google-site-verification: googledc28cebad391242f.html
60-80 ترجمه خطبه ها شرح ابن ابی الحدیدترجمه خطبه ها شرح ابن ابی الحدید

خطبه 68 شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)(نكوهش ياران)

68 و من كلام له ع في ذم أصحابه

كَمْ أُدَارِيكُمْ كَمَا تُدَارَى الْبِكَارُ الْعَمِدَةُ- وَ الثِّيَابُ الْمُتَدَاعِيَةُ- كُلَّمَا حِيصَتْ مِنْ جَانِبٍ تَهَتَّكَتْ مِنْ آخَرَ- كُلَّمَا أَطَلَّ عَلَيْكُمْ مِنْسَرٌ مِنْ مَنَاسِرِ أَهْلِ الشَّامِ- أَغْلَقَ كُلُّ رَجُلٍ مِنْكُمْ بَابَهُ- وَ انْجَحَرَ انْجِحَارَ الضَّبَّةِ فِي جُحْرِهَا وَ الضَّبُعِ فِي وِجَارِهَا- الذَّلِيلُ وَ اللَّهِ مَنْ نَصَرْتُمُوهُ- وَ مَنْ رُمِيَ بِكُمْ فَقَدْ رُمِيَ بِأَفْوَقَ نَاصِلٍ- إِنَّكُمْ وَ اللَّهِ لَكَثِيرٌ فِي الْبَاحَاتِ قَلِيلٌ تَحْتَ الرَّايَاتِ- وَ إِنِّي لَعَالِمٌ بِمَا يُصْلِحُكُمْ وَ يُقِيمُ أَوَدَكُمْ- وَ لَكِنِّي وَ اللَّهِ لَا أَرَى إِصْلَاحَكُمْ بِإِفْسَادِ نَفْسِي- أَضْرَعَ اللَّهُ خُدُودَكُمْ وَ أَتْعَسَ جُدُودَكُمْ- لَا تَعْرِفُونَ الْحَقَّ كَمَعْرِفَتِكُمُ الْبَاطِلَ- وَ لَا تُبْطِلُونَ الْبَاطِلَ كَإِبْطَالِكُمُ الْحَق‏

مطابق نسخه 70 صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(68)
از سخنان آن حضرت در نكوهش ياران خود 

(در اين خطبه كه در نكوهش ياران خود ايراد فرموده است و با عبارت : ( كم اداريكم كماتدارى البكار العمده و الثياب المتداعيه ) (تا چند با شما مدارا كنم همانگونه كه با شتران جوان فرسوده كوهان و جامه هاى ژنده مدارا مى كنند) شروع مى شود، پس از توضيح برخى از لغات و اصطلاحات نخست اشعارى در نكوهش ترس و سپس اخبار برخى از افراد مشهور به ترس را آورده است كه برخى از آنها در كمال لطافت است )

اخبار ترسويان و برخى از داستانهاى لطيف ايشان 

از جمله اخبار ايشان داستانهايى است كه ابن قتيبه در كتاب عيون الاخبار نقل كرده است . او مى گويد : روزى معاويه عمروعاص را ديد و خنديد. عمرو گفت : اى اميرالمومنين ! خداوند لبت را همواره خندان بدارد، از چه چيز خنديدى ؟ گفت : از حضور ذهن تو در آشكار ساختن عورت خودت در جنگ با پسر ابوطالب مى خندم و به خدا سوگند، على را بزرگوار و بسيار بخشنده يافتى و حال آنكه اگر مى خواست مى توانست تر بكشد. عمرو گفت : اى اميرالمومنين به خدا سوگند من در آن هنگام كه على ترا به جنگ تن به تن دعوت كرد به جانب راست تو بودم ، چشمهايت از بيم كژ شد و نفس در سينه ات بند آمد و چيزها از تو ظاهر شد كه خوش نمى دارم براى تو بازگو كنم . بنابراين ، بر خويشتن بخند يا خنديدن را رها كن .

ابن قتيبه مى گويد : حجاج در حالى كه زره بر تن و عمامه سياهى بر سر داشت و كمانى عربى و تيردان بر دوش افكنده بود پيش وليد بن عبدالملك آمد. ام البنين دختر عبدالعزيز مروان كه در آن هنگام همسر وليد بود به وليد پيام فرستاد و گفت : اين مرد عرب كه سراپا پوشيده از سلاح است در خلوت پيش تو چه كار دارد و حال آنكه تو فقط يك پيرآهن بر تن دارى ؟ وليد به همسرش پيام فرستاد كه آن مرد حجاج است . ام البنين فرستاده را برگرداند و گفت : به خدا سوگند، اگر فرشته مرگ با تو خلوت كند براى من خوشتر از اين است كه حجاج با تو خلوت كند. وليد خنديد و سخن او را براى حجاج نقل كرد و با او به شوخى پرداخت . حجاج گفت : اى اميرالمؤ منين با زنان خنده و شوخى را با ياوه گويى مياميز و اسرار خود را با آنان بازگو مكن و آنان را از كيد و مكر خويش آگاه مگردان كه زن گياه خوشبوست نه كارفرما و غيره .چون حجاج برگشت ، وليد پيش همسر خويش باز آمد و سخن حجاج را براى او نقل كرد.

