خطبه ۳ شرح ابن ابی الحدید معروف به شقشقية(با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

و من خطبة له و هي المعروفة بالشقشقية

أَمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ تَقَمَّصَهَا ابْنُ أَبِي قُحَافَةَ وَ إِنَّهُ لَيَعْلَمُ أَنْ مَحَلِّي مِنْهَا مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحَى
يَنْحَدِرُ عَنِّي السَّيْلُ وَ لَا يَرْقَى إِلَيَّ الطَّيْرُ
فَسَدَلْتُ دُونَهَا ثَوْباً وَ طَوَيْتُ عَنْهَا كَشْحاً
وَ طَفِقْتُ أَرْتَئِي بَيْنَ أَنْ أَصُولَ بِيَدٍ جَذَّاءَ أَوْ أَصْبِرَ عَلَى طَخْيَةٍ عَمْيَاءَ
يَهْرَمُ فِيهَا الْكَبِيرُ وَ يَشِيبُ فِيهَا الصَّغِيرُ وَ يَكْدَحُ فِيهَا مُؤْمِنٌ حَتَّى يَلْقَى رَبَّهُ
فَرَأَيْتُ أَنَّ الصَّبْرَ عَلَى هَاتَا أَحْجَى
فَصَبَرْتُ وَ فِي الْعَيْنِ قَذًى وَ فِي الْحَلْقِ شَجًا
أَرَى تُرَاثِي نَهْباً

حَتَّى مَضَى الْأَوَّلُ لِسَبِيلِهِ فَأَدْلَى بِهَا إِلَى ابْنِ الْخَطَّابِ بَعْدَهُ

شَتَّانَ مَا يَوْمِي عَلَى كُورِهَا وَ يَوْمُ حَيَّانَ أَخِي جَابِرِ
فَيَا عَجَباً بَيْنَا هُوَ يَسْتَقِيلُهَا فِي حَيَاتِهِ إِذْ عَقَدَهَا لِآخَرَ بَعْدَ وَفَاتِهِ
لَشَدَّ مَا تَشَطَّرَا ضَرْعَيْهَا
فَصَيَّرَهَا فِي حَوْزَةٍ خَشْنَاءَ يَغْلُظُ كَلْمُهَا وَ يَخْشُنُ مَسُّهَا وَ يَكْثُرُ الْعِثَارُ فِيهَا وَ الِاعْتِذَارُ مِنْهَا
فَصَاحِبُهَا كَرَاكِبِ الصَّعْبَةِ إِنْ أَشْنَقَ لَهَا خَرَمَ وَ إِنْ أَسْلَسَ لَهَا تَقَحَّمَ
فَمُنِيَ النَّاسُ لَعَمْرُ اللَّهِ بِخَبْطٍ وَ شِمَاسٍ وَ تَلَوُّنٍ وَ اعْتِرَاضٍ
فَصَبَرْتُ عَلَى طُولِ الْمُدَّةِ وَ شِدَّةِ الْمِحْنَةِ

حَتَّى إِذَا مَضَى لِسَبِيلِهِ جَعَلَهَا فِي سِتَّةٍ زَعَمَ أَنِّي أَحَدُهُمْ
فَيَا لَلَّهِ وَ لِلشُّورَى مَتَى اعْتَرَضَ الرَّيْبُ فِيَّ مَعَ الْأَوَّلِ مِنْهُمْ حَتَّى صِرْتُ أَقْرَنُ إِلَى هَذِهِ النَّظَائِرِ
لَكِنِّي أَسْفَفْتُ إِذْ أَسَفُّوا وَ طِرْتُ إِذْ طَارُوا
فَصَغَا رَجُلٌ مِنْهُمْ لِضِغْنِهِ وَ مَالَ الْآخَرُ لِصِهْرِهِ مَعَ هَنٍ وَ هَنٍ

إِلَى أَنْ قَامَ ثَالِثُ الْقَوْمِ نَافِجاً حِضْنَيْهِ بَيْنَ نَثِيلِهِ وَ مُعْتَلَفِهِ
وَ قَامَ مَعَهُ بَنُو أَبِيهِ يَخْضَمُونَ مَالَ اللَّهِ خَضْمَ الْإِبِلِ نِبْتَةَ الرَّبِيعِ
إِلَى أَنِ انْتَكَثَ فَتْلُهُ وَ أَجْهَزَ عَلَيْهِ عَمَلُهُ وَ كَبَتْ بِهِ بِطْنَتُهُ

فَمَا رَاعَنِي إِلَّا وَ النَّاسُ إِلَيَّ كَعُرْفِ الضَّبُعِ يَنْثَالُونَ عَلَيَّ مِنْ كُلِّ جَانِبٍ
حَتَّى لَقَدْ وُطِئَ الْحَسَنَانِ وَ شُقَّ عِطْفَايَ
مُجْتَمِعِينَ حَوْلِي كَرَبِيضَةِ الْغَنَمِ
فَلَمَّا نَهَضْتُ بِالْأَمْرِ نَكَثَتْ طَائِفَةٌ وَ مَرَقَتْ أُخْرَى وَ فَسَقَ آخَرُونَ
كَأَنَّهُمْ لَمْ يَسْمَعُوا كَلَامَ اللَّهِ حَيْثُ يَقُولُ تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِينَ لا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ‏
بَلَى وَ اللَّهِ لَقَدْ سَمِعُوهَا وَ وَعَوْهَا وَ لَكِنَّهُمْ حَلِيَتِ الدُّنْيَا فِي أَعْيُنِهِمْ وَ رَاقَهُمْ زِبْرِجُهَا

أَمَا وَ الَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ لَوْ لَا حُضُورُ الْحَاضِرِ وَ قِيَامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ وَ مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعُلَمَاءِ أَلَّا يُقَارُّوا عَلَى كِظَّةِ ظَالِمٍ وَ لَا سَغَبِ مَظْلُومٍ لَأَلْقَيْتُ حَبْلَهَا عَلَى غَارِبِهَا وَ لَسَقَيْتُ آخِرَهَا بِكَأْسِ أَوَّلِهَا وَ لَأَلْفَيْتُمْ دُنْيَاكُمْ هَذِهِ أَزْهَدَ عِنْدِي مِنْ عَفْطَةِ عَنْزٍ

قَالُوا وَ قَامَ إِلَيْهِ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ السَّوَادِ عِنْدَ بُلُوغِهِ إِلَى هَذَا الْمَوْضِعِ مِنْ خُطْبَتِهِ فَنَاوَلَهُ كِتَاباً فَأَقْبَلَ يَنْظُرُ فِيهِ فَلَمَّا فَرَغَ مِنْ قِرَاءَتِهِ قَالَ لَهُ ابْنُ عَبَّاسٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمَا يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ لَوِ اطَّرَدَتْ مَقَالَتُكَ مِنْ حَيْثُ أَفْضَيْتَ فَقَالَ هَيْهَاتَ يَا ابْنَ عَبَّاسٍ تِلْكَ شِقْشِقَةٌ هَدَرَتْ ثُمَّ قَرَّتْ
قَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ فَوَاللَّهِ مَا أَسَفْتُ عَلَى كَلَامٍ قَطُّ كَأَسَفِي عَلَى هَذَا الْكَلَامِ أَلَّا يَكُونَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ بَلَغَ مِنْهُ حَيْثُ أَرَادَ

قوله ( عليه‏السلام ) في هذه الخطبة كراكب الصعبة إن أشنق لها خرم و إن أسلس لها تقحم يريد أنه إذا شدد عليها في جذب الزمام و هي تنازعه رأسها خرم أنفها و إن أرخى لها شيئا مع صعوبتها تقحمت به فلم يملكها يقال أشنق الناقة إذا جذب رأسها بالزمام فرفعه و شنقها أيضا ذكر ذلك ابن السكيت في إصلاح المنطق و إنما قال ( عليه‏السلام ) أشنق لها و لم يقل أشنقها لأنه جعله في مقابلة قوله أسلس لها فكأنه قال إن رفع لها رأسها بالزمام يعني أمسكه عليها
و في الحديث أن رسول الله ( صلى‏الله‏عليه‏وسلم ) خطب على ناقة و قد شنق لها فهي تقصع بجرتها و من الشاهد على أن أشنق بمعنى شنق قول عدي بن زيد العبادي‏
ساءها ما لها تبين في الأيدي و إشناقها إلى الأعناق‏

خطبه (3)

اين خطبه به خطبه شقشقية معروف است [مطالب تاريخى كه ابن ابى الحديد ضمن شرح اين خطبه آورده است به اين شرح است‏]:

نسب ابو بكر و مختصرى از اخبار پدرش

ابو بكر پسر ابو قحافه است، نام قديمى او عبد الكعبة بوده و پيامبر (ص) او را عبد الله ناميدند. در مورد كلمه «عتيق» كه از نامهاى ابو بكر است، اختلاف كرده‏اند. گفته شده است كه عتيق نام ابو بكر در روزگار جاهلى بوده، و هم گفته شده است كه پيامبر (ص) او را به اين نام ناميده ‏اند.

نام اصلى ابو قحافه عثمان و نسب او چنين است: عثمان بن عامر بن عمرو بن- كعب بن سعد بن تيم بن مرة بن كعب بن لوى بن غالب. مادر ابو قحافه دختر عموى پدرش بوده و نامش ام الخير و دختر صخر بن عمرو بن كعب بن سعد است.
ابو قحافه روز فتح مكه مسلمان شد. پسرش ابو بكر، او را كه پيرى فرتوت و موهاى سرش همگى چون پنبه سپيد بود. به حضور پيامبر (ص) آورد، و چون مسلمان شد پيامبر (ص) فرمودند: موهايش را رنگ و خضاب كنيد.

پسرش ابو بكر در حالى كه ابو قحافه زنده و خانه نشين بود و كور شده و از حركت باز مانده بود خليفه شد. ابو قحافه همينكه هياهوى مردم را شنيد پرسيد: چه خبر است گفتند: پسرت عهده‏دار خلافت شد. گفت: مگر خاندان عبد مناف به اين كار راضى شده‏اند گفتند: آرى. گفت: پروردگارا براى آنچه كه تو عطا فرمايى مانعى نخواهد بود و آنچه را تو مانع آن شوى عطا كننده‏يى براى آن نيست.
هيچكس در حالى كه پدرش زنده بوده است به خلافت نرسيده است، مگرابو بكر و الطائع لله كه نامش عبد الكريم و كنيه‏اش ابو بكر است. طائع در حالى به خلافت رسيد كه پدرش زنده بود و خود را از خلافت خلع كرد و آن را به پسر خويش وا گذاشت. منصور دوانيقى به مسخره و نيشخند، عبد الله بن حسن بن حسن را ابو قحافه نام گذاشته بود، زيرا در حالى كه زنده بود پسرش محمد مدعى خلافت شد.

ابو بكر هنگامى كه در گذشت ابو قحافه هنوز زنده بود و چون هياهو را شنيد پرسيد: چه خبر است گفتند: پسرت درگذشت. گفت: سوگى بزرگ است. ابو قحافه به روزگار خلافت عمر، در سال چهاردهم هجرت، در نود و هفت سالگى درگذشت و آن سالى است كه نوفل بن حارث بن عبد المطلب بن هاشم هم در همان سال درگذشت.

اگر گفته شود عقيده خود را در مورد اين سخن و شكايت امير المومنين على (ع) براى ما روشن سازيد، آيا اين سخن على (ع) دليل بر نسبت دادن آن قوم به ستم و غصب خلافت نيست و شما در اين باره چه مى‏گوييد اگر اين موضوع را قبول كنيد و آنان را ظالم و غاصب بدانيد، به آنان طعن زده‏ايد و اگر آنرا درباره ايشان قبول نداريد، در مورد كسى كه اين سخن را گفته است طعن زده‏ ايد.
در پاسخ اين پرسش گفته مى‏شود شيعيان اماميه اين كلمات را بر ظواهر آن حمل و معنى مى‏كنند و معتقدند كه آرى پيامبر (ص) درباره خلافت امير المومنين على (ع) نص صريح فرموده است و حق او غصب شده است.

ولى ياران معتزلى ما كه رحمت خداوند بر ايشان باد حق دارند چنين بگويند كه چون امير المومنين على (ع) افضل و احق به خلافت بوده و براى خلافت از او به كسى عدول كرده ‏اند كه از لحاظ فضل و علم و جهاد با او برابر نبوده است و در سرورى و شرف به او نمى‏رسيده است، اطلاق اينگونه كلمات، عادى است، هر چند افرادى كه پيش از او به خلافت رسيده ‏اند پرهيزگار و عادل باشند و بيعت با آنان بيعت صحيح بوده باشد. مگر نمى‏ بينى ممكن است در شهرى دو فقيه باشند كه يكى از ديگرى به مراتب داناتر باشد و حاكم شهر، آن يكى را كه داراى علم كمترى است قاضى شهر قرار دهد و در اين حال آن كه داناتر است، افسرده مى ‏شود و گاه لب به شكايت مى‏ گشايد و اين موضوع دليل بر آن نيست كه قاضى را مورد طعن و تفسيق قرار داده باشد يا حكم به ناصالح بودن و عدم شايستگى او كرده باشد، بلكه شكايت از كنار گذاشتن كسى است كه شايسته‏تر و سزاوارتر بوده است و اين موضوعى است كه در طبع آدمى سرشته است و چيزى فطرى و غريزى است. و ياران معتزلى ما چون نسبت به اصحاب پيامبر (ص) حسن ظن دارند و هر كارى را كه از ايشان سرزده است بر وجه صواب و صحت حمل مى‏ كنند، مى‏ گويند آنان مصلحت اسلام را در نظر گرفتند و از بروز فتنه‏ يى ترسيدند كه نه تنها ممكن بود اصل خلافت را متزلزل كند، بلكه امكان داشت كه اصل دين و نبوت را نيز متزلزل سازد، و به همين منظور از آن كس كه افضل و اشرف و سزاوارتر بود عدول كردند و عقد خلافت را براى شخص فاضل ديگرى منعقد ساختند، و به اين سبب است كه اينگونه كلمات را كه از شخصى صادر شده است كه در مورد او اعتقاد به جلالت و منزلتى نزديك به منزلت پيامبر دارند تأويل كرده و مى‏ گويند اين كلمات براى بيان افسردگى است كه چرا مردم از آنكه سزاوارتر و شايسته‏ تر بوده است عدول كرده ‏اند.

و اين موضوع نزديك و نظير چيزى است كه شيعيان و اماميه در تفسير اين آيه كه خداوند مى‏فرمايد: « وَ عَصى‏ آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى‏» بيان كرده و گفته ‏اند: منظور از عصيان در اين آيه «ترك اولى» است و امر خداوند در مورد نخوردن از ميوه آن درخت، امر مستحبى بوده و نه وجوبى و چون آدم (ع) آنرا انجام داده است ترك اولى كرده است و به همين اعتبار از او به عاصى نام برده شده است. همچنين كلمه «غوى» را به معنى گمراهى و ضلالت تعبير نمى‏كنند، بلكه به معنى ناكامى و نااميدى مى‏ گيرند، ومعلوم است كه تأويل شكايت امير المومنين على (ع) به صدور ترك اولى از سوى خلفاى پيش از او بهتر از اين است كه گفتار خداوند را در مورد آدم (ع) بر ترك اولى حمل كنيم…

بيمارى رسول خدا و فرمانده ساختن اسامة بن زيد بر لشكر

هنگامى كه پيامبر (ص) به مرضى كه منجر به رحلت آن حضرت شد بيمار گشت، اسامة بن زيد به حارثه را فرا خواند و به او فرمود: به سرزمينى كه پدرت در آن كشته شده است برو و بر آنان بتاز و من ترا به اين لشكر فرماندهى دادم و اگر خداوند ترا بر دشمن غلبه و پيروزى داد توقف خود را آنجا كوتاه قرار بده، و پيشاپيش، جاسوسان و پيشاهنگانى گسيل دار. هيچيك از سران و بزرگان مهاجر و انصار باقى نماند مگر آنكه موظف بود همراه آن لشكر باشد و عمر و ابو بكر هم از جمله ايشان بودند. گروهى در اين باره اعتراض كردند و گفتند: نوجوانى چون اسامه بر همه بزرگان مهاجر و انصار به فرماندهى گماشته مى‏ شود پيامبر (ص) چون اين سخن را شنيد خشمگين بيرون آمد و در حالى كه بر سر خود دستارى بسته و قطيفه‏يى بر دوش افكنده بود بر منبر رفت و چنين فرمود: «اى مردم اين سخن و اعتراض چيست كه از قول برخى از شما در مورد اينكه اسامه را به اميرى لشگر گماشته‏ام براى من نقل كرده‏اند اينك اگر در اين باره اعتراض مى‏كنيد پيش از اين هم در مورد اينكه پدرش را به اميرى لشكر گماشتم اعتراض كرديد و به خدا سوگند مى‏خورم كه زيد، شايسته و سزاوار براى فرماندهى بود و پسرش هم پس از او شايسته براى آن كار است و آن هر دو از اشخاص محبوب در نظر من هستند. اينك براى اسامة خيرخواه باشيد كه او از نيكان و گزيدگان شماست.»

پيامبر (ص) از منبر فرود آمد و به حجره خويش رفت و مسلمانان براى بدرود گفتن به حضور ايشان مى‏ آمدند و چون بدرود مى‏ گفتند به قرارگاه لشكر اسامه كه در جرف بود مى‏ رفتند.

بيمارى پيامبر (ص) سنگين و حال آن حضرت سخت شد. برخى از همسران پيامبر به اسامه و برخى از كسانى كه با او بودند پيام فرستاند و موضوع را به اطلاع آنان رساندند. اسامة از قرارگاه خويش برگشت و به حضور پيامبر (ص) آمد.
در آن روز پيامبر بدحال و در ضعف مفرط بود و همان روزى بود كه بر لبها و دهان ايشان لدود ماليده بودند. اسامه بر بالين پيامبر (ص) ايستاد و سرفرود آورد و رسول خدا را بوسيد. پيامبر سكوت كرده و سخنى نمى‏ فرمود، ولى دستهاى خويش را بر آسمان افراشت و سپس بر شانه‏هاى اسامه نهاد، گويى براى او دعا مى‏فرمود و سپس اشاره كرد كه اسامه به قرارگاه خويش برگردد و به كارى كه او را فرستاده است روى آورد. اسامه به قرارگاه خويش بازگشت ولى همسران پيامبر (ص) باز كسى پيش اسامه فرستادند كه به مدينه بيايد و پيام دادند كه پيامبر بهبودى پيدا كرده است. اسامه از قرارگاه خويش برگشت. آن روز دوشنبه دوازدهم ربيع الاول بود.

اسامه چون آمد، پيامبر (ص) را بيدار و به حال عادى ديد و پيامبر (ص) به او فرمان دادند برود و هر چه زودتر حركت كند و فرمودند: فردا صبح زود در پناه بركت خدا حركت كن و پيامبر (ص) مكرر در مكرر فرمودند: اين لشكر اسامة را هر چه زودتر روانه كنيد، و همچنان اين سخن را تكرار مى‏فرمود. اسامه با پيامبر (ص) وداع كرد و از مدينه بيرون رفت و ابو بكر و عمر هم با او بودند، و چون خواست سوار شود و حركت كند فرستاده ام ايمن پيش او آمد و گفت پيامبر (ص) در حال مرگ است.

اسامه همراه ابو بكر و عمر و ابو عبيدة برگشت و هنگام ظهر همان روز، كه دوشنبه دوازدهم ربيع الاول بود، كنار خانه پيامبر رسيدند و در اين هنگام رسول خدا (ص) درگذشته بود. رايت سپاه كه پيچيده بود در دست بريدة بن حصيب بود و آنرا كناردر خانه رسول خدا (ص) نهاد. در اين حال على عليه السلام و برخى از بنى‏ هاشم سرگرم تجهيز و فراهم آوردن مقدمات غسل جسد مطهر بودند. عباس كه در خانه همراه على (ع) بود گفت: اى على دست فرا آر تا با تو بيعت كنم و مردم بگويند عموى پيامبر با پسر عمويش بيعت كرد و حتى دو تن هم در مورد تو و با تو اختلاف و ستيز نكنند. على (ع) گفت: عمو جان مگر كسى جز من در خلافت ميل مى‏كند عباس گفت: به زودى خواهى دانست. چيزى نگذشت كه اخبارى به آن دو رسيد كه انصار سعد بن عباده را نشانده‏اند تا با او بيعت كنند و عمر هم ابو بكر را آورده و با او بيعت كرده است و انصار هم بر آن بيعت پيشى گرفته‏اند. على (ع) از كوتاهى خود در اين مورد پشيمان شد و عباس اين شعر دريد را براى او خواند: «من در منعرج اللوى فرمان خود را به ايشان دادم ولى آنان نصيحت مرا تا چاشتگاه فردا در نيافتند.» شيعيان چنين مى‏پندارند كه پيامبر (ص) مرگ خود را مى‏دانست و به همين سبب ابو بكر و عمر را همراه لشكر اسامه گسيل فرمود تا مدينه از ايشان خالى باشد و كار خلافت على (ع) صورت پذيرد و كسانى كه در مدينه باقى مانده‏اند با آرامش و خاطر آسوده با او بيعت كنند و بديهى است كه در آن صورت چون خبر رحلت و بيعت مردم با على (ع) به اطلاع ايشان مى‏رسيد بسيار بعيد بود كه در آن باره مخالفت و ستيز كنند، زيرا اعراب در آن صورت، بيعت على (ع) را انجام شده مى‏دانستند و به آن پايبند بودند و براى شكستن آن بيعت نياز به جنگهاى سخت بود، ولى آنچه پيامبر (ص) مى‏خواست صورت نگرفت و اسامة عمدا چند روز آن لشكر را معطل كرد و با همه اصرار و پافشارى رسول خدا در مورد حركت، از آن كار خوددارى كرد تا آن حضرت، كه درود خدا بر او و خاندانش باد، رحلت فرمود و ابو بكر و عمر در مدينه بودند و از على (ع) در بيعت گرفتن از مردم پيشى گرفتند و چنان شد كه شد.

به نظر من [ابن ابى الحديد] اين اعتراض وارد نيست زيرا اگر پيامبر (ص) از مرگ خود آگاه بوده است اين را هم مى‏دانسته كه ابو بكر خليفه خواهد شد و طبيعى‏ است از آنچه مى‏دانسته، پرهيزى نمى‏فرموده است، ولى در صورتى كه فرض كنيم پيامبر (ص) احتمال مرگ خود را مى‏داده‏اند و به حقيقت از تاريخ قطعى آن آگاه نبوده‏اند و اين را هم گمان مى‏كرده است كه ابو بكر و عمر از بيعت با پسر عمويش خوددارى خواهند كرد و از وقوع چنين كارى بيم داشته ولى به واقع از آن آگاه نبوده است، درست است كه چنين تصورى پيش آيد، و نظير آن است كه يكى از ما دو پسر دارد و مى‏ترسد كه پس از مرگش يكى از آن دو بر همه اموالش دست يابد و با زور آنرا تصرف كند و به برادر خود چيزى از حق او را نپردازد، طبيعى است در آن بيمارى كه بيم مرگ داشته باشد به پسرى كه از سوى او بيم دارد دستور به مسافرت دهد و او را براى بازرگانى به شهرى دور گسيل دارد و اين كار را وسيله قرار دهد كه از چيرگى و ستم او بر برادر ديگرش جلوگيرى شود.

فرمان ابو بكر در مورد خلافت عمر بن خطاب

كنيه معروف عمر ابو حفص و لقبش فاروق است. پدرش خطاب بن نفيل بن- عبد العزى بن رياح بن عبد الله بن قرط بن رزاح بن عدى بن كعب بن لوى بن غالب است و مادرش حنتمة دختر هاشم بن مغيرة بن عبد الله بن عمر بن مخزوم است.

چون ابو بكر، محتضر شد به دبير و نويسنده گفت بنويس: اين وصيت و سفارش عبد الله بن عثمان است كه در پايان اقامت خويش در دنيا و آغاز ورود خود به آخرت و در ساعتى كه در آن شخص تبهكار نيكى مى‏ كند و شخص كافر هم به ناچار تسليم مى‏ شود. در اين هنگام ابو بكر مدهوش شد و نويسنده نام عمر بن خطاب را در آن نوشت. ابو بكر به هوش آمد و به نويسنده گفت: آنچه نوشته‏اى بخوان. او آنرا خواند و نام عمر را به زبان آورد. ابو بكر گفت: از كجا براى تو معلوم شد كه بايد نام عمر را بنويسى گفت: مى‏ دانستم كه از او در نمى‏ گذرى. ابو بكر گفت نيكو كردى و سپس به او گفت: اين نامه را تمام كن. نويسنده گفت: چه چيزى بنويسم گفت: بنويس ابو بكر اين وصيت را در حالى كه رأى و انديشه خود را به كار گرفته املاء مى‏ كند

و او چنين ديد كه سرانجام اين كار خلافت اصلاح و روبراه نمى‏شود مگر به همانگونه كه آغاز آن اصلاح شد و كار خلافت را كسى نمى‏تواند بر دوش كشد مگر آنكه از همه اعراب برتر و خود دارتر باشد، به هنگام سختى از همگان سخت كوش‏تر و به هنگام نرمى از همگان نرم‏تر و به انديشه خردمندان داناتر باشد. به چيزى كه براى او بى‏معنى است مشغول و سرگرم نشود و در مورد چيزى كه هنوز به او نرسيده اندوهگين نگردد و از آموختن علم، آزرم نكند و برابر امور آنى و ناگهانى سرگردان نشود. بر همه كارها توانا باشد، از حد هيچ چيز نه تجاوز كند و نه قصور، و مراقب آنچه ممكن است پيش آيد باشد و از آن حذر كند.

چون ابو بكر از نوشتن اين نامه آسوده شد، گروهى از صحابه، از جمله طلحه پيش او آمدند. طلحه گفت: اى ابو بكر فردا پاسخ خداى خود را چه مى‏دهى و حال آنكه مردى سختگير و تندخو را بر ما حاكم ساختى كه جانها از او پراكنده و دلها رميده مى‏شود ابو بكر كه دراز كشيده بود گفت مرا تكيه دهيد و چون او را تكيه دادند و نشاندند به طلحه گفت: آيا مرا از سؤال كردن خداوند بيم مى‏دهى چون فردا خداوند در اين باره از من بپرسد، خواهم گفت: بهترين بنده‏ات را بر ايشان گماشتم.

و گفته شده است زيرك‏ترين مردم از لحاظ گزينش افراد اين سه تن هستند: نخست عزيز مصر در اين سخن خود كه به همسرش درباره يوسف (ع) گفت: «و آن كس كه او را خريده بود به زن خويش گفت او را گرامى بدار، شايد بهره‏يى به ما رساند يا او را به فرزندى بر گيريم.» دوم. دختر شعيب (ع) كه در مورد موسى (ع) به پدر خويش چنين گفت: «اى پدر او را مزدور و اجير بگير كه نيرومند و امين است»، و سوم ابو بكر در مورد انتخاب عمر به جانشينى.

بسيارى از مردم روايت كرده ‏اند كه چون مرگ ابو بكر فرا رسيد، عبد الرحمان- بن عوف را فرا خواند و گفت: نظر خودت را درباره عمر به من بگو. گفت: او بهتر از آن است كه تو مى‏پندارى، ولى در او نوعى تندى و درشت خويى است. ابو بكر گفت: اين بدان سبب است كه در من نرمى و ملايمت مى ‏بيند و چون خلافت به او رسد بسيارى از اين تندى خود را رها خواهد كرد. من او را آزموده و مواظب بوده‏ام.
هر گاه من بر كسى خشم مى‏گيرم، او به من پيشنهاد مى ‏كند از او راضى شوم و هر گاه نسبت به كسى بى‏ مورد نرمى و مدارا مى‏ كنم، مرا به شدت و تندى بر او وا مى‏ دارد.

ابو بكر سپس عثمان را فرا خواند و گفت: عقيده‏ات را درباره عمر بگو. گفت: باطن او از ظاهرش بهتر است و ميان ما كسى چون او نيست. ابو بكر به آن دو گفت: از آنچه به شما گفتم سخنى مگوييد. و سپس به عثمان گفت: اگر عمر را انتخاب نمى- كردم كس ديگرى جز ترا بر نمى‏گزيدم و براى تو بهتر است كه عهده‏دار كارى از امور مردم نباشى و دوست مى‏داشتم كه من هم از امور شما بر كنار بودم و در زمره كسانى از شما بودم كه در گذشته‏اند. و طلحة بن عبيد الله پيش ابو بكر آمد و گفت: اى خليفه رسول خدا به من خبر رسيده است كه عمر را به خلافت بر مردم برگزيده‏اى و مى‏بينى اينك كه تو با او هستى مردم از او چه مى‏بينند و چگونه خواهد بود وقتى كه تنها بماند و تو فردا با خداى خود ملاقات خواهى كرد و از تو درباره رعيت تو خواهد پرسيد. ابو بكر گفت مرا بنشانيد، سپس به طلحه گفت: مرا از سوال كردن خداوند بيم مى‏دهى چون خداى خود را ديدار كنم و در اين باره بپرسد خواهم گفت: بهترين خلق ترا بر ايشان خليفه ساختم. طلحه گفت: اى خليفه رسول خدا آيا عمر بهترين مردم است خشم ابو بكر بيشتر شد و گفت: آرى، به خدا سوگند او بهترين و تو بدترين مردمى. به خدا سوگند اگر ترا خليفه مى‏ساختم گردن فرازى مى‏كردى خود را بيش از اندازه بزرگ و رفيع مى‏پنداشتى تا آنكه خداوند آنرا پست و زبون فرمايد. چشم خود را ماليده و مى‏خواهى مرا در دين خودم مفتون سازى و رأى و تصميم مرا سست سازى برخيز كه خداوند پاهايت را استوار ندارد به خدا سوگند اگر به اندازه دوشيدن يك ماده شتر زنده بمانم و به من خبر برسد كه چشم به خلافت دوخته‏اى يا از عمر به بدى ياد مى‏كنى، ترا به شوره‏زارهاى ناحيه قنه تبعيد خواهم كرد، همانجا كه بوديد، و هرگز سيراب نخواهيد شد و هر چه در جستجوى علفزار باشد سير نخواهيد شد و به همان راضى و خرسند باشيد طلحه برخاست و رفت.
و ابو بكر هنگامى كه در حال احتضار بود، عثمان را فرا خواند و به او دستورداد عهد نامه‏ يى بنويسد و گفت چنين بنويس: «بسم الله الرحمن الرحيم. اين عهد و وصيتى است كه عبد الله بن عثمان براى مسلمانان مى‏نويسد. اما بعد،» در اين هنگام ابو بكر از هوش رفت و عثمان خودش نوشت: «همانا عمر بن خطاب را بر شما خليفه ساختم.» ابو بكر به هوش آمد و به عثمان گفت: آنچه نوشتى بخوان و چون عثمان آنرا خواند، ابو بكر تكبير گفت و شاد شد و گفت: خيال مى‏كنم ترسيدى اگر در اين بى‏هوشى مى‏مردم، مردم اختلاف مى‏ كردند.

گفت: آرى. ابو بكر گفت: خداوند از سوى اسلام و مسلمانان به تو پاداش دهاد. سپس آن وصيت را تمام كرد و دستور داد براى مردم خوانده شود و خوانده شد. سپس به عمر سفارش و وصيت كرد و چنين گفت: همانا خداوند را در شب حقى است كه انجام آنرا در روز نمى‏پذيرد و در روز حقى است كه انجام آنرا در شب نمى‏پذيرد و همانا تا كار واجب انجام نشود هيچ كار مستحبى پذيرفته نمى‏شود و همانا ترازوى عمل كسى كه از حق پيروى كند پر بار و سنگين خواهد بود كه انجام حق سنگين است و آن كس كه از باطل پيروى كند ترازويش سبك و بى‏ارزش است كه انجام باطل، خود سبك و بى‏مقدار است و همانا آيات نعمت و راحتى همراه با آيات سختى و نقمت نازل شده است تا مومن آرزوى ياوه نداشته باشد و در آنچه براى او بر عهده خداوند نيست طمع و رغبت نكند و نيز چندان نااميد نشود كه با دست خويش خود را به دوزخ در اندازد. اين سفارش مرا نيكو حفظ كن و هيچ از نظر- پوشيده‏اى براى تو محبوب‏تر از مرگ نباشد كه آنرا نمى‏توانى از پاى در آورى. آنگاه ابو بكر در گذشت.

ابو بكر در همان روز كه درگذشت پس از آنكه عمر را به جانشينى خود گماشت او را فرا خواند و گفت: خيال مى‏ كنم و اميدوارم كه همين امروز بميرم، نبايد امروز را به شب برسانى مگر اينكه مردم را همراه مثنى بن حارثه به جهاد گسيل دارى و اگر اين كار را تا شب به تأخير انداختى، شب را به صبح نرسانى مگر آنكه مردم را همراه او روانه كنى، و نبايد هيچ سوگ و مصيبتى شما را از انجام فرايض دينى باز دارد و ديدى كه من هنگام رحلت پيامبر (ص) چگونه رفتار كردم. ابو بكر شب سه شنبه، هشت شب باقى مانده از جمادى الاخره سال سيزدهم‏ هجرت درگذشت.

 
پاره‏يى از اخبار عمر بن خطاب
عمر بن خطاب، مردى سخت خشن و داراى هيبتى بزرگ و سياستى سخت بود. از هيچكس پروا نداشت و هيچ شريف و غير شريفى را رعايت نمى‏كرد.
بزرگان صحابه از ديدار و روياروى شدن با او پرهيز مى‏كردند. ابو سفيان بن حرب در مجلس عمر نشسته بود، زياد پسر سميه و گروه بسيارى از صحابه هم حاضر بودند.
در آن مجلس زياد بن سميه كه در آن هنگام نوجوانى بود، سخن گفت و بسيار خوب از عهده بر آمد. على عليه السلام كه در آن مجلس حاضر و كنار ابو سفيان نشسته بود به ابو سفيان گفت: اين نوجوان چه نيكو سخن گفت، اگر قرشى مى‏بود، با چوبدستى- خود تمام عرب را راه مى‏برد. ابو سفيان گفت: به خدا سوگند اگر پدرش را بشناسى خواهى دانست كه او از بهترين خويشاوندان تو است. على (ع) پرسيد: پدرش كيست گفت: به خدا سوگند من او را در رحم مادرش نهاده‏ام على (ع) فرمود: چه چيزى ترا از اينكه او را به خود ملحق سازى باز مى‏دارد گفت: از اين مهتر كه اينجا نشسته است بيم دارم كه پوستم را بدراند و چون ابن عباس سخن خود را پس از مرگ عمر در مورد عول آشكار ساخت و پيش از مرگ او آنرا آشكار نساخته بود به او گفتند: چرا اين سخن را هنگامى كه عمر زنده بود نگفتى گفت: از او بيم داشتم كه مردى مخوف بود عمر زن باردارى را احضار كرد تا از او در موردى سؤال كند. آن زن از بيم، كودك خويش را سقط كرد. هنوز آن چنين زنده نشده بود. عمر در اين باره از بزرگان صحابه استفتاء كرد كه آيا پرداخت ديه بر او هست يا نيست. گفتند: بر تو چيزى نيست كه تو مؤدب هستى. على (ع) فرمود: اگر اين اشخاص، رعايت حال ترا كرده‏اند، نسبت به تو خيانت ورزيده‏اند و اگر اين پاسخ نتيجه رأى و كوشش ايشان است، اشتباه كرده‏اند و بر عهده تو است كه برده‏يى آزاد كنى. عمر و صحابه از عقيده خود به عقيده على (ع) برگشتند.
عمر است كه توانست بيعت ابو بكر را استوار كند و مخالفان را فرو كوبد. شمشير زبير را كه آنرا برهنه بيرون كشيد، در هم شكست و بر سينه مقداد كوفت و در سقيفه بنى ساعده سعد بن عباده را لگد كوب كرد و گفت سعد را بكشيد كه خدايش بكشد و هموست كه بينى حباب بن منذر را در هم كوفت. حباب روز سقيفه گفته بود: من فولاد آب ديده‏ام كه از انديشه‏ام بهره گرفته مى‏شود و خرما بن پر بار و ميوه انصارم.

عمر كسانى از بنى هاشم را كه به خانه فاطمه (ع) پناه برده بودند بيم داد و از آن خانه بيرون كشيد و اگر عمر نبود براى ابو بكر خلافتى صورت نمى‏گرفت و پايدار نمى ‏ماند.

عمر است كه كارگزاران و حاكمان را سياست كرد و به روزگار خلافت خود، اموال ايشان را گرفت و اين از بهترين سياستها بود. زبير بن بكار چنين روايت مى‏كند كه چون عمر، عمرو بن عاص را بر حكومت مصر گماشت پس از چندى آگاه شد كه براى او اموال بسيارى از صامت و ناطق جمع شده است. براى او نوشت: براى من چنين آشكار شده كه اموالى براى تو فراهم شده است كه از مقررى و روزى تو نيست و پيش از آنكه من ترا به كار گزارى بگمارم مالى نداشتى. اين اموال از كجا براى تو فراهم شده است و به خدا سوگند اگر اندوهى در راه خدا جز اندوه كسانى كه در اموال خدا خيانت ورزيده‏اند براى من نباشد، باز اندوه من بسيار خواهد شد و كار من پراكنده خواهد گشت. و اينجا گروهى از مهاجرين نخستين هستند كه از تو بهترند، ولى من ترا بر اين كار گماشتم به اميد آنكه بى‏نياز شوى. اكنون براى من بنويس اين اموال از كجا براى تو فراهم شده است و در اين مورد شتاب كن.

عمرو عاص براى او چنين نوشت: اما بعد، اى امير المومنين منظورت را از نامه‏ات دانستم و اين اموالى كه براى من فراهم شده است، ما به سرزمينى آمده‏ايم كه بسيار ارزانى است و در آن بسيار جنگ و جهاد است و آنچه از غنايم جنگى به ما رسيد صرف فراهم ساختن چيزهايى كرديم كه خبرش به امير المومنين رسيده است و به خدا سوگند بر فرض كه خيانت نسبت به تو حلال مى‏بود من هرگز خيانتى‏
نسبت به تو نمى‏كردم كه مرا امين خود قرار داده‏اى وانگهى ما را حسب و نسبى است كه چون به آن بنگريم ما را از خيانت به تو بى‏نياز مى‏گرداند و تذكر داده بودى كه در پيشگاه تو كسانى از مهاجرين نخستين قرار دارند كه بهتر از من هستند، اگر چنين است به خدا سوگند اى امير المومنين من بر در خانه تو نكوبيدم و براى تو قفلى نگشودم.

