خطبه شماره ۱۵9 (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

159

ومن خطبة له عليه السلام

[يبيّن فيها حسن معاملته لرعيّته]

وَلَقَدْ أَحْسَنْتُ جِوَارَكُمْ، وَأَحَطْتُ بِجُهْدِي مِنْ وَرَائِكُمْ، وَأَعْتَقْتُكُمْ مِنْ رَبَقِزك الذُّلِّ، وَحَلَقِالضَّيْمِ، شُكْراً مِنِّي لِلْبِرِّ الْقَلِيلِ، وَإِط الْبَصَرُ، وَشَهِدَهُ الْبَدَنُ، مِنَ الْمُنْكَرِ الْكَثِيرِ.

خطبه 159

امير المؤمنين (ع) در اين خطبه نيكى ارتباط زمامدارى خود را با مردم‏ جامعه خود توضيح مى‏دهد

من به طور قطع در همسايگى با شما بهترين ارتباطات را برگزيدم[مانند چوپان‏دلسوز]به دنبال شما افتاده تمام كوششم را[براى اصلاح حال و سعادت دنيوى واخروى شما]به كار انداختم‏و شما را از زنجيرهاى ذلت و از حلقه‏هاى ظلم آزادكردم‏اين تلاش و تكاپو[به اضافه احساس برين تكليف خداوندى]براى سپاسگذارى‏در برابر نيكويى اندك بود كه از شما مشاهده نمودم‏در حالى كه چشم پوشى كردم ازآن منكرات فراوان شما كه چشم آن را ديده‏و بدن با آن تماس داشته است.

 

 

خطبه 159

علت آن همه عدالت و نيكويى‏ها كه امير المؤمنين(ع)درباره مردم تحت زمامدارى خود،انجام داده است

علت اصلى آن همه خدمات و نيكى‏ها و رفتار دادگرانه و عفو و اغماض از ظلم‏هايى كه درباره شخص خود صورت مى‏گرفت،در اين جمله مبارك نهفته است كه مى‏فرمود:و ليس امرى و امركم واحدا انى اريدكم لله و انتم تريدوننى لانفسكم (1) امر وضع من با شما يكى نيست،من شما را براى خدا مى‏خواهم و شما مرا براى خودتان)لذا هرگز ما در يك مسير و براى يك هدف حركت نمى‏كنيم.و اينكه در اين كلام مختصر مى‏فرمايد (براى سپاسگزارى به نيكويى اندكى است كه از شما در كمك به مديريت من در اداره زندگى اجتماعى صورت گرفته است.) در حقيقت‏براى تشويق آنها و تفهيم اين اصل است كه يكى از وظائف زمامداران،قدردانى از شهروندان است در صورتيكه در امور (1) خير سياسى آنان را يارى كنند.

امير المؤمنين عليه السلام در خطبه 182 مى‏فرمايد:«اى مردم،من آن مواعظ و پندهايى را در ميان شما منتشر كردم كه پيامبران به وسيله آنها امتهاى خود را ارشاد كرده‏اند.و براى شما ادا كردم آنچه را جانشينان آن پيشوايان الهى به انسانهاى بعد از زندگى خود ادا نموده‏اند و با اين تازيانه سازنده شما را تاديب و تربيت كردم،ولى تادب نپذيرفتيد!

و با آن نواهى كه شما را از آلودگى‏ها نجات مى‏داد،شما را به جلو راندم،به حركت [در راه حيات معقول]راه نيافتاديد.شما را به خدا،آيا پيشوايى غير از من انتظار داريد كه جاده را براى شما هموار سازد و شما را به راه راست ارشاد نمايد!

من بجهت ناتوانى ‏ها كه در شما ديده‏ام درباره شما چشم پوشى‏ ها كرده ام

اگر اى مردم بخاطر بياوريد،در آن هنگام كه شما خواستيد با من بيعت كنيد.با كمال صراحت‏بشما گفتم:دعونى و التمسوا غيرى…(مرا رها كنيد و كسى ديگر را براى اين كار پيدا كنيد)من عدالت‏خواهم كرد.من از سياست‏بازى‏هاى معمولى كه هيچ قضيه دينى و اخلاقى در برابر آن،توانايى مقاومت ندارد،متنفرم.

من انسان را مى‏ شناسم و با آن خدايى كه اين انسان را آفريده است نيايشها و تعلم‏ها دارم و لذا من مى‏دانم دواى دردهاى بشرى اين ياست‏بازى‏ها و اين تخدير سازيها بنام فرهنگ پردازيها نيست. بهمين جهت نهايت كوشش و تلاش را براى هموار كردن طريق سعادت زير پاى شما صرف كردم و مى‏دانيد كه من در اجراى دادگرى،هيچ فرقى ميان دوست و دشمنم نگذاشتم،ولى آن ناتوانى‏ ها كه در شما وجود دارد نتوانستم همه آن عدالت و نظم و اصلاحى كه در ابعاد گوناگون وجود شما در نظر داشتم،اجرا بدارم،شما خيلى زود شكن،ضعيف،شتابزده هستيد،شما از آن گروه مردمانيد كارى انجام نداده توقع نتيجه داريد!

بهر حال،اين پديده‏هاى روانى شما بود كه باعث ‏شد من درباره شما چشم پوشى‏ها داشته باشم.اين است پاسخ آن عده از مردم ساده لوح كه گمان مى‏كنند: امير المؤمنين على بن ابيطالب عليه السلام توانايى كشور دارى را مانند ديگران نداشت!اين يك توهم ناشى از سطح نگرى است.او در نهايت توانايى بر اصلاح انسانها به عنوان هدف از كشور دارى و مديريت جامعه،دست اندر كار شده بود.اين ناتوانى مردم آن جامعه بد آموخته بود كه نتوانست از اين نماينده رسالت كلى الهى بهره‏مند گردد.

________________________

1.خطبه 136.

 

خطبه شماره ۱۵8 (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

158

ومن خطبة له عليه السلام

[ينبّه فيها على فضل الرسول الاَعظم، وفضل القرآن، ثم حال دولة بني أميّة] [النبي والقرآن]

أَرْسَلَهُ عَلَى حِينِ فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ، وَطُولِ هَجْعَةٍ مِنَ الاَُْمَمِ وَانْتِقَاضٍ مِنَ الْمُبْرَمِ فَجَاءَهُمْ بِتَصْدِيقِ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ، وَالنُّورِ الْمُقْتَدَى بِهِ. ذلِكَ الْقُرْآنُ فَاسْتَنْطِقُوهُ، وَلَنْ يَنْطِقَ، وَلَكِنْ أُخْبِرُكُمْ عَنْهُ: أَلاَ إِنَّ فِيهِ عِلْمَ مَا يَأْتي، وَالْحَدِيثَ عَنِ الْمَاضِي، وَدَوَاءَ دَائِكُمْ، وَنَظْمَ مَا بَيْنَكُمْ.

منها: [في دولة بنى أمية]

فَعِنْدَ ذلِكَ لاَ يَبْقَى بَيْتُ مَدَرٍ وَلاَ وَبَرٍإِلاَّ وَأَدْخَلَهُ الظَّلَمَةُ تَرْحَةًط ـ،وَأَوْلَجُوا فِيهِ نِقْمَةً، فَيَوْمَئِذٍ لاَ يَبْقَى لَهُمْ فِي السَّماءِ عَاذِرٌ، وَلاَ فِي الاََْرْضِنَاصِرٌ. أَصْفَيْتُمْـ بِالاََْمْرِ غَيْرَ أَهْلِهِ، وَأَوْرَدْتُمُوهُ غَيْرَ مَوْرِدِهِ، وَسَيَنْتَقِمُ اللهُ مِمَّنْ ظَلَمَ، مَأْكَلاً بِمَأْكَلٍ، وَمَشْرَباً بِمَشْرَبٍ، مِنْ مَطَاعِمِ الْعَلْقَمِ، وَمَشَارِبِ الصَّبِرِ وَالْمَقِرِلـ، وَلِبَاسِ شِعَارِ الْخَوْفِ، وَدِثَارِ السَّيْفِ وَإِنَّمَا هُمْ مَطَايَا الْخَطِيئَاتِ وَزَوَامِلُ الاَْثَامِ فَأُقْسِمُ، ثُمَّ أُقْسِمُ، لَتَنَخَّمَنَّهَا أُمَيَّةُ مِنْ بَعْدِي كَمَا تُلْفَظُ النُّخَامَةُ ثُمَّ لاَ تَذُوقُهَا وَلاَ تَطْعَمُ بِطَعْمِهَا أَبَداً مَا كَرَّ الْجَدِيدَانِ

خطبه 158

ارسله على حين فترة من الرسل و طول هجعة من الامم و انتقاض من المبرم،فجاء هم بتصديق الذى بين يديه و النور المقتدى به (خداوند پيامبر عظيم الشان اسلام را در دوران انقطاع‏وحى و رسولان و در امتداد خواب امت‏ها و در تاريكى[جهالت‏ها]فرستاد.در آن‏ هنگام اصول و قوانين حيات سعادتمندانه انسانها (دين) شكسته بود.آن رسول گرامى باتصديق آنچه پيش رو داشت[كتابهاى الهى آورده بود]،و با نورى كه از آن پيروى‏ مى‏ شود،براى آن مردم مبعوث شد.

 

پيامبر اسلام محمد بن عبد الله صلى الله عليه و آله و سلم در دوران فترت وارد جامعه‏ بشرى گشت و همه كتابهاى آسمانى و پيامبران الهى را تصديق فرمود.

آيات شريفه قرآنى در موارد متعددى به تصديق پيامبر اسلام و ايمان او به پيامبران الهى‏گذشته و كتابهاى منحرف نشده آنان تصريح فرموده است.از آنجمله: و انزلنااليك الكتاب بالحق مصدقا لما بين يديه من الكتاب (1) و ما كتاب را بر حق به تو فرستاديم در حاليكه آنچه از كتاب پيش رو دارد تصديق مى‏نمايد) ، آمن الرسول بما انزل اليه من ربه‏و المؤمنون كل آمن بالله و ملائكته و كتبه و رسله لا نفرق بين احد من رسله و قالوا سمعنا واطعنا غفرانك ربنا و اليك المصير (2) در قرآن مجيد در مواردى متعدد ابراهيمى بودن دين‏اسلام صراحتا وارد شده است.از آنجمله: قولوا آمنا بالله و ما انزل الينا و ما انزل الى‏ابراهيم… (3) بگوييد ما به خدا و به آنچه كه بما نازل شده و به آنچه كه به ابراهيم نازل‏شده است ايمان آورده‏ايم.) و من يرغب عن ملة ابراهيم الا من سفه نفسه (4) و كيست كه‏از دين ابراهيم رويگردان شود مگر كسى كه خويشتن را احمق بسازد.) ان اولى الناس‏بابراهيم للذين اتبعوه و هذا النبى… (5) بگو سزاوارترين مردم به ابراهيم كسانى هستند كه ازاو تبعيت كرده‏اند و اين پيامبر…) قل آمنا بالله و ما انزل علينا و ما انزل على ابراهيم (6) بگوما به خدا و به آنچه كه به ما نازل شده است و به آنچه كه به ابراهيم نازل شده است،ايمان آورده‏ايم.)

 

تجديد نظر در دين جهانى ابراهيمى براى هماهنگى اهل كتاب و توجه‏آنان به يك وحدت عالى دينى (7)

بحث‏يكم تجديد نظر در دين ابراهيمى جهانى در عصر حاضر و تصفيه آن از عوارضى كه آن دين‏الهى را در گذرگاه قرون متمادى پوشانده است از با اهميت‏ترين واجبات دينى و عقلى‏است،زيرا اين دين جهانى كه از طرف خداوند سبحان به پدر بزرگ ما حضرت ابراهيم‏عليه السلام نازل شده است،همان است كه همه ما اهل كتاب را در اصول جامع ومشتركى متحد ساخته است. اين اصول مشترك كه معتقدات كليه همه ما را تشكيل‏مى‏دهند عبارتند از:توحيد،نبوت، معاد،تكاليف الهى و حقوق و اخلاق عالى انسانى.

همين معتقدات است كه يگانه عامل نجات انسان از پوچى هلاكت‏بار است كه‏امروزه درهاى اميد انسانها را به آن حيات سعادتمند و آينده بهتر كه اصيل‏ترين آرزوى‏آنان مى‏باشد.بسته است.

ضرورت تجديد نظر پيرامون دين الهى جهانى،چيزى نيست كه تنها حوادث جبرى‏دوران معاصر ما،آن را براى ما تحميل كرده باشد.بلكه ريشه‏هاى ضرورت اهتمام وتكليف جدى ما به اين تجديد نظر،به نصوص كتب مقدس منتهى مى‏گردد كه همه مااهل كتاب را با اشتراك در عرصه زندگى مادى و معنوى سعادت آميز دعوت مى‏نمايند.

بطوريكه كه اگر اهل كتاب به آن نصوص اهميت لازم مى‏دادند،نه جنگهاى صليبى اتفاق‏مى‏افتاد و نه غير آنها.

همه ما دائما با امثال اين آيات در قرآن مجيد روياروى هستيم:

1-قطعا كسانى كه ايمان آورده‏اند و كسانى كه به دين يهود گرويده‏اند و صائبيون ونصارى، كسانى (كسى) هستند كه ايمان به خدا و روز قيامت آورده و عمل صالح انجام‏مى‏دهند،براى اينان خوفى نيست و اندوهگين نخواهند بود. (8)

2-بگو اى اهل كتاب،بياييد همه ما به يك كلمه مشترك ما بين ما و شما بگرويم[آن كلمه اين است]:نپرستيم مگر خداوند را و چيزى را براى او شريك قرار ندهيم وبعضى از ما بعضى ديگر را در برابر خدا،خدايان قرار ندهيم و اگر آنان[از اين دعوت] رويگردان شدند به آنان بگوييد:شاهد باشيد كه ما مسلمانيم. (9)

زيرا آن وحدت معقول كه آرمان اعلاى اهل كتاب (مسلمانان و مسيحيان و يهود)مى‏باشد و دعوت صريح به آن وحدت،مقتضاى دين جهانى ابراهيمى است كه مطابق‏آيات قرآن محمد (ص) پيامبر اسلام از آن تبعيت نموده و آنرا براى مردم تبليغ نموده‏است‏«سپس ما به تو وحى كرديم كه از ملت‏حنيف ابراهيم تبعيت نما (النحل،آيه‏123) .

و اما وحدت اهداف انبياء عليهم السلام و لزوم تبعيت از آنان،در قرآن چنين آمده‏است: «پيامبر به آنچه كه از پروردگارش به او نازل شده ايمان آورده است و همه مؤمنان‏به خدا و فرشتگان او و كتب و رسولان او ايمان آورده‏اند ما ميان هيچ يك از پيامبران‏خدا تفاوتى نمى‏گذاريم و[مؤمنان]گفتند:ما شنيديم و اطاعت كرديم.مغفرت را نصيب‏ما فرما و سرنوشت همه ما به سوى توست.»

اما وحدت معنا و اهداف كتب آسمانى،در قرآن چنين آمده است:«ما تورات رافرستاديم،در اين كتاب هدايت و نور است كه پيامبرانى كه به دين يهود گرويده‏اند مطابق‏آن حكم مى‏كنند[و همچنين]انسانهاى الهى و روحانيان نيز مطابق آنچه كه از كتاب‏خداوندى حفظ نموده‏اند به پيروى از آن حكم مى‏كنند و آنان بر آن كتاب شاهد بودندپس،از مردم نترسيد و از من بترسيد و آيات مرا در برابر ارزش اندك از دست ندهيد وهر كس به آنچه كه خداوند فرستاده است‏حكم نكند آنان هستند گروه كافران‏»«و به ‏دنبال آنان عيسى بن مريم را فرستاديم كه در مقابل خود تورات را تصديق مى‏كرد وانجيل را به او داديم هدايت و نور در آن بود و تصديق مى‏كرد آنچه را كه از تورات وهدايت و موعظه براى مردم پرهيزكار در مقابل خود داشت‏»«و براى تو فرستادم كتاب‏را بر مبناى حق كه آن چه را از كتب آسمانى پيش رو داشت تصديق مى‏كند و پيرو آن‏است.

پس ميان آنان به آنچه كه خداوند فرستاده است‏حكم كن و از هواهاى آنان كه برخلاف حق فرستاده شده به تو است پيروى مكن.»سپس ما با كمال وضوح مى ‏بينيم كه ‏دين ابراهيمى كه براى همه امت‏هاى جهانى است در كتاب تورات چند بار تصريح شده ‏است

از آنجمله:«خداوند به ابراهيم گفت:از سرزمين و خويشاوندان پدرت به سوى‏ زمينى كه به تو نشان خواهم داد حركت كن و[هجرت كن]تا من تو را يك امت عظيم ‏قرار بدهم و تو را مبارك و نام تو را با عظمت ‏بسازم و تو خود بركت ‏شوى و من كسانى را كه تو را مبارك بدانند،مبارك مى‏ گردانم و كسى را كه به تو لعنت كند،لعنت مى‏ كنم و همه مردم روى زمين به وسيله تو مبارك خواهند گشت‏»[تورات سفرتكوين اصحاح دوازدهم]و در مورد دوم از تورات چنين آمده است:«و خداوند به ‏ابراهيم پس از جدا شدن قوم لوط از او، چنين گفت:چشمت را باز كن و از آن محل كه ‏هستى به طرف شمال و جنوب و شرق و غرب نگاه كن،زيرا همه زمينى را كه تو مى‏بينى‏به تو و نسل تو خواهم داد و من نسل تو را بقدر خاك زمين قرار خواهم داد تا آنجا كه‏اگر كسى بتواند دانه‏هاى خاك زمين را بشمارد،نسل تو قابل شمارش خواهد بود.برخيزدر طول و عرض زمين حركت كن،زيرا آن را به تو عطا خواهم كرد.[التكوين اصحاح‏ سيزدهم.]

اما كتاب عهد جديد (انجيل) چنين مى‏گويد:«من به شما مى‏گويم مردم فراوانى ازمشارق و مغارب مى‏آيند و به ابراهيم در ملكوت آسمانها تكيه مى ‏كنند»[انجيل متى‏اصحاح هشتم] «پولس بارها گفته است:ختنه كردن انسانها را فرزند ابراهيم نمى‏نمايد،بلكه فرزندان او كسانى هستند كه با قدمهاى ايمان حركت مى‏كنند.و ابراهيم پدر همه مااست و خداوند او را پدر امتهاى فراوانى قرار داده است.[ابراهيم-ابو الانبياء-عباس‏محمود العقاد،ص 85].

بحث دوم

پيش از ورود به تحقيق وحدت دين جهانى ابراهيم (ع) چند مقدمه مختصر را براى‏توضيح مقصود خود در اين مقاله كه در كشور سوئيس در كنفرانس اسلام و مسيحيت‏مطرح كرده‏ايم متذكر مى‏شويم:

مقدمه يكم-منظور ما از وحدت جهانى دين ابراهيمى،آن نيست كه همه مؤمنين‏اهل كتاب دست از مذهب خاص خود بردارند تا در يك دين جهانى ابراهيمى شركت نمايند،نه هرگز، بلكه مى‏گوييم:هر امتى دين خود را دارد و به عقايد و تكاليف آن،پايبند خواهد بود.مسلمان، مسلمان است،مسيحى،مسيحى است،و يهود،يهودى‏است.و هدف و منظور ما از اين دين جهانى اين است كه همه ما ابراهيميان در اعتقاد به‏اصول مشتركى كه ما بين ما مورد قبول است متحد شويم.كليات اين اصول عبارتند از:اعتقاد به خدا و صفات كماليه او و به معاد و ابديت و فرشتگان و تكاليف الهى (عبادات‏و امثال آن،هر كسى بر مبناى دين خود) و اخلاق فاضله اعلى و مانند آنها در مسير خودبه سوى جاذبيت كمال اعلى.

مقدمه دوم-مقصود از اين كنفرانس و امثال آن چيزى نيست،جز همان هدفى كه‏متذكر شديم (اقدام جدى به محقق ساختن وحدت عالى براى اهل كتاب در اين دين‏ابراهيمى.) اگر چه رسيدن به نتايج مطلوب در راه اين هدف به صرف انرژيهاى فكرى وتحريك احساسهاى وجدانى فراوانى و به اطاعات گسترده و عميق پيرامون اديان الهى‏ابراهيمى نيازمند است و همچنين احتياج به بررسى نصوص اصلى در متون كتابهاى‏مقدس و فعاليتهاى متنوع پيرامون مسائل مربوط دارد.

طبيعى است كه چنين تحقيقى در يك زمان كوتاه و عده‏اى از كنگره‏ها و كنفرانسهابه دست نمى‏ آيد،بلكه به صرف وقت نسبتا طولانى نيازمند است تا بتوانند به نتايج واقعى‏ قطعى برسد.

مقدمه سوم-مقصود از اين كنفرانس و امثال آن،اين نيست كه يك بيانيه يا قطعنامه‏رسمى براى صلح صادر كنيم كه اديان ابراهيمى بوسيله آن،تمام شدن جنگهاى صليبى راميان مسلمانان و مسيحيان اعلان نماييم،چنانكه بعضى از مردم گمان مى‏كنند.و ميان‏معتقدان به يك عده اصول و عقائد تكاليف الهى و اخلاقى انسانى عالى كه مستند به‏امور مزبوره (خدا و معاد و…) بوده باشد جنگى وجود ندارد،تا ما يك قطعنامه براى قطع جنگ و آغاز صلح صادر نماييم،نه به عنوان جنگهاى صليبى و نه با عنوان ديگرموضوعات،زيرا اديان ابراهيمى جهانى همه انسانها را برادر يكديگر مى‏داند و ميان آنان‏هيچ خصومت و كينه و عداوتى وجود ندارد. آنچه كه موجب دشمنى و كينه توزى وعداوت ميان بشر است مستند به عواملى است كه ما نمونه‏اى از آنها را در اينجا متذكرمى‏شويم:

1-خود خواهى افراطى كه انسان را از برادرانش جدا مى‏كند و آن دو را مانند دودشمن خونخوار روياروى هم قرار دهد،اين صفت پليد معلول دورى از خدا است كه‏ اساسى‏ ترين عامل وحدت انسانها است.

2-نژاد پرستى است كه مى‏تواند آتش خصومت را ميان گروههاى بشر شعله‏وربسازد.

3-قدرت پرستى و سلطه جويى بر ديگر انسانها كه ناشى از هدف ديدن خويشتن ووسيله ديدن ديگران مى‏باشد.

4-جهل به ارزش‏هاى عالى انسانى.

5-جهل به حقيقت دين و هدفها و علل آن،بنابر اين،جنگهايى كه دود از دودمان‏بشر در مى‏آورد،امور مزبور بوده است كه براى توجيه خويشتن،به دفاع از دين و حق وعدالت تمسك مى‏كند.او با اين حركت نابخردانه خود به بهانه دين و حق و عدالت‏ همين حقايق را نابود مى‏ سازد!!و با توجه به اين حقيقت است كه ما مى ‏توانيم به خطاى‏بعضى از مورخين جنگهاى صليبى آگاه شويم كه گمان كرده‏اند يگانه علت جنگهاى‏صليبى انگيزه‏هاى دينى بوده است! حقيقت اين است كه زعماء و فرماندهان آن جنگهاتوانسته بودند دين را بهانه نموده و يكى از فجيع‏ترين آدمكشى‏ها را كه سه يا چهار قرن‏طول كشيده و خون بيگناهان را به زمين ريخته و موجب ناگواريها و مصيبت‏ها گشته است‏براه بيندازند. (10)

آنچه كه امروزه براى ما واجب است اينست كه يك بيانيه يا قطعنامه رسمى درباره‏وحدت كلمه ما اهل كتاب پيرامون ابراهيم و دين جهانى او صادر كنيم كه همه ما در آن‏مشترك مى‏باشيم.

بحث ‏سوم

از مهمترين مسائلى كه در موضوع اين كنفرانس بايد مورد تحقيق قرار بگيرد.منابع وماخذى است كه بتواند دين ابراهيمى را براى ما ارائه بدهد.اين منابع و ماخذ بر دو نوع‏است:نوع اول-كتب مقدسه‏اى است كه اهل كتاب به آنها ايمان دارد و در عقايد وتكاليف و اخلاق به آنها استناد مى‏نمايد.نوع دوم-فطرت پاك و عقل خالص و منزه ازآلودگيهاى اوهام و تخيلات است.

نوع اول-كتب مقدسه و آنها عبارتند از:قرآن و انجيل و تورات.بديهى است كه دراين كتابها يك عده اصول و قضايايى صريح به عنوان عقايد و تكاليف و حقوق واخلاقيات دين ابراهيم وارد نشده است.بلكه ما در آن كتب حقايق مزبوره را از قضايا ياصفات مستند به ابراهيم عليه السلام استخراج خواهيم كرد،زيرا هر صفت اختيارى براى‏انسان از اعمال و گفتارها و انديشه‏هاى اختيارى او حاصل مى‏گردد،مانند علم،عدالت،مديريت و اخلاق فاضله و امثال آنها.

و اين اعمال و اقوال و افكار يا به تكاليف و احكام صادره از خداوند سبحان بوسيله‏وحى مستند مى‏گردد و يا به آنچه كه وجدان صاف و آگاه به حقايق عالى حيات حكم مى‏كند متكى مى‏باشد.اما آن قضاياى شخصى و صفات خصوصى حضرت ابراهيم (ع) كه در كتب مقدس آمده مانند ماموريت الهى او براى ذبح فرزندش اسمعيل يا اسحق(ع) و صفت نبوت و مانند اين امور كه از حيطه اختيار آدمى خارج است.

اينك نخست مى‏پردازيم به آن صفات عالى ابراهيمى كه در قرآن آمده است:

1-صدق در حد اعلى در سخن و كردار و انديشه[مريم،آيه 41]

2-پيروزى مطلق در آزمايشهاى شديد[البقره،آيه 124]

3-تطهير خانه خدا و آماده ساختن آن براى عبادت[البقره،آيه 125]

4-اشتياق كامل به امنيت و صلح و معيشت زيبا براى مردم[البقره،آيه 126]

5-بازگشت (توبه) به خدا[البقره،آيه 128]

6-اعتقاد به اسلام (دين فطرت) [البقره،آيه 128 و 131 و 132]

7-آموزش عبادت و تكاليف الهى[البقره،آيه 128]

8-اشتياق به بعثت رسولان براى تلاوت آيات خداوندى و تعليم كتاب و حكمت‏به فرزندانش (همه مردم) و تزكيه آنان[البقره،آيه 129]

9-تشويق و ترغيب براى تحصيل رشد و كمال و نهى از رويگردان شدن از كمال كه مقتضاى دين ابراهيم است[البقره،آيه 130]

10-پيروى از دين حنيف كه مقتضاى فطرت و رنگرزى اصل انسانى است[البقره،آيه 135 و 138 و آل عمران،آيه 67]

11-اعتقاد به توحيد[البقره،آيه 135 و 138 و آل عمران،آيه 64]

12-دوستى اصيل كه ناشى از تقرب به خدا بوسيله اعتقادات سالم و اعمال صالح‏است[النساء، آيه 125]

13-اعلان مخالفت‏با مشركين[الانعام،آيه 74 و التوبه،آيه 114]

14-بينايى به ملكوت آسمانها و زمين[الانعام،آيه 75]

15-رسيدن به درجه يقين (به خدا و به حقايق غيبى) [الانعام،آيه 75]

16-اهميت دادن به عقل و استدلال براى اثبات حق[الانعام،آيه 76 الى 79]

17-مراعات ادب و احترام در بحث و احتجاج[الانعام،آيه 76 الى 79]

18-ارائه امن‏ترين راه براى اعتقادات[الانعام،آيه 80 الى 83]

19-اخلاص در همه عبادات براى خداوند متعال[الانعام،آيه 162]

20-توجيه زندگى و مرگ تنها براى خدا[الانعام،آيه 126]

21-صبر و بردبارى[التوبه،آيه 114]

22-مناجات با خدا[التوبه،آيه 114]

23-رحم و محبت‏براى مردم[ابراهيم،آيه 36]

24-شريعت آسان و بدون مشقت[الحج،آيه 78]

25-اسناد آفرينش و هدايت و اطعام و سيراب كردن و شفاء و ميراندن و زنده كردن‏به خداوند (اين اسناد مربوط به قانون عام‏«لا حول و لا قوة الا بالله‏»مى‏باشد) [الشعراء،آيه 78 الى 81]

26-حاكميت از طرف خداوند متعال[الشعراء،آيه 78 الى 81]

27-توكل به خدا[الممتحنه،آيه 4]

28-اعتقاد به اينكه سرنوشت همه انسانها به سوى خدا است[الممتحنه،آيه 4]

29-رشد و كمال از طرف خداوند[الانبياء،آيه 51]

 

صفات حضرت ابراهيم (ع) از ديدگاه تورات

در كتاب تورات صفاتى به حضرت ابراهيم (ع) نسبت داده شده است كه كشف ازوصول آن حضرت به عالى‏ترين درجات رشد و كمال انسانى مى‏نمايد.نمونه‏اى از آن‏صفات بدين قرار است:

1-ابراهيم به تنهايى يك امت عظيم الهى است.[التورات،التكوين،اصحاح‏دوازدهم 1-3]كه اين صفت را در قرآن مجيد نيز مشاهده مى‏كنيم:«ابراهيم به تنهايى‏يك امت مطيع خداوندى و رستگار مى‏باشد»[النحل،آيه 123]

2-خداوند ابراهيم را مبارك و عطا كننده بركت قرار داده است[التورات،التكوين،اصحاح دوازدهم 1-3]

3-خداوند همه مردم روى زمين را بوسيله ابراهيم (ع) بركت داده است[التورات،التكوين، اصحاح دوازدهم 1-3]

4-دين ابراهيم روى زمين را از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب فرا خواهد گرفت[التورات، التكوين اصحاح،دوازدهم 1-3]

5-خداوند به ابراهيم ظاهر شد و ابراهيم او را ديد[التورات،التكوين،اصحاح‏هفدهم-1]

6-ابراهيم به رشد و كمال رسيده است[التورات،التكوين،اصحاح دوازدهم 2]

7-خداوند عهد نبوت و امامت‏بر همه مردم را به ابراهيم عطا نموده است.التورات،التكوين، اصحاح دوازدهم 6] (11)

عهد جديد (انجيل) -سخن درباره حضرت ابراهيم (ع) در انجيل در بيش از سى مورد آمده است.در اين موارد تمجيد و تعظيم براى آن حضرت فراوان ذكر شده‏است،مانند:

1-اينكه او پدر همه امت‏ها است.

2-او خليل الله (دوست‏خاص) خدا است.

3-امت او زمين را به ارث مى‏برند.

اگر ما در آنچه در قرآن و انجيل و تورات آمده است دقت كنيم،خواهيم ديد كه اين‏كتب مقدس در اينكه او پدر همه ما اهل كتاب است،اتفاق دارند.و اگر ما به دين اين‏پيامبر بزرگ كه از طرف خدا آمده است ايمان بياوريم،در دين جهانى ابراهيمى كه دين‏فطرت و وجدان صاف و عقل سليم است،هماهنگ خواهيم گشت.

و ما امروز اعتراف مى‏كنيم كه ما در ابتداى راهى هستيم كه خداوند متعال با حركت‏در اين راه همه ما را در يك مجتمع براى رسيدن به وحدت عالى دينى يارى خواهدكرد.و ما نبايد از مشكلاتى كه در سپرى كردن اين راه به حقيقت وجود دارد هراسى به‏خود راه بدهيم،زيرا راهى كه ما را به حيات سعادتمندانه خواهد رساند از مهمترين‏وظايف ما است.مخصوصا در تفسير كتب مقدس و توجيه محتويات آنها به استنباطدين ابراهيمى جهانى كه بدون آن، نمى‏توانيم به نتايج مطلوب خود برسيم.همه ما دربرداشتن اين گام سازنده به خدا توكل مى‏كنيم.

پاسخ به مطلبى كه يكى از شخصيتهاى بزرگ سوئيس دركنفرانس اظهار كرد:«مسيحيون از اسلام مى‏ترسند.»

در روز دوم كنفرانس اسلام و مسيحيت،شهردار شهر بيل بن كه كنفرانس در آنجاتشكيل شده بود،با كمال صراحت،صحبت از ترس برادران مسيحى از مسلمانان را به‏ميان آورد.

اينجانب چنين پاسخ دادم:

هيچ علتى براى ترس برادران مسيحى از مسلمانان و براى ترس مسلمانان از مسيحيون‏وجود ندارد،زيرا اين دو گروه با داشتن عقائدى مشترك درباره خدا و ابديت و اصول‏اخلاقى عالى،برادران يكديگرند،و براى ترس،هيچ انگيزه‏اى وجود ندارد و به همين‏جهت‏بوده است كه مردم اين دو دين در طول قرون و اعصار با يكديگر همزيستى‏سالمى داشته‏اند،مگر در دوران جنگهاى صليبى كه آن هم معلول دين نبوده است،چنانكه از تحليل دقيق تاريخ به دست مى‏آيد.آنچه كه به عنوان عامل ترس بايدمحسوب شود سلطه‏گريهاى فرهنگى و اقتصادى و امثال اين امور است كه به انگيزگى به‏دست آوردن تسلط بر ديگران، همزيستى مسالمت‏آميز را مختل مى‏سازد و ما آنچه راكه در اثناء اين كنفرانس مشاهده نموديم تفاهم و تسالم و احساس وصول اعضاء به يكى‏از آرمانهاى اصيل خود مى‏باشد.

متاسفانه آنچه كه موجب اضطراب و نگرانى حال و آينده است،عمليات راديوها وتلويزيونها و ديگر رسانه‏هاى گروهى است كه حقايق و واقعيت جوامع اسلامى رامشوش و منحرف مى‏سازند.

مى‏دانيد ترس از چيست؟ما بايد از جهل بترسيم همانگونه كه در حكمت اسلامى ومسيحيت آمده است،جهل درد بزرگى است.متنبى مى‏گويد:

لكل داء دواء يستطب به الا لجهالة اعيت من يداويها

جهل حجاب ضخيمى است كه نمى‏گذارد از ماهيت و مختصات يكديگر مطلع شويم وبديهى است كه مشتركات ما مسلمانان و همچنين در كتب مقدسه و فلسفه‏هاى مثبت‏بيش‏از آن است كه ما با وجود آنها از همزيستى دينى و فرهنگى و اقتصادى ناتوان بمانيم.

و من معتقدم اگر ما مسلمانان و مسيحيان در اين برهه حساس از تاريخ كه با كمال صفا و اميد دور هم جمع شده‏ايم نتوانيم به جهت‏بردگى در مقابل سلطه‏جويى‏ها وثروت بازيها، موفق به تفاهم براى‏«وحدت معقول‏»شويم،قطعى است كه قرنهاى آينده‏اين ناتوانى ما را از آماده كردن واجب‏ترين وسيله حيات سالم نبخشيده و ما را همانگونه‏ملامت‏خواهند كرد كه ما پديده بردگى را در دوران‏هاى قديم ملامت مى‏كنيم كه ازبرخوردارى از بديهى‏ترين عامل زندگى شايسته كه آزادى است ناتوان بوده‏اند.

آيا گمان مى‏بريد ما براى اثبات بردارى دينى به عنوان پيروان حضرت ابراهيم (ع) به‏بيش از آنچه كه در كتب مقدس ما آمده است،نيازمنديم؟

همه ما فرزندان ابراهيم خليل عليه السلام در دين الهى هستيم كه قرآن آن را دين‏فطرت ناميده است.ما واجب مى‏دانيم از برگذار كنندگان اين كنفرانس مخصوصا از استاديوهان گالتن رئيس محترم كنفرانس تشكر كنيم كه حقايق فراوانى را با دقت عالى مطرح‏نمودند.

ذلك القرآن فاستنطقوه و لن ينطق و لكن اخبركم عنه:الا ان فيه علم ما ياتى،و الحديث عن الماضى و دواء دائكم و نظم ما بينكم.

(آن است قرآن،او را به سخن گفتن وادار كنيد و هرگز[با شما]سخن نخواهد گفت،ولى من براى شما از قرآن خبر مى‏دهم:آگاه باشيد در اين كتاب الهى است هر آنچه كه‏خواهد آمد و حديث هر آنچه كه گذشته است و دواء درد شما و نظم آنچه كه در ميان‏شما است و[بايد باشد])

اين قرآن با شما سخنى نخواهد گفت

اين جمله سه احتمال دارد:

احتمال يكم.اينكه ظاهر اين كتاب مدون،نقوش كلماتى است كه دلالت آنها بر معانى خود قرار دادى است.به همين جهت،و با توجه به همين معنا است كه گفته‏مى‏شود:قرآن قطعى الصدور و ظنى الدلاله است.يعنى اينكه قرآن از خدا به پيامبرش‏وحى شده است،قطعى است، ولى دلالتش به معانى مقصوده ظنى است.البته بدان جهت‏كه اكثر آيات،محكمات،و داراى ظهور قابل استناد است.لذا اين احتمال صحيح‏نيست.

احتمال دوم.همان است كه مرحوم محقق هاشمى خويى بيان نموده است:«فهم‏قرآن از خود قرآن امكان پذير نيست،زيرا قرآن مشتمل محكم و متشابه و ناسخ ومنسوخ و ظاهر و باطن و تنزيل و تاويل و…است‏»،لذا فهم قرآن نيازمند تفسير و تاويل‏است كه كار هر كس نيست، بهمين جهت پشت‏سر جملات فرمود:«و لكن من از قرآن به‏شما خبر مى‏دهم.»

احتمال سوم.فهم همه حقائق قرآنى به طور يكايك آيات و مجموع آنها از ديدگاه‏موضوعى و اسرار نهفته در آيات،از عهده انسانهاى معمولى بر نمى‏آيد و بايد پيامبراكرم (ص) و ائمه معصومين عليهم السلام آن را به عهده بگيرند.و ظن قوى اين است،بلكه مى‏توان از روى يقين گفت كه روايت‏بسيار معروف از رسول خدا (ص) :انى تارك‏فيكم الثقلين كتاب الله و عترتى…» (12) من در ميان شما دو امانت‏بزرگ مى‏گذارم و مى‏روم: كتاب خدا و عترت من.) يعنى همانگونه كه عترت پيامبر بدون قرآن،ماموريت الهى‏خود را نمى‏توانند بطور كامل انجام بدهند،كتاب خدا (قرآن) هم بدون تفسير و تاويل وتبيين ظاهر و باطن آن به وسيله عترت كه راسخون در علم هستند،امكان ناپذير است. (13)

الا ان فيه علم ما ياتى و الحديث عن الماضى و دواء دائكم و نظم ما بينكم. (آگاه باشيد دراين كتاب الهى است علم هر آنچه كه خواهد آمد و حديث هر آنچه كه گذشته است ودواء درد شما و نظم آنچه كه در ميان شما بايد باشد.)

 

اين قرآن علم آنچه را كه از آينده مى‏رسد و آنچه كه در گذشته‏روى داده است دربر دارد.

در قرآن كريم مقدارى از رويدادهاى آينده را مانند سرنوشت مغلوبيت و غالبيت روم راصراحتا بيان فرموده است.و حوادث و وقايع ديگر به دو نوع است:

1-به وسيله آياتى‏آمده است كه ظواهر معمولى قرآن آنها را،بطور واضح بيان ننموده،ولى راسخون درعلم،از بطون آن آيات،توانايى استخراج آنها را دارند،چنانكه در بعضى از مواردمشاهده شده است.

2-مى‏توان گفت:«در آيات قرآنى،اصول كليه‏اى به عنوان سنن الهى‏آمده است كه چنانكه سرگذشت‏بشرى در بردارد،همانگونه آينده آن را هم بيان‏مى‏كند،نهايت امر،تطبيق آنها بر حوادث آينده و گذشته به اضافه تجارب،به يك‏نورانيت درونى و استشهام ملكوتى نيازمند است.

 

دواى دردها و نظم لازم در زندگى اجتماعى در قرآن

دواى دردهاى نفسانى و روانى كه زندگى بشريت را تباه مى‏سازد،در قرآن كريم است.حدس زده شده است كه كتابهايى كه به وسيله بشر تاليف شده است تاكنون بيش از پنج‏ميليارد مجلد ضبط و كشف و نگهدارى مى‏شود.قطعى است كه صدها ميليون از اين مجلدات درباره علوم انسانى است و ما به قدر متيقن به ده ميليون مجلد درباره علوم‏انسانى بسنده مى‏كنيم.

و از اين ده ميليون،يك ميليون مجلد را درباره علوم مذهبى واخلاقى و ديگر امور وابسته به دردها و دواها (بايستگى‏ها و شايستگى ‏هاى بشرى) درنظر مى‏ گيريم.و هر مجلد را به طور معمولى سيصد صفحه به حساب مى ‏آوريم.مجموع‏ صفحات نوشته شده درباره دردهاى بشرى و دواهاى آنها،مى‏ شود سيصد ميليون‏صفحه و از اين سيصد ميليون،دويست و نود و نه ميليون مجلد را به عنوان تمثيلات وحكايات و مطالب اضافى منها مى‏كنيم.

در نتيجه ما يك ميليون صفحه درباره دردها ودواهاى بشرى مربوط به تشخيص و نسخه درمان آنها را در اختيار داريم بالاتر از اين ‏همه واقعيات،كه با توانايى‏ هاى گوناگون انسانها به وجود آمده است،كتب آسمانى رادر نظر مى‏گيريم كه حقائق اصلى و نهائى دردها و دواها را با واضح ترين بيانات مطرح‏نموده است.با اين حال،آن كدامين درد است كه نمى‏گذارد انسانها دردها و درمان‏هاى‏خود را در اين تشخيص نامه‏ها و نسخه‏ها بفهمد و به يك زندگى سالم توفيق يابد؟!

مى‏گويند كاش،يك كتاب هم درباره پيدا كردن اين درد كه مانع اصلى پيدا كردن‏دردها و درمانهاى خويشتن است،تاليف مى‏شد.مى‏گوييم:قطعى است كه اين كتاب به‏وسيله كتابهاى آسمانى و آن دسته از صاحبنظران وارسته از آلودگى‏ها كه آنها را براى‏مردم تفسير و تفهيم نموده‏اند،تاليف و در اختيار آنان گذاشته شده است.اين دردعبارت است از خود خواهى تعديل نيافته كه هر لحظه با شرنگ جانگزاى جهل مركب‏آبيارى مى‏گردد.براى مبارزه با اين درد،يك دوا وجود دارد كه بدون آن كارى ازدست هيچ كس ساخته نيست.اين دوا عبارت است از اراده كه تا در درون آدمى به‏وجود نيايد و نفس از خواب برنخيزد،محال است‏بيمارى مزبور از بين برود.

 

زندگى بدون نظم مساوى زندگى بى‏قانون و اصل است‏كه مساوى بى‏هويتى زندگى است

امير المؤمنين عليه السلام در چند مورد ديگر،پديده نظم را كه اساس زندگى قابل تفسيراست،متذكر شده است از آن جمله:اوصيكما و جميع ولدى و من بلغه كتابى بتقوى الله و نظم امركم (14) من شما را و همه فرزندانم و هر كسى را كه اين نوشته من به او برسد، توصيه‏مى‏كنم به تقواى خداوند و نظم امورشان) 2-فانهم ان تمموا على فيالة هذا لراى انقطع نظام‏المسلمين. (15) [آنانكه با زمامدارى من مخالفت مى‏كنند من صبر خواهم كرد مادامى كه ازمختل شدن اجتماع شما نترسم] (زيرا اگر آنان به اين راى بى‏پايه اصرار بورزند و آن راپيش ببرند نظم زندگى مسلمانان گسيخته خواهد گشت)

3.و اعظم ما افترض[الله]سبحانه من تلك الحقوق حق الوالى على الرعية و حق الرعية‏على الوالى.فريضة الله سبحانه لكل على كل فجعلها نظاما لافتهم و عزا لدينهم. (وبزرگترين واجبى را كه خداوند سبحان از آن حقوق مقرر فرموده است،حق زمامدار بررعيت و حق رعيت‏بر زمامدار است.اين يك تكليف واجب است كه خدا براى هر يك‏از طرفين درباره ديگرى قرار داده است.خداوند اين تكليف الزامى را نظامى براى‏اجتماع هماهنگ و عزت دين آنان مقرر فرموده است.)

روشنترين و محكمترين دليل بر ضرورت نظم در زندگى،قانونمندى همه اجزاءكوچك و بزرگ جهان هستى است كه زندگى آدمى هم يكى از آنها است.كسى كه‏ انتظار دارد مى‏توان زندگى را بدون نظم سپرى كرد،در حقيقت منكر قانون حاكم برهستى بوده و هيچ چيز را شرط هيچ چيز نمى‏داند!اين همان كورى است كه با وجود آن،امكان ديدن و دانستن هيچ چيزى وجود ندارد.به جرئت مى‏توان گفت: نيرومندترين عامل تخريب زندگى[چه فردى و چه اجتماعى]همين بى‏اعتنايى به نظم‏است كه معلول جهل يا بى‏ اعتنايى به قانونمندى حيات است كه جزئى بسيار با اهميت ازكيهان منظم و قانونمند است.ما در اين مبحث‏ حياتى، دو مسئله مهم را مورد بررسى قرارمى‏دهيم:

مسئله يكم.علل نتايج‏ بى ‏نظمى در زندگى.

مسئله دوم.علل و نتايج نظم در زندگى.

 

مسئله يكم-علل و نتايج ‏بى ‏نظمى در زندگى

تعريف نظم،نظم عبارتست از قرار گرفتن يا قرار دادن هر يك از اجزاء و پديده‏هاى يك‏مجموعه در جايگاه قانونى طبيعى يا قراردادى خود.

نوعى از بى‏نظمى در زندگى،ناشى از جهل و يا غفلت از ضرورت نظم و معناى بسياربا اهميت آن مى‏باشد.مانند جهل و يا غفلت انسان درباره خويشتن و اهميت‏شناخت آن‏كه زيانبارترين زندگى را نصيب انسان مى‏سازد.اين گونه اشخاص به اضافه اينكه در يك‏پوچى مهلك بسر مى‏برند،به اندازه ارتباطاتى كه با ديگر افراد جامعه دارند،آنان را نيزدر معرض ورود اختلالات زندگى قرار مى‏دهند.به قول ابو العتاهية:لن يصلح الناس و انت فاسد هيهات ما ابعد ما تكابد (1)

(مادامى كه تو فاسدى هرگز مردم موفق به صلاح نخواهند گشت[اگر چنين خيالى درسر دارى]كوشش بسيار بيهوده‏اى براى يك امر ناشدنى انجام مى‏دهى) و به قول ديگر:

چو از قومی یکی بی دانشی کرد

نه کِه را منزلت مانَد نه مِه را

 
شنیدستی که گاوی در علف خوار

بیالاید همه گاوان ده را

وجود چنين فردى در يك جامعه مانند گرداب مهلك ناآگاهى است‏براى قوانين ومردم آن جامعه.

اما علل و نتايج مشروح بى‏نظمى در زندگى با فرض آگاهى به معناى نظم و ضرورت‏آن در مجتمع:

1-بى ‏اعتنائى به اصول و قوانين.كه احساس ضرورت آنها در جهان درونى و برونى،يكى از دريافتهاى اصيل و بديهى‏«من انسانى‏»است.چنين شخصى با بى‏اعتنائى مزبور،دريافت اصيل خود را زير پا مى‏گذارد و در نتيجه‏«من‏»يا شخصيت‏خود را از بين‏مى‏برد.

2-خود خواهى و خود بزرگ بينى.كه آدمى با اين بيمارى،خود را فوق‏«آنچنانكه‏هست مى‏پندارد»!اين علت‏بر دو قسم است:

قسم يكم-خود خواهى معمولى است كه متاسفانه اكثريت قريب به اتفاق مردم‏جوامع،در برابر اين بيمارى با شكست فاحشى به زانو در مى‏آيند.

قسم دوم-خود خواهى افراطى كه انسان بجهت اين بيمارى،خود را هدف و ديگران‏را وسيله تلقى مى‏كند و خود را محور اساسى جهان و انسان مى‏داند.لازمه ضرورى وبديهى اين بيمارى زير پا گذاشتن هر گونه نظم و قانون است كه براى او از ديدگاه ماهيت‏خويشتن و جامعه مطرح گردد.انسان در هر دو قسم خود خواهى كه هر گونه نظم و قانون‏را زير پا مى‏گذارد، مهمترين قانون را كه مى‏شكند تعديل خود خواهى است،او باشكست در مقابل مراعات اين قانون،مست و ناآگاه و ديوانه ‏وار زندگى مى‏كند،اگر چه نابسامانى‏ هاى زندگى اجتماعى و سياسى و فرهنگى جامعه‏اى كه در آن بسر مى‏ برد،پوشش بر مستى‏ها و ناآگاهى‏ها و ديوانگى‏هاى چنين شخصى يا چنين اشخاصى بيندازد.

3-نابسامانى‏ها و ناهنجاريهاى حيات اجتماعى.اين علت ناشى از خود فرد نيست‏بلكه‏مربوط به اختلالات زندگى اجتماعى است كه در حالات تحولات و انقلابات فراوان‏اتفاق مى‏افتد،و ممكن است در حالات اعتدال زندگى اجتماعى انسانى باشد معتقد وملتزم به نظم و قانون. متاسفانه برخى از جوامع اسلامى كه دين آنها بيش از همه اديان ومكاتب ديگر جوامع به مراعات نظم و قانون اصرار مى‏ورزد،از زيانهاى بى‏نظمى،رنج‏مى‏برد.

4-تقدم روابط بر ضوابط.با از كار افتادن نظم،در زندگى،ضوابط و مقررات اصالت واستحكام خود را از دست مى‏دهند و از هر شخصى،هر كارى خواسته مى‏شود.با يك‏تملق و چاپلوسى و با احساس خويشاوندى و روابط سود و زيان كارها به جريان مى‏افتد.در چنين وضعى،براى رسيدن به هدف،هر گونه دل به دست آوردن از رشوت بازيهاگرفته تا زير بار ذلت رفتن رواج پيدا مى‏كند و بدين ترتيب در جامعه همه اصول و قوانين‏و همه قوانين بى‏اصل و ثبات گشته و شناور مى‏باشند،تا موج انگيزه‏هاى روابط چه‏بخواهد!

5-اختلالات در ارزشها.در حكومت‏بى‏نظمى،فرمانروايان اصلى عبارتست از تشخص‏شخصيتها،مهارت در فرصت‏يابى‏ها.روانشناسى اشخاصى كه مورد بهره بردارى قرارمى‏گيرند.كارى كه از دست‏يك سلام گفتن و دست‏ بر سينه ايستادن به موقع بر مى‏ آيد،از عهده هيچ اصل و قانون حيات بخش بر نمى‏آيد.پست‏ترين افراد مى‏تواند خود راشريف‏ترين افراد قلمداد كند و بالعكس شريفترين افراد تحت الشعاع نقشه كشى‏ هاى ماهرانه رو به صفتان قرار مى‏گيرد.روشنترين حق،جمال زيباى خود را به سرعت از دست ‏مى ‏دهد. تاريكترين باطل مى ‏تواند سرنوشت‏ ساز انسان يا انسانها تلقى گردد!

6-تلف شدن بيهوده وقت‏ها.در آن هنگام كه بى‏نظمى در يك جامعه حاكم مى‏شود،چه وقتهاى گرانبها كه تلف مى‏شود.گاهى اين نوع بى‏نظمى بقدرى فراوان و شيوع پيدامى‏كند كه قبح و وقاحت تلف كردن بيهوده وقت و آتش زدن لحظات عمر از بين‏مى‏رود و لازمه چنين خسارت،نابودى عظمت‏خود زندگى است.

7-ابهام انگيز بودن چهره جهان هستى.در آن هنگام كه اصول و قوانين اداره كننده‏حيات فردى و اجتماعى،هويت و اصالت‏خود را براى يك فرد يا جامعه‏اى از دست‏داد،به جهت ارتباطى كه حقائق جهان هستى چه بطور مستقيم و چه بوسيله قوانين‏قراردادى با منشاء همين اصول و قوانين دارند،ثبات و اصالت و هويت‏خود را از دست‏مى‏دهند.

8-بر هم خوردن وسائل و هدف‏ها.يكى از نتايج زشت‏بى‏نظمى بر هم خوردن قانون‏وسيله و هدف مى‏باشد،بعنوان مثال:با اولويت دادن به تعميم قدرت و سلطه مطلقه برجامعه،بر مسائل اخلاقى و مذهبى و ديگر ارزشهاى اصيل انسانى كه زندگى بدون آنهاپوچ و بى‏معنى است،هدف اصلى حيات وسيله‏اى براى سياست قرار مى‏گيرد (روش‏ماكياولى) در صورتى كه سياست‏بعنوان يك وسيله ضرورى براى تحقق بخشيدن به‏حيات معنى دار و رو به هدف اعلا است.

9-غلبه شك و بلا تكليفى در زندگى فردى و اجتماعى.با حاكميت‏بى‏نظمى در يك‏جامعه، وظائف و حقوق حالت قاطعيت‏خود را از دست مى‏دهند،انگيزه عمل به‏وظائف و ايفاى حقوق توانايى عمل،از تاثير مى‏افتند،محال‏ها به ممكن‏ها و ممكن‏ها به محال‏ها،موقت‏ها به دائمى‏ها و دائمى‏ها به موقت‏ها و اصيل‏ها به فرعى‏ها و فرعى‏ها به ‏اصيل‏ها مبدل مى‏ گردد!!! آرى،معجزه!بى‏ نظمى‏ ها بيش از اينها است،مثلا:هست رانيست و نيست را هست مينمايد!!

10-از بين رفتن توانايى براى خلاقيت‏هاى مفيد.با نظر به ضرورت تقيد به شرايطخاص توفيق يافتن براى خلاقيت‏ها،1-علاقه و عشق به تنظيم مقدمات وصول به دهليزابداع و اكتشاف.2-تلاش مرتب در مسير تجربه‏ها.3-آگاهى به نظم قوانين و اصول‏مربوط به علل و شرايط حقيقتى كه تكاپو و تلاش براى كشف آن صورت مى‏گيرد وبهره بردارى صحيح از آنها، براى وصول به ابداع و اكتشاف ضرورى‏ تر از آن است كه‏ نيازى به اثبات داشته باشد،اگر چه لحظاتى در مسير تجارب و تفكرات براى اكتشافات ‏مى‏ گذرد كه شهود و حتى حالتى شبيه به بى‏طرفى بودن همه معلوماتى كه انسان مكتشف‏را به آستانه كشف و ابداع رهنمون شده است.

وارد جريان مى‏گردد،ولى اين شهودها وحالات پديده‏هايى مخصوص هستند كه براى اكتشاف و ابداع لزوم دارند لذا اگر هم‏همان شهودها و حالات براى كسى كه در جريان تلاشها و تجربه‏هاى ممتد و متنوع براى‏اكتشاف و ابداع آن حقيقت معين نيستند دست‏بدهند، موفق به كشف و الهام و ابداع‏نمى‏گردند.

 

مسئله دوم-علل و نتائج نظم در زندگى

با بررسى و انديشه لازم و كافى در علل و نتائج دهگانه بى‏نظمى در زندگى،براى فهم‏علل و نتائج نظم در زندگى ملاحظه اضداد[يا نقائض]آنها كافى بنظر مى‏رسد.يعنى باتوجه به ضد[يا نقيض]بى‏اعتنايى به اصول و قوانين،كه عبارتست از اعتناء و اهتمام به‏اصول و قوانين، ضرورت و ارزش والاى مراعات نظم در زندگى بخوبى روشن مى‏گردد.و با توجه به ضد[يا نقيض]خود خواهى و خود بزرگ بينى،كه عبارتست ازتعديل خود خواهى،لزوم بايستى و عظمت‏شايستگى نظم در زندگى واضح مى‏گردد وبدين ترتيب شماره امتيازات و علل ضرورى زندگى با نظم به (15) بالغ مى‏گردد.

حال مى ‏پردازيم به منطق واقع گرايانه و امتيازات حياتى زندگى با نظم:

1-تفاوت زندگى بى‏فلسفه و بى‏هدف با مراعات نظم،با زندگى با فلسفه و با هدف ولى‏بى‏نظم. بياييد در اين مسئله شگفت انگيز[در ظاهر]كه از واقعيت كامل برخوردار است‏قدرى بينديشيم.

امروزه جوامع فراوانى را مى‏بينيم كه از مردم آنها به استثناى عده معدودى ازصاحبنظران و فرزانگان آنها درباره فلسفه و هدف زندگى بپرسيم،يا هيچ چيزى درباره‏آن نمى‏دانند و يا موضوعاتى را پيش مى‏كشند كه به هيچ وجه پاسخ واقعى سئوال‏نمى‏باشد و اگر هم مفاهيمى را مطرح كنند كه تا حدودى نزديك به فلسفه و هدف‏زندگى مى ‏باشد،اگر از آنان دليل مطالبه كنيم،توانايى ارائه دليل و بحث و كاوش درموضوع را ندارند.با اينحال تقيد مردم آن جوامع به نظم و قانونگرائى،چنان مفهومى به‏زندگى آنان داده است كه گويى:

آنان هر لحظه در خود هدف زندگى غوطه‏ورند.انديشه‏ها و تخيلات آنان درباره كيفيت زندگى كه به وجود آورده‏اند،شكوفا گشته،ورضايت و انبساط درونى براى همان زندگى كه براى آن،هيچ فلسفه و هدف عالى تصورنكرده‏اند،دارا مى‏باشند.در صورتيكه جوامعى ديگر وجود دارند كه با داشتن فلسفه وهدف عالى براى اين زندگى دنيوى[كه مقتضاى مكتب دينى آنان مى‏باشد]به جهت‏فقدان نظم و قانونگذارى،گويى در يك پوچى ممتد به نام زندگى بسر مى‏برند، زيراهمانگونه كه از علل و نتائج دهگانه زندگى بى‏نظم مشاهده كرديم و از علل و نتائج‏زندگى با نظم در اين مسئله دوم خواهيم ديد،هويت‏حيات بدون نظم فاقد جوهر است.

2-احساس نظم در عالم هستى و لزوم آن در زندگانى فردى و اجتماعى هم ريشه درونى‏دارد و هم ريشه برونى.ريشه درونى نظم همان است كه موجب سعى و تلاش دانشمندان‏و متفكران براى پيدا كردن اصول و قوانين حاكم بر جهان بوده و اين همه پيشرفت علمى‏و صنعتى را نصيب بشريت‏ساخته است.حتى عده‏اى از فيلسوفان را چه در شرق و چه درغرب وادار كرده است كه بگويند:ريشه مطلوبيت آهنگهاى موزون چه بوسيله اعضاى‏طبيعى انسانها مانند حنجره و دهان و زبان و لبها و چه بوسيله ابزار و آلات موسيقى دراشتياق ذاتى ما به نظم است.اين نظريه را از نويسندگان اخوان الصفاء و خلان الوفاء ازشرقى‏ها و فلسفه هگل از غربى‏ها مى‏توان استفاده كرد.

3-ريشه عظمت احساس تكليف و انجام آن كه بايد گفت:بعد از اعتقادات فطرى مانندتوحيد و نبوت و معاد و امامت و صفات كماليه خداوندى،حيات بخش‏ترين احساس‏است،از عظمت نظم بايد جستجو كرد،زيرا ارواح بزرگ و مغزهاى تكامل يافته بخوبى‏دريافته‏اند كه تكليف معلولى است كه قانون علت آن است و قانون معلولى است كه نظم‏علت آن است و نظم معلولى است كه هويت كارگاه هستى آن را اقتضاء مى‏كند.

4-يكى از مهمترين نتايج‏حيات با نظم،هماهنگى فعاليتها و باز تابهاى درونى در برابرتموجات گوناگون درون و انگيزه‏ها و علل جهان عينى برونى است.انسان مقيد به نظم، بدان جهت كه زندگى خود را بر مبناى اصل و قانون انتخاب و آن را سپرى مى‏كند،لذاهرگز اضطراب و نگرانى سراغش را نمى‏گيرد.او به جهت آشنايى با واقعيات جاريه درارتباط با او،با محاسبه احتمال بروز پديده‏هاى مخالف،هرگز با حوادثى خلاف انتظارروياروى نمى‏گردد و مى‏داند-

يا ز سيلاب حوادث رو نبايد تافتن
يا نبايد خانه در صحراى امكان ساختن

نداند به جز ذات پروردگار
كه فردا چه بازى كند روزگار

اين انسان آگاه بدان جهت كه آماده رويارويى با رويدادهاى غير منتظره و محاسبه‏ نشده است، لذا با توجه به قانون‏«قدرت شرط تكليف است‏»دست و پاى خود را گم‏نمى‏كند و به مقدار توانايى خود،نظم موقعيت را بوجود مى ‏آورد.

5-آنچه كه در بررسى‏ هاى امتيازات نظم و زشتى‏ هاى بى‏ نظمى در زندگى،از نظرها دورمى‏ ماند،جنبه زيبايى خود نظم و زشتى بى‏ نظمى است.در گذشته،در گفتگو با بعضى ازرياضيدانان عالي مقام،اين صحبت پيش آمد كه آنان در عمليات رياضى كه منظم‏ترين‏فعاليتهاى مغزى درباره واقعيات مسائل رياضى مى‏ باشند،نوعى زيبايى معقول احساس‏مى‏كنند كه كاملا قابل توصيف نيست.كسانى كه در تعريف زيبايى به اين حقيقت‏معتقدند كه زيبايى نمودى است نگارين و شفاف كه بر روى نظم عالى (كمال) كشيده‏است،جنبه زيبايى نظم را به خوبى مى‏پذيرند.

 

آيا مراعات نظم مطلق در زندگى با آزادى ناسازگار است؟

با توجه به هويت نظم در جهان عينى و كارهاى انسانى كه همه ادراكات و انديشه وپيش بينى و اراده و تصميم او را وابسته زنجير علل و معلولات و وسائل و اهداف‏رويدادها و فعاليتهاى جبرى و شبه جبرى مى‏نمايد،آدمى را در اسارت‏«بايد»ها و«نبايد»ها در مى‏آورد.

اين تو هم اگر چه از جهت گرفتارى انسان به تعاقب و حلقه‏ هاى‏زنجيرى امور زندگى در صورت نظم محض صحيح بنظر مى ‏رسد،ولى ضرورت نظم‏در زندگى چنانكه در مبحث قبلى اثبات شد،از يك طرف،و اشتياق ذاتى انسان به‏آزادى[البته مسئولانه]مخصوصا علاقه فراوان او به زندگى در جهانى كه ديوارهاى‏آهنين قوانين طبيعت و قراردادها،ديدگاه او را تاريك نكند،از طرف ديگر،تضادى را بوجود مى‏آورد،بايد براى مرتفع ساختن اين تضاد راه و چاره‏اى صحيح انديشيد.براى‏اين اقدام حياتى،مديريت‏هاى اجتماعى بايد دو كار بسيار اساسى را انجام بدهند:

1-شناخت و تشخيص قدرت مغزى و روانى انسانها در برابر فعاليتهاى درونى و برونى‏فيزيكى براى تعيين مقدار كار عضلانى و مغزى بحسب زمان و كيفيت و كميت،از طرف‏متخصصان عادل تعيين شود.تا احساس آزادى و استقلال هويت‏شخصيت درحلقه‏هاى زنجيرى امور زندگى به شكل پيچ و مهره زندگى ماشينى،خود را از دست‏ندهد،آنگاه وبت‏سياستمداران دلسوز و مخلص جامعه مى‏رسد كه برنامه زندگى مردم‏جامعه خود را با نظر به انسان محورى به ترتيب بالا تنظيم نموده و به اجراء در آورند.

2-مقامات تعليم و تربيت و فرهنگ به طور كلى براى تقويت‏شخصيت انسانها،دست‏ به‏ كار جدى شوند و نخست اثبات كنند كه همانگونه كه بشر از آغاز زندگى با قدرت‏ شخصيت و توانايى‏هاى مغزى خود همه موانع طبيعت را كه مانعيت آنها به طور قانونى‏از پيشرفت‏ بشر جلوگيرى مى‏ نمود،و با اينحال،او با قانون اراده قوى همه آنها را تسليم‏ خود كرده و به حركت پيشروى خود ادامه داده است،به همانگونه به حركت منظم بااشراف و قدرت شخصيت‏به زندگى خود ادامه بدهد. ملاحظه مى‏شود كه به اين ترتيب‏بشر مى‏تواند هم آزادى معقول و مسؤولانه خود را حفظ كند و هم با نظم منطقى،تلاشهاى خود را به ثمر برساند و تنها با اين دو راه است كه آدميان مى‏توانند نظم زندگى‏را حتى در خشن‏ترين كيفيت ماشينى آن،مراعات نموده و كليد آن را به دست داشته‏باشند نه اينكه كليد هويت و شخصيت و اراده و آزادى و ارزشهاى خود را به بهانه نظم‏به دست ماشين ناآگاه و بى‏اختيار بسپارند.

 

دولة بنى اميه

و منها فعند ذلك لا يبقى بيت مدر و لا وبر الا و ادخله الظلمة ترحة و اولجوا فيه نقمة،فيومئذ لا يبقى فى السماء عاذر،و لا فى الارض ناصر.اصفيتم بالامر غير اهله و اوردتموه غيرمورده،و سينتقم الله ممن ظلم،ماكلا،بماكل و مشربا بمشرب،من مطاعم العلقم و مشارب‏الصبر و المقر،و لباس شعار الخوف،و دثار السيف.و انما هم مطايا الخطيئات و زوامل الاثام.فاقسم ثم اقسم،لتنخمنها اميه من بعدى كما تلفظ النخامة،ثم لا تذوقها و لا تطعم بطعمها ابداما كر الجديدان (از جمله اين خطبه است:«آن موقع خانه‏اى نمى‏ ماند مگر اينكه‏ستمكاران[بنى اميه]اندوهى در آن نشانند و كينه و بدبختى و تيره روزى بدان وارد كنند،در چنان روزگارى براى آنان نه عذر آورنده‏اى در آسمان مى‏ماند و نه ياورى در زمين.

شما كسى يا[كسانى]را براى امر زمامدارى برگزيديد كه شايسته آن نبودند و اين امر مهم‏را به آن چشمه سارى كه از آن او[يا آنان]نبود كشيديد.زود باشد كه خداوند از كسى‏كه ظلم كرده است انتقام بكشد-درباره آن خوراك و آشاميدنى كه براى خوداختصاص داده است،به وسيله خوراكى تلخ و شرنگ‏زا و آشاميدنى چون صبرزهر آگين و با لباس باطنى خوف و وحشت و با لباس شمشير كه از اوست.

آل اميه‏ مركبهايى هستند كه بار گناهان مى‏ كشند و شترانى كه توشه معاصى حمل مى‏ كنند.سوگندمى‏ خورم،بار ديگر سوگند مى‏ خورم-بنى اميه همانند خلط سينه كه بيرون مى‏ اندازند،خلافت را بيرون خواهند انداخت،سپس هرگز آن را نخواهند چشيد و طعمش رانخواهند يافت مادامى كه شب و روز پى در پى هم خواهند آمد.) در يك كلمه،دردوران بنى اميه-

ترک ساقی گشت در ده کس نماند

گرگ ماند و گوسفند و ترکمان(16)

براى بررسى موقعيت‏ بنى اميه در اسلام و نتيجه كارهاى آنان مراجعه فرماييد به:

ج 11 ص 18 تا ص 192 و ص 210 تا ص 214 و ج 14 ص 132 تا ص 136 و ج 16 ص 306 تا ص 314 و ج 18 ص 211 تا ص 213 و ص 216 و ج 19 ص 81 و 82.

___________________________

1.المائده،آيه 48 و البقره،آيه 41 و 91 و 97 و 98 و 101 و آل عمران،آيه 3 و 50 و 81 و الانعام آيه 92.

2.البقرة،آيه 285 و الشورى،آيه 13.

3.البقره،آيه 136.

4.البقره،آيه 130.

5.آل عمران،آيه 68.

6.آل عمران آيه 84.

7.بعضى از مباحث اين سخنرانى در مجلد 17 از ترجمه و تفسير نهج البلاغه مطرح شده است.

8.سوره المائده،آيه 69.

9.سوره آل عمران،آيه 64.

10.مراجعه به 1-جهاد مسلمانان در جنگهاى صليبى آقاى دكتر فائد حماد.2-داستان تمدن ويل‏دورانت.3-عصر ايمان و جنگهاى صليبى و علل و آثار آن،آقاى عبد الله ناصرى طاهرى. 4-تاريخ‏آلبر ماله و جول ايزاك.5-جنگهاى صليبى در نظر شرقى‏ها،آقاى انيس معلوف.

11.اين مقام عظيم براى ابراهيم (ع) در قرآن در سوره بقره آيه 124 چنين آمده است:در آن‏هنگام كه خداى ابراهيم،ابراهيم را با يك عده كلمات (اعمال) آزمايش نمود و آن حضرت از عهده‏آن آزمايشات برآمد،خداوند فرمود:من تو را امام (پيشوا) براى همه مردم قرار دادم ابراهيم گفت:آيااز نسل من هم به پيشوايى مى‏ رسند؟خداوند فرمود پيمان پيشوايى[كه من مقرر مى‏دارم]به ستمكاران ‏نمى ‏رسد.

12.عمدة عيون صحاح الاخبار-ابن البطريق-شمس الدين يحيى،فصل 11،ص 113.

13.براى بررسى مقدارى از تفسير سخنان امير المؤمنين (ع) پيرامون قرآن مراجعه فرماييد به:ج 2 ازص 206 تا ص 222،ج 3 ص 64،ج 4 ص 234 و 235،ج 4 از ص 253 تا 255 و از ص‏261 تا ص 271،ج 13 از ص 13 تا 18،ج 14 از ص 115 تا ص 117 و از ص 129. تا ص 132.

14.نامه 47.

15.خطبه 167.

16.ديوان شمس،مولوى قافيه دال.

خطبه شماره ۱۵7 (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

157

ومن خطبة له عليه السلام

[يحثّ الناس على التقوى]

الْحَمْدُ للهِِ الَّذِي جَعَلَ الْحَمْدَ مِفْتَاحاً لِذِكْرِهِ، وَسَبَباً لِلْمَزِيدِ مِنْ فَضْلِهِ، وَدَلِيلاً عَلَى آلاَئِهِ وَعَظَمَتِهِ.

عِبَادَ اللهِ، إِنَّ الدَّهْرَ يَجْرِي بِالْبَاقِينَ كَجَرْيِهِ بِالْمَاضِينَ، لاَ يَعُودُ مَا قَدْ وَلَّى مِنْهُ، وَلاَ يَبْقَى سَرْمَداً مَا فِيهِ. آخِرُ فَعَالِهِ كَأَوَّلِهِ، مُتَسَابِقَةٌ أُمُورُهُ مُتَظَاهِرَةٌ أَعْلاَمُهُ فَكَأَنَّكُمْ بَالسَّاعَةِتَحْدُوكُمْ حَدْوَالزَّاجِرِبِشَوْلِهِ فَمَنْ شَغَلَ نَفْسَهُ بِغَيْرِ نَفْسِهِ تَحَيَّرَ فِي الظُّلُمَاتِ، وَارْتَبَكَ فِي الْهَلَكَاتِ، وَمَدَّتْ بِهِ شَيَاطِينُهُ فِي طُغْيَانِهِ، وَزَيَّنَتْ لَهُ سَيِّىءَ أَعْمَالِهِ، فَالْجَنَّةُ غَايَةُ السَّابِقِينَ، وَالنَّارُ غَايَةُالْمُفَرِّطِينَ.