ام البنين به وليد گفت : اى اميرالمؤ منين امروز خواسته و نياز من از تو اين است كه به حجاج فرمان دهى فردا در حالى كه سراپا پوشيده در سلاح باشد پيش من آيد. وليد پذيرفت . فرداى آن روز حجاج نزد ام البنين آمد. نخست تا مدتى او را نپذيرفت و سپس به او اجازه ورود داد؛ ولى اجازه نشستن نداد و حجاج همچنان برپاى بود؛ ام البنين به حجاج گفت : اى حجاج ! گويا تو به سبب آنكه پسر زبير و پسر اشعث را كشته اى بر اميرالمؤ منين منت مى نهى ؟ و حال آنكه به خدا سوگند، اگر نه اين است كه خدا مى داند تو بدترين خلق اويى ترا گرفتار سنگسار كردن كعبه محترم و كشتن پسر ذات الناطقين (يعنى عبدالله بن زبير) كه نخستين مولود در اسلام است ، نمى فرمود.

اما اين سخنت كه اميرالمومنين را از شوخى و خنده كردن با زنان و لذتجويى و كاميابى از ايشان منع كرده اى ، آرى اگر ايشان فرزندانى چون تو بزايند كه چه نيكو گفته اى و اين پيشنهادت را بايد پذيرفت و اگر قرار باشد فرزندانى چون اميرالمؤ منين بزايند بديهى است كه نبايد سخن ترا بپذيرد، به خدا سوگند، در آن هنگام كه تو سخت گرفتار بودى و نيزه هاى دشمن بر تو سايه افكنده بود و جنگ و ستيز سرگرمت مى داشت زنان اميرالمؤ منين عطر و مشكى را كه مى بايست در زلفهاى خود بكار برند براى پرداخت حقوق مردم شام مى فروختند و اميرالمؤ منين در نظر ايشان محبوب تر از پدران و پسران ايشان بود و خداوند ترا به سبب دوستى ايشان با اميرالمؤ منين از دست دشمن نجات داد. خدا بكشد آن كسى را كه به تو مى نگريست و نيزه غزاله ميان شانه هايت بود، و چنين سرود :(بر من همچون شير است و حال آنكه در جنگها همچون شتر مرغ بدون حركت است كه از صداى سوت زدن رم مى كند، اى كاش در جنگ به نبرد با غزاله مى پرداختى يا آنكه دلت ميان بال پرنده يى قرار مى داشت .)

ام البنين سپس به كنيزكان خود فرمان داد او را بيرون كنند و او را بيرون كردند. ديگر از داستانهاى نغز ترسويان داستان زير است كه آن را هم ابن قتيبه در كتاب عيون الاخبار آورده است :مى گويد : پيرمردى از خاندان نهشل بن دارم به نام عروة بن مرثد كه كنيه اش
ابوالاغر بود در بصره ميان خواهر زادگان خويش كه از قبيله ازد بودند در كوچه بنى مازن زندگى مى كردند. قضا را در ماه رمضان مردان آن كوچه به كشتزارها و زنان براى گزاردن نماز به مسجد رفته بودند و جز تنى چند از كنيزان كسى در خانه باقى نمانده بود، شبى سگى ولگرد در خانه يى را گشوده ديد، داخل شد در هم از روى او بسته شد. يكى از كنيزان صدايى شنيد، پنداشت دزدى است كه به خانه در آمده است . كنيزى خود را ابوالاغر رساند و اين خبر را به او داد.

ابوالاغر گفت : دزد از ما چه مى خواهد؟ عصاى خود را برداشت و آمد و كنار در خانه ايستاد و گفت : هان ! اى فلان ، به خدا سوگند من ترا مى شناسم ، آيا از دزدهاى بنى مازنى كه باده ترشيده بدى آشاميده اى و چون بر سرت اثر گذاشته است با خود پنداشته و در اين آرزو بر آمده اى و گفته اى : به خانه هاى بنى عمرو دستبرد بزنم كه مردانشان غائبند و زنهايشان در مسجد نماز مى گزارند و مى توانم از اموال ايشان چيزى بدزد. بدا به حال تو! به خدا سوگند، آزادگان چنين نمى كنند و خدا را گواه مى گيرم كه اگر بيرون نيايى چنان بانگ نافرخنده يى مى زنم كه در قبيله عمرو و حنظله به يكديگر روياروى شوند و به شمار ريگهاى بيابان مردان از اين سو و آن سو فرا رسند و ترا فرو گيرند و اگر چنين كنم در آن صورت تو بدبخت ترين فرزندان خواهى بود.

