نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره 488 متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن ابی الحدید)الحكم المنسوبة إلى أمير المؤمنين علي بن أبي طالب

حکمت 480 صبحی صالح

480-وَ قَالَ ( عليه ‏السلام  )إِذَا احْتَشَمَ الْمُؤْمِنُ أَخَاهُ فَقَدْ فَارَقَهُ‏

قال الرضي يقال حشمه و أحشمه إذا أغضبه و قيل أخجله أو احتشمه طلب ذلك له و هو مظنة مفارقته‏ و هذا حين انتهاء الغاية بنا إلى قطع المختار من كلام أمير المؤمنين ( عليه ‏السلام  )، حامدين للّه سبحانه على ما منّ به من توفيقنا لضم ما انتشر من أطرافه، و تقريب ما بعد من أقطاره. و تقرر العزم كما شرطنا أولا على تفضيل أوراق من البياض في آخر كل باب من الأبواب، ليكون لاقتناص الشارد، و استلحاق الوارد، و ما عسى أن يظهر لنا بعد الغموض، و يقع إلينا بعد الشذوذ، و ما توفيقنا إلا باللّه عليه توكلنا، و هو حسبنا و نعم الوكيل. و ذلك في رجب سنة أربع مائة من الهجرة، و صلى اللّه على سيدنا محمد خاتم الرسل، و الهادي إلى خير السبل، و آله الطاهرين، و أصحابه نجوم اليقين.

حکمت 488 شرح ابن ‏أبي ‏الحديد ج 20

488 وَ قَالَ ع فِي كَلَامٍ لَهُ: إِذَا احْتَشَمَ الْمُؤْمِنُ أَخَاهُ فَقَدْ فَارَقَهُ ليس يعني أن الاحتشام علة الفرقة-  بل هو دلالة و أمارة على الفرقة-  لأنه لو لم يحدث عنه ما يقتضي الاحتشام-  لانبسط على عادته الأولى-  فالانقباض أمارة المباينة- . هذا آخر ما دونه الرضي أبو الحسن رحمه الله-  من كلام أمير المؤمنين ع في نهج البلاغة-  قد أتينا على شرحه بمعونة الله تعالى- .

و نحن الآن ذاكرون ما لم يذكره الرضي مما نسبه قوم إليه-  فبعضه مشهور عنه و بعضه ليس بذلك المشهور-  لكنه قد روي عنه و عزي إليه-  و بعضه من كلام غيره من الحكماء-  و لكنه كالنظير لكلامه و المضارع لحكمته-  و لما كان ذلك متضمنا فنونا من الحكمة نافعة-  رأينا ألا نخلي هذا الكتاب عنه-  لأنه كالتكملة و التتمة لكتاب نهج البلاغة- .

و ربما وقع في بعضه تكرار يسير-  شذ عن أذهاننا التنبه له-  لطول الكتاب و تباعد أطرافه-  و قد عددنا ذلك كلمة كلمة فوجدناه ألف كلمة- . فإن اعترضنا معترض و قال-  فإذا كنتم قد أقررتم بأن بعضها ليس بكلام له-  فلما ذا ذكرتموه و هل ذلك إلا نوع من التطويل- .

أجبناه و قلنا لو كان هذا الاعتراض لازما-  لوجب ألا نذكر شيئا من الأشباه و النظائر لكلامه-  فالعذر هاهنا هو العذر هناك-  و هو أن الغرض بالكتاب الأدب و الحكمة-  فإذا وجدنا ما يناسب كلامه ع-  و ينصب في قالبه و يحتذي حذوه و يتقبل منهاجه-  ذكرناه على قاعدتنا في ذكر النظير-  عند الخوض في شرح نظيره- . و هذا حين الشروع فيها خالية عن الشرح-  لجلائها و وضوحها-  و إن أكثرها قد سبقت نظائره و أمثاله و بالله التوفيق

ترجمه فارسی شرح ابن‏ ابی الحدید

حكمت (488)

و قال عليه السّلام فى كلام له: اذا احتشم المؤمن اخاه فقد فارقه.

«و آن حضرت ضمن گفتارى فرموده است: هرگاه مؤمن نسبت به برادر خود حشمت و جاه بفروشد-  او را خشمگين سازد-  همانا كه ميان خود و او جدايى افكند.»

ابن ابى الحديد در شرح اين سخن مى‏گويد: مقصود و معنى اين نيست كه اين كار علت جدايى است بلكه مقصود اين است كه نشانه و دليلى براى جدايى است كه اگر آنچه مقتضى حشمت و جاه است از او سر نزند به همان شيوه نخست حالت صميميت خواهد بود و حال آنكه خود را گرفتن نشانه جدايى و دورى است.

ابن ابى الحديد سپس چنين آورده است: اين آخرين سخنان امير المؤمنين عليه السّلام است كه ابو الحسن رضى كه خدايش رحمت كناد تدوين فرموده است و ما به يارى خداوند متعال آن را شرح زديم.

و ما اينك ديگر سخنانى را كه گروهى به آن حضرت نسبت داده‏ اند و سيد رضى آنها را نياورده است مى ‏آوريم، پاره‏ اى از اين سخنان از قول او مشهور است و پاره ‏اى ديگر بدان شهرت نيست ولى از قول آن حضرت روايت و به او نسبت داده شده است.

پاره ‏اى از آنها سخنان حكيمان ديگر است ولى شبيه سخن او و همانند حكمت اوست و چون اين سخنان متضمن انواعى از حكمتهاى سودمند است چنين مصلحت ديديم كه اين كتاب از آنها خالى نباشد كه به هر حال متمم و تكمله‏اى براى كتاب نهج البلاغه است.

و ممكن است گاه اندك تكرارى در آن واقع شده باشد كه به سبب بزرگى و گسترش كتاب ذهن ما متوجه آن نشده است، ما اين سخنان را يك به يك شمرديم و شمار آن را هزار كلمه يافتيم. و اگر كسى بر ما اعتراض كند و بگويد اينك كه خود اقرار مى‏كنيد كه پاره‏اى از اين سخنان از على عليه السّلام نيست و چه سبب آنها را آورده‏ايد و آيا اين نوعى از تطويل كلام نيست به او پاسخ مى‏دهيم كه اگر رعايت اين اعتراض لازم مى‏بود بر عهده ما بود كه هيچ يك از اشتباه و نظاير سخن آن حضرت را هم نياوريم و همان عذر ما در آن مورد در اين جا هم صادق است كه مقصود اصلى از اين شرح ادب و حكمت است و ما هرگاه چيزى را كه مناسب گفتار آن حضرت و در همان قالب و راه و روش بوده است يافته‏ايم بر طبق قاعده خودمان كه آوردن آن در شرح كلمه نظير آن بوده است، آورده‏ايم. و به سبب واضح و روشن بودن آن كلمات و اينكه براى بيشتر آنها پيش از اين شبيه و نظيرى بوده است از شرح آن خوددارى شد و ارزانى داشتن توفيق به عنايت خداوند است.

پس از آوردن سخنان منسوب چنين نوشته است. اين جا پايان گفتار ما در شرح نهج البلاغه است، توفيقى كه بدان نايل شديم و به آنچه كه رسيديم به نيرو و ياراى خودمان نبود كه ما را از انجام دادن كارهاى كوچكتر از آن هم ناتوانيم.

هنگامى كه آغاز به اين كار كرديم خود را در قبال كوه برافراشته صاف و تيزى مى‏ديديم كه بزهاى كوهى خوش خط و خال هم در پرتگاههاى آن گرفتار لغزش مى‏شوند و نه اين چنين كه خود را برابر فلك اطلس مى‏ديديم كه انديشه و گمان را به شناخت مرز و پايان آن راهى نيست، ولى همواره يارى خداوند سبحان و متعال، دشواريهاى آن را براى ما آسان و ناهمواريهاى آن را هموار كرد و شتر چموش آن را رام و سركشيهاى آن را به فرمانبردارى مبدل ساخت و به سبب حسن نيت و اخلاص عقيدت در تصنيف اين كتاب دروازه‏هاى بركت بر ما گشوده و مطالب خيرات فراهم آمد تا آنجا كه سخن بر ما به صورت بديهى فرو مى ‏باريد. و سپاس خداى را كه تصنيف آن در مدت چهار سال و هشت ماه پايان پذيرفت كه آغاز آن نخستين روز ماه رجب سال ششصد و چهل و چهار و پايان آن آخرين روز صفر سال ششصد و چهل و نه بود و اين مدت همان مقدار مدت خلافت امير المؤمنين على عليه السّلام است. و هرگز گمان و سنجش نمى‏رفت كه در كمتر از ده سال بتوان آن را به پايان رساند جز اينكه الطاف خداوند و عنايات آسمانى موانع و گرفتاريها را برطرف فرمود و بينش ما را در آن تيز و روشن و همت ما را در استوار ساختن مبانى آن و مرتب كردن الفاظ و معانى پايدار فرمود.

وزير كامياب و خردمند مويد الدين-  ابن العلقمى-  را كه خداوند قلمهاى او را به نگارش فرمانهاى خير روان دارد و شمشير برنده‏اش را در زدودن دشمنان به كار دارد، بهترين و افزونترين بهره‏ها در يارى دادن بر اين كار است كه اين كتاب براى گنجينه كتابهاى او ساخته و پرداخته شده است و به نام او زيور يافته است، و همت بلند او كه خدايش فراتر دارد همواره براى به پايان رساندن آن تشويق و ترغيب فرمود و چه همتى بود كه كارى بس دشوار و بارى به اين گرانى را سبك كرد و دشوارى را آسان و زمان‏دراز را به روزگار كوتاه مبدل ساخت.

و من در بسيارى از فصلهاى اين كتاب كه به بيان سخن متكلمان و حكيمان اختصاص داشت الفاظ و اصطلاحات ويژه آن قوم را به كار بردم با آنكه مى‏دانستم زبان سليس عربى آن كلمات را روا نمى‏دارد نظير «محسوسات، كل و بعض، صفات ذاتيه، جسمانيات، اما، اولا، فالحال كذا» و امثال اين كلمات را كه بر هر كس كه اندك انسى به ادب دارد ناهمگونى اين كلمات پوشيده نيست ولى ما تغيير دادن اصطلاحات و الفاظ ايشان را سبك شمرديم و خوش نداشتيم كه هر كس با هر قومى سخن گويد با اصطلاحات خودشان بايد سخن بگويد و آن كس كه به شهر ظفار رود بايد با زبان و لهجه حميرى سخن گويد.

نسخه‏ايى كه اين شرح بر مبناى آن صورت گرفت كامل‏ترين نسخه نهج البلاغه است كه من آن را يافته ‏ام كه مشتمل بر افزونيهايى است كه بسيارى از نسخه‏ ها از آن خالى است. و اينك از پروردگار بزرگ از هر گناهى كه آدمى را از رحمت او دور مى‏كند و از هر انديشه‏اى كه انگيزه خروج از فرمانبردارى او را برمى ‏انگيزد آمرزش مى‏ خواهم، و همان كسى را شفيع خود به درگاهش قرار مى ‏دهم كه در شرح كلام او و بزرگداشت منزلت و مقام او به قصد تقرب به خداوند خويشتن را به رنج افكندم و چشم خود را شب‏ زنده ‏دارى و بى‏ خوابى دادم و انديشه خويش را به كار بستم و بخشى از عمر خود را بر سر آن كار نهادم، تا خداوند به حرمت او گردن مرا از آتش آزاد فرمايد و مرا در اين جهان به بلا و آزمونى كه تاب و توانم از آن فرو ماند گرفتار نسازد و آبرويم را از مردمان مصون بدارد و ستم ستمگران را از من باز دارد كه خداوند متعال شنواى برآورنده نياز است و همان خداى يگانه ما را بسنده است و سلام و درودهاى او بر سرور ما محمد نبى و آل او باد.

پايان جزء بيستم كه با آن كتاب پايان يافت.

سپاس و ستايش فراوان پروردگار بزرگ را كه به عنايت خويش توفيق ترجمه مباحث تاريخى و اجتماعى كتاب گران سنگ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد را به اين بنده ناتوان و گنهكار خود ارزانى فرمود و در مدت سه سال و دو ماه و يازده روز كه‏ آغاز آن دوشنبه بيست و پنجم مهرماه 1367 و پايان آن جمعه ششم دى ماه 1370 خورشيدى است انجام يافت.

شك نيست كه اين ترجمه به هيچ روى خالى از سهو و اشتباه و لغزشهاى فراوان نيست و آرزومندم راهنماييهاى اهل فضل راه‏گشاى اصلاح آن در چاپهاى بعدى باشد.

همان سخنان پايانى ابن ابى الحديد كه خدايش قرين آرامش ابدى بدارد زبان حال اين بنده ناتوان هم هست، كمترين بنده درگاه علوى محمود مهدوى دامغانى مشهد مقدس: جمعه ششم دى ماه 1370 خورشيدى، بيستم جمادى الثانيه 1412 قمرى «ميلاد فرخنده زهراى اطهر سلام الله عليها» و بيست و هفتم دسامبر 1991 ميلادى.

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدیدجلد 8 //دکتر محمود مهدوى دامغانى

ادامه متن عربی حکمت

الحكم المنسوبة

الحكم المنسوبة إلى أمير المؤمنين علي بن أبي طالب

1 كان كثيرا ما يقول إذا فرغ من صلاة الليل أشهد أن السماوات و الأرض و ما بينهما آيات تدل عليك-  و شواهد تشهد بما إليه دعوت-  كل ما يؤدي عنك الحجة و يشهد لك بالربوبية-  موسوم بآثار نعمتك و معالم تدبيرك-  علوت بها عن خلقك-  فأوصلت إلى القلوب من معرفتك ما آنسها من وحشة الفكر-  و كفاها رجم الاحتجاج-  فهي مع معرفتها بك و ولهها إليك-  شاهدة بأنك لا تأخذك الأوهام-  و لا تدركك العقول و لا الأبصار-  أعوذ بك أن أشير بقلب أو لسان أو يد إلى غيرك-  لا إله إلا أنت واحدا أحدا فردا صمدا و نحن لك مسلمون

2 إلهي كفاني فخرا أن تكون لي ربا-  و كفاني عزا أن أكون لك عبدا-  أنت كما أريد فاجعلني كما تريد

3 ما خاف امرؤ عدل في حكمه و أطعم من قوته-  و ذخر من دنياه لآخرته

4 أفضل على من شئت تكن أميره و استغن عمن شئت تكن نظيره-  و احتج إلى من شئت تكن أسيره

5 لو لا ضعف اليقين ما كان لنا أن نشكو محنة يسيرة-  نرجو في العاجل سرعة زوالها و في الآجل عظيم ثوابها-  بين أضعاف نعم-  لو اجتمع أهل السماوات و الأرض على إحصائها-  ما وفوا بها فضلا عن القيام بشكرها

6 من علامات المأمون على دين الله بعد الإقرار و العمل-  الحزم في أمره و الصدق في قوله-  و العدل في حكمه و الشفقة على رعيته-  لا تخرجه القدرة إلى خرق و لا اللين إلى ضعف-  و لا تمنعه العزة من كرم عفو-  و لا يدعوه العفو إلى‏إضاعة حق-  و لا يدخله الإعطاء في سرف و لا يتخطى به القصد إلى بخل-  و لا تأخذه نعم الله ببطر

7 الفسق نجاسة في الهمة و كلب في الطبيعة

8 قلوب الجهال تستفزها الأطماع-  و ترتهن بالأماني و تتعلق بالخدائع-  و كثرة الصمت زمام اللسان و حسم الفطنة-  و إماطة الخاطر و عذاب الحس

9 عداوة الضعفاء للأقوياء-  و السفهاء للحلماء و الأشرار للأخيار-  طبع لا يستطاع تغييره

10 العقل في القلب و الرحمة في الكبد و التنفس في الرئة

11 إذا أراد الله بعبد خيرا حال بينه و بين شهوته-  و حجز بينه و بين قلبه-  و إذا أراد به شرا وكله إلى نفسه

12 الصبر مطية لا تكبو و القناعة سيف لا ينبو

13 رحم الله عبدا اتقى ربه و ناصح نفسه-  و قدم توبته و غلب شهوته-  فإن أجله مستور عنه و أمله خادع له-  و الشيطان موكل به

14 مر بمقبرة فقال-  السلام عليكم يا أهل الديار الموحشة و المحال المقفرة-  من المؤمنين و المؤمنات و المسلمين و المسلمات-  أنتم لنا فرط و نحن لكم تبع-  نزوركم عما قليل و نلحق بكم بعد زمان قصير-  اللهم اغفر لنا و لهم و تجاوز عنا و عنهم-الحمد لله الذي جعل الأرض كفاتا أحياء و أمواتا-  و الحمد لله الذي منها خلقنا و عليها ممشانا-  و فيها معاشنا و إليها يعيدنا-  طوبى لمن ذكر المعاد و قنع بالكفاف و أعد للحساب

15 إنكم مخلوقون اقتدارا و مربوبون اقتسارا-  و مضمنون أجداثا و كائنون رفاتا-  و مبعوثون أفرادا و مدينون حسابا-  فرحم الله امرأ اقترف فاعترف و وجل فعقل-  و حاذر فبادر و عمر فاعتبر و حذر فازدجر-  و أجاب فأناب و راجع فتاب و اقتدى فاحتذى-  و تأهب للمعاد و استظهر بالزاد ليوم رحيله-  و وجه سبيله و لحال حاجته و موطن فاقته-  فقدم أمامه لدار مقامه-  فمهدوا لأنفسكم على سلامة الأبدان و فسحة الأعمار-  فهل ينتظر أهل غضارة الشباب إلا حواني الهرم-  و أهل بضاضة الصحة إلا نوازل السقم-  و أهل مدة البقاء إلا مفاجأة الفناء و اقتراب الفوت-  و مشارفة الانتقال و إشفاء الزوال-  و حفز الأنين و رشح الجبين و امتداد العرنين-  و علز القلق و قيظ الرمق و شدة المضض و غصص الجرض

16 ثلاث منجيات خشية الله في السر و العلانية-  و القصد في الفقر و الغنى و العدل في الغضب و الرضا

17 إياكم و الفحش فإن الله لا يحب الفحش-  و إياكم و الشح فإنه أهلك من كان قبلكم-  هو الذي سفك دماء الرجال و هو الذي قطع أرحامها-  فاجتنبوه

18 إذا مات الإنسان انقطع عنه عمله إلا من ثلاث-  صدقة جارية و علم كان علمه الناس فانتفعوا به-  و ولد صالح يدعو له

19 إذا فعلت كل شي‏ء فكن كمن لم يفعل شيئا

20 سأله رجل فقال بما ذا أسوء عدوي-  فقال بأن تكون على غاية الفضائل-  لأنه إن كان يسوءه أن يكون لك فرس فاره أو كلب صيود-  فهو لأن تذكر بالجميل و ينسب إليك أشد مساءة

21 إذا قذفت بشي‏ء فلا تتهاون به و إن كان كذبا-  بل تحرز من طرق القذف جهدك-  فإن القول و إن لم يثبت يوجب ريبة و شكا

22 عدم الأدب سبب كل شر

23 الجهل بالفضائل عدل الموت

24 ما أصعب على من استعبدته الشهوات أن يكون فاضلا

25 من لم يقهر حسده كان جسده قبرا لنفسه

26 احمد من يغلظ عليك و يعظك لا من يزكيك و يتملقك

27 اختر أن تكون مغلوبا و أنت منصف-  و لا تختر أن تكون غالبا و أنت ظالم

28 لا تهضمن محاسنك بالفخر و التكبر

29 لا تنفك المدنية من شر-  حتى يجتمع مع قوة السلطان قوة دينه و قوة حكمته

30 إذا أردت أن تحمد فلا يظهر منك حرص على الحمد

31 من كثر همه سقم بدنه و من ساء خلقه عذب نفسه-  و من لاحى الرجال سقطت مروءته و ذهبت كرامته-  و أفضل إيمان العبد أن يعلم أن الله معه حيث كان

32 كن ورعا تكن من أعبد الناس-  و ارض بما قسم الله لك تكن من أغنى الناس-  و أحسن جوار من جاورك تكن مسلما-  و لا تكثرن الضحك فإن كثرته تميت القلب-  و أخرس لسانك و اجلس في بيتك و ابك على خطيئتك

33 إن الرجل ليحرم الرزق بالذنب يصيبه-  و لا يرد القدر إلا الدعاء و لا يزيد في العمر إلا البر-  و لا يزول قدم ابن آدم يوم القيامة-  حتى يسأل عن عمره فيم أفناه و عن شبابه فيم أبلاه-  و عن ماله من أين اكتسبه و فيم أنفقه-  و عما عمل فيما علم

34 في التجارب علم مستأنف و الاعتبار يفيدك الرشاد-  و كفاك أدبا لنفسك ما كرهته من غيرك-  و عليك لأخيك مثل الذي عليه لك

35 الغضب يثير كامن الحقد-  و من عرف الأيام لم يغفل الاستعداد-  و من أمسك عن الفضول عدلت رأيه العقول

36 اسكت و استر تسلم-  و ما أحسن العلم يزينه العمل و ما أحسن العمل يزينه الرفق

37 أكبر الفخر ألا تفخر

38 ما أصعب اكتساب الفضائل و أيسر إتلافها

39 لا تنازع جاهلا و لا تشايع مائقا و لا تعاد مسلطا

40 الموت راحة للشيخ الفاني من العمل-  و للشاب السقيم من السقم-  و للغلام‏ الناشئ من استقبال الكد و الجمع لغيره-  و لمن ركبه الدين لغرمائه و للمطلوب بالوتر-  و هو في جملة الأمر أمنية كل ملهوف مجهود

41 ما كنت كاتمه عدوك من سر فلا تطلعن عليه صديقك-  و اعرف قدرك يستعل أمرك-  و كفى ما مضى مخبرا عما بقي

42 لا تعدن عدة تحقرها قلة الثقة بنفسك-  و لا يغرنك المرتقى السهل إذا كان المنحدر وعرا

43 اتق العواقب عالما بأن للأعمال جزاء و أجرا-  و احذر تبعات الأمور بتقديم الحزم فيها

44 من استرشد غير العقل أخطأ منهاج الرأي-  و من أخطأته وجوه المطالب خذلته الحيل-  و من أخل بالصبر أخل به حسن العاقبة-  فإن الصبر قوة من قوى العقل-  و بقدر مواد العقل و قوتها يقوى الصبر

45 الخطأ في إعطاء من لا يبتغي و منع من يبتغي واحد

46 العشق مرض ليس فيه أجر و لا عوض

47 أعظم الخطايا عند الله اللسان الكذوب-  و قائل كلمة الزور و من يمد بحبلها في الإثم سواء

48 الخصومة تمحق الدين

49 الجهاد ثلاثة-  جهاد باليد و جهاد باللسان و جهاد بالقلب-  فأول ما يغلب عليه من الجهاد يدك ثم لسانك-  ثم يصير إلى القلب-  فإن كان لا يعرف معروفا و لا ينكر منكرا-  نكس فجعل أعلاه أسفله

50 ما أنعم الله على عبد نعمة فشكرها بقلبه-  إلا استوجب المزيد عليها قبل ظهورها على لسانه

51 الحاجة مسألة و الدعاء زيادة-  و الحمد شكر و الندم توبة

52 لن و احلم تنبل-  و لا تكن معجبا فتمقت و تمتهن

53 ما لي أرى الناس إذا قرب إليهم الطعام ليلا-  تكلفوا إنارة المصابيح ليبصروا ما يدخلون بطونهم-  و لا يهتمون بغذاء النفس-  بأن ينيروا مصابيح ألبابهم بالعلم-  ليسلموا من لواحق الجهالة و الذنوب-  في اعتقاداتهم و أعمالهم

54 الفقر هو أصل حسن سياسة الناس-  و ذلك أنه إذا كان من حسن السياسة-  أن يكون بعض الناس يسوس و بعضهم يساس-  و كان من يساس-  لا يستقيم أن يساس من غير أن يكون فقيرا محتاجا-  فقد تبين أن الفقر هو السبب الذي به يقوم حسن السياسة

55 لا تتكلم بين يدي أحد من الناس دون أن تسمع كلامه-  و تقيس ما في نفسك من العلم إلى ما في نفسه-  فإن وجدت ما في نفسه أكثر-  فحينئذ ينبغي لك أن تروم زيادة الشي‏ء-  الذي به يفضل على ما عندك

56 إذا كان اللسان آلة لترجمة ما يخطر في النفس-  فليس ينبغي أن تستعمله فيما لم يخطر فيها

57 إذا كان الآباء هم السبب في الحياة-  فمعلمو الحكمة و الدين هم السبب في جودتها

58 و شكا إليه رجل تعذر الرزق-  فقال مه لا تجاهد الرزق جهاد المغالب-  و لا تتكل على القدر اتكال المستسلم-  فإن ابتغاء الفضل من السنة-  و الإجمال‏في الطلب من العفة-  و ليست العفة دافعة رزقا و لا الحرص جالبا فضلا-  لأن الرزق مقسوم و في شدة الحرص اكتساب المآثم

59 إذا استغنيت عن شي‏ء فدعه و خذ ما أنت محتاج إليه

60 العمر أقصر من أن تعلم كل ما يحسن بك علمه-  فتعلم الأهم فالأهم

61 من رضي بما قسم له استراح قلبه و بدنه

62 أبعد ما يكون العبد من الله إذا كان همه بطنه و فرجه

63 ليس في الحواس الظاهرة شي‏ء أشرف من العين-  فلا تعطوها سؤلها فيشغلكم عن ذكر الله

64 ارحموا ضعفاءكم فالرحمة لهم سبب رحمة الله لكم

65 إزالة الجبال أسهل من إزالة دولة قد أقبلت-  فاستعينوا بالله و اصبروا-  ف إِنَّ الْأَرْضَ لِلَّهِ يُورِثُها مَنْ يَشاءُ

66 قال له عثمان في كلام تلاحيا فيه-  حتى جرى ذكر أبي بكر و عمر-  أبو بكر و عمر خير منك-  فقال أنا خير منك و منهما-  عبدت الله قبلهما و عبدته بعدهما

67 أوثق سلم يتسلق عليه إلى الله تعالى أن يكون خيرا

68 ليس الموسر من كان يساره باقيا عنده زمانا يسيرا-  و كان يمكن أن يغتصبه غيره منه و لا يبقى بعد موته له-  لكن اليسار على الحقيقة هو الباقي دائما عند مالكه-  و لا يمكن أن يؤخذ منه و يبقى له بعد موته-  و ذلك هو الحكمة

69 الشرف اعتقاد المنن في أعناق الرجال

70 يضر الناس أنفسهم في ثلاثة أشياء-  الإفراط في الأكل اتكالا على الصحة-  و تكلف حمل ما لا يطاق اتكالا على القوة-  و التفريط في العمل اتكالا على القدر

71 أحزم الناس من ملك جده هزله و قهر رأيه هواه-  و أعرب عن ضميره فعله و لم يخدعه رضاه عن حظه-  و لا غضبه عن كيده

72 من لم يصلح خلائقه لم ينفع الناس تأديبه

73 من اتبع هواه ضل و من حاد ساد-  و خمود الذكر أجمل من ذميم الذكر

74 لهب الشوق أخف محملا من مقاساة الملالة

75 بالرفق تنال الحاجة و بحسن التأني تسهل المطالب

76 عزيمة الصبر تطفئ نار الهوى-  و نفي العجب يؤمن به كيد الحساد

77 ما شي‏ء أحق بطول سجن من لسان

78 لا نذر في معصية و لا يمين في قطيعة

79 لكل شي‏ء ثمرة و ثمرة المعروف تعجيل السراح

80 إياكم و الكسل فإنه من كسل لم يؤد لله حقا

81 احسبوا كلامكم من أعمالكم و أقلوه إلا في الخير

82 أحسنوا صحبة النعم فإنها تزول-  و تشهد على صاحبها بما عمل فيها

83 أكثروا ذكر الموت و يوم خروجكم من قبوركم-  و يوم وقوفكم بين يدي الله عز و جل-  يهن عليكم المصاب

84 بحسب مجاهدة النفوس و ردها عن شهواتها-  و منعها عن مصافحة لذاتها-  و منع ما أدت إليه العيون الطامحة من لحظاتها-  تكون المثوبات و العقوبات-  و الحازم من ملك هواه فكان بملكه له قاهرا-  و لما قدحت الأفكار من سوء الظنون زاجرا-  فمتى لم ترد النفس عن ذلك-  هجم عليها الفكر بمطالبة ما شغفت به-  فعند ذلك تأنس بالآراء الفاسدة-  و الأطماع الكاذبة و الأماني المتلاشية-  و كما أن البصر إذا اعتل-  رأى أشباحا و خيالات لا حقيقة لها-  كذلك النفس إذا اعتلت بحب الشهوات-  و انطوت على قبيح الإرادات رأت الآراء الكاذبة-  فإلى الله سبحانه نرغب في إصلاح ما فسد من قلوبنا-  و به نستعين على إرشاد نفوسنا-  فإن القلوب بيده يصرفها كيف شاء

85 لا تؤاخين الفاجر فإنه يزين لك فعله-  و يود لو أنك مثله و يحسن لك أقبح خصاله-  و مدخله و مخرجه من عندك شين و عار و نقص-  و لا الأحمق فإنه يجهد لك نفسه و لا ينفعك-  و ربما أراد أن ينفعك فضرك-  سكوته خير لك من نطقه و بعده خير لك من قربه-  و موته خير لك من حياته-  و لا الكذاب فإنه لا ينفعك معه شي‏ء-  ينقل حديثك و ينقل الحديث إليك-  حتى إنه ليحدث بالصدق فلا يصدق

86 ما استقصى كريم قط قال تعالى في وصف نبيه-  عَرَّفَ بَعْضَهُ وَ أَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ‏

87 رب كلمة يخترعها حليم مخافة ما هو شر منها-  و كفى بالحلم ناصرا

88 من جمع ست خصال لم يدع للجنة مطلبا-  و لا عن النار مهربا-  من عرف الله فأطاعه و عرف الشيطان فعصاه-  و عرف الحق فاتبعه و عرف الباطل فاتقاه-  و عرف الدنيا فرفضها و عرف الآخرة فطلبها

89 من استحيا من الناس و لم يستحي من نفسه-  فليس لنفسه عند نفسه قدر

90 غاية الأدب أن يستحي الإنسان من نفسه

91 البلاغة النصر بالحجة و المعرفة بمواضع الفرصة-  و من البصر بالحجة أن تدع الإفصاح بها إلى الكناية عنها-  إذا كان الإفصاح أوعر طريقة-  و كانت الكناية أبلغ في الدرك و أحق بالظفر

92 إياك و الشهوات-  و ليكن مما تستعين به على كفها-  علمك بأنها ملهية لعقلك مهجنة لرأيك-  شائنة لغرضك شاغلة لك عن معاظم أمورك-  مشتدة بها التبعة عليك في آخرتك-  إنما الشهوات لعب فإذا حضر اللعب غاب الجد-  و لن يقام الدين و تصلح الدنيا إلا بالجد-  فإذا نازعتك نفسك إلى اللهو و اللذات-  فاعلم أنها قد نزعت بك إلى شر منزع-  و أرادت بك أفضح الفضوح-  فغالبها مغالبة ذلك و امتنع منها امتناع ذلك-  و ليكن مرجعك منها إلى الحق-  فإنك مهما تترك من الحق لا تتركه إلا إلى الباطل-  و مهما تدع من الصواب لا تدعه إلا إلى الخطإ-  فلا تداهنن هواك في اليسير فيطمع منك في الكثير-  و ليس شي‏ء مما أوتيت فاضلا عما يصلحك-  و ليس لعمرك و إن طال فضل عما ينوبك من الحق اللازم لك-  و لا بمالك و إن كثر فضل عما يجب عليك فيه-  و لا بقوتك و إن تمت فضل عن أداء حق الله عليك-  و لا برأيك و إن حزم فضل عما لا تعذر بالخطإ فيه-  فليمنعنك علمك بذلك من أن تطيل لك عمرا في غير نفع-  أو تضيع لك مالا في غير حق-  أو أن تصرف لك قوة في غير عبادة-  أو تعدل لك رأيا في غير رشد-فالحفظ الحفظ لما أوتيت-  فإن بك إلى صغير ما أوتيت الكثير منه أشد الحاجة-  و عليك بما أضعته منه أشد الرزية-  و لا سيما العمر الذي كل منفذ سواه مستخلف-  و كل ذاهب بعده مرتجع-  فإن كنت شاغلا نفسك بلذة-  فلتكن لذتك في محادثة العلماء و درس كتبهم-  فإنه ليس سرورك بالشهوات بالغا منك مبلغا-  إلا و إكبابك على ذلك و نظرك فيه بالغه منك-  غير أن ذلك يجمع إلى عاجل السرور تمام السعادة-  و خلاف ذلك يجمع إلى عاجل الغي و خامة العاقبة-  و قديما قيل أسعد الناس أدركهم لهواه-  إذا كان هواه في رشده-  فإذا كان هواه في غير رشده فقد شقي بما أدرك منه-  و قديما قيل عود نفسك الجميل-  فباعتيادك إياه يعود لذيذا

93 وكل ثلاث بثلاث-  الرزق بالحمق و الحرمان بالعقل و البلاء بالمنطق-  ليعلم ابن آدم أن ليس له من الأمر شي‏ء

94 ثلاثة إن لم تظلمهم ظلموك-  عبدك و زوجتك و ابنكو قد روينا هذه الكلمة لعمر فيما تقدم

95 للمنافقين علامات يعرفون بها-  تحيتهم لعنة و طعامهم تهمة و غنيمتهم غلول-  لا يعرفون المساجد إلا هجرا-  و لا يأتون الصلاة إلا دبرا-  مستكبرون لا يألفون و لا يؤلفون-  خشب بالليل صخب بالنهار

96 الحسد حزن لازم و عقل هائم و نفس دائم-  و النعمة على المحسود نعمة و هي على الحاسد نقمة

97 يا حملة العلم أ تحملونه-  فإنما العلم لمن علم ثم عمل و وافق عمله علمه-  و سيكون أقوام يحملون العلم لا يجاوز تراقيهم-  تخالف سريرتهم علانيتهم و يخالف عملهم علمهم-  يقعدون حلقا فيباهي بعضهم بعضا-  حتى إن الرجل ليغضب على جليسه أن يجلس إلى غيره-  أولئك لا تصعد أعمالهم في مجالسهم تلك إلى الله سبحانه

98 تعلموا العلم صغارا تسودوا به كبارا-  تعلموا العلم و لو لغير الله فإنه سيصير لله-  العلم ذكر لا يحبه إلا ذكر من الرجال

99 ليس شي‏ء أحسن من عقل زانه علم-  و من علم زانه حلم و من حلم زانه صدق-  و من صدق زانه رفق و من رفق زانه تقوى-  إن ملإك العقل و مكارم الأخلاق صون العرض-  و الجزاء بالفرض و الأخذ بالفضل-  و الوفاء بالعهد و الإنجاز للوعد-  و من حاول أمرا بالمعصية كان أقرب إلى ما يخاف-  و أبعد مما يرجو

100 إذا جرت المقادير بالمكاره-  سبقت الآفة إلى العقل فحيرته-  و أطلقت الألسن بما فيه تلف الأنفس

101 لا تصحبوا الأشرار فإنهم يمنون عليكم بالسلامة منهم

102 لا تقسروا أولادكم على آدابكم-  فإنهم مخلوقون لزمان غير زمانكم

103 لا تطلب سرعة العمل و اطلب تجويده-  فإن الناس لا يسألون في كم فرغ من العمل-  إنما يسألون عن جودة صنعته

104 ليس كل ذي عين يبصر و لا كل ذي أذن يسمع-  فتصدقوا على أولي العقول الزمنة-  و الألباب الحائرة بالعلوم التي هي أفضل صدقاتكم-  ثم تلا إِنَّ الَّذِينَ‏يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلْنا مِنَ الْبَيِّناتِ وَ الْهُدى‏-  مِنْ بَعْدِ ما بَيَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِي الْكِتابِ-  أُولئِكَ يَلْعَنُهُمُ… اللَّاعِنُونَ‏

105 من أتت عليه الأربعون من السنين قيل له-  خذ حذرك من حلول المقدور فإنك غير معذور-  و ليس أبناء الأربعين بأحق بالحذر من أبناء العشرين-  فإن طالبهما واحد و ليس عن الطلب براقد و هو الموت-  فاعمل لما أمامك من الهول و دع عنك زخرف القول

106 سئل عن القدر فقال أقصر أم أطيل قيل بل تقصر-  فقال جل الله أن يريد الفحشاء-  و عز عن أن يكون له في الملك إلا ما يشاء

107 من علم أنه يفارق الأحباب و يسكن التراب-  و يواجه الحساب و يستغني عما ترك و يفتقر إلى ما قدم-  كان حريا بقصر الأمل و طول العمل

108 المؤمن لا تختله كثرة المصائب-  و تواتر النوائب عن التسليم لربه و الرضا بقضائه-  كالحمامة التي تؤخذ فراخها من وكرها ثم تعود إليه

109 ما مات من أحيا علما و لا افتقر من ملك فهما

110 العلم صبغ النفس-  و ليس يفوق صبغ الشي‏ء حتى ينظف من كل دنس

111 اعلم أن الذي مدحك بما ليس فيك-  إنما هو مخاطب غيرك و ثوابه و جزاؤه قد سقطا عنك

112 إحسانك إلى الحر يحركه على المكافأة-  و إحسانك إلى النذل يبعثه على معاودة المسألة

113 الأشرار يتتبعون مساوئ الناس و يتركون محاسنهم-  كما يتتبع الذباب المواضع الفاسدة

114 موت الرؤساء أسهل من رئاسة السفلة

115 ينبغي لمن ولي أمر قوم أن يبدأ بتقويم نفسه-  قبل أن يشرع في تقويم رعيته-  و إلا كان بمنزلة من رام استقامة ظل العود-  قبل أن يستقيم ذلك العود

116 إذا قوي الوالي في عمله-  حركته ولايته على حسب ما هو مركوز في طبعه-  من الخير و الشر

117 ينبغي للوالي أن يعمل بخصال ثلاث-  تأخير العقوبة منه في سلطان الغضب-  و الأناة فيما يرتئيه من رأي-  و تعجيل مكافأة المحسن بالإحسان-  فإن في تأخير العقوبة إمكان العفو-  و في تعجيل المكافأة بالإحسان طاعة الرعية-  و في الأناة انفساح الرأي و حمد العاقبة و وضوح الصواب

118 من حق العالم على المتعلم ألا يكثر عليه السؤال-  و لا يعنته في الجواب و لا يلح عليه إذا كسل-  و لا يفشي له سرا و لا يغتاب عنده أحدا و لا يطلب عثرته-  فإذا زل تأنيت أوبته و قبلت معذرته-  و أن تعظمه و توقره ما حفظ أمر الله و عظمه-  و ألا تجلس أمامه-  و إن كانت له حاجة سبقت غيرك إلى خدمته فيها-  و لا تضجرن من صحبته-  فإنما هو بمنزلة النخلة-  ينتظر متى يسقط عليك منها منفعة-  و خصه بالتحية و احفظ شاهده و غائبة-  و ليكن ذلك كله لله عز و جل-  فإن العالم أفضل من الصائم القائم المجاهد في سبيل الله-  و إذا مات العالم ثلم في الإسلام ثلمة لا يسدها إلا خلف منه-  و طالب العلم تشيعه الملائكة حتى يرجع

119 وصول معدم خير من جاف مكثر-  و من أراد أن ينظر ما له عند الله فلينظر ما لله عنده

120 لقد سبق إلى جنات عدن أقوام-  ما كانوا أكثر الناس صلاة و لا صياما و لا حجا و لا اعتمارا-  و لكن عقلوا عن الله أمره فحسنت طاعتهم-  و صح ورعهم و كمل يقينهم-  ففاقوا غيرهم بالحظوة و رفيع المنزلة

121 ما من عبد إلا و معه ملك يقيه ما لم يقدر له-  فإذا جاء القدر خلاه و إياه

122 إن الله سبحانه أدب نبيه ص بقوله-  خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلِينَ-  فلما علم أنه قد تأدب قال له-  وَ إِنَّكَ لَعَلى‏ خُلُقٍ عَظِيمٍ-  فلما استحكم له من رسوله ما أحب قال-  وَ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا

123 كنت أنا و العباس و عمر نتذاكر المعروف-  فقلت أنا خير المعروف ستره-  و قال العباس خيره تصغيره-  و قال عمر خيره تعجيله-  فخرج علينا رسول الله فقال فيم أنتم فذكرنا له-  فقال خيره أن يكون هذا كله فيه

124 العفو يفسد من اللئيم بقدر ما يصلح من الكريم

125 إذا خبث الزمان كسدت الفضائل و ضرت-  و نفقت الرذائل و نفعت-  و كان خوف الموسر أشد من خوف المعسر

126 انظر إلى المتنصح إليك-  فإن دخل من حيث يضار الناس-  فلا تقبل‏نصيحته و تحرز منه-  و إن دخل من حيث العدل و الصلاح فاقبلها منه

127 أعداء الرجل قد يكونوا أنفع من إخوانه-  لأنهم يهدون إليه عيوبه فيتجنبها و يخاف شماتتهم به-  فيضبط نعمته و يتحرز من زوالها بغاية طوقه

128 المرآة التي ينظر الإنسان فيها إلى أخلاقه هي الناس-  لأنه يرى محاسنه من أوليائه منهم-  و مساويه من أعدائه فيهم

129 انظر وجهك كل وقت في المرآة-  فإن كان حسنا فاستقبح أن تضيف إليه فعلا قبيحا و تشينه به-  و إن كان قبيحا فاستقبح أن تجمع بين قبحين

130 موقع الصواب من الجهال مثل موقع الخطإ من العلماء

131 ذك قلبك بالأدب كما تذكى النار بالحطب

132 كفر النعمة لؤم و صحبة الجاهل شؤم

133 عاديت من ماريت

134 لا تصرم أخاك على ارتياب و لا تقطعه دون استعتاب

135 خير المقال ما صدقه الفعال

136 إذا لم ترزق غنى فلا تحرمن تقوى

137 من عرف الدنيا لم يحزن للبلوى

138 دع الكذب تكرما إن لم تدعه تأثما

139 الدنيا طواحة طراحة فضاحة آسية جراحة

140 الدنيا جمة المصائب مرة المشارب-  لا تمتع صاحبا بصاحب

141 المعتذر من غير ذنب يوجب على نفسه الذنب

142 من كسل لم يؤد حقا

143 كثرة الجدال تورث الشك

144 خير القلوب أوعاها

145 الحياء لباس سابغ و حجاب مانع-  و ستر من المساوئ واق و حليف للدين-  و موجب للمحبة-  و عين كالئة تذود عن الفساد و تنهى عن الفحشاء-  و العجلة في الأمور مكسبة للمذلة و زمام للندامة-  و سلب للمروءة و شين للحجى و دليل على ضعف العقيدة

146 إذا بلغ المرء من الدنيا فوق قدره-  تنكرت للناس أخلاقه

147 لا تصحب الشرير-  فإن طبعك يسرق من طبعه شرا و أنت لا تعلم

148 موت الصالح راحة لنفسه و موت الطالح راحة للناس

149 ينبغي للعاقل أن يتذكر عند حلاوة الغذاء مرارة الدواء

150 إن حسدك أخ من إخوانك على فضيلة ظهرت منك-  فسعى في مكروهك فلا تقابله بمثل ما كافحك به-  فتعذر نفسه في الإساءة إليك-  و تشرع له طريقا إلى ما يحبه فيك-  لكن اجتهد في التزيد من تلك الفضيلة التي حسدك عليها-  فإنك تسوءه من غير أن توجده حجة عليك

151 إذا أردت أن تعرف طبع الرجل فاستشره-  فإنك تقف من مشورته على عدله و جوره و خيره و شره

152 يجب عليك أن تشفق على ولدك أكثر من إشفاقه عليك

153 زمان الجائر من السلاطين و الولاة أقصر من زمان العادل-  لأن الجائر مفسد و العادل مصلح-  و إفساد الشي‏ء أشرع من إصلاحه

154 إذا خدمت رئيسا فلا تلبس مثل ثوبه-  و لا تركب مثل مركوبه و لا تستخدم كخدمه-  فعساك تسلم منه

155 لا تحدث بالعلم السفهاء فيكذبوك-  و لا الجهال فيستثقلوك-  و لكن حدث به من يتلقاه من أهله بقبول و فهم-  يفهم عنك ما تقول و يكتم عليك ما يسمع-  فإن لعلمك عليك حقا-  كما أن عليك في مالك حقا-  بذله لمستحقه و منعه عن غير مستحقه

156 اليقين فوق الإيمان و الصبر فوق اليقين-  و من أفرط رجاؤه غلبت الأماني على قلبه و استعبدته

157 إياك و صاحب السوء-  فإنه كالسيف كالمسلول يروق منظره و يقبح أثره

158 يا ابن آدم احذر الموت في هذه الدار-  قبل أن تصير إلى دار تتمنى الموت فيها فلا تجده

159 من أخطأه سهم المنية قيده الهرم

160 من سمع بفاحشة فأبداها كان كمن أتاها

161 العاقل من اتهم رأيه و لم يثق بما سولته له نفسه

162 من سامح نفسه فيما يحب أتعبها فيما لا يحب

163 كفى ما مضى مخبرا عما بقي-  و كفى عبرا لذوي الألباب ما جربوا

164 أمر لا تدري متى يغشاك-  ما يمنعك أن تستعد له قبل أن يفجأك

165 ليس في البرق الخاطف مستمتع-  لمن يخوض في الظلمة

166 إذا أعجبك ما يتواصفه الناس من محاسنك-  فانظر فيما بطن من مساوئك-  و لتكن معرفتك بنفسك أوثق عندك-  من مدح المادحين لك

167 من مدحك بما ليس فيك من الجميل و هو راض عنك-  ذمك بما ليس فيك من القبيح و هو ساخط عليك

168 إذا تشبه صاحب الرياء بالمخلصين في الهيئة-  كان مثل الوارم الذي يوهم الناس أنه سمين-  فيظن الناس ذلك فيه-  و هو يستر ما يلقى من الألم التابع للورم

169 إذا قويت نفس الإنسان انقطع إلى الرأي-  و إذ ضعفت انقطع إلى البخت

170 الرغبة إلى الكريم تحركه على البذل-  و إلى الخسيس تغريه بالمنع

171 خيار الناس يترفعون عن ذكر معايب الناس-  و يتهمون المخبر بها-  و يأثرون الفضائل و يتعصبون لأهلها-  و يستعرضون مآثر الرؤساء و إفضالهم عليهم-  و يطالبون أنفسهم بالمكافأة عليها و حسن الرعاية لها

172 لكل شي‏ء قوت و أنتم قوت الهوام-  و من مشى على ظهر الأرض فإن مصيره إلى بطنها

173 من كرم المرء بكاؤه على ما مضى من زمانه-  و حنينه إلى أوطانه و حفظه قديم إخوانه

174 و من دعائه اللهم إن كنا قد قصرنا عن بلوغ طاعتك-  فقد تمسكنا من طاعتك بأحبها إليك-  لا إله إلا أنت جاءت بالحق من عندك

175 أصابت الدنيا من أمنها و أصاب الدنيا من حذرها

176 و وقف على قوم أصيبوا بمصيبة فقال-  إن تجزعوا فحق الرحم بلغتم-  و إن تصبروا فحق الله أديتم

177 مكارم الأخلاق عشر خصال-  السخاء و الحياء و الصدق و أداء الأمانة و التواضع-  و الغيرة و الشجاعة و الحلم و الصبر و الشكر

178 من أداء الأمانة المكافأة على الصنيعة-  لأنها كالوديعة عندك

179 الخير النفس-  تكون الحركة في الخير عليه سهلة متيسرة-  و الحركة في الإضرار عسرة بطيئة-  و الشرير بالضد من ذلك

180 البخلاء من الناس يكون تغافلهم عن عظيم الجرم-  أسهل عليهم من المكافأة على يسير الإحسان

181 مثل الإنسان الحصيف مثل الجسم الصلب الكثيف-  يسخن بطيئا و تبرد تلك السخونة بأطول من ذلك الزمان

182 ثلاثة يرحمون عاقل يجري عليه حكم جاهل-  و ضعيف في يد ظالم قوي-  و كريم قوم احتاج إلى لئيم

183 من صحب السلطان-  وجب أن يكون معه كراكب البحر-  إن سلم بجسمه من الغرق لم يسلم بقلبه من الفرق

184 لا تقبلن في استعمال عمالك و أمرائك شفاعة-  إلا شفاعة الكفاية و الأمانة

185 إذا استشارك عدوك فجرد له النصيحة-  لأنه باستشارتك قد خرج من عدواتك و دخل في مودتك

186 العدل صورة واحدة و الجور صور كثيرة-  و لهذا سهل ارتكاب الجور و صعب تحري العدل-  و هما يشبهان الإصابة في الرماية و الخطأ فيها-  و إن الإصابة تحتاج إلى ارتياض و تعهد-  و الخطأ لا يحتاج إلى شي‏ء من ذلك

187 لا يخطئ المخلص في الدعاء إحدى ثلاث-  ذنب يغفر أو خير يعجل أو شر يؤجل

188 لا ينتصف ثلاثة من ثلاثة-  بر من فاجر و عاقل من جاهل و كريم من لئيم

189 أشرف الملوك من لم يخالطه البطر و لم يحل عن الحق-  و أغنى الأغنياء من لم يكن للحرص أسيرا-  و خير الأصدقاء من لم يكن على إخوانه مستصعبا-  و خير الأخلاق أعونها على التقى و الورع

190 أربع القليل منهن كثير-  النار و العداوة و المرض و الفقر

191 أربعة من الشقاء جار السوء و ولد السوء-  و امرأة السوء و المنزل الضيق

192 أربعة تدعو إلى الجنة كتمان المصيبة و كتمان الصدقة-  و بر الوالدين و الإكثار من قول لا إله إلا الله

193 لا تصحب الجاهل فإن فيه خصالا فاعرفوه بها-  يغضب من غير غضب و يتكلم في غير نفع-  و يعطي في غير موضع الإعطاء-  و لا يعرف صديقه من عدوه و يفشي سره إلى كل أحد

194 إياك و مواقف الاعتذار-  فرب عذر أثبت الحجة على صاحبه و إن كان بريئا

195 الصراط ميدان يكثر فيه العثار-  فالسالم ناج و العاثر هالك

196 لا يعرف الفضل لأهل الفضل إلا أولو الفضل

197 إن لله عبادا في الأرض-  كأنما رأوا أهل الجنة في جنتهم و أهل النار في نارهم-  اليقين و أنواره لامعة على وجوههم-  قلوبهم محزونة و شرورهم مأمونة-  و أنفسهم عفيفة و حوائجهم خفيفة-  صبروا أياما قليلة لراحة طويلة-  أما الليل فصافون أقدامهم تجري دموعهم على خدودهم-  يجأرون إلى الله سبحانه بأدعيتهم-  قد حلا في أفواههم-  و حلا في قلوبهم طعم مناجاته و لذيذ الخلوة به-  قد أقسم الله على نفسه بجلال عزته-  ليورثنهم المقام الأعلى في مقعد صدق عنده-  و أما نهارهم فحلماء علماء بررة أتقياء-  كالقداح ينظر إليهم الناظر فيقول-  مرضى و ما بالقوم من مرض-  أو يقول قد خولطوا و لعمري لقد خالطهم أمر عظيم جليل

198 عاتبه عثمان فأكثر و هو ساكت-  فقال ما لك لا تقول قال إن قلت لم أقل إلا ما تكره-  و ليس لك عندي إلا ما تحب

199 بليت في حرب الجمل بأشد الخلق شجاعة-  و أكثر الخلق ثروة و بذلا-  و أعظم الخلق في الخلق طاعة-  و أوفى الخلق كيدا و تكثرا-  بليت بالزبير لم يرد وجهه قط-و بيعلى بن منية يحمل المال على الإبل الكثيرة-  و يعطي كل رجل ثلاثين دينارا و فرسا على أن يقاتلني-  و بعائشة ما قالت قط بيدها هكذا إلا و اتبعها الناس-  و بطلحة لا يدرك غوره و لا يطال مكره

200 بعث عثمان بن حنيف إلى طلحة و الزبير-  فعاد فقال يا أمير المؤمنين جئتك بالخيبة-  فقال كلا أصبت خيرا و أجرت-  ثم قال إن من العجب-  انقيادهما لأبي بكر و عمر و خلافهما علي-  أما و الله إنهما ليعلمان أني لست بدون واحد منهما-  اللهم عليك بهما

201 الرزق مقسوم و الأيام دول-  و الناس شرع سواء آدم أبوهم و حواء أمهم

202 قوت الأجسام الغذاء و قوت العقول الحكمة-  فمتى فقد واحد منهما قوته بار و اضمحل

203 الصبر على مشقة العباد يترقى بك إلى شرف الفوز الأكبر

204 الروح حياة البدن و العقل حياة الروح

205 حقيق بالإنسان أن يخشى الله بالغيب-  و يحرس نفسه من العيب و يزداد خيرا مع الشيب

206 أفضل الولاة من بقي بالعدل ذكره-  و استمده من يأتي بعده

207 قدم العدل على البطش تظفر بالمحبة-  و لا تستعمل الفعل حيث ينجع القول

208 البخيل يسخو من عرضه بمقدار ما يبخل به من ماله-  و السخي يبخل من عرضه بمقدار ما يسخو به من ماله

209 فضل العقل على الهوى-  لأن العقل يملكك الزمان-  و الهوى يستعبدك للزمان

210 كل ما حملت عليه الحر احتمله و رآه زيادة في شرفه-  إلا ما حطه جزءا من حريته فإنه يأباه و لا يجيب إليه

211 إذا منعك اللئيم البر مع إعظامه حقك-  كان أحسن من بذل السخي لك إياه مع الاستخفاف بك

212 الملك كالنهر العظيم تستمد منه الجداول-  فإن كان عذبا عذبت و إن كان ملحا ملحت

213 الفرق بين السخاء و التبذير-  أن السخي يسمح بما يعرف مقداره و مقدار الرغبة فيه إليه-  و يضعه بحيث يحسن وضعه و تزكو عارفته-  و المبذر يسمح بما لا يوازن به رغبة الراغب-  و لا حق القاصد و لا مقدار ما أولى-  و يستفزه لذلك خطرة من خطراته-  و التصدي لإطراء مطر له بينهما بون بعيد

214 لا تلاج الغضبان فإنك تقلقه باللجاج-  و لا ترده إلى الصواب

215 لا تفرح بسقطة غيرك-  فإنك لا تدري ما تتصرف الأيام بك

216 قليل العلم إذا وقر في القلب-  كالطل يصيب الأرض المطمئنة فتعشب

217 مثل المؤمن الذي يقرأ القرآن-  كمثل الأترجة ريحها طيب و طعمهاطيب-  و مثل المؤمن الذي لا يقرأ القرآن كمثل الريحانة-  ريحها طيب و طعمها مر-  و مثل الفاجر الذي لا يقرأ القرآن-  مثل الحنظلة طعمها مر و لا ريح لها

218 المؤمن إذا نظر اعتبر و إذا سكت تفكر-  و إذا تكلم ذكر و إذا استغنى شكر-  و إذا أصابته شدة صبر فهو قريب الرضا-  بعيد السخط يرضيه عن الله اليسير-  و لا يسخطه البلاء الكثير-  قوته لا تبلغ به و نيته تبلغ مغموسة في الخير يده-  ينوي كثيرا من الخير و يعمل بطائفة منه-  و يتلهف على ما فاته من الخير كيف لم يعمل به-  و المنافق إذا نظر لها و إذا سكت سها-  و إذا تكلم لغا و إذا أصابه شدة شكا-  فهو قريب السخط بعيد الرضا-  يسخطه على الله اليسير و لا يرضيه الكثير-  قوته تبلغ و نيته لا تبلغ-  مغموسة في الشر يده ينوي كثيرا من الشر-  و يعمل بطائفة منه فيتلهف على ما فاته من الشر-  كيف لم يأمر به و كيف لم يعمل به-  على لسان المؤمن نور يسطع-  و على لسان المنافق شيطان ينطق

219 سوء الظن يدوي القلوب-  و يتهم المأمون و يوحش المستأنس-  و يغير مودة الإخوان

220 إذا لم يكن في الدنيا إلا محتاج-  فأغنى الناس أقنعهم بما رزق

221 قيل له إن درعك صدر لا ظهر لها-  إنا نخاف أن تؤتى من قبل ظهرك-  فقال إذا وليت فلا واءلت

222 أشد الأشياء الإنسان-  لأن أشدها فيما يرى الجبل و الحديد-ينحت الجبل و النار تأكل الحديد-  و الماء يطفي النار و السحاب يحمل الماء-  و الريح يفرق السحاب و الإنسان يتقي من الريح

223 إنما الناس في نفس معدود-  و أمل ممدود و أجل محدود-  فلا بد للأجل أن يتناهى و للنفس أن يحصى-  و للأمل إن ينقضي-  ثم قرأ وَ إِنَّ عَلَيْكُمْ لَحافِظِينَ كِراماً كاتِبِينَ‏

224 اللهم لا تجعل الدنيا لي سجنا-  و لا فراقها علي حزنا-  أعوذ بك من دنيا تحرمني الآخرة-  و من أمل يحرمني العمل-  و من حياة تحرمني خير الممات

225 تعطروا بالاستغفار لا تفضحكم رائحة الذنوب

226 للنكبات غايات تنتهي إليها-  و دواؤها الصبر عليها و ترك الحيلة في إزالتها-  فإن الحيلة في إزالتها قبل انقضاء مدتها سبب لزيادتها

227 لا يرضى عنك الحاسد حتى يموت أحدكما

228 لا يكون الرجل سيد قومه-  حتى لا يبالي أي ثوبيه لبس

229 كتب إلى عامل له-  اعمل بالحق ليوم لا يقضى فيه إلا بالحق

230 نظر إلى رجل يغتاب آخر عند ابنه الحسن-  فقال يا بني نزه سمعك عنه-  فإنه نظر إلى أخبث ما في وعائه فأفرغه في وعائك

231 احذروا الكلام في مجالس الخوف-  فإن الخوف يذهل العقل الذي منه نستمد-  و يشغله بحراسة النفس عن حراسة المذهب الذي نروم نصرته-  و احذر الغضب ممن يحملك عليه-  فإنه مميت للخواطر مانع من التثبت-  و احذر من تبغضه فإن بغضك له يدعوك إلى الضجر به-  و قليل الغضب كثير في أذى النفس و العقل-  و الضجر مضيق‏ للصدر مضعف لقوى العقل-  و احذر المحافل التي لا إنصاف لأهلها-  في التسوية بينك و بين خصمك في الإقبال و الاستماع-  و لا أدب لهم يمنعهم من جور الحكم لك و عليك-  و احذر حين تظهر العصبية لخصمك بالاعتراض عليك-  و تشييد قوله و حجته-  فإن ذلك يهيج العصبية-  و الاعتراض على هذا الوجه يخلق الكلام-  و يذهب بهجة المعاني-  و احذر كلام من لا يفهم عنك فإنه يضجرك-  و احذر استصغار الخصم فإنه يمنع من التحفظ-  و رب صغير غلب كبير

232 لا تقبل الرئاسة على أهل مدينتك-  فإنهم لا يستقيمون لك إلا بما تخرج به من شرط الرئيس الفاضل

233 لا تهزأ بخطإ غيرك فإن المنطق لا يملكه-  و أقلل من الخطإ الذي أنت فيه بقدر الصبر-  و اجعل العقل و الحق إماميك تنل البغية بهما

234 الرأي يريك غاية الأمر مبدأه

235 الخير من الناس من قدر على أن يصرف نفسه كما يشاء-  و يدفعها عن الشرور-  و الشرير من لم يكن كذلك

236 السلطان الفاضل هو الذي يحرس الفضائل-  و يجود بها لمن دونه و يرعاها من خاصته و عامته-  حتى تكثر في أيامه و يتحسن بها من لم تكن فيه

237 للكريم رباطان-  أحدهما الرعاية لصديقه و ذوي الحرمة به-  و الآخر الوفاء لمن ألزمه الفضل ما يجب له عليه

238 إذا تحركت صورة الشر و لم تظهر ولدت الفزع-  فإذا ظهرت ولدت الألم-  و إذا تحركت صورة الخير و لم تظهر ولدت الفرج-  فإذا ظهرت ولدت اللذة

239 الفرق بين الاقتصاد و البخل-  أن الاقتصاد تمسك الإنسان بما في يده-  خوفا على حريته و جاهه من المسألة-  فهو يضع الشي‏ء موضعه و يصبر عما لا تدعو ضرورة إليه-  و يصل صغير بره بعظيم بشره-  و لا يستكثر من المودات خوفا من فرط الإجحاف به-  و البخيل لا يكافئ على ما يسدى إليه-  و يمنع أيضا اليسير من استحق الكثير-  و يصبر لصغير ما يجري عليه على كثير من الذلة

240 لا تحتقرن صغيرا يمكن أن يكبر-  و لا قليلا يمكن أن يكثر

241 ما زلت مظلوما منذ قبض الله نبيه حتى يوم الناس هذا-  و لقد كنت أظلم قبل ظهور الإسلام-  و لقد كان أخي عقيل يذنب أخي جعفر فيضربني

242 لو كسرت لي الوسادة لقضيت بين أهل التوراة بتوراتهم-  و بين أهل الإنجيل بإنجيلهم-  و بين أهل الفرقان بفرقانهم-  حتى تزهر تلك القضايا إلى الله عز و جل-  و تقول يا رب إن عليا قضى بين خلقك بقضائك

243 مر بدار بالكوفة في مراد تبنى فوقعت منها شظية-  على صلعته فأدمتها-  فقال ما يومي من مراد بواحد اللهم لا ترفعها-  قالوا فو الله لقد رأينا تلك الدار بين الدور-  كالشاة الجماء بين الغنم ذوات القرون

244 أقتل الأشياء لعدوك ألا تعرفه أنك اتخذته عدوا

245 الخيرة في ترك الطيرة

246 قيل له في بعض الحروب-  إن جالت الخيل أين نطلبك قال حيث تركتموني

247 شفيع المذنب إقراره و توبته اعتذاره

248 قصم ظهري رجلان جاهل متنسك و عالم متهتك

249 أ لا أخبركم بذات نفسي-  أما الحسن ففتى من الفتيان و صاحب جفنة و خوان-  و لو التقت حلقتا البطان-  لم يغن عنكم في الحرب غناء عصفور-  و أما عبد الله بن جعفر فصاحب لهو و ظل باطل-  و أما أنا و الحسين فنحن منكم و أنتم منا

250 قال في المنبرية-  صار ثمنها تسعا على البديهة و هذا من العجائب

251 جاء الأشعث إليه و هو على المنبر-  فجعل يتخطى رقاب الناس حتى قرب منه-  ثم قال يا أمير المؤمنين غلبتنا هذه الحمراء على قربك-  يعني العجم-  فركض المنبر برجله-  حتى قال صعصعة بن صوحان ما لنا و للأشعث-  ليقولن أمير المؤمنين ع اليوم في العرب-  قولا لا يزال يذكر-  فقال ع من يعذرني من هؤلاء الضياطرة-  يتمرغ أحدهم على فراشه تمرغ الحمار-  و يهجر قوما للذكر-  أ فتأمرونني أن أطردهم-  ما كنت لأطردهم فأكون من الجاهلين-  أما و الذي فلق الحبة و برأ النسمة-  ليضربنكم على الدين عودا كما ضربتموهم عليه بدءا

252 كان إذا رأى ابن ملجم يقول-  أريد حياته البيت-  فيقال له فاقتله فيقول كيف أقتل قاتلي

253 إلهي ما قدر ذنوب أقابل بها كرمك-  و ما قدر عبادة أقابل بها نعمك-  و إني لأرجو أن تستغرق ذنوبي في كرمك-  كما استغرقت أعمالي في نعمك

254 إذا غضب الكريم فألن له الكلام-  و إذا غضب اللئيم فخذ له العصا

255 غضب العاقل في فعله و غضب الجاهل في قوله

256 رأى رجلا يحدث منكر الحديث-  فقال يا هذا أنصف أذنيك من فمك-  فإنما جعل الأذنان اثنتين و الفم واحدا-  لتسمع أكثر مما تقول

257 إياك و كثرة الاعتذار-  فإن الكذب كثيرا ما يخالط المعاذير

258 اشكر لمن أنعم عليك و أنعم على من شكرك

259 سل مسألة الحمقى و احفظ حفظ الأكياس

260 مروا الأحداث بالمراء و الجدال-  و الكهول بالفكر و الشيوخ بالصمت

261 عود نفسك الصبر على جليس السوء-  فليس يكاد يخطئك

262 يا بني إن الشر تاركك إن تركته

263 لا تطلبوا الحاجة إلى ثلاثة-  إلى الكذوب فإنه يقربها و إن كانت بعيدة-  و لا إلى أحمق فإنه يريد أن ينفعك فيضرك-  و لا إلى رجل له إلى صاحب الحاجة حاجة-  فإنه يجعل حاجتك وقاية لحاجته

264 إياك و صدر المجلس فإنه مجلس قلعة

265 احذروا صولة الكريم إذا جاع-  و صولة اللئيم إذا شبع

266 سرك دمك فلا تجرينه إلا في أوداجك

267 و سئل عن الفرق بين الغم و الخوف-  فقال الخوف مجاهدة الأمر المخوف قبل وقوعه-  و الغم ما يلحق الإنسان من وقوعه

268 المعروف كنز فانظر عند من تودعه

269 إذا أرسلت لبعر فلا تأت بتمر-  فيؤكل تمرك و تعنف على خلافك

270 إذا وقع في يدك يوم السرور فلا تخله-  فإنك إذا وقعت في يد يوم الغم لم يخلك

271 إذا أردت أن تصادق رجلا فانظر من عدوه

272 الانقباض من الناس مكسبة للعداوة-  و الانبساط مجلبة لقرين السوء-  فكن بين المنقبض و المسترسل-  فإن خير الأمور أوساطها

273 إنا عبد الله و أخو رسول الله لا يقولها بعدي إلا كذاب

274 أخذ رسول الله ص بيدي فهزها-  و قال ما أول نعمة أنعم الله بها عليك-  قلت أن خلقني حيا و أقدرني-  و أكمل حواسي و مشاعري و قواي-  قال ثم ما ذا قلت أن جعلني ذكرا و لم يجعلني أنثى-  قال و الثالثة قلت أن هداني للإسلام-  قال و الرابعة قلت وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لا تُحْصُوها

275 اللهم إني أسألك إخبات المخبتين-  و إخلاص الموقنين و مرافقة الأبرار-  و العزيمة في كل بر و السلامة من كل إثم-  و الفوز بالجنة و النجاة من النار

276 لما ضربه ابن ملجم و أوصى ابنيه بما أوصاهما-  قال لابن الحنفية هل فهمت ما أوصيت به أخويك-  قال نعم قال فإني أوصيك بمثله و بتوقير أخويك-  و اتباع أمرهما و ألا تبرم أمرا دونهما-  ثم قال لهما أوصيكما به فإنه شقيقكما و ابن أبيكما-  و قد علمتما أن أباكما كان يحبه فأحباه

277 أما هذا الأعور يعني الأشعث-  فإن الله لم يرفع شرفا إلا حسده-  و لا أظهر فضلا إلا عابه و هو يمني نفسه و يخدعها-  يخاف و يرجو فهو بينهما لا يثق‏بواحد منهما-  و قد من الله عليه بأن جعله جبانا-  و لو كان شجاعا لقتله الحق-  و أما هذا الأكثف عند الجاهلية-  يعني جرير بن عبد الله البجلي-  فهو يرى كل أحد دونه-  و يستصغر كل أحد و يحتقره-  قد ملئ نارا و هو مع ذلك يطلب رئاسة و يروم إمارة-  و هذا الأعور يغويه و يطغيه-  إن حدثه كذبه و إن قام دونه نكص عنه-  فهما كالشيطان إذ قال للإنسان-  اكفر فلما كفر قال إني بري‏ء منك-  إني أخاف الله رب العالمين

278 بلوغ أعلى المنازل بغير استحقاق-  من أكبر أسباب الهلكة

279 الكلمة إذا خرجت من القلب وقعت في القلب-  و إذا خرجت من اللسان لم تجاوز الآذان

280 الكرم حسن الفطنة و اللؤم سوء التغافل

281 أسوأ الناس حالا من اتسعت معرفته-  و بعدت همته و ضاقت قدرته

282 أمران لا ينفكان من الكذب-  كثرة المواعيد و شدة الاعتذار

283 عادة النوكى الجلوس فوق القدر-  و المجي‏ء في غير الوقت

284 العافية الملك الخفي

285 سوء حمل الغنى يورث مقتا-  و سوء حمل الفاقة يضع شرفا

286 لا ينبغي لأحد أن يدع الحزم لظفر ناله عاجز-  و لا يسامح نفسه في التفريط لنكبة دخلت على حازم

287 ليس من حسن التوكل أن يقال العاشر عثرة-  ثم يركبها ثانية

288 سوء القالة في الإنسان إذا كان كذبا-  نظير الموت لفساد دنياه-  فإن كان صدقا فأشد من الموت لفساد آخرته

289 ترضى الكرام بالكلام-  و تصاد اللئام بالمال-  و تستصلح السفلة بالهوان

290 لا يزال المرء مستمرا ما لم يعثره-  فإذا عثر مرة لج به العثار و لو كان في جدد

291 المتواضع كالوهدة يجتمع فيها قطرها و قطر غيرها-  و المتكبر كالربوة لا يقر عليها قطرها و لا قطر غيرها

292 لا يصبر على الحرب و يصدق في اللقاء إلا ثلاثة-  مستبصر في دين أو غيران على حرمة-  أو ممتعض من ذل

