خطبه240ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه241صبحی صالح)

و من كلام له ( عليه ‏السلام ) يحث به أصحابه على الجهاد

وَ اللَّهُ مُسْتَأْدِيكُمْ شُكْرَهُ وَ مُوَرِّثُكُمْ أَمْرَهُ- وَ مُمْهِلُكُمْ فِي مِضْمَارٍ مَحْدُودٍ لِتَتَنَازَعُوا سَبَقَهُ- فَشُدُّوا عُقَدَ الْمَآزِرِ وَ اطْوُوا فُضُولَ

الْخَوَاصِرِ- لَا تَجْتَمِعُ عَزِيمَةٌ وَ وَلِيمَةٌ- مَا أَنْقَضَ النَّوْمَ لِعَزَائِمِ الْيَوْمِ- وَ أَمْحَى الظُّلَمَ لِتَذَاكِيرِ الْهِمَمِ

لغات

مضمار: مدت زمانى كه اسب جنگى در آن لاغر مى‏شود و تمرين مى‏بيند و گفته شده كه چهل روز است و شرح آن در خطبه‏ هاى قبل آمده است.

تنازع: جدال و مخاصمه كردن،

مئازر جمع مئزر- پوششها

ترجمه

گفتار آن حضرت كه ياران خود را براى جهاد تشويق و ترغيب مى‏ فرمايد:

«خداوند اداى شكرش را از شما خواسته، و امور خويش را بر شما واگذار فرموده است، و به شما در ميدان وسيع مسابقه مهلت داده است، تا براى به دست آوردن چوگان بر يكديگر سبقت گيريد، پس بندها را محكم ببنديد و دامنها را به كمر زنيد، به مقامهاى بلند رسيدن با خوشگذرانى سازگار نيست، چه بسيار است كه خواب، تصميمهاى روز را درهم مى‏شكند و چه فراوان تاريكيها كه ياد تصميمها را از خاطره ‏ها بزدايد.»

شرح

اين كلام از نظر فصاحت و بلاغت در نهايت درجه زيبايى و رسايى است و بطور كامل جامعه را وا مى‏ دارد كه آماده روز معاد شوند.

و اللَّه مستاديكم شكره:
خدا از شما مى‏ خواهد كه سپاس نعمتهايش را ادا كنيد و اين مطلب در موارد متعددى از قرآن مورد دستور واقع شده است «وَ اشْكُرُوا لِلَّهِ إِنْ كُنْتُمْ إِيَّاهُ تَعْبُدُونَ«»»، «فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ وَ اشْكُرُوا لِي وَ«»».

و مورثكم امره: سلطنت روى زمين را كه در امتهاى گذشته در دست خداپرستان و مؤمنان بود، اكنون به شما محول فرموده است چنان كه در قرآن مى‏فرمايد «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ«»» و نيز گفتار خداوند متعال: «وَ أَوْرَثَكُمْ أَرْضَهُمْ وَ دِيارَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ«».»

و ممهلكم… سبقه،
واژه مضمار استعاره از مدت زندگانى در دنياست و وجه همانندى، آن است كه مردم به سبب رياضتها و مجاهدات در راه خدا و تحصيل كمالات نفسانى كه در طول زندگانى خود به دست مى‏آورند، آمادگى پيدا مى‏كنند كه در مسابقه پيشگاه عظمت الهى به پيروزى برسند، همچنان كه اسبها براى حضور در مسابقه ‏ها با تمرينهاى زياد كه لاغرى اندام را در پى دارد، آمادگى به دست مى ‏آورند، امام (ع) در اين جمله علت مهلت دادن خداوند مردم را براى ميدان مسابقه مورد اشاره قرار داده كه عبارت از: تنازع سبق يعنى زد و خورد و بگومگويى است كه به منظور به دست آوردن پيروزى در سبقت جستن به پيشگاه‏ خداوند وجود دارد، و منظور از اين بگو مگو و تنازع سبق، افتخار و مباهاتى است كه براى اهل سلوك در هنگام آماده كردن نفوس خود به وسيله رياضات حاصل مى‏شود: در راه خدا مى‏كوشند، دامن به كمر مى‏زنند هر كدام براى به دست آوردن فضيلت پيش از ديگران بر هم سبقت مى‏گيرند و حرص مى‏ورزند كه خود را از ديگرى كاملتر سازند، تا اين كه با به دست آوردن نشان مسابقه در ميدان فضايل به پيشگاه قدس الهى رستگار شوند، و نتيجه اين حالات ايجاد غبطه است كه امرى است پسنديده زيرا دارنده آن را به كمال مطلوب مى‏رساند كه نهايت خواسته شارع از امّتش مى‏ باشد، احتمال ديگر آن است كه منظور از سبق فضيلت، بهشت باشد كه به سوى آن سبقت جسته مى‏شود كه در خطبه ‏هاى قبل به اين مطلب اشاره شد، واژه تنازع ترشيح است براى استعاره مضمار و مسابقه كه قبلا ذكر شد، زيرا از شأن كمالات نفسانى و ساير امور كه آدمى در طول زندگى به دست مى‏آورد آن است كه براى سبقت گرفتن، بگو مگو، و براى پيروزى در مسابقه كشمكش راه بيفتد.

فشدّوا عقد المئازر،
پس از بيان اين كه هدف از مهلت زندگى در دنيا، كوشش در پيروى از فرمان خدا و آماده شدن براى پيروزى در مسابقه است، اين جمله را بطور كنايه از آمادگى و دامن به كمر زدن ذكر فرموده است زيرا از ويژگى كسى كه براى امرى قيام مى‏كند و تصميم انجام دادن آن را دارد، آن است كه بندهاى لباس خود را محكم ببندد تا براى رسيدن به مقصود مزاحمش نشود.

و اطووا فضول الخواصر،
اين جمله كنايه است از اين كه رونده اين راه بايد از متاعهاى پر زرق و برق و خوراكيها و پوشيدنيهاى رنگارنگ دنيا و ساير دستاوردهاى آن، فقط به اندازه رفع نياز خود بگيرد و زايد بر آن را ترك كند و دور بريزد، توضيح مطلب اين كه معده و شكم ممكن است وسعت يابند كه از غذا بيش از قدر حاجت در خود جاى دهند و منظور از طىّ فضول الخواصر، ترك همين زيادى از قدر حاجت است.

لا يجتمع عزيمة و وليمه،
عزيمه، اراده قطعى براى انجام دادن كارى است، پس از آن كه انسان آن را برگزيده باشد، و در اين جا منظور اراده بر به دست آوردن فضيلتها مى‏باشد، واژه وليمه كه غذاى عروسى است كنايه از آرامش زندگى است زيرا لازمه وليمه آسايش و آرامش است، معناى عبارت اين است كه توجه بر به دست آوردن فضيلتها و امور با ارزش با خوش گذرانى و آرامش زندگى و رفق و مدارا سازش ندارد زيرا تحصيل فضايل و تصميم بر آن مستلزم مشقت‏هاى نفسانى و رياضتها و رنجهاى جسمانى است كه با راحت و آسايش منافات دارد، و نزديك به اين معناست گفتار خداوند متعال كه مى‏فرمايد: «لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ»

و اين معنا را با جمله بعد تاكيد مى‏ فرمايد: ما انقض النوم لعزائم اليوم، يعنى انسان گاهى در روز تصميم مى‏گيرد كه شب سير كند تا زودتر به منزل برسد اما شب كه فرا مى‏رسد خواب او را فرا مى‏گيرد تا صبح مى‏شود، و به اين طريق تصميمش بر هم مى‏خورد، اين را امام (ع) مثل آورده است براى كسى كه ابتدا بر كارهاى بزرگ تصميم مى‏گيرد ولى بعد سنگينى و آسايش و رفاه او را عارض مى‏شود و از عزم و اراده خود منصرف مى‏شود، مراد امام اين است كه شما با اين راحت‏طلبى و دورى از رنج و زحمت نمى‏توانيد اراده خود را بر تحصيل سعادت دنيا و آخرت عملى كنيد، و قريب به همين معناست،

عبارت بعد: وامحى الظلم لتذاكير الهمم، توضيح سخن اين كه همت آدمى گاهى وى را وادار مى‏ كند كه براى به دست آوردن‏ مقاصد خود به سير در شب بپردازد ولى همين كه تاريكى شب مى‏ رسد كسالت و تنبلى بر او عارض مى‏شود و خوابش مى‏ گيرد و در نتيجه از يادآورى مقاصدش غفلت مى‏ كند، پس تاريكى تا حدودى سبب از بين رفتن اين تصميم از لوح خاطر شده است و اين جمله را امام (ع) مثل آورده است براى كسى كه علتى وى را به امرى وادار كرده و او بر آن امر تصميم گرفته اما كمترين حادثه‏اى وى را از آن امر منصرف كرده است مثل عبارت بالا، و السلام.

تا اين جا خطبه‏ها و اوامر حضرت به پايان رسيد و بعد از اين به خواست و يارى خداوند متعال و تحت حفظ و توفيق و هدايتش از نامه ‏هاى امام (ع) آورده و تشريح خواهد شد.

ترجمه ‏شرح ‏نهج ‏البلاغه(ابن‏ ميثم بحرانی)، ج 4 ، صفحه‏ى 573-565

خطبه235ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه240صبحی صالح)

و من كلام له ( عليه‏ السلام ) قاله لعبد الله بن العباس و قد جاءه برسالة من عثمان و هو محصور يسأله فيها الخروج إلى ماله بينبع، ليقل هتف الناس باسمه للخلافة، بعد أن كان سأله مثل ذلك من قبل،
فقال ( عليه ‏السلام )

يَا ابْنَ عَبَّاسٍ مَا يُرِيدُ عُثْمَانُ- إِلَّا أَنْ يَجْعَلَنِي جَمَلًا نَاضِحاً بِالْغَرْبِ أَقْبِلْ وَ أَدْبِرْ- بَعَثَ إِلَيَّ أَنْ أَخْرُجَ ثُمَّ بَعَثَ إِلَيَّ أَنْ أَقْدُمَ- ثُمَّ

هُوَ الْآنَ يَبْعَثُ إِلَيَّ أَنْ أَخْرُجَ- وَ اللَّهِ لَقَدْ دَفَعْتُ عَنْهُ حَتَّى خَشِيتُ أَنْ أَكُونَ آثِماً

لغات

ينبع: آبادى كوچكى از نواحى شهر مدينه

هتف الناس: فرياد بر آوردن مردم، و او را به نام خواندن

ناضح: شترى كه به وسيله آن آب مى‏كشند

غرب: دلو بزرگ

ترجمه

هنگامى كه عثمان در محاصره مردم قرار گرفته بود، عبد اللَّه عباس را، پيش امير المؤمنين (ع) فرستاد و درخواست كرد كه به سوى ينبع، سر ملك و زراعت خود تشريف ببرد، تا مگر هياهوى به منظور نامزد كردن آن حضرت براى خلافت، كم شود، در حالى كه اين خواهش و پذيرش آن در قبل هم انجام شده، و اين مرتبه دوم بود، امام (ع) در پاسخ چنين فرمود:

«اى پسر عباس عثمان هيچ اراده نمى‏ كند مگر اين كه مى‏ خواهد مرا شتر آبكشى قرار دهد، با دلوى بزرگ كه پيوسته بيايم و بروم، پيش من فرستاد كه از شهر خارج شوم و سپس درخواست كرد كه بياييم، و هم اكنون نيز مى‏ خواهد كه بيرون روم، به خدا سوگند آن قدر از او دفاع كردم كه بيم آن دارم گنهكار به حساب آيم.»

شرح

علت اين كه عثمان اين درخواست را از امام (ع) كرد، اين بود كه مردم، پيرامون خانه او را محاصره كرده بودند، او را صدا مى‏كردند و بر سرش فرياد مى‏كشيدند، و به دليل بدعتهايى كه مرتكب شده بود وى را سرزنش مى‏كردند، ثروت بيت المال را به غير مستحقان مى‏داد و در غير موردش صرف و خرج مى‏كرد، و بسيارى از اعمال ناشايست ديگر.
نكته بلاغى: شتر آبكش استعاره و كلمه دلو ترشيح آن مى‏باشد كه دو فعل اقبل و ادبر، اشاره به وجه شبه آن است.

بعث الىّ… اخرج،
امام (ع) در اين جمله چگونگى وضع عثمان را در حال محاصره بيان مى‏كند و اين كه مردم او را در تنگنا قرار داده بودند و او مجبور بود دست نياز به سوى مردم دراز كند، اما اين كه از ميان مردم و بقيه ياران، اين نامه را تنها به على (ع) نوشت به يكى از دو دليل زير بود.
الف- او، باور داشت كه حضرت بزرگترين و شريفترين فرد جامعه است و مردم بيشتر از همه، او را پيروى و اطاعت مى‏كنند و دلهاى مردم با وى، مى‏باشد.
ب- او عقيده داشت كه حضرت با مردم سازش كرده و در شورش بر او با آنها شركت داشته است از اين رو انتخاب وى امام را از ميان تمام مردم بدون ترديد براى او مفيد بود، زيرا اگر با ميانجيگرى امام، مردم از محاصره او، دست برمى‏داشتند غرض حاصل بود، و اگر اين امر حاصل نمى‏شد، باز هم بعضى از مقاصد عثمان تحقق مى‏يافت از جمله اين كه متهم شدن آن حضرت به‏ هماهنگى با شورشيان مورد تأييد واقع شده و بهانه‏ اى بود براى كسانى كه بعدها به خونخواهى عثمان برخاستند و جنگهاى جمل در بصره و صفين را به وجود آوردند.

و اللَّه… تا آخر.
در معناى اين جمله چند احتمال وجود دارد:

1- يكى از شارحان چنين مى‏گويد: حضرت مى‏خواهد بفرمايد آن قدر در دفاع از عثمان كوشش كرده‏ام كه با توجه به زيادى خلافها و بدعتهاى وى، مى‏ ترسم از گنهكاران به حساب آيم.

2- احتمال ديگر اين كه به اندازه‏اى از او دفاع كردم كه ديگر خوف جانى برايم دارد زيرا ايستادن در مقابل اين همه جمعيت كه عليه او قيام كرده‏اند اين گمان را به وجود مى‏آورد كه آنان بر من حمله كنند و مرا به قتل برسانند و اين خود گناهى است.

3- احتمال سوم اين كه مى‏ترسم زياده روى در دفاع از وى باعث ايجاد اختلاف و كشمكش شود و به منظور دفاع‏ از خود، دست به شمشير دراز كنم يا با دست خود، كسى را بيازارم و گفته‏هاى ناشايست از من يا ديگران صادر شود كه اين خود گناه است.

ترجمه‏ شرح ‏نهج ‏البلاغه(ابن‏ ميثم بحرانی )، ج 4 ، صفحه‏ى 548-545

خطبه239ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه239صبحی صالح)

و من خطبة له ( عليه‏ السلام ) يذكر فيها آل محمد ( صلى‏ الله‏ عليه ‏وآله )

هُمْ عَيْشُ الْعِلْمِ وَ مَوْتُ الْجَهْلِ- يُخْبِرُكُمْ حِلْمُهُمْ عَنْ عِلْمِهِمْ وَ ظَاهِرُهُمْ عَنْ بَاطِنِهِمْ- وَ صَمْتُهُمْ عَنْ حِكَمِ مَنْطِقِهِمْ- لَا

يُخَالِفُونَ الْحَقَّ وَ لَا يَخْتَلِفُونَ فِيهِ- وَ هُمْ دَعَائِمُ الْإِسْلَامِ وَ وَلَائِجُ الِاعْتِصَامِ- بِهِمْ عَادَ الْحَقُّ إِلَى نِصَابِهِ وَ انْزَاحَ الْبَاطِلُ عَنْ

مَقَامِهِ- وَ انْقَطَعَ لِسَانُهُ عَنْ مَنْبِتِهِ- عَقَلُوا الدِّينَ عَقْلَ وِعَايَةٍ وَ رِعَايَةٍ- لَا عَقْلَ سَمَاعٍ وَ رِوَايَةٍ- فَإِنَّ رُوَاةَ الْعِلْمِ كَثِيرٌ وَ رُعَاتَهُ

قَلِيلٌ

لغات

ولايج: جمع وليجه بر وزن فعيله به معناى مفعول، موضعى است كه انسان با داخل شدن در آن خود را حفظ مى‏ كند.

نصاب: اصل و ريشه

ترجمه

از خطبه‏ هاى آن حضرت كه از آل رسول سخن مى‏ گويد:

«آنان زنده كننده علم و دانش و از بين برنده جهل و نادانى هستند، بردبارى آنان شما را از داناييشان آگاه مى‏ كند، خاموشى آنان حكايت از راستى و درستى گفتارشان دارد، با حق مخالفت نمى‏ كنند و در آن با هم اختلاف ندارند، ايشان استوانه‏ هاى اسلام و پناهگاههاى آن هستند، به وسيله ايشان، حق به موضع اصلى خود بر مى ‏گردد و باطل و نادرستى از جاى آن، دور و نابود مى‏ شود و زبانش از ريشه قطع مى‏ شود، دين را شناختند شناختن واقعى نه شناختن ظاهرى و لفظى، همانا راويان علم بسيار هستند ولى عمل كنندگان به آن اندك مى‏باشند.»

 

شرح

امام (ع) در اين خطبه اوصافى براى اهل بيت پيامبر ذكر كرده است از اين قرار:

1- آنها مايه حيات دانش هستند، علم را تشبيه به موجود زنده كرده كه وجود دارد و سودمند است و بطور مجاز آنان را حيات ناميده و اسم سبب را روى مسبب گذارده است.

2- آنان سبب مرگ جهل و نادانى مى‏باشند، از راه استعاره براى نادانى، موت و مرگ قائل شده است، زيرا با وجود ايشان جهل معدوم و فانى مى‏ شود و مانند جمله پيش، لفظ موت را از باب مجاز، بر آنها اطلاق فرموده است.

3- حلم و بردباريشان حكايت از دانش آنان مى‏كند چون علم به موقعيّتهاى حلم دارند و اين جمله اشاره دارد به اين كه ميان دو صفت پسنديده دانش و بردبارى تلازم برقرار است، بنا بر اين اهل بيت پيامبر چون به ارزش و موقعيت بردبارى عالم هستند از اين رو در تمام موارد، حلم و بردبارى نشان مى‏دهند.

4- سكوت آنان از محكم بودن بيانشان در مواقع سخن گفتن حكايت مى‏ كند زيرا كسى كه بداند در كجا و چه وقت بايد سكوت كرد موارد سخن گفتن را هم مى‏داند و گرنه هر وقت و هر جا و بى‏ مورد به سخن خواهد پرداخت يعنى در موضع سكوت حرف مى‏زند و اين بر خلاف علم خواهد بود.

5- آنان با حق مخالفتى ندارند يعنى چون به حق و راههاى وصول به آن، علم و آگاهى دارند و حلاوت آن را چشيده‏ اند، از آن دست برنمى‏دارند و به سوى صفت ناپسند افراط و تفريط گرايش پيدا نمى‏ كنند.

6- و چون علم به حقيقت دارند، در آن اختلاف و جنگ و نزاعى راه نمى ‏اندازند.

7- ايشان پايه‏ ها و ستونهاى اسلام هستند اين نامگذارى استعاره است، زيرا چنان كه خانه به وسيله پايه‏ ها نگهدارى مى ‏شود و بر روى آن قرار دارد، اهل بيت رسول خدا هم مايه قوام وجودى دين هستند، و به علمشان از آن نگهدارى و حراست مى‏ كنند.

8- آنها پناهگاههاى اسلام هستند، واژه «ولايج» را بطور استعاره بر اهل بيت اطلاق كرده است، زيرا آنان مرجع خلق هستند و جامعه از دست جهل و لو احق آن و از عذاب آخرت، به علم و هدايت، و پيروى از ايشان پناه مى‏برد، همان طور كه هر كس داخل نماز مى شود، به آن پناه مى‏برد.

9- به وسيله ايشان حق به اصل و بنيان خود برمى‏ گردد، يعنى با خلافت و ولايت امام (ع) حق به سوى اصل و اساس خود بازگشت مى‏كند.

و انزاح الباطل عن مقامه،
اين جمله اشاره به اين مطلب است كه قبل از خلافت و حكومت حضرت، در زمان عثمان، احكام و قوانين بر خلاف شرع اسلام جارى مى‏شد، زيرا نقل شده است كه عثمان بدعتها در دين گذاشت، و در زمان او بنى اميّه بر بيت المال مسلمانان مسلط شدند و بر خلاف حق در آن دخل و تصرف داشتند كه شرحش در خطبه‏ هاى پيش بيان شده است، و با به خلافت رسيدن حضرت، هر حقى به اهلش رسيد، و به اصل و قرارگاه خود بازگشت، و همين حق هر گاه در غير موردش باشد، باطل است، مقام باطل يعنى غير مورد حق، و با ولايت و حكومت امام (ع) باطل از جايگاهش دور شد و زبان كسى كه از باطل طرفدارى مى‏ كند و به باطل سخن مى‏ گويد، با خلافت حضرت، از ريشه بر كنده شد، انقطاع زبان استعاره از ساكت شدن باطل است كه چون از گفتن مى‏ ماند شبيه به قطع شده مى‏باشد و براى تاكيد در انقطاع كلمه من منبته را به عنوان ترشيح براى آن آورده است.

10- دين را شناختند، شناختن نگهدارى و حفاظت، نه شناختن اين كه حرفى بشنوند و سخنى بگويند، توضيح مطلب آن كه در گذشته، دانستى كه براى‏ شناخت و درك مطلب، سه درجه وجود دارد كه كمترينش تصور آن به اعتبار نامش مى‏ باشد، و بالاترينش تصور آن بر حسب حقيقت و كنه آن است، و درجه متوسط آن است كه اوصاف و لوازم مخصوص به آن، و برخى اجزايش را درك كند، و درك و تعقلى كه ائمه اطهار از دين داشتند بالاترين درجه شناخت بود كه همان معناى رعايت و حفاظت مى‏باشد، و حفاظت آنان از دين به آن است كه آن را به ديگران بياموزند و ياد آن را زنده دارند و در برابر آن احتياط را از دست ندهند، نه اين كه تنها به نامى از آن و شنيدن الفاظى از ديگران قناعت كنند.

فانّ رواة العلم كثير… تا آخر،
يعنى چنان نيست كه هر كس خبر از دانش دهد و چيزى از آن بشنود، عالم به آن علم و نگه دار آن مى‏باشد بلكه اين مطلب عامّى است و عام مستلزم خاص نيست، و به اين بيان حضرت اشاره كرده است به اين كه اين گونه اشخاص كه رعايت اصل علم كنند و جامع فضايل باشند بسيار اندكند. توفيق از خداوند است.

ترجمه ‏شرح ‏نهج ‏البلاغه(ابن‏ ميثم بحرانی)، ج 4 ، صفحه‏ى 568-565

خطبه238ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه238صبحی صالح)

و من كلام له ( عليه‏ السلام ) في شأن الحكمين و ذم أهل الشام‏

جُفَاةٌ طَغَامٌ عَبِيدٌ أَقْزَامٌ- جُمِعُوا مِنْ كُلِّ أَوْبٍ وَ تُلُقِّطُوا مِنْ كُلِّ شَوْبٍ- مِمَّنْ يَنْبَغِي أَنْ يُفَقَّهَ وَ يُؤَدَّبَ- وَ يُعَلَّمَ وَ يُدَرَّبَ وَ يُوَلَّى

عَلَيْهِ- وَ يُؤْخَذَ عَلَى يَدَيْهِ- لَيْسُوا مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ- وَ لَا مِنَ الَّذِينَ تَبَوَّؤُا الدَّارَ أَلَا وَ إِنَّ الْقَوْمَ اخْتَارُوا لِأَنْفُسِهِمْ- أَقْرَبَ

الْقَوْمِ مِمَّا يُحِبُّونَ- وَ إِنَّكُمُ اخْتَرْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ- أَقْرَبَ الْقَوْمِ مِمَّا تَكْرَهُونَ- وَ إِنَّمَا عَهْدُكُمْ بِعَبْدِ اللَّهِ بْنِ قَيْسٍ بِالْأَمْسِ يَقُولُ-

إِنَّهَا فِتْنَةٌ فَقَطِّعُوا أَوْتَارَكُمْ وَ شِيمُوا سُيُوفَكُمْ- فَإِنْ كَانَ صَادِقاً فَقَدْ أَخْطَأَ بِمَسِيرِهِ غَيْرَ مُسْتَكْرَهٍ- وَ إِنْ كَانَ كَاذِباً فَقَدْ لَزِمَتْهُ

التُّهَمَةُ- فَادْفَعُوا فِي صَدْرِ عَمْرِو بْنِ الْعَاصِ- بِعَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْعَبَّاسِ- وَ خُذُوا مَهَلَ الْأَيَّامِ وَ حُوطُوا قَوَاصِيَ الْإِسْلَامِ- أَ لَا تَرَوْنَ

إِلَى بِلَادِكُمْ تُغْزَى وَ إِلَى صَفَاتِكُمْ تُرْمَى

لغات

جفاة: جمع جافى: درشتخو و سنگدل

طغام: فرومايگان و افراد پست

اقزام: جمع قزم: آدم پست، اين كلمه بطور يكسان بر مفرد و جمع و مذكر و مؤنث اطلاق مى‏ شود.

جاءوا من كل أوب: از هر ناحيه آمدند

شوب: آميختگى

يدرّب: خو مى‏ گيرد به عادتهاى زيبا و در امور تجربه مى‏ كند.

تبوّؤوا الدار: فرود آمدند 

شمت السيف: شمشير را در غلاف كردم.

 

ترجمه

اين سخنان را حضرت در باره حكمين در جنگ صفين و مذمت اهل شام بيان فرموده است.
«اهل شام، مردمى سخت دل و اوباش هستند، بردگانى پست كه از هر سرزمينى گرد آمده و از هر آميخته ‏اى بر چيده شده ‏اند، از كسانى هستند كه بايد علم و ادب بياموزند و دانش و تجربه ياد بگيرند و تحت حكومت در آيند، و بايد دست آنها را گرفت، اينها نه از مهاجران و انصارند و نه از كسانى كه در مدينه جا داشته‏ اند.

بهوش باشيد كه اين مردم نزديكترين كس را به آنچه دوست مى‏ دارند براى خود برگزيدند، و شما براى خود نزديكترين كس را به آنچه دوست نمى‏ داريد انتخاب كرديد، شما سابقه عبد اللَّه بن قيس را داريد كه ديروز مى‏ گفت: اين جنگ فتنه و آشوب است پس زههاى كمان خودتان را قطع كنيد و شمشيرهايتان را در غلاف كنيد، اگر او، راست مى‏ گفت پس در آمدنش بدون اين كه مجبور باشد خطا كرده و اگر دروغگو بود تهمت سزاوار وى است، پس آنچه را كه در سينه عمرو عاص مى‏ باشد به وسيله عبد اللَّه بن عباس از بين ببريد و فرصت روزگار را دريابيد و سرزمينهاى دور دست اسلام را حفظ كنيد آيا به شهرهاى خود نمى‏ نگريد كه چگونه مورد هجوم جنگ واقع مى‏شود و بناى نفوذ ناپذير قدرتتان هدف حملات دشمنان قرار مى‏گيرد.»

شرح

امام (ع) اول اين خطبه را به عيبجويى اهل شام اختصاص داده تا مردم را از آنها متنفر كند، و آنان را بردگان ناميده است به علت اين كه برخى از آنان از بردگان بودند و يا به سبب اين كه با تمام وجود وابسته به دنيا و اهل آن بودند قضيه بطور مهمل بيان شده كه شامل بعضى موارد مى‏شود، چهار كلمه مرفوع در اول خطبه هر كدام خبر براى مبتداى محذوف هستند كه مبتدا در هر كدام ضمير هم‏ مى‏ باشد فعل جمّعوا، در محل رفع است از باب اين كه صفت براى اقرام باشد، احتمال ديگر اين كه خبر پنجم براى مبتداى محذوف باشد، در عبارت من ينبغي همين احتمال مى‏رود.

يولّى عليه و يؤخذ على يديه… ليسوا،
اين جمله‏ ها كنايه از اين است كه مردم نادان و سفيه هستند و شايستگى آن را ندارند كه امرى به ايشان واگذار شود و مسئوليتى به عهده بگيرند بلكه به دليل كودنى و كم خردى‏شان بايد تحت قيموميّت ديگرى واقع شوند و جلو تصرفاتشان گرفته شود و اين كه مى‏ فرمايد: اين مردم از مهاجران و انصار نيستند در مورد مذمت آنان است زيرا انتساب به مهاجران و انصار خودش علت كمال است پس نبودن آن دليل نقص خواهد بود، و نيز اين كه ايشان از جمله الذين تبوّؤوا الدار نيستند، و آنها انصار و اهل مدينه بودند كه دو سال پيش از هجرت پيغمبر اكرم اسلام آورده بودند و مسجدهايى در مدينه ساختند و خدا در كتاب با عزّت خود قرآن آنان را ستوده و چنين مى‏فرمايد: و هم جماعت انصار، كه پيش از هجرت مهاجران، مدينه را خانه ايمان كردند، و مهاجران را كه به سوى آنها آمدند دوست مى‏دارند… تا جمله «فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ«»»، در نسخه سيّد رضى متن خطبه تبوّؤوا الدار، است ولى در بقيه نسخ و الايمان هم دارد، و اين كه حضرت با اقتباس از قرآن ايمان را مسكن و اقامتگاه مؤمنان نخستين مدينه دانست به عنوان استعاره ذكر شده زيرا ايمان را به منزل تشبيه كرده است به دليل آن كه بر ايمان پا بر جا بودند و دلهايشان به سبب آن با آرامش و ثبات بود، و احتمال مى‏رود كه نصب كلمه ايمان از باب مفعول فعل محذوف باشد يعنى لازموا الايمان پيوسته ايمان را همراه داشتند مثل قول شاعر:
«و رايت زوجك فى الوغا متقلّدا سيفا و رمحا»

كه در تقدير و معتقلا رمحا مى‏باشد و عامل مفعول محذوف است.

الا و انّ القوم… تكرهون،
قوم، اهل شام هستند و كسى كه او را براى خود برگزيدند و نزديكترين آنها به چيزى كه دوست مى‏داشتند عمرو بن عاص بود كه او را براى حكميت انتخاب كردند و از طرف خود، او را منصوب كردند، و چون بسيار نيرنگ باز بود و توجه زيادى به معاويه و پولهاى او داشت از اين رو نزديكترين شخص به امر محبوب آنان بود، و امرى را كه اهل شام دوست مى‏داشتند و عمرو عاص از همه كس نزديكتر، به آن بود، پيروزى بر اهل عراق و ياران على (ع) و تمام شدن كار به نفع معاويه بود، و كسى را كه اهل عراق براى حكميت برگزيدند، ابو موساى اشعرى بود و او نزديكترين آنان به امرى بود كه آن را دوست نمى‏ داشتند يعنى اين كه حكميت به سود آنها تمام نشود، نزديك و سودمند بودن انتخاب ابو موسى به اين امر نامطلوب معلول يكى از دو علت است يا به دليل غفلت و كودنى او بود، و يا اين كه دل خوشى از امير المؤمنين نداشت، زيرا وى در زمان پيامبر از طرف آن حضرت والى سرزمين زبيد، در اطراف يمن بود، و بعد از پيامبر، عمر، مغيره را از ولايت بصره بر كنار ساخت و ابو موسى را بر آن جا نصب كرد و سپس وقتى كه عثمان او را از بصره برداشت، در كوفه مسكن گرفت و چون مردم كوفه از والى خود سعيد بن عاص ناراضى بودند و او را معزول كردند، ابو موسى را برگزيدند و به عثمان نامه نوشتند كه وى را والى آنان قرار دهد عثمان نيز او را بر ولايت كوفه منصوب كرد، اما موقعى كه عثمان كشته شد على (ع) او را از آن منصب عزل كرد و ابو موسى از آن به بعد با اين وضع در كوفه بود تا واقعه حكميّت پيش آمد.

و انما عهدكم بعبد اللَّه…
تا آخر، منظور از عبد اللَّه بن قيس ابو موساى اشعرى است و با اين جمله امام (ع) در مقابل لشكريان خود استدلال كرده است كه نمى ‏بايست ابو موسى را به حكميت برگزينند زيرا موقعى كه حضرت براى جنگ‏ جمل به بصره لشكركشى مى‏ كرد او به مردم مى‏ گفت: اين كار آشوبى نارواست كه از قبل به ما گفته شده و مامور به كناره‏ گيرى از آن مى‏باشيم، اى مردم، زه كمانهاى خود را ببريد و شمشيرهايتان را در غلاف كنيد و به جنگ نرويد، اكنون يا، اين است كه اين مرد در آن گفته صادق بوده، يا كاذب، اگر راست گفته، پس چرا در اين جا، يعنى جنگ صفين شركت كرده و باعث سياهى لشكرى شده كه مامور به كناره‏گيرى از آن بوده، با آن كه كسى وى را به اين امر مجبور نكرده است و اگر آن حرف را از دروغ گفته، پس اهل تهمت و بهتان است و فاسق مى‏باشد، بنا بر اين به هر علت، او آدمى نيست كه مورد اطمينان باشد و در اين امر بزرگ حكميت، مورد اعتماد واقع شود. نظير اين احتجاج خبرى است كه سويد بن غفله نقل كرده و گفته است كه در زمان خلافت عثمان روزى من و ابو موسى در ساحل فرات بوديم، ابو موسى گفت: از رسول خدا شنيدم كه بنى اسرائيل با هم اختلاف كردند و اين اختلاف در ميانشان سالها وجود داشت تا منجر به حكميت شده و دو نفر را بر اين كار برگزيدند كه هر دو گمراه بودند و مردمى را هم كه از آنها پيروى كردند گمراه كردند، و در ميان امت من نيز اختلاف پيدا خواهد شد و ادامه خواهد داشت تا آن كه بالاخره دو نفر ضالّ و مضلّ براى حكميت انتخاب مى‏كنند و آنها پيروان خود را به گمراهى خواهند كشاند، من گفتم: اى ابو موسى بترس كه مبادا تو هم يكى از آنها باشى، ابو موسى پيراهنش را از تن در آورد و دور انداخت و گفت: به خدا بيزارى مى‏جويم از آن امر، چنان كه از اين پيراهنم دورى جستم، اكنون عليه ابو موسى استدلال مى‏ شود كه در آنچه از پيامبر نقل كرده، چه راست گفته و چه دروغ، دليل بر خطا كاريش در قضيه حكميت مى‏ باشد.

فادفعوا فى صدر عمرو بن العاص بعبد اللَّه بن عباس،
اين جمله كنايه از آن است كه براى امر حكميت، در مقابل عمرو عاص، به جاى ابو موسى مى‏بايست عبد اللَّه بن عباس را قرار دهند، كه مى‏تواند درست از عقيده و خواسته خود دفاع‏ كند، با توجه به مذمتى كه حضرت از ابو موسى فرمود و ناشايستگى او را براى امر حكميت روشن كرد، نظر مباركش بر اين بود كه بايد عبد اللَّه عباس براى اين امر انتخاب شود، اما مردم آن را نپذيرفتند، به تعبير ديگر چنين روايت شده است كه وقتى امام (ع) ديد يارانش اصرار دارند كه بايد ابو موسى اين امر را به عهده گيرد، فرمود: اى مردم معاويه براى اين كار عمرو عاص را برگزيده است كه كمال اطمينان به راى و نظر او دارد و اما براى قرشى (كه خود و يارانش بودند) كسى غير از قرشى سزاوار اين امر نيست و اين شخص عبد اللَّه بن عباس است، او را براى اين امر انتخاب كنيد زيرا عمرو عاص هر گرهى را ببندد فورا آن را مى‏گشايد و هر پيمانى محكم سازد بزودى آن را نقض مى‏كند، و هيچ پيمانى را درهم نمى‏شكند مگر آن كه زود آن را محكم مى‏كند، (چند چهره و پيمان شكن توانايى است)، در اين حال اشعث و چند نفر ديگر برخاستند و گفتند به خدا سوگند تا روز قيامت نبايد دو نفر از قبيله مضر حكميت را به عهده بگيرند بلكه بايد يكى مضرى و ديگرى يمنى باشد، امام (ع) فرمود به خدا قسم عمرو بن عاص قرشى نيست اما مى ‏ترسم كه يمنى شما را (ابو موسى) بفريبد، اشعث گفت: به خدا سوگند اگر هر دو مطلبى بر خلاف رضاى ما بگويند در حالى كه يكى از آنها يمنى باشد براى ما بهتر است از آن كه به سود ما عمل كنند اما هر دو مضرى باشند، امام (ع) فرمود حال كه شما فقط به ابو موسى چسبيده‏ ايد، هر كار دلتان مى‏خواهد بكنيد، خدايا من كه از كار اينها بيزارم و به تو پناه مى‏ برم.

و خذوا مهل الايّام،
در آخر، ياران خود را به غنيمت شمردن فرصتهاى روزگار و فضاى باز ميان مدتهاى عمر امر فرموده است كه در فراخناى اين مهلتها آنچه سزاوار حال آنان است، بر طبق انديشه‏ هاى درست انجام دهند و نيز از آنها خواسته است كه نقاط دور دست اسلام يعنى اطراف عراق و حجاز و جزيره و تمام سرزمينهايى كه در قلمرو تصرفات آن حضرت بود، در احاطه و حفاظت خودقرار دهند، و سپس با هشدار دادن روحيه كسانى كه شهرهايشان مورد تاخت و تاز جنگ و حوزه تصرفاتشان هدف تيرها و مقاصد شوم دشمن واقع شده منقلب و اغتنام فرصت مجذوبشان كرده است.

واژه صفات كنايه از سرزمينهايى است كه مسلمانان بر آن، استقرار يافته بودند، و معناى لغوى آن سنگ سخت سياه صافى است كه نمى‏ گذارد تير در آن فرو رود بلكه آن را درهم مى‏ شكند و از خود دفع مى ‏كند امام (ع) حوزه تصرفات و سرزمينهاى اسلامى را از نظر مقاومت و سختى به چنين سنگى همانند كرده است، وقتى كه در باره جامعه ‏اى گفته مى‏ شود: لا ترمى و لا تقرع صفاتهم، اشاره به سرسختى آن قوم و قوّت نيروى دفاعى آنها مى‏باشد، و رمى صفات آنان كنايه از آن است كه دشمن چشم طمع به ايشان دوخته و با ستونهايى از لشكر و گروههايى از سواران قصد حمله به سرزمين آنها را دارد.

ترجمه‏ شرح ‏نهج ‏البلاغه(ابن ‏ميثم بحرانی)، ج 4 ، صفحه‏ى 564-557

خطبه237ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه237صبحی صالح)

و من خطبة له ( عليه ‏السلام ) في المسارعة إلى العمل‏

فَاعْمَلُوا وَ أَنْتُمْ فِي نَفَسِ الْبَقَاءِ- وَ الصُّحُفُ مَنْشُورَةٌ وَ التَّوْبَةُ مَبْسُوطَةٌ- وَ الْمُدْبِرُ يُدْعَى وَ الْمُسِي‏ءُ يُرْجَى- قَبْلَ أَنْ يَخْمُدَ

الْعَمَلُ وَ يَنْقَطِعَ الْمَهَلُ- وَ يَنْقَضِيَ الْأَجَلُ وَ يُسَدَّ بَابُ التَّوْبَةِ- وَ تَصْعَدَ الْمَلَائِكَةُ- فَأَخَذَ امْرُؤٌ مِنْ نَفْسِهِ لِنَفْسِهِ وَ أَخَذَ مِنْ

حَيٍّ لِمَيِّتٍ- وَ مِنْ فَانٍ لِبَاقٍ وَ مِنْ ذَاهِبٍ لِدَائِمٍ- امْرُؤٌ خَافَ اللَّهَ- وَ هُوَ مُعَمَّرٌ إِلَى أَجَلِهِ وَ مَنْظُورٌ إِلَى عَمَلِهِ- امْرُؤٌ أَلْجَمَ

نَفْسَهُ بِلِجَامِهَا وَ زَمَّهَا بِزِمَامِهَا- فَأَمْسَكَهَا بِلِجَامِهَا عَنْ مَعَاصِي اللَّهِ- وَ قَادَهَا بِزِمَامِهَا إِلَى طَاعَةِ اللَّهِ

لغت

فلان فى نفس من امره: فلانى در كار خود، فرصت فراوانى دارد.

ترجمه

«پس وقت را غنيمت شمرده به عمل بپردازيد، در حالى كه در گستره زندگانى هستيد و نامه ‏هاى اعمال شما باز است، و سفره توبه گسترده است و گناهكار به سوى آن دعوت مى‏ شود، و بدكار اميد داده مى‏ شود، پيش از آن كه عمل متوقف شود، فرصت از دست برود، و مدت بسر آيد و در توبه بسته شود و فرشتگان به آسمان بالا روند، پس هر انسانى بايد از خود براى خود و از زندگى براى مرگ و از نماندنى براى ماندنى و از رونده براى باقى مانده، نتيجه بگيرد، مرد خدا ترس، در حالى كه تا رسيدن مرگ او را فرصت داده و تا انجام دادن عمل او را مهلت‏ داده ‏اند، مردى است كه نفس سركش خود را لجام زده و مهار آن را در اختيار دارد، و نفسش را با دهان بند از گناهان باز داشته و مهارش را به سوى طاعت و عبادت خدا مى‏ كشاند»

شرح

اين خطبه در نهايت زيبايى و فصاحت، مردم را به كار عبادت و عمل امر مى‏ كند و فرصتهاى زيادى را كه براى غنيمت شمردن دارند به آنان خاطر نشان مى‏ كند:

1- در فراخناى زندگى به سر مى‏ برند، مهلت عمل كردن برايشان باقى است، اما مرگ كه فرا رسد فرصت عمل نيست.

2- نامه‏ هاى اعمال باز است، اما با مرگ بسته مى‏ شود، معناى نامه اعمال و باز بودن آن در خطبه‏ هاى قبل بيان شده است.

3- راه توبه باز است، توبه را تشبيه به فرش پهنى كرده است كه هر كس بخواهد مى‏ تواند قدم بر آن نهد، توبه هم در تمام عمر براى آدمى گسترده است، هر لحظه بخواهد مى ‏تواند به قبولى آن برسد، و تنها با مرگ، اين بساط بر چيده مى‏ شود چنان كه خداوند مى‏ فرمايد: «وَ لَيْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ حَتَّى إِذا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ إِنِّي تُبْتُ الْآنَ وَ لَا الَّذِينَ يَمُوتُونَ وَ هُمْ كُفَّارٌ».

4- كسى كه از عبادت رو گردان است و از خدا و حقيقت اعراض مى‏ كند، در اين فرصت از عمر پيوسته از طرف خدا و پيامبران به سوى عمل و توجه به دين و عبادت دعوت مى‏شود، اما وقتى كه از دنيا رفت اين دعوت هم قطع مى‏ شود.

5- براى گنهكار و بدكار اميد برگشت و توبه و توجه به خدا و دين باقى است و اين در دنياست اما وقتى كه بميرد اين اميدوارى هم قطع مى‏ شود.

پس از ذكر موارد فرصت، به منظور ترغيب انسان به كارهاى عبادى، موقعيتهايى را خاطر نشان ساخته است كه امكان عمل در آن از دست مى‏ رود، كه يكى از آن موارد جمود عمل است، و تعبير به جمود براى متوقف شدن عمل، استعاره است، كه عمل را تشبيه به آب كرده همچنان كه آب، وقتى يخ بزند از جريان باز مى‏ماند اعمال عبادى هم وقتى امكاناتش از دست رفت، از جريان و تداوم باز مى‏ايستد، (اين معنا كه بيان شد از اين بابت بود كه جمله متن را يحمد بدانيم) اما در نسخه‏اى كه از مرحوم سيد رضى نقل شده يخمد با نقطه روى خ از خمد المريض يعنى بيمار مرد«»، معناى عبارت روشن است و نزديك به همان معناى سابق مى ‏باشد و ديگر از موارد از دست رفتن امكان عمل، انقطاع مهلت، تمام شدن مدت عمر و بقاى در دنيا و بسته شدن درهاى توبه مى‏ باشد، تعبير به ابواب، استعاره از راههاى عبورى است كه از آن طريق، آدمى به سوى خدا بازگشت مى‏كند، ملائكه همان كرام الكاتبين هستند كه اعمال هر كسى را ياد داشت مى‏كنند و هر گاه كه پرونده عمل بسته شد به آسمان بالا مى‏ روند.

فاخذ امرء من نفسه، اين عبارت به صورت ظاهر خبر، ولى معنايش امر است و حرف من، مفيد تبعيض مى‏باشد، بنا بر اين بايد آدمى قسمتى از نفس خود را به جد و جهد و كوشش در عبادت بگيرد تا بدن لاغر شود و لذتها و تمايلات نفسانى نتوانند وى را به گناه وادار سازند، احتمال ديگر آن است كه منظور از نفس خود شخص باشد يعنى بايد انسان از شخصيت خود بكاهد.

لنفسه، تا اين كه در آخرت ذخيره و مايه كمال برايش باشد.

و اخذ من حمّى لميت… امرو،
اين جا نيز امر به صورت خبر است، و فاعل آن هم امرء است، و منظور از مرده و زنده هم خود شخص است، يعنى از خودش كه در حال حيات است ذخيره كمال براى خودش در حال مرگ بگيرد.

من فان لباق، از امر فانى كه دنيا و متاع آن مى‏باشد براى امر جاويد كه نعمتهاى دائمى و هميشگى در آخرت است بگيرد و معناى اين گرفتن آن است كه آدمى از دنيا و متاع فنا پذير آن كمال جاويد را كسب مى‏كند كه به نعيم دائمى آخرت متصل شود، پس با دادن زكات و صدقات و انفاق در راههاى خير و رضاى حق تعالى كمال اخروى را به دست مى‏آورد و به همين معناست جمله من ذاهب لدائم.

امرء خاف اللَّه،
پس از آن كه آدمى را چنين دستورها مى‏دهد به اوصاف او پرداخته و مى ‏فرمايد: اين انسان شخصى است كه از خدا بيمناك است در حالى كه تا فرا رسيدن اجلش فرصت داده شده و به عملش چشم دوخته شده است و با ذكر فرا رسيدن اجل آدمى و اين كه عملكردش تحت نظر خداست و از تمام كارهايش آگاه است، او را از فرا رسيدن ناگهانى مرگ بيم مى‏دهد و بر انجام دادن اعمال نيك و عبادات وادارش مى‏ كند.

امرء لجم نفسه،
واژه امرء در اين عبارت بدل از اوّلى است كلمه لجام كه به معناى دهنه است، استعاره از زهد حقيقى و پاكدامنى مى‏ باشد، وجه تشبيه آن است كه زهد و عفت نفس اماره را از سركشى و ورود در گمراهيهاى هوا و هوس و گناهان باز مى‏دارد، چنان كه لگام مركب، آن را از چموشى و سركشى منع مى‏كند، و با آوردن كلمه الجام كه مصدر باب افعال است آن را مرشّح ساخته است كه كنايه از ورع نفس به وسيله زهد مى‏باشد، و با جمله فامسكها بلجامها عن معاصى اللَّه، اشاره به وجه شباهت فوق كرده است، و نيز واژه زمام كه به معناى‏ مهار است استعاره از عبادت است زيرا همچنان كه شتر به وسيله مهارش كشانده مى‏شود عبادت هم نفس اماره را به سوى همراهى كردن با نفس مطمئنه در اطاعت خدا مى‏كشاند، چون قبلا دانستى كه عبادت براى اين وضع شده است كه نفس اماره را در اطاعت عقل و تحت انقياد وى قرار دهد تا در هنگام بالا رفتن عقل بر پلكان قدس به سوى بارگاه خداوند صاحب جلال و كرم، پشت سر عقل روان شده و تبديل به نفس مطمئنّه شود و با جمله و قادها بزمامها، اشاره به اين وجه شبه فرموده، و با ذكر زمام وقود كه كنايه از انجام دادن عبادت و ميل و رغبت نفس به آن مى‏باشد، اين استعاره را ترشيح فرموده است.

ترجمه ‏شرح‏ نهج ‏البلاغه(ابن‏ ميثم بحرانی)، ج 4 ، صفحه‏ى 557-552

خطبه236ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه236صبحی صالح)

و من كلام له ( عليه‏ السلام ) اقتص فيه ذكر ما كان منه بعد هجرة النبي ( صلى‏ الله‏ عليه ‏وآله ) ثم لحاقه به‏

فَجَعَلْتُ أَتْبَعُ مَأْخَذَ رَسُولِ اللَّهِ ص- فَأَطَأُ ذِكْرَهُ حَتَّى انْتَهَيْتُ إِلَى الْعَرَجِ فِي كَلَامٍ طَوِيلٍ

قال السيد الشريف رضي الله عنه في كلام طويل قوله ( عليه ‏السلام ) فأطأ ذكره من الكلام الذي رمى به إلى غايتي الإيجاز و الفصاحة أراد أني كنت أعطى خبره ( صلى ‏الله ‏عليه ‏وآله ) من بدء خروجي إلى أن انتهيت إلى هذا الموضع فكنى عن ذلك بهذه الكناية العجيبة

ترجمه

 گفتار آن حضرت (ع) است:

در اين خطبه حضرت چگونگى حال خود را پس از هجرت پيغمبر اكرم و ملحق شدنش را به وى بيان مى‏ف رمايد: «پس راهى را كه پيامبر رفت مى ‏پيمودم، و هر قدم را به ياد او مى‏ نهادم تا به سرزمين عرج رسيدم (اين سخن در خطبه طولانى بوده كه از حضرت نقل شده است)»

شرح

سيد شريف رضى در شرح اين سخن مى‏ گويد: اين جمله: فأطأ ذكره، گام بر ياد او، مى‏نهادم، سخنى است كه نهايت زيبايى و اختصار از آن قصد شده است يعنى از هنگامى كه از مكه بيرون آمدم تا به اين مكان عرج پيوسته به ياد و در سراغ آن حضرت بودم و خبر از حال وى را دريافت مى‏ كردم. حضرت از اين عبارت بطور كنايه اين معنا را اراده فرموده است.

امام (ع) در اين فصل ماجراى خود را از آغاز حركت از مكه تا مدينه در موقع هجرت پيامبر اكرم نقل فرموده است كه اكنون به شرح آن مى ‏پردازيم: وقتى كه حضرت رسول تصميم به هجرت گرفت، على (ع) را از قضيّه آگاه كرد و به او دستور داد كه آن شب را در رختخوابش بخوابد تا مشركان كه اراده كرده بودند در آن شب پيامبر را بكشند فريب بخورند و تصور كنند كه آن حضرت به جايى نرفته است و منتظر باشند تا پيامبر از دسترس آنان دور شود و نيز به امير المؤمنين امر فرمود كه بعد از او در مكه بماند تا امانتهاى مردم را به صاحبانش برساند، زيرا مردم كه پيامبر را امين مى‏ دانستند بسيارى از امانتهايشان را به وى سپرده بودند.

مردم مكه اتفاق كرده بودند كه به هيأت اجتماع از قبيله‏ هاى مختلف بر سر آن حضرت بريزند و، وى را بكشند تا خونش در ميان قبايل قريش پايمال شود و فرزندان عبد مناف نتوانند قاتل را به دست آورند كه قصاص كنند.
از جمله كسانى كه با اين نظر موافق بودند، نضر بن حرث، از بنى عبد الدار، و ابو البخترى پسر هشام، و حكيم بن حزام، و زمعة بن اسود بن عبد المطلّب، كه اين سه نفر از قبيله بنى اسد بن عبد العزّى بودند و ابو جهل پسر هشام و برادرش حرث و خالد بن وليد بن مغيره كه هر سه از بنى مخزوم بودند، و بنيه و منيه، دو پسر حجّاج و عمرو بن عاص كه هر سه از بنى سهم بودند و امية بن خلف و برادرش ابىّ از بنى جمح بودند.

خبر اين اتحاد شوم، شبانه در شهر پخش شد و به گوش عتبة بن ربيعه كه بزرگ بنى عبد شمس بود رسيد، به سراغ عده‏اى از آنها رفت و آنان را از اين كار منع كرد و گفت فرزندان عبد مناف هرگز دست از خونخواهى محمد بر نخواهند داشت، پس اين عمل را انجام ندهيد، اما او را به غل و زنجير آهنين ببنديد و در ميان خانه‏اى از خانه‏ هاى خود زندانيش كنيد، منتظر باشيد تا مرگش فرا رسد

مثل بقيه ساحران و شعراء، پس ابو جهل و يارانش در آن شب از كشتن حضرت منصرف شدند، اما رفتند دور خانه وى را در محاصره گرفتند به خيال اين كه پيامبر آن جاست پس آدمى را ديدند كه خود را با برد حضرمى پوشانيده است اين جا يقين كردند كه خود پيامبر است، اما گاهى تصميم مى‏ گرفتند كه وى را بكشند و گاهى از تصميم خود منصرف مى‏شدند، چون خداوند خواسته بود كه على (ع) سالم بماند، بالاخره بعضى به بعضى ديگر گفتند: با سنگ بزنيد تا سنگ انداختند، على (ع) تكانى به خود داد و ناله آهسته ‏اى سرداد، ولى خود را به آنها نشان نداد كه او را بشناسند زيرا نمى‏خواست بفهمند كه پيامبر فرار كرده و زود به دنبالش بروند و آن حضرت را دستگير كنند، لذا وقتى صدايى شنيدند و خيال كردند رسول خداست تا صبح آن جا را در محاصره قرار دادند، صبحگاهان كه هوا روشن شد وارد خانه شدند، ديدند على آن جا خوابيده است.

امير المؤمنين چند روز پس از آن در مكه ماند، و كارهايى كه پيغمبر به او محوّل ساخته بود، انجام داد و سپس به طرف مدينه رهسپار شد و چون راه طولانى را با پاى پياده پيموده بود پاهايش متورم شد و موقعى خدمت پيامبر رسيد كه حضرت در قباء فرود آمده و مى‏خواستند به خانه كلثوم بن مقدم وارد شوند، على (ع) در همان حال رسيد و با پيامبر به آن منزل داخل شد و بعد با آن حضرت از قبا حركت كردند و به شهر مدينه به خانه ابو ايوب انصارى وارد شدند.

فجعلت أتّبع مأخذ رسول اللَّه…،
به همان سو، و راهى كه پيامبر رفته بود من هم رفتم تا اين كه در محل معروف به عرج به آن حضرت ملحق شدم.

فأطأ ذكره،

فعل گام نهادن استعاره از اين معناست كه پيوسته در طول راه، ذهنش متوجه ياد رسول خدا بود و به هر جا گام مى‏نهاد، از هر كس در باره او سؤال مى‏كرد، وجه مشابهت اين دو، آن است كه خبر گيرى و ياد او، وسيله و طريق فهم براى رسيدن به شناخت اوست، همچنان كه گام نهادن در راه و طريق محسوس‏ وسيله رسيدن به امر مطلوب و محسوس مى‏ باشد.

بعضى گفته ‏اند منظور امام (ع) از كلمه ذكرة، آن است كه آنچه پيامبر از وضع راه و امور ديگر كه براى من ذكر كرده بود تماما در ذهن من بود. اما معناى اوّلى زودتر به ذهن مى‏آيد. توفيق از خداست.

ترجمه‏ شرح ‏نهج‏ البلاغه(ابن‏ ميثم بحرانی)، ج 4 ، صفحه‏ ى 552-548

خطبه226ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه235صبحی صالح)

وَ مِنْ كَلَامٍ لَهُ ( عليه‏ السلام ) قَالَهُ وَ هُوَ يَلِي غُسْلَ رَسُولِ اللَّهِ ( صلى‏ الله ‏عليه ‏وآله ) وَ تَجْهِيزَه‏

بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي يَا رَسُولَ اللَّهِ- لَقَدِ انْقَطَعَ بِمَوْتِكَ مَا لَمْ يَنْقَطِعْ بِمَوْتِ غَيْرِكَ- مِنَ النُّبُوَّةِ وَ الْإِنْبَاءِ وَ أَخْبَارِ السَّمَاءِ- خَصَّصْتَ

حَتَّى صِرْتَ مُسَلِّياً عَمَّنْ سِوَاكَ- وَ عَمَّمْتَ حَتَّى صَارَ النَّاسُ فِيكَ سَوَاءً- وَ لَوْ لَا أَنَّكَ أَمَرْتَ بِالصَّبْرِ وَ نَهَيْتَ عَنِ الْجَزَعِ-

لَأَنْفَدْنَا عَلَيْكَ مَاءَ الشُّئُونِ- وَ لَكَانَ الدَّاءُ مُمَاطِلًا وَ الْكَمَدُ مُحَالِفاً- وَ قَلَّا لَكَ وَ لَكِنَّهُ مَا لَا يُمْلَكُ رَدُّهُ- وَ لَا يُسْتَطَاعُ دَفْعُهُ-

بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي اذْكُرْنَا عِنْدَ رَبِّكَ وَ اجْعَلْنَا مِنْ بَالِكَ

لغات

انباء: خبرها، به جاى اين كلمه انبياء نيز روايت شده است.

شئون: مراكز ارتباط استخوانهاى كاسه سر و محل تلاقى آنها، عربها معتقد بودند كه اشك چشم از اين محلها بيرون مى ‏آيد و ابن سكيت گفته است: شأنان، دو رگ هستند كه از داخل سر به جانب دو ابرو، و از آن جا به چشمها اتصال دارند.

كمد: اندوه نهفته

محالف: ملازم، همراه

بال: قلب، خاطر

ترجمه

«پدر و مادرم فدايت باد اى رسول خدا، آنچه با مرگ تو قطع شد با مرگ هيچ كس قطع نشد، و آن نبوت و اخبار آسمانى بود، غم مصيبت تو همگان را به سوگ‏ نشانده، و دليل تسليت براى همه مرگ‏ها و مصيبتها شده است، اگر اين امر نبود كه تو دستور به صبر و شكيبايى فرموده‏ اى و از بيتابى نهى كرده‏ اى آن قدر بر تو مى ‏گريستيم كه سرچشمه اشكهايمان خشك شود و درد و غم پيوسته و حزن و اندوهمان هميشه باقى باشد، گر چه اينها نيز براى از دست دادن تو اندك است اما مرگ چيزى است كه نمى ‏توان آن را برگرداند و دفع كرد، پدر و مادرم فدايت باد، ما را در حضور پروردگارت ياد كن و از خاطرمان مبر.»

شرح

بابى انت و امّى،
اين عبارت (جار و مجرور) متعلق به فعل محذوفى است كه أفديك مى ‏باشد. و اين كه حضرت در باره پيامبر مى‏ گويد: با مرگ تو چيزى قطع شد كه در مرگ هيچ كسى قطع نشد به خاطر آن است كه ايشان آخرين پيامبر بود و پس از وى وحى و پيامبرى نيست، و منظور از اخبار آسمان، وحى الهى است، اما اهل تأويل مى‏گويند آسمان كنايه از جايگاه بلند معنوى يعنى آسمان غيب و مقام فرشتگان عالم بالاست.

خصصت… سواء،
مصيبت تو اين خصوصيت دارد كه پس از اين هرگز مردم مثل آن را نخواهند ديد و از اين رو فقدان تو براى تمام مصائب آنان در فقدان عزيزانشان، مايه تسليت و دلدارى شد و دل تمام آنها را بطور مساوى جريحه ‏دار ساخت، در حالى كه خصوصيت و عموميت صفت مصيبت مى ‏باشند ولى در عبارت، آنها را به خود پيامبر نسبت داده است به آن دليل كه اين مصيبت و اندوه به خاطر آن حضرت مى ‏باشد.

عبارت و لو لا… و قلّالك،
عذرى است از طرف امام (ع) كه چرا گريه زياد و اندوه فراوان را در مصيبت پيامبر ترك كرده است، و امر آن حضرت را به صبر كردن در هنگام مصيبت و نهى وى را از جزع و بيتابى در وقت سختيها به عنوان دليل براى اين عمل خود بيان فرموده است. در متن سخن امام تمام كردن و به پايان رساندن چشمه‏ هاى داخل سر، كنايه از زيادى گريه و واژه داء كنايه ازدرد و غم و اندوه است و به اين منظور لفظ مماطله را استعاره آورده يعنى با اين كه هر گونه حزن و غمى معمولا به مرور زمان از صاحبش جدا و فراموش مى‏شود ولى اين مصيبت چنان است كه غم آن نمى‏خواهد از انسان جدا شود و مثل آن است كه براى از بين رفتن، امروز و فردا مى‏ كند.

ضمير تثنيه در فعل قلّا دو مرجع دارد:

1- كلمه انفاد كه از فعل انفدناه فهميده مى‏ شود.

2- الكمد المحالف
و چون اين معنا شامل داء المماطل هم مى ‏شود لذا در مرجع ضمير هر دو را يكى به شمار آورده است، و احتمال مى‏رود كه مرجع هر دو، همان دو كلمه آخر باشد: داء و كمد، زيرا اينها نزديكتراند، و مرجع ضمير در جمله و لكنّه مالا يملك، كلمه موت است و معناى جمله اين است: امّا مرگى كه راه برگشت ندارد و قدرتى بر دفع آن نيست، گريه و جزع بر آن بى‏فايده است و صبر كردن بر آن شايسته‏تر مى‏باشد، و در آخر سخن جمله اول را تكرار كرده است پدر و مادرم فدايت باد و اين خوى عربهاست كه در برابر عزيز خود اين جمله را بر زبان مى‏رانند.

اگر اشكال شود كه پس از وفات كسى چگونه مى‏ توان فدايش شد و اين امرى ناممكن است در پاسخ مى‏ گوييم: در عرف عرب شرط صدق اين جمله امكان فدا شدن نيست زيرا غرض از بيان اين جمله حقيقت فدا شدن نبوده بلكه منظور صرف اظهار كوچكى است تا طرف مقابل متوجه شود كه پيش گوينده اين سخن آن قدر عزّت و احترام دارد كه حاضر است پدر و مادر خود را در راهش قربانى و برايش فدا كند و اين امرى است ممكن و معقول. و سرانجام از آن حضرت درخواست مى‏كند كه او را نزد پروردگارش به ياد آورد و از خاطر خود نبرد و اين خواهشى بجاست زيرا وى زودتر به پيشگاه پروردگار رفته با اين كه رهبر جامعه و پيشواى مردم بوده است، چنان كه هر گاه رهبر يك كشور فرمانروايى را به شهرى بفرستد كه به حال مردمش رسيدگى كرده و با تشويق و تهديد آنان را به اطاعت سلطان در آورد، لازم است هنگامى كه مى‏خواهد به مركز باز گردد گزارشى از اطاعت پيروان و سركشى مخالفان داشته باشد و طبيعى است آنان كه فرمان مولى را به جان خريده و دستورهاى او را مو به مو اجرا كرده‏اند دوست دارند كه اعمال نيكشان نزد رهبر كشور بازگو شود، و به اين دليل به فرمانرواى خود نزديك مى‏شوند و مى‏خواهند خود را در قلب او جايگزين سازند و از او درخواست كنند كه دل خود را متوجه آنها كرده براى ايشان اهميت قايل شود.

كلمه بال [در اين جا] به معناى امر مهم و مورد اهميت است و ممكن است تقدير سخن امام (ع) اين باشد و اجعلنا من مهمات بالك يعنى ما را از همه بيشتر به خاطر داشته باش بنا بر اين تقدير كلمه مهمّات كه مضاف بوده حذف شده است.

پيامبر اكرم ده سال پس از هجرت رحلت فرمود، ولادتش عام الفيل و بعثت وى در سن چهل سالگى پس از ترميم خانه كعبه«» واقع شد و در پنجاه و سه سالگى به مدينه هجرت فرمود و در هنگام وفات شصت و سه سال از سنّ مباركش گذشته بوده و نقل شده است كه روز ولادت و ورود به مدينه و همچنين رحلت آن حضرت روز دوشنبه بوده و شب چهارشنبه در خانه عايشه، همان جا كه وفات يافته بود به خاك سپرده شد، در حالى كه حضرت على (ع) به اتفاق عباس بن عبد المطلّب و فرزندش فضل عهده‏ دار غسل آن حضرت بودند، راجع به اين موضوع و چگونگى دفن رسول خدا در شرح خطبه 188 ذيل سخن امام (ع) و لقد علم المستحفظون، مطالبى را بيان داشتيم«».

توفيق از خداوند است.

ترجمه‏ شرح ‏نهج ‏البلاغه(ابن ‏ميثم بحرانی)، ج 4 ، صفحه‏ى 223-219

خطبه225ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه234صبحی صالح)

و من كلام له ( عليه ‏السلام )

رَوَى ذعلب اليمامي عن أحمد بن قتيبة عن عبد الله بن يزيد عن مالك بن دحية قال كنا عند أمير المؤمنين ( عليه ‏السلام ) و قد ذكر عنده اختلاف الناس فقال‏

إِنَّمَا فَرَّقَ بَيْنَهُمْ مَبَادِئُ طِينِهِمْ- وَ ذَلِكَ أَنَّهُمْ كَانُوا فِلْقَةً مِنْ سَبَخِ أَرْضٍ وَ عَذْبِهَا- وَ حَزْنِ تُرْبَةٍ وَ سَهْلِهَا- فَهُمْ عَلَى حَسَبِ

قُرْبِ أَرْضِهِمْ يَتَقَارَبُونَ- وَ عَلَى قَدْرِ اخْتِلَافِهَا يَتَفَاوَتُونَ- فَتَامُّ الرُّوَاءِ نَاقِصُ الْعَقْلِ- وَ مَادُّ الْقَامَةِ قَصِيرُ الْهِمَّةِ- وَ زَاكِي الْعَمَلِ

قَبِيحُ الْمَنْظَرِ- وَ قَرِيبُ الْقَعْرِ بَعِيدُ السَّبْرِ- وَ مَعْرُوفُ الضَّرِيبَةِ مُنْكَرُ الْجَلِيبَةِ- وَ تَائِهُ الْقَلْبِ مُتَفَرِّقُ اللُّبِّ- وَ طَلِيقُ اللِّسَانِ

حَدِيدُ الْجَنَانِ ابو محمد كه مشهور به ذعلب يمانى است و احمد و عبد اللَّه و مالك از رجال شيعه و محدّثان بوده‏ اند.

لغات

فلقه: پاره و قسمتى از چيزى.

رواء: چهره زيبا.

سبرت الرجل

اسبره: باطن و حقيقت او را آزمودم.

ضريبه: خوى و طبيعت.

جليبه: چيزى كه آدمى با زحمت و بطور ناخواسته آن را انجام مى‏ دهد.

ترجمه

 گفتار آن حضرت در باره سبب اختلاف مردم در صورتها و اخلاق:
ابو محمد يمنى از احمد بن قتيبه و او از عبد اللَّه بن يزيد نقل كرده كه مالك بن دحيه گفت: خدمت امير مؤمنان بوديم كه سخن از تفاوتهاى موجودميان انسانها به وقوع پيوست. حضرت فرمود: «آنچه باعث تفاوت آنان شده از سرشت و خمير مايه آغازين ايشان نشأت گرفته است، زيرا ماده اصلى آنها از قسمتهاى شور و شيرين و سخت و سست زمين تركيب يافته و بر حسب نزديك بودن خاكشان با هم نزديك و به مقدار فاصله آن با يكديگر متفاوتند از اين رو گاهى زيبا رويان كم خرد و بلند قامتان كم همت و پاكيزه كرداران بد منظر و كوتاه قدان دورانديش و پاك نهادان بد ظاهر و آنان كه عقلشان حيران است، انديشه‏ هايشان پراكنده است و سخن پردازان دلهايى نيرومند دارند.»

شرح

در اين سخنان حضرت به موضوعى اشاره فرموده است كه عنصر اصلى اختلاف و تفاوت صورى و اخلاقى نسانهاست.

انّما فرّق بينهم… يتفاوتون،
واژه طينهم، در سخن امام (ع) اشاره به آن خاك و گلى است كه خمير مايه وجود آدمى بوده است چنان كه در خطبه اوّل كتاب نيز به اين معنى اشاره فرموده است: سپس خداوند سبحان از قسمتهاى سخت و نرم و مستعدّ شيرين و شوره ‏زار زمين مقدارى خاك گرد آورد، و آن را جامد كرد تا محكم شد و استوار ساخت تا چنان خشك شد كه هر گاه باد بر آن مى‏ وزيد صدايى از آن برمى‏خاست، شرح مطلب آن است كه مشابهت صورى و اخلاقى انسانها تابع همانندى طينت اصلى آنان و اختلاف و تفاوتشان نيز بستگى به تفاوت و نزديكى و دورى مقدمات و عناصر اوليه وجود ايشان دارد، برخى از شارحان گفته‏ اند: اضافه مبادى به كلمه طين به معناى لام است. يعنى مقدماتى كه براى تشكيل گل وجود آنان آماده شده است، و منظور از طينهم حالات تركيبى است كه در مسير خلقت براى آدمى پيدا شده است از قبيل نطفه و مواد پيش از آن و علقه و مضغه و استخوان كه حالات پس از آن است ونيز شامل طبيعت و مزاج اوست كه پذيرنده نفس و تدبير كننده وجود وى مى‏باشد و همچنان كه گفته ‏اند: مبادى جوهره وجود انسان كه از آن تعبير به زمين شوره ‏زار و گوارا و نرم و سفت شده، كنايه از قوا و طبيعتهاى گوناگونى است كه براى صاحبان طبيعت وجود داشته، مثل نيروى رشد گياهى و تغذيه و سپس تشكيل نطفه و حالات پس از آن، موجودى كه از قسمتهاى گوناگون زمين تركيب يافته داراى اجزاى فعّالى است كه با تأثير و تأثر خود استعدادهاى گوناگون به وجود مى‏آورند و خود مقدمات تشكيل مزاج و صاحب مزاج مى‏شوند، به عبارت ديگر: به دليل اين كه شورى و شيرينى و نرمى و درشتى، صفات عارض بر موادّى مى‏باشند كه مبادى طبيعت اصلى و عنصر حقيقى انسان را تشكيل مى‏دهند، در اختلاف استعدادهاى گوناگون اين طبيعت و بقيه طبايع و مزاجهاى تركيب يافته از آن مؤثر مى‏ باشند و اين اختلاف در استعداد براى پذيرش مزاجها شده و باز اختلاف مزاجها، جهت پذيرش اخلاق و صورتهاى ظاهر نيز باعث اختلاف در چهره ‏هاى ظاهرى و خويها كه حالات معنوى است مى‏ باشد، از اين باب ناچار علت تفاوت انسانها در صورتها و اخلاقيّات نيز همان اختلاف در مبادى و مقدمات طينت اصلى و جوهره اوّلى اوست كه خاك و زمين باشد، و در شرح خطبه اوّل دليل اين كه چرا حضرت تركيب از اجزاء را به برخى از عناصر و موادّ اوليه اختصاص داده بيان كرديم.

احتمال ديگرى كه در معناى سخن امام داده مى ‏شود آن است كه اشاره به طبيعتهاى اجزاى زمين باشد كه باعث اعتدال مزاجهاى مختلف انسانها مى‏ شود و اطباى قديم عناصر چهارگانه را ريشه آنها مى‏ دانستند. به اين طريق كه سبخ اشاره به گرم خشك و عذب به گرم‏تر و سهل به سردتر و حزن به سرد خشك باشد، و سخن پيامبر اكرم (ص) را نيز به همين معنا حمل كرده‏ اند كه‏ مى‏ فرمايد وقتى كه خداوند سبحان خواست آدم را بيافريند امر فرمود كه از هر جا از زمين قطعه ‏اى برداشته شود، از اين رو بنى آدم بر حسب مقدار مادّه‏اى كه از آن آفريده شده‏ اند به حالات و كيفيات مختلف سرخ و سفيد، نرم و درشت و مطبوع و نامطبوع در آمدند، بنا بر اين سخن رسول خدا: قبضة من كل ارض، اشاره به عناصرى است كه در زمين وجود دارد، و اختلاف به سرخى و سفيدى اشاره به اخلاقيات آنان و اختلاف به نرمى و درشتى و مطبوع و نامطبوع، اشاره به مختلف بودن خواصّ و استعدادهايى است كه در راستاى خلقت پيش از پيدايش مزاج در موجودات مادّى وجود دارد، بنا بر اين معناى اين كلام امام: فهم على حسب قرب ارضهم يتقاربون، آن است كه هر اندازه مادّه اصلى وجودى انسانها در استعدادهايشان با همديگر تشابه و نزديكى داشته‏اند، در چهره ‏هاى ظاهرى و ويژگيهاى اخلاقى نيز هماهنگ و متشابه مى‏باشند و به هر مقدار كه اين تشابه وجود نداشته باشد با هم تضاد و اختلاف خواهند داشت و اين تفسير و توجيه در سخن امام و نيز كلام پيامبر امرى است لازم، زيرا اگر كه فقط به ظاهر آن اكتفا شود اقتضا خواهد كرد كه ماده اصلى آفرينش آدمى تنها خاك باشد با اين كه مى‏دانيم منظور عموم عناصرى است كه در زمين يافت مى‏ شود و اين كه در سخن حضرت امير (ع) تنها خاك و گل نام برده شده از باب اكثر و اغلب است نه تعيين و تخصيص.

فتأمّ الرّواء…،
امام (ع) از اين عبارت تا آخر خطبه صفات گوناگون انسانها را بطور تفصيل بيان فرموده است كه مجموعا شامل هفت صفت و هر كدام از آنها مركب از دو ويژگى مى‏باشد، و در ابتدا پنج قسم را كه خصوصيت ظاهرى با ويژگى معنوى و يا- چنان كه در بعضى از آنهاست- دو ويژگى اخلاقى آن با هم اختلاف دارد، ذكر كرده و در آخر به دو صفت پرداخته است كه در هر كدام از آنها دو جهت: ظاهر و باطنش با هم متناسب و موافق مى ‏باشد:

1- نخستين صفتى كه ويژگى ظاهر آن با جنبه باطنش تناسب ندارد آن جاست كه مزاج و استعداد مزاجيش پذيراى صورت كامل و چهره زيباست اما ويژگى معنويش نقص عقل و بى‏خردى است و از اين لحاظ متصف به صفت كودنى و نادانى است و اين صفت جزء صفات رذيله به حساب مى‏آيد.

2- برخى انسانها يافت مى‏شوند كه داراى قامتى بلند و رسا مى‏باشند ولى از نظر ويژگى باطنى كم همت و ترسو هستند كه از صفات ناپسند شمرده مى‏شود، اين دو صفت كه تا كنون شمرده شد از يك جهت با هم شريك و از ديگر سوى متفاوتند.

3- سومين صفتى كه شقّ ظاهريش با استعداد باطنى وى نامناسب است، اين است كه صورت ظاهر شخص، زشت باشد ولى جنبه معنوى آن كه از اعتدال مزاجى ذهن وى سرچشمه مى‏گيرد، پاكى و انجام دادن كارهاى نيكوست.