عمر براى او نوشت: اما بعد، براى من نامه نگارى و سخن پردازى تو اهميت ندارد، ولى شما گروه اميران بر سرچشمه‏هاى اموال نشسته‏ايد و هيچ بهانه ‏يى را فروگذار نكرده ‏ايد و حال آنكه آتش مى‏ خوريد و شتابان به سوى ننگ و عار مى‏رويد.
اينك محمد بن مسلمه را پيش تو فرستادم، نيمى از اموال خود را تسليم او كن.
چون محمد بن مسلمه به مصر رسيد عمرو عاص براى او طعام فراهم كرد و او را دعوت كرد. محمد بن مسلمه از آن طعام نخورد و گفت: اين مقدمه شر است و حال آنكه اگر براى من طعامى را كه براى ميهمان مى‏آورند مى‏آوردى، از آن مى‏ خوردم.

طعام خود را از من دور كن و اموال خود را حاضر ساز. و عمرو اموالش را آورد و او نيمى از آن را برداشت و چون عمرو عاص، اين موضوع و كثرت اموالى را كه محمد برداشته بود ديد، گفت: خداوند روزگارى را كه من در آن كارگزار و عامل عمر شده‏ام لعنت كناد. به خدا سوگند، خودم عمر و پدرش را ديدم كه بر تن هر يك عبايى قطوانى بود كه از گودى زانو بلندتر نبود و بر گردن عمر پشته هيزم بود، در حالى كه همان هنگام عاص بن وائل [يعنى پدر عمرو] جامه‏هاى ديباى زربفت بر تن داشت. محمد بن مسلمه گفت: اى عمرو عاص آرام بگير و مواظب سخنان خود باش كه به خدا سوگند عمر بن خطاب از تو بهتر است. اما پدر تو و پدر او هر دو در آتشند. اگر اسلام نبود، تو نيز در چراگاه گوسپندان و بزها بودى كه اگر شير مى‏داشتند شاد بودى و اگر كم شير بودند غمگين. گفت: راست مى‏گويى و اين گفتار مرا پوشيده ‏دار. گفت: چنين خواهم كرد.

ربيع بن زياد حارثى مى‏گويد: از سوى ابو موسى اشعرى كارگزار بحرين‏ بودم. عمر براى ابو موسى نوشت كه او و همه كارگزارانش كسى را به جاى خود بگمارند و همگى به مدينه و پيش عمر بروند. گويد چون به مدينه رسيديم من پيش يرفا حاجب و پرده‏دار عمر رفتم و گفتم: درمانده‏ام و راهنمايى مى‏خواهم. به من بگو امير المومنين كارگزاران خود را در چه هيأت و لباسى ببيند خوشتر مى‏دارد او مرا به پوشيدن لباس خشن راهنمايى كرد. من دو كفش پاشنه خوابيده، كه روى هم خم شده بود، بر پاى كردم و جبه‏يى پشمينه پوشيدم و عمامه خود را بر سرم نامرتب ساختم و همگى پيش عمر رفتيم و برابرش ايستاديم. او چشم بر ما انداخت و چشمش بر كسى جز من قرار نگرفت، مرا فرا خواند و پرسيد: تو كيستى گفتم: ربيع بن زياد حارثى. پرسيد: كارگزار چه منطقه‏اى گفتم: كارگزار بحرينم. پرسيد: مقررى تو چقدر است گفتم: هزار درهم. گفت: مبلغ بسيارى است، با آن چه كار مى‏كنى گفتم: بخشى هزينه روزى خود من است و بخشى را به برخى از نزديكان خويش مى‏دهم و هر چه از ايشان افزون آيد، بر فقراى مسلمانان مى‏پردازم. گفت: عيبى ندارد.

به جاى خودت در صف برگرد. به جاى خود برگشتم. دوباره به ما با دقت نگريست باز هم چشمش بر من قرار گرفت و دوباره مرا فرا خواند و گفت: چند سال دارى گفتم: چهل و پنج سال. گفت: هنگامى است كه بايد محكم و استوار باشى. آنگاه دستور داد غذا آوردند. اصحاب و همراهان من هم همگى تازه به دولت رسيده و از زندگى مرفه برخوردار بودند، ولى من خود را در نظر عمر گرسنه نشان دادم نان خشكى آوردند و پاره‏هايى از گوشت به استخوان چسبيده شتر. همراهان من نپسنديدند و آنرا خوش نداشتند، ولى من شروع به خوردن كردم و با اشتها مى‏خوردم و به عمر زير چشمى مى‏نگريستم و او هم از ميان همه به من نظر دوخته بود. سخنى از دهانم بيرون آمد كه پس از آن آرزو كردم اى كاش در زمين فرو مى‏شدم. آن سخن اين بود كه گفتم: اى امير المؤمنين مردم نيازمند به صحت و سلامت تو هستند، اى كاش خوراكى نرم‏تر و بهتر از اين براى خود فراهم سازى. نخست تندى كرد و سپس گفت: چه گفتى گفتم: اى امير المومنين مناسب است دقت كنى كه آرد بيخته يك روز پيش از مصرف براى شما پخته شود و گوشت را اينگونه نپزند و نان ملايم و گوشت تازه‏ترى بياورند. خشونت او تسكين يافت و گفت: آيا آنجا (بحرين) رفته‏اى گفتم: آرى. سپس گفت: اى ربيع اگر ما بخواهيم مى‏توانيم اين ظرفها را آكنده از گوشتهاى تازه آب پز و بريان و آرد سپيد بيخته شده و انواع خورش كنيم، ولى مى ‏بينم خداوند
ضمن بر شمردن گناهان قومى، شهوتهاى آنان را بر شمرده و خطاب به ايشان فرموده است: «شما لذتها و خوشيهاى خود را در زندگى دنياى خود برديد». آنگاه عمر به ابو موسى اشعرى دستور داد مرا در كار خودم باقى بدارد و ديگران را عوض كند. عمر پس از اينكه گروهى مسلمان شدند، اسلام آورد. چگونگى مسلمان شدنش بدينگونه بود كه خواهرش و شوهر او پوشيده از عمر مسلمان شدند. خباب بن ارت هم پوشيده به خانه آنان مى‏آمد و احكام دينى را به خواهر عمر و شوهرش مى ‏آموخت.

يكى از سخن چينان اين خبر را به عمر داد و او به خانه خواهرش آمد. خباب از عمر گريخت و خود را در پستوى خانه مخفى كرد. عمر پرسيد: اين هياهو چه بود كه در خانه شما شنيده مى‏شد خواهرش گفت: چيزى نبود، خودمان با يكديگر سخن مى‏گفتيم. عمر گفت: چنين مى‏بينيم كه شما از دين خود برگشته‏ايد. شوهر خواهرش گفت: فكر نمى‏كنى كه بر حق باشد عمر بر جست و او را زير لگد گرفت. خواهرش آمد كه او را كنار زند، عمر بر او چنان سيلى زد كه چهره‏اش خونين شد. عمر سپس پشيمان شد و نرم گرديد و خاموش در گوشه‏يى نشست. در اين هنگام خباب بن ارت بيرون آمد و گفت: اى عمر بر تو مژده باد كه اميدوارم دعايى كه ديشب پيامبر مى‏فرمود در مورد تو بر آورده شود و پيامبر ديشب مرتب و پيوسته دعا مى‏كرد و عرضه مى‏داشت: «پروردگارا اسلام را با مسلمان شدن عمر بن خطاب يا عمرو بن هشام عزت و قوت بخش.» گويد: عمر همچنان كه شمشير بر دوش داشت به سوى خانه‏يى كه كنار كوه صفا بود و پيامبر در آن ساكن بودند حركت كرد. حمزه و طلحه و تنى چند از مسلمانان بر در خانه بودند. آن قوم همگى از عمر ترسيدند غير از حمزه كه گفت:

عمر پيش ما آمده است اگر خداى براى او اراده خير فرموده باشد هدايتش خواهد فرمود و اگر چيزى جز اين اراده فرموده باشد كشتن او بر ما آسان است.

در اين حال پيامبر (ص) داخل خانه بودند و بر ايشان وحى مى‏شد. گفتگوى ايشان را شنيد، بيرون آمد و خود را به عمر رساند. بندهاى جامه و حمايل شمشير او را به دست گرفت و فرمود: «اى عمر تو نمى‏خواهى بس كنى تا آنكه همان بدبختى و عذابى كه به وليد بن مغيره رسيد به تو برسد بار خدايا اين عمر است. پروردگارا اسلام را با مسلمانى عمر عزت بخش.» عمر گفت: اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله. روزى عمر در يكى از خيابانهاى مدينه مى‏گذشت. كسى او را صدا كرد و گفت: چنين مى‏بينم كه چون كارگزاران خود را بر كار مى‏گمارى فقط از ايشان عهد و پيمان مى‏گيرى و تصور مى‏كنى كه همين براى تو كافى و بسنده است، و حال آنكه هرگز چنين نيست و اگر از آنان مواظبت نكنى ترا به گناه آنان خواهند گرفت. عمر پرسيد: چه پيش آمده و موضوع چيست گفت: عياض بن غنم جامه نرم مى‏پوشد و خوراك تازه و پاكيزه مى‏خورد و چنين و چنان مى‏كند. عمر گفت: آيا سخن‏چينى مى‏كنى گفت: نه كه از عهده بر مى‏آيم. عمر به محمد بن مسلمه گفت: خويشتن را به عياض برسان و او را به هر حال كه ديدى پيش من آور. محمد بن مسلمه حركت كرد و خود را به حمص و بر در خانه عياض رساند و عياض در آن هنگام امير و كارگزار حمص بود. ناگاه ديد كه او دربان دارد. به او گفت: به عياض بگو بر در خانه‏ات مردى است كه مى‏ خواهد ترا ببيند.

دربان گفت: چه مى‏خواهى بگويى محمد گفت: برو به او همين كه مى‏ گويم بگو. دربان با شگفتى اين موضوع را به عياض گفت.

عياض دانست كارى پيش آمده است و خود بر در خانه آمد. ناگاه محمد بن مسلمه را ديد. او را وارد خانه كرد. او بر تن عياض جامه‏يى نرم و ردايى ملايم و لطيف ديد و گفت: امير المومنين به من فرمان داده است از تو جدا نشوم و به هر حال كه ترا ببينم پيش او برم. محمد او را پيش عمر آورد و به او خبر داد كه عياض را در زندگى مرفه و آسوده ديده است. عمر دستور داد براى او عباى مويين و چوبدستى آوردند و به او گفت اين گوسپندان را به چرا ببر و آنها را نيكو چرا بده و پسنديده چوپانى كن.

عياض گفت: مرگ از اين كار بهتر و سبك‏تر است. عمر گفت: دروغ مى‏گويى، ترك آن كار و زندگى مرفه آسان‏تر از اين است. عياض گوسپندان را با چوبدستى خويش پيش راند و عباى خود را بر گردن خويش نهاده بود. چون اندكى رفت و دور شد عمر او را برگرداند و گفت: بر خود مى‏بينى كه اگر ترا بر سر كارت برگردانم كار خير و پسنديده انجام دهى گفت: به خدا سوگند، اى امير المومنين آرى چنان خواهم بود و پس از آن خبرى كه آنرا ناخوش داشته باشى از من به تو نخواهد رسيد. عمر او را به كار خود برگرداند و پس از آن چيزى كه ناخوش داشته باشد از او سر نزد و به اطلاع عمر نرسيد.

مردم پس از رحلت رسول خدا (ص) كنار درختى كه بيعت رضوان زير آن انجام گرفته بود مى‏آمدند و نماز مى‏گزاردند. عمر گفت: اى مردم چنين مى‏بينم كه به بت عزى برگشته‏ايد. همانا از امروز هر كس اين كار را انجام دهد او را با شمشير خواهم كشت، همچنان كه از دين برگشته را مى‏كشند، و سپس دستور داد آن را بريدند.

چون پيامبر (ص) رحلت فرمود و خبر مرگ آن حضرت ميان مردم شايع شد، عمر ميان مردم مى‏گشت و مى‏گفت: او نمرده است، ولى از ما غيبتى كرده است همانگونه كه موسى از ميان قوم خود غيبت كرد و همانا بر خواهد گشت و دستها و پاهاى كسانى را كه مى‏پندارند مرده است خواهد بريد. عمر به هر كس مى‏گذشت، كه مى‏گفت پيامبر مرده است، او را تهديد مى‏كرد و مخبط مى‏شمرد تا آنكه ابو بكر آمد و گفت: اى مردم هر كس محمد را مى‏پرستيده است، همانا محمد (ص) در گذشته است و هر كس خداى محمد را مى‏پرستد، او زنده است و نخواهد مرد و سپس‏ اين آيه را تلاوت كرد: «آيا اگر او بميرد يا كشته شود و به شهادت برسد باز به دين جاهلى خود رجوع خواهيد كرد» مى‏گويند: به خدا سوگند گويى مردم اين آيه را تا هنگامى كه ابو بكر خواند نشنيده بودند. عمر مى‏گويد: همينكه شنيدم ابو بكر اين آيه را مى‏خواند به سمت زمين خم شدم و دانستم كه پيامبر (ص) رحلت فرموده است.

چون، خالد مالك بن نويره را كشت و با همسرش ازدواج كرد، ابو قتاده انصارى كه در قرارگاه خالد بود بر اسب خويش سوار شد و به ابو بكر پيوست و سوگند خورد كه هرگز در هيچ سريه و جنگى زير رايت خالد نرود و موضوع را براى ابو بكر نقل كرد. ابو بكر گفت: آرى، غنيمتهاى جنگى اعراب را شيفته و به فتنه در انداخته است و خالد آنچه را من فرمان دادم رها كرده است. عمر به ابو بكر گفت: بر عهده تو است كه خالد را در قبال خون مالك بن نويره بكشى. ابو بكر سكوت كرد، سپس خالد در حالى كه بر جامه‏هايش هنوز زنگ آهن و زرهش بود و بر عمامه او سه تير با پر باقى مانده بود وارد مسجد شد. همينكه عمر او را ديد گفت: اى دشمن خدا خود نمايى و ريا مى‏كنى بر مردى از مسلمانان حمله مى‏برى و او را مى‏كشى و با همسرش ازدواج مى‏كنى همانا به خدا سوگند اگر بر تو دست يابم ترا سنگسار خواهم كرد و دست يازيد و آن تيرها را از عمامه او برداشت و شكست. خالد ساكت بود و پاسخى به او نمى‏داد كه مى‏پنداشت گفتار و رفتار عمر به فرمان و رأى ابو بكر است. هنگامى كه خالد پيش ابو بكر رفت و داستان را به او گفت، ابو بكر سخن او را تصديق كرد و عذرش را پذيرفت. عمر همچنان ابو بكر را بر ضد خالد تحريك مى‏كرد و به او پيشنهاد مى‏داد كه خالد را قصاص كند و در قبال خون مالك بكشد.

ابو بكر گفت: اى عمر آرام بگير و بس كن. او نخستين كس نيست كه خطا كرده است. زبان از او بردار و سپس خونبهاى مالك را از بيت المال مسلمانان پرداخت كرد. هنگامى كه خالد با مردم يمامه صلح كرد و ميان خود و ايشان صلحنامه نوشت‏ و با دختر مجاعة بن مراره حنفى سالار ايشان ازدواج كرد، نامه‏ يى از ابو بكر براى او رسيد كه در آن نوشته بود: اى پسر مادر خالد تو بسيار آسوده و بى‏خيالى، آنچنان كه هنوز خون مسلمانان بر گرد حجره‏ات خشك نشده است همسر تازه براى خود مى‏گزينى، و سخنان درشت ديگر هم نوشته بود. خالد گفت: نوشتن اين نامه از كارهاى ابو بكر نيست، اين كار آن مرد تند خوى چپ دست است. و منظورش عمر بود. عمر خالد را از حكومت حمص در سال هفدهم هجرت عزل كرد و او را در حضور مردم بر پا داشت و عمامه‏اش را بر دست و پايش بست و دستار را از سرش برداشت و گفت: به من بگو اين اموال براى تو از كجا فراهم شده است و اين سؤال عمر از آنجا سرچشمه گرفته بود كه خالد بن وليد به اشعث بن قيس ده هزار درهم پاداش داده بود. خالد گفت: ثروت و اموال من از انفال و سهم من از غنايم فراهم شده است. عمر گفت: به خدا سوگند چنين نيست و از اين پس هرگز نبايد از كارگزاران من باشى. و نيمى از اموال او را مصادره كرد و به شهرها هم نوشت كه خالد را عزل كرده است و چنين وانمود كرد كه مردم شيفته خالد شده‏اند و بيم دارم كه فقط به كارهاى او توكل كنند و دوست دارم بدانند كه اين خداوند است كه كارهاى مسلمانان را رو به راه و چاره‏سازى مى‏فرمايد.

چون هرمزان اسير شد او را از شوشتر به مدينه آوردند و گروهى از بزرگان مسلمانان همچون احنف بن قيس و انس بن مالك همراه هرمزان بودند. او را با جامه‏هاى پادشاهى و تاجش وارد مدينه كردند. در آن حال عمر در گوشه مسجد خفته بود. آنان همانجا نشستند و منتظر بيدار شدن او ماندند. هرمزان پرسيد: پس عمر كجاست گفتند: همين شخص خوابيده عمر است. پرسيد: نگهبانان او كجايند گفتند: او را پرده‏دار و نگهبانى نيست. گفت: بنابراين گويى كه اين شخص پيامبر است. گفتند: نه، ولى او همچون پيامبران عمل مى‏كند. در اين هنگام عمر از خواب بيدار شد و گفت: اين هرمزان است گفتند: آرى. گفت: تا هنگامى كه چيزى از زيور و جامه‏هاى پادشاهى بر او هست با او سخن نمى‏گويم. آن جامه‏ها و زيورها را از تن او بيرون آوردند و جامه‏يى گشاد بر تنش پوشاندند و چون عمر خواست با هرمزان گفتگو كند، به ابو طلحه انصارى گفت با شمشير كشيده بالا سر او بايستد و او چنان كرد. آنگاه عمر به هرمزان گفت: دليل و عذر تو در شكستن صلح و پيمان چه بود هرمزان نخست صلح كرده بود و سپس صلح و پيمان را در هم شكسته بود.

او به عمر گفت: بگويم گفت: آرى بگو. گفت: من سخت تشنه‏ام. نخست آبى به من بده تا سپس ترا از سبب آن آگاه كنم. براى او ظرف آبى آوردند و همينكه هرمزان آن را به دست گرفت شروع به لرزيدن كرد و دستش مى‏لرزيد. عمر گفت: ترا چه مى‏شود گفت: بيم آن دارم كه چون گردنم را براى آشاميدن آب دراز كنم در همان حال شمشيرت مرا بكشد. عمر گفت: تا اين آب را نياشامى بر تو باكى نيست. او ظرف آب را از دست خود رها كرد. عمر گفت: ترا چه مى‏شود و گفت: براى او دوباره آب بياوريد و او را تشنه مكشيد. هرمزان گفت: تو مرا امان داده‏اى. عمر گفت: دروغ مى‏گويى. هرمزان گفت: من دروغ نمى‏گويم. انس گفت: اى امير المومنين راست مى‏گويد. عمر گفت: اى انس واى بر تو آيا ممكن است من قاتل مجزأة بن- ثور و براء بن مالك را امان دهم به خدا سوگند بايد براى من راهى پيدا كنى و گرنه ترا عقوبت خواهم كرد. انس گفت: اى امير المومنين تو گفتى تا اين آب را نياشامى بر تو باكى نيست. گروهى ديگر از مسلمانان هم سخن انس را تصديق كردند. عمر به هرمزان گفت: اى واى بر تو آيا با من خدعه و مكر مى‏كنى به خدا سوگند اگر مسلمان نشوى ترا خواهم كشت و در همين حال به ابو طلحه اشاره كرد هرمزان شهادتين گفت. عمر او را امان داد و در مدينه مقيم كرد.
عمر از عمرو بن معدى كرب درباره سلاحهاى مختلف سؤال كرد و از او پرسيد: درباره نيزه چه مى‏گويى گفت: برادر تو است، گاهى هم خيانت مى ‏كند.

پرسيد: تير چگونه است گفت: فرستاده مرگ است كه گاه خطا مى‏كند و گاه به هدف مى‏خورد. پرسيد: درباره زره چه مى‏گويى گفت: براى سوار كار مايه سرگرمى و براى پياده مايه زحمت و با وجود اين همچون حصارى استوار است. گفت: سپر چگونه است گفت: ابزار حفظ و نگهبانى است و دايره پيروزى و شكست بر آن مى‏گردد. عمر پرسيد: درباره شمشير چه مى‏گويى گفت: آنجاست كه مادرت در خانه بدبختى و سوگ را مى‏ كوبد. عمر گفت: مادر خودت چنين مى‏ كند. گفت: باشد،مادر خودم آنرا مى‏كوبد. سوز و تب مرا براى تو از پاى در مى‏آورد. نخستين كسى را كه عمر با تازيانه خود در دوره حكومت خويش زده است، ام فروة دختر ابو قحافه است، و چنان بود كه چون ابو بكر درگذشت زنان بر او شيون كردند. خواهر ابو بكر يعنى همين ام فروة هم ميان ايشان بود. عمر آنان را چند بار از اين كار منع كرد و آنان همچنان به شيون ادامه دادند. در اين هنگام عمر از ميان ايشان ام فروة را بيرون كشيد و تازيانه خود را بلند كرد و زنان ترسيدند و پراكنده شدند.

گفته مى‏شده است تازيانه عمر بيم انگيزتر از شمشير حجاج است و در خبر صحيح آمده است كه گروهى از زنان در محضر پيامبر (ص) بودند و درشت گويى مى‏كردند، همينكه عمر آمد از هيبت او گريختند. عمر به آنان گفت: اى دشمنان خويشتن از من بيم مى‏كنيد، ولى هيبت رسول خدا را نمى‏داريد گفتند: آرى، كه تو تندخوتر و خشن‏ترى.

عمر مكرر در مورد حكمى چيزى مى‏گفت و سپس بر خلاف آن فتواى ديگرى مى‏داد. آن چنان كه در مورد ميراث پدر بزرگ، كه با برادران ميت در ميراث شريك باشند، احكام مختلف بسيارى صارد كرد و سپس از حكم كردن در مورد اين مسأله ترسيد و گفت: هر كس مى‏خواهد بر گردنه‏هاى جهنم برآيد، در مورد ميراث جد و احكام آن، به رأى خويش هر چه مى‏خواهد بگويد.

يك بار گفت: به من خبر نرسد كه مهريه و كابين زنى بيشتر از مهريه و كابين همسران پيامبر (ص) باشد و در آن صورت افزونى آنرا از او باز خواهم ستد. زنى به او گفت: خداوند اين كار را در اختيار تو قرار نداده است، زيرا خداوند متعال چنين فرموده است: «اگر مال بسيارى مهريه او كرده‏ايد، البته نبايد چيزى از مهريه او باز گيريد. آيا به وسيله تهمت زدن به زن مهر او را مى‏گيريد و اين گناهى فاش و زشتى اين كار آشكار است.» عمر گفت: همه مردم حتى زنان صاحب خلخال و پاورنجن از عمر فقيه‏ترند. آيا تعجب نمى‏كنيد از امام و پيشوايى كه خطا مى‏كند و زنى كه مسأله را صحيح مى‏گويد او با امام شما در فضل مسابقه داد و برتر بود.

روزى عمر در حالى كه تشنه بود از كنار جوانى از انصار گذشت و از او آب خواست. او آبى با عسل آميخت و آورد. عمر آنرا نياشاميد و گفت: خداوند متعال چنين مى‏فرمايد: «از خوشيها و خواسته‏هاى خود در زندگى دنيايى خويش بهره‏مند شديد.» آن جوان گفت: اى امير المومنين اين آيه در مورد تو و هيچيك از افراد اين قبيله نيست. آنچه پيش از اين در آن آيه آمده است بخوان كه مى‏فرمايد: «روزى كه كافران را بر آتش عرضه دارند…»، عمر گفت: همه مردم از عمر فقيه ‏ترند.

گفته شده است: عمر شبگردى مى‏ كرد. شبى صداى زن و مردى را در خانه‏ يى شنيد. شك كرد و از ديوار خانه بالا رفت. زن و مردى را ديد كه كوزه شرابى پيش آنان است. خطاب به مرد گفت: اى دشمن خدا تصور مى‏ كنى خداوند ترا در حال معصيت از انظار پوشيده مى‏ دارد مرد گفت: اى امير المومنين اگر من يك گناه كردم تو هم اكنون مرتكب سه گناه شدى. خداوند مى‏ فرمايد: «تجسس مكنيد» و تو تجسس كردى و مى‏ فرمايد: «به خانه ‏ها از درهاى آن در آييد» و حال آنكه تو از ديوار بر آمدى و خداوند فرموده است: «و چون وارد خانه ‏ها شديد سلام دهيد» و حال آنكه تو سلام ندادى.

همچنين عمر گفته است: دو متعه در عهد رسول خدا حلال بود و من آن دو را حرام كرده ‏ام و هر كس را كه مرتكب آن شود عقوبت مى ‏كنم، متعه كردن زنان و متعه حج. گر چه ظاهر اين سخن بسيار زشت و منكر است، ولى در نظر ما آنرا تأويل و تفسيرى است كه فقه اى معتزلى در كتابهاى فقهى خود آنرا نقل كرده ‏اند.

در اخلاق و گفتار عمر نوعى بد زبانى، و خشونتى آشكار بوده است كه شنونده از آن چيزى مى‏فهميده و تصور مطلبى مى‏كرده است كه خودش چنان قصدى نداشته است و از جمله همين موارد كلمه‏يى است كه در بيمارى رسول خدا از دهان عمر بيرون آمد و پناه بر خدا كه اگر او اراده معنى ظاهرى آن كلمه را كرده باشد، بلكه آن كلمه را به عادت خشونت و بد زبانى خود گفته است و نتوانسته است خود را از گفتن آن كلمه نگهدارد و بهتر بود كه مى‏گفت پيامبر در حال احتضارند يا مى‏ گفت‏ شدت مرض بر ايشان چيره است و بسيار دور است كه معنى و اراده چيز ديگرى كرده باشد. نظير اين كلمه براى مردم عادى و فرومايه عرب بسيار است. سليمان بن عبد الله در قحط سالى شنيد مردى عرب چنين مى‏گويد: «اى پروردگار بندگان براى ما و براى تو چه چيزى پيش آمده است تو كه همواره ما را سيراب مى‏كردى اكنون براى تو چه پيش آمده است اى بى‏پدر بر ما باران فرو فرست» سليمان بن عبد الله گفت: آرى گواهى مى‏دهم كه خداوند را نه پدرى است و نه همسرى و نه فرزندى، و اين سخن او را به بهترين وجه تأويل كرده و از عهده آن بيرون آمده است.

سخن عمر در صلح حديبيه را هم كه به پيامبر (ص) گفت: آيا تو براى ما نگفتى كه به زودى وارد مكه خواهيد شد و با الفاظ و كلمات زشتى آن را بر زبان آورد، آنچنان كه پيامبر (ص) از او پيش ابو بكر گله گزارى فرمودند، و ابو بكر به عمر گفت: از سخن پيامبر پيروى كن و ملازم ركاب ايشان باش كه به خدا سوگند او رسول خداوند است. عمر نسبت به جبلة بن ايهم چنان خشونتى كرد كه او را وادار به هجرت از مدينه و سپس هجرت از تمام سرزمين اسلام كرد و او از آيين اسلام برگشت و مسيحى شد و اين به مناسبت سيلى‏ يى بود كه به جبله زده شده بود، هر چند جبله پس از اينكه مرتد شده بود با حسرت و پشيمانى چنين سروده است: «اشراف و بزرگان به جهت يك سيلى مسيحى شدند و حال آنكه اگر بر آن صبر كرده بودم زيانى نمى‏كردم. اى كاش مادر مرا نزاييده بود و اى كاش به همان سخنى كه عمر گفت برگشته بودم.»

داستان شورى

اين موضوع چنين است كه چون ابو لؤلؤة عمر را زخم زد و عمر دانست كه خواهد مرد، مشورت كرد كه چه كسى را پس از خود عهده‏دار حكومت كند. به‏ او گفته شد پسرش عبد الله را جانشين و خليفه كند. گفت: خدا نكند كه دو تن از فرزندان خطاب عهده‏دار خلافت باشند، همان كه بر عمر تحميل شد، او را بس است.

هر چه عمر بر شانه خود كشيد او را بس است. خدا نكند ديگر خلافت را نه در زندگى و نه پس از مرگ خود تحمل مى‏كنم. سپس گفت: رسول خدا رحلت فرمود در حالى كه از شش تن از قريش راضى و خشنود بود و آنان على و عثمان و طلحه و زبير و سعد بن ابى وقاص و عبد الرحمان بن عوف هستند و چنين مصلحت ديدم كه موضوع را ميان ايشان به شورى بگذارم تا خود يكى را انتخاب كنند. و بعد گفت: اگر پس از خود كسى را به خلافت بگمارم، كسى كه بهتر از من بود چنين كارى كرد، يعنى ابو بكر، و اگر اين كار را رها كنم كسى كه بهتر از من بود، يعنى رسول خدا (ص)، چنين فرمود. سپس گفت اين شش تن را براى من فرا خوانيد و آنان را فرا خواندند و پيش او آمدند و او بر بستر خويش افتاده و در حال جان كندن بود. عمر به ايشان نگريست و گفت: آيا همگى طمع داريد كه پس از من به خلافت رسيد آنان سكوت كردند. عمر اين سخن را تكرار كرد. زبير گفت: چه چيزى ما را از شايستگى براى خلافت دور مى‏كند و حال آنكه تو خليفه شدى و به آن كار قيام كردى ما از لحاظ منزلت ميان قريش و از نظر سابقه در اسلام و خويشاوندى با پيامبر (ص) از تو فروتر نيستيم. ابو عثمان جاحظ مى‏گويد: به خدا سوگند اگر زبير نمى‏دانست كه عمر همان روز خواهد مرد هرگز گستاخى آنرا نداشت كه يك كلمه و يك لفظ از اين سخن را بر زبان آرد.

عمر گفت: آيا از خصوصيات شما و آنچه در نفسهاى شماست شما را آگاه كنم زبير گفت: بگو كه اگر از تو خواهش كنيم نگويى باز هم خواهى گفت. عمر گفت: اى زبير اما تو، مردى كم حوصله و رنگ به رنگى. در رضايت همچو مؤمن و به هنگام خشم همچون كافرى. روزى انسانى و روز ديگر شيطان و اگر خلافت به تو برسد چه بسا كه روز خود را صرف چانه زدن درباره يك مد جو كنى و كاش مى‏دانستم اگر خلافت به تو برسد آن روزى كه حالت شيطانى دارى و روزى كه خشمگين مى‏شوى براى مردم چه كسى عهده‏دار خلافت خواهد بود و تا هنگامى كه اين صفات در تو موجود است خداوند خلافت و حكومت اين امت را براى تو جمع نخواهد فرمود.
عمر سپس روى به طلحه آورد. او نسبت به طلحه از آن سخن كه روز مرگ‏ ابو بكر درباره عمر گفته بود خشمگين بود. به همين جهت به طلحه گفت: آيا سخن بگويم، يا سكوت كنم طلحه گفت: بگو كه در هر حال تو چيزى از خير نمى‏ گويى.

عمر گفت: من از آن هنگام كه انگشت تو در جنگ احد قطع شد و تو از آن اتفاق سخت خشمگين بودى مى‏شناسمت و همانا پيامبر (ص) رحلت فرمود در حالى كه از آن سخنى كه به هنگام نزول آيه حجاب گفته بودى بر تو خشمگين بود شيخ ما ابو عثمان جاحظ كه خدايش رحمت كناد مى‏گويد: سخن مذكور چنين بود كه چون آيه حجاب نازل شد، طلحه در حضور كسانى كه سخن او را براى پيامبر (ص) نقل كردند گفته بود: مقصود محمد (ص) از اينكه زنان خود را در حجاب قرار مى‏دهد چيست بر فرض كه امروز چنين كند، فردا كه بميرد خودمان آنها را به همسرى بر مى‏گزينيم و با آنان هم بستر مى‏شويم ابو عثمان جاحط همچنين مى‏گويد: اى كاش كسى به عمر مى‏گفت تو كه مدعى بودى پيامبر رحلت فرمودند در حالى كه از اين شش تن راضى بودند، پس چگونه به طلحه مى‏گويى پيامبر رحلت فرمودند در حالى كه بر تو به سبب سخنى كه گفتى خشمگين بودند و چنين تهمتى سنگين بر او مى‏زنى ولى چه كسى جرأت داشت اعتراضى كمتر از اين بر عمر كند تا چه رسد چنين سخنى بگويد.

عمر آنگاه روى به سعد بن ابى وقاص كرد و گفت: تو مى‏توانى سالار خوبى براى گروهى از سواركاران باشى و اهل شكار و تير و كمانى و قبيله زهرة را با خلافت و فرماندهى بر مردم چه كار است آنگاه روى به عبد الرحمان بن عوف كرد و گفت: اما تو، اگر ايمان نيمى از مردم را با ايمان تو بسنجند ايمان تو بر آنان برترى دارد، ولى خلافت براى كسى كه در او ضعفى چون ضعف تو باشد صورت نمى‏گيرد و روبراه نمى‏شود، وانگهى بنى زهرة را با خلافت چه كار است سپس روى به على عليه السلام كرد و گفت: به خدا سوگند اگر نه اين بود كه در تو نوعى شوخى و مزاح سرشته است به حق شايسته خلافتى و به خدا سوگند اگر تو بر مردم حاكم شوى آنان را به حق و شاهراه رخشان هدايت راهبرى مى‏ كنى.

سپس روى به عثمان كرد و گفت: گويا براى تو آماده است و گويى هم اكنون مى‏بينم كه قريش به سبب محبتى كه به تو دارند قلاده خلافت را بر گردنت خواهند افكند و تو فرزندان امية و ابو معيط را بر گردن مردم سوار خواهى كرد و در تقسيم‏ غنايم و اموال، آنان را بر ديگران چندان ترجيح خواهى داد كه گروهى از گرگان عرب از هر سو پيش تو خواهند آمد و ترا بر بسترت سر خواهند بريد و به خدا سوگند اگر آنان چنان كنند تو هم چنان مى‏كنى و اگر تو چنان كنى آنان هم چنان مى‏كنند. سپس موهاى جلو سرش را با محبت گرفت و كشيد و گفت: در آن هنگام اين سخن مرا يادآور كه در هر حال چنان خواهد شد.

تمام اين خبر را شيخ ما ابو عثمان جاحظ در كتاب السفيانية خود آورده است و گروه ديگرى هم غير از او در باب زيركى عمر اين خبر را نقل كرده‏اند. جاحظ در همان كتاب خود پس از آوردن اين خبر اين موضوع را هم نقل مى‏كند كه معمر بن سليمان تيمى از پدرش از سعيد بن مسيب از ابن عباس نقل مى‏كند كه مى‏گفته است. شنيدم عمر به اهل شورى مى‏گفت اگر با يكديگر معاونت و همكارى و خيرخواهى كنيد خلافت را خود و فرزندانتان خواهيد خورد و اگر رشك بريد و به يكديگر پشت كنيد و از يارى دادن خود فرو نشينيد و نسبت به يكديگر خشم ورزيد، معاوية بن ابى سفيان در اين مورد بر شما چيره خواهد شد و در آن هنگام معاويه امير شام بود.

اكنون به بيان بقيه داستان شورى بپردازيم. عمر آنگاه گفت: ابو طلحه انصارى را براى من فرا خوانيد. او را فرا خواندند. عمر گفت: اى ابو طلحه دقت كن و بنگر كه چه مى‏گويم چون از كنار گور من برگشتيد همراه پنجاه تن از انصار، در حالى كه شمشيرهاى خود را بر دوش داشته باشيد، اين شش تن را در خانه‏يى جمع كن و آنان را به تعجيل و تمام كردن انتخاب خليفه وادار و خود با يارانت بر در آن خانه بايست تا آنان مشورت كنند و يكى از ميان خويشتن به خلافت برگزينند. اگر پنج تن اتفاق كردند و يكى از ايشان از پذيرش آن خوددارى كرد او را گردن بزن.

اگر چهار تن با يكديگر اتفاق و دو تن مخالفت كردند آن دو تن را گردن بزن. اگر سه تن با يكديگر موافقت و سه تن مخالت كردند بنگر كه عبد الرحمان بن عوف با كدام گروه است و آن را انجام بده و اگر آن سه تن ديگر بر مخالفت خود پافشارى كردند گردن آن سه تن را بزن، و اگر سه روز گذشت و بر كارى اتفاق نكردند گردن هر شش تن را بزن و مسلمانان را به حال خود بگذار تا براى خود كسى را برگزينند.
چون عمر به خاك سپرده شد، ابو طلحه آن شش تن را جمع كرد و خود همراه پنجاه تن از انصار با شمشير بر در خانه ايستاد. آن شش تن به گفتگو پرداختند و ميان‏ ايشان نزاع در گرفت. طلحه نخستين كارى كه كرد اين بود كه آنان را گواه گرفت و گفت: من حق خود را در اين شورى به عثمان واگذار كردم و بخشيدم، و اين بدان سبب بود كه مى‏دانست مردم على و عثمان را رها نمى‏كنند و خلافت براى او فراهم و خالص نمى‏شود و تا آن دو وجود داشته باشند براى او ممكن نخواهد بود، ولى با اين كار خود خواست جانب عثمان را تقويت و جانب على عليه السلام را تضعيف كند و كارى را كه براى خود طلحه سودى نداشت و نمى‏توانست به آن برسد، اينگونه بخشيد.

زبير براى معارضه با طلحه گفت: من هم شما را برخود گواه مى‏ گيرم كه حق خود را از اين شورى به على واگذار كردم و بخشيدم و اين كار را بدان سبب انجام داد كه ديد با بخشيدن طلحه حق خود را به عثمان جانب على عليه السلام تضعيف شده است. او را حميت خويشاوندى بر اين كار وا داشت كه او پسر عمه على عليه السلام بود، مادرش صفيه دختر عبد المطلب است و ابو طالب دايى اوست. طلحه بدين سبب به عثمان گرايش پيدا كرد كه از على عليه السلام منحرف بود. طلحه از قبيله تيم و پسر عموى ابو بكر صديق است و بنى هاشم از بنى تيم كينه شديدى به سبب خلافت در دل داشتند و بنى تيم هم از آنان سخت كينه در دل داشتند و اين چيزى است كه در نهاد بشر به ويژه در نهاد اعراب سرشته است و تجربه تاكنون اين موضوع را ثابت كرده است. بنابراين از آن شش تن چهار تن باقى ماندند.

