خطبه ها خطبه شماره 190 منهاج ‏الولاية في ‏شرح‏ نهج‏ البلاغة به قلم ملا عبدالباقی صوفی تبریزی (تحقیق وتصحیح حبیب الله عظیمی)

خطبه 190 صبحی صالح

و من خطبه له ( علیه ‏السلام  ) یحمد اللّه و یثنی على نبیه و یعظ بالتقوى‏

حمد اللّه‏

اءَحْمَدُهُ شُکْرا لِإِنْعَامِهِ، وَاءَسْتَعِینُهُ عَلَى وَظَائِفِ حُقُوقِهِ، عَزِیزَ الْجُنْدِ، عَظِیمَ الْمَجْدِ،

الثناء على النبی‏

الثناء على النبی وَ اءَشْهَدُ اءَنَّ مُحَمَّدا عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ، دَعَا إِلَى طَاعَتِهِ وَ قَاهَرَ اءَعْدَاءَهُ جِهَادا عَنْ دِینِهِ، لاَ یَثْنِیهِ عَنْ ذَلِکَ اجْتِمَاعٌ عَلَى تَکْذِیبِهِ وَالْتِمَاسٌ لِإِطْفَاءِ نُورِهِ.

العظه بالتقوى‏

فَاعْتَصِمُوا بِتَقْوَى اللَّهِ، فَإِنَّ لَهَا حَبْلاً وَثِیقا عُرْوَتُهُ وَ مَعْقِلاً مَنِیعا ذِرْوَتُهُ.
وَ بَادِرُوا الْمَوْتَ وَ غَمَرَاتِهِ وَامْهَدُوا لَهُ قَبْلَ حُلُولِهِ وَ اءَعِدُّوا لَهُ قَبْلَ نُزُولِهِ فَإِنَّ الْغَایَهَ الْقِیَامَهُ، وَ کَفَى بِذَلِکَ وَاعِظا لِمَنْ عَقَلَ، وَ مُعْتَبَرا لِمَنْ جَهِلَ، وَ قَبْلَ بُلُوغِ الْغَایَهِ مَا تَعْلَمُونَ مِنْ ضِیقِ الْاءَرْمَاسِ، وَ شِدَّهِ الْإِبْلاَسِ وَ هَوْلِ الْمُطَّلَعِ، وَرَوْعَاتِ الْفَزَعِ وَاخْتِلاَفِ الْاءَضْلاَعِ وَ اسْتِکَاکِ الْاءَسْمَاعِ وَ ظُلْمَهِ اللَّحْدِ، وَ خِیفَهِ الْوَعْدِ وَ غَمِّ الضَّرِیحِ، وَ رَدْمِ الصَّفِیحِ.

فَاللّهَ اللّهَ عِبادَ اللَّهِ، فَإِنَّ الدُّنْیا ماضِیَهٌ بِکُمْ عَلى سَنَنٍ، وَ اءَنْتُمْ وَالسّاعَهُ فِی قَرَنٍ، وَ کَاءَنَّها قَدْ جاءَتْ بِاءَشْراطِها، وَ اءَزِفَتْ بِاءَفْراطِها، وَ وَقَفَتْ بِکُمْ عَلَى صِراطِها، وَ کَاءَنَّها قَدْ اءَشْرَفَتْ بِزَلازِلِها، وَ اءَناخَتْ بِکَلاکِلِها، وَانْصَرَفَتِ الدُّنْیا بِاءَهْلِها، وَ اءَخْرَجَتْهُمْ مِنْ حِضْنِها، فَکانَتْ کَیَوْمٍ مَضَى ، وَ شَهْرٍ انْقَضى ، وَ صارَ جَدِیدُها رَثّا، وَ سَمِینُها غَثّا، فِی مَوْقِفٍ ضَنْکِ الْمَقامِ، وَ اءُمُورٍ مُشْتَبِهَهٍ عِظامٍ، وَ نارٍ شَدِیدٍ کَلَبُها، عالٍ لَجَبُها، ساطِعٍ لَهَبُها، مُتَغَیِّظٍ زَفِیرُها، مُتَاءَجِّجٍ سَعِیرُها، بَعِیدٍ خُمُودُها، ذاکٍ وُقُودُها، مَخُوفٍ وَعِیدُها، عَمٍ قَرارُها، مُظْلِمَهٍ اءَقْطارُها، حامِیَهٍ قُدُورُها، فَظِیعَهٍ اءُمُورُها وَ سِیقَ الَّذِینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إ لى الْجَنَّهِ زُمَرا، قَدْ اءُمِنَ الْعَذابُ، وَ انْقَطَعَ الْعِتابُ، وَ زُحْزِحُوا عَنِ النَّارِ، وَ اطْمَاءَنَّتْ بِهِمُ الدَّارُ، وَ رَضُوا الْمَثْوى وَ الْقَرارَ، الَّذِینَ کانَتْ اءَعْمالُهُمْ فِی الدُّنْیا زَاکِیَهً، وَ اءَعْیُنُهُمْ باکِیَهً، وَ کانَ لَیْلُهُمْ فِی دُنْیاهُمْ نَهارا تَخَشُّعا وَ اسْتِغْفارا، وَ کانَ نَهارُهُمْ لَیْلاً تَوَحُّشا وَ انْقِطاعا، فَجَعَلَ اللَّهُ لَهُمُ الْجَنَّهَ مآبا، وَ الْجَزاءَ ثَوابا، وَ کانُوا اءَحَقَّ بِها وَ اءَهْلَها، فِی مُلْکٍ دَائِمٍ، وَ نَعِیمٍ قائِمٍ.

