فضایل امير المؤمنين على بن ابيطالب عليه السلام به قلم علامه جعفری

ابن ابى الحديد شارح معتزلى نهج البلاغه در شرح همين خطبه احاديث متعدد و بسيار با اهميتى را درباره على (ع) كه در راس خاندان عصمت و طهارت بعد از پيامبراكرم (ص) قرار دارد،آورده است.ما در مجلد اول از همين مجلدات مباحثى را به عنوان‏ شناسايى على بن ابيطالب (ع) نماينده رسالتهاى كلى از ص 168 تا ص 303 مطرح ‏نموده‏ايم.مى ‏توانيم از مطالعه كنندگان و محققان ارجمند خواهش كنيم كه به مباحث‏ مزبور مراجعه فرمايند.در اين مبحث،به آن احاديث ‏بسيار با اهميتى كه ابن ابى الحديدنقل كرده است،مى‏ پردازيم.

ابن ابى الحديد با اين جملات شروع مى‏كند:«ذكر الاحاديث والاخبار الواردة فى فضائل على‏»:بدان، اگر امير المؤمنين عليه السلام افتخار به خويشتن نمايدو در شمارش مناقب و فضائل خود با آن فصاحتى كه خدا به او داده است و او را به آن ‏مخصوص فرموده است و به اضافه اين،همه فصحاى عرب در اين توصيفات و بيان ‏مناقب و فضائل او،على (ع) را يارى كنند به يك دهم آنچه كه از رسول صادق (ص) درشان على (ع) وارد شده است،نمى‏ رسند.

و منظور من آن اخبار و احاديث ‏شايع كه اماميه‏ به امامت على (ع) بر آنها احتجاج مى‏كنند،نمى ‏باشد.مانند داستان غدير،منزلت،داستان‏ سوره برائت،و خبر مناجات و داستان خيبر و قضيه خانه در مكه در آغاز دعوت و ماننداينها،بلكه آن احاديث ‏خصوصى را مى‏ گويم كه پيشوايان حديث آنها را نقل نموده‏ اند.

آن احاديث كه كمتر از اندكى از آنها درباره غير على (ع) بروز نكرده است و من از اين‏ اخبار چيزى اندك از آن روايات مى‏آورم كه علماى حديث نقل كرده ‏اند[علمايى كه‏ در نقل حديث متهم و مشكوك نيستند]اين علماء به برترى اشخاصى غير از على (ع) رابه آن بزرگوار معتقدند.بنابراين،روايات مى‏ آورم آنان درباره على (ع) آن آرامش‏ خاطر ايجاب مى‏ كند كه از عهده روايات ديگر برنمى‏آيد. (پيش از نقل اخبار،اين نكته‏را متذكر مى‏شويم كه منابع اخبار در اين مبحث منقول از ابن ابى الحديد،ج 9 از صفحه‏167 تا صفحه 174.)

خبر اول:«يا على،خداوند تو را با زينتى آراسته است كه بندگان خود را با بهتر از آن،نياراسته است:اين زينت ابرار (صالح‏ترين نيكوكاران) در نزد خداوند متعال است،پارسايى در دنيا،تو را توفيق داده است كه چيزى از دنيا را نگيرى و محبت‏ بينوايان را به ‏تو عنايت فرموده است كه تو را به پيروى آنان از تو و رضايت آنان به امامت تو،راضى‏ و خشنود ساخته است.»احمد بن حنبل در كتاب مسند جمله بعدى را اضافه نموده است: «پس خوشا كسى كه تو را دوست دارد و واى بر كسى كه تو را دشمن بدارد و حقايق رادرباره تو تكذيب كند.» (4)

خبر دوم:پيامبر (ص) به گروهى از قبيله ثقيف فرمود:اسلام بياوريد در روايتى ديگر(از تبهكاريهايتان دست‏ برداريد) و الا مردى را به طرف شما كه از من است‏ يا مساوى بامن است[عديل نفسى]مى‏ فرستم كه شما را شكست ‏بدهد (بكشند جنگجويانتان را واموال‏تان را بگيرد) عمر گفته است:من فرماندهى را هرگز تا آن روز آرزو نكرده بودم وسينه براى اين كار جلو مى ‏آوريم به اين اميد كه بگويد:آن شخص اين است.سپس دست‏ على (ع) را گرفت و دوباره فرمود:او اين است.»ابوذر گفت:طولى نكشيد از پشت ‏سرخنكى دست عمر را به كمرم احساس كردم،به من گفت:به نظر تو پيامبر چه كسى راقصد كرده است؟به او گفتم: مقصودش تو نيستى و جز اين نيست كه او وصله كننده‏ كفشش (على بن ابيطالب عليه السلام) را قصد كرده است و او دوباره اشاره به على (ع) كرد. (5)

خبر سوم:«ابو نعيم از ابو برزه اسلمى‏«پيامبر فرموده است:خداوند متعال درباره على ‏عهدى فرموده است،عرض كردم اى پروردگار من،براى من بيان فرما،خداوند فرمود:بشنو،على پرچم هدايت است و پيشواى اولياى من است و نور است‏براى كسى كه به من‏ اطاعت كند و او آن كلمه ‏اى است كه انسانهاى با تقواى را به آن الزام نموده ‏ام.هر كس اورا دوست ‏بدارد مرا دوست مى ‏دارد و هر كس او را اطاعت كند مرا اطاعت كرده است.

اين[فضايل]را به او بشارت بده.گفتم:اى خداى من،او را به اين فضايل بشارت دادم،على گفت: من بنده خدايم و در اختيار اويم،اگر مرا عذاب كند به سبب گناهان من است،او هيچ ظلمى نمى‏كند و اگر آنچه را كه به من وعده فرموده است،عنايت كند،اوست‏ شايسته اين لطف و كرامت.من به او دعا كردم و گفتم خدايا،روشن فرما و خوشى او رادر ايمان به تو قرار بده، خداوند فرمود:قرار دادم.و لكن من،على را آزمايشى‏ مخصوص خواهم كرد كه هيچ يك از اولياى خودم را به آن آزمايش وارد ننموده ‏ام.

عرض كردم:پروردگارا،على برادر و صاحب (يار) من است!فرمود:در سبقت كه اوبوسيله او عده ‏اى آزمايش مى ‏شوند و خود او هم آزمايش مى‏ گردد.! (6) ابو نعيم اين ‏روايت را با اسناد ديگر با الفاظ متفاوت نقل كرده است:على در روز قيامت امين من وصاحب پرچم من است و خزائن رحمت پروردگار من به دست على است.»

خبر چهارم:«از پيامبر اكرم (ص) هر كس بخواهد به حضرت نوح (ع) بنگرد درقدرت تصميمش و حضرت آدم (ع) در علمش و به حضرت ابراهيم (ع) در تقوايش وبه حضرت موسى (ع) در هشياريش و به حضرت عيسى (ع) در زهدش،بنگرد به ‏على ابن ابيطالب.» (7)

خبر پنجم:«از پيامبر اكرم (ص) «هر كس بخواهد حيات او مانند حيات من و مرگش‏ مانند مرگ من باشد و به شاخه ‏اى از ياقوت تمسك كند كه خداوند او را آفريده و سپس به آن فرموده است:«باش‏»و آن هم به خلعت وجود خود آراسته شده است،به ولايت‏ على بن ابيطالب تمسك نمايد.» (8)

خبر ششم:«از پيامبر اكرم (ص) :سوگند به آن خدايى كه جانم به دست او است،اگرگروههايى از امت من نمى‏ گفتند درباره تو مانند عده ‏اى از نصارى كه درباره حضرت‏ عيسى (ع) مبالغه كردند،امروز درباره تو سخنى مى‏ گفتم كه به هيچ جمعى از مسلمانان‏ نمى ‏گذشتى مگر اينكه خاك پاى تو را براى تبرك مى‏ گرفتند.» (9)

خبر هفتم:«پيامبر اكرم (ص) در شام عرفه به طرف حجاج رفت و به آنان فرمود:خداوند متعال درباره شما به فرشتگانش مباهات فرمود و همه شما را بخشيد و درباره ‏على مباهات خاصى فرمود و مغفرت خاصى نصيبش ساخت.من براى شما سخنى‏ مى گويم بدون طرفدارى از خويشاوندى با على:بزرگترين سعادتمند كسى است كه على‏ را در زندگى و مرگش وست بدارد.» (10)

خبر هشتم:«پيامبر فرمود:من اولين كسى هستم كه روز قيامت دعوت مى‏ شوم و درسايه عرش در طرف راست عرش مى‏ ايستم،سپس با لباس فاخر زيبايى پوشانده مى‏ شوم،آنگاه پيامبران پشت ‏سر هم دعوت مى‏ شوند و در طرف راست عرش مى ايستند و لباس‏ فاخر و زيبايى پوشانده مى‏ شوند.

سپس على بن ابيطالب به جهت‏ خويشاوندى نزديك ومنزلت و مقام با عظمتى كه دارد دعوت مى‏ شود و پرچم حمد به او داده مى‏ شود،حضرت آدم و پايين‏تر از آن حضرت زير آن پرچم مى ‏ايستند.سپس پيامبر به على ‏فرمود:پس تو حركت مى ‏كنى و ما بين من و ابراهيم خليل مى‏ايستى،سپس لباس فاخر وزيبايى به تو پوشانده مى‏ شود،آنگاه ندايى از عرش طنين اندازه مى‏گردد چه پدر با عظمتى ‏است پدرت ابراهيم الخليل!چه برادر با عظمتى است‏ برادرت على!بشارت باد به تو كه‏ هر وقت من دعوت شوم تو دعوت مى‏ شوى و پوشيده شوم تو پوشيده مى ‏شوى و زنده ‏مى‏ شوى هر وقت كه من زنده شوم.»

خبر نهم:«پيامبر فرمود:اى انس،براى من آب وضو آماده كن و سپس برخاست ودو ركعت نماز گذاشت.سپس فرمود:اولين كسى كه از اين در به تو وارد مى‏ شود،پيشواى متقيان است،و آقاى همه مسلمانان و رئيس مسلمانان و خاتم اوصياء و پيشواى پيشانى سفيدان مشهور«انس مى‏ گويد:گفتم،خداوندا،اين كسى را كه پيامبر (ص) مى‏ فرمايد ازانصار قرار بده و اين دعايم را يادداشت كردم،على وارد شد پيامبر (ص) فرمود:«اى ‏انس كه بود آمد؟»عرض كردم:على، پيامبر در حال انبساط و تبشير برخاست و دست ‏به ‏گردن على انداخت عرق پيشانى او را پاك كرد.

على عرض كرد يا رسول الله[درود خدابر تو و خاندانت]امروز عواطفى از تو مى ‏بينيم كه پيش از اين،درباره من ابراز نفرموده ‏بودى؟پيامبر فرمود:چه مانعى از اين اظهار يگانگى وجود دارد،زيرا تويى كه بعد ازمن،هر آنچه را كه من تعهد به آن داشته‏ام خواهى كرد و تويى كه صداى مرا به جهانيان‏خواهى رساند و تويى كه همه مواردى را كه بعد از من در آنها اختلاف خواهند كردتبيين خواهى نمود.» (11)

خبر دهم:«پيامبر فرمود:«سيد عرب على را براى من صدا كنيد»و عائشه گفت:«مگرتو سيد عرب نيستى؟»حضرت فرمود:«من سيد فرزندان آدم (ع) هستم و على سيدعرب.» (12) هنگامى كه على آمد او را به طرف انصار فرستاد و آنان را خواست و به آنان فرمود:«آيا شما را به چيزى دلالت نكنم كه مادامى كه به آن تمسك كنيد گمراه‏ نخواهيد گشت؟»عرض كردند يا رسول الله،بلى،فرمود:«اين على است،او را همانندمحبتى كه به من داريد،محبت ‏بورزيد و همانند كرامتى كه درباره من معتقديد به على نيزاعتقاد كنيد،زيرا جبرائيل مرا به همان دستورى كه به شما دادم،از خداوند مامور ساخته ‏است.» (13)

خبر يازدهم:«پيامبر فرمود:«مرحبا به سرور مؤمنان و پيشواى متقيان.به على (ع)گفته شد: چگونه اين نعمت را سپاسگزار خواهى بود؟فرمود:خدا را به آنچه كه به من ‏داده است‏ ستايش مى‏ كنم و شكرگزارى را از مقام ربوبى مسئلت مى‏ دارم كه اين لطف رابه من عنايت فرمود و آن را بيفزايد.» (14)

خبر دوازدهم:پيامبر فرمود:«هر كس خوشحال باشد به اينكه زندگى و مرگش مطابق‏ زندگى و مرگ من باشد و در بهشت عدن كه پروردگار من آنرا آماده فرموده است،بعداز من،على و هر كس را كه دوستدار او باشد،دوست‏ بدارد و از امامان بعد از من پيروى‏ نمايد،زيرا آنان عترت (دودمان) من هستند و از خميره من سرشته شده ‏اند و فهم و علم‏ برين به آنان عطا شده است. پس،واى به آن گروه از امت من كه آنانرا تكذيب كند وپيوند خويشاوندى آنانرا با من ببرند، خداوند نسازد.» (15)

خبر سيزدهم:پيامبر اكرم (ص) هر يك از على (ع) و خالد بن الوليد را در راس ‏گروهى به يمن فرستاد و فرمود:اگر با هم باشيد،فرمانده كل على است و اگر از همديگر جدا باشيد هر يك فرمانده گروه خود باشد.پس از پيروزى در يمن،على (ع) جاريه ‏اى ‏را از حق خود برداشت.

خالد به چهار نفر از مسلمانان كه يكى از آنها بريده اسلمى بودگفت:برويد و به پيامبر جريان را گزارش بدهيد.آنان راهى جايگاه پيامبر شدند و يكى‏ پس از ديگرى درباره على آنچه را كه خالد گفته بود،مطرح كردند.پيامبر از آنان‏ رويگردان شد.بريده اسلمى آمد و داستان جاريه را گفت،پيامبر فرمود:«على را رهاكنيد»و اين جمله را تكرار فرمود:«على از من است و من از على‏»و فرمود،سهم على ازخمس،بيش از آن است كه برداشته است و او ولى هر مؤمن ست‏ بعد از من.» (16)

خبر چهاردهم:از پيامبر اكرم (ص) :«من و على پيش از چهارده هزار سال از ولادت ‏آدم (ع) نورى در پيشگاه خدا بوديم،وقتى كه آدم (ع) را آفريد آن نور در آدم (ع) به ‏دو جزء-جزئى من و جزئى على بود،و صاحب كتاب فردوس به اين حديث اضافه‏ كرده است:سپس منتقل شديم… تا در صلب عبد المطلب قرار گرفتيم،نبوت براى من بودو وصايت‏ براى على.» (17)

خبر پانزدهم:از پيامبر اكرم (ص) :«يا على،نظر بر روى تو عبادت است.تو سرورى‏ در دنيا و سرورى در آخرت.هر كس كه تو را دوست‏ بدارد مرا دوست داشته است ودوستدار من دوستدار خدا است و دشمن تو دشمن من است و دشمن من دشمن خدااست.واى بر كسى كه تو را دشمن بدارد.ابن عباس اين حديث را چنين تفسير مى‏ كرد ومى‏ گفت:«هر كس به على مى‏ نگرد مى‏ گويد،پاك خداوندا،چه قدر عالم است اين جوان!چقدر شجاع است اين جوان! چقدر فصيح است اين جوان!» (18)

خبر شانزدهم:«هنگامى كه شب بدر رسيد رسول خدا (ص) فرمود:كيست كه ما را ازآب سيراب كند،مردم (از ترس) خوددارى كردند.على برخاست و مشكى را با خودبرداشت.به سوى چاهى بسيار عميق و تاريك رفت و به آن چاه داخل شد.خداوند به‏ جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل دستور داد:آماده شويد به پيروزى محمد (ص) و برادرخويش.آنان از آسمان فرود آمدند،آنان صدايى داشتند كه هر كس مى ‏شنيد،هراسان‏ مى ‏گشت،وقتى كه به چاه رسيدند، همه آنان از روى تكريم و تجليل به على (ع) سلام ‏كردند.احمد بن حنبل در كتاب‏«فضائل على عليه السلام‏»از طريقى ديگر از انس بن‏ مالك اضافه كرده است كه‏«پيامبر فرمود:يا على،در روز قيامت‏ با ناقه ‏اى از ناقه ‏هاى‏ بهشتى وارد مى ‏شوى در حاليكه زانوها و پاهاى تو با زانوها و پاهاى من بهم پيوسته ‏است تا وارد بهشت‏ شوى.» (19)

خبر هفدهم:«پيامبر اكرم (ص) در روز جمعه،خطبه‏ اى ايراد فرمود،[و درباره‏ فضيلت قريش سخنانى فرمود]و آنگاه چنين فرمود:اى مردم،شما را وصيت مى‏ كنم به‏ محبت ذوى القربى قريش (خاندان پيامبر) -برادرم و پسر عمويم على بن ابيطالب،دوست ‏نمى‏ دارد او را مگر انسان با ايمان و دشمن نمى ‏دارد او را مگر منافق.هر كس او را دوست‏ بدارد،مرا دوست داشته است و هر كس او را دشمن بدارد مرا دشمن داشته است و كسى‏ كه با من دشمنى بورزد، خداوند او را با آتش معذب خواهد فرمود. (20)

خبر هيجدهم:پيامبر (ص) فرمود:صديقون سه نفرند:«حبيب نجار كه از اقصى نقاط شهر آمد و تلاش مى‏ كرد و مؤمن آل فرعون كه ايمان خود را مخفى مى‏ داشت و على بن ابيطالب و او با فضيلت‏ ترين همه آنها است.» (21)

خبر نوزدهم:پيامبر (ص) فرمود:«درباره على پنج چيز براى من عطا شده است‏ براى من بهتر است از دنيا و هر چه در آن است.

يكى از آنها…و

دوم:پرچم حمددست او است و آدم (ع) و فرزند آدم (ع) در زير آن قرار مى‏ گيرند.

سوم:على درحوض من مى ‏ايستد هر كه را از امت من كه بشناسد،سيرابش مى‏ كند.

چهارم:پوشاننده حريم نهانى من و كسى كه مرا به خدايم تسليم مى ‏نمايد.

پنجم:اين‏ براى او بيمى از آن ندارم كه پس از ايمان،كفر بورزد و مرتكب زنا پس ‏باشد.»

خبر بيستم:خانه ‏هاى گروهى از صحابه پيامبر (ص) نزديك به مسجدبود كه درهاى آنها به آن مسجد باز مى‏شد.روزى پيامبر اكرم (ص) فرمودببنديد،مگر در خانه على را،همه درها بسته شد،جمعى در اين دستورمى‏گفتند و آن سخن به پيامبر رسيد.فرمود:جمعى در بستن درها مگرسخن مى‏ گويند!من باز نكردم و نبستم،بلكه امرى به من رسيد،من‏ نمودم.» (22)

خبر بيست و يكم:«پيامبر اكرم (ص) در جنگ طائف،على را خواست و با او بطور آهسته و خصوصى صحبت كرد و اين صحبت ‏به درازا كشيد.بعضى گفتند:امروز پيامبر با پسر عموى خود (على) صحبت آهسته و خصوصى طولانى نمود!

اين سخن به پيامبر اكرم (ص) رسيد،آن حضرت عده ‏اى از آنها را احضار نموده فرمود: «گوينده‏اى گفته است من امروز با پسر عمويم سخن پنهانى طولانى داشتم.بدانيد من با او نجوى (سخن سرى) نداشتم،خداوند بود كه او را براى اين نجوى دستور داد.» (23)

خبر بيست و دوم:پيامبر (ص) فرمود يا على،من درباره پيامبرى بر تو برترى دارم وتو در هفت موضوع بر همه مردم برترى دارى كه هيچ كس از قريش آنها را نمى‏ تواندمنكر شود:1.تو اولين كسى از قريش هستى كه به خدا ايمان آورد.2.تو باوفاترين مردم‏ به عهدى كه با خدا بسته ‏اى.3.تو مقاوم‏ترين انسانها هستى در امر الهى.4.تويى كه‏ بيت المال را مساوى‏ تر از همه قسمت مى ‏كنى.5.تويى عادلترين مردم در ميان مردم.6.تويى بيناترين مردم به قضايا. (يا امور قضايى) 7.تويى داراى با عظمت ‏ترين امتياز نزدخدا. (24)

خبر بيست و سوم:فاطمه (ع) به پيامبر اكرم (ص) عرض كرد:تو مرا به ازدواج ‏شخصى فقير درآوردى!آن حضرت فرمود:من تو را به نكاح مردى درآوردم كه پيش‏ از همه اسلام آورده و حلم او بالاتر از همه مردم،و علمش بيش از همه آنان مى‏ باشد.مگر نمى ‏دانى خداوند با علم به زمين و مردم آن نخست پدر تو را برگزيد و سپس ‏همسر ترا. (25)

خبر بيست و چهارم:«هنگامى كه پس از برگشتن پيامبر از جنگ حنين،سوره (اذا جاء نصر الله و الفتح) دو ذكر سبحان الله،استغفر الله را فراوان مى‏ گفت،سپس فرمود:يا على،آنچه كه براى من وعده شده فرا رسيده است.پيروزى آمده و مردم دسته دسته به دين‏ خدا داخل مى‏ شوند و هيچ كس براى مقام من شايسته ‏تر از تو نيست‏ به جهت‏ سابقه ‏اسلامى كه تو پيش از همه آن را پذيرفتى و نزديكى تو به من،و اينكه تو همسر دختر من‏ هستى و سيدة النساء فاطمه (ع) در نزد توست و پيش از اينها ابتلاء به تحمل سختى ‏ها كه ‏پدر تو ابو طالب در موقع فرود آمدن قرآن،درباره رسالت من داشت،من مشتاقم كه‏ ارزش آن همه زحمات و بردبارى‏ هاى ابوطالب را درباره فرزندش مراعات كنم. (26)

________________________

4.حافظ ابو نعيم در كتاب معروفش حلية الاولياء

5.اين روايت كه مجموع دو متن است،احمد در كتاب مسند و فضائل على (ع) آورده است.

6.حلية الاولياء،ابو نعيم.

7.مسند،احمد بن حنبل و احمد البيهقى در صحيح.

8.حلية الاولياء،ابو نعيم و مسند،ابو عبد الله احمد حنبل.

9.ماخذ مزبور.

10.ماخذ مزبور.

11.حلية الاولياء،ابو نعيم.

12.ماخذ مزبور اينكه پيامبر اكرم (ص) درباره على (ع) سيد العرب فرمود:«بدون ترديد منظور«عرب‏بالخصوص‏»نبوده است،زيرا همانگونه كه درصدها روايات مى‏بينيم و شخصيت على (ع) نيز اثبات مى‏كند او پس از پيامبر سيد اولاد آدم (ع) است.و كلمه مزبور براى اين بوده است كه پس از پيامبر ‹اكرم (ص) كه برترى نژاد عرب را همانگونه كه در مغز اكثر عرب بوده،مطرح مى‏كردند و اسلام را برمحور عرب مى‏چرخاندند،امير المؤمنين به اين كلمه پيامبر هم استناد فرمايد.نه اينكه سيادت على (ع) اختصاص به عرب داشته باشد.

13.ماخذ مزبور.

14.ماخذ مزبور.

15.ماخذ مزبور.

16.مسند،احمد بن حنبل.احمد اين روايت را بارها نقل كرده است و در كتاب فضائل على نيز آورده واكثر محدثين اين روايت را نقل نموده‏اند.

17.همين ماخذ.

18.همين ماخذ.

19.همين ماخذ.

20.احمد در كتاب فضائل على (ع) نقل كرده است.

21.احمد بن حنبل در كتاب فضائل على (ع) .

22.مسند،احمد بن حنبل در چند مورد و كتاب فضائل على (ع) .

23.همين ماخذ.

24.حلية الاولياء،ابو نعيم.

25.مسند،احمد بن حنبل.

26.تفسير القرآن،ابو اسحاق ثعلبى.

خطبه شماره ۱۵4 (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

بحثى درباره بدا به قلم علامه محمد تقی جعفری

 
معناى « بدا » آن نیست که بعضى از عامیان گمان کرده‏اند که : آشکار شدن چیزى که براى خدا مخفى بوده است بلکه معناى « بدا » عین معناى آیه مبارکه است که در بالا آوردیم .میتوان گفت : هیچ اصل و قانونى براى اثبات سلطه مطلقه و اختیار مطلق خداوندى مانند « بدا » نیست که اثبات مى‏کند که خداوند متعال کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِى شَأْنٍ ۲ ( خداوند در هر زمانى کارى انجام مى‏دهد )
 

کل یوم هو فی شان بخوان
مر ورا بی کار و بی‌فعلی مدان

کمترین کاریش هر روزست آن
کو سه لشکر را کند این سو روان

لشکری ز اصلاب سوی امهات
بهر آن تا در رحم روید نبات

لشکری ز ارحام سوی خاکدان
تا ز نر و ماده پر گردد جهان

لشکری از خاک زان سوی اجل
تا ببیند هر کسی حسن عمل

این سخن پایان ندارد هین بتاز
سوی آن دو یار پاک پاک‌باز

بهر این فرمود : ذکر للبشرمولوى پیش از توضیح معناى بدا ، چند بیت از مولوى براى تصور « بدا » در اینجا نقل مى‏کنیم .
مولوى این ابیات را در تفسیر آن حدیث منسوب به پیامبر اکرم صلى اللّه علیه و آله و سلم سروده است که مى‏گوید : « جفّ القلم بما هو کائن » ( قلم درباره آنچه که به وقوع خواهد پیوست ، خشکیده است ، یعنى همه آنچه که در عالم هستى تحقق پیدا خواهد کرد ، قلم قضا آن را نوشته و تمام شده است . )

هم‌چنین تاویل قد جف القلم
بهر تحریضست بر شغل اهم

پس قلم بنوشت که هر کار را
لایق آن هست تاثیر و جزا

کژ روی جف القلم کژ آیدت
راستی آری سعادت زایدت

ظلم آری مدبری جف القلم
عدل آری بر خوری جف القلم

چون بدزدد دست شد جف القلم
خورد باده مست شد جف القلم

تو روا داری روا باشد که حق
هم‌چو معزول آید از حکم سبق

معناى بیت آخر محکم‏ترین و روشنترین دلیل براى اصل « بدا » است که مى‏گوید : آیا عقل و وجدان تو تجویز مى‏کند که بگویى : خداوند سبحان با ثبت و نوشتن هر آنچه که در جهان هستى به وقوع خواهد پیوست ، قدرت تصرف در هستى را از خود سلب نموده است چنین تصورى مساوى اینست که بگویى : خداوند با ثبت همه آنچه که تحقق خواهد یافت ، [ در لوح محفوظ یا در امّ الکتاب ] خدایى را از خود سلب نموده است زیرا قدرت مطلقه او عین ذات اقدس او است و با سلب قدرت از خویشتن ،در حقیقت خدایى را از خود سلب نموده است بنابر این ، باید بگوییم :
آنچه که در عرصه پهناور هستى به وقوع مى‏پیوندد ، بمقتضاى مشیت و حکمت بالغه آلهى است که بر مبناى واقعیات شایسته تحقق ، واقع مى‏گردد ، ولى از آن جهت که نظم عالم در ارتباط با خداوند ناظم دستگاه آفرینش باز است ( این سیستم باز است ) و هیچ یک از موجودات و قوانین حاکمه در برابر آن قادر مطلق غیر قابل تغییر نیست .
 
همانگونه که « نسخ » یک حکم کشف از محدودیت مقتضى آن حکم و پایان یافتن آن مى‏نماید ، « بدا » نیز کشف از محدودیت مقتضى آن واقعیت مى‏کند که در مجراى هستى قرار گرفته بود . حال میتوانیم بگوییم : امیر المؤمنین علیه السلام که پس از پیامبر اکرم صلى اللّه علیه و آله عارف‏ترین انسان به مقام شامخ ربوبى بوده است ، بهتر از همه مى‏دانست که مقرر شدن قتل او در آن زمان مخصوص و با دست آن پلید و اشقى الأشقیا ، و در محراب مسجد کوفه بحسب قانون قضا و قدر ، نمیتواند در برابر مشیت بالغه خداوندى بر « محو و اثبات » مقاومت نموده و از نفوذ اراده خداوندى جلوگیرى نماید .
و قطعى است که امیر المؤمنین علیه السلام با اشتیاق شدید که به انکشاف واقعیات داشت ، به کشف مشیت نهائى خداوندى درباره خبر قتل خود که پیامبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلم به او داده بود ، پرداخته و در صدد آگاهى باین که آیا درباره این حادثه ، « بدا » صورت خواهد گرفت یا نه ؟ بر آمده بود ، ولى خداوند حادثه مزبور را بجهت امکان « بدا » از وى مخفى داشته است .
 
این توجیه درباره علم ائمه علیهم السلام به همه خصوصیات شهادت آنان نیز جریان دارد . و اگر کسى اعتراض کند که همان انتقادى که پیش از این وارد کردیم که « بسیار بعید بنظر مى‏رسد که امیر المؤمنین علیه السلام رازهاى ناگشودنى قضا و قدر را با اسرار گشودنى تشخیص نداده و در صدد شناخت رازهاى ناگشودنى بر آید » باین احتمال نیز وارد است ، پاسخ این اعتراض روشن است ، زیرا لازمه کوشش براى شناخت اینکه آیا قتل امیر المؤمنین علیه السلام با همه خصوصیاتش مشمول « بدا » خواهد گشت یا نه ؟
آن نیست که آن بزرگوار رازهاى ناگشودنى را از اسرار قابل گشودن تشخیص نداده و در صدد شناخت راز ناگشودنى بر آمده است . ۸ ، ۱۲ أمّا وصیّتى : فاللّه لا تشرکوا به شیئاً ، و محمّدا صلّى اللّه علیه و آله فلا تضیّعوا سنّته . أقیموا هذین العمودین ، و أوقدوا هذین المصباحین و خلاکم ذمّ ما لم تشردوا ( اما وصیت من بشما : پس هرگز به خدا شریک قرار ندهید ، و سنت پیامبر اکرم صلى اللّه علیه و آله را ضایع مکنید . این دو ستون را برپا دارید ، و این دو چراغ را روشن نگهدارید ، با عمل به این دو تکلیف اساسى سرزنشى براى شما متوجه نیست مادامى که متفرق نشوید . )( ۱ ) الرعد آیه ۳۹ . ( ۲ ) الرحمن آیه ۲۹ .
خطبه شماره ۱۴۹ (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

كيفيت تبعيد ابوذر به قلم علامه محمد تقی جعفری

اينجانب در ساليان گذشته يك رساله مفصلى درباره شخصيت اين انسان ساخته شده مكتب على عليه السلام با تكيه بر منابع معتبر نوشته بودم ، متاسفانه در انتقال‏هاى مكرر كتابخانه مفقود شد .

در اين هنگام كه مشغول ترجمه و تفسير نهج البلاغه هستم و در اين تاريخ ( 9 آبانماه 1370 ) به تفسير كلام امير المؤمنين عليه السلام به ابوذر غفارى كه در موقع تبعيد اين صحابى بسيار جليل القدر فرموده است ، مشغول بودم ، به تفاسير نهج البلاغه مراجعه نمودم ديدم تقريبا مناسب‏ترين همه آنها درباره آن قسمت از تاريخ ابوذر كه به تفسير ما مربوط است ، شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد معتزلى است كه از مشاهير علما و فضلاى اهل سنت است ، مطالبى را كه در اينجا مى‏آوريم از شرح مزبور است كه ملاحظه خواهيد فرمود :« و بدانكه اكثر صاحبنظران و مؤلفان تاريخ حيات شخصيت‏ها و دانشمندان اخبار وروايت برآنند كه عثمان است كه ابوذر را اولا به شام تبعيد كرد ، سپس بنابر شكايتى كه معاويه از داد و فرياد ابوذر در شام ، به عثمان نمود ، او را از شام به مدينه آورد و سپس او را بجهت همان كارى كه در شام مى‏ كرد به ربذه تبعيد نمود . اصل جريان ابوذر از اينطرف است : هنگامى كه عثمان از اموال بيت المال به مروان بن الحكم و زيد بن ثابت داد [ 4 ] ابوذر دربهمين جهت مناسب ديديم كه اين مطلب را از مورخ بزرگ مسعودى ( ابو الحسن علىّ بن الحسين بن على مسعودى وفات 346 هجرى قمرى ) نقل كنيم .

اين مورخ در كتاب معروف مروج الذهب و معادن الجوهر چاپ سوم پ مصر السعادة المكتبة التجارية الكبرى ج 2 از صفحه 341 تا 343 « عبد الله بن عتبة ميگويد : روزى كه عثمان كشته شد ، صد و پنجاه هزار دينار و هزار هزار ( يك ميليون ) درهم در نزد خزانه ‏دار خود داشته و ارزش املاك او در وادى القرى و حنين و غير اينها صد هزار دينار و اسبان و شتران بسيارى از خود باقى گذاشت . [ در همين صفحه چهار سطر به آخر مانده چنين نقل مى‏كند :

عثمان خانه بسيار مجلل و با شكوهى در مدينه براى خود ساخت و اموال و باغ‏ها و چشمه‏ هايى براى خود انداخته بود . ] و در روزگار عثمان جمعى از صحابه صاحب املاك و خانه‏ ها شدند . زبير بن عوام خانه خود را در بصره ساخت كه امروز هم معروف است ( سال 332 هجرى ) [ بزرگى اين خانه بقدرى است كه ] تجار و صاحباب اموال و دستگاههاى دريانوردان و غير از آنان ، در آن خانه فرود مى‏ آيند . همچنين زبير بن عوام خانه‏ هايى در مصر و كوفه و اسكندريه ساخت . اين همه خانه‏ ها و املاك كه براى زبير ذكر كرديم ،معلوم است .

مال نقد زبير بعد از مرگش پنجاه هزار دينار بوده و هزار اسب و هزار بنده و كنيز و زمين‏هايى كه ما در شمار شهرها ذكر كرده ‏ايم ، از خود باقى گذاشت . و همچنين طلحة بن عبيد الله تيمى در كوفه خانه ‏اى براى خود ساخت كه در اين تاريخ مشهور است و معروف به كناسه ميباشد و قيمت غلاّت ( خواربار مثل گندم و جو ) او كه از عراق به او ميرسد هر روز هزار دينار نقل شده است و گفته شده است قيمت غلات او از عراق بيش از اينها بوده است . اموال طلحه در ناحيه شراة [ يا سراة ] بيش از اينها بود كه متذكر شديم . طلحه خانه خود را در مدينه با وسائلى ساخت كه در آن روزگار گران قيمت بود .

و همچنين عبد الرحمن بن عوف زهرى خانه ‏اى براى خود ساخت و آنرا توسعه داد [ اين توسعه بايد بقدرى بزرگ با اهميت باشد كه بتواند بعنوان يك ساختمان تاريخى مطرح گردد ] عبد الرحمن در دامدارى خود صد رأس اسب و هزار نفر شتر و ده هزار گوسفند داشته است و چهار هشتم مال ( نقد ) عبد الرحمن 84000 [ دينار يا درهم ] بوده است .

سعد بن ابى وقاص خانه خود را با عقيق ساخت و ديواره‏ هاى آنرا مرتفع و فضاى آن را وسيع و در بالاى ديواره‏هاى خانه كنگره‏ها بنا كرد . سعيد بن المسيب مى‏گويد : هنگامى كه زيد بن ثابت از دنيا رفت ، طلا و نقره‏اى را كه از خود باقى گذاشته بود با تبرها مى‏ شكستند . و نقد و اراضى كه از خود گذاشت بقيمت صد هزار دينار بوده است .

و مقداد خانه خود را در مدينه در محلى كه آن را جرف مى‏گفتند و در چند ميلى مدينه بود بنا كرد و در بالاى آن كنگره‏ها ساخت و داخل و خارج آن را گچ‏كارى كرد . [ بايد تحقيق كرد كه آيا اين مقداد ، همان مقداد بن اسود كندى است ؟ زيرا او مردى هم رديف عمّار بود و يا قيمت اين خانه‏اى كه نقل شده است ، كلان نبوده است ؟ يعلى بن منبه [ يا يعلى بن منبه ] مرد و پانصد هزار دينار و اراضى و مطالباتى كه از مردم داشت بر جاى گذاشت و غير ذلك كه قيمت آنها به سيصد هزار دينار بالغ ميشد . » بايد گفت : همه آنچه را كه ابوذر غفارى از پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم نقل كرده است ، بدون كمترين ترديد صدق محض است ، زيرا اين جمله كه « ما أظلّت الخضراء و لا أقلّت الغبراء على ذى لهجة أصدق من أبى ذرّ » بطور متواتر از هر دو فرقه شيعه و سنّى نقل شده است .

ميان مردم و در ميان راه‏ها و جاده‏ها ( باصطلاح امروز خيابانها ) اين آيه را با صداى بلندميخواند : وَ بَشِّرِ الكافِرِينَ بِعَذابٍ أَلِيمٍ 2 ( و بشارت بده كافران را به عذابى دردناك ) و دنبال اين آيه مباركه ، آيه كنز را ميخواند : وَ الَّذينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الفِضَّةَ وَ لا يَنْفِقُونَها فِى سَبيلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُم بِعَذابٍ أَلِيمٍ 3 ( و كسانى كه طلا و نقره را جمع و انباشته مى‏كنند و آنها را در راه خدا انفاق نمى‏نمايند ، آنان را به عذابى دردناك بشارت بده ) اين جريان ابوذر را چند بار به عثمان گزارش دادند و او سكوت كرده بود .

سپس عثمان يكى از غلامان خود را فرستاد كه به او بگويد : از آن سخنانى كه بگوش عثمان رسيده است ، خوددارى كند .

ابوذر بآن غلام گفت : آيا عثمان مرا از خواندن كتاب خدا و عيب‏گيرى از كسى كه امر خدا را ترك مى‏كند نهى مى‏كند ؟ پس سوگند بخدا ، رضايت خدا را با غضب عثمان جلب كنم ، براى من محبوبتر و بهتر است از اينكه خدا را با راضى ساختن عثمان به غضب در آورم .

اين پاسخ ابوذر عثمان را غضبناك نموده و آن را در دل گرفت و صبر كرد و از اظهار آن يا ترتيب اثر به آن خوددارى نمود . تا اينكه عثمان روزى در حالى كه جمعى از مردم دور او نشسته بودند .

گفت : آيا جايز است كه امام از مال ( بيت المال ) قرضى بر دارد ، و الأحبار گفت : مانعى ندارد . ابوذر در پاسخ او گفت : اى پسر دو يهودى ، دين ما را تو به ما تعليم مى‏دهى عثمان به ابوذر گفت : مرا زياد اذيت مى‏ كنى و عيبجويى تو درباره ياران من بسيار است ، برو به شام . و او را به شام تبعيد كرد .

ابوذر در شام كارهاى زيادى از معاويه را منكر مى‏ گشت .روزى معاويه سيصد دينار به وى فرستاد ، ابوذر به فرستاده معاويه گفت :اگر اين وجه از سهم اختصاصى خودم باشد كه امسال مرا از آن محروم ساخته‏ ايد ،مى‏ گيرم ، و اگر هديّه ‏اى [ الخاصى ] باشد ، من نيازى بآن ندارم .

در آن دوران بود كه معاويه كاخ سبز [ مشهور ] خود را در شام بنا كرد ، ابوذر به معاويه گفت : اگر اين كاخ را از مال خدا ساخته ‏اى ، خيانت است ، اگر از مال خودت بنا كرده‏اى اسراف است . ابوذر در شام مى‏ گفت : سوگند به خدا ، كارهايى دارد صورت مى‏ گيرد كه من آنها را نميشناسم [ از ديدگاه اسلام صحيح نيست ] سوگند به خدا ، آن كارها نه در كتاب خداست و نه در سنّت پيامبر او صلى اللّه عليه و آله و سلم .

و سوگند به خدا ، من مى‏ بينم كه حق خاموش مى ‏گردد و باطل احيا ، و راستگو تكذيب ميشود . تقديم مى ‏كنند كسانى را كه تقوى ندارند ، و اشخاص صالح را مى‏بينم كه مورد بى‏ اعتنايى و تحقير قرار مى ‏گيرد . حبيب بن مسلمة الفهرى به معاويه گفت : « ابوذر شام را عليه تو خواهد شوراند مردم شام را درياب اگر نيازى بآنها دارى .

ابوذر عثمان جاحظ در كتاب « السفيانية » از جلام بن جندل غفارى نقل كرده است : كه من در قنسرين و عواصم مزدور معاويه بودم . روزى نزد معاويه آمده و از وضع كار خود مى ‏پرسيدم ناگهان فريادى را از در خانه معاويه شنيدم كه مى‏گفت : قطار [ شترها ] آمد و بازى از آتش براى شما آورده است .

خداوندا ، لعنت كن كسانى را كه امر به معروف مى‏كنند خود آن را ترك مى‏كنند . خداوندا ، لعنت كسانى را كه منكر نهى مى‏كنند و خود مرتكب آن ميشوند ، معاويه از اين فرياد مضطرب گشته و رنگش تغيير كرد و بمن گفت :اى جلام آيا اين فرياد كننده را ميشناسى ؟ گفتم : نه ، نميشناسم .

معاويه گفت : كيست آنكه عذر جندب بن جناده ( ابوذر ) را در كارى كه پيش گرفته است ، براى من بياورد ؟ او هر روز مى‏ آيد و نزديك در كاخ ما آنچه را كه شنيدى فرياد مى‏ زند .

سپس معاويه گفت : ابوذر را پيش من بياوريد ، عده ‏اى ابوذر را [ در حاليكه او را مى‏راندند ] وارد جايگاه معاويه نمودند ، ابوذر در مقابل معاويه ايستاد معاويه به او گفت : اى دشمن خدا او رسول خدا ،هر روز بسوى ما مى‏ آيى و مى‏ گويى آنچه كه ميخواهى بدان .

اگر من ميخواستم كسى را از ياران محمد [ صلى اللّه عليه و آله و سلم ] بدون اجازه امير المؤمنين عثمان بكشم ، ترا مى‏ كشتم . ولى من درباره تو از وى اجازه خواهم گرفت . جلام مى‏گويد دوست داشتم كه ابوذر را كه مردى از قوم من ( قبيله غفار ) بود ببينم .

بطرف او متوجه شدم و او را ديدم مردى بود گندمگون و كم گوشت ( لاغر ) و گونه ‏هايش تو رفته و خميدگى در پشت داشت ، پس رو به معاويه كرد و گفت : دشمن خدا و رسولخدا من نيستم بلكه تو و پدر تو دشمنان خدا و رسول او هستيد ، اسلام را اظهار كرديد و در درونتان كفر را پنهان ساختيد .

رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم چند بار ترا نفرين فرمود كه : از غذا سير نشوى و از پيامبر شنيدم كه فرمود : « در آن هنگام كه زمامدارى امت من به دست كسى بيفتد كه سياهى چشمش بزرگ و گلويش گشاد باشد كسى كه هر چه بخورد سير نميشود » بايد امت من از او برحذر باشد . » معاويه گفت : من آن مرد كه تو ميگويى نيستم .

ابوذر گفت : تويى همان مرد ، رسولخدا صلى اللّه عليه و آله اين خبر را بمن داده است . و من از آن حضرت شنيده ام كه ميفرمود : « خداوندا ، لعنت كن او را و او را اسير مكن مگر با خاك » و از آن حضرت شنيدم فرمود : اسافل اعضاى معاويه در آتش است . معاويه خنديد و دستور داد ابوذر را زندانى كردند ، و گزارشى درباره ابوذر به عثمان نوشت .

عثمان در پاسخ وى چنين نوشت : جندب ( ابوذر ) را سوار بر مركبى كن و به نزد من بفرست . معاويه او را بوسيله كسى فرستاد كه شب و روز او را در راه حركت ميداد و او را بر شترى پير و لاغر كه جز سواركرده بود .

بطوريكه وقتى ابوذر به مدينه رسيد گوشت ران‏هايش از بين رفته بود . وقتى كه به مدينه رسيد ، عثمان به او پيام فرستاد به هر سرزمينى كه مى‏خواهى برو . ابوذر گفت : به مكّه مى‏روم . عثمان گفت : نه ؟ گفت به بيت المقدس ؟ عثمان گفت : نه گفت بيكى از دو كشور ( مصر يا عراق ) عثمان گفت : نه بلكه ترا به ربذه مى‏فرستم . و او را به ربذه تبعيد نمود و در آن محل بود تا از اين دنيا رخت بربست .

آرى ، چنين است داستان هر انسانى كه خبر از جان آدمى و شرف و كرامت آن داشته و بخواهد آن ارزش را بجاى بياورد . در روزگار گذشته در يكى از تواريخ چنين خوانده ‏ام كه در آن هنگام كه آخرين روز از زندگانى ابوذر بآخرين ساعات خود نزديك مى‏ گشت ، دگرگونى حال او كه خبر از رهسپار شدن به بارگاه الهى مى‏ داد ، زن يا دخترش كه در آن بيابان يگانه دمسازش بود ، بناى ناله و زارى گذاشت و اضطراب به وى مسلّط گشت .

ابوذر پرسيد : وحشت و اضطراب براى چيست ؟ پاسخ داد : تو در اين بيابان و در اين موقع از دنيا مى‏روى . من تنها چه كنم ابوذر گفت : هيچ ترس و واهمه ‏اى به خود راه مده ، سپس اشاره كرد به جاده‏اى كه تا حدودى دور از جايگاه آنها بود و گفت برو بر سر آن جادّه ، بهمين زودى كاروانى از آنجا بطرف مدينه عبور خواهند كرد .

بآنها بگو : يكى از ياران پيامبر [ يا يكى از مسلمانان ] در اينجا از دنيا رفته است . آنان مى ‏آيند و مرا غسل مي دهند و كفن مى ‏كنند و بر من نماز مى‏ خوانند و دفن مى‏ كنند و ترا نيز به مدينه و به دودمانت مى‏ رسانند . [ ابوذر در آخر سخنانش مطلبى گفته است كه ميتواند زير بناى زندگى اجتماعى جامع اسلامى را از نظر اقتصادى بيان نمايد . ] ابوذر چنين گفت : من در اين لحظات آخرين كه آنها را سپرى مى ‏كنم ، از مال دنيا يك گوسفند دارم ، وقتى كه آن كاروان ببالين من آمدند . پيش از آنكه دست به انجام تكاليف خود درباره من بزنند ،بگو :اين گوسفند را ذبح نموده و از گوشت او استفاده كنند و براى من مجانى كار نكنند .

اگر اين جمله ابوذر نتواند اهميت كار انسانى و ارزش آن را در جامعه اسلامى بيان نمايد ،چه جمله ‏اى و كدام دستورى اين حقيقت با اهميت را ميتواند مطرح نمايد ؟

كيفيت تبعيد ابوذر غفارى به ربذه

ابن ابى الحديد معتزلى شارح معروف نهج البلاغه ، چگونگى تبعيد ابوذر را به ربذه چنين نقل نموده است : « ابوبكر احمد بن عبد العز الجوهرى در كتاب « السقيفة » از عبد الرزاق و او از پدرش و او از عكرمة و او از ابن عباس چنين نقل نموده است كه : وقتى كه ابوذر به ربذه تبعيد ميشد ، عثمان دستور داد : در ميان مردم صدا كردند كه هيچ كس با ابوذر سخنى نگويد و هيچ كس او را بدرقه نكند . و عثمان دستور داد مروان بن الحكم او را از مدينه بيرون كند تا ابوذر تبعيد شود و همه مردم از دستور عثمان تبعيت نمودند ، جز على بن ابيطالب عليه السلام و برادرش عقيل بن ابيطالب و امام حسن و امام حسين عليهما السلام و عمّار ياسر .

امام حسن عليه السلام با ابوذر صحبت مى‏كرد ، مروان گفت اى حسن ، خوددارى كن ، مگر نميدانى كه امير المؤمنين عثمان از صحبت با اين مرد نهى كرده است ؟ و اگر نميدانى هم اكنون بدان ، در اين موقع على عليه السلام به مروان حمله كرد و با تازيانه ميان دو گوش مركب مروان زد و فرمود : دور شو خدا ترا به آتش بكشاند .

مروان در حال خشم به نزد عثمان برگشت و جريان واقعه را به او اطلاع داد . آتش غضب سر تا پاى عثمان يا مروان را شعله‏ور ساخت . ابوذر ايستاد و آن عدّه كه براى بدرقه او آمده بودند ، وداعش نمودند ،در اين هنگام فقط ذكوان غلام امّ هانى دختر ابو طالب ( ع ) با او بود .

ذكوان مى‏گويد : من سخنان آن عده را حفظ كردم او مردى با حافظه بود پس على عليه السلام فرمود : « اى اباذر ، تو براى خدا خشمگين شدى . . . سپس به عقيل فرمود : برادرت را وداع كن . عقيل شروع به سخن كرد و گفت : اى اباذر ، چه داريم براى شما بگوييم ؟

و تو مى‏دانى كه ما شما را دوست مى‏داريم و تو هم ما را دوست مى‏دارى . پس بخدا تقوى بورز ، زيرا تقوى است وسيله نجات ، و شكيبايى پيشه كن ، زيرا صبر و بردبارى كرامت انسانى است . و بدان كه احساس سنگينى از تحمل صبر ، خود نوعى از جزع و فرياد در برابر ناگواريهاست و گمان كردن اينكه از عافيت دور و بركنار هستى ، خود نوعى از نوميدى است ، پس رها كن يأس و جرع و فزع را .

سپس امام حسن عليه السلام به سخن گفتن پرداخت و گفت : اى عمو ، اگر چنين نبود كه وداع كننده نبايد ساكت شود و تشييع كننده نبايد برگردد ، سخن كوتاه ميشد [ اين قدر با شما صحبت نمى‏كرديم ] اگر چه تأسف طولانى مى‏گشت ، اين قوم ( خودكامگان جامعه ) چنان كردند با تو كه مى‏بينى ، دنيا را از نظر دور بدار و آنرا رها كن آن را با در نظر گرفتن جدائى از آن و شدت حوادثى كه اين دنيا در بردارد ، به اميد عظمت ماوراى آن اى عمو ، صابر و بردبار باش تا پيامبرت را ملاقات كنى در حاليكه او از تو راضى است . سپس امام حسين عليه السلام چنين فرمود :

اى عمو ، خداوند متعال تواناست كه آنچه را كه ترا گرفتار ساخته است ، تغيير بدهد زيرا خداوند در هر حال در كار است ( دست او باز است و هر كارى را كه بخواهد انجام ميدهد ) اين قوم دنياى خود را از تو ممنوع ساختند و تو دين خود را از دستبرد و تطاول هوى و هوس آنان محفوظ نگاه داشتى ، و تو كاملا از آنچه كه ممنوعت ساختند ( از دنيا ) بى‏نيازى ، و آنان از آنچه كه تو از آنان ممنوع نمودى بسيار نيازمندند .

پس از خدا صبر و پيروزى مسئلت نما و از حرص و جزع و فزع باو پناهنده باش ، زيرا صبر جزئى از دين و كرامت انسانى است و قطعى است كه حرص و طمع روزى را بجلو نمياندازد و جزع ، اجل آدمى را به تأخير نمى‏ افكند ، سپس عمّار در حاليكه غضبناك بود ، شروع به صحبت كرد و گفت : خدا انس ندهد كسى را كه ترا به وحشت انداخته است و امنيت ندهد كسى را كه ترا ترسانده است ، سوگند به خدا ، اگر دنياى آنان را ميخواستى ، ترا تأمين مى‏كردند [ يواتبر ] در امن و امان قرار مى‏دادند ، و اگر از اعمال آنان خشنود مى‏ گشتى ، ترا دوست مى‏داشتند و هيچ چيزى آن مردم را از موافقت با نظر و گفتار تو جلوگيرى نكرده است ، مگر رضايت و تكيه بر دنيا و ترس از مرگ . آنان بآن سلطه‏اى كه جماعتشان پذيرفته‏ اند گرويده‏ اند . و ملك اين دنيا از آن كسى است كه غلبه كند .

اين قوم دين خود را در مقابل دنيايى كه گرفتند بآنان دادند . و در نتيجه به خسارت در دنيا و آخرت گرفتار شدند . ابوذر رحمه اللّه گريه كرد و گفت : خدا بشما اهل بيت رحمت ، لطف و عنايت نمايد ، هنگامى كه شما را مى‏بينم ، رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و را بياد مى‏ آورم .

براى من در مدينه غير از شما نه كسى است و نه چيزى كه مورد ميل من باشد ، وجود من در حجاز براى عثمان سنگين بود و براى معاويه در شام و ناراحت بود از اينكه من با برادر و پسر دايى او در دو شهر مجاورت داشته باشم و مردم را از آن دو منحرف بسازم ، در نتيجه مرا به شهرى تبعيد كرد كه جز خدا در آنجا ياور و دفاع كننده‏اى ندارم و سوگند بخدا براى خود جز خدا يارى نمى‏ خواهم و با تكيه به خدا از هيچ چيزى وحشت ندارم و آن عده كه به تشييع ابوذر رفته بودند به مدينه برگشتند .

امير المؤمنين عليه السلام به نزد عثمان رفت . عثمان بآن حضرت گفت شما را چه وادار كرد كه مأمور مرا برگرداندى و كار مرا تحقير نمودى ؟ على عليه السلام فرمود : امّا مأمور تو ، چون خواست روى مرا برگرداند ،من روى او را برگرداندم و امّا امر ترا كوچك نشمردم .

عثمان گفت : مگر مطلع نبودى كه من دستور داده بودم هيچ كس با ابوذر صحبت نكند ؟ على عليه السلام فرمود : مگر هر امرى كه صادر كنى ما بايد آنرا اطاعت كنيم ؟ عثمان گفت : بگذار مروان انتقام خود را از تو بگيرد ، على عليه السلام فرمود : از چه ؟ عثمان گفت : از اينكه او را ناسزا گفتى و مركبش را زدى آن حضرت فرمود : اما مركبش ، مركبم را بگير و انتقام بكشد ، و امّا اگر بخواهد ناسزا بگويد ، مثل همان ناسزا را بتو خواهم گفت و دروغ نخواهم گفت . عثمان خشمگين شد و گفت : چرا مروان بتو دشنام ندهد مگر تو بهتر از او هستى على عليه السلام فرمود :آرى ، سوگند بخدا و از تو ، سپس برخاست و از نزد عثمان بيرون رفت » 4 2 يا اباذرّ إنك غضبت للّه فارج من غضبت له ( اى اباذر ، تو براى خدا خشمگين گشتى ،پس بآن خداوند اميدوار باش كه براى او غضب كردى . )

خطبه شماره 130 (ترجمه و شرح فلسفی علامه محمد تقی جعفری)

عمار بن ياسربه قلم ابن ابی الحدید

عمار بن ياسر، نسب و برخى از اخبار او
وى عمار بن ياسر بن عامر بن كنانة بن قيس عنسى مذحجى است . كنيه اش ابواليقظان و همپيمان بنى مخزوم است . اينك بخشى و گزينه يى از اخبار او را از كتاب الاستيعاب ابى عمر بن عبدالبر محدث نقل مى كنيم .

ابوعمر مى گويد: ياسر، پدر عمار، عربى قحطانى از خاندان عنس قبيله مذحج است و پسرش عمار وابسته و از موالى بنى مخزوم است و چنين بود كه پدرش ياسر همراه دو برادر خود به نام مالك و حارث در جستجوى برادر ديگرشان به مكه آمدند.

حارث و مالك به يمن برگشتند ولى ياسر در مكه ماند و با ابوحذيفة بن مغيرة بن عبدالله بن عمر بن مخزوم همپيمان شد. ابوحذيفه يكى از كنيزان خود را كه نامش سميه بود به ازدواج ياسر درآورد كه براى او عمار متولد شد. ابوحذيفه عمار را آزاد كرد و از همين جاست كه عمار وابسته بنى مخزوم است در حالى كه پدرش عربى آزاد و بدون وابستگى به كسى است .

در اين مورد اهل سيره اختلافى ندارند، به مناسبت همين پيمان و وابستگى كه ميان بنى مخزوم و عمار بوده است پس از اينكه غلامان عثمان عمار را چندان زدند كه گفته اند فتق گرفت و يك دنده از دنده هايش را شكستند. بنى مخزوم بر عثمان خشم گرفتند و جمع شدند و گفتند به خدا سوگند اگر عمار بميرد در قبال خونش كسى جز عثمان را نخواهيم كشت .

ابوعمر مى گويد: عمار بن ياسر از كسانى كه در راه خدا شكنجه شده است و سرانجام عمار با زبان خود آنچه را ايشان مى خواستند گفت در حالى كه دلش مطمئن به ايمان بود و اين آيه كه مى فرمايد مگر كسى كه مجبور شود و دلش مطمئن به ايمان باشد  در مورد او نازل شده است . اين موضوعى است كه مفسران بر آن اجماع دارند.

سپس عمار به حبشه هجرت كرد و به هر دو قبله نماز گزارد و او از نخستين مهاجران به مدينه بود. سپس در جنگ بدر و همه جنگهاى ديگر شركت جست و سخت كوشش و پايدارى كرد و پس از رحلت رسول خدا (ص ) در جنگ يماهه هم حاضر شد و در آن جنگ هم پايدارى كرد و يك گوش او در آن جنگ قطع شد.

ابوعمر مى گويد: واقدى ، از عبدالله بن نافع ، از پدرش ، از عبدالله بن عمر روايت مى كند كه مى گفته است روز جنگ يماهه عمار را ديدم بر فراز صخره يى از كوه برآمد و فرياد مى كشد اى گروه مسلمانان ! آيا از بهشت مى گريزيد؟ من عمار بن ياسرم پيش من آييد. در همان حال به گوش بريده اش مى نگريستم كه روى زمين مى جهيد و او سخت ترين جنگ را انجام مى داد. ابوعمر مى گويد: عمار شخصى بيش از اندازه كشيده قامت و داراى چشمانى شهلا و فراخ ‌شانه بود و مويهاى سپيد خويش را رنگ نمى كرد.

(ابوعمر) گويد: به ما خبر رسيده كه عمار گفته است من همسن رسول خدا (ص ) هستم و هيچ كس از اين نظر از من به او نزديكتر نيست . ابن عباس در تفسير اين آيه كه خداوند متعال مى فرمايد آيا آن كس كه مرده بود و او را زنده اش ساختيم و براى او پرتوى قرار داديم كه در پناه آن ميان مردم راه مى رود گفته است : مقصود عمار ياسر است و اين گفتار خداوند خداوند متعال كه مى فرمايد همچون كسى است كه مثل او در تاريكيهاست و از آن بيرون نيست يعنى ابوجهل بن هشام .

همچنين گويد: پيامبر (ص ) فرموده اند همانا سراپاى وجود عمار تا سر استخوانهايش انباشته از ايمان است و به صورت تا گودى كف پايش نيز روايت شده است .
ابوعمر بن عبدالعزيز از عايشه نقل مى كند كه مى گفته است : هيچيك از اصحاب پيامبر نيست كه اگر بخواهم درباره اش چيزى بگويم مى توانم بگويم جز عمار بن ياسر كه خود شنيدم پيامبر (ص ) مى فرمود او سراپا تا گودى كف پاهايش انباشته از ايمان است .

ابوعمر همچنين مى گويد: عبدالرحمن بن ابزى مى گفته است : هشتصد تن از كسانى كه در بيعت رضوان شركت كرده بوديم در جنگ صفين همراه على عليه السلام بوديم كه از جمع ما شصت و سه نفر كشته شدند و عمار بن ياسر در زمره ايشان بود.

ابوعمر مى گويد: از خالد بن وليد نقل شده است كه پيامبر فرموده اند هر كس عمار را دشمن بدارد و با او كينه توزى كند، خدايش ‍ او را دشمن مى دارد، خالد مى گفته است من از آن روز همواره او را دوست مى دارم .

ابوعمر مى گويد: از على بن ابى طالب عليه السلام روايت شده كه مى گفته است : روزى عمار آمد و براى شرفيابى به حضور پيامبر اجازه خواست ؛ پيامبر (ص ) كه صداى او را شناخته بود فرمود خوشامد و آفرين بر پاكيزه يى كه خويشتن را پاكيزه مى دارد يعنى عمار اجازه دهيدش .

ابوعمر مى گويد: انس از پيامبر (ص ) روايت مى كند كه فرموده است بهشت مشتاق چهار تن است على و عمار و سلمان و بلال .
سپس مى گويد: فضاياى عمار براستى بسيار است كه آوردن آن سخن را به درازا مى كشاند. گويد: اعمش ، از ابوعبدالرحمن سلمى نقل مى كند كه مى گفته است : همراه على عليه السلام در جنگ صفين شركت كرديم ، عمار بن ياسر را ديدم كه به هيچ وادى و جانبى حركت نمى كرد مگر اينكه اصحاب محمد (ص ) در پى او حركت مى كردند، گويى او براى ايشان نشانه يى بود و خودم از او شنيدم كه در آن روز به هاشم بن عتبه مى گفت ؛ اى هاشم ! پيش برو كه بهشت زير درخشش شمشير است و اين بيت را مى خواند.

امروز ياران را كه محمد و حزب اويند ديدار مى كنم به خدا سوگند. اگر ما را شكست دهند و به نخلستانهاى هجر عقب برانند باز هم مى دانيم كه ما بر حق هستيم و ايشان بر باطل اند. و سپس اين ابيات را خواند:
ما شما را در مورد تنزيل قرآن فرو كوفتيم و امروز در مورد تاءويل آن بر شما ضربه مى زنيم …
گويد: من ياران محمد (ص ) را نديده بودم كه در هيچ جا آن چنان كشته شوند.
گويد: ابومسعود بدرى و گروهى كه هنگام احتضار حذيفه حضور داشتند سخن از فتنه پيش آمد. ابومسعود و ديگران به حذيفه گفتند چون ميان مردم اختلاف پديد آيد ما را به پيروى از نظر چه كسى فرمان مى دهى ؟ گفت بر شما باد به پسر سميه كه او تا گاه مرگ از حق جدا نمى شود يا آنكه گفت : او تا هنگامى كه باشد همراه حق حركت مى كند.

ابن عبدالبر مى گويد: برخى هم اين حديث را به طور مرفوع از حذيفه نقل كرده اند.
ابوعمر مى گويد: شعبى ، احنف نقل مى كند كه مى گفته است : در جنگ صفين عمار حمله كرد، ابن جزء سكسكى و ابوالغاديه فزارى بر او حمله كردند، ابوالغاديه بر او نيزه زد، ابن جزء سر او را بريد.

مى گويم : در اين مورد خود ابوعمر بن عبدالبر كه خدايش رحمت كناد!
گوناگون سخن گفته است . او در بخش كنيه ها در كتاب استيعاب خود ابوالغاديه را نام برده و گفته است جهنى است و جهينه شاخه يى از قبيله قضاعه است . حال آنكه اينجا او را فزارى شمرده است و باز در همان بخش كنيه ها گفته است كه نام ابوالغاديه يسار و گفته شده است مسلم بوده است .

اين قتيبه در كتاب المعارف از قول خود ابوالغاديه روايت مى كند كه مى گفته است : خودش عمار را كشته است . او مى گفته نخست ، مردى بر عمار نيزه زد كه كلاهخود از سرش افتاد و من ضربتى زدم و سرش را جدا كردم ؛ ناگاه ديدم سر عمار است . چگونگى اين قتل با آنچه ابن عبدالبر روايت كرده است تفاوت دارد.

ابوعمر مى گويد: وكيع ، از شعبه ، از عبد بن مرة ، از عبدالله بن سلمه نقل مى كند كه مى گفته است : گويى هم اكنون روز جنگ صفين است و به عمار مى نگرم كه روى زمين دراز كشيده بود و آب مى خواست ، براى او جرعه يى شير آوردند نوشيد و گفت امروز ياران را ديدار مى كنم و همانا پيامبر (ص ) با من عهد فرموده و گفته است آخرين آشاميدنى من در اين جهان جرعه يى شير است .

سپس دوباره آب خواست زنى كه داراى دستهاى بلندى بود ظرف شيرى با آب آميخته براى او آورد و عمار چون آن را آشاميد گفت : سپاس خداوند را بهشت زير پيكان نيزه ها قرار دارد. به خدا سوگند، اگر چنان ما را فرو كوبند كه به نخلستانهاى هجر عقب بنشانند هر آينه مى دانيم كه ما بر حق هستيم و آنان بر باطل اند. سپس چندان جنگ كرد تا كشته شد.

ابوعمر مى گويد: حارثة بن مضراب  روايت مى كند و مى گويد نامه يى را كه عمر براى مردم كوفه نوشته بود خواندم و چنين بود:
اما بعد، من عمار را به عنوان امير و عبدالله بن مسعود را به عنوان معلم و وزير پيش شما فرستادم و آن دو از زمره ياران نجيب محمد (ص ) هستند، سخن آن دو را بشنويد و به آن دو اقتداء كنيد و من با نيازى كه به وجود عبدالله بن مسعود داشتم شما را بر خودم ترجيح دادم و برگزيدم .

ابوعمر مى گويد: عمر بن خطاب از اين جهت گفته است آن دو از نجباى اصحاب پيامبرند، كه رسول خدا (ص ) فرموده است هيچ پيامبرى نيست كه مگر هفت ياور نجيب و فقيه و وزير به او عنايت مى شود و به من چهارده تن عنايت شده است حمزه و جعفر و على و حسن و حسين و ابوبكر و عمر و عبدلله بن مسعود و سلمان و عمار و اباذر و حذيفة و مقداد و بلال .

ابوعمر مى گويد: اخبار در حد تواتر رسيده است كه پيامبر (ص ) فرموده است عمار را گروه ستمگر خواهد كشت و اين از اخبار غيبى و نشانه هاى پيامبرى آن حضرت (ص ) و از صحيح ترين احاديث است .
جنگ صفين در ربيع الاخر سال سى و هفت بود. على عليه السلام عمار را در جامه هايش بدون اينكه او را غسل دهد به خاك سپرد.

مردم كوفه روايت مى كنند كه على عليه السلام بر جنازه عمار نماز گزارده است و مذهب ايشان در مورد شهيدان همين گونه است كه آنان را غسل نمى دهند ولى بر آنان نماز گزارده مى شود.
ابوعمر بن عبدالبر مى گويد: سن عمار روزى كه كشته شد نود و چند سال بود و نيز گفته شده است : نود و يك يا نود و دو يا نود و سه سال داشته است .

خطبه 183 شرح ابن ابی الحدید

اخبار غيبى امير المؤمنين عليه السّلام – فتنه و اقسام آن به قلم علامه جعفری

اخبار غيبى امير المؤمنين عليه السّلام

ابن ابى الحديد چنين مى‏گويد : « فصل في ذكر أمور غيبيّة أخبر بها الإمام ثمّ تحقّقت » فصلى است در ذكر امورى غيبى كه امام به آنها خبر داده و سپس آنها تحقّق يافته‏اند . بدان كه امير المؤمنين عليه السّلام در اين فصل سوگند بخدائى ياد كرده است كه جانش در دست او است ، باينكه آنان ( مردم ) از هيچ حادثه‏اى ما بين موقعيّت خودشان در آن زمان تا روز قيامت نخواهند پرسيد مگر اينكه امير المؤمنين عليه السّلام بآنان درباره آن حادثه خبر خواهد داد و درباره طائفه‏اى كه بوسيله آن صد نفر هدايت خواهد گشت و صد نفر به ضلالت خواهد افتاد و درباره دعوت كنندگان و فرماندهان و رانندگان و جايگاه‏هاى فرود آمدن مركب‏هاى آنان و همچنين درباره كسى از آنان كه كشته خواهد شدو كسى كه با مرگ طبيعى خود خواهد مرد .

اين ادّعا از آن حضرت ادّعاى خدائى و ادّعاى نبوّت نيست ، بلكه آن حضرت مى‏فرمود : از حضرت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله علم آن اخبار را دريافت نموده است . و ما اخبار غيبى امير المؤمنين عليه السّلام را امتحان ( تتبّع ) كرديم و آنها را موافق واقع ديديم و از اين راه بصدق ادّعاى مذكور از آن حضرت استدلال نموديم . از آنجمله :

1 خبر درباره ضربتى كه بر سر مباركش اصابت خواهد كرد و خون سرش ريش مباركش را خضاب خواهد كرد .

2 خبر درباره قتل امام حسين عليه السّلام .

3 اخبارى درباره كربلا و حادثه‏اى كه در آن روى خواهد داد ، در موقع عبور از آنجا بطرف صفّين .

4 خبر درباره ملك ( سلطنت ) معاويه بعد از وفات خود .

5 خبرى در توصيف معاويه و دستور او به سبّ امير المؤمنين عليه السّلام .

6 خبر درباره حجّاج بن يوسف .

7 . خبر درباره يوسف بن عمر .

8 . خبر درباره مارقين امر خوارج در نهروان .

9 اخبار درباره كشته شده‏هاى خوارج و آنان كه به دار كشيده خواهند شد .

10 اخبار درباره ناكثين ( طلحه و زبير ) و پيروانشان كه جنگ جمل را براه انداختند .

11 اخبار درباره قاسطين ( معاويه و عمرو بن عاص ) و دارو دسته آن دو .

12 خبر درباره شماره سپاهى كه از كوفه به آنحضرت وارد شدند در آنهنگام كه آن حضرت آماده حركت به بصره براى جنگ با اصحاب جمل گشته بود .

13خبر درباره عبد اللّه بن زبير : « چيزى را مى‏خواهد كه به آن نخواهد رسيد .او طناب [ دام ] دين را براى شكار دنيا مى‏گستراند .[ در اين جملات در توصيف عبد اللّه بن زبير خبّ ضبّ يروم أمرا و لا يدركه و هو بعد مصلوب قريش آمده است :( حيله‏ گر و كينه توز ) امرى را مى‏خواهد و آن را در نخواهد يافت . او به اضافه اينكه به دار كشيده شده قريش است . )

14 خبر درباره هلاكت و غرق شدن بصره در آب .

15 خبر درباره هلاكت بصره بار ديگر بوسيله صاحب زنج كه خود را علىّ بن محمّد بن احمد بن عيسى بن زيد ناميده است .

16 اخبار درباره ظهور پرچم‏هاى سياه از طرف خراسان و تصريح فرمودن ايشان به قومى از اهالى آن كه بنى رزيق معروف بودند و آنان آل مصعب بودند كه از جمله آنان طاهر بن الحسين و فرزندش و اسحاق بن ابراهيم مى‏باشند كه آنان و گذشتگانشان از دعوت كنندگان به دولت عبّاسى بوده‏اند .

17 اخبار درباره ظهور پيشوايانى از فرزندانش در طبرستان مانند النّاصر و الدّاعى [حسن بن علىّ النّاصر و حسن بن زيد ملقّب به داعى ] و غير از آنها كه در بعضى از سخنانشان فرموده‏اند : و إنّ لآل محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بالطّالقان لكنزا سيظهره اللّه إذا شاء دعائه حقّ حتّى يقوم بإذن اللّه فيدعو إلى دين اللّه ( و قطعا براى آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در طالقان خزانه‏اى است كه خداوند آنرا اگر بخواهد ظاهر مى‏سازد ، دعاى او [ دعوت او ] حقّ است تا اينكه با اذن خداوندى قيام مى‏كند و به دين خداوندى دعوت مينمايد . )

18 خبر درباره كشته شدن نفس زكيّه در مدينه [محمّد بن عبد اللّه المحض ] و اينكه در نزد سنگهاى زيت كشته مى‏شود .

19خبر درباره برادر نفس زكيّه ( ابراهيم ) كه در باب حمزة كشته مى‏شود : « يقتل بعد أن يظهر و يقهر بعد أن يقهر » ( كشته مى‏شود پس از آنكه ظهور كند و مغلوب مى‏شود پس از آنكه غلبه مى‏كند . )

20خبر در سبب قتل ابراهيم كه فرموده است : يأتيه سهم غرب ( تيرى به او اصابت مى‏كند كه تيراندازش معلوم نمى‏شود . )يكون فيه منيّته فيابؤسا للرّامي شلّت يده و وهن عضده ( مرگ ابراهيم در آن تير خواهد بود ، اى بدا بحال تيرانداز ، دستش شل و بازويش سست باد . )

21 خبر او درباره كشته شدگان وج ( وج به طائف گفته شده است كه آخرين جهاد پيامبر در آنجا روى داده است ) و اين كلمه قطعا غلط است بلكه فخ است كه فرمودند بهترين مردم روى زمين بودند .

22 اخبار او درباره مملكت علوى در غرب و تصريح او بنام كتامه و آنان كسانى بودند كه ابو عبد اللّه الدّاعى معلم را يارى كردند .

23 خبر درباره ابو عبد اللّه المهدى كه اوّلين شخص از آنان بوده است سپس صاحب قيروان چشم پوش و خوش رنگ [ يا كسى كه از چشمش آب بيايد ] داراى نسب ناب برگزيده از نسل كسيكه درباره او بداء واقع شد و درعباء خوابيده شد . و عبيد اللّه المهدى سفيد رنگى بود مايل به سرخى و فربه و داراى عضلات نرم بود و مقصود از ذو البداء اسماعيل بن جعفر بن محمّد عليهما السّلام است و اوست خوابيده شده در رداء زيرا وقتى كه اسماعيل از دنيا رفت پدرش ابو عبد اللّه امام جعفر صادق عليه السّلام او را در عبا پيچيد [ خوابانيد ] و بزرگان شيعه را به او وارد كرد ، تا او را ببينند و بدانند كه او از دنيا رفته است و شبهه از وضع او منتفى گردد .

24 خبر درباره بنى‏بويه و درباره آنان فرموده است : و از بنو الصّيّاد ديلمان ظهور مى‏كنند كه اشاره به بنى‏بويه است ، پدر بزرگ آنان با دستش ماهى شكار مى‏كرد و با قيمت آن زاد توشه خود و عائله‏اش را آماده مينمود و خداوند از فرزندان صلبى ( اصلى ) او سه پادشاه بوجود آورد و نسل آنانرا منتشر ساخت تا جائيكه ملك و سلطنت آنان ضرب المثل شد و همچنين سخن امام درباره آنان كه فرمود : امر آنان گسترش مى‏يابد تا آنجا كه زوراء ( بغداد ) را مالك مى‏شوند و خلفاء را از مقامشان بركنار مى‏كنند . گوينده‏اى پرسيد يا امير المؤمنين زمان سلطه آنان چه مقدار است ؟ امام فرمود : « صد يا مقدارى كم يا بيش از صد . »

25 خبر درباره مترف بن اجذم از بنى بويه كه در كنار دجله بدست پسر عمويش كشته خواهد شد و او اشاره به عزّ الدّوله بختيار بن معزّ الدوله ابو الحسين است و معزّ الدوله بجهت . . . . . . . دست بريده بود . . . . . . امّا اينكه فرموده است خلفاء را خلع خواهند كرد ، زيرا معزّ الدّوله المستكفى باللّه را بر كنار نمود و بجايش المطيع للّه را نصب كرد و بهاء الدّوله ابو نصر بن عضد الدّوله الطّائع را خلع و القادر را بجاى او نشاند و مدّت ملك آنان همان مقدار بود كه امام عليه السّلام خبر داده بود .