اعْلَمُوا عِبَادَ اللهِ، أَنَّ التَّقْوَى دَارُ حِصْنٍ عَزِيزٍ، وَالْفُجُورَ دَارُ حِصْنٍ ذَلِيلٍ، لاَ يَمْنَعُ أَهْلَهُ، وَلاَ يُحْرِزُمَنْ لَجَأَ إِلَيْهِ. أَلاَ وَبِالتَّقْوَى تُقْطَعُ حُمَةُالْخَطَايَا، وَبِالْيَقِينِ تُدْرَكُ الْغَايَةُ الْقُصُوَى.

عِبَادَ اللهِ، اللهَ اللهَ فِي أَعَزِّ الاََْنْفُسِ عَلَيْكُم، وَأَحَبِّهَا إِلَيْكُمْ؛ فَإِنَّ اللهَ قَدْ أَوْضَحَ سَبِيلَ الْحَقِّ وَأَنَارَ طُرُقَهُ، فَشِقْوَةٌ لاَزِمَةٌ، أَوْ سَعَادَةٌ دَائِمَةٌ! فَتَزَوَّدُوا فِي أَيَّامِ الْفَنَاءِلاََِيَّامِ الْبَقَاءِ. قَدْ دُلِلْتُمْ عَلَى الزَّادِ، وَأُمِرْتُمْ بَالظَّعْنِ وَحُثِثْتُمْ عَلَى الْمَسِيرِ، فَإِنَّمَا أَنْتُمْ كَرَكْبٍ وُقُوفٍ، لاَ يَدْرُونَ مَتَى يُؤْمَرُونَ بَالسَّيْرِ،

أَلاَ فَمَا يَصْنَعُ بِالدُّنْيَا مَنْ خُلِقَ لِلآخِرَةِ! وَمَا يَصْنَعُ بِالْمَالِ مَنْ عَمَّا قَلِيلٍ يُسْلَبُهُ، وَتَبْقَى عَلَيْهِ تَبِعَتُهُوَحِسَابُهُ!

عِبَادَ اللهِ، إِنَّهُ لَيْسَ لِمَا وَعَدَ اللهُ مِنَ الْخَيْرِ مَتْرَكٌ، وَلاَ فِيَما نَهَى عَنْهُ مِنَ الشَّرِّ مَرْغَبٌ.

عِبَادَ اللهِ، احْذَرُوا يَوْماً تُفْحَصُ فِيهِ الاََْعْمَالُ، وَيَكْثُرُ فِيهِ الزِّلْزَالُ، وَتَشِيبُ فِيهِ الاََْطْفَالُ.

اعْلَمُوا، عِبَادَ اللهِ، أَنَّ عَلَيْكُمْ رَصَداًمِنْ أَنْفُسِكُمْ، وَعُيُوناً مِنْ جَوَارِحِكُمْ، وَحُفَّاظَ صِدْقٍ يَحْفَظُونَ أَعْمَالَكُمْ، وَعَدَدَ أَنْفَاسِكُمْ، لاَ تَسْتُرُكُمْ مِنْهُمْ ظُلْمَةُ لَيْلٍ دَاجٍ، وَلاَ يُكِنُّكُمْ مِنْهُمْ بَابٌ ذُورِتَاجٍ وَإِنَّ غَداً مِنَ الْيَوْمِقَرِيبٌ.

يَذْهَبُ الْيَوْمُ بِمَا فِيهِ، وَيَجِيءُ الْغَدُ لاَ حِقاً بِهِ، فَكَأَنَّ كُلَّ امْرِىءٍ مِنْكُمْ قَدْ بَلَغَ مِنَ الاََْرْضِ مَنْزِلَ وَحْدَتِهِ وَمَخَطَّ حُفْرَتِهِ، فَيَالَهُ مِنْ بَيْتِ وَحْدَةٍ، وَمَنْزِلِ وَحْشَةٍ، وَمُفْرَدِ غُرْبَةٍ! وَكَأَنَّ الصَّيْحَةَقَدْ أَتَتْكُمْ، وَالسَّاعَةَ قَدْ غَشِيَتْكُمْ، وَبَرَزْتُمْ لَفَصْلِ الْقَضَاءِ، قَدْ زَاحَتْچـ عَنْكُمُ الاََْبَاطِيلُ، وَاضْمَحَلَّتْ عَنْكُمُ الْعِلَلُ، وَاسْتَحَقَّتْ بِكُمُ الْحَقَائِقُ، وَصَدَرَتْ بِكُمُ الاَُْمُورُ مَصَادِرَهَا، فَاتَّعِظُوا بِالْعِبَرِ، وَاعْتَبِرُوا بَالْغِيَرِ، وَانْتَفِعُوا بِالنُّذُرِ.

خطبه 157

الحمد لله الذى جعل الحمد مفتاحا لذكره و سببا للمزيد من فضله و دليلا على آلائه وعظمته (ستايش مر خداى راست كه حمد را كليد ذكر خود قرار داد و سببى براى‏افزايش فضل و احسانش و راهنمايى براى نعمتها و عظمتش.)ستايش خداوندى كليدى براى ذكر او و سببى براى افزايش فضل اوو راهنمايى براى نعمتها و عظمتش يافتن توفيق به ستايش خداوندى،يك عامل اساسى براى استمرار در ذكر او است.

آدمى‏ هنگامى كه خداوند را بوسيله حمد ستايش مى‏كند،اگر معناى اين حمد را كه بهترين ‏وسيله تقرب به مقام ربوبى است درست‏ بفهمد و دركى درباره خداوند جل جلاله داشته ‏باشد،با آن اثر روحانى عالى كه در درون او ايجاد مى‏گردد،مانند يك چشمه جوشان‏دائمى،بذرهاى كاشته شده انواع ذكر الهى را آبيارى مى‏ كند.خداوند سبحان در برابراين ستايشگرى آدمى را در درياى فضل خود غوطه‏ور مى ‏سازد.

ذكر مبارك حمد چنان‏ نورانيتى در دل به وجود مى ‏آورد كه به روشنايى آن،نعمتهاى بى ‏پايان خداوندى درديدگاه شخص حامد قرار مى‏گيرد.گاهى از شدت تاثير ذكر حمد در جان آدمى،حالتى مشاهده مى‏ شود كه شبيه باينست كه همه نعمتهاى خداوندى در اختيار انسان قرار گرفته‏ است.با اين دريافتهاى ملكوتى (

1-حمد صحيح مانند چشمه هميشه جوشان، بذرهاى‏كاشته شده انواع ذكر الهى را آبيارى مى‏كند.

2-ستايشگر خود را در درياى فضل‏ خداوندى غوطه‏ ور مى‏ بيند.

3-نورانيتى كه بسبب ذكر مبارك حمد در دل انسان به‏ وجود مى‏آيد،با روشنايى آن،نعمتهاى بى‏ پايان خداوندى در ديدگاه شخص حامد قرارمى‏گيرد.4 گاهى شدت تاثير ذكر حمد،چنان است كه ستايشگر تمامى نعمتهاى‏خداوندى را در اختيار خود مى‏بيند.) انسان آگاه عظمت‏ خداوندى را به مقدار توانايى ‏خود در مى‏يابد.

عباد الله،ان الدهر يجرى بالباقين كجريه بالماضين.لا يعود ما قد ولى منه،و لا يبقى سرمداما فيه.آخر فعاله كاوله،متشابهة اموره،متظاهرة اعلامه.فكانكم بالساعة تحدوكم حدوالزاجر بشوله فمن شغل نفسه بغير نفسه تحير فى الظلمات،و ارتبك فى الهلكات و مدت به‏شياطينه فى طغيانه و زينت له سيئ اعماله.فالجنة غاية السابقين و النار غاية المفرطين (بندگان خدا، روزگار بر آيندگان چنان مى‏گذرد كه بر گذشتگان.

آنچه كه از زمان‏پشت گرداند،بر نمى‏گردد. و آنچه كه در جويبار زمان است،ابدى و سرمدى نخواهدماند.پايان كار روزگار همانند آغاز آن است.و امور آن شبيه يكديگر.علامتها ونشانه‏ هاى آن با ظهور پى در پى نمودار مى‏گردد. قطعى است كه قيامت‏ شما را همچنان به‏ سوى خود مى‏راند كه شتردار شتر ماده بى‏شير و بچه او را.پس هر كس كه خود را براى‏غير خويشتن مشغول بدارد،در تاريكيها متحير ماند و در مهلكه‏ ها آشفته و مشوش‏ گردد و شياطين مسلط بر او،او را در طغيانگرى‏ها بكشند[يارى نمايند]و زشتى اعمال اورا براى او بيارايند.بهشت نهايت‏سرنوشت‏سبقت جويان[بر خيرات] است و آتش‏نهايت‏سرنوشت تفريط گران.)

 

آيندگان همانگونه از اين خاكدان بگذرند كه گذشتگان گذشته ‏اند.

اين يك پديده كاملا واقعى است كه امير المؤمنين عليه السلام براى به خود آوردن مردم‏خود باخته بيان مى‏فرمايد.يعنى اى مردم،بدانيد،اگر چه با يك توجه اندك مى‏توانيدبدانيد و لو هشدار دهنده‏اى به شما هشدار ندهد،زيرا«آنرا كه عيان است چه اجت‏به‏بيان است‏»،امير المؤمنين عليه السلام مى‏خواهد به وسيله توجه دادن مردم به واقعيت‏مزبور،آنانرا به گرديدن تكاملى تحريك فرمايد كه فقط با تقوى امكان پذير است.و الا، خود گذشت زمان و حركت مستمر كاروان بشرى به زير خاك بديهى‏تر از آن است كه‏نيازى به هشدار داشته باشد.

جملات امير المؤمنين عليه السلام ما را به فطرت پاك و عقل ناب و وجدان صاف‏ارجاع مى‏فرمايد كه اين حركت‏با آنهمه قوانين و عظمت‏ها كه در اختيار اين كاروان‏سريع السير در جريان است،محال است‏بى‏آغاز و بى‏انجام و بى‏مقصد بوده باشد.قضيه‏چنان نيست كه بگوييد و خود را دلخوش كنيد كه:

يك چند به كودكى به استاد شديم
يك چند به استادى خود شاد شديم

پايان سخن شنو كه ما را چه رسيد
از خاك بر آمديم و بر باد شديم

بدانيد و با حق اليقين بدانيد:

روزگار و چرخ و انجم سر به سر بازيستى
گرنه اين روز دراز دهر را فرداستى

ناصر خسرو

اين نصيحت را گوش فرا دهيد:

 ای خنک آن را که او ایام پیش

مغتنم دارد گزارد وام خویش

اندر آن ایام کش قدرت بود
صحت و زور دل و قوت بود

وان جوانی همچو باغ سبز و تر
می‌رساند بی دریغی بار و بر

چشمه‌های قوت و شهوت روان
سبز می‌گردد زمین تن بدان

خانهٔ معمور و سقفش بس بلند
معتدل ارکان و بی تخلیط و بند

پیش از آن کایام پیری در رسد
گردنت بندد به حبل من مسد

خاک شوره گردد و ریزان و سست
هرگز از شوره نبات خوش نرست

آب زور و آب شهوت منقطع
او ز خویش و دیگران نا منتفع

ابروان چون پالدم زیر آمده
چشم را نم آمده تاری شده

از تشنج رو چو پشت سوسمار
رفته نطق و طعم و دندانها ز کار

روز بیگه لاشه لنگ و ره دراز
کارگه ویران عمل رفته ز ساز

بیخهای خوی بد محکم شده
قوت بر کندن آن کم شده

همچو آن شخص درشت خوش‌سخن
در میان ره نشاند او خاربن

ره گذریانش ملامت‌گر شدند
پس بگفتندش بکن این را نکند

هر دمی آن خاربن افزون شدی
پای خلق از زخم آن پر خون شدی

جامه‌های خلق بدریدی ز خار
پای درویشان بخستی زار زار

چون بجد حاکم بدو گفت این بکن
گفت آری بر کنم روزیش من

مدتی فردا و فردا وعده داد
شد درخت خار او محکم نهاد

گفت روزی حاکمش ای وعده کژ
پیش آ در کار ما واپس مغژ

گفت الایام یا عم بیننا
گفت عجل لا تماطل دیننا

تو که می‌گویی که فردا این بدان
که بهر روزی که می‌آید زمان

آن درخت بد جوان‌تر می‌شود
وین کننده پیر و مضطر می‌شود

خاربن در قوت و برخاستن
خارکن در پیری و در کاستن

خاربن هر روز و هر دم سبز و تر
خارکن هر روز زار و خشک تر

او جوان‌تر می‌شود تو پیرتر
زود باش و روزگار خود مبر

خاربن دان هر یکی خوی بدت
بارها در پای خار آخر زدت

بارها از خوی خود خسته شدی
حس نداری سخت بی‌حس آمدی

گر ز خسته گشتن دیگر کسان
که ز خلق زشت تو هست آن رسان

غافلی باری ز زخم خود نه‌ای
تو عذاب خویش و هر بیگانه‌ای

یا تبر بر گیر و مردانه بزن
تو علی‌وار این در خیبر بکن

ورنه چون صديق و فاروق مهين
هين طريق ديگران را برگزين

مثنوى مولوى،دفتر دوم

انسان عاقل از كوشش و تلاش در راه تزكيه و تصفيه درون با ديدن حركت و نديدن مبدا و مقصد آن،با چشم حسى،سراغ امثال رباعياتى را گرفتن كه به عمر بن ابراهيم خيامى نسبت داده شده[و با آن علم و حكمتى كه آن مرد بزرگ داشته است،محال است كه‏ چنين سخنانى را گفته باشد]ناشى از نوعى سطح نگرى و عشق به زيبايى صورى الفاظ‏است كه همواره معنى را قربانى خود نموده است.

كليت قوانين حاكم در زندگى دنيوى با كمال صراحت مى‏گويد:«به هر كجا كه روى‏آسمان همان رنگ است‏»كليات نيازهاى جسمانى و مادى و معنوى و اجتماعى وگرديدن‏هاى تكاملى، اجناس و انواعى متحد هستند،تنها تفاوت در مصاديق و افرادمى‏باشد.به عنوان مثال: ساختمان چشم آدمى و ديگر اجزاء مربوطه طورى است كه درتاريكى نمى ‏بيند،اين روشنايى كه براى ديدن مورد نياز است،در زمانهاى گذشته باروشنايى‏هاى ابتدايى تهيه مى‏شد،امروزه به وسيله برق در حد بسيار بالا تامين مى‏گردد.

براى طى مسافت ما بين دو نقطه،وسيله حركت لازم است،زمانى اين وسيله چهارپايان ومركبهاى دريايى ابتدايى بود،امروز اتوبوسها، قطارها،هواپيماها و كشتى‏هاى‏اقيانوس پيما با دستگاههاى بسيار مجهزترى كار انتقال از نقطه‏اى به نقطه ديگر را انجام‏مى‏دهد و همه استعدادها و قوا و ابعاد درونى و اعضاء برونى بشر همان است كه از آغاززندگى اين نوع در كره خاكى مشاهده شده است.آنچه كه فرق كرده است‏باز شدن و به ‏فعليت رسيدن تدريجى آن استعدادها و قرار گرفتن آنها در جريان‏«تاثير و تاثر»درارتباطات چهارگانه بشرى است (ارتباط انسان با خويشتن،با خدا،با جهان هستى و باهمنوع خويشتن) .

قطعى است كه قيامت‏شما را به سوى خود مى‏راند.اين واپسين روز است كه‏نمودار كننده محصول عمر آدمى است كه با فعاليت عقلى و قلبى و به انگيزگى‏خود خواهى يا خدا خواهى، در صفحه هستى ثبت‏شده است.جهانى با اين عظمت كه‏علم آن را نشان مى‏دهد و عقل و حكمت آن را تقرير مى‏نمايد و دل آن را شهود مى‏كند،غايت و هدفى والاتر از آن دارد كه بتوان با امثال اشعار زيباى زير آن را موردچشم پوشى قرار داد.

بر صفحه هستى چو قلم مى‏گذريم حرف غم خود كرده رقم مى‏گذريم زين بحر پر آشوب كه بى‏پايان است پيوسته چو موج از پى هم مى‏گذريم

دل خوش نكنيد به اين كه:

چون عمر به سر رسد چه بغداد چه بلخ
پيمانه چو پر شود چه شيرين چه تلخ

خوش باش كه بعد از من و تو ماه
بسى از سلخ به غره آيد از غره به سلخ

فمن شغل نفسه بغير نفسه تحير في الظلمات،و ارتبك فى الهلكات،و مدت به شياطينه فى طغيانه‏و زينت له سيئ اعماله.فالجنة غاية السابقين و النار غاية المفرطين. (هر كس كه خود رابراى غير خويشتن مشغول بدارد،در تاريكى‏ها متحير بماند و در مهلكه آشفته مشوش‏گردد و شياطين مسلط بر او،او را در طغيانگريها بكشند[يارى نمايند]و زشتى اعمال اورا براى او بيارايند.بهشت نهايت و غايت‏سرنوشت‏سبقت جويان[بر خيرات]است وآتش آخرين منزلگه تفريط گران[در خطا و انحراف].

اى انسان،هيچ مى‏دانى:

دو سر هر دو حلقه هستى
به حقيقت‏ بهم تو پيوستى

آيا مى‏دانى:

هيچ محتاج مي گلگون نه اي
ترک کن گلگونه تو گلگونه اي
 
اي رخ چون زهره ات شمس الضحي
اي گداي رنگ تو گلگونه ها
 
باده کاندر خنب مي جوشد نهان
ز اشتياق روي تو جوشد چنان
 
اي همه دريا چه خواهي کرد نم
وي همه هستي چه مي جويي عدم
 
اي مه تابان چه خواهي کرد گرد
اي که مه در پيش رويت روي زرد
 
تاج کرمناست بر فرق سرت
طوق اعطيناک آويز برت
 
تو خوش و خوبي و کان هر خوشي
تو چرا خود منت باده کشي
 
جوهرست انسان و چرخ او را عرض
جمله فرع و پايه اند و او غرض
 
اي غلامت عقل و تدبيرات و هوش
چون چنيني خويش را ارزان فروش
 
خدمتت بر جمله هستي مفترض
جوهري چون نجده خواهد از عرض
 
علم جويي از کتبها اي فسوس
ذوق جويي تو ز حلوا اي فسوس
 
بحر علمي در نمي پنهان شده
در سه گز تن عالمي پنهان شده
 
مي چه باشد يا سماع و يا جماع
تا بجويي زو نشاط و انتفاع
 
آفتاب از ذره اي شد وام خواه
زهره اي از خمره اي شد جام خواه
مولوى

اگر بشر مى ‏پذيرفت كه:

اگر بدانيم كه‏«شناخت‏يك شاخه درخت در حال شناخت‏خويشتن با ارزش‏تر از آن‏است كه آدمى عكس همه جهان هستى را در ذهن خود (مانند جام جهان‏نما) منعكس‏نمايد،بدون شناخت‏ خويشتن،آن موقع مى ‏فهميم:«ارزش شناخت‏ خويشتن چيست.»

حال كه چنين است،پس چرا در اسارت آب و گل آلوده به پليديها بسر مى‏ برى!آيا تاحال انديشيده‏اى در اين كه ساليان عمرت به موقعى رسيده است كه اگر خود را به غيرخويشتن مشغول كنى،خسارتى خواهى ديد كه به هيچ وجه قابل جبران نخواهد بود!

كسى كه خويشتن را در جنگل بى سر و ته حوادث برونى و امواج طوفانى تمايلات درونى رها كرد،تاريكى‏ها يكى پس از ديگرى او را در خود فرو برد و در سيه چالهاى نابود كننده‏ سرنگون نمايد.

و شياطين انس و جن از همه جهات براى اغواى او سر كشند و او را از توجه به خويشتن، حتى يك لحظه،جلوگيرى كنند و بدان جهت كه از داشتن‏«خود»و«شخصيت‏سالم‏»محروم است،هر چه بر مقتضاى هوى و هوسش باشد،نفس ناسالم او،براى او بيارايد.وبالاخره بهشت نهايت‏سرنوشت نهايى سبقت جويان بر خيرات است و آتش نهايت‏سرنوشت تفريط گران خواهد بود.

اعلموا عباد الله،ان التقوى دار خصن عزيز،و الفجور دار حصن ذليل،لا يمنع اهله و لايحرز من لجا اليه الا و بالتقوى تقطع حمة الخطايا و باليقين تدرك الغاية القصوى.عباد الله الله،الله فى اعز الانفس عليكم و احبها اليكم،فان الله قد اوضح لكم سبيل الحق و انار طرقه فشقوة‏لازمة، او سعادة دائمة.(بدانيد اى بندگان خدا،تقوى جايگاه حفاظت‏بسيار با ارزش‏براى حفظ نفس از آلودگيها است،و فسق و خطا كارى جايگاه حفاظتى است پست كه ‏فاسقان و خطا كاران را از سقوط جلوگيرى نكند و پناهنده به آن را پناه ندهد.

آگاه باشيد،تنها به وسيله تقوى است كه نيشهاى[زهر آلود]گناهان بر نفس قطع مى‏شود و تنها به‏وسيله يقين است كه غايت نهايى دريافت مى‏گردد.اى بندگان خدا،خدا را در نظر بگيريد خدا را،درباره عزيزترين نفوس و محبوبترين آنها براى شما،زيرا خداوند متعال راه‏حق را براى شما آشكار و طرق آن را نورانى نموده است[مسير اين راه]يا به شقاوت‏لازمه اعمال زشت منتهى مى‏گردد و يا به سعادت دائمى.)

تبصره-بدان

جهت كه چهار سطر از جملات اين خطبه مباركه در صفحه بعدى مربوطبه‏«نفس‏»[شخصيت]انسانى است و با محتواى جملات فوق پيوستگى دارد،لذا آنها راهم در دنبال آنها مى ‏آوريم و مجموعا مورد تفسير قرار مى‏دهيم:

اعلموا عباد الله،ان عليكم رصدا من انفسكم و عيونا من جوارحكم و حفاظ صدق يحفظون‏اعمالكم و عدد انفاسكم،لا تستركم منهم ظلمة ليل داج و لا يكنكم منهم باب ذو رتاج و ان غدامن اليوم قريب (اى بندگان خدا،بدانيد كه از نفوس شما براى خودتان كمين،و ازاعضايتان نگهبانانى است.براى شما از نفوس شما حافظانى راستين گماشته شده است كه‏اعمال شما را و شماره‏ هاى نفسهايتان را ثبت مى‏كنند،نه تاريكى شب شما را از آنهامخفى مى‏دارد و نه درى محكم شما را از آنها مى‏پوشاند و قطعى است كه فردا به امروزنزديك است.)

 

تقوى،يعنى صيانت تكاملى ذات كه مختص اساسى‏ شخصيت ‏سالم است

كلمه‏«تقوى‏»با ارزش‏ترين معنى را در كلمات ارزشى براى‏«حيات معقول‏»آدمى،دارامى‏باشد، همانگونه كه در عنوان مبحث مطرح نموديم معناى تقوى عبارتست از«صيانت‏تكاملى ذات كه براى داشتن شخصيت‏سالم ضرورت نهايى دارد.»كار اساسى كه شخصيت‏سالم مى‏تواند مديريت آن را به عهده بگيرد،عبارت است از تنظيم نيازها و سازماندهى‏«من‏» (نفس انسانى) در ارتباطات چهارگانه (ارتباط انسان با خويشتن،ارتباط انسان باخدا،ارتباط انسان با جهان هستى و ارتباط انسان با همنوع خود.) نخست مى ‏پردازيم به‏ مديريت مبانى سه گانه نيازها به وسيله‏«شخصيت‏ سالم‏»از ديدگاه اسلام.

 

ضرورت مديريت مبانى سه گانه اساسى نيازها به وسيله‏ شخصيت‏ سالم از ديدگاه
اسلام

براى سالم سازى حيات انسانى،شخصيت‏سالم و مديريت آن،در جريان نيازها و تشخيص اصلى و فرعى و موقت و پايدار بودن و شدت و ضعف آنها و پيدا كردن طرق‏صحيح مرتفع ساختن آنها،داراى ضرورت حياتى است.توصيف مختصر نياز[نه‏تعريف كامل آن]عبارتست از احتياج به وجود چيزى كه به عنوان جزئى يا شرطى ازعوامل ادامه حيات تلقى شده و بدون تامين آن،حيات بهمان مقدار مختل مى‏گردد.اگرما همه نيازهاى اصلى انسانها را در نظر گرفته و مورد بررسى قرار بدهيم،به سه گروه‏عمده از نيازها مى‏رسيم كه هر يك داراى انگيزه‏ها و طرق مرتفع ساختن خود را دارامى‏باشند:

1.نيازهاى مادى و جسمانى طبيعى.

2.نيازهاى مربوط به زندگى توجيهى خاص،در جامعه.

3.نيازهاى حيات تكاملى كه مى‏تواند رو به هدف اعلى حركت كند.

1.نيازهاى مادى و جسمانى طبيعى،عبارتند از همه آن نيازها كه براى تامين زندگى‏طبيعى در هر دو حالت فردى و اجتماعى به وجود مى‏آيند.مانند غذا،مسكن،لباس،بهداشت و غير ذلك.

2.نيازهاى مربوط به زندگى توجيهى خاص در جامعه،مانند نيازهاى سياسى،فرهنگى، حقوقى و احراز موقعيت‏ شايسته در جامعه و غير ذلك.

3.نيازهاى حيات تكاملى كه مى‏تواند حيات را رو به هدف اعلى به حركت در آورد،مانند نيازهاى اخلاقى دينى.

 

ديدگاه بعضى روانشناسان معاصر در رده بندى نيازها

روانشناسان معاصر غالبا،الگوى انسان سالم و ناسالم را با توجه به رفتارهاى هنجار و ناهنجار آدمى تعيين مى‏نمايند.و در تعيين علل و عوامل رفتارها هم معمولا از ابعادمادى و جسمانى بشر بالاتر نمى ‏روند.بعضى ديگر از صاحبنظران مانند آبراهام مازلو،تاحدودى عميق‏تر از رفتار شناسى بر مبناى عوامل مادى و جسمانى مى ‏انديشند،ولى آنان‏نيز در ارائه نيازهاى انسان سالم و رده بندى آنها از نظر تقدم و تاخر و شدت و ضعف‏آنها براى عوامل عميق مديريت وجود آدمى كه شخصيت انسانى است،اهميت لازم رامطرح نمى‏كنند.در جملات ذيل و ترتيب نيازها كه مازلو بيان مى‏كند،دقت فرماييد:

«با توجه به اين بحث كه رفتار افراد در هر زمان معمولا به وسيله شديدترين نياز تعيين‏خواهد شد،لذا دانستن نياز افراد در زمانهاى مختلف براى مدير حائز اهميت است. دراين زمينه مازلو يك چهار چوبى را ارائه مى‏دهد.وى معتقد است نيازهاى اساسى‏جسمانى بيشترين شدت را خواهد داشت تا اينكه قدرى ارضاء شوند،نظير غذا،لباس ومسكن نيازهايى كه حيات انسان بدانها بستگى دارد تا زمانى كه اين نيازها به حد كافى‏براى فعاليت‏بدن بر آورده نشوند،بيشتر رفتارهاى انسان،احتمالا در همين سطح خواهدبود و بقيه نيازها،انگيزه كمى در وى ايجاد مى‏كنند.»آنگاه نخستين جدول رده بندى‏نيازها را به قرار ذيل ارائه مى‏دهد:

1.نيازهاى جسمانى

2.ايمنى و تامين.

3.احساس تعلق به فعاليتهاى اجتماعى

4.قدر و منزلت و حيثيت و مقام اجتماعى.

5.خودشناسى و موقعيت

سپس مى‏ گويد:هر يك از نيازهاى فوق كه شدت و اهميت‏ بيشتر پيدا كند،در جدول‏ رده بندى جلوتر مى ‏افتد.مثلا هنگامى كه رفتار متاثر از نياز به خودشناسى باشد،قدر و منزلت در رده دوم و نيازهاى اجتماعى در رده سوم و نياز به ايمنى در رده چهارم ونيازهاى جسمانى در رده آخر قرار مى ‏گيرد.اين نظريه اگر چه براى انسانهاى معمولى ودر شرايط معمولى تا حدودى صحيح به نظر مى ‏رسد،ولى با دقت‏ به علل و عوامل عميق‏ درباره رفتارها و مختصات ذاتى انسانها،لازم است كه يك بررسى و تحقيق دقيق ترى‏ در اين مسئله (انسان سالم از ديدگاه نيازها و تقدم و تاخر و طرق برآوردن آنها،داشته‏ باشيم.)

براى سالم سازى حيات انسانى،نخست‏بايد شخصيت‏سالم و مديريت آن را در هريك از سه گروه نيازهاى اساسى مورد تحقيق قرار بدهيم.اين حقيقت را متفكرانى كه‏انسان شناسى را در شناخت رفتارهاى او آنهم رفتارهاى معلول نيازهاى مادى و جسمانى‏ خلاصه مى‏كنند،و موضوع شخصيت‏سالم را در به وجود آوردن انسان سالم،يا بكلى‏ ناديده مى‏ گيرند و يا در يك موقعيت‏ بى ‏اهميت قرار مى‏ دهند،صدمه‏اى غير قابل جبران‏به انسان شناسى و انسان سازى وارد مى‏آوردند!بايد با كمال صراحت و قاطعيت‏ بگوييم:

احساس بى‏ نيازى از مديريت ‏شخصيت ‏سالم براى به وجود آمدن انسان سالم،مساوى ‏است‏ با توقع معلول صحيح و سالم بدون علت صحيح و سالم!چنين توقعى شبيه به اين‏است كه شما هزاران كارتهاى نشان دهنده نامها و موضوعات و شماره‏هاى اصلى و فرعى‏و مشخصات قفسه‏هاى يك كتابخانه معظم را كه در كارتكس‏هاى مشخص با كمال‏ ترتيب قرار داده ‏ايد،از ارتفاع صد مترى در هوايى كه بادهاى متنوع وزيدن گرفته است،رها كنيد و انتظار داشته باشيد كه همه آن كارتها با كمال نظم و ترتيب بيايند و هر يك درجاى خود قرار بگيرند!

در صورتى كه گاهى براى تشخيص يك نياز واقعى و انتخاب‏طريق يا طرق مرتفع ساختن آن،در جنگل حوادث بيرونى و درونى به حذف وانتخابهاى متعدد و متنوع نيازمند مى‏شويم.بهمين جهت است كه مى‏گوييم:حيات آدمى‏اگر از طرف عوامل جبرى طبيعى يا اجتماعى و سياسى توجيه جبرى نشود و از طرف‏ديگر،شخصيت‏سالم درونى هم نتواند مديريت وجود آدمى را به اهداف معقول كه روبه هدف اعلاى حيات بايد تنظيم شوند،به عهده بگيرد،زندگى چنين انسانى در نوسانات‏بى‏نظمى بلكه در طوفانى از تضادها و تناقضها سپرى خواهد گشت.

سعيكم شتى تناقض اندريد
روز مى‏دوزيد و شب بر مى‏دريد

مولوى

اين است روشنترين و قاطعانه‏ ترين دليل براى لزوم مديريت‏ شخصيت‏ سالم براى زندگى‏ سالم يك انسان.

در آغاز بحث،اصول نيازها را بر سه قسم عمده تقسيم كرديم:

1.نيازهاى مادى و جسمانى طبيعى.

2.نيازهاى مربوط به زندگى توجيه شده خاص در جامعه.

3.نيازهاى حيات تكاملى كه مى‏تواند حيات انسان را رو به هدف اعلى به حركت‏در آورد.

براى مديريت هر يك از اين سه نوع نيازها،فعاليتى خاص شخصيتى لازم است كه ازپراكندگى انگيزه‏ها و پديده‏ها و شئون حيات جلوگيرى نموده و زمينه حركت پويا وهدفدار را كه بهترين مختص حيات يك انسان سالم است،آماده نمايد.

فعاليت‏ شخصيتى يكم-عبارتست از«صيانت ذات طبيعى محض‏»[يا خود طبيعى]كه اشراف و آگاهى به نيازهاى مادى و جسمانى محض و موازنه اهم و مهم و انتخاب‏طرق مرتفع ساختن آنها را مديريت مى ‏نمايد.

فعاليت ‏شخصيتى دوم-عبارتست از«صيانت ذات‏»مربوط به زندگى توجيهى خاص در جامعه كه شامل عناصر متنوع فرهنگى،حقوقى،سياسى،و اقتصاد اجتماعى وغير ذلك مى‏ باشد.

فعاليت‏ شخصيتى سوم-عبارتست از«صيانت ذات در مسير حيات تكاملى‏»كه زمينه‏را براى حركت‏به سوى هدف اعلى زندگى را در انسان سالم آماده مى ‏سازد.اين مسئله ‏كه آيا هر يك از اين سه نوع فعاليت ‏شخصيتى مستند به يك شخصيت ‏يا[من،ذات،خود]خاص مى‏ باشد،يا يك شخصيت[يا من…]است كه با داشتن نيروها و عوامل‏ متعدد و متنوع،مى ‏تواند هر يك از سه گروه نيازهاى عمده را مديريت نمايد،هنوز به ‏تحقيق نهايى نرسيده است. (1) و فرو رفتن افراطى در رفتار شناسى كه معلول شناسى است،مانع از نفوذ علمى و معرفتى در اعماق درون انسانها براى يافتن علت است كه‏«شخصيت‏»[هويت اساسى وجود آدمى]نام اصلى آن است.

آن هويت اساسى كه درجدول موضوعات و مسائل علوم انسانى،در خانه آخر پس از صد موضوع و مسئله ‏قرار داده مى‏شود!اگر چه در مباحث و بررسى‏هاى رسمى،ممكن است در خانه اول‏جدول قرار بگيرد،ولى مى‏دانيم از نظر اهتمام و جديت لازم با آن مسائل و موضوعات‏ برابرى نمى‏كند و همين بى ‏اعتنايى باعث مى‏ شود كه موضوع خانه صدم جدول، تمامى ‏محتويات كل جدول را بى‏ اعتبار بسازد.

براى احساس اهميت‏ حياتى شخصيت‏ سالم در وجود انسان سالم و به ثمر رساندن‏ علوم انسانى و متوجه ساختن كاركنان اين علوم به اينكه هر قدر كه آنان از اهميت‏ شخصيت در حيات مادى و معنوى انسان و ارزشهاى آن بكاهند،بهمان مقدار علوم‏انسانى آنان اعتبار خود را از دست‏ خواهد داد،ضرورى به نظر مى‏رسد كه گرفتارى علاج ناپذير درون انسانها را به تناقض صريح در صورت كاستن عظمت و ضرورت ‏مديريت‏ شخصيت‏ سالم در وجود انسان سالم،روشن بسازيم و بيان كنيم كه بدون ‏شخصيت‏ يا با وجود شخصيت ناسالم در درون انسانها،محال است كه ما بتوانيم يك‏زندگى سالم داشته باشيم.براى توضيح اين گرفتارى، شما مى‏توانيد به برخى از كتابهاى‏ روانشناسى كه رفتارها را بر علل آن (شخصيت و عوامل به وجود آورنده آنها) مقدم‏ مى ‏دارد مراجعه فرماييد.

و نيز مى‏توانيد به نوشته داستايوسكى درباره پيدا كردن چاره‏تضادها و تناقض‏ها درونى انسان (يادداشتهاى زير زمينى) مراجعه نماييد در اين نوشته،خواهيد ديد اين نويسنده بزرگ[كه واقعا به بسيارى از ابعاد و زواياى درون آدمى سركشيده و معلومات خوبى را از آنها بهره‏بردارى نموده و در اختيار مردم گذاشته است]به‏جهت عدم توجه جدى به حقيقت ‏شخصيت و كاربرد شگفت انگيز آن در مديريت ‏وجود انسان سالم[در همه قلمرو حيات]مجبور شده است اهميت را به‏«مى‏ خواهم‏» شخصى افراد انسانى نسبت‏بدهد و ملاك زندگى مورد رضايت انسان را،اشباع همان‏«مى‏ خواهم‏»تلقى نمايد!و در نتيجه عقل و خرد و منطق و احترام و آرامش و سعادت وديگر عوامل حيات آدميان را فداى آن‏«مى ‏خواهم‏»نمايد!در صورتى كه اگرداستايوسكى با آن ذهن عالى و هوش سرشار و قلم زيبا،شخصيت را مورد دقت قرارمى‏ داد،و مديريت همه انديشه‏ ها و تعقل‏ها و خردگرايى‏ ها و علم و معرفت و«مى‏ خواهم‏»هاى شخصى را به شخصيت واگذار مى‏كرد،قطعى است كه هم تضاد وتناقض ما بين عقل و خرد و منطق از يك طرف و«مى‏خواهم‏»هاى شخصى از طرف‏ديگر،مرتفع مى‏گشت و هم،گام بسيار مؤثرى در راه به وجود آوردن حيات سالم‏مى‏داشت. (2)

آقايان من،آيا مى‏توانيد بگوئيد:حقيقتا براى بشر چيزى كه پربهاتر و مصلحت آميزتر ازبزرگترين منافع و مصالحش باشد وجود ندارد؟و يا (به دليل اينكه منطق را گم نكنيم) ،اين طور بگوييم كه مصلحتى وجود دارد كه افضل جمله مصالح بشرى است،ولى درتمام قاموسهاى مصالح و منافع كه نگاه كنيم هميشه از قلم مى‏افتد،اين مصلحتى است كه‏مهمتر و قوى‏تر و بزرگتر از كليه مصالح ديگر است.

اين مصلحتى است كه به خاطر آن‏ بشر آماده است و مى‏تواند به تمام مصالح و منافع مشخص و تعيين شده قبلى پشت پابزند و همه قوانين آنها را نيز به دست نسيان بسپارد و عليه تمام آنها عمل كند،يعنى عليه‏عقل،عليه احترام و آرامش و خوشبختى رفتار كند.خلاصه عليه تمام اين خواص ومنافع خوب و قشنگ عمل كند،فقط به خاطر حفظ اين بزرگترين و مصلحت آميزترين‏مصلحت‏هايش،به خاطر اين مصلحتى كه براى او پربهاتر از هر چيز است.

مى‏شنوم كه مى‏خواهيد حرفم را قطع كنيد و بگوييد:«با تمام اين احوال كه مى‏گويى،آن مصلحت نيز مصلحتى است‏بين مصلحت‏ها»اما كمى تحمل كنيد،تا بيشتر توضيح‏بدهم.آنچه مى‏گويم مربوط به امرى واهى و خيالى نيست،بلكه به دليلى كه اقامه مى ‏كنم‏ ربط دارد.

اين مصلحتى كه اسم بردم تنها به همين دليل قابل توجه است كه از سياهه ‏ها وطبقه ‏بندى‏ هاى معمولى كه براى مصلحت‏هاى ديگر مى‏كنند خارج است و تمام آنها راخراب مى‏كند.همه آن قواعدى كه بشر دوستها جهت غنى كردن،يا سعادتمند كردن ماخاكيان،وضع يا تقرير كرده‏اند،همه را زير پا مى‏گذارد و خراب مى‏كند،همه آنها را غير ممكن مى‏كند. (3)

قبل از اينكه نام اين مصلحت ‏بخصوص را ببرم،مى‏ خواهم خودم را به خطر بيندازم،و آشكارا و عريان بگويم كه جمله اين روش‏ها و راهنمايى ‏هاى قشنگ،تمام اين‏ تئوريها و قوانين-كه براى مردم تمايلات حقيقى و عادى ايشان را توضيح مى ‏دهد،وپس از توضيح براى اجراى آن تمايلات مردم را مجبور مى‏ كند كه خوبتر شوند و نجيبانه‏ زندگى كنند-به عقيده من تمام اين روش‏هاى پيشنهادى هيچ نيست جز منطق خشك وجامد،بله منطق خشك و جامد.

اين تئورى اصلاح بشريت،و تصحيح زندگى او با روش نو،و به وسيله راهنمايى وتهيه روشهايى كه مصالح واقعى او را در برداشته باشد،تقريبا چيزى شبيه به آن است كه…كه مثلا با كل مدعى شده بود.او مى‏گفت:«كه انسان در اثر تمدن فرهنگ به تدريج‏ نرمتر و آرامتر مى‏ شود و كم كم از وحشيگرى و خون آشاميدنش كاسته مى‏گردد تا به ‏جايى مى‏رسد كه ديگر به درد جنگ و ستيز نمى‏ خورد.»

خيال مى‏كنم اين آقا فقط به وسيله استدلال منطقى خشك و جامد به اين نتيجه‏رسيده باشد،ولى چه مى‏شود كرد كه بشر تمايل عاشقانه ‏اى براى سيستم ساختن و روش‏درست كردن دارد و براى نتايج و مقدمات تجريدى كه بصرف تعقل صورت گرفته‏است،ارزش فوق العاده‏اى قائل مى‏شود،و هميشه آماده است كه تعمدا واقعيت‏ها رانديده بگيرد.فقط براى اينكه به مقوله‏ها و مقدمات و نتايج منطقيش لطمه نخورد حاضراست كه!چشمش نبيند و يا گوشش نشنود،تا سيستم‏هايى كه ساخته است همانطور كه‏ هستند باقى بمانند!

اما اين طورى كه نمى‏شود،آقايان من!چشمتان را باز كنيد،اطرافتان را نگاه كنيد!خون چون رودخانه‏اى جارى است،آنهم چطور؟تمامش بر طبق قوانين و دستورات‏مسيح،مثل اينكه شامپاين مى‏ريزند خون مى‏ريزند.

همين قرن نوزدهم را از خاطر بگذرانيد،به همين قرنى كه آقاى…نيز در آن قرن‏زندگى مى‏كرده‏اند توجه كنيد:ناپلئون داريم،هم بناپارت و هم سومى،بعد مى‏آييم برسر امريكاى شمالى،جنگهاى ممتد و تقريبا دائمى،جدالهاى مسخره داخلى در اروپاى‏شمالى و غيره،حالا خواهش مى‏كنم بفرماييد كه چگونه و كجا فرهنگ و تمدن،ما راترمز كرده است؟

فرهنگ قوه دراكه مردم را زيادتر كرده و تمييز چند جهتى را در ايشان‏افزايش بخشيده است و…و تقريبا كار فرهنگ همين است و مى‏گويم كه درست در اثرترقى و تكامل همين قوه دراكه است كه بالاخره بشر توانسته است در خون ريزى نيزنوعى لذت پيدا كند و به اينكار ادامه بدهد.هنوز هم همينطور رفتار مى‏كند.آيا هيچ‏توجه كرده‏ايد،كه دقيق‏ترين مردمان خونريز و خون آشام و جانى،تقريبا همه بدون‏ استثناء از جمله متمدن ‏ترين مردم بوده ‏اند؟مردمى بوده‏اند كه حتى آتيلا و رازين واستنكاج (رهبر طغيان قزاق‏ها در سال 1671-1667 كه در آن 71 نفر اعدام شدند) را با ايشان اصلا نمى ‏توان مقايسه كرد،و اگر ايشان،اين مردم مانند آتيلا و رازين ‏معروف نشده ‏اند فقط از اين جهت است،كه زياد هستند،همه جا پيدا مى‏شوند، خيلى‏معمولى هستند،كسى به آنها توجه نمى‏كند،همه از ديدن ايشان خسته شده ‏ايم، وحوصله نداريم كه در جستجويشان باشيم و نشان شان كنيم.

به هر تقدير بشر در سايه تمدن نه تنها تشنه بخون‏تر از سابق شده است،بلكه به صورت‏زشت‏تر و پست‏ترى خون آشام شده است،خيلى پست‏تر و نفرت انگيزتر از آنچه درسابق بود،زيرا سابقا در خونريزيهايى كه مى‏كرد عدالت و حقانيت مى‏ديد و با وجدانى آسوده هم نوعش را مى‏كشت،كسى را مى‏كشت كه به عقيده وى بايستى او را بكشد،ولى حالا با اينكه مدتهاست مى‏دانيم كه اينكار كارى است‏بسيار پست و پليد و زشت،باوجود اين خيلى بيشتر از سابق خون خلق را مى‏ريزيم.خوب،كدام خونريزى بدتراست؟خودتان قضاوت كنيد! معروف است كه كلئوپاتر (ببخشيد از اين مثالهايى كه‏مربوط به عهد عتيق است) -دوست مى‏داشت كه سنجاقهاى طلائى را به سينه كنيزان ونديمه‏ هايش فرو كند،و از صداى ضجه و شيون ايشان لذت ببرد.

خواهيد گفت كه:اين كار از نظر نسبى زمانى كه بگوييم،مربوط به عهد بربريت‏ مى‏شود به حالا چه؟

مى‏گويم:امروز هم در عهد بربريت زندگى مى‏كنيم-با در نظر گرفتن خصوصيت‏زمانى حالا هم با سنجاق به سينه ديگران فرو مى‏ كنيم.

و با اينكه بشر امروز نسبت‏به عهد بربريت در پاره‏اى جهات علمى و مسائل مادى‏پيشرفت كرده است،و مى‏تواند دقيق‏تر و روشن‏تر از قديم به دنيا نگاه كند و تحقيق كند.ولى هنوز عادت نكرده است رفتارش را با عقل و خرد و عملش هم آهنگ سازد،و آن‏گونه عمل كند كه علم به او آموخته است.

آقايان من!مى ‏بينم كه هنوز هم كاملا مطمئنيد،و قطع داريد كه بالاخره بشر روزى‏عاداتى را كه گفتيم فرا خواهد گرفت.مى‏گوييد وقتى كه آخرين باقيمانده‏هاى عادات‏ احمقانه گذشته از يادش رفت،آن وقت عاقلانه رفتار خواهد كرد،آن وقت عقل سالم باكمك علم و دانش، بيعت‏بشرى را كاملا تربيت مى‏كند و او را به مرد خردمندى تبديل‏مى‏نمايد،و در آن صورت به تنها راه عقلائى موجود رهبريش مى‏ كند،و در آن روزديگر به اختيار و آزادانه به راه غلط و خطا نخواهد رفت،و به اين فساد عالم گير خاتمه‏ خواهد بخشيد.

چنين بگوييم كه خواسته‏ ها و تمايلات طبيعيش را،ديگر بى‏اراده و بى‏اختيار فراموش‏نخواهد كرد،و از آنها پرهيز نخواهد نمود.بله حتى شما به اين عقيده خودتان چيزى ديگر مى‏افزاييد و مى‏گوييد:در آن تاريخ‏نفس علم، آموزگار بشر مى‏شود.

– (با اينكه به نظر من اين علم هم كه مى‏گوييد،فقط چيز لوكس و تفننى است) -بازمى‏گوييد كه آن بشر ديگر خود خواهى و خواهش بيجا ندارد،هيچوقت هم نداشته‏است! مى‏گوييد كه بشر از نظر علمى چيزى نيست جز يك پنجه و دسته پيانو يا يك‏ارگ دوار دستى، و مى‏گوييد كه غير از ما در عالم وجود قوانين طبيعى نيز هستند مثلابشر آنچه را كه مى‏خواهد بكند نه به دليل تمايلات شخصى و اراديش مى‏كند بلكه كاملاخود بخود صورت مى ‏پذيرد،طبق قوانين طبيعى.در نتيجه و بحساب شما فقط كافى‏است كه ما اين قوانين را كشف كنيم.

وقتى كشف كرديم ديگر بشر نسبت‏ به اعمالى كه ‏مى ‏كند مطلقا مسئول نيست.و خواهد توانست كه يك زندگانى بى‏ نهايت[لذت بخش ومنطقى بدست‏ بياورد]و رفتار مردم را طبق اين قوانين به صورت رياضى در مى ‏آوريم ومانند جدول لگاريتم مثلا آنها را تا 108000 حساب مى‏كنيم و اين صورتها و حسابهارا در تقويم يا در كتابچه ‏اى يادداشت مى‏ كنيم،و يا كمى بهتر و مفصلتر آن را در چندجلد كتاب خوب نقل مى‏ كنيم و منتشر مى ‏كنيم.

اين مجلدات چيزى مى‏شود مثلا شبيه به دائرة المعارف امروزى كه در آن همه اعمال‏و افعال صحيح مردم را دقيقا حساب كرده،و جمع و تفريق كرده و نوشته‏ايم،در آن‏روزگار،ديگر در هيچ نقطه از عالم رفتارى و اعمال غير منتظره و ماجراى مختلفه و ناباب‏اتفاق نخواهد افتاد.

آنگاه- (آقايان من،اينها همه‏اش عقيده شماست) -نسبتها و روابط جديد اقتصادى پيدا مى‏شود،قوانين و روابطى كه آنها نيز دقيقا حساب شده،و مانند روابط اجتماعى‏بصورت رياضى سنجيده شده است.با يك چشم برهم زدن تمام سئوالات و اشكالات‏مردم حل مى‏شود و از بين مى‏رود.-فقط براى اينكه ما قبلا كليه جوابهاى لازم علمى رادر قوانين و روابط پيش بينى كرده‏ايم و حاضر داريم سپس براى مردم قصرى از بلورآماده مى‏شود و سپس…خلاصه كلام،سپس مرغ افسانه‏اى هماى سعادت به پروازدر مى‏آيد و به بام اين كاخ بلورى مى‏نشيند و…خوب طبيعى است كه اجراى اين‏خيالات را نمى ‏توان ضمانت كرد (حالا ديگر خودم صحبت مى‏كنم.)

در آن صورت زندگانى ما بسيار خسته كننده مى‏شود-زيرا اگر چنان شد،اگر همه‏چيزها دقيقا حساب شد چه بايد بكنيم؟-چون به همان نسبتى كه زندگى بسيار عاقلانه ‏اى ‏فراهم مى‏ شود،ولى در اثر همين خسته كننده بودن و يكنواخت ‏بودن آن،چه فكرهايى‏ كه براى مردم پيش نمى‏آيد.آن سنجاقهاى طلائى كه قبلا گفتم نيز به دليل همين‏ خسته كننده بودن،و يكنواخت‏ بودن زندگى در سينه كنيزكان كلئوپاتر فرو مى‏رفت و الاعلت ديگرى نداشت،خوب، بهتر است كه از آنجا صحبت نكنيم،و از همه پليدتر ونفرت انگيزتر اين است كه پس از فرو كردن سنجاقها در سينه ديگران خوشحال و شادهم مى‏شويم و كيف مى‏كنيم.با همه اين احوال بشر احمق است،بى‏نهايت احمق است ويا اگر احمق هم نباشد خيلى حق ناشناس و بى‏سپاس است،به طورى كه اگر بخواهيم از اوحق ناشناسترى را بجوييم بايستى با چراغ بگرديم و نيابيم.

مثلا در آن روز طلائى كه شما مى‏گوييد،اگر يكنفر جنتلمن پيدا شد و بى‏مقدمه،و درميان اين همه سعادت،و زندگى بسيار عاقلانه عمومى،جلوى ما سبز شد،و دستهايش رابكمرش زد، و قيافه مسخره كننده‏اى به خودش گرفت و به ما گفت كه:«حاضرين‏محترم،خوب،حالا كه چى،آيا هنوز وقت آن نرسيده است كه اين عقل و منطق را بانوك پا دور بريزيم و همه اين لگاريتم نويسيها و حسابهاى منفور و منحوس را به جهنم‏بفرستيم؟تا بتوانيم مانند سابق باز به تمايلات مجنونانه خود بپردازيم و همانطور كه ‏زندگى مى ‏كرديم بكنيم؟!»

اگر چنين آقايى پيدا شد من به هيچ وجه تعجب نمى ‏كنم،زيرا بشر بى‏سپاس است وقدر دنياى طلائى كه شما براى او تهيه ديده‏ ايد نمى‏داند.

تازه،كار اين آقاى جنتلمن اين قدر زشت نيست،فقط كمى نيشدار،زننده وناخوشايند است. زشت‏تر از آن اين است كه آن آقاى جنتلمن- (شايد) -نخير چه‏مى‏گويم،حتما و قطعا موافقينى پيدا خواهد كرد-خوب بشر را چنين آفريده‏اند.ازدلايل و انگيزه‏ هاى بسيار پوچ و بى‏ معنى كه اصلا به گفتنش نمى‏ارزد براى خودش بهانه‏ مى‏ جويد و به آنها عمل مى‏ كند:چون بشر هر كه باشد،هميشه و در همه حال دوست‏دارد،چنان كند كه مى ‏خواهد و به هيچ وجه خود را ملزم نمى ‏داند،آنچنان كند كه عقل‏ دارد،چنان كند كه مى‏ خواهد و به هيچ وجه خود را ملزم نمى‏داند،آنچنان كند كه عقل ‏سالم و مصلحت او ايجاب مى‏ كند و به او امر مى ‏دهد و اينكه قادر نيستيم حتى عليه‏ مصالح شخصى خودمان هم اقدام به امرى كنيم،و اينكه گاهى مى‏شود كه حتما بايستى‏كه اين چنين بخواهيم و بكنيم-اين مطلب جزء عقايد من و يكى از انديشه‏ هاى من است.

اراده شخصى و آزاد بشر،تمايلات انفرادى و به نظر من حتى احمقانه ‏ترين آنها،خيالات و فانتزى ‏هايى كه خودش ساخته و پرداخته،و گاهى تا سر حد جنون ممكن‏است پيش رفته باشد،همين‏ ها،درست همين چيزهاست،كه در هيچ قاموس،و سياهه وصورتى از مصالح و منافع نوشته نشده است،و هم اينهاست كه من آنها رامصلحت آميزترين مصالح نام گذاشتم،محال است كه بتوان اينها را طبقه بندى كردوجود همين عوامل است كه تمام تئورى‏ها،روش‏ها و سيستم‏هاى عاقلانه اشتباه ‏در مى آيد و بكلى از بين مى ‏رود.

اين آقايان دانشمندان و علماى علم الاجتماع از كجا مى‏دانند كه بشر به اراده‏اى‏نجيبانه و مؤقر و طبيعى و عادى بايد احتياج داشته باشد و احتياج دارد؟چه شد به اين‏فكر و انديشه پرداختند،كه بدون كوچكترين شك و ترديد اظهار دارند و بپذيرند،كه‏ حتما بشر اراده‏اى عاقلانه و مصلحت آميز لازم دارد؟انسان فقط و فقط تسليم تمايلات ‏مستقل خودش است،و هم آن را لازم دارد و بس-اين استقلال هر چه گران تمام شود،و به هر كجا او را بكشاند و با خود ببرد فرق نخواهد كرد.هم آن را مى‏خواهد.و اما اين‏اراده فقط شيطان مى‏داند كه…

باز مى‏ شنوم كه قهقهه را سر داده‏ايد و حرفم را قطع مى‏كنيد كه:هاهاها اراده!اراده‏ كه اصلا و حقيقتا وجود خارجى ندارد،علم امروز بشر را كاملا تشريح كرده است،وهمه مى‏دانيم كه اين اراده به اصطلاح آزاد،چيز ديگرى نيست،جز…

آقايان من،اندكى صبر كنيد خودم نيز مى‏خواستم همين مطلب را شروع كنم!اقرارمى‏كنم، كه وقتى اين ايراد شما به خاطرم رسيد تقريبا ترسيدم.درست‏به جايى رسيده‏بودم،كه مى‏خواستم بگويم كه اين اراده را شيطان فقط مى‏داند،كه ممكن است‏ به ‏چيزهايى مربوط باشد،و ما بايستى نمى‏دانم به دليل داشتن و يا نداشتن آن از خدا تشكركنيم و…يك مرتبه به ياد علم،همان علمى كه مى‏فرماييد،افتادم و…شما حرفم را قطع ‏كرديد.

خوب ما فرض مى‏كنيم كه يك روز واقعا فرمول تمام آرزوها و اميال خودمان راپيدا كنيم، منظورم اين است كه بفهميم كه اين اميال و طلب‏ها از چه چيزهايى تبعيت‏مى‏كنند،و به چه چيزهايى بستگى دارند،و در واقع بر طبق چه قوانينى و نظاماتى ايجادمى‏شوند،و چگونه تعميم پيدا مى‏كنند،در صورتهاى مختلف و متضاد به چه و كدام‏جهت متوجه مى‏گردند و غيره،خلاصه،بتوانيم فرمول صحيح منطبق بر رياضى آنها را پيدا كنيم-در آن صورت بشر فورا و در هر جا كه مسيرش مى‏گرديد دست ازخواسته ‏هايش بر مى‏داشت،و به هيچ وجه ميل نداشت كه اراده داشته باشد.

چه لذتى‏ دارد كه آدمى هر چه مى ‏خواهد از روى تقويم و حساب بخواهد؟تازه به اينجا ختم ‏نمى‏ شد،در آنصورت انسانها به شكل پيانو يا ارگ دستى در مى‏ آمدند و يا چيزى شبيه به ‏اين آلات و ادوات موسيقى،زيرا انسان بدون تمايلات،آرزوها و طلب‏ه ايش،بدون‏اراده‏اش،چه مى‏ تواند باشد جز يك كوك تار يا پنجه پيانو؟

عقيده شما چيست؟باز هم بايد در بديهيات تحقيق كنيم-آيا فرضى كه كرديم‏ممكن است تحقق يا بد يا نه؟

بالاخره تصميمتان را بگيريد و بگوييد كه:«هوم م اراده ما در اثر برداشت وجهان بينى‏هاى مغلوط و اشتباه،فعلا طورى شده است كه،مصالح ما را منحرف و غلطمى‏جويد و مى‏طلبد.

به همين دليل غالبا ما در طلب بى‏ معنى كامل هستيم،در طلب بى ‏معنيها هستيم،زيرا براثر نادانى و احمقى،در اين بى‏ معنى‏ ها،راحت ‏ترين و آسوده‏ترين راه را جهت رسيدن به‏ چيزى كه ظاهرا صلاح است،مى ‏بينيم و همانرا انتخاب مى‏كنيم.

ولى وقتى كه همه چيز توضيح و تشريح شد،و سفيد و سياه را مشخص كرديم (و البته‏ اينكار به هيچ وجه غير ممكن نيست،و اين ادعا كه قبلا فرض كنيم و پيش بينى كنيم،كه ‏بشر هيچوقت پى بقوانين مخصوص طبيعت نخواهد برد،كاملا بى ‏معنى و پوچ است.)

در آن صورت امرى بديهى است،كه ديگر آرزوها و تمايلاتى وجود نخواهدداشت،چون خواسته ‏هاى ما وقتى يكبار با عقل همراه شد،آنگاه ما نيز هر چه را كه‏ بخواهيم عقلائى مى‏ خواهيم،چون امروز ما فقط با عقل فكر مى‏كنيم،ولى ما عقلمان رانمى‏خواهيم،و در نتيجه ممكن است كه هر چيز،ولو مضر و غير صالح باشد بتوانيم،آرزو كنيم و بخواهيم…

اما در آن روز چون كليه آرزوها و افكاران را دقيقا قبلا حساب خواهيم كرد ويك بار براى هميشه قوانين اين اراده آزاد را كه مى‏گويند كشف خواهد شد،و بالنتيجه ‏محصول كار ما همان تقويم و صورت سياهه مى ‏شود،به طورى مى‏ شود كه باز ما عملا ازروى اين تقويم و صورت سياهه،اراده خواهيم كرد،و اگر چيزى بخواهيم بر طبق آن‏صورت خواهيم خواست، زيرا وقتى براى من حساب كردند،و ثابت كردند،كه اگر مثلاروزى به يك نفر در خيابان دهن كجى كردم،فقط به اين دليل اينكار را كرده‏ام،كه‏مجبور بودم و بايستى در آن لحظه آن كار را مى‏ كردم،يعنى در آن دقيقه حتمامى‏ بايستى تغيير قيافه مى ‏دادم و دهن كجى كردن خود را مى ‏نماياندم.

حالا مى‏خواهم بدانم كه در آن صورت،ديگر چه آزادى براى من باقى مى‏ماند؟ بخصوص در صورتى كه شخص فهميده و تحصيل كرده‏اى نيز باشم و تحصيلات علمى‏خودم را هم مثلا در يكى از دانشكده‏ها به پايان رسانيده باشم.

پس مى‏توانم سى سال زندگانى خودم را قبلا پيش بينى و حساب كنم.يك كلام،اگربه آنجا رسيديم،بجاى ثابت و لا يتغير رسيديم،ديگر بهمان نهج ادامه مى‏يابد و مامجبور هستيم،هر چه كه هست همانطور بپذيريم،بله،در آن صورت پى در پى بايدبخود تلقين كنيم كه طبيعت در صورتى هم كه ما ناراضى باشيم و به علتى مويه و فرياد وفغان كنيم،و از خود عدم رضايت و تسليم نشان بدهيم و پكر باشيم،از ما نمى‏پرسد،چه‏مى‏خواهى و اراده تو چيست.بايد هر چيزى را چنانكه هست‏بپذيريم و قبول كنيم،نه‏آنچنان كه ميل داريم باشد،اگر واقعا بر طبق اين تقويم حساب شده عمل كنيم،و…ومثلا قرع و انبيق شيميايى خواهد شد كه مى‏دانيم از آن چه بيرون مى‏آيد،و خوب،درآن صورت نيز كارى نمى‏ توان كرد،بايد محصول اين قرع و انبيق را نيز همچنان كه هست‏بپذيريم،و الا طبيعت‏خودش بدون در نظر گرفتن تمايل شما هر چه بخواهد وبپذيرد اجرا مى‏كند،و از شما نمى‏پرسد كه چه بايدش كرد…»

آفرين!احسنت،اتفاقا عقيده من نيز موبموهم اين است.آقايان من،البته مرامى‏بخشيد كه مدتى است از فلسفه كنار كشيده‏ام،زيرا در اثر اين كار چهل سال تاريكى‏داشتم!پس حالا مى‏توانيد لطفا به من اجازه بدهيد كمى تصور و خيال كنم.توجه كنيد: آقايان من،عقل و خرد چيز خوبى است،هيچ كس بر اين مطلب اعتراضى ندارد،ولى‏عقل و خرد هميشه عقل و خرد است و عقل و خرد خواهد بود،و تنها غذاى روان وفكر آدمى است،در صورتى كه اميال و خواهش‏ها،بر عكس اين عقل و خرد،نمايشى ازمجموع زندگانى بشرى است.مى‏خواهم بگويم، كليه زندگانى بشرى و هر چه در زير وبم اين زندگانى وجود دارد است،و اگر اين زندگانى در تظاهرات آشكارش،به صورت‏مبتذل،ژنده،پوسيده و پليدى نيز جلوه كند،باز هم زندگى است، و به عقل و درايت‏ربطى ندارد،زندگى است و نه يك فرمول رياضى،جذر و كعب و معادله. (4)

تعريف شخصيت ‏سالم

واضح است ما تاكنون توانايى تعريف حقيقى شخصيت‏سالم را با اين فلسفه‏ها و علومى‏كه تاكنون به دست آورده‏ايم،نداريم.مخصوصا با در نظر داشتن اينكه ما بايد هم يك‏تعريف يا حداقل يك توصيف رضايت‏بخش درباره شخصيت داشته باشيم و هم درباره ‏مفهوم سالم،تا بتوانيم براى شناخت‏شخصيت‏سالم،مفاهيمى روشن و قابل قبول رامطرح نماييم.

ما براى شناخت‏ شخصيت هيچ راهى جز توصيف مختصات آن نداريم،زيرا درك و ريافت‏حضورى ما درباره اين حقيقت،جز دريافت همان‏«من‏»فوق كميت‏ها وكيفيت‏ها نيست و ما نمى‏توانيم ذات‏«من‏»يا«شخصيت‏»را مانند يك نمود فيزيكى‏ببينيم،يا آن را شهود كنيم،بكله آنچه را كه در مى‏يابيم،حقيقتى است كه با تعين خود درمقابل‏«جز من‏»ما را به خود متوجه مى‏سازد و خود همين توجه كه علم حضورى(خود آگاهى) ناميده مى‏شود،بدان جهت كه از خود«من‏»است[زيرا من هم مورد درك‏است و هم درك كننده]بازيگرى را به تماشاگرى ما در مى ‏آميزد و اين خود«من درك‏شده‏»خالص را در ديدگاه ما قرار نمى‏دهد.

به همين جهت است كه ما مجبوريم براى‏دريافت‏«من‏»با شناخت مختصات آن وارد عمل شويم.اگر چه ما براى شناخت مفهوم‏«سالم‏»به مشكل علم حضورى دچار نمى‏شويم،ولى نسبى بودن اين پديده هم ما را ازتعريف سالم به عنوان يك حقيقت مشخص،داراى هويت معين و مختصات روشن‏جلوگيرى مى‏نمايد.به هر حال،نخست‏بايد به اين مسئله توجه داشته باشيم كه‏«من‏»ازهمه جهات همان‏«شخصيت‏»نيست كه هر چه درباره آن بگوييم،درباره شخصيت هم‏صدق كند.

زيرا اطلاق و بى‏رنگى و حالت تجرد در«من‏»بيش از«شخصيت‏»است،ماوقتى كه‏«شخصيت‏»را در نظر مى‏آوريم،خصوصياتى ثابت را كه در درون يك انسان‏وجود دارد و در توجيه رفتارهاى او مؤثر است،به نظر مى‏آوريم.در صورتى كه درموقع دريافت‏«من‏»خصوصيت مشخصى را درك نمى‏كنيم مگر پس از توجهات ثانوى‏و تذكر مستقل به خصائص درونى انسان،مثلا وقتى كه مى‏گوييم:«شخصيت‏»استاد من،فورا مختصات روانى آن استاد كه به عنوان اركان اساسى‏«من‏»استادم بود،وارد ذهن‏خود آگاه من مى‏گردد،مانند:

1.هشيار بودن او.

2.محبت عالى كه به دانشجويانش داشت.

3.تواضع و فروتنى بسيار جالب او.

4.اشتياق وافر به افزودن مستمر به معلوماتش.

5.آرامش روانى در برابر حوادث و غير ذلك.

پس،از اين جهت مى‏توان گفت:شخصيت عبارتست از«من‏»تشخص يافته بوسيله‏مختصات معين.با نظر به مجموع ملاحظات فوق،اثبات مى‏شود كه براى تعريف ياتوصيف شخصيت، مجبوريم كه استعدادها و قواها و ابعاد اين حقيقت را مطرح كنيم.

سپس مفهوم سالم را بررسى نموده و در نتيجه‏«شخصيت‏سالم‏»را تا آنجا كه امكان ذيراست‏بشناسيم.

 

نمونه‏اى از مختصات اساسى شخصيت

1.ارزشيابى و مديريت واحدها و جريانات درونى،مانند مذهب گرايى،علم گرايى،تصورات، تصديقات،تجسيمات،تخيلات،انديشه،تعقل،وجدان با فعاليتهاى متنوعى‏ كه دارد،محبت، عشق،فرهنگ گرايى،تمدن‏خواهى،الهام‏ها،شهودها،ابداع،شك ويقين و ظن،لذائذ و آلام،خود آشنايى،خود سازماندهى،علم حضورى (خود هشيارى) ،اراده،تصميم،اختيار،سودجويى،فرار از زيان،وفاء به عهد،اميد،آرزو،فداكارى درراه آرمانهاى اعلا عفت،شجاعت،عدالت،حكمت، انجذاب بر بى‏نهايت،رؤياهاى‏صادقه،احساس وحدت عاليه با ديگر افراد همنوع.

2.ارزشيابى و مديريت ارتباطات ما بين‏«من‏»و«جز من‏».

3.ارزشيابى و مديريت انگيزه‏هايى كه از جهان برونى عينى يا عواملى درونى،باانسان در ارتباط قرار مى‏گيرند.

4.آمادگى دائمى براى تنظيم موجوديت انسان با آينده‏اى كه با رويدادهاى يقينى يا احتمالى يا حدسى از راه مى‏رسند و با او ارتباط برقرار مى‏كنند.

5.افزون گرايى بى‏حد و درباره هر آنچه كه سود و كمال خود را در آن مى‏بيند.

آن حقيقتى كه مديريت و توجيه و ارزشيابى موضوعات فوق[و با نظر به حالت‏تركيبى و فرعى آنها]و صدها برابر آنها را در صورت سالم بودن در يك‏«حيات‏معقول‏»بايد انجام بدهد، شخصيت است.

تفاوت شخصيت‏ها با نظر به معلومات و تجارب و ظرفيت در برابر حوادث وحساسيت در مقابل برخى انگيزه‏ها و كمال جوئى

بديهى است كه شخصيت‏هاى اشخاص در مقايسه با يكديگر،بسيار متفاوت است،و به‏جهت همين تفاوتها است كه يك ملاك فراگير و قاعده واحده كاملا كلى براى شناخت‏و ارزيابى آنها، نمى‏توان عرضه نمود.شخصيت كسى كه از اندك معلومات و تجارب‏ بهره‏اى ندارد،چگونه قابل قياس است‏ با كسى كه از معلومات و تجارب فراوانى‏برخوردار است.كسى كه از شخصيت قوى در سازماندهى كاملى درون خود در برابرتندترين پيشامدها برخوردار است،به هيچ وجه مشابهتى با آن كسى كه بنابر مثل معمولى‏«با يك كشمكش گرمش مى‏شود و با يك غوره سردش مى‏شود»ندارد.

عده ‏اى را باچشمانمان مشاهده كرده ‏ايم كه با يادگرفتن چند اصطلاح فريبنده و با خواندن چند مجلدكتاب ذوقى،تحملشان را چنان از دست دادند كه حاضر به شنيدن حتى يك كلمه انتقادنشدند!در برابر اين كم ظرفيتها،انسانهايى ديديم كه با داشتن دريايى از معلومات وبه وجود آوردن صدها مسائل ابداعى در فلسفه و علوم انسانى،كمترين خودنمايى وهياهو،حتى بدون ابراز اينكه‏«من هم موجودم‏»لحظات عمر پربارشان در ابديت‏معارف جاودانى سپرى شد.

با مدعى مگوييد اسرار عشق و مستى
تا بى ‏خبر بميرد در درد خود پرستى

گمان نمى‏رود هيچ انسان آگاه و خردمندى،پليدى كبر و غرور و خودخواهى رادرك نكرده باشد.با جرئت مى‏توان گفت كه تقبيح و اهانتى كه بشريت در تمامى‏دورانها براى خود خواهان ابراز كرده‏اند،درباره هيچ كسى روا نداشته‏اند.توجه فرماييد:

تا جان به تن ببينى مشغول كار او باش
هر قبله‏اى كه ببينى بهتر ز خود پرستى

حافظ

من غلام آنكه او در هر رباط
خويش را واصل نداند بر سماط

مولوى

هر كه را مردم سجودى مى‏كنند
زهرها در جان او مى ‏آكنند

مولوى

شخصيت ‏سالم در برابر شخصيت ‏بيمار،يعنى چه؟

هر موجود گياهى،حيوانى و انسانى كه با نظر به قوانين زندگى مخصوص به آن، هويت ‏طبيعى خود را در مسير ادامه حيات حفظ نموده و در جريان تاثير و تاثر كمالى قادراست در ارتباط با موجوداتى كه با آن‏ها (ارتباط با خويشتن،با خدا،با جهان هستى و باهمنوع خود) در تماس قرار مى‏گيرد،آن هويت را با نظم مقرر خود،اداره كند. چنين ‏موجودى از سلامت ‏برخوردار است و بالعكس هر موجودى كه از در فعاليت و جريان‏فوق (تاثير و تاثر كمالى) ناتوان باشد،به همان اندازه ناتوانى،ناقص يا بيمار است.ازاينجا روشن مى‏شود كه:

 

سالم بودن شخصيت ‏يك امر كاملا نسبى است

اصول و قواعد كلى سلامت جسمانى بنابر تحقيقات بسيار فراوان كه در جنبه‏هاى‏بيولوژى و فيزيولوژى انسان،مخصوصا از نظر تندرستى و بيمارى كه پزشكان صاحبنظرانجام داده‏اند، روشن‏تر و مشخص‏تر است تا اصول و قواعد كلى سلامت روانى كه درروانشناسى و روانپزشكى و ديگر علوم مربوطه مطرح مى‏گردد،زيرا موضوع سلامت‏ جسمانى داراى نمودهاى فيزيكى و فعاليتهاى شيميايى مى ‏باشد و از اين جهت است كه‏ وصول به مشتركات كلى پديده سلامت در بدن و اجزاء جسمانى آن،ساده‏تر ومشخص‏ تر است،از وصول به مشتركات كلى سلامت در پديده‏ها و مسائل روانى.