293 مجاوزتك ما يكفيك فقر لا منتهى له

294 قيل له أي الأمور أعجل عقوبة-  و أسرع لصاحبها صرعة-  فقال ظلم من لا ناصر له إلا الله-  و مجازاة النعم بالتقصير-  و استطالة الغني على الفقير

295 الجماع للمحن جماع و للخيرات مناع-  حياء يرتفع و عورات تجتمع-  أشبه شي‏ء بالجنون و لذلك حجب عن العيون-  نتيجته ولد فتون إن عاش كد و إن مات هد

296 ما شي‏ء أهون من ورع و إذا رابك أمر فدعه

297 إذا أتى علي يوم لا ازداد فيه عملا يقربني إلى الله-  فلا بورك لي في طلوع شمس ذلك اليوم

298 أشرف الأشياء العلم و الله تعالى عالم يحب كل عالم

299 ليت شعري أي شي‏ء أدرك من فاته العلم-  بل أي شي‏ء فات من أدرك العلم

300 لا يسود الرجل حتى لا يبالي في أي ثوبيه ظهر

301 سمع رجلا يدعو لصاحبه-  فقال لا أراك الله مكروها-  فقال إنما دعوت له بالموت-  لأن من عاش في الدنيا لا بد أن يرى المكروه

302 من صفة العاقل ألا يتحدث بما يستطاع تكذيبه فيه

303 السعيد من وعظ بغيره و الشقي من اتعظ به غيره

304 ذو الهمة و إن حط نفسه يأبى إلا علوا-  كالشعلة من النار يخفيها صاحبها و تأبى إلا ارتفاعا

305 الدين غل الله في أرضه-  إذا أراد أن يذل عبدا جعله في عنقه

306 العاقل إذا تكلم بكلمة أتبعها حكمة و مثلا-  و الأحمق إذا تكلم بكلمة أتبعها حلفا

307 الحركة لقاح الجد العظيم

308 ثلاثة لا يستحي من الختم عليها-  المال لنفي التهمة و الجوهر لنفاسته-  و الدواء للاحتياط من العدو

309 إذا أيسرت فكل الرجال رجالك-  و إذا أعسرت أنكرك أهلك

310 من الحكمة جعل المال في أيدي الجهال-  فإنه لو خص به العقلاء لمات‏الجهال جوعا-  و لكنه جعل في أيدي الجهال-  ثم استنزلهم عنه العقلاء بلطفهم و فطنتهم

311 ما رد أحد أحدا عن حاجة-  إلا و تبين العز في قفاه و الذل في وجهه

312 ابتداء الصنيعة نافلة و ربها فريضة

313 الحاسد المبطن للحسد كالنحل يمج الدواء و يبطن الداء

314 الحاسد يرى زوال نعمتك نعمة عليه

315 التواضع إحدى مصايد الشرف

316 تواضع الرجل في مرتبته-  ذب للشماتة عنه عند سقطته

317 رب صلف أدى إلى تلف

318 سوء الخلق يعدي-  و ذاك أنه يدعو صاحبك إلى أن يقابلك بمثله

319 المروءة التامة مباينة العامة

320 أسوأ ما في الكريم أن يمنعك نداه-  و أحسن ما في اللئيم أن يكف عنك أذاه

321 السفلة إذا تعلموا تكبروا-  و إذا تمولوا استطالوا-  و العلية إذا تعلموا تواضعوا و إذا افتقروا صالوا

322 ثلاث لا يستصلح فسادهن بحيلة أصلا-  العداوة بين الأقارب و تحاسد الأكفاء و ركاكة الملوك

323 السخي شجاع القلب و البخيل شجاع الوجه

324 العزلة توفر العرض و تستر الفاقة-  و ترفع ثقل المكافأة

325 ما احتنك أحد قط إلا أحب الخلوة و العزلة

326 خير الناس من لم تجربه

327 الكريم لا يلين على قسر-  و لا يقسو على يسر

328 المرأة إذا أحبتك آذتك-  و إذا أبغضتك خانتك و ربما قتلتك-  فحبها أذى و بغضها داء بلا دواء

329 المرأة تكتم الحب أربعين سنة-  و لا تكتم البغض ساعة واحدة

330 الممتحن كالمختنق كلما ازداد اضطرابا ازداد اختناقا

331 كل ما لا ينتقل بانتقالك من مالك فهو كفيل بك

332 أجل ما ينزل من السماء التوفيق-  و أجل ما يصعد من الأرض الإخلاص

333 اثنان يهون عليهما كل شي‏ء-  عالم عرف العواقب-  و جاهل يجهل ما هو فيه

334 شر من الموت ما إذا نزل تمنيت بنزوله الموت-  و خير من الحياة ما إذا فقدته أبغضت لفقده الحياة

335 ما وضع أحد يده في طعام أحد إلا ذل له

336 المرأة كالنعل يلبسها الرجل إذا شاء لا إذا شاءت

337 أبصر الناس لعوار الناس المعور

338 العجب ممن يخاف عقوبة السلطان و هي منقطعة-  و لا يخاف عقوبة الديان و هي دائمة

339 من عرف نفسه فقد عرف ربه

340 من عجز عن معرفة نفسه فهو عن معرفة خالقه أعجز

341 لو تكاشفتم لما تدافنتم

342 شيطان كل إنسان نفسه

343 إن لم تعلم من أين جئت لم تعلم إلى أين تذهب

344 غاية كل متعمق في معرفة الخالق سبحانه-  الاعتراف بالقصور عن إدراكها

345 الكمال في خمس ألا يعيب الرجل أحدا بعيب فيه مثله-  حتى يصلح ذلك العيب من نفسه-  فإنه لا يفرغ من إصلاح عيب من عيوبه حتى يهجم على آخر-  فتشغله عيوبه عن عيوب الناس-  و ألا يطلق لسانه و يده-  حتى يعلم أ في طاعة ذلك أم في معصية-  و ألا يلتمس من الناس إلا ما يعطيهم من نفسه مثله-  و أن يسلم من الناس باستشعار مداراتهم-  و توفيتهم حقوقهم-  و أن ينفق الفضل من ماله و يمسك الفضل من قوله

346 صديق البخيل من لم يجربه

347 من الخيط الضعيف يفتل الحبل الحصيف-  و من مقدحة صغيرة تحترق مدينة كبيرة-  و من لبنة لبنة تبنى قرية حصينة

348 محب الدراهم معذور و إن أدنته من الدنيا-  لأنها صانته عن أبناء الدنيا

349 عجبا لمن قيل فيه الخير و ليس فيه كيف يفرح-  و عجبا لمن قيل فيه الشر و ليس فيه كيف يغضب

350 ثلاث موبقات الكبر فإنه حط إبليس عن مرتبته-  و الحرص فإنه أخرج آدم من الجنة-  و الحسد فإنه دعا ابن آدم إلى قتل أخيه

351 الفطام عن الحطام شديد

352 إذا أقبلت الدنيا أقبلت على حمار قطوف-  و إذا أدبرت أدبرت على البراق

353 أصاب متأمل أو كاد و أخطأ مستعجل أو كاد

354 ستة لا تخطئهم الكآبة-  فقير حديث عهد بغنى و مكثر يخاف على ماله-  و طالب مرتبة فوق قدره و الحسود و الحقود-  و مخالط أهل الأدب و ليس بأديب

355 طلبت الراحة لنفسي-  فلم أجد شيئا أروح من ترك ما لا يعنيني-  و توحشت في القفر البلقع-  فلم أر وحشة أشد من قرين السوء-  و شهدت الزحوف و لقيت الأقران-  فلم أر قرنا أغلب من المرأة-  و نظرت إلى كل ما يذل العزيز و يكسره-  فلم أر شيئا أذل له و لا أكسر من الفاقة

356 أول رأي العاقل آخر رأي الجاهل

357 المسترشد موقى و المحترس ملقى

358 الحر عبد ما طمع و العبد حر ما قنع

359 ما أحسن حسن الظن إلا أن فيه العجز-  و ما أقبح سوء الظن إلا أن فيه الحزم

360 ما الحيلة فيما أعنى إلا الكف عنه-  و لا الرأي فيما ينال إلا اليأس منه

361 الأحمق إذا حدث ذهل و إذا حدث عجل-  و إذا حمل على القبيح فعل

362 إثبات الحجة على الجاهل سهل و لكن إقراره بها صعب

363 كما تعرف أواني الفخار بامتحانها بأصواتها-  فيعلم الصحيح منها من المكسور-  كذلك يمتحن الإنسان بمنطقه فيعرف ما عنده

364 احتمال الفقر أحسن من احتمال الذل لأن الصبر على الفقر قناعة و الصبر على الذل ضراعة

365 الدنيا حمقاء لا تميل إلا إلى أشباهها

366 السفر ميزان الأخلاق

367 العقل ملك و الخصال رعيته-  فإذا ضعف عن القيام عليها وصل الخلل إليها

368 الكذاب يخيف نفسه و هو آمن

369 لو لا ثلاث لم يسلل سيف سلك أدق من سلك-  و وجه أصبح من وجه و لقمة أسوغ من لقمة

370 قد يحسن الامتنان بالنعمة و ذلك عند كفرانها-  و لو لا أن بني إسرائيل‏ كفروا النعمة-  لما قال الله لهم اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ‏

371 إذا تناهى الغم انقطع الدمع

372 إذا ولي صديقك ولاية-  فأصبته على العشر من صداقته فليس بصاحب سوء

373 أعجب الأشياء بديهة أمن وردت في مقام خوف

374 الحرص محرمة و الجبن مقتلة-  و إلا فانظر فيمن رأيت و سمعت-  أ من قتل في الحرب مقبلا أكثر أم من قتل مدبرا-  و انظر أ من يطلب بالإجمال و التكرم-  أحق أن تسخو نفسك له-  أم من يطلب بالشره و الحرص

375 إذا كان العقل تسعة أجزاء-  احتاج إلى جزء من جهل ليقدم به صاحبه على الأمور-  فإن العاقل أبدا متوان مترقب متخوف

376 عمل الرجل بما يعلم أنه خطأ هوى-  و الهوى آفة العفاف-  و ترك العمل بما يعلم أنه صواب تهاون-  و التهاون آفة الدين-  و إقدامه على ما لا يدري أ صواب هو أم خطأ لجاج-  و اللجاج آفة العقل

377 ضعف العقل أمان من الغم

378 لا ينبغي للعاقل أن يمدح امرأة حتى تموت-  و لا طعاما حتى يستمرئه و لا صديقا حتى يستقرضه-  و ليس من حسن الجوار ترك الأذى-  و لكن حسن الجوار الصبر على الأذى

379 لا يتأدب العبد بالكلام إذا وثق بأنه لا يضرب

380 الفرق بين المؤمن و الكافر الصلاة-  فمن تركها و ادعى الإيمان كذبه فعله-  و كان عليه شاهد من نفسه

381 من خاف الله خافه كل شي‏ء

382 من النقص أن يكون شفيعك شيئا خارجا عن ذاتك و صفاتك

383 و يلي على العبد اللئيم عبد بني ربيعة-  نزع به عرق الشرك العبشمي إلى مساءتي-  و تذكر دم الوليد و عتبة و شيبة أولى له-  و الله ليريني في موقف يسوءه-  ثم لا يجد هناك فلانا و فلانا يعني سالما مولى حذيفة

384 أنا قاتل الأقران و مجدل الشجعان-  أنا الذي فقأت عين الشرك و ثللت عرشه-  غير ممتن على الله بجهادي و لا مدل إليه بطاعتي-  و لكن أحدث بنعمة ربي

385 الصوم عبادة بين العبد و خالقه لا يطلع عليها غيره-  و كذلك لا يجازي عنها غيره

386 طوبى لمن شغله عيبه عن عيوب الناس-  طوبى لمن لا يعرف الناس و لا يعرفه الناس-  طوبى لمن كان حيا كميت و موجودا كمعدوم-  قد كفى جاره خيره و شره-  لا يسأل عن الناس و لا يسأل الناس عنه

387 ما السيف الصارم في كف الشجاع بأعز له من الصدق

388 لا يكن فقرك كفرا و غناك طغيانا

389 ثمرة القناعة الراحة و ثمرة التواضع المحبة

390 الكريم يلين إذا استعطف و اللئيم يقسو إذا لوطف

391 أنكى لعدوك ألا تريه أنك اتخذته عدوا

392 عذابان لا يأبه الناس لهما-  السفر البعيد و البناء الكثير

393 ثلاثة يؤثرون المال على أنفسهم-  تاجر البحر و صاحب السلطان و المرتشي في الحكم

394 أعجز الناس من قصر في طلب الصديق-  و أعجز منه من وجده فضيعه

395 أشد المشاق وعد كذاب لحريص

396 العادات قاهرات-  فمن اعتاد شيئا في سره و خلوته فضحه في جهره و علانيته

397 الأخ البار مغيض الأسرار

398 عدم المعرفة بالكتابة زمانة خفية

399 قديم الحرمة و حديث التوبة-  يمحقان ما بينهما من الإساءة

400 ركوب الخيل عز و ركوب البراذين لذة-  و ركوب البغال مهرمة و ركوب الحمير مذلة

401 العقل يظهر بالمعاملة و شيم الرجال تعرف بالولاية

402 قال له قائل علمني الحلم-  فقال هو الذل فاصطبر عليه إن استطعت

403 قلتم إن فلانا أفاد مالا عظيما فهل أفاد أياما ينفقه فيها

404 عيادة النوكى أشد على المريض من وجعه

405 المريض يعاد و الصحيح يزار

406 الشي‏ء الذي لا يحسن أن يقال و إن كان حقا-  مدح الإنسان نفسه

407 الشي‏ء الذي لا يستغنى عنه بحال من الأحوال التوفيق

408 أوسع ما يكون الكريم مغفرة-  إذا ضاقت بالذنب المعذرة

409 ستر ما عاينت أحسن من إشاعة ما ظننت

410 التكبر على المتكبرين هو التواضع بعينه

411 إذا رفعت أحدا فوق قدره-  فتوقع منه أن يحط منك بقدر ما رفعت منه

412 إساءة المحسن أن يمنعك جدواه-  و إحسان المسي‏ء أن يكف عنك أذاه

413 اللهم إني أستعديك على قريش-  فإنهم أضمروا لرسولك ص ضروبا من الشر و الغدر-  فعجزوا عنها و حلت بينهم و بينها-  فكانت الوجبة بي و الدائرة علي-  اللهم احفظ حسنا و حسينا-  و لا تمكن فجرة قريش منهما ما دمت حيا-  فإذا توفيتني فأنت الرقيب عليهم-  و أنت على كل شي‏ء شهيد

414 قال له قائل يا أمير المؤمنين-  أ رأيت لو كان رسول الله ص-  ترك ولدا ذكرا قد بلغ الحلم و آنس منه الرشد-  أ كانت العرب تسلم إليه أمرها-  قال لا بل كانت تقتله إن لم يفعل ما فعلت-  إن العرب كرهت أمر محمد ص-  و حسدته على ما آتاه الله من فضله-  و استطالت أيامه حتى قذفت زوجته و نفرت به ناقته-  مع عظيم إحسانه إليها و جسيم مننه عندها-  و أجمعت مذ كان حيا-  على صرف الأمر عن أهل بيته بعد موته-  و لو لا أن قريشا جعلت اسمه ذريعة إلى الرئاسة-  و سلما إلى العز و الإمرة-  لما عبدت الله بعد موته يوما واحدا-و لارتدت في حافرتها و عاد قارحها جذعا-  و بازلها بكرا ثم فتح الله عليها الفتوح-  فأثرت بعد الفاقة و تمولت بعد الجهد و المخمصة-  فحسن في عيونها من الإسلام ما كان سمجا-  و ثبت في قلوب كثير منها من الدين ما كان مضطربا-  و قالت لو لا أنه حق لما كان كذا-  ثم نسبت تلك الفتوح إلى آراء ولاتها-  و حسن تدبير الأمراء القائمين بها-  فتأكد عند الناس نباهة قوم و خمول آخرين-  فكنا نحن ممن خمل ذكره و خبت ناره-  و انقطع صوته وصيته حتى أكل الدهر علينا و شرب-  و مضت السنون و الأحقاب بما فيها-  و مات كثير ممن يعرف و نشأ كثير ممن لا يعرف-  و ما عسى أن يكون الولد لو كان-  إن رسول الله ص لم يقربني بما تعلمونه من القرب-  للنسب و اللحمة بل للجهاد و النصيحة-  أ فتراه لو كان له ولد هل كان يفعل ما فعلت-  و كذاك لم يكن يقرب ما قربت-  ثم لم يكن عند قريش و العرب سببا للحظوة و المنزلة-  بل للحرمان و الجفوة-  اللهم إنك تعلم أني لم أرد الإمرة-  و لا علو الملك و الرئاسة-  و إنما أردت القيام بحدودك و الأداء لشرعك-  و وضع الأمور في مواضعها و توفير الحقوق على أهلها-  و المضي على منهاج نبيك-  و إرشاد الضال إلى أنوار هدايتك

415 البر ما سكنت إليه نفسك و اطمأن إليه قلبك-  و الإثم ما جال في نفسك و تردد في صدرك

416 الزكاة نقص في الصورة و زيادة في المعنى

417 ليس الصوم الإمساك عن المأكل و المشرب-  الصوم الإمساك عن كل ما يكرهه الله سبحانه

418 إذا كان الراعي ذئبا فالشاة من يحفظها

419 كل شي‏ء يعصيك إذا أغضبته إلا الدنيا-  فإنها تطيعك إذا أغضبتها

420 رب مغبوط بنعمة هي داؤه و مرحوم من سقم هو شفاؤه

421 إذا أراد الله أن يسلط على عبد عدوا-  لا يرحمه سلط عليه حاسدا

422 شرب الدواء للجسد كالصابون للثوب-  ينقيه و لكن يخلقه

423 الحسد خلق دنئ و من دناءته أنه موكل بالأقرب فالأقرب

424 لو كان أحد مكتفيا من العلم لاكتفى نبي الله موسى-  و قد سمعتم قوله هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلى‏ أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً

425 أستغفر الله مما أملك و أستصلحه فيما لا أملك

426 إذا قعدت و أنت صغير حيث تحب-  قعدت و أنت كبير حيث تكره

427 الولد العاق كالإصبع الزائدة-  إن تركت شانت و إن قطعت آلمت

428 خرج العز و الغنى يجولان فلقيا القناعة فاستقرا

429 الصديق نسيب الروح و الأخ نسيب الجسم

430 جزية المؤمن كراء منزله و عذابه سوء خلق زوجته

431 الوعد وجه و الإنجاز محاسنه

432 أنعم الناس عيشا من عاش في عيشه غيره

433 لا تشاتمن أحدا و لا تردن سائلا-  إما هو كريم تسد خلته أو لئيم تشتري عرضك منه

434 النمام سهم قاتل

435 ثلاثة أشياء لا دوام لها-  المال في يد المبذر و سحابة الصيف و غضب العاشق

436 الزاهد في الدينار و الدرهم أعز من الدينار و الدرهم

437 رب حرب أحييت بلفظة و رب ود غرس بلحظة

438 إذا تزوج الرجل فقد ركب البحر فإن ولد له فقد كسر به

439 صلاح كل ذي نعمة في خلاف ما فسد عليه

440 أنعم الناس عيشة من تحلى بالعفاف-  و رضي بالكفاف و تجاوز ما يخاف إلى ما لا يخاف

441 التواضع نعمة لا يفطن لها الحاسد

442 ينبغي للعاقل أن يمنع معروفه الجاهل و اللئيم و السفيه-  أما الجاهل فلا يعرف المعروف و لا يشكر عليه-  و أما اللئيم فأرض سبخة لا تنبت-  و أما السفيه فيقول إنما أعطاني فرقا من لساني

443 خير العيش ما لا يطغيك و لا يلهيك

444 ما ضرب الله العباد بسوط أوجع من الفقر

445 إذا أراد الله أن يزيل عن عبد نعمة-  كان أول ما يغير منه عقله

446 خير الدنيا و الآخرة في خصلتين الغنى و التقى-  و شر الدنيا و الآخرة في خصلتين الفقر و الفجور

447 ثمانية إذا أهينوا فلا يلوموا إلا أنفسهم-  الآتي طعاما لم يدع إليه-و المتأمر على رب البيت في بيته-  و طالب المعروف من غير أهله-  و الداخل بين اثنين لم يدخلاه-  و المستخف بالسلطان و الجالس مجلسا ليس له بأهل-  و المقبل بحديثه على من لا يسمعه و من جرب المجرب

448 أنفس الأعلاق عقل قرن إليه حظ

449 اللطافة في الحاجة أجدى من الوسيلة

450 احتمال نخوة الشرف أشد من احتمال بطر الغنى-  و ذلة الفقر مانعة من الصبر-  كما أن عز الغنى مانع من كرم الإنصاف-  إلا لمن كان في غريزته فضل قوة-  و أعراق تنازعه إلى بعد الهمة

451 أبعد الناس سفرا من كان في طلب صديق يرضاه

452 استشارة الأعداء من باب الخذلان

453 الجاهل يعرف بست خصال-  الغضب من غير شي‏ء و الكلام في غير نفع-  و العطية في غير موضعها-  و ألا يعرف صديقه من عدوه-  و إفشاء السر و الثقة بكل أحد

454 سوء العادة كمين لا يؤمن

455 العادة طبيعة ثانية غالبة

456 التجني وافد القطيعة

457 صديقك من نهاك و عدوك من أغراك

458 يا عجبا من غفلة الحساد عن سلامة الأجساد

459 من سعادة المرء أن يطول عمره و يرى في أعدائه ما يسره

460 الضغائن تورث كما تورث الأموال

461 رب عزيز أذله خرقه و ذليل أعزه خلقه

462 لا يصلح اللئيم لأحد و لا يستقيم إلا من فرق أو حاجة-  فإذا استغنى أو ذهب خوفه عاد إليه جوهره

463 ثلاثة في المجلس و ليسوا فيه-  الحاقن و الضيق الخف و السيئ الظن بأهله

464 و سئل ما أبقى الأشياء في نفوس الناس-  فقال أما في أنفس العلماء فالندامة على الذنوب-  و أما في نفوس السفهاء فالحقد

465 إذا انقضى ملك قوم خيبوا في آرائهم

466 الضعيف المحترس من العدو القوي-  أقرب إلى السلامة من القوي المغتر بالعدو الضعيف

467 الحزن سوء استكانة و الغضب لؤم قدرة

468 كل ما يؤكل ينتن و كل ما يوهب يأرج

469 الطرش في الكرام و الهوج في الطوال-  و الكيس في القصار و النبل في الربعة-  و حسن الخلق في الحول و الكبر في العور-  و البهت في العميان و الذكاء في الخرس

470 ألأم الناس من سعى بإنسان ضعيف إلى سلطان جائر

471 أعسر الحيل تصوير الباطل في صورة الحق عند العاقل المميز

472 الغدر ذل حاضر و الغيبة لؤم باطن

473 القلب الفارغ يبحث عن السوء-  و اليد الفارغة تنازع إلى الإثم

474 لا كثير مع إسراف و لا قليل مع احتراف-  و لا ذنب مع اعتراف

475 المتعبد على غير فقه كحمار الرحى يدور و لا يبرح

476 المحروم من طال نصبه و كان لغيره مكسبه

477 في الاعتبار غنى عن الاختبار

478 غيظ البخيل على الجواد أعجب من بخله

479 أذل الناس معتذر إلى اللئيم

480 أشجع الناس أثبتهم عقلا في بداهة الخوف

481 المعتذر منتصر و المعاتب مغاضب

482 المروءة بلا مال كالأسد الذي يهاب و لم يفترس-  و كالسيف الذي يخاف و هو مغمد-  و المال بلا مروءة كالكلب الذي يجتنب عقرا و لم يعقر

483 عليكم بالأدب فإن كنتم ملوكا برزتم-  و إن كنتم وسطا فقتم-  و إن أعوزتكم المعيشة عشتم بأدبكم

484 الملوك حكام على الناس و العلماء حكام على الملوك

485 لا ينبغي للعاقل أن يكون إلا في إحدى منزلتين-  أما في الغاية القصوى من مطالب الدنيا-  و أما في الغاية القصوى من الترك لها

486 من أفضل أعمال البر الجود في العسر-  و الصدق في الغضب و العفو عند القدرة

487 إن الله أنعم على العباد بقدر قدرته-  و كلفهم من الشكر بقدر قدرتهم

488 العيش في ثلاث-  صديق لا يعد عليك في أيام صداقتك-  ما يرضى به أيام عداوتك-  و زوجة تسرك إذا دخلت عليها-  و تحفظ غيبك إذا غبت عنها-  و غلام يأتي على ما في نفسك كأنه قد علم ما تريد

489 تحتاج القرابة إلى مودة و لا تحتاج المودة إلى قرابة

490 الصابر على مخالطة الأشرار و صحبتهم-  كراكب البحر إن سلم ببدنه من التلف-  لم يسلم بقلبه من الحذر

491 لأخيك عليك إذا حزبه أمر-  أن تشير عليه بالرأي ما أطاعك-  و تبذل له النصر إذا عصاك

492 الغيبة ربيع اللئام

493 أطول الناس نصبا الحريص إذا طمع و الحقود إذا منع

494 الشريف دون حقه يقتل و يعطي نافلة فوق الحق عليه

495 اجعل عمرك كنفقة دفعت إليك-  فكما لا تحب أن يذهب ما تنفق ضياعا-  فلا تذهب عمرك ضياعا

496 من أظهر شكرك فيما لم تأت إليه-  فاحذر أن يكفرك فيما أسديت إليه

497 لا تستعن في حاجتك بمن هو للمطلوب إليه أنصح منه لك

498 لا يؤمننك من شر جاهل قرابة و لا جوار-  فإن أخوف ما تكون لحريق النار أقرب ما تكون إليها

499 كن في الحرص على تفقد عيوبك كعدوك

500 عليك بسوء الظن فإن أصاب فالحزم و إلا فالسلامة

501 رضا الناس غاية لا تدرك فتحر الخير بجهدك-  و لا تبال بسخط من يرضيه الباطل

502 لا تماكس في البيع و الشراء-  فما يضيع من عرضك أكثر مما تنال من عرضك

503 الدين رق فلا تبذل رقك لمن لا يعرف حقك

504 احذر كل الحذر أن يخدعك الشيطان-  فيمثل لك التواني في صورة التوكل-  و يورثك الهوينى بالإحالة على القدر-  فإن الله أمر بالتوكل عند انقطاع الحيل-  و بالتسليم للقضاء بعد الإعذار-  فقال خُذُوا حِذْرَكُمْ-  وَ لا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ-  و قال النبي ص اعقلها و توكل

505 لا تصحب في السفر غنيا-  فإنك إن ساويته في الإنفاق أضر بك-  و إن تفضل عليك استذلك

506 إذا سألت كريما حاجة فدعه يفكر فإنه لا يفكر إلا في خير-  و إذا سألت لئيما حاجة فغافصه-  فإنه إذا فكر عاد إلى طبعه

507 ما أقبح بالصبيح الوجه أن يكون جاهلا-  كدار حسنة البناء و ساكنها شر-  و كجنة يعمرها بوم أو صرمة يحرسها ذئب

508 قبيح بذي العقل أن يكون بهيمة-  و قد أمكنه أن يكون إنسانا و قد أمكنه أن يكون ملكا-  و أن يرضى لنفسه بقنية معارة و حياة مستردة-  و له أن يتخذ قنية مخلدة و حياة مؤبدة

509 الذي يستحق اسم السعادة على الحقيقة سعادة الآخرة-  و هي أربعة أنواع بقاء بلا فناء و علم بلا جهل-  و قدرة بلا عجز و غنى بلا فقر

510 ما خاب من استخار

511 الدين قد كشف عن غطاء قلبه-  يرى مطلوبه قد طبق الخافقين-  فلا يقع بصره على شي‏ء إلا رآه فيه

512 من غرس النخل أكل الرطب-  و من غرس الصفصاف و العليق عدم ثمرته-  و ذهبت ضياعا خدمته

513 إذا أردت العلم و الخير-  فانفض عن يدك أداة الجهل و الشر-  فإن الصائغ لا يتهيأ له الصياغة-  إلا إذا ألقى أداة الفلاحة عن يده

514 الصبر مفتاح الفرج

515 غاية كل متعمق في علمنا أن يجهل

516 ستعرف الحال على حقيقتها-  و لكن حيث لا تستطيع أن تذاكر أحدا بها

517 السعادة التامة بالعلم و السعادة الناقصة بالزهد-  و العبادة من غير علم و لا زهادة تعب الجسد

518 الآمال مطايا و ربما حسرت و نقبت أخفافها

519 حب الرئاسة شاغل عن حب الله سبحانه

520 يا أبا عبيدة طال عليك العهد فنسيت-  أم نافست فأنسيت-  لقد سمعتها و وعيتها فهلا رعيتها

521 قال لما سمعت خطبة عمر بالمدينة-  التي شرح فيها قصة السقيفة-  معذرة و رب الكعبة و لكن بعد ما ذا-  هيهات علقت معالقها و صر الجندب

522 أول من جرأ الناس علينا سعد بن عبادة-  فتح بابا ولجه‏غيره-  و أضرم نارا كان لهبها عليه و ضوءها لأعدائه

523 ما لنا و لقريش يخضمون الدنيا باسمنا و يطئون على رقابنا-  فيا لله و للعجب من اسم جليل لمسمى ذليل

524 الخير كله في السيف و ما قام هذا الدين إلا بالسيف-  أ تعلمون ما معنى قوله تعالى-  وَ أَنْزَلْنَا الْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ هذا هو السيف

525 لم يفت من لم يمت

526 من فسدت بطانته كان كمن غص بالماء-  فإنه لو غص بغيره لأساغ الماء غصته

527 من ضن بعرضه فليدع المراء

528 من أيقظ فتنة فهو آكلها

529 من أثرى كرم على أهله و من أملق هان على ولده

530 من أمل أحدا هابه و من جهل شيئا عابه

531 أسوأ الناس حالا من لا يثق بأحد لسوء ظنه-  و لا يثق به أحد لسوء أثره

532 أحب الناس إليك من كثرت أياديه عندك-  فإن لم يكن فمن كثرت أياديك عنده

533 من طال صمته اجتلب من الهيبة ما ينفعه-  و من الوحشة ما لا يضره

534 من زاد عقله نقص حظه-  و ما جعل الله لأحد عقلا وافرا-  إلا احتسب به عليه من رزقه

535 من عمل بالعدل فيمن دونه رزق العدل ممن فوقه

536 من طلب عزا بظلم و باطل أورثه الله ذلا بإنصاف و حق

537 من وطئته الأعين وطئته الأرجل

538 ينادي مناد يوم القيامة-  من كان له أجر على الله فليقم-  فيقوم العافون عن الناس-  ثم تلا فَمَنْ عَفا وَ أَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ‏

539 اصحب الناس بأي خلق شئت يصحبوك بمثله

540 كأنك بالدنيا لم تكن و كأنك بالآخرة لم تزل

541 قال لمريض أبل من مرضه-  إن الله ذكرك فاذكره و أقالك فاشكره

542 الدار دار من لا دار له-  و بها يفرح من لا عقل له فأنزلوها منزلتها

543 لا تستصغرن أمر عدوك إذا حاربته-  فإنك إن ظفرت به لم تحمد و إن ظفر بك لم تعذر-  و الضعيف المحترس من العدو القوي أقرب إلى السلامة-  من القوي المغتر بالضعيف

544 لا تصحب من تحتاج إلى أن تكتمه ما يعرف الله منك

545 لا تسأل غير الله فإنه إن أعطاك أغناك

546 الصاحب كالرقعة في الثوب فاتخذه مشاكلا

547 إياك و كثرة الإخوان فإنه لا يؤذيك إلا من يعرفك

548 دع اليمين لله إجلالا و للناس إجمالا

549 العادات قاهرات-  فمن اعتاد شيئا في سره فضحه في علانيته

550 إذا كان لك صديق و لم تحمد إخاءه و مودته-  فلا تظهر ذلك للناس-  فإنما هو بمنزلة السيف الكليل في منزل الرجل-  يرهب به عدوه-  و لا يعلم العدو أ صارم هو أم كليل

551 دع الذنوب قبل أن تدعك

552 إذا نزل بك مكروه فانظر-  فإن كان لك حيلة فلا تعجز-  و إن لم يكن فيه حيلة فلا تجزع

553 تعلموا العلم فإنه زين للغني و عون للفقير-  و لست أقول إنه يطلب به و لكن يدعوه إلى القناعة

554 لا ترضين قول أحد حتى ترضى فعله-  و لا ترض فعله حتى ترضى عقله-  و لا ترض عقله حتى ترضى حياءه-  فإن الإنسان مطبوع على كرم و لؤم-  فإن قوي الحياء عنده قوي الكرم-  و إن ضعف الحياء قوي اللؤم

555 تعلموا العلم و إن لم تنالوا به حظا-  فلأن يذم الزمان لكم أحسن من أن يذم بكم

556 اجعل سرك إلى واحد و مشورتك إلى ألف

557 إن الله خلق النساء من عي و عورة-  فداووا عيهن بالسكوت و استروا العورة بالبيوت

558 لا تعدن عدة لا تثق من نفسك بإنجازها-  و لا يغرنك المرتقى السهل إذا كان المنحدر وعرا-  و اعلم أن للأعمال جزاء فاتق العواقب-  و أن للأمور بغتات فكن على حذر

559 لا تجاهد الطلب جهاد المغالب-  و لا تتكل على القدر اتكال المستسلم-  فإن ابتغاء الفضل من السنة-  و الإجمال في الطلب من العفة-  و ليست العفة برافعة رزقا و لا الحرص بجالب فضلا

560 من لم تستقم له نفسه فلا يلومن من لم يستقم له

561 من رجي الرزق لديه صرفت أعناق الرجال إليه

562 من انتجعك مؤملا فقد أسلفك حسن الظن

563 إذا شئت أن تطاع فاسأل ما يستطاع

564 من أعذر كمن أنجح

565 من كانت الدنيا همه كثر في القيامة غمه

566 من أجمل في الطلب أتاه رزقه من حيث لا يحتسب

567 من ركب العجلة لم يأمن الكبوة

568 من لم يثق لم يوثق به

569 من أفاده الدهر أفاد منه

570 من أكثر ذكر الضغائن اكتسب العداوة

571 من لم يحمد صاحبه على حسن النية-  لم يحمده على حسن الصنيعة

572 تأمل ما تتحدث به-  فإنما تملي على كاتبيك صحيفة يوصلانها إلى ربك-  فانظر على من تملي و إلى من تكتب

573 أقم الرغبة إليك مقام الحرمة بك-  و عظم نفسك عن التعظم و تطول و لا تتطاول

574 عاملوا الأحرار بالكرامة المحضة-  و الأوساط بالرغبة و الرهبة و السفلة بالهوان

575 كن للعدو المكاتم أشد حذرا منك للعدو المبارز

576 احفظ شيئك ممن تستحيي أن تسأله-  عن مثل ذلك الشي‏ء إذا ضاع لك

577 إذا كنت في مجلس و لم تكن المحدث و لا المحدث فقم

578 لا تستصغرن حدثا من قريش-  و لا صغيرا من الكتاب-  و لا صعلوكا من الفرسان-  و لا تصادقن ذميا و لا خصيا و لا مؤنثا فلا ثبات لموداتهم

579 لا تدخل في مشورتك بخيلا فيقصر بفعلك-  و لا جبانا فيخوفك ما لا تخاف-  و لا حريصا فيعدك ما لا يرجى-  فإن الجبن و البخل و الحرص طبيعة واحدة-  يجمعها سوء الظن بالله تعالى

580 لا تكن ممن تغلبه نفسه على ما يظن-  و لا يغلبها على ما يستيقن

581 أعص هواك و النساء و افعل ما بدا لك

582 ما كنت كاتمه من عدوك فلا تظهر عليه صديقك

583 كل من الطعام ما تشتهي-  و البس من الثياب ما يشتهي الناس

584 و لتكن دارك أول ما يبتاع و آخر ما يباع

585 من كان في يده شي‏ء من رزق الله سبحانه فليصلحه-  فإنكم في زمان إذا احتاج المرء فيه إلى الناس-  كان أول ما يبذله لهم دينه

586 ابذل لصديقك مالك-  و لمعرفتك رفدك و محضرك-  و للعامة بشرك و تحننك-  و لعدوك عدلك و إنصافك-  و اضنن بدينك و عرضك عن كل أحد

587 جالس العقلاء أعداء كانوا أو أصدقاء-  فإن العقل يقع على العقل

588 كن في الحرب بحيلتك أوثق منك بشدتك-  و بحذرك أفرح منك بنجدتك-  فإن الحرب حرب المتهور و غنيمة المتحذر

589 النعم وحشية فقيدوها بالمعروف

590 إذا أخطأتك الصنيعة إلى من يتقي الله-  فاصنعها إلى من يتقي العار

591 لا تشتغل بالرزق المضمون عن العمل المفروض

592 إذا أكرمك الناس لمال أو سلطان فلا يعجبنك ذاك-  فإن زوال الكرامة بزوالهما-  و لكن ليعجبك إن أكرمك الناس لدين أو أدب

593 ينبغي لمن لم يكرم وجهه عن مسألتك-  أن تكرم وجهك عن رده

594 إياك و مشاورة النساء فإن رأيهن إلى أفن-  و عزمهن إلى وهن-  و اكفف من أبصارهن بحجابك إياهن-  فإن شدة الحجاب خير لك من الارتياب-  و ليس خروجهن بأشد عليك من دخول من لا تثق به عليهن-  و إن استطعت ألا يعرفن غيرك فافعل-  و لا تمكن امرأة من الأمر ما جاوز نفسها-  فإن ذلك أنعم لبالها و أرخى لحالها-  و إنما المرأة ريحانة و ليست بقهرمانة-  فلا تعد بكرامتها نفسها و لا تعطها أن تشفع لغيرها-  و لا تطل الخلوة معهن فيملنك و تملهن-  و استبق من نفسك بقية-  فإن إمساكك عنهن و هن يردنك ذلك باقتدار-  خير من أن يهجمن منك على انكسار-  و إياك و التغاير في غير موضع الغيرة-  فإن ذلك يدعو الصحيحة منهن إلى السقم

595 إذا أردت أن تختم على كتاب فأعد النظر فيه-  فإنما تختم على عقلك

596 إن يوما أسكر الكبار و شيب الصغار لشديد

597 كم من مبرد له الماء و الحميم يغلى له

598 الصلاة صابون الخطايا

599 إن امرأ عرف حقيقة الأمر-  و زهد فيه لأحمق-  و إن امرأ جهل حقيقة الأمر مع وضوحه لجاهل

600 إذا قال أحدكم و الله فلينظر ما يضيف إليها

601 رأيك لا يتسع لكل شي‏ء-  ففرغه للمهم من أمورك-  و مالك لا يغني الناس كلهم فاخصص به أهل الحق-  و كرامتك لا تطيق بذلها في العامة-  فتوخ بها أهل الفضل-  و ليلك و نهارك لا يستوعبان حوائجك-  فأحسن القسمة بين عملك و دعتك

602 أحي المعروف بإماتته

603 اصحبوا من يذكر إحسانكم إليه-  و ينسى أياديه عندكم

604 جاهدوا أهواءكم كما تجاهدون أعداءكم

605 إذا رغبت في المكارم فاجتنب المحارم

606 لا تثقن كل الثقة بأخيك-  فإن سرعة الاسترسال لا تقال

607 انتقم من الحرص بالقناعة كما تنتقم من العدو بالقصاص

608 إذا قصرت يدك عن المكافأة فليطل لسانك بالشكر

609 من لم ينشط لحديثك فارفع عنه مؤنة الاستماع منك

610 الزمان ذو ألوان و من يصحب الزمان ير الهوان

611 لا تزهدن في معروف فإن الدهر ذو صروف-  كم من راغب أصبح مرغوبا إليه و متبوع أمسى تابعا

612 إن غلبت يوما على المال-  فلا تغلبن على الحيلة على كل حال

613 كن أحسن ما تكون في الظاهر حالا-  أقل ما تكون في الباطن مالا

614 لا تكونن المحدث من لا يسمع منه-  و الداخل في سر اثنين لم يدخلاه‏ فيه-  و لا الآتي وليمة لم يدع إليها-  و لا الجالس في مجلس لا يستحقه-  و لا طالب الفضل من أيدي اللئام-  و لا المتحمق في الدالة و لا المتعرض للخير من عند العدو

615 اطبع الطين ما دام رطبا-  و اغرس العود ما دام لدنا

616 خف الله حتى كأنك لم تطعه-  و ارج الله حتى كأنك لم تعصه

617 لا تبلغ في سلامك على الإخوان حد النفاق-  و لا تقصرهم عن درجة الاستحقاق

618 انصح لكل مستشير-  و لا تستشير إلا الناصح اللبيب

619 ما أقبح بك أن ينادي غدا-  يا أهل خطيئة كذا فتقوم معهم-  ثم ينادي ثانيا يا أهل خطيئة كذا فتقوم معهم-  ما أراك يا مسكين إلا تقوم مع أهل كل خطيئة

620 ما أصاب أحد ذنبا ليلا إلا أصبح و عليه مذلته

621 الاستغفار يحت الذنوب حت الورق-  ثم تلا قوله تعالى وَ مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً أَوْ يَظْلِمْ نَفْسَهُ-  ثُمَّ يَسْتَغْفِرِ اللَّهَ يَجِدِ اللَّهَ غَفُوراً رَحِيماً

622 أيها المستكثر من الذنوب-  إن أباك أخرج من الجنة بذنب واحد

623 إذا عصى الرب من يعرفه سلط عليه من لا يعرفه

624 لقاء أهل الخير عمارة القلوب

625 أنا من رسول الله ص كالعضد من المنكب-  و كالذراع‏ من العضد و كالكف من الذراع-  رباني صغيرا و آخاني كبيرا-  و لقد علمتم أني كان لي منه مجلس سر-  لا يطلع عليه غيري-  و أنه أوصى إلي دون أصحابه و أهل بيته-  و لأقولن ما لم أقله لأحد قبل هذا اليوم-  سألته مرة أن يدعو لي بالمغفرة فقال أفعل-  ثم قام فصلى فلما رفع يده للدعاء استمعت عليه-  فإذا هو قائل اللهم بحق علي عندك اغفر لعلي-  فقلت يا رسول الله ما هذا-  فقال أ واحد أكرم منك عليه فأستشفع به إليه

626 و الله ما قلعت باب خيبر-  و دكدكت حصن يهود بقوة جسمانية بل بقوة إلهية

627 يا ابن عوف كيف رأيت صنيعك مع عثمان-  رب واثق خجل-  و من لم يتوخ بعمله وجه الله عاد مادحه من الناس له ذاما

628 لو رأيت ما في ميزانك لختمت على لسانك

629 ليس الحلم ما كان حال الرضا-  بل الحلم ما كان حال الغضب

630 ليس شي‏ء أقطع لظهر إبليس-  من قول لا إله إلا الله كلمة التقوى

631 لا تحملوا ذنوبكم و خطاياكم على الله-  و تذروا أنفسكم و الشيطان

632 إن أخوف ما أخاف على هذه الأمة من الدجال-  أئمة مضلون و هم رؤساء أهل البدع

633 إذا زللت فارجع و إذا ندمت فاقلع-  و إذا أسأت فاندم و إذا مننت فاكتم-  و إذا منعت فأجمل-  و من يسلف المعروف يكن ربحه الحمد

634 استشر عدوك تجربة لتعلم مقدار عداوته

635 لا تطلبن من نفسك العام ما وعدتك عاما أول

636 أطول الناس عمرا من كثر علمه-  فتأدب به من بعده أو كثر معروفه فشرف به عقبه

637 استهينوا بالموت فإن مرارته في خوفه

638 لا دين لمن لا نية له-  و لا مال لمن لا تدبير له-  و لا عيش لمن لا رفق له

639 من اشتغل بتفقد اللفظة-  و طلب السجعة نسي الحجة

640 الدنيا مطية المؤمن عليها يرتحل إلى ربه-  فأصلحوا مطاياكم تبلغكم إلى ربكم

641 من رأى أنه مسي‏ء فهو محسن-  و من رأى أنه محسن فهو مسي‏ء

642 سيئة تسوءك خير من حسنة تعجبك

643 اطلبوا الحاجات بعزة الأنفس-  فإن بيد الله قضاءها

644 عذب حسادك بالإحسان إليهم

645 إظهار الفاقة من خمول الهمة

646 يا عالم قد قام عليك حجة العلم-  فاستيقظ من رقدتك

647 الرفق يفل حد المخالفة

648 أرجح الناس عقلا و أكملهم فضلا-  من صحب أيامه بالموادعة و إخوانه بالمسالمة-  و قبل من الزمان عفوه

649 الوجوه إذا كثر تقابلها-  اعتصر بعضها ماء بعض

650 أداء الأمانة مفتاح الرزق

651 حصن علمك من العجب و وقارك من الكبر-  و عطاءك من السرف و صرامتك من العجلة-  و عقوبتك من الإفراط-  و عفوك من تعطيل الحدود-  و صمتك من العي-  و استماعك من سوء الفهم و استئناسك من البذاء-  و خلواتك من الإضاعة-  و غراماتك من اللجاجة و روغانك من الاستسلام-  و حذراتك من الجبن

652 لا تجد للموتور المحقود أمانا من أذاه-  أوثق من البعد عنه و الاحتراس منه

653 احذر من أصحابك و مخالطيك الكثير المسألة-  الخشن البحث اللطيف الاستدراج-  الذي يحفظ أول كلامك على آخره-  و يعتبر ما أخرت بما قدمت-  و لا تظهرن له المخافة فيرى أنك قد تحرزت و تحفظت-  و اعلم أن من يقظة الفطنة إظهار الغفلة مع شدة الحذر-  فخالط هذا مخالطة الآمن و تحفظ منه تحفظ الخائف-  فإن البحث يظهر الخفي و يبدي المستور الكامن

654 من سره الغنى بلا سلطان و الكثرة بلا عشيرة-  فليخرج من ذل معصية الله إلى عز طاعته-  فإنه واجد ذلك كله

655 الشيب إعذار الموت

656 من ساس نفسه بالصبر على جهل الناس-  صلح أن يكون سائسا

657 لله تعالى كل لحظة ثلاثة عساكر-  فعسكر ينزل من الأصلاب إلى الأرحام-  و عسكر ينزل من الأرحام إلى الأرض-  و عسكر يرتحل من الدنيا إلى الآخرة

658 اللهم ارحمني رحمة الغفران-  إن لم ترحمني رحمة الرضا

659 إلهي كيف لا يحسن مني الظن و قد حسن منك المن-  إلهي إن عاملتنا بعدلك لم يبق لنا حسنة-  و إن أنلتنا فضلك لم يبق لنا سيئة

660 العلم سلطان من وجده صال به و من لم يجده صيل عليه

661 يا ابن آدم إنما أنت أيام مجموعة-  فإذا مضى يوم مضى بعضك

662 حيث تكون الحكمة تكون خشية الله-  و حيث تكون خشيته تكون رحمته

663 اللهم إني أرى لدي من فضلك ما لم أسألك-  فعلمت أن لديك من الرحمة ما لا أعلم-  فصغرت قيمة مطلبي فيما عاينت-  و قصرت غاية أملي عند ما رجوت-  فإن ألحفت في سؤالي فلفاقتي إلى ما عندك-  و إن قصرت في دعائي فبما عودت من ابتدائك

664 من كان همته ما يدخل جوفه كانت قيمته ما يخرج منه

665 يقول الله تعالى: يا ابن آدم لم أخلقك لأربح عليك إنما خلقتك لتربح علي-  فاتخذني بدلا من كل شي‏ء فإني ناصر لك من كل شي‏ء

666 الرجاء للخالق سبحانه أقوى من الخوف-  لأنك تخافه لذنبك-  و ترجوه لجوده فالخوف لك و الرجاء له

667 أسألك بعزة الوحدانية و كرم الإلهية-  ألا تقطع عني برك بعد مماتي-  كما لم تزل تراني أيام حياتي-  أنت الذي تجيب من دعاك-  و لا تخيب من رجاك-  ضل من يدعو إلا إياك-  فإنك لا تحجب من أتاك-  و تفضل على من‏عصاك و لا يفوتك من ناواك-  و لا يعجزك من عاداك-  كل في قدرتك و كل يأكل رزقك

668 لا تطلبن إلى أحد حاجة ليلا فإن الحياء في العينين

669 من ازداد علما فليحذر من توكيد الحجة عليه

670 العاقل ينافس الصالحين ليلحق بهم-  و يحبهم ليشاركهم بمحبته-  و إن قصر عن مثل عملهم-  و الجاهل يذم الدنيا و لا يسخو بإخراج أقلها-  يمدح الجود و يبخل بالبذل-  يتمنى التوبة بطول الأمل-  و لا يعجلها لخوف حلول الأجل-  يرجو ثواب عمل لم يعمل به و يفر من الناس ليطلب-  و يخفى شخصه ليشتهر و يذم نفسه ليمدح-  و ينهى عن مدحه و هو يحب ألا ينتهي من الثناء عليه

671 الأنس بالعلم من نبل الهمة

672 اللهم كما صنت وجهي عن السجود لغيرك-  فصن وجهي عن مسألة غيرك

673 من الناس من ينقصك إذا زدته-  و يهون عليك إذا خاصصته-  ليس لرضاه موضع تعرفه-  و لا لسخطه مكان تحذره-  فإذا لقيت أولئك فابذل لهم موضع المودة العامة-  و احرمهم موضع الخاصة-  ليكون ما بذلت لهم من ذلك حائلا دون شرهم-  و ما حرمتهم من هذا قاطعا لحرمتهم

674 من شبع عوقب في الحال ثلاث عقوبات-  يلقى الغطاء على قلبه-  و النعاس على عينه و الكسل على بدنه

675 ذم العقلاء أشد من عقوبة السلطان

676 يقطع البليغ عن المسألة أمران-  ذل الطلب و خوف الرد

677 المؤمن محدث

678 قل أن ينطق لسان الدعوى-  إلا و يخرسه كعام الامتحان

679 انظر ما عندك فلا تضعه إلا في حقه-  و ما عند غيرك فلا تأخذه إلا بحقه

680 إذا صافاك عدوك رياء منه فتلق ذلك بأوكد مودة-  فإنه إن ألف ذلك و اعتاده خلصت لك مودته

681 لا تألف المسألة فيألفك المنع

682 لا تسأل الحوائج غير أهلها-  و لا تسألها في غير حينها-  و لا تسأل ما لست له مستحقا فتكون للحرمان مستوجبا

683 إذا غشك صديقك فاجعله مع عدوك

684 لا تعدن من إخوانك من آخاك في أيام مقدرتك للمقدرة-  و اعلم أنه ينتقل عنك في أحوال ثلاث-  يكون صديقا يوم حاجته إليك-  و معرضا يوم غناه عنك و عدوا يوم حاجتك إليه

685 لا تسرن بكثرة الإخوان ما لم يكونوا أخيارا-  فإن الإخوان بمنزلة النار التي قليلها متاع و كثيرها بوار

686 كفاك خيانة أن تكون أمينا للخونة

687 لا تحقرن شيئا من الخير و إن صغر-  فإنك إذا رأيته سرك مكانه-  و لا تحقرن شيئا من الشر و إن صغر-  فإنك إذا رأيته ساءك مكانه

688 يا ابن آدم ليس بك غناء عن نصيبك من الدنيا-  و أنت إلى نصيبك من الآخرة أفقر

689 معصية العالم إذا خفيت لم تضر إلا صاحبها-  و إذا ظهرت ضرت صاحبها و العامة

690 يجب على العاقل أن يكون بما أحيا عقله من الحكمة-  أكلف منه بما أحيا جسمه من الغذاء

691 أعسر العيوب صلاحا العجب و اللجاجة

692 لكل نعمة مفتاح و مغلاق-  فمفتاحها الصبر و مغلاقها الكسل

693 الحزن و الغضب أميران-  تابعان لوقوع الأمر بخلاف ما تحب-  إلا أن المكروه إذا أتاك ممن فوقك-  نتج عليك حزنا-  و إن أتاك ممن دونك نتج عليك غضبا

694 أول المعروف مستخف و آخره مستثقل-  تكاد أوائله تكون للهوى دون الرأي-  و أواخره للرأي دون الهوى-  و لذلك قيل رب الصنيعة أشد من الابتداء بها

695 لا تدع الله أن يغنيك عن الناس-  فإن حاجات الناس بعضهم إلى بعض متصلة كاتصال الأعضاء-  فمتى يستغني المرء عن يده أو رجله-  و لكن ادع الله أن يغنيك عن شرارهم

696 احترس من ذكر العلم عند من لا يرغب فيه-  و من ذكر قديم الشرف عند من لا قديم له-  فإن ذلك مما يحقدهما عليك

697 ينبغي لذوي القرابات أن يتزاوروا و لا يتجاوروا

698 لا تواخ شاعرا فإنه يمدحك بثمن و يهجوك مجانا

699 لا تنزل حوائجك بجيد اللسان-  و لا بمتسرع إلى الضمان

700 كل شي‏ء طلبته في وقته فقد فات وقته

701 إذا شككت في مودة إنسان فاسأل قلبك عنه

702 العقل لم يجن على صاحبه قط-  و العلم من غير عقل يجني على صاحبه

703 يا ابن آدم هل تنتظر إلا هرما حائلا-  أو مرضا شاغلا أو موتا نازلا

704 ابنك يأكلك صغيرا و يرثك كبيرا-  و ابنتك تأكل من وعائك-  و ترث من أعدائك-  و ابن عمك عدوك و عدو عدوك-  و زوجتك إذا قلت لها قومي قامت

705 إذا ظفرتم فأكرموا الغلبة-  و عليكم بالتغافل فإنه فعل الكرام-  و إياكم و المن فإنه مهدمة للصنيعة منبهة للضغينة

706 من لم يرج إلا ما يستوجبه أدرك حاجته

707 بلغ من خدع الناس-  أن جعلوا شكر الموتى تجارة عند الأحياء-  و الثناء على الغائب استمالة للشاهد

708 من احتاج إليك ثقل عليك-  و من لم يصلحه الخير أصلحه الشر-  و من لم يصلحه الطالي أصلحه الكاوي

709 من أكثر من شي‏ء عرف به و من زنى زني به-  و من طلب عظيما خاطر بعظمته-  و من أحب أن يصرم أخاه فليقرضه ثم ليتقاضه-  و من أحبك لشي‏ء ملك عند انقضائه-  و من عرف بالحكمة لاحظته العيون بالوقار

710 من بلغ السبعين اشتكى من غير علة

711 في المال ثلاث خصال مذمومة-  إما أن يكتسب من غير حله-  أو يمنع إنفاقه في حقه-  أو يشغل بإصلاحه عن عبادة الله تعالى

712 يباعدك من غضب الله ألا تغضب

713 لا تستبدلن بأخ لك قديم أخا مستفادا ما استقام لك-  فإنك إن فعلت فقد غيرت-  و إن غيرت تغيرت نعم الله عليك

714 أشد من البلاء شماتة الأعداء

715 ليس يزني فرجك إن غضضت طرفك

716 كما ترك لكم الملوك الحكمة و العلم فاتركوا لهم الدنيا

717 الهدية تفقأ عين الحكيم

718 ليكن أصدقاؤك كثيرا و اجعل سرك منهم إلى واحد

719 يا عبيد الدنيا كيف تخالف فروعكم أصولكم-  و عقولكم أهواءكم قولكم شفاء يبرئ الداء-  و عملكم داء لا يقبل الدواء-  و لستم كالكرمة التي حسن ورقها-  و طاب ثمرها و سهل مرتقاها-  و لكنكم كالشجرة التي قل ورقها-  و كثر شوكها و خبث ثمرها و صعب مرتقاها-  جعلتم العلم تحت أقدامكم و الدنيا فوق رءوسكم-  فالعلم عندكم مذال ممتهن و الدنيا لا يستطاع تناولها-  فقد منعتم كل أحد من الوصول إليها-  فلا أحرار كرام أنتم و لا عبيد أتقياء-  ويحكم يا أجراء السوء-  أما الأجر فتأخذون و أما العمل فلا تعملون-  إن عملتم فللعمل تفسدون و سوف تلقون ما تفعلون-  يوشك رب العمل أن ينظر في عمله الذي أفسدتم-  و في أجره الذي أخذتم-  يا غرماء السوء تبدءون بالهدية قبل قضاءالدين-  تتطوعون بالنوافل و لا تؤدون الفرائض-  إن رب الدين لا يرضى بالهدية حتى يقضى دينه

720 الدنيا مزرعة إبليس و أهلها أكرة حراثون له فيها

721 وا عجبا ممن يعمل للدنيا و هو يرزق فيها بغير عمل-  و لا يعمل للآخرة و هو لا يرزق فيها إلا بالعمل

722 لا تجالسوا إلا من يذكركم الله رؤيته-  و يزيد في عملكم منطقه و يرغبكم في الآخرة عمله

723 كثرة الطعام تميت القلب كما تميت كثرة الماء الزرع

724 ضرب الوالد الولد كالسماد للزرع

725 إذا أردت أن تصادق رجلا فأغضبه-  فإن أنصفك في غضبه و إلا فدعه

726 إذا أتيت مجلس قوم فارمهم بسهم الإسلام-  ثم اجلس يعني السلام-  فإن أفاضوا في ذكر الله فأجل سهمك مع سهامهم-  و إن أفاضوا في غيره فخلهم و انهض

727 الأوطار تكسب الأوزار-  فارفض وطرك و اغضض بصرك

728 إذا قعدت عند سلطان-  فليكن بينك و بينه مقعد رجل-  فلعله أن يأتيه من هو آثر عنده منك-  فيريد أن تتنحى عن مجلسك-  فيكون ذلك نقصا عليك و شينا

729 ارحم الفقراء لقلة صبرهم و الأغنياء لقلة شكرهم-  و ارحم الجميع لطول غفلتهم

730 العالم مصباح الله في الأرض-  فمن أراد الله به خيرا اقتبس منه

731 لا يهونن عليك من قبح منظره و رث لباسه-  فإن الله تعالى ينظر إلى القلوب و يجازي بالأعمال

732 من كذب ذهب بماء وجهه-  و من ساء خلقه كثر غمه-  و نقل الصخور من مواضعها أهون من تفهيم من لا يفهم

733 كنت في أيام رسول الله ص-  كجزء من رسول الله ص-  ينظر إلي الناس كما ينظر إلى الكواكب في أفق السماء-  ثم غض الدهر مني فقرن بي فلان و فلان-  ثم قرنت بخمسة أمثلهم عثمان-  فقلت وا ذفراه ثم لم يرض الدهر لي بذلك حتى أرذلني-  فجعلني نظيرا لابن هند و ابن النابغة-  لقد استنت الفصال حتى القرعى

734 أما و الذي فلق الحبة و برأ النسمة-  إنه لعهد النبي الأمي إلي أن الأمة ستغدر بك من بعدي

735 لامته فاطمة على قعوده و أطالت تعنيفه-  و هو ساكت حتى أذن المؤذن-  فلما بلغ إلى قوله أشهد أن محمدا رسول الله-  قال لها أ تحبين أن تزول هذه الدعوة من الدنيا-  قالت لا قال فهو ما أقول لك

736 قال لي رسول الله ص-  إن اجتمعوا عليك فاصنع ما أمرتك-  و إلا فألصق كلكلك بالأرض-  فلما تفرقوا عني جررت على المكروه ذيلي-  و أغضيت على القذى جفني و ألصقت بالأرض كلكلي

737 الدنيا حلم و الآخرة يقظة و نحن بينهما أضغاث أحلام

738 لما عرف أهل النقص حالهم عند أهل الكمال-  استعانوا بالكبر ليعظم صغيرا-  و يرفع حقيرا و ليس بفاعل

739 لو تميزت الأشياء كان الكذب مع الجبن-  و الصدق مع الشجاعة و الراحة مع اليأس-  و التعب مع الطمع و الحرمان مع الحرص-  و الذل مع الدين

740 المعروف غل لا يفكه إلا شكر أو مكافأة

741 كثرة مال الميت تسلي ورثته عنه

742 من كرمت عليه نفسه هان عليه ماله

743 من كثر مزاحه لم يسلم من استخفاف به أو حقد عليه

744 كثرة الدين تضطر الصادق إلى الكذب-  و الواعد إلى الإخلاف

745 عار النصيحة يكدر لذتها

746 أول الغضب جنون و آخره ندم

747 انفرد بسرك و لا تودعه حازما فيزل و لا جاهلا فيخون

748 لا تقطع أخاك إلا بعد عجز الحيلة عن استصلاحه-  و لا تتبعه بعد القطيعة وقيعة فيه-  فتسد طريقه عن الرجوع إليك-  و لعل التجارب أن ترده عليك و تصلحه لك

749 من أحس بضعف حيلته عن الاكتساب بخل

750 الجاهل صغير و إن كان شيخا و العالم كبير و إن كان حدثا

751 الميت يقل الحسد له و يكثر الكذب عليه

752 إذا نزلت بك النعمة فاجعل قراها الشكر

753 الحرص ينقص من قدر الإنسان و لا يزيد في حظه

754 الفرصة سريعة الفوت بطيئة العود

755 أبخل الناس بماله أجودهم بعرضه

756 لا تتبع الذنب العقوبة و اجعل بينهما وقتا للاعتذار

757 اذكر عند الظلم عدل الله فيك-  و عند القدرة قدرة الله عليك

758 لا يحملنك الحنق على اقتراف الإثم-  فتشفي غيظك و تسقم دينك

759 الملك بالدين يبقى و الدين بالملك يقوى

760 كأن الحاسد إنما خلق ليغتاظ

761 عقل الكاتب في قلمه

762 اقتصر من شهوة خالفت عقلك بالخلاف عليها

763 اللهم صن وجهي باليسار و لا تبذل جاهي بالإقتار-  فأسترزق طالبي رزقك و أستعطف شرار خلقك-  و أبتلى بحمد من أعطاني و أفتتن بذم من منعني-  و أنت من وراء ذلك ولي الإعطاء و المنع-  إنك على كل شي‏ء قدير

764 كل حقد حقدته قريش على رسول الله ص أظهرته في-  و ستظهره في ولدي من بعدي-  ما لي و لقريش إنما وترتهم بأمر الله و أمر رسوله-  أ فهذا جزاء من أطاع الله و رسوله إن كانوا مسلمين

765 عجبا لسعد و ابن عمر يزعمان أني أحارب على الدنيا-  أ فكان رسول الله ص يحارب على الدنيا-  فإن زعما أن رسول الله ص حارب لتكسير الأصنام-  و عبادة الرحمن-  فإنما حاربت لدفع الضلال و النهي عن‏الفحشاء و الفساد-  أ فمثلي يزن بحب الدنيا-  و الله لو تمثلت لي بشرا سويا لضربتها بالسيف

766 اللهم أنت خلقتني كما شئت فارحمني كيف شئت-  و وفقني لطاعتك حتى تكون ثقتي كلها بك-  و خوفي كله منك

767 لا تسبن إبليس في العلانية و أنت صديقه في السر

768 من لم يأخذ أهبة الصلاة قبل وقتها فما وقرها

769 لا تطمع في كل ما تسمع

770 من عاتب و وبخ فقد استوفى حقه

771 الجود الذي يستطاع أن يتناول به كل أحد-  هو أن ينوي الخير لكل أحد

772 من صحب السلطان بالصحة و النصيحة-  كان أكثر عدوا ممن صحبه بالغش و الخيانة

773 من عاب سفلة فقد رفعه-  و من عاب كريما فقد وضع نفسه

774 الموالي ينصرون و بنو العم يحسدون

775 الصدق عز و الكذب مذلة-  و من عرف بالصدق جاز كذبه-  و من عرف بالكذب لم يجز صدقه

776 إذا سمعت الكلمة تؤذيك فطأطئ لها فإنها تتخطاك

777 نحن نريد ألا نموت حتى نتوب-  و نحن لا نتوب حتى نموت

778 أنزل الصديق منزلة العدو في رفع المئونة عنه-  و أنزل العدو منزلة الصديق في تحمل المئونة له

779 أول عقوبة الكاذب أن صدقه يرد عليه

780 الأدب عند الأحمق كالماء العذب في أصول الحنظل-  كلما ازداد ريا ازداد مرارة

781 إياكم و حمية الأوغاد فإنهم يرون العفو ضيما

782 الكريم لا يستقصي في محاقة المعتذر-  خوفا أن يجزي من لا يجد مخرجا من ذنبه

783 العفو عن المقر لا عن المصر

784 ما استغنى أحد بالله إلا افتقر الناس إليه

785 من جاد بماله فقد جاد بنفسه-  فإن لم يكن جاد بها بعينها فقد جاد بقوامها

786 الدين ميسم الكرام و طالما وقر الكرام بالدين

787 الماضي قبلك هو الباقي بعدك-  و التهنئة بآجل الثواب-  أولى من التعزية بعاجل المصاب

788 مما تكتسب به المحبة أن تكون عالما كجاهل-  و واعظا كموعوظ

789 لا تحمدن الصبي إذا كان سخيا-  فإنه لا يعرف فضيلة السخاء و إنما يعطي ما في يده ضعفا

790 خير الإخوان من إذا استغنيت عنه لم يزدك في المودة-  و إن احتجت إليه لم ينقصك منها

791 عجبا للسلطان كيف يحسن-  و هو إذا أساء وجد من يزكيه و يمدحه

792 إذا صادقت إنسانا وجب عليك أن تكون صديق صديقه-  و ليس يجب عليك أن تكون عدو عدوه-  لأن هذا إنما يجب على خادمه-  و ليس يجب على مماثل له

793 ليس تكمل فضيلة الرجل حتى يكون صديقا لمتعاديين

794 من سعادة الحدث ألا يتم له فضيلة في رذيلة

795 إذا منعت من شي‏ء قد التمسته-  فليكن غيظك منه على نفسك في المسألة-  أكثر من غيظك على من منعك

796 الأسخياء يشمتون بالبخلاء عند الموت-  و البخلاء يشمتون بالأسخياء عند الفقر

797 ليس يضبط العدد الكثير من لا يضبط نفسه الواحدة

798 إذا أحسن أحد من أصحابك فلا تخرج إليه بغاية برك-  و لكن اترك منه شيئا تزيده إياه-  عند تبينك منه الزيادة في نصيحته

799 الوقوع في المكروه أسهل من توقع المكروه

800 الحسود ظالم ضعفت يده عن انتزاع ما حسدك عليه-  فلما قصر عليك بعث إليك تأسفه

801 أعم الأشياء نفعا موت الأشرار

802 الشي‏ء المعزي للناس عن مصائبهم علم العلماء-  أنها نقعاء اضطرارية و تأسي العامة بعضها ببعض

803 العقل الإصابة بالظن و معرفة ما لم يكن بما كان

804 يا عجبا للناس قد مكنهم الله من الاقتداء به-  فيدعون ذلك إلى الاقتداء بالبهائم

805 سلوا القلوب عن المودات فإنها شهود لا تقبل الرشا

806 إنما يحزن الحسدة أبدا لأنهم لا يحزنون-  لما ينزل بهم من الشر فقط-  بل و لما ينال الناس من الخير

807 العشق جهد عارض صادف قلبا فارغا

808 تعرف خساسة المرء بكثرة كلامه فيما لا يعنيه-  و إخباره عما لا يسأل عنه

809 لا تؤخر إنالة المحتاج إلى غد-  فإنك لا تعرف ما يعرض في غد

810 إن تتعب في البر فإن التعب يزول و البر يبقى

811 أجهل الجهال من عثر بحجر مرتين

812 كفاك موبخا على الكذب علمك بأنك كاذب-  و كفاك ناهيا عنه خوفك من تكذيبك حال إخبارك

813 العالم يعرف الجاهل لأنه كان جاهلا-  و الجاهل لا يعرف العالم لأنه لم يكن عالما

814 لا تتكلوا على البخت فربما لم يكن و ربما كان و زال-  و لا على الحسب فطالما كان بلاء على أهله-  يقال للناقص هذا ابن فلان الفاضل-  فيتضاعف غمه و عاره-  و لكن عليكم بالعلم و الأدب-  فإن العالم يكرم و إن لم ينتسب-  و يكرم و إن كان فقيرا و يكرم و إن كان حدثا

815 خير ما عوشر به الملك قلة الخلاف و تخفيف المئونة-  و أصعب الأشياء على الإنسان أن يعرف نفسه-  و أن يكتم سره

816 العدل أفضل من الشجاعة-  لأن الناس لو استعملوا العدل عموما-  في جميعهم لاستغنوا عن الشجاعة

817 أولى الأشياء أن يتعلمها الأحداث-  الأشياء التي إذا صاروا رجالا احتاجوا إليها

818 لا ترغب في اقتناء الأموال-  و كيف ترغب فيما ينال بالبخت لا بالاستحقاق-  و يأمر البخل و الشره بحفظه و الجود و الزهد بإخراجه

819 إذا عاتبت الحدث فاترك له موضعا من ذنبه-  لئلا يحمله الإخراج على المكابرة

820 ما انتقم الإنسان من عدوه-  بأعظم من أن يزداد من الفضائل

821 إنما لم تجتمع الحكمة و المال لعزة وجود الكمال

822 يمنع الجاهل أن يجد ألم الحمق المستقر في قلبه-  ما يمنع السكران أن يجد مس الشوكة في يده

823 القنية مخدومة و من خدم غير نفسه فليس بحر

824 لا تطلب الحياة لتأكل بل اطلب الأكل لتحيا

825 إذا رأت العامة منازل الخاصة من السلطان-  حسدتها عليها و تمنت أمثالها-  فإذا رأت مصارعها بدا لها

