داده است، چنان‏ كه فرموده است: «وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً»«»، همچنين فرموده است: «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ»«» زيرا كاملترين اسبابى كه انسان را به منتهاى كمالات انسانى مى‏رساند در اين دين قرار دارد، همان كمالاتى كه خداوند آنها را براى بندگانش پسنديده و منتهاى خشنودى خود را در تحصيل آنها قرار داده است.

34- اسلام عاليترين قانون هدايت الهى است، ضمير متّصل‏ها در دعائمه به اللّه برگشت دارد، يعنى خداوند اسلام را بر تمامى اصول و اركانى كه براى اصلاح و تربيت خلق خود مقرّر داشته برتر قرار داده است، مراد از دعائم شرايع و قوانين الهى است، و آشكار است انوار هدايت و قانونهاى حياتبخشى كه اسلام براى بشريّت آورده از ديگر شرايع و اديان برتر و والاتر است، و نقطه اعلاى همه نظامات، و اوج كمال ديگر اديان و شرايع به شمار است.

35- اسلام قلّه بلند طاعت خداوند است، واژه سنام (كوهان) براى آنچه مشتمل بر هدايت و ارشاد خلق است استعاره شده، وجه مشابهت اين است كه همان گونه كوهان شتر بر ديگر اعضاى آن بلندى و برترى دارد طاعتها و عبادتهايى كه در دين مقدّس اسلام تشريع شده، نيز بر آنچه در اديان پيشين بوده است داراى شرف و رجحان است.

36- اركان اسلام در پيشگاه خداوند محكم و استوار است، مراد از اركان اجزاى آن است، و منظور از وثاقت و استحكام اين است كه خداوند پايه‏هاى دين اسلام را با كمال دانشى كه به كيفيّت برقرارى و منتهاى سود رسانى آنها داشته بر اسرارى حقيقى استوار فرموده است، به گونه‏اى كه شكستن و از ميان بردن آنها ممكن نيست.

37- اسلام بلند بنيان است، منظور مراتب بلند بزرگى و فضيلت است كه مسلمانان در پرتو اسلام بدان دست مى‏يابند، و بلندى قدر اسلام و مسلمانان و احترامى كه در نفوس پيروان اديان ديگر دارند آشكار است.

38- برهان اسلام تابناك است، منظور از برهان، دليل و حجّتى است كه اسلام مردم را به سوى آن دعوت مى‏كند، و آن قرآن و ديگر معجزات پيامبر اكرم (ص) است، و در اين كه برهان مذكور در اطراف و اكناف جهان تابان، و سبب هدايت مردم است شكّى وجود ندارد.

39- انوار اسلام روشنى بخش است، واژه نيران (جمع نور است) براى انوار علوم و اخلاق فاضله اسلام كه بر دانشمندان و پيشوايان آن تابيده و بدانها آراسته شده ‏اند استعاره گرديده است.

40- قدرت اسلام غالب است، منظور از اين گفتار، نيرومندى و عزّت و شوكت مسلمانان و دولت آنان و همچنين كسانى است كه به آنها پناه برده ‏اند.

41- اسلام منادى بلند پايه است، و اين كنايه از بلندى مقام دانشمندان و پيشوايان آن است، و اين كه فضايل آنان در جهان پخش خواهد شد و مردم به وسيله آنان هدايت خواهند يافت.

42- اسلام را نمى‏توان زير و زبر كرد، يعنى مردم نمى‏توانند آنچه را اسلام در درون خود دارد بيرون آورند، و گنجهاى حكمت آن را استخراج كنند و به ژرفاى دانش آن برسند«»، به جاى واژه مثار، منال نيز روايت شده است، در اين صورت معنا اين است كه مردم نمى‏توانند دينى مانند اسلام بياورند، يا اين كه به كمال حكمت و منتهاى فوايد و آثار آن دست يابند، و نيز به جاى مثار، مثال هم ذكر شده كه معناى آن روشن است.

امير مؤمنان (ع) پس از بيان برتريهاى اسلام، به لزوم بزرگداشت و پيروى، و همچنين به اداى حقوق آن سفارش مى‏كند، و اداى حقوق اسلام بدين صورت ميسّر است كه با اعتقاد به شرف و منزلت آن، و اين كه اسلام انسان را به بهشت خداوند مى‏رساند به احكام آن عمل شود، و جايگاه آن حفظ گردد، جايگاه اسلام بدون شكّ دل است نه تنها زبان و شعارهاى ظاهرى.

 

پس از اين به ذكر فضايل پيامبر (ص) كه به اين دين الهى برانگيخته شده مى‏پردازد، تا يكايك نعمتهاى خداوند را به آنها يادآورى فرمايد، و براى اين كه شرف و برترى پيامبر (ص) را به آنها گوشزد سازد، نخست اوضاع و احوال دنيا را در هنگام بعثت بيان مى‏كند و مى‏فرمايد:

1- انقطاع دنيا نزديك شده و آخرت و نشانه‏هاى آن رو آورده بود.
ما اين گفتار امام (ع) را در آن جا كه فرموده بود: ألا و إنّ الدّنيا قد أدبرت و آذنت بوداع (آگاه باشيد دنيا پشت كرده، و بدرود را گوشزد مى‏كند) توضيح داده ‏ايم، و خلاصه اين است كه احتمال دارد مراد به پايان رسيدن دنيا و از ميان رفتن آن بطور كلّى باشد و هم ممكن است مقصود خاتمه يافتن دنياى هر يك از امّتها و فرا رسيدن آخرت آنها به سبب مرگ و انقراض آنهاست، واژه إطّلاع چنان كه پيش از اين گفته شده استعاره است.

2- خرّمى و شكوه دنيا پس از درخشندگى تاريك شده بود، منظور از اين سخن تابش انوار پيامبران پيشين و روشنى شرايع و احكام آنهاست، و مراد از تاريكى آن در هنگام بعثت پيامبر (ص) كهنگى و تباهى آثار اين پيامبران است.

3- دنيا مردم خود را دچار سختى ساخته بود، جمله قامت بأهلها على ساق كنايه از اين است كه دنيا سختيهايش را پديدار ساخته، و فتنه‏ها را ميان مردم آن برانگيخته بود، و اشاره به گسيختگى نظام اجتماع عرب و جنگها و غارتگريهايى است كه در ميان آنان متداول و آنها را در آستانه نابودى قرار داده بود.

4- بستر دنيا خشن و ناهموار شده بود، اين سخن اشاره به عدم آرامش وآسايش زندگى در آن دوران دارد زيرا اينها جز در سايه نظام اديان الهى و شرايع آسمانى به دست نمى‏آيد.

5- سپرى شدن دنيا نزديك شده بود، يعنى نشانه‏ هاى اين كه دنيا خود را تسليم نابودى كند و دورانش به سر رسد نزديك شده بود. منظور از نشانه ‏هاى پايان گرفتن دنيا نشانه ‏هاى روز رستاخيز يا اشراط السّاعه است، جمله‏ هاى تصرّم من أهلها (نابودى مردمش) و انفصام من حلقتها (و بريدن حلقه زندگى آن) به همان معنايى است كه گفته شد، واژه حلقة كنايه از نظام دنيا و مردم آن به وسيله قوانين الهى و اديان آسمانى است، و كلمه انفصام (بريدن) اشاره به تباهى اين نظام است، و مراد آن حضرت از جمله و انتشار من سببها رواج اسباب فساد اين نظامهاى الهى است، زيرا زندگى درست و سودمند در دنيا زمانى تحقّق مى‏يابد كه بر اساس قوانين شرعى و احكام آسمانى باشد. واژه أعلام در عبارت و عفاء من أعلامها را براى دانشمندان و نيكان دنيا كه در هنگام بعثت پيامبر اكرم (ص) متروك و از ميان رفته بودند استعاره فرموده است و نيز عورات در جمله بعد استعاره براى تباهيهاى گوناگونى است كه در دنيا شيوع يافته بود، و غرض از آن تكشّف عورات نمايان شدن آنها پس از پوشيدگى است، و مقصود از كوتاه شدن دنيا پس از طولانى بودنش نيز همين است، زيرا دنيا تنها زمانى طولانى و پايدار و از صلاح برخوردار است كه قوانين الهى در آن حكمفرما باشد، بنا بر اين كوتاهى و ناپايدارى آن هنگامى است كه نظام شرعى بر آن حكومت نداشته و تباهى آن را فرا گرفته باشد.

 

پس از اين امير مؤمنان (ع) فوايد و آثار عظيم بعثت پيامبر اكرم (ص) را بر مى‏شمارد، و مى ‏فرمايد:

1- خداوند متعال او را وسيله تبليغ رسالت خويش قرار داد، چنان كه در قرآن فرموده است: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ»«».

2- او را سبب بزرگوارى امّت خود گردانيد، زيرا پيامبر اكرم (ص) مردم خود را براى به دست آوردن عزّت كامل و كرامت پايدار دعوت مى‏كرد و مايه ارجمندى آنان گرديد.

3- او را بهار مردم زمان خويش قرار داد، واژه ربيع (بهار) براى رسول اكرم (ص) استعاره شده، زيرا همان گونه كه فرا رسيدن فصل بهار به سبب سر سبز شدن زمين و رويش چراگاهها مايه خوشحالى چهار پايان و چاقى و فربهى آنهاست، پيامبر اكرم (ص) نيز براى مسلمانان و دانشمندان موجب بهجت و سرور، و سبب برخوردارى و كاميابى هر چه بيشتر آنها از دانش و حكمت بوده است.
4- خداوند او را سبب رفعت ياوران خود قرار داد، ضمير متّصل أعوانه به خداوند برگشت دارد، يعنى ياوران و انصار خداوند، و مراد از اينها مسلمانانند، و اين كه پيامبر گرامى (ص) مايه شرف و بلندى مرتبه مسلمانان شده، روشن است.

 

سپس امام (ع) به ذكر انوار تابانى كه پيامبر اكرم (ص) براى رسانيدن آن به جهانيان مبعوث شده و عبارت از قرآن مجيد است مى‏پردازد، و فضايل آن را به شرح زير بر مى‏شمارد:

1- قرآن نورى است كه چراغهايش خاموش نمى‏شود، مراد آن حضرت نور علم و اخلاق است كه قرآن مشتمل بر آنهاست، واژه مصابيح را يا براى دانشها و حكمتهايى كه قرآن پخش كرده و مردم از آنها پيروى كرده‏اند، و يا براى دانشمندان و آنانى كه احكام قرآن را به كار بسته و به آن آراستگى يافته‏اند استعاره فرموده است.

2- چراغى است كه فروغش قطع نمى‏شود، يعنى به سبب تابش انوار قرآن، هدايت و راهنمايى مردم پايان نمى‏يابد، و اين معناى جمله نخست را دارد.

3- دريايى است كه ژرفاى آن را نمى‏توان يافت، واژه بحر از دو نظر براى قرآن استعاره شده است، يكى از نظر عمق اسرار آن است و همان گونه كه با فرو رفتن در درياى ژرف به قعر آن نمى‏توان رسيد، خردها و انديشه ‏ها نيز از اين كه براسرار قرآن احاطه پيدا كنند و به عمق معانى و مقاصد آن برسند ناتوانند، ديگر به ملاحظه اين است كه قرآن معدن نفايس علوم و فضايل است، همان گونه كه دريا محلّ گوهرهاى گرانبهاست.

4- راهى است كه در آن گمراهى نيست، آشكار است كه قرآن براى كسى كه بخواهد در پرتو آن به سوى خدا گام بردارد راهى روشن است، و كسى كه مقاصد آن را درك كند دچار گمراهى نمى‏ شود.

5- شعاع تابانى است كه تاريك نمى‏شود، يعنى تاريكيهاى شبهه و نفاق نمى‏تواند حقّى را كه قرآن گوياى آن است بپوشاند، واژه‏هاى شعاع، ضوء و ظلمت بر سبيل استعاره به كار رفته است.

6- فرقانى است كه تابش برهانش فرو نمى‏ نشيند، يعنى قرآن مشتمل بر دلايلى است استوار و پايدار كه حقّ و باطل را از يكديگر جدا و آشكار مى‏سازد، واژه خمود (فرو نشستن آتش) استعاره است، زيرا ادلّه و براهين قرآنى از لحاظ تابندگى و روشنگرى به آتش فروزانى شبيه است كه شعله‏ هاى روشنى بخش آن فرو نمى‏ نشيند و امام (ع) اين صفت آتش را كه خمودى نمى‏پذيرد به قرآن نسبت داده است.

7- بنيانى است كه اركانش ويران نمى‏گردد، واژه بنيان را براى آنچه قرآن بر آن مشتمل و در دلها رسوخ يافته استعاره آورده و با ذكر اركان كه لازمه هر بنايى است اين استعاره را ترشيح داده است.

8- شفايى است كه بيم بيمارى در آن نيست، چنان كه خداوند متعال فرموده است: «وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ»«» و آشكار است كه تدبّر در قرآن و اسرار آن موجب بهبود نفوس بشرى از بيمارى نادانى و عوارض خويهاى زشت و اخلاق ناپسنديده است، و اين شفايى است كه در پى آن بيم‏ بيمارى نيست، زيرا فضيلتهاى نفسانى اگر ملكه شود بيم زوال آنها وجود ندارد، و صفات زشتى كه ضدّ آنهاست نمى‏تواند آن ملكات را دگرگون كند، علاوه بر اين چنان كه پيش از اين گفته شده قرآن براى بدنها نيز مايه شفا و بهبودى است.

9- عزّتى است كه ياوران آن دچار شكست نمى ‏شوند.

10- حقّى است كه يار و ياوران آن درمانده نمى‏گردند، مراد از ياران قرآن مسلمانانند كه آن را تصديق كرده و به آن عزّت يافته، و به آن پناه جسته، و بر طبق آن راه خدا را مى‏پويند، آشكار است كه اين يار و ياوران را كسى نمى‏تواند شكست دهد، و خداوند هرگز آنان را بى‏كس و درمانده نخواهد گذاشت.

11- قرآن معدن و مركز ايمان است، همان معدنى كه ايمان كامل به خدا و پيامبرش (ص) و به همه آنچه آن حضرت از جانب خداوند آورده از آن به دست مى‏آيد، و روشن است كه اعتقاد به حقانيّت قرآن و فهم مقاصد آن، و عمل به احكام و دستورهاى آن سبب انعقاد ايمان در دل و رسوخ آن مى‏گردد.

12- چشمه‏ ها و درياهاى دانش است، واژه‏هاى ينابيع (سرچشمه‏ ها) و بحور (درياها) هر دو براى قرآن استعاره شده‏اند، زيرا قرآن محلّ افاضه نفايس علوم و كانون به دست آوردن دانشهاى ارزشمند است.

13- بستانهاى عدل و آبگيرهاى آن است، واژه‏ هاى رياض (بستانها) و غدران (بركه ‏ها) نيز هر دو استعاره‏اند، زيرا قرآن منبع سرشار عدل است، و كلّى و جزيى آن از اين منبع جوشان به دست مى‏آيد و بى‏شكّ رهنمونى است كه از راه حقّ منحرف نمى‏شود تا اين كه انسانى را كه در پى آن گام بر مى‏دارد به درگاه قرب خداوند وارد گرداند.

14- پايه‏ هاى اسلام و بنياد آن است، واژه أثافيّ (پايه ‏ها) و بنيان (بنياد) هر دو براى قرآن استعاره شده است، زيرا مانند پايه‏هاى ديگ، ساختمان اسلام بر اساس آن بر پا و استوار است.

15- واديهاى حقّ و سرزمينهاى هموار آن است، واژه أوديه (درّه‏ها) غيطان‏ (زمينهاى هموار) استعاره براى قرآن است، بدين مناسبت كه معدن حقّ و محلّ دسترسى به آن است همچنان كه درّه‏ها وزمينهاى هموار جايگاه آب و گياه است.

16- دريايى است كه آبكشان، آب آن را نتوانند كشيد.

17- چشمه‏هايى است كه آبكشان، آب آن را نمى‏خشكانند. استعاره بحر و عيون براى قرآن در اين جا بدين مناسبت تكرار شده كه فوايد و مقاصد حاصله از اين كتاب الهى پايان ناپذير است.

18- جمله و مناهل لا يغيضها الواردون
نيز به همين معناست، اين كه واژه نضوب (ته نشين شدن آب) تنها به چشمه‏ها نسبت داده شده براى اين است كه ته نشينى آب در چشمه‏ها محتمل است نه درياها، همچنين نسبت دادن ورود به مناهل (آبشخورها) بدين مناسبت است كه نهل به معناى سيراب شدن است و غرض كسى كه وارد آب مى‏شود نيز همين است.

19- منزلگاههايى است كه مسافران راه آن را گم نمى‏كنند، يعنى قرآن مشتمل بر مراتب و مقاماتى از علوم است كه چون خردهاى پوياى راه خدا به آن در آيند گم نمى‏شوند، زيرا راه قرآن روشن و بسيار تابان است.

20- جمله و أعلام لا يعمى عنها السّائرون
نيز معناى جمله پيش را دارد.

21- جمله و آكام لا يجوز عنها القاصدون
نيز شبيه معانى جملات پيش است لفظ اعلام «نشانه‏ها» و آكام (تپّه‏ ها) را براى دلايل و اماراتى كه در طريق شناخت قرآن و احكام آن وجود دارد استعاره فرموده، زيرا همچنان كه نشانه‏ها و كوهها رهروان را در راهها رهنمايند اين ادلّه و امارات نيز بيانگر احكام و راهنماى مقاصد قرآن مى‏باشند.

22- خداوند قرآن را فرو نشاننده تشنگى دانشمندان قرار داده است، واژه رىّ (سيراب شدن) را استعاره براى قرآن قرار داده، زيرا همان گونه كه آب رنج تشنگى را بر طرف مى‏كند، قرآن درد نادانى را از نفوس بشرى مى‏زدايد، و واژه‏ عطش را براى جهل بسيط، و يا براى آمادگى و اشتياق كسانى كه جوياى علم و استفاده از آنند استعاره فرموده است، اين كه به جاى سيراب كننده سيراب شدن به كار رفته بر سبيل مجاز و از باب اطلاق نام لازم بر ملزوم آن است.

23- خداوند قرآن را بهار دلهاى دانايان گردانيده است، واژه ربيع (بهار) براى قرآن استعاره شده است، چه اين كه قرآن مرغزار دلهاى دانشمندان است، و همان گونه كه بهار مايه خوشحالى چهار پايان است، قرآن سبب بهجت و سرور دلهاى آنان است و احكام الهى را از آن به دست مى‏آورند.

24- خداوند قرآن را شاهراهى براى نيكان قرار داده است، آشكار است كه قرآن براى نيكان و صالحان راهى روشن به سوى خداست.

25- دارويى است كه پس از آن دردى نيست، اين سخن نظير گفتار آن حضرت است كه فرموده است: شفايى است كه بيمارى در آن نيست.

26- روشنى است كه با آن تاريكى نيست، يعنى با راه يافتن به سوى قرآن و به كار بستن احكام آن، هيچ تاريكى در برابر ديده باطن باقى نمى‏ماند، و معناى جمله و شعاعا لا يظلم ضوءه را دارد كه پيش از اين ذكر شد.

27- ريسمانى است كه دستاويز آن محكم است، حبل (ريسمان) را براى قرآن و عروة (دستگيره) را براى آنچه بدان به قرآن تمسّك مى‏جويند، استعاره فرموده است، و استحكام اين دستاويز كنايه از اين است كه قرآن نجات دهنده و مايه رستگارى كسى است كه به آن چنگ زند.

28- پناهگاهى است كه قلّه‏اش بلند و استوار است، واژه معقل (پناهگاه) را به اين لحاظ كه قرآن محلّ امنى از آسيب جهل و عواقب آن كه عذاب خداوند مى‏باشد استعاره آورده است، واژه ذروة (قلّه يا ستيغ) براى ترشيح، و ذكر منيع (استوار) اشاره است به اين كه قرآن دژ محكم و نيرومندى است كه هر كس بدان پناه برد مصون مى‏ماند.

29- عزّتى است براى كسى كه قرآن را به دوستى گيرد، يعنى آن را دوست‏ خود قرار دهد، و امور خود را به او واگذارد و مخالفت آن نكند، و روشن است كه قرآن سبب عزّت و شرف انسان در هر دو جهان است.

30- سلامتى است براى كسى كه به آن در آيد، يعنى ايمنى است، و منظور از در آمدن و وارد شدن به آن، تدبّر هر چه بيشتر در مقاصد قرآن و بهره گرفتن از انوار آن است، از اين رو قرآن مايه ايمنى از عذاب خداوند و در افتادن در شبهاتى است كه پرتگاه هلاكت به شمار مى‏آيند.

31- هدايت است براى كسى كه به آن اقتدا كند، معناى اين سخن روشن است.

32- عذرى است براى كسى كه خود را بدان منسوب بدارد، يعنى هر كس قرآن را عذر خود قرار دهد، و مدّعى شود كه دست اندر كار حفظ و تفسير آن و يا كارى نظير اينهاست و بدين وسيله از قبول تكاليف ديگرى كه در خور او نيست و يا براى او رنج‏آور است سرباز زند، عذرش مقبول و موجب رهايى اوست، سخن مذكور مانند اين است كه: به كسى كه در صدد آزار ديگرى است گفته شود: سزاوار تو نيست او با بيازارى زيرا او از حافظان قرآن كريم و از دانايان علوم آن است، و اين گفتار سبب ترك آزار او گردد.

33- حجّت است براى كسى كه از آن سخن بگويد.

34- گواه حقّ است براى كسى كه به وسيله آن با دشمن ستيزه كند.

35- پيروزى است براى كسى كه به آن استدلال كند، معناى سه جمله مذكور نزديك به يكديگر است، اطلاق واژه فلج (پيروزى) بر قرآن از نظر استدلال به آن، از باب اطلاق نام غايت (نتيجه) بر ذى الغايه (نتيجه دهنده) است، زيرا پيروزى نتيجه استدلال به قرآن است، واژه‏هاى شاهد و حجّة اعمّ از برهان است.

36- نگهدارنده كسى است كه به آن عمل كند، يعنى كسانى كه در دنيا حامل معارف قرآن و حافظ آيات آنند، قرآن در قيامت حامل و نگهبان آنهاست، امام (ع) اين معنا را كه قرآن در روز رستاخيز اين گونه كسان را از عذاب روزرستاخيز نجات مى‏دهد به اين كه قرآن آنها را حمل خواهد كرد بيان و تعبير فرموده، و اين از باب اطلاق اسم سبب بر مسبّب است.

37- مركبى است براى كسى كه آن را به كار بندد، واژه مطيّه (مركب سوارى) را براى قرآن از نظر اين كه نجات دهنده است استعاره فرموده است و نظير جمله حاملا مى‏باشد، واژه إعمال (به كارگيرى) را نيز براى پيروى از قوانين و احكام قرآن و مواظبت بر اجراى اوامر آن كه موجب رستگارى از عذاب آخرت است استعاره آورده است، همچنان كه به كارگيرى مركب سوارى در راههاى دور و دراز موجب رهايى از خطر مى‏باشد.

38- نشانه روشنى است براى كسى كه پيگيرى و هشيارى داشته باشد. اين سخن از نظر تدبّر و انديشيدن در مثلها و داستانها و آيات قرآن است، زيرا در اينها نشانه‏ها و عبرتهاست، چنان كه خداوند متعال فرموده است: «إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ»«».

39- سپر است براى كسى كه جامه رزم پوشد، يعنى قرآن براى كسى كه آن را مانند زره به تن كند و وسيله دفاع خود سازد سپر و نگهبان است، واژه سپر را براى قرآن استعاره قرار داده است، زيرا قرآن كسى را كه به دانش آن مجهّز گرديده حفاظت مى‏كند، واژه استلآم (زره پوشيدن) كنايه از مجهّز شدن به سلاح قرآن است.

40- دانش است براى كسى كه فرا گيرد، يعنى كسى كه قرآن را به دل بسپارد، و مقاصد آن را درك كند.

41- خبر است براى كسى كه روايت كند، اين سخن به مناسبت اين است كه در قرآن داستانها و سرگذشتهاى امّتهاى پيشين ذكر شده، و راست‏ترين چيزى كه مى‏توان در اين باره نقل كرد اخبارى است كه قرآن مشتمل بر آنهاست، وشايد هم مراد از اين كه قرآن حديث و خبر است اين باشد كه آن قول و گفتار گوينده‏اى كه به نقل آن مى‏پردازد نيست چنان كه خداوند متعال فرموده است: اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِيثِ كِتاباً مُتَشابِهاً مَثانِيَ…«» فايده ويژگى مذكور اين است كه انسان را بى‏نياز مى‏كند از اين كه بخواهد از چيزى غير از قرآن كه داراى فايده و ثواب آن نيست سخن گويد بلكه شايسته است زبان از آن ببندد و به تلاوت قرآن و گفتگو از آن بپردازد.

42- حكم حقّ است براى كسى كه داورى كند، يعنى احكامى كه قاضيان در داوريهاى خود بدان نياز دارند در قرآن است، به جاى واژه حكما، حكما نيز روايت شده، و در اين صورت معنا اين است كه قرآن داورى است كه قاضيان بدان رجوع مى‏كنند، و نمى‏توانند پا از حكم او بيرون گذارند. و توفيق از خداوند است.

ترجمه‏ شرح ‏نهج ‏البلاغه ابن ‏ميثم بحرانی ج 3 ، صفحه‏ ى 837-804

خطبه188ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

( خطبه197صبحی صالح)

و من كلام له ( عليه ‏السلام ) ينبه فيه على فضيلته لقبول قوله و أمره و نهيه‏

وَ لَقَدْ عَلِمَ الْمُسْتَحْفَظُونَ مِنْ أَصْحَابِ مُحَمَّدٍ ص- أَنِّي لَمْ أَرُدَّ عَلَى اللَّهِ وَ لَا عَلَى رَسُولِهِ سَاعَةً قَطُّ- وَ لَقَدْ وَاسَيْتُهُ بِنَفْسِي فِي الْمَوَاطِنِ- الَّتِي تَنْكُصُ فِيهَا الْأَبْطَالُ- وَ تَتَأَخَّرُ فِيهَا الْأَقْدَامُ نَجْدَةً أَكْرَمَنِي اللَّهُ بِهَا- وَ لَقَدْ قُبِضَ رَسُولُ اللَّهِ ص وَ إِنَّ رَأْسَهُ لَعَلَى صَدْرِي- وَ لَقَدْ سَالَتْ نَفْسُهُ فِي كَفِّي فَأَمْرَرْتُهَا عَلَى وَجْهِي- وَ لَقَدْ وُلِّيتُ غُسْلَهُ ص وَ الْمَلَائِكَةُ أَعْوَانِي- فَضَجَّتِ الدَّارُ وَ الْأَفْنِيَةُ- مَلَأٌ يَهْبِطُ وَ مَلَأٌ يَعْرُجُ- وَ مَا فَارَقَتْ سَمْعِي هَيْنَمَةٌ مِنْهُمْ- يُصَلُّونَ عَلَيْهِ حَتَّى وَارَيْنَاهُ فِي ضَرِيحِهِ- فَمَنْ ذَا أَحَقُّ بِهِ مِنِّي حَيّاً وَ مَيِّتاً- فَانْفُذُوا عَلَى بَصَائِرِكُمْ- وَ لْتَصْدُقْ نِيَّاتُكُمْ فِي جِهَادِ عَدُوِّكُمْ- فَوَالَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ إِنِّي لَعَلَى جَادَّةِ الْحَقِّ- وَ إِنَّهُمْ لَعَلَى مَزَلَّةِ الْبَاطِلِ- أَقُولُ مَا تَسْمَعُونَ وَ أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ لِي وَ لَكُمْ

لغت

هينمة: آواز آهسته ‏اى كه شنيده مى‏شود ليكن فهميده نمى ‏شود.

 

ترجمه

«از اصحاب محمّد (ص) آنانى كه نگهبانان اسرار اويند مى‏ دانند كه من هرگز لحظه‏ اى از فرمان خدا و پيامبرش سرپيچى نكرده ‏ام، بلكه در موقعيّتهايى كه دليران در آن پشت مى‏ كنند و گامها در آن واپس مى ‏رود با او مواسات كردم، و اين به سبب شجاعتى است كه خداوند مرا به آن گرامى داشته است. پيامبر خدا (ص) هنگامى كه قبض روح شد سرش بر سينه من بود، جانش بر روى دستم جريان يافت و آن را بر چهره كشيدم، من غسل او را كه درود خداوند بر وى و خاندانش باد متّصدى بودم، و فرشتگان مرا يارى مى‏ كردند، در اين حال خانه و اطراف آن به ناله و شيون در آمده بودند، گروهى از فرشتگان فرود مى‏ آمدند و دسته‏ اى بالا مى‏ رفتند و گوش من از آواى آهسته آنان كه بر آن حضرت نماز مى‏ گزاردند جدا نمى‏ شد، تا آن گاه كه او را در آرامگاهش به خاك سپرديم.

بنا بر اين چه كسى به او در حال زندگى و مرگ از من سزاوارتر است پس با بينش و اعتقاد خود به جنگ بشتابيد و يقين شما در نبرد با دشمن خويش درست، و خالى از هر شكّ و شبهه باشد، سوگند به آن كه جز او خدايى نيست من بر طريق حقّ هستم، و آنان بر لغزشگاه باطل قرار دارند، مى ‏گويم آنچه را مى‏ شنويد، و براى خود و شما از خداوند درخواست آمرزش مى‏ كنم.»

 

شرح

 

خلاصه خطبه مذكور اين است كه امير مؤمنان (ع) به منظور اين كه شنوندگان را نسبت به اوامرى كه صادر مى‏كند مطيع و فرمانبردار سازد، مراتب شرف و برترى خود را به شرح زير گوشزد مى‏ كند:

1- او هرگز و در هيچ لحظه ‏اى از آنچه خداوند و پيامبرش دستور داده سرپيچى و نافرمانى نكرده است، و در اين باره به دانش اصحابى كه نگهبانان دينند استشهاد فرموده است، منظور از عبارت المستحفظون من الصّحابة اصحاب دانشمند و ديندارى است كه محافظت كتاب خدا و دين از آنان خواسته شده يعنى به نگهبانى آنها گمارده گرديده‏اند و اسرار قرآن و سنّت به آنها سپرده شده است.
برخى از شارحان گفته ‏اند اين گفتار امام (ع) به آنچه بعضى از اصحاب در قبال پيامبر خدا (ص) مرتكب شده و در جاهايى نسبت به آن حضرت زبان درازى كرده و لب به اعتراض گشوده ‏اند اشاره دارد، چنان كه نقل شده در رويدادحديبيّه هنگامى كه پيمان صلح نوشته مى‏ شد عمر مخالفت كرد و به پيامبر خدا (ص) عرضه داشت آيا ما بر حقّ نيستيم پيامبر (ص) فرمود: آرى بر حقّيم، عرض كرد: آيا آنها دروغگو نيستند فرمود: بلى. عرض كرد: چگونه است كه ما را در دين خود دچار شكّ و ترديد مى‏سازى پيامبر خدا (ص) فرمود: من به آنچه فرمان داده مى‏شوم عمل مى‏ كنم، عمر برخاست و به برخى از صحابه گفت: آيا خداوند وعده دخول مكّه را به ما نداده بود، در حالى كه اينك از آن محروم شده و با شكّ و شبهه در دين خود به ديار خويش باز مى‏گرديم، به خدا سوگند اگر يارانى مى‏داشتم هرگز دستخوش شكّ و شبهه نمى‏شدم، ابو بكر به او گفت: واى بر تو از گفتار و رفتار پيامبر (ص) پيروى كن، به پروردگار سوگند او پيامبر خداست، و خداوند او را ضايع نمى‏گرداند، سپس به او گفت: آيا پيامبر خدا به تو گفت امسال داخل مكّه خواهد شد، عمر گفت نه، ابو بكر گفت: پس در آينده به مكّه وارد خواهد گرديد، از اين رو در هنگامى كه پيامبر (ص) مكّه را فتح كرد، و كليدهاى خانه به آن حضرت تقديم شد عمر را فرا خواند و فرمود: اين است آن وعده‏ اى كه به شما داده شده بود.

2- ديگر مواسات آن حضرت با پيامبر خدا (ص) در فدا كردن جان خويش است، و اين منقبتى است كه اختصاص به آن حضرت دارد، و در موارد متعدّد اتّفاق افتاده، كه از آن جمله در جنگ احد است و اين هنگامى بود كه اطرافيان پيامبر (ص) آن حضرت را رها كرده و فرار اختيار كرده بودند، و على (ع) همچنان در كنار پيامبر (ص) ايستاده و پايدارى مى‏ كرد.
مورّخان نقل كرده ‏اند در جنگ احد هنگامى كه پيامبر خدا (ص) مجروح شده و از آن حضرت رمقى بيش باقى نمانده، و مردم فرياد مى‏زدند محمّد (ص) كشته شده است، دسته‏اى از سپاه مشركان مشاهده كردند آن حضرت در حالى كه زنده است در ميان كشتگان افتاده است از اين رو آهنگ او كردند، پيامبر (ص) به على (ع) فرمود: اينها را از من درو كن، على (ع) حمله كرد، و آنها را فرارى داد وفرمانده آنها را كشت، سپس گروهى ديگر از لشكريان دشمن يورش آوردند، و پيامبر (ص) دوباره همان را به على (ع) فرمود، و او به آنان هجوم برد و سر دسته آنها را كشت، براى بار سوّم دسته ديگرى قصد آن حضرت كردند كه به همان نحو به وسيله على (ع) سركوب و فرارى شدند، پيامبر خدا (ص) در اين باره مى‏فرمود: جبرئيل (ع) در همين موقع به من گفت: اى محمّد اين است مواسات و يارى، به او گفتم، چه مانعى دارد او از من است و من از اويم، جبرئيل گفت: و من از هر دو شمايم.
و نيز محدّثان روايت كرده‏اند كه در اين روز مسلمانان شنيدند هاتفى از جانب آسمان ندا مى‏دهد: لا سيف إلّا ذو الفقار و لا فتى إلّا علىّ (هيچ شمشيرى مانند ذو الفقار، و هيچ جوانمردى مانند على نيست) پيامبر (ص) فرمود: آيا مى‏شنويد اين آواز جبرئيل است.

همچنين در جنگ حنين پس از اين كه مسلمانان پشت كرده پا به فرار گذاشتند تنها على (ع) با چند تن از بنى هاشم در كنار پيامبر (ص) باقى و پا بر جا ماندند و به حمايت و دفاع از آن حضرت پرداختند، و على (ع) گروهى از (هواذن) را در پيش روى پيامبر (ص) به قتل رسانيد تا اين كه انصار باز گشتند و افراد هواذن شكست خوردند و اموال آنها به غنيمت مسلمانان در آمد، همچنين داستان دلاوريهاى آن حضرت در نبرد خيبر مشهور است، و منظور از اين كه فرموده است و لقد واسيته… تا الأقدام اشاره به همين موارد است.

فرموده است: نجدة أكرمنى اللّه بها، نجدت از صفات فاضله‏اى است كه از فروع ملكه شجاعت است و گاهى هم از آن به شجاعت تعبير مى‏ شود.

3- در هنگامى كه پيامبر (ص) دعوت حقّ را لبيك گفت علىّ (ع) كارهاى مربوط به آن حضرت را سرپرستى كرد، و امورى را كه تنها به او اختصاص دارد در حال رحلت پيامبر بر عهده داشت، و سر مبارك آن حضرت بر سينه او بود، گفته شده مراد اين است كه در آن هنگام سر آن بزرگوار بر روى زانوهاى علىّ (ع) بود، ودر اين صورت موقع خم شدن، سرش بر سينه او قرار مى‏گرفت، و ظاهرا منظور اين است كه پيامبر (ص) در موقع شدّت مرض، تكيه‏ اش بر او بود، در مورد اين كه جان مقدّس پيامبر (ص) پس از مفارقت از تن، در كف او جارى گشت و آن را بر رخسار خود كشيد، مراد از جان يا نفس خون آن حضرت است، زيرا نقل شده كه پيامبر اكرم (ص) در هنگام وفات، اندكى خون قى كرد، و علىّ (ع) آن را بر چهره خود كشيد، و اين عمل منافاتى با نجاست خون ندارد، زيرا رواست كه خون رسول اكرم (ص) از عموم اين حكم خارج باشد، چنان كه روايت شده است ابا طيّبه حجّام هنگامى كه پيامبر (ص) را حجامت كرد خون آن حضرت را آشاميد، و پيامبر (ص) فرمود: از اين پس شكمت دردمند نخواهد شد.

همچنين علىّ (ع) به كمك فرشتگان عهده ‏دار غسل جسد مقدّس پيامبر خدا (ص) بود، او بدن مطهّر را مى ‏شست و فضل بن عبّاس آب مى ‏ريخت، نقل شده است در آن هنگام كه فضل بر روى جسد آب مى ‏ريخت، على (ع) چشمان او را با پارچه ‏اى بسته بود، از پيامبر اكرم (ص) روايت شده كه به على (ع) فرموده است: «هيچ كس جز تو بر عورت من نظر نمى‏ كند مگر اين كه كور مى‏ شود» و از علىّ (ع) نقل كرده‏ اند كه فرموده است: عضوى از بدن پيامبر (ص) را برنگردانيدم مگر اين كه خود برگردانيده مى‏ شد و من در آن احساس سنگينى نمى‏ كردم و گويى كسى مرا در اين كار يارى مى‏ كرد، و اينها جز فرشتگان نبودند، واژه‏ هاى حيّا و ميّتا بنا بر اين كه حال از ضمير مجرور به، در جمله فمن ذا أحقّ به مى‏ باشند منصوبند.