26 خبرى كه به عبد اللّه بن عبّاس درباره انتقال امر زمامدارى به فرزندانش داده بود . « هنگامى كه علىّ بن عبد اللّه متولّد شد ، پدرش او را پيش على عليه السّلام برد ، آن حضرت مقدارى از آب دهانش را در دهان فرزند عبد اللّه وارد كرد و با خرمائى كه آنرا جويده بود ، زير چانه او را بست و به عبد اللّه برگرداند و فرمود : اى پدر ملوك ، بگير اين را ، روايت صحيحه بدين ترتيب بود كه نقل كرديم . اين روايت را ابو العبّاس مبرّد در كتاب الكامل آورده است و آن روايتى كه عدد فرزندان عبد اللّه بن عبّاس را هم متذكّر شده است ،صحيح نيست و چه فراوان است خبرهاى غيبى مانند قضايائى كه گفتيم از امير المؤمنين عليه السّلام كه اگر بخواهيم همه آنها را يادآورى كنيم صفحات فراوانى را بايد براى اين كار اختصاص بدهيم و كتب سير بطور مشروح آنها را در بر دارد . » [شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 7 از ص 47 تا ص 50]

27 اخبار مربوط به موقعيّت و حوادثى كه در انتظار امير المؤمنين عليه السّلام بوده است .

28 اخبار مربوط به آينده كوفه و اينكه حوادث بسيار تندى بسراغ كوفه خواهد آمد .

29 اخبار مربوط به مروان بن الحكم و فرزندانش كه امّت اسلامى روز سرخى از آنان خواهد ديد .

30 اخبار مربوط به بنى‏اميّه ، مدّتى كوتاه از دنيا بهره‏مند مى‏شوند و سپس همه آنچه را كه بدست آورده بودند از دست مى‏دهند .

31 خبر مردى گمراه در شام كه عربده خواهد كشيد و پرچم‏هايش را در حومه‏هاى كوفه نصب خواهد كرد .

32 خبر مغول و اينكه تاخت و تاز و خونريزيها براه خواهند انداخت . 14 ، 21 و لو قد فقد تموني و نزلت بكم كرائه الأمور و حوازب الخطوب لأطرق كثير من السّآئلين و فشل كثير من المسئولين ، و ذلك إذا قلّصت حربكم و شمّرت عن ساق ، و ضاقت الدّنيا عليكم ضيقا ، تستطيلون معه أيّام البلآء عليكم ، حتّى يفتح اللّه لبقيّة الأبرار منكم ( و اگر شما مرا گم كنيد و امور ناگوار و رويدادهاى بسيار سخت بر شما فرود آيد ، كثيرى از سؤال كنندگان سر پايين اندازند و كثيرى از مسئولين شكست بخورند و اين هنگامى است كه جنگ و پيكارى كه شما را در خود فرو برده است ، خود را جمع كند و پوشاك پاهايش را بالا بزند و دنيا بر شما تنگ گردد و روزهاى ابتلاء و آزمايش را كه بر شما مى‏گذرد بسيار طولانى احساس كنيد ، تا اينكه خداوند متعال براى باقيمانده نيكوكاران شما گشايش [ يا پيروزى ] عنايت فرمايد . )

روزگارى فرا مى‏رسد كه نه سؤال كنندگان روحيّه سؤال خواهند داشت و نه پاسخ دهندگان قدرت براى پاسخ دادن ، تا عنايت خداوندى بار ديگر فرا رسد

در آنهنگام كه منابع معرفتى روى بزير خاك كشيدند و باقيماندگانشان از تنگى سينه‏هاى مردم و فشار رويدادهاى روزگار در گوشه‏ها خزيدند كه

قرص درخشنده چو پنهان شود
شب پره بازيگر ميدان شود

و شب پره‏هاى ضدّ خورشيد تاريكى فضا را به مراد خود ديدند و پروازهاى كور خود را شروع كردند ، اشتياق براى وصول به واقعيّتى نيست كه سؤالى درباره آن طرح شود ، مسئولى نيست كه در صدد پاسخ به آن سؤال بر آيد .

در آن هنگام كه حوادث گيج كننده و ناگوار دنيا بر سر قومى تاختن بياورد كه رهبرى واقع بين و واقع‏خواه و واقع‏گو و حقّ‏بين و حقّ‏خواه و حقّگو در ميان آنان نباشد ، نه سؤالى در دلها موج خواهد زد و نه پاسخ دهنده‏اى كه خود را مديون جامعه بداند و خود از حقّ و واقع كاملا مطّلع باشد . براستى آيا امير المؤمنين عليه السّلام با اين جملات با همه تاريخ بشرى صحبت نميكند ؟ آيا اين اصل كلّى در همه جادّه‏ها و طرق اصلى و فرعى تاريخ جريان ندارد ؟ 22 ، 27 إنّ الفتن إذا أقبلت شبّهت ، و إذآ أدبرت نبّهت ، ينكرن مقبلات ، و يعرفن مدبرات ، يحمن حوم الرّياح يصبن بلدا و يخطئن بلدا ( بدانيد هنگامى كه فتنه‏ها روى مى‏آورند مشتبه مى‏باشند ( عوامل اشتباه ) و وقتى كه روى بر ميگردانند بيدار مى‏سازند ، در هنگام آمدن مورد انكار و ناشناسند و در موقع برگشت و روى گردان شدن شناخته مى‏شوند . فتنه‏ها مانند بادها مى‏گردند به شهرى ميرسند ( در يك شهر وارد مى‏شوند و ميوزند و از شهرى بدون اصابت مى‏گذرند . )

هنگامى كه طلايه ‏هاى فتنه نمودار مى‏ گردند امور را مشتبه مى‏نمايند ،

و هنگامى كه روي گردان مى‏شوند بيدار مى‏كنند .

امير المؤمنين عليه السّلام در اين چند جمله دو اصل بسيار مهمّ و فراگير را در تحرّكات و آشوب‏هاى فتنه‏اى گوشزد فرموده است كه با شناخت آن دو اصل مى‏توان مقدارى فراوان از معمّاهاى تاريخ را حلّ و فصل نمود . اين دو اصل عبارتند از :

1 فتنه در هنگام شروع ناشناخته و عامل اشتباه است .

2 فتنه در هنگام پايان يافتن و رويگران شدن ، شناخته شده و بيدار كننده است .

اصل اوّل هر فتنه‏اى كه با دست بشر و با تفكّرات او در جامعه بروز مى‏كند ، هرگز بعنوان فتنه و علائم و مختصّات فتنه كه همه فهم باشد بروزنمى‏كند ، يعنى اينطور نيست كه وقتى كه فتنه‏اى در يك جامعه سر بر مى‏آورد بقدرى علامتها و مختصّات فتنه بودن آن واضح و روشن است كه همگان ميتوانند بفهمند . زيرا بوجود آورندگان فتنه‏ها آگاه‏تر و ماهرتر از آنند كه كارى انجام بدهند كه مردم جامعه از نخستين بروز نمودهاى آن ، حالت مقاومت از خود نشان داده و آن را استفراغ كنند . لذا مهمّترين و اساسى‏ترين كارى كه فتنه‏گران براى گسترش و تعميق كار خود انجام مى‏دهند چند چيز است :

1 استخدام قيافه‏ هائى كه در جامعه بخوبى و پاكيزگى و اخلاص شناخته شده باشند ، مانند بعضى از افراد خوارج نهروان كه با پيشانى پينه بسته و لب‏هاى ذاكر و چشم‏هاى فرو رفته از شب بيداريها و قرآن به بغل وسيله‏اى براى بروز فتنه تباه كننده خوارج گشتند . چه خوب گفته آن شاعر زبر دست در باره قاتلين امام حسين عليه السّلام :

جاؤا برأسك يا أبن بنت محمّد
متر مّلا بدمآئه ترميلا

و يكبّرون بأن قتلت و إنّما
قتلوا بك التّكبير و التّهليلا

( اى پسر دختر محمّد صلّى اللّه عليه و آله ( اى حسين ) سر بريده ترا كه با خونش آغشته بود ، آوردند و آنان در موقع آوردن سر مبارك تو تكبير مى‏گفتند كه تو كشته شده‏اى و جز اين نيست كه با قتل تو تكبير ( اللّه اكبر ) و تهليل ( لا إله الاّ اللّه ) را كشتند . )

2 استخدام بهترين شعارها براى مردم آن جامعه ، مثلا اگر فقر مادّى در آن جامعه حكمفرماست ، شعار « ثروت قارون براى همه » اگر خفقان و اسارت و زنجير جبر جامعه‏اى را در خود فرو برده است ، قطعا شعارش آزادى مطلق است كه ادّعاى آزادى جان استوارت ميل و اگزيستانسياليسم ،سارتر و ياسپر و هايدگر در برابرش نه تنها رنگ باخته ميباشند ، بلكه اصلا رنگى ندارند . اگر نژادپرستى هدف افراد و گروه‏هاى يك جامعه باشد ، شعار نژادپرستى مانند « نژاد آلمان فوق همه » را سر خواهند داد و بهر حال فتنه‏گران ماهرپيش از آنكه مقتضاى جوّ جامعه را بشناسند بهيچ كارى اقدام نمى‏كنند . وقتى كه جوّ جامعه را شناختند مى‏فهمند كه تقاضاى اصلى و تقاضاى فرعى جامعه چيست تا كالاى خود را براى عرضه بآن جامعه با تقاضاى موجود تنظيم نمايند .

3 اگر فتنه‏گران مردم ژرف‏نگر و مطّلع بوده باشند ، تا آنجا كه ميتوانند دم از اصول عاليه انسانى و ارزش‏هاى او مى‏زنند و چنان فرياد :

وا عدلا ، وا حقّا ، وا آزاديا ، وا پيشرفتا [ ولى چه بايد كرد

راه هموار است و زيرش دامها
قحطى معنا ميان نام‏ها

لفظها و نامها چون دامهاست
لفظ شيرين ريگ آب عمر ماست]

و بطور كلّى چنان فرياد وا انسانا مى‏زنند كه حتّى بعضى از انسانهاى دانشمند و آگاه و خردمند را هم مى‏توانند به اشتباه بيندازند .

4 موقعيّت گذشته جامعه و اصول حقوقى و سياسى و اجتماعى و علمى و هنرى و جهان‏بينى حاكم در آن را چنان بى‏امان و مطلق مى‏كوبند و چنان در آن كوبيده قيافه حقّ بجانب از خود نشان مى‏دهند كه ساده‏لوحان را وادار ميكنند كه حتّى درباره بديهى‏ترين اصول و قوانين طبيعى و قرار دادى دوران گذشته به ترديد بيفتند ، مثلا شكّ كنند در اينكه آيا خورشيد دوران گذشته هم مانند امروز روى زمين را روشن مى‏ساخت آيا 2 2 هاى آن دوران ، مانند اين دوران جديد 4 نتيجه مى‏داد يا 04 517 آيا در دوران گذشته كشاورزان با قراردادى معيّن با كارفرمايان زمين را زراعت ميكردند ، يا با راهنمائى جانوران جنگلى 5 ايجاد اراده و حركت از هر راه و با هر وسيله‏اى كه ممكن است ،اگر چه هدف منظور داراى حتّى يكصدم ارزش سپرى كردن آن راه و قربانى كردن وسيله را نداشته باشد .

مسلّم است كه اين امور پنجگانه براى اغلب مردم كه از نگرش‏هاى عميق و همه جانبه محرومند همه امور جامعه را از تفكّرات اصلى گرفته تا تخيّلات و از عالى‏ترين ارزش‏ها گرفته تا عادى‏ترين پديده‏ها مورد سؤال قرار داده در ابهام فرو مى‏برد .

اصل دوم فتنه در هنگام پايان يافتن و رويگردان شدن ، بيدار ميكند .

براى توضيح اين اصل مجبوريم دو نوع فتنه را بطور مختصر توضيح بدهيم :

نوع يكم فتنه‏هاى گذرا نوع دوم فتنه‏هائى كه در جامعه رسوب مى‏كنند و عناصر و اصول خود را بعنوان مكتب و عقيده بر جامعه تحميل كنند ، بطوريكه تدريجا همه فرهنگ جامعه را فرا مى‏گيرند .

دو نوع فتنه مزبور مشتركاتى دارند و تمايزاتى . مشتركان آن دو عبارتند از :

يك امور پنجگانه‏اى كه در تفسير اصل اوّل متذكّر شديم .

دو انقسام مردم در برابر فتنه‏ها به گروه‏هاى مختلف :

1 ساده لوحانى كه مبناى زندگى و اراده‏ها و تصميم‏ها و هدف‏گيرى آنان بر اساس « كشمش و غوره » است [ با يك كشمش گرمشان و با يك غوره سردشان مى‏شود ] .

2 مردمانى كه تا حدودى از آگاهى‏هاى مفيد در زندگى برخوردارند و يك كشمش و يك غوره نمى‏تواند وضع آنان را دگرگون كنند ، ولى باغى از كشمش و يا غوره مى‏تواند در دگرگون كردن وضع آنان مؤثّر بوده باشد .

3 جمعى ديگر وجود دارند كه بيدارتر و هشيارتر از آنند كه در بروز فتنه‏ها عناصر معرفتى و اختيارى شخصيّت خود را ببازند ، بلكه تا حدود زيادى مى‏توانند به تحليل و تركيب قضايائى كه فتنه با خود آورده است بپردازند البتّه اينان در اقلّيّت اسف‏انگيزند همچنانكه نوابغ در اقليّت اسف‏انگيزند .

هر دو نوع فتنه پس از نزول يا استقرار براى آگاهان قابل شناخت و آموزنده مى‏باشند ، زيرا پس از آن كه يك فتنه در معرض زوال قرار گرفت عوامل و انگيزه‏هاى بوجود آمدن خود را آشكار مى‏سازد و همچنين با شناخت چگونگى قطع علاقه مردم از آنچه كه فتنه آنرا مطلوب نشان مى‏داد ميتوان حقيقت مطلوبيّت آنرا بخوبى ارزيابى كرد مثلا اگر مشاهده شد كه « با بادى از بين رفت » كشف مى‏شود كه « با بادى آمده بود » امّا تمايزات دو نوع فتنه ، برخى از آنها بدينقرار است :

1 فتنه‏ هاى گذرا از آنجهت كه به اصل و قانون ثابت مستند نيستند و فقط از حوادث و تحوّلات مى‏توانند استفاده كنند ، لذا دير يا زود صحنه جامعه را ترك مى‏كنند و در موقع ترك جامعه براى عدّه‏اى قابل توجّه از مردم شناخته مى‏شوند . در صورتى كه فتنه‏هاى رسوبى از آنجهت كه با مهارت كامل خود را وابسته اصل و قانون ثابت نشان مى‏دهند ، لذا مى‏توانند زمانهائى طولانى مغز و روان مردم جامعه را در اختيار خود بگيرند ، بلكه چنانكه در بالا اشاره كرديم ، ممكن است تدريجا به صورت فرهنگ ثابت جامعه درآيند .

2 شناختن فتنه‏هاى گذرا براى مردمى كه تا حدودى از خرد و آگاهى برخوردارند ، آسانتر است از شناختن فتنه‏هاى رسوبى ، زيرا فتنه‏هاى رسوبى بجهت نمايش وابستگى به اصول و قوانين ثابت انسانى چنانكه اشاره كرديم مى‏توانند حتّى هشيارترين انسانها را مبهوت بسازند و چنانكه در مباحث گذشته ديديم : خزيمه با آن خرد و تقوى نخست از پيكار با معاويه امتناع ورزيد ،تا آنگاه كه سپاهيان معاويه عمّار بن ياسر را شهيد كردند و بيادش آمد كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله درباره او فرموده بود : يا عمّار تقتلك الفئة الباغية ( اى عمّار ترا گروهى ستمكار خواهد كشت . ) [ در اين مورد مناسب است كه بياد بياوريم : هنگامى كه عمّار شهيد شد ، شهادت

آن صحابى بزرگ بدست سپاهيان معاويه ، جنجالى بر پا كرد و هر كس از سپاهيان معاويه كه از فرمايش پيامبر درباره عمّار كه در بالا متذكّر شديم مطّلع بود يا آنروز مطّلع گشت ، به اضطراب افتاد اين اضطراب در سپاهيان معاويه شيوع پيدا مى‏كرد كه جدّ اعلاى ماكياولى ( عمرو بن عاص ) وارد ميدان شد و گفت : بمردم بگوئيد :

عمّار بن ياسر را ما نكشتيم بلكه كسى او را كشته است كه او را به اين ميدان جنگ آورده است و او علىّ بن ابيطالب است نه ما هنگامى كه امير المؤمنين عليه السّلام اين مغالطه ماكياولى گرانه را شنيد ، فرمود : در پاسخ آن خودكامگان ضدّ راستى و حقيقت بگوئيد : بنا بگفته شما ، قاتل حمزة بن عبد المطّلب عليه السّلام خود پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بوده است ، زيرا حمزه را آن حضرت بميدان جنگ آورده‏اند تبصره گاهى حيله‏گران و مكرپردازان ماكياولى فراموش مى‏كنند كه در برابر چه كسى قرار گرفته‏اند . عمرو بن عاص آنروز فراموش كرده بود كه اين مغالطه بازى را در برابر چه كسى براه مى‏اندازد كه در همان روز شايعه ، با پاسخ امير المؤمنين عليه السّلام كوس رسوايى ماكياولى‏گرى عمرو نواخته شد ولى كيست كه از رو برود]

3 فتنه‏هاى رسوبى كه با گذشت زمان در جامعه رسوب مى‏كنند و چه بسا كه بصورت فرهنگ ثابت جامعه در مى‏آيند ، ممكن است با بروز شخصيّت‏هاى بزرگ و با تقوى مورد تصفيه قرار بگيرند ، و امور نامناسب و ناشايست آنها را از واقعيّات و امور شايسته تفكيك نموده و جامعه را از تصفيه مزبور برخوردار بسازند . 28 ، 32 ألا و إنّ أخوف الفتن عندي عليكم فتنة بني أميّة ، فإنّها فتنة عميآء مظلمة :عمّت خطّتها ، و خصّت بليّتها ، و أصاب البلآء من أبصر فيها ، و أخطأ البلآء من عمي عنها ( هشيار باشيد كه خوفناكترين فتنه‏ها براى شما در نظر من فتنه بنى اميّه است زيرا فتنه‏اى است كور و تاريك و تاريك كننده [ خصلت‏ها ] نقشه‏اش فراگيرو بلاهايش مخصوص [ پيشوايان دين و انسانهاى با ايمان ] و هر كس كه در آن فتنه بينا باشد بلا بر او فرود آيد و هر كس كه در آن فتنه نابينا باشد بلا او را گم مى‏كند ( به او نمى‏رسد ) .

فتنه‏اى كور كه بينايان در آن در رنج و نابينايان در آن در راحتند .

براى آشنائى مختصر با بنى اميّه مراجعه فرمائيد به مجلّد 11 از صفحه 210 تا 214 البتّه براى توصيف بنى اميّه نه تنها آن چهار صفحه بلكه هزار صفحه كافى نيست ، بنى اميّه در برابر بنى‏هاشم خود را مجبور به عرض وجود ديده و براى اثبات اينكه « ما هم هستيم » روش متضادّ با روش برگزيدگان بنى‏هاشم مانند محمّد بن عبد اللّه صلّى اللّه عليه و آله و علىّ بن ابيطالب عليه السّلام پيش گرفتند .

ابو سفيان براى اثبات اينكه موجود است جنگها و كشتارها براه مى‏اندازد تا محمّد صلّى اللّه عليه و آله را از بين ببرد و اثبات كند كه « موجود است » معاويه تمام كوشش و تلاش و سعيش بر اينست كه علىّ بن ابيطالب عليه السّلام را از صفحه روى زمين بزير زمين بكشاند و اسلام را به عرب‏گرايى و قيصر و كسرى بازى مبدّل بسازد تا اثبات كند كه « موجود است » همانگونه كه فرزند دست پرورده‏اش يزيد بن معاويه با شمشيرى كه پدرش بلند كرد و بمردم گفت بفرزندم يزيد بيعت كنيد ، اثبات كرد كه « موجود است » در برابر چه كسى ؟ در برابر حسين بن علىّ عليهما السّلام . حسين بن على كه بود ؟ او كسى بود كه پيامبر درباره او و برادرش امام حسن مجتبى عليه السّلام فرمود : إمامان قاما أو قعدا ( اين دو فرزند من امامند قيام كنند يا در حال قعود باشند . ) او پسر فاطمه سلام اللّه عليها بود .

او پسر علىّ بن ابيطالب عليه السّلام بود او گوينده نيايش عرفه بود ، او كسى بود كه براى حفظ اسلام از همه موجوديّت خود گذشت كرد . او از عشق الهى چنان سرشار بود كه ميگفت : إلهى رضى بقضآئك و تسليما لأمرك لا معبود سواك يا غياث المستغيثين ( خداى من رضا به قضايت دارم و تسليم امر توام ، معبودى جز تو نيست اى پناه پناهندگان . ) احتياج زيادى به بحث در اين مورد نداريم و در مجلّد 13 از تفسير و نقد و تحليل مثنوى از ص 292 تا 319 درباره بنى اميّه و مخصوصا درباره يزيد و پدر وى و درباره امام حسين عليه السّلام مقدارى بررسى شده است ،

مراجعه فرمائيد . امير المؤمنين عليه السّلام دو مختصّ مهمّ براى فتنه بنى اميّه متذكّر شده ‏اند :مختصّ يكم كور و تاريك و تاريك كننده است ، زيرا دعاوى بنى اميّه به هيچ اصل و قانونى مستند نبود ، آنچه كه براى آنان مطرح بود هوى و خودكامگى و سلطه‏جوئى بود و چون اين سه موضوع هيچ مبنا و اصلى ندارند ،لذا قطعى است كه فتنه‏اى كه بر مبناى بى‏مبنائى بوجود بيايد و ادامه پيدا كند ،كور و تاريك و تاريك كننده خواهد بود .

2 مختصّ دوم فراگير همه مردم جامعه مى‏باشد ، زيرا اوّلا قدرت را بدست داشتند ، ثانيا از قيافه‏هاى بظاهر حقّ بجانب استفاده مى‏كردند ثالثا شعارهائى عوام‏پسند مانند شعار درباره قرآن كه معاويه در روزهاى صفّين با تعليمات عمرو بن عاص براه انداخت ، ولى فقط خواصّ و عظماء بودند كه از فتنه بنى اميّه واقعا در شكنجه و فشار بودند . لذامى‏فرمايد : عمّت خطّتها و خصّت بليّتها ( نقشه و خصلتش فراگير عموم ولى بلايش مخصوص بود . ) اين بلا و شكنجه و رنج سراغ آگاهان و پاكان انسان‏هاى آن دوران را كه در رديف اوّلشان ائمّه اطهار و اولياء اللّه بودند ، مى‏گرفت .

و دو جمله آخرى

( أصاب البلآء من أبصر فيها ، و أخطا البلآء من عمي عنها ) در حقيقت توضيح علّت همان جمله خصّت بليّتها مى‏باشد زيرا معناى دو جمله چنين است كه هر كس كه در آن فتنه بينا باشد [ و ناشايستى و وقاحت‏هاى آن را درك كند و بخواهد خود را از آنها دور نمايد ، ] قطعى است كه بلا و مشقّت و محنت و رنج بر سر او تاختن خواهند گرفت و اگر كسى كه چيزى نمى‏فهمد و در صدد هم نيست كه چيزى از آن فتنه بفهمد و باصطلاح عامّيان توبره يا آخورش را مى‏خواهد كه سر در آن فرو كند ، نه بلائى خواهد ديد و نه رنجى . 33 ، 45 و أيم اللّه لتجدنّ بني أميّة لكم أرباب سوء بعدي كالنّاب الضّروس :

تعذم بفيها و تخبط بيدها ، و تزبن برجلها ، و تمنع درّها ، لا يزالون بكم حتّى لا يتركوا منكم إلاّ نافعا لهم أو غير ضآئر بهم . و لا يزال بلآؤهم عنكم حتّى لا يكون انتصار أحدكم منهم إلاّ كانتصار العبد من ربّه و الصّاحب من مستصحبه ، ترد عليكم فتنتهم شوهآء مخشيّة ، و قطعا جاهليّة ليس فيها منار هدى و لا علم يرى ( و سوگند بخدا ، پس از من بنى اميّه را مالكان و رؤساى بدى براى خود خواهيد يافت ، مانند شتر بد خلق [ در موقع دوشيدن ] كه با دهانش ( دندانهايش ) زخمى مى‏كند و با دستش مى‏زند و با پاهايش دفع مى‏كند و از دوشيدن شير جلوگيرى مى‏نمايد . بنى اميّه بهمان وضعى كه گفتم با شما رفتار خواهند كرد تا كسى را از شما نگذارند مگر اينكه سودى براى آنان داشته باشد ، و يا ضررى بآنها نرساند و بلاى آنان از شما زايل نگردد تا موقعى كه پيروزى [ يا انتقام ] يكى از شما از آنان مانند پيروزى برده‏اى بر مالكش و تابعى بر متبوعش باشد . فتنه بنى اميّه بطور قبيح و وحشتناك و دسته دسته با وضع جاهليّت بر شما وارد ميگردد ، نه مناره هدايتى در آن وجود دارد و نه نشانه‏اى كه ديده شود و راه‏گشا باشد . )

شرح وترجمه نهج البلاغه علامه محمدتقی جعفری  خطبه شماره 93/2 جلد ۱۶

بپرسيد تا بدانيد ، بپرسيد از من پيش از آن روز كه رخت از ميان شما بربنديم به قلم محمد تقی جعفری

بپرسيد تا بدانيد ، بپرسيد از من پيش از آن روز كه رخت از ميان شما بربنديم .

ابن ابى الحديد مى‏گويد : « صاحب كتاب استيعاب ( ابو عمرو محمّد بن عبد البرّ ) از جماعتى از راويان و علماى حديث روايت كرده است كه هيچ كس از صحابه رضى اللّه عنهم نگفته است : سلونى مگر علىّ بن ابيطالب و شيخ ما ابو جعفر اسكافى در كتاب نقض العثمانيّة از علىّ بن الجعد از ابن شبرمه روايت كرده است كه بر هيچ كس جائز نيست كه بر روى منبر بگويد سلونى مگر علىّ بن ابيطالب عليه السّلام » [شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد با تحقيق محمّد ابو الفضل ابراهيم ج 7 ص 46] ما درباره اثبات اين مسئله كه امير المؤمنين عليه السّلام فرموده است : سلوني قبل أن تفقدوني به تفصيل بيشترى نمى‏پردازيم و به نقل ابن ابى الحديد در بالا قناعت مى‏ورزيم و جملاتى را هم از محقّق مرحوم آقا ميرزا حبيب اللّه هاشمى خوئى در اينجا مى‏آوريم و مسئله را پايان ميدهيم .

محقّق مزبور پس از نقل مطالب فوق از ابن ابى الحديد ، عبارات بعدى را مى‏نويسد : « در تذييل دوم از شرح كلام چهل و سوم براى ما چنين روايت شده است كه روزى ابن الجوزى بر بالاى منبر بود ، گفت : سلوني قبل أن تفقدوني زنى در آنجا بود ، از ابن الجوزى پرسيد : كه چه مى‏گوئى درباره اينكه علىّ بن ابيطالب در يك شب رفت و جنازه سلمان را تجهيز ( تغسيل و تكفين و تدفين ) نمود و برگشت ؟ ابن الجوزى گفت : آرى ، روايت شده است . زن پرسيد كه جنازه عثمان سه روز در روى زمين [ عبارت ابن ابى الحديد منبوذا فى المزابل است ] ماند و علىّ بن ابيطالب حاضر بود ؟ ابن الجوزى گفت . آرى . زن گفت : [ حتما كار على براى ] يكى از آن دو بر خطاء بوده است . ابن الجوزى گفت : اگر بدون اجازه شوهرت از خانه‏ات بيرون آمده‏ اى ، لعنت خدا بر تو و اگر با اجازه شوهرت بيرون آمده‏اى لعنت خدا بر او . زن گفت : عائشه به جنگ على با اذن پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رفته است يا بدون اذن او ؟ ابن الجوزى از سخن گفتن بريده شد و پاسخى پيدا نكرد . » [منهاج البراعه ج 7 ص 74] در همين صفحه روايت ميكند كه « قتاده به كوفه داخل شد و مردم دور او را گرفتند ، قتاده گفت : از هر چه كه بخواهيد از من بپرسيد و ابو حنيفه كه در آن موقع پسرى جوان بود حاضر بوده ، گفت : از وى بپرسيد : مورچه سليمان عليه السّلام نر بود يا ماده ؟ وقتى از وى پرسيدند ، پاسخ نتوانست بدهد ، خود ابو حنيفه گفت : آن مورچه ماده بود ، به او گفته شد : از كجا فهميدى ؟ گفت : از كتاب خدا كه فرموده است :

قالت نملة و اگر نر بود خدا مى‏فرمود : قال نملة زيرا لفظ نملة هم در مورد نر بكار ميرود و هم در مورد ماده ، مانند لفظ حمامه ، شاة و آنها را با علامت تأنيث از هم تفكيك مى‏كنند » چنانكه هيچ كس اين جمله امير المؤمنين عليه السّلام لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا را منكر نشده و راويان و اهل حديث فراوانى نقل نموده‏اند كه آنحضرت جمله مزبور را فرموده است ،

همانطور اينكه آن بزرگوار جمله سلونى را فرموده است ، هيچ كس آنرا مورد ترديد قرار نداده است امّا مردم بيمارگونه آن دوران از امير المؤمنين عليه السّلام چه پرسيدند و چه پاسخ گرفتند ؟ نقل آن سؤالات جز احساس شرم و سرافكندگى هيچ نتيجه‏اى در بر ندارد . بعنوان نمونه در مباحث گذشته ديديم كه يكى از آنان كه جمله سلونى را از امير المؤمنين عليه السّلام شنيد ، چنين سؤال كرد : يا على ، ريش من چند عدد مو دارد ؟ و شرم‏آورتر اينكه همين مردم مى‏خواستند تكليف زندگى آن قهرمان زندگى و مرگ را روشن كنند شايد اگر قدرتى را در خود مى‏ديدند حقيقت زندگى و هدف اعلاى آن را به آن شهود كننده حقّ و حقيقت تعليم مى‏فرمودند در خاتمه اين مبحث جملاتى را از ابن ابى الحديد در پيرامون اخبار غيبى كه امير المؤمنين عليه السّلام فرموده و همه آنها مطابق واقع بوده است ،

شرح وترجمه نهج البلاغه علامه محمدتقی جعفری  خطبه شماره 93/2 جلد ۱۶

بروز اعتلا و سقوط جوامع و تمدّن‏ها و فرهنگ‏ها از ديدگاه اسلام به قلم علامه محمدتقی جعفری

بروز اعتلا و سقوط جوامع و تمدّن‏ها و فرهنگ‏ها از ديدگاه اسلام

در مقدّمه اين مبحث مهمّ ، اشاره‏اى مختصر به تعريف توصيفى فرهنگ و تمدّن مى‏نمائيم : مى‏توان گفت : فرهنگ عبارتست از « شيوه انتخاب شده براى كيفيّت زندگى كه با گذشت زمان و مساعدت عوامل محيط طبيعى و پديده‏هاى روانى و رويدادهاى نافذ در حيات يك جامعه بوجود مى‏آيد » البتّه ميدانيم كه اين گونه معرّفى بيش از يك توصيف اجمالى نمى‏باشد ، ولى براى ديدگاه ما در اين مبحث كافى بنظر ميرسد . امّا تمدّن عبارتست از برقرارى آن نظم و هماهنگى در روابط انسانهاى يك جامعه كه تصادم‏ها و تزاحم‏هاى ويرانگر را منتفى ساخته و مسابقه در مسير رشد و كمال را قائم مقام آنها بنمايد ،بطوريكه زندگى اجتماعى افراد و گروه‏هاى آن جامعه موجب بروز و به فعليّت رسيدن استعدادهاى سازنده آنان بوده باشد . در اين زندگى متمدّن كه قطعا هر كسى ارزش واقعى كار و كالاى خود را در مى‏يابد و هر كسى توفيق و پيروزى ديگران را از آن خود و توفيق و پيروزى خود را از آن ديگران محسوب مينمايد ،انسان رو به كمال محور همه تكاپوها و تلاشها قرار مى‏گيرد .

لذا تمدّن در اين تعريف بر مبناى انسان محورى معرّفى مى‏گردد ، در صورتيكه در اغلب تعريفهاى ديگرى كه تاكنون در مغرب زمين گفته شده است ، اصالت در تمدّن از آن انسان نيست ، بلكه بطور بسيار ماهرانه‏اى اصالت انسانيّت در آن تعريفات حذف مى‏شود و بجاى آن ، بالا رفتن درآمد سرانه و افزايش كمّى و كيفى مصرف ، جزء تعريف قرار مى‏گيرد .

اين نكته را هم متذكّر مى‏شويم كه مقصود ما از « انسان محورى » آن معناى مضحك نيست كه مستلزم « انسان خدائى » مى‏باشد ، بلكه منظور ما اينست كه محور همه تلاشها و ارزشهاى مربوط به تمدّن بايد خدمتگزار انسان باشد نه اينكه انسان را قربانى ظواهر و پديده‏هاى فريبا بنام تمدّن نمايد و بعبارت روشنتر انسان در تعريف تمدّن هدف قرار ميگيرد ، و اين انسان شايستگى خود را براى هدف قرار گرفتن براى تمدّن از قرار گرفتنش در جاذبه كمال مطلق كه خدا است ناشى مى‏گردد . پس از توجّه به اين مقدّمه نخست اين مسئله را بعنوان يك اصل اساسى در نظر بگيريم كه تمدّن و فرهنگ با همه عناصر ممتازى كه دارند ، از ديدگاه اسلام در خدمت « حيات معقول » انسانها قرار مى‏گيرند نه « حيات معقول » انسانها در خدمت تمدّن و فرهنگى كه براى به فعليّت رسيدن استعدادهاى مثبت انسانى و اشباع احساسهاى برين او ،ساخته شده‏اند .

و اگر در مواردى انسانها بايد در راه وصول به تمدّن و فرهنگ فداكارى نموده و دست از جان خود بشويند ، گذشت و جانبازى است كه انسان در ريشه كن كردن آفات تمدّن در خدمت « حيات معقول » و بوجود آوردن شرايط حيات مزبور براى انسان‏ها انجام مى‏دهد نه براى دو پديده مزبور كه ارتباطى با « حيات معقول » انسانها نداشته باشند .

حال اجتماع انسانى در بروز و اعتلاء و سقوط تمدّنها و فرهنگها شبيه به حال فردى از انسان است كه تحت تأثير عواملى بروز مى‏كند و به اعتلاء ميرسد و سقوط مينمايد . مثلا احساس نياز چنانكه فرد را وادار به تلاش و تكاپو در عرصه طبيعت و منطقه روابط همنوعانش مينمايد ، همچنين جامعه را نيز رو به گسترش و عميق ساختن درك و معرفت و سازندگى در عرصه زندگى تحريك و تشويق مينمايد .

ما شاهد بروز تعدادى از اكتشافات در موقع بروز جنگها بوده‏ايم .لذا ممكن است يك يا چند نياز موجب اكتشاف و بدست آوردن امتياز يا امتيازاتى باشد كه آنها هم بنوبت خود ، مردم را براى وصول به امتيازات زنجيرى ديگر موفّق بسازد . ولى داستان تمدّن‏ها از نظر عوامل بوجود آورنده در نياز خلاصه نمى‏شود ، بلكه در موارد بسيار فراوان بقول بعضى از محقّقان در سرگذشت علم ، بارقه‏ها و جهشهاى مغزى انسانها بوده است كه عناصر مهمّ تمدّن اصطلاحى را بوجود آورده‏اند گاهى ديگر تمدّن‏ها و فرهنگهاى مثبت ناشى از اكتساب و استفاده از تمدّنها و فرهنگهاى ديگر جوامع مى‏باشد .

البتّه اينگونه تمدّنها و فرهنگها گاهى بطور صورى و راكد مورد تقليد قرار مى‏گيرند كه در اينصورت نه تنها موجب پيشرفت جامعه مقلّد و پيرو نمى‏گردد ، بلكه ممكن است موجب عقب‏ماندگى و باختن هويّت اصيل خود آن جامعه مقلّد بوده باشد . ما در دوران اخير در جوامعى متعدّد شاهد اينگونه انتقال تمدّنها و فرهنگهاى تقليدى مى‏باشيم كه چگونه هويّت اصيل خود جوامع مقلّد را محو و نابود ساخته است ، در صورتيكه اگر آن جوامع فريب امتيازات تقليدى آن تمدّنها و فرهنگها را نمى‏خوردند و با همان هويّت اصيل خود براه مى‏افتادند ، مى‏توانستند از تمدّن و فرهنگ اصيل و آشنا با خويشتن برخوردار گردند . يكى ديگر از عوامل بروز تمدّنها و فرهنگها ، احساس لزوم جبران ضعف در برابر رقيبان است كه مى‏توان گفت از اساسى‏ترين عوامل محسوب مى‏گردد . با اينحال تشخيص عامل قطعى بروز و اعتلا و سقوط تمدّنها و فرهنگها ، با نظر به تعريفات و استدلالهاى رائج در اين مبحث حداقلّ بسيار دشوار است .

آنچه كه از قرآن مجيد و نهج البلاغه بر ميآيد اينست كه عامل اساسى آغاز و پايان منحنى تمدّنها و فرهنگها خود انسان است . براى مطالعه آيات قرآنى درباره عامل انسانى تاريخ به مبحث 18 ( نظريّاتى كه بعنوان عامل محرّك تاريخ تاكنون ارائه شده است ) و به مبحث 19 ( توضيحى در رابطه موجودات و رويدادهاى تاريخ بشرى با انسان ) مراجعه شود .

در آن آيات ديديم كه خداوند امورى را مانند كفران نعمت [ در از بين بردن اجتماع و تمدّن سبأ ] و فساد و خودكامگى‏ها و ظلم و استكبار و اِفساد در روى زمين و انحراف از حقيقت عوامل سقوط تمدّنها و فرهنگهاى معرّفى فرموده است و از همان آيات بخوبى استفاده مى‏شود كه مفاهيم مقابل آن صفات رذل عوامل بروز و اعتلاء تمدّنها و فرهنگها مى‏باشد . يعنى از همان آيات با كمال وضوح برمى‏آيد كه سپاسگزارى نعمت‏هاى خداوندى و صلاح و اصلاح ميان انسان‏ها و تهذّب و عدالت و حركت در مسير واقعيّات از عوامل مهمّ بروز و اعتلاى تمدّنها و فرهنگهاى انسانى صحيح مى‏باشند . خداوند سبحان در قرآن مجيد تصريح فرموده است كه :

وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ القُرَى‏ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنَا عَلَيْهِمْ بَرَكَاتٍ مِنَ السَّمَآءِ وَ الْأَرْضِ وَ لكِنْ كَذَّبُوا فَأَخَذْنَاهُمْ بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ [ الاعراف آيه 96]

( و اگر اهل آباديها ايمان مى‏آوردند و تقوى مى‏ورزيدند قطعاً بركات خود را از آسمان و زمين براى آنان باز مى‏كرديم ( نازل مى‏نموديم ) ولى آنان [ ايمان و تقوى‏ و مناديان آن دو را يعنى پيامبران را ] تكذيب كردند و در نتيجه آنانرا به سبب اندوخته‏هاى [ ناشايستشان ] مؤاخذه نموديم . ) آيات قرآنى در اينكه ظلم عامل سقوط جوامع و تمدّنها و فرهنگها است خيلى فراوان و تأكيد شگفت‏انگيزى دارند .

از آنجمله :1 وَ كَذلِكَ أَخْذُ رَبّكَ إِذَا أَخَذَ القُرَى‏ وَ هِيَ ظَالِمَةٌ [هود آيه 102] ( و بدينسان است مؤاخذه پروردگار تو ، هنگامى كه آباديها را مؤاخذه ( ساقط و مضمحل ) ساخت در حاليكه آنها ستمكار بودند . )

فَقُطِعَ دَابِرُ الْقَوْمِ الَّذِينَ ظَلَمُوا وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ [الأنعام آيه 45 ] ( پس دنباله قومى كه ظلم كردند ، بريده شد و سپاس مر خدا را كه پرورنده عالميان است . )

وَ لَقَدْ أَهْلَكْنَا الْقُرُونَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَمَّا ظَلَمُوا [يونُس آيه 13] ( ما مردم قرونى پيش از شما را بجهت ظلمى كه كردند نابود ساختيم . )

وَ اصْنَعِ الْفُلْكَ بِأَعْيُنِنَا وَ وَحْيِنَا وَ لاَ تُخَاطِبْنِي فِي الَّذِينَ ظَلَمُوا إِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ [هود آيه 37 ] [ اى نوح ] ( و كشتى را با نظاره ما و بسبب وحيى كه بتو كرديم بساز و درباره كسانى كه ظلم كرده‏اند با من سخنى مگو ، قطعاً آنان غرق خواهند گشت . )

وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً قَرْيَةً كَانَتْ آمِنَةً مُطْمَئِنَّةً يَأْتِيهَا رِزْقُهَا رَغَداً مِنْ كُلِّ مَكَانٍ فَكَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اللَّهِ فَأَذَاقَهَا اللَّهُ لِباَسَ الْجُوعِ وَ الْخَوْفِ بِمَا كَانُوا يَصْنَعُونَ وَ لَقَدْ جَائَهُمْ رَسُولٌ مِنْهُمْ فَكَذَّبُوهُ فَأَخَذَهُمُ الْعَذَابُ وَ هُمْ ظَالِمُونَ [ النّحل آيه 112 و 113] ( و خداوند مثل آن آبادى را [ براى شما ] مى‏زند كه در امن و امان و آرامش بود و روزى او از هر طرف فراوان مى‏رسيد سپس آن آبادى به نعمت‏هاى خداوندى كفران ورزيد ، خداوند در نتيجه تبهكارى‏هائى كه انجام مى‏دادند لباس گرسنگى و ترس را به آن آبادى چشانيد و براى آنان پيامبرى از خودشان آمد ، او را تكذيب كردند ،پس عذاب آنانرا در حاليكه ستمكاران بودند در گرفت . )

وَ أَخَذَ الَّذِينَ ظَلَمُوا الصَّيْحَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دِيَارِهِمْ جَاثِمِينَ [هود آيه 67] ( و آنانرا كه ستم كردند صيحه ( فرياد شديد آسمانى ) گرفت و آنان در ديار خود در حاليكه به رو [ يا بزانو ] در افتاده بودند ، هلاك گشتند . )

وَ تِلْكَ الْقُرَى‏ أَهْلَكْنَاهُمْ لَمَّا ظَلَمُوا وَ جَعَلْنا لِمَهْلِكِهِمْ مَوْعِداً [ الكهف آيه 59] و آن آباديها را زمانيكه ( بجهت آنكه ) ظلم كردند ، نابود ساختيم و براى نابود شدنشان زمان معيّنى قرار داديم . )

وَ أَنَّهُ أَهْلَكَ عَاداً الْأُولَى‏ . وَ ثَمُودَ فَمَآ أَبْقى‏ . وَ قَوْمَ نُوحٍ مِنْ قَبْلُ إِنَّهُمْ كَانُوا هُمْ أَظْلَمَ وَ أَطْغَى‏ [ النّجم آيه 50 تا 52] ( و خدا است كه عاد اولى‏ ( عاد بن ارم پيش از قوم عاد معروف ) را هلاك كرد . و ثمود را و از آنان كسى را نگذاشت . و پيش از آنان قوم نوح را نابود ساخت آنان ظالم‏تر و طغيانگرتر بودند . )

هَلْ يُهْلَكُ إِلاَّ الْقَوْمُ الظَّالِمُونَ [ الأنعام آيه 47( آيا كسى جز مردم ستمكار هلاك مى‏شود ؟ )

10 وَ مَا كُنَّا مُهْلِكِي الْقُرَى‏ إِلاَّ وَ أَهْلُهَا ظَالِمُونَ [ القصص آيه 59] ( و ما آباديها را به هلاكت نمى‏رسانيم مگر اينكه اهل آنها ستمكار باشند . ) امير المؤمنين عليه السّلام هم كه سخنانش گاهى اقتباسى از قرآن مجيد و گاهى ديگر تفسيرى از آن كتاب اللّه و در مواردى تطبيق كلّيّات آن به مصاديق و افراد آنها است ، ظلم را از اساسى‏ترين عوامل سقوط و تباهى جوامع معرّفى فرموده است .

از آنجمله :

اللّه اللّه في عاجل البغي و آجل و خامة الظّلم . . . [خطبه قاصعه ص 294] ( خدا را ، خدا را در نظر بگيريد در نتيجه سريع ( در همين دنيا ) ستم و آينده وخيم ظلم . ) يكى ديگر از عوامل سقوط جوامع و نابودى تمدّن‏ها و فرهنگها ،استكبار است كه مفهوم عامّ آن عبارت است از « هدف ديدن خود و وسيله ديدن ديگران » امير المؤمنين عليه السّلام در سقوط جوامع چنانكه در آيات قرآنى مشاهده خواهيم كرد ، استكبار را مطرح فرموده است .

او مى‏فرمايد :فاعتبروا بما أصاب الأمم المستكبرين من قبلكم من بأس اللّه وصولاته و وقائعه و مثلاته ، و اتّعظوا بمثاوي خدودهم ، و مصارع جنوبهم و استعيذوا باللّه من لواقح الكبر ، كما تستعيذونه من طوارق الدّهر . . . [خطبه قاصعه 290] ( عبرت بگيريد از آن غضب و حمله‏ ها و مصيبتها و عذاب‏هاى خداوندى كه به اقوام و ملل مستكبر پيش از شما وارد گشت و پند بگيريد از خاكى كه گونه ‏هاى آن مستكبرين در آن جاى گرفت و از جايگاه سقوط پهلوهايشان و پناه ببريد به خداوند از عوامل كبر چنانكه پناه مى‏بريد به او از حوادث كوبنده روزگاران . ) از آن موارد نهج البلاغه كه امير المؤمنين عليه السّلام عوامل اعتلاء و سقوط جوامع و فرهنگها و تمدّن‏ها را بيان فرموده است : خطبه قاصعه است كه مى‏فرمايد :

فإنكان لابدّ من العصبيّة ، فليكن تعصّبكم لمكارم الخصال و محامد الأفعال ، و محاسن الأمور الّتي تفاضلت فيها المجدآء و النّجدآء من بيوتات العرب و يعاسيب القبائل بالأخلاق الرّغيبة ، و الأحلام العظيمة و الأخطار الجليلة و الآثار المحمودة ، فتعصّبوا لخلال الحمد من الحفظ للجوار ، و الوفآء بالذّمام و الطّاعة للبرّ ، و المعصية للكبر ،و الأخذ بالفضل و الكفّ عن البغي ، و الإعظام للقتل ، و الإئصاف للخلق و الكظم للغيظ ، و اجتناب الفساد في الأرض ، و احذروا ما نزل بالأمم قبلكم من المثلات بسوء الأفعال ، و ذميم الأعمال ، فتذكّروا في الخير و الشّرّ أحوالهم ، و احذروا أن تكونوا أمثالهم .

فإذا تفكّرتم في تفاوت حاليهم ، فالزموا كلّ أمر لزمت العزّة به شأنهم ، و زاحت الأعدآء له عنهم ، و مدّت العافية به عليهم و انقادت النّعمة له معهم ، و وصلت الكرامة عليه حبلهم من الاجتناب للفرقة و اللّزوم للألفة ، و التّحآضّ عليها و التّواصي بها و اجتنبوا كلّ أمر كسر فقرتهم و أوهن منّتهم من تضاغن القلوب ، و تشاحن الصّدور ، و تدابر النّفوس ، و تخاذل الأيدي .

و تدبّروا أحوال الماضين من المؤمنين قبلكم ، كيف كانوا في حال التّمحيص و البلآء . ألم يكونوا أثقل الخلآئق أعبآء و أجهد العباد بلآء ، و أضيق أهل الدّنيا حالا . اتّخذتهم الفراعنة عبيدا فساموهم سوء العذاب ، و جرّعوهم المرار ،فلم تبرح الحال بهم في ذلّ الهلكة و قهر الغلبة ، لا يجدون حيلة في امتناع ، و لا سبيلا إلى دفاع . حتّى إذا رأى اللّه سبحانه جدّ الصّبر منهم على الأذى في محبّته ، و الاحتمال للمكروه من خوفه ، جعل لهم من مضائق البلآء فرجا فأبدلهم العزّ مكان الذّلّ ،و الأمن مكان الخوف ، فصاروا ملوكا حكّاما ، و أئمّة أعلاما ، و قد بلغت الكرامة من اللّه لهم ما لم تذهب الآمال إليه بهم . فانظروا كيف كانوا حيث كانت الأملآء مجتمعة ، و الأهوآء مؤتلفة ، و القلوب معتدلة ،و الأيدي مترادفة ، و السّيوف متناصرة ، و البصآئر نافذة و العزآئم واحدة . ألم يكونوا أربابا في أقطار الأرضين ، و ملوكا على رقاب العالمين .

فانظروا إلى ما صاروا إليه في آخر أمورهم ، حين وقعت الفرقة و تشتّت الألفة و اختلفت الكلمة و الأفئدة ، و تشعّبوا مختلفين ،و تفرّقوا متحاربين ، قد خلع اللّه عنهم لباس كرامته ، و سلبهم غضارة نعمته ، و بقى قصص أخبارهم فيكم عبرا للمعتبرين . فاعتبروا بحال ولد إسماعيل و بني إسحاق و بني إسرآئيل عليهم السّلام . فمآ أشدّ اعتدال الأحوال و أقرب اشتباه الأمثال ، تأمّلوآ أمرهم في حال تشتّتهم و تفرّقهم ، ليالي كانت الأكاسرة و القياصرة أربابا لهم ، يحتازونهم عن ريف الآفاق ، و بحر العراق و خضرة الدّنيا ، إلى منابت الشّيح و مهافي الرّيح و نكد المعاش ، فتركوهم عالة مساكين ، إخوان دبر و وبر ،أذلّ الأمم دارا ، و أجدبهم قرارا ، لا يأوون إلى جناح دعوة يعتصمون بها ، و لا إلى ظلّ ألفة يعتمدون على عزّها . فالأحوال مضطربة ،و الأيديي مختلفة ، و الكثرة متفرّقة ، في بلآء أزل . و أطباق جهل من بنات موؤدة ، و أصنام معبودة ، و أرحام مقطوعة و غارات مشنونة .

فانظروا إلى مواقع نعم اللّه عليهم ، حين بعث إليهم رسولا فعقد بملّته طاعتهم و جمع على دعوته ألفتهم ، كيف نشرت النّعمة عليهم جناح كرامتها ، و أسالت لهم جداول نعيمها ، و التفّت الملّة بهم في عوائد بركتها ، فأصبحوا في نعمتها غرقين ، و في خضرة عيشها فكهين . قد تربعّت الأمور بهم في ظلّ سلطان قاهر و آوتهم الحال إلى كنف عزّ غالب و تعطّفت الأمور عليهم في ذرى ملك ثابت .

فهم حكّام على العالمين ، و ملوك في أطراف الأرضين . يملكون الأمور على من كان يملكها عليهم ، و يمضون الأحكام فيمن كان يمضيها فيهم لا تغمز لهم قناة و لا تقرع لهم صفاة . [خطبه قاصعه از ص 295 تا 298] ( اگر چاره‏اى از تعصّب ورزيدن نيست ، پس تعصّب بورزيد به اخلاق شريفه و اعمال پسنديده و امور شايسته‏اى كه بزرگان و دلاوران از خاندانهاى عرب و رؤساى قبائل درباره آن‏ها بيكديگر سبقت مى‏ورزيدند [ آنان در اين امور شايسته و برازنده بيكديگر سبقت مى‏گرفتند ] :

اخلاق مورد رغبت و بردبارى‏ها [ و يا آرمان‏هاى ] با عظمت و تكاپو در مخاطرات بزرگ و آثار پسنديده . [ حال كه بايد تعصّب بورزيد ] پس بياييد بخصلت‏هاى ستوده تعصب بورزيد مانند حفظ حقوق همسايگى و وفا به تعهّد و اطاعت از نيكوكارى و نافرمانى كبر و قرار گرفتن در انگيزگى فضيلت و خويشتن دارى از ظلم و بزرگ شمردن ( ناشايست بزرگ ) قتل نفس و انصاف براى خلق و فرو بردن غضب و پرهيز كردن از فساد در روى زمين و بترسيد از آن كيفرها و عذابها كه در نتيجه زشتى كارها و ناشايستى اعمال بر امّت‏هائى پيش از شما نازل گشت .

احوال آنان را در خير و شرّ متذكّر شويد و بترسيد از آن كه از جمله آنان باشيد . و هنگامى كه در احوال خير و شرّ آنان انديشيديد ، پس ملتزم شويد ( محكم بگيريد ) هر امرى را كه براى شأن آنان عزّت را ايجاب كرد و دشمن را از آنان دور ساخت و بوسيله آن ،آسايش بسوى آنان گسترش يافت و نعمت بجهت آن امر مطيع آنان گشت و كرامت و شرافت بر مبناى آن امر ، طناب آنان را بهم پيوست . [ آن امر كه موجب اينهمه عظمت و پيشرفت شده بود عبارت بود از ] : پرهيز از پراكندگى و التزام به الفت و انس و تحريك و توصيه به آن .

و بپرهيزيد از هر امرى كه ستون فقراتشان را شكست و قوّه آنان را سست نمود . [ امرى كه باعث شكست و پراكندگى و سقوطشان گشت عبارت بود از ] كينه‏ توزى دلها ، و خصومت سينه‏ها و روى گرداندن نفوس از يكديگر و خواركردن قدرت‏ها همديگر را ( پراكنده شدن قدرتها ) در احوال مردمان با ايمان كه پيش از شما گذشته‏اند ، بينديشيد كه آنان چگونه در تصفيه و آزمايش قرار گرفتند . آيا آنان سنگين‏بارترين مردم و كوشاترين خلق در هنگام آزمايش و گرفتارترين اهل دنيا در احوال زندگى نبودند .

فراعنه روزگاران آنان را به بردگى گرفتند و عذاب بدى بر آنان چشانيدند و با جرعه‏هاى تلخ كامشان را آزردند . حال آن مستضعفان در خوارى هلاكت و زور غلبه مى‏گذشت ، چاره‏اى در امتناع از آن وضع رقّت‏بار نمى‏يافتند و راهى براى دفاع از خويش نمى‏ديدند تا آنگاه كه خداوند سبحان از آن مردم تحمّل جدّى بر آزار و اذيّت در راه محبّتش و تحمّل ناگوارى از خوفش را ديد ، براى آنان از تنگناهاى بلاء فرج عطا فرمود و بجاى ذلّت عزّت و بجاى ترس امن و امان عنايت فرمود . پس آنان ملوك و زمامداران و پيشوايان و پرچمهاى هدايت گشتند و كرامت خداوندى براى آنان بحدّى رسيد كه حتّى آرزوهايشان بآن نمى‏رفت .

درست بنگريد كه آنان چگونه بودند : هنگامى كه جمعيّتهاى آنان هماهنگ و خواسته‏هايشان موافق يكديگر و دلهايشان معتدل و دستها و قدرتهايشان پشتيبان يكديگر و شمشيرهايشان يار و ياور همديگر و بصيرتهايشان نافذ و تصميم‏ها [ يا هدفهاى اصلى ] يشان يكى بود . آيا آنان سرورانى در نقاط زمين و فرمانروايانى بر عالميان نبودند پس بنگريد به سرنوشت پايان امور آنان هنگاميكه ميانشان جدائى افتاد و الفت‏ها پراكنده گشت و سخن و دلها به اختلاف افتادند و در حال اختلاف با همديگر از هم شكافتند و هر يك راه خود پيش گرفت و در حال محاربه از هم متفرّق شدند .

خداوند لباس كرامتش را كه به آنان پوشانيده بود از تنشان كند و گسترش و طراوت نعمت خود را از آنان سلب نمود و داستان‏هاى اخبارشان را در ميان شما براى عبرت‏گيرى كسانى كه از احوال گذشتگان عبرت مى‏گيرند باقى گذاشت . عبرت بگيريد از حال فرزندان اسماعيل و اسحاق و اسرائيل عليهم السّلام ،چه شديد است برابرى احوال شما با آنان و چه نزديك است شباهت امثال آنان با شما .

در امر آنان در حال پراكندگى و جدائى آنان با يكديگر بينديشيد در آن شبها ( روزگار تاريك ) بينديشيد كه كسرى‏ها ( سلاطين ايران ) و قيصرها ( امپراطوران رم ) ارباب آنان بودند ، آنان را از مناطق آب و درخت و هر گونه نباتات فراوان و از درياى عراق ( دو نهر بزرگ فرات و دجله ) و از دنياى سر سبز به جايگاه‏هاى روييدن درمنه [ گياهى است كه اسب آن را مى‏چرد و براى دفع انگل هم بكار مى‏رود لغت نامه دهخدا مادّه د] و وزش بادها و تنگناى معاش منتقل نمودند .

پس آن سلاطين و امپراطوران فرزندان اسماعيل و اسحاق و اسرائيل عليهم السّلام را در حاليكه فقرا و بينوايان و دمساز شتران مجروح و داراى كرك بودند ،رهايشان كردند در حاليكه آنان پست‏ترين امّتها از جهات جايگاه زندگى بودند و بى‏حاصل‏ترين آنان از جهت قرارگاه . پناهگاهى براى دعوتى نداشتند كه به آن چنگ بزنند و راهى بسوى سايه الفتى نبود كه به عزّت آن اعتماد نمايند .

در نتيجه احوال و روزگار آنان مضطرب و قدرت‏هايشان مختلف و كثرتشان پراكنده در بلائى شديد و جهالت فراگير دخترانى كه زنده بگور مى‏شدند و بت‏هائى كه معبود قرار مى‏گرفتند و خويشاوندانى كه از يكديگر مى‏بريدند و يغماگرى‏هائى كه بر سر هم مى‏آوردند . پس بنگريد به موقعيّت‏هائى كه از نعمت‏هاى خداوندى نصيبشان گشت ، در آن هنگام كه پيامبرى براى آنان فرستاد با دينى كه آورده بود اطاعت آنان را منعقد ساخت و الفت و تشكّل آنان را با دعوتى كه فرمود ، صورت داد : [ با اين دعوت الهى و اجابتى كه آنان كردند ] چگونه نعمت بال كرامتش را بر آنان بگسترانيد و نهرهاى وسائل آزمايش خود را براى آنان جارى ساخت ، و ( دين ) آنان را در منافع بركتش بهم پيچيد ( جمع نمود و متشكّل ساخت ) آنان در نعمت ملّت غرق شدند و در طراوت عيش آن مسرور و شادان .

در اين هنگام كارهاى آنان در سايه يك سلطه پيروز براه افتاد و حالتى كه بآنان روى آورده بود ، آنان را به پناهگاه عزّتى پيروز پناهنده ساخت . امور دنيا در درجات عالى مالكيّت پا بر جا روى محبّت بآنان كرد . در نتيجه حاكمان همه عالميان گشتند و صاحبان سيطره در اقاليم زمين . در اين هنگام آنان درباره امور زندگى به كسانى مسلّط شدند كه آنان در آن امور مالكشان بوده‏اند . و احكام خود را درباره كسانى اجراء كردند كه آنان در گذشته درباره آن بينوايان اجراء مى‏كردند ، ديگر نه قبضه نيزه‏اى براى آنان فشرده مى‏شد و نه براى آنان سنگى كوبيده مى‏گشت . )

عوامل بروز و اعتلاء و سقوط جوامع و فرهنگها و تمدّن‏ها از ديدگاه نهج البلاغه

مقدّمه‏اى در توصيف فرهنگ و تمدّن از ديدگاه اسلام و مكتب‏هاى معمولى

در مباحث گذشته اشاره كرديم كه بروز و اعتلاء و سقوط جوامع ، يك شباهت بسيار قابل توجّه با بروز و اعتلاء و سقوط فردى از شخصيّت انسان دارند ، چنانكه نظم قانونى ابعاد و استعدادهاى مادّى و معنوى يك فرد از انسان كه موجب به فعليّت رسيدن و جريان آن ابعاد و استعدادها در مجراى تكاملى خود مى‏گردد ، همچنان وقتى كه اعضاء پيكر يك اجتماع كه همان افراد تشكيل دهنده آن اجتماع است با نظم قانونى ، ابعاد و استعدادهاى خود را به فعليّت برساند موجب بروز و اعتلاى مدنيّت در آن جامعه كه موجب بروز و اعتلاى فرهنگ و تمدّن شايسته انسانى مى‏باشد ، حتمى و ضرورى خواهد بود . و بالعكس ، چنانكه با تباهى و اختلال در ابعاد و استعدادهاى يك فرد ،موجوديّت وى رو به سقوط خواهد رفت همچنان است اجتماعى كه متشكّل از افراد نوع انسانى است كه با بروز تباهى و اختلال در ابعاد و استعدادهاى آن جامعه ،قرار گرفتن آن در معرض سقوط ، قطعى خواهد بود .

امير المؤمنين عليه السّلام در جملات فوق عناصر اساسى آن ابعاد و استعدادها را بيان فرموده است كه ما بطور مختصر در اين مبحث متذكّر خواهيم گشت . پيش از بيان آن عناصر اساسى ،مجبوريم كه قبلا به اختلاف ديد اسلام و مكتب‏هاى معمولى درباره فرهنگ و تمدّن اشاره نمائيم : مكتب‏هاى معمولى مخصوصا آن نوع مكتب‏ها كه در دو قرن اخير بوجود آمده‏اند ، نتوانسته‏اند براى انسان هويّتى قابل تفسير و براى فرهنگ و تمدّن ، هويّت و هدف و غايتى منطقى و قابل قبول مطرح كنند .

كارى كه آن مكتبها انجام مى‏دهند يك مقدار پديده‏ها را بعنوان پديده‏هاى فرهنگى مى‏شمارند مانند فرهنگ هنرى ، فرهنگ اخلاقى ، فرهنگ آداب و رسوم ، و مى‏گويند : هنر و اخلاق و آداب و رسوم هر قومى از طرف سرگذشت تاريخى و محيطى و ريشه‏هاى اصلى روانى رنگ‏آميزى مخصوص مى‏شود ،اين رنگ‏آميزى ، فرهنگ آن قوم و جامعه است و كارى با آن ندارند كه اين رنگ‏آميزى فرهنگى درباره انسانهاى آن قوم و جامعه چه مى‏كند .

آيا آن رنگ‏آميزى مردم جامعه را در گذشته خود ميخكوب مى‏كند ؟آيا آن رنگ‏آميزى تضادّى در درون خود ندارد ؟ مثلا فرض كنيم فرهنگ هنرى يك جامعه ، امتناعى از نقّاشى صورتهاى ركيك و مشمئزّ كننده ندارد ،ولى اخلاق آنان با يك عدّه اصول رنگ‏آميزى فرهنگى شده است كه با آنگونه نقّاشى‏ها تضادّ دارد در اين موارد چه بايد كرد ؟ همچنين فرض كنيم فرهنگ مذهبى يك جامعه عبارت از عطوفت و محبّت و عاطفه ورزيدن در حدّ اعلاى آن است ولى فرهنگ صيانت ذات ( خود را داشتن ) ، ( حبّ ذات ) ، ( ابقاى ذات ) و غير ذلك ،نه تنها با فرهنگ مذهبى آنان تعديل نميشود ، بلكه اغلب فرهنگ صيانت ذات آنان بر فرهنگ مذهبى چيره و مسلّط مى‏گردد .

همه اين نابسامانى‏هاى فرهنگى كه در جوامع و ملل غير اسلامى و حتّى در جوامع اسلامى كه معناى فرهنگ و تمدّن را از ديدگاه اسلام نمى‏دانند و يا بآن عمل نمى‏كنند ، ناشى از بى‏هدفى و انسان محورى نبودن آن فرهنگها و تمدّنها است ، چنانكه در اين مبحث مشاهده خواهيم كرد ، و امّا تمدّن ، اين مفهوم بسيار درخشان و فوق‏العاده جالب ، معنائى در مكتب‏هاى معمولى بشرى دارد كه در اسلام ديده نمى‏شود .

اگر بخواهيم معناى اجمالى تمدّن را از ديدگاه مكتبهاى امروزى در نظر بگيريم بايد بگوئيم : تمدّن عبارتست از رسيدن انسانهاى يك جامعه از نظر صنعت و علم و ديگر وسائل آسايش و پيروزى به مرحله‏اى كه افراد و گروه‏هاى جمعى آن جامعه ، هر چه را بخواهند ، بدون معطّلى و ناتوانى ، بآن خواسته خود برسند ، ولى خواسته‏ها چيست ؟ هيچ هويّت خاصّ و قيد و شرطى براى آن خواسته‏ها وجود ندارد با اين تعريف كه به تمدّن متذكّر شديم ،مى‏بينيم آنچه كه مطرح نيست ، انسانى است با هويّت خاصّ و هدفى كه آن تمدّن را توجيه منطقى نمايد . نتيجه عدم مراعات انسان با هويّت خاصّ و هدف والا براى فرهنگ و تمدّن همان پنجاه و دو پديده نكبت و سقوط است كه در مبحث « 20 گرايش تبهكاران به فساد و اِفساد در روى زمين و نتائج آن ، و پنجاه و دو پديده نكبت و سقوط كه با ادّعاى تكامل بهيچ وجه سازگار نميباشد . »

كه تاريخ بشر را تا امروز ننگ آلود نموده است بيان نموده ‏ايم . اكنون ببينيم عوامل بروز و اعتلاى جوامع و فرهنگها و تمدّنها و عوامل سقوط آنها چيست ؟

عوامل بروز و اعتلاء در آغاز اين مبحث گفتيم كه يك فرد از انسان در عوامل بروز و اعتلا و سقوط شخصيّتش ، شباهت به عوامل بروز و اعتلاء و سقوط جوامع دارد . و اساس آن عوامل عبارتست از نظم قانونى ابعاد و استعدادهاى مادّى و معنوى انسان در هر دو قلمرو ( فرد و اجتماع ) و اختلال آن .

با نظر به وحدتى كه در هويّت شخصيّت انسانى وجود دارد ، بدون ملاحظه هويّت مزبور و وحدت آن ، نه بروز و اعتلائى براى انسان تصوّر مى‏رود و نه شكوفائى ، زيرا فقط وحدت هويّت شخصيّت انسانى است كه مى‏تواند مديريّت همه ابعاد و استعدادهاى موجوديّت انسانى را بعهده گرفته و آنها را در تشكّلى منظّم و بدون تضادّ تباه كننده به فعليّت برساند و بدون چنين هويّتى در شخصيّت ، هر يك از ابعاد و استعدادهاى آدمى را مى‏توان تحت سلطه اراده عوامل قوى‏تر قرار داد و در نتيجه آن‏ها را از انسان سلب نمود .

بعنوان مثال : انسانى را در نظر مى‏گيريم كه از عاليترين نبوغ هنرى برخوردار است ، ولى شخصيّت وى داراى آن وحدت و مديريّت نيست كه نبوغ مزبور را بطور منطقى مورد بهره‏بردارى قرار بدهد ، مسلّم است كه نبوغ مزبور مانند ميوه‏اى خواهد بود در جنگلى بى‏صاحب يا در باغى بدون ديوار و باغبان ، كه هر حيوان و انسانى از آنجا عبور كند و آن ميوه را ببيند ، آن را خواهد چيد بدون آنكه قيد و شرطى دست او را بگيرد و مى‏دانيم كه درخت در آن جنگل يا باغ از چينندگان ميوه‏اش نخواهد پرسيد چرا ميوه مرا چيدى ؟

تو كيستى ؟ از كجا آمدى و بكجا مى‏روى ؟ امروزه ما در اغلب جوامع شاهد اينگونه ميوه چينى‏ها از استعدادها و امتيازات انسانها مى‏باشيم كه فقط قوّت و سيطره عامل است كه دليل برخوردارى از آنها مى‏باشد ، بدون اينكه هويّت شخصيّت صاحب امتياز اختيارى در كمّيّت و كيفيّت بهره‏بردارى خود و ديگران درباره آن استعدادها و امتيازات داشته باشد . اگر بخواهيم اين پديده را در صورت كلىّ آن مطرح كنيم ، بايد بگوئيم :

« انسان بيگانه از خود و از استعدادها و امتيازاتش » . با اين فرض جاى ترديد نيست در اينكه فرهنگ و تمدّن چنين انسانهائى نه از هويّت مستقلّى برخوردار خواهد بود و نه از هدفى مافوق خود . و آنچه كه براى « انسانهاى بيگانه از خود و از استعدادها و امتيازاتش » مطرح خواهد بود ، حياتى بدون وحدت هويّت كه با كشش لذّت و نفع ادامه ، و با منتفى شدن آن دو ، سقوط خواهد نمود .

آنچه كه بعنوان فرهنگ و تمدّن و بطور كلّى جامعه سالم از ديدگاه اسلام مطرح است ، آن است كه داراى هويّتى سازنده هويّت شخصيّت انسان بوده باشد . و ترديدى نيست در اينكه براى تحقّق و بوجود آمدن هويّت شخصيّت در انسان ، چنانكه شناخت عوامل وجودى آن ( خدا و طبيعت و قوانين آن ) لازم است ، همچنين به شناخت عواملى كه آينده اين هويّت و علّت بوجود آمدن آن را تشكيل مى‏دهند ، نيازمند مى‏باشد ، زيرا همانطور كه امير المؤمنين ( ع ) فرموده است :

إن لم تعلم من أين جئت لا تعلم إلى أين تذهب ( اگر ندانسته‏اى از كجا آمده‏اى نخواهى دانست بكجا مى‏روى . ) همانطور اگر حيات آدمى فلسفه حركت خود را بسوى فردا نداند ،شناخت وى درباره مبدء هستى و اينكه از كجا آمده است ، ناقص خواهد بود . و بر مبناى چنين فرضى ( انسان ناآگاه از مبدء و مسير و علّت حركت و پايان سرنوشت ) از داشتن هويّتى كه بتواند شئون مثبت و منفى حيات او را توجيه قابل قبول بنمايد محروم مى‏باشد .

آن فرهنگ و تمدّنى كه نتواند هويّت مزبور را در انسان تحقّق ببخشد و يا نتواند دارنده چنان هويّتى را پيش ببرد ، اعتبارى از ديدگاه اسلام ندارد ،زيرا هويّتى ندارد كه بتواند در خدمت هويّت آدمى قرار بگيرد .

پس از دقّت در اين مقدّمه وارد مى‏شويم به ديدگاههاى امير المؤمنين عليه السّلام در نهج البلاغه درباره عوامل بروز و اعتلاء و سقوط جوامع و فرهنگها و تمدّنهاى آنها :

1 پاى‏بندى شديد به خصلت‏هاى نيكو

هر اجتماعى از انسان‏ها كه تقيّدى به خصلت‏هاى نيكو نداشته باشد ، طعم انسانيّت را نخواهد چشيد ،اگر چه از همه سطوح و ابعاد عالم طبيعت آگاهى داشته و در حدّ اعلا از آنها برخوردار بوده باشد ، چنانكه در تعدادى از جوامع دوران ما مشاهده مى‏شود در حقيقت لزوم خصلت‏هاى نيكو براى يك جامعه متمدّن ، لزوم آب براى مادّه روينده نيازمند به آب است ، بهمين جهت در همين نهج البلاغه در ده‏ها مورد مى‏بينيم كه امير المؤمنين عليه السّلام اصرار به داشتن و تقويت خصلتهاى نيكو فرموده است .

قرآن مجيد يك قسمت از آيات خود را به بيان ضرورت همين خصلت‏هاى نيكو قرار داده است . در يك جمله مختصر تقيّد به خصلتهاى نيكو كه انسان را متخلّق به اخلاق عالى مى‏نمايد ، هدف اعلاى بعثت پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله معرّفى شده است . پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله فرموده است :بعثت لأتمّم مكارم الأخلاق ( من براى تتميم مكارم اخلاق مبعوث شده‏ام . ) بنظر مى‏رسد آغاز سقوط ارزش‏هاى انسانى و وارد كردن انسانها به تاريخ طبيعى حيوانى از موقعى است كه اخلاق را از قاموس زندگى بشرى حذف نمودند و وجدان را از كار انداختند و گفتند : وجدان پديده‏اى است كه زندگى خانوادگى و اجتماعى آن را مى‏سازد و اصالتى در درون آدمى ندارد و براى اين نابكارى قيافه علمى پوشانيدند و اين موجود را كه در نتيجه تعليم و تربيت مى‏توانست به تكاپوى

حمله ديگر بميرم از بشر
تا بر آرم از ملائك بال و پر

بار ديگر از ملك پرّان شوم
آنچه آن در و هم نايد آن شوم

وارد شود ، بحدّى از پستى و رذالت و حقارت كشانيدند كه

جز ذكرنى دين او نى ذكر او
سوى اسفل برد او را فكر او

با اينحال ، اين مبتلايان به بيمارى زندگى بى‏هدف و ابزار ناآگاه مصرف و استهلاك ، باور نمى‏كنند كه يكى از دلائل سقوط و ارتجاع و حركت قهقرائى آنان ، همين است كه مى‏گويد : من آن انسان زنده‏ام كه در حدود 2000 راه را براى بازى با آلت تناسل و دروازه ورود انسانها به زندگى كشف كرده‏ام و امّا صحبت از خصلت‏هاى نيكو كه يكى از آن‏ها عبارتست از شناختن حقوق حيات مادّى و معنوى ديگر انسانها ، يا بايد براى شعر و خيالبافى بكار برود و يا براى جست و خيزهاى ماكياوليست‏هاى جوامع

2 و 3 پاى‏بندى شديد به اعمال پسنديده و پاى‏بندى شديد به امور نيكو و زيبا

كه ناشى از اخلاق مرغوب مى‏باشند . هر دو عامل بروز و اعتلاى تمدّن و فرهنگ پويا و هدفدار كه در سخنان امير المؤمنين عليه السّلام تذكّر داده شده‏اند ، از عناصر اساسى آن انسانيّت مى‏باشند كه آدميان بدون آنها ، چنانكه در شماره « 1 » گفتيم ، در خوشى‏هاى بى‏اساس بيمارى زندگى بى‏هدف و موقعيّت ابزار ناآگاه براى مصرف و استهلاك ، غوطه‏ور مى‏گردد و نه تنها از چنان بيمارى احساس ناراحتى نمى‏كند ، بلكه احساس همان نشاط و شادى را مى‏نمايد كه معتاد به هروئين و كسى كه روى زخم بدنش را مى‏خارد و لذّتى از آن خارش احساس مى‏كند و بديهى است كه تحريكات آن نشاط و شادى و لذّت تا نابودى خود زندگى ادامه پيدا مى‏كند .