سعد بن ابى وقاص هم گفت: من حق خودم از شورى را به پسر عمويم عبد الرحمان بن عوف بخشيدم و اين بدان سبب بود كه هر دو از قبيله بنى زهره بودند، وانگهى سعد بن ابى وقاص مى‏دانست كه كار خلافت براى او صورت نخواهد گرفت، و چون فقط سه تن باقى ماندند عبد الرحمان بن عوف به على و عثمان گفت: كداميك از شما از حق خود در خلافت مى‏گذرد تا بتواند يكى از دو تن ديگر را به خلافت برگزيند هيچكدام از آن دو سخن نگفتند. عبد الرحمن گفت من شما را گواه مى‏گيرم كه خويشتن را از خلافت كنار كشيدم به شرط آنكه بتوانم يكى از دو تن باقى مانده را به خلافت انتخاب كنم. در اين باره از اعتراض و سخن گفتن خود دارى كردند.
عبد الرحمان بن عوف نخست خطاب به على عليه السلام گفت: من با تو بيعت مى‏كنم به اجراى احكام كتاب خدا و سنت رسول خدا و رعايت سيرت آن دو شيخ، يعنى ابو بكر و عمر. على (ع) گفت: بر كتاب خدا و سنت رسول خدا و آنچه اجتهاد رأى خودم باشد. عبد الرحمان از على (ع) روى برگرداند و پيشنهاد خود را با همان شرط به عثمان گفت. عثمان گفت: آرى. عبد الرحمان دوباره پيشنهاد خود را به على (ع) عرضه داشت و على همان گفتار خود را تكرار كرد. عبد الرحمان اين كار را سه بار انجام داد و چون ديد على از عقيده خود بر نمى‏گردد و عثمان همواره با گفتن آرى پاسخ مى‏دهد، دست بر دست عثمان نهاد و گفت: سلام بر تو باد اى امير المومنين. گفته شده است على عليه السلام به عبد الرحمان فرمود: به خدا سوگند اين كار را نكردى مگر به اميدى كه دوست شما [عمر] از دوست خود [ابو بكر] داشت.

خداى ميان شما عطر منشم [زنگار نفاق‏] برافشاند. گويند همچنان شد و ميان عثمان و عبد الرحمان چنان كدورت و نفاقى پيش آمد كه هيچيك با ديگرى سخن نگفت تا عبد الرحمان درگذشت. در مورد اين گفتار امير المومنين على عليه السلام كه در اين خطبه مى‏گويد: «مردى از اعضاى شورى به سبب كينه خود از من رويگردان شد»، منظور طلحه است. هر چند قطب راوندى معتقد است كه منظور، سعد بن ابى وقاص است، زيرا على (ع) در جنگ بدر پدرش را كشته بود. و حال آنكه اين اشتباه است، زيرا ابى وقاص كه نام و نسب او بدينگونه است: مالك بن اهيب بن عبد مناف بن زهرة بن كلاب بن مرة بن كعب بن لوى بن غالب، در دوره جاهلى به مرگ طبيعى در گذشته است.

و اين گفتار على (ع) كه مى‏گويد: «و ديگرى به خاطر پيوند سببى با عثمان از من روى گرداند»، يعنى عبد الرحمان بن عوف، زيرا ام كلثوم دختر عقبة بن ابى معيط همسر او بوده است و اين ام كلثوم خواهر مادرى عثمان است و مادر هر دو اروى دختر كريز است.
قطب راوندى همچنين روايت مى‏ كند كه چون عمر گفت همراه آن سه تنى باشيد كه عبد الرحمان بن عوف با آنان است، ابن عباس به على (ع) گفت: خلافت از دست ما بيرون رفت، اين مرد مى‏ خواهد عثمان خليفه باشد. على عليه السلام فرمود: من هم اين موضوع را مى ‏دانم، ولى با آنان در شورى شركت مى‏ كنم، زيرا عمر اكنون مرا هم سزاوار خلافت دانسته است و حال آنكه قبلا مى‏ گفت: پيامبر (ص) فرموده ‏اند نبوت و امامت در يك خانواده جمع نمى‏ شود. و من اكنون در شورى شركت مى ‏كنم تا براى مردم نقض گفتار و رفتار عمر آشكار شود.

آنچه راوندى روايت مى‏كند غير معروف است و عمر اين موضوع را از قول پيامبر (ص) نقل نكرده است، ولى روزى به عبد الله بن عباس گفت: اى عبد الله در مورد اينكه قوم شما از رسيدن شما به خلافت ممانعت كردند چه مى‏گويى گفت: اى امير المومنين در اين باره چيزى نمى‏دانم. عمر گفت: با پوزش از پيشگاه خداوند، خيال مى‏كنم قوم و خويشاوندان شما خوش نداشتند كه پيامبرى و خلافت هر دو در خانواده شما باشد و شما با غرور، منزلت خود را به آسمان برسانيد. شايد شما خودتان معتقد باشيد كه ابو بكر مى‏ خواست بر شما حكومت كند و او بود كه حق شما را ضايع كرد، هرگز چنين نيست، بلكه كار به گونه‏يى پيش آمد كه هيچ چيز بهتر و دور انديشانه‏تر از آنچه او انجام داد نبود. اگر رأى ابو بكر در مورد خلافت من پس از مرگش نبود، ممكن بود حكومت شما را به خودتان برگرداند و اگر چنان مى‏كرد خلافت براى شما با اعمال خويشاوندان و اقوام خودتان گوارا نبود، آنان به شما همان گونه مى ‏نگرند كه گاو نر نسبت به گازر خويش مى‏ نگرد.

اما روايتى كه درباره حاضر نبودن طلحه در هنگام تعيين افراد شورى و شركت نكردن او در شورى آمده است، اگر صحيح باشد، در اين صورت آن كينه‏توزى كه به او اشاره شده است سعد بن ابى وقاص است، زيرا مادر سعد بن ابى وقاص، حمية، دختر سفيان بن امية بن عبد شمس است و كينه سعد نسبت به على (ع) در مورد داييهاى اوست كه على (ع) سران و بزرگان ايشان را در جنگ كشته بود، و در هيچ جا نيامده و معروف نيست كه على (ع) يك تن از بنى زهرة را كشته باشد تا بتوان به سعد از لحاظ نياكان پدرى نسبت كينه داد. اكنون اين روايت را كه ابو جعفر محمد بن جرير- طبرى در كتاب تاريخ خود برگزيده و آورده است مى‏آوريم. او مى‏گويد: چون‏ عمر زخمى شد به او گفتند: اى امير المومنين چه خوب بود كسى را به جانشينى خود مى گماشتى. گفت: چه كسى را خليفه و جانشين خود كنم اگر ابو عبيدة بن جراح زنده مى‏ بود او را خليفه مى‏ كردم و اگر خداى من در آن باره مى‏ پرسيد، مى‏ گفتم شنيدم پيامبرت مى‏ فرمود ابو عبيده امين اين ملت است، و اگر سالم، وابسته و آزاد كرده ابو حذيفه، زنده بود او را خليفه مى‏ كردم و اگر پروردگارم در آن باره از من مى ‏پرسيد، مى‏ گفتم شنيدم پيامبرت مى‏ فرمود: «همانا كه سالم خدا را بسيار دوست مى ‏دارد». در اين هنگام مردى به عمر گفت: عبد الله بن عمر را به خلافت بگمار. گفت: خدايت بكشد كه از اين سخن خود، خدا را منظور نداشتى. واى بر تو چگونه مردى را به خلافت بگمارم كه از طلاق دادن زن خود ناتوان است ديگر براى عمر آرزو و دلبستگى به خلافت شما نيست. شيفته آن نبودم كه اكنون براى يكى از افراد خاندان خويش بخواهم.

اگر خير بود كه بهره خود را از آن برديم و اگر شر بود از ما گذشت و براى خاندان عمر همين بس است كه از يك تن در اين مورد حساب كشند و از همو درباره كار امت محمد (ص) پرسيده شود.

مردم از پيش عمر رفتند و بازگشتند و گفتند: چه خوب است عهدى و وصيتى كنى. گفت: پس از آن سخنان كه با شما گفتم، تصميم گرفتم مردى را بر شما بگمارم كه از همه بهتر مى‏تواند شما را به راه حق هدايت كند و ببرد- و به على (ع) اشاره كرد- آنگاه از خود بى‏خود شدم و چنان ديدم كه مردى به باغى در آمد و شروع به چيدن تمام ميوه ‏هاى تازه و رسيده كرد و آنها را زير دامن خويش جمع كرد، و دانستم كه خداوند فرمان خويش را اجرا خواهد كرد و ترسيدم كه در زندگى و پس از مرگ بار آنرا بر دوش كشم. اكنون بر شماست كه ملازم اين گروه باشيد كه پيامبر (ص) فرموده است آنان اهل بهشتند و سپس پنج تن را نام برد و آنان على و عثمان و عبد الرحمان بن عوف و سعد بن ابى وقاص و زبير بودند.

گويد: در اين مجلس سخنى از طلحه به ميان نياورد و در آن هنگام طلحه هم در مدينه نبود.
سپس عمر به ايشان گفت: برخيزيد و كنار حجره عايشه بنشينيد و مشورت كنيد، و سر خود را بر بالين نهاد و زخمش شروع به خونريزى كرد. عباس به على گفت: با آنان مرو و خود را برتر از ايشان قرار بده. فرمود: مخالفت را دوست نمى‏ دارم.

عباس گفت: در اين صورت چيزى را كه خوش نمى‏دارى خواهى ديد. آنان واردحجره عايشه شدند و نخست آهسته سخن مى‏گفتند و سپس صداهايشان بلند شد.

عبد الله بن عمر گفت: هنوز امير المومنين نمرده است، اين هياهو چيست عمر بيدار شد و صداهاى ايشان را شنيد و گفت: صهيب با مردم نماز بگزارد، و نبايد چهارمين روز مرگ من فرا رسد مگر اينكه براى شما اميرى تعيين شده باشد. عبد الله بن عمر هم به عنوان ناظر در جلسه شركت خواهد كرد ولى حق رأى ندارد. اما طلحة بن عبيد الله شريك شما در رأى دادن است، اگر پيش از پايان سه روز آمد كه او را در جلسات شركت دهيد و گرنه بعدا او را راضى كنيد، و چه كسى رضايت طلحه را براى من مى‏گيرد سعد بن ابى وقاص گفت: من براى تو اين كار را انجام مى‏دهم و به خواست خداوند هرگز مخالفت نخواهد كرد.

عمر سپس سفارش خود را به ابو طلحه انصارى انجام داد و در مورد عبد الرحمان بن عوف هم گفت: او در هر گروه باشد، حق با آن گروه است، و به ابو طلحه دستور داد كسانى را كه مخالفت كنند بكشد. آنگاه مردم از پيش عمر بيرون آمدند و على عليه السلام به گروهى از بنى هاشم كه همراهش بودند، گفت: اگر از قوم شما كه قرشى هستند پيروى كنم هرگز شما به اميرى نخواهيد رسيد.

على (ع) به عباس گفت: اى عمو باز هم حكومت از دست من بيرون شد. عباس گفت: از كجا مى‏دانى گفت: عثمان را با من قرين كردند. و از سوى ديگر عمر نخست گفت همراه اكثريت اعضاى شورى باشيد و از سوى ديگر گفت اگر دو تن با يكى و دو تن ديگر با يكى ديگر موافقت كردند همراه گروهى باشيد كه عبد الرحمان بن عوف با ايشان است. سعد بن ابى وقاص با پسر عموى خود عبد الرحمان بن عوف مخالفت نخواهد كرد و عبد الرحمان هم شوهر خواهر عثمان است و با يكديگر مخالفتى نخواهند كرد، و بديهى است يكى از آن دو ديگرى را امير خواهد كرد، و بر فرض كه دو تن ديگر با من باشند كارى ساخته نيست. عباس گفت: در هر موردى كه به تو پيشنهاد كردم نپذيرفتى و سرانجام با خبر ناخوشايند پيش من برگشتى. هنگام بيمارى پيامبر (ص) گفتم از ايشان بپرس خلافت از آن كيست نپذيرفتى، و هنگام مرگ آن حضرت گفتم در كار بيعت گرفتن از مردم شتاب كن و نكردى. امروز هم كه عمر نام ترا از اعضاى شورى قرار داد گفتم برترى نشان ده و در آن شركت مكن، باز هم نپذيرفتى. اكنون يك چيز به تو مى‏گويم، بشنو و عمل كن، و آن اين است كه هر كارى را به تو پيشنهاد كردند مپذير مگر آنكه ترا خليفه‏كنند و اين را هم بدان كه اين قوم همواره ترا از اين كار بر كنار مى‏زنند تا ديگرى عهده‏دار آن باشد و به خدا سوگند فقط با شرى به خلافت مى‏رسى كه هيچ خيرى با آن سود نخواهد داشت. على عليه السلام فرمود: همانا مى‏دانم كه آنان به زودى عثمان را خليفه خواهند كرد و او مرتكب بدعتها و كارهاى تازه خواهد شد و اگر زنده باشد به او خواهم گفت و اگر عثمان كشته شود يا بميرد، بنى اميه خلافت را ميان خود دست به دست خواهند برد، و اگر زنده بمانم مرا چنان ببينند كه خوشايندشان نباشد و سپس دو بيت شعر به تمثل خواند.

در اين هنگام على عليه السلام برگشت و ابو طلحه انصارى را ديد و حضور او را خوش نداشت. ابو طلحه گفت: اى ابو الحسن نزاع و ستيزى نيست. و چون عمر درگذشت و به خاك سپرده شد، آنان براى مشورت خلوت كردند و ابو طلحه هم بر در خانه ايستاد و مانع از آمد و شد اشخاص مى‏شد. در اين هنگام عمرو بن- عاص و مغيرة بن شعبه آمدند و كنار در نشستند. سعد بن وقاص به آن دو ريگ زد و آن دو را بلند كرد و گفت: مقصود شما اين است كه مدعى شويد ما هم از اصحاب شورى بوديم و در آن حضور داشتيم.

اعضاى شورى در كار خلافت هم چشمى كردند و سخن بسيار گفته شد. ابو طلحه گفت: من از اينكه پذيرفتن خلافت را رد كنيد بيم داشتم، نه از اينكه درباره آن با يكديگر هم چشمى كنيد و همانا سوگند به كسى كه جان عمر را گرفت من هيچ مهلتى بيشتر از همان سه روز به شما نمى‏دهم، هر چه مى‏خواهيد زودتر انجام دهيد [طبرى‏] گويد: آنگاه عبد الرحمان بن عوف به پسر عموى خود سعد بن ابى وقاص گفت: من خلافت را خوش نمى‏دارم و هم اكنون خويشتن را از آن خلع مى‏كنم و كنار مى‏روم، زيرا ديشب در خواب ديدم در باغى سر سبز و خرم و پر علف هستم، در اين هنگام شتر نرى، كه هرگز بهتر از آن نديده بودم، وارد آن باغ شد و شتابان همچون تير درگذشت و به هيچ چيزى از باغ توجه نكرد و بدون درنگ از آن بيرون رفت، سپس شترى وارد باغ شد و گام از پى آن شتر برداشت و از باغ بيرون رفت، سپس شتر نر زيبايى در حالى كه لگام خويش را مى‏كشيد در آمد و همچون آن دو عبور كرد، سپس شتر چهارمى در آن باغ در آمد، او در علفهاى باغ در افتاد و شروع به چريدن و جويدن علفها كرد، و به خدا سوگند نمى‏خواهم من آن شتر چهارمى باشم و هيچكس نمى‏تواند بر جاى ابو بكر و عمر بنشيند و مردم از اوراضى باشند.

[طبرى‏] سپس مى‏گويد: عبد الرحمان خود را كنار كشيد، به شرط آنكه اجازه داشته باشد، برترين آنان در نظر خود را به خلافت بگمارد و بگزيند. عثمان اين پيشنهاد را پذيرفت، ولى على (ع) سكوت كرد و چون دوباره به او مراجعه شد، پس از اينكه عبد الرحمان عهد و ميثاق آورد كه فقط حق را پيروى خواهد كرد و ترجيح خواهد داد و از هواى نفس خود پيروى نخواهد كرد و در اين باره خويشاوندى را منظور نخواهد كرد و چيزى جز خير امت را در نظر نخواهد گرفت، به آن راضى شد.

عبد الرحمان بن عوف، در مورد على و عثمان، به ظاهر درنگ مى‏كرد، در عين حال گاه با سعد بن ابى وقاص و گاه با مسور بن مخرمة زهرى مشورت و خلوت مى‏كرد و چنان نشان مى‏داد كه در مورد گزينش يكى از آن دو تن على و عثمان سرگردان است. طبرى مى‏گويد: على (ع) به سعد بن ابى وقاص گفت: اى سعد «بترسيد از آن خدايى كه به نام او از يكديگر مسالت مى‏كنيد و درباره پيوند خويشاوندى» و من اكنون به حرمت رحم اين فرزندم به رسول خدا (ص) و به رحم و خويشاوندى عمويم حمزه نسبت به خودت از تو مى‏خواهم كه مبادا با عبد الرحمان بن عوف پشتيبان عثمان باشى.

مى‏گويم [ابن ابى الحديد]: منظور از خويشاوندى حمزه با سعد بن ابى وقاص اين است كه مادر حمزه هالة دختر اهيب بن عبد مناف بن زهره است. هاله مادر مقوم و حجل- كه نام ديگرش مغيرة است- و عوام پسران عبد المطلب هم هست و اين چهار پسر عبد المطلب از هاله متولد شده‏اند و هاله عمه سعد بن ابى وقاص است، بنابراين حمزه پسر عمه سعد و سعد پسر دايى حمزه است. طبرى مى‏گويد: چون روز سوم فرا رسيد، عبد الرحمان بن عوف آنان را جمع كرد و مردم هم جمع شدند. عبد الرحمان گفت: اى مردم درباره اين دو تن [على و عثمان‏] راى خود را براى من بگوييد عمار بن ياسر گفت: اگر مى‏ خواهى‏ مردم در اين باره اختلافى نكنند با على عليه السلام بيعت كن. مقداد هم گفت: آرى، عمار راست مى‏گويد كه اگر با على بيعت كنى مى‏شنويم و اطاعت مى‏كنيم. عبد الله بن ابى سرح گفت: اگر مى‏خواهى ميان قريش اختلاف پيش نيايد با عثمان بيعت كن، عبد الله بن ابى ربيعة مخزومى هم گفت راست مى‏گويد، اگر با عثمان بيعت كنى مى‏شنويم و اطاعت مى‏كنيم. عمار به عبد الله بن ابى سرح دشنام داد و گفت: تو از چه هنگام خير خواه اسلام شده‏اى در اين هنگام بنى هاشم و بنى اميه سخن گفتند و عمار برخاست و چنين گفت: اى مردم خداى شما را با پيامبر خويش گرامى داشت و شما را با دين خود عزت بخشيد، تا چه هنگام اين خلافت و حكومت را از اهل بيت پيامبرتان بيرون مى‏بريد مردى از بنى مخزوم گفت: اى پسر سميه، از حد خود فراتر رفتى، ترا به اينكه قريش مى‏خواهد چه كسى را بر خود امير كند چه كار سعد بن ابى وقاص گفت: اى عبد الرحمان پيش از آنكه مردم به فتنه در افتند، كار خود را تمام كن.

در اين هنگام بود كه عبد الرحمان بن عوف خلافت را بر على (ع) عرضه داشت، به شرط آنكه به روش و سيره ابو بكر و عمر كار كند و على عليه السلام فرمود: نه، كه به اجتهاد و رأى خويش عمل خواهم كرد و چون عبد الرحمان همين پيشنهاد را به عثمان كرد پذيرفت و گفت آرى و عبد الرحمان با او بيعت كرد، و على (ع) فرمود: اين نخستين روز و نخستين بار نيست كه با يكديگر بر ضد ما پشتيبانى مى‏كنيد، «چاره جز صبر جميل نيست و در آنچه اظهار مى‏داريد خداوند يارى دهنده من است»، به خدا سوگند كار را بر او واگذار نكردى مگر براى اينكه او هم به تو برگرداند و خداوند در هر عالم به شان و كارى پردازد. عبد الرحمان به صورت تهديد گفت: اى على براى كشتن خود دستاويز وبهانه فراهم مكن- يعنى دستور عمر به ابو طلحه انحصارى كه گردن مخالف را بزند- ، على (ع) برخاست و از مجلس بيرون رفت و فرمود: «اين نامه هم به زودى به سر خواهد رسيد». عمار گفت: اى عبد الرحمان، على را رها كردى و حال آنكه او از كسانى است كه به حق حكم مى‏كنند و در هر حالى به حق برمى‏گردند. مقداد هم گفت: به خدا سوگند هرگز اين چنين كه بر سر اين خاندان پس از رحلت پيامبرشان آمده است نديده‏ام. اى واى كه جاى بسى شگفتى از قريش است همانا مردى را رها كرد كه درباره او چه بگويم، من هيچكس را نمى‏دانم كه از او در قضاوت عادل‏تر باشد و داناتر و پرهيزگارتر.

اى كاش براى اين كار يارانى مى‏داشتم عبد الرحمان گفت: اى مقداد از خدا بترس كه بيم دارم در فتنه بيفتى.
على عليه السلام مى‏فرمود: من آنچه را در نفسهاى ايشان است مى‏دانم. مردم به قريش مى‏نگرند و قريش هم مصلحت خويش را در نظر مى‏ گيرد و مى‏ گويد: اگر بنى هاشم كار خلافت را عهده‏دار شوند هرگز از ميان ايشان بيرون نخواهد رفت.و تا هنگامى كه خلافت بر عهده ديگران باشد در خانواده‏ هاى مختلف قريش دست به دست مى ‏شود.

[ابو جعفر طبرى‏] مى‏گويد: همان روز كه با عثمان بيعت شد، طلحه از راه رسيد. ساعتى درنگ كرد و سپس با عثمان بيعت كرد.
طبرى روايت ديگرى هم نقل كرده و سخن را در آن به درازا كشانيده است و خطبه‏ها و سخنان هر يك از افراد شورى را آورده است. از جمله مى‏گويد على عليه السلام در آن روز چنين فرمود: «سپاس پروردگارى را كه از ميان ما محمد (ص) را به پيامبرى برگزيد و او را براى رسالت خويش پيش ما فرستاد. ما خاندان نبوت و معدن حكمت و امان مردم زمين و مايه رستگارى طالبانيم. ما را حقى است كه اگر به ما داده شود آنرا مى‏گيريم و اگر ندهند بر پشت شتران سوار مى‏ شويم، هر چند مدت شبروى دراز باشد. اگر پيامبر (ص) در اين مورد با ما عهدى فرموده بود عهدش را اجراء مى‏ كرديم و اگر سخنى به ما گفته بود تا پاى جان و آنگاه كه بميريم بر سر آن مجادله مى‏ كرديم.
هيچكس هرگز پيش از من به پذيرش دعوت حق و رعايت پيوند خويشاوندى پيشى نگرفته است و قوت و توانى جز به خداى بلند مرتبه بزرگ نيست. اكنون‏ سخن مرا بشنويد و گفتار مرا به جان و دل بپذيريد، شايد از پس اين اجتماع ببينيد كه درباره اين كار شمشيرها كشيده شود و پيمانها شكسته گردد، آن چنان كه براى شما اجتماع و اتفاقى باقى نماند و برخى از شما رهبران گمراهان و شيعيان مردم نادان قرار گيريد.» مى‏ گويم: هروى در كتاب الجمع بين الغريبين اين كلام على (ع) كه فرموده است «بر پشت شتران سوار مى‏شويم» را آورده و آنرا دو گونه تفسير كرده است: نخست اينكه اين كار همراه با مشقت و سختى بسيار است و منظور على (ع) اين بوده است كه اگر حق ما داده نشود بر سختى صبر و شكيبايى مى‏كنيم، همان گونه كه شتر سوار تحمل سختى مى‏كند. دوم آنكه از كس ديگرى پيروى مى‏ كنيم همان گونه كه آن كس كه پشت سر ديگرى بر شتر سوار است پيرو نظر كسى است كه جلو نشسته است.
گويى على (ع) فرموده است: اگر حق ما را ندهند عقب مى‏مانيم و از ديگران پيروى مى‏كنيم، همانگونه كه شخصى كه پشت سر ديگرى سوار است از او پيروى مى ‏كند.

ابو هلال عسكرى در كتاب الاوائل خود مى ‏گويد: نفرين على عليه السلام در مورد عثمان و عبد الرحمان برآورده و عملى شد و آن دو در حالى مردند كه از يكديگر متنفر و نسبت به هم دشمن بودند. عبد الرحمان به عثمان پيام فرستاد و ضمن سرزنش او به فرستاده گفت: به او بگو: اين من بودم كه ترا بر مردم ولايت دادم و براى من فضائلى است كه براى تو نيست. من در جنگ بدر حاضر بودم و تو در آن حضور نداشتى و من در بيعت رضوان شركت كردم كه تو در آن شركت نكردى و در جنگ احد گريختى و حال آنكه من پايدارى كردم. عثمان به فرستاده عبد الرحمان بن عوف گفت: به او بگو: اما در مورد جنگ بدر پيامبر (ص) به سبب بيمارى دخترش مرا بر گرداند و حال آنكه من هم براى شركت در جنگ كه تو به قصد آن بيرون آمدى بيرون آمده بودم و چون هنگام بازگشت پيامبر (ص) از جنگ بدر، ايشان را ملاقات كردم، به من مژده دادند كه براى من هم پاداشى همچون پاداش شما منظور است و يك سهم از غنيمت هم كه معادل سهم شما از غنيمت بود، به من عطا فرمودند.

اما در مورد بيعت رضوان پيامبر (ص) مرا به مكه گسيل فرمود تا از قريش درباره ورود ايشان به مكه اجازه بگيرم و چون به اطلاع پيامبر رسانده بودند كه من كشته شده‏ام، ايشان به همان سبب از مسلمانان بيعت ايستادگى تا پاى جان و مرگ گرفتند و فرمودند: اگر عثمان زنده باشد، من خود از سويش بيعت مى‏كنم، و يك دست خود را بر دست ديگر زدند و گفتند: دست چپ من بهتر از دست راست عثمان است.

اينك به من بگو آيا دست تو برتر است يا دست رسول خدا اما پايدارى تو در جنگ احد و گريز من همين گونه است كه مى‏ گويى، ولى خداوند در كتاب خود در اين باره و عفو و گذشت از من آيه نازل فرموده است بنابراين تو مرا به گناهى سرزنش كرده‏اى كه خداوند آنرا بخشيده است و گناهان خود را كه نمى‏دانى آيا خداوند بخشيده يا نبخشيده است فراموش كرده ‏اى.

چون عثمان قصر مرتفع خويش را كه نامش زوراء بود ساخت، خوراكى بسيار تهيه ديد و مردم را دعوت كرد. عبد الرحمان بن عوف هم آمد و چون ساختمان و چگونگى غذاها را ديد گفت: اى پسر عفان، ما آنچه را در مورد تو تكذيب مى‏كرديم [تبذير و اسراف را] اكنون تصديق مى‏كنيم و من از بيعت كردن با تو به خدا پناه مى‏برم. عثمان خشمگين شد و به غلام خود گفت: اى غلام او را از مجلس من بيرون ببر، و او را بيرون انداختند. عثمان به مردم فرمان داد با او همنشينى نكنند و هيچكس جز ابن عباس پيش او نمى‏رفت، او هم براى فراگرفتن قرآن و احكام پيش او مى‏رفت. عبد الرحمان بيمار شد، عثمان به عيادتش رفت و با او سخن گفت، ولى عبد الرحمان پاسخ نداد و تا هنگامى كه مرد با او سخن نگفت.

نمونه ‏هايى از اخبار عثمان بن عفان

منظور از سومين آن قوم، عثمان بن عفان بن ابى العاص بن امية بن عبد شمش بن عبد مناف است. كنيه او ابو عمرو، و مادرش اروى دختر كريز بن ربيعة بن حنين بن‏ عبد شمس است.

مردم پس از سپرى شدن مدت شورى و استقرار خلافت براى او، با او بيعت كردند و پيشگويى زيركانه عمر درباره او به وقوع پيوست و عثمان بنى اميه را بر گردن مردم سوار كرد و آنان را بر ولايات حكومت داد و زمينهاى خالصه بسيار به آنان بخشيد. به روزگار عثمان افريقيه فتح شد و او تمام خمس آنرا گرفت و به مروان بخشيد و عبد الرحمان بن حنبل جمحى در اين باره چنين سرود: «سوگند مى‏خورم به خداوندى كه پروردگار آفريدگان است كه خداوند چيزى را ياوه رها نمى‏فرمايد، ولى [اى عثمان‏] تو براى ما فتنه‏يى پديد آوردى كه ما گرفتار تو شويم يا خود گرفتار آن شوى. همانا دو امين راه روشن را كه هدايت در آن است، روشن و واضح ساختند. آن دو يك درهم به زور نگرفتند و يك درهم در راه هوى و هوس هزينه نكردند و حال آنكه تو به مروان خمس در آمد شهرها را دادى و راه و كوشش تو چه دور است از آنان كه سعى و كوشش كردند» در اين ابيات منظور از دو امين ابو بكر و عمرند.

عبد الله بن خالد بن اسيد از او صلة و پاداش خواست و عثمان چهار صد هزار درهم به او بخشيد. حكم بن ابى العاص را كه پيامبر (ص) از مدينه تبعيد فرموده بود و عمر و ابو بكر هم او را بر نگردانده بودند به مدينه بر گرداند و صد هزار درهم به او جايزه داد.
پيامبر (ص) جايى در بازار مدينه را كه به «مهزور» معروف بود وقف بر مسلمانان فرموده بود. عثمان آنرا به حارث بن حكم، برادر مروان بخشيد. همچنين فدك را كه فاطمه (ع) پس از رحلت پدرش، كه درودهاى خدا بر او باد، گاه به قاعده ميراث و گاه به عنوان بخشش، مطالبه كرده بود و به او نداده بودند از اموال خالصه‏ مروان قرار داد.

چراگاههاى اطراف مدينه را براى چهار پايان همه مسلمانان ممنوع كرد مگر براى بنى اميه. به عبد الله بن ابى سرح تمام غنايمى را كه خداوند از فتح ناحيه شمال غربى افريقا، يعنى از طرابلس غرب تا طنجه، براى عثمان نصيب فرموده بود بخشيد، بدون اينكه هيچكس از مسلمانان را در آن شريك قرار دهد.

به ابو سفيان بن حرب در همان روز كه براى مروان صد هزار درهم از بيت المال بخشيده بود دويست هزار درهم بخشيد و او دختر خويش ام ابان را به همسرى عثمان داده بود. در اين هنگام زيد بن ارقم كه سرپرست خزانه و بيت المال بود كليدهاى آنرا آورد و برابر عثمان نهاد و شروع به گريستن كرد. عثمان گفت: از اينكه رعايت پيوند خويشاوندى را كرده‏ام گريه مى‏كنى گفت: نه، كه گمان مى‏كنم اين اموال را به عوض آنچه به روزگار پيامبر (ص) در راه خدا انفاق كرده‏اى بر مى‏ دارى.

به خدا سوگند اگر به مروان صد درهم مى‏ دادى بسيار بود. عثمان گفت: اى پسر ارقم كليدها را همين جا بگذار كه ما به زودى كس ديگرى غير از تو پيدا خواهيم كرد.

ابو موسى اشعرى هم براى او اموال فراوانى از عراق آورد كه تمام آنرا ميان بنى اميه تقسيم كرد. عثمان دختر خود عايشه را به همسرى حارث بن حكم در آورد و صد هزار درهم از بيت المال باو داد و اين پس از آن بود كه زيد بن ارقم را از خزانه دارى بر كنار كرده بود.
عثمان افزون بر اين كارها اعمال ديگرى هم انجام داد كه مسلمانان بر او عيب گرفتند، مانند تبعيد ابو ذر كه خدايش رحمت كناد به ربذه و زدن عبد الله بن مسعود تا آنجا كه دنده‏هايش شكست، و براى خود پرده‏داران برگزيد و از روش عمر در اقامه و اجراى حدود و رد مظالم و جلوگيرى از دست يازى ستمگران و انتصاب كارگزاران و عمال منطبق با مصلحت رعيت خوددارى كرد و از آن راه برگشت و اين امور منتهى به اين مساله شد كه نامه‏ هايى از او خطاب به معاويه بدست آوردند كه در آن نامه به معاويه دستور داده بود گروهى از مسلمانان را بكشد، و گروه بسيارى از مردم‏ مدينه همراه گروهى، كه از مصر براى بر شمردن بدعتهاى او آمده بودند، جمع شدند و او را كشتند.

ياران معتزلى ما در مورد اين مطاعن عثمان پاسخهاى مشهورى داده‏اند كه در كتابهاى ايشان مذكور است و آنچه ما مى‏گوييم اين است كه هر چند كارهاى عثمان بدعت بود ولى به آن اندازه نرسيده بود كه ريختن خونش روا باشد، بلكه بر آن قوم واجب بود هنگامى كه او را شايسته خلافت نمى‏دانند او را از آن بر كنار و خلع كنند و در كشتن او شتاب نكنند. و امير المومنين على عليه السلام پاك و منزه‏ترين افراد از خون اوست و خودش در بسيارى از كلمات خويش به اين موضوع تصريح فرموده است و از جمله گفته است: «به خدا سوگند من عثمان را نكشتم و بر قتل او هم تشويق نكرده‏ام و كسى را بر آن وا نداشتم.» و همينگونه است و راست فرموده است.
درودهاى خدا بر او باد.

چند نكته ديگر

منظور از «ناكثين» در اين خطبه افرادى هستند كه در جنگ جمل شركت كردند و منظور از «قاسطين» آنانى هستند كه در جنگ صفين شركت كرده‏اند و پيامبر (ص) آنان را «قاسطين» نام نهاده‏اند و مقصود از «مارقين» كسانى هستند كه در جنگ نهروان شركت كردند. اينكه ما گفتيم پيامبر (ص) آنان را قاسطين نام نهاده‏اند اين گفتار پيامبر (ص) است كه به على (ع) گفته است: «به زودى پس از من با ناكثين و قاسطين و مارقين جنگ خواهى كرد» و اين خبر از دلايل و معجزات نبوت پيامبر (ص) است، زيرا به طور صريح، اخبار دادن به غيبت است و هيچگونه دروغ و خطايى در آن راه ندارد و نمى‏توان آنرا مانند برخى از اخبار مجمل دانست و پيشگويى و سخن پيامبر (ص) كاملا و به راستى واقع شده است. در مورد خوارج هم تعبير مارقين شده و فرموده است: «آنان از دين خارج مى ‏شوند همانگونه كه تير از كمان». ناكثين هم از اين روى كه بيعت خود را شكستند به اين نام معروف شدند و امير المومنين على (ع) هنگامى كه آنان بيعت مى‏ كردند اين آيه را تلاوت مى‏ كرد:

«و هر كس نقض بيعت كند همانا بر خود ستم كرده است». اما شركت كنندگان در جنگ صفين كه در نظر و به عقيده اصحاب ما كه خدايشان رحمت كناد همگى جاودانه در آتشند زيرا فاسق و تبهكارند و اين گفتار خداوند كه فرموده است: اما ستمكاران ما هيمه آتش جهنم گرديدند». در مورد سخن ابن عباس كه مى‏گفته است: «از اينكه سخن امير المومنين على عليه السلام ناتمام مانده است تأسف مى‏خورم…»، شيخ و استادم ابو الخير مصدق بن شبيب واسطى در سال ششصد و سه هجرى براى من نقل كرد كه اين خطبه را نزد ابو محمد عبد الله بن احمد معروف به ابن خشاب خواندم و چون به اين سخن ابن عباس رسيدم، ابن خشاب گفت: اگر من مى‏ بودم و مى‏شنيدم ابن عباس چنين مى- گويد، به او مى‏گفتم: آيا در دل پسر عمويت چيزى هم باقى مانده كه نگفته باشد كه چنين تأسف مى‏ خورى و به خدا سوگند او كه از كسى فروگذارى نكرده و هر چه در دل داشته گفته است و فقط حرمت پيامبر (ص) را در اين خطبه نگه داشته است.

مصدق مى‏ گويد: ابن خشاب مردى شوخ طبع بود به او گفتم: يعنى مى‏گويى اين خطبه مجعول و ساختگى است گفت: به خدا قسم هرگز و من به يقين و وضوح مى‏دانم كه اين گفتار على (ع) است، همانگونه كه مى‏ دانم تو مصدق پسر شبيبى. گفتم: بسيارى از مردم مى‏گويند اين خطبه از كلام خود سيد رضى است كه خدايش رحمت كناد. گفت: اين سخن و اين اسلوب و سبك چطور ممكن است از سيد رضى و غير او باشد ما به رسائل سيد رضى آشناييم، طريقه و هنر او را هم در نثر مى‏شناسيم و با همه ارزشى كه دارد در قبال اين كلام ارزشى ندارد، نه سركه است و نه شراب ابن خشاب سپس گفت: به خدا سوگند من اين خطبه را در كتابهايى ديده‏ ام كه دويست سال پيش از تولد سيد رضى تأليف شده است و آنرا با خطهايى كه نويسندگانش را مى‏ شناسم و همگان از علما و اهل ادب هستند ديده‏ ام و آنان پيش از آنكه نقيب ابو احمد پدر سيد رضى متولد شود مى ‏زيسته ‏اند.

من [ابن ابى الحديد] مى‏گويم: بسيارى از اين خطبه را در كتابهاى شيخ خود ابو القاسم بلخى كه پيشواى معتزله بغداد است و به روزگار مقتدر عباسى يعنى مدتها پيش از آنكه سيد رضى متولد شود ديده‏ام. همچنين مقدار بسيارى از اين خطبه را در كتاب ابو جعفر بن قبة كه يكى از متكلمان بزرگ اماميه است ديده‏ام. اين كتاب او معروف به كتاب الانصاف است اين ابو جعفر بن قبة از شاگردان شيخ ابو القاسم بلخى است و در همان عصر و پيش از آنكه سيد رضى متولد شود درگذشته است.

جلوه‏ تاريخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحديد، ج 1 //ترجمه دكتر محمود مهدوى دامغانى

خطبه 2 شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

خطبه (2)

على عليه السلام اين خطبه را پس از بازگشت از صفين ايراد فرموده است [ضمن همين خطبه على (ع) فرموده است: «وصيت و وراثت در خاندان و اهل بيت محمد (ص) است».در اين مورد ابن ابى الحديد چنين آورده است‏]: اما در مورد وصيت براى ما شكى وجود ندارد كه على عليه السلام وصى پيامبر (ص) بوده است، هر چند در اين باره كسانى كه از نظر ما منسوب به ستيز و دشمنى هستند مخالفت كنند. البته ما از وصيت اراده نص و خلافت نمى‏كنيم و مى‏گوييم منظور وصايت در امور ديگرى است كه اگر بررسى و روشن شود از خلافت بسيار شريف‏تر و جليل‏تر است.اما در مورد وراثت، شيعيان آنرا بر وراثت مالى و خلافت معنى و حمل مى‏ كنندو حال آنكه ما آنرا به وراثت علم معنى مى‏ كنيم.