فَارْعَوْا عِبادَ اللَّهِ ما بِرِعایَتِهِ یَفُوزُ فائِزُکُمْ، وَ بِإِضاعَتِهِ یَخْسَرُ مُبْطِلُکُمْ، وَ بادِرُوا آجالَکُمْ بِاءَعْمالِکُمْ، فَإِنَّکُمْ مُرْتَهَنُونَ بِما اءَسْلَفْتُمْ، وَ مَدِینُونَ بِما قَدَّمْتُمْ وَ کَاءَنْ قَدْ نَزَلَ بِکُمُ الْمَخُوفُ فَلا رَجْعَهً تَنالُونَ، وَ لا عَثْرَهً تُقَالُونَ.

اسْتَعْمَلَنَا اللَّهُ وَ إِیَّاکُمْ بِطاعَتِهِ وَ طاعَهِ رَسُولِهِ، وَ عَفا عَنّا وَ عَنْکُمْ بِفَضْلِ رَحْمَتِهِ.
الْزَمُوا الْاءَرْضَ، وَ اصْبِرُوا عَلَى الْبَلاءِ، وَ لا تُحَرِّکُوا بِاءَیْدِیکُمْ وَ سُیُوفِکُمْ فِی هَوى اءَلْسِنَتِکُمْ، وَ لا تَسْتَعْجِلُوا بِما لَمْ یُعَجِّلْهُ اللَّهُ لَکُمْ، فَإِنَّهُ مَنْ مَاتَ مِنْکُمْ عَلى فِراشِهِ وَ هُوَ عَلَى مَعْرِفَهِ حَقِّ رَبِّهِ عَزَّ وَ جَلَّ، وَ حَقِّ رَسُولِهِ وَ اءَهْلِ بَیْتِهِ ماتَ شَهِیدا، وَ وَقَعَ اءَجْرُهُ عَلَى اللّهِ، وَ اسْتَوْجَبَ ثَوابَ مانَوى مِنْ صالِحِ عَمَلِهِ، وَ قامَتِ النِّیَّهُ مَقامَ إِصْلاتِهِ لِسَیْفِهِ، فَإ نَّ لِکُلِّ شَیْءٍ مُدَّهً وَ اءَجَلاً.

الباب الحادى عشر في المعاد و أحوال الموت و القبر و أهوال الحشر و القيامة و دخول الجنّة و النار

من كتاب منهاج الولاية في نهج البلاغة في المعاد و أحوال الموت و القبر و أهوال الحشر و القيامة و دخول الجنّة و النار

خطبه 190

و من خطبة له-  عليه الصّلوة و السّلام و التّحيّة و الإكرام- :«» «أحمده شكرا لانعامه، و أستعينه على وظائف حقوقه،» حمد و سپاس مى‏كنم او را از براى شكر نعمت دادن او، و طلب يارى مى‏كنم از او بر جاى آوردن وظيفه‏هاى حقّهاى او.

«عزيز الجند، عظيم المجد.» غالب است لشكر او، و بسيار است بزرگى او.

هر ذرّه از عرش تا ثرى، جنود و لشكرهاى اويند، حتّى لو سلّط بعوضة على الأكوان جميعا لخربتها بقوّة اللّه جميعا.