امّا در مورد اين كه چگونه جسد پيامبر اكرم (ص) به خاك سپرده شود و آيا براى آن حضرت لحد حفر، و يا به رسم مردم مكّه قبر كنده شود ميان اصحاب اختلاف شد، عبّاس بن عبد المطلّب عبيدة بن جرّاح را كه به رسم مردمان مكّه گور حفر مى‏ كرد و ابى طلحه انصارى را كه بر طبق عادت مردم مدينه لحد مى‏ كند احضار كرد، و در اين موقع گفت: خداوندا آنچه را مى‏ خواهى براى پيامبرت برگزين، و چون در اين هنگام ابو طلحه وارد گرديد لحد براى آن حضرت كنده شد

همچنين در باره اين كه چه كسى وارد قبر شود، تا جسد مقدّس پيامبر (ص) را در لحد گذارد اختلاف شد، على (ع) فرمود:

جز من و عبّاس كسى درون قبر نشود، و پس از آن اجازه داد فضل بن عبّاس و اسامة بن زيد نيز به قبر در آيند، در اين ميان ناله انصار بلند شد و خواستند از آنان نيز يك تن به قبر پيامبر خدا (ص) در آيد، از اين رو أوس بن خولى كه از مجاهدين بدر بود نيز وارد قبر شد، توضيح داده مى‏شود واژه ضريح كه در خطبه آمده گاهى بر مطلق قبر اطلاق مى‏شود، و در اين صورت هم لحد و هم غير آن را شامل مى‏گردد.

امّا در باره اين كه خانه و اطراف آن همصدا با فرشتگان به شيون در آمده و گروهى از فرشتگان فرود مى‏ آمدند، و دسته‏اى ديگر به آسمان بالا مى ‏رفتند، و تا آن گاه كه پيامبر (ص) به خاك سپرده شد صداى آهسته آنان كه بر آن حضرت نماز مى‏گزاردند از گوش على (ع) قطع نشده است، ما در بخشهاى نخستين كتاب شرح داده ‏ايم كه چگونه بشر آواز فرشتگان را مى‏شنود، همچنين روشن كرده ‏ايم كه نماز فرشتگان به اين برگشت دارد كه واسطه افاضه رحمت پروردگار بر بندگان مى‏ شوند، و نيز معناى بالا رفتن و پايين آمدن آنان را توضيح داده ‏ايم.

بايد دانست گفتار امام (ع) را تا آن جا كه ممكن است بر ظاهر آن حمل كردن اولى و سزاوارتر است از اين كه با زحمت به تأويل آن پرداخته شود.
در هر حال ذكر اين فضيلتها در اين جا به منزله صغراى قياس ضمير از شكل اوّل است كه به وسيله آن استدلال فرموده است به اين كه كسى نسبت به پيامبر (ص) از او شايسته‏تر نيست، و تقدير كبرا اين است كه هر كس در ارتباط با پيامبر خدا (ص) اين چنين باشد سزاوارتر به اوست، و در نتيجه آشكار مى‏شود كه هيچ كس از او نسبت به رسول اكرم (ص) احقّ و شايسته ‏تر نيست، و منظور از اين حقانيّت، سزاوارتر بودن او از نظر منزلت و داشتن مناسبت با پيامبر (ص) است، براى اين كه در حيات آن بزرگوار، او برادر و وزيرش بود، و پس از مرگ نيز او وصىّ و جانشينش مى‏باشد، بنا بر اين منظور آن حضرت اين نيست كه ذاتا و شخصا ازديگران سزاوارتر است، بلكه مراد، احقّ و شايسته‏تر بودن او از نظر نسبت با رسول خدا (ص) و احراز جانشينى اوست.

امام (ع) پس از ذكر فضيلت و سوابق موقعيّت خود، به شنوندگان دستور مى ‏دهد كه با دلايل و براهينى كه دارند به سوى نبرد با دشمن خويش بشتابند منظور از بصائر عقايد آنهاست مبتنى بر اين كه آنها بر حقّند و دشمن آنها بر باطل است، و امام (ع) با سوگند به پروردگار اين عقيده آنها را تأييد، و تأكيد مى‏كند كه در آنچه دستور مى‏دهد بر مقتضاى حقّ و بر طبق آن است، و دشمن آنها بر پرتگاه باطل و لغزشگاه انحراف است، اين كه فرموده است: من بر جادّه حقّم، براى اين است كه مردم را به سوى خود بكشاند، و ذكر اين كه دشمن بر لغزشگاه باطل قرار دارد به منظور اين است كه از دشمن بيزارى جويند، زيرا باطل بر خلاف حقّ راه روشنى كه به دانشى راست و برهانى درست برسد ندارد.
بقيّه سخنان آن حضرت، ختام خطبه به شمار است، و توفيق از خداوند است.

 

ترجمه‏ شرح ‏نهج‏ البلاغه ابن‏ميثم بحرانی ج 3 ، صفحه‏ ى 803-797

خطبه187ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه196صبحی صالح)

 

و من خطبة له ( عليه ‏السلام )

بعثة النبي‏

بَعَثَهُ حِينَ لَا عَلَمٌ قَائِمٌ- وَ لَا مَنَارٌ سَاطِعٌ وَ لَا مَنْهَجٌ وَاضِحٌ- أُوصِيكُمْ عِبَادَ اللَّهِ بِتَقْوَى اللَّهِ- وَ أُحَذِّرُكُمُ الدُّنْيَا فَإِنَّهَا دَارُ شُخُوصٍ- وَ مَحَلَّةُ تَنْغِيصٍ سَاكِنُهَا ظَاعِنٌ وَ قَاطِنُهَا بَائِنٌ- تَمِيدُ بِأَهْلِهَا مَيَدَانَ السَّفِينَةِ- تَقْصِفُهَا الْعَوَاصِفُ فِي لُجَجِ الْبِحَارِ- فَمِنْهُمُ الْغَرِقُ الْوَبِقُ وَ مِنْهُمُ النَّاجِي عَلَى بُطُونِ الْأَمْوَاجِ- تَحْفِزُهُ الرِّيَاحُ بِأَذْيَالِهَا وَ تَحْمِلُهُ عَلَى أَهْوَالِهَا- فَمَا غَرِقَ مِنْهَا فَلَيْسَ بِمُسْتَدْرَكٍ وَ مَا نَجَا مِنْهَا فَإِلَى مَهْلَكٍ عِبَادَ اللَّهِ الْآنَ فَاعْلَمُوا وَ الْأَلْسُنُ مُطْلَقَةٌ- وَ الْأَبْدَانُ صَحِيحَةٌ وَ الْأَعْضَاءُ لَدْنَةٌ- وَ الْمُنْقَلَبُ فَسِيحٌ وَ الْمَجَالُ عَرِيضٌ- قَبْلَ إِرْهَاقِ الْفَوْتِ وَ حُلُولِ الْمَوْتِ- فَحَقِّقُوا عَلَيْكُمْ نُزُولَهُ وَ لَا تَنْتَظِرُوا قُدُومَهُ

 

لغات

ساطع: بلند 

لدن: نرم

وبق: نابود

إرهاق: پيوستن

ترجمه

«خداوند هنگامى پيامبر (ص) را به رسالت برانگيخت كه نه نشانه ‏اى (از دين) بر پا و نه چراغ هدايتى فروزان، و نه راه روشنى نمايان بود.
اى بندگان خدا شما را به تقوا و پرهيزگارى سفارش مى‏ كنم، و از دنيا بر حذر مى‏ د ارم، زيرا دنيا گذرگاه، و محلّ تلخكامى و ناگوارى است، ساكن آن كوچ مى‏كند و مقيمش از آن جدا مى‏شود، دنيا به كشتى مى ‏ماند كه‏ در كشاكش امواج دريا وزش تند بادهاى بنيان كن آن را به لرزش و جنبش در آورد، گروهى از سرنشينان آن غرق و نابود شوند و دسته‏اى كه جان به در برده‏اند در ميان امواج دريا گرفتار باشند، و باد آنان را به اين سو و آن سو برد، و دچار بيم و هراس سازد، پس از آن كه غرق شده ديگر به دست نمى‏آيد، و آن كه جان بدر برده نيز در شرف نابودى است.

اى بندگان خدا اكنون كه زبانها آزاد، و بدنها سالم، و اعضا كارگزار، و جاى آمد و شد باز و ميدان فرصت فراخ است كار كنيد، پيش از آن كه فرصت از دست رود و مرگ فرا رسد و آن را در برابر خود بينيد بى آن كه انتظار ورود او را داشته باشيد»

شرح

روشن است كه منظور امام (ع) از يادآورى اوضاع جهان مقارن بعثت، بيان برترى و بلندى مقام پيامبر اكرم (ص) است.

فرموده است: حيث لا علم قائم.
واژه علم و منار را براى رهنمايان راه خدا و داعيان به سوى او استعاره فرموده است، و منظور از عدم بر پايى علم حقّ و روشن نبودن چراغ هدايت، فقدان اينان در دوران فترت و زمان جاهليّت است.

فرموده است: و لا منهج واضح.
يعنى هيچ آيين درست و راه صحيحى كه به سوى خدا رهنمون شود، و از شايبه اباطيل خالى و شايسته پيروى باشد در آن زمان وجود نداشت.
پس از اين امير مؤمنان (ع) به تقوا و پرهيز از نافرمانى خدا سفارش مى‏ كند، و مردم را از دنيا بر حذر مى‏دارد، و براى اين كه نفرت مردم را نسبت به آن برانگيزد به ذكر معايب آن مى ‏پردازد، اين كه فرموده است: فإنّها دار شخوص (سراى كوچ كردن) است، زيرا انتقال از آن ضرورى و اجتناب ناپذير است و محلّة تنغيص براى اين كه خوشيهاى آن با رنجها و بيماريها آميخته است بلكه چنان كه گفته شده لذّت در دنيا همان خلاصى از رنج است.

فرموده است: ساكنها ظاعن و قاطنها بائن
به منزله تفسيرى براى جمله دار شخوص مى ‏باشد.

فرموده است: تميد بأهلها… تا إلى مهلك.
امير مؤمنان (ع) دنيا و احوال مردمش را در آن، به كشتى در هنگام وزيدن بادهاى سخت، و رويدادها و دگرگونيهاى دنيا را به لرزش و جنبش آن تشبيه كرده، و ابتلاى به بيماريها و بروز رخدادهايى كه انسان را در آستانه نابودى قرار مى‏ دهد به احوالى كه كشتى به هنگام وزش بادهاى سخت در ميان تلاطم امواج دريا پيدا مى‏ كند همانند كرده، و سرنگونى و پراكندگى مردم را به هنگام بروز برخى رويدادها به احوال سرنشينان اين كشتى كه گرفتار طوفان باد و تلاطم امواج دريا گرديده ‏اند شبيه دانسته كه برخى از آنها غرق و نابود مى‏شوند، و دسته‏اى رهايى مى‏يابند، و مثل كسى را كه از غرق شدن رهايى يافته مثل كسى شمرده كه از ابتلاى به بيمارى بهبودى يافته و بدين سبب مرگ او تا دچار شدن به بيمارى ديگر به تأخير افتاده و در اين ميان بايد سختيها و رنجهاى زندگى را تحمّل كند تا بالاخره مرگ او فرا رسد چنان كه آن كس كه از غرق شدن جان به در برده است امواج دريا و طوفان باد او را به هر سو مى‏رانند و دچار هول و هراس و سختى و رنج مى‏سازند، و پس از رهايى از همه اينها باز هم او از مرگ گزيرى ندارد و بايد در موقعى مرگ او فرا رسد و به مرضى نابود گردد. منظور از مهلك كه به معناى محلّ هلاكت است مرضى است كه انسان در آن جان خود را از دست مى‏ دهد.
پس از اين امام (ع) به سعى در عمل و كوشش در كار آخرت دستور مى‏دهد، و شرايط و احوالى را كه اكنون براى اين مقصود فراهم است يادآورى مى‏كند تا فرصت را غنيمت شمارند و از آن بهره‏بردارى كنند، اين شرايط و احوال، داشتن زبان سالم و گوياست كه مى‏تواند با آن ذكر خدا را به جا آورد، و أمر به معروف و نهى از منكر كند و ديگر تكاليفى را كه متوجّه اين عضو است به انجام رساند، همچنين دارا بودن صحّت بدن و كارآيى اعضا و جوارح است كه پيش از آن كه براثر بيمارى و آسيب از كار بيفتند انسان را در به جا آوردن طاعت و عبادت كمك و همراهى مى‏كنند، مراد از و المنقلب فسيح گشادگى ميدان عمل، و كنايه از زمان تندرستى و جوانى است، و جمله و المجال عريض نيز مفهومى نزديك به همين معنا دارد، ذكر فرا رسيدن اجل و در آمدن مرگ براى بيم دادن و كشانيدن آنها به سعى در عمل براى آخرت است.

سپس به شنوندگان گوشزد مى‏ كند كه فرا رسيدن مرگ را پيش از آن كه بر شما فرود آيد محقّق بشماريد، يعنى به ياد آن باشيد و در دل خود آن را ثابت و پا بر جا بداريد و فرض كنيد كه همين حالا واقع شده است، زيرا در اين صورت انسان بيشتر به عمل وادار و برانگيخته مى شود، از اين رو پيامبر اكرم (ص) فرموده است: نابود كننده خوشيها را زياد ياد كنيد«». و بدين سبب امام (ع) نهى كرده است از اين كه ورود مرگ را در آينده انتظار داشته باشند، زيرا چنين انتظارى اين توهّم را در انسان پديد مى‏آورد كه مرگ از او دور است و با آن فاصله دارد، در نتيجه براى تلاش در عمل و كوشش در كار آخرت سست و بى‏ اعتنا مى‏ گردد. و توفيق از خداوند است.

ترجمه‏ شرح‏ نهج ‏البلاغه ابن‏ ميثم بحرانی، ج 3 ، صفحه‏ ى 796-793

خطبه186ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه195صبحی صالح)

 و من خطبة له ( عليه‏السلام ) يحمد اللّه و يثني على نبيه و يعظحمد اللّه‏

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَظْهَرَ مِنْ آثَارِ سُلْطَانِهِ وَ جَلَالِ كِبْرِيَائِهِ مَا حَيَّرَ مُقَلَ الْعُقُولِ مِنْ عَجَائِبِ قُدْرَتِهِ وَ رَدَعَ خَطَرَاتِ هَمَاهِمِ النُّفُوسِ عَنْ عِرْفَانِ كُنْهِ صِفَتِهِ

الشهادتان‏

وَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ شَهَادَةَ إِيمَانٍ وَ إِيقَانٍ وَ إِخْلَاصٍ وَ إِذْعَانٍ
وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ أَرْسَلَهُ وَ أَعْلَامُ الْهُدَى دَارِسَةٌ وَ مَنَاهِجُ الدِّينِ طَامِسَةٌ فَصَدَعَ بِالْحَقِّ وَ نَصَحَ لِلْخَلْقِ‏وَ هَدَى إِلَى الرُّشْدِ وَ أَمَرَ بِالْقَصْدِ ( صلى‏ الله ‏عليه‏ وآله ‏وسلم )

العظة

وَ اعْلَمُوا عِبَادَ اللَّهِ أَنَّهُ لَمْ يَخْلُقْكُمْ عَبَثاً وَ لَمْ يُرْسِلْكُمْ هَمَلًا عَلِمَ مَبْلَغَ نِعَمِهِ عَلَيْكُمْ وَ أَحْصَى إِحْسَانَهُ إِلَيْكُمْ فَاسْتَفْتِحُوهُ وَ اسْتَنْجِحُوهُ وَ اطْلُبُوا إِلَيْهِ وَ اسْتَمْنِحُوهُ فَمَا قَطَعَكُمْ عَنْهُ حِجَابٌ وَ لَا أُغْلِقَ عَنْكُمْ دُونَهُ بَابٌ .
وَ إِنَّهُ لَبِكُلِّ مَكَانٍ وَ فِي كُلِّ حِينٍ وَ أَوَانٍ وَ مَعَ كُلِّ إِنْسٍ وَ جَانٍّ لَا يَثْلِمُهُ الْعَطَاءُ وَ لَا يَنْقُصُهُ الْحِبَاءُ وَ لَا يَسْتَنْفِدُهُ سَائِلٌ وَ لَا يَسْتَقْصِيهِ نَائِلٌ وَ لَا يَلْوِيهِ شَخْصٌ عَنْ شَخْصٍ وَ لَا يُلْهِيهِ صَوْتٌ عَنْ صَوْتٍ وَ لَا تَحْجُزُهُ هِبَةٌ عَنْ سَلْبٍ وَ لَا يَشْغَلُهُ غَضَبٌ عَنْ رَحْمَةٍ وَ لَا تُولِهُهُ رَحْمَةٌ عَنْ عِقَابٍ وَ لَا يُجِنُّهُ الْبُطُونُ عَنِ الظُّهُورِ وَ لَا يَقْطَعُهُ الظُّهُورُ عَنِ الْبُطُونِ.

قَرُبَ فَنَأَى وَ عَلَا فَدَنَا وَ ظَهَرَ فَبَطَنَ وَ بَطَنَ فَعَلَنَ وَ دَانَ وَ لَمْ يُدَنْ لَمْ يَذْرَأِ الْخَلْقَ بِاحْتِيَالٍ وَ لَا اسْتَعَانَ بِهِمْ لِكَلَالٍ

أُوصِيكُمْ عِبَادَ اللَّهِ بِتَقْوَى اللَّهِ فَإِنَّهَا الزِّمَامُ وَ الْقِوَامُ فَتَمَسَّكُوا بِوَثَائِقِهَا وَ اعْتَصِمُوا بِحَقَائِقِهَا تَؤُلْ بِكُمْ إِلَى أَكْنَانِ الدَّعَةِ وَ أَوْطَانِ السَّعَةِ وَ مَعَاقِلِ الْحِرْزِ وَ مَنَازِلِ الْعِزِّ فِي‏يَوْمٍ تَشْخَصُ فِيهِ الْأَبْصَارُوَ تُظْلِمُ لَهُ الْأَقْطَارُ وَ تُعَطَّلُ فِيهِ صُرُومُ الْعِشَارِ وَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ فَتَزْهَقُ كُلُّ مُهْجَةٍ وَ تَبْكَمُ كُلُّ لَهْجَةٍ وَ تَذِلُّ الشُّمُّ الشَّوَامِخُ وَ الصُّمُّ الرَّوَاسِخُ فَيَصِيرُ صَلْدُهَا سَرَاباً رَقْرَقاً وَ مَعْهَدُهَا قَاعاً سَمْلَقاً فَلَا شَفِيعٌ يَشْفَعُ وَ لَا حَمِيمٌ يَنْفَعُ وَ لَا مَعْذِرَةٌ تَدْفَعُ

لغات

مقلة العين: پيه چشم

طامسة: به معناى دارسة، يعنى: از ميان رفته

حباء: بخشش

معقل: پناهگاه

عشار: ماده شتران آبستن ده ماهه

قاع: خالى

معهدها: قسمتهايى از آن كه مسكون است

همهمة: آهسته و به گونه ‏اى كه ديگرى نشنود با خويش سخن گفتن

ذرء: آفريد

صروم: جمع صرم و صرمة، رمه‏اى از شتر حدود سى نفر

شمّ الشوامخ: كوههاى بلند

سملق: زمين صاف و هموار

ترجمه

«ستايش ويژه خداوندى است كه آثار قدرت و شكوه كبريائى خويش را آن چنان آشكار ساخته كه ديده‏ها را از مشاهده شگفتيهاى قدرتش در حيرت فرو برده، و انديشه‏ هايى را كه در انسان خطور مى ‏كند از شناخت حقيقت صفات او باز داشته است.

گواهى مى‏ دهم كه هيچ معبودى جز او نيست و اين گواهى از روى ايمان و يقين و اخلاص و اعتراف است و گواهى مى‏ دهم كه محمّد (ص) بنده و فرستاده اوست، او را در هنگامى فرستاد كه نشانه‏ هاى هدايت كهنه گشته و راههاى دين از ميان رفته بود، او حقّ را آشكار ساخت و خلايق را اندرز داد، و به سوى راستى و درستى راهنمايى كرد، و به ميانه روى دستور داد، درود خداوند بر او و خاندانش باد.

اى بندگان خدا بدانيد خداوند شما را بيهوده نيافريده، و سر خود رها نكرده است، مقدار نعمتهايى را كه بر شما ارزانى داشته مى‏ داند، و بخششهايى را كه به شما فرموده بر شمرده است، بنا بر اين از او پيروزى و رستگارى بخواهيد، و درخواست خود را به او عرضه داريد، و از او طلب بخشش و احسان كنيد، زيرا ميان شما و او حجابى نيست و بر روى شما درى بسته نشده است، او در هر جا و در هر آن و زمان حضور دارد، و با هر انسى وحنّى همراه است، عطا به ثروتش زيانى وارد نمى‏ كند، و بخشش از دارايى او نمى‏ كاهد، و درخواست كنندگان نعمتهايش را تمام نمى‏ كنند، و عطا يافتگان خزاين او را به پايان نمى ‏رسانند، و توجّه به كسى او را از توجّه به ديگرى باز نمى‏ دارد، و آوازى او را از شنيدن آواز ديگر مشغول نمى‏ رساند، و بخشش نعمتى وى را از گرفتن نعمتى ديگر مانع نمى ‏شود، و خشم، او را از رحمت باز نمى‏ دارد، و رحمت او را از عذاب غافل نمى‏ گرداند، پنهان بودنش (از ديده‏ها) آشكار بودنش را (به سبب ظهور آثار) مانع نيست، هم نزديك است و هم دور، هم بالاست و هم پايين، در عين اين كه آشكار است پنهان است، و در عين اين كه پنهان است آشكار است، جزا مى‏ دهد و جزا داده نمى‏ شود، آفريدگان را به وسيله تفكّر و انديشه نيافريده، و درمانده نشده تا از آنها طلب يارى كند.

اى بندگان خدا شما را به تقوا و پرهيزگارى سفارش مى‏ كنم، زيرا تقوا زمام انسان، و قوام سعادت اوست، پس به رشته‏ هاى محكم آن چنگ زنيد و به حقايق آن تمسّك جوييد، تا شما را به سر منزل رفاه و آسايش و جايگاههاى پر وسعت و فراخ و دژهاى ايمنى و سراهاى عزّت و ارجمندى برساند، در روزى كه چشمها يكسره خيره مى‏ شود، و همه جا را تاريكى فرا مى‏ گيرد، و رمه‏ هاى شتران آبستن ده ماهه (بهترين مال و منال) فراموش مى‏ گردد، و در صور دميده مى ‏شود، در اين هنگام هر جانى از كالبد خود بيرون مى ‏رود، و هر زبانى لال مى‏ گردد و كوههاى سر برافراشته پست و سنگهاى محكم خرد و نرم مى‏ شود، زمينهاى سخت همچون سرابى لرزان، و جاهاى مسكون صاف و هموار و بى‏ نام و نشان مى‏ گردد، پس نه شفيعى وجود دارد كه شفاعت كند، و نه خويشى هست كه سختى را دور گرداند، و نه پوزش سود مى ‏بخشد.»

 

شرح

 

امام (ع) به مناسبت آثارى كه خداوند از قدرت و سلطنت خود ظاهر فرموده، و آنچه را از ملكوت آسمانها و زمين به ما نشان داده، و نظام اكملى كه در عوالم وجود برقرار كرده او را سپاس گفته است، آثار قدرت و نظام اكملى كه چشم خردو بينش از مشاهده كيفيّت آن حيران و قرين شگفتى است، بلكه هر ذرّه ‏اى را كه آفريده مايه همين حيرت و اعجاب است، واژه مقل (چشمها) استعاره براى مشاهده شكوه و جلال كبريايى بارى تعالى و استعاره مناسبى است، زيرا عظمت و قدرت و كبريايى او مقتضى صدور آثار بزرگ و شگفت‏ انگيزى است كه ديده دلها از مشاهده آنها دچار حيرت است، و اين كه انديشه ‏ها و آنچه را در دلها خطور مى‏ كند از شناخت حقيقت او باز داشته براى اين است كه وجود بارى تعالى كمال مطلق است و اين صفت مستلزم عجز اوهام بشرى از ادراك حقيقت اوست، منظور از هماهم النّفوس افكارى است كه به دل خطور مى‏ كند و انسان در باره آنها مى ‏انديشد، و در پيرامون اين موضوع پيش از اين مكرّر سخن رانده‏ايم، پس از اين امام (ع) به كلمه توحيد شهادت مى‏ دهد، و آن را با چهار صفت همراه مى ‏كند:

 

1- اين كه گواهى او مقرون به ايمان است، يعنى اقرارى است كه با اعتقاد قلبى مطابق است.
2- شهادت مذكور از روى ايقان است، يعنى اعتقادى است بر پايه يقين به اين شرح كه جز او خدايى نيست و هر اعتقادى جز اين درست نيست.
3- اين گواهى از روى اخلاص است، يعنى اين اعتقاد را از هر چه جز اوست خالص كرده است و با او چيزى را موجود و معتبر نمى‏بيند.
4- اين گواهى با اذعان توأم است، و اذعان ثمره اخلاص و نتيجه حصول كمال آن است، و تفاوت درجات اذعان بستگى به مراتب اخلاص دارد، و طاعتها و عبادتهاى ديگر نيز كه از شرايط و لوازم كلمه توحيد است به آن باز مى‏ گردد.

پس از اين كلمه ديگر شهادت را كه گواهى دادن به رسالت پيامبر اكرم (ص) است بازگو و براى اشاره به مراتب فضيلت ان بزرگوار، اوضاع جهان را در هنگام بعثت آن حضرت، و زشتيها و نارواييهايى را كه در آن موقع حاكم بوده بيان مى‏كند، واژه أعلام الهدى (نشانه‏ هاى هدايت) را براى پيشوايان دين كه‏ رهنمايان راه خدايند استعاره آورده، همچنين واژه مناهج را براى قوانين شرع كه جزئيّات احكام را در بر دارند، و لفظ دروس و طموس را براى نابودى اين آيينهاى الهى پيش از بعثت پيامبر اكرم (ص) استعاره فرموده است، واو، در جمله و أعلام الهدى دارسة براى حال است، معناى فصدع بالحقّ اين است كه آنچه را بدان مأمور شده بود تبليغ و حقّ را در برابر باطل آشكار فرمود، و براى اين كه مردم را از گمراهى و سرگردانى به راه خدا باز گرداند به اندرز و ارشاد آنها پرداخت، و با سيره و روش خود آنان را به طريقه رشد و صواب هدايت كرد و به پيروى از شيوه عدالت و استقامت در راه راست دستور داد.

پس از اين امير مؤمنان (ع) به گونه‏اى فشرده به شنوندگان گوشزد مى‏كند كه آفرينش آنها بي هوده و بدون هدف و مقصود نيست و خداوند آنها را مانند چهار پايان مهمل و سر خود رها نكرده و از آنچه در باره آنها اراده فرموده دست باز نداشته است، سپس براى اين كه آنان را به شكر نعمتهاى الهى وادار و ترغيب كند، تذكار مى‏ دهد كه خداوند نعمتهايى را كه به شما ارزانى داشته مى‏ داند، و به چگونگى و اندازه و شماره آنها آگاه است، از اين رو پس از اين سخن فرموده است: فاستفتحوه يعنى از او بخواهيد درهاى بركت و نصرت خود را به روى شما بگشايد، و استنجحوه يعنى برآوردن حاجتها و نيازهاى خود را از او بخواهيد، و اطلبوا إليه يعنى از پيشگاه او درخواست كنيد كه شما را به راه راست و آنچه موجب خشنودى اوست هدايت فرمايد، و استمنحوه و كمالات لازمه انسانى را به شما ارزانى بدارد، و حصول اينها از طريق شكر گزارى و انجام دادن عبادات كه به انسان آمادگى مى‏ دهد تا مشمول رحمت پروردگار گردد ميّسر است.

فرموده است: فما قطعكم عنه حجاب… تا إنس و جان.
اين گفتار در بيان مرتبه كمال و عظمت پروردگار، و تنزيه او از صفات آفريدگان است، و ذكر اين كه او به بندگانش نزديك است، تا مردم آنچه مى‏ خواهند از او طلب كنند، و به او تقرّب جويند، و از او پيروزى و رستگارى‏ بخواهند، و از او عطا و بخشش و روا شدن آروزهاى خود را درخواست كنند، و چون حقّ تعالى منزّه از جا و مكان است ميان او و بندگانش حجاب و درگاهى نيست و در همه جا حاضر و ناظر است يعنى با علم خود بر همه چيز احاطه دارد زيرا او از تحيّز و جا گرفتن در جايى مبرّاست، همچنين او در همه اوقات و تمام زمانها حضور دارد، براى اين كه وجود زمان به وجود او پايدار، و در كنار هستى لا يزال او روان و برقرار است نه اين كه زمان براى او ظرفيّت داشته باشد، يعنى او منزّه است، مشمول زمان كه به اندازه مراتب معلولات از وجود او متأخّر است قرار گيرد، و مع كلّ إنس و جانّ يعنى با علم خود به همه انسيان و جنّيان احاطه دارد چنان كه فرموده است: «وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ» يعنى هر كجا باشيد او با شماست.

فرموده است: لا يثلمه العطاء… تا نائل.
معناى استقصاى نائل اين است كه عطا گيرنده، جود و بخشش خداوند را به حدّ نهايت آن برساند، و اين موضوع چنان كه فرموده است محال است، و برهان آنچه در اين باره فرموده اين است كه خلل و نقصان و پايان گرفتن و به نهايت رسيدن آنچه در مقدور است مستلزم محدوديّت و نياز است، كه اين دو از صفات ممكنات مى ‏باشد و خداوند واجب الوجود است و هيچ يك از شئون او ممكن الوجود نيست. و چون هر چه در معرض اين احوال قرار گيرد در زمره ممكنات است، بنا بر اين واجب الوجود از اين احوال منزّه مى ‏باشد، همچنين برهان گفتار آن حضرت كه فرموده است: لا يلويه شخص عن شخص يعنى: كسى نمى‏تواند او را از ديگرى روگردان كند، تا… و لا تولهه عن عقاب اين است كه روگرداندن و سرگرم شدن مستلزم غفلت از چيزى، و پرداختن به چيزى ديگرى است كه پيش از اين از آن غافل بوده است، همچنين اگر دادن نعمتى مانع از باز گرفتن نعمتى ديگر شود، و خشم و غضب، بذل لطف و رحمت را جلوگير باشد مستلزم اين است كه قدرت او محدود و ناچيز بوده و تعلّق به منشأئى جسمانى داشته باشد، كه‏ 

اين نيز مستلزم نقصان كه لازمه‏اش احتياج و امكان است خواهد بود و خداوند متعال از نياز و امكان منزّه مى‏باشد، و نيز بذل رحمت، او را از عقاب و كيفر باز نمى‏دارد، زيرا ترحّم مستلزم رقّت طبع و نرمدلى ناشى از عوارض جسمى است و ذات مقدّس بارى تعالى از اينها منزّه است.

فرموده است: و لا يجنّه البطون عن الظّهور.
اين گفتار محتمل دو گونه تفسير است، نخست اين كه خفاى او از خردها كه نمى‏توانند چگونگى ذات مقدّس او را ادراك كنند و ناپيدايى او در برابر چشمها كه نمى ‏توانند او را ببينند، ظهور او را در برابر ديده دلها و پيدايى او را در چهره آثار قدرت و ملكوت عزّت مانع نيست، دوّم اين كه خداوند منزّه از مكان است و در جايى قرار ندارد تا در آن جا مخفى بوده و بر اشيا ظهور نداشته و ناپيدا باشد، مراد از جمله و لا يقطعه الظّهور عن البطون اين است كه ظهور يا آگاهى او به همه امور عوالم وجود مانع آن نيست كه ناديده و ناپيدا بوده و خردها نتوانند او را ادراك كنند، و يا چگونگى علم او را به نهان امور و حقايق اشيا بدانند.

فرموده است: قرب،
يعنى با علم و قدرت خود به همه اشيا نزديك است همچون نزديكى علّت به معلول خود فنأى يعنى: دور است از اين كه عقول و حواسّ او را ادراك كنند.

فرموده است: و علا فدنا،
بلندى و برترى حقّ تعالى در قياس وى با آثار و مخلوقات او مانند برترى علّت بر معلول است، و مقصود از دنوّ نزديكى او با همه شرف و برترى به آفريدگان است.

فرموده است: و ظهر فبطن و بطن فعلن،
اين تأكيدى است بر آنچه پيش از اين فرموده است، و ما سابقا بطور مكرّر در اين باره توضيح داده ‏ايم.

فرموده است: لم يذرء الخلق باحتيال… تا لكلال.
اين گفتار در تنزيه حقّ تعالى است كه آثار خود را با به كار گرفتن وسايل و اسباب و چاره انديشى و غور و بررسى پديد نياورده و هيچ گاه به سبب خستگى ودرماندگى از غير خود يارى و مدد نجسته است، زيرا استعانت از غير، نشانه محدود بودن توانايى و مستلزم جسميّت است.
امام (ع) پس از آن كه خداوند را از آنچه سزاوار او نيست تنزيه، و به آنچه شايسته اوست توصيف مى‏ كند به تقوا و پرهيزگارى سفارش مى‏كند و به بيان فضيلتها و آثار نيكوى آن مى ‏پردازد، واژه زمام را براى تقوا استعاره فرموده است.
زيرا پرهيزگارى مانند زمامى كه بر ناقه است انسان را به راه حقّ مى ‏كشاند و او را از گرايش به سوى باطل باز مى‏دارد، و مراد از اين كه تقوا قوام است اين است كه بنده را سالك راه خدا مى‏ گرداند و او را در اين راه مقيم و پايبند مى‏سازد، و در اين جا قوام كه مصدر است جانشين مقيم كه اسم فاعل است شده است.

فرموده است: فتمسّكوا بوثائقها.
يعنى به رشته‏هاى محكم آن چنگ زنيد، و اينها همان عبادتهايى است كه از اجزاى تقوا به شمار است و تمسّك به آنها عبارت از مداومت و مواظبت بر اين اعمال است، معناى و اعتصموا بحقائقها اين است كه اين عبادتها را براى خداوند.
خالص گردانيد و از شايبه ريا و نفاق پاكيزه سازيد، زيرا خلوص در عبادت تنها طريقه رستگارى و راه رهايى از عذاب الهى است.

فرموده است: تؤل بكم.
فعل تؤل مجزوم است زيرا در جواب فعل تمسّكوا و اعتصموا آمده است، منظور از أكنان الدّعة جاهايى است كه از آلام حسّى و عقلى خالى و بر كنار باشد و اين محلّها همان غرفه‏ هاى بهشت و منازل آن است و مراد از أوطان السّعة نيز همينهاست، زيرا با در نظر گرفتن تنگناى قفس تن، و خانه‏ هاى تنگ آتشين، غرفه‏ هاى بهشت منزلگاه هايى پر وسعت و فراخ، و پناهگاه هايى امن و استوار از عذاب، و سراهاى آبرو و عزّت در جوار رحمت پروردگار است.

فرموده است: في يوم.
جار و مجرور مذكور متعلّق به تؤل مى‏باشد، و منظور از آن روز رستاخيزاست، صفاتى را كه آن حضرت براى اين روز بيان كرده همانهايى است كه خداوند در قرآن كريم ذكر، و فرموده است: «إِنَّما يُؤَخِّرُهُمْ لِيَوْمٍ تَشْخَصُ فِيهِ الْأَبْصارُ»«» و «وَ إِذَا الْعِشارُ عُطِّلَتْ»«» و «وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ»«» و «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْجِبالِ فَقُلْ يَنْسِفُها رَبِّي نَسْفاً فَيَذَرُها…»«» و «فَما لَنا مِنْ شافِعِينَ وَ لا صَدِيقٍ حَمِيمٍ»«» و «فَيَوْمَئِذٍ لا يَنْفَعُ الَّذِينَ ظَلَمُوا مَعْذِرَتُهُمْ»«» اينها برخى از احوال هولناك روز قيامت محسوس است، امّا در باره قيامت معقول گروهى از سالكان گفته‏اند: هنگامى كه انسان را مرگ فرا مى ‏رسد ديده دل را به سوى آنچه از اوضاع و احوال آخرت براى او منكشف مى‏ شود باز و خيره مى‏ كند، در اين موقع همه جاى دنيا در نظر او تاريك، و آنچه را پيش از اين مى ‏ديده از چشم او ناپديد مى‏ گردد، و مال و منال يا شتران آبستن ده ماهه‏ اش فراموش مى شود، در اين هنگام كه منادى مرگ او را به سوى ديار آخرت مى‏ خواند جان از تنش بيرون مى ‏رود، و اين دعوت را اجابت مى‏ گويد، و پس از اين زبانش از كار مى‏ افتد، و به سبب مشاهده جمال عظمت حقّ و جلال كبريايى او، كوههاى استوار سر بر افراشته در نظرش پست، و در برابر ملكوت قدرت او آن چنان نابرابر و ناچيز مى‏ گردد كه گويا همه آن كوههاى بلند و با عظمت از ميان رفته و ناپديدشده، و به صورت سرابى كه مى ‏درخشد و حقيقتى ندارد در آمده ‏اند، همچنين به سبب توجّه به عالم ملكوت نظرش از جهان اجسام و جسمانيّات بريده مى ‏شود و آنچه را از اين معموره به خاطر داشته به فرمان الهى و قهر و قدرت او همچون بيابانى صاف و هموار گشته است، در اين موقع است كه دست انسان از رسيدن به شفيعى كه از او شفاعت كند، و دوستى كه به دفاع از او پردازد كوتاه است، و هيچ عذرى هم سودمند و پذيرفته نيست، و توفيق از خداوند است.