826 الشي‏ء الذي لا يستغني عنه أحد هو التوفيق

827 ليس ينبغي أن يقع التصديق إلا بما يصح-  و لا العمل إلا بما يحل-  و لا الابتداء إلا بما تحسن فيه العاقبة

828 الوحدة خير من رفيق السوء

829 لكل شي‏ء صناعة و حسن الاختبار صناعة العقل

830 من حسدك لم يشكرك على إحسانك إليه

831 البغي آخر مدة الملوك

832 لأن يكون الحر عبدا لعبيده-  خير من أن يكون عبدا لشهواته

833 من أمضى يومه في غير حق قضاه-  أو فرض أداه أو مجد بناه-  أو حمد حصله أو خير أسسه-  أو علم اقتبسه فقد عق يومه

834 أرسل إليه عمرو بن العاص يعيبه بأشياء-  منها أنه يسمي حسنا و حسينا ولدي رسول الله ص-  فقال لرسوله قل للشانئ ابن الشانئ-  لو لم يكونا ولديه لكان أبتر كما زعمه أبوك

835 قال معاوية لما قتل عمار-  و اضطرب أهل الشام لرواية عمرو بن العاص كانت لهم-  تقتله الفئة الباغية-  إنما قتله من أخرجه إلى الحرب و عرضه للقتل-  فقال أمير المؤمنين ع فرسول الله ص إذن قاتل حمزة

836 هذا يدي يعني محمد بن الحنفية-  و هذان عيناي يعني حسنا و حسينا-  و ما زال الإنسان يذب بيده عن عينيه-  قالها لمن قال له إنك تعرض محمدا للقتل-  و تقذف به في نحور الأعداء دون أخويه

837 شكرت الواهب و بورك لك في الموهوب-  و رزقت خيره و بره خذ إليك أبا الأملاك-  قالها لعبد الله بن العباس لما ولد ابنه علي بن عبد الله

838 ما يسرني أني كفيت أمر الدنيا كله-  لأني أكره عادة العجز

839 اجتماع المال عند الأسخياء أحد الخصبين-  و اجتماع المال عند البخلاء أحد الجدبين

840 من عمل عمل أبيه كفي نصف التعب

841 المصطنع إلى اللئيم كمن طوق الخنزير تبرا-  و قرط الكلب درا و ألبس الحمار وشيا-  و ألقم الأفعى شهدا

842 الحازم إذا أشكل عليه الرأي بمنزلة من أضل لؤلؤة-  فجمع ما حول مسقطها من التراب-  ثم التمسها حتى وجدها-  و لذلك الحازم يجمع وجوه الرأي في الأمر المشكل-  ثم يضرب بعضه ببعض حتى يخلص إليه الصواب

843 الأشراف يعاقبون بالهجران لا بالحرمان

844 الشح أضر على الإنسان من الفقر-  لأن الفقير إذا وجد اتسع و الشحيح لا يتسع و إن وجد

845 أحب الناس إلى العاقل أن يكون عاقلا عدوه-  لأنه إذا كان عاقلا كان منه في عافية

846 عليك بمجالسة أصحاب التجارب-  فإنها تقوم عليهم بأغلى الغلاء-  و تأخذها منهم بأرخص الرخص

847 من لم يحمدك على حسن النية-  لم يشكرك على جميل العطية

848 لا تنكحوا النساء لحسنهن فعسى حسنهن أن يرديهن-  و لا لأموالهن‏ فعسى أموالهن أن تطغيهن-  و انكحوهن على الدين-  و لأمة سوداء خرماء ذات دين أفضل

849 أفضل العبادة الإمساك عن المعصية و الوقوف عند الشبهة

850 ذم الرجل نفسه في العلانية مدح لها في السر

851 من عدم فضيلة الصدق في منطقه-  فقد فجع بأكرم أخلاقه

852 ليس يضرك أن ترى صديقك عند عدوك-  فإنه إن لم ينفعك لم يضرك

853 قل أن ترى أحدا تكبر على من دونه-  إلا و بذلك المقدار يجود بالذل لمن فوقه

854 من عظمت عليه مصيبة فليذكر الموت-  فإنها تهون عليه-  و من ضاق به أمر فليذكر القبر فإنه يتسع

855 خير الشعر ما كان مثلا و خير الأمثال ما لم يكن شعرا

856 الق الناس عند حاجتهم إليك بالبشر و التواضع-  فإن نابتك نائبة و حالت بك حال لقيتهم-  و قد أمنت ذلة التنصل إليهم و التواضع

857 إن الله يحب أن يعفى عن زلة السري

858 من طال لسانه و حسن بيانه-  فليترك التحدث بغرائب ما سمع-  فإن الحسد لحسن ما يظهر منه-  يحمل أكثر الناس على تكذيبه-  و من عرف أسرار الأمور الإلهية فليترك الخوض فيها-  و إلا حملتهم المنافسة على تكفيره

859 ليس كل مكتوم يسوغ إظهاره لك-  و لا كل معلوم يجوز أن تعلمه غيرك

860 ليس يفهم كلامك من كان كلامه لك-  أحب إليه من الاستماع منك-  و لا يعلم نصيحتك من غلب هواه على رأيك-  و لا يسلم لك من اعتقد-  أنه أتم معرفة بما أشرت عليه به منك

861 خف الضعيف إذا كان تحت راية الإنصاف-  أكثر من خوفك القوي تحت راية الجور-  فإن النصر يأتيه من حيث لا يشعر و جرحه لا يندمل

862 إخافة العبيد و التضييق عليهم-  يزيد في عبوديتهم و صيانتهم-  و إظهار الثقة بهم يكسبهم أنفة و جبرية

863 أضر الأشياء عليك أن تعلم رئيسك-  أنك أعرف بالرئاسة منه

864 عداوة العاقلين أشد العداوات و أنكاها-  فإنها لا تقع إلا بعد الإعذار و الإنذار-  و بعد أن يئس إصلاح ما بينهما

865 لا تخدمن رئيسا كنت تعرفه بالخمول-  وسمت به الحال و يعرف منك أنك تعرف قديمه-  فإنه و أن سر بمكانك من خدمته-  إلا إنه يعلم العين التي تراه بها-  فينقبض عنك بحسب ذلك

866 إذا احتجت إلى المشورة في أمر قد طرأ عليك-  فاستبده ببداية الشبان-  فإنهم أحد أذهانا و أسرع حدسا-  ثم رده بعد ذلك إلى رأي الكهول و الشيوخ-  ليستعقبوه و يحسنوا الاختيار له فإن تجربتهم أكثر

867 الإنسان في سعيه و تصرفاته كالعائم في اللجة-  فهو يكافح الجرية في إدباره و يجري معها في إقباله

868 ينبغي للعاقل أن يستعمل فيما يلتمسه الرفق-  و مجانبة الهذر-فإن العلقة تأخذ بهدوئها من الدم-  ما لا تأخذه البعوضة باضطرابها و فرط صياحها

869 أقوى ما يكون التصنع في أوائله-  و أقوى ما يكون التطبع في أواخره

870 غاية المروءة أن يستحيي الإنسان من نفسه-  و ذلك أنه ليس العلة في الحياء من الشيخ-  كبر سنه و لا بياض لحيته-  و إنما علة الحياء منه عقله-  فينبغي إن كان هذا الجوهر فينا-  أن نستحيي منه و لا نحضره قبيحا

871 من ساس رعية حرم عليه السكر عقلا-  لأنه قبيح أن يحتاج الحارس إلى من يحرسه

872 لا تبتاعن مملوكا قوي الشهوة-  فإن له مولى غيرك و لا غضوبا-  فإنه يؤذيك في استخدامك له-  و لا قوي الرأي فإنه يستعمل الحيلة عليك-  لكن اطلب من العبيد من كان قوي الجسم-  حسن الطاعة شديد الحياء

873 لا تعادوا الدول المقبلة-  و تشربوا قلوبكم بغضها فتدبروا بإقبالها

874 الغريب كالفرس الذي زايل شربه و فارق أرضه-  فهو ذاو لا يتقد و ذابل لا يثمر

875 السفر قطعة من العذاب و الرفيق السوء قطعة من النار

876 كل خلق من الأخلاق-  فإنه يكسد عند قوم من الناس إلا الأمانة-  فإنها نافقة عند أصناف الناس-  يفضل بها من كانت فيه-  حتى أن الآنية إذا لم تنشف-و بقي ما يودع فيها على حاله لم ينقص-  كانت أكثر ثناء من غيرها مما يرشح أو ينشف

877 اصبر على سلطانك في حاجاتك-  فلست أكبر شغله و لا بك قوام أمره

878 قوة الاستشعار من ضعف اليقين

879 إذا أحسست من رأيك بإكداد و من تصورك بفساد-  فاتهم نفسك بمجالستك لعامي الطبع-  أو لسيئ الفكر-  و تدارك إصلاح مزاج تخيلك بمكاثرة أهل الحكمة-  و مجالسة ذوي السداد-  فإن مفاوضتهم تريح الرأي المكدود-  و ترد ضالة الصواب المفقود

880 من جلس في ظل الملق لم يستقر به موضعه-  لكثرة تنقله و تصرفه مع الطباع و عرفه الناس بالخديعة

881 كثير من الحاجات تقضى برما لا كرما

882 أصحاب السلطان في المثل كقوم رقوا جبلا ثم سقطوا منه-  فأقربهم إلى الهلكة و التلف أبعدهم كان في المرتقى

883 لا تضع سرك عند من لا سر له عندك

884 سعة الأخلاق كيمياء الأرزاق

885 العلم أفضل الكنوز و أجملها-  خفيف المحمل عظيم الجدوى-  في الملإ جمال و في الوحدة أنس

886 السباب مزاح النوكى و لا بأس بالمفاكهة-  يروح بها الإنسان عن نفسه و يخرج عن حد العبوس

887 ثلاثة أشياء تدل على عقول أربابها-  الهدية و الرسول و الكتاب

888 التعزية بعد ثلاث تجديد للمصيبة-  و التهنئة بعد ثلاث استخفاف بالمودة

889 أنت مخير في الإحسان إلى من تحسن إليه-  و مرتهن بدوام الإحسان إلى من أحسنت إليه-  لأنك إن قطعته فقد أهدرته و إن أهدرته فلم فعلته

890 الناس من خوف الذل في ذل

891 إذا كان الإيجاز كافيا كان الإكثار عيا-  و إذا كان الإيجاز مقصرا كان الإكثار واجبا

892 بئس الزاد إلى المعاد العدوان على العباد

893 الخلق عيال الله و أحب الناس إلى الله أشفقهم على عياله

894 تحريك الساكن أسهل من تسكين المتحرك

895 العاقل بخشونة العيش مع العقلاء-  آنس منه بلين العيش مع السفهاء

896 الانقباض بين المنبسطين ثقل-  و الانبساط بين المنقبضين سخف

897 السخاء و الجود بالطعام لا بالمال-  و من وهب ألفا و شح بصحفة طعام فليس بجواد

898 إن بقيت لم يبق الهم

899 لا يقوم عز الغضب بذلة الاعتذار

900 الشفيع جناح الطالب

901 الأمل رفيق مؤنس إن لم يبلغك فقد استمتعت به

902 إعادة الاعتذار تذكير بالذنب

903 الصبر في العواقب شاف أو مريح

904 من طال عمره رأى في أعدائه ما يسره

905 لا نعمة في الدنيا أعظم من طول العمر و صحة الجسد

906 الناس رجلان-  أما مؤجل بفقد أحبابه أو معجل بفقد نفسه

907 العقل غريزة تربيها التجارب

908 النصح بين الملأ تقريع

909 لا تنكح خاطب سرك

910 من زاد أدبه على عقله كان كالراعي الضعيف مع الغنم الكثير

911 الدار الضيقة العمى الأصغر

912 النمام جسر الشر

913 لا تشن وجه العفو بالتقريع

914 كثرة النصح تهجم بك على كثرة الظنة

915 لكل ساقطة لاقطة

916 ستساق إلى ما أنت لاق

917 عاداك من لاحاك

918 جدك لا كدك

919 تذكر قبل الورد الصدر-  و الحذر لا يغني من القدر-  و الصبر من أسباب الظفر

920 عار النساء باق يلحق الأبناء بعد الآباء

921 أعجل العقوبة عقوبة البغي و الغدر و اليمين الكاذبة-  و من إذا تضرع إليه و سئل العفو لم يغفر

922 لا ترد بأس العدو القوي و غضبه بمثل الخضوع و الذل-  كسلامة الحشيش من الريح العاصف بانثنائه معها كيفما مالت

923 قارب عدوك بعض المقاربة تنل حاجتك-  و لا تفرط في مقاربته فتذل نفسك و ناصرك-  و تأمل حال الخشبة المنصوبة في الشمس التي إن أملتها زاد ظلها-  و إن أفرطت في الإمالة نقص الظل

924 إذا زال المحسود عليه علمت أن الحاسد كان يحسد على غير شي‏ء

925 العجز نائم و الحزم يقظان

926 من تجرأ لك تجرأ عليك

927 ما عفا عن الذنب من قرع به

928 عبد الشهوة أذل من عبد الرق

929 ليس ينبغي للعاقل أن يطلب طاعة غيره-  و طاعة نفسه عليه ممتنعة

930 الناس رجلان واجد لا يكتفي و طالب لا يجد

931 كلما كثر خزان الأسرار زادت ضياعا

932 كثرة الآراء مفسدة كالقدر لا تطيب إذ كثر طباخوها

933 من اشتاق خدم و من خدم اتصل-  و من اتصل وصل و من وصل عرف

934 عجبا لمن يخرج إلى البساتين للفرجة على القدرة-  و هلا شغلته رؤية القادر عن رؤية القدرة

935 كل الناس أمروا بأن يقولوا لا إله إلا الله إلا رسول الله-  فإنه رفع قدره عن ذلك-  و قيل له فاعلم أنه لا إله إلا الله فأمر بالعلم لا بالقول

936 كل مصطنع عارفة فإنما يصنع إلى نفسه-  فلا تلتمس من غيرك شكر ما أتيته إلى نفسك-  و تممت به لذتك-  و وقيت به عرضك

937 ولدك ريحانتك سبعا و خادمك سبعا-  ثم هو عدوك أو صديقك

938 من قبل معروفك فقد باعك مروءته

939 إلى الله أشكو بلادة الأمين و يقظة الخائن

940 من أكثر المشورة لم يعدم عند الصواب مادحا-  و عند الخطإ عاذرا

941 من كثر حقده قل عتابه

942 الحازم من لم يشغله البطر بالنعمة عن العمل للعاقبة-  و الهم بالحادثة عن الحيلة لدفعها

943 كلما حسنت نعمة الجاهل ازداد قبحا فيها

944 من قبل عطاءك فقد أعانك على الكرم-  و لو لا من يقبل الجود لم يكن من يجود

945 إخوان السوء كشجرة النار يحرق بعضها بعضا

946 زلة العالم كانكسار السفينة تغرق و يغرق معها خلق

947 أهون الأعداء كيدا أظهرهم لعداوته

948 أبق لرضاك من غضبك و إذا طرت فقع قريبا

949 لا تلتبس بالسلطان في وقت اضطراب الأمور عليه-  فإن البحر لا يكاد يسلم صاحبه في حال سكونه-  فكيف يسلم مع اختلاف رياحه و اضطراب أمواجه

950 إذا خلي عنان العقل و لم يحبس على هوى نفس-  أو عادة دين أو عصبية لسلف ورد بصاحبه على النجاة

951 إذا زادك الملك تأنيسا فزده إجلالا

952 من تكلف ما لا يعنيه فاته ما يعنيه

953 قليل يترقى منه إلى كثير-  خير من كثير ينحط عنه إلى قليل

954 جنبوا موتاكم في مدافنهم جار السوء-  فإن الجار الصالح ينفع في الآخرة كما ينفع في الدنيا

955 زر القبور تذكر بها الآخرة-  و غسل الموتى يتحرك قلبك-  فإن الجسد الخاوي عظة بليغة-  و صل على الجنائز لعله يحزنك-  فإن الحزين قريب من الله

956 الموت خير للمؤمن و الكافر-  أما المؤمن فيتعجل له النعيم-  و أما الكافر فيقل عذابه-  و آية ذلك من كتاب الله تعالى-  وَ ما عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ لِلْأَبْرارِ وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا-  أَنَّما نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ-  إِنَّما نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدادُوا إِثْماً

957 جزعك في مصيبة صديقك أحسن من صبرك-  و صبرك في مصيبتك أحسن من جزعك

958 من خاف إساءتك اعتقد مساءتك-  و من رهب صولتك ناصب دولتك

959 من فعل ما شاء لقي ما شاء

960 يسرني من القرآن كلمة أرجوها لمن أسرف على نفسه-  قالَ عَذابِي أُصِيبُ بِهِ مَنْ أَشاءُ-  وَ رَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْ‏ءٍ-  فجعل الرحمة عموما و العذاب خصوصا

961 الاستئثار يوجب الحسد و الحسد يوجب البغضة-  و البغضة توجب الاختلاف و الاختلاف يوجب الفرقة-  و الفرقة توجب الضعف و الضعف يوجب الذل-  و الذل يوجب زوال الدولة و ذهاب النعمة

962 لا يكاد يصح رؤيا الكذاب-  لأنه يخبر في اليقظة بما لم يكن-  فأحر به أن يرى في المنام ما لا يكون

963 يفسدك الظن على صديق قد أصلحك اليقين له

964 لا تكاد الظنون تزدحم على أمر مستور إلا كشفته

965 المشورة راحة لك و تعب على غيرك

966 حق كل سر أن يصان-  و أحق الأسرار بالصيانة سرك مع مولاك-  و سره معك و اعلم أن من فضح فضح-  و من باح فلدمه أباح

967 يا من ألم بجناب الجلال احفظ ما عرفت-  و اكتم ما استودعت-  و اعلم أنك قد رشحت لأمر فافطن له-  و لا ترض لنفسك أن تكون خائنا-  فمن يؤد الأمانة فيما استودع-  أخلق الناس بسمة الخيانة-  و أجدر الناس بالإبعاد و الإهانة

968 لا تعامل العامة فيما أنعم به عليك من العلم-  كما تعامل الخاصة-  و اعلم أن لله سبحانه رجالا أودعهم أسرارا خفية-  و منعهم عن إشاعتها-  و اذكر قول العبد الصالح لموسى و قد قال له-  هل أتبعك على أن تعلمن مما علمت رشدا-  قال إنك لن تستطيع معي صبرا-  و كيف تصبر على ما لم تحط به خبرا

969 لكل دار باب و باب دار الآخرة الموت

970 إن لك فيمن مضى من آبائك و إخوانك لعبرة-  و إن ملك الموت دخل‏على داود النبي-  فقال من أنت قال من لا يهاب الملوك-  و لا تمنع منه القصور و لا يقبل الرشا-  قال فإذن أنت ملك الموت جئت و لم أستعد بعد-  فقال فأين فلان جارك-  أين فلان نسيبك قال ماتوا-  قال أ لم يكن لك في هؤلاء عبرة لتستعد

971 ما أخسر صفقة الملوك إلا من عصم الله-  باعوا الآخرة بنومة

972 إن هذا الموت قد أفسد على الناس نعيم الدنيا-  فما لكم لا تلتمسون نعيما لا موت بعده

973 انظر العمل الذي يسرك أن يأتيك الموت-  و أنت عليه فافعله الآن فلست تأمن أن تموت الآن

974 لا تستبطئ القيامة-  فتسكن إلى طول المدة الآتية عليك بعد الموت-  فإنك لا تفرق بعد عودك بين ألف سنة و بين ساعة واحدة-  ثم قرأ وَ يَوْمَ يَحْشُرُهُمْ كَأَنْ لَمْ يَلْبَثُوا إِلَّا ساعَةً مِنَ النَّهارِ الآية

975 لا بد لك من رفيق في قبرك-  فاجعله حسن الوجه طيب الريح-  و هو العمل الصالح

976 رب مرتاح إلى بلد و هو لا يدري أن حمامه في ذلك البلد

977 الموت قانص يصمي و لا يشوي

978 ما من يوم إلا يتصفح ملك الموت فيه وجوه الخلائق-  فمن رآه على معصية أو لهو أو رآه ضاحكا فرحا-  قال له يا مسكين ما أغفلك عما يراد بك-  اعمل ما شئت فإن لي فيك غمرة أقطع بها وتينك

979 إذا وضع الميت في قبره اعتورته نيران أربع-  فتجي‏ء الصلاة فتطفئ واحدة-  و يجي‏ء الصوم فيطفئ واحدة-  و تجي‏ء الصدقة فتطفئ واحدة-  و يجي‏ء العلم فيطفئ الرابعة-  و يقول لو أدركتهن لأطفأتهن كلهن-  فقر عينا فأنا معك و لن ترى بؤسا

980 استجيروا بالله تعالى و استخيروه في أموركم-  فإنه لا يسلم مستجيرا و لا يحرم مستخيرا

981 أ لا أدلكم على ثمرة الجنة لا إله إلا الله بشرط الإخلاص

982 من شرف هذه الكلمة و هي الحمد لله-  أن الله تعالى جعلها فاتحة كتابه-  و جعلها خاتمة دعوى أهل جنته-  فقال و آخر دعواهم أن الحمد لله رب العالمين

983 ذاكر الله في الغافلين كالشجرة الخضراء في وسط الهشيم-  و كالدار العامرة بين الربوع الخربة

984 أفضل الأعمال أن تموت و لسانك رطب بذكر الله سبحانه

985 الذكر ذكران أحدهما ذكر الله و تحميده-  فما أحسنه و أعظم أجره-  و الثاني ذكر الله عند ما حرم الله و هو أفضل من الأول

986 ما أضيق الطريق على من لم يكن الحق تعالى دليله-  و ما أوحشها على من لم يكن أنيسه-  و من اعتز بغير عز الله ذل و من تكثر بغير الله قل

987 اللهم إن فههت عن مسألتي أو عمهت عن طلبتي-  فدلني على مصالحي و خذ بناصيتي إلى مراشدي-  اللهم احملني على عفوك و لا تحملني على عدلك

988 مخ الإيمان التقوى و الورع و هما من أفعال القلوب-  و أحسن أفعال الجوارح ألا تزال مالئا فاك بذكر الله سبحانه

989 اللهم فرغني لما خلقتني له و لا تشغلني بما تكفلت لي به-  و لا تحرمني و أنا أسألك و لا تعذبني و أنا أستغفرك

990 سبحان من ندعوه لحظنا فيسرع-  و يدعونا لحظنا فنبطئ-  خيره إلينا نازل و شرنا إليه صاعد و هو مالك قادر

991 اللهم إنا نعوذ بك من بيات غفلة و صباح ندامة

992 اللهم إني أستغفرك لما تبت منه إليك ثم عدت فيه-  و أستغفرك لما وعدتك من نفسي ثم أخلفتك-  و أستغفرك للنعم التي أنعمت بها علي-  فتقويت بها على معصيتك

993 اللهم إني أعوذ بك أن أقول حقا ليس فيه رضاك-  ألتمس به أحدا سواك-  و أعوذ بك أن أتزين للناس بشي‏ء يشينني عندك-  و أعوذ بك أن أكون عبرة لأحد من خلقك-  و أعوذ بك أن يكون أحد من خلقك أسعد بما علمتني مني

994 يا من ليس إلا هو يا من لا يعلم ما هو إلا هو اعف عني

995 اللهم إن الآمال منوطة بكرمك-  فلا تقطع علائقها بسخطك-  اللهم إني أبرأ من الحول و القوة إلا بك-  و أدرأ بنفسي عن التوكل على غيرك

996 اللهم صل على محمد و آل محمد كلما ذكره الذاكرون-  و صل على محمد و آل محمد كلما غفل عن ذكره الغافلون-  اللهم صل على محمد و آل محمد عدد كلماتك-  و عدد معلوماتك-  صلاة لا نهاية لها و لا غاية لأمدها

997 سبحان الواحد الذي ليس غيره-  سبحان الدائم الذي لا نفاد له-  سبحان القديم الذي لا ابتداء له-  سبحان الغني عن كل شي‏ء-  و لا شي‏ء من الأشياء يغني عنه

998 يا الله يا رحمان يا رحيم يا حي يا قيوم-  يا بديع السماوات و الأرض-  يا ذا الجلال و الإكرام اعف عني

و هذا حين انتهاء قولنا في شرح نهج البلاغة-  و لم ندرك ما أدركناه منه بقوتنا و حولنا-  فإنا عاجزون عما هو دونه-  و لقد شرعنا فيه و إنه لفي أنفسنا كالطود الأملس-  تزل الوعول العصم عن قذفاته-  بل كالفلك الأطلس-  لا تبلغ الأوهام و العقول إلى حدود غاياته-  فما زالت معونة الله سبحانه و تعالى تسهل لنا حزنه-  و تذلل لنا صعبه-  حتى أصحب أبيه و أطاع عصيه-  و فتحت علينا بحسن النية و إخلاص الطوية-  في تصنيفه أبواب البركات-  و تيسرت علينا مطالب الخيرات-  حتى لقد كان الكلام ينثال علينا انثيالا-  و يؤاتينا بديهة و ارتجالا-  فتم تصنيفه في مدة قدرها أربع سنين و ثمانية أشهر-  و أولها غرة شهر رجب من سنة أربع و أربعين و ستمائة-  و آخرها سلخ صفر من سنة تسع و أربعين و ستمائة-  و هو مقدار مدة خلافة أمير المؤمنين ع-  و ما كان في الظن و التقدير أن الفراغ منه-  يقع في أقل من عشر سنين-  إلا أن الألطاف الإلهية و العناية السماوية-  شملتنا بارتفاع العوائق و انتفاء الصوارف-  و شحذت بصيرتنا فيه-  و أرهفت همتنا في تشييد مبانيه-  و تنضيد ألفاظه و معانيه- . و كان لسعادة المجلس المولوي المؤيدي الوزيري-  أجرى الله بالخير أقلامه-  و أمضى‏في طلى الأعداء حسامه-  في المعونة عليه أوفر قسط و أوفى نصيب و حظ-  إذ كان مصنوعا لخزانته و موسوما بسمته-  و لأن همته أعلاها الله ما زالت تتقاضى عنده بإتمامه-  و تحثه على إنجازه و إبرامه-  و ناهيك بها من همة راضت الصعب الجامح-  و خففت العب‏ء الفادح و يسرت الأمر العسير-  و قطعت المدى الطويل في الزمن القصير- .

و قد استعملت في كثير من فصوله-  فيما يتعلق بكلام المتكلمين و الحكماء خاصة-  ألفاظ القوم-  مع علمي بأن العربية لا تجيزها نحو قولهم المحسوسات-  و قولهم الكل و البعض و قولهم الصفات الذاتية-  و قولهم الجسمانيات و قولهم أما أولا فالحال كذا-  و نحو ذلك مما لا يخفى عمن له أدنى أنس بالأدب-  و لكنا استهجنا تبديل ألفاظهم و تغيير عباراتهم-  فمن كلم قوما كلمهم باصطلاحهم-  و من دخل ظفار حمر- . و النسخة التي بني هذا الشرح على نصها-  أتم نسخة وجدتها بنهج البلاغة-  فإنها مشتملة على زيادات تخلو عنها أكثر النسخ- .

و أنا أستغفر الله العظيم من كل ذنب يبعد من رحمته-  و من كل خاطر يدعو إلى الخروج عن طاعته-  و أستشفع إليه بمن أنصبت جسدي-  و أسهرت عيني و أعملت فكري-  و استغرقت طائفة من عمري في شرح كلامه-  و التقرب إلى الله بتعظيم منزلته و مقامه-  أن يعتق رقبتي من النار-  و ألا يبتليني في الدنيا ببلاء تعجز عنه قوتي-  و تضعف عنه طاقتي و أن يصون وجهي عن المخلوقين-  و يكف عني عادية الظالمين-  إنه سميع مجيب و حسبنا الله وحده-  و صلواته على سيدنا محمد النبي و آله و سلامه

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره 487 متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن ابی الحدید)

حکمت 479 صبحی صالح

479-وَ قَالَ ( عليه‏ السلام  )شَرُّ الْإِخْوَانِ مَنْ تُكُلِّفَ لَهُ

قال الرضي لأن التكليف مستلزم للمشقة و هو شر لازم عن الأخ المتكلف له فهو شر الإخوان

حکمت 487 شرح ابن ‏أبي ‏الحديد ج 20

487 وَ قَالَ ع: شَرُّ الْإِخْوَانِ مَنْ تَكَلَّفُ لَهُ إنما كان كذلك-  لأن الإخاء الصادق بينهما يوجب الانبساط-  و ترك التكلف-  فإذا احتيج إلى التكلف له-  فقد دل ذلك على أن ليس هناك إخاء صادق-  و من ليس بأخ صادق فهو من شر الإخوان- .

و روى ابن ناقيا في كتاب ملح الممالحة-  قال دخل الحسن بن سهل على المأمون-  فقال له كيف علمك بالمروءة-  قال ما أعلم ما يريد أمير المؤمنين فأجيبه-  قال عليك بعمرو بن مسعدة-  قال فوافيت عمرا و في داره صناع-  و هو جالس على آجرة ينظر إليهم-  فقلت إن أمير المؤمنين يأمرك أن تعلمني المروءة-  فدعا بآجرة فأجلسني عليها-  و تحدثنا مليا و قد امتلأت غيظا من تقصيره بي-  ثم قال يا غلام عندك شي‏ء يؤكل فقال نعم-  فقدم طبقا لطيفا عليه رغيفان و ثلاث سكرجات-  في إحداهن خل و في الأخرى مري‏ء-  و في الأخرى ملح فأكلنا-  و جاء الفراش فوضأنا-  ثم قال إذا شئت فنهضت متحفظا و لم أودعه-  فقال لي إن رأيت أن تعود إلي في يوم مثله-  فلم أذكر للمأمون شيئا مما جرى-  فلما كان في اليوم الذي وعدني فيه لقياه-سرت إليه فاستؤذن لي عليه-  فتلقاني على باب الدار فعانقني-  و قبل بين عيني و قدمني أمامه-  و مشى خلفي حتى أقعدني في الدست-  و جلس بين يدي و قد فرشت الدار-  و زينت بأنواع الزينة-  و أقبل يحدثني و يتنادر معي إلى أن حضرت وقت الطعام-  فأمر فقدمت أطباق الفاكهة فأصبنا منها-  و نصبت الموائد فقدم عليها أنواع الأطعمة-  من حارها و باردها و حلوها و حامضها-  ثم قال أي الشراب أعجب إليك-  فاقترحت عليه و حضر الوصائف للخدمة-  فلما أردت الانصراف-  حمل معي جميع ما أحضر من ذهب و فضة و فرش و كسوة-  و قدم إلى البساط فرس بمركب ثقيل-  فركبته و أمر من بحضرته من الغلمان الروم و الوصائف-  حتى سعوا بين يدي-  و قال عليك بهم فهم لك-  ثم قال إذا زارك أخوك فلا تتكلف له-  و اقتصر على ما يحضرك-  و إذا دعوته فاحتفل به و احتشد-  و لا تدعن ممكنا كفعلنا إياك عند زيارتك إيانا-  و فعلنا يوم دعوناك

ترجمه فارسی شرح ابن‏ ابی الحدید

حكمت (487)

و قال عليه السّلام: شرّ الاخوان من تكلّف له.

«و آن حضرت فرمود: بدترين برادران كسى است كه براى او به رنج و تكلف افتند.»

بدون ترديد همين گونه است زيرا دوستى صادقانه موجب انبساط و ترك تكلف است و هرگاه براى دوستى نياز به تكلف و رودربايستى باشد دليل بر آن است كه دوستى و برادرى صادقانه نيست و هر كس برادر راستين نباشد از بدترين برادران است.

ابن ناقيا در كتاب ملح الممالحة مى‏ گويد: حسن بن سهل پيش مأمون رفت، مأمون به او گفت: از مروت چه مى‏ دانى گفت: نمى‏ دانم، امير المؤمنين چه اراده فرموده است كه پاسخش دهم. مأمون گفت: ملازم عمرو بن مسعده شو-  از او بياموز.

حسن بن سهل گويد: به خانه عمرو رفتم، گروهى از صنعتگران در خانه‏ اش به كار مشغول بودند و او روى آجرى نشسته بود و به ايشان مى‏ نگريست. به او گفتم: امير المؤمنين به تو فرمان مى‏ دهد كه مروت را بر من بياموزى.

او آجرى خواست و مرا بر آن نشاند و مدتى گفتگو كرديم و من از كوتاهى كردن او نسبت به خود سخت خشمگين بودم، عمرو آن گاه به غلام خود گفت: آيا چيزى كه خورده شود پيش تو يافت مى ‏شود گفت: آرى و سينى ظريف و كوچكى آورد كه در آن دو گرده نان و سه پياله بود يكى سركه و دومى سيرابى و سومى نمك و هر دو از آن خورديم و خدمتكار آمد و دستهاى خود را شستيم. عمرو به من گفت: هرگاه بخواهى مى‏ توانى بروى و من در حالى كه از او پرهيز مى‏ كردم برخاستم و با او خداحافظى نكردم.

او به من گفت: اگر مصلحت بدانى فلان روز پيش من بيا. من از آنچه گذشت چيزى به مأمون نگفتم و چون روزى كه مرا دعوت‏ كرده بود فرا رسيد به خانه ‏اش رفتم، همين كه براى من از او اجازه ورود خواستند تا در خانه به استقبال من آمد و مرا در آغوش كشيد و ميان دو چشم مرا بوسيد و مرا جلو انداخت و خود پشت سرم حركت مى‏ كرد تا مرا بر مسند نشاند و خود روبه‏ روى من نشست.

خانه را به انواع فرش و زينت آراسته بودند، او با من شروع به سخن گفتن و تبادل نظر كرد تا هنگام خوراك فرا رسيد، دستور داد انواع سيني هاى ميوه حاضر آوردند كه خورديم سپس سفره ‏ها گسترده شد و انواع خوراكيهاى سرد و گرم و ترش و شيرين بر آنها نهادند. از من پرسيد چه شرابى را خوشتر مى ‏دارى گفتم. كنيزكان براى ساقى گرى و خدمت آمدند، و چون خواستم برگردم همه چيز را كه آن جا بود و فراهم آورده بود از سيمينه و زرينه و جامه و فرش همراه من ساخت و مركبى گرانبها را كنار بساط آوردند و من سوار شدم. او به همه غلامان رومى و كنيزكانى كه در حضورش بودند فرمان داد كه پيشاپيش مركب من بدوند و گفت همه اينها از آن توست و آنان را براى خود بگير.

عمرو بن مسعده آن گاه به من گفت: هرگاه دوست و برادر تو بدون دعوت قبلى به ديدن تو آمد، براى او تكلف مكن و به هر چه آماده است قناعت كن ولى هرگاه او را دعوت مى‏ كنى آنچه مى‏ توانى ميزبانى و تكلف كن و از هيچ كار ممكن فروگذار مشو همان گونه كه ما انجام داديم چه آن روزى كه به ديدن ما آمدى و چه روزى كه تو را دعوت كرديم.

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدیدجلد 8 //دکتر محمود مهدوى دامغانى

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره 486 متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن ابی الحدید)

حکمت 478 صبحی صالح

478-وَ قَالَ ( عليه ‏السلام  )مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَى أَهْلِ الْجَهْلِ أَنْ يَتَعَلَّمُوا حَتَّى أَخَذَ عَلَى أَهْلِ الْعِلْمِ أَنْ يُعَلِّمُوا

حکمت 486 شرح ابن ‏أبي ‏الحديد ج 20

486 وَ قَالَ ع: مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَى أَهْلِ الْجَهْلِ أَنْ يَتَعَلَّمُوا-  حَتَّى أَخَذَ عَلَى أَهْلِ الْعِلْمِ أَنْ يُعَلِّمُوا تعليم العلم فرض كفاية-  و في الخبر المرفوع من علم علما و كتمه-  ألجمه الله يوم القيامة بلجام من نار وروى معاذ بن جبل عن النبي ص قال تعلموا العلم فإن تعلمه خشية الله و دراسته تسبيح-  و البحث عنه جهاد و طلبه عبادة-  و تعليمه صدقة و بذله لأهله قربة-  لأنه معالم الحلال و الحرام و بيان سبيل الجنة-  و المؤنس في الوحشة و المحدث في الخلوة-  و الجليس في الوحدة و الصاحب في الغربة-  و الدليل على السراء و المعين على الضراء-  و الزين عند الأخلاء و السلاح على الأعداء- .

و رئي واصل بن عطاء يكتب من صبي حديثا-  فقيل له مثلك يكتب من هذا-  فقال أما إني أحفظ له منه-  و لكني أردت أن أذيقه كأس الرئاسة-  ليدعوه ذلك إلى الازدياد من العلم- .

و قال الخليل العلوم أقفال و السؤالات مفاتيحها- . و قال بعضهم-  كان أهل العلم يضنون بعلمهم عن أهل الدنيا-  فيرغبون فيه و يبذلون لهم دنياهم-  و اليوم قد بذل أهل العلم علمهم لأهل الدنيا-  فزهدوا فيه و ضنوا عنهم بدنياهم- . و قال بعضهم-  ابذل علمك لمن يطلبه و ادع إليه من لا يطلبه-  و إلا كان مثلك كمن أهديت له فاكهة-  فلم يطعمها و لم يطعمها حتى فسدت

ترجمه فارسی شرح ابن‏ ابی الحدید

حكمت (486)

ما اخذ الله على اهل الجهل ان يتعلموا حتى اخذ على اهل العلم ان يعلّموا.

«خداوند از نادانان پيمان نگرفت كه بياموزند تا نخست بر عهده دانايان نهاد كه آموزش دهند.»

آموزش دادن علم واجب كفايى است و در خبر مرفوع آمده است: «هر كس دانشى بياموزد و آن را پوشيده دارد، خداوند به روز رستاخيز او را لگامى از آتش مى‏ زند.» معاذ بن جبل از قول پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نقل مى‏ كند كه فرموده است: «علم بياموزيد كه آموختن آن موجب بيم از خداوند و تدريس آن تسبيح و كاوش درباره آن جهاد و طلب آن عبادت و آموزش دادن آن صدقه و بخشيدن آن به اهلش مايه قربت است كه راههاى دانستن حلال و حرام و بيان راه بهشت است و مونس هنگام وحشت و يار سخنگوى در خلوت و همنشين تنهايى و دوست هنگام غربت است، راهنماى آسايش و ياور به گاه سختى و مايه زيور نزد دوستان و اسلحه در قبال دشمنان است.» واصل بن عطاء را ديدند كه حديثى را از كودكى مى‏ پرسد و مى‏ نويسد. او را گفتند: آيا كسى چون تو گفته چنين كودكى را مى‏ نويسد گفت: من خود اين حديث را از او بهتر در حفظ دارم ولى خواستم بدين گونه طعم جام رياست را به او بچشانم تا اين كار او را وادار به بيشتر فراگرفتن دانش سازد.

خليل گفته است: دانشها قفلهايى است كه پرسشها كليدهاى آن است.

يكى از حكيمان گفته است: دانش خود را براى كسى كه در جستجوى آن است بذل كن و كسى را هم كه در جستجوى آن نيست به آن فراخوان، و گرنه همچون كسى هستى كه ميوه‏اى به او داده شود كه نه خود خورد و نه به كس دهد تا تباه گردد.

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدیدجلد 8 //دکتر محمود مهدوى دامغانى

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره 485 متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن ابی الحدید)

حکمت 477 صبحی صالح

477-وَ قَالَ ( عليه ‏السلام  )أَشَدُّ الذُّنُوبِ مَا اسْتَخَفَّ بِهَا صَاحِبُهُ

حکمت 485 شرح ابن ‏أبي ‏الحديد ج 20

485 وَ قَالَ ع: أَشَدُّ الذُّنُوبِ مَا اسْتَخَفَّ بِهَا صَاحِبُهَا عظم المصيبة على حسب نعمة العاصي-  و لهذا كان لطم الولد وجه الوالد كبيرا-  ليس كلطمة وجه غير الوالد- . و لما كان البارئ تعالى أعظم المنعمين-  بل لا نعمة إلا و هي في الحقيقة من نعمه و منسوبة إليه-  كانت مخالفته و معصيته عظمة جدا-  فلا ينبغي لأحد أن يعصيه في أمر و إن كان قليلا في ظنه-  ثم يستقله و يستهين به-  و يظهر الاستخفاف و قلة الاحتفال بمواقعته-  فإنه يكون قد جمع إلى المعصية معصية أخرى-  و هي الاستخفاف بقدر تلك المعصية-  التي لو أمعن النظر لعلم أنها عظيمة-  ينبغي له لو كان رشيدا أن يبكي عليها الدم فضلا عن الدمع-  فلهذا قال ع أشد الذنوب ما استخف بها صاحبها

ترجمه فارسی شرح ابن‏ ابی الحدید

حكمت (485)

و قال عليه السّلام: اشدّ الذنوب ما استخف بها صاحبها.

و آن حضرت فرمود: «سخت ‏ترين گناهان، گناهى بود كه گنهكار آن را سبك شمارد.»

بزرگى مصيبت معصيت به ميزان برخوردارى گنهكار از نعمت كسى است كه نسبت به او گناه مى‏ ورزد و به همين سبب سيلى زدن فرزند به چهره پدر در بزرگى گناه قابل مقايسه با سيلى زدن به چهره ديگرى نيست.

و چون بارى تعالى بزرگترين نعمت دهندگان است بلكه هيچ نعمتى نيست مگر اينكه در حقيقت از نعمتهاى خداوندى است و همه نعمتها منسوب به اوست، بنابراين مخالفت با خداوند و انجام دادن معصيت به راستى بزرگ است و براى هيچ كس سزاوار نيست كه در كارى هر چند در گمان او كوچك باشد معصيت كند، وانگهى آن را اندك و بى ‏ارزش بداند و اين موضوع را آشكار كند و به آن گناه اعتنا نكند كه در اين صورت علاوه بر گناه مرتكب گناهى ديگر هم شده است كه همان بى‏اعتنايى به اهميت آن است، و حال آنكه اگر امعان نظر كند مى‏ داند كه آن كارى بزرگ است چندان كه اگر خردمند باشد بايد بر آن به جاى اشك خون گريه كند. به همين سبب است كه امير المؤمنين عليه السّلام فرموده است: «سخت‏ ترين گناهان، گناهى بود كه گنهكار آن را سبك شمارد.»

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدیدجلد 8 //دکتر محمود مهدوى دامغانى

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره 484 متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن ابی الحدید)

حکمت 476 صبحی صالح

476-وَ قَالَ ( عليه‏ السلام  )لِزِيَادِ ابْنِ أَبِيهِ وَ قَدِ اسْتَخْلَفَهُ لِعَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْعَبَّاسِ عَلَى فَارِسَ وَ أَعْمَالِهَا فِي كَلَامٍ طَوِيلٍ كَانَ بَيْنَهُمَا نَهَاهُ فِيهِ عَنْ تَقَدُّمِ الْخَرَاجِ.

اسْتَعْمِلِ الْعَدْلَ وَ احْذَرِ الْعَسْفَ وَ الْحَيْفَ فَإِنَّ الْعَسْفَ يَعُودُ بِالْجَلَاءِ وَ الْحَيْفَ يَدْعُو إِلَى السَّيْفِ

حکمت 484 شرح ابن ‏أبي ‏الحديد ج 20

484: وَ قَالَ ع لِزِيَادِ بْنِ أَبِيهِ-  وَ قَدِ اسْتَخْلَفَهُ لِعَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْعَبَّاسِ عَلَى فَارِسَ وَ أَعْمَالِهَا-  فِي كَلَامٍ طَوِيلٍ كَانَ بَيْنَهُمَا نَهَاهُ فِيهِ عَنْ تَقْدِيمِ الْخَرَاجِ- . اسْتَعْمِلِ الْعَدْلَ وَ احْذَرِ الْعَسْفَ وَ الْحَيْفَ-  فَإِنَّ الْعَسْفَ يَعُودُ بِالْجَلَاءِ وَ الْحَيْفَ يَدْعُو إِلَى السَّيْفِ قد سبق الكلام في العدل و الجور-  و كانت عادة أهل فارس في أيام عثمان-  أن يطلب الوالي منهم خراج أملاكهم-  قبل بيع الثمار على وجه الاستسلاف-  أو لأنهم كانوا يظنون أن أول السنة القمرية-  هو مبتدأ وجوب الخراج-  حملا للخراج التابع لسنة الشمس على الحقوق الهلالية-  التابعة لسنة القمر-  كأجرة العقار و جوالي أهل الذمة-  فكان ذلك يجحف بالناس و يدعو إلى عسفهم و حيفهم- . و قد غلط في هذا المعنى جماعة من الملوك-  في كثير من الأعصار-  و لم يعلموا فرق ما بين السنتين-  ثم تنبه له قوم من أذكياء الناس-  فكبسوا و جعلوا السنين واحدة-  ثم أهمل الناس الكبس-  و انفرج ما بين السنة القمرية و السنة الخراجية-  التي هي سنة الشمس انفراجا كثيرا- . و استقصاء القول في ذلك لا يليق بهذا الموضع-  لأنه خارج عن فن الأدب-  الذي هو موضوع كتابنا هذا

ترجمه فارسی شرح ابن‏ ابی الحدید

حكمت (484)

و قال عليه السّلام لزياد بن ابيه و قد استخلفه لعبد الله بن العباس على فارس و اعمالها، فى كلام طويل كان بينهما نهاه فيه عن تقديم الخراج: استعمل العدل، و احذر العسف و الحيف، فانّ العسف يعود بالجلاء، و الحيف يدعو الى السيف.

هنگامى كه زياد بن ابيه را قائم مقام ابن عباس بر حكومت فارس و شهرهاى تابع آن قرار داد در گفتارى دراز كه ميان آن دو صورت گرفت او را از گرفتن خراج پيش از رسيدن وقت آن نهى كرد و به او چنين فرمود: «دادگرى را به كار بند و از بيداد و ستم پرهيز كن كه بيداد سبب آوارگى گردد و ستم شمشير در ميانه آرد.»

ابن ابى الحديد در شرح اين سخن مى‏ گويد: پيش از اين درباره دادگرى و ستم سخن گفته شد و سپس مى‏ افزايد كه به روزگار عثمان چنين مرسوم بود كه حاكم خراج مردم فارس را پيش از فروش ميوه‏ ها و خواربار و به صورت پيش پرداخت دريافت مى‏ كرد. يا سبب اين كار آن بود كه حاكم اول سال قمرى را آغاز وجوب گرفتن خراج مى ‏دانستند و به سال شمسى توجه نداشتند و اين موضوع موجب ظلم و بيداد نسبت به مردم مى‏ شد و گروهى بسيار از حاكمان در اين مسأله به صورت نادرست عمل مى‏ كردند و فرق ميان دو سال شمسى و قمرى را نمى ‏دانستند تا آنكه گروهى از افراد زيرك متوجه شدند و موضوع كبيسه را پيش آوردند و هر دو سال را يكى قرار دادند. پس از آن بازاين موضوع را مهمل گذاشتند و فاصله ميان سال قمرى و سال پرداخت خراج كه سال شمسى بود، بسيار شد.

بحث كامل در اين مسأله در خور اين جا نيست كه خارج از موضوع ادب است كه مبناى اين كتاب ما بر آن است.

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدیدجلد 8 //دکتر محمود مهدوى دامغانى

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره 483 متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن ابی الحدید)

حکمت 475 صبحی صالح

475-وَ قَالَ ( عليه ‏السلام  )الْقَنَاعَةُ مَالٌ لَا يَنْفَدُ

قال الرضي و قد روى بعضهم هذا الكلام لرسول الله ( صلى ‏الله ‏عليه ‏وآله‏ وسلم  )

حکمت 483 شرح ابن ‏أبي ‏الحديد ج 20

483 وَ قَالَ ع: الْقَنَاعَةُ مَالٌ لَا يَنْفَدُ قال و قد روى بعضهم هذا الكلام عن رسول الله ص قد تقدم القول في هذا المعنى-  و قد تكررت هذه اللفظة بذاتها في كلامه ع- . و من جيد القول في القناعة قول الغزي-

أنا كالثعبان جلدي ملبسي
لست محتاجا إلى ثوب الجمال‏

فالخمول العز و اليأس الغنى‏
و القنوع الملك هذا ما بدا لي‏

و قال أيضا

لا تعجبن لمن يهوى و يصعد في
دنياه فالخلق في أرجوحة القدر

و اقنع بما قل فالأوشال صافية
و لجة البحر لا تخلو من الكدر

ترجمه فارسی شرح ابن‏ ابی الحدید

حكمت (483)

و قال عليه السّلام: القناعة مال لا ينفد. قال: و قد روى بعضهم هذا الكلام عن رسول الله صلى الله عليه و آله.

«و آن حضرت فرمود: قناعت مالى است كه پايان نمى‏ پذيرد.» سيد رضى گويد: برخى از محدثان اين سخن را از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم روايت كرده ‏اند.

ابن ابى الحديد نوشته است پيش از اين در اين مورد سخن گفته شد و اين سخن همين گونه در سخنان على عليه السّلام مكرر آمده است.

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدیدجلد 8 //دکتر محمود مهدوى دامغانى

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره 482 متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن ابی الحدید)

حکمت 474 صبحی صالح

474-وَ قَالَ ( عليه ‏السلام  )مَا الْمُجَاهِدُ الشَّهِيدُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَعْظَمَ أَجْراً مِمَّنْ قَدَرَ فَعَفَّ لَكَادَ الْعَفِيفُ أَنْ يَكُونَ مَلَكاً مِنَ الْمَلَائِكَةِ

حکمت 482 شرح ابن ‏أبي ‏الحديد ج 20

482 وَ قَالَ ع: مَا الْمُجَاهِدُ الشَّهِيدُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَعْظَمَ أَجْراً-  مِمَّنْ قَدَرَ فَعَفَّ-  لَكَادَ الْعَفِيفُ أَنْ يَكُونَ مَلَكاً مِنَ الْمَلَائِكَةِ

نبذ و حكايات حول العفة

قد تقدم القول في العفة و هي ضروب-  عفة اليد و عفة اللسان و عفة الفرج و هي العظمى-  وقد جاء في الحديث المرفوع من عشق فكتم و عف و صبر فمات-  مات شهيدا و دخل الجنة و في حكمة سليمان بن داود أن الغالب لهواه أشد من الذي يفتح المدينة وحده- .

نزل خارجي على بعض إخوانه منهم مستترا من الحجاج-  فشخص المنزول عليه لبعض حاجاته و قال لزوجته-  يا ظمياء أوصيك بضيفي هذا خيرا-  و كانت من أحسن الناس-  فلما عاد بعد شهر قال لها كيف كان ضيفك-  قالت ما أشغله بالعمى عن كل شي‏ء-  و كان الضيف أطبق جفنيه فلم ينظر إلى المرأة-  و لا إلى منزلها إلى أن عاد زوجها- .

و قال الشاعر-

إن أكن طامح اللحاظ فإني
و الذي يملك القلوب عفيف‏

 خرجت امرأة من صالحات نساء قريش إلى بابها لتغلقه-  و رأسها مكشوف-  فرآها رجل أجنبي فرجعت و حلقت شعرها-  و كانت من أحسن النساء شعرا فقيل لها في ذلك-  قالت ما كنت لأدع على رأسي شعرا رآه من ليس لي بمحرم- . كان ابن سيرين يقول-  ما غشيت امرأة قط في يقظة و لا نوم-  غير أم عبد الله-  و إني لأرى المرأة في المنام و أعلم أنها لا تحل لي-  فأصرف بصري عنها- . و قال بعضهم-

و إني لعف عن فكاهة جارتي
و إني لمشنوء إلي اغتيابها

إذا غاب عنها بعلها لم أكن لها
صديقا و لم تأنس إلي كلابها

و لم أك طلابا أحاديث سرها
و لا عالما من أي حوك ثيابها

دخلت بثينة على عبد الملك بن مروان فقال-  ما أرى فيك يا بثينة شيئا مما كان يلهج به جميل-  فقالت إنه كان يرنو إلي بعينين-  ليستا في رأسك يا أمير المؤمنين-  قال فكيف صادفته في عفته-  قالت كما وصف نفسه إذ قال-

لا و الذي تسجد الجباه له
ما لي بما ضم ثوبها خبر

و لا بفيها و لا هممت به‏
ما كان إلا الحديث و النظر

و قال أبو سهل الساعدي دخلت على جميل في مرض موته-  فقال يا أبا سهل رجل يلقى الله و لم يسفك دما حراما-  و لم يشرب خمرا و لم يأت فاحشة-  أ ترجو له الجنة قلت إي و الله فمن هو-  قال إني لأرجو أن أكون أنا ذلك فذكرت له بثينة- فقال إني لفي آخر يوم من أيام الدنيا-  و أول يوم من أيام الآخرة-  لا نالتني شفاعة محمد-  إن كنت حدثت نفسي بريبة معها أو مع غيرها قط- .

قال الشاعر

قالت و قلت ترفقي فصلي
حبل امرئ بوصالكم صب‏

صادق إذا بعلي فقلت لها
الغدر شي‏ء ليس من شعبي‏

ثنتان لا أصبو لوصلهما
عرس الصديق و جارة الجنب‏

أما الصديق فلست خائنه‏
و الجار أوصاني به ربي‏

يقال إن امرأة ذات جمال- دعت عبد الله بن عبد المطلب إلى نفسها- لما كانت ترى على وجهه من النور- فأبى و قال

أما الحرام فالممات دونه
و الحل لا حل فأستبينه‏

فكيف بالأمر الذي تبغينه‏
يحمي الكريم عرضه و دينه‏

راود توبة بن الحمير ليلى الأخيلية مرة عن نفسها- فاشمأزت منه و قالت-

و ذي حاجة قلنا له لا تبح بها
فليس إليها ما حييت سبيل‏

لنا صاحب لا ينبغي أن نخونه‏
و أنت لأخرى صاحب و خليل‏

ابن ميادة

موانع لا يعطين حبة خردل
و هن زوان في الحديث أوانس‏

و يكرهن أن يسمعن في اللهو ريبة
كما كرهت صوت اللجام الشوامس‏

آخر-

بيض أوانس ما هممن بريبة
كظباء مكة صيدهن حرام‏

يحسبن من لين الكلام زوانيا
و يصدهن عن الخنا الإسلام‏

في الحديث المرفوع لا تكونن حديد النظر إلى ما ليس لك-  فإنه لا يزني فرجك ما حفظت عينيك-  و إن استطعت ألا تنظر إلى ثوب المرأة التي لا تحل لك فافعل-  و لن تستطيع ذلك إلا بإذن الله – . كان ابن المولى الشاعر المدني موصوفا بالعفة و طيب الإزار-  فأنشد عبد الملك شعرا له من جملته-

و أبكي فلا ليلى بكت من صبابة
لباك و لا ليلى لذي البذل تبذل‏

و أخنع بالعتبى إذا كنت مذنبا
و إن أذنبت كنت الذي أتنصل‏

 فقال عبد الملك من ليلى هذه- إن كانت حرة لأزوجنكها- و إن كانت أمة لأشترينها لك بالغة ما بلغت- فقال كلا يا أمير المؤمنين- ما كنت لأصعر وجه حر أبدا في حرته و لا في أمته- و ما ليلى التي أنست بها إلا قوسي هذه- سميتها ليلى لأن الشاعر لا بد له من النسيب- .

ابن الملوح المجنون

كأن على أنيابها الخمر مجه
بماء الندى من آخر الليل غابق‏

و ما ذقته إلا بعيني تفرسا
كما شيم من أعلى السحابة بارق‏

هذا مثل بيت الحماسة

بأعذب من فيها و ما ذقت طعمه
و لكنني فيما ترى العين فارس‏

 شاعر

ما إن دعاني الهوى لفاحشة
إلا نهاني الحياء و الكرم‏

و لا إلى محرم مددت يدي
و لا مشت بي لريبة قدم‏

 العباس بن الأحنف

أ تأذنون لصب في زيارتكم
فعندكم شهوات السمع و البصر

لا يضمر السوء إن طال الجلوس به‏
عف الضمير و لكن فاسق النظر

 قال بعضهم رأيت امرأة مستقبلة البيت في الموسم- و هي في غاية الضر و النحافة رافعة يديها تدعو- فقلت لها هل لك من حاجة- قالت حاجتي إن تنادي في الموقف بقولي-

تزود كل الناس زادا يقيمهم
و ما لي زاد و السلام على نفسي‏

 ففعلت و إذا أنا بفتى منهوك فقال أنا الزاد- فمضيت به إليها فما زادوا على النظر و البكاء- ثم قالت له انصرف مصاحبا- فقلت ما علمت أن التقاء كما يقتصر فيه على هذا- فقالت أمسك يا فتى- أ ما علمت أن ركوب العار و دخول النار شديد- . قال بعضهم-

كم قد ظفرت بمن أهوى فيمنعني
منه الحياء و خوف الله و الحذر

و كم خلوت بمن أهوى فيقنعني‏
منه الفكاهة و التحديث و النظر

أهوى الملاح و أهوى أن أجالسهم
و ليس لي في حرام منهم وطر

كذلك الحب لا إتيان معصية
لا خير في لذة من بعدها سقر

قال محمد بن عبد الله بن طاهر لبنيه- اعشقوا تظرفوا و عفوا تشرفوا- . وصف أعرابي امرأة طرقها فقال- ما زال القمر يرينيها فلما غاب أرتنيه- فقيل فما كان بينكما- قال ما أقرب ما أحل الله مما حرم- إشارة في غير بأس و دنو من غير مساس- و لا وجع أشد من الذنوب- .

كثير عزة

و إني لأرضى منك يا عز بالذي
لو أبصره الواشي لقرت بلابله‏

بلا و بألا أستطيع و بالمنى‏
و بالوعد حتى يسأم الوعد آمله‏

و بالنظرة العجلي و بالحول ينقضي
أواخره لا نلتقي و أوائله‏

و قال بعض الظرفاء- كان أرباب الهوى يسرون فيما مضى- و يقنعون بأن يمضغ أحدهم لبانا قد مضغته محبوبته- أو يستاك بسواكها و يرون ذاك عظيما- و اليوم يطلب أحدهم الخلوة و إرخاء الستور- كأنه قد أشهد على نكاحها أبا سعيد و أبا هريرة- .

و قال أحمد بن أبي عثمان الكاتب

و إني ليرضيني المرور ببابها
و أقنع منها بالوعيد و بالزجر

قال يوسف بن الماجشون- أنشدت محمد بن المنكدر قول وضاح اليمن-

إذا قلت هاتي نوليني تبسمت
و قالت معاذ الله من فعل ما حرم‏

فما نولت حتى تضرعت حولها
و عرفتها ما رخص الله في اللمم‏

فضحك و قال إن كان وضاح لفقيها في نفسه- .

قال آخر

فقالت بحق الله إلا أتيتنا
إذا كان لون الليل لون الطيالس‏

فجئت و ما في القوم يقظان غيرها
و قد نام عنها كل وال و حارس‏

فبتنا مبيتا طيبا نستلذه
جميعا و لم أمدد لها كف لامس‏

 مرت امرأة حسناء بقوم من بني نمير- مجتمعين في ناد لهم فرمقوها بأبصارهم- . و قال قائل منهم ما أكملها لو لا أنها رسحاء- فالتفتت إليهم و قالت و الله‏ يا بني نمير- ما أطعتم الله و لا الشاعر قال الله تعالى- قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ- .

و قال الشاعر

فغض الطرف إنك من نمير
فلا كعبا بلغت و لا كلابا

 فأخجلتهم- . و قال أبو صخر الهذلي من شعر الحماسة-

لليلة منها تعود لنا
من غير ما رفث و لا إثم‏

أشهى إلى نفسي و لو برحت‏
مما ملكت و من بني سهم‏

 آخر

و ما نلت منها محرما غير أنني
أقبل بساما من الثغر أفلجا

و الثم فاها آخذا بقرونها
و أترك حاجات النفوس تحرجا

و أعف من هذا الشعر قول عبد بني الحسحاس على فسقه-

لعمر أبيها ما صبوت و لا صبت
إلي و إني من صبا لحليم‏

سوى قبلة أستغفر الله ذنبها
سأطعم مسكينا لها و أصوم‏

و قال آخر

و مجدولة جدل العناق كأنما
سنا البرق في داجي الظلام ابتسامها

ضربت لها الميعاد ليست بكنة
و لا جارة يخشى على ذمامها

فلما التقينا قالت الحكم فاحتكم
سوى خلة هيهات منك مرامها

فقلت معاذ الله أن أركب التي‏
تبيد و يبقى في المعاد أثامها

قوله ليست بكنة و لا جارة يخشى علي ذمامها- مأخوذ من قول قيس بن الخطيم-

و مثلك قد أحببت ليست بكنة
و لا جارة و لا حليلة صاحب‏

و هذا الشاعر قد زاد عليه بقوله و لا حليلة صاحب- .

و أنشد ابن مندويه لبعضهم

أنا زاني اللسان و الطرف إلا
أن قلبي يعاف ذاك و يأبى‏

لا يراني الإله أشرب إلا
كل ما حل شربه لي و طابا

آخر-

نلهو بهن كذا من غير فاحشة
لهو الصيام بتفاح البساتين‏

بشار بن برد

قالوا حرام تلاقينا فقلت لهم
ما في التزام و لا في قبلة حرج‏

من راقب الناس لم يظفر بحاجته‏
و فاز بالطيبات الفاتك اللهج‏

 البيت الآخر مثل قول القائل

من راقب الناس مات هما
و فاز باللذة الجسور

 أبو الطيب المتنبي

و ترى الفتوة و المروءة و الأبوة
في كل مليحة ضراتها

هن الثلاث المانعاتي لذتي‏
في خلوتي لا الخوف من تبعاتها

إني على شغفي بما في خمرها
لأعف عما في سراويلاتها

كان الصاحب رحمه الله يستهجن قوله-  عما في سراويلاتها-  و يقول إن كثيرا من العهر أحسن من هذه العفة-  و معنى البيت الأول-  أن هذه الخلال الثلاث تراهن الملاح ضرائر لهن-  لأنهن يمنعنه عن الخلوة بالملاح و التمتع بهن-  ثم قال إن هذه الخلال هي التي تمنعه-  لا الخوف من تبعاتها-  و قال قوم هذا تهاون بالدين و نوع من الإلحاد-  و عندي أن هذا مذهب للشعراء معروف-  لا يريدون به التهاون بالدين-  بل المبالغة في وصف سجاياهم و أخلاقهم بالطهارة-  و أنهم يتركون القبيح لأنه قبيح-  لا لورود الشرع به و خوف العقاب منه-  و يمكن أيضا أن يريد بتبعاتها تبعات الدنيا-  أي لا أخاف من قوم هذه المحبوبة التي أنست بها-  و لا أشفق من حربهم و كيدهم-  فأما عفة اليد و عفة اللسان فهما باب آخر-  و قد ذكرنا طرفا صالحا من ذلك-  في الأجزاء المتقدمة عند ذكرنا الورع- . و في الحديث المرفوع لا يبلغ العبد أن يكون من المتقين-  حتى يترك ما لا بأس به حذار ما به البأس – .

و قال أبو بكر في مرض موته-  إنا منذ ولينا أمر المسلمين-  لم نأخذ لهم درهما و لا دينارا-  و أكلنا من جريش الطعام-  و لبسنا من خشن الثياب-  و ليس عندنا من في‏ء المسلمين إلا هذا الناضح-  و هذا العبد الحبشي و هذه القطيفة-  فإذا قبضت فادفعوا ذلك إلى عمر-  ليجعله في بيت مال المسلمين-  فلما مات حمل ذلك إلى عمر فبكى كثيرا ثم قال-  رحم الله أبا بكر لقد أتعب من بعده- . قال سليمان بن داود-  يا بني إسرائيل أوصيكم بأمرين أفلح من فعلهما-  لا تدخلوا أجوافكم إلا الطيب-  و لا تخرجوا من أفواهكم إلا الطيب- .

و قال بعض الحكماء-  إذا شئت أن تعرف ربك معرفة يقينية-  فاجعل بينك و بين المحارم حائطا من حديد-  فسوف يفتح عليك أبواب معرفته- . و مما يحكى من ورع حسان بن أبي سنان-  أن غلاما له كتب إليه من الأهواز-  أن قصب السكر أصابته السنة آفة-  فابتع ما قدرت عليه من السكر-  فإنك تجد له ربحا كثيرا فيما بعد-  فابتاع و طلب منه ما ابتاعه بعد قليل-  بربح ثلاثين ألف درهم-  فاستقال البيع من صاحبه-  و قال إنه لم يعلم ما كنت أعلم حين اشتريته منه-  فقال البائع قد علمت الآن مقدار الربح-  و قد طيبته لك و أحللتك-  فلم يطمئن قلبه و ما زال حتى رده عليه- . يقال إن غنم الغارة اختلطت بغم أهل الكوفة-  فتورع أبو حنيفة أن يأكل اللحم-  و سأل كم تعيش الشاة قالوا سبع سنين-  فترك أكل لحم الغنم سبع سنين- .

و يقال إن المنصور حمل إليه بدرة-  فرمى بها إلى زاوية البيت-  فلما مات جاء بها ابنه حماد بن أبي حنيفة-  إلى أبي الحسن بن أبي قحطبة-  و قال إن أبي أوصاني أن أرد هذه عليك-  و قال إنها كانت عندي كالوديعة-  فاصرفها فيما أمرك الله به-  فقال أبو الحسن رحم الله أبا حنيفة-  لقد شح بدينه إذ سخت به نفوس أقوام- . و قال سفيان الثوري-  انظر درهمك من أين هو و صل في الصف الأخير- .

جابر سمعت النبي ص يقول لكعب بن عجرة لا يدخل الجنة لحم نبت من السحت النار أولى به- . الحسن لو وجدت رغيفا من حلال لأحرقته-  ثم سحقته ثم جعلته ذرورا-  ثم داويت به المرضى- .

عائشة قالت يا رسول الله من المؤمن-  قال من إذا أصبح نظر إلى رغيفيه كيف يكتسبهما-  قالت يا رسول الله أما إنهم لو كلفوا ذلك لتكلفوه-  فقال لها إنهم قد كلفوه و لكنهم يعسفون الدنيا عسفا

حذيفة بن اليمان يرفعه أن قوما يجيئون يوم القيامة-  و لهم من الحسنات كأمثال الجبال-  فيجعلها الله هباء منثورا-  ثم يؤمر بهم إلى النار-  فقيل خلهم لنا يا رسول الله-  قال إنهم كانوا يصلون و يصومون-  و يأخذون أهبة من الليل-  و لكنهم كانوا إذا عرض عليهم الحرام وثبوا عليه

ترجمه فارسی شرح ابن‏ ابی الحدید

حكمت (482)

و قال عليه السّلام: ما المجاهد الشهيد فى سبيل الله باعظم اجرا ممن قدر فعفّ، لكاد العفيف ان يكون ملكا من الملائكة.

«و آن حضرت فرمود: پيكاركننده كشته شده در راه خدا از لحاظ پاداش بزرگتر از كسى نيست كه (به انجام دادن حرام) توانا باشد و پارسايى ورزد، و چنان است كه گويى پارسا فرشته‏ اى از فرشتگان است.»

ابن ابى الحديد در شرح اين سخن چنين آورده است: سخن درباره پارسايى و پاكدامنى پيش از اين گذشت كه بر چند نوع است، پارسايى دست، پارسايى زبان و پارسايى شهوت جنسى كه اين يكى از همه برتر است و در حديث مرفوع آمده است: «هر كس عاشق شود و عشق خود را نهان دارد و پاكدامنى ورزد و بر آن حال بميرد شهيد مرده است و به بهشت در مى‏ آيد.» و از جمله سخنان حكمت آميز سليمان بن داود عليه السّلام اين است آن كس كه به هواى خود چيره شود دليرتر و استوارتر از كسى است كه به تنهايى شهرى را مى ‏گشايد.

ابن ابى الحديد سپس داستانهايى درباره عفت و پاكدامنى آورده است و به اشعارى در اين مورد استشهاد كرده است كه به ترجمه يكى دو مورد بسنده مى‏ شود.

يكى از خوارج پوشيده از حجاج به خانه يكى از هم كيشان خود وارد شد، ميزبان براى انجام دادن كارهاى خود به سفرى رفت و به همسر خود گفت: اى گندم‏گون تو را در مورد اين ميهمان خود به انجام دادن خير و نيكى سفارش مى‏ كنم، و آن زن از زيباترين مردم بود. چون ميزبان پس از يك ماه از سر برگشت به زن گفت: ميهمان تو چگونه بود گفت: كورى او را از هر كارى باز داشته بود، و ميهمان در آن مدت پلكهاى خود را بر هم نهاده بود و نه به آن زن نگريسته بود و نه به چيزى از خانه و اسباب آن تا همسرش از سفر برگشته بود.

زنى از زنان پارساى قريش بر در خانه خويش رفت تا آن را ببندد و سر برهنه بود، مردى بيگانه او را ديد، آن زن به خانه برگشت و موهاى خود را كه از بهترين موها بود تراشيد و چون در آن باره از او پرسيدند، گفت: من مويى را كه نامحرم ديده است بر سرخود باقى نمى ‏گذارم.

توبة بن حميّر يك بار از ليلى اخيلية كام خواست، ليلى را سخت از او كراهيت آمد و در پاسخ تقاضاى او چنين سرود: چه بسيار نيازمند كه گفتيمش نياز خود را آشكار مساز كه تا هنگامى كه زنده باشى براى برآوردن آن راهى نيست، ما را صاحبى است كه سزاوار نيست او را خيانت كنيم تو هم همسر و دوست زنى ديگرى.

محمد بن عبد الله بن طاهر به پسرانش مى‏ گفت: عشق بورزيد تا ظريف شويد و در همان حال پاكدامنى كنيد تا شريف شويد.