4- صفت چهارم را به جمله قريب القعر بعيد السّير، تعبير فرموده است، يعنى: كوتاه قامتى كه با دورانديشى باطنيش، بر اسرار و رموز دقيق آگاهى دارد، چنان كه پيداست، اين دو صفت نيز از نظر ويژگى ظاهر و جنبه باطن با هم متفاوتند، يعنى شماره سوم و چهارم.

5- معروف الضريبة منكر الجليبه، اين ويژگى چنان است كه شخصى در حقيقت متصف به صفتى است و به آن شهرت دارد اما به جهاتى ضدّ آن را بر خود مى‏بندد و چون اين تظاهرى بر خلاف واقع است، اين ويژگى ناشناخته از او بعيد به نظر مى‏آيد و معلوم مى‏شود كه او اهل اين ويژگى نيست مثل اين كه از نظر استعداد و خوى باطنى و شهرت و معروفيت، ترسو باشد ولى شجاعت و دليرى را به خود ببندد و يا شخص بخيلى خود را سخىّ و بخشنده نشان دهد،پيداست كه دو خصوصيت ادعايى و غير حقيقى در او عجيب به نظر مى‏ آيد.

اين بود پنج قسم از صفاتى كه حضرت براى آدميان بر شمرد، و در ميان اين ويژگيهاى پنجگانه، قسم اول و سوم كمتر تحقّق مى‏يابد، زيرا در اغلب موارد، از كسى كه داراى چهره زيبا و آفرينش معتدل است انتظار مى‏رود كه با هوش و زيرك باشد و در كسى كه زشت رو و كريه المنظر است، عكس آن. و حال آن كه آنچه در باره اين دو صفت بيان فرمود بر خلاف غالب است، ولى شماره‏ هاى دوّم و چهارم زياد پيدا مى‏ شود و بر خلاف انتظار نيست به دليل اين كه غالبا بلند قامتها بى‏ خردند كه لازمه آن سستى اراده و بى‏ همّتى است و بر عكس از كوتاه قدها، هوشيارى و حسن تدبير انتظار مى‏ رود چنان كه وقتى از حكيمى پرسيدند كه چرا كوتاه قامتان زيرك و حاذقند جواب داد: به دليل آن كه قلبهاى آنان به مغزهايشان نزديك است، يعنى چون قلب سرچشمه حرارت طبيعى است و عوارض نفسانى از قبيل تيز هوشى، درك و شعور، جرأت و جسارت، حسن ظن، درست انديشى، اميدوارى، نشاط، اخلاق مردانگى، تنبل نبودن و تحت تأثير هر چيزى واقع نشدن بالاخره تمام اينها نشانه حرارت غريزى و ضدّ اين ويژگيها دليل بر، برودت و زيادى سردى مزاج و طبيعت مى‏باشد. بنا بر اين در اشخاصى كه قدشان كوتاه است نزديك بودن دل با مغز علّت زيادى حرارت در مغز و برترى آمادگى قواى نفسانى براى پيدايش اين عوارض مى ‏شود، و بر عكس در قد بلندها، دورى قلب از مغز باعث نرسيدن حرارت به آن و آماده نبودن قوا براى پديدار شدن صفات مذكور است، البته اين حرارت تنها سبب مادّى نيست بلكه ممكن است سبب ديگرى هم در كار باشد ولى مهمترين سبب است.

صفت پنجم از ويژگيهاى پنجگانه نيز در بسيارى از اشخاص امكان تحقق دارد زيرا بيشتر نفوس طالب كمالند از باب مثال مى‏بينيم شخص بخيلى‏ را كه دوست دارد و مى‏خواهد كه از بخشندگان شمرده شود و به اين منظور خود را كريم و بخشنده نشان مى‏دهد و شخص ترسو دلش مى‏خواهد كه شجاع به حساب آيد و لذا شجاعت را به خود مى‏بندد.

امام (ع) در بيان اين صفات صنعت مطابقه را رعايت فرموده است به اين طريق كه تامّ را در مقابل ناقص، بلند قامت را در مقابل كوتاه قد، ذكى را در مقابل قبيح، نزديك را در مقابل دور، و معروف را در مقابل منكر ذكر كرده است، دو نوع ديگر از صفات هفتگانه مركب را در آخر آورده كه يكى از آنها: تائه القلب متفرق اللب، دلش حيران و انديشه‏اش مشوّش است و آنها بى‏ سوادان عوام مردمند كه دنبال هر آوازى مى‏روند و در ورطه نادانى و تفرقه سرگردان و در درياى هوا و هوس خود به سوى تمايلات دنيوى و خواسته‏هاى شيطانى متحيّرانه شناورند. صفت دوم: زبانى گويا و دلى قوى دارد، زبان‏آور و هوشمند است اين دو صفت كه آخرين صفات مى‏باشند بر خلاف چند صفت اول، جنبه ظاهر و باطنشان هماهنگ است و در هر كدام از دو همراه صنعت سجع متوازى رعايت شده است، در اول قلب و لب و در دوم لسان و جنان را قرين هم آورده است. توفيق از خداوند است.

ترجمه ‏شرح ‏نهج ‏البلاغه(ابن ‏ميثم بحرانی)، ج 4 ، صفحه‏ى 219-212

خطبه224ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه233صبحی صالح)

و من كلام له ( عليه‏ السلام ) بعد أن أقدم أحدهم عل الكلام فحصر، و هو في فضل أهل البيت، و وصف فساد الزمان‏

أَلَا وَ إِنَّ اللِّسَانَ بَضْعَةٌ مِنَ الْإِنْسَانِ- فَلَا يُسْعِدُهُ الْقَوْلُ إِذَا امْتَنَعَ- وَ لَا يُمْهِلُهُ النُّطْقُ إِذَا اتَّسَعَ- وَ إِنَّا لَأُمَرَاءُ الْكَلَامِ وَ فِينَا

تَنَشَّبَتْ عُرُوقُهُ- وَ عَلَيْنَا تَهَدَّلَتْ غُصُونُهُ وَ اعْلَمُوا رَحِمَكُمُ اللَّهُ أَنَّكُمْ فِي زَمَانٍ- الْقَائِلُ فِيهِ بِالْحَقِّ قَلِيلٌ- وَ اللِّسَانُ عَنِ

الصِّدْقِ كَلِيلٌ- وَ اللَّازِمُ لِلْحَقِّ ذَلِيلٌ- أَهْلُهُ مُعْتَكِفُونَ عَلَى الْعِصْيَانِ- مُصْطَلِحُونَ عَلَى الْإِدْهَانِ فَتَاهُمْ عَارِمٌ- وَ شَائِبُهُمْ آثِمٌ وَ

عَالِمُهُمْ مُنَافِقٌ- وَ فَارِئُهُمْ قَارِنُهُمْ مُمَاذِقٌ لَا يُعَظِّمُ صَغِيرُهُمْ كَبِيرَهُمْ- وَ لَا يَعُولُ غَنِيُّهُمْ فَقِيرَهُمْ

لغات

بضعه: پاره

تنشّبت: ارتباط يافته، آويخته است.

تهدّلت: درآويخت

عارم: زشت، بدخو

مماذق: كسى كه تظاهر به دوستى كند ولى دوستيش خالص نباشد و اين خود قسمتى از نفاق است.

ترجمه

«بهوش باشيد كه زبان عضوى از اعضاى انسان مى‏ باشد و هر گاه آدمى آماده سخن گفتن نباشد زبان نيز ياراى گفتن ندارد، و موقعى كه روح آدمى مايه و آمادگى گفتار داشته باشد به سخن در مى‏ آيد و وى را مهلت سكوت نمى ‏دهد، ليكن ما خود فرمانروايان سخنيم كه رشته ‏هاى آن به دست ما و شاخه ‏هايش بر ما سايه افكنده است.

خداوند شما را غريق رحمت كند، هم اكنون در زمانى قرار گرفته ‏ايد كه گوينده حق در آن اندك و زبان از راستگويى ناتوان و حق جو، خوار است، مردمش به عصيان مشغول و با بى ‏تفاوتى و سازشكارى همراهند، جوانهايش بدخو و پيرهايش گنهكار، دانشمندانش دورو و منافق و سخنرانهايش چاپلوس، كوچكشان به بزرگشان احترام نمى‏ گذارد و سرمايه ‏دارشان بينوايان را دستگيرى نمى ‏كند.»

شرح

چنان كه نقل مى‏ كنند امام (ع) اين سخن را در حادثه ‏اى ايراد فرمود كه موقعيت چنان ايجاب مى ‏كرد يك روز حضرت به خواهر زاده خود جعده بن هبيره مخزومى دستور داد كه براى مردم سخنرانى كند و او رفت بالاى منبر ولى نتوانست حرف بزند، در اين حال حضرت خود برخاست در عرشه منبر قرار گرفت و سخنرانى طولانى ايراد فرمود كه اين قسمت از آن را سيد رضى در اين جا به رشته تحرير در آورده است.

مرجع ضمير متصل در يسعده و يمهله، لسان، و مرجع ضمير مستتر در امتنع و اتّسع انسان است و معناى جمله اين است كه چون زبان عضوى از انسان است و از نظر به كارگيرى در اختيار اوست، پس هر گاه آدمى به دليل گرفتارى و حادثه‏ اى آمادگى براى سخن گفتن نداشته باشد زبان نيز قادر به تكلّم نخواهد بود، و بر عكس اگر براى سخن گفتن داعى داشته و به نور معارف و علوم گسترش يافته باشد، زبان مهلت آرامش و سكوت ندارد بلكه خود به خود سخن بر زبان جارى مى‏ شود.
در مرجع ضمير امتنع و اتسع احتمال ديگرى هم هست كه اوّلى به قول و دوّمى به نطق برگردد يعنى هر گاه قول از تبعيت انسان سرپيچى كند پس زبان را كمك نمى‏ كند و باعث سكون و لكنت آن مى‏ شود، ولى اگر انديشه و نطق به آسانى در ذهن او حضور يابد به زبان مهلت آرامش نمى‏ دهد.

و انّا لامراء الكلام،
در اين عبارت امام (ع) كلمه امراء را براى خود و خاندانش استعاره آورده به دليل اين كه ايشان زمان سخن را در اختيار دارند و مانند فرمانروايان در متصرّفات خود، در آن دخل و تصرف مى‏ كنند و لفظ عروق را از استعدادهاى سخن كه در قلوب آنان قرار دارد و نيز تنشّب كه به معناى تعلّق و رابطه محكم است و همچنين عصون را به عنوان استعاره آورده است زيرا، چنان كه شاخه‏ هاى درختان ميوه باعث مى‏ شود كه آدمى به آسانى دسترسى به ميوه پيدا كرده و از آن استفاده كند، زمينه ‏هاى خدادادى به اين خانواده نيز سخنگويى را بر ايشان آسان ساخته است، و لفظ تهدّلت را هم كه به معناى آويخته شدن است به عنوان ترشيح براى اين استعاره ذكر فرموده است.

مفاسد زمان حضرت و اصناف مردمش پس از بيان منشأ سخن و سخنورى خود و خاندان گراميش به مطلب ديگرى پرداخته و آن وضع زمان خود و مردمى است كه در آن موقع مى‏زيسته‏ اند، و براى آنان اين اوصاف را بيان كرده است:

1- حق گويان در اين زمان اندكند، و علت آن هم شرورى است كه جامعه امروز را فرا گرفته است، و اين همان معنايى است كه در خطبه شماره 31 ج 2 در شرح ايها الناس انا قد اصبحنا فى دهر عنود و زمن كنود بيان شد كه زمان چگونه سبب بدى و خوبى مى‏ شود و بدى و خوبى زمان در حقيقت صفت اهل زمان است.

2- در اين روزگار، زبان انسان از بيان حقيقت ناتوان است، و علت آن دو چيز است، يكى جهل و نادانى و دوم ظلم و ستمى است كه جامعه امروز را فرا گرفته است.

3- اهل حق در اين زمان خوارند زيرا هم در اقليت‏اند و هم نسبت به ديگران ضعيفند.

4- اكثريت مردم اين روزگار به گناه اشتغال دارند.

5- با زبان، با هم سازش دارند، ولى در دل توافق ندارند، به احتمال ديگر معنايش چنين است كه مردم اين زمان در كارهاى خود غلّ و غش به كار مى‏ برند.

6- گروهها و اصناف مختلف داراى ويژگيهاى گوناگون مى ‏باشند، جوانانشان تندخو و بد اخلاقند، از آن رو كه با ادب اسلامى تربيت نشده‏ اند، دانايانشان منافقند، بدين سبب كه هوشمندى خود را در جهت شرّ به كار مى ‏برند و از فرمانهاى الهى و راه آخرت چشم پوشيده‏ اند، گويندگان در اين زمان در دوستى با مردم ناخالصند با زبان اظهار محبت مى ‏كنند ولى در دل با آنها دوست نيستند.

7- كوچكشان بزرگشان را احترام نمى‏ كند، زيرا در محيطى رشد يافته‏ اند كه از نظر آداب شرعى دچار نقص بوده و توجّهى به آن نداشته ‏اند.

8- ثروتمندانشان به نيازمندان كمك نمى‏كنند، و اين خود دليل است بر اين كه اهل اين زمان مردمى جفاكار و فرومايه مى ‏باشند. توفيق از خداوند است.

ترجمه‏ شرح‏ نهج ‏البلاغه(ابن‏ ميثم بحرانی)، ج 4 ، صفحه‏ى 212-208

خطبه223ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه232صبحی صالح)

و من كلام له ( عليه‏ا لسلام ) كلم به عبد الله بن زمعة و هو من شيعته، و ذلك أنه قدم عليه في خلافته يطلب منه مالا

فقال ( عليه ‏السلام ):

إِنَّ هَذَا الْمَالَ لَيْسَ لِي وَ لَا لَكَ- وَ إِنَّمَا هُوَ فَيْ‏ءٌ لِلْمُسْلِمِينَ وَ جَلْبُ أَسْيَافِهِمْ- فَإِنْ شَرِكْتَهُمْ فِي حَرْبِهِمْ كَانَ لَكَ مِثْلُ حَظِّهِمْ- وَ إِلَّا فَجَنَاةُ أَيْدِيهِمْ لَا تَكُونُ لِغَيْرِ أَفْوَاهِهِمْ

لغات

جلب: مال به دست آمده، در باره اين لغت شارح مى‏ گويد با خاء نيز خوانده شده ولى معناى مناسبى براى آن ذكر نكرده است.

جناة الثمر: ميوه ‏اى كه از درخت چيده مى‏ شود.

ترجمه

اين سخنان را امام (ع) خطاب به يكى از شيعيان و دوستانش به نام عبد اللَّه بن زمعه، كه در هنگام خلافت و زمامدارى آن حضرت خدمتش شرفياب شد و درخواست كمك مالى كرد، فرمود: «اين مال نه از آن من است و نه از آن تو، اين غنيمت مسلمانان و دست آورد شمشيرهاى ايشان است، اگر تو با آنان در نبرد با كافران شركت داشته‏ اى تو را نيز مانند آنها سهمى خواهد بود، و گرنه حاصل دسترنج آنان طعمه ديگران نخواهد شد.»

شرح

مقتضاى ظاهر سخن آن است كه اين مرد از حضرت درخواست بخشش كرد ولى امام (ع) از اين كار خوددارى فرمود و براى او دليل آورد كه مال و ثروتى كه نزد او قرار دارد ملك خصوصى او نيست بلكه از بيت المال عموم مسلمانان و اندوخته آنهاست كه از طريق نبرد با كفار و با ضرب شمشير از آنان به غنيمت گرفته‏ اند، و قرآن دستور داده است كه يك پنجم آن را چگونه و در چه مواردى تقسيم كنند: «وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبى‏ وَ الْيَتامى‏ وَ الْمَساكِينِ وَ ابْنِ السَّبِيلِ»، و چهار قسمت باقيمانده سهم كسانى است كه در جنگ با كفار حضور داشته‏ اند، و طريقه تقسيم اين قسمت نيز به اختلاف ذكر شده است، شافعى گفته است كه سه قسمت به رزمندگان اسب سوار مى‏ دهند و يك سهم به پيادگان و ابو حنيفه فتوا داده است كه به اسب سواران دو سهم و به پيادگان يك سهم و طريقه اهل بيت و امامان شيعه نيز مطابق دستور اخير است. اما اين كه حضرت آن شخص را چيزى نداد، و او را ردّ فرمود به اين دليل است كه يا او از سهام جنگجويان طلب كرد، در صورتى كه از ايشان نبود و يا اين كه قبل از آمدن او خمس تقسيم شده و چيزى از آن باقى نمانده بود و يا اين كه خمس به او نمى‏ رسيد چون استحقاق نداشت، زيرا نه از مساكين و فقيران و نه ابن السبيل و در راه مانده بوده، و در باره سهم خدا تمام مفسّران معتقدند كه اين عنوان از باب تعظيم ذكر شده است، نه اين كه يك قسمت به اين منظور اختصاص يابد ولى در تقسيم خمس به اختلاف، رأى داده ‏اند، بعضى بر سه قسمت و عده ‏اى بر چهار قسمت و گروهى كه از جمله آنها ابن عباس و قتاده و جمعى ديگر از مفسران مى‏ باشند گفته‏ اند بر پنج بخش تقسيم مى‏ شود كه دو سهم خدا و پيامبر يكى حساب شده و يكجا در اختيار پيامبر قرار مى‏ گيرد،

امّا آنچه از پيشوايان معصوم نقل شده، تقسيم بر شش قسمت است به اين حساب كه دو سهم خدا و رسول، در زمان حيات پيامبر به خود آن حضرت اختصاص دارد ولى پس از وفات ايشان، اين دو سهم با سهم ذوى القربى، يكجا به قائم مقام او مى‏ رسد كه به مصرف خود و خانواده‏ اش از بنى هاشم برساند، و سه بخش ديگر را هم به يتيمان و بينوايان و در راه ماندگان از سادات بدهد و اين از ويژگيهاى بنى هاشم و در حقيقت به جاى صدقات ديگرى است كه بر ايشان حرام است و به مستحقان ديگر از بقيّه مردم غير سادات مى‏ رسد،

امّا در باره سهم پيامبر (ص)، ائمه چهارگانه اهل سنت بر اين عقيده‏ اند كه سهم آن حضرت پس از وفاتش در امور مهمه مسلمانان و تجهيزات جنگى از قبيل سلاح و وسيله سوارى خرج و صرف مى‏ شد، بنا بر اين امام (ع) از اين سهم، هم نمى‏ توانست به آن مرد كمك كند و به دليل اين كه از يتيمان و ذوى القربى نبود از اين دو بخش هم محروم بود، و از قسمتهاى ديگر هم كه ويژه مبارزان بود خود را مجاز به كمك كردن به او نمى‏ دانست چنان كه فرمود: در اين مال اندوخته مسلمانان و دست‏آورد شمشيرهاى آنان است، پس اگر تو هم در جنگ با ايشان شريك بودى در غنيمت هم با آنان شريك خواهى بود و گر نه از آن بهره ‏اى ندارى، امام (ع) در اين سخن، واژه في‏ء و غنيمت را يكى دانسته است در صورتى كه به عقيده شافعى و طبق رواياتى كه از شيعه نقل شده في‏ء مالى است كه از كافران بدون جنگ و مبارزه گرفته شود بر خلاف غنيمت.

گفتار امام: و الّا. يعنى و اگر با آنان در جنگ شركت نداشته ‏اى، اين شرطى است كه جزاى آن فجناة ايديهم تا آخر مى‏ باشد يعنى چيده دست آنها براى دهان ديگران شايسته نيست. و چون به دست آوردن مبارزان و جنگجويان اموال كافران را، شباهت به جمع‏آورى ميوه و چيدن از درخت دارد، امام (ع) واژه‏ جناة را براى آن استعاره آورده كه از فصيحترين استعاره ‏ها مى‏ باشد و همانند ضرب المثلى شده است براى شخصى كه مى‏ خواهد در ثمره و نتيجه عملى كه ديگران انجام داده و زحمتش را كشيده ‏اند خود را شريك سازد. توفيق از خداست.

ترجمه‏ شرح ‏نهج ‏البلاغه(ابن‏ ميثم بحرانی)، ج 4 ، صفحه‏ى 208-204

خطبه222ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه231صبحی صالح)

و من خطبة له ( عليه ‏السلام ) خطبها بذي قار و هو متوجه إلى البصرة ذكرها الواقدي في كتاب «الجمل»

فَصَدَعَ بِمَا أُمِرَ بِهِ وَ بَلَّغَ رِسَالَاتِ رَبِّهِ- فَلَمَّ اللَّهُ بِهِ الصَّدْعَ وَ رَتَقَ بِهِ الْفَتْقَ- وَ أَلَّفَ بَيْنَ ذَوِي الْأَرْحَامِ- بَعْدَ الْعَدَاوَةِ الْوَاغِرَةِ فِي الصُّدُورِ- وَ الضَّغَائِنِ الْقَادِحَةِ فِي الْقُلُوبِ

لغات

ذوقار«»: جايى است نزديك شهر بصره كه قبل از اسلام جنگ ميان عربها و فارسيان در آن جا واقع شد.

صدع: قطع كردن و از هم پاشيدن.

واغره: چيزى كه داراى گرماى بسيار شديدى باشد، و فى صدره وغرة يعنى در سينه او دشمنى و كينه‏ اى وجود دارد كه از خشم مى ‏تابد، و عداوة واغرة: دشمنى شديدى

ضغاين: كينه‏ ها.

ترجمه

«پيامبر اكرم به آنچه مأمور شده بود حقيقت را آشكار كرد و پيغامهاى پروردگار خود را رساند، پس خداوند به وسيله او از هم گسيخته‏ ها را مرتب و پراكندگيها را گردآورى فرمود، و ميان خويشاوندان و بستگان كه دشمنى شديد در سينه ‏هاى آنها قرار داشت و آتش كينه دلهايشان را مى‏ سوخت، پيوند الفت برقرار كرد».

شرح

در اين خطبه حضرت به جمله‏ اى از اوصاف رسول اكرم (ص) و ويژگيهاى تبليغ رسالت او اشاره فرموده است:

1- از تبليغ وحى و ابلاغ رسالت آن حضرت تعبير به صدع كرده زيرا در حقيقت به آن وسيله، شقّ عصاى كفر شده و وحدت و نظام آن از هم پاشيده و ابرهاى تيره جهل و نادانى كه بالاى سر كافران بود و لايه‏هاى ضخيم زنگارهاى غفلت كه دلهاى آنان را تيره و تار كرده بود از صفحه روح آنها زدوده شد و ضربات مداوم و تبليغات پيگير آن حضرت همچنان كه پتك آهنين سنگهاى سخت را خورد مى ‏كند آنها را قطعه قطعه و پراكنده ساخت.

2- تبليغات پيگير آن حضرت در اداى رسالتش را مورد ستايش قرار داده است، زيرا اين عمل، نشانه بزرگى از امانت دارى او مى ‏باشد كه خود از جمله فضايل از شاخه‏ هاى ملكه عفّت مى‏ باشد.

3- از جمله ويژگيهاى تبليغى پيامبر اكرم اين است كه نابسامانيها را سامان داد و پراكندگيها را جمع ساخت و اين تعبير، نشانى از اختلاف و تشتّت آراء و دشمنيها و كينه توزيهايى است كه قبل از اسلام در ميان اعراب وجود داشت تا آن جا كه به خاطر هوا و هوسهاى خود ممكن بود كه يك شخصى دست به قتل فرزند يا پدر و يا ديگرى از خويشاوندان خود بزند، امّا خداوند با مقدم آن پيامبر گرامى پراكندگيها را به هم پيوست و دلهاى آنان را با هم الفت داد، چنان كه قرآن نيز به اين ويژگى اشاره فرموده و به سبب اين نعمت بزرگ بر مردم منّت نهاده است: «وَ أَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ لَوْ أَنْفَقْتَ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً ما أَلَّفْتَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ أَلَّفَ بَيْنَهُمْ»

در عبارت: و الضغائن القادحه فى قلوبهم،
كينه‏ هاى آتش افروز دردلهايتان، لفظ قادحه را براى كينه‏ ها استعاره آورده كه به معناى سخن، جاذبه و روشنى بيشترى داده است، زيرا همچنان كه چوب آتش زنه، شعله آتش را بر مى‏افروزد و بر حرارت آن مى‏افزايد، كينه و دشمنيها هم خشم و شرارت و فتنه و آشوب به وجود مى‏ آورد. و تأييد از خداوند است.

ترجمه ‏شرح‏ نهج ‏البلاغه(ابن ‏ميثم بحرانی)، ج 4 ، صفحه‏ى 204-201

خطبه221ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه230صبحی صالح)

و من خطبة له ( عليه‏ السلام ) في مقاصد أخرى‏

قسمت اوّل خطبه

فَإِنَّ تَقْوَى اللَّهِ مِفْتَاحُ سَدَادٍ- وَ ذَخِيرَةُ مَعَادٍ وَ عِتْقٌ مِنْ كُلِّ مَلَكَةٍ- وَ نَجَاةٌ مِنْ كُلِّ هَلَكَةٍ بِهَا يَنْجَحُ الطَّالِبُ- وَ يَنْجُو الْهَارِبُ وَ تُنَالُ الرَّغَائِبُ

فَاعْمَلُوا وَ الْعَمَلُ يُرْفَعُ- وَ التَّوْبَةُ تَنْفَعُ وَ الدُّعَاءُ يُسْمَعُ- وَ الْحَالُ هَادِئَةٌ وَ الْأَقْلَامُ جَارِيَةٌ-

وَ بَادِرُوا بِالْأَعْمَالِ عُمُراً نَاكِساً- أَوْ مَرَضاً حَابِساً أَوْ مَوْتاً خَالِساً- فَإِنَّ الْمَوْتَ هَادِمُ لَذَّاتِكُمْ- وَ مُكَدِّرُ شَهَوَاتِكُمْ وَ مُبَاعِدُ طِيَّاتِكُمْ- زَائِرٌ غَيْرُ مَحْبُوبٍ وَ قِرْنٌ غَيْرُ مَغْلُوبٍ- وَ وَاتِرٌ غَيْرُ مَطْلُوبٍ- قَدْ أَعْلَقَتْكُمْ حَبَائِلُهُ- وَ تَكَنَّفَتْكُمْ غَوَائِلُهُ وَ أَقْصَدَتْكُمْ مَعَابِلُهُ- وَ عَظُمَتْ فِيكُمْ سَطْوَتُهُ وَ تَتَابَعَتْ عَلَيْكُمْ عَدْوَتُهُ وَ قَلَّتْ عَنْكُمْ نَبْوَتُهُ- فَيُوشِكُ أَنْ تَغْشَاكُمْ دَوَاجِي ظُلَلِهِ- وَ احْتِدَامُ عِلَلِهِ وَ حَنَادِسُ غَمَرَاتِهِ- وَ غَوَاشِي سَكَرَاتِهِ وَ أَلِيمُ إِرْهَاقِهِ- وَ دُجُوُّ أَطْبَاقِهِ وَ جُشُوبَةُ مَذَاقِهِ

– فَكَأَنْ قَدْ أَتَاكُمْ بَغْتَةً فَأَسْكَتَ نَجِيَّكُمْ- وَ فَرَّقَ نَدِيَّكُمْ وَ عَفَّى آثَارَكُمْ- وَ عَطَّلَ دِيَارَكُمْ وَ بَعَثَ وُرَّاثَكُمْ- يَقْتَسِمُونَ تُرَاثَكُمْ بَيْنَ حَمِيمٍ خَاصٍّ لَمْ يَنْفَعْ- وَ قَرِيبٍ مَحْزُونٍ لَمْ يَمْنَعْ- وَ آخَرَ شَامِتٍ لَمْ يَجْزَعْ

فَعَلَيْكُمْ بِالْجَدِّ وَ الِاجْتِهَادِ وَ التَّأَهُّبِ وَ الِاسْتِعْدَادِ- وَ التَّزَوُّدِ فِي مَنْزِلِ الزَّادِ- وَ لَا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا- كَمَا غَرَّتْ مَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ مِنَ الْأُمَمِ الْمَاضِيَةِ- وَ الْقُرُونِ الْخَالِيَةِ الَّذِينَ احْتَلَبُوا دِرَّتَهَا- وَ أَصَابُوا غِرَّتَهَا وَ أَفْنَوْا عِدَّتَهَا- وَ أَخْلَقُوا جِدَّتَهَا وَ أَصْبَحَتْ مَسَاكِنُهُمْ أَجْدَاثاً- وَ أَمْوَالُهُمْ مِيرَاثاً لَا يَعْرِفُونَ مَنْ أَتَاهُمْ- وَ لَا يَحْفِلُونَ مَنْ بَكَاهُمْ وَ لَا يُجِيبُونَ مَنْ دَعَاهُمْ-

فَاحْذَرُوا الدُّنْيَا فَإِنَّهَا غَدَّارَةٌ غَرَّارَةٌ خَدُوعٌ- مُعْطِيَةٌ مَنُوعٌ مُلْبِسَةٌ نَزُوعٌ- لَا يَدُومُ رَخَاؤُهَا- وَ لَا يَنْقَضِي عَنَاؤُهَا وَ لَا يَرْكُدُ بَلَاؤُهَا

 

لغات

حابس: باز دارنده

خالس: با سرعت و ناگهانى

تكنّف: احاطه و فرا گيرى

طيّات: جمع طيّه: منازل ميان راه در مسافرت.

واتر: كسى كه باعث ترس و كينه و انتقام‏گيرى ديگران مى ‏شود.

غوائل: گرفتاريهايى كه ناگهانى بر انسان وارد مى ‏شود، جمع غايله است.

معابل: جمع معبل: پيكانهاى پهن و طولانى

عدوه: ظلم و ستم

نبا السيف: ضربه شمشير كارگر نشد

ظلل: جمع ظلّه: ابرها

احتدام: شدت خشم و تندى.

ارهاق: سبقت گرفتن و در كارى شتاب كردن، اين كلمه ازهاق باز نقطه‏ دار نيز خوانده شده است.

جشوبه: درشتى و ناگوار بودن طعام

نجّى: جمعى كه با هم به راز گويى مى‏نشينند.

ندىّ: عدّه‏اى كه گردهم اجتماع مى‏ كنند.

لا يحفلون: اعتنا نمى‏ كنند.

ترجمه

از خطبه‏ هاى آن حضرت (ع) است:
«همانا تقوا و پرهيزكارى كليد درهاى رستگارى و اندوخته روز معاد و آزادى از هر گونه بردگى و رهايى از تمام هلاكتهاست، در پرتو آن جويندگان به مقصود مى ‏رسند و فرار كنندگان نجات مى ‏يابند و با آن به هر هدف و آرزويى مى‏ توان رسيد،

پس اكنون كه اعمال شما به پيشگاه خداوند بالا مى‏ رود و توبه سود مى ‏بخشد و دعا به استجابت مى ‏رسد و احوال آرام و قلمها در كار است،

در انجام كارهاى نيك كوشش كنيد و پيش از آن كه طول عمر باعث شكستگى شما شود، يا بيمارى شما را از عمل باز دارد، و يا مرگ ناگهان قدرت عمل را از شما بگيرد به عمل بپردازيد چرا كه اين مرگ بر هم زننده خوشيها و تيره كننده خواسته‏ ها و فاصله افكن ميان شما و هدفهايتان است، ديدار كننده ‏اى است دوست نداشتنى، هماوردى است شكست ناپذير و كينه جويى است كه باز خواست نمى ‏شود. هم اكنون، دامهايش بر دست و پاى‏تان آويخته و ناراحتيهايش شما را احاطه كرده و پيكانهايش شما را نشانه قرار داده و تسلّطش بر شما عظيم و ستمش پياپى وارد مى‏ شود، كمتر ممكن است تيرش به هدف نخورد، و ضربه ‏اش كارگر نشود، پس چه نزديك است كه سايه ابرهاى تيره مرگ و شدت دردهاى آن و تيرگى بيهوشيها و ظلمت دردهاى شتابان و سكرات، در هنگام خروج روح از تن و تاريكى فرا گيرش و چشيدن ناگوار آن، سراسر وجود شما را تيره و تار سازد، چنان بيانديشيد كه اكنون مرگ گويى ناگهانى بر شما وارد شده و همرازهايتان را خاموش و گروه مشاوران شما را متفرق ساخته است، آثارتان را محو، و خانه ‏هايتان را بى‏ صاحب كرده است. ميراث خواران را بر آن واداشته است كه اموال شما را ميان خود تقسيم كنند و ايشان با دوستان مخصوصى هستند كه هنگام مرگ نتوانستند به شما سودى برسانند و يا خويشاوندان غمزده ‏اى كه قادر نبودند جلو مرگ را بگيرند و يا شماتت كنندگانى كه از مرگ شما اندوهى به خود راه نمى ‏دهند،

پس جديّت و كوشش كنيد و خود را آماده سفر سازيد و توشه خود را از اين منزل براى آخرت برگيريد، دنيا شما را نفريبد، چنان كه پيشينيان و امتهاى گذشته را در اعصار و قرون قبل فريفت، آنان كه شير دنيا را دوشيدند و به غفلتهاى آن دچار شدند، كالاهاى دنيا را به فنا و نابودى كشاندند و تازه ‏هاى آن را كهنه ساختند، و سرانجام مسكنهاى آنها گورستان و ثروتهاشان ميراث ديگران شد، كسى را كه بر سر قبر آنان بيايد نمى‏ شناسند و به آنها كه برايشان مى‏ گريند اهميت نمى‏ دهند و به كسانى كه آنان را صدا مى ‏زنند پاسخ نمى ‏دهند، پس از زرق و برق دنيا بر حذر باشيد كه فريبنده و مكّار است، بخشنده ‏اى است منع كننده و پوشنده ‏اى است برهنه كننده، آرامش آن بى ‏دوام و مشكلاتش بى‏ سرانجام و بلاهايش جاودانى و قطع ناشدنى است.»

شرح

اين خطبه شريف امام شامل چند مقصد است كه اكنون به شرح آن مى‏ پردازيم.

مقصد اول: حضرت براى بيان ارزش و فضيلت تقوا چند صفت بيان مى ‏فرمايد:

1- تقوا كليد تمام درهاى سعادت و نيك بختى است، زيرا سبب مى ‏شود كه عظمت الهى در دل انسان اهميت يافته وى را بر آن مى‏ دارد كه از منهيات و محرمات بپرهيزد و تسليم فرمان حق تعالى باشد، راه مستقيم عدالت را گرفته و هيچگونه انحرافى در گفتار و كردار او راه نيابد و در نتيجه آن، مستوجب رحمت بى ‏پايان پروردگار مى ‏شود كه خود بهترين هدف از زندگى انسان است به اين دليل در اين سخن تقوا را تشبيه به كليد فرموده است زيرا همان طور كه كليد باعث باز كردن در مى ‏شود و آدمى را به گنجينه ‏هاى گرانبها مى ‏رساند صفت تقوا و پرهيزكارى نيز گشاينده تمام درهاى رحمت و ثوابهاى پروردگار است.

2- صفت دوم تقوا، آن كه ذخيره رستاخيز است و روشن است كه آمادگى براى خوف و خشيت الهى و آنچه باعث كمالاتى در روح و نفس مى‏ شود از بهترين اندوخته‏ هايى است كه موجب نجات انسان از تمام گرفتاريهاى رستاخيز مى‏ شود.

3- تقوا سبب آزاد شدن از تمام انواع بردگى است چون تقوا باعث مى‏ شود كه روح انسان و نفس ملكوتى او، از تسلط صفات پليد و شيطانى كه در وجود وى قرار دارد رهايى يابد، همچنان كه مملوك و برده، از تحت قدرت و سلطه مالك و صاحبش آزاد مى‏شود، لذا امام (ع) لفظ عتق را كه به معناى آزادى است در اين مورد استعاره آورده و از باب اطلاق اسم سبب بر مسبّب تقوا را بطور مجاز، آزادى ناميده است.

4- تقوا وسيله نجات انسان از هر گونه هلاكت است در اين جا نيز از باب مجاز لفظ، نجات را كه به معناى رهايى است همانند كلمه عتق بر تقوا حمل‏ كرده است چون سبب رهايى و نجات انسانها از همه هلاكتهاى اخروى و كيفر گناهان مى‏باشد و چه بسا ممكن است كه موجب خلاصى يافتن از برخى خطرهاى دنيا مى‏باشد كه با نبودن تقوا آدمى را تهديد مى‏ كند.

5- با تقوا، هر جوينده‏ اى به مقصد خود مى ‏رسد، اگر مراد از اين مقصد امر آخرتى باشد كه بسيار روشن است زيرا باعث ثواب آخرت مى‏ شود و اما اگر با توجه به دنيا حساب كنيم از آن جهت است كه بسيارى از مردم را مى ‏بينيم كه با شعار اهل تقوا و تظاهر به آن وسيله رسيدن به خواسته ‏هاى دنيوى و موفقيت در كوششهاى خود را فراهم مى‏ كنند.

6- تقوا نجات مى‏ دهد كسى را كه بخواهد از كيفر و عذاب الهى خلاصى يابد.

7- صفت هفتم تقوا، و تنال الرغائب يعنى به وسيله تقوا دسترسى به خواسته ‏ها پيدا مى ‏شود و چون شارح معناى اين عبارت را با جمله و ينجح الطالب (كه شرح آن در شماره 5 بيان شد) يكى دانسته در نتيجه مى‏ گويد: در هر دو صفت از صفات ششگانه بالا براى تقوا سجع متوازى به كار رفته است«».

هشدار بر غنيمت شمردن فرصت و تعجيل در كار خير مقصد دوم:

امام (ع) در اين قسمت چند دليل كه در ذيل ذكر مى ‏شود، انسان را متوجه كرده است كه در مدت عمر فرصت را غنيمت شمرده و در انجام دادن اعمال نيك بكوشد.

1- دليل اول اين كه دنيا تنها جايى است كه فرصت كار و بالا رفتن و عمل انسان به پيشگاه حق تعالى در آن وجود دارد امّا پس از مرگ قدرت كار كردن از دست مى‏ رود.

واو در جمله و العمل، حاليه است.

2- تا نيامدن مرگ امكان پذيرش توبه و زدودن آثار سوء گناهان از خود باقى است.

3- دنيا جاى استجابت دعا و قبول آن از طرف خداست در حالى كه پس از مرگ دعايى پذيرفته نمى‏ شود و هيچ سودى بر آن مترتب نيست.

4- انسان در دنيا در حالت آرامش بسر مى ‏برد در صورتى كه پس از مرگ در نهايت اضطراب و تزلزل مى ‏باشد.

5- دنيا جايى است كه مأموران الهى اعمال شما را زير نظر دارند و قلمهاى نويسندگان اعمال در كار است. فايده اين كه در هنگام نوشتن اعمال، امام (ع) اعلام به كار مى‏ كند، هشدارى است بر اين كه زمان نوشته شدن و بالا رفتن عمل به پيشگاه خدا وقت انجام كارهاى خير است، پس در اعمال خير بشتابيد كه آن را در نامه عملتان بنويسند.

مقصد سوم: در قسمت ديگر با چند دليل مردم را هشدار داده است كه هر چه زودتر در اعمال خير تعجيل و شتاب داشته باشند.

1- عمر انسانها كه ظرف انجام عمل است كاسته و سپرى مى ‏شود و بر اثر پيرى، عقل انسان كه شرط تكليف است ضعيف و ناتوان مى ‏شود، و حالت كودكانه پيدا مى ‏كند و از انجام دادن غالب اعمال عبادى باز مى‏ ماند، قرآن كريم به اين مطلب اشاره دارد: «وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِي الْخَلْقِ…»، پس انسان بايد پيش از فرا رسيدن ضعف پيرى، خود را اصلاح و در بجا آوردن كارهاى نيك و عبادات بكوشد.

2- انسان بطور كلى چه در پيرى و چه در غير آن در معرض تغيير است، گاهى سالم و نيرومند و زمانى بر اثر بيمارى و حوادث گوناگون از انجام دادن كارهاى صحيح عبادى ناتوان و محروم است، پس بايد فرصت را غنيمت شمرد و در حالت تندرستى در كارهاى خير بكوشد.

3- از همه مهمتر مسأله مرگ است كه قطعى و يقينى مى ‏باشد و چنان كه بيان شد، بايد قبل از فرا رسيدن آن، كارهاى خود را انجام داد، و چون معمولا مرگ ناگهانى و بى ‏خبر مى ‏آيد و فرصت عمر را از انسان مى‏گيرد، چنان كه كسى چيزى را غفلة از دست ديگرى بربايد، لذا واژه خالس را از اين معنا به عنوان استعاره و صفت براى موت آورده است

و سپس به منظور هشدار بيشتر انسان و وادار ساختن او به انجام اعمال نيك خصوصيات هراس انگيز مرگ و پس از آن را تذكر مى ‏دهد:

1- لذّتهاى زندگى را بر هم مى‏ زند روايتى از پيامبر (ص) به همين معنا آمده است: «از درهم شكننده خوشيها (مرگ) فراوان ياد كنيد.»

2- تمايلات و خواسته ‏ها را تيره و تار مى‏ كند.

3- منزلهاى بين راه سفر را از همديگر دور مى‏ كند، به دليل اين كه انسان را رو به آخرت مى ‏برد و آن جا هم دورترين منزل وى از خانواده و اهلش مى ‏باشد.
به همين مناسبت طيّات را براى منازل سفر آخرت استعاره آورده است.

4- امام (ع) لفظ (زائر) ديدار كننده را به اين اعتبار كه به آدمى هجوم مى ‏آورد، براى مرگ استعاره فرموده است، و چون كسى كه به ديدار انسان مى ‏آيد معمولا دوست داشتنى است امام (ع) با بيان صفت غير محبوب، اين زاير را كه مرگ است از ديدار كننده معمولى جدا كرده تا آدمى به ناپسند بودن مرگ توجه كند و در انجام اعمال نيك بكوشد.

5- امام (ع) لفظ (قرن) همتا و حريف را با صفت شكست ناپذيرى براى مرگ استعاره آورده است تا انسان را براى رو برو شدن با مرگ آماده كند.

6- مرگ، همانند شخصى است كه در شجاعت و دليرى همتا ندارد و كلمه واتر را با صفت غير مطلوب براى مرگ استعاره آورده است يعنى او مى ‏توانددلها را از هم جدا كند و بميراند ولى ممكن نيست كه از او مطالبه خون شود و مورد انتقام قرار گيرد.

7- مرگ را از آن نظر كه انسان را از پا در مى‏آورد، به دام صيادان تشبيه فرموده و لفظ حبائل را با صفت اعلاق كه از لوازم مشبه به است براى ناراحتيها و بيماريهاى بدنى استعاره فرموده كه منجر به مرگ مى ‏شود.

8- ويژگى هشتم كه براى مرگ ذكر فرمود جمله و تكنّفتكم غوائله مى ‏باشد يعنى غم و اندوه مرگ و مصيبتهاى آن سراسر وجود و هستى شما را احاطه كرده است.

9- چون آفتهايى كه باعث مرگ مى ‏شود، همانند نك تيرهاى پهن و تيز است كه بدن را مى ‏آزارد و آدمى را به قتل مى ‏رساند، به اين سبب حضرت واژه معابل كه به همان معناست استعاره آورده و با ذكر كلمه اقصدتكم كه به معناى نشانه گرفتن و هدف قرار دادن و از لوازم مشبه به است، آن را ترشيح فرموده است.

10- مرگ را به خاطر هيبت و ترسى كه دارد به سلطانى قاهر و غالب و يا درنده‏اى كه با چنگالها و دندانهاى تيز طرف را از پا در مى‏آورد تشبيه كرده و به اين منظور لفظ سطرت براى آن به عنوان استعاره آورده.

11- صفت يازدهم كه براى مرگ آورده، آن را به ستمگرى مانند كرده كه به ناحق كسى را مورد حمله قرار دهد و با اين مناسبت، واژه عدوه را به عنوان استعاره آورده است، اين جا در مورد استعاره قرار دادن اين كلمه ممكن است اشكالى پيش آيد كه اگر معناى ظلم و ستم به ناحق گرفتن باشد و آن را در باره مرگ هم درست بدانيم پس اطلاقش بر آن، حقيقت خواهد بود، نه مجاز و استعاره.

در پاسخ شارح مى ‏فرمايد: اصولا گرفتن به غير حق، در مورد موجودى است كه زنده و داراى احساس باشد، نه در مورد مرگ و به فرضى كه در مورد غير زنده هم آن را درست بدانيم، حقيقت ظلم، آن نيست بلكه ظلم حقيقى‏ بناحق گرفتن در موردى است كه حق هم مى ‏تواند باشد، يعنى بين دو طرف قضيه تقابل عدم و ملكه باشد«». و اين معنى بطور حقيقى فقط در مورد عقلا صدق مى‏ كند، نه در مورد مرگ كه مقابل وجود و عدم است مگر به عنوان مجاز و استعاره.

12- در اين صفت مرگ را تشبيه به شمشير قاطع و برنده ‏اى كرده است كه كمتر كند مى ‏شود و واژه نبوه را براى آن استعاره و آن را به قلّت و كمى توصيف فرموده، يكى از لطايف ادبى كه شارح در اين جا متذكر مى‏شود اين است: در هر سه همتاى از اين نه مورد در سخن امام (ع) سجع متوازى«» رعايت شده است، كه از جمله زائر غير محبوب آغاز و به جمله قلّت عنكم نبوته پايان مى ‏يابد.

13- كلمه ظلّ را كه به معناى سايه محسوس است براى بيماريهاى مرگ آور كه نامحسوس مى‏باشد استعاره آورده و آن بيماريها را به ابرهاى تاريك كننده تشبيه فرموده است، زيرا هدف امام (ع) از اين سخنان ترساندن انسان از مرگ است و ابرهاى تيره كننده و تاريكى‏زا بهترين وسيله ايجاد رعب و ترس است كه آدمى خود را در شرف مرگ مى ‏بيند، چنان كه قرآن نيز اشاره مى‏كند: «وَ إِذا غَشِيَهُمْ مَوْجٌ كَالظُّلَلِ دَعَوُا اللَّهَ«»» كه آغازى براى ترسيدن از مرگ است.

14- مرگ را در حالى كه بر انسان فرود مى‏ آيد به مردى تشبيه كرده كه با كمال قدرت و عصبانيت طرف را محكم مى‏ گيرد و از پا در مى ‏آورد و به اين دليل‏ صفت احتدام را كه به معناى تندى و خشم است براى بيماريهاى مرگ آور استعاره آورده است.

15- واژه حنادس را كه به معناى تاريكيهاست، استعاره آورده از حالاتى كه براى انسان بر اثر سكرات و بيهوشيها در هنگام فرا رسيدن مرگ پيدا مى‏شود كه بايد از آن ترس و وحشت داشت.

16- و نيز لفظ غواشى را از حالاتى استعاره آورده كه بر اثر بيهوشيهاى مرگ بر او عارض مى‏شود و حواس ظاهرى و قواى ادراكى و تشخيص و فهم او را از وى مى‏گيرد.

17- اين ويژگى عبارت است از شتاب و سرعت دردآور مرگ، كه در آن حال ناگهان توده‏اى از آلام و دردها او را فرا مى‏گيرد.

18- تاريكى فراگير مرگ، بيهوشيهايى كه در دم مرگ هر لحظه بر آدمى افزوده مى‏شود و به تدريج قواى وى را از درك و فهم مى‏اندازد و به اين منظور لفظ اطباق را استعاره از فرا گيرى اين حالات آورده و آن را به دجوّ و شدّت ظلمت توصيف فرموده است به نظر شارح معناى عبارت دجوّ اطباقه اين است ولى احتمال ديگرى نيز در معناى آن داده است كه منظور از آن تاريكى باشد كه بر اثر پوشاندن قبر، براى ميت به وجود مى‏آيد.

19- از دريافتن مرگ، به عنوان استعاره، تعبير به چشيدن آن فرموده و براى تأكيد بيشتر از درك سختيهاى آن صفت جشوبت را كه به معناى خشونت و درشتى مى ‏باشد براى آن بيان داشته است.

20- آخرين ويژگى كه شارح در اين قسمت از سخنان حضرت براى مرگ بر شمرده اين است كه مخاطبهاى خود را از آمدن ناگهانى آن بر حذر داشته.

برخى از نكات ادبى كه در اين عبارت: فكأن قد أتاكم بغتة بيان شده چنين است: كلمه كأن مخفّف كأنّ و از حروف مشبه به فعل و اسمش ضمير شأن‏ مى‏باشد، و اين كلمه مفيد تشبيه و لازمه تشبيه هم آن است كه ميان مشبه و مشبه به بايد صفتى به عنوان وجه شبه وجود داشته باشد. بنا بر اين مشبه در اين عبارت، حالت انتظار مرگ، و مشبه به خود مرگ است كه تحقق آن فرض شده و وجه شباهت هم نزديك بودن مرگى كه انتظار آن مى‏ رود با مرگى كه فرض وجودش شده است مى ‏باشد، چون هر چه آينده است نزديك مى‏ باشد.
پس از ذكر برخى صفات مرگ و فرض تحقق وجود آن، به ذكر پاره ‏اى از لوازم ترس‏آور آن چنين پرداخته است: مهر خاموشى به دهان همرازها زده، اطرافيان را پراكنده، آثار باقى مانده را مندرس و آباديها را بى ‏صاحب ساخته، و وارثان را بر تقسيم اموال واداشته است، و به دليل اين كه مرگ باعث مى ‏شود كه ورثه به دلايل گوناگونى به قسمت كردن اموال مرده بپردازند، لذا در عبارت متن، اين عمل را به آن نسبت و آن را فاعل فعل بعث قرار داده است.

بين حميم، اين عبارت متعلق به جمله اتاكم بغتة و بقيه فعلهاى پس از آن است كه معناى آن چنين مى‏شود، گويا مرگ ناگهان بر شما وارد شده و اين كارها را كه خاموش كردن رازگويان و بقيه لوازمى كه گفته در باره شما انجام داده، در حالتى كه همه آنان يعنى راز گويان و اطرافيان و… بر سه دسته ‏اند:

بعضى دوستان مخصوصى كه اكنون دوستى آنها سودى ندارد، و برخى از آنان خويشاوندانى دلسوزند ولى نمى ‏توانند از شما بلايى را دفع كنند، و دسته سوم دشمنان شماتتگرى هستند كه از مرگ شما هيچ گونه ناراحتى احساس نمى‏ كنند،

و پس از يادآورى مرگ و لوازم آن، آدمى را توصيه فرموده است كه در عمل بكوشد و خويشتن را آماده فرا رسيدن مرگ كرده، از اين سراى دنيا توشه آخرت خود را فراهم سازد، و هشدار مى‏ دهد كه مانند گذشتگان گول زرق و برق دنيا را نخورند.
و به منظور بيشتر روشن شدن حالت پيشينيان كه چگونه از دنيا بهره‏ مند شده و به جمع ‏آورى آن پرداخته بودند، لفظ درّه را كه به معناى زيادى و به جريان افتادن‏ بيشتر است از خوبيها و منافع دنيا و واژه احتلاب را كه به معناى دوشيدن است از اندوختن و گردآورى آنها استعاره آورده و همچنين كلمه غرّه را براى آن استعاره آورده است كه در مدت بهره‏مندى آنان از دنيا و خوشگذرانى در آن، حوادث ناگوارى بر آنها وارد نشده است، چنان كه گويا دنيا از ايشان غافل بوده كه آنان را هدف تيرهاى بلاى خود قرار نداده است، و چون به زعم خود دنيا را اين چنين در غفلت ديدند در استفاده كردن از لذايذ آن و گردآورى اموال حريصانه كوشيدند.

و امّا، فانى كردن آنان چيزهايى از دنيا را كه سبب التذاذ و بهره ‏گيرى انسان مى ‏شود از قبيل غذا و لباس و جز اينها، و نيز كهنه كردن ايشان، تازه ‏هاى دنيا را كه از سخنان امام (ع) استفاده مى ‏شود، كنايه از كمال بهره ‏مندى آنها از چيزهايى است كه از دنيا به دست آورده ‏اند، مانند سلامت تن و گردآورى اموال و غيره بطورى كه گويا هيچ چيز از نيكيهاى اين عالم را باقى نگذاشتند مگر اين كه از آن استفاده كرده و هيچ نو و تازه‏اى در آن يافت نشد مگر اين كه آن را كهنه كردند.

اصبحت مساكنهم اجداثا… دعاهم،
پس از آن كه حالات گذشتگان مغرور به دنيا را بيان فرمود، اكنون نتيجه‏ اى را كه از آن، به دست آنان رسيده مورد توجه قرار مى‏ دهد كه خلاصه آن چنين است اى مردم به دنيا مغرور نشويد چنان كه پيشينيان شدند، آنان كه دنيا را آن چنان تصرف كردند و نهايت لذت را از آن بردند، اين چنين به نابودى كشيده شدند، پس شما كه در آن حدّ از قدرت دنيا نيستيد به طريق اولى چنين سرانجامى خواهيد داشت، و به منظور اين كه بيشتر انسان را از دنيا و ميل به آن بر حذر دارد به ذكر چند نمونه ديگر از ويژگيهاى آن پرداخته است:

1- از جمله آن را به كلمه غرّاره توصيف كرده كه از ماده غرر و به معناى‏ غفلت‏آور و چيزى كه انسان را به گمراهى مى ‏كشاند مى ‏آيد، و چنان كه قبلا بيان شد، دنيا و ماديات آن اين خصوصيت را دارد.

2- آن را خدوع بسيار فريب دهنده معرفى فرموده است، و معمولا خدعه و نيرنگ در مورد رايزنيهايى رخ مى ‏دهد كه انديشه ‏هايى به ظاهر مصلحت جويانه ولى در باطن تباهى‏ آور و گمراه كننده است اظهار شود و به اين دليل كه دنيا و زينتهاى پر زرق و برق آن، همانند انديشه‏ هاى فريبنده است كه ظاهرى آراسته دارد ولى آدمى را از راه خدا و ياد او باز مى‏دارد، لذا دنيا را به اين ويژگى توصيف فرموده است.

3- با عبارتهاى: مطيعة منوع، ملبسة نزوع، چهار صفت براى دنيا آورده است كه ميان هر يك از دو قرين آنها تقابل تضادّ وجود دارد، در عين اين كه بخشنده است منع كننده نيز هست، و با آن كه پوشاننده است پوشش را از تن آدمى بيرون مى‏آورد، و تقارن اين اوصاف اشاره به آن است كه صفت خوبى كه از دنيا مشاهده مى‏شود در حقيقت توّهم و خيالى بيش نيست و آنچه واقعيت دارد و صفت حقيقى آن مى‏باشد همان جزء دوم هر كدام از اين دو قرين است، (منوع و نزوع) زيرا اگر چه گاهى انسان از خيرات و لذّات آن بهره‏مند مى‏شود ولى بزودى حوادث و واردات دنياى فانى باعث منع آنها مى‏شود، آنچه داده، مى‏گيرد و لباسهاى عزّت آدمى را از قيافه روح او مى‏كند، و از اين رو اين معنا را با جمله لا يدوم رخاؤها… تأكيد فرموده است كه آسودگى آن دوام ندارد، زيرا تمام خوشيهاى آن، از قبيل تندرستى و جوانى و مال و مقام و غيره، دير يا زود در تغيير و زوال است و همين حالت عدم ثبات باعث مى‏شود كه رنج و ناخوشى در دنيا ادامه داشته باشد و از بين نرود و بلا و گرفتارى آن همانند بادهاى مداوم در حال وزيدن است و آرامشى براى اهلش باقى نمى‏ گذارد.

قسمت دوم خطبه كه در وصف زاهدان است:

كَانُوا قَوْماً مِنْ أَهْلِ الدُّنْيَا وَ لَيْسُوا مِنْ أَهْلِهَا- فَكَانُوا فِيهَا كَمَنْ لَيْسَ مِنْهَا- عَمِلُوا فِيهَا بِمَا يُبْصِرُونَ- وَ بَادَرُوا فِيهَا مَا يَحْذَرُونَ- تَقَلَّبُ أَبْدَانِهِمْ بَيْنَ ظَهْرَانَيْ أَهْلِ الْآخِرَةِ- وَ يَرَوْنَ أَهْلَ الدُّنْيَا يُعَظِّمُونَ مَوْتَ أَجْسَادِهِمْ- وَ هُمْ أَشَدُّ إِعْظَاماً لِمَوْتِ قُلُوبِ أَحْيَائِهِمْ

ترجمه

«آنان گروهى از مردم دنيا بودند، در حالى كه اهل آن نبودند، در دنيا چنان بودند كه گويا در آن نيستند، مطابق آنچه به حقيقت درك مى‏كردند عمل مى‏ كردند، از آنچه بايد بر حذر باشند پيش از فرا رسيدنش در علاج آن مى‏ كوشيدند آنها تنها با اهل آخرت نشست و برخاست داشتند، مى‏ ديدند كه دنيا پرستان مرگ اجسادشان را بزرگ مى‏ شمرند. در حالى كه آنان مرگ قلبهاى زندگانشان را بزرگتر مى‏ دانستند.»

شرح

ظهرانى با نون مفتوح، جلو رو، با بيان اين ويژگى حضرت اشاره فرموده است به برخى يارانش كه قبل از او به سراى آخرت شتافتند.

كانوا قوما… اهلها،
اين جا در مورد معرّفى مردم زاهد و نيكوكار، دو جمله ذكر شده است كه گر چه با هم متناقض مى‏ نمايد ولى در حقيقت تناقض ندارند زيرا در قضاياى متناقض وحدتهايى بايد رعايت شود كه از جمله وحدت در موضوع و نسبت است و حال آن كه در اين دو جمله به يك تعبير وحدت در موضوع ندارند چون موضوع اوّل جسم آنها و موضوع دوم قلب آنان مى‏باشد و به تعبير ديگر وحدت در اضافه ندارند زيرا موضوع جمله اول زاهدان از نظر جسم ظاهر و نيازهاى مادى است و در جمله دوم از نظر جهات قلبى و باطنى است: ايشان از لذتها و نعمتهاى پر زرق و برق دنيا چشم پوشيده و غرق در محبت خدا و رحمتهايى شده ‏اند كه براى دوستانش در جهان آخرت آماده فرموده است، به اين‏ دليل پيوسته با ديده‏ هاى دلشان، احوال آخرت را مشاهده مى‏ كنند، چنان كه در بعضى خطبه‏ هاى گذشته فرموده است: گويا بهشت را مى ‏بينند و در آن متنعّمند و گويا دوزخ را مشاهده مى‏كنند و از عذاب دردناك آن در رنج‏اند، و هر كس چنين باشد حضور باطنيش در عالم آخرت است و در حقيقت از اهل آن جهان خواهد بود.

عملوا فيها بما يبصرون،
كوششها و حركات ظاهرى و باطنى مردان خدا در راه او دو دليل داشت: از يك طرف آنان با ديده بصيرت، خود راه حق را مى‏ديدند و سعادتهايى را كه منتها اليه آن طريق است مشاهده مى‏كردند و از طرف ديگر يقين داشتند كه لازمه انحراف از آن راه، بدبختى و شقاوت هميشگى است، اين معنا كه بيان شد به اين اعتبار بود كه حرف با در بما يبصرون براى سببيّت و ما مصدريه باشد و نيز ممكن است ما را موصولى و به معناى الّذى بگيريم يعنى اهل زهد و تقوا عمل خود را به سبب آنچه كه مشاهده مى‏كنند انجام مى‏دهند، زيرا يقين به آن مشاهدات و حالات دليل و راهنما مى‏شود و آنان را وادار مى‏كند كه در آن راه قدم گذارند و آن مسير را بپيمايند.

و بادروا فيها ما يحذرون،
مبادرت به معناى سبقت گرفتن و براى چاره‏جويى در امرى، جلو رفتن، مى‏باشد، و شرح عبارت چنين است كه پرهيزكاران زاهد، با اين كه در دنيا هستند ولى از كيفرهاى آخرت كه بعدها مى‏آيد و بايد آن روز از آن بپرهيزند، هم اكنون در حذر كردن از آن مى‏ كوشند، گويا عذاب آخرت براى اين كه خودش را به آنها برساند مسابقه گذاشته و شتابان مى‏آيد، ولى ايشان در مسابقه به سوى نجات از آن جلو افتاده و سبقت گرفته‏اند، زيرا بر مركب‏هاى نجات سوار و به دستگيره‏هاى آن كه دستورهاى دينى و حدود الهى است چنگ زده و به انجام آن پرداخته ‏اند.

تقلّب… الآخره،
كلمه اوّل در اين عبارت فعل مضارع و در اصل تتقلّب‏ بوده و به دليل تخفيف يكى از دو حرف تاء از آن حذف شده است امّا در معناى اين جمله شارح دو احتمال ذكر كرده است:

الف- احتمال اوّل اين كه عادت و خوى مردم زاهد آن است كه با اهل آخرت و آنان كه پيوسته براى آن عالم كار مى‏ كنند همنشينى مى ‏كنند، نه با مردمى كه اهل دنيايند و از آخرت غافلند.

ب- احتمال ديگر اين كه منظور از اهل آخرت همه مردم باشد زيرا همه مردم اهل آخرتند و آن جا دار قرار است چنان كه خداوند مى ‏فرمايد: «يا قَوْمِ إِنَّما هذِهِ الْحَياةُ«».» و نتيجه اين احتمال آن است كه ايشان فقط با بدنهاى ظاهرى‏شان با بقيه مردم معاشرت دارند ولى دلهايشان در عوالم آخرت و سراى ديگر سير مى‏كند و پيوسته در انديشه آن جهان مى ‏باشند.

يروْن… الى آخره،
آخرين قسمت از سخنان امام (ع) اشاره به فرق و امتيازى است كه ميان دنيا دوستان و زاهدان وجود دارد، چون اهل دنيا توجه به آن ندارند كه پس از فناى اين تن و جسم ظاهرى كمال ديگرى هم مى ‏باشد، و به اين دليل از بدبختيها و خوشبختيهاى عالم آخرت غافلند و از اين رو بزرگترين مورد علاقه آنها باقى ماندن جسم ظاهرى و پرداختن به آن و بالاترين ناراحتى آنان كمبودهاى مادّى و از بين رفتن بدن ايشان با مرگ مى‏باشد، اما اهل تقوا و زاهدان گذشته از آنچه كه دنيا دوستان مى ‏بينند و بر آن تأسف مى‏ خورند، ديدى بالاتر از آن دارند، يعنى از بين رفتن حيات قلبى و فرا رسيدن مرگ معنوى را كه فقدان علم و حكمت است به درجاتى كه از مرگ جسمانى بدتر و تأسف بارتر مى ‏بينند، و اين كه امام (ع) در متن خطبه فرموده است: مرگ دلهاى زندگانشان و نفرمود: مرگ دلهايشان قرينه آن است كه منظور، مرگ معنوى است كه با از دست دادن نور حكمت و ايمان تحقّق مى ‏يابد، نه مرگ ظاهرى كه با خروج روح‏ از بدن به علت عوارض مادّى و بيماريهاى جسمانى واقع مى‏ شود، زيرا كه اين امر براى اهل تقوا و زهد پيشگان شگفتى ‏آور و تأسّفبار نيست بلكه امرى عادى و طبيعى است.

در باره مرجع ضمير احيانهم دو احتمال است:

1- منظور اهل دنيا باشد يعنى تقوا پيشگان مى ‏بينند كه اهل دنيا با آن كه در ظاهر زنده‏اند امّا حيات معنوى را كه بسته به تقوا و عمل صالح است از دست داده ‏اند، و اين براى اهل تقوا بسيار گران و مايه تاسف است.
2- احتمال دوم آن كه مراد از مرجع ضمير، خود اهل تقوا باشد، يعنى: ايشان از آن كه نكند در حالى كه در دنيا هستند، از تقوا و معنويات دور شوند و حيات واقعى و قلبى را به سبب دلبستگى به امور مادّى و انجام دادن معاصى و ترك طاعت خدا از دست بدهند. توضيح مترجم)

ترجمه‏ شرح ‏نهج ‏البلاغه(ابن ‏ميثم بحرانی)، ج 4 ، صفحه‏ى 201-184

خطبه220ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه229صبحی صالح)

و من كلام له ( عليه ‏السلام ) في وصف بيعته بالخلافة قال الشريف و قد تقدم مثله بألفاظ مختلفة.

وَ بَسَطْتُمْ يَدِي فَكَفَفْتُهَا وَ مَدَدْتُمُوهَا فَقَبَضْتُهَا- ثُمَّ تَدَاكَكْتُمْ عَلَيَّ تَدَاكَّ الْإِبِلِ الْهِيمِ- عَلَى حِيَاضِهَا يَوْمَ وِرْدِهَا- حَتَّى انْقَطَعَتِ النَّعْلُ- وَ سَقَطَ الرِّدَاءُ وَ وُطِئَ الضَّعِيفُ- وَ بَلَغَ مِنْ سُرُورِ النَّاسِ بِبَيْعَتِهِمْ إِيَّايَ- أَنِ ابْتَهَجَ بِهَا الصَّغِيرُ وَ هَدَجَ إِلَيْهَا الْكَبِيرُ- وَ تَحَامَلَ نَحْوَهَا الْعَلِيلُ وَ حَسَرَتْ إِلَيْهَا الْكِعَابُ

لغات

تداكّ: سخت ازدحام كردن

تحامل: با زحمت راه رفتن

حسرت: حجاب از چهره خود برداشت

هيم: تشنگان

كعاب: دختر برجسته پستان

ترجمه

گفتار آن حضرت در بيان وصف كسى كه با آن حضرت، به خلافت بيعت كرد كه با عبارات ديگر در خطبه‏ هاى قبل نيز بيان شده است، و در اينجا خطاب به مردم مى‏ فرمايد:

«شما براى بيعت دستهايم را گشوديد و به طرف خود كشيديد ولى من آن را بستم و از قبول بيعت خوددارى كردم، تا سرانجام همانند شتران تشنه كه بر سر نهرهاى آب ازدحام مى ‏كنند بر من هجوم آورديد چنان كه بند كفشم گسيخت و عبايم از دوشم افتاد، و ناتوانان پايمال شدند، و شادى مردم از بيعتشان با من‏ به جايى رسيد كه اطفال با خوشحالى و پيران ناتوان با اندامهاى لرزان و بيماران با تحمل رنج و دوشيزگان بدون نقاب و عجله فراوان به سويم شتافتند.»

شرح

امام (ع) در اين قسمت از سخنان خود، به منظور استدلال عليه كسانى كه ظالمانه به مخالفت با او برخاستند و بيعت خود را شكستند وضعيت و چگونگى بيعت كردن آنان را تشريح مى ‏فرمايد كه همان حالت اجتماعشان در آن روز، دليل بر آن است كه آنها با اختيار و كمال ميل، امر حكومت را به آن حضرت واگذار كرده ‏اند، و براى روشن شدن مطلب، كثرت اجتماع و شدت هجوم آنها را به ازدحام شتران تشنه هنگام وارد شدن به آبشخور تشبيه كرده است، نكته ديگرى كه در اين تشبيه به نظر مى ‏رسد آن است كه حضرت فضايل علمى و عملى خود را كه زنده كننده ارواح است تشبيه به آب فرموده و نيازمندى مردم را به استفاده از آن فضيلتها، به تشنگى شديدى تشبيه كرده است كه شتران را وادار مى‏ كند تا براى رفع سوز تشنگى خود با حرص و ولع به جانب آب بشتابند.

و وطى‏ء الضّعيف،
مضمون اين جمله كه از اين شدت اجتماع مردم شخص ناتوان زير دست و پاى آنها لگدمال شد همان معنايى است كه در خطبه شقشقيّه به اين بيان فرموده است: آن چنان هجوم مردم بر من براى بيعت زياد بود كه فرزندانم، حسن و حسين پايمال شدند و دو طرف لباسهايم پاره شد، اين قسمت از سخنان حضرت در حقيقت اشاره به يك استدلال منطقى است كه صغراى آن در متن كلام امام وجود دارد و كبراى آن تقديرى است، به اين صورت: شما با اين ميل و رغبت با من بيعت كرديد، و كسى كه اين چنين بيعت كند نمى‏تواند به آسانى آن را از دست بدهد، پس شما را نسزد كه اين بيعت را، درهم بشكنيد. توفيق از خداوند است.

ترجمه‏ شرح ‏نهج ‏البلاغه(ابن ‏ميثم بحرانی)، ج 4 ، صفحه‏ى 184-182

خطبه219ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه228صبحی صالح)

و من كلام له ( عليه ‏السلام ) يريد به بعض أصحابه‏

لِلَّهِ بَلَاءُ فُلَانٍ فَلَقَدْ قَوَّمَ الْأَوَدَ وَ دَاوَى الْعَمَدَ- وَ أَقَامَ السُّنَّةَ وَ خَلَّفَ الْفِتْنَةَ- ذَهَبَ نَقِيَّ الثَّوْبِ قَلِيلَ الْعَيْبِ- أَصَابَ خَيْرَهَا وَ سَبَقَ شَرَّهَا- أَدَّى إِلَى اللَّهِ طَاعَتَهُ وَ اتَّقَاهُ بِحَقِّهِ- رَحَلَ وَ تَرَكَهُمْ فِي طُرُقٍ مُتَشَعِّبَةٍ- لَا يَهْتَدِي بِهَا الضَّالُّ وَ لَا يَسْتَيْقِنُ الْمُهْتَدِي

لغات

أود: لنگى

عمد: بيمارى ويژه شتر است كه درون كوهانش از شدّت بار و غيره متورّم مى‏ شود در حالى كه ظاهرش بى‏ عيب و سالم است.

ترجمه

گفتار آن حضرت (ع) است:
«خداوند شهرهاى فلان را آباد دارد، يا به او خير دهد كه ناهمواريها را هموار و بيماريها را مداوا كرد، سنّت را بر پا داشت و فتنه را پشت سر گذاشت، با جامه پاك و كم عيب از دنيا رخت بر بست، نيكى خلافت را دريافت و پيش از رسيدن شرّ آن از دنيا رفت، وظيفه الهى خود را انجام داد و از نافرمانى او پرهيز كرد او خود رفت ولى مردم را در ميان راههاى مختلف رها ساخت كه گم گشته در آن راهى نمى ‏يابد و راه يافته به يقين و باور نمى ‏رسد.»

شرح

للَّه بلاد فلان، اين جمله و امثال آن از قبيل: للَّه درّه«» و للَّه ابوه«»، معمولا به منظور مدح و ثنا، و نيز دعا براى كسى، آورده مى‏ شود، يعنى خداوند كشور او را آباد دارد كه چنين كارهاى مهمّى انجام داده است و اصل مطلب اين است كه عربها، هر گاه بخواهند چيزى يا كسى و عمل او را بستايند با اين تعبير وى را به خدا نسبت مى‏ دهند، جمله اول خطبه را به تعبيرى ديگر نيز نقل كرده ‏اند و آن چنين است: للَّه بلاء فلان و منظور از آن عمل نيك او در راه خداست.

به گفته شارحان مشهور، مراد از واژه فلان كه در اول خطبه نقل شد، عمر خليفه دوم است، ولى از قطب راوندى نقل شده است كه مقصود برخى از صحابه حضرت است كه در زمان رسول خدا حيات داشتند، و پيش از پيدايش آشوب و فتنه زمان عثمان از دنيا رفته بودند. ابن ابى الحديد در شرح خود نوشته است كه ظاهر اوصاف مذكور در عبارت دلالت دارد بر اين كه امام (ع)، شخصى را اراده فرموده است كه پيش از وى عهده ‏دار خلافت بوده است، زيرا در وصف او مى‏ فرمايد: كژيها را راست كرده و بيماريها را درمان كرده است و اين مطلب با عثمان مناسبت ندارد به دليل آن كه تمام فتنه ‏ها در زمان او و به سبب وجود وى بوده است، و ابو بكر هم اراده نشده چون مدت خلافتش كوتاه بوده و از زمان آشوب و فتنه فاصله زيادى داشته است، پس به احتمال قوى امام عليه السلام عمر را اراده فرموده است ولى به عقيده شارح اين كه امام (ع) ابو بكر را اراده كرده باشد بهتر است‏ تا عمر زيرا در خطبه شقشقيه عمر و خلافت وى را نكوهش و مذمّت فرموده است چنان كه قبلا به آن اشاره رفت.

امام (ع) در اين خطبه براى شخص مورد نظر چند صفت بيان فرموده است، از اين قرار:

1- راست كردن كجيها كنايه است از اين كه، او مردمى را كه از راه خدا منحرف شده بودند به راستى و استقامت سوق داد.

2- معالجه كردن بيماريها، مراد از بيماريها، مرض‏هاى نفسانى و اخلاقى است كه مانند بيماريهاى جسمانى و بدنى سبب آزار و اذيت انسان مى‏ شود، و داروى بهبود يافتن آن هم پندها و مواعظ جالب و نهى ‏هاى كوبنده قولى و عملى است.

3- به پا داشتن سنت و عمل كردن به آن.

4- آشوب را پشت سر گذاشت يعنى پيش از وقوع آن از دنيا رفت و اين صفت به اين اعتبار مدح و ثنايى براى اوست كه چون داراى حسن تدبير و درستى حكومت بود در زمان فرمانروايى وى فتنه و آشوبى به وجود نيامد.

5- پاك جامه از دنيا رفت، در اين جا، لباس را به جاى آبرو و حيثيّت و پاكيزگى آن را براى سالم بودن از عيبها به عنوان استعاره آورده است.

6- كم عيبى او

7- خوبى خلافت را درك كرد و بر بدى آن سبقت گرفت، احتمالا ضمير در هر دو موضع (اصاب خيرها و سبق شرّها) به كلمه خلافتى كه از عبارت فهميده مى ‏شود باز مى ‏گردد، به اين معنا كه آنچه در حكومت و فرمانروايى خوب و مناسب است از قبيل عدالتخواهى و بر پا داشتن دين خدا كه در دنيا مايه عزت و نام نيك و در آخرت موجب ثواب عظيم و پاداش بزرگى است كسب و دريافت كرد و از بديها و آشوبهايى كه در خلافت واقع شد جلو رفت‏ يعنى پيش از پيدايش جنجال و فساد و خون‏ريزى، از جهان رخت بر بست.

8- اطاعت خدا را بطور كامل انجام داد.

9- به سبب ترسيدن از كيفر الهى حقى را كه از خداوند به گردن او بود ادا كرد و حقيقت تقوا را رعايت كرد.