 

ترجمه ‏شرح ‏نهج ‏البلاغه ابن ‏ميثم بحرانی، ج 3 ، صفحه‏ى 782-792

خطبه185ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه194صبحی صالح)

نَحْمَدُهُ عَلَى مَا وَفَّقَ لَهُ مِنَ الطَّاعَةِ وَ ذَادَ عَنْهُ مِنَ الْمَعْصِيَةِ وَ نَسْأَلُهُ لِمِنَّتِهِ تَمَاماً وَ بِحَبْلِهِ اعْتِصَاماً

وَ نَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ خَاضَ إِلَى رِضْوَانِ اللَّهِ كُلَّ غَمْرَةٍ وَ تَجَرَّعَ فِيهِ كُلَّ غُصَّةٍ وَ قَدْ تَلَوَّنَ لَهُ الْأَدْنَوْنَ وَ تَأَلَّبَ عَلَيْهِ الْأَقْصَوْنَ وَ خَلَعَتْ إِلَيْهِ الْعَرَبُ أَعِنَّتَهَا وَ ضَرَبَتْ إِلَى مُحَارَبَتِهِ بُطُونَ رَوَاحِلِهَا حَتَّى أَنْزَلَتْ بِسَاحَتِهِ عَدَاوَتَهَا مِنْ أَبْعَدِ الدَّارِ وَ أَسْحَقِ الْمَزَارِ

أُوصِيكُمْ عِبَادَ اللَّهِ بِتَقْوَى اللَّهِ وَ أُحَذِّرُكُمْ أَهْلَ النِّفَاقِ فَإِنَّهُمُ الضَّالُّونَ الْمُضِلُّونَ وَ الزَّالُّونَ الْمُزِلُّونَ يَتَلَوَّنُونَ أَلْوَاناً وَ يَفْتَنُّونَ افْتِنَاناً وَ يَعْمِدُونَكُمْ بِكُلِّ عِمَادٍ وَ يَرْصُدُونَكُمْ بِكُلِّ مِرْصَادٍ

قُلُوبُهُمْ دَوِيَّةٌ وَ صِفَاحُهُمْ نَقِيَّةٌ يَمْشُونَ الْخَفَاءَ وَ يَدِبُّونَ الضَّرَاءَ وَصْفُهُمْ دَوَاءٌ وَ قَوْلُهُمْ شِفَاءٌ وَ فِعْلُهُمُ الدَّاءُ الْعَيَاءُ حَسَدَةُ الرَّخَاءِ وَ مُؤَكِّدُو الْبَلَاءِ وَ مُقْنِطُو الرَّجَاءِ

لَهُمْ بِكُلِّ طَرِيقٍ صَرِيعٌ وَ إِلَى كُلِّ قَلْبٍ شَفِيعٌ وَ لِكُلِّ شَجْوٍ دُمُوعٌ يَتَقَارَضُونَ الثَّنَاءَ وَ يَتَرَاقَبُونَ الْجَزَاءَ

إِنْ سَأَلُوا أَلْحَفُوا وَ إِنْ عَذَلُوا كَشَفُواوَ إِنْ حَكَمُوا أَسْرَفُوا

قَدْ أَعَدُّوا لِكُلِّ حَقٍّ بَاطِلًا وَ لِكُلِّ قَائِمٍ مَائِلًا وَ لِكُلِّ حَيٍّ قَاتِلًا وَ لِكُلِّ بَابٍ مِفْتَاحاً وَ لِكُلِّ لَيْلٍ مِصْبَاحاً

يَتَوَصَّلُونَ إِلَى الطَّمَعِ بِالْيَأْسِ لِيُقِيمُوا بِهِ أَسْوَاقَهُمْ وَ يُنْفِقُوا بِهِ أَعْلَاقَهُمْ يَقُولُونَ فَيُشَبِّهُونَ وَ يَصِفُونَ فَيُمَوِّهُونَ قَدْ هَوَّنُوا الطَّرِيقَ وَ أَضْلَعُوا الْمَضِيقَفَهُمْ لُمَةُ الشَّيْطَانِ وَ حُمَةُ النِّيرَانِ أُولئِكَ حِزْبُ الشَّيْطانِ أَلا إِنَّ حِزْبَ الشَّيْطانِ هُمُ الْخاسِرُونَ

لغات

ذاد: دور كرد

أسحق المزار: دورترين ديدارگاه، سحق، با ضمّ به معناى دور است همچنين با ضمّ حاء.

يعمدونكم: شما را پريشان و گرفتار مى‏ سازند،

العماد: كار سخت و دشوار

إلحاف: اصرار زياد

أعلاق: جمع علق، كالاى گرانبها

أضلعوا: كج و منحرف ساختند،

ضلع: كج، ضلع: به فتح لام كجى طبيعى و خلقتى

حمة: با تشديد زبانه آتش، با تخفيف، نيش كژدم.

غمرة: بيشترين هر چيز

يرصدونكم: در كمين شما مى‏نشينند و انتظار مى‏كشند

ضرّاء: درختان درهم پيچيده‏ اى كه انسان را در خود پنهان سازد

شجو: اندوه

تمويه: تزوير و چيزى را بر خلاف واقع جلوه دادن

لمة: با تخفيف، دسته و گروه

ترجمه

از خطبه‏ هاى آن حضرت عليه السّلام است كه در آن صفات منافقان را بيان فرموده است:

«خدا را سپاس مى‏ گزاريم كه ما را به فرمانبردارى خويش توفيق داده، و از نافرمانى بازداشته است و از او درخواست مى‏ كنيم كه نعمتش را كامل گرداند، و دست توسّل ما را به ريسمان محكمش برساند،

و گواهى مى‏ دهيم كه محمّد (ص) بنده و فرستاده اوست كه براى به دست آوردن خشنودى او در امواج سختيها و مشكلات فرو رفت، و جرعه ‏هاى پياپى غم و اندوه در اين راه نوشيد، در حالى كه نزديكانش داراى احوالى ناپايدار، و بيگانگان با او بر سر دشمنى و پيكار بودند، اعراب براى تسريع در نبرد با او زمام مركب را رها ساختند و براى شتافتن به جنگ او بر شكم شتران نواختند، تا اين كه دشمنى خود را از دورترين خانه‏ ها و پر فاصله‏ ترين جاها به ميدان او در آوردند.

اى بندگان خدا شما را به تقوا و پرهيزگارى سفارش مى‏ كنم، و از اهل نفاق و دو رويى بر حذر مى‏ دارم، زيرا آنان گمراه و گمراه كننده‏ اند، لغزيده‏ گانند و ديگران را مى‏ لغزانند، به رنگهاى گوناگون در مى‏ آيند و به هر وسيله و با هر زبان در صدد فريفتن شمايند، و در هر فرصتى شما را هدف خود قرار داده، و در هر كمينگاهى در كمين شما نشسته‏ اند، دلهايشان بيمار و ظاهرشان از نشانه‏ هاى آن پاك است، پنهانى به سوى مقاصد خويش گام برمى ‏دارند، و مانند حركت بيمارى در بدن، آرام آرام به جنبش در مى ‏آيند، سخن پردازى آنها دواست و گفتارشان شفاست، ليكن كردارشان دردى است درمان ناپذير، بر رفاه و آسايش ديگران حسد مى‏ برند، و بر سختى و گرفتارى مردم مى‏ افزايند، و اميدها را به نوميدى بدل مى‏ گردانند، آنها در هر راهى براى خود كشته ‏اى، و به سوى هر دلى وسيله‏ اى دارند، و در هر غم و اندوهى اشكها مى ‏ريزند، مدح و ستايش را به يكديگر وام مى‏ دهند و پاداش خود را انتظار دارند، اگر درخواستى كنند اصرار مى‏ ورزند، و اگر كسى را سرزنش كنند پرده از كار او بر مى ‏دارند و اگر حكمران شوند ستم را از حدّ مى‏ گذرانند، در برابر هر حقّى باطلى، و براى هر راستى كجى و براى هر زنده ‏اى كشنده ‏اى و براى هر درى كليدى و براى هر شبى چراغى آماده كرده‏ اند، اظهار نوميدى و بى‏ طمعى را براى رسيدن به مطامع خود وسيله قرار مى‏ دهند تا بازار خود را رونق دهند، و متاع خدعه و تزوير خويش را به صورت كالايى ارزنده رواج بخشند، سخن مى‏ گويند و حقّ را به باطل مى ‏آميزند، به توصيف مى ‏پردازند و باطل را به صورت حقّ جلوه‏ گر مى ‏سازند، راه را براى فريب دادن مردم هموار گردانيده، و طريق رهايى آنان را از تنگناى نيرنگهايشان پر پيچ و خم ساخته ‏اند، آنان ياران و پيروان شيطان و زبانه آتش دوزخند: «اسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ الشَّيْطانُ فَأَنْساهُمْ ذِكْرَ اللَّهِ أُولئِكَ حِزْبُ الشَّيْطانِ».

 

شرح

 

امام (ع) در اين خطبه از دو ديدگاه به حمد و ستايش خداوند متعال پرداخته است، يكى آن كه توفيق طاعت و فرمانبردارى را كه بزرگترين وسيله رستگارى است نصيب فرموده و ديگر اين كه از گناه و نافرمانى كه سبب بزرگترين خسران و زيان است دور داشته است.
اين كه خداوند بنده‏ اى را از گناه دور نگه بدارد يا از طريق نواهى و هشدارهايى است كه در باره لزوم دورى جستن از گناه، و كيفر گنهكاران داده‏ است، و يا اين كه دست او را از وصول به اسبابى كه وى را به معصيت مى‏كشاند و به گناه وادار و آماده مى‏كند كوتاه مى‏سازد كه البتّه همه اينها از عنايات اوست.

پس از اين از خداوند دو چيز را درخواست مى‏ كند، نخست اين نعمت را كه به تقديم شكر آن پرداخته است كامل گرداند، چنان كه خود فرموده است: «لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ» ديگر توفيق تمسّك به ريسمان محكم الهى يعنى دين قويم اوست كه هر كس به آن چنگ زند او را از در افتادن در پرتگاه نابودى و ژرفناى دوزخ نگه مى‏ دارد.

سپس به رسالت آسمانى پيامبر اكرم (ص) گواهى مى‏ دهد، و به شرح احوال آن حضرت در اداى اين رسالت مى ‏پردازد، واژه غمرة را براى سختيهاى بسيار و ناگواريهاى زياد كه از هر سو در آغاز بعثت به آن بزرگوار رو آورده بود استعاره فرموده است، زيرا اين حوادث انبوه به آبى كه بر رويهم انباشته و متراكم شود شباهت داشته است، واژه خوض (فرو رفتن) ترشيح اين استعاره و اشاره به همين رنجهاى بسيار و مصيبتهاى اندوهبارى است كه پيامبر اكرم (ص) در آغاز دعوت خود از مشركان تحمّل فرموده است جمله تجرّع فيه كلّ غصّة كنايه از غمها و اندوههايى است كه بر اثر اين رخدادهاى ناگوار پياپى بر خود هموار مى‏ ساخته است، منظور از تلّون ادنين اين است كه دلهاى خويشان پيامبر (ص) در اين هنگام از او برگشته و هر كدام به گونه‏اى بر ضدّ او دگرگون شده بود، و مقصود از جمله تألّب الأقصون گردهمايى غير اقارب و بيگانگان بر ضدّ او و همدستى آنها با طوايف مختلف عرب از دورترين نقاط عربستان براى جنگ با اوست.

فرموده است: و خلعت إليه العرب… تا رواحلها.
دو جمله مذكور دو مثل رايج است كه امام (ع) براى بيان شدّت شتاب اعراب در جنگ با پيامبر (ص) بدانها تمثّل جسته است، براى اين كه اسب در هنگامى كه لجامش رها شود از هر موقع ديگر تيز پاتر و زمانى كه بر شكم شتر سوارى بكوبند از هر زمان ديگر تندروتر است، به علاوه اين مثلها اشاره دارد به‏ اين كه اعراب سواره و پياده به جنگ با پيامبر (ص) شتافتند.

فرموده است: حتّى أنزلت بساحته عداوتها.
مراد از عداوت در اين جا، جنگها و شرارتهاى آنهاست كه نتيجه و حاصل دشمنى است و اطلاق آن بر جنگ بر سبيل مجاز بوده و از باب نهادن نام سبب بر مسبّب است.
كسانى كه با تاريخ آشنايى دارند مى ‏دانند پيامبر گرامى (ص) براى اداى رسالت خود، و جلب خشنودى ذات مقدّس پروردگار چه رنجها و سختيها را بر خود هموار كرد، از جمله اين كه قريش او را در آغاز دعوت پيوسته استهزا و مسخره كردند و به او سنگ زدند تا پشت پاهايش خونين گشت و كودكان بر او فرياد كشيدند، و شكمبه بر سر او خالى كردند، و جامه ‏اش را به گردنش پيچانيدند، و او و كسانش را سالهايى در شعب بنى هاشم محصور، و هر گونه رفت و آمد و داد و ستد و ازدواج و گفتگو با آنها را ممنوع كردند، و اگر اين نبود كه تنى چند به سبب خويشاوندى و يا علل ديگر بر آنها ترحّم آورده شبانه بطور پنهانى اندكى آرد يا خرما به آنها مى‏ رسانيدند از گرسنگى تلف شده بودند، سپس آن همه اذيّت و آزارى كه بر اصحاب و ياران او وارد كردند، و آنها را مورد انواع شكنجه‏ ها قرار دادند، چنان كه آنان را گرسنه نگه مى‏ داشتند و در آفتاب سوزان به بند مى‏ كشيدند و از درّه‏ها و شكاف كوههاى مكّه بيرون مى‏ راندند، تا اين كه برخى از آنها ناگزير شده به كشور حبشه رو آوردند، و خود آن بزرگوار نيز از شرّ قريش و دشمنان خود گاهى به طايفه ثقيف، و زمانى به قبيله بنى عامر و موقع ديگر به ربيعة الفرس و جز آنان پناه مى‏برد، پس از اين، طوايف عرب براى كشتن و ترور شبانه او همدست شدند و آن حضرت ناگزير فرزندان و كسان خويش را ترك، و با رمقى كه از جان برايش باقى مانده بود، از آنان گريخت و به اوس و خزرج پناه برد، و پس از آن كه به مدينه رسيد اعراب مكّه آرام نگرفته جنگ را بر ضدّ او بر پا كردند و دسته ‏هاى سپاهى براى نبرد با او گسيل داشتند و مركب‏هاى خود را براى اين كار به تاخت وتاز در آوردند، تا آن گاه كه خداوند او را يارى و برترى داد، و دين خود را نيرومند و آشكار فرمود.

پس از اين امير مؤمنان (ع) به تقوا و پرهيزگارى سفارش مى‏كند، و آنان را از منافقان بر حذر مى‏ دارد، و ويژگيهاى اين گروه را بر مى ‏شمارد تا آنان را بشناسند و از آنها دورى گزينند و نفرت پيدا كنند، زيرا اينها هم گمراهند يعنى از راه خدا منحرف شده و هدايت نيافته‏اند و هم با القاى شبه ه‏هاى باطل و سخنان نادرست ديگران را به گمراهى مى‏ كشانند، معناى الزّالّون المزلّون نيز همين است.
تلّون آنها كنايه از اين است كه منافقان به سبب مقاصد باطل و اغراض فاسدى كه دارند احوال آنها پيوسته در تغيير، وگفتار و رفتار آنها جوراجور و دستخوش دگرگونى است و با هر كس با چهره و زبانى جداگانه برخورد مى‏كنند، تفتّن منافقان يعنى كوشش آنان براى اين كه ديگران را در فتنه و بلا اندازند نيز به همين معناست و به گوناگونى گفتار و رفتار آنها بر حسب اغراض و مقاصدى كه دارند اشاره دارد،

و مقصود از جمله يعمدونكم بكلّ عماد بيان اين است كه منافقان قصد دارند به هر نيرنگ و فريب مؤمنان را دچار هر گونه سختى و ناگوارى سازند، و منظور از جمله يرصدونكم بكلّ مرصاد پيگيرى و بررسى اقسام نيرنگها از طرف منافقان است تا بتوانند از طريق حيله و تزوير، در نابودى مؤمنان اقدام و آنها را به هر سختى و بدبختى دچار سازند، مراد از بيمارى دلهاى منافقان و پاكيزگى ظاهر آنان، دردهاى نفسانى است كه جان آنها را فرا گرفته مانند حسد و كينه و مكر و فريب، كه در نهان بر ضدّ آنان حيله و تزوير به كار مى ‏برند، و در آشكار نسبت به آنان اظهار خوشرويى و دوستى و محبّت و خيرخواهى مى‏ كنند، و اين رويّه كه انسان با زبان چيزى را خوب و پسنديده بداند و خلاف آن را در دل داشته و پنهان كرده باشد قانون و ضابطه نفاق است،

مقصود از واژه صفاحهم صورت ظاهر آنهاست، و مراد از پاكيزگى صورتهايشان سلامت ظاهر آنها از بيماريهايى است كه دلهاى آنها را فرا گرفته است.

فرموده است: پنهانى گام بر مى ‏دارند.
اين سخن كنايه از اين است كه اقدامات زبانى و عملى خود را در جهت مقاصد و اهدافى كه دارند پوشيده داشته و دور از فهم و اطّلاع ديگران انجام مى ‏دهند، جمله و يدبّون الضّرّاء نيز به همين معناست، واژه ‏هاى خفاء و ضرّا و بنا بر ظرفيّت منصوبند، و اينها براى كسى كه در صدد فريب ديگرى است مثل آورده مى‏شود.

فرموده است: وصفهم دواء… تا العياء.
يعنى: آنها مانند زاهدان و پارسايان مردمان را موعظه كرده به پرهيزگارى و فرمانبردارى خداوند دستور مى‏دهند، آشكار است كه اين سخنان درمان ناپاكى و شفابخش گمراهى است، امّا با گناهانى كه مرتكب مى‏شوند كردار آنها كردار فاسقان و گمراهان است، و گناه بزرگترين درد درمان ناپذير است.

فرموده است: حسدة الرّخاء.
يعنى اگر در زندگى كسى فراخى و گشايشى بينند بر او حسد مى ‏ورزند، و مؤكّدوا البلاء و اگر كسى را در سختى و گرفتارى مشاهده كنند با سخن چينى و فتنه‏ انگيزى بر رنج و محنت او مى‏ افزايند، به جاى صفت مؤكّدوا، و مولّدوا (توليد كنندگان) نيز روايت شده و معناى آن روشن است، و مقنطوا الرّجاء يعنى اگر كسى اميد چيزى را داشته باشد مقتضاى طبع آنها اين است كه او را نوميد گردانند، زيرا روش منافق دروغگو همواره بر اين است كه دور را نزديك و نزديك را دور نشان دهد.

فرموده است: لهم بكلّ طريق صريع.
اين سخن اشاره بر اين است: كسانى كه در نتيجه فريب و نيرنگ اينها كشته شده يا آزار و آسيب ديده بسيارند، واژه طريق يا كنايه از مقاصد گوناگون منافقان، و يا منظور نيرنگها و بد انديشيهاى مختلف آنهاست كه در هر صورت مستلزم اذيّت و آزار ديگران است.

فرموده است: إلى كلّ قلب شفيع.
يعنى: از ويژگيهاى منافق اين است كه در هر دلى به گونه ‏اى راهى خاصّ او پيدا كند، و براى نفوذ در وى وسيله‏ اى جداگانه فراهم سازد، تا خود را دوست همگان حتّى دشمنان قلمداد كند، و بدين طريق بتواند فتنه به راه اندازد و شور و شرّ به پا سازد، و در واقع او دوست همگان نيست بلكه دشمن همگى است، همچنين جمله لكلّ شجو دموع كنايه از اين است كه براى دست يافتن به مقاصد و اغراض خود در برابر گريه و اندوه ديگران، به دروغ اظهار غمگينى مى‏ كنند و اشك مى‏ريزند در حالى كه آنان دشمن غمديدگانند.

فرموده است: يتقارضون الثّناء و يتراقبون الجزاء.
يعنى: هر يك از آنها همكار خود را مى‏ستايد تا او نيز به ستايش وى اقدام كند و در برابر كار خود از او انتظار پاداش دارد.

فرموده است: إن سألوا ألحفوا.
يعنى: اگر از كسى درخواستى داشته باشند براى اين كه او درخواست آنها را انجام دهد اصرار مى‏ورزند و پافشارى مى‏كنند، و اين از صفات زشت به شمار آمده چنان كه حقّ تعالى فرموده است: «لِلْفُقَراءِ الَّذِينَ أُحْصِرُوا فِي»«».

فرموده است: و إن عذلوا كشفوا.
يعنى اگر كسى را سرزنش كنند عيبهاى او را آشكار و از اين طريق او را شرمنده و سرافكنده مى‏سازند و بسا اين كه عيبهاى او را در حضور كسى به او مى‏گويند كه دوست نمى‏دارد وى در جريان آنها قرار گيرد، و اينها از آن ناصحان خير انديش نيستند كه در هنگام عتاب و بازخواست پرده از گناه انسان بر ندارند و به كنايه ‏اى لطيف و سر بسته اكتفا كنند، و إن حكموا أسرفوا يعنى اگر يكى از آنها حكمرانى و فرمانروايى يابد در بيدادگرى و شكمخوارگى زياده روى مى ‏كند، و درشهوترانى و بهره‏ گيرى از خوشيهاى دنيا پا از حدّ فراتر مى‏ گذارد، زيرا او به سبب جهل و نادانى نمى‏ تواند عواقب كارها را پيش بينى كند و مى‏ پندارد هيچ كارى بهتر و بالاتر از آنچه او مى ‏كند در اين جهان نيست، جمله قد أعدّوا لكلّ حقّ باطلا يعنى براى اين كه حقّ را باطل جلوه دهند و آن را در جامه تزوير خود بپوشانند شبهاتى آماده كرده ‏اند، و لكلّ حىّ قاتلا اين كه براى هر زنده‏اى كشنده‏اى فراهم ساخته ‏اند كنايه از اين است كه براى از ميان بردن هر حقّى وسيله‏اى مهيّا كرده‏اند، و حىّ در اين جا اعمّ از انسان زنده و هر امرى است كه هنگامى كه آنان در صدد تباهى و نابودى آن بر مى‏آيند ثابت و پا بر جا باشد، جمله و لكلّ باب مفتاحا يعنى براى هر درى از حيله و تزوير كليدى ساخته‏ اند، واژه مفتاح (كليد) استعاره است، در عبارت و لكلّ ليل مصباحا واژه ليل (شب) براى امور مشكل و مبهم استعاره شده است، همچنين واژه مصباح (چراغ) براى آراء و نظريّاتى كه آنان در اين گونه امور اظهار و بدينوسيله در آن دخالت كرده نيرنگ خود را به كار مى‏برند استعاره شده است، مانند حيله‏اى كه عمرو بن عاص در جنگ صفّين در شبى كه به ليلة الهرير معروف است به معاويه آموخت تا لشكريان شام قرآنها را بر سر نيزه‏ها بلند كنند و از سپاه عراق بخواهند كه قرآن ميان آنان داورى كند، و براى رهايى از جنگى كه شاميان را به ستوه آورده بود جز اين رأى منافقانه و نيرنگ زيركانه راهى نبود، معناى عبارت يتوصّلون إلى الطّمع باليأس اين است كه منافقان با اظهار بى‏نيازى از آنچه در دست مردم است و زهد نمايى، به مطامع خود دست مى‏يابند، چنان كه راه و روش بسيارى از زاهدان اين زمان است، توصيف منافقان به اين كه چيزى را كه مى‏خواهند به دست آورند ضدّ وسيله تحصيل آن را به كار مى‏برند، بليغترين تعريف ممكن در باره اهل نفاق و تزوير است.

فرموده است: ليقيموا به أسواقهم.
واژه أسواق (بازارها) براى همين رفتار رياكارانه و مزوّرانه منافقان با مردم، وطريقه داد و ستد آنان استعاره شده، و پيروى آنها از اين روش براى اين است كه بازار خود را گرم داشته، و كالاى ريا و تزوير خويش را رواج بخشند، جمله و ينفقوا به أعلاقهم نيز به همين معناست، واژه أعلاق (چيزهاى نفيس) براى آراء و انديشه‏هاى منافقان كه به پندار خودشان بسيار ارزشمند و عالى است، استعاره شده است.

فرموده است: يقولون… تا فيوهّمون.
يعنى منافقان با گفتار خود شبهه در دلها مى‏اندازند و باطل را به صورت حقّ جلوه‏گر مى‏سازند.

فرموده است: قد هوّنوا الطّريق.
يعنى اينان مى‏دانند براى پيش برد مقاصد و نيرنگهاى خود چگونه گام بردارند و راه خويش را هموار سازند، جمله و أضلعوا المضيق به معناى اين است كه تنگناها را پيچ و خم دار كرده‏اند، واژه مضيق كنايه از طرق دقيق مداخله در امور است و منظور از پيچ و خم دادن به طرق مذكور اين است كه منافقان هنگامى كه بخواهند در امر مشكل و دشوارى خود را وارد سازند، قصد خود را اظهار نمى‏دارند و وانمود مى‏كنند كه هدف آنها چيز ديگرى است، تا كار خود را از نظر ديگران پوشيده داشته و امر را بر آنان مشتبه سازند كه مبادا بر حيله و تزوير آنها آگاه شوند و مقصود آنان حاصل نگردد.
فرموده است: فهم لمّة الشّيطان.
يعنى آنان ياران و پيروان شيطانند، و حمة النّيران واژه حمة با تخفيف براى شرارتهاى بزرگ آنها استعاره شده زيرا شرارتهاى منافقان مانند شعله‏هاى سوزان آتش موجب اذيّت و آزار است.

 

ترجمه ‏شرح ‏نهج‏ البلاغه ابن‏ ميثم بحرانی، ج 3 ، صفحه‏ ى 772-782

خطبه184ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

( خطبه193صبحی صالح)

و من خطبة له ( عليه‏ السلام ) يصف فيها المتقين‏

رُوِيَ أَنَّ صَاحِباً لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع يُقَالُ لَهُ هَمَّامٌ- كَانَ رَجُلًا عَابِداً فَقَالَ لَهُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ- صِفْ لِيَ الْمُتَّقِينَ حَتَّى كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَيْهِمْ- فَتَثَاقَلَ ع عَنْ جَوَابِهِ- ثُمَّ قَالَ يَا هَمَّامُ اتَّقِ اللَّهَ وَ أَحْسِنْ- فَ إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ- فَلَمْ يَقْنَعْ هَمَّامٌ بِهَذَا الْقَوْلِ حَتَّى عَزَمَ عَلَيْهِ- فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ وَ صَلَّى عَلَى النَّبِيِّ ص-

 

ثُمَّ قَالَ أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى خَلَقَ الْخَلْقَ حِينَ خَلَقَهُمْ- غَنِيّاً عَنْ طَاعَتِهِمْ آمِناً مِنْ مَعْصِيَتِهِمْ- لِأَنَّهُ لَا تَضُرُّهُ مَعْصِيَةُ مَنْ عَصَاهُ- وَ لَا تَنْفَعُهُ طَاعَةُ مَنْ أَطَاعَهُ فَقَسَمَ بَيْنَهُمْ مَعَايِشَهُمْ- وَ وَضَعَهُمْ مِنَ الدُّنْيَا مَوَاضِعَهُمْ- فَالْمُتَّقُونَ فِيهَا هُمْ أَهْلُ الْفَضَائِلِ- مَنْطِقُهُمُ الصَّوَابُ وَ مَلْبَسُهُمُ الِاقْتِصَادُ وَ مَشْيُهُمُ التَّوَاضُعُ- غَضُّوا أَبْصَارَهُمْ عَمَّا حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ- وَ وَقَفُوا أَسْمَاعَهُمْ عَلَى الْعِلْمِ النَّافِعِ لَهُمْ- نُزِّلَتْ أَنْفُسُهُمْ مِنْهُمْ فِي الْبَلَاءِ- كَالَّتِي نُزِّلَتْ فِي الرَّخَاءِ- وَ لَوْ لَا الْأَجَلُ الَّذِي كُتِبَ عَلَيْهِمْ- لَمْ تَسْتَقِرَّ أَرْوَاحُهُمْ فِي أَجْسَادِهِمْ طَرْفَةَ عَيْنٍ- شَوْقاً إِلَى الثَّوَابِ وَ خَوْفاً مِنَ الْعِقَابِ- عَظُمَ الْخَالِقُ فِي أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مَا دُونَهُ فِي أَعْيُنِهِمْ- فَهُمْ وَ الْجَنَّةُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِيهَا مُنَعَّمُونَ- وَ هُمْ وَ النَّارُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِيهَا مُعَذَّبُونَ- قُلُوبُهُمْ مَحْزُونَةٌ وَ شُرُورُهُمْ مَأْمُونَةٌ- وَ أَجْسَادُهُمْ نَحِيفَةٌ وَ حَاجَاتُهُمْ خَفِيفَةٌ وَ أَنْفُسُهُمْ عَفِيفَةٌ- صَبَرُوا أَيَّاماً قَصِيرَةً أَعْقَبَتْهُمْ رَاحَةً طَوِيلَةً- تِجَارَةٌ مُرْبِحَةٌ يَسَّرَهَا لَهُمْ رَبُّهُمْ- أَرَادَتْهُمُ الدُّنْيَا فَلَمْ يُرِيدُوهَا- وَ أَسَرَتْهُمْ فَفَدَوْا أَنْفُسَهُمْ مِنْهَا-

 

أَمَّا اللَّيْلَ فَصَافُّونَ أَقْدَامَهُمْ- تَالِينَ‏ لِأَجْزَاءِ الْقُرْآنِ يُرَتِّلُونَهَا تَرْتِيلًا- يُحَزِّنُونَ بِهِ أَنْفُسَهُمْ وَ يَسْتَثِيرُونَ بِهِ دَوَاءَ دَائِهِمْ- فَإِذَا مَرُّوا بِآيَةٍ فِيهَا تَشْوِيقٌ رَكَنُوا إِلَيْهَا طَمَعاً- وَ تَطَلَّعَتْ نُفُوسُهُمْ إِلَيْهَا شَوْقاً وَ ظَنُّوا أَنَّهَا نُصْبَ أَعْيُنِهِمْ- وَ إِذَا مَرُّوا بِآيَةٍ فِيهَا تَخْوِيفٌ- أَصْغَوْا إِلَيْهَا مَسَامِعَ قُلُوبِهِمْ- وَ ظَنُّوا أَنَّ زَفِيرَ جَهَنَّمَ وَ شَهِيقَهَا فِي أُصُولِ آذَانِهِمْ- فَهُمْ حَانُونَ عَلَى أَوْسَاطِهِمْ- مُفْتَرِشُونَ لِجِبَاهِهِمْ وَ أَكُفِّهِمْ وَ رُكَبِهِمْ وَ أَطْرَافِ أَقْدَامِهِمْ- يَطْلُبُونَ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى فِي فَكَاكِ رِقَابِهِمْ-

 

وَ أَمَّا النَّهَارَ فَحُلَمَاءُ عُلَمَاءُ أَبْرَارٌ أَتْقِيَاءُ- قَدْ بَرَاهُمُ الْخَوْفُ بَرْيَ الْقِدَاحِ- يَنْظُرُ إِلَيْهِمُ النَّاظِرُ فَيَحْسَبُهُمْ مَرْضَى- وَ مَا بِالْقَوْمِ مِنْ مَرَضٍ وَ يَقُولُ قَدْ خُولِطُوا- وَ لَقَدْ خَالَطَهُمْ أَمْرٌ عَظِيمٌ- لَا يَرْضَوْنَ مِنْ أَعْمَالِهِمُ الْقَلِيلَ- وَ لَا يَسْتَكْثِرُونَ الْكَثِيرَ- فَهُمْ لِأَنْفُسِهِمْ مُتَّهِمُونَ وَ مِنْ أَعْمَالِهِمْ مُشْفِقُونَ- إِذَا زُكِّيَ أَحَدٌ مِنْهُمْ خَافَ مِمَّا يُقَالُ لَهُ فَيَقُولُ- أَنَا أَعْلَمُ بِنَفْسِي مِنْ غَيْرِي وَ رَبِّي أَعْلَمُ بِي مِنِّي بِنَفْسِي- اللَّهُمَّ لَا تُؤَاخِذْنِي بِمَا يَقُولُونَ- وَ اجْعَلْنِي أَفْضَلَ مِمَّا يَظُنُّونَ وَ اغْفِرْ لِي مَا لَا يَعْلَمُونَ

 

فَمِنْ عَلَامَةِ أَحَدِهِمْ أَنَّكَ تَرَى لَهُ قُوَّةً فِي دِينٍ- وَ حَزْماً فِي لِينٍ وَ إِيمَاناً فِي يَقِينٍ وَ حِرْصاً فِي عِلْمٍ- وَ عِلْماً فِي حِلْمٍ وَ قَصْداً فِي غِنًى وَ خُشُوعاً فِي عِبَادَةٍ- وَ تَجَمُّلًا فِي فَاقَةٍ وَ صَبْراً فِي شِدَّةٍ وَ طَلَباً فِي حَلَالٍ- وَ نَشَاطاً فِي هُدًى وَ تَحَرُّجاً عَنْ طَمَعٍ- يَعْمَلُ الْأَعْمَالَ الصَّالِحَةَ وَ هُوَ عَلَى وَجَلٍ- يُمْسِي وَ هَمُّهُ الشُّكْرُ وَ يُصْبِحُ وَ هَمُّهُ الذِّكْرُ- يَبِيتُ حَذِراً وَ يُصْبِحُ فَرِحاً- حَذِراً لِمَا حُذِّرَ مِنَ الْغَفْلَةِ- وَ فَرِحاً بِمَا أَصَابَ مِنَ الْفَضْلِ وَ الرَّحْمَةِ- إِنِ اسْتَصْعَبَتْ عَلَيْهِ نَفْسُهُ فِيمَا تَكْرَهُ- لَمْ يُعْطِهَا سُؤْلَهَا فِيمَا تُحِبُّ- قُرَّةُ عَيْنِهِ فِيمَا لَا يَزُولُ وَ زَهَادَتُهُ فِيمَا لَا يَبْقَى- يَمْزُجُ الْحِلْمَ بِالْعِلْمِ وَ الْقَوْلَ بِالْعَمَلِ- تَرَاهُ قَرِيباً أَمَلُهُ قَلِيلًا زَلَلُهُ خَاشِعاً قَلْبُهُ- قَانِعَةً نَفْسُهُ مَنْزُوراً أَكْلُهُ سَهْلًا أَمْرُهُ- حَرِيزاً دِينُهُ مَيِّتَةً شَهْوَتُهُ مَكْظُوماً غَيْظُهُ- الْخَيْرُ مِنْهُ مَأْمُولٌ وَ الشَّرُّ مِنْهُ مَأْمُونٌ- إِنْ كَانَ فِي الْغَافِلِينَ كُتِبَ فِي الذَّاكِرِينَ- وَ إِنْ كَانَ فِي الذَّاكِرِينَ لَمْ يُكْتَبْ مِنَ الْغَافِلِينَ- يَعْفُو عَمَّنْ ظَلَمَهُ وَ يُعْطِي مَنْ حَرَمَهُ- وَ يَصِلُ مَنْ قَطَعَهُ بَعِيداً فُحْشُهُ- لَيِّناً قَوْلُهُ غَائِباً مُنْكَرُهُ حَاضِراً مَعْرُوفُهُ- مُقْبِلًا خَيْرُهُ مُدْبِراً شَرُّهُ- فِي الزَّلَازِلِ وَقُورٌ وَ فِي الْمَكَارِهِ صَبُورٌ- وَ فِي الرَّخَاءِ شَكُورٌ لَا يَحِيفُ عَلَى مَنْ يُبْغِضُ- وَ لَا يَأْثَمُ فِيمَنْ يُحِبُّ- يَعْتَرِفُ بِالْحَقِّ قَبْلَ أَنْ يُشْهَدَ عَلَيْهِ- لَا يُضِيعُ مَا اسْتُحْفِظَ وَ لَا يَنْسَى مَا ذُكِّرَ- وَ لَا يُنَابِزُ بِالْأَلْقَابِ وَ لَا يُضَارُّ بِالْجَارِ- وَ لَا يَشْمَتُ بِالْمَصَائِبِ وَ لَا يَدْخُلُ فِي الْبَاطِلِ- وَ لَا يَخْرُجُ مِنَ الْحَقِّ- إِنْ صَمَتَ لَمْ يَغُمَّهُ صَمْتُهُ وَ إِنْ ضَحِكَ لَمْ يَعْلُ صَوْتُهُ- وَ إِنْ بُغِيَ عَلَيْهِ صَبَرَ حَتَّى يَكُونَ اللَّهُ هُوَ الَّذِي يَنْتَقِمُ لَهُ- نَفْسُهُ مِنْهُ فِي عَنَاءٍ وَ النَّاسُ مِنْهُ فِي رَاحَةٍ- أَتْعَبَ نَفْسَهُ لِآخِرَتِهِ وَ أَرَاحَ النَّاسَ مِنْ نَفْسِهِ- بُعْدُهُ عَمَّنْ تَبَاعَدَ عَنْهُ زُهْدٌ وَ نَزَاهَةٌ- وَ دُنُوُّهُ مِمَّنْ دَنَا مِنْهُ لِينٌ وَ رَحْمَةٌ- لَيْسَ تَبَاعُدُهُ بِكِبْرٍ وَ عَظَمَةٍ وَ لَا دُنُوُّهُ بِمَكْرٍ وَ خَدِيعَةٍ-

 

قَالَ فَصَعِقَ هَمَّامٌ صَعْقَةً كَانَتْ نَفْسُهُ فِيهَا.

فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع أَمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ كُنْتُ أَخَافُهَا عَلَيْهِ- ثُمَّ قَالَ أَ هَكَذَا تَصْنَعُ الْمَوَاعِظُ الْبَالِغَةُ بِأَهْلِهَا- فَقَالَ لَهُ قَائِلٌ فَمَا بَالُكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ- فَقَالَ ع وَيْحَكَ إِنَّ لِكُلِّ أَجَلٍ وَقْتاً لَا يَعْدُوهُ- وَ سَبَباً لَا يَتَجَاوَزُهُ فَمَهْلًا لَا تَعُدْ لِمِثْلِهَا- فَإِنَّمَا نَفَثَ الشَّيْطَانُ عَلَى لِسَانِكَ

ترجمه

روايت شده است يكى از ياران امير مؤمنان (ع) كه همّام نام داشت و مردى عابد و پارسا بود، به آن حضرت عرض كرد اى امير مؤمنان صفات پرهيزگاران را برايم آن چنان بيان فرما كه گويا آنان را مى‏ بينم، امام (ع) در دادن پاسخ او درنگ كرد، و پس از آن فرمود:

اى همّام از خدا بترس و نيكى كن «فَ إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ«»» ليكن همّام به اين پاسخ بسنده نكرد و بر درخواست خود اصرار ورزيد تا اين كه آن حضرت را سوگند داد، لذا امام (ع) پس از حمد و ثناى الهى و درود بر پيامبر گرامى (ص) فرمود:

«أمّا بعد، خداوند سبحان آفريدگان را بيافريد در حالى كه از طاعت آنها بى‏ نياز و از نافرمانى آنان ايمن بود چه گناه گنهكار زيانى به خدا نمى‏ رساند و طاعت فرمانبردار سودى عايد او نمى‏ گرداند.

روزى و وسايل زندگى را ميان آنان تقسيم كرد و هر كس را در مرتبه خويش قرار داد، امّا پرهيزگاران در دنيا داراى صفاتى‏ برجسته‏ اند:

گفتارشان از روى راستى و پوشاكشان بر اساس ميانه‏ روى و روش آنها فروتنى است، ازآنچه خداوند بر آنان حرام كرده چشم پوشيده ‏اند، و گوشهاى خود را به دانشى كه آنان را سود رساند فرا داده ‏اند، در برابر سختى و بلا مانند كسانى هستند كه از آسايش و رفاه برخوردارند، و اگر اجل و مدتى را كه خداوند براى آنان معيّن كرده نبود، جانهايشان در بدنهايشان از شوق ثواب و بيم عقاب يك لحظه آرام نمى‏ گرفت، پروردگار در نظر آنان بزرگ است از اين رو آنچه جز اوست در ديده آنان كوچك است، آنها مانند كسى هستند كه بهشت را ديده و در آن مشغول تنعّم است، و آتش دوزخ را نگريسته و در آن معذّب است، دلهاى آنها اندوهناك است و ديگران از آزارشان ايمنند، بدنهاى آنها لاغر، و نيازهايشان اندك، و روحشان عفيف و پاكيزه است، روزهاى كوتاهى شكيبايى كردند و در پى آن به آسايشى طولانى رسيدند، اين داد و ستد پرسودى است كه پروردگارشان براى آنها فراهم ساخته است، دنيا آنان را خواستار شد ليكن آنها آن را نخواستند، دنيا آنان را اسير و گرفتار خود كرد، و آنها با دادن جان خود را از آن رها ساختند.

امّا شب را (براى نماز) بر پا ايستاده ‏اند، قرآن را با تأمل و انديشه مى‏ خوانند، با خواندن آن دلهاى خود را اندوهگين مى‏ سازند و درمان درد خويش را از آن مى ‏جويند، هنگامى كه به آيه ‏اى رسند كه اميد برانگيز است به آن اعتماد مى‏ كنند، و دل به آن مى‏ بندند، و با شوق بسيار بدان مى‏ نگرند و گمان مى ‏برند آنچه آيه مژده مى‏ دهد در برابر چشم آنها قرار دارد و چون به آيه‏ اى برخورد كنند كه بيم دهنده و ترس انگيز است گوش دل به آن مى‏ دهند چنان كه گويا صداى نفس كشيدن جهنّم در بيخ گوش آنها طنين- افكن است، آنها قامت را خم كرده به ركوع مى‏ روند، و پيشانى و كف دست و زانوها و انگشتان را بر زمين مى ‏سايند و سجده مى‏ كنند و آزادى خويش را از آتش دوزخ از خداوند مى‏ طلبند.

امّا در روز آنها بردبارانى دانا، و نيكوكارانى پرهيزگارند، ترس از خدا بدنهاى آنها را مانند چوبه تير تراشيده و لاغر كرده و چون بيننده به آنها بنگرد مى ‏پندارد اينان بيمارند در حالى كه هيچ گونه بيمارى ندارند، بيننده مى‏ گويد اينها را ديوانگى فرا گرفته در صورتى كه آنان را امرى بس بزرگ به خود مشغول داشته است.
اينان به اعمال اندك خشنود نمى ‏شوند، و اعمال بسيار خود را زياد نمى‏ شمرند، آنان پيوسته خود را متّهم به تقصير مى‏ كنند و از كردار خويش بيمناكند، اگر يكى از آنها را بستايند، او از آنچه در باره ‏اش گفته شده در هراس مى‏ افتد و مى‏ گويد: من از ديگران به حال خويشتن آگاهترم، و پروردگارم از من به من داناتر است، پروردگارا مرا به آنچه مى‏ گويند بازخواست مكن، و مرا برتر از آنچه گمان مى‏ كنند قرار ده، و گناهان مرا كه نمى‏ دانند بر من ببخش.

نشانه هر يك از آنها را كه بنگرى اين است: در دين نيرومند، در نرمخويى دور انديش، در ايمان داراى يقين سرشار، در به دست آوردن دانش حريص، با داشتن علم بردبار، در توانگرى ميانه ‏رو، در بندگى حقّ تعالى خاشع، در عين تنگدستى آراسته، در سختى شكيبا، در به دست آوردن حلال كوشا، در طريق هدايت چالاك و از طمع بر كنار است، با اين كه اعمال شايسته انجام مى‏ دهد بيمناك است، چون روز را به شام مى‏ رساند همه كوشش او شكر و سپاس خداست، و هنگامى كه شب را به روز در آورد تمامى انديشه او ذكر و ياد اوست، شب را ترسان مى‏ گذراند، و روز را شادمان آغاز مى‏ كند، ترس او از وقوع غفلت، و شادمانى او به سبب فضل و رحمت خداست كه به او رسيده است، اگر نفس او در تحمّل آنچه ناخوش مى‏ دارد سركشى و نافرمانى كند خواهش آن را نسبت به آنچه دوست مى ‏دارد برآورده نمى‏ كند، روشنى چشم او در چيزى است كه جاودانى است و زهد و وارستگى او در آن چيزى است كه ناپايدار و فانى است.
او بردبارى و دانش را به هم آميخته و گفتار را با كردار قرين ساخته است، او را مى ‏بينى كه آرزويش كوتاه، لغزش او كم، دلش خاشع، نفسش قانع، خوراكش اندك، كارش آسان و دين وى محفوظ است، شهوتش از ميان رفته و خشم خود را فرو خورده است، خير او مورد اميدوارى و از شرّ او ايمنى‏حاصل است، اگر در ميان غافلان به سر برد از ذاكران به شمار است، و اگر در ميان ذاكران باشد در زمره غافلان نيست.

از كسى كه به او ستم كرده در مى‏ گذرد و به آن كه محرومش ساخته بخشش مى‏ كند، و به كسى كه از او بريده مى‏ پيوندد، از ناسزاگويى به دور است. گفتارش نرم، بدى از او جدا، و نيكى در او پيدا و آشكار است، خير او رو آورده و شرّش پشت كرده است، در سختيها و گرفتاريها آرام و استوار، و در برابر ناگواريها شكيبا و بردبار، و در هنگام خوشى و آسايش شكر گزار است، در باره كسى كه او را دشمن مى ‏دارد ستم نمى‏ كند، و به خاطر كسى كه او را دوست مى ‏دارد مرتكب گناه نمى‏ شود، به حقّ اعتراف مى‏ كند پيش از آن كه بر ضدّش گواه آورده شود، آنچه را بدو سپرده‏ اند تباه نمى‏ گرداند، و آنچه را به او تذكّر داده ‏اند به دست فراموشى نمى ‏سپارد، و مردم را به لقبهاى زشت نمى‏ خواند، و به همسايه زيان نمى ‏رساند، و مصيبت‏زده را شماتت نمى ‏كند، در آنچه باطل است وارد نمى‏ شود، و پا از مرز حقّ بيرون نمى‏ نهد، اگر خاموشى گزيند سكوتش او را غمگين نمى‏ كند، و اگر بخندد آواز خنده ‏اش بلند نمى ‏شود، و اگر بر او ستم رود شكيبايى مى ‏ورزد تا خداوند بزرگ انتقام او را بگيرد. نفسش از او در رنج، و مردم از او در آسايشند، براى آخرتش خود را به سختى مى‏ اندازد، و مردم را از شرّ نفس خويش آسوده مى‏ گرداند، دورى جستن او از كسانى كه از آنان كناره ‏گيرى مى‏ كند به خاطر زهد و مصون ماندن از گناه است، و نزديكى او به كسانى كه با آنها معاشرت مى‏ كند بر پايه نرمش و مهربانى است، نه كناره‏ گيرى او به سبب تكبّر و خود پسندى است و نه نزديكى او براى نيرنگ و فريب مى ‏باشد.»

 

راوى گفته است: در اين هنگام همّام مدهوش شد، و در همين حالت جان به جان آفرين تسليم كرد، امير مؤمنان (ع) فرمود: آگاه باشيد: به خدا سوگند من از اين پيشامد بر او بيم داشتم، سپس فرمود: نصايح و مواعظ درست در كسانى كه شايستگى آن را دارند اين چنين تأثير مى‏ كند، يكى از حاضران گفت: اى امير مؤمنان خودت را چه حال است‏

«چرا در شما اثر نكرد» امام (ع) در پاسخ او فرمود: واى بر تو هر اجلى وقت معيّن و سبب مشخّصى دارد كه از آن تجاوز نمى‏ كند، از اين گفتار باز ايست و ديگر اين سخن مگو زيرا اين را شيطان بر زبانت نهاده است.

شرح

بايد دانست از اين جا به بعد نسخه‏ هاى نهج البلاغه از نظر ترتيب خطبه‏ ها با يكديگر اختلاف دارد. در بسيارى از نسخه ‏ها خطبه مذكور در آغاز جلد دوّم و پس از خطبه معروف به قاصعه قرار داده شده است، و آنچه پس از پاسخ آن حضرت به برج بن مسهر طائى آمده خطبه‏اى است كه با عبارت: الحمد للّه الّذي لا تدركه الشّواهد و لا تحويه المشاهد آغاز مى‏شود، و در نسخه ‏هاى زياد ديگرى خطبه‏اى كه شرح آن گذشت متّصل به پاسخ آن بزرگوار به برج بن مسهر است، و خطبه الحمد للّه الّذي لا تدركه الشّواهد… پس از گفتار سيّد رضى آمده كه مى‏ گويد: و از سخنان آن حضرت عليه السّلام است به هنگامى كه پيامبر خدا (ص) را غسل مى ‏داد، و پس از اين تمام خطبه قاصعه و بعد از آن «باب المختار من كتب امير المؤمنين (ع) و رسائله» قرار داده شده است، گروهى از شارحان نهج البلاغه مانند امام قطب الدّين ابى الحسين كيدرى«» و عبد الحميد بن ابى الحديد ترتيب اخير را پيروى كرده‏اند، و چون گمان قوى اين است كه اينان ترتيب مذكور را به اعتماد نسخه‏ هاى صحيحى كه در دست داشته ‏اند برگزيده ‏اند، لذا من با آنان هماهنگ شده همين روش را اختيار كردم.

امّا همّام، او همّام بن شريح بن يزيد بن مرّة بن عمرو بن جابر بن عوف اصهب است، كه از پيروان و دوستان على (ع) به شمار است و مردى عابد و پارسابود، درنگ امام (ع) در دادن پاسخ به او براى اين بود كه استعداد و آمادگى او را براى پذيرش موعظه، و تأثير عميق آن را در وجود او مى‏ دانست و بيم داشت كه با شنيدن پاسخ، از خوف خدا هوش از سرش برود و جان از قالب تهى كند، از اين رو او را به رعايت تقوا دستور داد، و منظور از اين ترس از خدا در باره حفظ جانش بود كه مبادا بر اثر اين پرسش، حادثه ناگوارى براى او رخ دهد، معناى و أحسن كه در دنباله جمله اتّق اللّه آمده اين است كه بر جان خويش نكويى كند، و آن را به كارى كه بيش از توان اوست وادار نسازد، از اين رو هنگامى كه همّام بى‏ هوش به زمين افتاد و مرد، امير مؤمنان (ع) فرمود: بدانيد به خدا سوگند من در باره او از اين حيث بيمناك بودم، و امام (ع) هنگامى پاسخ او را داد كه به گفتار آن حضرت بسنده نكرد و جز جواب پرسش خود را نمى‏خواست و عزم عليه يعنى در خواهش خود اصرار ورزيد و آن بزرگوار را سوگند داد.
اگر گفته شود: چگونه امام (ع) با اين كه ظنّ غالب به هلاكت او دارد به وى پاسخ مى‏دهد در صورتى كه او مانند پزشك است كه به هر يك از بيماران بر حسب استعداد و توان طبيعت او دارو تجويز مى‏ كند.

پاسخ اين است: چيزى را كه آن حضرت در باره همّام گمان داشت اين بود كه بر اثر شوق بسيار هوش از سر بدهد امّا اين كه اين امر به مرگ او منجرّ گردد در گمان آن حضرت نبود.

اين كه امير مؤمنان (ع) نخست بيان داشته كه خداوند از طاعت مخلوق بى‏ نياز و از نافرمانى و معصيت آنان ايمن است براى اين است كه ممكن است برخى از نادانان گمان كنند كه در تقوا و طاعت بندگان سودى، و بر اثر گناه گنهكاران زيانى متوجّه حقّ تعالى مى‏گردد، زيرا همگى يا بيشتر دستورهاى خداوند به موضوع تقوا و طاعت او برگشت دارد و همين پرهيزگارى است كه‏ شريفترين و بالاترين وسيله تقرّب به خداوند مى‏باشد از اين رو امام (ع) اين امر را در صدر خطبه خود قرار داده و خداوند متعال را از اين سود و زيان تنزيه فرموده است، و ما دلائل اين امر را بارها در اين كتاب آورده ‏ايم.

فرموده است: فقسم بينهم… تا مواضعهم.

اين جملات در توضيح و تأكيد بى ‏نيازى خداوند از بندگان است، براى اين كه حق تعالى مبدأ آفرينش، و روزى بخش‏ آفريدگان است، و اوست كه آنان را به دنيا كشانيده و در مراتب و درجاتى كه دارند قرار داده، يكى را توانگر و ديگرى را تهيدست، و يكى را شريف و بزرگوار و ديگرى را پست و خوار گردانيده، لا جرم او غنىّ مطلق و بى‏نياز از بندگان است، و اين سخن اشاره به گفتار حق تعالى است كه فرموده است: «نَحْنُ قَسَمْنا بَيْنَهُمْ مَعِيشَتَهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ رَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ«»».

پس از اين امير مؤمنان (ع) به شرح غرض خود در اين خطبه كه بيان احوال پرهيزگاران است پرداخته و آنان را بطور مجمل و فشرده توصيف، و فرموده است: فالمتّقون فيها هم أهل الفضائل يعنى: پرهيزگاران كسانى هستند كه همه فضيلتهايى را كه مايه اصلاح و تهذيب نيروى علم و عمل است در خويشتن گرد آورده ‏اند، سپس به ترتيب و تفصيل اين فضيلتها مى ‏پردازد:

1- منطقهم الصّواب:

درستى گفتار فضيلتى است كه ناشى از رعايت عدالت در زبان است، و عبارت از اين است كه: انسان در جايى كه بايد سخن بگويد، سكوت نكند كه در صورت خاموشى كوتاهى كرده، و در آن جا كه بايد خاموشى گزيند سخن نگويد كه در صورت خلاف، زياده روى كرده است بلكه هر سخن را در جاى خود بگويد، و هر نكته را در آن جا كه سزاوار است بازگو كند، و اين عدالت در زبان، اخصّ از راستگويى و صدق گفتار است، زيرا ممكن است انسان‏چيزى را كه گفتن آن سزاوار نيست بگويد و راست هم گفته باشد.

2- و ملبسهم الإقتصاد:

ميانه روى در پوشاك فضيلتى است كه از مراعات عدالت در لباس نشأت مى‏ گيرد، بنا بر اين او لباسى نمى‏ پوشد كه وى را در زمره اسرافكاران و ناز پروردگان در آورد، و چيزى بر تن نمى‏كند كه بيرون از عرف زاهدان و پارسايان بوده، و او را در جرگه فرومايگان و خسيسان وارد سازد.

3- و مشيهم التّواضع:

فروتنى ملكه‏اى است از شاخه‏هاى عفّت، و عبارت از عدالت در حفظ حدّ وسط صفت ذلّت پذيرى و خوى تكبّر و برتريجويى است، و رفتار متواضعانه مستلزم آرامش و وقارى است كه برخاسته از فروتنى نفس پرهيزگاران است.

4– از آنچه خداوند حرام فرموده است چشم پوشيده ‏اند: اين صفت نتيجه عفّت و خويشتندارى است.

5– گوشها را وقف شنيدن دانش سودمند كرده ‏اند: اين فضيلتى است كه در نتيجه مراعات عدالت در نيروى شنوايى به دست مى‏آيد، دانشهاى سودمند عبارت است از علوم الهى و آنچه بدان مربوط مى‏شود و موجب به كمال رسيدن قواى نظرى و فكرى و نيز موجب تكميل نيروى عملى انسان است كه همان حكمت عملى مى‏باشد، چنان كه پيش از اين شرح داده ‏ايم.

6– حال آنها در برابر سختى و بلا همان گونه است كه در هنگام خوشى و رفاه است: يعنى در برابر نزول بلا و مشكلات نوميد نمى‏شوند، و بر اثر نعمت و آسايش مغرور و سرمست نمى‏گردند بلكه در هر دو حال شكر گزارند. موصول الّذي صفت مصدر محذوفى است و ضميرى كه به آن بر مى‏گردد نيز حذف شده است تقدير جمله اين است كه: نزّلت كالنّزول الّذي نزّلته في الرّخاء، و ممكن است مراد از الّذى، الّذين باشد كه نون آن حذف شده است، چنان كه در قرآن كريم آمده است: «كالّذِى خَاضُوْا» كه در اين صورت حال پرهيزگاران در هنگام نزول بلا به حال كسانى كه در خوشى و رفاهند تشبيه شده، و در هر دو صورت معنا يكى است.

7– اشتياق آنها به ثوابهاى الهى و بيم آنها از عذابهاى او به حدّى است كه اگر اجل و عمر آدمى از جانب خداوند مكتوب و معيّن نبود جان در تن آنها قرار و آرام نمى‏گرفت: روشن است كه اگر اين شوق و ترس به سر حدّ ملكه برسد موجب دوام كوشش در عمل و اعراض از دنيا خواهد بود، و چون منشأ اين دو حالت تصوّر عظمت خالق است و به اندازه اين تصوّر، هيبت و اهميّت وعد و وعيد او دانسته مى‏شود، لذا قوّت خوف و رجا بسته به ميزان درك عظمت خداوند است، و بايد دانست كه خوف و رجا دو در بزرگ از درهاى بهشت است.

8- عظم الخالق في أنفسهم:

خداوند در نظر آنان بزرگ است، درك عظمت حقّ تعالى بر حسب انگيزه‏ها و جاذبه‏هايى است الهى كه انسان را به سوى معرفت و محبّت او سوق مى‏دهد، و تفاوتى كه در ادراك عظمت بى‏پايان او ميان انسانها وجود دارد به سبب تفاوتى است كه در ميزان معرفت و محبّت خلايق نسبت به او موجود است و به نسبت درجه درك عظمت اوست كه كوچكى و زبونى هر چه جز خداست تصوّر، و در برابر چشم باطن جلوه‏ گر مى ‏شود.

فرموده است: فهم و الجنّة كمن رآها… تا معذّبون.

اين سخن اشاره به اين است كه مرد خدا اگر چه با جسم خود در اين جهان است ليكن با چشم دل احوال بهشت و خوشبختيهاى آن را مى‏بيند، و چگونگى دوزخ و بدبختيهاى آن را مشاهده مى‏كند آن چنان كه گويا با چشم سر بهشت را ديده و در آن متنعّم شده، و دوزخ را با چشمان خود مشاهده كرده و در آن معذّب گشته است. اين پايه از ايمان را مرتبه عين اليقين گويند، و درجه شدّت اشتياق پرهيزگاران به بهشت و بيم آنان از آتش دوزخ بر حسب همين مرتبه از يقين و ايمان است.

9- قلوبهم محزونة:
اندوه دلهاى آنان نتيجه غلبه ترس از عذاب خداست.

10- شرورهم مأمونة:
اين كه مردم از شرّ آنان در امانند، به اين سبب است كه منشأ همگى شرارتها و بديها دوستى دنيا و زخارف آن است، و مردان خدا ازاين بر كنارند.

11- أجسادهم نحيفة:
علّت لاغرى و نزارى اجساد مؤمنان، بسيارى روزه داشتن و بيدارى، و خشونت خوراك و پوشاك و دورى جستن از خوشيهاى دنياست.

12- حاجاتهم خفيفة:
نيازهاى آنان اندك است زيرا پرهيزگاران از خوراك و پوشاك و ديگر لوازم زندگى دنيا به اندازه‏اى كه ضرورت دارد بسنده كرده‏اند، و اين حدّ اقلّ نياز است.

13- أنفسهم عفيفة:
ملكه عفّت جنبه فضيلت نيروى شهوانى است و عبارت از حدّ وسط ميان خاموشى شعله شهوت، و بر افروختگى آن است كه فجور گفته مى‏شود و هر دو زشت و از رذائل به شمارند.

14– در برابر ناگواريها و سختيهاى زندگانى دنيا، و ترك خوشيها و لذّتهاى آن شكيبا، و در روبرو شدن با آزار مردم بردبارند، و مى‏دانيم شكيبايى عبارت از ايستادگى انسان در برابر نفس امّاره است تا اين كه به لذّات زشت و ناروا كشانيده و آلوده نشود، و اين كه فرموده است مدّتى كوتاه شكيبايى كردند و در پس آن به آسايشى طولانى رسيدند براى اين است كه رغبت شنوندگان را به صبر در مشكلات برانگيزد، منظور از راحت طولانى سعادتى است كه در بهشت حاصل مى‏شود، چنان كه خداوند متعال فرموده است: «وَ جَزاهُمْ بِما صَبَرُوا جَنَّةً وَ حَرِيراً».

فرموده است: تجارة مربحة.
واژه تجارت را، براى اعمال شايسته و فرمانبردارى آنان از اوامر الهى استعاره فرموده است، وجه مناسبت اين است كه پرهيزگاران با اعمال و عبادات خود خوشيهاى دنيا را با لذّتهاى آخرت معاوضه كرده‏اند، واژه ربح كه در عبارت آمده ترشيح اين استعاره و بيانگر برترى و ارزشمندتر بودن لذّات آخرت نسبت به خوشيهاى دنياست كه پرهيزگاران به آنها پشت پا زده‏اند، و روشن است كه دست يافتن به چنين داد و ستد پرسودى به توفيقات و عنايات الهى وابسته است كه‏اسباب آن را فراهم، و آنان را براى عمل در اين راه آماده سازد.

15– دنيا آنان را خواهان است ليكن آنان آن را نمى‏خواهند، اين سخن به زهد حقيقى پرهيزگاران اشاره دارد، و زهد ملكه‏اى است از فروع عفّت، و مدلول اين گفتار كنايه است بر اين كه آنان شايستگى احراز مقامات دنيوى مانند وزارت و قضاوت و سرورى و بزرگى را دارا هستند و در موقعيّتى قرار دارند كه اگر بخواهند اين مقامات به آنها مى‏رسد، و نيز احتمال دارد كه مقصود از دنيا اهل دنياست و اين مضاف حذف شده باشد.

16– دنيا آنان را به اسارت خود در آورده ليكن آنان جان خود را فديه داده و از قيد آن رها شده‏اند، اين گفتار گوياى اين معناست كه هر كس دنيا را پس از آلودگى و بهره‏گيرى از خوشيهاى آن ترك، و از آن كناره‏گيرى كند، و راه فرمانبردارى خدا را در پيش گيرد، خود را از آثار بد اعمال گذشته خويش كه همچون غلّ به گردن او در آمده است آزاد مى‏سازد، واژه أسر (اسارت) براى غلبه و سلطه آثار اعمال بر نفس، و كلمه فديه براى روگردانيدن از خوشيهاى دنيا و در پيش گرفتن راه خدا استعاره شده است.

اين كه در جمله أرادتهم الدّنيا و لم يريدوها با واو، و در عبارت ففدوا أنفسهم منها با فاء عطف شده براى اين است كه‏ همچنان كه ممكن است انسان پس از رو آوردن دنيا به او، زهد پيشه كند و از او روى گرداند گاهى هم از نخست و پيش از آن كه دنيا روى خوشى به او نشان دهد از آن كناره‏گيرى مى‏كند و زهد را بر مى‏گزيند چنان كه پيامبر اكرم (ص) فرموده است: «كسى كه آخرت را بزرگترين مقصد خود قرار دهد خداوند او را به مقصودش مى‏رساند و دنيا نيز به او مى‏رسد در حالى كه خوار و سر كوفته باشد«»» بنا بر اين در جمله و لم يريدوها عطف با فا نيكو نبوده امّا در جمله ففدوا چون فديه دادن جز پس از اسارت انجام نمى‏گيرد با فاء عطف داده شده است.

17- أمّا اللّيل فصافّون أقدامهم… تا آذانهم.

اين گفتار اشاره به اين است كه پرهيزگاران نفس امّاره خود را به وسيله عبادات رام و فرمانبردار مى‏گردانند، همچنين بيانگر اين است كه چگونه آنان در برابر قرآن به هيجان آمده و درمان دردهاى خود را از آن مى‏جويند، و با به كار بستن ترتيل و شمرده و خوب خواندن آن، مقاصد قرآن را درك مى‏كنند، اين كه فرموده است هنگام تلاوت آيات عذاب، دلهاى خود را قرين غم و اندوه مى‏سازند، اين از جمله چاره‏جوييها و درمان طلبيهايى است كه از قرآن براى دردهاى خود مى‏كنند، زيرا درد انسان نادانى و ديگر صفات زشت مورد عمل اوست، و داروى نادانى، دانايى، و درمان خويهاى نكوهيده، به دست آوردن صفات پسنديده‏اى است كه در جهت مخالف آنها قرار دارد، از اين رو آنان با تلاوت قرآن كريم دل را قرين اندوه ساخته، و ترس خود را در برابر آيات عذاب الهى كه بر ضدّ غفلت و سرگرمى به امور دنياست برانگيخته، و با حصول آگاهى درد نادانى خويش را درمان مى‏كنند، زيرا هر صفتى را كه قرآن فضيلت دانسته و به آن تشويق كرده، براى صفت ضدّ آن كه زشت و ناپسنديده است درمان است، بقيّه اين گفتار در باره چگونگى محزون كردن دل و به شوق آوردن آن است.

فرموده است: فهم حانون على أوساطهم
اين سخن در باره چگونگى ركوع پرهيزگاران است.

فرموده است: مفترشون لجباههم… تا أقدامهم،
اين گفتار اشاره به كيفيّت سجود آنان دارد و اعضاى هفتگانه سجده را ذكر مى‏كند.

فرموده است: يطّلبون… تا رقابهم،

اشاره به خواستى است كه پرهيزگاران در اين عبادتهاى خود دارند.

18– ويژگيهاى آنان اين است كه در روز حكيمانند، مراد از آن حكمت شرعيّه است كه مشتمل بر كمال نيروى علمى و عملى است و ميان صحابه‏ و تابعان معمول بوده است، به جاى حكماء حلماء نيز روايت شده است، و حلم صفت فاضله‏اى مى‏باشد كه از فروع ملكه شجاعت است و عبارت از حدّ وسط ميان سستى و بى‏حالى و زياده‏روى در خشم و تندى است كه هر دو از خويهاى زشت به شمار مى‏آيند، اين كه اينها از صفات روز آنهاست، و شب آنها به نماز اختصاص داده شده براى اين است كه همان گونه كه پيش از اين گفته‏ايم شب براى برگزارى نماز شايسته ‏تر است.

19– دانشمندانند، منظور از اين دانش، كمال قوّت نظرى به وسيله داشتن علوم نظرى است كه عبارت از معرفت صانع عالم و شناخت صفات اوست.

20– ابرار و نيكوكارانند، برّ (نيكوكار) كه جمع آن ابرار است معناى عفيف (پاكدامن) را نيز شامل است، زيرا واژه مقابل برّ، فاجر (بدكار) است.

21– پرهيزگارانند، مراد از تقوا و پرهيزگارى در اين جا ترس از خداست، و اگر چه پيش از اين صفت عفّت و بيم از خداوند جزء صفات پرهيزگاران آورده شده ليكن تكرار آنها در اين جا به منظور شمارش صفات و اخلاق آنان در ساعات روز است، و آنچه پيش از اين گفته شده مراد مطلق اوصاف آنها بوده است.

فرموده است: و قد برأهم الخوف… تا عظيم.
اين گفتار در بيان اثرات ترس از خداست كه بر جان آنان غلبه دارد، و بى‏ ترديد بروز آثار مذكور به سبب اين است كه روح آنان كه عهده‏ دار تدبير امور تن است در نتيجه توجّه به مبدأ عالم وجود و هراس از قصور در برابر او، و بازماندن نيروى جذب و تغذيه از رسانيدن بدل ما يتحلّل به بدن، نمى‏تواند به اصلاح امور و اداره آن بپردازد، از اين رو لاغرى و نزارى آنان را بر اثر ترس از خدا به تيرى كه تراشيده شده باشد تشبيه فرموده است، و وجه مشابهت شدّت لاغرى و كاهيدگى آنان است. و اين وضع دگرگونى رنگ و رخسار و پوست و قيافه و ضعف انفعالات نفسانى را بر اثر ترس و اندوه به دنبال دارد، لذا بيننده گمان مى‏ كند آنان بيمارند در صورتى كه هيچ گونه بيمارى در آنها نيست، جمله و يقول قد خولطوا يعنى بيننده‏ مى‏ گويد آنها ديوانه شده‏ اند، اشاره به حالتى است كه در برخى از اوقات به اهل معرفت دست مى‏دهد و اين هنگامى است كه روح آنها به فرشتگان عالم بالا پيوسته، و از تدبير امور بدن و ضبط حركات آن بازمانده و شروع به گفتن سخنانى مى‏كنند كه خلاف متعارف بوده و از نظر ظاهر بينان اهل شرع، زشت شمرده شده و به گويندگان آن سخنان نسبت نابخردى و ديوانگى و گاهى كفر و ارتداد داده‏اند، چنان كه در باره حسين بن منصور حلّاج نقل شده است«».

فرموده است: و لقد خالطهم أمر عظيم.
يعنى پرهيزگاران را امرى بزرگ به خود مشغول داشته است، و مراد اين است كه تمامى دل و نهان آنها متوجّه تماشاى شكوه و جلال پروردگار و مطالعه انوار فرشتگان عالم بالاست.

22- فرموده است: لا يرضون من أعمالهم القليل… تا الكثير.
پرهيزگاران به سعى اندك خشنود نمى‏شوند، و اعمال بسيار خود را زياد نمى‏شمرند، زيرا به نتايج والايى كه بر اعمال آنها مترتّب است آگاهند.

فرموده است: فهم لأنفسهم متّهمون… تا ما لا يعلمون.
اين كه پرهيزگاران نفس خويش را به قصور متّهم مى‏كنند، و از اعمال خود بيمناكند به سبب شكّ و بدبينى است كه نسبت به توهّمات و تلقينهاى نفس خويش دارند، زيرا نفس اين توهّم را در آنها پديد مى‏آورد كه عبادتهاى آنها نيكو و مقبول است، و بر وجه مطلوب كه موجب تقرّب به درگاه الهى است انجام شده است، و اين توهّم باعث خودپسندى و مغرور شدن به عبادت، و كوتاهى در افزايش‏ عمل است، در صورتى كه اگر در اين باور شكّ كند و انديشه خود را متّهم سازد به اين كه در اين حكم از نفس امّاره پيروى مى‏كند اين بيم در او پديد مى‏آيد كه اعمال او مطابق دستور انجام نشده است، و در نتيجه، اين شكّ و بدبينى او را بر عمل بيشتر وادار، و خودپسندى و فريفتگى او را به عبادتهايى كه انجام داده از ميان مى‏برد، و مى‏دانيم كه عجب و خودپسندى از چيزهايى است كه موجب هلاكت انسان است، چنان كه امير مؤمنان (ع) فرموده است: سه چيز هلاكت كننده است: حرصى كه دنبال شود و هوسى كه پيروى گردد و خودپسندى«».

همچنين ترسى كه از ستايش مردم از آنان به آنها دست مى‏دهد درمان حالت برتربينى و خود پسندى است كه معمولا بر اثر مدح و ستايش در انسان به وجود مى‏آيد، از اين رو هنگامى كه يكى از آنان را مى‏ستايند در پاسخ مى‏گويد: من به خودم از ديگران داناترم و… پس از اين امام (ع) بطور كلّى به ذكر نشانه‏هايى كه هر يك از مؤمنان به آنها شناخته مى‏شود پرداخته است، و اوصافى كه براى آنان پيش از اين بيان فرموده اگر چه به آنان اختصاص داشته و بدانها شناخته مى‏شوند، ليكن گاهى ممكن است برخى از آن صفات به ريا آميخته شود، در صورتى كه تقواى حقيقى به ريا آلوده نمى‏گردد، از اين رو اوصاف پرهيزگار را در اين بخش از گفتار خود جمع آورى و بطور مرتّب ذكر فرموده است:

1- در دين نيرومند است، به سبب اين كه در برابر وسوسه‏هاى شيطان ايستادگى مى‏كند و فريب مردم را نمى‏خورد، و اين ويژگيهاى دين عالمان و دانشوران است.

2- در امور دنيا داراى هشيارى و درنگ و دقّت است و اين صفات را با نرمخويى آميخته و از تندخويى و خشونت بدور است، چنانكه در مثل آمده كه: نه‏ چندان شيرين باش كه تو را ببلعند و نه چندان تلخ كه تو را به دور افكنند، و اين همان صفت فاضله عدالت در رفتار با خلق است، و مى‏دانيم نرمخويى گاهى از نظر تواضع مطلوبى است كه مقتضاى آيه شريفه: «وَ اخْفِضْ جَناحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ»«» مى‏باشد، و زمانى ناشى از فرومايگى و ضعف يقين است و تواضعى كه پسنديده است همان است كه در نخست گفته شد و آن با هشيارى و مصلحتهاى نفس توأم است، امّا فروتنى دوّم از صفات زشت به شمار مى‏آيد، و نمى‏تواند با آگاهى و دور انديشى همراه باشد زيرا افراد سفله و فرومايه را وزش هر نسيمى به جنبش در مى‏آورد و هر جاذبه و انگيزه‏اى آنها را تحت تأثير قرار مى‏دهد.