4 آرمان‏هاى بزرگ

يكى از عناصر فوق العاده عالى تمدّن انسانى ،عظمت آرمانهائى است كه درون مردم جامعه متمدّن را براى عمل عينى بخود مشغول بدارد . مانند آرمان افزايش دائمى معرفت ، برخوردارى همه مردم از حقوق ضرورى حيات ، رخت بر بستن دروغ و مكرپردازى از زندگى بشرى ،تطابق رفتارها با انگيزه‏هاى واقعى خود ، جريان سياستها بر مبناى هدف‏گيريهاى والا در قرار دادن انسان‏ها در مسير تكامل ، و امثال اين آرمان‏ها كه متأسّفانه مغز و روان مردم امروزى جوامع بجهت از دست دادن احساس ارزشها و كمالات ، از نداشتن آنها احساس هيچگونه رنج و نكبت نمى‏كند اين همان نكبت و رنج مغفول است كه ابن سينا در اشارات تذكّر داده است :

الآن إذا كنت في البدن و في شواغله و علائقه و لم تشتق إلى كمالك الممكن أولم تتألّم بحصول ضدّه فاعلم أنّ ذلك منك لا منه ( اكنون كه در مجاورت بدن و در اشتغالات و علائق مادّى آن فرو رفته و اشتياقى به وصول بآن كمال كه براى تو ممكن است ، در خود احساس نمى‏كنى و يا از حصول ضدّ كمال ( پستى و رذالت و حقارت ) در خويشتن احساس درد و رنج نمينمائى ، بدان كه اين نكبت مستند به خود تست نه بآن كمال و عظمت‏ها كه براى تو امكان‏پذير است . ) چه نام فريبنده و اصطلاح گول‏زن است تمدّن ، در آن هنگام كه انسانهايش عشق را كه داراى اين قدرت است

عاشق شو ار نه روزى كار جهان سر آيد
ناخوانده درس مقصود از كارگاه هستى

مبدّل به درشكه‏هاى كرايه‏اى ( به اصطلاح بالزاك ) نمايندمردم از داشتن آرمانهائى والا كه وصول به آنها امكان‏پذير است به « به به چه لذّت خوبست » قناعت بورزند اين بينوائى بنام « تمدّن » نتايج بسيار ناشايستى در بر دارد كه :

اوّل همه آنها از دست دادن تدريجى احساس ضرورت آرمانگرائى است كه زندگى را براى آدمى با معنى و زيبا مى‏سازد .

دوم تعاقب گرفتاريهاى غير قابل تفسير و توجيه در صورتيكه يكى از آرمانهاى بسيار والاى انسانيّت ، كوشش براى پيدا كردن علل گرفتاريها و تحمّل و شكيبائى در صورت عدم امكان بر طرف كردن آنهاست .

سوم مست و تخدير شدن در نتيجه نيل به نعمت‏ها . مسلّم است كه با نبودن آرمانهاى والا ، هر عامل خوشى اگرچه بى‏پايه‏ترين و محدودترين خوشى‏ها بوده باشد ، همه سطوح و ابعاد شخصيّت را بخود مشغول ميدارد ، لذا تعقّل كار حقيقى خود را انجام نمى‏دهد ، منطق زمان و موقعيّت‏ها گم مى‏شود . . .مجموع اين نتايج بى‏آرمانى‏ها در كلمات امير المؤمنين عليه السّلام گوشزد شده است .

از آنجمله :ثمّ إنّكم معشر العرب أغراض بلايا قد اقتربت . فاتّقوا سكرات النّعمة و احذروا بوائق النّقمة [ خطبه 151 ص 21 ] سپس شما گروه عرب ، هدفهاى بلاهائى هستيد كه نزديك شده است ،بترسيد از مستى‏ها و ناهشياريهائى كه از نعمت‏ها سوء استفاده نموده‏ايد و بترسيد از مصيبت‏هاى بسيار ناگوار نقمت ؟

در خطبه 138 صفحه 196 مى‏فرمايد :

فلا تزالون كذلك حتّى تؤوب إلى العرب عوازب أحلامها بحال نكبت و پراكندگى ادامه خواهيد داد تا آنگاه كه آرمان‏هاى غايب از درون عرب به آنان برگردد .

تفصيلى درباره خصلت‏هاى نيكو كه امير المؤمنين عليه السّلام آنها را مورد توصيه قرار داده ‏اند :

5 تكاپو در مخاطرات بزرگ و آثار پسنديده

هيچ پيشرفت و تمدّنى كه از اصالت برخوردار بوده باشند ، بدون تكاپو ، و ورود در مخاطرات بزرگ و تلاش در دشواريها و گلاويز شدن با مشكلات تحصيل دانش و معرفت درباره طبيعت و بنى نوع انسانى بدست نمى‏آيد ، زيرا همواره ميان ما انسانها و هدفهائى كه از طبيعت يا انسانها بايد بدست بياوريم ، فاصله‏هائى كم و بيش از مشكلات و مسائل مبهم وجود دارد كه حتما بايد از آن فاصله‏ها عبور كنيم تا به امتيازات مطلوب برسيم [ چه در علم و چه در صنعت و غير ذلك ] لذا دست به مخاطره زدن براى وصول به آن هدف‏ها ، ضرورت يك تمدّن اصيل انسانى است . [يك نكته بسيار ضرورى كه بايد در اين مبحث مورد توجّه قرار بگيرد ، اينست كه همه جوامع بشرى در احساس ضرورت وصول به پيشرفت‏هاى مادّى مشتركند ، بهمين جهت همه آنان در برداشتن فاصله‏ها ميان خود و اهدافى كه در سطوح طبيعت و مغزهاى انسان‏ها دارند به تلاش و تكاپوى شديد مى‏پردازند . و چون آن جوامع كه جز اهداف مادّى و استفاده از آن‏ها در راه تحصيل قدرت براى خويشتن آرمانى ديگر ندارند لذا آن جامعه‏اى كه مى‏خواهد از تمدّن اصيل انسانى [ نه مادّى محض ] برخوردار شود مجبور است در برداشتن فاصله‏ها ما بين خود و اهداف عالى كه در پيش دارد همواره حال سبقت داشته باشد و بدان جهت كه اينگونه جوامع داراى آرمان اعلاى انسانى بوده و در امتيازاتى كه در اين دنيا بدست مى‏آورند همه را مشترك مى‏دانند لذا سبقت‏گيرى اينان در وصول به امتيازات با برداشتن فاصله‏ها ، ضرر و آسيبى از اينان به ديگران نمى‏رسد . ]

قرن سوم و چهارم تا نيمه قرن پنجم هجرى شاهد شديدترين تكاپوهاى علمى و معرفتى در جوامع اسلامى مى‏باشد كه محصول آنها نه تنها نجات دادن دانش از سقوط قطعى بوده است ، بلكه پيشبرد و گسترش و عميق ساختن دانشهاى متنوّع بوده است كه مورّخان علم چه در شرق و چه در غرب آنرا پذيرفته‏اند .

عواملى ديگر براى اعتلاى تمدّن اسلامى در سخنان امير المؤمنين عليه السّلام تذكّر داده شده است . از آنجمله شدّت بخشيدن به احساس انسان دوستى و محبّت و خدمت بانسان‏ها ، مخصوصا آن گروه از مردم كه يا رابطه خويشاوندى با انسان دارند و يا در يك محيط با همديگر زندگى مى‏نمايند ، مانند همسايه‏ ها .

بعضى از راويان مى‏گويند : پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله درباره همسايگان بقدرى سفارش فرمود كه ما گمان كرديم : پيامبر ، همسايه‏ها را وارثان يكديگر قرار خواهد داد . و بمقتضاى :

الأقربون أحقّ بالمعروف ( خويشاوندان به احسان و نيكوكارى شايسته ‏ترند . ) و همچنين به مقتضاى آيه « 8 » از سوره الممتحنه كه مى‏فرمايد :

لا ينهاكم اللّه عن الّذين لم يقاتلوكم في الدّين و لم يخرجوكم من دياركم أن تبرّوهم و تقسطوا إليهم .( خداوند شما را از نيكوكارى و عدالت درباره كسانى كه با شما نجنگيده ‏اند و شما را از ديارتان آواره نكرده ‏اند ، ممنوع نساخته است . ) و همچنين با نظر به فرموده امير المؤمنين عليه السّلام در فرمان مالك اشتر و أشعر قلبك الرّحمة للرّعيّة و المحبّة لهم و اللّطف بهم و لا تكوننّ عليهم سبعا ضاريا تغتنم أكلهم فإنّهم صنفان : إمّا أخ لك في الدّين ، أو نظير لك في الخلق . . . ( مالكا : رحمت و محبّت و لطف به مردم جامعه را بر دلت قابل دريافت نما و براى آنان درنده خونخوار مباش كه خوردن آنان را غنيمت بدانى ، زيرا آنان بر دو صنفند : يا برادر دينى تواند يا در اصل خلقت نظير تو مى‏باشند كه همه شما فرزندان آدم و حوّائيد . ) بمقتضاى همه اين دلائل و ده‏ها دلائل ديگر ، احساس وحدت در هويّت انسانها اساسى‏ترين شرط بوجود آمدن يك تمدّن انسانى و اعتلاى آن خواهد بود .

از همين اصل روشن مى‏شود كه تفرقه و پراكندگى ، سقوط تمدّن و زوال هويّت جامعه را در بر دارد و امير المؤمنين عليه السّلام در مواردى از نهج البلاغه همين قانون را بارها گوشزد فرموده است ، از آن جمله :

در خطبه قاصعه صريحا فرموده است : تأمّلوا أمرهم في حال تشتّتهم و تفرّقهم ليالي كانت الأكاسرة و القياصرة أربابا لهم . . . ( بينديشيد درباره اولاد حضرت اسماعيل و اسحاق و اسرائيل عليهم السّلام . . . در حال پراكندگى و تفرقه‏اى كه كسرى‏ها ( ى ايران ) و قيصرها ( ى روم ) را ارباب و مالكان آنان قرار داده بود . . . ) و عكس اين قاعده را نيز كه عبارتست از پيشرفت اجتماع و مدنيّت در سايه هماهنگى و اتّحاد در هدف‏گيريهاى انسانى ، در موارد متعدّد گوشزد فرموده است ، از آنجمله :

در همين خطبه مى‏فرمايد : فانظروا إلى مواقع نعم اللّه عليهم حين بعث إليهم رسولا فعقد بملّته طاعتهم و جمع على دعوته ألفتهم . كيف نشرت النّعمة عليهم جناح كرامتها و أسالت لهم جداول نعيمها و التفّت الملّة بهم في عوائد بركتها ،فأصبحوا في نعمتها غرقين ، و في خضرة عيشها فكهين . قد تربّعت الأمور بهم في ظلّ سلطان قاهر ، و آوتهم في أطراف الأرضين .

يملكون الأمور على من كان يملكها عليهم و يمضون الأحكام فيمن كان يمضيها فيهم ، لا تغمز لهم قناة و لا تفرع لهم صفاة ( پس به موقعيّت‏هائى كه از نعمت‏هاى خداوندى نصيبشان گشت بنگريد .

در آن هنگام كه پيامبرى براى آنان فرستاد ، با دينى كه آورده بود ،اطاعت آنان را منعقد ساخت و الفت و تشكّل آنان را با دعوتى كه فرمود ، صورت داد [ با اين دعوت الهى و اجابتى كه آنان نمودند ] چگونه نعمت بال كرامتش را بر آنان بگسترانيد و نهرهاى وسائل آزمايش خود را براى آنان جارى ساخت و ملّت ( دين ) آنان را در منافع بركتش بهم پيچيد ( جمع نمود و متشكّل ساخت ) آنان در نعمت ملّت غرق شدند و در طراوت عيش آن ، مسرور و شادمان . در اين هنگام كارهاى آنان در سايه يك سلطه پيروز براه افتاد و حالتى كه به آنان روى آورده بود به پناهگاه و عزّتى پيروز پناهنده ساخت . امور دنيا در درجات عالى مالكيّت پا بر جا روى محبّت به آنان كرد ، در نتيجه حاكمان همه عالميان گشتند و سيطره بر اقاليم زمين بدست آوردند .

در اين موقع آنان درباره امور زندگى به كسانى مسلّط شدند كه آن اشخاص در همان امور به آنان مسلّط بودند و احكام خود را درباره كسانى اجرا كردند كه آنان در گذشته درباره آن بينوايان اجرا ميكردند ديگر نه قبضه نيزه‏اى براى آنان فشرده مى‏شد و نه براى آنان سنگى كوبيده مى‏گشت . )

6 وفاء به عهد

اين پديده در ضرورتهاى حيات تمدّنى انسانها بدرجه‏اى از اهمّيّت است كه مى‏توان گفت : اگر همه امتيازات تمدّن براى يك جامعه فراهم شود مگر اين پديده حياتى ، آن جامعه نمى‏تواند از تمدّن دم بزند ، امير المؤمنين عليه السّلام روى اين پديده حياتى اصرار شديد ميورزد .

در فرمان مالك اشتر با عبارات زير مواجه مى‏گرديم : و إن عقدت بينك و بين عدوّك عقدة أو ألبسته منك ذمّة فحط عهدك بالوفآء و ارع ذمّتك بالأمانة و اجعل نفسك جنّة دون مآ أعطيت فإنّه ليس من فرائض اللّه شي‏ء النّاس أشدّ عليه اجتماعا مع تفرّق أهوائهم و تشتّت آرائهم من تعظيم الوفآء بالعهود ، و قد لزم ذلك المشركون فيما بينهم دون المسلمين لما استوبلوا من عواقب الغدر ، فلا تغدرنّ بذمّتك و لا تخيسنّ بعهدك ، و لا تختلنّ عدوّك ، فإنّه لا يجترى‏ء على اللّه إلاّ جاهل شقيّ . و قد جعل اللّه عهده و ذمّته أمنا أفضاه بين العباد برحمته و حريما يسكنون إلى منعته ، و يستفيضون إلى جواره ، فلا إدغال ، و لا مدالسة و لا خداع فيه ، و لا تعقد عقدا تجوّز فيه العلل ،و لا تعوّلنّ على لحن قول بعد التّأكيد و التّوثقة . و لا يدعونّك ضيق أمرلزمك فيه عهد اللّه إلى طلب انفساخه بغير الحقّ ، فإنّ صبرك على ضيق أمر ترجو انفراجه و فضل عاقبته خير من غدر تخاف تبعته و أن تحيط بك من اللّه فيه طلبة لا تستقبل فيه دنياك و لا آخرتك

( مالكا ، اگر پيمانى ما بين خود و دشمنت منعقد نمودى يا ضمانتى از خويشتن را به او پوشانيدى ، پيمانت را با وفاء حفظ نما و با حفظ امانت عهده خود را مراعات كن . و شخصيّت خود را سپرى در برابر تعهّدى كه بسته‏اى بساز ، زيرا از دستورات خداوندى هيچ چيزى مانند تعظيم وفاء به تعهّدها كه مورد اتّفاق نظر همه اقوام و ملل ، با اين كه خواسته ‏هاى آنان با همديگر مختلف و آراء آنان پراكنده مى‏باشد ،نيست . [ حتّى‏ ] مشركين [ كه مانند مسلمين مقيّد به صفات حميده و اخلاق فاضله نيستند ] در ميان خود بجهت مهلك بودن تخلّف و حيله‏بازى به تعهّدهاى خود ملتزم بودند . پس ، به عهده خود نيرنگ‏بازى راه مينداز ، و به پيمانى كه بسته‏اى خيانت مكن و مكر و حيله مپرداز ، زيرا هيچ كس بخدا جرأت نمى‏ورزد جز نادان شقىّ .

خداوند متعال عهد و عهده خود را با رحمت واسعه‏اش براى امن و اطمينان مردم بيكديگر در ميان آنان گسترده است و تعهّد را منطقه‏اى ممنوعه قرار داده است كه مردم بر نيروى آن تكيه كنند و بر آن پناهنده شوند . پس نبايد در تعهّد هيچگونه افساد و خيانت و نيرنگ بوده باشد . مالكا : هيچ تعهّدى برقرار مكن كه بتوانى آن را به غير مقصود اصلى تأويل نمائى و بتوانى آن را از محتواى اصليش منحرف بسازى و هرگز پس از صراحت و تأكيد و دادن اطمينان ، با گفتار كج خود تعهّد را مختلّ مساز . اگر تعهّد الهى موجب شد كه در تنگناى قرار گرفتى ، اين تنگناى و مشقّت باعث نشود كه فسخ ناحقّ آن تعهّد را مطالبه كنى ، زيرا تحمّل تنگناى و مشقّت امرى كه اميد به برطرف شدن و عاقبت نيكوى آن دارى ، بهتر از آن حيله‏گريست كه همواره از عواقب وخيم آن در بيم و هراس باشى و بازخواست خداوندى از همه سو ترا احاطه كند و نتوانى از آن بازخواست نه در دنيا و نه در آخرت رها گردى . )

آيا يك انسان عاقل مى‏تواند ادّعا كند كه انسانها تمدّنى بوجود بياورند كه جريان پديده بسيار حسّاس و حياتى تعهّد بنحوى كه امير المؤمنين عليه السّلام در جملات فوق فرموده است ، نبوده باشد حقيقت اينست كه اگرتعهّد ميان انسان‏هاى يك جامعه و ميان آن جامعه و ديگر اقوام و ملل بترتيب فوق عمل نشود و اهمّيّتى كه امير المؤمنين عليه السّلام در جملات فوق بآن داده است ، نداشته باشد ، بلكه در جريان تعهّدها فقط منافع خاصّ طرفين تعهّد مراعات شود و جنبه انسانى آن كه عبارت است از گرو قرار گرفتن شخصيّت منظور نگردد ، ادّعاى تمدّن غير از فريفتن خود و ديگران ، هيچ معنايى نميتواند داشته باشد .

7 اطاعت از نيكوكارى

در اينجا مقصود از « اطاعت از نيكوكارى » تسليم آگاهانه و آزادانه در برابر عوامل و انگيزه‏هاى نيكوكارى است . تسليم آگاهانه و آزادانه در برابر عوامل و انگيزه‏هاى نيكوكارى ، يكى از آثار و نتايج گسيختن از جاذبه نيرومند طبيعت حيوانى و آغاز زندگى انسانى است .

بدون گسيختن از جاذبه مزبور ، اگر چه انسان مى‏تواند بوسيله علم و صنعتى كه بدست آورده است ، بر همه عوالم طبيعت و انسان مسلّط گردد ، قدرت اِسناد هيچ كارى بر خويشتن حقيقى خود را ندارد . مى‏توان گفت چنين انسانى كليد دستگاه بزرگ ماشين است كه حدّو مرز حقيقى آن در خود آهن پاره‏ها تمام نمى‏شود بلكه خود همان كليد نيز در جاذبه همان دستگاه بزرگ ماشينى مى‏پيچد ، بازى مى‏كند و مى‏بندد . خدا آخر و عاقبت اين كليد و ماشين پيچيده بهم و ناآگاه را خير كناد .

8 نافرمانى و اعراض از كبر

فساد و تباهى كه ناشى از كبر و تسليم در برابر آن است ، چنان ارواح بشرى را مى‏كوبد كه توانائى حركت و رشد را از آنها سلب مى‏كند .

امير المؤمنين عليه السّلام در خطبه قاصعه مى‏فرمايد : ألا فالحذر ، الحذر ، من طاعة ساداتكم و كبرآئكم الّذين تكبّروا عن حسبهم و ترفّعوا فوق نسبهم و ألقوا الهجينة على ربّهم و جاهدوا اللّه على ما صنع بهم مكابرة لقضائه و مغالبة لآلائه ، فإنّهم قواعد أساس العصبيّة و دعآئم أركان الفتنة و سيوف اعتزآء الجاهليّة . فاتّقوا اللّه و لا تكونوا لنعمه عليكم أضدادا و لا لفضله عندكم حسّادا . و لا تطيعوا الأدعيآء الّذين شربتم بصفوكم كدرهم و خلطتم بصحّتكم مرضهم و أدخلتم في حقّكم باطلهم و هم أساس الفسوق و أحلاس العقوق ، اتّخذهم إبليس مطايا ضلال و جندا بهم يصول على النّاس و تراجمة ينطق على ألسنتهم ،استراقا لعقولكم ، و دخولا في عيونكم و نفثا في أسماعكم .فجعلكم مرمى نبله و موطى‏ء قدمه و مأخذيده فاعتبروا بمآ أصاب الأمم المستكبرين من قبلكم من بأس اللّه و صولاته و وقآئعه و مثلاته و اتّعظوا بمثاوي خدودهم و مصارع جنوبهم ، و استعيذوا باللّه من لواقح الكبر كما تستعيذونه من طوارق الدّهر . . .

( هشيار باشيد ، بپرهيزيد و بر حذر باشيد از اطاعت آن پيشروان و بزرگانتان كه با تكيه بر موقعيّت خود تكبّر ورزيدند و فوق نسب‏شان ( اصول روابط ولادت ) بزرگى جستند و كار زشت را بر پروردگارشان نسبت دادند . و با خدا درباره آنچه كه به آنان انجام داده بود بخصومت پرداختند ، آنان در اين خصومت ، در برابر قضاى خداوندى و نعمتهاى او ، زورگوئى و پيروزى طلبى نمودند . زيرا آنان قاعده‏هاى پايه عصبيّت‏اند و ستون‏هاى اركان فتنه و شمشيرهاى استناد [ ندا كننده ] به جاهليّت . پس براى خدا تقوى بورزيد و بآن نعمت‏هائى كه بشما داده است ، اضداد نباشيد و به فضل و برترى كه در ميان شما بوجود آمده است حسادت مكنيد . اطاعت مكنيد از مدّعيانى كه با درون نيّت‏هاى صاف خود ، تيرگى‏هاى آنان را آشاميديد و بيمارى‏هاى خباثت نفسانى آنان را با سلامت و صحّت روحى خودتان مخلوط ساختيد و باطل آنان را در حقّ خود داخل كرديد .

آنان اساس فسق و ملازمان انحراف و مقاومت [ در برابر پيامبر و امام عليهما السّلام ] مى‏باشند . شيطان آن نابكاران را مركبهائى براى گمراه كردن اتّخاذ كرد و لشكريانى براى حمله بر مردم و ترجمان‏هائى كه با زبان‏هاى آنان سخن مى‏گويد ، [ اين اعمالى كه شيطان انجام مى‏دهد ] براى ربودن عقل‏هاى شما است و گرفتن ديدگان و دميدن در گوشهاى شما . بدينسان شيطان شما را هدفهائى براى تير خود و جايگاههائى براى پا گذاشتن روى آن و دستگيره‏اى براى دست خود قرار داد . پس عبرت بگيريد بوسيله مشاهده ناملايماتى كه به امّت‏هاى مستكبر در روزگار پيش از شما رسيد آن ناملايمات سطوت خداوندى و حمله‏ها و عذاب‏ها و كيفرهاى او بود [ كه طعم آن‏ها را بآن نابكاران خيره‏سر چشانيد ] و پند بگيريد با ياد آوردن جايگاه‏هائى كه صورتهايشان در آنها نهاده شد .

و پهلوهايشان در آن جايگاهها بخاك افتاد . بخداوند پناه ببريد از هر عامل كبر كه اين صفت رذل را بشما تزريق مى‏كند ، چنان كه از حوادث كوبنده روزگار ، به او پناه مى‏بريد . ) بنابر اين سخنان امير المؤمنين ، سقوط جامعه بجهت تكبّر افراد و پيشتازان آن ، حتمى خواهد بود ، دليل اين سقوط بقدرى روشن است كه نيازى به تفصيل ندارد ، همين مقدار ميگوئيم كه : كبر از اشتياق آدمى به تورّم خويشتن سرچشمه مى‏گيرد و اين اشتياق در هر انسانى بوجود بيايد و در هر جامعه‏اى كه شيوع پيدا كند ، بدون ترديد ، همه حقوق و تكاليف مقرّره ضرورت و عظمت و ارزش خود را از دست مى‏دهند و همه حركات و سكنات بر محور خود تورّم خواه مى‏چرخد .

بر اين فرض ، حقيقتى ديگر براى متكبّر مطرح نيست ، چه از سنخ انسان باشد و چه از مقوله ديگر واقعيّات ، تا با هماهنگى با انسان و برقرار كردن ارتباط صحيح ميان افراد و گروه‏هاى انسانى و شناخت و برخوردارى از ديگر واقعيّات ، تمدّنى بوجود بيايد . در جملات امير المؤمنين عليه السّلام آب حيات اساسى و آفت كشنده تمدّن‏ها بترتيب زير گوشزد شده است :

1 اطاعت مكنيد از مدّعيانى كه با درون و نيّت‏هاى صاف خود ،تيرگى‏هاى آنانرا آشاميديد و بيماريهاى خباثت نفسانى آنانرا با سلامت و صحّت روحى خودتان مخلوط ساختيد و باطل آنان را در حقّ خود داخل كرديد .

آب حيات اساسى تمدّن انسانى عبارتست از : 1 درون و نيّت‏هاى پاك و صاف مردم كه همواره طالب رشد و كمال خود و ديگران مى‏باشد . اينكه گفتيم : اين عامل آبحيات اساسى تمدّنها مى‏باشد ، براى اينست كه با بروز و تحقّق و تقويت اين حالت روحى ، اوّلين عامل مرگزاى تمدّن كه عبارتست از تزاحم و تصادم و كشتار ميان افراد و ميان گروه‏هاى يك جامعه و ميان آنها و هيئت حاكمه از بين مى‏رود و زمينه براى تحقّق حيات اجتماعى انسان محورى آماده مى‏گردد . [ مقصود از انسان محورى را در آغاز مبحث « بروز و اعتلاء و سقوط جوامع و تمدّن‏ها و فرهنگها » توضيح داده‏ايم ، لطفا مراجعه شود ] در برابر اين آب حيات اساسى تمدّن ، آفت كشنده و نابود كننده آن عبارت از درون و نيّت‏هاى آلوده و ناپاك مردم يك جامعه و تيرگى‏هاى درون و نيّت‏هاى پيشروان آن جامعه مى‏باشد ، اگر چه مردم آن جامعه داراى انسانى‏ترين درون و عالى‏ترين نيّت‏ها بوده باشند . يعنى اگر هدف‏گيريها و همه سطوح روانى و مغزى افراد يك جامعه ، بهترين محتويات انسانى را هم داشته باشد ، بدانجهت كه درون پيشتازان و اداره كننده مردم آن جامعه ناپاك و كثيف و تيره مى‏باشد ، آن جامعه توفيق نيل به تمدّن را دارا نخواهد بود .

2 يكى ديگر از عوامل حياتى تمدّن عبارتست از صحّت و سلامت روحى افراد جامعه . مثل معروفى درميان مردم در جريانست كه مى‏گويد :« فلانى توانسته است طشت طلائى بدست بياورد ، ولى چه فايده استفاده‏اى كه از اين طشت طلائى بسيار گرانبها مى‏برد ، اينست كه آنرا زير دهان خود ميگذارد و استفراغ خونى در آن مى‏نمايد » آرى ، آقايان تمدّن سازان دوران معاصر ما :بخود بيائيد و تمنّائى كه ما از شما داريم ، اينست كه صحّت و سلامت ارواح ما انسانها را بخودمان برگردانيد و طشت طلائى را برداريد و ببريد در موزه خانه نگهدارى كنيد كه روزى به درد انسانها بخورد در آنهنگام كه بخواهند بفكر تمدّن سازى بيفتند ، نخست خود انسان را بشناسند و دردها و درمانها و لذائذ و آلام و حيات و موت آن بينوا را در نظر بگيرند ، سپس طشت طلائى براى او بسازند و تمدّنى نسازند كه با هدف‏گيرى قدرتمندان در زندگى خود كه عبارتست از منفعت طلبى بدون كمترين قيد و شرط ، در جامعه‏اى كه افراد آن فقط براى بالا بردن درآمد سرانه تكاپو مى‏كنند ، بار ديگر مردم را وادار به دادن اين شعار بسيار پر معنى نمايند :

از طلا گشتن پشيمان گشته ‏ايم
مرحمت فرموده ما را مس كنيد

در آن پنجاه و دو نكبت و عامل سقوط كه در مباحث گذشته يادآور شديم ، بيش از ده عدد از آنها [ مانند نگرانى و اضطراب دائمى مردم و خودستيزى يعنى تضادّ انسان با خويشتن ] انواعى از بيمارى‏هاى روانى است كه هيچ عاقلى نمى‏تواند آنها را ناديده بگيرد . [ در برابر اين عامل حياتى تمدّن مرض‏هاى روحى پيشتازان است كه ناشى از خباثت و حيوان صفتى و رذالت سردمداران است و آفت بزرگ تمدّن انسانى مى‏باشد ] بنابراين هرگاه كه اين عامل حياتى ( صحّت و سلامت روحى افراد جامعه ) منتفى شود ، خواه از خود مردم جامعه يا از سردمداران آن ، زوال و سقوط جامعه و يا تمدّن و فرهنگ آن ، امرى است قطعى .

3 عامل نهائى حيات‏بخش يك تمدّن ، عبارت است از جريان همه امور زندگى در دو قلمرو مادّى و معنوى بر مبناى حقّ . حقّ و قانون از يك نظر دو اصطلاح مختلف براى بيان واقعيّتى بايسته يا شايسته تحقّق بكار ميروند وقتى كه مى‏گوئيم : « نياز نتيجه به كار حقّ است » يعنى تلازم كار و نتيجه واقعيّتى است شايسته تحقّق . هنگامى كه مى‏گوئيم : « كلّ از جزء بزرگتر است » در حقيقت مى‏گوئيم : قانونى در دو مقوله كلّ و جزء حاكم است كه تحقّق آن بايسته است و آن بزرگتر بودن كلّ از جزء است [ البتّه مباحثى قابل توجّه در اصل يا قانون كلّ و جزء وجود دارد كه جاى آن‏ها در اين مبحث نيست ، مانند اينكه آيا اين اصل يا قانون بايد به كلّ و جزءهاى محدود مقيّد شود يا در همه موارد صدق مى‏كند ؟ ] . تصوّر تمدّنى كه بر مبناى حقّ نباشد ، مانند تصوّر يك عمل رياضى است كه عدد و علامت در آن مطرح نباشد و مانند ساختمانى است كه بنياد نداشته باشد

نكته بسيار جالب درباره سه عامل حياتى تمدّن

امير المؤمنين عليه السّلام نكته‏اى بسيار شگفت‏انگيز و جالب را درباره سه عامل حياتى تمدّن متذكّر شده‏اند كه غفلت از آن ، موجب فرو رفتن در ابهامات فراوان مى‏باشد . اين نكته عبارتست از اينكه آنحضرت مى‏فرمايد : اگر « درون و نيّت‏هاى شما افراد جامعه پاك و صاف و درون و نيّت‏هاى پيشتازانتان تيره و آلوده باشد ، شما سقوط خواهيد كرد و نيز نمى‏فرمايد كه صحّت و سلامت ارواح شما و مرضهاى ناشى از خبث و كثافت درونى آنان موجب زوال جامعه و تمدّن و فرهنگ انسانى شما خواهد گشت و نمى‏فرمايد بر حقّ بودن شما و بر باطل بودن آنان رشته حيات اجتماعى متمدّن و يا فرهنگ انسانى شما را از هم خواهد گسيخت .

بلكه ميفرمايد : و لا تطيعوا الأدعيآء الّذين شربتم بصفوكم كدرهم و خلطتم بصحّتكم مرضهم و أدخلتم في حقّكم باطلهم ( اطاعت مكنيد مدّعيانى را كه با صفا و پاكى‏هاى درونتان تيرگى‏ها و آلودگى‏هاى آنان را آشاميديد و بيمارى‏هاى درونى آنان را با صحّت و سلامت روحى خودتان در هم آميختيد و باطلشان را در حقّتان داخل كرديد . ) نكته اينست كه چنين نبود كه دو پديده متضادّ « پاك و ناپاك » ، « صحّت و بيمارى » ، « حقّ و باطل » در يك جامعه روياروى هم قرار گرفته و با يكديگر گلاويز گشتند و در نتيجه ناپاكى بر پاكى و بيمارى بر صحّت و باطل بر حقّ پيروز گشت ، بلكه جريان امر چنين است كه سردمداران حيله‏ گر و پيشتازان قدرتمند ، با كمال مهارت توانستند ناپاكى‏هاى خود را چنان پاك و صاف قلمداد كنند كه پاكى‏ها و صفاهاى درونى شما را خيره و با همديگر مخلوط بسازند و بكام شما فرو ريزند و انحرافات درونى خود را چنان وانمود كنند كه صحّت و استقامت و كمال‏طلبى ارواح شما را تحت سلطه خود قرار بدهند و باطلهاى ويرانگر خود را با حقّهاى سازنده شما چنان درهم و برهم كنند كه شما انسانهاى پاك و بى غلّ و غِش را فريب بدهند ، تا حدّى كه يقين كنيد كه سردمداران نابكارشما را در بهشت برين يك تمدّن انسانى اداره مى‏كنند آيا اين نكته بسيار شگفت‏انگيز و با عظمتى كه امير المؤمنين عليه السّلام متذكّر شده‏اند ، داستان همه قرون و اعصارى كه تا همين لحظه بر جوامع انسان‏هاى بينوا گذشته است ، نمى‏باشد ؟

9 قرار گرفتن در شعاع انگيزگى‏هاى فضيلت

پيش از بحث و بررسى اين عامل ، جمله‏اى را كه از بعضى نويسندگان مغرب زمين شنيده شده است ،

مطرح مى‏كنيم كه گفته است :

« فضيلت محبوبيّت ذاتى ندارد ، بلكه براى نظم زندگى اجتماعى است ، پس اگر زندگى اجتماعى بطور صحيح برقرار شود ، نيازى به فضيلت نيست . »

البتّه اين عبارت را خود اينجانب در بعضى از آثار برشت ديده‏ام ، نهايت اين كه بخاطر ندارم آيا اين مطلب را از شخص ديگرى نقل نموده است ، يا نظريّه خود او مى‏باشد . بهر حال ، همانگونه كه مولوى در ردّ مطلبى كه به جالينوس نسبت داده شده است ، مى‏گويد : نقل شده است .

همچنانكه گفت جالينوس راد
از هواى اينجهان و از مراد

راضيم كز من بماند نيم جان
تا ز . . . استرى بينم جهان

سپس مولوى مى‏گويد : اثبات نشده است كه گوينده اين سخن [ كودكانه ] جالينوس بوده باشد ، بهر حال ، پاسخ من متوجّه كسى است كه چنين سخن [ احمقانه ] اى را گفته باشد . ما هم مى‏گوئيم : طرف سخن ما كسى است كه چنين سخن انسان سوز و ويرانگر و ضدّ ارزشهاى والاى انسانى و نابود كننده هدف عالى حيات و راننده ماشين حيات انسانها بسوى قهوه‏خانه‏هاى پوچ‏گرائى ( نيهيلستى ) را گفته باشد ، اگر برشت گوينده چنين سخنى است ، پاسخ ما متوجّه او است و اگر كسى ديگر است پاسخ متوجّه آن شخص مى‏باشد . نخست بايد توجّه داشته باشيم كه سخن فوق تازگى ندارد ، در گذشته يكى از شعراى بسيار زبردست و اديب متخصّص در ادبيّات جامعه ما كه حقّا از اين جهت در خورستايش است ، بدون داشتن گذرنامه رسمى از قلمرو ادبيّات وارد اقليم فلسفه و هستى شناسى شده چنين گفته بود :

انبياء حرف حكيمانه زدند
از پى نظم جهان چانه زدند

اگر صفحات گذشته تاريخ بشرى را با دقّت ورق بزنيم ، خواهيم ديد اين كوته نظرى كه كمالات بالقوّه و بالفعل انسان را قربانى زندگى منظّم زنبور عسلى و موريانه‏اى و خفّاشى مى‏نمايد ، مخصوصا اين حيوان اخيرى ( خفّاش ) كه با مراعات كمال نظم پس از رفتن نور خورشيد بازيگر ميدان هستى ميشود [ اين مضمون اقتباس از آن شعر سعدى است كه مى‏گويد :

قرص درخشنده چو پنهان شود
شب پره بازيگر ميدان شود

و اگر كوته نظران منكر عظمت نور خورشيد فضيلت انسانى‏اند از رونق و عظمت آن نور كاسته نمى‏شود .

شب پره گر وصل آفتاب نخواهد
رونق بازار آفتاب نكاهد]

تاريخى بس طولانى داشته و همواره بعنوان عامل تسليت بخش در برابر نداهاى وجدان و احساسات بسيار عالى و اصيل و نگرانى‏هاى بسيار مقدّس درباره هدف اعلاى حيات كه بدون عمل به فضيلت‏ها قبل وصول نخواهد بود ، در استخدام آن كوته نظران قرار گرفته است . حال مقدارى مختصر به زندگى منهاى فضيلت‏ها مى‏پردازيم تا ببينيم آيا بدون فضيلت ، تمدّن و فرهنگى مى‏تواند تحقّق پيدا كند يا نه ؟ البتّه اين سؤال در رتبه پس از اين سؤال است كه « آيا بدون فضيلت اصلا يك جامعه انسانى وجود دارد » و اگر ما نتوانيم در باره سؤال مزبور به نتيجه مثبت برسيم يعنى نتوانيم اثبات كنيم كه بدون فضيلت هم ممكن است جامعه انسانى وجود داشته باشد ، ديگر نيازى به بحث از تمدّن و فرهنگ نداريم و باصطلاح ، ما با قضيّه‏اى سالبه به انتفاء موضوع روبرو شده‏ايم .

فضيلت محبوبيّت ذاتى ندارد ، بلكه وسيله‏اى براى نظم زندگى است تير خلاصى است كه در شكل ادبيّات يا فلسفه به مغز انسانيّت شليك شده است .

جائى كه مشاهده آنهمه نكبت‏ها و بيچارگيها و تخديرها و كشتارها و بطور خلاصه مشاهده آن پنجاه و دو عامل نكبت و سقوط انسانيّت انسان نتواند كسى را قانع بسازد كه انسان در آتش بى‏فضيلتى كه با دست خود شعله‏ورش ساخته است ، مى‏سوزد و يك انسان با وجدان پاك نه تنها نبايد با بيان جملات شهرت‏زا و موجب مطرح شدن در اجتماع [ كه عجب مرد آزادمنشى است كه همه اصول و قوانين حيات را زير پا مى‏گذارد ] اين آتش انسان سوز را شعله‏ورترش بسازد ، بلكه اگر از حدّاقلّ عقل و وجدان برخوردار بوده باشد ، بايد بهر وسيله ايست در خاموش كردن چنين آتش انسان‏سوز تكاپو و تلاش بنمايد .

سقوط اين نمايندگان وفادار آدمكشان در ميدان تنازع در بقاء ،و اين استخدام شدگان براى هموار كردن ميدان اعدام انسان و انسانيّت شديدتر و تباه‏تر از آن است كه شما حتّى‏ بتوانيد يك سخن منطقى با آنان در ميان بگذاريد و بگوئيد : آقايان نمايندگان وفادار آدمكشان در ميدان تنازع در بقاء و آقايان استخدام شدگان براى هموار كردن ميدان اعدام انسان و انسانيّت آيا تاريخ با آنهمه پيامبران و اولياء اللّه و حكماء و مصلحان كه براى اين انسان فضيلت و انسانيّت آموخته و به عمل بآن فضيلت تحريك كرده است و در مقابل كارنامه سياه و ننگ‏آورى كه اين انسان با دست خود مى‏نويسد و آنرا با خواناترين خط امضاء مى‏نمايد ، براى لزوم كوشش در راه اصلاح انسانها با صفات حميده و نيكو و اخلاق عالى انسانى كافى نيست ؟ و بعبارت ديگر :

شما بكدامين مقدّس سوگند خورده‏ايد كه اين حيوان درنده را كه قابل تعديل است ، درنده‏ترش كنيد روزى درباره عبارت فوق با بعضى از دانشمندان محقّق گفتگوئى داشتيم ، هر دو باين نتيجه رسيديم كه مى‏تواند بازگو كننده حقيقتى بوده باشد . گوينده و هواداران اين مطلب كه فضيلت محبوبيّت ذاتى ندارد ، بلكه وسيله‏اى براى نظم زندگى است يا مبتلا به بيمارى مهلك تضادّ با خويشتن بوده‏اند كه موجب مى‏شود كه انسان اوّلاً خود را نشناسد بعد ديگران را يعنى ناتوانى او از شناختن خويشتن علّت نشناختن ديگران بوده باشد .

و يا مانند هابس و ماكياولى خود را يك حيوان درنده تلقّى كند و سپس همه انسانها را هم نوع خود بداند . ممكن است كه عامل اين مبارزه نابخردانه با انسان و انسانيّت ، مزدورى آگاهانه يا ناآگاهانه باشد و يا عاشقان خود باخته « طرح خويشتن » در جامعه و جوامع بوده‏اند كه براى وصول بچنين هدف احمقانه ،انسانيّت را زير پا نهاده و آنرا نابود كرده‏اند [ بخيال خويشتن ] . در ميان مردم مثلى است كه مى‏گويد : يك نفر عاشق شهرت اجتماعى گشته بود و بهر طريق ممكن مى‏خواست مردم جامعه او را بشناسند ، چون فاقد هر گونه امتياز چشمگير بود ، لذا نمى‏توانست به معشوقه خود كه مشهور شدن در جامعه بوده است نائل گردد . در اين موضوع شب و روز فكر مى‏كرد كه چه بايد كرد تا در ميان مردم مشهور شود ؟ بالاخره مقدارى پول از اين و آن قرض كرد ،بعضى مى‏گويند : مقدارى هم پول مردم را بسرقت برد و عازم مكّه شد كه در مناسك حجّ ، مردم بسيار فراوانى براى عبادت در آنجا جمع مى‏شوند . بلكه كارى در آنجا انجام بدهد كه مشهور شود ، در مكّه بود كه بجاى انديشه در اينكه

در دير بود جايم ، به حرم رسيد پايم
به هزار در زدم تا ، در كبريا زدم من

قَدَم وجود در بارگه قِدم نهادم
عَلَم شهود در پيشگه خدا زدم من

باين كشف و ابداع و اختراع و الهام تاريخى رسيد كه بروم در چاه زمزم بول كنم و چون اين يك حادثه بى‏نظيرى است مردم آنرا بيكديگر بازگو خواهند كرد و مردم همه كشورهاى اسلامى و مقدارى هم از كشورهاى غير اسلامى خواهند فهميد كه اين من بودم كه به چاه زمزم بول كردم و از اين راه شهرت فراگير جهانى نصيب من خواهد گشت و اين كار را انجام داد . از بدبختى آن شهرت‏پرست چند نفر از مسلمين كه او را در حال بول به چاه زمزم ديدند ،چند دست كتك مفصّل و تمام عيار به او زدند و وقتى كه از آن ضاربين مى‏پرسيدند : چرا اين بيچاره را ميزنيد در پاسخ نمى‏گفتند كه او به چاه زمزم ادرار كرده است ، تا آن بدبخت بمقصودش كه شهرت بود برسد ، بلكه ميگفتند مقدارى پول در شهر ما سرقت نموده و باين جايگاه مقدّس آمده ، و ما او را مى‏زنيم تا پولهاى مسروقه را از وى بگيريم ، لطفا شما هم بما كمك كنيد .

در پايان اين مبحث بطور اجمال مى‏گوئيم : از ديدگاه اسلام ، اگر فضيلت انسانى ( اخلاق فاضله و عشق به كمال و خود را با مردم در لذائذ و آلام مشترك ديدن و گذشت و فداكارى در راه تحصيل سعادت واقعى انسانها نه در راه كامكارى آنان ) وجود نداشته باشد ، انسانيّتى وجود ندارد و اگر انسانيّتى وجود نداشته باشد ، ما جز با يك تاريخ طبيعى حيوانى خاصّ بنام انسان سر و كار نخواهيم داشت ، در نتيجه دنيا رقّاص خانه‏اى خواهد بود كه هر كس نرقصيد و لو با پايكوبى كشنده روى دلها و مغزهاى پاكترين انسانها زندگى را باخته است

10 خويشتن‏دارى از ظلم

اين عامل اساسى تمدّن را در گذشته مطرح كرده‏ايم ، لذا در اينجا تكرار نمى‏كنيم .و بزرگ شمردن ( ناشايست بزرگ ) تلقّى كردن قتل نفس ، اين مادّه شامل خودكشى و ديگركشى و كشتن به معناى ويران كردن قفس كالبد و رها شدن روح و كشتن روح نيز مى‏باشد . تمدّن امروزى خودكشى را مورد اهمّيّت قرار نمى‏دهد ، گويا چنين گمان مى‏كند كه آدمى چنان كه در عقيده و بيان آزاد است ، همچنان اختيار زندگى خود را نيز دارا مى‏باشد و نبايد كسى مزاحم ديگرى باشد حتّى در خودكشى لذا بر فرض محال يا بسيار بعيد اگرروزى فرا رسد كه همه مردم با اختيار خود ، دست به خودكشى بزنند ، ديگران نبايد فضولى كنند و مزاحم آزادى مردمى باشند كه مى‏ خواهند خودكشى كنند شماره خودكشى‏ هاى تمدّن امروزى بالاتر از آن عوامل است كه واقعا يك انسان را تا حدّ سيرى و اعراض از زندگى برساند [ اگر چنين چيزى امكان‏پذير باشد ، يعنى عواملى پيدا شوند كه خودكشى را قطعى و تجويز نمايند . ] درك علّت اين امر بسيار ساده است و آن اينست كه زندگى در تمدّن امروزى ، فلسفه و هدف خود را از دست داده است ، در حقيقت مردگانى متحرّك در روى زمين ،بحركت خود پايان مى‏بخشند ، نه اينكه يك زندگى واقعى را از بين مى‏برند ،زيرا زندگى واقعى عامل ادامه خود را در درون خود دارد . همچنين تمدّن امروزى كشتن معمولى را كه عبارتست از تخريب قفس كالبد مادّى ، تا حدودى كه از رسوائى بى‏اعتنايى به جانهاى آدميان نجات پيدا كند ، مورد استفاده قرار مى‏دهد و مى‏گويد : قاتل يك شخص بيمار است و بايد با آماده كردن وسائل رفاه و آسايش ، وى معالجه شود اين مطلب اگر چه در بعضى موارد صحّت دارد ، ولى قابل تطبيق بر همه موارد قتل نفس نيست ، زيرا باستثناى بيماران روانى واقعى كه بايد اثبات و احراز شود ، جرأت كردن به منطقه ممنوعه جانهاى آدميان ، يك پديده ساده‏اى نيست كه روانشناسان و پزشكان روانى و حقوقدانان و سياستمداران با كمال بيخيالى ، با قيافه علم نمائى بگويند :

آرى ، اين قتل نفس علّت روانى داشته است اين علم نمائى شبيه به اين است كه شما بپرسيد : اين مرض چرا در اين انسان بوجود آمده است ؟ براى شما چنين پاسخ داده شود كه « بدانجهت كه علّتى دارد » مگر كسى پيدا مى‏شود كه احتياج معلول را به علّت نداند سؤال از آن قانون عامّ نيست ، بلكه سؤال از اين است كه آن علّت چه بوده است كه مرض فلانى را بوجود آورده است ؟

در مسئله مورد بحث ما ، قناعت كردن باينكه علّتى وجود داشته است كه قاتل دست به آدمكشى زده است معنائى جز توضيح واضحات ندارد كه براى فريفتن خود و مسخره ديگران مناسب است .

جاى شگفتى است كه بوجود آمدن قتل نفس عمدى كه يكى از كارهاى آگاهانه و آزادانه است كه گاهى پس از تفكّرات و تخيّلات و اراده و تصميم‏هاى طولانى انجام مى‏گيرد ، آيا با اين فرض فلسفه‏بافى ما اقتضاء ميكند كه با كلمه جبر و اضطرار و بازتاب و رفلكس و ناگهان و حتميّت و مانند اينها بازى كرده و بگوئيم : هيچگونه كار آگاهانه و آزادانه و زشت و وقيح صورت نگرفته است ، بلكه يك بيمار به مقتضاى بيمارى خود سرفه‏اى فرموده است ؟ اگر قاتل از آغاز جريان مغزى و روانى خود درباره قتل نفس ، يك لحظه ناچيز از اختيار برخوردار بوده باشد ، بهمان اندازه مسئول ، و وقاحت و كيفر مناسب دامنگير وى مى‏باشد ، اينست جنبه علمى و فلسفى و اخلاقى و دينى قضيّه قتل نفس . حال اگر تمدّن امروزى دستور مى‏فرمايد كه منطقه جان‏هاى آدميان براى بيماران آزاد است كه وارد شوند و انسانها را نابود كنند و اين بر عهده تمدّن است كه آن بيماران را در عالى‏ترين محيطها از نظر آب و هوا و با بهترين غذاها و غير ذلك نوازش بدهد تا بعد از اين ، بدانند كه از اوّلين لحظات تفكّر درباره از پاى در آوردن يك انسان ، قانون جبر آنان را احاطه نموده است ، لذا قانون جبرى اقتضا مى‏كند كه با تفكّرات و ديگر فعّاليّت‏هاى مغزى و عضلانى كه بالاجبار بجريان افتاده‏اند ، به مبارزه بر نخيزند و بگذارند قانون كار خود را انجام بدهد آرى ، تمدّنى كه :

1 اختيار را از انسان‏ها حذف مى‏كند و مى‏گويد : بر تمامى فعّاليّتهاى مغزى و روانى و عضلانى انسانها ، جبر حاكميّت دارد .

2 من جز قوّه چيزى و جز قوىّ كسى را برسميّت نمى‏شناسم

3 . . . وجدان و احكام آن ، ساخته اجتماع است

4 . . . هيچ نظاره و توجيهى از مافوق براى انسان وجود ندارد

5 . . . وصول به هدف هر چه باشد ، وسيله را هر چه باشد توجيه ميكند

6 . . . زندگى هدفى جز خور و خواب و خشم و شهوت ندارد

7 . . . آنچه كه بايد يك انسان انجام بدهد ، كوشش براى بدست آوردن قدرت براى تورّم خود طبيعى‏اش است و چشيدن لذّت براى خوش داشتن آن خود طبيعى متورّم و غير ذلك در اينصورت قطعى است كه هيچ منطقى براى بازخواست قاتل عمدى ندارد ، مخصوصا اگر قاتل عمدى هم مانند خود گردانندگان تمدّن امروزى مقدارى اصطلاح براى بافتن داشته باشد و بگويد :آقايان داوران ، شما با كدامين دليل مرا بيمار مى‏خوانيد و يا با كدامين دليل مرا مستحقّ كيفر قلمداد مى‏كنيد ، با اينكه من جز كارى طبيعى و جبرى چيزى انجام نداده‏ام كارى كه من كرده‏ام ، عبارت است از مرخص كردن يك موجود جاندار بوسيله قدرتى كه در اختيار داشتم و مطابق قوانين جبرى علّت و معلول .

اين موجود جاندار بحكم انسان متمدّنى از گروه شما ( فرويد ) معلول اشباع غريزه جنسى آزادانه و بدون قيد و شرط و كارت رسمى براى زندگى ، بوده است . چه مى‏گوئيد و از من چه مى‏خواهيد ؟ تمدّنى كه اسلام براى انسان پيشنهاد مى‏كند ، بر مبناى آن اصالت انسانى است كه در آيه زير توضيح داده است :

أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْر نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً وَ مَنْ أَحْياَهَا فَكَأَنَّمَآ أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعاً [ المائده آيه 32 ] ( قطعى است كه هر كسى يك فرد از انسان را نه بجهت قصاص يا اِفساد در روى زمين بكشد ، مانند اينست كه همه مردم را كشته است و كسى كه فردى از انسان را احياء كند مانند اينست كه همه مردم را احياء نموده است . ) با نظر به اين آيه است كه اسلام ارزش حيات انسانها را بالاتر از كميّت‏هاقرار داده و مى‏گويد : « همه 1 » زيرا همانگونه كه « همه انسانها » نهالهاى مورد توجّه باغ خداوندى هستند ، همچنان يك انسان كه نهالى از باغ وجود است و بتنهائى از جهت محبوبيّت نزد باغبان آن باغ تفاوتى نمى‏كند . كيفر قتل نفس عمدى آتش ابدى در سراى آخرتست ، حال به بينيم قتل نفس و احياى آن در تمدّن امروزى چگونه منظور مى‏شود ؟

اگر بخواهيم مقدارى از شواهد و دلائل اين مسئله را كه قتل نفس در تمدّن امروزى ، امرى است بسيار ناچيز و غير قابل اهمّيّت ، متذكّر شويم يك مجلّد كتاب بايد در اين مسئله بنويسيم . فقط به يك مطلب بعنوان نمونه اشاره مى‏كنيم و آن اينست كه امروزه مقدارى بسيار فراوان از انرژى‏هاى مغزى و عضلانى و سرمايه‏هاى بسيار كلان ، صرف ساختن اسلحه براى آدمكشى مى‏شود .

اگر اين اسلحه فقط براى دفاع از خويشتن بود ، هيچ كسى اعتراض نداشت ،چنانكه دين اسلام نيز با نظر به آيه شريفه :وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ . . . [ الأنفال آيه 60] ( براى دفاع از خويشتن در برابر دشمنانتان هر چه بتوانيد نيرو آماده كنيد . . . ) تهيّه اسلحه را لازم ديده است .

البتّه اين يك اعتراض اصلى است كه با نياز قطعى بشر به اسلحه براى حفظ خويشتن ، ادّعاى تكامل تناقضى در بر دارد كه ناديده گرفتن آن هم يكى ديگر از علائم سقوط بشرى در پرتگاه ضدّ تكامل مى‏باشد . ولى ميدانيم كه حكمت واقعى وجود اسلحه نيست كه روى زمين را بصورت انبار اسلحه در آورده است ، بلكه با تراكم اسلحه و ركود سرمايه در آن ، و عدم توليد كار سازنده به شعله‏ور كردن آتش جنگها دامن زده مى‏شود ، تا تجارت اسلحه رواج داشته و سرمايه‏ها بازدهى داشته باشند در صورتيكه در اسلام فروش اسلحه جنگ به مردمى كه در حال جنگند حرام مى‏باشد ، مگر وسائل دفاع ،مانند سپر و غير ذلك .

11 انصاف براى همه خلق

انصاف همان عدالت است كه مايه قوام حيات بشرى است ، هر دليلى كه براى ضرورت عدالت در روابط انسانها ، حتّى در رابطه انسان با خويشتن و با خدايش اقامه شود ، در حقيقت براى ضرورت انصاف هم اقامه شده است ، تفاوتى كه ممكن است ميان عدالت و انصاف در نظر گرفت اينست كه انصاف غالبا در مواردى بكار مى‏رود كه انسان عدالت را با دريافت ضرورت و ارزش آن و بحكم وجدان خود ، اجرا نمايد . لذا وقتى كه مى‏گوئيم يا مى‏شنويم : فلانى شخص منصفى است ، در حقيقت شخصى را در نظر مى‏آوريم كه عدالت را با استناد به احساس والاى درونيش بدون اجبار برونى اجرا مى‏نمايد . ضدّ انصاف عبارتست از ظلم و تعدّى ناشى از عدم احساس والا درباره عدل و داد . تضادّ ظلم و تعدّى با تمدّن ، حقيقتى است كه نيازى به شرح و تفصيل ندارد .

12 حلم و فرو بردن غضب

اين فضيلت عالى انسانى كه ناشى از تعديل هيجانات و مقاومت در برابر انگيزه‏هاى محرّك است ، يكى از علامات بارز رشد مغزى و روانى انسان است . مقاومت و خويشتن‏دارى در برابر عوامل هيجان‏انگيز كه از فرو نشاندن غليان حسّ انتقام‏جوئى سرچشمه ميگيرد ، نشان دهنده ظرفيّت با ارزش روان در مقابل علل و انگيزه‏هائى است كه مغزها و ارواح سبك را به نوسان و اضطراب در مى‏آورند . اين فضيلت عظمى منشأ صبر و شكيبائى در مجراى رويدادها است كه از نظر ارزش كمتر فضيلتى بآن درجه مى‏رسد . آيات قرآنى بقدرى درباره اين فضيلت عظمى تشويق و تحريك نموده است كه مافوق آن قابل تصوّر نيست . از آن جمله در يكى از آيات فرموده است :

إِنَّمَا يُوَفَّى الصَّابِرُونَ أُجُورَهُمْ بِغَيْرِ حِسَابٍ [ الزّمر آيه 10] ( جز اين نيست كه انسان‏هاى بردبار پاداشهاى خود را بى‏حساب دريافت مى‏كنند . ) 

سَلاَمٌ عَلَيْكُمْ بِمَا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ [ الرّعد آيه 24] ( درود بر شما باد در برابر صبرى كه كرديد و نيكو است خانه آخرت . ) 

وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْ‏ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوَالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَرَاتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرِينَ . الّذِينَ إِذَآ أَصَابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّآ إِلَيْهِ رَاجِعُونَ . أُولئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَوَاتٌ مِنْ رَّبِهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ [ البقره آيه 155 تا 157] ( قطعاً شما را به چيزى از گرسنگى و ترس و كاهش در اموال و نفوس و ميوه‏ها آزمايش خواهيم كرد و بردباران [ در هنگام مصيبت ] را بشارت بده كسانى كه وقتى كه مصيبت به آنان اصابت كند مى‏گويند : ما از آن خدائيم و به سوى او بر مى‏گرديم . آنان هستند كه به درودها و رحمتى از پروردگارشان نائل مى‏گردند و آنان هستند هدايت يافتگان . ) انسانهائى كه گرفتار بيمارى غضب و هيجانات عصبى تندى مى‏باشند نمى‏توانند طعم تمدّن را بچشند ، چه رسد به اينكه وظيفه‏اى در راه بوجود آوردن و اعتلاى آن ، به عهده بگيرند .

13 پرهيز كردن از فساد در روى زمين

فساد در روى زمين بزرگترين عامل تباهى تمدّن‏ها و فرهنگها مى‏باشد . در طول تاريخ جوامع فراوانى وجود داشته است كه شيوع فساد در ميان آنان نابودشان ساخت .

فَمَا بَكَتْ عَلَيْهِمُ السَّمَآءُ وَ الْأَرْضُ وَ مَا كَانُوا مُنْظَرِينَ [ الدّخان آيه 29]

( و آسمان و زمين به آن نابود شدگان اعمال زشت خود گريه براه نينداختند و آنان مهلت داده نشدند . ) فسادى كه براى تمدّن انسانى مهلك‏ترين عامل است ، شامل انواع و اصناف و مصاديق فساد مى‏باشد . معناى كلّى فساد عبارتست از « اختلال در نظم و قانون لازم » اختلال در نظم و هماهنگى لازم در قلمرو زندگى انسانها كه فساد ناميده مى‏شود ، همان ضدّ قانون است كه در هر نقطه و موقعيّتى از جهان هستى بروز نمايد ، آنرا مختلّ و فاسد مى‏سازد اين ادّعا كه هرگونه فسادى مى‏تواند تمدّن انسانى را نابود بسازد ، مستند به هويّت خود تمدّن است ، زيرا هويّت تمدّن حقيقتى است متعيّن و داراى مختصّات واقعى كه بدون آنها يعنى با ورود اخلال حتّى بر يكى از آنها بوسيله عامل فساد ، تمدّن بدون ترديد بهمان اندازه دچار اختلال مى‏گردد .

ممكن است گفته شود : اگر مقصود از نظم و قانون كه اِفساد و اِخلال در آن موجب شكستن تمدّن و زوال آن مى‏باشد ، نظم و قانون و اصول و ارزشهاى انسانى است . اين اصول و ارزشها مدّتهاى طولانى است كه از كشورهاى صنعتى و سلطه ‏جو كه اصطلاح تمدّن را براى روپوشى بر سقوط انسانيّت در آن سرزمين‏ها بكار ميبرند ، رخت بر بسته است ، با اين حال سرنوشت بشر امروزى را بدست گرفته ، موجوديّت بشرى را دستخوش خواسته‏ هاى خودكامانه و قدرت‏پرستانه خويش نموده‏اند . پاسخ اين اعتراض بسيار روشن است و آن اينكه اگر كشورهاى صنعتى و سلطه ‏جو كه قدرت مادّى وحشتناكى را از هر راهى كه خواسته و توانسته ‏اند ، بدست آورده‏ اند ، از يك تمدّن انسانى برخوردار بودند ، براى برطرف ساختن آن پنجاه و دو نكبت و عامل سقوط بشرى گامى برميداشتند در صورتى كه مى ‏بينيم نه تنها گامى در اين راه برنداشته‏اند ، بلكه خود عامل تشديد آنها را فراهم‏تر مى ‏سازند .

وانگهى از تمدّنى كه گردانندگان آن ، از آگاهى و اختيار والاى انسانى محروم باشند و خود مهره‏هائى غير مسئول وناآگاه و مجبور براى گرداندن يك ماشين غير مسئول و ناآگاه و مجبور بوده باشند چه انتظارى مى‏توان داشت ؟ انتظار تمدّن انسانى از اين مهره‏هاى غير مسئول و ناآگاه و مجبور درست مانند انتظار مراعات اصول انسانى و ارزش‏هاى انسانيّت از كوه آتش‏فشانى است كه جز مهار كردن آن با قدرت هيچ چاره‏اى ديگر ندارد .

14 التزام به انس و محبّت

و رحمت و لطف و تشكّل و هماهنگى و پرهيز از پراكندگى و از هر امرى كه موجب شكست و سستى قوا بوده باشد . اگر اين عامل يا عنصر تمدّن را بنياد اساسى تمدّن تلقّى كنيم ، كارى كاملا منطقى انجام داده‏ايم ، زيرا اگر انس و الفت و تشكّل بر مبناى اصيل انسانى نباشد قطعا بر مبناى سوداگرى خواهد بود ، يعنى آدمى با كسى انس و الفت خواهد گرفت و به كسى محبّت خواهد ورزيد كه در مقابل ، نفعى به او برسد يا ضررى از او دفع شود ، و حدّ اعلايش اينكه انس و الفت و محبّت از آن شخص دريافت كند و تشكّل با ديگرى فقط با اين انگيزه صورت خواهد گرفت كه نفعى بياورد و يا ضررى را دفع نمايد اين يكى از همان عوامل پنجاه و دو گانه نكبت و سقوط است كه در گذشته متذكّر شده‏ايم و حاصل اين عامل اينست :« پيوستن انسانها بيكديگر با عامل نياز و گسيختن از يكديگر با عامل سودجوئى » .

اين عامل در منابع اوّليّه اسلام شديداً مورد دستور قرار گرفته و محبّت فوق سوداگرى را از علائم ايمان معرّفى نموده است . آيا تاكنون در فرمان مالك اشتر اين عبارت را كه ذيلاً نقل مى‏كنيم ، ديده‏ايد ؟ و اگر نديده‏ايد ؟ و لو يكبار تحمّل زحمت فرموده بآن عبارت مراجعه كنيد كه ميفرمايد : و أشعر قلبك الرّحمة للرّعيّة و المحبّة لهم و اللّطف بهم ، و لا تكوننّ عليهم سبعا ضاريا تغتنم أكلهم ، فإنّهم صنفان : إمّآ أخ لك في الدّين أو نظير لك في الخلق . . .( مالكا ، رحمت و محبّت و لطف بر مردم جامعه را به قلبت قابل دريافت بساز و براى آنان درنده خون‏آشام مباش كه خوردنشان را غنيمت بشمارى ، زيرا آنان ( همه مردم جامعه ) يا برادر دينى تواند و يا در خلقت نظير تو مى‏باشند . ) در اين جملات درست دقّت بفرمائيد . امير المؤمنين نمى‏فرمايد : اى مالك براى مردم تحت حكومت خود رحمت و محبّت و لطف روا بدار .

بلكه دريافت و پذيرش با دل را به وى سفارش مى‏دهد و مى‏فرمايد : مالكا ، رحمت و محبّت و لطف بر مردم جامعه را به دلت قابل پذيرش و دريافت بنما . و باصطلاح ديگر :مالكا ، رحمت و محبّت و لطف بر مردم جامعه را از اعمال سطوح جانت دريافت نما و براى ملّت بگستران . ملاحظه مى‏شود كه امير المؤمنين مالك اشتر را براى رحمت و محبّت و لطف نمودن به مردم جامعه به دلش ارجاع مينمايد ، زيرا دل پاك آدمى است كه كانون انوار ربّانى و امواج رحمت و محبّت و لطف الهى است ، نه قواى معمولى مغز و نه غرائز و غير ذلك كه معمولا تجارت پيشه و سوداگرند .

نكته بسيار با اهمّيّت ديگر اينكه امير المؤمنين به يك يا دو موضوع قناعت نفرموده هر سه موضوع رحمت و محبّت و لطف را مورد توصيه قرار داده است ، و معناى چنين توصيه‏اى اينست كه انسانى كه در اين دنيا زندگى مى‏كند ، به هر سه موضوع نياز دارد ( رحمت ، محبّت و لطف ) چنانكه خداوند فيّاض مطلق بندگانش را با هر سه موضوع مورد عنايت قرار مى‏دهد . اين سه موضوع اگر از انسان به همنوع خود انسان ، عنايت شود بدين ترتيب است :

1 رحمت ( دلسوزى ) 2 محبّت ( قرار گرفتن در جاذبه شخص ) 3 لطف ،تعريف و حتّى ترجمه اين كلمه با عظمت با مفاهيم معمولى تقريبا امكان‏ناپذير است . خداوند متعال با اين كلمه توصيف شده است و لطيف يكى از نامهاى آن ذات اقدس مى‏باشد ، اگر در ترجمه و توصيف اين كلمه بگوئيم : لطف عبارت است از نفوذ خير در نهايت ظرافت در يك موجود ، تا حدودى موفّق به توضيح آن كلمه گشته‏ايم ، بنابر اين ، معناى لطيف بودن خداوندى بر بندگانش اينست كه خير يا خيرات الهى در نهايت ظرافت در بندگانش نفوذ دارد .

در تمدّن اسلامى چنانكه زمامدار مأمور به رحمت و محبّت و لطف بر مردم است ، افراد مردم هم بايد در حقّ يكديگر هر سه موضوع مزبور را مبذول بدارند . بيائيد در تفاوت ما بين دو نوع تمدّن بينديشيم كه يكى مى‏گويد : بايد انسانها بيكديگر رحمت و محبّت و لطف بورزند كه معناى آن چنين است كه انسانها واقعاً مانند اعضاى يك پيكرند ، بلكه بالاتر از اين ، انسانها مانند امواج يك روحند ، مسلّم است تمدّنى كه بر اين مبنا استوار شود ، انسان را چگونه تلقّى مى‏كند و ميخواهد انسان را بكجا برساند ؟ تمدّن بر اين مبنا انسان را از منزلگه إِنَّا لِلَّهِ ( ما از آن كمال مطلقيم ) برداشته و با قرار دادن وى در تكاپوى مسابقه در خيرات و كمالات ، رهسپار منزلگه وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ مى‏نمايد . اين انسان‏ها سر تا پا رحمت و محبّت و لطف براى يكديگرند ، چون همه افراد چنين تمدّن ، از دل برخوردارند و مى‏دانند كه

بجان زنده دلان سعديا كه ملك وجود
نيرزد آن كه دلى را ز خود بيازارى

و تمدّن ديگر مى‏گويد : خرد ، دل ، رحمت ، لطف و محبّت يعنى چه ؟ من اينها را نمى‏ فهمم . اگر قدرت دارى بيا جلوتا با يكديگر به نزاع و كشمكش بپردازيم ،هر كس قوى‏تر باشد ، موجوديّت و حقّ زندگى از آن او است اين تمدّن بر مبناى قدرت موقّت است ، زيرا قدرت چنانكه براى هيچ فردى مطلق و ابدى نيست همچنان براى هيچ گروه و جامعه‏اى هم نمى‏تواند مطلق و ابدى بوده باشد ، اين گونه تمدّن نه از آگاهى برخوردار است كه آگاهى را ترويج كند و نه اختيارى براى آن مطرح است كه طعم آزادى و استقلال شخصيّت را به مردمش بچشاند و نه معنائى براى رحمت و محبّت و لطف و ديگر مختصّات روح انسانى مى‏فهمد كه اجراى آنرا به پيشتازان درباره مردم جامعه توصيه نمايد و همه مردم را نسبت بيكديگر از اين گونه صفات عاليه انسانى برخوردار بسازد . 

بدينجهت است كه اين تمدّن سرتاسر تاريخ را بجاى بروز و اعتلاى مختصّات عالى انسانى كه علائم تكامل است ، بروز قدرتهاى ناآگاه و جبرى مى‏بيند كه بوسيله نابود ساختن ضعفاء شدّت و اوج مى‏گيرد [ نه اينكه به اعتلا برسد ، زيرا اعتلاء كلمه‏ايست كه باردار ارزش عظمت است ] سپس بوسيله عوامل درونى خود تدريجاً رو به ضعف و نابودى مى‏رود و يا با دست عوامل ديگر كه قوى‏تر از آن قدرت است راه سقوط و نابودى را پيش مى‏گيرد . در جريان اين طومار پيچيدن‏ها ، نقاطى از آشيانه زيبا را كه زمين ناميده مى‏شود تخريب مى‏نمايد و موادّ با ارزش و حياتى آنرا مستهلك ميسازند و آنگاه نام چنين جريان را تمدّن تكاملى مى‏گذارند

15 برخوردارى از نيروها

و پرهيز از هر امرى كه موجب شكست و سستى قوا بوده باشد ، بطوريكه عضلات و انديشه‏ها و قدرتهاى مردم جامعه پشتيبان يكديگر بوده باشند . مجموع اين عوامل و نيروهاى تشكّل يافته در چهار مورد بكار خواهند افتاد .

مورد يكم برداشتن عوامل و نيروهاى مزاحم از مسير حركت ، خواه اين عوامل و نيروهاى مزاحم ، از همنوعان كه خود را انسان مى‏نامند بوده باشند ( عشّاق وفادار تنازع در بقاء ) و خواه از طبيعت كه با اشكالى گوناگون مى‏تواند سدّ راه انسان‏ها بوده باشد .

مورد دوم تهيه وسائل رفاه و آسايش در زندگى و آماده ساختن معيشتى كه پاسخگوى نيازهاى مادّى آدمى بوده باشد . اين مورد به پيروى از نيازهاى متنوّع آدمى دامنه بسيار گسترده‏اى دارد كه بايد براى تحصيل آسودگى مغزى و روانى آنها را تا حدّ مقدور بدست بياورد .

ضرورت توجّه باين مورد براى بوجود آوردن تمدّن اسلامى ، بقدرى در منابع اوّليّه مانند قرآن و احاديث فراوان گوشزد شده است كه نيازى به بيان مفصّل آنها نداريم . فقط به عنوان نمونه به چند آيه از قرآن و جملاتى از نهج البلاغه اشاره مى‏كنيم : آيات قرآنى :

يك يَآ أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ . . . [ الأنفال آيه 24] ( اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد ، اجابت كنيد ( بپذيريد ) خدا و رسول را هنگامى كه شما را به واقعيّاتى دعوت مى‏كنند كه شما را احياء مى‏كند . ) ترديدى نيست در اينكه مقصود از احياء مجرّد نفس‏زدن در اين دنيا نيست كه حيوانات هم بدون نيازى به بعثت انبيا و انديشه و تكاپو و ابداع و اكتشاف انجام مى‏دهند ، بلكه منظور دريافت « حيات معقول » است . و شكّى نيست در اينكه بدون آمادگى معيشت سالم و با تباهى منافع معيشت چه در قلمرو صنايع و چه در قلمرو كشاورزى و ديگر ابزار معيشت ، توقّع « حيات معقول » از مردم يك جامعه ، توقّعى است غير منطقى .

دو وَ جَعَلْنَا النَّهَارَ مَعَاشاً [النّبأ آيه 11] ( و ما روز را براى تكاپو در راه تحصيل معاش قرار داديم . )

سه وَ ابْتَغِ فِيمَا آتَاكَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ وَ لاَ تَنْسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيَا [ القصص آيه 77] ( در آنچه كه خداوند بتو داده است ، آخرت را طلب كن و نصيب خود را از دنيا فراموش منما . )

چهار وَ لَقَدْ مَكَّنَّاكُمْ فِي الْأَرْضِ وَ جَعَلْنا لَكُمْ فِيهَا مَعَايِشَ [ الأعراف آيه 10] ( و مائيم كه شما را در زمين جايگير و مستقرّ نموديم و براى شما در زمين معيشت‏ها قرار داديم . ) و امّا روايات ، مى‏توان گفت : رواياتى كه در ضرورت تنظيم معاش آمده است ، بيش از حدّ متواتر است . از آنجمله در كتاب كافى نقل شده است كه روزى پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله در حال نيايش با خدا چنين گفت : اللّهمّ بارك لنا في الخبز فإنّه لو لا الخبز ما صلّينا و لا صمنا و لا أدّينا فرآئض ربّنا [ الكافى محمّد بن يعقوب الكلينى] ( خداوندا ، براى ما درباره نان بركت عطا فرما ، زيرا اگر نان نباشد نه نماز مى‏گزاريم و نه روزه مى‏گيريم و نه واجبات پروردگارمان را ادا مى‏كنيم . )

امير المؤمنين عليه السّلام در خطبه يكم از نهج البلاغه در حكمت بعثت پيامبران چنين فرموده است : فبعث فيهم رسله و واتر إليهم أنبيآئه ، ليستأدوهم ميثاق فطرته و يذكّروهم منسيّ نعمته و يحتجّوا عليهم بالتّبليغ ، و يثيروا لهم دفائن العقول و يروهم آيات المقدرة : من سقف فوقهم مرفوع ، و مهاد تحتهم موضوع و معايش تحييهم . . .

