انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه به قلم علامه حسن زاده آملى قسمت سوم (آخر)

تاريخ اهرام مصر و دوام دانه گندم‏

در بناى اهرام مصر بخصوص دو هرم بزرگ، چندان آنها را مستحكم كرده‏اند و از پايدارى و استوارى كارشان آرميده بودند كه تاريخ آن را آسمانى گذاشته‏اند نه زمينى، كه تاريخهاى زمينى به مرور ايام و كرور اعوام در معرض حوادث در آيند و زوال‏پذيرند و در دست فراموشى گرفتار آيند و براى تاريخ اهرام بسند نباشند لذا در تاريخ بناى هرمان گفته شد: قد بنى الهرمان و النّسر الطّائر فى السّرطان.

نسر طائر از ثوابت سفيد رنگ و از اكبر قدر دوم در صورت عقاب است كه از صور شمالى است، نسر ميان دو منكب آن است، طول آن در تاريخ زيج بهادرى دلو شانزده دقيقه است و عرض آن بيست و نه درجه و پانزده دقيقه و از شظاياى عنكبوت اسطرلاب است. در تاريخ فوق نام برده نشد كه در كدام درجه سرطان.

در زيج مذكور گويد:قدر حركت كواكب ثابته با خودها مختلف است آنكه به غايت سريع است در مدّت شصت و يك سال و هشت ماه و هشت روز قمرى وسطى يك درجه قطع مى‏كند، و آنكه بطى‏ءتر است در عرض هشتاد و دو سال و سه ماه و هفده روز قمرى وسطى يك درجه قطع مى‏كند و حركت سائر كواكب ما بين اين دو زمانه است.

در ماده هرم منتهى الارب تاريخ هرمان را بى‏طائر آورده كه: قد بنى الهرمان و النسر فى السرطان، بنابراين احتمال مى‏رود كه مقصود نسر واقع باشد نه نسر طائر. و واقع از قدر اول در صورت شلياق واقع است كه از صور شمالى است و بر خرفقه حامله آن قرار دارد طول آن در زيج مذكور جدى چهارده درجه و بيست و پنج دقيقه است و عرض آن شصت و دو درجه. و نسر واقع نيز از شظاياى عنكبوت است و صوفى در صور به هر دو تصريح كرد در آن گفت:

النيّر المشهور الذى يرسم على الاصطرلاب و هو النّسر الطائر من القدر الثانى من أعظمه فيما بين المنكبين، و در اين گفت: النير المشهور من القدر الاوّل و هو الذى يرسم على الاصطرلاب و يسمى النسر الواقع.

كيف كان مبدأ زيج بهادرى كه تاريخ آن طغيانى است روز سه‏شنبه غره وسطى محرم يك‏هزار و دو صد و پنجاه و يك ناقصه هجرى است، و امروز سه‏شنبه پانزدهم شوال المكرم يك‏هزار و چهارصد هجرى قمرى مطابق چهارم شهريور ماه يك‏هزار و سيصد و پنجاه و نه هجرى شمسى است كه اين متمسك به ذيل ولايت سرّ الانبياء و العالمين أجمعين، امير المؤمنين على عليه السّلام، حسن حسن‏زاده طبرى آملى به مناسبت هزاره نهج البلاغه اين صحيفه مكرّمه در پيرامون انسان كامل از ديدگاه نهج البلاغه را در دست تأليف دارد، هرگاه بطور متوسط بين دو زمانه سريع و بطى‏ء نامبرده هر هفتاد سال را يك درجه بگيريم و از اول سرطان محسوب بداريم از تاريخ مذكور نسر طائر تاكنون اگر هيچ دوره را تمام نكرده باشد در حدود چهارده هزار و هشتصد و چهل سال، و نسر واقع در حدود سيزده هزار و پانصد و هشتاد سال است.

غرض از تصديع اينكه در اهرام فوق الذكر دانه‏هاى گندم موميايى شده يافتند و آنها را كاشتند و سبز شدند و در اين طول عهد و مدت مديد فاسد نشدند و استعداد خود را از دست ندادند، از روحى كه مظهر اتم و اكمل ولايت كليه الهيه‏ است اعتدال مزاج بدنش را حفظ كند و ساليانى دراز در نشئه عنصرى بماند چه جاى طعن و قدح است.

حفظ كافور در كنف جو و حفظ بدن در كنف نفس‏

مؤلف مخزن الادوية گويد: چون كافور زود هوا مى‏گردد و نمى‏ماند خصوص در ايام گرما و بلاد حاره طريق حفظ آن آن است كه در ظرف شيشه ضخيم سر تنگ با چند دانه جو و فحم و يا فلفل پر نموده سر آن را خوب مستحكم ببندند و به موم گرفته و نگاه دارند.

محمّد بن عبد اللّه اسكافى وقايه بودن جوهر كافور را در اين شعر آورده:

نفسى فداؤك لا لقدرى بل أرى‏   انّ الشعير وقاية الكافور
     

 

يعنى جان من به فداى تو باد نه براى قدر و منزلت من بلكه مى‏بينم جو نگهدار كافور است.

جايى كه دانه جو و فلفل و انگشت ذغال بى‏جان، حافظ موجودى عنصرى جداى از ايشان و از غير نوعشان باشند، وسوسه و دغدغه در بقاى بدن عنصرى كه مرتبه نازله نفس است به توجّه و تصرف روح كلى عيبه اسرار الهى، از كوردلى است. وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ.

روايات در اينكه زمين هيچ‏گاه خالى از حجت نيست از طرق عامه و خاصه مستفيض و خارج از حوصله احصاء است. و كلام امير عليه السّلام به كميل كه در نهج آمده است: اللهم بلى لا تخلو الارض من قائم للّه بحجة در جوامع روايى فريقين با سلسله سند روايى آن روايت شده است.

در اين مقام مناسب است كه محض تبصره و مزيد بصيرت در غيبت حضرت بقية اللّه و تمام النبوة، امام عصر، قائم آل محمّد عليهم السّلام به دو امر اشارتى رود:

امر اول در غيبت حضرت ادريس عليه السّلام‏

باب دوم كمال الدين در غيبت ادريس نبى عليه السّلام است. و حديث آن مروى از امام باقر علوم النبيين عليه السّلام است. غيبت و ظهور آن جناب مثل همه كارهاى الهى حيرت‏آور است. ادريس نبى به عبرى هرمس است و او را هرمس الهرامسه گويند. روايت در غيبت و ظهور آن حضرت حامل اسرارى بسيار لطيف است، چنانكه تعبيرات صحف كريمه مشايخ اهل عرفان نيز درباره آن جناب بسيار شريف است، و كتب قصص انبياء و تذكره حكماء و سير و تواريخ هم در اين باب حاوى مطالبى شگفت است.

در قرآن كريم آمده است.

وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِدْرِيسَ إِنَّهُ كانَ صِدِّيقاً نَبِيًّا وَ رَفَعْناهُ مَكاناً عَلِيًّا[1]

وَ إِسْماعِيلَ وَ إِدْرِيسَ وَ ذَا الْكِفْلِ كُلٌّ مِنَ الصَّابِرِينَ‏[2].

و نيز در قرآن مجيد فرموده است:

وَ زَكَرِيَّا وَ يَحْيى‏ وَ عِيسى‏ وَ إِلْياسَ كُلٌّ مِنَ الصَّالِحِينَ* وَ إِسْماعِيلَ وَ الْيَسَعَ وَ يُونُسَ وَ لُوطاً وَ كلًّا فَضَّلْنا عَلَى الْعالَمِينَ‏[3]، وَ إِنَّ إِلْياسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ* إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ أَ لا تَتَّقُونَ* أَ تَدْعُونَ بَعْلًا وَ تَذَرُونَ أَحْسَنَ الْخالِقِينَ* اللَّهَ رَبَّكُمْ وَ رَبَّ آبائِكُمُ الْأَوَّلِينَ* فَكَذَّبُوهُ فَإِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ* إِلَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ* وَ تَرَكْنا عَلَيْهِ فِي الْآخِرِينَ* سَلامٌ عَلى‏ إِلْ‏ياسِينَ* إِنَّا كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ* إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنِينَ‏[4]

غرض از نقل آيات فوق درباره ادريس الياس عليه السّلام اين است كه در روايات عديده آمده است كه الياس همان ادريس است. و برخى از اين روايات را عارف‏ عبد الغنى نابلسى در شرح فص الياسى فصوص الحكم شيخ اكبر محيى الدين عربى نقل كرده است و شيخ در فصوص الحكم فص چهارم را ادريسى قرار داده است به اين عنوان فص حكمة قدوسية فى كلمة ادريسية، و فص بيست و دوم آن را الياسى قرار داده است به اين عنوان: فص حكمة ايناسية فى كلمة الياسية. عنوان اول مناسب حال او قبل از ظهور است، و ثانى مناسب حال او بعد از ظهور.

شيخ در چند جاى فص الياسى تصريح و تنصيص نموده است كه الياس همان ادريس است. در اوّل آن گفته است:

الياس و هو ادريس عليه السّلام، كان نبيا قبل نوح و رفعه اللّه مكانا عليا فهو فى قلب الافلاك ساكن ثم بعث الى قرية بعلبك و بعل اسم صنم و بك هو سلطان تلك القرية، و كان هذا الصنم المسمى بعلا مخصوصا بالملك، و كان الياس الذى هو ادريس قد مثل له انفلاق الجبل المسمى لبنان من اللبانة و هى الحاجة عن فرس من نار و جميع آلاته من نار، فلما رآه ركب عليه فسقطت عنه الشهوة فكان عقلا بلا شهوة فلم يبق له تعلق بما تتعلق به الاغراض النفسية، الخ.

و در آخر آن گفته است:

فمن أراد العثور على هذه الحكمة الالياسيّة الادريسيّة الذى أنشأه اللّه تعالى نشأتين و كان نبيا قبل نوح عليه السّلام ثم رفع فنزل رسولا بعد ذلك فجمع اللّه له بين المنزلتين فلينزل من حكم عقله الى شهوته ليكون حيوانا مطلقا حتى يكشف ما تكشفه كل دابة ما عدا الثقلين، فحينئذ يعلم أنه قد تحقق بحيوانيته، الخ.

و غرض عمده شيخ در اين فص اثبات ظهور شخص واحد در دو صورت است چون ظهور ادريس عليه السّلام در صورت الياس با بقاء اول به حال خود بدون لازم آمدن نسخ و فسخ، و شيخ در اول فصوص الحكم اظهار نمود كه كتاب مذكور را در مكاشفه‏اى از دست رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم اخذ نمود و به امر آن حضرت كتاب‏ را بر مردم آشكار كرد به اين عبارت:

أما بعد، فانى رأيت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم فى مبشرة أريتها فى العشر الآخر من المحرم لسنة سبع و عشرين و ستمائة بمحروسة دمشق و بيده صلّى اللّه عليه و آله و سلم كتاب فقال لى: هذا كتاب فصوص الحكم خذه و اخرج به الى الناس ينتفعون به، الخ.

حاصل مقصود اين كه در محروسه دمشق در دهه آخر محرم سنه ششصد و بيست و هفت در عالم مثال مقيّد و خيال متصل كه عبارت از رؤياى صالحه است شرف‏اندوز زيارت جمال عديم المثال حضرت ختمى مرتبت صلّى اللّه عليه و آله و سلم شدم كتابى در دست مبارك گرفته بودند، فرمودند: اين كتاب فصوص الحكم را بگير و بر مردم آشكار كن تا از مضامين آن منتفع گردند.

عارف عبد الرزاق در شرح فصوص الحكم در بيان عنوان مذكور فص ادريسى گويد:

و قد بالغ ادريس عليه السّلام فى التجريد و التّروح حتى غلبت الروحانية على نفسه و خلع بدنه و خالط الملائكة و اتصل بروحانيّات الافلاك و ترقى الى عالم القدس و أقام على ذلك ستة عشر عاما لم ينم و لم يطعم شيئا، لانّ الشهوة قد سقطت عنه و تروّحت طبيعته و تبدّلت أحكامها بالاحكام الروحية، و انقلبت بكثرة الرياضة و صار عقلا مجردا و رفع مكانا عليا فى السّماء الرابعة.

مراد از نشأتين در كلام شيخ كه گفت: الذى انشأه اللّه تعالى نشأتين، نشئه نبوّت و نشئه رسالت است چنانكه بعد از عبارت مذكور بيان كرده است كه قبل از نوح عليه السّلام نبى بود، و بعد از آن نزول نمود و رسول بود بلكه قرآن مجيد نص صريح فرموده است كه: وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِدْرِيسَ إِنَّهُ كانَ صِدِّيقاً نَبِيًّا و فرموده است: وَ إِنَّ إِلْياسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ‏.

هر مشكلى را بايد از راه مخصوص به خود آن حل كرد، هر نتيجه را صغرى و

انسان كامل از ديدگاه نهج البلاغه، متن، ص: 133

كبراى خاصّى است و هر مقدّمات را ارتباطى خاص با مطلوبش است، همچنين فهم مسائل امامت و نيل به ادراك اين‏گونه امّهات عقائد كه از غوامض اسرار معارف حقه الهيه است بايد از طريق خاص به آن و از اهل آن تحصيل كرد. و به توفيقات حق سبحانه در اين رساله به برخى از رموز آن اشارتى رفت و لعل اللّه يحدث بعد ذلك أمرا.

جندى را در بيان مقام ادريسى الياسى انسان كامل كلامى مناسب نقل است كه ابن فنارى در فصل پنجم سابقه تمهيد جملى مصباح الانس از وى نقل كرده است. وى پس از تقديم چند اصل در امكان اين كه يك شى‏ء به دو اعتبار مظهر و ظاهر شود گويد:

فالانسان الكامل مظهر له من حيث الاسم الجامع، و لذا كان له نصيب من شأن مولاه، فاذا تحقق بمظهرية الاسم الجامع كان التروّح من بعض حقائقه اللازمة فيظهر فى صور كثيرة من غير تقيّد و انحصار فتصدق تلك الصور عليه و تتصادق لاتحاد عينه كما تتعدّد لاختلاف صوره، و لذا قيل فى ادريس انه هو الياس المرسل الى بعلبك، لا بمعنى ان العين خلع تلك الصورة و لبس الصورة الالياسية و الّا لكان قولا بالتناسخ بل ان هوية ادريس مع كونها قائمة فى انيته و صورته فى السماء الرابعة ظهرت و تعينت فى إنية الياس الباقى الى الآن، فيكون من حيث العين و الحقيقة واحدة و من حيث التعين الشخصى اثنين كنحو جبرئيل و ميكائيل و عزرائيل يظهرون فى الإن الواحد من مائة الف مكان بصور شتّى كلّها قائمة بهم و كذلك ارواح الكمّل و انفسهم كالحق المتجلى بصور تجليات لا تتناهى كما ذكره الجندى‏[5].

نتيجه سخن كه امر ادريس عليه السّلام و حضرت بقيه اللّه قائم آل محمّد عليهم السّلام، در عالم انسان كامل كه به فضل الهى صاحب أعدل أمزجه است، و مؤيد به روح القدس‏ و جامع حقائق و رقائق اسماى حسناى الهى مى‏باشد، به وفق موازين عقلى و علمى است و استبعاد و استيحاش در اين‏گونه مسائل نصيب عوام است كه از عالم انسانى بى‏خبرند، خواه به علوم طبيعى و مادى و رسمى دستى داشته باشند و خواه نداشته باشند.

امر دوم واقعه حضرت خالد عليه السّلام‏

مرحوم صدوق در اين باب به اسناد خود روايت كرده است: عن معاوية بن عمار قال قال ابو عبد اللّه عليه السّلام: بقى الناس بعد عيسى عليه السّلام خمسين و مائتي سنة بلا حجة ظاهرة.

و به اسناد ديگرش روايت كرده است: عن يعقوب بن شعيب عن أبى عبد اللّه عليه السّلام قال:

كان بين عيسى عليه السّلام و بين محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلم خمسمائة عامّ، منها مأتا و خمسون عاما ليس فيها نبى و لا عالم ظاهر قلت: فما كانوا؟ قال: كانوا متمسّكين بدين عيسى عليه السّلام. قلت: فما كانوا؟ قال: كانوا مؤمنين: ثم قال عليه السّلام: و لا يكون الارض الّا و فيها عالم.

قيد ظاهر و ظاهره در اين دو روايت براى اين است كه هيچ‏گاه زمين خالى از حجت نيست هرچند ظاهر نباشد، چنانكه در آخر حديث دوم فرمود: و لا تكون الارض إلّا و فيها عالم، و حضرت امير المؤمنين عليه السّلام به كميل فرمود: اللهم انك لا تخلى الارض من قائم بحجّة إما ظاهر أو خاف مغمور كيلا تبطل حججك و بيّناتك. در بعد حديث كميل به تفصيل عنوان مى‏شود. و در دعاى چهل و هفتم صحيفه سجاديه كه دعاى عرفه است، امام سيد الساجدين عليه السّلام فرمود: اللهم‏ انّك أيّدت دينك فى كل أوان بامام أقمته علما لعبادك منارا فى بلادك بعد أن وصلت حبله بحبلك و الذريعة الى رضوانك الخ.

نسخه‏اى از المصباح الصغير كه خلاصه مصباح المتهجد شيخ الطائفة الاماميه شيخ طوسى قدّس سرّه است به راقم تعلق دارد، در هامش آن مرقوم است كه:

الانبياء الذين كانوا زمن الفترة بين عيسى عليه السّلام و نبينا صلّى اللّه عليه و آله و سلم، جرجيس عليه السّلام من أهل فلسطين بعثه اللّه بعد المسيح عليه السّلام الى بلد الموصل، و خالد بن سنان العبسى من العرب بعد عيسى عليه السّلام و حنظلة بن صفوان كان فى زمن الفترة بين عيسى و نبينا صلّى اللّه عليه و آله و سلم، انتهى.

و از كسانى كه در زمان فترت بين مسيح عليه السّلام و پيغمبر ما صلّى اللّه عليه و آله و سلم نبى بود حضرت شمعون صفا وصى حضرت عيسى عليه السّلام است چنانكه در روايات مذكور است و مرحوم صدوق در باب اول كمال الدين اعنى در مقدّمه كتاب فرمود: و مثل عيسى عليه السّلام كان وصيه شمعون الصفا و كان نبيا، الخ‏[6].

چند تن از انبياى يادشده زمان فترت در دعاى معروف به دعاى استفتاح در عمل امّ داود از أعمال ماه رجب نام برده شده‏اند، مطابق مصباح المتهجد شيخ طوسى قدّس سرّه چنين منقول است:

اللهم صل على أبينا آدم بديع فطرتك … اللهم صلّ على امّنا حواء المطهّرة من الرجس … اللّهم صلّ على هابيل و شيث و ادريس و نوح و هود و صالح و ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و يوسف و الاسباط و لوط و شعيب و أيّوب و موسى و هارون و يوشع و ميشا و الخضر و ذى القرنين و يونس و الياس و اليسع و ذى الكفل و طالوت و داود و سليمان و زكريا و شعيا و يحيى و تورخ و متّى و ارميا و حيقوق و دانيال و عزير و عيسى و شمعون و جرجيس و الحواريين و الاتباع و خالد و حنظلة و لقمان؛ اللهم صلّ على محمّد سيد المرسلين، الخ.

وجه تسميت دعاى نامبرده به دعاى ام داود چنانكه در عمدة الطالب آمده است اين است كه داود رضيع امام صادق عليه السّلام بوده است و گرفتار حبس منصور دوانيقى شده است و به بركت اين دعا كه امام به مادر داود تعليم داده بود از آن گرفتارى نجات يافت‏[7].

در ميان اين انبياى زمان فترت، واقعه حضرت خالد عليه السّلام خيلى شگفت است و از اين واقعه براى اهل سرّ درى از اسرار انسان كامل منعم به نعم حقائق اسماء الهيه باز مى‏شود.

در روضه كافى ثقة الاسلام كلينى، و در مجلد پنجم بحار مرحوم علّامه مجلسى كه در نبوّت است، منقول از كا، ص، ك، ج، يعنى از كافى و قصص الانبياء و كمال الدين و احتجاج‏[8]، و همچنين در وافى فيض مقدس‏[9] منقول از كافى بابى معنون به باب قصه خالد بن سنان العبسى عليه السّلام است كه بتفصيل شرح حال آن جناب ذكر شده است.