شعر سعدى:

نيم پشّه بر سر دشمن گماشت
بر سر او چارصد سالش بداشت

‏مولانا:

باد و خاك و آب و آتش بنده ‏اند
با من و تو مرده، با حق زنده ‏اند

گر نبودى واقف از حق جان باد
فرق كى كردى ميان قوم عاد

هود گرد مؤمنان خطّى كشيد
نرم مى‏شد باد كآنجا مى‏رسيد

هر كه بيرون بود از آن خط جمله را
پاره پاره مى‏گسست اندر هوا

آتش ابراهيم را دندان نزد
چون گزيده حق بد او، چونش گزد

موج دريا چون به امر حق شتافت‏
قوم موسى را ز قبطى وا شناخت‏

خاك قارون را چو فرمان در رسيد
با زر و سيمش به قعر خود كشيد

«و أشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله، دعا إلى طاعته، و قاهر أعداءه جهادا عن دينه،» و گواهى مى ‏دهم كه محمّد بنده او و فرستاده اوست، خواند مردمان را به فرمانبردارى او، و فرو شكست دشمنان او را از براى مجاهده كردن از دين او.

«و لا يثنيه عن ذلك اجتماع على تكذيبه، و التماس لإطفاء نوره.» باز نگردانيد او را-  صلّى اللّه عليه و آله و سلّم-  از آن اجتماع كفّار بر تكذيب و به دروغ نسبت كردن او، و جستن فرو نشاندن نور او.

«فاعتصموا بتقوى اللّه،» پس چنگ در زنيد به پرهيزكارى و ترس از خداى تعالى.

«فإنّ لها حبلا وثيقا عروته، و معقلا منيعا ذروته.» پس بدرستى كه مر او را رسنى است كه محكم است گوشه او، و پناهى است كه استوار است بالاى او.

استعار لفظ «الحبل» و «العروة» لما يتمسّك به من التقوى فيعتصم به من النار.

رسالتين:

دست در تقوا زن و آزاد باش
ور در آتش مى ‏روى دلشاد باش‏

«و بادروا الموت و غمراته،» و بشتابيد و پيشى گيريد مرگ را و سختيهاى او، عطّار فرمايد:

تو نمى‏ دانى كه هر كو زاد مرد
شد به خاك و هر چه بودش باد برد

هم براى مردنت پرورده ‏اند
هم براى بردنت آورده ‏اند

گر تو عمرى در جهان فرمان دهى
هم بميرى هم به زارى جان دهى‏

«و امهدوا له قبل حلوله،» و آماده كنيد جاى او را از تقوا پيش از فرود آمدن او.

«و أعدّوا له قبل نزوله:» و مهيّا باشيد او را پيش از نازل شدن او.

عطّار:

كار خود در زندگانى كن به برگ
ز آنكه نتوان كرد كارى روز مرگ‏

اين زمان درياب كآسان باشدت‏
ورنه دشوارى فراوان باشدت‏

از صفات بد به كلّى پاك شو
بعد از اين بادى به كف با خاك شو

تو كجا دانى كه اندر تن تو را
چه پليديها و چه گلخن تو را

مار و كژدم در تو زير پرده ‏اند
خفته‏ اند و خويشتن گم كرده ‏اند

گر سر مويى فرا ايشان كنى‏
هر يكى را همچو صد ثعبان كنى‏

هر كسى را دوزخى پر مار هست
تا بپردازى تو دوزخ كار هست‏

گر برون آيى ز يك يك پاك تو
خوش بخواب اندر روى در خاك تو

ورنه زير خاك چه كژدم چه مار
مى ‏گزندت سخت تا روز شمار

«فإنّ الغاية القيامة، و كفى بذلك واعظا لمن عقل، و معتبرا لمن جهل» پس بدرستى كه پايان كار مرگ قيامت است، و كافى است به آن پند دهنده كسى را كه عاقل باشد، و محلّ اعتبار گرفتن كسى را كه جاهل باشد و في كتاب شهاب الأخبار عن رسول اللّه-  صلّى اللّه عليه و آله و سلّم- : «ليأخذ العبد لنفسه من نفسه، و من دنياه لآخرته، و من الشّيبة قبل الكبر، و من الحياة قبل الممات، فما بعد الموت من دار إلّا الجنّة و النّار.» يعنى بايد كه فرا گيرد بنده [از نفس خود] از براى نفس خود، و فرا گيرد از دنياى خود از براى آخرت خود، و فرا گيرد از جوانى خود پيش از پيرى، و فرا گيرد از زندگى خود پيش از مردن، پس نيست بعد از موت هيچ خانه‏اى الّا بهشت و دوزخ.