سليمان بن داود عليه السّلام فرموده است: اى بنى اسرائيل شما را به دو چيز سفارش مى‏ كنم كه هر كس آن دو را انجام دهد رستگار مى‏ شود، به درون خود چيزى جز حلال وارد مسازيد-  چيزى جز حلال مخوريد-  و از دهان خود به جز سخن پسنديده بيرون مياوريد.

جابر گويد: از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم شنيدم كه به كعب بن عجرة مى فرمود: «گوشتى كه از حرام روييده باشد به بهشت درنمى‏آيد كه آتش آن را سزاوارتر است.» حذيفة بن اليمان در حديثى مرفوع گويد: به روز قيامت گروهى مى‏ آيند كه حسنات ايشان همچون كوههاست ولى خداوند آنها را چون گردى پراكنده مى‏ سازد و سپس فرمان داده مى‏ شود آنان را به دوزخ برند، گفته شد: اى رسول خدا آنان را براى ما توصيف فرماى. فرمود: آنان نماز و روزه را انجام مى ‏دهند و بخشى از شب را به گرفتن ساز و برگ-  عبادت-  مى‏ گذرانند ولى همين كه حرام بر ايشان عرضه مى‏ شود بر آن هجوم مى‏ برند.

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدیدجلد 8 //دکتر محمود مهدوى دامغانى

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره 481 متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن ابی الحدید)

حکمت 473 صبحی صالح

473-وَ قِيلَ لَهُ ( عليه ‏السلام  )لَوْ غَيَّرْتَ شَيْبَكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ فَقَالَ ( عليه‏ السلام  )الْخِضَابُ زِينَةٌ وَ نَحْنُ قَوْمٌ فِي مُصِيبَةٍ يُرِيدُ وَفَاةَ رَسُولِ اللَّهِ ( صلى‏ الله ‏عليه‏ وآله ‏وسلم  )

حکمت 481 شرح ابن ‏أبي ‏الحديد ج 20

481: وَ قِيلَ لَهُ ع لَوْ غَيَّرْتَ شَيْبَكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ فَقَالَ-  الْخِضَابُ زِينَةٌ وَ نَحْنُ قَوْمٌ فِي مُصِيبَةٍ بِرَسُولِ اللَّهِ ص

مختارات مما قيل من الشعر في الشيب و الخضاب

قد تقدم لنا في الخضاب قول كاف-  و أنا أستملح قول الصابي فيه-

خضاب تقاسمناه بيني و بينها
و لكن شأني فيه خالف شأنها

فيا قبحه إذ حل مني بمفرقي‏
و يا حسنه إذ حل منها بنانها

و سحقا له عن لمتي حين شانها
و أهلا به في كفها حيث زانها

و قال أبو تمام

لعب الشيب بالمفارق بل جد
فأبكى تماضرا و لعوبا

خضبت خدها إلى لؤلؤ العقد
دما أن رأت شواتي خضيبا

كل داء يرجى الدواء له
إلا الفظيعين ميتة و مشيبا

يا نسيب الثغام ذنبك أبقى‏
حسناتي عند الحسان ذنوبا

و لئن عبن ما رأين لقد أنكرن
مستنكرا و عبن معيبا

لو رأى الله أن في الشيب فضلا
جاورته الأبرار في الخلد شيبا

و قال

فإن يكن المشيب طغى علينا
و أودى بالبشاشة و الشباب‏

فإني لست أدفعه بشي‏ء
يكون عليه أثقل من خضاب‏

أردت بأن ذاك و ذا عذاب
فسلطت العذاب على العذاب‏

ابن الرومي-

لم أخضب الشيب للغواني
أبغي به عندهم ودادا

لكن خضابي على شباب‏
لبست من بعده حدادا

و من مختار ما جاء من الشعر في الشيب- و إن لم يكن فيه ذكر الخضاب قول أبي تمام-

نسج المشيب له لفاعا مغدفا
يققا فقنع مذرويه و نصفا

نظر الزمان إليه قطع دونه‏
نظر الشقيق تحسرا و تلهفا

ما اسود حتى ابيض كالكرم الذي
لم يبد حتى جي‏ء كيما يقطفا

لما تفوفت الخطوب سوادها
ببياضها عبثت به فتفوفا

ما كان يخطر قبل ذا في فكره
للبدر قبل تمامه أن يكسفا

و قال أيضا

غدا الهم مختطا بفودي خطة
طريق الردى منها إلى الموت مهيع‏

هو الزور يجفى و المعاشر يجتوى
و ذو الإلف يقلى و الجديد يرقع‏

له منظر في العين أبيض ناصع‏
و لكنه في القلب أسود أسفع‏

و نحن نرجيه على الكره و الرضا
و أنف الفتى من وجهه و هو أجدع‏

و قال أيضا

شعلة في المفارق استودعتني
في صميم الأحشاء ثكلا صميما

تستثير الهموم ما اكتن منها
صعدا و هي تستثير الهموما

غرة مرة ألا إنما كنت
أغر أيام كنت بهيما

دقة في الحياة تدعى جلالا
مثل ما سمي اللديغ سليما

حلمتني زعمتم و أراني
قبل هذا التحليم كنت حليما

و قال الصابي و ذكر الخضاب-

خضبت مشيبي للتعلق بالصبا
و أوهمت من أهواه أني لم أشب‏

فلما ادعى مني العذار شبيبة
إذا صلعي قد صاح من فوقه كذب‏

فكم طرة طارت و دانت ذوائب
و كم وجنة حالت و ماء بها نضب‏

شواهد بالتزوير يحوين ربها
فهجرانه عند الأحبة قد وجب‏

البحتري

بان الشباب فلا عين و لا أثر
إلا بقية برد منه أسمال‏

قد كدت أخرجه عن منتهى عددي‏
يأسا و أسقطه إذ فات من بالي‏

سوء العواقب يأس قبله أمل
و أعضل الداء نكس بعد إبلال‏

و المرء طاعة أيام تنقله‏
تنقل الظل من حال إلى حال‏

ترجمه فارسی شرح ابن‏ ابی الحدید

حكمت (481)

و قيل له عليه السّلام: لو غيرت شيبك يا امير المؤمنين فقال: الخضاب زينة، و نحن قوم فى مصيبة برسول الله صلّى اللّه عليه و آله.

«آن حضرت را گفتند اى امير المؤمنين چه مى‏ شد اگر موهاى سپيد خود را رنگ مى‏ كردى فرمود: رنگ كردن مو آرايش است و ما در سوگ رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به سر مى ‏بريم.»

ابن ابى الحديد در شرح اين سخن مى‏گويد: در مورد خضاب پيش از اين به حد كافى سخن گفته شد و سپس سى و شش بيت از شاعران و اديبان بزرگى چون صابى و ابو تمام و ابن رومى و بحترى را كه در موضوع خضاب سروده شده است يا از سپيد شدن موها در آن شكوه شده است آورده است كه به ترجمه سه بيت از صابى قناعت مى‏ شود: خضابى را ميان خود و محبوبه ‏ام قسمت كردم ولى كار من در آن بر خلاف كار او بود خضابى كه در زلف و فرق سر من به كار رفت چه زشت بود و آنچه سرانگشتان او را آراست چه زيبا بود، خضابى كه گيسوى مرا از حال خود بيرون برد و سبب زشتى آن گرديد دور باد، و آفرين بر آن خضاب كه كف دست محبوبه را آراست.

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدیدجلد 8 //دکتر محمود مهدوى دامغانى

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره 480 متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن ابی الحدید)

حکمت 472 صبحی صالح

472- وَ قَالَ ( عليه ‏السلام  ) فِي دُعَاءٍ اسْتَسْقَى بِهِ‏ اللَّهُمَّ اسْقِنَا ذُلُلَ السَّحَابِ دُونَ صِعَابِهَا

قال الرضي و هذا من الكلام العجيب الفصاحة و ذلك أنه ( عليه ‏السلام  ) شبه السحاب ذوات الرعود و البوارق و الرياح و الصواعق بالإبل الصعاب التي تقمص برحالها و تقص بركبانها

و شبه السحاب خالية من تلك الروائع بالإبل الذلل التي تحتلب طيعة و تقتعد مسمحة

حکمت 480 شرح ابن ‏أبي ‏الحديد ج 20

480: وَ قَالَ ع فِي دُعَاءٍ اسْتَسْقَى بِهِ-  اللَّهُمَّ اسْقِنَا ذُلُلَ السَّحَائِبِ دُونَ صِعَابِهَا قال الرضي رحمه الله تعالى-  و هذا من الكلام العجيب الفصاحة-  و ذلك أنه ع شبه السحب ذوات الرعود و البوارق-  و الرياح و الصواعق-  بالإبل الصعاب التي تقمص برحالها و تتوقص بركبانها-  و شبه السحائب الخالية من تلك الزوابع-  بالإبل الذلل التي تحتلب طيعة و تقتعد مسمحة قد كفانا الرضي رحمه الله-  بشرحه هذه الكلمة مئونة الخوض في تفسيرها

ترجمه فارسی شرح ابن‏ ابی الحدید

حكمت (480)

و قال عليه السّلام فى دعاء استسقى به: اللهمّ اسقنا ذلل السحائب دون صعابها. قال الرضى رحمة الله تعالى: و هذا من الكلام العجيب الفصاحة، و ذلك انّه عليه السّلام: شبّه السحب ذوات الرعود و البوارق، و الرياح و الصواعق، بالابل الصعاب التى تقمص بر حالها، و تتوقص بركبانها، و شبّه السحائب الخالية من تلك الزّوابع بالابل الذلل التى تحتلب طيّعة و تقتعد مسمحة.

و آن حضرت در دعاى هنگام باران خواستن فرمود: «پروردگارا ما را با ابرهاى رام نه ابرهاى سركش سيراب فرماى.»

سيد رضى كه خدايش رحمت كناد گفته است: و اين سخن را فصاحتى شگفت است كه آن حضرت ابرهاى همراه با برقها و تندرها و بادها و آذرخشها را به شتران‏سركش تشبيه فرموده است كه بار خود را از پشت مى ‏اندازند و نسبت به سواران خود سركشى مى‏ كنند، و ابرهاى خالى از رعد و برق ترسناك را به شتران رامى كه به آسانى دوشيده مى‏ شوند و به راحتى بر پشت آنان مى ‏نشينند، تشبيه فرموده است.

ابن ابى الحديد در شرح اين سخن نوشته است: سيد رضى كه خدايش رحمت كناد با شرحى كه درباره اين سخن داده است، زحمت شرح آن را از دوش ما برداشته است.

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدیدجلد 8 //دکتر محمود مهدوى دامغانى

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره 479 متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن ابی الحدید)

حکمت 470 صبحی صالح

470- وَ سُئِلَ عَنِ التَّوْحِيدِ وَ الْعَدْلِ فَقَالَ ( عليه ‏السلام  )

التَّوْحِيدُ أَلَّا تَتَوَهَّمَهُ وَ الْعَدْلُ أَلَّا تَتَّهِمَهُ

حکمت 479 شرح ابن ‏أبي ‏الحديد ج 20

479: وَ سُئِلَ عَنِ التَّوْحِيدِ وَ الْعَدْلِ فَقَالَ-  التَّوْحِيدُ أَلَّا تَتَوَهَّمَهُ وَ الْعَدْلُ أَلَّا تَتَّهِمَهُ هذان الركنان هما ركنا علم الكلام-  و هما شعار أصحابنا المعتزلة-  لنفيهم المعاني القديمة التي يثبتها الأشعري و أصحابه-  و لتنزيههم البارئ سبحانه عن فعل القبيح- . و معنى قوله ألا تتوهمه-  أي ألا تتوهمه جسما أو صورة أو في جهة مخصوصة-  أو مالئا لكل الجهات كما ذهب إليه قوم-  أو نورا من الأنوار-  أو قوة سارية في جميع العالم كما قاله قوم-  أو من جنس الأعراض التي تحل الحال أو تحل المحل-  و ليس بعرض كما قاله النصارى و غلاة الشيعة-  أو تحله المعاني و الأعراض-  فمتى توهم على شي‏ء من هذا فقد خولف التوحيد-  و ذلك لأن كل جسم أو عرض-  أو حال في محل أو محل الحال أو مختص بجهة-  لا بد أن يكون منقسما في ذاته-  لا سيما على قول من نفى الجزاء مطلقا-  و كل منقسم فليس بواحد و قد ثبت أنه واحد-  و أضاف أصحابنا إلى التوحيد نفي المعاني القديمة-  و نفي ثان في الإلهية و نفي الرؤية-  و نفي كونه مشتهيا أو نافرا أو ملتذا-  أو آلما أو عالما بعلم محدث أو قادرا بقدرة محدثة-  أو حيا بحياة محدثة-  أو نفي كونه عالما بالمستقبلات أبدا-  أو نفي كونه عالما بكل معلوم أو قادرا على كل الأجناس-  و غير ذلك من مسائل علم الكلام-  التي يدخلها أصحابنا في الركن الأول و هو التوحيد- . و أما الركن الثاني فهو ألا تتهمه-  أي لا تتهمه في أنه أجبرك على القبيح-  و يعاقبك عليه حاشاه من ذلك-  و لا تتهمه في أنه مكن الكذابين من المعجزات-  فأضل بهم الناس-  و لا تتهمه في أنه كلفك ما لا تطيقه-  و غير ذلك من مسائل العدل-  التي يذكرها أصحابنا مفصلة في كتبهم-  كالعوض عن الألم فإنه لا بد منه-  و الثواب على فعل الواجب فإنه لا بد منه-  و صدق وعده و وعيده فإنه لا بد منه- . و جملة الأمر أن مذهب أصحابنا في العدل و التوحيد-  مأخوذ عن أمير المؤمنين-  و هذا المواضع من الموضع التي قد صرح فيها بمذهب أصحابنا بعينه-  و في فرش كلامه من هذا النمط ما لا يحصى

ترجمه فارسی شرح ابن‏ ابی الحدید

حكمت (479)

و سئل عن التوحيد و العدل، فقال: التوحيد الّا تتوهّمه، و العدل الّا تتّهمه.

«درباره توحيد و عدل از او پرسيده شد، فرمود: توحيد آن است كه او را در وهم نياورى و عدل آن است كه او را-  به آنچه در او نيست متهم ندارى.»

اين دو ركن همان دو ركن اصلى علم كلام است و شعار ياران معتزلى ما هم همين است كه ايشان معانى قديمى را كه اشعرى و يارانش ثابت مى ‏كنند از ذات بارى تعالى نفى مى‏ كنند و ديگر آنكه خداوند متعال را از فعل قبيح منزه مى ‏دانند.

معنى سخن امير المؤمنين عليه السّلام كه فرموده است: «او را در وهم و گمان نياورى.» اين است كه او را جسم و صورتى در جهتى مخصوص گمان نبرى يا چنانچه قومى ديگر بر اين عقيده ‏اند او را چنان نپندارى كه همه جهات را شامل است يا آنكه نورى از انوار يا نيرويى روان در همه جهان است كه گروهى ديگر بر اين عقيده ‏اند يا از جنس اعراضى است كه در محلها يا يك محل حلول مى ‏كند و بديهى است كه آن چنان كه مسيحيان و غلو كنندگان شيعيان گفته ‏اند عرض نيست، يا آنكه گمان برى كه معانى و اعراض در او جايگزين است كه هرگاه با يكى از اين پندارها پندار شود، مخالف توحيد است و اين بدان سبب است كه هر جسم يا عرض يا چيزى كه در محلى حلول كند يا محل حلول حال باشد يا اختصاص به جهتى داشته باشد، ناچار بايد در ذات خود قسمت پذير باشد.

خاصه بنابر عقيده افرادى كه مطلقا جزء شدن را نفى كرده‏اند. و هر چيزى كه قسمت شود واحد نيست و حال آنكه ثابت شده است كه خداوند واحد است. ياران ما بر توحيد نفى معانى قديمى را هم افزوده ‏اند همچون وجود ثانى در الاهيت، و نيز روايت را نفى كرده ‏اند و اين موضوع را كه خداوند به چيزى مشتهى و از چيزى متنفر و از چيزى لذت برنده يا از چيزى متألم باشد با آنكه علم محدث را و قدرت محدث را و زندگى ‏محدث را داشته باشد يا عالم به همه مستقبل تا ابد و عالم بر هر معلوم و قادر به هر قدرتى نباشد نفى كرده ‏اند و ديگر از مسائل كلامى كه ياران ما در اين ركن نخست در آورده‏ اند، همگى مباحث توحيد است.

اما ركن دوم كه مى ‏فرمايد: «او را متهم ندارى.» يعنى بر او تهمت نزنى كه تو را به انجام دادن كار قبيح مجبور كرده است و در عين حال براى انجام دادن آن عقاب مى ‏فرمايد، كه خداوند متعال هرگز چنين نيست و نبايد او را متهم سازى كه دروغگويان را ياراى آوردن سحر و جادوهايى داده است و بدان گونه مردم را به گمراهى افكنده است و نبايد او را متهم دارى كه چيزى را برون از تاب و توان بر تو تكليف فرموده است و مسائل ديگر مربوط به عدل كه اصحاب ما آن را در كتابهاى خود به تفصيل آورده ‏اند، همچون پاداش در قبال رنج كه چاره‏اى از آن نيست و پاداش در قبال انجام دادن كارهاى واجب كه از آن هم چاره‏اى نيست و صدق و درستى وعد و وعيد كه از آن هم چاره نيست. و خلاصه آنكه عقيده و مذهب ياران ما در عدل و توحيد گرفته شده از امير المؤمنين است و اين موضع يكى از مواضعى است كه به مذهب اصحاب ما تصريح فرموده است و ضمن سخنان آن حضرت از اين گونه سخنان بيرون از شمار است.

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدیدجلد 8 //دکتر محمود مهدوى دامغانى

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره 478 متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن ابی الحدید)وصف حضرت امیرعلیه السلام

حکمت 469 صبحی صالح

469-وَ قَالَ ( عليه‏ السلام  )يَهْلِكُ فِيَّ رَجُلَانِ مُحِبٌّ مُفْرِطٌ وَ بَاهِتٌ مُفْتَرٍ

قال الرضي و هذا مثل قوله ( عليه ‏السلام  )

هَلَكَ فِيَّ رَجُلَانِ مُحِبٌّ غَالٍ وَ مُبْغِضٌ قَالٍ

حکمت 478 شرح ابن ‏أبي ‏الحديد ج 20

478 وَ قَالَ ع: يَهْلِكُ فِيَّ رَجُلَانِ مُحِبٌّ مُفْرِطٌ وَ بَاهِتٌ مُفْتَرٍ قال الرضي رحمه الله تعالى: و هذا مثل قوله ع يَهْلِكُ فِيَّ اثْنَانِ مُحِبٌّ غَالٍ وَ مُبْغِضٌ قَالٍ قد تقدم شرح مثل هذا الكلام-  و خلاصة هذا القول أن الهالك فيه المفرط و المفرط-  أما المفرط فالغلاة-  و من قال بتكفير أعيان الصحابة و نفاقهم أو فسقهم-  و أما المفرط فمن استنقص به ع-  أو أبغضه أو حاربه أو أضمر له غلا-  و لهذا كان أصحابنا أصحاب النجاة و الخلاص-  و الفوز في هذه المسألة-  لأنهم سلكوا طريقة مقتصدة-  قالوا هو أفضل الخلق في الآخرة-  و أعلاهم منزلة في الجنة و أفضل الخلق في الدنيا-  و أكثرهم خصائص و مزايا و مناقب-  و كل من عاداه أو حاربه أو أبغضه فإنه عدو لله سبحانه-  و خالد في النار مع الكفار و المنافقين-  إلا أن يكون ممن قد ثبتت توبته و مات على توليه و حبه- .

فأما الأفاضل من المهاجرين و الأنصار-  الذين ولوا الإمامة قبله-  فلو أنه أنكر إمامتهم‏ و غضب عليهم و سخط فعلهم-  فضلا عن أن يشهر عليهم السيف-  أو يدعو إلى نفسه-  لقلنا إنهم من الهالكين-  كما لو غضب عليهم رسول الله ص-  لأنه قد ثبت  أن رسول الله ص قال له حربك حربي و سلمك سلمي-  و أنه قال اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و قال له لا يحبك إلا مؤمن و لا يبغضك إلا منافق-  و لكنا رأينا رضي إمامتهم و بايعهم و صلى خلفهم-  و أنكحهم و أكل من فيئهم-  فلم يكن لنا أن نتعدى فعله-  و لا نتجاوز ما اشتهر عنه-  أ لا ترى أنه لما برئ من معاوية برئنا منه و لما لعنه لعناه-  و لما حكم بضلال أهل الشام-  و من كان فيهم من بقايا الصحابة كعمرو بن العاص-  و عبد الله ابنه و غيرهما حكمنا أيضا بضلالهم- . و الحاصل أنا لم نجعل بينه و بين النبي ص إلا رتبة النبوة-  و أعطيناه كل ما عدا ذلك من الفضل المشترك بينه و بينه-  و لم نطعن في أكابر الصحابة-  الذين لم يصح عندنا أنه طعن فيهم-  و عاملناهم بما عاملهم ع به

فصل فيما قيل في التفضيل بين الصحابة

و القول بالتفضيل قول قديم-  قد قال به كثير من الصحابة و التابعين-  فمن الصحابة عمار و المقداد و أبو ذر و سلمان-  و جابر بن عبد الله و أبي بن كعب و حذيفة-  و بريدة و أبو أيوب و سهل بن حنيف-  و عثمان بن حنيف و أبو الهيثم بن التيهان-  و خزيمة بن ثابت و أبو الطفيل عامر بن واثلة-  و العباس بن عبد المطلب و بنوه-  و بنو هاشم كافة و بنو المطلب كافة- .

و كان الزبير من القائلين به في بدء الأمر-  ثم رجع و كان من بني أمية قوم يقولون بذلك-  منهم خالد بن سعيد بن العاص و منهم عمر بن عبد العزيز- . و أنا أذكر هاهنا الخبر المروي المشهور عن عمر-  و هو من رواية ابن الكلبي-  قال بينا عمر بن عبد العزيز جالسا في مجلسه-  دخل حاجبه و معه امرأة أدماء طويلة-  حسنة الجسم و القامة-  و رجلان متعلقان بها-  و معهم كتاب من ميمون بن مهران إلى عمر-  فدفعوا إليه الكتاب-  ففضه فإذا فيه بسم الله الرحمن الرحيم-  إلى أمير المؤمنين عمر بن عبد العزيز-  من ميمون بن مهران-  سلام عليك و رحمة الله و بركاته-  أما بعد فإنه ورد علينا أمر ضاقت به الصدور-  و عجزت عنه الأوساع و هربنا بأنفسنا عنه-  و وكلناه إلى عالمه لقول الله عز و جل-  وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَ إِلى‏ أُولِي الْأَمْرِ مِنْهُمْ-  لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ-  و هذه المرأة و الرجلان أحدهما زوجها و الآخر أبوها-  و إن أباها يا أمير المؤمنين زعم أن زوجها حلف بطلاقها-  أن علي بن أبي طالب ع خير هذه الأمة-  و أولاها برسول الله ص-  و أنه يزعم أن ابنته طلقت منه-  و أنه لا يجوز له في دينه أن يتخذه صهرا-  و هو يعلم أنها حرام عليه كأمه-  و إن الزوج يقول له كذبت و أثمت-  لقد بر قسمي و صدقت مقالتي-  و إنها امرأتي على رغم أنفك و غيظ قلبك-  فاجتمعوا إلي يختصمون في ذلك-  فسألت الرجل عن يمينه فقال نعم قد كان ذلك-  و قد حلفت بطلاقها أن عليا خير هذه الأمة-  و أولاها برسول الله ص-  عرفه من عرفه و أنكره من أنكره-  فليغضب من‏ غضب و ليرض من رضي-  و تسامع الناس بذلك فاجتمعوا له-  و إن كانت الألسن مجتمعة فالقلوب شتى-  و قد علمت يا أمير المؤمنين اختلاف الناس في أهوائهم-  و تسرعهم إلى ما فيه الفتنة-  فاحجمنا عن الحكم لتحكم بما أراك الله-  و إنهما تعلقا بها-  و أقسم أبوها ألا يدعها معه-  و أقسم زوجها ألا يفارقها و لو ضربت عنقها-  إلا أن يحكم عليه بذلك حاكم-  لا يستطيع مخالفته و الامتناع منه-  فرفعناهم إليك يا أمير المؤمنين-  أحسن الله توفيقك و أرشدك- . و كتب في أسفل الكتاب-

إذا ما المشكلات وردن يوما
فحارت في تأملها العيون‏

و ضاق القوم ذرعا عن نباها
فأنت لها أبا حفص أمين‏

لأنك قد حويت العلم طرا
و أحكمك التجارب و الشئون‏

و خلفك الإله على الرعايا
فحظك فيهم الحظ الثمين‏

 قال فجمع عمر بن عبد العزيز-  بني هاشم و بني أمية و أفخاذ قريش-  ثم قال لأبي المرأة ما تقول أيها الشيخ-  قال يا أمير المؤمنين هذا الرجل زوجته ابنتي-  و جهزتها إليه بأحسن ما يجهز به مثلها-  حتى إذا أملت خيره و رجوت صلاحه-  حلف بطلاقها كاذبا ثم أراد الإقامة معها-  فقال له عمر يا شيخ لعله لم يطلق امرأته-  فكيف حلف قال الشيخ سبحان الله-  الذي حلف عليه لأبين حنثا و أوضح كذبا-  من أن يختلج في صدري منه شك-  مع سني و علمي لأنه زعم أن عليا خير هذه الأمة-  و إلا فامرأته طالق ثلاثا-  فقال للزوج ما تقول أ هكذا حلفت قال نعم-  فقيل إنه لما قال نعم كاد المجلس يرتج بأهله-  و بنو أمية ينظرون إليه شزرا-  إلا أنهم لم ينطقوا بشي‏ء كل ينظر إلى وجه عمر- .فأكب عمر مليا ينكت الأرض بيده-  و القوم صامتون ينظرون ما يقوله-  ثم رفع رأسه و قال-

إذا ولي الحكومة بين قوم
أصاب الحق و التمس السدادا

و ما خير الإمام إذا تعدى‏
خلاف الحق و اجتنب الرشادا

 ثم قال للقوم ما تقولون في يمين هذا الرجل-  فسكتوا فقال سبحان الله قولوا-  فقال رجل من بني أمية هذا حكم في فرج-  و لسنا نجترئ على القول فيه-  و أنت عالم بالقول مؤتمن لهم و عليهم-  قل ما عندك فإن القول ما لم يكن يحق باطلا و يبطل حقا-  جائز علي في مجلسي- . قال لا أقول شيئا-  فالتفت إلى رجل من بني هاشم-  من ولد عقيل بن أبي طالب-  فقال له ما تقول فيما حلف به هذا الرجل يا عقيلي-  فاغتنمها فقال يا أمير المؤمنين-  إن جعلت قولي حكما أو حكمي جائزا قلت-  و إن لم يكن ذلك فالسكوت أوسع لي و أبقى للمودة-  قال قل و قولك حكم و حكمك ماض- . فلما سمع ذلك بنو أمية قالوا-  ما أنصفتنا أمير المؤمنين إذ جعلت الحكم إلى غيرنا-  و نحن من لحمتك و أولى رحمك-  فقال عمر اسكتوا أ عجزا و لؤما-  عرضت ذلك عليكم آنفا فما انتدبتم له-  قالوا لأنك لم تعطنا ما أعطيت العقيلي-  و لا حكمتنا كما حكمته-  فقال عمر إن كان أصاب و أخطأتم-  و حزم و عجزتم و أبصر و عميتم فما ذنب عمر-  لا أبا لكم أ تدرون ما مثلكم-  قالوا لا ندري قال لكن العقيلي يدري-  ثم قال ما تقول يا رجل-  قال نعم يا أمير المؤمنين كما قال الأول-

دعيتم إلى أمر فلما عجزتم
تناوله من لا يداخله عجز

فلما رأيتم ذاك أبدت نفوسكم‏
نداما و هل يغني من القدر الحذر

 فقال عمر أحسنت و أصبت فقل ما سألتك عنه-  قال يا أمير المؤمنين‏ بر قسمه و لم تطلق امرأته-  قال و أنى علمت ذاك-  قال نشدتك الله يا أمير المؤمنين-  أ لم تعلم أن رسول الله ص قال لفاطمة ع-  و هو عندها في بيتها عائد لها-  يا بنية ما علتك قالت الوعك يا أبتاه-  و كان علي غائبا في بعض حوائج النبي ص-  فقال لها أ تشتهين شيئا قالت نعم أشتهي عنبا-  و أنا أعلم أنه عزيز و ليس وقت عنب-  فقال ص إن الله قادر على أن يجيئنا به-  ثم قال اللهم ائتنا به مع أفضل أمتي عندك منزلة-  فطرق علي الباب-  و دخل و معه مكتل قد ألقى عليه طرف ردائه-  فقال له النبي ص ما هذا يا علي-  قال عنب التمسته لفاطمة-  فقال الله أكبر الله أكبر-  اللهم كما سررتني بأن خصصت عليا بدعوتي-  فاجعل فيه شفاء بنيتي-  ثم قال كلي على اسم الله يا بنية فأكلت-  و ما خرج رسول الله ص حتى استقلت و برأت-  فقال عمر صدقت و بررت أشهد لقد سمعته و وعيته-  يا رجل خذ بيد امرأتك-  فإن عرض لك أبوها فاهشم أنفه-  ثم قال يا بني عبد مناف و الله ما نجهل ما يعلم غيرنا-  و لا بنا عمى في ديننا و لكنا كما قال الأول-

تصيدت الدنيا رجالا بفخها
فلم يدركوا خيرا بل استقبحوا الشرا

و أعماهم حب الغنى و أصمهم‏
فلم يدركوا إلا الخسارة و الوزرا

قيل فكأنما ألقم بني أمية حجرا-  و مضى الرجل بامرأته- . و كتب عمر إلى ميمون بن مهران-  عليك سلام-  فإني أحمد إليك الله الذي لا إله إلا هو-  أما بعد فإني قد فهمت كتابك و ورد الرجلان و المرأة-  و قد صدق الله يمين الزوج و أبر قسمه-  و أثبته على نكاحه-  فاستيقن ذلك و اعمل عليه-  و السلام عليك و رحمة الله و بركاته- .

فأما من قال بتفضيله على الناس كافة من التابعين-  فخلق كثير-  كأويس القرني و زيد بن صوحان و صعصعة أخيه-  و جندب الخير و عبيدة السلماني-  و غيرهم ممن لا يحصى كثرة-  و لم تكن لفظة الشيعة تعرف في ذلك العصر-  إلا لمن قال بتفضيله-  و لم تكن مقالة الإمامية و من نحا نحوها-  من الطاعنين في إمامة السلف مشهورة حينئذ-  على هذا النحو من الاشتهار-  فكان القائلون بالتفضيل هم المسمون الشيعة-  و جميع ما ورد من الآثار و الأخبار في فضل الشيعة-  و أنهم موعودون بالجنة-  فهؤلاء هم المعنيون به دون غيرهم-  و لذلك قال أصحابنا المعتزلة في كتبهم و تصانيفهم-  نحن الشيعة حقا-  فهذا القول هو أقرب إلى السلامة و أشبه بالحق-  من القولين المقتسمين طرفي الإفراط و التفريط إن شاء الله

ترجمه فارسی شرح ابن‏ ابی الحدید

حكمت (478)

و قال عليه السّلام: يهلك فىّ رجلان: محب مفرط و باهت مفتر. قال الرضى رحمة الله تعالى: و هذا مثل قوله عليه السّلام: هلك فىّ اثنان: محب غال، و مبغض قال.

«و آن حضرت فرمود دو تن در مورد من تباه گردند، دوستى كه زياده‏ روى كند و تهمت زننده ‏اى كه دروغ بندد.»

سيد رضى كه خداوند متعال او را رحمت فرمايد، گويد: و اين سخن مانند آن فرموده اوست كه فرموده است: دو تن درباره من تباه گردند، دوستى غلو كننده در دوستى و دشمنى مبالغه كننده در دشمنى.

ابن ابى الحديد در شرح اين سخن چنين آورده است: پيش از اين سخن ديگرى نظير اين سخن شرح داده شد و خلاصه گفتار اين بود كه كسى در مورد على عليه السّلام به هلاكت مى‏افتد كه افراط و تفريط كند. افراط كنندگان همان غلو كنندگان هستند و كسانى كه معتقد به تكفير بزرگان صحابه و نفاق و تبهكارى ايشان باشند، تفريط كنندگان كسانى هستند كه در جستجوى منقصتى از على عليه السّلام باشند يا او را دشمن بدارند و كسانى كه با او جنگ كرده‏اند و كينه او را در دل دارند.

به همين سبب در اين باره ياران معتزلى‏ ما اهل نجات و رستگارى و كاميابى هستند كه ايشان راه ميانه را پيموده و معتقدند كه على عليه السّلام در آن جهان برترين مردم است و منزلت او در بهشت هم از همگان برتر است و در اين جهان هم از همه خلق فاضلتر و داراى خصايص پسنديده و مزايا و مناقب بيشتر است و هر كس با او جنگ كرده است يا او را دشمن و كينه‏اش را در سينه بدارد دشمن خداوند سبحان است و با كافران و منافقان جاودانه در آتش خواهد بود، مگر كسانى كه توبه آنان ثابت شده باشد و بر دوستى و محبت او در گذشته باشند.

در مورد افاضل مهاجران و انصار كه پيش از او عهده‏دار امامت شده‏اند، اگر امير المؤمنين امامت آنان را انكار فرموده و بر ايشان خشم گرفته بود و كارشان را ناپسند مى‏شمرد و بر آنان شمشير مى‏كشيد و به امامت خويش مردم را فرا مى‏خواند بدون ترديد معتقد بوديم كه آنان از هلاك شدگان هستند، همان‏گونه كه اگر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بر آنان خشم مى ‏گرفت هلاك شده بودند زيرا اين مسأله ثابت شده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به امير المؤمنين فرموده است: «جنگ با تو جنگ با من است و آشتى با تو آشتى با من است.» و همان حضرت فرموده است: «پروردگار دوست بدار هر كس كه على را دوست مى ‏دارد و دشمن بدار هر كه را با او دشمنى مى ‏ورزد.» و هم به على عليه السّلام فرموده است: «تو را جز مؤمن دوست نمى‏دارد و جز منافق با تو دشمنى نمى‏ ورزد.» ولى ما مى ‏بينيم كه على عليه السّلام به امامت آن گروه رضايت داده و با ايشان بيعت فرموده است و پشت سر ايشان نماز گزارده و از غنايم و اموال عمومى آنان كه تقسيم مى ‏كرده ‏اند سهم خويش را گرفته و خورده است و بنابراين ما را نشايد كه از رفتار آن حضرت تعدى كنيم و از آنچه كه از او مشهور شده است درگذريم.

مگر نمى‏ بينى كه چون امير المؤمنين عليه السّلام از معاويه تبرى جسته است، ما هم از او تبرى مى‏جوييم و چون او را لعنت فرموده است، ما هم او را لعنت مى‏كنيم و چون به گمراهى اهل شام و بقاياى برخى از صحابه كه همراه آنان بوده‏اند نظير عمرو عاص و پسرش عبد الله فرموده است ما هم به گمراهى آنان حكم مى‏كنيم. و خلاصه آنكه ما ميان امير المؤمنين و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم چيزى جز مرتبه نبوت را كم نمى‏دانيم و گرنه همه فضايل ديگر را ميان آن دو بزرگوار مشترك مى‏دانيم و البته در مورد بزرگان صحابه كه بر ما ثابت نشده‏ است كه على عليه السّلام بر آنان طعنه‏اى زده باشد، طعنه نمى‏زنيم و همان گونه عمل مى‏كنيم كه على عليه السّلام با آنان عمل كرده است.

آنچه درباره تفضيل ميان صحابه گفته شده است

اعتقاد به تفضيل اعتقادى كهن است كه بسيارى از اصحاب و تابعان بر آن بوده‏اند، از ميان اصحاب عمار و مقداد و ابوذر و سلمان و جابر بن عبد الله و ابىّ بن كعب و حذيفة و بريدة و ابو ايوب و سهل بن حنيف و عثمان بن حنيف و ابو الهيثم بن التيهّان، و خزيمة بن ثابت و ابو الطفيل عامر بن وائلة و عباس بن عبد المطلب و پسرانش و تمام بنى هاشم و بنى مطلب بر اين اعتقاد بوده ‏اند.

زبير بن عوام هم در آغاز كار از معتقدان به اين عقيده بوده و سپس برگشته است.

تنى چند از بنى اميه هم همين عقيده را داشته‏اند كه از جمله ايشان خالد بن سعيد بن عاص و عمر بن عبد العزيز بوده‏ اند.

من-  ابن ابى الحديد-  در اين جا خبر مشهورى را كه از عمر بن عبد العزيز روايت شده است و آن را ابن كلبى نقل كرده است مى ‏آورم.

ابن كلبى مى‏ گويد: روزى عمر بن عبد العزيز كه در جلسه عمومى خود نشسته بود پرده ‏دارش وارد شد و زنى بلند قامت و گندم گون و زيبا و خوش اندام را كه دو مرد همراهش بودند وارد مجلس كرد كه همراه ايشان نامه‏اى از ميمون بن مهران براى عمر بن عبد العزيز بود. نامه را به عمر بن عبد العزيز دادند كه آن را گشود و در آن چنين نوشته بود:

بسم الله الرحمن الرحيم، به امير المؤمنين عمر بن عبد العزيز از ميمون بن مهران، سلام و رحمت و بركات خداوند بر تو باد، و سپس كارى براى ما پيش آمده است كه سينه‏ها از آن تنگى گرفته و بيرون از تاب و توان است و ما چنان مصلحت ديديم كه آن را به عالمى كه آن را نيكو بداند موكول كنيم كه خداى‏ عز و جل فرموده است: «اگر آن را به رسول و اولياى امر برمى‏ گرداندند كسانى از ايشان كه آن را استنباط مى‏ كنند آن را بدون ترديد مى‏ دانستند.»، اين زن و دو مردى كه همراه اويند يكى شوهر او و ديگرى پدر اوست. اى امير المؤمنين پدر اين زن چنين مى ‏پندارد كه چون شوهرش سوگند خورده است كه اگر على بن ابى طالب عليه السّلام برترين اين امت و سزاوارترين افراد به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نباشد همسرش مطلقه است، بنابراين دختر او مطلقه است و در آيين و دين او سزاوار و جايز نيست كه آن مرد را داماد خويش بداند و مدعى است كه علم به حرمت دخترش بر آن مرد دارد و اين زن براى آن مرد همچون مادر اوست.

همسر اين زن هم به پدر همسرش مى‏ گويد دروغ مى‏ گويى و گناه مى‏ورزى كه سوگند من درست و عقيده ‏ام صادق و راست است و بر خلاف تو و به كورى چشم و كينه‏ توزى تو، اين زن همسر من است. آنان براى داورى پيش من آمدند، از مرد درباره سوگندش پرسيدم گفت: آرى چنين سوگندى خورده ‏ام و گفته‏ام اگر على بهترين اين امت و سزاوارترين ايشان به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نباشد، همسرم مطلقه خواهد بود. با توجه به اينكه هر كه بايد على را بشناسد، شناخته است و هر كس خواهد انكار كند، هر كس مى‏خواهد از اين سخن به خشم آيد و هر كس مى‏ خواهد به آن خشنود گردد.

مردم هم كه اين سخن او را شنيدند گرد آمدند و هر چند زبانها هماهنگ است ولى دلها پراكنده است. وانگهى تو خود اى امير المؤمنان اختلاف هوسهاى مردم و شتاب آنان را در آنچه مايه فتنه است مى‏دانى، بدين سبب ما از حكم كردن در اين مورد خوددارى كرديم تا تو بدان چه خدايت ارائه مى‏فرمايد حكم كنى. اينك اين دو مرد از اين زن دست برنمى‏دارند، پدرش سوگند خورده است كه او را همراه شوهرش وانگذارد، و شوهرش هم سوگند خورده است كه اگر گردنش را هم بزنند از همسرش جدا نخواهد شد مگر آنكه در اين باره حاكمى حكم كند كه امكان مخالفت و سرپيچى از حكم او نباشد. اينكه اين گروه را پيش تو روانه كردم خداى توفيق تو را پسنديده و تو را هدايت فرمايد.

ميمون بن مهران پايين نامه اين اشعار را نوشته بود:

اى ابا حفص هرگاه مشكلاتى فرا رسد كه چشمها در تأمل آن سرگردان شوند و سينه مردم از روشن كردن حكم آن عاجز ماند تو در آن باره امين خواهى بود كه همه علم را فرا گرفته‏اى و تجربه‏ها و كارها تو را استوار ساخته است، خداوند تو را بر رعايا خليفه ساخته است و بهره تو در ايشان بهره گرانبهاست.

گويد: عمر بن عبد العزيز، بنى هاشم و بنى اميه و ديگر افراد شاخه‏هاى قبيله قريش را جمع كرد و به پدر آن زن گفت: اى پير چه مى‏گويى او گفت: اى امير المؤمنين من دختر خويش را به همسرى اين مرد درآوردم و او را با بهترين جهاز پيش او گسيل داشتم و آرزومند خير و اميدوار به صلاح او بودم تا آنكه سوگند به چيز دروغى در مورد طلاق او خورد و اينك هم مى‏خواهد با او زندگى كند.

عمر بن عبد العزيز گفت: اى پيرمرد، شايد همسرش مطلقه نباشد بگو چه سوگندى خورده است پيرمرد گفت: سبحان الله سوگندى كه او خورده است، دروغ و گناهش چنان روشن است كه با اين سن و سال و دانشى كه دارم هيچ گونه شكى در سينه‏ام خلجان نمى‏ كند زيرا او چنين پنداشته است كه اگر على بهترين اين امت نباشد همسرش سه طلاقه باشد. عمر بن عبد العزيز به همسر آن زن گفت: چه مى ‏گويى آيا تو چنين سوگندى خورده ‏اى گفت: آرى. گويند: همين كه گفت آرى، نزديك بود مجلس به لرزه درآيد و بنى اميه خشمگين به او مى ‏نگريستند ولى سخن نمى‏گفتند و همگان به چهره عمر بن عبد العزيز مى‏ نگريستند.

عمر بن عبد العزيز مدتى خاموش ماند و با دست خود آهسته بر زمين مى‏زد و آن قوم همچنان خاموش و منتظر بودند كه او چه خواهد گفت. عمر سر برداشت و اين دو بيت را خواند «چون عهده ‏دار حكومت ميان قومى شود به جستجوى حق و در طلب استوارى است و امامى كه از حق تعدى كند و از راه راست اجتناب ورزد امام نيكويى نيست.» سپس به بنى اميه گفت: در مورد سوگند اين مرد چه مى‏ گوييد خاموش ماندند. گفت: سبحان الله سخن بگوييد. مردى از بنى اميه گفت: اين حكم در مورد ناموس است و ما در باره آن گستاخى نمى‏كنيم و تو دانا به گفتارى و امين ايشان، عقيده خود را بگو، و هر سخن و عقيده‏اى، تا باطلى را حق و حقى را باطل نكرده است، در اين مجلس بر من جايز است.

عمر بن عبد العزيز گفت: من سخنى نمى ‏گويم و به مردى از بنى هاشم كه از فرزندزادگان عقيل بن ابى طالب بود روى كرد و به او گفت: اى عقيلى، در سوگندى كه اين مرد خورده است چه مى‏ گويى او اين فرصت را غنيمت شمرد و گفت: اى‏امير المؤمنين اگر سخن مرا حكم و حكم مرا جايز قرار مى‏دهى سخن مى‏گويم و گرنه خاموشى براى من بهتر و براى بقاى دوستى هم ارزنده‏ تر است. عمر بن عبد العزيز گفت: سخن بگو كه گفته تو حكم و حكم تو نافذ خواهد بود.

بنى اميه همين كه اين سخن را شنيدند گفتند: اى امير المؤمنين نسبت به ما انصاف ندادى و حكم كردن در اين باره را به غير ما واگذاشتى و حال آنكه ما همچون خون و گوشت تو و سزاوارترين خويشاوندان توايم. عمر بن عبد العزيز گفت: اى فرومايگان ناتوان خاموش باشيد كه هم اكنون آن را به شما عرضه داشتم و آماده پذيرش آن نشديد، گفتند: بدين سبب بود كه اين امتيازى را كه به اين مرد عقيلى دادى به ما ندادى و بدان گونه كه او را داور ساختى ما را داور نكردى.

عمر گفت: اگر شما خطا كرديد و او درست انديشيد و اگر شما ناتوانى كرديد و او دورانديشى كرد و اگر شما كور شديد و او بينا بود، گناه عمر بن عبد العزيز چيست اى بى‏پدران مى‏دانيد مثل شما مثل چيست گفتند: نمى‏دانيم. گفت: ولى اين مرد عقيلى مى‏داند و از او پرسيد اى مرد در اين مورد چه مى‏گويى آن مرد گفت: آرى اى امير المؤمنين چنان است كه آن شاعر پيشين سروده است: «شما را به كارى فرا خواندند و چون از آن ناتوان مانديد كسى به آن رسيد كه ناتوانى نداشت و چون چنين ديديد پشيمان شديد و آيا مهره براى برحذر بودن بسنده است» عمر بن عبد العزيز گفت: آفرين بر تو باد كه درست گفتى، اينك پاسخ حكمى را كه از تو پرسيدم بگو.

گفت: اى امير المؤمنين، سوگند او درست است و از عهده آن برون آمده است و همسرش هم مطلقه نيست. عمر بن عبد العزيز گفت: اين موضوع را از كجا دانستى گفت: اى امير المؤمنين تو را به خدا سوگند مى‏دهم آيا اين موضوع را نمى‏دانى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم براى عيادت فاطمه عليها السّلام به خانه او رفت و فرمود: دخترم بيمارى تو چيست گفت: پدر جان تب دارم، در آن هنگام على عليه السّلام براى انجام دادن يكى از كارهاى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از خانه بيرون رفته بود.

پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به فاطمه فرمود: آيا اشتهاى به چيزى دارى گفت: آرى، انگور مى‏ خواهم و مى ‏دانم چون هنگام آن نيست كمياب و گران است. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: خداوند قادر است كه براى ما انگور بياورد و سپس عرضه داشت بار خدايا همراه برترين امت من در پيشگاه خودت براى ما انگور بياور. در اين هنگام على در زد و درون خانه آمد و سبدى كوچك همراه داشت كه جانب رداى خويش را بر آن كشيده بود، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به او فرمود: اى على اين چيست گفت: انگور است كه براى فاطمه عليها السلام فراهم آورده‏ ام.

پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم دوبار تكبير گفت‏ و سپس عرضه داشت: پروردگارا همان گونه كه با اختصاص دادن على به دعاى من مرا شاد فرمودى، اينك بهبودى دختر مرا در اين انگور قرار بده، آن گاه به فاطمه فرمود: دختركم به نام خدا بخور و فاطمه از آن انگور خورد و هنوز پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بيرون نرفته بود كه شفا يافت.

عمر بن عبد العزيز گفت: راست گفتى و نيكى كردى، گواهى مى‏دهم كه اين موضوع را شنيده و درست به گوش گرفته بودم، و به آن مرد گفت: اى مرد دست همسرت را بگير و برو و اگر پدرش متعرض تو شد بينى او را درهم شكن. آن گاه به بنى عبد مناف گفت: به خدا سوگند چنان نيست كه ما چيزهايى را كه ديگران مى‏دانند ندانيم و ما را در دين خود كورى نيست اما چنانيم كه آن شاعر پيشين گفته است: دوستى ثروت و توانگرى چنان كور و كرشان ساخته است كه جز زيان و گناه به چيزى ديگرى نمى‏رسند.

گويد: چنان شد كه گويى سنگ بر دهان بنى اميه زده شد و آن مرد همسرش را با خود برد و عمر بن عبد العزيز براى ميمون بن مهران چنين نوشت: سلام بر تو، همراه تو پروردگارى را كه خدايى جز او نيست مى‏ستايم و سپس من مضمون نامه‏ات را فهميدم، آن دو مرد همراه آن زن پيش من آمدند. خداوند سوگند همسر آن زن را راست قرار داده است و سوگندش برآورده است و نكاح او پا بر جاى است. اين موضوع را يقين بدان و به آن عمل كن و سلام و رحمت و بركتهاى خداوند بر تو باد.

و اما كسانى از تابعان كه معتقد به فضيلت على عليه السّلام بر همه مردم بودند بسيارند همچون اويس قرنى و زيد بن صوحان و برادرش صعصعة و جندب الخير و عبيدة سلمانى و گروه بسيار ديگر كه برون از شمارند.

در آن روزگاران لفظ شيعه فقط در مورد كسانى به كار رفته است كه معتقد به تفضيل على عليه السّلام بوده ‏اند، و اين گفتگوهاى اماميه و كسانى كه بر آن عقيده ‏اند كه بر امامت خليفگان پيش از على عليه السّلام طعنه مى‏ زنند، در آن روزگار بدين گونه مشهور نبوده است، و همان كسانى كه معتقد به تفضيل بوده‏اند شيعه نام داشته‏ اند و هر آنچه در اخبار و آثار در فضيلت شيعه آمده است و آنان را به بهشت وعده داده‏ اند درباره همانهاست نه كس ديگرى جز ايشان و به همين سبب است كه ياران معتزلى ما در كتابها وتصنيفهاى خويش گفته‏اند كه شيعيان حقيقى ما هستيم، و اين اعتقاد ما به سلامت و حق نزديكتر از دو عقيده ديگرى است كه همراه افراط و تفريط باشد ان شاء الله تعالى

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدیدجلد 8 //دکتر محمود مهدوى دامغانى

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره 477 متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن ابی الحدید)پیشگویی وپیش بینی

حکمت 468 صبحی صالح

468-وَ قَالَ ( عليه ‏السلام  )يَأْتِي عَلَى النَّاسِ زَمَانٌ عَضُوضٌ يَعَضُّ الْمُوسِرُ فِيهِ عَلَى مَا فِي يَدَيْهِ وَ لَمْ يُؤْمَرْ بِذَلِكَ قَالَ اللَّهُ‏-سُبْحَانَهُ وَ لا تَنْسَوُا الْفَضْلَ بَيْنَكُمْ‏تَنْهَدُ فِيهِ الْأَشْرَارُ وَ تُسْتَذَلُّ الْأَخْيَارُ وَ يُبَايِعُ الْمُضْطَرُّونَ- وَ قَدْ نَهَى رَسُولُ اللَّهِ ( صلى‏ الله ‏عليه ‏وآله ‏وسلم  )عَنْ بَيْعِ الْمُضْطَرِّينَ

حکمت 477 شرح ابن ‏أبي ‏الحديد ج 20

477 وَ قَالَ ع: يَأْتِي عَلَى النَّاسِ زَمَانٌ عَضُوضٌ-  يَعَضُّ الْمُوسِرُ فِيهِ عَلَى مَا فِي يَدَيْهِ-  وَ لَمْ يُؤْمَرْ بِذَلِكَ قَالَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ-  وَ لا تَنْسَوُا الْفَضْلَ بَيْنَكُمْ-  يَنْهَدُ فِيهِ الْأَشْرَارُ وَ يُسْتَذَلُّ الْأَخْيَارُ-  وَ يُبَايِعُ الْمُضْطَرُّونَ-  وَ قَدْ نَهَى رَسُولُ اللَّهِ ص عَنْ بَيْعِ الْمُضْطَرِّينَ زمان عضوض أي كلب على الناس كأنه يعضهم-  و فعول للمبالغة كالنفور العقوق-  و يجوز أن يكون من قولهم بئر عضوض-  أي بعيدة القعر ضيقة و ما كانت البئر عضوضا-  فأعضت كقولهم ما كانت جرورا فأجرت-  و هي كالعضوض- . و عض فلان على ما في يده أي بخل و أمسك- . و ينهد فيه الأشرار-  ينهضون إلى الولايات و الرئاسات-  و ترتفع أقدارهم في الدنيا-  و يستذل فيه أهل الخير و الدين-  و يكون فيه بيع على وجه الاضطرار و الإلجاء-  كمن بيعت ضيعته و هو ذليل ضعيف-  من رب ضيعة مجاورة لها ذي ثروة و عز و جاه-  فيلجئه بمنعه الماء و استذلاله-  الأكرة و الوكيل إلى أن يبيعها عليه-  و ذلك منهي عنه لأنه حرام محض

ترجمه فارسی شرح ابن‏ ابی الحدید

حكمت (477)

و قال عليه السّلام: يأتى على الناس زمان عضوض، يعضّ الموسر فيه على ما فى يديه، و لم يؤمر بذلك قال الله سبحانه:  «وَ لا تَنْسَوُا الْفَضْلَ بَيْنَكُمْ». ينهد فيه الاشرار و يستذلّ الاخيار، و يبايع المضطرّون، و قد نهى رسول الله صلّى اللّه عليه و آله عن بيع المضطرّين.

«و آن حضرت فرمود: روزگارى سخت و گزنده بر مردم فرا خواهد رسيد كه توانگر در آن روزگار بر آنچه در دست دارد دندان مى ‏فشرد-  بخل مى ‏ورزد-  و حال آنكه او را به چنان كارى فرمان نداده ‏اند، خداوند سبحان فرموده است: فضل و احسان را ميان خود فراموش مكنيد، در آن روزگار بدكاران بلند مرتبه و نيكان زبون مى‏ شوند، و با درماندگان به زور معامله مى‏ شود و حال آنكه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از معامله به زور با درماندگان نهى فرموده است.»

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدیدجلد 8 //دکتر محمود مهدوى دامغانى

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره 476 متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن ابی الحدید)

حکمت 467 صبحی صالح

467-وَ قَالَ ( عليه‏ السلام  )فِي كَلَامٍ لَهُ وَ وَلِيَهُمْ وَالٍ فَأَقَامَ وَ اسْتَقَامَ حَتَّى ضَرَبَ الدِّينُ بِجِرَانِهِ

حکمت 476 شرح ابن ‏أبي ‏الحديد ج 20

476 وَ قَالَ ع فِي كَلَامٍ لَهُ: وَ وَلِيَهُمْ وَالٍ فَأَقَامَ وَ اسْتَقَامَ حَتَّى ضَرَبَ الدِّينُ بِجِرَانِهِ الجران مقدم العنق و هذا الوالي هو عمر بن الخطاب- . و هذا الكلام من خطبة خطبها في أيام خلافته طويلة-  يذكر فيها قربه من النبي ص و اختصاصه له-  و إفضاءه بأسراره إليه حتى

قال فيها فاختار المسلمون بعده بآرائهم رجلا منهم-  فقارب و سدد حسب استطاعته على ضعف-  و حد كانا فيه وليهم بعده وال-  فأقام و استقام حتى ضرب الدين بجرانه-  على عسف و عجرفية كانا فيه-  ثم اختلفوا ثالثا لم يكن يملك من أمر نفسه شيئا-  غلب عليه أهله-  فقادوه إلى أهوائهم كما تقود الوليدة البعير المخطوم-  فلم يزل الأمر بينه و بين الناس-  يبعد تارة و يقرب أخرى حتى نزوا عليه فقتلوه-  ثم جاءوا بي مدب الدبا يريدون بيعتي- . و تمام الخطبة معروف-  فليطلب من الكتب الموضوعة لهذا الفن

ترجمه فارسی شرح ابن‏ ابی الحدید

حكمت (476)

و قال عليه السّلام فى كلام له: و وليهم وال فاقام و استقام حتى ضرب الدين بجرانه.

«و آن حضرت ضمن گفتارى فرمود: و بر آنان فرمانروايى فرمانروا شد كه كار را برپا داشت و استقامت ورزيد تا آنكه دين برقرار گرديد.»

ابن ابى الحديد در شرح اين سخن مى‏ گويد: كلمه جران به معنى جلو گلو است و اين فرمانروا عمر بن خطاب است، و اين سخن از خطبه بلندى است كه آن حضرت به روزگار خلافت خويش ايراد كرده و در آن به قرابت خود به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و اختصاص خود به ايشان و اينكه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رازهاى خويش را به او فرموده‏ اند، اشاره فرموده است و ضمن آن مى‏ گويد: و مسلمانان پس از آن حضرت به رأى خويش مردى را برگزيدند كه با وجود ناتوانى و تندى كه در او بود به اندازه توان خويش كارها را استوار و نزديك به صلاح ساخت.

پس از او فرمانروايى بر ايشان فرمانروا شد كه كار را برپا داشت و استقامت ورزيد تا آنكه دين برقرار شد با بيراهى و خشونتى كه در او بود. سپس سومى را خليفه ساختند كه از خود هيچ اختيارى نداشت، بستگان او بر او چيره شدند و او را به سوى هوسهاى خود كشيدند همان گونه كه دختركى مى‏ تواند شتر لگام زده را از پى خود كشد و همواره كار ميان او و مردم چنان بود كه گاه نزديك و گاه دور مى‏شد تا سرانجام بر او شوريدند و او را كشتند همچون مور و ملخ آهنگ بيعت من كردند.

تمام اين خطبه معروف است و بايد از كتابهايى كه در اين باره تأليف شده است آن را طلب كرد.

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدیدجلد 8 //دکتر محمود مهدوى دامغانى

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره 475 متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن ابی الحدید)

حکمت 466 صبحی صالح

466-وَ قَالَ ( عليه ‏السلام  )الْعَيْنُ وِكَاءُ السَّهِ‏

قال الرضي و هذه من الاستعارات العجيبة كأنه يشبه السه بالوعاء و العين بالوكاء فإذا أطلق الوكاء لم ينضبط الوعاء و هذا القول في الأشهر الأظهر من كلام النبي ( صلى‏ الله ‏عليه‏ وآله ‏وسلم  )

و قد رواه قوم لأمير المؤمنين ( عليه ‏السلام  ) و ذكر ذلك المبرد في كتاب المقتضب في باب اللفظ بالحروف و قد تكلمنا على هذه الاستعارة في كتابنا الموسوم بمجازات الآثار النبوية

حکمت 475 شرح ابن ‏أبي ‏الحديد ج 20

475 وَ قَالَ ع: الْعَيْنُ وِكَاءُ السَّتَهِ قال الرضي رحمه الله تعالى-  و هذه من الاستعارات العجيبة-  كأنه شبه السته بالوعاء و العين بالوكاء-  فإذا أطلق الوكاء لم ينضبط الوعاء-  و هذا القول في الأشهر الأظهر من كلام النبي ص-  و قد رواه قوم لأمير المؤمنين ع-  و ذكر ذلك المبرد في الكتاب المقتضب-  في باب اللفظ المعروف-  قال الرضي و قد تكلمنا على هذه الاستعارة-  في كتابنا الموسوم بمجازات الآثار النبوية المعروف أن هذا من كلام رسول الله ص-  ذكره المحدثون في كتبهم و أصحاب غريب الحديث في تصانيفهم-  و أهل الأدب في تفسير هذه اللفظة في مجموعاتهم اللغوية-  و لعل المبرد اشتبه عليه فنسبه إلى أمير المؤمنين ع-  و الرواية بلفظ التثنية العينان وكاء السته-  و السته الاست- .

و قد جاء في تمام الخبر في بعض الروايات فإذا نامت العينان استطلق الوكاء-  و الوكاء رباط القربة فجعل العينين وكاء و المراد اليقظة-  للسته كالوكاء للقربة-  و منه الحديث في اللقطة احفظ عفاصها و وكاءها و عرفها سنة-  فإن جاء صاحبها و إلا فشأنك بها-  و العفاص السداد و الوكاء السداد-  و هذه من الكنايات اللطيفة

فصل في ألفاظ الكنايات و ذكر الشواهد عليها

و قد كنا قدمنا قطعة صالحة من الكنايات المستحسنة-  و وعدنا أن نعاود ذكر طرف منها و هذا الموضع موضعه-  فمن الكناية عن الحدث الخارج-  و هو الذي كنى عنه أمير المؤمنين ع أو رسول الله ص-  الكناية التي ذكرها يحيى بن زياد في شعره-  قيل إن يحيى بن زياد و مطيع بن إياس و حمادا الراوية-  جلسوا على شرب لهم و معهم رجل منهم-  فانحل وكاؤه فاستحيا و خرج و لم يعد إليهم-  فكتب إليه يحيى بن زياد-

أ من قلوص غدت لم يؤذها أحد
إلا تذكرها بالرمل أوطانا

خان العقال لها فانبت إذ نفرت‏
و إنما الذنب فيها للذي خانا

منحتنا منك هجرانا و مقلية
و لم تزرنا كما قد كنت تغشانا

خفض عليك فما في الناس ذو إبل‏
إلا و أينقه يشردن أحيانا

و ليس هذا الكتاب أهلا أن يضمن- حكاية سخيفة أو نادرة خليعة- فنذكر فيه ما جاء في هذا المعنى- و إنما جرأنا على ذكر هذه الحكاية خاصة- كناية أمير المؤمنين ع أو رسول الله ص عنها- و لكنا نذكر كنايات كثيرة في غير هذا المعنى مستحسنة- ينتفع القارئ بالوقوف عليها- .

يقال فلان من قوم موسى إذا كان ملولا- إشارة إلى قوله تعالى- وَ إِذْ قُلْتُمْ يا مُوسى‏ لَنْ نَصْبِرَ عَلى‏ طَعامٍ واحِدٍ- .

قال الشاعر

فيا من ليس يكفيه صديق
و لا ألفا صديق كل عام‏

أظنك من بقايا قوم موسى‏
فهم لا يصبرون على طعام‏

و قال العباس بن الأحنف

كتبت تلوم و تستريث زيارتي
و تقول لست لنا كعهد العاهد

فأجبتها و دموع عيني سجم‏
تجري على الخدين غير جوامد

يا فوز لم أهجركم لملالة
عرضت و لا لمقال واش حاسد

لكنني جربتكم فوجدتكم‏
لا تصبرون على طعام واحد

و يقولون للجارية الحسناء قد أبقت من رضوان-

قال الشاعر

جست العود بالبنان الحسان
و تثنت كأنها غصن بان‏

فسجدنا لها جميعا و قلنا
إذ شجتنا بالحسن و الإحسان‏

حاش لله أن تكوني من الإنس
و لكن أبقت من رضوان‏

و يقولون للمكشوف الأمر الواضح الحال ابن جلا- و هو كناية عن الصبح و منه ما تمثل به الحجاج-

أنا ابن جلا و طلاع الثنايا
متى أضع العمامة تعرفوني‏

و منه قول القلاخ بن حزن-أنا القلاخ بن القلاخ ابن جلا- . و منه قولهم فلان قائد الجمل-  لأنه لا يخفى لعظم الجمل و كبر جثته-  و في المثل ما استتر من قاد جملا-  و قالوا كفى برغائها نداء-  و مثل هذا قولهم ما يوم حليمة بسر-  يقال ذلك في الأمر المشهور الذي لا يستر-  و يوم حليمة يوم التقى المنذر الأكبر-  و الحارث الغساني الأكبر-  و هو أشهر أيام العرب-  يقال إنه ارتفع من العجاج-  ما ظهرت معه الكواكب نهارا-  و حليمة اسم امرأة أضيف اليوم إليها-  لأنها أخرجت إلى المعركة مراكن الطيب-  فكانت تطيب بها الداخلين إلى القتال-  فقاتلوا حتى تفانوا- . و يقولون في الكناية عن الشيخ الضعيف قائد الحمار-  و إشارة إلى ما أنشده الأصمعي

آتي الندي فلا يقرب مجلسي
و أقود للشرف الرفيع حماري‏

أي أقوده من الكبر إلى موضع مرتفع لأركبه لضعفي- و مثل ذلك كنايتهم عن الشيخ الضعيف بالعاجن- لأنه إذا قام عجن في الأرض بكفيه-

قال الشاعر

فأصبحت كنتيا و أصبحت عاجنا
و شر خصال المرء كنت و عاجن‏

قالوا الكنتي الذي يقول كنت أفعل كذا- و كنت أركب الخيل يتذكر ما مضى من زمانه- و لا يكون ذلك إلا عند الهرم أو الفقر و العجز- . و مثله قولهم للشيخ راكع-

قال لبيد

أخبر أخبار القرون التي مضت
أدب كأني كلما قمت راكع‏

و الركوع هو التطأطؤ و الانحناء بعد الاعتدال و الاستواء- و يقال للإنسان إذا انتقل من الثروة إلى الفقر قد ركع- قال

لا تهين الفقير علك أن تركع
يوما و الدهر قد رفعه‏

و في هذا المعنى قال الشاعر-

ارفع ضعيفك لا يحر بك ضعفه
يوما فتدركه الحوادث قد نما

يجزيك أو يثني عليك و إن من‏
يثني عليك بما فعلت فقد جزى‏

و مثله أيضا

و أكرم كريما إن أتاك لحاجة
لعاقبة إن العضاه تروح‏

تروح الشجر إذا انفطر بالنبت- يقول إن كان فقيرا فقد يستغنى- كما إن الشجر الذي لا ورق عليه سيكتسى ورقا- و يقال ركع الرجل أي سقط- .

و قال الشاعر

خرق إذا ركع المطي من الوجى
لم يطو دون رفيقه ذا المرود

حتى يئوب به قليلا فضله‏
حمد الرفيق نداك أو لم يحمد

و كما يشبهون الشيخ بالراكع فيكنون به عنه- كذلك يقولون يحجل في قيده لتقارب خطوه- قال أبو الطمحان القيني-

حنتني حانيات الدهر حتى
كأني خاتل أدنو لصيد

قريب الخطو يحسب من رآني‏
و لست مقيدا أني بقيد

و نحو هذا قولهم للكبير بدت له الأرنب- و ذلك أن من يختل الأرنب ليصيدها يتمايل في مشيته- و أنشد ابن الأعرابي في النوادر-

و طالت بي الأيام حتى كأنني
من الكبر العالي بدت لي أرنب‏

و نحوه يقولون للكبير قيد بفلان البعير- أي لا قوة ليده على أن يصرف البعير تحته على حسب إرادته- فيقوده قائد يحمله حيث يريد- .