دريك عده اصول كلى‏تر،هر دو بعد انسانى،مشتركاتى دارند،به عنوان مثال همانگونه كه‏براى بدنى كه قدرت 10 ساعت كار مفيد دارد،محدود كردن آن به 9 اعت‏بدون هيچ‏ علت منطقى،نوعى بيمارى است و چشمى كه قدرت بينايى بسيار زيادى را دارد،محدود ساختن آن به بينايى‏هاى كمتر از آنچه كه توانايى دارد،بدون علت صحيح،نوعى بيمارى آن جزء از بدن محسوب مى‏گردد.

همچنان شخصيتى كه قدرت اكتشاف‏و اختراع دارد، يا از خلاقيت ابداعى هنرى برخوردار است و يا نبوغ مديريت جمعى ياجامعه‏اى را دارا مى‏باشد،بدون علت منطقى،اين استعدادها را خنثى كند،قطعا چنين‏اشخاصى داراى شخصيت ‏سالم نمى‏باشند.و بالعكس،كسانى كه با فقدان معلومات لازم‏و كافى،در صدد اظهار نظر در مسائلى كه نيازمند آن معلومات است،بر آيند،مبتلا به ‏نوعى بيمارى هستند كه مى‏توان از فروع و مشتقات بيمارى خود خواهى محسوب نمود.

از همين جا معلوم مى‏شود كه خنثى شدن استعدادهاى علم حضورى (خود هشيارى) ،اراده، تصميم،اختيار،مذهب‏گرايى،علم‏گرايى،تصورات،تصديقات،تجسيمات،انديشه،تعقل،وجدان،محبت،عشق،عواطف قانونى،فرهنگ‏گرايى،تمدن خواهى وغير ذلك،با امكان بهره‏بردارى از آنها نوعى بيمارى است كه بدون ترديد تاثير و تاثرقانونى شخصيت را در برابر انگيزگى آنها از بين مى‏برد،و اين روشن‏ترين علامت‏بيمارى‏شخصيت است.

براى سالم سازى شخصيت و نجات دادن آن از يك بيمارى مستمر كه ازديدگاه مذهب و اخلاق و فرهنگهاى انسانساز پيشرو«خود خواهى‏»ناميده مى‏ شود،بايد براى بشر،راه مبارزه با تورم‏«خود طبيعى‏»را كه همان صيانت تكاملى ذات است تعليم نمود.

در اين مبحث،نخستين مسئله بسيار شگفت انگيزى كه داريم،اين است كه با اين‏عموميت و فراگيرى بيمارى‏«خود خواهى‏»كه اكثريت قريب به اتفاق افراد بشر را در همه‏جوامع و از آغاز تاريخ زندگى بشر در روى كره خاكى تاكنون مبتلاء نموده است آيامى‏توانيم بگوييم:بيمارى شخصيت،خلاف قانون حيات انسانى بوده و اصل اولى‏سلامت‏شخصيت است؟

به عبارت ديگر،پديده‏«خود خواهى‏» (ديدن خود،و اعتقاد درباره آن بزرگتر ازآنچه كه هست) لازمه چنين ديد و اعتقاد،دو انحراف پليد را به وجود مى‏آورد:

انحراف يكم:طغيان بر اصول و قوانين مقرره بر صلاح زندگى افراد جامعه،گاهى اين‏بيمارى به قدرى شدت پيدا مى‏كند كه آدم خودخواه براى اينكه خودنمايى كند و خودتورم يافته‏اش را نشكند،حتى با قواى طبيعى كه قدرت مقاومت در برابر آنها را ندارد،گلاويز مى‏شود و در نتيجه به زندگى خود پايان مى‏دهد!مثلا براى خودنمايى از جاى‏بلندى مى‏پرد!از سيلى عبور مى‏كند!با يك درنده‏اى دست و پنجه نرم مى‏كند!و زندگى‏خود را در اين حماقت‏بازى از دست مى‏دهد.

انحراف دوم:نگاه كردن به ديگران در درجه‏اى پايين‏تر از خود.اين مختص بيمارى‏«خود خواهى‏»بوده است كه حق كشى‏ها راه انداخته و حقوق‏ها را پايمال و دگرگون‏ ساخته و جنگهاى خانمان سوز را به راه انداخته است.

همانگونه كه خود خواهى منبع همه بيماريهاى شخصيتى است و بيمارى‏شخصيتى منشا همه انحرافات و پليديها و حق كشى‏ها و خونريزيها است،تعديل خود خواهى و مبدل كردن آن به‏«صيانت تكاملى ذات‏»منبع‏همه انواع خيرات و سعادتهاى فردى و اجتماعى براى انسانها مى‏باشدبا توجه به انواع ارتباطات انسان در اين زندگانى،چهار قسم ارتباط وجود دارد كه اصل‏اساسى همه آنهاست:

1.ارتباط انسان با خويشتن،

2.ارتباط انسان با خدا،

3.ارتباط انسان با جهان هستى،

4.ارتباط انسان با همنوع خود.

آدم خود خواه با خود خواهى تعديل نيافته كه همان‏«صيانت طبيعى ذات‏»است درارتباط با خويشتن،با عينك‏«خود تورم يافته‏»مى‏نگرد و خود را بزرگتر و بى‏نيازتر ازآنكه‏«هست‏»مى ‏بيند، لذا طرف توجه انسان خود خواه،هرگز نمى‏تواند خويشتن‏ حقيقى‏ اش باشد،لذا با يك‏«خود ساختگى‏»دائما در حال فريفتن موجوديت‏خويشتن است،يعنى مثلا او (1) است ولى دائما خود را،100 مى‏ بيند!گاهى هم خود رابى ‏نهايت تلقى مى ‏كند!!شگفتا!

كه اين بيمارى اصلى و تباه كننده با لذتى دروغين كه‏دارد،سر تا سر تاريخ بشرى را فرا گرفته،جز مذهب و اخلاق الهى كه در آن هم ريشه‏ مذهبى دارد،علاج و دوايى ندارد،ولى همين بيمارى بقدرى تجاوزگر و كور كننده است‏كه همين علاج و دوا را هم طرد مى‏كند!مى‏دانيد بيمارى خود خواهى در دفع اين طبابت‏ و رد اين علاج و دوا چه مى‏ گويد؟يك تسبيح به دست مى ‏گيرد و با ذكر نامفهوم علم،علم،علم،علم…مذهب و اخلاق و ديگر منابع ارزشى را به خيال خود از ميدان خارج‏مى‏كند و با تسليت‏به خويشتن[از طرف خود تورم يافته]سر به بالش راحت مى‏نهد وبامدادان در دانشگاهها و رسانه‏هاى گروهى دنيا،كشف جديدى به اين عنوان كه‏«علم‏بلى!! مذهب و اخلاق نه!»اينجاست كه بشر به حد نصاب از«خود بيگانگى‏»مى‏رسد وفرياد مى‏زند:

 

اى مرگ بيا كه زندگى ما را كشت

انسان خود خواه با خود خواهى تعديل نيافته،در ارتباط با خدا،با آن خود تورم يافته،اگر در درونش جايى براى خدايابى و خدا خواهى باقى مانده باشد،همواره خود را ازخدا طلبكار مى‏داند!كه اگر از نظر جمال،زيبايى او به درجه حضرت يوسف (ع) نرسد،وثروتش از ثروت قارون 15 ريال كمتر باشد،و تواناييش به آن حد نباشد كه بتواند كهكشانها را با دست‏خود بردارد و در فضا بگرداند و يا يك لحظه سردرد يا پادرد به‏سراغش بيايد،فتواى نامباركش چنين خواهد بود كه خدا عادل نيست!

پس كو وكجاست آن عدالت الهى كه پيامبران و اولياء الله و حكماى راستين و عرفاء دم از آن‏مى‏زنند!اگر تورم خود طبيعى اين انسان مقدارى هم افزايش پيدا كند،تدريجا بجاى انا من الله،انا بالله،انا الى الله فرياد مى‏زند:«من خدايم‏»!يا اراده خود را چنان مطلق تلقى‏ مى ‏كند كه مى‏خواهد اراده مطلقى كه گرداننده هستى است،از او پيروى كند.و يا مانندتكنيك زده‏هاى امروز كه بدين وسيله سلطه‏ها به دست آورده‏اند،با ادعاى‏«انسان‏خدايى‏»روشنفكرى خود را به حد نصاب برسانند!

در آن هنگام كه خود خواهى تعديل يافت و خود طبيعى در مديريت‏وجود آدمى جاى خود را«به صيانت تكاملى ذات‏»خالى كرد.چهره بسيارزيبايى شخصيت‏ سالم با يك روشنايى روشنگر،مديريت درون آدمى را به‏دست مى‏گيرد و طعم قرار گرفتن انسان را در اذبيت‏خداوندى به اومى‏چشاند.

اى مردم،اى هنرمندان،اى دانشمندان علوم انسانى،اى فلاسفه،اى فرهنگسازان يقين‏بدانيد مادامى كه پديده خود خواهى تعديل نيافت و به درجه والاى‏«صيانت تكامل ى‏ذات‏»نرسيد، توقع شخصيت‏سالم از اين انسانها كه شما با آنها سر و كار داريد،مانندتوقع يك آتش سوزان از آب سرد است كه نامى جز حماقت ‏بى ‏نهايت نمى‏ توانيم براى ‏آن پيدا كنيم.

همانگونه كه توقع‏«حيات معقول‏»از زندگى دنيوى غوطه‏ور در تمايلات بى‏مهار وامواج طغيانى هوى و هوس‏ها،نوعى جنون محسوب مى‏شود،همچنان توقع شخصيت‏سالم از آن نوع زندگى است كه همه چيز و همه كس را وسيله و خود را هدف تلقى ‏مى‏ كند.!!

چنين توقعاتى شبيه به همان است كه ابو الحسن تهامى در آن قصيده جاودانى كه دررثاء فرزندش سروده،آورده است:

1.و مكلف الايام ضد طباعها متطلب فى الماء جذوة نار 2.الدهر يخدع بالمنى و يغص ان هنا و يهدم ما بنى ببوار (5)

(آن كسى كه از روزگار رو به سقوط و فنا،ضد طبيعت آن را مى‏خواهد،همانندكسى است كه قطعه‏هاى آتش را در آب مى‏ جويد.)

2 (روزگار[همانند شخصيت‏بيمار]به وسيله آرزوى بى‏اساس،انسان را مى‏ فريبد.واگر پديده گوارايى را پيش بياورد،غوطه ‏ور در غصه مى‏ سازد و آنچه را كه ساخته است‏ با نابودى ويرانش مى‏ نمايد.)

شرط انتقال از خود طبيعى متورم (شخصيت ناسالم) به من كمالى (شخصيت‏ سالم) چندان دشوار نيست زيرا آنچه كه لازم است‏سربلند كردن از لجن‏خود متورم به بالا و نگريستن به ملكوت هستى است اين سربلند كردن و اين‏نظاره تا به بارگاه هستى آفرين منتهى نگردد، پلك چشمان درون روى هم‏نيفتد.

روزى حضرت موسى (ع) از خدا خواست كه گام به بارگاه ربوبيش گذارد،او درنيايش خود چنين گفت:رب كيف اصل اليك؟قال الله تعالى:قصدك لى وصلك الى (6) (پروردگارا چگونه به تو برسم؟خداوند فرمود:قصد وصول به من،همان و رسيدن به‏من همان.) اين نوع وصول از«سيه چال شخصيت ناسالم‏»به‏«زمينه شخصيت‏سالم‏»نيزوجود دارد.يعنى آغاز ورود به منطقه شخصيت‏سالم يك آگاهى و قصد و اختيار مى‏خواهد-آگاهى به اينكه‏«من جزئى از آن آهنگ هستى،هستم كه با حكمت ومشيت ازلى نواخته مى‏شود.»اين آهنگ براى پيش برد كاروان انسان و انسانيت‏به سوى‏جاذبيت ربوبى است.اين آگاهى كه نويد بيدارى خصيت ‏سالم را در درون سر مى ‏دهد،با قصد و اختيار به حركت در كاروان مزبور به كمال خود مى‏رسد.پس از آن،«حيات‏ معقول‏» (آن زندگى و مرگ كه قابل اسناد به خدا است) «ان صلوتى و نسكى و محياى و مماتى‏لله رب العالمين‏» (7) به جريان مى‏افتد.

 

با به فعليت رسيدن اين شخصيت‏ سالم،هم رده بندى نيازهامنطق واقعى خود را در مى ‏يابد و هم هدفدار بودن حيات‏ روشن مى‏ گردد.

نيازها با مديريت‏شخصيت‏سالم و با نظر به هدفگيريهاى آن،بر مبناى‏«حيات تكاملى‏» تنظيم مى‏گردد،در حقيقت،پس از تكون و رشد شخصيت‏سالم،آماده كردن زمينه‏«زندگى با آزادى مسئولانه‏»،«زندگى با علم و معرفت‏»،«زندگى با عدالت و در حمايت‏عدالت‏»و«زندگى با كرامت و حيثيت‏»بر ساير نيازها چه مادى و جسمانى محض و چه‏توجيهى خاص براى زندگى در يك جامعه و محيط خاص،اولويت و تقدم دارد،زيراشخصيت‏سالم زندگى بدون حقائق مزبور (عدالت،كرامت،حيثيت،و علم و معرفت وآزادى مسئولانه) و ديگر ارزشها را،زندگى نمى‏داند، تا چه رسد به اينكه نيازهاى آن رارده بندى نمايد.

در آن هنگام كه شخصيت‏ سالم در افراد جامعه تامين شد،اغلب مشكلات دينى،علمى، اقتصادى،حقوقى،و سياسى مرتفع مى‏گردد.تنظيم نيازهاى جسمانى و شخصى و توجيهى اجتماعى،براى شخصيت‏ سالم با احراز اصول و قوانين تثبيت‏ شده طبيعى و ياقراردادى آنها، همان مقدار آسان است كه نفس كشيدن براى انسان سالم در هواى سالم.به همين جهت است كه با كمال صراحت و قاطعيت مى‏گوييم:اگر سياستمداران وگردانندگان جوامع بشرى بطور عموم و حقوقدانان و پيشتازان فرهنگى و تعليم وتربيت‏ها از عهده به وجود آوردن شخصيت‏سالم و مديريت آن براى افراد جامعه خود،بر نيايند،هيچ كارى براى خير و سادت جامعه انجام نداده‏اند.محال است‏يك فرد و ياافراد يك جامعه بدون داشتن شخصيت‏سالم،از خير و كمال و سعادت حقيقى‏برخوردار شوند.

حال مى‏ پردازيم به مختصات شخصيت‏ سالم:

شخصيت‏ سالم با توجه به قانون اساسى خود كه عبارتست از حفظ هويت‏ طبيعى خود در مسير ادامه‏«حيات معقول‏»در جريان تاثير و تاثر درارتباطات چهارگانه (ارتباط با خويشتن،با خدا،با جهان هستى و با همنوع‏ خود.)

اين اصول را در زندگانى،حقائق حياتى تلقى مى‏كند:

1.با پذيرش يك مذهب قابل قبول عقلى و وجدانى حيات خود را با ايمان به يك‏هدف اعلى كه در آيه «انا لله و انا اليه راجعون‏» آمده است،قابل توجيه و تفسيرمى‏نمايد.

2.علم را به عنوان يكى از بهترين وسائل ارتباط با واقعيات تلقى مى‏نمايد،نه وسيله‏تورم خود طبيعى.

3.آنچه را با دلائل قطعى به دست آورده است،علم به حساب مى‏آورد و اگر كمترين احتمال در مقتضاى دليل يا دلائل بر خلاف مدعا باشد،مدعا را به عنوان يك‏حقيقت كشف شده به وسيله علم منظور نمى‏كند.

4.با به وجود آمدن انگيزه‏هاى صحيح براى هر يك از تصور و تصديق و ايمان‏و اعتقاد و تجسيم و انديشه و تعقل و فعاليت وجدانى و محبت و پذيرش فرهنگى وتمدنى،و صدها حقيقت ديگر در يك نظام (سيستم باز) عكس العملى صحيح در برابرهمان انگيزه در او ايجاد مى‏ گردد.همچنين در موارد ديگر كه شخصيت‏ سالم با داشتن‏ هر دو استعداد درك و عمل در جريان‏«تاثير و تاثر قانونى‏»قرار مى‏ گيرد.

5.صبر و تحمل در برابر حوادث ناگوار و شكيبايى در مقابل لذائذ تباه كننده ازاساسى‏ترين امتيازات عالى شخصيت‏ سالم است.

6.امانت الهى تلقى كردن قدرت در همه اشكالش،به سود جامعه و دفع ضرر از آن،از عظمت‏هاى بسيار با اهميت‏شخصيت‏سالم است.

7.احساس وحدت عالى با همه افراد انسانى در آهنگ خلقت،احساسى است كه‏ارزش آن را با كميت‏هاى معمولى نتوان تعيين نمود.

8.احساس حركت و تحول تكاملى دائمى براى ورود به ابديت،از نظر ميت‏براى‏شخصيت‏سالم از ضرورتهاى اوليه است:

اى مقيمان درت را عالمى در هر دمى رهروان راه عشقت هر دمى در عالمى

9.گذشت ‏ساليان عمر نه تنها براى شخصيت ‏سالم اندوه بار نيست،بلكه بدانجهت كه ‏هر لحظه كه مى گذرد،به مقدار همان لحظه به ديدار خداوند هستى آفرين كه دربارگاهش را به روى بندگانش گشوده است،نزديكتر مى‏گردد،بر انبساط و نشاطش‏ افزوده مى‏ گردد.

10.شخصيت‏سالم آن حقيقت فعال دائمى است كه هر گامى كه در اقيانوس زندگى بر مى‏دارد، هم يك گام به ساحل كه عرصه ديدار خداونديست نزديكتر مى‏گردد و هم،با آن گام موجى از حقيقت را كه در همان اقيانوس وجود دارد،در مى‏يابد.

خويشتن شما،براى ملاحظه همه حركات شما در كمين نشسته وديده بانانى از اعضاء خود و حافظان راستين داريد كه اعمال و عدد نفسهاى‏ شما را حفظ مى‏ كنند و هيچ تاريكى و سدى نمى‏ تواند شما را از كمين وديده‏بان و حافظان وجودتان بپوشانند.

حافظان را گر نبينى اى عيار
اختيار خود ببين بى ‏اختيار

روى در انكار حافظ برده ‏اى
نام تهديدات نفسش كرده‏اى!

مولوى

بسيار خوب،فرض مى‏كنيم كه آنقدر مهارت در مغالطه و سفسطه بازى و خود فريبى وخود پوشى بدست آوردى كه گفتى:من در درونم نه كمين مى‏بينم و نه كمين گيرى،نه‏حافظى مى‏بينم و نه قلمى كه همه رفتار و حركات و سكنات و حتى آن پديده‏هاى مخفى‏ درونم را ثبت كند.آيا مى‏توانى احساس عميق و ريشه‏ دار اختيار را هم كه با كمال ‏روشنايى در درون خود شهود مى‏ كنى،منكر شوى؟!

آيا اين احساس بس شريف رامى‏توان منكر شد كه اگر از موجوديت انسان حذف مى‏شد،اين همه عظمت‏هاى ارزشى‏از عدالتخواهى و آزادى خواهى و فداكارى‏ها،كه تا حد گذشتن از جان سر تا سر تاريخ‏را پر كرده است،مى‏توان تفسير و توجيه نمود؟!

اختيار همان حقيقت است كه انسانهاى با شخصيت را به عنوان سازندگان تاريخ‏انسانى قلمداد نموده است.اين پديده انسانى با عظمت است كه اگر از انسان سلب شود،مبدل به يك حيوان درنده‏اى مى‏گردد كه داراى چنگال و دندانهاى درنده بى‏ نهايت‏ مى ‏باشد.اين اختيار است كه با كمال وضوح شخصيت و نظاره و سلطه آنرا در كارهاى ارزشى اثبات مى‏ كند.

همين شخصيت است كه ثبات همه حركات و سكنات و افعال ورفتارها حتى مخفى‏ ترين آنها را در درون،مى ‏بيند و آنها را در خود ثبت مى‏كند.اين‏شخصيت كه به وسيله پديده اختيار اثبات مى‏ شود اگر در ده سالگى ‏مرتكب قتل شود،پس از گذشت ‏يك قرن زندگى مى‏ گويد:آرى،من قاتلم و نمى‏ گويد:من در ده سالگى،مرتكب قتل نفسى شده‏ام و از آن موقع عكسى از آن حادثه در حافظه من مانده است:نه‏ هرگز،شخصيت[يا نفس،من]بالصراحه مى‏گويد:«من قاتلم‏»با اين تجربه علمى،بازمى‏توان گفت كسى در درون من در كمين ننشسته است!

فكان كل امرى‏ء منكم قد بلغ من الارض منزل وحدته و مخط حفرته،فياله من بيت وحدة‏و منزل وحشة و مفرد غربة[فردا چنان نزديك است]كه گويى هر فردى از شما به جايگاه‏تنهايى خود در زمين رسيده و در آن گودال كه براى او تعيين شده،آرميده است.وه كه‏چه خانه پنهانى و منزل وحشتناك و جدا افتاده از جمعى كه منزل در غربت گرفته است.

 

وحشت از يك منزلگه اسرار آميز زير خاك براى اشقياء

اگر چه با عبور از پل مرگ،مفارقت روح از بدن آغاز مى‏گردد،ولى ارتباط اين دوحقيقت از يكديگر به كلى قطع نمى‏گردد.مخصوصا در اولين زمانهاى جدايى آن دو ازيكديگر.مى‏توان براى اين مطلب،به پيوستن دومين بار همان روح و همان جسم كه درمعاد صورت مى‏گيرد، استدلال نمود.

كسانى كه درباره اين گونه مسائل با ديده انكار وترديد مى‏ نگرند،آگاهانه يا ناآگاهانه،با كمال غرور كه به وسيله چند كلمه و اصطلاح‏ بى ‏سر و ته بدست آورده‏ اند،ادعاى علم مطلق نموده و چون شب پرگان،از نورانيت ‏وحى و سخنان معادن صدق و حقيقت دور مانده و در ظلمات جهل مركب سرگردانند به ‏اين مدعيان بيخبر از عالم وجود بگوييد:بياييد اقلا نصيحت‏يك فيلسوف به نام ابن سينا را بشنويد:«اگر انكار و ترديد درباره آنچه كه به گوشت مى‏رسد تو را به اضطراب‏انداخت،[خود را گم مكن]بهتر اين است كه اين گونه مشكلات را در بوته امكان‏بگذارى مگر اينكه برهانى روشن بر محال بودن آنها داشته باشى.» (8)

با نظر به مجموع دلائل عقلى و شهود قبلى و منابع دينى،بديهى است كه وحشت وهراس در اين دنيا و موقع گذر از پل زندگى به ما بعد زندگى و خوابيدن در زير انبوه‏خاكها براى كسانى است كه در اين دنيا با نفس كثيف و آلوده به گناهان زندگى كرده وبدون پشيمانى و توبه از اين جهان رخت‏بر بسته و راهى زير خاك تيره گشته‏اند.و الا 

گر مرگ رسد چرا هراسم
كان راه به تست مى‏شناسم

از خوردگهى به خوابگاهى
وز خوابگهى به بزم شاهى

خاكى كه به تست‏ خانه خيزم
خوش خسبم و شادمانه خيزم

نظامى گنجوى

و كان الصيحة قد اتتكم و الساعة قد غشيتكم،و برزتم لفصل القضاء قدزاحت عنكم‏الاباطيل،و اضمحلت عنكم العلل و استحقت‏بكم الحقائق و صدرت بكم الامور مصادرها،فاتغطوا بالعبر و انتفعوا بالنذر

از زير انبوه خاكها بر مى ‏خيزيد در حالى كه رستاخيز شما را در خود فروبرده است

هيچ كس راهى براى گريز از آن رستاخيز كه بر همه احاطه كرده است،ندارد، التى‏است‏بى‏سابقه،بدون اينكه در حواس طبيعى آدمى،تغيير به وجود بيايد،بدون اينكه ساختار مغزى وى دگرگون شود،پديده‏ها و رويدادها و عموم آن عواملى كه واقعيات وحقائق را مى‏ پوشاندند بر كنار مى‏ شوند يك تيز بينى در اولاد آدم (ع) به وجود مى‏آيدكه بهانه‏ ها و پوزشها و علت تراشى‏ هاى بى‏اساس،راه نيستى را پيش مى‏گيرند.

___________________________

1.با دريافت فعاليتهاى متنوع درباره مديريت‏هاى درونى،بعضى از متفكران وادار شده‏اند معتقد به‏تنوع‏«من‏»ها شوند،مانند«من اجتماعى‏»،«من شخصى‏»و«من برتر»و غير ذلك،مولوى مى‏گويد:

زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم

گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم

2.داستايوسكى در جملات آينده با اينكه مطالبى بسيار با ارزش را مطرح نموده است،در عين حال اشتباهاتى نيز مرتكب شده است كه اگر نياز بشريت‏به‏«شخصيت‏سالم‏»را پيش مى‏كشيد،قطعا به‏جهت داشتن عالى‏ترين عوامل براى زندگى سالم،نيروى نامحدود شخصيت را كه هيچ حد و مرزى‏ندارد براى اشباع‏«مى‏خواهم‏»هاى انسان،مطرح مى ‏نمود.

3.اين عبارات كه به طور مشروح از كتاب يادداشتهاى زير زمينى-از ص 92 تا ص 101 نقل‏كرديم،در تفسير و نقد و تحليل مثنوى در مقدمات آورده ‏ايم.

4.يادداشت‏هاى زيرزمينى،داستايوسكى،ترجمه آقاى رحمة اللهى،ص 42 تا 60.

5.ديوان ابى الحسن التهامى قصيده در رثاء فرزندش.

6-زهر الربيع منسوب به سيد نعمة الله جزائرى.

7.الانعام،آيه 162.

8.الاشارات و التنبيهات،ج 3،نمط 10،ص 418،ابن سينا.

خطبه شماره ۱۵6 (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

156

ومن كلام له عليه السلام

خاطب به أهل البصرة على جهة اقتصاص الملاحم

فَمَنِ اسْتَطَاعَ عِنْدَ ذلِكَ أَنْ يَعْتَقِلَ نَفْسَهُ عَلَى اللهِ، فَلْيَفْعَلْ، فَإِنْ أَطَعْتُمُوني فَإِنِّي حَامِلُكُمْ إِنْ شَاءَ اللهُ عَلَى سَبِيلِ الْجَنَّةِ، وَإِنْ كَانَ ذَا مَشَقَّةٍ شَدِيدَةٍ وَمَذَاقَةٍ مَرِيرَةٍ.

وَأَمَّا فُلاَنَةُ، فَأَدْرَكَهَا رَأْيُ الْنِّسَاءِ، وَضِغْنٌ غَلاَ فِي صَدْرِهَا كَمِرْجَلِ الْقَيْنِئة، وَلَوْ دُعِيَتْ لِتَنَالَ مِنْ غَيْرِي مَا أَتَتْ إِلَيَّ، لَمْ تَفْعَلْ، وَلَهَا بَعْدُ حُرْمَتُهَا الاَُْولَى، وَالْحِسَابُ عَلَى اللهِ.

منه: [في وصف الاِيمان]

سَبِيلٌ أَبْلَجُ الْمِنْهَاجِ، أَنْوَرُ السِّرَاجِ، فَبِالاِِْيمَانِ يُسْتَدَلُّ عَلَى الصَّالِحَاتِ، وَبَالصَّالِحَاتِ يُسْتَدَلُّ عَلَى الاِِْيمَانِ، وَبِالاِِْيمَانِ يُعْمَرُ الْعِلْمُ، وَبِالْعِلْمِ يُرْهَبُ الْمَوْتُ، وَبِالْمَوْتِ تُخْتَمُ الدُّنْيَا، وَبِالدُّنْيَا تُحْرَزُ الاَْخِرَةُ، وَإِنَّ الْخَلْقَ لاَ مَقْصَرَة لَهُمْ عَنِ الْقِيَامَةِ، مُرْقِلِينَفِي مِضْمارِهَا إِلَى الْغَايَةِ الْقُصْوَى.

منه: [في حال أهل القبور في القيامة]

قَدْ شَخَصُوامِنْ مُسْتَقَرِّ الاََْجْدَاثِ وَصَارُوا إِلى مَصَائِرِ الْغَايَاتِ لِكُلِّ دَارٍ أَهْلُهَا، لاَ يَسْتَبْدِلُونَ بِهَا وَلاَ يُنْقَلُونَ عَنْهَا. وَإِنَّ الاََْمْرَ بِالْمَعْرُوفِ، وَالنَّهْيَ عَنِ المُنكَرِ، لَخُلُقَانَ مِنْ خُلُقِ اللهِ سُبْحَانَهُ، وَإِنَّهُمَا لاَ يُقَرِّبَانِ مِنْ أَجَلٍ، وَلاَ يَنْقُصَانِ مِنْ رِزْقٍ. وَعَلَيْكُمْ بِكِتَابِ اللهِ، فَإِنَّهُ الْحَبْلُ الْمَتِينُ، وَالنُّورُ الْمُبِينُ، وَالشِّفَاءُ النَّافِعُ، وَالرِّيُّ النَّاقِعُ وَالْعِصْمَةُ لِلْمُتَمَسِّكِ، وَالنَّجَاةُ لَلْمُتَعَلِّقِ، لاَ يَعْوَجُّ فَيُقَامَ، وَلاَ يَزِيغُ فَيُسْتَعْتَبَ وَلاَ تُخْلِقُهُ كَثْرَةُ الرَّدِّ وَوُلُوجُ السَّمْعِ مَنْ قَالَ بِهِ صَدَقَ، وَمَنْ عَمِلَ بِهِ سَبَقَ. وقام إليه عليه السلام رجل فقال: أخبرنا عن الفتنة، وهل سألت عنها رسول الله صلىالله عليه وآله ؟

فقال عليه السلام :لَمَّا أَنْزَلَ اللهُ سُبْحَانَهُ، قَوْلَهُ: عَلِمْتُ أَنَّ الْفِتْنَةَ لاَ تَنْزِلُ بِنَا وَرَسُولُ اللهِ صلى الله عليه وآله بَيْنَ أَظْهُرِنَا. فَقُلْتُ: يَا رَسُولَ اللهِ، مَا هذِهِ الْفِتْنَةُ الَّتي أَخْبَرَكَ اللهُ بِهَا؟

فَقَالَ: «يَا عَلِيُّ، إِنَّ أُمَّتِي سَيُفْتَنُونَ مِنْ بَعْدِي ». فَقُلْتُ: يَا رَسُولَ اللهِ، أَوَلَيْسَ قَدْ قُلْتَ لِي يَوْمَ أُحُدٍ حَيْثُ اسْتُشْهِدَ مَنِ اسْتُشْهِدَ مِنَ الْمُسْلِمِينَ، وَحِيزَتْعَنِّي الشَّهَادَةُ، فَشَقَّ ذلِكَ عَلَيَّ، فَقُلْتَ لِي: «أَبْشِرْ، فَإِنَّ الشَّهَادَةَ مِنْ وَرَائِكَ»؟. فَقَالَ لي: «إِنَّ ذلِكَ لَكَذلِكَ، فَكَيْفَ صَبْرُكَ إِذَنْ»؟. فَقُلْتُ: يَا رَسُولَ اللهِ، لَيسَ هذَا مِنْ مَوَاطِنِ الصَّبْرِ، وَلكِنْ مِنْ مَوَاطِنِ البشرى وَالشُّكُرِ. وَقَالَ: «يَا عَلِيُّ، إِنَّ الْقَوْمَ سَيُفْتَنُونَ بِأَمْوَالِهمْ، وَيَمُنُّونَ بِدِينِهِم عَلَى رَبِّهِمْ، وَيَتَمَنَّوْنَ رَحْمَتَهُ، وَيَأْمَنُونَ سَطْوَتَهُ، وَيَسْتَحِلُّونَ حَرَامَهُ بِالشُّبُهَاتِ الْكَاذِبَةِ، وَالاََْهْوَاءِ السَّاهِيَةِ، فَيَسْتَحِلُّونَ الْخَمْرَ بِالنَّبِيذِ، وَالسُّحْتَ بِالْهَدِيَّةِ، وَالرِّبَابِالْبَيْعِ». قُلْتُ: يَا رَسُولَ اللهِ، فَبِأَيِّ الْمَنَازِلِ أُنْزِلُهُمْ عِنْدَ ذلِكَ؟ أَبِمَنْزِلَةِ رِدَّةٍ، أَمْ بِمَنْزِلَةِ فِتْنَة؟ فَقَالَ: «بِمَنْزِلَةِ فِتْنَةٍ

خطبه 156

خطاب به اهل بصره در جهت‏ حوادث بزرگ

در آن هنگام هر كس بتواند نفس خود را براى خداوند عز و جل اختصاص بدهد،كوتاهى نورزد، پس اگر شما مرا اطاعت كنيد،من شما را با خواست‏ خداوند به بهشت ‏رهنمون مى‏گردم، اگر چه اين تلاش داراى مشقت‏سخت و طعم تلخى است، و امافلانكس،راى زنان او را گرفت، و خصومتى در سينه‏اش چو نان كوره آهنگران به غليان ‏افتاد، اگر از آن زن خواسته مى‏ شد كه آنچه را كه درباره من روا داشت،در حق ديگرى‏به جريان مى ‏انداخت.انجام نمى ‏داد، با اينحال،حرمتى كه داشت،بحال خود باقى‏ است، و حساب با خدا است.

توصيف ايمان

ايمان راهى است داراى مسير يا[روشى]روشن،چراغش روشنتر و روشنگرتر، باايمان است كه مى‏توان دليل براى اعمال صالحه ارائه داد، و با اعمال صالح است كه به ايمان مى‏ توان دليل آورد، و با ايمان است كه علم آباد مى شود، و با علم است كه بيم‏از مرگ به وجود مى ‏آيد، و با مرگ دنيا به پايان مى‏رسد، و با دنيا است كه آخرت‏احراز مى‏گردد، و با فرا رسيدن قيامت،بهشت‏ به[مردم با تقوى]نزديك مى‏شود، ودوزخ به گمراهان، و قطعى است كه براى مخلوقات جايگاه قرار جز روز رستاخيزنيست، آنان در ميدان قيامت ‏شتابان به غايت نهايى در حركت‏ خواهند بود

حال اهل قبور در قيامت

مخلوقات از قرارگاه قبرها برخاسته، و رهسپار سرنوشت‏هاى نهايى خود مى‏ گردند، براى هر جايگاهى[از بهشت و دوزخ]مردمى است كه آنرا تبديل نمى‏ كنند و از آن‏ منتقل نمى‏ گردند. قطعى است كه امر به معروف و نهى از منكر دو خلق از اخلاق خداوندى است، واين دو صفت و فعاليت نه مرگى را نزديك مى ‏كنند، و نه از روزى كسى مى‏ كاهند، تمسك كنيد به كتاب خداوندى، زيرا اين كتاب طنابى است محكم و نورى است‏ آشكار، و شفائى است‏ سودمند، و سيراب كننده ايست ‏برطرف كننده تشنگى، وتحفظ از كسى است كه تمسك به او جويد، و نجات براى كسى است كه تعلق به آن‏داشته باشد، كجى را راه به آن نيست تا راستش گردانند، از حق و حقيقت نمى ‏لغزد،تابرگردانده شود به سوى حق، فراوانى ورود قرآن به گوش، آنرا كهنه نمى‏ گرداند، هركس به اين كتاب الهى قائل شد،راست گفت و راست گرديد و هر كس به آن عمل كرد،بر ديگران سبقت جست.

در اين موقع مردى از جاى برخاست و گفت:يا امير المؤمنين درباره فتنه ما را آگاه فرما، و آيا از رسولخدا صلى الله عليه و آله درباره فتنه سئوال نموده‏ايد؟آن حضرت فرمود: هنگامى كه خداوند سبحان اين آيه (الم احسب الناس ان يتركوا ان يقولوا آمنا و هم‏لا يفتنون)، ، را نازل فرمود،من دانستم مادامى كه رسولخدا (ص) در ميان ما است،فتنه برما نازل نمى‏ گردد، پس گفتم يا رسول الله،چيست آن فتنه‏اى كه خدا آنرا به شما خبرداده است؟ فرمود:يا على،بعد از من،امت من دچار فتنه مى‏گردند.

عرض كردم:يارسول الله آيا در جنگ احد هنگامى كه جمعى از مسلمانان شهيد شدند و من از شهادت ‏بى‏  نصيب ماندم، و اين پيشامد براى من سخت‏ شد،مگر به من نفرمودى:بشارت باد ترابه شهادت در آينده؟فرمود:بلى،چنين است.

در آن هنگام (در موقع شهادت) چگونه‏ تحمل خواهى كرد؟عرض كردم يا رسول الله.چنين حادثه ‏اى جاى صبر و شكيبائى ‏نيست، بلكه از موارد بشارت و شكر است، و رسولخدا فرمود:يا على،اين قوم درآينده دچار فتنه در اموال مى ‏گردند، و درباره دينى كه پذيرفته ‏اند،به خدا منت ‏گذارند، و رحمت او را آرزو مى‏ كنند، و از غضب او خود را در امن و امان بينند، وحرام او را حلال تلقى كنند بوسيله شبهه‏ هاى دروغين و هوى‏ هاى غافلگير.

شراب رابعنوان آب جو حلال شمارند، و رشوه پليد را هديه ناميده و حلالش پندارند، ورباخوارى كنند نام آنرا خريد و فروش گذارند، عرض كردم يا رسول الله،در چنان‏ موقع،آنانرا در چه منزلتى قرار بدهم، آيا به منزله مرتد يا به منزله فتنه وآشوب زدگان؟ رسولخدا پاسخ فرمودند:به منزله فتنه و آشوبزدگى.

خطبه 156
اين خطبه خبر از وقوع حوادثى مى ‏دهد كه در آينده صورت مى ‏گرفت وامير المؤمنين (ع) تكليف مردم را در آنزمان معين مى ‏فرمايد.لذا بايد گفت:سيد رضى‏ رحمة الله عليه آن حوادث را در اين خطبه نياورده است.

فمن استطاع عند ذلك ان يعتقل نفسه على الله عز و جل فليفعل فان اطعتمونى فانى حاملكم انشاء الله على سبيل الجنة و انكان ذا مشقة شديدة و مذاقة مريرة (در آنهنگام هر كس كه بتواند نفس خود را براى خداوند عز و جل اختصاص بدهد،كوتاهى نورزد.پس اگر شما مرا اطاعت كنيد،من شما را با خواست‏ خداوند به بهشت ‏رهنمون مى ‏گردم اگر چه اين تلاش داراى مشقت‏سخت و طعمى تلخ است.)

در طوفان بنيان كن آن حوادث و آشوبها،بكوشيد نفس خود را در موقعيت ارتباطخالص با خدا قرار بدهيد.اگر به اين تربيت و رياضت توفيق يافتيد،اگر سپاه حوادث وفتنه‏ هاى بنيان كن بطور متراكم از پيش روى شما رژه بروند،بدان جهت كه نفس شما وابسته به خدا گشته است،محال است آن حوادث و فتنه‏ها بتوانند به منطقه ممنوعه نفس شما وارد شوند.بلكه، تنها پيوستگى آنها با شما با يك تماس سطحى چونان باد گرم‏گذران خواهد بود.زيرا رويدادهاى جهان هستى هر چه باشند كوچكتر از آنند كه راهى‏به مقام شامخ ربوبى داشته باشند.

و اما فلانة،فادركها راى النساء و ضغن غلا فى صدرها كمرجل القين،و لو دعيت لتنال من‏غيرى ما اتت الى لم تفعل،و لها بعد حرمتها الاولى و الحساب على الله تعالى. (و اما فلانكس،راى زنان او را گرفت و خصومتى در سينه‏اش چونان كوره آهنگران به غليان افتاد.اگر ازآن زن خواسته مى‏شد كه آنچه را كه درباره من روا داشت،در حق ديگرى به جريان‏ مى‏ انداخت ،انجام نمى‏ داد.با اينحال حرمتى كه داشت‏بحال خود باقى است و حساب باخدا است.)

نظريه ابن ابي الحديد معتزلى شارح معروف نهج البلاغه ‏در جملات فوق،

مربوط به عايشه «بدان اين كلام به شرحى نيازمند است.من اين كلام را به شيخ ابو يعقوب يوسف بن‏اسماعيل اللمعانى كه در زمان اشتغالم به علم كلام در نزد او،خواندم و نظر او را پرسيدم.او پاسخ طولانى به من داد كه من حاصل آنرا متذكر مى‏شوم[بعضى از مطالب با الفاظ اوو بعضى ديگر با الفاظ من است،زيرا عين همه الفاظ او اكنون به يادم نيست]

ابو يعقوب لمعانى چنين گفت:«ابتداء كينه ما بين عايشه و فاطمه (س) به وجود آمد، زيراپيامبر اكرم (ص) با عايشه پس از وفات خديجه ازدواج فرمود و او را قائم مقام خديجه‏نمود و فاطمه دختر خديجه بود،و واضح است كه وقتى مادر يك دختر از دنيا رفت وپدر آن دختر،با زنى ديگر ازدواج كرد،ميان دختر و زن كدورت و عداوتى به وجودمى‏آيد و اين يك پديده ضرورى است،زيرا تمايل پدر به زن يك امر طبيعى است ودختر از تمايل پدر به زن ديگر كراهت دارد….سپس چنين اتفاق افتاد كه رسولخدا (ص) به عايشه تمايل پيدا كرد و باو محبت ورزيد.

اين قضيه باعث‏شد كه ناراحتى و كينه‏فاطمه درباره عايشه افزايش يافت.رسول خدا صلى الله عليه و آله فاطمه (س) را بيش ازآنكه مردمان گمان مى‏كردند و خيلى بيش از آنكه مردها دخترانشان را اكرام مى‏كنند، تكريم و تعظيم مى‏فرمود،تا حدى كه از درجه محبت پدران درباره فرزندانشان بالاتررفت. پيامبر بارها در حضور خاص و عام[نه يكبار]و در موقعيت‏هاى مختلف نه دريك موقعيت، فرمود:«فاطمة سيدة النساء»و او«عديلة مريم بنت عمران‏» (همتاى مريم‏دختر عمران است) و در آن هنگام كه فاطمه (س) از موقف محشر عبور مى‏كند نداكننده‏اى از سمت عرش ندا مى‏كند:«چشمانتان را بپوشانيد تا فاطمه دختر محمد (ص)عبور كند و اين،از احاديث صحيح است و از اخبار ضعيف نيست.

و تزويج فاطمه به‏على (ع) تحقق نيافت مگر پس از آنكه خداوند ازدواج آن دو بزرگوار را در آسمان باشهادت فرشتگان انجام داد.و چند بار،نه يكبار فرموده بود:«يؤذينى ما يؤذيها و يغضبنى‏ما يغضبها» (مرا آزار مى‏دهد كسى كه فاطمه را بيازارد و مرا به غضب در مى‏آورد كسى‏كه فاطمه را غضبناك كند.) و انها بضعة منى يريبينى ما رابها (و او پاره من است و ناراحتم‏مى‏كند چيزى كه او را ناراحت كند) اين گونه تكريم و تعظيم،و امثال آن،به اندازه‏موجب افزايش كينه و عداوت براى زن مى‏گردد و نفوس بشرى به كمتر از اينها كينه توزمى‏گردد،چه رسد به آن درجه كه پيامبر اكرم درباره فاطمه (س) ابراز مى‏فرمود.» (1)

تفسيرى كه ابن ابي الحديد از ابو يعقوب يوسف بن اسماعيل لمعانى نقل كرده است،براى شرح حال مردان و زنان كه در خانواده‏هاى معمولى اتفاق مى‏افتد مناسبتر ازدودمان پيامبر اكرم (ص) كه درباره اهل بيت او و امتيازهاى آنها،آيات و احاديث‏بسياربا اهميتى وارد شده است مانند: «انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم‏»تطهيرا. (جز اين نيست كه خدا مى‏خواهد پليدى را از شما اهل بيت دور نمايد و شما رااز هر گونه آلودگيها پاك كند.) نمونه‏اى از اشكالاتى كه در سخنان ابو يعقوب بنظرمى‏رسد،در اينجا متذكر مى‏شويم:

1.عداوت نخستين ما بين عايشه و فاطمه ايجاد شده بود.اين عداوت ناشى از ازدواج‏پيامبر (ص) با عايشه پس از فوت خديجه مادر فاطمه بوده است،زيرا دختر وقتى كه‏ مادرش از دنيا برود و پدرش با زنى ديگر ازدواج كند،ما بين دختر و زن پدر كينه توزى‏به وجود مى‏آيد»مى‏بايست ابو يعقوب بداند كه اين تكليف پيامبر اكرم (ص) بود كه دراصلاح حال زن جديد و دختر خود از زن اولى‏اش اصلاح به وجود بياورد و نگذاردما بين آن دو،كدورت و عداوتى ريشه‏دار شود كه نه تنها از نظر اخلاق شخصى برازنده‏دو مسلمان معمولى نمى‏باشد، بلكه موجب مى‏شود كه در ميان مسلمانان از نظر زندگى‏دينى و سياسى اختلالاتى به وجود بيايد.

2.آيا عدم مراعات حرمت‏خاندان پيامبر،كه فاطمه قطعا يكى از مهمترين اركان آن‏بود چنانكه در داستان مباهله ديده مى‏شود از طرف همسر پيامبر (ص) با اخلاق شايسته ‏آن خاندان سازگار است؟!ابو يعقوب بجاى آنكه قضيه را حل كند،طرفين روياروى‏همديگر را در دودمان پيامبر به صفتى منسوب مى‏دارد كه شايسته آن دودمان نبوده‏ است.

3.غالبا،بلكه در خانواده‏هاى مسلمانان،وقتى كه چنين وضعى بروز مى‏كند، رمديريت‏خانواده‏ها حتم و لازم است كه بهر طريق باشد آن كدورت را بر طرف نمايد.آيا ابو يعقوب حاضر است چنين سخنى را بگويد كه آن كينه توزى‏ها حتى در اغلب‏ خانواده ‏هاى مسلمانان به سرعت و بهر وسيله‏ اى باشد مورد اصلاح قرار مى‏ گيرد، درخاندان پيامبر به وجود بيايد و از پيامبر اكرم (ص) كمترين اهتمامى براى بر طرف كردن‏آن،در تواريخ نقل نشود!

4.ابو يعقوب در جملات بعدى،فضائل و امتيازاتى را براى فاطمه (س) نقل مى‏كندو حكم به صحيح بودن احاديثى صادر مى‏كند كه آن فضائل و امتيازات را نقل‏نموده‏اند.آيا امكان دارد كه فاطمه با داشتن آن همه فضائل و امتيازات مانند سيدة النساء و همتاى مريم دختر عمران مادر حضرت عيسى (ع) داراى اعمال،يا داراى اخلاقى‏ باشد كه در خانواده‏هاى معمولى مسلمانان مورد توبيخ و تقبيح قرار مى‏گيرد؟!شخصيتى ‏به عظمت فاطمه زهراء (س) بهمان گونه‏اى كه خود ابو يعقوب براى ما نقل و اثبات‏مى‏كند،نمى ‏بايست اين بديهى‏ترين قضيه را كه‏«وقتى كه زن يك مرد از دنيا رفت،ازدواج مجدد براى آن مرد يك امر كاملا مشروع است، ناديده بگيرد.»

5.با در نظر گرفتن روايت معروف (يؤذينى ما يؤذيها و يغضبنى ما يغضبها) و (انها بضعة‏منى يريبنى ما يريبها) ماجراهايى كه ابو يعقوب و امثال ايشان نقل مى‏كند،بطور جدى بايدمورد تامل قرار بگيرد.و چون مطالب بعدى كه ابن ابي الحديد از ابو يعقوب نقل مى‏كندعمدتا مبنى بر جريان مزبور و از ديدگاه روابط يك خانواده معمولى است،لذا موردى‏براى حث‏بيشتر ديده نمى‏شود،زيرا روابط خاندان پيامبر كه آيه تطهير درباره آنهانازل شده و در داستان مباهله،على و فاطمه و حسن و حسين (عليهم السلام جميعا) ،كه‏نزديكترين و شريفترين افراد دودمان پيامبر اكرم (ص) بودند بهمراه آن حضرت انتخاب‏شده و شركت كرده‏اند،غير از روابط افراد يك خانواده معمولى مى‏باشد.

وصف الايمان
سبيل ابلج المنهاج،انور السراج.فبالايمان يستدل على الصالحات،و بالصالحات يستدل على‏الايمان و بالايمان يعمر العلم و بالعلم يرهب الموت و بالموت تختم الدنيا تحرز الآخرة،و بالقيامة تزلف الجنة و تبرز الحجيم للغاوين.و ان الخلق لا مقصر لهم عن القيامة،مرقلين فى مضمارها الى الغاية القصوى.(ايمان راهى است داراى مسير[يا]روشى روشن،چراغش روشنتر و روشنگرتر است.با ايمان است كه مى‏توان دليل براى اعمال صالحه ارائه داد وبا اعمال صالح است كه به ايمان مى‏توان دليل آورد.با ايمان است كه علم آباد مى‏شود وبا علم است كه بيم از مرگ به وجود مى‏آيد و با مرگ دنيا به پايان مى‏رسد و با دنيا است‏كه آخرت احراز مى‏گردد.و با فرا رسيدن قيامت،بهشت‏به مردم با تقوى نزديك‏مى‏شود و دوزخ بر گمراهان،و قطعى است كه براى مخلوقات،جايگاه قرارى جزرستاخيز نيست.آنان در عرصه محشر،شتابان به غايت نهائى در حركت‏ خواهند بود.)

 

تنها ايمان است كه روشنترين راه را در پيش پاى تكاپوگران هدف ‏اعلاى حيات هموار مى‏كند
با توجه به مجموع واقعيات و حقائقى كه به وسيله وحى و شهودهاى اعلا و حكمت وجهان بينى‏ها و عرفان مثبت،و با نظر به سر گذشت عينى زندگى انسانها كه تواريخ معتبربراى ما ارائه داده است،يك چيز مورد اتفاق همه طرق و دلائل مزبور است و آن چيزعبارت است از اينكه تاكنون هيچ گام مؤثرى براى تحقق بخشيدن به آرمانهاى اعلاى‏انسانى و ارزشهاى او، بدون ايمان برداشته نشده است.معناى ايمان چيست كه داراى‏چنين كاربرد با عظمتى است كه از عهده هيچ چيزى برنمى ‏آيد؟

ايمان عبارتست از تعلق و وابسته شدن شخصيت آدمى به يك حقيقت كه براى تامين‏سعادت مادى و معنوى او،بطور مطلق پذيرفته شده است.اين پذيرش به حدى دراعماق شخصيت نفوذ پيدا مى‏كند كه شخصيت،هويت و ارزش خود را بدون آن،پوچ‏تلقى مى‏كند.البته ارزش ايمان بستگى به ارزش آن حقيقت دارد كه براى شخصيت‏سعادت مطلق تلقى شده است.

نمونه‏اى از مختصات ايمان:

بديهى است كه مختصات اين صفت‏با عظمت،بسيار است و ما در اينجا به مقدارى‏از آنها اشاره مى‏كنيم:

1.بدانجهت كه ايمان مربوط به همه ابعاد و استعدادهاى شخصيت است،لذا نخستين‏مختص آن،شكوفا شدن اين حقيقت عظمى (شخصيت) مى‏باشد.اگر در پديده عشق،تنها بعد و استعداد جمال يابى شخصيت‏شكوفا مى‏گردد،قطعى است كه ايمان موجب‏شكوفايى همه استعدادها و نيروها و ابعاد شخصيت در ارتباطات چهارگانه مى‏گردد:(ارتباط انسان با خويشتن،ارتباط انسان با خدا،ارتباط انسان با جهان هستى و ارتباط‏انسان با همنوع خود) بنابر اين،مى‏توان چنين گفت:

عشق پديده‏ايست كه استعداد و بعد جمال يابى را در شخصيت‏شكوفا مى‏نمايد،در حاليكه‏ايمان همه استعدادها و نيروها و ابعاد شخصيت آدمى را شكوفا مى‏سازد.و عشق حقيقى‏الهى بدون ايمان به معشوق كه كامل مطلق (جامع جمال و جلال)است،امكان پذير نيست.

2.ايمان است كه انسان را از شكوك و حيرتهاى مضطرب كننده رهايى مى‏بخشد.

3.تنها بوسيله ايمان است كه همه چيز معناى خود را پيدا مى‏كند.حتى جهل براى‏ انسان با ايمان،عامل محرك براى دريافت‏ حقائق مى‏گردد.

قاضیی بنشاندند و می‌گریست
گفت نایب قاضیا گریه ز چیست

این نه وقت گریه و فریاد تست
وقت شادی و مبارک‌باد تست

گفت اه چون حکم راند بی‌دلی
در میان آن دو عالم جاهلی

آن دو خصم از واقعهٔ خود واقفند
قاضی مسکین چه داند زان دو بند

جاهلست و غافلست از حالشان
چون رود در خونشان و مالشان

گفت خصمان عالم‌اند و علتی
جاهلی تو لیک شمع ملتی

زانک تو علت نداری در میان
آن فراغت هست نور دیدگان

وان دو عالم را غرضشان کور کرد
علمشان را علت اندر گور کرد

جهل را بی‌علتی عالم کند
علم را علت کژ و ظالم کند

تا تو رشوت نستدی بیننده‌ای
چون طمع کردی ضریر و بنده‌ای

مولوى

 

4.ايمان راه روشن و مشعلش هميشه فروزان است.بدانجهت كه مقصد انسان تكاپوگر باايمان، دائما روشن است.لذا همواره او در راه شايسته خود حركت مى‏كند اگر هم او راه‏را از چاه تشخيص ندهد،راه سراغ او را مى‏گيرد.اينست مفاد قاعده لطف خداوندى.

گر مرد رهى ميان خون بايد رفت
از پاى فتاده سرنگون بايد رفت

تو پاى به راه در نه و هيچ مگوى
خود راه بگويدت كه چون بايد رفت

5.همانگونه كه از وجود ايمان به اعمال صالحه شخص مؤمن مى‏توان پى برد،همچنان ازاعمال صالحه.شخص صالح،مى‏توان ايمان او را درك و دريافت نمود.اين همان كشف‏استلزامى است كه‏«ايمان‏»و«اعمال صالحه‏»با يكديگر دارند.كشف اعمال صالحه ازايمان كشف،معلول از علت و كشف ايمان از اعمال صالح،كشف معلول از علت‏خويش است‏بنابر اين هر دو كشف بر مبناى قانون‏«عليت‏»مى‏باشد.اگر ايمان وجودنداشته باشد،اعمال صالحه قابل اسناد به خدا و حداقل به وجدان[نه به سوداگرى‏ها] امكان پذير نخواهد بود،اگر چه كارهاى بسيار بزرگى از انسان صادر گردد و مردم عادى‏هم چنين انسانى را قهرمان تلقى كنند!همچنان اگر اعمال يك انسان شايسته و صلاحيت نداشته باشد،كشف از آن مى‏كند كه شخص مزبور يا ايمان ندارد و نام تو هم و حساسيت‏خاص را ايمان گذاشته است و يا به بيمارى چند شخصيتى مبتلا شده است.

6.تنها با ايمان است كه علم صحيح و سازنده به وجود مى‏آيد.يكى از مباحث مهم ايمان‏و علم همين است كه آيا ايمان مقدم است‏يا علم،ايمان با ارزش‏تر است‏يا علم.ايمان‏علت است و علم معلول،يا بالعكس-علم علت است و ايمان معلول؟بديهى است كه‏وقتى كه مى‏گوييم:«ايمان مقدم است‏يا علم‏»مقصود تقدم زمانى نيست،بلكه مقصودتقدم در كارايى است.پاسخ اين سؤال چنين است:همانطور كه علم جنبه وسيله‏اى دارد وجنبه هدفى،همچنان ايمان نيز جنبه وسيله‏اى دارد و هدفى.جنبه وسيله‏اى علم عبارتست‏از كشف واقعيات در ارتباطات چهارگانه (ارتباط انسان با خويشتن،با خدا،با جهان‏هستى و با همنوع خود) و جنبه هدفى آن عبارتست از روشنايى درباره واقعيات درارتباطات مزبوره كه عنصر بزرگ جان آدمى است.

اقتضاى جان چو ايدل آگهى است
هر كه او آگاه‏تر جانش قوى است

 اما جنبه وسيله ‏اى ايمان عبارتست از نيرومند شدن نفس[من،شخصيت]آدمى براى‏تنظيم و اصلاح نهايى خويشتن در ارتباطات چهارگانه مزبور.و جنبه هدفى ايمان،عبارتست از شكوفايى ذات آدمى در مسير انا لله و انا اليه راجعون (ما از آن خداييم وبه سوى او بر مى‏گرديم) ملاحظه مى‏شود كه جنبه هدفى ايمان،بالاتر از جنبه هدفى علم‏است،زيرا ايمان است كه عامل اصلى شكوفايى ذات آدمى در مسير«حيات معقول الهى ‏مى ‏باشد.

7.ايمان مى‏تواند علم را به مفيديت در حد اعلى برساند.آيا هيچ خردمند آگاهى‏مى‏تواند در اين حقيقت ترديد كند كه اساسى‏ترين و نيرومندترين عامل مخرب‏«حيات‏معقول‏»انسانها از آغاز حيات اجتماعى در اين كره خاكى،علم بى‏ايمان بوده است.علم بى‏ذات براى تحقق بخشيدن به معلوم خود مى‏جوشد.يعنى دانشمند مى‏خواهد محصول‏دانش خود را به رخ جامعه يا جوامع بشرى بكشد و سود خود را اگر چه شهرت در ميان‏مردم باشد مانند ديويد هيوم (2) به دست‏بياورد.اين دانش اگر مربوط به تكنولوژى باشد،كمترين تفاوتى در عرضه كردن خود به جامعه،ما بين فرمول دواى يك بيمارى يابمب‏هاى نابود كننده[كه چند عدد از آنها مى‏تواند كره زمين را به خاكستر مبدل نمايد] نمى‏گذارد.و اگر دانش بى‏ ايمان در قلمرو فلسفه بروز كند،ديويد هيوم و نيچه[بقول‏سعدى]بازيگر ميدان شود.و اگر در علوم انسانى گام به ميدان بگذارد،ماكياولى‏ها وتوماس هابس‏ها و فرويدها سر بر مى‏آورند و انسان و انسانيت را در پايين‏ترين مراحل‏تاريخ طبيعى راكد مى‏سازند.

8.علم توام با ايمان است كه مرگ را بعنوان آغاز شكوفايى زندگى نويد مى‏دهد.قل يا ايها الذين هادوا ان زعمتم انكم اولياء لله من دون الناس فتمنوا الموت ان كنتم صادقين . (3)(بگو اى كسانى كه به مكتب يهود گرويده‏ايد،اگر معتقد هستيد كه تنها شما دوستان خداييد نه ديگر مردم،پس مرگ را آرزو كنيد اگر در ادعاى خود راستگويانيد) .اگر علم‏نتواند با دريافت‏حقيقت‏يا ايتها النفس المطمئنة ارجعى الى ربك راضية مرضية فادخلى فى‏عبادى و ادخلى جنتى. (4) اى نفس رسيده به آرامش،برگرد به سوى پروردگارت در حاليكه‏تو از او راضى هستى و او از تو رضايت دارد.در گروه بندگانم باش و گام به بهشتم‏بگذار.) سرنوشت نهايى بشر را قابل درك بسازد.

درباره زندگى هيچ چيزى براى بشر نياموخته است،زيرا بدون فهم حقيقت پل‏زندگى كه مرگ ناميده مى‏شود و بدون شناخت جائيكه پس از عبور از پل مرگ بايد به‏آنجا وارد شد، حقيقت زندگى روشن نخواهد گشت.

اين جهان همچون درختست اى كرام
ما بر او چون ميوه‏هاى نيم خام

سخت گيرد خامها مر شاخ را
زانكه در خامى نشايد كاخ را

چون بپخت گشت شير لب گزان
سست گيرد شاخه‏ها را بعد از آن

چون از آن اقبال شيرين شد دهان
سست شد بر آدمى ملك جهان

مولوى

مرگ هر يك اى پسر همرنگ اوست
پيش دشمن ، دشمن و بر دوست ، دوست

اى كه مى‏ترسى زمرگ اندر فرار
آن زخود ترسانى اى جان هوشدار

روى زشت تست نى رخسار مرگ
جان تو همچون درخت و مرگ ، برگ

گر به خارى خسته‏اى خود كشته‏اى
ور حرير و قز درى خود رشته‏اى

و بالموت تختم الدنيا،و بالدنيا تحرز الاخرة،و بالقيامة تزلف الجنة و تبرز الحجيم للغاوين، و ان الخلق لا مقصر لهم عن القيامة،مرقلين فى مضمارها الى الغاية القصوى.(و با دنيا است كه آخرت احراز مى‏گردد،و با فرا رسيدن قيامت،است كه بهشت[به مردم با تقوى] نزديك مى‏شود و دوزخ براى گمراهان.قطعى است كه براى مخلوقات جايگاه قرارى‏جز روز رستاخيز نيست.آنان در ميدان قيامت‏به غايت نهايى خود در حركت‏خواهندبود. )

آخرت يعنى جايگاه بروز نتائج كارهايى كه در زندگى دنيوى از بشر صادر شده‏است.اين مطلب در مبحث پيشين مطرح شده است و احتياجى به توضيح بيشتر ندارد. بقيه جملات فوق بيان ترتيب مراحلى است كه از آغاز آخرت شروع مى‏گردد.

قد شخصوا من مستقر الاجداث و صارو الى مصائر الغايات،لكل دار اهلها لا يستبدلون بها و لا ينقلون عنها (مخلوقات از قرارگاه قبور خود بر مى‏خيزند و رهسپار سرنوشت‏خود مى‏گردند. براى هر جايگاهى از[بهشت و دوزخ]مردمى است كه آنرا تبديل‏نمى‏كنند و از آن منتقل نمى‏گردند.)

تا بتوانيد با اين جمله ويرانگر حيات:نمى‏بينم،پس نيست!خودتان را تسليت ندهيد.

آرى،امثال رباعيات ذيل از نظر ذوقيات تخيلى براى تسليت و خود فريبى جالب است:

زان پيش كه غمهات شبيخون آرند
فرماى كه تا باده گلگون آرند

تو زرنه‏اى اى غافل نادان كه ترا
در خاك نهند و باز بيرون آرند!

منسوب به خيام!!

يك چند به كودكى به استاد شديم
يك چند به استادى خود شاد شديم

پايان سخن شنو كه ما را چه رسيد
از خاك بر آمديم و بر باد شديم!

منسوب به خيام!

چون عمر به سر رسد چه بغداد چه بلخ پيمانه چو پر شود چه شيرين چه تلخ

خوش باش كه بعد از من و تو ماه بسى
از سلخ به غره آيد از غره به سلخ

منسوب به خيام!

گويند كسان بهشت ‏با حور خوش است
من مى‏گويم كه آب انگور خوش است

اين نقد بگير و دست از آن نسيه بدار
كاو از دهل شنيدن از دور خوش است

منسوب به خيام!

و اگر كسى بگويد:اين رباعيات واقعا از عمر بن ابراهيم خيام[يا خيامى]است،قطعاخلاف واقع گفته است،زيرا در تاريخ شخصيت‏ها و فرهنگ اسلامى به يك شاعرپوچ ‏گرا«امام‏»نمى‏گويند،در صورتيكه همانگونه كه در كتاب‏«تحليل شخصيت‏خيام‏» بيان شده است.بيش از 10 مورد در تواريخ اسلامى به اين مرد«امام‏»گفته شده است كه‏از جمله گويندگان محمود بن عمر زمخشرى است.لطفا مراجعه فرماييد به تاب‏«تحليل‏شخصيت‏خيام‏».و با نظر به فلسفه الهى خيام كه بر روش مشايى در آن حركت كرده‏است،بايد بگوييم:شخصيت‏به اين عظمت،به بيمارى چند شخصيتى مبتلا بوده است!

البته اين سخن (چند شخصيتى بودن) را برخى از صاحبنظران درباره ابو العلاء معرى كه ‏شاعر است نه فيلسوف تجويز كرده‏اند كه او از يك طرف مى‏گويد:اما اليقين فلا يقين و انما اقصى اجتهادى ان اظن و احدسا(اما يقين،در هيچ يك از معارف،يقينى وجود ندارد و جز اين نيست كه نهايت اجتهادمن به گمان و حدس منتهى شود.) از طرف ديگر بطور يقين مى‏گويد:خلق الناس للبقاء فضلت امة يحسبونهم للنفاد (مردم براى بقاء در ابديت آفريده شده‏اند.لذا گمراه است آن قومى كه مردم را رو به‏فناى مطلق مى‏بينند.) براى مشاهده تضاد گويى‏هايى از اين دست،مراجعه فرماييد به‏ كتاب‏«تحليل شخصيت‏ خيام‏».

و ان الامر بالمعروف و النهى عن المنكر،لخلقان من خلق الله سبحانه و انهما لا يقربان من اجل و لا ينقصان من رزق (قطعى است كه امر به معروف و نهى از منكر دو خلق ازاخلاق خداونديست و اين دو صفت و فعاليت نه مرگى را نزديك مى‏كند و نه از روزى‏كسى مى‏كاهد.)

تكليفى بسيار با اهميت كه احساس تكليف را در مردم احياء مى‏كند
اين تكليف عبارتست از«امر به معروف و نهى از منكر»امر به معروف و نهى از منكريعنى چه؟ اين تكليف عبارتست از راهنمايى و ارشاد مردم به نيكى‏ها عموما و جلوگيرى‏مردم از بدى‏ها و زشتى‏ها عموما.خداوند سبحان مى‏فرمايد: «ولتكن منكم امة يدعون الى‏الخير و يامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و اولئك هم المفلحون‏» (5) و گروهى از شماآماده شوند كه دعوت به خير نمايند و به نيكى دستور دهند و از زشتى و بدى جلوگيرى‏ كنند و آنان هستند رستگاران) باز در مدح آن طائفه از اهل كتاب كه ايمان به خدا و روزآخرت آورده‏اند، مى‏ فرمايد: «يؤمنون بالله و اليوم الاخر و يامرون بالمعروف و ينهون عن ‏المنكر و يسارعون فى الخيرات و اولئك من الصالحين.» (6) آنان ايمان به خدا و روز معادمى ‏آورند و امر به نيكى و نهى از منكر مى‏نمايند و در تحصيل خيرات شتاب مى‏كنند وآنان از صلحاء هستند.) ضرورت اين تكليف از آن جهت است كه اميال و هوى وهوس‏ها و بطور كلى خود خواهى‏هاى اكثريت مردم بقدرى فراوان و گسترده و تند و تيز است كه افزون بر انبياء و كتابهاى آسمانى آنان،و اوصياء و اولياء و راهنماييهاى آنان وافزون به عقل و وجدان و تجارب خود مردم،گروهى در هر جامعه‏اى بايد به يارى‏عوامل مزبور بشتابند و بوسيله امر به معروف و نهى از منكر،مردم را به حركت‏به طرف‏خيرات و دورى از جرم‏ها و گناهان وادار بسازند.واقعا اين يك حقيقت است كه:

صد هزاران دام و دانه است اى خدا
ما چو مرغان حريص و بينوا

دمبدم وابسته دام نويم
هر يكى گر باز و سيمرغى شويم

مولوى

و عليكم بكتاب الله‏«فانه الحبل المتين و النور المبين و الشفاء النافع و الرى الناقع و العصمة‏للمتمسك،و النجاة للمتعلق،و لا يعوج فيقام لا يزيغ فيستعتب،و لا تخلقه كثرة الرد،و ولوج السمع،من قال به صدق،و من عمل به سبق (تمسك كنيد به كتاب الله،زيرا اين كتاب طنابى است محكم و نورى است آشكار و شفائى سودمند و سيراب كننده ايست. برطرف كننده تشنگى و حافظ كسى است كه توسل به او جويد،و نجات است‏براى كسى‏كه تعلق به آن داشته باشد.كجى را راه به آن نيست تا راستش كنند و از حقيقت نمى‏لغزدتا برگردانده شود به سوى حقيقت.فراوانى ورود قرآن به گوش،آنرا كهنه نمى‏گرداند. هر كس به اين كتاب الهى قائل شد،راست گفت و راست گرديد و هر كس به آن عمل‏كرد بر ديگران سبقت جست.)

براى بررسى و تحقيق در مباحث قرآن،مراجعه فرماييد به ج 2،ص 206 و ص 216 تاص 222 و ج 3،ص 64 و ج 4،ص 234 و 235 و ج 4،از ص 253 تا ص 255 واز ص 261 تا ص 271 و ج 13، از ص 13 تا ص 18 و ج 14،از ص 115 تا ص‏117 و از ص 129 تا ص 132.

و قام اليه رجل فقال:يا امير المؤمنين،اخبرنا عن الفتنة و هل سالت رسول الله (ص) عنها؟ فقال عليه السلام:انه لما انزل الله سبحانه،قوله:«الم.احسب الناس ان يتركوا ان‏يقولوا آمنا و هم لا يفتنون‏»علمت ان الفتنة لا تنزل بنا و رسول الله صلى الله عليه و آله بين‏اظهرنا،فقلت:يا رسول الله،ما هذه الفتنة التى اخبرك الله تعالى بها؟فقال:«يا على،ان امتى‏سيفتنون من بعدى.»فقلت:يا رسول الله،او ليس قد قلت لى يوم احد حيث استشهد من‏استشهد من المسلمين و حيزت عنى الشهادة،فشق ذلك على،فقلت لى؟»ابشر،فان الشهادة‏من ورائك؟ »فقال لي:«ان ذلك لكذلك،فكيف صبرك اذن؟»فقلت:يا رسول الله ليس هذا من مواطن الصبر و لكن من مواطن البشرى و الشكر.(در اين هنگام مردى از جاى برخاست و گفت:يا امير المؤمنين،درباره فتنه ما را آگاه فرما و آيا از رسول خدا (ص) درباره فتنه سئوال نموده‏ايد؟آن حضرت فرمود:هنگامى كه خداوند سبحان اين آيه (الم‏احسب الناس ان يتركوا ان يقولوا آمنا و هم لا يفتنون) را نازل فرمود،من دانستم مادامى كه‏رسولخدا (ص) در ميان ما است،فتنه بر ما نازل نمى‏گردد.پس گفتم:يا رسول الله چيست‏ آن فتنه‏ اى كه خدا آنرا به شما خبر داده است؟فرمود:يا على،امت من بعد از من دچارفتنه مى‏گردند.عرض كردم يا رسول الله،آيا در جنگ احد،هنگامى كه جمعى ازمسلمانان شهيد گشتند و من از شهادت بى‏نصيب ماندم و اين پيشامد براى من سخت‏ شد،مگر به من نفرمودى :«بشارت باد ترا به شهادت در آينده؟»فرمود:آرى،چنين است،در آن هنگام چگونه تحمل خواهى كرد؟

عرض كردم يا رسول الله،چنين حادثه ‏اى‏ جاى صبر و شكيبايى نيست،بلكه از موارد صبر و شكر است و رسولخدا (ص) فرمود:اين قوم در آينده دچار فتنه گردند و درباره دينى كه پذيرفته‏اند، به خدا منت گذارند ورحمت او را آرزو كنند و از غضب او خود را در امن و امان ببيند و حرام او را حلال‏تلقى كنند-به وسيله شبهه‏هاى دروغين و هوى‏هاى غافلگير.شراب را به عنوان آب جوحلال شمارند و رشوه پليد را هديه ناميده و حلالش پندارند.رباخوارى كنند و نام آنرا خريد و فروش گذارند.عرض كردم يا رسول الله،در چنان موقع آنانرا در چه منزلتى‏قرار بدهم، آيا به منزله مرتد يا به منزله فتنه و آشوبزدگان؟رسول خدا پاسخ فرمودند:به‏منزله فتنه و آشوبزدگان.