3- ايمان او در حدّ يقين است، چون ايمان عبارت از تصديق وجود آفريدگار جهان و آنچه دين از جانب او براى بشرآورده است و اين تصديق داراى شدّت و ضعف است، گاهى بر حسب تقليد است يعنى اعتقادى است مطابق با واقع ليكن مستند به انگيزه و دليل نيست، و زمانى تصديق ناشى از علم و دانايى است و اين عبارت از اعتقادى است كه متّكى به برهان و دليل است. گاهى هم علاوه بر اين كه تصديق، از روى علم و مستند به برهان است عدم امكان هر چه جز آن است نيز از روى علم و دليل مورد اعتقاد و تصديق است كه اين را علم اليقين مى‏نامند، و پيشتازان راه حقّ به اين مرتبه بسنده نمى‏كنند بلكه با روگردانيدن از دنيا و از ميان برداشتن موانع و حجابها خواستار يقينى هستند كه حاصل از مرتبه شهود است و منظور از اين، يقينى است كه تزلزل و احتمال به هيچ روى در آن راه نداشته باشد.

4- در به دست آوردن و هر چه بيشتر اندوختن دانش حريص است.

5- دانش را كه از صفات ملكوتى است با حلم و بردبارى كه از فضيلتهاى‏ نيروى حيوانى است در آميخته است.

6- در حال توانگرى ميانه‏رو است، روش فاضله عدالت در به كار بردن متاع دنيا همين است كه از فضول آن صرف نظر كنند و از حدّ ضرورت نگذرند.

7- داشتن خشوع و فروتنى و احساس عجز و زبونى در عبادت، و اين حالت، نتيجه تفكّر در جلال معبود و عظمت اوست كه به منزله روح عبادت است.

8- در حال تنگدستى بردبار است، زيرا نزد مردم از تهيدستى شكايت نمى‏برد، و از آنها چيزى طلب نمى‏كند، بلكه بى‏نيازى خود را از آنان نشان مى‏دهد، و اين حالت از قناعت در زندگى و خشنود بودن به قضاى الهى و بلند همّتى. ناشى مى‏گردد، و توجّه به وعده‏هاى خداوند و آنچه براى پرهيزگاران آماده فرموده است آن را تقويت مى‏كند.

9- در سختيها شكيباست.

10- در طلب حلال است و از حرام پرهيز مى‏كند، و اين صفت برخاسته از عفّت ذات و پاكدامنى است.

11- در طريق هدايت و رستگارى و سير الى الله پر نشاط و فعّال است، و اين به سبب حسن اعتقاد اوست به آنچه خداوند به پرهيزگاران وعده داده است و همچنين نتيجه توجّه به شرافت هدف والايى است كه دارد.

12- در باره اعمال شايسته‏اى كه به جا مى‏آورد بيمناك است، بدين سبب كه مبادا به گونه‏اى كه مطلوب و سزاوار است انجام نگرديده، و مورد قبول حضرت حقّ واقع نشده باشد چنان كه از امام زين العابدين (ع) روايت شده است هنگامى كه براى اداى حجّ تلبيه مى‏گفت ناگهان از شترى كه بر آن سوار بود مدهوش به روى زمين افتاد، و موقعى كه به هوش آمد علّت را از او پرسيدند، فرمود: ترسيدم پروردگارم در پاسخم بگويد: لا لبّيك و لا سعديك«».

13- كوشش او در شب سپاسگزارى از خداست، به مناسبت آنچه در روز، روزى او كرده و بر آنچه او را از آن محروم داشته است، همچنين سعى او در روز اداى ذكر الهى است، تا خدا هم او را ياد كند و كمالات نفسانى و بدنى را روزى او گرداند، چنان كه فرموده است: «فاذكرونى أذكركم و اشكروا لى و لا تكفرون».

14- يبيت حذرا و يصبح فرحا… تا الرّحمة.
اين گفتار هر چه را پرهيزگار از آن بيمناك و بر حذر است، و همچنين آنچه را بدان خرسند است توضيح مى‏دهد و مقصود آن حضرت اين نيست كه شب او به بيم از غفلت، و روز او به خشنود بودن اختصاص دارد، بلكه اين سخن شبيه اين است كه مى‏گوييم: فلانى شب را با بيم و روز را با شادى آغاز كرد، همچنين در آن جا كه به شكر پرهيزگاران در شب، و ذكر آنها در روز اشاره فرموده منظور آن بزرگوار اختصاص آنها در اين اوقات نيست.

15- فرموده است: إن استصعبت… تا تحبّ.
اين سخن در باره مقاومت مسلمان پرهيزگار است كه هنگامى كه نفس امّاره كار را بر او دشوار مى‏سازد در برابر او پايدارى مى‏كند، و آن را بر خلاف آنچه ميل دارد مجبور مى‏سازد، و به خواسته‏ها و تمايلات آن اعتنا نمى‏كند.

16- روشنى چشم و شادى دل خود را در چيزهايى مى‏داند كه از ميان رفتنى نبوده، و در زمره كمالات نفسانى پايدار باشد، مانند دانش و حكمت و صفات برجسته اخلاقى كه همگى متضمن لذات باقى و سعادت دائمى است. اصطلاح قرّة عينه (روشنى چشمش) كنايه از خوشى و شادمانى اوست، زيرا مستلزم اين است كه با ديدن آنچه مطلوب اوست چشمش بدان قرار و آرام گيرد، و از آنچه رفتنى و ناپايدار است چشم پوشد و زهد اختيار كند.

17- بردبارى را با دانش در آميخته است، پس نادان نيست تا سبكسرى كند، همچنين گفتار را با كردار قرين ساخته است در نتيجه آنچه را نمى‏كند نمى‏گويد، و به كار نيكى كه خود آن را به جا نمى‏آورد فرمان نمى‏دهد، و از كار زشتى كه پس از گفتن، خودش مرتكب آن مى‏شود ديگران را نهى نمى‏كند، و از وعده خود تخلّف نمى‏ورزد تا خود را در زمره دشمنان خدا قرار دهد، چنان كه فرموده است: «كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ»«».

18- آرزويش كوتاه است، و آمال دور و دراز ندارد، زيرا مرگ را بسيار ياد مى‏كند، و پيوسته در انديشه لقاى پروردگار است.

19- لغزشهايش اندك است، مى‏دانيم كه لغزشهاى خداشناسان از قبيل ترك اولى است، زيرا صدور كارهاى خوب و شايسته، ملكه و طبيعت آنها گرديده، و انگيزه‏هاى لغزش و خطا در آنها كم بوده، و به ندرت و بر حسب ضرورت و يا اشتباه مرتكب اين امور مى‏شوند، و در اين باره شكّى نيست.

20- دل او در برابر خداوند ترسان و خاشع است، زيرا نظر بر عظمت معبود و جلال كبريائى او دارد.

21- نفس او قانع است، اين صفت بر اثر توجّه به حكمت و قدرت خداوند است، و اين كه اوست كه روزى مردم را تقسيم مى‏كند، تصوّر سودى كه قناعت در دنيا، و نتايجى كه در آخرت دارد اين صفت را در او راسختر و نيرومندتر مى‏گرداند.

22- خوراك او اندك است، زيرا مى‏داند كه پرخورى مايه از دست رفتن زيركى و هشيارى، و موجب از ميان رفتن نرمدلى و پديد آمدن سخت دلى و تنبلى است.

23- كارش آسان است، يعنى به خاطر كسى خود را به رنج نمى‏اندازد، و ديگرى را به زحمت وا نمى‏دارد.

24- دينش را نگهبان است، و چيزى از آن را ترك نمى‏كند، و خللى بر آن‏ وارد نمى‏سازد.

25- شهوتش مرده است، واژه مرگ براى خاموشى و فرو نشستگى شهوت او در جهت آلودگى به حرام استعاره شده، و اين حالت ناشى از ملكه عفّت اوست.

26- خشم خود را فرو برده است، اين صفت از فضيلتهاى نيروى غضبيّه است.

27- نيكى او مورد اميد و انتظار است، زيرا نيكوكارى بيشترين كار اوست، و مردم از شرّ او ايمن و آسوده‏اند، براى اين كه مى‏دانند او قصد بدى و آزار رسانى ندارد.

28- فرموده است: إن كان في الغافلين… تا لم يكتب من الغافلين.
يعنى: اگر مردم او را در زمره غافلان به شمار آورند، و ذكر خدا را بر زبان او مشاهده نكنند، خداوند او را از ذاكران و كسانى كه پيوسته در ياد اويند محسوب داشته است، زيرا دل او همواره در ياد خداست هر چند آن را بر زبان جارى نساخته است، و اگر در ميان مردم زبانش به ذكر خدا مشغول باشد روشن است كه از غافلان شمرده نخواهد شد.
در باره ذكر خدا ستايشهاى بسيار شده، و آن را يكى از درهاى بزرگ بهشت شمرده، و وسيله ارتباط با خداوند متعال دانسته‏اند، و پيش از اين به فضيلت ذكر و اسرار آن اشاره شده است.

29- كسى را كه به او ستم كرده مى‏بخشد و مورد عفو خود قرار مى‏دهد، و عفو صفت فاضله‏اى است كه ناشى از شجاعت است، اختصاص عفو به كسى كه بر وى ظلم روا داشته براى بيان اين معناست كه با وجود انگيزه انتقامجويى كه در نهاد وى است از او در مى‏گذرد.

30- به كسى كه او را از عطاى خود محروم داشته بخشش مى‏كند، و اين روش برخاسته از خوى برجسته سخاوت است.

31- به كسى كه از او بريده است پيوند برقرار مى‏كند، مواصلت و پيوندبا ديگران خوى پسنديده‏اى است كه مندرج در تحت صفت فاضله عفّت است.

32- دور است از اين كه سخن زشت بگويد، يعنى كمتر اتّفاق مى‏افتد كه زبانش را به آنچه سزاوار نيست بيالايد.

33- نرم گفتار است، يعنى در هنگام گفتگو و داد و ستد با مردم و وعظ و ارشاد آنها با نرمى و ملايمت كه نشانه فروتنى است رفتار مى‏كند.

34- كار زشت از او بدور و كارهاى نيك نزد او حضور دارد، زيرا او به رعايت حدود الهى پايبند است.

35- نيكى او به مردم رو آورده، و شرّش پشت كرده است، اين سخن شبيه گفتار آن حضرت است كه فرموده است: خير او مورد اميد و انتظار، و از شرّ او مردم آسوده و در امانند، و دور نيست كه منظور از اقبال خير، كوشش در ازدياد طاعت و آمادگى براى آن است، و غرض از ادبار شرّ، دور بودن او به همان اندازه از شرّ و بدى است، زيرا هر كس به چيزى رو آورد و در راه آن تلاش كند همان قدر از آنچه ضدّ آن است دورى جسته و به آن پشت كرده است.

36- در برابر حوادث تكان دهنده آرام و استوار است، منظور از زلازل رويدادهاى سخت و فتنه‏هاى بزرگى است كه موجب پريشانى دلها و دگرگونى احوال مردم است، حالت وقار كه به معناى آرامى و استوارى است ملكه‏اى است كه از فروع شجاعت است.

37- در سختيها و ناگواريها بسيار شكيباست، اين صفت در نتيجه ثبات ايمان و بلندى همّت او در برابر احوال زودگذر روزگار است.

38- در هنگام خوشى و آسودگى اگر چه بهره كمى داشته باشد بسيار شكرگزار است، و اين ناشى از محبّت او به خداوندى است كه: اديم زمين سفره عام اوست.

39- به كسى كه با وى دشمنى دارد ستم نمى‏كند، اين سخن تجاوز و ستم را از مسلمان پرهيزگار نفى مى‏كند، با اين كه انگيزه ارتكاب اين عمل در او موجوداست، و اين انگيزه همان دشمنى با كسى است كه مى‏تواند بر او تعدّى و ستم روا دارد.

40- به خاطر كسى كه با او دوستى دارد گناه نمى‏كند، اين گفتار صفت زشت فجور را كه عبارت از پيروى از هوسها بهخاطر دوستان است از او سلب مى‏كند، و اين ممكن است بدين صورت باشد كه چيزى را كه دوست او استحقاق آن را ندارد به او ببخشد، يا آنچه را كه سزاى اوست از او دور گرداند، چنان كه قاضيان بدكار و حاكمان ستمكار مرتكب مى‏شوند، بنا بر اين مسلمانى كه پرهيزگارى را پيشه خود سازد با اين كه انگيزه مبادرت به اين اعمال كه محبّت دوستان است در او موجود است دست به اين كارها نمى‏زند، بلكه در بكار بردن عدالت با همگان يكسان رفتار مى‏كند.

41- پيش از آن كه بر ضدّ او گواهى دهند حقّ را اعتراف مى‏كند، براى اين كه او پرهيز دارد از اين كه دينش به دروغ آلوده شود، زيرا زمانى به گواهى دادن نياز مى‏افتد كه حقّ انكار شود، و انكار حقّ دروغ است.

42- امانتهايى را كه در دست اوست ضايع نمى‏كند، و در آنچه دين و كتاب خدا حفظ و نگهبانى آن را از او خواسته است كوتاهى نمى‏ورزد، زيرا پرهيزگارى و لزوم حفظ حدود الهى او را از اين كار، باز مى‏دارد.

43- آيات و احكام خداوند و عبرتها و مثلهايى را كه دانسته از ياد نمى‏برد، و به كار بستن آنها را ترك نمى‏كند، زيرا اينها را پيوسته در برابر چشمان خود دارد و پياپى از دل مى‏گذراند، و براى اداى آنچه از او خواسته شده به كار مى‏بندد.

44- لقب بد به ديگران نمى‏دهد، براى اين كه توجّه دارد كه خداوند در قرآن كريم از آن نهى كرده و فرموده است: «وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ»«» و راز آن را مى‏داند كه اين كار سبب بر انگيختن فتنه و پديد آمدن دشمنى در ميان مردم‏ است، و دشمنى و تفرقه ضدّ مطلوب شارع است.

45- به همسايه زيان نمى‏رساند، براى اين كه به دستور حقّ تعالى در آنچه فرموده است: «وَ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ لا تُشْرِكُوا بِهِ»«» آگاه است و سفارش پيامبر خدا (ص) را مى‏داند كه در اين حديث مرفوع«» فرموده است: «پروردگارم مرا در باره همسايه آن اندازه سفارش فرمود كه گمان كردم او را ارث برنده قرار داده است«»»، و نيز متوجّه است كه غرض از اين دستورها ايجاد الفت و همبستگى در دين است.

46- ديگران را بر مصيبتها و مشكلاتى كه دارند سرزنش و شماتت نمى‏كند، براى اين كه به اسرار قضا و قدر الهى اعتقاد، و به علل پيدايش مصائب توجّه دارد، و مى‏داند كه خود او نيز در تير رس حوادث روزگار است و با تصوّر اين كه ممكن است به نظاير آنها دچار شود بر حوادث تلخ ديگران شادى نمى‏كند.

47- قدم در راه باطل نمى‏گذارد، و پا از مرز حقّ بيرون نمى‏نهد، يعنى در امور باطل و پوچ دنيا كه او را از خداوند دور مى‏گرداند وارد نمى‏شود، و از خواستها و آرمانهاى حقّى كه او را به خداوند نزديك مى‏گرداند دست برنمى‏دارد، زيرا به برترى هدف متعالى خود آگاه است.

48- از خاموشى خويش اندوهگين نمى‏شود، زيرا او در جايى كه بايسته و شايسته است خاموشى مى‏گزيند و يا سخن مى‏گويد، بديهى است زمانى خاموشى مايه غم و اندوه انسان مى‏گردد كه آنچه را بايد بگويد در جاى خود نگفته و خاموش مانده باشد.

49- صدا به خنده بلند نمى‏كند، براى اين كه دل او بيشتر در ياد مرگ وسختيهاى پس از آن است و آنچه از صفات پيامبر خدا (ص) در اين باره نقل شده اين است كه: بيشترين خنده آن حضرت تبسّم و كمى از اوقات خنده آهسته بود، و هرگز قهقهه و كركره كه دو نوع خنده صدادار است از آن بزرگوار ديده نشده است.

50- هنگامى كه بر او ستم شود شكيبايى مى‏كند تا خداوند براى او انتقام گيرد، اين روش را به اين سبب برگزيده كه نتايج نيكوى صبر و بردبارى را مى‏داند، و به وعده‏اى كه خداوند در قرآن كريم به صابران داده آگاه است، چنان كه فرموده است: «ذلِكَ وَ مَنْ عاقَبَ بِمِثْلِ ما عُوقِبَ بِهِ ثُمَّ بُغِيَ عَلَيْهِ لَيَنْصُرَنَّهُ»«» و همچنين «وَ لَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَيْرٌ لِلصَّابِرِينَ»«».

51- نفسش از او در رنج است، مراد از اين، نفس امّاره است كه مسلمان پرهيزگار پيوسته در برابر تمايلاتش پايدارى مى‏كند، و آن را مقهور خويش ساخته زير فرمان خود قرار مى‏دهد، از اين رو مردم از آزار او ايمن و آسوده‏ اند.

52- دورى او از ديگران به سبب زهد و بى‏رغبتى او به مال و منالى است كه در دست آنهاست و هم براى دور نگهداشتن خود از آلودگى به اينهاست، و ناشى از برتريجويى و خود بزرگ بينى نيست. همچنين نزديكى و معاشرت او با ديگران به سبب نرمخويى و مهربانى و دلسوزى است. نه اين كه مانند حيله‏ گران پست براى رسيدن به خواسته‏ هايى قصد نيرنگ و فريب داشته باشد.
صفات و نشانه‏ هايى كه از پرهيزگاران در اين جا ذكر شده است، اگر چه ممكن است برخى را با برخى ديگر يكى دانست، ليكن هر كدام در قالب الفاظ جداگانه‏اى آمده و يا اين كه جزء مشابه با صفت ديگرى تركيب شده است.
بارى، اين خطبه از بزرگترين و بليغترين خطبه ‏هاى آن حضرت در توصيف پرهيزگاران است و بدين سبب همّام را آن چنان واله و آشفته ساخت كه جان از تنش برفت.

 

امّا در باره پاسخ پرسش كننده كه فرموده است: واى بر تو براى هر عمرى وقتى مقرّر شده كه از آن تجاوز نمى‏كند، يعنى در آن وقت به سر مى‏رسد، و بر اين نقطه پايانى نمى‏توان پيشى جست، و يا از آن باز پس ماند، ضمير در جمله يعدوه به أجل باز مى‏گردد، و فرموده است: و سببا لا يتجاوزه يعنى براى اين اجل سببى مقدّر شده كه علّت فاعلى به سر رسيدن آن است و اسباب ديگرى جز آن نمى‏تواند آن را به پايان برساند، و اين سبب ممكن است موعظه مؤثّرى اين چنين باشد، بى ‏ترديد اين پاسخ براى شنونده قانع كننده و در عين حال سخنى حقّ و درست است، و اشاره است به اين كه آنچه آن حضرت را در برابر اين مواعظ بليغ و بازگو كردن اين حقايق زنده و پا بر جا نگه داشته، اجل و مدّت معيّنى است كه به حكم قضاى الهى براى بقاى او مقدّر شده و اين سبب اصلى است، و سبب بعدى تفاوتى است كه ميان آن بزرگوار و همّام و امثال اوست، و اين تفاوت عبارت است از قوّت نفس قدسى آن حضرت براى قبول آنچه از طرف خداوند به او مى‏رسد، و عادت آن بزرگوار به اين امور، و رسيدن او به مقام سكينه و اطمينان، و ضعف نفس همّام در برابر آنچه از مراتب بيم و اميد خداوند براى او توضيح داده شده بود. امّا امام (ع) اين را در پاسخ او نگفت، زيرا مستلزم بيان برترى خويش بود و يا اين كه فهم پرسش كننده را براى درك اين مطلب نارسا ديد، و اين كه او را نهى مى‏كند كه از تكرار اين گونه پرسشها خوددارى، و از آنچه شيطان بر زبان او نهاده دورى كند براى اين است كه پرسش او نابجا و بى‏مورد بوده، و اين خود از تأثيرات شيطان است، و مصونيّت از خطا و توفيق از خداوند است.

ترجمه‏ شرح ‏نهج ‏البلاغه ابن ‏ميثم بحرانی ج 3 ، صفحه‏ ى 746

خطبه183ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه184صبحی صالح)

 

– و من كلام له ( عليه ‏السلام ) قاله للبرج بن مسهر الطائي و قد قال له بحيث يسمعه «لا حكم إلا للّه»، و كان من الخوارج‏

 
اسْكُتْ قَبَحَكَ اللَّهُ يَا أَثْرَمُ- فَوَاللَّهِ لَقَدْ ظَهَرَ الْحَقُّ فَكُنْتَ فِيهِ ضَئِيلًا شَخْصُكَ- خَفِيّاً صَوْتُكَ حَتَّى إِذَا نَعَرَ الْبَاطِلُ نَجَمْتَ نُجُومَ قَرْنِ الْمَاعِزِ

لغات

برج: با ضمّ با و جيم

أثرم: كسى كه دندان ثناياى او افتاده باشد

نعر: فرياد زد

قبّحه اللّه: خداوند او را از هر خوبى دور گرداند.

ضئيل: خرد و پست و لاغر

نجم: نمايان شد

ترجمه

از سخنان آن حضرت عليه السّلام است:

به هنگامى كه برج بن مسهر طايى كه از خوارج بود، به گونه‏ اى كه آن حضرت بشنود گفت: لا حكم إلّا للّه امام (ع) در پاسخ او فرمود: «اى دندان شكسته خاموش باش، خدا تو را زشت گرداند، به خدا سوگند حقّ آشكار شده بود و تو در آن شخصى زبون و ناتوان بودى و آوازى از تو بر نمى‏آمد تا آن گاه كه باطل بانگ برآورد تو همچون شاخ بز پيدا شدى.»

شرح

برج از شاعران مشهور فرقه خوارج است، او به گونه ‏اى كه امير مؤمنان (ع) بشنود شعار خوارج (لا حكم إلّا للّه) را سر داد، امام (ع) او را نهيب زد و تقبيح فرمود و براى اين كه او را سرافكنده و شرمنده كند وى را با ذكر نقصى كه در او بود نام برد، و معمول اين است كه اگر بخواهند كسى را كه داراى عيب و نقصى‏است اهانت كنند عيب او را بر زبان مى‏ آورند، لاغرى و زبونى شخصيّت اجتماعى وى در دوران ظهور حقّ كنايه از حقارت و گمنامى اوست در زمانى كه عدالت برقرار بوده است، و مقصود از آن دوران قوّت و شوكت اسلام و زمانى است كه فتنه ‏ها پديدار نشده و باطل قدرت نيافته بود، مراد از خفاى صوت، زبونى وى و عدم توجّه مردم به گفته‏ هاى اوست.

واژه نعير (فرياد) را براى پيدايش باطل استعاره فرموده است، بدين مناسبت كه باطل از نظر ظهور در جامعه و توانمندى مانند مردى نيرومند است كه با گستاخى و دليرى فرياد كشد، و امام (ع) ظاهر شدن اين مرد را در ميان مردم و پديد آمدن آوازه او را در هنگام ظهور و قدرت يافتن باطل به شاخ بز تشبيه فرموده كه با سرعت و ناگهانى نمايان شود، بى آن كه شرف و شجاعتى دارا بوده و سابقه حسن خدمتى به دست آورده باشد، بارى، اين از محاسن بلاغت است كه هنگامى كه سخنگو قصد اهانت مخاطب را دارد او را به چيزى حقير و پست تشبيه كند، و زمانى كه بزرگداشت او را مى‏ خواهد وى را به چيزى بزرگ و گرانقدر همانند سازد. و توفيق از خداوند است.

 

ترجمه ‏شرح‏ نهج ‏البلاغه ابن ‏ميثم بحرانی ج 3 ، صفحه ‏ى 744

خطبه182ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه183صبحی صالح)

 من خطبة له ( عليه‏السلام ) في قدرة اللّه و في فضل القرآن و في الوصية بالتقوى
الله تعالى‏

بخش اول

الْحَمْدُ لِلَّهِ الْمَعْرُوفِ مِنْ غَيْرِ رُؤْيَةٍ- وَ الْخَالِقِ مِنْ غَيْرِ مَنْصَبَةٍ خَلَقَ الْخَلَائِقَ بِقُدْرَتِهِ- وَ اسْتَعْبَدَ الْأَرْبَابَ بِعِزَّتِهِ وَ سَادَ الْعُظَمَاءَ بِجُودِهِ- وَ هُوَ الَّذِي أَسْكَنَ الدُّنْيَا خَلْقَهُ- وَ بَعَثَ إِلَى الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ رُسُلَهُ- لِيَكْشِفُوا لَهُمْ عَنْ غِطَائِهَا وَ لِيُحَذِّرُوهُمْ مِنْ ضَرَّائِهَا- وَ لِيَضْرِبُوا لَهُمْ أَمْثَالَهَا وَ لِيُبَصِّرُوهُمْ عُيُوبَهَا- وَ لِيَهْجُمُوا عَلَيْهِمْ بِمُعْتَبَرٍ مِنْ تَصَرُّفِ مَصَاحِّهَا وَ أَسْقَامِهَا- وَ حَلَالِهَا وَ حَرَامِهَا- وَ مَا أَعَدَّ اللَّهُ لِلْمُطِيعِينَ مِنْهُمْ وَ الْعُصَاةِ- مِنْ جَنَّةٍ وَ نَارٍ وَ كَرَامَةٍ وَ هَوَانٍ- أَحْمَدُهُ إِلَى نَفْسِهِ كَمَا اسْتَحْمَدَ إِلَى خَلْقِهِ- وَ جَعَلَ لِكُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدْراً- وَ لِكُلِّ قَدْرٍ أَجَلًا وَ لِكُلِّ أَجَلٍ كِتَاباً

لغت

المنصبه: رنج

ترجمه

«ستايش ويژه خداوندى است كه بى آن كه ديده شود شناخته شده، و بى‏ هيچ رنجى آفريننده است، با قدرت خود آفريدگان را بيافريد، و با عزّت و بزرگى خويش گردنكشان را بنده خود گردانيد، و با جود و بخشش خود بر همه بزرگان سرورى يافت، او پروردگارى است كه آفريدگانش را در دنيا جا داده، و پيامبرانش را به سوى جنّ و انس فرستاده است، تا پرده از چهره زشت دنيا برگيرند، و آنان را از زيانهايش بر حذر دارند و در باره آن براى آنها مثلها آورند، و آنان را به عيوب دنيا بينا گردانند، و آنچه را مايه عبرت است از دگرگونى تندرستى و ابتلاى به بيمارى و حلال و حرام دنيا پياپى گوشزد آنها سازند، و آنچه را خداوند سبحان براى فرمانبرداران و گنهكاران از بهشت و دوزخ و حرمت و خوارى آماده فرموده براى آنان بازگو كنند.
او را ستايش مى‏كنم بدان گونه كه از آفريدگانش خواسته است او را ستايش كنند، و براى هر چيزى اندازه‏اى، و براى هر اندازه ‏ا ى مدّتى، و براى هر مدّتى نوشته ‏اى قرار داده است.»

شرح

امام (ع) خداوند را از اين نظر ستايش كرده است كه به سبب روشنى آيات و آثارش، در نزد عقول معروف و شناخته شده است، با اين كه او منزّه است از اين كه به وسيله حسّ باصره كه اختصاص به اجسام و ملحقات آنها دارد درك و شناخته گردد. سپس به اعتبار اين كه آفريننده و پديد آورنده‏اى است كه در خلق و ايجاد منزّه، از تعب و رنج است او را مى‏ستايد، زيرا رنج و تعب مستلزم وجود اعضا و آلات است و اينها نيز از ويژگيهاى جسم بوده كه لازمه آن ضعف و به پايان رسيدن نيرو است، پس از اين همه آفريدگان و تمامى نعمتهايى را كه ارزانى آنهاست به قدرت خداوند نسبت داده است تا شنوندگان رابطه خود را با خدا بشناسند و نسبت خود را با او بدانند، همچنين از اين ديدگاه او را ستوده است كه همه ارباب قدرت و گردنفرازان را به سبب كمال عزّت بى‏منتهاى ذات واجب الوجود خود كه مستلزم خضوع هر موجود ممكن الوجود و نيازمند به اوست بنده خود ساخته است، و نيز از اين نظر كه بر همه بزرگان به سبب كمال عظمت وجود واجب على الاطلاق خود، و فقر و بندگى آنها، بزرگى و سرورى دارد و هم به مناسبت كمال لطف او به بندگانش و حكمت و مصلحتى كه در ايجاد آنهاست او را ستايش كرده است، و از اين كه آنان را در دنيا سكنا داده و پيامبرانى از آنان بر انگيخته و به سوى جنّ و انس فرستاده چنان كه فرموده است: «يا مَعْشَرَ الْجِنِ‏ وَ الْإِنْسِ أَ لَمْ يَأْتِكُمْ رُسُلٌ مِنْكُمْ يَقُصُّونَ عَلَيْكُمْ آياتِي«»» او را سپاس گزارده است براى اين كه غرض از فرستادن پيامبران اين است كه پرده ‏هايى را كه دنيا در جلو چشم انسان انداخته و او را از زندگى جاويد آخرت كه براى آن آفريده شده ‏اند بى‏خبر ساخته است از ميان بردارند، و با هشدار دادن و بر حذر داشتن آنها از زيانهاى دنيا و عواقب خود، و آوردن مثلهاى مناسب چنان كه در قرآن كريم آمده است: «إِنَّما مَثَلُ الْحَياةِ الدُّنْيا كَماءٍ أَنْزَلْناهُ«»» و مانند اينها مردم را به راه حقّ بكشانند، و به عيوب خود بينا گردانند و عبرتهايى را كه در گردش روزگار و حوادث ناگهانى آن وجود دارد مانند تندرستى و بيمارى به آنها گوشزد كنند، و به حلال و حرام و موجبات ابتلاى به آن دانا سازند، واژه حلالها به كلمه تصرّف (دگرگونى) عطف شده و نيز ممكن است أسقامها معطوف آن باشد، زيرا حلال و حرام هم از دگرگونيها و تحوّلات روزگار است، به دليل اين كه بسيارى از چيزها براى امّت پيامبرى حرام شده در حالى كه براى پيامبر پيش از او حلال بوده و بالعكس و اين امر بدين سبب است كه حلال و حرام تابع مصالح جامعه و به مقتضاى زمان و احوال مردمان است، و مراد از تصرفات دنيا نيز همين گونه تغييرها و دگرگونيهاست.

فرموده است: جَعَلَ لِكُلِّ شَىْ‏ءٍ قَدْراً.

اين جمله يا به كلمه معتبر و يا به واژه عيوبها عطف شده و معناى آن اين است: تا پيامبران مردم را به آنچه خداوند براى فرمانبرداران و سركشان… آماده فرموده آگاه گردانند.

فرموده است: أحمده إلى نفسه كما استحمد إلى خلقه.

يعنى: خداوند را از نظر كميّت و كيفيّت به گونه ‏اى مى‏ستايم كه خود ازبندگانش خواسته است آن چنان او را بستايند.

فرموده است: جَعَلَ لِكُلِّ شَىْ‏ءٍ قَدْراً.

اين مدلول گفتار خداوند متعال است كه فرموده است: «وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ«»» يعنى: خداوند براى هر چيزى از نظر كميّت و كيفيّت اندازه‏اى معيّن كرده كه بدان منتهى مى‏شود و حدّى معين كرده كه در آن متوقف مى‏گردد، و لكلّ قدر أجلا بدين معناست كه خداوند براى هر مقدار و اندازه‏اى وقت و زمانى مقرّر فرموده كه در آن زمان پايان مى‏يابد و نابود مى‏گردد، مراد از كتاب در جمله: و لكلّ أجل كتابا كتاب علم الهى است كه از آن به كتاب مبين و لوح محفوظ تعبير شده و بر همه چيز احاطه دارد، و هر چيزى در آن منظور و مضبوط است. و توفيق از خداوند است.

از اين خطبه و در باره قرآن است:

منها: في ذكر القرآن: فَالْقُرْآنُ آمِرٌ زَاجِرٌ وَ صَامِتٌ نَاطِقٌ- حُجَّةُ اللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ أَخَذَ عَلَيْهِ مِيثَاقَهُمْ- وَ ارْتَهَنَ عَلَيْهِمْ أَنْفُسَهُمْ أَتَمَّ نُورَهُ- وَ أَكْمَلَ بِهِ دِينَهُ وَ قَبَضَ نَبِيَّهُ ص وَ قَدْ فَرَغَ إِلَى الْخَلْقِ مِنْ أَحْكَامِ الْهُدَى بِهِ- فَعَظِّمُوا مِنْهُ سُبْحَانَهُ مَا عَظَّمَ مِنْ نَفْسِهِ- فَإِنَّهُ لَمْ يُخْفِ عَنْكُمْ شَيْئاً مِنْ دِينِهِ- وَ لَمْ يَتْرُكْ شَيْئاً رَضِيَهُ أَوْ كَرِهَهُ إِلَّا وَ جَعَلَ لَهُ عَلَماً بَادِياً- وَ آيَةً مُحْكَمَةً تَزْجُرُ عَنْهُ أَوْ تَدْعُو إِلَيْهِ- فَرِضَاهُ فِيمَا بَقِيَ وَاحِدٌ وَ سَخَطُهُ فِيمَا بَقِيَ وَاحِدٌ- وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ لَنْ يَرْضَى عَنْكُمْ بِشَيْ‏ءٍ سَخِطَهُ- عَلَى مَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ- وَ لَنْ يَسْخَطَ عَلَيْكُمْ بِشَيْ‏ءٍ رَضِيَهُ مِمَّنْ كَانَ قَبْلَكُمْ- وَ إِنَّمَا تَسِيرُونَ فِي أَثَرٍ بَيِّنٍ- وَ تَتَكَلَّمُونَ بِرَجْعِ قَوْلٍ قَدْ قَالَهُ الرِّجَالُ مِنْ قَبْلِكُمْ- قَدْ كَفَاكُمْ مَئُونَةَ دُنْيَاكُمْ وَ حَثَّكُمْ عَلَى الشُّكْرِ- وَ افْتَرَضَ مِنْ أَلْسِنَتِكُمُ الذِّكْرَ وَ أَوْصَاكُمْ بِالتَّقْوَى- وَ جَعَلَهَا مُنْتَهَى رِضَاهُ وَ حَاجَتَهُ مِنْ خَلْقِهِ- فَاتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي أَنْتُمْ‏ بِعَيْنِهِ وَ نَوَاصِيكُمْ بِيَدِهِ- وَ تَقَلُّبُكُمْ فِي قَبْضَتِهِ- إِنْ أَسْرَرْتُمْ عَلِمَهُ وَ إِنْ أَعْلَنْتُمْ كَتَبَهُ- قَدْ وَكَّلَ بِذَلِكَ حَفَظَةً كِرَاماً لَا يُسْقِطُونَ حَقّاً وَ لَا يُثْبِتُونَ بَاطِلًا- وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً مِنَ الْفِتَنِ- وَ نُوراً مِنَ الظُّلَمِ وَ يُخَلِّدْهُ فِيمَا اشْتَهَتْ نَفْسُهُ- وَ يُنْزِلْهُ مَنْزِلَ الْكَرَامَةِ عِنْدَهُ فِي دَارٍ اصْطَنَعَهَا لِنَفْسِهِ- ظِلُّهَا عَرْشُهُ وَ نُورُهَا بَهْجَتُهُ- وَ زُوَّارُهَا مَلَائِكَتُهُ وَ رُفَقَاؤُهَا رُسُلُهُ- فَبَادِرُوا الْمَعَادَ وَ سَابِقُوا الْآجَالَ- فَإِنَّ النَّاسَ يُوشِكُ أَنْ يَنْقَطِعَ بِهِمُ الْأَمَلُ وَ يَرْهَقَهُمُ الْأَجَلُ- وَ يُسَدَّ عَنْهُمْ بَابُ التَّوْبَةِ- فَقَدْ أَصْبَحْتُمْ فِي مِثْلِ مَا سَأَلَ إِلَيْهِ الرَّجْعَةَ مَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ- وَ أَنْتُمْ بَنُو سَبِيلٍ عَلَى سَفَرٍ مِنْ دَارٍ لَيْسَتْ بِدَارِكُمْ- وَ قَدْ أُوذِنْتُمْ مِنْهَا بِالِارْتِحَالِ وَ أُمِرْتُمْ فِيهَا بِالزَّادِ وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ لَيْسَ لِهَذَا الْجِلْدِ الرَّقِيقِ صَبْرٌ عَلَى النَّارِ- فَارْحَمُوا نُفُوسَكُمْ- فَإِنَّكُمْ قَدْ جَرَّبْتُمُوهَا فِي مَصَائِبِ الدُّنْيَا- أَ فَرَأَيْتُمْ جَزَعَ أَحَدِكُمْ مِنَ الشَّوْكَةِ تُصِيبُهُ- وَ الْعَثْرَةِ تُدْمِيهِ وَ الرَّمْضَاءِ تُحْرِقُهُ- فَكَيْفَ إِذَا كَانَ بَيْنَ طَابَقَيْنِ مِنْ نَارٍ- ضَجِيعَ حَجَرٍ وَ قَرِينَ شَيْطَانٍ- أَ عَلِمْتُمْ أَنَّ مَالِكاً إِذَا غَضِبَ عَلَى النَّارِ- حَطَمَ بَعْضُهَا بَعْضاً لِغَضَبِهِ- وَ إِذَا زَجَرَهَا تَوَثَّبَتْ بَيْنَ أَبْوَابِهَا جَزَعاً مِنْ زَجْرَتِهِ- أَيُّهَا الْيَفَنُ الْكَبِيرُ الَّذِي قَدْ لَهَزَهُ الْقَتِيرُ- كَيْفَ أَنْتَ إِذَا الْتَحَمَتْ أَطْوَاقُ النَّارِ بِعِظَامِ الْأَعْنَاقِ- وَ نَشِبَتِ الْجَوَامِعُ حَتَّى أَكَلَتْ لُحُومَ السَّوَاعِدِ- فَاللَّهَ اللَّهَ مَعْشَرَ الْعِبَادِ- وَ أَنْتُمْ سَالِمُونَ فِي الصِّحَّةِ قَبْلَ السُّقْمِ- وَ فِي الْفُسْحَةِ قَبْلَ الضِّيقِ- فَاسْعَوْا فِي فَكَاكِ رِقَابِكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ تُغْلَقَ رَهَائِنُهَا- أَسْهِرُوا عُيُونَكُمْ وَ أَضْمِرُوا بُطُونَكُمْ- وَ اسْتَعْمِلُوا أَقْدَامَكُمْ وَ أَنْفِقُوا أَمْوَالَكُمْ- وَ خُذُوا مِنْ أَجْسَادِكُمْ فَجُودُوا بِهَا عَلَى أَنْفُسِكُمْ- وَ لَا تَبْخَلُوا بِهَا عَنْهَا فَقَدْ قَالَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ- إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ وَ يُثَبِّتْ أَقْدامَكُمْ- وَ قَالَ تَعَالَى مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً- فَيُضاعِفَهُ لَهُ وَ لَهُ أَجْرٌ كَرِيمٌ- فَلَمْ يَسْتَنْصِرْكُمْ مِنْ ذُلٍّ- وَ لَمْ يَسْتَقْرِضْكُمْ مِنْ قُلٍّ- اسْتَنْصَرَكُمْ وَ لَهُ جُنُودُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ- وَ اسْتَقْرَضَكُمْ وَ لَهُ خَزَائِنُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ- وَ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ- وَ إِنَّمَا أَرَادَ أَنْ يَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا- فَبَادِرُوا بِأَعْمَالِكُمْ تَكُونُوا مَعَ جِيرَانِ اللَّهِ فِي دَارِهِ- رَافَقَ بِهِمْ رُسُلَهُ وَ أَزَارَهُمْ مَلَائِكَتَهُ- وَ أَكْرَمَ أَسْمَاعَهُمْ أَنْ تَسْمَعَ حَسِيسَ نَارٍ أَبَداً- وَ صَانَ أَجْسَادَهُمْ أَنْ تَلْقَى لُغُوباً وَ نَصَباً- ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ- أَقُولُ مَا تَسْمَعُونَ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلَى نَفْسِي‏ وَ أَنْفُسِكُمْ- وَ هُوَ حَسْبُنَا وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ

لغات

يفن: پير سالخورده

لهزه: مقدارى از موهايش را سپيد گردانيده است

لغوب: رنج جوامع: جمع جامعه به معناى زنجير است و چون با آن دستها را به گردن مى‏بندند آن را جامعه مى‏گويند.