و من أمثالهم لقد كنت و ما يقاد بي البعير- يضرب لمن كان ذا قوة و عزم ثم عجز و فتر- . و من الكنايا عن شيب العنفقة قولهم- قد عض على صوفه- . و يكنون عن المرأة التي كبر سنها فيقولون- امرأة قد جمعت الثياب أي تلبس القناع و الخمار و الإزار- و ليست كالفتاة التي تلبس ثوبا واحدا- . و يقولون لمن يخضب يسود وجه النذير- و قالوا في قوله تعالى وَ جاءَكُمُ النَّذِيرُ إنه الشيب- و قال الشاعر

و قائلة لي اخضب فالغواني
تطير من ملاحظة القتير

فقلت لها المشيب نذير موتي‏
و لست مسودا وجه النذير

و زاحم شاب شيخا في طريق فقال الشاب كم ثمن القوس- يعيره بانحناء الظهر- فقال الشيخ يا ابن أخي- إن طال بك عمر فسوف تشتريها بلا ثمن- . و أنشد لابن خلف-

تعيرني وخط المشيب بعارضي
و لو لا الحجول البلق لم تعرف الدهم‏

حنى الشيب ظهري فاستمرت مريرتي‏
و لو لا انحناء القوس لم ينفذ السهم‏

و يقولون لمن رشا القاضي أو غيره صب في قنديله زيتا- و أنشد

و عند قضاتنا خبث و مكر
و زرع حين تسقيه يسنبل‏

إذا ما صب في القنديل زيت‏
تحولت القضية للمقندل‏

و كان أبو صالح كاتب الرشيد ينسب إلى أخذ الرشا- و كان كاتب أم جعفر- .و هو سعدان بن يحيى كذلك- فقال لها الرشيد يوما أ ما سمعت ما قيل في كاتبك- قالت ما هو فأنشدها-

صب في قنديل سعدان
مع التسليم زيتا

و قناديل بنيه‏
قبل أن تخفى الكميتا

قالت فما قيل في كاتبك أشنع و أنشدته-

قنديل سعدان علا ضوءه
فرخ لقنديل أبي صالح‏

تراه في مجلسه أحوصا
من لمحه للدرهم اللائح‏

و يقولون لمن طلق ثلاثا قد نحرها بمثلثه- . و يقولون أيضا أعطاها نصف السنة- . و يقولون لمن يفخر بآبائه هو عظامي- و لمن يفخر بنفسه هو عصامي- إشارة إلى قول النابغة في عصام بن سهل حاجب النعمان

نفس عصام سودت عصاما
و علمته الكر و الإقداما
و جعلته ملكا هماما

و أشار بالعظامي إلى فخره بالأموات من آبائه و رهطه- و قال الشاعر

إذا ما الحي عاش بعظم ميت
فذاك العظم حي و هو ميت‏

و نحو هذا أن عبد الله بن زياد بن ظبيان التميمي- دخل على أبيه و هو يجود بنفسه فقال أ لا أوصي بك الأمير- فقال إذا لم يكن للحي إلا وصية الميت فالحي هو الميت- و يقال إن عطاء بن أبي سفيان قال ليزيد بن معاوية- أغنني عن غيرك قال‏ حسبك ما أغناك به معاوية- قال فهو إذن الحي و أنت الميت- و مثل قولهم عظامي قولهم خارجي- أي يفخر بغير أولية كانت له- قال كثير لعبد العزيز-

أبا مروان لست بخارجي
و ليس قديم مجدك بانتحال‏

و يكنون عن العزيز و عن الذليل أيضا فيقولون- بيضة البلد- فمن يقولها للمدح- يذهب إلى أن البيضة هي الحوزة و الحمى- يقولون فلان يحمي بيضته أي يحمي حوزته و جماعته- و من يقولها للذم- يعني أن الواحدة من بيض النعام إذا فسدت- تركها أبواها في البلد و ذهبا عنها- قال الشاعر في المدح-

لكن قائله من لا كفاء له
من كان يدعى أبوه بيضة البلد

– . و قال الآخر في الذم-

تأبى قضاعة لم تعرف لكم نسبا
و ابنا نزار فأنتم بيضة البلد

و يقولون للشي‏ء الذي يكون في الدهر مرة واحدة- هو بيضة الديك- قال بشار

يا أطيب الناس ريقا غير مختبر
إلا شهادة أطراف المساويك‏

قد زرتنا زورة في الدهر واحدة
ثني و لا تجعليها بيضة الديك‏

و يكنون عن الثقيل بالقذى في الشراب- قال الأخطل يذكر الخمر و الاجتماع عليها-

و ليس قذاها بالذي قد يضيرها
و لا بذباب نزعه أيسر الأمر

و لكن قذاها كل جلف مكلف‏
أتتنا به الأيام من حيث لا ندري‏

فذاك القذى و ابن القذى و أخو القذى
فإن له من زائر آخر الدهر

و يكنون أيضا عنه بقدح اللبلاب-
قال الشاعر

يا ثقيلا زاد في الثقل
على كل ثقيل‏

أنت عندي قدح اللبلاب‏
في كف العليل‏

و يكنون عنه أيضا بالقدح الأول- لأن القدح الأول من الخمر تكرهه الطبيعة- و ما بعده فدونه لاعتياده- قال الشاعر

و أثقل من حضين باديا
و أبغض من قدح أول‏

و يكنون عنه بالكانون قال الحطيئة يهجو أمه-

تنحي فاقعدي عني بعيدا
أراح الله منك العالمينا

أ غربالا إذا استودعت سرا
و كانونا على المتحدثينا

قالوا و أصله من كننت أي سترت- فكأنه إذا دخل على قوم و هم في حديث ستروه عنه- و قيل بل المراد شدة برده- . و يكنون عن الثقيل أيضا برحى البزر-

قال الشاعر

و أثقل من رحى بزر علينا
كأنك من بقايا قوم عاد

و يقولون لمن يحمدون جواره جاره جار أبي دواد- و هو كعب بن مامة الإيادي- كان إذا جاوره رجل فمات وداه- و إن هلك عليه شاة أو بعير أخلف عليه- فجاوره أبو دواد الإيادي فأحسن إليه فضرب به المثل- . و مثله قولهم هو جليس قعقاع بن شور- و كان قد قدم إلى معاوية فدخل عليه- و المجلس غاص بأهله ليس فيه مقعد- فقام له رجل من القوم و أجلسه مكانه- فلم‏ يبرح القعقاع من ذلك الموضع يكلم معاوية- و معاوية يخاطبه حتى أمر له بمائة ألف درهم- فأحضرت إليه فجعلت إلى جانبه- فلما قام قال للرجل القائم له من مكانه- ضمها إليك فهي لك بقيامك لنا عن مجلسك- فقيل فيه

و كنت جليس قعقاع بن شور
و لا يشقى بقعقاع جليس‏

ضحوك السن إن نطقوا بخير
و عند الشر مطراق عبوس‏

أخذ قوله و لا يشقى بقعقاع جليس- من قول النبي ص هم القوم لا يشقى بهم جليسهم- . و يكنون عن السمين من الرجال بقولهم- هو جار الأمير و ضيف الأمير- و أصله أن الغضبان بن القبعثرى- كان محبوسا في سجن الحجاج فدعا به يوما فكلمه- فقال له في جملة خطابه إنك لسمين يا غضبان- فقال القيد و الرتعة و الخفض و الدعة- و من يكن ضيف الأمير يسمن- . و يكني الفلاسفة عن السمين بأنه يعرض سور حبسه- و ذلك أن أفلاطون رأى رجلا سمينا فقال يا هذا- ما أكثر عنايتك بتعريض سور حبسك- . و نظر أعرابي إلى رجل جيد الكدنة- فقال أرى عليك قطيفة محكمة- قال نعم ذاك عنوان نعمة الله عندي- . و يقولون للكذاب هو قموص الحنجرة- و أيضا هو زلوق الكبد و أيضا لا يوثق بسيل بلقعه- و أيضا أسير الهند لأنه يدعي أنه ابن الملك- و إن كان من أولاد السفلة- . و يكنى عنه أيضا بالشيخ الغريب- لأنه يحب أن يتزوج في الغربة فيدعي أنه ابن خمسين سنة- و هو ابن خمس و سبعين- .

و يقولون هو فاختة البلد من قول الشاعر-

أكذب من فاختة
تصيح فوق الكرب‏

و الطلع لم يبد لها
هذا أوان الرطب‏

و قال آخر في المعنى-

حديث أبي حازم كله
كقول الفواخت جاء الرطب‏

و هن و إن كن يشبهنه‏
فلسن يدانينه في الكذب‏

و يكنون عن النمام بالزجاج لأنه يشف على ما تحته- قال الشاعر

أنم بما استودعته من زجاجة
يرى الشي‏ء فيها ظاهرا و هو باطن‏

و يكنون عنه بالنسيم من قول الآخر-

و إنك كلما استودعت سرا
أنم من النسيم على الرياض‏

و يقولون إنه لصبح و إنه لطيب كله في النمام- و يقولون ما زال يفتل له في الذروة و الغارب حتى أسمحت قرونته- و هي النفس- و الذروة أعلى السنام و الغارب مقدمه- . و يقولون في الكناية عن الجاهل- ما يدري أي طرفيه أطول- قالوا ذكره و لسانه- و قالوا هل نسب أبيه أفضل أم نسب أمه- . و مثله لا يعرف قطانه من لطانه- أي لا يعرف جبهته مما بين وركيه- . و قالوا الحدة كنية الجهل و الاقتصاد كنية البخل- و الاستقصاء كنية الظلم- .

و قالوا للجائع عضه الصفر و عضه شجاع البطن- . و قال الهذلي-

أرد شجاع البطن قد تعلمينه
و أوثر غرثى من عيالك بالطعم‏

مخافة أن أحيا برغم و ذلة
و للموت خير من حياة على رغم‏

و يقولون زوده زاد الضب أي لم يزوده شيئا- لأن الضب لا يشرب الماء- و إنما يتغذى بالريح و النسيم- و يأكل القليل من عشب الأرض- .

و قال ابن المعتز-

يقول أكلنا لحم جدي و بطة
و عشر دجاجات شواء بألبان‏

و قد كذب الملعون ما كان زاده‏
سوى زاد ضب يبلع الريح عطشان‏

و قال أبو الطيب-

لقد لعب البين المشت بها و بي
و زودني في السير ما زود الضبا

و يقولون للمختلفين من الناس- هم كنعم الصدقة و هم كبعر الكبش- قال عمرو بن لجأ-

و شعر كبعر الكبش ألف بينه
لسان دعي في القريض دخيل‏

و ذلك لأن بعر الكبش يقع متفرقا- . و قال بعض الشعراء لشاعر آخر- أنا أشعر منك لأني أقول البيت و أخاه- و تقول البيت و ابن عمه- فأما قول جرير في ذي الرمة- إن شعره

بعر ظباء و نقط عروس‏

فقد فسره الأصمعي فقال- يريد أن شعره حلو أول ما تسمعه- فإذا كرر إنشاده ضعف- لأن أبعار الظباء أول ما تشم توجد لها رائحة- ما أكلت من الجثجاث و الشيح‏ و القيصوم- فإذا أدمت شمها عدمت تلك الرائحة- و نقط العروس إذا غسلتها ذهبت- . و يقولون أيضا للمختلفين أخياف- و الخيف سواد إحدى العينين و زرق الأخرى- و يقولون فيهم أيضا- أولاد علات كالإخوة لأمهات شتى- و العلة الضرة- . و يقولون فيهم خبز كتاب لأنه يكون مختلفا- قال شاعر يهجو الحجاج بن يوسف-

أ ينسى كليب زمان الهزال
و تعليمه سورة الكوثر

رغيف له فلكة ما ترى‏
و آخر كالقمر الأزهر

و مثله-

أ ما رأيت بني سلم وجوههم
كأنها خبز كتاب و بقال‏

و يقال للمتساوين في الرداءة كأسنان الحمار- قال الشاعر-

سواء كأسنان الحمار فلا ترى
لذي شيبة منهم على ناشئ فضلا

و قال آخر-

شبابهم و شيبهم سواء
فهم في اللؤم أسنان الحمار

و أنشد المبرد في الكامل- لأعرابي يصف قوما من طيئ بالتساوي في الرداءة-

و لما أن رأيت بني جوين
جلوسا ليس بينهم جليس‏

يئست من الذي أقبلت أبغي‏
لديهم إنني رجل يئوس‏

إذا ما قلت أيهم لأي
تشابهت المناكب و الرءوس‏

قال فقوله ليس بينهم جليس هجاء قبيح- يقول لا ينتجع الناس معروفهم‏ فليس بينهم غيرهم- و يقولون في المتساويين في الرداءة أيضا- هما كحماري العبادي- قيل له أي حماريك شر قال هذا ثم هذا- و يقال في التساوي في الشر و الخير هم كأسنان المشط- و يقال وقعا كركبتي البعير و كرجلي النعامة- . و قال ابن الأعرابي- كل طائر إذا كسرت إحدى رجليه تحامل على الأخرى- إلا النعام فإنه متى كسرت إحدى رجليه جثم- فلذلك قال الشاعر يذكر أخاه-

و إني و إياه كرجلي نعامة
على ما بنا من ذي غنى و فقير

و قال أبو سفيان بن حرب لعامر بن الطفيل- و علقمة بن علاثة و قد تنافرا إليه- أنتما كركبتي البعير- فلم ينفر واحدا منهما- فقالا فأينا اليمنى فقال كل منكما يمنى- . و سأل الحجاج رجلا عن أولاد المهلب- أيهم أفضل فقال هم كالحلقة الواحدة- . و سئل ابن دريد عن المبرد و ثعلب فأثنى عليهما- فقيل فابن قتيبة قال ربوة بين جبلين- أي خمل ذكره بنباهتهما- . و يكنى عن الموت بالقطع عند المنجمين- و عن السعاية بالنصيحة عند العمال- و عن الجماع بالوطء عند الفقهاء- و عن السكر بطيب النفس عند الندماء- و عن السؤال بالزوار عند الأجواد- و عن الصدقة بما أفاء الله عند الصوفية- . و يقال للمتكلف بمصالح الناس- إنه وصي آدم على ولده- و قد قال شاعر في هذا الباب-

فكأن آدم عند قرب وفاته
أوصاك و هو يجود بالحوباء

ببنيه أن ترعاهم فرعيتهم‏
و كفيت آدم عيلة الأبناء

و يقولون فلان خليفة الخضر إذا كان كثير السفر- قال أبو تمام-

خليفة الخضر من يربع على وطن
أو بلدة فظهور العيس أوطاني‏

بغداد أهلي و بالشام الهوى و أنا
بالرقتين و بالفسطاط إخواني‏

و ما أظن النوى ترضى بما صنعت
حتى تبلغ بي أقصى خراسان‏

و يقولون للشي‏ء المختار المنتخب- هو ثمرة الغراب لأنه ينتفي خير الثمر- . و يقولون سمن فلان في أديمه- كناية عمن لا ينتفع به- أي ما خرج منه يرجع إليه- و أصله أن نحيا من السمن انشق في ظرف من الدقيق- فقيل ذلك-

قال الشاعر-

ترحل فما بغداد دار إقامة
و لا عند من أضحى ببغداد طائل‏

محل ملوك سمنهم في أديمهم‏
و كلهم من حلية المجد عاطل‏

فلا غرو أن شلت يد المجد و العلى
و قل سماح من رجال و نائل‏

إذا غضغض البحر الغطامط ماءه‏
فليس عجيبا أن تغيض الجداول‏

و يقولون لمن لا يفي بالعهد- فلان لا يحفظ أول المائدة- لأن أولها يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ- . و يقولون لمن كان حسن اللباس و لا طائل عنده هو مشجب- و المشجب خشبة القصار التي يطرح الثياب عليها- قال ابن الحجاج-

لي سادة طائر السرور بهم
يطرده اليأس بالمقاليع‏

مشاجب للثياب كلهم‏
و هذه عادة المشاقيع‏

جائزتي عندهم إذا سمعوا
شعري هذا كلام مطبوع‏

و إنهم يضحكون إن ضحكوا
مني و أبكي أنا من الجوع‏

و قال آخر

إذا لبسوا دكن الخزوز و خضرها
و راحوا فقد راحت عليك المشاجب‏

و روي أن كيسان غلام أبي عبيدة- وفد على بعض البرامكة فلم يعطه شيئا- فلما وافى البصرة قيل له كيف وجدته- قال وجدته مشجبا من حيث ما أتيته وجدته- . و يكنون عن الطفيلي فيقولون هو ذباب- لأنه يقع في القدور

قال الشاعر

أتيتك زائرا لقضاء حق
فحال الستر دونك و الحجاب‏

و لست بواقع في قدر قوم‏
و إن كرهوا كما يقع الذباب‏

و قال آخر-

و أنت أخو السلام و كيف أنتم
و لست أخا الملمات الشداد

و أطفل حين يجفى من ذباب‏
و ألزم حين يدعى من قراد

و يكنون عن الجرب بحب الشباب- قال الوزير المهلبي-

يا صروف الدهر حسبي
أي ذنب كان ذنبي‏

علة خصت و عمت‏
في حبيب و محب‏

دب في كفيه يا من
حبه دب بقلبي‏

فهو يشكو حر حب‏
و شكاتي حر حب‏

و يكنون عن القصير القامة بأبي زبيبة- و عن الطويل بخيط باطل- و كانت كنية مروان بن الحكم لأنه كان طويلا مضطربا- قال فيه الشاعر-

لحا الله قوما أمروا خيط باطل
على الناس يعطي من يشاء و يمنع‏

و في خيط باطل قولان- أحدهما أنه الهباء الذي يدخل من ضوء الشمس- في الكوة من البيت- و تسميه العامة غزل الشمس- و الثاني أنه الخيط الذي يخرج من في العنكبوت- و تسميه العامة مخاط الشيطان- . و تقول العرب للملقو لطيم الشيطان- . و كان لقب عمرو بن سعيد الأشدق لأنه كان ملقوا- . و قال بعضهم لآخر ما حدث- قال قتل عبد الملك عمرا- فقال قتل أبو الذبان لطيم الشيطان- وَ كَذلِكَ نُوَلِّي بَعْضَ الظَّالِمِينَ بَعْضاً بِما كانُوا يَكْسِبُونَ- . و يقولون للحزين المهموم يعد الحصى- و يخط في الأرض و يفت اليرمع- قال المجنون-

عشية ما لي حيلة غير أنني
بلقط الحصى و الخط في الدار مولع‏

أخط و أمحو كل ما قد خططته‏
بدمعي و الغربان حولي وقع‏

و هذا كالنادم يقرع السن- و البخيل ينكت الأرض ببنانه أو بعود عند الرد- قال الشاعر-

عبيد إخوانهم حتى إذا ركبوا
يوم الكريهة فالآساد في الأجم‏

يرضون في العسر و الإيسار سائلهم‏
لا يقرعون على الأسنان من ندم‏

و قال آخر في نكت الأرض بالعيدان-

قوم إذا نزل الغريب بدارهم
تركوه رب صواهل و قيان‏

لا ينكتون الأرض عند سؤالهم‏
لتطلب العلات بالعيدان‏

و يقولون للفارغ فؤاد أم موسى- .و يقولون للمثري من المال منقرس- و ذلك أن علة النقرس- أكثر ما تعتري أهل الثروة و التنعم- . حكى المبرد- قال كان الحرمازي في ناحية عمرو بن مسعدة- و كان يجري عليه- فخرج عمرو بن مسعدة إلى الشام- و تخلف الحرمازي ببغداد فأصابه النقرس فقال-

أقام بأرض الشام فاختل جانبي
و مطلبه بالشام غير قريب‏

و لا سيما من مفلس حلف نقرس‏
أ ما نقرس في مفلس بعجيب‏

و قال بعضهم يهجو ابن زيدان الكاتب-

تواضع النقرس حتى لقد
صار إلى رجل ابن زيدان‏

علة إنسان و لكنها
قد وجدت في غير إنسان‏

و يقولون للمترف رقيق النعل و أصله قول النابغة-

رقاق النعال طيب حجزاتهم
يحيون بالريحان يوم السباسب‏

يعني أنهم ملوك- و الملك لا يخصف نعله و إنما يخصف نعله من يمشي- و قوله طيب حجزاتهم أي هم أعفاء الفروج- أي يشدون حجزاتهم على عفة- و كذلك قولهم فلان مسمط النعال- أي نعله طبقة واحدة غير مخصوف- قال المرار بن سعيد الفقعسي-

وجدت بني خفاجة في عقيل
كرام الناس مسمطة النعال‏

و قريب من هذا قول النجاشي-

و لا يأكل الكلب السروق نعالنا
و لا ينتقي المخ الذي في الجماجم‏

يريد أن نعالهم سبت- و السبت جلود البقر المدبوغة بالقرظ- و لا تقربها الكلاب- و إنما تأكل الكلاب غير المدبوغ- لأنه إذا أصابه المطر دسمه فصار زهما- . و يقولون للسيد لا يطأ على قدم- أي هو يتقدم الناس و لا يتبع أحدا فيطأ على قدمه- . و يقولون قد اخضرت نعالهم- أي صاروا في خصب و سعة- قال الشاعر-

يتايهون إذا اخضرت نعالهم
و في الحفيظة أبرام مضاجير

و إذا دعوا على إنسان بالزمانة قالوا خلع الله نعليه- لأن المقعد لا يحتاج إلى نعل- . و يقولون أطفأ الله نوره- كناية عن العمى و عن الموت أيضا- لأن من يموت فقد طفئت ناره- . و يقولون سقاه الله دم جوفه- دعاء عليه بأن يقتل ولده- و يضطر إلى أخذ ديته إبلا فيشرب ألبانها- . و يقولون رماه الله بليلة لا أخت لها أي ليلة موته- لأن ليلة الموت لا أخت لها- . و يقولون وقعوا في سلا جمل أي في داهية لا يرى مثلها- لأن الجمل لا سلا له و إنما السلا للناقة- و هي الجليدة التي تكون ملفوفة على ولدها- . و يقولون صاروا في حولاء ناقة- إذ صاروا في خصب- . و كانوا إذا وصفوا الأرض بالخصب- قالوا كأنها حولاء ناقة- .

و يقولون لأبناء الملوك و الرؤساء- و من يجري مجراهم جفاة المحز-

قال الشاعر-

جفاة المحز لا يصيبون مفصلا
و لا يأكلون اللحم إلا تخذما

يقول هم ملوك- و أشباه الملوك لا حذق لهم بنحر الإبل و الغنم- و لا يعرفون التجليد و السلخ- و لهم من يتولى ذلك عنهم- و إذا لم يحضرهم من يجزر الجزور- تكلفوا هم ذلك بأنفسهم- فلم يحسنوا حز المفصل كما يفعله الجزار- و قوله-

و لا يأكلون اللحم إلا تخذما

أي ليس بهم شره- فإذا أكلوا اللحم تخذموا قليلا قليلا- و الخذم القطع- و أنشد الجاحظ في مثله-

و صلع الرءوس عظام البطون
جفاة المحز غلاظ القصر

لأن ذلك كله أمارات الملوك- و قريب من ذلك قوله-

ليس براعي إبل و لا غنم
و لا بجزار على ظهر وضم‏

و يقولون فلان أملس- يكنون عمن لا خير فيه و لا شر- أي لا يثبت فيه حمد و لا ذم- . و يقولون ملحه على ركبته- أي هو سيئ الخلق يغضبه أدنى شي‏ء- قال

لا تلمها إنها من عصبة
ملحها موضوعة فوق الركب‏

و يقولون كناية عن مجوسي- هو ممن يخط على النمل- و النمل جمع نملة و هي قرحة بالإنسان- كانت العرب تزعم أن المجوسي- إذا كان من أخته و خط عليها برأت-

قال الشاعر

و لا عيب فينا غير عرق لمعشر
كرام و أنا لا نخط على النمل‏

و يقولون للصبي قد قطفت ثمرته أي ختن- و قال عمارة بن عقيل بن بلال بن جرير-

ما زال عصياننا لله يرذلنا
حتى دفعنا إلى يحيى و دينار

إلا عليجين لم تقطف ثمارها
قد طالما سجدا للشمس و النار

– . و يقولون قدر حليمة أي لا غليان فيها- . و يقولون لمن يصلي صلاة مختصرة هو راجز الصلاة- . و قال أعرابي لرجل رآه يصلي صلاة خفيفة- صلاتك هذه رجز- . و يقولون فلان عفيف الشفة أي قليل السؤال- و فلان خفيف الشفة كثير السؤال- . و تكني العرب عن المتيقظ بالقطامي و هو الصقر- . و يكنون عن الشدة و المشقة بعرق القربة- يقولون لقيت من فلان عرق القربة- أي العرق الذي يحدث بك من حملها و ثقلها- و ذلك لأن أشد العمل كان عندهم السقي- و ما ناسبه من معالجة الإبل- . و تكني العرب عن الحشرات- و هوام الأرض بجنود سعد- يعنون سعد الأخبية- و ذلك لأنه إذا طلع انتشرت في ظاهر الأرض- و خرج منها ما كان مستترا في باطنها- قال الشاعر-

قد جاء سعد منذرا بحره
موعدة جنوده بشره‏

و يكني قوم عن السائلين على الأبواب- بحفاظ سورة يوسف ع- لأنهم يعتنون بحفظها دون غيرها- و قال عمارة يهجو محمد بن وهيب-

تشبهت بالأعراب أهل التعجرف
فدل على ما قلت قبح التكلف‏

لسان عراقي إذا ما صرفته
إلى لغة الأعراب لم يتصرف‏

و لم تنس ما قد كان بالأمس حاكه‏
أبوك و عود الجف لم يتقصف‏

لئن كنت للأشعار و النحو حافظا
لقد كان من حفاظ سورة يوسف‏

و يكنون عن اللقيط بتربية القاضي- و عن الرقيب بثاني الحبيب لأنه يرى معه أبدا- قال ابن الرومي-

موقف للرقيب لا أنساه
لست أختاره و لا آباه‏

مرحبا بالرقيب من غير وعد
جاء يجلو علي من أهواه‏

لا أحب الرقيب إلا لأني
لا أرى من أحب حتى أراه‏

و يكنون عن الوجه المليح بحجة المذنب- إشارة إلى قول الشاعر-

قد وجدنا غفلة من رقيب
فسرقنا نظرة من حبيب‏

و رأينا ثم وجها مليحا
فوجدنا حجة للذنوب‏

و يكنون عن الجاهل ذي النعمة بحجة الزنادقة- قال ابن الرومي-

مهلا أبا الصقر فكم طائر
خر صريعا بعد تحليق‏

لا قدست نعمى تسربلتها
كم حجة فيها لزنديق‏

و قال ابن بسام في أبي الصقر أيضا-

يا حجة الله في الأرزاق و القسم
و عبرة لأولى الألباب و الفهم‏

تراك أصبحت في نعماء سابغة
إلا و ربك غضبان على النعم‏

فهذا ضد ذلك المقصد- لأن ذاك جعله حجة على الزندقة- و هذا جعله حجة على قدرة البارئ سبحانه- على عجائب الأمور و غرائبها- و أن النعم لا قدر لها عنده سبحانه- حيث جعلها عند أبي الصقر مع دناءة منزلته- و قال ابن الرومي-

و قينة أبرد من ثلجه
تبيت منها النفس في ضجه‏

كأنها من نتنها صخة
لكنها في اللون أترجه‏

تفاوتت خلقتها فاغتدت
لكل من عطل محتجه‏

و قد يشابه ذلك قول أبي علي البصير في ابن سعدان-

يا ابن سعدان أجلح الرزق في أمرك
و استحسن القبيح بمره‏

نلت ما لم تكن تمنى إذا ما
أسرفت غاية الأماني عشره‏

ليس فيما أظن إلا لكيلا
ينكر المنكرون لله قدره‏

و للمفجع في قريب منه-

إن كنت خنتكم المودة غادرا
أو حلت عن سنن المحب الوامق‏

فمسخت في قبح ابن طلحة إنه‏
ما دل قط على كمال الخالق‏

و يقولون عرض فلان على الحاجة عرضا سابريا- أي خفيفا من غير استقصاء- تشبيها له بالثوب السابري- و الدرع السابرية و هي الخفيفة- . و يحكى أن مرتدا مر على قوم يأكلون- و هو راكب حمارا- فقالوا انزل إلينا فقال هذا عرض سابري- فقالوا انزل يا ابن الفاعلة و هذا ظرف و لباقه- . و يقولون في ذلك وعد سابري- أي لا يقرن به وفاء- و أصل السابري اللطيف الرقق- . و قال المبرد سألت الجاحظ- من أشعر المولدين فقال القائل-

كأن ثيابه أطلعن
من أزراره قمرا

يزيدك وجهه حسنا
إذا ما زدته نظرا

بعين خالط التفتير
في أجفانها الحورا

و وجه سابري لو
تصوب ماؤه قطرا

يعني العباس بن الأحنف- . و تقول العرب في معنى قول المحدثين- عرض عليه كذا عرضا سابريا- عرض عليه عرض عالة- أي عرض الماء على النعم العالة التي قد شربت شربا بعد شرب- و هو العلل لأنها تعرض على الماء عرضا خفيفا لا تبالغ فيه- .

و من الكنايات الحسنة- قول أعرابية قالت لقيس بن سعد بن عبادة- أشكو إليك قلة الجرذان في بيتي- فاستحسن منها ذلك و قال لأكثرنها- املئوا لها بيتها خبزا و تمرا و سمنا و أقطا و دقيقا- . و شبيه بذلك ما روي- أن بعض الرؤساء سايره صاحب له على برذون مهزول- فقال له ما أشد هزال دابتك- فقال يدها مع أيدينا ففطن لذلك و وصله- .

و قريب منه ما حكي أن المنصور قال لإنسان- ما مالك قال ما أصون به وجهي و لا أعود به على صديقي- فقال لقد تلطفت في المسألة و أمر له بصلة- . و جاء أعرابي إلى أبي العباس ثعلب و عنده أصحابه- فقال له ما أراد القائل بقوله-

الحمد لله الوهوب المنان
صار الثريد في رءوس القضبان‏

فأقبل ثعلب على أهل المجلس فقال أجيبوه- فلم يكن عندهم جواب- و قال له نفطويه الجواب منك يا سيدي أحسن- فقال على أنكم لا تعلمونه قالوا لا نعلمه- فقال الأعرابي قد سمعت ما قال القوم- فقال و لا أنت أعزك الله تعلمه- فقال ثعلب أراد أن السنبل قد أفرك- قال صدقت فأين حق الفائدة- فأشار إليهم ثعلب‏ فبروه- فقام قائلا بوركت من ثعلب ما أعظم بركتك- . و يكنون عن الشيب بغبار العسكر و برغوة الشباب- قال الشاعر-

قالت أرى شيبا برأسك قلت لا
هذا غبار من غبار العسكر

و قالت آخر و سماه غبار وقائع الدهر-

غضبت ظلوم و أزمعت هجري
وصبت ضمائرها إلى الغدر

قالت أرى شيبا فقلت لها
هذا غبار وقائع الدهر

و يقولون للسحاب فحل الأرض- . و قالوا القلم أحد اللسانين- و رداءة الخط أحد الزمانتين- . قال و قال الجاحظ- رأيت رجلا أعمى يقول في الشوارع و هو يسأل- ارحموا ذا الزمانتين قلت و ما هما- قال أنا أعمى و صوتي قبيح- و قد أشار شاعر إلى هذا فقال-

اثنان إذا عدا
حقيق بهما الموت‏

فقير ما له زهد
و أعمى ما له صوت‏

و قال رسول الله ص إياكم و خضراء الدمن- فلما سئل عنها قال المرأة الحسناء في المنبت السوء و قال ع في صلح قوم من العرب- إن بيننا و بينهم عيبة مكفوفة- أي لا نكشف ما بيننا و بينهم من ضغن و حقد و دم و قال ع الأنصار كرشي و عيبتي- أي موضع سري و كرشي جماعتي- .

و يقال جاء فلان ربذ العنان أي منهزما- . و جاء ينفض مذرويه أي يتوعد من غير حقيقة- . و جاء ينظر عن شماله أي منهزما- . و تقول فلان عندي بالشمال أي منزلته خسيسة- و فلان عندي باليمين أي بالمنزلة العليا- قال أبو نواس-

أقول لناقتي إذ بلغتني
لقد أصبحت عندي باليمين‏

فلم أجعلك للغربان نهبا
و لم أقل اشرقي بدم الوتين‏

حرمت على الأزمة و الولايا
و أعلاق الرحالة و الوضين‏

و قال ابن ميادة-

أبيني أ في يمنى يديك جعلتني
فأفرح أم صيرتني في شمالك‏

و تقول العرب- التقى الثريان في الأمرين يأتلفان و يتفقان- أو الرجلين قال أبو عبيدة- و الثرى التراب الندي في بطن الوادي- فإذا جاء المطر و سح في بطن الوادي حتى يلتقي نداه- و الندى الذي في بطن الوادي يقال التقى الثريان- . و يقولون هم في خير لا يطير غرابه- يريدون أنهم في خير كثير و خصب عظيم- فيقع الغراب فلا ينفر لكثرة الخصب- . و كذلك أمر لا ينادى وليده- أي أمر عظيم ينادى فيه الكبار دون الصغار- . و قيل المراد أن المرأة تشتغل عن وليدها- فلا تناديه لعظم الخطب- و من هذا قول الشاعر يصف حربا عظيمة-

إذا خرس الفحل وسط الحجور
و صاح الكلاب و عق الولد

يريد أن الفحل إذا عاين الجيش و البارقة- لم يلتفت لفت الحجور و لم يصهل- و تنبح الكلاب أربابها- لأنها لا تعرفهم للبسهم الحديد- و تذهل المرأة عن ولدها رعبا فجعل ذلك عقوقا- . و يقولون أصبح فلان على قرن أعفر- و هو الظبي إذا أرادوا أصبح على خطر- و ذلك لأن قرن الظبي ليس يصلح مكانا- فمن كان عليه فهو على خطر- قال إمرؤ القيس-

و لا مثل يوم بالعظالى قطعته
كأني و أصحابي على قرن أعفرا

و قال أبو العلاء المعري-

كأنني فوق روق الظبي من حذر

و أنشد ابن دريد في هذا المعنى-

و ما خير عيش لا يزال كأنه
محلة يعسوب برأس سنان‏

يعني من القلق و أنه غير مطمئن- . و يقولون به داء الظبي أي لا داء به- لأن الظبي صحيح لا يزال و المرض قل أن يعتريه- و يقولون للمتلون المختلف الأحوال- ظل الذئب لأنه لا يزل مرة هكذا و مرة هكذا- و يقولون به داء الذئب أي الجوع- .

و عهد فلان عهد الغراب يعنون أنه غادر- قالوا لأن كل طائر يألف أنثاه إلا الغراب- فإنه إذا باضت الأنثى تركها و صار إلى غيرها- . و يقولون ذهب سمع الأرض و بصرها- أي حيث لا يدرى أين هو- . و تقولون ألقى عصاه إذا أقام و استقر-
قال الشاعر-

فألقت عصاها و استقر بها النوى
كما قر عينا بالإياب المسافر

و وقع القضيب من يد الحجاج و هو يخطب- فتطير بذلك حتى بان في وجهه- فقام إليه رجل فقال- إنه ليس ما سبق وهم الأمير إليه- و لكنه قول القائل و أنشده البيت فسري عنه- . و يقال للمختلفين طارت عصاهم شققا- . و يقال فلان منقطع القبال أي لا رأي له- . و فلان عريض البطان أي كثير الثروة- . و فلان رخي اللب أي في سعة- . و فلان واقع الطائر أي ساكن- . و فلان شديد الكاهل أي منيع الجانب- . و فلان ينظر في أعقاب نجم مغرب أي هو نادم آيس-

قال الشاعر

فأصبحت من ليلى الغداة كناظر
مع الصبح في أعقاب نجم مغرب‏

و سقط في يده أي أيقن بالهلكة- . و قد رددت يده إلى فيه أي منعته من الكلام- . و بنو فلان يد على بني فلان أي مجتمعون- .

و أعطاه كذا عن ظهر يد أي ابتداء لا عن مكافأة- . و يقولون جاء فلان ناشرا أذنيه أي جاء طامعا- . و يقال هذه فرس غير محلفة- أي لا تحوج صاحبها إلى أن يحلف أنها كريمة-

قال

كميت غير محلفة و لكن
كلون الصرف عل به الأديم‏

و تقول حلب فلان الدهر أشطره-  أي مرت عليه صروبه خيره و شره- . و قرع فلان لأمر ظنبوبه أي جد فيه و اجتهد- . و تقول أبدى الشر نواجذه أي ظهر- . و قد كشفت الحرب عن ساقها و كشرت عن نابها- . و تقول استنوق الجمل-  يقال ذلك للرجل يكون في حديث ينتقل إلى غيره-  يخلطه به- . و تقول لمن يهون بعد عز استأتن العير- . و تقول للضعيف يقوى استنسر البغاث- . و يقولون شراب بأنقع أي معاود للأمور-  و قال الحجاج يا أهل العراق إنكم شرابون بأنقع-  أي معتادون الخير و الشر-  و الأنقع جمع نقع و هو ما استنقع من الغدران-  و أصله في الطائر الحذر يرد المناقع في الفلوات-  حيث لا يبلغه قانص و لا ينصب له شرك

حديث عن إمرئ القيس

و نختم هذا الفصل في الكنايات-  بحكاية رواها أبو الفرج علي بن الحسين الأصبهاني-  قال أبو الفرج أخبرني محمد بن القاسم الأنباري-  قال حدثني ابن عمي-  قال حدثنا أحمد بن عبد الله عن الهيثم بن عدي-  قال و حدثني عمي قال حدثنا محمد بن سعد الكراني-  قال حدثنا العمري عن الهيثم بن عدي-  عن مجالد بن سعيد عن عبد الملك بن عمير-  قال قدم علينا عمر بن هبيرة الكوفة أميرا على العراق-  فأرسل إلى عشرة من وجوه أهل الكوفة أنا أحدهم-  فسرنا عنده-  فقال ليحدثني كل رجل منكم أحدوثة-  و ابدأ أنت يا أبا عمرو-  فقلت أصلح الله الأمير أ حديث حق أم حديث باطل- 

قال بل حديث حق-  فقلت إن إمرأ القيس كان آلى ألية-  ألا يتزوج امرأة حتى يسألها عن ثمانية و أربعة و اثنتين-  فجعل يخطب النساء فإذا سألهن عن هذا قلن أربعة عشر-  فبينا هو يسير في جوف الليل-  إذا هو برجل يحمل ابنة صغيرة له كأنها البدر لتمه فأعجبته-  فقال لها يا جارية ما ثمانية و أربعة و اثنتان-  فقالت أما ثمانية فأطباء الكلبة-  و أما أربعة فأخلاف الناقة-  و أما اثنتان فثديا المرأة-  فخطبها إلى أبيها فزوجه إياها-  و شرطت عليه أن تسأله ليلة بنائها عن ثلاث خصال-  فجعل لها ذلك و على أن يسوق إليها مائة من الإبل-  و عشرة أعبد و عشر وصائف و ثلاثة أفراس-  ففعل ذلك ثم بعث عبدا إلى المرأة-  و أهدى إليها معه نحيا من سمن و نحيا من عسل و حلة من عصب-  فنزل العبد على بعض المياه-  و نشر الحلة فلبسها فتعلقت بسمرة فانشقت-  و فتح النحيين فأطعم أهل الماء منهما فنقصا-  ثم قدم على المرأة و أهلها خلوف-  فسألها عن أبيها و أمها و أخيها و دفع إليهاهديتها-  فقالت أعلم مولاك أن أبي ذهب يقرب بعيدا-  و يبعد قريبا و أن أمي ذهبت تشق النفس نفسين-  و أن أخي ذهب يراعي الشمس-  و أن سماءكم انشقت و أن وعاءيكم نضبا- .

فقدم الغلام على مولاه فأخبره-  فقال أما قولها أن أبي ذهب يقرب بعيدا و يبعد قريبا-  فإن أباها ذهب يحالف قوما على قومه-  و أما قولها إن أمي ذهبت تشق النفس نفسين-  فإن أمها ذهبت تقبل امرأة نفساء-  و أما قولها إن أخي ذهب يراعي الشمس-  فإن أخاها في سرح له يرعاه-  فهو ينتظر وجوب الشمس ليروح به-  و أما قولها إن سماءكم انشقت-  فإن البرد الذي بعثت به انشق-  و أما قولها إن وعاءيكم نضبا-  فإن النحيين اللذين بعثت بهما نقصا-  فاصدقني فقال يا مولاي إني نزلت بماء من مياه العرب-  فسألوني عن نسبي فأخبرتهم أني ابن عمك-  و نشرت الحلة و لبستها و تجملت بها-  فتعلقت بسمرة فانشقت-  و فتحت النحيين فأطعمت منهما أهل الماء-  فقال أولى لك ثم ساق مائة من الإبل-  و خرج نحوها و معه العبد يسقي الإبل-  فعجز فأعانه إمرؤ القيس فرمى به العبد في البئر-  و خرج حتى أتى إلى أهل الجارية بالإبل-  فأخبرهم أنه زوجها-  فقيل لها قد جاء زوجك-  فقالت و الله ما أدري أ زوجي هو أم لا-  و لكن انحروا له جزورا و أطعموه من كرشها و ذنبها-  ففعلوا فأكل ما أطعموه-  فقالت اسقوه لبنا حازرا و هو الحامض فسقوه فشرب-  فقالت افرشوا له عند الفرث و الدم ففرشوا له-  فنام فلما أصبحت أرسلت إليه أني أريد أن أسألك-  فقال لها سلي عما بدا لك-  فقالت مم تختلج شفتاك قال من تقبيلي إياك-  فقالت مم يختلج كشحاك قال لالتزامي إياك-  قالت فمم يختلج فخذاك‏ قال لتوركي إياك-  فقالت عليكم العبد فشدوا أيديكم به ففعلوا- .

قال و مر قوم فاستخرجوا إمرأ القيس من البئر-  فرجع إلى حيه و ساق مائة من الإبل-  و أقبل إلى امرأته فقيل لها قد جاء زوجك-  فقالت و الله ما أدري أ زوجي هو أم لا-  و لكن انحروا له جزورا و أطعموه من كرشها و ذنبها-  ففعلوا فلما أتوه بذلك قال و أين الكبد و السنام و الملحاء-  و أبى أن يأكل فقالت اسقوه لبنا حازرا-  فأتي به فأبى أن يشربه-  و قال فأين الضريب و الرثيئة-  فقالت افرشوا له عند الفرث و الدم-  ففرشوا له فأبى أن ينام-  و قال افرشوا لي عند التلعة الحمراء-  و اضربوا لي عليها خباء-  ثم أرسلت إليه هلم شريطتي عليك في المسائل الثلاث-  فأرسل إليها أن سلي عما شئت-  فقالت مم تختلج شفتاك فقال لشربي المشعشعات-  قالت فمم يختلج كشحاك قال للبسي الحبرات-  قالت فمم تختلج فخذاك قال لركضي المطهمات-  فقالت هذا زوجي لعمري فعليكم به-  فأهديت إليه الجارية- . فقال ابن هبيرة حسبكم-  فلا خير في الحديث سائر الليلة بعد حديث أبي عمرو-  و لن يأتينا أحد منكم بأعجب منه-  فانصرفنا و أمر لي بجائزة

ترجمه فارسی شرح ابن‏ ابی الحدید

حكمت (475)

و قال عليه السّلام: العين وكاء السّتة. قال الرضى رحمه الله تعالى: و هذه من الاستعارات العجيبة كانه شبّه السّته بالوعاء و العين بالوكاء، فاذا اطلق الوكاء لم ينضبط الوعاء، و هذا القول فى الاشهر الاظهر من كلام النبى صلّى اللّه عليه و آله، و قد رواه قوم لامير المؤمنين عليه السّلام، و ذكر ذلك المبرد فى الكتاب المقتضب فى باب اللفظ المعروف.

قال الرضى: و قد تكلمنا على هذه الاستعارة فى كتابنا الموسوم بمجازات الآثار النبوية.

«و آن حضرت فرمود: چشم سربند نشستنگاه است.»

سيد رضى كه خدايش رحمت كناد گويد اين از استعارات شگفت است كه گويى نشستنگاه را به ظرف و چشم را به سربند آن تشبيه فرموده است كه چون سربند گشوده شود ظرف آنچه را درون آن است نگه نمى‏ دارد. اين سخن بنابر شهرت و آنچه آشكار است از سخنان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم است و قومى آن را از امير المؤمنين عليه السّلام دانسته ‏اند و مبرد در كتاب المقتضب در باب لفظ معروف آورده است، و ما در مورد اين استعاره در كتاب خودمان كه نامش مجازات آثار النبويه است سخن گفته ‏ايم.»

ابن ابى الحديد در شرح اين سخن مى‏ گويد: معروف اين است كه اين سخن از سخنان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم است كه محدثان و مؤلفان غريب الحديث در آثار خود و اهل ادب در مجموعه ‏هاى لغوى خود آن را آورده‏ اند و شايد موضوع بر مبرد مشتبه شده است كه آن را به امير المؤمنين عليه السّلام نسبت داده است و در اصل روايت كلمه «عين» به صورت تثنيه و چنين است كه «العينان وكاء السته»، و لغت سته به معنى نشيمنگاه است.

در دنباله خبر هم در پاره‏ اى از روايات آمده است «و چون دو چشم بخسبد سر بند گشوده مى‏ شود.» و كاء هم به معنى بند مشك است كه چشمها را چون بند مشك قرار داده است و مقصود بيدارى است. در حديثى هم كه در مورد لقطه نقل شده است همين كلمه وكاء آمده است كه فرموده‏ اند: «بند و بسته آن را بر آن باقى بدار و يك سال آن را معرفى كن اگر صاحب آن آمد كه چه بهتر و گرنه هر چه خواهى با آن انجام بده.» ابن ابى الحديد سپس بحثى مفصل در چهل صفحه در مورد كنايات مختلف و ارائه شواهدى براى آن اختصاص داده است كه از مباحث ارزنده صناعات ادبى است و از جمله درباره همين تركيب «بند گشوده شدن» كنايه از باد در رفتن، شاهدى از يحيى بن زياد در شعر آورده است. نكات جالب و خواندنى در اين بحث ابن ابى الحديد بسيار است و چون بيرون از مقوله كار اين بنده است به ترجمه چند موردى از آن بسنده مى‏ شود.

اگر بگويند فلان از قوم موسى عليه السّلام است كنايه از ناشكيبايى و دلتنگى و اشاره به آيه شصت و يكم سوره بقره است كه مى‏ فرمايد: «و هنگامى كه گفتيد اى موسى هرگز به يك خوراكى شكيبايى نمى ‏ورزيم.» به دوشيزه بسيار زيبا مى‏ گويند از بهشت گريخته است.

به كارى كه آشكار و روشن است و به شخصى كه چنان است، ابن جلا مى‏ گويند كه كنايه از صبح و بامداد هم هست و حجاج هم به آن تمثل جسته است.

جوانى در راه جلو پيرمرد خميده پشتى را گرفت و گفت: بهاى اين كمان چند است و او را به گوژپشتى ريشخند زد. پيرمرد گفت: اى برادرزاده اگر عمرت دراز شود به زودى بدون پرداخت بها آن را خواهى خريد.

در مورد كسى كه به قاضى يا غير قاضى رشوه دهد، مى‏ گويند: در چراغ او روغن ريخت.

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدیدجلد 8 //دکتر محمود مهدوى دامغانى

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره 474 متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن ابی الحدید)

حکمت 465 صبحی صالح

465-وَ قَالَ ( عليه ‏السلام  )فِي مَدْحِ الْأَنْصَارِ هُمْ وَ اللَّهِ رَبَّوُا الْإِسْلَامَ كَمَا يُرَبَّى الْفِلْوُ مَعَ غَنَائِهِمْ بِأَيْدِيهِمُ السِّبَاطِ وَ أَلْسِنَتِهِمُ السِّلَاطِ

حکمت 474 شرح ابن ‏أبي ‏الحديد ج 20

474: وَ قَالَ ع فِي مَدْحِ الْأَنْصَارِ-  هُمْ وَ اللَّهِ رَبَّوُا الْإِسْلَامَ كَمَا يُرَبَّى الْفِلْوُ-  مَعَ غَنَائِهِم بِأَيْدِيهِمُ السِّبَاطِ وَ أَلْسِنَتِهِمُ السِّلَاطِ الفلو المهر-  و يروى بأيديهم البساط أي الباسطة-  و الأولى جمع سبط يعني السماح-  و قد يقال للحاذق بالطعن-  إنه لسبط اليدين يريد الثقافة-  و ألسنتهم السلاط يعني الفصيحة- .

و قد تقدم القول في مدح الأنصار-  و لو لم يكن إلاقول رسول الله ص فيهم إنكم لتكثرون عند الفزع و تقلون عند الطمع-  و لو لم يكن إلا ما قاله لعامر بن الطفيل فيهم لما قال له-  لأغزونك في كذا و كذا من الخيل يتوعده-فقال ع يكفي الله ذلك و أبناء قيلة-  لكان فخرا لهم و هذا عظيم جدا و فوق العظيم-  و لا ريب أنهم الذين أيد الله بهم الدين-  و أظهر بهم الإسلام بعد خفائه-  و لولاهم لعجز المهاجرون عن حرب قريش و العرب-  و عن حماية رسول الله ص-  و لو لا مدينتهم لم يكن للإسلام ظهر يلجئون عليه-  و يكفيهم فخرا يوم حمراء الأسد-يوم خرج بهم رسول الله ص إلى قريش-  بعد انكسار أصحابه و قتل من قتل منهم-  و خرجوا نحو القوم و الجراح فيهم فاشية و دماؤهم تسيل-  و إنهم مع ذلك كالأسد الغراث تتواثب على فرائسها-  و كم لهم من يوم أغر محجل-  و قالت الأنصار لو لا علي بن أبي طالب ع في المهاجرين-  لأبينا لأنفسنا أن يذكر المهاجرون معنا-  أو أن يقرنوا بنا-  و لكن رب واحد كألف بل كألوف- .

و قد تقدم ذكر الشعر المنسوب إلى الوزير المغربي-  و ما طعن به القادر بالله الخليفة العباسي في دينه بطريقه-  و كان الوزير المغربي يتبرأ منه و يجحده-  و قيل إنه وجدت مسودة بخطه فرفعت إلى القادر بالله- . و مما وجد بخطه أيضا-  و كان شديد العصبية للأنصار-  و لقحطان قاطبة على عدنان-  و كان ينتمي إلى الأزد أزد شنوءة قوله-

إن الذي أرسى دعائم أحمد
و علا بدعوته على كيوان‏

أبناء قيلة وارثو شرف العلا
و عراعر الأقيال من قحطان‏

بسيوفهم يوم الوغى و أكفهم
ضربت مصاعب ملكه بجران‏

لو لا مصارعهم و صدق قراعهم‏
خرت عروش الدين للأذقان‏

فليشكرن محمد أسياف من
لولاه كان كخالد بن سنان‏

و هذا إفراط قبيح و لفظ شنيع-  و الواجب أن يصان قدر النبوة عنه-  و خصوصا البيت الأخير-  فإنه قد أساء فيه الأدب و قال ما لا يجوز قوله-  و خالد بن سنان كان من بني عبس بن بغيض من قيس عيلان-  ادعى النبوة-  و قيل إنه كانت تظهر عليه آيات و معجزات-  ثم مات و انقرض دينه و دثرت دعوته-  و لم يبق إلا اسمه و ليس يعرفه كل الناس بل البعض منهم

ترجمه فارسی شرح ابن‏ ابی الحدید

حكمت (474)

و قال عليه السّلام فى مدح الانصار: هم و اللّه ربّوا الاسلام كما يربّى الفلو مع غنائهم بايديهم السباط، و السنتهم السلاط.

«و آن حضرت در ستايش انصار فرموده است: به خدا سوگند كه آنان اسلام را پرورش دادند، آن چنان كه كره اسب را مى ‏پرورانند با توانگرى و دستهاى بخشنده و زبانهاى فصيح و گويا.»

ابن ابى الحديد در شرح اين سخن چنين آورده است، پيش از اين سخن درباره ستايش انصار گفته شد و اگر چيزى جز اين سخن پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم درباره ايشان نبود كه فرموده است: «شما به هنگام بيم افزون و به هنگام طمع كاسته مى‏شويد.»، و اگر چيزى جز اين سخن ديگر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم درباره ايشان نبود كه در پاسخ عامر بن طفيل كه به عنوان‏ تهديد گفته بود «بى‏ترديد با تو با اين شمار سوارگان جنگ خواهم كرد.» فرمود: «خداوند و فرزندان قيله-  انصار-  آن را بسنده خواهند بود.» براى فخر انصار كافى بود و اين منزلتى بزرگ و فراتر از بزرگ است.

ترديد نيست كه آنان هستند كه خداوند دين را به ايشان تأييد و اسلام را پس از پوشيدگى آشكار فرمود. اگر انصار نبودند همانا كه مهاجران از جنگ با قريش و اعراب و از حمايت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عاجز مى‏ماندند و اگر مدينه ايشان نبود مسلمانان را پشتى نبود كه بر آن متكى شوند، و براى فخر ايشان تنها جنگ حمراء الاسد كفايت مى‏كند كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم پس از شكست ياران خود در جنگ احد و كشته شدن كسانى كه كشته شدند، همراه انصار به تعقيب قريش پرداخت و انصار در حالى كه بيشتر ايشان زخمى بودند و از زخمهاى ايشان خون مى‏ تراويد آهنگ قريش كردند و در همان حال چون شيران گرسنه به شكارهاى خود حمله مى‏كردند، و چه بسيار روزهاى روشن و رخشان كه ايشان راست.

انصار مى ‏گفته ‏اند: اگر على بن ابى طالب عليه السّلام ميان مهاجران نبود ما خود را فراتر از اين مى‏ دانستيم كه نام مهاجران را همراه نام ما بياورند و آنان همتاى ما باشند ولى چه بسا كه يك تن چون هزار بلكه چون هزارها شمرده مى‏ شود.

پيش از اين شعرى را كه منسوب به وزير مغربى است و خليفه القادر بالله به سبب همان شعر در دين وزير طعنه مى ‏زد آورده ‏ايم، البته وزير مغربى منكر سرودن آن شعر بود و از آن تبرى مى‏جست، هر چند گفته شده است پيش نويسى از آن ابيات را به خط وزير به خليفه القادر بالله عباسى ارائه داده ‏اند.

وزير مغربى كه نسبش به قبيله ازدشنوءة مى‏رسيد نسبت به انصار سخت تعصب داشت و به ويژه در مورد برترى قحطانيها به عدنانيها تعصب مى‏ورزيد، اين ابيات را هم سروده است: آنان كه پايه‏هاى آيين احمدى را استوار ساختند و دعوت او را به كيوان رساندند پسران قيله-  انصار-  و وارثان شرف و شيران بيشه‏ ها قحطان بودند، كه با پنجه ‏ها و شمشيرهاى خود آنان پادشاهى او استوار و گسترده و پابرجاى شد، اگر كشتارگاهها و ضربه‏هاى راستين آنان نبود سرير دين واژگون مى‏ شد، پس بايد محمد سپاسگزار شمشير كسانى باشد كه اگر نمى ‏بودند او هم مانند خالد بن سنان مى‏بود.

كه اين اشعار افراطى ناپسند و كلماتى ناستوده است و واجب است منزلت‏ پيامبرى از اين گونه سخنان مصون بماند به ويژه در آخرين بيت كه سخت بى‏ادبى كرده و آنچه جايز نبوده بر زبان آورده است. خالد بن سنان از عشيره بنى عبس بن بغيض و از شاخه‏هاى قبيله قيس عيلان است كه مدعى نبوت بوده و گفته شده است آيات و معجزاتى بر دست او آشكار شده است، و در گذشت و دين او منقرض و آيين او سپرى شد و از او چيزى جز نام بر جاى نماند و همه مردم او را نمى ‏شناسند بلكه پاره‏اى از مردم او را مى‏شناسند.

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدیدجلد 8 //دکتر محمود مهدوى دامغانى

 

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره 473 متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن ابی الحدید)

حکمت 464 صبحی صالح

464-وَ قَالَ ( عليه ‏السلام  )إِنَّ لِبَنِي أُمَيَّةَ مِرْوَداً يَجْرُونَ فِيهِ وَ لَوْ قَدِ اخْتَلَفُوا فِيمَا بَيْنَهُمْ ثُمَّ كَادَتْهُمُ الضِّبَاعُ لَغَلَبَتْهُمْ‏

قال الرضي و المرود هنا مفعل من الإرواد و هو الإمهال و الإظهار و هذا من أفصح الكلام و أغربه فكأنه ( عليه ‏السلام  ) شبه المهلة التي هم فيها بالمضمار الذي يجرون فيه إلى الغاية فإذا بلغوا منقطعها انتقض نظامهم بعدها

حکمت 473 شرح ابن ‏أبي ‏الحديد ج 20

473 وَ قَالَ ع: إِنَّ لِبَنِي أُمَيَّةَ مِرْوَداً يَجْرُونَ فِيهِ-  وَ لَوْ قَدِ اخْتَلَفُوا فِيمَا بَيْنَهُمْ-  ثُمَّ لَوْ كَادَتْهُمُ الضِّبَاعُ لَغَلَبَتْهُمْ قال الرضي رحمه الله تعالى-  و هذا من أفصح الكلام و أغربه-  و المرود هاهنا مفعل من الإرواد و هو الإمهال و الإنظار-  فكأنه ع شبه المهلة التي هم فيها بالمضمار-  الذي يجرون فيه إلى الغاية-  فإذا بلغوا منقطعها انتقض نظامهم بعدها هذا إخبار عن غيب صريح-  لأن بني أمية لم يزل ملكهم منتظما لما لم يكن بينهم اختلاف-  و إنما كانت حروبهم مع غيرهم كحرب معاوية في صفين-  و حرب يزيد أهل المدينة و ابن الزبير بمكة-  و حرب مروان الضحاك-  و حرب عبد الملك ابن الأشعث و ابن الزبير-  و حرب يزيد ابنه بني المهلب و حرب هشام زيد بن علي-  فلما ولي الوليد بن يزيد-  و خرج عليه ابن عمه يزيد بن الوليد و قتله-  اختلف بنو أمية فيما بينهما و جاء الوعد و صدق من وعد به-  فإنه منذ قتل الوليد دعت دعاة بني العباس بخراسان-  و أقبل‏ مروان بن محمد من الجزيرة يطلب الخلافة-  فخلع إبراهيم بن الوليد و قتل قوما من بني أمية-  و اضطرب أمر الملك و انتشر-  و أقبلت الدولة الهاشمية و نمت و زال ملك بني أمية-  و كان زوال ملكهم على يد أبي مسلم-  و كان في بدايته أضعف خلق الله-  و أعظمهم فقرا و مسكنة-  و في ذلك تصديق قوله ع ثم لو كادتهم الضباع‏

ترجمه فارسی شرح ابن‏ ابی الحدید

حكمت (473)

انّ لبنى امية مرودا يجرون فيه، و لو قد اختلفوا فيما بينهم ثم لو كادتهم الضباع لغلبتهم. قال الرضى رحمة الله تعالى: و هذا من افصح الكلام و اغربه، و المرود هاهنا مفعل من الارواد، و هو الامهال و الانظار، فكانّه عليه السّلام شبّه المهلة الّتى هم فيها بالمضمار الذى يجرون فيه الى الغاية، فاذا بلغوا منقطعها انتقض نظامهم بعدها.

«همانا بنى اميه را روزگار و مهلتى است كه در آن مى‏ تازند و هرگاه ميان خود اختلاف كنند اگر كفتارها بر ايشان كيد و مكر كنند، بر آنان چيره خواهند شد.»

سيد رضى كه خدايش رحمت كند مى‏ گويد: اين از فصيح ‏ترين و غريب‏ترين سخنان است، كلمه مرود در اين جا از مصدر ارواد است به معنى مهلت و روزگار دادن، گويى امام عليه السّلام مهلتى را كه آنان دارند به جايگاه مسابقه تشبيه فرموده است كه تا پايان آن مى‏ تازند و چون به پايان آن برسند نظام ايشان گسيخته مى‏ شود.

ابن ابى الحديد در شرح اين سخن مى‏گويد: اين كلمه خبر دادن صريح از امورغيبى است، زيرا بنى اميه تا هنگامى كه ميان ايشان اختلافى نبود پادشاهى ايشان منظم بود. جنگهاى ايشان هم با افراد ديگر بود چون جنگ معاويه در صفين و جنگهاى يزيد بن معاويه با اهل مدينه و با ابن زبير در مكه و جنگ مروان با ضحاك و جنگ عبد الملك با ابن اشعث و ابن زبير و جنگ يزيد بن عبد الملك با بنى مهلب و جنگ هشام با زيد بن على، و همين كه وليد بن يزيد به حكومت رسيد و پسر عمويش يزيد بن وليد بر او خروج كرد و او را كشت، ميان خود بنى اميه اختلاف افتاد و وعده فرا رسيد و آن كس كه به آن وعده داده بود راست گفته بود كه از هنگام كشته شدن وليد، داعيان بنى عباس در خراسان شروع به دعوت كردند. مروان بن محمد از جزيره به طلب خلافت آمد و ابراهيم بن وليد را خلع كرد و گروهى از بنى اميه را كشت، در نتيجه كار كشور و پادشاهى مضطرب شد و پراكنده گرديد و دولت هاشميان رو آمد و نمو يافت و پادشاهى بنى اميه زوال پذيرفت و زوال پادشاهى ايشان به دست ابو مسلم صورت گرفت كه خود در آغاز كار ناتوان‏تر و بينوا و درويش‏تر مردمان بود و در همين موضوع مصداق گفتار على عليه السّلام آشكار شد كه فرموده است: «اگر كفتارها با آنان مكر بورزند بر ايشان چيره مى ‏شوند.»

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدیدجلد 8 //دکتر محمود مهدوى دامغانى

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره 472 متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن ابی الحدید)

حکمت 463 صبحی صالح

463-وَ قَالَ ( عليه ‏السلام  )الدُّنْيَا خُلِقَتْ لِغَيْرِهَا وَ لَمْ تُخْلَقْ لِنَفْسِهَا

حکمت 472 شرح ابن ‏أبي ‏الحديد ج 20

472 وَ قَالَ ع: الدُّنْيَا خُلِقَتْ لِغَيْرِهَا وَ لَمْ تُخْلَقْ لِنَفْسِهَا قال أبو العلاء المعري-  مع ما كان يرمى به في هذا المعنى-  ما يطابق إرادة أمير المؤمنين ع بلفظه هذا-

خلق الناس للبقاء فضلت
أمة يحسبونهم للنفاد

إنما ينقلون من دار أعمال‏
إلى دار شقوة أو رشاد

ترجمه فارسی شرح ابن‏ ابی الحدید

حكمت (472)

و قال عليه السّلام: الدنيا خلقت لغيرها و لم تخلق لنفسها.

«و آن حضرت فرمود: دنيا براى غير خود-  جهان ديگر آفريده شده است و براى خود آفريده نشده است.»

ابو العلاء معرى با آنكه تير زندقه به او زده مى ‏شود در اين معنى دو بيتى سروده است كه مطابق با اراده و خواسته امير المؤمنين عليه السّلام در اين سخن است: مردم براى جاودانگى آفريده شده ‏اند، كسانى كه آنان را آفريده شده براى نيستى پنداشته‏ اند، گمراه شده ‏اند، اين است و جز اين نيست كه آنان از سراى كردار به سراى سعادت يا بدبختى منتقل مى‏ شوند.

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدیدجلد 8 //دکتر محمود مهدوى دامغانى

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره 471 متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن ابی الحدید)

حکمت 462 صبحی صالح

462-وَ قَالَ ( عليه‏ السلام  )رُبَّ مَفْتُونٍ بِحُسْنِ الْقَوْلِ فِيهِ

حکمت 471 شرح ابن ‏أبي ‏الحديد ج 20

471 وَ قَالَ ع: رُبَّ مَفْتُونٍ بِحُسْنِ الْقَوْلِ فِيهِ طالما فتن الناس بثناء الناس عليهم-  فيقصر العالم في اكتساب العلم-  اتكالا على ثناء الناس عليه-  و يقصر العابد في العبادة اتكالا على ثناء الناس عليه-  و يقول كل واحد منهما-  إنما أردت ما اشتهرت به للصيت و قد حصل-  فلما ذا أتكلف الزيادة و أعاني التعب-  و أيضا فإن ثناء الناس على الإنسان-  يقتضي اعتراء العجب له-  و إعجاب المرء بنفسه مهلك- . و اعلم أن الرضي رحمه الله-  قطع كتاب نهج البلاغة على هذا الفصل-  و هكذا وجدت النسخة بخطه-  و قال هذا حين انتهاء الغاية بنا-  إلى قطع المنتزع من كلام أمير المؤمنين ع-  حامدين لله سبحانه على ما من به من توفيقنا-  لضم ما انتشر من أطرافه-  و تقريب ما بعد من أقطاره-  مقررين العزم كما شرطنا أولا-  على تفضيل أوراق من البياض في آخر كل باب من الأبواب-  لتكون لاقتناص الشارد و استلحاق الوارد-  و ما عساه أن يظهر لنا بعد الغموض-  و يقع إلينا بعد الشذوذ-  و ما توفيقنا إلا بالله عليه توكلنا-  و هو حسبنا و نعم الوكيل نعم المولى و نعم النصير- . ثم وجدنا نسخا كثيرة فيها زيادات بعد هذا الكلام-  قيل إنها وجدت في نسخة-  كتبت في حياة الرضي رحمه الله و قرئت عليه فأمضاها-  و أذن في إلحاقها بالكتاب نحن نذكرها

ترجمه فارسی شرح ابن‏ ابی الحدید

حكمت (471)

و قال عليه السّلام: ربّ مفتون بحسن القول فيه.

«و فرمود: چه بسا شيفته و به فتنه افتاده به سبب سخن پسنديده درباره او.»

چه بسيار است كه مردم به سبب ستايش كردن ايشان شيفته و مفتون مى‏ شوند.دانشمند در كسب دانش بيشتر كوتاهى مى‏كند و بر ستايش مردم تكيه مى‏كند و عابد به همين سبب در عبادت كوتاهى مى‏كند و هر يك مى‏گويند مقصود من اين بود كه مشهور شوم و بلند آوازه گردم و اينك كه اين موضوع حاصل شده است چرا براى فزونى آن متحمل رنج گردم و زحمت كشم. وانگهى ستايش مردم از انسان موجب مى‏شود كه به خود شيفته گردد و شيفتگى آدمى به خود هلاك كننده است.

و بدان كه سيد رضى كه خدايش رحمت كند كتاب نهج البلاغه را به اين سخن پايان داده و من خود در نسخه‏اى كه به خط سيد رضى است چنين يافتم كه گفته است: اين جا پايان سخنان گزينه امير المؤمنين عليه السّلام است، حمد و ستايش خدا را به جا مى‏آوريم كه بر ما منت نهاد و توفيق جمع آورى اين كلمات پراكنده و گردآورى آن را از گوشه و كنار ارزانى فرمود و ما از آغاز اين كار در پايان هر فصل از فصلهاى كتاب اوراق سپيدى قرار داديم كه به آنچه بعدا دست مى ‏يابيم و ممكن است براى ما فراهم آيد، اختصاص داشته باشد. توفيق ما جز بر خدا نيست كه بر او توكل كرده‏ايم و او ما را بسنده و بهترين وكيل و نكوترين مولى و ارزنده‏ ترين ياور است.

پس از آن نسخه ‏هاى فراوانى يافتيم كه در آنها پس از اين سخن افزونيهاى ديگرى بود كه گفته مى‏شود در نسخه ‏هاى بوده است كه به روزگار سيد رضى نوشته شده و براى او آن را خوانده‏اند و تصويب كرده است و بدين سبب ما هم آن سخنان را مى‏ آوريم.

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدیدجلد 8 //دکتر محمود مهدوى دامغانى

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره 470 متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن ابی الحدید)

حکمت 461 صبحی صالح

461-وَ قَالَ ( عليه ‏السلام  )الْغِيبَةُ جُهْدُ الْعَاجِزِ

حکمت 470 شرح ابن ‏أبي ‏الحديد ج 20

470 وَ قَالَ ع: الْغِيبَةُ جُهْدُ الْعَاجِزِ قد تقدم كلامنا في الغيبة مستقصى- . و قيل للأحنف من أشرف الناس-  قال من إذا حضر هابوه و إذا غاب اغتابوه- .

و قال الشاعر-

و يغتابني من لو كفاني اغتيابه
لكنت له العين البصيرة و الأذنا

و عندي من الأشياء ما لو ذكرتها
إذا قرع المغتاب من ندم سنا

و قد نظمت أنا كلمة الأحنف فقلت-

أكل عرضي إن غبت ذما فإن أبت
فمدح و رهبة و سجود

هكذا يفعل الجبان شجاع‏
حين يخلو و في الوغى رعديد

لك مني حالان في عينك الجنة
حسنا و في الفؤاد وقود

ترجمه فارسی شرح ابن‏ ابی الحدید

حكمت (470)

الغيبة جهد العاجز.

«غيبت كردن كوشش مرد عاجز است.»

ابن ابى الحديد در شرح اين سخن مى‏ گويد: پيش از اين به تفصيل درباره غيبت سخن گفتيم و مى ‏افزايد كه به احنف گفته شد شريف‏ترين مردم كيست گفت: كسى كه چون حاضر باشد او را هيبت دارند و چون غايب شود از او غيبت كنند.

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدیدجلد 8 //دکتر محمود مهدوى دامغانى

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره 469 متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن ابی الحدید)

حکمت 460 صبحی صالح

460-وَ قَالَ ( عليه ‏السلام  )الْحِلْمُ وَ الْأَنَاةُ تَوْأَمَانِ يُنْتِجُهُمَا عُلُوُّ الْهِمَّةِ

حکمت 469 شرح ابن ‏أبي ‏الحديد ج 20

469 وَ قَالَ ع: الْحِلْمُ وَ الْأَنَاةُ تَوْأَمَانِ يُنْتِجُهُمَا عُلُوُّ الْهِمَّةِ قد تقدم هذا المعنى و شرحه مرارا- . و قال ابن هانئ-

و كل أناة في المواطن سؤدد
و لا كأناة من تدبر محكم‏

و من يتبين أن للسيف موضعا
من الصفح يصفح عن كثير و يحلم‏

و قال أرباب المعاني- علمنا الله تعالى فضيلة الأناة بما حكاه عن سليمان- سَنَنْظُرُ أَ صَدَقْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْكاذِبِينَ- . و كان يقال- الأناة حصن السلامة و العجلة مفتاح الندامة- . و كان يقال- التأني مع الخيبة خير من التهور مع النجاح- .

و قال الشاعر-

الرفق يمن و الأناة سعادة
فتأن في أمر تلاق نجاحا

و قال من كره الأناة و ذمها- لو كانت الأناة محمودة و العجلة مذمومة- لما قال موسى لربه وَ عَجِلْتُ إِلَيْكَ رَبِّ لِتَرْضى‏- .

و أنشدوا-

عيب الأناة و إن سرت عواقبها
أن لا خلود و أن ليس الفتى حجرا

و قال آخر-

كم من مضيع فرصة قد أمكنت
لغد و ليس له غد بمواتي‏

حتى إذا فاتت و فات طلابها
ذهبت عليها نفسه حسرات‏

ترجمه فارسی شرح ابن‏ ابی الحدید

حكمت (469)

الحلم و الاناة توأمان ينتجهما علوّ الهمة.

«و آن حضرت فرمود: بردبارى و درنگ همزادند-  دو فرزند يك شكم‏اند-  و هر دو زاده همت بلندند.»

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدیدجلد 8 //دکتر محمود مهدوى دامغانى

 

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره 468 متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن ابی الحدید)

حکمت 459 صبحی صالح

459-وَ قَالَ ( عليه السلام  )يَغْلِبُ الْمِقْدَارُ عَلَى التَّقْدِيرِ حَتَّى تَكُونَ الْآفَةُ فِي التَّدْبِيرِ

قال الرضي و قد مضى هذا المعنى فيما تقدم برواية تخالف هذه الألفاظ

حکمت 468 شرح ابن ‏أبي ‏الحديد ج 20

468 وَ قَالَ ع: يَغْلِبُ الْمِقْدَارُ عَلَى التَّقْدِيرِ حَتَّى تَكُونَ الآْفَةُ فِي التَّدْبِيرِ قال و قد مضى هذا المعنى فيما تقدم-  برواية تخالف بعض هذه الألفاظ قد تقدم هذا المعنى و هو كثير جدا-  و من جيده قول الشاعر-

لعمرك ما لام ابن أخطب نفسه
و لكنه من يخذل الله يخذل‏

لجاهد حتى تبلغ النفس عذرها
و قلقل يبغي العز كل مقلقل‏

و قال أبو تمام-

و ركب كأطراف الأسنة عرسوا
على مثلها و الليل تسطو غياهبه‏

لأمر عليهم أن تتم صدوره‏
و ليس عليهم أن تتم عواقبه‏

و قال آخر-

فإن بين حيطانا عليه فإنما
أولئك عقالاته لا معاقله‏

ترجمه فارسی شرح ابن‏ ابی الحدید

حكمت (468)

يغلب المقدار على التقدير، حتى تكون الآفة فى التدبير.