شيخ اكبر محيى الدين عربى نيز فص بيست و ششم فصوص الحكم را فص خالدى قرار داده است معنون به اين عنوان: فص حكمة صمدية فى كلمة خالدية، و بعد از آن فص محمّدى صلّى اللّه عليه و آله و سلم است كه ختم كتاب است. و شراح آن چون عارفان ملّا عبد الرزاق و قيصرى و جامى و بالى و عبد الغنى نابلسى و غيرهم قصه آن جناب را نقل كرده‏اند كه در بعضى از تعبيرات اندك اختلافى با جوامع ياد شده دارند و لطائفى گرانقدر و ارزشمند در شرح فص مذكور در اطوار وجودى انسان كامل ذكر كرده ‏اند. و ما فقط به نقل قسمتى از كلام شيخ اكتفا مى‏كنيم، وى پس از عنوان فوق گويد:

اما حكمة خالد بن سنان فانّه أظهر بدعواه النّبوة البرزخيّة فانّه ما ادّعى الاخبار بما هنالك الّا بعد الموت فأمر أن ينبش عليه و يسأل فيخبر أن الحكم فى البرزخ على صورة الحياة الدنيا، فيعلم بذلك صدق الرسل كلهم فيما أخبروا به فى حياتهم الدنيا، فكان غرض خالد ايمان العالم كله بما جاءت به الرسل ليكون خالد رحمة للجميع، فانّه شرف بقرب نبوّته من نبوة محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلم. و علم خالد أن اللّه أرسله رحمة للعالمين، و لم يكن خالد برسول فأراد أن يحصل من هذه الرحمة فى الرسالة المحمّدية على حظّ وافر و لم يؤيّد بالتبليغ، فأراد أن يحظى بذلك فى البرزخ ليكون أقوى فى العلم فى حق الخلق، فأضاعه قومه و لم يصف النبى صلّى اللّه عليه و آله و سلم قومه بأنّهم ضاعوا و انما و صفهم بأنهم أضاعوا نبيّهم حيث لم يبلغوه مراده.

علّامه شيخ بهائى قدّس سرّه در كشكول فرمود:

أسماء الانبياء الذين ذكروا فى القرآن العزيز خمسة و عشرون نبيا: محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلم، آدم، ادريس، نوح، هود، صالح، ابراهيم، لوط، اسماعيل، اسحاق، يعقوب، يوسف، أيّوب، شعيب، موسى، هارون، يونس، داود، سليمان، الياس، اليسع، زكريا، يحيى، عيسى، و كذا ذو الكفل عند كثير من المفسّرين‏[10].

در دعاى امّ داود ياد شده همه اين بيست و پنج نفر ذكر شده‏اند علاوه اينكه در آن بيش از بيست نفر ديگر نيز مذكور است و خداوند متعال در قرآن كريم فرمود: وَ رُسُلًا قَدْ قَصَصْناهُمْ عَلَيْكَ مِنْ قَبْلُ وَ رُسُلًا لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَيْكَ‏[11] و نيز فرمود: وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلًا مِنْ قَبْلِكَ مِنْهُمْ مَنْ قَصَصْنا عَلَيْكَ وَ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ نَقْصُصْ‏ عَلَيْكَ‏[12].

فصوص الحكم مذكور بيست و هفت فص به نام بيست و هفت نفر است كه از آن بيست و پنج نفر مذكور در قرآن حضرت اليسع و ذى الكفل را نياورده است، و در فصوص بيست و هفتگانه آن، بيست و سه تن باقى انبياى مذكور در قرآن به علاوه شيث و عزير و لقمان و خالد مى‏باشد و شيخ را در تسميه فصوص به نام هريك آنان و در ترتيب فصوص غرضى عرفانى در مقامات رفيع انسان نوعى در اكوار و ادوار است نه ترجمان شخص خاصّى در هر فص، كه امكان دارد انسانى مثلا عيسوى مشرب يا موسوى مشرب شود هرچند حائز رتبه نبوّت تشريعى نمى‏تواند باشد، چنانكه حضرت بقية اللّه قائم آل محمّد- ارواحنا فداه- حائز درجه نبوّت نيست و لكن واجد اسماى كماليه آن كلمات كامله الهى مى‏باشد.

حسن يوسف دم عيسى يد بيضا دارى‏   آنچه خوبان همه دارند تو تنها دارى‏
     

باب هفتم‏

انسان كامل عقل مستفاد است كمالات فعليه براى نفوس مكتفيه قدسيه بالفعل است‏

(ز) و اين چنين انسان عقل مستفاد است: انّ هاهنا لعلما جمّا لو أصبت له حملة[13]، كُلَّ شَيْ‏ءٍ أَحْصَيْناهُ فِي إِمامٍ مُبِينٍ‏[14] كه همه حقائق اسمائيه را واجد است و جميع مراتب كماليه را حائز، زيرا هرچه كه به امكان عام براى بارى تعالى و مفارقات نوريه ممكن است واجب است، به علت اينكه حالت منتظره در آنان نيست چه حالت منتظره در چيزى است كه امكان استعدادى در وى باشد و امكان استعدادى از احوال ماده است و مفارقات نوريه تمام، و واجب الوجود فوق تمام است‏ وَ اللَّهُ مِنْ وَرائِهِمْ مُحِيطٌ، بنابراين از جنبه تجرّد روحانى انسان كامل و كمال اعتدال وجودى او كه بالفعل نفس مكتفى و كامل است بايد بالفعل مظهر تام جميع اسماء و صفات الهى باشد. زيرا از آن جانب امساك نيست و اينجانب هم نفس در كمال اعتدال و استواء است لذا كمالات انسانيه كه براى نفوس ناقصه امكان دارند براى انسان كامل بالفعل واجب‏اند.

اين مرتبه شامخ عقل مستفاد به اصطلاح ارباب قلوب، قلب ناميده مى‏شود چنانكه علّامه قيصرى در اوّل شرح فص شعيبى فصوص الحكم مى‏فرمايد:

القلب يطلق على النفس الناطقة اذا كانت مشاهدة للمعانى الكلية و الجزئية متى شاءت و هذه المرتبة مسمّاة عند الحكماء بالعقل المستفاد.

اين چنين فرد را آدم و انسان كامل و جام جهان‏نما و آيينه گيتى‏نما گويند و به أسامى بسيار ديگر نيز نامند و در موجودات داناتر و بزرگوارتر از او موجودى نيست كه زبده و خلاصه موجودات است و تمام عمّال كارخانه وجود از اعلى تا به اسفل از ملائكه كرّوبى تا قوى منطبع در طبايع، از عقل نخستين تا هيولى اولى خادمان اويند و گرد او طواف مى‏كنند.

اتحاد و فناى نفس در عقل كل‏

و چون انسان كامل عقل مستفاد است در شأن او اذا شاءوا أن علموا، علّموا، يا اعلموا يا علموا صادق است نه فقط مرتبط با عقل بسيط است كه عقل كل است، بلكه متصل، بلكه متحد با آن است، بلكه اتحاد هم از ضيق تعبير است چه مطلب فوق آن است و از روى لا علاجى به فنا تعبير كرده‏اند امّا فنايى كه قرة عين العارفين است.

نكته‏ها چون تيغ پولاد است تيز   گر نباشد اسپرت وا پس گريز
     

رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم: لى مع اللّه وقت لا يسعنى فيه ملك مقرّب و لا نبى مرسل فرمود، و نكره در سياق نفى افاده عموم مى‏دهد كه در آن حال، لا يسعنى خود او را كه نبى مرسل است شامل است، فتبصر. و انما قال وقت و لم يقل مقام للفرق بين مرتبة الرسالة و مرتبة الولاية لان دعوى الرسالة لا يلائم دعوى المقام هناك و انما يلائم الدعوى الوقتية[15] مقام شهود دائم است بخلاف الوقت، فرق ميان وقت و مقام نظير فرق ميان حال و ملكه است‏[16].

كشّاف حقائق امام به حق ناطق صادق آل محمّد عليهم السّلام فرمود:

لنا مع اللّه حالات هو نحن و نحن هو و هو هو و نحن نحن. و هم آن جناب فرمود:

انّ روح المؤمن لاشدّ اتصالا بروح اللّه من اتصال شعاع الشّمس بها[17]

امام مبين يس على عليه السّلام است كه انسان كامل است‏

فى المجالس باسناده عن أبى الجارود عن ابى جعفر محمّد بن على الباقر عليه السّلام قال:

لما نزلت هذه الآية: وَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ أَحْصَيْناهُ فِي إِمامٍ مُبِينٍ‏ قام رجلان من مجلسها فقالا يا رسول اللّه هو التورية؟ قال: لا، قالا: فالإنجيل؟ قال: لا، قالا: فالقرآن؟ قال: لا، قيل امير المؤمنين على عليه السّلام؟ فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم: هذا الامام الذى أحصى اللّه فيه علم كلّ شى‏ء[18]

هر چيز را شأنيت معقول انسان شدن و انسان را شأنيت عاقل بودن هر چيز است‏ اين سخن را سرّى است و آن اينكه شأن هر موجود چه مادى و چه عارى از ماده و احكام آن، بذاته اين است كه معلوم و معقول انسان گردد.

و انسان را نيز چنين شأنيت و قابليت است كه از قوه بدر آيد و به افاضه مخرج نفوس از قوه بفعل كه در واقع حقيقت آن سويى است به فعليت مطلقه برسد تا به حدّى كه مصداق أحصى اللّه فيه علم كل شى‏ء گردد، بلكه همه اشياء گردد چه به براهين قطعيه مسلّمه عقل و عاقل و معقول كه همان علم و عالم و معلوم و ادراك و مدرك و مدرك است‏[19] به حسب وجود يك هويت و حقيقت‏اند. چون‏ اين جامعيت انسان كامل كه أحصى اللّه فيه علم كل شى‏ء در لوح فؤاد كاملى ديگر متمثل گردد مطابق عرف و عادت مردم و تقريب اذهانشان به واقع مثلا به صورت قطار شتر بدون آغاز و انجام درآيد كه بار همه فضائل و مناقب وى باشد چنانكه نبى صلّى اللّه عليه و آله و سلم فضائل وصىّ عليه السّلام را آن‏چنان ديد اما ديدارى كه در صقع نفس خاتم تمثل يافت همان‏طور كه فرمود در ليلة الاسراء: مثل لى النبيون، وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ مَرْيَمَ‏ … فَأَرْسَلْنا إِلَيْها رُوحَنا فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِيًّا[20].

همه موجودات عينى به‏ منزله اعضا و جوارح انسان كامل‏اند

و چون انسان با عقل بسيط بدان نحو كه اشارتى رفت پيوست، تمام شئون عقل بسيط از كران تا كران، از ذره تا بيضا از سفلى تا عليا، همگى به‏منزله اعضا و جوارح وى گردند و در همه چون تصرف نفس در اعضا و جوارح خود تصرف كند و جملگى مسخّر او گردند.

آن سعادتمندى كه عقل مستفاد گرديد جميع شئون مادون آن را استيفا كرده است چنانكه صاحب مقام ولايت و امامت بايد قبل از وصول به آن مقام داراى تمام معقولات و مدركات باشد يعنى عقل مستفاد گردد كه مقام مشاهده معقولات است چنانكه ما مبصرات را مشاهده مى‏كنيم، و بعضى از ارباب معرفت آن مقام شامخ را فؤاد گويند: ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى‏[21] چه حقيقت انسانيه را در عالم كبير و در عالم صغير مظاهر و اسمايى است كه در روح گفته آيد.

و ان شئت قلت: طبيعت در استكمالات ذاتيه‏اش يعنى طريق سلوكش تا به غايت جمعيه رسيدن، هر حق و حقيقتى را كه ممكن است بدانها متصور و متحقق گردد، بايد استيفا كند. زيرا طبيعت تا هر حقى از حقوق جماديه را استيفا نكرد، ورود و دخولش در ادنى درجه نباتيه متصور نيست. و همچنين از نباتيه به حيوانيه، و از حيوانيه به حيوانيه انسانيه، سپس الى ماشاءالله. و از اين سخن، سرّ اينكه انسان كامل ختمى، غايت در نظام كلى اعلى و جامع همه حقائق عالميه است ظاهر مى‏گردد لا يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقالُ ذَرَّةٍ فِي السَّماواتِ وَ لا فِي الْأَرْضِ …[22].

طفره مطلقا محال است‏

و علت استيفاى مذكور اين است كه طفره مطلقا چه در ماديات و چه در معنويات محال است. شى‏ء تا از حدود جسميه و جماديه و نباتيه نگذشت به نخستين درجات عقليه نمى‏رسد. نقل از وجود مادى تا به وجود عقلى اوّلا نقل به عالم حس و پس از آن نقل به عالم خيال و پس از آن انتقال به عالم عقل است. محال است كه نفس از عقل هيولانى به عقل بالفعل برسد بدون اينكه پيش از وصول عقل بالفعل از عقل بالملكه گذشته باشد، و يا از عقل بالملكه به عقل مستفاد برسد و در اثناى سلوك استكمالى‏اش مرحله عقل بالفعل را طى نكند، يا تند يا كند.

سبحان اللّه قوه منطبعه در سلاله طين به تجدد امثال و حركت جوهرى باذن اللّه تعالى امام مبين گردد، و نقطه‏اى به نام نطفه بزرگترين كتاب الهى و لوح محفوظ جميع حقايق اسما و صفات شود، و حبّه‏اى بدان خردى شجره طيّبه طوبايى اين چنين كه فروع او عوالم مادى و معنوى را فرارسد، نِساؤُكُمْ حَرْثٌ لَكُمْ‏[23]، أَ فَرَأَيْتُمْ ما تَحْرُثُونَ أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ‏[24].

باب هشتم‏

انسان كامل ثمره شجره وجود و كمال عالم كونى و غايت حركت وجوديه و ايجاديه است‏(ح) و اين چنين انسان ثمره شجره وجود و كمال عالم كونى و غايت حركت وجوديه و ايجاديه است. نحن صنايع اللّه و الناس (و الخلق- خ ل) بعد صنايع لنا[25]، چه غايت قصوى ايجاد عالم و تمام و كمال آن خلقت انسان است، و غايت وجود انسان به فعليت رسيدن دو قوه عقل نظرى و عملى او، يعنى از قوه به فعل و از نقص بكمال برسند. عقل نظرى آنگاه به فعليت مى‏رسد كه از علم به مرتبت عقل مستفاد كه اتصال به مفارقات و مشاهدت معقولات است نائل آيد. و عقل عملى آنگاه به فعليت مى‏رسد كه از عمل، به درجه عدالت حد توسط اخلاق متضاد حاصل از تعلق بدن واصل گردد.

تفسير سوره و العصر از خواجه طوسى‏

خواجه طوسى را بيانى موجز و مفيد در تفسير سوره مباركه عصر است كه نقل آن در اين مقام نيك شايسته است و تمامى آن اين است:

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ* وَ الْعَصْرِ* إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِي خُسْرٍ اى الاشتغال بالامور الطبيعية و الاستغراق بالنفوس البهيميّة، إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا اى الكاملين فى القوة النظرية، وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ‏ أى الكاملين فى القوة العملية، وَ تَواصَوْا بِالْحَقِ‏ أى‏ الذين يكمّلون عقول الخلائق بالمعارف النظرية، وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ أى الذين يكمّلون اخلاق الخلائق و يهذّبونها.

عالم كارخانه عظيم انسان‏سازى است كه اگر اين چنين انسان توليد نكند عبث در خلقت لازم آيد اما خلقت سائر مكوّنات به طفيل او است.

تو اصل وجود آمدى از نخست‏   دگر هرچه باشد همه فرع تست‏
     

كمال عالم كيانى و غرض آن انسان است‏

شيخ رئيس را در مبدأ و معاد كلامى به كمال در اين مطلب سامى است كه گفت:

كمال العالم الكونى أن يحدث منه انسان و سائر الحيوانات و النباتات يحدث امّا لأجله و اما لئلّا تضيع المادة كما أنّ البنّاء يستعمل الخشب فى غرضه فما فضل لا يضيعه بل يتّخذه قسيّا و خلالا و غير ذلك، و غاية كمال الانسان ان يحصل لقوته النظرية العقل المستفاد و لقوته العملية العدالة و هاهنا يتختم الشرف فى عالم الموادّ.

حاصل اينكه مقصود از خلق منحصر در انسان كامل است و خلقت ساير اكوان از جمادات و نباتات و حيوانات از جهت احتياج به ايشان در معيشت و انتفاع به آنها در خدمت است. و تا آنكه مواد ضايع و مهمل نگردد، صاف و زبده مواد خلقت انسان گرديده است چه حكمت الهيه و رحمت ربّانيه اقتضا مى‏كند كه هيچ حقى از حقوق فوت نشود بلكه هر مخلوقى بقدر استعداد خود به سعادت خود برسد.

و همچنين جناب شيخ را در آخر الهيات شفا بيانى شافى در اين غرض اسنى است كه:

رءوس هذه الفضائل عفّة و حكمة و شجاعة و مجموعها العدالة و هى خارجة عن‏ الفضيلة النظرية، و من اجتمعت له معها الحكمة النظرية فقد سعد و من فاز مع ذلك بالخواص النبوية كاد أن يصير ربّا انسانيا و كاد أن تحلّ عبادته بعد اللّه تعالى و هو سلطان العالم الارضى و خليفة اللّه فيه.

غرض اين كه اشرف موجودات و اعظم مخلوقات به حسب نوع انسان است، و به حسب شخص فرد كامل آن است كه كمال عالم كونى و غايت حركت وجوديه و ايجاديه است.

راقم گويد: يا بايد به پندار سوفسطايى بود كه منكر حقيقت و واقعيت است، و بر خردمند پوشيده نيست كه اين سخن سخت سست است‏ وَ إِنَّ أَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنْكَبُوتِ‏[26] درباره او نيك درست، و ادله در رد پندارشان بسيار.

و يا بايد گفت واقع و نفس الامر هست ولى آنچه كه هست ماده و طبيعت است و موجودى فوق طبيعت نيست، بديهى است كه رأى اين قايل هم به‏غايت فايل است و براهين تجرد نفس ناطقه و علم و معطى علم كه مخرج نفوس از نقص بكمال است و اينكه وعاى علم، موجودى غير مادى است و وحدت صنع و و و، هر يك پتكى بر فرق رأى خاكى مادى است.

و يا بايد گفت موجود منحصر به طبيعت نيست و ما فوق طبيعت كه از آن به اعتباراتى تعبير به ماوراى طبيعت و ما قبل طبيعت نيز مى‏گردد موجود است، و وحدت صنع مثلا دالّ بر وحدت صانع است و عالم را مبدأ است ولى معاد نيست به اين معنى كه خلقت بدون غرض است و اين كارخانه عظيم و بى‏نهايت و حيرت‏آور هستى كه يكپارچه حيات و علم و اراده و قدرت و ديگر اوصاف جمالى و جلالى است عبث است، البته شواهد برهان بر ردّ اين‏گونه اساطير بسيار است.

و يا بايد غايت و غرض و كمال عالم كونى را عناصر دانست و حال اينكه معادن افضل است، و اگر معدنى نبات افضل است و اگر نبات حيوان افضل است و اگر حيوان انسان افضل است، و در ميان انسانها آنكه قوه نظرى و عملى او به كمال غايى رسيده افضل است پس اگر عالم كونى و نشئه عنصرى را چنين انسان در همه وقت نباشد بايد آن را بى‏كمال گفت چون شجر بى‏ثمر لذا هيچ‏گاه نشئه عنصرى كه عالم كونى است خالى از انسان كامل نيست.

حركت وجودى و ايجادى‏

اين بود يكى از مبانى قويم حكيم كه انسان كامل غايت عالم كونى و نشئه عنصرى است. اما در منظر عارف، حركت وجوديه و ايجاديه حركت حبّى است مأخوذ از گنجينه كنت كنزا مخفيا فأحببت أن اعرف فخلقت الخلق لكى أعرف.