ترجمه

«قرآن دستور دهنده‏اى است بازدارنده، و خاموشى است گويا، حجّت خداوند بر بندگان اوست، او بر عمل به قرآن از آنان پيمان گرفته، و آنها را در گرو آن قرار داده، روشنى آن را تمام، و دين خود را به آن كامل گردانيده، و پيامبرش را هنگامى از اين جهان برد كه از رسانيدن احكام هدايت بخش قرآن به مردم فراغت يافته بود، پس خداوند را به گونه‏اى كه خود بيان كرده به عظمت و بزرگى ياد كنيد، زيرا او چيزى از دينش را پنهان نداشته، و آنچه را كه پسند يا ناپسند اوست رها نكرده مگر اين كه براى آن نشانه‏اى روشن و آيه‏اى محكم قرار داده، و به آن دعوت و يا از آن منع كرده است، بنا بر اين آنچه خداوند در گذشته به آن خشنودى داده، و يا موجب خشم و ناخشنودى او بوده در آينده نيز همچنان خواهد بود، و حكم در گذشته و آينده يكى است.

بدانيد خداوند هرگز به كارى كه خشم او را بر پيشينيان شما برانگيخته است از شما خشنود نخواهد شد و به چيزى كه بر پيشينيان شما از آن رضايت داده است بر شما خشمگين نخواهد گرديد. شما در راه روشنى گام بر مى‏داريد، و سخنانى را كه مردان پيش شما گفته‏اند بازگو مى‏كنيد، خداوند روزى دنياى شما را ضمانت فرموده، و به شكر نعمت، تشويق كرده، و بر زبانتان ذكر خود را واجب ساخته، و پرهيزگارى را به شما سفارش فرموده، و آن را نهايت خشنودى و خواست خود از بندگانش قرار داده است، پس بپرهيزيد از نافرمانى خداوندى كه زير نظر او قرار داريد، و زمام شما به دست‏ او، و حركت و سكون شما در قبضه قدرت اوست، اگر كارى را در نهان انجام دهيد او آن را مى‏داند، و اگر آشكارا بجا آوريد آن را مى‏نويسد، نگهبانانى بزرگوار بر شما گمارده كه حقّى را از قلم نمى‏اندازند، و آنچه نكرده ‏ايد نمى‏ نويسند.

بدانيد كسى كه از نافرمانى خدا پرهيز كند خداوند راهى براى رهايى او از فتنه‏ها، و نورى جهت گريز او از تاريكيها برايش قرار مى‏دهد، و در آنچه آرزو كرده است جاويدانش مى‏گرداند، و او را در سراى كرامت نزد خود فرود مى‏آورد، همان سرايى كه براى خود برگزيده، و سايه‏اش عرش او و روشناييش جلال اوست، و ديدار كنندگانش فرشتگان، و دوستانش پيامبرانند، پس به سوى آخرت بشتابيد، و (با سعى در عمل) بر مرگ‏ها پيشى گيريد زيرا دور نيست كه رشته آرزوهاى انسان بريده گردد، و مرگ، آنان را فرا گيرد و باب توبه به رويشان بسته شود.
شما مانند پيشينيان خود شده‏ايد كه پس از مردن درخواست بازگشت به دنيا كردند، شما راهيان سفر از خانه ‏اى هستيد كه خانه شما نيست و به شما بانگ زده ‏اند كه از آن كوچ كنيد و براى راه خود زاد و توشه برداريد.

بدانيد اين پوست نازك تن، توان شكيبايى در برابر آتش را ندارد، پس به خويشتن رحم كنيد، شما خود را در برابر مصيبتهاى دنيا آزموده ‏ايد، آيا بى‏ تابى يكى از خودتان را هنگامى كه خارى در تن او فرو مى‏رود، يا بر اثر لغزشى عضوى از او خونين مى ‏گردد، يا ريگهاى تفتيده بيابان او را مى ‏سوزاند ديده ‏ايد پس چگونه خواهد بود آن گاه كه ميان دو طبقه آتش و همآغوش سنگ سوزان و همنشين شيطان گردد، آيا دانسته‏ ايد هنگامى كه مالك دوزخ بر آتش به خشم آيد، بر اثر آن امواج آتش به جنبش در آمده بر سر هم مى‏كوبند، و زمانى كه آن را نهيب مى‏دهد ناله كنان در ميان درهاى جهنّم زبانه مى‏ كشد.

اى پير سالخورده ‏اى كه پيرى مويت را سپيد كرده است تو چگونه خواهى بود هنگامى كه طوقهاى آتش به استخوانهاى گردنها چسبيده گردد و با غلّهاى جامعه دستها به گردنها آن چنان بسته شود كه زنجير گوشت بازوان را بخورد،

زنهار زنهار اى بندگان خدا در اين هنگام كه از تندرستى برخورداريد پيش از اين كه بيمار شويد، و از فراخى و آسودگى بهره ‏منديد قبل از اين كه در تنگنا افتيد با سعى در عمل خدا را از خود خشنود سازيد، و در آزادى خود (از آتش دوزخ) بكوشيد پيش از آن كه در گرو آن قرار گيريد، چشمها را بيدارى دهيد و شكمها را لاغر كنيد و گامها را به كار گيريد و اموال خود را انفاق كنيد، از بدنهايتان بگيريد، و به جانهايتان بدهيد، و در اين كار بخل نورزيد، خداوند سبحان فرموده است: (إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ وَ يُثَبِّتْ أَقْدامَكُمْ«» و نيز فرموده است: (مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً فَيُضاعِفَهُ لَهُ وَ لَهُ أَجْرٌ كَرِيمٌ«») درخواست يارى او از شما به سبب خوارى و ناتوانى نبوده، و به علّت نادارى و كمبود از شما وام نخواسته است، او در حالى از شما كمك خواسته كه لشكريان آسمانها و زمين از آن اوست و غالب و داناست، و از شما وام خواسته در صورتى كه گنجهاى آسمانها و زمين متعلّق به اوست و او بى‏نياز و ستوده است، بلكه خواست او جز اين نيست كه شما را بيازمايد كدام يك نيكوكارتريد، بنا بر اين با اعمال خود بر يكديگر پيشى گيريد تا با همسايگان خدا در سراى او باشيد، (آنانى كه) خداوند پيامبران را رفيقشان گردانيده، و فرشتگان را به ديدارشان مأمور ساخته، و گوشهايشان را گرامى داشته است از اين كه هرگز آواى آتش را بشنوند و بدنهايشان را مصون داشته از اين كه خستگى و رنجى به بينند (ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ«») مى‏ گويم آنچه را مى‏ توانيد بشنويد، و از خداوند براى خود و شما درخواست يارى دارم، و او ما را بس است و نيكو وكيلى است.»

شرح

امام (ع) قرآن كريم را از ديدگاههاى مختلف به صفات متضادّى توصيف فرموده است، مانند آمر (امر كننده) و زاجر (نهى كننده) و اطلاق اين دو بر قرآن بر سبيل مجاز و از باب گذاشتن نام سبب بر مسبّب است، زيرا امر و نهى كننده خداوند است، همچنين قرآن را صامت (خاموش) و ناطق (گوينده) خوانده، و اطلاق واژه ناطق بر قرآن به طريق مجاز است،

زيرا ناطق خداوند است كه به زبان قرآن سخن مى‏گويد و اين اطلاق از باب گذاشتن نام متعلّق بر متعلّق است.
اين كه فرموده است قرآن حجّت خدا بر خلق است براى اين است كه مشتمل بر وعد وعيد، و بيانگر غرض خداوند از آفرينش انسان و آنچه از او خواسته است مى‏باشد و نيز رفع عذر و اتمام حجّت است چنان كه قرآن مى‏فرمايد: «أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هذا غافِلِينَ«»» همچنين براى اين است كه قرآن خلاصه‏اى است از آنچه پيامبر (ص) براى تبليغ آن برانگيخته شده است، و خداوند پيامبران را بشارت آورنده و بيم دهنده مبعوث فرموده تا براى مردم پس از فرستادن پيامبران حجّت و بهانه‏اى باقى نباشد، ديگر اين كه قرآن قويترين معجزه‏اى است كه پيامبر اكرم (ص) براى صدق نبوّت خود در برابر مردم به آن استدلال كرده و حجّت قرار داده است.

فرموده است: أخذ عليهم ميثاقه.

ضمير مستتر أخذ به اللّه و ضمير متّصل ميثاقه به قرآن برگشت دارد، و پيمان گرفتن از خلق عبارت از ايجاد و بر انگيختن آنان در صحنه عالم وجود است تا به مطالب حقّه خداوند كه كتاب او مشتمل بر آنهاست عمل كنند، چنان كه قرآن كريم بدان اشاره فرموده است «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ«»» و تقدير سخن امام (ع) اين است كه: أخذ عليهم ميثاق بما فيه يعنى: خداوند از آنان‏ بر عمل به آنچه در قرآن است پيمان گرفت.

فرموده است: و ارتهن عليه أنفسهم.

يعنى: خداوند آنان را در گرو عمل به قرآن و وفاى به اين پيمان قرار داده، چنان كه فرموده است: «فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى‏ نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفى‏ بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللَّهَ فَسَيُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً«»» در جمله أتمّ به نوره مراد نور هدايت خداوند بر خلق است، و نورى را كه خداوند تمام و كامل فرموده، نور نبوّت است كه در آيه شريفه «يُرِيدُونَ أَنْ يُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ يَأْبَى اللَّهُ إِلَّا أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ«»» به آن اشاره شده است، إطفاء و يا خاموش كردن نور خدا، عبارت از سخنان ناروايى است كه مشركان در باره پيامبر (ص) خدا بر زبان جارى مى‏كردند و مى‏گفتند: او آموزش ديده، ديوانه، جادوگر و دروغگوست، و قرآن افسانه‏هاى پيشينيان است كه او آنها را نوشته است.
جمله أكمل به دينه نيز داراى همان معنايى است كه براى أتمّ به نوره ذكر شد.

فرموده است: و قبض نبيّه… تا به.

اين گفتار نظير قول خداوند متعال است كه فرموده است: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ»، منظور از أحكام هدايت، بيان طرق هدايت و چگونگى سير در اين راه و تثبيت آن در دلهاى مؤمنان است.
پس از اين به لزوم تعظيم و بزرگداشت خداوند دستور مى‏دهد، بايد دانست كه عظّمت من فلان معناى عظّمته را دارد، و ما در جمله، فعظّموا منه سبحانه ما عظّم… مصدريّه است يعنى: خدا را به عظمت ياد كنيد به گونه‏اى كه او خود رابه بزرگى ياد كرده است، و ميان تعظيمى كه از خداوند به جا مى‏آوريد با تعظيمى كه خداوند از خود به جا آورده مناسبتى برقرار سازيد، سپس به علّت وجوب تعظيم خداوند اشاره مى‏كند و مى‏فرمايد: چيزى از دين خود را پوشيده نداشته بلكه به اندازه ضرورت همه آن را روشن و آشكار ساخته و چيزى از آنچه موجب خشنودى و ناخشنودى اوست رها نكرده مگر اين كه براى هر يك نشانه‏اى آشكار قرار داده و يا آيه‏اى روشن در كتاب خود آورده كه به آنچه مى‏پسندد امر و به آنچه ناپسند اوست نهى مى‏ كند.

فرموده است: فرضاه فيما بقى واحد و سخطه فيما بقى واحد.

اين گفتار اشاره است به اين كه احكام خداوند در باره امورى كه موجب رضا و نارضايى اوست و در گذشته صادر شده در اوقات بعد و زمانهاى آينده نيز ثابت و برقرار است و حكم او در باره امورى كه موجب خشنودى و ناخشنودى اوست هيچ گاه نقض و دگرگون نمى‏شود، و در اين سخن كنايه‏اى است به اين كه احكام ثابت الهى را از طريق قياس و رأى نمى‏توان منتفى ساخت، و ما پيش از اين، نظر آن حضرت را در اين باره روشن كرده‏ ايم.

فرموده است: أنّه لن يرضى عنكم بشى‏ء سخطه على من كان قبلكم… تا قبلكم.

اين گفتار در تأكيد و توضيح بيان پيش است، يعنى: كارى كه موجب خشم خداوند است و فى المثل اصحاب از ارتكاب آن نهى كرده‏اند خداوند هرگز از به جا آوردن آن كار خشنود نمى‏شود، و نمى‏توان آن را تجويز، و به عنوان اجتهاد حلال كرد، همچنين آنچه را خداوند براى مردم رضايت داده و انجام دادن آن را دستور فرموده است به جا آوردن آن هرگز موجب خشم خداوند نمى‏شود، تا مردم از طريق اجتهاد بتوانند آن را حرام و ممنوع گردانند و هم محتمل است منظور آن حضرت در اين كه فرموده است: فرضاه فيما بقى واحد و سخطه فيما بقي واحد احكام جزيى و فروع مسائلى باشد كه با دلالت مطابقه نصّى در باره آنها نرسيده‏ بلكه نيازمند اجتهاد است تا به آنچه مندرج در تحت نصوص است ملحق گردد، و معناى وحدت رضا و سخط خداوند در اين جا اين است كه حكم امور جزيى مطلوب يا مكروه يكى است، و اختلاف در آن روا نيست، مگر اين كه يكى از مجتهدان حلال بودن چيزى را فتوا دهد، و مجتهد ديگرى به حرام بودن همان چيز حكم كند، و اختلاف فتوا در آن قضيّه حاصل شود، زيرا مورد فتوا يكى از دو صورت بيشتر ندارد، و آن اين است كه يا مورد خشم خداوند است و يا موجب خشنودى او، و امام (ع) با اين سخن از اختلاف در فتوا نهى مى‏كند، چنان كه در خطبه‏هاى پيش نيز آن را زشت شمرده است، گفتار آن حضرت كه فرموده است: و اعلموا أنّه لن يرضى عنكم… تا قبلكم، چنان كه پيش از اين شرح داده‏ايم به اين معناست كه نبايد احكام شرعى به وسيله اجتهاد و قياس از ميان برداشته شود، و گفته شده كه معناى اين سخن نيز نهى از اختلاف در فتواست و مدلول آن اين است كه: خداوند هرگز به اختلافى كه موجب خشم او بر پيشينيانتان بوده است از شما خشنود نخواهد شد، چنان كه در قرآن كريم اشاره فرموده است: «إِنَّ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ وَ كانُوا شِيَعاً لَسْتَ مِنْهُمْ فِي شَيْ‏ءٍ«»» همچنين بر اجتماع و اتّفاق كه مورد خشنودى خداوند از پيشينيانتان بود، بر شما خشمگين نخواهد شد، و گفته شده منظور آن حضرت اين است كه: خداوند از شما راضى نشده به چيزى كه خشم او را بر گذشتگان شما بر انگيخته و اين عبارت از اعتقادات باطل در مسائل الهى است، همچنين بر شما خشمگين نشده به سبب چيزى كه به گذشتگان شما از آن خشنودى داده است كه عبارت از اعتقادات حقّه در آن مسائل است، بديهى است اين توجيه به اصول اعتقادى اختصاص دارد نه به مسائل فرعى و عملى.

فرموده است: و إنّما تسيرون في أثر بيّن… تا قبلكم.

اين سخنان اشاره است به اين كه دلائل براى شما روشن است، وگذشتگان ادلّه دين را دست به دست منتقل كرده‏اند و شما بازگو كننده گفته‏ هاى آنانيد.

فرموده است: قد كفاكم مئونة دنياكم.

اين سخن به دليل قول خداوند متعال است كه فرموده است: «وَ آتاكُمْ مِنْ كُلِّ ما سَأَلْتُمُوهُ«»» و اين كفايت مئونه يا از طريق خلق و ايجاد آن است و يا عبارت از تأمين روزى است طبق آنچه در لوح محفوظ براى هر فرد ثبت شده است، منظور از اين كه خداوند مردم را به شكر گزارى ترغيب كرده يا تكرار كلمه شكر است و يا امر به اداى آن است، از حسن بصرى«» نقل شده كه گفته است: «همانا خداوند روزى دنياى ما را تضمين كرده و به انجام دادن وظائف دينى تشويق فرموده است، و اى كاش امور دين ما را تضمين و ما را به اداى وظايف دنيا تشويق مى‏كرد» اين سخن به لزوم شدّت محافظت در دين و پرهيز از رسيدن آسيب به آن اشاره دارد.

فرموده است: و افترض من ألسنتكم الذّكر.

چون براى هر يك از اعضا و جوارح عبادتى مقرّر شده، عبادتى كه براى زبان معيّن گرديده ذكر خداوند است، و مى‏دانيم كه ذكر، يكى از ابواب بزرگ سير الى اللّه بلكه روح همگى عبادات است، زيرا هر عبادتى با ذكر خدا همراه نباشد ناقص است، سپس به تقوا و پرهيزگارى كه خداوند به آن دستور داده و منتهاى خشنودى، و تنها خواست او از بندگان است سفارش مى‏كند، واژه حاجت استعاره است، زيرا ساحت قدس او از هر نيازى منزّه است، وجه مناسبت آن تشويق و طلب مكرّر آن از جانب حقّ تعالى است تا آن جا كه گويى خداوند به بندگى و پرهيزگارى بندگان نيازمند است، و چون تقواى حقيقى موجب وصول به مقام قرب‏ الهى است لذا مستلزم منتهاى خشنودى پروردگار از بندگان مى‏باشد، امام (ع) پس از آگاهيهايى كه در باره تقوا به شنوندگان داده به رعايت آن امر مى‏كند، و در باره انگيزه‏هايى كه انسان را وادار مى‏سازد تقوا را به كار بندد و از خداوند بيم و هراس داشته باشد هشدار مى‏دهد. يكى از اين انگيزه‏ها اين است كه انسان زير نظر و مراقبت پروردگار بوده و به هر كار او دانا و آگاه است. واژه عين مجازا براى علم استعاره شده و اين از باب اطلاق نام سبب بر مسبّب است، زيرا عمل چشم ملازم با حصول علم است. ديگرى اين است كه موى پيشانى يا زمام انسان در دست خداوند است يعنى در كف قدرت اوست، و اين كه از تمام بدن پيشانى را اختصاص به ذكر داده براى اين است كه دانسته شود مهمّترين و شريفترين اعضاى بدن، مملوك خداوند و در اختيار اوست، واژه يد مجازا بر قدرت اطلاق مى‏شود، و اين از باب تسميه سبب است كه قابليّت دارد نام مسبّب بر آن گذاشته شود، يكى ديگر از انگيزه‏ها اين است كه هر گونه تقلّب و دگرگونى انسان در قبضه اقتدار اوست، يعنى حركت و سكون و همگى رفتار انسان بر حسب اقتضاى قدرت و حكم خداوند است و هيچ چيزى از زير فرمان او بيرون نيست.

فرموده است: إن أسررتم.

اين سخن به دليل گفتار خداوند متعال است كه فرموده است: «يَعْلَمُ ما يُسِرُّونَ» «آنچه را در نهان انجام مى‏ دهيد مى‏داند».

فرموده است: إن أعلنتم كتبه… تا باطلا.

پيش از اين بارها در باره كاتبان اعمال سخن گفته‏ ايم.
پس از اين گفتار خود را در باره تقوا و پرهيزگارى با عبارت و اعلموا… تا من الفتن تأكيد مى‏كند، جمله من يتّق اللّه يجعل له مخرجا عين الفاظ قرآن است.

فرموده است: من الفتن.

اين سخن تفسير واژه مخرجا مى‏باشد يعنى خداوند راهى براى خروج او از فتنه‏ها قرار مى‏دهد، و نورا من الظّلم يعنى: به وسيله انوار علومى كه بر اثر تقواآمادگى و شايستگى آن را پيدا مى‏كند، او را از ظلمات نادانى رهايى مى‏دهد.

فرموده است: و يخلده فيما اشتهت نفسه.

دليل اين گفتار قول خداوند متعال است كه فرموده است: «لا يَسْمَعُونَ حَسِيسَها وَ هُمْ فِي مَا«»» مراد از منزل كرامت، جايگاه با بركتى است كه خداوند دستور درخواست آن را به بندگان خود داده و فرموده است: «قُلْ رَبِّ أَنْزِلْنِي مُنْزَلًا مُبارَكاً وَ أَنْتَ خَيْرُ الْمُنْزِلِينَ«»» منظور از سرايى كه براى خود برگزيده بهشت است و اين كه خداوند آن را به خود نسبت داده براى بزرگداشت بهشت و برانگيختن رغبت و شوق دست يافتن به آن است و حسن اين نسبت روشن است، زيرا باغهاى محسوس دنيا عاليترين جاهايى است كه براى نشيمن برگزيده‏ترين و شريفترين مردم در نظر گرفته مى‏شود، امّا باغ يا بهشت معقول، كيفيّت آن بستگى به درجات وصول و ميزان برخوردارى انسان از معارف الهى دارد، همان معارفى كه مايه سعادت و سرور و لذّت كامل است. اين بهشت معقول همه شرايط عقلى و امتيازهاى روحى را براى اين كه جايگاه دوستان خدا و خاصّان او و فرشتگان و پيامبرانش باشد داراست و معمولا اگر پادشاهى نظرش بر اين قرار گرفت كه ساختمانى براى سكونت خويش و نزديكان خود بنا كند، گفته مى‏شود كه اين ساختمان به شاه اختصاص دارد و او آن را بر پا كرده است، بارى از ظاهر اين گفتار بر مى‏آيد كه بهشت در آسمانهاست و عرش بر روى آن قرار دارد، و در اين سخن نيز نكته لطيفى است. زيرا مى‏دانيم كه از اطلاق عرش گاهى فلك نهم اراده مى‏شود و زمانى منظور از عرش، عقل اوّل است به اعتبار اين كه صور همه موجودات در آن است و به همه آنها احاطه دارد و حامل معرفت صانع نخستين جلّ و علا مى‏باشد، و گاهى هم مراد از عرش سلطنت و عظمت پروردگار است، واژه‏ ظلّ (سايه) را براى عرش استعاره فرموده است، كه در معناى اوّل مراد فلك نهم است، زيرا حركت افلاك از جمله اسبابى است كه نفوس بشرى و فلكى را براى وصول به معارف الهى كه مايه آسودگى از آتش نادانى است آماده مى‏كند همچنان كه سايه، سبب آسايش و رهايى از گرمى آفتاب مى‏باشد، و در معناى دوّم منظور عقل اوّل است، براى اين كه معارف الهى كه به واسطه اين فرشته مقدّس بر ضماير كسانى كه آمادگى و شايستگى آن را دارند افاضه مى‏شود موجب حصول بزرگترين آسايش و آرامش است، و سايه نيز چنين است، و در معناى سوّم مقصود اين است كه سلطنت و عظمت حقّ تعالى بر هر قدرت و بزرگى غلبه و برترى مطلق دارد و چون بزرگوارى او مبدأ آسايش نفوسى است كه آنها را به كمالات عقلى آراسته است، لذا عرش سايه قدرت و عظمت پروردگار است كه به آن پناه برده مى‏شود، و اطلاق واژه سايه بر نعمت و قدرت در عرف روشن است، مثلا گفته مى‏شود: من در سايه فلان، و يا در سايه شاه و دادگرى او هستم، يعنى از نعمت و عنايت او برخوردارم«».
فرموده است: و نورها بهجته.
بهجت يا شكوه و جلال حقّ تعالى به جمال و كمال او كه بر سرتاسر عوالم وجود و بواطن نفوس تابان است برگشت دارد و بديهى است بهشت به انوار او روشن است، انوارى كه چشم بينندگان را خيره مى‏سازد، و فرشتگان مقرّب را در بهجت و سرور فرو مى‏برد.

فرموده است: و زوّارها ملائكته و رفقاؤها رسله.

در اين عبارت نيز نكته ظريفى است، و آن اين كه چون نفوس بشرى ذاتا متّحد مى‏باشند، مراتب آنها در احراز كمالات و نيل به درجات نيز نزديك به‏

يكديگر، و حصول اين امر براى آنها ميسّر است، لذا از ساكنان آن به رسولانى كه رفيقان بهشتند تعبير شده است، امّا چون انواع فرشتگان آسمانى و آنهايى كه از علائق جسميّت مجرّدند بالذّات، و هم از لحاظ درجه كمالات، با يكديگر متفاوتند، فرشتگان زايران بهشت يعنى ديدار كنندگان ساكنان آن خوانده شده‏اند، و آشكار است كه رفيق از زاير نزديكتر و پيوسته‏تر است، گفته‏اند زيارت فرشتگان از ساكنان بهشت، عبارت از حضور ساكنان عالم بالا در نزد نفوس كامله به هنگام انقطاع و انصراف آنها از علايق جسمى است، و چون اين حضور هميشگى نيست بلكه بر حسب اوقاتى است كه نفس از چنگال تعلّقات رهايى دارد، حضور آنها به زيارت شبيه بوده و اين واژه براى آن استعاره شده است، بديهى است در اين ديدار فرشته زاير است نه نفس انسان، زيرا صورت فرشته است كه به افاضه خداوند صورت آفرين در نفوسى كه آمادگى و شايستگى دارند وارد و نمايان مى‏گردد.
پس از اين امام (ع) دوباره روز رستاخيز را يادآورى مى‏كند و دستور مى‏دهد كه در انجام دادن آنچه موجب صلاح امور آخرت مى‏شود پيشدستى كنند، و در اداى اعمالى كه مايه تقرّب به خدا و رهايى از بيم و هراس روز قيامت مى‏شود شتاب ورزند، جمله سابقوا الآجال نيز به همين معناست.

فرموده است: فإنّ النّاس يوشك أن ينقطع بهم الأمل.

مراد از أمل آرزوى دنيا و خواستن دوام زندگى آن است يعنى چون نزديك است رشته اين آرزوها بريده شود لازم است به اصلاح امور آخرت توجّه كنند، و يرهقهم الأجل يعنى چون بزودى مرگ فرا مى‏رسد و دامن آدميان را مى‏گيرد واجب است در عمل براى آنچه باقى و پايدار مى‏ماند بكوشند، و چون به سبب فرا رسيدن مرگ، باب توبه مسدود مى‏گردد به آن مبادرت ورزند.

فرموده است: فقد أصبحتم… تا قبلكم.

يعنى: شما در وضعى هستيد كه از نعمت حيات و سلامت و امنيّت و ديگر وسايلى كه پيشينيان شما آرزو و درخواست رجوع به مانند آنها را مى‏كنند برخورداريد و مى‏توانيد با استفاده از اين امكانات به عمل بپردازيد.

فرموده است: و أنتم بنو سبيل… تا بالزّاد.

واو در جمله و أنتم… واو حاليّه است و صفت در راه ماندگان را براى انسانها استعاره فرموده است، زيرا اقامت آنها در سراى دنيا غرض اصلى نيست، و عنايات پروردگار مقصد ديگرى را براى آنها منظور و مقرّر داشته و از طريق دين، آنان را به كوچيدن از دنيا تشويق مى‏كند، بنا بر اين آنها در دنيا همچون مسافرانند، دروازه‏هاى شهر آنها جود و بخشش الهى، و نزديكترين درهاى ورودى دنيا ارحام مادران، و درهاى خروجى آن مرگ است، واژه سفر مجاز و استعاره مشهورى براى مرگ است كه مى‏توان آن را حقيقت دانست. آشكار است سرايى كه انسان در آن نخواهد ماند بلكه منزلى در گذرگاه سراى ديگر است خانه و محلّ اقامت او نيست، اين كه فرموده است از اين جا به آنها بانگ رحيل سرداده‏اند، براى برانگيختن نفرت آنهاست كه به دنيا رغبت و اعتماد نكنند و آن را وطن خود ندانند و اين كه دستور داده از اين دنيا توشه بر گيرند براى توجّه دادن آنهاست به اين كه هدف و مقصد از اين دنيا آخرت است و لازم است براى پيمودن اين راه و رسيدن به مقصد زاد و توشه و آمادگى لازم را در اين جا فراهم كرد، واژه زاد براى پرهيزگارى و فرمانبردارى خداوند استعاره شده و همينهاست كه توشه راه انسان به پيشگاه پروردگار جهانيان است.

فرموده است: و اعلموا… تا نفوسكم.

اين گفتار وعده‏هاى سخت خداوند را در باره كيفر گناهان يادآورى مى‏كند، و به شنوندگان اندرز مى‏دهد كه به خويشتن رحم كنند، و اين زمانى صورت مى‏گيرد كه اعمال شايسته به جا آورند و دستورهاى خداوند را پيروى كنند.

فرموده است: فإنّكم قد جرّبتموها… تا شيطان.

اين سخنان استدلالى است بر اين كه بايد در برابر عقوبتهاى الهى برخويشتن رحم كرد، و خلاصه‏اش اين است كه شما خود را در برابر كارهايى كوچكتر آزموده و بى‏تابى خود را ديده و دانسته‏ايد، و روشن است آن كسى كه در برابر اين گونه ناراحتيهاى خرد و اندك جزع و ناشكيبايى مى‏كند، به طريق اولى در ميان دو طبقه آتش كه همخوابه سنگ سوزان و همنشين شيطان است بى‏تاب و ناشكيبا خواهد بود، چنان كه خداوند متعال فرموده است: «وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ«»» و در باره همنشينى شيطان فرموده است: «فَكُبْكِبُوا فِيها هُمْ وَ الْغاوُونَ. وَ جُنُودُ إِبْلِيسَ أَجْمَعُونَ«»» و لشكريان ابليس همان شيطانها هستند، همچنين فرموده است: «وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ«»» تا آن جا كه فرموده است: «وَ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْيَوْمَ إِذْ ظَلَمْتُمْ أَنَّكُمْ فِي الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ«»».

فرموده است: أعلمتم أنّ مالكا… تا زجرته.

آنچه در باره آتش دوزخ فرموده از صفات آتش محسوس اين جهان است و ذكر اينها براى بيم دادن و ترسانيدن شنوندگان از آتش سوزان جهنّم است.

فرموده است: أيّها اليفن الكبير… تا السّواعد.

در اين گفتار روى خطاب به پير سالخورده است كه پايش به گور نزديكتر و براى او سزاوارتر است كه دست از گناه باز دارد، پرسش آن حضرت از چگونگى حال او در برابر عذابهاى خداوند بر سبيل سرزنش و نكوهش وى در ارتكاب گناه است، طوق آتش محسوس معلوم است، و طوق آتش معقول عبارت است از تسلّط هيأت بدنى حاصل از اعمال انسان بر گردن او، و در آمدن قيد و زنجيرهاى آن بربازوهاى اوست.
پس از اين امام (ع) شنوندگان را از خداوند بيم مى‏دهد و گوشزد مى‏كند كه پيش از آن كه سلامت و توانايى را كه اكنون از آنها برخوردارند از ميان رود منتهاى كوشش را در به جا آوردن اعمالى كه خداوند را خشنود سازد به كار برند، و در آزاد كردن گردن خود از يوغ آتش پيش از آن كه به سبب گناهان خود در گرو آن قرار گيرند تلاش لازم به عمل آورند، در جمله أن تغلق رهائنها«» وجه استعاره رهن، پيش از اين توضيح داده شده است.
سپس امام (ع) دستور مى‏دهد كه در شب، بيدارى داشته باشند و اين كنايه از انجام دادن عبادت در پاره‏اى از شب است، چنان كه خداوند متعال فرموده است: «وَ مِنَ اللَّيْلِ فَاسْجُدْ لَهُ وَ سَبِّحْهُ لَيْلًا طَوِيلًا«»» و اين كه شب براى عبادت اختصاص داده شده از آن رو است كه در اوقات شب امكان خلوت با خدا و فراغ از مردم فراهمتر است، به علاوه روز به عبادت ديگرى اختصاص داده شده كه عبارت از جهاد در راه خدا و تلاش براى تأمين اهل و عيال مى‏باشد.

پس از اين آن حضرت دستور مى‏دهد كه شكمها را لاغر كنند و اين كنايه از اين است كه روزها را روزه بدارند، سپس سفارش مى‏كند كه گامهاى خود را به كار گيرند و مراد از اين به پا داشتن نماز است، و نيز تذكّر مى‏دهد كه اموال خود را انفاق كنند، و منظور اداى زكات و پرداخت صدقات در راه رضاى خدا مى‏باشد، پس از اين گوشزد مى‏كند كه از اجساد خود بگيرند و اين كنايه از اين است كه تن را با روزه و بر پاداشتن نماز بكاهند، و سختگيرى در خوراك و پوشاك را كه موجب‏ عدم توجّه به پرورش تن است برگزينند، زيرا تن پرورى مستلزم دنيا دوستى و لذّتجويى است و شكّ نيست كه كاهيدن بدن بر اثر انجام دادن عبادتهايى كه گفته شد متضمّن دهش و بخشش ملكات فاضله به نفس انسان، و حصول قرب پروردگار متعال است، از اين رو فرموده است: از سرمايه تن برگيريد و به روانتان ببخشيد و در اين كار بخل نورزيد، و ذكر اين كه به رنج انداختن تن جود و بخششى به جان است براى ترغيب مردم در توجّه به تهذيب و تكميل نفس است.

سپس آن بزرگوار به دنبال دعوت شنوندگان به اين كه با فرمانبردارى از دستورهاى او خدا را يارى كنند، و با دادن صدقات، به خداوند وام دهند، به دو آيه از قرآن كريم استشهاد مى‏كند كه مبتنى است بر وعده خداوند به يارى كسى كه او را يارى مى‏كند، و به چند برابر كردن پاداش كسى كه به او وام مى‏دهد، استعاره واژه قرض براى صدقات به مناسبت كثرت اوامر الهى در دادن صدقات و اداى اين عبادت مالى است از اين رو اوامر خود را به درخواست نيازمندى كه خواهان وام است تشبيه فرموده است، و فايده اين استشهاد و آنچه تا جمله أيّكم أحسن عملا بيان فرموده اعلام اين مطلب است كه: خداوند غنىّ مطلق و بى‏نياز از آن است كه از بندگانش يارى و وام بخواهد و هدف از اين عنايت و مرحمت، آزمودن آنهاست، و ما در باره معناى آزمايش خداوند از بندگانش، مكرّر سخن گفته ‏ايم.