«و آن حضرت فرمود: سرنوشت بر تدبير چيره شود آن چنان كه آفت در تدبير باشد.»

سيد رضى گفته است: اين سخن در سخنان پيشين با روايتى كه الفاظ آن اندكى با اين الفاظ تفاوت داشت، گذشت.

ابن ابى الحديد گويد: در اين معنى پيش از اين سخن گفتيم و شاعران هم در اين باره به راستى فراوان سروده‏اند و چند بيتى شاهد آورده است.

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدیدجلد 8 //دکتر محمود مهدوى دامغانى

 

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره 467 متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن ابی الحدید)

حکمت 458 صبحی صالح

458-وَ قَالَ ( عليه ‏السلام  )الْإِيمَانُ أَنْ تُؤْثِرَ الصِّدْقَ حَيْثُ يَضُرُّكَ عَلَى الْكَذِبِ حَيْثُ يَنْفَعُكَ وَ أَلَّا يَكُونَ فِي حَدِيثِكَ فَضْلٌ عَنْ عَمَلِكَ وَ أَنْ تَتَّقِيَ اللَّهَ فِي حَدِيثِ غَيْرِكَ

حکمت 467 شرح ابن ‏أبي ‏الحديد ج 20

467 وَ قَالَ ع: عَلَامَةُ الْإِيمَانِ أَنْ تُؤْثِرَ الصِّدْقَ حَيْثُ يَضُرُّكَ-  عَلَى الْكَذِبِ حَيْثُ يَنْفَعُكَ-  وَ أَلَّا يَكُونَ فِي حَدِيثِكَ فَضْلٌ عَنْ عِلْمِكَ-  وَ أَنْ تَتَّقِيَ اللَّهَ فِي حَدِيثِ غَيْرِكَ قد أخذ المعنى الأول القائل-

عليك بالصدق و لو أنه
أحرقك الصدق بنار الوعيد

و ينبغي أن يكون هذا الحكم مقيدا لا مطلقا-  لأنه إذا أضر الصدق ضررا عظيما-  يؤدي إلى تلف النفس-  أو إلى قطع بعض الأعضاء لم يجز فعله صريحا-  و وجبت المعاريض حينئذ- . فإن قلت فالمعاريض صدق أيضا-  فالكلام على إطلاقه-  قلت هي صدق في ذاتها-  و لكن مستعملها لم يصدق فيما سئل عنه-  و لا كذب أيضا لأنه لم يخبر عنه-  و إنما أخبر عن شي‏ء آخر و هي المعاريض-  و التارك للخبر لا يكون صادقا و لا كاذبا-  فوجب أن يقيد إطلاق الخبر بما إذا كان الضرر غير عظيم-  و كانت نتيجة الصدق أعظم نفعا من تلك المضرة- . قال ع-  و ألا يكون في حديث فضل عن علمك-  متى زاد منطق الرجل على علمه فقد لغا و ظهر نقصه-  و الفاضل من كان علمه أكثر من منطقه-  قوله و إن تتقي الله في حديث غيرك-  أي في نقله و روايته فترويه كما سمعته من غير تحريف

ترجمه فارسی شرح ابن‏ ابی الحدید

حكمت (467)

علامة الايمان ان توثر الصدق حيث يضرك. على الكذب حيث ينفعك، و الا يكون فى حديثك فضل عن علمك، و ان تتقى الله فى حديث غيرك.

«نشانه ايمان آن است كه راستى را كه بر زيان تو بود به دروغى كه تو را سودبخش است برگزينى و نبايد در سخن تو زيادتى از علم تو باشد و بايد كه در سخن گفتن از قول ديگرى از خداى بپرهيزى.»

ابن ابى الحديد در شرح اين سخن مى‏ گويد: هرگاه سخن آدمى افزون از علم او باشد كاستى او آشكار مى ‏شود و به ياوه‏گويى مى ‏افتد و فاضل كسى است كه علم او افزون از سخن او باشد و بايد در نقل و روايت سخن ديگران از خداى بترسد و همان‏گونه كه شنيده است بدون هيچ گونه تحريفى نقل كند.

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدیدجلد 8 //دکتر محمود مهدوى دامغانى

 

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره 466 متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن ابی الحدید)

حکمت 457 صبحی صالح

457-وَ قَالَ ( عليه ‏السلام  )مَنْهُومَانِ لَا يَشْبَعَانِ طَالِبُ عِلْمٍ وَ طَالِبُ دُنْيَا

حکمت 466 شرح ابن ‏أبي ‏الحديد ج 20

466 وَ قَالَ ع: مَنْهُومَانِ لَا يَشْبَعَانِ طَالِبُ عِلْمٍ وَ طَالِبُ دُنْيَا تقول نهم فلان بكذا فهو منهوم أي مولع به-  و هذه الكلمة

مروية عن النبي ص منهومان لا يشبعان منهوم بالمال و منهوم بالعلم

–  و النهم بالفتح إفراط الشهوة في الطعام-  تقول منه-  نهمت إلى الطعام بكسر الهاء أنهم فأنا نهم-  و كان في القرآن آية أنزلت ثم رفعت-  لو كان لابن آدم واديان من ذهب لابتغى لهما ثالثا-  و لا يملأ عين ابن آدم إلا التراب-  و يتوب الله على من تاب- . فأما طالب العلم العاشق له فإنه لا يشبع منه أبدا-  و كلما استكثر منه زاد عشقه له و تهالكه عليه-  مات أبو عثمان الجاحظ و الكتاب على صدره- . و كان شيخنا أبو علي رحمه الله في النزع-  و هو يملي على ابنه أبي هاشم مسائل في علم الكلام-  و كان القاضي أحمد بن أبي دواد-  يأخذ الكتاب في خفه و هو راكب-  فإذا جلس في دار الخليفة-  اشتغل بالنظر فيه إلى أن يجلس الخليفة و يدخل إليه-  و قيل ما فارق ابن أبي دواد الكتاب قط إلا في الخلاء-  و أعرف أنا في زماننا من مكث نحو خمس سنين لا ينام-  إلا وقت السحر-  صيفا و شتاء مكبا على كتاب صنفه-  و كانت وسادته التي ينام عليها الكتاب

ترجمه فارسی شرح ابن‏ ابی الحدید

حكمت (466)

منهومان لا يشبعان: طالب علم و طالب دنيا.

«دو آزمند سيرى نمى ‏پذيرند: دانش جوى و دنيا جوى.»

ابن ابى الحديد در شرح اين سخن پس از توضيح درباره لغت منهوم می ‏گويد: اين سخن از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به اين صورت نقل شده است كه «دو آزمند سيرى نمى‏ پذيرند، آزمند مال و آزمند دانش.» و آيه‏اى در قرآن بوده كه سپس تلاوت آن منسوخ شده است كه چنين بوده است: «اگر آدمى‏ زاده را دو دره زر باشد در جستجوى دره سوم است و چشم آدمى‏زاده را چيزى جز خاك انباشته نمى‏ سازد و هر كس توبه كند خداى توبه او را مى ‏پذيرد.» سپس مى ‏گويد: كسى كه طالب علم و عاشق آن است هرگز از آن سير نمى‏شود و هر چه افزون فرا گيرد عشق او افزون مى‏شود و خود را در آن راه تا پاى جان مى ‏برد.

ابو عثمان جاحظ در حالى مرد كه كتاب روى سينه‏ اش بود.

شيخ ما ابو على كه خدايش رحمت كناد، در حال احتضار و جان كندن مسائلى از علم كلام را به پسرش ابو هاشم املا مى‏كرد. قاضى احمد بن ابى داود در حالى كه سوار مى‏ شد در كفش خود كتاب مى‏ نهاد و چون در دربار خليفه مى‏ نشست تا خليفه نيامده بود به مطالعه آن مى‏ پرداخت و گفته شده است كه ابن ابى داود از كتاب جز به هنگام قضاى حاجت جدايى نداشت. و من به روزگار خود كسى را مى‏ شناسم كه پنج سال متوالى در تابستان و زمستان جز اندكى به هنگام سحر نهفته است و همواره متوجه و افتاده بر روى كتاب بود تا كتابى را تصنيف كند و بالش او كه سر بر آن مى‏ نهاد كتاب بود.

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدیدجلد 8 //دکتر محمود مهدوى دامغانى

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره 465 متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن ابی الحدید)

حکمت 456 صبحی صالح

456-وَ قَالَ ( عليه ‏السلام  )أَلَا حُرٌّ يَدَعُ هَذِهِ اللُّمَاظَةَ لِأَهْلِهَا إِنَّهُ لَيْسَ لِأَنْفُسِكُمْ ثَمَنٌ إِلَّا الْجَنَّةَ فَلَا تَبِيعُوهَا إِلَّا بِهَا

حکمت 465 شرح ابن ‏أبي ‏الحديد ج 20

465 وَ قَالَ ع: أَلَا حُرٌّ يَدَعُ هَذِهِ اللُّمَاظَةَ لِأَهْلِهَا-  إِنَّهُ لَيْسَ لِأَنْفُسِكُمْ ثَمَنٌ إِلَّا الْجَنَّةَ فَلَا تَبِيعُوهَا إِلَّا بِهَا اللماظة بفتح اللام ما تبقى في الفم من الطعام-  قال يصف الدنيا-

لماظة أيام كأحلام نائم‏

و لمظ الرجل يلمظ بالضم لمظا-  إذا تتبع بلسانه بقية الطعام في فمه-  و أخرج لسانه فمسح به شفتيه-  و كذلك التلمظ-  يقال تلمظت الحية إذا أخرجت لسانها كما يتلمظ الآكل- . و قال ألا حر مبتدأ-  و خبره محذوف أي في الوجود-  و ألا حرف- 

قال

ألا رجل جزاه الله خيرا
يدل على محصلة تبيت‏

 ثم قال إنه ليس لأنفسكم ثمن إلا الجنة-  فلا تبيعوها إلا بها-  من الناس من يبيع نفسه بالدراهم و الدنانير-  و من الناس من يبيع نفسه بأحقر الأشياء و أهونها-  و يتبع هواه فيهلك-  و هؤلاء في الحقيقة أحمق الناس-  إلا أنه قد رين على القلوب فغطتها الذنوب-  و أظلمت الأنفس بالجهل و سوء العادة-  و طال الأمد أيضا على القلوب فقست-  و لو أفكر الإنسان حق الفكر لما باع نفسه إلا بالجنة لا غير

ترجمه فارسی شرح ابن‏ ابی الحدید

حكمت (465)

الا حرّ يدع هذه اللّماظة لاهلها انّه ليس لانفسكم ثمن الّا الجنّة، فلا تبيعوها الّا بها.

«آيا آزاده ‏اى نيست كه اين خرده خوراك-  يعنى دنيا-  را براى اهل آن وانهد همانا كه براى جانهاى شما بهايى جز بهشت نيست، و آن را جز به آن مفروشيد.»

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدیدجلد 8 //دکتر محمود مهدوى دامغانى

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره 464 متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن ابی الحدید)

حکمت 455 صبحی صالح

455- وَ سُئِلَ مَنْ أَشْعَرُ الشُّعَرَاءِ فَقَالَ ( عليه ‏السلام  )

إِنَّ الْقَوْمَ لَمْ يَجْرُوا فِي حَلْبَةٍ تُعْرَفُ الْغَايَةُ عِنْدَ قَصَبَتِهَا فَإِنْ كَانَ وَ لَا بُدَّ فَالْمَلِكُ الضِّلِّيلُ‏

يريد إمرأ القيس

حکمت 464 شرح ابن ‏أبي ‏الحديد ج 20

464: وَ سُئِلَ عَنْ أَشْعَرِ الشُّعَرَاءِ فَقَالَ ع-  إِنَّ الْقَوْمَ لَمْ يَجْرُوا فِي حَلْبَةٍ-  تُعْرَفُ الْغَايَةُ عِنْدَ قَصَبَتِهَا-  فَإِنْ كَانَ وَ لَا بُدَّ فَالْمَلِكُ الضِّلِّيلُ قال يريد إمرأ القيس

في مجلس علي بن أبي طالب

قرأت في أمالي ابن دريد قال أخبرنا الجرموزي عن ابن المهلبي عن ابن الكلبي عن شداد بن إبراهيم عن عبيد الله بن الحسن العنبري عن ابن عرادة قال كان علي بن أبي طالب ع-  يعشي الناس في شهر رمضان باللحم و لا يتعشى معهم-  فإذا فرغوا خطبهم و وعظهم-  فأفاضوا ليلة في الشعراء و هم على عشائهم-  فلما فرغوا خطبهم ع و قال في خطبته-  اعلموا أن ملاك أمركم الدين و عصمتكم التقوى-  و زينتكم الأدب و حصون أعراضكم الحلم-  ثم قال قل يا أبا الأسود-  فيم كنتم تفيضون فيه-  أي الشعراء أشعر فقال يا أمير المؤمنين الذي يقول-

و لقد أغتدي يدافع ركني
أعوجي ذو ميعة إضريج‏

مخلط مزيل معن مفن
منفح مطرح سبوح خروج‏

يعني أبا دواد الإيادي-  فقال ع ليس به-  قالوا فمن يا أمير المؤمنين-  فقال لو رفعت للقوم غاية-  فجروا إليها معا علمنا من السابق منهم-  و لكن إن يكن فالذي لم يقل عن رغبة و لا رهبة-  قيل من هو يا أمير المؤمنين-  قال هو الملك الضليل ذو القروح-  قيل إمرؤ القيس يا أمير المؤمنين-  قال هو قيل فأخبرنا عن ليلة القدر-  قال ما أخلو من أن أكون أعلمها فأستر علمها-  و لست أشك أن الله إنما يسترها عنكم نظرا لكم-  لأنه لو أعلمكموها عملتم فيها و تركتم غيرها-  و أرجو أن لا تخطئكم إن شاء الله انهضوا رحمكم الله- . و قال ابن دريد لما فرغ من الخبر-  إضريج ينبثق في عدوه-  و قيل واسع الصدر و منفح يخرج الصيد من مواضعه-  و مطرح يطرح ببصره-  و خروج سابق- . و الغاية بالغين المعجمة الراية

قال الشاعر

و إذا غاية مجد رفعت
نهض الصلت إليها فحواها

و يروى قول الشماخ

إذا ما راية رفعت لمجد
تلقاها غرابة باليمين‏

– . بالغين و الراء أكثر-  فأما البيت الأول فبالغين لا غير-  أنشده الخليل في عروضه-  و في حديث طويل في الصحيح فيأتونكم تحت ثمانين غاية-  تحت كل غاية اثنا عشر ألفا-  و الميعة أول جري الفرس-  و قيل الجري بعد الجري

اختلاف العلماء في تفضيل بعض الشعراء على بعض

و أنا أذكر في هذا الموضع ما اختلف فيه العلماء-  من تفضيل بعض الشعراء على بعض-  و أبتدئ في ذلك-  بما ذكره أبو الفرج علي بن الحسين الأصفهاني-  في كتاب الأغاني-  قال أبو الفرج-  الثلاثة المقدمون على الشعراء-  إمرؤ القيس و زهير و النابغة-  لا اختلاف في أنهم مقدمون على الشعراء كلهم-  و إنما اختلف في تقديم بعض الثلاثة على بعض- . قال فأخبرني أبو خليفة-  عن محمد بن سلام عن أبي قبيس-  عن عكرمة بن جرير عن أبيه-  قال شاعر أهل الجاهلية زهير- .

قال و أخبرني أحمد بن عبد العزيز الجوهري-  قال حدثني عمر بن شبة-  عن هارون بن عمر عن أيوب بن سويد-  عن يحيى بن زياد عن عمر بن عبد الله الليثي قال-  قال عمر بن الخطاب ليلة في مسيره إلى الجابية-  أين عبد الله بن عباس فأتي به-  فشكا إليه تخلف علي بن أبي طالب ع عنه-  قال ابن عباس فقلت له أ و لم يعتذر إليك-  قال بلى قلت فهو ما اعتذر به-  قال ثم أنشأ يحدثني فقال-  إن أول من راثكم عن هذا الأمر أبو بكر-  إن قومكم كرهوا أن يجمعوا لكم الخلافة و النبوة-  قال أبو الفرج-  ثم ذكر قصة طويلة ليست من هذا الباب-  فكرهت ذكرها ثم قال-  يا ابن عباس هل تروي لشاعر الشعراء-  قلت و من هو قال ويحك شاعر الشعراء- 

الذي يقول

فلو أن حمدا يخلد الناس خلدوا
و لكن حمد الناس ليس بمخلد

فقلت ذاك زهير-  فقال ذاك شاعر الشعراء-  قلت و بم كان شاعر الشعراء-  قال إنه كان لا يعاظل الكلام-  و يتجنب وحشيه و لا يمدح أحدا إلا بما فيه- . قال أبو الفرج و أخبرني أبو خليفة-  قال ابن سلام و أخبرني عمر بن موسى الجمحي-  عن أخيه قدامة بن موسى و كان من أهل العلم-  أنه كان يقدم زهيرا قال فقلت له-  أي شعره كان أعجب إليه فقال-  الذي يقول فيه-

قد جعل المبتغون الخير في هرم
و السائلون إلى أبوابه طرقا

 قال ابن سلام-  و أخبرني أبو قيس العنبري-  و لم أر بدويا يفي به-  عن عكرمة بن جرير-  قال قلت لأبي يا أبت من أشعر الناس-  قال أ عن أهل الجاهلية تسألني أم عن أهل الإسلام-  قال قلت ما أردت إلا الإسلام-  فإذا كنت قد ذكرت الجاهلية فأخبرني عن أهلها-  فقال زهير أشعر أهلها-  قلت فالإسلام قال الفرزدق نبعة الشعر-  قلت فالأخطل قال يجيد مدح الملوك-  و يصيب وصف الخمر-  قلت فما تركت لنفسك-  قال إني نحرت الشعر نحرا- . قال و أخبرني الحسن بن علي قال-  أخبرنا الحارث بن محمد عن المدائني-  عن عيسى بن يزيد قال-  سأل معاوية الأحنف عن أشعر الشعراء-  فقال زهير قال و كيف ذاك-  قال ألقى على المادحين فضول الكلام-  و أخذ خالصه و صفوته-  قال مثل ما ذا قال مثل قوله-

و ما يك من خير أتوه فإنما
توارثه آباء آبائهم قبل‏

و هل ينبت الخطي إلا وشيجه‏
و تغرس إلا في منابتها النخل‏

 قال و أخبرني أحمد بن عبد العزيز-  قال حدثنا عمر بن شبة-  قال حدثنا عبد الله بن عمرو القيسي-  قال حدثنا خارجة بن عبد الله بن أبي سفيان-  عن أبيه عن ابن عباس-  قال خرجت مع عمر في أول غزاة غزاها-  فقال لي ليلة يا ابن عباس أنشدني لشاعر الشعراء-  قلت من هو قال ابن أبي سلمى-  قلت و لم صار كذلك-  قال لأنه لا يتبع حوشي الكلام-  و لا يعاظل في منطقه-  و لا يقول إلا ما يعرف و لا يمدح الرجل إلا بما فيه-  أ ليس هو الذي يقول-

إذا ابتدرت قيس بن عيلان غاية
إلى المجد من يسبق إليها يسود

سبقت إليها كل طلق مبرز
سبوق إلى الغايات غير مزند

قال أي لا يحتاج إلى أن يجلد الفرس بالسوط- .

كفعل جواد يسبق الخيل عفوه
السراع و إن يجهد و يجهدن يبعد

فلو كان حمدا يخلد الناس لم تمت‏
و لكن حمد الناس ليس بمخلد

 أنشدني له فأنشدته حتى برق الفجر-  فقال حسبك الآن اقرأ القرآن-  قلت ما أقرأ قال الواقعة فقرأتها-  و نزل فأذن و صلى- . و قال محمد بن سلام في كتاب طبقات الشعراء-  دخل الحطيئة على سعيد بن العاص متنكرا-  فلما قام الناس و بقي الخواص أراد الحاجب أن يقيمه-  فأبى أن يقوم-  فقال سعيد دعه-  و تذاكروا أيام العرب و أشعارها-  فلما أسهبوا قال الحطيئة ما صنعتم شيئا-  فقال سعيد فهل عندك علم من ذلك قال نعم-  قال فمن أشعر العرب قال الذي يقول-

قد جعل المبتغون الخير في هرم
و السائلون إلى أبوابه طرقا

قال ثم من قال الذي يقول

فإنك شمس و الملوك كواكب
إذا طلعت لم يبد منهن كوكب‏

يعني زهيرا ثم النابغة-  ثم قال و حسبك بي إذا وضعت إحدى رجلي على الأخرى-  ثم عويت في أثر القوافي كما يعوي الفصيل في أثر أمه-  قال فمن أنت قال أنا الحطيئة-  فرحب به سعيد و أمر له بألف دينار- . قال و قال من احتج لزهير-  كان أحسنهم شعرا و أبعدهم من سخف-  و أجمعهم لكثير من المعنى في قليل من المنطق-  و أشدهم مبالغة في المدح و أبعدهم تكلفا و عجرفية-  و أكثرهم حكمة و مثلا سائرا في شعره- . وقد روى ابن عباس عن النبي ص أنه قال أفضل شعرائكم القائل و من منيعني زهيرا-  و ذلك في قصيدته التي أولها أ من أم أوفى يقول فيها-

و من يك ذا فضل فيبخل بفضله
على قومه يستغن عنه و يذمم‏

و من لم يذد عن حوضه بسلاحه‏
يهدم و من لا يظلم الناس يظلم‏

و من هاب أسباب المنايا ينلنه
و لو نال أسباب السماء بسلم‏

و من يجعل المعروف من دون عرضه‏
يفره و من لا يتق الشتم يشتم‏

فأما القول في النابغة الذبياني-  فإن أبا الفرج الأصفهاني قال في كتاب الأغاني-  كنية النابغة أبو أمامة-  و اسمه زياد بن معاوية و لقب بالنابغة لقوله-

فقد نبغت لهم منا شئون‏

و هو أحد الأشراف الذين غض الشعر منهم-  و هو من الطبقة الأولى المقدمين على سائر الشعراء- .أخبرني أحمد بن عبد العزيز الجوهري و حبيب بن نصر-  قالا حدثنا عمر بن شبة قال حدثني أبو نعيم-  قال شريك عن مجالد عن الشعبي-  عن ربعي بن حراش-  قال قال لنا عمر يا معشر غطفان من الذي يقول-

أتيتك عاريا خلقا ثيابي
على خوف تظن بي الظنون‏

 قلنا النابغة قال ذاك أشعر شعرائكم- . قلت قوله أشعر شعرائكم-  لا يدل على أنه أشعر العرب-  لأنه جعله أشعر شعراء غطفان-  فليس كقوله في زهير شاعر الشعراء-  و لكن أبا الفرج قد روى بعد هذا خبرا آخر صريحا-  في أن النابغة عند عمر أشعر العرب-  قال حدثني أحمد و حبيب عن عمر بن شبة-  قال حدثنا عبيد بن جناد-  قال حدثنا معن بن عبد الرحمن-  عن عيسى بن عبد الرحمن السلمي عن جده عن الشعبي-  قال قال عمر يوما من أشعر الشعراء-  فقيل له أنت أعلم يا أمير المؤمنين- 

قال من الذي يقول

إلا سليمان إذ قال المليك له
قم في البرية فاحددها عن الفند

و خيس الجن إني قد أذنت لهم‏
يبنون تدمر بالصفاح و العمد

– قالوا النابغة قال فمن الذي يقول-

أتيتك عاريا خلقا ثيابي
على خوف تظن بي الظنون‏

– قالوا النابغة قال فمن الذي يقول-

حلفت فلم أترك لنفسك ريبة
و ليس وراء الله للمرء مذهب‏

لئن كنت قد بلغت عني خيانة
لمبلغك الواشي أغش و أكذب‏

قالوا النابغة قال فهو أشعر العرب- . قال و أخبرني أحمد قال حدثنا عمر- قال حدثني علي بن محمد المدائني- قال قام رجل إلى ابن عباس- فقال له أي الناس أشعر قال أخبره يا أبا الأسود- فقال أبو الأسود الذي يقول-

فإنك كالليل الذي هو مدركي
و إن خلت أن المنتأى عنك واسع‏

 يعني النابغة- .

قال أبو الفرج- و أخبرني أحمد و حبيب عن عمر عن أبي بكر العليمي- عن الأصمعي قال كان يضرب للنابغة قبة أدم بسوق عكاظ- فتأتيه الشعراء فتعرض عليه أشعارها- فأنشده مرة الأعشى ثم حسان بن ثابت- ثم قوم من الشعراء ثم جاءت الخنساء فأنشدته-

و إن صخرا لتأتم الهداة به
كأنه علم في رأسه نار

فقال لو لا أن أبا بصير يعني الأعشى- أنشدني آنفا لقلت إنك أشعر الإنس و الجن- فقام حسان بن ثابت- فقال أنا و الله أشعر منها و من أبيك- فقال له النابغة يا ابن أخي أنت لا تحسن أن تقول-

فإنك كالليل الذي هو مدركي
و إن خلت أن المنتأى عنك واسع‏

خطاطيف حجن في حبال متينة
تمد بها أيد إليك نوازع‏

قال فخنس حسان لقوله- . قال و أخبرني أحمد و حبيب عن عمر عن الأصمعي- عن أبي عمرو بن العلاء-قال حدثني رجل سماه أبو عمرو و أنسيته- قال بينما نحن نسير بين أنقاء من الأرض- فتذاكرنا الشعر فإذا راكب أطيلس- يقول أشعر الناس زياد بن معاوية- ثم تملس فلم نره- . قال و أخبرني أحمد بن عبد العزيز- عن عمر بن شبة عن الأصمعي- قال سمعت أبا عمرو بن العلاء- يقول ما ينبغي لزهير إلا أن يكون أجيرا للنابغة- . قال أبو الفرج- و أخبرنا أحمد عن عمر- قال قال عمرو بن المنتشر المرادي- وفدنا على عبد الملك بن مروان- فدخلنا عليه فقام رجل فاعتذر من أمر و حلف عليه- فقال له عبد الملك- ما كنت حريا أن تفعل و لا تعتذر- ثم أقبل على أهل الشام فقال- أيكم يروي اعتذار النابغة إلى النعمان في قوله-

حلفت فلم أترك لنفسك ريبة
و ليس وراء الله للمرء مذهب‏

 فلم يجد فيهم من يرويه- فأقبل علي و قال أ ترويه قلت نعم- فأنشدته القصيدة كلها فقال هذا أشعر العرب- . قال و أخبرني أحمد و حبيب عن عمر- عن معاوية بن بكر الباهلي- قال قلت لحماد الراوية- لم قدمت النابغة قال لاكتفائك بالبيت الواحد من شعره- لا بل بنصف البيت لا بل بربع البيت- مثل قوله-

حلفت فلم أترك لنفسك ريبة
و ليس وراء الله للمرء مذهب‏

و لست بمستبق أخا لا تلمه‏
على شعث أي الرجال المهذب‏

– ربع البيت يغنيك عن غيره- فلو تمثلت به لم تحتج إلى غيره- . قال و أخبرني أحمد بن عبد العزيز- عن عمر بن شبة عن هارون بن عبد الله‏ الزبيري- قال حدثني شيخ يكنى أبا داود عن الشعبي- قال دخلت على عبد الملك و عنده الأخطل و أنا لا أعرفه- و ذلك أول يوم وفدت فيه من العراق على عبد الملك- فقلت حين دخلت- عامر بن شراحيل الشعبي يا أمير المؤمنين- فقال على علم ما أذنا لك- فقلت هذه واحدة على وافد أهل العراق- يعني أنه أخطأ- قال ثم إن عبد الملك سأل الأخطل- من أشعر الناس فقال أنا- فعجلت و قلت لعبد الملك- من هذا يا أمير المؤمنين فتبسم و قال الأخطل- فقلت في نفسي اثنتان على وافد أهل العراق- فقلت له أشعر منك الذي يقول-

هذا غلام حسن وجهه
مستقبل الخير سريع التمام‏

للحارث الأكبر و الحارث‏
الأصغر فالأعرج خير الأنام‏

ثم لعمرو و لعمرو و قد
أسرع في الخيرات منه أمام‏

 قال هي أمامة أم عمرو الأصغر بن المنذر- بن إمرئ القيس بن النعمان بن الشقيقة-

خمسة آباء هم ما هم
أفضل من يشرب صوب الغمام‏

 و الشعر للنابغة-  فالتفت إلي الأخطل-  فقال إن أمير المؤمنين إنما سألني عن أشعر أهل زمانه-  و لو سألني عن أشعر أهل الجاهلية-  كنت حريا أن أقول كما قلت أو شبيها به-  فقلت في نفسي ثلاث على وافد أهل العراق- . قال أبو الفرج-  و قد وجدت هذا الخبر أتم من هذه الرواية-  ذكره أحمد بن الحارث الخراز في كتابه-  عن المدائني عن عبد الملك بن مسلم-  قال كتب عبد الملك بن مروان إلى الحجاج-  أنه ليس شي‏ء من لذة الدنيا إلا و قد أصبت منه-  و لم يبق‏ عندي شي‏ء ألذ من مناقلة الإخوان الحديث-  و قبلك عامر الشعبي فابعث به إلي-  فدعا الحجاج الشعبي فجهزه و بعث به إليه-  و قرظه و أطراه في كتابه-  فخرج الشعبي حتى إذا كان بباب عبد الملك-  قال للحاجب استأذن لي-  قال من أنت قال أنا عامر الشعبي-  قال يرحمك الله-  قال ثم نهض فأجلسني على كرسيه-  فلم يلبث أن خرج إلي فقال ادخل يرحمك الله-  فدخلت فإذا عبد الملك جالس على كرسي-  و بين يديه رجل أبيض الرأس و اللحية-  جالس على كرسي فسلمت فرد علي السلام-  فأومأ إلي بقضيبه فجلست عن يساره-  ثم أقبل على ذلك الإنسان الذي بين يديه فقال له-  من أشعر الناس فقال أنا يا أمير المؤمنين-  قال الشعبي فأظلم ما بيني و بين عبد الملك-  فلم أصبر أن قلت-  و من هذا الذي يزعم أنه أشعر الناس يا أمير المؤمنين-  فعجب عبد الملك من عجلتي قبل أن يسألني عن حالي-  فقال هذا الأخطل-  فقلت يا أخطل أشعر و الله منك الذي يقول-

هذا غلام حسن وجهه
مستقبل الخير سريع التمام‏

–  الأبيات-  قال فاستحسنها عبد الملك ثم رددتها عليه حتى حفظها-  فقال الأخطل من هذا يا أمير المؤمنين-  قال هذا الشعبي-  فقال و الجيلون ما استعذت بالله من شر إلا من هذا-  أي و الإنجيل-  صدق و الله يا أمير المؤمنين النابغة أشعر مني-  قال الشعبي فأقبل عبد الملك حينئذ علي-  فقال كيف أنت يا شعبي-  قلت بخير يا أمير المؤمنين-  فلا زلت به ثم ذهبت لأصنع معاذير-  لما كان من خلافي مع ابن الأشعث على الحجاج-  فقال مه إنا لا نحتاج إلى هذا المنطق-  و لا تراه منا في قول و لا فعل حتى تفارقنا-  ثم أقبل علي فقال ما تقول في النابغة-  قلت يا أمير المؤمنين قد فضله عمر بن الخطاب- في غير موطن على جميع الشعراء-  ثم أنشدته الشعر الذي كان عمر يعجب به من شعره-  و قد تقدم ذكره-  قال فأقبل عبد الملك على الأخطل فقال له-  أ تحب أن لك قياضا بشعرك شعر أحد من العرب-  أم تحب أنك قلته-  قال لا و الله يا أمير المؤمنين-  إلا أني وددت أني كنت قلت أبياتا قالها رجل منا-  ثم أنشده قول القطامي-

إنا محيوك فاسلم أيها الطلل
و إن بليت و إن طالت بك الطيل‏

ليس الجديد به تبقى بشاشته‏
إلا قليلا و لا ذو خلة يصل‏

و العيش لا عيش إلا ما تقر به
عين و لا حال إلا سوف تنتقل‏

إن ترجعي من أبي عثمان منجحة
فقد يهون على المستنجح العمل‏

و الناس من يلق خيرا قائلون له
ما يشتهي و لأم المخطئ الهبل‏

قد يدرك المتأني بعض حاجته‏
و قد يكون مع المستعجل الزلل‏

قال الشعبي- فقلت قد قال القطامي أفضل من هذا- قال و ما قال قلت قال-

طرقت جنوب رحالنا من مطرق
ما كنت أحسبها قريب المعنق‏

إلى آخرها- فقال عبد الملك ثكلت القطامي أمه- هذا و الله الشعر- قال فالتفت إلى الأخطل- فقال يا شعبي إن لك فنونا في الأحاديث- و إنما لي فن واحد- فإن رأيت ألا تحملني على أكتاف قومك فأدعهم حرضا- فقلت لا أعرض لك في شي‏ء من الشعر أبدا- فأقلني هذه المرة- فقال من يتكفل بك قلت‏ أمير المؤمنين- فقال عبد الملك هو علي أنه لا يعرض لك أبدا- ثم قال عبد الملك يا شعبي أي نساء الجاهلية أشعر- قلت الخنساء قال و لم فضلتها على غيرها- قلت لقولها-

و قائلة و النعش قد فات خطوها
لتدركه يا لهف نفسي على صخر

ألا هبلت أم الذين غدوا به‏
إلى القبر ما ذا يحملون إلى القبر

فقال عبد الملك أشعر منها و الله التي تقول-

مهفهف أهضم الكشحين منخرق
عنه القميص بسير الليل محتقر

لا يأمن الدهر ممساه و مصبحه‏
من كل أوب و إن يغز ينتظر

قال ثم تبسم عبد الملك و قال لا يشقن عليك يا شعبي-  فإنما أعلمتك هذا-  لأنه بلغني أن أهل العراق يتطاولون على أهل الشام-  و يقولون إن كان غلبونا على الدولة-  فلم يغلبونا على العلم و الرواية-  و أهل الشام أعلم بعلم أهل العراق من أهل العراق-  ثم ردد علي أبيات ليلى حتى حفظتها-  ثم لم أزل عنده أول داخل و آخر خارج-  فكنت كذلك سنين و جعلني في ألفين من العطاء-  و جعل عشرين رجلا من ولدي و أهل بيتي في ألف ألف-  ثم بعثني إلى أخيه عبد العزيز بمصر-  و كتب إليه يا أخي قد بعثت إليك بالشعبي-  فانظر هل رأيت قط مثله- . قال أبو الفرج الأصبهاني في ترجمة أوس بن حجر-  إن أبا عبيدة قال كان أوس شاعر مضر حتى أسقطه النابغة-  قال و قد ذكر الأصمعي-  أنه سمع أبا عمرو بن العلاء يقول-  كان أوس بن حجر فحل العرب-  فلما نشأ النابغة طأطأ منه- .

و قال محمد بن سلام في كتاب طبقات الشعراء-  و قال من احتج للنابغة كان أحسنهم‏ ديباجة شعر-  و أكثرهم رونق كلام و أجزلهم بيتا-  كأن شعره كلام ليس بتكلف-  و المنطق على المتكلم أوسع منه على الشاعر-  لأن الشاعر يحتاج إلى البناء و العروض و القوافي-  و المتكلم مطلق يتخير الكلام كيف شاء-  قالوا و النابغة نبغ بالشعر بعد أن احتنك و هلك قبل أن يهتر- . قلت و كان أبو جعفر يحيى بن محمد بن أبي زيد-  العلوي البصري-  يفضل النابغة-  و استقرأني يوما و بيدي ديوان النابغة-  قصيدته التي يمدح بها النعمان بن المنذر-  و يذكر مرضه-  و يعتذر إليه مما كان اتهم به و قذفه به أعداؤه- 

و أولها-

كتمتك ليلا بالجمومين ساهرا
و همين هما مستكنا و ظاهرا

أحاديث نفس تشتكي ما يريبها
و ورد هموم لو يجدن مصادرا

تكلفني أن يغفل الدهر همها
و هل وجدت قبلي على الدهر ناصرا

يقول هذه النفس تكلفني ألا يحدث لها الدهر هما و لا حزنا- و ذلك مما لم يستطعه أحد قبلي- .

أ لم تر خير الناس أصبح نعشه
على فتية قد جاوز الحي سائرا

كان الملك منهم إذا مرض حمل على نعش- و طيف به على أكتاف الرجال- بين الحيرة و الخورنق و النجف ينزهونه- .

و نحن لديه نسأل الله خلده
يرد لنا ملكا و للأرض عامرا

و نحن نرجي الخير إن فاز قدحنا
و نرهب قدح الدهر إن جاء قامرا

لك الخير إن وارت بك الأرض واحدا
و أصبح جد الناس بعدك عاثرا

و ردت مطايا الراغبين و عريت‏
جيادك لا يحفي لها الدهر حافرا

رأيتك ترعاني بعين بصيرة
و تبعث حراسا علي و ناظرا

و ذلك من قول أتاك أقوله‏
و من دس أعداء إليك المآبرا

فآليت لا آتيك إن كنت مجرما
و لا أبتغي جارا سواك مجاورا

– . أي لا آتيك حتى يثبت عندك أني غير مجرم- .

فأهلي فداء لامرئ إن أتيته
تقبل معروفي و سد المفاقرا

سأربط كلبي إن يريبك نبحه‏
و إن كنت أرعى مسحلان و حامرا

 أي سأمسك لساني عن هجائك- و إن كنت بالشام في هذين الواديين البعيدين عنك- .

و حلت بيوتي في يفاع ممنع
تخال به راعي الحمولة طائرا

تزل الوعول العصم عن قذفاته‏
و يضحي ذراه بالسحاب كوافرا

حذارا على ألا تنال مقادتي
و لا نسوتي حتى يمتن حرائرا

يقول أنا لا أهجرك- و إن كنت من المنعة و العصمة على هذه الصفة- .

أقول و قد شطت بي الدار عنكم
إذا ما لقيت من معد مسافرا

ألا أبلغ النعمان حيث لقيته‏
فأهدى له الله الغيوث البواكرا

و أصبحه فلجا و لا زال كعبه
على كل من عادى من الناس ظاهرا

و رب عليه الله أحسن صنعه‏
و كان على كل المعادين ناصرا

 فجعل أبو جعفر رحمه الله يهتز و يطرب-  ثم قال و الله لو مزجت هذه القصيدة بشعر البحتري-  لكادت تمتزج لسهولتها و سلامة ألفاظها-  و ما عليها من الديباجة و الرونق-  من يقول إن إمرأ القيس و زهيرا أشعر من هذا-  هلموا فليحاكموني- .

فأما إمرؤ القيس بن حجر-  فقال محمد بن سلام الجمحي في كتاب طبقات الشعراء-  أخبرني يونس بن حبيب-  أن علماء البصرة كانوا يقدمونه على الشعراء كلهم-  و أن أهل الكوفة كانوا يقدمون الأعشى-  و أن أهل الحجاز و البادية يقدمون زهيرا و النابغة- . قال ابن سلام-  فالطبقة الأولى إذن أربعة-  قال و أخبرني شعيب بن صخر عن هارون بن إبراهيم-  قال سمعت قائلا يقول للفرزدق-  من أشعر الناس يا أبا فراس-  فقال ذو القروح يعني إمرأ القيس-  قال حين يقول ما ذا قال حين يقول-

وقاهم جدهم ببني أبيهم
و بالأشقين ما كان العقاب‏

قال و أخبرني أبان بن عثمان البجلي-  قال مر لبيد بالكوفة في بني نهد-  فأتبعوه رسول يسأله من أشعر الناس-  فقال الملك الضليل فأعادوه إليه-  فقال ثم من فقال الغلام القتيل-  يعنى طرفة بن العبد-  و قال غير أبان قال ثم ابن العشرين-  قال ثم من قال الشيخ أبو عقيل يعني نفسه- . قال ابن سلام-  و احتج لإمرئ القيس من يقدمه-  فقال إنه ليس قال ما لم يقولوه-  و لكنه سبق العرب إلى أشياء-  ابتدعها استحسنتها العرب-  فاتبعه فيها الشعراء-  منها استيقاف صحبه و البكاء في الديار-  و رقة النسيب و قرب المأخذ-  و تشبيه النساء بالظباء و بالبيض-  و تشبيه الخيل بالعقبان و العصي-  و قيد الأوابد و أجاد في النسيب-  و فصل بين النسيب و بين المعنى-  و كان أحسن الطبقة تشبيها- . قال و حدثني معلم لبني داود بن علي-  قال بينا أنا أسير في البادية إذا أنا برجل على ظليم-  قد زمه و خطمة و هو يقول-

هل يبلغنيهم إلى الصباح
هقل كأن رأسه جماح‏

قال فما زال يذهب به ظليمه و يجي‏ء- حتى أنست به و علمت أنه ليس بإنسي- فقلت يا هذا من أشعر العرب- فقال الذي يقول-

أ غرك مني أن حبك قاتلي
و أنك مهما تأمري القلب يفعل‏

يعني إمرأ القيس- قلت ثم من قال الذي يقول-

و يبرد برد رداء العروس
بالصيف رقرقت فيه العبيرا

و يسخن ليلة لا يستطيع‏
نباحا بها الكلب إلا هريرا

ثم ذهب به ظليمه فلم أره- . قال و حدث عوانة عن الحسن-  أن رسول الله ص قال لحسان بن ثابت-  من أشعر العرب قال الزرق العيون من بني قيس-  قال لست أسألك عن القبيلة-  إنما أسألك عن رجل واحد-  فقال حسان يا رسول الله-  إن مثل الشعراء و الشعر كمثل ناقة نحرت-  فجاء إمرؤ القيس بن حجر فأخذ سنامها و أطائبها-  ثم جاء المتجاوران من الأوس و الخزرج-  فأخذا ما والى ذلك منها-  ثم جعلت العرب تمزعها-  حتى إذا بقي الفرث و الدم-  جاء عمرو بن تميم و النمر بن قاسط فأخذاه-  فقال رسول الله ص ذاك رجل مذكور في الدنيا شريف فيها خامل يوم القيامة-  معه لواء الشعراء إلى النار- .

فأما الأعشى-  فقد احتج أصحابه لتفضيله بأنه كان أكثرهم عروضا-  و أذهبهم في فنون الشعر-  و أكثرهم قصيدة طويلة جيدة-  و أكثرهم مدحا و هجاء-  و كان أول من سأل‏ بشعره-  و إن لم يكن له بيت نادر-  على أفواه الناس كأبيات أصحابه الثلاثة- .

و قد سئل خلف الأحمر من أشعر الناس-  فقال ما ينتهى إلى واحد يجمع عليه-  كما لا ينتهى إلى واحد هو أشجع الناس-  و لا أخطب الناس و لا أجمل الناس-  فقيل له يا أبا محرز فأيهم أعجب إليك-  فقال الأعشى كان أجمعهم- . قال ابن سلام-  و كان أبو الخطاب الأخفش مستهترا به يقدمه-  و كان أبو عمرو بن العلاء يقول-  مثله مثل البازي يضرب كبير الطير و صغيره-  و يقول نظيره في الإسلام جرير-  و نظير النابغة الأخطل و نظير زهير الفرزدق- . فأما قول أمير المؤمنين ع الملك الضليل-  فإنما سمي إمرؤ القيس ضليلا-  لما يعلن به في شعره من الفسق-  و الضليل الكثير الضلال-  كالشريب و الخمير و السكير و الفسيق-  للكثير الشرب و إدمان الخمر و السكر و الفسق- 

فمن ذلك قوله

فمثلك حبلى قد طرقت و مرضعا
فألهيتها عن ذي تمائم محول‏

إذا ما بكى من خلفها انصرفت له‏
بشق و تحتي شقها لم يحول‏

و قوله

سموت إليها بعد ما نام أهلها
سمو حباب الماء حالا على حال‏

فقالت لحاك الله إنك فاضحي‏
أ لست ترى السمار و الناس أحوالي‏

فقلت لها تالله أبرح قاعدا
و لو قطعوا رأسي لديك و أوصالي‏

فلما تنازعنا الحديث و أسمحت
هصرت بغصن ذي شماريخ ميال‏

فصرنا إلى الحسنى و رق كلامنا
و رضت فذلت صعبة أي إذلال‏

حلفت لها بالله حلفة فاجر
لناموا فما إن من حديث و لا صالي‏

فأصبحت معشوقا و أصبح بعلها
عليه القتام كاسف الوجه و البال‏

و قوله في اللامية الأولى-

و بيضة خدر لا يرام خباؤها
تمتعت من لهو بها غير معجل‏

تخطيت أبوابا إليها و معشرا
علي حراصا لو يسرون مقتلي‏

فجئت و قد نضت لنوم ثيابها
لدى الستر إلا لبسة المتفضل‏

فقالت يمين الله ما لك حيلة
و ما إن أرى عنك الغواية تنجلي‏

فقمت بها أمشي نجر وراءنا
على إثرنا أذيال مرط مرجل‏

فلما أجزنا ساحة الحي و انتحى‏
بنا بطن خبت ذي حقاف عقنقل‏

هصرت بفودي رأسها فتمايلت
علي هضيم الكشح ريا المخلخل‏

و قوله-

فبت أكابد ليل التمام
و القلب من خشية مقشعر

فلما دنوت تسديتها
فثوبا نسيت و ثوابا أجر

و لم يرنا كالئ كاشح
و لم يبد منا لدى البيت سر

و قد رابني قولها يا هناه‏
ويحك ألحقت شرا بشر

و قوله-

تقول و قد جردتها من ثيابها
كما رعت مكحول المدامع أتلعا

لعمرك لو شي‏ء أتانا رسوله‏
سواك و لكن لم نجد لك مدفعا

فبتنا نصد الوحش عنا كأننا
قتيلان لم يعلم لنا الناس مصرعا

تجافى عن المأثور بيني و بينها
و تدني علي السابري المضلعا

و في شعر إمرئ القيس من هذا الفن كثير-  فمن أراده فليطلبه من مجموع شعره

ترجمه فارسی شرح ابن‏ ابی الحدید

حكمت (464)

و سئل عن اشعر الشعراء، فقال عليه السّلام: انّ القوم لم يجروا فى حلبة تعرف الغاية عند قصبتها، فإن كان و لا بد فالملك‏ الضّلّيل. قال: يريد امرؤ القيس. «و از او درباره شاعرترين شاعران پرسيدند، آن حضرت عليه السّلام چنين فرمود: آنان در ميدانى كه آن را نهايتى بود نتاخته ‏اند تا خط پايانش شناخته شود و اگر به ناچار در اين باره بايد داورى كرد، پادشاه بسيار گمراه است.» گويد: مقصودش امرؤ القيس است.

ابن ابى الحديد در شرح اين سخن نخست مطلبى را از امالى ابن دريد نقل مى‏كند كه متضمن گفتگوى امير المؤمنين عليه السّلام با اصحابش در اين باره است و سپس بحثى در هيجده صفحه در مورد اختلاف دانشمندان در برترى دادن شاعرى به شاعر ديگر آورده است كه بحثى ادبى است، ابن ابى الحديد در ادامه گفتار ابو الفرج اصفهانى را در كتاب الاغانى نقل كرده است و سپس سخنانى از ابن سلّام و احنف را آورده است كه هر يك يكى از شاعران را بر ديگرى ترجيح داده‏اند، ضمن بحث خود رواياتى هم آورده است كه به ترجمه يكى بسنده مى‏شود.

عوانة از حسن بصرى نقل مى‏ كند كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به حسان بن ثابت فرمود: شاعرترين عرب كيست گفت: كمبود چشمان قبيله بنى قيس. فرمود: در مورد قبيله از تو نپرسيدم بلكه در مورد يك مرد از تو پرسيدم. گفت: اى رسول خدا، مثل شعر و شاعران مثل ناقه‏ اى است كه او را كشته باشند و امرؤ القيس بن حجر خود را رسانده و كوهان و همه گوشتهاى خوب آن را براى خود برداشته است پس از او افرادى از قبيله‏ هاى اوس و خزرج آمده ‏اند و ديگر قسمتهاى درخور آن را برداشته‏ اند و ديگر اعراب آمده‏ اند و لاشه آن را پاره پاره كرده و برگرفته‏اند تا آنجا كه فقط چرك و خون باقى ماند، آن‏گاه عمرو بن تميم و نمر بن قاسط آمدند و آن را برداشتند. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: «آن مرد-  امرؤ القيس-  در اين دنيا مردى نامور و به ظاهر شريف است ولى در قيامت سخت گمنام است و پرچم شاعران به سوى دوزخ بر دوش اوست.»

ابن ابى الحديد سپس مى‏ گويد: اينكه امير المؤمنين عليه السّلام درباره امرؤ القيس‏  «الملك الضلّيل» فرموده است به سبب آن است كه او در شعر خود انواع فسق و تباهى را آشكارا بيان كرده است و ضليل صيغه مبالغه است. آن‏گاه نمونه‏هايى از اشعار امرؤ القيس را كه در آن به تبهكارى و تجاوزهاى جنسى خود اقرار كرده است آورده است.

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدیدجلد 8 //دکتر محمود مهدوى دامغانى

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره 463 متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن ابی الحدید)

حکمت 452 صبحی صالح

452-و قال ( عليه ‏السلام  )الْغِنَى وَ الْفَقْرُ بَعْدَ الْعَرْضِ عَلَى اللَّه‏

حکمت 463 شرح ابن ‏أبي ‏الحديد ج 20

463: الْغِنَى وَ الْفَقْرُ بَعْدَ الْعَرْضِ عَلَى اللَّهِ تَعَالَى أي لا يعد الغني غنيا في الحقيقة-  إلا من حصل له ثواب الآخرة الذي لا ينقطع أبدا-  و لا يعد الفقير فقيرا إلا من لم يحصل له ذلك-  فإنه لا يزال شقيا معذبا و ذاك هو الفقر بالحقيقة- . فأما غنى الدنيا و فقرها فأمران عرضيان-  زوالهما سريع و انقضاؤهما وشيك- . و إطلاق هاتين اللفظتين على مسماهما الدنيوي-  على سبيل المجاز عند أرباب الطريقة أعني العارفين

ترجمه فارسی شرح ابن‏ ابی الحدید

حكمت (463)

الغنى و الفقر بعد العرض على الله تعالى.

«توانگرى و درويشى پس از عرضه شدن بر خداوند متعال-  در قيامت-  است.»

يعنى توانگر در حقيقت كسى است كه براى او پاداش آن جهانى كه هرگز قطع نمى‏ شود، فراهم آيد و درويش هم درويش شمرده نمى ‏شود مگر اينكه براى او اين سعادت حاصل نشود كه در آن صورت همواره بدبخت و معذب است و فقر و درويشى واقعى هم همين است.

اما توانگرى و فقر اين جهانى، دو چيزى است كه از ميان رفتن و نابودى آن دو سريع صورت مى‏ گيرد و اطلاق اين دو كلمه بر توانگران و درويشان اين جهانى در نظر ارباب طريقت يعنى عارفان بر سبيل مجاز است.

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدیدجلد 8 //دکتر محمود مهدوى دامغانى

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره 462 متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن ابی الحدید)

حکمت 454 صبحی صالح

454-وَ قَالَ ( عليه ‏السلام  )مَا لِابْنِ آدَمَ وَ الْفَخْرِ أَوَّلُهُ نُطْفَةٌ وَ آخِرُهُ جِيفَةٌ وَ لَا يَرْزُقُ نَفْسَهُ وَ لَا يَدْفَعُ حَتْفَه‏

حکمت 462 شرح ابن ‏أبي ‏الحديد ج 20

462 وَ قَالَ ع: مَا لِابْنِ آدَمَ وَ الْفَخْرِ-  أَوَّلُهُ نُطْفَةٌ وَ آخِرُهُ جِيفَةٌ-  لَا يَرْزُقُ نَفْسَهُ وَ لَا يَدْفَعُ حَتْفَهُ قد تقدم كلامنا في الفخر-  و ذكرنا الشعر الذي أخذ من هذا الكلام-

و هو قول القائل-

ما بال من أوله نطفة
و جيفة آخره يفخر

يصبح ما يملك تقديم ما
يرجو و لا تأخير ما يحذر

فصل في الفخر و ما قيل في النهي عنه

و قال بعض الحكماء-  الفخر هو المباهاة بالأشياء الخارجة عن الإنسان-  و ذلك نهاية الحمق لمن نظر بعين عقله-  و انحسر عنه قناع جهله-  فأعراض الدنيا عارية مستردة-  لا يؤمن في كل ساعة أن ترتجع-  و المباهي بها مباه بما في غير ذاته- . و قد قال لبعض من فخر بثروته و وفره-  إن افتخرت بفرسك فالحسن و الفراهة له دونك-  و إن افتخرت بثيابك و آلاتك فالجمال لهما دونك-  و إن افتخرت بآبائك‏ و سلفك فالفضل فيهم لا فيك-  و لو تكلمت هذه الأشياء لقالت لك-  هذه محاسننا فما محاسنك- . و أيضا فإن الأعراض الدنيوية كما قيل-  سحابة صيف عن قليل تقشع-  و ظل زائل عن قريب يضمحل-

كما قال الشاعر-

إنما الدنيا كرؤيا فرحت
من رآها ساعة ثم انقضت‏

بل كما قال تعالى-  إِنَّما مَثَلُ الْحَياةِ الدُّنْيا كَماءٍ أَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ-  فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الْأَرْضِ مِمَّا يَأْكُلُ النَّاسُ وَ الْأَنْعامُ-  حَتَّى إِذا أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَها وَ ازَّيَّنَتْ-  وَ ظَنَّ أَهْلُها أَنَّهُمْ قادِرُونَ عَلَيْها-  أَتاها أَمْرُنا لَيْلًا أَوْ نَهاراً-  فَجَعَلْناها حَصِيداً كَأَنْ لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ- . و إذا كان لا بد من الفخر-  فليخفر الإنسان بعلمه و بشريف خلقه-  و إذا أعجبك من الدنيا شي‏ء فاذكر فناءك و بقاءه-  أو بقاءك و فناءه أو فناءكما جميعا-  و إذا راقك ما هو لك فانظر إلى قرب خروجه من يدك-  و بعد رجوعه إليك و طول حسابك عليه-  و قد ذم الله الفخور فقال-  وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ

ترجمه فارسی شرح ابن‏ ابی الحدید

حكمت (462)

ما لابن آدم و الفخر اوّله نطفة، و آخره جيفة. لا يرزق نفسه، و لا يدفع حتفه.

«آدمى زاده را با بزرگى جستن چه كار است كه آغازش نطفه و فرجامش مردار است،نه مى‏ تواند خود را روزى دهد و نه مى‏ تواند مرگ خود را باز دارد.»

سخن ما درباره فخر پيش از اين گذشت و شعرى را كه از اين كلام گرفته و سروده شده است آورديم كه مضمون آن چنين است: چرا آن كسى كه آغازش نطفه و فرجامش مردار است به خود ببالد، شب را به صبح مى ‏آورد در حالى كه نمى ‏تواند آنچه را آرزومند است مقدم بدارد و از آنچه مى‏ ترسد آن را به تأخير اندازد.

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدیدجلد 8 //دکتر محمود مهدوى دامغانى

نهج البلاغه کلمات قصار حکمت شماره 461 متن عربی با ترجمه فارسی (شرح ابن ابی الحدید)عبد الله بن الزبير

حکمت 453 صبحی صالح

453-وَ قَالَ ( عليه‏ السلام  )مَا زَالَ الزُّبَيْرُ رَجُلًا مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ حَتَّى نَشَأَ ابْنُهُ الْمَشْئُومُ عَبْدُ اللَّهِ

حکمت 461 شرح ابن ‏أبي ‏الحديد ج 20

461 وَ قَالَ ع: مَا زَالَ الزُّبَيْرُ رَجُلًا مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ-  حَتَّى نَشَأَ ابْنُهُ الْمَشْئُومُ عَبْدُ اللَّهِ ذكر هذا الكلام أبو عمر بن عبد البر في كتاب الإستيعاب-  عن أمير المؤمنين ع في عبد الله بن الزبير-  إلا أنه لم يذكر لفظة المشئوم

عبد الله بن الزبير و ذكر طرف من أخباره

و نحن نذكر ما ذكره ابن عبد البر-  في ترجمة عبد الله بن الزبير-  فإن هذا المصنف يذكر جمل أحوال الرجل دون تفاصيلها-  ثم نذكر تفصيل أحواله من مواضع أخرى- .

قال أبو عمر رحمه الله-  يكنى عبد الله بن الزبير أبا بكر-  و قال بعضهم أبا بكير-  ذكر ذلك أبو أحمد الحاكم الحافظ في كتابه في الكنى-  و الجمهور من أهل السير و أهل الأثر على أن كنيته أبو بكر-  و له كنية أخرى أبو خبيب بابنه خبيب-و كان أسن ولده-  و خبيب هو صاحب عمر بن عبد العزيز-  الذي مات من ضربه إذ كان واليا على المدينة للوليد-  و كان الوليد أمره بضربه-  فمات من أذية ذلك فوداه عمر بعد- . قال أبو عمر و سماه رسول الله ص باسم جده-  و كناه بكنية جده عبد الله أبي بكر-  و هاجرت أمه أسماء من مكة إلى المدينة و هي حامل به-  فولدته في سنة اثنتين من الهجرة-  لعشرين شهرا من التاريخ-  و قيل ولد في السنة الأولى-  و هو أول مولود ولد في الإسلام من المهاجرين بعد الهجرة- .

و روى هشام بن عروة عن أسماء قالت-  حملت بعبد الله بمكة فخرجت و أنا متم-  فأتيت المدينة فنزلت بقباء فولدته بقباء-  ثم أتيت رسول الله ص فوضعته في حجره-  فدعا بتمرة فمضغها ثم تفل في فيه-  فكان أول شي‏ء دخل جوفه ريق رسول الله ص-  ثم حنكه بالتمرة ثم دعا له و بارك عليه-  و هو أول مولود ولد في الإسلام للمهاجرين بالمدينة-  قال ففرحوا به فرحا شديدا و ذلك أنهم قد كان قيل لهم-  إن اليهود قد سحرتكم فلا يولد لكم- .

قال أبو عمر-  و شهد عبد الله الجمل مع أبيه و خالته-  و كان شهما ذكرا ذا أنفة و كان له لسن و فصاحة-  و كان أطلس لا لحية له و لا شعر في وجهه-  و كان كثير الصلاة كثير الصيام-  شديد البأس كريم الجدات و الأمهات و الخالات-  إلا أنه كان فيه خلال لا يصلح معها للخلافة-  فإنه كان بخيلا ضيق العطن سيئ الخلق حسودا-  كثير الخلاف-  أخرج محمد بن الحنفية من مكة و المدينة-  و نفى عبد الله بن عباس إلى الطائف- .

وقال علي ع في أمره ما زال الزبير يعد منا أهل البيت-  حتى نشأ ابنه عبد اللهقال أبو عمر و بويع له بالخلافة-  سنة أربع و ستين في قول أبي معشر- . و قال المدائني بويع له بالخلافة سنة خمس و ستين- . و كان قبل ذلك لا يدعى باسم الخلافة-  و كانت بيعته بعد موت معاوية بن يزيد بن معاوية-  على طاعته أهل الحجاز و اليمن و العراق و خراسان-  و حج بالناس ثماني حجج-  و قتل في أيام عبد الملك بن مروان-  يوم الثلاثاء لثلاث عشرة بقين من جمادى الأولى-  و قيل من جمادى الآخرة سنة ثلاث و سبعين-  و هو ابن اثنتين و سبعين سنة-  و صلب بمكة بعد قتله-  و كان الحجاج قد ابتدأ بحصاره-  من أول ليلة من ذي الحجة سنة اثنتين و سبعين-  و حج الحجاج بالناس في ذلك العام-  و وقف بعرفة و عليه درع و مغفر-  و لم يطوفوا بالبيت في تلك السنة-  فحاصره ستة أشهر و سبعة عشر يوما إلى أن قتله- .

قال أبو عمر فروى هشام بن عروة عن أبيه قال-  لما كان قبل قتل عبد الله بعشرة أيام-  دخل على أمه أسماء بنت أبي بكر و هي شاكية-  فقال كيف تجدينك يا أمه قالت ما أجدني إلا شاكية-  فقال لها إن في الموت لراحة فقالت لعلك تمنيته لي-  و ما أحب أن أموت حتى يأتي على إحدى حالتيك-  إما قتلت فأحتسبك-  و إما ظفرت بعدوك فقرت عيني- .

قال عروة فالتفت عبد الله إلي و ضحك-  فلما كان اليوم الذي قتل فيه دخل عليها في المسجد-  فقالت يا بني لا تقبل منهم خطة-  تخاف فيها على نفسك الذل مخافة القتل-  فو الله لضربة سيف في عز خير من ضربة سوط في مذلة-  قال فخرج‏عبد الله و قد نصب له مصراع عند الكعبة-  فكان يكون تحته-  فأتاه رجل من قريش فقال له-  أ لا نفتح لك باب الكعبة فتدخلها-  فقال و الله لو وجدوكم تحت أستار الكعبة-  لقتلوكم عن آخركم-  و هل حرمة البيت إلا كحرمة الحرم-  ثم أنشد

و لست بمبتاع الحياة بسبة
و لا مرتق من خشية الموت سلما

ثم شد عليه أصحاب الحجاج-  فسأل عنهم فقيل هؤلاء أهل مصر-  فقال لأصحابه اكسروا أغماد سيوفكم-  و احملوا معي فإنني في الرعيل الأول-  ففعلوا ثم حمل عليهم و حملوا عليه-  فكان يضرب بسيفين-  فلحق رجلا فضربه فقطع يده-  و انهزموا و جعل يضربهم حتى أخرجهم من باب المسجد-  و جعل رجل منهم أسود يسبه فقال له-  اصبر يا ابن حام ثم حمل عليه فصرعه-  ثم دخل عليه أهل حمص من باب بني شيبة-  فسأل عنهم فقيل هؤلاء أهل حمص-  فشد عليهم و جعل يضربهم بسيفه حتى أخرجهم من المسجد-  ثم انصرف و هو يقول-

لو كان قرني واحدا أرديته
أوردته الموت و قد ذكيته‏

ثم دخل عليه أهل الأردن من باب آخر-  فقال من هؤلاء قيل أهل الأردن-  فجعل يضربهم بسيفه حتى أخرجهم من المسجد-  ثم انصرف و هو يقول-

لا عهد لي بغارة مثل السيل
لا ينجلي قتامها حتى الليل‏

فأقبل عليه حجر من ناحية الصفا فأصابه بين عينيه-  فنكس رأسه و هو يقول-

و لسنا على الأعقاب تدمى كلومنا
و لكن على أقدامنا تقطر الدما

أنشده متمثلا و حماه موليان له-  فكان أحدهما يرتجز فيقول-

العبد يحمي ربه و يحتمي‏

قال ثم اجتمعوا عليه فلم يزالوا يضربونه و يضربهم-  حتى قتلوه-  و مولييه جميعا-  فلما قتل كبر أهل الشام-  فقال عبد الله بن عمر-  المكبرون يوم ولد خير من المكبرين يوم قتل- . قال أبو عمر و قال يعلى بن حرملة-  دخلت مكة بعد ما قتل عبد الله بن الزبير بثلاثة أيام-  فإذا هو مصلوب فجاءت أمه أسماء-  و كانت امرأة عجوزا طويلة مكفوفة البصر تقاد-  فقالت للحجاج أ ما آن لهذا الراكب أن ينزل-  فقال لها المنافق قالت و الله ما كان منافقا-  و لكنه كان صواما قواما برا-  قال انصرفي فإنك عجوز قد خرفت-  قالت لا و الله ما خرفت-  وإني سمعت رسول الله ص يقول يخرج من ثقيف كذاب و مبير-  أما الكذاب فقد رأيناه تعني المختار-  و أما المبير فأنت- .

قال أبو عمر و روى سعيد بن عامر الخراز-  عن ابن أبي مليكة قال-  كنت الآذن لمن بشر أسماء بنزول ابنها عبد الله من الخشبة-  فدعت بمركن و شب يمان فأمرتني بغسله-  فكنا لا نتناول منه عضوا إلا جاء معنا-  فكنا نغسل العضو و ندعه في أكفانه-  و نتناول العضو الذي يليه فنغسله-  ثم نضعه في أكفانه حتى فرغنا منه-  ثم قامت فصلت عليه و قد كانت تقول-  اللهم لا تمتني حتى تقر عيني بجثته-  فلما دفنته لم يأت عليها جمعة حتى ماتت- . قال أبو عمر-  و قد كان عروة بن الزبير رحل إلى عبد الملك-  فرغب إليه في إنزال عبد الله من الخشبة-  فأسعفه بذلك فأنزل- .

قال أبو عمر و قال علي بن مجاهد-  قتل مع ابن الزبير مائتان و أربعون رجلا-  إن منهم لمن سال دمه في جوف الكعبة- . قال أبو عمر و روى عيسى عن أبي القاسم-  عن مالك بن أنس قال-  كان ابن الزبير أفضل من مروان-  و أولى بالأمر منه و من أبيه-  قال و قد روى علي بن المدائني عن سفيان بن عيينة-  أن عامر بن عبد الله بن الزبير مكث بعد قتل أبيه حولا-  لا يسأل الله لنفسه شيئا إلا الدعاء لأبيه- . قال أبو عمر و روى إسماعيل بن علية-  عن أبي سفيان بن العلاء عن ابن أبي عتيق قال-  قالت عائشة إذا مر ابن عمر فأرونيه-  فلما مر قالوا هذا ابن عمر-  فقالت يا أبا عبد الرحمن ما منعك أن تنهاني عن مسيري-  قال رأيت رجلا قد غلب عليك-  و رأيتك لا تخالفينه يعني عبد الله بن الزبير-  فقالت أما إنك لو نهيتني ما خرجت- .

فأما الزبير بن بكار-  فإنه ذكر في كتاب أنساب قريش-  من أخبار عبد الله و أحواله جملة طويلة-  نحن نختصرها و نذكر اللباب منها-  مع أنه قد أذنب في ذكر فضائله و الثناء عليه-  و هو معذور في ذلك فإنه لا يلام الرجل على حب قومه-  و الزبير بن بكار أحد أولاد عبد الله بن الزبير-  فهو أحق بتقريظه و تأبينه- . قال الزبير بن بكار-  أمه أسماء ذات النطاقين ابنة أبي بكر الصديق-  و إنما سميت ذات النطاقين لأن رسول الله ص لما تجهز مهاجرا إلى المدينة-  و معه أبو بكر لم يكن لسفرتهما شناق-  فشقت أسماء نطاقها فشنقتها به-  فقال لها رسول الله‏ ص-  قد أبدلك الله تعالى بنطاقك هذا نطاقين في الجنة فسميت ذات النطاقين-  قال و قد روى محمد بن الضحاك عن أبيه-  أن أهل الشام كانوا و هم يقاتلون عبد الله بمكة-  يصيحون يا ابن ذات النطاقين-  يظنونه عيبا فيقول ابنها و الإله-  ثم يقول إني و إياكم لكما

قال أبو ذؤيب

و عيرني الواشون أني أحبها
و تلك شكاة ظاهر عنك عارها

فإن أعتذر عنها فإني مكذب‏
و إن تعتذر يردد عليك اعتذارها

ثم يقبل على ابن أبي عتيق- و هو عبد الله بن محمد بن عبد الرحمن بن أبي بكر- فيقول أ لا تسمع يا ابن أبي عتيق- .قال الزبير و زعموا أن عبد الله بن الزبير- لما ولد أتي به رسول الله ص فنظر في وجهه و قال- أ هو هو ليمنعن البيت أو ليموتن دونه

و قال العقيلي في ذلك

بر تبين ما قال الرسول له
و ذو صلاة بضاحي وجهه علم‏

حمامة من حمام البيت قاطنة
لا تتبع الناس إن جاروا و إن ظلموا

قال و قد روى نافع بن ثابت-  عن محمد بن كعب القرظي أن رسول الله ص دخل على أسماء حين ولد عبد الله-  فقال أ هو هو-  فتركت أسماء رضاعه فقيل لرسول الله ص-  إن أسماء تركت رضاع عبد الله لما سمعت كلمتك-  فقال لها أرضعيه و لو بماء عينيك-  كبش بين ذئاب عليها ثياب-  ليمنعن الحرم أو ليموتن دونه- . قال و حدثني عمي مصعب بن عبد الله قال-  كان عبد الله بن الزبير يقول-  هاجرت بي أمي في بطنها-  فما أصابها شي‏ء من نصب أو مخمصة-  إلا و قد أصابني-قال و قالت عائشة يا رسول الله أ لا تكنيني-  فقال تكني باسم ابن أختك عبد الله-  فكانت تكنى أم عبد الله

قال و روى هند بن القاسم عن عامر بن عبد الله بن الزبير عن أبيه قال احتجم رسول الله ص ثم دفع إلي دمه-  فقال اذهب به فواره حيث لا يراه أحد-  فذهبت به فشربته فلما رجعت قال ما صنعت-  قلت جعلته في مكان أظن أنه أخفى مكان عن الناس-  فقال فلعلك شربته فقلت نعم- .

قال و قال وهب بن كيسان-  أول من صف رجليه في الصلاة عبد الله بن الزبير-  فاقتدى به كثير من العباد و كان مجتهدا- . قال و خطب الحجاج بعد قتله-  زجلة بنت منظور بن زبان بن سيار الفزارية-  و هي أم هاشم بن عبد الله بن الزبير-  فقلعت ثنيتها و ردته و قالت-  ما ذا يريد إلى ذلفاء ثكلى حرى-

و قالت

أ بعد عائذ بيت الله تخطبني
جهلا جهلت و غب الجهل مذموم‏

فاذهب إليك فإني غير ناكحة
بعد ابن أسماء ما استن الدياميم‏

من يجعل العير مصفرا جحافله
مثل الجواد و فضل الله مقسوم‏

قال و حدثني عبد الملك بن عبد العزيز-  عن خاله يوسف بن الماجشون قال-  قسم عبد الله بن الزبير الدهر على ثلاث ليال-  فليلة هو قائم حتى الصباح-  و ليلة هو راكع حتى الصباح-  و ليلة هو ساجد حتى الصباح- . قال و حدثنا سليمان بن حرب بإسناد-  ذكره و رفعه إلى مسلم المكي قال-  ركع عبد الله بن الزبير يوما ركعة-  فقرأت البقرة و آل عمران و النساء و المائدة-  و ما رفع رأسه- .