توضيحى درباره جمله امير المؤمنين (ع) :
من دانستم تا پيامبر (ص) در ميان ما است،فتنه‏اى بوجود نمى‏آيدگفته شده است كه از آيه شريفه «ا حسب الناس ان يقولوا آمنا و هم لا يفتنون‏» (آيا مردم‏گمان مى‏كنند كه رها شوند تا بگويند:ما ايمان آورديم و آنان آزمايش نشوند) مطلب‏فوق (تا پيامبر (ص) در ميان مسلمانان است،فتنه‏اى به وجود نمى‏آيد) استفاده نمى‏شود،بنابر اين،ماخذ علم امير المؤمنين (ع) به مطلب مزبور چه بوده است؟ابن ابي الحديد درتفسير مطلب مى‏گويد:امير المؤمنين (ع) از آيه «و ما كان الله ليعذبهم و انت فيهم‏» (7) وخداوند آنان را عذاب نمى‏كند مادامى كه تو در ميان آنان هستى) استفاده كرده است.

ولى همانگونه كه ديگر شارحان نهج البلاغه متذكر شده‏اند،لازمه آيه شريفه آزمايش،عدم وقوع فتنه در ايام حيات رسولخدا (ص) نمى‏باشد،بلكه بر مبناى روايتى كه مرحوم‏فيض كاشانى نقل كرده كه در موقع نزول آيه آزمايش پيامبر اكرم (ص) فرمود:چاره‏اى‏از وقوع فتنه بعد از پيامبر براى امتش نيست تا راستگو از دروغگو تفكيك گردد… (8) وعلم امير المؤمنين (ع) مستند به آن فرموده پيامبر مى‏باشد.مباحث مربوط به‏«فتنه‏ها وآشوبها و آزمايشها و حوادث‏»در موارد زير مطرح شده است:ج 3،ص 80 تا 88 و ازص 99 تا ص 108 و از ص 318 تا ص 324 و ج 9،ص 209 تا ص 210 و ج 15،از ص 55 تا 56 و ج 16،از ص 301 تا 310 و ج 18،از ص 120 تا 121.

يا رسول الله،شهادت تلخ نيست كه نيازى به صبر و تحمل داشته باشدبلكه موجب بشارت و سپاسگزارى است.

آنان که ره دوست گزیدند همه
درکوی شهادت آرمیدند همه

در معرکه ی دو کون فتح از عشق است
هرچند سپاه او شهیدند همه

منسوب به صدر المتالهين

آنانكه درباره ارزشهاى والاى انسانى مى‏انديشند و اظهار نظر مى‏كنند،حتمامى‏دانند يا بايد بدانند كه شهادت (آگاهانه و با كمال اختيار دست از حيات شستن و وداع‏با همه علائق و آرزوها،و گسيختن از جهان هستى زيبا و پر شكوه) در راه آرمانهاى‏اعلا يكى از با عظمت‏ترين امتيازات حيات است،زيرا انديشيدن و اراده و تصميم واقدام درباره مرگ كاملا اختيارى و آگاهانه در قلمرو خود حيات صورت مى‏گيرد.پس‏براى شناخت‏حقيقت‏حيات و جان آدمى و شخصيت مدير حيات و موت قطعا بايدپديده شهادت مورد بررسى و دقت جدى قرار بگيرد. در موارد ذيل مباحث‏شهادت تاحدودى بررسى شده است مراجعه فرماييد:ج 5،از ص 54 تا ص 60 و از ص 73 تاص 80 و ج 6،از ص 3 تا ص 27.

«يا على ان القوم سيفتنون باموالهم و يمنون بدينهم على ربهم و يتمنون رحمته،و يامنون سطوته‏و يستحلون حرامه بالشبهات الكاذبة،و الاهواء الساهية،فيستحلون الخمر بالنبيذ و السحت‏بالهدية و الربا بالبيع‏»قلت:يا رسول الله،فباى المنازل انزلهم عند ذالك؟ابمنزلة ردة ام‏بمنزلة فتنة؟فقال:بمنزلة فتنة. (يا على،اين مردم در آينده در اموال خود دچار فتنه گردند ودرباره دينى كه پذيرفته‏اند به خدا منت گذارند و رحمت او را آرزو كنند و از غضب اوخود را در امن و امان بينند و حرام او را حلال تلقى كنند-بوسيله شبهه‏هاى دروغين وهوى‏هاى غافلگير.شراب را بعنوان آب جو حلال شمارند و رشوه پليد را هديه ناميده و حلالش پندارند. رباخوارى كنند و نام آنرا خريد و فروش گذارند!عرض كردم يا رسول‏الله در چنان موقع آنانرا در چه منزلتى قرار بدهم،آيا بمنزله ارتداد يا به منزله فتنه وآشوبزدگى؟رسول خدا فرمودند: بمنزله فتنه و آشوبزدگى.)

موارد فتنه و آشوبزدگى
1-مالدارى و مال پرستى و تكاثر

كه متاسفانه موجب اختلاف و فاصله‏هاى بسيار ناگوار،ميان مردمى گشت كه در زمان‏پيامبر اسلام تنها به ضرورت‏هاى معيشت قناعت مى‏كردند و در يك آرامش و حالات‏روحى بسيار شايسته زندگى مى‏كردند.مالكيت ارزش واقعى خود را كه جنبه وسيله‏اى‏براى حيات اقتصادى مردم دارد،بخوبى دريافته بود.اين تكاثر بعدها چنان اختيار ازدست عده‏اى از مالداران گرفت كه نه آيه و الذين يكنزون الذهب و الفضة و لا ينفقونها فى‏سبيل الله فبشرهم بعذاب اليم (9) و كسانى را كه طلا و نقره را متراكم مى‏كنند و آنها را درراه خدا انفاق نمى‏كنند، به عذابى دردناك بشارت بده) براى اصلاح حال آنان كارگر بودو نه آيه ويل لكل همزة لمزة الذى جمع مالا و عدده.يحسب ان ماله اخلده كلا لينبذن فى‏الحطمة.و ما ادراك مالحطمة نار الله الموقدة التى تطلع على الافئدة… (10) واى بر هر عيبجوى‏طعنه زننده كه مال جمع مى‏كند و آنرا مى‏شمارد و گمان مى‏كند مال او براى او جاودانى‏خواهد بود نه هرگز،آنان در سراى ابديت‏به حطمه انداخته خواهند شد و تو چه مى‏دانى‏حطمه چيست؟آتش شعله‏ور خداوندى است كه به مغز درون دلها سر مى‏كشد.) درآنان اثرى ايجاد مى‏كرد و نه الهاكم التكاثر.حتى زرتم المقابر (11) متراكم ساختن اموال شما را مشغول ساخت تا گورها را ديدار كرديد) و انفقوا فى سبيل الله و لا تلقوا بايديكم الى‏التهلكة (12) و انفاق كنيد در راه خدا و خود را با دست‏خود به هلاكت نيندازيد.) و نه‏مشاهده نتايج فاسد كننده فرد و اجتماع كه قابل مشاهده هر انسان آگاه بود.مگر اين‏اصل-

ساقى بجام عدل بده باده تا گدا
غيرت نياورد كه جهان پر بلا كند

حافظ

فرا گير همه دوران‏هاى تاريخ اقتصاد بشرى نبوده است؟!مگر ابوذر،حكام زمان خودمانند معاويه‏ ها را تذكرات نمى‏ داد.

2-حماقت ناشى از خود خواهى كوته بينانه (منت گذاشتن به خداو پيغمبر كه ما مى‏خواهيم انسان شويم)!!

به دين اسلام گرويده بودند،ولى به خدا و پيامبر منت مى‏گذاشتند!! 1-يمنون عليك ان‏اسلموا قل لا تمنوا على اسلامكم بل الله يمن عليكم ان هداكم للايمان ان كنتم صادقين (13) بر تومنت مى‏گذارند كه اسلام آورده‏اند!بگو اسلامتان را بر من منت نگذاريد،بلكه خدا برشما منت مى‏گذارد كه شما را به ايمان هدايت كرده است اگر راستگو باشيد.)

آيا اعجازى بالاتر از اينكه يك انسان كامل در ميان جمعى با داشتن با عظمت‏ترين‏اخلاق زندگى كند و آن جمع گرويدن به اصول و ارزشهاى والاى انسانى را به رخ آن‏انسان بكشند و به او منت گذارند كه ما وارد گروه تو شديم!يعنى ما به خاطر تو و براى‏اينكه سخن ترا به زمين نيندازيم،خودمان را آماده پذيرش اسلام تو كرديم!

چشم باز و گوش باز و اين عما!
حيرتم از چشم بندى خدا

3-فقط خداوند براى من خود خواه و ستمكار رحيم و مهربان است و بس!

او از گناهان و جناياتى كه ما مرتكب مى‏شويم چشم‏پوشى خواهد كرد،زيرا او رحيم‏است و بس!و حق كشى‏ها و فسادهائى كه در روى زمين به راه مى‏اندازيم انتقام نخواهدكشيد،زيرا او رحيم و مهربان است!ما ميتوانيم،بلكه جانهاى آدميان را اسباب بازى‏خود خواهى‏هاى خود قرار بدهيم،زيرا خدا كريم و رحيم است!چه وقاحتى بالاتر ازاينكه رحمت‏خدا را با تمام بيشرمى شامل حال گنهكاران و جنايتكاران و پايمال‏كنندگان حقوق انسانها و عوامل فساد در روى زمين بدانيم ولى آن مردم مظلوم و بينواكه مورد جنايت واقع شده‏اند و حقوقشان پايمال گشته است و در زير عوامل مرگبارفساد متلاشى و نابود شده‏اند،مشمول لطف و رحمت الهى نشوند!

اگر چنين بود كه‏صدها آيات در قرآن مجيد هماهنگ با حكم بديهى عقل و دريافت مستقيم و شهودوجدانى فرياد نمى‏زند- كل نفس بما كسبت رهينة (14) هر نفسى در گرو اندوخته‏هاى‏خويشتن است.) فمن اعتدى عليكم فاعتدوا عليه بمثل ما اعتدى عليكم (15) هر كس بر شماتعدى كرد.مانند همان تعدى را براى او وارد كنيد.) انه لا يفلح الظالمون (16) ستمكاران‏رستگار نخواهند شد.) اين هم يكى از اشكال خطرناك خود خواهى است كه همه‏وقاحت‏ها و ستمكاريها و حق‏كشى‏ها را با رحمت الهى،مى‏پوشانند و خود را ازكيفرهاى آنها بر كنار تلقى مى‏كنند و اما اينكه همين رحمت و فيض و كرم و عنايت‏خداوندى شامل حال آن بينوايان و مستضعفان نيز بوده است كه آنانرا از نعمت عظماى حيات و استعدادها و محبت‏ها و آرزوها،مخصوصا از نعمت الهى كمال جويى‏برخوردار فرموده است،ولى همه اين عظمت‏ها و امتيازها دستخوش آن وقاحت‏ها شده‏و ستمكاريها و حق كشى‏ها فراموش گشته است!

4-حرام را حلال و حلال را حرام خواهند كرد!

در اين تبهكاريهاى زشت،هرگز اعتراف نخواهند كرد:ما حلال را حرام و حرام راحلال كرديم. نه هرگز،زيرا آنان هشيارتر و حيله‏گرتر از آنند كه خود را با كمال‏صراحت روياروى عقول و وجدانها و عقائد و تكاليف صريح دين قرار بدهند.الف-آب‏جو مسكر را كه از مصاديق خمر است،با نام آب‏جو حلالش خواهند كرد!مگر باتغيير الفاظ مى‏توان موضوع و حكمش را ناديده گرفت!واقعيات و روابط آنها و حقائق‏و مختصات آنها در جهان هستى،همانگونه كه از علم و جهل و شك و گمان پيروى‏نمى‏كنند،همچنان با الفاظى كه ما آنها را ارائه مى‏كنيم هيچ تفاوتى نخواهد كرد.

5-رشوه پليد را هديه خواهند ناميد!

اين كار زشت چنان شايع شده بود كه حتى با اين كار به سراغ على بن ابيطالب عليه السلام‏نيز رفتند:در آخر داستان برادرش عقيل بن ابيطالب كه اصرار مى‏كرد:بيش از سهم‏مشروعش از بيت المال،دريافت نمايد،مى‏فرمايد:«و شگفت انگيزتر از اين داستان(قضيه عقيل) اينكه شب هنگام كسى به ديدار من آمد،چيزى پوشيده در ظرفش آورده‏بود كه معجونى در آن بود من از اين كار ناراحت‏شدم آنچنانكه زهر مار يا آنچه كه آنرااستفراغ نمايد، ناگوار است.به او گفتم:آيا صله است‏يا زكاتست‏يا صدقه؟اين بر ماخاندان پيامبر حرام است.آن شخص گفت:نه اينست و نه آن،بلكه هديه ايست كه تقديم‏مى‏كنم.به او گفتم:مادران به اتمت‏بنشينند،آيا[با تغيير كلمه]به فريفتن من آمده‏اى؟ آيا مغزت آشفته يا ديوانه‏اى يا سرسام مى‏گويى؟

6-ربا خوارى خواهند كرد به نام خريد و فروش

يكى از آن موارد كه بازى با الفاظ نقش بزرگى در دگرگون ساختن موضوع و حكم،بازى كرده است و هنوز هم اين نقش را به عهده دارد،ربا است.بعنوان مثال يكى به‏ ديگرى مبلغى قرض مى‏ دهد،براى آنكه بهره گرفتن از آن را مشروع جلوه دهد،مى ‏گويد:من اين مبلغ را به تو فروختم!در صورتيكه پول رايج در يك جامعه،دومختص ذاتى دارد:

1-وسيله تبادل كار با كار و كالا با كالا و كار با كالا و كالا با كار.2-بيان كننده مقدار كار و كالايى است كه صاحب پول مى‏تواند در مقابل آن پول ازجامعه‏اى كه در آن زندگى مى‏كند،دريافت نمايد.و اينكه بعضى از حيله ‏هاى شرعى دربعضى از روايات بعنوان فرار از حرام به حلال،تجويز شده است،قطعا بايد به موارداضطرار حمل شود،و الا بقول استاد و محقق عاليقدر وحيد بهبهانى،خداوند تنها ازآوردن سه حرف‏«ر»،«ب‏»،و«ا»به زبان رضايت ندارد!زيرا اگر حيله‏ هاى مزبور تجويزگردد،هيچ موردى براى تحقق ربا موضوعا و حكما نمى‏ماند.آرى،عزيزان،اينست‏بازى الفاظ با پديده پول در تاريخ بشرى كه توانايى بى‏ ارزش ساختن هر موجود با ارزش‏و با ارزش ساختن هر چيز بى‏ارزش را دارا است!بار ديگر بگوييم و فرياد بكشيم:

 راه هموارست زیرش دامها

قحط معنی درمیان نامها

لفظها و نامها چون دامهاست
لفظ شیرین ریگ آب عمر ماست

__________________________

1.شرح نهج البلاغه،ابن ابى الحديد،شرح خطبه 156،ج 9،ص 192 و ص 193.

2.هيوم،در نوشته‏اى كه آنرا رثاى خود يا نطق سر مزار ناميده است،سجاياى خود را چنين وصف‏مى‏كند:«من مردى بودم با خلق و خوى ملايم،قادر به دلبستن،اما فاقد نيروى خصومت، و در همه‏عواطف خود اعتدال بسيار داشتم،حتى عشق من به شهرت ادبى كه ميل غالب من بود.با همه‏ناكامى‏هاى پى در پى هرگز رويم را ترش نمى‏ساخت‏»تاريخ فلسفه غرب كتاب سوم و فلسفه جديد ازرنسانس تا هيوم،ص 298 باز مى‏گويد:«حتى عشق من به شهرت ادبى كه عشق فرمانرواى زندگى من‏بوده است،با همه ناكامى‏هايم هرگز خويم را تلخ نكرد.تاريخ طبيعى دين،ص 26 هيوم.همچنين هيوم‏در كتاب تاريخ طبيعى دين مى‏گويد:«اگر چه تا اندازه‏اى سالخورده بودم و اميد داشتم كه ساليان دراز ازآسايش خود بهره ببرم و ناظر فزونى شهرت خويش باشم.در بهار 1775 روده‏هايم دچار اختلالى‏شد كه در آغاز بيمناكم نكرد.ولى بدبختانه اينكه كشنده و درمان ناپذير شده است‏»و در ص 25 ازمآخذ فوق مى‏گويد:«اگر چه از شهرت ادبى‏ام كه سرانجام با فروغى روز افزون اوج مى‏گيرد،نشانه‏هاى فراوان مى‏بينم،ليكن مى‏دانم كه بهر حال جز چند سالى براى لذت بردن از آن،زمانى‏نمى‏داشته‏ام‏»!!

3.الجمعه،آيه 6.

4.الفجر،آيه 29.

5.آل عمران،آيه 104.

6.آل عمران،آيه 114.

7.الانفال،آيه 33.

8.تفسير صافى،ملا محسن فيض كاشانى،تفسير آيه احسب الناس.

9.هود،آيه 34.

10.الهمزة،آيه 1 تا آيه 7.

11.التكاثر،آيه 1 و 2.

12.البقره،آيه 195.

13.الحجرات،آيه 17.

14.المدثر،آيه 38.

15.البقرة،آيه 194.

16.الانعام،آيه 21.

خطبه شماره ۱۵۵ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

۱۵۵

ومن خطبه له علیه السلام

یذکر فیها بدیع خلقه الخفاش [حمد الله وتنزیهه]

الْحَمْدُ للهِِ الَّذِی انْحَسَرَتِالاََوْصَافُ عَنْ کُنْهِ مَعْرِفَتِهِ، وَرَدَعَتْ عَظَمَتُهُ الْعُقُولَ، فَلَمْ تَجِدْ مَسَاغاً إِلَى بُلُوغِ غَایَهِ مَلَکُوتِهِ! هَوَ اللهُ الْحَقُّ الْمُبِینُ، أَحَقُّ وَأَبْیَنُ مِمَّا تَرَى الْعُیُونُ، لَمْ تَبْلُغْهُ الْعُقُولُ بِتَحْدِیدٍ فَیَکُونَ مُشَبَّهاً، وَلَمْ تَقَعْ عَلَیْهِ الاََْوْهَامُ بِتَقْدِیرٍ فَیَکُونَ مُمَثَّلاً. خَلَقَ الْخَلْقَ عَلَى غَیْرِ تَمْثِیلٍ، وَلاَ مَشُورَهِ مُشِیرٍ، وَلاَ مَعُونَهِ مُعِینٍ، فَتَمَّ خَلْقُهُ بِأَمْرِهِ، وَأَذْعَنَ لِطَاعَتِهِ، فَأَجَابَ وَلَمْ یُدَافِعْ، وَانْقَادَ وَلَمْ یُنَازِعْ. [خلقه الخفاش]

وَمِنْ لَطَائِفِ صَنْعَتِهِ، وَعَجَائِبِ خِلْقَتِهِ، مَا أَرَانَا مِنْ غَوَامِضِ الْحِکْمَهِ فِی هذِهِ الْخَفَافِیشِ الَّتِی یَقْبِضُهَا الضِّیَاءُ الْبَاسِطُ لِکُلِّ شَیْءٍ، وَیَبْسُطُهَا الظَّلاَمُ الْقَابِضُ لِکُلِّ حَیٍّ، وَکَیْفَ عَشِیَتْأَعْیُنُهَا عَنْ أَنْ تَسْتَمِدَّ مِنَ الشَّمْسِ الْمُضِیئَهِ نقُوراً تَهْتَدِی بِهِ فِی مَذَاهِبِهَا، وَتَتَّصِلُ بِعَلاَنِیَهِ بُرْهَانِ الشَّمْسِ إِلَىمَعَارِفِهَا. وَرَدَعَهَا بِتَلاََْلُؤِ ضِیَائِهَا عَنِ الْمُضِیِّ فِی سُبُحَاتِإِشْرَاقِهَا، وَأَکَنَّهَا فِی مَکَامِنِهَا عَنِ الذَّهَابِ فِى بُلَجِ ائْتِلاَقِهَا فَهِیَ مُسْدَلَهُ الْجُفُونِ بَالنَّهَارِ عَلَى حِدَاقِهَا، وَجَاعِلَهُ اللَّیْلِ سِرَاجاً تَسْتَدِلُّ بِهِ فی الْـتَِماسِ أَرْزَاقِهَا؛ فَلاَ یَرُدُّ أَبْصَارَهَا إِسْدَافُظُلْمَتِهِ، وَلاَ تَمْتَنِعُ مِنَ الْمُضِیِّ فِیهِ لِغَسَقِ دُجُنَّتِهِ فَإِذَا أَلْقَتِ الشَّمْسُ قِنَاعَهَا، وَبَدَتْ أَوْضَاحُنَهَارِهَا، وَدَخَلَ مِنْ إِشْرَاقِ نُورِهَا عَلَى الضِّبَابِ فِی وِجَارِهَا أَطْبَقَتِ الاََْجْفَانَ عَلَى مَآقِیهَا وَتَبَلَّغَتٍْه بِمَا اکْتَسَبَتْهُ مِنَ الْمَعَاشِ فِی ظُلَمِ لَیَالِیهَا.

فَسُبْحَانَ مَنْ جَعَلَ اللَّیْلَ لَهَا نَهَاراً وَمَعَاشاً، وَجَعَلَ النَّهَارَ لَهَا سَکَناً وَقَرَاراً! وَجَعَلَ لَهَا أَجْنِحَهً مِنْ لَحْمِهَا تَعْرُجُ بِهَا عِنْدَ الْحَاجَهِ إِلَى الطَّیَرَانِ، کَأَنَّهَا شَظَایَا الاَْذَانِ غَیْرَ ذَوَاتِ رِیشٍ وَلاَ قَصَبٍ إِلاَّ أَنَّکَ تَرَى مَوَاضِعَ الْعُرُوقِ بَیِّنَهً أَعْلاَماً لَهَا جَنَاحَانِ لَمَّا یَرِقَّا فَیَنْشَقَّا، وَلَمْ یَغْلُظَا فَیَثْقُلاَ. تَطِیرُ وَوَلَدُهَا لاَصِقٌ بِهَا لاَجِیٌَ إِلَیْهَا، یَقَعُ إِذَا وَقَعَتْ، وَیَرْتَفِعُ إِذَا ارْتَفَعَتْ، لاَیُفَارِقُهَا حَتَّى تَشْتَدَّ أَرْکَانُهُ، وَیَحْمِلَهُ لِلنُّهُوضِ جَنَاحُهُ، وَیَعْرِفَ مَذَاهِبَ عَیْشِهِ، وَمَصَالِحَ نَفْسِهِ. فَسُبْحَانَ الْبَارِىءِ لِکُلِّ شَیْءٍ، عَلَى غَیْرِ مِثَالٍ خَلاَ مِنْ غَیْرِهِ

خطبه ۱۵۵

در این خطبه شگفت ‏انگیز بودن خلقت‏ شبپره را بیان مى‏ فرماید

حمد خدا و منزه دانستن او ستایش مر خداى را است که توصیفات از وصول به باطن معرفت او ناتوان است، وعظمتش، عقول انسانها را از رسیدن به ذات اقدسش طرد نموده است، تا حدى که راهى‏براى رسیدن به غایت ملکوت او در نیافته است، او است‏خداوند حق و آشکار،حقیقى‏تر و آشکارتر از آنچه که چشمها آنرا مى‏بیند، عقول بشرى با تعیین حدودتوصیفى به شناخت او نمى‏رسد تا (آن ذات اقدس با تشبیه به مخلوقات او) مشبه گردد، و اوهام انسانها با اندازه‏گیریها،او را نتوانند تبیین کنند تا مجسمش سازند، مخلوقات راآفرید بدون تطابق مثالى، و نه بر مبناى مشورت مشاور و کمک یار و یاور. امرخلقت‏با دستور او تمام گشت و اذعان به اطاعتش نمود، دستگاه خلقت،امر خداوندى‏را اجابت کرد و از خود دفع نکرد،و گردن نهاد و مقاومتى از خود نشان نداد.

آفرینش شبپره

و از لطائف صنعت و شگفتیهاى خلقت او، که به ما ارائه فرموده است،دقائقى از حکمت در این شبپره‏ها است که روشنایى انبساط دهنده همه اشیاء آنها را منقبض‏ مى ‏نماید و تاریکى منقبض کننده همه زنده‏ها آنها را منبسط مى‏ سازد، [جاى شگفتى‏ است]که چشمان شبپره‏ها ناتوان است از استفاده از نور آفتاب روشنگر، که آنها را درطرق زندگى راهنمایى کند و با وضوح دلالت‏ خورشید با آنچه که مى ‏داند و مى‏ خواهد،ارتباط برقرار کند، و آنها را بوسیله درخشش نور آفتاب از حرکت و گذشتن در انبوه‏تابش آن،منع نموده است، و آنها را در نهانگاه‏شان مخفى مى ‏دارد که از حرکت درروشنایى‏هاى آفتاب باز مى‏ مانند، شبپره در هنگام روز پلکها بر روى حدقه‏ هاى‏چشمش مى‏ اندازد، شب هنگام براى او،روشنایى است که به راهنمایى آن براى پیداکردن روزى‏ هاى خود،بحرکت در مى ‏آید، چشمان شبپره‏ها را،تاریکى شب از تلاش‏ در راه آنچه که مى‏ خواهد،باز نمى ‏دارد، و از حرکت در ظلمات شب،بجهت تاریکى ‏آن امتناعى ندارد، بامدادان که خورشید جهان افروز براى زمین نشینان نقاب از چهره ‏بر مى ‏دارد و روشناییهاى روزانه آن[حتى]بر لانه‏ هاى سوسمار تابیدن مى‏ گیرد، شبپره مژه‏ها بر لبه‏ هاى چشم برنهد، و به معاش اندوخته خود در تاریکی هاى شب،روى‏ مى ‏آورد، پس پاکیزه پروردگارى که شب را براى شبپره روز و زمان تحصیل معاش ‏قرار داد، و روز را براى آن، موقع آرامش و استراحت.

پاکیزه پروردگارى که براى‏ شبپره بالهایى از گوشش آفرید که در هنگام احتیاج به پرواز با آن بالها،به پروازدر مى‏آید، گویى آن بالها پاره‏اى از گوشهاى انسان است، که نه پرهایى دارد و نه ‏رگهایى، ولى تو،جاهاى رگها را در آنها آشکار مى‏بینى، براى شبپره‏ها دو بال است ‏نه آنچنان رقیق و نازک که شکافته شوند و نه آنقدر سخت تا سنگینى کنند، اگر شبپره ‏هامى‏ پرند و کودکان آنها،چسبیده و پناهنده به آنها مى ‏باشند، اگر مادران بیفتند[فرودآیند]کودکان نیز با آنها مى ‏افتند و اگر به پرواز درآیند کودکان نیز با مادران خود همراهند، کودکان از مادران جدا نمى‏ گردند تا ارکان جسمانى آنها محکم گردد، وبالهاى آنها توانایى حمل و پراندن آنها را داشته باشند[و تا آنگاه که]طرق معیشت ‏خودرا بشناسند و به مصالح خویشتن پى ببرند، پس پاک و منزه است آفریننده همه کائنات‏ بدون مثالى که پیش از خلقت آنها با ابداع خداوندى،سابقه‏اى داشته باشد.

خطبه ۱۵۵

الحمد لله الذى انحسرت الاوصاف عن کنه معرفته و ردعت عظمته العقول فلم تجد مساغا الى بلوغ غایه ملکوته، (ستایش مر خداى راست که توصیفات از وصول به باطن معرفت‏او ناتوان و عظمتش،عقول انسانها را از رسیدن به ذات اقدسش طرد نموده است تا حدى‏که راهى براى رسیدن به غایت ملکوت او درنیافته است.)

 

عقول انسانها را،شناخت عظمتش امکان‏پذیر نیست

یک مقایسه بسیار روشن در این مسئله مى‏تواند کمک زیادى براى ما داشته باشد.آیا تاحال در این مسئله اندیشیده‏اید که نزدیکترین و واضح‏ترین حقیقت‏براى افراد بشر درعرصه طبیعت، ذات (نفس،من،خود یا شخصیت) خود او است و با اینحال،هرگزتعریفات و توصیفات ما که بر مفاهیم و قضایاى محسوس و ملموس تکیه مى‏کنند،ازشناساندن ذات ما ناتوانند؟

این ناتوانى براى همه صاحبنظران متفکر و مردم معمولى‏بقدرى واضح است که قابل تردید نیست،زیرا نفس آدمى همانگونه که ابو على ابن سینا متذکر شده است،داراى دو روى است:یکى رو به این سو و به عرصه طبیعت است ودوم رو به‏«برسو» (فوق طبیعت) و به جاى اصلى خویش است که از این بعد قابل‏شناسائى و تعریف و توصیف با مفاهیم و قضایاى محسوس و ملموس نمى‏باشد.

انسانهایى که تا حدودى قدرت برخوردارى از علم حضورى (خودآگاهى) را دارند، مى‏توانند ذات (نفس) خویشتن را دریابند.و اما درباره فعالیتها و مختصات واستعدادهاى نفس آدمى،از هزاران سال پیش تاکنون مى‏اندیشند و تحقیق مى‏کنند وآزمایش مى‏نمایند و مى‏نویسند و با اینحال،اعتراف مى‏کنند که انسان هنوز شناخته نشده‏است.

کتابها و مقالاتى باین مضمون‏«انسان موجود ناشناخته تالیف الکسیس کارل‏»بسیارفراوان است،ولى همانطور که در گذشته نیز متذکر شده‏ایم مى‏توانیم با افزایش معلومات‏در دو قلمرو نفس‏«آنچنانکه هست‏»و«نفس آنچنانکه باید»در موقع علم حضورى(خود هوشیارى) هاى عمیق و دامنه‏دار تجلیاتى از بعد فوق طبیعى آن نیز برخوردارشویم.درباره خداوند سبحان نیز[نهایت امر در حد خیلى بالا]مى‏توانیم با چنین‏دریافتى رویاروى شویم.

هو الله الحق المبین،احق و ابین مما ترى العیون،لم تبلغه العقول.بتحدید فیکون مشبها،و لم‏تقع علیه الاوهام بتقدیر فیکون ممثلا، (او است‏خداوند حق و آشکار،حقیقى‏ تر و آشکارتراز آنچه که چشمها آنرا مى‏بیند.عقول بشرى با تعیین حدود توصیفى به شناخت اونمى‏رسد تا (آن ذات اقدس با تشبیه به مخلوقات او) مشبه گردد.اوهام انسانها،بااندازه‏گیرها،او را نتوانند تبیین کنند تا مجسمش سازند.

 

او است‏ خداوند حق و آشکار،حقیقى ‏تر و آشکارتر از آنچه که چشمهاآن را مى‏ بینند

لبید بن ربیعه عامرى مى‏گوید:الا کل شی‏ء ما خلا الله باطل و کل نعیم لا محاله زایل (آگاه باشید هر چیزى جز خدا باطل و نابود شونده است و هر نعمتى ناگزیر از بین‏رفتنى و رو به زوال است.) به پیامبر اکرم (ص) نسبت داده شده است که فرمود:ان اصدق‏بیت قالته العرب قول لبید:…حق در مقابل باطل است،حق یعنى چیزى که وجود اوواقعیت دارد و وجود او مستند به ذهن و دریافت انسانها نیست،حق یعنى ثابت و آنچه ‏که در ثبوتش نیازى بر تکیه‏گاه ندارد،یعنى معلول و وابسته نیست که نیازى به علت‏ یاآنچه که امور عارضى به آن وابسته باشد ندارد.از اینجا است که فیلسوفان،«حق اول‏»رابه آن مقام ربوبى اطلاق مى‏کنند. حق اول یعنى حقیقتى که وجود او شایسته‏ترین‏موجودات براى واقعیت است.

اینکه حق اول (خدا) داراى این صفات است،به اضافه‏ براهین عقلى و فلسفى،از دریافت ‏شده‏هاى اولى ما است. ما این حقیقت را در پى‏ریزى‏ برهان وجوبى یا برهان کمالى که سابقه بس طولانى در تفکرات شرقى و غربى دارد،بعنوان اساسى‏ترین مقدمه پذیرفته ‏ایم.

نتیجه با اهمیتى که از شایستگى انحصارى خداوندسبحان به حق اول مى‏توان گرفت،اینست که اسناد حق به دیگر موجودات از آن جهت‏ صحیح است که به خداوند متعال که حق اول و حق حقیقى است نسبت داده مى‏شوند.

زیرا همگى مخلوقات اویند و او باطل و لغو ایجاد نمى‏ کند.این معنى در ۱۱ آیه ازقرآن مجید آمده است،مانند: الم تر ان الله خلق السموات و الارض بالحق (۱) آیا ندیده‏اى‏که خدا آسمانها و زمین را بر حق آفریده است.) با توجه به امثال این آیات،باید گفت:منظور از آیه لا اله الا هو کل شی‏ء هالک الا وجهه (۲) خدایى جز او نیست هر چیزى نابودشونده است مگر وجه ربوبى او.) (۳) اینست که هر چیزى با قطع نظر از افاضه الهى،هیچ ‏است و شعر لبید بن ربیعه عامرى هم باید مطابق این معنى تفسیر شود،نه هلاکت و بطلان‏حتى با ارتباط به حکمت و مشیت ‏خداوند جل سلطانه.

در تحکیم علم و معرفت درباره‏اشیاء،و اثبات کردن حق بودن آنها غالبا به رؤیت چشمى استناد مى‏کنند و مى‏گویند:«من با چشم خودم دیدم‏»،«من کارى مى‏کنم که شما آنرا با چشم ببینید»و«شنیدن کى‏بود مانند دیدن‏»این اصل درباره اشیاء قابل دیدن بوسیله چشم،کاملا صحیح است،ولى درباره اشیایى که با حس چشمى نمى‏توان دید،اعتبار علمى ندارد،مانند مجردات،حقائق ارزشى معنوى و غیر ذلک.

عناوینى مانند حقیقى و وضوح کامل را درباره‏ محسوسات بوسیله حواس ظاهرى نمی توان به کاربرد،زیرا دخالت ‏ساختمان چشم دردیدن و اهمیت مقدار فاصله ما بین شى‏ء بیننده و دیده شده و اصول و فرضیات‏ پیش ساخته در ارزیابى محسوسات بسیار مؤثر است.

این همان جریان ارتباط عوامل‏ادراک با ادراک شده است که از دریافت هویت‏حقیقى شى ادراک شده مانع مى ‏گردد شاید نخستین متفکرى که به این حقیقت متوجه شده است،لائوتسه چینى است که بایک تشبیه بسیار رسا آنرا بازگو کرده است.

جمله معروف او درباره این حقیقت چنین‏است:ما در نمایشنامه بزرگ وجود هم بازیگریم هم تماشاگر.در صورتیکه شهود ودریافت‏ خدا که عبارتست از برقرار شدن ارتباط مستقیم با مفهوم کمال یا کامل مطلق که‏خدا است،به هت‏بى‏نیاز بودن از وسائط دگرگون کننده واقعیات در ذهن ما،تصرفى از عوامل دریافت و شهود به عمل نمى‏آید و لذا آشکارتر از هر حقیقت آشکار میباشد و باهمین بیان و بى‏ نیازى مطلق خداوندى از همه چیز حقیقى‏ تر بودن آن ذات اقدس هم ‏اثبات مى ‏گردد.

جملات بعدى که شامل عدم امکان محدودیت‏ خداوندى و بالاتر از اوهام وتجسیمات و تمثیلات بودن آن ذات اقدس مى‏ باشد،با توجه به بى ‏نهایت‏ بودن و تجردکامل او از زمان و جسمانیات و نمودهاى مادى روشنتر از آن است که نیازى به اثبات ‏داشته باشد.

خلق الخلق على غیر تمثیل و لا مشوره مشیر و لا معونه معین،فتم خلقه بامره،و اذعن لطاعته،فاجاب و انقاد و لم ینازع، (مخلوقات را آفرید بدون تطابق مثالى و نه بر مبناى‏مشورت مشاور و کمک یار و یاورى.امر خلقت‏با دستور او تمام شد و اذعان به اطاعت‏او نمود.دستگاه خلقت،امر خداوندى را اجابت کرد و از خود دفع نکرد و گردن به‏اطاعتش نهاد و مقاومتى از خود نشان نداد.)

 

خلقت ‏خلق،انشایى و ابداعى است

هیچ سابقه وجودى عینى براى عالم خلقت وجود نداشته است نه در ذات بارى تعالى ونه در غیر ذات او،بله،علم به همه موجودات در ذات اقدس نه به عنوان تقرر هویات و یاماهیات در آن،بلکه،همانگونه که گفتیم به طور علم و انکشاف حاضر در آن بوده ‏است.براى تصور خلقت انشائى،مراجعه فرمایید به مجلد دوم از صفحه ۸۷ تا ۹۸.

نیازى به مشورت و کمک نداشت.زیرا او است غنى مطلق و صمد فرد.لزوم اسنادخلقت کائنات به یک موجود برین نه تنها مدلول دلائل محکم علمى و عقلى است،بلکه ‏این یک شهود فطرى است که دانایان و صاحبنظران اقوام و ملل جوامع بشرى در طول‏تاریخ به جهت این شهود،به استدلال اسناد مزبور به خدا را اغلب براى مبتدیان و غوطه‏ وران در غفلت و ناآگاهى، مى ‏پردازند.همینطور دریافت‏ شهودى همه صفات‏ کمالى که غناى مطلق و صمدانیت از روشنترین آن صفات است،مورد قبول همه‏ هشیاران متفکر مى ‏باشد.

مى‏ دانیم یکى از دلائل بسیار روشن و محکم براى اثبات وجودخدا،همان برهان وجوبى یا کمالى است که مبناى اصلى آن بر دریافت مفهوم وجودى‏واجب که داراى کاملترین صفات مى‏باشد که یکى از آنها غناى مطلق ذات اقدس ربوبى‏از هر کمک و یاور مشاور و اندیشه و غیر ذلک مى‏باشد.

 

جهان هستى در برابر امر کن و امر به اطاعت از او بدون اندک‏مقاومتى به جریان افتاد

این است زمزمه دلنواز اجزاء عالم هستى که همواره گوشهاى شنوایى در تاریخ آنراشنیده و خواهند شنید:

باد ما و بود ما از داد تست
هستى ما جمله از ایجاد تست

لذت هستى نمودى نیست را
عاشق خود کرده بودى نیست را

لذت انعام خود را وامگیر
نقل و باده جام خود را وامگیر

ور بگیرى کیت جست و جو کند
نقش با نقاش کى نیرو کند

منگر اندر ما مکن در ما نظر
اندر اکرام و سخاى خود نگر

ما نبودیم و تقاضامان نبود
لطف تو ناگفته ما مى‏ شنود

مولوى

ثم استوى الى السماء و هى دخان فقال لها و للارض ائتیا طوعا او کرها قالتا اتینا طائعین ، (۴) سپس ‏مشیت پروردگارى،آسمان را که در حال دود بود فرا گرفت و به آسمان و زمین فرمود چه بخواهید و چه نخواهید به جریان بیفتید،آن دو گفتند:ما با کمال اختیار دستور ترااطاعت مى‏کنیم.)

انسان غوطه‏ ور در ماده هرگز نخواهد فهمید اطاعت اختیارى و ذکر و تسبیح وسجده جمادات و نباتات و حیوانات و حتى ابعاد قانونى تکوینى انسانها را.آن کس که‏روح و نفس و جان و حیات حقیقى را از دست داده است،چگونه مى‏تواند ذکر ومناجات عالم جمادات را بفهمد!

چون شما سوى جمادى مى‏ روید آگه از جان جمادى کى شوید؟اى غفلت زدگان حیات حیوانى،خواه بشنوید یا نشنوید.

جمله ذرات عالم در نهان
با تو می گویند روزان و شبان

ما سمیعیم و بصیریم و هشیم
با شما نامحرمان ما خامشیم

خامشیم و نعره تکرارمان
می رود تا پای تخت یارمان

 

آفرینش شب پره

بدانجهت که همه توصیفات و تشریحات امیر المؤمنین علیه السلام درباره خلقت‏ شبپره وچگونگى زندگى آن،کاملا واضح و روشن است،لذا نیازى به تفسیر دیده نشد.

____________________

۱.ابراهیم،آیه ۱۹.

۲.القصص،آیه ۸۸.

۳.وجه هر چیزى آن است که با دیگر چیزها به وسیله آن مواجه مى‏گردد،بنابر این وجه الله یعنى‏جلوه‏هاى خداوندى در عالم وجود.

۴.فصلت،آیه ۱۱.

خطبه شماره ۱۵۴ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

۱۵۴

ومن خطبه له علیه السلام

[یذکر فیها فضائل أهل البیت علیهم السلام ]

وَنَاظِرُ قَلْبِاللَّبِیبِ بِهِ یُبْصِرُ أَمَدَهُ، وَیَعْرِفُ غَوْرَهُوَنَجْدَهُ دَاعٍ دَعَا، وَرَاعٍ رَعَى، فَاسْتَجِیبُوا لِلدَّاعِی، وَاتَّبِعُوا الرَّاعِیَ.

قَدْ خَاضُوا بِحَارَ الْفِتَنِ، وَأَخَذُوا بِالْبِدَعِ دُونَ السُّنَنِ، وَأَرَزَالْمُؤْمِنُونَ، وَنَطَقَ الضَّالُّونَ الْمُکَذِّبُونَ. نَحْنُ الشِّعَارُوَالاََْصْحَابُ، وَالْخَزَنَهُ وَالاََْبْوَابُ، [وَلاَ] تُؤْتَى الْبُیُوتُ إِلاَّ مِنْ أَبْوَابِهَا، فَمَنْ أَتَاهَا مِنْ غَیْرِ أَبْوَابِهَا سُمِّیَ سَارِقاً.

منها:

فِیهِمْ کَرَائِمُالْقُرْآنِ، وَهُمْ کُنُوزُ الرَّحْمنِ، إِنْ نَطَقُوا صَدَقُوا، وَإِنْ صَمَتُوا لَمْ یُسْبَقُوا. فَلْیَصْدُقْ رَائِدٌ أَهْلَهُ، وَلْیُحْضِرْ عَقْلَهُ، وَلْیَکُنْ مِنْ أَبْنَاءِ الاَْخِرَهِ، فَإِنَّهُ مِنْهَا قَدِمَ، وَإِلَیْهَا یَنْقَلِبُ. وَالنّاظِرُ بِالْقَلْبِ، الْعَامِلُ بِالْبَصَرِ، یَکُونُ مُبْتَدَأُ عَمَلِهِ أَنْ یَعْلَمَ: أَعَمَلُهُ عَلَیْهِ أَمْ لَهُ؟! فَإِنْ کَانَ لَهُ مَضَى فِیهِ، وَإِنْ کَانَ عَلیْهِ وَقَفَ عِنْدَهُ. فَإِنَّ الْعَامِلَ بَغَیْرِ عِلْمٍ کَالسَّائِرِ عَلَى غیْرِ طَرِیقٍ، فَلاَ یَزِیدُهُ بُعْدُهُ عَنِ الطَّرِیقِ الْوَاضِحِ إِلاَّ بُعْداً مِنْ حَاجَتِهِ، وَالْعَامِلُ بالْعِلْمِ کَالسَّائِرِ عَلَى الطَّرِیقِ الْوَاضِحِ، فَلْیَنْظُرْ نَاظِرٌ: أَسَائِرٌ هُوَ أَمْ رَاجِعٌ؟!

وَاعْلَمْ أَنِّ لِکُلِّ ظَاهِرٍ بَاطِناً عَلى مِثَالِهِ، فَمَا طَابَ ظَاهِرُهُ طَابَ بَاطِنُهُ، وَمَا خَبُثَ ظَاهِرُهُ خَبُثَ بَاطِنُهُ، وَقَدْ قَالَ الرَّسُولُ الصَّادِقُ صلى الله علیه وآله : «إِنَّ اللهَ یُحِبُّ الْعَبْدَ وَیُبْغِضُ عَمَلَهُ، وَیُحِبُّ الْعَمَلَ وَیُبْغِضُ بَدَنَهُ».

فَاعْلَمْ أَنَّ کُلَّ عَمَلٍ نَبَاتٌ، وَکُلَّ نَبَاتٍ لاَ غِنَى بِهِ عَنِ الْمَاءِ، وَالْمِیَاهُ مُخْتَلِفَهٌ، فَمَا طَابَ سَقْیُهُ طَابَ غَرْسُهُ وَحَلَتْ ثَمَرَتُهُ، وَمَا خَبُثَ سَقْیُهُ خَبُثَ غَرْسُهُ وَأَمَرَّتْ ثَمَرَتُهُ

 

خطبه ۱۵۴

در این خطبه فضائل اهل بیت پیامبر را بیان مى ‏فرمایدانسان عاقل با چشم دل غایت و هدف نهایى خود را مى‏بیندو فراز و نشیب و پایین وبالاى زندگى خود را مى‏شناسددعوت کننده[در عرصه هستى]دعوت به سوى حق‏نموده،و مسئول و تزکیه نفوس انسانها،کار خود را انجام دادپس اجابت کنیددعوت کننده را و پیروى کنید از پیشوایان…آنان در دریاهاى فتنه‏ ها و آشوبها غوطه ‏ور گشته ‏و به بدعت‏ها گراییده و اصول و قوانین را رها کردندمردم با ایمان‏ افسردند و پژمردند و خاموش گشتندو گمراهان و تکذیب کنندگان دهان باز کردند و[به حرکت در آمدند]ماییم حافظ اسلام و یاران پیامبر اعظم (ص) و مائیم‏خزانه‏داران معارف الهى و درهاى ورود به خانه‏ هاى علم و ایمان‏به خانه ‏ها واردنمى ‏شوند،مگر از درهاى آنها،پس هر کس از غیر درهاى خانه‏ها وارد شود،دزد نامیده‏ مى‏ شود.

از جمله این خطبه است:عظمت‏ها و محتویات حقیقى قرآن در میان آنها است و آنان هستند خزینه ‏هاى خداوند رحمان‏ اگر سخن گویند،راست گویند و اگرسکوت کنند[گویندگان]به آنان سبقت نگیرندهر طلایه ‏دارى باید به مردم خودراست ‏بگوید و عقل خود را به کار بیندازدو از اهل آخرت باشدزیرا از عالم‏آخرت آمده و به سوى آن برمى‏ گرددکسى که با بینایى دلش مى‏ نگرد و با بصیرت ‏عمل مى‏کندآغاز کارش این است که باید بداند آیا عمل او به ضرر او است‏یا به نفع‏ اواگر به سود اوست‏ حرکت‏ خود را ادامه بدهد و اگر به زیان او است از حرکت درمسیرى که به زیان او مى ‏انجامد باز ایستدزیرا کسى که بدون علم حرکت مى‏ کند، مانند کسى است که بیراهه مى ‏رودچنین شخصى هر اندازه که از راه واضح دورشود از هدفى که به آن نیازمند است دورتر مى‏ گرددو آن کسى که به علم عمل کندمانند کسى است که در راه آشکار و روشن حرکت مى‏ نمایدآنکس که بینا است‏ بنگرد و ببیند آیا او واقعا در حال حرکت‏ به پیش است ‏یا گردنده به عقب‏ و بدان‏ براى هر ظاهرى باطنى است‏ بر مثال خود.آنچه که ظاهرش پاک است،باطنش نیزپاک است ‏و آنچه که ظاهرش پلید است‏ باطنش نیز پلید است‏ پیامبر صادق ‏صلى الله علیه و آله و سلم فرموده است:«خداوند دوست مى‏ دارد بنده را در حالی که ‏دشمن مى ‏دارد عمل او را و عمل او را دوست مى‏دارد و بدنش را دشمن مى ‏دارد»وبدان براى هر عملى گیاهى است‏ و هیچ گیاهى از آب بى‏ نیاز نیست ‏و آبهامختلفند آن آب که پاک باشد سیراب کردنش،کشتش پاک و میوه آن شیرین خواهدبود و آنچه که سیراب شدن آن پلید باشد،کشتش پلید و میوه‏اش تلخ خواهد بود.

خطبه ۱۵۴

و ناظر قلب اللبیب به یبصر امده و یعرف غوره و نجده.داع دعا،و راع رعى فاستجیبو للداعی و اتبعوا الراعی (انسان عاقل با چشم دل،غایت و هدف نهایى خود را مى‏بیند و فراز ونشیب و پایین و بالاى زندگى خود را مى‏شناسد.دعوت کننده در عرصه هستى به سوى‏حق دعوت نمود و مسئول اصلاح و تزکیه نفوس انسانها کار خود را انجام داد.پس‏اجابت کنید دعوت کننده را و پیروى کنید پیشوایان را.)

آنچه که علوم و فلسفه‏ها درباره هدف اعلاى زندگى اثبات مى ‏کند،وجوداصل هدف است و اما ماهیت این هدف و مختصات عام آن،تنها بابینایى دل دریافت مى‏ شود بدیهى است که آغاز زمان تلاش و کوشش براى پیدا کردن هدف اعلاى زندگى،مساوى ‏آغاز زمان فعالیتهاى تعقلى و قلبى بشر بوده است.زیرا عدم رضایت ‏بشر به فهمیدن هریک از اهداف شئون زندگى آدمى،نمى تواند پاسخگوى هدف اعلاى کل مجموع حیات بشرى بوده باشد.

به همین جهت است که در سرتاسر تاریخ تا امروز،بشر از طرق ‏مختلف مانند دین،اخلاق، دریافته اى فلسفى و معارف شخصى به سراغ شناخت هدف‏اعلاى فلسفه زندگى رفته است. مى‏ بینیم گاهى این تکاپوها و تلاشها به نتیجه مطلوبى ‏نرسیده است.علت اصلى این محرومیت،خطاهایى است که بشر در این فعالیت فکرى‏مرتکب مى‏گردد.نمونه‏اى از این خطاها بدین قرار است:

خطاى یکم-حقیقت آن حیات را که باید بشر فلسفه و هدف آن را باید درک کند،تشخیص نمى دهد.بشر باید بداند که آن حیات که باید هدف اعلاى آن را جستجو کند،آن پدیده بسیار والایى است که داراى صدها استعداد با عظمت از درک خویشتن (علم ‏حضورى) ، (خودهوشیارى) گرفته تا اشراف و احاطه به جهان هستى مى‏باشد.او بایدبداند که هدف اعلاى حیاتى را مى‏خواهد بفهمد که هزاران اکتشاف و خلاقیتهاى هنرى ‏و شدیدترین فداکاریها را در راه به دست آوردن آزادى و عدالت اجتماعى و تحقق‏بخشیدن به کرامت و شرف انسانى انجام داده است.

او باید بداند که آن حیات براى اومطرح است که مى‏تواند در لحظات اوج‏گیرى هشیاریهایش ابدیت را در یک لحظه ‏دریابد.حیاتى را براى پیدا کردن هدفش باید تصور کند که مى‏تواند با خداى هستى‏ارتباط برقرار کند.او با حیاتى که دارد، قدرت درک زیبایى ملکوت هستى را دریابد وصدها امثال این عظمت‏ها نه حیات موریانه‏اى و زنبور عسلى و مورچه‏اى.

خطاى دوم-بعضى از اشخاص یک امتیاز مطلوب مانند مقام یا ثروت یا شهرت ومحبوبیت اجتماعى را عالى‏ترین آرمان زندگى مى‏داند وقتى که به اینگونه آرمانهانمى‏رسد،یا مى‏رسد و احساس مى‏کند که نتوانسته است مقصود خود را که هدف اعلاى‏هستى است دریابد، مى‏گوید:زندگى پوچ است و هدفى ندارد!!

خطاى سوم-کسانى هستند که علم به هدف اعلاى زندگى را مستلزم جبرى وصول به‏هدف مى‏دانند یعنى گمان مى‏کنند که با به دست آوردن علم و معرفت‏به هدف،به‏مقصد رسیده‏اند و در هدف زندگى غوطه‏ورند! (۱) آنان نمى‏دانند که تفاوت انسانهابا غوره در این است که انسان در دوران ما قبل تکامل و در موقع حرکت در مسیر آن،بفهمد که کمال چیست و مختصات و عظمت آن کدام است،ولى غوره نمى ‏داند که ‏انگور چیست و مختصات و کاربرد آن در تغذیه و تقویت اعصاب کدام است.غوره ‏فقط حرکت مى‏ کند و تدریجا به مرحله انگورى مى‏رسد.ولى متاسفانه بشر به همان‏ دانستن این حقیقت که کمال چیست و مقصد کدام است و بدون این حقیقت،هیچ ‏سعادت و فضیلتى نصیب آدمى نمى‏گردد،دل خوش مى‏دارد،و به لذت و انبساط همین‏دریافت قناعت مى‏ کند،و از حرکت ‏باز مى‏ ماند.آرى.

رفت ‏شب و این دل من پاک نشد از گل من
ساقى مستقبل من کو قدح احمر من

مولوى

ما مى‏توانیم با دلائل عقلى و نقلى هدف اعلاى زندگى را دریابیم،ولى آن دریافتن که‏حرکت و تکاپو به دنبال داشته باشد به یک بینایى قلبى نیاز دارد که انسان را در شناخت‏هدف مزبور به درجه حق الیقین برساند.

پیشوایان الهى طرق وصول به آن هدف اعلا را هموار ساخته‏اند،غرور و کبر را ازخود دور کنیم.حرکت و تلاش در این طرق را آغاز کنیم.خداوند عادل و لطیف و فیاض در هر برهه‏اى از تاریخ راهنمایانى را با اشکال گوناگون،مشعل به دست درتاریکیهاى جهالت و تبهکاریها،بر سر راه رهگذران حیات،مامور روشن ساختن ‏راههاى وصول بشر به هدف اعلاى حیات را مامور نموده،و آن نمایندگان راستین خدادر روى زمین تا آخرین لحظات حیات خود،به روشنگرى ادامه دادند و رفتند.درودخداوندى بر جان و روان آنان باد. براى تحقیق بیشتر درباره هدف و فلسفه زندگى ‏مراجعه فرمایید به ج ۱ از ص ۱۰۳ به بعد و ج ۵ از ص ۴ تا ۸ و از ص ۱۱ تا ۱۲ و ازص ۷۳ تا ۸۰ و ج ۱۰ از ص ۲۹۲ تا ۳۲۸ و ج ۱۱ از صفحه ۱۱ تا ص ۱۴ و ج ۱۲ از ص ۱۶۶ تا ص ۱۶۸ و ج ۱۳ از ص ۴۱ تا ۴۶ و از ص ۶۸ تا ص ۷۴ و از ص‏۲۴۳ تا ۲۴۶ و ج ۱۸ از ص ۲۲ تا ص ۲۴.

قد خاضوا بحار الفتن،و اخذوا بالبدع دون السنن و ارز المؤمنون و نطق الضالون المکذبون(آنان در دریاهاى فتنه‏ ها و آشوبها غوطه ‏ور گشتند و به بدعت‏ها گراییدند و اصول وقوانین را رها کردند.مردم با ایمان پژمردند و خاموش گشتند و گمراهان و تکذیب‏کنندگان دهان باز کردند و به حرکت درآمدند.)

 

این یک قانون طبیعى است:

قرص درخشنده چون پنهان شود
شب پرده بازیگر میدان شود

تبصره:نظریه ابن ابى الحدید در شرح همین خطبه این است که مابین‏«و اتبعوا الراعى‏»و«قد خاضوا بحار الفتن‏»تقطیع شده است. (۲) و به جهت همین گسیختگى مابین جملات‏تفسیر شده قبلى و این جملات (قد خاضوا…) معلوم مى‏شود که سید رضى رحمه الله علیه‏در اینجا بعضى از جملات را نیاورده است،ولى همانگونه که محقق مرحوم حاج میرزا حبیب الله الهاشمى الخوئى در شرح همین خطبه آورده است،با توجه به امکان ارتباطدو گروه این جملات،مى‏توانیم بگوییم:چیزى از خطبه حذف نشده است،به این بیان که‏ با مبعث پیامبر اکرم (ص) و تبلیغ عقائد و احکام و تکالیف و حقوق اسلام به وسیله آن‏ رسول اعظم،دین جاودان الهى در آن هنگام که جاهلیت،بشریت را در جهل وتبهکاریها غوطه ‏ور ساخته بود، روى زمین را روشن ساخت.ولى پس از رحلت آن ‏بزرگوار،مردم در دریاهاى فتنه‏ها و آشوبها غوطه‏ور شدند…براى تحقیق بیشتر درباره‏«فتنه‏ها و آشوبها»مراجعه فرمایید به ج ۳،ص ۸۰ تا ۳۲۴ و ج ۱۵،ص ۵۵ و ۵۶ و ج‏۱۶ از ص ۱۰۰ تا ص ۱۰۳ و از ص ۳۰۱ تا ص ۳۱۰ و ج ۱۸،ص ۱۲۰ و ۱۲۱نحن الشعار و الاصحاب و الخزنه و الابواب،و لا تؤتى البیوت الا من ابوابها فمن اتاها من غیرابوابها سمى سارقا.

منها:فیهم کرائم القرآن،و هم کنور الرحمن.و ان نطقوا صدقوا و ان صمتوا لم یسبقوا. (ماییم‏حافظ اسلام و یاران پیامبر اعظم (ص) و ماییم خزانه‏داران معارف الهى و درهاى ورودبه خانه‏هاى علم و ایمان،و به خانه‏ها وارد نمى‏شوند مگر از درهاى آنها.پس هر کس ازغیر درهاى خانه‏ها وارد شود،دزد نامیده مى‏شود. (۳)

 

امیر المؤمنین على بن ابیطالب علیه السلام و صاحب نظران و محدثان‏ بزرگ اسلامى

ابن ابى الحدید شارح معتزلى نهج البلاغه در شرح همین خطبه احادیث متعدد و بسیار با اهمیتى را درباره على (ع) که در راس خاندان عصمت و طهارت بعد از پیامبراکرم (ص) قرار دارد،آورده است.ما در مجلد اول از همین مجلدات مباحثى را به عنوان‏ شناسایى على بن ابیطالب (ع) نماینده رسالتهاى کلى از ص ۱۶۸ تا ص ۳۰۳ مطرح ‏نموده‏ایم.مى ‏توانیم از مطالعه کنندگان و محققان ارجمند خواهش کنیم که به مباحث‏ مزبور مراجعه فرمایند.در این مبحث،به آن احادیث ‏بسیار با اهمیتى که ابن ابى الحدیدنقل کرده است،مى‏ پردازیم.

ابن ابى الحدید با این جملات شروع مى‏کند:«ذکر الاحادیث والاخبار الوارده فى فضائل على‏»:بدان، اگر امیر المؤمنین علیه السلام افتخار به خویشتن نمایدو در شمارش مناقب و فضائل خود با آن فصاحتى که خدا به او داده است و او را به آن ‏مخصوص فرموده است و به اضافه این،همه فصحاى عرب در این توصیفات و بیان ‏مناقب و فضائل او،على (ع) را یارى کنند به یک دهم آنچه که از رسول صادق (ص) درشان على (ع) وارد شده است،نمى‏ رسند.

و منظور من آن اخبار و احادیث ‏شایع که امامیه‏ به امامت على (ع) بر آنها احتجاج مى‏کنند،نمى ‏باشد.مانند داستان غدیر،منزلت،داستان‏ سوره برائت،و خبر مناجات و داستان خیبر و قضیه خانه در مکه در آغاز دعوت و ماننداینها،بلکه آن احادیث ‏خصوصى را مى‏ گویم که پیشوایان حدیث آنها را نقل نموده‏ اند.

آن احادیث که کمتر از اندکى از آنها درباره غیر على (ع) بروز نکرده است و من از این‏ اخبار چیزى اندک از آن روایات مى‏آورم که علماى حدیث نقل کرده ‏اند[علمایى که‏ در نقل حدیث متهم و مشکوک نیستند]این علماء به برترى اشخاصى غیر از على (ع) رابه آن بزرگوار معتقدند.بنابراین،روایات مى‏ آورم آنان درباره على (ع) آن آرامش‏ خاطر ایجاب مى‏ کند که از عهده روایات دیگر برنمى‏ آید. (پیش از نقل اخبار،این نکته‏ را متذکر مى‏ شویم که منابع اخبار در این مبحث منقول از ابن ابى الحدید،ج ۹ از صفحه‏۱۶۷ تا صفحه ۱۷۴.)

خبر اول:«یا على،خداوند تو را با زینتى آراسته است که بندگان خود را با بهتر از آن،نیاراسته است:این زینت ابرار (صالح‏ترین نیکوکاران) در نزد خداوند متعال است،پارسایى در دنیا،تو را توفیق داده است که چیزى از دنیا را نگیرى و محبت‏ بینوایان را به ‏تو عنایت فرموده است که تو را به پیروى آنان از تو و رضایت آنان به امامت تو،راضى‏ و خشنود ساخته است.»احمد بن حنبل در کتاب مسند جمله بعدى را اضافه نموده است: «پس خوشا کسى که تو را دوست دارد و واى بر کسى که تو را دشمن بدارد و حقایق رادرباره تو تکذیب کند.» (۴)

خبر دوم:پیامبر (ص) به گروهى از قبیله ثقیف فرمود:اسلام بیاورید در روایتى دیگر(از تبهکاریهایتان دست‏ بردارید) و الا مردى را به طرف شما که از من است‏ یا مساوى بامن است[عدیل نفسى]مى‏ فرستم که شما را شکست ‏بدهد (بکشند جنگجویانتان را واموال‏تان را بگیرد) عمر گفته است:من فرماندهى را هرگز تا آن روز آرزو نکرده بودم وسینه براى این کار جلو مى ‏آوریم به این امید که بگوید:آن شخص این است.

سپس دست‏ على (ع) را گرفت و دوباره فرمود:او این است.»ابوذر گفت:طولى نکشید از پشت ‏سرخنکى دست عمر را به کمرم احساس کردم،به من گفت:به نظر تو پیامبر چه کسى راقصد کرده است؟به او گفتم: مقصودش تو نیستى و جز این نیست که او وصله کننده‏ کفشش (على بن ابیطالب علیه السلام) را قصد کرده است و او دوباره اشاره به على (ع) کرد. (۵)

خبر سوم:«ابو نعیم از ابو برزه اسلمى‏«پیامبر فرموده است:خداوند متعال درباره على ‏عهدى فرموده است،عرض کردم اى پروردگار من،براى من بیان فرما،خداوند فرمود:بشنو،على پرچم هدایت است و پیشواى اولیاى من است و نور است‏براى کسى که به من‏ اطاعت کند و او آن کلمه ‏اى است که انسانهاى با تقواى را به آن الزام نموده ‏ام.هر کس اورا دوست ‏بدارد مرا دوست مى ‏دارد و هر کس او را اطاعت کند مرا اطاعت کرده است.

این[فضایل]را به او بشارت بده.گفتم:اى خداى من،او را به این فضایل بشارت دادم،على گفت: من بنده خدایم و در اختیار اویم،اگر مرا عذاب کند به سبب گناهان من است،او هیچ ظلمى نمى‏کند و اگر آنچه را که به من وعده فرموده است،عنایت کند،اوست‏ شایسته این لطف و کرامت.من به او دعا کردم و گفتم خدایا،روشن فرما و خوشى او رادر ایمان به تو قرار بده، خداوند فرمود:قرار دادم.و لکن من،على را آزمایشى‏ مخصوص خواهم کرد که هیچ یک از اولیاى خودم را به آن آزمایش وارد ننموده ‏ام.

عرض کردم:پروردگارا،على برادر و صاحب (یار) من است!فرمود:در سبقت که اوبوسیله او عده ‏اى آزمایش مى ‏شوند و خود او هم آزمایش مى‏ گردد.! (۶) ابو نعیم این ‏روایت را با اسناد دیگر با الفاظ متفاوت نقل کرده است:على در روز قیامت امین من وصاحب پرچم من است و خزائن رحمت پروردگار من به دست على است.»

خبر چهارم:«از پیامبر اکرم (ص) هر کس بخواهد به حضرت نوح (ع) بنگرد درقدرت تصمیمش و حضرت آدم (ع) در علمش و به حضرت ابراهیم (ع) در تقوایش وبه حضرت موسى (ع) در هشیاریش و به حضرت عیسى (ع) در زهدش،بنگرد به ‏على ابن ابیطالب.» (۷)

خبر پنجم:«از پیامبر اکرم (ص) «هر کس بخواهد حیات او مانند حیات من و مرگش‏ مانند مرگ من باشد و به شاخه ‏اى از یاقوت تمسک کند که خداوند او را آفریده و سپس به آن فرموده است:«باش‏»و آن هم به خلعت وجود خود آراسته شده است،به ولایت‏ على بن ابیطالب تمسک نماید.» (۸)

خبر ششم:«از پیامبر اکرم (ص) :سوگند به آن خدایى که جانم به دست او است،اگرگروههایى از امت من نمى‏ گفتند درباره تو مانند عده ‏اى از نصارى که درباره حضرت‏ عیسى (ع) مبالغه کردند،امروز درباره تو سخنى مى‏ گفتم که به هیچ جمعى از مسلمانان‏ نمى ‏گذشتى مگر اینکه خاک پاى تو را براى تبرک مى‏ گرفتند.» (۹)

خبر هفتم:«پیامبر اکرم (ص) در شام عرفه به طرف حجاج رفت و به آنان فرمود:خداوند متعال درباره شما به فرشتگانش مباهات فرمود و همه شما را بخشید و درباره ‏على مباهات خاصى فرمود و مغفرت خاصى نصیبش ساخت.من براى شما سخنى‏ مى گویم بدون طرفدارى از خویشاوندى با على:بزرگترین سعادتمند کسى است که على‏ را در زندگى و مرگش وست بدارد.» (۱۰)

خبر هشتم:«پیامبر فرمود:من اولین کسى هستم که روز قیامت دعوت مى‏ شوم و درسایه عرش در طرف راست عرش مى‏ ایستم،سپس با لباس فاخر زیبایى پوشانده مى‏ شوم،آنگاه پیامبران پشت ‏سر هم دعوت مى‏ شوند و در طرف راست عرش مى ایستند و لباس‏ فاخر و زیبایى پوشانده مى‏ شوند.

سپس على بن ابیطالب به جهت‏ خویشاوندى نزدیک ومنزلت و مقام با عظمتى که دارد دعوت مى‏ شود و پرچم حمد به او داده مى‏ شود،حضرت آدم و پایین‏تر از آن حضرت زیر آن پرچم مى ‏ایستند.سپس پیامبر به على ‏فرمود:پس تو حرکت مى ‏کنى و ما بین من و ابراهیم خلیل مى‏ایستى،سپس لباس فاخر وزیبایى به تو پوشانده مى‏ شود،آنگاه ندایى از عرش طنین اندازه مى‏گردد چه پدر با عظمتى ‏است پدرت ابراهیم الخلیل!چه برادر با عظمتى است‏ برادرت على!بشارت باد به تو که‏ هر وقت من دعوت شوم تو دعوت مى‏ شوى و پوشیده شوم تو پوشیده مى ‏شوى و زنده ‏مى‏ شوى هر وقت که من زنده شوم.»

خبر نهم:«پیامبر فرمود:اى انس،براى من آب وضو آماده کن و سپس برخاست ودو رکعت نماز گذاشت.سپس فرمود:اولین کسى که از این در به تو وارد مى‏ شود،پیشواى متقیان است،و آقاى همه مسلمانان و رئیس مسلمانان و خاتم اوصیاء و پیشواى پیشانى سفیدان مشهور«انس مى‏ گوید:گفتم،خداوندا،این کسى را که پیامبر (ص) مى‏ فرماید ازانصار قرار بده و این دعایم را یادداشت کردم،على وارد شد پیامبر (ص) فرمود:«اى ‏انس که بود آمد؟»عرض کردم:على، پیامبر در حال انبساط و تبشیر برخاست و دست ‏به ‏گردن على انداخت عرق پیشانى او را پاک کرد.

على عرض کرد یا رسول الله[درود خدابر تو و خاندانت]امروز عواطفى از تو مى ‏بینیم که پیش از این،درباره من ابراز نفرموده ‏بودى؟پیامبر فرمود:چه مانعى از این اظهار یگانگى وجود دارد،زیرا تویى که بعد ازمن،هر آنچه را که من تعهد به آن داشته‏ام خواهى کرد و تویى که صداى مرا به جهانیان‏خواهى رساند و تویى که همه مواردى را که بعد از من در آنها اختلاف خواهند کردتبیین خواهى نمود.» (۱۱)

خبر دهم:«پیامبر فرمود:«سید عرب على را براى من صدا کنید»و عائشه گفت:«مگرتو سید عرب نیستى؟»حضرت فرمود:«من سید فرزندان آدم (ع) هستم و على سیدعرب.» (۱۲) هنگامى که على آمد او را به طرف انصار فرستاد و آنان را خواست و به آنان فرمود:«آیا شما را به چیزى دلالت نکنم که مادامى که به آن تمسک کنید گمراه‏ نخواهید گشت؟»عرض کردند یا رسول الله،بلى،فرمود:«این على است،او را همانندمحبتى که به من دارید،محبت ‏بورزید و همانند کرامتى که درباره من معتقدید به على نیزاعتقاد کنید،زیرا جبرائیل مرا به همان دستورى که به شما دادم،از خداوند مامور ساخته ‏است.» (۱۳)

خبر یازدهم:«پیامبر فرمود:«مرحبا به سرور مؤمنان و پیشواى متقیان.به على (ع)گفته شد: چگونه این نعمت را سپاسگزار خواهى بود؟فرمود:خدا را به آنچه که به من ‏داده است‏ ستایش مى‏ کنم و شکرگزارى را از مقام ربوبى مسئلت مى‏ دارم که این لطف رابه من عنایت فرمود و آن را بیفزاید.» (۱۴)

خبر دوازدهم:پیامبر فرمود:«هر کس خوشحال باشد به اینکه زندگى و مرگش مطابق‏ زندگى و مرگ من باشد و در بهشت عدن که پروردگار من آنرا آماده فرموده است،بعداز من،على و هر کس را که دوستدار او باشد،دوست‏ بدارد و از امامان بعد از من پیروى‏ نماید،زیرا آنان عترت (دودمان) من هستند و از خمیره من سرشته شده ‏اند و فهم و علم‏ برین به آنان عطا شده است. پس،واى به آن گروه از امت من که آنانرا تکذیب کند وپیوند خویشاوندى آنانرا با من ببرند، خداوند نسازد.» (۱۵)

خبر سیزدهم:پیامبر اکرم (ص) هر یک از على (ع) و خالد بن الولید را در راس ‏گروهى به یمن فرستاد و فرمود:اگر با هم باشید،فرمانده کل على است و اگر از همدیگر جدا باشید هر یک فرمانده گروه خود باشد.پس از پیروزى در یمن،على (ع) جاریه ‏اى ‏را از حق خود برداشت.