10- در حالى به سوى آخرت شتافت كه مردم را بعد از خود در ورطه جهل و نادانى سرگردان رها ساخت كه گمراهان، راهى به راستى نيافتند و آنان كه در راه راستى گام مى ‏زدند به حقّانيّت خويش اطمينان نداشتند زيرا راههاى ضلالت مختلف و رهروان آن زياد بودند.
حرف واو در كلمه: و تركتم مفيد معناى حال است.
تذكر: در مورد توصيفى كه حضرت در اين خطبه در باره يكى از آن دو خليفه بيان فرموده است، براى برخى از دانشمندان شيعه سؤالى به عنوان اعتراض پديد آمده است كه اين گونه ستايشها با عقيده ما ناسازگار است زيرا ما معتقديم كه ايشان خطا كارند و غاصبانه خلافت را تصرف كرده‏ اند. بنا بر اين يا اين سخن از امام (ع) نيست و يا خطا كار دانستن ما آنها را نادرست است از اين اشكال و اعتراض دو پاسخ داده شده است:

1- نخست اين كه اين مطلب با عقيده ما مخالفتى ندارد، زيرا ممكن است اين توصيف به اين سبب باشد كه حضرت قصد داشته با پيروان آنها مماشات كند و دلهاى ايشان را به خود متوجه سازد.

2- دومين پاسخ اين كه ستودن امام (ع) كنايه از توبيخ و سرزنش خليفه سوم عثمان است كه آن همه فتنه و آشوب در دوران خلافت او واقع و بيت المال مسلمانان با بخششهاى بى‏ جاى او بر باد رفت و به دست او و خويشاوندانش غارت شد، و اين عوامل باعث شد كه جامعه اسلامى از تمام شهرهاى اطراف دست به شورش زدند و او را به قتل رساندند و به اين دليل‏ حضرت در دنباله توصيف خود، از خليفه قبل از عثمان، چنين مى‏ فرمايد: او فتنه و آشوب را پشت سر گذاشت و با جامه پاك و بدون آلودگى و عارى از هر گونه عيب و نقص، در گذشت، خوبيهاى خلافت را دريافت و از بديهاى آن به آسانى گذشت، و نيز لازمه جمله: و ترك هم فى طرق متشعّبه، آن است كه فرمانرواى بعد از او، داراى صفاتى ضد صفات او بوده است. خدا داناتر به حقيقت امر است.

ترجمه ‏شرح ‏نهج ‏البلاغه(ابن ‏ميثم بحرانی)، ج 4 ، صفحه‏ى 182-177

خطبه218ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه227صبحی صالح)

و من دعاء له ( عليه‏ السلام ) يلجأ فيه إلى اللّه ليهديه إلى الرشاد

اللَّهُمَّ إِنَّكَ آنَسُ الْآنِسِينَ لِأَوْلِيَائِكَ- وَ أَحْضَرُهُمْ بِالْكِفَايَةِ لِلْمُتَوَكِّلِينَ عَلَيْكَ- تُشَاهِدُهُمْ فِي سَرَائِرِهِمْ وَ تَطَّلِعُ عَلَيْهِمْ فِي ضَمَائِرِهِمْ- وَ تَعْلَمُ مَبْلَغَ بَصَائِرِهِمْ- فَأَسْرَارُهُمْ لَكَ مَكْشُوفَةٌ وَ قُلُوبُهُمْ إِلَيْكَ مَلْهُوفَةٌ- إِنْ أَوْحَشَتْهُمُ الْغُرْبَةُ آنَسَهُمْ ذِكْرُكَ- وَ إِنْ صُبَّتْ عَلَيْهِمُ الْمَصَائِبُ لَجَئُوا إِلَى الِاسْتِجَارَةِ بِكَ- عِلْماً بِأَنَّ أَزِمَّةَ الْأُمُورِ بِيَدِكَ- وَ مَصَادِرَهَا عَنْ قَضَائِكَ

اللَّهُمَّ إِنْ فَهِهْتُ عَنْ مَسْأَلَتِي أَوْ عَمِيتُ عَنْ طِلْبَتِي- فَدُلَّنِي عَلَى مَصَالِحِي- وَ خُذْ بِقَلْبِي إِلَى مَرَاشِدِي- فَلَيْسَ ذَلِكَ بِنُكْرٍ مِنْ هِدَايَاتِكَ- وَ لَا بِبِدْعٍ مِنْ كِفَايَاتِكَ-

اللَّهُمَّ احْمِلْنِي عَلَى عَفْوِكَ وَ لَا تَحْمِلْنِي عَلَى عَدْلِكَ

لغات

فهاهه: عاجز بودن

عمه: سرگردانى

ترجمه

دعاهاى آن حضرت (ع) است:
«بار خدايا تو براى دوستانت از همه مونسها، مأنوس‏ترى و در كفايت كردن آنان كه بر تو توكّل كنند حاضرترى درون آنها را ديده و بر انديشه‏ هاى آنان آگاهى، و اندازه بينايى و عقولشان را مى ‏دانى، پس رازهايشان بر تو روشن و آشكار، و دلهايشان براى تو بى‏ قرار است هر گاه تنهايى آنان را به وحشت اندازد، ياد تو مايه انس و آرامش آنهاست، و اگر مصيبتها بر، ايشان هموم آورد، تو را پناهگاه خويش قرار مى ‏دهند، زيرا مى ‏دانند سر رشته كارها به دست تو، و منشأ وجود آنها، فرمان توست.

بار الها اگر من ندانم كه از تو چه چيز بخواهم و يا از درخواست خود سرگردان بمانم، تو مرا بر آنچه صلاحم در آن است راهنمايى فرما و دلم را به چيزى كه خير و نيكيم در آن است متوجه كن كه اين امور از هدايتهاى تو، نامأنوس نيست و از كفايتهاى تو شگفت نمى ‏باشد

خدايا با من به عفوت رفتار كن نه با عدالتت.»

شرح

امام (ع) در دعاى خود با عبارتهايى كه شامل برخى صفتهاى اضافى و حقيقى خداوند است به پيشگاه او رفته و عرض حاجت كرده است كه شرح آن از اين قرار است:

1- خدا نسبت به اولياى خود مأنوسترين مونسهاست و چنان كه قبلا معلوم شد، اولياى خدا با محبت صادقانه به راه او مى ‏روند و از هر چه به جز او رو گردانند، و انيس انسان، كسى است كه وحشت و تنهايى را از او مى ‏زدايد و در بى‏ كسى و غربت، مايه تسكين دل و آرامش خاطر وى مى ‏شود، و اولياى خدا هم در دنيا غريب، و بر كنار از مردم و براى مسير در راه خدا تنهايند، روى خود را به جانب كعبه واجب الوجود كرده و از مشاهده انوار كبريايى او احساس بهجت و نشاط مى‏كنند، و به اين دليل انس خدا با آنان كاملترين و بالاترين انسهاست كه هر كس به غير خدا دل به بندد و علاقه‏ مند شود، سرانجام روزى محبت ميان آنها به دشمنى و نفرت تبديل مى‏شود و حتى محكمترين علاقه‏ هاى دنيا كه مصداق كامل آن محبت ميان پدر و مادر و اولاد است دستخوش اين نقيصه مى ‏باشد، پس اولياى خدا كه از همه چيز خدا قطع رابطه كرده ‏اند، در حقيقت يار و مونسى جز او برايشان نيست.

2- خداوند براى اصلاح كار كسانى كه به وى توكل كرده و امور خود را به او واگذار كرده ‏اند، از همه دوستان حاضرتر است، چون او بى ‏نياز مطلق وبخشنده ‏اى است كه هيچ گونه منع و بخلى در ذات او متصور نيست و او به نيازمندى و استحقاق و آمادگى اهل توكل آگاهى كامل دارد و به اين سبب هنگامى كه توكل كنندگان به دليل توكل درست، شايستگى پذيرش رحمت حق تعالى را يافتند، به اندازه استعداد و ظرفيتشان، از كمالات نفسانى و بدنى بدون درنگ و ترديد و دور از نقص و نياز به درخواست برايشان افاضه مى ‏شود، بنا بر اين خداوند متعال از نظر رسيدگى به كارهاى اولياى خود و اصلاح امور آنها از همه مصلحان استوارتر و سريعتر است.

3- خداوند به اسرار و رازهاى پنهانى مردم آگاه است، به دليل اين كه در همه جا و همه شرايط براى اصلاح امور اولياى خود حضور دارد، و به منظور بيان كمال علم حق تعالى و دورى از نقصان و كمبودى آن چنين مى ‏گويد: خدايا تو نسبت به باطن اشخاص آگاهى و از مقدار عقلها و از تفاوت ظرفيتها و استعدادها خبر دارى آن گاه با اين سخن اسرار باطنى آنان براى تو آشكار و مكشوف است، بر آنچه سابقا بدان اشاره رفت تاكيد فرموده است كه علم خداوند متعال بر باطن آنها احاطه دارد، زيرا كه آنان، به كمال بندگى و خضوع در برابر حق و اين كه هيچ چيز آنها بر خدا پوشيده نيست اقرار دارند.

و قلوبهم اليك ملهوفه،
يعنى دلها در افسوسند كه به وصال او برسند و در پيشگاه او حضور يابند، و اين نشانگر كمال محبت دلها به خدا و تمايل آنهاست به آنچه نزد وى مى ‏باشد.

ان اوحشتهم الغربة آنسهم ذكرك،
چنان كه معلوم مى ‏شود منظور از غربت در اين جا غربت و تنهايى در دنياست و اين عبارت حاكى از آن است كه اولياى خدا از وى طلب انس مى‏ كند و انيس آنها هم اوست.

و ان صبّت… بك،
اشاره به آن است كه دوستان خدا در هنگام نزول‏ گرفتاريها و ناملايمات، براى بر طرف كردن آنها به او توكل مى‏ كنند، زيرا چنان كه گذشت، وى براى رفع كردن مشكلات متوكلان از هر كس حاضرتر است و اين سخن امام كه اولياى خدا هر گاه مورد هجوم مصيبتها قرار بگيرند به او پناه مى‏برند بيانگر آن است كه آنان به منظور رفع گرفتاريهاى خود، دلها را فقط به او متوجه مى ‏كنند نه غير او، و اين معناى توكل خالص است.

علما… قضائك،
واژه علما مفعول له است يعنى چون دوستان خدا مى‏دانند كه تمام كارها بسته به عللى است كه در تصرف قدرت كامله تو و به دستور تو و به قضا و قدر توست، لذا به تو پناه مى‏برند و به سوى تو التجا مى‏ كنند. احتمال مى‏رود كه علما مصدرى باشد كه جانشين حال شده است يعنى در حالى كه مى ‏دانند… به هر حال لازمه اين جمله آن است كه اولياى خدا در عبادات و بقيه احوال خود ديده را از غير خداوند قطع كرده ‏اند، و كلمه ازمّه، استعاره است از مسببها و علتهاى امور، و جهت مشابهت آن است كه اسباب و علل مانند زمام، كارها را در اختيار خود مى‏ گيرند و به سبب آنها وجود پيدا مى ‏كنند، و كلمه‏ يد نيز به عنوان مجاز در معناى قدرت به كار رفته است.

اللهم ان…،
از اين قسمت پس از توصيف خداوند متعال درخواست خود را بطور كلى آغاز كرده و از خدا خواسته است كه هر گاه از درخواست حاجت خود ناتوان و در انتخاب خواسته خويش متحير و سرگردان باشد وى را در اعمالش به سوى صلاح رهبرى فرمايد و قلب او را به طرف انديشه‏ هاى درست و عقايد صحيح ارشاد كند.

فليس ذلك… كفاياتك،
طبق معمول موقعى كه انسان نزد صاحب كرم مى‏ رود كه از وى طلب حاجت كند، سخنى مى‏ گويد كه عاطفه ‏اش را برانگيزد و او را به ترحّم و كرم وادارد، و اين عبارتها ناظر به همين مطلب است كه معناى آن چنين است، پروردگارا، راهنمايى تو، آفريدگانت را به سوى مصلحتهايشان‏ و بر آوردن حاجات آنان، از كارهاى عادى و هميشگى توست و بندگانت آن را مى‏دانند و با آن مأنوسند.

اللهم احملنى…،
در آخر دعا از خدا خواسته است كه عفوش را شامل حال وى كند و به عدلش با او رفتار نكند زيرا هر عملى كه بنده انجام مى ‏دهد، اگر خوب باشد چون در قبال عظمت عدل الهى سنجيده مى ‏شود بى ‏ارزش است پس اميدى به پاداش نيست و اگر گناه باشد بدون ترديد به عقوبت آن دچار خواهد شد. اين مطلب از لطيفترين چيزهايى است كه نفس انسان را آماده و شايسته نزول رحمت خداوندى مى ‏سازد. و توفيق از خداوند است.

ترجمه‏ شرح ‏نهج ‏البلاغه(ابن ‏ميثم بحرانی)، ج 4 ، صفحه‏ى 177-172

خطبه217ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه226صبحی صالح)

و من خطبة له ( عليه ‏السلام ) في التنفير من الدنيا

دَارٌ بِالْبَلَاءِ مَحْفُوفَةٌ وَ بِالْغَدْرِ مَعْرُوفَةٌ- لَا تَدُومُ أَحْوَالُهَا وَ لَا يَسْلَمُ نُزَّالُهَا- أَحْوَالٌ مُخْتَلِفَةٌ وَ تَارَاتٌ مُتَصَرِّفَةٌ- الْعَيْشُ فِيهَا مَذْمُومٌ وَ الْأَمَانُ مِنْهَا مَعْدُومٌ- وَ إِنَّمَا أَهْلُهَا فِيهَا أَغْرَاضٌ مُسْتَهْدَفَةٌ- تَرْمِيهِمْ بِسِهَامِهَا وَ تُفْنِيهِمْ بِحِمَامِهَا-

وَ اعْلَمُوا عِبَادَ اللَّهِ أَنَّكُمْ وَ مَا أَنْتُمْ فِيهِ مِنْ هَذِهِ الدُّنْيَا- عَلَى سَبِيلِ مَنْ قَدْ مَضَى قَبْلَكُمْ- مِمَّنْ كَانَ أَطْوَلَ مِنْكُمْ أَعْمَاراً وَ أَعْمَرَ دِيَاراً وَ أَبْعَدَ آثَاراً- أَصْبَحَتْ أَصْوَاتُهُمْ هَامِدَةً وَ رِيَاحُهُمْ رَاكِدَةً- وَ أَجْسَادُهُمْ بَالِيَةً وَ دِيَارُهُمْ خَالِيَةً وَ آثَارُهُمْ عَافِيَةً- فَاسْتَبْدَلُوا بِالْقُصُورِ الْمَشَيَّدَةِ وَ النَّمَارِقِ الْمُمَهَّدَةِ- الصُّخُورَ وَ الْأَحْجَارَ الْمُسْنَدَةَ وَ الْقُبُورَ اللَّاطِئَةَ الْمُلْحَدَةَ- الَّتِي قَدْ بُنِيَ عَلَى الْخَرَابِ فِنَاؤُهَا- وَ شُيِّدَ بِالتُّرَابِ بِنَاؤُهَا فَمَحَلُّهَا مُقْتَرِبٌ وَ سَاكِنُهَا مُغْتَرِبٌ-

بَيْنَ أَهْلِ مَحَلَّةٍ مُوحِشِينَ وَ أَهْلِ فَرَاغٍ مُتَشَاغِلِينَ- لَا يَسْتَأْنِسُونَ بِالْأَوْطَانِ وَ لَا يَتَوَاصَلُونَ تَوَاصُلَ الْجِيرَانِ- عَلَى مَا بَيْنَهُمْ مِنْ قُرْبِ الْجِوَارِ وَ دُنُوِّ الدَّارِ- وَ كَيْفَ يَكُونُ بَيْنَهُمْ تَزَاوُرٌ وَ قَدْ طَحَنَهُمْ بِكَلْكَلِهِ الْبِلَى- وَ أَكَلَتْهُمُ الْجَنَادِلُ وَ الثَّرَى-

وَ كَأَنْ قَدْ صِرْتُمْ إِلَى مَا صَارُوا إِلَيْهِ- وَ ارْتَهَنَكُمْ ذَلِكَ الْمَضْجَعُ وَ ضَمَّكُمْ ذَلِكَ الْمُسْتَوْدَعُ-

فَكَيْفَ بِكُمْ لَوْ تَنَاهَتْ بِكُمُ الْأُمُورُ- وَ بُعْثِرَتِ الْقُبُورُ هُنالِكَ تَبْلُوا كُلُّ نَفْسٍ ما أَسْلَفَتْ- وَ رُدُّوا إِلَى اللَّهِ مَوْلاهُمُ الْحَقِّ- وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ

لغات

تاره: دفعه، مرتبه

مستهدفه: چيزى كه نصب مى‏ شود و هدف تيراندازى قرار مى‏ گيرد.

عفت الآثار: آثار محو شد، ناپديد شد

نمارق: جمع نمرق و نمرقه: متكاى كوچك

كلكل: سينه

بعثرت القبور: قبرها نبش شد، و آنچه در آن بود بيرون آورده شد، هر گاه شخصى كالاى فروشى خود را، هم زند، و زير و رو كند بطورى كه آنچه در پايين است بالا بيايد و آنچه در بالاست پايين آيد، مى ‏گويند: بعثر الرجل متاعه: آن مرد كالاى خود را زير و رو كرد.

ترجمه

از خطبه‏ هاى آن حضرت (ع) است: درنکوهش دنیا:

«دنيا سرايى است كه با گرفتارى در آميخته و به مكر و فريبكارى شهرت يافته است، همواره بر يك حال باقى نمى ‏ماند، وارد شوندگان به آن سالم نمى ‏مانند احوالش گوناگون و اوضاعش در تغيير است خوشى در آن نكوهيده و آسودگى در آن وجود ندارد، ساكنان دنيا هدف بلايند كه دنيا آنان را با تيرهاى خود نشانه گرفته و با مرگ نابودشان مى‏ كند.

بدانيد اى بندگان خدا، شما و دنيايى كه در آن قرار داريد در همان مسيرى گام برمى‏ داريد كه گذشتگان شما آن را پيموده ‏اند، آنها كه عمرشان از شما درازتر و خانه‏ هايشان از خانه ‏هاى شما آبادتر و آثارشان از شما بيشتر بود، صداهايشان خاموش شد و از هوا و هوس افتادند و بدنهايشان پوسيد و ساختمانهايشان خالى ماند و آثارشان مندرس شد، كاخهاى بر افراشته و ساختمانهاى استوار و بالشهاى گسترده را به سنگهاى محكم و قبرهاى به لحد چسبيده، تبديل كردند، آن قبرهايى كه اطرافشان ويران شده و ساختمان آنها با خاك استوار شده است مكان آن قبرها با هم نزديكند ولى آنان كه در قبرها خوابيده ‏اند، غريب و تنهايند در يكجا اجتماع دارند ولى ترسان و هراسانند و گروهى به ظاهر راحتند امّا در واقع گرفتارند، با وطنهاى خود انس نمى‏ گيرند، با آن كه با هم نزديك و همسايه ‏اند، امّا همانند همسايگان با هم آميزش ندارند، چگونه ميان آنها ديد و باز ديد باشد و حال آن كه پوسيدگى با سينه خود آنان را خرد كرده و سنگ و خاك ايشان را خورده است،

اكنون تصوّر كنيد كه شما نيز به جاى آنها رفته‏ ايد و آن خوابگاه شما را به گرو گرفت، و آن امانتگاه شما را در آغوش دارد،

پس چگونه خواهد بود حال شما، وقتى كه كارهايتان سرآيد و قبرها زير و رو شود «هُنالِكَ تَبْلُوا كُلُّ نَفْسٍ ماأَسْلَفَتْ وَ رُدُّوا إِلَى اللَّهِ مَوْلاهُمُ الْحَقِّ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ.»

شرح

امام (ع) در اين خطبه شريف كه دنيا را نكوهش و نواقص آن را گوشزد كرده، مى‏ خواهد انسان را چنين هشدار دهد كه از تمايل زياد به دنيا بر حذر باشد و بداند كه رو آوردن به زرق و برق دنيا، آدمى را از توجه به خدا باز مى ‏دارد، بايد به دنيا به گونه ‏اى نگريست و استفاده كرد كه بدان منظور پديد آمده است (يعنى دنيا را وسيله آخرت قرار داد و نه هدف) كلمه دار خبر مبتداى محذوف (الدنيا) است.
در آغاز، عيبهاى دنيا را بر شمرده و مردم را از آن بر حذر داشته است:

1- دنيا با گرفتارى و بلا همراه است و به منظور رساتر بودن كلام، اين معنا را بطور كنايه با لفظى كه از مادّه حفوف اشتقاق يافته و به معناى احاطه و فراگيرى همه جهات است تعبير فرموده است، چون كنايه رساتر از تصريح است.

2- دنيا به دغلكارى و فريب شهرت دارد، لفظ فريب و دغل را به عنوان كنايه و استعاره ذكر كرده است، زيرا گاهى در دنيا خوشيهايى به انسان رو مى ‏آورد كه چون مورد پسند انسان است و به آن خو مى ‏گيرد، تصور مى‏ كند كه اين وضع براى هميشه باقى مى ‏ماند گويا از دنيا قول گرفته كه هميشه با او سر سازش داشته باشد، و چون آن وضعيت تغيير مى ‏كند و دنيا با او ناسازگار مى ‏شود مثل آن است كه دنيا وى را فريب داده و با او مكر كرده است و از آن رو كه اين تغيير حالت، از خوشى به ناخوشى و بالعكس براى دنيا زياد و دائمى است لذا به اين ويژگى معروف و مشهور است.

3- هيچ حالتى از حالات دنيا ثبات و دوامى ندارد.

4- وارد شوندگان به دنيا از آفتها مصون نيستند.

5- احوال آن متفاوت است. احوال خبر مبتداى محذوف است و تقدير آن چنين است، احوالها احوال مختلفه.

6- متغيّر بودن حالات آن، چنان است كه پس از هر حالتى، حالت ديگرى پيدا مى‏شود.

7- خوشى و دلبستگى بدان نكوهيده است، زيرا لذتهاى آن، عاقبتى هلاكتزا دارد و آلوده به مرض‏هاى تيره كننده دل و عوارض نامطلوب است و به اين سبب پيوسته در زبانهاى اغلب مردم مورد مذمت قرار مى ‏گيرد و در زبان كسى هم كه دنيا به كام اوست و در آسايش و رفاه زندگى مى‏ كند، موقعى كه برخى بيماريهاى فرساينده بر جسم و جان او عارض مى ‏شود، دنيا مورد نكوهش و مذمّت واقع مى ‏شود.

8- هيچ گونه امنيّتى از خطرهاى آن وجود ندارد و انسان در دنيا از خطراتش ايمن نيست، خطرهايى كه از لوازم ذاتى و تحولاتى وجودى دنياست و استعدادهاى كسانى كه بر اثر حركت افلاك و ستاره ‏هاى آن، امورى را مى ‏پذيرند در دنيا مختلف است و ارواح مجرّده، از سوى حق تعالى به هر پذيرنده ‏اى از آنها آنچه آماده دريافتش هست، افاضه مى‏ كنند.

9- ساكنان دنيا همواره هدف تيرهاى بلايند، واژه اغراض را استعاره از مبتلايان آورده و كلمه مستهدفه را هم كه از لوازم مشبه به است براى ترشيح ذكر فرموده است، همچنان كه تيراندازى را استعاره از ايجاد گرفتاريها، و تيرها را به عنوان ترشيح آورده است.

10- دنيا با ساكنان خود همان رفتارى را دارد كه با گذشتگان داشته است آنها كه از ايشان عمرشان درازتر و خانه‏هايشان آبادتر و آثارشان بالاتر بود

يعنى عظمت آثار آنها چنان بود كه كسى را قدرت داشتن آن نبود و به سبب عظمتى كه داشت نمى ‏توانست به آن برسد.
منظور از اين قسمت آن است كه دنيا همچنان كه پيشينيان را به نابودى كشانده ساكنان فعلى را هم به آنان ملحق مى‏ سازد.

اصبحت اصواتهم… و الثرى،
اين جا امام (ع) آنچه را كه بر سر گذشتگان از مردم آمده بطور تفصيل بيان فرموده است كه هشدارى باشد براى مردم دنيا. و عبارت: رياحهم راكده، كنايه از بى‏حركت بودن و گمنامى آنهاست پس از آن همه عظمت و ابهّتى كه در دلهاى مردم داشتند.

قد بنى بالخراب فناؤها،
يعنى خانه‏ هايى كه با داشتن اهل و وجود ساكنان در آن آباد و معمور بود اكنون خراب شده و بر روى آن قبرها جاى گرفته است.
در به كار بردن چهار كلمه فناؤها و بناؤها و مغترب و مقترب، امام (ع) رعايت سجع«» متوازى كرده است، كه در ميان هر يك از دو كلمه پهلوى هم، قرار دارد و از تقابلى كه ميان دورى و نزديكى وجود دارد، چنين اراده شده است كه آن كه در قبر خوابيده اگر چه قبرش به محلّ خانه‏اش نزديك است اما تنهاست و از خانواده‏اش دور است. و با بيان چند ويژگى براى خفتگان در قبرها كه وحشت زده و گرفتارند و با وطنهاى خود مأنوس و همانند همسايگان با هم ارتباط بر قرار نمى‏كنند، اراده كرده است كه اين همسايگى و فراغت خاطر آنها و حتى كليّه حالات آنها مثل دنيا نيست كه با هم انس و الفت داشته باشند و اين مطلب را بدان جهت بيان فرموده تا اهل دنيا از علاقه‏ مندى به آن دورى كنند و چندان دلبسته به آن نباشند، و سپس علت آن را كه اهالى قبرها به ديدار يكديگر نمى ‏روند با اين بيان تشريح فرموده است: چگونه ميان آنها ديد و باز ديد باشد

و حال آن كه پوسيدگى با سينه خود آنها را آرد كرده و كلمه طحن را براى اين معنا كه كهنگى و پوسيدگى بدنهاى آنان را تباه ساخته استعاره آورده و واژه كلكل را هم كه به معناى سينه و از لوازم مشبّه به است به منظور ترشيح براى آن ذكر كرده است و همچنين لفظ اكل را كه به معناى خوردن است براى اين معنا كه سنگها و خاكهاى گور بدنهاى مردگان را به نابودى كشانده ‏اند استعاره آورده است.

و كأن قد صرتم… المستودع،
واژه كأن از حروف مشبهه به فعل و مخفّفه از مثقّله است، اسم آن ضمير شأن و خبرش قد صرتم است و اشاره است به اين كه شما هم مثل گذشتگان خود گويا اكنون به سرنوشت آنان دچار شده ‏ايد.

و ارتهنكم ذلك المضجع،
گويا قبر، محلّ اقامت شما شده است و شما را از ساكنان پا بر جاى خود به حساب مى‏آورد، و اين كه قبر را براى مردگان به عنوان مستودع يعنى جايگاه موقّتى و امانت ذكر كرده به اين دليل است كه براى هميشه در آن جا نيستند بلكه در آينده كه روز قيامت است از آن جا بيرون مى‏آيند و به صحنه رستاخيز و سپس قرارگاه ابدى خود رهسپار مى ‏شوند.

فكيف بكم… القبور،
در آخر، امام (ع) به منظور اين كه مردم را به كارهاى نيك و عبادات تشويق كند و از هوا و هوس و اعمال گناه و معصيت باز دارد ايشان را به احوال روز رستاخيز و هول و هراسهاى آن هشدار مى‏ دهد و به عنوان پرسش كه آگاه كننده‏تر است توجه آنها را جلب كرده است، و در ذيل اين سؤال به اين نكته اشاره فرموده است كه در آن روز در حقيقت آدمى بيدار شده و نسبت به آنچه از خير و شرّ كه پيش فرستاده و اعمالى كه در دنيا انجام داده آگاه مى‏شود، به سوى مولاى حقيقى و معبود واقعى بازگشت مى‏كند كه در اين صورت بطلان تمام معبودهاى باطلى كه در دنيا آنها را حق مى‏پنداشته‏اند آشكار مى‏شود. توفيق از خداوند است.

ترجمه ‏شرح ‏نهج ‏البلاغه(ابن ‏ميثم بحرانی)، ج 4 ، صفحه‏ى 172-166

خطبه216ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه225صبحی صالح)

و من دعاء له ( عليه‏ السلام ) يلتجئ إلى اللّه أن يغنيه‏ 

اللَّهُمَّ صُنْ وَجْهِي بِالْيَسَارِ وَ لَا تَبْذُلْ جَاهِيَ بِالْإِقْتَارِ- فَأَسْتَرْزِقَ طَالِبِي رِزْقِكَ وَ أَسْتَعْطِفَ شِرَارَ خَلْقِكَ- وَ أُبْتَلَى بِحَمْدِ مَنْ أَعْطَانِي وَ أُفْتَتَنَ بِذَمِّ مَنْ مَنَعَنِي- وَ أَنْتَ مِنْ وَرَاءِ ذَلِكَ كُلِّهِ وَلِيُّ الْإِعْطَاءِ وَ الْمَنْعِ- إِنَّكَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ

لغات

يسار: بى‏ نيازى

اقتار: تنگدستى و نيازمندى

ترجمه

از دعاهاى آن حضرت (ع) است:

«خدايا آبروى مرا با توانگرى نگه دار، و موقعيت مرا به تنگدستى از بين مبر، تا محتاج نشوم كه از روزى خواران تو، درخواست روزى و از شريران خلق تو، طلب عطوفت و احسان كنم و به ستايش كسى كه به من بخشش كرده و نكوهش شخصى كه به من عطايى نداده است، مبتلا نشوم، و حال آن كه تو صاحب اختيار همه اينها هستى و منع و عطا در دست تواناى توست و تو، بر هر چيز، قادر و توانايى.»

شرح

در اين فصل امام (ع) دعا كرده و از خداوند خواسته است كه او را بى‏ نياز كند و از تنگدستى و لوازم آن به وى پناه برده است، غنا و بى‏ نيازى مطلوب حضرت، آن مقدارى از مال دنياست كه با قناعت و ميانه روى نيازهاى ضرورى او را بر طرف كند، نه اين كه بيشتر از حد نياز به دست آورد و براى خود اندوخته‏كند و نه گشايش دادن به زندگى بيش از نياز چنان كه در ميان اغلب مردم معروف است. پيداست كه دعا براى بى ‏نيازى به معناى خاصّ اول پسنديده است ولى درخواست ثروت بر وجه دوم كه اغلب مردم نظر دارند نكوهيده و ناپسند است، فقر و بى ‏چيزى آن است كه آدمى محتاج به سؤال از مردم شود، و اين، خود لوازمى را در پى دارد كه انسان را از توجه به خدا و پرستش او باز مى ‏دارد و آن لوازم از اين قرارند.

1- نخستين پى ‏آمد چنين فقرى، به پستى گراييدن شخصيت انسان و كم شدن آبرو و حرمت اوست و چون آبرومندى و بى ‏نيازى مانند دو امر متلازمند كه هيچ كدام بدون ديگرى تحقق نمى ‏يابد، امام (ع) فقر را از بين برنده آبرو و شخصيت انسان قرار داده است، همچنان كه از بين برنده غنا و بى‏ نيازى است، چنان كه ابو طيّب در شعر خود به اين ملازمه اشاره كرده است.

فلا مجد فى الدنيا لمن قلّ ماله و لا مال فى الدنيا لمن قلّ مجده‏

يعنى كسى كه مال ندارد در دنيا آبرو ندارد، و كسى كه كم اعتبار باشد مالى نخواهد داشت.

موقعيت و آبرو هم داراى مراتبى است، اگر در به دست آوردن آن، خدا اراده شود مايه عزّت و شرافت دين خداست و اگر به منظور كمك گرفتن بر اداى حقوق الهى و اطاعت فرمان خدا باشد همان وجه مطلوب و پسنديده ‏اى است كه امام (ع) آن را از خدا خواسته تا با داشتن چنين موقعيّتى از مردم دنيا مستغنى و بى‏ نياز شود و اين همان چيزى است كه خداوند به پيامبران خود داده است چنان كه مى‏ فرمايد: «… إِذْ قالَتِ الْمَلائِكَةُ يا مَرْيَمُ إِنَّ اللَّهَ يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَةٍ مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ وَجِيهاً فِي«»» و اگر انسان، موقعيت و آبرو را به منظور فخر فروشى و عزت دنيابخواهد، مذموم و ناپسند است.

2- دومين پى ‏آمد فقر و تنگدستى، آن است كه آدمى مجبور مى‏ شود، دست نياز به سوى مردمى دراز كند كه به هيچ وجه شايستگى آن را ندارند، زيرا سراسر وجود آنان نياز و احتياج است، و چون لازمه اين كار تواضع و فروتنى در نزد غير خداست و انسان را از توجه و رو آوردن به معبود حقيقى باز مى ‏دارد، نوعى پستى و بدبختى است كه بايد از آن به خداوند پناه برد، و در همين زمينه امام چهارم على بن الحسين (ع) در دعاها و مناجاتهاى خود در پيشگاه پروردگار عرض مى‏ كند: تويى كه خود را به بى ‏نيازى از آفريدگانت ستوده ‏اى و شايسته ‏اى كه از آنان بى ‏نياز باشى، و تو آنان را به فقر و احتياج، نسبت داده ‏اى و به حق، آنان نيازمند به تو هستند، پس كسى كه بخواهد دوستيش را با تو محكم كند و به واسطه وجود تو فقر و نياز را از خود دور سازد حاجت خويش را به سوى اهلش برده و براى برآوردن آن از راه صحيح وارد شده است، اما كسى كه نزد آفريدگان اظهار تنگدستى كند و از آنان طلب حاجت كند و غير تو را سبب رفع نياز خود بداند، به نوميدى گراييده و سزاوار نرسيدن به احسان و نيكى تو شده است. و اين كه امام زين العابدين (ع) فرد اخير در دعاى خود را سزاوار نرسيدن به احسان از ناحيه خداوند دانسته است به آن دليل است كه بر اثر حاجت خواستن از غير خدا و توجه به ديگران قابليت و شايستگى شمول پرتو رحمت و احسان ولى نعمت حقيقى را از دست داده است.

طالبى رزقك،

منظور از اين جمله در خطبه امام (ع) آن است كه ديگر كسان غير از تو لياقت آن را ندارند كه چيزى از آنان خواسته شود.

3- سومين پى ‏آمد احتياج و فقدان اعتبار، حاجت خواستن و طلب ترحم‏ از فرومايگان و اشرار است، زيرا گاهى فقر و نياز چنان شديد مى ‏شود كه آدمى را وادار مى‏ كند به نااهلان رو آورد و از آنان درخواست ترحم كند و به تجربه ثابت شده است كه ترحم خواستن از ناكسان و اشرار و دراز كردن دست نياز به طرف آنان، در ذايقه نيكان و صاحبان مروّت، از داروى تلخ و سمّ مهلك ناگوارتر است.

4- پى ‏آمد چهارم تنگدستى و نيازمندى آن است كه آدمى ناچار مى‏ شود كسانى را كه به وى بخشش و مساعدت كرده ‏اند، بستايد و آنانى را كه كمك نكرده ‏اند نكوهش و مذمّت كند، و اين خود صفتى است كه انسان را از توجه به خدا و روآوردن به قبله حقيقى باز مى‏ دارد.
و او در عبارت و انت، واو حاليّه است. يعنى خداوندا حيثيت و آبروى مرا با فقر و احتياج، بى ‏مقدار مكن كه به سبب آن دچار اين ناگواريها شوم، در حالى كه تو هستى كه با احاطه قيوّمى خود بر همه سببهاى عالم وجود برترى دارى و از همه شايسته‏ترى كه به هر كس آنچه بخواهى عطا كنى و آنچه بخواهى منع نمائى، تو سر چشمه بذل و بخشش و غنا و بى‏نيازى هستى، زيرا احتياجى به خلق ندارى و تمام آفريدگانت در جهات ظاهرى و معنوى به تو نيازمند و محتاجند چون قدرت بى‏پايان تو سراسر ممكنات را در تسخير دارد. توفيق از خداوند است.

ترجمه‏ شرح‏ نهج ‏البلاغه(ابن ‏ميثم بحرانی)، ج 4 ، صفحه‏ى 166-162

خطبه215ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه224صبحی صالح)

و من كلام له ( عليه ‏السلام ) يتبرأ من الظلم‏

وَ اللَّهِ لَأَنْ أَبِيتَ عَلَى حَسَكِ السَّعْدَانِ مُسَهَّداً- أَوْ أُجَرَّ فِي الْأَغْلَالِ مُصَفَّداً- أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَنْ أَلْقَى اللَّهَ وَ رَسُولَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ ظَالِماً- لِبَعْضِ الْعِبَادِ- وَ غَاصِباً لِشَيْ‏ءٍ مِنَ الْحُطَامِ- وَ كَيْفَ أَظْلِمُ أَحَداً لِنَفْسٍ يُسْرِعُ إِلَى الْبِلَى قُفُولُهَا- وَ يَطُولُ فِي الثَّرَى حُلُولُهَا ؟

وَ اللَّهِ لَقَدْ رَأَيْتُ عَقِيلًا وَ قَدْ أَمْلَقَ- حَتَّى اسْتَمَاحَنِي مِنْ بُرِّكُمْ صَاعاً- وَ رَأَيْتُ صِبْيَانَهُ شُعْثَ الشُّعُورِ غُبْرَ الْأَلْوَانِ مِنْ فَقْرِهِمْ- كَأَنَّمَا سُوِّدَتْ وُجُوهُهُمْ بِالْعِظْلِمِ- وَ عَاوَدَنِي مُؤَكِّداً وَ كَرَّرَ عَلَيَّ الْقَوْلَ مُرَدِّداً- فَأَصْغَيْتُ إِلَيْهِ سَمْعِي فَظَنَّ أَنِّي أَبِيعُهُ دِينِي- وَ أَتَّبِعُ قِيَادَهُ مُفَارِقاً طَرِيقَتِي- فَأَحْمَيْتُ لَهُ حَدِيدَةً ثُمَّ أَدْنَيْتُهَا مِنْ جِسْمِهِ لِيَعْتَبِرَ بِهَا- فَضَجَّ ضَجِيجَ ذِي دَنَفٍ مِنْ أَلَمِهَا- وَ كَادَ أَنْ يَحْتَرِقَ مِنْ مِيسَمِهَا- فَقُلْتُ لَهُ ثَكِلَتْكَ الثَّوَاكِلُ يَا عَقِيلُ- أَ تَئِنُّ مِنْ حَدِيدَةٍ أَحْمَاهَا إِنْسَانُهَا لِلَعِبِهِ- وَ تَجُرُّنِي إِلَى نَارٍ سَجَرَهَا جَبَّارُهَا لِغَضَبِهِ؟ أَ تَئِنُّ مِنَ الْأَذَى وَ لَا أَئِنُّ مِنْ لَظَى؟

وَ أَعْجَبُ مِنْ ذَلِكَ طَارِقٌ طَرَقَنَا بِمَلْفُوفَةٍ فِي وِعَائِهَا- وَ مَعْجُونَةٍ شَنِئْتُهَا- كَأَنَّمَا عُجِنَتْ بِرِيقِ حَيَّةٍ أَوْ قَيْئِهَا- فَقُلْتُ أَ صِلَةٌ أَمْ زَكَاةٌ أَمْ صَدَقَةٌ- فَذَلِكَ مُحَرَّمٌ عَلَيْنَا أَهْلَ الْبَيْتِ- فَقَالَ لَا ذَا وَ لَا ذَاكَ وَ لَكِنَّهَا هَدِيَّةٌ- فَقُلْتُ هَبِلَتْكَ الْهَبُولُ أَ عَنْ دِينِ اللَّهِ أَتَيْتَنِي لِتَخْدَعَنِي- أَ مُخْتَبِطٌ أَمْ ذُو جِنَّةٍ أَمْ تَهْجُرُ؟

وَ اللَّهِ لَوْ أُعْطِيتُ الْأَقَالِيمَ السَّبْعَةَ بِمَا تَحْتَ أَفْلَاكِهَا- عَلَى أَنْ أَعْصِيَ اللَّهَ فِي نَمْلَةٍ أَسْلُبُهَا جُلْبَ شَعِيرَةٍ مَا فَعَلْتُهُ- وَ إِنَّ دُنْيَاكُمْ عِنْدِي لَأَهْوَنُ مِنْ وَرَقَةٍ فِي فَمِ جَرَادَةٍ تَقْضَمُهَا؟

مَا لِعَلِيٍّ وَ لِنَعِيمٍ يَفْنَى وَ لَذَّةٍ لَا تَبْقَى- نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ سُبَاتِ الْعَقْلِ وَ قُبْحِ الزَّلَلِ وَ بِهِ نَسْتَعِينُ‏

 

لغات

سعدان: بوته خارى كه خارهايش از سه جهت تيزى دارد چنان كه به هر طرف روى زمين قرار گيرد روى دو پايه مى ‏ايستد.

مصفّد: بسته شده به زنجير يا چيز ديگرى.

قفول: برگشتن از سفر

إملاق: شدت فقر و بى‏چيزى

استماحه: درخواست بخشش كردن

عظلم: گياهى است كه به عربى آن را نيل مى‏ گويند و نيز به معناى گياه ديگرى هم گفته ‏اند كه در رنگ كردن اشياء به كار مى ‏رود.

دنف: شدت بيمارى.

ميسم: اثر داغ و سوختگى با آتش.

سجّرها: آن را بر افروخته و شعله ‏ور كرده است.

شنئتها: آن را نمى ‏پسندم.

هبلته الهبول: زنان در عزايش بنشينند.

خباط: بيمارى است مانند جنون و ديوانگى ولى ديوانگى نيست و مختبط كسى است كه نزد شخصى به منظور كمك خواهى مى‏ آيد، با اين كه هيچ گونه سابقه‏ اى و مناسبتى با وى ندارد، نه خويشاوندى و نه شناخت دو جانبه يعنى هيچ مجوّزى براى درخواست كمك ندارد و مناسبتى هم براى كمك كردن به او وجود ندارد.

جنّه: ديوانگى

هجر: هذيان

جلب الشعير: پوست جو.

 

ترجمه

«به خدا سوگند، اگر شب را با كمال ناراحتى روى خار سعدان به سر برم، و يا در حالى كه دست و پايم به زنجير بسته بر روى زمين كشيده شوم، بيشتر دوست مى‏ دارم از اين كه روز قيامت خدا و رسولش را در حالى ملاقات كنم كه بر بعضى از بندگان ستم كرده و چيزى از كالاهاى پست دنيا را از كسى از روى غصب تصرف كرده باشم، چگونه بر كسى ستم روا دارم به خاطر جانى كه به زودى كهنه و پوسيده مى‏ شود و در زير خاك ماندن آن بطول مى‏ انجامد.

به خدا سوگند عقيل را در نهايت تنگدستى ديدم كه از من درخواست مى‏ كرد تا از گندم شما (مسلمانان) مقدارى به او بدهم، و كودكانش را مشاهده كردم كه از فقر چنان ژوليده مو و تيره رنگ بودند كه گويا چهره‏ هايشان با نيل رنگ شده بود، چند مرتبه پيش مى‏ آمد و بطور مكرّر حرف خود را اظهار مى‏ كرد، من به‏ سخنانش گوش مى‏ كردم، او گمان كرد كه من دين خود را به وى مى ‏فروشم و دست از روش دينى خود برمى‏ دارم و به راهى كه او مرا مى‏ كشد مى ‏روم، امّا من در آن حالت پاره آهنى را سرخ كرده و نزديك بدن او بردم تا مايه عبرتش باشد از شدت درد، فريادش برآمد و مانند بيمارى كه در نهايت رنج بنالد، فرياد زد، نزديك بود كه از داغى آن بسوزد، پس به او گفتم: اى عقيل، مادران در عزايت بگريند، آيا از پاره آهنى كه انسان به بازى آن را سرخ كرده، فرياد بر مى‏ آورى، و مرا به جانب آتشى مى‏ كشانى كه خداوند جبّار او، از روى خشم آن را شعله ‏ور كرده است تو از اين رنج اندك مى ‏نالى و من از آن آتش دوزخ ننالم از اين شگفت‏آورتر داستان شخصى است كه شب هنگام بر ما وارد شد، ارمغانى آورد با ظرفى سر بسته و حلوا و معجونى كه بر من ناخوشايند بود، گويا با زهر يا آب دهان مار آميخته بود، من به او گفتم اين كه آورده ‏اى صله است (منظورت صله رحم است) يا زكات يا صدقه اگر صدقه است كه بر ما خاندان حرام است او گفت: صدقه و زكات نيست، بلكه هديه است، پس من گفتم زنان بچه مرده به عزايت بنشينند، آيا از طريق آيين خدا وارد شده ‏اى كه مرا بفريبى آيا نمى‏ فهمى يا ديوانه‏ اى و يا هذيان مى‏ گويى به خدا قسم اگر اقليمهاى هفتگانه با تمام آنچه را در زير آسمان قرار دارد به من واگذار كنند تا خدا را در باره مورچه ‏اى نافرمانى كنم، به اين كه پوست جوى را از دهان آن بربايم، چنين كارى نمى‏ كنم، اين دنياى شما در نزد من از برگى، كه در دهان ملخى قرار دارد و آن را مى‏ خورد پست‏تر و بى‏ مقدارتر است،

على را چه كار با نعمتى كه فناپذير است و لذّتى كه باقى نمى ‏ماند، از غفلت خرد و زشتى لغزش به خدا پناه مى ‏برم و از او يارى و كمك مى ‏خواهم.»

شرح

اين فصل را حضرت به منظور بيان بيزاريش از ستمگرى ايراد فرموده است، شخصى از رعايا نزد وى آمده و اظهار نياز كرده، بخشش و عطا مى‏ خواهد و حال آن كه، امام (ع) نه چيزى را براى خود اندوخته است كه از آن‏ به او دهد، و نه از بيت المال مى ‏تواند چيزى را به كسى غير از ديگرى اختصاص دهد، زيرا مال همه مردم است و به اين سبب درخواست كننده را محروم مى‏ كند، و چون ممكن است درخواست كننده خود را در شدّت نياز ببيند و از اين جا هم كه با دست خالى برمى‏ گردد. حضرت را متهم مى‏ كند كه بى‏ رحم و ظالم است و مال مسلمانان را در انحصار خود قرار داده است، حضرت به منظور بر طرف كردن اين نسبتهاى ناروا از خود در اين مورد، به بيان اين خطبه پرداخته است.

و اللَّه… الحطام،
اين سخنان بيان كننده كمال نارضايتى و نفرت آن حضرت از ظلم و ستم است، با تاكيدى كه از سوگند در عبارت فهميده مى‏ شود، دو امر را كه مستلزم شكنجه و عذاب دردناك در دنياست، بر خود آسانتر از آن دانسته است كه ستمى بر بعضى بندگان روا دارد، به اين دليل كه در نظر اهل بصيرت شدت درد و عذاب الهى كه كيفر ستمكارى بسيار سخت‏تر است، لفظ حطام كه به معناى قطعات شكسته از گياههاست از لذتها و خوشيهاى دنيا به عنوان استعاره به كار گرفته شده است و دو كلمه ظالما و غاصبا از نظر نحوى منصوب و حالند.

و كيف… حلولها،
در اين عبارت با استفهام انكارى و دو دليل عقلى ظلمى را كه بعضى به آن حضرت نسبت داده بودند رد كرده است كه چگونه به خاطر جانى كه با سرعت مى‏ پوسد و كهنه مى‏ شود و مدتهاى دراز در زير خاك مى ‏ماند، بر كسى ستم روا دارم

و اللَّه لقد رايت… لظى،
به منظور رفع نسبت نارواى ستمگرى كه به آن حضرت داده بودند، دليل آورده است كه آن چنان در حفظ و نگهدارى بيت المال عدل و داد را رعايت مى‏كند كه حتى برادرش عقيل را با شدّت فقر و بى‏چيزى و داشتن عائله‏ اى سنگين و نياز كامل و داشتن حق در بيت المال رد كرده است، و بديهى است كسى كه هيچ يك از علل سه گانه زير: برادرى و فقر شديد و مستحق بودن فقير از بيت المال، نتواند او را وادار كند كه خواسته او يا حد اقل جزئى از آن را تامين كند، چنين كسى بزرگتر از آن است كه ذره‏اى ستم كند و يا حتى به آن نزديك شود، امام (ع) لفظ سمع را كه به معناى شنيدن است بطور استعاره براى لذت بخشش آورده است، زيرا چنين توهم مى‏ شد كه آن حضرت لذّتى را كه از عطاى بيجا به برادر فقيرش مى ‏برد، با خساراتى كه از آن راه به دين او وارد مى‏شود عوض مى‏كند و از بيت المال به وى چيزى مى‏دهد، منظور از واژه «قياده» در اين جا چيزى است كه پيروى از آن باعث انحراف از راه حق و عدالت مى‏ شود از قبيل دلسوزى و رحم و شفقتهاى بى ‏اساس، امام عليه السلام آهن را داغ، و به دست عقيل نزديك كرد تا وى را متوجه آتش سوزان آخرت كند و به اين سبب موقعى كه صداى ناله‏ اش بلند شد،

فرمود: أتئنّ من حديدة احماها انسانها… استدلال بدين گونه است در صورتى كه در مقابل اين آهن داغ دنيا كه چندان مهم نيست ناله‏ ات بلند مى ‏شود و مى ‏ترسى به طريق اولى بايد از آتش دوزخ و سوزندگى آن بترسى و بنالى، و چون ترس از آتش دوزخ باعث ترك ظلم و ستم مى‏ شود. پس چنين درخواستى از من مكن زيرا درخواست نابجا و ستمى نارواست، و پس از آن كه حضرت براى برادرش عقيل ثابت كرد كه واجب است، چنين توقّع بيجايى را ترك كند، براى خود نيز استدلال فرمود كه بايد چنين بخشش نابجايى كه يك نوع ظلم است نكند،

و فرمود: أتئنّ من الأذى و لا ائنّ من لظى يعنى در صورتى كه تو از ناراحتى آتش دنيا چنين مى‏ ترسى و مى ‏نالى پس من چگونه از آتش غضب خدا ننالم و نترسم و اين كه مى‏ فرمايد، چرا من از آتش دوزخ ننالم با آن كه در حال حاضر در دنيا حرارت آتش دوزخ وجود ندارد، به اين دليل است كه آنچه بطور حتم در اثر ظلمى كه تا كنون تحقّق دارد واقع مى‏ شود به منزله امر محقق قرار داده شده است تا نتيجه‏ اخلاقى و عملى آن بيشتر باشد، در كلمه انسانها، انسان مخصوصى را اراده فرموده است كه متصدى داغ كردن آهن بود يعنى امام خودش را به اين خصوصيت معرفى كرده است و همچنين در اضافه جبّارها منظور خداى متعال است، و واژه للعبه را به آن دليل ذكر فرموده است كه اين حرارت و داغى آهن را سهل و كوچك بشمارد، تا حرارتى را كه نتيجه آتش دوزخ و غضب الهى است بزرگ و مهم جلوه دهد، و نيز با كلمه جبّار علت شعله ‏ور كننده آتش دوزخ را غضب و خشم خداوند قرار داد تا آن كه موقعيت آن را بزرگ و مهم نشان دهد.

و اعجب من ذلك… ام تهجر،
يعنى شگفت انگيزتر از داستان عقيل حكايت شخصى است كه در شب هنگام، به خانه ما وارد شد، طارق كسى است كه در شب وارد مى ‏شود منظور از ملفوفة فى وعائها هديه است بعضى گويند مقدارى حلوا و شيرينى بوده كه در چيزى پيچيده براى حضرت آورده بود و با جمله شنئتها زهد خود را نسبت به دنيا و تنفّرش را از لذّتها و زرق و برقهاى آن بيان فرموده، بعد حلوايى را كه شبانه برايش آورده بود، امام (ع) آن را به اين دليل به آب دهان يا قى مار تشبيه فرموده است كه در آن سمّ مهلكى براى روح او وجود داشت، آورنده حلوا قصد داشت توجه آن حضرت را به خود جلب كند تا از اين طريق از بيت المال به او كمك كند، شگفت‏انگيزتر بودن داستان اين مرد از قضيّه برادرش عقيل اين بود كه تقاضاى عقيل سه دليل به همراه داشت كه هر كدام براى توجيه درخواستش كافى بود، برادرى، نيازمندى، و حق داشتن از بيت المال، در صورتى كه اين شخص به رشوه متوسل شده بود، لذا امام به منظور ردّ كردن چنين مى‏ فرمايد: فقلت له… اهل البيت، با اين سخن كه حضرت، به آن شخص فرموده، چنين اراده كرده است كه معمولا وقتى كسى به منظور تقرّب به پيشگاه خداوند، مالى به بندگان او عطا مى ‏كند از اين سه صورت خارج نيست. يا به عنوان صله رحم و پيوند خويشاوندى است و يا از بابت صدقه است يا زكات واجب، امّا تو از اين سه قسم كدام را اراده كرده ‏اى و اين كه حضرت در بيان اين عناوين اسمى از هديه نبرده است از اين لحاظ است كه هيچ عاقلى تصور نمى‏ كرد كه على (ع) از كسى هديه ‏اى را بپذيرد، بويژه در زمان حكومت و خلافتش زيرا آنچه هديه آورنده و در عوض هديه خود از آن حضرت مى‏ خواست يا حق بود و يا باطل، اگر حق بود كه على بدون هديه آن را انجام مى‏ داد و اگر باطل بود به هيچ وجه امام زير بار آن نمى‏ رفت پس در هيچ صورت هديه وجهى نداشت، و با اين دليل بود كه وقتى در پاسخ سخن حضرت، گفت: اين هديه است، حضرت با ناراحتى او را به ديوانگى و هذيان نسبت دادند، پس از آن كه امام (ع) نيكى صرف مال را براى آن شخص هديه آورنده در سه عنوان منحصر فرمود، با اين سخن كه اين بر ما حرام است دو قسم آن را كه صدقه و زكات است باطل كرد، و نيازى به ردّ كردن صله رحم هم نبود به اين دليل كه وى هيچ گونه نسبت خويشاوندى با حضرت نداشت بنا بر اين معلوم بود كه عنوان صله رحم نداشته است، طارق«»، در پاسخ امام (ع) گفت: هيچ كدام از اينها كه مى‏ فرماييد نيست بلكه تنها هديه است وى با اين سخن خود كه عنوان چهارمى اظهار كرد در حقيقت اشاره كرد به اين مطلب كه بخشش مال در راه خدا منحصر به سه عنوان فوق نيست بلكه به صورت ديگرى هم ممكن است باشد و آن هديه است كه من آورده‏ ام.

فرمايش امام (ع) هبلتك الهبول…،
حضرت از پاسخ او كه گفت: اين چيزى نيست جز هديه، درك كرد كه غرض او نيرنگ و فريب است، قصد دارد امام را به خود متوجه سازد و از وى كمك بگيرد و در نتيجه اين كمك كه بر خلاف دستور خداست، او را از دين خارج كند، لذا در اين سخن به او پرخاش كرده است، نخست او را نفرين و سپس به منظور اين كه او را از اين كارى كه انجام مى‏دهد متنفّر سازد، به صراحت وى را به خدعه و فريبكارى نسبت داده است، و واژه خدعه در اين عبارت به طريق استعاره ذكر شده، زيرا اگر مقصود او عملى مى‏شد يعنى حضرت به وى ميل مى‏كرد و از بيت المال به او كمك و مساعدت مى‏كرد، نقصانى در دين او وارد مى‏شد و از اين طريق عمل او مانند: فريب دادن از راه دين مى‏شد.

أ مختبط… ام ذو جنّه ام تهجر

امام (ع) پس از آن كه براى طرف مقابل اثبات فرمود كه اين عمل او، حكم خدعه و فريب دارد، وى را به خاطر اين فريبكاريش توبيخ و سرزنش كرد و به طريق استفهام و پرسش، زشتى عمل او را برايش بيان فرمود، زيرا كسى كه بخواهد شخصى مثل امام (ع) را با فريب و نيرنگ از دين بيرون سازد، معلوم است كه انديشه درستى ندارد و سزاوار است او را با ابتلاى به هر يك از اين بيماريها كه نتيجه نداشتن عقل سالم است سرزنش و توبيخ كرد.

و اللَّه… ما فعلت،
ممكن است اين جمله دفع توهمى باشد كه طارق در خيال خود مى‏پروراند، زيرا او تصور مى‏كرد كه با اين هديه‏اش به مطلوب خود دست مى‏يابد و امام را تحت تأثير قرار خواهد داد ولى حضرت با اين فرمايش ساختمان خيالى او را درهم ريخت و بطلان انديشه‏اش را آشكار ساخت، مراد از اقليمهاى هفتگانه تمام قسمتهاى روى زمين است، و اين مطلب دليل بر گسترش عدالت آن حضرت مى‏باشد.

و انّ دنياكم… تقضمها،
اين سخن دلالت مى‏كند بر نهايت زهد آن حضرت همچنان كه در خطبه شقشقيّه نيز مى‏فرمايد: بهوش باشيد و بدانيد كه اين دنيا در نظر من از آب بينى بز كه وقت عطسه زدن روى لب وى ظاهر مى‏شود كثيفتر و پست‏تر است.

و ما لعلىّ و لنعيم يفنى و لذّه لا تبقى،
امام (ع) در عبارت، با استفهام انكارى نكوهش خود را از نعمتها و لذتهاى دنياى فانى ابراز فرموده است كه بطور كلى حالت على با اين زرق و برقها ناسازگار است و هرگز خوشگذرانى، اين سراى را انتخاب نمى‏كند، در آخر پس از بيان حال خود، از تاريكى عقل و بى‏خردى كه نتيجه آن دل خوش كردن به لذتهاى مادى و ميل به پيروى از نفس سركش و هوسهاى دنياست و نيز از زشتى لغزش كه انحراف از راه خدا و در نتيجه، سقوط در دره‏هاى هلاكت است، به خدا پناه برده و از او درخواست كرده كه وى را در دورى كردن از اين امور كمك فرمايد. و توفيق و محفوظ ماندن از لغزش با خداست.

ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن‏ میثم بحرانی ج 4صفهی162-153

خطبه214ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه223صبحی صالح)

و من كلام له ( عليه‏ السلام ) قاله عند تلاوته‏
يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ ما غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيم‏

أَدْحَضُ مَسْئُولٍ حُجَّةً وَ أَقْطَعُ مُغْتَرٍّ مَعْذِرَةً- لَقَدْ أَبْرَحَ جَهَالَةً بِنَفْسِهِ-

يَا أَيُّهَا الْإِنْسَانُ مَا جَرَّأَكَ عَلَى ذَنْبِكَ- وَ مَا غَرَّكَ بِرَبِّكَ وَ مَا أَنَّسَكَ بِهَلَكَةِ نَفْسِكَ- أَ مَا مِنْ دَائِكَ بُلُولٌ أَمْ لَيْسَ مِنْ نَوْمَتِكَ يَقَظَةٌ- أَ مَا تَرْحَمُ مِنْ نَفْسِكَ مَا تَرْحَمُ مِنْ غَيْرِكَ فَرُبَّمَا تَرَى الضَّاحِيَ مِنْ حَرِّ الشَّمْسِ فَتُظِلُّهُ- أَوْ تَرَى الْمُبْتَلَى بِأَلَمٍ يُمِضُّ جَسَدَهُ فَتَبْكِي رَحْمَةً لَهُ-

فَمَا صَبَّرَكَ عَلَى دَائِكَ وَ جَلَّدَكَ عَلَى مُصَابِكَ- وَ عَزَّاكَ عَنِ الْبُكَاءِ عَلَى نَفْسِكَ- وَ هِيَ أَعَزُّ الْأَنْفُسِ عَلَيْكَ- وَ كَيْفَ لَا يُوقِظُكَ خَوْفُ بَيَاتِ نِقْمَةٍ- وَ قَدْ تَوَرَّطْتَ بِمَعَاصِيهِ مَدَارِجَ سَطَوَاتِهِ-

فَتَدَاوَ مِنْ دَاءِ الْفَتْرَةِ فِي قَلْبِكَ بِعَزِيمَةٍ- وَ مِنْ كَرَى الْغَفْلَةِ فِي نَاظِرِكَ بِيَقَظَةٍ- وَ كُنْ لِلَّهِ مُطِيعاً وَ بِذِكْرِهِ آنِساً- وَ تَمَثَّلْ فِي حَالِ تَوَلِّيكَ عَنْهُ- إِقْبَالَهُ عَلَيْكَ يَدْعُوكَ إِلَى عَفْوِهِ- وَ يَتَغَمَّدُكَ بِفَضْلِهِ وَ أَنْتَ مُتَوَلٍّ عَنْهُ إِلَى غَيْرِهِ- 239 فَتَعَالَى مِنْ قَوِيٍّ مَا أَكْرَمَهُ- وَ تَوَاضَعْتَ مِنْ ضَعِيفٍ مَا أَجْرَأَكَ عَلَى مَعْصِيَتِهِ- وَ أَنْتَ فِي كَنَفِ سِتْرِهِ مُقِيمٌ- وَ فِي سَعَةِ فَضْلِهِ مُتَقَلِّبٌ- فَلَمْ يَمْنَعْكَ فَضْلَهُ وَ لَمْ يَهْتِكْ عَنْكَ سِتْرَهُ- بَلْ لَمْ تَخْلُ مِنْ لُطْفِهِ مَطْرَفَ عَيْنٍ- فِي نِعْمَةٍ يُحْدِثُهَا لَكَ أَوْ سَيِّئَةٍ يَسْتُرُهَا عَلَيْكَ- أَوْ بَلِيَّةٍ يَصْرِفُهَا عَنْكَ فَمَا ظَنُّكَ بِهِ لَوْ أَطَعْتَهُ- وَ ايْمُ اللَّهِ لَوْ أَنَّ هَذِهِ الصِّفَةَ كَانَتْ فِي مُتَّفِقَيْنِ فِي الْقُوَّةِ- مُتَوَازِيَيْنِ فِي الْقُدْرَةِ- لَكُنْتَ أَوَّلَ حَاكِمٍ عَلَى نَفْسِكَ بِذَمِيمِ الْأَخْلَاقِ- وَ مَسَاوِئِ الْأَعْمَالِ-

وَ حَقّاً أَقُولُ مَا الدُّنْيَا غَرَّتْكَ وَ لَكِنْ بِهَا اغْتَرَرْتَ- وَ لَقَدْ كَاشَفَتْكَ الْعِظَاتِ وَ آذَنَتْكَ عَلَى سَوَاءٍ- وَ لَهِيَ بِمَا تَعِدُكَ مِنْ نُزُولِ الْبَلَاءِ بِجِسْمِكَ‏ وَ النَّقْصِ فِي قُوَّتِكَ أَصْدَقُ وَ أَوْفَى مِنْ أَنْ تَكْذِبَكَ أَوْ تَغُرَّكَ-

وَ لَرُبَّ نَاصِحٍ لَهَا عِنْدَكَ مُتَّهَمٌ- وَ صَادِقٍ مِنْ خَبَرِهَا مُكَذَّبٌ-

وَ لَئِنْ تَعَرَّفْتَهَا فِي الدِّيَارِ الْخَاوِيَةِ وَ الرُّبُوعِ الْخَالِيَةِ لَتَجِدَنَّهَا مِنْ حُسْنِ تَذْكِيرِكَ- وَ بَلَاغِ مَوْعِظَتِكَ- بِمَحَلَّةِ الشَّفِيقِ عَلَيْكَ وَ الشَّحِيحِ بِكَ- وَ لَنِعْمَ دَارُ مَنْ لَمْ يَرْضَ بِهَا دَاراً- وَ مَحَلُّ مَنْ لَمْ يُوَطِّنْهَا مَحَلًّا- وَ إِنَّ السُّعَدَاءَ بِالدُّنْيَا غَداً هُمُ الْهَارِبُونَ مِنْهَا الْيَوْمَ-

إِذَا رَجَفَتِ الرَّاجِفَةُ وَ حَقَّتْ بِجَلَائِلِهَا الْقِيَامَةُ- وَ لَحِقَ بِكُلِّ مَنْسَكٍ أَهْلُهُ وَ بِكُلِّ مَعْبُودٍ عَبَدَتُهُ- وَ بِكُلِّ مُطَاعٍ أَهْلُ طَاعَتِهِ- فَلَمْ يَجْرِ يُجْزَ فِي عَدْلِهِ وَ قِسْطِهِ يَوْمَئِذٍ خَرْقُ بَصَرٍ فِي الْهَوَاءِ- وَ لَا هَمْسُ قَدَمٍ فِي الْأَرْضِ إِلَّا بِحَقِّهِ- فَكَمْ حُجَّةٍ يَوْمَ ذَاكَ دَاحِضَةٌ- وَ عَلَائِقِ عُذْرٍ مُنْقَطِعَةٌ

فَتَحَرَّ مِنْ أَمْرِكَ مَا يَقُومُ بِهِ عُذْرُكَ وَ تَثْبُتُ بِهِ حُجَّتُكَ- وَ خُذْ مَا يَبْقَى لَكَ مِمَّا لَا تَبْقَى لَهُ- وَ تَيَسَّرْ لِسَفَرِكَ وَ شِمْ بَرْقَ النَّجَاةِ وَ ارْحَلْ مَطَايَا التَّشْمِيرِ

لغات

حجة داحضه: دليل باطل

و ابرح جهالة بنفسه: در ناآگاهى نفس خود اصرار ورزيده و از اين عمل شگفت‏زده و خوشحال است.

بلول: سلامت و تندرستى.

ضاحى: آنچه جلو آفتاب قرار گرفته است.

ممضّ: دردآور.

سطوة: قهر و خشم، و جمع آن سطوات است.

تجلّد: صبر كردن توأم با رنج.

ورطه: هلاكت

تعّمدك: تو را مورد قصد قرار داد

كنف: با نون ساكن، از چيزى نگهدارى كردن و آن را گرد آوردن، با فتح نون: طرف و جانب

آذنك: تو را آگاه كرد

منسك: جاى عبادت، در اصل به معناى هر جايى كه در آن تردّد و رفت و آمد باشد و مورد قصد واقع شود.

تحرّى: در جستجوى بهتر، و سزاوارتر بودن

و شم برق النجاة: و به سوى درخشندگى بنگر.

ترجمه

 

از خطبه‏ هاى آن حضرت، اين خطبه را حضرت موقع تلاوت آيه شريفه «يا أَيُّهَا الإِنْسانُ ما غَرَّك بِرَبِّكَ الكريم«»» بيان فرمود:

«استدلال انسان مغرور در پاسخ، باطل‏ترين استدلالهاست، و او خود فريب خورده ‏اى است كه غدرش ناپذيرفته‏ ترين غدرهاست و كسى كه نادانيش او را شادمان ساخته

مى‏ فرمايد: اى انسان چه چيز تو را بر گناه كردن جرأت داده، و به پروردگارت مغرور ساخته است و به هلاكت خويش علاقه ‏مند كرده است آيا اين بيمارى تو بهبودى و اين خواب تو بيدارى ندارد چرا همان گونه كه به ديگران رحم مى ‏كنى بر خودت ترحّم نمى‏ كنى هر گاه كسى را در مقابل آفتاب سوزان بيابى بر او سايه مى ‏افكنى، و يا بيمارى ببينى كه سخت ناتوان شده است، از رحم بر او گريه سر مى‏ دهى، پس چه چيز تو را بر اين بيماريت شكيبا و بر اين مصيبتها صبور ساخته و از گريه بر خويشتن تسلّا داده است در حالى كه هيچ چيز براى تو گراميتر از خودت نيست،

و چگونه ترس از فرود آمدن بلاى شبانه- در حالى كه از شدت گناه در ورطه هلاكت فرو رفته باشى تو را از خواب بيدار نمى‏ كند پس اين بيمارى و سستى را كه در قلبت افتاده با عزم راسخ مداوا كن و اين خواب غفلتى را كه در چشمهايت قرار گرفته با بيدارى بر طرف ساز، فرمان خدا را گردن بنه و با ياد او انس بگير.

بهوش باش كه وقتى تو از حق تعالى رو برمى‏ گردانى او با دادن نعمت به تو روى مى ‏آورد، به عفو و بخشش خويش دعوتت مى‏ كند و فضل و بركاتش را شامل حالت مى‏ كند، امّا تو همچنان به او پشت كرده و به ديگرى روى مى ‏آورى، بلند مرتبه باد خداوندى كه با اين قدرت عظيم، كريم است، امّا تو با اين ضعف و حقارت چه جراتى بر معصيت او دارى و حال آن كه در كنف نعمتش قرار دارى و در فراخناى فضل و رحمتش در حركتى،

امّا او فضل خويش را از تو منع نكرده و پرده گناهانت را ندريده است، بلكه حتى يك چشم بر هم زدن از دايره لطفش بيرون نبوده ‏اى، يا در نعمتى قرار دارى كه به تو بخشيده است يا در گناهى كه از آن پرده پوشى كرده است و يا بلا و مصيبتى كه از تو بر طرف ساخته است، پس اگر از در اطاعتش در مى ‏آمدى چگونه بود سوگند به خدا، اگر اين وضع ميان دو نفر كه در نيرو و توان مساويند وجود مى ‏داشت، تو خود نخستين حاكمى بودى كه بر مذموميت اخلاق و بدى كردار خود حكم مى‏ كردى، براستى بايد بگويم: دنيا تو را مغرور نساخته است بلكه اين تو هستى كه به آن مغرور شده‏ اى، او تو را پندهاى فراوان داده و به عدل و انصاف دعوتت كرده است، دنيا به هشدارهايى كه، در مورد ريختن بلا به جانت و كاستن از نيرو و قدرتت، به تو مى‏دهد راستگوتر و وفادارتر است از اين كه به دروغ بگويد و يا مغرورت كند، چه بسيارند پند دهندگانى كه نزد تو متّهمند و بسيارند راستگويانى كه تو آنان را دروغگو مى ‏دانى،

اگر دنيا را از شهرهاى ويران شده و خانه ‏هاى فرو ريخته بشناسى، آن را يادآورى كننده ‏اى دلسوز و واعظى گويا، همچون دوستى مهربان، خواهى يافت كه در رسيدن اندوه به تو بخل مى ‏ورزد، دنيا براى كسانى كه آن را خانه هميشگى ندانند خوب سرايى است و براى آنان كه آن را وطن نگيرند نيكو محلى است سعادتمندان به وسيله دنيا، در قيامت كسانى هستند كه امروز از زرق و برق آن گريزانند.
هنگامى كه نفخه صور بدمد و رستاخيز آشكار شود و اهل هر دينى به دين خود ملحق شود و بندگان هر معبودى به معبود خود بپيوندند و هر اطاعت كننده ‏اى به فرمانرواى خود برسد، در آن موقع نه چشمى بر خلاف حق و عدالت در هوا گشوده، و نه گامى آهسته در زمين جز به حق برداشته شود، و در آن روز چه دليلهايى كه باطل نمى ‏شود و چه عذرهايى كه قطع نمى ‏شود، پس در جستجوى چيزى باش كه بتوانى عذر خويش را با آن اثبات كنى و حجت و دليل خود را با آن استوار سازى آنچه باقى و ماندنى است بر آنچه باقى نمى ‏ماند انتخاب كن و وسيله ‏اى براى سفرت آماده كن و چشم به جرقّه‏ هاى برق نجات بدوز و بار سفر را بر پشت مركبها محكم ببند.»

شرح

ادحض:
خبر براى مبتداى محذوف (انسان) است يعنى: آدمى وقتى كه در روز رستاخيز مورد سؤال واقع مى‏شود كه: چه چيز تو را به خدايت مغرور كرد، مخاطى است كه پاسخ درستى ندارد بلكه دليلش براى فرار از مسئوليت باطل‏ترين دليلها و عذرش بيجاترين عذرهاست.
منظور از اين كه اين شخص در دنيا براى جاهل نگهداشتن نفس خود اصرار و مبالغه داشته، آن است كه آن را در پيروى خواسته ‏هاى خودش آزادگذاشته و به اصلاح آن نپرداخته، بلكه وى را به حال خود واگذار كرده كه هر كار بخواهد انجام دهد.

كلمه ‏هاى سه‏گانه: (حجة، معذرة، و جهالة) تميز و منصوب هستند.

يا ايها الانسان… بهلكة نفسك…،
امام (ع) در ذيل اين عبارت انسان مغرور را مورد خطاب قرار داده و در مورد جرأتش بر گناه و عواملى كه باعث مغرور شدن او به پروردگارش شده و مايه غفلت وى از سختى عقوبت و كيفر اخروى شده است، او را با چند جمله استفهامى كه حاكى از توبيخ و سرزنش است مورد سؤال و پرسش قرار داده و راجع به امورى از او سؤال مى ‏كند كه سبب دلبستگى او به هلاكت نفس خود شده و از آن رو آن را به معاصى و گناهان آلوده كرده است، و نيز در مورد بهبود يافتن وى از درد نادانى، و بيداريش از خواب غفلت و ترحم كردن بر خود چنان كه به ديگران رحم مى‏ كند از او سؤال فرموده است.
فرقى كه در محتواى اين چند پرسش وجود دارد آن است كه در سه مورد نخست: (جرأت بر گناه، مغرور شدن به پروردگار، و دلبستگى به هلاكت نفس) از باب تجاهل عارف، سؤال مى ‏كند كه، علّت اين اعمال ناپسند چه بوده است، در حالى كه مقصود از سه پرسش آخر آن است كه انسان تصديق و اعتراف كند كه به چنين حالتى گرفتار است.
در خصوص جمله «ما آنسك» احتمال ديگرى هست كه به معناى تعجب باشد و نه، استفهام و سؤال، اى انسان چه قدر علاقه به هلاكت نفس خود دارى

فربّما ترى الضاحى… رحمة له،
حضرت، پس از آن كه صفات ناپسند انسان مغرور و گنهكار را با چند جمله پرسشى به او تذكر داد و بالاخره به‏ منظور بيدارى و نجات او فرمود: بايد چنان كه به ديگران رحم مى‏كنى به خود نيز رحم كنى، با جمله بالا كه در حقيقت صغراى قياس و شكل اول منطق است براى اثبات فرمايش خود، دليل آورده است و طريقه تشكيل اين استدلال چنين است: مقدمه اول (صغرى): تو كه هر گاه كسى را در مقابل خورشيد و آفتاب سوزان، ناراحت مى‏ بينى به حال او رحمتت مى‏آيد و با هر وسيله‏اى كه مى‏توانى بر او سايه مى ‏افكنى و يا اگر گرفتار دردى را مشاهده كنى، از روى ترحم بر او مى ‏گريى، مقدمه دوم (كبرى): و هر كس چنين رقّت قلب و دلسوزى بر حال ديگران داشته باشد، شايسته ‏تر آن است كه بر خويشتن رحم كند و نفس خود را از گرفتاريها نجات دهد، و نتيجه دو مقدمه چنين است: پس براى تو شايسته‏ تر است كه بر نفس خود از دردهايى كه گرفتار آن است رحم كنى.

فما صبّرك… الانفس عليك،
در اين عبارت حضرت از صبر و تحمل انسان مغرور، در مقابل درد گناه و مصيبتهايى كه در پى آن بر او وارد مى ‏شود و خوددارى كردن وى از گريه بر حال خويش كه عزيزترين چيز در نزد اوست، پرسش فرموده و با اين پرسش او را مورد ملامت و سرزنش قرار داده است، و با احتجاج و استدلالى كه در عبارت پيش بيان شد چنين سؤال توبيخى هم بسيار مناسب است.