پس از اين سخن، على عليه السلام فرموده است كه اينك حق به اهل آن بازگشته و رسيده است. اقتضاى اين سخن چنين است كه حق پيش از آن در كسانى كه اهل آن نبوده‏ اند بوده است. ما اين موضوع را به چيز ديگرى غير از آنچه شيعيان تأويل مى‏ كنند تأويل مى‏ كنيم و مى‏گوييم: على (ع) براى خلافت شايسته‏ تر و محق‏تر بوده است، ولى نه از لحاظ نص، بلكه از لحاظ افضليت، كه او پس از پيامبر (ص) افضل افراد بشر و از همه مسلمانان براى خلافت سزاوارتر و محق‏تر است، و ليكن خودش با توجه به مصلحتى كه آنرا مى‏ دانسته است و تفرسى كه خودش و مسلمانان كرده ‏اند، كه ممكن است به سبب حسادت و كينه اعراب نسبت به او اساس اسلام مضطرب و اختلاف نظر پيدا شود، اين حق خود را ترك فرموده است، و جايز است كسى كه به چيزى شايسته‏ تر است و آنرا به طور موقت ترك مى‏كند، چون آنرا در يابد، بگويد كه اكنون كار به اهل آن برگشته است.

و اگر گفته شود معنى اين گفتار على عليه السلام چيست كه فرموده است: «هيچكس از اين امت قابل مقايسه با آل محمد (ص) نيست و كسانى كه همواره نعمت آنان بر ايشان جارى بوده است با آنان برابر نيستند» در پاسخ گفته مى‏شود: در اين موضوع هيچ شبهه نيست كه آن كس كه نعمت مى‏بخشد برتر و شريف‏تر از آن كسى است كه نعمت بر او بخشيده مى‏شود، و در اين هم ترديد نيست كه محمد (ص) و خويشاوندان نزديك او از بنى هاشم به ويژه على عليه السلام بر همه مردم نعمتى را عرضه داشته ‏اند كه ارزش و اهميت آنرا نمى ‏توان سنجيد و آن دعوت مردم به اسلام و هدايت ايشان به سوى آن است. و هر چند اين محمد (ص) است كه در مورد دعوت‏ و قيام خود با دست و زبان مردم را هدايت فرموده است و خداوند متعال او را با فرشتگان و تأييد خود يارى داده است، و او سرورى است كه بايد از او پيروى كرد و گزيده‏ترين برگزيدگان و فرمانبردارى از او واجب است، ولى براى على (ع) هم در اين هدايت به عنوان شخص دوم و كسى كه گام بر جاى قدم پيامبر نهاده چندان حق است كه قابل انكار نيست. و اگر فقط اهميت پيكار و جهاد او را با شمشير در عهد پيامبر و به روزگار حكومت خودش و كوشش او را در فاصله ميان دو پيكار در راه نشر علم و تفسير قرآن و هدايت عرب در نظر بگيريم، با توجه به آنكه اهميت همين دو موضوع افزون از حد تصور است و هيچكس ديگر براى خود آن را تصور هم نمى‏كند، براى وجوب حق و نعمت او بر همگان كافى و بسنده است.

و اگر گفته شود: ترديدى نيست كه در اين سخن على (ع) تعريض بر كسانى است كه در خلافت بر او مقدم شده‏اند، و او را بر آنان چه حق نعمتى است گفته خواهد شد: او را بر ايشان حق دو نعمت است. نخست نعمت جهاد از سوى ايشان، در حالى كه آنان از آن كار فرومانده و نشسته بودند، و هر كس انصاف دهد مى‏داند كه اگر شمشير على نبود، مشركان آنانى را كه او مى‏گويد و ديگر مسلمانان را از دم كشته بودند. آثار شجاعت على عليه السلام در جنگهاى بدر و احد و خندق و خيبر و حنين كه شرك در آن دهان گشوده بود معلوم است و اگر على (ع) با شمشير خود آن را نمى‏ بست، همه مسلمانان را فرو مى‏ خورد. دوم علم و دانش على (ع) است كه اگر نمى ‏بود، در بسيارى از موارد، احكام بر خلاف حق صادر مى‏ شد و عمر خود، اين موضوع را در مورد او اعتراف كرده و اين خبر مشهور است كه «اگر على نبود عمر به هلاكت مى ‏افتاد».

و ممكن است اين گفتار على (ع) را به گونه ديگرى توجيه كرد و آن چنين است كه اعراب معمولا قبيله‏ يى را، كه سالار بزرگ از آن است، بر ديگر قبايل برترى مى‏ دهند و افرادى را كه به سالار نزديك‏ترند بر ديگر افراد همان قبيله ترجيح مى‏ دهند، مثلا بنى دارم به حاجب و برادرانش و به زرارة پدر ايشان، بر ديگر قبايل افتخار مى‏كنند و خود را از بنى تميم برتر مى‏دانند و جايز است كه يكى از افراد خاندان دارم بگويد هيچكس از بنى تميم با افراد خاندان دارم مقايسه نمى ‏شود و آنرا كه بر ديگران رياست داشته با آنان برابر نمى‏ شمرد و منظور گوينده اين است كه يكى از افراد خاندان دارم بر بنى تميم رياست و سرورى داشته است. بدينگونه چون رسول خدا (ص) سالار و سرور همگان است و بر همه‏ حق نعمت دارد، براى هر يك از افراد خاندان هاشم به ويژه براى على (ع) رواست كه چنين كلماتى بگويد.

و بدان كه على (ع) مدعى تقدم و شرف و نعمت بر همگان بوده است، نخست به وجود پسر عموى گرانقدرش، كه سلام و درود خدا بر او و خاندانش باد، و سپس به وجود خودش و به وجود پدرش ابو طالب، و هر كس كه علوم سيره و تاريخ اسلام را خوانده باشد مى‏داند كه اگر ابو طالب نبود، اسلام هم چيزى در خور ذكر و نام نمى ‏بود.

و كسى نمى‏تواند بگويد: چگونه اين سخن را درباره دين و آيينى كه خداوند متعال خود متكفل آشكار و پيروز ساختن آن است مى‏ گوييد و چه ابو طالب مى‏ بود و چه نمى‏ بود وعده خداوند صورت مى‏ گرفت. در پاسخ مى ‏گوييم: در اين صورت پيامبر (ص) را هم نبايد ستود و نبايد گفت اين محمد (ص) است كه مردم را از گمراهى به هدايت رهنمونى و ايشان را از نادانى نجات داده و رهايى بخشيده است و او را بر مسلمانان حق است و اگر او نمى‏ بود خداوند متعال در زمين عبادت نمى‏ شد.

همچنين نبايد ابو بكر را ستود و نبايد گفت كه او را در اسلام اثر و حقى است، و نيز عبد الرحمان بن عوف و سعد بن ابى وقاص و طلحه و عثمان و ديگر پيشگامان نخست كه از رسول خدا پيروى كرده‏اند حقى ندارند، و حال آنكه براى ابو بكر در انفاق در راه خدا و خريدن بردگان معذب و آزاد كردن ايشان حق نعمتى غير قابل انكار است و مى‏ دانيم كه اگر ابو بكر نبود پس از رحلت پيامبر (ص) مرتد شدن ادامه مى‏ يافت و مسيلمه و طليحه و ادعاى پيامبرى ايشان پيروز مى‏ شد. و نبايد گفت اگر عمر نبود فتوحات صورت نمى‏ گرفت و لشكرها مجهز نمى‏ شد و كار دين پس از سستى نيرو نمى‏ گرفت و دعوت اسلامى چنين منتشر نمى‏ شد.

و اگر در پاسخ بگوييد: در همه اين موارد آنان را مى‏ستاييم و بر آنان ستايش مى‏شود، زيرا خداوند متعال اين كارها را به دست آنان اجراء فرموده و به ايشان چنين توفيقى ارزانى داشته است و در حقيقت فاعل همه اين امور، خداوند متعال است و اينان ابزار و وسايطى بوده‏اند كه اين كارها به دست ايشان صورت گرفته است و ستايش و اعتراف به قدر و منزلت ايشان از اين بابت است، مى‏ گوييم: در مورد ابو طالب هم همين گونه است.

و بدان اين گفتار على (ع) كه فرموده است: «اكنون زمانى است كه حق به‏ اهل آن برگشته است» تا آخر خطبه، در نظر من بعيد است كه چنين كلماتى را پس از بازگشت از صفين فرموده باشد، زيرا در آن هنگام در حالى كه از موضوع حكميت و مكر و خدعه عمرو عاص، زمام حكومت آن حضرت پريشان بود و به ظاهر كار معاويه استوار شده بود و به كوفه برگشت و از سوى ديگر ميان لشكر خود نوعى از سركشى و بى‏وفايى ملاحظه فرمود و اين گونه سخنان در چنين موردى گفته نمى‏شود، و چنين به نظر مى‏رسد و صحصح‏تر هم هست كه امير المومنين عليه السلام اين كلمات را در آغاز بيعت خود و پيش از آنكه از مدينه به بصره حركت كند ايراد فرموده باشد. و سيد رضى كه خدايش رحمت كناد، بدون توجه، همان چيزى را كه در كتابهاى پيش از خود ديده و شنيده، نقل كرده است و اين اشتباه را افراد پيش از او مرتكب شده‏اند و آنچه ما تذكر داديم روشن و واضح است.

آنچه درباره وصى بودن على عليه السلام در شعر آمده است

از جمله اشعارى كه در صدر اسلام سروده شده و متضمن اين موضوع است كه على عليه السلام به عقيده شاعر، وصى رسول خدا بوده است، گفتار عبد الله بن- ابى سفيان بن حرث بن عبد المطلب است كه چنين سروده است: «و از جمله افراد خاندان ما على است. همانكه سالار خيبر و سالار جنگ بدرى است كه لشكرهايش چون سيل خروشان بود. او وصى پيامبر مصطفى (ص) و پسر عموى اوست. چه كسى مى ‏تواند همانند و نزديك به او باشد».

عبد الرحمان بن جعيل چنين سروده است: «سوگند به جان خودم با شخصى بيعت كرديد كه نگهبان دين و معروف به پارسايى و پاكدامنى و موفق است. على كه وصى مصطفى و پسر عموى او و نخستين نمازگزار و بسيار متدين و پرهيزگار است».

ابو الهيثم بن التيهان كه از انصار و شركت كنندگان در جنگ بدر است چنين سروده است: «ما آنانيم كه قريش و آن كافران، روز بدر، چگونگى پيكار ما را ديده‏اند… همانا كه وصى، امام و ولى ماست. آنچه پوشيده بود آشكار و رازها نمودار شد.»

عمر بن حارثه انصارى، كه روز جنگ جمل همراه محمد بن حنفيه بود، هنگامى كه على (ع) محمد بن حنفيه را به سبب سستى در حمله سرزنش فرمود چنين سرود: «اى ابا حسن تو مشخص كننده همه كارهايى و آنچه حلال و حرام است به وسيله تو مشخص و روشن مى‏شود. مردان را كنار رايتى جمع كردى كه روز جنگ، پسرت آنرا بر دوش مى‏كشد… پسرى كه نامش نام پيامبر و شبيه وصى است و رنگ رايت او چون گل سياوش (خونرنگ) است.» مردى از قبيله ازد در جنگ جمل چنين سروده است: «اين على است و همو وصى است و پيامبر (ص) روزى كه عقد برادرى مى‏بست او را برادر خويش قرار داد و فرمود اين پس از من ولى است.

شنونده فرمانبردار اين سخن را شنيد و بدبخت گمراه آنرا فراموش كرد.» روز جنگ جمل غلامى از قبيله بنى‏ضبة كه جوان بود و بر خود نشان زده بود از لشكر عايشه بيرون آمد و اين رجز را مى‏ خواند: «ما افراد قبيله ضبة دشمنان على هستيم. همان كسى كه از ديرباز به وصى معروف است و همان سوار كار ورزيده روزگار پيامبر و من در مورد فضيلت على كور نيستم، ولى خبر كشته شدن پسر پرهيزگار عفان را مى‏دهم و اين ولى بايد خون آن ولى را طلب كند.» سعيد بن قيس همدانى كه در جنگ جمل در لشكر على (ع) بود چنين سروده است: «اين چه جنگى است كه آتش آن برافروخته شده و در آن نيزه‏ها شكسته گرديده است به وصى بگو هر چند افراد قبيله قحطان دشمن پيش مى‏آيند، ولى همدانيان را فراخوان تا ترا از آن كفايت كنند.» زياد بن لبيد انصارى، كه از ياران على (ع) است، در جنگ جمل چنين سروده است: «ما در مورد حمايت از وصى اعتنا نخواهيم كرد كه چه كسى خشمگين مى‏شود و همانا كه انصار در جنگ كوشايند و اهل بازى و شوخى نيستند.»

حجر بن عدى كندى هم روز جمل چنين سروده است: «پروردگارا على را براى ما به سلامت دار. آن فرخنده درخشان را براى ما به سلامت دار، آن مومن يكتاپرست پرهيزگار را كه سست رأى و گمراه نيست، بلكه راهنماى موفق هدايت شده است. خدايا او را نگهدار و پيامبر و سنت او را در او نگهدار، كه او ولى و دوستدار پيامبر بود و پيامبر او را پس از خود به وصايت برگزيد.

» خزيمة بن ثابت ذو الشهادتين انصارى كه از شركت كنندگان در جنگ بدر بوده است و در جنگ جمل از ياران على عليه السلام بوده چنين سروده است: «… اى وصى پيامبر جنگ، دشمنان را از اينجا به فرار و گريز واداشت و كوچها روان شد.» و همو خطاب به عايشه در جنگ جمل چنين سروده است: «اى عايشه از على و بر شمردن معايبى كه در او نيست در گذر، كه تو همچون مادر اويى. او از ميان همه افراد خاندان رسول خدا وصى اوست تو خود از گواهان اين موضوع هستى و شاهد آن بوده‏اى.» پسر بديل بن ورقاء خزاعى در جنگ جمل چنين سروده است: «اى قوم واى بر اين حادثه بزرگى كه پيش آمده است. جنگ با وصى و چاره در جنگ نيست.» عمرو بن احيحة در جنگ جمل در مورد خطبه‏يى كه امام حسن بن على (ع) پس از خطبه عبد الله بن زبير ايراد كرد، اشعارى سروده و ضمن آن گفته است: «خداوند اجازه نفرموده است كه كسى ديگر به آنچه كه پسر وصى و پسر نجيب قيام كرده است قيام كند. آرى، آن كسى كه نسبش از يك سو به پيامبر و از سوى ديگر به وصى مى‏رسد و هيچ شائبه‏يى در او نيست براى تو بهتر است.» زحر بن قيس جعفى هم در جنگ جمل چنين سروده است: «بر شما ضربه مى‏زنم تا هنگامى كه براى على كه پس از پيامبر، بهترين فرد قريش است اقرار كنيد، همان كسى كه خداوندش آراسته و او را وصى نام نهاده است. آرى، ولى پشتيبان ولى است، همانگونه كه گمراه تابع فرمان گمراه است.
»

تمام اين اشعار و رجزها را ابو مخنف لوط بن يحيى در كتاب جمل خويش آورده است و او از روايان حديث است و نيز از كسانى است كه امامت را در اختيار مردم مى‏داند و معتقد است كه بايد امام را مردم برگزينند و از شيعه نيست و از رجال آنان شمرده نمى‏شود.
از جمله اشعارى كه درباره جنگ صفين سروده شده و در آن براى على (ع) عنوان وصى ذكر شده است، اشعارى است كه آنها را نصر بن مزاحم بن يسار منقرى كه او هم از بزرگان و رجال نقل و حديث است، در كتاب صفين خود آورده است.

نصر بن مزاحم مى‏گويد: زحر بن قيس جعفى اينچنين سروده است: «خداوند بر احمد، كه رسول پروردگار كامل نعمت است، درود فرستاده است… و پس از او بر خليفه قائم ما… يعنى على كه وصى پيامبر است.» نصر مى‏گويد: از جمله اشعار منسوب به اشعث بن قيس ابيات زير است: «فرستاده، يعنى فرستاده على، پيش ما آمد و مسلمانان از آمدن او شاد شدند، فرستاده وصى‏يى كه وصى پيامبر است و او را ميان مؤمنان سبق فضيلت است.» ديگر از اشعار منسوب به اشعث اين ابيات است: «فرستاده، يعنى فرستاده وصى، پيش ما آمد، فرستاده على كه پاكيزه‏ترين افراد خاندان هاشم است. او وزير و داماد پيامبر و بهترين مردم جهان است.» نصر بن مزاحم مى‏ گويد از جمله اشعارى كه امير المومنين على (ع) در جنگ‏ صفين سروده اين ابيات است: «شگفتا كه چيزى ناپسند مى‏ شنوم و چنان دروغى بر خداوند بسته‏اند كه موى را سپيد مى‏ كند. اگر احمد (ص) آگاه شود كه وصيت را با شخص ابترى قرين كرده ‏اند، راضى نخواهد بود…» جرير بن عبد الله بجلى ابيات زير را براى شرحبيل بن سمط كندى، كه سالار يمامه و از ياران معاويه بود، نوشت: اى پسر سمط از خواسته نفس خود پيروى مكن كه در جهان براى تو در برابر دين هيچ چيزى عوض و بدل نخواهد بود… او از تمام اهل پيامبر، وصى رسول خداوند است و سوار كار و حمايت كننده اوست، كه به او مثل زده مى‏شود.» نعمان بن عجلان انصارى هم در اين باره چنين سروده است: «چگونه ممكن است در حالى كه وصى پيامبر امام ماست پراكندگى پيش آيد و چيزى جز سرگردانى و زبونى نخواهد بود… معاويه گمراه را به حال خود واگذاريد و از دين و آيين وصى پيروى كنيد…» عبد الرحمان بن ذؤيب اسلمى نيز چنين سروده است: «همانا به معاوية بن حرب ابلاغ كن… كه تسليم شو و گرنه، وصى لشكرى را مى‏آورد تا ترا از گمراهى و شك و ترديد باز دارد.» مغيرة بن حارث بن عبد المطلب در اين مورد اين چنين سروده است: «اى سپاه مرگ پايدارى كنيد لشكر معاويه شما را به هراس نيندازد كه حق آشكار شده است… وصى رسول خدا پيشواى شما و ميان شماست…» عبد الله بن عباس بن عبد المطلب هم چنين سروده است: «على از ميان همه افراد خاندان، وصى اوست و هر گاه گفته شود هماورد كيست همو سواركار پيامبر است…» اشعارى كه متضمن اين كلمه است بسيار فراوان است و ما در اين فصل، برخى از اشعارى را كه در جنگهاى جمل و صفين سروده شده است آورديم. درموارد ديگر افزون از شمار و بيرون از اندازه است و اگر بيم از پر حرفى نبود مى‏ توانستيم صفحات بسيار ديگرى از آن بياوريم.

جلوه‏ تاريخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحديد، ج 1 //ترجمه دكتر محمود مهدوى دامغانى

خطبه ۱۹ترجمه و شرح ابن ابی الحدید(شرح حال اشعث بن قیس) (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

19 و من كلام له ع- قاله للأشعث بن قيس

و هو على منبر الكوفة يخطب- فمضى في بعض كلامه شي‏ء اعترضه الأشعث فيه- فقال يا أمير المؤمنين هذه عليك لا لك- فخفض إليه بصره ع ثم قال- : وَ مَا يُدْرِيكَ مَا عَلَيَّ مِمَّا لِي- عَلَيْكَ لَعْنَةُ اللَّهِ وَ لَعْنَةُ اللَّاعِنِينَ- حَائِكٌ ابْنُ حَائِكٍ مُنَافِقٌ ابْنُ كَافِرٍ- وَ اللَّهِ لَقَدْ أَسَرَكَ الْكُفْرُ مَرَّةً وَ الْإِسْلَامُ أُخْرَى- فَمَا فَدَاكَ مِنْ وَاحِدَةٍ مِنْهُمَا مَالُكَ وَ لَا حَسَبُكَ- وَ إِنَّ امْرَأً دَلَّ عَلَى قَوْمِهِ السَّيْفَ- وَ سَاقَ إِلَيْهِمُ الْحَتْفَ- لَحَرِيٌّ أَنْ يَمْقُتَهُ الْأَقْرَبُ وَ لَا يَأْمَنَهُ الْأَبْعَدُ

قال الرضي رحمه الله- يريد ع أنه أسر في الكفر مرة و في الإسلام مرة- . و أما قوله ع دل على قومه السيف- فأراد به حديثا- كان للأشعث مع خالد بن الوليد باليمامة- غر فيه قومه و مكر بهم- حتى أوقع بهم خالد- و كان قومه بعد ذلك يسمونه عرف النار- و هو اسم للغادر عندهم‏

مطابق خطبه 19 نسخه صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

تو چه دانى، که چه چیز به سود من است و چه چیز به زیان من. لعنت خدا بر تو باد و لعنت لعنت‏ کنندگان. اى که خود و پدرت همواره دروغى چند به هم مى‏ بافته‏ اید. اى منافق فرزند کافر. به خدا سوگند، که یک بار در زمان کافریت به اسارت افتاده ‏اى و یک بار در زمان مسلمانیت، و در هر بار نه توانگریت تو را از بند اسارت رهانید و نه جاه و منزلتت.مردى که شمشیرهاى کین را بر قوم خود رهنمون شود و مرگ را بر سر آنان راند،سزاوار است، که خویشاوندانش دشمن دارند و بیگانگان از شر او ایمن ننشینند.( من مى‏ گویم: «عبارت مردى که شمشیر کین را بر قوم خود رهنمون شود» اشارت است به ماجراى اشعث با خالد بن ولید در یمامه. اشعث قوم خود را بفریفت و بر آنها مکر کرد و خالد از آنان کشتار بسیار کرد.
از آن پس، قوم اشعث او را «عرف النّار» مى‏ نامیدند و این نام را به کسى دهند که بر آنها غدر کرده باشد. )

شرح

این خطبه که خطاب به اشعث بن قیس است، با عبارت «ما یدریک ما على مما لى» (تو چه مى‏ دانى چه چیز به زیان و چه چیز به سود من است) شروع مى‏ شود [ابن ابى الحدید در شرح این خطبه، نخست گفتار سید رضى را آورده که گفته است: مقصود على (ع) این است که اشعث یک بار در حالى که کافر بوده و بار دیگر در حالى که مسلمان بوده اسیر شده است. و معنى گفتار امیر المومنین علیه السلام که مى‏ فرماید: اشعث قوم خود را به لبه شمشیر راهنمایى کرده است، داستان همراهى اشعث با خالد بن ولید در یمامه است که قوم خود را فریب داد و نسبت به آنان مکر کرد تا خالد در ایشان افتاد و قوم اشعث پس از این جریان به او لقب عرف النار (یال و شراره آتش) دادند و این لقب را به کسى اطلاق مى‏ کرده‏ اند که مکار و فریب دهنده باشد. سپس بحث زیر را آورده است‏]:

اشعث و نسب و برخى از اخبار او

نام اصلى اشعث، معدى کرب است و نام پدرش قیس الاشج [شکسته پیشانى‏]- و چون در یکى از جنگها پیشانى او شکسته بود اشج نامیده مى‏ شد- پسر معدى کرب بن معاویه بن معدى کرب بن معاویه بن جبله بن عبد العزى بن ربیعه بن معاویه اکرمین بن حارث بن معاویه بن حارث بن معاویه بن ثور بن مرتع بن معاویه بن کنده بن- عفیر بن عدى بن حارث بن مره بن ادد است.
مادر اشعث، کبشه دختر یزید بن شرحبیل بن یزید بن امرى القیس بن عمرو مقصورپادشاه است.
چون اشعث ژولیده موى در محافل شرکت مى‏ کرد و آشکار مى ‏شد همین کلمه اشعث بر او چنان غلبه پیدا کرد که نام اصلى او فراموش شد. اعشى همدان خطاب به عبد الرحمان بن محمد بن اشعث چنین سروده است: «اى پسر اشج، سالار قبیله کنده من در مورد تو از سرزنش شدن پروا ندارم. تو مهتر پسر مهتر و نژاده‏تر مردمى.»

پیامبر (ص) قتیله خواهر اشعث را به همسرى خود در آوردند، ولى پیش از آنکه به حضور پیامبر برسد آن حضرت رحلت فرمود. اما موضوع اسیر شدن اشعث در دوره جاهلى را که امیر المومنین على به آن اشاره فرموده است، ابن کلبى در کتاب جمهره النسب خویش آورده است و مى‏ گوید: هنگامى که قبیله مراد، قیس اشج را کشتند اشعث به خوانخواهى پدر خروج کرد، و افراد قبیله کنده در حالى که داراى سه رایت بودند بیرون آمدند. فرمانده یکى از رایات کبس بن هانى بن شرحبیل بن حارث بن عدى بن ربیعه بن معاویه اکرمین بود- هانى پدر کبس معروف به مطلع بود، زیرا هر گاه به جنگ مى ‏رفت، مى‏ گفت: بر فلان قبیله اشراف و اطلاع پیدا کردم. فرمانده یکى دیگر از رایات ابو جبر قشعم بن یزید ارقم بود، و فرمانده رایت دیگر اشعث بود. آنان محل قبیله مراد را اشتباه کردند و با آنان در نیفتادند و بر بنى حارث بن کعب حمله بردند. کبس و قشعم کشته شدند و اشعث اسیر شد و براى آزادى او سه هزار شتر پرداخت شد و در مورد فدیه هیچ شخص عربى نه پیش از او و نه پس از او این مقدار شتر پرداخت نشده است.

عمرو بن معدى کرب زبیدى در این باره چنین سروده است: «فدیه آزادى او دو هزار شتر و هزار شتر دیگر تازه سال و سالخورده بود».

اسارت دوم اشعث در اسلام بوده است. بدین معنى که پیش از هجرت افراد قبیله کنده براى گزاردن حج آمده بودند، پیامبر (ص) دعوت خود را بر آنها عرضه کرد همانگونه که بر دیگر قبایل عرب عرضه مى‏ نمود. افراد خاندان ولیعه که از طایفه عمرو بن معاویه بودند دعوت پیامبر را رد کردند و نپذیرفتند. پس از آنکه پیامبر هجرت فرمودند و دعوت ایشان استوار شد و نمایندگان قبایل عرب به حضور ایشان آمدند، نمایندگان قبیله کنده هم آمدند. اشعث و افراد خاندان ولیعه هم با آنان بودند و مسلمان شدند. پیامبر (ص) براى خاندان ولیعه بخشى از محصول خوراکى زکات را از ناحیه حضر موت اختصاص دادند و پیامبر زیاد بن لبید بیاضى انصارى را قبلا به کارگزارى آن ناحیه گماشته بودند. زیاد به آنان پیشنهاد کرد بیایند سهم خود را ببرند. آنان از پذیرفتن آن خوددارى کردند و گفتند: ما وسیله انتقال و شتران بارکش نداریم، با شتران بارکشى که دارى براى ما بفرست. زیاد نپذیرفت و میان ایشان کدورتى پیش آمد که نزدیک بود منجر به جنگ شود. گروهى از آنان به حضور پیامبر (ص) برگشتند و زیاد هم نامه‏ اى به محضر ایشان نوشت و از خاندان ولیعه شکایت کرد.

و در همین جریان است که این خبر مشهور از پیامبر (ص) نقل شده است که به خاندان ولیعه فرمود: «آیا تمام و بس مى‏ کنید یا مردى را بفرستم که همتاى خود من است و او جنگجویان شما را خواهد کشت و زن و فرزندتان را به اسیرى خواهد گرفت». عمر بن خطاب مى‏ گفته است: هیچگاه جز آن روز آرزوى فرماندهى نکردم و سینه خود را آکنده از امید کردم که شاید پیامبر (ص) دست مرا بگیرد و بگوید: آن شخص این است، ولى پیامبر (ص) دست على علیه السلام را گرفت و فرمود: «آن شخص این است». آنگاه پیامبر (ص) براى آنان به زیاد بن لبید نامه‏ اى نوشتند و آنان نامه را به زیاد رساندند. و در آن هنگام پیامبر (ص) رحلت فرمودند و چون خبر رحلت آن حضرت به قبایل عرب رسید افراد خاندان ولیعه از دین برگشتند و زنان بدکاره ایشان ترانه‏ ها خواندند و به شادى مرگ پیامبر (ص) بر دستهاى خود حنا و خضاب بستند.

محمد بن حبیب مى‏ گوید: اسلام خاندان ولیعه ضعیف بوده و پیامبر (ص) این موضوع را مى‏ دانسته است و هنگامى که پیامبر (ص) در حجه الوداع بودند چون به دهانه دره رسیدند اسامه بن زید براى بول کردن رفت. پیامبر (ص) منتظر ماند تا اسامه که سیاه پوست و داراى بینى پهن بود باز گردد. بنى ولیعه اعتراض کردند که این مرد حبشى ما را معطل کرده است و ارتداد در جان آنان ریشه داشت.

ابو جعفر محمد بن جریر [طبرى‏] مى‏ گوید: ابو بکر هم زیاد بن لبید را همچنان بر حکومت حضر موت باقى گذاشت و به او فرمان داد از مردم بیعت بگیرد و زکات آنان را دریافت کند. مردم حضر موت همگان با او بیعت کردند، جز خاندان ولیعه، و چون زیاد براى گرفتن زکات از طایفه عمرو بن معاویه بیرون آمد، ماده شتر پر شیر و گرانبهایى را که نامش شذره و از جوانى به نام شیطان بن حجر بود براى زکات انتخاب کرد. آن جوان زیاد را از آن کار باز داشت و گفت: شتر دیگرى را بگیر. زیاد نپذیرفت و در این مورد لجبازى کرد. شیطان از برادرش عداء بن حجر استمداد کرد. او هم به زیاد گفت: این شتر را رها کن و شترى دیگر برگزین. زیاد نپذیرفت، آن دو جوان هم ایستادگى کردند زیاد بیشتر لج کرد و به آن دو گفت: کارى مکنید که مبادا ناقه شذره براى شما به شومى و نحوست بسوس باشد. در این هنگام آن دو جوان بانگ برداشتند که اى قبیله عمرو آیا باید بر شما ستم شود و آیا زبون مى‏ شوید خوار و زبون کسى است که او در خانه‏ اش خورده و نابود شود. و سپس مسروق بن معدى کرب را ندا دادند و از او یارى خواستند، مسروق هم به زیاد گفت این شتر را رها کن، نپذیرفت و مسروق این سه مصراع را سرود و خواند: «این شتر را پیر مردى که موهاى گونه‏ هایش سپید شده و آن سپیدى بر چهره‏ اش‏ همچون نقش پارچه مى‏درخشد و چون جنگ و گرفتارى پیش آید در آن پیش مى‏رود آزاد خواهد کرد».

مسروق برخاست و آن شتر را آزاد کرد. در این هنگام یاران زیاد بن لبید بر گرد او جمع شدند و بنى ولیعه هم جمع و آشکارا براى جنگ آماده مى‏ شدند. زیاد بر آنان که هنوز در حال آسایش بودند شبیخون زد و گروه بسیارى از ایشان را کشت و غارت برد و اسیر گرفت. گروهى از آنان که گریختند به اشعث بن قیس پیوستند و از او یارى خواستند. گفت: شما را یارى نمى‏ دهم مگر اینکه مرا بر خود پادشاه سازید.

آنان او را بر خود پادشاه ساختند و تاج بر سرش نهادند همانگونه که بر سر پادشاهان قحطان تاج مى‏ نهادند. اشعث با لشکرى گران به جنگ زیاد رفت. ابو بکر به مهاجر بن ابى امیه که حاکم صنعاء بود نوشت با همراهان خود به یارى زیاد بشتابد. مهاجر کسى را به جانشینى خود بر صنعاء گماشت و پیش زیاد رفت. آنان با اشعث رویاروى شدند و او را شکست دادند و وادار به گریز کردند، مسروق هم کشته شد. اشعث و دیگران به حصار معروف به نجیر پناه بردند و مسلمانان آنان را محاصره کردند و مدت محاصره طولانى و سخت شد و آنان ناتوان و سست شدند. اشعث شبانه پوشیده از حصار پایین آمد و خود را به مهاجر و زیاد رساند و از ایشان براى خود امان خواست و گفت او را پیش ابو بکر ببرند تا او درباره‏ اش تصمیم بگیرد و در قبال این کار حصار را براى ایشان خواهد گشود و هر کس را که آنجا باشد تسلیم آن دو خواهد کرد. و گفته شده است: ده تن از خویشاوندان و وابستگان اشعث هم در امان قرار گرفتند. مهاجر و زیاد او را امان دادند و شرطش را پذیرفتند، او هم حصار را براى ایشان گشود و آنان وارد حصار شدند و هر که را در آن بود فرو آوردند و سلاح‏هاى آنان را گرفتند و به اشعث گفتند آن ده تن را کنار ببر و او چنان کرد. اشعث و آنان را زنده نگه داشتند و دیگران را که هشتصد تن بودند کشتند و دست زنانى را که در هجو پیامبر (ص) ترانه خوانده بودند بریدند و اشعث و آن ده تن را در زنجیر بستند و پیش ابو بکر آوردند و او اشعث و آن ده تن را بخشید و خواهر خود ام فروه دختر ابو قحافه را که کور بود به همسرى اشعث در آورد و ام فروه براى اشعث محمد و اسماعیل و اسحاق را زایید.

روزى که اشعث با ام فروه عروسى کرد به بازار مدینه آمد و بر هر چهار پا که مى‏ گذشت آنرا مى‏ کشت و مى‏ گفت: گوشت این چهار پا ولیمه عروسى است و بهاى تمام اینها بر عهده من است، و آنرا به صاحبان آنها پرداخت کرد.

ابو جعفر محمد بن جریر طبرى در تاریخ مى‏ گوید: مسلمانان اشعث را لعن و نفرین مى‏ کردند و کافران هم او را لعن مى‏ کردند و زنان قومش او را یال و زبانه آتش نام نهادند و این نام در اصطلاح آنان بر اشخاص مکار اطلاق مى‏ شد.
این موضوع که من گفتم در نظرم صحیح‏تر از سخنى است که سید رضى در شرح گفتار امیر المومنین على آورده و گفته است: منظور از این عبارت «همانا مردى که قوم خود را بر لبه شمشیر هدایت کند» داستانى است که میان اشعث و خالد بن- ولید رخ داده است و اشعث در یمامه قوم خود را فریب داده و نسبت به آنان مکر ورزیده و خالد آنان را کشته است، و ما در تواریخ ندیده و نمى ‏دانیم که براى اشعث همراه خالد بن ولید در یمامه چنین کارى صورت گرفته باشد یا کارى نظیر آن اتفاق افتاده باشد. وانگهى کنده کجا و یمامه کجاست [یعنى کنده و یمامه از یکدیگر زیاد فاصله دارند]. کنده در یمن است و یمامه از آن قبیله حنیفه و نمى‏ دانم سید رضى که خدایش رحمت کناد این موضوع را از کجا نقل کرده است اما سخنى که امیر المومنین علیه السلام بر منبر کوفه فرمود و اشعث بر او اعتراض کرد چنین بود که على (ع) براى خطبه خواندن برخاست و موضوع حکمین را متذکر شد، و این پس از پایان کار خوارج بود. مردى از اصحابش برخاست و گفت: نخست ما را از حکمیت منع فرمودى و سپس به آن فرمان دادى و نمى‏ دانیم کدام کار درست ‏تر بود على (ع) دست بر هم زد و فرمود: آرى این سزاى کسى است که دور اندیشى را رها کند. و غرض او این بود که این سزاى شماست که رأى و دور اندیشى را رها کردید و در پذیرفتن پیشنهاد آن قوم براى حکمیت تن دادید و اصرار کردید. اشعث پنداشت که امیر المومنین مى‏ خواهد بگوید: این سزاى من است که رأى و دور اندیشى را رها کردم، زیرا این سخن دو پهلو است. مگر نمى‏ بینى که اگر سپاه پادشاهى بر او اعتراض کنند و انجام کارى را از او بخواهند که به صلاح نباشد ممکن است، براى تسکین ایشان، بدون آنکه آن کار را مصلحت بداند موافقت کند و چون ایشان پشیمان شوند مى‏ گوید: این سزاى کسى است که رأى درست را رها کند و با حزم و دور اندیشى مخالفت ورزد، و بدیهى است که در این صورت‏ مراد او اشتباه آنان است، هر چند ممکن است خود را هم در نظر داشته باشد که چرا با آنان موافقت کرده است. و امیر المومنین على (ع) مرادش همان بوده که ما گفتیم، نه آنچه به ذهن اشعث خطور کرده است. و چون اشعث به على علیه السلام گفت: این سخن به زیان تو است نه به سود تو، در پاسخ او فرمود: تو چه مى ‏دانى که چه چیزى به زیان من است و چه چیزى به سود من، نفرین و لعنت خداوند و نفرین کنندگان بر تو باد اشعث از منافقان روزگار خلافت على (ع) و به ظاهر هم از اصحاب او بوده است، همانگونه که عبد الله بن ابى بن سلول در زمره اصحاب پیامبر (ص) بود و، هر یک از این دو به روزگار خویش سر نفاق و مایه آن بوده‏ اند.

اما این گفتار على علیه السلام که به اشعث فرموده است: «اى بافنده پسر بافنده»، موضوعى است که تمام مردم یمن را به آن سرزنش مى‏ کنند و اختصاصى به اشعث ندارد.
و از جمله گفتارهاى خالد بن صفوان درباره یمنى‏ ها این است که چه بگویم چه بگویم درباره قومى که میان ایشان جز بافنده چادر و برد، یا دباغى کننده پوست یا پرورش دهنده بوزینه نیست زنى بر آنان پادشاهى کرد و موشى موجب شکستن، سد و غرق ایشان شد و هدهد سپاه و سلیمان را بر آنان راهنمایى کرد.