( و خداوند متعال در ميان اولاد آدم رسولانى فرستاد و پيامبرانى فراوان بسوى آنان ارسال فرمود تا با اداى پيمان فطرى كه در نهاد آنان قرار داده بود ، تحريك بمرحله عمل و وفا نمايند و نعمت فراموش شده خداوندى را بيادشان بياورند و بوسيله تبليغ ، حجّت براى آنان بياورند و گنجهاى مخفى عقول در نهادشان را برانگيزانند و آيات قدرت الهى را كه در سقف بلند بالاى سرشان و گهواره نهاده شده در زيرشان تجسّم يافته است ، بآنان نشان بدهند [ و همچنين ] پيامبران را براى تعليم طرق معاشى كه آنان را احياء كند ، فرستاد . ) خلاصه با نظر به منابع فوق كه تنها بعنوان نمونه نقل شده قطعى است كه اسلام براى امكان‏پذير ساختن ورود انسانها به « حيات معقول » تنظيم معاش را در هر زمان و مكان با ابزار و اشكال مورد نياز ضرورى و لازم ميداند .

مورد سوم برداشتن عوامل مزاحم از سر راه حركت‏هاى معنوى بدانجهت كه انسانيّت انسان از ديدگاه اسلام با روح اوست نه با جسم او و با معناى اوست نه با ظاهر او ، لذا كوشش و تكاپو و صرف نيرو در راه برداشتن آفات و عوامل مزاحم جنبه‏ها و حركات معنوى او ، يك امر ضرورى است .

متأسّفانه در تمدّنهائى كه فقط مادّيّات و ظواهر انسان مورد توجّه است ، نه تنها براى برداشتن عوامل مزاحم جنبه‏ها و حركات معنوى انسان ، اهمّيّتى داده نمى‏شود ، بلكه غالبا عوامل مزبور تقويت نيز مى‏گردند تقويت اين عوامل اگر چه آنقدر ماهرانه انجام مى‏گيرد كه نتايج پليد و نكبت‏بار آنها ، براى همه كس روشن نمى‏گردد ولى نتايج مزبور همانطور كه در پنجاه و دو عامل نكبت و سقوط مشاهده كرديم قابل اجتناب نبوده ، آشكار و پنهان كار خود را خواهند كرد .

مورد چهارم براى صرف قوا و نيروها عبارتست از بوجود آوردن عوامل تقويت معنويّات در اشكال مختلفى كه دارند . اين عوامل بر دو قسمت مهمّ تقسيم مى‏گردند : قسمت يكم اخلاقيّات فاضله انسانى است كه ارتباط انسانهارا بحد اعلاى انسانيّت مى‏رساند ، مانند خيرخواهى بيكديگر ، صدق و صفا ،دريغ نكردن از بذل هر گونه خدمت و امتياز به انسان ديگر يا جامعه كه نيازمند آن است . و عمل دائمى به اين قانون اخلاقى « بخود بپسند آنچه را كه بديگران مى‏پسندى و بديگران مپسند آنچه را كه بخود نمى‏پسندى » كه ناشى از درك و پذيرش اين حقيقت است كه

جان گرگان و سگان از هم جدا است
متّحد جان‏هاى شيران خدا است

روح حيوانى سفال جامده است
روح انسانى كنفس واحده است

16 كوشش در هنگام آزمايشها و گرفتاريها

مخصوصا تحمّل و شكيبائى جدّى در برابر ناگواريها در راه محبّت خداوندى . اگر انسان بتواند اين امتياز را بدست بياورد قطعى است كه تلخى‏ها و مصائب روزگار نمى‏تواند او را از پاى در آورد و جامعه‏اى كه افرادش از اين گونه انسانها تشكيل بيابند ، قطعى است كه آنجامعه در راه وصول به آرمانهاى اعلاى تمدّن انسانى و فرهنگى موفّق و پيروز خواهد گشت . اين جامعه تا بتواند هر گونه ناگواريها و بلاها را تحمّل مى‏نمايد ولى هويّت و استقلال خود را از دست نمى‏دهد و طبيعى است كه نتيجه چنين اصالت و مقاومت در زندگى و حفظ هويّت و استقلال ،تمدّنى شايسته تكيه بر آن است كه زمينه را براى « حيات معقول » آماده مى‏سازد در جملات مورد تفسير ، امير المؤمنين عليه السّلام محبّت خدا را انگيزه و غايت كوشش و تكاپو و تحمّل در هنگام آزمايشها و گرفتاريها معرّفى ميفرمايد : حتّى إذا راى اللّه سبحانه جدّ الصّبر منهم على الأذى في محبّته و الاحتمال للمكروه من خوفه ، جعل لهم من مضآئق البلآء فرجا ، فأبد لهم العزّ مكان الذّلّ و الأمن مكان الخوف ، فصاروا ملوكا حكّاما و أئمّة أعلاما ، و قد بلغت الكرامة من اللّه لهم ما لم تذهب الآمال إليهم .

( تا آنگاه كه خداوند سبحان از آن مردم تحمّل جدّى بر آزار و اذيّت در راه محبّتش و تحمّل ناگواريها از خوفش ( ترس از مشاهده نتايج كردارهاى خويشتن ) را ديد ، براى آنان از تنگناهاى بلاء ، فرج عطا فرمود و بجاى ذلّت ، عزّت و بجاى ترس ، امن و امان عنايت فرمود . پس آنان ملوك و زمامداران و پيشوايان و پرچمداران هدايت گشتند و كرامت خداوندى درباره آنان بحدّى رسيد كه حتّى آرزويشان هم به آن نميرفت . )

17 توافق در اميال و آرمانها ،

منظور از اين توافق ، آن نيست كه مردم يك جامعه داراى اميال و خواسته‏ ها و هدفها و آرمان‏هاى متّحد بوده باشند زيرا بديهى است كه اين يك امر محال است ، بلكه منظور هماهنگى و سازگارى با يكديگر است كه نخستين نتيجه آن ، منتفى شدن تزاحم‏ها و تصادم‏هاى شكننده يكديگر است . براى تخريب و نابود كردن يك جامعه ، كلنگ از آسمان نمى‏آيد ، بلكه عامل تخريب از ناسازگارى و ناهماهنگى آراء و اميال و خواسته‏هاى مردم آن جامعه بوجود مى‏آيد . بهمين جهت است كه امير المؤمنين عليه السّلام نه تنها در خطبه قاصعه ، بلكه در خطبه‏ ها و نامه‏هاى خود در موارد متعدّد به پرهيز از اختلاف در آراء و اميال و آرمانها دستور داده‏اند . و ما در سرتاسر تاريخ اين پديده را مانند يك قانون كلّى شاهديم كه قدرتمندان قدرت‏پرست و سلطه‏جو ، برّان‏ترين اسلحه‏اى كه در تخريب يك جامعه براى تسلّط بر آن بكار برده‏اند ، همان انداختن اختلاف و ناهماهنگى در ميان مردم آن جامعه بوده است . لذا مى‏توان گفت : عامل هماهنگى ، سازگارى در هدف‏گيريها و آرمان‏ها و خواسته‏ ها و آراء ، عامل بقاى جامعه است و اصلا بدون آن ،جامعه‏اى وجود ندارد ، تا تمدّن و فرهنگش مطرح شود .

18 اعتدال دلها

مى‏توانيم بگوئيم : اين عامل يكى از موارد عامل شماره 17 مى‏باشد ، زيرا توافق و هماهنگى و سازگارى مطلق در جامعه بدون اعتدال دلها امكان‏پذير نخواهد بود مقصود از اعتدال دلها رشد و حركت تكاملى دلها است كه با شكوفائى طبيعى خود ، هم امتيازات عالى خود را براى انسان نشان مى‏دهد و هم آمادگى هماهنگى و سازگارى با ديگر دلها را بوجود مي آورد .اعتدال دل تنها صحّت و بهبودى جسمانى آن نيست ، بلكه به فعليّت رسيدن استعدادها و امتيازاتى است كه خداوند در دلها بوديعت نهاده است . اگر دل معتدل شود ، رشد خود را دريافته و در حركت تكاملى خود قرار گرفته است .

مردم آن جامعه كه از دلهاى معتدل برخوردار نيستند ، عاملى براى اجتماع و هماهنگى و سازگارى ندارند و جامعه‏اى كه مردم آن از اين عامل حياتى بى‏ بهره و محرومند ، بهيچ وجه نمى‏توانند در پيشبرد علم و هنر و صنعت و اخلاق و ديگر معنويّات و ساير قواى گرداننده جامعه همكارى صميمانه ناشى از هماهنگى و سازگارى داشته باشند .

19 بصيرت‏هاى نافذ

اين عامل است كه نه تنها ضامن بقاى تمدّن و فرهنگ انسانى جامعه مى‏باشد ، بلكه موجب گسترش و عمق يافتن آگاهى‏ها درباره واقعيّت‏ها است ، بصيرت‏هاى نافذ مردم يك جامعه است كه آن جامعه و تمدّن و فرهنگش را از ركود و جمود نجات مى‏دهد و با گذشت زمانها و بروز پديده‏هاى تازه ، براى تحصيل واقعيّات همگام مى‏گردند ، بلكه هر اندازه كه بينائى‏ ها و آگاهى‏ هاى مردم يك جامعه قويتر و همه جانبه‏تر بوده باشد ، بجاى آنكه زمان بر آنان مسلّط شود ، آنان بر زمان مسلّط مى‏شوند و تازه‏هائى را كه ديگران بدانها دست يافته و ابزار سلطه‏گرى بر ديگران قرار مى‏دهند ، يا با سبقت جوئى آنها را بدست مى‏آورند و محصولات مفيد و سازنده آن تازه‏ها را در اختيار مردم مى‏گذارند و يا عوامل خنثى كردن سلطه‏گريها را بوسيله آن تازه‏ها با بينائى‏هاى نافذ آماده نموده و سلطه‏گريها را نابود مى ‏سازند .

اين امور كه بعنوان عوامل سازنده انسانهائى شايسته تمدّن و فرهنگ اصيل انسانى مطرح شد ، حقائقى هستند كه بدون آنها ، هويّتى براى شخصيّت انسانى وجود ندارد تا تمدّنى و فرهنگى بوجود بياورد و از آن دو برخوردار گردد ، لذا بنظر مى‏رسد هر جامعه‏اى كه از عوامل اساسى مزبور بيشتر وعميق‏تر برخوردار بوده باشد ، آن جامعه به همان مقدار از تمدّن و فرهنگ اصيل انسانى برخوردار مى‏باشد .

حالا فرض كنيم : كه جامعه‏اى بوجود آمده است كه از بعد صنعتى به وسايلى دست يافته است كه در يك دقيقه مى‏تواند همه كهكشان‏ها را دور بزند و برگردد بمنزل خود . و هرگونه بيمارى را در يك لحظه تشخيص بدهد و آنرا معالجه نمايد و اگر بخواهد مى‏تواند هر تعداد نطفه ‏ها را مطابق ميل خود مرد يا زن نمايد و اگر بخواهد پانصد سال عمر كند مى‏تواند و اگر بخواهد هيچ جنبنده‏اى را در روى زمين زنده نگذارد ، مى‏تواند و اگر بخواهد هر كس كه از مادر متولّد مى‏شود يك دانشمند كامل بوده باشد مى‏تواند . و اگر بخواهد همه روى زمين از زيباترين مناظر پوشيده باشد ،مى‏تواند . . .

ولى عوامل مزبوره نباشند ، يعنى جامعه متمدّن مزبور پاى‏بند خصلتهاى نيكو و اعمال پسنديده و اخلاق فاضله نباشد ، اسلام چنين جامعه‏اى را متمدّن و با فرهنگ نمى‏شناسد ، زيرا انسان‏هاى چنين جامعه‏اى هويّتى را كه مديريّت موجوديّت خود را داشته باشد ، فاقد است و هنگامى كه جامعه‏اى فاقد هويّت خود باشد ، كدامين فرهنگ و تمدّنى مى‏تواند آن را بسوى رشد و كمال تصعيد بدهد .

اگر جامعه‏اى با داشتن امتيازاتى كه گفتيم ، مقيّد به حفظ حقوق همسايگان و وفاء به عهد و پيمان و اطاعت از نيكوكاريها و اعراض از كبر و خودپرستى نباشد ، كدامين فرهنگ و تمدّن است كه بتواند بحال اين انسان مفيد باشد ، اصلا نمى‏توان گفت : چنين جامعه‏اى قدرت پذيرش فرهنگ و تمدّنى مفيد دارد . اگر جامعه‏اى با داشتن امتيازات فوق ، غوطه‏ ور در ستمگرى باشد و از آدمكشى هراسى نداشته باشد و درباره مردم انصاف نمودن را لازم نداند و تحمّل عوامل و انگيزه‏هاى غضب را ننمايد و از اِفساد در روى زمين امتناعى نداشته باشد و افراد آن جامعه از پراكندگى و بيگانگى از يكديگر احساس ناراحتى ننمايند و از شكسته شدن قوا بيمى بخود راه ندهند و از تلخى آزمايشها و گرفتاريها فرار كنند ، اصلا مبدئى برين وكمالى اعلا بنام خدا براى آنان مطرح نباشد كه در راه محبّتش از هرگونه فداكارى و فرورفتن در سختى‏ها مضايقه ننمايند ، جمعيّت‏ها متفرّق شود و اميال و آرمان‏هاى مختلف و دلها نا معتدل ، قدرت‏ها تجزئه شده ، بصيرت‏ها مبدّل به نابينائى‏ها و هدف‏گيريها و تصميم‏ها ناهماهنگ و متشتّت . اين نكبت‏ها و اختلالات ، هويّت انسانى را مختلّ مى‏سازد ، وقتى كه هويّتى در شخصيّت انسانى نبود همانطور كه در بالا گفتيم : نه فرهنگى مطرح است و نه تمدّنى . كسانى كه در اين مدّعا ترديدى دارند ، مى‏توانند به پنجاه و دو پديده نكبت و سقوط مراجعه نمايند كه در مبحث « 20 گرايش تبهكاران به فساد و اِفساد در روى زمين و نتائج آن و پنجاه و دو پديده نكبت و سقوط كه با ادّعاى تكامل بهيچ وجه سازگار نمى‏باشد » متذكّر شده ‏ايم .

چه انگيزه‏اى باعث شده است كه متفكّران دوران معاصر دين را بعنوان عامل يا يكى از عوامل مؤثر در تاريخ بحساب نميآورند ؟

متفكّران دوران معاصر ما [ مقصود از دوران معاصر دو قرن اخير است ] خيلى از مسائل را ناديده مى‏گيرند ، و آنها را مورد توجّه قرار نمى‏دهند ، ولى اين بى‏اعتنائى را نبايد يك انسان متفكّر كه علاقه به درك خود واقعيّات دارد مورد اعتناء قرار بدهد و بايد به كار جدى خود مشغول شود . مثلا خيلى از متفكّران دوران ما ، در اين مسئله كه چگونه مى‏توان اصل « صيانت ذات » را بفعليّت رسانده و تنظيم نمود كه آدمى بدون ابتلاء به بيماريهاى خود بزرگ‏بينى و خود كوچك‏بينى بتواند از همه عظمت‏ها و استعدادهاى ذات بهره‏مند شود ،بهيچ وجه انديشه جدّى نمى‏كنند خيلى از متفكّران دوران‏هاى اخير ، مسائل اخلاقى را بطور جدّى مورد تحقيق و بررسى قرار نمى‏دهند و عدّه فراوانى از متفكّران هستند كه درباره زيبائى‏هاى معقول يا نمى‏انديشند ، يا آنها را بسيار سطحى و بى‏اساس تلقّى مى‏كنند و حتّى متفكّرانى هستند كه نمى‏خواهند مباحث عميق مربوط به شناخت زيبائى‏هاى محسوس را طرح و مورد تحقيق قرار بدهند متفكّرانى هستند كه از مسائل مربوط به رشد و كمال معنوى روان يا روح نه تنها به سادگى مى‏گذرند ، بلكه گاهى از طرح چنين مسائلى گريزانند .

آدگارپش در صفحه 92 از كتاب انديشه‏هاى فرويد اين عبارت را از فرويد نقل مى‏كند : « من از طرح مسائل توزين ناپذير خود را ناراحت مى‏يابم و من همواره باين ناراحتى اعتراف مى‏كنم » اين شخص كه با در هم آميختن علم با تخيّلات و تجسّمات ، خود را در دوران ما انسان‏شناس مطرح كرده است بنا به اعتراف خودش از طرح مسائل توزين ناپذير ناراحت است آيا براى اينكه اين آقا ناراحت نشود ، مى‏توانيم از هزاران انسان بزرگ در شرق و غرب از سقراط و افلاطون و ارسطو گرفته تا فيلون اسكندرى و ابن سينا و ابن رشد و غزالى و مولوى و مير داماد و صدر المتألهين و دكارت و لايب‏نيتز و كانت خواهش كنيم كه آقايان لطفا مسائل توزين ناپذير معنوى را مطرح نكنيد ، زيرا در سالن آزمايشگاه علمى ما يك متخصّص درباره بيماريهاى روانى مخصوصا درباره عقده‏هاى درونى ، كه از عقده روانى و بيمارى خاصّ درونى درباره مسائل معنوى رنج مى‏برد ، خوابيده است ، مبادا كه سر و صداى شما او را از خواب بپراند و برخيزد و با درونى عقده‏دار وادار به مداواى عقده‏هاى درونى مردم گردد .

آيا اين آلرژى بيمار گونه كه موجب شده عاشق جلب شگفتى مردم ( فرويد ) را وادار به وحشت از طرح مسائل توزين ناپذير نمايد مى‏توان تكليف ميليونها انسان بزرگ الهى را كه با احساسات و خردهاى خود بزرگترين گامها را در راه شناساندن انسان و اصلاح حال او برميدارند ، روشن بسازد و از آنها بخواهد كه بروند و با اسافل اعضاى خود بخلوت بنشينند و هويّت حيات و هدف آن را از آن اعضاء جستجو كنند و سپس به ريش عظماى بشريّت بخندند ؟ بنابر اين ، بى‏توجّهى برخى از متفكّران دوران متأخّر به اديان الهى بعنوان عامل يا يكى از عوامل محرّك و مؤثّر در تاريخ نبايد تعيين كننده تكليف واقعيّات بوده باشد . بنظر مى‏رسد انگيزه اين بى‏توجّهى شگفت‏انگيز دو عامل است :

عامل يكم بى‏اطّلاعى از هويّت دين و نقش آن در حيات انسان‏ها است كه متأسّفانه افراد فراوانى از متفكّران و دانشمندان حرفه‏اى مبتلا به آن ميباشند و مى‏توان گفت : اينان درباره دين دركى بالاتر از درك و معلومات مردم عامى كه با مقدارى از اصطلاحات آراسته شده باشد ، ندارند و همان اصطلاحات و معلومات محدوده را هم به تقليد از ديگران بدست آورده ‏اند .

عامل دوم حسّاسيّت ( آلرژى ) شديدى است كه متفكّران حرفه‏اى درباره مسائل و اصول معنوى دارند ، چنانكه فرويد با صراحت تمام اعتراف كرده است و ما در گذشته بآن اشاره نموديم . و ما با قطع نظر از بى‏اطّلاعى‏ها و حسّاسيّت‏هاى بيمار گونه بعضى از متفكّران حرفه‏اى ، بخود واقعيّت اصرار مى‏ورزيم و به مفاد دلائلى كه براى ما اقامه و روشن مى‏گردد ، ارتباط خود را با واقعيّات تنظيم مى‏نمائيم . هنگامى كه در سرگذشت بشرى از قديم‏ترين دورانها تاكنون به تحقيق مى‏پردازيم باين نتيجه ميرسيم كه هيچ تحوّل اساسى در هيچ يك از جوامع بشرى تاكنون صورت نگرفته است ، مگر اينكه پيشتازان آن تحوّلات رگ بينهايت‏گرائى و مطلق‏جوئى مردم آن جوامع را تحريك نموده‏اند و با وعده سعادت مطلق و پيشرفت ابدى در ميدان حيات با كيفيّتى كه ايجاد كنندگان تحوّل منظور مينمودند ، براى انسان كه با چهره مطلق با نوعى حالت خداگونه در آن مكتب تبليغ شده است مقصود خود را عملى مينمودند .

شما اگر امروز با يك دقّت كافى در آرمانها و حيات بشرى كه مبنى بر آنها است ، مطالعه كنيد ، خواهيد ديد چه در شرق و چه در غرب ، جز حركت بدنبال عوامل لذّت و فرو رفتن در لذائذ و سپس نظاره بر رژه تكرار رويدادها ، چيزى ديگر مشاهده نمى‏شود ، انسانها براى خود « فردا » ى اميدبخشى كه موجب شود باستقبال آن بشتابند سراغ ندارند ، بلكه « فردا » ها مانند مهمان‏هاى ناخوانده‏اى كه ضمنا طلبكار بسيار خشن هم هستند از راه فرا مى‏رسند و مقدارى سربسر آدميان مى‏گذارند و مقدارى هم با آنان گلاويز مى‏شوند و با كمال بيرحمى طلب خود را كه « ديروز » ها سند آن را امضاء كرده و بدست فرداها سپرده‏اند مى‏گيرند و مى‏روند . علّت اساسى اين ورشكستگى روانى كه تقريباً فراگير عمومى جوامع دنيا شده است ، همانست كه بعد دينى روانهاى آدميان اشباع نمى‏شود و هزاران چاره‏جوئى‏ها و تبليغات براى اثبات بى‏نيازى از دين ، جز تخديرهاى موقّت و بى‏اساس كه فقط مردمان معدودى را مى‏توانند فريب بدهند ، قدرت كارسازى ندارند .

شرح وترجمه نهج البلاغه علامه محمدتقی جعفری  خطبه شماره 93/2 جلد ۱۶

استناد نهج البلاغه به امير المؤمنين عليه السلام به قلم علامه جعفری

سه نظريه درباره استناد نهج البلاغه به امير المؤمنين عليه السلام وجود دارد :

نظريه يكم مقدارى از سخنان نهج البلاغه از امير المؤمنين است و استناد مقدار ديگر به آن حضرت مشكوك است .

نظريه دوم بعضى از خطبه‏ ها و نامه‏ ها مربوط به آن حضرت نيست .

نظريه سوم همه نهج البلاغه بطور قطع از امير المؤمنين است و حتى نبايد در استناد مواردى جزئى از اين كتاب به آن حضرت ترديد كرد .

درباره هر سه نظريّه چه بطور منظم و چه بطور متفرقه مباحث فراوانى صورت گرفته است . ما آن مباحث را در اينجا نمى ‏آوريم . تنها به چند مسئله مهم اشاره مى‏ كنيم :

1 اگر اين احتمال را بپذيريم كه شخصى به شرافت و صدق و صفا و معرفت سيد رضى حاضر شود كه گفته‏ ها و افكار خود را به على بن ابيطالب ( ع ) نسبت بدهد و در آن نسبت دقت و مراعات كامل از نظر اختلاف روايت در كلمه و جملات هم انجام بدهد و چنين دروغ بزرگ را كه شايد نظير آن را تاريخ معرفت بشرى نشان نداده باشد ، مرتكب شود ، كدامين دليل مى‏ تواند صحت نقل اقوال موثّق‏ترين ناقلان آثار را اثبات كند ؟ آيا با پذيرش احتمال فوق ، همه معارف ما كه با تكيه به صدق گفتار و عدالت شخصيت نقل‏ كنندگان ، ثابت مى ‏شود ، متزلزل نمى‏ گردد ؟ قطعا چنين است ، ما ديگر راهى براى درستى نسبت آن معارف نخواهيم داشت . ما نمى‏دانيم چه مصلحتى بوده است كه سيد رضى را وادار كرده است كه براى اثبات عظمت راستگو و راستگارترين فرد تاريخ دست بچنان دروغ تاريخى بزند .

2 هر محققى بى‏ غرض با مطالعه آثار ادبى و علمى سيد رضى به آسانى مى ‏تواند كيفيت و ارزش معرفتى او را بدست بياورد و آنگاه آن‏ها را با محتويات نهج البلاغه مقايسه نمايد . مسلم است كه با اين مقايسه خواهد فهميد كه معارف محدود و چند بعدى معمولى سيد رضى با محتويات نهج البلاغه كه داراى ابعاد نامحدود و معارفى با سيستم باز است ، بهيچ وجه قابل مقايسه نمى ‏باشد .

3 در آن هنگام كه سيد رضى در عظمت بعضى از جمله ‏ها خيره ميشود و در شگفتى فرو مى ‏رود و سخن را در عالى ‏ترين حدّ معارف بشرى ، تلقى مى‏ نمايد ، آيا او خودستايى مى ‏كند ؟ آيا تمجيد و تعظيم از اثر خود ، و خيرگى در آن براى يك مرد آگاه ، مسخره نيست ؟

4 اگر واقعا سيد رضى به صعود بر چنان قله با عظمت و معرفت و كمال نايل شده بود ، كه نهج البلاغه نشان مى‏ دهد ، چرا آن معارف و كمال را در اشكال مناسب به خود نسبت نداد . اگر بگوييد : جامعه سيد رضى استناد آن معارف و كمالات را از وى نمى‏پذيرفت . پاسخش اينست كه مگر جامعه « على بن ابيطالب » درك مي كرد كه او چه مى‏گويد و رهسپار كدامين قله كمال انسانى الهى است ؟

5 آشنايان عميق با ادبيات و ساير معارف اصيل اسلامى ، در وحدت سبك سخنان نهج البلاغه مى ‏بينند كه محتويات اين كتاب با وضوح كامل از وحدت عالى شخصيت گوينده ‏اش كشف مى‏ كند . اين وحدت شخصيت هم با تعدّد گويندگان نهج البلاغه منافات دارد و هم شخصيتى ديگر را در مقام والاى على ( ع ) فرض مي كند كه از نظر تاريخى باستثناى خود خاتم الانبياء ( ص ) ديده نشده است.

6 سيد رضى در موقع تفسير بعضى از احاديث پيغمبر اكرم ( ص ) ميگويد :اين مضمون را گفتار امير المؤمنين توضيح مى‏دهد و گفتارى را كه از آن بزرگوار نقل مى ‏كند ، از جملات نهج البلاغه است [مصادر نهج البلاغه عبد الزهراء الحسينى الخطيب چاپ اول ج 1 ص 117] .

7 بعضى از منابع محتويات نهج البلاغه كه پيش از سيد رضى تأليف شده است ، از تحقيقات باارزش متتبع معروف عبد الزهراء الحسينى بقرار زير است [جمع آورى نهج البلاغه بوسيله سيد رضى در سال 400 بوده است ، مأخذ مزبور ص 27 .تذكر تاريخى كه در ميان پارانتزها تعيين شده است ، سال وفات است .] .

1 اثبات الوصية على بن حسين مسعودى ( 333 ) 2 الاخبار الطوال ابو حنيفه احمد بن داود دينورى ( 290 ) 3 اخبار القضاة وكيع محمد بن خلف بن حيان ،تحقيق عبد العزيز مصطفى مراغى 4 اسماء المغتالين من الاشراف فى الجاهلية و الاسلام محمد بن حبيب بغدادى ( 245 ) 5 الاشتقاق ابو بكر محمد بن الحسن بن دريد ( 321 ) 6 اعجاز القرآن ابو بكر محمد بن طيب باقلانى ( 372 ) 7 اغانى ابو الفرج اصفهانى ( 356 ) 8 اكمال الدين و اتمام النعمة صدوق ابن بابويه ( 380 ) 9 امالى ابو القاسم عبد الرحمان معروف به زجاجى ( 329 ) 11 امالى محمد بن 10 امالى ابوالقاسم عبد الرحمان‏معروف به زجاجى ( 329 ) 11 امالى محمد بن حبيب بغدادى ( 245 ) 12 امالى صدوق . آخرين مطلب را كه در اين كتاب گفته است سال 368 بوده است . 13 الامامة و السياسة ابن قتيبة دينورى ( 276 ) 14 الامتاع و المؤانسه ابو حيان توحيدى ( در حدود 380 ) 15 الامثال مفضل بن محمد ضبّى ( 168 ) 16 انساب الاشراف بلاذرى ( 279 ) 17 الاوائل ابو هلال عسكرى ( 390 ) 18 البديع عبد اللّه بن معتزّ عبّاسى ( مقتول در 296 ) 19 بصائر الدرجات ابو جعفر صفار ( 290 ) 20 البيان و التبيين ابو عثمان جاحظ ( 255 ) 21 تاريخ الامم و الملوك محمد بن جرير طبرى ( 310 ) 22 تاريخ يعقوبى ( 284 ) 23 تحف العقول ابن شعبة ( معاصر صدوق ) 24 تفسير على بن ابراهيم بن هاشم قمى ( از رجال قرن سوم ) 25 تفسير عيّاشى ( از رجال قرن سوم ) 26 توحيد صدوق 27 الجمل ابو مخنف لوط بن يحيى ازدى ( 175 ) 28 الجمل ابو الحسن مدائنى ( 225 ) 29 الجمل ابو عبد اللّه ابن واقد مدائنى ( 207 ) 30 جمهرة الامثال ابو هلال عسكرى ( 395 ) 31 جمهرة الانساب ابو منذر كلبى ( 204 يا 206 ) 32 حلية الاولياء ابو نعيم اصفهانى ( 402 ) .

توضيح اگر چه ابو نعيم معاصر سيد رضى است ، ولى ابو نعيم آنچه را كه از امير المؤمنين ( ع ) در حلية الاولياء نقل مى‏ كند ، با اسناد متصل به آن حضرت مي رساند ،به اضافه اينكه گاهى جملات ابو نعيم يا جملاتى كه سيد رضى نقل كرده است ،مختلف مى ‏باشد .

33 الحيوان جاحظ ( 255 ) 34 خصال شيخ صدوق ( 381 ) 35 الخوارج ابو الحسن مدائنى ( 225 ) 36 دعائم الاسلام قاضى نعمان مصرى ( 363 ) 37 الرسائل محمد بن يعقوب كلينى ( 329 ) 38 الزواجر و المواعظ ابو احمد حسن بن عبد اللّه بن سعيد العسكرى از مشايخ صدوق 39 الثورى ابو عمرو عامر بن شراحيل كوفى معروف به شعبى ( 104 ) 40 الصديق و الصداقة ابو حيان توحيدى ( 380 ) 41 صفين ابو الحسن مدائنى ( 225 ) 42 صفين نصر بن مزاحم منقرى ( 202 ) 43 الصناعتين ابو هلال عسكرى ( 395 ) 44 الطبقات الكبرى ابو عبد اللّه محمد واقدى ( 230 ) 45 طبقات النحويين ابو بكر زبيدى ( 379 ) 46 العقد الفريد احمد بن عبد ربه مالكى ( 328 ) 47 علل الشرايع صدوق ( 381 ) 48 عيون اخبار الرضا صدوق 49 عيون الاخبار ابن قتيبة ( 276 ) 50 الغارات ابراهيم بن هلال ثقفى ( 283 ) 51 غريب الحديث ابو عبيد قاسم بن سلام ( 223 ) 52 غريب الحديث ابن قتيبه ( 276 ) 53 الغيبة محمد بن ابراهيم نعمانى ( ابن ابى زينب ) ( از علماى قرن سوم ) 54 الفاضل ابو العباس مبرد ( 258 ) 55 فتوح البلدان بلاذرى ( 279 ) 56 الفتوح ابو محمد احمد بن اعثم ( 314 ) 57 الفضائل احمد بن حنبل 58 قوت القلوب ابو طالب مكّى ( 382 ) 59 كافى ( اصول و فروع ) محمد بن يعقوب كلينى ( 329 ) 60 الكامل ابو العباس محمد بن يزيد ازدى ( المبرد ) ( 285 ) 61 نقض العثمانيه ابو جعفر محمد بن عبد اللّه معتزلى ( 240 ) 62 المجالس ابو العباس احمد بن يحيى نحوى ( ثعلب ) ( 291 ) 63 المحاسن ابو جعفر احمد بن خالد البرقى ( 274 يا 280 ) 64 المحاسن و الاضداد جاحظ ( 255 ) 65 المحاسن و المساوى ابراهيم بن محمد بيهقى ( از رجال قرن سوم ) 66 مروج الذهب مسعودى ( 333 يا 345 ) 67 المعارف ابن قتيبه دينورى ( 276 ) 68 معانى الاخبار صدوق 69 المعمرون و الوصايا ابو حاتم سجستانى ( 255 ) 70 مقاتل الطالبيين ابو الفرج اصفهانى ( 356 ) 71 من لا يحضره الفقيه صدوق 72 الموشى او الظرف و الظرفاء ابو الطيب محمد بن احمد بن اسحق اعرابى ( و شاء ) ( از ادباى قرن سوم ) 73 الموفقيات زبير بن بكار ( 256 ) 74 الوزراء و الكتاب محمد بن عبدوس بن عبد الجهشيارى ( 331 ) 75 الولاة و القضاة ابو عمرو محمد بن يوسف الكندى ( 350 ) [مصادر نهج البلاغه و اسانيده عبد الزهراء الحسينى الخطيب ج 1 ص 27 تا 37] .

ملاحظه مى ‏شود كه خطبه‏ ها و نامه‏ ها و كلمات قصار امير المؤمنين عليه السلام پيش از آنكه سيد رضى چشم به دنيا باز كند و يا پيش از آنكه نهج البلاغه را جمع آورى نمايد ، بطور متفرق در منابع فراوانى از شخصيت‏هاى عالم و مورد وثوق قطعى ثبت شده بوده است . لذا تشكيك بعضى از اشخاص در موضوع نهج البلاغه يا از بى‏اطلاعى است و يا از غرض‏ورزى و اميد است كه چنين نباشد .

منابع خطبه شقشقيه

عده‏اى از فضلاى اهل سنت استناد اين خطبه را به امير المؤمنين عليه السلام انكار كرده ‏اند ، دليل اساسى آنان شكوه و توبيخ و نارضايتى سختى است كه در اين خطبه درباره خلفاء ابراز شده است . براى اثبات اينكه خطبه شقشقيه از خود امير المؤمنين است ، تحقيقات فراوانى به وسيله دانشمندان صورت گرفته است . از آنجمله علامه فقيد آقاى « شيخ عبد الحسين » امينى در كتاب الغدير با تتبّع عميق و نقل منابع اين مسئله را مطرح كرده‏اند . ما در اين مبحث از تحقيق و تتبع آن فقيد استفاده مى‏ كنيم : گروهى از نقل‏ كنندگان خطبه ، قبل از سيد رضى :

1 حافظ يحيى بن عبد الحميد الحمانى ( 228 ) [ تاريخى كه در ميان پارانتزها تعيين شده است ، سال وفات است ]

2 ابو جعفر دعبل الخزاعى ( 246 ) دعبل اين خطبه را از ابن عباس نقل كرده است

3 ابو جعفر احمد بن محمد برقى ( 274 يا 280 )[ امالى شيخ طوسى ص 237]

4 ابو على جبائى شيخ معتزله ( 303 )

5 ابو القاسم بلخى يكى از مشايخ معتزله ( 317 )

6 ابو عبد العزيز جلودى ( 332 )

7 ابو جعفر ابن قبه معاصر ابو القاسم بلخى

8 حافظ سليمان بن احمد طبرانى ( 360 )

9 ابو جعفر ابن بابويه قمى ( 381 )

10 ابو احمد حسن بن عبد اللّه العسكرى ( 382 ) .

گروه ديگرى از علماى اسلامى اگر چه پس از سال 400 ( تاريخ جمع‏آورى نهج البلاغه ) خطبه شقشقيه را نقل كرده‏اند ، ولى باضافه اينكه نهج البلاغه سيد رضى را منبع و مأخذ خود قرار نداده ‏اند ، اسناد جداگانه ‏اى براى صحت انتساب خطبه آورده ‏اند :

1 قاضى عبد الجبار معتزلى ( 415 ) در كتاب المغنى

2 حافظ ابو بكر بن مردويه ( 416 )

3 وزير ابو سعيد آبى ( 422 ) در كتاب نثر الدرر و نزهة الاديب

4 شريف مرتضى علم الهدى ( 436 ) .

توضيح شريف مرتضى پس از نقل مقدارى از جملات خطبه در كتاب شافى ص 203 مى ‏گويد : اين جملات مشهور است . و پس از نقل جملات ديگرى در ص 204 مى ‏گويد : اين جملات معروف است .

5 شيخ طوسى ( 460 ) در كتاب امالى ص 327 از ابو الفتح هلال بن محمد بن جعفر حفار

6 ابو الفضل ميدانى ( 518 ) در مجمع الامثال ص 383 .

اين شخص مى ‏گويد : اين خطبه معروف به شقشقيه است ، زيرا هنگامى كه امير المؤمنين ( ع ) سخنش را قطع كرد ، ابن عباس گفت :يا امير المؤمنين كاش سخن را از همانجا كه قطع كردى ادامه ميدادى ،

حضرت فرمود :هيهات ، اى فرزند عباس ، شقشقه‏اى بود كه با هيجان برآمد و خاموش گشت [الغدير ج 7 ص 82 تا 84] .

7 ابو عبد اللّه مفيد ( 412 ) مى‏گويد : جماعتى از اهل نقل با اسناد مختلفى از ابن عباس اين خطبه را نقل كرده ‏اند [مصادر نهج البلاغه ج 1 ص 312 چاپ بيروت] .

8 قطب الدين راوندى ( 573 ) از طريق ابن « مردويه » و طبرانى مى‏ گويد :

من در دو مورد اين خطبه را مدتى پيش از تولّد رضى ديده ‏ام : در كتاب الانصاف ابو جعفر بن قبه شاگرد كعبى يكى از شيوخ معتزله كه وفاتش پيش از تولد رضى بوده است و نسخه‏اى كه در آن ، خط وزير ابو الحسن بود و تاريخ آن شصت سال و اندى پيش از ولادت رضى بوده است [مأخذ مزبور ص 314] .

لغت‏دانان بزرگ ادبيات عرب مانند « ابن منظور » در لسان العرب و « فيروز آبادى » در قاموس و « ابن اثير » در نهايه در ماده شقشقيه استشهاد مى‏كنند به جمله تلك شقشقة هدرت ثم قرت كه در آخر خطبه در جواب ابن عباس آمده است .

فيروز آبادى با اين تعبير مى‏ گويد :« و الخطبة الشقشقيّة العلويّة » .

اين تعبير بخوبى اثبات مى ‏كند كه خطبه شقشقيه بسيار معروف بوده است و اهل تتبع مى‏دانند كه درباره كلام يا خطبه يا نامه‏اى كه تنها يك فرد از شخصيتى نقل كند ، تعبير فوق را نمى‏آورند .

اين تعبير بخوبى اثبات مى‏كند كه خطبه شقشقيه بسيار معروف بوده است و اهل تتبع مى‏ دانند كه درباره كلام يا خطبه يا نامه ‏اى كه تنها يك فرد از شخصيتى نقل كند ، تعبير فوق را نمى ‏آورند .

آنچه بعضى اهل سنت را وادار كرده است كه استناد خطبه شقشقيه را به امير المؤمنين ( ع ) انكار و يا مورد ترديد قرار بدهند ، چنانكه اشاره كرديم ،

توبيخ و اعتراضات شديد است كه در اين خطبه درباره بعضى از صحابه مشاهده مى‏شود . بررسى اين مسئله اينست كه امير المؤمنين عليه السلام بارها در خطبه‏ها و نامه‏ها و ساير كلماتش از صحابه پيغمبر اكرم ( ص ) تجليل نموده است . مانند :

لقد رأيت اصحاب محمّد صلّى اللّه عليه و آله فما ارى احدا منكم يشبههم . . .

( من اصحاب محمد ( ص ) را ديده‏ام ، كسى را از شما نمى ‏بينم كه شباهتى بآنان داشته باشد ) .

و اوصيكم باصحاب محمّد الّذين لم يحدثوا حدثا و لم يأووا محدثا و لم يمنعوا حقّا فإنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله اوصانا بهم و لعن المحدث منهم و من غيرهم [المستدرك ج 3 ص 343 خاتمه ، نقل از دعائم الاسلام قاضى نعمان مصرى] ( شما را به اصحاب محمد ( ص ) توصيه مى‏كنم ، اصحابى كه بدعتى در دين بوجود نياورده ‏اند و به بدعت گذاران پناهى نداده‏اند و حقى را ممنوع نساخته ‏اند ،

زيرا رسول خدا ( ص ) آنان را به ما توصيه فرموده ، بدعت‏ گذاران از صحابه و غير صحابه را لعنت كرده است ) .

بنابراين امير المؤمنين عليه السلام نه تنها كمترين اهانتى بر صحابه پيامبر نمي كند ، بلكه آنان را مطابق دستور پيامبر و آيات قرآنى و مشاهداتى كه خود درباره صحابه داشته است ، كاملا تعظيم و تمجيد مي فرمايد ، پس هر صحابه‏اى از نظر على توبيخ نشده است . ابن ابى الحديد كه از بزرگان علماى اهل سنت و از رؤساى معتزله است .

در اسناد خطبه شقشقيه و ساير جملات مشابه آن كه از امير المؤمنين ( ع ) به ثبوت رسيده است ، ترديد نمى‏كند . بلكه مى‏كوشد اعتراضات امير المؤمنين ( ع ) را درباره خلفا چه در اين خطبه و چه در سخنان ديگرش تأويل و تفسير نمايد . روش علمى و عقيدتى ابن ابى الحديد در خطبه مورد بحث چنين است كه ما ترجمه مي كنيم :

« اگر گفته شود : نظر خودتان را درباره اين كلام ( خطبه شقشقيه ) توضيح بدهيد ، آيا صريح اين كلام چنين نيست كه آنان ظلم كردند و امر خلافت را غصب نمودند ؟ پس سخن شما در اين مسئله چيست ؟ اگر اين حكم را درباره آنان بپذيريد ،

طعن به آنان زده‏ايد و اگر نپذيريد ، على ( ع ) را مورد طعن قرارداده‏ايد كه ظلم كردن آنان را بازگو نموده ، به كارى كه كرده‏اند ، بدگوئى نموده است ؟

در مقابل اين اعتراض گفته مى‏شود : امّا گروه اماميه از شيعه ، الفاظ موجود در خطبه شقشقيه را به معانى ظاهر آنها مى‏گيرند و مى ‏گويند : پيغمبر اكرم صلى اللّه عليه و آله بر خلافت امير المؤمنين نصّ صريح فرموده ،و آنان حق على را غصب كرده ‏اند . امّا هم ‏مكتبان ما ( گروه معتزله از اهل سنت ) مى ‏توانند بگويند :

چون امير المؤمنين عليه السلام افضل و شايسته ‏تر از ديگران به خلافت بوده است و با اينحال او را رها كرده ، كسى را گرفتند كه نه در فضيلت مساوى او بوده و نه در جهاد و علم و عظمت و شرف به پايه او مي رسيد ، لذا بكار بردن الفاظ تند و بيان مطالب اعتراض‏آميز درباره خلفاء امكان‏پذير است ، اگر چه شخصى كه خليفه ناميده شده است ، عادل و با تقوى بوده و بيعت با او صحيح بوده باشد .

مگر نمى ‏بينى كه گاهى در يك شهر دو فقيه وجود دارد كه يكى از آن دو بجهت داشتن امتيازات زياد بديگرى برترى دارد و با اينحال سلطان آن ديگرى را به قضاوت نصب مى ‏كند كه از فقيه اول از نظر علمى ناقص‏تر است . در نتيجه فقيهى كه مقام علمى او بالاتر است احساس ناراحتى و درد مى ‏كند و گاهى دهان به گله و شكايت مى‏ گشايد ، اين ناراحتى و شكايت نه طعن و تفسيق قاضى كم علم مى ‏باشد و نه حكم به ناشايسته‏ بودن او .

بلكه گله و شكايتش معلول كنار گذاشتن او از قضاوت است . با اينكه شايسته‏تر و باصلاحيت ‏تر بوده است . و اين پديده‏ايست كه در طبيعت بشر نفوذ دارد و در اصل غريزه و فطرت سرشته شده است . و چون اصحاب ما به صحابه خوش‏گمان هستند ، لذا هر كارى كه از آنان سرزده باشد آن را صحيح و درست تلقى مى‏كنند .

صحابه پيغمبر مصلحت اسلام را در نظر گرفتند و از بروز فتنه و آشوبى وحشت داشتند كه نه تنها خلافت را از بين مى ‏برد ، بلكه نبوت و ملت اسلام را نابود مى‏كرد ، بدينجهت بوده است كه از على بن ابيطالب ( ع ) كه افضل و اشرف و شايسته ‏تر از همه بوده است ، دست برداشتند و خلافت را در شخص ديگر كه درجه‏اى از فضيلت داشت ، منعقد ساختند ، لذا مجبور شدند كه الفاظ امير المؤمنين را در خطبه شقشقيه تأويل نمايند آن امير المؤمنين كه او را در جلالت و عظمت نزديك به نبوت مى‏دانند . . . » [شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد تحقيق محمد ابو الفضل ابراهيم ج 1 ص 156 و 157 چاپ دار احياء الكتب العربية] .

ماجراى سقيفه بنى ساعده به قلم علامه جعفری

در داستان و ماجراى سقيفه بنى ساعده كتابها و مقالات و تحقيقات فراوانى تاكنون نوشته شده است . و ما در اين مبحث به تفصيلات آنها نمى ‏پردازيم . فقط مطالبى را بطور مختصر از شرح ابن ابى الحديد كه او هم از كتاب سقيفه تأليف ابو بكر احمد بن عبد العزيز جوهرى نقل مى ‏كند ، متذكر مى ‏شويم : « جوهرى مي گويد : احمد بن اسحق ميگويد :

احمد بن سيار از سعيد بن كثير بن عفير انصارى چنين روايت مى‏ كند كه هنگامى كه پيغمبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم از اين دنيا رحلت فرمود ، انصار در سقيفه بنى ساعده جمع شدند و گفتند : پيامبر از دنيا رفت سعد بن عباده به فرزندش قيس بن سعد يا به بعضى از فرزندانش چنين گفت كه من بجهت بيمارى كه دارم نميتوانم سخنم را به مردم بشنوانم ، و آنچه كه من مي گويم ، با دقت بفهم و بمردم بگو .

سعد سخنانى مى‏ گفت و پسرش مى ‏شنيد و صداى خود را بلند مي كرد تا انصار سخنان سعد را بشنوند . سخنان سعد پس از حمد و ثناى خداوندى چنين بود : شما انصار آن سابقه دينى و فضيلت در اسلام كه داريد ، براى هيچيك از قبايل عرب نيست . پيامبر اكرم ( ص ) ده سال و اندى در ميان قوم خود بود و آنانرا به پرستش خداوندى و كنار زدن بت‏ها دعوت مى ‏كرد ، در حاليكه از قوم او جز اندكى به وى ايمان نياوردند .

سوگند بخدا ، آنان توانائى دفاع از پيامبر را نداشتند و نمي توانستند دين او را عزيز و دشمنانش را دفع نمايند تا اينكه خداوند درباره شما انصار بهترين فضيلت را اراده فرمود و كرامت را بشما عنايت و شما را به دين خود اختصاص داد و ايمان به خدا و رسول او و عزيز نمودن دينش را نصيب شما ساخت و همچنين فضيلت جهاد با دشمنانش را بشما داد .

شما انصار شديدترين مردم بر كسانى از خودتان بوديد كه از پيامبر تخلف كرد و شما سنگين‏ ترين مبارزان ديگر دشمنان پيامبر بوديد ، تا اينكه همه مخالفان پيامبر چه از روى اختيار و چه از روى اكراه بر امر خدا گردن نهادند و آنانكه دور از اسلام بودند ، در حالي كه محقر و پست شده بودند ، مطيع گشتند . تا اينكه خداوند وعده خود را بر پيامبر اكرم عملى فرمود و قوم عرب نزديك شمشيرهاى شما قرار گرفتند .

سپس خداوند متعال پيامبر را از اين دنيا گرفت در حاليكه پيامبر از شما راضى و خشنود و چشمش بشما روشن بود ، پس اكنون دست خود را با امر زمامدارى محكم سازيد ، زيرا شما شايسته‏ ترين مردم به اين امر مي باشيد در اين هنگام همه انصار پاسخ مثبت به سعد داده و گفتند :

رأى صحيح همين است و تو موفق در رأى هستى و گفتار تو درست است و ما از دستور تو تجاوز نمى ‏كنيم و اين امر ( زمامدارى ) را بر تو واگذار مى ‏كنيم و تو براى ما قانع كننده و براى مؤمنين صالح مورد رضايت هستى .

سپس سخنانى ميان انصار بميان آمد و گفتند : اگر مهاجرين قريش گفتند : ما مهاجر و ياران اولى و عشيره و اولياى پيامبريم ، پس چرا شما انصار با ما در مسئله خلافت پس از پيامبر نزاع مى‏ كنيد چه خواهيد گفت ؟

انصار گفتند : در اين صورت خواهيم گفت : اميرى از ما انصار و اميرى از شما مهاجرين براى خلافت انتخاب شود و ما به غير اين كار هرگز رضايت نمي دهيم ، زيرا در پناه دادن به پيامبر و مسلمانان و پيروزى اسلام همان عمل را كرده ‏ايم كه مهاجرين . و در كتاب خداوندى حقى كه براى آنان آمده است ، براى ما نيز آمده است ، مهاجرين هيچ فضيلتى براى خود نخواهند شمرد مگر اينكه ما هم مثل آنرا خواهيم شمرد و ما نمي خواهيم بر آنان تقدم داشته باشيم ، لذا اميرى از ما و اميرى از آنان بايد انتخاب شود » [شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 6 ص 5] .

« خبر اجتماع انصار در سقيفه بنى ساعده به عمر بن الخطاب رسيد ، او رهسپار منزل پيامبر شد و ابو بكر را در خانه ديد و على بن ابيطالب ( ع ) مشغول تجهيز جنازه پيامبر بود . كسى كه خبر اجتماع انصار را در سقيفه به عمر آورده بود ، معن بن عدى بوده است . معن دست عمر را گرفت ، عمر گفت : من كار دارم . معن گفت : بايد برخيزى و عمر با معن برخاست .

معن گفت : جمعى از انصار در سقيفه بنى ساعده گرد هم آمده ‏اند و سعد بن عباده در ميان آنان است و انصار دور او مي گردند و او را به خلافت شايسته مي دانند و در آنجا عده ‏اى از اشراف انصار هم جمع شده اند ، بيم آشوب و فتنه مي رود ، حال ببين چه فكر مي كنى ؟ اين داستان را به برادرانت مهاجرين بگو و براى خود راهى را انتخاب كنيد ، زيرا من مى ‏بينم در اين ساعت در فتنه باز شده است ، مگر اينكه خدا اين در فتنه را ببندد . عمر از اين حادثه شديدا ناراحت شد و نزد ابو بكر رفت و از دست او گرفت و به او گفت : برخيز .

ابو بكر گفت : كجا برويم پيش از آنكه پيامبر را دفن كنيم ؟ من حالا نميتوانم به پيشنهاد تو عمل كنم ، من مشغولم . عمر گفت حتما بايد برخيزى و انشاء اللّه بزودى برمي گرديم . ابو بكر با عمر برخاستند و عمر قضيه سقيفه را به ابوبكر بازگو كرد و وى شديدا ناراحت شد . هر دو با سرعت بيرون آمده و روانه سقيفه بنى ساعده گشتند .

در آنجا مردانى از اشراف انصار جمع شده بودند و سعد بن عباده در حال بيمارى در ميان آنان بود ، عمر خواست سخن بگويد و براى ابو بكر آماده كند ، عمر گفت : من بيم آنرا داشتم كه ابو بكر در سخن گفتن مقدارى كوتاهى كند . وقتى كه عمر در سخن گفتن شتابزدگى نمود و جملات منفى را تكرار كرد ، ابو بكر او را ساكت نمود و گفت : آرام باش ، و سخن را درياب و سپس بگو .

سپس ابو بكر رشته سخن را بدست گرفت و اول شهادتين را گفت و كلامش را باين ترتيب شروع كرد : خداوند متعال كه سپاسش بزرگ است محمد ( ص ) را براى هدايت مردم و بر پا داشتن دين حق مبعوث كرد و او مردم را به اسلام دعوت نمود . خداوند دلها و پيشانى‏ هاى ما را گرفت و به اطاعت از پيامبر وادار ساخت .

و ما گروه مسلمانان مهاجر اولين مردم بوديم كه اسلام را پذيرفتيم و مردم در اين راه پيرو ما گشتند . و ما خويشاوندان پيامبر و از نظر نسب متوسطترين عرب هستيم ، قبيله‏اى را در ميان عرب نميتوان يافت مگر اينكه نسل قريش در آن وارد شده است . و شما انصار خدائيد و شما به پيامبر يارى نموديد سپس شما وزراء پيامبر و برادران ما در كتاب خدا و شركاى ما در دين و هر خيرى هستيد كه ما در آن قرار گرفته ‏ايم .

شما محبوبترين و با كرامت‏ ترين مردم براى ما و شايسته ‏ترين مردم براى رضا به قضاى خداوندى و تسليم به آن فضيلتى هستيد كه خداوند متعال بر برادران مهاجرين شما داده است . و شما شايسته‏ ترين مردم بر حسادت نكردن به مهاجرين مي باشيد . شمائيد آن مردمى كه در سختى ‏ها ديگران را بر خود مقدم داشتيد و شايسته‏ ترين كسانى هستيد كه اين دين بدست شما نشكند و در هم و بر هم نگردد .

و من شما را به بيعت به ابو عبيده و عمر دعوت ميكنم ، من براى خلافت هر دو شخص را با صلاحيت و شايسته مى ‏بينم . عمر و ابو عبيده [مأخذ مزبور ص 6 تا 8 ] گفتند : براى هيچ كس شايسته نيست كه بالاتر از تو باشد ، تو رفيق پيغمبر در غار بودى و پيامبر ترا مأمور نماز ساخت . پس تو شايسته‏ ترين مردم به امر خلافت هستى . . . » گفتگو در ميان مهاجرين و انصار زياد شد و بالاخره « ابو بكر برخاست و گفت :

عمر و ابو عبيده بهر يك از آن دو مي توانيد بيعت كنيد . آن دو گفتند : سوگند بخدا ، ما اين امر را نمى ‏پذيريم و تو بهترين مهاجرين هستى و يكى از دو نفر در غار و خليفه رسول اللّه ( ص ) بر نماز هستى و نماز بهترين دين است ، دستت را باز كن تا ترا بيعت كنيم . وقتى كه ابو بكر دستش را براى بيعت باز كرد ، بشير بن سعد خزرجى كه [ از انصار بود و به سعد بن عباده حسادت مي ورزيد ] از عمر و ابو عبيده جلوتر افتاد و به ابو بكر بيعت كرد .

حباب بن منذر فرياد زد : سوگند بخدا ، ترا باين بيعت مجبور نكرد مگر حسادت به پسر عمويت ( سعد بن عباده ) بهمين ترتيب اسيد بن حضير هم كه رئيس قبيله اوس بود از روى حسادت به سعد بن عباده به ابو بكر بيعت كرد . با بيعت اسيد به ابو بكر ، همه قبيله اوس با وى بيعت كردند .

سعد بن عباده را كه مريض بود برداشتند و به خانه ‏اش بردند و همان روز و بعد از آن از بيعت به ابو بكر امتناع ورزيد ،عمر خواست سعد بن عباده را مجبور كند كه به ابو بكر بيعت كند ، به او گفته شد كه باين كار اقدام مكن ، زيرا او بيعت به ابو بكر نمي كند اگرچه كشته شود و با كشته شدن او دودمانش كشته خواهند شد و به دنبال از بين رفتن دودمان سعد قبيله خزرج كشته خواهد گشت و اگر قبيله خزرج بخواهد بجنگد ، قبيله اوس دوشادوش آنان خواهند جنگيد و فسادى براه خواهد افتاد ، لذا سعد را رها كردند ، سعد در نماز با آنان شركت نمي كرد و در جمعيتشان شركت نمي كرد و مطابق داورى آنان عمل نمي كرد و اگر سعد كمك پيدا ميكرد ، با آنان مى ‏جنگيد ، روزگار سعد بدين منوال ميگذشت تا ابو بكر از دنيا رفت .

روزى سعد عمر را در دوران خلافتش كه سوار شتر بود و سعد بر اسبى سوار بود ، ملاقات كرد ، عمر به سعد گفت : هيهات يا سعد ( اى سعد ، تو دور از واقع مى‏انديشى ) سعد عين همين جمله را به عمر برگرداند و سپس گفت : تو رفيق همان شخصى كه با او رفيق دمساز هستى عمر گفت ، بلى ، من همانم [همين مأخذ ص 10] » .

سپس سعد گفت : سوگند بخدا ، هيچكس دشمن‏تر از تو براى من همسايه نيست . عمر گفت : هر كس كه همسايگى مردى را نپذيرد از او جدا ميگردد .

سعد گفت : اميدوارم عرصه خلافت را بمدت كوتاهى بر تو واگذار كنم و رهسپار همسايگى كسى شوم كه براى من از تو و ياران تو محبوبتر است .

سعد اندك زمانى پس از آن به شام رفت و در حوران از دنيا رفت و بهيچ كس بيعت نكرد ، نه به ابو بكر و نه به عمر و نه به كسى ديگر » [مأخذ مزبور ص 10 و 11] جوهرى ميگويد :و مردم دور ابو بكر جمع شدند و بيشتر مسلمانان در آنروز به ابو بكر بيعت كردند .

شخصيت‏هاى بنى هاشم در خانه امير المؤمنين ( ع ) جمع شده بودند و زبير هم با آنان بود و خود را مردى از بنى هاشم ميدانست . و على بن ابيطالب ( ع ) بارها ميگفت : زبير همواره با ما اهل بيت پيامبر بود ، تا پسرش كه بفعاليت افتاد ، وى را از ما برگرداند . بنى اميه پيرامون عثمان را گرفتند و بنى زهره حمايت از سعد و عبد الرحمن ميكردند . عمر بهمراه ابو عبيده به سراغ آنان رفت و گفت : چه شده است كه شما دور هم جمع شده ‏ايد ؟ برخيزيد و به ابو بكر بيعت كنيد ، زيرا مردم و انصار به او بيعت كردند .

عثمان و كسانيكه با او بودند و سعد و عبد الرحمن و كسانيكه با آن دو بودند ، برخاستند و با ابو بكر بيعت نمودند . عمر با گروهى كه اسيد بن حضير و سلمة بن اسلم با آنها بودند بسوى خانه فاطمه ( ع ) رفتند ، عمر به آنانكه در خانه فاطمه ( ع ) بودند ، گفت : برويد و به ابو بكر بيعت كنيد ، آنان امتناع ورزيدند ، زبير با شمشيرش به عمر و يارانش متعرض شد .

عمر گفت : بگيريد سگ را سلمة بن اسلم به زبير پريد و شمشير را از دست او گرفت و آن را به ديوار زد ، سپس عمر زبير و على ( ع ) و كسانى را از بنى هاشم كه با آنان بودند ، با خود برداشته و براه افتادند و امير المؤمنين مى ‏فرمود : من بنده خدا هستم و من برادر رسول خدايم ، وقتى كه به ابو بكر وارد شدند ، به على گفته شد : به ابو بكر بيعت كن ، على فرمود : من به خلافت شايسته‏ تر از شما هستم و من بشما بيعت نمي كنم و شما سزاوارتريد كه به من بيعت كنيد ، شما خلافت را از انصار باين دليل گرفتيد كه با پيامبر خويشاوندى داريد و آنان فرماندهى و اميرى را بر شما تسليم نمودند .

و من عين همان دليل را در حق خود براى شما مي آورم . اگر از خدا درباره خودتان مى ‏ترسيد ، بما انصاف بدهيد و همان امر را كه انصار از شما پذيرفتند ، براى ما بپذيريد و در غير اينصورت ، ستمكار خواهيد بود با اينكه مى ‏دانيد . عمر گفت تو رها نخواهى گشت مگر اينكه بيعت كنى . على فرمود : اى عمر ، امروز شيرى براى ابو بكر بدوش ، قسمتى هم از آن شير براى تست . امروز براى بيعت باو بمردم سخت بگير تا فردا خلافت را بر تو واگذار كند . سوگند بخدا ، سخنت را نمى‏ پذيرم و با او بيعت نمي كنم .

ابو بكر به على گفت : اگر با من بيعت نميكنى ، ترا مجبور نمي كنم . ابو عبيده گفت : اى ابو الحسن ، تو جوانى ، و اينان كهنسالان قوم تو هستند و تو مانند آنان تجربه و شناخت امور را ندارى و من نمى ‏بينم مگر اينكه ابو بكر براى خلافت از تو قوى ‏تر است و تحمل و ورود او به اين امر بيشتر از تست . امر خلافت را باو تسليم كن و رضايت بده و اگر تو زنده بمانى و عمرت طولانى باشد تو براى اين امر شايسته ‏تر و با نظر به فضيلت و خويشاوندى تو با پيامبر و سوابق و جهادى كه كرده‏ اى لايق‏ترى .

على ( ع ) فرمود : اى گروه مهاجرين ، از خدا بترسيد ، مقام محمد ( ص ) را از خانه و دودمان او به خانه ‏ها و دودمانهاى خودتان منتقل مسازيد و آن كسى را كه شايسته اين مقام و حق است ، از مقام حق خود دور مسازيد . و سوگند بخدا ، اى مهاجرين ، ما اهل بيت پيغمبر باين امر شايسته ‏تر از شما هستيم ، آيا قرائت كننده كتاب خدا و فقيه دين خدا و عالم به سنت و مطلع از امور مردم جامعه از ما نيست ، سوگند بخدا ، چنين شخصى در ميان ما است ، پس ، پيروى از هوى مكنيد كه از حق دورتر ميگرديد .

بشير بن سعد ميگويد :اى على ، اگر اين سخن را انصار پيش از بيعتى كه با ابو بكر كرده ‏اند ، از تو مي شنيدند ، حتى دو نفر هم از بيعت بتو تخلف نمي كردند ، ولى آنان بيعت كرده ‏اند » و در صفحه 13 از مجلد ششم شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد اين داستان نقل شده كه « ابو بكر به احمد بن عبد العزيز مي گويد : احمد از سعيد بن كثير و او از ابن لهيعه روايت ميكند كه هنگاميكه رسول خدا از دنيا رفت ، ابوذر غائب بود ، وقتى كه برگشت و ابو بكر امر خلافت را بدست گرفته بود ، چنين گفت : اگر اين امر خلافت را در اهل بيت پيامبرتان قرار مي داديد ، حتى دو نفر با شما اختلاف نمي كرد » . نقل مطالب فوق از علما و محدثين و مورخين برادران اهل تسنن است كه در تأليفات آنان نيز مورد بحث و تحقيق قرار مي گيرند .

اين بود داستان سقيفه بنى ساعده كه البته با مختصر اختلافى مورد قبول همه مورخين و صاحبنظران در داستان خلافت مي باشد . براى تحقيق در مسئله خلافت ،تحليل اين مطالب كه از جوهرى و ديگر مورخين نقل شده است ، ضرورت كامل دارد و اگر تحليل صحيح در مطالب فوق انجام بگيرد ، مي توان مسائل زير را مطرح كرد و اميدواريم صاحب نظران هر دو گروه تشيع و تسنن با كمال اخلاص درباره مسائل زير بررسى نمايند :

مسئله يكم

بايد در اين مسئله تحقيق شود كه در هنگاميكه جنازه پيامبر اكرم در خانه ‏اش بود و على بن ابيطالب مشغول تجهيز او بود ، و بنا به گفته جوهرى : ابو بكر نيز در آنجا حضور داشته و طبيعتا شور و هيجانى ميان مسلمانان بود ، بعضى از مهاجرين كجا بوده‏ اند ؟

مسئله دوم

انصار كه گروهى از مسلمانان بودند ، نمي توانستند بدون جلب موافقت مهاجرين سرنوشت خلافت را معين كنند ، لذا لزوم شتابزدگى معن بن عدى و ابو بكر و عمر براى ورود به سقيفه و جلوگيرى از اقدامات انصار براى انتخاب سعد بن عباده ، ضرورتى نبوده است كه آخرين ساعت ديدار با پيامبر خدا را رها نموده و براى جلوگيرى انصار از اقدام به امر خلافت از خانه پيامبر بيرون بروند .

مسئله سوم

عين همان احتجاج و استدلال كه آنان براى ساكت كردن انصار بيان كرده ‏اند ، على بن ابيطالب ( ع ) براى آنان فرموده است كه اگر آنان بجهت خويشاوندى با پيامبر شايسته پيشوائى مسلمانان بوده باشند ، آن حضرت از همه ابعاد حسبى و نسبى به پيامبر نزديكتر از همه آنان بوده است .

مسئله چهارم

تحليل و پيگيرى لازم و كافى درباره هم رأى و هم سخن بودن آن دو با ابو عبيده است كه هم در سخن سعد بن عباده با عمر ديده ميشود كه : « تو رفيق همان شخصى كه با او دمسازى عمر گفت : بلى ، من همانم » .

و هم در موقع از دنيا رفتن زمامدار دوم كه گفت : اگر ابو عبيده زنده بود ، او را براى خلافت تعيين ميكردم . اين مسئله هم بديهى است كه در آن زمان ، جوانى على بن ابيطالب كه مستمسك ابو عبيده بر عدم استحقاق على براى خلافت بود ، سپرى شده بود .

و هم بنا به نقل مسعودى مؤلف مروج الذهب و نصر بن مزاحم منقرى و ابن ابى الحديد و جمهرة رسائل العرب در نامه‏اى كه معاوية بن ابى سفيان به محمد بن ابى بكر نوشته است ، اتخاذ مبناى قبلى بود كه از چند نفر نقل شده است . و اين مبنى با تقديم دو نفر ابو بكر را براى زمامدارى در روز سقيفه نيز تأييد ميشود .

مسئله پنجم

سبقت بشير بن سعد خزرجى بر بيعت بجهت حسادتى بوده است كه به سعد بن عباده مي ورزيد ، همچنين بيعت اسيد بن حضير كه رئيس قبيله اوس و با خزرج و رئيس آن ( سعد بن عباده ) رقابت حسودانه داشته است .

مسئله ششم

شدت مقاومت سعد بن عباده براى عدم بيعت با ابو بكر اگر چه كشته مي شد .

مسئله هفتم

عدم حضور بنى هاشم و جمعى از بزرگترين صحابه پيامبر اكرم ( ص ) مانند سلمان و ابو ذر و مقداد و عمار بن ياسر و زبير . . . و غيرهم .

مسئله هشتم

امتناع امير المؤمنين ( ع ) و دودمان او .

مسئله نهم

اينكه ابن ابى الحديد ميگويد على بن ابيطالب ( ع ) در آنموقع به نص از طرف پيامبر اكرم ( ص ) درباره خود استدلال نفرموده است ، بايد مورد تجديد نظر قرار بگيرد . زيرا بنا به رواياتى كه ابن ابى الحديد از جوهرى نقل نموده و راويان ديگر نيز آنرا تأييد ميكنند ، امير المؤمنين صريحا فرمود :

« اى گروه مهاجرين ، از خدا بترسيد و مقام محمد ( ص ) را از خانه و دودمان او به خانه ‏ها و دودمانهاى خودتان منتقل مسازيد و آن كسى را كه شايسته اين مقام و حق است ، از مقام و حق خود دور ننمائيد . . . » آيا شايستگى مقام خلافت با حدس و استنباط شخصى يك مدعى قابل اثبات است كه به امير المؤمنين نسبت داده شود ؟

بعبارت ديگر : آن حضرت بمجرد حدس و استنباط شخصى باينكه شايسته زمامدارى است ، نميتوانست با آن يقين و صراحت بگويد : كسى را كه شايسته مقام و حق زمامدارى است ، از مقام و حق خود دور ننمائيد و ما مى‏بينيم هيچ يك از متصديان زمامدارى با اين يقين و صراحت درباره شايستگى خود سخنى نگفته‏اند ، و سخنانى كه تواريخ از آنان نقل مى ‏كنند ، مطالبى است كه در انتخاب يا انتصاب‏هاى معمولى بميان ميآيد . قطعا تكيه امير المؤمنين در يقين و صراحت خود مستند به نصوصى بوده است كه احتمال نميداد كسى منكر آنها شود ، مانند :

يا علىّ أنت منّى بمنزلة هارون من موسى إلاّ انّه لا نبىَّ بعدى [ شهرت و تواتر اين روايت بيش از آن است كه نيازى به ذكر مأخذ داشته باشد ] ( اى على ، نسبت تو به من ، نسبت هارون به موسى ( ع ) است ، الا اينكه پس از من پيامبرى نيست .

مسئله دهم

گفتار بشير بن سعد به امير المؤمنين عليه السلام ، گفتاريست بسيار پر اهميت . بشير بآن حضرت گفت : اى على ، اگر اين سخن ترا انصار پيش از بيعتى كه با ابو بكر كرده ‏اند ، از تو مي شنيدند ، حتى دو نفر هم از بيعت به تو تخلف نمي كردند . اميدواريم اين چند مسئله كه همواره مورد بحث و تحقيق دانشمندان اسلامى بوده است ، با دقت و اخلاص و تقواى علمى ، مورد توجه قرار بگيرد و مسلمانان از محصول آن دقت و اخلاص و تقواى علمى بهره‏مند گردند .

شرح وترجمه نهج البلاغه علامه محمدتقی جعفری  جلد ۱۱خطبه 67

فضایل امیرالمومنین علی علیه السلام به قلم ابن ابی الحدید

بحثى در حقیقت فرشتگان به قلم علامه محمدتقی جعفری

موضوع فرشتگان در ادیان گذشته هم با اصطلاحات گوناگون و تعریفات مختلف مطرح بوده است . در دین اسلام با نظر به قرآن و احادیث معتبر وجود فرشتگان هیچ‏گونه جاى تردید نیست . در قرآن مجید در ۱۳ مورد کلمه ملک و در دو مورد ملکین که تثنیه ملک است آمده و در حدود ۷۳ مورد کلمه ملائکه وارد شده است .

بعضى از اندیشمندان دوران معاصر براى اینکه هر حقیقتى را با چهره طبیعى آن بپذیرند ، فرشتگان را انواعى از نیروها و قواى مخفى طبیعت تلقى نموده ، می خواهند استبعاد افرادى را که در طبیعت نمى ‏توانند واقعیت دیگرى را بپذیرند ، منتفى بسازند .

ولى این یک سطحى ‏نگرى در شناسایى ‏ها است که ناشى از تفسیر نابجاى علم و طبیعت است .

مگر آنان که عناصر را در چهار نوع منحصر مى ‏دانستند علم‏گرایان نبوده ‏اند ؟

مگر آنان که صوت را از پدیده ‏هاى عرضى دانسته ، آن را غیر قابل انتقال تلقى مى ‏کردند چهره دانشمندى نداشتند ؟ آرى ، آنان کسانى بودند که با طرفدارى جدّى از علم ، بقاى اعراض مانند صوت را پس از بوجود آمدن امکان ‏ناپذیر می دانستند نیز متفکرانى که از علم دفاع مى ‏کردند و کمترین اطلاعى از جریانات ذرات بنیادین طبیعت نداشتند ، اندک نبوده ‏اند .

اگر طول تاریخ را در نظر بگیریم ، همواره با این پدیده روبرو مى‏گردیم که علم در هر دوره و هر جامعه ‏اى مقدارى از واقعیت‏ها را در اختیار دانشمندان میگذاشته است دانشمندان در برابر این جریان مستمر بر دو گروه بودند .

گروه یکم مردم بى ‏گنجایشى بودند که توقع داشتند که همان مقدار محدود از مسائل علم ، تمامى سطوح طبیعت و روابط اجزاى آن را در اختیارشان قرار داده است . اینان نه تنها از حرکت به پیش محروم بوده ‏اند ، بلکه از پیشروى دیگران نیز جلوگیرى مى ‏کرده‏ اند .

گروه دوم متفکران هشیارى بودند که با عبارات و بیانات مختلف محدودیت علم خود را درک کرده ، راه پیشروى را بروى خود و دیگران نمى‏ بسته‏ اند . این عبارت از نیوتن مشهور است :

« مانند کودک خردسالى هستم که در ساحل اقیانوس بیکرانى ایستاده ، تنها چند عدد سنگ‏ریزه رنگارنگ در جلو چشمانش زیر آب مى‏بیند ، ولى اقیانوس بیکرانى با محتویات نامحدودش در مقابل دیدگان آن کودک خردسال مجهول است » .

اینان در ضمن اینکه راه علم را براى آیندگان هموار مى‏کردند ، عظمت گنجایش مغز آدمى را هم اثبات مى‏نمودند . بهر حال این یک روش بنیان‏کن است که :

ما نخست علم و جهان هستى را محدود مى ‏کنیم و سپس در دریایى از وحشت و اضطراب غوطه ‏ور مى ‏گردیم آیا کسى نیست از ما بپرسد که با مشاهدات فراوان در طول تاریخ درباره قالب‏ ناپذیرى اصول و مسائل علمى از یک طرف ، و با شناسائى انسان و بیکرانه جویى ‏هایش از طرف دیگر ، و نامحدود بودن روابط و اجزاى طبیعت با سیستم باز که رو به ماوراى طبیعت ( متافیزیک به معناى عمومى آن ) دارد ، چگونه به خود اجازه مى‏دهید که علم و جهان هستى را محدود نموده ، در برابر مفاهیم و مسائل عالى و با اهمیت به وحشت و اضطراب و نیهیلیستى دچار شوید ؟ کدامین دلیل شما را وادار کرده است که تارهایى از چند رشته قضایاى محدود ، مانند عنکبوت دور خود بتنید و سپس بگوئید :

جهان هستى همین است که من با همین مفاهیم و قضایا آن را شناخته و با آن ارتباط برقرار کرده‏ام ؟ باصطلاح معمولى باید گفت : خوشا بحالشان ، که خیلى راحت و در آسایشند ما در مباحث آینده علم و جهان هستى ، و نوع سیستم آن دو را از نظر باز و بسته بودن ، مطرح خواهیم کرد . اکنون مى ‏پردازیم به اصل موضوع بحث :

مى ‏گوئیم فرشتگان وجود دارند [ ایمان بوجود فرشتگان در ردیف ایمان بخدا و روز قیامت شمرده شده است :وَ لکِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاالْلَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ الْمَلائِکَهِ .البقره آیه ۱۷۷ ( و لکن نیکوکارى از آن کسانى است که به خدا و روز قیامت و فرشتگان ایمان آورده است )] و اگر نامحسوس بودن وجود فرشتگان را دلیل نیستى آنان بدانیم ، نیمه اساسى معلومات خود را که عبارت است از واقعیات نامحسوس منکر شده‏ ایم . و هیچ متفکر خردمند نمى‏تواند این قضیه ( نمى‏بینم پس وجود ندارد ) را زمینه جهان‏بینى خود قرار داده و حکم به نیستى بیرون از منطقه حواسّ نماید .