ابوالاغر همينكه ديد پاسخى نمى دهد شروع به نرمى كرد و با ملايمت گفت : پدرم فداى تو باد! پوشيده بيرون آى و به خدا سوگند، خيال نمى كنم مرا بشناسى كه اگر مرا مى شناختى به گفتارم قانع مى شدى و به اين خواهرزادگان مهربان و نيكوكارم اطمينان پيدا مى كردى ، قربانت گردم ! من ابوالاغر نهشلى و دايى اين قوم و همچون چشم ايشانم . آنان از فرمان من سرپيچى نمى كنند و امشب زيانى به تو نمى رسد و تو در امان خواهى بود، وانگهى مرا دو جامه نرم و پاكيزه است كه خواهرزاده نيكوكارم به من بخشيده است يكى از آن دو را براى خود بردار كه به فرمان خدا و رسول بر تو حلال باد.

سگ چون سخن ابوالاغر را مى شنيد آرام و بى حركت مى ماند و چون ابوالاغر سكوت مى كرد به جست و خير مى پرداخت و در جستجوى راه گريز برآمد. ابوالاغر هياهويى كرد و باز خنديد و خطاب به سگ گفت : اى فرومايه ترين مردم ! مگر نمى بينى كه امشب من در اين هستم و تو در آن سو؟ كنيزكان سياه و سپيد جمع شده اند و تو دم بر مى آورى و گاه خاموش مى شوى و چون من سكوت مى كنم به جست و خيز بر مى آيى و آهنگ بيرون مى كنى ؟ به خدا سوگند، اگر بيرون نيايى در اين خانه در مى آيم . چون مدت توقف ابوالاغر بر در خانه دراز شد يكى از كنيزكان آمد و گفت : به خدا سوگند، اين مرد عربى ديوانه است . من كه در اين خانه چيزى نمى بينم ، در را گشود و سگ گريزان از خانه بيرون آمد و در حالى كه ابواالاغر خود را از او كنار كشيد و پاهايش سست شد و بر پشت افتاد و مى گفت : به خدا سوگند، داستانى چون امشب نديده بود. اين كه فقط سگى بود و اگر مى دانستم خودم بر او حمله مى بردم .

نظير اين داستان داستان ابوحيه نميرى است كه سخت ترسو بوده است . گويند ابوحيه را شمشيرى بوده كه در ميان آن و چوب فرقى وجود نداشته است ، خودش آنرا (لعاب المنيه ) مى ناميده است . يكى از همسايگانش حكايت مى كند و مى گويد : شبى ابوحيه را ديدم كه شمشيرش را كشيده و مى گويد : اى كسى كه گول خورده اى و نسبت به ما گستاخى كرده اى ، به خدا سوگند، چه بدچيزى براى خود برگزيده اى ، خيرى اندك و شمشيرى كشيده كه (لعاب المنية )است و نامش را شنيده اى ، صولت آن مشهور است و خطا نمى كند. تو خود بيرون بيا تا ترا عفو كنم و مگذار كه من به قصد عقوبت تو بر تو وارد شوم . به خدا سوگند، اگر من قبيله قيس را فرا خوانم فضا را انباشته از سواران و پيادگان براى جنگ با تو مى كنند. سبحان الله ! چه گروه بسيار و فرخنده اى كه در آن صورت ميان موج آن فروخواهى شد و از آن گريزى نخواهى يافت .

گويد : در اين هنگام بادى وزيد در حجره باز شد و سگى شتابان بيرون آمد و گريخت . ابوحيه بر جاى خود خشك شد و پاهايش ‍ لرزيد و در افتاد. زنان قبيله پيش او دويدند و گفتند : اى ابوحيه آرام بگير و آسوده خاطر باش كه سگى بود. او نشست و مى گفت : سپاس خداوندى كه ترا به صورت سگ در آورد و جنگ را از من كفايت فرمود.

مغيرة بن سعيد عجلى همراه سى مرد در پشت كوفه قيام كرد و چون حمله آورد خالد بن عبدالله قسرى امير عراق بر منبر بود و خطبه مى خواند، چنان عرق كرد و نگران و سرگردان شد كه فرياد مى كشيد آب به من بدهيد آب . ابن نوفل در اين مورد او را هجو گرفته و اشعارى سروده است كه از جمله اين دو بيت است .

(تو به هنگام خروج مغيره كه برده يى سفله بود از ترس و بانگ هياهوى ايشان برخود ادرار كردى ، از بيم فرياد برداشتى كه به من آب بياشامانيد و سپس بر تخت شاشيدى .)
ديگرى هم او را هجو گفته و چنين سروده است :(از بيم و وحشت بر منابر ادرار كرد و چون براى گريز كوشش مى كرد آب خواست .)

و از جمله سخنان ابن مقفع در نكوهش ترس اين است : ترس ، خود مايه مرگ و آزمندى مايه محروميت است در آنچه ديده و شنيده اى بنگر و دقت كن آيا كسانى كه به جنگ روى آورده اند بيشتر كشته شده اند يا آنان كه گريخته اند؟ و بنگر و ببين هر كس به نحو پسنديده و با كرامت از تو چيزى مى طلبد سزاوارتر به بخشيدن است و نفس تو در بخشش به او آرامتر است يا آن كس كه با حرص و آز مطالبه مى كند؟

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج 3 //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

دکمه بازگشت به بالا
-+=