امام (ع) پس از اين گفتار دوباره تذكّر مى‏دهد كه در كار آخرت بر يكديگر پيشدستى كنيد تا در بهشت همسايه خداوند و همراه پيامبرانش باشيد، چنان كه خداوند متعال فرموده است: «… وَ فُتِحَتْ أَبْوابُها وَ قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها سَلامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدِينَ«»» و در باره رفاقت و همدمى با پيامبران فرموده است: «وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَداءِ«»» و در مورد زيارت فرشتگان فرموده است: «وَ الْمَلائِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بابٍ، سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ«»» و اين كه خداوند گوشهاى مؤمنان را گراميتر از آن داشته كه هرگز آواى دوزخ را بشنوند به دليل قول خداوند متعال است كه: «لا يَسْمَعُونَ حَسِيسَها وَ هُمْ فِي مَا اشْتَهَتْ أَنْفُسُهُمْ خالِدُونَ«»» و در باره اين كه خداوند بدنهاى مؤمنان را در امان داشته از اين كه خستگى و رنجى به بينند فرموده است: «لا يَمَسُّنا فِيها نَصَبٌ وَ لا يَمَسُّنا فِيها لُغُوبٌ«»».

فرموده است: ذلك فضل اللّه…

آيه شريفه قرآن است كه امير مؤمنان (ع) آن را در ختام خطبه خود قرار داده است، و مناسبت آن روشن است.

فرموده است: أقول… تا پايان.

اينها جملات پايانى خطبه است، و در آن براى سركوبى نفس امّاره، و قرار گرفتن آن در خدمت نفس مطمئنّه از خداوند درخواست يارى فرموده است، چه او بهترين ياور و نيكوترين سرپرست است.

 

ترجمه ‏شرح ‏نهج‏ البلاغه(ابن ‏ميثم بحراني)، ج 3 ، صفحه ‏ى 722

خطبه181 ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه182صبحی صالح)

 و من خطبة له ( عليه ‏السلام  ) روي عن نوف البكالي قال خطبنا بهذه الخطبة أمير المؤمنين علي ( عليه ‏السلام  ) بالكوفة و هو قائم على حجارة نصبها له جعدة بن هبيرة المخزومي  و عليه مدرعة من صوف و حمائل سيفه ليف

و في رجليه نعلان من ليف و كأن جبينه ثفنة بعير فقال ( عليه ‏السلام  )

 

بخش اول

رُوِيَ عَنْ نَوْفٍ الْبَكَالِيِّ-  قَالَ خَطَبَنَا بِهَذِهِ الْخُطْبَةِ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيٌّ ع بِالْكُوفَةِ-  وَ هُوَ قَائِمٌ عَلَى حِجَارَةٍ-  نَصَبَهَا لَهُ جَعْدَةُ بْنُ هُبَيْرَةَ الْمَخْزُومِيُّ-  وَ عَلَيْهِ مِدْرَعَةٌ مِنْ صُوفٍ وَ حَمَائِلُ سَيْفِهِ لِيفٌ-  وَ فِي رِجْلَيْهِ نَعْلَانِ مِنْ لِيفٍ-  وَ كَأَنَّ جَبِينَهُ ثَفِنَةُ بَعِيرٍ فَقَالَ ع-  الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي إِلَيْهِ مَصَائِرُ الْخَلْقِ-  وَ عَوَاقِبُ الْأَمْرِ نَحْمَدُهُ عَلَى عَظِيمِ إِحْسَانِهِ-  وَ نَيِّرِ بُرْهَانِهِ وَ نَوَامِي فَضْلِهِ وَ امْتِنَانِهِ-  حَمْداً يَكُونُ لِحَقِّهِ قَضَاءً وَ لِشُكْرِهِ أَدَاءً-  وَ إِلَى ثَوَابِهِ مُقَرِّباً وَ لِحُسْنِ مَزِيدِهِ مُوجِباً-  وَ نَسْتَعِينُ بِهِ اسْتِعَانَةَ رَاجٍ لِفَضْلِهِ مُؤَمِّلٍ لِنَفْعِهِ وَاثِقٍ بِدَفْعِهِ-  مُعْتَرِفٍ لَهُ بِالطَّوْلِ مُذْعِنٍ لَهُ بِالْعَمَلِ وَ الْقَوْلِ-  وَ نُؤْمِنُ بِهِ إِيمَانَ مَنْ رَجَاهُ مُوقِناً-  وَ أَنَابَ إِلَيْهِ مُؤْمِناً وَ خَنَعَ لَهُ مُذْعِناً-  وَ أَخْلَصَ لَهُ مُوَحِّداً وَ عَظَّمَهُ مُمَجِّداً وَ لَاذَ بِهِ رَاغِباً مُجْتَهِداً

لَمْ يُولَدْ سُبْحَانَهُ فَيَكُونَ فِي الْعِزِّ مُشَارَكاً-  وَ لَمْ يَلِدْ فَيَكُونَ مَوْرُوثاً هَالِكاً-  وَ لَمْ يَتَقَدَّمْهُ وَقْتٌ وَ لَا زَمَانٌ-  وَ لَمْ يَتَعَاوَرْهُ زِيَادَةٌ وَ لَا نُقْصَانٌ-  بَلْ ظَهَرَ لِلْعُقُولِ بِمَا أَرَانَا مِنْ عَلَامَاتِ التَّدْبِيرِ الْمُتْقَنِ-  وَ الْقَضَاءِ الْمُبْرَمِ-  فَمِنْ شَوَاهِدِ خَلْقِهِ خَلْقُ السَّمَاوَاتِ مُوَطَّدَاتٍ بِلَا عَمَدٍ-  قَائِمَاتٍ بِلَا سَنَدٍ دَعَاهُنَّ فَأَجَبْنَ طَائِعَاتٍ مُذْعِنَاتٍ-  غَيْرَ مُتَلَكِّئَاتٍ وَ لَا مُبْطِئَاتٍ-  وَ لَوْ لَا إِقْرَارُهُنَّ لَهُ بِالرُّبُوبِيَّةِ-  وَ إِذْعَانُهُنَّ بِالطَّوَاعِيَةِ-  لَمَا جَعَلَهُنَّ مَوْضِعاً لِعَرْشِهِ وَ لَا مَسْكَناً لِمَلَائِكَتِهِ-  وَ لَا مَصْعَداً لِلْكَلِمِ الطَّيِّبِ وَ الْعَمَلِ الصَّالِحِ مِنْ خَلْقِهِ

 

جَعَلَ نُجُومَهَا أَعْلَاماً يَسْتَدِلُّ بِهَا الْحَيْرَانُ-  فِي مُخْتَلِفِ فِجَاجِ الْأَقْطَارِ-  لَمْ يَمْنَعْ ضَوْءَ نُورِهَا ادْلِهْمَامُ سُجُفِ اللَّيْلِ الْمُظْلِمِ-  وَ لَا اسْتَطَاعَتْ جَلَابِيبُ سَوَادِ الْحَنَادِسِ-أَنْ تَرُدَّ مَا شَاعَ فِي السَّمَاوَاتِ مِنْ تَلَأْلُؤِ نُورِ الْقَمَرِ- 

 

فَسُبْحَانَ مَنْ لَا يَخْفَى عَلَيْهِ سَوَادُ غَسَقٍ دَاجٍ-  وَ لَا لَيْلٍ سَاجٍ فِي بِقَاعِ الْأَرَضِينَ الْمُتَطَأْطِئَاتِ-  وَ لَا فِي يَفَاعِ السُّفْعِ الْمُتَجَاوِرَاتِ-  وَ مَا يَتَجَلْجَلُ بِهِ الرَّعْدُ فِي أُفُقِ السَّمَاءِ-  وَ مَا تَلَاشَتْ عَنْهُ بُرُوقُ الْغَمَامِ-  وَ مَا تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ تُزِيلُهَا عَنْ مَسْقَطِهَا عَوَاصِفُ الْأَنْوَاءِ-  وَ انْهِطَالُ السَّمَاءِ-  وَ يَعْلَمُ مَسْقَطَ الْقَطْرَةِ وَ مَقَرَّهَا وَ مَسْحَبَ الذَّرَّةِ وَ مَجَرَّهَا-  وَ مَا يَكْفِي الْبَعُوضَةَ مِنْ قُوتِهَا وَ مَا تَحْمِلُ الْأُنْثَى فِي بَطْنِهَا

 

وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الْكَائِنِ قَبْلَ أَنْ يَكُونَ كُرْسِيٌّ أَوْ عَرْشٌ-  أَوْ سَمَاءٌ أَوْ أَرْضٌ أَوْ جَانٌّ أَوْ إِنْسٌ-  لَا يُدْرَكُ بِوَهْمٍ وَ لَا يُقَدَّرُ بِفَهْمٍ-  وَ لَا يَشْغَلُهُ سَائِلٌ وَ لَا يَنْقُصُهُ نَائِلٌ-  وَ لَا يَنْظُرُ بِعَيْنٍ وَ لَا يُحَدُّ بِأَيْنٍ وَ لَا يُوصَفُ بِالْأَزْوَاجِ-  وَ لَا يُخْلَقُ بِعِلَاجٍ وَ لَا يُدْرَكُ بِالْحَوَاسِّ وَ لَا يُقَاسُ بِالنَّاسِ

 

–  الَّذِي كَلَّمَ مُوسَى تَكْلِيماً وَ أَرَاهُ مِنْ آيَاتِهِ عَظِيماً-  بِلَا جَوَارِحَ وَ لَا أَدَوَاتٍ وَ لَا نُطْقٍ وَ لَا لَهَوَاتٍ-  بَلْ إِنْ كُنْتَ صَادِقاً أَيُّهَا الْمُتَكَلِّفُ لِوَصْفِ رَبِّكَ-  فَصِفْ 89 جِبْرِيلَ وَ مِيكَائِيلَ وَ جُنُودَ الْمَلَائِكَةِ الْمُقَرَّبِينَ فِي حُجُرَاتِ الْقُدُسِ مُرْجَحِنِّينَ-  مُتَوَلِّهَةً عُقُولُهُمْ أَنْ يَحُدُّوا أَحْسَنَ الْخَالِقِينَ-  فَإِنَّمَا يُدْرَكُ بِالصِّفَاتِ ذَوُو الْهَيْئَاتِ وَ الْأَدَوَاتِ-  وَ مَنْ يَنْقَضِي إِذَا بَلَغَ أَمَدَ حَدِّهِ بِالْفَنَاءِ-  فَلَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ أَضَاءَ بِنُورِهِ كُلَّ ظَلَامٍ-  وَ أَظْلَمَ بِظُلْمَتِهِ كُلَّ نُورٍ

 

أُوصِيكُمْ عِبَادَ اللَّهِ بِتَقْوَى اللَّهِ-  الَّذِي أَلْبَسَكُمُ الرِّيَاشَ وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمُ الْمَعَاشَ-  فَلَوْ أَنَّ أَحَداً يَجِدُ إِلَى الْبَقَاءِ سُلَّماً أَوْ لِدَفْعِ الْمَوْتِ سَبِيلًا-  لَكَانَ ذَلِكَ سُلَيْمَانَ بْنَ دَاوُدَ ع الَّذِي سُخِّرَ لَهُ مُلْكُ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ-  مَعَ النُّبُوَّةِ وَ عَظِيمِ الزُّلْفَةِ-  فَلَمَّا اسْتَوْفَى طُعْمَتَهُ وَ اسْتَكْمَلَ مُدَّتَهُ-  رَمَتْهُ قِسِيُّ الْفَنَاءِ بِنِبَالِ الْمَوْتِ-  وَ أَصْبَحَتِ الدِّيَارُ مِنْهُ خَالِيَةً-  وَ الْمَسَاكِنُ مُعَطَّلَةً وَ وَرِثَهَا قَوْمٌ آخَرُونَ-

 

  وَ إِنَّ لَكُمْ فِي الْقُرُونِ السَّالِفَةِ لَعِبْرَةً-  أَيْنَ الْعَمَالِقَةُ وَ أَبْنَاءُ الْعَمَالِقَةِ-  أَيْنَ الْفَرَاعِنَةُ وَ أَبْنَاءُ الْفَرَاعِنَةِ-  أَيْنَ أَصْحَابُ مَدَائِنِ الرَّسِّ الَّذِينَ قَتَلُوا النَّبِيِّينَ-  وَ أَطْفَئُوا سُنَنَ الْمُرْسَلِينَ وَ أَحْيَوْا سُنَنَ الْجَبَّارِينَ-  أَيْنَ الَّذِينَ سَارُوا بِالْجُيُوشِ وَ هَزَمُوا بِالْأُلُوفِ-  وَ عَسْكَرُوا الْعَسَاكِرَ وَ مَدَّنُوا الْمَدَائِنَ

لغات

ثفنة: جمع آن ثفنات است و به اعضايى از شتر كه روى زمين قرار مى‏ گيرد گفته مى ‏شود

الخنوع: فروتنى

يتعاوره: پياپى بر او وارد مى‏ شود.

موطّدات: گسترده ‏ها

طواعيه: فرمانبردارى

ادلهمام: شدّت تاريكى

حندس: به كسر حاء، شب بسيار تاريك

سفع: كوهها، سفعه: سياهى مايل به سرخى و بيشتر به رنگ كوهها گفته مى ‏شود.

يفاع: تپّه و زمين بلند

أنواء: جمع نوء و اين عبارت است از سقوط ستاره يكى از منازل بيست و هشت گانه ماه در سمت مغرب مقارن فجر و طلوع ستاره رقيب آن از مشرق در روبروى آن همه شب در همان ساعت تا سيزده روز، همچنين سقوط هر ستاره‏ اى از منازل بيست و هشت گانه ماه را تا انقضاى سال به جز چهارده روزى كه ايّام جبهه است نوء گويند.

تلاشى: نابود شد

رياش: لباس

تلكّو: درنگ

فجاج: راههاى ميان كوهها

سجف: پرده‏ ها

جلجلة: آواز رعد

مرجحّنين: در حالى كه سر به زير انداخته‏ اند.

طعمة: خوردنى

ترجمه

  از خطبه ‏هاى آن حضرت عليه السّلام است:

از نوف بكالى نقل شده كه: امير مؤمنان (ع) اين خطبه را در كوفه براى ما ايراد فرمود، و او در اين هنگام بر بالاى سنگى كه جعدة بن هبيره مخزومى برايش نصب كرده ايستاده بود و جبّه ‏اى از پشم بر تن داشت و بند كفش و شمشيرش از ليف خرما، و پيشانى او مانند زانوى شتر پينه بسته بود، و چنين فرمود:

 

«ستايش ويژه خداوندى است كه بازگشت خلايق و فرجام كارها به سوى اوست، او را بر بزرگى احسانش و روشنى برهانش، و بخشش و انعام فراوانش مى‏ستاييم، ستايشى كه حقّ او را ادا كند و شكر او را به جا آورد و ما را به ثوابش نزديك گرداند و موجب افزايش احسانش گردد، و از او يارى مى‏خواهيم يارى خواستن كسى كه به فضل او اميدوار، و به سود رسانى او آرزومند، و به دفع زيان به وسيله او  مطمئنّ، و به جود و بخشش او معترف و با زبان و عمل در برابر او تسليم و فرمانبردار است، و به او ايمان داريم ايمان كسى كه از روى يقين به او اميدوار و با ايمان كامل به او باز گشت، و از سرتسليم در برابر او افتادگى و فروتنى دارد، و از سر اخلاص به يگانگى او معتقد است، او را به بزرگى و عظمت ياد مى‏كند، و با رغبت و كوشش به او پناه مى‏ برد.

 

خداوند سبحان زاييده نشده تا در عزّت و قدرتش شريكى داشته باشد، و نزاييده است تا از ميان رود و ارثى بر جاى گذارد، وقت و زمانى بر او پيشى نيافته، و فزونى و كاستى او را فرا نگرفته است بلكه با نشانه‏ هايى كه از تدبير متقن و نظام محكم خويش به ما نمايانده خود را بر خردها آشكار ساخته است.از دلايل آفرينش او خلقت آسمانهاست كه بدون ستون، ثابت و استوارند و بى آن كه تكيه گاهى داشته باشند برقرار و پا برجايند، آنها را به فرمانبردارى خويش خواند، بى ‏درنگ و بى‏هيچ سستى پذيرفتند و اعتراف كردند، و اگر به ربوبيّت او اقرار و به فرمانبردارى او اعتراف نمى‏ كردند، هرگز آنها را محلّ عرش خود و جايگاه فرشتگانش و جاى بالا رفتن سخنان پاك و كردار شايسته قرار نمى‏ داد.

 

ستاره ‏هاى آسمان را نشانه قرار داد تا آنها كه در راههاى مختلف نواحى زمين سرگردان مى‏مانند به وسيله آنها راهنمايى شوند، پرده ظلمت شب تار پرتو انوار آنها را نپوشانيده، و چادر سياه شبهاى تاريك نتوانسته است درخشش روشنايى ماه را بر پهنه آسمانها جلوگير باشد،

پس منزّه است خداوندى كه سياهى شب تاريك و آرام در زمينهاى پست، و ستيغ كوههاى تيره رنگ كوتاه و بلند كه در كنار هم جا گرفته‏ اند بر او پنهان نيست، و نيز غرّش تندر در كرانه ‏هاى آسمان و آنچه برق ابرها آن را منكشف و نمايان مى ‏گرداند، و برگهايى كه وزش بادهاى سخت و ريزش بارانها آنها را از شاخه‏ ها جدا مى‏ سازد بر او پوشيده نمى ‏باشد، او جاى فرود آمدن قطره‏ ها و محلّ قرار گرفتن آنها و جاى كشش و بردن دانه را به وسيله مورچه‏ ها، و آنچه روزى پشّه ‏ها را كفايت مى‏ كند، و هر چه را موجودات ماده در شكم خود دارند مى‏ داند.

ستايش ويژه خداوندى است كه پيش از آن كرسى، عرش، آسمان،زمين، جنّ يا انس پديد آيند بوده است، با فكر و انديشه درك نمى‏ شود، و با فهم و خرد تعيين نمى‏گردد، هيچ درخواست كننده‏اى او را به خود مشغول نمى‏ كند، و بخشش از ثروت او نمى‏ كاهد، با چشم، ديده نمى ‏شود و با مكان محدود نمى‏ گردد، و همتايى براى او تصوّر نمى ‏شود، و به كمك وسيله نمى ‏آفريند، و با حواسّ ادراك نمى‏ شود، و با مردم مقايسه نمى ‏گردد،

 

او خداوندى است كه بى‏ كمك اعضا و اسباب و زبان و كام با موسى (ع) سخن گفت، و برخى آيات بزرگ خود را به او نشان داد.اى كسى كه خود را براى توصيف پروردگارت به رنج انداخته‏اى اگر راست مى‏گويى جبرئيل و ميكائيل و سپاه فرشتگان مقرّب را كه در غرفه‏ هاى قدس جاى دارند توصيف كن، قدسيانى كه از فروتنى سر به زير افكنده، و از اين كه بتوانند بهترين آفرينندگان را توصيف كنند خردهاشان در حيرت فرو رفته است، زيرا كسى را مى‏توان به وسيله صفات شناخت كه داراى شكل و اعضا و جوارح باشد، و هم كسى كه روزگار او با فنا و نيستى به سر رسد، بنا بر اين معبودى جز او نيست، هر تاريكى را به نور خود روشن گردانيده، و هر روشنى را به وسيله ظلمت خود تاريك ساخته است.

اى بندگان خدا شما را به پرهيزگارى و ترس از خدا سفارش مى‏ كنم، خدايى كه بر تن شما لباس آراسته پوشانيده و اسباب معيشت و زندگى را برايتان فراهم ساخته است، اگر كسى براى جاودان ماندن در دنيا وسيله‏ اى، و براى جلوگيرى از مرگ راهى مى ‏يافت مى ‏بايست آن كس سليمان بن داود (ع) باشد كه جنّ و انس در زير فرمان او بود و علاوه بر آن منصب پيامبرى و مقام عظيم قرب الهى را داشت، ليكن هنگامى كه پيمانه روزيش را به پايان و مدّت عمرش را به سر رسانيد، كمانهاى فنا و نيستى او را هدف تير مرگ قرار دادند، و شهرها از او خالى شد و خانه‏ هايش بى‏ صاحب ماند و گروهى ديگر آنها را به ارث بردند،

 

همانا در چگونگى گذشت روزگاران پيشين براى شما عبرتهاست.كجايند عمالقه و فرزندان آنها و كجايند فرعونها و فرزندانشان مردم‏ شهرهاى رسّ كه پيامبران را كشتند، و انوار سنّتهاى فرستادگان خدا را خاموش كردند، و شيوه‏ هاى ستمكاران و جبّاران را زنده ساختند كجايند آنانى كه با لشكريان خود به حركت در آمدند، و هزاران نفر را شكست داده و سپاهها گرد آورده و شهرها بنا كردند كجايند.»

شرح

جوهرى در صحاح نقل كرده است كه نوف بكالى (به فتح با و تخفيف كاف) از اصحاب على (ع) بوده و از ثعلب نقل كرده كه‏ او به قبيله بكاله منسوب است، قطب راوندى گفته كه نسبت او به بكال است و بكيل و بكال هر دو يك چيز و اسم قبيله‏ اى از همدان است و گفته است كه نام بكيل شايعتر است، عبد الحميد بن ابى الحديد شارح نهج البلاغه گفته است: قول درست غير از اين است كه اين دو تن گفته ‏اند و صحيح اين واژه بكال به كسر باست كه نام طايفه‏ اى از حمير است و اين شخص كه نام او نوف بن فضاله است از اين طايفه و از اصحاب على (ع) است، و اين اقوال همه بر سبيل احتمال است. امّا جعدة بن هبيره خواهر زاده امير مؤمنان (ع) مادرش امّ هانى دختر ابى طالب بن عبد المطّلب ابن هاشم است و پدرش هبيرة بن ابى وهب بن عمرو بن عابد بن عمران بن مخزوم از اصحاب پيامبر (ص) است.

فرموده است: الحمد للّه… تا الأمر.

امام (ع) خداوند را ستايش كرده به اعتبار اين كه همه آثار عالم خلق و امر به او بازگشت دارد و همگى موجودات به او منتهى مى‏شود، آغاز آنها به صنع و آفرينش او باز مى‏گردد و فرجام آنها نيز به او پايان مى‏پذيرد، زيرا او غايت مطلوب و نهايت مقصود همه پويندگان به سوى كمال است، و اوست كه پس از فنا و زوال همه چيز پاينده و پايدار است.

همچنين او را سپاس گفته به اعتبار اين كه او واجب الوجود است و ذاتا استحقاق دوام و بقا دارد و آنچه جز اوست مستحقّ فنا و نيستى است، زيرا بر حسب‏ ذات، همگى ممكن الوجودند، و چون حمد و سپاس گاهى براى اداى حقوق نعمتهاى گذشته، و زمانى براى درخواست مزيد نعمت است، لذا عبارت نحمده… تا أداء، به ملاحظه انواع نعمتهايى است كه خداوند متعال در گذشته ارزانى داشته كه عبارت است از نعمت خلق و ايجاد و اين كه آدمى را بر وفق حكمت و براى رسانيدن منفعت به او، آفريده و از اين راه او را مورد احسان بزرگ خود قرار داده است، سپس به اعتبار اين كه حقّ تعالى از طريق برقرارى نظام مستحكم آفرينش، و هم به وسيله فرستادگان خود دلائل وجود خويش را روشن ساخته تا ما را به راه راست و بهشت نعيم سوق دهد و به سوى خويش هدايت فرمايد او را ستايش كرده است.

سپس از اين كه خداوند اسباب معاش و معاد ما را افاضه فرموده او را ستوده، و با عبارت إلى ثوابه… تا موجبا به آنچه موجب افزايش عنايات او مى‏شود اشاره فرموده است، تا بدين وسيله به ثوابهاى اخروى كه موجب وصول نفس انسان به درجات كمال است دسترسى حاصل شود، و نعمتهاى حاضر به وجهى نيكو زياده گردد چنان كه خداوند متعال فرموده است: «لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ«»».

امام (ع) پس از اين شكر و سپاس، با شرايط و اوصافى كه در سخنان خود… تا و القول ذكر فرموده از خداوند درخواست كمك و يارى مى‏كند، و درخواستى كه با اين اوصاف و ويژگيها باشد از هر تقاضاى ديگر به اجابت حق تعالى نزديكتر است، زيرا اين درخواست از نظر اين كه توأم با رجا و اميد به پروردگار، و يقين كامل به توانايى او در بذل سود و دفع زيان، و همراه با شكر و سپاس او، و اظهار فرمانبردارى در قول و عمل است، جامع شرايط لازم مى‏ باشد.

پس از اين امام (ع) به گفتار ادامه داده ايمان كامل خود را اظهار مى‏كند، ايمان كامل، ايمان كسى است كه صفات مذكور را در خويشتن به كمال‏ رسانيده باشد، يعنى مطالب عالى خود را از خداوند خواستار بوده و با يقين تمام او را محلّ اميد و مرجع آرزوها بداند، و در لغزشهايى كه مرتكب مى‏شود به او بازگشت كند، و در همه گرفتاريها و سختيها با ايمان راسخ به او رو آورد، و در حالى كه او را اطاعت و فرمانبردارى مى‏ كند، در برابر عظمت و قدرتش فروتن باشد، و ضمن اعتقاد به توحيد و يگانگى وى نسبت به او اخلاص ورزد، و آن گاه كه خداوند را به بزرگى ياد مى‏كند در برابر او كوچكى كند، و هنگامى كه به خدا رو مى‏آورد به او پناه برد و در اين راه هر چه بيشتر بكوشد، و ظاهرا ايمان كامل همين است.

سپس با ذكر امورى سلبى و ثبوتى به شرح زير به تنزيه حق تعالى پرداخته و به بالاترين نحو ممكن، او را توصيف كرده است:

1-  خداوند را پدر نيست تا در قدرت شريك او باشد، زيرا معمولا پدر هر قدرتمندى صاحب قدرت است.

2-  خداوند نزاده است تا اين كه در گذرد و ارثيّه‏اى بر جاى گذارد، زيرا بر حسب معمول، هنگامى كه انسان مى‏ميرد فرزندش وارث اوست، دليل تنزيه حقّ تعالى از اين كه زاييده نشده و نزاييده است اين است كه اين دو صفت از ويژگيهاى حيوان و مستلزم جسميّت است و بارى تعالى منزّه از اين است.

3-  وقت و زمان بر هستى حقّ تعالى پيشى نگرفته است، بديهى است وقت، جزيى از زمان است و چون او آفريننده وقت و زمان است لازم است بر آنها پيشى داشته باشد.

4-  بر خداوند فزونى و كاستى عارض نمى‏شود، زيرا زياده و نقصان كه مستلزم تغيير و دگرگونى است از لواحق ممكنات است و خداوند واجب الوجود و منزّه از امكان است.

5-  خداوند با نشانه‏هاى تدبير، خود را به عقول ما نشان داده است، مقصود از نشانه‏هاى تدبير، نظام متقن و سازماندهى مستحكمى است كه بر طبق مشيّت‏ حكيمانه و فرمان نافذ خود در جهان هستى برقرار ساخته است كه از آن جمله آفرينش آسمانهاست، چنان كه فرموده است: «إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» و نيز «أَ وَ لَمْ يَنْظُرُوا فِي مَلَكُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» و در شرح خطبه نخست در باره اين كه آسمانها و زمين بر چيزى تكيه ندارند و بى‏ عمود و پايه برپايند توضيح لازم داده شده است، مقصود از دعوت آسمانها و زمين، صدور حكم فرمانفرماى عالم وجود بر آنهاست، و منظور از اجابت آنها وارد شدن آنها بنا به فرمان الهى در زمره موجودات است كه فرمانبردارى و اذعان كردند و بى ‏هيچ سستى و درنگ پذيرفتند و با فروتنى يوغ نياز و امكان را در برابر واجب الوجود و قدرت و سلطنت او به گردن گرفتند.

فرموده است: و لو لا إقرارهنّ… تا و العمل الصّالح من خلقه.

سخنى حقّ و درست است، زيرا اقرار آسمانها و زمين به ربوبيّت پروردگار عبارت است از آنچه به زبان حال به پروردگار خويش عرض نياز مى‏ كنند، و به فرمانبردارى خود در پيشگاه قدرت و فرمان او گواهى مى‏ دهند، و آشكار است كه اگر پا در عرصه امكان نمى‏ گذاشتند و از قدرت و تدبير پروردگار بهره‏مند نمى ‏شدند عرشى در آسمانها نبود و شايستگى آن را نداشتند كه پذيراى تدبير امور فرشتگان و جايگاه آنها باشند، و فرشتگان بدانها صعود كنند و سخنان پاكيزه و اعمال شايسته بندگان را به آن جا بالا برند، و ما پيش از اين در ذيل خطبه نخست در باره بالا-  رفتن اعمال و غير از آن به وسيله فرشتگان به اندازه امكان سخن گفته‏ايم، واژه‏هاى دعاء، إقرار و إذعان استعاره‏اند، و از نظر اين كه آسمانها و زمين داراى روح عاقله و مدبّره‏اند ممكن است اين واژه ‏ها در معناى حقيقى خود به كار رفته باشند.

فرموده است: و جعل نجومها… تا الأقطار.

اين سخنان به برخى از فوايد وجود ستارگان اشاره دارد.

فرموده است: لم يمنع… تا القمر.

واژه سجف و جلابيب را براى پوشش سياهى شب استعاره فرموده و مناسبت آن روشن است، و اين كه از ميان ستارگان، ماه را اختصاص به ذكر داده براى اين است كه ماه از آيات بزرگ الهى است، تقابل ميان روشنى و تاريكى مقابله عدم و ملكه است، و هر يك از اين دو به وجود سبب خود موجود، و به عدم سبب خود معدوم مى‏گردد و بر طرف شدن يكى به سبب وجود ديگرى نيست، و آشكار است كه در اين صورت روشنايى ماه و ستارگان، مانع وجود و تحقّق تاريكى شب نيست بلكه روز و شب بر حسب تعاقب اسباب آنها كه در نهايت به قدرت صانع حكيم جلّت قدرته منتهى مى‏شود، از پى هم در مى ‏آيند.

فرموده است: فسبحان… تا فى بطنها.

اين سخنان خداوند را از نظر علم او كه بر همه اشياء كلّى و جزيى احاطه دارد از شايبه خلاف تنزيه مى‏كند، منظور از مطأطئات گوديهاى زمين است، مراد از و ما يتجلجل به الرّعد (آنچه رعد صدا مى ‏كند) تسبيح رعد است كه در قرآن آمده است: «وَ يُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ«»» و اين تسبيح، زبان حال رعد است كه با بانگ و نهيب خود بر كمال قدرت خداوند كه ابرها را مسخّر كرده و در كنار هم گرد آورده و به صدا در آورده گواهى مى‏دهد، و پيش از اين سبب پيدايش رعد را شرح داده ‏ايم.

جمله و ما تلاشت عنه بروق الغمام

اشاره است به آنچه بر اثر تابش برق ابرها در جلو چشمها نمايان و منكشف مى ‏شود، اين كه به جاى ماتلاشت، ما أضاءته نفرموده، براى اين است كه مفهوم ما تلاشت به كشف و حصول علم برگشت دارد و علم در اين جا فراگيرتر است، زيرا شامل آنچه به چشم آفريدگان در نمى‏ آيد نيز مى ‏گردد در صورتى كه مفهوم جمله ما اضاءت منحصر به چيزى است كه همه با چشم آن را ادراك مى‏ كنند، اين كه عواصف (بادهاى سخت) به أنواء اضافه شده‏ براى اين است كه عرب، آثار سماوى از قبيل باد، باران، گرما و سرما را به انواء (حركات ستارگان) نسبت مى‏ دهد.

سپس امام (ع) خداوند را به اعتبار تقدّمى كه در وجود بر آفريدگان دارد ستايش مى‏ك ند، و آنچه در باره كرسى و عرش گفته مى ‏شود پيش از اين دانسته‏ ايم.

پس از اين خداوند را از نظر صفات سلبى او كه در زير ذكر مى‏شود تنزيه فرموده است:

1-  أنّه لا يدرك بوهم،

يعنى: خداوند با تفكّر و انديشه درك و دانسته نمى ‏شود.

2-  أنّه الا يقدّر بفهم،

يعنى: حقّ تعالى با فهم و ادراك معيّن و محدود نمى‏گردد، زيرا فهم از صفات عقل است و گفته شد كه خرد و انديشه از بيان چگونگى خداوند ناتوانند.

3-  و لا يشغله سائل:

خواهنده او را باز نمى ‏دارد، براى اين كه علم و قدرت او بر همه چيز احاطه دارد، و اين موضوع پيش از اين توضيح داده شده است.

4-  و لا ينقصه نائل:

عطا گيرنده، از ثروت او نمى‏كاهد، زيرا كاستى و نقصان متوجّه كسى مى‏شود كه نيازمند و محتاج باشد، و خداوند متعال منزّه از اين است.

5-  لا يبصر بعين،

يعنى: خداوند اگر چه بصير و بيناست امّا بينايى او به حسّ باصره نيست، زيرا خداوند منزّه از حواسّ است.

6-  و لا يحدّ بأين،

يعنى: عقل نمى‏ تواند خداوند را در مكانى محدود كند و مكان بر او احاطه يابد، زيرا او از تحيّز و قرار گرفتن در مكان منزّه است. و اين سخن مبتنى بر نفى كمّ متّصل«» از خداوند است.

7-  و لا يوصف بالأزواج:

اين جمله مشعر بر نفى كمّ منفصل از بارى تعالى است، يعنى تعدّد و دوگانگى به او راه ندارد.

8-  و لا يخلق بعلاج:

اين سخن خداوند را از اين كه مانند صنعتگران در ايجاد و آفرينش، از وسايل و اسباب استفاده و چاره‏ جويى كند منزّه ساخته است.

9-  و لا يدرك بالحواسّ:

خداوند با حواسّ درك نمى‏شود زيرا درك با حواس و كيفيّات آن اختصاص به جسم دارد و خداوند از جسميّت و لواحق آن منزّه است.

10-  و لا يقاس بالنّاس:

اين سخن خداوند را از اين كه در كمالات به آفريدگانش شبيه باشد تنزيه مى‏كند چنان كه مجسّمه يا كسانى كه جسميّت براى خدا قايل شده‏اند چنين پنداشته ‏اند.

11-  اين كه خداوند بدون وسيله نطق و كام سخن مى‏ گويد:

اين گفتار، حق تعالى را از داشتن حالات بشرى تنزيه مى‏كند، و پيش از اين شرح داده شده است كه چگونه پيامبران (ع) وحى خداوند را استماع مى‏ كنند، امّا در باره اين كه فرموده است: برخى از آيات بزرگ خود را به او (موسى (ع)) نشان داده‏ ايم، گفته شده مراد از اين، آيات خداوند در چگونگى سخن گفتن او با موسى (ع) است، توجيه مذكور براى اين است كه ميان عبارت الّذى كلّم موسى تكليما و جمله بلا جوارح و أدوات جمله معترضه نامناسبى قرار نگرفته باشد، و كسانى كه آن را بدين گونه حمل كرده ‏اند، گفته ‏اند كه موسى (ع) آواز را از شش جهت مى‏ شنيد و مانند آواز بشر نبود كه تنها از يك سمت شنيده مى ‏شود، و صداى آن مانند صداى در افتادن زنجيرهاى بزرگ بر روى سنگريزه‏هاى سخت بوده و در اين كيفيّت هم سرّ لطيفى است، و اين كه صدا از شش جهت شنيده مى ‏شده تعبير اين معناست كه كلام خداوند بر موسى (ع) نازل مى‏ گشت و در لوح ضمير او نقش مى‏ بست بى آن كه از جهت معيّنى شنيده شود، و از اين حيث جهات ششگانه نسبت به او يكسان بود از اين رو گفته شده كه كلام الهى را از شش جهت مى‏ شنيد و اداى اين معنا به اين نحو شايسته‏ تر است از اين كه گفته شود صدا را مى‏ شنيد بى آن كه ازسويى به گوش او برسد، زيرا اين تعبير دور از ذهن مردم است و اين كه صداى آن از حيث قوّت مانند آواز در افتادن زنجيرها بوده، اشاره‏ اى است به شدّت صدا در گوش او، از اين رو آن را به شديدترين آواى جرسها تشبيه و از آن به آيت عظيم تعبير شده است.

گفته شده: مراد از آيات عظيم، آيتهاى نه گانه ‏اى است كه بر موسى (ع) نازل شده است مانند شكافته شدن دريا، و تبديل عصا به اژدها و غير اينها.