مولانا:

تا كى گريزى از اجل، در ارغوان و ارغنون
نك كش كشانت مى‏ برد، إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ

‏شد اسب و زين نقره‏گين، بر مركب چوبين نشين
زين بر جنازه نه ببين، دستان اين دنياى دون‏

بر كن قبا و پيرهن، تسليم شو اندر كفن
‏بيرون شو از باغ و چمن، ساكن شو اندر خاك و خون‏

دزديده چشمك مى‏ زدى، همراز خوبان مى ‏شدى
دستك زبان مى ‏آمدى، كو يك نشان زانها كنون‏

اى كرده بر پاكان زنخ ، امروز بستندت زنخ
فرزند و اهل خانه‏ ات، از خانه كردندت برون‏

كو آن فضولي هاى تو، كو آن ملوليهاى تو
كو آن نغولي هاى تو در فعل و مكر اى ذو فنون

‏اين باغ من، آن خان من، اين آن من، آن آن من
‏اى هر منت هفتاد من، اكنون كهى از تو فزون‏

كو آن دم و دولت زدن، بر اين و آن سبلت زدن
كو حمله‏ ها و مشت تو، و آن سرخ گشتن از جنون

‏هرگز شبى تا روز تو، در توبه و در سوز تو
نابوده مه اندوز تو، اى خالق ريب المنون

‏امروز ضربتها خورى، و ز رفته حسرتها خورى
زان اعتقاد سرسرى، زين دين سست بى‏ ستون

‏زان سست بودن در وفا، بيگانه بودن با خدا
زان ماجرا با انبيا، كين چون بود اى خواجه چون

«و قبل بلوغ الغاية ما تعلمون من ضيق الأرماس، و شدّة الإبلاس، و هول المطّلع،»

و پيش از رسيدن غايت كه قيامت است نمى‏دانيد از تنگى قبرها، و سختى حزن و انكسار، و خوف موضوع اطّلاع، يعنى منازل آخرت و محفل قيامت.

«و روعات الفزع،» و شدايد فزع.

«و اختلاف الأضلاع، و استكاك الأسماع،» و آمد و شد استخوانهاى پهلو از فشردن گور، و كر شدن گوشها.

«و ظلمة اللّحد، و خيفة الوعد،» و تاريكى لحد، و ترس وعده مصائب.

«و غمّ الضّريح، و ردم الصّفيح.» و اندوه اندرون گور، و رخنه برآوردن سنگهاى قبر.

عطّار:

پيوسته چو ابر اين دل بى‏ خويش كه هست
خون مى ‏گريد زين ره در پيش كه هست

‏گويند چه كارت افتادست آخر
چه كار بود فتاده زين پيش كه هست‏

«فاللّه عباد اللّه فإنّ الدّنيا ماضية بكم على سنن، و أنتم و السّاعة في قرن.»-  القرن الحبل الذى يقرن به البعيران-  پس بترسيد از خداى بترسيد از خداى، پس بدرستى كه دنيا گذرنده است به شما بر يك طريق كه آن طريق آخرت است، و شما و قيامت در يك رسن كشيده‏ ايد.

«فكأنّها قد جاءت بأشراطها، و أزفت بأفراطها، و وقفت بكم على صراطها.» پس گوييا قيامت بتحقيق آمده است با علامتهاى او، و نزديك شده است با مقدّمات او، و ايستاده است با شما در راه او.

«و كأنّها قد أشرفت بزلازلها، و أناخت بكلاكلها،» و گوييا بتحقيق مشرف شده است با سختيهاى او، و خوابانيده است شتر با اثقال او.

استعار لفظ «الكلاكل»-  و هى الصدور-  لأثقالها.

«و انصرفت«» الدّنيا بأهلها، و أخرجتهم من حضنها،» و برگردانيده است دنيا را به‏ اهل خود، و بيرون برده است ايشان را از كنار او.

استعار لفظ «الحضن» لحصولهم فيها، و اشتمالها على منافعهم، فهى كالامّ الخاضنة لهم.

«فكانت كيوم مضى، و شهر انقضى،» پس باشد دنيا همچون روزى گذشته، و ماهى آخر شده اهل خود، و بيرون برده است ايشان را از كنار او.

استعار لفظ «الحضن» لحصولهم فيها، و اشتمالها على منافعهم، فهى كالامّ الخاضنة لهم.