در جمله: كيف لا يوقظك… سطواته،
به منظور بيدار شدن انسان از خواب غفلت كه به دليل توجه نكردن به عظمت خداوند او را فرا گرفته است، هشدار مى‏ دهد، و بعضى از عوامل بيدارى را كه ترس از آمدن بلا در دل شب است يادآورى مى‏فرمايد، همچنان كه قرآن آن را مورد توجه قرار داده و مى‏فرمايد: «أَ فَأَمِنَ أَهْلُ الْقُرى‏ أَنْ يَأْتِيَهُمْ بَأْسُنا بَياتاً وَ هُمْ نائِمُونَ«».»

مدارج سطواته: راههاى خشم و غضب خدا يعنى گناهها و كارهاى خلاف كه سبب قهر و غضب او مى‏شود و منظور از تورّطت واقع شدن در دره‏هاى هولناك معصيت است كه موجب هلاكت در آخرت مى ‏باشد

فتداو… بيقظة،
امام (ع) پس از بيان حال شخص گنهكار و غافل و مغرور، به او هشدار مى‏دهد كه اى انسان بكوش و هر چه زودتر اين بيماريهاى قلبى و خواب غفلتى را كه در پى سستى و بى‏اعتنايى به خدا و ياد او پيدا شده با تصميم راسخ بر اطاعت فرمان و مداومت ذكر او معالجه و درمان كن.

و تمثّل… يصرفها عنك،
حضرت در اين جمله‏ ها نعمتهاى فراوان خداوند را كه به انسان عطا فرموده و او در عوض به جاى شكر و سپاس با گناه و معصيت كفران نعمت كرده است بازگو مى ‏فرمايد، تا مگر آدمى به خود آيد و به ياد خدا افتد. به انسان دستور مى‏دهد كه در ذهنش تصور كند آن موقعى را كه او در حال رو گرداندن از خدا و فرو رفتن در معصيت است ولى خداى كريم با انواع نعمتها به او رو آورده و با كلام خود از زبان پيامبرانش او را دعوت به عفو مى ‏كند و به فضل و رحمت خود آهنگ او مى‏ كند و او را تحت پوشش و حمايت خويش قرار مى‏دهد، و با آن كه آدمى اين همه نعمتهاى فراوان را با نافرمانى و معاصى الهى ناسپاسى مى‏ كند اما پروردگار متعال فضل و رحمتش را از او قطع نكرده و حتى او را يك چشم بر هم زدن از لطفش خالى نگذاشته است، بطورى كه هر لحظه يا نعمتى به او عطا مى ‏كند، يا بديش را مى‏پوشاند و يا بلا و گرفتاريى را از وى بر طرف مى ‏سازد. پس امام (ع) با اين هشدار بهترين آگاهى را به انسان داده است، زيرا حضور اين نعمتها در ذهن او، در حالتى كه وى رو به گناه و معصيت آورده است بهترين چيزى است كه او را به خدايش علاقه‏مند مى‏ كند، دليل اين كه فرموده: تمثّل (تصور كن) آن است كه، خود روى آوردن خدا بر بنده در ذهن نيست بلكه مفهوم و تصوير آن در ذهن موجود است.

كلمه «يدعوه» و «واو» در «وانت» از نظر نحوى حالند، و خلاصه و نتيجه معناى عبارتهاى گذشته اين است كه اى انسان وقتى كه در حال پشت كردن به خدا هستى و به گناه و معصيت رو آورده‏اى و در عين حال اين چنين مستغرق در نعمتهاى او مى ‏باشى، پس اگر در حال اطاعت و عبادت او بوده و حسن ظن به وى داشته باشى به طريق اولى و بهتر و بيشتر مشمول فضل و رحمت ذات اقدس او خواهى بود.

و ايم اللَّه… الاعمال،
در اين قسمت امام (ع) براى بيدارى انسان كه نفس خود را در برابر نافرمانيها و گناهان ملامت كرده و از مخالفت فرمان الهى باز دارد، با يك برهان كه از شكل اوّل تشكيل شده«»، استدلال فرموده است كه خلاصه آن چنين است: اگر انسان به رفيقى كه در قدرت و مقام همانند اوست بدى و كم خدمتى كند، از شرم و حيا بر خود لازم مى‏داند كه نفسش را به دليل سوء رفتار و بد كرداريش مورد ملامت و سرزنش قرار دهد، پس در صورتى كه در برابر ولى نعمتى قرار دارد كه هر لحظه زير باران رحمت او و مشمول عنايات وى مى ‏باشد، به طريق اولى بايد نفس خود را در برابر گناهان و تقصيراتش سرزنش كرده و از عصيان بازش دارد.

و حقا اقول: ما الدنيا غرّتك و لكن بها اغتررت،
معمولا اگر به كسى گفته شود كه چرا دنيا را هدف قرار داده و از خدا و معنويات بدور افتاده ‏اى، خود را بر حق مى‏ داند و خيال مى ‏كند كه در حقيقت دنيا گناهكار است، به دليل اين كه او را به خود متوجه كرده و فريبش داده است، و از اين رو در پاسخ مى ‏گويد: دنيا مرا مغرور كرده است و اساسا دنيا فريبكار و گول زننده است. قرآن نيز به اين مناسبت مى‏فرمايد: «وَ غَرَّتْهُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا«»…» و چون ممكن است در آخرت هم موقعى كه به انسان گناهكار گفته شود كه چه چيز باعث غرور تو شد كه اين همه گناه مرتكب شدى بگويد: دنيا مرا گول زد كه چنين به دام معصيت افتادم، بدين علت حضرت در اين جمله، آن جواب احتمالى را پاسخى مستدّل فرموده است، كه بطور تحقيق، دنيا گول زننده و گمراه كننده نيست، بلكه اين تو هستى كه مغرور زرق و برق دنيا شده ‏اى.
اين سخن امام به دو دليل اثبات مى ‏شود: نخست اين كه فريب دادن و گول زدن از لوازم خردمند بودن و عقل داشتن است، و حال آن كه دنيا داراى عقل و درك نيست و ديگر آن كه بطور كلى دنيا براى آن آفريده نشده است كه گمراه كننده و مايه فريب باشد بلكه هدف از آفرينش آن عنايت و لطف خدا بر انسان است كه در اين جا آفريده شده و زندگى مى‏ كند، با اين دو دليل به عنوان حقيقت نمى‏ شود نسبت فريبكارى و گول زدن را به دنيا داد، اما به دليل آن كه دنيا، داراى ظاهرى است كه ممكن است بعضى فريب خورده و به آن دل خوش كنند، بطور مجازى مى‏شود كه آن را مايه غرور و گول خوردن دانست و به اين علت حضرت در آخر جمله فرموده است، تو خود مقصّرى كه به دنيا مغرور شده ‏اى.

و لقد كاشفتك العظات،
امام (ع) در اين جمله براى تقرير مطلب قبلى كه دنيا فريبكار نيست مى‏ فرمايد علاوه بر آن كه فريبكار نيست نصيحت كننده و پند دهنده است زيرا فراز و نشيبهايى كه در آن وجود پيدا مى ‏كند كه يكى به لحظه ‏اى از حضيض ذلت به اوج قدرت مى‏ رسد و ديگرى در عين شادى به آنى گرفتار غم و اندوه مى ‏شود، اينها همه به انسان درس عبرت مى ‏دهد و آدمى راهدايت مى‏ كند و چون اساس و پايه دنيا بر دگرگونى و تغيير است، پس با آنچه كه در مورد تو نيز انجام مى ‏دهد ظلمى به تو نكرده است.

و لهى بما تعدك تغرّك،
پس از بيان اين كه دنيا نصيحت كننده است، در اين قسمت پندآموزى آن را مورد تاكيد قرار داده و انسان را بيشتر هشدار مى‏دهد، لفظ «وعد» را كه از جمله «تعدك» استفاده مى‏شود در اين جا استعاره آورده است به آن دليل كه تغيير و دگرگونيهاى دنيا انسان را متوجه مى‏كند كه بايد منتظر برخى مصائب و بلاها باشد، چنان كه بطور معمول وعده دادن اين معنى را مى‏رساند كه آنچه سائل طلب كرده به او خواهد رسيد، اين كه در اين عبارت، عوض استفاده از كلمه وعيد كه حاكى از آينده ناپسند است از «وعد» استفاده شده است كه آينده خوشى را مى‏رساند، از باب مجاز است كه اسم يكى از دو ضدّ را بر ديگرى اطلاق فرموده است چنان كه در بعضى موارد به بدى، پاداش مى‏ گويند«»، و نيز، صدق و وفا را بطور استعاره به دنيا نسبت داده است، به سبب آن كه آن را تشبيه به شخص راستگو و با وفايى كرده كه حتما به آنچه وعده داده عمل خواهد كرد، و در جمله ‏هاى «اصدق و اوفى» و جمله‏ هاى بعد از آن «من ان تلذ بك او تغرّك»، لفّ و نشر مرتب«» و تقابل ميان دو نقيض به كار رفته است يعنى نخست در لفظ: صدق و وفا و سپس نقيض آنها را بطور مرتب، نه پراكنده ذكر فرموده است زيرا نقيض راستگويى، دروغ و نقيض وفادارى گول زدن و فريبكارى است.

و لربّ… مكذّب،
در اين جمله بعضى چيزها را كه پى آمد غفلت انسان از مواعظ و نصايح دنياست بيان فرموده است كه يكى متهم كردن آن، در خيرخواهيها و نصيحتهايش مى ‏باشد و ديگرى دروغ شمردن خبرهاى راست آن است يعنى به دگرگونيهاى گذشته دنيا كه موجب عبرت است و مكافاتهايى كه يقين به وقوع آن در آينده دارد، بى ‏اعتنا و بدون توجه است. اين جا جهت مبالغه و از باب مجاز مقدمه را ذكر و نتيجه را اراده فرموده است زيرا غايت و نتيجه تهمت زدن و تكذيب كردن هر چيز بى‏ اعتنايى به شخص متهم و دروغگو و اعراض از آن مى ‏باشد.

و لئن تعرّفتها… الشحيح بك،
امام (ع) به دليل اين كه انسان را به راستگويى دنيا و خيرخواهيش متوجّه كند تا آن كه به نصايح آن گوش كند و وى را به گمراهى متهم نسازد، با يك قضيه شرطيه آن را چنين بيان فرموده است: اگر حال دنيا و خيرخواهى‏ها و گرفتاريهاى آن را درست بيانديشى از منزلها و خرابه‏ هايى كه از ساكنانش خالى مانده و از امتهاى پيشين و قرنهاى گذشته بوده ‏اند و تمام آنها پندهاى خير خواهانه و عبرتهاى صادقانه است دنيا را همانند دوستى مهربان و ناصحى دلسوز خواهى يافت، شباهت دنيا به دوستى مهربان از آن نظر است كه ياد آورنده خوبى است و به تو پند مى‏ رساند و از آن عبرت مى‏گيرى چنان كه عمل هر خيرخواه مهربانى همين است.

و لنعم… محلّا،
در اين عبارت دنيا را بطور مشروط ستوده و مى ‏فرمايد اگر از دنيا چنان كه خواست خداست استفاده شود يعنى مورد توجه و اعتنا شود اما نه چنان به آن دل خوش كرده كه وى را منزل و جايگاه ابدى قرار دهى، جايگاهى نيكوست. نعم فعل مدح و اسم«» آن، دار من لم يرض و مخصوص به‏ مدح دنياست و دو كلمه دارا و محلا تميز و قائم مقام اسم جنسى هستند كه اسم نعم بوده و حذف شده است. اين جا دو مسأله قابل ذكر است:

1- معمولا اسم جنسى كه اسم فعلهاى نعم و بئس باشد به اسمى اضافه مى‏شود كه داراى ال باشد مثل: نعم صاحب القوم ولى در اين عبارت به چيزى اضافه شده است كه ال ندارد و اين مطلب در شعر نظير هم دارد: فنعم صاحب قوم لا سلاح لهم.
2- اين كه در اين عبارت با ذكر اسم جنس (دار) دارا را هم كه نكره و بدل از آن است آورده و اين هم در شعر نظير دارد: فنعم الدّار دار أبيك دارا، و دليل اين كه دار را به جمله من لم يرض بها، و محلّ را. به من لم يوطنها اضافه كرده اين است كه هر كس از دنيا خشنود نباشد و آن را موطن اصلى خود قرار ندهد از عبرتهاى آن پند مى‏ گيرد و تقوا را توشه خود مى‏گيرد و همان پرهيزكارانند كه به وسيله تقوا خوشبخت شده ‏اند، احتمال مى ‏رود كه دارا و محلّا منصوب باشند بنا بر اين كه براى لم يرض بها و لم يوطّنها تميز باشند.

و انّ السعداء بالدنيا غدا هم الهاربون منها اليوم،
در اين جمله امام (ع) كسانى از اهل دنيا را كه از سعادتمندان در آخرتند معرفى مى‏ فرمايد كه با اعراض از دنيا و درس گرفتن از ويژگيهاى وى آن را سبب كسب كمالات اخروى و خوشبختى آن جهان قرار داده ‏اند، تعبير به هرب كه به معناى گريختن است كنايه از دورى كردن كامل از لذتهاى دنيا مى ‏باشد، بديهى است وقتى انسان جز به اندازه ضرورت دلبستگى و علاقه‏ اى به دنيا نداشته باشد و در عين حال از آن درس آموخته و دگرگونيها و فراز و نشيبهاى آن را به وسيله ارتقاى به درجات آخرت قرار دهد بهترين سعادت را كسب كرده است در باره اين كه فقط بايد به اندازه ضرورت از دنيا استفاده كرد. سرور پيامبران حضرت رسول اكرم (ص) مى ‏فرمايد: «مرا به دنيا چه كار، من در دنيا همانند سواره ‏اى هستم كه‏ روز بسيار گرم تابستانى گذارش به درختى مى ‏افتد، از مركبش پياده شده ساعتى در سايه آن به استراحت پرداخته و سپس، آن را ترك مى‏ گويد و به راه خود ادامه مى ‏دهد.«»» رجفت اين عبارت اشاره به روز قيامت است. كه از كلمه غدا يعنى فردا فهميده مى‏ شود. چنان كه در قرآن چنين اشاره شده است: «يَوْمَ تَرْجُفُ الرَّاجِفَةُ تَتْبَعُهَا الرَّادِفَةُ«».» مفسران گفته ‏اند كه منظور از راجفه دميدن نخستين در صور است و آن فرياد عظيمى است كه مانند رعد باعث اضطراب و تحيّر شده و مردم را بهت زده و بيهوش مى‏ كند و نيز مى ‏فرمايد: تَتْبَعُهَا الرَّادِفَةُ«» كه مرحله دوم دميدن در صور است. منظور از حلائل القيامه، گرفتاريهاى اندوهبار و بزرگ رستاخيز است.

و لحق بكل منسك اهله،
هر كسى در آن روز (قيامت) به مقصود و معبود و مقتداى خود كه در دنيا مورد توجهش بوده مى ‏پيوندد چنان كه رسول اكرم فرموده است: «آدمى در قيامت با دوست خود محشور مى ‏شود و اگر سنگى را دوست بدارد البته با همان محشور مى‏ شود«».»

فلم يجز… بحقّه،
امام (ع) در اين جمله ‏ها كمال دادگرى خداوند را در پهنه رستاخيز بيان مى‏ فرمايد كه در آن روز تمام حركتها حتى حركت يك چشم بر هم زدن در فضا و يا صداى قدمى آهسته در زمين واقع نمى ‏شود مگر اين كه در راستاى عدل الهى و بر طبق حق و حقيقت است و پس از بيان گستردگى‏ عدل الهى در جهان آخرت به منظور اين كه شنونده را بر آن دارد كه اعمال خود را بر طبق حق و عدل قرار دهد، و در رفتارش روش پيامبران و اولياى خدا را سر مشق قرار دهد تا در قيامت سند زنده و دليل روشنى داشته باشد به اين مطلب توجه داده است كه در رستاخيز و روز حساب بسيارى از پاسخها و استدلالها باطل و عذرهاى فراوانى ناموجّه و مردود است و اين كه پس از بيان حال سعادتمندان در آخرت و معرفى آنان كه به دنيا بى‏اعتنا و از آن گريزان بوده ‏اند به ذكر صحنه‏ هاى وحشتزاى آخرت پرداخته به اين سبب است كه شنونده را وادار كند تا براى رسيدن به سعادتى جاويدان به آنان اقتدا كند، به دنيا بى‏اعتنا باشد و به آن دل خوش نكند و در پايان انسان را راهنمايى مى‏ كند تا در اعمالش روش نيكو در پيش گيرد كه در قيامت عذرش پذيرفته و دليلش قانع كننده باشد و براى اين كار دستور جامع بيان فرموده است:

1- شايسته ‏ترين و معقولترين كارها را برگزيند و انجام دهد

2- تشريفات دنيا و كالاهاى آن نابود شدنى است پس بايد كمالات اخروى را برگزيند كه باقى و جاويدان است و مكرّرا چگونگى اين برگزيدن را توضيح داده ‏ايم.
3- خود را آماده سفر به سوى خداوند كند و اين امر، جز با رياضتى كه از عبادت و زهد و بى ‏اعتنايى به دنيا بر مى‏ خيزد، امكان‏پذير نيست.
4- اين كه به درخشش نجات بنگرد يعنى پس از زهد حقيقى و عبادت واقعى كه نفس سركش امّاره را درهم مى ‏شكند وجهه معنوى و انديشه خويش را به خداوند متوجه كند تا درخشندگيهاى نور الهى را حسّ كرده و بارقه‏هاى اميد نجات را مشاهده كند و درهاى سلامت را بر روى خود باز ببيند، چنان كه در دو فصل قبل در خطبه 211 صفحه 54 به اين معنى اشاره فرموده است: و تدافعته الابواب الى باب السلامه در باره سالكى كه راههاى رياضت در بهشت رابر رويش مى‏گشايد.
5- و نيز به او دستور مى‏ دهد كه بار خود را محكم بر پشت مركبها ببندد، يعنى در پيمودن راه خدا و عمل كردن براى خشنودى او كوشش فراوان كند، لفظ مطايا كه به معناى مركبها و وسايل سوارى است براى ابزارها و وسايل كار، و لفظ ارحال«» را كه به معناى بار بستن است براى انجام دادن و به كار بستن وسايل كار استعاره فرموده است.

ترجمه‏ شرح ‏نهج ‏البلاغه(ابن‏ ميثم بحرانی)، ج 4 ، صفحه‏ى 138-153

خطبه213ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه222صبحی صالح)

و من كلام له ( عليه ‏السلام ) قاله عند تلاوته‏

يُسَبِّحُ لَهُ فِيها بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّه‏

إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ جَعَلَ الذِّكْرَ جِلاءً لِلْقُلُوبِ- تَسْمَعُ بِهِ بَعْدَ الْوَقْرَةِ وَ تُبْصِرُ بِهِ بَعْدَ الْعَشْوَةِ- وَ تَنْقَادُ بِهِ بَعْدَ الْمُعَانَدَةِ- وَ مَا بَرِحَ لِلَّهِ عَزَّتْ آلَاؤُهُ فِي الْبُرْهَةِ بَعْدَ الْبُرْهَةِ- وَ فِي أَزْمَانِ الْفَتَرَاتِ عِبَادٌ نَاجَاهُمْ فِي فِكْرِهِمْ- وَ كَلَّمَهُمْ فِي ذَاتِ عُقُولِهِمْ- فَاسْتَصْبَحُوا بِنُورِ يَقَظَةٍ فِي الْأَسْمَاعِ وَ الْأَبْصَارِ وَ الْأَفْئِدَةِ- يُذَكِّرُونَ بِأَيَّامِ اللَّهِ وَ يُخَوِّفُونَ مَقَامَهُ- بِمَنْزِلَةِ الْأَدِلَّةِ فِي الْفَلَوَاتِ- مَنْ أَخَذَ الْقَصْدَ حَمِدُوا إِلَيْهِ طَرِيقَهُ وَ بَشَّرُوهُ بِالنَّجَاةِ- وَ مَنْ أَخَذَ يَمِيناً وَ شِمَالًا ذَمُّوا إِلَيْهِ الطَّرِيقَ- وَ حَذَّرُوهُ مِنَ الْهَلَكَةِ- وَ كَانُوا كَذَلِكَ مَصَابِيحَ تِلْكَ الظُّلُمَاتِ- وَ أَدِلَّةَ تِلْكَ الشُّبُهَاتِ

– وَ إِنَّ لِلذِّكْرِ لَأَهْلًا أَخَذُوهُ مِنَ الدُّنْيَا بَدَلًا- فَلَمْ تَشْغَلْهُمْ تِجَارَةٌ وَ لَا بَيْعٌ عَنْهُ- يَقْطَعُونَ بِهِ أَيَّامَ الْحَيَاةِ- وَ يَهْتِفُونَ بِالزَّوَاجِرِ عَنْ مَحَارِمِ اللَّهِ فِي أَسْمَاعِ الْغَافِلِينَ- وَ يَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ وَ يَأْتَمِرُونَ بِهِ- وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ يَتَنَاهَوْنَ عَنْهُ- فَكَأَنَّمَا قَطَعُوا الدُّنْيَا إِلَى الْآخِرَةِ وَ هُمْ فِيهَا- فَشَاهَدُوا مَا وَرَاءَ ذَلِكَ- فَكَأَنَّمَا اطَّلَعُوا غُيُوبَ أَهْلِ الْبَرْزَخِ فِي طُولِ الْإِقَامَةِ فِيهِ- وَ حَقَّقَتِ الْقِيَامَةُ عَلَيْهِمْ عِدَاتِهَا- فَكَشَفُوا غِطَاءَ ذَلِكَ لِأَهْلِ الدُّنْيَا- حَتَّى كَأَنَّهُمْ يَرَوْنَ مَا لَا يَرَى النَّاسُ وَ يَسْمَعُونَ مَا لَا يَسْمَعُونَ-

فَلَوْ مَثَّلْتَهُمْ لِعَقْلِكَ فِي مَقَاوِمِهِمُ الْمَحْمُودَةِ- وَ مَجَالِسِهِمُ الْمَشْهُودَةِ- وَ قَدْ نَشَرُوا دَوَاوِينَ أَعْمَالِهِمْ- وَ فَرَغُوا لِمُحَاسَبَةِ أَنْفُسِهِمْ عَلَى كُلِّ صَغِيرَةٍ وَ كَبِيرَةٍ- أُمِرُوا بِهَا فَقَصَّرُوا عَنْهَا أَوْ نُهُوا عَنْهَا فَفَرَّطُوا فيهَا- وَ حَمَّلُوا ثِقَلَ أَوْزَاِرِهمْ ظُهُورَهُمْ- فَضَعُفُوا عَنِ الِاسْتِقْلَالِ بِهَا- فَنَشَجُوا نَشِيجاً وَ تَجَاوَبُوا نَحِيباً- يَعِجُّونَ إِلَى رَبِّهِمْ مِنْ مَقَامِ نَدَمٍ وَ اعْتِرَافٍ- لَرَأَيْتَ أَعْلَامَ هُدًى وَ مَصَابِيحَ دُجًى- قَدْ حَفَّتْ بِهِمُ الْمَلَائِكَةُ- وَ تَنَزَّلَتْ عَلَيْهِمُ السَّكِينَةُ- وَ فُتِحَتْ لَهُمْ أَبْوَابُ السَّمَاءِ وَ أُعِدَّتْ لَهُمْ مَقَاعِدُ الْكَرَامَاتِ- فِي مَقْعَدٍ اطَّلَعَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ فِيهِ- فَرَضِيَ سَعْيَهُمْ وَ حَمِدَ مَقَامَهُمْ-

يَتَنَسَّمُونَ بِدُعَائِهِ رَوْحَ التَّجَاوُزِ- رَهَائِنُ فَاقَةٍ إِلَى فَضْلِهِ وَ أُسَارَى ذِلَّةٍ لِعَظَمَتِهِ- جَرَحَ طُولُ الْأَسَى قُلُوبَهُمْ وَ طُولُ الْبُكَاءِ عُيُونَهُمْ- لِكُلِّ بَابِ رَغْبَةٍ إِلَى اللَّهِ مِنْهُمْ يَدٌ قَارِعَةٌ- يَسْأَلُونَ مَنْ لَا تَضِيقُ لَدَيْهِ الْمَنَادِحُ- وَ لَا يَخِيبُ عَلَيْهِ الرَّاغِبُونَ-

فَحَاسِبْ نَفْسَكَ لِنَفْسِكَ فَإِنَّ غَيْرَهَا مِنَ الْأَنْفُسِ لَهَا حَسِيبٌ غَيْرُكَ

لغات

وقره: غفلت، از ماده وقر به معناى كرى و ناشنوايى است.
عشوه: نابينايى چشم به واسطه تاريكى شب، و در اين جا به معناى غفلت و بى ‏خبرى است.
برهه: زمان طولانى   برزخ: عالم پس از مرگ    يهتفون: صيحه و فرياد مى ‏زنند.
نشح: صدايى كه هنگام گريه در گلوى انسان مى ‏پيچد.
منادح: جمع مندح، جاى پهن و پر وسعت.

ترجمه

گفتار حضرت كه امام (ع) اين سخنان را در موقع تلاوت اين آيه شريفه بيان فرمود: «رجالٌ- لا تلهيهم تجارةٌ و لا بيع عن ذكر اللَّه»
«پروردگار سبحان، ياد خود را روشنى بخش دلها قرار داد كه در اثر آن، پس از سنگينى گوش، مى ‏شنوند و پس از كم‏سويى چشم، مى‏ بينند و پس از دشمنى، فرمان‏برى و اطاعت مى‏ كنند، پيوسته براى خداوند- كه بخششهايش ارجمند است- در هر دوره و زمانى بندگانى داشته كه به انديشه آنان الهام مى‏ كرده و در وادى خردهايشان با آنان سخن مى‏ گفته است، اينان به نور بيدارى، در چشمها و گوشها و دلها نور مى ‏افشانند، روزهاى خدا را به ياد مردم مى ‏آورند و آنها را از عظمت مقام الهى مى ‏ترساندند، آنان همانند راهنمايان بيابان بودند كه هر كسى راه درست پيشه كند بستانيد و او را مژده رستگارى دهند و آن را كه راستگرا يا چپگرا«» باشد نكوهش كنند و از هلاكت بر حذر دارند و آنان بدين طريق روشنگرانى در آن تاريكيها و راهنمايانى در آن پرتگاهها بودند، كسانى كه اهل ذكر و ياد خدا هستند چنان آن را به جاى دنيا برگزيده ‏اند كه حتى لحظه ‏اى بازرگانى و خريد و فروش دنيا آنان را از ياد خدا باز نمى ‏دارد، روزهاى زندگى را با ذكر او بسر مى ‏برند، و با فريادهايى كه از ارتكاب كارهاى حرام، مانع شود، در گوش غفلت كنندگان بانگ مى‏ زنند، به عدل و نيكى ندا در مى ‏دهند و خود نيز به آن عمل مى ‏كنند، مردم را از بديها باز مى‏ دارند و خود از آن مى ‏پرهيزند، گويا اينها دنيا را گذرانده و به آخرت رسيده ‏اند و آنچه در پى اين جهان مادى است به چشم ديده‏ اند، و گويى كه بر احوال پنهان برزخيان در مدّت اقامت آن جا اشراف و آگاهى كامل دارند، و رستاخيز، نويدهايش را بر آنها محقّق ساخته است، اينها، پرده آن جهان را از جلو چشم مردم دنيا برداشته ‏اند، گويا ايشان چيزهايى را مى ‏بينند كه مردم نمى ‏بينند و مى ‏شنوند آن را كه ديگران نمى ‏شنوند.

اگر با نيروى عقل ايشان را در جايگاههاى پسنديده و مراتب شايسته مشاهده كنى، در حالى كه نامه اعمال خود را باز كرده و به سبب دستورهاى كوچك و بزرگى كه از آن سرپيچى كرده و يا آنچه را كه از آن نهى شده، تقصير كرده و مرتكب شده ‏اند و بارهاى سنگين گناهان كه پشت آنان را خم كرده است، خود را مورد محاسبه قرار داده ‏اند و سپس گريه را در گلو شكستند و ناله و فرياد سر دادند، با خود به سؤال و جواب پرداخته، و به سوى پروردگارشان از روى پشيمانى و اقرار به گناه، ناله و فرياد بر مى‏ آورند، در اين حال آنها را خواهى يافت كه پرچمهاى هدايت و رستگارى و چراغهاى ميان تاريكه ايند، فرشتگان دور آنها را گرفته ‏اند، و سكون و آرامشى برايشان نازل و درهاى آسمان بر روى آنان بازگشته و جايگاههاى ارجمند براى نشستن آنها آماده است، جايى كه خداوند بر آن نظر رحمت انداخته آنها را مى ‏نگرد و از كوشش آنان خشنود است و مقامشان پسنديده، ايشان در حالى كه به مناجات با خدا نسيم عفو و بخشش را احساس مى‏ كنند، گروگان نيازمندى به فضل و كرم خداوند و اسير تواضع و فروتنى در برابر عظمت و بزرگوارى او هستند، بسيارى اندوه دلها و كثرت گريه، چشمهاى آنان را مجروح كرده است، براى هر درى كه راه رغبت و توجه به سوى خداست آنان را دست كوبنده ‏اى است، از كسى درخواست مى‏ كنند كه سختى و تنگدستى براى او معنا ندارد و خواستار از او نوميد نمى ‏شود،

اكنون به خاطر خود به حساب خويشتن برس كه نفوس ديگر، حساب‏رسى غير از تو دارند.»

شرح

ان اللَّه سبحانه… بعد المعانده،
براى روشن شدن اين فرمايش امام نخست بايد به معناى ذكر و فضيلت و فايده آن اشاره شود، امّا معناى آن، از برخى موارد چنان معلوم مى‏شود كه ذكر به معناى قرآن است، «وَ هذا ذِكْرٌ مُبارَكٌ أَنْزَلْناهُ» كه مراد قرآن است، و بعضى گفته‏اند مراد از ذكر، حمد و ستايش و تسبيح و تكبير و تهليل و ثناى خداوند است.
ارزش و فضيلت ذكر در قرآن: در موارد بسيارى از اين كتاب شريف، خداوند امر به ذكر فرموده است كه از جمله آنها:

الف- «فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ».

ب- «اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْراً كَثِيراً.»

ج- «فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْكُرُوا اللَّهَ.»

د- فَإِذا قَضَيْتُمْ مَناسِكَكُمْ فَاذْكُرُوا اللَّهَ.»

ارزش و فضيلت ذكر از روايات:

الف- پيامبر اكرم مى ‏فرمايد: «كسى كه در ميان غافلان به ذكر خدا بپردازد همانند كسى است كه به جنگ ادامه مى‏ دهد، در ميان گروهى كه از جنگ فرار مى‏ كنند.»

ب- رسول خدا فرمود: خداوند مى ‏فرمايد: تا موقعى من با بنده خود هستم كه به ذكر من مشغول و لبانش به ياد من متحرك باشد. انا مع عبدى ما ذكرنى و تحرّكت بى شفتاه.

ج- و نيز فرمود ياد خدا از همه اعمال، بهتر، فرزند آدم را از عذاب دوزخ مى‏ رهاند، عرض شد. يا رسول اللَّه، جهاد در راه خدا چطور: فرمود جهاد در راه خدا هم به فضيلت ذكر نمى‏ رسد، مگر آن كه چنان بجنگى كه شمشيرت بشكند و اين را سه مرتبه فرمود.

و نيز فرمود: من احبّ ان يرتع فى رياض الجنّه فليكثر منه ذكر اللَّه، يعنى كسى كه دوست دارد در باغهاى فردوس متنعم باشد، فراوان ذكر خدا بگويد. و جز اينها.

فايده ذكر خدا و شرطهاى آن:

ذكر خدا موقعى سودمند و مؤثر است كه پيوسته و مداوم يا حدّاقل در بيشتر اوقات، و نيز همراه با حضور قلب باشد، و گرنه فايده چندانى ندارد، و ياد خدا با وجود اين دو شرط بر همه عبادتها تقدم دارد بلكه روح و چكيده و نتيجه نهايى كليه اعمال عبادى است، ذكر خدا را آغازى است كه سبب انس به او مى ‏شود و انجام و پايان آن معلول انس به اوست، بدين توضيح كه: شخصى كه به چيزى علاقه ‏مند است، در آغاز كارگاهى براى اين كه آن را محبوب خود قرار دهد و دلش را از زنگار وسواس در اين امر پاك كند لازم است با زحمت و رنج هم كه شده زبان را پيوسته با ياداو گويا كند و در نتيجه اين امر با او انس پيدا كرده و درخت دوستى نسبت به آن موضوع در دل او ريشه‏ دار خواهد شد، نمونه اين مطلب، فراوان اتفاق مى‏ افتد كه شخصى پيش ما، از كسى كه شايد او را نشناسيم يا حتّى علاقه‏ اى به او نداريم، مدح و ستايش مى‏ كند و پيوسته اوصاف حميده او را براى ما مى ‏ستايد، اين بيانات باعث مى ‏شود كه، محبت آن شخص ناشناس در دل ما جاى بگيرد و اين محبتى كه از او به دل ما آمده است وسيله ‏اى مى ‏شود كه ما خود به توصيف او بپردازيم و حتى نتوانيم خود را از مدح و ثناى او باز بداريم، از اين رو، مى ‏گويند: كسى كه چيزى را دوست دارد زياد از او ياد مى‏ كند و آن كه بسيار از چيزى ياد كند، اگر چه از روى تكلّف و زحمت باشد، به آن چيز انس و عادت پيدا مى‏كند، آرى ذكر خدا نيز چنين است: در آغاز امر با زحمت انجام مى‏ شود ولى اگر پيوسته باشد نتيجه و ثمره آن دوستى و محبت و انس با خداست چنان انسى كه آدمى را وادار به ذكر خدا مى‏ كند و حتى خوددارى از ياد خدا برايش رنج‏آور خواهد بود، و بدين جهت برخى از عرفا گفته ‏اند: بيست سال قرآن را با رنج خواندم و سپس بيست سال از آن بهره بردم. بديهى است كه اين بهره بردن جز با انس و الفت حاصل نمى ‏شود و آن نيز فراهم نمى‏ شود جز اين كه پيوسته به آن ادامه دهد، تا حدى كه رنج و زحمت تبديل به عادت و طبيعت شود، و آن گاه كه انس با خدا حاصل شد از غير خدا بريده مى‏شود، و در هنگام مرگ، بكلى از غير خدا جدا مى‏ شود و در قبر هيچ يك از اهل و مال و فرزند و دوستى با او نمى‏ماند، جز محبوبش كه پيوسته به ياد اوست، و با قطع رابطه با همه امور دنيا و آنچه كه در آن است از ذكر و ياد خدايش بهره‏مند است و لذّت مى‏برد، بنا بر اين جمله: «جعله جلاء» اشاره به فايده ذكر خداوند و مداومت بر آن است كه نفوس را آماده عشق و علاقه به محبوب مورد ذكر و اعراض و انصراف از غير او مى‏گرداند، و امام (ع) لفظ: «جلاء» را استعاره فرموده است براى بر طرف‏

كردن و زدودن تمام ماسواى دوست، از لوح دل، به وسيله ذكر، همچنان كه لكّه ‏ها و زنگارهاى روى آينه را با صيقل مى‏ زدايند، و آن را جلا مى‏ دهند.

امام (ع) در الفاظ چهارگانه زير مجاز به كار برده و سبب را به جاى مسبب ذكر فرموده است:

1- سمع براى توجّه كامل قوّه شنوايى به آنچه از جانب خداوند مى ‏آيد كه شنيدنى است، مانند اوامر و نواهى و بقيه دستورها.
2- وقره به جاى إعراض و توجه نكردن به آن دستورها.
3- لفظ: بصر در مورد ادراك حقايق و چيزهايى كه شايسته درك و فهميدن است.
4- كلمه عشوه را نيز به عنوان مجاز از درك نكردن و تعمق نداشتن در حقايق و واقعيّتها آورده است. مقصود از انقياد، تسليم دلها در برابر حق و سير و سلوك در آن راه است، پس از آن كه منحرف بوده و با آن عداوت و دشمنى داشته ‏اند.

و ما برح… عقولهم،
اين فرمايش امام (ع) اشاره است به آن كه در هيچ زمانى از مدتهاى طولانى گذشته كه اكثريت مردم دوره فترت را مى ‏گذراندند و انديشه ‏هاى وحى و دستورهاى پيامبران الهى دستخوش فراموشى جامعه شده بود، عالم وجود از بندگان خاصّ خدا و اولياى او خالى نبوده است، آن بندگانى كه حقّ تعالى خود را به آنها شناسانده و بر افكار و انديشه‏ هاى آنان تصويرهاى حق را نقش كرده و اسرار هدايت را بر ايشان مكشوف فرموده است.
حضرت از اين الهامها و مكاشفه‏ ها، به سخن گفتن خداوند و راز گويى با آنها تعبير فرموده است.

فاستصبحوا… و الافئده،
يعنى از چراغ روشنگر بيدارى كسب نور كردند. مقصود از بيدارى دلها، زيركى و آمادگى آن براى كمالهايى است كه‏ شايسته آن است، و نور آن بيدارى، آن حالتى است كه به سبب اين استعداد بر دلها افاضه مى‏شود. و بيدارى چشمها و گوشها كه در سخن امام آورده شده به اين گونه حاصل مى‏ شود كه سخنان سودمند را بشنوند و حوادثى را كه واقع مى‏شود، با ديده عبرت ببينند و از اين راه بر كمالات نفسانى خويش بيافزايند، و نورهاى بيدارى در چشمها و گوشها عبارت از نورانيّت معنوى روشندليهايى است كه در پى آن بينايى و شنوايى عبرت آميز براى انسان حاصل مى ‏شود.
پس از بيانات فوق امام (ع) به وصف ديگر اولياى خدا و اهل ذكر پرداخته است كه آنان با تذكر ايام اللَّه يعنى روزهايى كه در تاريخ منشأ حوادث عظيمى بوده، مردم را به عبرت گرفتن وادار مى‏ كند، و معلوم است كه ذكر ايام اللَّه كنايه از شدايد و سختيهايى است كه بر ملتهاى گذشته واقع شده و چون بيشتر آن شدتها در چنين روزهاى با عظمتى رخ داده است از باب مجاز توجه به ايام اللَّه را يادآورى فرموده است يعنى نام محل را ذكر و اراده حالّ كرده است، و مقصود از مقام خدا، عظمت و جلال اوست كه انگيزه خوف از وى مى ‏باشد.

امير المؤمنين (ع) اهل ذكر را به كسانى تشبيه كرده است كه در بيابانها راه را به مردم نشان مى‏ دهند زيرا ايشان نيز انسانها را به سوى حقيقت كه خداست راهنمايى مى‏ كنند، و همچنان كه نشان دهندگان راه، مردمى را كه راه درست را گرفته و مى‏ روند، مى‏ ستايند و به آنان مژده رسيدن به مقصد مى‏ دهند و كسانى را كه از جادّه مستقيم به طرف چپ يا راست انحراف يابند توجّه داده از گم گشتگى و سردرگمى مى ‏ترسانند، اهل ذكر و اولياى خدا نيز روندگان راه مستقيم هدايت و طريق الهى را مى‏ ستايند و به آنها مژده و بشارت رستگارى و نجات از بدبختيها مى‏ دهند، و در مقابل، كسانى را كه از راه حق منحرف شوند يعنى راه افراط يا تفريط را پيش گيرند، نكوهش كرده و ايشان را از هلاكت ابدى بر حذر مى‏ دارند.

و كانوا كذلك،
آنان چنان كه وصف كرديم بودند يعنى چراغهاى هدايت در تاريكيهاى جهل و راهنمايان نجات از اشتباهات بودند. امام (ع) در اين عبارت دو لفظ را به عنوان استعاره از راهنمايان حقيقت ذكر كرده است.
1- لفظ مصابيح كه به معناى چراغهاست، به اعتبار آن كه با اعمال نيك و كمالات خود، راه مردم را به سوى خدا روشن مى‏ كنند.
2- ادلّه نشان دهندگان راه، بدان جهت كه مردم را به طريق حق راهنمايى و براى آنان حق را از باطل جدا و مشخص مى‏ كنند.

و انّ للذّكر اهلا… ايّام الحيوة،
اهل ذكر خدا، همان گروهى كه برخى از ويژگيهايشان گذشت، پيوسته و در همه حال با تمام وجود به ذكر او مشغولند تا حدى كه دوستى و محبت وى نقش ضمير آنها شده و بجز او دوست داشتنيهاى دنيا همه چيز را فراموش كنند، و دليل چنين محبتى آن است كه نام او و ياد او را دوست بدارند و ذكر او را بجاى تمام بهره ‏ها و خوشيهاى دنيا برگزينند، و هيچ گونه داد و ستد دنيا و سود و بهره آن، آنان را به خود متوجه نكنند و سرانجام زندگانى را با ياد دوست و ذكر خدايشان سپرى سازند.

و يهتفون… و يتناهون عنه،
اين چند جمله اشاره به صورتهاى گوناگون اطاعت و فرمانبردارى از دستورهاى الهى است، و اين كه اهل ذكر در هر كار و در همه احوال به عبادت و پرستش حق تعالى اشتغال دارند و اين خود از نتيجه ‏هاى ذكر و دوست داشتن مورد ذكر است، زيرا آدمى هر كسى را كه دوست بدارد، راه او را پيش مى ‏گيرد، و بر خلاف رويّه او قدم بر نمى‏ دارد و حتى از اين كار و روش خود شادمان مى‏شود و لذت مى ‏برد.

فكانّما قطعوا… عداتها… ما لا يسمعون،
امام (ع) در اين قسمت از سخنان خود، حال اهل ذكر را به دليل آن كه به خداوند و كتابهاى آسمانى و پيامبران او اطمينان كامل دارند و احوال قيامت را محقق مى‏ دانند و وعدو وعيدهاى آن را با عين اليقين مشاهده كرده ‏اند، به حالت انقطاع از دنيا و ديدار اهل برزخ، تشبيه فرموده است، يعنى گويا، اهل ذكر از دنيا رفته و برزخيان را ديده و بر حال آنان و طولانى بودن اقامتشان در آن عالم اشراف كامل دارند، و از اين رو با زبانهاى گويا و بيانهاى رسا، و صفاى باطن و نورانيت روح كه بر اثر رياضتهاى طولانى و عبادتهاى مداوم براى آنان پيدا شده است، پوشش و حجاب آن عالم را از جلو ديد اهل دنيا كنار زده‏ اند، و اين پاكدلان به دليل آن كه از ديدنيها و شنيدنيهايى خبر مى‏ دهند كه مردم از درك آن عاجزند، گويا با چشمها و گوشهاى خود چيزهايى را مى ‏بينند و مى ‏شنوند كه ديگران آنها را حسّ نمى ‏كنند، سبب اين كه ارواح در دنيا از درك احوال آخرت ناتوانند، آن است كه روح در دنيا به بدن تعلق و وابستگى دارد و اداره بدن بر عهده اوست، و فرو رفتن در زرق و برق دنيا جلو درك كامل را مى‏ گيرد، ولى اهل ذكر خدا كه وصفشان گذشت با ادامه ذكر و رياضتها و عبادتهاى خالصانه، خود را از تعلقات دنيا بدور داشته و روح را از آلودگيهاى مادّى صفا داده ‏اند، از اين رو صفحه دل آنها مانند آينه‏اى صيقل يافته، خالى از هر گونه تيرگى شده است، چنان كه نور الهى بر آن تابيده و صورت حقايق در آن نقش بسته است، و بدين جهت راه نجات را از مسير هلاكت تشخيص داده و با ديده يقين آن را مى‏ بينند و راه خود را با بصيرت مى ‏پيمايند، و مردم را از روى آگاهى به سوى حقيقت هدايت مى‏كنند، و از چيزهايى كه با ديده حق بين مشاهده كرده و با گوش عقل شنيده ‏اند، خبر مى ‏دهند، و چون اين امر براى آنان خيلى روشن و عادى است، اين مشاهدات در نظر آنها شبيه چيزهايى است كه مردم با حواس ظاهر خود مشاهده مى ‏كنند از اين جهت امام فرموده كه آنها چيزهايى را مى‏ بينند و مى ‏شنوند كه ديگران درك نمى ‏كنند.

فلو مثّلتهم بعقلك،
يعنى اگر اولياى خدا و اهل ذكر و اعمال آنان را در ذهن خود مجسّم كنى در حالى كه در مقام عبادت قرار گرفته و به ذكر او نشسته ‏اند، و منظور از «دواوين اعمالهم» صفحات ذهن آنها و كارها و عبادتهايى است كه انجام داده‏ اند و در ذهن آنان نقش بسته است، و مقصود از نشر آن است كه راجع به كارهاى گذشته خود به جستجو مى‏ پردازند و مثل آن كه صفحات گذشته كتابى را ورق بزنند، به بررسى اعمال گذشته خود اشتغال مى ‏ورزند.

حرف واو در جمله: و فرغوا… براى توضيح مطلب و بيان معناى محاسبه است زيرا همچنان كه در محاسبه‏ هاى تجارتى دنيا هر حسابگرى نياز به طرف مقابلى دارد كه با وى در باره سرمايه و سود و زيان صحبت كند تا اگر زياد آورده سهم خود را برداشت كند و اگر كم آورده او را ضامن دانسته كه در آينده جبران كند، در مورد آخرت هم طرف محاسبه انسان نفس امّاره اوست، و سرمايه او، واجبهاى دينى و سودش مستحبّات و فضايل اخلاقى و زيان آن هم گناهان است، و زمان اين تجارت هم، روزى است كه بر او گذشته، بنا بر اين بر هر بنده‏اى از بندگان خدا لازم است در آخر هر روز از نفس خود بازجويى كند و بر همه حالات و حركات، او را محاسبه كند، و ببيند اگر وظايف خود را درست انجام داده او را تشويق و خداى را شكر كند و اگر انجام نداده او را بر بجا آوردن قضاى آن وادار كند و اگر به صورت ناقص كار كرده است كارى كند كه با انجام دادن نوافل و مستحبات آن را جبران كند، امّا اگر مرتكب گناه شده است او را ملامت كند و مورد مجازات و عقوبت قرار دهد و بدين طريق آن اندازه از وقت و عمر را كه در معصيت و گناه تلف كرده حق خود را از او بگيرد، چنان كه بازرگان با شريك خود اين كار را انجام مى‏دهد، در حساب دنيا حتى از دانه و كمتر از آن نمى‏گذرد تا دخل و خرج كم و زيادى آنها مشخص شود، و شايسته است كه بنده خدا از فريبكارى نفس و دغلبازى آن بپرهيزد زيرا نفس بسيار حيله‏گر و مكّار است، بايد تمام آنچه را كه روز قيامت در پيشگاه حق تعالى حساب مى‏شود امروز مورد دقت و محاسبه قرار دهد، از باب مثال نفس خود را وادار كند تا از تمام سخنانى كه در طول روز گفته و نگاههايى كه انجام داده و انديشه‏ هايى كه در خاطره او پيدا شده و نشستن و برخاستنها و خوردن و آشاميدنها و حتى حركتها و سكونهايش جواب درست بدهد و چون معلوم شد كه در همه آن موارد وظيفه را انجام داده است آن مقدار به نفع او محاسبه شود و بقيه كارها بر عهده او مى ‏ماند كه بايد در كتاب قلبش بنويسد.
بايد دانست كه نفس در حكم مديونى است كه بايد از او مطالبه ديون كرد.
در بعضى امور بايد از او جريمه و غرامت و در مواردى با توسّل به قانون، اصل آن را بگيرد، و اين امر در صورتى امكان دارد كه محاسبه دقيق انجام و تمام مطالب روشن شود، و شايسته است كه انسان در تمام عمر هر روز در يك ساعت معين تمام اعضاى ظاهر و باطن خود را مورد محاسبه قرار دهد، همان طور كه از توبة بن صمه كه شخصى از اهل رقّه بود نقل شده است كه يك روز با خود حساب كرد، ديد، شصت سال از عمرش گذشته است كه قريب بيست و يك هزار و پانصد روز مى ‏شود، ناگهان فرياد زد كه واى بر من چگونه با بيست و يك هزار گناه به حضور پروردگار بروم، در همان حال غش كرد و بر زمين افتاد، وقتى كه اطرافيان آمدند او را مرده يافته و شنيدند كسى مى‏ گويد: خوشا به حالت كه زود روانه فردوس برين شدى، اين گونه بايد آدمى خويش را مورد محاسبه قرار دهد، آرى اگر انسان در مدت عمر خود در مقابل هر گناه كه انجام داده يك پاره سنگ در گوشه ‏اى از منزل خود مى ‏انداخت در اندك مدتى خانه ‏اش پر از سنگ مى‏ شد، امّا افسوس كه اين موجود دقت نمى‏ كند و دو فرشته مامور انسان كارهاى او را ضبط مى ‏كنند چنان كه خداوند متعال مى‏فرمايد: «… يَوْمَ يَبْعَثُهُمُ اللَّهُ جَمِيعاً…»«»
با توضيحاتى كه گذشت، جمله و فرغوا لمحاسبة انفسهم… ندم و اعتراف و اشاره به ناراحتى وجدانى و شرمسارى آنهاست كه از تقصيرها و زيانهاى معنوى و عبادى برايشان به وجود مى‏آيد، و سپس امام (ع) حالاتى را كه براى انسان پس از محاسبه و توجه به تقصيرات و پشيمانيش پيدا مى ‏شود بيان فرموده است كه در آغاز توبه، نخست از غصه، گريه در گلويش گره مى‏ شود و سپس با صدا گريه آغاز مى‏ كند و پس از آن به ضجّه و فرياد مى ‏پردازد، و در پيشگاه پروردگار به گناه خود اعتراف مى‏ كند و در نهايت براى جبران خطاهاى گذشته به عمل مى ‏پردازد، بنا بر اين نخستين مقام او توبه و لوازمى است كه ذكر شد و سرانجام سرگذشت او، متوسل شدن به اعمال در آينده است.

لرايت… الراغبون،

از اين جا به بعد، امام (ع) حالات پسنديده اهل ذكر را توصيف و بيان مى‏ فرمايد، و جمله لرأيت جواب شرط. فلو مثّلتهم است و امام (ع) لفظ أعلام و مصابيح را براى آنها استعاره آورده است، زيرا آنان، راهنمايان به سوى خدا و روشنى بخش راه او هستند، صفت ديگر آنها آن است كه ملائكه پيرامونشان را احاطه كرده‏اند، اين جمله اشاره به آن است كه سراسر وجود آنان را توجّه به خدا فرا گرفته است، زيرا بر اثر ذكر و عبادت آماده شده ‏اند كه انوار الهى به توسط ملائكه كرّوبين بر وجودشان افاضه شود.

و تنزّلت عليهم السكينه،
اين جمله اشاره به آن است كه در اين هنگام نفوس اهل ذكر آماده افاضه (سكينه) تسكين و آرامش از جانب خداوند شده است، و اين سوّمين مرحله است كه براى سالك الى اللّه پس از: طمأنينه حاصل مى‏ شود«». انسان وقتى به اين مرحله مى‏رسد كه بر اثر جلوه ‏هاى‏ معرفت و نورانيّت چنان حالتى پيدا مى‏ كند كه آنچه پيش از آن برايش ترس‏آور بود و بدون خواست او بر وى وارد مى ‏شد، هم اكنون مايه انس و الفت او شده و با درخواست و اراده خودش حاصل مى ‏شود، پس از اين قسمت امام (ع) مى ‏فرمايد: درهاى آسمان بر روى آنان گشوده شده است، و اين جمله كنايه است از اين كه درهاى آسمان جود و كرم پروردگار به منظور افاضه كمالات بر آنان باز شده است، چنان كه در قرآن كريم بيان فرموده است: «فَفَتَحْنا أَبْوابَ السَّماءِ بِماءٍ مُنْهَمِرٍ.»«» منظور از «مقاعد كرامات» كه براى اهل ذكر آماده شده است، درجه‏ها و مراتب راه يافتن به پيشگاه حق تعالى است كه در اين هنگام خداوند بر آنها كمال اشراف را دارد و از سعى و كوشش آنان براى انجام دادن كارهاى نيك و ذكر و عبادت، خشنود است و قرار گرفتن آنها را در اين مقام مى ‏ستايد.

يتنسّمون بدعائه روح التجاوز،
يعنى خدا را مى‏ خوانند و مى‏ خواهند كه از گناهانشان درگذرد و آن را سبب قطع فيض خود از آنان قرار ندهد، و البتّه معلوم است كه در اين جا مراد از گناهان و تقصيرات ترك اولى است زيرا كه اين اولياى بزرگ الهى گناهى را مرتكب نمى ‏شوند. حضرت امير (ع) در اين حالت از اهل ذكر و اولياى خدا نخست به گروگان و سپس به اسيران تعبير فرموده است، زيرا آن چنان خود را نيازمند به خدا احساس مى‏كنند كه هيچ پناهگاه ديگرى براى خود نمى‏ بينند تا به سويش رجوع كنند، مانند گروگانها كه در پيش گروگيرندگان مى‏ باشند، و همچنان كه اسيران در برابر كسى كه آنان را به اسيرى گرفته زبون و تسليمند ايشان نيز در پيشگاه عظمت و هيبت الهى، رام و تسليمند.

جرح… عيونهم،
اين سوز دل و گريه زياد بدين علت است كه پس ازمحاسبه نفس، به خيانت آن و زيانهايى كه در طول عمر براى آنان كسب كرده است آگاه شده ‏اند.

لكلّ باب… يد قارعة،
امام (ع) با بيان اين كه، اهل ذكر و اولياى خدا تمام درهاى تضرع و زارى به سوى خدا را مى‏ كوبند به اين مطلب اشاره فرموده است كه تمام افكار و انديشه‏ هاى خود را متوجه قبله حقيقت كرده ‏اند تا از اشراقها و درخشندگيهاى وجود حق تعالى كسب نور و از درياى بى‏پايان كرم او طلب جود و بخشش كنند.

يسألون… المنادح،
در اين قسمت به گستردگى فضل و بخشش خداوند و اين كه ذات اقدس او كريمترين كريمان است اشاره شده تا بيان كند كه او سزاوارترين بخشنده‏اى است كه بايد از او خواست و شايسته ‏ترين مقامى است كه بايد به او ناليده تا آنچه مورد ميل و رغبت است ببخشايد.

فحاسب نفسك…،
در آخرين مرحله، حضرت پس از شرح حالات اهل ذكر و سرانجام كار آنها به عنوان نصيحت مى ‏فرمايد، اى انسان خويشتن را درياب و هم اكنون حساب كار خود را بكن زيرا نفسى كه در اين جهان صاحبش آن را مورد محاسبه قرار ندهد، در قيامت خداوند متعال كه سريعترين حسابگران است به حساب آن خواهد رسيد، در حقيقت اين فرمايش اخير امام جمله‏ اى است تهديدآميز، براى كسانى كه در دنيا از حساب كردن نفس خود غفلت مى‏ كنند.

ترجمه‏ شرح ‏نهج ‏البلاغه(ابن‏ ميثم بحرانی)، ج 4 ، صفحه‏ى 123-138

خطبه212ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه221صبحی صالح)

و من كلام له ( عليه‏السلام ) قاله بعد تلاوته‏ أَلْهاكُمُ التَّكاثُرُ حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقابِر

يَا لَهُ مَرَاماً مَا أَبْعَدَهُ وَ زَوْراً مَا أَغْفَلَهُ- وَ خَطَراً مَا أَفْظَعَهُ- لَقَدِ اسْتَخْلَوْا مِنْهُمْ أَيَّ مُدَّكِرٍ وَ تَنَاوَشُوهُمْ مِنْ مَكَانٍ بَعِيدٍ-

أَ فَبِمَصَارِعِ آبَائِهِمْ يَفْخَرُونَ؟ أَمْ بِعَدِيدِ الْهَلْكَى يَتَكَاثَرُونَ ؟

يَرْتَجِعُونَ مِنْهُمْ أَجْسَاداً خَوَتْ وَ حَرَكَاتٍ سَكَنَتْ- وَ لَأَنْ يَكُونُوا عِبَراً أَحَقُّ مِنْ أَنْ يَكُونُوا مُفْتَخَراً- وَ لَأَنْ يَهْبِطُوا بِهِمْ جَنَابَ ذِلَّةٍ- أَحْجَى مِنْ أَنْ يَقُومُوا بِهِمْ مَقَامَ عِزَّةٍ- لَقَدْ نَظَرُوا إِلَيْهِمْ بِأَبْصَارِ الْعَشْوَةِ- وَ ضَرَبُوا مِنْهُمْ فِي غَمْرَةِ جَهَالَةٍ-

وَ لَوِ اسْتَنْطَقُوا عَنْهُمْ عَرَصَاتِ تِلْكَ الدِّيَارِ الْخَاوِيَةِ- وَ الرُّبُوعِ الْخَالِيَةِ لَقَالَتْ- ذَهَبُوا فِي الْأَرْضِ ضُلَّالًا وَ ذَهَبْتُمْ فِي أَعْقَابِهِمْ جُهَّالًا- تَطَئُونَ فِي هَامِهِمْ وَ تَسْتَنْبِتُونَ فِي أَجْسَادِهِمْ- وَ تَرْتَعُونَ فِيمَا لَفَظُوا وَ تَسْكُنُونَ فِيمَا خَرَّبُوا- وَ إِنَّمَا الْأَيَّامُ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ بَوَاكٍ وَ نَوَائِحُ عَلَيْكُمْ-

أُولَئِكُمْ سَلَفُ غَايَتِكُمْ وَ فُرَّاطُ مَنَاهِلِكُمْ- الَّذِينَ كَانَتْ لَهُمْ مَقَاوِمُ الْعِزِّ- وَ حَلَبَاتُ الْفَخْرِ مُلُوكاً وَ سُوَقاً

سَلَكُوا فِي بُطُونِ الْبَرْزَخِ سَبِيلًا سُلِّطَتِ الْأَرْضُ عَلَيْهِمْ فِيهِ- فَأَكَلَتْ مِنْ لُحُومِهِمْ وَ شَرِبَتْ مِنْ دِمَائِهِمْ- فَأَصْبَحُوا فِي فَجَوَاتِ قُبُورِهِمْ جَمَاداً لَا يَنْمُونَ- وَ ضِمَاراً لَا يُوجَدُونَ- لَا يُفْزِعُهُمْ وُرُودُ الْأَهْوَالِ- وَ لَا يَحْزُنُهُمْ تَنَكُّرُ الْأَحْوَالِ- وَ لَا يَحْفِلُونَ بِالرَّوَاجِفِ وَ لَا يَأْذَنُونَ لِلْقَوَاصِفِ- غُيَّباً لَا يُنْتَظَرُونَ وَ شُهُوداً لَا يَحْضُرُونَ- وَ إِنَّمَا كَانُوا جَمِيعاً فَتَشَتَّتُوا وَ أُلَّافاً فَافْتَرَقُوا-

وَ مَا عَنْ طُولِ عَهْدِهِمْ وَ لَا بُعْدِ مَحَلِّهِمْ- عَمِيَتْ أَخْبَارُهُمْ وَ صَمَّتْ دِيَارُهُمْ- وَ لَكِنَّهُمْ سُقُوا كَأْساً بَدَّلَتْهُمْ بِالنُّطْقِ خَرَساً- وَ بِالسَّمْعِ صَمَماً وَ بِالْحَرَكَاتِ سُكُوناً- فَكَأَنَّهُمْ فِي ارْتِجَالِ الصِّفَةِ صَرْعَى سُبَاتٍ

– جِيرَانٌ لَا يَتَأَنَّسُونَ وَ أَحِبَّاءُ لَا يَتَزَاوَرُونَ- بَلِيَتْ بَيْنَهُمْ عُرَا التَّعَارُفِ- وَ انْقَطَعَتْ مِنْهُمْ أَسْبَابُ الْإِخَاءِ- فَكُلُّهُمْ وَحِيدٌ وَ هُمْ جَمِيعٌ- وَ بِجَانِبِ الْهَجْرِ وَ هُمْ أَخِلَّاءُ-

لَا يَتَعَارَفُونَ لِلَيْلٍ صَبَاحاً وَ لَا لِنَهَارٍ مَسَاءً- أَيُّ الْجَدِيدَيْنِ ظَعَنُوا فِيهِ كَانَ عَلَيْهِمْ سَرْمَداً- شَاهَدُوا مِنْ أَخْطَارِ دَارِهِمْ أَفْظَعَ مِمَّا خَافُوا- وَ رَأَوْا مِنْ آيَاتِهَا أَعْظَمَ مِمَّا قَدَّرُوا- فَكِلْتَا الْغَايَتَيْنِ مُدَّتْ لَهُمْ- إِلَى مَبَاءَةٍ فَاتَتْ مَبَالِغَ الْخَوْفِ وَ الرَّجَاءِ-

فَلَوْ كَانُوا يَنْطِقُونَ بِهَا- لَعَيُّوا بِصِفَةِ مَا شَاهَدُوا وَ مَا عَايَنُوا- وَ لَئِنْ عَمِيَتْ آثَارُهُمْ وَ انْقَطَعَتْ أَخْبَارُهُمْ- لَقَدْ رَجَعَتْ فِيهِمْ أَبْصَارُ الْعِبَرِ- وَ سَمِعَتْ عَنْهُمْ آذَانُ الْعُقُولِ- وَ تَكَلَّمُوا مِنْ غَيْرِ جِهَاتِ النُّطْقِ- فَقَالُوا كَلَحَتِ الْوُجُوهُ النَّوَاضِرُ وَ خَوَتِ الْأَجْسَامُ النَّوَاعِمُ- وَ لَبِسْنَا أَهْدَامَ الْبِلَى وَ تَكَاءَدَنَا ضِيقُ الْمَضْجَعِ- وَ تَوَارَثْنَا الْوَحْشَةَ وَ تَهَكَّمَتْ عَلَيْنَا الرُّبُوعُ الصُّمُوتُ- فَانْمَحَتْ مَحَاسِنُ أَجْسَادِنَا وَ تَنَكَّرَتْ مَعَارِفُ صُوَرِنَا- وَ طَالَتْ فِي مَسَاكِنِ الْوَحْشَةِ إِقَامَتُنَا- وَ لَمْ نَجِدْ مِنْ كَرْبٍ فَرَجاً وَ لَا مِنْ ضِيقٍ مُتَّسَعاً-

فَلَوْ مَثَّلْتَهُمْ بِعَقْلِكَ- أَوْ كُشِفَ عَنْهُمْ مَحْجُوبُ الْغِطَاءِ لَكَ- وَ قَدِ ارْتَسَخَتْ أَسْمَاعُهُمْ بِالْهَوَامِّ فَاسْتَكَّتْ- وَ اكْتَحَلَتْ أَبْصَارُهُمْ بِالتُّرَاب فَخَسَفَتْ- وَ تَقَطَّعَتِ الْأَلْسِنَةُ فِي أَفْوَاهِهِمْ بَعْدَ ذَلَاقَتِهَا- وَ هَمَدَتِ الْقُلُوبُ فِي صُدُورِهِمْ بَعْدَ يَقَظَتِهَا- وَ عَاثَ فِي كُلِّ جَارِحَةٍ مِنْهُمْ جَدِيدُ بِلًى سَمَّجَهَا- وَ سَهَّلَ طُرُقَ الْآفَةِ إِلَيْهَا- مُسْتَسْلِمَاتٍ فَلَا أَيْدٍ تَدْفَعُ وَ لَا قُلُوبٌ تَجْزَعُ- لَرَأَيْتَ أَشْجَانَ قُلُوبٍ وَ أَقْذَاءَ عُيُونٍ- لَهُمْ فِي كُلِّ فَظَاعَةٍ صِفَةُ حَالٍ لَا تَنْتَقِلُ- وَ غَمْرَةٌ لَا تَنْجَلِي-

فَكَمْ أَكَلَتِ الْأَرْضُ مِنْ عَزِيزِ جَسَدٍ وَ أَنِيقِ لَوْنٍ- كَانَ فِي الدُّنْيَا غَذِيَّ تَرَفٍ وَ رَبِيبَ شَرَفٍ- يَتَعَلَّلُ بِالسُّرُورِ فِي سَاعَةِ حُزْنِهِ- وَ يَفْزَعُ إِلَى السَّلْوَةِ إِنْ مُصِيبَةٌ نَزَلَتْ بِهِ- ضَنّاً بِغَضَارَةِ عَيْشِهِ وَ شَحَاحَةً بِلَهْوِهِ وَ لَعِبِهِ فَبَيْنَا هُوَ يَضْحَكُ إِلَى الدُّنْيَا وَ تَضْحَكُ إِلَيْهِ- فِي ظِلِّ عَيْشٍ غَفُولٍ إِذْ وَطِئَ الدَّهْرُ بِهِ حَسَكَهُ- وَ نَقَضَتِ الْأَيَّامُ قُوَاهُ- وَ نَظَرَتْ إِلَيْهِ الْحُتُوفُ مِنْ كَثَبٍ- فَخَالَطَهُ بَثٌّ لَا يَعْرِفُهُ وَ نَجِيُّ هَمٍّ مَا كَانَ يَجِدُهُ- وَ تَوَلَّدَتْ فِيهِ فَتَرَاتُ عِلَلٍ آنَسَ مَا كَانَ بِصِحَّتِهِ-

فَفَزِعَ إِلَى مَا كَانَ عَوَّدَهُ الْأَطِبَّاءُ- مِنْ تَسْكِينِ الْحَارِّ بِالْقَارِّ وَ تَحْرِيكِ الْبَارِدِ بِالْحَارِّ- فَلَمْ يُطْفِئْ بِبَارِدٍ إِلَّا ثَوَّرَ حَرَارَةً- وَ لَا حَرَّكَ بِحَارٍّ إِلَّا هَيَّجَ بُرُودَةً- وَ لَا اعْتَدَلَ بِمُمَازِجٍ لِتِلْكَ الطَّبَائِعِ- إِلَّا أَمَدَّ مِنْهَا كُلَّ ذَاتِ دَاءٍ- حَتَّى فَتَرَ مُعَلِّلُهُ وَ ذَهَلَ مُمَرِّضُهُ- وَ تَعَايَا أَهْلُهُ بِصِفَةِ دَائِهِ- وَ خَرِسُوا عَنْ جَوَابِ السَّاِئِلينَ عَنْهُ- وَ تَنَازَعُوا دُونَهُ شَجِيَّ خَبَرٍ يَكْتُمُونَهُ- فَقَائِلٌ هُوَ لِمَا بِهِ وَ مُمَنٍّ لَهُمْ إِيَابَ عَافِيَتِهِ- وَ مُصَبِّرٌ لَهُمْ عَلَى فَقْدِهِ- يُذَكِّرُهُمْ أُسَى الْمَاضِينَ مِنْ قَبْلِهِ-

فَبَيْنَا هُوَ كَذَلِكَ عَلَى جَنَاحٍ مِنْ فِرَاقِ الدُّنْيَا- وَ تَرْكِ الْأَحِبَّةِ- إِذْ عَرَضَ لَهُ عَارِضٌ مِنْ‏ غُصَصِهِ- فَتَحَيَّرَتْ نَوَافِذُ فِطْنَتِهِ وَ يَبِسَتْ رُطُوبَةُ لِسَانِهِ- فَكَمْ مِنْ مُهِمٍّ مِنْ جَوَابِهِ عَرَفَهُ فَعَيَّ عَنْ رَدِّهِ- وَ دُعَاءٍ مُؤْلِمٍ بِقَلْبِهِ سَمِعَهُ فَتَصَامَّ عَنْهُ- مِنْ كَبِيرٍ كَانَ يُعَظِّمُهُ أَوْ صَغِيرٍ كَانَ يَرْحَمُهُ- وَ إِنَّ لِلْمَوْتِ لَغَمَرَاتٍ هِيَ أَفْظَعُ مِنْ أَنْ تُسْتَغْرَقَ بِصِفَةٍ- أَوْ تَعْتَدِلَ عَلَى عُقُولِ أَهْلِ الدُّنْيَا

لغات

مرام: مقصود و مطلوب

زور: زيارت كنندگان

خطر: نزديك به هلاكت و نابودى

فظيع: مشكلى كه سختى آن از حدّ و اندازه گذشته باشد.

استحلوا: با ياد پدران و پدر بزرگان و موقعيت گذشتگان خود را مى‏ آراستند. (اگر استخلوا (با نقطه) باشد، يعنى: شهرها را خالى يافتند«»).

تناوش: فرود آمدن

احجى: خردمندانه ‏تر

عشوه: با نادانى دست به كارى زدن

ترتعون: متنعّمند، مى‏ چرند

لفظوا: دور انداخته و ترك كرده ‏اند.

فارط: كسى كه در رسيدن به آب و آبشخور، از ديگران جلو افتاده است.

حلبات الفخر: مردم (جمعيّتهاى) متكبّر

سوق: جمع سوقه: به معناى رعيت، مردم كوچه و بازار.

برزخ: بين دنيا و آخرت، از هنگام مرگ تا روز قيامت

فجوات: جمع فجوه: قسمت پهناور وسيعى از زمين

ضمار: غايبى كه اميد بازگشت آن نمى ‏رود.

يحفلون: اعتنا مى ‏كنند

رواجف: زمين لرزه‏ ها

يأذنون: مى ‏شنوند.

ارتجال الصّفة: پيدايش خصوصيات

سبات: خواب، و در اصل به معناى راحت و آسايش

افظع: سخت‏تر

مباءه: محل بازگشت انسان

عىّ عن الكلام: از سخن گفتن ناتوان شد.

كلوح: با درهم كشيدن صورت دندانهايش به زشتى پيداست.

اهدام: جمع هدم، لباس كهنه

تكاء دنا: بر ما سخت گذشت

تهكّعت: مندرس شد، كهنه شد

ارتسخت…: جانوران در قرارگاه آنان جا گرفته ‏اند.

استكّت: بسته شد.

ذلاقة اللسان: تيزى و روانى زبان و آسان سخن گفتن.

همدت: بى‏ حركت ماند و كهنه شد.

وعاث: بسته شد، وصل شد.
سمّجها: آن را زشت كرد

أشجان: غمها أنيق: چيزى كه بيننده را به شگفت در آورد.

غضارة العيش: خوشى زندگانى

كتب: نزديك بودن

بثّ: حالت غم و اندوه

قارّ و قرور: آب سرد

ترجمه

گفتار آن حضرت، اين سخن را پس از خواندن اين آيه مباركه: الهاكم التكاثر حتى زُرتم المقابر بيان فرموده است:

«شگفتا چه مطلوب بسيار دورى، و چه زائران بى‏خبرى، و چه خطر بزرگ و شديدى، همانا سرزمين خود را خالى از آنها ديدند«» و به جاى عبرت گرفتن و متذكر آينده شدن از مرگ عزيزان، آنان را از جاى دور طلب كردند، آيا به گورهاى پدرانشان مى ‏بالند،؟ يا به تعداد مردگان خود مى‏نازند؟

از گذشتگان خود طلب بازگشت مى‏ كنند، در حالى كه آنان بدنهاى فرو ريخته و از حركت افتاده ‏اند، از مردگان پند گرفتن و عبرت يافتن سزاوارتر است، تا به آنان باليدن و مباهات كردن، اگر با ياد آنها، تواضع و فروتنى كنند، خردمندانه‏ تر است از آن كه آنان را مايه فخر و ارجمندى قرار دهند، امّا با ديدگان بى‏ فروغ و تار بر آنها نگريستند و با ياد ايشان در درياى نادانى و جهالت فرو افتادند.

اگر از آنان در باره منظره خانه ‏هاى فرو ريخته و منزلهاى خالى از سكنه بپرسند، خواهند گفت: آنها بى‏ نام و نشان در زمين فرو رفته ‏اند، و شما ناآگاهانه به دنبال آنان مى‏ رويد، و بر فرق ايشان پا مى ‏نهيد، و بر روى بدنهاشان كشت و زرع مى ‏كنيد و از آنچه باقى گذاشتند و رفتند، مى‏ خوريد و در ويرانه ‏هاى آنها مسكن مى‏ گزينيد، از جدايى ميان شما و آنان روزگار مى‏ گريد و بر حال شما نوحه و زارى مى‏ كند.