غايت حركت وجوديه كمال حقيقى حاصل براى انسان است يعنى حركت وجوديه حركت استكمالى است كه انسان به كمال حقيقى برسد چه خلقت عبث نيست و هر نوعى در راه تكامل است و به كمال ممكن خود مى‏رسد و انسان هم از اين امكان مستثنى نيست پس وصول به غايت انسانى برايش ممكن است و بايد به فعليت خود برسد و آن به فعليت رسيده، انسان كامل است.

غايت حركت وجودى و ايجادى‏

و غايت حركت ايجاديه ظهور حق در مظهر تام مطلق شامل جميع جزئيات مظاهر است و آن انسان كامل است، و اين اطلاق سعه وجودى است كه حاوى همه شئون است، صائن الدين در تمهيد بر اين اصل سديد و حكم رشيد گويد:

غاية الحركة الايجادية هو ظهور الحق فى المظهر التام المطلق الشامل لجزئيات المظاهر و المراد بالاطلاق الذى هو الغاية فى الوصول هاهنا ليس هو الاطلاق الرسمى الاعتبارى المقابل للتقييد بل الغاية هاهنا هو الاطلاق الذاتى الحقيقى الذى نسبه التقييد و عدمه اليه على السّوية اذ ذلك هو الشامل لهما شمول المطلق لجزئياته المقيدة[27].

و نيز در غايت حركت وجوديه در تمهيد فرمايد: الغاية للحركة الوجودية هى الكمال الحقيقى الحاصل للانسان مراد از مظهر تام در عبارت ابن تركه صائن الدين انسان كامل است. پس به حكم حكيم و امضاى عارف، انسان كامل كمال عالم كونى و غايت حركت وجودى و ايجادى است كه در حقيقت مسلك اين مسير آن، و مبناى آن ممشاى اين است. پس نتيجه اين فصل الخطاب اين شد كه هيچ‏گاه عالم كونى كه از آن تعبير به نشئه عنصرى نيز مى‏شود از انسان كامل كه غايت و كمال عالم است و حجة اللّه و خليفة اللّه است خالى نيست. بر اين برهان حكمى و عرفانى روايت از فريقين مستفيض و از حوصله احصاء خارج است:

اللهم بلى لا تخلو الارض من قائم اللّه بحجّة … أولئك خلفاء اللّه فى ارضه‏[28]

و من طريق العامة أخرج ابن عساكر عن خالد بن صفوان انّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم قال: لم تخل الارض من قائم اللّه بحجّة فى عباده‏[29].

غرض از ايجاد انسان، و سرّ مطلق ايجاد

بر مبناى تحقيق اهل شهود كه واحد شخصى بودن متن أعيان أعنى وجود است، و هرجا كه سلطان وجود نزول اجلال فرمود عساكر اسماء و صفاتش در معيّت‏ او بلكه در زير علم عزّت او سبحانه مى‏باشند همان‏طور كه در مصباح الانس آمده است كه: انّ كلّ شى‏ء فيه الوجود ففيه الوجود مع لوازمه فكلّ شى‏ء فيه كل شى‏ء ظهر أثره أم لا[30] و همچنان كه در مطلع خصوص الكلم فى معانى فصوص الحكم آمده است كه: انّ لوازم الوجود موجودة فى كلّ ما له وجود الّا أنها ظاهرة الوجود فى البعض و باطنة فى الآخر[31].

مطرّز اوراق گويد: اگر نظر اصحاب كمون بر مبناى اين رأى سديد و قول ثقيل باشد فنعم ما هو و دور نيست كه قدماى حكماء بر اين محمل سخن رانده باشند و لكن متاخران به ظاهر گفتارشان رفته و بر آن اعتراض نموده و طعنها وارد كرده باشند چنانكه نظائر آن بسيار است و ورود در تفصيل موجب تطويل و خروج از موضوع رساله مى‏شود.

اسماى حسنى كه خارج از حدّ احصايند، تعينات شئون الهى و خصوصيات نسب علميه و صور عينيّه او هستند كه عين، ظاهر او سبحانه و شأن، باطن او تعالى شأنه است چه اين كه حق به حسب عين احدى، و به حسب اسماء كثير است و كون در لسان صدق اين فريق جمع بين آن دو است و انسان كامل كه جامع آثار كل اسماء است كون جامع است كه مرآة جامعة بين صفات قدم و حدثان يعنى برزخ بين وجوب و امكان است.

تجلّى حق متحقق به كمال ذاتى، متوقف بر ظهور است هرچند به حسب ذاتش منزّه از استكمال به مصالح و اغراض و غنى از عالمين است. و مظهر اتم آن، مربوب اسم شريف اللّه است كه قبله و قدوه جميع اسماء و غايت حركت وجودى و ايجادى و كمال عالم كونى طبيعى و مقصد نهائى قوافل نشئه عنصرى،اعنى انسان كامل است كه آخر مظاهر است و از اينجا غرض و سرّ ياد شده حاصل گردد، فافهم.

فيض الهى منقسم به اقدس و مقدّس است و مقدس مترتب بر اقدس است، كه اقدس عبارت از تجلّى حبى ذاتى موجب وجود اشياء و استعدادات آنها در حضرت علميه است چنانكه خود فرمود: كنت كنزا مخفيا فأحببت أن أعرف و فيض مقدس عبارت از تجلّيات اسمائيه است كه موجب ظهور آنچه را كه استعدادات اعيان ثابته در خارج اقتضا دارد مى‏باشد.

و به بيان ديگر، به فيض اقدس اعيان ثابته و استعدادات اصليه آنها در حضرت علميه حاصل مى‏شود، و به فيض مقدس آنچه را كه آن اعيان ثابته با لوازم و توابع‏شان در خارج اقتضاء مى‏كند حاصل مى‏گردد، لذا در وجه تسميه فيض به اقدس گفته‏اند كه اقدس است از اين كه فيض غير مفيض باشد و يا اقدس از شوائب كثرت اسمائيه و نقائص حقائق امكانيه است بخلاف فيض مقدس، فافهم.

در اتحاد نفوس مكتفيه به نفس رحمانى و عقل بسيط

بدانكه در صحف كريمه اهل تحقيق محقق است كه صادر نخستين نفس رحمانى است، و آن اصل اصول و هيولاى عوالم غير متناهى و ماده تعيّنات است، و از آن تعبير به تجلّى سارى و رقّ منشور و وجود منبسط و نور مرشوش نيز مى‏كنند، و الصادر الاوّل هو الوجود العالم المفاض على أعيان المكوّنات ما وجد منها و ما لم يوجد ممّا سبق العلم بوجوده، و هذا الوجود مشترك بين القلم الاعلى الذى هو اوّل موجود المسمّى أيضا بالعقل الاوّل و بين سائر الموجودات. قلم اعلى يا عقل اول، مخلوق اول است كه يكى از تعيّنات صادر نخستين است، و مظهراسم شريف مدبّر است. بلكه به ديده تحقيق چنانست كه در نفحات الهيه فرموده است:

حقيقة القلم الاعلى المسمى بالعقل الاوّل عبارة عن المعنى الجامع لمعانى التعيّنات الامكانيّة التى قصد الحق افرازها من بين الممكنات الغير المتناهية و نقشها على ظاهر صفحة النور الوجودى بالحركة العينيّة الارادية و بموجب الحكم العلمى الذاتى‏[32].

غرض اينكه اول ما خلق اللّه القلم و اول ما خلق اللّه العقل در خلق معنى تقدير مأخوذ است و در مصباح فيومى است كه اصل الخلق التقدير يقال: خلقت الاديم للسّقاء اذا قدرت له.

و زمخشرى در اساس گويد: خلق الخرّاز الاديم و الخيّاط الثوب: قدره قبل القطع.

نفس رحمانى را حقيقت محمّدى نيز گويند. زيرا كه نفس اعدل امزجه كه نفس مكتفيه است به حسب صعود و ارتقاى درجات و اعتلاى مقامات عديل صادر اوّل مى‏گردد هرچند از حيث بدأ تكون و حدوث همچون ديگر نفوس عنصريه جسمانى است. بلكه فراتر از عديل مذكور، اتّحاد وجودى با وجود منبسط مى‏يابد و در اين مقام جميع كلمات وجوديه، شئون حقيقت او مى‏گردند. شيخ عارف محقق محيى الدين عربى را در باب يك‏صد و نود و هشتم فتوحات مكيه كه در معرفت نفس- به فتح فا- و اسرار آن است، در اين مطلب سامى كلامى نامى است و خلاصه آن اينكه:الموجودات هى كلمات اللّه التى لا تنفد كما فى قوله تعالى:

قُلْ لَوْ كانَ الْبَحْرُ مِداداً لِكَلِماتِ رَبِّي‏[33] الآية،و قال تعالى فى حق عيسى: وَ كَلِمَتُهُ أَلْقاها إِلى‏ مَرْيَمَ‏[34]، و هو عيسى فلهذا قلنا ان الموجودات كلمات اللّه- الى أن قال:- و جعل النطق فى الانسان على أتمّ الوجوه، فجعل ثمانية و عشرين مقطعا للنّفس يظهر فى كل مقطع حرفا معينا هو غير الآخر، ما هو عينه مع كونه ليس غير النفس. فالعين واحدة من حيث أنّها نفس، و كثيرة من حيث المقاطع.

اين نفس كه وجود منبسط است چون اصل جميع تعينات و كلمات وجوديه است وى را به لحاظ اصل بودن كه فاعل است «أب الاكوان» گويند- كون به معناى اهل تحقيق- چنان كه به لحاظ هيولاى تعيّنات وجوديه بودنش كه قابل است امّ عالم امكان دانند. و چون نفس مكتفيه در قوس صعود قابل اتّحاد وجودى با وى است، به اوصاف وى متصف شود، كه هم از جنبه فاعلى أب الاكوان گردد و هم از جنبه قابلى امّ عالم امكان، و هكذا در ديگر اوصاف كماليه.

و نيز بدان كه مراد از سريان ولايت كه در السنه اهل تحقيق دائر است، همين سريال وجود منبسط و نفس رحمانى و فيض مقدس است، چنان كه فرموده‏اند:وجود و حيات جميع موجودات به مقتضاى قوله تعالى: و مِنَ الْماءِ كُلَّ شَيْ‏ءٍ حَيٍ‏[35] به سريان ماء ولايت يعنى نفس رحمانى است كه به منزلت هيولى و به مثابت ماده سارى در جميع موجودات است.

و همين نفس رحمانى را حقيقت انسانيه نيز گويند كه عالم را صورت حقيقت انسانيه گفته‏اند چنانكه علّامه قيصرى در فصل هشتم مقدّمات شرح فصوص الحكم فرمايد: العالم هو صورة الحقيقة الانسانية، الخ.

در نيل به اين مطلب أعلى، بايد از مبحث اتحاد نفس با عقل بسيط كه درحكمت متعاليه مبرهن است، مدد گرفت و اللّه يهدى من يشاء الى سواء السبيل.

از اين بحث شريف در علم انسان كامل كه‏ كُلَّ شَيْ‏ءٍ أَحْصَيْناهُ فِي إِمامٍ مُبِينٍ‏[36] وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها[37]، و در ضبط و احاطه او جميع حضرات را در اصطلاح اهل تحقيق، و در مبين حقائق اسماء بودنش، و در تصرف او در ماده كائنات كه جميع موجودات عينى به منزله اعضاء و جوارح وى مى‏گردند و اينكه تاثير در عالم سفلى تحقق نمى‏يابد مگر به تأييد از عالم علوى كه انسان واجد عالم علوى تواند تأثير در سفلى كند، بايد آگاهى يافت و مقام انسان كامل را شناخت.

از سرّ نفس رحمانى دانسته مى‏شود كه كلام، زائد بر ذات متكلم نيست، چه كلمات وجوديه همه تعينات نفس رحمانى‏اند و نفس مؤيد مكتفى در مقام ارتقاى وجودى به نفس رحمانى را رتبه فوق خلافة كبرى است:

اذا شاء الحقّ تعالى بسابق عنايته أن يطّلع من اختاره من عبيده على حقائق الاشياء على نحو تعيّنها فى علمه جذبه اليه بمعراج روحانى فيشاهد انسلاخ نفسه عن بدنه و ترقيه فى مراتب العقول و النفوس متحدا بكل عقل و نفس طبقة بعد طبقة اتحادا يفيده الانسلاخ عن جملة من أحكامه الجزئية و أحكامه الامكانية فى كل مقام حتى يتّحد بالنفس الكلية، ثم بالعقل الاوّل ان كمل معراجه، فيظهر جميع لوازم ماهيته من حيث امكاناتها النسبية ما عدا حكما واحدا هو معقولية كونه فى نفسه ممكنا فى العقل الاول فتثبت المناسبة بينه و بين ربّه، و يحصل القرب الذى هو أول درجات الوصول و يصح له الاخذ عن اللّه بدون واسطة كما فى شأن العقل الاوّل، و للانسان أن يجمع بين الاخذ عن اللّه تعالى بلا واسطة العقول و النفوس بموجب حكم امكانه الباقى و بين الاخذ عن اللّه تعالى بلا واسطة بحكم وجوبه فيحلّ مقام الانسانيّة الحقيقية التى فوق الخلافة الكبرى، هذا ما أبانه الصّدر القونوى فى الهادية.

و نيز به نقل چند جمله‏ اى از كلمات مكنونه صدر المتألهين تبرك مى‏جوييم، در كتاب مفاتيح گويد:انّ الانسان الكامل حقيقة واحدة و له أطوار و مقامات و درجات كثيرة فى القيود و له بحسب كلّ طور و مقام اسم خاصّ.

و نيز در مورد ديگر گويد:النفس الانسانية من شأنها أن تبلغ الى درجة يكون جميع الموجودات أجزاء ذاتها و تكون قوّتها سارية فى الجميع و يكون وجودها غاية الكون و الخليفة.

و نيز در موضع ديگر گويد:و اعلم أنّ البارى تعالى وحدانىّ الذات فى أوّل الاولين، و خليفة اللّه مرآتىّ الذات فى آخر الآخرين‏ كَما بَدَأَكُمْ تَعُودُونَ‏[38] فاللّه سبحانه ربّ الارض و السماء و خليفة اللّه مرآة يظهر فيها الاسماء و يرى بها صور جميع الاشياء.

و بالجمله، اهل تحقيق بر مبناى رصين وحدت شخصى وجود بر اين عقيدت راسخ‏اند كه مراتب تمامى موجودات در قوس نزول از تعينات نفس رحمانى و حقيقت ولايت است، و در قوس صعود حقيقت انسان كامل داراى جميع مظاهر و جامع جميع مراتب است. پس تمامى حقائق عقلانيّه و رقائق برزخيه آنها كه گاهى به عقل و گاهى به شجره و گاهى به كتاب مسطور، به عبارات و اسامى مختلفه مذكور مى‏شود، تماما نفس حقيقت انسان كامل است و از اجزاء ذات او هستند، و در واقع حقيقت انسان كامل است كه بر حسب هر درجه‏اى از درجات، تعين خاص و اسم مخصوص حاصل نموده و بدين جهت حقيقت انسان كامل را جائز است كه آثار تمامى آن تعيّنات را به حقيقت خود اسناد دهد.

چنانكه در خطب منتسبه به حضرت امير المؤمنين و سيد الموحدين آمده است كه:أنا آدم الاوّل، أنا نوح الاوّل، أنا آية الجبّار، أنا حقيقة الاسرار، أنا صاحب الصّور، أنا ذلك النور الذى اقتبس موسى منه الهدى، أنا صاحب نوح و منجيه، أنا صاحب أيّوب المبتلى و شافية، الى غير ذلك من الاخبار و الآثار. (در اين مطلب فصل هشتم مقدّمات علّامه قيصرى بر شرح فصوص الحكم مطلوب است) و آنكه امام عليه السّلام فرمود: أنا آدم الاوّل، الخ از اين باب است كه علّامه قيصرى در اول شرح فص اسحاقى فصوص الحكم بيان كرده است كه:

العارف المطّلع على مقامه هو على بيّنة من ربّه يخبر عن الامر كما هو عليه كاخبار الرسل عن كونهم رسلا و أنبياء لا أنهم ظاهرون بأنفسهم، مفتخرون بما يخبرون عنه‏[39].

تبصره: در اين مرصد أسنى بايد اين اصل رصين را در انسان كامل منظور داشت و تقرير آن‏چنان است كه مرحوم متأله سبزوارى در تعليقه‏اى بر اسفار بيان فرموده است:

و قد قرّر أن العقول الكلية لا حالة منتظرة لها فكيف يتحول الروح النبوى الختمى صلّى اللّه عليه و آله و سلم من مقام الى مقام؟ فالجواب انّ مصحّح التّحوّلات هو المادة البدنية، ففرق بين العقل الفعال الذى لم يصادف الوجود الطبيعى و بين الفعال المصادف له، فالاوّل له مقام معلوم، و الثانى يتخطّى الى ما شاء اللّه كما قال صلّى اللّه عليه و آله و سلم: لى مع اللّه، الحديث فما دام البدن باقيا كان التحول جائزا، انتهى.

راقم گويد:باب أنّ الائمة عليهم السّلام يزدادون فى ليلة الجمعة، و باب بعد آن لو لا أنّ الائمة عليهم السّلام يزدادون لنفد ما عندهم از كتاب حجّت اصول كافى و نظائر آن بايد از تدقيق در اين أصل و نحو آن معلوم گردد.

باب نهم‏

انسان كامل مؤيد به روح القدس و روح است‏

(ط) و اين چنين انسان مؤيد به روح القدس و روح است‏ وَ أَيَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ‏[1]، نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِنْ رَبِّكَ بِالْحَقِ‏[2]، أرى نور الوحى و الرسالة و أشم ريح النبوة[3]. روح را چون عقل و نفس به اشتراك لفظ اطلاقات گوناگون است:

از روح بخارى كه جسم لطيف سيال متكون از بخارات و صفوت و لطافت اخلاط اربعه است و به ارواح سه‏گانه حيوانى و طبيعى و نفسانى منقسم مى‏گردد آغاز، و تا به روح القدس و روح من امره تعالى انجام مى‏يابد. از روايات ائمه ما عليهم السّلام مستفاد است كه روح عليه السّلام اعظم ارواح و محيط به آنها است.

ارواح مظاهر اسم شريف «الربّ» اند، زيرا كه همه مظاهر حق تعالى به اين ارواح مربوب حق تعالى‏اند. نفس قدسى انسان كامل از شدت اعتدال مزاج، بحسب صعود به روح القدس ارتقاء و با وى ارتباط مى‏يابد بلكه به اشارتى كه گذشت فوق وضع و محاذاة و ارتباط و اتصال و اتحاد است، و از ضيق لفظ به فناء تعبير كرده‏اند. اين چنين كس از كثرت حدت ذهن و شدت ذكاء و صفاى روح به حكم‏ عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوى‏[4]، بلا واسطه معلّم بشرى از كمال مطلق مى‏گيرد.

مؤيد به روح القدس و روح چنانكه از تعلّم بشرى غنى است همچنين از فكربشرى فراتر است كه قوت حدس او كما و كيفا چندان قوت دارد كه از تفكر و تروّى بى‏نياز است. و حدس انتقال دفعى بى‏تروّى است، بلكه سخن فراتر از اين است كه: صد چون سروشش حلقه به گوشش.

فكر و حدس‏

فكر در مقابل حدس از ضعف نفس و وهن عقل نظرى است، چه فكر حركت دورى از مراد اجمالى به مبادى و سپس از همين مبادى با لحاظ ترتيب و اوضاع خاص به همان مراد رسيدن است، كه آن هم اول است و هم آخر، جز اينكه در اول مجمل و مبهم بود و در آخر مفصل و مبين. ولى مؤيد به روح القدس از اين تعب و حركت فكرى مستغنى است. و خلاصه همان است كه مير سيد شريف در رساله كبرى منطق گفته است كه: امتياز آدمى از ساير حيوانات به آن است كه وى مجهولات را از معلومات به نظر و فكر حاصل مى‏تواند كرد به خلاف ساير حيوانات پس بر همه كس لازم است كه طريق فكر و نظر و صحت و فساد آن را بشناسد كه تا چون خواهد مجهولات تصورى يا تصديقى را از معلومات تصورى يا تصديقى بر وجه صواب حاصل كند تواند كرد، مگر آن كسانى كه مؤيد باشند من عند اللّه بنفوس قدسيه كه ايشان را در دانستن چيزها احتياج به نظر و فكر نباشد.