«فكانت كيوم مضى، و شهر انقضى،» پس باشد دنيا همچون روزى گذشته، و ماهى آخر شده.

عطّار:

تو خوش بنشسته و گردون دونده
تو مرغ دانه‏ كش، عمرت پرنده‏

تو خفته عمر بر پنجاه آمد
كنون بيدار شو كانگاه آمد

چه گر عمرى به دنيا در نشستى
كنون تا بنگرى اندر گذشتى‏

كنون آن بادها از سر برون شد
كه شيب خاك مى ‏بايد درون شد

تو را افتاده كار اى پير خون خور
به ايمان گر توانى جان برون بر

نمى‏ترسى كه از كوى جهانت
‏تو غافل در ربايند از ميانت‏

«و صار جديدها رثّا، و سمينها غثّا في موقف ضنك المقام، و امور مشتبهة عظام،» و باز گذشته است نو او با كهنه، و فربه او با لاغر، در جاى تنگ، و كارهاى پوشيده مشكل بزرگ.

«و نار شديد كلبها، عال لجبها، ساطع لهبها،» و آتشى كه سخت است گزيدن او، بلند است آواز او، بركشيده است زبانه او.

«متغيّظ زفيرها، متأجّج سعيرها،» خشم گيرنده است ناله او، زبانه زننده است آتش او.

«بعيد خمودها، ذاك وقودها، مخوف وعيدها،» دور است فرو نشستن او، مشتعل است آتش افروزه او، ترسان است بيم دادن او.

«غم«» قرارها، مظلمة أقطارها،» اندوه است آرامگاه او، تاريك است كرانه‏ هاى‏ او، «حامية قدورها، فظيعة امورها.» و جوشان است ديگهاى او، و سخت و زشت است كارهاى او.

«وَ سِيقَ الَّذِينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ زُمَراً.«» قد آمنوا العذاب،«» و انقطع العتاب، و زحزحوا عن النّار، و اطمأنّت بهم الدّار، و رضوا المثوى و القرار.» و رانده شوند آنانى كه ترسيدند از پروردگار خويش به سوى جنّت زمره‏اى چند كه بتحقيق ايمن شدند از عذاب، و منقطع شد عتاب با ايشان، و دور گردانيده شدند از آتش، و آراميد به ايشان دار جنّت، و راضى شدند از محلّ اقامت و آرامگاه.

«الّذين كانت أعمالهم في الحياة الدّنيا زاكية،» آن كسانى كه بود اعمال ايشان در زندگى دنيا پاكيزه.

«و أعينهم باكية،» و چشمهاى ايشان گريان.

«و كان ليلهم في دنياهم نهارا، تخشّعا و استغفارا،» و باشد شب ايشان در دنياى ايشان همه روز، از بسيارى بيدارى ايشان در خشوع و خضوع، و طلب مغفرت از پروردگار خويش تمام شب.

«و كان نهارهم ليلا، توحّشا و انقطاعا.» و باشد روز ايشان در دنيا همه شب، از وحشت كردن و جدايى جستن و نفرت از خلايق و تنهايى گزيدن، با آنكه روز محلّ اشتغال و اختلاط با خلق است.

سعدى:

ز ياد ملك چون ملك نارمند
شب و روز چون دد ز مردم رمند

نه سوداى خودشان نه پرواى كس
‏نه در كنج توحيدشان جاى كس‏

به سوداى جانان ز جان مشتغل
به ذكر حبيب از جهان مشتعل

خوشا وقت رندان هشيار مست
كه با غصّه شادند و با نيست هست‏

به معنى بزرگ و به صورت حقير
به همّت بلند و به مقدار پست‏

چو نرگس ز خوان فلك سير چشم
چو غنچه ز ملك جهان تنگ دست

‏به آزادگى سركشيده چو سرو
ولى مانده در بندگى پاى بست‏

«فجعل اللّه لهم الجنّة ثوابا،» پس گردانيد خداى تعالى از براى ايشان بهشت پاداش ايشان.

«وَ كانُوا أَحَقَّ بِها وَ أَهْلَها» و بودند ايشان به آن سزاوارتر و بودند اهل آن.

فإنّ منهم من أهل الآخرة و منهم أهل اللّه و خاصّته.