جلوه‏ تاريخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحديد، ج 1 //ترجمه دكتر محمود مهدوى دامغانى

خطبه 16 شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

و من خطبة له ( عليه‏السلام ) لما بويع بالمدينة

ذِمَّتِي بِمَا أَقُولُ رَهِينَةٌ
وَ أَنَا بِهِ زَعِيمٌ‏
إِنَّ مَنْ صَرَّحَتْ لَهُ الْعِبَرُ عَمَّا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْمَثُلَاتِ حَجَزَتْهُ التَّقْوَى عَنْ تَقَحُّمِ الشُّبُهَاتِ
أَلَا وَ إِنَّ بَلِيَّتَكُمْ قَدْ عَادَتْ كَهَيْئَتِهَا يَوْمَ بَعَثَ اللَّهُ نَبِيَّهُ
وَ الَّذِي بَعَثَهُ بِالْحَقِّ لَتُبَلْبَلُنَّ بَلْبَلَةً
وَ لَتُغَرْبَلُنَّ غَرْبَلَةً
وَ لَتُسَاطُنَّ سَوْطَ الْقِدْرِ
حَتَّى يَعُودَ أَسْفَلُكُمْ أَعْلَاكُمْ وَ أَعْلَاكُمْ أَسْفَلَكُمْ
وَ لَيَسْبِقَنَّ سَابِقُونَ كَانُوا قَصَّرُوا وَ لَيُقَصِّرَنَّ سَبَّاقُونَ كَانُوا سَبَقُوا
وَ اللَّهِ مَا كَتَمْتُ وَشْمَةً وَ لَا كَذَبْتُ كِذْبَةً
وَ لَقَدْ نُبِّئْتُ بِهَذَا الْمَقَامِ وَ هَذَا الْيَوْمِ
أَلَا وَ إِنَّ الْخَطَايَا خَيْلٌ شُمُسٌ
حُمِلَ عَلَيْهَا أَهْلُهَا وَ خُلِعَتْ لُجُمُهَا
فَتَقَحَّمَتْ بِهِمْ فِي النَّارِ
أَلَا وَ إِنَّ التَّقْوَى مَطَايَا ذُلُلٌ
حُمِلَ عَلَيْهَا أَهْلُهَا وَ أُعْطُوا أَزِمَّتَهَا
فَأَوْرَدَتْهُمُ الْجَنَّةَ
حَقٌّ وَ بَاطِلٌ وَ لِكُلٍّ أَهْلٌ
فَلَئِنْ أَمِرَ الْبَاطِلُ لَقَدِيماً فَعَلَ
وَ لَئِنْ قَلَّ الْحَقُّ لَرُبَّمَا وَ لَعَلَّ
وَ لَقَلَّمَا أَدْبَرَ شَيْ‏ءٌ فَأَقْبَلَ
قال الرضي و أقول إن في هذا الكلام الأدنى من مواقع‏

الإحسان ما لا تبلغه مواقع الاستحسان
و إن حظ العجب منه أكثر من حظ العجب به
و فيه مع الحال التي وصفنا زوائد من الفصاحة لا يقوم بها لسان و لا يطلع فجها إنسان
و لا يعرف ما أقول إلا من ضرب في هذه الصناعة بحق
و جرى فيها على عرق
وَ ما يَعْقِلُها إِلَّا الْعالِمُونَ
و من هذه الخطبة
شُغِلَ مَنِ الْجَنَّةُ وَ النَّارُ أَمَامَهُ
سَاعٍ سَرِيعٌ نَجَا
وَ طَالِبٌ بَطِي‏ءٌ رَجَا
وَ مُقَصِّرٌ فِي النَّارِ هَوَى
الْيَمِينُ وَ الشِّمَالُ مَضَلَّةٌ
وَ الطَّرِيقُ الْوُسْطَى هِيَ الْجَادَّةُ
عَلَيْهَا بَاقِي الْكِتَابِ وَ آثَارُ النُّبُوَّةِ
وَ مِنْهَا مَنْفَذُ السُّنَّةِ
وَ إِلَيْهَا مَصِيرُ الْعَاقِبَةِ
هَلَكَ مَنِ ادَّعَى
وَ خَابَ مَنِ افْتَرَى‏
مَنْ أَبْدَى صَفْحَتَهُ لِلْحَقِّ هَلَكَ
عِنْدَ جَهَلَةِ النَّاسِ وَ كَفَى بِالْمَرْءِ جَهْلًا أَلَّا يَعْرِفَ قَدْرَهُ
لَا يَهْلِكُ عَلَى التَّقْوَى سِنْخُ أَصْلٍ
وَ لَا يَظْمَأُ عَلَيْهَا زَرْعُ قَوْمٍ
فَاسْتَتِرُوا فِي بُيُوتِكُمْ
وَ أَصْلِحُوا ذَاتَ بَيْنِكُمْ‏
وَ التَّوْبَةُ مِنْ وَرَائِكُمْ
وَ لَا يَحْمَدْ حَامِدٌ إِلَّا رَبَّهُ
وَ لَا يَلُمْ لَائِمٌ إِلَّا نَفْسَه‏

خطبه (16)

شرح

على علیه السلام این خطبه را هنگامى که در مدینه با او بیعت شد ایراد فرمود [در این خطبه که با عبارت «ذمتى بما اقول رهینه» (ذمه و پیمان من در گرو سخنانى است که مى‏ گویم) شروع مى‏ شود، پس از توضیح لغات این مطالب آمده است‏]: این خطبه از خطبه‏ هاى شکوهمند و مشهور على علیه السلام است و همه آن را روایت کرده‏ اند و در روایات دیگران در آن افزونیهایى است که سید رضى آنرا حذف کرده است، بدین معنى که یا خواسته است آنرا مختصر کند یا بیم داشته که شنوندگان و خوانندگان را افسرده و اندوهگین سازد. این خطبه را شیخ ما ابو عثمان جاحظ در کتاب البیان و التبیین به صورت کامل آورده و آنرا از ابو عبیده معمر بن مثنى نقل کرده و گفته است: نخستین خطبه‏ اى که امیر المومنین على علیه السلام پس از خلافت‏ خود در مدینه ایراد فرموده چنین است.

شیخ ما ابو عثمان [جاحظ] که خدایش رحمت کناد، گفته است: ابو عبیده گفته که در روایت جعفر بن محمد علیهما السلام از قول نیاکانش این عبارات هم در همین خطبه آمده است [و سپس مطالبى در مورد اهمیت نیکان و برگزیدگان عترت آمده است و در پایان آن فرموده است‏]: دولت حق به ما ختم مى‏ شود نه به شما، و این اشاره به مهدى است که در آخر الزمان ظهور خواهد کرد. و بیشتر محدثان معتقدند که او از نسل فاطمه علیها السلام است. یاران معتزلى ما هم منکر او نیستند و در کتابهاى خود به نامش تصریح کرده ‏اند و شیوخ معتزله به وجود او معترفند، با این تفاوت که به اعتقاد ما او هنوز آفریده و متولد نشده است و به زودى آفریده مى ‏شود. اصحاب حدیث [اهل سنت‏] هم در این مورد همین عقیده را دارند.

قاضى القضاه [قاضى عبد الجبار معتزلى‏] از کافى الکفات ابو القاسم اسماعیل بن عباد که خدایش رحمت کناد با اسنادى که به على (ع) مى‏ رسد نقل مى‏ کند که از مهدى یاد کرده و فرموده است که او از فرزندان و اعقاب حسین علیه السلام است و صفات ظاهرى او را بر شمرده و گفته است: مردى گشاده رو و داراى بینى کشیده و شکم بزرگ و رانهایش از یکدیگر کشاده است دندانهایش رخشان و برران راستش خالى موجود است… این حدیث را عبد الله ابن قتیبه هم همینگونه در کتاب غریب الحدیث خود آورده است.

جلوه‏ تاريخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحديد، ج 1 //ترجمه دكتر محمود مهدوى دامغانى

خطبه ۱۵ ترجمه شرح ابن ابی الحدید (عدل ،برگرداندن اموال بیت المال)

و من كلام له ( عليه‏السلام ) فيما رده على المسلمين من قطائع عثمان رضي الله‏ عنه

وَ اللَّهِ لَوْ وَجَدْتُهُ قَدْ تُزُوِّجَ بِهِ النِّسَاءُ وَ مُلِكَ بِهِ الْإِمَاءُ لَرَدَدْتُهُ
فَإِنَّ فِي الْعَدْلِ سَعَةً
وَ مَنْ ضَاقَ عَلَيْهِ الْعَدْلُ فَالْجَوْرُ عَلَيْهِ أَضْيَقُ

خطبه (15)

ترجمه

«به خدا سوگند اگر به اموال مسلمین دست یابم اگر چه مهر زنان شده باشد یا به وسیله آنها کنیزان خریدارى شده باشد آنها را به بیت المال برخواهم گرداند، زیرا در عدالت گشایش همگانى است. آن که عدالت را سختى و تنگنا مى‏ داند ستم برایش سخت‏تر و تنگناى بیشترى دارد»

شرح

این خطبه با عبارت «و اللّه لو وجدته…» (به خدا سوگند اگر آنرا بیابم…) شروع مى‏ شود.

قطائع عبارت از زمینهاى متعلق به بیت المال است که از آن خراج مى ‏گیرند، امام مى ‏تواند آنرا به برخى از افراد رعیت واگذارد و معمولا خراج را از آن بر مى‏ داشته و درصد اندکى به عوض خراج از آن مى ‏گرفته ‏اند. عثمان به گروه بسیارى از بنى‏ امیه و دیگر یاران و دوستان خود قطائع فراوان از سرزمینهاى داراى خراج را به این صورت واگذار کرد. البته عمر هم پیش از او قطائعى در اختیار افراد گذارد، ولى آنان کسانى بودند که در جنگها زحمت فراوان کشیده و در جهاد به موفقیتهاى چشمگیرى دست یافته بودند و عمر در واقع آنرا بهاى جانفشانى ایشان در راه فرمانبردارى از خداوند سبحان قرار داده و حال آنکه عثمان این کار را دستاویز رعایت پیوند خویشاوندى و توجه و گرایش به یاران خویش مى ‏کرد، بدون اینکه در جنگ متحمل رنج شده باشند یا کار چشمگیرى انجام داده باشند.

کلبى این خطبه را با اسناد خود از ابو صالح، از ابن عباس روایت مى‏ کند و مى‏ گوید: به گفته ابن عباس که خدایش از او خشنود باد، على علیه السلام در دومین روز خلافت خود در مدینه آنرا ایراد فرمود و گفت: همانا هر قطیعه که عثمان داده و آنچه که از اموال خدا به دیگران بخشیده به بیت المال برگردانده خواهد شد و حق قدیمى را چیزى باطل نمى‏ کند [مشمول مرور زمان نمى‏ شود] و اگر آن اموال را در حالى بیابم که کابین زنان قرار داده ‏اند و در سرزمینها پراکنده کرده‏ اند به حال خودش برخواهم گرداند… کلبى در پى این سخن مى‏ گوید: آنگاه على علیه السلام فرمان داد همه سلاحهایى‏ را که در خانه عثمان پیدا شد، که بر ضد مسلمانان از آن استفاده شده بود، بگیرند و در بیت المال نهند. همچنین مقرر فرمود شتران گزینه زکات را که در خانه‏ اش بود تصرف کنند و شمشیر و زره او را هم بگیرند و مقرر فرمود هیچکس متعرض سلاحهایى که در خانه عثمان بوده و بر ضد مسلمانان از آن استفاده نشده است نشود و از تصرف همه اموال شخصى عثمان که در خانه ‏اش و جاهاى دیگر است خوددارى شود. و دستور فرمود اموالى را که عثمان به صورت پاداش و جایزه به یاران خود و هر کس دیگر داده است بر گردانده شود. چون این خبر به عمرو بن عاص که در ایله از سرزمین شام بود رسید، و عمرو بن عاص هنگامى که مردم بر عثمان شورش کردند به آنجا رفته و پناه برده بود، او براى معاویه نوشت هر چه باید انجام دهى انجام بده که پسر ابى طالب همه اموالى را که دارى از تو جدا خواهد کرد، همانگونه که پوست عصا و چوبدستى را مى ‏کنند.

ولید بن عقبه برادر مادرى عثمان در این ابیات که سروده است موضوع تصرف شتر گزینه و شمشیر و سلاح عثمان از سوى على علیه السلام را متذکر شده است: «اى بنى هاشم، اسلحه خواهر زاده خود را پس دهید و آنرا به تاراج مبرید که تاراج آن روا نیست. اى بنى هاشم چگونه ممکن است میان ما دوستى و آرامش باشد و حال آنکه زره و شتران گزینه عثمان پیش على است اى بنى هاشم، چگونه ممکن است از شما دوستى را پذیرفت و حال آنکه جامه‏ ها و کالا و ابزار زندگى پسر اروى [عثمان‏] پیش شماست اى بنى هاشم، اگر آنرا بر نگردانید، همانا در نظر ما قاتل عثمان و آن کس که اموال او را از او سلب کرده یکسان است. اى بنى هاشم، میان ما و شما با آنچه که از شما سر زد همچون شکاف کوه است که کسى نمى‏ تواند آنرا بر هم آورد. برادرم را کشتید که به جاى او باشید همانگونه که روزى به کسرى [خسرو] سرهنگانش خیانت ورزیدند.»

عبد الله بن ابى سفیان بن حارث بن عبد المطلب ضمن ابیاتى مفصل او را پاسخ داد که از جمله این است: «شما شمشیر خود را از ما مطالبه مکنید که شمشیر شما تباه شده است و صاحبش آنرا هنگام ترس و بیم کنار انداخته است. او را به خسرو تشبیه کرده بودى، آرى نظیر او بود، سرشت و عقیده‏ اش همچون خسرو بود.» یعنى همانگونه که خسرو کافر بود، عثمان هم کافر بوده است.
منصور دوانیقى هر گاه ابیات ولید را مى‏ خواند مى‏ گفت: خدا ولید را لعنت کناد اوست که با سرودن این شعر میان فرزندان عبد مناف تفرقه انداخت.

جلوه‏ تاريخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحديد، ج 1 //ترجمه دكتر محمود مهدوى دامغانى

خطبه ۱۳ ترجمه شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید (شرح جنگ جمل)(با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

و من كلام له ( عليه‏السلام ) في ذم أهل البصرة

كُنْتُمْ جُنْدَ الْمَرْأَةِ
وَ أَتْبَاعَ الْبَهِيمَةِ
رَغَا فَأَجَبْتُمْ
وَ عُقِرَ فَهَرَبْتُمْ
أَخْلَاقُكُمْ دِقَاقٌ
وَ عَهْدُكُمْ شِقَاقٌ
وَ دِينُكُمْ نِفَاقٌ
وَ مَاؤُكُمْ زُعَاقٌ
وَ الْمُقِيمُ بَيْنَ أَظْهُرِكُمْ مُرْتَهَنٌ بِذَنْبِهِ
وَ الشَّاخِصُ عَنْكُمْ مُتَدَارَكٌ بِرَحْمَةٍ مِنْ رَبِّهِ
كَأَنِّي بِمَسْجِدِكُمْ كَجُؤْجُؤِ سَفِينَةٍ قَدْ بَعَثَ اللَّهُ عَلَيْهَا الْعَذَابَ مِنْ فَوْقِهَا وَ مِنْ تَحْتِهَا وَ غَرَّقَ مَنْ فِي ضِمْنِهَا
وَ فِي رِوَايَةٍوَ ايْمُ اللَّهِ لَتُغْرَقَنَّ بَلْدَتُكُمْ حَتَّى كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَى مَسْجِدِهَا كَجُؤْجُؤِ سَفِينَةٍ أَوْ نَعَامَةٍ جَاثِمَةٍ
وَ فِي رِوَايَةٍكَجُؤْجُؤِ طَيْرٍ فِي لُجَّةِ بَحْرٍ
وَ فِي رِوَايَةٍ أُخْرَى‏بِلَادُكُمْ أَنْتَنُ بِلَادِ اللَّهِ تُرْبَةً
أَقْرَبُهَا مِنَ الْمَاءِ وَ أَبْعَدُهَا مِنَ السَّمَاءِ
وَ بِهَا تِسْعَةُ أَعْشَارِ الشَّرِّ
الْمُحْتَبَسُ فِيهَا بِذَنْبِهِ
وَ الْخَارِجُ بِعَفْوِ اللَّهِ
كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَى قَرْيَتِكُمْ هَذِهِ قَدْ طَبَّقَهَا الْمَاءُ
حَتَّى مَا يُرَى مِنْهَا إِلَّا شُرَفُ الْمَسْجِدِ كَأَنَّهُ جُؤْجُؤُ طَيْرٍ فِي لُجَّةِ بَحْرٍ

خطبه (13)

ترجمه

«شما سپاهیان آن زن بودید و پیروان آن شتر که با صداى آن به میدان آمدید و با پى شدنش فرار کردید، سستى رأى اخلاق شما، شکستن عهد مرام شما، و دورویى دین شماست. آب شهرتان شور است و هر کس در بین شما سکونت کند اسیر گناه مى‏ شود، هر کس از شهر شما خارج شود به رحمت خدا نائل مى‏ شود.
خداوند به شهر شما از آسمان و زمین عذاب (آب) نازل مى‏ فرماید، و هر که در آن باشد غرق شود، مسجد شما را مى‏ بینم که مانند کشتى در آب قرار گرفته است».

شرح

این خطبه با جمله «کنتم جند المرأه و اتباع البهیمه» (شما سپاه زن و پیروان چهار پا بودید) شروع مى‏شود و در نکوهش مردم بصره است.

[درباره‏] خبر دادن على علیه السلام از اینکه بصره را آب فرو خواهد گرفت و همه جاى آن جز مسجدش غرق خواهد شد، من [ابن ابى الحدید] کسى را دیدم که مى‏ گفت: کتابهاى ملاحم [پیش بینى فتنه‏ ها و حوادث و خونریزى‏ ها] دلالت دارد بر اینکه بصره با جوشیدن آبى سیاه که از زمین آن خواهد جوشید از میان مى‏ رود و غرق مى‏ شود و فقط مسجدش از آب بیرون مى‏ ماند.

و صحیح آن است که این موضوع اتفاق افتاده و بصره تاکنون دوباره غرق شده است، یک بار به روزگار حکومت القادر بالله و بار دیگر به روزگار حکومت القائم بامر الله و در این هر دو بار تمام بصره را آب گرفته و غرق شده است و فقط مسجد آن شهر چون سینه کشتى یا سینه پرنده از آب بیرون مانده و مشخص بوده است، به همانگونه که امیر المومنین علیه السلام در این خطبه خبر داده است. آب از خلیج- فارس از جایى که امروز به «جزیره فرس» معروف است و از سوى کوهى که به «کوه سنام» معروف است، طغیان کرده است و تمام خانه ‏هاى آن ویران و هر چه در آن بوده غرق شده و بسیارى از مردمش کشته شده ‏اند و اخبار مربوط به این دو حادثه نزد مردم بصره معروف است و اشخاص از قول نیاکان خود آنرا نقل مى ‏کنند.

اخبارى دیگر از جنگ جمل

ابو الحسن على بن محمد بن سیف مدائنى و محمد بن عمر واقدى مى‏ گویند: از هیچ جنگى آن مقدار رجز که از جنگ جمل نقل و حفظ شده است، نقل نشده و بیشتر این رجزها از قول افراد بنى ضبه و ازدکه بر گرد شتر بودند و از آن حمایت مى‏ کردند نقل شده است. در همان حال که سرها از دوشها جدا مى‏ شد و دستها از آرنج فرو مى‏ افتاد و شکمها دریده مى ‏شد و امعاء و احشاء بیرون مى‏ ریخت، آنان همچون دسته‏ هاى ثابت ملخ بر گرد شتر بودند و از جاى تکان نمى‏ خوردند و عقب نمى ‏نشستند تا آنکه على علیه السلام با صداى بلند فرمان داد: اى واى بر شما، این شتر را پى کنید که شیطان است سپس گفت: آنرا پى کنید و گرنه همه اعراب از میان مى‏ روند. تا این شتر از پاى در نیاید و بر زمین نیفتد شمشیرها کشیده مى‏ شود و فرو خواهد آمد. در این هنگام همگى آهنگ شتر کردند و آنرا پى زدند. شتر در حالى که نعره‏ اى سخت کشید به زانو در آمد و همین که زانو زد، شکست و هزیمت در لشکر بصره افتاد.
از جمله رجزهاى لشکر بصره که در جنگ جمل خوانده و روایت شده است این ابیات است: «ما پسران قبیله ضبه و یاران شتریم. اگر مرگ هم فرود آید با مرگ نبرد مى‏ کنیم.

با لبه تیز شمشیر و پیکان، خبر مرگ و خونخواهى عثمان را اظهار مى‏ داریم.
پیر مرد ما را براى ما بر گردانید، دیگر سخنى نیست مرگ در نظر ما از عسل شیرین‏تر است و چون اجل فرا رسد در مرگ ننگى نیست.  على از بدترین عوض‏ هاست و اگر مى‏ خواهید او را معادل با پیر ما بدانید هرگز برابر و معادل نیست. زمین پست و گود کجا قابل مقایسه با قله ‏هاى بلند کوه است.»

مردى از لشکر کوفه و اصحاب امیر المومنین علیه السلام به او چنین پاسخ داد: «آرى ما نعثل را کشته‏ ایم، همراه دیگر کسان که کشته شدند. هر که مى‏ خواست در آن کار فراوان شرکت کرد یا کمتر. از کجا ممکن است نعثل باز گردانده شود و حال آنکه مرده و پوست بدنش خشکیده است. آرى، ما بر میان او زدیم تا سقط شد. حکم او همانند سرکشان نخستین است که غنیمت را براى خود برگزید و در عمل جور و ستم کرد. خداوند به جاى او بهترین بدل و عوض را داد و من مردى پیشرو و پیشاهنگم و سست نیستم، براى جنگ دامن به کمر زده ‏ام و دلاورى نامدارم.»

دیگر از رجزهاى مردم بصره این ابیات است: «اى سپاهى که ایمان شما سخت استوار است، بپا خیزید بپا خاستنى و از خداوند رحمان فریادرس بخواهید خبرى رنگارنگ به من رسیده است که‏ على پسر عفان را کشته است. اینک پیر ما را همانگونه که بوده است به ما بر گردانید پروردگارا براى عثمان یارى دهنده‏ اى برانگیز که آنان را با نیرو و چیرگى بکشد.» مردى از لشکر کوفه به او چنین پاسخ داد: «شمشیرهاى قبیله ‏هاى مذحج و همدان از اینکه نعثل را آنچنان که بوده باز گردانند خوددارى مى‏ کند.
آفرینشى درست پس از آفرینش خداوند رحمان و حال آنکه او در مورد احکام به حکم شیطان قضاوت مى‏ کرد. او از حق و پرتو قرآنى کناره گرفت و جام مرگ را همانگونه که تشنگان جام آب را مى‏ نوشند نوشید…» گویند در این هنگام از میان مردم بصره پیر مردى خوش چهره بیرون آمد که خردمند به نظر مى‏ رسید جبه‏اى رنگارنگ و با نقش و نگار بر تن داشت و مردم را به جنگ تشویق مى‏ کرد و چنین مى ‏گفت: «اى گروه ازد، از مادر خود [یعنى عایشه‏] سخت مواظبت کنید که او همچون نماز و روزه شماست او حرمت بزرگتر شماست که حرمتش بر همه شما واجب است، کوشش و دور اندیشى خود را براى او فراهم و آماده سازید، مبادا زهر دشمن بر زهر شما چیره شود که اگر دشمن بر شما برترى یابد سخت تکبر و گردنکشى مى‏کند و جور و ستم خود را نسبت به همه شما معمول خواهد داشت، قوم شما فداى شما باد امروز رسوا مشوید».

مدائنى و واقدى مى‏ گویند: این رجز تصدیق روایتى است که طلحه و زبیر میان مردم بپا خاستند و گفتند: اگر على پیروز شود، موجب نابودى شما مردم بصره خواهد بود، بنابر این از خود حمایت کنید که او هیچ حرمت و حریمى را براى کسى باقى نمى‏ دارد و آنرا درهم مى‏ درد و هیچ کودکى را باقى نخواهد گذاشت و آنان را خواهد کشت و هیچ زن پوشیده‏ اى را رها نمى‏ کند و او را به اسیرى خواهد گرفت، بنابر این پیکار کنید، چونان پیکار کسى که از ناموس و حرم خود دفاع و حمایت مى‏ کند و اگر نسبت به زن و فرزند خود رسوایى ببیند مرگ را بر آن بر مى ‏گزیند.

ابو مخنف هم مى‏ گوید: هیچیک از رجز خوانان بصره رجزى دوست داشتنى‏ تر و بهتر از این براى اهل جمل نخوانده است. چون این پیرمرد این رجز را خواند مردم تا پاى جان ایستادگى و کنار شتر پایدارى کردند و هر یک آماده جانفشانى شدند. عوف بن قطن ضبى بیرون آمد و بانگ برداشته بود که هیچکس جز على بن ابى طالب و فرزندانش کشندگان و خونى عثمان نیست و لگام شتر را به دست گرفت و رجزى خواند که ضمن آن مى‏ گفت: «… اگر امروز على و دو پسرش حسن و حسین از چنگ ما بگریزند مایه غبن است و در آن صورت من با غم و اندوه خواهم مرد.» و پیش آمد و شروع به شمشیر زدن کرد تا کشته شد.

در این هنگام عبد الله بن ابزى لگام شتر را گرفت، و هر کس که مى‏ خواست در جنگ کوشش و جدیت و تا پاى جان ایستادگى کند خود را کنار شتر مى‏ رساند و لگامش را به دست مى‏ گرفت، و عبد الله بر لشکر على (ع) حمله کرد و چنین گفت: «به آنان ضربه مى ‏زنم ولى ابو الحسن را نمى‏ بینم و این خود اندوهى از اندوه هاست».
امیر المومنین على علیه السلام با نیزه به او حمله آورد و او را کشت و گفت: اینت ابو الحسن او را دیدى و چگونه دیدى و نیزه خود را همچنان در بدن او رها کرد.

در این هنگام عایشه مشتى سنگ ریزه برداشت و بر چهره اصحاب على علیه السلام پاشاند و با صداى بلند گفت: چهره ‏هایتان زشت باد عایشه این کار را، به تقلید از رسول خدا (ص) در جنگ حنین، کرد و کسى به او گفت: «و تو سنگ ریزه‏ ها را پرتاب نکردى هنگامى که پرتاب کردى، بلکه شیطان چنین کرد». در این هنگام على (ع) به تن خویش به همراهى لشگرى گران از مهاجران و انصار و در حالى که پسرانش حسن و حسین و محمد که درود خدا بر ایشان باد بر گرد او بودند به سوى شتر حمله برد و رایت خود را به محمد سپرد و فرمود: چندان پیش برو که آنرا در چشم شتر جا دهى و جلوتر از آن توقف نکنى. محمد شروع به پیشروى کرد، ولى گرفتار شدت تیرباران دشمن شد و به یاران خود گفت: آهسته ‏تر پیش بروید تا تیرهاى دشمن تمام شود و نتوانند بیش از یکى دو بار تیراندازى کنند. على علیه السلام کسى را پیش محمد فرستاد و او را به حمله تشویق کرد و فرمان داد سریع پیشروى کند و چون محمد باز هم کندى کرد، على (ع) به تن خویش خود را پشت سر محمد رساند و دست چپ خود را بر دوش راست او نهاد، و گفت: اى بى‏ مادر پیش برو محمد بن- حنفیه پس از آن هر گاه این موضوع را یاد مى‏ آورد مى‏ گریست و مى‏ گفت: گویى هم- اکنون رایحه نفس على (ع) را پشت سر خود احساس مى‏ کنم و به خدا سوگند هرگز آنرا فراموش نخواهم کرد.

در این هنگام على (ع) بر پسر خویش رحمت آورد و رایت را با دست چپ خویش از او گرفت و شمشیر معروف ذوالفقار را در دست راست خویش داشت و حمله برد و میان لشکر بصره نفوذ کرد و هنگامى برگشت که شمشیرش خمیده شده بود، آنرا بر زانوى خود نهاد و راست کرد. اصحاب و پسران على (ع) و عمار و اشتر گفتند: ما این کار را از سوى شما بر عهده مى‏ گیریم و کفایت مى‏ کنیم. هیچ پاسخى به آنان نداد و گوشه چشمى هم بر آنان نیفکند و باز شروع به حمله کرد و همچون شیر غرض مى‏ کرد، همه کسانى را که اطرافش بودند پراکنده ساخت. و همچنان چشم به لشکر بصره دوخته بود، گویى کسانى را که بر گرد او بودند نمى‏ بیند و هیچ سخنى و پرسشى را پاسخ نمى‏ داد. آنگاه رایت را به پسر خود محمد سپرد و براى بار دوم به تنهایى حمله کرد و خود را میان دشمن انداخت و بر آنان شمشیر مى‏ زد و پیشروى مى‏ کرد و مردان همگى از مقابل او مى‏ گریختند و به سوى چپ و راست پراکنده مى ‏شدند و زمین را از خون کشتگان رنگین ساخت و سپس برگشت و شمشیرش خمیده شده بود، باز آنرا با زانوى خود راست کرد.

در این هنگام اصحابش دور او را گرفتند و او را به خدا سوگند دادند که بر جان خود و اسلام ترحم فرماید و گفتند: اگر تو کشته شوى دین از میان مى‏ رود، خویشتن‏دار باش و دست نگهدار که ما ترا کفایت مى‏ کنیم. فرمود: به خدا سوگند در آنچه مى ‏بینید منظورى جز رضاى خداوند و رسیدن به عنایت او در سراى دیگر را ندارم.

آنگاه به پسرش محمد فرمود: اى پسر حنفیه اینچنین حمله کن مردم گفتند: اى امیر المومنین، چه کسى مى‏ تواند آنچه را که تو مى ‏توانى انجام دهد از جمله کلمات بسیار فصیح و گویاى على (ع) در جنگ جمل چیزى است که کلبى از قول مردى از انصار نقل مى‏ کند که مى‏ گفته است: در همان حال که در جنگ جمل در صف اول ایستاده بودم ناگاه على (ع) سر رسید. به سوى او برگشتم و فرمود: مثراى قوم کجاست گفتم: آنجا کنار عایشه.

کلبى مى‏ گوید: منظور على از این کلمه این بوده که محل اجتماع اصلى و بیشترین شمار دشمن کجاست لغت ثرى بر وزن فعیل به معنى افزون و بسیار است، در مورد مرد ثروتمند کلمه ثروان و براى زن توانگر کلمه ثروى استعمال مى‏ شود و مصغر آن کلمه «ثریا» است و گفته شده است: صدقه مثرات است، یعنى موجب بیشى و افزونى مال مى‏ شود.

ابو مخنف مى‏ گوید: و على (ع) به اشتر پیام فرستاد که بر میسره سپاه دشمن حمله کند و اشتر حمله کرد. هلال بن وکیع در آن بخش بود و با سرپرستى او جنگ سختى کردند و هلال به دست اشتر کشته شد و تمام میسره سپاه به سوى هودج عایشه عقب نشینى کرد و آنجا پناه برد. بنى ضبه و بنى عدى هم به آنان پیوستند، و در این هنگام افراد قبیله‏ هاى ازد و ضبه و ناجیه و باهله خود را به اطراف شتر رساندند و آنرا احاطه کردند و جنگى سخت انجام دادند. کعب بن سور، قاضى بصره، در همین حمله کشته شد در حالى که لگام شتر در دست او بود تیرى ناشناخته به او رسید و کشته شد. پس از او عمرو بن یثربى ضبى که مرد شجاع و سوارکار سپاه بصره بود کشته شد و او پیش از آنکه کشته شود گروه بسیارى از اصحاب على (ع) را کشت.

گویند: عمرو بن یثربى لگام شتر را در دست گرفته بود، آنرا به پسرش سپرد و خود به میدان آمد و هماورد خواست. علباء بن هیثم سدوسى از یاران على (ع) به جنگ او آمد. عمرو او را کشت. پس از او هند بن عمرو جملى به جنگ او آمد که عمرو او را هم کشت و باز هماورد خواست. در این هنگام زید بن صوحان عبدى به على (ع) گفت: اى امیر المومنین، من چنین دیدم که دستى از آسمان مشرف بر من شد و مى‏ گفت: به سوى ما بشتاب. اینک من به جنگ عمرو بن یثربى مى‏ روم، اگر مرا کشت لطفا مرا غسل مده و همچنان خون آلود به خاک بسپار که در پیشگاه خداى خود مخاصمه برم. سپس بیرون آمد و عمرو او را کشت و برگشت و لگام شتر را بدست گرفت و اینچنین رجز مى‏ خواند: «علباء و هند را بر خس و خاشاک کشته فرو انداختم و سپس پسر صوحان را با خون خضاب بستم. امروز این پیشرفت براى ما حاصل شد و خونخواهى ما از عدى بن حاتم ترسو و اشتر گمراه و عمرو بن حمق است کارى که نشان دارد و در جنگ خشمگین است کسى همتاى او نیست، یعنى على، و اى کاش میان ما پاره پاره شود.» عدى بن حاتم از دشمن‏ ترین مردم نسبت به عثمان و از پایدارترین مردم در رکاب على (ع) بود. عمرو بن یثربى در این هنگام دوباره لگام شتر را رها کرد و به میدان آمد و هماورد خواست و درباره قاتل او اختلاف است، گروهى مى‏ گویند: عمار بن یاسر براى جنگ با او بیرون آمد و مردم انا لله و انا الیه راجعون مى‏ گفتند و از خداوند مى‏ خواستند که او به سلامت باز گردد، زیرا عمار ضعیف‏ترین کسى بود که در آن روز به جنگ او رفته بود، شمشیرش از همه کوتاهتر و نیزه‏ اش از همه باریک‏تر و ساق پایش از همه لاغرتر بود. حمایل شمشیرش از بندهاى چرمى معمول براى بستن بار بود و قبضه آن نزدیک زیر بغل او قرار داشت. عمار و عمرو بن یثربى به یکدیگر ضربت زدند. شمشیر عمرو بن یثربى در سپر عمار گیر کرد و ماند و عمار ضربه‏ اى بر سرش زد و او را بر زمین افکند و سپس پاى او را گرفت و کشان کشان بر روى خاک به حضور على (ع) آورد. ابن یثربى گفت: اى امیر المومنین مرا زنده نگهدار تا در خدمت تو جنگ کنم و این بار از ایشان همانگونه که از شما کشتم بکشم. على (ع) گفت: پس از اینکه زید و هند و علباء را کشته‏اى ترا زنده نگه دارم هرگز خدا نخواهد عمرو گفت: در این صورت بگذار نزدیک تو آیم و رازى را با تو بگویم. فرمود: تو سرکشى و پیامبر (ص) اخبار سرکشان را به من فرموده است و ترا در میان ایشان نام برده است. عمرو بن یثربى گفت: به خدا سوگند اگر پیش تو مى‏ رسیدم، بینى ترا چنان با دندان مى‏ گزیدم که آنرا بر مى‏ کندم. و على (ع) فرمان داد گردنش را زدند.

گروهى دیگر گفته ‏اند پس از اینکه عمرو بن یثربى آن اشخاص را کشت و خواست دوباره به آوردگاه آید، به قبیله ازد گفت: اى گروه ازد، شما قومى هستید که هم آزرم دارید و هم شجاعت، من تنى چند از این قوم را کشته‏ ام و آنان قاتل من خواهند بود، و این مادرتان عایشه، نصرت دادنش تعهد و وامى است که باید پرداخت شود و یارى ندادنش مایه بدبختى و نفرین است. من هم تا هنگامى که بر زمین نیفتاده باشم بیم ندارم که کشته شوم و اگر بر زمین افتادم مرا نجات دهید و بیرون کشید.
ازدیان به او گفتند: در این جمع هیچکس جز مالک اشتر نیست که از او بر تو بیم داشته باشیم. او گفت: من هم فقط از او مى‏ ترسم.
ابو مخنف مى‏ گوید: قضا را خداوند مالک اشتر را هماورد او قرار داد و هر دو بر خود نشان زده بودند. اشتر چنین رجز خواند: «من چنانم که چون جنگ دندان نشان دهد و از خشم جامه بر تن بدرد و سپس درهاى خویش را استوار ببندد، رویاروى آن خواهم بود و ما دنباله رو نیستیم.

دشمن نمى‏ تواند همچون ما از اصحاب جنگ باشد. هر کس از جنگ بیم داشته باشد، من هرگز از آن بیم ندارم، نه از نیزه زدنش ترسى دارم و نه از شمشیر زدنش.» مالک اشتر بر عمرو بن یثربى حمله برد و نیزه بر او زد و او را بر زمین در افکند. افراد قبیله ازد او را حمایت کردند و بیرون کشیدند. او برخاست، ولى زخمى و سنگین بود و نمى‏ توانست از خود دفاع کند. در این هنگام، عبد الرحمان بن طود بکرى خود را به عمرو رساند و بر او نیزه‏یى زد و براى بار دوم بر زمین افتاد، و مردى از قبیله سدوس برجست و پاى او را گرفت و کشان کشان به حضور على (ع) آورد. عمرو على (ع) را به خدا سوگند داد و گفت: اى امیر المومنین مرا عفو کن که تمام اعراب همیشه نقل مى‏ کنند که تو هرگز زخمى و خسته‏ اى را نمى‏ کشى. على (ع) او را رها کرد و فرمود: هر کجا مى‏ خواهى برو. او خود را پیش یاران خویش رساند و از شدت جراحت محتضر و مشرف به مرگ شد. از او پرسیدند: خونت بر عهده کیست گفت: اشتر که با من رویاروى شد. من همچون کره اسب با نشاط بودم، ولى نیروى او برتر از نیروى من است و مردى را دیدم که براى او ده تن همچون من باید.

اما آن مرد بکرى، با آنکه من زخمى بودم، چون با من رویاروى شد دیدم ده تن همچون او باید که با من مبارزه کنند. اسیر کردن مرا هم ضعیف‏ترین مردم بر عهده گرفت و به هر حال آن کس که سبب کشته شدن من شد اشتر است. عمرو پس از آن مرد.

ابو مخنف مى‏ گوید: چون جنگ تمام شد، دختر عمرو بن یثربى با سرودن ابیاتى از افراد قبیله ازد سپاسگزارى کرد و قوم خویش را مورد نکوهش قرار داد و و چنین سرود: «اى قبیله ضبه همانا به سوارکارى که حمایت کننده از حقیقت و کشنده هماوردان بود مصیبت زده شدى، عمرو بن یثربى که با مرگ او همه قبایل بنى عدنان سوگوار شدند. میان دلیران و هیاهو قومش از او حمایت نکردند، ولى مردم قبیله ازد (یعنى ازد عمان) بر او رحمت آوردند…» ابو مخنف مى‏ گوید: و به ما خبر رسیده است که عبد الرحمان بن طود بکرى‏ به قوم خود گفته است: به خدا سوگند عمرو بن یثربى را من کشتم، و اشتر از پى من رسید و من در زمره پیادگان و مردم عادى جلوتر از مالک اشتر بودم، و به عمرو نیزه‏ اى زدم که خیال نمى‏ کردم و تصور آنرا نداشتم که آنرا به مالک نسبت دهند.

راست است که مالک اشتر در جنگ کار آزموده است، ولى خودش مى‏ داند که پشت سر من قرار داشت، ولى مردم نپذیرفتند و گفتند: قاتل عمرو فقط مالک است، و من هم در خود یاراى این را نمى‏ بینم که با عامه مخالفت کنم و اشتر هم شایسته و سزاوار آن است که با او در این باره ستیز نشود. چون این گفتار او به اطلاع اشتر رسید گفت: به خدا سوگند اگر من آتش عمرو را فرو ننشانده بودم عبد الرحمان هرگز به او نزدیک نمى‏ شد و کسى جز من او را نکشته است و همانا شکار از آن کسى است که آنرا بر زمین انداخته است. عبد الرحمان گفت: من در این باره با او نزاعى ندارم. سخن همان است که او گفته است و چگونه براى من ممکن است با مردم مخالفت کنم در این هنگام عبد الله بن خلف خزاعى که سالار بصره و از همگان داراى مال و زمین بیشتر بود به میدان آمد و هماورد خواست و اظهار داشت کسى جز على علیه السلام نباید به جنگ او بیاید چنین رجز مى‏ خواند: «اى ابا تراب تو دو انگشت جلو بیا که من یک وجب به تو نزدیک مى‏ شوم و در سینه من کینه تو نهفته است.» على علیه السلام به جنگ او بیرون شد و او را مهلت نداد و چنان ضربتى بر او زد که فرقش را درید.