نسبت بين فكر و حدس در طريق نظر و استدلال مانند نسبت بين سلوك و جذبه در غير طريق مذكور است كه آن طريق عارفان و مكاشفان است.

اثبات روح القدس‏

بلكه اين چنين كس چون حق عين جوارح و قواى روحانيه و جسمانيه او مى‏گردد تصرّف فعلى او هم مثل حدس فكرى و جذبه روحى مى‏گردد كه زمان‏ قول و فعل او يكى مى‏شود، و انتقال و حركت و امتداد زمانى در آن راه ندارد، و محل مشية اللّه مى‏گردد و مظهر مقام شريف‏ إِنَّما قَوْلُنا لِشَيْ‏ءٍ إِذا أَرَدْناهُ أَنْ نَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ‏[5] مى‏گردد كه زمان قول و فعل اتحاد دارد بلكه اطلاق زمان هم راست نيايد، قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ‏[6].

اينكه فعل او در ظرف زمان چون حدس و جذبه حكيم و عارف در صقع نفس گرديده است تا در حدس و جذبه و اراده و مشيت چنين كسى چه پندارى و چه انديشى.

شيخ رئيس در فصل دوازدهم نمط سوم اشارات در اثبات وجود قوه قدسيه از غبى گرفت تا به غنى رسيد. و غنى يعنى غنى از تعلم و تفكّر تنبيه: و لعلّك تشتهى زيادة دلالة على القوة القدسية و امكان وجودها، الخ و همچنين در شفا و دانش نامه علائيه و در چند كتب و رسائل ديگرش و همچنين از قديم الدهر حكماى الهى در اثبات قوّه قدسيّه و امكان وجود آن در صحف قيّمه حكمت متعاليه بحث كرده‏اند: زينون كبير تلميذ ارسطو در رساله نبوّت كه فارابى آن را تقرير و تحرير كرد و با ديگر رسائل وى در حيدرآباد دكن هند به طبع رسيد در اثبات نفس قدسى انبيا سخن گفت. و خود فارابى در رساله فصوص‏[7] و فخر رازى در مباحث مشرقيه‏[8] و شيخ اكبر محيى الدين در فصوص و فتوحات و مير در قبسات و سهروردى در حكمت اشراق و صدر المتألهين در مفاتيح الغيب و شرح اصول كافى و در اسفار فصل نوزدهم مسلك خامس در اتحاد عقل و عاقل‏ و معقول‏[9] و ديگر اساطين فن بحث كرده‏اند.

در نبى صلّى اللّه عليه و آله و سلم و وصىّ عليه السّلام پنج روح است‏

ائمه ما عليهم السّلام كه قدوه و اسوه حكماى الهى‏اند در روح القدس و خصائص نايل به آن نيز بيانات و اشاراتى دارند در كتاب حجت كافى ثقه الاسلام كلينى‏[10] به اسنادش چنين روايت كرده است:

عن جابر عن أبى جعفر عليه السّلام قال: سألته عن علم العالم فقال لى: يا جابر، انّ فى الانبياء و الاوصياء خمسة أرواح: روح القدس و روح الايمان و روح الحياة و روح القوة و روح الشهوة فبروح القدس يا جابر عرفوا ما تحت العرش الى ما تحت الثرى. ثم قال: يا جابر، ان هذه الاربعة أرواح يصيبها الحدثان، الّا روح القدس فانّها لا تلهو و لا تلعب.

و همچنين روايت كرده است به اسنادش: عن المفضّل بن عمر عن أبى عبد اللّه عليه السّلام قال: سألته عن علم الامام بما فى أقطار الارض و هو فى بيته مرخى عليه ستره. فقال: يا مفضّل انّ اللّه تبارك و تعالى جعل فى النبى صلّى اللّه عليه و آله و سلم خمسة أرواح: روح الحياة، فبه دبّ و درج و روح القوّة، فبه نهض و جاهد، و روح الشهوة، فبه أكل و شرب و أتى النساء من الحلال، و روح الايمان، فبه آمن و عدل، و روح القدس، فبه حمل النبوة، فاذا قبض النبى صلّى اللّه عليه و آله و سلم انتقل روح القدس فصار الى الامام، و روح القدس لا ينام و لا يغفل و لا يلهو و لا يزهو، و الاربعة الارواح تنام و تغفل و تزهو و تلهو، و روح القدس كان يرى به.

مقصود از اين ارواح، ارواح متعدد متمايز از يكديگر نيست، زيرا فَما جَعَلَ اللَّهُ‏ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ‏ هيچ‏كس را دو تشخص نيست، بلكه اين ارواح شعب و فروع و شئون يك حقيقت‏اند، حقيقتى ممتد كه يك جانب آن به نشئه عنصرى است و جانب ديگر آن تا به بطنان عرش است انّ لكلّ بدن نفسا واحدة، الخ‏[11].

و سخن عمده اين است كه بروح القدس عرفوا ما تحت العرش الى ما تحت الثرى، و روح القدس لا يلهو و لا يلعب و لا ينام و لا يغفل و لا يزهو. اين اوصاف روح القدس را كه معرف مقام انسان كامل و علامات اويند اهميت بسزا است.

مراتب انسانها از غبى تا غنى‏

شيخ رئيس در فصل مذكور در اثبات قوه قدسيه و امكان وجود آن گويد:

[نقل به ترجمه‏] (تنبيه: شايد زيادتى دلالت بر قوه قدسيه و امكان وجود آن خواسته باشى، پس بشنو: آيا نمى‏دانى كه حدس وجود دارد و انسان را در آن و در فكر مراتب است: بعضى غبىّ‏اند كه به هيچ رادّه‏اى به فكر بازگشت نمى‏كند، و بعضى را تا اندازه‏اى زيركى هست و به فكر تمتع مى‏يابد، و بعضى تيزذهن‏تر و زيرك‏تر از آن است و او را به حدس برخورد و دريافتى در معقولات است و اين تيزى ذهن در همه يكسان نيست بلكه بسا اندك است و بسا بسيار و چنانكه در جانب نقصان منتهى به عدم الحدس مى‏شود پس يقين دان كه در جانب زيادت ممكن است حدس منتهى به غنى شود كه در اكثر احوالش از تعلم و فكر غنى باشد).

اين فصل در نسخ مطبوعه مصدّر به اشارة است ولى مطابق چند نسخه مخطوط مصحّح به تنبيه عنوان شده است كه شيخ هر حكمى را در اثبات آن احتياج به برهان است آن فصل را به اشاره مصدّر نمود، و هر فصلى كه در اثبات حكم آن‏ تجريد موضوع و محمول آن از لواحق يا نظر به براهين گذشته كفايت مى‏كند از آن تعبير به تنبيه كرد.

حسن صنيعت شيخ اين است كه از غبى شروع كرد و به غنى منتهى شد كه انسانى گول است و او را از فكر فائدتى نباشد، و ديگرى به قدرى ثقافت و حدّت ذهن دارد كه مؤيد به روح قدسى باشد و غنى از تعلم و تفكر، و بين اين دو مراتب است.

شخصى در حركت فكرى بسيار غبى است كه يك مطلب را بايد برايش چند بار مكرر كرد و مثالهاى گوناگون آورد، تا بتواند چيزكى از آن بو برد، غبىّ در فهميدن آن مطلب نياز به تكرار و تمثيل و مطالعه و كثرت فكر و معاونت فكرى دارد، ديگرى نياز به تمثيل ندارد، ديگرى نياز به تكرار ندارد، ديگرى نياز به معاونت فكرى اين و آن ندارد، ديگرى نياز به فكر ندارد، ديگرى نياز به گفتن و ادامه دادن همه آن مطلبى را كه گوينده مى‏گويد ندارد، بلكه تا گوينده دهن باز كرد و به ابتداى آن تفوّه كرد اين شخص تيزهوش تا آخر آن را مى‏فهمد، پس اين اخيرى از بسيار چيزهايى كه ديگران در فهميدن آن مطلب نياز داشته‏ اند بى‏ نياز است.

شيخ رئيس در مباحثات فرمايد: الحدس هو فيض الهى و اتّصال عقلى يكون بلا كسب البتة. و قد يبلغ بعضهم مبلغا يكاد يستغنى عن الفكر فى اكثر ما يعلم و تكون له قوة النفس القدسيّة، اذا شرفت النفس و اكتسبت القوة الفاضلة و فارقت البدن كان نيلها ما ينال هناك عند زوال الشواغل اسرع من نيل الحدس فتمثّل لها العالم العقلى على ترتيب حدود القضايا و المعقولات الذاتى دون الزمانى و يكون ذلك دفعة و انما الحاجة الى الفكر لكدر النفس أو قلّة ثمرتها و عجزها عن نيل الفيض الالهى؛ انتهى كلامه ملخصا.

مخفى نماند كه تعبير به اتصال عقلى چنانكه در مباحثات و شفاء و اشارات آمده است بنا بر ممشاى مشاء است و در حقيقت به اتحاد عقلى است، و اتحاد هم از ضيق لفظ است كه به فناى نفس ناطقه در عالم قدسى است.

و نيز شيخ در آخر فصل سادس مقاله خامس نفس شفاء پس از تمهيد مطالبى فرمايد: فجائز أن يقع للانسان بنفسه الحدس و أن ينعقد فى ذهنه القياس بلا تعلّم، الخ‏[12].

حديث بيست و هفتم كتاب عقل كافى كلينى در اين مطلب خيلى مطلوب است: باسناده عن اسحاق بن عمّار قال قلت لابى عبد اللّه عليه السّلام الرجل آتيه و أكلّمه ببعض كلامى فيعرفه كلّه، و منهم من آتيه فأكلمه بالكلام فيستوفى كلامى كلّه ثم يردّه علىّ كما كلّمته، و منهم من آتيه فأكلّمه فيقول: أعد علىّ فقال: يا اسحاق و ما تدرى لم هذا؟ قلت لا. قال: الذى تكلّمه ببعض كلامك فيعرفه كلّه فذاك من عجنت نطفته بعقله، و امّا الذى تكلمه فيستوفى كلامك ثم يجيبك على كلامك فذاك الذى ركّب عقله فيه فى بطن أمّه، و أما الذى تكلّمه بالكلام فيقول أعد علىّ فذاك الذى ركّب عقله فيه بعد ما كبر فهو يقول لك أعد علىّ.

قوى‏تر از آن اخيرى كه از بسيار چيزها بى‏نياز بود، هم امكان دارد كه به حدس ثاقب خود انتقال دفعى يابد، و از وى قوى‏تر نيز ممكن است كه بدون معلم بشرى بلكه به تعليم‏ عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوى‏ و عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ‏ و الرَّحْمنُ* عَلَّمَ الْقُرْآنَ* خَلَقَ الْإِنْسانَ* عَلَّمَهُ الْبَيانَ‏ دانا شود. اين چنين كس غنىّ از همه آن وسائط است، اين بيان اجمالى در مراتب فهم و شعور بشر از غبىّ تا غنىّ.

اين غنىّ صاحب روح قدسى و مؤيد به روح القدس است كه جلّ حكماى شامخين و عرفاى كاملين در اثبات آن براى انسان كامل به برهان و شهود عرفان‏ سخن راندند و از اهل بيت وحى نيز به معاضدت برهان و وجدان آن بزرگان، و امضاى حكم عقلى و شهود عرفانى ايشان رواياتى چند صادر شده است.

عالم ماده امكان استعدادى دارد و موجود مادى كه بخواهد به كمال خود برسد به تدريج نائل بدان مى‏ شود و از مرتبه نازله بسوى مرتبه كامله يعنى از نقص به كمال و از قوه محض بسوى كمال مطلق رهسپار مى‏ گردد، و همين كه دم ‏به ‏دم هرگونه استعداد مى ‏يابد به فراخور آمادگى خود فيض مى ‏گيرد كه محال است مستعد قابل بالفعل محروم بماند.

از جانب فياض على الاطلاق هيچ‏گونه امساك نيست و در افاضه خود حالت منتظره ندارد و گرنه در علّيت خود تامّه و در كمالات وجودى خود به فعليت محضه نخواهد بود و حال اينكه واجب الوجود بالذات واجب الوجود من جميع الجهات است پس فيض على الدوام فائض است و آنچه براى ممكن به امكان عام است در آن مقام واجب الوجود بالذات بوجوب و فعليت محضه است.

حال اگر قابل هم در قابليّت تامّ باشد براى گرفتن حقائق و علوم هيچ حالت منتظره‏اى براى او نخواهد بود. بنابراين صاحب روح قدسى و مؤيّد به روح القدس كه غنى در مقابل غبىّ است محل قابل كامل در قبول دارد. لذا چنين روحى بايد مظهر و مصداق تام اسماى تعليمى و تكوينى علم آدم الاسماء كلها باشد، كه هم فاعل در فاعليّت تامّ است و هم قابل در قابليّت.

باب دهم‏

انسان كامل محلّ مشيّة اللّه است‏

(ى) و اين چنين انسان داراى مقام مشية اللّه است، و اصلا مقام انسان كامل مقام مشية اللّه و محل مشية اللّه است، و كريمه‏ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ ما كانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ سُبْحانَ اللَّهِ وَ تَعالى‏ عَمَّا يُشْرِكُونَ‏[13] و ديگر آيات مشابه آن در مشيت همه در وى صادق است و اين مظهر مشيت و اختيار الهى صاحب ولايت كليه است كه داراى رقائق صفات حق تعالى و محل ظهور تجلى جميع اوصاف كماليه الهيه است.

تصرف نفوس كامله اعيان خارجى را پس وجود انسان كامل ظرف همه حقائق و خزاين اسماء اللّه است، و اين اسماء اللّه اعيان حقايق نوريه دار هستى‏اند نه اسماى لفظى، لاجرم صاحب اين مقام داراى ولايت تكوينى است كه مفاتح غيب يعنى همان حقائق نوريه در دست او است و مى‏تواند با اذن و مشيت الهى تصرف در كائنات كند، بلكه در موطن و وعاى خارج از بدن خود انشاء و ايجاد نمايد و موجودات خارجى به منزلت اعضاى وى و خود او به مثابت جان آنها گردد، زيرا كه نفس ناطقه انسانى مجرد قائم‏به‏ذاتش و خارج از بدن و محيط و مستولى بر آن است و تعلّق تدبيرى و تصرّف در بدن دارد.

بنابراين چه تفاوت كه بدن خود را در تدبير و تصرّف خود بدارد يا اعيان خارجى ديگر را. معجزات و كرامات و هرگونه خارق عاداتهاى انسانهاى كامل از اين جهت است.

و چون اسماء حقائق‏اند و قرآن بيان حقائق است و دو كتاب اللّه تكوينى و تدوينى مقارن هم‏اند و اين حاكى و بيان آن است، لذا انسان كامل وعاى حقائق قرآن و كلام اللّه ناطق است.

در حكمت متعاليه مبرهن است كه شيئيّت شى‏ء به صورتش است نه به ماده‏اش، و از امام صادق عليه السّلام كه كلمات و بياناتش كاشف رموز انبياء و اولياء و اشارت حكما و عرفا است روايت شده است كه: انّ حقيقة الشى‏ء بصورته لا بمادته‏[14] و شأن همه موجودات هم اين است كه معقول انسان گردند و انسان را هم اين شأنيت است كه عاقل آنها شود و عقل و عاقل و معقول هم به حسب وجود يك حقيقت نوريه‏اند پس انسان مؤيد را است كه معقولات بالفعل شود، و خزانه حقائق و معارف نورى، و كانون انواع علوم سبحانى گردد، يعنى عالم عقلى مضاهى با عالم عينى شود. انسان كامل كه امام قافله نوع انسانى است متصف به اين انوار ملكوتى است، و مصباح و سراج منيرى است كه ديگر ارواح مستعده از آن فروغ مى‏گيرند. يكى از كلمات قصار جناب شيخ قدّس سرّه اين است كه: در معاد شفا در اين مقام فرمود:

انّ النفس الناطقة كما لها الخاص بها أن تصير عالما عقليا مرتسما فيها صورة الكلّ و النظام المعقول فى الكلّ، و الخير الفائض فى الكلّ مبتدئة من مبدأ الكلّ، سالكة الى الجوهر الشريفة الروحانية المطلقة، ثم الروحانية المتعلّقة نوعا ما من التعلّق بالابدان، ثم الاجسام العلويّة بهيئاتها و قواها، ثم كذلك حتى تستوفى فى نفسها هيئة الوجود كلّه فتنقلب عالما معقولا موازيا للعالم الموجود كلّه مشاهدة لما هو الحسن المطلق و الخير المطلق و الجمال الحق المطلق و متحدة به و منتقشة بمثاله و هيئته و منخرطة فى سلكه و صائرة من جوهره، و اذا قيس هذا بالكمالات المعشوقة التى للقوى الاخرى وجد فى المرتبة بحيث يقبح معها أن يقال انه أفضل و أتم منها بل لا نسبة لها اليه بوجه من الوجوه فضيلة و تماما و كثرة.

بلكه انسان علاوه بر عالم عقلى مضاهى عالم عينى شدن صاحب ولايت كليه مى‏گردد كه همه عوالم به‏منزله اعضا و جوارح وى مى‏گردند فيتصرف فيها كيف يشاء چه سعه وجودى و عظمت روحى اولياى الهى مؤيد به روح القدس اوسع و اعظم از جميع ما سوى اللّه است.

آثار و مآثرى از چند نابغه‏

در مراتب فكر و حدس به اجمال اشارتى رفت كه بدأ آن غبى و ختم آن غنى بود. اوهام مبتلاى در حباله ماده و جوال خيال، غبى را كه از جنس خودشان است باور دارند ولى غنى مؤيد به روح القدس را افسانه انگارند و صفير سيمرغان قاف قله معارف را اسطوره پندارند. ما سخنى چند از زبان برخى نوابغ اهدا مى‏كنيم، باشد كه سورت جحود اين فريق را بشكند و صورت خمودشان را بشكفد كه جز استيحاش و استبعاد در اين‏گونه مسائل از ايشان نه ديده‏ايم و نه خوانده‏ايم و نه شنيده ‏ايم:

شيخ بزرگوار ابن سينا در دانشنامه علائى (بخش سوم، علم طبيعى) گويد: و چون اندر ميان مردمان كس بود كه ورا در بيشتر چيزها معلّم بايد، و هيچ حدس نتواند كرد بلكه نيز بود كه از معلّم نيز فهم نتواند كرد، شايد كه يكى بود كه بيشتر چيزها را به حدس بجاى آورد و اندكى حاجت بود ورا به معلّم، و شايد كه كسى بود نادر كه چون بخواهد بى‏معلم اندر يك ساعت از اوائل علوم به ترتيب حدسى تا آخر برسد از نيك پيوندى وى به عقل فعّال، تا او را خود هيچ انديشه نبايد كردن و چنين پندارد كه از جايى اندر دل وى همى‏افكنند، بلكه حق خود اين بود و اين كس بايد كه اصل تعليم مردمى از وى بود و اين عجب نبايد داشتن كه:

شيخ در هيجده نوزده سالگى ديگرى چون خويش در علوم نديد

ما كس ديديم كه او را اين منزلت نبود و چيزها به انديشه و به رنج آموختى و ليكن به قوت حدس از رنج بسيار مستغنى بود و حدس وى در بيشتر چيزها موافق آن بودى كه اندر كتابها است پس ورا به بسيار خواندن كتابها رنج نبايستى بردن و اين كس را به هيجده سالگى يا نوزده سالگى علوم حكمت از منطق و طبيعيات و الهيات و هندسه و حساب و هيئت و موسيقى و علم طب و بسيار علمهاى غامض، معقول شد چنانكه ديگرى چون خويشتن نديد پس از آن سپس سالها بماند و چيزى بيشتر نيفزود بر آن حال اول، و دانند كه هر يكى از اين علمها سالها خواهد به آموختن.