ايشان پيش رفتگان پايان زندگى شما هستند كه زودتر از شما به آبشخور رسيده‏ اند، تا در آن جا محل آب نوشيدن را مهيّا كنند، آنان مقامهاى ارجمند و وسايل بالندگى و مباهات در اختيار داشتند، برخى پادشاهان و فرمانروايان و برخى ديگر رعيت و فرمانبر ايشان بودند، آنان در باطن قبرها خزيدند و زمين بر آنها مسلط شده، گوشتهاى آنان را خورده و خونهاى ايشان را آشاميده، پس در شكاف گورها آن چنان بى‏ حسّ و حركت قرار گرفتند كه نشانى از آنها پيدا نيست، هول و هراسها ايشان را به وحشت در نمى ‏آورد، و بد حاليها اندوهگينشان نمى‏ كند، به زمين لرزه‏ ها اعتنايى ندارند و به بانگ رعدها گوش نمى‏ دهند، آنان (مردگان) غايبانى هستند كه كسى در انتظار بازگشتشان نيست و شاهدانى كه حضور (محسوس) ندارند، اينان روزگارى گردهم بودند و با همديگر انس و الفت داشتند امّا اكنون از يكديگر جدا و پراكنده شدند، از درازى مدت و دورى جايشان نيست كه خبرى از آنها به ما نمى ‏رسد و از ديار و خانه‏ هاى آنان بانگى بر نمى‏ خيزد، بلكه جامى به آنها نوشانيده ‏اند كه زبانشان را لال و گوش ايشان را كر و جنبشهاى آنان را به سكون مبدّل ساخته است، پس در هنگام بيان حالات خود، بيهوش، مانند افراد به خاك افتاده، خوابيده ‏اند،

اينها همسايگانى هستند كه با هم انس نمى ‏گيرند، و دوستانى كه به ديدار همديگر نمى‏ روند، رابطه آشنايى ميانشان كهنه شده و سببهاى برادرى از آنها بريده شده است، و از اين رو، با آن كه جمعشان زياد است همگى تنهايند و با آن كه با هم دوست بوده‏ اند، از هم دورند، براى شب، صبحى و براى روز، شامى، نمى‏ شناسند، در هر كدام از شب يا روز كه مرده‏ اند، همان وقت در نظر آنها ادامه دارد، سختيهاى قبر و آن جهان را سخت‏تر از آنچه مى‏ ترسيدند مشاهده كردند و نشانه ‏هاى آن را بزرگتر از آنچه فرض مى‏ كردند، ديدند،

بالاخره دو سرانجام زندگانى (خوبى و بدى) آنان را به آن جا كه بايد ببرد، برد، و به آخرين درجه چيزى كه از آن مى‏ ترسيدند، يا به آن اميدوار بودند، رسيدند، و اگر به سخن مى ‏آمدند نمى ‏توانستند آنچه را كه ديده و به آن برخورد كرده ‏اند، بيان كنند، و اگر چه اثرى از آنها نمانده و خبرى از ايشان نيست امّا ديده‏ هاى عبرت بين به جانب آنان مى ‏نگرد و گوشهاى خردمندان از آنان مى‏ شنود كه با زبان حال مى‏ گويند:

صورتهاى زيباى با طراوت، چروك و زشت شد، و بدنهاى نرم و لطيف فرو ريخت، لباس كهنه و از هم پاشيده، تن ما را پوشانده و تنگى خوابگاهها ما را سخت رنج مى‏ دهد، و وحشت و ترس را به ارث برده ‏ايم، منزلهاى گور بر روى ما خراب شد و از اين رو زيبايى اجساد ما از بين رفت و چهره‏ هاى شناخته شده ما ناشناخته شد، ماندن ما در منزلهاى وحشتناك به درازا كشيد، از رنج رهايى نيافتيم و از تنگى به فراخى نرسيديم اگر به عقل خود نگاه كنى و صورت آنها را به ذهن خود بياورى و يا پرده ماديت كه ميان تو و آنها قرار دارد از جلو چشم تو برداشته شود و توجه كنى كه گوشهاى آنان با جا گرفتن حشرات در آن، بسته شده و ديده‏هاى ايشان با سرمه خاك، كور شده و زبانهاى گوياى آنها در دهانشان لال شده و دلهاى بيدار در سينه ‏هايشان از حركت بازمانده است و به هر يك از اعضاى ايشان پوسيدگى تازه ‏اى كه آن را زشت كرده، راه يافته است، و راههاى آسيب رسيدن به آن عضو را آسان ساخته و در برابر آسيبها تسليم ‏اند، نه دوستى دارند كه از آنان دفاع كند و نه دلى دارند كه جزع و بى‏تابى كند (در اين هنگام) دلهاى اندوهگين و چشمهاى پر از خاشاك خواهى ديد كه هرگز آن حالت زشت و كريهشان تغيير نمى ‏يابد و غم و اندوهشان بر طرف نمى ‏شود،

اين زمين، بسيارى از بدنهاى عزيز و ارجمند و خوش رنگ و رو را از بين برده است كه در دنيا متنّعم به نعمت و پرورده خوشگذرانى بوده، در هنگام اندوه به شادى مى ‏پرداخت، و به دليل بخل ورزيدن به خوشى زندگانى و دلبستگى به كارهاى بيهوده و بازيچه دنيا، هر گاه مصيبتى به او رو مى‏ آورد به انواع سرگرمى پناه مى ‏برد، از اين رو در حالى كه او بر دنيا و دنيا بر او مى ‏خنديد و در سايه زندگانى خوش و غفلت‏ آور مى ‏آراييد، ناگهان روزگار پاى او را با خارهاى خود آزرد، و قوايش را درهم شكست، و به دليل اين كه عوامل مرگ از نزديك به او مى ‏نگريست، با اندوهى ناشناخته آميخته و با رنجى پنهانى همراز شد، در حالى كه به مدت زمان بهبوديش انس و الفت كاملى داشت، او را ضعف و سستى بيماريها فرا گرفت،

پس، شتاب زده به آنچه طبيبان او را عادت داده بودند. از قبيل فرونشاندن گرمى به وسيله چيزهاى‏ سرد و بر طرف كردن مايه‏ هاى سردى با داروهاى گرم پناه برد، پس سردى جز زياد كردن حرارت، و گرمى غير از افزايش مايه سردى، دردى را براى او درمان نكرد، و با آن همه داروهاى متناسب، حدّ اعتدالى در مزاح او پيدا نشد مگر آن كه دردهاى او را طولانى كرد، تا آن جا كه طبيبش خسته شد و پرستارش از او فراموش كرد و خانواده‏ اش از بيان درد او ناتوان و از پاسخگويى به كسانى كه حال او را جويا مى ‏شدند عاجز شدند، و پيش او از خبر اندوهبارى كه پنهان مى ‏كردند نظرهاى گوناگونى اظهار مى‏ داشتند:

يكى مى‏ گفت: حال او همين است كه هست، و ديگرى به آنها نويد خوب شدن او را مى ‏داد، و سوّمى با يادآورى گذشتگان پيش از او، اطرافيان را به صبر و بردبارى در مرگ او، وادار مى‏ كرد.
در حالى كه اين چنين در شرف جدايى از دنيا و ترك دوستان بود، ناگهان او را اندوهى فرا گرفت كه قواى ادراكى او از كارافتاد و زبانش خشك شد و حتّى از پاسخ دادن به برخى پرسشهاى مهمّى كه قبلا مى‏ دانست عاجز و ناتوان شد، و در برابر نداهاى دادخواهى از جانب كسانى كه مورد احترام او و يا از كودكانى كه مورد ترحم او بودند كه فرياد آنان دل او را به درد مى ‏آورد، گوشهايش كر شده بود، سختيهاى مرگ دشوارتر از آن است كه به وصف در آيد و يا با خردهاى مردم دنيا قابل درك باشد و درست در آيد.»

شرح

در اين فصل از سخنان امير المؤمنين عليه السلام چند فايده است:

1- فايده اول«» آن كه «لام در ياله» حرف جرّ، براى تعجب است، چنان كه گاهى گفته مى‏ شود: «يا للدّواهى»، چه مصيبتهايى، جار و مجرور، منادا و در محلّ نصب مى‏باشد (اين معنى در صورتى است كه عبارت خطبه «يا له مراما» باشد) و يا مراما نيز روايت شده است. كلمات مراما، زورا و خطرا، تميز و منصوب و مفيد معناى تعجب مى ‏باشند. شگفتى امام از باليدن آنان به كثرت قبور مردگان، با آن كه سودى به حال آنها ندارد، همان تعجب امام (ع) از بسيارى غفلت آنانى است كه پس از ديدار گورهاى مردگان خود به زيادى آن بر ديگران مباهات مى ‏كنند ولى از خود غافلند كه در خطر نزديك شدن به سختيهاى آخرت كه تمام شدايد دنيا در پهلوى آن حقير و ناچيز است قرار دارند، و اين افتخار و غفلت كه آنها را فرا گرفته، جاى بسيار تعجّب است.
مقصود از ضمير در استحلوا زنده ‏ها و از ضمير «منهم» مرده ‏هاست، و مراد از اين عبارت آن است كه زندگان توجّه كنند به آثارى كه از مردگانشان باقى مانده و مايه پند و عبرت گرفتن است.

اىّ مدكّر،
اين فراز از عبارت امام براى اهل بصيرت به بهترين وجه مايه عبرت و پند گرفتن است زيرا در ضمن سؤال حكايت از امر عجيبى مى‏ كند كه آنها به چه چيز افتخار و مباهات مى‏ كنند

و تناوشوهم من مكان بعيد،
يعنى به جاى آن كه به آثار باقيمانده از گذشتگان خود بيانديشند و از آن سود ببرند، به افتخار و مباهات مى ‏پردازند، و حتى با ياد گذشتگان خيلى دور و ذكر فضايل آنان كه خود از آن بدور بودند، بر خود مى ‏باليدند، امام (ع) در اين عبارت، افتخار به گذشتگان را، تعبير به مكان بعيد (جايگاه دور) فرموده است، زيرا مردگان و كمالات آنان، براى بازماندگانشان از جمله دورترين مايه ‏هاى افتخار است و به اين دليل آن را مورد سرزنش قرار داده و با استفهام انكارى چنين سؤال فرموده است: أ فبمصارع آبائهم يفخرون.

يرتجعون… سكنت،
در معناى اين عبارت دو احتمال وجود دارد:

1- امام (ع) پس از آن كه با سؤال انكارى عمل آنان را مورد توبيخ و نكوهش‏ قرار داده اضافه مى‏ كند آنها با افتخار كردن به مردگان خود، گوئى آنها را به زندگى بر مى ‏گردانند.
2- احتمال دوم آن كه اگر چه همزه استفهامى ندارد ولى (مثل جمله قبل) استفهام انكارى و تقدير آن چنين است: أ يرتجعون منهم بفخرهم، لهم اجسادا خوت: آيا از گورستان مردگانشان به افتخار برمى‏ گردند و حال آن كه جز جسدهايى درهم ريخته و بى‏ حركت نيستند

لان يكونوا عبرا احقّ من ان يكونوا مفتخرا،
در اين جمله حضرت، آن سرزنشى را كه در مورد افتخار كردن به نام و نشان مردگان بيان فرموده بود، مورد تاكيد قرار داده است، يعنى اين كه بايد اين اجسام بى‏ جان گذشتگان شما وسيله پند و عبرت شما باشند نه مايه فخر و مباهاتتان، و در حقيقت معناى حمله قبلى را روشن مى‏ كند.

و لأن يهبطوا بهم جناب ذلّة،
اين جمله نيز مؤيّد همان معنا است يعنى اين كه از ديدن گورهاى مرده‏ها بايد انسان متواضع شود و به خوارى خود پى ببرد، كه لازمه آن، كوچكى در برابر عزّت و ارجمندى خداوند است، و اين كه مردگان مايه عبرت باشند خردمندانه ‏تر است از آن كه سبب افتخار و مباهات باشند. كلمه «ابصار» به «عشوه» اضافه شده است، زيرا كه ميان آنها مناسبتى وجود دارد، و آن چنين است كه آنان با ديده‏هاى دلشان كه پرده ناآگاهى و جهل نسبت به احوال مردگان آن را فرا گرفته بود، به آنها مى ‏نگرند و در اين راه ناآگاهانه و كوركورانه سير مى ‏كنند.

و لو استنطقوا.. لقالت،
يعنى اگر از مردگان راجع به اوضاع پس از مرگ بپرسى، با زبان حال چنين و چنان خواهند گفت.
در زمينه پاسخ مردگان دو احتمال وجود دارد، يكى اين كه از جمله: لقالت تا… فيما خرّبوا جواب و زبان حال مردگان باشد، و احتمال دوم، آن كه‏ تا آخر خطبه زبان حال قبور و ساكنان آنها باشد.

كلمه ضلّالا و جهّالا،
حال است يعنى مردگان در زمين ناپديد شدند و شما نيز پس از آنها مى ‏رويد، در حالى كه از وضع ايشان بى ‏خبريد، بر روى سرهاى آنان قدم مى ‏گذاريد و در داخل اجسادشان كه پوسيده و خاك شده است، درخت مى ‏كاريد، امام (ع) لفظ گريه كنندگان و نوحه كنندگان را براى روزهاى حيات و زندگى استعاره آورده است. زيرا كه ايّام و تعلّقات زندگى همانند مادرانى هستند كه در هنگام مرگ انسان از فراق فرزندان خود كه مردگانند، گريانند و نوحه سر مى‏ دهند.

اولئكم سلف غايتكم و فرّاط مناهلكم،
يعنى مردگان، نسبت به سرانجام شما كه مرگ است و آبشخورهاى شما كه همان موارد پس از مرگ مى ‏باشد، بر شما پيشى گرفتند، كلمه مقاوم، جمع مقام و «الف آن منقلب از «واو» است و دو كلمه ملوكا و سوقا به لحاظ حاليّت منصوبند، و بطون البرزخ منظور چيزهاى پس از مرگ است كه از آگاهى و شهود ما مخفى و پنهان است، و مقصود از كلمه سبيلا راه در برزخ، راهى است كه آنان را به سوى سرنوشت و سرانجام نهايى كه سعادت يا شقاوت است مى‏برد، و نسبت دادن خوردن و آشاميدن به زمين امرى است مجازى، ولى بر اثر كثرت استعمال نزديك به حقيقت شده است، به دليل زنده نبودن آنان تأثراتى هم كه معمولا در زنده‏ها وجود دارد از آنها انتظار نمى‏ رود، و لذا حضرت، در باره ايشان مى‏ فرمايد: تكان و حركتى در آنها نيست، ورود چيزهايى كه مايه ترس و هراس است، آنان را به فرياد زدن و وحشت وا نمى‏ دارد، و از دگرگونى اوضاع اندوهى ندارند، و با توجّه به زمين لرزه‏ها و شنيدن صداهاى دلخراش از هراس گردهم اجتماع نمى ‏كنند.
اگر اشكال شود كه ويژگيهاى بالا با ترس و جزعى كه در اثر عذاب قبربراى برخى مردگان پيدا مى ‏شود نادرست است، جواب گوييم كه: هراس و ناله ‏اى كه از مردگان در قبر نفى شده در مورد امورى است كه معمولا مشاهده و شنيدن آن براى ما، در دنيا باعث هراس و بى ‏تابى مى‏ شود و حال آن كه عذاب قبر و هول و هراسهاى پس از آن، از امور آخرت است، و از نبودن حزن و اندوه خاص، نفى كلّى آن لازم نمى ‏آيد.

مطلب ديگرى كه حضرت به آن توجه داده ‏اند آن است كه غيبت و حضور ساكنان قبور مانند اهل دنيا نيست، زيرا كه غايب در دنيا معمولا اميد بازگشتش مى‏ رود و كسى هم كه در دنيا شاهد است حضور هم دارد، امّا خفتگان در گور، با آن كه اجسادشان نزد ما حاضرند. ارواح و نفوس آنان از نظر ما پنهانند، و چون نمى ‏توانند بر گردند ناگزير به آنها مى‏ گويند: غايبانى كه انتظار حضورشان نمى‏ رود و شاهدانى كه حضور ندارند.

و ما عن طول عهدهم… سكونا،
يعنى اين كه ما از چگونگى حالات مردگان آگاهى نداريم و خانه‏ ها و منازل آنان در نظر ما خاموش و بى ‏صداست، به اين دليل نيست كه مدتهاى طولانى از جدايى ميان ما و ايشان گذشته است و نه جاى اقامت آنان بسيار از ما دور است، بلكه اين جام شراب مرگ است كه چون آن را نوشيده ‏اند، زبان گويايشان را لال و نيروى شنوايى آنها را كر و جنبشهاى فعّالانه آنان را به سكون و بى‏ حركتى مبدّل كرده است و گرنه شخصى كه تازه از دنيا رفته و پيش ما افتاده است و هنوز او را به گورستان حمل نكرده ‏ايم، ما را مشاهده مى ‏كند، در صورتى كه ما از وضع او بى‏ خبريم و منزل و جايگاه پيشين او به نداى ما پاسخى نمى‏ دهد. امام (ع) در متن خطبه كورى را به اخبار و كرى را به منازل و خانه ‏ها نسبت داده‏ اند و اين از باب مجاز است چنان كه مى ‏گويند: نهاره صائم و ليله قائم براى مبالغه در روزه گرفتن روز و تهجد شب.

فكانّهم… سبات،
هر گاه كسى بخواهد وصف مخصوص از دنيا رفته ‏ها را بيان كند، آنها را به كسانى تشبيه مى ‏كند كه از شدت خواب بيهوش افتاده باشند و وجه مشابهت آن، نبودن حركت و شنوايى و نداشتن نيروى سخنگويى و دارا بودن وضعى است كه از او مشاهده مى ‏شود، و در قسمت بعد اختلاف برخى احوال آنها را با زنده‏ها چنين بيان داشته است كه در دنيا بطور معمول همسايگان با هم مأنوسند و دوستان به ديدار يكديگر مى ‏روند، و تنها كسى است كه در ميان جمعيت نيست امّا در عالم مردگان، اين امر به طريق ديگرى است: آنان همسايگانند، با آن كه تنها و از هم دورند.
مقصود از همسايگى مردگان نزديك بودن قبرهاى آنان و مراد از دوستى و محبت آنان، آن دوستى و مودّتى است كه در دنيا با همديگر داشته‏ اند، و منظور از دور بودن آنها از همديگر، به ديدار يكديگر نرفتن مى ‏باشد، و همچنين دوستى آنان بر اساس محبتى است كه در دنيا به يكديگر داشته ‏اند، و اين كه حضرت مى‏ فرمايد: مردگان، براى شب خود صبحى و براى روز خود شبى نمى‏ شناسند از آن روست كه پيدايش شب و روز بر اثر حركات جّوى است كه در دنيا واقع مى ‏شود، و چون در آخرت چنين امورى وجود ندارد، پس شب و روزى هم به اين شكل نيست، و از كلمه: جديدين شب و روز اراده شده است، زيرا پيوسته در حال تجديد و نو شدن مى ‏باشند، شب مى‏ رود و روز مى‏ آيد و بر عكس.
امام (ع) لفظ: ظعن را كه به معناى كوچ كردن و بار كردن است، براى انتقال به جهان آخرت استعاره آورده است.
نكته بلاغى: حضرت در متن خطبه فرمود: شب يا روزى كه شخص در آن مى ميرد پيوسته بر او دوام دارد و سرمدى است، اما شارح مى‏ گويد اسناد سرمدى به آن، اسناد حقيقى نيست، زيرا در عالم برزخ عين همان شب يا روزدنيا كه از آثار جغرافيايى اين عالم است براى او تحقّق ندارد، بلكه از باب مجاز است به دليل اين كه جزئى از كلّ زمان است كه ذاتا و حقيقة سرمدى مى‏ باشد.

شاهدوا… عاينوا،
اين فرمايش حضرت اشاره است به آن كه سختى و شدّت دردها و عذابهاى آخرت خيلى بيشتر از دردها و مصيبتهاى دنياست، و اين امر، هم از طريق وحى و ديانت شناخته شده و هم از اين نظر كه بكلّى دردهاى روحى و عقوبتهاى نفسانى از مجازاتهاى بدنى و جسمى دشوارتر است، مورد تاييد است.
دليل بيم و اميد ما نسبت به پاداشها و كيفرهاى آخرت شنيدن اوصاف آنهاست، و چون ما امور آن جهان را با اين عالم مقايسه مى ‏كنيم سختيهاى آن بر ما هموار و باعث كم شدن خوف و رجاى ما مى ‏شود، امّا وقتى كه رفتيم و آن صحنه‏ هاى هولناك را مشاهده كرديم، در خواهيم يافت كه آنها به درجاتى دشوارتر و ترسناكتر از آن است كه ما تصور مى‏ كرديم. بنا بر اين موقعى كه ديگران جلوتر از ما مردند و رفتند شدت آن را پيش از ما درك مى ‏كنند و آن چنان براى آنان هولناك است كه حتّى اگر زبان سخنگويى داشتند از بيان و شرح اين هول و هراس عاجز و ناتوان بودند.

فكلتا الغايتين،
يعنى سرانجام افراد مؤمن و كافر كه سعادت يا شقاوت است، آنان را به سراى نهايى آخرت كه بهشت يا دوزخ است مى ‏برد و انديشه اين خانه پنهانى از تمام بيم و اميدهاى ديگر توانفرساتر است در اين عبارت امام (ع) مدّت را مجازا به غايت نسبت داده است.

لقد رجعت… النطق،
اين عبارت در كمال فصاحت و بلاغت است، و مراد از «ابصار العبر» چشمهاى حقيقت بينى است كه از آنچه مى ‏بيند پند و اندرز مى ‏آموزد و در عبارت آذان العقول با اطلاق سبب بر مسبب يك نوع مجاز به كار

رفته است يعنى شنيدن را كه سبب است ذكر كرده و علم را كه مسبّب است اراده فرموده است، و كنايه از آگاهى دلها از جزع و فزع و سر و صداى مردگان است كه شنيدنى است.

و تكلّموا من غير جهات النطق،
يعنى مردگان نه با زبان معمولى و ظاهر بلكه با زبان حال و باطن سخن مى‏ گويند.

فقالوا… متّسعا،
امام (ع) در اين جمله ‏ها، سخنان مردگان را كه از ميان قبرها، با زبان حال مى‏ گويند: بيان فرموده است، در روايت ديگر، به جاى كلمه «خلت» كه در عبارت متن آمده است، كلمه «خوت» ذكر شده است«»، لفظ اهدام را كه لباسهاى كهنه است به استخوانهاى پوسيده تشبيه كرده و به جاى دگرگونى و ناراحتى و از هم پاشيدگى كه بر جسم مرده عارض مى ‏شود به عنوان استعاره آورده است، و ممكن است كه لفظ: «أهدام» به معناى كفنها باشد. (در اين صورت تشبيه و استعاره‏اى نيست)، مضجع به معناى قبر است و توارث الوحشه يعنى وحشت قبر، و چون از دنيا رفتگان، از اوضاع و احوال مردگان و پس از مرگ وحشت داشتند و در اين حال آن وحشت در بازماندگان آنان نيز باقى است، از اين رو با لفظ توارث آورده كه گويا اين وحشت را از گذشتگان به ارث گرفته ‏اند، كلمات الربوع الصموت و مساكن الوحشه نيز به معناى قبر است، معارف صورهم امورى است كه در دنيا وسيله شناخته شدن چهره ظاهرى آنها مى ‏شد.

فلو مثلتهم بعقلك،
اگر صورتهاى مردگان را در ذهن خود جاى دهى. أو كشف عنهم محجوب الغطاء و يا اگر آنچه از خاكها و كفنها كه وسيله پوشش بدنها شده، از جلو چشمت برداشته شود.
حرف واو در جمله و قدار تسخت حاليّه است، يقظة قلوبهم: بيدارى‏ دلهايشان استعاره از حيات و حركتهاى دلهاى آنان است، اسناد عاث به كلمه «جديد البلى» از باب مجاز است، كلمه مستسلمات حال است براى جوارح، و عامل آن هم فعلهاى عاث و سهل است، و «لام» در لرأيت جواب لو مى ‏باشد، و در عبارت «لهم فى كلّ فظاعة صفة حال لا تنتقل و غمرة لا تنجلى» با بهترين و موجزترين وجه، حال مردگان را چنان بيان فرموده است كه هيچ چيز نمى‏توان بر آن افزود يا از آن كاست، با تعبير: پوششى از زشتى و درماندگى، سختيها و شدايدى اراده شده كه سراسر وجود اموات را فرا گرفته است، غذىّ بر وزن فعيل و به معناى مفعول است، يعنى: پرورش يافته با ناز و نعمت.

و يفزع الى السلوه،
يعنى براى آن كه خود را از مصيبتهاى وارده منصرف كند، به عياشيها و خوش گذرانيها دست مى ‏زند، و خنده ‏اش به دنيا كنايه از مسرور بودن او با دنيا و زنان خواننده و آرايشگر آن و توجّه زياد او به آنها، به لحاظ اين كه شادى انسان از چيزى در صورتى تحقق مى‏ يابد كه بر آن بخندد، و در عبارت بعد خنديدن را نسبت به دنيا داده و فرموده است: دنيا نيز به او مى ‏خندد، كه در اين قسمت مجاز به كار رفته و منظور، رو آوردن دنيا به اوست از باب اطلاق سبب غايى كه رو آوردن دنياست، بر مسبّب كه خنده آن است، كلمه بينا در اصل «بين» و الف آن از اشباع فتحه پيدا شده است، عيش الغفول زندگانى كه از كثرت خوش‏گذرانى، غفلت و بى‏ خبرى فراوانى را ببار آورد.
لفظ حسك را، از دردها و بيماريها و گرفتاريهاى روزگار استعاره«» آورده است، چون اين امور مايه آزار و درد مى‏ باشد، و فعل وطى را كه لازمه مشبّه به‏ است به عنوان ترشيح آورده است، و نيز صفت «نظر كردن» استعاره از رو آوردن مرگ به انسان است. مرگ به او نگاه مى‏ كند، يعنى به او روى مى‏ آورد تا وى را آماده ربودن كند، در اين جا، مرگ مانند يك شكارچى است كه نگاه خود را بر روى صيد انداخته تا در هنگام فرصت او را شكار كند و بربايد، منظور از دو كلمه بثّ و نجىّ حالتى از اندوه و خيالهايى است كه بطور معمول در هنگام احساس نزديك شدن مرگ براى انسان دست مى‏ دهد.

فتولّدت فيه فترات علل آنس ما كان بصحّته،
كلمه آنس حال و منصوب است زيادى و ما به معناى زمان و كان تامّه است، و بصحّته جار و مجرور، متعلق به آنس مى ‏باشد معناى عبارت چنين است: در حالى كه هنوز از هنگام تندرستيش چيزى نگذشته چنان سست و بى ‏حال افتاده است، كه گويى چندين سال است، مبتلا به بيماريهاى گوناگون مى ‏باشد، و گفته شد، كه (ما) مصدريّه است، و به اين معنى است كه: به حالاتى كه در وقت تندرستى داشت بسيار انس گرفت.

فلم يطفى‏ء ببارد إلّا ثوّر حرارة… ذات داء،
اين عبارت اشاره به آن است كه وقتى انسان رفتنى است داروها، علاوه بر آن كه از اثر افتاده، خود باعث تشديد بيمارى مى‏ شود«».
يادآورى: گر چه در حقيقت، مصرف داروى سرد يا گرم، خود سبب نمودار شدن ديگرى نمى ‏شود، بلكه بدن را تقويت و در برابر بيمارى مقاوم مى ‏كند، امّا با تقويت بدن، بر حرارت و برودت غلبه مى‏ كند و باعث معالجه بيمار مى‏ شود.

و لا اعتدل بممازج لتلك الطبايع الا امد منها كل ذات داء،
يعنى هر چه ازداروهاى طبيعى را كه مخلوط و مصرف كند، علاوه بر آن كه اعتدالى به وجود او نمى‏ دهد خود مادّه بيمارى و مايه طول مرض او مى ‏شود، چنان كه در عبارت پيشين يادآورى شد، گر چه داروها خود مادّه و مايه امراض نمى‏ شود امّا چون هر چه آن را مصرف مى ‏كند، بر عكس، بيماريهايش شدّت مى ‏يابد، مثل آن است كه داروها خود ماده و مايه بيمارى هستند، اين سخن بر طبق متعارف عامه مردم صادر شده است كه معمولا در اين چنين موارد مى ‏گويند: دارو فلانى را مريض كرد و امثال اين.

حتى فتر معلله،
در اين جمله امام (ع) غايت و نتيجه نهايى حالات شخص محتضر را بيان فرموده است، و مراد از كلمه معلّله طبيب اوست، و لال بودن اهل و خانواده او در جواب سائل، اشاره به ساكت بودن آنان در پاسخ كسى است كه احوال او را از آنها جويا مى ‏شود، و لال بودن آنها را به جاى سكوتشان استعاره آورده است، كه مانند اشخاص، زبان از كار افتاده و لال در پاسخ، سكوت اختيار مى‏ كنند، زيرا از يك طرف، به دليل اين كه سالم نيست، نمى ‏توانند خبر از تندرستى او بدهند، و از طرف ديگر دلشان راضى نمى ‏شود كه شدّت بد حالى او را آشكار كنند.

و تنازعوا… من قبله،
منظور، آن گفتگوهايى است كه بطور معمول، خانواده بيمارى كه در دم مرگ است، در باره حالت و پريدگى رنگ چهره او و ديگر خصوصياتش دارند.

فبينا هو كذلك،
مراد حالتى است كه بطور عادت براى آدمى در هنگام آغاز مرگ پيدا مى ‏شود.

ان للموت…،
اين جمله تا آخر خطبه اشاره به فشارها و سختيهاى حال رفتن از اين جهان و جان كندن است چنان كه مى ‏فرمايد، بسيار دردناكتر از آن است كه به وصف در آيد و بتواند انسان حقيقت آن را شرح دهد، بلكه تنها با مقايسه با بيماريهاى سخت و علاج ناپذيرى كه در اين دنيا به انسان مى ‏رسد، مى‏ توان بطور اجمال، مختصرى از آن را تصوّر كرد، تا جايى كه صاحب رسالت (ص) در حال احتضار به درگاه خدا عرض مى‏ كند: «خداوندا: مرا در سكرات موت يارى فرما«».» چيزى كه پيامبر خدا با كمال ارتباطى كه با حق تعالى دارد، از آن به خدا پناه ببرد، معلوم است كه چه اندازه ناگوار و دشوار است. توفيق از خداوند است.

ترجمه‏ شرح ‏نهج‏ البلاغه(ابن ‏ميثم بحرانی)، ج 4 ، صفحه‏ى 105-123

خطبه211ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه220صبحی صالح)

و من كلام له ( عليه ‏السلام ) في وصف السالك الطريق إلى اللّه سبحانه‏

قَدْ أَحْيَا عَقْلَهُ وَ أَمَاتَ نَفْسَهُ حَتَّى دَقَّ جَلِيلُهُ- وَ لَطُفَ غَلِيظُهُ وَ بَرَقَ لَهُ لَامِعٌ كَثِيرُ الْبَرْقِ- فَأَبَانَ لَهُ الطَّرِيقَ وَ سَلَكَ بِهِ

السَّبِيلَ- وَ تَدَافَعَتْهُ الْأَبْوَابُ إِلَى بَابِ السَّلَامَةِ وَ دَارِ الْإِقَامَةِ- وَ ثَبَتَتْ رِجْلَاهُ بِطُمَأْنِينَةِ بَدَنِهِ فِي قَرَارِ الْأَمْنِ وَ الرَّاحَةِ- بِمَا

اسْتَعْمَلَ قَلْبَهُ وَ أَرْضَى رَبَّهُ

ترجمه

گفتار آن حضرت (ع) است:
«خردش را زنده كرد، و نفس سركش خود را مي راند، تا آن جا كه بدنش ضعيف و اندامش لاغر و نزار شد«»، و تندى اخلاقش به نرمى مبدّل شده است، و براى او هاله ‏اى از روشنايى درخشيد كه راه او را روشن و او را در آن مسير روان ساخت و پيوسته از درى به در ديگر منتقل شده تا به باب سلامت و سراى زندگى جاودانى راه يافت، و به سبب اعمال قلبى كه انجام داد و خشنودى پروردگار خويش را جلب كرد، با آرامش كامل جسمانى در قرارگاه امن و آسايش ثابت قدم قرار گرفت.»

شرح در بيان اوصاف سالك

اين سخن امام (ع) از والاترين سخنانى است كه در باره بيان اوصاف سالك الى اللَّه و عارف حقيقى و چگونگى سير و سلوك او در اين طريق آمده است.

امام (ع) در اين خطبه با اين تعبير كه سالك راه حق خرد خود را زنده كرده به اين مطلب اشاره فرموده ‏اند كه عارف با رياضتهاى عارفانه و كوششهاى سالكانه خود براى بدست آوردن كمالات عقلى از قبيل دانشها و معارف و ويژگيهاى اخلاقى موفقيتهاى شايانى كسب مى‏ كند، و با دارا بودن خصيصه زهد و انجام دادن عبادات خالصانه، عقل نظرى و عقل عملى خويش را كامل و احياء مى‏ كند.

امات نفسه:
اين جمله اشاره به آن است كه عارف با عبادتهاى عارفانه خود نفس امّاره به بديها را مغلوب كرده و آن چنان آن را در اختيار نفس مطمئنّه قرار داده است كه به هيچ نحو دست به كارى نمى‏ زند مگر اين كه عقل وادار كننده و راهنماى او باشد، كه در اين صورت نفس امّاره از لحاظ شهوات و خواسته‏ هاى حيوانى خود مرده است زيرا از ناتوانى و ضعف قادر به انجام هيچ عملى نيست.

حتى دقّ جليله،
حضرت در اين عبارت، از بدن به جليل (بزرگ) تعبير فرموده است، زيرا آن آشكارترين و بزرگترين چيزى است كه ديده مى‏ شود، و معناى عبارت چنين است: عارف و سالك تا به حدّى نفس امّاره را ميرانده كه كالبدش ضعيف و اندام او لاغر شده است.

لطف غليظه،
در اين جمله دو احتمال داده شده است:

الف: مانند جمله قبل اشاره به لاغرى و نزارى اندام و جسم شخص سالك باشد.
ب: احتمال ديگر اين كه مراد، ناتوانى قواى نفسانى و درهم شكستن خواسته ‏هاى شهوانى است كه در اثر زهد و عبادت براى چنين فردى پيدا مى ‏شود، زيرا آزاد بودن نفس در خوردن و آشاميدن و انجام دادن خواسته‏ هاى خود، تن را ستبر ولى عقل و حواسّ ادراكى را آشفته و ضعيف مى ‏سازد، و از اين رو گفته ‏اند: «شكمبارگى و پر خورى، تيز هوشى را نابود مى‏ كند و مايه‏ تيرگى دل و ستبرى بدن مى ‏شود«».» بر عكس، اگر در وجود انسان عقل و خرد، حاكم شود، قواى ادراكى او، غبار كدورتى را كه در پى پر خورى و شكمبارگى يافت مى‏ شود از خود مى‏ زدايد، چنان كه آيينه با صيقل جلا داده و پاك مى ‏شود، و با رفع كدورت از قواى ادراكى، جوهره نفس آدمى نيز كه با پيروى از خواسته‏ هاى جسمانى و هواى نفسانى آلوده و تيره شده بود جلا و صفا يافته و روشن مى ‏شود و از اين رو به عالم بالا اتصال و شايسته كسب فيض و گرفتن نور از عالم بالا مى ‏شود.

و برق له لامع كثير البرق،
منظور از كلمه لامع مرحله‏ اى از خلسه است كه سالك با رياضت و تقويت اراده به آن مى ‏رسد و در اين مرحله براى او انوار الهى و يا لذّتى پيدا مى ‏شود كه در سرعت و ظهور و خفا همانند برق جهنده است و در اصطلاح عارفان آن را «وقت» مى‏ گويند و اين مرحله پيوسته در ميان دو وجد و سرور، قرار دارد كه يكى قبل از آن و ديگرى پس از آن براى عارف پيدا مى‏ شود، زيرا، هنگامى كه لذّت انوار لامعه را چشيد و پس از آن جدا شد، در فراق آنچه از دست داده، ناله و آوازى براى او پيدا مى‏ شود.

اين لوامع در آغاز كار براى انسان اندك اندك پيدا مى‏ شود، امّا، موقعى كه با توجه و دقت به رياضت پرداخت، زياد مى‏ گردد، و از اين رو، امام (ع) با كلمه لامع اشاره به خود آن نور فرموده و با كثرت برق و افزونى درخشندگى آن اشاره به كثرتى فرموده است كه با كامل شدن رياضت حاصل مى‏ شود.
احتمال ديگر در معناى عبارت: لامع كثير البرق آن است كه «لامع» استعاره از عقل فعال و درخشندگى آن به معناى ظاهر شدنش براى عقل انسان و كثرت برق آن اشاره است به بسيارى ريزش و فيضان آن انوار كه در هنگام توجه دقيق به رياضت مانند برق براى او ظاهر مى‏ شود.

فابان له الطريق،
مراد امام از اين جمله آن است، با عروض اين لوامع براى او ظاهر شد كه طريق واقعى به سوى خداى تعالى همان رياضتى است كه به آن اشتغال دارد.

و سالك به السبيل،
و اين انوار درخشنده سبب شد كه او به سلوك در راه خدا بپردازد.

تدافعته الأبواب،
مراد از ابواب درهاى رياضت است كه عارف را به سوى بهشت سوق مى‏ دهد و عبارت است از: مطيع قرار دادن نفس سركش امّاره و زهد حقيقى و امورى از قبيل عبادات و ترك دنيا و جز اينها، و سالك با سير در اين ابواب سرانجام سر از باب سلامت در مى ‏آورد و آن، درى است كه هر گاه عارف با علم و معرفت داخل در آن شود، يقين به مصونيت از انحراف در سلوك پيدا مى ‏كند، و حقيقت اين «در» همان «وقت» است كه در قبل به آن اشارت رفت، و نخستين منزل از منزلهاى بهشت عقلى است.

و ثبتت رجلاه… و الراحة،
يعنى در قرار امن و راحت قدمهايش استقرار مى‏ يابد.
عبارت «فى قرار الامن، جار و مجرور و متعلق به ثبتت مى ‏باشد، و اين مرحله دوم است كه براى سالك پس از مرحله وقت به وجود مى ‏آيد و طمأنينه ناميده مى‏ شود، و شرح آن چنين است كه: سالك، تا هنگامى كه در مرحله وقت است، از درخشش اين برقها بر ضمير او، اضطراب و هيجانى در كالبدش پيدا مى‏ شود كه احساس «خلسه» مى‏ كند، زيرا معمولا هر گاه براى نفس امر عظيمى رخ دهد به حركت و اضطراب در مى‏ آيد، ولى با كثرت اين واردات، نفس انسان به آنها الفت مى ‏گيرد و احساس نگرانى نمى‏ كند، بلكه از آن رو كه قدم عقل او در درجه ‏اى اعلا از درجات بهشت كه قرار امن و راحت از عذاب الهى است قرار گرفته، كمال سكونت و اطمينان مى‏ يابد.

آخرين جمله اين خطبه اين است: بما استعمل، اين جارّ و مجرور نيز متعلق به ثبتت مى ‏باشد و شرح آن چنين است: عارف به سبب به كار گرفتن قلب و روح خود در عبادت و جلب رضايت و خشنودى پروردگار متعال، گامهايش استوار شده است. توفيق از خداوند است.

ترجمه ‏شرح‏ نهج ‏البلاغه(ابن‏ ميثم بحرانی)، ج 4 ، صفحه‏ى 105-100

خطبه210ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه219صبحی صالح)

و من كلام له ( عليه ‏السلام ) لما مر بطلحة بن عبد الله و عبد الرحمن بن عتاب بن أسيد و هما قتيلان يوم الجمل‏

لَقَدْ أَصْبَحَ أَبُو مُحَمَّدٍ بِهَذَا الْمَكَانِ غَرِيباً- أَمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ كُنْتُ أَكْرَهُ أَنْ تَكُونَ قُرَيْشٌ قَتْلَى- تَحْتَ بُطُونِ الْكَوَاكِبِ- أَدْرَكْتُ وَتْرِي

مِنْ بَنِي عَبْدِ مَنَافٍ- وَ أَفْلَتَتْنِي أَعْيَانُ بَنِي جُمَحَ لَقَدْ أَتْلَعُوا أَعْنَاقَهُمْ إِلَى أَمْرٍ- لَمْ يَكُونُوا أَهْلَهُ فَوُقِصُوا دُونَهُ

لغات

عبد الرحمن: فرزند عتاب، فرزند اسيد، پسر ابى العاص بنى اميّه، در جنگ جمل شركت داشت و همان جا كشته شد، نقل شده است كه در همان روز عقابى دست او را برداشت و در يمامه آن را يافتند و با انگشترى كه در انگشت او بود آن را شناختند، او را يعسوب قريش هم مى ‏گفتند.
اعيان: جمع عين است و به معناى بزرگان قوم و افراد با اعتبار مى‏ باشد.
جمح: نام قبيله‏ اى است.
اتلعوا: گردنهاى خود را كشيدند مانند كسانى كه به طرف چيزى از بالا با دقت نگاه كنند.
وقصوا: گردنهاى آنان شكست.
ابو محمد: كينه طلحه است.

ترجمه

گفتار آن حضرت در ميدان جنگ جمل موقعى كه چشمش به بدنهاى كشته طلحه و عبد الرحمن بن عتاب بن اسيد افتاد، فرمود:

«ابو محمد اين جا غريب مانده است، به خدا سوگند دوست نداشتم كه اين چنين قريش را زير سينه ستارگان كشته

بينم، انتقام خود را از فرزندان‏ عبد مناف گرفتم، ولى از بزرگان، قبيله بنى جمح از دست من گريختند، قريش به جانب

كارى گردنكشى كردند كه شايستگى آن را نداشتند، و بى آن كه به مقصود رسند گردنهاى آنان درهم شكست.»

شرح

در اين فصل به چند مطلب اشاره شده است:

1- نخست اين كه آن حضرت هر كدام از مخالفان خود را كه به قتل مى‏ رساند و نيز آنان كه از لشكر خود او كشته مى‏ شدند، همه ‏اش به منظور بر پا داشتن دين و برقرارى نظم و عدالت بود.
اگر اشكال شود كه كشتن اين جمعيت زياد، فسادى حاضر و مشهود است.
پاسخ آن است كه: اگر چه اين كشتار نسبت به گروهى از مسلمانان در يك شهرى مايه تباهى و فساد است ولى اگر آن را با مصلحت تمام جامعه مسلمانان بسنجيم فسادى را موجب نمى ‏شود و انجام دادن عملى كه فساد جزئى داشته باشد، براى بدست آوردن مصلحت كلّى در بعضى از مواقع لازم است، چنان كه گاهى براى حفظ سلامت بدن لازم است كه عضو فاسد آن قطع شود.

2- امام مى ‏فرمايد: تحت بطون الكواكب اين عبارت كنايه بسيار ظريفى از بيابان است، و منظور آن حضرت آن است كه من دوست نداشتم اين انسانها را با اين وضع بد، در ميان بيابان ببينم بطورى كه نه روپوشى و نه، حتّى سايه‏ اى براى استتار آنها وجود دارد.

3- اگر كسى بگويد كه انتقام گرفتن دليل بر آن است كه كينه‏ اى از دشمن به دل داشته است، در صورتى كه اين صفتى ناپسند است، پس چرا امام (ع) مى‏ فرمايد: از بنى عبد مناف انتقام گرفتم در پاسخ مى‏ گوييم: اصل و ريشه حقد و كينه صفت خشم و غضب است و آن هم تا موقعى ادامه دارد كه صورتى از شيئى آزار دهنده در ذهن انسان باقى باشد، حال، اگر اين خشم از تصوير چيزى نشأت گرفته باشد كه براى دين ضرر دارد، در اين صورت انتقام گرفتن به منظور گرفتن حقّ و يارى كردن آن ناپسند نخواهد بود.

4- طلحه و زبير از طرف مادر، جزء قبيله بنى عبد مناف بودند امّا پدر زبير از فرزندان عبد العزّى پسر قصىّ بن كلاب، و پدر طلحه از فرزندان جعد، پسر تميم بن مرّه بود، اما از بنى جمح، در زمان امام (ع)، عبد اللَّه بن صفوان پسر اميّة بن خلف، و عبد الرحمن بن صفوان وجود داشتند.

نقل شده است كه مروان بن حكم نيز از آنها بود و در جنگ جمل اسير شد و سپس با شفاعتى كه امام حسين (ع) نزد پدرش از او كرد آزاد شد.
به جاى كلمه اعيان بنى جمح اغيار نيز روايت شده كه آن هم به معناى بزرگان مى ‏باشد.

5- تعبير به اتلعوا اعناقهم كه در باره تجاوز طلبى قريش بيان فرموده است استعاره مى ‏باشد و منظور آن است كه آنان براى خود انتظار خلافت داشتند، در حالى كه شايسته آن نبودند، و عبارت: و قصوا كنايه از كشته شدن آنها در اين راه و نرسيدن به آن است. و توفيق از خداوند است.

ترجمه‏ شرح ‏نهج ‏البلاغه(ابن ‏ميثم بحرانی)، ج 4 ، صفحه‏ى 97-100

خطبه209ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه218صبحی صالح)

و من كلام له ( عليه‏ السلام ) في ذكر السائرين إلى البصرة لحربه ( عليه‏ السلام )

فَقَدِمُوا عَلَى عُمَّالِي وَ خُزَّانِ بَيْتِ مَالِ الْمُسْلِمِينَ الَّذِي فِي يَدَيَّ- وَ عَلَى أَهْلِ مِصْرٍ كُلُّهُمْ فِي طَاعَتِي وَ عَلَى بَيْعَتِي-

فَشَتَّتُوا كَلِمَتَهُمْ وَ أَفْسَدُوا عَلَيَّ جَمَاعَتَهُمْ- وَ وَثَبُوا عَلَى شِيعَتِي فَقَتَلُوا طَاِئفَةً منْهُمْ غَدْراً- وَ طَاِئفَةٌ عَضُّوا عَلَى

أَسْيَافِهِمْ- فَضَارَبُوا بِهَا حَتَّى لَقُوا اللَّهَ صَادِقِينَ

لغت

عضّوا على اسيافهم: شمشيرها را به همراه خود داشتند.

ترجمه

گفتار آن حضرت در باره كسانى كه براى جنگ با آن حضرت به سوى بصره آمده بودند مى‏ فرمايد:

«آنان بر ماموران من و خزانه‏ داران بيت المال مسلمين و نيز بر اهل شهرى كه همه در اطاعت و بيعت من بودند وارد 

شدند، اجتماع آنها را برهم زدند و انديشه آنان را در باره من تباه كردند، بر شيعيان من حمله بردند، عده‏ اى را

ناجوانمردانه كشتند، ولى جمعى از ايشان دليرانه دست به قبضه شمشير برده و با آنان جنگيدند تا سرانجام

صادقانه  به ديدار پروردگار خود نايل آمدند و شربت شهادت نوشيدند».

شرح

منظور از «مصر» شهر بصره است، و مقصود از كسانى كه بر آن شهرحمله كردند، طلحه و زبير و پيروان آنان است، اما

حالات آنان و كارهايى كه در بصره با مأموران حضرت انجام داده‏اند، در جاى خود بطور كامل بيان شده است. و توفيق

از خداوند است.

ترجمه‏ شرح ‏نهج ‏البلاغه(ابن‏ ميثم بحرانی)، ج 4 ، صفحه‏ى 95-97

خطبه208ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه217صبحی صالح)

و من كلام له ( عليه‏السلام ) في التظلم و التشكي من قريش‏

اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْتَعْدِيكَ عَلَى قُرَيْشٍ وَ مَنْ أَعَانَهُمْ- فَإِنَّهُمْ قَدْ قَطَعُوا رَحِمِي وَ أَكْفَئُوا إِنَائِي- وَ أَجْمَعُوا عَلَى مُنَازَعَتِي حَقّاً كُنْتُ أَوْلَى بِهِ مِنْ غَيْرِي- وَ قَالُوا أَلَا إِنَّ فِي الْحَقِّ أَنْ تَأْخُذَهُ- وَ فِي الْحَقِّ أَنْ تُمْنَعَهُ فَاصْبِرْ مَغْمُوماً أَوْ مُتْ مُتَأَسِّفاً- فَنَظَرْتُ فَإِذَا لَيْسَ لِي رَافِدٌ وَ لَا ذَابٌّ وَ لَا مُسَاعِدٌ- إِلَّا أَهْلَ بَيْتِي فَضَنَنْتُ بِهِمْ عَنِ الْمَنِيَّةِ- فَأَغْضَيْتُ عَلَى الْقَذَى وَ جَرِعْتُ رِيقِي عَلَى الشَّجَا- وَ صَبَرْتُ مِنْ كَظْمِ الْغَيْظِ عَلَى أَمَرَّ مِنَ الْعَلْقَمِ- وَ آلَمَ لِلْقَلْبِ مِنْ وَخْزِ الشِّفَارِ

لغات

استعديك: از تو كمك مى‏ خواهم، اسم مصدر آن «عدى» و به معناى كمك مى‏ آيد.

اكفأت الإناء و كفأته: ظرف را واژگون كردم.

رافد: يارى كننده قذى: چيزى از خار و خاشاك كه در چشم قرار مى‏گيرد و آن را مى‏ آزارد.

شجى: چيزى كه از اثر غم و اندوه و در گلوى انسان پيدا مى‏شود (عقده- گره) مانند كسى كه لقمه يا چيز ديگرى در گلويش گير كند.

علقم: درخت تلخ

شفار: جمع شفره و به معناى كارد، تيغ است. 

 

ترجمه

«بار پروردگارا از تو يارى مى‏ خواهم كه انتقام مرا از قريش و هم دستانشان بستانى، زيرا آنان پيوند خويشاوندى مرا

بريدند، و پيمانه حقّ مرا واژگونه ساختند، و در باره حقى كه من از ديگران به آن سزاوارتر بودم تماما با من به منازعه و

جدال برخاستند و به من گفتند: قسمتى از مال تو است كه مى‏ توانى آن را بگيرى ولى از پاره ديگر ممنوع و باز

داشته مى ‏شوى، بنا بر اين بايد يا با غم و غصه صبر كنى و بسازى و يا از تأسف و اندوه بميرى، وقتى فكر كردم

ديدم نه ياورى دارم كه به كمك من برخيزد و نه كسى كه از حق من دفاع كند، مگر خانواده ‏ام كه نخواستم آنان را به

دست مرگ بسپارم، از اين رو، با ناراحتى همانند كسى كه خاشاك در چشم داشته باشد، صبر كردم، و همچون

كسى كه استخوان در گلويش مانده باشد، آب دهان فرو بردم و با فرو بردن خشم خود كه در كامم از حنظل تلخ‏تر و

در اعضايم ازتيزى شمشير دردناكتر بود تحمل كردم.» 

 

شرح

سيد رضى در آخر اين خطبه شريف مى‏ فرمايد: گر چه اين سخنان امام (ع) در ضمن يكى از خطبات پيشين حضرت آمده است، امّا من به دليل مختلف بودن روايت، دوباره در اين جا به ذكر آن مبادرت ورزيدم.

غرض حضرت در اين فصل از سخنان خود، شكايت به پيشگاه خداوندى و يارى جستن از او در برابر قريش است كه او را از حق امامت و رهبرى امت كه تنها شايسته او بود، دور كردند، و از اين معنى به عنوان قطع رحم و بريدن پيوند خويشاوندى تعبير فرموده، چنان كه از كناره‏ گيرى و جدايى آنان از خود به واژگون كردن ظرف و پيمانه تعبير فرموده است، زيرا اين امور لازمه واژگونى ظرف و ريختن آنچه در آن است مى ‏باشد، همچنان كه لازمه درست قرار گرفتن ظرف، رو آوردن آنان به او، و گرد آمدن آنها در اطراف اوست.

و اجمعوا… غيرى،
شارحان شيعه مى‏ گويند: منظور حضرت از آن عده كه عليه حق او به منازعه برخاستند جامعه قريشند كه به هنگام وفات رسول اكرم (در دار الندوه) گرد آمدند و ديگران را به خلافت نصب كردند، و مراد از كلمه «غيرى»: ديگران، سه خليفه قبل از آن حضرت مى‏باشد، ولى شارحان غيرشيعه مى‏ گويند: مراد از آنها، آن چند نفرى هستند كه به عنوان شورا اجتماع كردند و پس از مشورت عثمان را به خلافت برگزيدند، بنا بر اين قول دو خليفه اوّل در اين شكايت داخل نيستند (قهرا مراد از غيرهم عثمان خواهد بود). امّا اين قول ضعيف است، زيرا در خطبه شقشقيّه كه قبلا بيان شد از هر سه خليفه پيش از خود شكايت كرده است. خلاصه پس از جستجوى سخنان امام و بررسى احوال آن حضرت منظور آن حضرت از اين سخن و امثال آن، بر كسى پوشيده نيست، و مى‏ توان ورود اين سخن را در مورد شكايت از طلحه و زبير، هنگامى كه با يارانشان به سوى بصره شتافتند، دانست، زيرا در صورتى كه آن حضرت از زمامداران پيشين به خلافت سزاوارتر باشد، با آن كه آنها در اسلام بر ديگران تقدم داشتند، پس از اشخاصى كه در درجه‏اى پايين‏تر از آنها قرار گرفته‏ اند، به طريق اولى براى خلافت سزاوارتر خواهد بود، و اين مورد مانند سخنى است كه مى‏فرمايد: «بار خدايا به فريادم برس از آن شورا كه چگونه در باره من شك كردند و مرا با نخستين فرد از آن سه نفر مقايسه كردند و تا آن جا مرا پايين آوردند كه با چنين افرادى همسنگ كردند.»

و قالوا: الّا إنّ فى الحقّ…،
امام عليه السلام با تأسّف از زبان حال و افعال آنان خبر مى‏ دهد و الّا آنان با زبان خود چنين حرفها نگفته بودند.

فنظرت…،
شارح بيان مى‏ دارد كه قبلا (ظاهرا در شرح خطبه شقشقيه) شرحى از دردهاى حسّى و بريدگى كه وسيله تيغ و غير آن پيدا مى‏ شود ذكر كرديم. و سپس يادآور مى ‏شود كه هر كس دو فصل گذشته (قسمتى از خطبه شقشقيه و خطبه 171) را مطالعه و دقت كند تفاوت روايتى آنها را با اين فصل درك خواهد كرد. توفيق از خداوند است.

ترجمه ‏شرح‏ نهج ‏البلاغه(ابن‏ ميثم بحرانی)، ج 4 ، صفحه‏ى 92-95

خطبه207ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه216صبحی صالح)

و من خطبة له ( عليه ‏السلام ) خطبها بصفين‏

أَمَّا بَعْدُ- فَقَدْ جَعَلَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ لِي عَلَيْكُمْ حَقّاً بِوِلَايَةِ أَمْرِكُمْ- وَ لَكُمْ عَلَيَّ مِنَ الْحَقِّ مِثْلُ الَّذِي لِي عَلَيْكُمْ- فَالْحَقُّ أَوْسَعُ الْأَشْيَاءِ فِي التَّوَاصُفِ- وَ أَضْيَقُهَا فِي التَّنَاصُفِ- لَا يَجْرِي لِأَحَدٍ إِلَّا جَرَى عَلَيْهِ- وَ لَا يَجْرِي عَلَيْهِ إِلَّا جَرَى لَهُ- وَ لَوْ كَانَ لِأَحَدٍ أَنْ يَجْرِيَ لَهُ وَ لَا يَجْرِيَ عَلَيْهِ- لَكَانَ ذَلِكَ خَالِصاً لِلَّهِ سُبْحَانَهُ دُونَ خَلْقِهِ- لِقُدْرَتِهِ عَلَى عِبَادِهِ- وَ لِعَدْلِهِ فِي كُلِّ مَا جَرَتْ عَلَيْهِ صُرُوفُ قَضَائِهِ- وَ لَكِنَّهُ سُبْحَانَهُ جَعَلَ حَقَّهُ عَلَى الْعِبَادِ أَنْ يُطِيعُوهُ- وَ جَعَلَ جَزَاءَهُمْ عَلَيْهِ مُضَاعَفَةَ الثَّوَابِ- تَفَضُّلًا مِنْهُ وَ تَوَسُّعاً بِمَا هُوَ مِنَ الْمَزِيدِ أَهْلُهُ

ثُمَّ جَعَلَ سُبْحَانَهُ مِنْ حُقُوقِهِ حُقُوقاً- افْتَرَضَهَا لِبَعْضِ النَّاسِ عَلَى بَعْضٍ- فَجَعَلَهَا تَتَكَافَأُ فِي وُجُوهِهَا- وَ يُوجِبُ بَعْضُهَا بَعْضاً- وَ لَا يُسْتَوْجَبُ بَعْضُهَا إِلَّا بِبَعْضٍ- .

وَ أَعْظَمُ مَا افْتَرَضَ سُبْحَانَهُ مِنْ تِلْكَ الْحُقُوقِ- حَقُّ الْوَالِي عَلَى الرَّعِيَّةِ وَ حَقُّ الرَّعِيَّةِ عَلَى الْوَالِي- فَرِيضَةٌ فَرَضَهَا اللَّهُ سُبْحَانَهُ لِكُلٍّ عَلَى كُلٍّ- فَجَعَلَهَا نِظَاماً لِأُلْفَتِهِمْ وَ عِزّاً لِدِينِهِمْ- فَلَيْسَتْ تَصْلُحُ الرَّعِيَّةُ إِلَّا بِصَلَاحِ الْوُلَاةِ- وَ لَا تَصْلُحُ الْوُلَاةُ إِلَّا بِاسْتِقَامَةِ الرَّعِيَّةِ-

فَإِذَا أَدَّتْ الرَّعِيَّةُ إِلَى الْوَالِي حَقَّهُ- وَ أَدَّى الْوَالِي إِلَيْهَا حَقَّهَا- عَزَّ الْحَقُّ بَيْنَهُمْ وَ قَامَتْ مَنَاهِجُ الدِّينِ- وَ اعْتَدَلَتْ مَعَالِمُ الْعَدْلِ وَ جَرَتْ عَلَى أَذْلَالِهَا السُّنَنُ- فَصَلَحَ بِذَلِكَ الزَّمَانُ- وَ طُمِعَ فِي بَقَاءِ الدَّوْلَةِ وَ يَئِسَتْ مَطَامِعُ الْأَعْدَاءِ- .

وَ إِذَا غَلَبَتِ الرَّعِيَّةُ وَالِيَهَا- أَوْ أَجْحَفَ الْوَالِي بِرَعِيَّتِهِ- اخْتَلَفَتْ هُنَالِكَ الْكَلِمَةُ- وَ ظَهَرَتْ مَعَالِمُ الْجَوْرِ وَ كَثُرَ الْإِدْغَالُ فِي الدِّينِ- وَ تُرِكَتْ مَحَاجُّ السُّنَنِ فَعُمِلَ بِالْهَوَى- وَ عُطِّلَتِ الْأَحْكَامُ وَ كَثُرَتْ عِلَلُ النُّفُوسِ- فَلَا يُسْتَوْحَشُ لِعَظِيمِ حَقٍّ عُطِّلَ- وَ لَا لِعَظِيمِ بَاطِلٍ فُعِلَ- فَهُنَالِكَ تَذِلُّ الْأَبْرَارُ وَ تَعِزُّ الْأَشْرَارُ- وَ تَعْظُمُ تَبِعَاتُ اللَّهِ سُبْحَانَهُ عِنْدَ الْعِبَادِ- .

فَعَلَيْكُمْ بِالتَّنَاصُحِ فِي ذَلِكَ وَ حُسْنِ التَّعَاوُنِ عَلَيْهِ- فَلَيْسَ أَحَدٌ وَ إِنِ اشْتَدَّ عَلَى رِضَا اللَّهِ حِرْصُهُ- وَ طَالَ فِي الْعَمَلِ اجْتِهَادُهُ- بِبَالِغٍ حَقِيقَةَ مَا اللَّهُ سُبْحَانَهُ أَهْلُهُ مِنَ الطَّاعَةِ لَهُ- وَ لَكِنْ مِنْ وَاجِبِ حُقُوقِ اللَّهِ عَلَى عِبَادِهِ- النَّصِيحَةُ بِمَبْلَغِ جُهْدِهِمْ- وَ التَّعَاوُنُ عَلَى إِقَامَةِ الْحَقِّ بَيْنَهُمْ- وَ لَيْسَ امْرُؤٌ وَ إِنْ عَظُمَتْ فِي الْحَقِّ مَنْزِلَتُهُ- وَ تَقَدَّمَتْ فِي الدِّينِ فَضِيلَتُهُ- بِفَوْقِ أَنْ يُعَانَ عَلَى مَا حَمَّلَهُ اللَّهُ مِنْ حَقِّهِ- وَ لَا امْرُؤٌ وَ إِنْ صَغَّرَتْهُ النُّفُوسُ- وَ اقْتَحَمَتْهُ الْعُيُونُ- بِدُونِ أَنْ يُعِينَ عَلَى ذَلِكَ أَوْ يُعَانَ عَلَيْهِ

فَأَجَابَهُ ع رَجُلٌ مِنْ أَصْحَابِهِ- بِكَلَامٍ طَوِيلٍ يُكْثِرُ فِيهِ الثَّنَاءَ عَلَيْهِ- وَ يَذْكُرُ سَمْعَهُ وَ طَاعَتَهُ لَهُ فَقَالَ ع:

إِنَّ مِنْ حَقِّ مَنْ عَظُمَ جَلَالُ اللَّهِ سُبْحَانَهُ فِي نَفْسِهِ- وَ جَلَّ مَوْضِعُهُ مِنْ قَلْبِهِ- أَنْ يَصْغُرَ عِنْدَهُ لِعِظَمِ ذَلِكَ كُلُّ مَا سِوَاهُ- وَ إِنَّ أَحَقَّ مَنْ كَانَ كَذَلِكَ لَمَنْ عَظُمَتْ نِعْمَةُ اللَّهِ عَلَيْهِ- وَ لَطُفَ إِحْسَانُهُ إِلَيْهِ فَإِنَّهُ لَمْ تَعْظُمْ نِعْمَةُ اللَّهِ عَلَى أَحَدٍ- إِلَّا ازْدَادَ حَقُّ اللَّهِ عَلَيْهِ عِظَماً-

وَ إِنَّ مِنْ أَسْخَفِ حَالَاتِ الْوُلَاةِ عِنْدَ صَالِحِ النَّاسِ- أَنْ يُظَنَّ بِهِمْ حُبُّ الْفَخْرِ- وَ يُوضَعَ أَمْرُهُمْ عَلَى الْكِبْرِ- وَ قَدْ كَرِهْتُ أَنْ يَكُونَ جَالَ فِي ظَنِّكُمْ أَنِّي أُحِبُّ الْإِطْرَاءَ- وَ اسْتِمَاعَ الثَّنَاءِ وَ لَسْتُ بِحَمْدِ اللَّهِ كَذَلِكَ- وَ لَوْ كُنْتُ أُحِبُّ أَنْ يُقَالَ ذَلِكَ- لَتَرَكْتُهُ انْحِطَاطاً لِلَّهِ سُبْحَانَهُ- عَنْ تَنَاوُلِ مَا هُوَ أَحَقُّ بِهِ مِنَ الْعَظَمَةِ وَ الْكِبْرِيَاءِ-

وَ رُبَّمَا اسْتَحْلَى النَّاسُ الثَّنَاءَ بَعْدَ الْبَلَاءِ- فَلَا تُثْنُوا عَلَيَّ بِجَمِيلِ ثَنَاءٍ- لِإِخْرَاجِي نَفْسِي إِلَى اللَّهِ سُبْحَانَهُ وَ إِلَيْكُمْ مِنَ التَّقِيَّةِ- فِي حُقُوقٍ لَمْ أَفْرُغْ مِنْ أَدَائِهَا وَ فَرَائِضَ لَا بُدَّ مِنْ إِمْضَائِهَا- فَلَا تُكَلِّمُونِي بِمَا تُكَلَّمُ بِهِ الْجَبَابِرَةُ- وَ لَا تَتَحَفَّظُوا مِنِّي بِمَا يُتَحَفَّظُ بِهِ عِنْدَ أَهْلِ الْبَادِرَةِ- وَ لَا تُخَالِطُونِي بِالْمُصَانَعَةِ وَ لَا تَظُنُّوا بِي اسْتِثْقَالًا فِي حَقٍّ قِيلَ لِي- وَ لَا الْتِمَاسَ إِعْظَامٍ لِنَفْسِي- فَإِنَّهُ مَنِ اسْتَثْقَلَ الْحَقَّ أَنْ يُقَالَ لَهُ- أَوِ الْعَدْلَ أَنْ يُعْرَضَ عَلَيْهِ كَانَ الْعَمَلُ بِهِمَا أَثْقَلَ عَلَيْهِ-

فَلَا تَكُفُّوا عَنْ مَقَالَةٍ بِحَقٍّ أَوْ مَشُورَةٍ بِعَدْلٍ- فَإِنِّي لَسْتُ فِي نَفْسِي بِفَوْقِ أَنْ أُخْطِئَ- وَ لَا آمَنُ ذَلِكَ مِنْ فِعْلِي- إِلَّا أَنْ يَكْفِيَ اللَّهُ مِنْ نَفْسِي مَا هُوَ أَمْلَكُ بِهِ مِنِّي- فَإِنَّمَا أَنَا وَ أَنْتُمْ عَبِيدٌ مَمْلُوكُونَ لِرَبٍّ لَا رَبَّ غَيْرُهُ- يَمْلِكُ مِنَّا مَا لَا نَمْلِكُ مِنْ أَنْفُسِنَا- وَ أَخْرَجَنَا مِمَّا كُنَّا فِيهِ إِلَى مَا صَلَحْنَا عَلَيْهِ- فَأَبْدَلَنَا بَعْدَ الضَّلَالَةِ بِالْهُدَى وَ أَعْطَانَا الْبَصِيرَةَ بَعْدَ الْعَمَى‏

 

لغات

اذلالها«»: چهره ‏ها و روشهاى آن (معالم دين).
ادغال: تباه كردن.
اسخف: ناتوان و كوچك كرد.
اجحف بهم: ريشه آنها را از بين برد.
اقتحمته: با حمله و از روى دشمنى داخل آن شد.
بادره: خشم گرفتن.

ترجمه

«اما بعد، خداوند سبحان به اين دليل كه من سرپرست شمايم براى من بر شما حقى قرار داده و نيز در مقابل براى شما همانند آن، حقى بر گردن من مقرر فرموده است، پس حق در مرحله سخن و تعريف و توصيف، از همه چيز گسترده‏تر است، ولى هنگام عمل دايره‏اى كوچكتر و گستردگى كمترى دارد، هيچ كس را بر ديگرى حقى نيست مگر اين كه آن، ديگرى را نيز بر او حقى ثابت است.
(حق هميشه دو طرف دارد) اگر قرار بود حق به سود كسى باشد كه در برابر، ديگران را بر ذمّه او حقى و مسئوليتى نباشد، ذات اقدس پروردگار بود، نه آفريده‏هاى او، و اين ويژگى، به علّت قدرت او بر بندگان و گسترش عدالتش در امورى است كه فرمان حق در آنها جريان دارد ولى او، حق خود را بر بندگان و وظيفه آنها را چنين قرار داده است كه او را عبادت و اطاعت كنند و در برابر، پاداش آنان را بر خود حقّى قرار داد و اين تفضّلى از او بر بندگان است نه به خاطر استحقاق آنان.

از جمله حقوقى كه خداوند مقرر فرموده است حق برخى از مردم بر ديگرى است، و اين حقوق را آن چنان با يكديگر متقابل و براى افراد مساوى قرار داده است كه هر كدام از آنها ديگرى را در پى دارد، و هيچ قسمت از آن جز با واجب شدن قسمت ديگر ثابت نمى‏ شود.

بزرگترين حق از اين حقوق واجب الهى، حقّ والى بر رعيت و حق مردم بر گردن فرمانرواست، و اين فريضه‏اى است كه خداوند سبحان براى هر يك بر گردن ديگرى واجب فرموده و آن را مايه الفت و باعث شرافت دينشان‏ قرار داده است، پس صلاح امّت تنها در سايه صالح بودن فرمانرواست، و از طرفى فرمانروا صالح نمى ‏شود، مگر اين كه رعيت صلاح و استقامت يابد،

و هر گاه ملّت حقّ والى و فرمانرواى خود را ادا كند و بر عكس فرمانروا نيز حق رعيت را رعايت كند، حق ميان آنها قوت و عزّت يافته و راههاى ديانت مستقيم و نشانه ‏هاى دادگرى معتدل شده و سنتهاى شرعى در راه خود به جريان خواهد افتاد، و آن گاه، زمان، زمان صلح مى ‏شود و در آن موقع براى ادامه حكومت اميدوارى زياد شده و طمع دشمنان مبدّل به يأس و نااميدى مى ‏شود.

امّا، وقتى كه رعيّت بر والى چيره شود، يا فرمانروا نسبت به مردم استبداد به كار برد، در آن موقع است كه اختلاف آراء پيش آيد و نشانه‏ هاى ظلم و ستم آشكار شود و دستبرد در برنامه ‏هاى دينى بسيار مى‏ شود، و بزرگراه هاى سنن و آداب مذهبى متروك خواهد ماند، و كارها بر طبق هوا و هوس انجام خواهد يافت، از حقوق بزرگى كه تعطيل مى‏ شود و باطلهاى سترگى كه رواج مى ‏يابد هيچ كسى را وحشتى نيست.
در چنين وضعى نيكان خوار و بى‏ مقدار و بدان نيرومند و عزيز و كيفرهاى الهى بر بندگان سنگين و بزرگ خواهد شد، بنا بر اين هر كدام از شما ديگرى را در اداى اين حقوق نصيحت و در انجام دادن آن به خوبى همكارى كنيد.
هيچ كس را توانى نيست كه طاعتى شايسته خداوند انجام دهد، اگر چه سخت براى بدست آوردن خشنودى پروردگار حرص بورزد و در انجام دادن عبادات كوشش فراوان كند، امّا از حقوق واجب الهى بر بندگان است كه به اندازه قدرت و توانايى خود براى برقرارى حق و عدالت، يكديگر را نصيحت كنند، در جامعه كسى نيست كه براى انجام دادن وظيفه خود نياز به كمك پروردگار نداشته باشد، اگر چه درجه و مقامش در رسيدن به حقّ، بالا و سابقه ‏اش در دين زياد باشد، و بر عكس هيچ شخصى يافت نمى ‏شود كه نتواند كمك به حق كند يا از آن كمك بگيرد، اگر چه مردم او را كوچك شمرده و با ديده حقارت بنگرند.»

پس از بيانات فوق، يكى از ياران آن حضرت از جاى برخاست و باسخنان طولانى كه در مدح و ثناى آن بزرگوار ايراد كرد، پاسخ مثبت داد و آمادگى خود را براى شنيدن و عمل به دستورهاى او در تمام اوضاع و احوال ابراز كرد، و سپس امام (ع) به گفتار خود چنين ادامه دادند.

«سزاوار است كسى كه حلال الهى در نظر او بزرگ و مقام حق در قلبش با عظمت است به جز حق همه چيز پيش او كوچك باشد، و سزاوارترين كس به اين مقام، شخصى است كه نعمت خدا بر او افزون است و مشمول لطف و احسان خاصّ حقّ تعالى مى‏ باشد زيرا، هر اندازه نعمت خدا بر كسى زياد شود حقّ خدا بر گردن او بسيار باشد و وظيفه‏ اش سنگينتر، از بدترين حالات زمامداران در نزد صالحان آن است كه گمان برده شود، آنان فخر و مباهات را دوست داشته و كارشان صورت خودستايى به خود گيرد، من از اين امر ناراحتم كه در گمان شما چنين خطور كند كه از تمجيد و تعريف زياد خوشم مى ‏آيد، ولى خداى را سپاس كه چنين نيستم و اگر هم دوست مى ‏داشتم كه مرا تمجيد كنند، به دليل خضوع در برابر عظمت و كبريايى پروردگار، كه ويژه اوست، آن را ترك مى‏ كردم، اگر چه برخى از مردم در برابر تلاشها و مجاهدتهايشان ستايش را دوست مى‏ دارند، اما شما مرا با سخنان زيباى خود نستاييد، زيرا، من مى‏ خواهم خود را از مسئوليت حقوقى كه بر گردنم هست خارج كنم، يعنى حقوقى كه خداوند و شما بر من داريد كه بطور كامل از انجام دادن آن فراغت نيافته‏ ام، و واجباتى كه بجاى نياورده ‏ام و بايد آنها را به مرحله ‏اى اجرا در آورم. بنا بر اين آن گونه كه با فرمانروايان ستمگر سخن مى‏ گوييد با من نگوييد و چنان كه نزد حكّام خشمگين خود را جمع و جور مى‏ كنيد پيش من چنان نباشيد و بطور ظاهر سازى و ساختگى با من رفتار نكنيد، هرگز گمان نداشته باشيد كه اگر حقّى به من گفته شود مرا گران مى‏آيد و يا بخواهم خود را بزرگ جلوه دهم، زيرا، شخصى كه شنيدن حق يا عرضه داشتن عدالت بر او، برايش ناگوار آيد، عمل كردن به آن براى او مشكل‏تر است، با توجه به اين، از گفتن سخن حق و يا مشورت عدالت خواهانه خوددارى نكنيد، زيرا، من خود را برتر از آن كه اشتباه كنم نمى‏دانم، و در كارها از آن ايمن نيستم مگر آن كه خدا مرا حفظ كند، من و شمابندگان مملوك خدائيم كه جز او پروردگارى نيست، او چيزى از ما را مالك است، كه ما خود، مالك آن نيستيم او ما را از گمراهى كه داشتيم نجات داده و به سوى رستگارى و هدايت رهنمون ساخت، و پس از نابينايى و كوردلى به ما بينايى و بصيرت عطا فرمود.»

 

شرح

غرض امام در اين فصل آن است كه وحدت و اتفاق آنان را براى عمل كردن به دستورهاى خود جلب كند و به اين سبب نخست اشاره فرموده است به اين كه هر كدام از دو طرف بر ديگرى حقى دارند كه بايد از عهده آن برآيند: حق او بر گردن يارانش همان حق ولايت و سرپرستى است كه بر آنان دارد، و حق ياران بر او همان است كه رعيّت بر گردن والى و زمامدار خود دارد و لوازم اين حقوق متقابل را بايد طرفين رعايت كنند.
فالحقّ اوسع… قضائه،
اهميت حق خود را بر ذمّه اصحابش بيان كرده و آن را اثبات فرموده است، و گويا آنها را به دليل كم انصافى و رعايت نكردن آن توبيخ و سرزنش كرده است، و منظور حضرت از جمله بالا آن است كه مردم وقتى در صدد تعريف و توصيف زبانى براى حق برآيند زمينه آن بسيار گسترده است، چون بر زبان راندن ساده است، ولى هر گاه حاكم بر حق و عادلى ميان آنان حاضر شده و عمل كردن به حق را از ايشان بخواهد عرصه بر آنها تنگ مى‏شود زيرا عملا زير بار حق رفتن و به عدالت رفتار كردن كارى دشوار است، چون لازمه آن ترك بعضى از خواسته‏هاى دل و امور مورد پسند انسان است، در اين عبارت از باب استعاره، براى كلمه حق «صفت سعه و ضيق را كه از لوازم جا و مكان محسوس است آورده است زيرا حق را به اعتبار اين كه دامنه توصيف آن زياد و عمل كردن به آن دشوار است تشبيه به مكانى كرده است كه براى بعضى امور وسيع و پهناور است ولى گنجايش امور ديگرى را ندارد.

و لا يجرى لاحد الا جرى عليه،
حضرت با بيان اين جمله حق را براى آنان‏تشريح فرموده و نفوس آنها را براى عمل كردن به آن آماده ساخته است، و سپس در جمله: و لا يجرى عليه الاجرى له كه سبب سودآورى حق را يادآورى فرموده به دلهاى آنان اطمينان و آرامش داده است.
و بار ديگر با جمله لو كان لأحد أن يجرى… با يك قضيّه شرطيه متصله حق خدا را بر گردن آنان اثبات و تشريح فرموده است.

لقدرته… صروف قضائه،
در اين عبارت علّت استدلال فوق و ملازمه ميان مقدم و تالى را كه در قضيّه شرطيه گذشت، بيان مى ‏دارد و با دو دليل، اولويّت ذات خداوندى را براى اين ويژگى- كه تنها علت سودآورى حق متوجه او باشد نه، سبب ديگر آن- اثبات مى ‏فرمايد:

1- خداوند توانايى كامل براى انتقام و گرفتن حق خود دارد.
2- هيچ شخصى را بر او حقّى نيست، زيرا عدالتش در تمام متصرفاتش جارى و سارى است. پس از اين كه در جمله بالا اولويت حق تعالى را اثبات فرموده است در جمله بعد: و لكنّه تعالى جعل… عليه با استثنا كردن نقيض تالى، آن را نفى كرده است كه توضيح آن چنين است: خداوند براى خود بر گردن بندگان حقّى قرار داده كه او را اطاعت كنند تا براى آنان نيز حقّى بر عهده خداوند ثابت شود كه عبارت از پاداش عبادت است، و به اين طريق ثابت مى‏شود كه در مورد خداوند تواناى دادگر، نيز حق يك طرفه نيست، بلكه همان طور كه بندگان را بر انجام دادن عبادات موّظف فرموده است، پاداش و جزاى كارهاى آنان را هم وظيفه‏اى بر عهده خود مقرر ساخته است، و با اين بيان عموميّت اين مطلب ثابت مى‏ شود كه: حق،امرى متقابل است حتى در مورد ذات اقدس حق.