گویند: شتر عایشه همانگونه که آسیا بر دور خود مى‏ گردد چرخ مى‏ زد و به شدت نعره مى‏ کشید و انبوه مردان بر گردش بودند و حتات مجاشعى بانگ برداشته بود که: اى مردم مادرتان، مادرتان را مواظب باشید و مردم در هم آویختند و به یکدیگر شمشیر مى‏ زدند. مردم کوفه آهنگ کشتن شتر کردند و مردان همچون کوه ایستادگى و از شتر دفاع مى‏ کردند و هر گاه شمار ایشان کم مى ‏شد چند برابر دیگر به یارى آنان مى‏ آمدند. على علیه السلام با صداى بلند مى‏ گفت: واى بر شما شتر را تیرباران کنید و آنرا پى بزنید که خدایش لعنت کناد شتر تیرباران شد و هیچ جاى از بدنش باقى نماند مگر آنکه تیر خورده بود، ولى چون داراى پشم بلند و به سبب عرق خیس بود چوبه‏ هاى تیر از پشمهایش آویخته مى‏ ماند و شبیه خارپشت گردید.

در این هنگام افراد قبیله‏ هاى ازد و ضبه بانگ برداشتند که اى خونخواهان عثمان و همین کلمه را شعار خود قرار دادند. یاران على علیه السلام بانگ برداشتند که «یا محمد» و همین را شعار خود قرار دادند و دو گروه به شدت در هم افتادند. على (ع) شعارى را، که پیامبر (ص) در جنگها مقرر فرموده بود، با صداى بلند اعلان داشت که «اى یارى داده شده، بمیران» و این روز، دومین روز جنگ جمل بود و چون على (ع) این شعار را داد گامهاى مردم بصره سست شد و هنگام عصر لرزه بر ایشان افتاد و جنگ از سپیده دم شروع شده بود و تا آن هنگام ادامه داشت.

واقدى مى‏ گوید: و روایت شده است که شعار على علیه السلام در آخرین ساعات آن روز چنین بود: «حم لا ینصرون، اللهم انصرنا على القوم الناکثین» (حم، یارى داده نخواهند شد، بار خدایا ما را بر مردم پیمان شکن نصرت بده)، آنگاه هر دو گروه از یکدیگر جدا شدند و از هر دو گروه بسیار کشته شده بودند، ولى کشتار در مردم بصره بیشتر شده بود و نشانه‏ هاى پیروزى لشکر کوفه آشکار شده بود. روز سوم که رویاروى شدند، نخستین کس، عبد الله بن زبیر بود که به میدان آمد و هماورد خواست و مالک اشتر به مبارزه با او رفت. عایشه پرسید: چه کسى به مبارزه با عبد الله آمده است گفتند: اشتر، گفت: اى واى بر بى‏ فرزند شدن اسماء آن دو هر یک به دیگرى ضربتى زده و یکدیگر را زخمى کردند، سپس با یکدیگر گلاویز شدند، اشتر عبد الله را بر زمین زد و بر سینه ‏اش نشست و هر دو گروه به هم ریختند، گروهى براى آنکه عبد الله را از چنگ اشتر برهانند و گروهى براى آنکه اشتر را یارى دهند. اشتر گرسنه و با شکم خالى بود و از سه روز پیش چیزى نخورده بود و این کار عادت او در جنگ بود وانگهى نسبتا پیر مرد و سالخورده بود. عبد الله بن زبیر فریاد مى- کشید «من و مالک را با هم بکشید» و اگر گفته بود «من و اشتر را بکشید» بدون تردید هر دو را کشته بودند و بیشتر کسانى که از کنار آن دو مى‏ گذشتند آنان را نمى‏ شناختند و در آوردگاه بسیارى بودند که یکى دیگرى را بر زمین زده و روى سینه‏ اش نشسته بود.

به هر حال ابن زبیر توانست از زیر دست و پاى اشتر بگریزد یا اشتر به سبب ضعف نتوانست او را در آن حال نگه دارد و این است معنى گفتار اشتر که خطاب به عایشه سروده است: «اى عایشه اگر نه این بود که گرسنه بودم و سه روز چیزى نخورده بودم، همانا پسر خواهرت را نابود شده مى‏ دیدى، بامدادى که مردان بر گردش بودند و با صدایى ناتوان مى‏ گفت: من و مالک را بکشید…»

ابو مخنف از اصبغ بن نباته نقل مى‏ کند که مى‏ گفته است: پس از پایان جنگ جمل عمار بن یاسر و مالک بن حارث اشتر پیش عایشه رفتند. عایشه پرسید: اى عمار همراه تو کیست گفت: اشتر است. عایشه از اشتر پرسید: آیا تو بودى که نسبت به خواهر زاده من چنان کردى گفت: آرى و اگر این نبود که از سه شبانه روز پیش از آن گرسنه بودم امت محمد را از او خلاص مى‏ کردم. عایشه گفت: مگر نمى‏ دانى که پیامبر (ص) فرموده ‏اند: «ریختن خون مسلمانى روا نیست مگر به سبب ارتکاب یکى از این کارهاى سه گانه، کافر شدن پس از ایمان یا زنا کردن با داشتن همسر یا کشتن کسى را به ناحق»، اشتر گفت: اى ام المومنین به سبب ارتکاب یکى از کارها با او جنگ کردیم و به خدا سوگند شمشیر من پیش از آن هرگز به من خیانت نکرده بود و سوگند خورده‏ ام که دیگر هرگز آن شمشیر را با خود همراه نداشته باشم.

ابو مخنف مى‏ گوید: به همین سبب اشتر در دنباله اشعار گذشته این ابیات را هم سروده است: «عایشه گفت: به چه جرمى او را بر زمین زدى، اى بى‏ پدر مگر او مرتد شده بود یا کسى را کشته بود، یا زناى محصنه کرده بود که کشتن او روا باشد به عایشه گفتم: بدون تردید یکى از این کارها را مرتکب شده بود.» ابو مخنف مى ‏گوید: در این هنگام حارث بن زهیر ازدى که از اصحاب على (ع) بود خود را کنار شتر رساند و مردى لگام شتر را در دست داشت و هیچکس به او نزدیک نمى‏ شد مگر اینکه او را مى ‏کشت. حارث بن زهیر با شمشیر به سوى او حرکت کرد و خطاب به عایشه این رجز را خواند: «اى مادر ما، اى نافرمانترین و سرکش‏ترین مادرى که مى‏ شناسیم مادر به فرزندانش خوراک مى‏ دهد و مهر مى‏ ورزد. آیا نمى‏ بینى چه بسیار شجاعان که خسته و زخمى مى‏ شوند و سر یا مچ دستشان قطع مى‏ شود.» و او و آن مرد هر یک به دیگرى ضربتى زد و هر یک دیگرى را از پاى در آورد.

جندب بن عبد الله ازدى مى‏ گوید: آمدم و کنار آن دو ایستادم و آن دو چندان دست و پاى زدند تا مردند. مدتى پس از آن در مدینه پیش عایشه رفتم که بر او سلام دهم. پرسید: تو کیستى گفتم مردى از اهل کوفه‏ ام، گفت: آیا در جنگ بصره حضور

داشتى گفتم: آرى. پرسید با کدام گروه بودى گفتم: همراه على بودم. گفت: آیا سخن آن کسى را که مى ‏گفت: «اى مادر ما، تو نافرمان‏ترین و سرکش‏ترین مادرى که مى- دانیم» شنیدى گفتم: آرى و او را مى‏ شناسم. پرسید که بود گفتم: یکى از پسر عموهاى من. پرسید: چه کرد گفتم: کنار شتر کشته شد، قاتل او هم کشته شد. گوید: عایشه شروع به گریستن کرد و چندان گریست که به خدا سوگند پنداشتم هرگز آرام نمى‏ گیرد.
سپس گفت: به خدا سوگند دوست مى‏ داشتم که اى کاش بیست سال پیش از آن روز مرده بودم.

گویند: در این هنگام مردى که نامش خباب بن عمرو راسبى بود از لشکر بصره بیرون آمد و چنین رجز مى‏ خواند: «آنان را ضربه مى‏ زنم و اگر على را ببینم شمشیر رخشان مشرفى را بر سرش عمامه مى‏ سازم و آن گروه گمراه را از شر او راحت مى‏ سازم». مالک اشتر به مبارزه او رفت و او را کشت.

سپس عبد الرحمان پسر عتاب بن اسید بن ابى العاص بن امیه بن عبد شمس که از اشراف قریش بود به میدان آمد- نام شمشیرش «ولول» بود- او چنین رجز خواند: «من پسر عتابم و شمشیرم ولول است و باید براى حفظ این شتر مجلل مرگ را پذیرا شد».
مالک اشتر بر او حمله برد و او را کشت. سپس عبد الله بن حکیم بن حزام که از خاندان اسد بن عبد العزى بن قصى و او هم از اشراف قریش بود پیش آمد، رجز خواند و هماورد خواست. اشتر به جنگ او رفت ضربتى بر سرش زد و او را بر زمین افکند و او برخاست و گریخت و جان بدر برد.

گویند: لگام شتر را هفتاد تن از قریش به دست گرفتند و هر هفتاد تن کشته شدند و هیچکس لگام آنرا به دست نمى‏گرفت مگر آنکه کشته یا دستش قطع مى ‏شد.

در این هنگام بنى ناجیه آمدند و یکایک لگام شتر را در دست مى‏گرفتند و چنان بود که هر کس لگام را در دست مى‏گرفت عایشه مى‏پرسید: این کیست و چون درباره آن گروه پرسید، گفته شد بنى ناجیه‏اند. عایشه خطاب به ایشان گفت: اى فرزندان ناجیه بر شما باد شکیبایى که من شمایل قریش را در شما مى‏شناسم. گویند: قضا را چنان بود که در نسبت بنى ناجیه به قریش تردید بود و آنان همگى اطراف شتر کشته شدند.

ابو مخنف مى‏ گوید: اسحاق بن راشد، از قول عبد الله بن زبیر براى ما نقل مى‏ کرد که مى‏ گفته است: روز جنگ جمل را در حالى به شام رساندم که بر پیکر من سى و هفت زخم شمشیر و تیر و نیزه بود و هرگز روزى به سختى جنگ جمل ندیده ‏ام و هر دو گروه همچون کوه استوار بودند و از جاى تکان نمى‏ خوردند. ابو مخنف همچنین مى‏ گوید: مردى برخاست و به على علیه السلام گفت: اى امیر المومنین چه فتنه ‏اى ممکن است از این بزرگتر باشد که شرکت کنندگان در جنگ بدر با شمشیر به سوى یکدیگر حمله مى‏ برند على علیه السلام فرمود: اى واى بر تو آیا ممکن است که من فرمانده و رهبر فتنه باشم سوگند به کسى که محمد (ص) را بر حق مبعوث فرموده و چهره او را گرامى داشته است که من دروغ نگفته ‏ام و به من دروغ نگفته ‏اند و من گمراه نشده ‏ام و کسى به وسیله من گمراه نشده است. و نه خود لغزیده ‏ام و نه کسى به وسیله من دچار لغزش شده است. و من داراى حجت روشنى هستم که خداى آنرا براى رسول خود روشن و واضح ساخته و رسولش آنرا براى من روشن و واضح فرموده است و به زودى روز قیامت فرا خوانده مى‏ شوم و مرا گناهى نخواهد بود و اگر مرا گناهى باشد، گناهان من به رحمت خدا پوشیده و آمرزیده مى‏ شود و من در جنگ با آنان این امید را دارم که همین کار موجب غفران دیگر خطاهاى من باشد.

ابو مخنف مى‏ گوید: مسلم اعور از حبه عرنى براى ما نقل کرد که چون على علیه السلام دید مرگ کنار شتر در کمین است و تا آن شتر سر پا باشد آتش جنگ خاموش نمى ‏شود، شمشیر خود را بر دوش نهاد و آهنگ شتر کرد و به یاران خود هم چنین فرمان داد. على (ع) به سوى شتر حرکت کرد و لگام آنرا بنى ضبه در دست داشتند و جنگى گرم کردند و کشتار در بنى ضبه افتاد و گروه بسیارى از آنان را کشتند و على (ع) همراه گروهى از قبایل نخع و همدان به کنار شتر راه یافتند و على (ع) به مردى از قبیله نخع که نامش بجیر بود فرمود: شتر را بزن و او پاشنه‏ هاى شتر را با شمشیر زد و شتر با پهلو بر زمین افتاد و بانگى سخت برداشت که نعره و بانگى بدان گونه شنیده نشده بود. هماندم که شتر بر زمین افتاد مردان لشکر بصره همچون گروههاى ملخ که از طوفان سخت بگریزند گریختند، و عایشه را با هودج کنارى بردند و سپس او را به خانه عبد الله بن خلف بردند. و على (ع) دستور داد لاشه شتر را سوزاندند و خاکسترش را بر باد دادند و فرمود: خدایش از میان جنبندگان نفرین فرماید که چه بسیار شبیه گوساله بنى اسرائیل بود و سپس این آیه را تلاوت فرمود: «اکنون به این خداى خود که پرستنده او شده بودى بنگر که آنرا نخست مى‏ سوزانیم و سپس خاکسترش را به دریا مى ‏افکنیم افکندنى».

جلوه‏ تاريخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحديد، ج 1 //ترجمه دكتر محمود مهدوى دامغانى

خطبه ۱۲ ترجمه شرح ابن ابی الحدید (اخبار جنگ جمل)(با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

و من كلام له ( عليه‏السلام ) لما أظفره الله بأصحاب الجمل‏

وَ قَدْ قَالَ لَهُ بَعْضُ أَصْحَابِهِ وَدِدْتُ أَنَّ أَخِي فُلَاناً كَانَ شَاهِدَنَا لِيَرَى مَا نَصَرَكَ اللَّهُ بِهِ عَلَى أَعْدَائِكَ فَقَالَ عَلِيٌّ ( عليه‏السلام )أَ هَوَى أَخِيكَ مَعَنَا
فَقَالَ نَعَمْ
قَالَ فَقَدْ شَهِدَنَا
وَ لَقَدْ شَهِدَنَا فِي عَسْكَرِنَا هَذَا قَوْمٌ فِي أَصْلَابِ الرِّجَالِ وَ أَرْحَامِ النِّسَاءِ
سَيَرْعَفُ بِهِمُ الزَّمَانُ
وَ يَقْوَى بِهِمُ الْإِيمَانُ

خطبه (12)

این گفتار امیر المومنین با جمله استفهامى «اهوى اخیک معنا» (آیا میل و محبت برادرت با ماست) شروع مى ‏شود.
این معنى از گفتار پیامبر (ص) به عثمان بن عفان گرفته شده است. عثمان در جنگ بدر شرکت نکرد و به سبب بیمارى رقیه دختر رسول خدا که منجر به مرگ او شد از شرکت در بدر باز ماند. پیامبر (ص) به او فرمود: «هر چند غایب بودى، همانا که گویى حاضر بودى و براى تو پاداش معنوى و سهم غنیمت محفوظ است.»

از اخبار جنگ جمل

کلبى مى‏ گوید: به ابو صالح گفتم: چگونه در جنگ جمل، پس از آنکه على علیه السلام پیروز شد، بر مردم بصره شمشیر ننهاد گفت: نسبت به آنان با همان گذشت و بزرگوارى عمل کرد که پیامبر (ص) با مردم مکه در فتح مکه رفتار فرموده بود، و گر چه نخست مى‏ خواست آنان را از دم شمشیر بگذراند ولى بر آنان منت گزارد که دوست مى‏ داشت خداوند ایشان را هدایت فرماید.
فطر بن خلیفه مى‏ گوید: هیچگاه در کوفه وارد سراى ولید که گازرها در آن کار مى‏ کردند نشدم، مگر اینکه از هیاهوى چوب کوبیدن آنان به فرشها و جامه‏ ها، هیاهوى شمشیرها در جنگ جمل را به یاد آوردم.
حرب به جیهان جعفى مى‏ گوید: در جنگ جمل دیدم که مردان نیزه‏ ها را چنان در سینه یکدیگر کوفته بودند که بر سینه در افتادگان در میدان، همچون بیشه‏ ها و نیزارها بود، آن چنان که اگر مردان مى‏ خواستند، مى‏ توانستند روى آن نیزه‏ ها راه بروند، و مردم بصره در برابر ما سخت ایستادگى کردند، آن چنان که نمى‏ پنداشتم شکست بخورند و بگریزند، و هیچ جنگى را شبیه ‏تر به جنگ جمل از جنگ سخت جلولاء ندیده ‏ام.

اصبغ بن نباته مى‏ گوید: چون مردم بصره شکست خوردند و گریختند، على علیه السلام بر استر پیامبر (ص) که نامش شهباء و نزد او باقى بود سوار شد و شروع به عبور کردن از مقابل کشتگان کرد و چون از کنار جسد کعب بن سور قاضى، که قاضى مردم بصره بود، عبور فرمود، گفت: او را بنشانید، و او را نشاندند. على (ع) خطاب به جسد او گفت: اى کعب بن سور، واى بر تو و بر مادرت ترا دانشى بود که اى کاش برایت سودمند بود، ولى شیطان کراهت کرد و ترا به لغزش انداخت و شتابان به آتش برد. او را به حال خود رها کنید. سپس از کنار طلحه بن عبید الله عبور کرد که کشته در افتاده بود، فرمود: او را بنشانید، و چون او را نشاندند، به نقل ابو مخنف در کتاب خود، خطاب به جسد او گفت: اى طلحه، واى بر تو و بر مادرت تو از پیشگامان در اسلام بودى، اى کاش ترا سود مى‏ بخشید، ولى شیطان گمراهت کرد و به لغزش انداخت و شتابان به دوزخت برد. ولى اصحاب ما چیز دیگرى جز این روایت مى‏ کنند. آنان مى‏ گویند: چون جسد طلحه را نشاندند، على (ع) فرمود: اى ابو محمد براى من سخت دشوار است که ترا این چنین خاک آلوده و چهره بر خاک زیر ستارگان آسمان و در دل این وادى ببینم. آن هم پس از آن جهاد تو در راه خدا و دفاعى که از پیامبر (ص) کردى. در این هنگام کسى آمد و گفت: اى امیر المومنین گواهى مى‏ دهم پس از اینکه تیر خورده و در افتاده بود فریاد برآورد و مرا پیش خود فرا خواند و گفت: تو از اصحاب کدام کسى گفتم از اصحاب امیر المومنین على هستم. گفت: دست فراز آر تا با تو براى امیر المومنین على علیه السلام بیعت کنم و من دست خود را به سوى او فرا بردم و او با من براى تو بیعت کرد. على (ع) فرمود: خداوند نمى‏ خواست طلحه را به بهشت ببرد مگر اینکه بیعت من بر عهده و گردنش باشد. آنگاه على (ع) از کنار جسد عبد الله بن خلف خزاعى که به مبارزه و جنگ تن به تن با على آمده بود و على (ع) او را بدست خویش کشته بود عبور کرد.

عبد الله بن خلف سالار مردم بصره بود. على فرمود او را بنشانید که نشاندند و خطاب به او گفت: اى پسر خلف واى بر تو در کارى بزرگ در آمدى و ستیز کردى. شیخ ما ابو عثمان جاحظ مى‏ گوید: و على (ع) از کنار جسد عبد الرحمان بن عتاب بن اسید گذشت و گفت: او را بنشانید، نشاندند فرمود: این سرور قریش و خرد محض خاندان عبد مناف بود و سپس چنین گفت: هر چند نفس خود را آرامش بخشیدم ولى طایفه خود را کشتم از اندوه و درد خود به خدا شکوه مى‏ برم بزرگان و سران خاندان عبد مناف کشته شدند و سران قبیله مذحج از چنگ من گریختند. کسى به على (ع) گفت: اى امیر المومنین، امروز این جوان را بسیار ستودى فرمود آرى من و او را زنانى پرورش داده و تربیت کرده‏ اند که در مورد تو چنان نبوده است.

ابو الاسود دولى مى‏ گوید: چون على (ع) در جنگ جمل پیروز شد همراه گروهى از مهاجران و انصار، که من هم با ایشان بودم، به بیت المال بصره وارد شد.
همینکه بسیارى اموال را در آن دید فرمود کس دیگرى غیر از مرا بفریب، و این سخن را چند بار تکرار فرمود. سپس نظرى دیگر به اموال انداخت و آنرا با دقت نگریست و فرمود: این اموال را میان اصحاب من قسمت کنید و به هر یک پانصد درهم بدهید، و چنان کردند و همانا سوگند به خداوندى که محمد را بر حق برانگیخته است که نه یک درهم اضافه آمد و نه یک درهم کم، گویى على (ع) مبلغ و مقدار آن را مى‏ دانست، شش هزار هزار درهم بود و شمار مردم دوازده هزار بود.

حبه عرنى مى‏ گوید: على علیه السلام بیت المال بصره را میان اصحاب خود قسمت کرد و به هر یک پانصد درهم داد و خود نیز همچون یکى از ایشان پانصد درهم برداشت. در این هنگام کسى که در جنگ شرکت نکرده بود آمد و گفت: اى امیر المومنین من با قلب و دل خود همراه تو بودم، هر چند جسم من اینجا حضور نداشت، اینک چیزى از غنیمت به من ارزانى فرماى. امیر المومنین همان پانصد درهمى را که براى خود برداشته بود به او بخشید و بدینگونه به خودش از غنایم چیزى نرسید.
راویان همگى اتفاق دارند که على علیه السلام فقط سلاح و مرکب و بردگان و کالاهایى را که در جنگ مورد استفاده لشکر جمل قرار گرفته بود تصرف و میان اصحاب خود قسمت فرمود و اصحابش به او گفتند: باید مردم بصره را در حکم اسیران جنگى و برده قرار دهى و میان ما قسمت کنى. فرمود: هرگز. گفتند: چگونه ریختن خون آنان براى ما حلال و جایز است، ولى اسیر گرفتن زن و فرزندشان براى ما حرام و نارواست فرمود: آرى چگونه ممکن است زن و فرزندى ناتوان در شهرى که مسلمان است براى شما روا باشد البته آنچه را آن قوم با خود به اردوگاه خویش آورده و در جنگ با شما از آن بهره برده ‏اند غنیمت و از آن شماست، ولى آنچه در خانه ‏ها و پشت درهاى بسته است متعلق به اهل آن است و براى شما هیچ بهره و نصیبى در آن نیست. و چون در این باره بسیار سخن گفتند، فرمود: بسیار خوب.
اینک قرعه بکشید و ببینید عایشه در سهم چه کسى قرار مى‏ گیرد تا او را به هر کس قرعه اصابت کند بسپرم. گفتند: اى امیر المومنین، از خداوند آمرزش مى‏ خواهیم، و برگشتند.

جلوه‏ تاريخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحديد، ج 1 //ترجمه دكتر محمود مهدوى دامغانى

خطبه ۱۱ ترجمه شرح ابن ابی الحدید (آیین جنگ،کشته شدن حمزه بن عبد المطلب،محمد بن حنفیه و نسب و برخى از اخبار او)(با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

و من كلام له ( عليه‏السلام ) لابنه محمد بن الحنفية لما أعطاه الراية يوم الجمل‏

تَزُولُ الْجِبَالُ وَ لَا تَزُلْ
عَضَّ عَلَى نَاجِذِكَ
أَعِرِ اللَّهَ جُمْجُمَتَكَ
تِدْ فِي الْأَرْضِ قَدَمَكَ
ارْمِ بِبَصَرِكَ أَقْصَى الْقَوْمِ
وَ غُضَّ بَصَرَكَ
وَ اعْلَمْ أَنَّ النَّصْرَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ

خطبه (11)

این خطبه به هنگام تسلیم رایت در جنگ جمل به جناب محمد بن حنفیه و خطاب باو ایراد شده است.
[در این خطبه که با عبارت «تزول الجبال و لا تزل» (اگر کوهها از جاى خود حرکت کرد تو از جاى خود حرکت مکن) شروع مى‏ شود چنین آمده است‏]:

کشته شدن حمزه بن عبد المطلب

حمزه بن عبد المطلب جنگجویى سخت گستاخ بود و در جنگ توجهى به جلو و پیش روى خود نداشت. جبیر بن مطعم بن عدى بن نوفل بن عبد مناف روز جنگ احد به برده خود وحشى گفت: اى واى بر تو همانا على در جنگ بدر عمویم طعیمه را، که سرور بطحاء بود، کشته است، اینک اگر امروز بتوانى او را بکشى آزاد خواهى بود و اگر محمد را بکشى آزادى و اگر حمزه را بکشى آزادى که هیچکس جز این سه تن همتاى عموى من نیست. وحشى گفت: اما محمد که یارانش اطراف اویند و او را رها نمى‏ کنند و به خود نمى‏ بینم که بر او دست یابم. اما على دلاورى آگاه و مواظب همه جانب است و در جنگ همه چیز را زیر نظر دارد، ولى براى تو حمزه را خواهم کشت زیرا مردى است که در جنگ جلو خود را هم نمى‏ نگرد.

وحشى در کمین حمزه ایستاد و چون حمزه برابرش رسید به همان روش که حبشى‏ ها زوبین پرتاب مى‏ کنند به حمزه زوبین پرتاب کرد و او را کشت.

محمد بن حنفیه و نسب و برخى از اخبار او

امیر المومنین علیه السلام روز جنگ جمل رایت خویش را به پسرش محمد علیهما السلام سپرد و صفها آراسته بود، و به محمد فرمان حمله و پیشروى داد. محمد اندکى درنگ کرد. على دوباره فرمان حمله داد. محمد گفت: اى امیر المومنین مگر این تیرها را نمى‏ بینید که همچون قطرات باران از هر سو فرو مى‏ بارد على علیه السلام به سینه محمد زد و فرمود: رگه ترسى از مادرت به تو رسیده است، و رایت را خود بدست گرفت و آنرا به اهتزاز درآورد و چنین فرمود: «با آن ضربه بزن همچون ضربه زدن پدرت تا ستوده شوى. در جنگ چون آتش آن افروخته نشود خیرى نیست و باید با شمشیر مشرفى و نیزه استوار کار کرد.» آنگاه على علیه السلام حمله کرد و مردم از پى او حمله بردند و لشکر بصره را در هم کوبید.

به محمد بن حنفیه گفته شد: چرا پدرت در جنگ ترا به جنگ کردن وا مى‏ دارد و حسین و حسن (ع) را به جنگ وا نمى‏ دارد گفت: آن دو چشمهاى اویند و من دست راست اویم، طبیعى است که او با دست خود چشمهاى خویش را حفظ کند.
و على علیه السلام پسر خویش محمد را همواره در موارد خطرناک جنگ جلو مى‏ انداخت و حال آنکه حسن و حسین (ع) را از این کار باز مى‏ داشت و در جنگ صفین مى ‏فرمود: این دو جوانمرد را حفظ کنید که بیم دارم با کشته شدن آن دو نسل رسول خدا (ص) قطع شود.

مادر محمد بن حنفیه (رض) خوله دختر جعفر بن قیس بن مسلمه بن عبید بن ثعلبه بن یربوع بن ثعلبه بن الدول بن حنفیه بن لجیم بن صعب بن على بن بکر بن وائل است.

درباره چگونگى احوال او اختلاف است. قومى گفته‏ اند: او از اسیران کسانى است که پس از رحلت پیامبر (ص) از دین برگشتند و خویشاوندانش به روزگار ابو بکر مانند بسیارى از اعراب از پرداخت زکات خوددارى کردند. بنى حنیفه به پیامبرى مسیلمه گرویدند و به دست خالد بن ولید کشته شدند و ابو بکر خوله را به عنوان بخشى از غنایم که سهم على (ع) مى‏ شد به او تسلیم کرد.

گروهى دیگر که ابو الحسن على بن محمد بن سیف مدائنى هم از ایشان است‏ مى گویند: خوله از اسیرانى است که به روزگار پیامبر (ص) اسیر شدند. آنان مى‏ گویند: پیامبر (ص) على را به یمن گسیل فرمود، و خوله هم که میان بنى زبید بود اسیر شد.

بنى زبید همراه عمرو بن معدى کرب از دین برگشته بودند و آنان در یکى از حملات خود بر بنى حنیفه خوله را به اسیرى گرفته بودند، و خوله در سهم غنایم على (ع) قرار گرفت و پیامبر به على (ع) فرمود: اگر خوله براى تو پسرى آورد، نام مرا بر او بگذار و کنیه مرا به او بده. خوله پس از رحلت فاطمه زهرا (ع) محمد را زایید و على (ع) او را کنیه ابو القاسم داد. گروهى دیگر که محقق هستند و گفتار ایشان صحیح‏تر و مشهورتر است مى‏ گویند: بنى اسد به روزگار حکومت ابو بکر صدیق بر بنى حنیفه غارت بردند و خوله دختر جعفر را اسیر گرفتند و او را به مدینه آوردند و به على (ع) فروختند و چون خبر خوله به قومش رسید به مدینه و حضور على آمدند و خوله را معرفى کردند و موقعیت او را میان خود به اطلاع على (ع) رساندند و او خوله را نخست آزاد فرمود و سپس براى او کابین و مهر مقرر داشت و با او ازدواج کرد و خوله محمد را براى على (ع) زایید و به او کنیه ابو القاسم داد. 

همین قول را احمد بن یحیى بلاذرى در کتاب معروف خود تاریخ الاشراف برگزیده است.
هنگامى که محمد بن حنفیه در جنگ جمل اندکى از حمله خوددارى کرد و على علیه السلام خود رایت را گرفت و حمله کرد و ارکان لشکر جمل را به لرزه در آورد، رایت را به محمد سپرد و فرمود: حمله نخستین را با حمله دوم محو و نابود کن و این گروه انصار هم همراه تو خواهند بود و خزیمه بن ثابت ذو الشهادتین را با گروهى از انصار که بسیارى از ایشان از شرکت کنندگان در جنگ بدر بودند با محمد همراه فرمود. محمد حمله‏ هاى فراوان پى در پى انجام داد و دشمن را از جایگاه‏ خود عقب راند و سخت دلاورى و ایستادگى کرد. خزیمه به على (ع) گفت: همانا اگر کس دیگرى غیر از محمد مى‏ بود رسوایى بار مى‏ آورد و اگر شما از ترس او بیم داشتید، ما با توجه به اینکه او از شما و حمزه و جعفر ارث برده است بر او بیمى نداشتیم و اگر قصد شما این است که کیفیت حمله و نیزه زدن را به او بیاموزید، چه بسیار مردانى نام‏ آورد که به تدریج آنرا آموخته‏ اند.

و انصار گفتند: اى امیر المومنین اگر حقى که خداوند براى حسن و حسین (ع) قرار داده است نبود، ما هیچکس از عرب را بر محمد مقدم نمى‏ داشتیم. على (ع) فرمود: ستاره کجا قابل مقایسه با خورشید و ماه است آرى، او بسیار خوب پایدارى کرد و براى او در این مورد فضیلت است، ولى این موجب کاستى فضیلت دو برادرش بر او نمى‏ شود و براى من همین نعمت که خداوند بر او ارزانى داشته بسنده است. آنان گفتند: اى امیر المومنین به خدا سوگند ما او را هم پایه حسن و حسین نمى‏ دانیم و به خاطر او چیزى از حق آن دو نمى‏ کاهیم و بدیهى است که به سبب فضیلت دو برادرش بر او از او هم چیزى نمى‏ کاهیم. على (ع) فرمود: چگونه ممکن است پسر من همتاى پسران دختر رسول خدا باشد. و خزیمه بن ثابت در ستایش محمد بن حنفیه این ابیات را سرود: «اى محمد امروز در تو و کار تو هیچ ننگ و عیبى نبود و در این جنگ گزنده منهزم نبودى. آرى که پدرت همان کسى است که هیچکس چون او بر اسب سوار نشده است، پدرت على است و پیامبر (ص) ترا محمد نام نهاده است. اگر امکان و حق انتصاب خلیفه براى پدرت بود همانا که تو سزاوار آن بودى، ولى در این کار کسى را راه نیست [یعنى انتصاب امام از سوى خداوند متعال است‏]. خداى را سپاس که تو زبان آورتر و بخشنده ‏تر کسى از اعقاب غالب بن فهر هستى و در هر کار خیر که قریش اراده کند از همه نزدیک‏تر و در هر وعده پایدارترى، از همه افراد قریش بر سینه دشمن بهتر نیزه و بر سرش بهتر شمشیر آب داده مى‏ زنى، غیر از دو برادرت که هر دو سرورند و امام بر همگان و فرا خواننده به سوى هدایتند. خداوند هرگز براى دشمن تو جایگاه استقرارى در زمین و جایگاه اوج و صعودى در آسمان مقرر نخواهد فرمود.»

جلوه‏ تاريخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحديد، ج 1 //ترجمه دكتر محمود مهدوى دامغانى

خطبه ۸ترجمه شرح ابن ابی الحدید (بررسی جنگ جمل ، سرانجام طلحه وزبیر )(با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

و من كلام له ( عليه‏السلام ) يعني به الزبير في حال اقتضت ذلك‏
يَزْعُمُ أَنَّهُ قَدْ بَايَعَ بِيَدِهِ وَ لَمْ يُبَايِعْ بِقَلْبِهِ
فَقَدْ أَقَرَّ بِالْبَيْعَةِ وَ ادَّعَى الْوَلِيجَةَ
فَلْيَأْتِ عَلَيْهَا بِأَمْرٍ يُعْرَفُ
وَ إِلَّا فَلْيَدْخُلْ فِيمَا خَرَجَ مِنْهُ

ترجمه
«گمان زبیر این است که با دستش بیعت کرده نه با قلبش، به هر حال به بیعت اقرار کرده ولى ادّعاى خلاف آن را دارد که باید آن را با دلیل روشن ثابت کند، در غیر این صورت محکوم به بیعت و اطاعت است».

این خطبه با جمله «یزعم انه قد بایع بیده...» (چنین مى‏ پندارد که فقط با دست خود بیعت کرده است) شروع مى‏ شود.
زبیر همواره مى‏ گفته است: من فقط با دست خود بیعت کردم و با دل خویش بیعت نکردم. گاهى هم مى‏ گفت: او را مجبور به بیعت کرده ‏اند. گاهى هم مى‏ گفته است که توریه کرده است و با نیت دیگرى بیعت کرده است، و بهانه‏ هایى طرح مى‏ کرد که با ظاهر عمل او مطابق نبود. على علیه السلام گفت: این سخن او ضمن اقرار به بیعت ادعاى چیز دیگرى است که براى آن نه دلیلى دارد و نه مى‏ تواند برهانى بیاورد، بنابراین او یا باید دلیل بر بطلان و فساد بیعت ظاهرى خود بیاورد و ثابت کند که آن بیعت بر گردنش نیست یا آنکه به طاعت و فرمانبردارى برگردد.

على علیه السلام روزى که زبیر با او بیعت کرد فرمود: بیم آن دارم که بر من مکر کنى و بیعت مرا بشکنى. گفت: مترس که این کار هرگز از ناحیه من صورت نخواهد گرفت. على (ع) فرمود: در این مورد خداوند کفیل و گواه باشد. گفت: آرى، براى تو بر عهده من است و خداوند کفیل و گواه خواهد بود.

کار طلحه و زبیر با على بن ابى طالب پس از بیعت آن دو با او
چون با على علیه السلام به خلافت بیعت شد براى معاویه چنین نوشت: اما بعد، همانا مردم عثمان را بدون اینکه با من مشورت کنند کشتند و پس از آنکه اجتماع و با یکدیگر مشورت کردند با من بیعت کردند. اکنون چون این نامه من به دست تو رسید خود براى من بیعت کن و از دیگران بیعت بگیر و اشراف اهل شام را که پیش تو هستند پیش من بفرست.
چون فرستاده على (ع) پیش معاویه رسید و نامه را خواند نامه‏ اى براى زبیر بن عوام نوشت و همراه مردى از قبیله عمیس براى او فرستاد و متن آن نامه چنین است:

بسم الله الرحمن الرحیم.

براى زبیر بن عوام بنده خدا و امیر مومنان، ازمعاویه بن ابى سفیان: سلام بر تو باد و بعد، من از مردم شام براى تو تقاضاى بیعت کردم، پذیرفتند و بر آن کار هجوم آوردند همانگونه که سپاهیان هجوم مى ‏آورند. هر چه زودتر خود را به کوفه و بصره برسان و مبادا پسر ابى طالب بر تو در رسیدن به بصره و کوفه پیشى بگیرد که پس از تصرف آن دو شهر چیزى باقى نخواهد بود. براى طلحه بن عبید الله هم بیعت گرفته‏ام که پس از تو خلیفه باشد. اکنون شما دو تن آشکارا مطالبه خون عثمان کنید و مردم را بر این کار فرا خوانید و کوشش کنید و دامن همت به کمر زنید، خدایتان پیروز و دشمنان شما را زبون فرماید. و چون این نامه به دست زبیر رسید خوشحال شد و طلحه را از آن آگاه کرد و نامه را براى او خواند و آن دو شک و تردید نکردند که معاویه خیر خواه آن دو است و در این هنگام بر مخالفت با على (ع) متحد شدند.

زبیر و طلحه چند روز پس از بیعت با على علیه السلام به حضورش آمدند و گفتند: اى امیر المومنین، خودت به خوبى دیده‏ اى که در تمام مدت حکومت عثمان نسبت به ما چه جفا و ستمى معمول شد و رأى عثمان هم متوجه بنى امیه بود، و خداوند خلافت را پس از او به تو ارزانى فرمود، ما را به حکومت برخى از سرزمینها و یا به کارى از کارهاى خود بگمار. على (ع) به آن دو گفت: اینک به آنچه خداوند براى شما قسمت فرموده است راضى باشید تا در این باره بیندیشم و بدانید که من هیچیک از یاران خود را در امانت خویش شریک و سهیم نمى‏ کنم مگر اینکه به دین و امانتش راضى و خشنود باشم و اعتقاد او را بدانم. آن دو در حالى که ناامید شده بودند از پیش على (ع) برگشتند و سپس از او اجازه خواستند که به عمره بروند. طلحه و زبیر از على علیه السلام خواستند که آن دو را به [حکومت‏] بصره و کوفه بگمارد. فرمود: باشد تا در این کار بنگرم. سپس در این مورد از مغیره بن شعبه نظر خواهى کرد. گفت: چنین مصلحت مى‏ بینم که آن دو را تا هنگامى که خلافت براى تو استوار شود و وضع مردم روشن گردد به حکومت بگمارى. على علیه السلام در این مورد با ابن عباس خلوت و مشورت کرد و از او پرسید: تو چه مصلحت مى‏ بینى گفت:

اى امیر المومنین کوفه و بصره سر چشمه خلافت است و گنجینه‏ هاى مردان آنجاست.
موقعیت و منزلت طلحه و زبیر هم در اسلام چنان است که مى‏ دانى. اگر آن دو را بر آن دو شهر والى گردانى از آنان در امان نیستم که کارى پیش نیاورند و على (ع) به رأى و نظر ابن عباس رفتار کرد. پیش از آن هم على (ع) با مغیره درباره معاویه مشورت فرموده و مغیره گفته بود: چنان مصلحت مى‏ بینم که اکنون او را همچنان بر حکومت شام مستقر دارى و فرمانش را براى او بفرستى تا آنکه هیاهوى مردم فرو نشیند، سپس مى‏ توانى درباره او رأى خود را عمل کنى، و على (ع) در آن مورد هم به نظر او رفتار نفرمود. مغیره پس از آن مى‏ گفت: به خدا سوگند پیش از این براى على خیرخواهى نکرده بودم و از این پس هم تا زنده باشم برایش خیرخواهى نخواهم کرد.