امّا نفس قدسى نفس ناطقه پيغامبران بزرگ بود كه به حدس و پيوند عالم فريشتگان بى‏معلّم و بى‏كتاب معقولات بداند و به تخيّل به حال بيدارى به حال عالم غيب اندر رسد و وحى پذيرد و وحى پيوندى بود ميان فريشتگان و ميان جان مردم به آگاهى دادن از حالها، و اندر هيولاى عالم تأثير كند تا معجزات آورد و صورت از هيولى ببرد و صورت ديگر آورد، و اين آخر مرتب مردمى است و پيوسته به درجه فريشتگى و اين چنين كس خليفت خداى بود بر زمين و وجود وى اندر عقل جائز است و اندر بقاى نوع مردم واجب است‏[15].

سخن جوزجانى درباره استادش ابن سينا

ابو عبيد جوزجانى كه يكى از شاگردان شيخ است در آغاز مدخل منطق شفا گويد كه شيخ طبيعيات و الهيات شفا جز حيوان و نبات آن را در مدت بيست روز فقط به اعتماد به طبعش بدون اينكه كتابى در نزد او حاضر باشد نوشت، فصادفت منه خلوة و فراغا اغتنمته و أخذته بتميم كتاب الشّفاء و أقبل هو بنفسه- يعنى الشيخ الرئيس- على تصنيفه اقبالا بجدّ، و فرغ من الطبيعيات و الالهيات خلا كتابى الحيوان و النبات فى مدّة عشرين يوما من غير رجوع الى كتاب يحضره و انما اعتمد طبعه فقط؛ الخ.

نظامى در اوائل ليلى و مجنون در سبب نظم كتاب گويد:

اين چار هزار بيت اكثر   شد گفته به چار ماه كمتر
گر شغل دگر حرام بودى‏   در چارده شب تمام بودى‏
     

سعدى هشت باب گلستان را در كمتر از يك فصل نوشت، چنانكه در ديباچه آن تاريخ مبدأ اين است: به حكم ضرورت سخن گفتيم و تفرّج‏كنان بيرون رفتيم در فصل ربيع كه آثار صولت برد آرميده بود، و ايام دولت ورد رسيده، و مختم اين: فى‏الجمله هنوز از گل بوستان بقيتى مانده بود كه كتاب گلستان تمام شده.

عارف شبسترى محمود بن عبد الكريم بن يحيى متوفى حدود 732 ه ق بنا بر مشهور در 33 سالگى وفات نموده است. مشهور است كه گلشن راز را در هيجده سالگى در جواب نوزده پرسش عارف بزرگ خراسان امير حسينى هروى در سال 717 ه ق با كمال اختصار به نظم پاسخ داده است. و بعد بر هر بيتى ابياتى افزوده و مجموع آن 992 بيت شده است.

صفى قرآن مجيد را در دو سال به نظم درآورده است چنانكه در پايان آن گويد:

نعمت حق بر صفى كرد او تمام‏   شايد ار گويم سپاسش صبح و شام‏
جز عنايات اين نبود از ذو الجلال‏   كه به نظم اين نامه آمد در دو سال‏
كى مرا اين بود هرگز در گمان‏   يا گمان هيچ‏كس از بخردان‏
كه دو سال اين نامه بر پايان رسد   بل به عمرى تا كه بر لب جان رسد
     

 

ميرداماد قبسات را در ربيع الاول سال يك هزار و سيصد و چهار هجرى روز ميلاد پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلم شروع و در ششم شعبان همان سال تأليف آن را خاتمه داد چنانكه در آخر آن گويد:

و لقد نجز بحمد اللّه سبحانه و تنجّز الفراغ منه هريعا من ليلة الاربعاء لست مضين من شهر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم شعبان المعظم عام 1340 من هجرته المباركة القدسية، و قد كان الاخذ فيه يوم ميلاده عليه السّلام فى شهر ربيع الاوّل من هذا العامّ.

هر يك از مؤلفات فوق خيلى مورد استعظام و استعجاب امثال ماها است كه چنان اثر علمى گرانقدر در مدت اندكى تأليف شود.

ابن نديم در فهرست دويست و چهل كتاب و رساله از تأليفات فيلسوف عرب ابو يوسف يعقوب بن اسحاق كندى در فنون علوم از فلسفه و منطق و حساب و هندسه و كره و موسيقى و نجوم و فلكيات و طب و احكام نجومى و جدل و نفس و سياسات و معدنيات و حيوانات و غيرها نقل كرده است.

شيخ رئيس را در انواع علوم مؤلفات بسيار است كه از آن جمله شفا و قانون و نجات و اشارات و دانشنامه علايى است. و تنها شفا يك دوره دائرة المعارف است. و براى علماى عصر ما تأليف فقط منطق شفا امكان ندارد بلكه كسى كه اكنون از عهده فهم و تدريس دوره شفا از رياضيات به انواعها و منطقيات و طبيعيات و حيوان و نبات و الهيات و غيرها برآيد نمى‏ شناسم.

خواجه طوسى يك صد و سيزده كتاب و رساله بطور مسلّم در رشته‏ هاى دانش‏ تأليف كرده است كه تحرير مجسطى بطليموس و اكر مانالاؤس در مثلثات كروى و كشف القناع عن اسرار شكل القطاع و شرح اشارات شيخ رئيس و زيج ايلخانى و تحرير اصول اقليدس و تذكره در هيئت و تنسوخ‏نامه و اساس اقتباس از آن جمله‏اند كه هر يك براى امثال ما شبيه معجزه است.

علّامه حلى را در حدود پانصد مجلد تأليف علمى است كه تذكرة الفقهاء و منتهى و مختلف و قواعد و تحرير و شرح تجريد خواجه در كلام به نام كشف المراد و شرح تجريد خواجه در منطق به نام الجوهر النضيد از آن جمله است.

شيخ اكبر محيى الدين را بيش از هشتصد مجلد كتب و رسائل است كه عثمان يحيى آنها را در دو جلد به فرانسه فهرست كرد، فتوحات مكيه و فصوص الحكم و انشاء الدوائر و عنقاء مغرب و شق الجيب فى المهدى عليه السّلام و مفتاح الاسرار در علم حروف و جفر و كتاب السهل الممتنع فى الجفر الجامع كه الدرّ المكنون و الجوهر المصون فى علم الحروف و الجفر هم گفته مى‏شود از آن جمله‏ اند.

شارح مناقب منسوب به شيخ، سيّد صالح خلخالى (كه به قول صاحب المآثر و الآثار (ص 185) شاگرد ارشد سيّد ابو الحسن جلوه است) در شرح مذكور برخى از مصنفات شيخ را بر شمرده از آن جمله گويد: كتاب التفسير الكبير قد بلغ تسعين مجلّدا. بلكه الوافى بالوفيات نود و پنج مجلد گفته است. اكنون فهرست علمى كردن فتوحات براى عالم خريت در صناعت عرفان هنر است و فهم مفتاح و به‏ويژه در مكنون مگر براى اوحدى از علما ميسور باشد.

عبد الرحيم صفى‏ پورى در ماده (ز غ ل) منتهى الارب فى لغة العرب گويد: 

زاغوالى محمّد پنج ‏ديهى ابن حسين بن محمّد بن حسين است، مصنف كتاب قيد الاوابد در چهارصد مجلد مشتمل بر تفسير و حديث و فقه و لغت.

محمّد بن مسعود عياشى در اصناف علوم بيش از دويست مجلد تصنيفات دارد، ابن نديم در فهرست و شيخ طوسى در فهرست بسيارى از آنها را نام بردند.

صدوق ابن بابويه در مقدّمه من لا يحضره الفقيه به دويست و چهل و پنج مجلد از تأليفات خود تصريح كرده است و شيخ طوسى در فهرست فرمود: له نحو من ثلاث مائة مصنف.

توماس اديسون مخترع برق، استعدادى فوق‏العاده داشت، فكر و مغز فعّال او هرگز از كار نمى‏ايستاد، وى در بين سالهاى 1870 م تا 1876 م كه از بيست و چهار سالگى او شروع مى‏شد يك‏صد و بيست و دو اختراع به ثبت رسانيد و مى‏گفت: به تجربه، بر من معلوم شده كه علم هرگز وقفه ‏پذير نيست.

ملّا جلال سيوطى را حدود پانصد مجلّد تأليفات است در كمتر ورقى از كشف الظنون نام سيوطى و تأليفات او نباشد.

و همچنين استوانه‏ هاى ديگر علوم و معارف مانند شيخ طوسى صاحب تهذيب و تبيان، و علم الهدى سيد مرتضى صاحب شافى و ذريعه و برادرش سيد رضى جامع نهج البلاغه، و فخر رازى صاحب تفسير و مباحث مشرقيه، و ملا على قوشچى صاحب زيج الغ‏بيك و شرح آن و شرح تجريد خواجه و فارسى هيئت، و ملا صدرا صاحب اسفار و شرح اصول كافى و مفاتيح، و ملّا محسن فيض صاحب وافى و صافى و مفاتيح و احياى احياى غزالى، و مجلسى دوم صاحب بحار و مرآة العقول و و و.

هر يك از اين بزرگان را در علوم و فنون و كارهاى علميشان نبوغى است كه از عهده اكثر اهل علم خارج است، و آثار قلمى اين نوابغ براى ماها يك نحو كرامت است. تا اين حد را بلكه بيش از اين را مى‏بينيم كه نطفه و علقه و مضغه بى‏سرمايه علمى باليد و اين چنين شد هيچ‏گونه انكار و اعتراض نداريم، امّا وقتى صاحب سرمايه شد و استعداد و آمادگى بيشتر پيدا كرد و به توفيق و كثرت عطا و جود كسى كه لا تزيده كثرة العطاء الّا جودا و كرما بايد بهتر و به اضعاف مضاعفه بالاتر برود تا به جايى كه خليفة اللّه گردد بلكه واجد فوق مقام خلافت كبرى گردد، در امكان آن وسوسه و دغدغه مى‏نماييم، اين نيست مگر اينكه مبانى علمى استوار نيست. و به قول عرشى و موجز و دقيق جناب معلم ثانى فارابى در آخر رساله گرانقدر اثبات مفارقات:

كلامى سامى از فارابى‏

و العقل الهيولانى ان كان قدسيا فانّه مستعد لان يصير عقلا بالفعل أتمّ، و اذا كان العقل الهيولانى قد يتّصل بالمفارق من دون تعلم أعنى من دون استعمال فكر و لا خيال فلان يتّصل به العقل بالفعل أوجب و أولى.

اگر كسى در اوصاف و احوال جمادات و عالم نباتات و خواص و آثار تكوينى آنها به كتب مربوطه مراجعه كند، و مقدارى به اسرار فطرى آنها معرفت پيدا نمايد، صولت اعتراض او در اعتلاى وجودى و اشتداد روحى انسان كامل البتّه مبدل به دولت اعتراف مى‏گردد.

نمط هشتم و نهم و دهم اشارات شيخ رئيس و شرح خواجه بر آن بخصوص دهم كه در اسرار آيات است هر يك بابى براى ورود و وصول به بيان واقعى اين معمّى است، و هر يك از فصوص و فتوحات شيخ اكبر اگر از زبان فهمى فهميده شود گشاينده اين طلسم است.

نقل واقعه‏اى عجيب كه براى شيخ رئيس پيش آمده است به قلم خود شيخ از شفاء

شيخ در حيوان شفا (آخر فصل دوم مقاله هفتم طبيعيات) گويد:

حكى لى حال رجل به بيابان دهستان تحذر نفسه و نفخه الحيّات و الافاعى التى بها و هى قتالة جدا و الحيات لا تنكأ فيه باللسع و لا تلسعه اختيارا ما لم يقسرها عليه فان لسعته حية ماتت. و حكى ان تنينا عظيما لسعته فماتت و عرض له حمى يوم. ثم انى لما حصلت به بيابان دهستان طلبته فلم يعش و خلف ولدا أعظم خاصية فى هذا الباب منه فرأيت منه عجائب نسيت أكثرها فكان من جملتها أن الافاعى تصدّ عن عزّه و تحيد عن تنفّسه و تخدر فى يده‏[16].

يعنى برايم حكايت شد كه در بيابان دهستان مردى است كه مارها و افعى‏هاى جدا كشنده از دم او حذر مى‏كنند و بدن او به گزيدن مار ريش نمى‏گردد و پوست باز نمى‏كند، و مادامى‏كه مار را وادار به گزيدن نكند مار او را به اختيار نمى‏گزد، و اگر مارى او را بزند مار مى‏ميرد، و حكايت شد كه مار بزرگى او را زد مار بمرد و او را تب يك روزه عارض شد. سپس من كه به بيابان دهستان رفتم آن شخص را طلب كردم زنده نبود، فرزندى بجاى گذاشت كه خاصيت او در اين باب از پدرش عظيم‏تر بود از او عجائبى ديدم كه بيشتر آنها را فراموش كردم، از جمله آنها اينكه افعى‏ها از عزّ و قوّت او روى برمى‏گرداندند و از دم او دور مى‏شدند و در دست او فسرده مى‏گرديدند.

از اين‏گونه عجائب مخلوقات بسيار است و اصلا آن ذره‏اى كه در دار هستى از عجائب نيست كدام است جز اينكه ما با بعضى انس گرفته‏ايم در نظر ما عجيب نمى‏آيد، و با اين همه نقش عجب بر در و ديوار وجود، بعضيها اسرار بى‏انتهاى بزرگترين كتاب الهى اعنى انسان كه او را در هيچ مقامى حدّ يقف نيست و از هر بزرگى بزرگتر است انكار دارند و يا عناد مى‏ورزند.

جناب استادم علّامه شعرانى قدّس سرّه در راه سعادت فرمود: از مشاهير بزرگان جهان در آغاز زندگانى عجائبى نقل گرديده است غير قابل‏ انكار چنانكه شاه اسماعيل صفوى در چهارده سالگى لشگرى عظيم به آذربايجان يا به قفقاز كشيده و فاتح گشت و سلطنت يافت. و اسكندر مقدونى در شانزده سالگى بر اكثر علوم زمان خود مسلّط گشت. و فاضل هندى در كشف اللثام گفت: در دوازده سالگى از علوم رسمى فراغت يافتم. و ابو على سينا بى‏معلم در شانزده سالگى در علوم عقلى و طب سرآمد بزرگان روزگار شد.

بارى هر كس هرچه هست و بايد بشود از آغاز كار معلوم است، شاعر عرب گويد:

فى المهد ينطق عن سعادة جده‏   اثر النجابة ساطع البرهان‏
     

 

اين حال مردم عادى است كه نه ولايت دارند نه نبوّت اما درباره انبياء در قصه حضرت يحيى عليه السّلام آمده است‏ وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا، و درباره حضرت مسيح عليه السّلام است كه در گاهواره سخن گفت: كه‏ إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتانِيَ الْكِتابَ وَ جَعَلَنِي نَبِيًّا.

حضرت امام محمّد تقى عليه السّلام آنگاه كه به امامت رسيد هشت يا نه سال داشت، و حضرت امام على نقى عليه السّلام شش يا هفت سال و حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام بيست و چهار سال، و شيعه آنها را داراى علوم شريعت و توحيد و معارف مى‏دانستند و اقوال آنان را حجّت مى‏شمردند. و از حضرت حجّت عصر عليه السّلام در چهار سالگى عجائبى نقل مى‏كنند.

اگر بعضى مقربان الهى و اولياى حق مقرّر است كه علاوه بر روح انسانى با روح بزرگترى پيوند يابند و به شخصيتى تازه متحقق گردند، و با موجودات عالم غيب رابطه پيدا كنند چه مانع دارد كه آغاز آن از هنگام كودكى باشد؟ به‏هرحال روحى كه با ائمه اولياء و اعاظم انبياء متصل مى‏گردد قوّه ديگرى است غير آنكه ديگر افراد انسان دارند و آغاز اتصال آن لازم نيست هنگام بزرگى باشد و بهر حال خارق عادت است خواه در بزرگى و خواه در كودكى و آنكه خرق عادت‏ را ممكن شمارد بايد در هر دو حال ممكن شمارد[17].

نفس مكتفى و ناقص‏

به موضوع بحث برگرديم سخن در انسان مؤيد به روح القدس بود. اين چنين كس صاحب علم لدنى است، و داراى نفس مكتفى است كه مستكفى نيز گويند يعنى به حسب فطرت به همان سرمايه خداداديش و به ذات و باطن ذاتش از علل ذاتيه‏اش در خروجش از نقص به كمال اكتفا مى‏كند و احتياج به مكمل خارجى و معلم بشرى ندارد، چنانكه نفس ناقص در تحصيل كمالات و خروج از قوه به فعل به مكمل خارجى نيازمند است، و بعد از استكمال به مرتبه تمام يعنى عقل كه تام است مى‏رسد و پس از آن خليفه فوق التمام كه واجب الوجود است مى‏گردد.

و لمّا كانت الحكمة فى الايجاد المعرفة و العلم، و العلماء بحسب الاحتمال ثلاثة اقسام: أحدها تامّ فى كماله بحسب الفطرة كالعقول المفارقة، و ثانيها مستكف يحتاج الى التكميل و لكن لا يحتاج الى امور زائدة و مكمّل من خارج كالنفوس الفلكية، و من هذا القسم نفوس الانبياء عليهم السّلام بحسب الفطرة و لكن بعد الاستكمال ربّما صاروا من القسم الاول، و ثالثها ناقصة بحسب الفطرة تحتاج فى التكميل إلى امور خارجة عن ذاتها من انزال الكتاب و الرسل و غيرهما، فقد أوجد اللّه سبحانه جميع هذه الاقسام توفية للافاضة و تكميلا للاقسام المحتملة عند العقل و قد أشار الى هذه الاقسام بقوله: وَ الصَّافَّاتِ صَفًّا* فَالزَّاجِراتِ زَجْراً* فَالتَّالِياتِ ذِكْراً.

و بقوله: وَ السَّابِحاتِ سَبْحاً* فَالسَّابِقاتِ سَبْقاً* فَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً يحتمل ان يكون الترتيب فى الآية الثانية على عكس الترتيب فى الآية الاولى اى من المسبّب الى السبب بان‏ يكون السابحات اشارة الى عالم الافلاك كما فى قوله: كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ‏ و السابقات الى نفوسها، و المدبّرات أمرا الى عقولها التى من عالم الامر الموجودة بامر اللّه و قوله كن بل هى نفس الامر الوارد منه تعالى‏[18].

فعليّت نفس به معارف الهيه و ملكات علميه و عمليه صالحه است و اين‏ها طينت عليّين است كه سعدا از آن مخمراند و انسان در اصطلاح اهل عرفان مرد كامل است نه صورت انسانيه و در حديث قدسى آمده است: الانسان سرّى و أنا سرّه.

روح و روح القدس‏

مضمون روايات اهل عصمت و بيت وحى اين است كه فوق روح القدس روحى ديگر است و آن اعظم از جبراييل و ميكاييل است:

فى الكافى باسناده الى الكنانى عن أبى بصير قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السّلام عن قول اللّه تعالى: و كذلك أوحينا اليك روحا من أمرنا ما كنت تدرى ما الكتاب و لا الايمان؟ قال:

خلق من خلق اللّه تبارك و تعالى أعظم من جبريل و ميكائيل كان مع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم يخبره و يسدّده و هو مع الائمة من بعده عليهم السّلام‏[19].

و باسناده الى أسباط بن سالم قال: سأله رجل من أهل هيت و أنا حاضر عن قول اللّه تعالى: و كذلك أوحينا اليك روحا من امرنا؟ فقال: منذ أنزل اللّه تعالى ذلك الروح على محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلم ما صعد الى السماء و انّه لفينا.

و باسناده الى ابى بصير قال سألت أبا عبد اللّه عليه السّلام عن قول اللّه تعالى: يسألونك عن الروح، قل الروح من أمر ربّى؟ قال: خلق أعظم من جبرئيل و ميكائيل كان مع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم و هو مع الائمة و هو من الملكوت.