خالد به چهار نفر از مسلمانان که یکى از آنها بریده اسلمى بودگفت:بروید و به پیامبر جریان را گزارش بدهید.آنان راهى جایگاه پیامبر شدند و یکى‏ پس از دیگرى درباره على آنچه را که خالد گفته بود،مطرح کردند.پیامبر از آنان‏ رویگردان شد.بریده اسلمى آمد و داستان جاریه را گفت،پیامبر فرمود:«على را رهاکنید»و این جمله را تکرار فرمود:«على از من است و من از على‏»و فرمود،سهم على ازخمس،بیش از آن است که برداشته است و او ولى هر مؤمن ست‏ بعد از من.» (۱۶)

خبر چهاردهم:از پیامبر اکرم (ص) :«من و على پیش از چهارده هزار سال از ولادت ‏آدم (ع) نورى در پیشگاه خدا بودیم،وقتى که آدم (ع) را آفرید آن نور در آدم (ع) به ‏دو جزء-جزئى من و جزئى على بود،و صاحب کتاب فردوس به این حدیث اضافه‏ کرده است:سپس منتقل شدیم… تا در صلب عبد المطلب قرار گرفتیم،نبوت براى من بودو وصایت‏ براى على.» (۱۷)

خبر پانزدهم:از پیامبر اکرم (ص) :«یا على،نظر بر روى تو عبادت است.تو سرورى‏ در دنیا و سرورى در آخرت.هر کس که تو را دوست‏ بدارد مرا دوست داشته است ودوستدار من دوستدار خدا است و دشمن تو دشمن من است و دشمن من دشمن خدااست.واى بر کسى که تو را دشمن بدارد.ابن عباس این حدیث را چنین تفسیر مى‏ کرد ومى‏ گفت:«هر کس به على مى‏ نگرد مى‏ گوید،پاک خداوندا،چه قدر عالم است این جوان!چقدر شجاع است این جوان! چقدر فصیح است این جوان!» (۱۸)

خبر شانزدهم:«هنگامى که شب بدر رسید رسول خدا (ص) فرمود:کیست که ما را ازآب سیراب کند،مردم (از ترس) خوددارى کردند.على برخاست و مشکى را با خودبرداشت.به سوى چاهى بسیار عمیق و تاریک رفت و به آن چاه داخل شد.خداوند به‏ جبرئیل و میکائیل و اسرافیل دستور داد:آماده شوید به پیروزى محمد (ص) و برادرخویش.آنان از آسمان فرود آمدند،آنان صدایى داشتند که هر کس مى ‏شنید،هراسان‏ مى ‏گشت،وقتى که به چاه رسیدند، همه آنان از روى تکریم و تجلیل به على (ع) سلام ‏کردند.احمد بن حنبل در کتاب‏«فضائل على علیه السلام‏»از طریقى دیگر از انس بن‏ مالک اضافه کرده است که‏«پیامبر فرمود:یا على،در روز قیامت‏ با ناقه ‏اى از ناقه ‏هاى‏ بهشتى وارد مى ‏شوى در حالیکه زانوها و پاهاى تو با زانوها و پاهاى من بهم پیوسته ‏است تا وارد بهشت‏ شوى.» (۱۹)

خبر هفدهم:«پیامبر اکرم (ص) در روز جمعه،خطبه‏ اى ایراد فرمود،[و درباره‏ فضیلت قریش سخنانى فرمود]و آنگاه چنین فرمود:اى مردم،شما را وصیت مى‏ کنم به‏ محبت ذوى القربى قریش (خاندان پیامبر) -برادرم و پسر عمویم على بن ابیطالب،دوست ‏نمى‏ دارد او را مگر انسان با ایمان و دشمن نمى ‏دارد او را مگر منافق.هر کس او را دوست‏ بدارد،مرا دوست داشته است و هر کس او را دشمن بدارد مرا دشمن داشته است و کسى‏ که با من دشمنى بورزد، خداوند او را با آتش معذب خواهد فرمود. (۲۰)

خبر هیجدهم:پیامبر (ص) فرمود:صدیقون سه نفرند:«حبیب نجار که از اقصى نقاط شهر آمد و تلاش مى‏ کرد و مؤمن آل فرعون که ایمان خود را مخفى مى‏ داشت و على بن ابیطالب و او با فضیلت‏ ترین همه آنها است.» (۲۱)

خبر نوزدهم:پیامبر (ص) فرمود:«درباره على پنج چیز براى من عطا شده است‏ براى من بهتر است از دنیا و هر چه در آن است.

یکى از آنها…و

دوم:پرچم حمددست او است و آدم (ع) و فرزند آدم (ع) در زیر آن قرار مى‏ گیرند.

سوم:على درحوض من مى ‏ایستد هر که را از امت من که بشناسد،سیرابش مى‏ کند.

چهارم:پوشاننده حریم نهانى من و کسى که مرا به خدایم تسلیم مى ‏نماید.

پنجم:این‏ براى او بیمى از آن ندارم که پس از ایمان،کفر بورزد و مرتکب زنا پس ‏باشد.»

خبر بیستم:خانه ‏هاى گروهى از صحابه پیامبر (ص) نزدیک به مسجدبود که درهاى آنها به آن مسجد باز مى‏شد.روزى پیامبر اکرم (ص) فرمودببندید،مگر در خانه على را،همه درها بسته شد،جمعى در این دستورمى‏گفتند و آن سخن به پیامبر رسید.فرمود:جمعى در بستن درها مگرسخن مى‏ گویند!من باز نکردم و نبستم،بلکه امرى به من رسید،من‏ نمودم.» (۲۲)

خبر بیست و یکم:«پیامبر اکرم (ص) در جنگ طائف،على را خواست و با او بطور آهسته و خصوصى صحبت کرد و این صحبت ‏به درازا کشید.بعضى گفتند:امروز پیامبر با پسر عموى خود (على) صحبت آهسته و خصوصى طولانى نمود!

این سخن به پیامبر اکرم (ص) رسید،آن حضرت عده ‏اى از آنها را احضار نموده فرمود: «گوینده‏اى گفته است من امروز با پسر عمویم سخن پنهانى طولانى داشتم.بدانید من با او نجوى (سخن سرى) نداشتم،خداوند بود که او را براى این نجوى دستور داد.» (۲۳)

خبر بیست و دوم:پیامبر (ص) فرمود یا على،من درباره پیامبرى بر تو برترى دارم وتو در هفت موضوع بر همه مردم برترى دارى که هیچ کس از قریش آنها را نمى‏ تواندمنکر شود:۱.تو اولین کسى از قریش هستى که به خدا ایمان آورد.۲.تو باوفاترین مردم‏ به عهدى که با خدا بسته ‏اى.۳.تو مقاوم‏ترین انسانها هستى در امر الهى.۴.تویى که‏ بیت المال را مساوى‏ تر از همه قسمت مى ‏کنى.۵.تویى عادلترین مردم در میان مردم.۶.تویى بیناترین مردم به قضایا. (یا امور قضایى) ۷.تویى داراى با عظمت ‏ترین امتیاز نزدخدا. (۲۴)

خبر بیست و سوم:فاطمه (ع) به پیامبر اکرم (ص) عرض کرد:تو مرا به ازدواج ‏شخصى فقیر درآوردى!آن حضرت فرمود:من تو را به نکاح مردى درآوردم که پیش‏ از همه اسلام آورده و حلم او بالاتر از همه مردم،و علمش بیش از همه آنان مى‏ باشد.مگر نمى ‏دانى خداوند با علم به زمین و مردم آن نخست پدر تو را برگزید و سپس ‏همسر ترا. (۲۵)

خبر بیست و چهارم:«هنگامى که پس از برگشتن پیامبر از جنگ حنین،سوره (اذا جاء نصر الله و الفتح) دو ذکر سبحان الله،استغفر الله را فراوان مى‏ گفت،سپس فرمود:یا على،آنچه که براى من وعده شده فرا رسیده است.پیروزى آمده و مردم دسته دسته به دین‏ خدا داخل مى‏ شوند و هیچ کس براى مقام من شایسته ‏تر از تو نیست‏ به جهت‏ سابقه ‏اسلامى که تو پیش از همه آن را پذیرفتى و نزدیکى تو به من،و اینکه تو همسر دختر من‏ هستى و سیده النساء فاطمه (ع) در نزد توست و پیش از اینها ابتلاء به تحمل سختى ‏ها که ‏پدر تو ابو طالب در موقع فرود آمدن قرآن،درباره رسالت من داشت،من مشتاقم که‏ ارزش آن همه زحمات و بردبارى‏ هاى ابوطالب را درباره فرزندش مراعات کنم. (۲۶)

فلیصدق رائد اهله،و لیحضر عقله.و لیکن من ابناء الآخره فانه منها قدم و الیها ینقلب (هر طلایه ‏دارى باید به مردم خود راست‏ بگوید و عقل خود را به کاربیندازد و از اهل آخرت باشد، زیرا از عالم آخرت آمده و به سوى آن برمى‏گردد.)طلایه‏ دارى که جلو کاروان افتاده تشخیص مصالح و مفاسدگذرگاه و منازل را به عهده گرفته است،باید خلاف‏ واقع نگوید.

این یک مثل آموزنده‏اى است که مى‏گوید:الرائد لا یکذب اهله (آن کسى که طلایه‏دارى‏قافله‏اى را به عهده گرفته است‏به کاروان خود دروغ نمى‏گوید،زیرا خود او هم یکى ازهمان کاروانیان است که در مسیر و حرکت و منازل و سود و زیان و فراز و نشیب راه‏شریک همه افراد کاروان مى‏باشد.) یک مثل عامیانه‏اى وجود دارد که مى‏گوید:فرزندى‏پدرى را اذیت کرد،پدر به او گفت:گوشت را مى‏گیرم،این عرصه را مى ‏چرخانم.

فرزندگفت:پدرجان،تو هم با من مى‏چرخى یا نه؟حال آنانکه ادعاى طلایه‏دارى مردم را درمغز مى‏پرورانند،باید بدانند که خود نیز یکى از آن مردم مى‏باشند.طلایه‏دار بایدعقل خود را بکار بیندازد،چه بسا که تشخیص غلط او،همه کاروانیان را به هلاکت‏ بیندازد.

طلایه ‏داران باید از علائق و تمنیات دنیوى به دور و از اهل آخرت باشند،زیرا ازآخرت آمده و رو به آخرت دارند.اگر طلایه‏داران یک جامعه ندانند که همه انسانها وخود آنان نیز بر مبناى آن جریان بزرگ و پر معنى که در این آیه انا لله و انا الیه راجعون ابلاغ شده است آمده‏اند،نه تنها این کاروان بزرگ را به جایى نخواهند رسانید،بلکه‏آنان را در بیابانهاى بى‏سر و ته حیات ناآگاهانه و بى‏هدف گمراه و طعمه شمشیر یکدیگرخواهند ساخت.مدیریت‏هاى آنان درباره حیات مادى و معنوى بشر،به حسابگران وتوجیه‏کنندگان بدبختیها و تیره‏روزیها و حق‏کشى‏ها تبدیل خواهد گشت.

فالناظر بالقلب،العامل بالبصر،یکون مبتدا عمله ان یعلم:اعمله علیه ام له؟فان کان له‏مضى فیه و انکان علیه وقف عنه،فان العامل بغیر علم کالسائر على طریق،فلا یزیده بعده‏عن الطریق الواضح الا بعدا من حاجته،و العامل بالعلم کالسائر على الطریق الواضح فلینظر ناظرسائر هو ام راجع. (کسى که با بینایى دلش مى‏نگرد و با بصیرت عمل مى‏کند،آغاز کارش‏این است که باید بداند آیا عمل او به ضرر اوست‏یا به نفع او،اگر به سود اوست،حرکت‏خود را ادامه بدهد و اگر به ضرر او است،از حرکت‏باز ایستد،زیرا کسى که بدون علم‏حرکت مى‏کند،مانند کسى است که بیراهه مى‏رود،چنین شخصى هر اندازه که از راه‏واضح دور شود،از هدفى که به آن نیازمند است،دورتر مى‏گردد و آن کس که بر مبناى‏علم عمل کند مانند کسى است که در راه آشکار و روشن حرکت مى‏نماید.آن کس که‏بینا است‏باید بنگرد و ببیند آیا واقعا در حال حرکت‏به پیش است‏یا به عقب بر مى‏گردد؟)

 

آغاز کار،انسانهایى که با دل بینا و با بصیرت عمل مى‏کنند،باید بدانندکه آن عمل به ضرر آنها است و یا به سود آنان

هدف شناسى و تنظیم کار و وسائل برحسب آن،از بهترین دلائل عقل و خرد انسانى وبینایى و بصیرت درونى او مى‏باشد.قرار گرفتن در تحریک انگیزه‏ها و عواملى که مانع ازشناخت مبدا و مسیر و مقصد است،مساوى تباه کردن سرمایه آن زندگى است که ارزش‏آن به هدفگیرى و تنظیم فعالیتهاى مغزى و روانى و عضلانى،مشخص مى‏گردد.

کسانى که در این زندگانى محدود و چند روزه،با دل نابینا و عقل راکد حرکت مى‏کنند واهمیتى به اهداف و وسائل و فعالیتها براى تنظیم آنها نمى‏دهند قطعى است که براى‏شناخت و تحصیل هدف اعلاى حیات نیز اهمیتى قائل نخواهند گشت و بدین ترتیب درامواج هوى و هوس و انگیزه‏هاى خودخواهى،روزگار خود را به سر خواهند آورد- من‏کان فى هذه اعمى فهو فى الآخره اعمى و اضل سبیلا (۲۷) هر کس در این دنیا کور باشد (کورزندگى کند) پس او در آخرت کورتر و گمراه‏تر خواهد بود.)

همانگونه که محاسبه اهداف و وسائل و محاسبه دقیق سود و زیانهاى مشروع ونامشروع، براى این زندگى دنیوى اهمیت‏حیاتى دارد،براى حرکت در مسیر آخرت که ‏جاودانى مى ‏باشد، داراى همان اهمیت مى‏باشد،زیرا ابدیت،تجسمى از کیفیت تنظیم‏شئون زندگى دنیوى و انگیزه‏هاى آن است.

 

احساس مسئولیت درباره علم

سخن بدون علم،عمل بدون علم،اظهار نظر بدون علم،اندیشه بدون علم،همین‏هاآفات بى‏علاج حرکت انسانها در مسیر«حیات معقول‏»فرد یا جامعه‏اى است که خود رادرباره علم مسئول احساس نمى‏کند و مى‏گوید:بدون استناد به علم،عمل مى‏کند،بدون‏استناد به علم، همچنین اظهار نظر مى‏کند و مى‏اندیشد بدون استناد به علم،به جنایتى‏مرتکب مى‏شود که قابل مقایسه با جنایات جسمانى نمى‏باشد.در جنایات جسمانى،ارواح جنایت‏شدگان،ممکن است‏با کمال سعادت از قفس تن پرواز نمایند.ولى‏جنایتکارانى که با اسلحه مهلک سخن بى‏علم،عمل بدون علم،اظهار نظر و اندیشه‏بى‏علم،کار مى‏کنند.ارواح انسانها را از پاى درمى‏آورند و کل موجودیت و سرمایه اصلى آن مردم را نابود مى‏سازند.

عالم بدون علم مانند کسى است که بیراهه مى‏رود و دورى از راه براى او نتیجه‏اى‏جز دورى از مقصد باز نمى‏آورد و بالعکس آن کسى که با تکیه به علم عمل مى‏کند،حرکت او در راهیست روشن،یکى از مهلکترین دردهاى بیدرمان بشر معاصر همین‏عدم احساس مسئوولیت درباره علم!

آیا هیچ مى‏دانید که رکود علوم انسانى که به رکود انسانها از حرکتهاى‏تکاملى بازداشته است، معلول ادعاى علم درباره مسائل انسانى است که‏ دلائل صحیحى ندارد؟

صاحبنظران آگاه از واقعیاتى که علوم انسانى تحقیق و کشف آنها را به عهده گرفته است، مى‏دانند که در زمانهاى پیشین،مخصوصا در دو قرن گذشته ادعاى علم در هر مسئله ‏اى‏ که مربوط به انسان بود،براه افتاد،مانند تاریخ نگرى علمى،تحلیل تاریخ علمى،فلسفه ‏تاریخ علمى، فلسفه علمى،فرهنگ شناسى علمى،باستان شناسى علمى،روانشناسى علمى،روانکاوى علمى، جامعه شناسى علمى،اقتصاد علمى،حیوان شناسى علمى که نظریه تحول‏انواع حیوانات را در بر مى‏گرفت…در صورتى که مسائل مطروحه در دائره موضوعات‏ مزبوره،به استثناى ابعاد طبیعى محض آنها،غالبا بر مبناى احتمال،احتمال قوى و ظن‏بررسى مى‏شد،در صورتى که علمى بودن یک مسئله باید تا درجه انکشاف صد در صدواقع نائل گردد.

به نظر مى‏رسد که اگر ما در صدد جمع‏آورى قضایایى که درباره آنهاادعاى علم شده در صورتیکه از حدود احتمال،احتمال قوى و ظن بالاتر نبوده است،برآییم،قطعا احتیاج به جمع آورى مجلدات متعددى خواهیم داشت.هم اکنون دوران‏معاصر ما که اوائل قرن ۱۵ هجرى و اواخر قرن ۲۰ میلادى است،کتابهاى علمى و فلسفى پر از دعاوى علمى است که اغلب آنها اعتبارى بیش از فرضیه و نظریه و ذوق‏پردازى ندارد.براى اثبات این مسئله،لازم است که آن قضایا را که با عنوان پر طمطراق‏علمى در عرصه معارف بشرى مطرح گشته و سپس خلاف واقع بودن آنها اثبات شده‏است،جمع‏آورى نماییم و آنگاه ببینیم بر سر ارتباطات چهارگانه بشرى (ارتباط انسان باخویشتن،با خدا،با جهان هستى و با همنوع خود) چه گذشته است.به قول استانیسلاواندرسکى درباره انتقاد از نوعى دعاوى علمى مى‏گوید:«علم است‏یا حقه بازى؟!»

از طرف دیگر همه مى‏دانیم در هنگام سخن بدون علم،عمل بدون علم،اندیشه واظهار نظر بدون علم،پاى شخصیت واقع‏گراى آدمى در میان نیست.زیرا انسان هر کس‏را که بتواند فریب بدهد،شخصیت‏حقیقى و واقع‏گراى خود را نمى‏تواند بفریبد.بنابراین،انسان در این مواقع نخست‏با خویشتن مبارزه مى‏کند،سپس با افراد جامعه که باآنها در ارتباط است.

 

انسان آگاه در زندگانى باید ببیند آیا حرکت او به پیش است‏یا به عقب برمى‏گردد؟

مضمون یک حدیث معروف از پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم است که چنین‏فرمود: قد نجى من کان غده خیرا من امسه و من ساوى یوماه فهو مغبون و من کان امسه خیرامن یومه فهو ملعون (هر کس که فردایش از دیروزش بهتر باشد،نجات پیدا کرد و هرکس دو روزش مساوى باشد،او مغبون است و هر کس دیروزش بهتر از امروزش باشدملعون است.

خداوند متعال در آیات مبارکه قرآنى استناد مردم جاهل آن دوران را به‏نیاکان گذشته خود و عدم پذیرش دین جاودانى اسلام را که سعادت دنیا و آخرت رابراى آنان به ارمغان آورده بود، مردود ساخته و مى‏فرماید: و اذا قیل لهم اتبعوا ما انزل الله قالوا بل نتبع ما الفینا علیه آباءنا ا و لو کان اباؤهم لا یعقلون شیئا و لا یهتدون (۲۸) و هنگامى که به‏آنان گفته مى‏شد پیروى کنید از آنچه که خدا نازل کرده است،آنها مى‏گفتند:ما پیروى ‏مى‏ کنیم از آنچه که پدرانمان را در تبعیت از آنان دریافتیم[آیا آنان باز از گذشتگان شان ‏پیروى خواهند کرد]اگر چه تعقل نمى‏کردند و هدایت را نپذیرفته بودند.) با این‏توبیخ‏هاى قرآنى و با این تاکید امیر المؤمنین علیه السلام به نوگرایى و پیش روى و پرهیزاز عقب ماندن و ارتجاع‏گرایى،و با اصرار شدید فرهنگ ادبى مسلمانان به نوبینى ونوجویى،آیا باز مى‏توان گفت:دین عموما حتى دین اسلام،یک پدیده ارتجاعى است؟

خدایا،این چه ارتجاع است که با وجود آنهمه تاکید به پیش رفتن و توبیخ و مردود شدن‏عقب گشتن و ارتجاع،باز بعضى از بى‏خبران و یا غرض ورزان به ارتجاعى بودن دین‏اصرار مى‏ورزند! آیا فرهنگ اسلامى چنین ادبیاتى ندارد:

بیزارم از آن کهنه خدایى که تو دارى
هر لحظه مرا تازه خداى دگرستى

اى مقیمان درت را عالمى در هر دمى
رهروان راه عشقت هر دمى در عالمى

خواجوى کرمانى

تازه مى‏ گیر و کهن را مى‏ سپار
که هر امسالت فزون است از سه پار

مولوى

هر نفس نو مى‏شود دنیا و ما
بى‏خبر از نو شدن اندر بقاء

مولوى

و اعلم ان لکل ظاهر باطنا على مثاله،فما طاب ظاهره طاب باطنه و ما خبث ظاهره خبث‏باطنه و قد قال رسول الله صلى الله علیه و آله:«ان الله یحب العبد و یبغض عمله و یحب العمل و یبغض بدنه و اعلم ان لکل عمل نباتا و کل نبات لا غنى به عن الماء.و المیاه مختلفه، فما طاب‏سقیه،طاب غرسه و حلت ثمرته و ما خبث‏سقیه خبث غرسه و امرت (و بدان براى هر ظاهرى‏باطنى است‏بر مثال خود،آنچه که ظاهرش پاک است،باطنش نیز پاک است و آنچه که‏ظاهرش پلید است،باطنش نیز پلید است.پیامبر صادق (ع) فرموده است: خداونددوست مى‏دارد بنده را در حالى که دشمن مى‏دارد عمل او را و عمل او را دوست‏مى‏دارد در حالى که بدنش را دشمن مى‏دارد.و بدان براى هر عملى روییدنى است و هیچ‏گیاهى از آب بى‏نیاز نیست و آبها مختلفند.آن آب که پاک باشد،کشتش و سیراب‏کردنش پاک و میوه آن شیرین خواهد بود و آنچه که پلید باشد،کشتش پلید و میوه‏اش‏تلخ خواهد بود.)

 

تطابق ظاهر با باطن در پاکى و ناپاکى

هستند کسانى که توفیق عمل به تکالیف را از دست داده و براى دست‏یافتن به هدف‏نهائى زندگى،هیچ وظیفه‏اى را نمى‏شناسند،اینان با یک جمله بى ‏اساس،خود را تسلیت‏و فریب مى‏دهند و مى‏گویند:«اى آقا،انسان باید قلبش پاک باشد،درونش صاف باشد،تکالیف و وظایف و حقوق و غیر ذالک از الزام‏ها و بایستى‏ها اهمیتى ندارند!!«اینان ‏نخستین خطائى را که مرتکب مى‏شوند،این است که روابط پیوند دهنده ظاهر و باطن رابه یکدیگر نمى‏ فهمند،یا عمدا خود را به نفهمى مى زنند که خود را توجیه کنند!آیانسبت اعمال خیر مانند عمل به حقوق،انجام تکالیف و خدمت‏به بنى نوع خود به درون‏آدمى مانند«من،شخصیت،دل و وجدان،نسبت معلول به علت‏خود نیست؟یا نسبت‏ انگیزه به عمل مولود آن نمى‏باشد؟

آیا انجام یک تکلیف همانند موجى از شخصیت‏من بیقرار آدمى براى حرکت‏به سوى گردیدن‏هاى ارزشى تکاملى نمى‏باشد؟»بدیهى است که پاسخ همه این سئوالات مثبت است، بنابراین تفکیک ظاهر از باطن مانندتفکیک معلول از علت‏خود،یا موج از دریا و انگیزه از انگیزش خود مى‏باشد.امروزه‏مانند گذشته کشف نیت و تصمیم بر جرم و کشف وارستگى و آلودگى از طرز کیفیت‏چهره و نگاه و رفتار،یک امر طبیعى و رایج است.آیه شریفه قرآنى مى‏فرماید: و البلدالطیب یخرج نباته باذن ربه و الذى خبث لایخرج الا نکدا (۲۹) و گیاه شهر و جایگاه پاکیزه بااذن پروردگارش مى‏روید و آنچه که پلید است،بیرون نمى‏آورد مگر چیزى پست را.)

در تفسیر حدیث پیامبر اکرم (ص) اختلاف نظرهایى وجود دارد.مرحوم محقق‏هاشمى خوئى درباره حدیث‏شریف توجیه خوبى دارد.او مى‏گوید:«منظور پیامبراکرم (ص) این است که بدان جهت که خداوند سبحان مى‏خواهد ظاهر و باطن مردم باایمان یکى باشد،لذا پیامبر (ص) مى‏ فرماید:مؤمنان باید مواظب باشند که وضع وجودى‏آنان طورى نباشد که خداوند خود آنان را دوست داشته باشد ولى عملشان را که ظاهراآنان را ارائه مى‏دهد، مبغوض بدارد و نیز آنچنان نباشند که عملشان را دوست‏بداردولى بدنشان را مبغوض بدارد. جملات بعدى تمثیل مطلب قبلى است و لذا احتیاجى به ‏تفسیر ندارد.

____________________

۱.این خطاکارى و اشتباه دانستن به‏«گردیدن‏»افراد بسیار فراوانى را از گردیدنهاى تکاملى محروم‏ساخته است.این افراد با تصور و دریافت مفاهیم بسیار کلى مانند مفهوم وجود،قانون، نظم،هدف،تکامل و همچنین با دریافت مفاهیم ارزشى،گمان مى‏کنند به اندازه کلیت و وسعت و عمق دائرهاى‏آن مفاهیم کلى وسعت و عمق و کلیت پیدا کرده‏اند و عین آنها شده‏اند و همه ارزشهایى را که تصورکرده‏اند در وجود آنها تحقق و عینیت پیدا کرده‏اند!

۲.شرح نهج البلاغه،ابن ابى الحدید،ج ۹،ص ۱۶۵ شرح خطبه فوق.

۳.در سخنان امیر المؤمنین علیه السلام،مدح و توضیح فضایل اهل بیت پیامبر مکرر آمده است‏مراجعه فرمایید:به ج ۲ از ص ۲۷۲ تا ص ۲۷۸ و ج ۵ ص ۲۵۰ و ۲۵۱ و ج ۱۴ از ص ۱۲۰ تاص ۱۲۶ و از ص ۱۲۹ تا ص ۱۳۲ و ج ۱۸ از ص ۸۵ تا ص ۸۸ و از ص ۲۶۰ تا ص ۲۶۵.

۴.حافظ ابو نعیم در کتاب معروفش حلیه الاولیاء

۵.این روایت که مجموع دو متن است،احمد در کتاب مسند و فضائل على (ع) آورده است.

۶.حلیه الاولیاء،ابو نعیم.

۷.مسند،احمد بن حنبل و احمد البیهقى در صحیح.

۸.حلیه الاولیاء،ابو نعیم و مسند،ابو عبد الله احمد حنبل.

۹.ماخذ مزبور.

۱۰.ماخذ مزبور.

۱۱.حلیه الاولیاء،ابو نعیم.

۱۲.ماخذ مزبور اینکه پیامبر اکرم (ص) درباره على (ع) سید العرب فرمود:«بدون تردید منظور«عرب‏بالخصوص‏»نبوده است،زیرا همانگونه که درصدها روایات مى‏بینیم و شخصیت على (ع) نیز اثبات مى‏کند او پس از پیامبر سید اولاد آدم (ع) است.و کلمه مزبور براى این بوده است که پس از پیامبر ‹اکرم (ص) که برترى نژاد عرب را همانگونه که در مغز اکثر عرب بوده،مطرح مى‏کردند و اسلام را برمحور عرب مى‏چرخاندند،امیر المؤمنین به این کلمه پیامبر هم استناد فرماید.نه اینکه سیادت على (ع) اختصاص به عرب داشته باشد.

۱۳.ماخذ مزبور.

۱۴.ماخذ مزبور.

۱۵.ماخذ مزبور.

۱۶.مسند،احمد بن حنبل.احمد این روایت را بارها نقل کرده است و در کتاب فضائل على نیز آورده واکثر محدثین این روایت را نقل نموده‏اند.

۱۷.همین ماخذ.

۱۸.همین ماخذ.

۱۹.همین ماخذ.

۲۰.احمد در کتاب فضائل على (ع) نقل کرده است.

۲۱.احمد بن حنبل در کتاب فضائل على (ع) .

۲۲.مسند،احمد بن حنبل در چند مورد و کتاب فضائل على (ع) .

۲۳.همین ماخذ.

۲۴.حلیه الاولیاء،ابو نعیم.

۲۵.مسند،احمد بن حنبل.

۲۶.تفسیر القرآن،ابو اسحاق ثعلبى.

۲۷.الاسراء،آیه ۷۲.

۲۸.البقره،آیه ۱۷۰.

۲۹.الاعراف،آیه ۵۸.

 

خطبه شماره ۱۵3 (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

[153]

ومن خطبه له عليه السلام

[صفة الضال]

وَهُوَ فِي مُهْلَةٍ مِنَ اللهِ يَهْوِي مَعَ الْغَافِلِينَ، وَيَغْدُومَعَ الْمُذْنِبِينَ، بلاَ سَبِيلٍ قَاصِدٍ، وَلاَ إِمَامٍ قَائِدٍ.

منها: [في صفات الغافلين]

حَتَّى إِذَا كَشَفَ لَهُمْ عَنْ جَزَاءِ مَعْصِيَتِهِمْ، وَاسْتَخْرَجَهُمْ مِنْ جَلاَبِيبِ غَفْلَتِهِمُ، استَقْبَلُوا مُدْبِراً، وَاسْتَدْبَرُوا مُقْبِلاً، فَلَمْ يَنْتَفِعُوا بَمَا أَدْرَكُوا منْ طَلِبَتِهِمْ، وَلاَ بِمَا قَضَوْا مِنْ وَطَرِهِمْ. إِنِّي أُحَذِّرُكُمْ، وَنَفْسِي، هذِهِ الْمَنْزِلَةَ، فَلْيَنْتَفِعِ امْرُؤٌ بِنَفْسِهِ، فَإِنَّمَا الْبَصِيرُ مَنْ سَمِعَ فَتَفَكَّرَ، وَنَظَرَ فَأَبْصَرَ، وَانْتَفَعَ بِالْعِبَرِ، ثُمَّ سَلَكَ جَدَداً وَاضِحاً يَتَجَنَّبُ فِيهِ الصَّرْعَةَ فِي الْمَهَاوِي، وَالضَّلاَلَ في الْمَغَاوِي وَلاَ يُعِينُ عَلَى نَفْسِهِ الْغُوَاةَ بِتَعَسُّفٍ فِي حَقٍّ، أَوْ تَحَرِيفٍ في نُطْقٍ، أَوْ تَخَوُّفٍ مِنْ صِدْقٍ. [عظة الناس]

فَأَفِقْ أَيُّهَا السَّامِعُ مِنْ سَكْرَتِكَ، وَاسْتَيْقِظْ مَنْ غَفْلَتِكَ، وَاخْتَصِرْ مِنْ عَجَلَتِكَ، وَأَنْعِمِ الْفِكْرَ فِيَما جَاءَكَ عَلَى لِسَانِ النَّبِيِّ الاَُْمِّيِّ صلى الله عليه وآله مِمَّا لاَ بُدَّ مِنْهُ وَلاَ مَحِيصَ عَنْهُ، وَخَالِفْ مَنْ خَالَفَ ذلِكَ إِلَى غَيْرِهِ، وَدَعْهُ وَمَا رَضِيَ لِنَفْسِهِ، وَضَعْ فَخْرَكَ، وَاحْطُطْ كِبْرَكَ، وَاذكُرْ قَبْرَكَ، فَإِنَّ عَلَيْهِ مَمَرَّكَ، وَكَمَا تَدِينُ تُدَانُ، وَكَمَا تَزْرَعُ تَحْصُدُ، وَمَا قَدَّمْتَ الْيَوْمَ تَقْدَمُ عَلَيْهِ غَداً، فَامْهَد لِقَدَمِكَ، وَقَدِّمْ لِيَوْمِكَ. فَالْحَذَرَ الْحَذَرَ أَيُّهَا الْمُسْتَمِعُ! وَالْجِدَّ الْجِدَّ أَيُّهَا الْغَافِلُ! .

إِنَّ مِنْ عَزَائِمِ اللهِ فِي الذِّكْرِ الْحَكِيمِ، الَّتِي عَلَيْهَا يُثِيبُ وَيُعَاقِبُ، وَلَهَا يَرْضَى وَيَسْخَطُ، أَنَّهُ لاَ يَنْفَعُ عَبْداً ـ وَإِنْ أَجْهَدَ نَفْسَهُ، وَأَخْلَصَ فِعْلَهُ ـ أَنْ يَخْرُجَ مِنَ الدُّنْيَا، لاَقِياً رَبَّهُ بِخَصْلَةٍ مِنْ هذِهِ الْخِصَال لَمْ يَتُبْ مِنْهَا: أَنْ يُشْرِكَ بِالله فِيَما افْتَرَضَ عَلَيْهِ مِنْ عِبَادَتِهِ، أَوْ يَشْفِيَ غَيْظَهُ بِهَلاَكِ نَفْسِهِ، أَوْ يُقِرَّ بِأَمْرٍ فَعَلَهُ غَيْرُهُ، أَوْ يَسْتَنْجِحَحَاجَةً إِلَى النَّاسِ بِإِظْهَارِ بِدْعَةٍ فِي دِينِهِ، أَوْ يَلْقَى النَّاسَ بِوَجْهَيْنِ، أَوْ يَمْشِيَ فِيهِمْ بِلِسَانَيْنِ. اعْقِلْ ذلِكَ فَإِنَّ الْمِثْلَ دَلِيلٌ عَلَى شِبْهِهِ. إِنَّ الْبَهَائِمَ هَمُّهَا بُطُونُهَا، وَإِنَّ السِّبَاعَ هَمُّهَا الْعُدْوَانُ عَلَى غَيْرِهَا، وَإِنَّ النِّسَاءَ هَمُّهُنَّ زِينَةُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَالْفَسَادُ فِيهَا؛ إِنَّ الْمُؤْمِنِينَ مُسْتَكِينُونَ إِنَّ الْمُؤْمِنينَ مُشْفِقُونَ، إِنَّ الْمُؤْمِنينَ خَائِفُونَ.

خطبه 153

انسان گمراه در مهلتى از جانب خدا به سر مى‏برد.هوى و ميلش با غفلت زدگان است، بامدادان كه سر از خواب بردارد دمساز گنهكاران است، نه راه راست‏براى حركت پيش‏مى‏گيرد و نه از پيشوايى راهنما پيروى مى‏نمايد.

در صفة غفلت زدگان

از جمله سخنان آن حضرت است:تا آنگاه كه خداوند توانا از روى جزاى گناه آنان‏ پرده بردارد، و آنان را از حجابهاى غفلتشان بيرون بياورد، در اين هنگام است كه باامورى روياروى شوند كه پشت‏به آنها داشتند و پشت گردانند به آنچه كه رو به آنهاكرده بودند. غفلت زدگان از آنچه كه به عنوان مطلوب دريافته بودند،سودى نبردند، واز آن امور كه خود را نيازمند آنها مى‏دانستند به نفعى نرسيدند، من خودم را و شما رااز موقعيت غفلت زدگى بر حذر مى‏دارم، پس هر كسى براى خود به وسيله خويشتن منتفع گردد.

جز اين نيست كه انسان بينا كسى است كه بشنود و در آن بينديشد، ونظر كند و بينا شود و از تجارب دنيا بهره گيرد، سپس در راه راست و روشن حركت‏كند و از سقوط در سيه چالها، و از گمراهى در كژراهه‏ها بپرهيزد، و گمگشتگان‏وادى معصيت را بوسيله كجروى در مسير حق، يا تحريف و اخلال در گفتار، يا به ‏وسيله ترس و هراس در صدق و صفا بر ضرر خود كمك نكند.

نصيحت‏ براى مردم

پس بيدار شو اى شنونده و به خود آى از آن مستى كه تو را از تو ربوده، و از غفلتى كه‏ ترا در خود فرو برده است، و از شتاب و حرص و آز در امور دنيوى[بيش از نيازهاى‏ضرورى]كم كن، و خوب بينديش در آنچه كه با زبان پيامبر امى صلى الله عليه و اله وسلم به تو رسيده است-امورى كه چاره و گريز از آنها امكان‏پذير نيست، مخالف باش‏ با هر كسى كه مخالفت كند با آنچه كه از پيامبر به تو رسيده و روى به بيگانه دارد، او رارها كن تا روزگار خود را با آنچه كه براى خود پسنديده است،سپرى كند، فخر ومباهات را بگذار و كبرت را ساقط نما، گورى[كه آخرين منزلگه حيات طبيعى‏ توست]بياد بياور،زيرا كه بالاخره گذارت بهمان خاك تيره خواهد بود، و همانگونه‏ كه ديگران را جزا داده ‏اى مجازات كارهاى خود را خواهى ديد.

همان را دروخواهى كرد كه كشته ‏اى، با آنچه كه امروز براى آينده اندوخته ‏اى،روياروى خواهى‏ گشت، براى گامى كه خواهى برداشت،راه هموار كن و توشه براى آن روز كه به ‏انتظار تست،از پيش بفرست، اى شنونده،بر حذر باش و بر حذر باش، اى غوطه‏ور درغفلت،بكوش و بكوش، هيچ كس ترا مانند آن انسان آگاه،مطلع از حقائق نخواهد ساخت، از حتمى ‏ترين دستورات خداوندى در قرآن حكيم، كه بر مبناى آنها پاداش مى‏ دهد و عذاب مى‏ كند و ملاك رضايت و خشنودى اوست، و هيچ بنده ‏اى اگر چه ‏خويشتن را به تلاش وادارد و عمل خود را خالص نمايد،سودى نخواهد داشت اگر ازاين دنيا بيرون رود و خداى خود را با يكى از خصلت‏هاى ذيل كه از آنها توبه نكرده ‏است ديدار نمايد.

شرك به خدا بورزد در آن عبادات كه خدا براى او مقرر فرموده ‏است. تسكين (تشفى) پيدا كند و غضب خود را بخواباند با كشتن نفسى. انسانى رامعيوب كند بوسيله كارى كه ديگرى آن را انجام داده است. يا به جهت كارى كه ‏كسى آن را انجام داده است،عيب و قبح آن را آشكار نمايد.برآورده شدن احتياجى رااز مردم مى‏ خواهد در برابر اظهار بدعتى در دينش مى‏ گذارد.

با دو رويى با مردم‏ارتباط برقرار مى‏ نمايد. در ميان مردم با دو زبان رفتار مى ‏كند، تعقل كن اين پند را،زيرا هر مثلى،دليلى است‏براى مثل و شبيه خود، همت و هدف چهارپايان سير كردن‏ شكم است، و قطعى است كه هدف جدى درندگان دشمنى با غير خويشتن. همت وكوشش زنها آراستن زندگى دنيوى و فساد در آن است، مردمان با ايمان،فروتن ومتواضعند، مردم با ايمان خوف و رجا درباره خدا دارند، مردم با ايمان از خداوندبيمناكند.

 

خطبه 153

صفت انسان گمراه

و هو فى مهلة من الله يهوى مع الغافلين.و يغدو مع المذنبين بلا سبيل قاصد و لا امام قائد.

(انسان گمراه در مهلتى از جانب خدا به سر مى‏ برد.هوى و ميلش با غفلت زدگان است. بامدادان كه سر از خواب بردارد،دمساز گنهكاران است.نه راه راست‏براى حركت پيش‏مى‏گيرد و نه از پيشوايى راهنما پيروى مى‏نمايد.)

 

اين چند روز زندگى مهلتى است‏براى انسانها كه خدا عنايت فرموده است.

هر شام و سحر قوانين نوازنده كارگاه با عظمت هستى كه انسان در آن،روزگار خود راسپرى مى‏نمايد.اين آهنگ هشدار دهنده را مى‏نوازد كه:

فرصت‏ شمار صحبت كز اين دو راهه منزل
چون بگذريم ديگر نتوان بهم رسيدن

حافظ

يك آگاهى خردمندانه لازم است كه آدمى ارزش واقعى لحظات زندگى را در اين كيهان با شكوه كه خود براى اثبات ارزش حيات انسانى و هدف اعلاى آن،دليلى است‏روشن،بفهمد و حقيقتا درك كند.و يك آگاهى ديگر لازم است كه معناى مهلت رابفهمد كه هر لحظه‏اى از زندگى كه از آينده مى‏رسد و به گذشته مى‏خزد،هرگز برنخواهدگشت،پس هيچ زمزمه‏اى مناسبتر از رباعى ذيل براى چنين شخص مهلت از دست داده‏قابل تصور نخواهد بود.

افسوس كه ايام جوانى بگذشت
سرمايه عمر جاودانى بگذشت

تشنه به كنار جوى چندان خفتم
كز جوى من آب زندگانى بگذشت

گمراهان همانگونه از آگاهى و معرفت وحشت ‏زده مى ‏شوند كه آگاهان و عارفان ازگمراهان. گمراهان راهى براى حقيقت ندارند و پيشوا و رهبرى براى ايصال به آن‏حقيقت،زيرا حقيقتى وراى خور و خواب و خشم و شهوت و چرخيدن به دور خويشتن نمى‏ شناسند.

حتى اذا كشف لهم عن جزاء معصيتهم و استخرجهم من جلابيب غفلتهم،استقبلوا مدبراو استدبروا مقبلا فلم ينتفعوا بما ادركوا من طلبتهم و لا بما قضوا من وطرهم. (تا آنگاه كه‏خداوند توانا از روى جزاى گناه آنان پرده بردارد و آنان را از حجابهاى غفلتشان بيرون‏بياورد.در اين هنگام است كه با امورى روياروى مى‏شوند كه پشت‏به آنها داشتند وپشت مى‏گردانند به آنچه كه رو به آنها كرده بودند.غفلت زدگان نه از آنچه به عنوان‏مطلوب دريافته بودند،سودى بردند و نه از آن امور كه خود را نيازمند آنها مى‏دانستند،به نفعى رسيدند.)

 

بالاخره روزى فرا رسد كه از نتايج گناهان پرده برداشته شود

اگر امروز در اين زندگانى دنيوى،قوانين و موجودات و روابط سراى تاريك طبيعت،مانع از بينايى كامل پشت پرده باشد،هيچ ترديدى نيست در اينكه بالاخره روزى فرامى‏رسد كه روشنتر و روشنگرتر از اين روزها براى آدمى باعث‏بينايى و روشن‏بينى ماده‏مى‏شود كه حقائق را بى‏پرده ببيند.لقد كنت فى غفلة من هذا فكشفنا عنك غطاءك فبصرك‏اليوم حديد (تو از اين ظهور حقائق،غوطه‏ور در غفلت‏بودى،ما امروز پرده از مقابل‏چشمان تو برداشتيم.امروز بينايى تيزى خواهى داشت.اگر شامه عقل و وجدان انسانى‏نتواند با درك و دريافت آيات الهى در دو جهان بيرونى (آفاق) و درونى (انفس) ،فرارسيدن روزى را كه تمام موجوديت اكتسابى او را بى‏پرده ارائه بدهد استشمام كند.اگرديدگان باطنى آدمى نبيند كه برخوردارى چنين انسانى از عقل و وجدان،جز انس با دولفظ زيباى آن دو،چيز ديگرى نمى‏باشد.

تا مايه طبعها سرشتند
ما را ورقى دگر نوشتند

نظامى گنجوى

پس بياييد از هم اكنون،فردى و دسته جمعى اين دو آهنگ معرفت‏زا و روح‏افزا را سربدهيم:

بينى آن باشد كه او بويى برد
بوى او را جانب كويى برد

هر كه بويش نيست‏ بى بينى بود
بوى آن بويست كان دينى بود

چونكه بويى برد و شكر آن نكرد
كفر نعمت آمد و بينيش خورد

مولوى

ما نمى‏خواهيم غير از ديده‏اى
ديده‏اى تيزى گشى بگزيده‏اى

بعد از اين ما ديده خواهيم از تو بس
تا بپوشد بحر را خاشاك و خس

مولوى

در آن روشنايى و ظهور حقائق،چه كار از دست ما خواهد آمد!آن سراى ابديت‏ خرمنگاه است نه كشتگاه هنگام شهود نتايج است نه فعاليت و تلاش.

فردا كه معاملان هر فن طلبند
حسن عمل از شيخ و برهمن طلبند

آنها كه دروده‏اى جوى نستانند
آنها كه نكشته‏اى به خرمن طلبند

انى احذركم و نفسي هذه المنزلة (من شما و خود را از غفلت‏زدگى برحذر مى‏دارم)

 

من در تكليف به خودسازى و تحصيل هشيارى،فردى از شما هستم

مگر من در لزوم جلوگيرى از غوطه‏خوردن در غفلت و لزوم عمل به هر تكليفى كه‏براى به ثمر رساندن شخصيت الهى در گذرگاه ابديت ضرورى دارد،خودم را از شماجدا كردم و تنها شما را مخاطب قرار دادم كه آگاهى و هشيارى را از دست ندهيد و ازعمل به تكاليف غفلت نورزيد!در آن هنگام كه از مضار غفلت‏سخن در ميان آوردم واز غفلت‏به خدا پناه بردم،نيايشم با خدا چنين بود:نعوذ بالله من سبات العقل و قبح الزلل‏و به نستعين (1) پناه مى‏بريم به خدا از خواب رفتن عقل (غفلت) و زشتى لغزشها و از خدايارى مى‏جوييم.) و نحن نستقيل الله عثرة الغفلة (2) و ما از خداوند متعال گذشت از غفلت‏را مسئلت مى‏داريم.)

فلينتفع امرء بنفسه،فانما البصير من سمع فتفكر،و نظر فابصر و انتفع بالعبر ثم سلك جدداواضحا يتجنب فيه الصرعة فى المهاوى و الضلال فى المغاوى،و لا يعين على نفسه الغواة بتعسف‏فى حق،او تحريف فى نطق او تخوف من صدق. (پس هر كسى براى خود به وسيله خويشتن‏منتفع گردد،جز اين نيست كه انسان بينا كسى است كه بشنود و در آن بينديشد،و نظر كندو بينا شود و از تجارب دنيا بهره‏ها گيرد،سپس در راه راست و روشن حركت كند و ازسقوط در سيه چالها و گمراهى در كژراهه‏ها بپرهيزد،گمگشتگان وادى معصيت را به‏وسيله كجروى در مسير حق يا تحريف و اخلال در گفتار يا به وسيله ترس و هراس درصدق و صفا بر ضرر خود كمك نكند.)

 

براى پرواز در فضاى حيات معقول به سوى هدف اعلاى‏حيات از دو بال ذات خوي شتن بهره برداريد

تفاوت بسيار است ما بين چسباندن يك بوته گل به سر يك چوب خشك به وسيله‏چسب،و روييدن گل از شاخه و ساقه خويشتن كه عناصر اوليه آن را از درون خود عبورداده و شكوفا ساخته است.هواپيما پرواز نمى‏كند،بلكه اجزا و روابط بسيار زيادى بانيروى محرك مناسب با مديريت و رانندگى خلبان از زمين جدا مى‏شود و در فضا به‏حركتش در مى‏آورند،ولى يك پرنده ناچيز به جهت داشتن جان و عناصرى براى‏روييدن بال در جسم او،به پرواز در مى‏آيد.

به قول مولوى:

آن شغالك رفت اندر خم رنگ
اندر آن خم كرد يك ساعت درنگ

پس برآمد پوستش رنگين شده
كه منم طاووس عليين شده!

پشم رنگين رونق خوش يافته
ز آفتاب آن رنگها برتافته

ديد خود را سرخ و سبز و فور و زرد
خويشتن را بر شغالان عرضه كرد

جمله گفتند اى شغالك حال چيست؟
كه ترا در سر نشاط معنويست

از نشاط ما كرانه كرده‏اى
اين تكبر از كجا آورده‏اى

يك شغالى پيش او شد كاى فلان
شيد كردى يا شدى از خوشدلان

شيد كردى تا به منبر برجهى
تا ز لاف اين خلق را حسرت دهى

پس بجوشيدى نديده گرمئى
پس ز شيد آورده‏اى بى‏ شرمئى

صدق و گرمى خود شعار اولياست
باز بيشرمى پناه هر دغاست

خويش را هم لحن مرغان خدا
مى‏شمرد آن بد صفيرى چون صدا

لحن مرغان را اگر واصف شوى
بر ضمير مرغ كى واقف شوى

گر بياموزى صفير بلبلى
تو چه دانى كاو چه گويد با گلى

ور بدانى از قياس و از گمان
باشد آن بر عكس آن،اى ناتوان

مولوى

 

 

اگر خود را بينا مى‏دانيد بشنويد،بينديشيد،بنگريد و ديده‏ور شويد

بشر در گذرگاه تاريخى كه پشت‏سر گذاشته است،خيلى چيزها شنيده است و اينك درروزگار كما در هر لحظه اگر مى‏توانست،مطالبى بسيار زياد مى‏شنيد و اگر بخواهد امروزدرباره يك موضوع،مقاله يا كتابى بخواند،قطعى است كه مى‏تواند صدها مقاله و كتاب‏براى خواندن بدست‏بياورد.ولى آيا انسان درباره آنچه كه مى‏خواند و مى‏شنود[تنها درآنچه مربوط به وجود او در دو قلمرو«آنچنانكه هست‏»و«آنچنانكه بايد»]چقدرمى‏انديشد و چگونه مى‏انديشد؟

آيا اصلا فرصتى براى انديشه دارد؟آيا اصول و مبانى‏انديشه را بطور صحيح آموخته است؟اينها سئوالاتى است كه شما هرگز نمى‏توانيددرباره پاسخ آنها به قضاياى قانع كننده‏اى برسيد. اكثريت مردم جوامع دنيا،از قدرت انديشه در حدود ضرورتها و نيازها و تجملاتى كه براى آنان عرضه مى‏شود،مى‏انديشند.طبيعى است كه اين گونه انديشه‏هاى تحميلى باعث‏شده است كه اكثريت‏ بسيار چشمگير دنيا،از زندگى طبيعى جز ابعاد محدود مادى آن را درك نكنند. ونفهمند كه موجوديتشان چيست؟

از كجا آمده است؟به كجا آمده است؟با كه زندگى‏مى‏كند و براى چه آمده است؟و به كجا مى‏رود؟و بديهى است كه هيچ فردى در اين‏دنيا،بدون دريافت پاسخ جدى به سئوالات فوق،نمى‏تواند تفسير و توجيهى قانع كننده‏ براى زندگى خود دريابد. امير المؤمنين عليه السلام مى‏فرمايد:بنگريد و ديده‏ور شويد.

نديده بينا شدن!نظر نكرده ديده‏ور شدن!اينست آرزوى محال كه عده‏اى فراوان آن رادر سر مى‏ پرورانند!ممكن است‏ بگوييد:مگر مردم چشم ندارند!مگر مردم تعليمات ‏نمى ‏بينند!مسلم است كه انسانها به هر چه كه جلب نظر كند،مى‏نگرند و هر چه را كه‏مورد نياز ببينند،آن را مى‏آموزند.آرى،صحيح است.

ولى بحث در اين است كه ملاك‏جلب شدن آنان به اشياء و پديده‏ها چيست؟آيا واقعا آنچه را كه بايد ببينند،تشخيص‏داده‏اند و به آن دست‏يافته‏اند؟و از آنچه كه مى‏بينند،نتيجه‏گيرى مى‏كنند؟اگر پاسخ اين‏سئوالات مثبت‏بود،آيا تاريخ بشر همين مسير را پيش مى‏گرفت كه امروزه نام قرن خودرا«قرن بيگانگى انسان از انسان‏»،«قرن از خودبيگانگى‏»،«قرن محكوميت انديشه‏»و«قرنى كه به دنبالش بقاء زندگى مردم در روى زمين مشكوك شده است‏»همچنانكه دربيانيه كنفرانس ونك اور-كانادا آمده است.اگر گردانندگان جوامع مى‏خواهند به انسانهاحكومت كنند و اين قرن بيستم كه به پايانش نزديك مى‏شويم، آخرين قرن زندگى‏انسانها در روى زمين نباشد،بايد و به طور حتم،فرهنگ شنيدن و ديدن را ترويج كنند.

فافق ايها السامع من سكرتك و استيقظ من غفلتك و اختصر من عجلتك و انعم الفكر فيماجاءك على لسان النبى الامى صلى الله عليه و آله و سلم-مما لابد منه و لا محيص عنه و خالف من خالف ذلك الى غيره ودعه و ما رضى لنفسه (پس بيدار شو و به خود آى اى شنونده، ازآن مستى كه تو را از تو ربوده و از غفلتى كه تو را در خود فرو برده است و از شتاب وحرص و آز در امور دنيوى[بيش از نيازهاى ضرورى]كم كن و خوب بينديش درآنچه كه با زبان پيامبر امى (ص) به تو رسيده است-امورى كه چاره و گريز از آنهاامكان‏پذير نيست،مخالف باش با هر كسى كه مخالفت كند با آنچه كه از پيامبر به تورسيده و روى به بيگانه دارد و او را رها كن تا روزگار خود را با آنچه كه براى خودپسنديده است،سپرى كند.)

 

بكوشيم اين چند روز زندگى را با آشنايى با خويشتن بگذرانيم

نگذاريم كبر و نخوت و عشق به مال و منال و شهرت و نام‏آورى ما را چنان مست كندكه زندگى ما با سايه‏اى ناقص از يك خويشتن مجازى سر آيد و از اين همه واقعيات وحقائق كه پيرامون ما را گرفته و مى‏توانند بهترين وسائل ترقى و تعالى ما در مسير معرفت‏و گرديدن در اين عرصه مسابقه بر خيرات،بوده باشند،توشه‏اى جز براى متورم ساختن‏خود طبيعى حيوانى برداريم.اگر تمامى صفحات كتاب هستى را چه در قلمرو طبيعت وچه در دايره بسيار بزرگ انسان و انسانيت،در اختيار ما بگذارند و ما هم توانايى‏ خواندن اين كتاب را داشته باشيم،با اينحال با فرض مستى و ناهشيارى كه مغز و روان مارا درهم پيچيده باشد،چه نتيجه‏ اى مى‏توانيم بگيريم!ترديد روا نيست در اينكه هنگامى‏كه‏«من انسانى‏»هويت و استقلال خود را به دست انگيزه‏هاى خود طبيعى داد،همه ‏واقعيات پيرامون او انواعى از پياله‏هاى شراب مى‏گردد كه مستى از يكى از آن پياله‏هاتمام نشده شراب پياله ديگر را به سر مى‏كشيم.

بدينسان‏«با ديدگان فرو بسته (مست وناهشيار) لب بر جام زندگى نهاده و اشك سوزان بر كناره زرين آن فرو مى‏ ريزيم ،اماروزى فرا مى‏رسد كه دست مرگ نقاب از ديدگانمان بر مى‏دارد و هر آنچه را كه درزندگانى مورد علاقه ما بوده از ما مى‏گيرد،فقط آن وقت مى‏فهميم كه جام زندگى از اول‏خالى بوده و ما از روز نخست،از اين جام جز باده خيال ننوشيده ‏ايم‏» لرمانتوف (3) .

از طرف ديگر اكثر انسان شناسان خردمند چه در شرق و چه در غرب سطح ‏نگرى‏اكثريت مردم در ارتباطات چهارگانه (ارتباط انسان با خويشتن،با خدا،با جهان هستى وبا همنوع خود) را،معلول خواب‏ آلود بودن آنان در اين زندگانى مى‏دانند كه مساوى ‏مستى است.

 

آینه‌ای بزدایم از جهت منظر من
وای از این خاک تنم تیره دل اکدر من

 

رفت شب و این دل من پاک نشد از گل من
ساقی مستقبل من کو قدح احمر من(4)

 

درباره آنچه كه از زبان پيامبر اكرم به تو رسيده است‏ بينديش

اين است پاسخ آن سطح‏نگران كه گمان مى‏كنند دين با انديشه و تعقل كارى ندارد!دين‏با علم كار ندارد!اين گونه سخنان كه بدون احساس مسئوليت ارائه مى‏شود،سرنوشت‏معرفتى و اخلاقى و تكامل دينى ناآگاهان را مختل مى‏سازد.ما در كتاب الهى قرآن‏مجيد در بيش از 200 مورد و در همين نهج البلاغه بارها و بارها لزوم انديشه و تعقل وتفهم و شعور گوشزد مى‏شود، مى‏بينيم آيا با احتمال اينكه دين با انديشه و تعقل سر و كارندارد،امكان داشت كه خداوند به وسيله آيات قرآنى و امير المؤمنين عليه السلام و ديگرپيشوايان الهى اين همه تحريك و تشويق به تفكر و تعقل و به كار انداختن خرد،دستورو تاكيد و تشويق فرمايند.

براى انديشيدن همه جانبه پيرامون دين،نخست انسان بايد هدف دين و طرق وصول به آن را كه از ضرورت قطعى برخوردار مى‏باشند دريابد وآنگاه در حكمت اصول عقائد و احكام و تكاليف و حقوق اسلامى بينديشد.تو اى‏انسان آگاه،بينديش و تعقل كن و كارى با رجزخوانى‏هاى مخالفان نداشته باش. قل الله ثم‏ذرهم فى خوضهم يلعبون (5) بگو:الله سپس آن مخالفان را رها كن تا در فسادى كه‏غوطه‏ورند جست و خيز كنند)

و ضع فخرك،و احطط كبرك و اذكر قبرك،فان عليه ممرك وكما تدين تدان،وكما تزرع تحصدو ما قدمت اليوم تقدم عليه غدا،فامهد لقدمك و قدم ليومك. (فخر و مباهات را بگذار وكبرت را ساقط نما،گورى[كه آخرين منزلگه حيات طبيعى توست]بياد بياور زيرا كه‏بالاخره گذارت به آن خواهد افتاد و همانگونه كه ديگران را جزا داده‏اى جزاى كارهاى‏تو داده خواهد شد.همان را درو خواهى كرد كه كشته‏اى،با آنچه كه امروز براى فردااندوخته‏اى روياروى خواهى گشت.براى گامى كه خواهى برداشت راه هموار كن وتوشه براى آن روز كه به انتظار تو است،از پيش بفرست.)

فخر و كبر و فراموشى پايان زندگى و غفلت از مجازات و انتظار محصولى غيراز آنچه كاشته شده است و بى‏اعتنايى به فردايى كه بدون پذيرش آن،زندگى اين دنيا به هيچ وجه قابل فهم و تفسير نيست.ناشى از يك بيمارى‏است كه خود بزرگ بينى ناميده مى‏شود.

اگر مردم مى‏فهميدند كه موجودات با عظمتى هستند كه خداوند آنان را تكريم‏فرموده است: و لقد كرمنا بنى آدم و حملناهم فى البر و البحر و رزقناهم من الطيبات و فضلناهم على كثير ممن خلقنا تفضيلا (6) قطعا ما فرزندان آدم (ع) را تكريم نموده و آنانرا درخشكى و دريا به حركت در آورديم و از مواد پاكيزه آنان را روزى داديم و به بسيارى‏از آنچه كه آفريده‏ايم برترى داديم) و اگر مى‏فهميدند كه بزرگترين مانع درك اين‏عظمت و بهره‏بردارى از آن،بيمارى خود بزرگ بينى است،قطعى است كه درصددمعالجه اين بيمارى بر مى ‏آمدند.ولى چه بايد كرد!

كه انسانهاى استثنايى هستند كه به اين‏بيمارى مهلك متوجه مى‏باشند،و در صدد معالجه خود برمى‏آيند.دردناكتر از اين‏پديده،اين است كه به جهت فراگيرى و عموميت پديده خودخواهى در طول تاريخ درهمه جوامع براى اكثريت قريب به اتفاق مردم،نه تنها بدون اينكه كلمات كبر و نخوت وغرور و خودخواهى و خودپسندى و خود بزرگ بينى را بكار ببرند، اين بيمارى‏خوشايند را به عنوان يك قانون طبيعى انسانى تلقى نموده،قلم به دست هابس‏ها ونيچه‏ها مى‏گذارند كه با نوشته‏هاى خود شمشير يكه‏تازان ميدان تنازع در بقاء را تيزنموده و بنابر فرمول‏«من هدف و ديگران وسيله‏»!

مانند دروگر حيات انسانها،آنان رامجبور به اعتراف بر لزوم تسليم شدن در برابر فعاليت‏ بيمارى (اشباع خودخواهى) آنان،نمايند!اگر مردم مى‏فهميدند كه هيچ علتى بى‏معلول و هيچ مقدمه‏اى بى‏نتيجه و هيچ‏كنشى بدون واكنش نيست،هرگز بدون محاسبه دقيق در هدف‏گيرى‏ها و انتخاب وسائل،قدمى در زندگانى بر نمى‏داشتند.

افسوس،كه اين انسان نماها قوانين فوق را درباره‏همه چيز و شايد درباره همه كس صادق بدانند غير از خويشتن،يعنى خود را بركنار يافوق آن بدانند كه عللى كه از آنان صادر مى‏شود،معلولاتى نخواهد داشت!مقدماتى كه‏از آنان به وجود مى‏آيد هيچ نتيجه‏اى را به دنبال نخواهند داشت!همچنين قانون كنش وواكنش در همه كائنات جريان دارد،تنها موقعى كه به آنها نزديك شود،با استثناء رو به رو مى‏گردد!بار ديگر بگوييم:

چشم باز و گوش باز و اين عما!
حيرتم از چشم بندى خدا

مولوى

اگر به اين غفلت زندگان بگوييد:

روزگار و چرخ و انجم سر بسر بازيستى
گرنه اين روز دراز دهر را فرداستى

ناصر خسرو

براى تسليت و خود فريبى خواهد گفت:اى آقا،تو بهتر مى‏فهمى،يا خيام كه گفته ‏است:

كه رفت ‏به دوزخ و كه آمد ز بهشت؟

شما در برابر اين مغالطه مى‏ توانيد بگوييد:اى آقا،شخصى كه مصرع رباعى فوق راساخته[و به خيام دانشمند و فيلسوف الهى كه با توجه به عبارات صريحش اعتقاد به‏معاد و ابديت دارد] بهتر مى‏فهمد يا خود خيام در كتابهاى فلسفى‏اش كه بر مبناى اصول وعقايد كامل اسلامى در آنها انديشيده است؟تصريح خيام را درباره معاد در عبارات زيرمطرح مى‏كنيم:

ثم يحصل من تلقى الاوامر و النواهى الالهية و النبوية بالطاعات ثلاث منافع:احدها ارتياض‏النفس بتعود الامساك عن الشهوات و رفعها عن القوة الغضبية المكدرة للقوة العقلية.و الثانية-تعويدها النظر فى الامور الالهية و احوال المعاد فى الآخرة لتجرها المواظبة على العبادات عن جانب‏الغرور الى جناب الحق و التفكر فى الملكوت و تحرضها على تحقيق وجود الحق الاول،اعنى الذى‏عنه وجود كل موجود جل جلاله و تقدست اسمائه و لا آله غيره الذى فاضت الموجودات عنه منتظمة فى سلسلة الترتيب التى اقتضتها الحكمة الحقه بالبرهان المبنى على القياس المجردعن اصناف التمويهات و المغالطات‏» (7)

(سپس از پذيرش اوامر و نواهى الهى و منسوب به پيامبر به وسيله اطاعتها سه فائده نتيجه‏مى‏شود:نخست-عادت كردن نفس به خوددارى از شهوات و ارتقاء دادن آن،از قوه ‏غضبيه تيره كننده به قوه عقليه.دوم-عادت دادن نفس به نظر در امور الهى و احوال معاددر آخرت تا مواظبت‏بر عبادت،نفس را از دنياى فريبا به بارگاه حق و تفكر در ملكوت‏بكشاند.و نفس را به دريافت وجود حق اول تحريك نمايد،يعنى خداوندى كه وجودهر موجودى از اوست كه بزرگ است جلالش و مقدس است نامهايش،و جز او خدايى‏نيست، خدايى كه فيض موجودات با نظام اتم در سلسله مراتبى كه بر مبناى حكمت‏ حقه‏ با برهانى مبتنى بر قياس دور از ابهامات و مغالطات از او سرازير شده است.) آيا عباراتى‏ صريح‏تر از عبارات فوق درباره مبدا و معاد و تزكيه نفس براى صلاحيت ورود به ابديت‏و پيشگاه خداوندى مى‏توانيد پيدا كنيد!آيا يك مصرع عاميانه از يك رباعى بى ‏صاحب‏ مى‏ تواند با مطالب فوق تعارض داشته باشد؟

عبارات ذيل را هم بخوانيد،تا ارزش‏رباعيات منسوب به خيام را كه مصرع فوق (كه رفت‏به دوزخ و كه آمد ز بهشت) براى‏شما كاملا روشن شود:الحمد لله ولى الرحمة و الانعام و سلام على عباده الذين اصطفى وخصوصا على سيد الانبياء محمد و اله الطاهرين.ان تحقيق العلوم بالبراهين الحقيقية مما يفترض‏على طالب النجاة و السعادة الابدية و خصوصا الكليات و القوانين التى يتوصل بها الى تحقيق‏المعاد و اثبات النفس و بقائها و تحصيل اوصاف واجب الوجود تعالى بحسب طاقة الانسان.» (8)

(ستايش مر خداى راست كه صاحب نعمت است و احسان و درود بر بندگان برگزيده و مخصوصا بر سرور پيامبران محمد و اولاد طاهرين او باد.تحقيق علوم با براهين‏حقيقى براى جوينده نجات و سعادت ابدى از جمله واجبات است.مخصوصا آن‏قسمت از كليات و قوانينى كه به وسيله آنها توفيق يافته مى‏شود به تحقيق معاد و اثبات‏نفس و بقاء آن و دريافت صفات خداوند واجب الوجود تعالى به اندازه توانايى انسان.)

كبر را پايين آور.اين است اولين ماده برنامه اصلاحى پيامبران عظام و ديگر پيشوايان‏الهى و حكماى راستين و آرمان اصلى همه انسانهاى آگاه.اين است اولين پله صعود برمدراج عاليه انسانيت.شما مى‏توانيد بگوييد اينست اولين گام بعد از عبور از مرز حيوانيت‏به سرزمين انسانيت.و بدان جهت كه اكثريت قريب به اتفاق بشريت از آغاز تاريخ‏ تاكنون با وجود انواع بي شمار از عوامل و انگيزه‏هاى لزوم تعديل خودخواهى،با شكست ‏رسوا كننده‏اى در برابر اين پديده (خودخواهى) روياروى شده است،لذا مى‏توانيم اين‏نتيجه را بگيريم كه آن همه ترقيات شگفت‏انگيز كه در تكنولوژى و شناخت طبيعت وتسلط بر آن،نصيب بشريت گشته است،به جز آن منافع طبيعى كه بر طبيعت‏ بى ‏روح بشررسانده است،كارى كه كرده است‏بر تورم و حالت تزاحم خود طبيعى او افزوده است.

گور تاريك و سردى را كه در آن خواهى خفت‏ بياد بياور.اين مسئله در خطبه‏ هاى بعدى‏مشروحا مطرح خواهد گشت.هرگونه كه جزا بدهى،مجازات خواهى گشت و همانگونه‏كه كاشته‏اى درو خواهيد كرد،و با آنچه كه امروز براى فردا اندوخته‏اى روياروى‏خواهى گشت.

 

بياييد آنچه را كه مى‏دانيم به روى خود بياوريم و به آن عمل كنيم و معتقدباشيم آنچه را كه مى‏دانيم روزى دامن ما را خواهد گرفت.

خود را به نادانى و غفلت نزنيم و همواره بياد داشته باشيم كه:

هر كسى آن درودعاقبت كار كه كشت

حافظ

هر چه كه بر مبناى علوم و جهان بينى پيشتر رفتيم به اين حقيقت نزديكتر شديم كه:

اين جهان كوه است و فعل ما ندا
سوى ما آيد نداها را صدا

مولوى

در داستان‏«شير و خرگوش و نابود شدن شير به وسيله خرگوش‏»قانون‏«عمل وعكس العمل‏»را چنين آورده است:

شير عكس خويش ديد از آب تفت
شكل شيرى در برش خرگوش زفت

چونكه خصم خويش را در آب ديد
مرو را بگذاشت و اندر چه جهيد

در فتاد اندر چهى كاو كنده بود
زانكه ظلمش بر سرش آينده بود

چاه مظلم گشت ظلم ظالمان
اين چنين گفتند جمله عالمان

هر كه ظالم‏تر چهش باهول‏تر
عدل فرموده است ‏بدتر را بتر

اى كه تو از ظلم چاهى مى‏كنى
از براى خويش دامى مى‏تنى

بر ضعيفان گر تو ظلمى مى‏كنى
دان كه اندر قعر چاه بى‏بنى

گرد خود چون كرم پيله بر متن
بهر خود-چه مى‏كنى اندازه كن

گر ضعيفى در زمين خواهد امان
غلغل افتد در سپاه آسمان

گر به دندانش گزى پر خون كنى
درد دندانت ‏بگيرد چون كنى

شير خود را ديد در چه و ز غلو
خويش را نشناخت آن دم از عدو

عكس خود را او عدوى خويش ديد
لا جرم بر خويش شمشير كشيد

ان من عزائم الله فى الذكر الحكيم التى عليها يثيب و يعاقب و لها يرضى و يسخط انه لا ينفع‏عبدا و ان اجهد نفسه و اخلص فعله لله ان يخرج من الدنيا لاقيا ربه بخصله من هذه الخصال لم يتب منها:ان يشرك بالله فيما افترض عليه من عبادته،او يشفى غيظه بهلاك نفس، او يعر بامرفعله غيره،او يستنجع حاجة الى الناس باظهار بدعة فى دينه،او يلقى الناس بوجهين،او يمشى فيهم‏بلسانين.اعقل ذلك فان المثل دليل على شبهه از حتمى‏ ترين دستورات خداوندى در قرآن حكيم كه بر مبناى آن پاداش مى‏دهد وكيفر مى‏كند و ملاك رضايت و خوشنودى اوست و هيچ بنده‏اى را اگر چه خويشتن را به‏ تلاش وادارد و عمل خود را خالص نمايد،سودى نخواهد داشت اگر از اين دنيا برود وخداى خود را با يكى از خصلت‏هاى ذيل كه از آنها توبه نكرده است،ديدار نمايد:

 

1.در عباداتى كه خدا به او مقرر فرموده است،شرك بورزد

شرك در عبادت بهر معنى كه در نظر گرفته شود،مستلزم جهل به حقيقت عبادت و آن‏مقام ربوبى است كه عبادت بايد براى او انجام بگيرد.پس در حقيقت‏شرك در عبادات،نتيجه دو جهل است:جهل يكم-نادانى به ماهيت عبادت است كه عبارت است از قرارگرفتن آدمى در جاذبه با عظمت پيشگاه خداوندى و رويارويى خالص روح انسان‏عبادت كننده با معبود يگانه. جهل دوم وقتى كه شخص عبادت كننده،كسى يا چيزى جزخدا را مورد توجه خويشتن قرار مى‏دهد،رو به آن كس يا چيز نموده،پشت‏به خدامى‏نمايد!در اين حالت،اگر هم در گوشه‏اى از ذهنش مفهومى از خدا داشته باشد،قطعى‏است كه اين مفهوم ساختگى و مخلوق مغز بيمار خود او است،زيرا شرك با دريافت‏حقيقى مفهوم خدا سازگار نمى‏باشد.در نتيجه اين مشرك از بزرگترين نعمت‏خداوندى‏كه خداشناسى مى‏باشد محروم است.