في تفسير العرائس«» في قوله تعالى: وَ أَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوى‏ وَ كانُوا أَحَقَّ بِها وَ أَهْلَها«»: «لأنّهم سابقون بها في الازل من غيرهم الذى حجبهم اللّه من رؤية نورها و كانوا اهل الكلمة من حيث الاصطفائية إذ نزلت عندليب التوحيد«» على أغصان ورد قلوبهم فترنّمت بألسنتهم الصادقة من بطنان أفئدتهم بكلمة التقديس.»«» «في ملك دائم، و نعيم قائم.» در پادشاهى دائم مخلّد بى ‏انتقال و انعزال، و نعيم مقيم ثابت بى‏زوال از ذخاير مكاشفات و عجايب مشاهدات.

در عبهر العاشقين«» است كه: «اهل مشاهده را سه مشاهده است: يكى پيش از وجود انسانى، ارواح را قبل الاجساد در حضرت مجد، چون جمع آورد با رؤساى ارواح، فرمود: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ طوعا قالُوا بَلى‏.«» لذّت كلام در ايشان رسيد، از حقّ جمال خواستند تا عرفان بر كمال شود. حق حجاب جبروت برداشت، و جمال جلال ذات به ايشان نمود. ارواح انبيا و اوليا از تأثير سماع و جمال جلال مست شدند. با شاهد قدم بى ‏رسم حدثان دوستى گرفتند. از آن ولايت به مراتب تربيت‏ الهى محبّتشان مزيد گرفت. زيرا چون ارواح قدسى به صورت خاكى در آمدند، از سر سودتى پيشين جمله «آرى گوى» شدند، [و در بعضى نسخ است كه جمله «أرنى گوى» شدند] و محلّ انبساط يافتند تا هر چه در اين جهان ديدند همه او ديدند، چنان كه بعضى از خواصّ محبّت گفته ‏اند: «ما نظرت في شي‏ء إلّا و رأيت اللّه فيه».

از شطّاحان طربناك هيچ كس نيست كه از حقّ تعالى رؤيت نخواست و دعوى رؤيت نكرد. در مجالسشان زبان عشق همه «رأيت ربّى» گويد. بر سنن منازل محبّت ثانى در رؤيت ثانى يافتند، كه هر كه بعد از امتحان در حجاب انسانى جوهر روحش به عوارض بشرى محتجب نشود، و در جوهر روحش قهريات تأثير نكند، آن شاهد اوّل بى زحمت حدثان اينجا باز يابد و محبّت بر محبّت بيفزايد.

مشاهده سيوم رؤيت اعظم است، و آن در سراى بقا است. چون جسم و روح متجانس شدند، غايت محبّت آن جاست. به قدرت مشاهده محبّت مى ‏افزايد و هرگز از عارف منقطع نشود. زيرا محبوب را حدّ مشاهده نيست. در مقام مشاهده منازل است، به قدر منازل محبّت است، اصل محبّت از رؤيت حسن و جمال است. در رؤيت عظمت محبّت را زوال است.» و به صحّت رسيده كه در ايام منى در حجّة الوداع سوره كريمه إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ نازل شد، حضرت با جبرئيل گفت: «گوييا مرا خبردار مى ‏گردانند كه از اين عالم مى‏بايد رفت». جبرئيل گفت: وَ لَلْآخِرَةُ خَيْرٌ لَكَ مِنَ الْأُولى‏.در فتوحات است در باب محبّت كه [اشتياق‏] محبّ به آنكه راغب است در خروج از دنيا به لقاى محبوب خود، از براى آن است كه آن لقاء خاصّ است، و اگر نه مشهود در هر حال وجه حقّ تعالى است، لكن هر موطنى محلّ لقاى خاصّ است‏ و عينى خاصّ. و شخص نمى ‏رسد به آن لقاى خاصّ اخروى كه رؤيت اعظم است، الّا به خروج از دار دنيا كه منافات دارد با آن لقاء. حضرت رسالت را-  صلّى اللّه عليه و آله و سلّم-  مخيّر گردانيدند ميان بقاى در دنيا و انتقال به اخرى، پس گفت-  صلّى اللّه عليه و آله و سلّم- : «الرّفيق الأعلى».

پس بدرستى كه او در حال دنيا در مرافقت ادنى بود، و در خبر است از آن حضرت كه: «من أحبّ لقاء اللّه-  يعنى بالموت-  أحبّ اللّه لقاءه، و من كره لقاء اللّه كره اللّه لقاءه». آن كس كه دوست دارد لقاى خداى تعالى، دوست مى‏دارد خداى تعالى لقاى او را، پس تجلّى مى ‏كند بر او، و آن كس كه مكروه مى ‏دارد لقاى خداى تعالى، مكروه مى‏دارد خداى تعالى لقاى او را، پس محجوب مى‏شود از او.