ما مى‏دانیم که ارتعاشات صوتى بایستى بحدّ معینى برسد تا ما آن را بشنویم اجسام و اشکال و رنگ‏ها در فاصله‏هاى معینى براى ما مطرح مى‏شوند . دانه‏اى از الکترون و انرژى را تاکنون ندیده‏ایم . جاذبیت محسوس نیست . هیچیک از پدیده‏ها و نیروهاى درونى مانند اندیشه و تخیل و اراده و آن حقیقتى که مدیریت آنها را در اختیار دارد و « من » نامیده مى‏شود ، وارد منطقه حواس نمى‏شوند ، و حتى تسلیم حساسترین وسایل نمى ‏گردند . این فرشتگان از جنس و نوع اجزاء و پدیده‏هاى عالم طبیعت نیستند ، بلکه موجودات مقدس و داراى ماهیت‏هاى مخصوصى می باشند .

توصیفات ما درباره فرشتگان مستند به منبع وحى است یا بطور مستقیم که قرآن است و یا بطور غیر مستقیم که از زبان ولىّ اللّه اعظم امیر المؤمنین و سایر ائمه معصومین ( ع ) مى ‏باشد . ما نخست مقدارى از توصیفات قرآن را درباره فرشتگان مى‏آوریم و سپس به توصیف امیر المؤمنین ( ع ) مى ‏پردازیم :

۱ فرشتگان شایسته مخاطب بودن خدا هستند

وَ اِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَهِ اِنّى جاعِلٌ فِى الْأَرْضِ خَلیفَهً [ دلایل این گفتگو میان خدا و فرشتگان در تفسیر جملات مربوط از همین خطبه مطرح خواهد گشت . البقره آیه ۳۰ ] .( و موقعى که پروردگار تو به فرشتگان گفت : من خلیفه ‏اى در روى زمین قرار مى ‏دهم ) .

از این آیه مقام والاى فرشتگان روشن مى ‏شود که خداوند سبحان آنان را از شروع خلقت انسان که حادثه بسیار با عظمتى در جهان هستى است اطلاع مى‏دهد .

۲ از فرشتگان رسولانى انتخاب مى ‏شوند

یُنَزِّلُ الْمَلائِکَهُ بِالرُّوحِ مِنْ اَمْرِهِ عَلى‏ مَنْ یَشاء مِنْ عِبادِهِ [ النحل ۲ ] .( فرشتگان را به همراه روح [ یا با روحى ] که از امر او است بر کسانى از بندگانش که مى‏ خواهد نازل می کند ) .

اَلْلَّهُ یَصْطَفى‏ مِنَ الْمَلائِکَهِ رُسُلاً وَ مِنَ النَّاسِ [الحج آیه ۷۵].( خداوند از فرشتگان و مردم رسولانى را برمى‏ گزیند ) .

در رسالت فرشتگان دو هدف ممکن است وجود داشته باشد .

هدف یکم مأموریت براى رسانیدن وحى به پیامبران الهى

این هدف در جملات بعدى این خطبه تذکر داده شده است .

هدف دوم مأموریت براى الهام نمودن به انسان‏ها و توجیه آنان به سوى خیر و کمال

بعنوان مثال :

وَ اِذْ قالَتِ الْمَلائِکَهُ یا مَرْیَمُ اِنَّ اللَّهَ اصْطَفاکِ وَ طَهَّرَکِ [ آل عمران آیه ۴۲] .

( هنگامى که فرشتگان گفتند : اى مریم ، خداوند ترا برگزیده ، پاکیزه‏ات گردانیده است ) .

اِنَّ الَّذینَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلائِکَهُ [فصلت آیه ۳۰] .

( آنانکه گفتند : پروردگار ما خدا است ، فرشتگان بر آنان نازل مى‏ شوند ) .

۳ فرشتگان درباره توحید شهادت می دهند .

شَهِدَ اللَّهُ اَنَّهُ لا اِلهَ اِلاَّ هُوَ وَ الْمَلائِکَهُ وَ اُولُو الْعِلْمِ [ آل عمران آیه ۱۸] .

( خدا و فرشتگان و دارندگان علم شهادت مى‏دهند که خدایى جز او وجود ندارد ) .

۴ فرشتگان خدا را تسبیح و تقدیس مى ‏کنند

وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ [ البقره آیه ۳۰] .

( فرشتگان بخدا گفتند : و ما با ستایشت تسبیح مى‏ گوئیم و ترا تقدیس مى ‏نمائیم ) .

وَ لِلَّهِ یَسْجُدُ ما فىِ السَّماواتِ وَ ما فىِ الْأَرْضِ مِنْ دابَّهٍ وَ الْمَلائِکَهُ [ النحل آیه ۴۹] .

( و بر خدا سجده مى ‏کنند هر چه که در آسمانها و زمین است و فرشتگان ) .

۵ فرشتگان واسطه ‏هائى براى اجراى مشیت الهى در امورند

تَنَزَّلُ الْمَلائِکَهُ وَ الرُّوحُ فیها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ کُلِّ اَمْرٍ [القدر آیه ۴] .( فرشتگان و روح [ که از امر الهى است ] با اذن خداوندى در شب قدر فرود مى‏آیند و همه واقعیات عالم هستى را با خود مى ‏آورند ) .

توضیح فرشتگان و روح که عظمتى بالاتر از فرشتگان دارد ، در هر شب قدر واقعیات مربوط به امر الهى را در روى زمین ثبت مى‏کنند ، چنانکه در آیه دیگر توضیح داده شده است :

فیْها یُفْرَقُ کُلُّ اَمْرٍ حَکیمٍ [الدخان آیه ۳] .( هر امر حکیمانه در آن شب مبارک مشخص مى ‏گردد ) .

۶ از فرشتگان مأمورانى براى کارهاى معینى هستند

اِنَّ الَّذینَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِکَهُ ظالِمى‏ اَنْفُسِهِمْ قالُوا فیمَ کُنْتُمْ قالُوا کُنَّا مُسْتَضْعَفینَ فىِ الْأَرْضِ قالُوا اَلَمْ تَکُنْ اَرْضُ الْلَّهِ واسِعَهً فَتُهاجِرُوا فیها [ النحل آیه ۲۸] .

( کسانى را که فرشتگان درمى‏ یابند که ستم بخویشتن کرده ‏اند ، به آنان می گویند :

در چه حال بودید ؟ مى‏ گویند : ما بینوایانى در روى زمین بودیم . فرشتگان می گویند :

مگر زمین خداوندى پهناور نبود که در آن مهاجرت نمایید ) .

در قرآن مجید فعالیتهاى دیگرى هم براى فرشتگان در عالم طبیعت و در جهان دیگر تذکر داده شده است .

اَلَنْ یَکْفِیَکُمْ اَنْ یَمُدّکُمْ رَبُّکُمْ بِثَلاثَهِ الآفٍ مِنَ الْمَلائِکَهِ مُنْزَلینَ . [ آل عمران آیه ۱۲۴] ( آیا بشما کفایت نخواهد کرد که پروردگارتان شما را با سه هزار فرشته‏اى که فرود مى‏آیند ، کمک کند ) . مسئله مهم دیگرى که درباره این موجودات مقدس مورد بحث است ، اینست که :

آیا فرشتگان هم از اختیارى که انسانها دارند ، بهره‏مند هستند یا نه ؟

گفته شده است که فرشتگان نیز از نوعى اختیار بهره‏مند مى‏ باشند ، اگر چه جنبه قدس و نورانیت آنها غلبه دارد ، بطوریکه از بعضى مآخذ چنین استفاده می شود که فرشتگان نفس امّاره ندارند و محض عقل و نور هستند . ولى این امتیازات منافاتى با داشتن تکلیف و مسئولیت ندارد . امر خداوندى به سجده بر آدم تکلیفى بود که به فرشتگان متوجه شد . و اگر آن موجودات مقدس مانند جمادات محض باشند که هیچ‏گونه آگاهى و اختیارى نداشته باشند ، نمى‏ توانند شایسته آن امتیازات و عظمت‏ها بوده باشند . البتّه به جهت تقرب و ارتباط نزدیکترى که فرشتگان با مقام شامخ ربوبى دارند ، بهره ‏بردارى آنان از اختیارى که دارند همواره در راه خیر و کمال مى ‏باشد .

با بیان دیگر بطور قطع فرشتگان از عالم جمادات و نباتات و حیوانات ( غیر از انسان‏هاى رشد یافته ) والاتر و باعظمت‏ ترند . در آیه‏ اى از قرآن چنین آمده است :فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِیا طَوْعاً اَوْ کَرْهاً قالَتا اَتَیْنا طائِعینَ [فصلت آیه ۱۱] .( خداوند به آسمان و زمین فرمود : بیائید ( در جریان فعالیّت قرار بگیرید ) چه از روى اختیار و چه از روى اکراه ، آن دو گفتند ما با اختیار آمدیم ) .

از این آیه معلوم مى ‏شود که حرکات دستورى آسمان و زمین که جنبه آلى و تسلیم محض بودن آنها بیش از فرشتگان است ، منحصر بیک بعد اجبارى نبوده و دو راه براى آنها مطرح بوده است ، یا قرار گرفتن اختیارى در حرکات دستورى و یا قرار گرفتن اکراهى .

یعنى اگر چه آسمان و زمین به قرار گرفتن مطلق در جریان دستورى مجبور بودند ، ولى کیفیت آن بسته به درک و اختیار آن دو بوده است . و مسلم است که انتخاب راه درک و اختیار با عظمت‏ تر بوده است که آن دو انتخاب کردند . بنابراین ،بجهت مقام والایى که فرشتگان دارند ، نیروى اختیار آنها قوى ‏تر خواهد بود .

۶۳ ، ۶۴ منهم سجود لا یرکعون و رکوع لا ینتصبون ( برخى از فرشتگان سجده ‏کنندگانى هستند که رکوعى ندارند ، برخى دیگر براى رکوع خمیده‏ اند و قامت براى قیام راست نمى ‏کنند ) .

سجده و رکوع فرشتگان

در این جملات این خطبه سه مسئله درباره فرشتگان مطرح شده است :

مسئله یکم کیفیت فعالیت و عبادت گروه‏هاى فرشتگان

۱ سجده .

۲ رکوع .

۳ صف کشیدن .

۴ تسبیح .

۵ امین وحى بودن .

۶ زبان‏هایى براى پیامبران .

۷ فعالیت در اجراى قضا و امر الهى .

۸ نگهبانى بندگان .

۹ نگهبانى درهاى بهشت .

مسئله دوم مشخصات وجودى گروه‏هاى فرشتگان

مانند :گسترشى به طول و عرض زمین و آسمانها .

توضیح ممکن است این موجودات مجرد که هیچگونه تزاحم وجودى در قرارگاه خود ندارند ، عوامل مستقیم جریان موجودات و رویدادهاى زمین و آسمان‏ها بوده باشند . مخصوصا با نظر بارتباط آنها با عرش الهى ، که بنا به بعضى از روایات نیروى بنیادین آسمانها و زمین است . . .

مسئله سوم وضع درونى فرشتگان

۱ خسته نمى ‏شوند .

۲ نمى ‏خوابند .

۳ عقول آنها دچار سهو نمى ‏شود .

۴ فراموشى راهى به آنها ندارد .

۵ درباره خداوند توهم تصویر ندارند .

۶ صفات مخلوقات را به خداوند نسبت نمى ‏دهند .

۷ خدا را محدود در مکانها نمى ‏کنند .

۸ و با مثل و نظیر به او اشاره نمى‏نمایند . ۸۳ ، ۸۴ ثمّ جمع سبحانه من حزن الأرض و سهلها و عذبها و سبخها تربه سنّها بالماء حتّى خلصت و لاطها بالّبله حتّى لزبت . . . ( سپس خداوند سبحان از خاک زمین مقدارى سخت و نرم و شیرین و شور را جمع نموده آبى در آن پاشید و تصفیه‏اش کرد ، آنگاه خاک تصفیه شده را با رطوبت آب به شکل گل چسبان درآورد . . . ) 

شرح وترجمه نهج البلاغه علامه محمدتقی جعفری خطبه۱ جلد۲

قرآن و راه درك اعجاز آن – انواع محتويات قرآن (به قلم علامه محمدتقی جعفری)

قرآن و راه درك اعجاز آن

با نظر دقيق در سرگذشت فرهنگ و معارف شبه جزيره عربستان و كميّت و كيفيت ارتباط مردم آن سرزمين با انسان و جهان و نوع پندارهاى آنان درباره تاريخ گذشته و وضع حاضر و آينده‏شان و همچنين با توجه كافى به ارزش‏ها و امتيازات از ديدگاه آنان ، ترديد و شك در اعجاز قرآن و اينكه آيات قرآنى سخن آن محيط و انسان‏ها است ، هيچ علتى جز بى ‏اطلاعى از محتويات قرآن و اوضاع مزبور در آن محيط و يا غرض‏ورزى نمى ‏تواند داشته باشد .

زيبايى عالى ‏ترين جملات تحريك‏ كننده احساسات عميق همراه با قوى ‏ترين منطق توأم با اشراف قطعى گوينده سخن . اينست معناى اعجاز از نظر سبك و طرز بيان .

هر مسئله انسانى را كه بخواهيد از كامل‏ترين و روشن‏ترين ديدگاه فرا بگيريد ، نخست برويد هرگونه بررسى ‏ها و مطالعات خود را از نظر مكتب‏ها و فلاسفه و دانشمندان تكميل نماييد ، سپس بياييد آيه يا آيات قرآنى را كه مربوط به آن مسئله است مورد دقت قرار بدهيد ، خواهيد ديد توضيح مسئله و مبنا و پاسخ نهايى آن را آيه يا آيات مربوط بطور روشن بيان كرده و هر دو وسيله دريافت ( احساس عميق و تعقل منطقى ) شما را اقناع و اشباع مى ‏نمايد .

متأسفانه اكثريت قريب به اتفاق مطالعه‏ كنندگان و خوانندگان قرآن ، اين كتاب آسمانى را باز مى‏ كنند و از آغاز سوره شروع بمطالعه و يا خواندن نموده ، بدون اينكه درباره محتواى يك يك آيات ، معلومات و انديشه‏ هاى قابل توجهى داشته باشند ، تا آخر سوره ميروند و سوره ديگر را شروع مى‏ كنند .

اينگونه مطالعه و خواندن نمى ‏تواند بر مبناى صحيح قرآن‏ شناسى استوار باشد . بعبارت ديگر قرآن آن نيست كه نقوش كلماتش از جلو چشم انسان عبور كند و يا در صورت الفاظ از زبان و دهان موج بزند .

هر يك از آيات قرآنى عبارتست از آن جمله نهايى كه بدون آگاهى قبلى همه جانبه بمحتواى آن ، واقعيت خود را ابراز نمى‏ كند . بعنوان مثال براى پذيرش جمله نهايى بودن اين آيه :

كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهينَةٌ [ المدثر آيه 38] .

( هر كسى در گروگان اندوخته خويش است ) .

بايد نخست اين اطلاعات و معلومات را بدست بياوريم :

1 انسان داراى حقيقتى است بنام خود يا من يا شخصيت كه مديريت اجزاء درونى و برونى او را در اختيار دارد .

2 آنچه كه انسان دارا مى‏ شود بر دو نوع اساسى تقسيم مى ‏گردد :

پديده‏ها و شئون جبرى و اندوخته‏ هاى آزادانه و اختيارى .

3 ملاك استناد اندوخته ‏ها بخود انسان ، آزادى و اختيار او است نه جبر و اكراه .

4 عوامل جبرى تاريخ و محيط و اجتماع ، آن انسانى را كه جريان معتدل خود را دريافته و در مسير منطقى حيات گام برمي دارد ، نمى ‏تواند چنان بسازد و بپردازد كه دست‏هاى او را در مقابل پرونده بسته حياتش ببندد .

5 البته اگر چنين فرض شود كه انسانى يا جامعه ‏اى چنان در ميان حلقه‏ هاى زنجير عوامل جبرى فشرده شده است كه هيچ آزادى و اختيارى براى او نمانده است ، از موضوع بحث خارج است .

6 ماداميكه « خود » انسان وجود دارد و بجهت عوامل جبرى يا مقدمات اختيارى ، « خود » را نباخته يا آن را بيمار ننموده است ، مي خواهد آن « خود » را آنطورى كه مطلوب است ، بسازد ، يا مديريت آن را در شكلى بپذيرد كه مطلوب او است . و بعبارتى كلى‏ تر هدف حيات خود را در آن « خود » تجسم مى ‏بخشد . اينست آن اندوختن كه آدمى را در گرو خويش قرار مى‏ دهد .

7 آدمى در حال اعتدال روانى هر چه مى ‏كوشد تبهكارى و محروميت از آرمان‏هاى انسانى خود را بگردن ديگران يا بگردن طبيعت بياندازد ، بقول ويكتور هوگو : لبخند مى ‏زند ، ولى شادمانى وجدانى ندارد ، لذا چه بخواهد و چه نخواهد مضمون ابيات زير هشدار جدّى به او ميدهد :

نكوهش مكن چرخ نيلوفرى را
برون كن ز سر باد خيره ‏سرى را

برى دان ز افعال چرخ برين را
نكوهش نشايد ز دانش برى را

چو تو خود كنى اختر خويش را بد
مدار از فلك چشم نيك اخترى را

بسوزند برگ درختان بى ‏بر
سزا خود همين است مر بى ‏برى را

ناصر خسرو قباديانى

8 هيچ يك از فلسفه‏ هاى تاريخ و هيچ روش تحليل روانى يا روش‏هاى انسان‏شناسى نمى‏ تواند درك اين اصيل ‏ترين واقعيت « من هستم » فرد و جامعه را در جريانات معمولى و منطقى ، منكر شود و همه مى ‏دانيم كه كوشش اساسى و تمركز قواى دماغى يك محقق در تحليل و بررسى انسان در هر قلمرو زندگى كه باشد ، متوجه « خود » « من » آن انسان است كه مورد تحقيق قرار گرفته است .

اگر محقق توانست وضع و موقعيت واقعى انسان مورد بررسى خود را كشف كند ، نود درصد كار خود را انجام داده است ، ده درصد ديگر را مى ‏تواند بدون زحمت زياد درك و دريافت نمايد .

و بالعكس ، ماداميكه محقق از كشف جوهر و پديده‏هاى بنيادين « من » انسان ناتوان بوده باشد ، هر اندازه هم كه معلومات او درباره عوامل بيرون از « من » مفروض فراوان بوده باشد ، نخواهد توانست نظر قاطعانه‏ اى را درباره او ابراز نمايد .

9 چرا بايستى من مورد شناخت و كشف قرار بگيرد ؟ براى اينكه بدانيم خود طبيعى او كه از تفاعل ماده و رنگ‏آميزى‏هاى محيط بوجود آمده است ،چيست ؟ و آن « من » ساخته شده بوسيله گرايش‏ها و حركات اختيارى كدام است ؟

پس از بدست آوردن اينگونه معلومات ، بياييد به درك معناى كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهيْنَةٌ ( هر كس در گروگان عمل خويشتن است ) ، بپردازيد .

و بهمين ترتيب پنج آيه را كه در مبحث « محمد رسول اللّه ( ص ) مبعوث مي شود » مطرح كرده ‏ايم ، در اين مورد بررسى نماييد .

آيه اول چنين است : ( خداوند آبى از آسمان فرو فرستاد ، اين آب در سيل‏گاه‏ها بجريان افتاد ، از سيل جارى كف‏ها سربرآورد [ و همچنين : ] آن موادى كه بوسيله آتش براى زينت يا كالاى ديگرى ذوب مى‏ كنيد ، مانند همان سيل كف بر مى‏ آورد .

بدينسان خداوند [ مثل اختلاط ] حق و باطل را ميزند ، امّا كف‏هاى سربرآورده از بين ميروند و آنچه كه به سود انسان‏ها است در روى زمين پايدار مى‏ماند و بدينسان خداوند مثل‏ها مى ‏زند ) در آن مبحث شش مطلب را در آيه مزبور متذكر شديم .

اكنون براى توضيح بيشتر مي خواهيم مقدارى از معلومات و آگاهى ‏هايى را كه براى هر يك از آن مطالب ششگانه لازم است تا اعجاز و فوق طبيعى بودن قرآن اثبات شود ، از نظر بگذرانيم :

مطلب يكم مبانى اصيل حوادث طبيعى و انسانى مربوط به خود آن دو قلمرو نيست ، بلكه از پشت پرده طبيعت سرازير مى ‏گردند .

شايد خيلى از مطالعه‏ كنندگان محترم ، اين بيت نظامى گنجوى را شنيده باشند كه :

زين پرده ترانه ساخت نتوان
وين پرده بخود شناخت نتوان

همچنين ممكن است اين سه بيت جلال الدين مولوى را ديده باشند كه :

كاشكى هستى زبانى داشتى
تا زهستان پرده‏ها برداشتى

هر چه گويى اى دم هستى از آن
پرده ديگر بر او بستى بدان

آفت ادراك آن حال است و قال
خون به خون شستن محال است و محال

احتمال مى ‏رود كه اين مطلب را از راسل متفكر غربى سراغ داشته باشيد كه :

امروز وقتى كه يك انسان يك كلمه را بزبان مى ‏آورد مثلا مى ‏گويد : « الف » اين گفتار او دامنه سحابى‏هايى است كه ميليونها سال پيش از فضاى ما ردّ شده و رفته‏ اند .يك عبارت ديگر را از « راسل » كه يكى از شكاكين در متافيزيك است ، دقت فرماييد :

« اگر چنين تصور كنيم كه پديده‏ ها و حقايق عالم طبيعت از يك جهان بالاتر و ابدى باين دنيا سرازير مى ‏شود ، تصور صحيحى از جهان نموده ‏ايم » [عرفان و منطق راسل متن انگليسى ص 27] اكنون اين عبارت را از ماكس پلانك كه يكى از مشهورترين نوابغ فيزيك قرن اخير و بزرگترين كوشندگان در شناخت طبيعت است ، مطالعه فرماييد :

« كمال مطلوب فيزيكدان شناسايى جهان خارجى حقيقى است . با اين همه يگانه وسايل كاوش او ، يعنى اندازه ‏گيرى ‏هايش هرگز درباره خود جهان حقيقى چيزى به او نمى ‏آموزند . اندازه ‏ها براى او چيزى جز پيام هايى كم و بيش نامطمئن نيستند ، يا به تعبير هلمهلتز جز علاماتى نيستند كه جهان حقيقى به او مخابره مى ‏كند و سپس او بهمان طريقى كه زبانشناس مى ‏كوشد تا سندى را كه از بقاياى تمدنى ناشناخته است بخواند ، در صدد نتيجه‏ گيرى از آنها برمى ‏آيد .

اگر زبانشناس بخواهد به نتيجه‏اى برسد ، بايد اين را چون اصلى بپذيرد كه سند مورد مطالعه معنايى دربر دارد .

همين طور فيزيكدان بايد اين فكر را مبدء بگيرد كه جهان حقيقى از قوانينى پيروى مى‏ كند كه به فهم ما درنمى ‏آيند ، حتى اگر براى او لازم باشد از اين اميد دست بشويد كه آن قوانين را بوجه تام دريابد يا حتى ماهيت آن قوانين را با يقينى مطلق از همان اول معين كند . » [ تصوير جهان در فيزيك ماكس پلانك جديد ترجمه آقاى مرتضى صابر ص 138] .

آيا اين مطالب نمى‏ تواند اثبات كند كه براى شناخت طبيعت بايستى ازاصول بنيادين آن كه در فوق طبيعت است آغاز كرد يا وجود آن را پذيرفت ؟

آيا ما مى ‏توانيم طناب‏ها و پل‏هايى متصل بنام هيولى يا ماده مطلق را براى عبور صورت‏ها از خود طبيعت اثبات كنيم ؟ آيا براى ما امكان دارد كه روابط ضرورى ميان اجزاى قوانين هستى را با وضع عينى در خود جهان مشاهده كنيم ؟ نه ، هيچ يك از اين مسائل امكان ‏پذير نيست . پس از كوشش و تقلاّ در اين مطالب علمى و فلسفى برگرديد به معناى آيه ( خداوند آبى از آسمان فرستاد ) .

وَ اِنْ مِنْ شَىْ‏ءٍ اِلاَّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ اِلاَّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ [الحجر آيه 21] .( هيچ چيزى [ در عالم هستى ] وجود ندارد مگر اينكه منابع آن در نزد ما است و ما فرو نمى‏فرستيم آن را مگر با اندازه معين ) .

مطلب دوم مبانى سرازير شده از پشت پرده طبيعت باندازه استعدادها و مطابق قوانين تعبيه شده در دو قلمرو است .براى دريافت نهايى بودن اين مطلب در جهان معرفت ، نخست بايد بسراغ مسائل مربوط به قانون و نظم برويم .

از نظم حرارت تنور پيرزنى در كوهپايه‏ها براى پختن نان شروع كنيم و سپس سرى به آزمايشگاه‏هاى همه دنيا بزنيم ، خواهيم ديد همه فعاليت‏هاى حسّى و مغزى بشرى از يك عامل تحريك مى ‏شود و آن اينست كه جهان و اجزاء و روابط آنها نظم و قانون دارد و ما از يك موقعيت قانونى و منظم به موقعيت قانونى و منظم ديگرى رهسپار مي گرديم ، و در هر مسيرى هم كه قدم برمى ‏داريم در ميان حلقه ‏هاى زنجيرى قوانين غوطه ‏وريم .

براى حساب احتمالات هم نبايد تفسير غير واقعى انجام بدهيم ، زيرا جهان با شناسائى جهان فرق دارد .باضافه اينكه با در نظر گرفتن شرايط حسّى و ذهنى و وسيله آزمايشى و موضوع مورد تحقيق كه بايستى حادثه را با احتمالات محاسبه كنيم ، تعين قطعى و مشخص آن حادثه خلاف قانون و نظم است .حتى اگر ما نتوانيم حادثه‏اى را كه در آينده بوجود خواهد آمد ، از اكنون پيش‏بينى قطعى نماييم ، پس از آنكه حادثه مفروض بوجود آمد ، تعينى را نشان خواهد داد كه نتيجه تعين‏هاى مسير آن حادثه بوده است .پس از آنكه اين گونه آگاهى‏ ها را درباره نظم و قانون بدست آورديم مى‏رويم به سراغ آيه قرآنى كه چهره قانونى و رياضى جهان را بما نشان داده است .

مطلب سوم از تفاعل و تكاپوهايى كه ميان واقعيات و مبانى سرازير شده از فوق طبيعت صورت مى ‏گيرد ، پديده‏ها و رويدادهايى بوجود مى ‏آيد . اين پديده‏ها و رويدادها زودگذر و بى ‏اساسند كه بايستى دير يا زود از مجراى حقايق جارى رخت بربندند .

براى درك واقعيت نهايى بودن اين مطلب ، بايستى بروز و نمود حوادثى را كه در امتداد زمان و در فضاها و جوها بوجود مى ‏آيند ، مورد دقت قرار بدهيم . اين حوادث چگونه انسان‏ها را ببازى مى ‏گيرند ، يا نيرومندان بوسيله اين رويدادها چگونه مى‏توانند زير دستان را ببازى بگيرند ، اين حوادث گاهى بمرتبه‏ اى از جاذبيت و چشمگيرى مى‏ رسند كه اصيل‏ ترين حقايق انسان و جهان را فرعى و بى اساس نمايش مى ‏دهند .اين حوادث تاريخ را تفسير مى ‏كند و گاهى بعنوان فلسفه تاريخ در استخدام صاحبان مكتب‏ها در مي آيد . . .

پس از آنكه اين مسائل را بررسى كرديم و خود آن حوادث را با ارزيابى منطقى دريافتيم ، مى ‏آئيم بسراغ اين آيه كه كف‏هاى ناپايدار حوادث را فلسفه و هدف و عوامل اصلى انسان و جهان تلقى نكنيد .

اين كف‏ها رفتنى هستند و در شرايطى بوجود مى‏ آيند و مدتى روبناى زندگى شما و مظاهر طبيعت را اشغال مى ‏نمايند و سپس راه خود را پيش مى ‏گيرند . مبادا اين كف‏هاى ناپايدار شخصيت فردى و اصول عالى اجتماعى شما را تجزيه نمايد و متلاشى بسازد .

مطلب چهارم حق و باطل در جريان هستى با يكديگر مخلوط مى‏ شوند .

اگر نخست حق را با آن معناى گسترده ، و نسبيت و مطلق بودن آن را بررسى و تحقيق كنيم و آنگاه معناى باطل را دقيقا بدانيم ، سپس مسئله اختلاط آن دو را كه يك جريان طبيعى است درك كنيم قاطعانه بودن اين حقيقت را خواهيم فهميد كه همواره كف‏ها با متن واقعيات مخلوط و در مجراى حركت و تحول رونماى آن واقعيات مى‏گردد و فريبندگى ‏ها بكار مي اندازد .

گاهى درك اين اختلاط و جدا كردن حق از باطل بقدرى سخت است كه استخراج رگه‏ هاى ظريف الماس از انبوه معدن ذغال‏ سنگ .

مطلب پنجم آنچه كه سودمند به حال انسان‏ها است ، در روى زمين پايدار خواهد ماند .در كلاس درس هر فيلسوف و دانشمندى كه درباره انسان براى شما بحث خواهد كرد ، حضور داشته باشيد ، و هر كتابى را كه درباره طبيعت انسان نوشته‏اند با دقت ورق بزنيد و مطالعه كنيد .

چند قرن متمادى با تمام آگاهى در اين دنيا در پيشرفته‏ترين جوامع از نظر ماده و معنى و يا در ميان عقب‏مانده‏ترين ملل و وقيح‏ترين آنها زندگى نماييد . اگر تنها يك اصل واقعى را بپذيريد ، آن اصل عبارت از اين خواهد بود كه عامل اساسى بقاى انسان موضوع منفعت است و هيچ انسانى چه در حال انفراد و چه در حالت اجتماعى طعم زندگى را بدون احساس دريافت منفعت نخواهد چشيد [ اين اصل هم احتياجى به گفتگو ندارد كه مقصود از منفعت يك معناى بسيار عمومى است كه شامل منفعت مادى و معنوى و فردى و اجتماعى و كنونى و آينده و زودگذر و پايدار مي باشد ] .

بيك معناى بسيار عمومى و تا اندازه‏اى دقيق ، خواستن ادامه حيات و كوشش و تقلا براى آن ، از همان اصل منفعت سرچشمه مى‏ گيرد ، چه برسد بمنافع ثانوى و سطوح گوناگون حيات ، زيرا همه جهان ‏بينى‏ هاى عميق با پذيرش حركت و دگرگونى مستمر در دو قلمرو انسان و جهان ، اين حقيقت را پذيرفته ‏اند كه :

هر نفس نو مى ‏شود دنيا و ما
بى‏خبر از نو شدن اندر بقا

عمر همچون جوى نو نو مي رسد
مستمرى مى ‏نمايد در جسد

بنابراين ، هيچ اصل و قانون علمى و فلسفى نمى‏تواند اثبات كند كه هر كس كه لحظه پيشين را از حيات برخوردار بوده است ، بايستى لحظه بعدى را هم بحيات خود ادامه بدهد . بنابراين همه لحظات زندگى آدمى منفعت‏هايى است كه به او مى‏رسد . و هر منفعت ديگرى در سطوح زندگى مربوط بهمان اصل حيات مستمر باشد ، در حقيقت بازگو كننده بعد يا ابعادى از همان منفعت مى ‏باشد .

پس از اين ملاحظات علمى و فلسفى مى ‏توانيم اعجاز و فوق طبيعى بودن آيات كتاب خداوندى را درك كنيم كه مى ‏گويد :

وَ اَمَّا ما يَنْفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فىِ الْأَرْضِ . ( و امّا آنچه كه سودمند بحال انسان‏ها است در روى زمين پايدار مي ماند ) .

آيه دوم خداوند وضع هيچ جامعه‏اى را دگرگون نمى ‏سازد ، مگر اينكه آن جامعه‏اى در وضع خود تغييرى ايجاد كند » .

تمدن‏ها در جوامع بشرى در اينجا و آنجا مى‏درخشند و مدتى به نورپراكنى خود ادامه مى ‏دهند و آنگاه خاموش مى ‏گردند . همين طور فرهنگ‏ها و ساير مظاهر ترقى و اعتلا در دگرگونى‏ ها قرار مى ‏گيرند . اضطرابات كوتاه مدت يا طولانى جامعه ‏اى را در خود فرو مى ‏برد . در همان حال جوامع ديگرى از آرامش‏هاى نسبى برخوردار مى ‏باشند . همين اضطرابات و آرامش‏ها بتدريج از بين مى‏روند و جوّ ملّت‏ها را به اضداد خود خالى مى ‏نمايند . عامل يا عوامل اين دگرگونى ‏ها چيست ؟

بقول « ميرفندرسكى » :

هر كسى چيزى همى‏ گويد ز تيره رأى خويش
تا گمان آيدت كاو قسطاى بن لوقاستى

هر كسى آرد بقول خود دليل از گفته‏اى
در ميان بحث و نزاع و شورش و غوغاستى

چه بحث و نزاع و غوغايى كه تاكنون در حدود 20 عامل براى دگرگونيهاى جوامع پيشنهاد شده و هيچ يك از آنها قابل اثبات صد درصد و قانع‏كننده نبوده است . در حقيقت هر عاملى كه بوسيله يكى از مكتب‏ها و فلاسفه بميان آورده مي شود ،

بعدى از ابعاد فردى يا اجتماعى آدمى را مطرح مى ‏كند .

بدين ترتيب انسان بينوا زير چاقوى تشريح فلاسفه قطعه قطعه مى‏شود و هر يكى از آنان مى‏خواهد قطعه مورد نظر خود را همه انسان معرفى كند اگر كسى در اين مسائل و امور مربوط به آنها دقت كند و آنها را همه جانبه درك نمايد و نواقص و نارسايى‏هاى تجربى و علمى آنها را دريابد ، خواهد فهميد كه معناى « اِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُو ما ما بِاَنْفُسِهِمْ » چيست . و چيست آن اصالت پايدار در اين جمله كه هم تاريخ را تفسير مى ‏كند و هم اصالت انسان را گوشزد مى ‏كند و هم شديدترين تحريك را براى سازندگى انسان با دست خويشتن انجام مى ‏دهد .

آيه سوم « قطعى است كه هر كس انسانى را بدون عنوان قصاص يا فساد در روى زمين بكشد ، مانند اينست كه همه انسان‏ها را كشته است و هر كس انسانى را احياء كند ، مانند اينست كه همه انسان‏ها را احيا نموده است » .

هيچ يك از مغزهاى قدرتمند بشرى و هيچ مكتبى كه با كوشش صدها نوابغ تنظيم شده است ، نمى‏تواند درباره ارزش بنيادين انسان چنين جمله نهائى را ابراز كند . اين آيه موضوع انسان را از كميّت‏ ها بالاتر مى ‏برد و زير بناى آن را يك وحدت عالى قرار مى ‏دهد و بهمه افراد انسانى گوشزد مى ‏كند كه وارد كردن جراحت بيك فرد ، مجروح ساختن خويشتن است . كشتن يك انسان چه زن و چه مرد ، خواه عالم و خواه جاهل ، سياه باشد يا سفيد ، مساوى با كشتن خويشتن است . بنابراين شمشيرى كه براى كشتن يك انسان بلند مى‏ شود ، دو لبه دارد : با يك لبه‏ اش انسانى كشته مى‏ شود و با لبه ديگرش قاتل خودكشى مى ‏كند .

مدّت طولانى است كه داد و فرياد آن شعرا و آرمانگرايان ذوق‏ پرداز و مكتب‏هاى انسانى كه لزوم محبت بانسان‏ها را گوشزد مى ‏كند ، بجهت مستند بودن آن داد و فرياد به احساسات بى ‏پايه و يا به سوداگرى‏ هاى لطيف و ماهرانه ، در بوجود آوردن پيوند واقعى و معقول ميان انسان‏ها تأثير خود را از دست داده و با شكست قطعى روبرو شده است .

فلسفه ‏ها و نقّادى ‏هاى تند و تيز دلايل آن داد و فريادها را يكى پس از ديگرى از پاى درآورده بخوبى اثبات كرده است كه آن دلايل در مقابل قانون تنازع در بقا و اصل :

« پيوند انسان با انسان با عامل احتياج و گسيختن انسان از انسان با عامل سود شخصى است » قدرت مقاومت ندارند .

انسان موجودى است دوست داشتنى .

انسان جاندارى است با ارزش .

انسان نام موجوديست افتخارآميز .

اشعارى زيبا يا رؤياهايى تعبير نشدنى است و يا تسليتى است كه شكست خوردگان كارزار زندگى بخود مى‏دهند . ما بايستى نخست اين مطالب و داد و فريادها را با دلايل و مناقشات بى‏حاصل و جرّ و بحث‏هاى طولانى درباره آنها ببينيم ، سپس به سراغ آيه مزبور آمده و عظمت و انحصار واقعيت را درباره انسان از اين آيه درك كنيم .

آيه چهارم « بدانيد : قطعا زندگى پست شما جز بازى و سرگرمى ‏هاى بى ‏اساس و آرايش چيز ديگرى نيست » .

در مجلد هفتم از تفسير و نقد و تحليل مثنوى از ص 523 تا ص 592 فلسفه و هدف زندگى را مطرح نموده‏ايم . سپس اين مبحث در رساله مستقلى پس از تجديد نظر و توضيحات بيشتر بنام ( فلسفه و هدف زندگى ) چاپ و منتشر شده است .

براى تفكر در اين مبحث ، منابع قابل توجهى درباره موضوع بحث ، در اختيار داشتيم ، آراء و معتقدات مشهور از دوران‏هاى گذشته را تاكنون ، تا آنجا كه ميتوانستيم مورد بررسى قرار داديم . و بايد بگوييم سالها بود كه براى درك و شناخت قانع ‏كننده ‏اى درباره موضوع مزبور فكر مى ‏كرديم . خلاصه تا آنجا كه مقدورمان بوده ، از كوشش و انديشه در موضوع مزبور فروگذارى نكرده ‏ايم و سرانجام نتوانسته ‏ايم براى اين خوردن‏ها و خوابيدن‏ها و لذت‏جويى‏ها و فرار از دردها و خودخواهى ‏ها ، و گستردن ارتباطات و ابعاد با طبيعت و انسان‏ها ، فلسفه و هدفى از خود آنها پيدا كنيم . چنانكه از هيچ يك از مكتب‏ها و فلاسفه و دانشمندان هم مطلب روشن و قانع ‏كننده‏اى در اين موضوع بدست ما نرسيده است . البتّه هرگز ادّعا نمى‏ كنيم كه تتبّع ما شامل همه مغزهاى بشرى بوده است ، ولى مى ‏توان گفت : اگر يك حقيقت قانع‏كننده‏اى در اين موضوع حياتى وجود داشت ، نمي توانست از زير نظر تتبع و بررسى محققان دور بماند .

هر كسى موظف است درباره فلسفه و هدف حيات خود به پاسخ رضايت بخشى برسد ، ولى بايد بدانيم كه با نظر به خود شئون حيات طبيعى ، هيچ فلسفه و غايتى براى اين حيات جز احتياجات طبيعى و لزوم اشباع آنها ، وجود ندارد . بلكه بايستى براى داشتن آن حيات كه قابل تفسير با فلسفه و هدف معقول بوده باشد ، دست به ساختن زندگى زد . جرعه ‏هاى آن حيات كه طبيعت و قوانين آن در گلوى آدمى بريزد فلسفه‏ اى جز جريان ضرورى خود آن قوانين ندارد ، وقت و انرژى مغزى را نبايد بيهوده در اين جستجو صرف كرد كه شبيه به دويدن دنبال سايه خويشتن مى ‏باشد [اين مبحث ( فلسفه و هدف زندگى ) را در تفسير خطبه‏ هاى آينده نيز مطرح خواهيم كرد )] .

آيه چهارم كه مورد بررسى ما است ، بطور قاطع و صريح مى ‏گويد : خودتان را براى پيدا كردن يك فلسفه و هدف عالى براى چند كاسه آبگوشت و چند بشقاب پلو و لحظه‏ هايى خنديدن و مقدارى گريستن و چند بار عمل جنسى و غوطه‏خوردن در خيالات و سپس رهسپار شدن زير خاك خسته و درمانده نكنيد .

ولى همين حيات طبيعى اگر با ديده وسيله و مقدمه براى حيات طيّبه ( پاكيزه ) اى كه در همين دنيا با دست خودتان بايد بوجود بياوريد ، نگريسته شود ، هر لحظه‏اى از آن ، فلسفه‏اى دربر دارد و هدفى كه رو به آهنگ اصلى عالم هستى مى‏رود :

مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ اَوْ اُنْثى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً [ النحل آيه 97]( هر كس از مرد و زن عمل صالح انجام بدهد در حالى كه ايمان در اعماق قلبش دارد ، حيات طيّب ( پاكيزه ) براى او بوجود مى ‏آوريم ) .

اين حيات طيّب است كه براى زندگى فردى و اجتماعى آدمى فلسفه بوجود مى ‏آورد و هدفى براى آن نشان مى ‏دهد ، زيرا خود آدمى سازنده اين زندگى است .

تفسير ما درباره پنج آيه از قرآن مجيد براى اين بود كه راهى را براى درك اعجاز قرآن و فوق طبيعى بودن آن ، توضيح بدهيم .

انواع محتويات قرآن

1 حلال و حرام

حلال عبارت است از آزادى قانونى مكلف در عمل در باره موضوع و يا كار . مانند آزادى انسان درباره ازدواج و خوردنى‏ ها و پوشيدني هايى كه از طرف قانونگذار ممنوع نيست .

حرام خلاف حلال است كه عبارت است از ممنوعيت قانونى مكلف در عمل درباره موضوع و يا كارى ، مانند ساختن موادّ مضره و ربا .

2 فرائض و فضائل

فرائض آن اعمال واجب است كه مكلف بايد آنها را بجاى بي آورد ، و در صورت تخلّف با وجود شرايط مقصّر شمرده مى‏ شود . مانند نماز و روزه و حج و دفاع از حيات و غير ذلك .

فضايل عبارت است از كارهاى نيكو كه الزام آنها به حد وجوب نمى ‏رسد ،مانند داشتن نيت پاك در همه كارها و عمل به مسائل اخلاقى و بجاآوردن نمازهاى مستحبى و غير ذلك .

3 ناسخ و منسوخ

درباره تعريف ناسخ و منسوخ مطالب فراوانى در كتب تفسير و مقدمات آنها نوشته شده است ، بلكه بنا به نقل اهل تتبع ، در اين مسئله ، رساله‏ هاى مستقلى هم تأليف شده است . آنچه كه در تعريف نسخ مورد اتفاق نظر است ، اينست كه حكم وارد در آيه ‏اى مرتفع گردد و خود آيه به عنوان جزئى از آيات قرآنى كه به پيامبر اكرم ( ص ) وحى شده است ، ثابت بماند . بعضى از علماء وقوع نسخ را در قرآن منكر شده مواردى را كه مفسرين و فقها ناسخ و منسوخ دانسته‏ اند ، تاويل نموده ‏اند . براى امكان نسخ و يا وقوع آن در قرآن ، به چهار آيه استناد شده است :

1 ما نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ اَوْ نُنْسِها نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْها اَوْ مِثْلِها [البقرة آيه 106] .

( ما اگر آيه‏ اى را نسخ كنيم يا آن را به فراموشى مردم بي اندازيم ، بهتر از آن يا مثل آن را مى ‏آوريم ) .

2 وَ اِذا بَدَّلْنا آيَةً مَكانَ آيَةٍ وَ اللَّهُ اَعْلَمُ بِما يُنَزِّلُ [ النحل آيه 101] .

( و موقعى كه آيه ‏اى را به آيه ديگر تبديل نموديم ، و خداوند به آنچه كه مى ‏فرستد داناتر است ) .

3 يَمْحُو اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ اُمُّ الْكِتابِ [ الرعد آيه 39] .

( خدا آنچه را كه بخواهد محومى كند و آنچه را كه بخواهد اثبات مي نمايد و كتاب اصل در نزد او است ) .

4 فَبِظُلْمٍ مِنَ الَّذينَ هادُوا حَرَّمْنا عَلَيْهِمْ طَيِّباتٍ اُحِلَّتْ لَهُمْ [ النساء آيه 160] .

( و به جهت ستمى كه يهوديان مرتكب شدند ، مقدارى از پاكيزه ‏ها را كه براى آنان حلال بود تحريم كرديم ) .

با نظر به آيات چهارگانه موضوع نسخ در آيات قرآنى امكان‏پذير است .

باضافه رواياتى كه از هر دو گروه شيعه و سنّى بطور فراوان در وقوع نسخ وارد شده است .

ممكن است اين سئوال مطرح شود كه اگر لازم بوده است كه منسوخ با آمدن ناسخ از بين برود ، چه فايده‏اى براى آمدن منسوخ وجود داشته است ؟ پاسخ اين سئوال چنين است كه ما دو نوع نسخ داريم :

نوع يكم نسخ بعضى از احكام دين گذشته با احكام دين فعلى

اگر چه متن اصلى و عناصر اساسى همه اديان الهى يكى است ، ولى اختلاف شرايط و محيطها در جوامع ايجاب مى‏ كرده است كه بعضى از احكام خاص براى آن جوامع بوسيله پيامبران آورده شود . و در موقع ظهور پيامبر جديد كه آن شرايط اختصاصى از بين مى‏رفت ، احكام تازه‏اى جانشين آن احكام منسوخه مى ‏گشت . و چنانكه مسلم است احكامى كه در مجراى نسخ قرار مى‏ گرفت ، بهيچ وجه مربوط به متن و عناصر اصلى اديان نبوده است تا اعتراضى كه دنى‏ ديدرو بر اديان وارد مى ‏كند ، منطقى بوده باشد ، زيرا هيچ دين الهى منسوخ نمى ‏شود . به اضافه اينكه ديدرو خيال كرده است كه خداوند مانند قانونگذاران بشرى از قانونى كه وضع مى ‏كند و سپس ناشايست بودن آن آشكار مى‏ گردد ، پشيمان مى‏ شود و آن قانون ناشايست را با قانون صحيح كه بعدا بنظرش ميرسد ، نسخ مى‏ كند ديدرو اطلاعى از معناى نسخ ندارد . نسخ بمعناى آن نيست كه وى گمان كرده است ، نسخ عبارت است از ابراز سپرى شدن مدت حكم مقرر بجهت مرتفع شدن علّت واقعى آن حكم ، نه اينكه علت حكم استمرار داشته باشد و با اينحال خداوند بى‏جهت يا بجهت پشيمانى آن حكم را منسوخ نمايد .

نوع دوم عبارت است از نسخ يك حكم از احكام دين موجود .

مانند :

وَ الْلاَّتى‏ يَأْتيْنَ الْفاحِشَةَ مِنْ نِسائِكُمْ فَاسْتَشْهِدُوا عَلَيْهِنَّ اَرْبَعَةً مِنْكُمْ فَاِنْ شَهِدُوا فَاَمْسِكُوهُنَّ فىِ الْبُيُوتِ حَتَّى يَتَوَفَّاهُنَّ الْمَوْتُ اَوْ يَجْعَلَ اللَّهُ لَهُنَّ سَبيْلاً .

وَ اللَّذانِ يَأْتِيانِها مِنْكُمْ فَآذُوهُما فَإِنْ تابا وَ اَصْلَحا فَاَعْرِضُوا عَنْهُما اِنَّ اللَّهَ كانَ تَوَّاباً رَحيماً [النساء آيه 15 و 16] .

( كسانى كه از زنهاى شما مرتكب فحشاء مى ‏گردند ، از چهار نفر از خودتان استشهاد كنيد ، اگر شهادت دادند ، آنها را در خانه‏ ها نگهداريد ، تا مرگشان فرا رسد يا خداوند راه ديگرى براى آنان قرار بدهد . و مرد و زنى از شما كه مرتكب فحشاء مى ‏شوند ، آن دو را اذيت كنيد ، اگر توبه كردند و اصلاح شدند ، دست از آنان برداريد ، خداوند پذيرنده توبه و مهربان است ) .

اين آيه داراى حكمى است كه پيش از اسلام در ميان عرب رايج بوده است ، خداوند متعال چنانكه بعضى از رسوم و آداب پيش از اسلام را تدريجا مرتفع ساخت ، حكم مزبور را هم پس از شيوع و استقرار اسلام در جامعه با آيه زير نسخ فرمود :

اَلْزَّانِيَةَ وَ الْزَّانى‏ فَاجْلِدُوا كُلَّ واحِدٍ مِنْهُما مِائَةَ جَلْدَةٍ [ النور آيه 2] .هر يك از زن و مرد زنا كننده را صد تازيانه بزنيد ) .

4 رخصت‏ها و واجبات اصلى

رخصت‏ها عبارت است از احكام اضطرارى كه براى موارد اضطرار وضع شده است ، مانند :

فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَلا اِثْمَ عَلَيْهِ [ البقرة آيه 173] .( كسى كه به خوردن ميته و ساير امور ممنوعه اضطرار پيدا كند ، بدون اينكه ظالم شود يا از حدّ الهى تجاوز كند ، گناهى براى او نيست ) .

واجبات اصلى شامل عقايد اصلى و احكامى مى‏ شود كه قابل دگرگونى نيست مانند اعتقاد به وحدانيت خداوند و نماز و حفظ نفس از تلف شدن .

5 خاص و عام

عام عبارت است از حكمى كه شامل همه افراد و اصناف موضوع خويش است ، مانند حلال بودن خريد و فروش كه شامل همه انواع آنها مى‏باشد ، مگر تخصيصى وارد شود . خاص عبارت است از حكم به بعضى از افراد يك موضوع ، مانند :

وَ مَنْ قَتَلَ مُؤْمِناً خَطَأً فَتَحْريرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ [ النساء آيه 92].

( و كسى كه يك فرد با ايمان را بطور خطائى بكشد ، بايستى يك برده مؤمن را آزاد كند ) .

در اين آيه براى كفاره قتل خطائى ، آزاد كردن برده خاص ( مؤمن ) منظور شده است .

6 مطالب عبرت ‏انگيز و مثلها

مطالب عبرت‏انگيز مانند داستان‏هاى اقوام و ملل گذشته كه خداوند متعال براى افزايش معلومات مفيد انسانها براى زندگى صحيح آورده است . مانند داستان فرعون و عاد و در مقابل آنان ، داستان پيامبران و ساير رشد يافتگان .

مثل‏ها ، مانند مثال زدن براى توضيح بارقه‏هاى زودگذر به روشن ساختن آتش كه پيرامون آدمى را روشن مى‏سازد و به سرعت خاموش مى‏ گردد .

كَمَثَلِ الَّذى‏ اسْتَوْقَدَ ناراً . . . [ البقره آيه 17] .

( مانند مثل كسى است كه آتشى را روشن نمايد . . . )

7 مرسل و محدود

مرسل عبارت است از قضايايى كه موضوع آنها مقيد بهيچ قيدى نيست و به اصطلاح فنى ، موضوع قضيه مرسل عبارت است از ماهيت محض ، مانند :

اِنَّ الْإِنْسانَ لَفى‏ خُسْرٍ [ العصر آيه 2] .

( البتّه انسان [ طبيعتا در خسارت است ) .

محدود آن قضايا را مى‏گويند كه موضوع آنها از نظر كميت يا كيفيت محدود باشد ، مانند : قضاياى شخصى كه اشخاص معينى محكوم بآنها هستند .

8 محكم و متشابه

محكم آن آيات است كه دلالت آنها بر معانى خود روشن است ، مانند :

اَلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَميْنَ [الفاتحة آيه 1] .

( ستايش مر خدا را است كه پرورنده عالميان است ) .

متشابه آن آيات است كه معانى آنها با روشنايى كامل از الفاظ بكار برده شده استفاده نشود ، مانند :

وَ جاءَ رَبُّكَ وَ الْمَلَكُ صَفًّا صَفًّا [ الفجر آيه 22] .[ و در آن روز قيامت ] ( پروردگار تو با فرشتگان صف صف بيايند ) .

مسلم است كه اسناد آمدن به خدا مانند انتقال جسم از مكانى به مكان ديگر امكان‏ پذير نيست . لذا اين آيه را متشابه مى‏ نامند ، زيرا معناى آن براى اذهان معمولى اشتباه‏ انگيز است .

و اگر قرآن داراى آيات مجمل و متشابه است ، اين مجملات و متشابهات با آيات ديگر و يا با توضيحاتى از خود پيامبر اكرم و تفسيرى از ائمه معصومين عليهم السلام كه راسخ در علم‏اند رسيده و يا بوسيله فهم و عقل سليم پيروان راستين آن پيشوايان توضيح داده شده است .

تقسيم ديگرى در محتويات قرآن

1 بعضى از حقايق قرآنى بايستى مورد علم و اعتقاد انسانى قرار بگيرد ، زيرا خداوند پيمانى بوسيله فطرت‏ها و عقول آدميان براى فراگرفتن و پذيرش آنها گرفته است ، مانند توحيد خداوند يگانه و علم و اعتقاد به نظارت و علم خداوندى بر جهان هستى و همه شئون انسانها . . حقايقى ديگر وجود دارد كه خداوند انسان‏ها را مجبور به شناخت آنها نفرموده است ، مانند حقيقت روح و ابديت و خصوصيات روز قيامت و حقيقت فرشتگان و غير ذلك .

2 احكامى است كه لزومش در قرآن ثابت ، ولى با سنّت نسخ شده است مانند آيه مربوط به زنا كه در شماره سوم تقسيم گذشته ( ناسخ و منسوخ ) مطرح كرديم . حكم آيه مزبور ، با كيفر سنگسار براى زناى زن شوهردار و شوهر زن‏دار بوسيله سنت و تازيانه براى بى‏همسر بوسيله آيه نسخ شده است .

3 احكامى است كه در قرآن جايز و در سنت واجب است ، مانند جايز بودن شكستن نمازهاى چهار ركعتى در مسافرت . آيه قرآنى چنين است :فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ اَنْ تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلاةِ [ النساء آيه 101] .

( براى شما باكى نيست كه [ در سفر ] نماز را كوتاه كنيد ) اين حكم در سنت الزامى است .

4 واجبات موقت و دائم مانند حجّ خانه خدا كه وقتى معين دارد و با يكبار انجام دادن مرتفع مى‏شود و نماز كه در طول عمر مكلف بايد انجام بگيرد .

5 انواعى از محرمات : كبيره و صغيره . براى محرمات ( گناهان كبيره ) آتش معين نموده و بخشايش خود را براى گناهان صغيره وعده داده است . بجا آوردن آن احكام و وظايفى كه گفته شد ، بمقدار توانايى لازم ، و در صورت فوق توانايى ، اجبارى براى انجام آنها وجود ندارد .

139 و فرض عليكم حجّ بيته الحرام الّذى جعله قبلة للأنام ( و براى شما حج بيت اللّه الحرام را كه آن را قبله براى مردم قرار داده ،

واجب نموده است ) .

شرح وترجمه نهج البلاغه علامه محمدتقی جعفری خطبه 1جلد2

حج خانه خدا كه قبله مردم قرار داده شده است (به قلم علامه محمدتقی جعفری)

حج خانه خدا كه قبله مردم قرار داده شده است

حجّ خانه خدا و اعمالى كه بايستى در آن مقدس‏ترين معبد الهى انجام بگيرد بقدرى در سازندگى فرد و اجتماع مؤثر است كه قابل توصيف با قضاياى معمولى نيست . بطوري كه مى ‏توان گفت : اگر انسانى بآن عمل سازنده توفيق يابد و با اين حال دگرگونى در وضع او بوجود نيايد و به مسير تكامل وارد نگردد ، حتما يا به حكمت آنچه كه ديده و عمل كرده است ، آگاهى نداشته است و يا نيروى غرايز حيوانى و خودخواهى او بقدرى مقاومت داشته است كه اگر خود حق و حقيقت را هم مى ‏ديد و در جاذبه او قرار مى‏ گرفت ، پا بفرار مى ‏گذاشت و كمترين نتيجه ‏اى را از آن مشاهده و قرار گرفتن در جاذبه حق و حقيقت بدست نمى‏ آورد .

ما براى توضيح مقدارى از عظمت‏هاى حج بيت اللّه ، اين عمل دگرگون كننده ، مطالبى را مطرح مى‏ كنيم :

1 مسلم است كه در همه جوامع و همه دوران‏ها مخصوصا در آن جمعيت‏هائى كه پيامبران و خداشناسان وجود داشته ‏اند ، جايگاه‏هاى مخصوصى براى عبادت و تفكرات معنوى ساخته شده است .

اين معابد در حقيقت رصدگاههائى براى نظاره به بى‏ نهايت و ايجاد رابطه ميان بى‏ نهايت بزرگ ( خدا ) و بى ‏نهايت كوچك ( انسان ) مى‏ باشند . در اين رصدگاه‏ها است كه آدميان بدون واسطه با خويشتن روبرو مى‏ شوند و با امواج مقدس وجدان خويش با خدا به راز و نياز مى ‏پردازند .

در هيچ يك از جايگاه‏ها و مسكن‏هايى كه بشر با دست خود مى ‏سازد ، مصالح ساختمانى از آنچه كه هستند ، تغييرى پيدا نمى ‏كنند ، مگر مصالح ساختمان معابد كه با آجر بالا مى ‏رود و مبدل به روح و جان شفاف مى شود و انوار الهى را در دل‏ها منعكس مى‏ سازد .

اين معابد مانند چشمه‏ سارهائى زلال در ميان سنگلاخ‏ها و دشت‏هاى سوزان زندگى حيوانى آدميان قرار گرفته است . انسان‏ها با شستشو در اين چشمه‏سارها طراوت و شادابى روح را درمى‏ يابند .

بيت اللّه الحرام كه كعبه و بكّه نيز ناميده شده است ، اولين معبد جهانى است كه براى همه مردم با دست ابراهيم خليل ( ع ) ساخته شده است .

اِنَّ اَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلْنَّاسِ لَلَّذى‏ بِبَكَّةَ مُبارَكاً وَ هُدًى لِلْعالَمينَ [ آل عمران آيه 96] .

( اولين خانه‏ اى كه براى مردم بنا شده است خانه ‏ايست كه در مكّه ساخته شده است ، اين خانه مبارك و جايگاه و وسيله هدايت عالميان است ) . دومين خانه جهانى كه بعنوان معبد عمومى بنا شده است : مسجد اقصى است كه بوسيله حضرت سليمان ( ع ) در سال 1005 پيش از ميلاد پس از قرنها از تاريخ بناى كعبه ، ساخته شده است .

البته پيش از كعبه و مسجد اقصى معابد زيادى وجود داشته است ، زيرا بقول بعضى از انسان‏شناسان : تاريخ معابد مساوى تاريخ انسان‏ها است . خصوصيت اين دو معبد بجهت عمومى بودن و خالى بودن از رنگ و شكل محلّى و خصوصيات نژادى و غيره است .

روايتى از امير المؤمنين عليه السلام درباره اينكه كعبه اولين معبد الهى است وارد شده است : « مردى از امير المؤمنين ( ع ) پرسيد : آيا اولين خانه خدا كعبه بوده است ؟

آن حضرت فرمودند : نه ، پيش از كعبه خانه ‏هايى براى عبادت ساخته شده است ، ولى كعبه اولين خانه مبارك و وسيله هدايت و رحمت و بركت است .

و اولين كسى كه آن را بنا نموده است ، ابراهيم خليل بوده سپس جرهم از قبيله عرب آن را تجديد بنا كرد و بار ديگر منهدم شد و عمالقه [ جمع عمليق و عملاق سلاطين شام از بقيه قوم عاد ] [ النهاية ابن الاثير ج 3 ص 129] آن را تجديد كردند . قدرت عمالقه در شام و يمن مانند فراعنه مصر بوده است .

2 كعبه در جايگاهى بنا شده است كه هيچ گونه وسيله تفريح و مناظر طبيعى خوشايندى ندارد . سنگلاخى در ميان اقيانوسى از ريگزارها و ديدگاه ‏هاى خشن كه مجالى به انديشه‏ هاى گسترده و عميق و فوق ضرورت‏هاى زندگى معمولى نمى ‏دهد .

حكمت بالغه ‏ايست كه كعبه را در اين جايگاه خسته كننده قرار داده است كه انسان‏ها از محيطهاى زيبا و خوش آب و هواى بهشتى روى بآن بياورند و هدف جز چشيدن طعم تكليف نداشته باشند .

در حجّ خانه خدا هيچ يك از عوامل طبيعى و نفسانى و اجتماعى دخالتى در انجام تكليف نمى‏ كند ، بلكه در آن تكاپو ، انسان است و خدايش كه رويارويش قرار گرفته است .

3 شگفت ‏انگيزترين حكمتى كه در حج بيت اللّه وجود دارد : احساس وحدت و يگانگى است كه در حدّ اعلاى مفهوم انسانيت بوجود مى‏ آيد .عالم و جاهل ، كوچك و بزرگ ، زن و مرد ، سياه و سفيد ، كسى كه عالى‏ ترين مقام جامعه خويش را داشته باشد و كسى كه گمنام‏ ترين فرد جامعه خود باشد ، همه و همه با دو قطعه لباس سفيد با جدّى ‏ترين قيافه حيات مى‏ جوشند و مى‏ خروشند و مى ‏روند و مى ‏نشينند .تضادها و تنوعاتى كه انسان‏ها را از يكديگر جدا كرده هر يك را مانند گرگى در برابر ديگرى قرار داده آنان را به جنگ و پيكار در كارزارهاى رنگارنگ وادار كرده است ، مبدل به هماهنگى و وحدتى مى‏ گردد كه تنها در شعر و سخنان مبلّغان آرمان اعلاى انسانى ديده مى ‏شود .اين احساس وحدت است كه اگر ادامه يابد و مربيان جوامع آن را بطور جدى در تعليم و تربيت‏ها اجرا كنند ، دردهاى بشرى را كه هر روز با كيفيّت ديگرى بسراغ افراد و جوامع مى‏ آيد ، مداوا خواهد كرد .

4 در اين عمل فوق العاده سازنده است كه خودخواهى آن عامل درّندگى آدمى با ضربه قاطعى از پاى درمى ‏آيد و فضاى درون را براى خداخواهى خالى مى‏ كند .براستى انسان آگاه در اعمال گوناگون حج بارها تجرد روح و فوق طبيعى بودن آن را ، بخوبى احساس مى‏ كند . روح در اين عمل با باز كردن زنجيرهاى سنگين بار محيط و اجتماع و خواسته‏ هاى طبيعى خويش ، به قدرت پرواز خود در بيكرانه‏ ها آگاه مى ‏شود و حيات خود را در افق بسيار والائى كه هدف اساسى خود را در سطوح مختلفش جاى داده است ، مشاهده مى‏ كند. 

5 در آن اجتماع الهى افراد اجتماعات گوناگون از همه نقاط دنيا بخوبى مى‏توانند از دردها و ناگواري هاى خويشتن اطلاع پيدا كنند . از حوادث و رويدادهاى ساليانه خود يكديگر را آگاه بسازند ، از امتيازات و احتياجات يكديگر باخبر گردند .درباره آينده خويش بي انديشند و راه‏هاى گوناگون تكامل و جلوگيرى از سقوط را در ميان بگذارند و ارتباطات خود را تا حد ارتباطات اعضاى يك خانواده بالا ببرند .

6 هر يك از اعمال متنوع حج ، عامل مستقلى براى بارور ساختن بعدى از ابعاد شخصيت آدمى است كه مجموعا در چند روز محدود ، حيوانى را مبدل به يك انسان مي سازند و انسان را بيك موجود الهى مبدل مى ‏سازند .

دو قطعه پارچه سفيد بنام لباس احرام عاريتى بودن لباس‏هاى فاخر و رنگارنگ معمولى را براى انسان قابل درك مي سازد . همين دو قطعه پارچه سفيد بخوبى مى‏ تواند اثبات كند كه حيات را نبايد قربانى وسيله حيات نمود .

آدمى با جمله لبّيك الّلهمّ لبّيك لبّيك ، مى ‏تواند عقده‏ هاى حقارتى را كه يك عمر روان او را مختل نموده است ، دريابد و مرتفع سازد و ارزش و عظمت موجوديت خود را لمس كند . زيرا او با اين لبّيك پاسخى به دعوت الهى به سوى خود مى ‏دهد .

با اين ذكر روحانى سازنده وابستگى خود را به خداوند اعلا كه او را به سوى خود خوانده است درك مى‏كند . پس اين بى‏نهايت كوچك شايستگى تماس با آن بى‏نهايت بزرگ را دارا است كه اين صدا را در گوش او طنين انداز كرده است كه :

باز آ باز آ هر آنكه هستى باز آ

آدمى با طواف خانه خدا كه ظاهرا چيزى بيش از چند سنگ رويهم نهاده نيست ،مى ‏تواند شفّافيت در و ديوار عالم طبيعت را كه پرده‏هاى كمّيّت و كيفيت روى آن را پوشيده است ، دريابد و بداند كه همين سنگ‏ها در مقابل روح سبكرو و بلندپرواز آدمى ، تيرگى و سختى خود را كنار مى‏گذارد و بشكل رصدگاهى براى نظاره و انجذاب ببارگاه ربوبى برمى ‏آيد .

دو ركعت نماز مقام ابراهيم ( ع ) بزرگترين حقيقتى را كه تعليم مى‏ دهد ،اينست كه معبدى كه در روى زمين بنا مى ‏شود و جايگاهى كه كمال‏ يافته‏ ترين مردم در آنجا مي ايستد و با خداى خود رابطه برقرار مى‏ كند ، براى همگان يكسان است .

چه حكمت والايى در سعى و تكاپو ميان صفا و مروه وجود دارد كه قابل توصيف نيست . اين حكمت مى ‏گويد : اگر انسانى ، بكوش ، حركت كن ، راكد و جامد مباش ، عنصر پايدار روح آدمى كوشش و تكاپو است .

يا اَيُّهَا الْإِنْسانُ اِنَّكَ كادِحٌ اِلى‏ رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقيهِ [الانشقاق آيه 6] .

( اى انسان ، تو ناچار با كوشيدن‏ها و تقلاها رهسپار پيشگاه پروردگار خود هستى و بديدار او خواهى رسيد ) . . .

بدين ترتيب هر يك از اعمال حجّ يكى از عناصر سازنده آدميان را بارور و تقويت مى ‏نمايد و به فعليت مى ‏رساند .

شرح وترجمه نهج البلاغه علامه محمدتقی جعفری خطبه1 جلد2

نمودارهايى از شجاعت على عليه السّلام وشرح جنگ خندق به قلم ابن ابی الحدید

نمودارهايى از شجاعت على عليه السّلام

آن حضرت در اين سخن نخست حكمت را و سپس علت آن را بيان مى‏ فرمايد و ما هيچ نشنيده ‏ايم كه آن حضرت كسى را به مبارزه و نبرد فرا خواند و چنان بوده كه يا شخص او را به نبرد فرا مى‏ خوانده ‏اند يا كسى را به نبرد مى‏ خواسته ‏اند و او به جنگ مى ‏رفته و فراخواننده را مى‏ كشته است. پسران ربيعه بن عبد شمس، در جنگ بدر بنى ‏هاشم را به نبرد تن به تن فراخواندند. على عليه السّلام براى مبارزه بيرون آمد، وليد را كشت، و او و حمزه در كشتن عتبه شريك بودند. روز جنگ احد هم طلحة بن ابى طلحه، هماورد خواست و على عليه السّلام بيرون آمد و او را كشت. مرحب هم در جنگ خيبر هماورد خواست و على عليه السّلام بيرون آمد و او را كشت.

اما بيرون آمدن و نبرد على عليه السّلام به روز جنگ خندق با عمرو بن عبدود بزرگتر از آن است كه گفته شود، بزرگ و شكوهمندتر از آن است كه گفته شود با شكوه است و آن مبارزه همان گونه است كه شيخ ما ابو الهذيل گفته است. كسى از او پرسيد على در پيشگاه خداوند بلند منزلت‏تر است يا ابو بكر ابو الهذيل گفت: اى برادرزاده به خدا سوگند كه نبرد على با عمرو در جنگ خندق معادل با همه اعمال و عبادات همه مهاجران و انصار بلكه از آن فراتر است تا چه رسد به اعمال ابو بكر به تنهايى.

از حذيفة بن اليمان هم روايتى نقل شده است كه مناسب با همين مقام بلكه فراتر از آن است. قيس بن ربيع، از ابو هارون عبدى، از ربيعة بن مالك سعدى نقل مى‏ كند كه مى‏ گفته است، پيش حذيفة بن اليمان رفتم و گفتم: اى ابا عبد الله مردم درباره على بن ابى طالب و مناقب او احاديثى نقل مى ‏كنند و سخن مى‏ گويند، اهل بصيرت به آنان مى‏ گويند شما در ستودن اين مرد زياده‏ روى مى‏ كنيد، اينك آيا تو حديثى براى من نقل مى‏ كنى كه براى مردم نقل كنم حذيفة گفت: اى ربيعه چه چيزى را درباره على از من مى‏ پرسى و من براى تو چه چيزى را بگويم، سوگند به كسى كه جان حذيفة در دست اوست، اگر همه اعمال امت محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را از روزى كه آن حضرت برانگيخته شده است تا امروز در يك كفه ترازو نهند و يكى از اعمال على عليه السّلام را در كفه ديگر قراردهند، همان يك عمل على بر همه اعمال ايشان برترى خواهد داشت.

ربيعه پاسخ داد كه اين ديگر مدح و ستايشى غير قابل تحمل است و من آن را زياده ‏روى مى ‏پندارم. حذيفه گفت: اى ناكس فرومايه، چگونه غير قابل باور و تحمل است، مسلمانان به روز جنگ خندق كجا بودند، هنگامى كه عمرو بن عبدود و يارانش از خندق گذشته بودند و بيم و بى ‏تابى سراپاى وجودشان را گرفت و عمرو هماورد خواست و خود را كنار كشيدند و باز ماندند. سرانجام على عليه السّلام به نبرد او شتافت و او را كشت. سوگند به كسى كه جان حذيفه در دست اوست، عمل آن روز على از لحاظ پاداش بزرگتر از اعمال امت محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نه تنها تا به امروز كه تا قيام قيامت است.

و در حديث مرفوع آمده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در آن روز هنگامى كه على عليه السّلام به رويارويى عمرو رفت، فرمود: «اينك تمام ايمان با تمام شرك روياروى شد.» ابو بكر بن عياش مى‏ گفته است: على عليه السّلام ضربتى زد كه فرخنده ‏تر از آن در اسلام نيست و آن ضربتى است كه به عمرو در جنگ خندق زد. و على عليه السّلام ضربتى خورد كه شوم ‏تر از آن در اسلام نيست، يعنى ضربت ابن ملجم كه نفرين خدا بر او باد.

و در حديث مرفوع آمده است كه چون على عليه السّلام به مبارزه عمرو رفت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم با سر برهنه دستهاى خود را سوى آسمان گشوده بود و دعا مى‏ كرد و عرضه مى‏ داشت: بار خدايا عبيدة را در جنگ بدر و حمزه را در جنگ احد از من گرفتى، پروردگارا امروز على را براى من نگه‏دار، «پروردگارا مرا تنها مگذار و تو بهترين وارثانى.» جابر بن عبد الله انصارى مى‏ گفته است: به خدا سوگند جنگ احزاب و كشته شدن عمرو به دست على عليه السّلام را به چيزى جز داستان طالوت و جالوت كه خداوند متعال بيان فرموده است، تشبيه نمى‏ كنم، يعنى آن جا كه فرموده است: «پس به فرمان خدا آنان را به هزيمت راند و داود جالوت را كشت.» عمرو بن ازهر، از عمرو بن عبيد، از حسن بصرى روايت مى‏كند كه چون على عليه السّلام عمرو را كشت، سرش را بريد و با خود آورد و برابر پيامبر افكند. ابو بكر و عمر برخاستند و سر على عليه السّلام را بوسيدند. رسول خدا در حالى كه چهره‏ اش‏ مى‏ درخشيد، فرمود: اين پيروزى است، يا فرمود: آغاز پيروزى است. و در حديث مرفوع آمده است كه روز كشته شدن عمرو بن عبدود، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: «باد آنان از ميان رفت و از اين پس آنان با ما جنگ نمى‏ كنند و به خواست خداوند ما با آنان جنگ خواهيم كرد.»

قصه جنگ خندق

شايسته است خلاصه گزارش جنگ خندق را از مغازى واقدى و ابن اسحاق بيان كنيم. آن دو چنين گفته‏اند: عمرو بن عبدود كه در جنگ بدر همراه قريش شركت كرده و زخمى شده بود و او را از معركه بيرون كشيده بودند، در جنگ احد شركت نكرد. او در جنگ خندق شركت كرد و در حالى كه شمشير خود را كشيده و به خود نشان زده بود و به دليرى و نيروى خود مى‏ باليد، بيرون آمد.

ضرار بن خطاب فهرى و عكرمة بن ابى جهل و هبيرة بن ابى وهب و نوفل بن عبد الله بن مغيرة كه همگى از خاندان مخزوم بودند، او را همراهى مى‏ كردند. آنان سوار بر اسبهاى خويش بر كنار خندق به اين سو و آن سو حركت مى‏ كردند و در جستجوى جاى تنگى از خندق بودند كه بتوانند از آن بگذرند. سرانجام كنار تنگنايى از خندق كه به «مزار» معروف بود، ايستادند و اسبهاى خود را وادار به عبور از خندق كردند. اسبها پريدند و به اين سوى خندق آمدند و آنان با مسلمانها در يك زمين قرار گرفتند. در آن حال پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نشسته بود و يارانش كنار آن حضرت ايستاده بودند. عمرو بن عبدود پيش آمد و چند بار هماورد خواست و هيچ كس براى جنگ با او برنخاست. چون فراوان تقاضاى خود را تكرار كرد، على عليه السّلام برخاست و گفت: اى رسول خدا من با او جنگ مى‏ كنم.