 

2.با كشتن نفس محترمه‏اى تشفى (تسكين) پيدا كند.

شخصى كه بدون عامل مجوز عمدا مرتكب قتل نفس محترمه‏اى مى‏گردد و آن راوسيله‏اى براى تشفى (تسكين قلب) تلقى مى‏نمايد،در عين حال كه نهالى از نهالهاى اغ‏خلقت‏خداوندى را مى‏خشكاند يا آن را مى‏سوزاند،در مقام تجرى و جسارت به مقام‏شامخ باغبان باغ بزرگ خلقت نيز برمى‏آيد،و اين غير از ارتكاب قتل نفس عمدى بدون‏حالت تشفى مى‏باشد.لذا كيفر اخروى او بسيار شديدتر از كشتن يك فرد از انسان‏خواهد بود.در اين مورد هم مانند شماره يكم بايد بگوييم:چنين تبهكارى خدا رانمى‏شناسد كه با نابود ساختن يك نهال از باغ او كه مساوى آتش زدن بر همه نهالهاى باغ‏او است (9) تسكين و تشفى پيدا مى‏كند.

 

3.انسانى را معيوب كند به وسيله كارى كه ديگرى آن را انجام داده است

اگر بخواهيم براى معيوب كردن يك انسان پاك و برى از عيب،عبارتى پيدا كنيم كه تاحدى بتواند كار انجام شده را توضيح بدهد،بايد بگوييم:چنان شخصى،صدمه‏اى برشخصيت ‏يك انسان وارد آورده است كه مديريت تمامى زندگى مادى و معنوى انسان‏بى‏گناه را به عهده دارد.

پس در حقيقت،شخص مزبور مرتكب قتل شخصيت ‏بدون‏ مجوز گشته است.و با نظر به اينكه گاهى مختل ساختن يك شخصيت،زندگى او را درامواجى از زجر و شكنجه فرو مى‏ برد و گاهى اين ناگوارى به درجه ‏اى مى‏ رسد كه مرگ براى آن شخص آسانتر از تحمل زجر و شكنجه مى‏گردد،لذا مى‏توان گفت آن كسى كه‏شخصيت فردى را مختل ساخته است،در حقيقت او را كشته و در يك زندگى غير قابل‏ تحمل او را رها كرده است،همانگونه كه احياء شخصيتى،واقعا مانند بخشيدن حيات به‏ يك انسان است كه بتواند با آن شخصيت،حيات مطلوب خود را ادامه بدهد.

 

4.بدعتى در دين ايجاد كند كه نياز خود را از اين راه برآورد

هيچ احتياجى از نظر بزرگى به آن درجه نمى‏رسد كه كسى مجبور شود ايجاد بدعت دردين را تجويز نمايد.ايجاد بدعت،يعنى منحرف ساختن دين از هويت‏ يا از مختصات‏اساسى آن،آن كدامين نياز است كه برآورده شدن آن بتواند نابود ساختن سعادت دنيوى‏و اخروى انسانها را جبران نمايد،زيرا هر احتياجى كه تصور شود يا مادى است‏يامعنوى.

اگر احتياج مادى باشد، آن جامعه‏اى كه سعادت دينى (دنيوى و اخروى) آن،به‏جهت‏بدعت‏يك تبهكار به خظر خواهد افتاد،بديهى است كه گردانندگان آن جامعه بهرنحو است‏بايد نياز آن تبهكار را[اگر نياز حقيقى باشد]چنان مرتفع بسازند كه نوبت‏به‏بدعت نهادن در دين نرسد.و اگر نياز مفروض معنوى باشد،هرگز نياز معنوى صحيح ‏موجب ايجاد بدعت در دين نمى ‏باشد.

بنابر اين،هرگز يك انسان براى مرتفع ساختن نيازحقيقى خود،به بدعت نهادن مجبور نمى‏ گردد.شما از هم اكنون برگرديد به تاريخى كه‏پشت‏سر گذاشته‏ايد،با دقت‏بنگريد،خواهيد ديد هيچ موردى از موارد بدعت‏گذارى‏وجود نداشته است كه نه تنها نياز حقيقى يك فرد بلكه نياز افرادى فراوان، بوجود آمدن‏ آن بدعت را ايجاب نموده باشد.

آنچه كه در طول تاريخ انگيزه براى بدعت گزاران دردين،مشاهده شده است،علتى جز جهل و خودخواهى و تعصب‏هاى كوركورانه وجودنداشته است،نه نيازهاى قانونى كه برآورده شدن آنها،هيچ احتياجى به مختل ساختن اساسى‏ترين عامل سعادت مردم كه دين است،ندارد.

 

5.ارتباط با مردم با چهره‏هاى متفاوت و با زبانهاى گوناگون

رويارويى با مردم با چهره‏هاى مختلف و به اصطلاح عاميانه‏«نخود هر آش شدن‏»و به‏مناسبت هر موقعيتى،سخن گفتن كه همواره به تضاد و تناقض منتهى شود،بر دو قسم‏ است:

قسم يكم-اختلاف و تفاوتهاى مزبور معلول چند شخصيتى بودن است.در اين قسم،شخص مفروض مبتلا به تجزيه و انحلال شخصيت است كه نه خودش براى زندگى‏خويش مديريت منطقى دارد و نه در ارتباط با ديگران،مى‏تواند به عنوان يك عضو صحيح و قابل محاسبه در جامعه تلقى شود.

البته چند شخصيتى بودن هم بر دو مبنا تقسيم مى‏شود:

مبناى يكم-ضعف اراده و تصميم و ناتوانى از مقاومت در انتخاب اهداف ومسيرهايى كه شخص را مى‏تواند به آن هدفها برساند.چاره اين مبنا،تلاش جسمانى وروانى براى تقويت اراده و منطقى ساختن تصميم‏ها و تحصيل عوامل مقاومت ،درجريان هدف‏گيريها و انتخاب وسائل مى ‏باشد.

مبناى دوم-نيروى مهار نشده خود طبيعى است كه نه قانونى براى شخصيت قابل‏تكامل مى‏شناسد و نه منطقى براى جهان هستى،زيرا خود طبيعى جز خود هيچ حقيقتى‏را به رسميت نمى‏شناسد.مبارزه با فعاليتهاى بى‏مهار اين خود،جز با استمداد از خداوندسبحان به نتيجه‏اى نمى‏رسد،مگر در حدود عدم تزاحم با ديگر افراد جامعه كه ناشى ازبيم از كيفر يا طمع پاداش مى‏ باشد.

قسم دوم-اختلاف‏ها و تفاوتها مربوط به نفاق و دورويى و دو زبانى است.انسان در اين قسم از يك شخصيت (يك من) برخوردار است،نهايت امر آن يك شخصيت‏همان موجود قدرت يافته خود طبيعى است كه براى وصول به مقاصد و خواسته‏هاى‏خود،از هرگونه وسائل چند چهره‏اى،چند زبانى،چند كردارى…بهره‏بردارى‏مى‏نمايد.اكثر سياستمداران پيرو ماكياولى خود را نيازمند اينگونه منش و رفتار مى‏ بينند.

اعقل ذلك،فان المثل دليل على شبهه:ان البهائم همها بطونها و ان السباع همها العدوان على‏غيرها،و ان النساء همهن زينة الحياة الدنيا و الفساد فيها،ان المؤمنين مستكينون.ان المؤمنين‏ مشفقون.ان المؤمنين خائفون.

(تعقل كن اين پند را[كه به تو مى‏گويم،زيرا هر مثلى دليلى است‏براى مثل و شبيه‏خود] تمامى همت و هدف چهارپايان سير كردن شكم است و هدف جدى درندگان‏دشمنى با غير خويشتن.همت و كوشش زنها آراستن زندگى دنيوى و فساد در آن است.مردمان با ايمان فروتن و متواضعند.مردم با ايمان درباره خدا خوف و رجاء دارند.مردم‏با ايمان از خدا بيمناكند.)

 

چهارپايان هدفى جز شكم و درندگان جز دشمنى با غير خود ندارند

تو انسانى،تو موجودى هستى كه مورد تكريم خداوند سبحانى،تويى كه براى دفاع ازجانهاى ديگران و حقوق آنان به تحمل سخت‏ترين مشقت‏ها و شكنجه‏ها تن مى‏دهى،تويى كه علم و معرفت‏به دست مى‏آورى،تويى كه با يك سازندگى درونى،همه انسانهارا اجزائى از خصيت‏خود تلقى مى‏كنى،تويى كه براى زدودن غم و اندوه از درون‏همنوع خود از همه لذائذ صرف نظر مى‏كنى،تويى كه داراى آن زندگى و مرگ هستى‏كه قابل اسناد بر خدا است، بنابراين تو را با حيوانات چكار!تو را با درندگان چه ارتباط!

هيچ مى‏دانى كه اگر يك حيوان علف خود را به حد لازم و كافى خورد به علف ديگر حيوانات تعدى نمى‏كند؟هيچ توجه كرده‏اى كه به استثناى موارد غير عادى،هيچ حيوانى‏همنوع خود را تكه پاره نمى‏كند؟ ترديدى نيست كه همه اينها را مى‏دانى.تنها يك چيزرا نمى‏دانى،نه خير،آن را هم مى‏دانى ولى خود را به غفلت‏ يا نادانى مى‏زنى و آن هماناانسان بودن است.اگر مى‏دانستى كه انسانى و انسان چه استعداد و ابعاد و چه توانايى‏هايى‏دارد،روزگارت به اينجا نمى‏رسيد كه با كمال صراحت اعتراف كنى كه دوران ما دوران‏«از خود بيگانگى‏»است.

 

معمولا همت زنها آراستن و آرايش زندگى دنيوى است.

اين انسان خودخواه از دو صنف تشكيل مى‏شود:1-مرد،2-زن.مادامى كه اين دوصنف خودخواهى خود را تعديل نكرده‏اند،هر يك از آنان براى اجابت‏به طغيانها وسركشى ‏هاى بيمارى مزبور،به طورى خاص گردن مى‏نهد.صنف مرد به وسيله تحصيل‏ قدرت و اجراى آن، شهرت طلبى،ثروت اندوزى و سلطه‏گرى و امثال اينها.صنف زن به‏وسيله تحكيم موقعيت، آرايش و بى ‏اعتنايى به اصول و قوانين مقرره،مخصوصا در آن‏ هنگام كه زن به مقدارى ناتوانى‏هاى خود در مقابل قدرت جسمانى مردان و تنوع ‏فعاليتهاى فيزيكى و مغزى و روانى خود متوجه مى‏ شود،بجاى به فعليت رساندن‏ امتيازات خاص خود،بناى اخلالگرى مى‏ گذارد و همين پديده در صنف مرد هم وجوددارد،با اين تفاوت كه به جهت گسترش فعاليت صنف مرد در صحنه زندگى درصدد جبران ضعف‏هاى خود برمى‏آيد.براى تكميل اين مبحث‏به مجلد يازدهم از ص 241 تا ص 302 همين دوره مراجعه فرماييد.سه جمله اخير اين خطبه در تفسير خطبه‏هاى‏گذشته شرح داده شده و در آينده نيز (در تفسير خطبه همام) مورد توضيح قرار خواهدگرفت.

_________________________________

1.نهج البلاغه،خطبه 224.

2.كلمات قصار،شماره 369.

3.زيباترين شاهكارهاى شعر جهان.

4.ديوان شمس تبريزى،مولوى.

5.الانعام،آيه 91.

6.الاسراء،آيه 70.

7.رساله جوابيه به سئوالات قاضى ابو نصر محمد بن عبد الرحيم النسوى،ص 80.

8.رسالة فى شرح ما اشكل من مصادرات اقليدس،تصنيف الشيخ الامام الاجل حجة الحق ابى الفتح‏عمر بن ابراهيم الخيامى،ص 27.

9. و من اجل ذلك كتبنا على بنى اسرائيل انه من قتل نفسا بغير نفس او فساد فى الارض فكانما قتل الناس جميعا و من احياهافكانما احيا الناس جميعا. المائدة،آيه 32. (و از اين جهت‏به بنى اسرائيل مقرر داشتيم هر كس نفسى رابدون عنوان قصاص يا افساد در روى زمين بكشد،مانند آن است كه همه انسانها را كشته است و هركس كه يك نفس را احياء كند مانند آن است كه همه انسانها را احياء كرده است.)

 

خطبه شماره ۱۵2 (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

ومن خطبة له عليه السلام

[في صفات الله جل جلاله، وصفات أئمة الدين]

الْحَمْدُ للهِِ الدَّالِّ عَلَى وُجُودِهِ بِخَلْقِهِ، وَبِمُحْدَثِ خَلْقِهِ عَلَى أَزَلِيَّته، وَبِاشْتِبَاهِهِمْ عَلَى أَنْ لاَ شَبَهَ لَهُ. لاَ تَسْتَلِمُهُالْمَشَاعِرُ، وَلاَ تَحْجُبُهُ السَّوَاتِرُ، لاِفْتِرَاِق الصَّانِعِ وَالْمَصْنُوعِ، وَالْحَادِّ وَالْـمَحْدُودِ، وَالرَّبِّ وَالْمَرْبُوبِ. الاََْحَدُ لاَ بِتَأْوِيلِ عَدَدٍ، وَالْخَالِقُ لاَ بِمَعْنَى حَرَكَةٍ وَنَصَبٍ وَالسَّمِيعُ لاَ بِأَدَاةٍحل، وَالْبَصِيرُ لاَ بِتَفْرِيقِ آلَةٍ وَالشَّاهِدُ لاَبِمُمَاسَّهٍ، وَالْبَائِنُلاَبِتَرَاخِي مَسَافَةٍ، وَالظّاهِرُ لاَبِرُؤيَةٍ، وَالْبَاطِنُ لاَ بِلَطَافَةٍ. بَانَ مِنَ الاََْشْيَاءِ بَالْقَهْرِ لَهَا، وَالْقُدْرَةِ عَلَيْهَا، وَبَانَتِ الاََْشْيَاءُ مِنْهُ بَالْخُضُوعِ لَهُ، وَالرُّجُوعِ إِلَيْهِ. مَنْ وَصَفَهُفَقَدْ حَدَّهُ، وَمَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ، وَمَنْ عَدَّهُ فَقَدْ أَبْطَلَ أَزَلَهُ، وَمَنْ قَالَ: كَيْفَ، فَقَدِ اسْتَوْصَفَهُ، وَمَنْ قَالَ: أَيْنَ، فَقَدْ حَيَّزَهُ. عَالِمٌ إِذْ لاَ مَعْلُومٌ، وَرَبٌّ إِذْ لاَ مَرْبُوبٌ، وَقَادِرٌ إِذْ لاَ مَقْدُورٌ.

منها: [في أئمّة الدين]

فَقَدْ طَلَعَ طَالِعٌ، وَلَمَعَ لاَ مِعٌ، وَلاَحَلاَئِحٌ، وَاعْتَدَلَ مَائِلٌ، وَاسْتَبْدَلَ اللهُ بِقَوْمٍ قَوْماً، وَبِيَومٍ يَوْماً، وَانْتَظَرْنَا الْغِيَرَانْتِظَارَ الْـمُجْدِبِ الْمَطَرَ. وَإِنَّمَا الاََئِمَّةُ قُوَّامُ اللهِ عَلَى خَلْقِهِ، وَعُرَفَاؤُهُ عَلَى عِبَادِهِ، لاَ يَدْخُلُ الْجَنَّةَ إِلاَّ مَنْ عَرَفَهُمْ وَعَرَفُوهُ، وَلاَ يَدْخُلُ النَّارَ إِلاَّ منْ أَنْكَرَهُمْ وَأَنْكَرُوهُ.

إِنَّ اللهَ خَصَّكُمْ بَالاِِْسْلاَمِ، وَاسْتَخْلَصَكُمْ لَهُ، وَذلِكَ لاََِنَّهُ اسْمُ سَلاَمَةٍ، وَجِمَاعُقل كَرَامَةٍ، اصْطَفَى اللهُ تَعَالَى مَنْهَجَهُ، وَبَيَّنَ حُجَجَهُ، مِنْ ظَاهِرِ عِلْمٍ، وَبَاطِنِ حِكَمٍ، لاَ تَفْنَى غَرَائِبُهُ، وَلاَ تَنْقَضِي عَجَائِبُهُ، فِيهِ مَرَابِيعُالنِّعَمِ، وَمَصَابِيحُ الظُّلَمِ، لاَ تُفْتَحُ الْخَيْرَاتُ إِلاَّ بِمَفَاتِحِهِ، وَلاَ تُكْشَفُ الظُّلُمَاتُ إِلاَّ بِمَصَابِحِهِ، قَدْ أَحْمَى حِمَاهُ وَأَرْعَى مَرْعَاهُ، فِيهِ شِفَاءُ الْمُسْتَشْفِي، وَكِفَايَةُالْمُكْتَفِي

 

خطبه 152

اين خطبه درباره صفات خداوند جل جلاله و صفات پيشوايان دين است.

سپاس خداوندى را است كه با آفرينش مخلوقات،دلالت‏به هستى خود نمود، و باحدوث مستمر كائنات،راهنمايى به ازليت‏خود فرمود، و با همانند قرار دادن مخلوقات‏با يكديگر،به بى مانند بودن خود هدايت فرمود، نه احساس‏ها و درك‏ها او را دريابند ونه پرده‏ها او را بپوشانند، زيرا سازنده از ساخته شده جدا، و تحديد كننده غير از تحديدشده و پرورنده غير از پرورده شده است، او يگانه ايست نه بمعناى عدد، آفريننده است‏بدون حركت و خستگى، و شنوا است‏بدون نياز به وسيله آن، و بينا است‏بدون بازكردن و بستن چشم، او شاهد و حاضر است نه با چسبيدن جسمانى، و دور از اشياء است‏بدون برقرارى فاصله، آشكار است نه قابل ديدن با چشم و باطن و مخفى است نه‏از جهت ظرافت و رقت وجود، دور از اشياء است[نه با برقرارى فاصله بلكه]به جهت‏ غلبه و پيروزى مطلق بر آنها، و اشياء از او دورند به جهت‏ خضوع و تسليم مطلق وبرگشت‏به سوى او، كسى كه آن ذات پاك را توصيف كند،او را محدود نموده، وهر كس كه او را محدود كند،او را به شمارش در آورده، و هر كس كه او را به شمارش‏در آورد، ازليت او را ابطال نموده است، و هر كس بگويد او چگونه است،توصيفش‏ كرده، و هر كس بگويد:در كجا است[يا در جايى است]او را در مكانى قرار داده است، آن ذات اقدس عالم ست‏بدون وجود معلوم، و پرورنده ايست‏بدون اينكه ‏پرورنده شده‏اى وجود داشته باشد، او توانايى است‏بدون اينكه موضوعى براى اجراى‏قدرت موجود باشد. پيشوايان دين، خورشيد فروزان[امامت]سر كشيد، و فروغى تابناك درخشيد وستاره روشن خلافت الهى روشن و نمايان گشت.معتدل شد آنچه كج‏ بود.

خداوندگروهى را به گروهى، و روزگارى را به روزگارى تبديل فرمود، و ما در انتظاردگرگونى‏هايى بوديم همانگونه كه قحطى‏زده به انتظار باران بنشيند، و جز اين نيست كه‏پيشوايان[الهى]تدبيركنندگان و مديران الهى مخلوقات او، و عارفان آنان مى‏باشند، و كسى به بهشت داخل نمى‏شود مگر اينكه پيشوايان الهى را بشناسد و آنان نيز او رابشناسند، و كسى به دوزخ داخل نگردد مگر اينكه آنان را منكر شود و آنان نيز او رامنكر گردند.

قطعا خداوند متعال شما را به اسلام مخصوص فرمود و شما را براى خودبرگزيد، زيرا اسلام،اسمى از سلامت و مجمع كرامت است، خداوند متعال طريق‏خود را براى شما برگزيد و آشكار ساخت،دلائل و راهنماهاى خود را، از علم آشكارو حكمت‏هاى باطن، كه شگفتى‏هاى آن پايان نيابد، و حقايق اعجاب‏انگيز آن تمام‏نشود، و در آن قرار داد جايگاه‏هاى روييدن نعمت‏ها، و چراغهاى روشنگرتاريكى‏ها را، درهاى خيرات جز با كليدهاى او گشوده نشود، و تاريكى‏ها جز باچراغهاى آن،از بين نرود، خداوند سبحان حمايت نمود هر كس را كه پناه به او برد ومراعات آن را به عهده خود گرفت. ذات اقدس ربوبى شفاى هر كس را كه شفاخواهد،قرارداد، و كفايت هر كس را كه كفايت طلب كند،در آن قرار داد.

 

خطبه 152

الحمد لله الدال على وجوده بخلقه و بمحدث خلقه على ازليته،و باشتباههم على ان لا شبه له(سپاس خداوندى را است كه با آفرينش مخلوقات،دلالت‏ به هستى خود نمود،و باحدوث مستمر كائنات راهنمايى به ازليت‏خود كرد و با همانند قرار دادن مخلوقات بايكديگر به بى‏مانند بودن خود هدايت فرمود.)

در كارگاه خلقت،دليلى روشن براى وجود خدا است و در حدوث كائنات،دليل واضح برازليت آن ذات اقدس،و در همانند قرار دادن مخلوقات با يكديگر،برهان راستين به‏ بى ‏مانندى او.

اگر كسانى كه خود را درباره خدا و انسان و جهان هستى صاحبان انديشه مى ‏دانند وخويشتن را براى خود و ديگران صاحب نظر تلقين مى‏ كنند،و مى‏خواهند براى مردم درارتباط با خدا و عالم هستى تعيين مسير و تكليف كنند،بايد مغز و روان خود را با پديده‏انديشه و تلقين صاحب نظرى به خويشتن نيارايند و با ديده روشن،واقعيات را به كارگاه‏مغز خود تحويل دهند،در نتيجه اين تصفيه وسوسه ‏ها و شطرن ج‏بازي هاى مغزى تحت ‏پوشش علم و فلسفه از درون همه آدميان منتفى مى‏گردد و همه انسانها با يك ديد صاف‏و دلى روشن با سه حقيقت فوق (خدا و انسان و هستى) روياروى مى‏گردند و بدين ترتيب با يك نگاه حق طلبانه عالم خلقت را روشنترين جلوه‏گاه خالق يكتا تلقى ‏مى ‏نمايند.

نخستين شرط اين حركت از كارگاه خلقت ‏به بارگاه خداوندى تصفيه درون ازگرد و غبار و كثافتهاى خودبينى و خودخواهى و تخليه مغز و قلب از وسوسه بافى‏هاى‏فريبا به نام علم و فلسفه است كه بشريت را تا سرحد پوچى رسانده،و بجاى آنكه موجب‏تعديل خودخواهى او گردد،با كمال وقاحت فرياد«من‏»،«نژاد من‏»،«كشور من‏»،«قاره‏من‏»و«منافع من‏»، نه‏«حق و حقوق من‏»را سر داده است!!آرى:

آينه دل چون شود صافى و پاك
نقشها بينى درو بيرون ز خاك

هم ببينى نقش و هم نقاش را
هم ببينى فرش و هم فراش را

مولوى

وسوسه و انديشه بروى در گشاد
راند عشق لاابالى از درش

عشق را بگذاشت دم خر گرفت
عاقبت‏ شد خرمگس سرلشگرش

خرمگس آن وسوسه است و آن خيال
كه همى خارش دهد همچون گرش

مولوى

اينكه مى‏گوييم:«نخستين شرط حركت از كارگاه خلقت‏به بارگاه خداوندى…و تخليه‏مغز و قلب به وسيله وسوسه بافى‏هاى فريبا به نام علم و فلسفه است‏»باين دليل است كه‏شهود خداوندى از مشاهده عالم خلقت و شكوه درخشان در چهره قانونى آن،خيلى‏روشنتر و آسانتر از آن است كه بتوان آنرا با وسوسه در مفاهيم‏«على‏»،«معلول‏»،«رابطه‏عليت‏»،«تصادف‏»،«تعاقب حوادث‏»،«رابطه عدم حتميت‏»و لوازم آنها،به عنوان علم وفلسفه تيره و مكدر نمود.همانطور كه اشاره كرديم اين شهود با عظمت،احتياج به صفاى‏ آينه دل دارد كه اگر به وسيله‏«من مى‏فهمم‏»!!و راه وصول به حقيقت كارگاه خلقت و اصول و مبادى آن،معلوماتى است كه من دارم!تيره و تار شود،اگر چنين شخصى ياچنين اشخاصى صدها مكتب براى‏«هستى شناسى‏»و«خدايابى‏»به وجود بياورند،جزاينكه به تاريكيهاى بشرى بيفزايند،هيچ كارى از آنان ساخته نخواهد گشت.

بياييد اين‏قضيه را با يك دليل روشن مورد بررسى قرار بدهيم:هر موقعى كه آدمى آينه دل خودرا با صورتى كه از خويشتن در آن آينه منعكس ساخته است،براى فهم جهان هستى‏روياروى جهان قرار داد،در هر چيزى از كوچكترين جزء،گرفته تا كل مجموعه ‏كهكشان نمى ‏تواند حقيقت را بطور ناب و«آنچنانكه هست‏»دريابد.با يك تشبيه ديگرفيلتر خودخواهى و خويشتن بينى،در علوم انسانى،ارزشى و فلسفى هيچ حقيقتى رابدون اينكه با مواد تيره و تار خويش آلوده بسازد، براى عبور به درون آدمى راه ‏نمى ‏دهد.

بهمين جهت است كه انسان اگر با عالم هستى يا حتى جزئى از آن،ارتباطمعرفتى ايجاد كند و هيچ گونه دخالتى از عوامل درك او در درك شده‏ اش جز همان‏«خود طبيعى‏»اش دست‏به كار نشود،باز نتايجى كه از آن ارتباط معرفتى خود مى‏ گيرد،بارنگ همان‏«خود طبيعى‏»كه دارد،رنگ‏آميزى مى ‏گردد،چنين شخصى هنگامى كه نظرمى‏ دهد،حتما درباره خويشتن اظهار نظر مى‏كند!و بحدوث خلقه على ازليته(و در حدوث كائنات،دليل واضح بر ازليت آن ذات‏اقدس)

 

حادث بودن همه كائنات دليل بر ازلى و قديم بودن خدا است

وقتى كه با دلائل قانع كننده،حدوث همه كائنات اثبات شد،ازلى بودن خداوند سبحان‏نيز ثابت مى‏شود،زيرا اگر فرض شود كه خدا هم حادث (مسبوق به نيستى) است،لازمه‏اش اينست كه آنچه كه بعنوان خدا پذيرفته شده است،خدا نباشد و چنين فرضى بر خلاف برهان است،يعنى آن حقيقت كه به عنوان خدا پذيرفته شده بود،خدا نباشد!

در اينجا لازم است‏به يك اشتباه مهمى كه كانت فيلسوف معروف آلمانى مرتكب شده‏است، اشاره نموده و آنرا مورد نقد قرار بدهيم.اين فيلسوف در مبحث تنازع‏هاى‏چهارگانه چنين مى‏گويد:«تنازع چهار-وجودى كه واجب باشد هست‏يا نيست؟

وجودواجب ناچار علت ممكنات است.پس اين تنازع هم نظير تنازع سوم است.اگر بگويندوجود واجبى نيست، تسلسل لازم مى‏آيد.اگر بگويند هست‏بايد مجموع جهان باشد ياجزء درونى آن،يا بيرون جهان. مجموع جهان نمى‏تواند باشد،چون مجموعه‏اى ازممكنات نمى‏تواند واجب بشود.بيرون از جهان هم نيست،چون علت‏شدنش ناچارآغاز دارد و امرى است زمانى و امر زمانى بيرون از جهان نمى‏شود.چون اگر جزئى ازجهان،غير معلول باشد،رشته علت و معلول مختل مى‏شود.» (1)

خطاى كانت در اينست كه براى نفى بيرون از جهان بودن خدا،باين مسئله استدلال‏مى‏كند كه‏«علت‏شدنش ناچار آغاز دارد و امرى است زمانى و امر زمانى بيرون از جهان‏نمى‏شود. »مى‏بايست كانت متوجه شود كه عليت‏خداوندى فوق زمان و زمانيات بوده وآنچه كه داخل در زمان است،مواد و صور مخلوق (معلولات) است كه بالضروره درجويبار زمان و گستره فضا به جريان مى‏افتند.

همانگونه كه عليت نقاش براى ايجاد يك‏اثر هنرى فيزيكى،فوق عرصه فيزيك و ابعاد مربوط به آن مانند زمان و مكان و فضامى‏باشد.امور و مختصات فيزيكى و قرار گرفتن آنها در مجراى زمان و پهنه فضا وغير ذلك،در نتيجه معلومات و اراده و تصميم و ابتكار هنرمند است كه نه از كميت‏تبعيت مى‏كند و نه از وزن و حركت و سكون و كيفيتهاى فيزيكى ديگر.خطاى ديگركانت در انتقاد از برهان دوم براى اثبات وجود خدا است.

او مى‏گويد:«برهان دوم،برهان جهانى است كه همان پى بردن از معلولها به علت نخستين و از ممكنات به واجب‏است و ليكن بر فرض اينكه اين فهم ما درست‏باشد،از كجا كه آن وجود واجب خداى‏منظور ما است؟ و به چه دليل خداى وحدت وجوديان نباشد يا مجموع موجودات يعنى‏جهان واجب نباشد؟

مگر اينكه وجود واجب و علت نخستين را مستلزم كمال بدانيم دراينصورت برمى‏گرديم به برهان وجودى كه حالش معلوم شد.» (2) انتقادى كه به نقد كانت‏درباره برهان دوم وارد است، اينست كه او در اينكه برهان‏«عليت‏»ما را به وجود واجب‏كه خداى منظور ارباب اديان و حكماء است،برساند،ترديد مى‏ كند،در صورتيكه برهان‏ مزبور همان واجب الوجود را كه منظور اكثريت ملل و اقوام و حكماء است اثبات‏مى‏نمايد،زيرا براى مكتب وحدت وجودى مخصوصا مكتبى كه بالاخره منتهى به ‏وحدت موجودى مى‏گردد،از قانون عليت استفاده نمى‏ شود و همانگونه كه‏ صدر المتالهين در اسفار مى‏گويد:

«فصلى است در عدم بودن ممكنات بحسب اعيان‏ماهيات آنها گويا تو از مطالب گذشته كه گوشزد شد،به توحيد خاص ايمان آوردى وتصديق نمودى كه وجود،حقيقت واحده‏ايست كه عين حق است و براى ماهيات واعيان امكانى،وجود حقيقى نيست،بلكه موجوديت آنها به جهت تلون و نورانى بودن‏ آنها با نور وجود است و اينكه ممكنات مى ‏توانند تحقق معقولى داشته باشند،نوعى ازانواع ظهور وجود و طورى از اطور تجلى آن حقيقت واحده است و آنچه كه درپديده‏ها و ماهيات آشكار است و در همه شئون و تعينات ديده مى‏شود،نيست مگرحقيقت وجود،بلكه وجود حق بحسب تفاوت پديده‏ها و تعدد شئون و تكثر حيثيات او…» (3)

و نيز مى‏گويد:«و اذ قد انكشف ان كل ما يقع اسم الوجود عليه و لو بنجو من الانحاء فليس الا شانا من شئون الواحد القيوم و نعتا من نعوت ذاته و لمعة من لمعات صفاته فماوضعناه اولا ان فى الوجود علة و معلولا بحسب النظر الجليل قد آل اخر الامر بحسب السلوك‏العرفانى الى كون العلة منهما امرا حقيقيا و المعلول جهة من جهاته و رجعت العلية المسمى بالعلة‏و تاثيره للمعلول الى تطوره بطور و بحيثية لا انفصال شى‏ء مباين عنه…» (4) و هنگامى كه‏اين حقيقت كشف شد كه هر چيزى كه نام وجود براى او به كار رفت اگر چه به نحوى ازانحاء،چنين چيزى جز شان يا[پديده‏اى]از شئون واحد قيوم و صفتى از صفات او ونورى از انوار او،چيزى ديگر نيست.

بنابراين،آنچه كه در مباحث اولى مقرر كرديم كه‏ در عالم وجود،علت و معلول وجود دارد.با يك نظر عالى و بر مبناى سلوك عرفانى‏بالاخره به اين نتيجه رسيد كه امر حقيقى از آن دو حقيقت،«علت‏»است و معلول جهتى ‏از جهات آن است[و نيز باين نتيجه رسيد]كه عليت آن حقيقت كه علت ناميده مى‏شودو تاثير آن علت در معلول، بر مى‏گردد به دگرگونى همان علت[يا انقلاب آن]به شكل وطور ديگر و بروز[يا پذيرش] حيثيتى ديگر نه اينكه چيزى متضاد[بعنوان معلول]از آن‏جدا شود…) درست است كه ما در اين نظريه بحث و بررسى مشروحى داريم،ولى دراين مبحث كه منظور ما نقد نظريه كانت است،مى‏تواند وسيله و دليل نقد دليل كانت قراربگيرد.

توضيح اينكه كانت گفته بود:استدلال به قانون‏«عليت‏»براى استدلال به وجودخداوندى تمام نيست،«بر فرض اينكه اين فهم ما درست‏باشد،از كجا كه آن وجودواجب خداى منظور ما است؟و به چه دليل خداى وحدت وجوديان نباشد»اما رد كانت‏ با بيان نظريه صدر المتالهين چنين است وحدت وجودى‏ها با بيانى كه از صدر المتالهين‏نقل كرديم،اصل خود«عليت‏»را در عالم هستى قبول ندارند و معتقد نيستند كه خداوندمتعال،علت،و كائنات عالم هستى معلولات او باشند.همچنين جمله بعدى كانت كه مى‏گويد:«از كجا كه…مجموع موجودات جهان،واجب نباشد…»با جمله‏اى كه درمطالب قبلى گفته است:[واجب الوجود]،«مجموع جهان نمى‏تواند باشد چون‏مجموعه‏اى از ممكنات نمى‏تواند واجب بشود» (5) تناقض صريح دارد.

اشكال عمده نظريه كانت و امثال او چه در شرق و چه در غرب،در اينست كه آنان‏آن ارتباط عالى ما بين واجب الوجود و ممكنات را كه امير المؤمنين عليه السلام بيان‏فرموده است:مع كل شى‏ء لا بمقارنة و غير كل شى‏ء لا بمزايلة يا لا بمباينة) (6) او با همه چيز است نه‏به نحو اتصال فيزيكى اشياء و غير از همه چيز است نه به نحو انفصال و جدايى اجسام ازيكديگر) همانند نفوذ نور در اجسام صيقلى بدون اينكه عين آنها بوده باشد،نفهميده‏ اند.

و باشتباه هم على ان لا شبه له (و در همانند قرار دادن مخلوقات با يكديگر،برهانى راستين‏به بى‏مانندى او است.)آفرينش شباهت،همانندى،تضاد كوچك و بزرگ و حركت و سكون در مخلوقات‏دليل آن است كه هيچ يك از پديده‏هاى مزبور در خدا وجود ندارد.

لازمه قطعى و بديهى اينكه همه امور مزبوره كيفياتى متنوع در مخلوقاتى است كه‏خداوند سبحان آنها را آفريده است،اينست كه خداوند سبحان فوق همه آنها است واستناد آنها به خداوند متعال اولا-مستلزم قدمت آنها است.ثانيا-اتصاف خداوند به ‏پديده‏هايى كه از مختصات ماده و ماديات است،مخالف قطعى تجرد آن ذات اقدس ازعلائق و شوائب ماده و ماديات و مختصات آنها مى‏ باشد.

لا تستلمه المشاعر و لا تحجبه السواتر،لافتراق الصانع و المصنوع و المحدود و الرب و المربوب(نه احساس‏ها و دركها او را دريابند و نه پرده‏ها او را بپوشانند،زيرا سازنده از ساخته شده جدا،و تحديد كننده غير از تحديد شده و پرورنده غير از پرورده شده است) .

شناخت‏ها و دانشها در خور وسائل ادراكات ما است و ما نمى‏توانيم بيش از مقتضيات‏اين وسائل در بدست آوردن واقعيات جهانى كه در آن زندگى مى‏كنيم،توقع داشته‏باشيم،چه رسد به امكان شناخت ذات خداوندى مور ضعيف و ناتوان چون شكل يزدانى كشد بى‏شكل به شكل مورچه با شاخ حيوانى كشد مغز شبان هم نقشه موسى بن عمرانى كشد در فكر مانى گرفتد او صورت مانى كشد

 

ادراك هر جنبده نقش خويش را داراستى

ما بايد اين حقيقت را با اينكه درك آن در اولين لحظات دريافت،تلخ است،بپذيريم كه‏واقعا شناختها و معلوماتى كه با وسائل ادراكات خود،به دست مى‏آوريم،بسيار محدوداست. عاليت‏حواس ما كه عمده عوامل انديشه و تعقل و دريافت قوانين كارگاه هستى‏است،محدود است و آزمايشگاهها و ديگر آلات و وسائل كه براى برقرار كردن‏ارتباطات گسترده‏تر و عميق‏تر با كارگاه هستى،مى‏سازيم،بالاخره از همين حواس وانديشه و تعقل و هدفگيريهاى معين ما سرچشمه مى‏گيرد.درست است كه اكتشافات والهامات بسيار فراوانى كه لا به لا و سطوح گوناگون عالم هستى را براى ما آشكارساخته ‏اند،در افزايش تدريجى معلومات ما اثر فوق العاده‏اى داشته‏اند،با اينحال،هرگونه‏ حقيقتى كه از پشت پرده واقعيات چه در قلمرو وجود انسانى و چه در عرصه پهناورطبيعت،آشكار گشته است،هرگز ارائه كننده همه ابعاد واقعيات مربوط به آن حقيقت‏نبوده است،حتى نمى ‏تواند چنين باشد.زيرا دو عامل بسيار مهم وجود دارد كه مانع ارائه‏همه ابعاد واقعيات مربوط به حقايق شناخته شده در كارگاه هستى مى‏باشد.

عامل يكم-دخالت ضرورى آلات و وسائل شناخت ما درباره موضوعاتى كه مى‏خواهيم آنها را بشناسيم اعم از آنكه اين آلات و وسائل مربوط به ساختار وجودى‏خود ما باشد مانند حواس و نيروهاى درونى ما مانند انديشه و تعقل و اكتشاف و تجريدو غير ذلك،و يا مربوط به آزمايشگاهها و وسائلى كه براى گسترش و عميق ساختن‏معلومات خود آنها را مى‏سازيم.

عامل دوم-ارتباط همه اجزاء و پديده‏هاى كارگاه خلقت‏به يكديگر است وهمانگونه كه يك فيزيكدان امروزى مى‏گويد:«من اگر چمدانم را در روى اين ميزم‏حركت‏بدهم،قطعى است كه اين حركت در همه كرات فضائى اثر خواهد كرد.»حكيم‏صاحبنظر ديروزى هم گفته بود كه:

بهر جزئى ز كل كان نيست گردد
كل اندر دم ز امكان نيست گردد

جهان كل است و در هر طرفة العين
عدم گردد و لا يبقى زمانين

دگرباره شود پيدا جهانى
بهر لحظه زمين و آسمانى

جهان چون خط و خال و چشم و ابروست
كه هر چيزى به جاى خويش نيكوست

اگر يك ذره را برگيرى از جاى
خلل يابد همه عالم سراپاى (7)

شيخ محمود شبسترى

ممكن است ‏سه بيت زير از جلال الدين محمد مولوى هم اشاره بهمين ارتباط و اتصال ‏شديد اجزاء عالم هستى به يكديگر بوده باشد:

كاشكى هستى زبانى داشتى
تا زهستان پرده‏ها برداشتى

هر چه گويى اى دم هستى از آن
پرده ديگر بر او بستى بدان

آفت ادراك آن قال است و حال
خون بخون شستن محال است و محال

و اين يك اصل بديهى است كه اگر يك يا چند جزء از يك كل مجموعى متصل،مجهول باشد، ادعاى علم درباره بقيه اجزاء كل مجموعى،محال است.

حال كه ما نمى‏توانيم بوسيله آلات و وسائل ادراكات و مشاعر محدود خود،جهان هستى را آنچنانكه هست‏با تمام سطوح و ابعاد و اعماقش بشناسيم،ذات‏خداوندى را كه مافوق جهان هستى است،بطريق اولى نخواهيم شناخت.البته آماده‏كردن قلب براى تابش نور آن ذات اقدس،مسئله ديگريست كه امير المؤمنين على (ع) درپاسخ ذعلب يمانى به آن اشاره فرموده است كه لم اعبد ربا لم اره (8) خدايى را كه نديده ‏باشم نپرستيده ‏ام) .

 

در جهان هستى هيچ چيزى نمى‏تواند خدا را بپوشاند

همانگونه كه هيچ چيزى نمى‏تواند ذات (خود يا من يا نفس) آدمى را از او بپوشاند، يعنى‏چنانكه هيچ چيزى نمى‏تواند حجاب ما بين انسان و ذات انسان بوده و آن را بپوشاند، همچنان هيچ چيزى توانايى پوشاندن آن موجود برين را ندارد.همه ما مى‏دانيم آنچه كه‏مانع از علم حضورى (خود هشيارى) يا (خوديابى) ما مى‏گردد،تيرگى‏ها و آلودگيهاى‏مغز و روان ما است.نه اينكه ما بين ما و ذات ما پرده‏اى از عالم خارج آمده و آنرامى‏پوشاند.

ميان عاشق و معشوق هيچ حائل نيست
تو خود حجاب خودى حافظ،از ميان برخيز (9)

حافظ

شما بياييد در بعضى از حالات صفاى روانى كه درون شما در آن حالات از هرگونه‏وسوسه‏ها، آرزوهاى غير واقعى،تخيلات و از هرگونه خودخواهى‏ها خالى است،دقت‏كنيد،خواهيد ديد روشنترين حقيقتى كه در درون خود با آن روياروى قرار گرفته و آن راشهود مى ‏نماييد آن كامل مطلق است كه خدا است.درون آدمى در اين موقع كه نه ازجهان بيرونى،واردات مزاحم دارد و نه از جهان درونى امواج تيره كننده نفسانيات‏سركشى مى‏كنند،با كمال مطلق كه هيچ واسطه و پرده‏اى،وجود برين او را از ديده درون‏ مخفى نمى‏دارد روياروى گشته است.اين همان دريافت و شهود خداونديست كه ‏اساسى ‏ترين مقدمه براى اثبات وجود خداوندى از راه برهان وجوبى يا برهان كمالى‏ است كه هم در مشرق زمين بوسيله پيشوايان معصوم ارائه شده است مانند يا من دل على‏ذاته بذاته (10) اى خداوندى كه با ذات خود[مردم را]به ذات خود رهنمايى فرموده‏است) و بك عرفتك و انت الذى دللتنى عليك و لو لا انت ما ادر ما انت (11) مرحوم محقق‏عاليقدر حكيم بزرگ آقاى حاج شيخ محمد حسين اصفهانى در بيت آخر از ابياتى كه‏درباره برهان مزبور سروده است،چنين مى‏گويد:فالنظر الصحيح فى الوجوب يفضى الى حقيقة المطلوب (12)(پس درك صحيح در مفهوم وجوب منتهى مى‏گردد به حقيقت مطلوب‏كه اثبات وجود خداونديست.)

در اينجا توجه باين نكته هم لازم است كه با نظر به حقيقت اين برهان كه مستند به‏دريافت مفهوم كامل مطلق،بى‏نياز از همه چيز است،نام آنرا بايد«برهان وجوبى‏»يا«برهان كمالى‏»گذاشت نه برهان وجودى كه عده‏اى از متفكرين شرق و غرب گمان‏كرده‏اند. آنچه كه شايسته اصطلاح‏«برهان وجودى‏»است،«برهان صديقين‏»است كه ‏صدر المتالهين و امثال او پذيرفته‏ اند،زيرا در اين برهان،وجود مطرح مى‏گردد وضرورت و وجوب از آن استنتاج مى‏شود،در صورتيكه در«برهان وجوبى‏»يا«كمالى‏»،وجوب يا كمال مطلق مطرح مى‏ گردد و وجود از آن،استنتاج مى‏گردد.

براى تكميل‏ مباحث مربوط به اين برهان،مراجعه فرماييد به‏«تفسير و نقد و تحليل مثنوى،جلال الدين محمد مولوى‏»،مجلد 14،از ص 18 تا ص 40.اگر دريافت‏ شهودى جلوه ‏خداوندى بعنوان كمال مطلق در درون بدون حجاب امكان نداشت، پيشوايان الهى وحكماى فرزانه،اين دريافت ‏شهودى را براى انسانها بطور عموم پيشنهاد نمى‏ كردند.

البته ‏نسبيت جلوه نور الهى را در درون انسانها بر مبناى مراتب كمال و نقص آنان، نمى‏توان‏منكر شد.دليل ديگرى براى اثبات اينكه هيچ چيزى نمى‏تواند خدا را بپوشاند، اينست كه‏هر چيزى كه به عنوان پرده براى پوشاندن تصور شود،قطعى است كه بايد از مقوله جسم‏و جسمانيات يعنى داراى بعد و اجزاء و ضخامت و غير ذلك بوده باشد و خداوند درهيچ نقطه‏اى از سطوح هندسى و در هيچ نقطه‏اى از نقاط هستى مانند اجسام و عوارض‏آنها قرار ندارد كه جسم و جسمانيات بتواند آن وجود اقدس را بپوشاند.

 

صانع غير از مصنوع و ايجاد كننده حد غير از حد محدودو پروردگار غير از پرورده شده است.

برهان اجمالى آن تفاوتها ميان خدا و مخلوقات،بدين قرار است كه خداوند سبحان‏صانع است، يعنى سازنده و ابداع كننده و آفريننده است و بقيه كائنات،ساخته شده وابداع شده و آفريده شده مى‏باشند.

از اين برهان،بايد حقيقتى را درك كنيم كه عبارتست از اينكه در عرصه وجود هيچ چيزى جز خداوند سبحان سازنده و ابداع كننده و آفريننده‏و ايجاد كننده حد و تعين و پرورنده حقيقى،نيست.با دريافت اين حقيقت است كه‏مشكل بسيار مهم از پيش پاى كاروانيان معرفت مرتفع مى‏گردد و آن مشكل دو استناد[يا دو رابطه است] كه تمامى موجودات عالم هستى دارا مى‏باشد.

استناد يكم-پيوستگى هر جزئى از عالم هستى به علل محسوس و قانونى خود درعرصه وجود.

استناد دوم-پيوستگى و ارتباط همه اجزاء عالم هستى با صانع و خالق و ابداع كننده‏و آفريننده اصلى خود كه خداست.

 

راه حل دو استناد موجودات:استناد به علل خود،و استناد به خدا (13)

اين دو استناد هم از ديدگاه علمى و عقلى و قابل اثبات است و هم از ديدگاه منابع اسلامى.

استناد يكم-اما از ديدگاه علمى و عقلى،بديهى است كه پيوستگى فراگير ميان همه اجزاء كائنات،با رابطه‏«عليت‏»،يا تعاقب و توالى دائمى موجودات كه در حال صادر كنندگى‏علت،و در حال صادر شدن معلول،ناميده مى‏شوند و يا هر نوع پيوستگى ديگر كه مانع‏تصادف يا به وجود آمدن همه چيز از همه چيز مى‏باشد،هم مشاهدات تجربى ما آنراتاييد قطعى مى‏كند و هم تعقل ما كه قانونمندى كائنات را بديهى‏ترين اصل يا بعنوان‏«قضيه بالضروره راست‏»اثبات مى‏كند.و اما استناد يكم از ديدگاه منابع اسلامى:

1-آياتى از قرآن مجيد وجود دارد كه معلولهاى خاص را به علل طبيعى و قانونى

خاص خود نسبت مى‏دهد.مانند انتساب نتايج و معلولات كارهاى اختيارى انسان به‏خود انسان- من عمل صالحا من ذكر او انثى و هو مؤمن فلنحيينه حياة طيبة… (14) هر كس ازمرد و يا زن عمل صالح انجام بدهد در حاليكه او داراى ايمان است،[در نتيجه]ما حياة‏پاكيزه براى او عطا خواهيم نمود.)كل نفس بما كسبت رهينة (15) هر نفسى در گرو اندوخته خويش است.)

ان احسنتم احسنتم لانفسكم و ان اساتم فلها (16) اگر نيكى كنيد،به خودتان نيكى كرده‏ايدو اگر بدى كنيد،به ضرر خود شما تمام خواهد شد.) بديهى است كه بروز نتايج كارهاى‏انسانها در اين دنيا،در سراى آخرت مربوط به آن كارها است كه بطور علل و اسباب به‏وجود آمده و نتايجى را كه معلولات و مسببات آن كارها است،به دنبال خواهد داشت.و هزى اليك بجذع النخلة تساقط عليك رطبا جنيا (17) شاخه درخت را به سوى خودبلرزان (تكان بده) درخت‏خرما،خرماى تازه‏اى را براى تو به زمين خواهد انداخت.)

ملاحظه مى‏شود كه خداوند سبحان حضرت مريم عليهما السلام را به تمسك به قانون‏طبيعى كه تكان دادن درخت‏براى افتادن ميوه به زمين است،دستور مى‏دهد. خداوندمصداق قانون عليت را متذكر مى‏شود.

2-بعضى از آيات وجود دارد كه يكى از علل جريان معينى از علل و معلولات رابيان مى‏كند و پس از آن واحدهايى متسلسل از علل و معلولات را مطرح مينمايد.- وترى الارض هامدة فاذا انزلنا عليها الماء اهتزت و ربت و انبتت من كل زوج بهيج (18) و زمين رامى‏بينى كه راكد و خشك شده،هنگاميكه آب بر آن فرستاديم،به اهتزاز (به جنبش) درآمد و روييد و سر برآورد و از هر نوع جفت‏ بهجت‏ انگيز شكوفا ساخت) ملاحظه ‏مى‏ شود كه خداوند سبحان علت اوليه بوجود آمدن روييدنى‏ ها را كه فرود آمدن باران‏ است‏ به خود مستند ساخته و پس از آن سلسله علل و معلولات را مانند جنبش و سر برآوردن و روييدنى گياهان را در سطح طبيعت مطرح فرموده است: خلق الانسان من‏نطفة… (19) خداوند انسان را از نطفه آفريد.)

3-كلمه‏«سبب‏»به معناى علت و يا عامل در برخى از آيات وارد شده است مانند:و يسئلونك عن ذى القرنين قل ساتلوا عليكم منه ذكرا انا مكنا له فى الارض و آتيناه من كل‏شئ سببا فاتبع سببا…و اما من امن و عمل صالحا فله جزاء الحسنى و سنقول له من امرنايسرا ثم اتبع سببا… (20) و از تو درباره ذو القرنين مى‏ پرسند به آنان بگو از ذو القرنين براى‏شما ذكر تلاوت خواهم كرد.ما براى او در روى زمين تمكنى داديم و از هر چيزى‏براى او سبب عنايت كرديم.او سببى را پيروى نمود[و حركتش را آغاز كرد]و اما كسى‏ كه ايمان آورد و عمل صالح انجام داد،در نتيجه براى او پاداش نيكو است و از امر(مشيت) خود براى او سهولتى را مطرح خواهيم كرد.سپس ذو القرنين سببى را تبعيت‏نمود…) يعنى بر مقتضاى سببيت‏ سبب به حركت‏ خود ادامه داد.

استناد دوم-استناد موجودات به خدا و جريان آنها در مجارى خود.اما از ديدگاه‏ علمى و عقلى-اگر با نظر دقيق به موجودات عالم هستى و جريانات قانونى آنها نگاه ‏كنيم،باين نتيجه خواهيم رسيد كه هيچ نوع حقيقتى به عنوان ماده‏اى ممتد و گسترده كه‏ كائنات عالم هستى را با رابطه ضرورى به يكديگر وصل نمايد،قابل اثبات نيست،همانگونه كه هيچ مجموعه‏اى از حوادث بالذات داراى مجموعه‏اى ديگر از حوادث راكه اولى علت و دومى معلول تلقى شوند،مشاهده نمى‏شود.همچنان هيچ نوع حركتى درعرصه كائنات متحرك وجود ندارد كه يك حقيقتى به نام رابطه ضرورى با هويت‏عينى،حركت‏ بعدى را به آن به پيوندد.

از اين تحقيق تحليلى اين نتيجه را به دست مى‏آوريم كه موجودات جهان خلقت‏مانند فوتونهاى نور همواره در حال ريزش از فوق طبيعت است.اين مطلبى است كه ‏برتراند راسل با تمامى طبيعى‏گرى و علم‏گرايى كه داشت در كتاب عرفان و منطق آورده‏است.

او در بحث زمان مى‏گويد:«اگر امور جهان را چنان تصور كنيم كه از يك عالم ابدى‏خارجى وارد جهان ما مى‏شوند و نه از اين نظرگاه كه زمان را همچون خورنده هر چه كه‏هست مى‏نگرد،در چنين صورتى من گمان مى‏كنم كه تصوير درست‏ترى از جهان‏خواهيم داشت.اگر هم زمان واقعيتى داشته باشد،توجه كردن به اينكه اين واقعيت‏ اهميتى ندارد نخستين منزل در راه حكمت است.» (21)

از اين نظريه،نبايد چنين استفاده كرد كه اين همان طرز تفكر اشخاصى ماننددويد هيوم است كه قانون‏«عليت‏»را در عالم طبيعت منكرند،زيرا اين نظريه خود«عليت‏»را نفى نمى‏كند، بلكه علت و معلول و رابطه موجود ميان آن دو را مربوط به‏ افاضه مستمر فيض خداوندى مى‏داند.اين آيه شريفه را توجه كنيم: و الله انزل من السماء ماء فاحيا به الارض بعد موتها… (22) خداوند از آسمان آبى را فرستاد و به وسيله آن زمين راپس از آنكه ركود داشت احياء نمود.) اين آيه صريح است در سببيت و عليت واسطه‏اى‏موجودات و قوانين آنها در جريان كائنات. بهترين توضيح را درباره اين نظريه‏جلال الدين محمد مولوى به قرار زير مطرح نموده است:

سنگ بر آهن زنى آتش جهد
هم به امر حق قدم بيرون نهد

آهن و سنگ ستم بر هم مزن
كاين دو مى‏زايند همچون مرد و زن

سنگ و آهن خود سبب آمد و ليك
تو به بالاتر نگر اى مرد نيك

كاين سبب را آن سبب آورد پيش
بى‏ سبب هرگز سبب كى شد ز خويش

اين سبب را آن سبب عامل كند
باز گاهى بى‏ پر و عاطل كند

وان سببها كانبيا را رهبرست
آن سببها زين سببها برتر است

اين سبب را محرم آمد عقل ما
وان سببها راست محرم انبيا

اين سبب چه بود به تازى گورسن
اندرين چه اين رسن آمد به فن

گردش چرخ اين رسن را علتست
چرخ گردان را نديدن زلتست

اين رسنهاى سببها در جهان
هان و هان زين چرخ سرگردان مدان

استناد دوم-از ديدگاه منابع اسلامى،آيات بسيار فراوان به وجود آمدن و بروزموجودات و حوادث عالم هستى را بطور مستقيم به خدا نسبت مى‏دهد كه تفسير وتوضيح آنها با مطالبى كه در مبحث قبلى گفتيم،امكان‏پذير است.نمونه ‏هايى از اين آيات‏به قرار زير است:

1- ا فرايتم ما تمنون ءانتم تخلقونه ام نحن الخالقون (23) … ا فرايتم ما تحرثون .ء انتم تزرعونه ام نحن الزارعون (24) ا فرايتم الماء الذى تشربون. (25) ء انتم انزلتموه من المزن ام نحن (26) المنزلون.لو نشاء جعلناه اجاجا فلو لا تشكرون.ا فرايتم النار التى تورون ء انتم انشاتم شجرتهاام نحن المنشئون (27) (آيا ديده‏ايد آن منى را كه انزال مى‏كنيد.آيا شما آن را مى‏ آفرينيد يا ماهستيم كه آن را خلق مى‏كنيم…آيا مى‏بينيد آنچه را كه مى‏كاريد آيا شما آن رامى ‏رويانيد يا ما آنرا مى‏رويانيم…آيا مى‏بينيد آن آب را كه مى ‏آشاميد.آيا شما آنرا ازابر فرو فرستاده‏ايد يا مائيم كه آنرا نازل مى‏كنيم.اگر ما بخواهيم آنرا تلخ مى‏كنيم،چراسپاس نمى‏گذاريد.آيا آتشى را كه روشن مى‏كنيد مى‏بينيد.آيا شما هستيد كه درخت‏آنرا به وجود آورده‏ايد يا ما هستيم كه آنرا به وجود مى‏آوريم.)

2- هو الذى انزل من السماء ماء لكم منه شراب و منه شجر فيه تسيمون.ينبت لكم به‏الزرع و الزيتون و النخيل و الاعناب و من كل الثمرات ان فى ذلك لاية لقوم يتفكرون (28) و ماذرا لكم فى الارض مختلفا الوانه… (و او خداونديست كه از آسمان براى شما آب فرستاد،قسمتى از آن آب آشاميدنى و قسمتى ديگر درختان و نباتات را مى ‏پروراند كه‏ جانداران را در آنها مى‏ چرانيد. با آن آب،زراعت و زيتون و نخل و انگورها و از هرگونه ميوه‏ها مى‏روياند.در اين جريان، آيه‏ايست‏براى گروهى كه فكر مى‏كنند.) ، (وآنچه كه خداوند در روى زمين با رنگهاى مختلف آفريده است.)

اثبات عقلى و علمى اين استناد در مبحث‏«استناد موجودات به خدا و جريان آنها درمجارى خود از ديدگاه علمى و عقلى‏»مطرح شده است،مراجعه فرماييد.الاحد بلا تاويل عدد(او يگانه‏ايست نه به مبناى عدد)

 

وحدت خداوندى وحدت عددى نيست

در تعريف عدد،تاكنون مطالب مختلفى گفته شده است.بديهى است كه اختلاف تعاريف در اين مورد هم مانند ديگر موارد نظرى مربوط به تنوع ديدگاههايى است كه‏ صاحب نظران دارا مى ‏باشند.بهر حال نمى ‏توان وحدت خدا را از مقوله عدد منظور نمود.

بديهى است كه تعيين حد و محدوديت هر حقيقتى است كه به عنوان واحد عددى در نظرگرفته مى‏شود.زيرا اين واحد،اولين معقول كمى و زير همه اعداد است كه از 2 به بالا راشامل مى‏شود.پس يك واحد[معدودش هر چه باشد]اولين و كمترين معقول كمى‏است.زيرا همه اعداد چه مفاهيم تجريدى آنها و چه با نظر به معدودهايى كه آن اعداد،كميت آنها را ارائه مى‏دهند بالاتر از واحد عددى است.و الخالق لا بمعنى حركة و لا نصب(آفريننده است‏بدون حركت و خستگى)

 

آن ذات اقدس از هرگونه حركت و خستگى به دور است

حركت‏به هر معنى هم كه باشد،اسناد آن به خدا محال است،زيرا تغيير و دگرگونى‏موجود متحرك،ذات حركت است،خواه اين دگرگونى بمعناى انتقال از قوه به فعل‏باشد يا توالى حالات يا تعاقب مثبت‏ها و منفى‏ها.بهر حال به جهت همين دگرگونى است‏كه جسم متحرك در تمامى لحظات خود نيازمند علت است.در نتيجه نسبت دادن‏ حركت‏ به خدا مساوى است‏با نسبت دادن احتياج به ذات اقدس ربوبى!!و احتياج ازصفات حادث است و خداوند ازلى و ابدى و فوق حدوث و عليت مى‏باشد.

اما اينكه‏ خستگى به خداوند راهى ندارد،باين علت است كه خداوند متعال در فعاليتهاى خوداحتياجى به صرف قدرت و انرژى ندارد كه احساس خستگى ايجاب كند كه براى‏فعاليت‏بعدى قوه و انرژى ذخيره كند.بشر در نسبت دادن هر دو صفت‏به خدا يا توهم ‏نسبت مزبور،خدا را به وضع جسمانى خود مقايسه مى‏كند.

زيرا كه مى‏بيند در هر عمل‏و فعاليتى كه انجام مى‏دهد:مجبور است‏به نوعى يا انواعى حركت ست‏بزند و نيزمى‏ بيند كه هنگامى كه مقدارى كار انجام داد اعم از فكرى و عضلانى،احساس خستگى مى ‏كند،بنابراين براى اينكه تجديد قوا كند،مشغول استراحت مى‏شود و خستگى را ازخود برطرف مى ‏كند.اين قضيه را به عنوان يك اصل كلى بخاطر بسپاريم كه افراد نوع ‏بشر غالبا در تصوير و تجسيم‏هايى كه در علوم و معارف انجام مى‏دهد،زمينه نسخه آنرابا عكسبردارى از خويشتن آماده مى ‏سازد.

و السميع لا باداة و البصير لا بتفريق آلة،و الشاهد لا بمماسة،و البائن لا بتراخى مسافة(و او شنوا است‏بدون نياز به وسيله آن،و بينا است‏بدون بازگشتن و بستن چشم،او شاهدو ناظر است نه با چسبيدن (اتصال) جسمانى و دور از اشياء است‏بدون برقرارى فاصله.)

 

شنوايى و بينايى و شهادت و نظاره او با وسائل جسمانى نيست

ابعاد علم خداوندى كه يا عين ذات و يا ذاتى آن ذات اقدس است،هيچ نيازى به وسائل‏و آلات اعم از جسمانى و غير جسمانى ندارد،همانگونه كه نفس انسانى در حال رؤيامى‏بيند،مى‏شنود، مى‏چشد،لمس مى‏كند و استشمام مى‏نمايد،در حاليكه نيازى به‏وساطت هيچ يك از چشم و گوش،ذائقه،لامسه و بينى ندارد.

از اينجا به يك نتيجه‏بسيار مهم مى‏رسيم و آن اينست كه حقيقتى كه مجرد است،هنگامى براى درك ودريافتهاى خود به وسائل جسمانى نيازمند است كه در عالم ماده و ماديات،به فعاليت‏بپردازد،مانند روح،نفس،فرشته و غيرها،و اما هنگامى كه آن حقيقت مجرد،از عرصه‏ماده و ماديات جدا شد و گام فراتر نهاد،قطعى است كه براى درك و فعاليت،هيچ‏احتياجى به وساطت اجسام و جسمانيات نخواهد داشت.حال خداوند سبحان كه فوق‏همه مجردات و بى‏نيازترين حقيقت از ماده و ماديات و قوانين آنها است،به طريق اولى‏در درك و فعاليتهايش به هيچ وسيله‏اى نيازمند نمى‏باشد.و البائن لا بتراخى مسافة (و دور از اشياء است،بدون برقرارى فاصله ميان او واشياء)

 

اگر موجودات عالم هستى هم مانند اكثر انسانها بود،مابين خدا و خويشتن ‏فاصله قرار مى‏داد

آنچه كه از نوع بشريت‏سراغ داريم،اينست كه اكثريت قريب به اتفاق آنان،با يك‏تصور باطل درباره خدا چنين گمان مى‏كنند:خداوند در بالاى آسمانها بر يك تخت‏بسيار بزرگ و مرتفع نشسته و از آنجا مديريت جهان هستى را به دست گرفته است!!

لذامابين خدا و آنان فاصله هندسى بسيار زيادى وجود دارد كه براى وصول به او اگرامكان‏پذير باشد ميليونها سال،شايد هم به مقياس سال نورى لازم است!!در صورتيكه‏خداوند متعال غير همه موجودات است،ولى نه با فاصله جسمى از جسمى ديگر،بلكه‏بمانند روح يا نفس و جسم انسانى.جهل و عدم شناخت‏خداوندى موجب شده است كه‏انسان مابين خود و خدايش آنهمه فاصله نامعقول را برقرار بسازد.

 

امان از بيمارى نامحسوس جهل و فرياد از دردهاى عافيت ‏نماى آن

بگذارى در اين مورد يك اصل كلى را يادآورى كنيم،باشد كه در فعاليتهاى علمى ومعرفتى و اجتماعى ما مفيد باشد.ما در زيان‏ها و ضررهاى خيلى از اسباب شر و ضررمادى و مقامى و شهرتى مى‏انديشيم و تا آنجا كه امكان داشته باشد در رفع آنهامى‏كوشيم.و در اين جريان بقدرى اهتمام مى‏ورزيم كه به مجرد احساس زيان و ضرر،فورا به دنبال پيدا كردن علت و شرايط و طرق برطرف كردن آنها مى‏دويم،تلاش‏مى‏كنيم.

اما از يك درد و بيمارى بسيار شكنجه‏زا و زيان‏آور و ضرربخش،چنان درغفلت‏يا بى‏اعتنايى عمدى بسر مى‏بريم كه گويى ما افراد بشرى اصلا چنين درد و بيمارى نداريم.اين بيمارى چيست؟و درد آن كدام است؟اين همان بيمارى جهل و نادانى است‏كه خودخواهى و عقب ماندگى و حق‏كشى‏ها و خونريزى و خودكامگى‏ها و پاى گذاشتن‏روى همه ارزشهاى والاى انسانى،دردهاى عافيت‏نماى آن مى‏باشد.نخست‏بگذاريدببينيم اين مرض، قابل معالجه است‏يا نه؟سپس بپردازيم به بحث مختصات جهل و طرق‏معالجه آن.

ناصر خسرو مى‏گويد:

درد نادانی برنجاند تو را ترسم همی
درد نادانیت را چون نه به علم افسون کنی؟

از تو خواهند آب ازان پس کاروان تشنگان
وار و تشنه گر ازینان روی زی جیحون کنی

بعضى ديگر از صاحبنظران مى‏گويند:نه هرگز،بيمارى جهل چيزى نيست كه قابل‏معالجه باشد.مى‏گويد:لكل داء دواء يستطب به الا الجهالة اعيت من يداويها(براى هر دردى دوائى است كه با آن دوا معالجه‏اش مى‏كنند،مگر نادانى كه ناتوان كرده‏است هر كس را كه بخواهد آنرا معالجه كند.)ما اين نظريه را كه به طور مطلق مطرح كرده‏اند نمى‏پذيريم.آنچه كه در اين مسئله‏منطقى و قابل قبول است،اينست كه اولا ما بايد جهل و مقاومت‏بر مبناى آن را به اقسام‏موجود در آن تقسيم نماييم تا مسئله چهره واقعى خود را براى ما روشن بسازد.

1-جهل بسيط با بيطرفى از متعلق آن (آنچه كه مجهول است) يعنى انسان نميداندچيزى را، يعنى آن چيز براى او مجهول است و درباره آنچه كه مجهول است نظر و ارزشيابى مخصوصى هم ندارد،بطوريكه اگر مجهول او حل شود،متعلق جهل او روشن‏شود.موضع‏گيرى صحيحى در برابر آن اتخاذ مى‏نمايد.اين دسته از جهال (نادانان) باارتباط صحيح با عالمان و صاحبنظران مطلع،از جهل گريخته و به علم پناهنده مى‏شوند.

2-جهل بسيط با توجه به اهميت متعلق آن (آنچه كه مجهول است) انسان در چنين‏موقعيتى اگر از تاثير عوامل محيطى اعم از طبيعى،اجتماعى،سياسى و فرهنگى در امان‏باشد،مخصوصا از سلطه‏گرى قدرتمندان قدرت پرست،در امان باشد،قطعى است كه به‏جهت توجهى كه به اهميت متعلق جهل (مجهول) دارد،براى مبارزه با جهل و تحصيل‏علم درباره آن موضوع مجهول،به تلاش و تكاپو خواهد پرداخت.زيرا غريزه ارتباط باواقعيات،يك غريزه اصيل است كه ناشى از اشتياق عميق آدمى به برقرار كردن رابطه باخود واقعيات مى‏باشد،نه واقعيات ساختگى.

3-جهل بسيط با توجه به اهميت متعلق آن با وجود مانع براى برطرف كردن آن.مانند ناتوانى از بدست آوردن وسائل علم،عدم اهتمام مديريت‏هاى جامعه براى رهاساختن افراد از بيمارى جهل و بالاتر از همه كه آنرا بايد در جدول عوامل وقيح قرارداد،امتناع ورزيدن مديريت‏هاى خودكامه و خودخواه جامعه است كه وحشت ‏شديد ازبيدارى و آگاهى افراد جامعه خود دارند!!

4-جهل مركب،عبارتست از آن نادانى كه جاهل با فرو رفتن در ظلمات جهل،گمان‏مى‏كند يا يقين دارد كه عالم است!!اگر كسى نام اين جهل را بيمارى كشنده نفس بنامد،چنين كسى از گروه خوش‏بينان است و اگر كسى بگويد:اين جهل،قاتل نفس آدمى و درصورت تاثير شخصيت او در جامعه قاتل نفوس آدميان است،با نظر به نتايج ضد انسانى‏كه اين بيمارى جهل دارا مى‏باشد،سخنى مطابق حقيقت گفته است.

اكنون اين مسئله پيش‏ مى‏ آيد كه آيا اين بيمارى (جهل مركب) يك عارضه مخصوصى است‏ بدون اينكه وابسته به علل و عواملى ديگر باشد،يا داراى علتى خاص است؟با در نظر گرفتن اينكه‏اين عارضه هم مانند ساير پديده ‏هاى روانى يك معلول است كه در درون شخص به‏وجود مى‏آيد، بايد علت آنرا پيدا كنيم تا اگر توانايى ارائه طريق يا طرق معالجه آنراداشته باشيم،دست‏ به كار شويم.قطعى است كه چنين پديده‏اى نمى‏ تواند بى‏ علت‏ باشد واحتمال تصادف همانگونه كه در كارگاه كائنات-ضد علم است،در اين مورد هم ازديدگاه علمى قابل پذيرش نيست.

اگر مقاومت و پافشارى جاهل مزبور در برابر معلمان‏و مربيان خيرخواه جامعه و همچنين در برابر احتمال درونى خود جاهل،برخلاف آنچه‏كه ايستادگى مى‏كند ناشى از اهميتى است كه به معلوم و دريافت‏شده خود مى‏ دهد.بايدمقامات ارشاد و تعليم و تربيت درباره معلوم خيالى كه او را در برابر واقعيت،در جهل‏نگهداشته است،به داد او برسند.

اگر چه خود او خويشتن را محتاج ارشاد و تعليم وتربيت نداند و اگر با وجود احتمال درونى خويش بر آنچه كه به عنوان واقعيت پافشارى‏مى‏كند و همچنين با وجود طرق قابل تعليم و تربيت،هيچ اعتنايى به آنها نمى ‏كند،دراينصورت بايد گفت:اين بيمارى او (جهل مركب) ناشى از يك بيمارى خطرناك‏ عمومى است كه نام آن خودخواهى است كه نخست ديگران را آتش مى‏ زند،سپس خوداو را مى ‏سوزاند و خاكستر مى‏ نمايد و با يك ديد ديگر مى ‏توان گفت:نخست‏خود راآتش مى‏زند و سپس با همين آتش،ديگران را مى‏سوزاند و تباه مى‏سازد.