و باسناده عن أبى بصير قال: سمعت أبا عبد اللّه عليه السّلام يقول: يسألونك عن الروح قل الروح من امر ربّى قال: خلق أعظم من جبرئيل و ميكائيل لم يكن مع أحد ممن مضى غير محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلم و هو مع الائمة يسدّدهم و ليس كل ما طلب وجد.

و باسناده عن أبى حمزة قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السّلام عن العلم أ هو علم يتعلّمه العالم من أفواه الرجال أم فى الكتاب عندكم تقرءونه فتعلمون منه؟ قال: الامر أعظم من ذلك و أوجب أ ما سمعت قول اللّه عزّ و جلّ: و كذلك اوحينا اليك روحا من امرنا ما كنت تدرى ما الكتاب و لا الايمان، ثم قال: أى شى‏ء يقول أصحابكم فى هذه الآية، أ يقرون انه كان فى حال لا يدرى ما الكتاب و لا الايمان؟ فقلت: لا أدرى جعلت فداك ما يقولون، فقال لى: بلى قد كان فى حال لا يدرى ما الكتاب و لا الايمان، حتى بعث اللّه تعالى الروح التى ذكر فى الكتاب فلما أوحاها اليه علم بها العلم و الفهم و هى الروح التى يعطيها اللّه تعالى من شاء فاذا أعطاها عبدا علمه الفهم.

و باسناده عن سعد الاسكاف قال: أتى رجل امير المؤمنين عليه السّلام يسأله عن الروح أ ليس هو جبرئيل؟ فقال له امير المؤمنين عليه السّلام جبرئيل عليه السّلام من الملائكة و الروح غير جبرئيل. فكرّر ذلك على الرجل، فقال له: لقد قلت عظيما من القول، ما أحد يزعم ان الروح غير جبرئيل فقال له امير المؤمنين: انك ضال تروى عن أهل الضلال، يقول اللّه تعالى لنبيه صلّى اللّه عليه و آله و سلم: أَتى‏ أَمْرُ اللَّهِ فَلا تَسْتَعْجِلُوهُ سُبْحانَهُ وَ تَعالى‏ عَمَّا يُشْرِكُونَ يُنَزِّلُ الْمَلائِكَةَ بِالرُّوحِ‏[20]، و الروح غير الملائكة صلوات اللّه عليهم.

و فيه باسناده عن على بن رئاب رفعه الى امير المؤمنين عليه السّلام، قال: إن للّه نهرا دون عرشه و دون النهر الذى دون عرشه نور نوره و ان فى حافتى النهر روحين‏  مخلوقين روح القدس و روح من امره، الحديث‏[21].

در اين روايات نوريه، روح غير جبرئيل و اعظم از جبرئيل و ميكائيل شناسايى شد. و از آن زمان كه بر رسول خاتم صلّى اللّه عليه و آله و سلم نازل شد هيچ‏گاه زمين خالى از آن نبود و با ائمه بعد از او مى‏باشد چونكه خالى از حجت نيست و خاتم صلّى اللّه عليه و آله و سلم و ائمه بعد از او مؤيد به روح‏اند و در حديث على بن رئاب روح القدس غير از روح من امره تعالى است و دومى فوق اول است.

اسم اعظم 73 حرف است‏

آن روايت كه فرمود كه روح عليه السّلام فقط با خاتم صلّى اللّه عليه و آله و سلم بود و بعد از او با ائمه عليهم السّلام است، بيان سرّ رواياتى است كه در باب ما أعطى الائمة عليهم السّلام من اسم اللّه الاعظم در كافى و ديگر جوامع روايى آمده است كه اسم اعظم هفتاد و سه حرف است.

يك حرف از آن را آصف بن برخيا داشت، و دو حرف را عيسى عليه السّلام، و چهار حرف را موسى عليه السّلام، و هشت حرف را ابراهيم عليه السّلام، و پانزده حرف را نوح عليه السّلام، بيست و پنج حرف را آدم عليه السّلام، و هفتاد و دو حرف را محمّد، صلّى اللّه عليه و آله و سلم كه از يك حرف محجوب است ان اسم اللّه الاعظم ثلاثة و سبعون حرفا أعطى محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلم اثنين و سبعين حرفا و حجب عنه حرف واحد[22].

مراتب انبياء و رسل و اولياء

و همچنين به ائمه عليهم السّلام بعد از محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلم همان هفتاد و دو حرف داده شد.

كما فى الكافى باسناده الى على بن محمّد النوفلى عن أبى الحسن صاحب‏ العسكر عليه السّلام قال سمعته يقول: اسم اللّه الاعظم ثلاثة و سبعون حرفا كان عند آصف حرف فتكلم به فانخرقت له الارض فيما بينه و بين سبأ، فتناول عرش بلقيس حتى صيره الى سليمان ثم انبسطت الارض فى اقل من طرفة عين، و عندنا منه اثنان و سبعون حرفا و حرف عند اللّه مستأثر به فى علم الغيب‏[23].

اين حرف حرف است و حرف نيست و چون اين حرف با روايات كتاب توحيد در حدوث اسماء و معانى و اشتقاق آنها ضم شود از تأليف آنها چه حرفها پيش خواهد آمد؟! و اگر باز به آيات و روايات در كلمه و كلمات و آيه و كتاب و لوح و قضا و نظائر و اشباه آنها قرين شود از اقتران آنها چه نتائجى عائد خواهد شد؟! و با لَقَدْ فَضَّلْنا بَعْضَ النَّبِيِّينَ عَلى‏ بَعْضٍ‏ و با تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ‏ تأليف شود چه فوائدى عائد خواهد شد؟! عيانى را قصيده‏اى در اسم اعظم موسوم به كنوز الاسماء به اين مطلع است:

اى دو عالم به يك امر از تو تمام‏   كائنات از تو به تنسيق و نظام‏
     

 

حرفى بى‏اسم و رسم بلكه كمتر از نقطه بدون حرف، بر آن شرحى و در آن اشاراتى دارد، و الحمد للّه ربّ العالمين.

باب يازدهم‏

انسان كامل صاحب مرتبه قلب است‏

(يا) و اين چنين انسان صاحب رتبه قلب است: ان هذه القلوب أوعية، فخيرها أوعاها[24].

هرچند كه در پيش دانسته شد كه صاحب مرتبه قلب در مشهد عارفان همان مرتبه عقل مستفاد به منظر حكيمان است، ليكن از جهت اهميت شأن قلب گوييم:

قلب، مقام ظهور و بروز معارف حقه الهيه به تفصيل است. ولى اللّه اعظم امير عليه السّلام فرمود:

اللهم نوّر ظاهرى بطاعتك، و باطنى بمحبتك، و قلبى بمعرفتك، و روحى بمشاهدتك، و سرّى باستقلال اتّصال حضرتك، يا ذا الجلال و الاكرام.

تعريف قلب و وجه تسميه آن‏

ظاهر و باطن و قلب و روح و سرّ از مراتب نفس ناطقه انسانى‏اند كه يك حقيقت ممتد از خلق تا امر است، در مرتبه قلب معانى كلى و جزئى مشاهده مى‏گردد، عارف اين مرتبه را قلب گويد و حكيم عقل مستفاد.

جميع قواى روحانى و جسمانى از قلب منشعب مى‏شوند و از اين جهت قلب است كه يك آن قرار ندارد، و پيوسته در تقلب است، و همواره در قبض و بسط

است چنانكه مظهر او كه عضو لحمانى در بنيه انسانى است، در هر دقيقه چندين بار قبض و بسط دارد و يك آن آرام نيست لذا قلب مظهر اتم‏ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ‏ است.

نيابد زلف او يك لحظه آرام‏   گهى بام آورد گاهى كند شام‏
دل ما دارد از زلفش نشانى‏   كه خود ساكن نمى‏گردد زمانى‏[25]
     

 

تقلّب قلب از ظهورات الهى و شئونات ذاتى است و كمالات روح و كليات علم همه در اين محل به تفصيل سان مى‏يابند و از اين جهت آن را جام جهان‏نما و برزخ بين ظاهر و باطن گفته‏اند، و انسانيت انسان به دل است كه تمام تنزّلات و ترقّيات و مدارج و معارج فيض وجودى در او است.

قيصرى در ديباچه شرح فصوص الحكم گويد: الانسان أنّما يكون صاحب القلب اذا تجلّى له الغيب و انكشف له السرّ و ظهرت عنده حقيقة الامر و تحقق بالانوار الالهية و تقلّب فى الاطوار الربوبية لانّ المرتبة القلبية هى الولادة الثانية المشار اليها بقول عيسى عليه السّلام: لن يلج ملكوت السموات و الارض من لم يولد مرتين‏[26].

يكى از اسماء اللّه تعالى مؤمن است كه در آخر حشر آمده است و انسان مؤمن مظهر اوست كه المؤمن مرآة المؤمن و قلب او بقدرى وسيع است كه اوسع از او خلقى نيست قال النبى صلّى اللّه عليه و آله و سلم:

قال اللّه تعالى: ما وسعنى أرضى و لا سمائى و وسعنى قلب عبدى المؤمن التقى النقى.

و رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم فرمود:

كلّ تقىّ و نقىّ آلى، و فرمود: سلمان منا أهل البيت فتبصّر.

علم و عمل انسان سازند، و علم آب حيات است‏

وعاى قلب را حد محدود نيست و هرچه مظروف او كه آب حيات است‏ وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ‏ در او ريخته شود وسعت او بيشتر مى‏شود. بين ظرف و مظروف سنخيت بايد. اين آب حيات علوم و معارف است كه غذاى روح‏اند فَلْيَنْظُرِ الْإِنْسانُ إِلى‏ طَعامِهِ‏ و طعام انسان من حيث هو انسان آنى است كه انسان‏ساز است. لذا امام ابو جعفر عليه السّلام در تفسير آيه به زيد شحّام فرمود كه طعام علم است، علمه الذى يأخذه عمّن يأخذه‏[27]. و علم و عمل انسان سازند إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ‏ و علم و عمل بهشت‏اند اگر ملكوتى باشند، و اگر ريشه آنها از دنيا باشد دوزخ‏اند.

حكمت جنّت است‏

خاتم صلّى اللّه عليه و آله و سلم حكمت را بهشت معرفى فرمود: جناب صدوق در مجلس شصت و يكم امالى به اسنادش روايت كرده است: عن على بن ابى طالب عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم: أنا مدينة الحكمة و هى الجنة و أنت يا على بابها. فكيف يهتدى المهتدى الى الجنة و لا يهتدى اليها الّا من بابها پس حكمت بهشت است و حكمت طعام انسان است و قلب انسان مزرعه بذر معارف است يحفظ اللّه بهم حججه و بيناته حتى يودعوها نظرائهم و يزرعوها فى قلوب اشباههم‏[28].

معلّمان بشر زارع‏اند

امام در اين كلام، معلمين بشر و وسائط فيض الهى را زارع معرفى فرمود و قلوب فيض‏پذير را مزرعه و المعرفة بذر المشاهدة. علماء برزگرند كه بذرها معارف در مزرعه دلها كشت مى‏كنند اگر اين بذرها سبز شود يعنى مزرعه‏ها مستعد و قلوب قابل باشند اين سبزه‏ها قرة عين الناظرين و نزهتگاه اهل ولايت خواهند شد نمى‏بينى كه فرمودند زمين سبخه و شوره‏زار ولايت ما را قبول نكردند كه سبز نشدند؟ ببين كه اين بذرهاى حكمت چه جنتها مى‏شوند و چه سبزه‏زارها مى‏گردند در قرآن فرمود: نِساؤُكُمْ حَرْثٌ لَكُمْ‏ و باز فرمود: أَ فَرَأَيْتُمْ ما تَحْرُثُونَ أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ‏ سلسله حرفها با هم پيوسته و ناگسستنى است منافاتى نيست آنجا سفراى الهى زارع معرفى شدند در كلام امير عليه السّلام، و اينجا در قرآن فرمود كه شما حارثيد و ما زارع، آن هم به صيغه جمع‏ نَحْنُ الزَّارِعُونَ‏، فافهم.

اللّه تعالى زارع و انسان كامل سرّ اللّه و معارف و اسرار ولايت بذر و قلوب مزارعند.

يونس بن ظبيان از امام صادق عليه السّلام روايت كرده است كه قال: انّ اللّه خلق قلوب المؤمنين مبهمة على الايمان فاذا أراد استنارة ما فيها فتحها بالحكمة و زرعها بالعلم و زارعها و القيم عليها ربّ العالمين.

و نيز امام صادق عليه السّلام فرمود: من يزرع خيرا يحصد غبطة، و من يزرع شرا يحصد ندامة، و لكلّ زارع ما زرع‏[29] و عمرو بن يسع از شعيب حداد روايت كرده است كه: قال: سمعت الصادق جعفر بن محمّد عليه السّلام يقول: ان حديثنا صعب مستصعب لا يحتمله الّا ملك مقرب أو نبىّ مرسل أو عبد امتحن اللّه قلبه للايمان أو مدينة حصينة، قال عمرو فقلت لشعيب يا أبا الحسن و اىّ شى‏ء المدينة الحصينة؟ قال‏ فقال سألت الصادق عليه السّلام عنها، فقال لى: القلب المجتمع‏[30].

قلب مجتمع مدينه حصينه است اسرار اهل ولايت در دههاى ويران بى‏دروازه و بى‏برج و بارو نهاده نمى‏شوند بايد شهر باشد، شهرى كه حصن الهى باشد، اين اسرار ولايت، زر و سيم جماد بى‏جان نيست كه در زير خاك دفن شود اين ودايع الهى است كه بايد به امناء اللّه داده شود كه مدينه‏هاى حصينه و صدور امينه‏اند در نهج البلاغه است كه انّ أمرنا صعب مستصعب لا يحتمله الّا عبد مؤمن امتحن اللّه قلبه للايمان و لا يعى حديثنا الّا صدور أمينة و أحلام رزينة[31].

و عن بصائر الدرجات عن الصادق عليه السّلام: انّ أمرنا سرّ و سرّ فى سرّ و سرّ مستسرّ و سرّ لا يفيده الّا سرّ و سرّ على سرّ و سرّ مقنع بسرّ و قال عليه السّلام: هو الحق و حق الحق و هو الظاهر و باطن الظاهر و باطن الباطن و هو السرّ و السرّ المستسرّ و سرّ مقنع بالسرّ.

و قال عليه السّلام: خالطوا الناس بما يعرفون و دعوهم مما ينكرون، و لا تحملوا على أنفسكم و علينا، إن أمرنا صعب مستصعب لا يحتمله الّا ملك مقرّب او نبىّ مرسل أو مؤمن امتحن اللّه قلبه للايمان.

در اصول كافى بابى است به اين عنوان فيما جاء أن حديثهم صعب مستصعب‏[32]. در حديث اول آن از امام ابو جعفر عليه السّلام از رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلم روايت شد كه: انّ حديث آل محمّد صعب مستصعب، الخ و در حديث دوم آن از امام صادق عليه السّلام از امام سجاد عليه السّلام روايت شد كه انّ علم العلماء صعب مستصعب، الخ و در حديث سوم آن از امام صادق عليه السّلام انّ حديثنا صعب مستصعب لا يحتمله الّا صدور منيرة أو قلوب سليمة و اخلاق حسنة، الخ.

در بصائر از امام ابو جعفر عليه السّلام صعب و مستصعب بيان شده است و صورت آن اين است: عن المفضّل قال قال ابو جعفر عليه السّلام: انّ حديثنا صعب مستصعب ذكران اجرد و لا يحتمله ملك مقرّب و لا نبىّ مرسل و لا عبد امتحن اللّه قلبه للايمان، اما الصعب فهو الذى لم يركّب بعد، و اما المستصعب فهو الذى يهرب منه اذا رؤى، و اما الذكران فهو ذكاء المؤمنين، و اما الاجرد فهو الذى لا يتعلق به شى‏ء من بين يديه و لا من خلفه و هو قول اللّه: اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِيثِ‏[33] فأحسن الحديث حديثنا و لا يحتمل أحد من الخلائق امره بكماله حتى يحدّه، لانه من حدّ شيئا فهو أكبر منه و الحمد للّه على التوفيق، و الانكار هو الكفر.

و فى البصائر ايضا مسندا عن ابى الصامت قال: سمعت أبا عبد اللّه عليه السّلام يقول: ان من حديثنا ما لا يحتمله ملك مقرّب و لا نبىّ مرسل و لا عبد مؤمن قلت: فمن يحتمله؟

قال نحن نحتمله.

پس احاديث اهل بيت ولايت همه علم است و سرّ است و سرّ هر چيز لطيفه و حقيقت مخفى او است آن حقيقتى كه علم است سرّ و سرّ مستسرّ مقنع است هر سرّى فهم آن نكند و آن حقائق فوق مرتبه بيان لفظى و ادراك فكرى‏اند، بلكه با معرفت شهودى نيل بدانها حاصل آيد و هر كس در حد خود به مرتبه‏اى از آنها نائل آيد.

و هر دستى به آن نرسد لا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ‏ بايد قلب منير سليم مجتمع امين حصين آن را دريابد.

علاوه اين كه حديث بصائر را كه از غرر احاديث است سخن ديگر است كه‏ فرمود: و لا يحتمل أحد من الخلائق أمره بكماله حتى يحدّه لانّه من حدّ شيئا فهو اكبر منه، ببين بيان انسان كامل چقدر كامل است.

اين‏گونه لطائف عبارات و دقائق معانى به غير از ائمه معصومين ما عليهم السّلام از ديگر صحابه و تابعين و علماى اعصار و امصار نقل نشده است.

وعاى علم مجرد از ماده است‏

در بيان حقيقت و تعريف اين وعاى معارف امير عليه السّلام فرمود: كلّ وعاء يضيق بما جعل فيه، الّا وعاء العلم فانه يتّسع به‏[34].

اين كلام صادر از بطنان عرش تحقيق فرمايد كه هر آوند به آنچه در او نهاده شد گنجايش آن تنگ مى‏گردد. جز آوند دانش كه گنجايش آن فزون‏تر مى‏گردد.

يعنى ظرف علم كه نفس ناطقه انسانى است از جنس موجودات طبيعى و مادى نيست بلكه موجودى از عالم وراى طبيعت است كه هرچه مظروف او يعنى علم در او نهاده شود سعه وجودى او بيشتر مى‏گردد يعنى او را مقام فوق تجرد است.

و چون ارزش انسان به معارف او است پس بهترين ظرفهاى علم- يعنى نفوس انسانى- آن ظرفى است كه گنجايش آن بيشتر است. امام مجتبى عليه السّلام فرمود: چون خداوند متعال قلب پيغمبر اكرم را بزرگتر از قلبهاى ديگر ديد او را به پيغمبرى برگزيد. سبحان اللّه عظمت وجودى قلب خاتم صلّى اللّه عليه و آله و سلم چه اندازه بايد باشد تا ظرف حقائق كتاب اللّه قرآن فرقان بوده باشد؟! نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ عَلى‏ قَلْبِكَ‏[35]، قُلْ مَنْ كانَ عَدُوًّا لِجِبْرِيلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلى‏ قَلْبِكَ‏[36].

در سعه قلب‏

بر مفتتح فص بلا ريب و عيب شعيبى اين طلسم مرتسم است: قلب العارف باللّه هو من رحمة اللّه و هو أوسع منها فانه وسع الحق جلّ جلاله و رحمته لا تسعه.

يعنى رحمة الحق تعالى لا تسعه و قلب عارف باللّه وسع الحق فقلب العارف اوسع منها.

و نيز بر فص حكمت حقى كلمه اسحاقى چه خوش نقشى نموده از رخ يار:

يقول أبو يزيد فى هذا المقام لو ان العرش و ما حواه ألف ألف مرة فى زاوية من زوايا قلب العارف ما أحسّ به و هذا وسع أبى يزيد فى عالم الاجسام، بل أقول لو أن ما لا يتناهى وجوده يقدر انتهاء وجوده مع العين الموجودة له فى زاوية من زوايا قلب العارف ما احسّ بذلك فى علمه فانه قد ثبت أن القلب وسع الحق و مع ذلك ما اتّصف بالرى فلو امتلى ارتوى.