پيامبر به او فرمان نشستن داد، عمرو همچنان بانگ هماورد خواهى مى‏داد و مردم همچنان خاموش بودند، گويى بر سرشان پرنده نشسته است. عمرو گفت: اى مردم شما كه چنين مى‏پنداريد كه كشتگان شما در بهشت خواهند بود و كشتگان ما در دوزخ، آيا كسى از شما دوست ندارد به بهشت درآيد يا دشمن خود را روانه دوزخ كند. باز هم هيچ كس برنخاست، على عليه السّلام براى بار دوّم برخاست و گفت: «اى رسول خدا من آماده جنگ با اويم». پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به او فرمان نشستن داد.

عمرو بن عبدود شروع به جست و خيز با اسب خويش كرد و جلو و عقب مى‏رفت. بزرگان و سران احزاب در آن سو بر كرانه خندق ايستاده و گردن كشيده بودند و مى‏ نگريستند. و چون عمرو بن عبدود ديد هيچ كس پاسخ او را نمى‏دهد اين رجز را خواند «از بس كه بر جمع آنان آواز دادم كه آيا هماوردى نيست، صدايم گرفت، در آن هنگام كه بدرقه كننده مى‏ ترسد من روياروى هماورد دلير ايستاده ‏ام، آرى كه من همواره به سوى آوردگاه پيشى مى‏ گيرم، دليرى و بخشش در جوانمرد از بهترين خويهاست.» در اين هنگام على عليه السّلام برخاست و عرضه داشت: كه اى رسول خدا براى جنگ با او مرا دستورى فرماى. فرمود: نزديك بيا، على نزديك رفت، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عمامه خويش را بر سر على بست و شمشير خود را بر دوش او آويخت و فرمود: از پى تصميم خود باش. چون على عليه السّلام رفت، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عرضه داشت: «بار خدايا او را بر عمرو يارى فرماى.» على عليه السّلام همين كه نزديك عمرو بن عبدود رسيد، فرمود: «شتاب مكن كه پاسخ دهنده بانگ تو بدون آنكه ناتوان باشد به سويت آمد، كسى كه داراى نيت و بينش است و با نبرد با تو اميد به رستگارى دارد، من اميدوارم كه مويه‏ گران جنازه‏ها را بر پيكر تو برپا دارم، از ضربتى سهمگين كه نامش در آوردگاهها باقى بماند.» عمرو پرسيد: تو كيستى و عمرو پيرمردى سالخورده بود كه از مرز هشتاد سالگى گذشته بود، و به روزگار جاهلى از دوستان و همنشينان ابو طالب بن عبد المطلب بود.

على عليه السّلام نسب خود را براى او آشكار ساخت و گفت: من على بن ابى طالب‏ام. گفت: آرى پدرت دوست و همنشين من بود، بازگرد كه دوست ندارم تو را بكشم.

شيخ ما ابو الخير مصدق بن شبيب نحوى هنگامى كه اين متن را پيش او مى‏خوانديم گفت: به خدا سوگند عمرو بن عبدود به على فرمان بازگشت نداد كه على زنده بماند بلكه از بيم چنين مى‏ گفت كه كشته ‏شدگان در جنگ بدر و احد را به دست على عليه السّلام مى‏دانست و مى‏ شناخت و اين را هم مى ‏دانست كه اگر على با او نبرد كند، او را خواهد كشت، ولى عمرو بن عبدود آزرم كرد كه از خود سستى و ناتوانى نشان دهد، و بدين سبب چنين نشان داد كه رعايت زنده ماندن على عليه السّلام را مى‏ كند، و او در اين موضوع دروغ مى‏گفت. گويند: على عليه السّلام در پاسخ عمرو بن عبدود گفت: ولى من دوست مى‏ دارم كه تو را بكشم. عمرو گفت: اى برادرزاده من خوش نمى‏دارم كه مرد كريمى‏ چون تو را بكشم، برگرد براى تو بهتر است.

على عليه السّلام گفت: قريش از قول تو نقل مى ‏كنند كه گفته ‏اى هيچ كس سه حاجت از من نمى‏ خواهد مگر اينكه هر چند در يك مورد آن پاسخ مثبت مى‏دهم. عمرو گفت: آرى همين گونه است. على عليه السّلام فرمود: من نخست تو را به اسلام فرا مى‏ خوانم. عمرو گفت: از اين سخن درگذر. گفت: دوّم آنكه با كسانى از قريش كه از تو پيروى مى ‏كنند، به مكه برگرد، گفت: در اين صورت زنان قريش مى‏ گويند، نوجوانى مرا فريب داد. فرمود: سوم آنكه تو را به هماوردى فرا مى‏ خوانم.

عمرو به غيرت آمد و گفت: هرگز گمان نمى‏ كردم كسى از عرب چنين تقاضاى از من بنمايد و همان دم از اسب خود فرود آمد و آن را پى كرد و گفته شده است بر چهره اسب كوفت و اسب گريخت. آن دو در آوردگاه به نبرد پرداختند و چنان گرد و خاكى برانگيخته شد كه آن دو را از ديده‏ها پوشيده داشت. تا آنكه مردم از ميان گرد و خاك صداى بلند تكبير شنيدند و دانستند كه على عليه السّلام او را كشته است. گرد و خاك فرو نشست، على بر سينه عمرو نشسته بود و سر عمرو را مى ‏بريد. همراهان عمرو گريختند تا از خندق عبور كنند.

اسبهاى آنان ايشان را از خندق عبور دادند، غير از نوفل بن عبد الله كه اسبش نتوانست بپرد و با او در خندق افتاد و مسلمانان شروع به سنگ باران كردن او كردند. نوفل گفت: اى مردم مرا بهتر از اين بكشيد و على عليه السّلام به جانب او رفت و او را كشت. زبير هم خود را به هبيرة بن ابى وهب رساند و ضربتى به دنباله زين اسب او زد و زرهى كه هبيرة با خود داشت افتاد و زبير آن را برگرفت. عكرمة بن ابى جهل هم نيزه خود را انداخت.

عمر بن خطاب هم به ضرار بن عمرو حمله كرد. ضرار بر او حمله آورد و همين كه نيزه ‏اش را بر پشت عمر نهاد و عمر آن را احساس كرد، نيزه ‏اش را برداشت و گفت: اى پسر خطاب اين نعمت را سپاسگزار باش كه سوگند خورده ‏ام، بر هيچ قرشى كه دست يابم او را نكشم و ضرار به ياران خود پيوست. چنين اتفاقى در جنگ احد هم ميان ضرار و عمر بن خطاب صورت گرفته بود، و اين هر دو قصه را محمد بن عمر واقدى در كتاب مغازى خود آورده است.

حكمت (230) جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدیدجلد 8 //دکتر محمود مهدوى دامغانى

سلمان فارسى و خبر اسلام آوردنش به قلم ابن ابی الحدید

سلمان فارسى و خبر اسلام آوردنش

سلمان مردى از ايران زمين از رام هرمز است و هم گفته اند از اصفهان است ، از دهكده اى به نام جى . سلمان در شمار بردگان آزادكرده و وابسته به رسول خدا صلى الله عليه و آله است . كنيه اش ابوعبدالله بوده است و هرگاه از او مى ترسيدند: تو پسر كيستى ؟ مى گفت : من سلمان پسر اسلام و آدمى زادگانم .

روايت شده است كه سلمان از آغاز تا هنگامى كه به حضور پيامبر رسيده و از وابستگان آن حضرت قرار گرفته است ، بيش از ده ارباب داشته و دست به دست گرديده است .
ابوعمر بن عبدالبر در كتاب الاستيعاب روايت مى كند كه سلمان چيزى را به عنوان صدقه به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله آورد و گفت : اين صدقه براى تو و يارانت است .

پيامبر صلى الله عليه و آله آن را نپذيرفت و فرمود: صدقه بر ما حلال نيست . سلمان آن را برداشت و برد، فرداى آن روز چيز ديگرى نظير آن آورد و گفت : اين هديه است . پيامبر به ياران خود فرمود: بخوريد. پيامبر صلى الله عليه و آله سلمان را از ارباب او كه يهودى بود در قبال پرداخت مقدارى پول و اينكه سلمان براى آنان مقدارى خرمابن بكارد و چندان كار كند كه به ميوه برسد خريد پيامبر صلى الله عليه و آله تمام آن خرمابنها را به دست خويش كاشت جز يك خرمابن كه آن را عمر بن خطاب نشاند. همه نهالها به سرعت به ميوه رسيد جز همان نهال ، پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيد اين نهال را چه كسى نشانده است ؟ گفته شد عمر بن خطاب . پيامبر آن را بيرون كشيد و دوباره به دست خويش آن را كاشت و آن هم به ميوه رسيد.

ابن عبدالبر مى گويد: سلمان هنگامى كه حاكم مدائن بود از برگ خرما حصير و سبد مى بافت و مى فروخت و از درآمد آن مى خورد و مى گفت : خوش نمى دارم جز از كاركرد دست خويش نان بخورم . او حصيربافى را در مدينه آموخته بود.

نخستين جنگى كه در آن شركت كرد، جنگ خندق بود و همو بود كه به كندن خندق اشاره كرد، و چون ابوسفيان و يارانش آن را ديدند گفتند اين چاره انديشى يى است كه عرب تاكنون آن را به كار نبرده است . ابن عبدالبر مى گويد: گاهى رواياتى ديده مى شود كه سلمان در حالى كه هنوز برده بود در جنگهاى بدر و احد هم شركت كرده است ولى عقيده بيشتر مردم بر اين است كه نخستين شركت او در جنگ خندق بود و پس از آن از هيچ جنگ ديگرى غايب نبوده است .

ابن عبدالبر مى گويد: سلمان مردى بزرگوار و نيكوكار و دانشمندى گرانقدر و زاهدى سخت پارسا بوده است .
گويد: هشام بن حسان ، از قول حسن بصرى روايت مى كند كه مى گفته است : مقررى سلمان پنج هزار درهم بود كه چون به دستش مى رسيد همه اش را صدقه مى داد و از دسترنج خويش هزينه مى كرد. او را عبايى بود كه نيمش زيرانداز و نيم ديگرش رواندازش بود.

گويد: ابن وهب و ابن نافع گفته اند كه سلمان خانه نداشت ، زير سايه ديوار و درخت زندگى مى كرد. مردى گفت : آيا برايت خانه اى بسازم كه در آن مسكن گزينى ؟ گفت : نه ، مرا نيازى به آن نيست ، و آن مرد همچنان اصرار مى كرد و مى گفت : خانه اى كه موافق ميل تو باشد مى سازم . سلمان فرمود: آن را براى من توصيف كن . گفت : براى تو خانه اى مى سازم كه اگر در آن برپا بايستى به سقف آن بخورد و اگر پايت را دراز كنى به ديوار مقابل خواهد خورد. گفت : آرى ، اين چنين خوب است و براى او چنان خانه اى ساخت .

ابن عبدالبر مى گويد: از پيامبر صلى الله عليه و آله از چند طريق روايت شده كه فرموده است اگر دين بر تارك پروين باشد، سلمان بر آن دست مى يابد. و در روايتى ديگر آمده است كه مردى از ايران بر آن دست مى يابد. و مى گويد: براى ما از عايشه روايت شده كه مى گفته است ، سلمان شبها جلسه خصوصى با پيامبر داشت و نزديك بود بر سهم ما از رسول خدا پيروز آيد.

گويد: ابن بريده ، از پدرش روايت مى كند كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده است : پروردگارم مرا به دوست  داشتن چهار تن فرمان داده است و خبر داده است كه خود ايشان را دوست مى دارد ايشان على و ابوذر و مقداد و سلمان اند.

گويد: قتادة از ابوهريره نقل مى كند كه مى گفته است سلمان داناى به دو كتاب است يعنى انجيل و قرآن .
اعمش ، از عمرو بن مرة ، از ابوالبخترى ، از على عليه السلام نقل مى كند كه چون از او درباره سلمان پرسيدند، فرمود: دانش اول و آخر را مى داند. درياى بيكران و در زمره اهل بيت است . زاذان ، از على عليه السلام روايت مى كند كه سلمان فارسى همچون لقمان حكيم است . كعب الاحبار درباره سلمان گفته است آكنده از دانش ‍ و حكمت بود.

گويد: در حديثى روايت شده است كه ابوسفيان بر سلمان و صهيب و بلال و تنى چند از ديگر مسلمانان عبور كرد، آن سه تن گفتند: شمشيرها نتوانست داد خود را از گردن اين دشمن خدا بگيرد. ابوسفيان هم اين سخن را شنيد، ابوبكر به ايشان گفت : آيا نسبت به پيرمرد و سرور قريش چنين مى گوييد. ابوبكر پيش پيامبر آمد و اين خبر را به اطلاع رساند، پيامبر فرمود: نكند كه آن سه تن را خشمگين ساخته باشى كه اگر چنان كرده باشى خدا را خشمگين كرده اى . ابوبكر پيش آنان برگشت و گفت : اى برادران ! آيا من شما را خشمگين ساختم ؟ گفتند: نه و خدايت بيامرزد.

گويد: پيامبر صلى الله عليه و آله آن گاه كه ميان مسلمان عقد برادرى مى بست ، ميان سلمان و ابوالدرداء عقد برادرى بست . سلمان را فضايل بسيار و اخبار پسنديده است ، او به سال سى و پنجم هجرت و گفته شده است در آغاز سال سى و ششم و در حكومت عثمان درگذشته است . گروهى هم گفته اند به روزگار حكومت عمر درگذشته است ، ولى بيشتر همان سخن نخست را گفته اند.

اما حديث چگونگى مسلمان شدن سلمان را گروهى بسيار از محدثان از قول خودش چنين آورده اند كه مى گفته است من پسر دهقان سالار دهكده جى اصفهان بودم و محبت پدرم نسبت به من چنان بود كه مرا همچون دوشيزه اى در خانه بازمى داشت .

من در فراگرفتن و انجام دادن آداب مجوسى چندان كوشش ‍ كردم كه خدمتگار آتشكده موبد شدم . پدرم روزى مرا به يكى از املاك خود فرستاد، ضمن راه از كنار كليساى مسيحيان گذشتم وارد كليسا شدم از نيايش و نماز ايشان خوشم آمد و گفتم : آيين ايشان بهتر از آيين من است ، پرسيدم محل اصلى اين آيين كجاست ؟ گفتند: شام است .

من از پيش پدر خويش گريختم و چون مرگ او فرا رسيد، گفتم : در مورد چه كسى به من سفارش مى كنى ؟ گفت : بيشتر مردم آيين خود را ترك كرده و نابود شده اند جز موردى در موصل ، خود را به او برسان . چون او درگذشت من خود را به آن مرد رساندم ، چيزى نگذشت كه مرگ او هم فرا رسيد، پرسيدم در مورد چه كسى به من سفارش مى كنى ؟ گفت : كسى را كه بر راه راست باقى مانده باشد جز مردى در نصيبين نمى شناسم . گويند آن صومعه كه سلمان پيش از اسلام در آن عبادت مى كرد تا امروز لابد يعنى قرن دوم باقى است .

سلمان مى گفته است و چون مرگ آن روحانى نصيبين فرا رسيد، مرا پيش مردى از عموريه كه از سرزمين روم است گسيل داشت . من پيش او رفتم و ماندم و چند ماده گاو و گوسپند به دست آوردم . چون مرگ او فرا رسيد، گفتم : در مورد چه كسى به من سفارش مى كنى ؟ گفت : مردم آيين خود را رها كرده اند و هيچ كس از ايشان بر حق باقى نمانده است ، روزگار ظهور پيامبرى كه به آيين ابراهيم در سرزمين عرب برانگيخته خواهد شد نزديك شده است ، او به سرزمينى مهاجرت مى كند كه ميان دو ناحيه سنگلاخ قرار دارد و داراى نخلستان است . پرسيدم نشانه آن پيامبر چيست ؟ گفت : خوراك هديه را مى خورد و خوراك صدقه را نمى خورد و ميان شانه هايش مهر نبوت وجود دارد.

سلمان مى گفته است كاروانى از قبيله كلب رسيد و من با آنان بيرون رفتم و چون همراه ايشان به وادى القرى رسيدم به من ستم كردند و به عنوان برده مرا به مردى يهودى فروختند كه در مزرعه و نخلستان او كارگرى مى كردم . در همان حال كه پيش او بودم يكى از پسرعموهايش آمد و مرا از او خريد و با خود به مدينه آورد و به خدا سوگند همين كه به مدينه رسيدم آن شهر را شناختم ، و در آن هنگام خداوند محمد صلى الله عليه و آله را در مكه مبعوث فرموده بود و من هيچ آگاهى نداشتم .

همچنان كه روزى بالاى درخت خرمايى بودم يكى از پسرعموهاى ارباب من پيش او آمد و گفت : خداوند بنى قيلة را بكشد كه در منطقه قباء بر مردى كه از مكه پيش ايشان آمده است جمع شده اند و مى پندارند كه پيامبر است . سلمان مى گويد: چنان به هيجان آمدم كه لرزه ام گرفت ، از درخت خرما فرود آمدم و شروع به پرسيدن كردم ، ارباب من هيچ سخنى نگفت و مى گفت : بر سر كارت برگرد و آنچه را به تو مربوط نيست رها كن .

چون شامگاه فرا رسيد، اندكى خرما داشتم برداشتم و به حضور پيامبر آوردم و گفتم به من خبر رسيده است كه تو مردى نيكوكارى و يارانى نيازمند و غريب دارى ، اين خرماى صدقه است كه پيش ‍ من است و شما را از ديگران بر آن سزاوارتر ديدم .

پيامبر صلى الله عليه و آله به ياران خود فرمود: بخوريد، ولى خود دست نگه داشت و چيزى نخورد. با خود گفتم : اين يك نشانه و برگشتم فرداى آن روز بقيه خرمايى را كه پيشم بود، برداشتم و به حضور پيامبر آمدم و گفتم : چنان ديدم كه تو چيزى از صدقه نمى خورى ، اين هديه است . به يارانش فرمود: بخوريد، و خودش هم همراهشان خورد. گفتم : بى شك خود اوست ، خويش را گريان بر دست و پايش افكندم و شروع به بوسيدن كردم . فرمود: تو را چه مى شود.

داستان خود را برايش گفتم كه او را خوش آمد و فرمود: اى سلمان با صاحب خود پيمان آزادى بنويس ، من با او پيمان نامه نوشتم كه سيصد نهال خرما براى او بنشانم و چهل وقيه هم بپردازم . پيامبر صلى الله عليه و آله به انصار فرمود: اين برادرتان را يارى دهيد و آنان مرا يارى دادند و سيصد نهال گرد آوردم كه پيامبر صلى الله عليه و آله به دست خويش بر زمين نشاند و همگى به بار آمد. از يكى از جنگها هم مالى براى پيامبر رسيد كه بخشى از آن را به من عطا كرد و فرمود: تعهد خود را بپرداز، پرداختم و آزاد شدم .

سلمان از شيعيان و ويژگان على عليه السلام است ، اماميه مى پندارند او يكى از چهارتنى است كه سرهاى خود را تراشيده اند و شمشير بر دوش به حضور على آمدند، كه خبرى مفصل است و اين جا محل آوردن آن نيست ، ياران معتزلى ما هم در اينكه سلمان از شيعيان على عليه السلام است با اماميه اختلافى ندارند، بلكه در چيزهايى كه افزون بر آن گفته اند اختلاف نظر دارند. آنچه را هم كه محدثان از قول او به روز سقيفه نقل مى كنند كه به فارسى گفت كرديد و نكرديد ياران معتزلى ما اين چنين معنى مى كنند كه مقصودش آن بوده است كه اين كار كه خليفه اى برگزيديد چه نيكوكارى بود جز آنكه از اهل بيت عدول كرديد و حال آنكه اگر خليفه از ايشان مى بود شايسته و سزاوار بود.

اماميه مى گويند: معناى سخن او اين است كه اسلام آورديد و تسليم فرمان نشديد. و حال آنكه اين كلمه فارسى اين معنى را نمى رساند بلكه دلالت بر فعل و عمل دارد نه چيزى ديگر. و دليل درستى سخن ياران ما اين است كه سلمان حكومت مداين را در عهد عمر پذيرفته است و اگر آنچه كه اماميه مى گويند حق مى بود، او هرگز براى عمر كار نمى كرد!

ابن ابى الحديد ضمن شرح بقيه الفاظ اين نامه اقوالى از حكيمان و زاهدان نقل كرده و چنين گفته است : زاهدى بر در خانه اى گذشت كه اهل آن خانه بر كسى از ايشان كه مرده بود مى گرستند، گفت : واى و شگفتا از مسافرانى كه بر مسافر ديگرى مى گريند كه به سرمنزل خود رسيده است .

عالمى ، راهبى را ديد، پرسيد: اى راهب دنيا را چگونه مى بينى ؟ گفت : بدنها را فرسوده و آرزوها را تجديد و رسيدن به آن را دور و مرگ را نزديك مى سازد. گفت : حال مردم اين جهان چون است ؟ گفت : هركس بر آن دست مى يابد به رنج مى افتد و هركس آن را از دست مى دهد، اندوهگين مى شود. پرسيد: بى نيازى از آن چگونه است ؟ گفت : با بريدن اميد از آن . گفت : در اين ميان كدام همنشين نكوتر و وفادارتر است ؟

گفت : كار شايسته . پرسيد: كدام زيان بخش تر است و درمانده تر؟ گفت : نفس و هوس . پرسيد: راه بيرون شدن از اين گرفتارى چيست ؟ گفت : پيمودن راه حق و درست . پرسيد: آن راه را چگونه بپيمايم ؟ گفت : بايد جامه شهوتهاى ناپايدار را از تن برون آرى و براى سراى جاودانه كار كنى .

نامه 68

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج 7 //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

شرح وتوضیح آنچه در سیره و اخبار درباره فدک آمده است به قلم ابن ابی الحدید

آنچه در سیره و اخبار درباره فدک آمده است

بدان که ما شرح این کلمات را در سه فصل بیان مى کنیم ، فصل نخست درباره آنچه که در حدیث و خبر در مورد فدک آمده است ، فصل دوم در اینکه آیا از پیامبر صلى الله علیه و آله ارث برده مى شود یا نه . فصل سوم در اینکه آیا فدک از سوى رسول خدا به فاطمه علیه السلام واگذار و بخشیده شده است یا نه .

فصل اول : در مورد اخبار و احادیثى که از قول اهل حدیث اهل سنت و در کتابهاى ایشان نقل شده است ، نه کتابهاى شیعه و رجال ایشان که ما با خویشتن شرط کرده ایم که از آنها چیزى نیاوریم  و همه آنچه را در این فصل مى آوریم و آنچه از اختلاف و اضطرابى که پس از رحلت رسول خدا صلى الله علیه و آله بوده است ، بیان مى داریم از نوشته ابوبکر احمد بن عبدالعزیز جوهرى در کتاب السقیفه و فدک  است . و این ابوبکر جوهرى محدثى پارسا و مورد اعتماد و ادیب بوده است که دیگر محدثان او را ستوده و مصنفاتش را روایت کرده اند.

ابوبکر جوهرى مى گوید: ابوزید عمر بن شبه ، از حیان بن بشر، از یحیى بن آدم از ابن ابى زائده ، از محمد بن اسحاق ، از زهرى نقل مى کند که مى گفته است : گروهى از مردم خیبر که باقى مانده بودند، متحصن شدند و سپس ‍ از رسول خدا خواستند که در قبال حفظ جان و خون ، آنان را تبعید کند، و چنان فرمود: چون مردم دهکده فدک  این موضوع را شنیدند، آنان هم با همان شرط تسلیم شدند و سرزمین ایشان مخصوص پیامبر صلى الله علیه و آله شد که در آن اسب و رکابى زده نشده بود بدون جنگ تسلیم شده بودند.

ابوبکر جوهرى مى گوید: محمد بن اسحاق همچنین روایت مى کند که چون پیامبر صلى الله علیه و آله از فتح خیبر آسوده شد، خداوند بر دل مردم فدک بیم انداخت و فرستادگان ایشان در خیبر یا میان راه یا پس از رسیدن پیامبر صلى الله علیه و آله به مدینه به حضورش آمدند و پیامبر صلى الله علیه و آله پیشنهادشان را پذیرفت و بدین گونه فدک مخصوص پیامبر صلى الله علیه و آله شد که براى گشودن آن جنگى صورت نگرفت و با نیمى از فدک مصالحه کردند. گوید: روایت شده است که پیامبر صلى الله علیه و آله در قبال فدک صلح فرمود و خدا داناتر است که چگونه بوده است .

گوید مالک بن انس ، از قول عبدالله بن ابى بکر بن عمرو بن حزم روایت مى کند که پیامبر صلى الله علیه و آله در قبال نیمى از زمینهاى فدک با آنان صلح فرمود و کار همان گونه بود تا آنکه عمر آنان را تبعید کرد و عوض نیمه دیگر به آنان شتر چیزهاى دیگر پرداخت .

کس دیگرى غیر از مالک بن انس مى گوید: هنگامى که عمر مى خواست ایشان را تبعید کند، کسانى را براى تقویم اموال آنان فرستاد که ابوالهیثم بن التهیان و فروه بن عمرو و حباب بن صخر و زید بن ثابت بودند. آنان نخلستانها و سرزمین فدک را تقویم کردند، عمر بهاى نیمه اى را که از ایشان بود، پرداخت که پنجاه هزار درهم بود و آن را از اموال عراق که براى عمر رسیده بود، پرداخت و ایشان را به شام تبعید کرد.

ابوبکر جوهرى مى گوید: محمد بن زکریا براى من ، از جعفر بن محمد بن عماره کندى ، از پدرش ، از حسین بن صالح بن حى ، از قول دو مرد از بنى هاشم ، از قول زینب دختر على بن ابى طالب علیه السلام ، و جعفر بن محمد بن على بن حسین هم ، از پدرش ، همچنین عثمان بن عمران عجیفى ، از نائل بن نجیح بن عمیر بن شمر، از جابر جعفى ، از ابوجعفر محمد بن على علیه السلام ، همچنین احمد بن محمد بن یزید، از عبدالله بن محمد بن سلیمان ، از پدرش ، از عبدالله بن حسن بن حسن ، همگى نقل کرده اند: چون به فاطمه علیهاالسلام خبر رسید، ابوبکر تصمیم به منع از تصرف فدک گرفته است ، چادر خویش را پوشید و همراه تنى چند از زنان قوم خود و دخترکانش حرکت فرمود و چگونگى حرکت و راه رفتن او را راه رفتن پیامبر هیچ تفاوت نداشت . به مسجد و پیش ابوبکر آمد و انبوه مهاجران و انصار حاضر بودند، میان او و ایشان پرده اى سپید قبطى آویخته شد. فاطمه علیهاالسلام ناله اى اندوهناک برآورد که همگان فریاد گریه شان برآمد. مدتى طولانى سکوت فرمود تا آنان از گریستن آرام گرفتند و سپس چنین فرمود:

سخن خود را با ستایش آن کس که از همگان به ستایش و نعمت و بزرگوارى شایسته تر است آغاز مى کنم ، سپاس و ستایش خداوند را در قبال آنچه از نعمت ارزانى داشته و به آنچه الهام فرموده است ، و خطبه اى طولانى و پسندیده را نقل کرده اند که در پایان آن چنین فرموده است : از خداى آن چنان که شایسته اوست ، بترسید و در آنچه به شما فرمان داده است ، او را فرمان برید که از میان بندگان دانشمندان از خدا بیم مى ورزند. و خداوندى را که به سبب عظمت و نورش هر که در آسمانها و زمین است براى تقرب به او وسیله اى جستجو مى کند، سپاس ‍ دارید و ما وسیله خداوند میان خلق خدا و ویژگان او و محل قدس و حجت خداوندیم و ما وارثان پیامبران خداییم ، سپس گفت : من فاطمه دختر محمدم ، این سخن را مى گویم و تکرار مى کنم و این سخن را یاوه و بیهوده نمى گویم ، اینک با گوشهاى شنوا و دلهاى موافق گوش دهید و این آیه را تلاوت فرمود همانا رسولى از خودتان براى شما آمد که پریشانى شما بر او گران و بر نجات شما آزمند و به مؤ منان رئوف و مهربان است .

و اگر با دیده انصاف بنگرید پدرم را فراتر از پدران خود و او را برادر پسرعمویم ، نه مردان دیگر خواهید یافت .
آن گاه سخنان طولانى دیگرى نقل کرده است که ما در فصل دوم آن را خواهیم آورد و در پایان گفته است : و شما اینک تصور مى کنید که براى من ارثى وجود ندارد آیا حکم جاهلى را مى جویند و براى کسانى که یقین داشته باشند چه کسى از خداوند نیکو حکم تر است .

هان اى گروههاى مسلمانان ! باید میراث پدرم با زور از من ربوده شود؟ اى پسر ابوقحافه چگونه است که خداوند مقرر فرموده است تو از پدرت میراث ببرى ولى از پدرم میراث نبرم ، عجب کار شگفتى آورده اى اینک آن را لگام زده براى خود بگیر تا روز حشر تو به دیدارت آید. بهترین حکم ، خداوند است و محمد صلى الله علیه و آله سالار و وعده گاه قیامت خواهد بود و آن گاه که رستاخیز برپاى شود اهل باطل زبان خواهند کرد.  براى هر خبرى وقتى معین است و به زودى خواهید دانست که چه کسى را عذابى خواهد رسید که زبونش مى سازد و عذاب جاودانه بر او خواهد بود ، فاطمه علیهاالسلام آن گاه روى به سوى قبر پدرش کرد و به این ابیات هند دختر اثاثه تمثل جست :

همانا که پس از تو کارها و هیاهوهایى صورت گرفت که اگر تو حضور مى داشتى سخنى فزون گفته نمى شود، چون تو درگذشتى و توده هاى ریگ و خاک حائل تو شد برخى از مردان آنچه را در سینه داشتند براى ما آشکار ساختند، مردانى نسبت به ما تحقیر و ترش رویى کردند و اینک که تو از ما غائبى حق ما غصب مى شود.
گوید: تا آن روز آن همه مرد و زن گریه کننده دیده نشده بود، فاطمه علیهاالسلام سپس بر جاى مسجد که ویژه انصار بود، توجه کرد و فرمود:

اى کسانى که بازمانده کسانى هستید که بازوهاى دین و پاسداران اسلام بوده اند و خود نیز چنان بوده اید، این سستى در یارى دادن و خوددارى از کمک به من و چشم پوشى از حقوق من و چرت زدن در مورد دفع ستم از من چیست ؟ مگر رسول خدا صلى الله علیه و آله نمى فرمود: باید حرمت و حقوق آدمى در فرزندانش ‍ رعایت شود چه زود و با شتاب بدعتها که پدید آوردید، بر فرض که پیامبر صلى الله علیه و آله رحلت فرموده باشد، باید شما دین او را بمیرانید. آرى که به جان خودم سوگند مرگ او مصیبت بزرگى است که رخنه و شکاف آن ، فراخ و غیرقابل جبران است .

زمین از این مصیبت تیره و تار و کوهها لرزان و آرزوها بر باد شد. پس از او، حریم تباه و پرده حرمت دریده و مصونیت از میان برداشته شد. آرى این گرفتارى و سوگى است که کتاب خدا پیش از مرگ او آن را اعلان کرده و پیش از فقدانش ‍ شما را از آن آگاه فرموده است و خداوند متعال چنین مى گوید محمد جز پیامبرى نیست که پیش از او پیامبران درگذشتند، آیا اگر بمیرد یا کشته شود شما بر پاشنه هاى خود برخواهید گشت و هر کس چنان کند هرگز زیانى به خدا نمى رساند و خداوند به زودى سپاسگزاران را پاداش مى دهد.  هان اى انصار! باید میراث پدرم به تاراج برده شود و حال آنک شما مى بینید و مى شنوید، صداى فریادخواهى و فرا خواندن را مى شنوید و به شما مى رسد، و شما داراى شمار و ساز و برگ هستید، این خانه و دیار از آن شماست و شما نخبگانى هستید که خدایتان انتخاب فرموده است و گزیدگانى هستید که خدایتان برگزیده است .

شما جنگ و ستیز را با عرب آغاز کردید و با آنان چندان نبرد کردید تا آسیاى اسلام به یارى شما به گردش آمد و کارش سامان گرفت و سرانجام آتش جنگ خاموش شد و فوران شرک آرام گرفت و دعوت به باطل تسکین یافت و نظام دین استوار شد، اینک پس از آن پیشتازى و شدت و شجاعت خود را کنار کشیدید و سستى و ترس بر شما چیره شد، آن هم در قبال مردمى که سوگندهاى خود را گسستند، آن هم پس از عهدکردن و طعنه زدن در دین شما، با پیشوایان کفر جنگ کنید که براى آنان سوگند استوارى نیست ، شاید بس ‍ کنند

هان که شما را چنان مى بینم که به سستى و صلح جویى گرایش یافته اید و آنچه را که شنیدید، منکر شدید. و روا داشتید آنچه را که انجام دادید، بر فرض که شما و همه کسانى که در زمین هستند کافر شوید، همانا خداوند بى نیاز ستوده است . من آنچه را که به شما گفتم با توجه به زبونى و خفتى است که شما را فرو گرفته است و ضعف یقین و سستى نیزه ها که بر شما عارض ‍ شده است . اینک همان را داشته باشید، در حالى که پشت به جنگ مى دهید و کفشهایتان دریده است کنایه از درماندگى و گریز و ننگ بر شما باقى و داغ زبونى بر جامه هاى شماست ، هر چه مى خواهید انجام دهید که به آتش برافروخته خداوند که بر دلها سر مى کشد خواهید رسید و آنچه مى کنید در مقابل چشم خداوند است ، و آنان که ستم مى کنند به زودى خواهند دانست که به کدام بازگشت گاه باز مى گردند.

ابوبکر جوهرى مى گوید: محمد بن زکریا، از محمد بن ضحاک ، از هشام بن محمد، از عوانه بن حکم براى من نقل کرد که چون فاطمه علیهاالسلام آن سخنان خود را با ابوبکر گفت ، ابوبکر نخست ستایش و نیایش خدا را به جاى آورد و بر پیامبر صلى الله علیه و آله درود فرستاد و چنین گفت : اى برگزیده ترین زنان و اى دختر بهترین پدران به خدا سوگند من از راءى رسول خدا تجاوز نکرده ام و فقط فرمان او را به کار بسته ام و دیده بان به اهل خود دروغ نمى گوید. تو سخن گفتى و ابلاغ کردى و درشتى و سختى در گفتار کردى ، خداوند ما و تو را بیامرزد، وانگهى من مرکب و وسایل شخصى و کفشهاى پیامبر صلى الله علیه و آله را به على علیه السلام تسلیم کردم ، اما در مورد چیزهاى دیگر من خود از رسول خدا صلى الله علیه و آله شنیدم که مى فرمود از ما گروه انبیا سیمینه و زرینه و زمین و خانه و ملک و آب ارث برده نمى شود بلکه از ما ایمان و حکمت و علم و سنت به ارث مى برند.، و من به آنچه فرمان داده است عمل کردم و براى رسول خدا خیرخواهى ورزیدیم و توفیق من جز به خدا نیست بر او توکل کرده ام و به سوى او پناه مى برم .

ابوبکر جوهرى مى گوید: هشام بن محمد، از پدرش روایت مى کند که مى گفته است : فاطمه علیه السلام به ابوبکر فرمود: ام ایمن گواهى مى دهد که رسول خدا صلى الله علیه و آله فدک را به من عطا فرموده است . ابوبکر گفت : اى دختر رسول خدا به خدا سوگند که خداوند کسى را نیافریده است که از رسول خدا صلى الله علیه و آله یعنى پدرت براى من محبوب تر باشد و روزى که پدرت رحلت فرمود، دوست مى داشتم آسمان بر زمین مى افتاد و به خدا سوگند اگر عایشه فقیر باشد بهتر است تا تو فقیر باشى ، وانگهى آیا تصور مى کنى منى که حق سرخ و سپید را مى پردازم نسبت به حق تو که دختر رسول خدایى ستم مى کنم .

این مال از پیامبر صلى الله علیه و آله نیست بلکه مالى از اموال عمومى مسلمانان است که پیامبر صلى الله علیه و آله با درآمد آن مردان را سوار مى فرمود و در راه خدا آن را هزینه مى کرد و اینک که رسول خدا صلى الله علیه و آله رحلت فرموده است من همان گونه که او رفتار مى فرمود، در آن مورد رفتار مى کنم . فاطمه گفت : به خدا سوگند دیگر هرگز با تو سخن نخواهم گفت .

ابوبکر گفت : به خدا سوگند من هرگز درباره تو پریشان گویى نمى کنم . فاطمه فرمود: به خدا سوگند که خدا را به زیان تو فرا مى خوانم نفرینت مى کنم ابوبکر گفت : به خدا سوگند که من خدا را به سود تو فرا مى خوانم براى تو دعا مى کنم . و چون مرگ فاطمه فرا رسید، وصیت فرمود که ابوبکر بر او نماز نگزارد. بدن فاطمه شبانه به خاک سپرده شد و عباس بن عبدالملک بر او نماز گزارد و فاصله میان مرگ او و پدرش هفتاد و دو شب بود.

ابوبکر جوهرى مى گوید: محمد بن زکریا براى من ، از قول جعفر بن محمد بن عماره با همان اسناد روایت نخستین روایت کرد که چون ابوبکر سخنان فاطمه علیهاالسلام را شنید بر او گران آمد و به منبر رفت و گفت : اى مردم ! این توجه و گرایش به هر سخن چیست ! این آرزوها به روزگار رسول خدا صلى الله علیه و آله کجا بود؟ هان ، هر کس که شنیده است بگوید و هر کس گواهى مى دهد گواهى دهد.

همانا او یعنى على علیه السلام روباهى است که گواهش دم اوست و پیوسته به هر فتنه است ، اوست که مى گوید بگذارید به حال نخستین و فتنه و آشوب برگردد. از فرد ناتوان و زنها یارى مى جویند، همچون ام طحال که خویشاوندانش روسپى گرى را براى او خوش مى داشتند. همانا من اگر بخواهم مى گویم و اگر بگویم درمانده مى سازم ، ولى من تا آن گاه که رهایم کنند، ساکت خواهم ماند. سپس روى به انصار کرد و گفت : اى انصار! سخنان سفلگان شما به اطلاع من رسیده است ، و حال آنکه شایسته ترین افرادى که باید عهد پیامبر را رعایت کنند شمایید که او پیش شما آمد و شما بودید که پناه و یارى دادید، همانا که من بر هیچ کس که سزاوار نباشد دست و زبان نمى گشایم و از منبر فرود آمد و فاطمه علیهاالسلام هم به خانه اش برگشت .

مى گویم ، این سخنان ابوبکر را بر نقیب ابویحیى جعفر بن یحیى بن ابى زید بصرى خواندم و به او گفتم : ابوبکر به چه کسى تعریض زده است ؟ تعریض ‍ نیست که تصریح کرده است . گفتم : اگر تصریح مى کرد که از تو نمى پرسیدم . خندید و گفت : به على بن ابى طالب علیه السلام گفته است . گفتم : یعنى تمام این سخنان را براى على گفته است ؟ گفت : آرى پسرکم موضوع پادشاهى است . پرسیدم سخن انصار چه بوده است ؟ گفت : ایشان با صداى بلند نام على را بر زبان مى آوردند به بیعت با او فرا مى خواندند و ابوبکر از پریشان شدن کار حکومت خودشان مى ترسیده است .

سپس لغات مشکل کلام ابوبکر را از نقیب پرسیدم برایم توضیح داد  و گفت : اینکه شاهد روباه دم اوست ، مثلى است براى کسى که گواهى جز پاره اى از تن خویش نداشته باشد و درباره اصل آن گفته اند، روباه مى خواست شیر را بر گرگ بشوراند، به شیر گفت گرگ گوسپندى را که تو براى خود نگه داشته بودى درید و خورد و من حضور داشتم . شیر گفت : چه کسى در این باره براى تو گواهى مى دهد؟ روباه دم خود را که خون آلود بود بلند کرد. شیر هم که گوسپند را از دست داده بود گواهى او را پذیرفت و گرگ را کشت . و ام طحال نام زنى روسپى در دوره جاهلى است که به بسیارى زناکارى او مثل زده مى شده است و مى گفته اند فلان زناکارتر از ام طحال است .

ابوبکر جوهرى مى گوید: محمد بن زکریا، از قول ابن عایشه ، از قول پدرش ، از عمویش براى من نقل کرد که چون فاطمه علیهاالسلام با ابوبکر سخن گفت ، ابوبکر نخست گریست و سپس گفت : اى دختر رسول خدا از پدرت دینار و درهمى به ارث برده نمى شود و فرموده است از پیامبران میراثى برده نمى شود. فاطمه گفت : فدک را پیامبر صلى الله علیه و آله به من بخشیده است . ابوبکر گفت : در این باره چه کسى گواهى مى دهد؟ على بن ابى طالب علیه السلام آمد و گواهى داد، ام ایمن هم آمد و گواهى داد. در این هنگام عمر بن خطاب و عبدالرحمان بن عوف آمدند و گواهى دادند که رسول خدا صلى الله علیه و آله درآمد فدک را تقسیم مى فرموده است .

ابوبکر گفت : اى دختر رسول خدا تو و على و ام ایمن و عمر و عبدالرحمان همگى راست گفتید و چنان بوده است که این مال تو از پدرت به آن صورت بوده است که پیامبر صلى الله علیه و آله از درآمد فدک هزینه زندگى و خوراک شما را پرداخت مى کرده و باقى مانده آن را تقسیم مى فرموده است ، و به گروهى در راه خدا مرکوب مى داده است . اینک تو مى خواهى با آن چه کار کنى ؟ فاطمه گفت : مى خواهم همان کار را انجام دهم که پدرم انجام مى داد. ابوبکر گفت : خدا گواه تو بر من خواهد بود که من هم همان گونه رفتار کنم که پدرت رفتار مى فرمود. فاطمه گفت : خدا را که چنان عمل خواهى کرد؟

ابوبکر گفت : خدا را که چنان عمل مى کنم ، فاطمه عرضه داشت بارخدایا گواه باش ، و ابوبکر درآمد غله فدک را مى گرفت و به اندازه کفایت به ایشان مى پرداخت و باقى مانده آن را تقسیم مى کرد. ابوبکر و عثمان و على هم همین گونه عمل مى کردند، و چون معاویه به حکومت رسید پس از رحلت امام حسین علیه السلام ، یک سوم آن را به مروان بن حکم و یک سوم را به عمرو و پسر عثمان و یک سوم آن را به پسر خود یزید داد و آنان همچنان فدک را در دست داشتند تا آنکه در دوره حکومت مروان تمام فدک در اختیارش قرار گرفت و آن را به پسر خویش عبدالعزیز بخشید. عبدالعزیز هم آن را به پسر خود عمر بن عبدالعزیز بخشید و چون عمر بن عبدالعزیز به حکومت رسید، نخستین دادى که داد برگرداندن فدک بود.

حسن پسر امام حسن علیه السلام و گفته شده است امام على بن حسین علیه السلام را خواست و آن را به ایشان برگرداند و در مدت حکومت عمر بن عبدالعزیز که دو سال و نیم بود فدک در دست فرزندان فاطمه علیهاالسلام بود. چون یزید بن عاتکه به حکومت رسید، فدک را از ایشان بازستد و همچنان در دست بنى مروان دست به دست مى گشت تا آنکه حکومت آنان سپرى شد. چون ابوالعباس سفاح به حکومت رسید، فدک را به عبدالله بن منصور آن را از ایشان بازستد. پسرش مهدى عباسى آن را به فرزندان فاطمه برگرداند و پس از او موسى و هارون آن را بازستدند و همچنان در دست ایشان بود تا ماءمون به حکومت رسید و آن را به فاطمى ها برگرداند.

ابوبکر جوهرى مى گوید: محمد بن زکریا، از قول مهدى بن سابق براى من نقل کرد که ماءمون براى رسیدگى به مظالم نشست ، نخستین نامه که به دستش رسید بر آن نگریست و گریست و به کسى که بالاسرش ایستاده بود گفت : جار بزن که وکیل فاطمه کجاست ؟ پیرمردى برخاست که دراعه بر تن و عمامه بر سر و کفشهاى دوخت تعز شهرى از یمن بر پاى داشت و پیش آمد و با ماءمون در مورد فدک به مناظره پرداخت . ماءمون براى او و او براى ماءمون حجت مى آورد، سرانجام ماءمون فرمان داد قباله فدک به نام ایشان نوشته شود و سند نوشته شد و بر او خواندند و آن را امضا کرد.

در این هنگام دعبل خزاعى در حضور ماءمون برخاست و قصیده معروف خود را که مطلعش این بیت است براى او خواند:با برگرداندن ماءمون فدک را به بنى هاشم چهره روزگار خندان شد.

و همچنان فدک در دست اولاد فاطمه علیهاالسلام بود تا روزگار متوکل که او آن را به عبدالله بن عمر بازیار بخشید. در فدک یازده نخل باقى بود که پیامبر صلى الله علیه و آله به دست خویش کاشته بود و بنى فاطمه خرماى آن نخلها را مى چیدند و در موسم به حاجیان هدیه مى دادند و حاجیان هم اموال گران و فراوان به ایشان مى دادند. عبدالله بن عمر بازیار، مردى به نام بشران بن ابى امیه ثقفى را به مدینه فرستاد تا به فدک برود و آن نخلها را قطع کند. او چنان کرد و چون به بصره برگشت ، فلج شد.

ابوبکر جوهرى مى گوید: ابوزید عمر بن شبه ، از سوید بن سعید و حسن بن عثمان ، از قول ولید بن محمد، از زهرى ، از عروه ، از عایشه نقل مى کند که عایشه مى گفته است : فاطمه علیهاالسلام به ابوبکر پیام فرستاد و میراث خود از پیامبر صلى الله علیه و آله را مطالبه فرمود و او در آن هنگام آنچه را که در مدینه و فدک از پیامبر صلى الله علیه و آله بود و همچنین باقى مانده خمس خیبر را مطالبه مى کرد.

ابوبکر گفت : پیامبر صلى الله علیه و آله فرموده است از ما ارث برده نمى شود آنچه از ما باقى بماند صدقه است . و آل محمد هم باید از درآمد آن بهره مند شوند. و من به خدا سوگند چیزى از صدقات رسول خدا را از همان حالى که در عهد او بوده است تغییر نمى دهم و در آن مورد همان گونه رفتار مى کنم که پیامبر رفتار مى فرمود. ابوبکر از اینکه چیزى از آن را به فاطمه تسلیم کند، خوددارى کرد و بدین سبب فاطمه از ابوبکر دلگیر شد و بر او خشم گرفت و تا هنگامى که درگذشت با ابوبکر سخن نگفت . فاطمه پس از پدرش شش ماه زنده بود و چون درگذشت على علیه السلام شبانه پیکرش را به خاک سپرد و ابوبکر را آگاه نکرد.

ابوبکر جوهرى مى گوید: ابوزید، از قول اسحاق بن ادریس ، از قول محمد بن احمد، از معمر، از زهرى ، از عروه ، از عایشه براى ما نقل کرد که مى گفته است ، فاطمه علیهاالسلام و عباس پیش ابوبکر آمدند و میراث خود از پیامبر صلى الله علیه و آله را مطالبه کردند و موضوع آن ، زمین فدک و سهم خیبر بود. ابوبکر به آن دو گفت : من شنیدم که پیامبر صلى الله علیه و آله مى فرمود: از ما ارث برده نمى شود، آنچه از ما باقى بماند صدقه است . و دیده ام رسول خدا چگونه انجام مى داده است ، تغییر نمى دهم و همان گونه عمل خواهم کرد. فاطمه بر ابوبکر خشم گرفت و تا هنگامى که درگذشت با ابوبکر سخن نگفت .

ابوبکر جوهرى مى گوید: ابوزید، از قول عمر بن عاصم و موسى بن اسماعیل ، از حماد بن سلمه ، از کلبى ، از ابوصالح ، از ام هانى نقل مى کند که مى گفته است فاطمه علیهاالسلام به ابوبکر گفت : هنگامى که تو بمیرى چه کسى از تو ارث مى برد، گفت : فرزندان و همسرم . فرمود: پس به چه سبب تو باید به جاى ما از پیامبر ارث ببرى ؟ ابوبکر گفت : اى دختر رسول خدا از پدرت خانه و مال و سیم و زرى باقى نمانده است که ارث برده شود.
فاطمه گفت : سهمى که خداوند براى ما قرار داده است و اینک در دست تو قرار گرفته است .

ابوبکر گفت : من شنیدم پیامبر صلى الله علیه و آله مى فرمود: این روزى و طعمه اى است که خداوند به ما ارزانى فرموده است و هنگامى که من مردم میان همه مسلمانان خواهد بود.

ابوبکر جوهرى مى گوید: ابوزید، از قول ابوبکر بن ابى شیبه ، از محمد بن افضل ، از ولید بن جمیع ، از ابوالطفیل براى ما نقل کرد که مى گفته است ، فاطمه علیهاالسلام به ابوبکر پیام فرستاد که آیا تو از پیامبر صلى الله علیه و آله میراث مى برى یا خاندان او؟ گفت : نه که اهل و خاندانش ارث مى برند. فاطمه گفت : پس سهم رسول خدا صلى الله علیه و آله چه مى شود؟ ابوبکر گفت : من شنیدم که پیامبر صلى الله علیه و آله مى فرمود: خداوند به پیامبر خویش روزى اى نصیب فرمود. سپس خداوند او را قبض روح فرمود و آن را براى کسى قرار داد که پس از پیامبر به حکومت رسد و پس از پیامبر من به ولایت رسیده ام و مى خواهم آن را به مسلمانان برگردانم . فاطمه فرمود: تو خود به آنچه از پیامبر شنیده اى داناترى .

مى گویم ابن ابى الحدید در این حدیث چیز عجیبى دیده مى شود و آن این است که فاطمه از ابوبکر مى پرسد: تو از پیامبر ارث مى برى یا خانواده اش ؟ و ابوبکر مى گوید: البته که خانواده اش ، و این دلیل بر آن است که از پیامبر صلى الله علیه و آله ارث برده مى شود و خانواده اش از او ارث مى برند و این تصریح مخالف با آن چیزى است که ابوبکر خود آن را نقل مى کرده است که از ما پیامبران ارث برده نمى شود. وانگهى از این حدیث فهمیده مى شود که ابوبکر از گفتار پیامبر چنین استنباط کرده است که منظور از پیامبر در عبارت رسول خدا، خود آن حضرت است و با آنکه به صورت نکره آمده است تصور و برداشت ابوبکر چنان بوده است . همان گونه که پیامبر (ص ) در خطبه اى فرمود: خداوند بنده اى را براى انتخاب دنیا و آنچه در پیشگاه پروردگارش ‍ هست مخیر فرمود و آن بنده آنچه را که در پیشگاه خداوند است برگزید و ابوبکر گفت : نه که ما جانهاى خود را فداى تو مى کنیم .

ابوبکر جوهرى مى گوید: ابوزید، از قول قعنبى ، از عبدالعزیز بن محمد، از محمد بن عمر، از ابوسلمه براى ما نقل کرد که فاطمه فدک را از ابوبکر مطالبه فرمود، ابوبکر گفت : من شنیدم که پیامبر مى فرمود: از پیامبر ارث برده نمى شود.، هزینه زندگى هر کس را که پیامبر برعهده داشته است ، من برعهده مى گیرم و بر هر کس پیامبر صلى الله علیه و آله اتفاق مى فرموده است ، من هم انفاق خواهم کرد. فاطمه فرمود: اى ابوبکر چگونه است که دختران تو از تو ارث خواهند برد ولى دختران پیامبر از او ارث نمى برند؟ ابوبکر گفت : همین است .

ابوبکر جوهرى مى گوید: ابوزید، از قول محمد بن عبدالله بن زبیر، از فضیل بن مرزوق ، از بحترى بن حسان نقل مى کرد که مى گفته است : براى اینکه کار ابوبکر را زشت سازم به زید بن على علیه السلام گفتم : چگونه ابوبکر فدک را از دست فاطمه علیهاالسلام بیرون کشید؟

گفت : ابوبکر مرد مهربانى بود و خوش نمى داشت کارى را که پیامبر صلى الله علیه و آله انجام مى داده است تغییر دهد. فاطمه پیش او رفت و گفت : پیامبر صلى الله علیه و آله فدک را به من بخشیده است . ابوبکر گفت : آیا تو را در این باره گواهى هست ؟ فاطمه علیهاالسلام همراه على علیه السلام آمد و على به سود فاطمه گواهى داد. سپس ام ایمن هم آمد و خطاب به آن دو به گفته ابوزید یعنى به عمر و ابوبکر گفت : آیا گواهى مى دهید که من اهل بهشت هستم ؟ گفتند: آرى همین گونه است .

ام ایمن گفت : و من گواهى مى دهم که پیامبر صلى الله علیه و آله فدک را به فاطمه بخشیده است ، ابوبکر گفت : اى فاطمه ! مردى دیگر یا زنى دیگر باید گواهى دهند تا مستحق آن شوى که به سود تو حکم شود. گوید: ابوزید پس ‍ از نقل این خبر گفت : به خدا سوگند اگر قضاوت کردن در این باره به من هم واگذار مى شد، همان گونه که ابوبکر گفته است مى گفتم همان راءى را مى دادم .

ابوبکر جوهرى مى گوید: ابوزید، از قول محمد بن صباح ، از یحیى بن متوکل ابوعقیل ، از کثیر نوال براى ما نقل کرد که مى گفته است به ابوجعفر محمد بن على علیه السلام گفتم : خدا مرا فدایت گرداند آیا معتقدى که ابوبکر و عمر در مورد حق شما بر شما ستم کرده اند، یا چیزى از حق شما را از میان برده اند؟ فرمود: نه ، سوگند به کسى که قرآن را بر بنده خویش نازل مى فرمود تا براى جهانیان بیم دهنده باشد که آنان به اندازه دانه خردل هم به ما ستم نکرده اند. گفتم : فدایت شوم آیا آنان را دوست داشته باشم ؟ فرمود: آرى ، در دنیا و آخرت و هر گناهى در این باره رسید بر گردن من . سپس امام باقر فرمود: خداوند سزاى مغیره و بنان را بدهد که آن دو بر ما اهل بیت دروغ بسته اند.

جوهرى مى گوید: و ابوزید، از قول عبدالله بن نافع و قعنبى ، از مالک از زهرى ، از عروه ، از عایشه براى ما نقل کرد که مى گفته است : پس از رحلت پیامبر صلى الله علیه و آله همسران آن حضرت خواستند عثمان بن عفان را پیش ابوبکر بفرستند و میراث خود را مطالبه کنند با یک هشتم سهم خود را بخواهند من یعنى عایشه به آنان گفتم : مگر پیامبر صلى الله علیه و آله نفرموده است : از ما ارث برده نمى شود و آنچه باقى گذاریم صدقه است .

ابوبکر جوهرى مى گوید: همچنین ابوزید، از عبدالله بن نافع و قعنبى و بشر بن عمر، از مالک ، از ابوالزناد، از اعرج ، از ابوهریره ، از قول پیامبر صلى الله علیه و آله همسران آن حضرت خواستند عثمان بن عفان را پیش ابوبکر بفرستند و میراث خود را مطالبه کنند یا یک هشتم سهم خود را بخواهند من یعنى عایشه به آنان گفتم : مگر پیامبر صلى الله علیه و آله نفرموده است : از ما ارث برده نمى شود و آنچه باقى گذاریم صدقه است .

ابوبکر جوهرى مى گوید: همچنین ابوزید، از عبدالله بن نافع و قعنبى و بشر بن عمر، از مالک ، از ابوالزناد، از اعرج ، از ابوهریره ، از قول پیامبر صلى الله علیه و آله نقل مى کرد که فرموده است : وراث من نباید دینار و درهمى تقسیم کنند، آنچه باقى بگذارم پس از خرج زنان ، هزینه عیالم هر چه باقى بماند، صدقه است .
مى گویم ابن ابى الحدید این حدیث غریبى است ، زیرا مشهور آن است که حدیث منتفى بودن ارث را هیچ کس جز ابوبکر به تنهایى نقل نکرده است .

ابوبکر جوهرى مى گوید: ابوزید، از حزامى ، از ابن وهب ، از یونس ، از ابن شهاب ، از عبدالرحمان اعرج براى ما نقل کرد که از ابوهریره  شنیده است که مى گفته است ، خودم شنیده پیامبر صلى الله علیه و آله مى فرمود: سوگند به کسى به کسى که جان من در دست اوست ، از میراث من چیزى تقسیم نمى شود، آنچه باقى گذارم ، صدقه خواهد بود. گوید: این صدقات اوقاف به دست على علیه السلام بود که عباس تصرف کرد و دعواى میان على و عباس هم سر همین بود و عمر از اینکه آن را میان دو تقسیم کند، خوددارى کرد تا آنکه عباس از آن کناره گفت و على علیه السلام آن را در اختیار گرفت و سپس در اختیار امام حسن و امام حسین بود و پس از آن در اختیار على بن حسین علیه السلام و حسن بن حسن علیه السلام بود که هر دو آن را اداره مى کردند و پس از آن هم در اختیار زید بن على علیه السلام قرار گرفت .

ابوبکر جوهرى گوید: ابوزید، از قول عثمان بن عمر بن فارس ، از یونس ، از زهرى ، از مالک بن اوس بن حدثان براى ما نقل کرد که مى گفته است : روزى پس ‍ از برآمدن آفتاب عمر بن خطاب مرا احضار کرد، پیش او رفتم بر تختى که روى ریگها بود و فرشى گسترده نبود بر پشتى چرمى نشسته بود. به من گفت : اى مالک گروهى از قوم تو که خانواده دارند به مدینه آمده اند، براى ایشان پرداخت مالى را فرمان داده ام ، آن را اى مرد خودت تقسیم کن ، در همین حال یرفا خدمتکار عمر آمد و گفت : عثمان و سعد و عبدالرحمان و زبیر اجازه آمدن پیش تو را مى خواهند، آیا اجازه مى دهى ؟ گفت : آرى و اجازه داد و ایشان آمدند.

اندکى بعد یرفا آمد و گفت : على و عباس اجازه ورود مى خواهند، اجازه مى دهى ؟ گفت : آرى ، بگذار بیایند. چون آن دو وارد شدند، عباس گفت : اى امیرالمؤ منین میان من و این یعنى على قضاوت کن و آن دو درباره املاک فراوانى که خداوند به رسول خود از اموال بنى نضیر ارزانى فرموده بود، اختلاف نظر و دعوا داشتند. عباس و على پیش عمر به یکدیگر سخن درشت گفتند، آسوده ساز. در این هنگام عمر گفت : شما را به خدایى سوگند مى دهم که آسمانها و زمین به فرمان او برجاى است ، آیا مى دانید که رسول خدا صلى الله علیه و آله فرموده است : از ما ارث برده نمى شود و آنچه باقى گذاریم ، صدقه است .، و مقصود پیامبر خودش بوده است ؟ گفتند: آرى چنین فرموده است .

آن گاه عمر روى به عباس و على کرد و گفت : شما را به خدا سوگند مى دهم آیا این موضوع را مى دانید؟ گفتند: آرى . عمر گفت : من اینک در این باره براى شما توضیح مى دهم ، که خداوند تبارک و تعالى در این فى ء و غنیمت ، پیامبر خود را به چیزى ویژه فرموده است که به دیگرى آن را اعطا نفرموده است و خداوند در این باره چنین مى فرماید آنچه را که خداوند از اموال آنان غنیمت داد، از آن پیامبر اوست که شما براى آن هیچ اسب و اشترى نتاختید: و خداوند رسولان خود را بر هرکه خواهد چیره مى فرماید و خداى بر هر کارى تواناست .  و این مخصوص ‍ پیامبر صلى الله علیه و آله بود و پیامبر هم آن را میان شما هزینه مى فرمود و کسى دیگر را بر شما ترجیح نداد و میان شما پایدار داشت و این اموال باقى مانده است و پیامبر صلى الله علیه و آله هزینه سالیانه اهل خود را نخست از آن پرداخت مى کرد و اضافه و باقى مانده را در راه خدا و همان گونه که دیگر اموال خدا را هزینه مى کرد، مصرف مى فرمود، و در تمام مدت زندگى خود چنین فرمود. چون رحلت کرد، ابوبکر گفت : من والى هستم و همان گونه که پیامبر در آن باره عمل مى فرمود، عمل کرد، و حال آنکه در آن هنگام شما دو تن عمر به عباس و على نگریست چنان مى پنداشتید که ابوبکر در آن مورد ستمگر و تبهکار است و خدا مى داند که او نیکوکار راستگو و به راه راست و پیرو حق بود.

چون خداوند عمر ابوبکر را به سر آورد. گفتم من سزاوارترین مردم به ابوبکرم و به رسول خدا و آن را دو یا چند سال از حکومت خود در دست داشتم و همان گونه که رسول خدا و ابوبکر عمل مى کردند، عمل کردم ، و شما دو تن و در آن حال به عباس و على نگریست مى پنداشتید که من در آن باره ستمگر و تبهکارم و خداوند مى داند که نیکوکار و به راه راست و پیرو حق هستم . پس از آن هر یک پیش من آمدید و سخن شما در واقع یکى بود.

تو اى عباس پیش من آمدى و بهره خود را از برادرزاده ات یعنى از پیامبر را مطالبه کردى و على هم آمد و بهره همسرش را از مال پدرش مطالبه کرد. به شما گفتم پیامبر صلى الله علیه و آله فرموده است : از ما ارث برده نمى شود، آنچه باقى گذاریم ، صدقه است . و چون تصمیم گرفتم به شما دو تن واگذارم ، گفتم بر شما عهد و پیمان و میثاق الهى است که همان گونه عمل کنید که پیامبر صلى الله علیه و آله و ابوبکر و من عمل کرده ایم وگرنه با من سخن مگویید. گفتید با همین شرط به ما واگذار، و من با همان شرط به شما واگذار کردم . آیا اینک داورى دیگرى از من مى خواهید، به خدایى که آسمانها و زمین به فرمان او پابرجاى است . تا هنگامى که قیامت برپاى شود قضاوت دیگرى میان شما نخواهم کرد، اینک هم اگر از اداره آن ناتوانید، به خودم برگردانید و من زحمت شما دو تن را کفایت مى کنم .

ابوبکر جوهرى مى گوید: ابوزید، از قول اسحاق بن ادریس ، از عبدالله بن مبارک ، از یونس ، از زهرى نقل مى کند که مالک بن اوس بن حدثان خبر بالا را براى او هم همین گونه نقل کرده است . زهرى مى گوید: این موضوع را براى عروه نقل کردم ، گفت : مالک بن اوس راست گفته است ، من خودم شنیدم عایشه مى گفتت : همسران پیامبر صلى الله علیه و آله عثمان بن عفان را پیش ابوبکر فرستادند تا میراث آنان را از غنایمى که خداوند ویژه پیامبر صلى الله علیه و آله قرار داده است ، مطالبه کند و من آنان را از این کار بازداشتم و گفتم آیا از خداى نمى ترسید، آیا نمى دانید که پیامبر صلى الله علیه و آله مى فرمود: از ما ارث برده نمى شود، آنچه باقى بگذاریم ، صدقه است . و مقصود پیامبر وجود خودش بود و البته آل محمد از درآمد آن مال بهره مند مى شوند و همسران پیامبر به آنچه گفتم تسلیم شدند.

مى گویم ابن ابى الحدید در این احادیث مشکلاتى است . بدین معنى که حدیث نخست متضمن آن است که عمر گروهى از جمله عثمان را سوگند داده و گفته است شما را به خدا سوگند مى دهم ، مگر نمى دانید که رسول خدا فرموده است :از ما ارث برده نمى شود و آنچه را باقى بگذاریم ، صدقه است . و مقصودش از این گفتار وجود خودش بود؟ و آن گروه که عثمان هم در زمره ایشان بود گفتند: آرى . چگونه عثمان که بر طبق این گفتار خود از این موضوع آگاه بوده ، حاضر شده است فرستاده همسران پیامبر پیش ابوبکر بشود و از او بخواهد که میراث ایشان را بدهد، مگر اینکه گفته شود عثمان و سعد و عبدالرحمان و زبیر سخن عمر را از باب تقلید از ابوبکر و بر مبناى حسن ظن در آنچه او روایت کرده است ، تصدیق کرده اند و آن را علم شمرده اند که گاهى بر گمان هم نام علم اطلاق مى شود.

و اگر کسى بگوید چرا این حسن ظن عثمان به روایت ابوبکر در آغاز کار وجود نداشته است تا نمایندگى همسران پیامبر صلى الله علیه و آله را براى مطالبه میراث ایشان نپذیرد؟ گفته مى شود جایز است در آغاز کار نسبت به آن روایت شک داشته باشد و سپس به سبب مشاهده نشانه ها و دلایلى که مقتضى تصدیق آن بوده است ، آن را تصدیق کرده باشد و براى همه مردم این حال اتفاق مى افتد.

این جا اشکال دیگرى هم وجود دارد و آن این است که بر طبق این روایت عمر، على و عباس را سوگند داده است که آیا آن خبر را مى دانند و ایشان گفته اند آرى ، در صورتى که آن دو از این خبر آگاه بوده اند، چگونه ممکن است عباس و فاطمه براى طلب میراث خود بدان گونه که در روایات قبلى آمده است و ما هم آن را نقل کردیم پیش ابوبکر بروند؟ آیا جایز است بگویم عباس خبر ارث نبردن از پیامبر را مى دانسته و سپس ارثى را که مستحق آن نیست مطالبه کند؟ و آیا ممکن است گفته شود على از آن خبر آگاه بوده و به همسر خویش اجازه فرموده است که مالى را که مستحق آن نیست ، مطالبه کند و از خانه خود به مسجد آید و با ابوبکر نزاع کند و آن گونه سخن بگوید، بدیهى است که این کار فاطمه بدون اجازه و راءى على صورت نگرفته است ، وانگهى اگر از پیامبر صلى الله علیه و آله ارثى برده نمى شود، تسلیم کردن وسایل شخصى و مرکوب و کفشهاى پیامبر صلى الله علیه و آله به على اشکال مى پذیرد زیرا على که اصلا وارث پیامبر نبوده است و اگر از این جهت که همسر على در مظان ارث بردن بوده است ، آن هم بر فرض نبودن خبر نفى میراث آنها را به على تسلیم کرده است ، باز هم این کار جایز نیست . زیرا خبرى که ابوبکر نقل مى کند مانع از ارث بردن از پیامبر است ، چه اندک و چه بسیار.

و اگر کسى بگوید متن خبر چنین بوده است که از ما گروه پیامبران سیم و زر و زمین و آب و ملک و خانه به ارث برده نمى شود.
در پاسخ او گفته مى شود از مضمون این کلام چنین فهمیده مى شود که هیچ چیز از پیامبران ارث برده نمى شود، زیرا عادت عرب بر این جارى است و مقصود این نیست که فقط از همین اجناس ارث برده نمى شود، بلکه این تصریح بر اطلاق کلى دارد که از هیچ چیز پیامبران ارث برده نمى شود.

وانگهى در دنباله خبر تسلیم کردن مرکوب و وسایل شخصى و کفشهاى پیامبر (ص ) آمده است که آن حضرت فرموده است : از ما ارث برده نمى شود، آنچه باقى گذاریم ، صدقه است . و نفرموده است از چه چیزها ارث برده نمى شویم . و این اقتضاى نفى ارث بردن از همه چیز را دارد.

اما در خبر دوم که آن را هشام بن محمد کلبى از پدرش نقل مى کند نیز اشکالى وجود دارد. او مى گوید: فاطمه علیهاالسلام فدک را طلب کرد و گفت آن را پدرم به من بخشیده است و ام ایمن هم در این باره براى من گواهى مى دهد. ابوبکر در پاسخ گفته است : این مال از پیامبر صلى الله علیه و آله نبوده است و مالى از اموال عمومى مسلمانان بوده است که از درآمد آن پیامبر به افراد نظامى مرکوب مى داده و در راه خدا هزینه مى فرموده است .

بنابراین مى توان از ابوبکر پرسید آیا براى پیامبر صلى الله علیه و آله جایز بوده است که به دختر خود یا به کس دیگرى ملک مخصوصى از اموال عمومى مسلمانان را ببخشد؟ آیا در این مورد بر پیامبر از سوى خداوند متعال وحى شده است یا به اجتهاد راءى خویش آن هم به عقیده کسانى که چنین اجتهادى را براى پیامبر جایز مى دانند عمل فرموده است یا آنکه اصلا براى پیامبر انجام دادن این کار جایز نبوده است ؟ اگر ابوبکر پاسخ دهد که براى پیامبر جایز نبوده است ، سخنى بر خلاف عقل و خلاف اعتقاد مسلمانان گفته است ، و اگر بگوید جایز بوده است ، به او گفته خواهد شد پس در این صورت فاطمه علیهاالسلام تنها به ادعا کفایت نکرده و فرموده است ام ایمن هم براى من گواهى مى دهد.

و لازم بوده است در پاسخ گفته شود گواهى ام ایمن به تنهایى پذیرفته نیست و این خبر متضمن این پاسخ نیست . بلکه مى گوید پس از ادعاى فاطمه و اینکه چه کسى براى او گواهى مى دهد، ابوبکر مى گوید این مالى از اموال خداوند است و از پیامبر صلى الله علیه و آله نبوده است و این جواب درستى نیست .

اما خبرى که آن را محمد بن زکریا از عایشه نقل مى کند، در آن هم اشکالى نظیر اشکال خبر قبلى است ، زیرا در صورتى که على علیه السلام و ام ایمن براى فاطمه علیهاالسلام گواهى داده باشند که پیامبر صلى الله علیه و آله فدک را به او بخشیده است ، در این صورت امکان راستى سخن فاطمه و سخن عبدالرحمان و عمر همه با هم فرام باشد نیست و تاءویلى هم که ابوبکر کرده و گفته است همگى راست مى گویید، درست نیست که اگر فدک را پیامبر به فاطمه بخشیده باشد دیگر این سخن ابوبکر که گفته است پیامبر هزینه شما را از آن پرداخت مى کرد و باقى مانده آن را تقسیم مى کرد و به افراد در راه خدا از آن مرکوب مى داد. نمى تواند درست باشد که منافى با هبه بودن فدک است و معنى هبه و بخشیدن این است که مالکیت فدک به فاطمه منتقل شده است و او مى تواند هرگونه بخواهد در آن تصرف کند و کس دیگر را در آن حقى نیست . چیزى که اینگونه باشد، چگونه بخشى از درآمد آن تقسیم مى شده است و بخشى دیگر هزینه فراهم کردن مرکوب مى شده است . بر فرض که کسى بگوید پیامبر صلى الله علیه و آله پدر فاطمه بوده است و حکم تصرف آن حضرت در اموال دخترش مثل تصرف در اموال خودش ‍ و بیت المال مسلمانان است و ممکن است پیامبر صلى الله علیه و آله به حکم پدرى در اموال فاطمه چنین تصرفى مى فرموده است .

به این فرض چنین پاسخ داده مى شود که بر فرض تصرف پیامبر در اموال فاطمه به عنوان مال فرزندش ، این موضوع مالکیت فاطمه را نفى نمى کند و چون پدر بمیرد، براى هیچ کس تصرف در آن مال جایز نیست زیرا هیچ کس دیگر پدر او نیست که بتواند تصرف پدران در اموال فرزندان را اعمال کند، وانگهى عموم یا بیشتر فقیهان تصرف پدر را در اموال فرزند جایز نمى شمارند.

اشکال دیگر سخن عمر به على و عباس است که مى گوید در آن هنگام ابوبکر را ستمگر تبهکارى مى پنداشتید و در مورد خودش هم همین را مى گوید که شما مرا هم ستمگر تبهکارى مى پنداشتید، اگر درست باشد که آن دو چنین پندارى داشته اند چگونه این تصور ایشان با آنکه ادعاى عمر علم داشته اند که پیامبر فرموده است از من ارث برده نمى شود.، ممکن است به وجود آمده باشد. به راستى که این سخن از شگفتى ترین شگفتى هاست ، و اگر چنین نبود که حدیث خصومت عباس و على و قضاوت خواستن ایشان از عمر در کتابهاى صحیح حدیث که مورد اتفاق است نقل شده است ، من شگفت نمى کردم و هر یک از این مواردى که گفتیم صحت آن را مخدوش مى ساخت ، ولى این حدیث در کتابهاى صحاح نقل شده است و در آن تردیدى نیست .

ابوبکر جوهرى مى گوید: ابوزید، از قول ابن ابى شیبه ، از علیه ، از ایوب ، از عکرمه ، از مالک بن اوس بن حدثان براى ما نقل کرد که مى گفته است : عباس و على پیش عمر آمدند و عباس گفت میان من و این فلان و بهمان شده قضاوت کن و مردم گفتند میان ایشان قضاوت کن . عمر گفت قضاوت نمى کنم که هر دو مى دانند پیامبر صلى الله علیه و آله فرموده است : از ما ارث برده نمى شود، هر چه باقى بگذاریم ، صدقه است .

مى گویم ، پذیرفتن این حدیث هم مشکل است ، زیرا آنها براى نزاع در میراث نیامده بودند بلکه در مورد سرپرستى صدقات و اوقاف رسول خدا صلى الله علیه و آله که کدامیک تولیت آن را برعهده داشته باشد، نه اینکه کدام یک به ارث ببرد، آمده بودند و خصومت و نزاع هم بر سر تولیت اوقاف بوده است ، آیا جوابش این است که بگوید هر دو مى دانند که پیامبر صلى الله علیه و آله فرموده است : از ما ارث برده نمى شود!

ابوبکر جوهرى مى گوید: ابوزید، از یحیى بن کثیر پدر غسان ، از شعبه ، از عمر بن مره ، از ابوالبخترى براى ما نقل کرد که مى گفته است ، عباس و على براى داورى پیش عمر آمدند و عمر به طلحه و زبیر و عبدالرحمان بن عوف و سعد گفت : شما را به خدا سوگند مى دهم آیا شنیده اید که پیامبر صلى الله علیه و آله مى فرمود: هر مال پیامبر، صدقه وقف است مگر آنچه که از آن هزینه و روزى اهل خود را بپردازد و از ما ارث برده نمى شود.! و آنان همگى گفتند: آرى شنیده ایم . عمر افزود: که پیامبر صلى الله علیه و آله آن را صدقه مى داد و افزون بر آن را تقسیم مى فرمود و پس از اینکه رحلت فرمود ابوبکر دو سال عهده دار آن بود و همان گونه رفتار کرد که پیامبر رفتار مى فرمود و شما دو تن مى گفتید ابوبکر در این کار ستمگر و خطاکار است و حال آنکه درست عمل مى کرد.