از اين مطالب ‏به اين نتيجه مى‏رسيم كه اگر بيمارى جهل مركب مربوط به بيمارى مهلك خودخواهى‏باشد و اين بيمارى مهلك هيچ بعد و استعدادى در درون آن جاهل سالم نگذاشته باشد،قطعى است كه چنين بيمارى علاج‏ناپذير بوده و برگردانندگان جامعه است كه بهر شكل وبهر وسيله كه ممكن است از سرايت اين بيمارى بايد جلوگيرى كنند.اينك بايد زيانها وضررهايى را كه ناشى از جهل، مخصوصا نوع جهل مركب آن مى‏باشد،مورد بررسى و تحقيق قرار بدهيم.

 

زيان‏هاى ناشى از جهل،مخصوصا نوع جهل مركب آن

معناى نادانى عبارتست از گسيخته شدن عوامل درك انسان از واقعيتهاى خارج از خود.از طرف ديگر بديهى است كه ارتباطات تكوينى انسان با واقعيتهاى خارج از خود (جهان‏هستى) هيچ وقت مشروط به علم و شك و ظن و پندار و گمان نيست،يعنى تاثير و تاثرانسان با جهان جز خود،مشروط باين نيست كه او بداند يا نداند،بخواهد يا نخواهد. به‏ عنوان مثال هواى آلوده،غذاى مسموم براى سلامت انسان مضر است و رسانيدن اين‏ضرر نيازى به آن ندارد كه او بداند.

بهمين جهت است كه تمامى انبياء و اولياء اصرارشديد براى رفع كردن جهل و نادانى از افراد نوع بشر داشته‏اند.تفاوتى كه مابين جهل‏بسيط و جهل مركب وجود دارد در اينست كه آدمى كه نمى‏داند و در عين نادانى خودرا دانا تلقى نمى‏كند،همواره در معرض توجه و تحصيل آگاهى است و اصرار بر آن‏حالت ظلمانى خود ندارد در صورتيكه شخص مبتلا به بيمارى جهل مركب،كه خود رادانا مى‏ داند هرگز در معرض و در صدد تحصيل علم برنمى‏ آيد،مگر اينكه حوادث‏محاسبه نشده از راه برسد و او را تكان بدهد و به خود بياورد تا بفهمد در ظلمات جهل‏ غوطه‏ ور است.حال مى‏پردازيم به ملاك بزرگى و كوچكى ضررى كه در نتيجه جهل به‏انسان وارد مى‏گردد.

ملاك و مبناى ضرر جهل از نظر بزرگى و كوچكى،وابسته به‏اهميت آن حقيقت است كه مجهول است اين يك اصل كاملا بديهى است كه مبنا و ملاك بزرگى و كوچكى ضرر بستگى به‏مقدار اهميت‏حقيقت مجهول دارد.

مسلم است كه هر انسانى در هر حالى كه باشد مجهولاتى دارد كه او را احاطه كرده‏است و با توجه به اندك بودن معلومات ما درباره‏«خويشتن‏»،«خدا»،«جهان هستى‏»و«همنوعان خود»چه بخواهيم و چه نخواهيم بايد به كثرت مجهولات خود اعتراف كنيم‏و اين اعتراف با اشكال گوناگون از همه متفكران و صاحب نظران قرون و اعصار مشاهده‏ شده است،مگر اينكه متفكر در مراحل پايين علم از اندوخته‏ هاى محدود در علم خودراضى شده باشد!!

حال ببينيم ملاك و مبناى بزرگى و كوچكى ضرر جهل چيست؟اين‏ملاك و مبنا مربوط به هويت و ارزش حقيقتى است كه مجهول است.كسى كه نمى‏داندشماره آجرهاى ساختمانى كه در آن نشسته است چند عدد است و هيچ مسئله‏اى هم‏درباره شماره آن آجرها متوجه او نيست،ضررى را از اين جهل مشاهده نمى ‏كند.

همچنين كسى كه نمى‏داند شماره ريگهاى بيابان شهرى كه در آن زندگى مى‏كند چقدراست هيچ زيانى به سبب اين جهل متوجه او نمى‏شود،ولى در صورتيكه اگر به مقدارمخارج زندگى خود عالم نباشد،ممكن است‏به جهت كمى عائداتى كه دارد از اين راه‏ضررى براى او وارد گردد و اين ضرر كم يا بيش زندگى او را مختل سازد.بالاتر از اين،اگر آدمى در زندگى نداند كه هدف زندگى او چيست؟و چيست آن آرمان مقدس كه ‏بايستى زندگى خود را بر محاسبه آن استوار بسازد،ضرر معنوى و ارزشى بزرگى براى اومتوجه مى‏گردد.

كسى كه خدا را نمى‏شناسد و به اهميت ‏خداشناسى و خدايابى جاهل ‏است،مخصوصا در صورتيكه جهل او جهل مركب باشد،ضرر او يك زيان و آسيب‏معمولى نيست،بلكه خسارت همه زندگى او را فراهم مى‏آورد.و اگر شخصيتى نافذ ومورد توجه در جامعه باشد،قطعى است كه ارتباط او با افراد جامعه بر مبناى هيچ ارزش‏انسانى استوار نمى‏باشد.كسى كه خدا را نمى‏شناسد و اهميت آگاهى او را بر زندگانى خود نمى‏داند،چنين شخصى ضررهايى بى‏نهايت‏براى خود مى‏خرد ما نمونه‏اى از اين‏ضررها را متذكر مى‏شويم:

1-جهان هستى براى او تاريك است.

2-جهان هستى براى او به هيچ وجه قابل تفسير نيست.

3-هيچ ارزشى براى او در دو قلمرو انسان و جهان،چه در مجراى‏«آنچنانكه‏هستند»و چه در مجراى‏«آنچنانكه بايد باشند»نبايد مطرح شود.براى او نابود ساختن‏جهان،كشتن ميليونها انسان،و لو براى يك روز لذت حيوانى،كمترين اهميتى ندارد.اوهر كجا و به هر چه مى‏نگرد، جز من تورم يافته خويشتن چيزى را نمى‏ بيند!او در همه‏ حال،خود را«هدف‏»و ديگر انسانها و جهان را وسيله براى خواسته ‏ها وخودكامگى‏هاى خود مى ‏بيند.

4-اگر براى پيشبرد اغراض خودخواهان ه‏اش خود را نيازمند به انكار همه حقايق‏ببيند،قطعى است كه همه هستى را منكر مى‏گردد.

5-با مغالطه‏ها و سفسطه‏ هاى دروغين،مردم را از ارتباط با واقعيات راستين محروم‏ مى‏ سازد.

6-در مسير استخدام و برده ساختن انسانها براى خواسته‏ هاى خود طبيعى ‏اش،عالم،جاهل، آزاد،برده،شريف‏ترين انسانها و پست‏ترين اراذل و اوباش براى او تفاوتى‏نخواهد داشت.

ممكن است گفته شود:براى انسانها يك عده اصول و قواعدى مطرح است كه اگرخدا را هم منكر شود،هيچ وقت در زشتى‏هاى مزبور غوطه ‏ور نمى ‏گردد.در پاسخ اين‏ توهم مى‏ توان گفت:

اولا-براى كسى كه منكر با عظمت‏ترين حقايق كه خدا است،هيچ اصل و مبنائى‏مطرح نيست و لذا او با خود محورى نمى ‏تواند از طغيانگريهاى خود،مخصوصا درموقعى كه خويشتن را بى‏نياز بداند،جلوگيرى نمايد.

ثانيا-چنين شخصى بر مبناى انگيزه‏هاى طبيعى (جبرى و شبه جبرى) خويشتن‏زندگى مى‏كند،نه بر مبناى استعدادهاى عالى و انگيزه‏هاى ارزشى آزادانه.اين گونه‏زندگى اگر قوانين و اصولى را براى خود بپذيرد،نه تنها از آزادى ارزشى (اختيار)بهره‏مند نخواهد بود، بلكه محال است پاسخى براى سئوالات ششگانه (من كيستم؟ازكجا آمده‏ام؟به كجا آمده‏ام؟با كيستم؟براى چه آمده‏ام؟به كجا مى‏روم؟) آماده كرده ‏باشد.رضايت دادن به چنين زندگى، تفاوتى با رضايت دادن به زندگى بى‏قاعده و اصل‏حيوان درنده ندارد.و الظاهر لا برؤية و الباطن لا بلطافة(آشكار است نه قابل ديدن با چشم و باطن ومخفى است نه از جهت دقت و ظرافت وجود.)

 

ظهور او جسمانى نيست تا با چشم ديده مى‏شود و داراى سبكى يا ظرافت مادى نيست كه او رامخفى بدارد.

بدان جهت كه خداوند سبحان هيچ‏گونه تجسمى ندارد و براى او شكل و رنگ و حدودفيزيكى امكان‏پذير نيست،لذا قابل ديدن با چشم ظاهرى نيست نه در اين دنيا و نه درسراى آخرت. اينكه برخى از متفكران گفته‏اند:خدا قابل ديدن است،يا خود آنان‏ توضيحاتى در اين‏باره گفته‏اند كه ديدن خدا را از ديدن ديگر اشكال و نمودهاى‏جسمانى تفكيك نموده ‏اند،يا اگر خود آنان چنين تفسير و تاويلى صورت نداده‏اند،اگرعبارات آنان طورى باشد كه قابل توجيه باشد،حتما بايد چنين كارى را انجام داد و اگرقابل توجيه نباشد و گوينده ملتزم به لوازم چنين ديدن باشد كه از مختصات جسم وجسمانيات است،بايد آن نظريه را طرد كرد.نظامى گنجوى ابياتى دارد كه از آنها است كه خود،كلام خود را توجيه نموده است.او درباره ديدن خداوند با همين چشمان‏ظاهرى چنين مى‏گويد:

مطلق از آنجا كه پسنديدنى است ديد خدا را كه خدا ديدنى است ديدنش از ديده نبايد نهفت كورى آنكس كه به ديده نگفت ديد پيمبر نه به چشمى دگر بلكه بدين چشم سر اين چشم سر در عين حال نظامى ابياتى دارد كه مى‏تواند ابيات فوق را توجيه نمايد:

ديدن آن پرده مكانى نبود
رفتن آن راه زمانى نبود

هر كه در آن پرده نظرگاه يافت
از جهت‏ بى‏ جهتى راه يافت

ديدن او بى‏عرض و جوهر است
كز عرض و جوهر از آنسوتر است

در ماخذ ذيل بيت 25 مى‏گويد:

تو كه جوهر نه اى ندارى جاى
چون رسد در تو و هم شيفته راى

او باطن است نه از جهت ‏سبك بودن يا ظرافت مادى.اينكه خداوند متعال فوق ماده وماديات است،جاى ترديد نيست،لذا هيچ‏گونه نسبت جسمى با اجسام ديگر به اوراهيابى ندارد.قرار گرفتن در بالا،در زير،نفوذ برميان و به عبارت كلى‏تر هيچ‏گونه‏ارتباط جسمانى با جسم يا اجسام ديگر ندارد.

بان من الاشياء بالقهر لها و القدرة عليها و بانت الاشياء منه بالخضوع له و بالرجوع اليه.ومن وصفه فقد حده و من حده فقد عده،و من عده فقد ابطل ازله،و من قال:«كيف‏»فقد استوصفه،و من قال:اين فقد حيزه (از همه كائنات جدا است‏به جهت ‏سلطه مطلقه و قدرت تامه بر همه آنها.و همه مخلوقات از او جدا است‏به جهت تسليم و بازگشت‏به‏سوى او.هر كس كه خدا را توصيف كند او را محدود كرده است و هر كس او رامحدود كند او را به شمارش درآورده است. و هر كس او را به شمارش درآورد،ازليت‏او را باطل كرده است و هر كس بگويد او چگونه است، توصيفش كرده،و هر كس‏بگويد در كجا است،او را در آن مكان جاى داده است.)

 

اوست فوق همه كائنات از هر مقوله كه باشند و در هر موقعيتى كه آنرا حيازت كنند

در خطبه يكم از نهج البلاغه،بعضى از جملات فوق آمده و ما آنها را تفسير كرده‏ايم،مانند 1-توصيف خداوند مستلزم محدود ساختن آن ذات اقدس است.2-محدودساختن آن ذات اقدس مستلزم به شمارش درآوردن او است.3-نسبت دادن كيفيت‏براى او مستلزم توصيف او است.4-قرار دادن او در مكان يا فضا،محدود ساختن اواست در آن مكان يا فضا.آنچه كه در اين خطبه مباركه بايد تفسير شود.

1-علت جدايى و مغايرت ذات اقدس ربوبى از كائنات.

2.و اينكه به شمارش در آوردن او مستلزم ابطال ازليت و قديمى بودن او است.

اما علت جدايى ذات اقدس ربوبى از كائنات،هم از جهت علو آن ذات اقدس از همه‏موجودات است،و هم از جهت عظمت صفات او.اوست‏خالق عموم موجودات.چه‏نسبت‏خاك را با عالم پاك!در صورتيكه همه ذرات هستى،نيازمند و وابسته و رو به‏زوال و محدود و پيرو قوانين و مخلوق است در صورتيكه ذات اقدس الهى غنى (بى‏نيازمطلق) و صمد و فرد و واحد مطلق است،ازلى و ابدى و باقى و بى‏نهايت و فوق قوانين وسازنده و حافظ آنها.

و اما اينكه به شمارش درآوردن او،مستلزم سلب ازليت از آن ذات اقدس است،بدين جهت است كه هر حقيقتى با قابليت‏شمارش با واحدها و مقياسهاى كمى،محدودمى‏گردد و آن حقيقتى كه محدود است،در فضا و زمان،تعينى مشخص براى خودمى‏گيرد و نمى‏تواند قديمى بوده باشد،زيرا ازل و ابد (سرمد) فوق فضا و زمان است،ولذا فوق تعدد و شمارش مى‏باشد.

عالم اذ لا معلوم و رب اذ لا مربوب،و قادر اذ لا مقدور(آن ذات اقدس عالم است‏بدون‏وجود معلوم،و پروردگار است‏بدون پرورده شده و توانا است‏بدون وجود اشيايى كه‏قدرت در آنها اثر بگذارد.)

 

براى علم مطلق او به همه كائنات و در هيچ يك از احوال نيازى به وجود عينى ‏كائنات كه معلوم خداوندى باشند نيست

اگر بخواهيد براى تصور و تصديق نمونه‏اى از اين حقيقت (علم بى‏نياز از معلوم) در علوم‏انسانى به تفكر بپردازيم،نخست‏بايد اين اصل بسيار با اهميت (من عرف نفسه فقد عرف‏ربه) را با كمال دقت مورد توجه قرار بدهيم.يكى از بنيادين‏ترين اصول خداشناسى ومسائل مربوط به اين شناخت‏حياتى،همين اصل استلزامى است كه بالاترين كمك را به‏ معارف الهى ما مى‏نمايد،معناى اين اصل عبارتست از اينكه:هر كس نفس خود راشناخت، خداى خود را شناخت‏يعنى شناخت لازم و تا حدودى كافى نفس، ستلزم‏شناخت‏خداونديست‏براى توضيح كامل اين اصل،با عنايات خداوندى در آينده‏مباحثى را مطرح خواهيم نمود.در اين مبحث فقط براى دريافت عالم بى‏نياز از وجودمعلوم،از اصل فوق استفاده مى‏كنيم:

1-آدمى بدون اينكه نيازى به تحقق عينى معدودات داشته باشد،اعداد را درك يادر ذهن خود با فعاليت تجريدى آنها را در مى‏يابد.

2-انسان بدون ارتباط عينى با آنچه كه آنرا اكتشاف مى‏كند،ارتباط علمى برقرارمى‏كند،زيرا قطعى است كه حقيقتى كه به وسيله يك انسان كشف مى‏شود،از عدم‏محض (نيستى مطلق) به وجود نمى‏آيد.و همچنين نمى‏توان گفت:اكتشاف در همه‏موارد عبارتست از محصول (سنتز) جديد واحدهايى از شناخته شده‏ها كه در مغز يك‏انسان متفكر به وجود مى‏آيد،زيرا در هر علمى و هنر و صنعتى كه تصور شود،واحدهاى انفرادى شناخته شده‏اى وجود دارد كه فقط در مغز اشخاصى معدود مى‏تواندمقدمه يا مقدماتى براى اكتشاف بوده باشد.و ضمنا بايد متوجه شويم كه آن واحد چه به‏شكل مقدمه و چه به عنوان انگيزه حصول اكتشاف،با ارتباط و اتصال مستقيم با حقيقت‏ كشف شده جديد به وجود نمى‏آيد،حتى گاهى همه معلومات مقدمه‏اى يا انگيزه‏اى درموقع بروز حقيقت جديد در عرصه ذهن،از قلمرو ذهن بر كنار مى‏گردد و آن شى‏ء جديد بروز مى‏كند.در اين مبحث،مسائل متعددى وجود دارد كه در فلسفه و كلام‏مطرح مى‏گردد.

3-همانگونه كه علم هندسه در مغز مهندس،[به ضميمه هدف‏گيرى و اراده او]،بدون احتياج به تحقق عينى هزاران ساختمان با نمودها و اشكال مختلف،مى‏تواند درجهان خارجى تجلى يابد و هزاران ساختمان با انواع گوناگون را عينيت‏ ببخشد،علم‏ خداوندى هم در يك مقام بسيار والا،بدون نياز به انتزاع يا صورت بردارى از معلومات‏عينى وجود داشته باشد.امير المؤمنين على عليه السلام در جملات بعدى دو صفت ازصفات خداوندى را بيان مى‏فرمايد:يكى،اينكه خداوند پرورنده است‏بدون نياز به ارتباط با موجودات عينى پرورده‏شده.

دوم،او خالق همه موجودات است‏بدون نياز به سابقه مشاهده مخلوقات.او اداره كننده و تنظيم كننده عالم هستى است‏بدون سابقه عالم هستى.بدان جهت كه همه صفات‏مزبوره از نوع صفات فعلى هستند و خود صفات فعلى از افعال خداوندى انتزاع ‏مى ‏گردند،لذا منظور از اينكه خداوند متعال داراى صفات مزبور است‏بدون اينكه منشا انتزاع آنها تحقق عينى داشته باشد،يعنى خداوند متعال داراى آن قدرت مطلقه است كه‏براى به وجود آوردن آن افعال (پروراندن،خالقيت و غير ذلك) به هيچ چيز ديگرى‏نيازمند نمى‏باشند.و از همين بيان، مسئله قدرت خداوندى بدون احتياج به مقدور واضح ‏مى ‏گردد.

 

ائمة الدين

قد طلع طالع و لمع لا مع و لاح لائح و اعتدل مائل،و استبدل الله بقوم قوما و بيوم يوما، وانتظرنا الغير انتظار المجدب المطر.و انما الائمة قوام الله على خلقه،و عرفائه على عباده،ولا يدخل الجنة الا من عرفهم و عرفوه،و لا يدخل النار الا من انكرهم و انكروه.ان الله تعالى‏خصكم بالاسلام و استخلصكم له و ذلك لانه اسم سلامة و جماع كرامة.اصطفى الله تعالى‏ منهجه،و بين حججه،من ظاهر علم و باطن حكم،لا تفنى غرائبه و لا تنقضى عجائبه.فيه مرابيع‏النعم و مصابيح الظلم لا تفتح الخيرات الا بمفاتيحه و لا تكشف الظلمات الا بمصابيحه قد احمى‏حماه،و ارعى مرعاه.فيه شفاء المستشفى و كفاية المكتفى.

(خورشيد فروزان امامت‏ سركشيد و فروغى تابناك درخشيدن گرفت و ستاره روشن‏خلافت الهى روشن و نمايان گشت.معتدل شد آنچه كج‏ بود.خداوند گروهى را به‏گروهى و روزگارى را به روزگارى تبديل فرمود و ما در انتظار دگرگونيها بوديم.

همانگونه كه قحطى‏زدگان به انتظار باران نشينند.جز اين نيست كه پيشوايان[الهى]تدبير كنندگان و مديران الهى براى مخلوقات اويند و عارفان آنان مى‏ باشند.و كسى به بهشت داخل نمى‏ شود مگر اينكه آن پيشوايان الهى را بشناسد و آنان نيز او را بشناسند.وكسى به دوزخ ساقط نگردد مگر اينكه آنان را منكر شود و آنان نيز او را منكر گردند.

قطعا خداوند متعال شما را به اسلام مخصوص فرمود و شما را براى خود برگزيد وآشكار ساخت.و دلايل و راهنماهاى خود را به وسيله علوم و حكمت‏هاى باطن كه‏شگفتى‏هاى آن پايان نيابد و حقايق اعجاب‏انگيز آن تمام نشود آشكار ساخت‏جايگاههاى روييدن نعمتها و چراغهاى روشنگر تاريكى‏ها را در آن قرار داد.درهاى‏خيرات جز با كليدهاى آن گشوده نشود و تاريكيها جز با چراغهاى آن از بين نرود.

خداوند سبحان حمايت نمود هر كس را كه پناه به او برد و مراعات آنرا به عهده خودگرفت. ذات اقدس ربوبى شفاى هر كس را كه شفا خواهد و كفايت هر كس را كه كفايت‏طلب كند،در آن قرار داد.)

 

سياست‏ حكيمانه جامعه بشرى با طلوع خورشيد فروزان اسلام‏و نبوت و امامت،مطرح گشت

كسانى كه از مكتب اسلام و عقايد و احكام و حقوق و تكاليف آن،به اندازه لازم اطلاع‏دارند، مى‏دانند كه اين دين تنظيم و هماهنگى همه امور و شئون حيات بشرى را ازديدگاه اخلاقى، حقوقى،فرهنگى،سياسى،عبادى و غير ذلك به عهده گرفته است.

براى‏اثبات اين حقيقت، زندگى سياسى،اجتماعى،عبادى،اخلاقى،فرهنگى و حقوقى پيامبراكرم صلى الله عليه و آله و سلم كفايت مى‏كند.او بشريت را به عنوان يك واحد غير قابل‏تجزيه در رسالت الهى خود، منظور نموده و هيچ مسئله‏اى را كه مربوط به حيات مادى ومعنوى بشريت‏بوده باشد،از ديدگاه رسالت‏خود تفكيك ننموده است.

آيات قرآنى وسخنان امير المؤمنين على عليه السلام چنانكه در سرتاسر نهج البلاغه در اين مباحث مشاهده خواهيم كرد با كمال صراحت و با تاكيد جدى شمول رسالت انبياء و ديگرپيشوايان الهى را بر هر دو قلمرو دنيوى و اخروى بشر مطرح نموده و آن همه دلائل وشواهد اثبات كننده وحدت دنيا و آخرت در دين چه به معناى متن كلى دين الهى كه ازحضرت نوح عليه السلام به اينطرف مقرر شده است و چه به معناى دين اسلام به‏ اصطلاح خاص آن كه با كمال وضوح بيان شده است،موردى براى شوخى و اصطلاح‏بافى و تحريف حقايق و بذله‏گويى و خودخواهى باقى نگذاشته است.

همانگونه كه مى‏دانيم،در دوران معاصر عواملى باعث‏شده است كه نويسندگانى پيداشده و از محدود ساختن قلمرو دين در زندگى اخروى،زندگانى دنيوى را بى‏نياز از دين‏معرفى مى ‏نمايند.نام اين طرز تفكر را سكولاريسم مى ‏نامند.

و بدان جهت كه از با اهميت‏ترين حقايقى كه در سخنان و نامه‏ها و سخنان حكيمانه‏امير المؤمنين على عليه السلام،تعميم دين براى تنظيم و اصلاح هر دو قلمرو دنيا وآخرت مى‏باشد،لذا لازم ديديم كه در شرح اين خطبه،يك بحث مبسوطى درباره ‏بررسى و نقد تفكراتى كه دين را تنها براى اصلاح آخرت محدود مى‏كند،داشته باشيم.پيش از ورود به اين مبحث،مقدمه‏اى را كه تذكر به آن ضرورى بنظر مى‏رسد،مطرح‏مى‏نماييم.اين مقدمه درباره ارزيابى ايجاد دگرگونى در مفاهيم فرهنگ يك جامعه‏ بوسيله الفاظ وارداتى مانند سكولاريسم و پلوراليسم است كه مسئله ‏اى بسيار حساس‏ مى ‏باشد.

انتقال لغت از يك جامعه‏اى به جامعه ديگر كه براى خود،لغت و فرهنگى‏دارد،در غير صورت احتياج ضرورى،ممكن است‏به ضرر جامعه منتقل اليه(جامعه ‏اى كه لغت ‏بآن منتقل مى‏شود) تمام گردد در دورانهاى معاصر انتقال لغت از جوامع غربى به جوامع شرقى مخصوصا كشورهاى‏اسلامى، فراوان ديده مى‏شود.سه نظريه قابل توجه در اين مورد وجود دارد:

نظريه يكم اينكه هيچ اشكالى در اين نقل و انتقال وجود ندارد،زيرا مقصود از وضع‏لغات و بكار بردن آنها تفاهم در معانى است و اين مقصود به هر لغتى كه باشد،كارى‏است صحيح.

نظريه دوم اينكه هر نوع لغت و عنصر فرهنگى و اخلاقى و ادبى و سياسى و حقوقى‏كه از قومى به قومى ديگر و از جامعه‏اى به جامعه‏اى ديگر منتقل شود،نوعى تمايل‏تسليمى در قوم يا جامعه منتقل اليه (پذيرنده انتقال) و نوعى احساس اعتلاء و سلطه از«ناقل يا منقول عنه‏» (قوم يا جامعه‏اى كه لغت‏يا هر عنصر ديگر فرهنگى از آنجا منتقل‏شده است) به وجود مى‏آيد. بنابراين،هر جامعه و كشورى كه پذيرنده انتقال امور مزبوردر فوق بوده باشد،به نوعى خودباختگى و تسليم دچار خواهد گشت.

نظريه سوم كه منطقى‏تر بنظر مى‏رسد،اينست كه قاعده يا اصل‏«صيانت هويت‏»اينست كه حركت تكاملى بايد از ذات و اصالت‏هاى ذاتى هر قومى سرچشمه بگيرد و ازاينجا است كه فرهنگ وارداتى و لغت وارداتى بدون نياز واقعى بر آنها بر ضد اصالت‏«صيانت ذات و هويت اصلى‏»مى‏ باشد.مخصوصا اگر براى تحقير و تسليم مردم يك‏ جامعه در برابر انتقال دهنده لغات و فرهنگها بوده باشد و يا براى تخفيف زشتى يك‏ مفهوم از ديدگاه جامعه پذيرنده لغات و فرهنگها مانند اصطلاح‏«سكس‏»كه براى آن درفارسى و عربى و ديگر لغات كشورهاى اسلامى كلمات وجود دارد كه بكار بردن آنها را با خوددارى ناشى از شرم و حيا صورت مى‏دهند در صورتيكه بكار بردن اصطلاح‏«سكس‏»نه تنها توام با شرم و حيا نمى‏ باشد بلكه بدان جهت كه از كشورهايى اين كلمه‏ سرازير شده است كه هواپيماى 747 را مى‏ سازند، بنابراين اين يك اصطلاح علم ى‏پيشرفته مانند پيشرفتگى تكنولوژى هواپيماى 747 مى‏ باشد!! !

چشم باز و گوش باز و اين عما؟
حيرتم از چشم‏بندى خدا!

امروز شما اگر بخواهيد زندگانى منهاى دين را در جوامع اسلامى به كار ببريد،اگر بااصطلاح لغت‏خود اين جوامع،به كار ببريد با قيافه ‏هايى روبرو مى‏شويد كه درباره چنان‏زندگى حالت منفى دارند،در صورتيكه اگر لغت‏سكولاريسم استعمال كنيد،هم آدم باسواد و پيشرفته تلقى مى‏شويد و هم عده كمى از مردم كه معناى اين لغت وارداتى رامى‏دانند چهره انكار به شما نشان مى‏دهند.شگفتا،كه با اين لغت‏بازى،دو هدف راتعقيب مى ‏كنند.

يكى-ارضاء و اشباع خودخواهى‏هاى گردانندگان جوامعى كه لغت‏يا فرهنگ را ازآنها منتقل مى‏نمايند.

دوم-ارضاء و اشباع خودخواهى‏ هاى خويشتن را كه آرى،اين ما هستيم كه حقايق‏تازه را درك مى‏كنيم!!بهر حال لغت‏هاى سكولاريسم،لائيسم،آته‏ايسم،مدرنيسم،وپلوراليسم و هرمنوتيك و غير ذلك در جريان فوق است كه به جوامع اسلامى منتقل‏ مى‏ شوند!!

اينجانب در اين مباحث،كلمه سكولاريسم را كه در عبارات مورد بررسى ازنويسندگان آمده است،خواهم آورد و ما تا آنجا كه بتوانيم كلمات‏«حذف دين اززندگى دنيوى‏»بكار خواهيم برد. و براى اينكه آن كلمات را مختصر كنيم،با سه كلمه‏«حذف دين از با چند نقطه («حذف دين از. ..») بيان خواهيم نمود.مطالب‏«حذف دين‏از…»نخست در مجله‏«قبسات‏»چاپ شده است.

 

نهج البلاغه و امور اجتماعى و سياسى

تعريف سياست‏با نظر به مجموع ماخذ و منابع اسلامى،عبارتست از مديريت و توجيه‏انسانها چه در حالت زندگى انفرادى و چه در زندگى اجتماعى بسوى بهترين هدفهاى‏مادى و معنوى براى تامين سعادت آنان در«حيات معقول‏».

سياست‏ باين معنى ضروريترين و شايسته‏ ترين وسيله تحقق يافتن‏«حيات معقول‏»است،همه انبياى عظام و اولياء و حكماى راستين آن را پذيرفته و تا آنجا كه توانايى ‏داشته‏ اند،از اين وسيله حياتى استفاده كرده‏اند.و اما سياست‏ بمعناى معمولى آن كه درطرز تفكرات ماكياولى مخصوصا در كتاب شهريار مطرح كرده است،با اسلام سازگارنمى‏باشد.

سياست‏ بمعناى راه دوم محور خود را قدرت سياستمدار برگردانيدن امورجامعه قرار مى‏دهد كه تنها در مسير بقاى جامعه آنچنانكه مقتضيات بوجود آمده باتمايل و ذوق سياستمدار آن را اقتضاء مى‏كند. بديهى است كه سياست‏ باين معنى با اصول‏و قواعد پيشرو كه سعادت حقيقى بشر را تامين نمايد هيچ كارى ندارد،بهمين جهت‏است كه حقايقى مانند مذهب،اخلاق،حق،عدالت و آزادى معقول و ديگر ارزشها،درموقع فعاليت‏سياسى،اگر بكلى نفى نشوند،در گوشه‏اى از مغز بشر نشسته و بدون داشتن‏حق كمترين اظهار نظر،به تماشا مى ‏پردازند.

سياست ‏بنابر تعريفى كه با نظر به مجموع مآخذ و منابع اسلامى مطرح نموديم با نظربه تعاريف حكماى راستين در سرتاسر خطبه‏ها و نامه‏ها و كلمات قصار نهج البلاغه چنان‏مطرح شده است كه با صراحت مى‏توانيم بگوييم:

 

نهج البلاغه با ارزشترين كتاب سياسى است كه بشر تاكنون آن را ديده است

نمونه‏اى از ديدها و اصول و قواعد سياست‏بر مبناى تعريف فوق را در نهج البلاغه در اين‏مبحث مى‏آوريم:

فبعث فيهم رسله و واتر اليهم انبياءه ليستادوهم ميثاق فطرته و يذكروهم منسى نعمته ويحتجوا عليهم بالتبليغ و يثيروا لهم دفائن العقول…و معايش تحييهم. (خداوند رسولان خودرا در ميان مردم برانگيخت و پيامبران خود را پياپى براى آنان فرستاد،تا عمل به پيمان‏فطرت الهى را از آنان بخواهند و نعمت فراموش شده را به ياد آنان بيندازند و بوسيله‏تبليغ بر آنان احتجاج نمايند و گنجينه‏هاى موجود در عقول آنان را برانگيزانند و آنان رابطرق معيشت كه آنانرا احياء كند راهنمايى نمايند.

 

علت پذيرش حكومت:

1-خطبه سوم-جريان مديريت جامعه‏اى از رحلت پيامبر اكرم (ص) و علت پذيرش‏حكومت: اما و الذى فلق الحبة و برء النسمة،لو لا حضور الحاضر و قيام الحجة بوجود الناصرو ما اخذ الله على العلماء ان لا يقاروا على كظة ظالم و لا سغب مظلوم لالقيت‏حبلها على غاربها ولسقيت اخرها بكاس اولها. (سوگند بخداوندى كه دانه را شكافت و نفوس انسانها راآفريد،اگر حضور بيعت كنندگان نبود و اگر حجت‏خداوندى بوسيله وجود ياوران آماده‏كمك بر من تمام نمى‏گشت.و اگر خداوند علما را مكلف قرار نداده بود كه شكم بارگى ‏ستم كاران و گرسنگى مظلومان را نپذيرند[در برابر ظلم دست رويهم نگذارند]افسار اين‏مركب (زمامدارى) را بگردنش مى‏ انداختم و پايانش را با همان كاسه سيراب مى ‏كردم كه‏در اولش انجام داده بودم.

2-خطبه پنجم-اهتمام شديد به سعادت واقعى مردم لم يوجس موسى عليه السلام‏ خيفة على نفسه بل اشفق من غلبة الجهال و دول الضلال…[بيم و هراس از سلطه حكام ناشايست‏ براى خودم نيست،]همانگونه كه هراس موسى (ع) براى ترس درباره خودنبوده است.بلكه ترس او از پيروزى و سلطه نادانان بود و از فعاليت گمراهان بعنوان‏ سياست جامعه.

 

دلائل لزوم تنظيم و اصلاح سياسى زندگى دنيوى و اخروى مردم

1-خطبه هشتم-ضرورت وفاء به تعهد الهى (بيعت‏براى حكومت) يزعم انه قد بايع‏بيده و لم يبايع بقلبه فقد اقر بالبيعة و ادعى الوليجة فليات عليها بامر يعرف،و الا فليدخل‏فيما خرج منه[درباره تخلف زبير از بيعت‏با حاكميت على (ع) مى‏فرمايد]: (او چنين‏گمان مى‏كند (اظهار مى‏دارد) كه با دستش بيعت كرده است نه با قلبش.پس بايد اين مرداقرار به بيعت نموده و تخلف قلبى را خود ادعا مى‏كند.پس بايد براى اثبات ادعايش‏دليل روشن و قابل قبول بياورد و يا برگردد در آنچه كه از آن خارج شده است داخل‏گردد.)

2-خطبه پانزدهم-تغيير در مبانى اقتصادى براى تامين دادگرى اقتصادى و سياسى والله لو وجدته قد تزوج به النساء و ملك به الاماء،لرددته… (سوگند بخدا اگر بيت‏المال را[حتى]اگر مهريه زنان قرار داده شود،مى‏گيرم و به بيت‏المال برمى‏گردانم،[زيرا گشايش‏حيات اقتصادى و سياسى جامعه در عدالت است]و براى هر كس كه عدالت اصلاحش‏نكند و او را در تنگنا قرار بدهد،ظلم براى او فاسد كننده ‏تر خواهد بود.

3-خطبه شانزدهم-زمامدارى او تحول و انقلاب سياسى را در پى خواهد داشت:الا و ان بليتكم قد عادت كهيئتها يوم بعث الله نبيه… (بدانيد كه آزمايش شما مانندآزمايش روزگارى است كه پيامبر اكرم (ص) مبعوث شده بود.سوگند بآن خداوندى كه ‏پيامبر را بر حق مبعوث فرمود،به اضطراب خواهيد افتاد و درهم خواهيد درآميخت وهمانند دانه ‏ها در غربال براى تصفيه بهم خواهيد خورد و چونان محتواى ديگ جوشان،درهم و برهم خواهيد گشت،تا پايين نشينانتان به بالا صعود نمايند.و بالانشينانتان به‏پستى‏ها سقوط كنند و گروهى از شما كه در گذشته تقصير كار بودند،پيش بتازند وجمعى كه در جامعه،پيشتازانى بودند،خطاكار گردند.)

4-خطبه بيست و پنجم-اگر حتى حق زمامدار عادل از طرف مردم جامعه بخوبى‏ادا نشود، اختلال جامعه قطعى است.انئت‏بسرا قد اطلع اليمن… (شنيده‏ام بسر بن ارطاة به‏يمن درآمده و بآن پيروز شده است،سوگند بخدا،اطمينان دارم كه آنان به زودى دولت‏را از شما خواهند گرفت.اين تسلط به جهت اجتماع و تشكل آنان در باطلشان وپراكندگى شما از حقتان مى‏باشد.تسلط آنان به جهت نافرمانى است كه شما درباره‏پيشوايانتان داريد و اطاعت آنان از پيشوايشان در باطل مى‏باشد و به جهت اداى امانتى‏كه آنان به صاحب خود مى‏نمايند و خيانتى كه شما به صاحبتان مى‏نماييد و به جهت‏اصلاح و تنظيم امور كه آنان در شهرهاى خود به وجود مى‏آورند و فسادى كه شما درشهرهايتان به راه مى‏اندازيد.)

5-خطبه بيست و هفتم-الا و انى قد دعوتكم الى قتال هؤلاء القوم… (من شما را شب‏و روز، پنهانى و آشكار براى پيكار با سپاهيان معاويه دعوت نمودم و گفتم پيش از آنكه‏آنان هجوم بياورند شما بر آنان پيشدستى كنيد.سوگند به خدا هيچ قومى در خانه خودمورد هجوم قرار نگرفت مگر اينكه ذليل شد…اين غامدى است كه سوارانش به شهرانبار تاختند و حسان بن حسان بكرى را كشتند و سواران شما را از پادگانها بيرون راندند.به من خبر رسيده است كه مردانى از آن سپاهيان بر زن مسلمان و غير مسلمان كه معاهده‏همزيستى در جوامع اسلامى، زندگى او را تامين نموده است،هجوم برده،خلخال از پا ودستبند از دست آنان درآورده‏ اند، گردنبندها و گوشواره‏هاى آنها را به يغما برده‏اند.

اين‏ بينوايان در برابر آن غارتگران جز گفتن انا لله و انا اليه راجعون يا سوگند دادن به رحم و دلسوزى چاره‏اى نداشتند آنگاه سپاهيان خونخوار با دست پر و كامياب برگشته‏اند نه‏زخمى بر يكى از آنان وارد شده و نه خونى از آنان ريخته شده است.

اگر پس از چنين‏حادثه[دلخراش]مردى مسلمان از شدت تاسف بميرد مورد ملامت نخواهد بود،بلكه مرگ براى انسان مسلمان به جهت تاثر از اين حادثه در نظر من امريست‏شايسته و بامورد.شگفتا،سوگند بخدا،اجتماع اين قوم بر باطلشان و پراكندگى شما از حقتان،قلب‏را مى‏ميراند و اندوه را بر درون آدمى مى‏كشاند.

6-خطبه سى و چهارم-ايها الناس ان لى عليكم حقا…حق زمامدار بر مردم و حق‏مردم بر زمامدار. (اى مردم،حقى من بر شما دارم و حقى شما بر من داريد.اما حق شمابر من: خيرخواهى و خير انديشى درباره شما است و تنظيم و فراوان نمودن بيت‏المال‏براى تهيه معيشت‏سالم براى شما و تصدى بر تعليم شما كه از جهل نجات پيدا كنيد وتاديب شما كه علم و تحول (همه سطوح شخصيت) شما را در مسير كمال بسازد.

و اما حق من بر شما:وفا به بيعتى است كه با من كرده و خيرخواهى و خيرانديشى درحضور و غياب و پاسخ مثبت در آن هنگام كه شما را بخوانم و اطاعت از من موقعى كه‏بشما دستور مى‏دهم.

7-خطبه سى و هفتم-ملاك حكومت احقاق حق براى ضعيف و قوى.

8-خطبه سى و نهم و شصت و نهم-عدم آمادگى جامعه براى اجراى حكومت‏حق‏و عدالت.

9-خطبه چهلم-همه احكام و تكاليف فردى و اجتماعى از خدا است،و جامعه به‏زمامدار نيازمند است.

10-خطبه چهل و سوم و پنجاه و چهارم-تحمل سياسى و مبارزه بى‏امان با كفر ومنحرفين.

11-خطبه پنجاه و يكم-زندگى با شرف و كرامت.

12-خطبه شصت و هفتم-ملاك زمامدارى بر مبناى حق.

13-خطبه شصت و هشتم-اختيار تغيير حاكم.

14-خطبه هفتاد و چهارم-زمامدارى فقط براى اصلاح حال جامعه است اگر چه‏خود زمامدار در زحمت‏باشد.

15-خطبه نود و دوم-اگر حكومت را بپذيرم،محال است طبق اميال بى‏اساس شماعمل كنم، من بر مبناى عدالت كار خواهم كرد.

16-خطبه نود و سوم-نتيجه تصدى مردم ناشايسته به امور حكومت.

17-خطبه صد و ششم-دين اسلام بهترين اداره كننده جوامع.

18-خطبه صد و بيست و ششم-تساوى مردم در بيت ‏المال عام.

19-خطبه صد و سى و ششم-ارزش مردم از ديدگاه حاكم الهى.

20-خطبه صد و پنجاه و نهم-حاكم آگاه مردم را از ذلت و پستى نجات مى‏دهد وآنانرا به شرف و كرامت انسانى نائل مى‏سازد.

21-خطبه صد و شصت و چهارم-خيرخواهى و خيرانديشى درباره زمامدار.

22-خطبه صد و شصت و هشتم-حساسيت اختلاف مردم در جامعه و تكليف‏زمامدار الهى.

23-خطبه صد و شصت و نهم-نبايد هوى و هوسهاى عده‏اى از مردم،زمامدار الهى‏را از كار خود باز بدارد.

24-خطبه صد و هفتاد و چهارم-مبارزه با روش سياسى ماكياولى.

25-خطبه صد و نود و دوم-ممنوعيت اطاعت از آن چشمگيران جامعه كه فوق‏شايستگى‏هاى خود را از جامعه توقع دارند.

26-خطبه دويست-مردود ساختن طرز تفكرات و سياستهاى ماكياولى.

27-سخن دويست و پنجم-اعتراض و توبيخ كسانى كه بدون دليل،حاكم الهى رامورد انتقاد قرار مى‏دهند.

28-خطبه دويست و شانزدهم-تكاليف و حقوق سياسى و ضرورت مشورت.

29-سخن دويست و بيست و چهارم-سختگيرى در اجراى قانون بيت‏المال.

30-سخن دويست و بيست و نهم-شديدترين استقبال مردم براى بيعت‏حاكم الهى(على عليه السلام) .

31-سخن دويست و سى و دوم-نتيجه بحسب كار.

 

نامه‏ ها

32-نامه چهارم-استمداد از انسانهاى شريف براى قلع و قمع مردم فاسد.

33-نامه پنجم-كارگزارى،مانند زمامدارى امانت الهى است.

34-نامه ششم-وقاحت تخلف از قانون تعهد سياسى.

35-نامه هشتم-در روياروئى با دشمن،احتياط و دورانديشى لازم است.

36-نامه دهم-بازخواست‏شديد از مردان نالايق در سياست و زمامدارى.

37-نامه هيجدهم-مراعات انسانهايى در جامعه كه داراى اصالتهاى ريشه‏دارهستند.

38-نامه نوزدهم-دستور اكيد براى كارگزار به نرمش و رفتار نيكو با مردم جامعه.

39-نامه بيستم-عتاب شديد به قائم مقام كارگزار بصره و تهديد او به كيفر درباره‏خيانت در بيت‏المال مسلمانان.

40-نامه بيست و هفتم-به محمد بن ابى بكر.

(فرمان براى اداره كشور مصر)

41-نامه بيست و هشتم-ملاك زمامدارى.

42-نامه سى و دوم-توصيف متصديان نالايق براى امر حكومت.

43-نامه سى و سوم-ملاك شايستگى كارگزاران.

44-نامه سى و ششم-استقلال هويت و صفات و اخلاق ارزشى زمامدار.

45-نامه سى و هشتم-با ارزش‏ترين صفت‏براى با لياقت‏ترين كارگزار.

46-نامه چهل و يكم-توبيخ و تهديد كارگزارانى كه به جامعه از نظر مالى و سياسى‏خيانت مى‏كنند.

47-نامه چهل و سوم-ممنوعيت ترجيح خويشاوندان در بيت‏المال بر ديگر افرادجامعه و تهديد مرتكبان چنين وقاحت پليد.

48-نامه چهل و پنجم-لزوم هماهنگى زمامدار و كارگزاران او با مردم جامعه وعدم امتياز آنان.

49-نامه چهل و ششم-تاكيد هماهنگى زمامدار و كارگزاران او با مردم جامعه وعدم امتياز آنان.

50-نامه پنجاهم-درباره حقوق مردم جامعه بر عهده زمامداران.

51-نامه پنجاه و دوم-فرمان مبارك به مالك اشتر براى اداره كشور مصر درباره‏اين فرمان شروح و تفاسير فراوانى نوشته شده است.اين فرمان مديريت همه جوامع رابراى حركت در«حيات معقول‏»مطرح ساخته است.

52-نامه پنجاه و چهارم-انتخاب زمامدار الهى با كمال رضايت و از اعماق دل بوده‏و كمترين قوه و اجبارى در كار نبوده است.

53-نامه پنجاه و هفتم-مشورت با مردم در امور حياتى جامعه و خطبه 216.

54-نامه پنجاه و هشتم-توضيح زمامدار درباره وقايع به مردم جامعه.

55-نامه پنجاه و نهم-تاكيد بر اجراى عدالت در جامعه و كارگزاران.

56-نامه شصتم-سفارش براى كارگزارانى كه لشگريان زمامدار از منطقه ‏هاى‏حكومت آنان عبور مى‏كند.

57-نامه شصت و يكم-توبيخ شديد كارگزارى كه در برابر عبور سپاه دشمن ازحوزه اموريت‏خود مقاومت و ممانعت ننموده است.

58-نامه شصت و دوم-تاكيد شديد براى دفاع از جامعه در مقابل دشمن.

59-نامه شصت و سوم-توبيخ و تهديد كارگزارى كه با تمايلات شخصى خود،ازاجراى تصميم زمامدار جلوگيرى مى‏كند.

60-نامه شصت و پنجم-موعظه و تنبيه دشمن و بيان واقعيات و حقايق براى او.

61-نامه شصت و هفتم-دستور اكيد براى تنظيم امور اجتماعى مخصوصا مسائل‏اقتصادى.

62-نامه هفتاد-آنانكه از سياست‏بر مبناى حق فرار مى‏كنند.

63-نامه هفتاد و يكم-آن كارگزارى كه در ماموريتش خيانت كند.پست‏تر از بندكفشش مى‏باشد.

64-نامه هفتاد و ششم-وظيفه كارگزار رويارويى با بهترين اخلاق با مردم است.

65-نامه هفتاد و نهم-ممنوع ساختن مردم از حقوق خود تا كه وادار شوند آنانرابخرند و در مجراى باطل قرار بدهند،در نتيجه آنان از باطل پيروى نمايند.اينست‏باعث‏هلاكت و سقوط گذشتگان.

 

بررسى و تحليل سكولاريسم (حذف دين از زندگى دنيوى بشر)

تعريف سكولاريسم،آته‏ايسم و لائيسم بطور مختصر (SECULARISM) كه مناسبت كامل نخست ‏بايد توجهى به اصل معناى سكولاريسم بامفاهيم اصطلاحى آن دارد،داشته باشيم.اين كلمه در لغات و دائرة المعارفها با مفاهيم‏زير تفسير شده است:سكولاريسم يعنى مخالفت‏با شرعيات و مطالب دينى،روح‏دنيادارى، طرفدارى از اصول دنيوى و عرفى.ماده سكولار وابسته به دنيا،غير روحانى،غير مذهبى،عامى، عرفى،بيسواد،خارج از صومعه،مخالف شرعيات و طرفدار دنيوى‏شدن امور.

سكولاريزه يعنى دنيوى كردن،غير روحانى كردن،از قيد كشيش يا رهبانيت رهاشدن،ملك عام كردن،اختصاص به كارهاى غير روحانى دادن،از عالم روحانيت (درمورد كشيش) خارج شدن،دنيا پرست‏شدن،مادى شدن،جنبه دنيوى دادن به عقايد يامقام كليسايى. (33) دو اصطلاح ديگر وجود دارد كه ما براى تكميل بحث،آن دو را نيز دراينجا مطرح مى‏سازيم:(ATHEISM) :يعنى انكار وجود خدا،بى‏اعتقادى به وجود پروردگار. 1-آته‏ايسم ته‏ايست‏ يعنى ملحد. 

2-لائيسم از لائيك،وابستگى به شخص دنيوى و غير روحانى،خروج از سلك‏روحانيون، دنيوى،آدم خارج از سلك روحانيون،دنيوى.آدم خارج از سلك روحانيت (به معناى اخص) لائيك يعنى تفكيك دين از سياست‏بنا به تعريف دائرة المعارف‏بريتانيكا:لائيك از موارد و مصاديق سكولار مى‏باشد،زيرا تفكيك دين از سياست ‏اخص از سكولار و سكولار اعم از لائيك مى‏باشد.اين دو طرز تفكر،دين را بطور كامل ‏نفى نمى‏ كنند،بلكه آنرا از امور و شئون زندگى دنيوى و مخصوصا از سياست تفكيك‏ مى ‏نمايند.

3-آته‏ايسم،اين نوع تفكر بدان جهت كه خدا را قبول ندارد،لذا به بطلان كلى دين‏حكم نموده و آنرا به عنوان يك امر واقعى تلقى نمى‏كنند.البته ممكن است‏بعنوان آلت‏و وسيله‏اى براى پيشبرد اهداف مكتبى خود مورد بهره‏بردارى قرار بدهد-همان روش‏ماكياولى كه سياست را از اصالت‏بركنار نموده است.

نظريه سكولار در قرنهاى 14 و 15 ميلادى در نتيجه تعارض طرز تفكرات وروشهاى اجتماعى و سياسى كليسا در مغرب زمين،پا به عرصه تفكرات نهاده وهمانگونه كه خواهيم ديد با توجه به معناى حيات،دين و سياست از ديدگاه اسلام،چنين‏تعارضى امكان‏ناپذير است،زيرا عقايد دينى،سياست،علم،اقتصاد،فقه،حقوق،فرهنگ،هنر،اخلاق و غير ذلك در اسلام،اجزاء و شئون تشكيل دهنده يك حقيقت‏ مى ‏باشند.

 

آيا مسلك سكولاريسم در فلسفه سياسى ارسطو نهفته است؟

بعضى از مورخين فلسفه سياسى،نظريه سكولاريسم را به ارسطو نسبت داده است.اين‏نسبت، به هيچ وجه صحيح نيست.گفته شده است:«ديگر از نكات غفلت و عدم توجه‏هر دو فيلسوف (دانته و توماداكن) آن كه به اهميت‏خطر مسلك سكولاريسم يعنى‏دنياپرستى و دنيادارى كه در بطن كتاب سياست ارسطو نهفته بود،پى نبردند،به خصوص‏مسائلى كه از اين فرضيه ارسطو ناشى مى‏شد كه مى‏گفت:«جامعه مدنى به خودى خود در حدود كمال و بى‏نياز است و احتياجى به تطهير و تحصيل جواز از يك عامل مافوق‏طبيعت ندارد.» 

اولا-چنين مطلبى با مفاهيم مزبور از ارسطو ديده نشده است.

ثانيا-اصل نظريه ارسطو چنين است:«1-چيست زندگى برتر؟نخستين اصلى كه هيچ‏كس جدالى در آن ندارد[زيرا كاملا بر حق است]اينست كه خيرات بر سه قسم است:

1-خيرات خارج از وجود انسان.

2-خيرات مربوط به بعد جسمانى انسان.

3-خيرات‏مربوط به نفس آدمى.هيچ كسى ميل ندارد به سعادت كسى معتقد شود كه نه شجاعتى‏دارد و نه عدالتى و نه اعتدالى و نه حكمتى.و هر كس كه با پريدن مگسى مضطرب‏مى‏شود و كسى كه تسليم شهوات خوراك و آشاميدنى[و ديگر مختصات مادى]است‏و كسى كه براى يك ششم درهم آماده خيانت‏به عزيزترين دوستانش مى‏باشد و كسى‏كه ادراكش به قدرى پست‏شده است كه به حماقت رسيده و هر چيزى را مانند كودك وديوانه تصديق مى‏كند سعادتى ندارد.

انسان دائما گمان مى‏كند آن فضيلتى را كه دارااست ‏براى او كافى است اگر چه كمترين مقدار فضيلت را داشته باشد[نه تنها گمان مى‏كندكه كمترين فضيلت‏براى او كفايت مى‏كند،بلكه گاهى اعتقاد دارد كه فضيلت او بيش ازديگران است.]پس از آنكه ارسطو اثبات مى‏كند كه سعادت عبارتست از مجموع خيرات سه‏گانه(خيرات خارج از وجود انسان و خيرات ابعاد جسمانى او و خيرات مربوط به نفس،روح‏او.) مى‏ پردازد به اثبات اينكه‏«خيرات نفس‏»مقدم بر همه خيرات و اصيل‏تر بوده و اين خيرات است كه مى‏تواند سعادت انسانى را تحقق ببخشد.او چنين مى‏گويد:

2.حال كه نفس بطور مطلق يا نفوس منسوب به ما،با عظمت‏تر و با ارزش‏تر از ثروت‏و جسم[و شهرت]است،پس كمال نفس و كمال ثروت و جسم بايد بر مبناى خيرات‏نفس منظور گردد.و با توجه به قوانين اصلى،هيچ يك از خيرات خارجى مطلوبيتى جزبه سود خيرات نفس ندارد.

در نتيجه،اين امر را يك حقيقت مسلم مى‏گيريم كه‏«سعادت دائما بر مبناى فضيلت‏ و حكمت و اطاعت از قوانين آن دو كه خيرات نفس ناميده مى‏شوند»مى‏باشد.ما براى‏اثبات اين گفته‏ هاى خود،خود خداوند را شاهد مى‏آوريم كه سعادت اعلاى او مربوطبه خيرات خارج از ذات او نيست،بلكه در ذات خاص اوست… ممكن است تصادف،خيرات خارج از نفس را، نصيب ما نمايد،ولى انسان نمى‏تواند از روى تصادف عادل وحكيم بوده باشد.با نظر به اين اصل كه مستند به دلائل مذكور است،نتيجه چنين مى‏شودكه دولت‏برتر[يا جمهورى برتر] همان دولت‏سعادتمند است كه توفيق يافته است.

پس دولت از اين جهت مانند فردى از انسان است كه توفيق كمال براى او بدون‏فضيلت امكان‏پذير نيست.  بديهى است كه فضيلت و حكمت و عدالت مخصوصا با نظربه استشهادى كه ارسطو به خود خداوند نموده[كه اين حقايق در ذات خداوندى است] نمى‏توانند از نوع امور طبيعى دنيوى باشند كه تنها بر مبناى غرايز و خود طبيعى به جريان‏مى‏افتد.در نتيجه سيستم دولت و حكومت و سياست نمى‏تواند«حذف دين از زندگى‏دنيوى‏»بوده باشد.ارسطو ادامه مى‏دهد:

3.«ممكن است اين زندگى شرافتمندانه كه با فضيلت و حكمت (سعادت‏آميز) است،فوق طاقت انسان باشد،يا حداقل انسانى كه چنين زندگى مى‏كند،از جهت طبيعت‏معمولى او نيست،بلكه به آن جهت است كه در او يك حقيقت قدسى وجود دارد و به‏مقدار عظمت اين اصل قدسى است كه فعاليت اصل سعادت بالاتر مى‏رود.حال اگرادراك (دريافت) امر قدسى باشد،سعادت‏آميزترين زندگى‏ها همان زندگى دريافتى…

خواهد بود.قطعى است كه منظور ارسطو با نظر به ديگر مطالبش،مجرد ادراك(فهميدن) نيست،بلكه حكمت است كه اتصاف به فضيلت از مختصات آن است،مخصوصا با توجه به اين عبارت صريح كه مى‏گويد:«و اينكه سعادت الهى امكان‏پذيرنيست مگر با ادراك ابدى‏»  مسلم است كه مجرد تصور ابديت‏به شكل مفهومى آن،سعادت حقيقى نيست،بلكه سعادت حقيقى درك و دريافت ابديت است‏با قرار گرفتن‏در شعاع جاذبيت كمال مطلق سرمدى كه فوق ازل و ابد است.باز مى‏گويد:

«سعادت ناشى از تصادف نيست.بلكه سعادت عنايتى است كه از طرف خدا و نتيجه‏كوشش و تلاش ما:اين مطلب هم مورد گفتگو است كه آيا سعادت حقيقى است كه باتعليم و تربيت تحقق پيدا مى‏كند،يا به جهت عادتهايى معين به دست مى‏آيد و يا ممكن‏است از راههاى مشابه ديگر آنرا بدست آورد،يا اينكه صحيح آن است كه سعادت يك‏ عطاى خداونديست ‏يا امرى است تصادفى؟در حقيقت اگر در دنيا عطايى باشد كه خدابر انسانها  عنايت فرمايد، ممكن است اعتقاد جز مى‏كنيم كه سعادت نعمتى است الهى.وانسان از اين عقيده به خوبى استقبال مى‏كند،زيرا براى انسان چيزى با عظمت‏تر از اين وجود ندارد.» 

با توجه به اين عبارات اسناد تفكرات سكولاريسم به ارسطو به هيچ ماخذ صحيحى‏متكى نمى‏باشد.اينكه ارسطو در سياست گفته است:«طبيعت،انسان را به وسيله غرايزآنها به اجتماع سياسى مى‏كشاند»[كتاب 1،ب 1،ف 13]كمترين منافاتى با ضرورت‏تحصيل سعادت و فضيلت‏براى انسان در حال فردى و جمعى به وسيله دولت و سياست‏ندارد،زيرا عبارت فوق، سياسى بودن انسان را به طبيعت او نسبت مى‏دهد و اما هويت ومديريت و هدف سياست را كه در عبارات بعدى‏«سعادت‏»مى‏داند،در عبارت فوق‏مسكوت گذاشته است.

و اما ضرورت تحصيل سعادت و فضيلت‏براى انسانها از طرف ارسطو هم در كتاب‏سياست و هم در كتاب اخلاق بطور فراوان گوشزد شده است چنانكه ملاحظه نموديم درتاريخ سياسى جامعه بشريت،در برابر روش و تفكرات‏«حذف دين از…»،حكومت وسياست تئوكراسى نيز مطرح بوده است.معناى تئوكراسى همانگونه كه در كتب لغت ودائره المعارفها آمده است: «حكومت‏خدايى،خدا سالارى،حكومت‏خدا كشورى كه‏خدا پادشاه آن است،اعتقاد به لزوم حكومت الهى،اداره كشور طبق احكام الهى…»لغت انگليسى-فارسى،دكتر عباس آريان‏پور كاشانى،ج 5،ص 5723.

براى درك سرگذشت نوسانات حكومت و كليسا و پديده سياسى تئوكراسى(حكومت‏خدايى و سكولاريسم (حذف مذهب از زندگى دنيوى و سياست) لازم است‏مرورى بر تاريخ مختصر اين نوسانات داشته باشيم.

 

نگاهى بر نوسانات كليسا و حكومت

CHURCH AND STATE دائرة المعارف بريتانيكا ج 4،ص 590 كليسا و حكومت  «موضوع مورد منازعه اينست كه در نهاد قانونى[حكومت و كليسا]در جامعه واحد ودر ميان افراد واحدى،هر دو مدعى وفادارى و تبعيت مردم بودند.از لحاظ تئورى‏مطابق آيه 21 باب 22 انجيل متى بايد قاعده‏«مال قيصر را به قيصر ادا كنيد و مال خدارا به خدا»ادا مى‏شد،اما در عمل قلمرو ادعاى حاكميت قدرت دنيوى و روحانى تصادم‏پيدا مى‏كرد.

در جوامع اوليه اين تفكيك بين وجوه دينى و دنيوى حيات اجتماعى به نحوى كه‏امروزه رايج است،عملا غير ممكن بوده است.در تمدنهاى اوليه همه جا،پادشاه و ياحاكم نماينده خدا (قدرتهاى الهى-آسمانى) محسوب مى‏شد.تا زمان قبول دين‏مسيحيت توسط امپراطور روم، شخص امپراطور عنوان بالاترين مرجع دينى را هم‏داشت و دين ولايات (كشور) را كنترل مى‏كرد،و بلكه خود،موضوع پرستش و چون‏«خدايى در روى زمين‏»بود.

به هر حال،مفهوم‏«حكومت‏»و«كليسا»به عنوان دو هويت جداگانه،از وقتى مطرح‏مى‏شود كه خط تمايزى بين جامعه سكولار بشرى از يك طرف و جامعه يا جوامع دينى‏در داخل يك هستى سياسى،از طرف ديگر كشيده مى‏شود.درست نيست كه بگوييم‏تمايز بين حكومت و دين توسط مسيحيت‏به وجود آمده است،هر چند كه مسؤوليت‏عمده بر دوش مسيحيت است.

جريان با دين يهود آغاز شده است،چرا كه با سقوط‏اورشليم در سال 586 ميلادى ديگر يهوديان هرگز از يك جامعه سياسى مستقل برخوردار نبوده‏اند،يعنى از آن به بعد،اينها يك اقليت دينى يهودى در دل يك‏حكومت (كشور) غير يهودى بودند و لذا مجبور بودند راجع به عضويت در جامعه دينى‏خود و شهروندى سكولار خويش به عنوان دو امر جداگانه بينديشند. وقتى هم دين‏مسيحيت‏به وجود آمد تا مدتها مسيحيان در شرايط و محيطهايى بودند كه بايد تحت‏حكومتهاى غير مسيحى بسر مى‏بردند.

پس از پايان تعقيب و شكنجه و آزار مسيحيان،و آغاز دوره تساهل،توسط‏امپراطور كنستانتين كبير در قرن چهارم ميلادى،مسيحيان با اين سؤال اساسى مواجه‏شدند كه اكنون رابطه آنها (كليسا با حكومت‏سياسى امپراطورى كه فرمانروايان آن،خودشان مسيحى بودند،) چه بايد باشد؟شكى نيست كه امپراطوران مسيحى خود راصاحب همان منزلت مى‏دانستند-يعنى منزلتى كه امپراطور در تفكر قديم شرك‏آميزرومى داشت-يعنى اينكه آنان نه تنها حافظين كليسا و بلكه به يك معنى فرمانروايان آن‏بودند…

از زمان تئودوسيوس اول كبير،در پايان قرن چهارم،مسيحيت‏به تنها دين‏امپراطورى روم تبديل شد و شرك و يا بدعتهاى درون مسيحيت طرد شدند.از اينجامرحله‏اى شروع شد كه كليسا و حكومت‏به صورت دو جانبه (وجه) يك جامعه واحدمسيحى تلقى مى‏شدند.در اين دوران كليسا نوعى نظارت معنوى و قدرت سياسى روى‏كليه شهروندان و از جمله رهبران و فرمانروايان سياسى جامعه داشت.

همان ماخذ،ص 591 كليساى ارتودوكس شرقى‏«نظام بيزانس يا شرقى را مى‏توان به‏صورت CAESAROPAPISM (حكومت مطلقه علماى روحانى و يا«پاپيست‏سزارى‏»)تعريف نمود.امپراطوران شرقى خود را به عنوان حافظين و نگهبانان كليسا كه از طرف‏خدا منصوب شده بودند،مى‏ دانستند كه مى‏توانستند درباره امور و ضوابط كشيشى (يا كليسايى) حكم وضع كنند و اين احكام توسط كليسا به عنوان بخشى از قانون شريعت‏ قلمداد مى‏شد،البته اينطور هم نبود كه كليسا هم همواره تسليم باشد و در واقع اين‏جنگ و گريز با ميزان قدرت رهبران كليسا و يا حكومت در زمانهاى مختلف تغييرمى‏كرد.اما با توجه به اينكه بعضى از امپراطوران حدود و ثغور اخلاقى كليسا را رعايت‏نمى‏كردند،بتدريج كليسا خود را از آنان كنار كشيد.

LOUIS BREHIER نظام يكى از بيزانس شناسان سرشناس،لوئى برهيه كومت‏بيزانس(روم شرقى،قسطنطنيه،استانبول) را نه به صورت CAESAROPAPISM ،بلكه يك تئوكراسى‏كه در آن،امپراطور از يك وقعيت ‏سنگين‏ تر و يا برترين برخوردار است،[اما نه يك‏موقعيت انحصارى يا استثنايى]تعريف مى‏كند.

 

كليساى كاتوليك روم

در غرب (بخش غربى مسيحيت) تا قرن يازدهم،اوضاع چندان متفاوت نبود،هر چند كه‏پاپ كه مدعى اقتدار معنوى روى همه قلمرو مسيحيت‏بود،از احساس قدرتى‏برخوردار بود كه هرگز اسقفهاى اعظم قسطنطنيه آن را به دست نياورده بودند.

 

تضاد (منازعه) بين پادشاهان و پاپ‏ها

در فاصله بين قرون يازدهم تا سيزدهم ميلادى اين تئورى چه به صورت علنى و ياضمنى،كه قدرت كشيشى (كليسايى) طبيعتا ما فوق قدرت سكولار بود و در آخرين‏مرحله مى‏توانست آن را كنترل كند،هرگز حتى توسط خود روحانيون مسيحى جنبه‏يك اعتقاد عمومى نداشت، بلكه تنها از تاثير عظيمى برخوردار بود و در ريشه منازعات‏بين پاپ و امپراطورى مقدس رم كه در آن زمان اين منازعات بسيار رواج داشت،قرار داشت.

دفاع از تئورى مزبور معمولا بر اين پايه استوار بود كه هنگامى كه يكنفر حاكم به‏هنگام اعمال قدرت خويش،قوانين اخلاقى مسيحى را زير پا مى‏گذاشت او نيز مانند هرفرد مسيحى ديگرى بايد تحت‏سانسورهاى (سانسور به معناى عيبجويى،انتقاد،سرزنش‏و غيره) كليسا قرار مى‏گرفت و مى‏توانست از ناحيه عوام الناس (افراد غير روحانى) وفاداربه كليسا مورد اعمال اجبار و اكراه (زور) قرار بگيرد. (اين استدلالى است كه در موردقدرت غير مستقيم پاپ در امور دنيوى مورد استفاده قرار مى‏گيرد.) يك تز افراطى‏تر كه‏توسط پاپ بونتيفاس هشتم ارائه داده شده اين است كه قدرتهايى كه توسط عيسى‏مسيح (ع) به سن پيتر،حواريون و از ناحيه آنان به جانشينانشان (كشيشان و پاپ‏ها) تفويض گرديده شامل برترى دنيوى غائى مى‏باشد،صرفا (به سادگى) به اين دليل كه‏قدرت معنوى به خاطر ماهيت و ذات خود،مافوق قدرت دنيوى (مادى) قرار داشت.

به ‏اعتقاد وى،حضرت عيسى مسيح (ع) به پطر مقدس و جانشينان او دو شمشير عطا كرده‏بود (انجيل لوقا باب 22،آيه 38) كه اين دو شمشير سمبل (نماد) قدرتهاى معنوى ومادى (دنيوى) بودند،قدرت معنوى را خود پاپ‏ها بكار مى‏بردند،در حاليكه شمشيردنيوى را به افراد غير روحانى تفويض مى‏كردند،اما اين گروه اخير بايد آن را مطابق‏رهنمودهاى مقام پاپ به كار بردند.

 

جدايى دين از حكومت (كليسا و حكومت)

شايد از لحاظ تئورى (نظرى) ،راديكال‏ترين نظريات در زمينه جدايى قلمرو دين ازسياست را مارتين لوتر ارائه كرده است.وى نظريه‏اى تحت عنوان‏«دو پادشاهى‏» (TWO KINGDOMS) ارائه داده است.تعليم وى در اين زمينه را مى‏شود عملا به يك سخن‏موجز تلخيص نمود:«انجيل خدا بايد در قلمرو كليسا و قانون شريعت وى در Law قانون مذهبى و يا جامعه را قلمروجامعه حكومت كند.

اگر بخواهيم كليسا را توسط Gospel (انجيل) اداره كنيم،مردم مجبور خواهند بود تا قانون و مقررات را به توسط قلمرولطف و فيض الهى،و از آنطرف هم احساسات و عواطف را به قلم و عدالت (اجتماعى) بياورند كه در نتيجه خداوند را از تخت‏سلطنت‏خويش محروم ساخته و شيطان را به‏جاى او بنشانند.هر چند كه در عمل،عقايد اصلاحى لوتر در جهت‏حفظ روابط وپيوندهاى خويش با (Civil) حاكم شده و به صورت دين رسمى در مناطقى‏كه اكثريت داشت، نظم اجتماعى مثل آلمان و كشورهاى اسكانديناوى،درآمد.

در بسيارى از مناطق،پرنس‏ها عملا نظارت و سرپرستى را كه اسقفهاى كاتوليك‏روم بر عهده داشتند،بر عهده گرفتند.(Theoritical) كمترى در جهت جدا ساختن دو جان كالون كوششهاى نظرى (Civil) به عمل آورد در نظر وى ژنو بايد به صورت يك تئوكراسى قلمرودينى و غير دينى كه‏در آن قديسين حكومت مى‏كردند،در مى‏آمد.جامعه موعود الهى بايد بر مبناى شريعت‏خداوند،آن گونه كه در كتاب مقدس وحى شده بود،بنا مى‏شد.هيچ يك از (Remote) يا آن قدر سكولار و يا آن اجزاى‏حيات اجتماعى يا شهرى آن قدر دور قدربى‏اهميت نبود كه از قلمرو نظارت و يا مقررات كاليونيسيتها فرار كند.

ما در تاريخ گذشته سياسى و مذهبى شرق غير اسلامى و غرب،معناى سكولاريسم راتا حدودى واضح‏تر و مشخص‏تر از معناى تئوكراسى مى‏بينيم،زيرا مفهوم حذف مذه ب‏از زندگى دنيوى و سياست و علم،خيلى روشنتر از تئوكراسى (حكومت‏خدا) در جامعه‏ مى‏باشد. زيرا عدم دخالت مذهب در زندگى سياسى و اجتماعى دنيوى و استناد مديريت‏و توجيه زندگى فردى و جمعى به خود انسان،يك مفهوم واضحى است كه درك آن بامشكلى مواجه نمى‏گردد.در صورتيكه مفهوم حاكميت‏خداوندى در جامعه به جهت احتمال معانى متنوع در آن،ابهام‏انگيز مى‏باشد.ما دو احتمال مهم را درباره مفهوم‏مزبور در اينجا مى‏آوريم:

احتمال يكم،همه گردانندگان سياسى و علمى و فرهنگى و اقتصادى و حقوقى‏جامعه،بطور مستقيم واقعيت را درباره امور مزبوره از خداوند متعال بطريق وحى ياالهام دريافت مى‏كنند. اين احتمال به هيچ وجه صحيح نيست،زيرا اولا ثابت نشده است‏كه گردانندگان جامعه[به غير از انبياء معروف كه واقعيات مذهبى را بطريق وحى از خداگرفته و به مردم تبليغ مى‏نمودند] ادعاى نزول وحى داشته باشند.ثانيا اگر براى آنان درمديريت جامعه وحى نازل مى‏شد،هرگز اختلاف و رويارويى در ميان آنان به وقوع‏ نمى ‏پيوست،در صورتى كه اختلافات و مشاجرات ميان گردانندگان جامعه،به فراوانى‏ديده مى‏ شود.