مضاعفه الثواب… اهله،
در اين جمله امام امر را بالاتر برده و توجه داده است كه آنچه خدا بر عهده خود قرار داده مهمتر از حقّى است كه براى خود بر گردن ديگران مقرر فرموده چنان كه قرآن مى‏ گويد: «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ

أَمْثالِها وَ…«»»، علاوه بر آن كه اين تعيين مسئوليت بر عهده خود بر او واجب نيست ولى از باب تفضّلى است كه ذات اقدس او سزاوار آن است و آن خود نيز جزئى از نعمتهاى بى ‏پايان اوست، تا آن كه بندگان بياموزند و با بهترين وجه در ادا كردن حقوق و انجام دادن وظايف واجب خود بكوشند و متخلّق به اخلاق الهى شوند، و اين تفضّل خداوند را با افزونى شكر و سپاس او جبران كنند.

اقسام حقوق

ثمّ جعل سبحانه… ببعض،
اين جمله از سخنان حضرت همانند مقدمه ‏اى است براى اثبات اين كه حق او بر گردن مردم امر واجبى از سوى خداوند است، تا آنان را بيشتر وادار به انجام دادن آن كند، و مى ‏فرمايد: حقوقى كه هر يك از افراد مردم بر ديگرى دارد خود از حقوق خداوند است، زيرا حقّ خدا اطاعت اوست و اداى اين حقوق هم اطاعت خداست و حقوق واجب الهى اينهاست:

1- حق پدر و مادر بر گردن فرزند و عكس آن.
2- حق هر يك از زن و شوهر بر يكديگر.
3- و حق والى و فرمانده بر رعيت و فرمانبر و عكس آن.

فجعلها تتكافأ فى وجوهها،
در دنباله ذكر بعضى از اقسام حقوق تقابل ميان حق و مسئوليت را بيان فرموده است كه خداوند در مقابل هر حقى وظيفه‏اى براى صاحبش قرار داده است، از باب مثال، حق زمامدار پيروى دستورهاى او، و حق مردم هم عدالت و حسن رفتار اوست، و هر كدام از اينها در برابر ديگرى لازم است.

بزرگترين حق: و اعظم ما افترض اللَّه…،
امام عليه السلام در اين فراز از سخنان خود حقوق متقابل والى و رعيت را از بزرگترين حقوق دانسته است، زيرا: اكثر مصالح معاش و معاد انسانها بر محور آن مى‏ چرخد، و سپس با جمله فريضة فرضها اللَّه… على كلّ بر اهميت و وجوب آن تاكيد فرموده است.

ويژگيهاى حقوق متقابل والى و رعيت: فجعلها نظاما… عند العباد،
امام در اين قسمت از سخنان خود امورى را كه لازمه حقوق متقابل والى بر رعيت و عكس آن است بيان فرموده:

1- در صورتى كه هر يك از دو طرف وظيفه خود را انجام دهند، اين حقوق باعث الفت و مهربانيشان مى ‏شود، و ما بارها در گذشته يادآور شده‏ ايم كه بزرگترين هدف صاحب شريعت ايجاد الفت و مهربانى است، و هدف از اجتماع مردم براى نماز كه شبانه روز پنج مرتبه در مساجد و هفته ‏اى يك بار در روز جمعه و سالى دوبار در دو عيد فطر و قربان بر پا مى‏ شود نيز به وجود آوردن پيوند الفت و مهربانى در ميان افراد است، و از طرفى عمل كردن به حق و عدالت و گرد آمدن براى پيروى از رهبر و زمامدار عادل، خود از علل و موجبات انس و الفت و دوستى و محبت در راه خداست، و اين باعث مى ‏شود كه مردم همانند يك تن شوند كه به مصالح خودآگاه و به آن عمل مى ‏كند و مفاسد خويش را مى‏ شناسد و از آن دورى مى‏جويد.
2- دومين فايده و ويژگى حقوق متقابل زمامدار و رعيت آن است كه خداوند آن را مايه عزت و سر بلندى دين و مسلمانان قرار داده است، و روشن است كه هر گاه اجتماع، سبب الفت و محبت شود، باعث بزرگى و قوّت و مغلوبيت دشمنان و اعزاز و احترام دين نيز خواهد بود، و در اين مورد امام (ع) تاكيد فراوان دارد كه خير و صلاح رعيت وابسته به خير و صلاح فرمانرواست، و اين امرى است كه كليه عقول آن را مى ‏پذيرند و تمام انديشه‏ هاى حقيقت جو باآن موافقند، چنان كه گويند: «هر گاه فرمانده استقامت و استوارى داشته باشد، رعيت هم در رستگارى و هدايت خواهند بود«»» و شاعرى چنين گويد: «تا وقتى جامعه اهل صلاح و سداد باشند، امور را به فرمانروايان صالح و نيكوكار واگذار خواهند كرد.
ولى اگر از حق رو گردان شوند رهبرى آنان به دست اشخاص بد، و ناشايست خواهد افتاد«».» و نيز بيان فرموده است كه صلاح حال فرمانروايان هم وابسته به صلاح حال مردم و پيروى آنها از زمامدارشان است و بر عكس تباهى روزگار آنان نيز بستگى به مخالفتشان با رأى والى دارد، پس موقعى كه هر دو طرف حقوق متقابل خود را درست ادا كنند، حق ميان ايشان عزّت پيدا خواهد كرد، مخالفى براى آن وجود نخواهد داشت.
3- فايده سوم حقوق متقابل والى و فرمانروا بر پايى راه و روشهاى دين به وسيله پا فشارى در قوانين دين و عمل به آنهاست.
4- فايده چهارم: آنجا كه شايسته عدل و مقام دادگسترى است آن چنان به عدالت گرايد كه از جور و ستمگرى نشانى در آن نباشد.
5- آداب و سنن بدون كمترين انحرافى در جهت و مسير خود به جريان خواهد افتاد.
6- در باره فايده ششم امام مى ‏فرمايد: زمان، زمان صلاح مى ‏شود، شارح در مقام شرح مى‏ گويد: نسبت دادن صلاح به زمان، از باب مجاز است زيرا صلاح در حقيقت به مردم زمان و نظم و هماهنگى كارهاى دنيوى و اخروى آنان بر مى ‏گردد،و چون زمان ظرف وقوع تمام اينهاست و زمان از عواملى است كه صلاح و فساد را مهيّا مى ‏كند آن را گاهى به صلاح و زمانى به فساد متّصف مى‏ كند.
7- آخرين فايده: اميدوارى براى بقاى آن حكومت زياد شده و بر عكس، طمع دشمنان و اميد آنان به نابودى و فساد حكومت، به يأس و نوميدى مبدّل مى ‏شود.

زيانهاى ناشى از عدم رعايت حقوق متقابل از ناحيه فرمانروا و مردم

فاذا غلبت…،
اين فرمايش امام (ع) اشاره به بسيارى از ناگواريهايى است كه در صورت مخالفت رعيّت با دستورهاى زمامدار و ظلم و استبداد او نسبت به مردم لازم مى ‏آيد، و آنها از اين قرارند:

1- اختلاف آرا و عقايد كه از آن به عنوان اختلاف كلمه تعبير فرموده است، زيرا اختلاف عقيده علت اختلاف در كلمه و باعث پيدايش فرقه‏ هاى گوناگون مى ‏شود.
2- علامتها و نشانه‏ هاى جور و ستم آشكار مى ‏شود، و اين امرى روشن است چون با نبودن اسباب عدل، فقدان عدل و ظهور ظلم و ستمگرى ضرورى است.
3- فساد و تباهى در دين زياد مى ‏شود، زيرا نظرات مردم با رأى پيشواى عادل كه جمع كننده آراء است هماهنگى ندارد و هر فردى به جانب خواسته خود كه تباه كننده دين و مخالف با آن است، مى ‏رود.
4- راه و روش آداب و سنتها، از جانب زمامدار به واسطه ستمگريهايش، و از ناحيه مردم، به علّت بر هم خوردن نظام فكريشان، متروك خواهد ماند.
5- كارها بر پايه هوسها و تمايلات نفسانى انجام مى ‏شود و علت آن قبلا گذشت.
6- تعطيل احكام شرع كه در اثر عمل بر طبق هوا و هوس واقع مى ‏شود.
7- «و كثرة علل النفوس»
شارح براى «علل» دو معنى آورده است از اين قرار:

الف: فراوانى بيماريهاى اخلاقى و گرفتار شدن به عادتهاى زشت از قبيل: غش در معاملات، بيمارى حسد، دشمنيها، خودپسنديها، كبر، غرور و جز اينها.
ب: مراد از علل نفوس: صورتهاى واقعى عمل به منكرات است، از باب مثال: هر گاه شخصى گناهى را مرتكب مى ‏شود عقيده و انديشه فاسدى را به وجود آورده است.
8- از تعطيل شدن حق، هر چند بزرگ و مهم باشد، براى كسى وحشت و ناراحتى پيدا نمى ‏شود، و علت آن عادت كردن مردم به پايمال شدن حقوق و تعطيل احكام الهى است، و در مقابل نيز اگر بزرگترين گناهان و كارهاى باطل صورت گيرد، احساس مسئوليت نمى‏ شود، زيرا همگانى است و مطابق هوسهاى عموم انجام يافته است.
9- نيكان خوار مى‏ شوند، زيرا حق با تعطيل شدنش خوار شده است و آنها هم كه اهل حقّند، خوار مى ‏شوند.
10- بدها پس از آن كه در دولت و عزت حق خوار بودند به دليل آن كه اهل باطلند، با عزّت يافتن باطل، عزّت و بها پيدا خواهند كرد.
11- مردم به دليل خارج شدن از اطاعت و عبادت خداوند، دچار بزرگترين كيفرها و مجازاتها خواهند شد.

امام عليه السلام پس از آن كه پى آمدهاى فرمانبردارى و نافرمانى خداوند سبحان را بيان كرده، مردم را توصيه فرموده است كه يكديگر را براى عمل كردن به حق و كمك به آن، سفارش و تشويق كنند.

فليس احد… من الطاعه له،
در اين عبارت امام عليه السلام دستور خود را در باره امر به اطاعت پروردگار تاكيد و مبالغه فرموده و چنين بيان مى‏ كند كه از ميان مردم، كسى كه بتواند حق اطاعت الهى را ادا كند بسيار اندك است، اگر چه براى انجام دادن كارهاى عبادى كه باعث خشنودى خداوند متعال مى ‏شود، سعى فراوان‏ داشته باشد و كوشش بسيار كند، امّا اكنون كه بندگان خدا نمى ‏توانند حق مطلب را ادا كنند، لازم است كه به اندازه قدرت و توان خود، از جدّ و جهد و خير انديشى و كمك به يكديگر براى برقرارى حقوق الهى در ميان خود كوتاهى نكنند.

و ليس امرو و إن عظمت… حمّله اللَّه تعالى من حقّه…،
معناى اين عبارت آن است كه آدمى به هر درجه و مقام از عبادت پروردگار برسد باز هم در عبادت و اطاعت نيازمند به كمك و معاونت است، زيرا، از طرفى خداوند متعال تكليف هر كس را به اندازه طاقت و توانش قرار داده، و از طرفى ديگر قدرت و توانايى در برخى اعمال عبادى مشروط به كمك ديگرى است، بنا بر اين هيچكس بى‏نياز از كمك نيست.

و لا امرؤ و ان صغّرته النفوس…، او يعان عليه.
در اين جمله امام (ع) اين مطلب را بيان داشته است كه سزاوار هيچكس نيست خود را كمتر از آن بداند كه در اطاعت از خدا كمك بگيرد، و يا مورد كمك واقع شود، زيرا، اگر چه شخصى را همه مردم كوچك بشمارند، حد اقل مى ‏تواند، به اطاعت خداوند و اداى حق او به مردم كمك كند، هر چند به عنوان قبول كردن و پذيرفتن صدقات باشد، و نيز مردم مى ‏توانند به وسيله او يكديگر را در اطاعت حق تعالى كمك كنند به اين طريق كه به او مقامى و موقعيتى اجتماعى بدهند تا دوستى آنها را محكم يا از آنان دفع ضرر كند.
كلمه اقتحام در جمله و اقتحمته العيون كه به معناى هجوم آوردن و به عنف داخل شدن مى ‏باشد، در اين مورد به عنوان استعاره به كار رفته است، زيرا وقتى جامعه از روى تكبّر كسى را كوچك شمارد و با ديده حقارت به او بنگرد مانند آن است كه او را مورد حمله قرار داده و به زور بر او وارد شده است.
و غرض از ايراد اين جمله آن است كه مردم را وادار كند تا از يكديگر كمك بگيرند و در امور دينى با هم متّحد باشند، و چنان نباشند كه ناتوانان وحاجتمندان بر اثر ضعف و احتياجشان خوار و بى ‏ارزش شمرده شوند و بر عكس، اغنياء نسبت به نيازمندان بى‏ اعتنا باشند و نيرومندان بر ضعفا و ناتوانان تكبّر ورزيده و آنها را حقير شمارند، بلكه همه آنان به سبب اتّحاد همانند يك تن باشند.

پاسخ به كسى كه در مدح آن حضرت مبالغه كرد: اما آنچه از سخنان امام در پاسخ شخصى كه برخاست و او را بسيار ستود، برمى ‏آيد، آن است كه مى ‏خواهد او را از زياده روى در تعريف و ستايشهاى فراوان منع كند، و يا اين كه بطور كلّى ستودن اشخاص را جلو رويشان اگر چه سزاوار آن باشند، از كارهاى ناپسند و زشت به حساب آورد و علّت آن هم روشن است، زيرا اين عمل در بيشتر اشخاص باعث پيدايش خود بزرگ بينى و خود پسندى، در نفس و كردار مى ‏شود.

انّ من حق من عظم… احسانه اليه،
در اين جمله حضرت (ع) با يك استدلال منطقى توضيح داده است كه: هر كس مورد لطف و احسان و نعمت فراوان الهى واقع شود سزاوار است كه غير از ذات اقدس او، همه چيز در نظرش حقير و كوچك شمرده شود.
صورت استدلالى كه در اين سخن امام (ع) مقدّر است قياسى است مركب از شكل اول كه مقدمات آن چنين است:

مقدمه اول (صغرى): هر كس كه مورد لطف و عنايت و احسان و نعمت حق تعالى واقع شود سزاوار است كه از همه بيشتر عظمت و احترام الهى دل و جان او را فرا گيرد.
مقدمه دوم (كبرى): و هر كس چنين باشد (از همه بيشتر….) شايسته است كه بجز ذات پروردگار همه چيز در نزد او حقير و كوچك به شمار آيد.
شارح، مقدمه اول را جمله: «انّ من حقّ من عظم…» گرفته است، و راجع به مقدمه دوم قياس مى‏ گويد: از عبارت «لعظم ذلك» استفاده مى ‏شود

يعنى به دليل عظمت و بزرگى خدا در دل او، لازم است كه همه چيز، جز حق تعالى در نظر او كوچك و حقير باشد، آنچه در اين استدلال منطقى بيان شده گر چه قاعده كلى و مطلب عمومى است ولى در حقيقت مراد، خود حضرت است، زيرا بزرگترين نعمت خداوند، در دنيا خلافت مسلمين و در آخرت هم كمالات معنوى است كه همه آنها، ويژه وجود خود اوست، بنا بر اين او خود سزاوارترين مردم است كه جلال الهى و عظمت ربّانى قلب و روح او را فرا گرفته باشد و به آن سبب همه چيز جز خداوند در نظرش بى‏ارزش و حقير نمايد.

و من اسخف حالات الولاة… و الكبرياء،
امام (ع) در اين قسمت از سخنان خود به منظور تكميل مطلب فوق، گويا مى‏ خواهد چنين بيان كند: كسى كه بايد همه چيز بجز ذات پروردگار در نظرش بى ‏مقدار باشد، سزاوار نيست كه بر خود ببالد و فخر و مباهات را دوست بدارد، و خود را بزرگ بداند و يا حتى چنين گمانى در باره او بشود، زيرا اين دو صفت ويژه خداوند است و هيچ كس در خور آن نيست، و نيز نبايد چنان باشد كه او را مانند جبّاران مورد خطاب قرار دهند و همچون ستمگران احترام كنند، و قد كرهت… در اين جمله تصريح فرموده است كه مراد از شخص مورد ذكر، خود آن حضرت است.

و لو كنت احبّ ان يقال فى ذلك،
اين سخن كه امام مقام خود را پايين آورده و امر معمولى را كه در اغلب اشخاص وجود دارد براى خود پذيرفته ولى سپس به دليل ديگرى خود را تبرئه مى‏ فرمايد، به اين بيان كه: اگر به فرض هم تحت تأثير لذّت‏جويى واقع شده و آن را دوست داشته ‏ام، امّا به علّت اين كه خود را كوچكتر از آن مى ‏دانم كه متّصف به عظمت و كبريايى شوم كه ويژه ذات حق تعالى است، آن را ترك گفته و دوستى آن را از دلم بيرون كرده ‏ام، و در اين فرمايش امام عليه السلام به موضوع ديگرى نيز اشاره فرموده است كه: زياده‏ روى در ستايش شخص باعث پيدايش تكبر مى ‏شود و به اين سبب امام آن را دوست نمى ‏دارد و ترك كرده است.

و ربّما استحلى الناس الثناء بعد البلاء،
در اين عبارت حضرت (ع) كسى را كه برخاست و زياد او را ستود، در عملش معذور دانسته و گوئى چنين مى ‏فرمايد: اى ستايشگر تو در كار خود معذورى چون مى‏ بينى كه هميشه براى خدا مى‏ كوشم و جهاد مى ‏كنم و هم ديگران را بر آن بسيار تشويق مى‏ كنم و عادت مردم است كه هر گاه جمعى در جهاد و يا ديگر عبادات و اعمال نيك، به خوبى از عهده برآيند، ستايش را در باره آنان حق و بجا مى‏ دانند.

فلا تثنوا علىّ بجميل ثناء… من امضائها،
پس از آن كه در جمله قبل مرد ثناگو را، به علت اين كه دل آزرده نشود، معذور دانست، در اين عبارت تكليف را روشن كرده و اصل مقصود را بيان فرموده است كه: درست است كه معمول چنين و ليكن مرا از اين قاعده مستثنا كنيد و اگر چه مى‏ بينيد كه بسيار در راه حق مى ‏كوشم مرا ثنا نگوييد و ستايش نكنيد. چرا كه من در حقيقت وظيفه خود را در برابر خدا و شما مردم كه بر گردنم باقى است و تاكنون از عهده آن بر نيامده ‏ام، انجام مى ‏دهم. وظيفه الهى من عبارت است از سپاس نعمتهاى او و بجا آوردن كارهاى واجب، و وظيفه مردمى من راهنمايى و هدايت شما به سوى حقيقت و بهترين راه و عمل بر طبق آن است.

توضيح مترجم: (اين معنى كه گذشت بر تقديرى است كه عبارت متن من التقيّه باشد چنان كه در نسخه شرح ابن ابى الحديد، و خويى و فيض الاسلام چنين است) ولى بر طبق نسخه‏اى كه از خط مرحوم سيد رضى نقل شده كه متن اين نسخه نيز چنين است معناى آن چنين مى ‏شود: اگر در عبادت خدا مى‏ كوشم و براى راهنمايى شما جديت دارم فقط به علت توجّه به خدا و حقانيّت ذات بارى تعالى است و موقعى كه چنين باشد چگونه در مقابل عبادات و اعمال خوداستحقاق ستايش و تمجيد داشته باشم. اين طرز بيان امام حاكى از كمال تواضع اوست و درسى است كه تا چه حدّ بايد انسان در پيشگاه حق تعالى اخلاص داشته باشد و دل را از دوستى باطل و ميل به آن باز دارد و نيز از خصوصيات آن حضرت است كه خدا را فقط براى خدا عبادت مى‏ كرد و توجّهى به غير نداشت، نه ترسى از غير او داشت و نه طمعى.

فلا تكلّمونى… بعدل،
در اين عبارت، حضرت به منظور راهنمايى و ارشاد ياران خود كه چگونه رفتارى با او داشته باشند، از چند چيز آنها را باز داشته است:

1- چنان كه معمولا با ستمگران سخن مى‏ گويند- مثلا آنها را زياد تمجيد مى ‏كنند- با او چنين سخن نگويند، زيرا اين عمل در نفس شخص مورد ستايش ايجاد غرور و تكبّر مى‏ كند و نيز چون او جبّار و ستمگر نيست اين كار، توصيف از چيزى در غير مورد و محلّ خود مى ‏باشد.
2- محافظه كاريهايى كه معمولا نزد بعضى از پادشاهان و زمامداران خشمگين و زود رنج به عمل مى ‏آيد- مثلا از ترس يا احترام در پيش آنان با هم شوخى نمى‏ كنند يا از حرف زدن خوددارى مى‏ كنند و يا با آنها مشورت انجام نمى‏ دهند و حتى به اين سبب ايشان را از برخى امور آگاه نمى ‏سازند و جلو روى آنها ايستاده باقى مى ‏مانند و نمى ‏نشينند- نزد او به عمل نياورند، چرا كه اين ملاحظه كاريها بسيارى از مصالح امور را از بين مى ‏برد و موجب آن مى ‏شود كه نفس، شيفته فخر و مباهات و كبر و خود بزرگ بينى شود، و نيز اين كار مانند مورد قبلى وضع شيئى در غير ما وضع له است.
3- با او در گفتار و رفتار، ظاهر سازى و دورويى نداشته باشند، زيرا اين كار، سبب تباهى دين و دنيا خواهد بود.
4- اگر چه تحمل حق تلخ است ولى او تذكر مى ‏دهد كه مبادا تصوركنند كه شايد از حقيقت گويى خوشش نمى ‏آيد و در مقابل حرف حق ناراحت مى ‏شود. امام (ع) لفظ «مرار» (تلخى) را براى سختى و دشوارى حق استعاره فرموده است، چون عدالت او و آنچه لازمه عدل است كه قبول حق به هر صورت باشد راهنمايى مى ‏كند كه اين گمان را به او نبرند كه او بزرگى خودش را طالب است، و دليلش آن است كه امام (ع) به غير خودش كه شايسته عظمت و ستايش است يعنى خداوند، شناخت كامل دارد.
يك اصطلاح منطقى و استدلال قياسى: فانه من استثقل… اثقل. در اين جمله امام (ع) به منظور تأييد بر حقيقت پذيرى خود كه در سخن قبل بيان فرمود، با يك استدلال قياسى كه مى‏توان آن را به صورت شكل دوم«» از اشكال چهارگانه منطقى در آورد، احتجاج فرموده است، كه به اين طريق بيان مى‏شود: مقدمه اول: هر كس از شنيدن حرف حق و توصيف عدالت نگران و ناراحت شود، عمل بر طبق آن دو، بر او گرانتر و دشوارتر خواهد بود.
مقدمه دوم: امّا براى من عمل كردن به حق و عدالت هيچ گونه سختى و دشوارى ندارد، و اين خود كاملا از رفتار او كه بدون هيچ رنجشى با تمام وجود در خدمت حق و اجراى عدالت بود معلوم مى‏شود.
پس از بيان مقدمات نتيجه استدلال چنين است: كه حرفهاى حق ديگران و درخواست اجراى عدل و داد براى او گران و دشوار نيست.
5- مطلب پنجمى كه حضرت ياران خود را از آن منع فرموده آن است كه از حقيقت گويى و همفكرى و مشورت با او، در بيان و اجراى عدل و داد، خوددارى‏ نكنند، زيرا چنين ملاحظه كاريهايى مايه بروز باطل و فساد در جامعه خواهد شد.

فانّى لست…. منّى،
حضرت در اين عبارت كه تواضع فرموده و خود را جايز الخطا و نيازمند به كمك پروردگار دانسته يارانش را بيش از پيش به همراهى و نزديك شدن به خود وادار كرده است.

الّا ان يكفى اللَّه من نفسى،
منظور از «نفسى» آن خصوصيّت نفسانى است كه آدمى را به كارهاى زشت و بد، وا مى ‏دارد و امام از خدا مى ‏خواهد كه او را از شرّ آن حفظ فرمايد زيرا او را براى اين امر از خود نيرومندتر مى ‏داند، و در اين گفتار، عصمت و پاكى خود را در مقابل گناهان، از ناحيه پروردگار متعال مى ‏بيند.

فانّما انا و أنتم…،
در اين عبارت تمام ياران را توجه مى‏دهد كه بايد همه ما در مقابل فرمان او تسليم و در پيشگاه عظمت او كمال ذلّت را داشته باشيم، زيرا به دليل اين كه تمام نفوس و خواسته‏ها و خاطره‏ هاى آن از طرف اوست و او مبدأ و سرچشمه فيضها و استعدادهاست، لذا او مالك تمام آنها مى ‏باشد.  

آخرين سخن امام (ع) در اين خطبه: و اخرجنا ممّا كنّا فيه،
خدا ما را از آن بيرون برده است، يعنى از گمراهى دوران جاهليت پيش از اسلام و دورى از درك حقيقت و نيافتن راهى كه درست و صحيح بوده است، معناى راه يافتن به سوى خرا و آگاهى در امور دنيوى، و اين ويژگى تنها با بعثت پيامبر اكرم اسلام و پيشرفت نبوّت او برقار شد توفيق از خداوند است.

ترجمه ‏شرح ‏نهج ‏البلاغه(ابن ‏ميثم بحرانی)، ج 4 ، صفحه‏ى 92-73

خطبه206ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه215صبحی صالح)

و من دعاء له ( عليه‏السلام ) كان يدعو به كثيرا

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَمْ يُصْبِحْ بِي مَيِّتاً وَ لَا سَقِيماً- وَ لَا مَضْرُوباً عَلَى عُرُوقِي بِسُوءٍ- وَ لَا مَأْخُوذاً بِأَسْوَإِ عَمَلِي وَ لَا مَقْطُوعاً دَابِرِي- وَ لَا مُرْتَدّاً عَنْ دِينِي وَ لَا مُنْكِراً لِرَبِّي- وَ لَا مُسْتَوْحِشاً مِنْ إِيمَانِي وَ لَا مُلْتَبِساً عَقْلِي- وَ لَا مُعَذَّباً بِعَذَابِ الْأُمَمِ مِنْ قَبْلِي- أَصْبَحْتُ عَبْداً مَمْلُوكاً ظَالِماً لِنَفْسِي- لَكَ الْحُجَّةُ عَلَيَّ وَ لَا حُجَّةَ لِي- وَ لَا أَسْتَطِيعُ أَنْ آخُذَ إِلَّا مَا أَعْطَيْتَنِي- وَ لَا أَتَّقِيَ إِلَّا مَا وَقَيْتَنِي- اللَّهُمَّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ أَنْ أَفْتَقِرَ فِي غِنَاكَ- أَوْ أَضِلَّ فِي هُدَاكَ أَوْ أُضَامَ فِي سُلْطَانِكَ- أَوْ أُضْطَهَدَ وَ الْأَمْرُ لَكَ- اللَّهُمَّ اجْعَلْ نَفْسِي أَوَّلَ كَرِيمَةٍ تَنْتَزِعُهَا مِنْ كَرَائِمِي- وَ أَوَّلَ وَدِيعَةٍ تَرْتَجِعُهَا مِنْ وَدَائِعِ نِعَمِكَ عِنْدِي- اللَّهُمَّ إِنَّا نَعُوذُ بِكَ أَنْ نَذْهَبَ عَنْ قَوْلِكَ- أَوْ أَنْ نُفْتَتَنَ عَنْ دِينِكَ- أَوْ تَتَابَعَ بِنَا أَهْوَاؤُنَا دُونَ الْهُدَى الَّذِي جَاءَ مِنْ عِنْدِكَ

لغات

دابر: فرزند و نسل انسان، و نيز به معناى كمر و پشت آمده است.
التباس: آميختگى.
اضطهد: مورد ستم واقع شد.
تتابع: هجوم آوردن به كار ناشايست و خود در آن افكندن.

ترجمه

«ستايش خداى را كه مرا مرده و بيمار، داخل صبح نگردانيد، و مرا به بيماريهاى بد منظرى دچار نكرده، و به كيفر بدترين كرداره ايم نرسانده و مقطوع النسل قرار نداد، و مرا در عقيده دينى متزلزل و منكر خدا و وحشت زده از ايمان نساخت، عقل مرا با جنون درهم نياميخت و مرا به كيفر امّتهاى پيشين مبتلا نكرد.
داخل صبح شدم در حالى كه بنده ‏اى مملوك و بر خويشتن ستمكارم (خدايا) تو حجت را بر من تمام كردى و مرا عذر و بهانه‏ اى نيست، قوت دريافت هيچ گونه سودى ندارم، مگر تو آن را به من ببخشى، و از هيچ زيانى خود را نمى‏ توانم دور كنم، مگر تو مرا از آن نگاهدارى.

بار پروردگارا به تو پناه مى‏برم از اين كه با توجه به بى‏نيازى تو نيازمند و با هدايت تو گمراه شوم و در سايه حكومتت بر من ستم شود و با اين كه فرمان تراست مقهور و مغلوب شوم.
پروردگارا نخستين عضو گرانبها از اعضايم را كه از من مى‏گيرى جانم قرار بده و همان را اولين وديعه از ودايع نعم خود گردان كه نزد من دارى و به سوى خود باز مى‏ گردانى.
بار خدايا به تو پناه مى‏بريم از اين كه از گفتارت روى برتابيم، يا به كناره‏ گيرى از آيينت فريفته شويم، و يا اين كه هوسهاى سركش دل- نه هدايت تو- بر ما چيره شود.»

شرح

امام (ع) در اوايل اين خطبه با توجه به انواع نعمتهاى الهى كه بدانها اقرار دارد خداى را ستايش كرده و ده نوع از آنها را بر شمرده است:

1- نعمت حيات و زندگى.
2- سلامت و تندرستى از بيماريهاى معمولى.
3- دورى از بيماريهاى نفرت‏ آميزى كه احيانا باعث زشتى منظر مى ‏شود، از قبيل جذام و برص و…

4- او را به كيفر بدترين گناهان دچار نفرموده است (چون او را معصوم از هر گناه و خطا قرار داده است.) 5- او را مقطوع النسل و ابتر، و بى ‏فرزند قرار نداده است، و در معناى و لا مقطوعا دابرى، احتمال ديگرى نيز هست: كه منظور از كلمه «دابر» پشت و كمر و منظور از «قطع» هدف بلاهاى كمرشكن و توان فرسا واقع شدن باشد، يعنى حمد خدا را كه كمر مرا به سبب گرفتاريهاى توان فرسا خم نكرد و پشت مرا درهم نشكست.
6- از مرتدّان در دين و اهل شبهه نيست.
7- بى ‏عقيده و منكر خدا نيست.
8- چنان نيست كه به علت بد بينى نسبت به دين و يا سنگين شمردن ايمان از آن وحشت داشته باشد.
9- و او را مبتلا به اختلال حواس و عقل او را مشوب و مخلوط به ديوانگى نفرموده است.
10- مانند امّتهاى پيشين به توسط صاعقه‏ ها و فرو رفتن در زمين و جز آنها كيفر و مجازات نگرديده است.
پس از حمد خداوند در مقابل نعمتهايش، خود را حقير شمرده و اقرار به صفاتى كرده است كه لازمه آن طلب رحمت و عفو از پروردگار است، و پنج قسم از آنها را ذكر مى ‏كند:

1- خود را مملوك و بنده ‏اى مى ‏داند كه در قبضه مالكيت خداوند است.
2- ظالم به نفس است و بر خود ستم مى ‏كند.
3- اعتراف مى‏ كند كه خدا بر او حق اعتراض دارد ولى او را هيچگونه عذر و بهانه ‏اى در تقصيرات نيست زيرا حجت از طرف‏ حق تعالى تمام است.
4- هيچ سودى نمى‏تواند بدست آورد مگر خداوند او را بهره‏اى دهد و وسيله آن را برايش فراهم كند.
5- بالاخره خويشتن را از هيچ زيانى نمى ‏تواند نگاه دارد جز اين كه خداوند او را از آن زيانها نگاه دارد.

امام (ع) پس از اقرار بر اين همه ناتوانى از درگاه خداوند متعال درخواست عفو و بخشندگى كرده در جملات بعد، از چند چيز به او پناه مى‏برد:

الف: با داشتن خدايى غنّى بالذات و بى ‏نياز مطلق، محتاج و نيازمند به ديگران باشد.
ب: با آن كه هدايت واقعى و خلل ناپذير خداوند سر تا سر عالم هستى را فرا گرفته، به ضلالت افتد و راه به جايى نبرد.
ج: در حكومت خداوند، و سلطنت او كه همه جا ظاهر است، مورد ظلم و ستم واقع شود.
د: و نيز از اين كه مغلوب شود با آن كه فرمان حق بر همه چيز غالب است.
در قسمتى از اين خطبه دعا كرده و از خدا خواسته است كه روح و جان او را نخستين كريمه‏اى قرار دهد كه از او به وسيله مرگ خواهد گرفت، و منظور از كرايم، قواى نفسانى و حواس جسمانى و اعضاى بدنى اوست (چشم، گوش، زبان، دل، دست و پا، و غيره).
با چنين دعايى از خداوند مى‏ خواهد كه تا هنگام وفات نيروهاى روحانى و جسمانى او را سالم نگه داشته و به او توفيق بهره‏ مندى از آنها را عنايت فرمايد، و پيش از اين كه قوا و اعضاى او از كار بيفتند، روحش از او گرفته‏ شود«» [تا نيمه مرده و نيمه زنده نباشد فيض الاسلام‏] نظير اين دعا از حضرت پيامبر (ص) نيز نقل شده است: «خدايا مرا از گوش و چشم بهره كامل عنايت كن، و آن دو را وارثان من قرار ده«».» يعنى تا هنگام مرگ و پرواز روح از بدنم آنها را سالم بدار.
امام (ع) لفظ وديعه را بدين دليل براى روح استعاره فرموده است كه بايد امانت را به صاحبش برگرداند، روح و نفس انسانى نيز بايد به جانب پروردگار برگردانده شود.

در قسمتهاى پايانى خطبه، از اين كه مبادا به واسطه وساوس درونى نفس امّاره و يا راهزنان بيرونى و شيطان صفتان انسى از فرمان سرپيچى كند به خدا پناه برده است، سيد رضى «يفتتن» را مبنى بر فاعل ذكر كرده، بنا بر اين كه فتنه از نفس اماره ناشى شود و مبنى بر مفعول نيز نقل شده تا مستعار منه آن فتنه از سوى غير باشد و نيز از وارد شدن در ورطه هلاكت هواهاى نفسانى و درّه شقاوت و بدبختى و منحرف شدن از راه هدايتى كه كتابهاى آسمانى از طرف خدا ارائه داده‏اند پناه به پروردگار متعال برده است. توفيق از خداوند است.

ترجمه ‏شرح ‏نهج ‏البلاغه(ابن‏ ميثم بحرانی)، ج 4 ، صفحه‏ى 73-68

خطبه204ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه213صبحی صالح)

و من خطبة له ( عليه‏السلام ) في تمجيد اللّه و تعظيمه‏

الْحَمْدُ لِلَّهِ الْعَلِيِّ عَنْ شَبَهِ الْمَخْلُوقِينَ- الْغَالِبِ لِمَقَالِ الْوَاصِفِينَ- الظَّاهِرِ بِعَجَائِبِ تَدْبِيرِهِ لِلنَّاظِرِينَ- وَ الْبَاطِنِ بِجَلَالِ عِزَّتِهِ عَنْ فِكْرِ الْمُتَوَهِّمِينَ- الْعَالِمِ بِلَا اكْتِسَابٍ وَ لَا ازْدِيَادٍ- وَ لَا

عِلْمٍ مُسْتَفَادٍ- الْمُقَدِّرِ لِجَمِيعِ الْأُمُورِ بِلَا رَوِيَّةٍ وَ لَا ضَمِيرٍ- الَّذِي لَا تَغْشَاهُ الظُّلَمُ وَ لَا يَسْتَضِي‏ءُ بِالْأَنْوَارِ- وَ لَا يَرْهَقُهُ لَيْلٌ وَ لَا يَجْرِي عَلَيْهِ نَهَارٌ- لَيْسَ إِدْرَاكُهُ بِالْإِبْصَارِ وَ لَا عِلْمُهُ بِالْإِخْبَارِ

و منها في ذكر النبي ( صلى‏ الله ‏عليه‏ وآله‏ وسلم )

أَرْسَلَهُ بِالضِّيَاءِ وَ قَدَّمَهُ فِي الِاصْطِفَاءِ فَرَتَقَ بِهِ الْمَفَاتِقَ وَ سَاوَرَ بِهِ الْمُغَالِبَ وَ ذَلَّلَ بِهِ الصُّعُوبَةَ وَ سَهَّلَ بِهِ الْحُزُونَةَ حَتَّى سَرَّحَ الضَّلَالَ عَنْ يَمِينٍ وَ شِمَالٍ

ترجمه

از خطبه‏ هاى آن حضرت (ع) است:

قسمت اوّل خطبه 

«ستايش خدايى را سزاست كه از همانندى آفريدگان برتر و از آنچه كه وصف كنندگان گويند والاتر است، با آفرينشهاى شگفت‏انگيز خود در چشم نظاره كنندگان ظاهر و

آشكار است، به سبب شكوه و ارجمنديش از انديشه توهم كنندگان پنهان است، دانايى است كه دانش او اكتسابى نيست و بر آن افزوده نشود و از كسى فرا نگرفته

است، همه چيز را بدون احتياج به فكر و انديشيدن، به اندازه‏اش مقرر فرموده است، ذات اقدسى كه تاريكيها او را فرا نمى‏گيرد، و از روشنيها كسب نور نمى‏كند، شب او را در

بر نمى‏گيرد و روز بر او نمى‏گذرد، دريافت او با چشم ظاهر و آگاهى او با شنيدن اخبار نيست.»

 

شرح

امام (ع) در اين قسمت از عبارات خداوند متعال را به تعدادى از صفات ثبوتيه و سلبيه ستوده است:

1- ذات اقدس او برتر از آن است كه همانند مخلوقات باشد.

2- بر آنچه وصف كنندگان بگويند غالب است و هيچ وصفى قدرت احاطه به او را ندارد و هيچ صفتى را از دست نمى‏دهد به گونه‏اى كه بر آن توانايى نداشته باشد و ما بارها به اين مطلب اشاره كرده‏ ايم.

3- براى كسانى كه با چشم ظاهر و ديده دل به جهان آفرينش مى‏نگرند شگفتيهاى تدبير حق آشكار است.

4- به سبب ارجمندى و شكوه ذاتش از انديشه خيال پردازان پنهان است. توضيح اين دو صفت قبلا گذشت. «بجلال عزّته» مقصود از اين جمله اين است كه خداوند منزّه از راه يافتن انديشه به كنه ذات او است و اين پنهان بودن، به لحاظ حقارت و كوچكى او نيست بلكه عزّت مقام و شكوه ذات او باعث اين امر شده است، تعبير به «فكر المتوهّمين» به اين منظور است كه روح انسان در موقع دريافت امور مجرّد از ماده، ناگزير است كه با انگيزه قوه واهمه از خيال خود كمك بگيرد، يعنى آنها را تشبيه به امور مادّى كرده تنزّل دهد و به صورتهاى خيالى در آورد، زيرا و هم انسان تنها چيزهايى را درك مى‏كند كه مربوط به امور حسى باشد يا چنان تصور شود. بنا بر اين آنچه را كه انسان در اين جهان تصوّر مى‏كند چه ذات يا صفات حق تعالى و يا غير آن باشد ناگزير بايد همراه با صورت خيالى يا وابسته به آن باشد، در حالى كه پروردگار متعال با توجه به عظمت و جلالش از اين تصور خيالى منزّه و بدور است و از اين لحاظ بطون و كمون دارد (يعنى مخفى و پنهان است).

5- دانايى او مسبوق به جهل نيست تا نيازمند به كسب علم باشد، و كمبود علمى ندارد كه احتياج به افزودن داشته باشد يا استفاده از غير كند چنان كه‏ دانش آفريدگان بدين منوال است.

6- المقدّر لجميع الامور،
يعنى تمام كارها را بر طبق خواسته خود و به اندازه معيّن به وجود آورده، و در اين كار از انديشه و تدبير منزّه بوده است.

7- خداوند، كسى است كه تاريكها او را نمى‏پوشاند و از روشنائيهاى جهان، نور نمى‏گيرد، زيرا كه از جسم بودن و عوارض آن كه امور مادى مى‏باشد، بدور است.

8- ولاير هقه…،
شب او را در نمى‏يابد و روز بر او نمى‏گذرد، زيرا خداوند منزّه از آن است كه زمان بر او احاطه پيدا كند.

9- خداوند اشياء را با ديدگان دريافت نمى‏كند چون ذات مقدّسش در دريافت حقايق نياز به ابزار ندارد.

10- آگاهى خداوند نشأت گرفته از اخبار و گزارشها نيست چنان كه بيشتر دانشهاى ما چنين است، چون حق تعالى از داشتن ابزار شنوايى ظاهرى مبرّاست. و توفيق از خداوند است.

قسمت دوم خطبه كه در باره برترى مقام پيامبر اكرم بيان فرموده است:

لغات

مساوره: حمله بردن

سرّح: جدا ساخت

ترجمه

«خداوند پيامبر را با نورى پر از روشنايى فرستاد، و او را در برگزيدن مقدم داشت، پس پراكندگيها و گسستگيها را به وسيله او جمع كرد و پيوند داد، و زورمندان را به توسط او

مورد هجوم قرار داد، و دشواريها را به وجود او آسان فرمود و ناهمواريها را به دست وى هموار كرد، تا آنجا كه گمراهى را از راست و چپ دور كرد.»

 

شرح

 

در اين مورد امام (ع) به برخى از فوايد وجودى و فضايل و برتريهاى مقام پيامبر اكرم اشاره فرموده است:

1- بعثت آن حضرت همراه با نور افشانى بود، و لفظ ضياء كنايه از انوار اسلام است كه به راه خدا راهنمايى مى‏ كند.

2- خداوند او را بر همه پيامبران در فضيلت مقدم داشت، اگر چه همه انبياء برگزيدگان او هستند.

3- به وسيله او خداوند پراكندگيها را به همديگر پيوند داد.
منظور از پراكندگيها، اختلافات و نابسامانيهاى دوره جهالت، پيش از پيامبر اكرم است و مراد از جمع‏آورى آنها منظّم و مرتب كردن مصالح امور آنها به واسطه دين اسلام و توحيد است.

4- با فرستادن آن حضرت، خداى عزّ و جل، زورگوى چيره را مورد حمله و هجوم قرار داد.
در اين مورد كه امام عليه السلام خدا را فاعل فعل ساور قرار داده، از باب مجاز است، زيرا، او پيامبر را به دينى مبعوث فرموده است كه با آن بر زورمندان مشرك و غير آن هجوم كرد.

5- سر سختيها و دشواريها را به وسيله او زبون و رام كرد، مراد گردنكشان دوره جاهليت و دشمنان دين خداست.

6- خداوند متعال به وسيله پيامبر، تمام ناهمواريها را هموار كرد، منظور ناهمواريهايى است كه در طريق حق وجود داشت، كه پروردگار آن چنان او را راهنمايى فرمود تا توانست گمراهى و جهل را از راست و چپ دلها بزدايد، و در ضمن عبارت راست و چپ اشاره به دور كردن دو صفت افراط و تفريط مى‏باشد كه گاهى بر بعضى نفوس غلبه مى‏كند، چنان كه بارى كه بر پشت حيوان گذارده مى‏شود سعى مى‏شود كه مبادا دو طرف آن ناميزان باشد، و اين تعبير امام (ع) از لطيفترين استعاره‏ها و بليغترين آنهاست. توفيق از خداوند است.

ترجمه‏ شرح ‏نهج ‏البلاغه(ابن ‏ميثم بحرانی)، ج 4 ، صفحه‏ ى 58-53

خطبه203ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه212صبحی صالح)

و من خطبة له ( عليه ‏السلام ) كان يستنهض بها أصحابه إلى جهاد أهل الشام في زمانه‏

اللَّهُمَّ أَيُّمَا عَبْدٍ مِنْ عِبَادِكَ- سَمِعَ مَقَالَتَنَا الْعَادِلَةَ غَيْرَ الْجَائِرَةِ- وَ الْمُصْلِحَةَ فِي الدِّينِ وَ الدُّنْيَا غَيْرَ الْمُفْسِدَةِ- فَأَبَى بَعْدَ سَمْعِهِ لَهَا إِلَّا النُّكُوصَ عَنْ نُصْرَتِكَ- وَ

الْإِبْطَاءَ عَنْ إِعْزَازِ دِينِكَ- فَإِنَّا نَسْتَشْهِدُكَ عَلَيْهِ يَا أَكْبَرَ الشَّاهِدِينَ شَهَادَةً- وَ نَسْتَشْهِدُ عَلَيْهِ جَمِيعَ مَا أَسْكَنْتَهُ أَرْضَكَ وَ سمَاوَاتِكَ- ثُمَّ أَنْتَ بَعْدُ الْمُغْنِي عَنْ

نَصْرِهِ- وَ الْآخِذُ لَهُ بِذَنْبِهِ

لغت

نكوص: عقب نشينى كردن.

ترجمه

 از خطبه‏ هاى آن حضرت (ع) است:

«بار پروردگارا هر بنده از بندگانت كه گفتار عادلانه ‏اى دور از ستمگرى و اصلاح طلبانه بدون مفسده ما را در امر دين و دنيا بشنود ولى پس از شنيدن

از قبول آن خوددارى كند كارش جز خوددارى از يارى تو و كندى و سهل‏انگارى از بزرگداشت دين تو، چيزى ديگر نيست، ما تو را، در برابر او به شهادت

مى‏ گيريم اى بزرگترين شاهدان، و نيز تمام آنان را كه در آسمانها و زمينت اسكان داده‏ اى، به گواهى بر ضد او فرا مى‏ خوانيم، آن گاه، تو ما را از يارى

او بى ‏نياز كننده ‏اى و او را به گناهش مؤاخذه خواهى كرد.»

شرح

اين فصل از سخنان امام جزئى از خطبه ‏اى است كه در آن ياران خود را به‏جنگ با اهل شام وادار مى‏ كرد، و اين قسمت را هنگامى بيان فرمود كه عدّه بيشترى از پيروانش دست از يارى او برداشته بودند.

حضرت، در اين عبادتها، خدا و فرشتگان و بندگانش را بر كسى كه سخنان عدالت خواهانه او را شنيده و سپس، از آن اعراض كرده و از يارى دين خدا خوددارى كرده، به شهادت و گواهى گرفته است، امام (ع) با سخنانش كه راهنماى آنها و اصلاح كننده امور دين و دنياى آنان بود ايشان را به جهاد با دشمنان دين دعوت مى‏ كرد، ولى پاسخ آنها جز سر باز زدن از جنگ و نافرمانى از دستورات آن حضرت چيز ديگرى نبود، لذا در اين سخنان خداى را به گواهى مى‏ گيرد تا به اين وسيله ياران خود را به جنگ تشويق كند و از تاخير در آن باز دارد، به اين گونه، احساسات آنان تحريك مى‏ شود و در برابر فرمان او سر فرود مى ‏آورند و او را اطاعت مى‏ كنند، و نيز آن جا كه گفتار خود را به عدالت و اصلاح توصيف مى‏ فرمايد، توجه شنوندگان را به آن جلب مى ‏كند.

در فرمايش امام (ع): ثم انت بعده… خدايا تو كه بر حال او گواهى ما را از يارى و كمك او بى ‏نياز مى‏ كنى، هشدارى به عظمت سلطه خداوندى و كوچك شمردن روحيه كسانى است كه از يارى دين سرپيچى مى ‏كنند، سرانجام در آخر خطبه عقوبت و كيفر الهى را تذكر داده و اشاره به آن فرموده است كه: سستى كردن از نصرت دين خدا گناه بزرگى است كه انسان مورد مؤاخذه و عذاب قرار مى ‏گيرد. توفيق از خداوند است.

ترجمه ‏شرح ‏نهج ‏البلاغه(ابن ‏ميثم بحرانی)، ج 4 ، صفحه‏ى 53-51

خطبه202ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه211صبحی صالح)

و من خطبة له ( عليه‏ السلام ) في عجيب صنعة الكون‏

وَ كَانَ مِنِ اقْتِدَارِ جَبَرُوتِهِ- وَ بَدِيعِ لَطَائِفِ صَنْعَتِهِ- أَنْ جَعَلَ مِنْ مَاءِ الْبَحْرِ الزَّاخِرِ- الْمُتَرَاكِمِ الْمُتَقَاصِفِ يَبَساً جَامِداً- ثُمَّ فَطَرَ مِنْهُ أَطْبَاقاً- فَفَتَقَهَا سَبْعَ

سَمَاوَاتٍ بَعْدَ ارْتِتَاقِهَا فَاسْتَمْسَكَتْ بِأَمْرِهِ- وَ قَامَتْ عَلَى حَدِّهِ وَ أَرْسَى أَرْضاً يَحْمِلُهَا الْأَخْضَرُ الْمُثْعَنْجِرُ- وَ الْقَمْقَامُ الْمُسَخَّرُ- قَدْ ذَلَّ لِأَمْرِهِ وَ أَذْعَنَ لِهَيْبَتِهِ- وَ

وَقَفَ الْجَارِي مِنْهُ لِخَشْيَتِهِ- وَ جَبَلَ جَلَامِيدَهَا وَ نُشُوزَ مُتُونِهَا وَ أَطْوَادِهَا- فَأَرْسَاهَا فِي مَرَاسِيهَا- وَ أَلْزَمَهَا قَرَارَتَهَا- فَمَضَتْ رُءُوسُهَا فِي الْهَوَاءِ- وَ رَسَتْ

أُصُولُهَا فِي الْمَاءِ- فَأَنْهَدَ جِبَالَهَا عَنْ سُهُولِهَا- وَ أَسَاخَ قَوَاعِدَهَا فِي مُتُونِ أَقْطَارِهَا وَ مَوَاضِعِ أَنْصَابِهَا- فَأَشْهَقَ قِلَالَهَا وَ أَطَالَ أَنْشَازَهَا- وَ جَعَلَهَا لِلْأَرْضِ عِمَاداً

وَ أَرَّزَهَا فِيهَا أَوْتَاداً- فَسَكَنَتْ عَلَى حَرَكَتِهَا مِنْ أَنْ تَمِيدَ بِأَهْلِهَا أَوْ تَسِيخَ بِحِمْلِهَا أَوْ تَزُولَ عَنْ مَوَاضِعِهَا- فَسُبْحَانَ مَنْ أَمْسَكَهَا بَعْدَ مَوَجَانِ مِيَاهِهَا- وَ أَجْمَدَهَا

بَعْدَ رُطُوبَةِ أَكْنَافِهَا- فَجَعَلَهَا لِخَلْقِهِ مِهَاداً- وَ بَسَطَهَا لَهُمْ فِرَاشاً- فَوْقَ بَحْرٍ لُجِّيٍّ رَاكِدٍ لَا يَجْرِي وَ قَائِمٍ لَا يَسْرِي- تُكَرْكِرُهُ الرِّيَاحُ الْعَوَاصِفُ- وَ تَمْخُضُهُ الْغَمَامُ

الذَّوَارِفُ- إِنَّ فِي ذلِكَ لَعِبْرَةً لِمَنْ يَخْشى‏

لغات

تعاصف: برهم خوردن امواج و شكسته شدن آنهاست.

مثعنجر: درياى روان و پر آب.

قمقام: دريا، چون محلّ اجتماع و گرد آمدن آب است به اين اسم ناميده شده است.

جبل: آفريد، خلق كرد.

جلاميدها: سنگهاى بسيار سخت و بزرگ زمين.

انهد: بلند كرد.

اساخ: داخل كرد.

انصاب: جمع نصب، علامتهايى كه بر سر راهها نصب مى‏ شود.

انشاز: جمع نشز، بلنديهاى آن.

ارّزها فيها: پا بر جا و استوار كرد، در نسخه خطى سيد رضى بدون تشديد: (ارزها) روايت شده است ولى با تشديد بهتر و روشن‏تر است.

اكنافها: كناره‏ هاى آن.

تكركره: آن را بر مى‏ گرداند و تغيير مى ‏دهد.

 

ترجمه

از خطبه‏ هاى آن حضرت (ع) است:

«از عظمت قدرت و بديع بودن لطايف آفرينش خداوند، آن كه از آب انباشته درياى پر موج كه از آن صداى مهيبى از برخورد موجها بر مى‏ خاست، موجود خشك و جامدى را به وجود آورد، و سپس، از آن آب طبقاتى بهم پيوسته آفريد و بعد آنها را به صورت آسمانهاى هفتگانه از يكديگر جدا فرمود، پس به فرمان خداوند اين آسمانها خود را نگه داشتند و در آن جا كه براى آنها تعيين شده بود ايستادند. زمين را در فضا استوار كرد، در حالى كه ماده ‏اى كبود رنگ و پر آب و دريايى آرام و رام آن را بر پشت گرفت، دريايى كه به فرمان خداوند، رام و در برابر هيبت او فروتن، و از ترس وى از جريان افتاده است و سنگهاى سخت و تپّه‏ ها و كوههاى زمين را آفريد، و آنها را در لنگرگاه هايشان متوقف كرد و در قرارگاه هايشان مستقر ساخت، پس سرهاى آنها در هوا بلند شد و ريشه‏ هاى آن در آب نفوذ كرد، كوهها را از جاهاى پست و صاف زمين بر افراشت و پايه‏ هاى آنها را در درون و اعماق زمين فرو برد و قلّه ‏هاى آنها را بسيار بلند قرار داد و نوك آنها را طولانى ساخت و آنها را تكيه‏گاه ها و ستونهاى زمين و همانند ميخهاى پا بر جا در زمين استوار كرد، از اين رو با داشتن حركت آرام گرفت تا ساكنان خود را از لرزش و سقوط و خرابى و فساد نگه دارد.

پس پاك و منزه است كسى كه زمين را با آن همه امواج ناآرام آب، ثابت‏ نگاه داشت، و با مرطوب بودن اطرافش آن را خشك كرد، و سپس آن را محل آرامش آفريده ‏هاى خود قرار داد و بستر زمين را براى آنان بر روى اقيانوسى عظيم كه راكد و از جريان ايستاده است گسترده دريايى كه آن را تنها بادهاى تند وزنده برهم مى ‏زند و ابرهاى بارنده آن را حركت مى‏ دهد.
همانا در اين دلايل عظمت و قدرت الهى، جاى عبرت و پندگيرى براى كسى است كه از خداى خويش بيم داشته باشد.»

شرح

امام (ع) در اين فصل بيان فرموده است كه اصل حقيقت و ماده وجودى اجسام زمينى و آسمانى را آب تشكيل مى‏ دهد و چگونگى آفرينش اين موجودات را از آب شرح داده است و نيز چگونگى آفرينش زمين و آسمانها و كوهها را بيان فرموده است، هر چند بيان كامل اين مباحث در خطبه اوّل از بيان امام عليه السلام بازگو شده است، ولى به چند فايده كه از سخنان حضرت در اين مورد استفاده مى‏ شود، اشاره مى‏ كنيم: فايده اول: به دليل اين كه اجرام آسمانى و زمينى از كمال نيرومندى و عظمت برخوردارند، و با اين وصف در آن، شگفتيها، و نوآوريهايى، از نظر آفرينش وجود دارد كه عقلها از شرح و بيانش حيران و ناتوان گشته است، ناگزير امام (ع) وجود اجسام را از يك طرف به قدرت و عظمت خداوند و از طرفى به لطافت صنع و نوآورى ذات اقدس الهى نسبت داده است، تا اوّلا اشاره به اين باشد كه ذات اقدس احديت از هر نظر در نهايت عظمت و بزرگى است، و ثانيا نهايت ظرافت در تدبير و كمال حكمت خداوند در مقام آفرينش را بيان دارد، و جمود و خشكى را كنايه از زمين آورده است.

فايده دوّم: مرجع ضمير در «منه»: بحر (دريا) است و در «حدّه»، يا اللَّه و يا امره است، منظور حضرت از جمله قامت على حدّه آن است كه آسمانهاى‏

هفتگانه بر طبق اندازه و شكل و هيأتى كه خداوند براى آنها معيّن كرده است قرار گرفته و از آن خارج نشده، تجاوز نكرده ‏اند و منظور از ضمير در يحملها كه مفعول و در محلّ نصب است كلمه ارض يعنى زمين است كه به معناى «يبس»: جامد مى‏باشد، چنان كه قبلا بيان شد، و همچنين ضمير در جلاميدها و كلمات بعد از آن يعنى متونها و اطوادها به زمين برمى‏ گردد، اما ضمير ارساها و ما بعد آن تا اصولها به جبال (كوهها) و مرجع ضميرهاى جبالها، سهولها و اقطارها، ارض است، و در قواعدها، قلالها و انشازها مرجع ضمير جبال است.

از جمله مطالبى كه امام در خطبه اوّل نهج البلاغه راجع به آفرينش جهان مادّى بيان فرمود اين بود كه: كف روى آب به وسيله وزش باد به حركت در آمد و به سوى فضايى پهناور بلند شد و از آن، آسمانها به وجود آمد.

فايده سوم: تسليم بودن درياى محيط جهان مادّه در برابر فرمان الهى و پذيرش بزرگى و عظمت او حكايت از آن دارد كه اين عالم سراسر، امكان است و محتاج و نيازمند به قدرت خداوند، مى‏باشد و تحولات و تغييراتى كه در آن پيدا مى‏شود همه به اراده حق تعالى است، و امام عليه السلام در اين عبارات استعاره به كار برده است«».

فايده چهارم: فرمايش امام (ع): على حركتها يعنى در حال حركت زمين زيرا، كلمه على به معناى حال است.
از عبارت تسيخ بحملها چنين استفاده مى ‏شود كه اگر كوهها ميخهاى زمين نبودند زمين با تكان خوردن ساكنانش را در خود فرو مى ‏برد. امّا اين كه كوهها مانع از جنبش سركش زمين مى ‏شود، دليلش را در خطبه اول نهج البلاغه دانستى، و امّا اين مطلب كه اگر كوهها نبود زمين ساكنان خود را فرو مى ‏برد، به‏اين دليل است كه هر گاه زمين بلرزد، رويه و پهنه زمين كه انسانها بر روى آن هستند در آب فرو رود و مقصود امام (ع) از فرو بردن زمين همين است، بنا بر اين كوهها همان طور كه از لرزش زمين ممانعت مى‏ كنند، از اين كه زمين ساكنانش را فرو برد يا از جاى خود كنده شود نيز ممانعت مى‏ كنند.

فايده پنجم: سخن امام كه زمين پس از مرطوب بودن اطراف آن، خشك شد داراى دو احتمال است:

1- ممكن است اشاره به اين باشد كه اصل زمين از كف آب بوده است، چنان كه قبلا بيان شد.
2- احتمال ديگر اين كه حضرت با آن جمله به قسمتى از زمين نظر داشته كه در آب فرو رفته سپس آب از آن قسمت بالاى زمين به جاهاى پايين‏تر جارى شده و آن نقطه از آب خالى و بعد خشك شده، اين نقاط و مواضع بسيار است، كه قسمتى مسكونى و قسمتى غير مسكونى است.

فايده ششم: گفتار امام (ع) تمخضه الغمام الذّوارف
اشاره به آن است كه دريا در اثر آمدن باران با شدت تكان خورده، طوفانى و مضطرب مى‏ شود، و اين اضطراب به واسطه حركتى است كه باران در دريا ايجاد مى‏ كند چون با شدت به دريا مى‏ ريزد و آن را به حركت در مى‏ آورد و يا از آن جهت است كه باران همراه با باد است و در نتيجه آن در دريا موج و طوفان به وجود مى ‏آورد، بيشترين بادهايى كه وسيله تحريك اقيانوس مى‏ شود بادهاى جنوبى است كه تسلط كامل بر آن دارد، و اين امر را بارها خودم مشاهده كرده‏ ام.

فايده هفتم: امام (ع) پس از آن كه آفريده‏ هاى مادّى و تغييراتى را كه قدرت خداوندى در آنها ايجاد مى‏ كند بر شمرده، فرموده است: محققا در آن تغييرات براى اهل خشيت، پند و عبرت است، تا آنان را از راههاى مختلف‏ عبرت، آگاه سازد، و منظور آن حضرت از اهل خشيت دانشمندان و علماى ربّانى مى ‏باشند، زيرا خداوند در قرآن اين صفت را به آنها اختصاص داده و فرموده است: «إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ«»» توفيق از خداوند است.

ترجمه ‏شرح ‏نهج ‏البلاغه(ابن ‏ميثم بحرانی)، ج 4 ، صفحه‏ى 51-45

خطبه201ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه210صبحی صالح)

 

و من كلام له ( عليه ‏السلام ) و قد سأله سائل عن أحاديث البدع و عما في أيدي الناس من اختلاف الخبر فقال ( عليه‏ السلام )

إِنَّ فِي أَيْدِي النَّاسِ حَقّاً وَ بَاطِلًا- وَ صِدْقاً وَ كَذِباً وَ نَاسِخاً وَ مَنْسُوخاً- وَ عَامّاً وَ خَاصّاً- وَ مُحْكَماً وَ مُتَشَابِهاً وَ حِفْظاً وَ وَهْماً- وَ لَقَدْ كُذِبَ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ

ص عَلَى عَهْدِهِ- حَتَّى قَامَ خَطِيباً فَقَالَ- مَنْ كَذَبَ عَلَيَّ مُتَعَمِّداً فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ- وَ إِنَّمَا أَتَاكَ بِالْحَدِيثِ أَرْبَعَةُ رِجَالٍ لَيْسَ لَهُمْ خَامِسٌ رَجُلٌ مُنَافِقٌ

مُظْهِرٌ لِلْإِيمَانِ مُتَصَنِّعٌ بِالْإِسْلَامِ- لَا يَتَأَثَّمُ وَ لَا يَتَحَرَّجُ- يَكْذِبُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ص مُتَعَمِّداً- فَلَوْ عَلِمَ النَّاسُ أَنَّهُ مُنَافِقٌ كَاذِبٌ لَمْ يَقْبَلُوا مِنْهُ- وَ لَمْ يُصَدِّقُوا

قَوْلَهُ- وَ لَكِنَّهُمْ قَالُوا صَاحِبُ رَسُولِ اللَّهِ ص- رَآهُ وَ سَمِعَ مِنْهُ وَ لَقِفَ عَنْهُ فَيَأْخُذُونَ بِقَوْلِهِ- وَ قَدْ أَخْبَرَكَ اللَّهُ عَنِ الْمُنَافِقِينَ بِمَا أَخْبَرَكَ- وَ وَصَفَهُمْ بِمَا وَصَفَهُمْ

بِهِ لَكَ ثُمَّ بَقُوا بَعْدَهُ- فَتَقَرَّبُوا إِلَى أَئِمَّةِ الضَّلَالَةِ- وَ الدُّعَاةِ إِلَى النَّارِ بِالزُّورِ وَ الْبُهْتَانِ- فَوَلَّوْهُمُ الْأَعْمَالَ وَ جَعَلُوهُمْ حُكَّاماً عَلَى رِقَابِ النَّاسِ- فَأَكَلُوا بِهِمُ الدُّنْيَا

وَ إِنَّمَا النَّاسُ مَعَ الْمُلُوكِ وَ الدُّنْيَا- إِلَّا مَنْ عَصَمَ اللَّهُ فَهَذَا أَحَدُ الْأَرْبَعَةِ وَ رَجُلٌ سَمِعَ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ شَيْئاً لَمْ يَحْفَظْهُ عَلَى وَجْهِهِ- فَوَهِمَ فِيهِ وَ لَمْ يَتَعَمَّدْ كَذِباً

فَهُوَ فِي يَدَيْهِ- وَ يَرْوِيهِ وَ يَعْمَلُ بِهِ- وَ يَقُولُ أَنَا سَمِعْتُهُ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ ص- فَلَوْ عَلِمَ الْمُسْلِمُونَ أَنَّهُ وَهِمَ فِيهِ لَمْ يَقْبَلُوهُ مِنْهُ- وَ لَوْ عَلِمَ هُوَ أَنَّهُ كَذَلِكَ لَرَفَضَهُ وَ

رَجُلٌ ثَالِثٌ سَمِعَ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ ص شَيْئاً- يَأْمُرُ بِهِ ثُمَّ إِنَّهُ نَهَى عَنْهُ وَ هُوَلَا يَعْلَمُ- أَوْ سَمِعَهُ يَنْهَى عَنْ شَيْ‏ءٍ ثُمَّ أَمَرَ بِهِ وَ هُوَ لَا يَعْلَمُ- فَحَفِظَ الْمَنْسُوخَ وَ لَمْ

يَحْفَظِ النَّاسِخَ- فَلَوْ عَلِمَ أَنَّهُ مَنْسُوخٌ لَرَفَضَهُ- وَ لَوْ عَلِمَ الْمُسْلِمُونَ إِذْ سَمِعُوهُ مِنْهُ أَنَّهُ مَنْسُوخٌ لَرَفَضُوهُ وَ آخَرُ رَابِعٌ- لَمْ يَكْذِبْ عَلَى اللَّهِ وَ لَا عَلَى رَسُولِهِ-

مُبْغِضٌ لِلْكَذِبِ خَوْفاً مِنَ اللَّهِ وَ تَعْظِيماً لِرَسُولِ اللَّهِ ص- وَ لَمْ يَهِمْ بَلْ حَفِظَ مَا سَمِعَ عَلَى وَجْهِهِ- فَجَاءَ بِهِ عَلَى سَمْعِهِ- لَمْ يَزِدْ فِيهِ وَ لَمْ يَنْقُصْ مِنْهُ- فَهُوَ

حَفِظَ النَّاسِخَ فَعَمِلَ بِهِ- وَ حَفِظَ الْمَنْسُوخَ فَجَنَّبَ عَنْهُ- وَ عَرَفَ الْخَاصَّ وَ الْعَامَّ فَوَضَعَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ مَوْضِعَهُ- وَ عَرَفَ الْمُتَشَابِهَ- وَ مُحْكَمه وَ قَدْ كَانَ يَكُونُ مِنْ

رَسُولِ اللَّهِ ص الْكَلَامُ- لَهُ وَجْهَانِ فَكَلَامٌ خَاصٌّ وَ كَلَامٌ عَامٌّ- فَيَسْمَعُهُ مَنْ لَا يَعْرِفُ مَا عَنَى اللَّهُ سُبْحَانَهُ بِهِ- وَ لَا مَا عَنَى رَسُولُ اللَّهِ ص- فَيَحْمِلُهُ السَّامِعُ وَ

يُوَجِّهُهُ عَلَى غَيْرِ مَعْرِفَةٍ بِمَعْنَاهُ- وَ مَا قُصِدَ بِهِ وَ مَا خَرَجَ مِنْ أَجْلِهِ- وَ لَيْسَ كُلُّ أَصْحَابِ رَسُولِ اللَّهِ ص مَنْ كَانَ يَسْأَلُهُ وَ يَسْتَفْهِمُهُ- حَتَّى إِنْ كَانُوا لَيُحِبُّونَ أَنْ

يَجِي‏ءَ الْأَعْرَابِيُّ وَ الطَّارِئُ- فَيَسْأَلَهُ ع حَتَّى يَسْمَعُوا- وَ كَانَ لَا يَمُرُّ بِي مِنْ ذَلِكَ شَيْ‏ءٌ إِلَّا سَأَلْتُهُ عَنْهُ وَ حَفِظْتُهُ- فَهَذِهِ وُجُوهُ مَا عَلَيْهِ النَّاسُ فِي اخْتِلَافِهِمْ وَ

عِلَلِهِمْ فِي رِوَايَاتِهِمْ

لغات

احاديث البدع: رواياتى است كه پس از پيامبر به دروغ از او نقل شده است، و كارهايى هم كه در دين بر اساس آن روايات پايه گذارى شده نيز بدعت ناميده مى ‏شود.

تبوّء مقعده: به جايگاه خود فرود آمد و در آن استقرار يافت.

لقف عنه: با شتاب آن را دريافت كرد.

و هم به كسر (ه): اشتباه كرد، و هم به فتح (ه) مى‏ خواست كارى را انجام دهد ولى قوه واهمه او را به جانب ديگرى برد.

جنّب عنه: از او كناره‏ گيرى كرد.

ترجمه

«آنچه از احاديث كه در ميان مردم وجود دارد مخلوطى است از حق و باطل، راست و دروغ، ناسخ و منسوخ، عامّ و خاص، محكم و متشابه و

احاديثى‏ كه به خوبى محفوظ مانده و رواياتى كه طبق ظنّ و گمان نقل شده است.

برخى از مردم در زمان رسول خدا (ص) اخبار دروغى به آن حضرت نسبت دادند تا آنجا كه روزى در ميان جمعيت بپا خاست و بر اين عمل اعتراض

كرد و چنين فرمود: «هر كس عمدا بر من دروغ بندد، جايگاهش آتش دوزخ و جهنم سوزان است«»» همانا كسانى كه براى تو اخبار و احاديث را نقل

مى‏ كنند از چهار گروه بيرون نيستند.

1- منافقان، منافق كسى است كه اظهار ايمان مى‏ كند و خود را به اسلام نسبت مى‏ دهد، از گناه نمى‏ ترسد و دورى نمى ‏كند، از روى عمد بر پيامبر خدا

دروغ مى ‏بندد، اگر مردم مى‏ دانستند كه او منافق و دروغگوست حرف او را قبول نمى‏ كردند، امّا مى‏ گويند: او صحابى پيامبر است، رسول خدا را

ديده و از او شنيده و مطالب را از آن حضرت دريافت كرده است، در نتيجه گفتار او را مى‏ پذيرند، در حالى كه خداوند وضع منافقان را چنان كه بايد

روشن ساخته و اوصاف آنان را براى تو بر شمرده است، امّا آنان پس از درگذشت پيامبر (ص) باقى ماندند و به پيشوايان ضلالت و گمراهى و كسانى

كه با دروغ و بهتان مردم را به دوزخ مى‏ كشاندند، تقرب جستند، كارهاى ايشان را تقليد كردند و آنها را فرمانروايان جامعه قرار داده و بر گردن مردم

سوارشان كردند، و به وسيله ايشان به خوردن دنيا مشغول شدند، اصولا مردم، همراه پادشاهان و دنيا هستند، مگر كسى كه خداوند او را از گناه

نگهدارى فرمايد. اين بود يكى از گروههاى چهارگانه.

2- اشتباه كاران، شخصى كه از رسول خدا چيزهايى شنيده ولى درست آن را حفظ نكرده است، پس دچار اشتباه شده ولى به عمد دروغ به پيامبر

نبسته است، پس آنچه دارد و مى‏ داند، روايت مى‏ كند و به كار مى ‏بندد، و مى ‏گويد: من آن را از رسول خدا شنيده ‏ام، در حالى كه اگر مسلمانان مى‏

دانستند كه اشتباه كرده‏ آن را از او نمى‏ پذيرفتند، و اگر خود او نيز به اشتباهش پى برده بود آن را رها مى‏ كرد و به آن عمل نمى‏ كرد.

3- اهل شبهه: سوم كسى كه چيزى را از رسول خدا شنيده كه به آن امر مى‏ كرده (امر موقّت بوده) ولى بعدا كه از آن نهى كرده آن را نشنيده يا چيزى

را شنيده كه حضرت از آن نهى مى‏ كرده و بعدا كه به آن، امر كرده نشنيده است، بنا بر اين، مطلب اول را كه نسخ شده به خاطر سپرده امّا به مطلب

بعدى كه ناسخ آن است توجّه نكرده است و اگر مى‏ دانست كه آنچه شنيده نسخ شده است آن را ترك مى‏كرد و اگر مسلمانان نيز هنگامى كه كلام او را

مى ‏شنيدند، مى‏ دانستند كه نسخ شده است آن را از او نمى ‏پذيرفتند.

4- حافظان راستگو: قسم چهارم شخصى كه به خدا و رسول او دروغ نبسته است و به واسطه خوف از خدا و احترام رسول گرامى ‏اش دروغ را

دشمن مى‏ دارد، و از اشتباه هم مصون است، بلكه آنچه را شنيده به درستى حفظ كرده و بدون كم و زياد نقل مى ‏كند، ناسخ را حفظ مى‏ كند و به آن

عمل مى‏ كندو منسوخ را حفظ مى‏ كند و از آن دورى مى‏ گزيند، عام و خاص و محكم و متشابه را شناخته و هر كدام را در جاى مناسب خود قرار مى ‏دهد.

گاهى از رسول خدا سخنانى صادر مى‏شده كه داراى دو وجه بوده است: يك وجه خاصّ و يك وجه عامّ، پس كسى كه مقصود خدا و پيامبر را درك

نكرده بود آن را مى‏ شنيد و بدون شناخت معنى و مقصود و هدف از آن، به توجيه آن سخن مى ‏پرداخت، و اين چنين نبود كه تمام اصحاب رسول

خدا از آن حضرت سؤال كنند و براى فهميدن آن كنجكاوى كنند، تا آنجا كه دوست مى‏ داشتند عربى از بيابان يا غريبى از راه دور برسد و از آن

حضرت چيزى سؤال كند تا آنها پاسخش را بشنوند، امّا من هرگز چيزى به قلبم خطور نمى‏ كرد مگر آن كه آن را مى ‏پرسيدم و كاملا به ذهنم 

مى ‏سپردم، اين است وجوه اختلاف مردم در احاديث و اختلاف رواياتشان.»

 

شرح

ان فى ايدى الناس… و حفظا و وهما،
در اين عبارات سخنانى را كه از قول رسول اكرم براى مردم نقل مى ‏شود بر شمرده است، صدق و كذب از ويژگيهاى خبر است ولى حقّ و باطل اعمّ از اين دو است، زيرا شامل افعال نيز مى ‏شود، و ناسخ و منسوخ، عام و خاص و متشابه را نيز فرا مى‏ گيرد.

و امّا الحفظ، مقصود از كلمه «حفظا» چيزى است كه از بيان رسول خدا بطور كامل حفظ شده باشد، «وهم» سخنى است كه در آن غلط و اشتباه رخ داده باشد مثلا خيال كرده كه عامّ است در صورتى كه خاصّ مى‏باشد يا ثابت بودن آن را تصور كرده در حالى كه نسخ شده باشد، و جز اينها.