پس از ابوبکر که من عهده دار آن شدم ، به شما گفتم اگر مى خواهید به شرط آنکه مانند پیامبر و با رعایت عهد او در آن عمل کنید خودتان سرپرستى آن را بپذیرید، گفتید آرى و اینک به داورى پیش من آمده اید. این یکى عباس مى گوید: نصب خودم از برادرزاده ام را مى خواهم ، و این یکى على علیه السلام مى گوید نصیب همسرم را مى خواهم ، و به خدا سوگند جز همان که گفته ام قضاوت دیگرى میان شما نخواهم کرد.

مى گویم ابن ابى الحدید پذیرفتن این حدیث هم مشکل است ، زیرا بیشتر روایات و نظر بیشتر محدثان حاکى از آن است که آن روایت را هیچ کس جز ابوبکر به تنهایى نقل نکرده است ، و فقها در اصول فقه در مورد پذیرش خبرى که آن را فقط یک تن از صحابه نقل کرده باشد به همین مورد استناد مى کنند. شیخ ما ابوعلى گفته است : در روایت هم مانند شهادت فقط روایتى پذیرفته مى شود که حداقل دو تن آن را نقل کرده باشند، فقیهان و متکلمان همگى با او مخالفت کرده اند و دلیل آورده اند که صحابه روایت ابوبکر به تنهایى را که گفته است ما گروه پیامبران ارث برده نمى شویم .

پذیرفته اند، یکى از یاران ابوعلى با تکلف بسیار خواسته است پاسخى پیدا کند و گفته است : روایت شده است که ابوبکر روزى که با فاطمه علیهاالسلام احتجاج مى کرد، گفت : شما را به خدا سوگند مى دهم هر کس در این باره از پیامبر چیزى شنیده است بگوید، و مالک بن اوس بن حدثان روایت مى کند که او هم سخن پیامبر را شنیده است ، و به هر حال این موضوع حاکى از آن است که عمر از طلحه و زبیر و عبدالرحمان و سعد استشهاد کرده است و آنان گفته اند آن را از پیامبر صلى الله علیه و آله شنیده ایم ؛ این راویان به روزگار ابوبکر کجا بوده اند هیچ نقل نشده است که یکى از ایشان به روز احتجاج فاطمه علیهاالسلام و ابوبکر چیزى از این موضوع نقل کرده باشند.

ابن ابى الحدید سپس روایات دیگر را هم همین گونه بررسى و نقد کرده است و مى گوید: مردم چنین مى پندارند که نزاع فاطمه علیهاالسلام با ابوبکر فقط در دو چیز بوده است ، میراث و اینکه فدک به او بخشیده شده است و حال آنکه من در احادیث دیگر به این موضوع دست یافته ام که فاطمه علیهاالسلام در چیز سومى هم نزاع کرده و ابوبکر او را از آن هم محروم کرده است و آن سهم ذوى القربى است .

ابوبکر احمد بن عبدالعزیز جوهرى مى گوید: ابوزید عمر بن شبه ، از هارون بن عمیر، از ولید بن مسلم ، از صدقه پدر معاویه ، از محمد بن عبدالله ، از محمد بن عبدالرحمان بن ابى بکر، از یزید رقاشى ، از انس بن مالک روایت مى کرد که فاطمه علیهااالسلام پیش ابوبکر آمد و گفت : خودت مى دانى که در مورد اوقاف و صدقات و آنچه خداوند از غنایم در قرآن با عنوان سهم ذوى القربى یاد فرموده است نسبت به ما ستم روا داشته اى و این آیه را تلاوت مى فرمود: و بدانید که از هر چیز که غنیمت و فایده ببرید همانا یک پنجم آن از خدا و پیامبر و خویشاوندان اوست … ، ابوبکر گفت : پدر و مادرم فداى تو و پدرى که از او متولد شده اى ، من در مورد کتاب خدا و حق رسول خدا و خویشاوندان او مى شنوم و فرمانبردارم و من هم کتاب خدا را که تو مى خوانى ، مى خوانم ولى از این آیه چنان نمى فهمم که باید آن سهم از خمس به صورت کامل به شما پرداخت شود. فاطمه فرمود: آیا آن سهم براى تو و خویشاوندان توست ؟ گفت : نه که مقدارى از آن را براى شما هزینه مى کنم و باقى مانده اش را در مصالح مسلمانان هزینه مى سازم . فاطمه گفت : این حکم خداوند متعال نیست .

ابوبکر گفت : حکم خداوند همین است ولى اگر رسول خدا در این باره با تو عهدى فرموده یا حقى را براى شما واجب داشته است ، من تو را تصدیق و تمام آن را به تو و اهل تو تسلیم مى کنم . فاطمه گفت : پیامبر صلى الله علیه و آله در این مورد عهد خاصى با من نفرموده است ، به جز اینکه هنگامى که این آیه نازل شد شنیدم مى فرمود: اى آل محمد مژده باد بر شما که ثروت براى شما آمد.، ابوبکر گفت : علم من در مورد این آیه به چنین چیزى نمى رسد که تمام این سهم را به طور کامل به شما بدهم ولى براى شما به اندازه اى که بى نیاز شوید و از هزینه شما هم چیزى بیشتر آید، خواهد بود.

اینک این عمر بن خطاب و ابوعبیده بن جراح حضور دارند از ایشان بپرس و ببین هیچ کدام با آنچه مطالبه مى کنى موافق هستند؟ فاطمه علیهاالسلام به عمر نگریست و همان سخنى را که به ابوبکر گفته بود به او هم گفت : عمر هم همان گونه که ابوبکر گفته بود پاسخ داد فاطمه علیهاالسلام شگفت کرد و چنین گمان مى برد که آن دو در این باره با یکدیگر مذاکره و توافق کرده اند.

ابوبکر جوهرى مى گوید: ابوزید، از قول هارون بن عمیر، از ولید، از ابن ابى لهیعه ، از ابوالاسود، از عروه نقل مى کرد که فاطمه از ابوبکر، فدک و سهم ذوى القربى را مطالبه فرمود که ابوبکر نپذیرفت و آن دو را در زمره اموال خداوند قرار داد.

ابوبکر جوهرى مى گوید: ابوزید، از احمد بن معاویه ، از هیثم ، از جویبر، از ابوالضحاک ، از حسن بن محمد بن على بن ابى طالب علیه السلام براى ما نقل کرد که ابوبکر سهم ذوى القربى را از فاطمه و بنى هاشم بازداشت و آن را در راه خدا و براى خرید اسب و سلاح قرار داد.

ابوبکر جوهرى مى گوید: همچنین ابوزید، از حیان بن هلال ، از محمد بن یزید بن ذریع ، از محمد بن اسحاق براى ما نقل کرد که مى گفته است : از ابوجعفر محمد بن على علیه السلام پرسیدم هنگامى که على علیه السلام به حکومت عراق و مردم رسید در مورد سهم ذوى القربى چگونه رفتار کرد؟ گفت همان روشى را که ابوبکر و عمر داشتند معمول داشت ، گفتم : چگونه و به چه سبب شما این حرفها را مى گویید. گفت : به خدا سوگند، اهل و خویشاوندان على بیرون از راءى او چیزى نمى گویند.

پرسیدم پس چه چیزى او را بازداشته است ؟ فرمود: خوش ‍ نمى داشت که بر او مدعى شوند که مخالفت ابوبکر و عمر مى کند. ابوبکر جوهرى مى گوید: مومل بن جعفر براى من ، از قول محمد بن میمون ، از داود بن مبارک نقل کرد که مى گفته است : در بازگشت از حج همراه گروهى پیش عبدالله بن موسى بن عبدالله بن موسى بن عبدالله بن حسن بن حسن رفتیم و مسائلى را از او پرسیدم ، گفت : این سؤ ال را از پدربزرگم عبدالله بن حسن کرده اند و او پاسخ داده است که مادرم یعنى حضرت فاطمه زنى به تمام معنى راستگو و دختر پیامبر مرسلى بود که در حال خشم بر کسى درگذشت و ما هم به سبب خشم او، خشمگین هستیم و هرگاه او راضى شود، ما هم راضى خواهیم شد.

ابوبکر جوهرى مى گوید: ابوجعفر محمد بن قاسم مى گوید: على بن صباح گفت : ابوالحسن شعر کمیت  را به روایت مفضل براى ما این چنین خواند: به امیرالمؤ منین على عشق مى ورزم و در عین حال راضى به دشنام دادن به ابوبکر و عمر نیستم ، هر چند که فدک و میراث دختر پیامبر را ندادند اما نمى گویم کافر شده اند، خداوند خود مى داند که آنان براى روز رستاخیز چه بهانه اى به هنگام پوزش خواهى فراهم آورده اند.

ابن صباح مى گوید: ابوالحسن از من پرسید آیا معتقدى که کمیت در این شعر خود آن دو را تکفیر کرده است ؟ گفتم : آرى . گفت : همچنین است .
ابن ابى الحدید سپس یکى دو روایت دیگر در مورد مراجعه فاطمه علیهاالسلام براى دریافت میراث خود به ابوبکر و خطبه اى از او را نقل کرده است و اشعارى از مهیار دیلمى را آورده است که بیرون از مباحث تاریخى است و بر شیعیان تاخته و دفاع از ابوبکر و عمر پرداخته است .

در فصل دوم که موضوع میراث بردن یا نبردن از پیامبر صلى الله علیه و آله را مورد بررسى قرار داده است ، مطالب سیدمرتضى رحمه الله را از کتاب الشافى در اعتراض به قاضى عبدالجبار معتزلى و رد مطالب کتاب المغنى او را به تفصیل آورده است که بحث کلامى مفصل و خواندنى و بیرون از چارچوب مطالب تاریخى است . همین گونه استفصل سوم که آیا فدک از سوى پیامبر صلى الله علیه و آله به فاطمه علیهاالسلام بخشیده شده است یا نه که مشتمل بر مباحث دقیق کلامى و فقهى و اصولى است و گاهى نکته اى لطیف به چشم مى خورد که از جمله آنها این لطیفه است که ابن ابى الحدید آن را آورده است .
مى گوید: خودم از على بن فارقى که مدرس مدرسه غربى در بغداد بود پرسیدم : آیا فاطمه در آنچه مى گفته است ، راستگو بوده است ؟ گفت : آرى .

گفتم : چرا ابوبکر فدک را به او که راست مى گفته است ، تسلیم نکرده است ؟ خندید و جواب بسیار لطیفى داد که با حرمت و شخصیت و کمى شوخى کردن او سازگار بود. گفت : اگر آن روز به مجرد ادعاى فاطمه فدک را به او مى داد، فرداى آن روز مى آمد و خلافت را براى همسر خویش مدعى مى شد و ابوبکر را از مقامش ‍ برکنار مى کرد و دیگر هیچ بهانه اى براى ابوبکر امکان نداشت زیرا او را صادق دانسته بود و بدون هیچ دلیل و گواهى فدک را تسلیم کرده بود. و این سخن درستى است بر فرض که على بن فارقى آن را به شوخى گفته باشد. قاضى عبدالجبار هم سخن خوب و پسندیده اى از قول شیعیان بیان کرده است و در آن باره اعتراضى نکرده است .

مى گوید: کار پسندیده این بوده است که صرف نظر از دین ، کرامت ، ابوبکر و عمر را از آنچه مرتکب شدند، باز مى داشت و به راستى این سخن را پاسخى نیست که شرط کرامت و رعایت حرمت پیامبر صلى الله علیه و آله و پاس عهد آن حضرت را مى داشتند و بر فرض که مسلمانان از حق خود از فدک نمى گذشتند، به فاطمه چیزى پرداخت مى شد که دلش را خشنود سازند و این کار براى امام بدون مشورت با مسلمانان هم در صورتى که مصلحت بداند جایز است . به هر حال امروز فاصله زمانى میان ما و ایشان بسیار شده است و حقیقت حال را نمى دانیم و کارها به خدا باز مى گردد.

ابن ابى الحدید سپس به شرح عبارت دیگر این نامه پرداخته است و مشکلات لغوى و ادبى آن را توضیح داده است و هیچ گونه مطلب تاریخى در آن نیامده است .

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۷ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

على یا فاطمه کدام یک افضلند؟ به قلم ابن ابي الحدید

على یا فاطمه کدام یک افضلند؟

مى‏گویم- ابن ابى الحدید- در مجلس یکى از بزرگان که من هم حضور داشتم، سخن در این باره رفت که على علیه السلام به فاطمه علیها السّلام شرف یافته است. یکى از حاضران مجلس گفت: هرگز که فاطمه علیها السّلام به على علیه السلام شرف یافته است. دیگر حضار پس از آنکه منکر این سخن شدند در آن باره به گفتگو پرداختند. صاحب مجلس از من خواست تا عقیده خود را در این مورد بگویم و توضیح دهم على یا فاطمه کدام یک افضل‏اند. من گفتم: اینکه کدام یک از آن دو افضل باشند، اگر منظور از افضل کسى است که مناقب بیشترى را از چیزهایى که موجب فضیلت مردم است دارا باشد، چون علم و شجاعت و نظایر آن، على افضل است و اگر منظور از افضل کسى باشد که رتبه‏اش در پیشگاه خدا برتر است.

باز هم على است، زیرا رأى و عقیده یاران متأخر ما- معتزلیان- بر این قرار گرفته است که على علیه السلام از میان همه مردان و زنان و همه مسلمانان پس از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم رتبه ‏اش در پیشگاه خداوند برتر است و فاطمه علیها السّلام با آنکه سرور همه زنان جهانیان است به هر حال بانویى از مسلمانان است. وانگهى حدیث مرغ بریان دلالت بر آن دارد که على علیه السلام محبوب‏ترین خلق خدا در پیشگاه بارى تعالى است و فاطمه علیها السّلام هم یکى از خلق خداوند است و آن چنان که محققان علم کلام تفسیر کرده‏اند، منظور از محبوب‏ترین مردم در پیشگاه خداوند سبحان کسى است که به روز رستاخیز پاداش او از همگان بیشتر و بزرگ‏تر است.

ولى اگر منظور از افضل شرافت نسب و والاتبارى است، شک نیست که فاطمه افضل است، زیرا پدرش سرور همه آدمیان از گذشتگان و آیندگان است و میان نیاکان على علیه السّلام هیچ کس نظیر و مانند رسول خدا نیست، و اگر منظور از فضیلت، شدت محبت و قرابت پیامبر است، بدیهى است که فاطمه افضل است که دختر اوست و رسول خدانسبت به او داراى محبت سخت بوده است و فاطمه علیها السّلام پاره تن رسول خداست و بدون هیچ شبه‏اى دختر از لحاظ نسبت نزدیکتر از پسر عمو است.

اما سخن در باره اینکه کدام یک به دیگرى شرف یافته است، حقیقت موضوع چنین است که اسباب شرف و برترى على علیه السّلام بر مردم چند گونه است، بخشى ازآن متعلق به فاطمه علیها السّلام و بخشى متعلق به پدر فاطمه صلوات اللّه علیه است و بخشى دیگر متعلق به خود على علیه السّلام است. آنچه که متعلق به خود على علیه السّلام است، مسائلى چون شجاعت و پاکدامنى و بردبارى و قناعت و پسندیدگى اخلاق و گذشت و بزرگوارى اوست و آنچه که متعلق به رسول خداست علم و دین و عبادت و پارسایى و خبر دادن از امور غیبى و پیشى گرفتن به اسلام است.

و آنچه وابسته به فاطمه علیها السّلام است، موضوع ازدواج با اوست که بدین‏گونه علاوه بر قرابت نسبى شرف خویشاوندى سببى و دامادى هم بر او افزوده شده است و مهمتر از آن این است که فرزندان و ذریه على از فاطمه در واقع ذریه پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم و اجزایى از پیکر شریف و ذات آن حضرت بوده‏اند، که فرزند از نطفه مرد و خون زن است که جزئى از ذات پدر و مادر است و این موضوع همواره در فرزندزادگان و نسلهاى آینده هم خواهد بود، و این است سخن و عقیده شرف یافتن على علیه السّلام از پیوند با فاطمه علیها السّلام.

اما شرف یافتن فاطمه از پیوند با على چنان است که هر چند دختر سرور همه جهانیان بوده است ولى همسرى على بر او شرف دیگرى بر شرف نخست افزوده است.آیا اگر پدرش به عنوان مثال او را به همسرى انس بن مالک با ابو هریره در مى‏آورد، چنین شرف و بزرگى و جلالى را که اینک داراست مى‏داشت همچنین اگر ذریه زهرا از ابو هریره و انس بن مالک مى‏بودند، هرگز احوال ایشان در شرف به حال کنونى ایشان نمى‏رسید.

نامه ۳۱

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۷ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

شرح حال حسن بن على و برخى از اخبار اوبه قلم ابن ابي الحدید

شرح حال حسن بن على و برخى از اخبار او

زبير بن بكّار در كتاب انساب قريش گفته است: حسن بن على عليه السلام نيمه رمضان سال سوم هجرت متولد شد و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم او را حسن نام نهاد، و چند شب از ربيع الاول سال پنجاهم هجرت گذشته، رحلت فرمود. 
همو گويد: روايت است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حسن و حسين را كه خداى از ايشان خشنود باد به روز هفتم تولدشان نام نهاد و نام حسين مشتق از حسن است. 
گويد: جعفر بن محمد عليه السلام روايت كرده است كه فاطمه عليها السلام به روز هفتم تولد حسن و حسين موهاى سرشان را تراشيد و وزن كرد و به اندازه آن نقره تصدق فرمود.

زبير مى‏گويد: زينب دختر ابو رافع روايت مى‏كند كه فاطمه عليها السّلام در بيمارى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، كه در آن رحلت فرمود، دو پسرش را به حضور آن حضرت آورد و عرض كرد: اى رسول خدا اين دو پسران تو هستند چيزى به آنان ارزانى فرماى. پيامبر فرمود: هيبت و سرورى من از آن حسن و جرأت و بخشندگى من از آن حسين خواهد بود. 
محمد بن حبيب در امالى خود روايت مى‏كند كه حسن عليه السّلام پانزده بار پياده حج گزارد، در حالى كه اسبهاى يدك همراه او برده مى‏شد، و دو بار همه مال خود را بخشيد و سه بار ديگر مال خود را با خداى متعال قسمت فرمود و چنان بود كه كفش و موزه خود را هم يكى را مى‏بخشيد و يكى را نگه مى‏داشت. و همين ابو جعفر محمد بن حبيب روايت مى‏كند كه حسن عليه السّلام به شاعرى چيزى عطا فرمود. مردى از همنشينانش گفت: سبحان الله به شاعرى كه نسبت به خدا عصيان مى‏ورزد و بهتان مى‏سرايد عطا مى‏كنى فرمود: اى بنده خدا بهترين موردى كه از مال خود ببخشى موردى است كه با آن آبروى خويش را حفظ كنى وانگهى از راههاى‏ جستجوى خير، خود دارى و پرهيز كردن از شرّ است. محمد بن حبيب همچنين روايت مى‏كند كه ابن عباس كه خدايش رحمت كناد مى‏گفته است نخستين زبونى كه بر عرب رسيد، مرگ حسن عليه السّلام بود.

ابو الحسن مدائنى روايت مى‏كند كه چهار بار به حسن عليه السّلام شرنگ زهر نوشانده شد و خود فرموده است: مكرر مسموم شده‏ام ولى هيچ بار به چنين سختى نبوده است. حسين عليه السّلام به او گفت: به من بگو چه كسى بر تو نوشانيده است فرمود: بگويم كه او را بكشى گفت: آرى. فرمود: خبرت نمى‏دهم كه اگر همانى است كه خود گمان مى‏برم، خداوند انتقامى سخت‏تر خواهد گرفت و اگر نه دوست نمى‏دارم بى‏گناهى براى من كشته شود.

ابو الحسن مدائنى همچنين مى‏گويد: معاويه ابن عباس را در مكه ديد و به او گفت: شگفتا از مرگ حسن كه با نوشيدن جرعه‏اى از آب چاه رومه بيمار شد و در گذشت ابن عباس خاموش ماند. معاويه گفت: خدايت اندوهگين و بد حال مداراد.

ابن عباس گفت: تا خداوند تو را زنده داشته باشد مرا بد حال نمى‏دارد معاويه فرمان داد صد هزار درهم به او پرداخت شود همچنين ابو الحسن مدائنى مى‏گويد: نخستين كسى كه خبر مرگ حسن عليه السّلام را در بصره داد، عبد الله بن سلمه بود كه آن را به زياد بن ابيه گفت. حكم بن ابى العاص ثقفى آن خبر را اعلان كرد و مردم گريستند. در آن هنگام ابو بكره بيمار و بسترى بود و چون شيون مردم را شنيد پرسيد چه خبر است همسرش ميسه دختر سخام ثقفى گفت: حسن بن على مرده است و سپاس خداى را كه مردم را از او راحت ساخت. ابو بكره گفت: اى واى بر تو، خاموش باش، كه خداوند او را از شر بسيارى آسوده ساخت و مردم با مرگ او خير بسيارى را از دست دادند، خداوند حسن را رحمت فرمايد.

ابو الحسن مدائنى مى‏گويد: رحلت امام حسن به سال چهل و نهم بود و بيماريش‏ چهل روز طول كشيد و عمرش چهل و هفت سال بود. معاويه، زهرى براى جعده دختر اشعث همسر آن حضرت فرستاد و به او پيام داد: اگر حسن را با اين زهر بكشى، صد هزار درهم براى تو خواهد بود و ترا به همسرى پسرم يزيد در مى‏آورم. چون حسن عليه السّلام در گذشت آن مال را به جعده داد ولى او را به همسرى يزيد در نياورد و گفت: بيم دارم به پسر من هم همانگونه كه نسبت به پسر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رفتار كردى، رفتار كنى.

ابو جعفر محمد بن حبيب از قول مسيب بن نجية نقل مى‏كند كه مى‏گفته است: شنيدم امير المؤمنين على عليه السّلام مى‏گفت: مى‏خواهم در باره خود و افراد خانواده‏ام با شما سخن بگويم. عبد الله، برادر زاده‏ام اهل بازى و بخشندگى است. حسن، جوانمردى از جوانمردان بزرگوار قريش و سفره دار است و اگر كار دشوار هم شود، در جنگ براى شما كارى انجام نخواهد داد، اما من و حسين ما از شماييم و شما از ما هستيد.

محمد بن حبيب مى‏گويد، ابن عباس روايت كرده و گفته است: پس از سال جماعت، حسن بن على عليه السّلام پيش معاويه رفت كه در مجلسى تنگ و پر ازدحام نشسته بود و حسن عليه السّلام پايين پاى معاويه نشست. معاويه نخست آنچه مى‏خواست بگويد گفت و سپس گفت: شگفتا از عايشه كه مى‏پندارد من در منصبى كه شايسته آن نيستم قرار گرفته‏ام و اين خلافت حق من نيست، خدايش بيامرزد او را با اين موضوع چه كار است.

در اين خلافت پدر اين شخص كه در اين جا نشسته است، با من ستيز كرد و حال آنكه خداوند او را پيش خود برد. حسن فرمود: اى معاويه به نظر تو اين كار شگفتى است گفت: آرى به خدا سوگند. فرمود: آيا ترا به كارى كه از اين شگفت‏تر است خبر بدهم گفت: آرى، آن چيست فرمود: اين كه تو در صدر مجلس بنشينى و من كنار پاى تو نشسته باشم. معاويه خنديد و گفت: اى برادر زاده شنيده‏ام وام دارى. فرمود: آرى كه وام دارم. معاويه پرسيد: چه مبلغ فرمود: صد هزار.

معاويه گفت: دستور داديم سيصد هزار پرداخت شود، صد هزار براى وام تو و صد هزار كه ميان افراد خانواده‏ات پخش كنى و صد هزار مخصوص خودت اينك با احترام برخيز و صله خويش را دريافت كن. چون حسن عليه السّلام از مجلس بيرون رفت، يزيد بن معاويه به پدرش گفت: به خدا سوگند هرگز نديده بودم كه مردى با تو چنين برخورد كند كه او برخورد كرد و فرمان دهى‏ سيصد هزار به او بپردازند. معاويه گفت: پسركم، اين حق، حق ايشان است و هر كس از ايشان كه پيش تو آمد، بر او ريخت و پاش كن.

همچنين محمد بن حبيب روايت مى‏كند كه على عليه السّلام فرموده است: حسن چندان ازدواج كرده و طلاق داده است كه مى‏ترسم دشمنى بر انگيزد. محمد بن حبيب مى‏گويد: هر گاه حسن عليه السّلام مى‏خواست يكى از زنان خود را طلاق دهد، كنارش مى‏نشست و مى‏فرمود آيا اگر چنين و چنان چيزى به تو بدهم خشنود مى‏شوى آن زن يا مى‏گفت چيزى نمى‏خواهم يا مى‏گفت آرى، و حسن عليه السّلام مى‏گفت آن براى تو فراهم است و چون از كنار او بر مى‏خاست و مى‏رفت آنچه را كه نام برده بود، همراه طلاق نامه‏اش براى او مى‏فرستاد.

ابو الحسن مدائنى مى‏گويد: حسن بن على عليه السّلام، هند دختر سهيل بن عمرو را به همسرى خود گرفت، و چنان بود كه هند پيش از آن همسر عبد الله بن عامر بن كريز بود و چون عبد الله او را طلاق داد، معاويه براى ابو هريره نوشت تا از او براى يزيد بن معاويه خواستگارى كند. حسن عليه السّلام، ابو هريره را ديد و پرسيد: كجا مى‏روى گفت: به خواستگارى هند دختر سهيل بن عمرو براى يزيد بن معاويه مى‏روم. حسن عليه السّلام فرمود: براى من از او خواستگارى كن. ابو هريره پيش هند رفت و موضوع را گفت. هند گفت: تو از آن دو يكى را براى من انتخاب كن. ابو هريره گفت: حسن را براى تو انتخاب مى‏كنم، و او به ازدواج امام حسن در آمد. عبد الله بن عامر پس از آن به مدينه آمد و به حسن عليه السّلام گفت: مرا پيش هند امانتى است، امام حسن او را همراه خود به خانه برد. هند آمد و مقابل عبد الله نشست. عبد الله بن عامر را به حال خود و جدايى از هند سخت رقت آمد.

حسن فرمود: اگر مى‏خواهى از او براى تو جدا شوم كه خيال نمى‏كنم براى خودتان محللى بهتر از من بيابيد. عبد الله گفت: نه و سپس به هند گفت: آن وديعه مرا بياور. هند دو سبد كوچك را كه محتوى گوهر بود آورد. عبد الله آن دو را گشود و از يكى از آنها مشتى گوهر برداشت و سبد ديگرى را براى هند گذاشت. هند پيش از آنكه همسر عبد الله بن عامر بشود، همسر عبد الرحمن بن عتاب بن اسيد بود. هند مى‏گفته است: سرور همه شوهران من حسن و بخشنده‏تر ايشان عبد الله بن عامر و محبوب‏ترين آنان در نظر من عبد الرحمن بن عتاب بودند.

ابو الحسن مدائنى همچنين روايت مى‏كند كه حسن عليه السّلام با حفصه دختر عبد الرحمن بن ابى بكر ازدواج كرد. منذر بن زبير كه در هواى حفصه بود، چيزى در باره‏ او به حسن عليه السّلام گفت و امام حسن او را طلاق داد. منذر از او خواستگارى كرد، حفصه نپذيرفت و گفت: او مرا شهره ساخت. عاصم بن عمر بن خطاب از حفصه خواستگارى كرد كه پذيرفت. باز منذر چيزى در باره عشق خود به حفصه به عاصم گفت و عاصم او را طلاق داد. منذر از او خواستگارى كرد. به حفصه گفته شد، تقاضايش را بپذير، گفت: نه، به خدا سوگند اين كار را نخواهم كرد و حال آن كه او دو بار با من چنين كرده است، نه به خدا سوگند كه او هرگز مرا در خانه خود نخواهد ديد.

مدائنى از جويريه بن اسماء نقل مى‏كند كه مى‏گفته است: چون حسن بن على عليه السّلام رحلت فرمود و جنازه را بيرون آوردند، مروان بن حكم گوشه تابوت را بر دوش گرفت. 
امام حسين عليه السّلام به مروان گفت: امروز جنازه او را بر دوش مى‏كشى و حال آنكه ديروز او را خشمگين مى‏ساختى و جرعه كين بر او مى‏نوشاندى مروان گفت: آرى، اين كار را نسبت به كسى انجام مى‏دادم كه در بردبارى همسنگ كوهها بود.

مدائنى از يحيى بن زكريا از هشام بن عروة نقل مى‏كند كه حسن عليه السّلام به هنگام مرگ خويش فرمود: مرا كنار مرقد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به خاك بسپريد، مگر آنكه بيم فتنه و شر داشته باشيد. چون خواستند چنان كنند، مروان بن حكم گفت: هرگز، نبايد عثمان در حش كوكب- نام جايى كنار گورستان بقيع- به خاك سپرده شود و حسن آنجا، بنى هاشم و بنى اميه جمع شدند، گروهى بنى هاشم و گروهى ديگر بنى اميه را يارى دادند و سلاح آوردند. ابو هريره به مروان گفت: آيا بايد از دفن حسن كنار مرقد پيامبر جلوگيرى شود و حال آنكه من خود شنيدم رسول خدا مى‏فرمود «حسن و حسين دو سرور جوانان بهشت‏اند».

مروان گفت: دست از ما بدار كه حديث پيامبر از آن هنگام كه غير تو و ابو سعيد خدرى كسى ديگر آن را در حفظ ندارد، ضايع شده است و تو خود به هنگام جنگ خيبر مسلمان شده‏اى. ابو هريره گفت: راست مى‏گويى، من هنگام جنگ خيبر مسلمان شدم ولى همواره ملازم پيامبر بودم و از آن حضرت جدا نمى‏شدم و همواره و با اهتمام از او سؤال مى‏كردم تا آنجا كه دانستم آن حضرت چه كسانى را دوست و چه كسانى را دشمن مى‏دارد و چه كسانى را مقرب فرموده و چه كسانى را رانده است و فضيلت چه كسى را قبول و از آن چه كسى را نفى كرده است و براى چه كسى دعا و براى چه كسى نفرين فرموده است.

چون عايشه مردان و سلاح را ديد و ترسيد كه شر و فتنه ميان ايشان بزرگ و منجر به خون ريزى شود گفت: خانه، خانه من است و اجازه نمى‏دهم هيچ كس آنجا به خاك سپرده شود، حسين عليه السّلام هم بجز دفنبرادرش كنار مرقد جدش، چيزى ديگر را نمى‏پذيرفت، محمد بن حنفيه گفت: اى برادر اگر حسن عليه السّلام بدون قيد و شرطى وصيت كرده بود كه او را اين جا دفن كنيم تا پاى جان و مرگ مى‏ايستاديم و همين جا او را به خاك مى‏سپرديم، ولى او استثناء كرد و فرمود «مگر آن كه از شر و فتنه بترسيد» و چه شر و فتنه‏اى سخت‏تر از آنچه هم اكنون در آن هستيم ديده مى‏شود، و حسن عليه السّلام را در بقيع به خاك سپردند.

ابو الحسن مدائنى مى‏گويد: خبر سوگ حسن عليه السّلام پس از دو شبانروز از مدينه به بصره رسيد. جارود بن ابى سبرة در اين باره چنين سروده است: هر گاه شرى است در يك شبانروز خبرش مى‏رسد و حال آنكه اگر خيرى است چهار شبانروزه مى‏رسد، گويى هر گاه پيك شر با خبرى سخت و بد به سوى ما مى‏آيد با شتاب بيشترى راه مى‏پيمايد. 
ابو الحسن مدائنى همچنين روايت مى‏كند كه پس از صلح امام حسن عليه السّلام با معاويه و آمدن معاويه به كوفه، گروهى از خوارج بر معاويه خروج كردند. معاويه به امام حسن عليه السّلام پيام فرستاد و تقاضا كرد كه به جنگ خوارج برود.

امام حسن فرمود: سبحان الله من جنگ با تو را كه براى من حلال است، براى صلاح حال امت و الفت ميان ايشان رها كردم، اينك چنين مى‏پندارى كه حاضرم با تو و براى خاطر تو با كسى جنگ كنم. معاويه براى مردم كوفه سخنرانى كرد و گفت: اى مردم كوفه آيا مى‏پنداريد من براى نماز و زكات و حج با شما جنگ كردم، نه كه خود مى‏دانستم شما نماز مى‏گزاريد و زكات مى‏پردازيد و به حج مى‏رويد، بلكه براى آن با شما جنگ كردم كه بر شما و گردنهاى شما فرمان‏روايى كنم و خداوند اين را به من ارزانى داشت هر چند كه شما ناخوش مى‏داريد.

همانا هر مال و جانى كه در اين فتنه از ميان رفته است، رايگان و بر هدر شده است و هر شرطى كه كرده‏ام زير پا مى‏نهم و مردم را جز سه چيز به صلاح نمى‏آورد، پرداخت حقوق و عطا به هنگام خويش و گسيل داشتن سپاهها به وقت ضرورت و جنگ با دشمن در سرزمين او كه اگر با آنان جنگ نكنيد آنان با شما جنگ خواهند كرد، و از منبر فرود آمد.

مدائنى مى‏گويد: مسيب بن نجيّه به امام حسن گفت: شگفتى من از تو پايان‏نمى‏پذيرد كه با معاويه بيعت كردى در حالى كه چهل هزار سپاهى با تو بودند و از او براى خود عهد و پيمان استوار و آشكارى نگرفتى و تعهدى ميان خودش و تو كرد و اينك شنيدى كه چه گفت. به خدا سوگند كه از اين سخنان كسى جز تو را اراده نكرد، امام حسن به مسيب فرمود: عقيده‏ ات چيست گفت: اينكه به حال نخست برگردى كه او پيمان ميان خود و تو را شكسته است. فرمود: اى مسيب من اين كار را براى دنيا نكردم كه معاويه به هنگام جنگ و رويارويى پايدارتر و شكيباتر از من نيست، بلكه مصلحت شما را اراده كردم و اينكه از ريختن خون يكديگر دست بداريد، اينك به قضاى پروردگار خشنود باشيد تا نيكوكارتان آسوده باشد و از ستم تبهكارى- چون معاويه- خلاصى پيش آيد.

مدائنى مى‏گويد: عبيدة بن عمرو كندى به حضور امام حسن عليه السّلام آمد، عبيده كه همراه قيس بن سعد بن عبادة بود، ضربه شمشيرى بر چهره‏اش خورده بود، امام حسن پرسيد: اين زخم كه بر چهره‏ات مى‏بينم چيست گفت: هنگامى كه همراه قيس بودم چنين شد. در اين هنگام حجر بن عدى به امام حسن نگريست و گفت: دوست مى‏دارم تو پيش از اين مرده بودى و چنين كارى صورت نمى‏گرفت كه ما بر خلاف ميل خود و اندوهگين برگشتيم و دشمنان شاد و با آنچه كه دوست مى‏دارند، برگشتند. چهره امام حسن گرفته شد، امام حسين عليه السّلام با گوشه چشم و به خشم به حجر بن عدى نگريست و او خاموش شد. آن گاه امام حسن عليه السّلام فرمود: اى حجر همه مردم آنچه را كه تو دوست مى‏دارى، دوست ندارند و عقيده آنان همچون عقيده تو نيست، و آنچه كه من كردم فقط براى اين بود كه تو- و امثال تو- باقى بمانيد و خداوند هر روز در شأنى است.

مدائنى مى‏گويد: سفيان بن ابى ليلى نهدى پيش امام حسن آمد و گفت: سلام بر تو اى زبون كننده مؤمنان امام حسن فرمود: بنشين خدايت رحمت كناد، براى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم موضوع پادشاهى بنى اميه آشكار شد و در خواب چنين ديد كه آنان يكى پس از ديگرى بر منبر او فرا مى‏روند و اين كار بر رسول خدا گران آمد و خداوند در اين باره آيتى از قرآن نازل كرد و خطاب به پيامبر چنين فرمود: «و آن خوابى را كه به تو نموديم جز براى آزمايش مردمان قرار نداديم و آن درخت نفرين شده در قرآن.»، و از پدرم على كه رحمت خدا بر او باد شنيدم كه مى‏فرمود: به زودى خلافت اين امت رامردى فراخ گلو و شكم گنده بر عهده خواهد گرفت. پرسيدم او كيست فرمود: معاويه است، و پدرم به من گفت: قرآن از پادشاهى بنى اميه و مدت آن خبر داده است و خداوند متعال مى‏فرمايد «شب قدر بهتر از هزار ماه است»، و افزود كه اين هزار ماه مدت پادشاهى بنى اميه است.

مدائنى مى‏گويد: چون سال صلح فرا رسيد، امام حسن عليه السّلام چند روزى در كوفه ماند و سپس آماده رفتن به مدينه شد. مسيب بن نجيه فزارى و ظبيان بن عماره ليثى براى توديع با او رفتند، امام حسن فرمود: سپاس خداوندى را كه بر فرمان خود چيره است، اگر همه خلق جمع شوند تا آنچه را كه كائن است، جلوگيرى كنند نمى‏توانند.

امام حسين عليه السّلام فرمود: من آنچه را كه صورت گرفت، خوش نمى‏داشتم و آسايش و خوشى من همان ادامه راه پدرم بود، تا آنكه برادرم مرا سوگند داد و از او اطاعت كردم در حالى كه گويد تيغها بينى مرا مى‏برد. مسيب گفت: به خدا سوگند اين كار بر ما دشوار نيست كه به هر حال آنان با هر چه بتوانند در صدد جلب دوستى ما خواهند بود ولى بيم ما از آن است كه بر شما ستم شود و عهد شما را بشكنند.

امام حسين فرمود: اى مسيب ما مى‏دانيم كه تو نسبت به ما محبت دارى و امام حسن فرمود: از پدرم شنيدم كه مى‏فرمود از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم شنيدم فرمود: «هر كس هر قومى را دوست داشته باشد با آنان خواهد بود.» مسيب و ظبيان هر دو از امام حسن عليه السّلام خواستند كه از تصميم خود برگردد فرمود: راهى براى اين نيست و فرداى آن روز از كوفه حركت كرد و چون به ناحيه دير هند رسيد به كوفه نگريست و به اين بيت تمثل جست، «چنان نيست كه با دلتنگى از خانه يارانم دورى گزينم كه آنان از عهد و پيمان من پاسدارى مى‏كنند»، و سپس به مدينه رفت.

مدائنى مى‏گويد: پس از آنكه امام حسن كوفه را ترك كرد، معاويه به وليد بن عقبه كه قبلا اشعارى در تحريض معاويه به خون خواهى عثمان سروده و ضمن آن گفته بود «از جاى تكان نمى‏خورى و وامانده‏اى»، گفت: اى ابو وهب آيا از جاى جنبيدم گفت: آرى و برترى جستى.

مدائنى از ابراهيم بن محمد از زيد بن اسلم نقل مى‏كند كه مى‏گفته است: مردى درمدينه به حضور امام حسن عليه السلام رسيد، نامه‏اى در دست امام بود، آن مرد پرسيد: اين نامه چيست فرمود: نامه معاويه است و در آن بيم داده كه فلان كار را انجام خواهد داد. آن مرد گفت: تو كه توان داشتى چرا ايستادگى نكردى حسن عليه السلام فرمود: آرى، ولى بيم آن داشتم كه روز قيامت هفتاد يا هشتاد هزار كشته در حالى كه از رگهاى ايشان خون بيرون جهد پيش خداى داد خواهى برند كه خونشان به چه سبب ريخته شده است مدائنى مى‏گويد: حصين بن منذر رقاشى مى‏گفته است، به خدا سوگند كه معاويه به هيچ يك از عهود خود نسبت به حسن (ع) وفا نكرد. حجر بن عدى و يارانش را كشت و براى پسرش يزيد بيعت گرفت و امام حسن را مسموم ساخت.

مدائنى گويد: ابو الطفيل روايت كرده و گفته است: امام حسن عليه السلام به يكى از وابستگان خود فرمود: آيا معاوية بن خديج را مى‏شناسى گفت: آرى، فرمود: هر گاه او را ديدى به من بگو. هنگامى كه معاوية بن خديج از خانه عمرو بن حديث بيرون مى‏آمد، آن مرد او را ديد و به امام حسن گفت: اين است. امام حسن (ع)، معاوية بن خديج را خواست و به او فرمود: تو هستى كه پيش پسر هند جگر خواره، على را دشنام مى‏دهى به خدا سوگند اگر كنار حوض كوثر برسى كه نخواهى رسيد، على را خواهى ديد كه دامن بر كمر زده و آستينهايش را بالا زده است و منافقان را از كنار حوض بيرون مى‏راند.مدائنى مى‏گويد: اين خبر را قيس بن ربيع هم از بدر بن خليل از قول همان وابسته امام حسن عليه السلام نقل كرده است.

مدائنى همچنين مى‏گويد: سليمان بن ايوب از اسود بن قيس عبدى براى ما نقل كرد كه مى‏گفته است، حسن عليه السلام روزى حبيب بن مسلمه را ديد و فرمود: اى حبيب چه راههاى بسيارى كه در غير اطاعت خدا پيموده‏اى. حبيب گفت: ولى راهى را كه به سوى پدرت پيمودم، اين چنين نبود، فرمود: آرى به خدا سوگند، ولى تو براى نعمت اندك ونابود شونده اين جهانى از معاويه پيروى كردى و هر چند او كارهاى اين جهانى تو را بر پاى داشت ولى تو را از جهان ديگر فرو نشاند و بر فرض كه كار بد انجام مى‏دهى اگر سخن نيكو بگويى، شايد در زمره آنان باشى كه خداوند فرموده است «كارى پسنديده و كارى ناپسند را در هم آميختند.»، ولى تو چنانى كه خداوند فرموده است: «نه چنان است بلكه چرك گرفته و غالب شده بر دلهاى آنها آنچه كه كسب مى‏كردند.»

مدائنى مى‏گويد: زياد يكى از اصحاب امام حسن را كه نامش در امان نامه بود، تعقيب و جستجو مى‏كرد، امام حسن براى زياد چنين مرقوم فرمود: از حسن بن على به زياد، اما بعد، تو از امانى كه ما براى ياران خود گرفته‏ايم آگاهى، فلان كس براى من متذكر شده است كه تو متعرض او شده‏اى، دوست مى‏دارم كه چيزى جز خير به او عرضه مدارى. و السلام.

چون اين نامه به زياد رسيد و اين موضوع پس از آن بود كه معاويه، او را به پدر خود منسوب كرده بود، زياد از اينكه امام حسن او را به ابو سفيان نسبت نداده است، خشمگين شد و در پاسخ چنين نوشت: از زياد بن ابى سفيان به حسن، اما بعد، نامه‏ات كه در باره تبهكارى كه شيعيان تبهكار تو و پدرت او را در پناه خود گرفته‏اند، نوشته بودى به من رسيد. به خدا سوگند كه در جستجوى او خواهم بود حتى اگر ميان پوست و گوشت تو باشد، و همانا بهترين گوشتى از مردم كه دوست دارم آن را بخورم، گوشت تو و گروهى است كه تو از آنانى. و السلام.

چون امام حسن اين پاسخ را خواند، آن را براى معاويه فرستاد و چون معاويه آن را خواند، خشمگين شد و براى زياد چنين نوشت: از معاوية بن ابى سفيان به زياد، اما بعد، تو را دو انديشه است، انديشه‏اى از ابو سفيان و انديشه‏اى از سميه، انديشه تو از ابو سفيان بردبارى و دور انديشى است و حال آنكه انديشه‏ات از سميه هرگز چنان نيست. حسن بن على كه بر او درود باد، براى من نوشته است متعرض يكى از يارانش شده‏اى. متعرض او مشو و من در آن باره براى تو اختيارى قرار نمى‏دهم. وانگهى حسن از كسانى نيست كه‏بتوان او را خوار و زبون شمرد، جاى شگفتى از نامه تو به اوست كه او را به پدرش يا مادرش نسبت نداده‏اى و اين موردى است كه جانب او را مى‏گيرم و حق را به او مى‏دهم. و السلام.

على يا فاطمه كدام يك افضل‏اند؟

مى‏گويم- ابن ابى الحديد- در مجلس يكى از بزرگان كه من هم حضور داشتم، سخن در اين باره رفت كه على عليه السلام به فاطمه عليها السّلام شرف يافته است. يكى از حاضران مجلس گفت: هرگز كه فاطمه عليها السّلام به على عليه السلام شرف يافته است. ديگر حضار پس از آنكه منكر اين سخن شدند در آن باره به گفتگو پرداختند. صاحب مجلس از من خواست تا عقيده خود را در اين مورد بگويم و توضيح دهم على يا فاطمه كدام يك افضل‏اند. من گفتم: اينكه كدام يك از آن دو افضل باشند، اگر منظور از افضل كسى است كه مناقب بيشترى را از چيزهايى كه موجب فضيلت مردم است دارا باشد، چون علم و شجاعت و نظاير آن، على افضل است و اگر منظور از افضل كسى باشد كه رتبه‏اش در پيشگاه خدا برتر است.

باز هم على است، زيرا رأى و عقيده ياران متأخر ما- معتزليان- بر اين قرار گرفته است كه على عليه السلام از ميان همه مردان و زنان و همه مسلمانان پس از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رتبه‏اش در پيشگاه خداوند برتر است و فاطمه عليها السّلام با آنكه سرور همه زنان جهانيان است به هر حال بانويى از مسلمانان است. وانگهى حديث مرغ بريان دلالت بر آن دارد كه على عليه السلام محبوب‏ترين خلق خدا در پيشگاه بارى تعالى است و فاطمه عليها السّلام هم يكى از خلق خداوند است و آن چنان كه محققان علم كلام تفسير كرده‏اند، منظور از محبوب‏ترين مردم در پيشگاه خداوند سبحان كسى است كه به روز رستاخيز پاداش او از همگان بيشتر و بزرگ‏تر است.

ولى اگر منظور از افضل شرافت نسب و والاتبارى است، شك نيست كه فاطمه افضل است، زيرا پدرش سرور همه آدميان از گذشتگان و آيندگان است و ميان نياكان على عليه السّلام هيچ كس نظير و مانند رسول خدا نيست، و اگر منظور از فضيلت، شدت محبت و قرابت پيامبر است، بديهى است كه فاطمه افضل است كه دختر اوست و رسول خدانسبت به او داراى محبت سخت بوده است و فاطمه عليها السّلام پاره تن رسول خداست و بدون هيچ شبه‏اى دختر از لحاظ نسبت نزديكتر از پسر عمو است.

اما سخن در باره اينكه كدام يك به ديگرى شرف يافته است، حقيقت موضوع چنين است كه اسباب شرف و برترى على عليه السّلام بر مردم چند گونه است، بخشى ازآن متعلق به فاطمه عليها السّلام و بخشى متعلق به پدر فاطمه صلوات اللّه عليه است و بخشى ديگر متعلق به خود على عليه السّلام است. آنچه كه متعلق به خود على عليه السّلام است، مسائلى چون شجاعت و پاكدامنى و بردبارى و قناعت و پسنديدگى اخلاق و گذشت و بزرگوارى اوست و آنچه كه متعلق به رسول خداست علم و دين و عبادت و پارسايى و خبر دادن از امور غيبى و پيشى گرفتن به اسلام است.

و آنچه وابسته به فاطمه عليها السّلام است، موضوع ازدواج با اوست كه بدين‏گونه علاوه بر قرابت نسبى شرف خويشاوندى سببى و دامادى هم بر او افزوده شده است و مهمتر از آن اين است كه فرزندان و ذريه على از فاطمه در واقع ذريه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و اجزايى از پيكر شريف و ذات آن حضرت بوده‏اند، كه فرزند از نطفه مرد و خون زن است كه جزئى از ذات پدر و مادر است و اين موضوع همواره در فرزندزادگان و نسلهاى آينده هم خواهد بود، و اين است سخن و عقيده شرف يافتن على عليه السّلام از پيوند با فاطمه عليها السّلام. 

اما شرف يافتن فاطمه از پيوند با على چنان است كه هر چند دختر سرور همه جهانيان بوده است ولى همسرى على بر او شرف ديگرى بر شرف نخست افزوده است.آيا اگر پدرش به عنوان مثال او را به همسرى انس بن مالك با ابو هريره در مى‏آورد، چنين شرف و بزرگى و جلالى را كه اينك داراست مى‏داشت همچنين اگر ذريه زهرا از ابو هريره و انس بن مالك مى‏بودند، هرگز احوال ايشان در شرف به حال كنونى ايشان نمى‏رسيد.

ابو الحسن مدائنى مى‏گويد: امام حسن عليه السّلام بسيار ازدواج كرد، با خولة دختر منظور بن زبّان فزارى ازدواج كرد كه براى او حسن بن حسن را آورد. ام اسحاق دختر طلحة بن عبيد الله را به همسرى گرفت كه براى او پسرى آورد و او را طلحه نام نهاد.

ام بشر دختر ابو مسعود انصارى را كه نام ابو مسعود عقبة بن عمر است به همسرى گرفت كه زيد را براى او آورد. جعده دختر اشعث بن قيس را به همسرى گرفت و جعده همان است كه امام حسن را مسموم كرد. هند دختر سهيل بن عمرو و حفصه دختر عبد الرحمان بن ابى بكر و زنى از قبيله كلب و زنى از دختران عمرو بن اهتم منتصرى و زنى از قبيله ثقيف را به همسرى گرفت كه براى او عمر را آورد. زنى از دختران علقمة بن زراره و زنى از بنى شيبان از خاندان همام بن مرّه گرفت و چون گفته شد آيين خوارج دارد، طلاقش داد و فرمود خوش نمى‏دارم آتش زنه‏اى از ريگهاى دوزخ را بر گردن خويش بياويزم.

مدائنى مى‏گويد: دختر مردى را خواستگارى فرمود. آن مرد گفت: با آنكه مى‏دانم تنگدست و بسيار طلاق دهنده زنها و سخت گير و دلتنگ هستى، به تو دختر مى‏دهم كه از همه مردم والا گهرترى و پدر و نياى تو از همگان برترند. 
مى‏گويم- ابن ابى الحديد- سخن آن مرد در مورد تنگدستى و بسيار طلاق دادن امام حسن درست است ولى در مورد سختگيرى و دلتنگى درست نيست كه امام حسن عليه السّلام از همه مردم خوش خوى‏تر و سينه گشاده‏تر بوده است.

مدائنى مى‏گويد: زنان حسن بن على را شمردم، هفتاد زن بودند. مدائنى مى‏گويد: چون على عليه السّلام رحلت فرمود، عبد الله بن عباس پيش مردم آمد و گفت: همانا امير المؤمنين كه درود خدا بر او باد درگذشت و جانشينى باقى گذاشته‏است، اگر خوش مى‏داريد، پيش شما آيد و گرنه كسى را بر كسى چيزى نيست. مردم گريستند و گفتند بايد كه پيش ما آيد، امام حسن عليه السّلام بيرون آمد و براى مردم خطبه خواند و چنين فرمود: اى مردم از خدا بترسيد كه ما اميران و اولياى شماييم و ما همان اهل بيتى هستيم كه خداوند متعال در باره ما فرموده است «جز اين نيست كه خداوند مى‏خواهد پليدى را از خاندان شما بزدايد و شما را پاك كند، پاك كردنى.» و مردم با او بيعت كردند.

امام حسن عليه السّلام در حالى كه جامه سياه بر تن داشت پيش مردم آمد و سپس عبد الله بن عباس را همراه قيس بن سعد بن عباده و دوازده هزار تن به عنوان پيشاهنگ به سوى شام گسيل فرمود، پس از آن خود به قصد مداين بيرون آمد و در ساباط به او سوء قصد شد و بر او خنجر زدند و بار و بنه‏اش را به تاراج بردند.

امام حسن وارد مداين شد و اين خبر به معاويه رسيد و آن را شايع ساخت. ياران امام حسن كه ايشان را با عبد الله بن عباس گسيل داشته بود به ويژه روى شناسان و افراد خانواده دار به معاويه مى‏پيوستند، عبد الله بن عباس اين موضوع را براى حسن عليه السّلام نوشت و امام براى مردم سخنرانى و ايشان را توبيخ كرد و فرمود: با پدرم چندان ستيز كرديد كه به اجبار تن به حكميت داد و پس از آن شما را به جنگ با شاميان فرا خواند، نپذيرفتيد، تا او به كرامت خدا پيوست و با من به اين شرط بيعت كرديد كه با هر كس كه با من صلح كند، صلح كنيد و با هر كس كه با من جنگ كند جنگ كنيد، اينك به من خبر رسيده است كه گروهى از افراد خانواده دار شما پيش معاويه رفته‏اند و با او بيعت كرده‏اند، مرا از شما همين بس است و در دين و جانم مرا فريب مدهيد.

امام حسن عبد الله بن حارث بن نوفل بن حرث بن عبد المطلب را كه مادرش، هند دختر ابو سفيان بن حرب بود، براى پيشنهاد صلح پيش معاويه گسيل فرمود و شرط كرد كه بايد معاويه به كتاب خدا و سنت پيامبر عمل كند و براى كسى پس از خود بيعت نگيرد و پس از او كار خلافت با نظر شورايى تعيين شود همه مردم در امان باشند. 
حسن عليه السّلام در اين مورد نامه‏اى نوشت، حسين عليه السّلام نخست نپذيرفت و امام حسن با او گفتگو فرمود تا راضى شد، و معاويه به كوفه آمد.

ابو الحسن مدائنى گويد: ابو بكر بن اسود براى ما نقل كرد كه ابن عباس براى حسن عليه السّلام چنين نوشت: اما بعد، همانا مسلمانان حكومت خود را پس از على عليه السّلام به تو سپردند، اينك براى جنگ دامن به كمر بزن و با دشمنت پيكار كن و خود را به ياران خود نزديك ساز و دين افراد متهم را با آنچه كه به دين تو صدمه نزند خريدارى كن، و با افراد شريف و خانواده دار دوستى و موالات كن تا عشاير ايشان را به صلاح آورى و در نتيجه مردم هماهنگ شوند.

برخى از چيزهايى را كه مردم ناخوش مى‏دارند تا هنگامى كه از حق تجاوز نكند و انجام آن مايه ظهور عدل و عزت دين گردد به مراتب بهتر از چيزهايى است كه مردم دوست مى‏دارند ولى انجام دادن آن مايه ظهور ستم و عزت تبهكاران و زبونى مؤمنان مى‏گردد، به آنچه از پيشوايان دادگر رسيده است، اقتدا كن و از ايشان نقل شده است كه دروغ جز در دو مورد جايز نيست و آن جنگ و اصلاح ميان مردم است، و جنگ خدعه است و تا هنگامى كه در جنگ باشى و حقى را باطل نكنى، در آن باره دست تو باز است.و سبب آنكه مردم از پدرت على عليه السّلام به معاويه رغبت كردند، اين بود كه در قسمت غنايم ميان ايشان نيكو رفتار نفرمود و عطاى آنان را مساوى قرار داد و اين كار بر آنان گران آمد، و بدان تو با كسانى جنگ مى‏كنى كه در آغاز اسلام با خدا و پيامبرش جنگ كردند و چون فرمان خدا پيروز شد و شرك نابود و يكتا پرستى حاكم و دين نيرومند شد، به ظاهر ايمان آوردند، در حالى كه اگر قرآن مى‏خواندند، آياتش را مسخره مى‏كردند و چون براى نماز بر مى‏خاستند، با كسالت و تنبلى آن را مى‏گزاردند و فرائض را با ناخوشايندى انجام مى‏دادند، و چون ديدند جز پرهيزكاران نيكوكار در دين عزتى نمى‏يابند، خود را به شكل نيكوكاران در آوردند تا مسلمانان به آنان خوش گمان شوند و همچنان تظاهر كردند تا آنكه سرانجام مردم ايشان را در امانات خود شريك ساختند و گفتند حساب آنان با خدا باشد، اگر راست مى‏گويند برادران دينى ما هستند و اگر دروغ‏گويند، با دروغى كه مى‏گويند خودشان زيان كارتر خواهند بود.

اينك تو گرفتار آنان و فرزندان و نظايرشان شده‏اى، و به خدا سوگند كه در طول عمرشان چيزى جز گمراهى بر آنان فزون نشده است و چيزى جز خشم آنان بر متديّنان پيشى نگرفته است، با آنان جنگ كن و به هيچ خوارى راضى مشو و به هيچ زبونى تسليم مشو. على تا هنگامى كه مجبور و ناچار نشد به حكميت تن در نداد، و آنان اگر مى‏خواستند به درستى حكم كنند به خوبى مى‏دانستند كه هيچ كس شايسته‏تر از او به حكومت نيست و چون به هواى نفس حكم كردند، على به حال جنگ برگشت تا مرگش فرا رسيد. اينك هرگز از حقى كه تو خود بر آن سزاوارترى بيرون مرو، مگر آنكه مرگ ميان تو و آن حايل شود، و السّلام.

مدائنى مى‏گويد، و حسن عليه السّلام براى معاويه چنين نوشت: از بنده خدا حسن امير مؤمنان به معاوية بن ابى سفيان، اما بعد، همانا خداوند متعال محمد را كه درود خدا بر او و خاندانش باد، رحمت براى همه جهانيان مبعوث فرمود، و حق را با او پيروز و شرك را سركوب فرمود و همه عرب را به او عزت بخشيد و به ويژه قريش را با او به شرف رساند و در اين باره فرموده است «همانا كه قرآن ذكر و مايه شرف براى تو و قوم تو است» و چون خداوند او را به پيشگاه خود فرا خواند، عرب در مورد حكومت پس از او با يكديگر ستيز كردند.

قريش گفتند ما عشيره و اولياى پيامبريم و در مورد حكومت با ما ستيز مكنيد و عرب اين حق را براى قريش شناخت و حال آنكه قريش همان چيزى را كه عرب براى او رعايت كرد، در مورد ما انكار كرد. افسوس كه قريش با آنكه در دين صاحب فضيلت و در مسلمانى پيشگام بودند نسبت به ما انصاف ندادند، و چيزى كه مايه شگفتى است فقط ستيز آنان با ما براى حكومت است، آن هم بدون آنكه حق پسنديده‏اى در دنيا و اثر ارزنده‏اى در اسلام داشته باشند. به هر حال وعده‏گاه، پيشگاه خداوند است، از خداوند مسألت مى‏داريم در اين جهان چيزى را كه موجب كاستى ما در آن جهان است، به ما ارزانى مفرمايد، و چون خداوند روزگار على را به سر آورد، مسلمانان پس از او مرا به حكومت‏برگزيدند، اينك اى معاويه از خداى بترس و بنگر و كارى كن كه خونهاى امت محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حفظ و كارش قرين صلاح شود، و السلام.

امام حسن عليه السّلام اين نامه را همراه حارث بن سويد تيمى كه از قبيله تيم الرباب بود و جندب ازدى فرستاد و آن دو پيش معاويه رفتند و او را به بيعت با امام حسن عليه السّلام فرا خواندند كه پاسخى به ايشان نداد و جواب نامه را اين چنين نوشت: اما بعد، آنچه را كه در مورد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم گفته بودى، فهميدم و او سزاوارترين همه متقدمان متأخران به فضل و فضيلت است.

سپس از نزاع مسلمانان در باره حكومت پس از او سخن گفته‏اى و تصريح به تهمت ابو بكر صديق و عمر و ابو عبيده امين و ديگر صلحاى مهاجران كرده‏اى كه اين را از تو ناخوش داشتم، آرى امت چون در باره حكومت ستيز كردند، سر انجام قريش را سزاوارتر ديدند، و قريش و انصار و مسلمانان با فضيلت چنين مصلحت ديدند كه از ميان قريش كسى را كه از همه به خدا داناتر و از او ترسنده‏تر و بر كار تواناتر است برگزينند و ابو بكر را برگزيدند و هيچ كوتاهى نكردند، و اگر كس ديگرى غير از ابو بكر را مى‏شناختند كه بتواند به مانند او بر كار قيام كند و از حريم اسلام دفاع كند، كار حكومت را به ابو بكر نمى‏سپردند.

امروز هم ميان من و تو حال بر همان منوال است و اگر من خود بدانم كه تو در كار اين امت تواناتر و محتاطتر و داراى سياست بهترى هستى و در قبال دشمن مدبر و براى جمع غنايم تواناترى خودم حكومت را پس از پدرت به تو تسليم مى‏كردم. پدرت بر ضد عثمان كوشش كرد تا آنكه عثمان مظلوم كشته شد و خداوند خونش را از پدرت مطالبه فرمود و هر كه خداى در تعقيب او باشد، هرگز از چنگ حق نمى‏تواند بگريزد.

آن گاه على به زور حكومت امت را براى خود بيرون كشيد و آنان را به پراكندگى كشاند. افرادى از پيشگامان مسلمانان كه از لحاظ شركت در جهاد و سبقت گرفتن به اسلام نظير او بودند، با او مخالفت كردند، ولى او مدعى شد كه آنان بيعت او را گسسته‏اند، با آنان جنگ كرد كه خونها ريخته شد و كارهاى ناروا صورت پذيرفت.

آن گاه در حالى كه بيعتى را بر ما مدعى نبود، آهنگ ما كرد و خواست ‏با زور و فريب بر ما حكومت كند، ما با او و او با ما جنگ كرديم و سر انجام قرار شد تا او مردى را بگزيند و ما مردى را بگزينيم تا به آنچه موجب صلح است و برگشت جماعت به الفت است، حكم كنند و در اين باره از آن دو حكم و از خود و على عهد استوار گرفتيم كه بر آنچه آن دو حكم كنند، راضى شويم. و چنان كه خود مى‏دانى دو حكم به زيان او حكم دادند و او را از خلافت خلع كردند، و به خدا سوگند كه او به آن حكم راضى نشد و براى فرمان خدا شكيبايى نكرد، اينك چگونه مرا به كارى دعوت مى‏كنى كه منطبق بر حق پدرت مى‏دانى و حال آنكه او از آن بيرون شده است كار خويش و دين خود را باش، و السلام.

مدائنى مى‏گويد: معاويه به حارث و جندب گفت برگرديد كه ميان من و شما چيزى جز شمشير نيست و آن دو برگشتند. معاويه با شصت هزار سپاهى آهنگ عراق كرد و ضحاك بن قيس فهرى را به جانشينى خود بر شام گماشت. حسن عليه السّلام همچنان در كوفه مقيم بود. و از آن بيرون نيامد تا هنگامى كه به او خبر رسيد، معاويه از پل منبج گذشته است. در اين هنگام حجر بن عدى را گسيل فرمود تا كارگزاران را به پاسدارى وادارد و مردم را فرا خواند كه شتابان جمع شدند، براى قيس بن سعد عباده پرچمى به فرماندهى دوازده هزار سپاهى بر افراشته شد و بر كوفه مغيرة بن نوفل بن حارث بن عبد المطلب را به جانشينى خود گماشت و چون به ناحيه دير عبد الرحمان فرود آمد به قيس فرمان حركت داد و با او وداع و سفارش كرد، قيس از كرانه فرات و آباديهاى فلّوجه گذشت تا به مسكن رسيد، امام حسن هم آهنگ مداين كرد و چون به ساباط رسيد، چند روزى درنگ كرد و چون خواست سوى مداين رود برخاست و براى مردم خطبه خواند و چنين فرمود: اى مردم شما با من به اين شرط بيعت كرديد كه با هر كس صلح كردم، صلح كنيد و با هر كس جنگ كردم، جنگ كنيد و من به خدا سوگند بر هيچ كس از اين امت در خاور و باختر كينه‏اى ندارم و همانا هماهنگى و دوستى و ايمنى و صلاح ميان مردم كه‏آن را ناخوش مى‏داريد به مراتب بهتر از چيزى است كه در مورد پراكندگى و كينه توزى و دشمنى و نا امنى دوست مى‏داريد.

پدرم على مى‏فرمود فرمان روايى معاويه را ناخوش مداريد كه اگر از او جدا شويد خواهيد ديد كه سرها چون هندوانه ابو جهل از دوشها قطع خواهد شد. مردم گفتند: اين سخن نشان آن است كه مى‏خواهد خود را خلع و حكومت را به معاويه تسليم كند و سخن او را بريدند و بر او هجوم بردند و بار و بنه‏اش را تاراج كردند تا آنجا كه جبه خزى را كه بر دوش داشت ربودند و كنيزى را كه همراهش بود، گرفتند.

مردم دو گروه شدند، گروهى طرفدار بودند و گروه بيشتر بر ضد او بودند. امام حسن عرضه داشت پروردگارا از تو بايد يارى خواست و فرمان به حركت داد، مردم حركت كردند، مردى اسبى آورد و حسن عليه السّلام بر آن سوار شد و گروهى از يارانش او را احاطه و از نزديك شدن مردم جلوگيرى كردند و به راه افتادند. سنان بن جراح اسدى پيش از امام حسن خود را به مظلم ساباط رساند و چون امام حسن نزديك او رسيد، جلو آمد تا به ظاهر با امام سخن بگويد، ناگاه خنجرى بر ران امام زد كه تا نزديك استخوان را دريد و امام حسن عليه السّلام مدهوش شد و يارانش به سنان بن جراح حمله بردند.

عبيد الله طايى او را بر زمين افكند و ظبيان بن عمارة خنجر را از دست او بيرون آورد و ضربتى بر او زد كه بينى او را قطع كرد و سپس سنگى بر سرش كوفت و او را كشت. امام حسن عليه السّلام به هوش آمد، زخم را كه از آن خون بسيار رفته بود و امام را ناتوان ساخته بود بستند و او را به مداين بردند كه سعد بن مسعود عموى مختار بن ابو عبيد حاكم آنجا بود، و امام حسن در مداين چندان درنگ كرد كه زخمش بهبود يافت. 

امام حسن عليه السلام وحضرت رسول اكرم صل الله عليه وآله

مدائنى گويد: حسن عليه السّلام بزرگترين فرزند على عليه السّلام است و سرورى بخشنده و بردبار و خطيب بود. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم سخت او را دوست مى‏داشت، روزى مسابقه‏ اى ميان او و حسين عليه السّلام ترتيب داد كه حسن برنده شد. پيامبر او را بر روى ران راست خود نشاند و حسين را بر ران چپ خويش جاى داد. گفته شد: اى رسول خدا كدام يك را بيشتر دوست مى‏دارى فرمود: همان چيزى را مى‏گويم كه پدرم ابراهيم فرمود كه چون گفتندش كدام يك از دو پسرت را بيشتر دوست مى‏دارى گفت: بزرگتر را و او كسى است كه فرزندم محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از او متولد مى‏شود.

همو از زيد بن ارقم نقل مى‏كند كه مى‏گفته است: روزى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم خطبه مى‏خواند حسن عليه السّلام كه كوچك بود و برده‏اى بر تن داشت آمد، پايش لغزيد و بر زمين‏ افتاد، با آنكه مردم او را بلند كردند، رسول خدا سخن خود را قطع فرمود و شتابان از منبر فرود آمد و او را گرفت و بر دوش خود نهاد و فرمود: فرزند فتنه است، نفهميدم چگونه خود را به او برسانم. سپس به منبر رفت و خطبه را تمام فرمود.

همچنين مدائنى روايت مى‏كند كه عمرو بن عاص، امام حسن عليه السّلام را در طواف ديد، گفت: اى حسن مى‏پنداشتى كه دين جز به تو و به پدرت پايدار نمى‏ماند، اينك مى‏بينى كه خداوند او را با معاويه پايدار كرد و آن را پس از كژى استوار و پس از پوشيدگى آشكار فرمود. پنداشتى كه خداوند به كشتن عثمان راضى خواهد بود، و آيا درست است كه تو در حالى كه جامه‏اى نازك و لطيف‏تر از پوسته درونى تخم مرغ بر تن دارى و قاتل عثمان هستى، همچون شترى كه بر گرد سنگ آسياب مى‏گردد، بر گرد كعبه طواف كنى به خدا سوگند بهترين راه براى اصلاح تفرقه و هموار كردن كار اين است كه معاويه ترا از ميان بردارد و به پدرت ملحق سازد.

امام حسن عليه السّلام به عمرو عاص فرمود: همانا دوزخيان را نشانه ‏هايى است كه با آنها شناخته مى‏شوند كه از جمله ستيز و دشمنى با دوستان خدا و دوستى با دشمنان خداوند است. به خدا سوگند كه تو خود به خوبى مى‏دانى كه على هرگز يك لحظه هم در مورد خدا و دين شك و ترديدى نكرد، و اى پسر مادر عمرو، به خدا سوگند اگر بس نكنى تهيگاه تو را با نيزه‏ هايى استوارتر از نيزه هاى قعضبى هدف قرار مى‏دهم و سوراخ مى‏كنم، و از هجوم و ياوه سرايى نسبت به من بر حذر باش كه من چنانم كه خود مى‏دانى ناتوان و سست نيستم و گوشتم براى خوردن گوارا نيست، و من گوهر گرانبهاى گردنبند قريش هستم و نسبم شناخته شده است و به كسى جز پدر خويش نسبت داده نمى‏شوم، و تو خود چنانى كه مى‏دانى و مردم هم مى‏دانند، تنى چند از مردان قريش مدعى پدرى تو شدند و سرانجام فرومايه‏ترين و بى حسب‏ترين و قصاب ايشان بر تو غلبه پيدا كرد.

بنابر اين از من دور باش كه تو پليدى و ما اهل بيت طهارتيم و خداوند پليدى را از ما زدوده است و ما را پاك فرموده است پاك كردنى، عمرو خاموش شد و اندوهگين بازگشت.

خطبه امام حسن علیه السلام بعد از صلح

ابو الحسن مدائنى مى‏گويد: پس از صلح، معاويه از حسن بن على تقاضا كرد براى مردم خطبه بخواند، نپذيرفت. معاويه سوگندش داد كه چنان كند و براى او صندلى نهاده شد و بر آن نشست و چنين فرمود: سپاس خداوندى را كه در ملك خود يكتا و در پروردگارى خويش بى همتاست، به هر كس كه خواهد پادشاهى را ارزانى مى‏دارد و از هر كس كه خواهد باز مى‏ستاند، و سپاس خداوندى را كه مؤمن شما را به وسيله ما گرامى داشت و گروهى از پيشينيان شما را وسيله ما از شرك بيرون آورد و خونهاى گروهى ديگر از شما را وسيله ما حفظ فرمود.

آزمون و كوشش ما در مورد شما از دير باز تا كنون پسنديده بوده است، چه سپاسگزار باشيد و چه نباشيد. اى مردم همانا پروردگار على هنگامى كه او را پيش خود باز برد از همگان به او داناتر بود، فضايلى را ويژه او ساخت كه هرگز نمى‏توانيد به شمار آوريد يا سابقه‏ اى همچون سابقه او بيابيد. افسوس و افسوس كه از ديرباز كارها را براى او باژگونه كرديد و سرانجام خداوندش او را بر شما برترى داد، آرى كه در جنگ بدر و ديگر جنگها دشمن شما بود، جرعه‏ هاى ناگوار بر كام شما ريخت و جامه اى خون بر شما آشامانيد، گردنهاى شما را زبون ساخت و از بيم او آب دهانتان به گلويتان مى‏گرفت و بنابر اين شما در كينه توزى نسبت به او قابل سرزنش نيستيد. به خدا سوگند كه امت محمد تا هنگامى كه سران و رهبران ايشان از بنى اميه باشند، آسايشى نخواهند ديد و اينك خداوند فتنه ‏اى را براى شما گسيل فرموده است كه از آن رهايى نمى‏يابيد تا نابود شويد و اين به سبب فرمانبردارى شما از افراد سركش و گرايش شما به شيطانهايتان خواهد بود.

من نكوهيدگى و ناروايى حكمرانى شما را در آنچه گذشته و در آنچه باقى است در پيشگاه خدا حساب و براى رضاى او تحمل مى‏كنم. سپس فرمود اى مردم كوفه همانا ديروز تيرى از تيرهاى خداوند كه همواره بر دشمنان خدا برخورد مى‏كرد و مايه درماندگى تبهكاران قريش بود، از شما جدا شد، او همواره راه گلو و نفس كشيدن تبهكاران را گرفته بود، هرگز در اجراى كار خدا نكوهش نشد و به دزدى اموال خدا متهم نشد و از جنگ با دشمنان خدا دورى نگزيد، حق قرآن را آن چنان كه شايد و بايد ادا كرد، قرآن او را فرا خواند و پاسخش داد و او را رهبرى كرد و و على از آن پيروى كرد، در راه خدا سرزنش سرزنش كننده او را از كار باز نمى‏داشت، درودها و رحمت خدا بر او باد، و از صندلى فرود آمد.

معاويه با خود گفت: نمى‏دانم، خطايى شتابان كردم يا كارى درست. من ازخطبه خواندن حسن چه اراده كرده بودم. 
ابو الفرج على بن حسين اصفهانى مى‏گويد: ابو محمد حسن بن على عليه السّلام نوعى سنگينى در گفتار داشته است. گويد: محمد بن حسين اشنانى از محمد بن اسماعيل احمسى از مفضل بن صالح از جابر براى من نقل كرد كه مى‏گفته است، در گفتار حسن عليه السّلام نوعى تندگويى بوده است و سلمان فارسى كه خدايش رحمت كناد مى‏گفته، ارثى بوده است كه از عموى خود موسى بن عمران عليه السّلام برده است.

ابو الفرج مى‏گويد: امام حسن عليه السّلام با زهر مسموم و شهيد شد، معاويه هنگامى كه مى‏خواست براى پسرش يزيد به وليعهدى بيعت بگيرد، دسيسه ساخت و زهرى براى خوراندن به امام حسن عليه السّلام و سعد بن ابى وقاص فرستاد و آن دو به روزگارى نزديك به يكديگر درگذشتند. كسى كه عهده ‏دار مسموم ساختن امام حسن عليه السّلام شد، همسرش، جعده دختر اشعث بن قيس بود كه در قبال مالى كه معاويه به او پرداخت چنان كرد و گفته‏اند نام آن زن سكينه يا عايشه يا شعث بوده و صحيح همان است كه نامش جعده بوده است.