اين سخن به غايت نيكو است كه ابو يزيدها خوشه‏چين خرمن ختمى مرتبت‏اند قلبى كه مهبط و منزل أنا أنزلناه فى ليلة القدر است به تقدير آحاد رعيت مقدر نمى‏گردد. متأله سبزوارى را است:

آفاق ديدم، انفس رسيدم‏   من ذا يدانيه، ما شفته قط
صد چون سر و شش حلقه به گوشش‏   ناخوانده او لوح ننوشته او خط
     

راقم به استقبالش قلم بر رقم زد:

بنگر كه يارم آن قبله كل‏   آن عشق مربط و آن وحى مهبط
ام‏الكتابست و لوح محفوظ   ناخوانده يك حرف، ننوشته يك خط
     

گفته ‏هاى نبى همه رمز باشد آكنده به معقول‏

ابن ابى الحديد در ضمن كلام امير كلام عليه السّلام كل وعاء يضيق، الخ گويد: هذا الكلام تحته سرّ عظيم و رمز الى معنى شريف غامض و منه اخذ مثبتوا النفس الناطقة الحجّة على قولهم‏[37].

آرى كلمات سفراى الهى و حاملين وحى همه سرّ و رمز است، روايات آل پيغمبر خود بهترين حجت بر حجت بودن آنان است و خود آن بزرگان دليل امام بودن خودشانند چنانكه الدليل دليل لنفسه، آفتاب آمد دليل آفتاب. شيخ رئيس در رساله معراجيه و در رساله نبوّت و در الهيات شفا گويد:

گفته‏هاى نبى همه رمز باشد به معقول آكنده.

كلامى با ابن ابى الحديد

ابن ابى الحديد پس از نقل كلام مذكور امير المؤمنين عليه السّلام در شرح آن پس از عبارت ياد شده گفته است:

و محصول ذلك أنّ القوى الجسمانية يكلّها و يتعبها تكرار أفاعيلها عليها، كقوة البصر يتعبها تكرار ادراك المرئيات، حتى ربّما أذهبها و أبطلها أصلا، و كذلك قوة السمع يتعبها تكرار الاصوات عليها، و كذلك غيرها من القوى الجسمانية، و لكنا وجدنا القوة العاقلة بالعكس من ذلك، فان الانسان كلما تكررت عليه المعقولات ازدادت قوته العقلية سعة و انبساطا و استعدادا لادراك أمور أخرى غير ما أدركته من قبل، حتى كان تكرار المعقولات عليها يشحذها (يحدها- خ) و يصقلها فهى اذن مخالفة فى هذا الحكم للقوى الجسمانية، فليست منها، لانها لو كانت منها لكان حكمها حكم واحد من أخواتها، و اذ لم تكن جسمانية فهى مجردة، و هى التى نسميها بالنفس الناطقة[38].

خلاصه گفتارش اين است كه هريك از قواى جسمانى بر اثر تكرار افعالش خسته و ناتوان مى‏شود، و چه‏بسا كه تباه و نابود مى‏گردد و لكن قوه عاقله بعكس آنها از تكرار افعالش، نيرو و گنجايش و انبساط و دريافتش بيشتر و فزون‏تر مى‏گردد، پس اين قوه از قواى جسمانى نيست و گرنه با حكم آنها انباز بود، و چون جسمانى نيست مجرد است و اين همان قوه‏ايست كه او را نفس ناطقه گوييم.

و لكن حق اين است كه كلام كامل امير المؤمنين دال است كه نفس را فوق تجرد است، نه اينكه فقط مجرد است، چه به براهين قطعيه ثابت شده است كه انسان هويت واحده ذات مراتب است، از مرتبه طبع گرفته تا مرتبه فوق طور تجرد عقلى، و او را در هر مرتبه احكامى خاص مربوط به همان مرتبه است، در مقام طبع روح متجسم است به اين معنى لطيف و شريف كه بدن مرتبه نازله حقيقت انسان است، و در مرتبه فوق آن كه مرتبه خيال و مثال متصل است، تجرد برزخى دارد، و بسيارى از ادله تجرد نفس ناظر به اين مرتبه است مثل ادله‏اى كه مرحوم آخوند در فصل ششم طرف دوم مسلك خامس اسفار به اين عنوان مى‏فرمايد: فصل فى ان المدرك للصور المتخيلة ايضا لا بدّ ان يكون مجردا عن هذا العالم‏[39] و در مرتبه عقل، تجرد عقلى دارد كه كثيرى از ادله تجرد نفس ناظر به اين مرتبه است مثل ادله‏اى كه جناب آخوند در باب ششم نفس اسفار به اين عنوان مى‏فرمايد: الباب السادس فى بيان تجرد النفس الناطقة الانسانية تجردا تاما عقليا، الخ‏[40]. و قيد تام عقلى هم براى خارج نمودن تجرد خيالى است كه مجرد هست ولى تام نيست، و هم براى خارج نمودن تجرد فوق تام عقلى كه علاوه بر تام بودن اتمّ است كه نفس انسانى حد يقف ندارد و كلام امير المؤمنين صلوات‏ اللّه عليه دليل اين مرتبه فوق تجرد است كه علاوه بر مجرد بودن او را حد يقف نيست، فتبصر.

علاوه اينكه قوه عاقله شأنى از شئون نفس است نه اينكه خود نفس ناطقه باشد.

ما اين مسائل را مبوب و مستوفى در دروس معرفت نفس كه در دست تأليف است مبرهن نموده‏ايم و اين چهار مرتبه نفس كه مرحله طبع، منزل خيال، و مقام عقل، و شأن لا يقفى است از اصول و امهات مسائل معرفت نفس است، و اللّه ولىّ التوفيق.

قلب عالم امكان و قلب قرآن و ليلة القدر

انسان كامل قلب عالم امكان است، و قلب برزخ بين ظاهر و باطن است، و همه قواى روحانى و جسمانى از او منشعب و از او فيض به آنها مى‏رسد انسان كامل كه واسطه فيض است و از او به ديگر شعب قواى روحانى و جسمانى فيض مى‏رسد، جالس در حد مشترك بين عالم ملك و ملكوت است كه با هريك آن دو به وجهى مشارك است، هم مانند ملائكه مطلع بر ملكوت سماوات و ارض است و نصيبى از ربوبيّت دارد و هم چون بشر است كه مطعم و مشرب و منكح دارد. هرچند هر انسانى را نصيبى از ربوبيّت است، لكن مرتبه تامّه آن انسان كامل را است چنانكه عبوديت او نيز عبوديت تامه است.

ادراك مراتب پنجگانه قلب كه قلب نفسى، و قلب حقيقى متولد از مشيمه جمعيت نفس، و قلب متولد از مشيمه روح يعنى قلب تجلى وجودى باطنى، و قلب جامعه مسخّر بين حضرتين- يعنى حضرت اسم ظاهر و حضرت اسم باطن- و قلب احدى جمعى محمّدى صلّى اللّه عليه و آله و سلم كه در فصل پنجم از فصول فاتحه مصباح الانس شرح مفتاح الغيب مبين است، در اين مقام ضرورى است، و اللّه‏ واسع عليم.

اين انسان كامل كه قلب عالم امكان است صاحب مرتبه كن است.

صاحب فتوحات مكيه در باب سيصد و شصت و يك آن در اين معنى پس از تمهيد مطالبى افاده فرموده است كه:

فبالانسان الكامل ظهر كمال الصورة فهو قلب لجسم العالم الذى هو كل ما سوى اللّه و هو بيت الحق الذى قال فيه: و وسعنى قلب عبدى المؤمن فكانت مرتبة الانسان الكامل من حيث انه قلب بين اللّه و العالم، و سماه بالقلب لتقليبه و تصريفه و اتّساعه فى التقليب و التصريف و لذلك كانت له هذه السعة الالهية لانه وصف نفسه تعالى بأنه كل يوم هو فى شأن و اليوم هنا هو الزمن الفرد فكل يوم فهو فى شئون و ليست التصريفات و التقليبات سوى هذه الشئون التى هو الحق فيها، و لم يرد نص عن اللّه و لا عن رسوله فى مخلوق أنه اعطى كن سوى الانسان خاصة، فظهر ذلك فى وقت فى النبى صلّى اللّه عليه و آله و سلم فى غزوة تبوك، فقال: كن أبا ذر، فكان أبا ذر.

و ورد فى الخبر فى اهل الجنة: ان الملك ياتى اليهم فيقول لهم بعد أن يستأذن عليهم فى الدخول فاذا دخل ناولهم كتابا من عند اللّه بعد أن يسلم عليهم من اللّه و اذا فى الكتاب لكلّ انسان يخاطب به من الحىّ القيّوم الذى لا يموت الى الحىّ القيوم الذى لا يموت، اما بعد فانى اقول للشى‏ء كن فيكون و قد جعلتك اليوم تقول للشى‏ء كن فيكون.

ليلة القدر چنانكه در روايات اهل بيت آمده است قلب شهر اللّه است، و ليله مبارك است، و قرآن در اين ليله مبارك نازل شده: إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةٍ مُبارَكَةٍ، إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ و شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ‏، قرآن مجيد در قلب اين ماه در قلب خاتم صلّى اللّه عليه و آله و سلم نازل شد قُلْ مَنْ كانَ عَدُوًّا لِجِبْرِيلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلى‏ قَلْبِكَ بِإِذْنِ اللَّهِ‏، نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ عَلى‏ قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنْذِرِينَ‏.

و در روايات آمده است كه يس قلب قرآن است، كما فى تفسير نور الثقلين للحويزى عن أنس بن مالك عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم قال: ان لكل شى‏ء قلبا و قلب القرآن يس، و همچنين در جامع صغير سيوطى، و نيز در مسند احمد بن حنبل از معقل بن يسار از رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم در ذيل حديثى كه حضرت فرمود: يس قلب القرآن‏[41].

و نيز در روايت است كه يس اسمى از اسماء رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم است و در تفسير مجمع است كه يس معناه يا انسان بلغة طى، فتبصر.

قلب شهر اللّه در اواخر آن است، در باب انا انزلناه كافى روايت است كه سائل به امام باقر عليه السّلام عرض مى‏كند:

يا ابن رسول اللّه كيف أعرف أنّ ليلة القدر تكون فى كل سنة؟ قال: اذا أتى شهر رمضان فاقرأ سورة الدخان فى كل ليلة مائة مرة فاذا أتت ليلة ثلاث و عشرين فانك ناظر الى تصديق الذى سألت عنه، و سوره مباركه يس هم در جزو بيست و سوم قرآن است.

و امام صادق عليه السّلام فرمود: علموا أولادكم يس فانها ريحانة القرآن‏[42] و فى الامالى عن على عليه السّلام، قال: الحسن و الحسين عليهما السّلام ريحانتا رسول اللّه. و ريحانه درباره خود قرآن هم روايت شد.

يس قلب قرآن است و قرآن ريحانه است و در قلب شهر اللّه بر قلب عالم امكان يك‏بارگى نازل شده است و چه انزال دفعى است و تنزيل تدريجى، امام قرآن است و قرآن امام و هر دو ريحانه، و انهما لن يفترقا حتى يردا علىّ الحوض.

ذات حق غير متناهى است و همچنين صفات و افعال و كتاب وى، و همه‏ كلمات اويند وَ لَوْ أَنَّ ما فِي الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ كَلِماتُ اللَّهِ، إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ‏[43]

قُلْ لَوْ كانَ الْبَحْرُ مِداداً لِكَلِماتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ كَلِماتُ رَبِّي وَ لَوْ جِئْنا بِمِثْلِهِ مَدَداً[44].

آيات قرآن خزائن الهى‏اند

قرآن غير متناهى است و هر آيه و كلمه و سوره و حرف او خزائن است: انّ الآية من القرآن و السورة لتجي‏ء يوم القيمة حتى تصعد ألف درجة[45].

الزهرى قال سمعت على بن الحسين عليه السّلام يقول: آيات القرآن خزائن فكلما فتحت خزانة ينبغى لك ان تنظر ما فيها[46].

هر حرف قرآن را هفتاد هزار معنى است‏

روى عنه صلّى اللّه عليه و آله و سلم انه قال: ما من حرف من حروف القرآن الا و له سبعون ألف معنى‏[47].

حكمت جنّت است‏[48]

جنّت است پس قرآن جنّت است و حكيم است و حكم حكيم محكم است. الر كِتابٌ أُحْكِمَتْ آياتُهُ‏[1] و بيان هر چيز است. وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْ‏ءٍ[2] تبيان با تنزيل است كه تفصيل است نه انزال كه اجمال است، و امام كه انسان كامل و قلب عالم امكان است قرآن است فيه تبيان كل شى‏ء.

درجات الجنة على عدد آيات القرآن‏

امام الثقلين ابو الحسنين جناب وصى حضرت امام على عليه السّلام به فرزندش محمّد بن حنفيه وصيت فرمود كه: عليك بتلاوة (بقراءة خ ل) القرآن و العمل به … و اعلم أنّ درجات الجنة على عدد آيات القرآن فاذا كان يوم القيامة يقال لقارئ القرآن اقرأ و ارق، الحديث‏[3].

اين دستور عظيم الشأن با اين فصاحت و بلاغت از نهج البلاغه فوت شد، و كم له من نظير. مفاد اقرأ و ارق اين است كه به هر مقام قرآن رسيدى در آن مقام توقف مكن، بخوان و بالا برو. رسيدن به آن مقام وصول ادراكى و وجودى به آن مقام است و به حكم محكم اتحاد ادراك و مدرك و مدرك آنچه از مقامات قرآن را ادراك كرده‏اى به همان اندازه قرآنى ببين كه حظّ تو از قرآن چقدر است زيرا حقائق قرآن درجات ذات تو و مدارج عروج تواند پس معنى قرائت نيز به حسب نشئات معلوم شده است. عجب مدار، كه هر حرف قرآن را هفتاد هزار معنى است كه اين حرف حرف نيست، و در آن خيلى حرف است، اين حرف مقامات وجودى و مراتب طولى قرآنند كه حكيم‏اند، اين حرف همان هفتاد و سه حرف است كه پيشترك بدان اشارتكى شد.

شكل قطاع و وجوه احكام هندسى آن‏

قطاع يك شكل هندسى از اشكال مثلثات كروى است اين يك شكل را چهارصد و نود و هفت هزار و ششصد و شصت و چهار حكم هندسى است و خواجه نصير يك كتاب بنام كشف القناع عن أسرار شكل القطاع درباره همين يك شكل نوشته است.

امير عليه السّلام فرمود: بل كيف تعمهون و بينكم عترة نبيكم و هم أزمّة الحق و أعلام الدين و ألسنة الصدق فانزلوهم بأحسن منازل القرآن وردوهم ورود الهيم العطاش‏[4] و فرمود: فيهم كرائم القرآن و هم كنوز الرحمن‏[5] قرآن را منازل بسيار است و احسن منازل آن مقام قرآن ناطق است كه‏ كُلَّ شَيْ‏ءٍ أَحْصَيْناهُ فِي إِمامٍ مُبِينٍ‏، در اين نكته عليا چه اسرارى بايد نهفته باشد؟

الا اى طوطى گوياى اسرار   مبادا خاليت شكر ز منقار
سرت سبز و دلت خوش باد جاويد   كه خوش نقشى نمودى از رخ يار
سخن سر بسته گفتى با حريفان‏   خدا را زين معما پرده بردار
بروى ما زن از ساغر گلابى‏   كه خواب خواب‏آلوده‏ايم اى بخت بيدار
     

 

سبحان اللّه كه طوطى دل است چه هر دو جسم يك روحند كه الاعداد أرواح و الحروف أشباح به قول دهدار عيانى:

نزد اهل خرد و اهل عيان‏   حرف جسم و عدد اوست چو جان‏
     

 

كلامى در قرآن و عترت‏

جناب كلينى قدّس سرّه جامع كافى را از اصول أربعمائة و ديگر ماخذ دينى كه موردوثوق سلف صالح بوده‏اند در مدت بيست سال جمع‏آورى فرموده است و در ترتيب كتب و تبويب ابواب آنها، حسن صنعتى بكار برده است كه عظمت مقام درايتش را در فهم روايت نشان داده است و در ترتيب روايات اصح را بر صحيح مقدّم داشت، و تمام روايات آن مسند است و رجال سند در كتب رجالى شناخته شده‏اند. اين كتاب آيتى است كه اگر بخواهيم به اندازه بينش اندكى كه درباره آن داريم از جلالت قدر و منزلت وى سخن بگوييم بايد رساله‏اى و يا كتابى بنويسيم.

كتاب اول آن كتاب عقل و جهل است، و دوم آن كتاب فضل علم، و سوم كتاب توحيد، و چهارم آن كتاب حجت است. در افتتاح و ترتيب همين چهار كتاب تأمل بفرمائيد كه تا چه اندازه تبحر علمى به كار برده است، بر همين نسق است ترتيب تمام كتابها و بابها و روايات هر باب.

كتاب حجّت آن يك صد و سى باب است، و هر باب آن متضمن رواياتى خاص در حجت است كه تقريبا وجه جامع آن روايات عنوان آن باب است كه از حاصل مضمون آنها اتخاذ شده است مثلا باب اول آن باب الاضطرار الى الحجة است. و باب پنجم آن باب أنّ الارض لا تخلو من حجة. و باب ديگر آن باب أنّ الائمة اذا شاءوا أن يعلموا علموا. و باب ديگر باب الاشارة و النص الى صاحب الدار عليه السّلام. و باب ديگر آن باب مولد الصاحب عليه السّلام.

اماميه را در امامت أئمه اثنى عشر و در امامت و غيبت دوازدهم آن حضرت صاحب‏الامر عليهم السّلام كتاب كافى كافى است. بلكه با قطع نظر از جوامع روايى اماميه، صحاح و سنن و جوامع روائى اهل سنت كفايت مى‏كنند.

منكر امامت اگر مسلمان است بايد با او از طريقى خاص سخن گفت، و اگر غير مسلمان است از طريق ديگر، چنانكه در نبوّت عامه كتب كلامى روى سخن با دهرى و طبيعى و ديگر فرق لا مذهب است، و در نبوّت خاصه روى سخن با

صاحبان مذاهب چون يهود و نصارى و مجوس.

مؤمن به رسالت حضرت ختمى مرتبت، ناچار معترف به عصمت امير المؤمنين على عليه السّلام بايد باشد، و معترف به عصمت آن جناب به امامت يك يك ائمه اثنى عشر و غيبت تامه صاحب‏الامر عليه السّلام، زيرا وصى معصوم معصوم است، و وصى امام امام است، و وصى حجّة اللّه، حجّة اللّه است. من در اين مقام وارد در بحث عصمت و امامت نمى‏شوم فقط به گفتارى از ابن متويه كه يكى از مشاهير و معارف علماى اهل سنت است اكتفا مى‏كنم:حضرت وصى امير المؤمنين على عليه السّلام در خطبه هشتاد و پنجم نهج البلاغه در وصف و تعريف عترت عليهم السّلام فرمود: بل كيف تعمهون و بينكم عترة نبيكم و هم أزمّة الحق و أعلام الدين و ألسنة الصدق فانزلوهم بأحسن منازل القرآن وردوهم ورود الهيم العطاش.

ابن ابى الحديد در شرح آن گويد: فأنزلوهم بأحسن منازل القرآن تحته سرّ عظيم و ذلك أنّه أمر المكلّفين بأن يجروا العترة فى اجلالها و اعظامها و الانقياد لها و الطّاعة لاوامرها مجرى القرآن.

ثم قال: فان قلت فهذا القول منه يشعر بأن العترة معصومة فما قول أصحابكم فى ذلك؟ قلت: نص أبو محمّد بن متويه رحمه اللّه فى كتاب الكفاية على أنّ عليا عليه السّلام معصوم و أدلّة النصوص قد دلت على عصمته و القطع على باطنه و مغيبه و انّ ذلك أمر اختص هو به دون غيره من الصحابة[6].

اين بود كلام حق ابن متويه در عصمت عترت عليهم السّلام. اين عالم نامور اهل سنت به تعبير شريفش در كتاب كفايه گفت: ادلة النصوص قد دلت على عصمته. اين سخن همان است كه در صدر رساله گفته‏ايم: راقم بر اين عقيدت صافى وخالص، سخت راسخ است كه اماميه را در اين سرّ الهى، صحاح و سنن اهل سنت حجت بالغه است و در عصمت و امامت ائمه اثنى عشر با قطع نظر از جوامع روائيه‏شان، جوامع روائيه و ادلّه نصوص اهل سنت به تنهائى كافى است.