و قد كذب على رسول اللَّه (ص) على عهده…. النّار،
از جمله دروغهايى كه بر پيامبر بسته‏ اند اين است كه مردى عباى آن حضرت را به سرقت گرفت و نزد گروهى از مردم آمد و گفت: پيامبر عبايش را به عنوان نشانى به من داده است، كه فلان زن را به من تزويج كنيد، مردم گفتار او را نپذيرفتند، و بلافاصله كسى را براى تحقيق خدمت حضرت روانه كردند، در آن حال مرد دروغگو برخاست و آب نوشيد، مارى او را گزيد و در حال بمرد، پيامبر كه جريان را شنيد به على (ع) فرمود: شمشير را بگير و برو، و چون او را يافتى و دست بر او پيدا كردى، وى را به آتش بسوزان، پس على (ع)، به قصد يافتن او آمد و او را يافت و دستور سوزاندن وى را صادر فرمود.

اين نمونه ‏اى از دروغها بود كه بر پيامبر بسته شده و در متن خطبه به آن اشاره فرموده است.

بايد بدانى كه دانشمندان در توضيح اين مطلب كه بر پيامبر (ص) ناگزير دروغ مى‏ بندند دليلى آورده و گفته ‏اند: از پيامبر (ص) روايت شده كه

فرمود: «بزودى بر من دروغ مى‏ بندند«»» اگر اين حديث، راست و درست باشد ناگزيربايد بر پيامبر دروغ ببندند چون اگر دروغ نبندند گفتار پيامبر

كذب خواهد شد و اگر اين حديث دروغ باشد محقّقا بر پيامبر دروغ بسته شده است (خود اين حديث دروغ آن را اثبات مى‏ كند).

امام (ع) در اين قسمت از خطبه رجال حديث را به چهار گروه منحصر كرده است و دليل بر انحصار در چهار قسم گفتار آن حضرت است كه فرمود: براى آنان پنجمى وجود ندارد و مناسبت انحصار در چهار قسم اين است كه نقل كننده حديث يكى از اين چهار گروه است.

1- منافق است كه احاديث را به دلخواه خود نقل مى‏ كند، چه اصل حديث دروغ باشد، يا راست باشد و مطابق هوا و هوس خود آن را تحريف و كم و زياد كند، چنين شخصى خود گمراه است و ديگران را هم به قصد و عمد گمراه مى‏ كند.

2- منافق نيست اما حديث را مطابق فهم و پندار خود روايت مى‏ كند، اين شخص از روى سهو و اشتباه گمراه شده و ديگران را گمراه مى‏ كند.

3- آنچه را كه شنيده درست نقل مى‏ كند، (در حالى كه به شرايط و خصوصيات آن از قبيل عامّ و خاصّ، ناسخ و منسوخ و جز اينها آگاهى چندانى ندارد.) اين شخص نيز گمراه و گمراه كننده است، امّا بطور عرضى، نه ذاتى و عمدى.

4- قسم چهارم شخصى كه به خوبى حفظ كرده و درست نقل مى‏كند و به شرايط آن نيز آگاهى و بصيرت كامل دارد، تنها اين فرد است كه هم خود در راه راست قدم گذارده و هم ديگران را به صراط مستقيم هدايت مى‏كند. 

امام (ع) با اين سخن: رجل منافق… فهذا احد الاربعه،
به اوّلين قسم از اقسام چهارگانه اشاره فرموده است.

متصنّع بالاسلام، اسلام را شعار خود قرار داده، و تظاهر به آن مى‏ كند.

لا يتأثّم، اشاره به اين معنا دارد كه: چون شخص منافق به عنوان يك فردگنهكار كه در آخرت به كيفر و عذاب دچار خواهد شد شهرت ندارد، بنا بر اين كسى از او، ترس و بيمى نداشته از او دورى نمى‏ كند، و علّت آن كه جامعه گفته ‏هاى او را مى‏ پذيرند آن است كه تظاهر به اسلام و مصاحبت پيامبر كرده و ادّعا مى‏ كند كه خود سخنان آن حضرت را شنيده، در حالى كه مردم از نفاق باطنى او بى‏خبرند، آنجا كه خداوند متعال در رابطه با كيفر منافقان مى ‏فرمايد: «إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ.«»»، و نيز هنگامى كه به توصيف حال آنها پرداخته و بيان مى‏ كند: «إِذا جاءَكَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ«».»، اين آيه دليل بر آن است كه منافقان كاذب و دروغگو هستند، زيرا به زبان شهادت به حقانيت پيامبر مى‏ دهند در صورتى كه عقيده آنان بر خلاف اين است و چنين مردمى از دروغ بستن بر پيامبر باكى ندارند. أئمّة الضّلال، منظور از اين كلمه خلفاى بنى اميه است، و آنان كه مردم را به آتش دوزخ فرا مى‏ خواندند، كسانى بودند كه مردم را به پيروى از بنى اميّه در امورى كه بر خلاف دين و اسلام بود مى‏ خواندند و اين متابعت و پيروى كردن موجب رفتن به جهنّم و دخول در آتش دوزخ بود.

بالزّور و البهتان،

اشاره به امورى است كه وسيله تقرّب جستن منافقان به بنى اميّه بود، از باب نمونه: اخبارى در فضيلت و ولايت و فرمانروا بودن آنان از قول پيامبر جعل مى‏كردند و در مقابل، از آنها مال و ثروت و پول و پاداش مى‏گرفتند، و سرپرستى كارها و فرمانروايى بر مردم به آنان داده مى ‏شد.

و انّما النّاس… الّا من عصم،

امام (ع) در اين گفتار به علّت و انگيزه‏كارى كه منافق انجام مى‏ دهد اشاره مى‏ كند، زيرا: بديهى است كه دوستى و علاقه به دنيا بر منافقان و جز آنها چيره مى ‏باشد، به دليل آن كه امور دنيا بر ايشان محسوس و با آن در تماسند، ولى نسبت به آخرت و خصوصيات آن و هدفى كه از خلقت آنان در دنيا اراده شده آگاهى ندارند، علاقه ‏اى نشان نمى ‏دهند، مگر كسى را كه خداوند هدايت فرموده و با كششى معنوى به طرف خود، او را از امور باطل مادّى و دنيوى حفظ كرده است.

و در اين جمله به مطلب ديگرى نيز اشاره شده است و آن كمياب بودن وجود نيكان و صالحان است چنان كه خداوند در قرآن كريم مى‏ فرمايد: «… قالَ لَقَدْ ظَلَمَكَ بِسُؤالِ نَعْجَتِكَ إِلى‏ نِعاجِهِ وَ إِنَّ كَثِيراً.«»»، و در آيه ديگر نيز فرموده است: «… يَعْمَلُونَ لَهُ ما يَشاءُ مِنْ.«»»، سپس امام عليه السلام به بيان حالت منافقان با پيشوايان ضلالت پرداخته و چنين فرموده است: ثمّ بقوا بعده، اين امر بديهى است كه بلافاصله پس از وفات رسول اكرم هنوز پيشوايان گمراهى بطور رسمى وجود نداشتند، بنا بر اين مى‏ توان سخن امام را به دو وجه توجيه كرد:

1- چون حضرت يقين دارد كه در آينده نزديك چنين امرى پيش مى‏آيد آن را به منزله واقع فرض كرده، و كلام فوق را بيان فرموده است.
2- اشاره به كسانى است كه پس از پيامبر اكرم باقى مانده و از اطرافيان معاويه شدند، چون او در آن هنگام پيشواى گمراهان بود.

و رجل سمع من رسول اللَّه (ص) شيئا لم يحفظه… لرفضه…،
اشاره به قسم دوم از ناقلان روايت است.

شارح در توضيح اين قسمت از سخنان حضرت كه در معرّفى اين گروه آمده، براى چنين شخصى دو اشتباه ذكر كرده است: لفظى، معنوى: سخنى را كه از پيامبر شنيده، نتوانسته است بدرستى لفظ آن را ضبط كند، و معناى آن را هم درست درك نكرده، و هنگامى كه مى‏خواهد آن را براى ديگران بازگو كند، معنايى كه خود تصور كرده است- در حالى كه بر خلاف اراده پيامبر است- با لفظى از خود بيان مى‏كند، بنا بر اين آنچه را كه گفته، هم از نظر معنى و هم از جهت لفظ بر خلاف گفته پيامبر است، اما تعمدى در اين جهت نداشته، زيرا: آن را كه به نظر خود از پيامبر شنيده، روايت كرده و به آنچه كه در فكر و انديشه او درست بوده عمل كرده و آن را به رسول خدا نسبت داده است، علّت به غلط افتادن مردم و پذيرفتن گفتار او آن است كه آنها به اشتباه او آگاهى نداشتند، و علت اشتباه كردن خود او در نقل روايت و عمل به آن، توهّم و پندار او به هنگام شنيدن بوده است، كه اگر توجه به اين امر داشت نقل آن روايت و عمل به آن را ترك مى ‏كرد.

و رجل سمع… لرفضه،
اشاره به قسم سوم است، كه علت به غلط افتادن ناقل و همچنين سبب گمراه شدن مردم با شنيدن از او، يك موضوع است و آن آگاه نبودن آنان از نسخ روايت است.

و آخر رابع… و محكمه….
امام با اين جمله به گروه چهارم اشاره فرموده و در جمله بعد آن را توضيح داده است: و عرف الخاص و العام فوضع كلّ شيئى موضعه يعنى، از جمله مزيّتهاى گروه چهارم آن است كه موارد عامّ و خاصّ روايات را دانسته و هر كدام را به جاى خود به كار برده ‏اند.
سپس امام (ع) به درستى و واقعيت قسم سوم آگاهى داده و چنين فرموده است: و قد كان يكون من رسول اللَّه (ص).
اين امر در زمان پيامبر اكرم وجود داشته است كه برخى اشخاص سخنى‏ را از آن حضرت مى ‏شنيدند كه داراى دو وجه بوده است، يكى خاصّ و ديگرى عامّ، و شنونده توجه به اين كه يكى از آنها مخصّص ديگرى است، نداشته است، و يا اين كه تنها سخن عام را شنيده و تخصيص دهنده آن را كه بعدا صادر شده، نشنيده است و لذا آن را به معناى عامّش نقل مى‏ كند و از معناى واقعى آن كه خاصّ است بى ‏خبر است، و يا اصل سخن عام است ولى او آن را منحصر به موردى خاص مى‏ داند و جز در آن مورد خاصّ به آن عمل نمى‏ كند و مردم از او پيروى مى ‏كنند.

و ليس كلّ اصحاب رسول اللَّه…،
اين جمله پاسخ پرسش تقديرى است، گويا چنين سؤال مى‏ شود: با اين كه اصحاب و اطرافيان پيامبر اكرم زياد بوده‏ اند و او نيز با ياران خود در بيان حديث بسيار بردبار و متواضع بوده است پس چرا در گفتار آن حضرت به اشتباه افتاده ‏اند امام عليه السلام در پاسخ مى‏ فرمايد كه: براى تمام آنها امكان توضيح خواستن و سؤال كردن نبود و احترام و عظمت آن حضرت بسيارى را از اين كار باز مى‏داشت، و حتى مى‏ خواستند و انتظار مى‏ كشيدند كه ديگرى يا مسافرى از راه دور بيايد و سؤالى مطرح كند تا پاسخ آن را بشنوند و استفاده كنند و براى آنها نيز باب سؤال باز شود، اما راجع به خودش، توجه مى‏دهد كه در سؤال و توضيح خواستن از تمام مسائل مشكل كوشش فراوان داشته و پاسخها را دقيقا حفظ مى‏ كرده است، تا اين كه مردم براى درك فضيلت و كسب نورانيت به او مراجعه كنند.

ترجمه ‏شرح‏ نهج ‏البلاغه(ابن ‏ميثم بحرانی)، ج 4 ، صفحه‏ى 45-35

خطبه200ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه209صبحی صالح)

و من كلام له ( عليه ‏السلام ) بالبصرة و قد دخل على العلاء بن زياد الحارثي و هو من أصحابه يعوده، فلما رأى سعة داره قال:

مَا كُنْتَ تَصْنَعُ بِسِعَةِ هَذِهِ الدَّارِ فِي الدُّنْيَا وَ أَنْتَ إِلَيْهَا فِي الْآخِرَةِ كُنْتَ أَحْوَجَ وَ بَلَى إِنْ شِئْتَ بَلَغْتَ بِهَا الْآخِرَةَ تَقْرِي فِيهَا الضَّيْفَ وَ تَصِلُ فِيهَا الرَّحِمَ وَ

تُطْلِعُ مِنْهَا الْحُقُوقَ مَطَالِعَهَا فَإِذاً أَنْتَ قَدْ بَلَغْتَ بِهَا الْآخِرَةَ فَقَالَ لَهُ الْعَلَاءُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ أَشْكُو إِلَيْكَ أَخِي عَاصِمَ بْنَ زِيَادٍ قَالَ وَ مَا لَهُ قَالَ لَبِسَ الْعَبَاءَةَ وَ

تَخَلَّى عَنِ الدُّنْيَا قَالَ عَلَيَّ بِهِ فَلَمَّا جَاءَ قَالَ يَا عُدَيَّ نَفْسِهِ لَقَدِ اسْتَهَامَ بِكَ الْخَبِيثُ أَ مَا رَحِمْتَ أَهْلَكَ‏ وَ وَلَدَكَ أَ تَرَى اللَّهَ أَحَلَّ لَكَ الطَّيِّبَاتِ وَ هُوَ يَكْرَهُ أَنْ

تَأْخُذَهَا أَنْتَ أَهْوَنُ عَلَى اللَّهِ مِنْ ذَلِكَ قَالَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ هَذَا أَنْتَ فِي خُشُونَةِ مَلْبَسِكَ وَ جُشُوبَةِ مَأْكَلِكَ قَالَ وَيْحَكَ إِنِّي لَسْتُ كَأَنْتَ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى فَرَضَ

عَلَى أَئِمَّةِ الْعَدْلِ أَنْ يُقَدِّرُوا أَنْفُسَهُمْ بِضَعَفَةِ النَّاسِ كَيْلَا يَتَبَيَّغَ بِالْفَقِيرِ فَقْرُهُ

 

لغات

استهام بك: تو را به راهى كه بر طبق هواى نفست مى ‏باشد برده است، و سرگردانيت را در سرزمين گمراهى برايت آراسته است.

جشوبة المأكل: زبرى و درشتى خوراك، و به طعامى كه بدون نان خورش باشد طعام الجشب گويند.

تبيّغ: به هيجان آمد

 

ترجمه

از خطبه‏ هاى آن حضرت است. امام عليه السلام هنگامى كه در بصره به عيادت يكى از اصحابش به نام علاء بن زياد حارثى رفت و خانه پهناور و وسيع او را ديد، چنين فرمود:

«با اين خانه بزرگ و پهناور در دنيا چه مى‏ كنى با اين كه در آخرت نيازمندترى آرى، مگر اين كه بخواهى به اين وسيله به آخرت برسى، مهماندارى كنى، و پيوند خويشاوندى برقرار سازى و حقوق لازم را آشكارا به مصارفش برسانى، در اين صورت است كه با داشتن اين خانه به آخرت خود رسيده‏ اى.
علاء به آن حضرت عرض كرد: اى امير مؤمنان، از برادرم عاصم بن زياد شكايت دارم، امام فرمود: مگر چه كرده است علاء جواب داد: گليمى بر تن پوشيده و از دنيا كناره‏ گيرى كرده است. فرمود: او را نزد من بياور، هنگامى كه آمد، امام به او فرمود: اى دشمنك جان خود شيطان پليد خواسته است تو را سرگردان و شيفته گرداند، آيا بر خانواده و فرزندان خود رحم نمى‏ كنى آيا خيال مى‏ كنى كه خداوند چيزهاى پاك را بر تو حلال كرده ولى نمى‏ خواهد كه از آن استفاده كنى، تو در نزد خدا كوچكتر از آنى.

عاصم عرض كرد: اى امير مؤمنان، تو چرا لباسهاى زبر پوشيده و از خوراكيهاى درشت و غذاى ناگوار مصرف مى‏ كنى حضرت فرمود: واى بر تو من مثل تو نيستم وظيفه من غير از شماست زيرا خداوند بر پيشوايان حق واجب كرده است، كه خود را با بى‏ نوايان و ناتوانان جامعه هماهنگ كنند تا اين كه نادارى فقير، او را به هيجان نياورد و در نتيجه نافرمانى كند و هلاك شود.»

شرح

امام (ع) در اين خطبه علاء بن زياد را مورد خطاب قرار داده و از او در مرحله اول به طريق استفهام انكارى و سرزنش مى‏ پرسد كه چرا خانه زيباى خود را اين چنين با عظمت ساخته است، با آن كه اين كار بر خلاف زهد در دنيا و توجّه كامل به آخرت است.

و در مرحله بعد به گونه سؤال با استفهام تقريرى براى او ثابت مى‏ كند كه‏در آخرت نياز او به چنين خانه وسيعى بيشتر خواهد بود، به عبارت ديگر امام (ع) مى ‏خواهد به علاء چنين بگويد كه: اگر اين همه ثروت و مالى را كه براى ساختمان اين بنا خرج كرده ‏اى، در راه خدا صرف و خرج مى‏ كردى، سزاوارتر و احتياجت به آن در آخرت بيش از اين خانه وسيع دنيا بود.

چنان كه در متن خطبه در اين نسخه جمله دوم نيز به طريق استفهام و با همزه شروع شده شارح پس از آن با همين تقدير جمله را شرح كرده، تذكر داده است كه اين گونه (با همزه) نيز روايت شده است و بلى…: امام (ع) با اين جمله صحابى خود را راهنمايى مى‏كند كه مى‏تواند تقصيرى را كه از جهت آخرت با ساختن چنين منزل وسيعى مرتكب شده با انجام دادن كارهايى براى آخرت و خدا، جبران كند و خود را به مقام قرب الهى نزديك كند و آن اعمال نيك را بر شمرده است.

مطالع الحقوق،
مقصود راههاى شرعى مصرف مال از قبيل زكات و صدقه و جز اينهاست، و روشن است كه وقتى در آن خانه اين حقوق واجب را رعايت كند، در آخرت هم به خانه‏اى چنين بزرگ و با عظمت خواهد رسيد و اين كارها باعث نزديك شدن او به خداوند مى‏ شود.
علىّ به،
او را بياوريد. اين كلمه معمولا به جاى فعل امر مى‏آيد (اسم فعل امر است) يعنى جيئوا به. «عدىّ» مصغّر عدوّ است و اصل آن عديو و، بوده است كه يكى از دو، واو آن، به منظور تخفيف حذف شده و ديگرى به ياء تبديل و در ياء تصغير ادغام شده است.
علت تصغير اين كلمه آن است كه شيطان او، نتوانسته است وى را به گناه بزرگى بكشاند، بلكه چون از در نيرنگ و فريب بر او وارد شده و خود را به هيأت صالحان در آورده، لذا او را به كارى واداشته است كه اگر چه با آن كار، از جاده مستقيم شريعت منحرف شده ولى به سلامت نزديكتر است، و به اين‏مناسبت، شيطان او نسبت به شيطان ديگرى كه انسان را به گناه كبيره مى‏ كشاند كوچك است، و او خود نيز به جهت اين كه چنين وسوسه و فريبى را پيروى كرده دشمن كوچك خود محسوب مى‏ شود.

بعضى گويند: علت تصغير آن، حقير شمردن عمل اوست زيرا كه از روى جهل و ناآگاهى در پى اين كار رفته است.
علت اين كه امام عاصم بن زياد را از اين رويّه بازداشته، اين است كه ترك دنيايش واقعى و به راهنمايى عقل نبوده است، بلكه هواى نفس با مشاركت عقل وى را بر اين عمل واداشته است، و لازمه چنين ترك دنيائى معطل ماندن بسيارى از حقوق واجب شرعى است.

لقد استهام بك الخبيت
امام (ع) در اين جمله به نخستين مطلب فوق اشاره فرموده است كه: اين روش با هدايت كامل عقل نبوده، بلكه با شركت شيطان صورت گرفته است، و با جمله: اما رحمت اهلك و ولدك حقوقى را كه به دنبال چنين رفتارى ضايع مى ‏شود كه حقوق خانواده و فرزندان باشد، بيان فرموده است.

أ ترى اللَّه… ذلك،
حضرت با بيان اين جمله عاصم را بر چنين زهد نمايى توبيخ و سرزنش فرموده، چنان كه خداوند متعال مى‏ فرمايد: «قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللَّهِ الَّتِي أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّيِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ«»» خلاصه اين كه ترك دنيا به عنوان كلّى مطلوب شارع نيست زيرا اسلام هستى جهان را در پرتو نظمى مى‏ داند كه با تشريك مساعى افراد انسان در آباد كردن دنيا و انجام دادن كارهاى نيك برقرار مى ‏باشد، در صورتى كه ترك دنيا و مهمل گذاشتن آن اين نظم را كه باعث بقاى عالم هستى است از بين برده و با آن‏ مخالف است، آنچه را كه شرع مقدس مى ‏پسندد و به آن امر مى‏ كند آن است كه انسان بايد در رابطه با دنيا ميانه ‏روى را پيشه كند و متاع دنيا را در آن راه به كار گيرد كه انبياء الهى چنان دستور داده‏اند و از حدودى كه خداوند متعال به وسيله پيامبران خود امر كرده تجاوز نكنند، چنان كه امام على (ع) با منع كردن اين مرد از روشى كه پيش گرفته بود، به اين مطلب اشاره فرموده است.

در اين جا شارح به معرّفى روشهاى سالكان طريقت پرداخته و آنها را به دو قسم تقسيم كرده است:

1- گروهى از آنان به بى ‏نوايى و فقر خو گرفته و بكلّى از لذّات جهان دست برداشته ‏اند.

2- دسته ديگر كسانى هستند كه عيّاشى و لذّت جويى در دنيا را پسنديده ‏اند.

بديهى است آنچه را كه سالكان حق بين پسنديده و تمايل به فقر و دورى از دنيا پيدا كرده ‏اند، بر خلاف شرع نيست زيرا آنان به رموز و اسرار آن آگاهى داشته و مى‏ دانند كه اين روش از طريقه رفاه طلبان و مترفان، به سلامت و نجات نزديكتر است، به علت اين كه اصولا عيّاشى و رفاه طلبى ميدان فعاليت شيطان است.

سيره پيامبر و على (ع) و جمعى از بزرگان صحابه نيز بيشتر برگزيدن فقر و ترك تجمّلات دنيا بود، در حالى كه در سياستهاى كشورى و رعايت مصالح اجتماعى با اهل دنيا همكارى كرده و از جامعه و مردم كناره‏گيرى نداشتند.
نتيجه اعتراض عاصم بن زياد بر على (ع) كه او را از اين گونه زندگى نهى كرده بود آن است كه وى خود را در مورد ترك دنيا با آن حضرت مقايسه كرده بود و با اين بيان اعتراض را اظهار كرد كه: حال كه مرا از ترك دنيا منع مى‏ كنى پس خود چگونه اين روش را در پيش گرفته‏اى با آن كه تو مقتدا و پيشواى من‏ هستى و چنين زندگى دارى من نيز لازم است كه در اين جهت مثل همه جهات از تو پيروى كنم.

امام (ع) در پاسخ او جوابى اقناعى فرمود: كه ميان من و تو فرق بسيارى است، زيرا: من وظيفه خطير امامت و رهبرى امت را بر دوش دارم و بر هر پيشوايى لازم است كه خود را با پايين‏ترين طبقات جامعه بسنجد و خويشتن را با آنها در وضعيت زندگى همسنگ قرار دهد، تا آن كه نادارى بى‏نوا او را به هيجان نياورد، چنان كه بردبارى خود را از دست دهد و در نتيجه كافر و بى‏دين شود يا لااقل به گناه و فسق و فجور كشانده شود، قابل توجه است كه امام على (ع) قبل از خلافت ظاهرى نيز همين حالت را داشت و با زندگى ساده و دور از لذّات و تجمّلات دنيا به سر مى‏ برد.

شارح در مقام كيفيّت پاسخ امام در مقابل اعتراض عاصم مى‏گويد: پاسخى كه از متن سخن امام بر مى‏آيد جوابى اقناعى است كه در خور فهم طرف بوده ولى جواب تحقيقى چيزى است كه ما قبلا در شرح ذكر كرده‏ايم كه: علت اتخاذ اين روش، سالم ماندن از تمام خطرات مادّى و معنوى است.
اما فرق بين امام و عاصم در پيروى از اين طريق آن است كه: عاصم اين راه را با ناآگاهى به راه و رسم و اسرار آن در پيش گرفته، علاوه بر آن كه حقوق خانواده و فرزندان خود را نيز ضايع كرده است، از اين رو ترك اين گونه زندگى براى او بهتر است. و توفيق از خداوند است.

ترجمه ‏شرح‏ نهج ‏البلاغه(ابن ‏ميثم بحرانی)، ج 4 ، صفحه‏ى 35-29

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خطبه196ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه205صبحی صالح)

و من كلام له ( عليه ‏السلام ) كلم به طلحة و الزبير بعد بيعته بالخلافة و قد عتبا عليه من ترك مشورتهما، و الاستعانة في الأمور بهما

لَقَدْ نَقَمْتُمَا يَسِيراً وَ أَرْجَأْتُمَا كَثِيراً- أَ لَا تُخْبِرَانِي أَيُّ شَيْ‏ءٍ كَانَ لَكُمَا فِيهِ حَقٌّ دَفَعْتُكُمَا عَنْهُ- أَمْ أَيُّ قَسْمٍ اسْتَأْثَرْتُ عَلَيْكُمَا بِهِ- أَمْ أَيُّ حَقٍّ رَفَعَهُ إِلَيَّ أَحَدٌ مِنَ

الْمُسْلِمِينَ- ضَعُفْتُ عَنْهُ أَمْ جَهِلْتُهُ أَمْ أَخْطَأْتُ بَابَهُ- ؟.

وَ اللَّهِ مَا كَانَتْ لِي فِي الْخِلَافَةِ رَغْبَةٌ- وَ لَا فِي الْوِلَايَةِ إِرْبَةٌ- وَ لَكِنَّكُمْ دَعَوْتُمُونِي إِلَيْهَا وَ حَمَلْتُمُونِي عَلَيْهَا- فَلَمَّا أَفْضَتْ إِلَيَّ نَظَرْتُ إِلَى كِتَابِ اللَّهِ وَ مَا وَضَعَ

لَنَا- وَ أَمَرَنَا بِالْحُكْمِ بِهِ فَاتَّبَعْتُهُ- وَ مَا اسْتَنَّ النَّبِيُّ ص فَاقْتَدَيْتُهُ- فَلَمْ أَحْتَجْ فِي ذَلِكَ إِلَى رَأْيِكُمَا وَ لَا رَأْيِ غَيْرِكُمَا- وَ لَا وَقَعَ حُكْمٌ جَهِلْتُهُ فَأَسْتَشِيرَكُمَا وَ

إِخْوَانِي مِنَ الْمُسْلِمِينَ- وَ لَوْ كَانَ ذَلِكَ لَمْ أَرْغَبْ عَنْكُمَا وَ لَا عَنْ غَيْرِكُمَا- . وَ أَمَّا مَا ذَكَرْتُمَا مِنْ أَمْرِ الْأُسْوَةِ- فَإِنَّ ذَلِكَ أَمْرٌ لَمْ أَحْكُمْ أَنَا فِيهِ بِرَأْيِي- وَ لَا وَلِيتُهُ

هَوًى مِنِّي- بَلْ وَجَدْتُ أَنَا وَ أَنْتُمَا مَا جَاءَ بِهِ رَسُولُ اللَّهِ ص قَدْ فُرِغَ مِنْهُ- فَلَمْ أَحْتَجْ إِلَيْكُمَا فِيمَا قَدْ فَرَغَ اللَّهُ مِنْ قَسْمِهِ- وَ أَمْضَى فِيهِ حُكْمَهُ- فَلَيْسَ لَكُمَا وَ

اللَّهِ عِنْدِي وَ لَا لِغَيْرِكُمَا فِي هَذَا عُتْبَى- . أَخَذَ اللَّهُ بِقُلُوبِنَا وَ قُلُوبِكُمْ إِلَى الْحَقِّ- وَ أَلْهَمَنَا وَ إِيَّاكُمُ الصَّبْرَ.

ثم قال ع- رَحِمَ اللَّهُ رَجُلًا رَأَى حَقّاً فَأَعَانَ عَلَيْهِ- أَوْ رَأَى جَوْراً فَرَدَّهُ- وَ كَانَ عَوْناً بِالْحَقِّ عَلَى صَاحِبِهِ‏

 

لغات

ارجأتما: پشت سر انداختيد.

استأثر: از روى ميل و دلخواه خود عمل كرد.

الإربه: نياز، حاجت.

أفضت: رسيد.

عقبى: از بدى بازگشتن (رضايت).

ترجمه

گفتار آن حضرت هنگامى كه طلحه و زبير، پس از بيعت با امام (ع) اعتراض كردند كه چرا در امور با آنها مشورت نكرده و از آنان كمك نگرفته است، اين سخنان را خطاب به آنها بيان فرمود:

«همانا از امور ناچيز خشم گرفتيد، و خوبيهاى فراوانى را پشت سر انداختيد و ناديده انگاشتيد. آيا مرا آگاه نمى ‏كنيد كه شما چه حقّى داشته ‏ايد كه آن را از شما باز داشته ‏ام و كدام سهم را به خود اختصاص داده و از شما دريغ داشته ‏ام، يا در چه مورد براى احقاق حقى كه مسلمانى به من مراجعه كرده ناتوان بوده‏ ام، يا آن را نمى‏ دانسته يا راه آن را به خطا و اشتباه رفته ‏ام به خدا سوگند مرا به خلافت رغبتى نبود و به زمامدارى شما علاقه ‏اى نه، امّا شما مرا به آن فرا خوانديد و آن را بر من تحميل كرديد، و چون حكومت به من رسيد، به كتاب خدا و قانونى كه براى ما وضع كرده و عمل كردن به آن را دستور داده بود توجه كرده و از آن پيروى كردم و به روشى كه پيامبر، سنّت قرار داده بود اقتدا كردم، پس نيازى به نظريّات شما و غير شما نداشتم، و نيز حكمى براى من پيش نيامده است كه آن را ندانم تا از رايزنى با شما و ديگر مسلمانان كمك بگيرم، و اگر چنين چيزى پيش مى ‏آمد، از رأى شما و ديگران استفاده مى‏ كردم، اما اعتراض شما در مورد برابر تقسيم كردن اموال ميان مسلمانان، اين حكمى نبوده است كه من به رأى خود صادر كرده، و طبق خواسته دلم انجام داده باشم، بلكه من و شما احكامى را در دست داريم كه پيامبر آورده، تثبيت شده است و شكّى در آن نيست، پس در آنچه كه خداوند از تقسيم بندى آن فراغت يافته و حكم آن را تمام كرده نيازى به رأى شما نيست، به خدا سوگند براى هيچ يك از شما و غير شما حقى در برگرداندن من از كار خلافى نيست خداوند دلهاى ما و شما را به سوى حقيقت متوجه كند و به همه ما شكيبايى و صبر عنايت فرمايد.
(سرانجام امام (ع) مى ‏فرمايد) خداى رحمت كند كسى را كه هر گاه حقّى را مشاهده كند آن را يارى كند و اگر ستمى را بيابد، آن را محو سازد و با يارى كردن صاحب حق، عليه ستمگر قيام كند.»

 

شرح

اين دو شخص (طلحه و زبير) اوائل كار آرزوى حكومت و خلافت در سر داشتند اما وقتى ديدند كه مردم امام عليه السلام را به اين امر برگزيدند هدف خود را عوض كرده اميد بر آن بستند كه لااقل حضرت آنان را در بعضى از امور حكومتى دخالت دهد و براى آنها از بيت المال سهمى بيش از ديگران مقرر فرمايد چنان كه بعضى از پيشوايان قبل از او مقرر داشته بودند، به خاطر جاه‏ طلبى كه در آنها وجود داشت تمايل داشتند كه امام موقعيت آنان را مورد توجّه قرار داده و ايشان را در بسيارى از مصلحت انديشيها شركت دهد.
اما چون آن بزرگ مرد قرآن و سنّت پيامبر را بناى كار خود قرار داده و تنها او بود كه مى ‏توانست فروع احكام را از آن دو استخراج كند، و همو صاحب اسرار كتاب و سنت بود و چنان كه مى‏دانى بزرگان صحابه و خلفاى قبل در بسيارى از احكام به آن حضرت مراجعه مى‏ كردند، بنا بر اين، در پيش آمدها نيازى به رايزنى با ديگران و توجه به افكار آنها نداشت.

امام (ع) با آوردن كلمه «يسير»: اندك چيزى كه آنها را بر آشفت و خشمگين ساخت به اين مطلب اشاره فرموده است كه: مشورت نكردن با آنها و برابر قرار دادن آنان با ديگران در سهم بيت المال، گر چه در نزد ايشان دردآور و سخت است، امّا براى آن حضرت دليل ناحق بودن نابرابرى بسيار سهل و آسان است،

 منظور از كسير، كسى است كه حقش را ناديده گرفته ‏اند و بطور كامل بدو نداده ‏اند، (خود حضرت (ع)«») كثير، با «ثاء» سه نقطه، نيز آمده است، و در معناى آن دو احتمال مى‏ رود:

1- منظور از بسيارى كه در انجام آن تاخير كردند، افكار و مطالبى است كه در باره اصلاح امور مسلمانان، مى ‏بايست اظهار مى‏ كردند و از باب دلسوزى‏به حال اسلام تذكر مى‏ دادند ولى تأخير كردند و تا امروز نگفتند، و به اين دليل بسيارى از اصلاحات تأخير افتاد.

2- ممكن است حضرت چنين اراده كرده باشد كه آنچه امروز اظهار كرده و بيان مى‏ دارند و او را مورد سرزنش و انتقاد قرار مى ‏دهند، اندكى است از آنچه در دل دارند و اين خود دليل بر آن است كه حرفهاى زيادى غير از آن حرفها در دل دارند و ظاهر نمى‏سازند، و در بيانش تأخير مى‏ كنند.

ا لا تخبرانى…. بابه…،
امام (ع) در اين سخن از آنها مى‏ خواهد بيان كنند كه چه حقى ترك شده كه آنان را خشمناك ساخته و به انواع حق و اقسام معمول و متعارف آن اشاره فرموده و تمام آن اقسام را با پرسش انكارى بيان كرده است، و خلاصه آن چنين است: حقّى كه شما به خاطر ترك آن بر من خشم گرفته ‏ايد، يا مربوط به شما دو نفر است و يا به ديگر مسلمانان، اگر مربوط به شماست يا سهم بيت المال بوده است كه به خود اختصاص داده‏ام و يا اين كه حقى از حقوق غير مالى شما را ظالمانه تصرف كرده‏ ام، و اگر آن حق مربوط به ديگر مسلمانان است و من ترك كرده ‏ام. يا چنان است كه من در اجراى آن ضعف و ناتوانى داشته‏ ام و يا نسبت به حكم الهى آن جاهل و نادان بوده و يا آن كه در كيفيت استدلال بر آن به راه خطا و اشتباه رفته‏ ام، دليل اين كه تمام تقسيمات فوق را ردّ كرده و از اين جهت آنها را به طريق استفهام انكارى آورده بسيار روشن است، زيرا برابر قرار دادن همه مسلمين را در استفاده از بيت المال روش پيامبر است و بايد پيروى شود و مشورت كردن در پيش‏آمدها و نظاير آن وقتى لازم است كه در مورد آن رويداد حكم قطعى نباشد يا لااقل انسان آن را نداند، در صورتى كه آن حضرت تمام احكام الهى را دارا بود و به همه آنها علم كامل داشت و از احدى از مسلمانان حقى را ترك نكرده كه ناشى از ضعف و ناتوانى يا نداشتن حكم يا دليل آن باشد، زيرا او خليفه زمان و داناترين امّت به احكام دين بود،
از اين نظر كه در تمام تقسيمات فوق مورد اعتراض آن دو شخص به دو مورد ذيل بود:

1- مشورت نكردن با آنها در امور،

2- همسنگ قرار دادن آنان با بقيّه مسلمين در سهم بيت المال، امام (ع) اعتراض اوّل آنها را با جمله زير پاسخ مى‏ دهد:

و اللَّه… حملتمونى عليها،
اين گفتار امام (ع) مقدّمه‏ اى است براى جواب اعتراض اوّل آنها، كه مى‏ پنداشتند آن حضرت به خلافت، مايل، و دوستدار حكومت و امارت است، و به همان سبب خود را بر آن دو ترجيح داده و نظير اين پندارها، امام (ع) اين پندار نادرست را با اين مقدّمه درهم مى ‏شكند و پس از آن علّت پذيرفتن حكومت مسلمين از طرف آن حضرت به يارى كردن و بر پا داشتن حقّ منحصر مى‏ شود چنان كه خود حضرت در موارد زيادى به روشنى آن را بيان فرموده است، و در اين صورت اشكال آنها بر طرف شده و شبه ه‏اى باقى نمى ‏ماند.

فلمّا افضت… فاقتديته،
در اين عبارت كه پاسخ به اشكال اول معترضين است، قسمتى از صورت استدلال را كه تنها صغراى قياس است ذكر فرمود، كه خلاصه آن چنين است: در بيان احكام الهى كتاب خدا را پيروى كرده و به سنّت پيامبر اقتداء كرده ‏ام و كبراى تقديرى قياس هم اين است هر كس در بيان احكام چنين رفتار كند نيازى به استفاده از رأى ديگران ندارد.

بنا بر اين، گفتار آن حضرت: «فلم احتج… غير كما» به منزله نتيجه‏اى براى قياس و استدلال فوق مى‏باشد.

و لا وقع حكم جهلته،
امام (ع) يكى از مسائلى را كه قبلا با استفهام انكارى مورد سؤال قرار داده است در اين عبارت بطور صريح رد فرموده- و آن جاهل بودن نسبت به احكام است- و سپس، از باب مماشات با خصم چنان كه‏ در بحثهاى جدلى مرسوم است آن را بطور فرض، قبول كرده و مى‏فرمايد: البته اگر چنان بود كه مسأله‏اى پيش آيد و حكم اسلامى آنرا ندانم، از رايزنى با شما و ديگر مسلمانان خوددارى نمى كردم.
پس دوّمين مسأله‏اى را كه مورد اعتراض آن دو فرد بود ياد كرده و فرموده است: امّا آنچه شما در مورد يكسان قرار دادن يادآور شديد يعنى اين كه شما دو فرد را در سهم از بيت المال مانند بقيّه مردم قرار داده‏ام، با اين جمله‏ها پاسخ آن را بيان فرموده است: فان ذلك امر… حكمه.

و لا ولّيته هوى منّى،
اين عبارت كه قسمتى از پاسخ به اعتراض دوم طلحه و زبير است، يعنى در اين امر هوا و هوس خود را حاكم قرار ندادم، و يا اين كارها را به خاطر هوا و هوس هم انجام نداده‏ام، و بنا بر اين كلمه (هوى) مفعول له باشد چنان كه بعضى گفته‏اند.

خلاصه معنا آن كه، عمل مساوات و برابرى كه در تقسيم سهام بيت المال انجام دادم و شما را همسنگ ديگران قرار دادم، نه از انديشه خودم بود و نه هوا و هوسى را پيروى كردم، بلكه من و شما خود مى‏دانيم كه خداوند آن را تمام و تكميل كرده و از حكم به آن در لوح محفوظ فراغت يافته و آن را براى عمل به زمين فرو فرستاده است، و نيازى به ايجاد حكم جديد يا تكميل آن نيست. اين كه حضرت نسبت فراغت به ذات اقدس خداوند داده، عنوان مجاز دارد، زيرا در حق تعالى فراغت و شغل بطور حقيقى راه ندارد. و رابطه مجاز بودن آن اين است كه موضوعى را كه خداوند حكمش را معيّن كرده، با عملى كه انسان از انجام دادن آن فراغت يافته متناسب است، و با اين مناسبت كه علاقه مجاز است، فراغت را به خداوند نسبت داده‏اند.

فلم احتج اليكما… حكمه،
چون حكم خدا را مى‏دانم نيازى نبود كه در صدور آن به شما رجوع كرده شما را از خود راضى و خشنود كنم، با اين كه آن‏ چه باعث خوشنودى شماست، بر خلاف چيزى است كه پيامبر خدا آورده است، اين جمله «فلم احتجّ» با تشديد جيم نيز روايت شده است«»: يعنى در راه يافتن به احكام الهى پس از مشخّص بودن آن، جاى بحث و محاجّه با شما نبوده است.

فليس لكما…. عتبى،
اين جمله آخرين نتيجه‏ اى است كه امام عليه السلام از دو استدلال قبل گرفته است، زيرا موقعى كه بى‏مورد بودن اعتراض و عيب جوئى آن دو شخص «طلحه و زبير» ثابت شد، پس بر آن حضرت لازم نيست كه از آن چه در امور مملكتى و دينى انجام داده و حكم آن را صادر فرموده بازگشت كند.
پس از اثبات درستى كرده ‏هاى خود و نابجا بودن اعتراضهاى آنها، در پيشگاه حقّ مطلق به دعا پرداخته و از خداوند متعال خواسته است كه دلها را به راستى رهبرى فرمايد و صبر و تحمّل برگشت از باطل و رو آوردن به حقيقت را به همه عنايت فرمايد.

سرانجام به علت اين كه آن دو نفر را نيز به سوى حق تشويق كند، بطور عموم و بيان قاعده كلّى، دعا مى‏كند كه «خدا رحمت كند كسى را كه حقيقت و عدالت را بنگرد و در عمل كردن به آن كمك كند و باطل و ستمگرى را ببيند، و آن را ردّ كرده و عليه طرفدار آن برخيزد.» و توفيق از خداوند است.

ترجمه شرح‏ نهج البلاغه(ابن میثم بحرانی)جلد4،صفحهی  21-14

خطبه195ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه204صبحی صالح)

و من كلام له ( عليه ‏السلام ) كان كثيرا ما ينادي به أصحابه‏

تَجَهَّزُوا رَحِمَكُمُ اللَّهُ فَقَدْ نُودِيَ فِيكُمْ بِالرَّحِيلِ وَ أَقِلُّوا الْعُرْجَةَ عَلَى الدُّنْيَا ، وَ انْقَلِبُوا بِصَالِحِ مَا بِحَضْرَتِكُمْ مِنَ الزَّادِ فَإِنَّ أَمَامَكُمْ عَقَبَةً كَئُوداً وَ مَنَازِلَ مَخُوفَةً

مَهُولَةً لَا بُدَّ مِنَ الْوُرُودِ عَلَيْهَا وَ الْوُقُوفِ عِنْدَهَا.

وَ اعْلَمُوا أَنَّ مَلَاحِظَ الْمَنِيَّةِ نَحْوَكُمْ دَانِيَةٌ وَ كَأَنَّكُمْ بِمَخَالِبِهَا وَ قَدْ نَشِبَتْ فِيكُمْ وَ قَدْ دَهَمَتْكُمْ فِيهَا مُفْظِعَاتُ الْأُمُورِ وَ مُعْضِلَاتُ الْمَحْذُورِ.

فَقَطِّعُوا عَلَائِقَ الدُّنْيَا وَ اسْتَظْهِرُوا بِزَادِ التَّقْوَى

و قد مضى شي‏ء من هذا الكلام فيما تقدم بخلاف هذه الرواية

لغات

عرجه و تعريج: توقف و ماندن در جايى و در آن محبوس شدن.

عقبه كؤود: گردنه‏اى كه بالا رفتن از آن دشوار است.

ملاحظ: جمع ملحظ و آن، يا مصدر ميمى يا اسم مكان است به معناى محل نظر، و منظور از آن، نگريستن به گوشه چشم است.

دانيه: تازه به تازه.

مفظعات الامور: كارهايى كه بيش از حدّ معمول، بزرگ و دشوار باشد.

معضلات المحذور: مشكلات گناه، گناهان سنگينى كه از سختى كمر انسان را خم مى‏ كند.

ترجمه

از سخنان امام (ع) كه در موارد بسيارى اصحاب خود را با اين كلمات مورد خطاب قرار مى‏ داد:

«خدا شما را رحمت كند، آماده سفر شويد همانا كه شما را به رفتن ازدنيا مى‏ خوانند از ماندن در دنيا بكاهيد و از آنچه داريد با بهترين توشه به سوى آخرت باز گرديد زيرا جلوى شما گردنه ‏هاى ترسناك و هول ‏انگيز وجود دارد كه ناچار بايد بر آن وارد شويد و در آنها توقف كنيد. بدانيد كه مرگ در هر لحظه شما را زير نظر دارد و گويى چنگالهايش را در جانهاى شما فرو برده است مشكلات زندگى و كارهاى ناروا و اعمال ناپسند شما را در دنيا به خود مشغول ساخته، پس پيوندهاى خود را با دنيا بگسليد و با توشه تقوا پشتوانه‏اى محكم به دست آوريد».

در پايان سيد رضى يادآور مى ‏شود كه مقدارى از اين خطبه در گذشته نقل شده است.

شرح

امام (ع) در اين قسمت از سخنانشان به انسانها دستور مى‏ دهند كه براى سفر به سوى خدا توشه لازم را كه تقوا و پرهيز از گناه است آماده كنيد، در كلمه الرحيل كه به معناى كوچ كردن است دو احتمال مى ‏رود:

1- مقصود از آن سفر به وسيله مرگ است كه در اين صورت ندا دهنده حوادث و اتفاقهاى روزانه است كه ناگزير موجود را به نابودى و مرگ فرا مى‏ خواند

2- احتمال دوم، آن كه منظور از رحيل سفر به سوى خدا با رياضتهاى كامل باشد كه در اين صورت ندا دهنده آن، پيامبر خدا و قرآن و اولياى خدا خواهند بود. سپس امام (ع) دستور مى‏دهد كه انسان بايد نسبت به دنيا و ماندن در آن علاقه زياد نشان ندهد بلكه فقط به مقدار لازم به آن توجه كند، و اين معناى زهد است.

آن گاه مى‏ فرمايد كه با اعمال نيك و آمادگى كامل به تقوا و كارهاى شايسته از دنيا به آخرت وارد شويد.

فان امامكم عقبة كؤودا،

امام (ع) لفظ عقبه را با صفت كؤود براى مرگ استعاره آورده است و مناسبت اين تشبيه، برخورد سخت با مرگ داشتن و با درد و رنج روحى منزلگاههاى مرگ را تا پايان آن سپرى كردن، مى ‏باشد.

و منظور امام (ع) از منازل ترس‏ آور و هولناك، منزلگاههاى پس از مرگ از قبيل قبر و بقيّه حالاتى است كه با درجات مختلف براى گناهكاران در آخرت وجود دارد، و روشن است كه انسان ناگزير مى ‏باشد كه به اين منزلها وارد شود و در آنها تا زمان عبور توقف كند، بويژه نفوسى كه داراى صفات زشت و دلبستگيهاى پست مادّى بوده‏اند، چون توقف آنها در آن منزلگاهها طولانى‏ تر و سختيهاى آنان در آن منزلها هولناكتر است.

و اعلموا…. فيكم،

امام (ع) در اين عبارت بعضى از لوازم (منيّة) را كه براى مرگ استعاره شده است، يعنى نگاه دائمى و غضبناك با گوشه چشم را گرفته و آن را كنايه از اين قرار داده است كه مرگ در كمين آنان مى‏باشد و از آنها صرف نظر نمى‏كند و دانيه«» هم روايت شده يعنى نگاههاى مرگ به آنها نزديك است.
ذكر چنگالها و فرو بردن آن، كنايه از بلاها و دردهاى هلاكتزايى است كه هنگام مرگ به انسان گنهكار مى‏رسد و وجه شبه در اين جا امرى است كه وقوع آن نزديك فرض شده كه فرا رسيدن مرگ است و نسبت فرو بردن چنگالهاى مرگ در روح آنان به سرعت وقوع مرگ تشبيه شده است، و باء در بمخالبها به معناى الصاق و چسبيدن است و واو در جمله و قد نشبت و جمله و قد دهمتكم حاليّه است.

و قد دهمتكم… المحذور،

كنايه از سختيهاى مرگ و سنگينى بار گناه است، كه در هنگامه مرگ انسان را فرا مى‏گيرد.

فقطّعوا علايق الدنيا،

امام (ع) در اين عبارت به زهد حقيقى در دنيا و سبكبارى و نياندوختن مال دنيا و ترك آنچه از متاع دنيا زايد است فرمان مى‏دهد.

و استظهروا بزاد التقوى،

يعنى در تمام گرفتاريهاى سفر آخرت تقوا را بزرگترين پشتيبان خود قرار دهيد. و توفيق از خداست.

ترجمه ‏شرح‏ نهج ‏البلاغه(ابن‏ ميثم بحرانی)، ج 4 ، صفحه‏ى 14-10

خطبه194ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه203صبحی صالح)

و من كلام له ( عليه ‏السلام ) في التزهيد من الدنيا و الترغيب في الآخرة

أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّمَا الدُّنْيَا دَارُ مَجَازٍ وَ الْآخِرَةُ دَارُ قَرَارٍ- فَخُذُوا مِنْ مَمَرِّكُمْ لِمَقَرِّكُمْ- وَ لَا تَهْتِكُوا أَسْتَارَكُمْ عِنْدَ مَنْ يَعْلَمُ أَسْرَارَكُمْ- وَ أَخْرِجُوا مِنَ الدُّنْيَا قُلُوبَكُمْ- مِنْ قَبْلِ أَنْ تَخْرُجَ مِنْهَا أَبْدَانُكُمْ- فَفِيهَا اخْتُبِرْتُمْ وَ لِغَيْرِهَا خُلِقْتُمْ- إِنَّ الْمَرْءَ إِذَا هَلَكَ قَالَ النَّاسُ مَا تَرَكَ- وَ قَالَتِ الْمَلَائِكَةُ مَا قَدَّمَ- لِلَّهِ آبَاؤُكُمْ فَقَدِّمُوا بَعْضاً يَكُنْ لَكُمْ- وَ لَا تُخْلِفُوا كُلًّا فَيَكُونَ عَلَيْكُمْ

ترجمه

«اى مردم همانا دنيا سراى گذشتن و آخرت سراى ماندن است، بنا بر اين از گذرگاه خويش براى اقامتگاهتان توشه برگيريد و در پيشگاه كسى كه رازهاى شما را مى ‏داند پرده اسرار خود را ندريد.
دلهايتان را از دنيا بيرون كنيد پيش از آن كه بدنهاى شما از آن بيرون رود، در دنيا آزمايش مى‏ شويد و براى غير دنيا آفريده شده‏ ايد.
چون كسى بميرد مردم مى‏ گويند: چه باقى گذاشته، و فرشتگان گويند: چه چيز جلو فرستاده است خدا پدرانتان را بيامرزد مقدارى از دارايى خود را پيش از خود براى ذخيره آخرت بفرستيد كه به سود شماست و همه را براى دنيا نگذاريد، كه به زيان شما خواهد بود.»

شرح

امام (ع) در اين سخنان با يادآورى هدف دنيا و آخرت، انسانها را به‏ دورى از دنيا و علاقه ‏مندى به آخرت تشويق فرموده‏ اند: پس دنيا گذرگاه يعنى راه عبور به سوى آخرت است، كه به دو طريق امكان پذير است:

1- اختيارى، چنان كه بندگان شايسته خدا به طرف آخرت حركت مى ‏كنند.
2- اضطرارى، چنان كه عامه مردم ناچار مى‏ميرند و به سراى آخرت مى‏شتابند، و مراد امام (ع) در اين سخن رفتن اضطرارى است.
يادآورى دنيا و آخرت، با اين دو صفت: (گذرگاه و قرارگاه)، شبيه مقدمه‏اى براى اين جمله از سخن امام (ع) است: فخذوا من ممرّكم لمقرّكم.

و لا تهتكوا…. اسراركم،
يعنى با تظاهر به معصيت پرده درى نكنيد زيرا خدايى كه از رازهاى درونى شما آگاهى دارد به كارهاى علنى شما آگاه‏تر است.

و اخرجوا… أبدانكم،
امام (ع) در اين جمله مردم را به ترك دنيا پيش از مرگ، امر كرده و از آن بطور كنايه به «خارج كردن دلها از دنيا» تعبير فرموده است.
خرج فلان عن كذا، و اخرج نفسه من كذا، وقتى گفته مى‏شود كه از آن، دورى كند و بيزارى جويد.

ففيها اختبرتم،
اين گفتار امام اشاره به اين است كه آزمايش در اين دنيا از عنايات و توجهات خدا است چون باعث بيدارى انسان براى آخرت مى‏شود، و معناى آزمايش را پيش از اين دانستى.

و لغيرها خلقتم،
يعنى انسانها از نظر ذات و فطرت، براى رسيدن به سعادت اخروى آفريده شده‏اند، ولى اگر اعمال نيك نداشتند و به گناه آلوده شدند گرفتار شقاوت خواهند گرديد: (زمينه اصلى و فطرت اوليه در انسان سعادت است شقاوت امرى عرضى مى‏باشد).

انّ المرء…. قدّم،
مردم مى‏گويند: «از مال دنيا چه چيز گذاشته، و فرشتگان مى‏گويند: از كارهاى نيك چه عملى جلو فرستاده است.
امام (ع) در اين سخن، مردم و فرشتگان و آنچه را كه مورد سؤال اين‏ دو گروه است با هم ذكر فرموده، تا توجه دهد به اين كه كارهاى نيك و عبادات كه باعث سعادت اخروى است، بر كالاهاى دنيوى، شرافت و برترى دارد، زيرا كارهاى نيك خواسته ملائكه و مورد توجه آنهاست ولى امور مادّى دنيا مورد توجه مردم غافل و بيخبر است.

همراه آوردن دو لفظ ما ترك و ما قدّم به گونه‏اى زيبا اين مفهوم را بيان مى‏كند كه امور مادّى و دنيوى جدا شدنى است، و كارهاى نيك پيش فرستاده و براى آخرت انسان، ماندنى و سودمند است، پس بايد به كارهاى شايسته بيشتر توجه كرد و به امور مادّى دنيا كه جدا شدنى و رها كردنى است اعتنائى نكرد.
للَّه آبائكم،
جمله‏اى است كه عرب براى تعظيم و بزرگداشت شخص مورد خطاب مى‏آورد، و او، يا پدرش را به خدا نسبت مى‏دهد و به گونه‏هاى مختلف آورده مى‏شود، از قبيل: للَّه انت، لله ابوك و جزاينها…. بعضى از شارحان لام را براى عاقبت دانسته‏اند، يعنى: بازگشت پدران شما به سوى خداست، امّا در اين صورت، كلام از معناى تعجّب و تعظيم بيرون خواهد شد.

فقدموا بعضا…،
يعنى قدرى از متاع دنياى خود را به عنوان صدقه و مانند آن، پيش از خود بفرستيد تا ثوابش در آخرت براى شما باشد و تمام آن را بعد از مرگ خود براى ديگران مگذاريد زيرا سنگينى آن بر دوش شما خواهد بود،

چنان كه پيامبر اكرم (ص) فرموده است: «اى فرزند آدم، از امور دنيا تنها سه چيز براى تو سودمند است:

1- آنچه را كه با خوردن از بين ببرى.
2- آنچه را كه بپوشى و كهنه كنى.
3- آنچه را كه صدقه دهى و براى آخرت باقى گذارى«».

پيش از اين معلوم شد كه دادن زكات و صدقات و جز اينها، چگونه باعث پيدايش فضايل اخلاقى و پاداشهاى اخروى در انسان مى‏شود، و بر عكس بخل‏ورزى و ثروت اندوزى موجب بدبختى و شقاوت اخروى مى‏ گردد.

علت اين كه امام (ع) دستور مى‏دهد كه قدرى از ثروت دنيا را پيش از خود بفرستيد، و از گذاشتن تمام آن براى پس از مرگ منع مى‏كند، آن است كه بطور كلى محروم كردن وارثان از حق ارث جايز نيست و از طرفى ترك صدقات و ندادن زكات هم حرام است.
اين مطلب به طريق ديگرى نيز روايت شده كه حاصل معناى آن چنين است«».

آنچه كه پيش فرستاده‏ايد، در واقع به قرض خدا داده‏ايد، و اگر هيچ نفرستيد و براى پس از خود اندوخته كنيد بر ضرر شما و مايه زحمت شما خواهد بود، چنان كه خدا مى‏فرمايد: «مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً…«»».
كلمه قرض اين جا به عنوان استعاره آمده، و مناسبت آن، اين است كه معمولا قر

 گيرنده از كسى كه صاحب مال است درخواست قرض مى‏كند و با تشكّر از او، در موعد مقرّر عوض آن را به صاحب مال بر مى‏گرداند، لذا امام (ع) انفاق مال در راه خدا را به قرض دادن به خدا تشبيه كرده است زيرا خداوند بارها از مردم خواسته است كه زكات و صدقه بدهند، و از انفاق كنندگان در راه خود سپاسگزارى فرموده و به آنان كه صدقه مى‏دهند چند برابر آنچه بخشيده‏اند و ارزنده‏تر از همه آنها كه بهره‏اى ندارد بلكه زيان هم دارد، پاداش مى‏دهد و چون نگهدارى ثروت و به جاى گذاشتن آن بعد از مردن، چنان است، ناگزير مايه زحمت و گرفتارى صاحب مال مى‏شود. و توفيق از خداوند است.

ترجمه ‏شرح ‏نهج‏ البلاغه ابن‏ ميثم بحرانی ج 4 ، صفحه‏ ى 10-6

خطبه193ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه202صبحی صالح)

وَ مِنْ كَلَامٍ لَهُ ( عليه ‏السلام ) رُوِيَ عَنْهُ أَنَّهُ قَالَهُ عِنْدَ دَفْنِ سَيِّدَةِ النِّسَاءِ فَاطِمَةَ ( عليه االسلام ) كَالْمُنَاجِي بِهِ رَسُولَ اللَّهِ ( صلى‏ الله‏ عليه ‏وسلم ) عِنْدَ قَبْرِه‏

السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ عَنِّي- وَ عَنِ ابْنَتِكَ النَّازِلَةِ فِي جِوَارِكَ- وَ السَّرِيعَةِ اللَّحَاقِ بِكَ- قَلَّ يَا رَسُولَ اللَّهِ عَنْ صَفِيَّتِكَ صَبْرِي وَ رَقَّ عَنْهَا تَجَلُّدِي- إِلَّا أَنَّ فِي التَّأَسِّي لِي بِعَظِيمِ فُرْقَتِكَ- وَ فَادِحِ مُصِيبَتِكَ مَوْضِعَ تَعَزٍّ- فَلَقَدْ وَسَّدْتُكَ فِي مَلْحُودَةِ قَبْرِكَ- وَ فَاضَتْ بَيْنَ نَحْرِي وَ صَدْرِي نَفْسُكَ- فَ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ- فَلَقَدِ اسْتُرْجِعَتِ الْوَدِيعَةُ وَ أُخِذَتِ الرَّهِينَةُ.

أَمَّا حُزْنِي فَسَرْمَدٌ وَ أَمَّا لَيْلِي فَمُسَهَّدٌ- إِلَى أَنْ يَخْتَارَ اللَّهُ لِي دَارَكَ الَّتِي أَنْتَ بِهَا مُقِيمٌ- وَ سَتُنَبِّئُكَ ابْنَتُكَ بِتَضَافُرِ أُمَّتِكَ عَلَى هَضْمِهَا- فَأَحْفِهَا السُّؤَالَ وَ اسْتَخْبِرْهَا الْحَالَ- هَذَا وَ لَمْ يَطُلِ الْعَهْدُ وَ لَمْ يَخْلُ مِنْكَ الذِّكْرُ- وَ السَّلَامُ عَلَيْكُمَا سَلَامَ مُوَدِّعٍ لَا قَالٍ وَ لَا سَئِمٍ- فَإِنْ أَنْصَرِفْ فَلَا عَنْ مَلَالَةٍ- وَ إِنْ أُقِمْ فَلَا عَنْ سُوءِ ظَنٍّ بِمَا وَعَدَ اللَّهُ الصَّابِرِينَ

لغات

مسهد: بيدار، خواب نرفته

أحفها السؤال: در پرس و جو كردن از او كاملا كنجكاوى كن

ترجمه

گفتار آن حضرت روايت شده است كه امام اين كلام را هنگام دفن سرور زنان فاطمه (ع) در حالى كه گويى با پيامبر در نزد قبر او سخن مى‏گويد ايراد كرد:

«اى رسول خدا از جانب من و دخترت كه اكنون در جوارت فرود آمده و با شتاب به تو، ملحق شده است، سلام باد اى رسول گرامى در فراق دختر برگزيده ‏ات، صبر و تحملم كم شده تاب و توان از كفم بيرون رفته است. اما پس از روبرو شدن با مرگ و رحلت تو هرمصيبتى براى من كوچك و حقير است: زيرا تو را با دست خود، در قبرت نهادم، و هنگام رحلت سرت بر سينه‏ ام بود كه قبض روح شدى «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ«»» اينك امانت باز گردانده و گروگان پس داده شد.

اما اندوه من جاويدان است، و شبهايم به بيدارى خواهد گذشت، تا زمانى كه خداوند، جايگاهى را كه تو، در آن اقامت دارى برايم برگزيند. بزودى دخترت تو را خبر خواهد داد كه چگونه اين امت در ستمكارى بر او، يكديگر را كمك كردند. بنا بر اين با اصرار از او بپرس و جريان را بطور دقيق از او جويا شو. اين همه ظلم بر ما روا داشتند، در حالى كه از رفتن تو چيزى نگذشته و ياد تو از خاطره‏ ها نرفته بود. سلام من به هر دوى شما باد، سلام وداع كننده نه سلام خشمگين خسته ملول.

اگر از حضورت باز گردم، نه از روى ملالت و رنجيدگى است، و اگر از رفتن باز ايستم، به دليل بد گمانى و سوءظنّ به وعده خداوند در مورد صابران نخواهد بود.»

شرح

سيد رضى رضوان اللَّه عليه در مقدمه خطبه، حضرت زهرا (ع) را سيدة النساء (سرور زنان) ناميده، زيرا در خبرى آمده است: هنگامى كه حضرت امير (ع) مشاهده فرمود كه زهرا (ع) در آخرين لحظه‏ هاى زندگى مى‏گ ريد، به او خطاب كرد: «اى زهرا، آيا دوست ندارى كه سرور زنان اين امت باشى».
روايت شده است كه فرمود: سروران زنان جهان چهار نفرند:

1- خديجه دختر خويلد (اولين همسر فداكار حضرت رسول (ص)).
2- حضرت فاطمه زهرا (دخت گرامى پيامبر خدا (ص)).
3- آسيه دختر مزاحم (زن خدا پرست فرعون).
4- مريم دختر عمران (مادر حضرت عيسى (ع)).

سلام گفتن امير مؤمنان (ع) از جانب خودش، بر طبق معمول است كه‏ 

هر كس به ديدار كسى مى‏رود سلام مى‏گويد، البته اين ديدار قلبى و روحانى بود، نه جسمانى و ظاهرى امّا سلامى كه از طرف زهرا (ع) عرض مى‏كند گويا مى‏خواهد از حضرت رسول (ص) براى دخترش اذن دخول بگيرد كه در جوار آن حضرت به بهشت جاودان وارد شود.

و السريعة اللّحاق…،
به منظور شكايت از مصيبتهايى است كه از فراق رسول خدا و به دنبال آن، شهادت حضرت زهرا بر وجود مقدّسش عارض شده و اشاره به اين است كه چقدر زود از دنيا رفت و به پدر بزرگوارش ملحق شد مدت زندگى فاطمه (ع) پس از رحلت پدر، چهار ماه و به قولى شش ماه بوده است سپس گويى پيامبر (ص) را مخاطب ساخته، به او شكايت مى‏كند كه در مصيبت زهرا (ع) شكيبائيش كم و توانش تمام شده است.
تعبير: صفّيتك
(برگزيده تو) به جاى ابنتك، به منظور احترام و دوستى و گراميداشتى است كه حضرت رسول (ص) نسبت به دخترش اعمال مى‏ كرد

امام (ع) با جمله الّا ان لى…. موضع تعزّ،
با خطاب به پيامبر (ص) خود را در اين مصيبت دلدارى و تسلّاى خاطر مى‏دهد كه اگر چه شهادت زهرا (ع) طاقت فرسا و غير قابل تحمل است ولى غم دورى تو بسيار سخت‏تر است، پس چنان كه بر فراق تو با همه دشواريش صبر كردم، در مرگ زهرا (ع) به طريق اولا و آسانتر بردبار خواهم بود.

التأسّى،
منظور از تأسى اقتدا كردن در صبر بر اين اندوه، به صبر در مصيبت رسول اكرم است

فلقد وسّدتك… نفسك،
شرح غم و اندوه و تحمل رنج فراوانى است كه در هنگام به خاك سپردن رسول اكرم به او دست داد، در حالى كه روح مباركش ميان سينه و گلوى على (ع) از بدن شريفش خارج شد.

گويا امام (ع) به اين سخن آن ضايعه اسفناك را به ياد مى‏آورد تا تسكينى براى مصيبت تازه‏ اش باشد.
فَ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ، منظور از ذكر اين جمله، اين كلام خداست: «وَ بَشِّرِ الصَّابِرِينَ الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ«».»

فلقد استرجعت الوديعة… الرّهينه،
در اين عبارت دو كلمه وديعه: امانت و «رهينه»: گروگان، را، براى نفس استعاره آورده است.
در مناسبت استعاره كلمه وديعه دو احتمال است: 1- آن كه ارواح در اين بدنها، از آن نظر كه بايد در حفظ آن كوشش شود تا به سوى صاحب خود برگردند، مانند امانت هستند. 2- احتمال ديگر: از اين كلمه همان چيزى اراده شده است كه ميان مردم مشهور است، يعنى زن در پيش مرد امانت است، چنان كه مى‏گويند: «زنها امانتهاى ارزشمندى مى ‏باشند»«».

مناسبت استعاره كلمه الرهينه آن است كه تمام نفسها در گرو وفاى به عهدى مى‏باشند كه با خداى خود داشته‏اند. و آن پيمانى است كه در هنگام فرود آمدن از جهان معقول به عالم محسوس از او گرفته‏اند كه به سوى او برگردند، در حالى كه از خشم او در امان باشند و به اوامر او، عمل كند و از غضب او در امان باشد و از راهى كه پيامبر براى آنها معين كرده منحرف نشوند.
اگر به اين پيمان وفا كند از گروى در مى‏آيد و پاداش او چند برابر مى‏شود چنان كه خداى تعالى مى‏ فرمايد: «إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللَّهَ يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ«»» ولى اگر پيمان را شكست و مرتكب معاصى شد در گرو عمل‏ خود باقى است، مى‏فرمايد: «كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهِينَةٌ»«» كلمه رهنيه در مذكر و مؤنث يكسان به كار مى‏رود كه قبلا بيان شده است.

امّا حزنى… مقيم…،
على (ع) در اين كلام غم و اندوه خود را در فراق رسول خدا و زهراى مرضيّه به طريق شكوه آميز بيان مى‏فرمايد، و به دليل اين كه بارها از زبان رسول خدا مژده رفتن خودش را به بهشت شنيده بود و مى‏دانست كه سراى آن حضرت نيز در بهشت است، لذا در اين عبارت كلمه «دار» را به جاى كلمه جنّة به معناى بهشت آورده است.

و ستنبّئك انبتك…. الذكر،
اين جمله اشاره به شكايت امام (ع) از مردم، به حضور پيامبر است كه به اعتقاد او پس از رحلت آن حضرت، حقّش را كه خلافت بود غصب و حق زهرا (ع) را كه فدك بود ظالمانه تصرف كردند، و هر دو از حق خود دور و محروم شدند، علاوه بر ستمهايى كه بر خود آن حضرت رفت و سخنان ناروايى كه به او گفتند، با آن كه از وفات رسول خدا چيزى نگذشته بود و دستور قرآن به دوستى ذوى القربى (خويشان پيامبر) هنوز تازه و براى همه معلوم بود.

و السلام عليكما….،
معمولا عادت دوستان راستين چنين است كه هنگام جدا شدن از همديگر به عنوان وداع و خدا حافظى، سلام مى‏ گویند. 

و ان اقم…. الصابرين،
با اين سخنان، حضرت خويش را از همانندى با كسانى كه از شدّت ناراحتى بر قبور حاضر مى‏شوند و مى‏پندارند آنچه از دست رفته جبران نخواهد شد، و صبر و بردبارى بر آن اجرى نخواهد داشت، تبرئه مى‏ كند.

امام (ع) در حضور پيامبر عرض مى‏ كند: من به آنچه خدا در مقابل مصيبتها به پيامبران وعده كرده- كه صلوات و رحمت اوست يقين دارم، چنان كه مى‏فرمايد: «… آنها كه گفتند: ما از خدائيم و به سوى او باز مى‏گرديم رحمتهاى خدا بر آنها است و آنان هدايت يافتگانند. توفيق از خداوند است.

ترجمه ‏شرح ‏نهج ‏البلاغه ابن‏ ميثم بحرانی ج 4 ، صفحه ‏ى 6-2

خطبه192ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه201صبحی صالح)

 و من كلام له ( عليه ‏السلام ) يعظ بسلوك الطريق الواضح‏

 أَيُّهَا النَّاسُ- لَا تَسْتَوْحِشُوا فِي طَرِيقِ الْهُدَى لِقِلَّةِ أَهْلِهِ- فَإِنَّ النَّاسَ قَدِ اجْتَمَعُوا عَلَى مَائِدَةٍ شِبَعُهَا قَصِيرٌ- وَ جُوعُهَا طَوِيلٌ- أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّمَا يَجْمَعُ النَّاسَ الرِّضَا وَ السُّخْطُ- وَ إِنَّمَا عَقَرَ نَاقَةَ ثَمُودَ رَجُلٌ وَاحِدٌ- فَعَمَّهُمُ اللَّهُ بِالْعَذَابِ لَمَّا عَمُّوهُ بِالرِّضَا- فَقَالَ سُبْحَانَهُ فَعَقَرُوها فَأَصْبَحُوا نادِمِينَ- فَمَا كَانَ إِلَّا أَنْ خَارَتْ أَرْضُهُمْ بِالْخَسْفَةِ- خُوَارَ السِّكَّةِ الْمُحْمَاةِ فِي الْأَرْضِ الْخَوَّارَةِ- أَيُّهَا النَّاسُ مَنْ سَلَكَ الطَّرِيقَ الْوَاضِحَ وَرَدَ الْمَاءَ- وَ مَنْ خَالَفَ وَقَعَ فِي التِّيهِ

لغات

سكّة: آهن سر گاو آهن كه به وسيله آن زمين را شخم مى ‏زنند

خوارها: صداى آن (آهن گاو آهن) در زمين

الأرض الخوّارة: زمين سست، ضعيف

ترجمه

از سخنان آن حضرت عليه السّلام است:

«اى مردم در راه هدايت و رستگارى از كمى اهل آن بيم نداشته باشيد، زيرا مردم در پيرامون سفره‏اى گرد آمده ‏اند كه مدّت سيرى آن كوتاه، و گرسنگى آن دراز است.
اى مردم خشنودى و خشم (بركارى) مردم را در كنار هم قرار مى‏ دهد (و در پاداش و كيفر شريك يكديگر مى‏ سازد) ناقه ثمود را تنها يك تن پى كرد ليكن چون همگى آنها به اين كار رضا دادند، خداوند عذاب خود را بر همه‏ آنان گسترش داد، خداى سبحان فرموده است: «فَعَقَرُوها فَأَصْبَحُوا نادِمِينَ»«» پس سرزمين آنها همچون آهن شخم زنى گداخته ‏اى كه در زمين سست فرو رود صدا كرد و فرو رفت.

اى مردم هر كس راه روشن و آشكار را بپويد به آب و آبادانى مى‏ رسد، و آن كس كه مخالفت كند در بيابان بى‏ آب و گياه سرگردان خواهد شد».

شرح

خلاصه اين خطبه مبتنى است بر اين كه امير مؤمنان (ع) كسانى از اصحاب خود را كه در طريق حقّ و هدايت گام بر مى‏ دارند با ذكر اين كه راه آنها راه رستگارى است به استقامت و پايدارى در اين راه ترغيب مى‏ كند، و چون معمولا انسان از تنهايى دچار وحشت مى‏شود. و اگر راهى را كه مشغول پيمودن آن است دراز و دشوار باشد و همراهان او اندك باشند گرفتار بيم و هراس مى‏گردد، امير مؤمنان (ع) آنان را نهى مى‏كند از اين كه در طريق هدايت به سبب كمى رفيق و همراه، دستخوش ترس و هراس شوند، و اين كنايه است از اين كه اگر برخى از اصحاب او را وسوسه فرا گيرد كه به دليل اين كه شماره آنان اندك و دشمنانشان بسيار است بر طريق حقّ نيستند آگاه باشند كه اگر چه شمار آنها اندك است امّا در راه هدايت و رستگارى سير مى‏كنند، اين وسوسه ناشى از اين است كه در راهها عدّه كم در معرض خطر، و سلامت با كثرت و عدّه بيشتر است.

فرموده است: فإنّ النّاس اجتمعوا… تا طويل.
اين گفتار گوياى اين است كه علّت كمى عدّه اهل هدايت و سالكان راه حقّ اين است كه مردم دور جيفه دنيا را گرفته و در گرد آن اجتماع كرده‏ اند، واژه مائدة (سفره) را براى دنيا استعاره فرموده، زيرا همان گونه كه سفره محلّ گرد آمدن طعامهاى رنگارنگ است دنيا نيز محلّ اجتماع لذّتهاى گوناگون است، ذكركوتاهى مدّت سيرى و بهره‏بردارى از اين سفره كنايه از كوتاهى مدّت عمر آدمى در اين دنياست، و دراز بودن زمان گرسنگى اشاره به عذابها و شكنجه‏ هاى طولانى است كه بر اثر فرو رفتن در خوشيها و لذّتهاى دنيا در آخرت دامنگير انسان مى‏ گردد، واژه جوع براى نياز طولانى انسان پس از مرگ به طعامهاى حقيقى روحانى كه عبارت از كمالات نفسانى است استعاره شده همان كمالاتى كه انسان در دنيا بر اثر غفلت آنها را از دست داده است، بدين جهت است كه واژه مذكور به مائده كه استعاره براى دنياست نسبت داده شده است، شايد هم اين كلمه براى اندوه و افسوسى كه پس از مرگ بر اثر جدايى از لذّتهاى دنيوى و اين كه ديگر به آنها دست نخواهند يافت و محروميّت او از آنها طولانى خواهد بود استعاره شده باشد، و در اين عبارت صنعت مقابله رعايت گرديده، زيرا گرسنگى در برابر سيرى، و درازى در مقابل كوتاهى قرار داده شده است.