ابو الفرج اصفهانى مى‏گويد: عمرو بن ثابت گفته است، يك سال نزد ابو اسحاق سبيعى آمد و شد مى‏كردم تا از خطبه‏ اى كه حسن بن على عليه السّلام پس از رحلت پدرش خوانده است بپرسم و سبيعى براى من نقل نمى‏كرد. يكى از روزهاى زمستان پيش او رفتم، در حالى كه جامه كلاه‏دار خود را پوشيده بود همچون غولى در آفتاب نشسته بود. به من گفت: تو كيستى نام و نسب خود را گفتم، گريست و گفت: پدر و خانواده‏ات‏چگونه ‏اند گفتم: خوب هستند. گفت: در چه مورد و براى چه چيزى يك سال است كه پيش من آمد و شد دارى گفتم: براى شنيدن خطبه حسن بن على عليه السّلام پس از رحلت پدرش.

خطبه امام حسن علیه السلام وبیعت مردم با او

گفت: هبيرة بن مريم برايم نقل كرد كه حسن عليه السّلام پس از رحلت امير المؤمنين على عليه السّلام چنين خطبه ايراد كرد: همانا در شب گذشته مردى قبض روح شد كه پيشينيان در عمل بر او پيشى نگرفتند و متأخران هرگز به او نرسيدند، او همراه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم جنگ مى‏كرد و همواره خويشتن را سپر بلاى آن حضرت قرار مى‏داد، رسول خدا او را همراه رايت خويش گسيل مى‏فرمود، جبرئيل از جانب راست و ميكائيل از جانب چپ او را در كنف حمايت مى‏گرفتند و باز نمى‏گشتند تا هنگامى كه خداوند فتح را بر او ارزانى مى‏داشت. او در شبى رحلت كرد كه عيسى بن مريم عليه السّلام در چنان شبى به آسمان برده شد و يوشع بن نون در چنان شبى رحلت كرد. هيچ زرينه و سيمينه ‏اى جز هفتصد درهم از مقررى خود را باقى نگذاشت كه مى‏ خواست با آن خدمتكارى براى خانواده خود فراهم آرد. آن گاه عقده گلويش را فشرد و گريست و مردم هم با او گريستند.

حسن بن على عليه السّلام سپس چنين ادامه داد: اى مردم هر كس مرا مى‏شناسد كه مى‏شناسد و هر كس مرا نمى ‏شناسد، من حسن پسر محمد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم هستم، من پسر بشير و نذيرام و پسر فراخواننده به سوى خدا به فرمان او و فرزند چراغ فروزان‏ام، من از خاندانى هستم كه خداوند پليدى را از ايشان زدوده است و آنان را پاك فرموده است پاك كردنى، من از آنانى هستم كه خداوند در كتاب خويش دوستى آنان را واجب داشته و فرموده است «و هر كس كار پسنديده را جستجو كند و انجام دهد ما به نيكى او مى‏ افزاييم»، انجام دادن كار پسنديده، دوستى ما خانواده است.

ابو الفرج اصفهانى مى‏گويد: چون سخن امام حسن به اينجا رسيد، عبد الله بن عباس برخاست و مردم را به بيعت كردن با او فرا خواند كه همگى پذيرفتند و گفتند او را چه ‏اندازه كه دوست مى‏داريم و از همگان به خلافت سزاوارتر است و مردم با امام حسن بيعت كردند و او از منبر فرود آمد.

ابو الفرج مى‏گويد: معاويه مردى از قبيله حمير را به كوفه و مردى از بنى قين را به بصره براى جاسوسى و گزارش اخبار گسيل داشت. هر دو جاسوس معاويه شناخته و بازداشت و كشته شدند، و حسن عليه السّلام براى معاويه چنين نوشت: اما بعد، مردان را به جاسوسى پيش من گسيل مى‏دارى، گويى جنگ و رويارويى را دوست مى‏دارى، من در اين ترديد ندارم و به خواست خداوند متعال منتظر آن باش، وانگهى به من خبر رسيده است، به چيزى شاد شده‏ اى كه هيچ خردمندى به آن شاد نمى ‏شود- يعنى كشته شدن امير المؤمنين على عليه السّلام- و همانا مثل تو در اين مورد همان است كه آن شاعر سروده است: «همانا داستان ما و كسانى از ما كه مى ‏ميرند داستان كسى است كه شامگاه رفته است و ديگرى در خوابگاه مانده است كه بامداد برود.

معاويه چنين پاسخ داد: اما بعد، نامه‏ ات رسيد و آنچه را نوشته بودى فهميدم، من هم از حادثه‏ اى كه پيش آمده است آگاه شدم، نه شاد گرديدم و نه اندوهگين و نه شماتتى كردم و نه افسرده شدم و همانا پدرت على چنان است كه اعشى بن قيس بن ثعلبه سروده و گفته است «تو همان جواد و بخشنده و همان كسى هستى كه چون دلها سينه‏ ها را انباشته سازند.»

ابو الفرج اصفهانى مى‏گويد: عبد الله بن عباس هم از بصره نامه‏ اى به معاويه نوشت و ضمن آن گفت: گسيل داشتن تو آن مرد قينى را به بصره و انتظار تو كه قريش را غافلگير كنى، همان گونه كه بر يمانى‏ها پيروز شدى اشتباه بود و چنان است كه امية بن ابى الاسكر سروده است «به جان خودت سوگند كه داستان من و آن خزاعى كه در شب آمده است، همچون داستان ماده بزى است كه با سم خويش در جستجوى مرگ خود زمين را مى‏كند.» معاويه در پاسخ او نوشت: اما بعد، حسن بن على هم براى من نامه‏اى نظير نامه تو نوشته است و به گونه‏اى كه سوء ظنى و بد انديشى را در باره من محقق نمى‏سازد و تو مثلى را كه در مورد من و خودتان زده‏اى، درست نگفته‏اى و حال آنكه مثل ما همانى است كه آن مرد خزاعى در پاسخ امية بن ابى الاسكر سروده و گفته است:به خدا سوگند من راستگويم و نمى‏دانم با چه چيزى براى كسى كه به من بدگمان است متعذر شوم.

ابو الفرج اصفهانى مى‏گويد: نخستين كارى كه امام حسن عليه السّلام انجام داد، اين بود كه حقوق جنگجويان را دو برابر كرد و على عليه السّلام اين كار را در جنگ جمل كرده است و حال آنكه امام حسن همينكه به خلافت رسيد، آن را انجام داده است و خليفگان پس از او نيز از او پيروى كرده ‏اند.

گويد: حسن عليه السّلام براى معاويه همراه حرب بن عبد الله ازدى چنين نوشت: از حسن بن على امير المؤمنين به معاوية بن ابى سفيان، سلام بر تو، همراه تو خداوندى را كه خدايى جز او نيست ستايش مى‏كنم، اما بعد، همانا كه خداوند متعال محمد را رحمت براى همه جهانيان و منتى بر همه مؤمنان و براى همه مردمان گسيل فرموده است «تا هر كه را كه زنده دل است بيم دهد و عذاب بر كافران محقق گردد.» او رسالت هاى پروردگار را تبليغ فرمود و به فرمان خدا قيام كرد و پس از آنكه خداوند به وسيله او حق را پيروز و شرك را نابود فرمود روزگار پيامبر را بدون اينكه در اجراى فرمانش كوتاهى و سستى كرده باشد به پايان رساند. خداوند به وسيله او قريش را به شرف ويژه رساند و فرمود «همانا قرآن- و دين- مايه شرف تو و قوم تو است.»

چون پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رحلت فرمود عرب در مورد حكومت ستيز كرد، قريش گفتند ما نزديكان و افراد خاندان و قبيله اوييم و براى شما جايز و روا نيست كه در مورد حكومت و حق پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم با ما ستيز كنيد. اعراب ديدند كه سخن درست همان است كه قريش مى‏گويند و در اين مورد حق با ايشان است و تسليم نظر آنان شدند و حكومت را به ايشان واگذار كردند. و ما با قريش با همان دليل كه خود براى اعراب برهان آورده بودند، حجت آورديم ولى قريش نسبت به ما انصافى را كه عرب نسبت به ايشان داده بود نداد.

مگر نه اين است كه قريش با همين حجت و برهان‏ حكومت را از عرب گرفتند ولى چون ما كه افراد خانواده محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و اولياى واقعى اوييم همان دليل را آورديم و از ايشان انصاف خواستيم از ما فاصله گرفتند و همگى بر ستم و ستيز و دشمنى ما هماهنگى كردند.

وعده گاه ما پيشگاه خداوند است و خداى ولىّ و نصرت دهنده است. و ما از اينكه ستيز كنندگان در مورد حقوق ما و حكومت پيامبر ما، با ما ستيز كردند، سخت شگفت كرديم هر چند كه آنان داراى فضيلت و سابقه در اسلام بودند. براى حفظ دين و اينكه منافقان و دشمنان رسول خدا راهى براى ايجاد رخنه و فساد در دين نيابند، از هر گونه ستيزى خود دارى كرديم، و امروز بايد شگفت كنندگان از ستيز تو در مورد كارى كه به هيچ وجه سزاوار آن نيستى شگفت كنند كه نه فضيلت شناخته شده ‏اى در دين دارى و نه كار پسنديده ‏اى در اسلام.

تو فرزند يكى از سران احزاب و پسر دشمن‏ترين قريش نسبت به رسول خدا و كتاب اويى، و خداوند حساب تو را خواهد رسيد و به زودى به جهان ديگر برگردانده مى‏شوى و خواهى دانست سر انجام پسنديده از چه كسى است. و به خدا سوگند كه با فاصله اندكى خداى خود را ملاقات خواهى كرد و سزاى تو را در قبال كارهايى كه انجام داده‏اى خواهد داد و خداوند نسبت به بندگان ستمگر نيست.

همانا على كه رحمت خدا در همه حال بر او باد- چه آن روزى كه قبض روح شد و چه آن روزى كه خداى با اسلام بر او منت نهاد و چه روزى كه زنده مى‏شود- هنگام رحلت خويش كار مسلمانان را پس از خود به من واگذار فرمود و مرا بر آن ولايت داد و من از خداوند مسألت مى‏كنم كه در اين جهان سپرى شونده چيزى به ما ندهد كه مايه كاستى و محروم ماندن از كرامت آن جهانى در پيشگاه او شود.

چيزى كه مرا وادار به نوشتن نامه براى تو كرد، اتمام حجت ميان خودم و پروردگار بزرگ در مورد كار تو بود و اگر به آنچه در اين نامه است عمل كنى به بهره بزرگ خواهى رسيد و كار مسلمانان به صلاح خواهد پيوست و اينك سركشى و اصرار در باطل را رها كن و همان گونه كه مردم با من بيعت كرده‏اند، تو هم بيعت كن و همانا كه خودت مى‏دانى من در پيشگاه خداوند و در نظر هر كس كه حافظ دين خود و متوجه به خداوند است و در نظر هر كس كه دل متوجه به پروردگار دارد، به حكومت از تو سزاوارترم. از خداى بترس، دشمنى و ستيز را كنار بگذار و خون مسلمانان را حفظ كن و به خدا سوگند كه براى تو خيرى نداردكه با خداوند در حالى روياروى شوى كه بيش از اين خون مسلمانان بر گردنت باشد. به صلح و اطاعت درآى و در مورد حكومت با كسانى كه شايسته آن هستند، ستيز مكن، تا خداوند بدين‏گونه آتش فتنه را خاموش فرمايد و وحدت كلمه ارزانى دارد و موجب اصلاح گردد. و اگر چيزى جز پافشارى و ادامه در گمراهى خود را نپذيرى، با مسلمانان آهنگ تو خواهم كرد و با تو خواهم جنگيد تا خداوند كه بهترين حكم كنندگان است، ميان ما حكم فرمايد.

معاويه در پاسخ به امام حسن چنين نوشت: از بنده خدا معاويه امير المؤمنين به حسن بن على، سلام خدا بر تو باد، نخست همراه تو خداوندى را كه خدايى جز او نيست مى‏ ستايم، اما بعد، نامه‏ات به من رسيد و آنچه را در مورد فضيلت محمد رسول خدا نوشته بودى فهميدم، كه او از همگان و همه گذشتگان و آيندگان كه كهن بوده يا نو خواهند بود و چه كوچك و چه بزرگ به فضيلت سزاوارتر است. آرى به خدا سوگند كه رسالت خويش را تبليغ كرد و خير خواهى و هدايت فرمود و خداوند به وسيله او مردم را از نابودى رهايى بخشيد و از كور دلى به روشن بينى و از نادانى و گمراهى به هدايت رساند. خداى او را شايسته‏ ترين پاداش دهاد به شايسته ‏ترين پاداشى كه از سوى امتى به پيامبرش مى‏دهد. درودهاى خداوند بر او باد روزى كه متولد شد و روزى كه به پيامبرى برانگيخته شد و روزى كه قبض روح شد و روزى كه دوباره زنده مى‏شود.

از رحلت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و ستيز مسلمانان در مورد حكومت پس از آن حضرت و غلبه جستن آنان بر پدرت سخن گفته بودى، و به تهمت ابو بكر صديق و عمر فاروق و ابو عبيدة امين و حوارى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و افرادى صالح از مهاجران و انصار تصريح كرده‏اى و اين كار را براى تو نپسنديدم كه تو مردى هستى كه در نظر ما و مردم، هيچ گمان بدى به تو برده نمى‏شود و بى ادب و فرو مايه نيستى و من دوست مى‏دارم كه سخن استوار بگويى و همچنان شهره به‏نيكنامى باشى.

اين امت هنگامى كه پس از رحلت پيامبر خود اختلاف پيدا كرد، چنان نبود كه فضيلت و سابقه و خويشاوندى نزديك شما و اهميت شما را ميان مسلمانان و در اسلام نداند، و امت چنين مصلحت ديد كه به سبب نسبت قريش با پيامبر به سود قريش خود را از حكومت كنار كشد، آن گاه صالحان قريش و انصار و ديگر مردم همچنين عامه مردم چنان مصلحت ديدند كه خلافت را به كسى از قريش بدهند كه اسلامش از همگان قديمى‏تر و از همه به خدا داناتر و در پيشگاه او محبوب‏تر و براى اجراى فرمان خدا از همگان نيرومندتر بوده است و بدين سبب ابو بكر را برگزيدند.

اين انديشه متدينان و خردمندان و خير خواهان امت بود، ولى همين موضوع در سينه‏ هاى شما نسبت به آنان بدگمانى پديد آورد و حال آنكه آنان متهم نيستند و در آنچه كردند، اشتباه نكردند و اگر مسلمانان مى‏ديدند كه ميان شما كسى هست كه چون ابو بكر باشد و بتواند مقام او را حايز شود و از حريم اسلام دفاع كند، همو را انتخاب مى‏كردند و از او روى گردان نمى‏شدند ولى آنان در كارى كه كردند صلاح اسلام و مسلمانان را در نظر داشتند و خداوند آنان را از سوى اسلام و مسلمانان پاداش عنايت فرمايد.

دعوتى را هم كه براى آشتى و صلح كرده بودى، فهميدم، ولى حالى كه امروز ميان من و تو است، همان حالتى است كه پس از رحلت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ميان شما و ابو بكر بوده است، و اينك اگر بدانم كه تو براى رعيت هوشيارتر و براى امت محتاطتر و داراى سياستى پسنديده‏ تر و در جمع اموال تواناتر و در قبال دشمن چاره‏ انديش ‏تر هستى، بدون درنگ به آنچه فرا خوانده ‏اى پاسخ مى‏دادم و تو را شايسته آن مى‏دانستم، ولى به خوبى مى‏دانم كه مدت ولايت من طولانى‏تر از تو بوده است و تجربه ‏ام نسبت به اين امت از تو قديمى‏تر است و از تو بزرگترم و سزاوارتر است كه تو همين پيشنهاد را از من بپذيرى و به اطاعت من در آيى و پس از من حكومت از تو خواهد بود و آنچه در بيت المال عراق موجود است، هر مبلغى كه باشد از آن تو خواهد بود و به هر كجا كه دوست مى‏دارى با خود ببر، وانگهى خراج هر يك از بخشهاى عراق را كه بخواهى به عنوان كمك هزينه از تو خواهد بود كه همه سال كارگزار امين تو آن را جمع كند و براى تو بفرستد و براى تو اين حق محفوظ است كه هرگز نسبت به تو خلاف ادب رفتار نكنيم وبدون رايزنى با تو كارى انجام ندهيم و فرمانهاى تو را كه در آن اطاعت خدا را ملحوظ داشته باشى رد نكنيم، خداوند ما و تو را بر طاعت خود يارى دهد كه او شنوا و بر آورنده دعاست، و السّلام.

جندب مى‏گويد: چون اين نامه معاويه را براى امام حسن آوردم، گفتم: اين مرد آهنگ تو خواهد كرد و تو اين كار را آغاز كن تا با او در سرزمين خودش و محل حكومتش جنگ كنى، و اگر تصور مى‏كنى كه او بدون آنكه از ما جنگى بزرگتر از جنگ صفين ببيند، تسليم فرمان تو مى‏شود. به خدا سوگند كه هرگز چنين نخواهد بود.

فرمود: آرى همين گونه خواهم كرد. ولى پس از آن با من رايزنى نكرد و سخن مرا به فراموشى سپرد. گويند، و معاويه براى حسن عليه السّلام چنين نوشت: اما بعد، همانا خداوند هر چه خواهد ميان بندگان خويش انجام مى‏دهد، هيچ چيز مواخذ كننده فرمان او نيست و او سريع الحساب است. اينك بر حذر باش كه مبادا مرگ تو به دست سفلگان مردم باشد و از اينكه بتوانى در ما راه طعنه‏اى بيابى، نااميد باش و اينك اگر از آنچه در نظر دارى منصرف شوى و با من بيعت كنى، آنچه را كه به تو وعده داده ‏ام وفا خواهم كرد و شرطها كه كرده ‏ام، انجام مى‏دهم و در اين مورد همان گونه خواهم بود كه اعشى بنى قيس بن ثعلبه سروده و گفته است: و اگر كسى امانتى را به تو سپرد، بر آن وفادار باش كه چون درگذشتى و مردى شهره به وفادارى شوى، بر دوست خود هنگامى كه توانگر است، رشك مبر و آن گاه كه تهى دست مى‏شود بر او ستم روا مدار. وانگهى خلافت پس از من، از تو خواهد بود كه تو سزاوارترين مردم نسبت به آن هستى، و السّلام.

امام حسن براى معاويه چنين نوشت:اما بعد، نامه ‏ات به من رسيد كه هر چه خواسته بودى نوشته بودى، من پاسخ تو را از بيم آنكه آغازگر ستم بر تو نباشم، رها كردم و به خدا از آن پناه مى‏برم. از حق پيروى كن، خواهى دانست كه من اهل حق هستم و اگر سخنى بگويم كه دروغ گفته باشم گناهش بر من است، و السّلام.

چون اين نامه حسن عليه السّلام به معاويه رسيد و آن را خواند براى كارگزاران و اميران خود در نواحى مختلف نامه ‏اى يكسان نوشت و متن آن نامه چنين بود: از بنده خدا معاويه امير المؤمنين به فلان پسر فلان و مسلمانانى كه پيش اويند، سلام بر شما باد، همراه شما خداوندى را كه خدايى جز او نيست مى‏ستايم، و سپس سپاس خداوندى را كه زحمت دشمن شما را كفايت كرد و خليفه شما را كشت، خداوند به لطف و كار پسنديده خود يكى از بزرگان خويش را براى غافلگير كردن على بن ابى طالب بر انگيخت كه او را غافلگير كرد و كشت و يارانش را گرفتار پراكندگى و اختلاف نظر كرد. اينك نامه‏ هاى بزرگان و سران ايشان به ما مى‏رسد كه براى خود و عشاير خويش امان مى‏طلبند، چون اين نامه من به شما رسيد همگى با تمام سپاهيان و ساز و برگ پسنديده و كوشش پيش من آييد، همانا شما انتقام خون را گرفتيد و به آرزوى خويش رسيديد و خداوند اهل ستم و ستيز را نابود فرمود، و سلام و رحمت و بركات خدا بر شما باد.

گويد: لشكرها پيش معاويه جمع شدند و او همراه آنان آهنگ عراق كرد. خبر حركت معاويه و رسيدن او به پل منبج به امام حسن رسيد و به تكاپو بر آمد و حجر بن عدى را گسيل فرمود تا به كارگزاران و مردم فرمان آماده شدن براى حركت دهد، و منادى هم نداى جمع شدن مردم را در مسجد داد و مردم با شتاب جمع شدند.

حسن عليه السّلام گفت: هر گاه گروهى جمع و راضى شدند مرا خبر كنيد. سعيد بن قيس همدانى پيش امام حسن آمد و گفت: براى سخن گفتن بيرون آى و حسن عليه السّلام بيرون آمد و به منبر رفت و پس از سپاس و ستايش خداوند متعال چنين گفت: همانا خداوند جهاد را بر خلق خود مقرر فرموده است و خود آن را «دشوار» نام نهاده است و سپس به مؤمنان مجاهد فرموده است، شكيبا باشيد كه خداوند با شكيبايان است. و اى مردم، شما به آنچه دوست داريد، نمى‏رسيد مگر با شكيبايى در آنچه دشوار مى‏داريد. به من خبر رسيده است كه ‏معاويه آگاه شده است كه ما آهنگ حمله به او داريم و بدين سبب به جنب و جوش آمده است، اينك خدايتان رحمت آورد به لشكرگاه خود در نخيله برويد تا بنگريم و بنگريد و چاره‏ انديشى كنيم و شما هم چاره ‏انديشى كنيد.

گويد: در سخن امام حسن عليه السّلام اين موضوع احساس مى‏شد كه بيم دارد مردم آن را نپذيرند، و مردم خاموش ماندند و هيچ كس از ايشان سخنى نگفت و پاسخى نداد. 
عدى بن حاتم كه چنين ديد برخاست و گفت: سبحان الله من پسر حاتم هستم و اين حالت شما چه اندازه زشت است، مگر نمى‏خواهيد به خواسته امام و پسر دختر پيامبر خود پاسخ بگوييد. سخنوران مضر و مسلمانان و سخن آوران مصرى كجايند آنان كه به هنگام صلح زبان‏هايشان دراز بود و اينك كه هنگام جنگ و كوشش فرا رسيده است همچون روبهان گريزانند، مگر از عقوبت خدا و ننگ و عار بيم نداريد.

عدى بن حاتم سپس روى به امام حسن كرد و گفت: خداوند آنچه را به صلاح است، به تو ارزانى دارد و از همه ناخوشيها تو را دور دارد و به هر كارى كه آن را مى‏پسندى موفق دارد، ما سخن تو را شنيديم و متوجه فرمانت شديم، شنيديم و اطاعت كرديم و در هر چه بگويى و بينديشى فرمان برداريم و من اينك آهنگ لشكرگاه خويش دارم و هر كه دوست مى‏دارد با من باشد، به من بپيوندد. او حركت كرد و از مسجد بيرون شد و بر مركب خود كه كنار در مسجد بود سوار شد و به نخيله رفت و به غلام خود فرمان داد چيزهايى را كه لازم داشت، برايش ببرد و عدى بن حاتم نخستين كس بود كه به لشكرگاه رفت.

قيس بن سعد بن عبادة انصارى و معقل بن قيس رياحى و زياد بن صعصعه تيمى برخاستند و ضمن سرزنش مردم آنان را تشويق و تحريض كردند و با امام حسن هم سخنانى همچون سخنان عدى بن حاتم گفتند و پذيرش فرمان و اطاعت خود را اعلام كردند. امام حسن عليه السّلام به ايشان گفت: خدايتان رحمت كناد كه راست مى‏گوييد و از هنگامى كه شما را مى‏شناسم، همواره به صدق نيت و وفادارى و اطاعت و دوستى پسنديده شما را شناخته ‏ام، خدايتان پاداش پسنديده دهاد و سپس از منبر فرود آمد.

مردم بيرون شدند و در لشكرگاه فراهم آمدند و براى حركت آماده شدند و حسن عليه السّلام هم به لشكرگاه آمد و مغيرة بن نوفل بن حارث بن عبد المطلب را به جانشينى خود بر كوفه گماشت و او را فرمان داد تا مردم را بر انگيزاند و پيش امام عليه السّلام گسيل دارد و مغيرة مردم را تشويق مى‏كرد و گسيل مى‏داشت تا آنجا كه لشكرگاه انباشته از لشكريان شد.

حسن عليه السّلام با لشكرى گران و ساز و برگى پسنديده حركت كرد و در دير عبد الرحمان فرود آمد و سه روز درنگ فرمود تا مردم همگى جمع شدند. آن گاه عبيد الله بن عباس بن عبد المطلب را فرا خواند و به او گفت: اى پسر عمو من دوازده هزار تن از دليران عرب و قرآن خوانان كوفه را همراه تو مى‏فرستم كه هر يك از ايشان همسنگ گردانى است، همراه ايشان حركت كن و نسبت به آنان نرمخو و گشاده‏رو و فروتن باش و ايشان را به خود نزديك بدار كه باقى ماندگان افراد مورد اعتماد امير المؤمنين على هستند. از كنار رود فرات همراه ايشان به راه خود ادامه بده و چون از فرات گذشتى به راه مسكن برو تا مقابل معاويه برسى و اگر با او روياروى شدى، از پيشروى او جلوگيرى كن تا من پيش تو برسم كه شتابان از پى تو خواهم آمد و بايد همه روز از تو به من خبر برسد و با اين دو تن يعنى قيس بن سعد بن عباده و سعيد بن قيس رايزنى كن و چون به معاويه رسيدى تو جنگ را با او آغاز مكن، مگر اينكه او جنگ را آغاز كند كه در آن صورت بايد با او جنگ كنى و اگر تو كشته شدى قيس بن سعد بن عباده فرمانده لشكر خواهد بود و اگر او هم كشته شد، سعيد بن قيس فرمانده مردم خواهند بود.

عبيد الله بن عباس حركت كرد نخست به شينور و سپس به شاهى رسيد و همچنان از كرانه فرات پيش مى‏رفت و از فلّوجه گذشت و به مسكن رسيد. 
امام حسن عليه السّلام حركت كرد و از منطقه حمام عمر گذشت و به دير كعب رسيد و شب را آنجا ماند و صبح زود روز بعد حركت كرد و نزديك پل ساباط فرود آمد. صبح روز بعد مردم را فرا خواند و چون همگان جمع شدند، به منبر رفت و براى آنان سخنرانى كرد و چنين اظهار فرمود: سپاس خداوند را سپاسى كه همه سپاس گويندگان سپاس مى‏گويند و گواهى مى‏دهم كه خدايى جز پروردگار يكتا نيست، همان گونه كه همه گواهى دهندگان گواهى مى‏دهند و گواهى مى‏دهم كه محمد فرستاده خداوند است كه خداوند او را به حق مبعوث فرموده است و او را امين وحى خود قرار داده است و درود خدا بر او وخاندانش باد. و سپس به خدا سوگند، اميدوارم كه به لطف و منت خداوند، من خير خواه‏ترين خلق خدا نسبت به خلق باشم و بر هيچ مسلمانى خشم و كينه ندارم و براى كسى آهنگ فتنه انگيزى و بدى ندارم، همانا آنچه را كه شما از اتحاد و هماهنگى خوش نداريد، براى شما بهتر از چيزى است كه آن را در پراكندگى خوش مى‏داريد و همانا كه من براى شما خير بيشترى از آنچه كه شما براى خود مى‏پنداريد، در نظر دارم.

بنابر اين با فرمان من مخالفت مكنيد و انديشه مرا رد مكنيد، خداى من و شما را بيامرزد، و من و شما را به آنچه كه دوست مى‏دارد و خشنودى او در آن است هدايت فرمايد و از منبر فرود آمد. 
گويد: در اين هنگام مردم به يكديگر نگريستند و گفتند: به نظر شما مقصود او از ايراد اين سخنان چه بود برخى گفتند: گمان مى‏كنيم مى‏خواهد با معاويه صلح كند و كار حكومت را به او واگذارد، و به خدا سوگند كه اين مرد كافر شده است و ناگاه به خيمه و خرگاه امام حسن عليه السّلام حمله كردند و آن را به غارت بردند تا آنجا كه سجاده او را از زير پايش كشيدند و عبد الرحمان بن عبد الله بن جعال ازدى بر او حمله كرد و رداى امام حسن را از دوشش ربود و امام حسن در حالى كه شمشير بر دوش داشت بدون ردا به زمين نشست و مركب خود را خواست و سوار شد و گروهى از خواص شيعيان او را احاطه كردند و كسانى را كه آهنگ حمله داشتند، كنار راندند و امام حسن را به سبب سخنانى كه گفته بود مورد اعتراض قرار دادند و ضعيف شمردند.

حسن عليه السّلام فرمود: افراد قبيله‏ هاى ربيعه و همدان را فرا خوانيد، ايشان را فرا خواندند و آنان اطراف امام حسن را گرفتند و مردمى را كه قصد حمله داشتند كنار زدند و گروههاى ديگرى هم از مردم با افراد قبيله‏ هاى ربيعه و همدان همراهى كردند. همين كه امام حسن عليه السّلام به ناحيه مظلم ساباط رسيد، مردى از خاندان نصر بن قعين از قبيله بنى اسد كه نامش جراح بن سنان بود و دشنه‏ اى همراه داشت، برخاست و لگام اسب امام حسن را گرفت و گفت الله اكبر اى حسن نخست پدرت مشرك شد و سپس تو شرك ورزيدى و با آن دشنه ضربتى به حسن عليه السّلام زد كه بر ران امام خورد و تا استخوان شكافت و حسن عليه السّلام پس از آنكه با شمشيرى كه در دست داشت ضربتى به جراح بن سنان زد و با او دست به گريبان شد، بر زمين افتاد و هر دو گلاويز بودند.

عبد الله بن اخطل طايى برجست و دشنه را از دست جراح بن سنان بيرون كشيد و با آن ضربتى به جراح زد و ظبيان بن عماره هم بينى جراح را قطع كرد و سپس با پاره خشتى چندان بر سر و چهره ‏اش زدند كه كشته شد.

امام حسن عليه السّلام را بر تخت روان به مداين بردند كه سعيد بن مسعود ثقفى از سوى او حاكم آنجا بود، على عليه السّلام سعيد را به حكومت مداين گماشته بود و امام حسن هم او را مستقر فرموده بود. حسن عليه السّلام همان جا ماند و به معالجه خود پرداخت.

از آن سوى معاويه به راه خود ادامه داد و به دهكده‏اى به نام حلوبيه در مسكن فرود آمد و عبيد الله بن عباس هم حركت كرد و مقابل معاويه فرود آمد. فرداى آن روز معاويه گروهى از سواران خود را به جنگ عبيد الله فرستاد، عبيد الله با همراهان خود بيرون آمد و آنان را فرو كوفت و به لشكرگاه خودشان عقب راند. چون شب فرا رسيد معاويه به عبيد الله بن عباس پيام فرستاد كه حسن در مورد صلح به من پيام فرستاده است و حكومت را به من واگذار خواهد كرد، اگر تو هم اكنون به اطاعت من در آيى از فرماندهان خواهى بود و در غير اين صورت از پيروان شمرده خواهى شد، وانگهى اگر اين تقاضاى مرا بپذيرى، بر عهده من است كه يك ميليون درهم به تو بپردازم نيمى از آن را هم اكنون مى‏پردازم و نيم ديگر را هنگامى كه وارد كوفه شدم پرداخت خواهم كرد.

عبيد الله بن عباس شبانه حركت كرد و به لشكرگاه معاويه وارد شد و معاويه هم به آنچه وعده داده بود، وفا كرد. چون سپيده دميد مردم منتظر ماندند كه عبيد الله بن عباس براى گزاردن نماز جماعت با آنان بيرون آيد كه نيامد و چون هوا روشن شد به جستجوى او پرداختند و او را نيافتند. ناچار قيس بن سعد بن عباده با آنان نماز گزارد و پس از نماز براى مردم خطبه خواند و آنان را به پايدارى فرا خواند و عبيد الله بن عباس را نكوهش كرد و به مردم فرمان حركت به سوى دشمن و شكيبايى داد كه پذيرفتند و به او گفتند در پناه نام خدا ما را به جنگ دشمن ما ببر. قيس از منبر فرود آمد و با آنان به سوى دشمن حركت كرد. بسر بن ارطاة به مقابله پرداخت و فرياد برآورد كه اى مردم عراق واى برشما، امير شما هم اكنون پيش ماست و بيعت كرده است و امام شما، حسن مصالحه كرده است، براى چه خويشتن را به كشتن مى‏دهيد.

قيس بن سعد بن عباده به مردم گفت: يكى از اين دو پيشنهاد را بپذيريد يا آنكه بدون حضور امام جنگ كنيد، يا آنكه به گمراهى بيعت كنيد. گفتند: بدون حضور امام جنگ مى‏كنيم و به جنگ بيرون شدند و مردم شام را چنان فرو كوفتند كه به لشكرگاهشان عقب نشستند. معاويه براى قيس بن سعد نامه‏ اى نوشت و او را اميدوار كرد و به سوى خود فرا خواند. قيس در پاسخ نوشت: نه به خدا سوگند هرگز با من ملاقات نخواهى كرد مگر آنكه ميان من و تو نيزه خواهد بود.

چون معاويه از او نوميد شد، براى او چنين نوشت: اما بعد، همانا كه تو يهودى و يهودى‏زاده‏اى، خود را بدبخت مى‏كنى و در موضوعى كه به تو مربوط نيست به كشتن مى‏دهى، اگر آن گروهى كه خوشتر مى‏دارى، پيروز شود، تو را از خود مى‏راند و نسبت به تو حيله و مكر روا مى‏دارد و اگر آن گروه كه ناخوش مى‏دارى، پيروز شود، تو را فرو مى‏گيرد و مى‏كشد. پدرت هم اين چنين بود كه كمان ديگران را به زه كرد و تير به هدف نزد و خطا كرد و آتش افروزى مى‏كرد و سر انجام قومش او را يارى ندادند و مرگش فرا رسيد و در منطقه حوران غريب و رانده شده از وطن در گذشت، و السلام.

قيس بن سعد عباده در پاسخ معاويه چنين نوشت: اما بعد، همانا كه تو بت و بت زاده‏اى هستى كه با زور و به ناچارى به اسلام در آمدى، و مدتى ترسان به حال مسلمانى بودى و سپس از اسلام به ميل خود بيرون رفتى و خداوند براى تو در اسلام بهره‏اى قرار نداد. اسلام تو چيزى كهن و نفاق تو چيز تازه‏اى نيست كه همواره با خدا و رسولش در جنگ بوده‏اى و گروهى از گروههاى مشركان و دشمن خدا و پيامبر و بندگان مؤمن بوده‏اى. از پدرم نام برده‏اى و حال آنكه به جان خودم سوگند كه او به هدف خود رسيد و كمان خويش را به زه كرد و كسانى كه ارزشى نداشتند و به پاى او نمى‏رسيدند، بر او رشك بردند. و به ياوه پنداشته‏اى كه من يهودى و يهودى زاده‏ام و حال آنكه خودت مى‏دانى و مردم هم مى‏دانند كه من و پدرم دشمنان دينى بوديم كه به ناچار از آن بيرون آمدى و انصار دينى هستيم كه به آن در آمدى و گرويدى، و السلام.

چون معاويه نامه قيس بن سعد را خواند نسبت به او خشمگين شد و خواست پاسخ دهد. عمرو عاص به او گفت: خوددارى كن كه اگر براى او نامه بنويسى پاسخى سخت‏تر از اين به تو خواهد داد و اگر او را به حال خود رها كنى، او هم به آنچه مردم بپذيرند، تن خواهد داد و معاويه از قيس خويشتن دارى كرد.

گويد: آن گاه معاويه، عبد الله بن عامر و عبد الرحمان بن سمره را براى گفتگو در باره صلح پيش امام حسن فرستاد. آن دو او را به صلح فرا خواندند و بر آن كار ترغيب كردند و شرطهايى را كه معاويه پذيرفته بود، به او عرضه داشتند كه هيچ كس براى كارهاى گذشته تعقيب نخواهد شد و عليه هيچ يك از شيعيان على رفتارى ناخوشايند صورت نخواهد گرفت و از على عليه السّلام جز به نيكى ياد نخواهد شد، همچنين به اطلاع امام حسن رساندند كه معاويه ديگر شرطهاى او را پذيرفته است، و امام حسن پيشنهاد صلح را پذيرفت. قيس بن سعد با همراهان خود به كوفه برگشت و امام حسن هم به كوفه بازگشت و معاويه آهنگ كوفه كرد. روى شناسان شيعه و بزرگان اصحاب امير المؤمنين على عليه السّلام به حضور امام حسن آمدند و از اندوه كارى كه صورت گرفته بود، مى‏گريستند و او را نكوهش مى‏كردند.

ابو الفرج اصفهانى مى‏گويد: محمد بن احمد بن عبيد، از قول فضل بن حسن بصرى، از قول ابن عمرو، از قول مكى بن ابراهيم، از قول سرى بن اسماعيل، از شعبى، از سفيان بن ابى ليلى براى من موضوع زير را نقل كرد، همچنين محمد بن حسين اشناندانى و على بن عباس مقانعى، از عباد بن يعقوب، از عمرو بن ثابت، از حسن بن حكم، از عدى بن ثابت، از سفيان بن ابى ليلى همين موضوع را براى من نقل كردند كه مى‏گفته است، پس از بيعت حسن بن على با معاويه، به حضور حسن عليه السّلام رفتم و او را كنار خانه ‏اش يافتم و گروهى پيش او بودند. من گفتم: سلام بر تو اى خوار كننده مؤمنان، فرمود: اى سفيان سلام بر تو باد. من فرود آمدم و ناقه خود را پاى بند زدم و رفتم و كنارش نشستم. فرمود: اى سفيان چه گفتى گفتم: سلام بر تو اى خوار كننده مؤمنان.

فرمود: چرا نسبت به ما چنين مى‏گويى گفتم: پدر و مادرم فداى تو باد، اين تو بودى كه با بيعت با اين ستمگر و تسليم كردن حكومت به نفرين شده و پسر هند جگر خواره ما را زبون ساختى و حال آنكه صد هزار تن با تو بودند كه در پاى تو مى‏مردند و خداوند هم امر مردم را براى توجمع فرموده بود. امام حسن فرمود: اى سفيان ما خاندانى هستيم كه چون حق را بدانيم به آن متمسك مى‏شويم و من شنيدم على مى‏فرمود: از پيامبر شنيدم كه مى‏فرمود: «روزگار سپرى نخواهد شد تا آنكه حكومت اين امت بر مردى گشاده دهان و فراخ گلو خواهد رسيد كه مى‏خورد و سير نمى‏شود و خداوند به او نمى‏ نگرد و نمى‏ ميرد مگر هنگامى كه براى او در آسمان هيچ عذر و بهانه‏اى باقى نمى‏ماند و روى زمين هيچ يار و ياورى»، و بدون ترديد آن مرد معاويه است و مى‏دانم كه خداوند مشيت و فرمان خود را عمل مى‏فرمايد.

در اين هنگام موذن اذان گفت، برخاستيم و كنار كسى كه شير مى‏دوشيد، ايستاديم. امام حسن ظرف شير را از او گرفت، همچنان ايستاده نوشيد و سپس به من هم نوشاند و به سوى مسجد حركت كرديم. از من پرسيد: اى سفيان چه چيزى تو را اين جا آورده است گفتم: سوگند به كسى كه محمد را به هدايت و دين حق برانگيخته است فقط محبت شما. فرمود: اى سفيان بر تو مژده باد كه شنيدم، على مى‏فرمود: شنيدم رسول خدا مى‏فرمود: اهل بيت من و كسانى كه ايشان را دوست مى‏دارند كنار من بر حوض وارد مى‏شوند، همچون اين دو انگشت يعنى دو انگشت سبابه يا انگشت سبابه و وسطى كه يكى از آن دو بر ديگرى فضيلت دارد، اى سفيان بر تو مژده باد، و دنيا نيكوكار و تبهكار را در بر مى‏گيرد تا آن گاه كه خداوند امام حق را از خاندان محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بر انگيزد.

مى‏گويم- ابن ابى الحديد- منظور از اين جمله كه پيامبر فرموده است «و در زمين هيچ يار و ياورى ندارد.»، اين است كه هيچ كس روى زمين نمى‏تواند دين مرا به سود معاويه تأويل و تفسير كند و بدان گونه براى كارهاى زشت او عذر و بهانه‏اى بتراشد.

و اگر مى‏پرسى: اين سخن امام حسن كه فرموده است. «بدون ترديد آن شخص معاويه است.»، آيا ضمن حديث پيامبر است يا تفسيرى است كه على عليه السّلام يا امام حسن از آن كرده‏اند. مى‏گويم: ظاهر مطلب آن است كه از سخنان امام حسن است و به گمان او شخصى كه داراى آن صفات است معاويه است هر چند براى نسبت دادن اين سخن به پيامبر و على هم مانعى وجود ندارد.

و اگر بپرسى: امام حق از خاندان محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كيست مى‏گويم: اماميه چنين‏ مى‏پندارند كه مقصود همان امام ايشان است كه آنان معتقدند هم اكنون زنده و موجود است و ياران معتزلى ما مى‏پندارند كه او مردى از نسل فاطمه عليها السّلام است كه خداوند او را در آخر الزّمان خواهد آفريد.

ابو الفرج اصفهانى مى‏گويد: معاويه به راه خود ادامه داد تا آنكه در نخيله فرود آمد و مردم را جمع كرد و پيش از آنكه وارد كوفه شود، براى ايشان خطبه بلندى ايراد كرد كه هيچ يك از راويان تمام آن را نقل نكرده ‏اند و بخشهايى از آن نقل شده است و ما هم آنچه از آن را يافته‏ايم، نقل مى‏كنيم.

شعبى مى‏گويد: معاويه در خطبه خود گفت: كار هيچ امتى پس از پيامبرش به اختلاف نمى‏كشد مگر اينكه اهل باطل آن امت بر اهل حق پيروز مى‏شوند، سپس متوجه اشتباه خود شد و گفت غير از اين امت كه چنين و چنان است. 
ابو اسحاق سبيعى مى‏گويد، معاويه در همين خطبه خود كه در نخيله ايراد كرد گفت: همانا همه شرطها كه براى حسن بن على تعهد كرده‏ام، زير قدم من است و به آن وفا نخواهم كرد.

ابو اسحاق مى‏گويد: به خدا سوگند كه معاويه سخت فريب كار بود. اعمش از عمرو بن مرة، از سعيد بن سويد نقل مى‏كند كه مى‏گفته است: معاويه در نخيله با ما نماز جمعه گزارد و پس از آن خطبه خواند و گفت: به خدا سوگند من با شما براى اين جنگ نكردم كه نماز بگزاريد و روزه بگيريد و به حج رويد و زكات بپردازيد كه خودتان اين كارها را انجام مى‏داديد، همانا كه با شما جنگ كردم براى اينكه به شما فرمان روايى كنم و با آنكه خوش نمى‏داريد، خداوند اين را به من ارزانى فرمود.

گويد: هر گاه عبد الرحمان بن شريك، اين حديث را نقل مى‏كرد مى‏گفت: به خدا سوگند اين كمال بى شرمى است. 
ابو الفرج اصفهانى مى‏گويد: ابو عبيد محمد بن احمر، از قول فضل بن حسن بصرى، از يحيى بن معين، از ابو حفص لبّان، از عبد الرحمان بن شريك، از اسماعيل بن ابى خالد، از حبيب بن ابى ثابت براى من نقل كرد كه مى‏گفته است: معاويه پس از ورود به كوفه سخنرانى كرد، حسن و حسين عليهما السّلام پاى منبر بودند. معاويه از على نام برد و دشنامش داد و سپس به حسن دشنام داد. حسين عليه السّلام برخاست كه پاسخ دهد، حسن عليه السّلام‏

دست او را گرفت و او را نشاند و خود برخاست و گفت: اى كسى كه از على به زشتى نام بردى، من حسن ‏ام و پدرم على است و تو معاويه ‏اى و پدرت صخر است، مادر من فاطمه است و مادر تو هند است، پدر بزرگ من رسول خداست و پدر بزرگ تو عتبة بن ربيعه است، مادر بزرگ من خديجه و مادر بزرگ تو قتيله است، خداوند هر يك از ما را كه فرومايه‏تر و گمنام‏تر و در گذشته و حال بدتر و از لحاظ كفر و نفاق ريشه‏دارتر هستيم، لعنت فرمايد، گروههايى از مردمى كه در مسجد بودند آمين گفتند.

فضل مى‏گويد: يحيى بن معين: مى‏گفت من هم آمين مى‏گويم، ابو الفرج اصفهانى مى‏گويد: ابو عبيد گفت: فضل هم افزود كه من هم «آمين» مى‏گويم، و على بن حسين اصفهانى هم آمين مى‏گويد مى‏گويم، من هم عبد الحميد بن ابى الحديد مصنف اين كتاب آمين مى‏گويم.

ابو الفرج اصفهانى مى‏گويد: معاويه پس از سخنرانى در نخيله در حالى وارد كوفه شد كه خالد بن عرفطه پيشاپيش او حركت مى‏كرد و حبيب بن حماد هم رايت او را بر دوش مى‏كشيد. پس از رسيدن به كوفه از درى كه باب الفيل ناميده مى‏شد وارد مسجد شد و مردم پيش او جمع شدند.

ابو الفرج مى‏گويد: ابو عبيد صيرفى و احمد بن عبيد الله بن عمار، از محمد بن على بن خلف، از محمد بن عمرو رازى، از مالك بن سعيد، از محمد بن عبد الله ليثى، از عطاء بن سائب، از قول پدرش براى من نقل كردند كه روزى در حالى كه على عليه السّلام بر منبر كوفه بود، مردى در آمد و گفت: اى امير المؤمنين خالد بن عرفطه در گذشت. فرمود: نه، به خدا سوگند كه نمرده است و نخواهد مرد تا آنكه از اين در وارد مسجد شود و اشاره به باب الفيل كرد و افزود: كه با او پرچم گمراهى خواهد بود و آن را حبيب بن حماد بر دوش خواهد داشت.

گويد: مردى از جاى برجست و گفت: اى امير المؤمنين من حبيب بن حماد هستم و شيعه توام. على عليه السّلام فرمود: بدون ترديد همين گونه است كه گفتم، و به خدا سوگند خالد بن عرفطه در حالى كه فرمانده مقدمه سپاهيان معاويه بود، وارد كوفه شد و پرچم او را حبيب بن حماد بر دوش داشت.

ابو الفرج اصفهانى مى‏گويد: مالك بن سعيد مى‏گفت: اعمش هم براى من اين حديث را نقل كرد و گفت: صاحب اين خانه و اشاره به خانه سائب كرد برايم نقل كرد كه‏خودش از على عليه السّلام اين سخن را شنيده است.

ابو الفرج اصفهانى مى‏گويد: و چون صلح ميان حسن عليه السّلام و معاويه برقرار شد، معاويه كسى را پيش قيس بن سعد بن عباده فرستاد و او را براى بيعت كردن فرا خواند.

قيس كه مردى بسيار بلند قامت بود، پيش او آمد و چنان بود كه قيس بر اسبهاى بلند قامت هم كه مى‏نشست پاهايش بر زمين كشيده مى‏شد و بر صورت او يك تار مو نبود و به او «مرد بى ريش» انصار مى‏گفتند. چون خواستند او را پيش معاويه در آورند، گفت: من سوگند خورده‏ام كه با او ملاقات نكنم مگر اينكه ميان من و او نيزه يا شمشير باشد. معاويه فرمان داد نيزه و شمشيرى آوردند و در ميانه نهادند تا سوگند قيس بر آورده شود.

ابو الفرج مى‏گويد: و روايت شده است كه چون امام حسن با معاويه صلح كرد، قيس بن سعد همراه چهار هزار سوار كار كناره گرفت و از بيعت خوددارى كرد. چون امام حسن بيعت فرمود، قيس را براى بيعت آوردند، او روى به امام حسن كرد و پرسيد: آيا من از بيعت تو آزادم فرمود: آرى. براى قيس صندلى نهادند، معاويه بر سرير خود نشست و امام حسن هم با او نشست. معاويه از او پرسيد: اى قيس آيا بيعت مى‏كنى گفت: آرى، ولى دستش را روى ران خود نهاد و براى بيعت دراز نكرد. معاويه از تخت فرود آمد و كنار قيس رفت و دست خود را بر دست او كشيد و قيس همچنان دست خود را به سوى معاويه دراز نكرد.

ابو الفرج مى‏گويد: پس از آن معاويه به امام حسن گفت، سخنرانى كند و چنين مى‏پنداشت كه نخواهد توانست. امام حسن برخاست و سخنرانى كرد و ضمن آن فرمود: همانا خليفه كسى است كه بر طبق احكام كتاب خدا و سنت پيامبر عمل كند و كسى كه با ستم رفتار كند، خليفه نيست، بلكه مردى است كه به پادشاهى رسيده است، اندكى بهره‏مند مى‏شود و سپس از آن جدا مى‏شود، لذت آن قطع مى‏گردد و رنج و گرفتارى آن باقى مى‏ماند «و نمى‏دانم من، شايد آن آزمايشى است شما را و بهره‏اى تا هنگامى».

گويد: امام حسن به مدينه برگشت همان جا اقامت فرمود و چون معاويه خواست‏براى پسر خود يزيد بيعت بگيرد، هيچ موضوعى براى او دشوارتر و سنگين‏تر از حسن بن على و سعد بن ابى وقاص نبود و هر دو را مسموم كرد و از آن سم در گذشتند.  

مسمومیت و شهادت حضرت امام حسن علیه السلام

ابو الفرج مى‏گويد: احمد بن عبيد الله بن عمار، از عيسى بن مهران، از عبيد بن صباح خراز، از جرير، از مغيره نقل مى‏كند كه معاويه براى دختر اشعث بن قيس كه همسر امام حسن بود، پيام فرستاد كه اگر حسن را مسموم كنى من تو را به همسرى يزيد در مى‏آورم و براى او يكصد هزار درهم فرستاد. او، امام حسن عليه السّلام را مسموم كرد. 
معاويه مال را به او بخشيد ولى او را به همسرى يزيد نگرفت. پس از امام حسن، مردى از خاندان طلحه آن زن را به همسرى گرفت و براى او فرزندانى آورد و هر گاه ميان ايشان و ديگر افراد قريش بگو و مگويى صورت مى‏گرفت، آنان را سرزنش مى‏كردند و مى‏گفتند شما پسران كسى هستيد كه شوهر خود را مسموم ساخت.

گويد: احمد، از يحيى بن بكير، از شعبه، از ابو بكر بن حفص نقل مى‏كرد كه حسن بن على و سعد بن ابى وقاص به روزگارى نزديك به يكديگر درگذشتند و اين ده سال پس از حكومت معاويه بود و روايت مى‏كنند كه معاويه هر دو را مسموم كرده است.

ابو الفرج مى‏گويد: احمد بن عون، از عمران بن اسحاق برايم نقل كرد كه مى‏گفته است: من هم در خانه و پيش امام حسن و امام حسين عليهما السّلام بودم، حسن عليه السّلام به آبريزگاه رفت و برگشت و گفت چند بار به من زهر نوشانده شد ولى هيچ گاه چون اين بار نبوده است، پاره‏اى از جگرم را انداختم و با چوبى كه همراه داشتم آن را زير و رو كردم.

حسين عليه السّلام پرسيد چه كسى به تو زهر نوشانيده است فرمود: با او مى‏خواهى چه كنى، لا بد مى‏خواهى او را بكشى، اگر همانى است كه من مى‏پندارم خداوند از تو سخت انتقام‏تر است و اگر او نباشد، خوش نمى‏دارم كه بى‏گناهى به خون من گرفتار آيد.

ابو الفرج مى‏گويد: امام حسن عليه السّلام در مرقد فاطمه دختر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در بقيع دفن شد و وصيت كرده بود كه كنار مرقد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به خاك سپرده شود، مروان بن حكم از آن كار جلوگيرى كرد و گفت: «چه بسا جنگ كه از صلح و آشتى بهتر است.»

مگر مى‏شود كه عثمان در بقيع دفن شود و حسن در حجره پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، به خدا سوگند اين هرگز نخواهد بود. بنى اميه هم همگى سلاح پوشيدند و سوار شدند. 
مروان مى‏گفت شمشير مى‏كشم و نزديك بود، فتنه انگيخته شود و حسين عليه السّلام چيزى جز به خاكسپارى امام حسن عليه السّلام را كنار پيامبر نمى‏پذيرفت. عبد الله بن جعفر گفت: اى ابا عبد الله تو را به حق خودم بر تو سوگند مى‏دهم كه يك كلمه هم سخنى مگو. و جسد را به بقيع بردند و مروان برگشت.

ابو الفرج مى‏گويد: زبير بن بكار روايت كرده است كه حسن عليه السّلام به عايشه پيام فرستاد كه اجازه دهد تا كنار مرقد پيامبر دفن شود. عايشه گفت: آرى، ولى همين كه بنى اميه اين موضوع را شنيدند جامه جنگى خواستند و آنان و بنى هاشم به يكديگر اعلان جنگ دادند و اين خبر به حسن عليه السّلام رسيد و به بنى هاشم پيام داد، اگر چنين باشد مرا نيازى به دفن در آنجا نيست. مرا كنار مرقد مادرم فاطمه به خاك بسپريد و او را كنار مرقد فاطمه عليها السّلام به خاك سپردند.

ابو الفرج مى‏گويد: يحيى بن حسن مولف كتاب النسب مى‏گويد در آن روز عايشه سوار بر استرى شد و بنى اميه مروان بن حكم و ديگر وابستگان خود را براى جنگ كردن فرا خواندند و منظور از سخن كسى كه گفته است «روزى بر استر و روزى بر شتر نر» همين موضوع است.

مى‏گويم- ابن ابى الحديد- در روايت يحيى بن حسن چيزى نيست كه بتوان بر عايشه اعتراض كرد، زيرا او نگفته است عايشه مردم را به جنگ فرا خوانده است بلكه گفته است بنى اميه چنين كرده‏اند و جايز است كه بگوييم عايشه براى آرام ساختن فتنه سوار شده است، خاصه كه روايت شده است چون حسن عليه السّلام از او براى دفن خويش اجازه گرفت، موافقت كرد و در اين صورت اين داستان از مناقب عايشه شمرده ‏مى‏شود.

ابو الفرج اصفهانى مى‏گويد: جويرية بن اسماء مى‏گويد: چون امام حسن عليه السّلام رحلت فرمود و جنازه‏اش را بيرون آوردند، مروان آمد و خود را زير تابوت رساند و آن را بر دوش كشيد. امام حسين عليه السّلام به او گفت: امروز تابوت او را بر دوش مى‏كشى و حال آنكه ديروز جرعه‏هاى خشم بر او مى‏آشامانيدى مروان گفت: آرى اين كار را نسبت به كسى انجام مى‏دهم كه بردبارى او همسنگ كوههاست.

و مى‏گويد: حسين عليه السّلام براى نمازگزاردن بر پيكر حسن عليه السّلام، سعيد بن عاص را كه در آن هنگام امير مدينه بود، جلو انداخت و فرمود اگر نه اين بود كه اين كار سنت است، تو را براى نماز مقدم نمى‏داشتم. 
ابو الفرج مى‏گويد: به ابو اسحاق سبيعى گفته شد چه هنگام مردم زبون شدند گفت: در آن هنگام كه امام حسن در گذشت و معاويه زياد را به خود ملحق ساخت و حجر بن عدى كشته شد.

و گويد: مردم در مورد سن امام حسن به هنگام وفات اختلاف نظر دارند. گفته شده است چهل و هشت ساله بوده است و اين موضوع در روايت هشام بن سالم ازجعفر بن محمد عليه السّلام روايت شده است، و گفته شده است چهل و شش ساله بوده است و اين هم در روايت ابو بصير از حضرت صادق نقل شده است.

گويد: سليمان بن قتّة كه از دوستداران امام حسن عليه السّلام بوده است، در مرثيه او چنين سروده است: خداوند سخن كسى را كه خبر مرگ حسن را آورد، تكذيب فرمايد، هر چند با هيچ بهايى نمى‏توان آن را تكذيب كرد، تو دوست يگانه و ويژه‏ام بودى و هر قبيله از خويشتن مايه آرامشى دارند، در اين ديار مى‏گردم و تو را نمى‏بينم و حال آنكه كسانى در اين ديار هستند كه همسايگى آنان مايه غبن و زيان است، به جاى تو آنان نصيب من شده‏ اند، اى كاش فاصله ميان من و ايشان تا كناره خليج عدن بود.

ابن ابى الحديد سپس به شرح ديگر جملات اين نامه پرداخته و سخن خود را با استناد به آيات قرآنى و شواهد شعرى آراسته است و مواردى را كه متأثر از احاديث نبوى است، روشن ساخته است. او ضمن شرح همين نامه، پنجاه و هشت بيت از سروده‏هاى خود را در مناجات آورده است.

نامه 31

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج 7 //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

شرح جنگ موته به قلم ابن ابی الحدید

شرح جنگ موته

در شرح جنگ موته که آن را هم به شیوه گذشته خود ازفصل پنجم کتاب واقدى نقل مى کنیم و آنچه را محمد بن اسحاق هم آورده است بر آن مى افزاییم
واقدى مى گوید: ربیعه بن عثمان از عمر بن حکم براى من نقل کرد که پیامبر صلى الله علیه و آله حارث بن عمیر ازدى را در سال هشتم هجرت با نامه اى پیش امیر بصرى گسیل فرمود.
حارث چون به موته رسید شرحبیل بن عمرو غسانى به او برخورد و پرسید آهنگ کجا دارى ؟ گفت : به شام مى روم . گفت : شاید از فرستادگان محمدى ؟ حارث گفت : آرى .

شرحبیل فرمان داد او را به ریسمانى بستند و گردنش را زدند. هیچ یک از فرستادگان رسول خدا صلى الله علیه و آله جز او را نکشته اند و چون این خبر به رسول خدا صلى الله علیه و آله رسید سخت بر او گران آمد. مردم را فراخواند و خبر کشته شدن حارث را داد. مردم شتابان آماده شدند و در جرف لشکرگاه ساختند.

پیامبر صلى الله علیه و آله چون نماز ظهر را گزارد بر جاى نشست و یارانش هم گرد او نشستند. نعمان بن محض یهودى هم آمد و همراه مردم ایستاد، پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود زید بن حارثه فرمانده مردم در این جنگ است ، اگر او کشته شد، جعفر بن ابى طالب فرمانده خواهد بود و اگر او کشته شد، عبدالله بن رواحه امیر خواهد بود و اگر او کشته شد مسلمانان باید از میان خود مردى را به فرماندهى برگزینند و او را امیر خود قرار دهند.

نعمان بن مهض گفت : اى اباالقاسم ! اگر پیامبر باشى همه اینان را که نام بردى چه کم باشند چه بسیار، کشته خواهند شد، پیامبران بنى اسرائیل چون کسى را به فرماندهى مى گماشتند و مى گفتند اگر او کشته شد فلان کس ‍ امیر خواهد بود، اگر صد تن را هم بدین گونه نام مى بردند همگان کشته مى شدند. سپس آن مرد یهودى به زید بن حارثه گفت : وصیت خود را انجام بده که اگر محمد پیامبر باشد، هرگز پیش او بر نخواهى گشت .

زید گفت : گواهى مى دهم که او پیامبرى راستگو است . چون تصمیم به حرکت گرفتند، پیامبر صلى الله علیه و آله پرچمى به دست خویش بست و آن را به زید بن حارثه داد، آن پرچم سپید بود. مردم به حضور فرماندهانى که پیامبر صلى الله علیه و آله تعیین فرموده بود آمدند تا از آنان بدرود کنند و براى ایشان دعا کنند. لشکر آنان مرکب از سه هزار تن بود، همینکه آنان به لشکرگاه خود رفتند و حرکت کردند دیگر مسلمانان فریاد برداشتند که خدا بلا را از شما بگرداند و به سلامت و با غنیمت و حال نیکو برگرداند.

عبدالله بن رواحه در پاسخ ایشان گفت : اما من از خداوند نخست آمرزش ‍ مى خواهم و سپس ضربتى استوار و خونبار، یا ضربه سریع نیزه و زوبینى که در جگر و احشاء نفوذ کند، که چون از کنار گورم بگذرند، بگویند خداى این جنگجوى هدایت شده را کامیاب فرماید.

مى گوید (ابن ابى الحدید): محدثان اتفاق دارند که امیر نخست ، زید بن حارثه بوده است ولى شیعیان منکر این هستند و مى گویند امیر نخست جعفر بن ابى طالب بوده است و پیامبر فرموده است : اگر او کشته شد زید بن حارثه امیر است و اگر او کشته شد عبدالله بن رواحه امیر خواهد بود. و در این باره روایاتى نقل کرده اند. من هم در اشعارى که محمد بن اسحاق در کتاب مغازى خود نقل مى کند شواهدى براى گفتار شیعیان یافته ام و از جمله اشعارى است که ابن اسحاق از حسان بن ثابت نقل مى کند:
در آن هنگام که در مدینه مردم خفته و آرمیده بودند شبى دشوار و درد و اندوه که موجب بى خوابى بود به سراغ من آمد… (تا آنجا که مى گوید) خداوند شهیدانى را که از پى یکدیگر در موته شهید شدند از رحمت خود دور مداراد که جعفر ذوالجناحین و زید و عبدالله بودند و در حالى که شمشیرهاى مرگ به اهتزاز در آمده بود، از پى یکدیگر در آمدند… 

همچنین کعب بن مالک انصارى هم در قصیده اى که مطلع آن این بیت است : چشمها خفتند و آرمیدند و حال آنکه اشک چشم تو فرو مى ریزد… (چنین مى گوید) اندوه بر آن چند تنى است که روزى در موته پیاپى به جنگ رفتند و همانجا استوار ماندند و به جاى دیگر منتقل نشدند… هنگامى که با جعفر هدایت مى شدند و رایت او پیشاپیش آنان بود و چه نیکو پیشاهنگى . تا آنکه صفها در هم ریخت و جعفر در آوردگاه کشته بر خاک افتاد.

واقدى مى گوید: ابن ابى سبره از اسحاق بن عبدالله بن ابى طلحه از رافع بن اسحاق از زید بن ارقم براى من نقل کرد که پیامبر صلى الله علیه و آله براى آنان خطبه خواند و چنین سفارش فرمود: به شما سفارش مى کنم نسبت به خدا پرهیزگار و نسبت به مسلمانانى که همراه شمایند خیر اندیش باشید. به نام خدا و در راه خدا جهاد و با کسانى که به خدا کافرند جنگ کنید. مکر و فریب و غل و غش مکنید، و هیچ کودکى را مکشید و چون با دشمن مشرک بر خوردید نخست او را به یکى از این سه چیز دعوت کنید و هر کدام را پذیرفتند از آنان بپذیرند و دست از ایشان بدارید. آنان را به مسلمان شدن دعوت کن ، اگر پذیرفتند فورى بپذیر و دست از آن بدار و از آنان دعوت کن تا از سرزمین خود به سرزمینهاى مهاجران است و همان وظایفى که بر مهاجران است خواهد بود، و اگر مسلمان شدند ولى سکونت در سرزمینهاى خود را ترجیح دادند به ایشان بگو که حکم آنان هم مانند حکم دیگر اعرابى است که مسلمان شده اند، یعنى احکام خدا در موردشان اجراء مى شود و براى آنان از فى ء و عنایم سهمى نخواهد بود مگر اینکه همراه مسلمانان در جنگ شرکت کنند.

اگر از پذیرفتن خود دارى کردند، آنان را به پرداخت جزیه دعوت کن ، اگر پذیرفتند، بپذیر و دست از ایشان بردار و اگر نپذیرفتند از خدا یارى بخواه و با آنان کارزار کن . اگر مردم حصار یا شهرى را محاصره کردى و آنها از تو خواستند که در قبال حکم خدا تسلیم شوند، آنان را به حکم خدا امان مده بلکه به حکم خودت امان بده ، زیرا نمى دانى آیا آنچه مى کنى مطابق با حکم خداوند است یا نه . همچنین اگر مردم حصار یا شهرى را محاصره کردى و خواستند که ایشان را در ذمه خدا و رسول خدا صلى الله علیه و آله قرار دهى مپذیر و بگو ذمه خودت و پدرت و یارانت را بپذیرند، که اگر شما پیمان و ذمه خود و پدرانتان را بکشید بهتر از آن است که ذمه خدا و رسولش را بشکند.

واقدى مى گوید: ابوصفوان از خالد بن یزید براى من نقل کرد که پیامبر صلى الله علیه و آله براى بدرقه سپاهیان موته بیرون آمد و چون به دروازه وداع رسید، توقف فرمود و سپاهیان هم برگرد او ایستادند. فرمود: به نام خدا جهاد کنید و با دشمن خدا و دشمن خودتان در شام جنگ کنید. آنجا مردانى را در صومعه هایى مى بینید که از مردم کناره گرفته اند، متعرض ‍ ایشان نشوید، البته گروهى دیگر را هم خواهید یافت که شیطان در سرشان لانه گرفته است ، آنان را با شمشیرها ریشه کن سازید. هرگز زن و کودک و پیر فرتوت را مکشید و هیچ خرمابن و درختى را مبرید و هیچ بنایى را ویران مکنید.

واقدى مى گوید: و چون عبدالله بن رواحه با پیامبر صلى الله علیه و آله بدرود کرد، گفت : اى رسول خدا! چیزى براى من بگو و فرمانى بده که آن را از تو حفظ کنم . فرمود: فردا به سرزمینى مى روى که سجده کردن در آن اندک است ، فراوان سجده کن . عبدالله عرض کرد: اى رسول خدا بیشتر بهره مندم فرماى . فرمود: خدا را فریاد آور که در هر چه بخواهى یار و مددکار توست . عبدالله بن رواحه برخاست و رفت و بازگشت و گفت : اى رسول خدا، خداوند فرد است و عدد فرد را دوست مى دارد.

پیامبر فرمود: اى پسر رواحه هرگز عجزى نخواهى داشت که اگر ده کار بد مى کنى یک کار پسندیده هم انجام دهى . عبدالله گفت : دیگر و از این پس از چیزى از تو سوال نخواهم کرد.

محمد بن اسحاق مى گوید: عبدالله بن رواحه به هنگام وداع با رسول خدا صلى الله علیه و آله با شعرى که سروده بود با آن حضرت بدرود کرد که از جمله آن این بیت است :خداوند نیکهایى را که به تو ارزانى فرموده است همچون موسى علیه السلام پایدار بدارد و پیروزى اى همچون پیروزى آنان بهره فرماید…

محمد بن اسحاق همچنین مى گوید: و چون عبدالله بن رواحه با مسلمانان بدرود کرد، گریست . گفتند: اى عبدالله ! چه چیز ترا به گریه واداشته است ، گفت : به خدا سوگند مرا محبت به دنیا و شوقى بر آن نیست ولى شنیدم رسول خدا صلى الله علیه و آله این آیه را تلاوت مى فرمود: و هیچ کس از شما نیست مگر آنکه وارد دوزخ – یا پل صراط – مى شود و نمى دانم چگونه ممکن است که پس از وارد شدن از آن بیرون آیم .

واقدى مى گوید: زید بن ارقم مى گفته است : من یتیم بودم و تحت تکفل عبدالله بن رواحه و در خانه او زندگى مى کردم . هرگز ندیده ام که سرپرست یتیمى بهتر از او باشد. من همراهش به موته رفتم . او به من علاقه مند بود و من هم به او علاقه داشتم ، او مرا پشت سر خود بر شترش سوار مى کرد. شبى همچنان که بر شتر و میان دو لنگه بار سوار بود، این ابیات را خواند:اینک که چهار روز مرا در راهى که ریگزار بود بر خود کشاندى و رساندى نعمتهاى تو افزون و بدى از تو دور باد که این آخرین سفر من است و دیگر پیش خانواده خود بر نمى گردم ، مسلمانان بر مى گردند و مرا در سرزمین شام مى گذارند که اقامت در آن گوار است …

زید بن ارقم مى گوید: چون این شعر را از او شنید گریستم . با تازیانه اش به من زد و گفت : اى فرو مایه ، ترا چه مى شود، اگر خداوند به من شهادت را روزى فرماید و از دنیا و رنج آن و اندوهها و پیشامدهایش آسوده شوم ، تو به راحتى در حالى که به تنهایى میان دو لنگه بار شته نشسته اى باز مى گردى . 

واقدى مى گوید: مسلمانان به راه خود ادامه دادند و در وادى القرى فرود آمدند و چند روزى آنجا ماندند و سپس حرکت کردند و در موته فرود آمدند و به ایشان خبر رسید که هر قل پادشاه روم با صد هزار سپاه از قبایل بکر و بهراء و لخم و جذام و دیگران کنار آبى از آبهاى بلقاء فرود آمده است و مردى از قبیله بلى بر ایشان فرماندهى دارد.
مسلمانان دو شب آنجا ماندند و در کار خود نگریستند و گفتند: باید نامه اى به حضور پیامبر بنویسیم و این خبر را به اطلاعش برسانیم که فرمان به بازگشت ما دهد یا نیروى امدادى گسیل فرماید. در همان حال که مردم سرگرم این گفتگو بودند، عبدالله بن رواحه پیش آنان آمد و ایشان را تشجیع کرد و گفت : به خدا سوگند ما با مردم به اتکاء شمار بسیار و بسیارى اسب و سلاح جنگ نکرده ایم بلکه فقط در پناه و اتکاء به این دینى که خداوند ما را با آن گرامى داشته است جنگ کرده ایم .

اینک هم حرکت و جنگ کنید که به خدا سوگند ما جنگ بدر را دیده ایم در حالى که فقط دو اسب با ما بوده است ، و همانا یکى از دو کار خوب اتفاق مى افتد یا بر آن پیروز مى شویم ، همان چیزى است که خداى ما و رسولش به ما وعده داده اند و وعده او را خلافى نیست با شهادت است که به برادران خود ملحق خواهیم شد و در بهشت با آنان رفاقت خواهیم کرد و مردم با این سخن ابن رواحه دلیر شدند.

واقدى مى گوید: ابوهریره گفته است : در جنگ موته حضور داشتم ، همینکه دیدیم مشرکان چندان شمار و ساز و برگ و سلاح و اسب و دیبا و حریر دارند که ما را یاراى جنگ با آنان نیست ، برق از چشم من پرید. ثابت بن ارقم گفت : اى ابو هریره ترا چه مى شود، گویى لکشرى گران دیده اى ؟ گفتم : آرى . گفت : تو در بدر با ما نبودى ما هرگز به شمار نصرت نیافته ایم .

واقدى مى گوید: دو گروه رویاروى شدند. زید بن حارثه لواى مسلمانان را در دست گرفت و جنگ کرد تا کشته شد، او را با ضربه نیزه ها کشتند. سپس ‍ رایت را جعفر به دست گرفت و از اسب سرخى که داشت پیاده شد و آن را پى زد و سپس چندان جنگ کرد تا کشته شد.
واقدى مى گوید: گفته شده است مردى از رومیان چنان ضربتى با شمشیر به جعفر زد که او را دو نیم ساخت ، نیمى از بدنش روى تا کى که آنجا بود افتاد و بر آن نیمه سى یا سى و چند زخم یافتند.

واقدى مى گوید: نافع از ابن عمر روایت مى کند که مى گفته است : در بدن جعفر بن ابى طالب نشان هفتاد و دو زخم شمشیر و نیزه یافتند. بلاذرى مى گوید: هر دو دست او قطع شد و بدین سبب پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: خداوند به جاى آن دو دست ، دو بال به او عنایت فرمود که با آنها در بهشت پرواز مى کند. و به همین سبب به طیار موسوم شده است .

واقدى مى گوید: آنگاه رایت را عبدالله بن رواحه در دست گرفت ، اندکى درنگ کرد و سپس حمله و جنگ کرد تا کشته شد، و چون او کشته شد مسلمانان به بدترین صورت به هر سو گریختند و سپس بازگشتند و پرچم را ثابت بن ارقم در دست گرفت و انصار را با فریاد فراخواند، گروهى اندک از انصار پیش او جمع شدند. ثابت بن ارقم به خالد بن ولید گفت : اى ابا سلیمان ! این پرچم را بگیر. خالد گفت : نه خودت آن را در دست داشته باش ‍ که در جنگ بدر شرکت داشته اى و از تو سن و سالى گذشته است . ثاب گفت : اى مرد آن را بگیر که به خدا سوگند من آن را جز براى تو نگرفته ام . خالد آن را گرفت و ساعتى حمله کرد و مشرکان از هر سو بر او حمله آوردند و گروهى بسیار او را محاصره کردند، خالد با مسلمانان شروع به عقب نشینى کرد و آنان را از میدان جنگ بیرون کشید. واقدى مى گوید: و روایت شده است که خالد با مسلمانان پایدارى کردند و منهزم نشدند و صحیح همان است که خالد با مردم عقب ننشینى کرد.

واقدى مى گوید: محمد بن صالح از عاصم بن عمر بن قتاده نقل کرد که چون دو گروه در موته رویا روى شدند، پیامبر صلى الله علیه و آله در مدینه بر منبر نشست و فاصله میان مدینه و شام براى او برداشته شد و پیامبر صلى الله علیه و آله به آوردگاه ایشان مى نگریست .

فرمود: هم اکنون رایت را زید بن حارثه در دست گرفت ، ابلیس پیش او آمد، زندگى را در نظرش آراست و مرگ را در نظرش ناخوش نشان داد. زید گفت : هم اکنون باید در دل مومنان ایمان استوار گردد و تو آمده اى دنیا را در نظرم بیارایى و دوست داشتنى جلوه دهى . پیامبر فرمود: زید همچنان پیش رفت تا شهید شد، آنگاه رسول خدا بر او درود فرستاد و به مسلمانان فرمود براى او آمرزش خواهى کنید هر چند که او دوان دوان به بهشت در آمد.

پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: رایت را جعفر بن ابى طالب گرفت و ابلیس پیش او آمد تا او را به زندگى آزمند سازد و مرگ را در نظرش ناخوش ‍ سازد. جعفر گفت : اینکه هنگامى است باید ایمان در دل مومنان استوار گردد و تو آرزوى دنیا دارى ، و پیش رفت و شهید شد.

پیامبر صلى الله علیه و آله براى او دعاى خیر فرمود و بر او درود فرستاد و سپس به مسلمانان گفت : براى برادرتان استغفار کنید، هر چند که شهیدى است که وارد بهشت شد و با دو بال از یاقوت در هر جاى به