زبیر و طلحه به حضور على علیه السلام آمدند و از او اجازه خواستند که به عمره بروند. فرمود: قصد عمره ندارید. آنان براى او سوگند خوردند که قصدى جز عمره گزاردن ندارند. باز به ایشان فرمود: آهنگ عمره ندارید بلکه قصد خدعه و شکستن بیعت دارید. آن دو به خدا سوگند خوردند که قصدشان مخالفت با على و شکستن بیعت نیست و هدفى جز عمره گزاردن ندارند. على (ع) فرمود: دوباره با من تجدید بیعت کنید، و آنان با سوگندهاى استوار و میثاقهاى مؤکد تجدید بیعت کردند و امام به آن دو اجازه فرمود، و همینکه آن دو از حضورش بیرون رفتند، به کسانى که حاضر بودند گفت: به خدا سوگند آن دو را نخواهید دید مگر در فتنه و جنگى که هر دو در آن کشته خواهند شد. گفتند: اى امیر المومنین، دستور فرماى آن دو را پیش تو برگردانند. گفت: «تا خداوند قضاى حتمى را که مقدر فرموده اجراء کند». و چون زبیر و طلحه از مدینه به مکه رفتند، هیچکس را نمى‏دیدند مگر آنکه مى‏گفتند: بیعتى از على بر گردن ما نیست و ما با زور و اجبار با او بیعت کردیم، و چون این سخن آنان به اطلاع على (ع) رسید، فرمود: خداوند آنان را و خانه‏هایشان را از رحمت خود دور بدارد، و همانا به خدا سوگند به خوبى مى‏دانم که خود را به بدترین وضع به کشتن مى‏دهند و بر هر کسى هم که وارد شوند بدترین روز را برایش به ارمغان مى‏برند و به خدا سوگند که آهنگ عمره ندارند. آنان با دو چهره تبهکار پیش من آمدند و با دو چهره که از آن مکر و شکستن بیعت آشکار بود برگشتند و به خدا سوگند از این پس آن دو با من برخورد و دیدار نمى‏کنند مگر در لشکرى انبوه و خشن و در آن خود را به کشتن مى‏دهند، از رحمت خدا بدور باشند.

ابو مخنف در کتاب الجمل خویش مى‏ گوید: چون زبیر و طلحه همراه عایشه از مکه به قصد بصره بیرون آمدند، امیر المومنین على (ع) خطبه‏ اى ایراد فرمود و ضمن آن چنین گفت: همانا عایشه به بصره حرکت کرد و طلحه و زبیر هم همراه اویند. هر یک از آن دو چنین مى‏ پندارد که حکومت فقط از اوست نه از دوستش. اما طلحه پسر عموى عایشه است و زبیر شوهر خواهر اوست، به خدا سوگند بر فرض که به خواسته خود برسند، که هرگز نخواهند رسید، پس از نزاع و ستیز بسیار سخت که با یکدیگر خواهند کرد، یکى از ایشان گردن دیگرى را خواهد زد. به خدا سوگند این زن که بر شتر سرخ موى سوار است هیچ گردنه ‏اى را نمى‏اپیماید و گرهى نمى‏اگشاید مگر در معصیت و خشم خداوند، تا آنکه خویشتن و همراهانش را به آبشخورهاى نابودى در آورد. آرى، به خدا سوگند یک سوم از لشکر آنان کشته خواهد شد و یک سوم ایشان خواهند گریخت و یک سوم ایشان توبه خواهند کرد و او همان زنى است که سگهاى منطقه حوأب بر او پارس مى‏ کنند و همانا که طلحه و زبیر هر دو مى‏ دانند که خطا کارند و اشتباه مى‏کنند و چه بسا عالمى را که جهل او مى‏ کشدش و دانش او همراه اوست و او را سودى نمى‏ بخشد. ما را خداى بسنده و بهترین کارگزار است و همانا فتنه‏ اى بر پا خاسته است که گروه ستمگر در آنند. باز دارندگان از گناه کجایند مومنان و گروندگان کجایند این چه گرفتارى است که با قریش دارم همانا به خدا سوگند در آن حال که کافر بودند با آنان جنگ کردم و اینک هم در حالى که به فتنه در افتاده‏اند باید با آنان جنگ کنم، و ما نسبت به عایشه گناهى نکرده‏ ایم، جز اینکه او را در پناه و امان خویش قرار داده‏ ایم، و به خدا سوگند چنان باطل را خواهم درید که حق از تهی گاهش آشکار شود و به قریش بگو ناله کننده ‏اش ناله برآرد.
و از منبر به زیر آمد. روز جنگ جمل على علیه السلام به میدان آمد و زبیر را فرا خواند و چند بار فرمود: اى ابا عبد الله زبیر از لشکر خود بیرون آمد و آن دو چنان به یکدیگر نزدیک شدند که گردن اسبهایشان کنار هم قرار گرفت، على (ع) به او فرمود: ترا فرا خواندم‏

تا سخنى را که پیامبر (ص) به من و تو فرمودند به یادت آورم. آیا به یاد مى‏آورى آن روزى را که تو مرا در آغوش گرفته بودى و پیامبر فرمودند: آیا او را دوست مى‏دارى و تو گفتى: چرا دوستش نداشته باشم که پسر دایى من و همچون برادر من است و پیامبر فرمودند: «همانا به زودى تو با او جنگ مى‏کنى، در حالى که تو نسبت به او ستمگرى.» زبیر استرجاع کرد و گفت: آرى چیزى را فرایادم آورى که روزگار آنرا در من به فراموشى سپرده بود. و زبیر به صف سپاه خود برگشت. پسرش عبد الله گفت: با چهره‏یى غیر از آن چهره که از ما جدا شدى برگشتى گفت: آرى که على (ع) سخنى را فرایادم آورد که روزگار آنرا در من به فراموشى سپرده بود و دیگر هرگز با او جنگ نخواهم کرد و من برمى‏گردم و از امروز شما را رها مى‏کنم.
عبد الله به او گفت: جز این نمى‏ بینمت که از شمشیرهاى بنى عبد المطلب ترسیدى. آرى آنها را شمشیرهاى بسیار تیزى است که جوانمردان برگزیده بر دست دارند.

زبیر گفت: اى واى بر تو که مرا به جنگ با او تحریک مى‏کنى و حال آنکه من سوگند خورده‏ ام که با او جنگ نکنم. گفت: کفاره سوگندت را بده تا زنان قریش نتوانند بگویند که تو ترسیدى و تو هیچگاه ترسو نبوده ‏اى. زبیر گفت: برده من مکحول به عنوان کفاره سوگندم آزاد است. آنگاه پیکان نیزه خویش را بیرون کشید و کنار افکند و با نیزه بدون پیکان بر لشگر على علیه السلام حمله کرد و على (ع) فرمود: براى زبیر راه بگشایید که او بیرون خواهد رفت. زبیر پیش یاران خود برگشت و براى بار دوم و سوم هم حمله کرد و سپس به پسر خود گفت: اى واى بر تو ندیدى، آیا این بیم و ترس است گفت: نه که در این باره حجت آوردى. چون على علیه السلام آن سخن را به یاد زبیر آورد و او برگشت، زبیر این ابیات را خواند: «على سخنى را ندا داد که منکر آن نیستم و عمر پدرت از آن هنگام سرا پا خیر خواهد بود، به او گفتم اى ابو الحسن دیگر سرزنشم مکن که اندکى از آنچه امروز گفتى مرا بسنده است. کارهایى را که از سرانجام آن باید ترسید رها باید کرد و خداوند براى دنیا و دین بهترین است. اینک من ننگ را بر آتش فروزانى که براى آن مردمان از میان گل و خاک بر پا مى‏خیزند برگزیدم.» هنگامى که على علیه السلام براى جستجو و گفتگوى با زبیر بیرون آمد سر برهنه و بدون زره بیرون آمد در حالى که زبیر زره بر تن کرده بود و کاملا مسلح بود.

على (ع) به زبیر فرمود: اى ابا عبد الله به جان خودم سوگند که سلاح آماده کرده‏ اى و آفرین آیا در پیشگاه خداوند حجتى و عذرى فراهم ساخته‏ اى زبیر گفت: بازگشت ما به سوى خداوند است، و على علیه السلام این آیه را تلاوت فرمود: «در آن هنگام خداوند پاداش و کیفر آنان را تمام و کامل خواهد پرداخت و خواهند دانست که خداوند حق آشکار است.» و سپس آن خبر را براى زبیر فرمود و زبیر پشیمان و خاموش پیش یاران خود برگشت و على (ع) شاد و استوار بازگشت. یارانش گفتند: اى امیر المومنین سر برهنه و بدون زره به مبارزه زبیر مى‏ روى و حال آنکه او سرا پا مسلح است و از شجاعتش آگاهى فرمود: او کشنده من نیست. همانا مردى گمنام و فرومایه مرا در غیر میدان جنگ و آوردگاه غافلگیر مى‏ کند، واى بر او که بدبخت‏ترین بشر است و دوست خواهد داشت که اى کاش مادرش بى‏فرزند مى ‏شد. او و مرد سرخ پوستى که ناقه ثمود را کشت در یک بند و ریسمان خواهند بود.

چون زبیر از جنگ با على علیه السلام منصرف شد از کنار وادى السباع عبور کرد. احنف بن قیس آنجا بود و با گروهى از بنى تمیم از شرکت در جنگ و یارى دادن هر دو گروه کناره گرفته بودند. به احنف خبر دادند که زبیر از آنجا مى‏ گذرد، او با صداى بلند گفت: من با زبیر چه کنم که دو لشکر مسلمان را به جان یکدیگر انداخت و چون شمشیرها به کشتار در آمد آنان را رها کرد و خود را از معرکه بیرون کشید همانا که او سزاوار کشته شدن است، خدایش بکشد. در این هنگام عمرو بن- جرموز که مردى جسور و بیرحم بود زبیر را تعقیب کرد و چون نزدیک او رسید زبیر ایستاد و پرسید: چه کار دارى گفت آمده‏ام از تو درباره کار مردم بپرسم. زبیر گفت: آنان را در حالى که رویاروى ایستاده و به یکدیگر شمشیر مى‏ زدند رها کردم.
ابن جرموز همراه زبیر حرکت کرد و هر یک از دیگرى مى‏ ترسید. چون وقت نماز فرا رسید زبیر گفت: اى فلان من مى‏ خواهم نماز بگزارم. ابن جرموز گفت: من هم مى‏ خواهم نماز بگزارم. زبیر گفت: بنابراین تو باید مرا در امان داشته باشى و من ترا.

گفت: آرى. زبیر پاهاى خود را برهنه کرد و وضو ساخت و چون به نماز ایستاد، ناگهان ابن جرموز بر او حمله کرد و او را کشت و سرش و شمشیر و انگشترش را برداشت و بر جسدش اندکى خاک ریخت و پیش احنف برگشت و به او خبر داد.
احنف گفت: به خدا سوگند نمى‏ دانم خوب کرده ‏اى یا بد. اینک پیش على (ع) برو و به او خبر بده. او پیش على علیه السلام آمد و به کسى که اجازه مى‏ گرفت گفت: به على بگو عمرو بن جرموز بر در است و سر و شمشیر زبیر همراه اوست. آن شخص او را به حضور على در آورد. در بسیارى از روایات آمده است که ابن جرموز سر زبیر را نیاورد و فقط شمشیرش را همراه داشت. على (ع) به او گفت: تو او را کشته‏ اى گفت: آرى. فرمود: به خدا سوگند پسر صفیه ترسو و فرومایه نبود، ولى مرگ و سرنوشت شوم او را چنین کرد. و سپس فرمود: شمشیرش را بده و ابن جرموز آنرا به على (ع) داد و او آن را به حرکت در آورد و گفت: این شمشیرى است که چه بسیار از چهره پیامبر (ص) اندوه زدوده است.

ابن جرموز گفت: اى امیر المومنین جایزه من چه مى‏ شود فرمود: همانا من شنیدم پیامبر (ص) فرمود: «کشنده و قاتل پسر صفیه را به آتش مژده بده». ابن جرموز نومید بیرون آمد و این ابیات را سرود: «سر زبیر را پیش على بردم و بدان وسیله از او پاداش مى‏ خواستم. او به آتش روز حساب مژده داد، چه بد مژده ‏اى براى صاحب تحفه گفتم اگر رضایت تو نمى ‏بود کشتن زبیر کار یاوه‏ اى بود. اگر به آن خشنودى، خشنود باش و گرنه مرا بر عهده تو پیمانى است و سوگند به خداوند کسانى که براى حج محرمند یا از احرام بیرون آمده‏اند و سوگند به خداوند جماعت و الفت و دوستى، که پیش من کشتن زبیر و ضرطه بزى در ذو الحجفه یکى و برابر است.» عمرو بن جرموز همراه خوارج نهروان بر على علیه السلام خروج کرد و در آن جنگ کشته شد.

جلوه‏ تاريخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحديد، ج 1 //ترجمه دكتر محمود مهدوى دامغانى

خطبه۶ترجمه شرح ابن ابی الحدید(طلحه و زبیر)(با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

6: و من كلام له لما أشير عليه بألا يتبع طلحة و الزبير- و لا يرصد لهما القتال

وَ اللَّهِ لَا أَكُونُ كَالضَّبُعِ –تَنَامُ عَلَى طُولِ اللَّدْمِ –حَتَّى يَصِلَ إِلَيْهَا طَالِبُهَا –وَ يَخْتِلَهَا رَاصِدُهَا –وَ لَكِنِّي أَضْرِبُ بِالْمُقْبِلِ إِلَى الْحَقِّ الْمُدْبِرَ عَنْهُ وَ بِالسَّامِعِ الْمُطِيعِ الْعَاصِيَ الْمُرِيبَ أَبَداً حَتَّى يَأْتِيَ عَلَيَّ يَوْمِي –فَوَاللَّهِ مَا زِلْتُ مَدْفُوعاً عَنْ حَقِّي مُسْتَأْثَراً عَلَيَّ مُنْذُ قَبَضَ اللَّهُ نَبِيَّهُ ( صلى‏الله‏عليه )حَتَّى يَوْمِ النَّاسِ هَذَا

این خطبه با عبارت «و الله لا اکون…» شروع مى ‏شود.

طلحه و زبیر و نسب آن دو

ابو محمد طلحه بن عبید الله بن عثمان بن عمرو بن کعب بن سعد بن تیم بن مره، پدرش پسر عموى ابو بکر و مادرش صبعه، دختر حضرمى است و پیش از آنکه همسر عبید الله شود همسر ابو سفیان صخر بن حرب بوده است. ابو سفیان او را طلاق داد، ولى دلش همچنان در پى او بود و درباره ‏اش شعرى سرود که مطلع آن چنین است: من و صعبه هر چند آنچنان که مى‏ بینم از یکدیگر دوریم، ولى وداد و دوستى ما وداد نزدیک است.» این بیت همراه ابیات مشهور دیگرى است. و طلحه یکى از آن ده تنى است که براى او گواهى و مژده به بهشت رفتن داده شده است و یکى از اصحاب شورى است و او را در جنگ احد در دفاع از پیامبر (ص) اثرى بزرگ است و یکى از انگشتهایش شل شد و او دست خود را سپر رسول خدا در برابر شمشیر کافران قرار داد و پیامبر فرمودند: امروز طلحه کارى کرد که بهشت براى او واجب شد.

زبیر، ابو عبد الله زبیر بن عوام بن خویلد بن اسد بن عبد العزى بن قصى است. مادرش صفیه دختر عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف، عمه رسول خدا (ص) است. او هم یکى از آن ده تنى است که مژده به بهشت داده شده‏ اند و یکى از شش تن اعضاى شورى است و از کسانى است که در جنگ احد همراه پیامبر پایدارى کرد و بسیار زحمت کشید و پیامبر (ص) فرموده‏ اند: «براى هر پیامبر حوارى است و حوارى من زبیر است». و حوارى یعنى ویژگان و دوستان مخصوص هر کس.

بیرون آمدن طارق بن شهاب براى استقبال از على (ع)

طارق بن شهاب احمسى براى استقبال از على (ع)، که به تعقیب عایشه و اصحاب او به ربذه آمده بود.. طارق از شیعیان و اصحاب على علیه السلام است.
طارق مى‏ گوید پیش از آنکه على (ع) را ببینم پرسیدم: چه چیز موجب آمدن او شده است گفته شد: طلحه و زبیر و عایشه با او مخالفت کرده و به بصره رفته ‏اند. با خود گفتم: این جنگ خواهد بود آیا من باید با ام المومنین و حوارى رسول خدا جنگ کنم این کارى بس بزرگ است، آنگاه با خود گفتم: آیا على را که نخستین مومنان است که به خدا ایمان آورده و پسر عموى پیامبر و وصى اوست رها کنم این که گناه بزرگترى است پیش على (ع) آمدم و سلام دادم و کنارش نشستم. ایشان موضوع خود و آن قوم را براى من بازگو فرمود و آنگاه با ما نماز ظهر گزارد، و چون از گزاردن نافله خویش آسوده شد، حسن پسرش پیش او آمد و گریست. على (ع) پرسید: ترا چه شده است گفت: از این مى‏ گریم که فردا شما کشته مى ‏شوى و هیچ یار و یاورى براى شما نیست، من از شما مکرر تقاضا و خواهش کردم و مخالفت کردید. على (ع) فرمود: همواره مانند کنیز زارى مى‏ کنى. چه چیزى را خواسته و گفته ‏اى که من با تو مخالفت کرده ‏ام گفت: هنگامى که مردم عثمان را محاصره کردند، از شما استدعا کردم گوشه‏ گیرى کنید و گفتم مردم پس از اینکه عثمان را بکشند هر کجا باشى به جستجوى تو بر مى‏ آیند تا با تو بیعت کنند که چنان نکردى. پس از کشته شدن عثمان پیشنهاد کردم با بیعت موافقت نکنى تا همه مردم بر آن کار هماهنگ شوند و نمایندگان قبایل عرب به حضورت بیایند، نپذیرفتى، و چون این قوم با تو مخالفت کردند، تقاضا کردم از مدینه بیرون نیایى و ایشان را به حال خود رها کنى، اگر مردم و امت بر تو جمع شدند چه بهتر، و گرنه باید به قضاى خدا راضى شوى.

در این هنگام على علیه السلام این خطبه را ایراد فرمود.
طارق بن شهاب هر گاه این داستان را نقل مى ‏کرد مى‏ گریست.

جلوه‏ تاريخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحديد، ج 1 //ترجمه دكتر محمود مهدوى دامغانى

خطبه ۵ شرح ابن ابی الحدید (بیعت،اختلاف رای درخلافت پس از پیامبر،ترساندن هشدار از آشوب،موضعگیری امام در برابر اسلام وبرخی از ویژگیهای او)

أَیُّهَا النَّاسُ شُقُّوا أَمْوَاجَ الْفِتَنِ بِسُفُنِ النَّجَاهِ- وَ عَرِّجُوا عَنْ طَرِیقِ الْمُنَافَرَهِ- وَ ضَعُوا تِیجَانَ الْمُفَاخَرَهِ- أَفْلَحَ مَنْ نَهَضَ بِجَنَاحٍ أَوِ اسْتَسْلَمَ فَأَرَاحَ- هَذَا مَاءٌ آجِنٌ وَ لُقْمَهٌ یَغَصُّ بِهَا آکِلُهَا- وَ مُجْتَنِی الثَّمَرَهِ لِغَیْرِ وَقْتِ إِینَاعِهَا- کَالزَّارِعِ بِغَیْرِ أَرْضِهِ. فَإِنْ أَقُلْ یَقُولُوا حَرَصَ عَلَى الْمُلْکِ- وَ إِنْ أَسْکُتْ یَقُولُوا جَزِعَ مِنَ الْمَوْتِ- هَیْهَاتَ بَعْدَ اللَّتَیَّا وَ الَّتِی- وَ اللَّهِ لَابْنُ أَبِی طَالِبٍ آنَسُ بِالْمَوْتِ- مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْیِ أُمِّهِ- بَلِ انْدَمَجْتُ عَلَى مَکْنُونِ عِلْمٍ لَوْ بُحْتُ بِهِ لَاضْطَرَبْتُمْ- اضْطِرَابَ الْأَرْشِیَهِ فِی الطَّوِیِّ الْبَعِیدَهِ

ترجمه
«اى مردم امواج متلاطم فتنه‏ ها را با کشتى نجات درهم شکنید و از راه تفرقه به راه راست روى آورید و تاجهاى فخر فروشى را کنار بگذارید.
کسى پیروز مى‏ شود که یاور داشته باشد، کسى که یاور ندارد گوشه‏ گیر مى‏ شود، بدون یاور دست به کارى زدن مانند آب گندیده است که قابل شرب نیست و یا همچون لقمه‏اى است که در گلوى خورنده ‏گیر کند. و به منزله میوه‏ اى است که در غیر وقت چیده شود و یا مانند زراعتى است که در زمین دیگران کاشته شود.
اگر راجع به خلافت حرفى بزنم مى‏گویند حریص پادشاهى است و اگر سکوت اختیار کنم مى‏گویند از مرگ ترسیده چه دور است این قضاوتها در باره من.
به خدا قسم انس و علاقه پسر ابو طالب به مرگ بیشتر از علاقه و انس کودک به پستان مادرش مى‏ باشد بلکه کناره‏گیرى من براى این است که در علمى فرو رفته‏ ام که پنهان است و اگر آن را اظهار کنم مضطرب و پریشان خواهید شد، همچون ریسمانى که در دل چاه گود قرار دارد لرزان مى‏ شوید».

شرح

سخن على علیه السلام پس از رحلت رسول خدا (ص) و هنگامى که عباس عموى پیامبر (ص) و ابو سفیان بن حرب با آن حضرت گفتگو و پیشنهاد بیعت کردند.

اختلاف رأى در خلافت پس از رحلت پیامبر (ص)

هنگامى که پیامبر (ص) رحلت فرمود و على علیه السلام به غسل و دفن آن حضرت مشغول بود با ابو بکر به خلافت بیعت شد. در این هنگام زبیر و ابو سفیان و گروهى از مهاجران با عباس و على (ع) براى تبادل نظر و گفتگو خلوت کردند.
آنان سخنانى گفتند که لازمه آن تهییج مردم و قیام بود. عباس، که خدایش از او خشنود باد، گفت: سخنان شما را شنیدیم و چنین نیست که به سبب اندک بودن یاران خود از شما یارى بخواهیم و چنین هم نیست که به سبب بدگمانى آراى شما را رها کنیم ما را مهلت دهید تا بیندیشیم، اگر براى ما راه بیرون شدن از گناه فراهم شد، حق میان ما و ایشان بانگ بر خواهد داشت، بانگى چون زمین سخت و دشوار، و در آن صورت دستهایى را براى رسیدن به مجد و بزرگى فرا خواهیم گشود که تا رسیدن به هدف آنها را جمع نخواهیم کرد، و اگر چنان باشد که به گناه در افتیم خوددارى خواهیم کرد و این خوددارى هم به سبب کمى شمار و کمى قدرت نخواهد بود. به خدا سوگند اگر نه این است که اسلام مانع از هر گونه غافلگیرى است، چنان سنگهاى بزرگ را بر هم فرو مى‏ ریختم که صداى برخورد و ریزش آن از جایگاههاى بلند به گوش رسد.

در این هنگام على (ع) که جامه بر خود پیچیده بود، آنرا گشود و چنین فرمود: صبر اصل بردبارى است و پرهیزگارى دین است و محمد (ص) حجت است و راه راه راست و مستقیم است، اى مردم امواج فتنه‏ ها را با کشتیهاى نجات بشکافید… تا آخر خطبه، سپس برخاست و به خانه خویش رفت و مردم پراکنده شدند.

براء بن عازب مى‏ گوید: همواره دوستدار بنى هاشم بودم و چون پیامبر (ص) رحلت فرمود، ترسیدم که قریش با همدستى یکدیگر خلافت را از آنان بربایند، و نوعى نگرانى اشخاص شتابزده در خود احساس مى‏ کردم و در اندرون و دل خویش اندوهى بزرگ از مرگ رسول خدا داشتم. در آن هنگام پیش بنى هاشم که درون حجره و کنار جسد مطهر بودند آمد و شد مى‏ کردم و چهره سران قریش را هم زیر نظر داشتم. در همین حال متوجه شدم که عمر و ابو بکر نیستند، و کسى گفت: آنان در سقیفه بنى ساعده‏ اند و کس دیگرى گفت: با ابو بکر بیعت شد، چیزى نگذشت که دیدم همراه عمر و ابو عبیده و گروهى از اصحاب سقیفه که ازارهاى صنعانى بر تن داشتند آمدند و آنان بر هیچکس نمى‏ گذشتند مگر اینکه او را مى‏ گفتند و دستش را مى‏ کشیدند و بر دست ابو بکر مى‏ نهادند که بیعت کند و نسبت به همگان چه مى‏ خواستند و چه نمى‏ خواستند چنین مى‏ کردند. عقل از سرم پرید و دوان دوان بیرون آمدم و خود را به بنى هاشم و بر در خانه رساندم. در بسته بود، محکم به آن کوفتم و گفتم: مردم با ابو بکر بن ابى قحافه بیعت کردند.

عباس خطاب به دیگران گفت: تا پایان روزگار خاک نثارتان باد. همانا من به شما فرمان دادم که چکار کنید و شما از دستور من سرپیچى کردید. من به فکر چاره افتادم و اندوه درون را فرو خوردم، و شبانه مقداد و سلمان و ابو ذر و عباده بن صامت و ابو الهیثم بن التیهان و حذیفه و عمار را دیدم، و آنان مى‏ خواستند خلافت را به شورایى مرکب از مهاجران برگردانند.

این خبر به ابو بکر و عمر رسید، آن دو به ابو عبیده بن جراح و مغیره بن شعبه پیام فرستادند و پرسیدند: رأى و چاره چیست مغیره گفت: راى درست این است که هر چه زودتر عباس را ببینید و براى او و فرزندانش در این کار بهره‏ اى قرار دهید، تا به این ترتیب آنان از هوادارى على بن ابى طالب دست بردارند.

ابو بکر و عمر و مغیره حرکت کردند و شبانه، در شب دوم رحلت پیامبر (ص) به خانه عباس رفتند. ابو بکر نخست حمد و ثناى خداوند را بر زبان آورد و سپس چنین گفت: همانا خداوند محمد (ص) را براى شما به پیامبرى مبعوث فرمود و او را ولى مومنان قرار داد و خداوند بر آنان منت نهاد و پیامبر میان ایشان بود تا آنگاه که خداوند براى محمد آنچه را در پیشگاه خود بود برگزید و کارهاى مردم را به مردم وا گذشت تا آنکه با اتفاق و بدون اختلافى کسى را براى خود بر گزینند. آنان مرا به عنوان حاکم بر خود و رعایت کننده امور خویش برگزیدند و من هم آنرا بر عهده گرفتم، و به یارى و عنایت خداوند در این مورد از هیچگونه سستى و سرگردانى نگران نیستم و بیمى هم ندارم و فقط از خداوند توفیق عمل مى‏ جویم بر او توکل مى‏ کنم و به سوى او باز مى‏ گردم، ولى به من خبر مى‏ رسد که برخى در این موضوع بر خلاف عموم مسلمانان سخن مى‏ گویند و شما را پناهگاه خود و دستاویز خویش قرار مى‏ دهند و شما حصار استوار و مایه اتکاى آنانید. اکنون مناسب است که شما در بیعتى در آیید که مردم در آمده‏ اند یا آنکه آنان را از انحراف برگردانید، و ما اینک به حضور تو آمده‏ ایم و مى‏ خواهیم براى تو در این کار بهره و نصیبى قرار دهیم و براى فرزندانت پس از تو نیز بهره‏ اى قرار دهیم، زیرا تو عموى پیامبرى و مردم قدر و منزلت تو و خاندانت را مى‏ شناسند و با وجود این در مورد خلافت از شما و تمام افراد بنى هاشم عدول کرده ‏اند و این موضوع مسلم است که پیامبر (ص) از ما و شماست.

در این هنگام عمر سخن ابو بکر را برید و به شیوه خود با خشونت و تهدید سخن گفت و کار را دشوار ساخت و گفت: به خدا سوگند همین گونه است، وانگهى ما براى نیازى پیش شما نیامده ‏ایم، ولى خوش نداشتیم که در مورد آنچه مسلمانان بر آن اتفاق کرده ‏اند از سوى شما اعتراض باشد و گرفتارى آن به شما و ایشان برگردد و اینک در مورد آنچه به خیر شما و عموم مخالفان است بیندیشید و سکوت کرد.

در این هنگام عباس پس از حمد و ثناى خداوند چنین گفت: همانگونه که تو گفتى، خداوند متعال محمد (ص) را به پیامبرى برانگیخت و او را ولى مومنان قرار داد، و خداوند با وجود او بر امتش منت گزارد و سرانجام براى او آنچه را در پیشگاه اوست برگزید و مردم را آزاد گذاشت تا براى خود کسى را برگزینند، به شرط آنکه به حق انتخاب کنند و گرفتار هوى و هوس نشوند. اینک اگر تو به مکانت خویش از رسول خدا طالب خلافتى، حق ما را گرفته‏ اى و اگر به رأى مومنان متکى هستى ما هم از ایشانیم و ما در مورد خلافت شما هیچ کارى انجام نداده ‏ایم، نه براى آن کار آبى آورده‏ ایم و نه بساطى گسترده‏ ایم، و اگر تصور مى‏ کنى خلافت براى تو به خواسته گروهى از مومنین واجب شده است، در صورتى که ما آنرا خوش نداشته باشیم دیگر براى تو وجوبى نخواهد بود، و از سوى دیگر این دو گفتار تو چه اندازه با یکدیگر فاصله دارد که از یک سو مى‏ گویى آنان به تو اظهار تمایل کرده‏ اند و از یک سو مى‏ گویى آنان در این باره طعن مى‏ زنند. اما آنچه مى‏ خواهى به ما بدهى اگر حق خود تو مى ‏باشد و مى‏ خواهى آنرا به ما عطا کنى براى خودت نگهدار و اگر حق مومنان است ترا نشاید که در آن باره حکم کنى، و اگر حق خود ماست ما به این راضى نخواهیم بود که بخشى از آن را بگیریم و بخشى را به تو واگذار کنیم و این سخن را به این جهت نمى‏ گویم که بخواهیم ترا از کارى که در آن در آمده‏اى بر کنار سازم، ولى دلیل و حجت را باید گفت و بیان کرد. اما این گفتارت که مى‏ گویى رسول خدا (ص) از ما و شماست، فراموش مکن که رسول خدا از همان درختى است که ما شاخه ‏هاى آنیم و حال آنکه شما همسایگان آن درختید. و اما سخن تو اى عمر که از شورش مردم بر ما مى ‏ترسى این کارى است که در این مورد از آغاز خودتان شروع کردید ما از خداوند یارى مى‏ جوییم و از او باید یارى خواست.

و چون مهاجران بر بیعت با ابو بکر اجتماعى کردند، ابو سفیان آمد و مى‏ گفت: به خدا سوگند خروش و هیاهویى مى ‏بینم که چیزى جز خون آنرا خاموش نمى‏ کند،اى فرزندان عبد مناف، به چه مناسبت ابو بکر عهده‏ دار فرمانروایى بر شما باشد آن دو مستضعف، آن دو درمانده کجایند و مقصودش على (ع) و عباس بود. [و گفت‏]: شأن خلافت نیست که در کوچکترین خاندان قریش باشد. سپس به على علیه السلام گفت: دست بگشاى تا با تو بیعت کنم و به خدا سوگند اگر بخواهى مدینه را براى جنگ با ابو فضیل- یعنى ابو بکر- انباشته از سواران و پیادگان مى ‏کنم. على علیه السلام از این کار به شدت روى برگرداند و تقاضاى ابو سفیان را رد کرد، و چون ابو سفیان از او ناامید شد برخاست و رفت و این دو بیت متلمس را خواند: «چیزى جز دو چیز خوار و زبون، که خر و میخ طویله‏ اش باشد، بر ستمى که بر آنان شود پایدار نمى‏ ماند، آن یک با قطعه ریسمانى در پستى فرو بسته است و این یک را بر سرش مى‏ کوبند و هیچکس برایش مرثیه‏ اى نمى‏ سراید.» روزى که ابو بکر عهده ‏دار خلافت شد به ابو قحافه گفتند: پسرت عهده‏ دار کار خلافت شد. او این آیه را تلاوت کرد: «بگو بار خدایا، اى پادشاه ملک هستى هر که را خواهى عزت ملک و سلطنت بخشى و آنرا از هر که بخواهى باز مى‏ گیرى.» سپس پرسید: چرا او را بر خود خلیفه ساختند گفتند: به سبب سن او. گفت: من از او به سال بزرگترم. ابو سفیان در کارى با ابو بکر منازعه کرد و ابو بکر با او درشت سخن گفت.

ابو قحافه به ابو بکر گفت: پسر جان آیا با ابو سفیان که شیخ و پیر مرد مکه است چنین سخن مى‏ گویى ابو بکر گفت: خداوند با اسلام خاندانهایى را بر کشیده و خاندانهایى را پست فرموده است، واى پدر جان از خاندانهایى که برکشیده خاندان تو است و از خاندانهایى که پست فرموده خاندان ابو سفیان است.