و لقاى حقّ تعالى به موت طعمى دارد كه نمى‏باشد در لقاى او به حيات دنيا.

پس نسبت لقاء به موت، نسبت قوله تعالى: سَنَفْرُغُ لَكُمْ أَيُّهَ الثَّقَلانِ است. چه موت در دنيا فراغ ارواح ما است از تدبير ابدان ما. پس مى‏ خواهد محبّ و دوست مى ‏دارد كه آن ذوق حاصل كند، و ميسّر نمى‏ شود آن الّا به خروج از دار دنيا به موت نه به حال.

شعر [مولانا:]

مؤمنان گویند در حشر اى ملک
نى که دوزخ بود راه مشترک‏

کافر و مؤمن بدو یابد گذار
ما ندیدیم اندر این ره دود و نار

نک بهشت و نازگاه«» ایمنى
پس کجا بود آن گذرگاه دنى‏

پس ملک گوید که آن روضه خضر
که فلان جا دیده‏اید اندر گذر

دوزخ آن بود و سیاستگاه سخت
بر شما شد باغ و بستان و درخت‏

چون شما این نفس دوزخ خوى را
و آتش این گبر فتنه جوى را

جهدها کردید و او شد پر صفا
نار را کشتید از بهر خدا

آتش شهوت که شعله مى‏زدى‏
سبزه تقوا شد و نور هدى‏

آتش خشم شما هم حلم شد
ظلمت جهل از شما هم علم شد

آتش حرص از شما ایثار شد
و آن حسد چون خار بد گلزار شد

چون شما این جمله آتشهاى خویش
بهر حق کشتید تا شد نوش نیش

نفس نارى را چو باغى ساختید
اندر او تخم وفا انداختید

بلبلان ذکر و تسبیح اندر او
خوش سرایان در چمن بر طرف جو

داعى حق را اجابت کرده‏اید
در جحیم نفس آب آورده‏اید

دوزخ ما نیز در حقّ شما
سبزه گشت و گلشن و برگ و نوا

چیست احسان را مکافات اى پسر
لطف و احسان و ثواب معتبر

مروى است كه كسى سؤال كرد از منبع الحقائق امام جعفر صادق-  عليه الصلاة و السلام-  در آيه: وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلَّا وارِدُها، أ تردونها أنتم أيضا فرمود كه «جزناها و هى خامدة». يعنى ما از او گذشتيم و دوزخ فسرده بود.

تو را از آتش دوزخ چه باک است
گر از هستى، تن و جان تو پاک است‏

از آتش زرّ خالص برفروزد
چو غشّى نبود اندر وى، چه سوزد

«فارعوا عباد اللّه ما برعايته يفوز فائزكم، و بإضاعته يخسر مبطلكم.» پس رعايت كنيد اى بندگان خداى به آنچه به رعايت كردن آن فيروزى مى‏ يابد فيروزى يابنده شما، و به ضايع كردن آن زيان مى ‏يابد زيانكار شما.

«و بادروا آجالكم بأعمالكم،» و مبادرت و مسابقه جوييد اجلهاى شما به عملهاى شما. مبادرة الآجال بالأعمال مسابقتها بها استعدادا لتسهيل الموت.

«فإنّكم مرتهنون بما أسلفتم، و مدينون بما قدّمتم.» پس بدرستى كه شما مرهونيد به آنچه پيش فرستاده ‏ايد، و جزا داده ‏گانيد به آنچه در پيش كرده ‏ايد.

شعر:

فى المثل گر صد جهان است آن تو
آنچه بفرستى تو، باشد آن تو

گر در این ره بنده، گر آزاده ‏اى‏
تو نبینى آنچه نفرستاده اى‏

هر چه ز اینجا مى ‏برى آن زان توست
نیک و بد درد تو و درمان توست‏

خواجه بوسعد آن امام با اصول‏
مجلسى مى ‏گفت از قول رسول‏

ره زده از در در آمد قافله
ترک حج کرده دلى پر مشغله‏

آمدند آن جمع، بهر زاد راه‏
بر در مجلس که ما را زاد خواه‏

خواجه گفتا کیست از اصحاب جمع
کو برافروزد دل خلقى چو شمع‏

عورتى از گوشه‏اى آواز داد
کین چنین تاوان توانم باز داد

رفت و درجى  پیش او زود آورید
هر زر و زرّینه کش بود آورید

خواجه آن بنهاد و سه روز و سه شب‏
گفت اگر گردد پشیمان چه عجب‏

پیش آمد بعد سه روز آن زنش
پس، نهاد آنجا دو دست او رنجنش

خواجه را گفت اى به حق پشت و پناه‏
آن زر آخر از چه مى‏دارى نگاه‏

خواجه گفت این من ندیدم از کسى
از پشیمانیت ترسیدم بسى‏

گفت مندیش این معاذ اللّه مگوى‏
این بدیشان ده دگر زین ره مگوى‏

بر سر آن نه دو دست ابرنجنم
تا شود آزاد کلّى گردنم‏

گفت دست اورنجنم اى نامدار
بوده است از مادر خود یادگار

زان همه زرّینه این یک بیش بود
لا جرم روز و شبم با خویش بود

خویشتن را دوش مى ‏دیدم به خواب‏
در بهشت عدن همچون آفتاب‏

آن همه زرّینه‏ها بد بر تنم
مى‏ ندیدم این دو دست اورنجنم‏

گفتم آن بد یادگار مادرم‏
مى ‏نبینم، لاجرم زان غم خورم‏

حور جنّت گفت از آن دیگر مگوى
این فرستادى و بس دیگر مجوى‏

آنچه تو آنجا فرستادى به ناز
لاجرم آن پیشت آوردیم باز

«و كأن قد نزل بكم المخوف، فلا رجعة تنالون، و لا عثرة تقالون.» و حال آنكه بتحقيق نازل شده به شما امر ترسيده شده از آن. پس نه بازگشتى است شما را كه به آن برسيد، و نه گناهى كه عفو كرده شويد.

عطّار:

اى دل آخر مى ‏بباید مرد زار
کار کن کامروز دارى روزگار

بر پل دنیا چه منزل مى‏ کنى‏
خیز اگر ره توشه حاصل مى ‏کنى‏

مولانا:

از روز قیامت جهان سوز بترس
وز ناوک انتقام دلدوز بترس‏

اى در شب حرص خفته در خواب دراز
صبح اجلت دمید از روز بترس‏

«استعملنا اللّه و إيّاكم بطاعته و طاعة رسوله، و عفا عنّا و عنكم بفضل رحمته.» كار بندد خداى تعالى ما و شما را به فرمانبردارى او و فرمان رسول او، و درگذرد از گناهان ما و شما با فزونى بخشايش او.

«الزموا الأرض، و اصبروا على البلاء. و لا تحرّكوا بأيديكم و سيوفكم و هوى ألسنتكم،» ملازم شويد زمين را، و ثبات ورزيد و صبر كنيد بر بلا، و حركت مكنيد به دستهاى شما و تيغهاى شما و خواهش زبانهاى شما به سبّ و شتم.

«لزوم الأرض» كناية عن الثبات في زمن الفتنة، و عدم النهوض و الجهاد ما لم يقم لهم قائم حقّ.

قيل: هو خطاب خاصّ بمن يكون بعده من أصحابه، و هو ألسنتهم ارادتهم للسبّ و الشتم.

«و لا تستعجلوا بما لم يعجّله اللّه لكم.» و تعجيل مكنيد به آنچه تعجيل نكرده است خداى تعالى شما را، يعنى جهاد.

«فإنّه من مات منكم على فراشه و هو على معرفة حقّ ربّه و حقّ رسوله و أهل بيته مات شهيدا،» پس بدرستى كه آن كس كه بميرد از شما بر بستر خود، و حال آنكه او بر شناخت پروردگار خود و شناخت حقّ رسول او و اهل بيت او باشد، پس بتحقيق مرده است شهيد.

«و وقع أجره على اللّه،» و باشد مزد او بر خداى.

«و استوجب ثواب ما نوى من صالح عمله،» و مستوجب شود پاداش آنچه نيّت كرده است از عمل شايسته او.

«و قامت النّيّة مقام إصلاته بسيفه،» و آن نيّت قائم مقام شمشير از نيام كشيدن اوست در لحوق به درجه شهدا.

«فإنّ لكلّ شي‏ء مدّة و أجلا.» پس بدرستى كه هر چيزى را مدّتى است و وقتى معيّن.

منهاج ‏الولاية في‏ شرح ‏نهج‏ البلاغة، ج 2 عبدالباقی صوفی تبریزی ‏ (تحقیق وتصیحیح حبیب الله عظیمی) صفحه 989-1005

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.