قال و قد حدث من لا أحصيه كثرة من أصحابنا-  أن عبد الله كان يواصل الصوم سبعا-  يصوم يوم الجمعة فلا يفطر إلا يوم الجمعة الآخر-  و يصوم بالمدينة فلا يفطر إلا بمكة-  و يصوم بمكة فلا يفطر إلا بالمدينة- . قال و قال عبد الملك بن عبد العزيز-  و كان أول ما يفطر عليه إذا أفطر لبن لقحة بسمن بقر-  قال الزبير و زاد غيره و صبر- .

قال و حدثني يعقوب بن محمد بن عيسى-  بإسناد رفعه إلى عروة بن الزبير قال-  لم يكن أحد أحب إلى عائشة-  بعد رسول الله ص و بعد أبي بكر-  من عبد الله بن الزبير- . قال و حدثني يعقوب بن محمد-  بإسناد يرفعه إلى عبد الرحمن بن القاسم عن أبيه قال-  ما كان أحد أعلم بالمناسك من ابن الزبير- .

قال و حدثني مصعب بن عثمان قال-  أوصت عائشة إلى عبد الله بن الزبير-  و أوصى إليه حكيم بن حزام-  و عبد الله بن عامر بن كريز و الأسود بن أبي البختري-  و شيبة بن عثمان و الأسود بن عوف- . قال الزبير و حدث عمر بن قيس عن أمه قالت-  دخلت على عبد الله بن الزبير بيته فإذا هو قائم يصلي-  فسقطت حية من البيت على ابنه هاشم بن عبد الله-  فتطوقت على بطنه و هو نائم-  فصاح أهل البيت الحية الحية-  و لم يزالوا بها حتى قتلوها-  و عبد الله قائم يصلي ما التفت و لا عجل-  ثم فرغ من صلاته بعد ما قتلت الحية-  فقال ما بالكم فقالت أم هاشم إي رحمك الله-  أ رأيت إن كنا هنا عليك أ يهون عليك ابنك-  قال ويحك-  و ما كانت التفاتة لو التفتها مبقية من صلاتي- .

قال الزبير و عبد الله أول من كسا الكعبة الديباج-  و إن كان ليطيبها حتى يجد ريحها من دخل الحرم-  قال و لم تكن كسوة الكعبة من قبله إلا المسوح و الأنطاع-  فلما جرد المهدي بن المنصور الكعبة-  كان فيما نزع عنها كسوة من ديباج مكتوب عليها-  لعبد الله أبي بكر أمير المؤمنين-  قال و حدثني يحيى بن معين-  بإسناد رفعه إلى هشام بن عروة-  أن عبد الله بن الزبير أخذ من بين القتلى يوم الجمل-  و به بضع و أربعون طعنة و ضربة-  قال الزبير و اعتلت عائشة مرة-  فدخل عليها بنو أختها أسماء عبد الله و عروة و المنذر-  قال عروة فسألناها عن حالها-  فشكت إلينا نهكة من علتها-  فعزاها عبد الله عن ذلك فأجابته بنحو قولها-  فعاد لها بالكلام فعادت له بالجواب فصمت و بكى-  قال عروة فما رأينا متحاورين من خلق الله أبلغ منهما-  قال ثم رفعت رأسها تنظر إلى وجهه-  فأبهتت لبكائه فبكت ثم قالت-  ما أحقني منك يا بني ما أرى-  فلم أعلم بعد رسول الله ص و بعد أبوي-  أحدا أنزل عندي منزلتك-  قال عروة و ما سمعت عائشة و أمي أسماء-  تدعون لأحد من الخلق دعاءهما لعبد الله-  قال و قال موسى بن عقبة-  أقرأني عامر بن عبد الله بن الزبير-  وصية عبد الله بن مسعود إلى الزبير بن العوام-  و إلى عبد الله بن الزبير من بعده-  و إنهما في وصيتي في حل و بل- . قال و روى أبو الحسن المدائني عن أبي إسحاق التميمي-

أن معاوية سمع رجلا ينشد-

ابن رقاش ماجد سميدع
يأبى فيعطي عن يد أو يمنع‏

فقال ذلك عبد الله بن الزبير-  و كان عبد الله من جملة النفر-  الذين أمرهم عثمان بن عفان-  أن ينسخوا القرآن في المصاحف- . قال و حدثنا محمد بن حسن عن نوفل بن عمارة قال-  سئل سعيد بن المسيب عن خطباء قريش في الجاهلية-  فقال الأسود بن المطلب بن أسد و سهيل بن عمرو-  و سئل عن خطبائهم في الإسلام فقال-  معاوية و ابنه و سعيد بن العاص و ابنه-  و عبد الله بن الزبير- . قال و حدثنا إبراهيم بن المنذر عن عثمان بن طلحة قال-  كان عبد الله بن الزبير لا ينازع في ثلاث-  شجاعة و عبادة و بلاغة- .

قال الزبير و قال هشام بن عروة-  رأيت عبد الله أيام حصاره-  و الحجر من المنجنيق يهوي حتى أقول كاد يأخذ بلحيته-  فقال له أبي أيا ابن أم و الله إن كاد ليأخذ بلحيتك-  فقال عبد الله دعني يا ابن أم-  فو الله ما هي إلا هنة حتى كان الإنسان لم يكن-  فيقول أبي و هو يقبل علينا بوجهه-  و الله ما أخشى عليك إلا من تلك الهنة- .

قال الزبير فذكر هشام قال-  و الله لقد رأيته يرمى بالمنجنيق-  فلا يلتفت و لا يرعد صوته-  و ربما مرت الشظية منه قريبا من نحره- . و قال الزبير و حدثنا ابن الماجشون-  عن ابن أبي مليكة عن أبيه قال-  كنت أطوف بالبيت مع عمر بن عبد العزيز-  فلما بلغت الملتزم تخلفت عنده أدعو ثم لحقت عمر-  فقال لي ما خلفك-  قال كنت أدعو في موضع رأيت عبد الله بن الزبير فيه يدعو-  فقال ما تترك تحنناتك على ابن الزبير أبدا-  فقلت و الله ما رأيت أحدا أشد جلدا على لحم-  و لحما على عظم من ابن الزبير-  و لا رأيت أحدا أثبت قائما-  و لا أحسن مصليا من ابن الزبير-  و لقد رأيت حجرا من المنجنيق جاءه فأصاب شرفة من المسجد-  فمرت قذاذة منها بين لحيته و حلقه فلم يزل من مقامه-  و لا عرفنا ذلك في صوته-  فقال عمر لا إله إلا الله لجاد ما وصفت- .

قال الزبير و سمعت إسماعيل بن يعقوب التيمي يحدث-  قال قال عمر بن عبد العزيز لابن أبي مليكة-  صف لنا عبد الله بن الزبير-  فإنه ترمرم على أصحابنا فتغشمروا عليه-  فقال عن أي حاليه تسأل أ عن دينه أم عن دنياه-  فقال عن كل-  قال و الله ما رأيت جلدا قط ركب على لحم-  و لا لحما على عصب و لا عصبا على عظم-  مثل جلده على لحمه و لا مثل لحمه على عصبه-  و لا مثل عصبه على عظمه-  و لا رأيت نفسا ركبت بين جنبين-  مثل نفس له ركبت بين جنبين-  و لقد قام يوما إلى الصلاة-  فمر به حجر من حجارة المنجنيق-  بلبنة مطبوخة من شرفات المسجد-  فمرت بين لحييه و صدره-  فو الله ما خشع لها بصره و لا قطع لها قراءته-  و لا ركع دون الركوع الذي كان يركع-  و لقد كان إذا دخل في الصلاة خرج من كل شي‏ء إليها-  و لقد كان يركع في الصلاة-  فيقع الرخم على ظهره و يسجد فكأنه مطروح- . قال الزبير و حدث هشام بن عروة قال-  سمعت عمي يقول-  ما أبالي إذا وجدت ثلاثمائة يصبرون صبري-  لو أجلب علي أهل الأرض- .

قال الزبير و قسم عبد الله بن الزبير ثلث ماله و هو حي-  و كان أبوه الزبير قد أوصى أيضا بثلث ماله-  قال و ابن الزبير أحد الرهط الخمسة-  الذين وقع اتفاق أبي موسى الأشعري-  و عمرو بن العاص على إحضارهم-  و الاستشارة بهم في يوم التحكيم-و هم عبد الله بن الزبير و عبد الله بن عمرو-  و أبو الجهم بن حذيفة و جبير بن مطعم-  و عبد الرحمن بن الحارث بن هشام- .

قال الزبير و عبد الله هو الذي صلى بالناس بالبصرة-  لما ظهر طلحة و الزبير على عثمان بن حنيف بأمر منهما له-  قال و أعطت عائشة-  من بشرها بأن عبد الله لم يقتل يوم الجمل-  عشرة آلاف درهم- . قلت الذي يغلب على ظني أن ذلك كان يوم إفريقية-  لأنها يوم الجمل كانت في شغل بنفسها عن عبد الله و غيره- . قال الزبير و حدثني علي بن صالح مرفوعا-  أن رسول الله ص كلم في صبية ترعرعوا-  منهم عبد الله بن جعفر و عبد الله بن الزبير-  و عمر بن أبي سلمة-  فقيل يا رسول الله-  لو بايعتهم فتصيبهم بركتك و يكون لهم ذكر-  فأتي بهم فكأنهم تكعكعوا حين جي‏ء بهم إليه-  و اقتحم ابن الزبير فتبسم رسول الله ص و قال إنه ابن أبيه و بايعهم- .

قال و سئل رأس الجالوت-  ما عندكم من الفراسة في الصبيان-  فقال ما عندنا فيهم شي‏ء-  لأنهم يخلقون خلقا من بعد خلق غير أنا نرمقهم-  فإن سمعناه منهم من يقول في لعبه من يكون معي-  رأيناها همة و خب‏ء صدق فيه-  و إن سمعناه يقول مع من أكون كرهناها منه-  قال فكان أول شي‏ء سمع من عبد الله بن الزبير-  أنه كان ذات يوم يلعب مع الصبيان-  فمر رجل فصاح عليهم ففروا منه-  و مشى ابن الزبير القهقرى-  ثم قال يا صبيان اجعلوني أميركم و شدوا بنا عليه-  قال و مر به عمر بن الخطاب و هو مع الصبيان-  ففروا و وقف فقال لم لم تفر مع أصحابك-  فقال لم أجرم فأخافك و لم تكن الطريق ضيقة فأوسع عليك- .

و روى الزبير بن بكار-  أن عبد الله بن سعد بن أبي سرح-  غزا إفريقية في خلافة عثمان-  فقتل عبد الله بن الزبير جرجير أمير جيش الروم-  فقال ابن أبي سرح إني موجه بشيرا إلى أمير المؤمنين بما فتح علينا-  و أنت أولى من هاهنا-  فانطلق إلى أمير المؤمنين فأخبره الخبر-  قال عبد الله فلما قدمت على عثمان-  أخبرته بفتح الله و صنعه و نصره-  و وصفت له أمرنا كيف كان-  فلما فرغت من كلامي قال-  هل تستطيع أن تؤدي هذا إلى الناس-  قلت و ما يمنعني من ذلك-  قال فاخرج إلى الناس فأخبرهم-  قال عبد الله فخرجت حتى جئت المنبر فاستقبلت الناس-  فتلقاني وجه أبي فدخلتني له هيبة عرفها أبي في وجهي-  فقبض قبضة من حصباء و جمع وجهه في وجهي-  و هم أن يحصبني فأحزمت فتكلمت- . فزعموا أن الزبير لما فرغ عبد الله من كلامه قال-  و الله لكأني أسمع كلام أبي بكر الصديق-  من أراد أن يتزوج امرأة-  فلينظر إلى أبيها و أخيها فإنها تأتيه بأحدهما- . قال الزبير-  و يلقب عبد الله بعائذ البيت لاستعاذته به- .

قال و حدثني عمي مصعب بن عبد الله قال-  إن الذي دعا عبد الله إلى التعوذ بالبيت شي‏ء-  سمعه من أبيه حين سار من مكة إلى البصرة-  فإن الزبير التفت إلى الكعبة-  بعد أن ودع و وجه يريد الركوب-  فأقبل على ابنه عبد الله و قال-  تالله ما رأيت مثلها لطالب رغبة أو خائف رهبة- .

و روى الزبير بن بكار قال-  كان سبب تعوذ ابن الزبير بالكعبة-  أنه كان يمشي بعد عتمة في بعض شوارع المدينة-  إذ لقي عبد الله بن سعد بن أبي سرح متلثما-  لا يبدو منه إلا عيناه-  قال فأخذت بيده و قلت ابن أبي سرح-  كيف كنت بعدي-  و كيف تركت أمير المؤمنين يعني معاوية-  و قد كان ابن أبي سرح عنده بالشام-  فلم يكلمني فقلت ما لك أمات أمير المؤمنين-  فلم يكلمني فتركته و قد أثبت معرفته-  ثم خرجت حتى لقيت الحسين بن علي رضي الله عنه-  فأخبرته خبره و قلت ستأتيك رسل الوليد-  و كان الأمير على المدينة-  الوليد بن عتبة بن‏ أبي سفيان-  فانظر ما أنت صانع-  و اعلم أن رواحلي في الدار معدة-  و الموعد بيني و بينك أن تغفل عنا عيونهم-  ثم فارقته فلم ألبث أن أتاني رسول الوليد-  فجئته فوجدت الحسين عنده-  و وجدت عنده مروان بن الحكم فنعى إلي معاوية-  فاسترجعت فأقبل علي و قال هلم إلى بيعة يزيد-  فقد كتب إلينا يأمرنا أن نأخذها عليك-  فقلت إني قد علمت أن في نفسه علي شيئا-  لتركي بيعته في حياة أبيه-  و إن بايعت له على هذه الحال توهم أني مكره على البيعة-  فلم يقع منه ذلك بحيث أريد و لكن أصبح و يجتمع الناس-  و يكون ذلك علانية إن شاء الله-  فنظر الوليد إلى مروان-  فقال مروان هو الذي قلت لك إن يخرج لم تره-  فأحببت أن ألقي بيني و بين مروان شرا نتشاغل به-  فقلت له و ما أنت و ذاك يا ابن الزرقاء-  فقال لي و قلت له حتى تواثبنا فتناصيت أنا و هو-  و قام الوليد فحجز بيننا فقال مروان أ تحجز بيننا بنفسك و تدع أن تأمر أعوانك-  فقال قد أرى ما تريد و لكن لا أتولى ذلك منه و الله أبدا-  اذهب يا ابن الزبير حيث شئت-  قال فأخذت بيد الحسين و خرجنا من الباب-  حتى صرنا إلى المسجد و أنا أقول-

و لا تحسبني يا مسافر شحمة
تعجلها من جانب القدر جائع‏

فلما دخل المسجد افترق هو و الحسين-  و عمد كل واحد منهما إلى مصلاه يصلي فيه-  و جعلت الرسل تختلف إليهما-  يسمع وقع أقدامهم في الحصباء حتى هدأ عنهما الحس-  ثم انصرفا إلى منازلهما-  فأتى ابن الزبير رواحله فقعد عليها-  و خرج من أدبار داره و وافاه الحسين بن علي-  فخرجا جميعا من ليلتهم و سلكوا طريق الفرع حتى مروا بالجثجاثة-  و بها جعفر بن الزبير قد ازدرعها-  و غمز عليهم بعير من إبلهم فانتهوا إلى جعفر-  فلما رآهم قال مات معاوية فقال عبد الله نعم-  انطلق‏ معنا و أعطنا أحد جمليك-  و كان ينضح على جملين له-  فقال جعفر متمثلا-

إخوتي لا تبعدوا أبدا
و بلى و الله قد بعدوا

فقال عبد الله و تطير منها بفيك التراب-  فخرجوا جميعا حتى قدموا مكة-  قال الزبير فأما الحسين ع-  فإنه خرج من مكة يوم التروية-  يطلب الكوفة و العراق-  و قد كان قال لعبد الله بن الزبير-  قد أتتني بيعة أربعين ألفا-  يحلفون لي بالطلاق و العتاق من أهل العراق –  فقال أ تخرج إلى قوم قتلوا أباك و خذلوا أخاك-  قال و بعض الناس يزعم أن عبد الله بن عباس-  هو الذي قال للحسين ذلك-  قال الزبير و قال هشام بن عروة-  كان أول ما أفصح به عمي عبد الله و هو صغير السيف-  فكان لا يضعه من فيه-  و كان أبوه الزبير إذا سمع منه ذلك يقول-  أما و الله ليكونن لك منه يوم و يوم و أيام- .

فأما خبر مقتل عبد الله بن الزبير-  فنحن نورده من تاريخ أبي جعفر-  محمد بن جرير الطبري رحمه الله-  قال أبو جعفر-  حصر الحجاج عبد الله بن الزبير ثمانية أشهر-  فروى إسحاق بن يحيى عن يوسف بن ماهك قال-  رأيت منجنيق أهل الشام يرمى به-  فرعدت السماء و برقت-  و علا صوت الرعد على صوت المنجنيق-  فأعظم أهل الشام ما سمعوه فأمسكوا أيديهم-  فرفع الحجاج بركة قبائه فغرزها في منطقته-  و رفع حجر المنجنيق فوضعه فيه-  ثم قال ارموا و رمى معهم-  قال ثم أصبحوا فجاءت‏ صاعقة يتبعها أخرى-  فقتلت من أصحاب الحجاج أثنى عشر رجلا-  فأنكر أهل الشام-  فقال الحجاج يا أهل الشام لا تنكروا هذا-  فإني ابن تهامة هذه صواعق تهامة-  هذا الفتح قد حضر فأبشروا-  فإن القوم يصيبهم مثل ما أصابكم-  فصعقت من الغد-  فأصيب من أصحاب ابن الزبير عدة ما أصاب الحجاج-  فقال الحجاج أ لا ترون أنهم يصابون و أنتم على الطاعة-  و هم على خلاف الطاعة-  فلم تزل الحرب بين ابن الزبير و الحجاج-  حتى تفرق عامة أصحاب ابن الزبير عنه-  و خرج عامة أهل مكة إلى الحجاج في الأمان- .

قال و روى إسحاق بن عبيد الله-  عن المنذر بن الجهم الأسلمي قال-  رأيت ابن الزبير و قد خذله من معه خذلانا شديدا-  و جعلوا يخرجون إلى الحجاج-  خرج إليه منهم نحو عشرة آلاف-  و ذكر أنه كان ممن فارقه-  و خرج إلى الحجاج ابناه خبيب و حمزة-  فأخذا من الحجاج لأنفسهما أمانا- .

قال أبو جعفر فروى محمد بن عمر عن ابن أبي الزناد-  عن مخرمة بن سلمان الوالبي قال-  دخل عبد الله بن الزبير على أمه-  حين رأى من الناس ما رأى من خذلانه-  فقال يا أمه خذلني الناس حتى ولدي و أهلي-  و لم يبق معي إلا اليسير ممن ليس عنده من الدفع-  أكثر من صبر ساعة-  و القوم يعطونني ما أردت من الدنيا-  فما رأيك فقالت أنت يا بني أعلم بنفسك-  إن كنت تعلم أنك على حق و إليه تدعو فامض له-  فقد قتل عليه أصحابك-  و لا تمكن من رقبتك يتلعب بك غلمان بني أمية-  و إن كنت إنما أردت الدنيا فبئس العبد أنت-  أهلكت نفسك و أهلكت من قتل معك-  و إن قلت قد كنت على حق فلما وهن أصحابي وهنت و ضعفت-  فليس هذا فعل الأحرار و لا أهل‏ الدين-  و كم خلودك في الدنيا-  القتل أحسن فدنا ابن الزبير فقبل رأسها-  و قال هذا و الله رأيي-  الذي قمت به داعيا إلى يومي هذا-  و ما ركنت إلى الدنيا و لا أحببت الحياة فيها-  و لم يدعني إلى الخروج إلا الغضب لله أن تستحل محارمه-  و لكني أحببت أن أعلم رأيك فزدتني بصيرة مع بصيرتي-  فانظري يا أمه فإني مقتول من يومي هذا-  فلا يشتد حزنك و سلمي لأمر الله-  فإن ابنك لم يتعمد إتيان منكر و لا عملا بفاحشة-  و لم يجر في حكم و لم يغدر في أمان-  و لم يتعمد ظلم مسلم و لا معاهد-  و لم يبلغني ظلم عن عمالي فرضيت به بل أنكرته-  و لم يكن شي‏ء آثر عندي من رضا ربي-

اللهم إني لا أقول هذا تزكية مني لنفسي أنت أعلم بي-  و لكنني أقوله تعزية لأمي لتسلو عني-  فقالت أمه-  إني لأرجو من الله أن يكون عزائي فيك حسنا إن تقدمتني-  فلا أخرج من الدنيا حتى أنظر إلى ما يصير أمرك-  فقال جزاك الله يا أمه خيرا-  فلا تدعي الدعاء لي قبل و بعد قالت لا أدعه أبدا-  فمن قتل على باطل فقد قتلت على حق-  ثم قالت اللهم ارحم طول ذلك القيام في الليل الطويل-  و ذلك النحيب و الظمأ في هواجر المدينة و مكة-  و بره بأبيه و بي-  اللهم إني قد سلمته لأمرك فيه و رضيت بما قضيت-  فأثبني في عبد الله ثواب الصابرين الشاكرين- .

قال أبو جعفر و روى محمد بن عمر-  عن موسى بن يعقوب بن عبد الله عن عمه قال-  دخل ابن الزبير على أمه و عليه الدرع و المغفر-  فوقف فسلم ثم دنا فتناول يدها فقبلها-  فقالت هذا وداع فلا تبعد فقال نعم إني جئت مودعا-  إني لأرى أن هذا اليوم آخر يوم من الدنيا يمر بي-  و اعلمي يا أمه-  إني إن قتلت فإنما أنا لحم لا يضره ما صنع به-  فقالت صدقت يا بني أتمم على بصيرتك-  و لا تمكن ابن‏ أبي عقيل منك-  و ادن مني أودعك فدنا منها فقبلها و عانقها-  فقالت حيث مست الدرع ما هذا صنيع من يريد ما تريد-  فقال ما لبستها إلا لأشد منك فقالت إنها لا تشد مني-  فنزعها ثم أخرج كميه و شد أسفل قميصه-  و عمد إلى جبة خز تحت القميص-  فأدخل أسفلها في المنطقة-  فقالت أمه شمر ثيابك فشمرها-  ثم انصرف و هو يقول-

إني إذا أعرف يومي أصبر
إذ بعضهم يعرف ثم ينكر

فسمعت العجوز قوله فقالت تصبر و الله-  و لم لا تصبر و أبوك أبو بكر و الزبير-  و أمك صفية بنت عبد المطلب- . قال و روى محمد بن عمر عن ثور بن يزيد-  عن رجل من أهل حمص قال-  شهدته و الله ذلك اليوم و نحن خمسمائة من أهل حمص-  فدخل من باب المسجد لا يدخل منه غيرنا-  و هو يشد علينا و نحن منهزمون و هو يرتجز-

إني إذا أعرف يومي اصبر
و إنما يعرف يوميه الحر
و بعضهم يعرف ثم ينكر

فأقول أنت و الله الحر الشريف-  فلقد رأيته يقف بالأبطح لا يدنو منه أحد-  حتى ظننا أنه لا يقتل- . قال و روى مصعب بن ثابت عن نافع مولى بني أسد قال-  رأيت الأبواب قد شحنت بأهل الشام-  و جعلوا على كل باب قائدا و رجالا و أهل بلد-  فكان لأهل حمص الباب الذي يواجه باب الكعبة-  و لأهل دمشق باب بني شيبة-  و لأهل الأردن باب الصفا-  و لأهل فلسطين باب بني جمح و لأهل قنسرين باب بني سهم-  و كان الحجاج و طارق بن عمرو في ناحية الأبطح إلى المروة-  فمرة يحمل ابن الزبيرفي هذه الناحية-  و لكأنه أسد في أجمة ما يقدم عليه الرجال-  فيعدو في أثر الرجال و هم على الباب حتى يخرجهم-  ثم يصيح إلى عبد الله بن صفوان يا أبا صفوان-  ويل أمه فتحا لو كان له رجال-

ثم يقول

لو كان قرني واحدا كفيته‏

فيقول عبد الله بن صفوان إي و الله و ألفا- . قال أبو جعفر فلما كان يوم الثلاثاء-  صبيحة سبع عشرة من جمادى الأولى سنة ثلاث و سبعين-  و قد أخذ الحجاج على ابن الزبير بالأبواب-  بات ابن الزبير تلك الليلة يصلي عامة الليل-  ثم احتبى بحمائل سيفه فأغفى ثم انتبه بالفجر-  فقال أذن يا سعد فأذن عند المقام-  و توضأ ابن الزبير و ركع ركعتي الفجر-  ثم تقدم و أقام المؤذن-  فصلى ابن الزبير بأصحابه فقرأ ن و القلم حرفا حرفا-  ثم سلم ثم قام فحمد الله و أثنى عليه-  ثم قال اكشفوا وجوهكم حتى أنظر-  و عليها المغافر و العمائم فكشفوا وجوههم-  فقال يا آل الزبير لو طبتم لي نفسا عن أنفسكم-  كنا أهل بيت من العرب اصطلمنا لم تصبنا مذلة-  و لم نقر على ضيم-  أما بعد يا آل الزبير فلا يرعكم وقع السيوف-  فإني لم أحضر موطنا قط ارتثثت فيه بين القتلى-  و ما أجد من دواء جراحها أشد مما أجد من ألم وقعها-  صونوا سيوفكم كما تصونون وجوهكم-  لا أعلم امرأ كسر سيفه و استبقى نفسه-  فإن الرجل إذا ذهب سلاحه فهو كالمرأة أعزل-  غضوا أبصاركم عن البارقة-  و ليشغل كل امرئ قرنه-  و لا يلهينكم السؤال عني و لا تقولن أين عبد الله بن الزبير-  ألا من كان سائلا عني فإني في الرعيل الأول-

ثم قال‏

أبى لابن سلمى أنه غير خالد
يلاقي المنايا أي وجه تيمما

فلست بمبتاع الحياة بسبة
و لا مرتق من خشية الموت سلما

ثم قال احملوا على بركة الله- ثم حمل حتى بلغ بهم إلى الحجون- فرمي بحجر فأصاب وجهه فأرعش و دمي وجهه- فلما وجد سخونة الدم تسيل على وجهه و لحيته قال-

و لسنا على الأعقاب تدمى كلومنا
و لكن على أقدامنا تقطر الدما

قال و تقاووا عليه و صاحت مولاة له مجنونة-  وا أمير المؤمنيناه و قد كان هوى-  و رأته حين هوى فأشارت لهم إليه-  فقتل و إن عليه لثياب خز-  و جاء الخبر إلى الحجاج-  فسجد و سار هو و طارق بن عمرو فوقفا عليه-  فقال طارق ما ولدت النساء أذكر من هذا-  فقال الحجاج أ تمدح من يخالف طاعة أمير المؤمنين-  فقال طارق هو أعذر لنا و لو لا هذا ما كان لنا عذر-  إنا محاصروه و هو في غير خندق و لا حصن و لا منعة-  منذ ثمانية أشهر ينتصف منا-  بل يفضل علينا في كل ما التقينا نحن و هو-  قال فبلغ كلامهما عبد الملك فصوب طارقا- .

قال و بعث الحجاج برأس ابن الزبير-  و رأس عبد بن صفوان-  و رأس عمارة بن عمرو بن حزم إلى المدينة-  فنصبت الثلاثة بها ثم حملت إلى عبد الملك- . و نحن الآن نذكر بقية أخبار عبد الله بن الزبير-  ملتقطة من مواضع متفرقة-  رئي عبد الله بن الزبير في أيام معاوية-  واقفا بباب مية مولاة معاوية-  فقيل له‏يا أبا بكر مثلك يقف بباب هذه-  فقال إذا أعيتكم الأمور من رءوسها فخذوها من أذنابها- .

ذكر معاوية لعبد الله بن الزبير يزيد ابنه-  و أراد منه البيعة له فقال ابن الزبير-  أنا أناديك و لا أناجيك إن أخاك من صدقك-  فانظر قبل أن تقدم و تفكر قبل أن تندم-  فإن النظر قبل التقدم و التفكر قبل التندم-  فضحك معاوية و قال-  تعلمت يا أبا بكر الشجاعة عند الكبر- . كان عبد الله بن الزبير شديد البخل-  كان يطعم جنده تمرا و يأمرهم بالحرب-  فإذا فروا من وقع السيوف لامهم و قال لهم-  أكلتم تمري و عصيتم أمري-

فقال بعضهم

أ لم تر عبد الله و الله غالب
على أمره يبغي الخلافة بالتمر

و كسر بعض جنده خمسة أرماح في صدور أصحاب الحجاج-  و كلما كسر رمحا أعطاه رمحا فشق عليه ذلك-  و قال خمسة أرماح لا يحتمل بيت مال المسلمين هذا- . قال و جاءه أعرابي سائل فرده فقال له-  لقد أحرقت الرمضاء قدمي-  فقال بل عليهما يبردان- . جمع عبد الله بن الزبير محمد بن الحنفية-  و عبد الله بن عباس في سبعة عشر رجلا من بني هاشم-  منهم الحسن بن الحسن بن علي بن أبي طالب ع-  و حصرهم في شعب بمكة يعرف بشعب عارم-  و قال لا تمضي الجمعة حتى تبايعوا إلي-  أو أضرب أعناقكم أو أحرقكم بالنار-  ثم نهض إليهم قبل الجمعة يريد إحراقهم بالنار-  فالتزمه‏ابن مسور بن مخرمة الزهري-  و ناشده الله أن يؤخرهم إلى يوم الجمعة-  فلما كان يوم الجمعة-  دعا محمد بن الحنفية بغسول و ثياب بيض-  فاغتسل و تلبس و تحنط لا يشك في القتل-  و قد بعث المختار بن أبي عبيد من الكوفة-  أبا عبد الله الجدلي في أربعة آلاف-  فلما نزلوا ذات عرق تعجل منهم سبعون على رواحلهم-  حتى وافوا مكة صبيحة الجمعة ينادون يا محمد يا محمد-  و قد شهروا السلاح حتى وافوا شعب عارم-  فاستخلصوا محمد بن الحنفية و من كان معه-  و بعث محمد بن الحنفية الحسن بن الحسن ينادي-  من كان يرى أن الله عليه حقا فليشم سيفه-  فلا حاجة لي بأمر الناس إن أعطيتها عفوا قبلتها-  و إن كرهوا لم نبتزهم أمرهم- . و في شعب عارم و حصار ابن الحنفية فيه-

يقول كثير بن عبد الرحمن

و من ير هذا الشيخ بالخيف من منى
من الناس يعلم أنه غير ظالم‏

سمي النبي المصطفى و ابن عمه‏
و حمال أثقال و فكاك غارم‏

تخبر من لاقيت أنك عائذ
بل العائذ المحبوس في سجن عارم‏

و روى المدائني قال-  لما أخرج ابن الزبير عبد الله بن عباس-  من مكة إلى الطائف مر بنعمان فنزل فصلى ركعتين-  ثم رفع يديه يدعو فقال اللهم إنك تعلم-  أنه لم يكن بلد أحب إلي من أن أعبدك فيه من البلد الحرام-  و إنني لا أحب أن تقبض روحي إلا فيه-  و أن ابن الزبير أخرجني منه ليكون الأقوى في سلطانه-  اللهم فأوهن كيده و اجعل دائرة السوء عليه-  فلما دنا من الطائف تلقاه أهلها فقالوا-  مرحبا بابن عم رسول الله ص-  أنت و الله أحب إلينا و أكرم علينا ممن أخرجك-  هذه منازلنا تخيرها فانزل منها حيث أحببت-  فنزل منزلا-  فكان‏ يجلس إليه أهل الطائف بعد الفجر و بعد العصر-  فيتكلم بينهم كان يحمد الله و يذكر النبي ص و الخلفاء بعده-  و يقول ذهبوا فلم يدعوا أمثالهم و لا أشباههم-  و لا من يدانيهم-  و لكن بقي أقوام يطلبون الدنيا بعمل الآخرة-  و يلبسون جلود الضأن تحتها قلوب الذئاب و النمور-  ليظن الناس أنهم من الزاهدين في الدنيا-  يراءون الناس بأعمالهم و يسخطون الله بسرائرهم-  فادعوا الله أن يقضي لهذه الأمة بالخير و الإحسان-  فيولي أمرها خيارها و أبرارها-  و يهلك فجارها و أشرارها-  ارفعوا أيديكم إلى ربكم و سلوه ذلك-  فيفعلون-  فبلغ ذلك ابن الزبير فكتب إليه-  أما بعد فقد بلغني أنك تجلس بالطائف العصرين-  فتفتيهم بالجهل تعيب أهل العقل و العلم-  و إن حلمي عليك و استدامتي فيئك جرأك علي-  فاكفف لا أبا لغيرك من غربك و اربع على ظلعك-  و اعقل إن كان لك معقول و أكرم نفسك-  فإنك إن تهنها تجدها على الناس أعظم هوانا-

أ لم تسمع قول الشاعر-

فنفسك أكرمها فإنك إن تهن
عليك فلن تلقى لها الدهر مكرما

و إني أقسم بالله لئن لم تنته عما بلغني عنك-  لتجدن جانبي خشنا-  و لتجدنني إلى ما يردعك عني عجلا-  فر رأيك-  فإن أشفى بك شقاؤك على الردى فلا تلم إلا نفسك-  فكتب إليه ابن عباس-  أما بعد فقد بلغني كتابك-  قلت إني أفتي الناس بالجهل-  و إنما يفتي بالجهل من لم يعرف من العلم شيئا-  و قد آتاني الله من العلم ما لم يؤتك-  و ذكرت أن حلمك عني و استدامتك فيئي جرأني عليك-  ثم قلت اكفف من غربك و اربع على‏ ظلعك-  و ضربت لي الأمثال أحاديث الضبع-  متى رأيتني لعرامك هائبا و من حدك ناكلا-  و قلت لئن لم تكفف لتجدن جانبي خشنا-  فلا أبقى الله عليك إن أبقيت-  و لا أرعى عليك إن أرعيت-  فو الله أنتهي عن قول الحق و صفة أهل العدل و الفضل-  و ذم الأخسرين أعمالا الذين ضل سعيهم في الحياة الدنيا-  و هم يحسبون أنهم يحسنون صنعا و السلام- .

قدم معاوية المدينة راجعا من حجة حجها-  فكثر الناس عليه في حوائجهم-  فقال لصاحب إبله-  قدم إبلك ليلا حتى أرتحل ففعل ذلك-  و سار و لم يعلم بأمره إلا عبد الله بن الزبير-  فإنه ركب فرسه و قفا أثره-  و معاوية نائم في هودجه فجعل يسير إلى جانبه-  فانتبه معاوية و قد سمع وقع حافر الفرس-  فقال من صاحب الفرس قال أنا أبو خبيب-  لو قد قتلتك منذ الليلة يمازحه-  فقال معاوية كلا لست من قتلة الملوك-  إنما يصيد كل طائر قدره-  فقال ابن الزبير إلي تقول هذا-  و قد وقفت في الصف بإزاء علي بن أبي طالب-  و هو من تعلم-  فقال معاوية لا جرم-  أنه قتلك و أباك بيسرى يديه-  و بقيت يده اليمنى فارغة يطلب من يقتله بها-  فقال ابن الزبير أما و الله ما كان ذاك-  إلا في نصر عثمان فلم نجز به-  فقال معاوية خل هذا عنك-  فو الله لو لا شدة بغضك ابن أبي طالب-  لجررت برجل عثمان مع الضبع-  فقال ابن الزبير أ فعلتها يا معاوية-  أما إنا قد أعطيناك عهدا و نحن وافون لك به ما دمت حيا-  و لكن ليعلمن من بعدك-  فقال معاوية أما و الله ما أخافك إلا على نفسك-  و لكأني بك و أنت مشدود مربوط في الأنشوطة-  و أنت تقول ليت أبا عبد الرحمن كان حيا-  و ليتني كنت حيا يومئذ فأحلك حلا رفيقا-  و لبئس المطلق و المعتق و المسنون عليه أنت يومئذ- دخل عبد الله بن الزبير على معاوية-  و عنده عمرو بن العاص فتكلم عمرو-  و أشار إلى ابن الزبير فقال-  هذا و الله يا أمير المؤمنين الذي غرته أناتك-  و أبطره حلمك-  فهو ينزو في نشطته نزو العير في حبالته-  كلما قمصته الغلواء و الشرة-  سكنت الأنشوطة منه النفرة-  و أحر به أن يئول إلى القلة أو الذلة-  فقال ابن الزبير أما و الله يا ابن العاص-  لو لا أن الإيمان ألزمنا بالوفاء و الطاعة للخلفاء-  فنحن لا نريد بذلك بدلا و لا عنه حولا-  لكان لنا و له و لك شأن-  و لو وكله القضاء إلى رأيك و مشورة نظرائك-  لدافعناه بمنكب لا تئوده المزاحمة-  و لقاذفناه بحجر لا تنكؤه المراجمة-  فقال معاوية أما و الله يا ابن الزبير لو لا إيثاري الأناة على العجل-  و الصفح على العقوبة و أني كما قال الأول-

أجامل أقواما حياء و قد أرى
قلوبهم تغلي علي مراضها

إذا لقرنتك إلى سارية من سواري الحرم-  تسكن بها غلواءك و ينقطع عندها طمعك-  و تنقص من أملك-  ما لعلك قد لويته فشزرته و فتلته فأبرمته-  و ايم الله إنك من ذلك لعلى شرف جرف بعيد الهوة-  فكن على نفسك ولها-  فما توبق و لا تنفذ غيرها فشأنك و إياها- .

قطع عبد الله بن الزبير في الخطبة-  ذكر رسول الله ص جمعا كثيرة-  فاستعظم الناس ذلك فقال-  إني لا أرغب عن ذكره-  و لكن له أهيل سوء إذا ذكرته أتلعوا أعناقهم-  فأنا أحب أن أكبتهم- . لما كاشف عبد الله بن الزبير بني هاشم-  و أظهر بغضهم و عابهم و هم بما هم به في‏أمرهم-  و لم يذكر رسول الله ص في خطبة-  لا يوم الجمعة و لا غيرها عاتبه على ذلك قوم من خاصته-  و تشاءموا بذلك منه و خافوا عاقبته-  فقال و الله ما تركت ذلك علانية-  إلا و أنا أقوله سرا و أكثر منه-  لكني رأيت بني هاشم إذا سمعوا ذكره-  اشرأبوا و احمرت ألوانهم و طالت رقابهم-  و الله ما كنت لآتي لهم سرورا و أنا أقدر عليه-  و الله لقد هممت أن أحظر لهم حظيرة-  ثم أضرمها عليهم نارا-  فإني لا أقتل منهم إلا آثما كفارا سحارا-  لا أنماهم الله و لا بارك عليهم-  بيت سوء لا أول لهم و لا آخر-  و الله ما ترك نبي الله فيهم خيرا-  استفرع نبي الله صدقهم فهم أكذب الناس- .

فقام إليه محمد بن سعد بن أبي وقاص فقال-  وفقك الله يا أمير المؤمنين-  أنا أول من أعانك في أمرهم-  فقام عبد الله بن صفوان بن أمية الجمحي فقال-  و الله ما قلت صوابا و لا هممت برشد-  أ رهط رسول الله ص تعيب-  و إياهم تقتل و العرب حولك-  و الله لو قتلت عدتهم أهل بيت من الترك مسلمين-  ما سوغه الله لك-  و الله لو لم ينصرهم الناس منك لنصرهم الله بنصره-  فقال اجلس أبا صفوان فلست بناموس- .

فبلغ الخبر عبد الله بن العباس-  فخرج مغضبا و معه ابنه حتى أتى المسجد-  فقصد قصد المنبر فحمد الله و أثنى عليه-  و صلى على رسول الله ص ثم قال-  أيها الناس إن ابن الزبير-  يزعم أن لا أول لرسول الله ص و لا آخر-  فيا عجبا كل العجب لافترائه و لكذبه-  و الله إن أول من أخذ الإيلاف و حمى عيرات-قريش لهاشم-  و إن أول من سقى بمكة عذبا-  و جعل باب الكعبة ذهبا لعبد المطلب-  و الله لقد نشأت ناشئتنا مع ناشئة قريش-  و إن كنا لقالتهم إذا قالوا و خطباءهم إذا خطبوا-  و ما عد مجد كمجد أولنا و لا كان في قريش مجد لغيرنا-  لأنها في كفر ماحق و دين فاسق-  و ضلة و ضلالة في عشواء عمياء-  حتى اختار الله تعالى لها نورا و بعث لها سراجا-  فانتجبه طيبا من طيبين لا يسبه بمسبة-  و لا يبغي عليه غائلة-  فكان أحدنا و ولدنا و عمنا و ابن عمنا-  ثم إن أسبق السابقين إليه منا و ابن عمنا-  ثم تلاه في السبق أهلنا و لحمتنا واحدا بعد واحد- .

ثم إنا لخير الناس بعده و أكرمهم أدبا-  و أشرفهم حسبا و أقربهم منه رحما- . وا عجبا كل العجب لابن الزبير يعيب بني هاشم-  و إنما شرف هو و أبوه و جده بمصاهرتهم-  أما و الله إنه لمسلوب قريش-  و متى كان العوام بن خويلد يطمع في صفية بنت عبد المطلب قيل للبغل من أبوك يا بغل فقال خالي الفرس-  ثم نزل- . خطب ابن الزبير بمكة على المنبر-  و ابن عباس جالس مع الناس تحت المنبر-  فقال إن هاهنا رجلا قد أعمى الله قلبه كما أعمى بصره-  يزعم أن متعة النساء حلال من الله و رسوله-  و يفتي في القملة و النملة-  و قد احتمل بيت مال البصرة بالأمس-  و ترك المسلمين بها يرتضخون النوى-  و كيف ألومه في ذلك-  و قد قاتل أم المؤمنين و حواري رسول الله ص-  و من وقاه بيده- .

فقال ابن عباس لقائده سعد بن جبير بن هشام-  مولى بني أسد بن خزيمة-  استقبل بي وجه ابن الزبير و ارفع من صدري-  و كان ابن عباس قد كف بصره-  فاستقبل به قائده وجه ابن الزبير-  و أقام قامته فحسر عن ذراعيه-  ثم قال يا ابن الزبير-

قد أنصف القارة من راماها
إنا إذا ما فئة نلقاها

نرد أولاها على أخراها
حتى تصير حرضا دعواها

يا ابن الزبير أما العمى فإن الله تعالى يقول-  فَإِنَّها لا تَعْمَى الْأَبْصارُ وَ لكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ-  و أما فتياي في القملة و النملة-  فإن فيها حكمين لا تعلمها أنت و لا أصحابك-  و أما حملي المال فإنه كان مالا جبيناه-  فأعطينا كل ذي حق حقه-  و بقيت بقية هي دون حقنا في كتاب الله فأخذناها بحقنا-  و أما المتعة فسل أمك أسماء إذا نزلت عن بردي عوسجة-  و أما قتالنا أم المؤمنين-  فبنا سميت أم المؤمنين لا بك و لا بأبيك-  فانطلق أبوك و خالك إلى حجاب مده الله عليها-  فهتكاه عنها-  ثم اتخذاها فتنة يقاتلان دونها-  و صانا حلائلهما في بيوتهما-  فما أنصفا الله و لا محمدا من أنفسهما-  أن أبرزا زوجة نبيه و صانا حلائلهما-  و أما قتالنا إياكم فإنا لقينا زحفا-  فإن كنا كفارا فقد كفرتم بفراركم منا-  و إن كنا مؤمنين فقد كفرتم بقتالكم إيانا-  و ايم الله لو لا مكان صفية فيكم و مكان خديجة فينا-  لما تركت لبني أسد بن عبد العزى عظما إلا كسرته- . فلما عاد ابن الزبير إلى أمه سألها عن بردي عوسجة-  فقالت أ لم أنهك عن ابن عباس و عن بني هاشم-  فإنهم كعم الجواب إذا بدهوا-  فقال بلى و عصيتك- .فقالت يا بني احذر هذا الأعمى-  الذي ما أطاقته الإنس و الجن-  و اعلم أن عنده فضائح قريش و مخازيها بأسرها-  فإياك و إياه آخر الدهر-  فقال أيمن بن خريم بن فاتك الأسدي-

يا ابن الزبير لقد لاقيت بائقة
من البوائق فالطف لطف محتال‏

لاقيته هاشميا طاب منبته‏
في مغرسيه كريم العم و الخال‏

ما زال يقرع عنك العظم مقتدرا
على الجواب بصوت مسمع عال‏

حتى رأيتك مثل الكلب منجحرا
خلف الغبيط و كنت الباذخ العالي‏

إن ابن عباس المعروف حكمته
خير الأنام له حال من الحال‏

عيرته المتعة المتبوع سنتها
و بالقتال و قد عيرت بالمال‏

لما رماك على رسل بأسهمه
جرت عليك بسيف الحال و البال‏

فاحتز مقولك الأعلى بشفرته‏
حزا وحيا بلا قيل و لا قال‏

و اعلم بأنك إن عاودت غيبته
عادت عليك مخاز ذات أذيال‏

و روى عثمان بن طلحة العبدري قال-  شهدت من ابن عباس رحمه الله مشهدا-  ما سمعته من رجل من قريش-  كان يوضع إلى جانب سرير مروان بن الحكم-  و هو يومئذ أمير المدينة-  سرير آخر أصغر من سريره-  فيجلس عليه عبد الله بن عباس إذا دخل-  و توضع الوسائد فيما سوى ذلك-  فأذن مروان يوما للناس-  و إذا سرير آخر قد أحدث تجاه سرير مروان-  فأقبل ابن عباس فجلس على سريره-  و جاء عبد الله بن الزبير فجلس على السرير المحدث-  و سكت مروان و القوم-  فإذا يد ابن الزبيرتتحرك فعلم أنه يريد أن ينطق-  ثم نطق فقال إن ناسا يزعمون-  أن بيعة أبي بكر كانت غلطا و فلتة و مغالبة-  ألا إن شأن أبي بكر أعظم من أن يقال فيه هذا-  و يزعمون أنه لو لا ما وقع لكان الأمر لهم و فيهم-  و الله ما كان من أصحاب محمد ص أحد أثبت إيمانا-  و لا أعظم سابقة من أبي بكر-  فمن قال غير ذلك فعليه لعنة الله-  فأين هم حين عقد أبو بكر لعمر فلم يكن إلا ما قال-  ثم ألقى عمر حظهم في حظوظ و جدهم في جدود-  فقسمت تلك الحظوظ فأخر الله سهمهم و أدحض جدهم-  و ولي الأمر عليهم من كان أحق به منهم-  فخرجوا عليه خروج اللصوص على التاجر خارجا من القرية-  فأصابوا منه غرة فقتلوه ثم قتلهم الله به قتلة-  و صاروا مطرودين تحت بطون الكواكب- .

فقال ابن عباس-  على رسلك أيها القائل في أبي بكر و عمر و الخلافة-  أما و الله ما نالا و لا نال أحد منهما شيئا-  إلا و صاحبنا خير ممن نالا-  و ما أنكرنا تقدم من تقدم لعيب عبناه عليه-  و لو تقدم صاحبنا لكان أهلا و فوق الأهل-  و لو لا أنك إنما تذكر حظ غيرك-  و شرف امرئ سواك لكلمتك-  و لكن ما أنت و ما لا حظ لك فيه اقتصر على حظك-  و دع تيما لتيم و عديا لعدي و أمية لأمية-  و لو كلمني تيمي أو عدوي أو أموي-  لكلمته و أخبرته خبر حاضر عن حاضر-  لا خبر غائب عن غائب-  و لكن ما أنت و ما ليس عليك-  فإن يكن في أسد بن عبد العزى شي‏ء فهو لك-  أما و الله لنحن أقرب بك عهدا و أبيض عندك يدا-  و أوفر عندك نعمة ممن أمسيت-  تظن أنك تصول به علينا و ما أخلق ثوب صفية بعد-  و الله المستعان على ما تصفون- .

أوصى معاوية يزيد ابنه لما عقد له الخلافة بعده-  فقال إني لا أخاف عليك-  إلا ممن أوصيك بحفظ قرابته و رعاية حق رحمه-  من القلوب إليه مائلة و الأهواء نحوه جانحة-  و الأعين إليه طامحة-  و هو الحسين بن علي-  فاقسم له نصيبا من حلمك-  و اخصصه بقسط وافر من مالك-  و متعه بروح الحياة و أبلغ له كل ما أحب في أيامك-  فأما من عداه فثلاثة-  و هم عبد الله بن عمر رجل قد وقذته العبادة-  فليس يريد الدنيا إلا أن تجيئه طائعة-  لا تراق فيها محجمة دم-  و عبد الرحمن بن أبي بكر رجل هقل-  لا يحمل ثقلا و لا يستطيع نهوضا-  و ليس بذي همة و لا شرف و لا أعوان-  و عبد الله بن الزبير و هو الذئب الماكر-  و الثعلب الخاتر-  فوجه إليه جدك و عزمك و نكيرك و مكرك-  و اصرف إليه سطوتك و لا تثق إليه في حال-  فإنه كالثعلب راغ بالختل عند الإرهاق-  و الليث صال بالجراءة عند الإطلاق-  و أما ما بعد هؤلاء فإني قد وطئت لك الأمم-  و ذللت لك أعناق المنابر-  و كفيتك من قرب منك و من بعد عنك-  فكن للناس كما كان أبوك لهم-  يكونوا لك كما كانوا لأبيك- .

خطب عبد الله بن الزبير أيام يزيد بن معاوية-  فقال في خطبته يزيد القرود يزيد الفهود-  يزيد الخمور يزيد الفجور-  أما و الله لقد بلغني أنه لا يزال مخمورا يخطب الناس-  و هو طافح في سكره-  فبلغ ذلك يزيد بن معاوية فما أمسى ليلته حتى جهز جيش الحرة-  و هو عشرون ألفا-  و جلس و الشموع بين يديه و عليه ثياب معصفرة-  و الجنود تعرض عليه ليلا-  فلما أصبح خرج فأبصر الجيش و رأى تعبيته فقال-

أبلغ أبا بكر إذا الجيش انبرى
و أخذ القوم على وادي القرى‏

عشرين ألفا بين كهل و فتى
أ جمع سكران من القوم ترى‏

أم جمع ليث دونه ليث الشرى‏

لما خرج الحسين ع من مكة إلى العراق-  ضرب عبد الله بن عباس بيده على منكب ابن الزبير و قال-

يا لك من قبرة بمعمر
خلا لك الجو فبيضي و اصفري‏

و نقري ما شئت أن تنقري‏
هذا الحسين سائر فأبشري‏

خلا الجو و الله لك يا ابن الزبير-  و سار الحسين إلى العراق-  فقال ابن الزبير يا ابن عباس-  و الله ما ترون هذا الأمر إلا لكم-  و لا ترون إلا أنكم أحق به من جميع الناس-  فقال ابن عباس إنما يرى من كان في شك-  و نحن من ذلك على يقين-  و لكن أخبرني عن نفسك بما ذا تروم هذا الأمر-  قال بشرفي قال و بما ذا شرفت إن كان لك شرف-  فإنما هو بنا فنحن أشرف منك لأن شرفك منا-  و علت أصواتهما فقال غلام من آل الزبير-  دعنا منك يا ابن عباس-  فو الله لا تحبوننا يا بني هاشم و لا نحبكم أبدا-  فلطمه عبد الله بن الزبير بيده-  و قال أ تتكلم و أنا حاضر-  فقال ابن عباس لم ضربت الغلام-  و الله أحق بالضرب منه من مزق و مرق-  قال و من هو قال أنت- . قال و اعترض بينهما رجال من قريش فأسكتوهما- .دخل عبد الله بن الزبير على معاوية فقال-  اسمع أبياتا قلتها عاتبتك فيها-

قال هات فأنشده-

لعمري ما أدري و إني لأوجل
على أينا تعدو المنية أول‏

و إني أخوك الدائم العهد لم أزل‏
إن أعياك خصم أو نبا بك منزل‏

أحارب من حاربت من ذي عداوة
و أحبس يوما إن حبست فأعقل‏

و إن سؤتني يوما صفحت إلى غد
ليعقب يوم منك آخر مقبل‏

ستقطع في الدنيا إذا ما قطعتني
يمينك فانظر أي كف تبدل‏

إذا أنت لم تنصف أخاك وجدته‏
على طرف الهجران إن كان يعقل‏

و يركب حد السيف من أن تضيمه
إذا لم يكن عن شفرة السيف معدل‏

و كنت إذا ما صاحب مل صحبتي‏
و بدل شرا بالذي كنت أفعل‏

قلبت له ظهر المجن و لم أقم
على الضيم إلا ريثما أتحول‏

و في الناس إن رثت حبالك واصل‏
و في الأرض عن دار القلى متحول‏

إذا انصرفت نفسي عن الشي‏ء لم تكد
إليه بوجه آخر الدهر تقبل‏

فقال معاوية لقد شعرت بعدي يا أبا خبيب-  و بينما هما في ذلك دخل معن بن أوس المزني-  فقال له معاوية إيه هل أحدثت بعدنا شيئا قال نعم-  قال قل فأنشد هذه الأبيات-  فعجب معاوية و قال لابن الزبير-  أ لم تنشدها لنفسك آنفا-  فقال أنا سويت المعاني و هو ألف الألفاظ و نظمها-  و هو بعد ظئري فما قال من شي‏ء فهو لي-  و كان ابن الزبير مسترضعا في مزينة-  فقال معاوية و كذبا يا أبا خبيب-  فقام عبد الله فخرج- .

و قال الشعبي فقد رأيت عجبا بفناء الكعبة-  أنا و عبد الله بن الزبير و عبد الملك بن مروان-  و مصعب بن الزبير-  فقام القوم بعد ما فرغوا من حديثهم-  فقالوا ليقم كل واحد منكم فليأخذ بالركن اليماني-  ثم يسأل الله تعالى حاجته-  فقام عبد الله بن الزبير فالتزم الركن و قال-  اللهم إنك عظيم ترجى لكل عظيم-  أسألك بحرمة وجهك و حرمة عرشك و حرمة بيتك هذا-  ألا تخرجني من الدنيا حتى ألي الحجاز-  و يسلم علي بالخلافة و جاء فجلس- . فقام أخوه مصعب فالتزم الركن و قال-  اللهم رب كل شي‏ء و إليك مصير كل شي‏ء-  أسألك بقدرتك على كل شي‏ء ألا تميتني حتى ألي العراق-  و أتزوج سكينة بنت الحسين بن علي-  ثم جاء فجلس- .

فقام عبد الملك فالتزم الركن و قال-  اللهم رب السموات السبع و الأرض ذات النبت و القفر-  أسألك بما سألك به المطيعون لأمرك-  و أسألك بحق وجهك و بحقك على جميع خلقك-  ألا تميتني حتى ألي شرق الأرض و غربها-  لا ينازعني أحد إلا ظهرت عليه-  ثم جاء فجلس- . فقام عبد الله بن عمر فأخذ بالركن و قال-  يا رحمان يا رحيم أسألك برحمتك التي سبقت غضبك-  و بقدرتك على جميع خلقك-  ألا تميتني حتى توجب لي الرحمة- . قال الشعبي فو الله ما خرجت من الدنيا-  حتى بلغ كل من الثلاثة ما سأل-  و أخلق بعبد الله بن عمر أن تجاب دعوته-  و أن يكون من أهل الرحمة- .

قال الحجاج في خطبته يوم دخل الكوفة-  هذا أدب ابن نهية أما و الله لأؤدبنكم غير هذا الأدب- . قال ابن ماكولا في كتاب الإكمال-  يعني مصعب بن الزبير و عبد الله أخاه-  و هي نهية بنت سعيد بن سهم بن هصيص-  و هي أم ولد أسد بن عبد العزى بن قصي-  و هذا من المواضع الغامضة- . و روى الزبير بن بكار في كتاب أنساب قريش قال-  قدم وفد من العراق على عبد الله بن الزبير-  فأتوه في المسجد الحرام فسلموا عليه-  فسألهم عن مصعب أخيه و عن سيرته فيهم-  فأثنوا عليه و قالوا خيرا-  و ذلك في يوم جمعة فصلى عبد الله بالناس الجمعة-  ثم صعد المنبر فحمد الله ثم تمثل-

قد جربوني ثم جربوني
من غلوتين و من المئين‏

حتى إذا شابوا و شيبوني‏
خلوا عناني ثم سيبوني

أيها الناس إني قد سألت هذا الوفد من أهل العراق-  عن عاملهم مصعب بن الزبير فأحسنوا الثناء عليه-  و ذكروا عنه ما أحب-  ألا إن مصعبا اطبى القلوب حتى لا تعدل به-  و الأهواء حتى لا تحول عنه-  و استمال الألسن بثنائها و القلوب بنصائحها-  و الأنفس بمحبتها و هو المحبوب في خاصته-  المأمون في عامته-  بما أطلق الله به لسانه من الخير-  و بسط به يديه من البذل-  ثم نزل- .

و روى الزبير قال-  لما جاء عبد الله بن الزبير نعي المصعب-  صعد المنبر فقال-الحمد لله الذي له الخلق و الأمر-  يؤتي الملك من يشاء و ينزع الملك ممن يشاء-  و يعز من يشاء و يذل من يشاء-  إلا و إنه لم يذلل الله من كان الحق معه و لو كان فردا-  و لم يعزز الله ولي الشيطان و حزبه-  و إن كان الأنام كلهم معه-  إلا و إنه قد أتانا من العراق خبر أحزننا و أفرحنا-  أتانا قتل المصعب رحمه الله-  فأما الذي أحزننا-  فإن لفراق الحميم لذعة يجدها حميمه عند المصيبة-  ثم يرعوي بعدها ذو الرأي إلى جميل الصبر و كرم العزاء-  و أما الذي أفرحنا فإن قتله كان عن شهادة-  و إن الله تعالى جعل ذلك لنا و له ذخيرة-  ألا إن أهل العراق أهل الغدر و النفاق-  أسلموه و باعوه بأقل الثمن-  فإن يقتل المصعب فإنا لله و إنا إليه راجعون-  ما نموت جبحا كما يموت بنو العاص-  ما نموت إلا قتلا قعصا بالرماح-  و موتا تحت ظلال السيوف-  ألا إنما الدنيا عارية من الملك الأعلى-  الذي لا يزول سلطانه و لا يبيد-  فإن تقبل الدنيا علي لا آخذها أخذ الأشر البطر-  و إن تدبر عني لا أبكي عليها بكاء الخرف المهتر-  و إن يهلك المصعب فإن في آل الزبير لخلفا-  ثم نزل- .

و روى الزبير بن بكار قال-  خطب عبد الله بن الزبير بعد أن جاءه مقتل المصعب-  فحمد الله و أثنى عليه ثم قال-  لئن أصبت بمصعب فلقد أصبت بإمامي عثمان-  فعظمت مصيبته ثم أحسن الله و أجمل-  و لئن أصبت بمصعب فلقد أصبت بأبي الزبير-  فعظمت مصيبته فظننت أني لا أجيزها-  ثم أحسن الله و سلم و استمرت مريرتي-  و هل كان مصعب إلا فتى من فتياني-  ثم غلبه البكاء فسالت دموعه و قال-  كان و الله سريا مريا-

ثم قال‏

هم دفعوا الدنيا على حين أعرضت
كراما و سنوا للكرام التأسيا

و روى أبو العباس في الكامل-  أن عروة لما صلب عبد الله-  جاء إلى عبد الملك فوقف ببابه و قال للحاجب-  أعلم أمير المؤمنين أن أبا عبد الله بالباب-  فدخل الحاجب فقال رجل يقول قولا عظيما-  قال و ما هو فتهيب فقال قل-  قال رجل يقول قل لأمير المؤمنين-  أبو عبد الله بالباب-  فقال عبد الملك قل لعروة يدخل فدخل فقال-  تأمر بإنزال جيفة أبي بكر فإن النساء يجزعن-  فأمر بإنزاله-  قال و قد كان كتب الحجاج إلى عبد الملك يقول-  إن خزائن عبد الله عند عروة فمره فليسلمها-  فدفع عبد الملك إلى عروة و ظن أنه يتغير-  فلم يحفل بذلك كأنه ما قرأه-  فكتب عبد الملك إلى الحجاج ألا يعرض لعروة- .

و من الكلام المشهور في بخل عبد الله بن الزبير-  الكلام الذي يحكى أن أعرابيا أتاه يستحمله-  فقال قد نقب خف راحلتي-  فاحملني إني قطعت الهواجر إليك عليها-  فقال له ارقعها بسبت و اخصفها بهلب-  و أنجد بها و سر بها البردين-  فقال إنما أتيتك مستحملا لم آتك مستوصفا-  لعن الله ناقة حملتني إليك-  قال إن و راكبها- .و هذا الأعرابي هو فضالة بن شريك-  فهجاه فقال

أرى الحاجات عند أبي خبيب
نكدن و لا أمية بالبلاد

من الأعياص أو من آل حرب‏
أغر كغرة الفرس الجواد

دخل عبد الله بن الزبير على معاوية فقال-  يا أمير المؤمنين لا تدعن مروان-  يرمي جماهير قريش بمشاقصه و يضرب صفاتهم بمعوله-  أما و الله إنه لو لا مكانك-  لكان أخف على رقابنا من فراشه-  و أقل في أنفسنا من خشاشة-  و ايم الله لئن ملك أعنة خيل تنقاد له-  لتركبن منه طبقا تخافه- . فقال معاوية إن يطلب مروان هذا الأمر-  فقد طمع فيه من هو دونه-  و إن يتركه يتركه لمن فوقه-  و ما أراكم بمنتهين-  حتى يبعث الله عليكم من لا يعطف عليكم بقرابة-  و لا يذكركم عند ملمة-  يسومكم خسفا و يسوقكم عسفا- . فقال ابن الزبير-  إذن و الله يطلق عقال الحرب بكتائب تمور-  كرجل الجراد تتبع غطريفا من قريش-  لم تكن أمه راعية ثلة- . فقال معاوية أنا ابن هند أطلقت عقال الحرب-  فأكلت ذروة السنام و شربت عنفوان المكرع-  و ليس للآكل بعدي إلا الفلذة-  و لا للشارب إلا الرنق- .

فسكت ابن الزبير- . قدم عبد الله بن الزبير على معاوية وافدا-  فرحب به و أدناه حتى أجلسه على سريره-  ثم قال حاجتك أبا خبيب فسأله أشياء-  ثم قال له سل غير ما سألت-  قال نعم المهاجرون و الأنصار ترد عليهم فيئهم-  و تحفظ وصية نبي الله فيهم-  تقبل من محسنهم و تتجاوز عن مسيئهم- . فقال معاوية هيهات هيهات-  لا و الله ما تأمن النعجة الذئب و قد أكل أليتها- . فقال ابن الزبير مهلا يا معاوية-  فإن الشاة لتدر للحالب و إن المدية في يده-  و إن الرجل الأريب ليصانع ولده الذي خرج من صلبه-  و ما تدور الرحى إلا بقطبها-  و لا تصلح القوس إلا بمعجسها- .

فقال يا أبا خبيب-  لقد أجررت الطروقة قبل هباب الفحل هيهات-  و هي لا تصطك لحبائها اصطكاك القروم السوامي-  فقال ابن الزبير العطن بعد العل و العل بعد النهل-  و لا بد للرحاء من الثفال-  ثم نهض ابن الزبير- . فلما كان العشاء أخذت قريش مجالسها-  و خرج معاوية على بني أمية فوجد عمروبن العاص فيهم-  فقال ويحكم يا بني أمية-  أ فيكم من يكفيني ابن الزبير-  فقال عمرو أنا أكفيكه يا أمير المؤمنين-  قال ما أظنك تفعل-  قال بلى و الله لأربدن وجهه-  و لأخرسن لسانه و لأردنه ألين من خميلة- . فقال دونك فاعرض له إذا دخل-  فدخل ابن الزبير و كان قد بلغه كلام معاوية و عمرو-  فجلس نصب عيني عمرو-  فتحدثوا ساعة ثم قال عمرو-

و إني لنار ما يطاق اصطلاؤها
لدي كلام معضل متفاقم‏

فأطرق ابن الزبير ساعة ينكت في الأرض- ثم رفع رأسه و قال-

و إني لبحر ما يسامى عبابه
متى يلق بحري حر نارك يخمد

فقال عمرو و الله يا ابن الزبير-  إنك ما علمت لمتجلبب جلابيب الفتنة-  متأزر بوصائل التيه-  تتعاطى الذرى الشاهقة و المعالي الباسقة-  و ما أنت من قريش في لباب جوهرها-  و لا مؤنق حسبها- . فقال ابن الزبير أما ما ذكرت من تعاطي الذرى-  فإنه طال بي إليها وسما ما لا يطول بك مثله-  أنف حمي و قلب ذكي و صارم مشرفي-  في تليد فارع و طريف مانع-  إذ قعد بك انتفاخ سحرك و وجيب قلبك-  و أما ما ذكرت من أني لست من قريش في لباب جوهرها-  و مؤنق حسبها-  فقد حضرتني و إياك الأكفاء العالمون بي و بك-  فاجعلهم بيني و بينك- .

فقال القوم قد أنصفك يا عمرو قال قد فعلت- . فقال ابن الزبير أما إذ أمكنني الله منك-  فلأربدن وجهك و لأخرسن لسانك-  و لترجعن في هذه الليلة-  و كان الذي بين منكبيك مشدود إلى عروق أخدعيك-  ثم قال أقسمت عليكم يا معاشر قريش-  أنا أفضل في دين الإسلام أم عمرو-  فقالوا اللهم أنت قال فأبي أفضل أم أبوه-  قالوا أبوك حواري رسول الله ص و ابن عمته-  قال فأمي أفضل أم أمه-  قالوا أمك أسماء بنت أبي بكر الصديق و ذات النطاقين-  قال فعمتي أفضل أم عمته-  قالوا عمتك سلمى ابنة العوام صاحبة رسول الله ص-  أفضل من عمته-  قال فخالتي أفضل أم خالته-  قالوا خالتك عائشة أم المؤمنين-  قال فجدتي أفضل أم جدته-  فقال جدتك صفية بنت عبد المطلب عمة رسول الله ص-  قال فجدي أفضل أم جده-  قالوا جدك أبو بكر الخليفة بعد رسول الله ص-  فقال

قضت الغطارف من قريش بيننا
فاصبر لفصل خصامها و قضائها

و إذا جريت فلا تجار مبرزا
بذ الجياد على احتفال جرائها

أما و الله يا ابن العاص-  لو أن الذي أمرك بهذا واجهني بمثله-  لقصرت إليه من سامي بصره-  و لتركته يتلجلج لسانه و تضطرم النار في جوفه-  و لقد استعان منك بغير واف و لجأ إلى غير كاف-  ثم قام فخرج- . و ذكر المسعودي في كتاب مروج الذهب-  أن الحجاج لما حاصر ابن الزبير لم يزل يزحف-  حتى ملك الجبل المعروف بأبي قبيس-  و قد كان بيد ابن الزبير-  فكتب‏ بذلك إلى عبد الملك-  فلما قرأ كتابه كبر و كبر من كان في داره-  حتى اتصل التكبير بأهل السوق فكبروا-  و سأل الناس ما الخبر-  فقيل لهم إن الحجاج حاصر ابن الزبير بمكة-  و ظفر بأبي قبيس-  فقال الناس لا نرضى حتى يحمل أبو خبيب إلينا-  مكبلا على رأسه برنس راكب جمل-  يطاف به في الأسواق تراه العيون- .

و ذكر المسعودي أن عمة عبد الملك-  كانت تحت عروة بن الزبير-  و أن عبد الملك كتب إلى الحجاج يأمره بالكف عن عروة-  و ذلك قبل أن يقتل عبد الله-  و ألا يسوءه إذا ظفر بأخيه في ماله و لا في نفسه-  قال فلما اشتد الحصار على عبد الله-  خرج عروة إلى الحجاج فأخذ لعبد الله أمانا و رجع إليه-  فقال هذا عمرو بن عثمان-  و خالد بن عبد الله بن خالد بن أسيد-  و هما فتيا بني أمية يعطيانك أمان عبد الملك-  ابن عمهما على ما أحدثت أنت و من معك-  و أن تنزل أي البلاد شئت و لك بذلك عهد الله و ميثاقه-  فأبى عبد الله قبول ذلك-  و نهته أمه و قالت لا تموتن إلا كريما-  فقال لها إني أخاف إن قتلت أن أصلب أو يمثل بي-  فقالت إن الشاة بعد الذبح لا تحس بالسلخ- .

و روى المسعودي-  أن عبد الله بن الزبير بعد موت يزيد بن معاوية-  طلب من يؤمره على الكوفة-  و قد كان أهلها أحبوا أن يليهم غير بني أمية-  فقال له المختار بن أبي عبيد-  اطلب رجلا له رفق و علم بما يأتي و تدبر قوله إياها-  يستخرج لك منها جندا تغلب به أهل الشام-  فقال أنت لها فبعثه إلى الكوفة-  فأتاها و أخرج ابن مطيع منها-  و ابتنى لنفسه دارا و أنفق عليها مالا جليلا-  و سأل عبد الله بن الزبير-  أن يحتسب له به من مال العراق فلم يفعل-  فخلعه و جحد بيعته و دعا إلى الطالبيين- .