فرموده است: أيّها النّاس… تا السّخط.
معناى سخن مذكور اين است كه رضايت و خشنودى مردم به منكرات و گناهان، آنان را در عذاب خداوند شريك يكديگر مى‏سازد و به گرد هم در مى‏آورد. هر چند بيشتر اين مردم مرتكب اعمال مذكور نشده باشند، همچنين خشم و غضب آنها نسبت به كسانى كه دوستدار اعمال خدا پسندانه‏اند آنان را در جرگه به جا آورندگان منكرات قرار مى‏دهد، مصداق اين گفتار داستان قوم ثمود است كه به سبب پى كردن ناقه، عذاب خداوند همگى آنان را فرا گرفت در صورتى كه همه آنان مرتكب اين نافرمانى نشده بودند، ليكن خداوند عمل مذكور را در قرآن به همه آنها نسبت داده و فرموده است: «فعقروها» يعنى: آنها ناقه را پى كردند، و عذاب نيز همگى آنان را فرا گرفت زيرا همه آنان به پى كردن ناقه خشنودى داشتند، ضمير هاء در فعل عمّوه به رجل يا به عقر كه مدلول جمله عقر مى‏باشد برگشت دارد، يعنى: زيرا با اظهار خشنودى به اين گناه، عمل زشت آن مرد را ميان خود تعميم دادند، و خداوند در قرآن به همين معنا اشاره، و فرموده‏ است: «وَ اتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصِيبَنَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّةً»«» روشن است كسى كه به انجام يافتن كارى راضى و خشنود باشد، با انجام دهنده آن كار، شريك و به منزله اوست، همچنين كسانى كه به اعمال خدا پسندانه رضا و خشنودى داشته، و به آنچه باعث غضب و خشم حقّ تعالى مى‏شود خشمگين باشند، خداوند آنان را در شمول رحمت خود شريك يكديگر مى‏سازد و در گرد هم قرار مى‏گيرند.

فرموده است: فما كان إلّا أن خارت أرضهم… تا الخوّارة.
اين گفتار تفسيرى است بر آيه شريفه «فَأَصْبَحُوا نادِمِينَ» و چگونگى عذابى را كه بر قوم ثمود رسيد بيان مى‏كند، چنان كه قرآن نيز با ذكر «فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ»«» آن را توضيح داده است.
امير مؤمنان (ع) چگونگى اين عذاب را بيان مى‏ك ند و صدايى را كه از سرزمين آنها به هنگام خسف يا فرو رفتن در زمين بلند شد، به آواز آهن گاوآهن تفتيده ‏اى كه در زمين به آسانى فرو مى‏ رود تشبيه فرموده است، قيد گداختگى آهن مذكور براى بيان شدّت صدا و سرعت فرو رفتن خانه ‏ها و ديار آنها در زمين است، زيرا اگر آهن مذكور گداخته باشد آوازى زياده بر معمول از آن بر مى ‏خيزد و بيشتر به داخل زمين فرو مى‏ رود.

امّا داستان قوم ثمود اين است كه: بنا بر آنچه نقل شده است آنها بازماندگان قوم عادند كه پس از آن كه قوم مذكور نابود گرديد، شمار اينها به تدريج زياد شد، و از عمر طولانى برخوردار بودند، چنان كه وقتى يكى از آنها خانه‏ اى براى خود بنا مى‏ كرد، هر چند آن را محكم و استوار مى ‏ساخت هنوز او زنده و در قيد حيات بود كه آن خانه فرسوده و ويران مى ‏شد، از اين رو آنها كوهها را تراشيده و در آنها خانه براى خود بنا كردند، و با خوشى و فراخى در زندگى، روزگار مى‏ گذرانيدند، امّا از فرمان خداوند سرپيچى كردند و در روى زمين به تباهى، و پرستش بتان‏ پرداختند، خداوند صالح (ع) را به پيامبرى به سوى آنها برانگيخت و چون قوم ثمود عرب بودند، و صالح از نظر نسب و تبار از طبقه متوسّط آنها بود، هنگامى كه آنها را به فرمانبردارى خداوند دعوت كرد آنها سرباز زدند و جز اندكى از آنها كه مستضعف و تهيدست بودند دعوت او را نپذيرفتند، از اين رو صالح آنها را از رفتارى كه داشتند بر حذر داشت و از عذاب خداوند بيم داد، آنها از او خواستند كه آيه و نشانه‏ اى به آنها بنماياند، صالح گفت چه آيه و نشانه ‏اى مى‏ خواهيد گفتند در عيد ما كه در فلان روز سال است به همراه ما بيرون بيا و پروردگار خويش را بخوان، و ما نيز خدايان خود را مى‏ خوانيم، اگر دعاى تو اجابت شد ما پيرو تو مى ‏شويم، و اگر دعاى ما پذيرفته گرديد از ما پيروى كن، صالح پيشنهاد آنها را پذيرفت و در زمانى كه معيّن شده بود با آنها بيرون آمد، آنان خدايان خود را ندا دادند، ليكن پاسخى از آنها بر نيامد و دعايشان اجابت نشد، از اين رو بزرگ آنها رو به صالح كرده ضمن اشاره به سنگ بزرگى كه جدا در كنارى از كوه قرار داشت و به آن كاثبه مى‏ گفتند گفت: از اين سنگ ناقه ‏اى براى ما بيرون بياور كه پيكرى ستبر و پر كرك داشته باشد، اگر چنين كنى ما تو را تصديق كرده دعوتت را پذيرا خواهيم شد، صالح بر آنچه گفتند از آنها عهد و پيمان گرفت، سپس به نماز ايستاد و دعا كرد، ناگهان آن سنگ مانند شتر باردارى كه بچّه ‏اش را بزايد، ناقه‏ اى ده ماهه ستبر و پر كرك آن چنان كه درخواست كرده بودند از آن جدا شد و اين جريان را بزرگان آنان نظاره‏ گر بودند، پس از اين ناقه صالح بچّه ‏اى كه از حيث درشتى مانند خودش بود به دنيا آورد، بزرگ قوم و شمارى از آنها پس از مشاهده اين معجزه به صالح پيغمبر ايمان آوردند، ليكن فرزندان اينها را گروهى از سران آنها از ايمان آوردن به صالح منع كردند، مدّتى از اين واقعه گذشت، و ناقه با بچّه ‏اش در ميان درختان مى‏ چريد و يك روز در ميان به سوى آبشخور مى‏ آمد، و سر در چاه آب مى‏ كرد و آب آن را تا ته مى‏ نوشيد، سپس ميان پاهاى خود را باز مى‏ كرد، و مردم آنچه مى‏ خواستند از آن شير مى ‏دوشيدند و ظرفهاى خود را از شيرآن پر كرده هم مى‏ آشاميدند و هم ذخيره مى‏ كردند، و چون فصل تابستان و گرما فرا مى ‏رسيد، ناقه به بيرون آبادى مى‏ رفت، و هنگامى كه شتران و گاو و گوسفندان قوم ناقه را مى‏ ديدند از آن به داخل آبادى مى‏ گريختند، و چون سرما فرا مى ‏رسيد ناقه به درون آبادى مى‏ رفت و حيوانات آنها به بيابان فرار مى‏ كردند، و اين كار بر آنها گران آمد، در اين ميان دو زن به نامهاى عنيزة امّ غنم و صدقه دختر مختار«» كه اغنام و مواشى زياد داشتند، و از اين راه به آنها زيان رسيده بود، مردم را به پى كردن ناقه تشويق كردند، در نتيجه مردى به نام قدار الاحمر دست و پاى ناقه را قطع كرد و كشت، و سپس مردم گوشت آن را ميان خود قسمت كرده و پختند، پس از آن بچّه ناقه از آن سرزمين دور شد و به كوهى كه آن را غادة مى ‏ناميدند بالا رفت، و در آن جا سه بار فرياد برآورد، صالح پيغمبر كه اين آواز را شنيد به مردم گفت بچّه ناقه را دريابيد شايد خداوند عذاب را از شما برطرف كند امّا آنها نتوانستند بر آن دست يابند، و پس از فريادى كه بچّه ناقه زد همان سنگ آغوش باز كرد و آن حيوان در آن داخل گرديد، صالح پيغمبر به مردم گفت: در بامداد فردا رخسار شما زرد و در روز بعد سرخ و در روز سوّم سياه خواهد شد، و سپس عذاب خداوند شما را فرا خواهد گرفت، و چون مردم نشانه‏ هاى عذاب را مشاهده كردند تصميم گرفتند صالح را به قتل برسانند، ليكن خداوند او را نجات داد و به سرزمين فلسطين در آمد.
چون روز چهارم فرا رسيد، مردم به هنگام چاشت تلخى مرگ را حنوط خويش كردند، و سفره زمين را كفن خود ساختند و خروش آسمانى در رسيد، و زمين بلرزيد و به سختى شكافته گرديد و آنها را پس از آن كه دلهاشان از جا كنده شده بود در كام خود فرو برد و نابود شدند. و هدايت و توفيق با خداوند است.

ترجمه ‏شرح ‏نهج‏ البلاغه ابن‏ ميثم بحرانی ج 3 ، صفحه ‏ى 861  -855

خطبه191ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه200صبحی صالح)

و من كلام له ( عليه‏ السلام ) في معاوية

وَ اللَّهِ مَا مُعَاوِيَةُ بِأَدْهَى مِنِّي وَ لَكِنَّهُ يَغْدِرُ وَ يَفْجُرُ- وَ لَوْ لَا كَرَاهِيَةُ الْغَدْرِ لَكُنْتُ مِنْ أَدْهَى النَّاسِ- وَ لَكِنْ كُلُّ غُدَرَةٍ فُجَرَةٌ وَ كُلُّ فُجَرَةٍ كُفَرَةٌ- وَ لِكُلِّ غَادِرٍ لِوَاءٌ يُعْرَفُ بِهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ- وَ اللَّهِ مَا أُسْتَغْفَلُ بِالْمَكِيدَةِ وَ لَا أُسْتَغْمَزُ بِالشَّدِيدَةِ
لغات
دهاء: به كار بردن رأى و انديشه در كارى كه انجام دادن آن شايسته نيست با اظهار اين كه قصد كار ديگرى دارد، و چنين كسى داهى (زيرك) گفته مى‏شود و داهيه براى مبالغه است، و نيز به معناى پليد و نيرنگ باز و حيله‏گر است. و اين از شاخه‏هاى صفت زشت جربزه (مكر و خدعه) مى‏باشد و جربزه طرف افراط فضيلت حكمت عملى و مستلزم صفات زشت بسيارى مانند دروغ و مكر و خيانت است.
غدر: صفت زشتى است كه در مقابل ملكه پسنديده وفاى به عهد كه از شاخه‏هاى عفّت است قرار دارد.
فجور: مقابل صفت فاضله عفّت است.

ترجمه

از سخنان آن حضرت عليه السّلام است:

«سوگند به خدا معاويه از من زيركتر نيست، امّا او غدر و خيانت مى‏ كند، و خود را به گناه مى‏ آلايد، و اگر نيرنگ و خيانت زشت نبود من از زيركترين مردم بودم، ليكن هر غدرى گناهى است، و هر گناهى نافرمانى خداوند است، در روز رستاخيز براى هر غدر كننده و پيمان شكنى پرچمى است كه بدان شناخته مى‏شود، به خدا سوگند من با مكر و نيرنگ غافلگير نمى‏ شوم، و در برابر سختى ناتوان نمى‏ گردم.»

شرح

فرموده است: معاويه از من زيركتر نيست.
يعنى: او در زيركى از من تواناتر نيست، و اين سخن را با سوگند به خداوند تأكيد كرده است.

فرموده است: و ليكن او غدر مى‏ كند، و گناه و فجور مرتكب مى‏ شود.
اين سخن به آنچه لازمه دهاء و زيركى كه غدر و نيرنگ است اشاره دارد، همان چيزى كه امام (ع) به سبب آن از به كار گرفتن زيركى دورى جسته‏اند، فجور (گناه و بد كردارى) نيز به سبب غدر واقع مى‏شود، زيرا چنان كه گفته شد وفا يكى از شاخه‏هاى ملكه عفّت است، و غدر (خيانت و پيمان شكنى) كه صفت زشت ضدّ آن است از فروع فجور است كه در مقابل عفّت قرار دارد، از اين رو آن بزرگوار دها و زيركى را از خود نفى مى‏كند، زيرا غدر و پيمان شكنى را زشت و ناپسند مى‏شمارد، و نفى دها به دليل نفى لازم آن كه غدر است مى‏باشد براى اين كه انتفاى لازم مستلزم انتفاى ملزوم است.

پس از اين امير مؤمنان (ع) به گونه قياس ضمير از شكل اوّل صفت غدر را حدّ وسط اين قياس قرار مى‏دهد و فجور و انحراف معاويه را از حقّ اثبات مى‏ كند، اين كه فرموده است: ليكن او غدر مى‏ كند به منزله صغرا و جمله يفجر در حكم نتيجه است و گويى چنين فرموده است:… و ليكن او غدر مى‏ كند پس مرتكب گناه مى‏ شود، كبراى اين قياس جمله: و هر غدرى فجور است، مى‏باشد، بنا بر اين قياس مذكور بدين صورت است:… و ليكن او غدر مى‏كند و هر كس غدر كند مرتكب فجور مى‏شود، و نتيجه اين است كه معاويه فاجر و گنهكار است.

سپس آن بزرگوار به گونه قياس ديگرى از شكل اوّل كفر معاويه را اعلام مى‏كند، صغراى اين قياس جمله: و هر غدرى گناه است، و كبراى آن هر گناهى كفر است مى‏باشد، و چون در قياس اوّل ثابت شد كه معاويه فاجر و گنهكار است، و از آنچه فرموده است كه هر گناهى كفر است لازم مى‏آيد كه هر فاجرى كافر باشد، لذا با اين دو مقدّمه كفر معاويه ثابت مى‏گردد، و سه واژه: غدرة، وفجرة، و كفرة به صورت غدرة، فجرة، كفرة كه به معناى بسيار حيله‏گر و بسيار فاجر و كافر مى‏باشد نيز روايت شده، و آنچه پيشتر گفته شد در اثبات مطلوب روشنتر است.

برخى از شارحان گفته ‏اند: سبب اثبات كفر براى معاويه اين است كه در اين جا مراد غدر كننده‏اى است كه به كار بردن غدر را جايز و حلال بشمارد، چنان كه مشهور است كه عمرو بن عاص و معاويه آنچه را كه حرمت آن از ضروريّات دين محمّد (ص) بود مباح شمرده حرمت آن را انكار كردند، و معناى كفر همين است، شايد هم مراد از كفر، ناسپاسى و كفران نعمتهاى پروردگار و ناديده گرفتن آنها از طريق ارتكاب گناه باشد، چنان كه مفهوم لغوى كفر است.
اين كه در خطبه، واژه كفر مفرد آمده براى اين است كه با تعدّد غدر كفر نيز متعدّد و تكرار مى‏شود، و توجّه به اين نكته بيشتر باعث بيزارى و دورى جستن از غدر است، زيرا منظور امام (ع) از اين سخنان بر حذر داشتن شنوندگان از اين عمل زشت و كفر آميز مى‏باشد.
فرموده است: براى هر غدر كننده‏اى در روز رستاخيز پرچمى است كه بدان شناخته مى‏شود، كلمات آن حضرت در اين باره عين الفاظ حديث نبوى است، و در آن هشدارى است بر لزوم دورى جستن از اين صفت زشت و ناپسند.

فرموده است: به خدا سوگند من با مكر و نيرنگ غافلگير نمى‏شوم، اين سخن تأكيدى است بر آنچه پيش از اين فرموده كه آراء و تدابير مختلف را مى‏داند، و چگونگى زيركى زيركان را مى‏شناسد، بديهى است كسى كه به اينها آگاهى دارد با حيله و نيرنگ غافلگير نمى‏شود.

فرموده است: و لا استغمز.
اين واژه با زاى نقطه ‏دار و به اين معناست كه نمى‏توان مرا ضعيف و زبون ساخت، و من در برابر سختيهايى كه وارد مى‏شود ناتوان نمى‏شوم، واژه مذكور با راء نيز روايت شده و در اين صورت معنا اين است كه من به گرفتاريهاى ناشى از حيله و نيرنگهاى دشمنان ناآگاه نيستم، اين سخنان در حقيقت پاسخى است به گفته‏هاى كسانى كه به احوال آن حضرت آگاهى نداشته و آن بزرگوار را به ضعف رأى و سوء تدبير نسبت مى‏دادند، و معاويه را در جنگ و جز آن مصلحت انديش مى‏شمردند، و اين گفتار را آن حضرت مى‏ شنيد.

در اين جا بايد دانست كه براى پاسخ دادن به آنهايى كه اين تصوّر باطل را داشته‏اند لازم است چگونگى حال و روش على (ع) و معاويه و كسانى را كه به حسن تدبير منسوب داشته‏اند بدانيم، و تفاوت ميان آنها را بشناسيم، بى‏شكّ پاسخ آنها جز يك چيز نيست، و آن اين كه امير مؤمنان (ع) شخصيّتى بود كه در جميع اعمال خود از احكام دين و قوانين شريعت پيروى مى‏كرد، و عادتها و روشهايى را كه در جنگها معمول بود به كار نمى‏بست، و از تدابيرى مانند نيرنگ و پليدى و مكر و حيله و يا اجتهاد در برابر نصّ، و تخصيص دادن عمومات احكام به وسيله آراء و نظريّات خود، و جز اينها كه در شرع مجوّزى ندارد دورى مى‏جست، امّا ديگران از همه اين وسايل استفاده مى‏كردند و به آنها تكيه داشتند و به هر كارى دست مى‏زدند خواه موافق شرع باشد يا نباشد، دامنه بهره‏گيرى از هر نوع وسيله، و استفاده از هر مكر و حيله براى آنها گسترده و آسان، و براى علىّ (ع) سخت و مشكل بود.

از ابو عثمان عمرو بن بحر جاحظ در اين باره سخنانى طولانى نقل شده كه خلاصه‏ اش اين است: من بسا مى‏ شود كسى را مى‏ بينم كه گمان مى‏ كند داراى عقل و دانش است، و خود را از خواصّ مى‏شمارد در حالى كه از عوام است و مى‏پندارد كه معاويه نسبت به على (ع) از بينشى ژرفتر، و انديشه‏ اى درست‏تر و طريقه‏ اى بهتر برخوردار بوده است، در حالى كه چنين نيست و من به موارد اشتباه او اشاره خواهم كرد، از جمله اين كه على (ع) در جنگهاى خود جز آنچه را كه موافق كتاب و سنّت بود به كار نمى‏ بست، در حالى كه معاويه هر چه را لازم مى‏ ديد انجام مى‏ داد، خواه موافق كتاب و سنّت باشد يا مخالف، مثلا معاويه در جنگ، همان‏ روشى را به كار مى ‏برد كه پادشاه هند هنگام برخورد با پادشاه ايران داشت، در صورتى كه على (ع) به ياران خود دستور مى‏داد پيش از آن كه دشمن جنگ را آغاز كند نبرد را شروع نكنند و به دنبال فراريان نروند، و مجروحان را نكشند، و در بسته را باز نكنند، اين رفتار على (ع) نسبت به ذى الكلاع و ابى اعور سلمى و عمر- و بن عاص و حبيب بن مسلمه و همه سران و فرماندهان با روش او در مورد كسانى كه جزء حاشيه و اتباع شمرده مى‏شدند تفاوتى نداشت، و فرقى ميان آنها نمى‏ گذاشت، و ما مى‏دانيم آنهايى كه دست اندركار جنگند تنها در جهت نابودى دشمن مى‏انديشند، و براى به دست آوردن اين فرصت كمين مى‏كنند، بى آن كه در باره چگونگى وسائلى كه در راه وصول به اين هدف به كار مى‏برند فكر كنند، كه آيا اين وسايل مخالف شرع است، مانند: سوزانيدن، غرق كردن، پخش سموم، سخن چينى و اشاعه دروغ و توزيع نشريّه ‏هاى بهتان آميز ميان سپاهيان، يا اين كه موافق شرع است، و بى‏شك كسى كه انديشه خود را پاى‏بند كتاب خدا و سنّت پيامبر (ص) كند، و نخواهد از اين حدّ پا فراتر گذارد، خويشتن را از چنگ زدن به تدابير گوناگون بسيار، و استفاده از حيله‏ ها و نيرنگهاى بى‏شمار باز داشته است، و روشن است كه راست و دروغ از راست به تنهايى بيشتر، و حلال و حرام، از حلال تنها زيادتر است، امّا علىّ (ع) بر خلاف حيله‏ گران و نيرنگبازان، لجام ورع بر زبان داشت، و از هر گفتارى جز آنچه رضا و خشنودى خداوند در آن بود لب فرو مى‏بست، و به هيچ كارى دست نمى‏ زد مگر به آنچه كتاب خدا و سنّت پيامبر (ص) بر آن صحّه گذاشته بود، مردم نادان هنگامى كه نيرنگهاى شگفت انگيز و روشهاى خدعه آميز معاويه را ديدند و نتايجى را كه از اين راه عايد او شده نگريستند، و اين گونه اعمال را در علىّ (ع) مشاهده نكردند حمل بر قصور و ناتوانى كردند، و پنداشتند كه علىّ دچار ضعف و نقصان بوده و معاويه بر او برترى دارد.

گذشته از اينها بزرگترين نيرنگ معاويه اين بوده كه قرآنها را بر فراز نيزه‏ها كردند، ليكن جز اين است كه از ياران على (ع) تنها كسانى فريب خوردند كه او را نافرمانى كرده و با دستور او به مخالفت برخاستند اگر گفته شود معاويه با حيله‏ها و نيرنگهاى خود به هدفى كه در نظر داشت و آن ايجاد اختلاف ميان سپاهيان على (ع) بود دست يافت، پاسخ اين است كه سخن مذكور درست است ليكن خارج از موضوع مورد بحث است، همچنان كه اختلافى نيست كه ياران على (ع) فريب خوردند و شتاب كردند و با يكديگر به نزاع برخاستند، و آنچه مورد بحث مى‏باشد. تفاوت ميان على (ع) و معاويه در نيرنگ و مكر و صحت عقل و رأى است.

اين خلاصه گفتار جاحظ بود و هر كس با ديده انصاف به اين سخنان بنگرد، درستى و راستى گفتار او را در مى‏يابد و در همين جا پاسخ همه نسبتهاى ناروايى كه به على (ع) داده شده و آن بزرگوار را در روزگار خلافتش متّهم به كوتاهى و تقصير كرده‏اند بر او روشن مى‏گردد، از جمله نسبتهاى مذكور اين كه چرا على (ع) در آغاز خلافت خود، حكومت معاويه را بر شام اجازه نداد و تأييد حكومت او را به منزله تأييد ظلم و ستم دانست و وى را از آن سمت بركنار كرد، ديگر شبهه تحكيم و سخنان نادرستى است كه در اين باره گفته‏اند، ديگر سختگيرى آن حضرت در امور بيت المال و عدم رعايت جانب برخى از اصحاب خود از اين جهت بود كه باعث شد از آن بزرگوار جدا شوند و حتّى برادرش عقيل و نجاشى شاعر او و مصقلة بن هبيرة آن حضرت را ترك گويند و به سوى معاويه رو آورند، نسبت ديگر اين كه چرا طلحه و زبير را رها كرد تا اين كه از او جدا شدند، و به سوى مكّه شتافتند، و به آنها اجازه داد كه اعمال عمره را به جا آورند، در صورتى كه مقتضاى رأى و تدبير اين بود كه آنان را نزد خود پايبند مى‏ساخت، و از اين كه از او دور شوند باز مى‏داشت، و نسبتهاى ديگرى از اين گونه كه داده‏اند، امّا هنگامى كه انسان احوال و ويژگيهاى آن حضرت را در نظر گيرد انصاف مى‏دهد كه در تمام اين موارد آنچه آن بزرگوار انجام داده به مقتضاى شرع بوده و بيرون از احكام الهى نبوده است، و ما اگر بخواهيم به تفصيل، اين گفته‏ها و نسبتها را پاسخ دهيم از غرض اصلى خود دور مى‏شويم، و توفيق از خداوند است.

ترجمه ‏شرح ‏نهج‏ البلاغه ابن‏ ميثم بحرانی ج 3 ، صفحه‏ ى 855  -849

خطبه190ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه199صبحی صالح)

 و من كلام له ( عليه ‏السلام ) كان يوصي به أصحابه‏

تَعَاهَدُوا أَمْرَ الصَّلَاةِ وَ حَافِظُوا عَلَيْهَا- وَ اسْتَكْثِرُوا مِنْهَا وَ تَقَرَّبُوا بِهَا- فَإِنَّهَا كانَتْ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ كِتاباً مَوْقُوتاً- أَ لَا تَسْمَعُونَ إِلَى جَوَابِ أَهْلِ النَّارِ حِينَ سُئِلُوا- ما سَلَكَكُمْ فِي سَقَرَ- قالُوا لَمْ نَكُ مِنَ الْمُصَلِّينَ؟

وَ إِنَّهَا لَتَحُتُّ الذُّنُوبَ حَتَّ الْوَرَقِ- وَ تُطْلِقُهَا إِطْلَاقَ الرِّبَقِ- وَ شَبَّهَهَا رَسُولُ اللَّهِ ص بِالْحَمَّةِ تَكُونُ عَلَى بَابِ الرَّجُلِ- فَهُوَ يَغْتَسِلُ مِنْهَا فِي الْيَوْمِ وَ اللَّيْلَةِ خَمْسَ مَرَّاتٍ- فَمَا عَسَى أَنْ يَبْقَى عَلَيْهِ مِنَ الدَّرَنِ- وَ قَدْ عَرَفَ حَقَّهَا رِجَالٌ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ- الَّذِينَ لَا تَشْغَلُهُمْ عَنْهَا زِينَةُ مَتَاعٍ وَ لَا قُرَّةُ عَيْنٍ- مِنْ وَلَدٍ وَ لَا مَالٍ- يَقُولُ اللَّهُ سُبْحَانَهُ- رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ- وَ إِقامِ الصَّلاةِ وَ إِيتاءِ الزَّكاةِ.

وَ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ ص نَصِباً بِالصَّلَاةِ- بَعْدَ التَّبْشِيرِ لَهُ بِالْجَنَّةِ- لِقَوْلِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ وَ أْمُرْ أَهْلَكَ بِالصَّلاةِ وَ اصْطَبِرْ عَلَيْها- فَكَانَ يَأْمُرُ أَهْلَهُ وَ يَصْبِرُ عَلَيْهَا نَفْسَهُ .

ثُمَّ إِنَّ الزَّكَاةَ جُعِلَتْ مَعَ الصَّلَاةِ قُرْبَاناً لِأَهْلِ الْإِسْلَامِ- فَمَنْ أَعْطَاهَا طَيِّبَ النَّفْسِ بِهَا- فَإِنَّهَا تُجْعَلُ لَهُ كَفَّارَةً وَ مِنَ النَّارِ حِجَازاً وَ وِقَايَةً- فَلَا يُتْبِعَنَّهَا أَحَدٌ نَفْسَهُ وَ لَا يُكْثِرَنَّ عَلَيْهَا لَهَفَهُ- فَإِنَّ مَنْ أَعْطَاهَا غَيْرَ طَيِّبِ النَّفْسِ بِهَا- يَرْجُو بِهَا مَا هُوَ أَفْضَلُ مِنْهَا فَهُوَ جَاهِلٌ بِالسُّنَّةِ- مَغْبُونُ الْأَجْرِ ضَالُّ الْعَمَلِ- طَوِيلُ النَّدَمِ.

ثُمَّ أَدَاءَ الْأَمَانَةِ- فَقَدْ خَابَ مَنْ لَيْسَ مِنْ أَهْلِهَا- إِنَّهَا عُرِضَتْ عَلَى السَّمَاوَاتِ الْمَبْنِيَّةِ- وَ الْأَرَضِينَ الْمَدْحُوَّةِ وَ الْجِبَالِ ذَاتِ الطُّولِ الْمَنْصُوبَةِ- فَلَا أَطْوَلَ وَ لَا أَعْرَضَ وَ لَا أَعْلَى وَ لَا أَعْظَمَ مِنْهَا- وَ لَوِ امْتَنَعَ شَيْ‏ءٌ بِطُولٍ أَوْ عَرْضٍ- أَوْ قُوَّةٍ أَوْ عِزٍّ لَامْتَنَعْنَ- وَ لَكِنْ أَشْفَقْنَ مِنَ الْعُقُوبَةِ- وَ عَقَلْنَ مَا جَهِلَ مَنْ هُوَ أَضْعَفُ مِنْهُنَّ وَ هُوَ الْإِنْسَانُ- إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا

إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى لَا يَخْفَى عَلَيْهِ- مَا الْعِبَادُ مُقْتَرِفُونَ فِي لَيْلِهِمْ وَ نَهَارِهِمْ- لَطُفَ بِهِ خُبْراً وَ أَحَاطَ بِهِ عِلْماً أَعْضَاؤُكُمْ شُهُودُهُ- وَ جَوَارِحُكُمْ جُنُودُهُ وَ ضَمَائِرُكُمْ عُيُونُهُ وَ خَلَوَاتُكُمْ عِيَانُهُ

لغات

ربق: جمع ربقه به معناى حلقه طناب است

جمّة: گودال پر از آب، با حاء هم روايت شده است و هر دو يك معنا دارد.

درن: چرك

اقتراف: به دست آوردن

نصب: زحمتكش

ترجمه

 از خطبه‏ هاى آن حضرت عليه السّلام است كه به يارانش سفارش مى‏ فرمود:

«امر نماز را مواظب باشيد، و بر آن محافظت كنيد، و زياد به جا آوريد، و به وسيله آن به خداوند تقرّب جوييد، زيرا نماز وظيفه‏ اى است كه بر مؤمنان واجب و معيّن گرديده است، آيا پاسخ دوزخيان را به هنگامى كه از آنها پرسش شد: «چه چيز شما را به دوزخ در آورد» نمى‏ شنويد كه گفتند: «از نماز گزاران نبوديم»،

نماز گناهان را به مانند برگ درختان مى ‏ريزد، و همچون قيد و بندى كه از گردن برداشته شود انسان را از گناه رها مى‏ سازد، پيامبر گرامى كه درود خدا بر او و خاندانش باد نماز را به چشمه آب گرمى تشبيه فرموده كه بر در خانه كسى باشد، و او در شبانه روز پنج بار خود را در آن بشويد، پس بى‏ گمان ديگر چركى بر او باقى نمى‏ ماند، گروهى از مؤمنان حقّ نماز را شناخته‏ اند كه زيب و زيورها، و نور چشمها يعنى مال و فرزند، آنها را از آن باز نمى‏ دارد و خداوند سبحان مى‏ فرمايد: «رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَ إِقامِ الصَّلاةِ وَ إِيتاءِ الزَّكاةِ»«» پيامبر خدا (ص) با اين كه به بهشت مژده داده شده بود، براى اجراى دستور خداوند كه فرموده است: وَ أْمُرْ أَهْلَكَ بِالصَّلاةِ وَ اصْطَبِرْ عَلَيْها«» خود را در اين باره به رنج مى ‏افكند، و كسانش را به نماز فرمان مى‏ داد و بر آن شكيبايى مى‏كرد.

پس از اين زكات به همراه نماز براى مسلمانان وسيله تقرّب به خداوند قرار داده شده است، پس كسى كه آن را با خشنودى بپردازد، كفّاره گناهان او محسوب، و او را مانع و حاجزى از آتش دوزخ خواهد بود، لذا كسى نبايد به دنبال زكاتى كه داده چشم بدوزد، و از دادن آن زياد اندوهگين باشد، زيرا كسى كه آن را از روى بى‏ ميلى بپردازد، و به چيزى زيادتر از آنچه داده اميد بسته باشد به سنّت پيامبر (ص) نادان، و در اجر و پاداش زيانكار، و در عمل گمراه، و پشيمانى او بسيار خواهد بود.

سپس لزوم اداى امانت است كه هر كس امين نباشد نوميد مى‏ گردد، همانا امانت بر آسمانهاى بر پا شده، و زمينهاى گسترده، و كوههاى سر برافراشته عرضه شد، و چيزى طولانى‏ تر و پهن‏تر و بزرگتر و بلندتر از اينها نيست، و اگر چيزى به سبب درازا يا پهنا يا نيرومندى و ارجمندى از پذيرفتن امانت خوددارى كند مى ‏بايستى همانها خوددارى كنند، ليكن آنها از بيم عقوبت و كيفر از قبول آن امتناع ورزيدند، و آنچه را انسان كه ضعيف‏تر از آنهاست ندانست دانستند، «إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا»«».

آنچه بندگان در شب و روز خود انجام مى‏ دهند بر خداوند سبحان پنهان نيست، به خردترين كارهاى آنها آگاه است و دانش او بر اعمال آنها احاطه دارد، اعضاى شما گواهان او، و جوارحتان سپاهيان او، و وجدانتان جاسوسان او و خلوتهاى شما آشكار و عيان اوست.»

شرح

خلاصه اين خطبه سفارش و تشويق بر سه امر است: اوّل: در باره نماز است كه دستور داده است نسبت به آن توجّه كامل داشته، و بر آن محافظت شود، زيرا انسان براى نظم حال و مراقبت از ضمير خود در هنگام‏ نماز به توجّه و محافظت نيازمند است، تا مبادا وسوسه‏ هاى شيطانى نمازش را به ريا و خودنمايى بيالايد و يا توجّه او را از نماز به سويى ديگر معطوف سازد، ديگر محافظت بر اوقات نماز، و اداى واجبات و اركان آن به گونه‏ اى كه شايسته است، پس از آن كوشش در زياد به جا آوردن نماز، و تقرّب جستن به درگاه بارى تعالى به وسيله آن است، زيرا نماز برترين عبادتها و بالاترين وسيله تقرّب جستن به اوست.

پس از اين امير مؤمنان (ع) به ذكر فضيلتهاى نماز و علل وجوب آن مى‏ پردازد:

1- فرموده است: فإنّها كانت على المؤمنين كتابا موقوتا
يعنى: زيرا نماز بر مؤمنان فريضه ‏اى است معيّن، و اين سخن، عين الفاظ قرآن كريم است، واژه موقوتا به معناى مفروضا مى ‏باشد يعنى واجب شده است، و گفته شده به معناى منجّما مى‏ باشد يعنى در هر وقتى نماز معيّنى مقرّر شده است.

2- با بيان أ لا تسمعون… تا من المصلّين
به ترك كنندگان نماز بيم و هشدار داده كه ترك آن مستلزم دخول در آتش دوزخ است.

3- اين كه فرموده است نماز گناهان را مانند برگ درختان مى ‏ريزد تشبيه معقول به محسوس است وجهت اين تشبيه روشن است، همچنين جمله و تطلقها إطلاق الرّبق به اين معناست كه نماز مانند بندى كه از گردن گوسفند برداشته شود گردن جان انسان را از غلّ و زنجيرهايى كه بر آن است رها و آزاد مى‏كند.

4- در باره اين كه فرموده است پيامبر خدا (ص) نماز را به حوضى تشبيه فرموده كه بر در خانه كسى باشد صورت حديث وارد از پيامبر (ص) اين است كه فرمود: آيا هر يك از شما خرسند مى‏ شود از اين كه بر در خانه او حوضى باشد كه هر روز پنج بار در آن شستشو كند تا چركى بر بدن او باقى نماند عرض كردند بلى، فرمود: اين حوض و شستشو نمازهاى پنجگانه است.

5- تذكار داده است كه مؤمنان ارزش و مقام والاى نماز را شناخته‏ اند، ومراد از اين مؤمنان آنانى هستند كه در آيه شريفه مذكور توصيف شده ‏اند.

6- فرموده است پيامبر خدا (ص) در مورد نماز خود را به رنج مى‏ افكند، و خداوند به او دستور داده بود كه بر آن مواظبت كند، چنان كه فرموده است: «وَ أْمُرْ أَهْلَكَ بِالصَّلاةِ وَ اصْطَبِرْ عَلَيْها» و با اين كه آن حضرت مژده بهشت را براى خويش داشت فرمان الهى را نسبت به خود امتثال و كسانش را به نماز امر مى‏ كرد، روايت شده است كه پيامبر گرامى (ص) تا آن اندازه به نماز ايستاد كه هر دو پايش آماس كرد، و چون در اين باره به او گفته شد، آن حضرت فرمود: آيا بنده سپاسگزار خداوند نباشم و اين حديث خود روشنترين دليل بر بسيارى فوايد نماز و اهميّت فضيلت آن است.
بايد دانست علاوه بر اين كه قرآن امر به نماز را تأكيد مى‏ كند، در فضيلت آن اخبار بسيارى وارد شده و ما در ذيل‏ خطبه‏ اى كه با عبارت: إنّ أفضل ما يتوسّل به المتوسّلون إلى اللّه سبحانه الإيمان به و برسوله آغاز مى‏شود در اين باره توضيح داده و به قدر كافى در باره فضيلت آن سخن گفته ‏ايم.

دوّم: موضوع ديگرى را كه امير مؤمنان (ع) دستور محافظت و پاسدارى از آن را فرموده زكات است. زكات در كتاب الهى و از نظر فضيلت همواره با نماز قرين و با هم ذكر گرديده است، از اين رو امام (ع) فرموده است: زكات با نماز قرار داده شده است، و پس از آن به اسرار آن اشاره، و فرموده است: جعلت… قربانا لأهل الإسلام، و ما اين سخن را در آينده توضيح خواهيم داد.

امام (ع) با ذكر عبارت فمن أعطاها تا طويل النّدم.
به شرطى كه در صورت تحقّق آن، زكات موجب تقرّب به خداوند است اشاره، و با بيان اين كه قبول آن، منوط به اين است كه از روى رغبت و با طيب نفس ادا شود، راز اين تكليف را بيان فرموده است.
در شرح خطبه ‏هاى پيش و نيز در ذيل همين خطبه دانسته شد كه از اقسام انفاق كنندگان مال كسانى هستند كه در باره زكات به مقدار واجب آن بى‏كم وزياد اكتفا مى‏ كنند، و اينها مردم عوامند، زيرا از رازى كه در انفاق است ناآگاه و نسبت به مال دنيا بخيل و حريص مى‏باشند، و اين به سبب كمى رغبت و محبّت آنها به آخرت است، چنان كه خداوند متعال فرموده است: «إِنْ يَسْئَلْكُمُوها فَيُحْفِكُمْ تَبْخَلُوا»«» و بى شكّ پاكيزگى نفس كسانى كه در راه خدا مال خود را انفاق مى‏ كنند و پيش از اين به آنها اشاره كرديم، و همچنين قرب و بعد آنها نسبت به حقّ تعالى، به اندازه خشنودى و رغبت آنها در بذل مال و دلبستگى و يا وارستگى آنها از آن است، و گروه مذكور يعنى آنانى كه تنها به اداى مقدار واجب بسنده مى‏ كنند نيز دو دسته‏ اند، دسته ‏اى اين حقّ را با خشنودى و گذشت ادا مى‏ كنند، و دسته ديگر با اين كه نسبت به پرداخت آن اقدام مى‏ كنند ليكن از عمل خود تنگدل و اندوهگين بوده، و محبّت آنچه را در راه خدا داده‏اند از دل بيرون نكرده و در انتظار پاداش آنند، بنا بر اين اداى زكات براى اقسام گروههايى كه ذكر شد به جز دسته اخير، مايه تقرّب به خداوند متعال مى‏ باشد، و همان است كه امير مؤمنان (ع) در گفتار خود كه فرموده است: انّ الزّكات… تا وقاية بدان اشاره كرده، و آثار نيكويى را كه ذكر فرموده به كسانى تخصيص داده كه اين حقّ را از روى رغبت ادا كنند.

اين كه زكات مايه قرب به خداوند است براى اين است كه اداى آن مستلزم راندن و دور كردن محبوبى است كه معمولا ادا كننده تصوّر مى‏ كند همه كمالات و خواسته ‏هاى دنيوى به وسيله آن به دست مى‏آيد، و او به خاطر خداوند و شوق پاداشهاى او از اين محبوب روى مى‏ گرداند و از پيش خود مى‏ راند، و نيز زكات كفّاره بخل و سبب زدودن اين صفت زشت است، همچنين زكات ميان بنده‏اى كه آن را ادا مى‏ كند و عذابهاى خداوند به منزله مانع و حجاب است، زيرا چنان كه مى‏ دانيم مايه و منشأ عذابهاى آخرت، دلبستگى به دنيا و بيشتر به خاطر دوستى‏ مال و منال است، و چون انفاق، مستلزم از ميان رفتن دلبستگى به دارايى است، از اين نظر به منزله حجاب و سپرى ميان او و عذابهاى خداوند مى ‏باشد.
امّا دادن زكات به گونه ‏اى كه در باره دسته دوّم انفاق كنندگان گفته شد زشت و ناپسند است، و امير مؤمنان (ع) پس از اين كه دادن زكات را سفارش مى‏ كند با ذكر و لا يكثرنّ عليها لهفه… تا فلا يتبعنّها أحد نفسه از اداى آن به گونه مذكور نهى كرده است، زيرا اين روش مستلزم نقايصى است كه آن حضرت بيان فرموده و از آن جمله ناآگاهى از سنن و احكام شرعى است براى اين كه در پرداخت زكات سنّت اين است كه از روى رغبت و ميل ادا شود، ديگر اين كه اجرى را كه بر اين عمل مترتّب است از دست داده و مغبون است، زيرا او زكات را به قصد گرفتن پاداش داده نه اين كه به وسيله آن به خداوند تقرّب جويد، و چنين عملى موجب خشنودى خداوند نمى‏باشد، و بدين سبب مغبون است هر چند پاداش ديگرى جز رضاى خداوند به دست آورد، براى اين كه هر پاداشى در برابر خشنودى ذات مقدّس الهى ناچيز بوده و در مقايسه با از دست دادن آن غبنى فاحش و زيانى بزرگ است، ديگر اين كه چنين كسى كه از روى بى‏ميلى زكات را پرداخته است، عمل خود را ضايع ساخته و گمراه است، براى اين كه مال مذكور را به طريق صحيح و شرعى بذل نكرده، و قصد او از دادن آن به ديگرى چيزى غير از تحصيل رضاى خداوند متعال بوده است، ديگر اين كه پشيمانى او طولانى است، يعنى در دوستى مال و پاداشى را كه اميدوار است پشيمانيش به درازا خواهد كشيد.
سوّم: از امور ديگرى كه امير مؤمنان بدان سفارش فرموده اداى امانت است، و اين چيزى است كه قرآن كريم ضمن آيه «إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ…»«» بدان اشاره فرموده است، و ما در گذشته روشن كرده‏ ايم‏ كه امانت در اين آيه به عبادت و طاعتى كه از انسان (از حيث اين كه انسان است) خواسته شده، برگشت دارد و پيداست كه چنين عبادت و طاعتى از غير او ساخته نيست، زيرا او از آن جهت بار اين امانت را به دوش گرفته كه شايستگى زندگى دنيا و آخرت به او داده شده و براى اين امر آفريده گرديده است.

توضيح مطلب اين است كه مخلوقات خداوند متعال يا جماد و فاقد حياتند و يا داراى حيات، دسته دوّم يا فرشتگانند و يا حيوان‏هاى زمينى، گروه اخير يا بى‏ زبانند و يا داراى نطق و گويش، و از جمله اينها انسان است كه شايستگى آباد كردن دنيا و آخرت و زيستن در هر دو جهان به او داده شده است، او به گونه‏اى آفريده شده كه واسطه ميان پست‏ترين حيوانها كه حيوان بى‏زبان است و شريفترين موجودات كه فرشتگانند قرار دارد، و نيروى اين دو عنصر در او جمع شده است، چنان كه در شهوت و غضب و توليد مثل و ديگر قواى بدنى شبيه حيوانها، و در داشتن روح مجرّد و خرد و دانش و عبادت و ديگر كمالات نفسانى همانند فرشتگان است، حكمت و هنر آفرينش سرشت او اين است كه چون عنايت حقّ تعالى اقتضا كرد كه او را بيافريند، و به عبادت و بندگى خود مخصوص، و در روى زمين جانشين خويش گرداند، تا آن را آباد و معمور سازد، هر دو نيروى ملكى و حيوانى را در نهاد او گرد آورد، زيرا اگر او را مانند چهار پايان خالى از خرد و انديشه مى‏آفريد شايستگى معرفت و قابليّت بندگى خاصّ او را نداشت، و اگر همچون فرشتگان فارغ از شهوت و غضب و ديگر قواى بدنى آفريده مى‏شد صلاحيّت آبادانى زمين و خلافت او را در آن نمى‏يافت، و به همين مناسبت است كه خداوند در پاسخ فرشتگان مى‏فرمايد: «من مى‏دانم آنچه را شما نمى‏دانيد» بنا بر اين مقام بندگى خاصّ مذكور كه همان امانت الهى مورد بحث است كه تنها در خور انسان بود و ديگرى جز او صلاحيّت احراز آن را نداشت، و چنان كه پيش از اين دانسته‏ايم امتناع آسمانها و زمين و كوهها از تحمّل قبول اين امانت به زبان حال به سبب ناتوانى و عدم شايستگى آنها، و بيم از كيفرخداوند بر تقصير در اداى حقوق اين امانت است، چنان كه امير مؤمنان (ع) در جمله: أشفقن من العقوبة بدان اشاره فرموده، و بى‏شك اين خوددارى به گونه استكبار و خود بزرگ بينى نبوده است، زيرا آنها به سبب زبونى و نياز به درگاه حقّ تعالى خاضع و فرمانبردار اويند، واژه إشفاق (ترسيدن) مجازا بر آنچه لازمه و نتيجه ترس است اطلاق شده است، و اين معنا بدان مى‏ ماند كه پادشاهى يكى از رعاياى خود را مخيّر كند كه امانتى را نگه دارد، و او از قصور خود در نگهدارى اين امانت و ايفاى شرايط آن بيمناك باشد، در اين صورت ترس، او را وادار مى‏ كند كه از قبول اين امانت امتناع ورزد، لذا خوددارى و امتناع او از پذيرفتن امانت نتيجه و حاصل ترس اوست، در اين جا نيز واژه إشفاق كه به معناى ترس است بر امتناع آسمانها و زمين از تحمّل اين امانت كه به زبان حال گوياى آنند به طريق مجاز اطلاق شده، و اين از باب گذاشتن نام سبب بر مسبّب است.

گفته شده كه اين امتناع و ترس آسمانها و زمين بر سبيل فرض و تقدير است، و اين كه در كلام خداوند به صورت واقع ذكر شده براى اين است كه واقع از مقدّر بليغتر و گوياتر مى‏باشد، فرض اين است كه اگر اين آسمانها و زمين از عقل و نطق برخوردار بودند و وظايف دين به آنها عرضه مى‏شد و آنها را در قبول اين وظايف مخيّر مى‏كردند، با همه بزرگى جسم و صلابت و سختى، تكاليف مذكور را سنگين دانسته، و انجام دادن آنها را بر خود دشوار شمرده، و از بيم قصور در اداى حقّ آنها از پذيرفتن اين وظايف خوددارى مى‏ كردند.
بايد دانست كه گفتگوى جمادات، و به قراين حال از جانب آنها خبر دادن، روش مشهور و ستوده‏اى است كه در زبان عرب به هنگام معرّفى و شناسايى رواج دارد، مانند اين كه مى‏گويند: يا دار ما صنعت بك الأيّام«» و امثال اين، بلكه گفتگوى برخى از جمادات با يكديگر به زبان حال، نيز در اين زبان‏ شايع است، مانند اين كه ديوار به ميخ مى‏ گويد: لم تشقّنى و ميخ پاسخ مى‏ دهد: سل من يدقّنى«» و امثال اينها بسيار است.

امّا منظور آن حضرت كه فرموده است: كسى كه از اهل امانت نيست نوميد است، محروميّت از ثمرات و نتايج بندگى حقّ تعالى و نوميدى از به دست آوردن كمالاتى است كه مستلزم پرستش اوست، زيرا شايستگى اين كمالات را نداشته است. اشاره آن حضرت به آسمانهاى برافراشته و زمين گسترده و كوههاى بلند و بزرگ و پهن و دراز هشدارى است به انسان كه در ارتكاب گناه گستاخى نكند، و اين امانت را ضايع نسازد، زيرا او براى بندگى خدا و حمل اين امانت آفريده شده، همچنين بيانگر شگفتى آن حضرت در اين باره است، و مانند اين است كه مى‏فرمايد: هنگامى كه اين اجرام جهان بالا كه چيزى بزرگتر از آنها وجود ندارد از تحمّل اين امانت در آن موقع كه به آنها عرضه شد سرباز زدند چگونه كسى كه از آنها خردتر و ناتوانتر است مى‏تواند بار اين امانت سنگين را بر دوش كشد

فرموده است: و لو امتنع شي‏ء… تا لامتنعن.
اين سخن در بيان اين است كه خوددارى آسمانها و زمين و كوهها از پذيرش اين امانت به سبب قدرت و عظمت اجساد و خود بزرگ بينى و سرپيچى آنها از طاعت حقّ تعالى نبوده و اگر امتناع آنها بدين سبب مى‏بود به علّت اين كه اجسام آنها از همه آفريدگان بزرگتر است از همگى موجودات به اين مخالفت سزاوارتر بودند ليكن خوددارى آنها به سبب ناتوانى و ترس از خشم پروردگار متعال بوده است، و آنچه را انسان نسبت به آن نادان بود، آنها دريافتند و دانستند.
گفته شده: در هنگامى كه خداوند آسمانها و زمين و كوهها را مورد خطاب قرار داده در آنها فهم و عقل آفريده بود و نيز گفته شده: كه واژه عقل به طور مجاز بر مسبّب آن كه امتناع از قبول اين امانت است اطلاق شده همان طورى كه واژه‏ إشفاق مجازا در اين معنا به كار رفته است، زيرا لازمه عاقل بودن مكلّف اين است كه بداند كوتاهى در تكليفى كه در قبول آن مخيّر شده موجب كيفر و عقوبت است، و از تقصير در عمل بترسد و از قبول اين تكليف خوددارى كند، و چون اينها اجرام و اجسامند و داراى عقل و درك نيستند، واژه عقل بر لازمه اين ادراك و ترس كه امتناع مى‏باشد مجازا اطلاق شده است، و اين از باب گذاشتن نام سبب بر مسبّب است، همچنان كه در آيه شريفه «جِداراً يُرِيدُ أَنْ يَنْقَضَّ»«» واژه اراده، بر كج شدن ديوار اطلاق گرديده است.

من مى ‏گويم: احتمال دارد ضمير أشفقن و عقلن به ملائكة آسمانها كه دارندگان عقلند برگشت داشته باشد، زيرا هر يك از اجرام آسمانى را فرشته‏ايست كه آن جرم به منزله بدن اوست و تدبير امور آن را به عهده دارد، و بر خلاف اجرام زمينى وجود مفاهيم مذكور نسبت به آنها ممكن است.
منظور از آنچه انسان بدان نادان است، شناخت عظمت خداوند و هدف او از اين امانت است، و اين كه كوتاهى در اداى وظايف ناشى از اين وديعه، مستلزم كيفر و توجّه خشم خداوند بر اوست.
مراد از اين كه انسان جهول است اين است كه به اسرار اين امانت بسيار نادان، و از آثار و عواقب قبول اين تكليف و يا ردّ آن ناآگاه، و از وعده‏ها و هشدارهايى كه خداوند در باره كيفر تقصير كاران داده است غافل است.

فرموده است: إنّ اللّه لا يخفى عليه… تا علما.
سخنان مذكور به اين انسان ستمكار و بسيار نادان اعلام مى‏كند كه علم خداوند به همه احوال و دستآوردهاى او در روز و شب، احاطه دارد، و او به دقايق اخبار وى آگاه و بد آنها داناست، و علم او به اعماق و باطن امور مانند علم او به ظاهر و آشكار آنهاست.

فرموده است: أعضاؤكم شهود.
يعنى: اعضاى بدنتان گواهان او بر ضدّ شماست، چنان كه فرموده است: «يَوْمَ تَشْهَدُ عَلَيْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَ أَيْدِيهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ»«»، و اين كه فرموده است: و جوارحكم جنوده (جوارح شما لشكريان اويند) از اين نظر است كه بر ضدّ او كمك مى‏ كنند، و معناى جمله و ضمائركم عيونه اين است كه ضمير و وجدان شما ديده‏بان و جاسوس بر شماست، همان گونه كه خداوند فرموده است: «وَ شَهِدُوا عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ أَنَّهُمْ كانُوا كافِرِينَ»«» اين گواهى و يارى اعضا و جوارح و ضماير بر ضدّ انسان به زبان حال آنهاست، و ما پيش از اين در باره اين كه چگونه خداوند اعضا و جوارح را به سخن در مى‏آورد، و نفوس بر ضدّ خود گواهى مى‏ دهند توضيح داده‏ ايم، ذكر واژه خلوات (جاهاى خلوت) كنايه از جاهايى است كه گناه در آن جاها صورت مى‏ گيرد، و بر سبيل مجاز به كار رفته و اين كه مكانهاى خلوت اختصاص به ذكر يافته براى اين است كه در خلوت بيشتر احتمال ارتكاب گناه مى‏رود، و شايد مراد از خلوت، مصدر مطلق آن يعنى خلوت خلوا باشد، كه در اين صورت منظور مكان خلوت نيست و بطور حقيقت به كار رفته نه مجاز، مقصود از اين كه خلوات مذكور عيان خداوند است اين است كه اين مكانها در معاينه و ديد پروردگار است.
بارى همه اين سخنان براى بر حذر داشتن و دور ساختن انسان است از اين كه اعضا و جوارح خود را در خلوت به كار اندازد، و به كار ناشايست و گناه پردازد. و توفيق از خداوند است.

ترجمه ‏شرح ‏نهج‏ البلاغه ابن‏ ميثم بحرانی ج 3 ، صفحه‏ى 849  –837

خطبه189ترجمه شرح ابن میثم بحرانی

(خطبه198صبحی صالح)

و من خطبة له ( عليه ‏السلام ) ينبه على إحاطة علم اللّه بالجزئيات، ثم يحث على التقوى، و يبين فضل الإسلام و القرآن‏

يَعْلَمُ عَجِيجَ الْوُحُوشِ فِي الْفَلَوَاتِ- وَ مَعَاصِيَ الْعِبَادِ فِي الْخَلَوَاتِ- وَ اخْتِلَافَ النِّينَانِ فِي الْبِحَارِ الْغَامِرَاتِ- وَ تَلَاطُمَ الْمَاءِ بِالرِّيَاحِ الْعَاصِفَاتِ- وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً نَجِيبُ اللَّهِ- وَ سَفِيرُ وَحْيِهِ وَ رَسُولُ رَحْمَتِهِ-

أَمَّا بَعْدُ- فَإِنِّي أُوصِيكُمْ بِتَقْوَى اللَّهِ الَّذِي ابْتَدَأَ خَلْقَكُمْ- وَ إِلَيْهِ يَكُونُ مَعَادُكُمْ وَ بِهِ نَجَاحُ طَلِبَتِكُمْ- وَ إِلَيْهِ مُنْتَهَى رَغْبَتِكُمْ وَ نَحْوَهُ قَصْدُ سَبِيلِكُمْ- وَ إِلَيْهِ مَرَامِي مَفْزَعِكُمْ- فَإِنَّ تَقْوَى اللَّهِ دَوَاءُ دَاءِ قُلُوبِكُمْ- وَ بَصَرُ عَمَى أَفْئِدَتِكُمْ وَ شِفَاءُ مَرَضِ أَجْسَادِكُمْ- وَ صَلَاحُ فَسَادِ صُدُورِكُمْ- وَ طُهُورُ دَنَسِ أَنْفُسِكُمْ وَ جِلَاءُ غِشَاءِ أَبْصَارِكُمْ- وَ أَمْنُ فَزَعِ جَأْشِكُمْ وَ ضِيَاءُ سَوَادِ ظُلْمَتِكُمْ

فَاجْعَلُوا طَاعَةَ اللَّهِ شِعَاراً دُونَ دِثَارِكُمْ- وَ دَخِيلًا دُونَ شِعَارِكُمْ وَ لَطِيفاً بَيْنَ أَضْلَاعِكُمْ- وَ أَمِيراً فَوْقَ أُمُورِكُمْ وَ مَنْهَلًا لِحِينِ وُرُودِكُمْ- وَ شَفِيعاً لِدَرَكِ طَلِبَتِكُمْ وَ جُنَّةً لِيَوْمِ فَزَعِكُمْ- وَ مَصَابِيحَ لِبُطُونِ قُبُورِكُمْ- وَ سَكَناً لِطُولِ وَحْشَتِكُمْ وَ نَفَساً لِكَرْبِ مَوَاطِنِكُمْ- فَإِنَّ طَاعَةَ اللَّهِ حِرْزٌ مِنْ مَتَالِفَ مُكْتَنِفَةٍ- وَ مَخَاوِفَ مُتَوَقَّعَةٍ وَ أُوَارِ نِيرَانٍ مُوقَدَةٍ-

فَمَنْ أَخَذَ بِالتَّقْوَى عَزَبَتْ عَنْهُ الشَّدَائِدُ بَعْدَ دُنُوِّهَا- وَ احْلَوْلَتْ لَهُ الْأُمُورُ بَعْدَ مَرَارَتِهَا- وَ انْفَرَجَتْ عَنْهُ الْأَمْوَاجُ بَعْدَ تَرَاكُمِهَا- وَ أَسْهَلَتْ لَهُ الصِّعَابُ بَعْدَ إِنْصَابِهَا- وَ هَطَلَتْ عَلَيْهِ الْكَرَامَةُ بَعْدَ قُحُوطِهَا- . وَ تَحَدَّبَتْ عَلَيْهِ الرَّحْمَةُ بَعْدَ نُفُورِهَا- وَ تَفَجَّرَتْ عَلَيْهِ النِّعَمُ بَعْدَ نُضُوبِهَا- وَ وَبَلَتْ عَلَيْهِ الْبَرَكَةُ بَعْدَ إِرْذَاذِهَا-

فَاتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي نَفَعَكُمْ بِمَوْعِظَتِهِ- وَ وَعَظَكُمْ بِرِسَالَتِهِ وَ امْتَنَّ عَلَيْكُمْ بِنِعْمَتِهِ- فَعَبِّدُوا أَنْفُسَكُمْ لِعِبَادَتِهِ- وَ اخْرُجُوا إِلَيْهِ مِنْ حَقِّ طَاعَتِهِ

ثُمَّ إِنَّ هَذَا الْإِسْلَامَ دِينُ اللَّهِ الَّذِي اصْطَفَاهُ لِنَفْسِهِ- وَ اصْطَنَعَهُ عَلَى عَيْنِهِ وَ أَصْفَاهُ خِيَرَةَخَلْقِهِ- وَ أَقَامَ دَعَائِمَهُ عَلَى مَحَبَّتِهِ- أَذَلَّ الْأَدْيَانَ بِعِزَّتِهِ وَ وَضَعَ الْمِلَلَ بِرَفْعِهِ- وَ أَهَانَ أَعْدَاءَهُ بِكَرَامَتِهِ وَ خَذَلَ مُحَادِّيهِ بِنَصْرِهِ- وَ هَدَمَ أَرْكَانَ الضَّلَالَةِ بِرُكْنِهِ- وَ سَقَى مَنْ عَطِشَ مِنْ حِيَاضِهِ- وَ أَتْأَقَ الْحِيَاضَ بِمَوَاتِحِهِ-

ثُمَّ جَعَلَهُ لَا انْفِصَامَ لِعُرْوَتِهِ وَ لَا فَكَّ لِحَلْقَتِهِ- وَ لَا انْهِدَامَ لِأَسَاسِهِ وَ لَا زَوَالَ لِدَعَائِمِهِ- وَ لَا انْقِلَاعَ لِشَجَرَتِهِ وَ لَا انْقِطَاعَ لِمُدَّتِهِ- وَ لَا عَفَاءَ لِشَرَائِعِهِ وَ لَا جَذَّ لِفُرُوعِهِ وَ لَا ضَنْكَ لِطُرُقِهِ- وَ لَا وُعُوثَةَ لِسُهُولَتِهِ وَ لَا سَوَادَ لِوَضَحِهِ- وَ لَا عِوَجَ لِانْتِصَابِهِ وَ لَا عَصَلَ فِي عُودِهِ- وَ لَا وَعَثَ لِفَجِّهِ وَ لَا انْطِفَاءَ لِمَصَابِيحِهِ- وَ لَا مَرَارَةَ لِحَلَاوَتِهِ

– فَهُوَ دَعَائِمُ أَسَاخَ فِي الْحَقِّ أَسْنَاخَهَا- وَ ثَبَّتَ لَهَا آسَاسَهَا وَ يَنَابِيعُ غَزُرَتْ عُيُونُهَا- وَ مَصَابِيحُ شَبَّتْ نِيرَانُهَا- وَ مَنَارٌ اقْتَدَى بِهَا سُفَّارُهَا وَ أَعْلَامٌ قُصِدَ بِهَا فِجَاجُهَا- وَ مَنَاهِلُ رَوِيَ بِهَا وُرَّادُهَا- 

جَعَلَ اللَّهُ فِيهِ مُنْتَهَى رِضْوَانِهِ- وَ ذِرْوَةَ دَعَائِمِهِ وَ سَنَامَ طَاعَتِهِ- فَهُوَ عِنْدَ اللَّهِ وَثِيقُ الْأَرْكَانِ رَفِيعُ الْبُنْيَانِ- مُنِيرُ الْبُرْهَانِ مُضِي‏ءُ النِّيرَانِ- عَزِيزُ السُّلْطَانِ مُشْرِفُ الْمَنَارِ مُعْوِذُ الْمَثَارِ- فَشَرِّفُوهُ وَ اتَّبِعُوهُ وَ أَدُّوا إِلَيْهِ حَقَّهُ وَ ضَعُوهُ مَوَاضِعَهُ

ثُمَّ إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بَعَثَ مُحَمَّداً ص بِالْحَقِّ- حِينَ دَنَا مِنَ الدُّنْيَا الِانْقِطَاعُ وَ أَقْبَلَ مِنَ الْآخِرَةِ الِاطِّلَاعُ- وَ أَظْلَمَتْ بَهْجَتُهَا بَعْدَ إِشْرَاقٍ وَ قَامَتْ بِأَهْلِهَا عَلَى سَاقٍ- وَ خَشُنَ مِنْهَا مِهَادٌ وَ أَزِفَ مِنْهَا قِيَادٌ- فِي انْقِطَاعٍ مِنْ مُدَّتِهَا وَ اقْتِرَابٍ مِنْ أَشْرَاطِهَا- وَ تَصَرُّمٍ مِنْ أَهْلِهَا وَ انْفِصَامٍ مِنْ حَلْقَتِهَا- وَ انْتِشَارٍ مِنْ سَبَبِهَا وَ عَفَاءٍ مِنْ أَعْلَامِهَا- وَ تَكَشُّفٍ مِنْ عَوْرَاتِهَا وَ قِصَرٍ مِنْ طُولِهَا-

جَعَلَهُ اللَّهُ بَلَاغاً لِرِسَالَتِهِ وَ كَرَامَةً لِأُمَّتِهِ- وَ رَبِيعاً لِأَهْلِ زَمَانِهِ وَ رِفْعَةً لِأَعْوَانِهِ وَ شَرَفاً لِأَنْصَارِهِ-

ثُمَّ أَنْزَلَ عَلَيْهِ الْكِتَابَ نُوراً لَا تُطْفَأُ مَصَابِيحُهُ- وَ سِرَاجاً لَا يَخْبُو تَوَقُّدُهُ وَ بَحْراً لَا يُدْرَكُ قَعْرُهُ- وَ مِنْهَاجاً لَا يُضِلُّ نَهْجُهُ وَ شُعَاعاً لَا يُظْلِمُ ضَوْءُهُ- وَ فُرْقَاناً لَا يُخْمَدُ بُرْهَانُهُ وَ تِبْيَاناً لَا تُهْدَمُ أَرْكَانُهُ- وَ شِفَاءً لَا تُخْشَى أَسْقَامُهُ- وَ عِزّاً لَا تُهْزَمُ أَنْصَارُهُ وَ حَقّاً لَا تُخْذَلُ أَعْوَانُهُ-

فَهُوَ مَعْدِنُ الْإِيمَانِ وَ بُحْبُوحَتُهُ وَ يَنَابِيعُ الْعِلْمِ وَ بُحُورُهُ- وَ رِيَاضُ الْعَدْلِ وَ غُدْرَانُهُ وَ أَثَافِيُّ الْإِسْلَامِ وَ بُنْيَانُهُ- وَ أَوْدِيَةُ الْحَقِّ وَ غِيطَانُهُ وَ بَحْرٌ لَا يَنْزِفُهُ الْمُسْتَنْزِفُونَ- وَ عُيُونٌ لَا يُنْضِبُهَا الْمَاتِحُونَ- وَ مَنَاهِلُ لَا يَغِيضُهَا الْوَارِدُونَ- وَ مَنَازِلُ لَا يَضِلُّ نَهْجَهَا الْمُسَافِرُونَ- وَ أَعْلَامٌ لَا يَعْمَى عَنْهَا السَّائِرُونَ- وَ آكَامٌ لَا يَجُوزُ عَنْهَا الْقَاصِدُونَ

جَعَلَهُ اللَّهُ رِيّاً لِعَطَشِ الْعُلَمَاءِ وَ رَبِيعاًلِقُلُوبِ الْفُقَهَاءِ- وَ مَحَاجَّ لِطُرُقِ الصُّلَحَاءِ وَ دَوَاءً لَيْسَ بَعْدَهُ دَاءٌ- وَ نُوراً لَيْسَ مَعَهُ ظُلْمَةٌ وَ حَبْلًا وَثِيقاً عُرْوَتُهُ- وَ مَعْقِلًا مَنِيعاً ذِرْوَتُهُ وَ عِزّاً لِمَنْ تَوَلَّاهُ- وَ سِلْماً لِمَنْ دَخَلَهُ وَ هُدًى لِمَنِ ائْتَمَّ بِهِ- وَ عُذْراً لِمَنِ انْتَحَلَهُ وَ بُرْهَاناً لِمَنْ تَكَلَّمَ بِهِ- وَ شَاهِداً لِمَنْ خَاصَمَ بِهِ وَ فَلْجاً لِمَنْ حَاجَّ بِهِ- وَ حَامِلًا لِمَنْ حَمَلَهُ وَ مَطِيَّةً لِمَنْ أَعْمَلَهُ- وَ آيَةً لِمَنْ تَوَسَّمَ وَ جُنَّةً لِمَنِ اسْتَلْأَمَ- وَ عِلْماً لِمَنْ وَعَى وَ حَدِيثاً لِمَنْ رَوَى وَ حُكْماً لِمَنْ قَضَى

 

لغات

عجيج: فرياد 

جأش: دل

الشّمس غربت: خورشيد ناپديد شد

تحدّبت: مهربانى و محبّت كرد

عبّدوا: خوار كردند

أتاق الحياض: حوضها را پر كرد

وعوثة: زمين هموار كه راه رفتن در آن دشوار است مانند زمينهاى شنزار

وضح: سپيدى

عصل: كژى

سنخ: اصل، ريشه

بحبوحة الدّار: ميان، وسط خانه

محاجّ: جمع محجّه، جادّه، ميانه راه

فلج: پيروزى

استلأم: جامه جنگ يعنى زره پوشيد.

نينان: جمع نون به معناى ماهى بزرگ

اوار: گرمى آتش

إنصابها: رنج دادن آن

رذاذ: باران ريز

محادّ: دشمن سر سخت

مواتح: آبكشها

عوج: با فتح عين هر چه داراى ساق باشد و مانند نخل بر پاى ايستد، و به كسر عين هر چه خلاف اين باشد مانند راه

ساخ: فرو رفت

أزف: نزديك شد

غيطان: زمينهاى هموار

معقل: پناهگاه

متوسّم: زيرك

 

ترجمه

«خداوند ناله و فرياد حيوان‏هاى وحشى را در بيابانها، و گناهان بندگان را در خلوتها، و آمد و رفت ماهيها را در ژرفاى درياها، و تلاطم امواج آب را بر اثر تند بادها مى ‏داند، و گواهى مى‏ دهم كه محمّد (ص) برگزيده خدا و آورنده‏وحى او، و پيك رحمت اوست.

أمّا بعد: من شما را به تقواى خداوندى سفارش مى‏ كنم كه آفرينش شما را آغاز كرد، و بازگشت شما به سوى او، و برآوردن خواستهاى شما به عنايت اوست، رغبت و آرزوى شما به او منتهى مى‏شود، و راه راست شما به او ختم مى‏ گردد، و به هنگام ترس و بيم به او پناه مى‏ بريد.
همانا تقوا و پرهيزگارى داروى بيمارى دلهايتان، و بينايى براى كورى قلبهايتان، و بهبودى براى بيمارى بدنهايتان، و درمان تباهى سينه ‏هايتان، و پاكيزه كننده آلودگى جانهايتان، و زداينده تاريكى چشمانتان و ايمنى براى ترس دلهايتان و روشنى در برابر سياهى تيرگيهايتان مى ‏باشد.

پس فرمانبردارى خداوند را پيراهن زير قرار دهيد نه جامه ‏رو، بلكه آن را زير پيراهن جزء بدنتان قرار دهيد و ميان دنده ‏هايتان جا دهيد، و بر كارهايتان فرمانروا گردانيد و آن را براى ورود به آبشخورتان، و واسطه براى رسيدن به درخواستهايتان، و سپر براى ترس و بيمتان، و چراغ درون گورهايتان، و آرامش براى طول وحشت و هراستان، و گشايشى براى اندوه منازل سخت خويش قرار دهيد، زيرا فرمانبردارى خداوند نگهدارنده از مهلكه ‏هايى است كه از هر سو احاطه دارد، و وسيله ايمنى از مواقف هراسناكى است كه انتظار آنها مى‏ رود، و گرمى آتش كه زبانه مى‏ كشد.

پس هر كه تقوا را پيشه خود كند شدايد و سختيها كه در كنار او قرار دارد از او دور، و كارها پس از تلخكامى براى او شيرين و گوارا مى‏ گردد، و امواج گرفتاريهاى پياپى بر طرف و دشواريهاى جانفرسا برايش آسان مى‏ شود، و كرامت و بزرگوارى پس از محروميّت از آن، همچون باران دانه درشت بر او مى‏ بارد، و رحمت و عطوفت خداوند كه از او باز گرفته شده بود شامل حال او مى‏ گردد، و چشمه‏ هاى نعمت پس از فرو نشستن به جوشش در مى‏ آيد و بركت پس از قطع شدن آن، مانند باران به فراوانى بر او ببارد.

بنا بر اين از نافرمانى خداوندى كه شما را با پند خود سود بخشيده، و با فرستادن پيامبران اندرز داده، و با نعمتهاى خود بر شما منّت نهاده بترسيد، وبراى پرستش و بندگى او نفس خويش را رام و فرمانبردار سازيد و حقّ طاعت او را به جا آوريد.

سپس (بدانيد) اين اسلام دين خداست كه آن را براى خويش برگزيده، و زير نظر عنايت خود آن را پرورش و گسترش داده، و براى تبليغ آن بهترين آفريدگانش را انتخاب كرده، و پايه‏ هاى آن را بر اساس محبّت خويش بر پا داشته است، همه دينها را با عزّت اسلام خوار ساخته، و ملّتها را با بلند داشتن آن پست گردانيده، و با اكرام آن دشمنانش را تحقير كرده، و با يارى دادن به آن مخالفانش را مغلوب داشته و با بر پا داشتن اركان آن پايه‏ هاى ضلالت را ويران ساخته، و تشنگان (علم و معرفت را) از حوضهاى آن سيراب فرموده، و آبگيرهاى آن را براى آبكشها پر كرده است.

پس از آن خداوند اسلام را به گونه ‏اى قرار داده است كه دستاويزهاى آن گسسته نمى ‏شود، و حلقه‏ هايش باز نمى‏ گردد و بنيانش ويرانى نمى‏پذيرد، و پايه‏ هايش زوال نمى‏ گيرد، و درخت هستى آن بركنده نمى‏ شود، و مدّتش پايان نمى‏ يابد، و احكام آن كهنه و شاخه‏ هايش كنده نمى‏ شود، و راههايش تنگ، و آسانيهايش دشوار و سپيدي هايش سياه نمى‏ گردد، آنچه را اسلام بر پا داشته كژى نمى‏ پذيرد، چوب آن را پيچيدگى، و راه آن را دشوارى و چراغهاى آن را خاموشى، و شيرينى آن را تلخى نيست.

بنا بر اين اسلام آيينى است كه خداوند پايه ‏هاى آن را در ژرفاى حقّ فرو برده، و اساس آن را استوار گردانيده، و چشمه جوشانى است كه نهرهاى آن پر آب، و چراغهاى آن فروزان است، ستون نور بخشى است كه رهروان طريق حقّ از آن پيروى مى‏ كنند، و نشانه‏ هايى است كه بدان راه مى‏ جويند، و آبشخورهايى است كه وارد شوندگان از آن سيراب مى ‏شوند. خداوند نهايت خشنودى، و والاترين قوانين اصلاحى و تربيتى، و برترين هدايت و ارشاد خود را در اين دين قرار داده است، از اين رو اسلام در نزد خداوند اركانش مطمئنّ، و بنيانش بلند، و برهانش روشن و روشنيهايش تابان، و قدرتش ارجمند، و منار بلند پايه‏ اى است كه بر انداختن آن ممكن نيست، پس آن را گرامى بداريد وپيروى كنيد، و حقّ او را به جا آوريد، و جايگاه بلند آن را بشناسيد.

سپس خداوند محمد (ص) را كه درود خدا بر او و خاندانش باد در هنگامى به حقّ بر انگيخت كه دنيا به پايان خود نزديك شده، نشانه‏ هاى آخرت رو آورده، رونق و شكوفايى آن پس از درخشندگى به تاريكى گراييده، مردم خود را دچار فتنه ‏ها و سختيها ساخته، بسترش ناهموار گرديده، و مهارش به دست زوال سپرده شده بود، آرى در اين موقع كه عمر دنيا به سر مى ‏رسيد، و نشانه ‏هاى روز واپسين، و نابودى خلايق، و جدا شدن حلقه زندگى، و پراكندگى اسباب، و محو شدن آثار، و آشكار شدن عيبها، و كوتاه شدن مدّت دراز آن نزديك مى ‏شد، خداوند او را تبليغ كننده رسالت و مايه بزرگوارى امّت، و بهار جانفزاى اهل زمان، و باعث سربلندى پيروان، و موجب شرف ياران قرار داد.

پس از آن قرآن مجيد را بر او نازل فرمود، يعنى كتابى كه انوار آن خاموشى نمى ‏پذيرد، چراغ فروزانى كه شعله‏ اش فرو نمى‏ نشيند، درياى ژرفى كه قعر آن دانسته نمى‏ شود، شاهراهى كه