جلوه‏ تاريخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحديد، ج 1 //ترجمه دكتر محمود مهدوى دامغانى

خطبه 1 شرح ابن ابی الحدید(خلقت آسمان وزمین وخلقت حضرت آدم وفضیلت مکه)(با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

فمن خطبة له ( عليه‏السلام ) يذكر فيها ابتداء خلق السماء و الأرض و خلق آدم‏
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَا يَبْلُغُ مِدْحَتَهُ الْقَائِلُونَ
وَ لَا يُحْصِي نَعْمَاءَهُ الْعَادُّونَ
وَ لَا يُؤَدِّي حَقَّهُ الْمُجْتَهِدُونَ
الَّذِي لَا يُدْرِكُهُ بُعْدُ الْهِمَمِ
وَ لَا يَنَالُهُ غَوْصُ الْفِطَنِ
الَّذِي لَيْسَ لِصِفَتِهِ حَدٌّ مَحْدُودٌ
وَ لَا نَعْتٌ مَوْجُودٌ
وَ لَا وَقْتٌ مَعْدُودٌ وَ لَا أَجَلٌ مَمْدُودٌ
فَطَرَ الْخَلَائِقَ بِقُدْرَتِهِ
وَ نَشَرَ الرِّيَاحَ بِرَحْمَتِهِ
وَ وَتَّدَ بِالصُّخُورِ مَيَدَانَ أَرْضِهِ

أَوَّلُ الدِّينِ مَعْرِفَتُهُ
وَ كَمَالُ مَعْرِفَتِهِ التَّصْدِيقُ بِهِ
وَ كَمَالُ التَّصْدِيقِ بِهِ تَوْحِيدُهُ
وَ كَمَالُ تَوْحِيدِهِ الْإِخْلَاصُ لَهُ
وَ كَمَالُ الْإِخْلَاصِ لَهُ نَفْيُ الصِّفَاتِ عَنْهُ
لِشَهَادَةِ كُلِّ صِفَةٍ أَنَّهَا غَيْرُ الْمَوْصُوفِ
وَ شَهَادَةِ كُلِّ مَوْصُوفٍ أَنَّهُ غَيْرُ الصِّفَةِ
فَمَنْ وَصَفَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ
وَ مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنَّاهُ
وَ مَنْ ثَنَّاهُ فَقَدْ جَزَّأَهُ
وَ مَنْ جَزَّأَهُ فَقَدْ جَهِلَهُ

وَ مَنْ جَهِلَهُ فَقَدْ أَشَارَ إِلَيْهِ
وَ مَنْ أَشَارَ إِلَيْهِ فَقَدْ حَدَّهُ
وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ
وَ مَنْ قَالَ فِيمَ فَقَدْ ضَمَّنَهُ
وَ مَنْ قَالَ عَلَامَ فَقَدْ أَخْلَى مِنْهُ

كَائِنٌ لَا عَنْ حَدَثٍ
مَوْجُودٌ لَا عَنْ عَدَمٍ
مَعَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ لَا بِمُقَارَنَةٍ وَ غَيْرُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ لَا بِمُزَايَلَةٍ
فَاعِلٌ لَا بِمَعْنَى الْحَرَكَاتِ وَ الْآلَةِ
بَصِيرٌ إِذْ لَا مَنْظُورَ إِلَيْهِ مِنْ خَلْقِهِ
مُتَوَحِّدٌ إِذْ لَا سَكَنَ يَسْتَأْنِسُ بِهِ وَ لَا يَسْتَوْحِشُ لِفَقْدِهِ
أَنْشَأَ الْخَلْقَ إِنْشَاءً وَ ابْتَدَأَهُ ابْتِدَاءً
بِلَا رَوِيَّةٍ أَجَالَهَا وَ لَا تَجْرِبَةٍ اسْتَفَادَهَا
وَ لَا حَرَكَةٍ أَحْدَثَهَا
وَ لَا هَمَامَةِ نَفْسٍ اضْطَرَبَ فِيهَا
أَحَالَ الْأَشْيَاءَ لِأَوْقَاتِهَا
وَ لَاءَمَ بَيْنَ مُخْتَلِفَاتِهَا
وَ غَرَّزَ غَرَائِزَهَا وَ أَلْزَمَهَا أَشْبَاحَهَا
عَالِماً بِهَا قَبْلَ ابْتِدَائِهَا
مُحِيطاً بِحُدُودِهَا وَ انْتِهَائِهَا عَارِفاً بِقَرَائِنِهَا وَ أَحْنَائِهَا

ثُمَّ أَنْشَأَ سُبْحَانَهُ فَتْقَ الْأَجْوَاءِ وَ شَقَّ الْأَرْجَاءِ وَ سَكَائِكَ الْهَوَاءِ
فَأَجْرَى فِيهَا مَاءً مُتَلَاطِماً تَيَّارُهُ مُتَرَاكِماً زَخَّارُهُ حَمَلَهُ عَلَى مَتْنِ الرِّيحِ الْعَاصِفَةِ وَ الزَّعْزَعِ الْقَاصِفَةِ
فَأَمَرَهَا بِرَدِّهِ وَ سَلَّطَهَا عَلَى شَدِّهِ وَ قَرَنَهَا إِلَى حَدِّهِ
الْهَوَاءُ مِنْ تَحْتِهَا فَتِيقٌ وَ الْمَاءُ مِنْ فَوْقِهَا دَفِيقٌ
ثُمَّ أَنْشَأَ سُبْحَانَهُ رِيحاً اعْتَقَمَ مَهَبَّهَا
وَ أَدَامَ مُرَبَّهَا
وَ أَعْصَفَ مَجْرَاهَا وَ أَبْعَدَ مَنْشَأَهَا
فَأَمَرَهَا بِتَصْفِيقِ الْمَاءِ الزَّخَّارِ وَ إِثَارَةِ مَوْجِ الْبِحَارِ
فَمَخَضَتْهُ مَخْضَ السِّقَاءِ
وَ عَصَفَتْ بِهِ عَصْفَهَا بِالْفَضَاءِ
تَرُدُّ أَوَّلَهُ عَلَى آخِرِهِ وَ سَاجِيَهُ عَلَى مَائِرِهِ
حَتَّى عَبَّ عُبَابُهُ وَ رَمَى بِالزَّبَدِ رُكَامُهُ
فَرَفَعَهُ فِي هَوَاءٍ مُنْفَتِقٍ وَ جَوٍّ مُنْفَهِقٍ فَسَوَّى مِنْهُ سَبْعَ سَمَوَاتٍ
جَعَلَ سُفْلَاهُنَّ مَوْجاً مَكْفُوفاً
وَ عُلْيَاهُنَّ سَقْفاً مَحْفُوظاً وَ سَمْكاً مَرْفُوعاً
بِغَيْرِ عَمَدٍ يَدْعَمُهَا
وَ لَا دِسَارٍ يَنْتَظِمُهَا
ثُمَّ زَيَّنَهَا بِزِينَةِ الْكَوَاكِبِ وَ ضِيَاءِ الثَّوَاقِبِ
وَ أَجْرَى فِيهَا سِرَاجاً مُسْتَطِيراً وَ قَمَراً مُنِيراً فِي فَلَكٍ دَائِرٍ وَ سَقْفٍ سَائِرٍ وَ رَقِيمٍ مَائِرٍ

ثُمَّ فَتَقَ مَا بَيْنَ السَّمَوَاتِ الْعُلَا فَمَلَأَهُنَّ أَطْوَاراً مِنْ مَلَائِكَتِهِ
مِنْهُمْ سُجُودٌ لَا يَرْكَعُونَ
وَ رُكُوعٌ لَا يَنْتَصِبُونَ
وَ صَافُّونَ لَا يَتَزَايَلُونَ
وَ مُسَبِّحُونَ لَا يَسْأَمُونَ
لَا يَغْشَاهُمْ نَوْمُ الْعُيُونِ وَ لَا سَهْوُ الْعُقُولِ
وَ لَا فَتْرَةُ الْأَبْدَانِ وَ لَا غَفْلَةُ النِّسْيَانِ
وَ مِنْهُمْ أُمَنَاءُ عَلَى وَحْيِهِ وَ أَلْسِنَةٌ إِلَى رُسُلِهِ
وَ مُخْتَلِفُونَ بِقَضَائِهِ وَ أَمْرِهِ
وَ مِنْهُمُ الْحَفَظَةُ لِعِبَادِهِ
وَ السَّدَنَةُ لِأَبْوَابِ جِنَانِهِ
وَ مِنْهُمُ الثَّابِتَةُ فِي الْأَرَضِينَ السُّفْلَى أَقْدَامُهُمْ وَ الْمَارِقَةُ مِنَ السَّمَاءِ الْعُلْيَا أَعْنَاقُهُمْ
وَ الْخَارِجَةُ مِنَ الْأَقْطَارِ أَرْكَانُهُمْ
وَ الْمُنَاسِبَةُ لِقَوَائِمِ الْعَرْشِ أَكْتَافُهُمْ
نَاكِسَةٌ دُونَهُ أَبْصَارُهُمْ
مُتَلَفِّعُونَ تَحْتَهُ بِأَجْنِحَتِهِمْ
مَضْرُوبَةٌ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ مَنْ دُونَهُمْ حُجُبُ الْعِزَّةِ وَ أَسْتَارُ الْقُدْرَةِ
لَا يَتَوَهَّمُونَ رَبَّهُمْ بِالتَّصْوِيرِ
وَ لَا يُجْرُونَ عَلَيْهِ صِفَاتِ الْمَصْنُوعِينَ
وَ لَا يَحُدُّونَهُ بِالْأَمَاكِنِ
وَ لَا يُشِيرُونَ إِلَيْهِ بِالنَّظَائِرِ

مِنْهَا فِي‏ صِفَةِ خَلْقِ آدَمَ ( عليه‏السلام )

ثُمَّ جَمَعَ سُبْحَانَهُ مِنْ حَزْنِ الْأَرْضِ وَ سَهْلِهَا وَ عَذْبِهَا وَ سَبَخِهَا تُرْبَةً سَنَّهَا بِالْمَاءِ حَتَّى خَلَصَتْ
وَ لَاطَهَا بِالْبِلَّةِ حَتَّى لَزَبَتْ
فَجَبَلَ مِنْهَا صُورَةً ذَاتَ أَحْنَاءٍ وَ وُصُولٍ وَ أَعْضَاءٍ وَ فُصُولٍ
أَجْمَدَهَا حَتَّى اسْتَمْسَكَتْ وَ أَصْلَدَهَا حَتَّى صَلْصَلَتْ
لِوَقْتٍ مَعْدُودٍ وَ أَجَلٍ مَعْلُومٍ
ثُمَّ نَفَخَ فِيهَا مِنْ رُوحِهِ فَتَمَثَّلَتْ
إِنْسَاناً ذَا أَذْهَانٍ يُجِيلُهَا
وَ فِكَرٍ يَتَصَرَّفُ بِهَا
وَ جَوَارِحَ يَخْتَدِمُهَا
وَ أَدَوَاتٍ يُقَلِّبُهَا
وَ مَعْرِفَةٍ يَفْرُقُ بِهَا بَيْنَ الْحَقِّ وَ الْبَاطِلِ
وَ الْأَذْوَاقِ وَ الْمَشَامِّ وَ الْأَلْوَانِ وَ الْأَجْنَاسِ مَعْجُوناً بِطِينَةِ الْأَلْوَانِ الْمُخْتَلِفَةِ

وَ الْأَشْبَاهِ الْمُؤْتَلِفَةِ وَ الْأَضْدَادِ الْمُتَعَادِيَةِ وَ الْأَخْلَاطِ الْمُتَبَايِنَةِ مِنَ الْحَرِّ وَ الْبَرْدِ وَ الْبِلَّةِ وَ الْجُمُودِ
وَ الْمَسَاءَةِ وَ السُّرُورِ وَ اسْتَأْدَى اللَّهُ سُبْحَانَهُ الْمَلَائِكَةَ وَدِيعَتَهُ لَدَيْهِمْ وَ عَهْدَ وَصِيَّتِهِ إِلَيْهِمْ فِي الْإِذْعَانِ بِالسُّجُودِ لَهُ وَ الْخُنُوعِ لِتَكْرِمَتِهِ
فَقَالَ لَهُمْ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ‏
وَ قَبِيلَهُ اعْتَرَتْهُمُ الْحَمِيَّةُ وَ غَلَبَتْ عَلَيْهِمُ الشِّقْوَةُ وَ تَعَزَّزُوا بِخِلْقَةِ النَّارِ وَ اسْتَوْهَنُوا خَلْقَ الصَّلْصَالِ
فَأَعْطَاهُ اللَّهُ النَّظِرَةَ اسْتِحْقَاقاً لِلسَّخْطَةِ وَ اسْتِتْمَاماً لِلْبَلِيَّةِ وَ إِنْجَازاً لِلْعِدَةِ
فَقَالَ فَإِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرِينَ إِلى‏ يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ‏

ثُمَّ أَسْكَنَ آدَمَ دَاراً أَرْغَدَ فِيهَا عِيشَتَهُ وَ آمَنَ فِيهَا مَحَلَّتَهُ وَ حَذَّرَهُ إِبْلِيسَ وَ عَدَاوَتَهُ
فَاغْتَرَّهُ عَدُوُّهُ نَفَاسَةً عَلَيْهِ بِدَارِ الْمُقَامِ وَ مُرَافَقَةِ الْأَبْرَارِ
فَبَاعَ الْيَقِينَ بِشَكِّهِ وَ الْعَزِيمَةَ بِوَهْنِهِ
وَ اسْتَبْدَلَ بِالْجَذَلِ وَجَلًا وَ بِالِاعْتِزَازِ نَدَماً
ثُمَّ بَسَطَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ لَهُ فِي تَوْبَتِهِ وَ لَقَّاهُ كَلِمَةَ رَحْمَتِهِ وَ وَعَدَهُ الْمَرَدَّ إِلَى جَنَّتِهِ
فَأَهْبَطَهُ إِلَى دَارِ الْبَلِيَّةِ وَ تَنَاسُلِ الذُّرِّيَّةِ

وَ اصْطَفَى سُبْحَانَهُ مِنْ وَلَدِهِ أَنْبِيَاءَ أَخَذَ عَلَى الْوَحْيِ مِيثَاقَهُمْ
وَ عَلَى تَبْلِيغِ الرِّسَالَةِ أَمَانَتَهُمْ لَمَّا بَدَّلَ أَكْثَرُ خَلْقِهِ عَهْدَ اللَّهِ إِلَيْهِمْ فَجَهِلُوا حَقَّهُ وَ اتَّخَذُوا الْأَنْدَادَ مَعَهُ
وَ اجْتَالَتْهُمُ الشَّيَاطِينُ عَنْ مَعْرِفَتِهِ وَ اقْتَطَعَتْهُمْ عَنْ عِبَادَتِهِ
فَبَعَثَ فِيهِمْ رُسُلَهُ وَ وَاتَرَ إِلَيْهِمْ أَنْبِيَاءَهُ
لِيَسْتَأْدُوهُمْ مِيثَاقَ فِطْرَتِهِ وَ يُذَكِّرُوهُمْ مَنْسِيَّ نِعْمَتِهِ
وَ يَحْتَجُّوا عَلَيْهِمْ بِالتَّبْلِيغِ
وَ يُثِيرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ
وَ يُرُوهُمْ آيَاتِ الْمَقْدِرَةِ
مِنْ سَقْفٍ فَوْقَهُمْ مَرْفُوعٍ وَ مِهَادٍ تَحْتَهُمْ مَوْضُوعٍ وَ مَعَايِشَ تُحْيِيهِمْ وَ آجَالٍ تُفْنِيهِمْ
وَ أَوْصَابٍ تُهْرِمُهُمْ وَ أَحْدَاثٍ تَتَابَعُ عَلَيْهِمْ
وَ لَمْ يُخْلِ اللَّهُ سُبْحَانَهُ خَلْقَهُ مِنْ نَبِيٍّ مُرْسَلٍ أَوْ كِتَابٍ مُنْزَلٍ أَوْ حُجَّةٍ لَازِمَةٍ

أَوْ مَحَجَّةٍ قَائِمَةٍ
رُسُلٌ لَا تُقَصِّرُ بِهِمْ قِلَّةُ عَدَدِهِمْ وَ لَا كَثْرَةُ الْمُكَذِّبِينَ لَهُمْ
مِنْ سَابِقٍ سُمِّيَ لَهُ مَنْ بَعْدَهُ أَوْ غَابِرٍ عَرَّفَهُ مَنْ قَبْلَهُ

عَلَى ذَلِكَ نَسَلَتِ الْقُرُونُ وَ مَضَتِ الدُّهُورُ
وَ سَلَفَتِ الْآبَاءُ وَ خَلَفَتِ الْأَبْنَاءُ
إِلَى أَنْ بَعَثَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ مُحَمَّداً ( صلى‏الله‏عليه )لِإِنْجَازِ عِدَتِهِ وَ إِتْمَامِ نُبُوَّتِهِ مَأْخُوذاً عَلَى النَّبِيِّينَ مِيثَاقُهُ مَشْهُورَةً سِمَاتُهُ
كَرِيماً مِيلَادُهُ وَ أَهْلُ الْأَرْضِ يَوْمَئِذٍ مِلَلٌ مُتَفَرِّقَةٌ وَ أَهْوَاءٌ مُنْتَشِرَةٌ وَ طَرَائِقُ مُتَشَتِّتَةٌ
بَيْنَ مُشَبِّهٍ لِلَّهِ بِخَلْقِهِ أَوْ مُلْحِدٍ فِي اسْمِهِ
أَوْ مُشِيرٍ إِلَى غَيْرِهِ
فَهَدَاهُمْ بِهِ مِنَ الضَّلَالَةِ وَ أَنْقَذَهُمْ بِمَكَانِهِ مِنَ الْجَهَالَةِ
ثُمَّ اخْتَارَ سُبْحَانَهُ لِمُحَمَّدٍ ( صلى‏الله‏عليه )لِقَاءَهُ وَ رَضِيَ لَهُ مَا عِنْدَهُ
وَ أَكْرَمَهُ عَنْ دَارِ الدُّنْيَا وَ رَغِبَ بِهِ عَنْ مَقَامِ الْبَلْوَى فَقَبَضَهُ إِلَيْهِ كَرِيماً
وَ خَلَّفَ فِيكُمْ مَا خَلَّفَتِ الْأَنْبِيَاءُ فِي أُمَمِهَا
إِذْ لَمْ يَتْرُكُوهُمْ هَمَلًا بِغَيْرِ طَرِيقٍ وَاضِحٍ‏

وَ لَا عَلَمٍ قَائِمٍ
كِتَابَ رَبِّكُمْ

مُبَيِّناً حَلَالَهُ وَ حَرَامَهُ وَ فَرَائِضَهُ وَ فَضَائِلَهُ وَ نَاسِخَهُ وَ مَنْسُوخَهُ وَ رُخَصَهُ وَ عَزَائِمَهُ وَ خَاصَّهُ وَ عَامَّهُ وَ عِبَرَهُ وَ أَمْثَالَهُ وَ مُرْسَلَهُ وَ مَحْدُودَهُ وَ مُحْكَمَهُ وَ مُتَشَابِهَهُ مُفَسِّراً جُمَلَهُ وَ مُبَيِّناً غَوَامِضَهُ
بَيْنَ مَأْخُوذٍ مِيثَاقُ عِلْمِهِ وَ مُوَسَّعٍ عَلَى الْعِبَادِ فِي جَهْلِهِ
وَ بَيْنَ مُثْبَتٍ فِي الْكِتَابِ فَرْضُهُ وَ مَعْلُومٍ فِي السُّنَّةِ نَسْخُهُ
وَ وَاجِبٍ فِي السُّنَّةِ أَخْذُهُ وَ مُرَخَّصٍ فِي الْكِتَابِ تَرْكُهُ
وَ بَيْنَ وَاجِبٍ لِوَقْتِهِ وَ زَائِلٍ فِي مُسْتَقْبَلِهِ
وَ مُبَايَنٌ بَيْنَ مَحَارِمِهِ مِنْ كَبِيرٍ أَوْعَدَ عَلَيْهِ نِيرَانَهُ أَوْ صَغِيرٍ أَرْصَدَ لَهُ غُفْرَانَهُ
وَ بَيْنَ مَقْبُولٍ فِي أَدْنَاهُ وَ مُوَسَّعٍ فِي أَقْصَاهُ

وَ فَرَضَ عَلَيْكُمْ حَجَّ بَيْتِهِ الْحَرَامِ الَّذِي جَعَلَهُ قِبْلَةً لِلْأَنَامِ
يَرِدُونَهُ وُرُودَ الْأَنْعَامِ وَ يَوْلَهُونَ إِلَيْهِ وَلَهَ الْحَمَامِ
وَ جَعَلَهُ سُبْحَانَهُ عَلَامَةً لِتَوَاضُعِهِمْ لِعَظَمَتِهِ وَ إِذْعَانِهِمْ لِعِزَّتِهِ
وَ اخْتَارَ مِنْ خَلْقِهِ سُمَّاعاً أَجَابُوا إِلَيْهِ دَعْوَتَهُ
وَ صَدَّقُوا كَلِمَتَهُ وَ وَقَفُوا مَوَاقِفَ أَنْبِيَائِهِ وَ تَشَبَّهُوا بِمَلَائِكَتِهِ الْمُطِيفِينَ بِعَرْشِهِ
يُحْرِزُونَ الْأَرْبَاحَ فِي مَتْجَرِ عِبَادَتِهِ وَ يَتَبَادَرُونَ عِنْدَهُ مَوْعِدَ مَغْفِرَتِهِ
جَعَلَهُ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى لِلْإِسْلَامِ عَلَماً وَ لِلْعَائِذِينَ حَرَماً
وَ فَرَضَ حَقَّهُ وَ أَوْجَبَ حَجَّهُ وَ كَتَبَ عَلَيْهِ وِفَادَتَهُ
فَقَالَ سُبْحَانَهُ وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ
خطبه (1)
در اين خطبه على عليه السلام ضمن ستايش خداوند درباره آغاز آفرينش آسمان و زمين و آدم سخن رانده است.
اختلاف اقوال و عقايد در چگونگى آفرينش آدمى
بدان كه مردم درباره آغاز و چگونگى آفرينش آدمى اختلاف عقيده دارند.
آنان كه پيرو اديان الهى هستند، يعنى مسلمانان و يهوديان و مسيحيان، معتقدند كه مبدأ و سر آغاز آفرينش بشر، همان پدر نخستين، يعنى آدم عليه السلام است و بيشتر قصص آفرينش آدم در قرآن عزيز مطابق است با آنچه كه در اين باره در تورات آمده است.
گروهى از مردم عقايدى ديگر در اين مورد دارند.

فلاسفه چنين پنداشته و گمان برده ‏اند كه براى نوع بشر و ديگر انواع، موجود نخستين وجود نداشته است.
هنديان، گروهى كه با فلاسفه هم عقيده ‏اند همان سخن را كه گفتيم مى‏ گويند و و گروهى از آنان كه معتقد به عقيده فلاسفه نيستند ولى اعتقاد به حدوث اجسام دارند، باز هم وجود آدم نخستين را ثابت نمى ‏كنند و مى‏ گويند: خداوند متعال افلاك را آفريد و براى آنها حركتى ذاتى قرار داد و چون افلاك به حركت در آمد اجسامى آنرا آكنده كرد كه خلأ ناممكن است. اين اجسام اگر چه بر يك سرشت و طبيعت بودند ولى به سبب حركت فلكى سرشت آنان دگرگون شد. هر چه به فلك متحرك نزديك‏تر بود، گرمتر و لطيف‏تر بود و هر چه از آن دورتر بود، سردتر و سنگين‏تر.

سپس عناصر با يكديگر آميختند و از اين آميزش اجسام مركب پديد آمد و سپس‏ از اجسام مركب نوع بشر پديد آمد، همچنان كه كرم در ميوه‏ها و گوشت و پشه در آبگيرها و جاهاى بوى‏ناك پديد مى‏آيد و سپس برخى انسانها از برخى ديگر به روش تكثير و توليد مثل به وجود آمدند و اين مسأله به صورت قانونى پايدار در آمد و آنگاه آفرينش نخستين به فراموشى سپرده شد. و گويند ممكن است برخى از افراد بشر در برخى از مناطق دور افتاده، نخست به وسيله تركيب اجسام پديد آمده باشند و سپس اين كار قطع شده و طريق تولد و زايمان جانشين آن شده است زيرا طبيعت هر گاه براى به وجود آوردن راهى بهتر بيابد، از راه ديگر بى‏نياز مى‏ شود.

اما مجوسيان، آدم و نوح و سام و حام و يافث را نمى‏شناسند و به عقيده ايشان نخستين بشر كه پديد آمده «كيومرث» است و لقب او «كوشاه» يعنى پادشاه كوهستان بوده و اين بشر در كوه مى‏زيسته است. برخى از مجوسيان اين انسان نخستين را «گل شاه» يعنى پادشاه خاك و گل نام داده‏اند كه در آن هنگام بشرى كه بر آنان پادشاهى كند وجود نداشت. و گفته‏اند معنى كلمه كيومرث يعنى موجود زنده و ناطق كه سرانجام مى‏ميرد (زنده گويا و فانى). گويند او را چندان زيبايى عنايت شده بود كه چشم هيچ جاندارى بر او نمى‏افتاد مگر اينكه مبهوت و مدهوش مى‏شد و چنين مى‏پندارند كه مبدأ آفرينش و حدوث او چنين بود كه يزدان، يعنى به اعتقاد ايشان صانع نخست، در كار اهرمن، كه به اعتقاد ايشان همان شيطان است، انديشه كرد و چنان در درياى انديشه فرو رفت كه بر پيشانى او عرق نشست. با دست بر پيشانى خود كشيد و عرق آنرا برافشاند و كيومرث از آن قطره عرق پديد آمد. مجوسيان را درباره چگونگى پديد آمدن اهرمن سخنان آشفته و بسيارى است كه آيا او از فكرت و انديشه يزدان، يا از شيفته شدنش به خويشتن، يا از اندوه و وحشت او پديد آمده است. همچنين در مورد اعتقاد به قديم يا حادث بودن اهرمن ميان ايشان اختلاف نظر است و شايسته و جاى آن نيست كه اختلاف عقايد آنان را اينجا بررسى كنيم.

مجوسيان همچنين در مورد مدتى كه كيومرث در دنيا باقى بوده است اختلاف نظر دارند. بيشتر گفته‏اند سى سال بوده و گروهى اندك گفته‏اند چهل سال بوده است.

گروهى از مجوس گفته‏اند كيومرث سه هزار سال در بهشتى كه در آسمان بوده اقامت داشته است و اين سه هزار سال عبارت از هزاره‏هاى حمل [بره‏] و ثور [گاو نر] و جوزاء [دو پيكر] است. آنگاه به زمين فرو فرستاده شد و سه هزار سال ديگر در زمين در كمال ايمنى و آرامش زيست و عبارت است از هزاره‏هاى سرطان [خرچنگ تير ماه‏] و اسد [شير مرداد] و سنبله [خوشه گندم شهريور]. پس از آن سى يا چهل سال ديگر در زمين زيست كه جنگ و ستيز ميان او و اهرمن در گرفت و سرانجام درگذشت و نابود شد.

در چگونگى نابود شدن كيومرث هم، با آنكه در موضوع كشته شدنش همگى متفقند، اختلاف نظر است. بيشتر مجوسيان مى‏گويند: كيومرث پسرى از اهرمن را كه نامش خزوره بود كشت. اهرمن از يزدان يارى و فرياد رسى خواست و يزدان با توجه به پيمانهايى كه ميان او و اهرمن وجود داشت، چاره‏يى جز قصاص كردن كيومرث نداشت و او را در قبال خون پسر اهرمن كشت. قومى هم مى‏گويند: ميان اهرمن و كيومرث جنگ و ستيزى در گرفت و سرانجام در كشتى‏يى كه با يكديگر گرفتند، اهرمن بر او چيره شد و چون بر او دست يافت او را خورد و از ميان برد.

درباره چگونگى اين ستيز مى ‏گويند: در آغاز كيومرث بر اهرمن چيره بود، آنچنان كه بر او سوار مى‏شد و بر اطراف جهان مى‏گشت. اهرمن از كيومرث پرسيد كجا و چه چيزى براى او از همه جا و همه چيز خوف انگيزتر و بيمناك‏تر است گفت: دروازه دوزخ. و چون اهرمن او را بر دروازه دوزخ رساند چموشى كرد، آنچنان كه كيومرث نتوانست تعادل خود را حفظ كند و فرو افتاد و اهرمن بر او چيره شد، و به او گفت: از كدام سوى بدنش شروع به خوردن كند كيومرث گفت: از پاى من شروع كن تا گاهى كه زنده‏ام بتوانم به حسن و زيبايى جهان بنگرم. اهرمن بر خلاف گفته او شروع به خوردن او از ناحيه سرش كرد، و چون به بيضه‏هاى كيومرث و كيسه‏هاى منى او رسيد دو قطره از نطفه كيومرث بر زمين افتاد و از آن نخست دو شاخه ريباس در كوهى به ناحيه اصطخر، كه به كوه «دام داذ» معروف است، چكيد و سپس بر آن دو شاخه ريباس، در آغاز ماه نهم، اندام‏هاى بشرى پديدار شد و در آخر آن ماه به صورت دو انسان نر و ماده در آمد و نام آن دو «ميشى» و «ميشانه» يا «ملهى» و «ملهيانه» است كه همان آدم و حواء در اعتقاد پيروان اديان الهى است. مجوسيان‏ خوارزم آن دو موجود را «مرد» و «مردانه» نام نهاده‏اند. آنان چنين مى‏پندارند كه اين دو موجود، پنجاه سال بدون آنكه نيازى به خوراكى و آشاميدنى داشته باشند، از همه نعمتها برخوردار بودند و از هيچ چيز آزار نمى‏ديدند تا آنكه اهرمن به صورت پيرى فرتوت بر آن دو آشكار شد و آنان را به خوردن ميوه‏هاى درختان وا داشت و نخست خود از آن ميوه‏ها خورد و آن دو كه به او مى‏نگريستند ديدند كه او به صورت جوانى در آمد و در اين هنگام بود كه آن دو هم از آن ميوه‏ها خوردند و در گرفتاريها و بديها در افتادند و حرص در ايشان پديد آمد و با يكديگر ازدواج كردند و فرزندى براى ايشان متولد شد كه او را به سبب حرص و آزى كه داشتند خوردند. آنگاه خداوند بر دل آنان محبت افكند و پس از آن شش بار ديگر فرزند براى آنان به دنيا آمد كه هر بار دخترى و پسرى با يكديگر همراه بودند و نامهاى ايشان در كتاب اوستا كه كتاب زرتشت است ثبت و معروف است. هفتمين بار براى آن دو «سيامك» و «پرواك» متولد شدند كه اين دو با يكديگر ازدواج كردند و براى آنان «اوشهنج» [هوشنگ‏] متولد شد و او نخستين پادشاه است و پيش از او كسى به پادشاهى شناخته نشده است و هموست كه جانشين نياى خود، كيومرث شده و براى خود تاج و افسر فراهم آورده و بر تخت شاهى نشسته و دو شهر بابل و شوش را ساخته است.
و اين مطالبى است كه مجوسيان درباره آغاز آفرينش مى‏ گويند.

اديان عرب در دوره جاهلى

امتى كه حضرت محمد (ص) ميان ايشان برانگيخته شد امت عرب است كه از لحاظ عقايد گوناگون بودند. برخى از آنان منكر وجود خالق‏اند و برخى ديگر وجود خالق را انكار نمى‏كنند.
آنان كه منكر وجود خدايند و در اصطلاح به «معطله» معروفند چند گروهند.
برخى از ايشان منكر خدا و قيامت و بازگشت در جهان ديگرند و همان سخن را مى‏ گويند كه قرآن عزيز از قول ايشان بيان داشته است، در آنجا كه مى‏فرمايد: «چيزى جز همين زندگى اين جهانى ما نيست كه مى‏ميريم و زنده مى‏شويم و چيزى جز دهرما را نمى ‏ميراند.» و بدينگونه طبيعت را پديد آورنده و جامع خود و دهر و روزگار را نابود كننده و ميراننده خود مى‏دانند. گروهى ديگر منكر خداوند سبحان نيستند، ولى منكر قيامت و رستاخيزند. آنان همان گروهند كه خداوند از قول ايشان چنين فرموده است: «گويد چه كسى استخوانها را كه پوسيده و خاك شده است زنده مى‏كند» گروهى ديگر از ايشان به خالق و نوعى از بازگشت و رستاخيز معتقدند، ولى وجود پيامبران را منكر شده‏اند و بتها را پرستش مى‏كنند و مى‏پندارند كه آنان در آخرت شفيع ايشان در پيشگاه خداوند خواهند بود. آنان براى بتها حج مى‏گزاردند و قربانيها را مى‏كشتند و براى تقرب به بتها قربانى مى‏بردند و احرام مى‏بستند يا از احرام بيرون مى‏آمدند و بيشتر عرب همين گروهند و آنان همانها هستند كه خداوند از قول ايشان چنين بيان مى‏فرمايد: «گفتند اين رسول را چه مى‏شود كه خوراك مى‏خورد و در بازارها راه مى‏رود» از جمله اشعارى كه حاكى از اين عقيده است شعر شاعرى است كه كشته شدگان در بدر را مرثيه سروده و چنين گفته است: «در آن چاه، يعنى چاه بدر، چه جوانمردان و چه قومى گرامى مدفون شدند آيا محمد به ما خبر مى‏دهد كه ما به زودى باز زنده مى‏شويم چگونه ممكن است خاك بازمانده در گور و مرغ جان زنده شود… آيا هنگامى كه زنده‏ام مرا مى‏كشد و آنگاه كه استخوانهايم پوسيده و خاك شد زنده ‏ام مى‏ سازد».
گروهى از اعراب هم معتقد به تناسخ بودند و مى‏گفتند ارواح به اجساد ديگرى منتقل مى‏شوند و از جمله ايشان كسانى هستند كه اعتقاد به هامة دارند وپيامبر (ص) فرموده ‏اند: نه سرايت است و نه مرغى كه از گور در آيد و نه مارى.
ذو الاصبع هم چنين سروده است: «اى عمرو اگر دشنام دادن و نكوهش مرا رها نكنى، چنان ضربتى به تو مى‏ زنم تا مرغ جانت بانگ برآورد كه مرا سيراب كنيد و انتقام خونم را بگيريد.» و آورده ‏اند كه چون ليلى اخيليه كنار گور توبة بن حمير ايستاد و بر آن گور سلام داد، ناگهان از آن گور جغدى ناله‏ كنان بيرون پريد و ناقه ليلى از آن جغد ترسيد و او را بر زمين زد و ليلى مرد و بدينگونه اين ابيات توبة بن حمير كه مى‏ گويد: «اگر من در گور و زير سنگ لحد باشم و ليلى اخيليه بر من سلام دهد، با شادى پاسخ مى‏گويم و مرغ جانم از گور ناله كنان به سوى او خواهد پريد»، مصداق پيدا كرد. توبه و ليلى به روزگار بنى ‏اميه بوده ‏اند.

اعراب در چگونگى پرستش بتها هم مختلف بودند برخى از آنان براى بتها نوعى مشاركت با خداوند متعال را اعتقاد داشتند و لفظ شريك را هم بر بتها اطلاق مى‏كردند و از جمله در تلبيه حج خود چنين مى‏ گفتند: «لبيك اللهم لبيك. لا شريك لك. الا شريكا هو لك. تملكه و ما ملك.» و برخى از ايشان بر بتها لفظ شريك اطلاق نمى‏ كردند، بلكه آنها را وسيله و سبب تقرب به خداوند سبحان مى‏دانستند و آنان همانهايى هستند كه به نقل قرآن مجيد چنين مى‏ گفتند: «ما آن بتان را نمى‏پرستيم مگر آنكه ما را به درگاه خداوند نزديك سازند».

گروهى از اعراب هم مشبهه و براى خداوند قائل به جسميت هستند كه امية بن- ابى الصلت از آن گروه است و هموست كه چنين سروده است: «بر فراز عرش نشسته و پاهاى خود را بر تختى كه براى او منصوب است نهاده است.» بيشتر اعراب بت پرست بوده‏اند. بت ود از قبيله كلب و ساكنان منطقه دومة الجندل بوده است. سواع بت قبيله هذيل است. بت نسر از قبيله حمير و بت يغوث از قبيله همدان و بت لات از قبيله ثقيف طائف و بت عزى از قبيله كنانة و قريش و برخى از شاخه‏هاى قبيله بنى‏سليم و بت منات از قبايل غسان و ارس و خزرج بوده است. بت هبل كه در پشت كعبه قرار داشته، ويژه قريش بوده است و اساف و نائله هم بر كوه صفا و مروه بوده است. ميان اعراب افرادى هم بوده‏اند كه به آيين يهود مايل بوده‏اند كه از جمله ايشان گروهى از خاندان تبع و پادشاهان يمن هستند. گروهى هم مسيحى بوده‏اند و از جمله ايشان بنى‏تغلب و عبادى‏ها هستند كه قبيله عدى بن زيد بوده‏اند. برخى از عراب هم صابئى بوده و اعتقاد به تأثير ستارگان و افلاك داشته ‏اند.

اما آن گروه از اعراب كه منكر خدا نبوده‏اند بسيار اندك‏اند و همانان هستند كه به خداوند اعتقاد داشته و پارسا بوده‏اند و از انجام كارهاى زشت و ناپسند خوددارى مى‏كرده‏اند و آنان اشخاصى همچون عبد المطلب و پسرانش عبد الله و ابو طالب و زيد بن عمرو بن نفيل و قس بن ساعده ايادى و عامر بن ظرب عدوانى و گروهى ديگرند.

فضل كعبه

در خبر صحيح آمده است كه در آسمان خانه‏ يى است كه فرشتگان برگرد آن طواف مى‏ كنند همانگونه كه آدميان گرد كعبه طواف مى‏كنند و نام آن خانه ضراح است و كعبه درست و به خط مستقيم زير آن قرار دارد و منظور از بيت المعموركه در قرآن آمده همان خانه است و خداوند به سبب شرف و منزلت آن خانه در پيشگاه خود به آن سوگند خورده است. و نيز در حديث آمده است كه چون آدم (ع) حج گزارد و مناسك خويش را انجام داد و گرد كعبه طواف كرد، فرشتگان او را ملاقات كردند و گفتند: اى آدم ما دو هزار سال پيش از تو بر اين خانه طواف كرده‏ايم. مجاهد مى‏گويد: چون حاجيان مى‏آيند، فرشتگان از ايشان استقبال مى‏كنند، بر آنان كه بر شتران سوارند فقط سلام مى‏دهند. بر آنان كه بر خر سوارند، سلام مى‏دهند و دست آنان را در دست مى‏گيرند و مصافحه مى‏كنند و آنان را كه پياده‏اند در آغوش مى‏ كشند.

از سنت پسنديده پيشينيان است كه به استقبال حاجيان بروند و ميان چشمهاى ايشان را ببوسند و از آنان، پيش از آنكه به گناهان و خطاها آلوده شوند، تقاضاى دعا براى خود كنند.

و در حديث است كه خداوند به اين بيت وعده داده است كه همه ساله ششصد- هزار تن حج بگزارند و اگر شمارشان از آن اندازه كمتر باشد، خداوند آن را با فرشتگان تكميل مى ‏كند و كعبه همچون عروسى كه او را به خانه شوهر مى ‏برند محشور مى‏شود و همه كسانى كه حج گزارده‏اند به پرده ‏هاى آن آويخته و بر گرد آن در حال سعى هستند تا كعبه وارد بهشت شود و ايشان هم همراه آن وارد بهشت مى‏ شوند.

و باز در حديث است كه برخى از گناهان را هيچ چيز جز وقوف در عرفات نمى‏پوشاند و از ميان نمى‏برد و ضمن همين حديث آمده است كه بزرگ‏ترين مردم از لحاظ گناه كسى است كه در عرفات وقوف كند و گمان برد كه خدايش نمى‏ آمرزد.

عمر بن ذر همدانى چون از انجام مناسك خود فراغت يافت پشت بر كعبه داد و در حالى كه با خانه وداع مى‏كرد چنين گفت: چه بارها كه در راه تو گشوديم وبستيم، چه پشته ‏ها كه بر آن برآمديم و از آن فرود آمديم، چه پستى و بلنديها كه پيموديم تا پيش تو رسيديم. اكنون اى كاش مى‏دانستم از اينجا چگونه باز مى‏گرديم. آيا با گناهى بخشوده كه در اين صورت چه نعمتى بزرگ است يا با عملى پذيرفته نشده كه در اين صورت چه مصيبتى بزرگ است اى خدايى كه براى تو بيرون آمديم و قصد تو كرديم و در حريمت فرود آمديم، بر ما رحمت فرماى اى كسى كه آنانى را كه به حريمت آمده‏اند عطا مى‏كنى، ما بر اين شتران كه موهايش ريخته و پوستهايش برهنه شده و كوهانهايش لاغر شده و كف پاهايش ساييده شده است به پيشگاهت آمده‏ايم و بزرگ‏ترين بلا و گرفتارى اين است كه با نوميدى برگرديم، پروردگارا همانا براى زايران حقى است، بار خدايا حق ما را آمرزش گناهانمان قرار بده كه تو بخشنده‏يى گرامى و بزرگوارى. هيچ پرسنده و گدايى ترا به بخل وا نمى‏دارد و هر كس به مقصود خود برسد از تو چيزى كاسته نمى‏ شود.

ابن جريج مى‏گويد: هيچگاه گمان نمى‏كردم خداوند كسى را از شعر عمر بن- ابى ربيعه بهره‏مند فرمايد. تا آنكه در يمن بودم و شنيدم كسى اين دو بيت را از او خواند: «شما را به خدا سوگند بدون اينكه او را سرزنش كنيد بگوييدش، از اين اقامت طولانى در يمن چه اراده كرده‏اى بر فرض كه چاره كار جهان را بسازى و بر آن پيروز شوى، در قبال اينكه حج را ترك و رها كنى چيزى بدست نياورده‏اى.» همين دو بيت انگيزه من براى ترك يمن و آمدن به مكه شد و بيرون آمدم و حج گزاردم.

ابو حازم شنيد زنى كه به حج آمده بود دشنام مى‏داد. به او گفت: اى كنيز-خدا مگر تو حاجيه نيستى آيا از خدا نمى‏ترسى آن زن چهره زيباى خود را گشود و گفت: من از آن زنانم كه عمر بن ابى ربيعه درباره ايشان چنين سروده است: «چادر خز را از چهره تابناك خود يكسو زد و تور نازك حرير را بر گونه ‏ها افكند، گويى از زنانى نيست كه براى رضاى خدا حج مى‏ گزارند، بلكه از آنان است كه عاشق غافل و بى‏ گناه را مى ‏كشند.» ابو حازم در پاسخ آن زن گفت: از خداوند مسألت مى‏ كنم كه چنين چهره‏ يى را با آتش عذاب نكند.
چون اين سخن به اطلاع سعيد بن مسيب رسيد گفت: خداى ابو حازم را رحمت فرمايد. اگر از عابدان عراق بود، همانا به او مى‏گفت: اى دشمن خدا دور شو ولى اين ظرافت عابدان حجاز است.

جلوه‏ تاريخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحديد، ج 1 //ترجمه دكتر محمود مهدوى دامغانى