احتمال دوم،گردانندگان سياسى…جامعه بقدرى تهذب و صفاى درونى پيدامى‏كردند كه با يك حالت‏شهودى،واقعيات را از خداوند سبحان دريافت نموده و آنهارا در زندگى مردم بكار مى‏انداختند!بديهى است كه گردانندگان جامعه به اضافه ‏اختلافاتى كه با يكديگر داشتند دچار خطاهايى مى‏گشتند كه اسناد آنها به خداوندامكان ‏ناپذير مى‏ باشد.

بنابراين،همانگونه كه در اول بحث اشاره كرديم،سكولاريسم در شيوه خاص‏اجتماعى معلول تعارض شديد مقامات كليسايى و سياسى و اجتماعى با يكديگر بوده‏است.در توضيح ريشه اصلى اين تعارض چنين گفته شده است:«كليه تضادها و تجزيه‏افكار و تحولات فكرى در قرن 14 و 15 آشكار گشت و به تدريج‏شكل گرفت.اين‏جريان تحول افكار،در طى سه واقعه معروف انجام يافت كه واقعه اول آن،مورد بحث‏در اين فصل و دو واقعه ديگر مورد بحث در فصل آتى مى‏ باشد.

 

وقايع سه ‏گانه كه زمينه را براى تفكرات سكولاريسم آماده نمود

واقعه اول:عبارت بود از مشاجره بين دستگاه پاپ و سلطنت فرانسه،در سالهاى 1269 تا 1303 كه در نتيجه آن فرضيه امپرياليسم پاپ كه در قانون شرع گنجانده شده بود به‏حد كمال رسيد،ولى در عين حال بواسطه الحاق ملل فرانسه به يكديگر و تشكيل‏ سلطنت فرانسه و تقويت‏حس مليت در آن كشور به اين فرضيه يك شكست قطعى واردآمد كه پس از آن تاريخ، ديگر نتوانست قوت گيرد.

مساله مخالفت‏با امپرياليسم پاپ‏در پايان همين واقعه بتدريج‏ شكل گرفت و هدف و سمت‏ حركت آن،كم‏كم مشخص‏ گرديد و اين فكر پيدا شد كه بايد قدرت روحانى را محصور و محدود نمود از اين فكر،نتيجه ديگرى عايد شد كه حائز اهميت‏ بود و آن عبارت بود از طرح مساله استقلال كليه‏سلطنت‏ها به عنوان جامعه ‏هاى مستقل سياسى.در واقع مى‏توان گفت كه تخم اصل مليت(ناسيوناليسم) و حق مالكيت و استقلال ملل (سوورنته) كه در قرون 18 و 19 نمو كرد،در اين زمان كاشته شد.

واقعه دوم،مشاجره بين ژان بيست و دوم و لوى باوير بود كه در حدود بيست و پنج‏سال بعد به وقوع پيوست و در اين مشاجره مخالفت‏با استقلال پاپ شكل گرفت.در اين‏كشمكش،اولا گيوم دوكام كه سخنگوى فرانسيسكان‏هاى روحانى ارتدوكس (نماينده‏منحرفين) [به اصطلاح آنان]بود،باب مخالفت‏بر ضد استقلال پاپ آغاز نهاد و كليه‏عناصر مخالف پاپ و سنت مسيحيت را با خود همراه كرده هدايت آنها را عهده‏دار شد.ثانيا مارسيل دوپادو فرضيه بى‏نيازى جامعه مدنى را بسط و نمو داده بصورت يكنوع‏ سكولاريسم (دنيادارى) مقرون به تقوى و نزديك به مسلك آراستيانيسم بيرون آورد.

مسلك اخير عبارت بوده است از پيروى از عقيده توماس آراست (قرن 16) مبنى براينكه دولت‏بايد در امور كليسا و مذهب سمت رياست و رهبرى داشته باشد و كليسا و مذهب بايد تابع دولت ‏باشد.در خلال جريان اين مشاجره،فرضيه محدوديت قدرت‏روحانى و منحصر نمودن وظائف آن،به امور دنياى ديگر تكامل يافت در حاليكه‏كليسا همچنان به عنوان يك مؤسسه اجتماعى باقى ماند.

واقعه سوم،عبارت بود از مشاجره‏اى كه اولين مرتبه در درون كليسا و در ميان‏روحانيان درگرفت.نوع اين مشاجره با مشاجرات سابق بين قدرت روحانى و جسمانى‏فرق داشت و مخالفت‏با قدرت مطلقه پاپ در اين مشاجره شكل نوينى به خود گرفت.

اين اولين مرتبه بود در تاريخ مسيحيت،كه رعايا و تابعين يك قدرت حاكمه مطلقه به‏عنوان انجام اصلاحات،سعى نمودند محدوديتهاى مشروطيت (كنستيتوسيونل) وحكومت نمايندگى را به زور به آقاى خود بقبولانند.البته اين مشاجره به نفع مخالفان‏پاپ تمام نشد و حزب موسوم به كنسيليه يا آرامش طلب كه مرام آنها به كنسيليريسم‏و فرضيه ايشان به تئورى كنسيليه يا آرامش طلبى معروف گرديد.در اجراى مرام خودموفق نگشتند،ولى فلسفه ايشان باب بزرگى را در فلسفه سياسى گشود كه در آينده نتايج‏مهم سياسى و تحولات عظيم از آن ناشى شد.

بدين معنى كه اين مشاجره بعدها منجر به‏ايجاد گفتگو و مشاجره در ميان زمامداران دنيوى و رعاياى ايشان گرديد،يعنى رعاياى‏زمامداران سياسى را نيز بيدار كرده به فكر انداخت كه قدرت زمامداران را به وسيله دوعنصر مشروطيت و حكومت نمايندگى محدود نمايند…» 

اين بود منشا اجمالى شيوع تفكرات و روش سكولاريسم در مغرب زمين كه دين راروياروى و معارض عدالت و آزادى و علم معرفى مى‏كرد.اين سه واقعه كه مى‏بايست‏مدعيان پيشتازى در دين (ارباب كليسا) را تعديل نمايند،با افراط و تفريطى كه درارزشيابى دين صورت دادند، انسانيت را زخمى كردند.ماكياولى اين زخم را عميق‏تر ساخت.هنگامى كه تمسك به هر وسيله را براى سياستمدار،براى حصول به هدف‏تجويز نمود،سپس در دورانهاى متاخر با چند نظريه به ظاهر علمى مانند«انتخاب‏طبيعى‏»و«اصالت قوه‏»كه به وسيله داروين و نيچه مطرح شد و اصالت غريزه جنسى كه‏فرويد آن را در حد افراطى به افكار تحميل نمود تاييد نمودند.

آنگاه سودپرستى (يتى ليتاريانيسم) و لذت‏گرايى (هدونيسم) و (اپيكوريسم) وقربانى كردن همه اصول و ارزشهاى انسانى در زير پاى روباه صفتى به نام‏«سياست‏» مجموعا دست‏به هم داده زخم وارد بر انسانيت را مخصوصا در مغرب زمين كه طعم‏ثروت و صنعت و تسلط را به طور فراوان چشيده بودند بسيار عميق‏تر ساخت.اگر جريان‏حيات دينى در دلهاى عده‏اى فراوان از مشرق زمين و حتى خود مغرب زمين،قطع‏مى‏شد،ديگر اميدى براى نجات انسان از خالت احتضارى كه در آن افتاده بود نمى‏ ماند.

اى خداى بزرگ،اى تواناى مطلق و اى حكيم على الاطلاق،چه قدرتمند و با عظمت‏است كارگاه خلقتى كه تو به جريان انداخته ‏اى و چه قدرتمندتر و با عظمت‏تر است‏حكمت و مشيت تو كه:آن همه ضربت و زخمهاى نابود كننده را كه نابخردان به وسيله ‏نفى مذهب و شايع كردن ماكياولى‏گرى‏ها و ترويج اصالت قوه و انتخاب طبيعى و ديگرسلاحهاى قاطع،بر انسانيت وارد نمودند،باز نتوانستند چشمه‏سار حيات دينى را دردرون آدميان بخشكانند.

آن نابكاران بقدرى غافل بودند كه حتى تكليف بشر آينده را هم به گمان خود تعيين‏نموده و مى‏گفتند:بشر براى هميشه بايد از اين راه كه ما براى او تعيين مى‏كنيم،حركت‏كند!آنان نمى‏دانستند كه كودكان اولاد آدم (ع) با حيات تازه و مغز و روان جديد به دنيامى‏آيند و بدون اينكه سرنوشت اين نونهالان باغ هستى با دست آنان تعيين شده باشد قدم‏به اين دنيا مى‏گذارند،لذا اگر بوسيله دنياپرستان و خودكامگان خودخواه،مورد تلقين الحاد و سكولاريسم نشوند،از تمامى اصول و ارزشهاى عالى انسانى بهره‏مند مى‏گردند.اى كاش،آنان براى چند لحظه هم كه شده سر از خاك بردارند و فرياد پشيمانى ازافراط و تفريطى كه در نفى مذهب مرتكب شده‏اند،بشنوند.

 

بررسى و نقد علل بروز تفكرات سكولاريسم در غرب

ما در اين مبحث چند مطلب را براى محققان ارجمند مطرح مى‏نماييم:

مطلب يكم-آيا آن استبدادگران و سلطه‏گران و هر مقامى كه خود را فوق مسئوليت‏مى‏دانستند،واقعا معتقد بودند كه علم و آزادى واقعا روياروى دين الهى واقعى قراردارد؟بديهى است كه پاسخ اين سؤال كاملا منفى است.ما با نظر به كمال مطلق فرستنده ‏دين و حكمت ربانى او و هدفى كه موجب فرستادن دين به انسانها شده است،راهى جزاعتقاد به اينكه ماهيت دين عبارتست از شكوفا ساختن همه استعدادهاى عالى در مسيروصول به جاذبيت كمال اعلاى خداوندى نداريم.بنابراين،رسالت عظمى و هدف‏اعلاى دين برخوردار ساختن همه مردم از انديشه و تعقل و آزادى معقول و كرامت وشرف انسانى است كه با جمود فكرى و اجبار و ذلت و اهانت،شديدا ناسازگار است.

لذا،اگر در تاريخ بشرى تجاوز و ستمگرى و ترويج جهل و تاريكى به نام دين صورت‏گرفته باشد،قطعا مربوط به دين نبوده و ناشى از سودجويى و سلطه‏گرى خودخواهان‏به نام حاميان دين بوده است،خواه اين نابكاران از دين يهود براى خودكامگى‏هاى خوداستفاده نمايند و خواه از دين مسيحيت و يا اسلام.ما همين استدلال را براى نجات دادن‏پديده با ارزش سياست و حقوق و اقتصاد و اخلاق و هنر از چنگال خودكامگانى كه‏همه حقايق را براى خود مى‏خواهند نيز بيان مى‏كنيم،زيرا همه ما مى‏دانيم سياست‏عبارت است از مديريت زندگى اجتماعى انسانى در مسير هدفهاى عالى حيات.

آيا اين‏يك سخن عاقلانه است كه بگوييم:بدان جهت كه پديده سياست ماكياولى در طول‏تاريخ خون ميليونها انسان بى‏گناه را بر زمين ريخته و همواره مشغول از بين بردن حقوق‏انسانها بوده است،پس سياست را بايد از عرصه زندگى منفى ساخت!آيا اقوياى بشرى‏براى اجراى سلطه‏گريها و اشباع خودخواهى‏هاى خود از حقوق و اقتصاد و اخلاق و هنرسوء استفاده نكرده‏اند؟قطعا چنين است،و اگر كسى با نظر به خود كلمات مزبوره(حقوق،اقتصاد،اخلاق و هنر) بگويد:اين حقايق هرگز مورد سوء استفاده قرار نگرفته‏است،اين شخص يا از واقعيتهاى جاويد در تاريخ بشر بى‏اطلاع است و يا غرض‏ورزى‏او تا حد مبارزه با خويشتن شدت پيدا كرده است.

مطلب دوم-براى اثبات اين حقيقت كه استبداد و زورگويى و جاه و مقام‏پرستى وثروت اندوزى به هيچ وجه مربوط به دين الهى (دين فطرى ابراهيمى) كه مذاهب سه‏گانه‏اسلام و مسيحيت و يهود خود را به آن مستند مى‏دانند،نمى‏باشد.مراجعه شود به سه‏كتاب قرآن و انجيل و تورات.در اين كتب،مخصوصا قرآن با كمال صراحت و بدون‏ابهام،دين ابراهيمى را كه پيامبر اسلام خود را پيرو آن معرفى مى‏نمايد،ضد ظلم وتجاوز و استبداد و جهل و ركود فكرى مطرح مى‏سازد و همانگونه كه در مباحث آينده‏خواهيم ديد قرآن مجيد هدف بعثت انبياء را تعليم و تربيت و حكمت‏برپاداشتن قسط وعدالت ميان مردم بيان مى‏كند.و چنين هدفى با رفتارى كه در طول تاريخ از متصديان‏مذاهب اسلامى و غير اسلامى (مانند مسيحيت) مشاهده شده است‏ به هيچ وجه سازگارنمى‏ باشد.

مطلب سوم-امروزه بايد با كمال دقت مساله‏«حذف دين از…»را كه به عنوان يك‏مساله علمى اجتماعى و سياسى مطرح كرده‏اند،مورد تحقيق قرار بدهيم،آيا ادعا اين‏است كه اين يك مساله علمى مربوط به واقعيت است،يعنى جدا بودن دين از شؤون سياسى و اجتماعى،و دنيوى خالص بودن اين شؤون،يك واقعيت طبيعى است كه‏متفكران صاحبنظر آن را توضيح مى‏دهند و تبيين مى‏نمايند،يا با نظر به يك عده عوامل‏قابل لمس و غير قابل لمس،منظور اصلى از همه اين مباحث‏«بايد و الزاما بايد چنين‏باشد»است‏يعنى بايد دين از سياست و علم و حقوق و اقتصاد و هنر و اخلاق و حتى‏عرفان تفكيك شود!

از شگفتى‏هاى اين جريان است كه آن نويسندگان كه با تكيه به دلايل علمى،پيرامون‏«حذف دين…»قلم فرسايى و حماسه‏سرايى مى‏نمايند،كسانى هستند كه از يك طرف باروش ماكياولى در علم!در تفكيك‏«استى‏ها»از«بايستى‏ها»سخن‏ها گفته‏اند و آنهمه‏پاسخهايى قانع كننده را كه به آنان داده شده است،مورد بى‏اعتنايى قرار داده‏اند،امروزه‏ همان روش ماكياولى وادار مى‏كند كه از«چنين است‏»تخيلى‏«نه واقعى‏» (يعنى دين ازسياست جداست) كه خيالى بيش نيست‏«بايد چنين باشد» (بايد دين از سياست جدا باشد)را نتيجه مى‏گيرند!

مطلب چهارم-اكنون ما مى‏آييم و از گذشته صرف‏نظر مى‏كنيم و مى‏گوييم كه گذشته‏هر چه باشد،ما امروزه مى‏بينيم طرز تفكرات و روش‏«حذف دين از…»در غرب رواج‏يافته است و اين تفكر و روش به نتايج دنيوى كه مورد علاقه مردم هستند رسيده است.آيا ما هم مى‏توانيم از اين نوع تفكر و روش پيروى كنيم؟!

پاسخ اين سؤال چنين است:وضع كنونى مغرب زمين با نظر به پيشرفت علم وتكنولوژى و تنظيم پديده‏ها و روابط مردم در زندگى اجتماعى،معلول كنار گذاشتن وحذف دين الهى فطرى از جامعه،نيست،بلكه معلول حذف دين‏سازان است كه براى‏خودكامگيهاى خود،دين الهى را كه عامل سازنده بشرى است،مطابق هوى و هوس‏هاى‏خود تفسير و تطبيق و اجراء مى‏كردند.وقتى كه مردم مغرب زمين به بهانه حذف مزاحمان‏«حيات معقول‏»خود،دين را كنار گذاشتند،منظورشان ساخته شده متصديان‏دين بود كه ضد علم و پيشرفت و آزادى معقول و عدالت و كرامت ذاتى انسان بود.واين جريان درباره دين اسلام به هيچ وجه منطقى نيست.زيرا بديهى است كه مكتب‏اسلام كه يكى از دو اصيل‏ترين تمدن تاريخ بشرى را براى انسان و انسانيت‏به ارمغان‏آورده است محال بود  آن تمدن را بدون علم و سياست و اقتصاد و حقوق به جهانيان‏ عرضه نمايد.ما در مباحث آينده دلايل پوچى توهم‏«حذف دين از…»در جوامع اسلامى را تاحدودى مشروحا مطرح خواهيم نمود.

مطلب پنجم-با توجه به اين حقيقت كه عامل يا عوامل شيوع‏«حذف دين از…»درمغرب زمين به هيچ وجه با مكتب اسلام سازگار نيست،دامن زدن به ترويج اين طرزتفكر،هيچ‏گونه جنبه علمى و واقع‏گرايى ندارد و لذا بايد عوامل اصلى اين فعاليت را درامور ديگر جستجو كرد.

اكنون مى‏ پردازيم به بيان اين حقيقت كه تكيه بر آن عواملى كه باعث ‏بروز و شيوع‏«حذف دين از…»در مغرب زمين گشته است،در مكتب اسلام و جوامع مسلمين غلط محض است.

نخستين گام در اين حركت،عبارتست از معانى حيات و دين و سياست از ديدگاه‏ غرب امروز[حداقل در صحنه زندگى اجتماعى آن]و از ديدگاه اسلام و آن جوامعى كه‏باردار فرهنگ اسلامى است،زيرا اختلاف ميان اسلام و غرب در معانى حقايق فوق‏است.

1.معناى معمولى حيات در غرب امروزى،اين معنا جز همين زندگى معمولى كه در صحنه عالم طبيعت‏به وجود مى‏آيد و بر مبناى خودخواهى آزاد در اشباع غرايز طبيعى‏مهار شده و قالب شده به سود زندگى اجتماعى،بدون التزام به عقايد خاص براى معانى‏حيات و توجيه آن بسوى هدف اعلا و بدون احساس تكليف براى تخلق به اخلاق عاليه‏انسانى[براى خودسازى در گذرگاه ابديت]ادامه مى‏يابد چيزى ديگر نيست.

2.معناى معمولى دين در غرب امروزى،عبارتست از يك رابطه روحانى شخصى‏مابين انسان و خدا و ديگر حقايق فوق طبيعى،بدون اينكه كمترين نقشى در زندگانى‏دنيوى بشر داشته باشد.

3.معناى معمولى سياست در غرب امروزى،عبارتست از توجيه و مديريت زندگى‏طبيعى انسانها در صحنه اجتماع به سوى هدفهايى كه در ظاهر اكثريت آنها را براى خودانتخاب مى‏نمايند.با اين تعريفى كه براى دين و سياست متذكر شديم،عدم ضرورت‏وجود سياست و فعاليت آن،براى زندگى چه در حيات فردى و چه در حيات‏دسته‏جمعى انسانها كاملا بديهى است،زيرا پديده دين از ديدگاه مديريت جوامع غربى‏ هيچ‏گونه لزومى براى انسانها ندارد،چه در زندگى فردى و چه در زندگى اجتماعى.

البته اين مساله كه حيات و دين و سياست در مغرب زمين بطور دقيق از چه زمانى وروى چه عللى،معانى فوق را براى خود اختصاص داده است،[اگر چه ما در بحث اول،در بررسى وقايع سه‏گانه،مقدمه‏اى درباره آن تحقيق نموديم]با اين حال نيازمندبررسى‏هاى مشروح‏ترى مى‏باشد كه بايد در آينده صورت بگيرد.

بنابر معانى فوق كه از ديدگاه غرب امروزى براى حيات و دين و سياست گفتيم،قطعى است كه نه تنها دين بايد از سياست جدا باشد،زيرا هيچ يك از آندو با ديگرى‏پيوستگى ندارد، زندگى آدمى نيز ارتباط و نياز همه جانبه با دين ندارد مگر در حدوسيله‏اى براى شؤون خودخواهى،زيرا بنابر تعريف دين از ديدگاه فوق،دين عبارت است از نوعى ارضاى احساس شخصى كه ممكن است معلول علل غير واقعى باشد.

طرز تفكر«حذف دين از…»كه بر مبناى تعاريف فوق درباره دين و سياست وزندگانى استوار شده است‏به هيچ وجه با تعاريف آنها در اسلام سازگار نيست.براى‏اثبات تضاد طرز تفكر مزبور با اسلام و اصول علوم انسانى مى‏پردازيم به تعريف ومختصات سه حقيقت مزبور:حيات انسانى از ديدگاه اسلام،عبارتست از پديده‏هاى داراى استعداد گرديدن تكاملى‏كه بوسيله تكاپوهاى آگاهانه براى حصول به هدفهاى عالى و عالى‏تر به فعليت مى‏رسد.سپرى شدن هر يك از مراحل حيات،اشتياق حركت‏به مرحله بعدى را مى‏افزايد.

شخصيت انسانى رهبر اين تكاپو است-آن شخصيت كه ازليت‏سرچشمه آن است،اين‏جهان معنى‏دار گذرگاهش،و قرار گرفتن در جاذبيت كمال مطلق در ابديت مقصدنهايى‏اش-آن كمال مطلق كه نسيمى از محبت و شكوه و جلالش واقعيات هستى را به‏تموج درآورده، چراغى فرا راه پرنشيب و فراز تكامل ماده و معنى مى‏افروزد.

بديهى است همانگونه كه اين حيات آغازش از خداست و حركتش مستند به خدااست،پايان آن نيز خدا است.-ان صلوتى و نسكى و محياى و مماتى لله رب العالمين (تحقيقانماز و عبادات و زندگى و مرگ من از آن خدا پرورنده عالميان است.)

سياست از ديدگاه اسلام،عبارتست از تفسير و توجيه حيات انسانها بسوى عاليترين‏هدف مادى و معنوى و ملكوتى حيات براى بثمر رسيدن آن،همان مقدار دين و سياست‏معقول دخالت دارد كه تنفس از هواى سالم براى ادامه زندگى طبيعى.حال بايد بپردازيم‏به تعريف آن دين و سياست معقول كه اساسى‏ترين عامل تحقيق حيات مزبور (حيات‏معقول) مى‏باشند:

تعريف دين از ديدگاه اسلام،داراى سه ركن اصلى است:

ركن يكم،عبارتست از اعتقاد به وجود خداوند يكتا و نظاره و سلطه او بر جهان‏هستى و دادگرى مطلق او كه هيچ هوى و هوسى راه به آن ندارد،اوست جامع همه‏صفات كماليه كه جهان را بر مبناى حكمت‏برين آفريده و انسان را به وسيله دو نوع‏راهنماى اصيل (عقول سليم به عنوان حجت درونى و انبياء و اوصياء به عنوان حجت‏ برونى) در مجراى حركت تكاملى تا ورود به پيشگاه لقاء الله قرار داده است و اعتقاد برابديت كه بدون آن،حيات و كل جهان هستى،معمايى لا ينحل باقى خواهد ماند.همه‏اين اعتقادات وابسته به عقل سليم و دريافت فطرى و وجدانى است.

ركن دوم،عبارتست از قوانين و برنامه عملى حركت در زندگى قابل توجيه به سوى‏هدف اعلاى حيات كه احكام و تكاليف و حقوق ناميده مى‏شود.

مبناى ركن دوم بر دو امر استوار است:الف-قضاياى اخلاقى (احكامى كه براى‏تحصيل شايستگى‏هاى مقرر است.ب-تكاليف و حقوق.تكاليف شامل احكام عبادى ووظايف انسان در عرصه زندگى اجتماعى و سياسى مى‏باشد.حق عبارتست از اختصاص‏امتيازى قابل استفاده براى انسان.احكام هم به نوبت‏خود تقسيم به احكام اوليه و ثانويه‏مى‏گردد.احكام اوليه مربوط به نيازهاى ثابت است و احكام ثانويه ناشى از مصالح ومفاسد عارض بر زندگى است.

ركن سوم،موضوعاتى است كه شامل همه واقعيات و پديده‏هاى برپا دارنده زندگى‏است، اسلام در همه موضوعات بجز در چند مورد محدود،اختيار را به خود انسانهاداده است كه با حواس و تعقل و قدرت عضلانى و اميال و خواسته‏هاى مشروع خود،آنها را تامين نمايند. سياست از ديدگاه اسلام-عبارت است از مديريت‏حيات انسانها چه‏در حالت فردى و چه در حالت اجتماعى براى وصول به عالى‏ترين هدف‏هاى مادى ومعنوى.

عقايد و قوانين عملى براى تنظيم و اصلاح انسانى در ارتباطات چهارگانه:

1.ارتباط انسان با خويشتن.

2.ارتباط انسان با خدا.

3.ارتباط انسان با جهان هستى.

4.ارتباط انسان با همنوع خويش.

هر حقيقت و پديده‏اى كه قابل بهره‏بردارى براى تنظيم و اصلاح حيات انسانى درارتباطات مزبور بوده باشد از ديدگاه اسلام،جزء دين محسوب مى‏گردد.

 

وحدت و هماهنگى همه شؤون حيات انسانى در دين اسلام

در نتيجه،علم،جهان بينى،سياست،اقتصاد،حقوق،اخلاق،فرهنگ به معناى پيشروآن،صنعت (تكنولوژى) و همه آنچه كه به نحوى در تنظيم و اصلاح مزبور تاثيرى‏داشته باشد،جزئى از دين اسلام است.اين حقيقتى است كه هر كس كه اطلاعى از آن‏نداشته باشد،قطعا از خود دين اطلاعى ندارد و بديهى است كه هر كس اطلاعى از اين‏دين داشته باشد،آن را مى‏داند. بعنوان نمونه عبارت دو نفر از متخصصان قانون و حقوق‏را در اينجا متذكر مى‏شويم:

1.ژان ژاك روسو متولد 1712 كه مى‏گويد:

«مذهب مقدس (مسيحيت) همواره از هيئت‏حاكمه جدا مانده است و رابطه آن بادولت اجبارى نبوده است.حضرت محمد (ص) نظريات صحيحى داشت و دستگاه‏سياسى خود را خوب مرتب نمود،تا زمانى كه طرز حكومت او در ميان خلفاى وى باقى‏بود،حكومت دينى و دنيوى بود.حكومت دينى و دنيوى،شرعى و عرفى يكى بود ومملكت هم اداره مى‏شد،ولى همين كه اعراب ثروتمند شدند،سست گشتند و طوائف ديگر بر آنها چيره شدند آن وقت اختلاف بين دو قدرت دوباره شروع شد.» (44)

روسو در جاى ديگر مى‏گويد:

«قوانين يهود كه هنوز باقى است و شريعت فرزند اسماعيل محمد (ص) كه از ده قرن‏پيش بر تمام دنيا حكمفرما است،هنوز هم از عظمت مردان بزرگى كه آنرا تدوين‏نموده‏اند،حكايت مى‏كند.فلاسفه خودپسند و متدينين متعصب و لجوج[ارزش]اين‏مردان بزرگ را به جا نياورده‏اند،ولى مرد سياسى واقعى در تشكيلات ايشان،قريحه‏بزرگى را مى‏بيند كه موجد[مبانى]و مؤسسات (45) با دوام است.»

2.روبرت هوگوت جاكسون،دادستان ديوان كشور ممالك متحده آمريكا چنين‏ مى‏ گويد:

«…به نظر يك نفر آمريكايى اساسى‏ترين اختلافات در رابطه ميان قانون و مذهب‏قرار دارد.در غرب حتى در آن كشورها كه عقيده محكم به تفكيك مذهب از سياست‏ندارند،سيستم قانونى را يك موضوع دنيوى مى‏دانند كه در آن،مقتضيات وقت رل‏بزرگى بازى مى‏كند.البته نفوذهاى مذهبى در تشكيل قوانين خيلى قوى و مؤثر بوده‏اند.»

قانون عبرى پنتاتوك كه پنج كتاب اول تورات باشد،تعليمات مسيح و قوانين‏كليسايى هر كدام كمكى به فكر قانونى ما كرده‏اند.در ازمنه پيش غير معمولى وغير عادى نبوده كه سياستمداران با نفوذ و قضاوت و قانونگذاران را از ميان مشايخ كليساانتخاب كنند.ولى با وصف همه اينها،قانون به صورت يك امر دنيوى باقى مانده است.

مجالس متعدد براى وضع قانون و دادگاهها براى اجراى آن به وجود آمده‏اند و اينهاتاسيسات اين جهانى به شمار مى‏آيند كه با دولت‏سر و كار دارند و مسئول آن مى‏باشند نه با كليسا و مذهب.

از اينرو،قانون ما در آمريكا،تكاليف مذهبى را معين نمى‏كند،بلكه در حقيقت‏هشيارانه آنها را حذف مى‏كند.قانون در آمريكا فقط يك تماس محدودى با اجراى‏وظايف اخلاقى دارد.در حقيقت‏يك شخص آمريكايى در همان حال كه ممكن است‏يك فرد مطيع قانون باشد،ممكن است‏يك فرد پست و فاسدى هم از حيث اخلاق‏بوده باشد. 

عبارات جاكسون تا اينجا بهترين توضيح دهنده نظريه سكولاريسم در قانون وسياست مى‏باشد كه امروزه در آمريكا و در كشورهاى غربى معمولا در جريان است.

سپس جاكسون،عبارات خود را چنين ادامه مى‏دهد:«ولى برعكس آن،در قوانين‏اسلامى، سرچشمه وضع قانون،اراده خدا است.اراده‏اى كه به رسول او محمد (ص) مكشوف و عيان گرديده است.اين قانون و اراده الهى تمام مؤمنين را جامعه واحدى‏مى‏شناسد گرچه از قبايل و عشاير گوناگون تشكيل يافته و در مواضع و محلهاى دور ومجزا از يكديگر واقع شده باشند. در اينجا مذهب،نيروى صحيح و الصاق دهنده‏جماعت مى‏باشد نه مليت و حدود جغرافيايى. در اينجا دولت هم مطيع و فرمانبردارقرآن است و مجالى براى قانونگذارى ديگرى باقى نمى‏گذارد،چه رسد به آنكه اجازه‏انتقاد و شقاق و نفاق بدهد.

بنظر مؤمن،اين جهان دهليزى است‏به جهان ديگر كه جهانى بهتر مى‏باشد و قرآن وقواعد و قوانين و طرز سلوك افراد را نسبت‏به يكديگر و نسبت‏به اجتماع آنها معين‏مى‏كند تا آن تحول سالم را از اين عالم به عالم ديگر تامين نمايد.

غير ممكن است تئوريها و نظريات سياسى و يا قضايى را از تعليمات پيامبر تفكيك‏نمود. تعليماتى كه طرز رفتار را نسبت‏به اصول مذهبى و طرز زندگى شخصى و اجتماعى‏و سياسى، همه را تعيين مى‏كند.اين تعليمات بيشتر وظيفه و تكليف براى انسان تعيين‏مى‏كند تا حقوق يعنى تعهدات اخلاقى.» با توجه به عبارات فوق كاملا اثبات مى‏شود كه هماهنگى دين و سياست و قانون وديگر امور اداره كننده حيات بشرى،اجزاء تشكيل دهنده يك حقيقت هستند كه دين‏ناميده مى‏شود.

اشتباه بزرگى كه جاكسون در عبارات فوق مرتكب شده است،اين است كه مى‏گويد:«اين تعليمات بيشتر وظيفه و تكليف براى انسان تعيين مى‏كند تا حقوق‏»!زيرا فقه‏اسلامى متشكل از تكاليف و حقوق و همه شئون زندگى دنيوى و اخروى است.

جاى شگفتى است كه اين حقوقدان بزرگ متوجه نشده است كه تكاليف در فقه اسلامى‏بر دو گونه است:

1.تكاليف شخصى مانند عبادات كه بيان كننده بايستگى‏ها و شايستگى‏هاى انسان درارتباط يكم (ارتباط انسان با خويشتن و خدا) مى‏باشد.

البته اين تكاليف،ايجاد كننده‏«حق‏»به اصطلاح رسمى حقوقى نيست.زيرا آدمى دراين ارتباط مكلف به اصلاح خويشتن است و از اين تكليف،حقى كه به معناى رسمى‏حقوقى باشد،انتزاع نمى‏گردد.زيرا انسان نمى‏تواند حقى را (به معناى اختصاص به‏امتيازى كه دارد) از خويشتن مطالبه كند[گر چه به يك معناى عالى اخلاقى عرفانى‏مى‏توان تصور نمود كه نيروها و استعدادهاى مثبت و سازنده شخصيت آدمى در مسير كمال،حقى دارند كه بايد مورد بهره‏بردارى قرار بگيرند]ولى بديهى است كه اين حق به‏معناى اصطلاحى رسمى آن،در حقوق نيست.

2.تكاليف حقوقى مقرره در ارتباط چهارم (ارتباط انسان با همنوعان خود) كه در برابرحقوق وضع شده است.

كسانى كه گمان مى‏كنند،تكليف در ارتباط انسانها با يكديگر،بدون حق،امكان‏پذيراست،از بديهى‏ترين اصل حقوق اقوام و ملل بى‏اطلاعند.زيرا هر يك از اين دوحقيقت،مستلزم ديگرى مى‏باشد.

معناى اينكه فرد مكلف است دستمزد فردى ديگر را كه براى او كارى انجام داده‏است‏بپردازد، اين است كه آن فردى كه كار را انجام داده است،حق دريافت و تملك‏دستمزدى را دارد كه كارفرما مكلف به پرداخت آن است.قسمت‏بسيار مهمى از فقه‏اسلامى همين حقوق است كه مركب است از حقوق مدنى و حقوق سياسى و غيره.

در نهج البلاغه،حقوق مردم بر حاكم و حقوق حاكم بر مردم (حق الرعية على الوالى وحق الوالى على الرعية) هم صريحا و هم كنايتا و اشارتا مطرح گشته است.

فرمان مبارك امير المؤمنين (ع) به مالك اشتر،فرمان حقوق سياسى است كه تاكنون‏مورد تفسير و تحقيق صاحبنظران علوم سياسى بوده است.امروزه حقوق تطبيقى يا فقه‏مقارن كه به طور فراوان درباره اسلام و ديگر نظامهاى حقوقى تاليف شده است،مجالى‏براى ترديد در برخوردارى اسلام از يك نظام حقوق عالى نمى‏گذارد.

سپس جاكسون در تفسير تكاليفى كه اسلام براى مردم مقرر ساخته است،چنين‏مى‏گويد: «يعنى تعهد اخلاقى كه فرد ملزم به اجراى آن مى‏باشد،بيشتر مطمح نظر است وهيچ مقامى هم در روى زمين نمى‏تواند فرد را از انجام آن معاف بدارد و اگر از اطاعت‏سرپيچى نمايد، حيات آينده خود را به مخاطره انداخته است.» 

اشتباه ديگرى كه جاكسون در جملات فوق دارد متذكر مى‏شويم:اولا تعبير تعهدات‏اخلاقى با التزام به اجراى قطعى آن سازگار نيست.زيرا شايستگى و عظمت اخلاق دراختيارى بودن عمل به آن است،چنانكه نمى‏تواند مستند به عامل طبيعى بوده باشد.

ثانيا مى‏بايست جاكسون به اين قضيه توجه داشته باشد كه تكاليف افراد و اجتماع ودولت نسبت‏به يكديگر بدون تحقق حقوق،امكان‏پذير نيست و خود جاكسون اعتراف‏مى‏كند كه تعليمات اسلامى،احكام و وظايفى است كه نسبت‏به اصول مذهبى و طرززندگى شخصى و اجتماعى و سياسى همه را تعيين مى‏كند.بديهى است كه وظايف واحكام اجتماعى و سياسى در عرصه زندگى دسته جمعى،ذاتا مقتضى حقوقى است كه‏بايد مردم آنها را مراعات نمايند.

جاكسون مى‏گويد:از آنجا كه آمريكايى‏ها،اساس مذهبى و يا فلسفى قوانين اسلامى‏را قبول ندارند،اينطور فكر مى‏كنند كه هر چه بر اين اساس مبتنى گرديده،نمى‏تواند نظر وتوجه ما را جلب كند،ولى حقيقت اين است كه همين سيستمى كه غير عملى قلمدادمى‏شود،اعمال بزرگى را توانسته است‏به طرز حيرت انگيزى انجام بدهد.

اينطور بود كه نيروى حيات‏بخش و التصاق دهنده آيين محمدى در ظرف يك قرن‏پس از رحلت محمد (ص) قوم و عشيره او را با آنكه فاقد يك دولت متشكل واقعى وفاقد يك قشون ثابت و فاقد آرمانهاى سياسى مشترك بودند،معذلك قادر ساخت‏برسواحل آفريقايى مديترانه استيلاء يابند.اسپانيا را مغلوب سازند و فرانسه را موردتهديد قرار بدهند.

عبارات بعدى جاكسون بدينقرار است:مطلب عمده اين است كه ما تازه شروع‏كرده‏ايم به تشخيص اينكه اين مذهب كه جوانترين مذهب دنيا است،فقهى ايجاد نموده‏است كه حس عدالتخواهى ميليونها مردمى كه در زير آسمانهاى سوزان آفريقا و آسيا وهمچنين هزاران نفر ديگر را كه در كشورهاى آمريكا زيست مى‏كنند را اقناع مى‏نمايد. 

البته از تاريخ اين آمار تقريبى كه جاكسون اظهار مى‏كند در حدود سى سال مى‏گذرد.

آمارى كه اخيرا درباره عده مسلمانان شايع شده است در حدود يك ميليارد و يكصدميليون نفر است كه هشت ميليون از آنها در اروپاى غربى و ده ميليون نفر در امريكا وديگر كشورهاى غير اسلامى زندگى مى‏كنند.

جاكسون مى‏گويد:«هر چند ممكن است نسبت‏به الهام مذهبى حقوق مسلمانان‏مشكوك (در شك و ترديد) باشيم،معذلك حقوق مزبور درسهاى بسيار مهمى دراجراى قوانين به ما مى‏آموزد.

حالا موقع آن رسيده كه ديگر خودمان را در دنيا تنها قومى ندانيم كه عدالت رادوست مى‏دارد و يا معنى عدالت را مى‏فهمد،زيرا كشورهاى اسلامى در سيستم قانونى‏خود،رسيدن به اين مقصد را نصب العين خود قرار داده‏اند و تجربيات آنها درسهاى‏ذيقيمتى براى ما در بر دارد.» به خاطر مى‏آوريم كه در سالهاى گذشته،در شعبه حقوق از انجمن دولتى حقوق‏تطبيقى در دانشكده حقوق دانشگاه پاريس،كنگره‏اى به منظور بحث در فقه اسلامى‏تحت عنوان‏«هفته فقه اسلامى‏»منعقد ساخت و جمعى از مستشرقين و استادان حقوق وقانون از كشورهاى اروپايى و اسلامى را دعوت نمود.

دبيرخانه انجمن پنج موضوع فقهى را معين كرده بود كه اعضاء درباره آنها كنفرانس‏دادند و در اثناء كنفرانسها،دانشمندان حقوق فرانسه و ديگر ممالك و مستشرقين نامى،به عظمت و اهميت و جامعيت فقه اسلامى اعتراف نموده و صلاحيت آن را براى‏جوامع بشرى در همه ادوار تصديق كردند.

در روزهاى كنفرانس،رئيس وكلاى پاريس چنين گفته است:«من نمى‏دانم ميان اين‏دو امر متناقض چگونه سازش بدهم؟از يك طرف با تبليغات گوناگون همه جا انتشارمى‏دهند كه فقه اسلامى با جمودى كه دارد صلاحيت ندارد كه مبناى قانونگذارى براى‏نيازهاى اجتماعات دوران كنونى قرار بگيرد.از طرف ديگر در اين كنفرانسها،ضمن‏تحقيقات عالمانه و كنجكاويهاى محققانه‏اى كه متخصصان فن در اين كنفرانسها ابرازمى‏دارند،مطالبى را مى‏شنويم كه بطلان آن تبليغات را با براهين محكم و با استناد به‏نصوص و قواعد موجود و متقن فقهى آشكار مى‏سازد.

در پايان اين كنفرانسها،قطعنامه‏اى به امضاى اعضاء كنگره كه حقوقدانان وقانونگذاران بودند،رسانيدند كه همه آنان عظمت و استحكام فقه اسلامى را تصديق‏نموده و صلاحيت آنرا براى پاسخگويى همه جوامع بشرى اعلام نمودند.در پايان،اعضاء كنگره به ادامه‏«هفته فقه اسلامى‏»اظهار تمايل نمودند،ولى‏ متاسفانه از

 

دو نظريه متناقض نماى عبد الرحمن ابن خلدون درباره نياززندگى دنيوى مردم به پيامبران الهى

عبد الرحمن بن خلدون در نياز حيات دنيوى انسانها به دين،دو نظريه متناقض نمادارد كه ما در كتاب‏«فلسفه دين‏»مورد بررسى و نقد مشروح قرار داده‏ايم.در اينجا لازم‏مى‏دانيم كه اشاره‏اى به آن دو نظريه داشته باشيم.

نظريه يكم‏«و اين قضيه كه حكما مطرح كرده‏اند (نياز مردم به انبياء برهانى است)همانگونه كه مى‏بينى برهانى نيست،زيرا عالم وجود و حيات بشرى ممكن است‏بدون‏نبوت و شريعت اسلامى برقرار باشد…» 

نظريه دوم‏«فصل پنجاه و يكم‏»،در اينكه زندگى اجتماعى بشرى ناگزير از سياستى‏است كه نظام زندگى را برقرار نمايد.

بدانكه ما در مواردى متعدد از اين كتاب بيان نموديم كه زندگى اجتماعى براى بشرضرورى است و اين است معناى عمران كه درباره آن سخن مى‏گوييم،قطعى است كه درزندگى اجتماعى براى مردم،فرمانروايى حاكم ضرورت دارد كه مردم در تنظيم امورخود به او رجوع كنند.حكم حاكم در ميان مردم گاهى مستند به شريعت نازل شده ازجانب خدا است.

ايمان مردم به پاداش و عذابى كه مبلغ شرع،آنرا آورده است،موجب‏مى‏شود مردم به آن شرع اطاعت كنند.و گاهى حكم مستند به سياست عقلى است كه‏ باعث گردن نهادن مردم به آن سياست،پاداشى است از طرف آن حاكم كه به مصالح‏زندگى آنان دانا مى‏باشد.

در آن هنگام كه حكم مستند به شريعت الهى است،براى دنيا و آخرت نافع است، زيرا صاحب شرع به همه مصالح دانا است و موقعى كه حكم مستند به سياست عقلى‏است،نفع تنها براى زندگى دنيوى است.سپس سياست عقلى كه در پيش گفتيم،بر دووجه است:يكى از آن دو اين است كه مصالح عمومى مردم و مصالح حاكم در استقامت‏ملك،خصوصا مراعات مى‏ گردد.

اين نوع سياست همان سياست فارسى بود كه بر مبناى حكمت‏برگزار مى‏شد وخداوند متعال ما را به بركت دين اسلام و پيمان خلافت از آن نوع سياست‏بى‏نياز نموده‏است،زيرا احكام شرعى،ما را درباره مصالح عمومى و خصوصى بى ‏نياز نموده است.واحكام مديريت و حاكميت جامعه در احكام شرعيه مندرج شده است…حكام ‏مسلمانان،سياست را به مقتضاى شريعت‏به مقدار قدرت خود اجرا مى‏كنند.بنابراين‏قوانين شريعت اسلامى،مجموعه‏اى از احكام شرعى و آداب اخلاقى و قوانين طبيعى درجامعه و امورى از مراعات شوكت و اهتمام شديد است كه ضرورت دارد و پيروى دراين امور نخست از شريعت است،سپس از آداب حكماء زمامداران.

ملاحظه مى‏شود كه نظريه نهايى ابن خلدون همين است كه مشروحا آورده‏ايم وچنانكه در كتاب فلسفه دينى مطرح نموديم،زندگى بدون دين همان زندگى طبيعى‏محض است كه تنها بعد مادى انسان را تامين مى‏كند،نه آن حيات معقول را كه همه ابعادوجود انسانى را به كمال خود مى‏رساند.لذا مى‏توانيم بگوييم در نظريه ابن خلدون‏تناقضى وجود ندارد.

روش سكولاريسم (حذف مذهب از زندگى دنيوى انسانها) موجب اختلال شخصيت (من‏انسانى) در مديريت وجود انسانى است.

موجوديت انسانى از چهار بعد اساسى تشكيل مى‏گردد:

بعد يكم واقعيات مربوط به موجوديت طبيعى انسان كه عبارت است از اعضاى‏جسمانى و فيزيولوژيك و لوازم طبيعى آنها مانند ارتباط با محيط طبيعى و توالد وتناسل و غير ذلك.

بعد دوم واقعيات مقرره در حيات دنيوى اجتماعى كه مربوط به اداره حيات جمعى اواست، مانند حقوق،اقتصاد،سياست،فرهنگ،به معناى مربوط به عناصر زندگى دنيوى‏آن،مشروح اين بعد در شماره (8) از مبحث:«نمونه‏اى از آن اصول و ارزشهايى كه پس از حذف مذهب از زندگى انسانها،متزلزل‏گشته و يا به كلى نابود شدند»مطرح خواهد گشت.

بعد سوم فعاليتهاى مغزى و روانى انسان است مانند تصورات و تخيلات و تجسيم وتعقل و انديشه و اراده و تصميم و اختيار و احساسات و عواطف و غيره.

بعد چهارم-واقعيات مربوط به استعداد كمال جوى او است كه عمده آنها مذهب واخلاق و ديگر حقايق ارزشى عالى مى‏باشد.

شخصيت آدمى در مديريت‏ بعد اول(زندگى حيوانى)

مديريت واقعيات مربوط به موجوديت طبيعى انسان تا آنجايى كه از شرايط مديريت‏مانند آگاهى و سالم بودن و ديگر توانايى‏ها برخوردار است،به طور مستقيم فعاليت‏خود را انجام مى‏دهد،مگر اينكه عوامل جبرى به وسيله فقدان آن شرايط،قدرت مديريت را از خصيت‏بگيرد و يا كار براى عضو آن اندازه عادى باشد كه نيازى به‏دخالت كامل شخصيت وجود نداشته باشد.

اغلب فعاليتهاى اعضاء جسمانى كه مستند به نيازهاى اصلى و در امتداد زندگى به‏ طور فراوان تكرار مى‏شوند،مانند اين است كه آن اعضاء مقدارى آگاهى و توانايى ‏مديريت را در اداره خود از شخصيت،ناآگاهانه بهره بردارى مى‏ كند.لذا نيازى به‏آگاهى كامل و بهره‏بردارى از قدرت مديريت ‏شخصيت مشاهده نمى‏ شود.

معمولا اينگونه فعاليتها را كه براى انسان عادى شده است،اعمال مستند به عادت‏مى‏نامند. بر همين مبنا است كه در موارد فعاليتهاى جديد بى‏سابقه و كم سابقه و در موارداهميت (به اندازه اهميت مورد) شخصيت مديريت كامل آنرا با آگاهى و ديگر شرايط به‏عهده مى‏گيرد و كار خود را انجام مى‏دهد.

همان‏طور كه ملاحظه مى ‏شود،شخصيت انسان در مديريت اين بعد (واقعيات مربوطبه موجوديت طبيعى انسان) با در نظر گرفتن نيازهاى محرك اعضاى طبيعى كار خود راانجام مى‏دهد و كار خود را به همان نيازها مستند مى‏داند.

 

شخصيت آدمى در بعد دوم(زندگانى با اصول و قوانين موضوعى)

در بعد دوم شخصيت آدمى با حقايقى مربوط مى‏شود كه با انگيزه‏هاى حيات دنيوى‏جمعى و بدون اختيار او مقرر گشته و او زندگى خود را براى تطبيق به آن حقايق ملزم‏ مى‏ بيند.مانند حقوق،اقتصاد و سياست و غيره.تفاوت ميان دو بعد اول و دوم در اين‏است كه رابطه جبرى شخصيت‏با حقايق مربوط به بعد يكم (اعضاء مادى) بيش از رابطه‏جبرى او با حقايق بعد دوم مى‏باشد،زيرا تخلف از قوانين اجتماعى مانند حقوق امكان پذيرفته است از تخلف از قوانين اعضاى جسمانى كه زندگى طبيعى انسان را به طورمستقيم اداره مى‏كند.

به عنوان مثال باز كردن چشم در موقع راه رفتن و نگاه كردن به جلو،از الزام و جبربيشتر برخوردار است تا پيروى از مواد قوانين زندگى جمعى،زيرا شماره انسانهايى كه باعلم به قانون به جهت عدم رضايت صحيح يا غلط از آن قانون و يا به جهت داشتن‏قدرت براى گريز از آن، اعتنايى به قانون ندارد بسيار است.

انسان در بعد يكم زندگى مى‏تواند تنها با پيروى از انگيزه‏ها و عوامل جبرى حيات‏طبيعى فردى مانند ديگر حيوانات زندگى كند.ولى در بعد دوم،انسان پا را از منطقه سايرجانداران بسيار بسيار فراتر نهاده و عنوان نوع خاص برتر و كامل‏تر را در ميان جانداران‏به خود اختصاص مى‏دهد.

انسانها مى‏توانند حقايق بعد دوم (اقتصاد،حقوق،سياست،و غيره و ذلك) را تنهابراى تامين زندگى دنيوى خود بپذيرند و زندگى خود را بر اصول و قوانين آنها تطبيق ‏بدهند و هيچ‏گونه ارزشى را مانند ارزشهاى مذهبى و اخلاقى در پيروى از آنها مستندقرار ندهند.

اينگونه زندگى دنيوى اجتماعى،همان زندگى ديگر جانداران است‏با سطوح وابعادى بسيار بسيار گسترده ‏تر و عميقتر و پيچيده‏تر و خطرناكتر.

 

شخصيت آدمى در بعد سوم

شخصيت در مديريت اين بعد،با حقايقى سر و كار دارد كه داراى جهات و سطوح‏گوناگون و ظريف‏تر بوده و امكان دخالت‏شخصيت‏با مختصاتى كه دارد در توجيه وچگونگى آن حقايق، كم و بيش وجود دارد.

توضيح اينكه شخصيت‏براى تحريك دست‏به برداشتن كتاب از قفسه كتابخانه وپيدا كردن صفحه‏اى كه مقصود مطالعه كننده در آن است،نيازى به چيزى جز تحريك‏پا براى رسيدن به قفسه مطلوب و تحرك دست‏براى برداشتن كتاب از قفسه و باز كردن‏و پيدا كردن صفحه مطلوب ندارد.در صورتيكه در مديريت فعاليتهاى مغزى و روانى كه‏بطور مستقيم با شخصيت مربوط مى‏ باشند،نياز به دقت و تحليل و تركيب و تصفيه واستنتاج‏هاى بسيار ظريف و تجريدى دارند.

فعاليتها و بازتابهاى مغزى و روانى انسان،مانند درك،تصورات،تخيلات و تجسيم،اكتشاف، علم حضورى (خوديابى و خود هشيارى) و بازرسى خويشتن،تعقل،انديشه،تجريد،اراده، تصميم،اختيار،احساسات متنوع مانند احساس زيبايى،احساس شكوه درنظم هستى و هم چنين انواع عواطف و غيره مى‏باشند.

بديهى است كه هيچ يك از فعاليتها و بازتابهاى مزبور،تصادفى نبوده و در خلا به‏وجود نمى‏آيد و پس از به وجود آمدن بدون قانون در وجود آدمى،از بين نمى‏رود.اين فعاليتها و بازتابها به دو نوع عمده تقسيم مى‏گردند:

نوع يكم آن قسمت از فعاليتها و بازتابهايى است كه نيازى به آگاهى و مديريت‏ شخصيت ندارد، مانند تصور اشيايى كه براى اولين بار با آنها روياروى مى‏ شويم.

مسلم است كه صورت‏هايى از آن مشاهدات در ذهن ما منعكس مى‏گردد و در اين‏انعكاس، ذهن ما مانند حوضى است كه سنگى در آن بيندازند،امواجى مناسب ايجادمى‏گردد.در اين حال اگر آن تصورات،چيزهايى بى‏اهميت‏باشند،بدون اينكه شخصيت(من انسانى) آنها را مورد بازرسى و تحليل قرار داده (و براى نگهدارى آنها را تحويل‏ مراكز خاص بدهد) به حال خود مى‏گذارد كه با گذشت زمانى كم و بيش از افق ذهن‏ناپديد مى‏ گردند.

و از اين نوع است همه آن جريانات ذهنى كه لحظاتى در عرصه خود آگاه يا نيمه آگاه‏ذهن پديدار مى‏گردند و سپس راه خود را پيش مى‏گيرند بدون اينكه تحت نظاره و سلطه‏و مديريت‏شخصيت قرار بگيرند.

نوع دوم آن قسمت از فعاليتها و بازتابهايى هستند كه مورد آگاهى و مديريت و سلطه ‏شخصيت قرار مى‏گيرند.در اين قسمت ‏شخصيت ‏با حقايقى ارتباط برقرار مى‏ كند كه فوق ‏قوانين جسمانى (فيزيكى فيزيولوژيك و غيره) مى‏باشند.مانند:

1.تجسيم، (هست را نيست و بالعكس،نيست را هست تلقى كردن يا اشياء راآنچنانكه هستند دگرگونه تلقى نمودن.)

بهترين موارد تجسيم،نمايشهاى گوناگون در صورت تئاتر و غيره است كه تماشاگران‏حتى گاهى خود بازيگران هم نمودها و اشخاص موجود در صحنه را عين واقعيت تلقى‏مى‏كنند و ترتيب اثر را به آنها مى‏دهند.به عنوان مثال:شخص معين نقش مرحوم ميرزا تقى خان امير كبير را به عهده مى‏گيرد و كسانى ديگرنقش دشمنان و قاتلان امير كبير را بازى مى‏كنند و همه تماشاگران يقين دارند كه نه تجسيم‏كننده امير كبير واقعيت دارد و نه تجسيم كننده دشمنان و قاتلان آن شخصيت‏ بزرگ.

بااين حال همه تماشاگران،قضاياى امير كبير را چنان با واقعيت تلقى مى‏كنند كه گويى واقعابا آن شخصيت و سرگذشت ناگوار او روياروى هستند.همچنان كه قضاياى دشمنان وقاتلانش را عين واقعيت تلقى مى‏نمايند.اين است قدرت فوق طبيعى كه‏«من آدمى‏»(شخصيت) دارا مى‏باشد.

2.اكتشاف،پديده‏اى است كه با هيچ يك از قواعد علمى قابل تفسير نيست.به قول‏ كلود برنار در مقدمه طب آزمايشى،«هيچ قاعده و دستورى معين نمى‏توان به دست داد كه هنگام مشاهده امرى معين در سر محقق فكرى درست و مثمر كه يك نوع راهيابى‏ قبلى ذهن به تحقيق صحيح مى‏باشد،بوجود بيايد.

تنها پس از آنكه فكر به وجود وظهور آمد،مى‏توان گفت چگونه بايد آن را تابع دستورهاى معين قواعد منطقى مصرح‏كه براى هيچ محقق انحراف از آنها جايز نيست قرار داد.و لكن علت ظهور آن نامعلوم‏و طبيعت آن كاملا شخصى و چيزى است مخصوص كه منشا ابتكار و اختراع و نبوغ‏هر كس شمرده مى‏شود.» 

اكثريت‏بسيار چشمگير از صاحبنظران علوم،دخالت دريافتهاى شهودى را دراكتشاف و ابتكار پذيرفته‏اند و هركس كه خود از تواناييهاى مزبور بهره‏مند باشد و حتى‏ يك مورد از آنها به طور مستقيم ديده باشد،به دخالت‏شهود در اكتشافات اعتراف‏ مى ‏نمايد.

3.علم حضورى، (خوديابى يا خودهشيارى) براى هر انسانى كه توانايى دريافت‏خويشتن را داشته باشد،اتفاق مى‏افتد.در اين پديده فوق العاده شگفت‏ انگيز،ادراك‏ كننده عين ادراك شونده است كه عبارت است از«من‏»يا شخصيت،در حالى كه با توجه‏به حقيقت چنين پديده‏اى،امرى كه اتفاق مى‏افتد شبيه تناقض است.زيرا«من‏»بدون‏اينكه به دو قسمت درك كننده و درك شونده تقسيم شود،هم درك مى‏كند و هم‏درك مى‏شود و به قول شيخ محمود شبسترى‏«اين جريان مانند اين است كه انسان باچشم خود بدون وسيله چشم خود را ببيند!»

عدم آيينه عالم عكس و انسان چو چشم عكس در وى شخص پنهان تو چشم عكسى و او نور ديده است به ديده،ديده را ديده،كه ديده است

4.تعقل، (انديشه در پرتو اصول و قوانين تثبيت‏شده براى وصول به مقاصد منظور) شخصيت در فعاليت تعقلى،از كليات تجريد شده براى تطبيق بر موارد قضايا استفاده‏مى ‏كند و چون درك قضاياى كلى مستلزم دريافت‏ حقايق تجريدى است.لذا شخصيت‏ در اين جريان نيز فعاليت فوق طبيعى انجام مى‏دهد.

5.اختيار،اين پديده از با عظمت‏ترين فعاليتهايى است كه‏«من انسانى‏»يعنى‏ شخصيت در مديريت‏خود انجام مى‏دهد،زيرا در جريان آگاهى و سلطه و حذف وانتخاب انگيزه‏هاى كار يا ترك كار كه شخصيت آدمى انجام مى‏دهد،حتى در فوق‏ معقولات كه آنها را موازنه و مقايسه مى ‏نمايد قرار مى‏گيرد و بدين جهت كار خود را بايك حالت اشراف و فعاليت فوق عمليات و بازتابهاى طبيعى در بعد جسمانى صورت‏ مى ‏دهد.

6.بازرسى و داورى شخصيت درباره خويشتن،هر كسى كه از مغز و روان معتدل‏برخوردار باشد،مى ‏تواند اجزاء جسمانى خود را مورد بررسى و داورى و ترجيح يكى‏بر ديگرى قرار بدهد (مانند دستها و پاها و سر و صورت و غيره ذلك) همچنان مى‏ تواندقوا و استعدادها و فعاليتهاى درونى خود را مانند انديشه،تعقل،احساسات،عواطف،فعاليتهاى وجدانى،بازتاب در برابر لذايذ و آلام،اراده،تصميم،اختيار و غير ذلك‏مورد بررسى و داورى قرار بدهد.

مثلا آيا احساسات من سالم است؟آيا انديشه و تعقل من درست عمل مى‏كند؟آيافعاليتهاى وجدانى من بطور قانونى به جريان مى‏افتد؟و همچنين آيا اين قوا واستعدادهاى من بطور مجموع هماهنگ كار مى‏كند يا نه؟اين بررسى كننده،شخصيت‏آدمى است.

اگر كسانى پيدا شوند و بگويند:چنين بررسى و داورى ممكن است مستند به يكى از نيروهاى ناشناخته مغزى ما بوده باشد و دليلى براى وجود شخصيت (من) مجرد،نيست.

پاسخ اين اعتراض بدين قرار است كه اين احتمال در صورتيكه يك انسان همه اجزاء وقوا و استعدادهاى موجوديت‏خود را براى مقايسه با يكديگر از نظر كميت و كيفيت‏مقابل خصيت‏برنهاده است،صحيح نيست.زيرا فرض اين است كه همه اجزاء و قوا واستعدادهاى درونى و برونى آدمى مورد بررسى و داورى قرار گرفته است.

و بر فرض صحت اين احتمال كه داورى در اين مورد مربوط به يك نيروى ناشناخته ‏مغزى است،اين مسئله پيش مى‏آيد كه اگر در صحت‏بررسى و داورى نيروى مزبورترديد داشته باشيم،مسلم است كه به بررسى و داورى ما بين آن نيرو و همه اجزاء و قوا واستعدادها كه مورد بررسى آن بوده‏اند،مى‏ پردازيم.در اين صورت با اين سؤال رو به روخواهيم شد كه آن بررسى و داورى كننده چيست؟كيست؟هر حقيقتى كه باشد،بالاتر ازهمه اجزاء و قوا و استعدادها و نيروى مفروض خواهد بود.اين همان شخصيت (من ‏مجرد) است.اين بود نمونه ‏اى اندك از دلايلى كه تجرد شخصيت (من آدمى) را اثبات مى‏ نمايد.گفته شده است دلايلى كه براى تجرد«من‏»آورده شده است،متجاوز اين 60 دليل‏ مى ‏باشد.

اگر ما اينگونه فعاليتهاى تجريدى‏«من‏» (شخصيت) را ناديده بگيريم و بگوييم:درصحنه پهناور طبيعت هيچگونه امر فوق طبيعت انجام نمى‏گيرد تا راه را براى‏«حذف‏دين از…»در حيات انسانها باز كنيم،درد بى‏درمان‏«از خودبيگانگى‏»را كه بيمارى قرن‏بيستم است ناديده گرفته ‏ايم.نتيجه اين بحث اين است كه حذف دين در حيات دنيوى،شخصيت را به ست‏حوادث و وقايع جزيى كه دائما در حال تغيير است مى ‏سپارد واصالت و ثبات آنرا كه از فوق طبيعت‏سرچشمه مى‏گيرد،نفى مى‏نمايد.

7.اشراف‏«من‏»بر عالم هستى،ترديدى نيست در اينكه انسانهاى آگاه با تحصيل‏معارف عاليه، به نوعى مقام والاى شهود مى‏رسند كه همه هستى را در ذات خود با علم‏حضورى در مى‏يابند. حتى وجود خويشتن را هم به عنوان جزئى از عالم هستى در كل‏مجموعى در مى‏يابند.

اولين متفكرى كه دلالت اين جريان را بر فوق طبيعى بودن (تجريد عالى) «من انسانى‏» يعنى شخصيت گوشزد كرده است،ناصر خسرو قباديانى است.او چنين مى‏گويد:

عقل ما بر آسيا كى پادشا گشتى

چنين گر نه عقل مردمى از كل خويش اجزاستى

8.شخصيت انسانى،به اضافه آن عظمت‏ها و استعدادها كه دارد،از يك حقيقت‏ديگر برخوردار است كه در برابر تحولات،ثابت و برقرار است.اگر كسى مرتكب قتل‏نفس شود و حتى صد سال از كيفر بگريزد،او قاتل است و دادگاههاى دنيا او را قاتل‏مى‏شناسند،با اينكه ابعاد جسمانى او قطعا بارها تغيير كرده است.و شايد منشا اصل گرايى‏شخصيت از همين علت (عنصر ثابت آن) سرچشمه مى‏گيرد.

اينكه شخصيت آدمى در طول عمر در ارتباط با هرگونه حادثه و در ارتكاب هرعمل و گفتن هر سخنى مى‏خواهد بر اصلى ثابت و پذيرفته شده تكيه كند،مربوط به‏همين عنصر ثابت او است.در عين حال كه:

هر نفس نو مى‏شود دنيا و ما
بى‏خبر از نوشدن اندر بقا

عمر همچون جوى نونو مى‏رسد
مستمرى مى‏نمايد در جسد

يعنى در عين حالى كه شخصيت انسان در ميان دگرگونى‏ هاى غوطه ‏ور و با آنها در ارتباط‏ است ، هميشه گرايش به ثبات و اصول ثابت دارد.

قرنها بگذشت و این قرن نویست
ماه آن ماهست آب آن آب نیست

عدل آن عدلست و فضل آن فضل هم
لیک مستبدل شد آن قرن و امم

قرنها بر قرنها رفت ای همام
وین معانی بر قرار و بر دوام

آن مبدل شد درین جو چند بار
عکس ماه و عکس اختر بر قرار

پس بنااش نیست بر آب روان
بلک بر اقطار عرض آسمان

بنابر مباحث فوق،منحصر ساختن شخصيت و فعاليت‏هاى آن در متغيرها ودگرگونى‏هاى امور دنيوى مساوى است‏با نابود كردن آن.

 

شخصيت آدمى در مديريت‏ بعد چهارم(حيات معقول)

بعد چهارم.بعد حيات معقول بر مبناى اخلاقى و مذهبى وجود آدمى است.اگر چه‏مى‏توان گفت:گرايش اين دو حقيقت،از مختصات بسيار عالى شخصيت‏«من انسانى‏»است.لذا مى‏توان آن دو را در حقايق مربوط به بعد سوم آورد،ولى بدان جهت كه‏ارتباط اين دو حقيقت‏با فوق طبيعت،مستقيم و با اهميت‏تر از همه خواص تجريدى‏شخصيت است،لذا آن دو را به عنوان يك بعد مستقل مطرح مى‏نماييم.نخست ‏توصيفاتى چند درباره اخلاق را كه در تفكرات صاحبنظران قرون و اعصار در شرق وغرب است،در اينجا متذكر مى‏شويم:

1.اخلاق شكوفايى حقيقت در جان آدمى است.

2.اخلاق نمايش دهنده حيات و وجدان سالم انسانى است.وجدان چيست؟ وجدان‏قطب‏نماى كشتى وجود آدمى در اقيانوس هستى است.

3.اخلاق تفسير كننده‏«حيات معقول‏»انسانها است.

4.اخلاق عامل پيروزى انسان بر صفات حيوانى او است.

5.هيچ انبساط و نشاطى با آن ابتهاج و سرورى كه در درون انسانهاى اخلاقى به‏وجود مى‏آيد، نمى‏تواند برابرى كند.

6.اراده و تصميمى كه به انگيزگى اخلاق انسانى عالى به وجود مى‏آيد،پشيمانى‏ندارد.

7.احساس تكليف مبتنى بر فعاليتهاى فضائل اخلاقى،عالى‏ترين احساس است كه دردرون بشر شكوفا مى‏شود.

8.هيچ قوم و ملتى بدون فضائل اعلاى اخلاقى در اوراق كتاب بزرگ تاريخ،شايسته مطالعه انسانها نمى‏باشد.

9.براى شناخت آدمى،هيچ نشان و علامتى مانند اخلاق نيست.

10.اگر اخلاق والاى انسانى را از حيات وى حذف كنيم،با يك موجود پيچيده وخطرناكى رويارويى خواهيم گشت،كه خود را انسان ناميده است.

بنابراين توصيفات،حذف اخلاق والاى انسانى از زندگى انسانها،درست مساوى‏بى‏نيازى آنان از شخصيت و يا نابود كردن آن حقيقت است.همان حقيقتى كه آنان را ازحيوانات جدا كرده است.و ترديدى نيست در اينكه زندگى‏«با حذف دين‏»(سكولاريسم) كه بر مبناى خودخواهى مشروط به عدم تجاوز جبرى بر حق زندگى ‏ديگران،استوار شده است،هيچ محلى براى شخصيت و اخلاق سازنده شخصيت‏ باقى ‏نمى‏ گذارد.

حذف مذهب از حيات و شخصيت ‏بشرى در زندگى دنيوى بر مبناى سكولاريسم، مستلزم ‏تجزيه وحدت‏«حيات معقول و تجزيه وحدت شخصيت است‏»اختصاص دادن آرمانهاى جدى شخصيت ‏بشرى و فعاليتهاى آن،به نمودهاى گسيخته وزودگذر زندگى دنيوى و حذف مذهب از آنها (نمودهاى گسيخته و زودگذر) درست‏مانند قانع ساختن شخصيت ‏به مشاهده محسوساتى جزيى است كه به وسيله حواس وآزمايشگاهها وارد مغز انسانى مى‏ گردد.

اگر عقل انسانى براى تنظيم و انتزاع قانون از آن محسوسات وارد ميدان نشود،محال‏است كه بشر بتواند قوانين علمى را در عالم هستى درك كند.

زندگى بشرى نيز با حذف مذهب،توانايى ارائه قوانين و روش اصلى حيات هدفداررا از دست مى‏دهد.

بزرگترين آسيبى كه حذف مذهب به حيات انسانى وارد مى‏كند،تجزيه حيات و شخصيت‏آدمى به دو قطعه دنيوى و اخروى مى‏ باشد!

در صورتيكه‏«حيات معقول‏»كه ريشه اصلى‏اش از عالم بالا شروع شده است،امكان‏ندارد در عالم پايين ختم شود و يا قابل تجزيه گردد،بطوريكه يك جزء آن در اين دنيادر اختيار خود انسان باشد و مطابق تمايلات و آرمانهاى خود،آن را اداره كند و جزء ديگرش را به عنوان جزء اخروى آن با مقدارى حركات و اذكار تلقى و تامين نمايد!يك توجه و خود آگاهى سالم مى‏تواند وحدت حيات و وحدت شخصيت را در دوقلمرو دنيا و آخرت براى انسان قابل شهود و مشاهده بسازد.

نمونه‏اى از مختصات روش سكولاريسم و خسارت‏هاى جبران‏ناپذيرى كه پس از حذف‏مذهب از زندگى دنيوى انسانها بر اصول اساسى و ارزشهاى عالى بشريت وارد آمد.

نخست‏ يك مقدمه مختصرى را درباره افراطگرى و تفريطگرى كه سرتاسر تاريخ‏بشرى را فرا گرفته است،يادآور مى‏شويم:مى‏توان ادعا كرد كه در طول تاريخ بسيار كم‏اتفاق مى‏افتد كه بشر معناى افراط و تفريط را بفهمد و در صورتيكه آن را فهميد،بتواند با كمال آگاهى از اين دو انحراف اجتناب كند.

بايد گفت:شديدترين و خسارت بارترين افراط و تفريطى كه بشر درباره واقعيات‏ مرتكب شده است،درباره خويشتن بوده است.اين انحراف همواره موجب ارتكاب‏تفكرات و تمايلات انحرافى در ديگر شؤون حيات او گشته است،افراط و تفريطى است‏كه درباره معرفى و ارزيابى خويشتن انجام داده است،لذا بايد معتقد شويم تا ريشه اين‏انحراف خطرناك در درون آدميان به وجود خود ادامه مى‏دهد،قطعى است كه‏تفكرات و تمايلات انحرافى،آنان را از«حيات معقول‏»در دنيا و آخرت محروم‏خواهد ساخت.ما براى توضيح اين جريان نمونه‏هايى را در اين بحث‏ يادآور مى‏شويم:

1.انسان گاهى درباره ماهيت و ارزشيابى خود دچار افراط گشته و خود را گل‏ سرسبد عالم وجود تلقى كرده و گاهى تا حد خطرناكتر از يك حيوان درنده پايين آورده‏است! (55)

2.در روزگار گذشته‏«بردگى‏»براى او اساسى‏ترين اصل حياتى و زيربناى همه شؤون‏زندگى بوده است.مانند:حقوق،اخلاق،مذهب،اقتصاد،سياست و فرهنگ و غيره!

امروزه‏«مفهومى از آزادى‏»كه عمدتا به معناى رهايى از همه قيود مذهبى و اخلاقى وديگر ارزشها و اصول عالى انسانى مى‏باشد،در سرتاسر جوامع صنعتى (به اصطلاح‏ پيشرفته!) شيوع پيدا كرده است.بديهى است كه اين تفريط در نتيجه آن افراط يا بالعكس (اين افراط در نتيجه آن‏تفريط) به وجود آمده است.

3.در دورانهاى گذشته،تقيد به احكام و تكاليف و حقوق،گرايشهايى افراطى به نام‏مذهب چنان گريبان بعضى از جوامع را فشرده بود