قال المسعودي-  و أظهر عبد الله بن الزبير الزهد في الدنيا-  و ملازمة العبادة مع الحرص على الخلافة و شبر بطنه-  فقال إنما بطني شبر فما عسى أن يسع ذلك الشبر-  و ظهر عنه شح عظيم على سائر الناس-  ففي ذلك يقول أبو حمزة مولى آل الزبير-

إن الموالي أمست و هي عاتبة
على الخليفة تشكوا الجوع و الحربا

ما ذا علينا و ما ذا كان يرزؤنا
أي الملوك على ما حولنا غلبا

و قال فيه أيضا

لو كان بطنك شبرا قد شبعت و قد
أفضلت فضلا كثيرا للمساكين‏

ما زلت في سورة الأعراف تدرسها
حتى فؤادي مثل الخز في اللين‏

و قال فيه شاعر أيضا- لما كانت الحرب بينه و بين الحصين بن نمير- قبل أن يموت يزيد بن معاوية-

فيا راكبا إما عرضت فبلغن
كبير بني العوام إن قيل من تعني‏

تخبر من لاقيت أنك عائذ
و تكثر قتلى بين زمزم و الركن‏

و قال الضحاك بن فيروز الديلمي-

تخبرنا أن سوف تكفيك قبضة
و بطنك شبر أو أقل من الشبر

و أنت إذا ما نلت شيئا قضمته‏
كما قضمت نار الغضا حطب السدر

فلو كنت تجزي أو تثيب بنعمة
قريبا لردتك العطوف على عمرو

قال هو عمرو بن الزبير أخوه-  ضربه عبد الله حتى مات و كان مباينا له- .كان يزيد بن معاوية-  قد ولى الوليد بن عتبة بن أبي سفيان المدينة-  فسرح الوليد منها جيشا إلى مكة-  لحرب عبد الله بن الزبير عليه عمرو بن الزبير-  فلما تصاف القوم انهزم رجال عمرو و أسلموه-  فظفر به عبد الله فأقامه للناس بباب المسجد مجردا-  و لم يزل يضربه بالسياط حتى مات- .

و قد رأيت في غير كتاب المسعودي-  أن عبد الله وجد عمرا عند بعض زوجاته-  و له في ذلك خبر لا أحب أن أذكره- . قال المسعودي ثم إن عبد الله بن الزبير-  حبس الحسن بن محمد بن الحنفية في حبس مظلم و أراد قتله-  فأعمل الحيلة حتى تخلص من السجن-  و تعسف الطريق على الجبال حتى أتى منى-  و بها أبوه محمد بن الحنفية- . ثم إن عبد الله جمع بني هاشم كلهم في سجن عارم-  و أراد أن يحرقهم بالنار-  و جعل في فم الشعب حطبا كثيرا-  فأرسل المختار أبا عبد الله الجدلي في أربعة آلاف-  فقال أبو عبد الله لأصحابه ويحكم-  إن بلغ ابن الزبير الخبر-  عجل على بني هاشم فأتى عليهم-  فانتدب هو نفسه في ثمانمائة فارس جريدة-  فما شعر بهم ابن الزبير إلا و الرايات تخفق بمكة-  فقصد قصد الشعب فأخرج الهاشميين منه-  و نادى بشعار محمد بن الحنفية و سماه المهدي-  و هرب ابن الزبير فلاذ بأستار الكعبة-  فنهاهم محمد بن الحنفية عن طلبه‏ و عن الحرب-  و قال لا أريد الخلافة إلا إن طلبني الناس كلهم-  و اتفقوا علي كلهم و لا حاجة لي في الحرب- .

قال المسعودي-  و كان عروة بن الزبير يعذر أخاه عبد الله-  في حصر بني هاشم في الشعب-  و جمعه الحطب ليحرقهم-  و يقول إنما أراد بذلك ألا تنتشر الكلمة-  و لا يختلف المسلمون و أن يدخلوا في الطاعة-  فتكون الكلمة واحدة-  كما فعل عمر بن الخطاب ببني هاشم لما تأخروا عن بيعة أبي بكر-  فإنه أحضر الحطب ليحرق عليهم الدار- . قال المسعودي-  و خطب ابن الزبير يوم قدم أبو عبد الله الجدلي-  قبل قدومه بساعتين-  فقال إن هذا الغلام محمد بن الحنفية قد أبى بيعتي-  و الموعد بيني و بينه أن تغرب الشمس-  ثم أضرم عليه مكانه نارا-  فجاء إنسان إلى محمد فأخبره بذلك-  فقال سيمنعه مني حجاب قوي-  فجعل ذلك الرجل ينظر إلى الشمس-  و يرقب غيبوبتها لينظر ما يصنع ابن الزبير-  فلما كادت تغرب-  حاست خيل أبي عبد الله الجدلي ديار مكة-  و جعلت تمعج بين الصفا و المروة-  و جاء أبو عبد الله الجدلي بنفسه-  فوقف على فم الشعب-  و استخرج محمدا و نادى بشعاره-  و استأذنه في قتل ابن الزبير فكره ذلك و لم يأذن فيه-  و خرج من مكة فأقام بشعب رضوى حتى مات- .

و روى المسعودي عن سعيد بن جبير-  أن ابن عباس دخل على ابن الزبير فقال له ابن الزبير-  إلام تؤنبني و تعنفني-قال ابن عباس إني سمعت رسول الله ص يقول بئس المرء المسلم يشبع و يجوع جاره-  و أنت ذلك الرجل فقال ابن الزبير-  و الله إني لأكتم بغضكم أهل هذا البيت-  منذ أربعين سنة-  و تشاجرا فخرج ابن عباس من مكة-  خوفا على نفسه فأقام بالطائف حتى مات- .

و روى أبو الفرج الأصفهاني قال-  أتى فضالة بن شريك الوالبي-  ثم الأسدي من بني أسد بن خزيمة-  عبد الله بن الزبير فقال-  نفدت نفقتي و نقبت ناقتي-  فقال أحضرنيها فأحضرها-  فقال أقبل بها أدبر بها ففعل-  فقال ارقعها بسبت و اخصفها بهلب-  و أنجد بها يبرد خفها-  و سر البردين تصح-  فقال فضالة إني أتيتك مستحملا-  و لم آتك مستوصفا-  فلعن الله ناقة حملتني إليك-  فقال إن و راكبها فقال فضالة-

أقول لغلمة شدوا ركابي
أجاوز بطن مكة في سواد

فما لي حين أقطع ذات عرق‏
إلى ابن الكاهلية من معاد

سيبعد بيننا نص المطايا
و تعليق الأداوي و المزاد

و كل معبد قد أعلمته‏
مناسمهن طلاع النجاد

أرى الحاجات عند أبي خبيب
نكدن و لا أمية بالبلاد

من الأعياص أو من آل حرب‏
أغر كغرة الفرس الجواد

قال ابن الكاهلية هو عبد الله بن الزبير-  و الكاهلية هذه هي أم خويلد بن أسد بن عبد العزى-  و اسمها زهرة بنت عمرو-  بن خنثر بن روينة بن هلال-  من بني كاهل بن أسد بن خزيمة-  قال فقال عبد الله بن الزبير لما بلغه الشعر-  علم أنها شر أمهاتي فعيرني بها و هي خير عماته- .

و روى أبو الفرج قال-  كانت صفية بنت أبي عبيد بن مسعود الثقفي-  تحت عبد الله بن عمر بن الخطاب-  فمشى ابن الزبير إليها-  فذكر لها أن خروجه كان غضبا-  لله عز و جل-  و لرسوله ص و للمهاجرين و الأنصار-  من أثرة معاوية و ابنه بالفي‏ء-  و سألها مسألة زوجها عبد الله بن عمر أن يبايعه-  فلما قدمت له عشاءه-  ذكرت له أمر ابن الزبير و عبادته و اجتهاده-  و أثنت عليه و قالت إنه ليدعو إلى طاعة الله عز و جل-  و أكثرت القول في ذلك فقال لها-  ويحك أ ما رأيت البغلات الشهب التي كان يحج معاوية عليها-  و تقدم إلينا من الشام قالت بلى-  قال و الله ما يريد ابن الزبير بعبادته غيرهن

ترجمه فارسی شرح ابن‏ ابی الحدید

حكمت (461)

ما زال الزبير رجلا منّا اهل البيت حتى نشأ ابنه المشئوم عبد الله.

«زبير همواره مردى از ما اهل بيت بود تا آنكه پسر نافرخنده ‏اش عبد الله به جوانى رسيد.»

اين سخن را ابو عمر بن عبد البر در كتاب الاستيعاب از قول امير المؤمنين عليه السّلام درباره عبد الله بن زبير آورده است با اين تفاوت كه كلمه مشئوم-  نافرخنده-  را نقل نكرده است.

عبد الله بن زبير و بيان بخشى از اخبار تازه او

ما-  ابن ابى الحديد-  اينك آنچه را كه ابن عبد البر در شرح حال عبد الله بن زبير آورده است مى‏ آوريم كه اين مصنف معمولا تلخيص بخشهاى مهم شرح حال هر كس را نقل مى‏ كند. سپس تفصيل احوال او را از آثار ديگر نقل خواهيم كرد.ابو عمر كه خدايش رحمت كناد مى‏ گويد: كنيه عبد الله بن زبير، ابو بكر بوده است.

برخى هم گفته ‏اند ابوبكير، و اين موضوع را ابو احمد حاكم حافظ در كتاب خود كه درباره كنيه ‏هاست گفته است ولى جمهور سيره نويسان و اهل آثار بر اين عقيده ‏اند كه كنيه او ابو بكر است. كنيه ديگرى هم داشته است كه ابو خبيب است به نام پسر بزرگش خبيب، و اين خبيب همان كسى است كه عمر بن عبد العزيز به هنگام فرمانروايى خود بر مدينه از سوى وليد به فرمان وليد او را تازيانه زد و خبيب از ضربه ‏هاى تازيانه كشته شد و عمر بن عبد العزيز بعدها خون بهاى او را پرداخت ابو عمر مى ‏گويد: پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم او را به نام و كنيه جد مادريش نام و كنيه نهاد. مادر عبد الله يعنى اسماء دختر ابو بكر در حالى كه از او حامله بود، از مكه به مدينه هجرت كرد و او را به سال دوّم هجرت و بيستمين ماه هجرت زاييد. و گفته شده است: عبد الله به سال نخست هجرت زاييده شده است و نخستين پسرى است كه پس از هجرت مهاجران به مدينه براى مهاجران متولد شده ‏است.

هشام بن عروة از قول اسماء روايت مى‏ كند كه گفته است من در مكه به عبد الله باردار شدم و هنگامى كه مدت باردارى من نزديك به پايان بود به مدينه آمدم و در منطقه قباء منزل كردم و همان جا او را زاييدم و سپس به حضور پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رفتم و عبد الله را در دامن آن حضرت نهادم. رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم خرمايى خواست و آن را جويد و آب آن را از دهان خويش به دهان او ريخت و نخستين چيزى كه به شكم عبد الله وارد شد آب دهان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بود، آن گاه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم با خرمايى كام او را برداشت و براى او دعا فرمود و فرخندگى خواست، و او نخستين فرزندى بود كه در مدينه براى مهاجران زاييده شد و سخت شاد شدند كه به آنان گفته شده بود يهوديان شما را جادو كرده‏اند و براى شما فرزندى متولد نخواهد شد.

ابو عمر مى ‏گويد: عبد الله بن زبير همراه پدر و خاله خود-  عايشه-  در جنگ جمل شركت كرد، او مردى چالاك، تيزهوش و با نام و ننگ و زبان‏آور و سخنور بود. عبد الله كوسه بود، نه ريش داشت و نه يك تار موى در چهره ‏اش. بسيار نماز مى‏ خواند و بسيار روزه مى ‏گرفت و سخت دلير و نيرومند بود و نژاده و مادران و نياكان مادرى و خاله ‏هايش همگان گرامى بودند، ولى خويهايى داشت كه با آنها شايستگى خلافت نداشت. او مردى بخيل و تنگ سينه و بدخوى و حسود و ستيزه‏گر بود و محمد بن حنفيه را از مكه و مدينه تبعيد كرد و عبد الله بن عباس را هم به طائف تبعيد كرد. على عليه السّلام درباره او فرموده است: همواره زبير در شمار خانواده ما شمرده مى ‏شد تا آن گاه كه پسرش عبد الله رشد و نمو كرد.

گويد: به گفته ابو معشر به سال شصت و چهار و به گفته مدائنى به سال شصت و پنج با او به خلافت بيعت شد، و پيش از آن او را خليفه نمى‏خواندند. بيعت با عبد الله بن زبير پس از مرگ معاوية بن يزيد بن معاويه بود. مردم حجاز و يمن و عراق و خراسان با او بيعت كردند و او با مردم هشت حج گزارد و به روزگار عبد الملك بن مروان روز سه‏شنبه سيزده روز باقى مانده از جمادى الاولى و گفته شده است جمادى الاخر سال هفتاد و سه، در سن هفتاد و دو سالگى كشته شد.

پيكرش پس از كشته شدن در مكه به دار آويخته شد. حجاج از شب اول ذيحجه سال هفتاد و دوم او را محاصره كرد و در آن سال حجاج به امارت حج بر مردم حج گزارد، و در عرفات در حالى كه مغفر و زره بر تن داشت وقوف كرد و آنان در آن حج‏ طواف انجام ندادند. حجاج، عبد الله بن زبير را شش ماه و هفده روز در محاصره داشت تا او را كشت. ابو عمر مى ‏گويد: هشام بن عروه از پدرش روايت مى‏ كند كه مى‏ گفته است: ده روز پيش از كشته شدن عبد الله بن زبير، عبد الله پيش مادرش اسماء كه بيمار بود رفت و گفت: مادر جان چگونه‏اى گفت: خود را بيمار مى ‏بينم. عبد الله گفت: همانا در مرگ راحت است. مادر گفت: شايد تو آرزوى آن را براى من دارى ولى من دوست نمى‏دارم بميرم مگر اينكه شاهد يكى از دو حال براى تو باشم، يا كشته شوى و تو را در راه خدا حساب كنم يا بر دشمنت پيروز شوى و چشم من روشن شود.

عروه مى‏گويد: عبد الله برگشت به من نگريست و خنديد. روز كشته شدن عبد الله بن زبير، مادرش در مسجد پيش او آمد و گفت: پسركم مبادا از بيم كشته شدن امانى از ايشان بپذيرى كه در آن بيم زبونى باشد كه به خدا سوگند ضربت شمشير خوردن در عزت بهتر است از تازيانه خوردن در خوارى. گويد: عبد الله برون آمد و براى او تخته درى كنار كعبه نصب كرده بودند كه زير آن توقف مى ‏كرد، مردى از قريش پيش او آمد و گفت: آيا در خانه كعبه را براى تو بگشايم كه داخل كعبه شوى گفت: به خدا سوگند كه اگر شما را زير پرده‏هاى كعبه پيدا كنند، همه‏تان را خواهند كشت مگر حرمت خانه كعبه غير از حرمت حرم است، و سپس اين بيت را خواند: من خريدار زندگانى به ننگ و دشنام نيستم و از بيم مرگ بر نردبان بالا نمى ‏روم.

در همين حال گروهى از سپاهيان حجاج بر او سخت حمله آوردند، پرسيد: آنان كيستند گفتند: مصريان‏اند. عبد الله بن زبير به ياران خود گفت: نيام شمشيرهاى خود را بشكنيد و همراه من حمله كنيد كه من در صف اوّل هستم، آنان چنان كردند، ابن زبير بر مصريان حمله كرد و آنان بر او حمله كردند. ابن زبير با دو شمشير-  كه در دو دست داشت-  ضربه مى‏زد، به مردى رسيد و چنان ضربتى به او زد كه دستش را قطع كرد و به هزيمت رفتند و شروع به ضربه زدن به ايشان كرد تا آنها را از در مسجد بيرون راند، مرد سياهى از آن ميان او را دشنام مى‏داد، ابن زبير به او گفت: اى پسر حام بايست و بر او حمله كرد و او را كشت.

در اين هنگام مردم حمص از در بنى شيبة هجوم آوردند، پرسيد: اينان كيستند گفتند: مردم حمص‏اند، بر آنان حمله برد و چندان با شمشير خود بر آنان ضربت زد كه از مسجد بيرونشان كرد و برگشت و اين شعر را مى‏خواند: «اگر هماوردم يكى بود، او را نابود مى‏كنم و در حالى كه سرش را مى‏برم به وادى مرگ در مى‏آورمش.» آن گاه مردم اردن از در ديگرى بر او حمله آوردند، پرسيد: اينان كيستند گفتند: مردم اردن هستند، شروع به ضربه زدن به آنان كرد و آنان را از مسجد بيرون راند و اين بيت را مى‏خواند: مرا چنين هجومى كه چون سيل است و گرد و خاك آن تا شام فرو نمى‏نشيند در خاطر نيست.

در اين هنگام سنگى از ناحيه صفا رسيد و ميان چشمان او خورد و سرش را زخم كرد و اين بيت را مى‏خواند: «زخمهاى ما بر پاشنه‏ هاى ما خون نمى ‏ريزد بلكه بر پشت پايمان خون فرو مى‏ چكد.» و به اين بيت تمثل جسته بود، دو تن از بردگانش به حمايت از او پرداختند و يكى از ايشان چنين رجز مى‏ خواند: «برده از خدايگان خود حمايت مى‏كند و پرهيز مى ‏دارد.» دشمنان بر او گرد آمدند و پيوسته بر او ضربت مى ‏زدند و او هم مى ‏زد و سرانجام او و آن دو برده را با هم كشتند، و چون كشته شد شاميان تكبير گفتند، و عبد الله بن عمر گفته است: تكبير گويندگان روز تولد عبد الله بن زبير بهتر از تكبير گويندگان روز كشته شدن او هستند.

ابو عمر مى‏ گويد: يعلى بن حرمله گفته است، سه روز پس از كشته شدن عبد الله بن زبير وارد مكه شدم. پيكر عبد الله بردار كشيده بود. مادرش اسماء كه پيرزنى فرتوت و بلند قامت و كور بود، و عصاكش داشت، آمد و به حجاج گفت: وقت آن نرسيده است كه اين سوار فرود آيد حجاج بدو گفت: همين منافق را مى‏ گويى اسماء گفت: به خدا سوگند منافق نبود، بلكه بسيار روزه گيرنده و نمازگزارنده و نيكوكار بود. حجاج گفت: برگرد كه تو پيرزنى و كودن شده‏ اى. اسماء گفت: نه به خدا سوگند خرف نشده ‏ام و خود از رسول خدا شنيدم مى‏ فرمود: «از ميان ثقيف يك دروغگو و يك هلاك كننده بيرون خواهد آمد.» دروغگو را ديديم-  و منظور اسماء مختار بود-  و هلاك كننده تويى.

ابو عمر مى‏گويد: سعيد بن عامر خراز، از ابن ابى مليكه نقل مى‏ كند كه مى ‏گفته است: من به كسى كه براى اسماء مژده آورده بود كه جسد پسرش عبد الله را از دار پايين‏ آورده ‏اند اجازه ورود دادم. اسماء ديگى آب و پارچه سپيد يمنى خواست و به من دستور داد پيكر عبد الله را غسل دهم، هر عضو از اعضاى او را كه مى‏ گرفتيم، جدا مى‏ شد و به دست ما مى‏ آمد، ناچار هر عضوى را مى‏ شستيم و در كفن مى‏ نهاديم و سپس عضو ديگر را مى ‏شستيم و در كفن مى ‏نهاديم تا از غسل فارغ شديم. اسماء برخاست و خود بر آن نماز گزارد، پيش از آن همواره مى ‏گفت: خدايا مرا مميران تا چشم مرا به جثه عبد الله روشن فرمايى، و چون پيكر عبد الله را به خاك سپردند، هنوز جمعه بعد نرسيده بود كه اسماء درگذشت.

ابو عمر مى‏گويد: عروة بن زبير پيش عبد الملك رفته و از او تقاضا كرده بود اجازه فرود آوردن جسد عبد الله را بدهد، عبد الملك پذيرفت و جسد از دار پايين آورده شد.

ابو عمر مى‏ گويد: على بن مجاهد گفته است همراه ابن زبير دويست و چهل مرد كشته شدند و خون برخى از آنان درون كعبه ريخته بود.

ابو عمر مى گويد: عيسى، از ابو القاسم، از مالك بن انس روايت مى‏ كند كه مى ‏گفته است ابن زبير از مروان بهتر و براى حكومت از او و پدرش شايسته ‏تر بود. و گويد: على بن مدائنى، از سفيان بن عيينه نقل مى‏كند كه عامر پسر عبد الله بن زبير تا يكسال پس از مرگ پدرش فقط براى پدرش دعا مى‏كرد و از خداوند براى خود چيزى مسألت نمى‏ فرمود.

ابو عمر گويد: اسماعيل بن عليّه، از ابو سفيان بن علاء، از ابن ابى عتيق روايت مى‏كند كه مى‏گفته است، عايشه گفته بوده است: هرگاه عبد الله بن عمر از اين جا گذشت او را نشانم دهيد، و چون ابن عمر از آن جا گذشت، گفتند كه اين عبد الله بن عمر است.

عايشه گفت: اى ابا عبد الرحمان چه چيزى تو را منع كرد كه مرا از اين مسير كه رفتم-  جنگ جمل-  نهى كنى گفت: من ديدم مردى بر تو چيره شده است و تو هم مخالفتى به او نمى‏كنى-  مقصودش عبد الله بن زبير بود- . عايشه گفت: ولى اگر تو مرا از آن كار نهى كرده بودى، بيرون نمى‏رفتم.

اما زبير بن بكار در كتاب انساب قريش فصلى مفصل درباره اخبار و احوال عبد الله آورده است كه ما آن را خلاصه مى‏كنيم و چكيده آن را مى‏آوريم. زبير بن بكار در بيان فضايل و ستايش عبد الله بن زبير بيش از اندازه سخن گفته است و البته در اين باره عذرش پذيرفته است و نبايد مرد را براى دوست داشتن خويشاوندش سرزنش كرد و چون زبير بن بكار يكى از فرزندزادگان عبد الله بن زبير است از ديگران سزاوارتر به مدح و ستايش اوست. زبير بن بكار گويد: مادر عبد الله بن زبير، اسماء ذات النطاقين دختر ابو بكر صديق است و از اين سبب به ذات النطاقين معروف شده است كه هنگام آماده شدن و حركت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم براى هجرت به مدينه كه ابو بكر هم همراه آن حضرت بود براى سفره آنان بند و ريسمانى نبود كه آن را ببندند، اسماء برگردان دامن خويش را دريد و سفره را با آن بست. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به او فرمود: خداوند متعال به عوض اين دامن، در بهشت دو دامن به تو ارزانى مى‏فرمايد و از آن هنگام به ذات النطاقين موسوم شد.

محمد بن ضحاك از قول پدرش روايت مى‏ كند كه مردم شام هنگامى كه در مكه با عبد الله بن زبير جنگ مى ‏كردند، فرياد مى‏ كشيدند كه اى پسر ذات النطاقين و اين را به خيال خود عيبى مى‏ پنداشتند. گويد: عمويم مصعب بن عبد الله نقل مى‏كرد كه عبد الله بن زبير مى ‏گفته است: مادرم در حالى كه من در شكم او بودم هجرت كرد و هر خستگى و رنج و گرسنگى كه به او رسيد به من هم رسيد.

گويد: عايشه گفت، اى رسول خدا آيا كنيه ‏اى براى من تعيين نمى‏فرمايى فرمود: به نام خواهرزاده‏ات عبد الله كنيه براى خود انتخاب كن و كنيه عايشه ام عبد الله بود.

گويد: هند بن قاسم، از عامر بن عبد الله بن زبير، از پدرش نقل مى‏ كند كه مى‏ گفته است، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم خون گرفت و ظرف خون را به من داد و فرمود: برو آن را جايى زير خاك پنهان كن كه كسى آن را نبيند. من رفتم و آن را آشاميدم و چون برگشتم پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم پرسيد چه كردى گفتم: آن را جايى قرار دادم كه گمان مى‏ كنم پوشيده‏ ترين جا از مردم باشد. فرمود: شايد آن را نوشيده‏اى گفتم آرى زبير بن بكار مى‏گويد: گروه بسيار و برون از شمارى از ياران ما نقل كرده ‏اند كه عبد الله بن زبير هفت روز پياپى روزه مستحبى مى ‏گرفت و چنان بود كه از روز جمعه شروع به روزه گرفتن مى‏ كرد و تا جمعه بعد روزه نمى ‏گشاد و گاه در مدينه شروع به روزه گرفتن مى‏ كرد و در مكه روزه مى‏ گشود، و گاه در مكه شروع به روزه گرفتن مى‏ كرد و در مدينه افطار مى‏ كرد.

گويد: يعقوب بن محمد بن عيسى با اسنادى كه به عروة بن زبير مى‏رساند از قول‏ او نقل مى‏ كند كه مى‏ گفته است در نظر عايشه پس از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و ابو بكر هيچ كس محبوبتر از عبد الله بن زبير نبود.

گويد: مصعب بن عثمان براى من نقل كرد كه عايشه و حكيم بن حزام و عبد الله بن عامر بن كريز و اسود بن ابى البخترى و شيبة بن عثمان و اسود بن عوف، عبد الله بن زبير را وصىّ خود قرار دادند. زبير بن بكار مى ‏گويد: عبد الله نخستين كسى است كه پرده كعبه را ديبا قرار داد و هر چند گاه چنان آن را عطرآگين مى ‏ساخت كه هر كس وارد حرم مى‏شد بوى آن را استشمام مى ‏كرد و پيش از آن پرده كعبه گليم هاى مويين يا چرم بود. گويد: هنگامى كه مهدى پسر منصور عباسى پرده كعبه را برداشت از جمله قطعه ‏هايى كه از آن كندند قطعه و پرده‏اى ديبا بود كه بر آن نوشته بود «براى عبد الله ابو بكر امير المؤمنين»-  يعنى ابن زبير.

گويد: يحيى بن معين با اسنادى كه به هشام بن عروه مى‏رساند نقل مى‏كرد كه مى‏گفته است: در جنگ جمل عبد الله بن زبير را كه ميان كشته‏شدگان افتاده بود برگرفتند در حالى كه چهل و اند زخم نيزه و شمشير بر بدنش بود.

گويد: عبد الله بن زبير از جمله آن چند تنى بود كه عثمان بن عفان به آنان دستور داده بود قرآن را در مصاحف بنويسند. محمد بن حسن، از نوفل بن عماره نقل مى‏كند كه مى‏گفته است: از سعيد بن مسيب درباره خطيبان قريش در دوره جاهلى پرسيدند، گفت: اسود بن مطلب بن اسد سهيل بن عمرو. درباره سخنوران مسلمانان پرسيدند، گفت: معاويه و پسرش و سعيد بن عاص و پدرش و عبد الله بن زبير.

گويد: ابراهيم بن منذر، از عثمان بن طلحه نقل مى‏كرد كه در سه مورد با عبد الله بن زبير ستيز نمى‏شد، شجاعت و بلاغت و عبادت. و گويد: عبد الله بن زبير يك سوم مال خود را در حال زندگانى خويش تقسيم كرد و پدرش زبير هم نسبت به ثلث مال خويش وصيت كرد. ابن زبير يكى از پنج تنى است كه ابو موسى اشعرى و عمرو عاص به اتفاق نظر آنان را براى مشورت به هنگام صدور رأى فراخواندند، آن پنج تن، عبد الله بن زبير و عبد الله بن عمرو، و ابو الجهم بن حذيفة و جبير بن مطعم و عبد الرحمان بن حارث بن هشام بودند.

زبير بن بكار مى‏ گويد: در جنگ جمل هنگامى كه طلحه و زبير بر عثمان بن حنيف پيروز شدند به فرمان آن دو عبد الله بن زبير با مردم نماز مى‏ گزارد. گويد عايشه به كسى كه در جنگ جمل براى او مژده آورد كه عبد الله بن زبير كشته نشده است، ده هزاردرهم مژدگانى داد.

مى‏ گويم-  ابن ابى الحديد-  آنچه بر گمان من غلبه دارد اين است كه موضوع اين مژدگانى در جنگ افريقيه بوده است كه در جنگ جمل عايشه گرفتار خود و از عبد الله بن زبير غافل بوده است.

زبير بن بكّار مى‏ گويد: على بن صالح به طريق مرفوع براى من نقل كرد كه با پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم درباره نوجوانانى كه به حد بلوغ رسيده بودند مذاكره شد، عبد الله بن جعفر و عبد الله بن زبير و عمر بن ابى سلمه مخزومى از آن نوجوانان بودند و به پيامبر گفته شد اگر با آنان بيعت فرمايى بركتى از وجود شما به آنان مى‏رسد و مايه شهرت و شرف ايشان خواهد بود. چون آنان را براى بيعت كردن آوردند، گويى سست و كند شده بودند، ناگاه ابن زبير خود را جلو انداخت، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لبخند زد و فرمود: آرى كه او پسر پدرش است و با آنان بيعت فرمود.

گويد: از راس الجالوت پرسيده شد: دلايل شناخت زيركى و آينده كودكان در نظر شما چيست گفت: چيزى در اين مورد نداريم كه آنان از پى يكديگر آفريده مى‏شوند جز اينكه مواظب آنان هستيم اگر از يكى از آنان بشنويم كه ضمن بازى خود مى ‏گويد: چه كسى با من خواهد بود، اين سخن را نشانه همت و راستى نهفته در او مى‏ دانيم و اگر بشنويم كه مى‏گويد: من همراه چه كسى بايد باشم آن را خوش نمى‏داريم.

و نخستين سخنى كه از عبد الله بن زبير شنيده شد اين بود كه روزى با كودكان بازى مى‏كرد، مردى عبور كرد و بر سرشان فرياد كشيد، كودكان گريختند، ابن زبير يك دو گام به عقب رفت و بانگ برداشت كه بچه ‏ها مرا امير خود قرار دهيد و همگى بر او حمله بريم. و گويد: در حالى كه عبد الله بن زبير همراه كودكان بود، عمر بن خطاب گذشت، كودكان همه گريختند و او ايستاد. عمر گفت: چرا تو نگريختى گفت: گناهى نكرده‏ام كه از تو بترسم. راه هم تنگ نبود كه براى تو آن را گشاده سازم.

زبير بن بكار روايت مى‏كند كه عبد الله بن سعد بن ابى سرح به روزگار خلافت عثمان به جنگ افريقيه رفت، در آن جنگ عبد الله بن زبير، جرجير فرمانده لشكر روم را كشت. ابن ابى سرح به او گفت: مى‏ خواهم مژده‏رسانى پيش امير مؤمنان فرستم تا مژده اين فتح را دهد و تو شايسته ‏ترين كسى، پيش امير مؤمنان-  عثمان-  برو و اين خبر را به او بده. عبد الله بن زبير گويد: چون پيش عثمان رفتم و خبر فتح و نصرت و لطف خدا را گفتم و براى او شرح دادم كه كار ما چگونه بود، همين كه سخنم تمام شد، گفت: آيامى‏توانى اين سخن را به مردم ابلاغ كنى گفتم: آرى و چه چيز مرا از آن باز مى‏ دارد.

گفت: پس برو و به مردم خبر بده. عبد الله مى‏گويد: همين كه كنار منبر رفتم و رو به روى مردم ايستادم، چهره پدرم رو به روى من قرار گرفت و هيبتى از او در دلم پديد آمد كه پدرم نشان آن را در چهره ‏ام ديد. مشتى سنگ ريزه برداشت و چشم بر چهره‏ ام دوخت و مى‏خواست سنگ‏ريزه به من بزند، من كمر خويش را استوار بستم و سخن گفتم.

آورده‏ اند كه پس از پايان سخنان عبد الله، زبير گفت: به خدا سوگند گويى سخن ابو بكر را مى‏ شنيدم، هر كس مى‏ خواهد با زنى ازدواج كند به پدر و برادر آن زن بنگرد كه آن زن فرزندى نظير آنان براى او خواهد آورد.

زبير بن بكار مى‏ گويد: و چون عبد الله بن زبير به كعبه پناه برد به عائذ البيت ملقب شد. گويد: عمويم مصعب بن عبد الله براى من نقل كرد كه آنچه سبب پناهندگى عبد الله بن زبير به كعبه شد اين بود كه چون پدرش زبير از مكه آهنگ بصره داشت، پس از اينكه بدرود كرد و مى‏ خواست سوار شود، نخست به كعبه نگريست و سپس به پسرش عبد الله رو كرد و گفت: به خدا سوگند براى كسى كه خواهان رسيدن به آرزويى است يا از چيزى بيمناك است، چيزى نظير كعبه نديده ‏ام. اما خبر كشته شدن عبد الله بن زبير را ما از تاريخ ابو جعفر محمد بن جرير طبرى كه خدايش رحمت كناد مى‏آوريم.

ابو جعفر مى‏ گويد: حجاج، عبد الله بن زبير را هشت ماه محاصره كرد. اسحاق بن يحيى از يوسف بن ماهك روايت مى‏ كند كه مى ‏گفته است خودم منجنيق مردم شام را ديدم كه چون با آن سنگ انداختند آسمان رعد و برق زد و صداى رعد بر صداى منجنيق پيشى گرفت. مردم شام آن را بزرگ پنداشتند و از سنگ انداختن دست نگه داشتند. حجاج دامن قباى خود را جمع كرد و به كمر بند خويش زد و سنگ منجنيق را برداشت و در آن نهاد و گفت بيندازيد و خودش هم همراه آنان سنگ مى ‏انداخت.

گويد: صبح كردند در حالى كه صاعقه پياپى فرود مى‏ آمد و دوازده تن از ياران حجاج را كشت، و مردم شام آن را كارى زشت دانستند. حجاج گفت: اى ‏مردم شام از اين كار شگفت مكنيد و آن را بزرگ مشماريد كه من فرزند تهامه ‏ام و اينها صاعقه ‏هاى تهامه است، بر شما مژده باد كه پيروزى نزديك شده است و بر سر آنان هم همين مصيبت مى‏رسد.

فرداى آن روز صاعقه ادامه داشت و از ياران ابن زبير هم به شمار ياران حجاج صاعقه زده شدند. حجاج گفت: آيا نمى‏ بينيد كه آنان هم همان‏گونه كشته مى‏ شوند و حال آنكه شما بر طاعت هستيد و ايشان بر نافرمانى، جنگ همچنان ميان حجاج و عبد الله بن زبير ادامه داشت تا آنكه عموم ياران او متفرق شدند و عموم مردم مكه با گرفتن امان به حجاج پيوستند.

طبرى گويد: اسحاق بن عبيد الله از منذر بن جهم اسلمى روايت مى‏كند كه گفته است ابن زبير را ديدم كه كسانى كه همراهش بودند، سخت از يارى دادنش خوددارى و شروع به پيوستن به حجاج كردند. حدود ده هزار تن از آنان به حجاج پيوستند و گفته شده است: منذر بن جهم اسلمى هم از كسانى بود كه از او جدا شد. دو پسر عبد الله بن زبير خبيب و حمزه هم پيش حجاج رفتند و از او براى خود امان گرفتند.

طبرى مى‏گويد: محمد بن عمر، از ابن ابى الزناد، از مخرمة بن سلمان والبى نقل مى‏كند كه مى‏ گفته است: عبد الله بن زبير همين كه خوددارى مردم را از يارى دادن خود بدين گونه ديد، پيش مادر خود رفت و گفت: مادر جان مردم مرا خوار و زبون ساختند، حتى پسران و خويشاوندانم رفته ‏اند، و جز شمارى اندك كه بيش از يك ساعت نمى ‏توانند دفاع كنند همراه من باقى نمانده اند، و آن قوم آنچه از دنيا كه بخواهم به من مى‏ دهند، عقيده تو چيست گفت: پسركم، تو به خود از من داناترى، اگر مى ‏دانى كارى كه كردى حق است و بر آنچه فرا مى‏خوانى حق است، به كار خود ادامه بده كه به هر حال ياران تو بر همان عقيده كشته شده‏اند و سر به فرمان آنان فرو مياور كه غلامان بنى اميه تو را بازيچه قرار دهند، و اگر دنيا را اراده كرده‏اى چه بد بنده‏اى تو هستى كه خويشتن و آنان را كه همراه تو كشته شده‏اند به هلاكت انداخته ‏اى، و اگر مى‏ گويى من بر حق هستم ولى چون يارانم سستى كردند، سست و ناتوان شدم كه اين كار، كار آزادگان و دين‏داران نيست و بقاى تو در دنيا چه اندازه است، كشته شدن نكوتر است.

ابن زبير نزديك رفت و سر مادرش را بوسيد و گفت: به خدا سوگند از هنگامى كه قيام كرده ‏ام تا امروز عقيده من همين است و به دنيا نگرويدم و زندگى در آن را دوست نمى‏ دارم و چيزى مرا وادار به قيام نكرد مگر خشم گرفتن براى خدا كه مى‏بينم حرام خدا را حلال مى‏ شمرند، ولى دوست داشتم عقيده تو را بدانم كه بينشى بر بينش من افزودى، اينك اى مادر بدان كه من امروز كشته مى‏ شوم، اندوه تو سخت مباد و تسليم فرمان خدا شو كه پسرت هرگز كار ناپسند و عملى نكوهيده انجام نداده است و در هيچ حكمى ستم روا نداشته و در هيچ امانى مكر نورزيده و به هيچ مسلمان و اهل ذمه‏اى ظلم نكرده است. و هيچ ظالمى را از كارگزارانم كه از آن آگاه شده‏ام نه تنها نپسنديده‏ام كه آن را زشت شمرده‏ام، و هيچ چيز در نظرم برتر و گزينه‏تر از رضاى پروردگارم نبوده است. بار خدايا اين سخنان را براى تزكيه خويش نمى ‏گويم تو به من داناترى و من اين سخنان را مى ‏گويم تا مادرم آرام گيرد.

مادرش گفت: از خداوند اميد دارم كه سوگ من در مورد تو پسنديده باشد اگر از من به مرگ پيشى گرفتى و آرزومندم از دنيا نروم تا ببينم سرانجام تو چه مى‏شود. عبد الله گفت: اى مادر خدايت پاداش نيكو دهاد و به هر حال پيش از مرگ من و پس از آن دعا را براى من رها مكن.

گفت: هرگز رها نمى‏كنم، وانگهى هر كس بر باطل كشته شده باشد تو بر حق كشته مى‏شوى. اسماء سپس گفت: پروردگارا بر آن شب‏زنده ‏داريها و نمازگزاردن در شبهاى بلند و بر آن تشنگى و ناله در نيمروزهاى سوزان مدينه و مكه و بر نيكوكارى او نسبت به پدر و مادرش رحمت آور، خدايا من او را تسليم فرمان تو درباره او كردم و به آنچه تقدير فرموده‏اى خشنودم، پروردگارا در مورد عبد الله به من پاداش شكيبايان سپاسگزار را ارزانى فرماى.

ابو جعفر طبرى مى‏گويد: محمد بن عمر، از موسى بن يعقوب بن عبد الله، از عمويش نقل مى‏كند كه مى‏گفته است: ابن زبير در حالى كه زره و مغفر پوشيده بود پيش مادرش رفت، سلام كرد و دست مادر را گرفت و بوسيد و مادرش گفت: هرگز از رحمت خدا دور نباشى ولى اين بدرود است، گفت: آرى براى بدرود آمده ‏ام كه امروز را آخر روز دنيا مى ‏بينم كه بر من مى‏ گذرد، و مادر جان بدان كه چون من كشته شوم، من گوشتى خواهم بود كه هر چه با آن كنند آن را زيان نمى‏رساند.

گفت: پسركم راست مى‏گويى همچنين بينش خود را باش و ابن ابى عقيل را بر خود مسلط مگردان اينك پيش من بيا تا تو را بدرود كنم. عبد الله جلو رفت و مادر را در آغوش كشيد و بوسيد. اسماء همين كه دستش زره عبد الله را لمس كرد گفت: اين كار، كار كسى كه قصدى چون تو دارد-  از دنيا بريده است-  نيست. گفت: فقط براى آن پوشيده‏ام كه تو را آسوده خاطر دارم.

گفت: زره مايه قرص شدن دل من نيست. عبد الله زره را از تن كند آن گاه آستينهاى خود را بالا زد و پايين پيراهن خود را استوار بست و دامن جبه خزى را كه زير پيراهن بر تن داشت زير كمربند خويش جا داد. مادرش گفت: دامن جامه‏ات را جمع كن و بر كمر زن،كه چنان كرد، او برگشت و اين شعر را مى‏ خواند: «من چون روز خويش را بشناسم شكيبايى مى ‏كنم كه بعضى مى‏ شناسند و سپس منكر آن مى ‏شوند.» پيرزن سخن او را شنيد و گفت: آرى به خدا سوگند بايد صبورى كنى و چرا صبورى نكنى كه نياكان تو ابو بكر و زبيراند و مادر بزرگت صفيه دختر عبد المطلب است.

گويد: و محمد بن عمر، از قول ثور بن يزيد، از قول مردى از اهل حمص نقل مى‏كند كه مى‏گفته است: در آن روز كه او را ديدم در حالى كه ما پانصد تن از مردم حمص بوديم و از درى كه مخصوص ما بود و كسى غير از ما از آن وارد نمى‏شد، وارد شديم و او به ما حمله كرد و ما منهزم شديم و او اين رجز را مى‏ خواند: «من هرگاه روز-  بخت-  خود را بشناسم شكيبايى مى‏ كنم و آزاده روزهاى خود را مى‏ شناسد و حال آنكه برخى آن را مى ‏شناسند و سپس منكر مى‏ شوند.» و من مى ‏گفتم: آرى به خدا سوگند كه تو آزاده شريفى، و خود او را ديدم كه در ابطح به تنهايى ايستاده بود و كسى به او نزديك نمى‏شد آن چنان كه گمان برديم كشته نخواهد شد.

گويد: مصعب بن ثابت، از نافع آزاد كرده بنى اسد نقل مى‏ كند كه مى‏ گفته است: من همه درهاى مسجد را ديدم كه از مردم شام آكنده بود، آنان كنار هر در سرهنگى و پيادگانى از مردم يك شهر را جا داده بودند. درى كه مقابل در كعبه قرار دارد و ويژه مردم حمص بود و در بنى شيبه از مردم دمشق و در صفا از مردم اردن و در بنى جمح از مردم فلسطين و در بنى سهم از مردم قنسّرين بود، حجاج و طارق بن عمرو ميان ابطح و مروه بودند.

ابن زبير يك باز از اين سو و بار ديگر از آن سو حمله مى‏كرد گويى شيرى در بيشه بود كه مردان جرأت نزديك شدن به او را نداشتند و او از پى ايشان مى ‏دويد و آنان را از در مسجد بيرون مى‏ راند و فرياد مى‏ كشيد و عبد الله بن صفوان را مخاطب قرار مى‏ داد و مى‏ گفت: اى ابا صفوان اگر مردانى مى‏داشت چه فتح و پيروزى مى‏ شد، و اين رجز را مى ‏خواند: «اگر هماوردم يكى بود از عهده‏اش برمى‏ آمدم.» و عبد الله بن صفوان مى‏ گفت: آرى به خدا سوگند و اگر هزار مى‏ بود.

ابو جعفر طبرى مى‏گويد: سحرگاه سه شنبه هفدهم جمادى الاولى سال هفتاد و سه هجرى حجاج همه درها را بر ابن زبير گرفته بود. آن شب ابن زبير بيشتر شب را نماز گزارده بود و سپس به شمشير خود تكيه داده و چرتى زده بود، هنگام سپيده ‏دم بيدار شد و گفت: سعد اذان بگو. سعد كنار مقام ابراهيم اذان گفت. ابن زبير وضو ساخت و دو ركعت نافله صبح را خواند و سپس جلو آمد و ايستاد و موذن اقامه گفت و ابن زبير نماز صبح را با ياران خود گزارد و سوره «ن و القلم» را كلمه به كلمه خواند و سلام داد و آن گاه برخاست و سپاس و ستايش خدا را بر زبان آورد و گفت: چهره‏هاى خود را بگشاييد كه بنگرم و آنان عمامه و مغفر بر سر و چهره داشتند، روهاى خود را گشودند.

ابن زبير گفت: اى خاندان زبير، اگر از سر رضا و محبت با من همدلى كرده‏ايد ما خاندانى از عرب بوديم كه گرفتار شديم اما ذلت نديديم و بر زبونى اقرار نياورديم، اما بعد، اى خاندان زبير برخورد شمشيرها شما را بر بيم نيفكند كه من هرگز در جنگى شركت نكرده‏ام كه در آن از ميان كشتگان زخمى برنخاسته باشم مگر آنكه زحمت مداواى زخمها را سخت‏تر از خود زخم شمشير خوردن ديده ‏ام. شمشيرهاى خود را همان‏گونه حفظ كنيد كه چهره‏ هاى خويش را حفظ مى‏ كنيد، كسى را نمى‏ شناسم كه شمشيرش شكسته باشد و جان خود را حفظ كرده باشد. وانگهى مرد هرگاه سلاح خود را از دست دهد همچون زن بى‏ دفاع خواهد بود. از برق شمشيرها چشم بپوشيد و هر كس به هماورد خود بپردازد و پرسش درباره من شما را از كار باز ندارد و مگوييد عبد الله كجاست، همانا هر كس از من مى ‏پرسد بداند كه من در صف مقدم هستم و اين شعر را خواند: «… من كسى نيستم كه خريدار زندگى در قبال يك دشنام باشم و يا از بيم مرگ بر نردبانى بالا روم.» و سپس گفت: در پناه بركت خدا حمله كنيد و خود حمله كرد و دشمنان را تا حجون عقب راند، در اين هنگام سنگى بر چهره‏اش خورد كه لرزيد و خون بر چهره ‏اش جارى شد. همين كه گرمى خون را بر چهره و ريش خود احساس كرد اين بيت را خواند.

«زخمهاى ما بر پاشنه ‏هايمان خون نمى ‏ريزد ولى بر پشت پايمان خون مى ‏ريزد.» و بر او هجوم آوردند. كنيزك ديوانه ‏اى داشت كه فرياد كشيد: اى واى بر امير مؤمنانم، عبد الله بن زبير بر زمين افتاد و هنگامى كه افتاد همان كنيزك او را ديد و با اشاره او را به ايشان نشان داد. عبد الله بن زبير به هنگامى كه كشته شد جامه خز بر تن داشت، و چون خبر به حجاج رسيد، نخست سجده كرد و همراه طارق بن عمرو رفت و بر سر او ايستاد.

طارق گفت: زنان مردتر از اين نزاده ‏اند. حجاج گفت: آيا كسى را كه با امير المؤمنين مخالف بود ستايش مى ‏كنى گفت: آرى، از همين روى معذوريم و اگر چنان نمى‏ بود براى ما عذرى باقى نمى‏ ماند كه هشت ماه او را بدون اينكه خندق و حصار و حفاظى داشته باشد محاصره كرديم و هر بار كه با او جنگ كرديم نه تنها داد خود را از ما ستاند كه بر ما برترى هم داشت، و چون گفتگوى آن دو به اطلاع عبد الملك رسيد، سخن طارق را تأييد كرد.

گويد: حجاج سرهاى ابن زبير و عبد الله بن صفوان و عمارة بن عمرو بن حزم را به مدينه فرستاد تا سه روز آنجا به نيزه نصب كنند و سپس پيش عبد الملك ببرند.

ما-  ابن ابى الحديد-  اينك بقيه اخبار عبد الله بن زبير را از كتابهاى ديگر نقل مى‏ كنيم. به روزگار حكومت معاويه، عبد الله بن زبير را ديدند كه بر در خانه ميّة كنيزك معاويه ايستاده است، او را گفتند: اى ابا بكر آيا كسى مثل تو بر در خانه اين زن مى‏ ايستد گفت: هرگاه نتوانستيد سر چيزى را به دست آوريد، دم آن را بگيريد.

معاويه پيش عبد الله بن زبير از پسر خود يزيد نام برد و از او خواست با يزيد بيعت كند. ابن زبير گفت: من با صداى بلند با تو سخن مى‏ گويم و آهسته و درگوشى نمى‏ گويم و برادر راستين تو كسى است كه به تو راست بگويد، پيش از آنكه گام پيش نهى بنگر و پيش از آنكه پشيمان شوى بينديش كه نگريستن پيش از گام برداشتن است و انديشيدن پيش از پشيمانى خوردن. معاويه خنديد و گفت: اى ابا بكر شجاعت را در پيرى مى ‏آموزى عبد الله بن زبير به شدت بخيل بود، به سپاهيان خود فقط خرما مى ‏خوراند و به ايشان فرمان جنگ مى‏ داد و چون از ضربات شمشير مى ‏گريختند، آنان را سرزنش مى‏كرد و مى‏گفت: خرماى مرا مى‏خوريد و از فرمان من سرپيچى مى‏كنيد. در اين باره يكى از شاعران چنين سروده است: «با آنكه خداوند به فرمان خود چيره است آيا عبد الله را مى ‏بينى كه با خرما در جستجوى خلافت است.» و يكى از سپاهيان او پنج نيزه را در سينه سپاهيان حجاج شكست و هر بار كه نيزه‏ اش مى‏ شكست، عبد الله بن زبير نيزه‏ اى به او مى ‏داد، بار پنجم بر عبد الله گران آمد و گفت: پنج نيزه نه بيت المال مسلمانان چنين چيزى را تحمل نمى‏ كند.

گدايى از اعراب باديه نشين پيش او آمد، عبد الله چيزى به او نداد. گدا گفت: ريگهاى سوزان پاهايم را سوزانده است. گفت: بر آنها ادرار كن تا خنك شود عبد الله بن زبير، محمد بن حنفيه و عبد الله بن عباس را همراه هفده تن از بنى هاشم كه حسن بن حسن بن على عليه السّلام هم از ايشان بود در يكى از دره‏هاى مكه كه معروف به دره عارم بود جمع و محاصره كرد و گفت: هنوز جمعه نگذشته بايد با من بيعت كنيد و گرنه گردنهايتان را خواهم زد يا شما را در آتش خواهم افكند. پيش از رسيدن جمعه آهنگ سوزاندن آنان را كرد، پسر مسور بن مخرمة زهرى خود را به او رساند و به خدا سوگندش داد كه تا روز جمعه ايشان را مهلت دهد. چون جمعه فرا رسيد، محمد بن حنفيه آب و جامه سپيد خواست، نخست غسل كرد و سپس جامه سپيد-  كفن-  پوشيد و بر خود حنوط زد و هيچ شكى در كشته شدن نداشت.

قضا را مختار بن ابى عبيد، ابا عبد الله بجلى را همراه چهار هزار سپاهى-  براى يارى ايشان-  گسيل داشته بود و چون آنان به ذات عرق فرود آمدند، هفتاد تن از ايشان با مركوبهاى خود شتابان جلو افتادند و بامداد جمعه به مكه رسيدند و در حالى كه شمشيرهاى خود را كشيده بودند بانگ برآوردند يا محمد يا محمد و خود را كنار دره عارم رساندند و محمد بن حنفيه و همراهانش را نجات دادند. محمد بن حنفيه، حسن بن حسن را مأمور كرد ندا دهد هر كس خدا را بر خود داراى حق مى‏ بيند، شمشيرش را در نيام كند كه مرا نيازى به حكومت بر مردم نيست اگر با آشتى و سلامت حكومت به من داده شود مى ‏پذيرم و اگر ناخوش بدارند هرگز با زور حكومت بر ايشان را به چنگ نمى ‏آورم.

در مورد دره عارم و محاصره كردن ابن حنفيه در آن، كثير بن عبد الرحمان چنين سروده است: هر كس از مردم اين پيرمرد را در مسجد خيف مى‏بيند مى‏داند كه او ستمگر نيست، او همنام پيامبر مصطفى و پسر عموى اوست، گرفتاريهاى سنگين مردم را بر دوش مى‏كشد و باز كننده گره وامداران است، تو هر كس را كه مى‏بينى مى‏گويى پناه برنده به خانه خدايى و حال آنكه پناه برنده راستى همان است كه در زندان عارم زندانى است.

مدائنى مى ‏گويد: چون عبد الله بن زبير، ابن عباس را از مكه به طائف تبعيد كرد، او در ناحيه نعمان فرود آمد و دو ركعت نماز گزارد و سپس دستهاى خود را برافراشت و بدين گونه دعا كرد: پروردگارا تو مى‏دانى هيچ سرزمينى كه تو را در آن پرستش كنم براى من خوشتر از مكه نيست و دوست نمى‏دارم كه جز در آن مرا قبض روح فرمايى، پروردگارا ابن زبير مرا از آن شهر بيرون كرد تا در حكومت خويش قويتر شود، خدايا مكر او را سست كن و گردش بد زمانه را براى او قرار بده، و چون نزديك طائف رسيد، مردمش به ديدار او آمدند و گفتند: خوشامد باد بر پسر عموى رسول خدا، به خدا سوگند كه تو در نظر ما محبوب‏تر و گرامى‏تر از آن كسى هستى كه تو را بيرون كرده است، اين خانه‏هاى ما در اختيار توست، هر كجا خوش مى‏دارى فرود آى.

ابن عباس در خانه‏ اى فرود آمد، و مردم طائف پس از نماز صبح و نماز عصر كنار او مى ‏نشستند و او خدا را ستايش مى‏ كرد و از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و خلفاى پس از آن حضرت نام مى ‏برد و مى‏گفت: آنان رفتند و كسى نظير يا شبيه يا نزديك به خود باقى نگذاردند، بلكه اقوامى باقى مانده‏اند كه با عمل آخرت دنيا را مى‏ طلبند و در عين حال كه پوست بز مى‏ پوشند، زير آن دلهاى گرگان و پلنگان نهفته است، اين كار را بدان منظور انجام مى ‏دهند كه مردم آنان را از زاهدان دنيا گمان برند، با اعمال ظاهرى خود براى مردم رياكارى مى‏ كنند و با كارها و انديشه‏ هاى نهانى خود خدا را به خشم مى آورند، دعا مى‏ كنم و خدا را فرا مى‏ خوانم كه براى اين امت به خير و نيكى قلم سرنوشت زند و كار حكومتش را به نيكان و برگزيدگان ايشان بسپارد و تبهكاران و بدان اين امت را نابود فرمايد، شما هم دستهاى نياز خود را به پيشگاه پروردگارتان برآريد و همين موضوع را مسألت كنيد و مردم چنان مى ‏كردند.

چون اين خبر به عبد الله بن زبير رسيد، براى ابن عباس چنين نوشت: اما بعد، به من خبر رسيده است كه در طائف پس از نماز عصر براى مردم مى ‏نشينى و با نادانى براى آنان فتوى مى‏دهى و اهل خرد و دانش را عيب مى‏ گيرى، گويا بردبارى من بر تو و ادامه پرداخت حقوق تو، تو را بر من گستاخ ساخته است. كسى جز تو بى ‏پدر باد، تيز گفتارى خود را بس كن و اندازه نگهدار و اگر خردى دارى بينديش و خود خويشتن را گرامى بدار كه اگر خود خويش را زبون دارى، پيش مردم نفس خود را زبون‏تر خواهى يافت، مگر اين شعر شاعر را نشنيده ‏اى كه مى‏ گويد: «نفس خود را خويشتن گرامى دارد كه اگر خود آن را زبون دارى، هرگز روزگار را گرامى دارنده آن نخواهى يافت.» و من به خدا سوگند مى‏ خورم كه اگر از آنچه به من خبر رسيده است، باز نايستى مرا خشن خواهى يافت و در آنچه تو را از من باز دارد شتابان خواهى يافت، اينك درست بينديش كه اگر بدبختى تو دامن گيرت شد و بر لبه نابودى‏ قرارت داد كسى جز خود را سرزنش نكنى.

ابن عباس در پاسخ او نوشت: اما بعد، نامه‏ات به من رسيد، گفته بودى به نادانى فتوى مى‏دهم و حال آنكه كسى به نادانى فتوى مى‏دهد كه چيزى از علم نداند و حال آنكه خداوند آن اندازه از علم به من ارزانى فرموده است كه به تو عنايت نكرده است و يادآور شده بودى كه بردبارى تو و ادامه دادنت در پرداخت حقوق مرا بر تو گستاخ ساخته است و سپس گفته بودى «از تيز گفتارى خود خويشتن‏دارى كن و اندازه نگهدار.» و براى من مثلهايى زده بودى مثلهاى ياوه، تو چه هنگامى مرا از بدخويى و تندى ترسان و از تيزخشمى خود هراسان ديده‏اى. سپس گفته بودى «اگر بس نكنى مرا خشن خواهى يافت.»، خدايت باقى ندارد و رعايت نفرمايد، به خدا سوگند از گفتن سخن حق و توصيف اهل عدل و فضيلت باز نمى‏ايستم و هم از نكوهش آنان كه كارشان از همه زيان بخش تر است «آنان كه كوشش ايشان در زندگى اين جهانى گمراه شد و خود مى‏پندارند كه نيكو رفتار مى‏كنند.» و السلام.

معاويه هنگامى كه از يكى از سفرهاى حج خود به مدينه برگشت، مردم درباره نيازهاى خود با او بسيار سخن گفتند. او به شتردار خود گفت: همين امشب و شبانه شتران را آماده كن تا حركت كنيم، و چنان كرد. معاويه شبانه حركت كرد و كسى جز ابن زبير را از آن كار آگاه نكرد. ابن زبير اسب خود را سوار شد و از پى معاويه حركت كرد. معاويه در كجاوه خويش خواب بود و ابن زبير سوار بر اسب كنارش در حركت بود، معاويه كه صداى سم اسب را شنيده و بيدار شده بود پرسيد: اين سوار بر اسب كيست ابن زبير گفت: منم ابو خبيب، و در حالى كه با معاويه شوخى مى‏كرد، گفت: اگر امشب تو را كشته بودم چه مى‏شد معاويه گفت: هرگز كه تو از كشندگان پادشاهان نيستى، هر پرنده شكارى به قدر و منزلت خود شكار مى‏كند. ابن زبير گفت: با من اين چنين مى‏گويى و حال آنكه در صف جنگ برابر على بن ابى طالب ايستادم و او كسى است كه خود مى‏ دانى معاويه گفت: آرى ناچار تو و پدرت را با دست چپ خود كشت و دست راستش آسوده و در جستجوى كس ديگرى بود كه او را با آن بكشد. ابن زبير گفت: به‏ خدا سوگند آن كار ما جز براى يارى دادن عثمان نبود و در آن كار پاداش داده نشديم.

معاويه گفت: اين سخن را رها كن كه به خدا سوگند اگر شدت دشمنى و كينه تو نسبت به على بن ابى طالب نمى‏ بود، همراه كفتار پاى عثمان را مى‏ كشيدى. ابن زبير گفت: اى معاويه آيا چنين مى‏ كنى به هر حال ما با تو عهد و پيمانى بسته ‏ايم و تا هنگامى كه زنده باشى بر آن وفا مى‏ كنيم ولى آن كس كه پس از تو مى ‏آيد، خواهد دانست. معاويه گفت: به خدا سوگند كه در آن حال هم من فقط بر خود تو بيم دارم گويى هم اكنون تو را مى ‏بينم كه در ريسمانهاى گره خورده استوار بسته ‏اى و مى ‏گويى كاش ابو عبد الرحمان-  معاويه-  زنده مى ‏بود و اى كاش من آن روز زنده باشم كه تو را به نرمى بگشايم و تو در آن هنگام هم چه بد آزاد و رها شده‏اى خواهى بود.

عبد الله بن زبير پيش معاويه رفت عمرو عاص هم پيش او بود، عمرو در حالى كه اشاره به ابن زبير مى ‏كرد، گفت: اى امير المؤمنين به خدا سوگند اين كسى است كه تحمل تو او را مغرور كرده است و بردبارى تو او را سرمست كرده است و همچون گورخرى كه در بند خود مى‏ جهد در سرمستى خويش جهش مى‏ كند و هرگاه كه حرص و جوش او بسيار مى ‏شود بند و ريسمان رميدگى او را آرام مى‏ سازد و او سزاوار و شايسته است كه به زبونى و كاستى درافتد.

ابن زبير گفت: اى پسر عاص به خدا سوگند اگر ايمان و عهد و سوگندها نبود كه ما را در مورد خلفا ملزم به طاعت و وفا كرده است و اينكه ما نمى‏ خواهيم روش خويش را دگرگون سازيم و خواهان عوضى از آن نيستيم، هر آينه براى ما با او و تو كارها بود، و اگر سرنوشت او را به رأى تو و مشورت با افرادى نظير تو واگذارد او را با چنان بازويى دفع خواهيم داد كه چيزى با آن مزاحمت نداشته باشد و بر او سنگى خواهيم زد كه هيچ سنگ انداختنى از عهده ‏اش برنيايد.

معاويه گفت: اى پسر زبير به خدا سوگند اگر اين نبود كه من تحمل را بر شتاب و گذشت را بر عقوبت برگزيده ‏ام و چنانم كه آن شاعر پيشين سروده است: «از آزرم با اقوامى مدارا مى‏كنم كه مى‏بينم ديگ خشم دلهاى ايشان بر من مى‏جوشد.» تو را بر يكى از ستونهاى حرم مى‏بستم تا جوش و خروشت آرام بگيرد و آزمندى تو كنار آن بريده و آرزويت كاسته شود و هر چه را بافته‏اى از هم باز كنى و آنچه را تافته‏اى دوباره بتابى، و به خدا سوگند بر كناره مغاكى ژرف خواهى بود و فقط گرفتار خويشتن و آن خواهى بود و گريزپا نخواهى بود و چيزى جز آن براى تو نباشد و همچنان خود دانى و آن مغاك.

عبد الله بن زبير در بسيارى از نمازهاى جمعه پياپى نام پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را از خطبه انداخت، مردم اين كار را گناهى بزرگ دانستند، گفت: من از نام بردن رسول خدا روى گردان نيستم ولى او را خاندان كوچك و بدى است كه هرگاه از او نام مى ‏برم گردنهاى خود را افراشته مى‏ دارند و من دوست دارم آنان را زبون سازم.

هنگامى كه عبد الله بن زبير با بنى هاشم به ستيز پرداخت و بر آنان عيب گرفت و كينه را با آنان آشكار ساخت و تصميم بر سركوبى ايشان گرفت و در خطبه‏ هاى خود چه در جمعه و چه غير از آن نام پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را نبرد، گروهى از نزديكانش با او عتاب كردند و فال بد زدند و از فرجامش بيمناك شدند. ابن زبير گفت: به خدا سوگند اگر در ظاهر از بردن نام پيامبر خوددارى مى‏ كنم در نهان و درون خود فراوان او را ياد مى‏كنم ولى مى‏بينم هرگاه بنى هاشم نام پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را مى‏ شنوند چهره ‏هايشان از شادى گلگون و گردنهايشان برافراخته مى‏شود و به خدا سوگند نمى ‏خواهم در كارى كه توانايى آن را دارم هيچ شادى‏اى به آنان بدهم، به خدا تصميم گرفته ‏ام سايبانى چوبين فراهم آرم و ايشان را در آن آتش بزنم و من از ايشان جز گنهكار ناسپاس جادوگر را نخواهم كشت، خدا شمار ايشان را فزون نكند و فرخندگى بر آنان ندهد، خاندان بدى هستند كه نه آغازگر و نه فرجام‏گرى دارند. به خدا پيامبر خدا هيچ خيرى ميان ايشان باقى نگذاشته است، فقط پيامبر خدا همه راستى آنان را در ربوده است و ايشان دروغگوترين مردم‏اند.

در اين هنگام محمد بن سعد بن ابى وقاص برخاست و گفت: اى امير المؤمنين خدايت موفق بدارد. من نخستين كسى هستم كه تو را در مورد كار ايشان يارى مى‏دهم. عبد الله بن صفوان بن اميه جمحى برخاست و به ابن زبير گفت: سخن درست نگفتى و آهنگ كار پسنديده نكردى. آيا از خاندان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عيب مى‏ گيرى و آنان را مى‏ خواهى بكشى، آن هم در حالى كه اعراب برگرد تو هستند، به خدا سوگند اگر بخواهى به شمار ايشان از يك خاندان مسلمان ترك بكشى خداوند آن را براى تو روا نمى‏دارد، وانگهى به خدا سوگند كه اگر مردم آنان را يارى ندهند، خداوند ايشان را با نصرت خود يارى خواهد داد. ابن زبير گفت: اى ابو صفوان بنشين كه تو داناى كار آزموده نيستى.

چون اين خبر به عبد الله بن عباس رسيد، همراه پسر خويش خشمگين بيرون آمد و چون به مسجد رسيد، آهنگ منبر كرد. نخست ستايش خدا را انجام داد و بر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم درود فرستاد و سپس چنين گفت: اى مردم ابن زبير به دروغ چنين مى ‏پندارد كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را اصلى و نسبى و انجام و فرجامى نبوده است، شگفتا تمام شگفتى از اين تهمت بستن و دروغ زدن او، به خدا سوگند نخستين كس كه كوچ و سفر را سنت نهاد و كاروانهاى خواربار قريش را حمايت كرد، هاشم بود و نخستين كس كه در مكه آب شيرين و گوارا به مردم نوشاند و در خانه كعبه را زرين ساخت، عبد المطلب بود، به خدا سوگند آغاز ما با آغاز قريش رشد و نمو كرده است، هرگاه سخن مى ‏گفتند ما سخنگويان ايشان بوديم و چون سخنرانى مى‏ كردند ما سخنرانان ايشان بوديم و هيچ مجدى چون مجد پيشينيان ما نبوده است، وانگهى در قريش اگر مجدى بوده جز به مجد ما نبوده است كه قريش در كفر مطلق و دين فاسد و گمراهى سخت و در كورى و شبكورى بودند تا آنكه خداوند متعال براى آن پرتوى برگزيد و چراغى براى آن برانگيخت و رسول خود را پاكيزه‏اى از ميان پاكيزگان قرار داد، هيچ غائله و دشنامى را بر او نشايد، او يكى از ما و از فرزندان ما و عمو و پسر عموى ماست، وانگهى پيشگام‏ترين پيشگامان به سوى او از ميان ما و پسر عموى ماست و سپس خويشان و نزديكان ما يكى پس از ديگرى در پيشگامى سبقت جستند.

به علاوه ما پس از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بهترين و گرامى‏ترين و نژاده‏ترين و نزديكترين افراد به اوييم. شگفتا تمام شگفتى از ابن زبير كه بر بنى هاشم خرده مى‏گيرد و حال آنكه شرف او و پدر و جدش همگى به سبب پيوند سببى آنان با بنى هاشم، همانا به خدا سوگند كه ابن زبير ديوانه قريش است، و كجا عوام بن خويلد مى‏پنداشت كه مى‏تواند اميد به همسرى صفيه دختر عبد المطلب داشته باشد، به استر گفتند: پدرت كيست گفت: دايى من اسب است، آن گاه از منبر فرود آمد.

ابن زبير در مكه خطبه مى‏خواند و ابن عباس همراه مردم پاى منبر نشسته بود، ابن زبير گفت: اين جا مردى است كه خداوند همان‏گونه كه چشمش را كور كرده است، چشم دلش را هم كور ساخته است، تصور مى‏كند كه متعه زنان به فرمان خدا و رسولش صحيح است و در مورد شپش و مورچه فتوى مى‏دهد، در گذشته بيت المال بصره را با خود برد و مسلمانان را در حالى كه از تنگدستى دانه‏هاى خرما را مى‏شكستند، رها كرد و چگونه او را در اين باره سرزنش كنم كه با ام المؤمنين و حوارى رسول خدا-  زبير-  و كسى كه دست خود را سپر بلاى رسول خدا قرار داد-  طلحه-  جنگ كرده است.

ابن عباس كه در آن هنگام كور شده بود به عصاكش خود سعد بن جبير بن هشام وابسته بنى اسد بن خزيمه گفت: چهره مرا برابر چهره او قرار بده و قامتم را برافراشته دار، كه چنان كرد. ابن عباس آستينهاى خود را بالا زد و نخست خطاب به ابن زبير شعرى را خواند كه مضمون آن چنين است: «بيار آنچه دارى زمردى و زور، بگرد تا بگرديم.»، سپس چنين افزود: اى پسر زبير اما در مورد كورى، خداوند متعال مى‏ فرمايد «همانا ديدگان كور نمى ‏شود بلكه دلهايى كه در سينه‏ هاست كور مى‏ شود.» اما فتواى من در مورد شپش و مورچه. در آن مورد دو حكم است كه نه تو آن را مى‏ دانى و نه يارانت مى‏ دانند، اما بردن اموال، آرى مالى بود كه خود جمع كرده و به خراج گرفته بوديم و حق هر كس را پرداختيم و از آن باقى مانده‏اى كه كمتر از حقى بود كه خداوند در قرآن براى ما مقرر فرموده است باقى ماند و ما طبق حق خود آن را گرفتيم.

درباره متعه از مادرت اسماء بپرس هنگامى كه از گرفتن دو برد عوسجه منصرف شد، چه بوده است، اما جنگ ما با ام المؤمنين، آن زن به احترام ما ام المؤمنين نام نهاده شد، نه به احترام تو يا پدرت، و انگهى پدرت و داييت پرده و حجابى را كه خداوند بر او كشيده بود از او برداشتند و او را فتنه ‏اى قرار دادند كه به پاس و براى او جنگ كنند، و زنهاى خود را در خانه ‏هاى خويش مصون داشتند. و به خدا سوگند كه در حق خدا و محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم انصاف ندادند كه همسر پيامبر را به صحرا كشاندند و همسران خود را مصون و پوشيده داشتن