پس از اين امام (ع) ناتوانى بشر را براى توصيف مرتبه كمال حقّ تعالى يادآورى و مى‏ فرمايد: بل إن كنت صادقا… تا أحسن الخالقين، اين عبارت صورت قياس استثنايى متّصل را دارد كه ضمن آن عجز كسى را كه مدّعى است مى‏ تواند پروردگارش را آن چنان كه هست توصيف كند گوشزد كرده است، صورت قياس اين است: اى كسى كه مدّعى توصيف پروردگارت شده ‏اى اگر راست مى‏گويى برخى از آفريدگان پروردگارت را مانند جبرئيل و ميكائيل و فرشتگان مقرّب را وصف و تعريف كن، نتيجه اين قياس استثنايى نقيض تالى است كه به اين صورت است: ليكن تو نمى‏توانى حقيقة اين آفريدگان خداوند را تعريف كنى، پس قادر به توصيف خداوند متعال نمى‏ باشى، ملازمه‏ اى«» كه ميان اين دو وجود دارد اين است كه اگر توصيف خداوند برايت ممكن باشد تعريف بعضى از آثار او براى تو آسانتر خواهد بود، امّا بطلان تالى به اين سبب است كه حقيقت جبرئيل و ميكائيل و ديگر فرشتگان مقرّب براى بشر نامعلوم است و آشكار است كسى كه از شناخت و تعريف پاره ‏اى از آثار خداوند ناتوان است از توصيف و تعريف او ناتوانتر است.

حجرات قدس: جايگاههايى است كه از آلودگيهاى ابدان و تعلّقات خيالى‏ كه ناشى از پليديهاى نفس امّاره است پاك مى ‏باشد، واژه مرجحنين را براى فروتنى و اظهار زبونى فرشتگان در پيشگاه عظمت قدرت و هيبت سلطنت حقّ تعالى استعاره فرموده است. تولّه عقول فرشتگان عبارت از حيرت و سرگشتگى خردهاى آنان از ادراك حقيقت ذات و نهايت عظمت بارى تعالى است.

سپس تذكّر مى ‏دهد كه آنچه از طريق وصف دانسته و شناخته مى ‏شود چيزهايى است كه داراى شكل بوده و اعضا و جوارحى داشته باشد كه با آنها كار كند، و عقل بتواند از اين راه بر آنها احاطه پيدا كند، و بالاخره اشيايى قابل شناخت و ادراك است كه فناپذير باشد، تا هنگامى كه مدّت آن به سر رسد پايان گيرد، و عقل در همين حدّ شي‏ء متوقّف شود و آن را مورد تجزيه و تحليل قرار دهد و در نتيجه به حقيقت آن آگاه گردد.

امام (ع) پس از تنزيه حقّ تعالى از آنچه ذكر شد به شرح يكتايى و بى ‏همتايى او مى ‏پردازد.

فرموده است: أضاء بنوره كلّ ظلام.

مراد از ظلام اگر تاريكى محسوس باشد، خداوند با تابش انوار ستارگان آن را روشن گردانيده است و اگر منظور تاريكى معنوى و ظلمت نادانى است خداوند آن را با نور علم و در پرتو شرايع خود روشنى بخشيده است.

فرموده است: و أظلم بنوره كلّ نور.

زيرا همه انوار حسّى و فكرى كه از جانب خدا نيست در برابر تابش انوار علم او ناچيز و نابود است، و در مقايسه با دلايل روشن او كه در همه مخلوقات، موجود و كاشف از وجود و كمال جود اوست ظلمت و تاريكى است.

پس از اين امام (ع) به وعظ و اندرز شنوندگان مى‏پردازد و گفتار خود را با سفارش به تقوا و پرهيز از نافرمانى خدا كه موجب سلب دو امر كه سبب بقاى آدمى در دنياست آغاز فرموده است، اين دو امر يكى لباس و ديگرى طعام است و شايد مراد از معاش منحصر به طعام نبوده و همه اسباب زندگى را شامل باشد.

 

ذكر جمله أو إلى دفع الموت سبيلا كه با جمله پيش خود وحدت معنا دارد براى ترسانيدن مردم از مرگ است، و به گونه قياس استثنايى به آن استدلال فرموده كه خلاصه آن اين است: اگر كسى براى دور كردن مرگ از خود مى‏توانست راهى بيابد مى‏بايد آن كس سليمان بن داود (ع) باشد، تقدير سخن اين است: كه او نيافت، و هرگز كسى پس از او هم نخواهد يافت، ملازمه و ارتباط موجود اين است كه سليمان (ع) نيرومندترين پادشاهى است كه در اين جهان يافت شده است زيرا با داشتن رتبه پيامبرى و مقام بلند قرب الهى فرمان او بر جنّ و انس روان بود، از اين رو اگر دفع مرگ ممكن بود او از هر كس ديگر به دور كردن آن از خود سزاوارتر بود، امّا بطلان تالى در اين قضيّه به اين صورت است كه: هنگامى كه پيمانه عمر سليمان (ع) لبريز شد و مدّتش به پايان رسيد مرد و اگر راهى براى دفع مرگ از خود مى‏يافت آن را از خويشتن دفع مى‏كرد. بنا بر اين جمله‏هاى و لو أنّ… تا سبيلا مقدم اين قضيّه شرطيّه و جمله لكان ذلك… تا داود عليه السّلام تالى آن و عبارت الّذى… تا الزّلفة بيان وجه ملازمه و جمله‏ هاى فلمّا استوفى… تا قوم آخرون بيان بطلان تالى است، واژه ‏هاى قسّى (كمانها) و نبال (تيرها) براى بيماريها و اسبابى كه موجب مرگ مى‏شود استعاره شده است، و مناسبت آن روشن است.

پس از اين به لزوم عبرت گرفتن از احوال مردم قرون گذشته اشاره مى‏كند، و از احوال مردمان هر قرن مى ‏پرسد و به اين كه همه آنها دستخوش نابودى گشته ‏اند هشدار مى‏ دهد، و پرسش آن حضرت بر سبيل استفهام تقريرى است، بايد دانست عماليق فرزندان لاوذبن إرم بن سام بن نوح بوده و در حجاز و يمن و سرزمينهاى مجاور آن جا مى ‏زيسته‏ اند. عملاق و طسم و جديس از فرزندان آنها هستند، پس از عملاق بن لاوز قدرت و سلطنت به طسم منتقل شده و هنگامى كه عملاق بن طسم به پادشاهى رسيده سر به طغيان برداشته و فساد و تباهى بسيار مرتكب گشته تا آن اندازه كه به عروس در شبى كه به خانه شوهر مى ‏رفته تجاوز مى‏ كرده و اگر دوشيزه مى‏ بوده پيش از آن كه بر شوهر وارد شود از او كام مى‏ گرفته است، وهنگامى كه با زنى از جديس اين كار را انجام داد برادر آن زن خشمگين شد و افراد قبيله‏ اش با او همدست شدند كه عملاق بن طسم و خانواده‏ اش را به قتل برسانند از اين رو مرد مذكور طعامى فراهم كرد و پادشاه را به آن فرا خواند، پس از حضور به پادشاه و طسم حمله بردند و همه سران طايفه حاكم را كشتند و تنها يك نفر به نام رياح بن مرّجان سالم به در برد و نزد ذى جيشان بن تبّع حميرى پادشاه يمن رفت و به او پناه برده عليه طايفه جديس درخواست كمك كرد، ذى جيشان نيز به همراه طايفه حمير به ناحيه جوّ كه شهر بزرگ يمامه بود لشكر كشيد و قبيله جديس را سركوب و يمامه را ويران كرد و در نتيجه از جديس و طسم جز افراد اندكى بر جاى نماند، پس از طسم وجديس و باز بن اميم بن لاوذبن إرم و تنى چند از فرزندان و خاندانش پادشاهى يافتند و در سرزمين و باز كه اكنون به رمل عالج معروف است فرود آمدند و مدّتى به سركشى و ستمگرى پرداختند و پس از آن خداوند آنان را نابود ساخت، پس از اينها عبد ضخم يا عبد صمم بن آسف بن لاوذ به پادشاهى رسيد و مدّتى در طائف اقامت گزيدند و سپس نابود شدند.

امّا فراعنه، پادشاهان كشور مصرند و از جمله آنهاست وليد بن ريّان فرعون يوسف (ع) و وليد بن مصعب فرعون موسى (ع) و ديگر، فرعون لنگ است كه با بنى اسرائيل جنگيد و بيت المقدّس را ويران كرد.

در باره اصحاب مداين الرّس يا مردم شهرهاى رسّ گفته شده است اينها قوم شعيب پيغمبر (ع) بوده و بت مى ‏پرستيده ‏اند، داراى مواشى و اغنام و چاههاى آب بوده كه از آنها بهره‏بردارى مى‏ كرده‏ اند، و رسّ نام چاه بسيار بزرگى بوده و در حالى كه آنها در پيرامون آن بوده ‏اند ويران شده و همه آنها را به زمين فرو برده است. نيز گفته شده رسّ نام دهى در يمامه بوده و گروهى از بازماندگان قوم ثمود در آن سكنا داشته و پس از سركشى نابود شده ‏اند، و هم گفته شده كه رسّ اصحاب اخدود يا رسّ اخدودند، و نيز گفته‏ اند رسّ نام رودخانه بزرگى در سرزمين داغستان است، اين رودخانه از شهر طرار سرچشمه گرفته و پس از پيوستن به‏ رودخانه بزرگ ديگرى به بحر خزر مى ‏ريزد و در آن جا پادشاهانى قدرتمند و جنگجو بوده كه در نتيجه طغيان و ستمگرى، خداوند آنها را نابود گردانيده است. و توفيق از خداوند است.

از اين خطبه است:

قَدْ لَبِسَ لِلْحِكْمَةِ جُنَّتَهَا-  وَ أَخَذَهَا بِجَمِيعِ أَدَبِهَا مِنَ الْإِقْبَالِ عَلَيْهَا-  وَ الْمَعْرِفَةِ بِهَا وَ التَّفَرُّغِ لَهَا-  فَهِيَ عِنْدَ نَفْسِهِ ضَالَّتُهُ الَّتِي يَطْلُبُهَا-  وَ حَاجَتُهُ الَّتِي يَسْأَلُ عَنْهَا-  فَهُوَ مُغْتَرِبٌ إِذَا اغْتَرَبَ الْإِسْلَامُ-  وَ ضَرَبَ بِعَسِيبِ ذَنَبِهِ-  وَ أَلْصَقَ الْأَرْضَ بِجِرَانِهِ بَقِيَّةٌ مِنْ بَقَايَا حُجَّتِهِ-  خَلِيفَةٌ مِنْ خَلَائِفِ أَنْبِيَائِهِ

 

ثم قال عليه السلام:

أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّي قَدْ بَثَثْتُ لَكُمُ الْمَوَاعِظَ-  الَّتِي وَعَظَ الْأَنْبِيَاءُ بِهَا أُمَمَهُمْ-  وَ أَدَّيْتُ إِلَيْكُمْ مَا أَدَّتِ الْأَوْصِيَاءُ إِلَى مَنْ بَعْدَهُمْ-  وَ أَدَّبْتُكُمْ بِسَوْطِي فَلَمْ تَسْتَقِيمُوا-  وَ حَدَوْتُكُمْ بِالزَّوَاجِرِ فَلَمْ تَسْتَوْسِقُوا- 

لِلَّهِ أَنْتُمْ-  أَ تَتَوَقَّعُونَ إِمَاماً غَيْرِي يَطَأُ بِكُمُ الطَّرِيقَ-  وَ يُرْشِدُكُمُ السَّبِيلَ؟

أَلَا إِنَّهُ قَدْ أَدْبَرَ مِنَ الدُّنْيَا مَا كَانَ مُقْبِلًا-  وَ أَقْبَلَ مِنْهَا مَا كَانَ مُدْبِراً-  وَ أَزْمَعَ التَّرْحَالَ عِبَادُ اللَّهِ الْأَخْيَارُ-  وَ بَاعُوا قَلِيلًا مِنَ الدُّنْيَا لَا يَبْقَى-  بِكَثِيرٍ مِنَ الْآخِرَةِ لَا يَفْنَى-

  مَا ضَرَّ إِخْوَانَنَا الَّذِينَ سُفِكَتْ دِمَاؤُهُمْ وَ هُمْ بِصِفِّينَ-  أَلَّا يَكُونُوا الْيَوْمَ أَحْيَاءً يُسِيغُونَ الْغُصَصَ-  وَ يَشْرَبُونَ الرَّنْقَ قَدْ وَ اللَّهِ لَقُوا اللَّهَ فَوَفَّاهُمْ أُجُورَهُمْ-  وَ أَحَلَّهُمْ دَارَ الْأَمْنِ بَعْدَ خَوْفِهِمْ- 

أَيْنَ إِخْوَانِيَ الَّذِينَ رَكِبُوا الطَّرِيقَ-  وَ مَضَوْا عَلَى الْحَقِّ أَيْنَ عَمَّارٌ وَ أَيْنَ ابْنُ التَّيِّهَانِ-  وَ أَيْنَ ذُو الشَّهَادَتَيْنِ-  وَ أَيْنَ نُظَرَاؤُهُمْ مِنْ إِخْوَانِهِمُ الَّذِينَ تَعَاقَدُوا عَلَى الْمَنِيَّةِ-  وَ أُبْرِدَ بِرُءُوسِهِمْ إِلَى الْفَجَرَةِ-؟

  قَالَ : ثُمَّ ضَرَبَ بِيَدِهِ عَلَى لِحْيَتِهِ الشَّرِيفَةِ الْكَرِيمَةِ-  فَأَطَالَ الْبُكَاءَ ثُمَّ قَالَ علیه السلام:

  أَوْهِ عَلَى إِخْوَانِيَ الَّذِينَ تَلَوُا الْقُرْآنَ فَأَحْكَمُوهُ-  وَ تَدَبَّرُوا الْفَرْضَ فَأَقَامُوهُ-  أَحْيَوُا السُّنَّةَ وَ أَمَاتُوا الْبِدْعَةَ-  دُعُوا لِلْجِهَادِ فَأَجَابُوا وَ وَثِقُوا بِالْقَائِدِ فَاتَّبَعُوهُ-

  ثُمَّ نَادَى بِأَعْلَى صَوْتِهِ:

الْجِهَادَ الْجِهَادَ عِبَادَ اللَّهِ-  أَلَا وَ إِنِّي مُعَسْكِرٌ فِي يَومِي هَذَا-  فَمَنْ أَرَادَ الرَّوَاحَ إِلَى اللَّهِ فَلْيَخْرُجْ‏

 

قَالَ نوف و عقد للحسين ( عليه ‏السلام ) في عشرة آلاف و لقيس بن سعد رحمه الله في عشرة آلاف و لأبي أيوب الأنصاري في عشرة آلاف و لغيرهم على أعداد أخر و هو يريد الرجعة إلى صفين فما دارت الجمعة حتى ضربه الملعون ابن ملجم لعنه الله فتراجعت العساكر فكنا كأغنام فقدت راعيها تختطفها الذئاب من كل مكان

 

نوف گويد: براى حسين (ع) ده هزار سپاهى معين كرد و براى قيس بن سعد، ده هزار و براى ابو ايوب انصارى ده هزار و ديگران را هم شمارى ديگر. مى‏خواست به صفين بازگردد. هنوز روز جمعه نيامده بود كه آن ملعون، ابن ملجم لعنه الله او را ضربت زد. لشكرها بازگشتند و ما چون گوسفندانى بوديم بى‏چوپان كه گرگها از هر سو آنها را بربايند.

لغات

جران: سينه شتر

استوسق الأمر: كار منظّم و جور شد

رتق: با سكون و كسر نون، تيره

أوه: با واو ساكن و هاء مكسور كلمه توجّع و براى اظهار درد و اندوه است

اختطاف و تخطّف: ربودن

عسيب ذنبه: طرف دم آن

أزمع: عزم را راسخ كرد

أبرد: فرستاد

ترجمه

«سپر حكمت را پوشيده، و همگى آداب و شرايط آن را كه عبارت از توجّه و شناخت و آمادگى است به دست آورده است، حكمت نزد او گمشده ‏اى است كه پيوسته آن را مى ‏جويد، و نيازى است كه همواره از آن مى ‏پرسد، در آن هنگام كه اسلام به غربت گرايد و همچون شترى كه از راه رفتن باز ماند و سينه بر زمين بچسباند، او نيز غربت گزيند، او بقيّه ‏اى از بقاياى حجّتهاى الهى و جانشينى از جانشينان پيامبران اوست.

سپس آن بزرگوار (ع) فرمود: اى مردم من آنچه را كه پيامبران به امّتهاى خود پند و اندرز داده ‏اند براى شما بازگو كردم، و آنچه را اوصياى پيامبران براى مردم پس از خود به جا آورده ‏اند در باره شما به انجام رساندم. با تازيانه موعظه ‏ام شما را ادب كردم اما استقامت نيافتيد، و وعيدهاى پروردگار را در گوش شما خواندم ليكن به راه نيامديد،

 

خدا به شما خير دهد آيا انتظار پيشوايى غير از مرا داريد كه راه حقّ را برايتان هموار، و شما را به آن باز آرد؟

بدانيد آنچه از دنيا رو آورده بود پشت كرده، و آنچه از آن پشت كرده بود رو آورده است، بندگان نيكوكار خدا آهنگ كوچ كردند، و اندك دنيا را كه فانى است به بسيار آخرت كه باقى است فروختند،

برادران ما كه در صفّين خونشان ريخته شد چه زيانى كرده ‏اند از اين كه امروز زنده نيستند تا غصّه ‏هاى گلوگير خورند و شربت تيره اندوه نوشند به خدا سوگند آنها خداوند را ديدار كردند و پاداش آنان را بطور كامل عطا فرمود، و پس از ترس و بيم، آنان را در سراى امن جاى داد،

كجايند برادران من كه در راه حقّ گام‏ برداشتند و در آن راه جان سپردند كجاست عمّار كجاست ابن تيّهان و كجاست ذو الشّهادتين، و كجا هستند امثال آنان، همان برادرانى كه بر سر مرگ با يكديگر پيمان بستند و سرهايشان به سوى بدكاران و ستمگران فرستاده شد

نوف گفت: امام (ع) پس از اين سخنان، دست بر محاسن شريف خود زد و مدّتى گريست و سپس فرمود:

دريغا بر برادرانم آنانى كه قرآن را مى‏ خواندند و به كار مى‏ بستند، در باره واجبات مى ‏انديشيدند و آنها را به پا مى ‏داشتند، سنّتها را زنده كرده و بدعتها را از ميان مى ‏بردند، به جهاد خوانده مى ‏شدند مى ‏پذيرفتند، و به پيشواى خود اطمينان داشتند و از او پيروى مى‏ كردند.

. سپس با صداى بلند آواز داد:

اى بندگان خدا جهاد، جهاد، آگاه باشيد من در همين امروز لشكر مى‏ آرايم، هر كس بخواهد به سوى خدا كوچ كند بايد بيرون آيد.

 

نوف گفت: پس از آن فرزندش حسين عليه السّلام را بر ده هزار سپاهى، و قيس بن سعد را بر ده هزار، و ابو ايّوب انصارى را بر ده هزار و افراد ديگرى را بر تعدادى ديگر به فرماندهى گماشت، و اراده داشت به صفّين باز گردد ليكن هنوز آدينه نرسيده بود كه ابن ملجم ملعون كه لعنت خدا بر او باد بر آن حضرت ضربت فرود آورد، از اين رو لشكريان بازگشتند و ما همچون گوسفندانى بوديم كه شبان خود را از دست داده باشند و گرگها از هر سو آنها را بربايند.»

شرح

در اين گفتار اشاره آن حضرت به مطلق عارفان به حقّ و خداشناسان است«»،

و بعضى از طايفه اماميّه گفته ‏اند منظور آن حضرت امام منتظر (ع) است، ليكن در اين سخنان روشن نيست، واژه جنّة براى آمادگى به منظور دريافت حكمت از طريق زهد و عبادت حقيقى، و مواظبت در اجراى اوامر الهى استعاره شده وجه استعاره اين است كه با به دست آوردن اين آمادگى از دچار شدن به تيرهاى هوا و هوس و طغيان شهواتى كه انسان را به آتش دوزخ مى ‏كشاند ايمنى مى ‏يابد همچنان كه سپر، رزمنده را از گزند ضربه و زخم مصون مى‏ دارد، از اين كه فرموده است كسى كه براى حكمت سپر ايمنى پوشيده و آداب و شرايط آن را كه عبارت از رو آوردن به سوى آن و شناخت آن است فرا گرفته مراد اين است كه مرتبه حكمت را شناخته و از طريق زهد، خود را از علايق دنيوى وارسته ساخته است، و اين نيز از جمله تحصيل آمادگى براى فرا گرفتن حكمت است، واژه ضالّه را براى حكمت استعاره فرموده است، زيرا همان گونه كه به جستجوى شتر گمشده مى‏ روند حكمت را نيز مى‏ جويند و طلب مى‏ كنند و گفتار آن حضرت (ع) كه فرموده است: الحكمة ضالّة المؤمن اشاره به همين مطلب است.

فرموده است: فهو مغترب اذا اغترب الإسلام.

اشاره است به اين كه در هنگام غربت اسلام و ضعف آن، و پديد آمدن بدعتها و منكرات، او خود را از ديده‏ها پنهان مى‏ سازد و كناره‏ گيرى و گوشه نشينى اختيار مى‏ كند و اين اشاره است به آنچه پيامبر اكرم (ص) فرموده است كه: «اسلام در آغاز غريب بود و به غربت پيشين خود باز خواهد گشت«»» واژه‏ هاى عسيب و ذنب وجران را براى او استعاره آورده، زيرا به شترى كه زانو به زمين زده و نشسته باشد شباهت دارد، و اين كنايه از ناتوانى و كمى سود رسانى اوست، چه شتر در هنگامى كه زانوا به زمين زده و نشسته است سودش از هر موقع ديگر كمتراست.

 

فرموده است: بقية من بقايا حجّته.

يعنى بازمانده حجّتهاى خدا بر خلق است، زيرا عالمان و عارفان، حجّتهاى خداوند بر بندگانش در روى زمين مى‏ باشند و اين كه فرموده است جانشينى از جانشينان پيامبران است براى اين است كه پيامبر اكرم (ص) فرموده است: «دانشمندان وارثان پيامبرانند«»».

فرموده است: أيّها النّاس… تا تستوسقوا.

امام (ع) در اين جملات پند و موعظه ‏هاى خود را به آنان يادآورى، و عذر خود را بيان مى‏ كند كه آنچه را پيامبران در باره امّتهاى خويش و اوصيا نسبت به افراد پس از خود بر عهده داشته ‏اند ادا كرده است و نيز اين سخنان مشتمل بر سرزنش و نكوهش آن مردم است كه استقامت نمى‏ پذيرند و در اجراى اوامر او اتّفاق ندارند و هم اين كه با تذكّر وعيدها و بيم دادنها و آوردن مثلها آنان را تأديب و تنبيه فرموده است.

فرموده است: للّه أنتم… تا السّبيل.

اين سخنان مبتنى بر پرسش از شنوندگان است كه آيا پيشوايى رهنما و خيرخواه غير از او انتظار دارند و اين استفهام بر سبيل انكار است، زيرا پيشوايى كه داراى اوصاف مذكور باشد غير از آن حضرت وجود ندارد، و اين مطلب با آنچه پس از اين آمده تأكيد شده كه فرموده است: ألا إنّه قد أدبر من الدّنيا ما كان مقبلا يعنى آنچه باعث خير و صلاح مردم دنيا بوده پشت كرده است، و أقبل منها ما كان مدبرا يعنى شرور و بديهايى كه به يمن مقدم پيامبر گرامى (ص) و طلوع اسلام پشت كرده بود رو آورده است، اين كه فرموده است بندگان خوب خدا آهنگ رحيل كرده ‏اند، و بى‏شكّ پيشوايى مانند آن بزرگوار كه رهنمون راه خداست در زمره اين بندگان خوب خداست كنايه از اقتضاى زمان براى نابودى آنان و كوچ‏ كردن آنها از اين جهان است، پس از اين واژه بيع را براى معاوضه متاع قليل و فانى دنيا با متاع بسيار و باقى آخرت استعاره فرموده است و سپس يادآورى مى‏ كند كه برادران صحابى او كه در صفّين به شهادت رسيده و زندگى را از دست داده‏ اند زيانى نكرده ‏اند و ضرر مرگ از آنها منتفى است و با ذكر اين كه دنيا محلّ تحمّل غصّه ‏ها و نوشيدن آب تيره و درد آلود و رويدادهاى ناگوار و مشاهده نارواييها و منكرات است بى ‏ميلى خود را به دنيا اظهار كرده است و در اين هنگام كه عدم رغبت خود را به زندگى دنيا ابراز فرموده، به سود بزرگى كه اينان با از كف دادن حيات دنيا عايدشان شده اشاره كرده و اين عبارت از لقاى پروردگار، و رسيدن به پاداشهايى است كه خداوند به اعمال شايسته آنها مى ‏دهد، و در آمدن در سراى امن الهى يعنى بهشت است، پس از بيم و هراسى كه از فتنه ‏هاى گمراهان و خدانشناسان داشته ‏اند.

پس از اين در باره آنانى كه راه حقّ را برگزيدند و بر اين طريقه در گذشتند، و همراه و همگام آن حضرت بودند پرسش مى‏ كند، استفهام آن بزرگوار براى اظهار اندوه از فقدان آنها و ابراز وحشت و تنهايى از جدايى آنان است، سپس در باره بزرگان آنان مى ‏پرسد و عمّار بن ياسر را نام مى ‏برد، فضل و برترى عمّار در ميان اصحاب مشهور است، پدر او عرب قحطانى، و مادرش كنيز ابى حذيفة بن مغيرة مخزومى بود، ابى حذيفه سميّه را پس از تولّد عمّار آزاد كرد، از اين رو عمّار با بنى مخزوم هم پيمان بود. هنگامى كه او و مادرش به نام سميّه اسلام اختيار كردند بنى مخزوم آنان را به سبب ايمان به خدا مورد شكنجه قرار دادند، ناگزير عمّار آنچه را از او خواستند بر زبان جارى كند انجام داد امّا دل او بر ايمان به خدا استوار بود لذا آيه «إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمانِ«»» در باره ‏اش نازل شد و پس از آن به سرزمين حبشه هجرت كرد، او به هر دو قبله اسلام نماز گزارده و از مهاجران‏ نخستين است. در جنگ بدر و ساير غزوات شركت داشته و با اظهار دليريها و تحمّل سختيها آزمايش نيكو داده است، پس از آن در نبرد يمامه حضور داشته و در اين جنگ نيز امتحانى نيكو داده و گرفتار رنج سختى گرديده و گوش او بريده شده است، ابن عبّاس در تفسير گفتار خداوند كه فرموده است: «أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ«»» گفته است او عمّار بن ياسر است، و از عايشه روايت شده كه گفته است: در باره هر كدام از اصحاب پيامبر (ص) بخواهم چيزى بگويم مى‏ گويم جز عمّار بن ياسر، زيرا من از پيامبر خدا (ص) شنيدم كه فرمود: همانا او (عمّار) از سر تا كف پا پر از ايمان است، و نيز فرموده است: عمّار پوست ميان دو چشم من است، او را گروه سركشى كه خداوند شفاعت مرا شامل حال آنها نكند مى‏ كشند.

همچنين فرموده است: هر كس با عمّار دشمنى كند خدا با او دشمنى مى‏ كند.

امّا ابن تيّهان با ياى مشدّد مفتوح با دو نقطه در زير، و با ياى مخفّف ساكن نيز روايت شده از طايفه انصار است، كنيه او ابو الهيثم و نامش مالك بن مالك مى‏باشد، و گفته شده نام پدرش عمرو بن حرب است، ابن تيّهان يكى از نقباى ليلة العقبه است«»، در جنگ بدر حضور داشته، و مشهور است كه در ركاب على (ع) جنگ صفّين را درك كرده و در آن به شهادت رسيده است، و هم گفته شده كه او در زمان پيامبر (ص) وفات كرده است.

امّا ذو الشّهادتين كنيه ‏اش ابو عمّاره و نامش خزيمة بن ثابت بن فاكة بن ثعلبه‏ خطمى انصارى و از قبيله اوس است. پيامبر اكرم (ص) گواهى او را برابر گواهى دو مرد قرار داد و اين به سبب قضيّه ‏اى بوده كه مشهور است، او در نبرد بدر و جنگهاى پس از آن حضور داشته، و در روز فتح مكّه پرچم بنى خطمه از قبيله اوس به دست او بوده، و در ركاب على (ع) در جنگ صفّين شركت كرده، و پس از شهادت عمّار به ميدان كارزار تاخته، و با او به فيض شهادت نائل شده است.

منظور از نظرأوهم من إخوانهم كسانى از اصحاب پيامبر اكرم (ص) است كه در صفّين به شهادت رسيدند، مانند بديل و هاشم بن عتبه و مانند اين دو، و مقصود از جمله تعاقدوا على المنيّة هم پيمانى آنان براى جنگ با مخالفان تا رسيدن به فيض شهادت است، به جاى تعاقدوا، تعاهدوا نيز روايت شده است، مراد از فجرة كه سرهاى اين بزرگان به سوى آنان حمل مى‏شود فرمانروايان شام است.

سپس امام (ع) از فقدان اينان شكوه و ناله مى‏ كند و بعد به فضايل آنان كه مقصد غايى شريعت است اشاره مى ‏فرمايد، و آن عبارت است از تلاوت قرآن و فهم مقاصد و معانى آن، و تفكّر در واجبات الهى، يعنى درك هدف و توجّه به اسرارى كه عبادات به خاطر آنها واجب و بر پا داشته مى‏شود، و بر اداى آنها مواظبت به عمل مى ‏آيد و همچنين زنده داشتن سنّتهاى پيامبر (ص)، و از ميان بردن بدعتها و پديده ‏هاى مخالف، و اين كه آنها براى بر پايى دين دعوت براى جهاد را اجابت كردند، منظور از اين كه به پيشواى خود وثوق و اطمينان داشتند و از او پيروى كردند شخص خود آن حضرت و متابعت آنها از اوست، مراد از رواح إلى اللّه بيرون رفتن براى جهاد است، براى اين كه جهاد راهى است كه انسان را به خداوند و پاداشهاى او مى‏ رساند.

امّا قيس بن سعد خزرجى از اصحاب رسول خدا (ص) و كنيه‏اش ابو عبد الملك است، او از پيامبر اكرم (ص) احاديثى نقل كرده است، پدرش سعد از سران قبيله خزرج بوده و به نام سعد بن عباده معروف و همان است كه پس ازدرگذشت پيامبر خدا (ص) قبيله ‏اش در صدد برآمدند او را خليفه گردانند، قيس از بزرگان شيعيان و دوستان علىّ (ع) است و در تمام جنگهاى آن حضرت حضور داشته است، پس از علىّ (ع) از فرزندش امام حسن (ع) متابعت كرده ليكن از صلح آن بزرگوار با معاويه اظهار ناخشنودى كرده است.

ابو ايّوب انصارى نامش خالد بن سعد بن كعب خزرجى از طايفه بنى نجّار است، او در پيمان عقبه و نبرد بدر و ديگر غزوات شركت داشته است، پيامبر خدا (ص) هنگامى كه از مكّه هجرت كرد و وارد مدينه شد، پس از خروج از ميان قبيله عمرو بن عوف در خانه ابو ايّوب فرود آمد و تا زمانى كه مسجد و خانه ‏هاى آن حضرت بنا و بدانجا منتقل شد در خانه او به سر مى ‏برد، در جنگهاى جمل و صفّين در ركاب علىّ (ع) شركت داشته و در جنگ نهروان در مقدّمه سپاه آن حضرت بوده است. و توفيق از خداوند است.

 

     ترجمه ‏شرح ‏نهج‏ البلاغه(ابن ‏ميثم بحرانی)، ج 3   

خطبه180 ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه181صبحی صالح)

و قد أرسل رجلا من أصحابه يعلم له علم أحوال قوم من جند الكوفة قد هموا باللحاق بالخوارج، و كانوا على خوف منه عليه السلام، فلما عاد إليه الرجل قال له: أ أمنوا فقطنوا أم جبنوا فظعنوا فقال الرجل: بل ظعنوا يا أمير المؤمنين.

فقال: بُعْداً لَهُمْ كَمَا بَعِدَتْ ثَمُودُ-  أَمَا لَوْ أُشْرِعَتِ الْأَسِنَّةُ إِلَيْهِمْ-  وَ صُبَّتِ السُّيُوفُ عَلَى هَامَاتِهِمْ-  لَقَدْ نَدِمُوا عَلَى مَا كَانَ مِنْهُمْ-  إِنَّ الشَّيْطَانَ الْيَوْمَ قَدِ اسْتَفَلَّهُمْ-  وَ هُوَ غَداً مُتَبَرِّئٌ مِنْهُمْ وَ مُتَخَلٍّ عَنْهُمْ-  فَحَسْبُهُمْ بِخُرُوجِهِمْ مِنَ الْهُدَى وَ ارْتِكَاسِهِمْ فِي الضَّلَالِ وَ الْعَمَى-  وَ صَدِّهِمْ عَنِ الْحَقِّ وَ جِمَاحِهِمْ فِي التِّيهِ

 

لغات

 

قطنوا: اقامت گزيدند

أشرعت الرّمح: نيزه را به سوى كسى كه قصد زدن او را دارم راست گردانيدم.

استفلّهم: از آنها خواست پراكنده شوند و فرار كنند، و اين را كار خوبى براى آنها جلوه داد

فلّ: پراكنده كردن و فرار كردن.

بعدت: با كسر عين نابود شد.

ارتكاس: سرنگونى

 

ترجمه

 

امام (ع) يكى از يارانش را فرستاد تا در باره گروهى از سپاه كوفه كه تصميم گرفته بودند به خوارج بپيوندند و از آن حضرت بيمناك بودند تحقيق و او را آگاه كند، چون آن مرد بازگشت امام (ع) از او پرسيد: آيا ايمن شدند و بر جاى ماندند يا ترسيدند و كوچ كردند، آن مرد عرض كرد: بلكه كوچ كردند اى امير مؤمنان، امام (ع) فرمود:

از رحمت خدا دور باشند، آنسان، كه قوم ثمود دور گشتند.

اگر سر نيزه‏ها به سوى ايشان گرفته شود و شمشيرها بر فرقشان فرود آيد، از آنچه كرده‏ اند پشيمان مى ‏شوند.

امروز خواست شيطان جدا كردن و پراكندن ايشان بود و چنان كرده است.

فرداست كه از ايشان بيزارى جويد و از آنان كنارى گيرد.

بس است ايشان را بيرون شدن از طريق هدايت و افتادن در ورطه ضلالت و كورى و اعراض از حق و سركشى در وادى گمراهى.

 

شرح

اين خطبه بر پرسش از كوچ كردن آن گروه و يا انصراف آنها از آن و علّت هر يك از اين دو امر كه احساس امنيّت و ترس است مشتمل مى ‏باشد، و نيز شامل دعا براى نابودى آنهاست، واژه بعدا بنا بر اين كه مفعول مطلق است منصوب شده است، همچنين مشعر بر اين است كه اگر بر اين گروه هجوم برده مى‏ شد و كسانى از آنها كه قصد پيوستن به اولياى شيطان را داشتند زبون و ناتوان مى‏ شدند موجبات پشيمانى آنها از كارهايى كه در گذشته انجام داده ‏اند فراهم مى ‏شد، و نيز علّت پيوستن اين قوم را بيان مى‏ كند، و آن اين است كه شيطان از آنها خواسته است راه گريز را انتخاب كنند و جمعيّت خود را پراكنده سازند، به جاى استفلّهم، استفزّهم (آنها را به سبكسرى واداشت) و استقبلهم (پذيرفت و از آنها خشنود گشت) نيز روايت شده و قرينه واژه اخير قويتر است.

فرموده است: و هو غدا متبرئ منهم و متخلّ عنهم.

يعنى فرداى قيامت شيطان آنان را رها مى‏ كند، واژه تبرّى، كه به معناى بيزارى است مقابل استقبال (پذيرفتن) است كه در پيش ذكر شد و مى‏ تواند واژه مذكور قرينه صحّت آن روايت باشد، خداوند متعال فرموده است: «وَ إِذْ زَيَّنَ لَهُمُ‏ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ… تا وَ إِذْ زَيَّنَ«»».

فرموده است: فحسبهم بخروجهم من الهدى.

يعنى اين براى كيفر و عذاب آنها بس است كه از شاهراه هدايت بيرون رفته‏اند، حرف باء در واژه بخروجهم، مانند قول خداوند متعال: «وَ كَفى‏ بِاللَّهِ شَهِيداً» مراد از ارتكاسهم في الضَّلال و العمى بازگشت آنها به گمراهى قديم و كورى جهالت است كه پس از آن كه به نور هدايت آن حضرت از آن رهايى يافته بودند بدان بازگشته‏اند، و معناى صدّهم عن الحقّ خروج آنها از طاعت آن بزرگوار، و سرگردانى آنها در وادى جهل و هواپرستى است پس از آن كه در مدينه علم و عقل جا گرفته بودند، واژه جماح (سركشى) براى خروج آنها از صفت پسنديده عدالت و سركشى و طغيان آنان چنان كه پيش از اين گفته شد و تجاوز آنان از مرز حقّ و صراط مستقيم استعاره شده است. و توفيق از خداوند است.

 ترجمه‏ شرح ‏نهج ‏البلاغه(ابن‏ ميثم بحرانی)، ج 3