آرى عترت معصوم‏اند و حضرت وصى على عليه السّلام كه سرّ سلسله عترت است معصوم است، و در ميان صحابه پيامبر تنها او معصوم بود نه ديگران، همان‏طور كه ابن متويه از ادله نصوص ناطق به حق شده است كه انّ ذلك أمر اختص هو به دون غيره من الصّحابة.

خليفة اللّه و خليفة رسول اللّه و قائم مقام و نازل احسن منازل قرآن بايد معصوم باشد، اگر ابن متويه خلاف اين گفته بودى خلاف گفته بودى.

سخنى با ابن ابى الحديد

آن كه ابن ابى الحديد در بيان كلام امام فانزلوهم بأحسن منازل القرآن، گفته است انّه أمر المكلّفين بأن يجروا العترة فى اجلالها و اعظامها و الانقياد لها و الطاعة لاوامرها مجرى القرآن، ما در اين بيانش انكار نداريم كه بايد عترت را در اجلال و اعظام و انقياد و طاعت اوامرشان به أحسن منازل قرآن جارى نمود، ولى كلام امام درباره عترت فوق اين بيان است، زيرا جمله فأنزلوهم بأحسن منازل القرآن محفوف به جملى است كه دلالت دارند بر اين كه عترت عين أحسن منازل قرآنند، و فاى آن فاى فصيحه است و سياق عبارت اين است كه عترت را صاحب و واجد اين منازل بدانيد و بشناسيد چنانكه در خطبه يك‏صد و پنجاه و دوم نهج البلاغه فرمود: فيهم كرائم القرآن و هم كنوز الرحمن اين كرائم قرآن همان احسن منازل قرآن است كه در آنان است.

امام فانزلوهم بأحسن منازل قرآن را بر كيف تعمهون و بينكم عترة نبيكم و هم ازمّة الحق و اعلام الدين و السنة الصدق متفرع فرمود يعنى چون عترت پيغمبر شما در ميان شما ازمه حق و اعلام دين و السنة صدق‏اند آنان را در بهترين منازل قرآن بدانيد و بنشانيد. اين همان است كه اهل تحقيق فرموده‏اند انسان كامل قرآن ناطق است يعنى صورت كتبيه قرآن صورت كتبيه انسان كامل است، و صورت عينيه آن صورت عينيه انسان كامل است. و چون قرآن در صور و منازلش معصوم از هرگونه خطا است كسانى كه احسن منازل قرآنند نيز معصوم‏اند، اين كلام نه فقط مشعر به عصمت عترت است بلكه مبين آن است، و باب سى و پنجم كتاب حجت كافى در پيرامون اين عنوان است: باب انه لم يجمع القرآن كله الّا الائمة عليهم السّلام و انّهم يعلمون علمه كلّه، علاوه اينكه حقائق و معارف صادره از عترت نبى عليهم السّلام اصدق شاهدند كه عترت پيغمبر مبيّن حقائق اسماء اعنى احسن منازل قرآنند.

وانگهى امام عليه السّلام فرمود: ردّوهم ورود الهيم العطاش يعنى چنانكه شتران تشنه وقتى چشمشان به آب افتاد شتابان به سوى آبشخور مى‏دوند و مى‏روند و براى رسيدن به آب از يكديگر سبقت مى‏گيرند شما نيز با عترت نبى صلّى اللّه عليه و آله و سلم اين چنين باشيد. آب در نشئه عنصرى صورت علم است چنانكه آب سبب حيات اشباح است علم سبب حيات ارواح است كه غذا مسانخ با مغتذى است لذا آب در عالم خواب تعبير به علم مى‏شود، و ابن عباس كه از خوشه‏چينان خرمنهاى فيض محضر وصىّ عليه السّلام بود ماء را در اين آيه‏ وَ أَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً تفسير به علم فرمود: بلكه مرحوم طبرسى در مجمع البيان در تفسير كريمه‏ وَ أَنْ لَوِ اسْتَقامُوا عَلَى الطَّرِيقَةِ لَأَسْقَيْناهُمْ ماءً غَدَقاً[7] فرموده است: و عن بريد العجلى عن ابى‏ عبد اللّه عليه السّلام قال: معناه لأفدناهم علما كثيرا يتعلمونه من الائمة.

و نيز در همين مقام فرمود: و فى تفسير اهل البيت عليهم السّلام عن ابى بصير قال قلت لابى جعفر عليه السّلام قول اللّه: إِنَّ الَّذِينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا؟ قال: هو و اللّه ما انتم عليه، لو استقاموا على الطريقة لاسقيناهم ماء غدقا.

و مرحوم كلينى رحمه اللّه در باب سى‏ام حجت كافى به اسنادش روايت فرموده است:

عن الباقر عليه السّلام: يعنى لو استقاموا على ولاية امير المؤمنين على عليه السّلام و الاوصياء من ولده و قبلوا طاعتهم فى أمرهم و نهيهم لاسقيناهم ماء غدقا، يقول لا شربنا قلوبهم الايمان و الطريقة هى الايمان بولاية على و الاوصياء و به همين مضمون آراء و روايات ديگر در ضمن بسيارى از آيات ديگر قرآن. پس خود عترت عليهم السّلام ماء حيات و عيش علم و آب‏خور آب زندگى تشنگان‏اند، چنانكه در باب صدم كتاب حجت كافى معنون است كه: انّ مستقى العلم من بيت آل محمّد عليهم السّلام، و قرآن را چون منازل و درجات از فرش تا عرش است عترت محمّدى در احسن و اعلاى منازل و مراتب قرآنند و چون مرزوق به معرفت حقائق اسماى عينيه‏اند به بطون و اسرار و تأويلات آيات قرآنى كما هى واقف‏اند و خود قرآن ناطق‏اند.

و ان ذلك أمر اختص هو به دون غيره من الصحابة آرى عترت معصومند و على عليه السّلام كه سر سلسله عترت است معصوم است و در ميان صحابه پيغمبر تنها او معصوم بود نه ديگران. خليفة اللّه و خليفة رسول و قائم مقام احسن منازل قرآن بايد معصوم باشد اگر ابن متويه خلاف اين گفته بودى خلاف گفته بودى.

از خليل بن احمد بصرى استاد سيبويه و واضع علم عروض سؤال شد كه:ما هو الدليل على أن عليا امام الكل فى الكل؟ فقال: احتياج الكل اليه و غناه عن الكل و نيز از او در همين موضوع است كه: احتياج الكل اليه و استغنائه عن الكل دليل على أنه امام الكل.

شيخ اكبر ابن عربى حاتمى در باب ششم فتوحات مكيه در بحث هباء گويد:فلم يكن أقرب اليه قبولا فى ذلك الهباء الّا حقيقة محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلم … و أقرب الناس اليه على بن أبى طالب رضى اللّه عنه امام العالم و سرّ الانبياء اجمعين.

امير عليه السّلام در ميان خلق چنان بود كه معقول در ميان محسوس‏

شيخ رئيس در رساله معراجيه گويد: مركز حكمت و فلك حقيقت و خزينه عقل امير المؤمنين عليه السّلام در ميان خلق آن‏چنان بود كه معقول در ميان محسوس.

اين عترت كه امام الكل فى الكل و امام العالم و سرّ الانبياء اجمعين و در ميان خلق مانند معقول در ميان محسوس‏اند احسن منازل قرآنند يعنى حكيم و تبيان كل شى‏ء، و و و كه شمه‏اى از اوصاف انسان كامل را برشمرديم و در بعضى فى‏الجمله سخن گفته ‏ايم.

اگر كاسه‏اى دهن آن بسوى زمين باشد و پشت آن به آسمان، باران كه ببارد قطره‏اى عائد آن نمى‏شود، قلب منكوس اين چنين است و اگر مفتوح باشد و رو بسوى بالا، خداوند دهن باز را بى‏روزى نمى‏گذارد فى الكافى باسناده الى أبى حمزة الثمالى عن ابى جعفر عليه السّلام قال:

القلوب ثلاثة: قلب منكوس لا يعى شيئا من الخير و هو قلب الكافر، و قلب فيه نكتة سوداء فالخير و الشرّ فيه يعتلجان فأيهما كانت منه غلب عليه، و قلب مفتوح فيه مصابيح تزهر و لا يطفأ نوره الى يوم القيامة و هو قلب المؤمن‏[8].

قلب را قرار و تجلى را تكرار نيست‏

قلب را قرار و توقف نيست، على الدوام متقلب است كه فارسى آن دگرگونى‏ است و تكرار در تجلى نيست لذا هيچ اسمى از اسماء اللّه مكرر نمى‏شود، مثلا اسم شريف نور در هر آنى ظهورى خاص دارد كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ‏ كه كله هو شأن است و يوم هنگام ظهور است و هر دم ظهورات و تجليات غير متناهى است، صاحب قلب در قبول تجليات حق احق است نه صاحب عقل كه اين عقال است و آن در تقلب و تنوع است، ذاكر را در هر حال حالى خاص است و در آن حال اسمى را كه ذاكر است به معنايى است كه همان اسم در حال بعد به معنى ديگر است، مثلا اللّه را كه مريض و جائع و ضال ندا مى‏كنند آن يا شافى دومى يا رازق و اين يا هادى گويد.

نزول بركات تجليّات در قلب مفتوح از فيض قلب عالم امكان است و اين معنى هجرت است كه بايد پشت به اين شهر و رو به شهر ديگر كرد يعنى از طبيعت به ماوراى آن روى آوردن لا يقع اسم الهجرة على أحد الّا بمعرفة الحجّة فى الارض فمن عرفها و أقربها فهو مهاجر[9].

و اين مهاجرت اعراض از نشئه عنصرى است و در اين اعراض بركاتى است از جمله تمثلات نوريه در موطن خيال صقع نفس ناطقه كه مظهر اسم شريف مصور است و مجبول بر محاكات هيئات ادراكيه است. نوم و احتضار و تنويم مغناطيسى و اشباه و نظائر آنها هيچ‏يك موضوعيت در حصول تمثلات ندارند و ملاك اعراض نفس از نشئه عنصرى و احوال اين‏سوئى و توجّه تام و حضور كامل به آن سوى داشتن است، فى مقعد صدق عند مليك مقتدر.

امام صادق عليه السّلام فرمود: القلب حرم اللّه فلا تسكن فى حرم اللّه غير اللّه‏[10].

پاسبان حرم دل شده‏ام شب همه شب‏   تا در اين پرده جز انديشه او نگذارم‏
     

تجدد امثال و حركت جوهرى‏

همه تجليات در مظاهر و مجالى بى‏وقفه و پى‏درپى‏اند آن‏چنان‏كه هيچ تراخى بين دو تجلى در هيچ اسم و عين نيست و تعبير به پس و سپس در پارسى و (ف) و (ثم) در تازى بين دو تجلى فقط مقتضى تقدم رتبى قبلى بر بعدى است. قلب به‏ويژه از آن انسان كامل مرآت اين ظهورات تجليات است. اين ظهورات تجليات دم‏به‏دم تجديد خلق در هر دم است كه انسان شاعر بدان نيست حتى به نفس خودش هم كه در آن پيش نبود و پس از آن بود شد قوله تعالى‏ بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍ، اين تجديد خلق، تجدد امثال است چنانكه در قبل بدان اشارتى شد.

شد مبدل آب اين جو چند بار   عكس ماه و عكس اختر برقرار
     

عجب اين كه آدم دم‏به‏دم در ترقى است و از جهت لطافت و رقّت حجاب توجّه ندارد. تجدد امثال در آدم و عالم خواه در عارى از ماده و خواه در مملوّ به آن سارى است.

لطافت و رقّت حجاب به اين معنى است كه صانع- جلت عظمته و على صنعه- ازبس‏كه نقاش و مصور چيره‏دست است از تجدد امثالى كه پى‏درپى مى‏آورد، به تجدد آن و آوردن امثال آن پى نتوان برد، بلكه محجوبين يك چيز پندارند، و حجاب همين مظاهر متكثره‏اند كه حجاب ذاتند.

به مثل اگر كسى در كنار نهر آب سريع السير بايستد، صورت خود را در هر مقدار زمان ممتد، ثابت مى‏بيند با اينكه لحظه به لحظه عكس او در آب از انعكاس نور بصر در آب حاصل مى‏گردد، و مى‏دانيم با اين كه آب تند رودخانه هيچ قرار ندارد و حال اين كه آب صورت قار مى‏نمايد همچنين صانع چابك دست‏چيره دست به اسم مصور آن فان كه‏ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ‏ است چنان در موجودات از طبايع و قوى و املاك و عقول تجدد امثال و ايجاد امثال مى‏ نمايدكه گمان مى‏رود همان يك صورت پيشينه و ديرينه است.

حركت جوهرى فقط در عالم طبايع مادى جارى است. راقم را وجيزه‏اى در تجدد امثال و فرق آن با حركت جوهرى است. علاوه اين كه رساله‏اى مستقل در حركت جوهرى نوشته است كه بطور مستوفى در مسائل و مطالب آن تحقيق و تقرير كرده است.

ذكر حلقه در بهشت يا على است‏

هرچند قلب را قرار نيست و ليكن به ذكر حلقه در بهشت تبرك مى‏جوييم و بحث را ترك مى‏گوييم: فى الامالى باسناده الى سعيد بن جبير عن ابن عبّاس عن النبى صلّى اللّه عليه و آله و سلم قال: ان حلقة باب الجنة من ياقوتة حمراء على صفائح الذهب فاذا دقّت الحلقة على الصفحة طنّت و قالت يا على. چه خوب است ارباب صنايع حلقه‏اى اختراع كنند كه طنين آن گويد: يا على.

تأليف اين رساله در سحر شب سه ‏شنبه 22 شوال المكرم 1400 ه. ق، برابر با 11/ 6/ 1359 ه. ش، به پايان رسيد.

دَعْواهُمْ فِيها سُبْحانَكَ اللَّهُمَّ وَ تَحِيَّتُهُمْ فِيها سَلامٌ، وَ آخِرُ دَعْواهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ.

قم- حسن حسن‏ زاده آملى‏[11]

 

 

[1] ( 1) هود/ 2.

[2] ( 2) نحل/ 90.

[3] ( 3) وافى، ج 14، ص 64.

[4] ( 1) نهج البلاغه، خطبه 85.

[5] ( 2) نهج البلاغه، خطبه 152.

[6] ( 1) شرح ابن ابى الحديد طبع رحلى سنگى ج 1، ص 352.

[7] ( 1) جن/ 17.

[8] ( 1) اصول كافى معرب ج 2، ص 309.

[9] ( 1) نهج البلاغه، خطبه 187.

[10] ( 2) آخر كتاب جامع الاخبار شيخ صدوق رحمه اللّه.

[11] علامه حسن زاده آملى، انسان كامل از ديدگاه نهج البلاغه، 1جلد، الف لام ميم – تهران، چاپ: اول، 1383.

 

[1] ( 1) بقره/ 253.

[2] ( 2) نمل/ 102.

[3] ( 3) نهج البلاغه، خطبه قاصعه.

[4] ( 4) نجم/ 5.

[5] ( 1) نحل/ 40.

[6] ( 2) نمل/ 42.

[7] ( 3) اينجانب فصوص فارابى را يك دوره تمام مفصلا به فارسى شرح كرده است و در بسيارى از امهات و اصول مسائل به مشربهاى متعدد عقلانى و عرفانى بحث نموده است.

[8] ( 4) مباحث مشرقيه، ج 1، ض 353.

[9] ( 1) اسفار، طبع اول، ج 1، ص 296.

[10] ( 2) ص 213، ج 1، معرب.

[11] ( 1) اسفار، ط 1، ص 32، ج 4.

[12] ( 1) شفاء، ص 361 ط 1، چاپ سنگى.

[13] ( 1) قصص/ 68.

[14] ( 1) فلسفة الامام الصادق عليه السّلام تأليف مرحوم جزائرى، متوفى 1378 ه، ص، 26 طبع بيروت.

[15] ( 1) دانشنامه علائى، ج 2، ص 143.

[16] ( 1) شفاء چاپ سنگى، ج 1، ص 417.

[17] ( 1) ص 17 و 18 ط 2.

[18] ( 1) اسفار، ج 1، ص 322 ط 1.

[19] ( 2) كتاب الحجة، باب الروح التى يسدد اللّه بها الائمة عليهم السّلام، ص 214، ج 1، معرب.

[20] ( 1) نحل/ 2.

[21] ( 1) بحار الانوار چاپ كمپانى، ج 14، ص 339.

[22] ( 2) اصول كافى معرب، ج 1، ص 179.

[23] ( 1) اصول كافى معرب، ج 1، ص 180.

[24] ( 1) نهج البلاغه.

[25] ( 1) گلشن راز شبسترى.

[26] ( 2) مقدّمه شرح قيصرى بر فصوص، ص 57.

[27] ( 1) كافى كلينى، فضل العلم، ص 39، ج 1 معرب.

[28] ( 2) نهج البلاغه.

[29] ( 1) ص 308، ج 2، اصول كافى معرب.

[30] ( 1) مجلس اول، امالى صدوق، ص 4، طبع ناصرى.

[31] ( 2) خطبه 187، نهج البلاغه.

[32] ( 3) ص 331، ج 1، اصول كافى معرب.

[33] ( 1) زمر/ 24.

[34] ( 1) نهج البلاغه، حكمت 205.

[35] ( 2) شعراء/ 193.

[36] ( 3) بقره/ 97.

[37] ( 1) شرح ابن ابى الحديد چاپ سنگى، ج 2، ص 413.

[38] ( 2) شرح ابن ابى الحديد چاپ مصر، ج 19، ص 25.

[39] ( 1) ج 1، ص 316، ط 1.

[40] ( 2) اسفار، ط 1، ج 4، ص 63.

[41] ( 1) ج 5، ص 26.

[42] ( 2) تفسير برهان، فضل سوره يس.

[43] ( 1) لقمان/ 28.

[44] ( 2) كهف/ 111.

[45] ( 3) اصول كافى معرب، ج 2، ص 444، روايت از امام صادق عليه السّلام است.

[46] ( 4) اصول كافى معرب، ج 2، ص 446.

[47] ( 5) مجمع البحرين طريحى در ماده( ج م ع).

[48] علامه حسن زاده آملى، انسان كامل از ديدگاه نهج البلاغه، 1جلد، الف لام ميم – تهران، چاپ: اول، 1383.

 

[1] ( 1) مريم/ 58.

[2] ( 2) انبياء/ 86.

[3] ( 3) انعام/ آيات 86- 87.

[4] ( 4) صافات/ آيات 124- 133.

[5] ( 1) مصباح الانس، چاپ سنگى، ص 37.

[6] ( 1) كمال الدين، چاپ سنگى، ص 17.

[7] ( 1) عمده الطالب، ط نجف، ص 178.

[8] ( 2) بحار الانوار، چاپ كمپانى، ج 5، ص 376.

[9] ( 3) وافى، ج 14، ص 94.

[10] ( 1) كشكول شيخ بهائى، چاپ نجم الدوله، ص 38.

[11] ( 2) نساء/ 165.

[12] ( 1) مؤمن/ 79.

[13] ( 1) نهج البلاغه.

[14] ( 2) يس/ 13.

[15] ( 1) اسفار، ج 3، ص 62، ط 1.

[16] ( 2) اسفار، ج 3، ص 84، ط 1.

[17] ( 1) اصول كافى، معرب، ج 2، ص 133.

[18] ( 2) الفصول المهمة فى اصول الائمة عليهم السّلام، ج 2، باب ان كلّ واقعه تحتاج اليها الامة لها حكم شرعى معين و لكل حكم دليل قطعى مخزون عند الائمة عليهم السّلام.

[19] ( 3) يكى از تأليفات حقير رساله‏اى در اتحاد عقل و عاقل و معقول است كه در اين موضوع به تفصيل بحث كرده است.

[20] ( 1) مريم/ 16.

[21] ( 2) نجم/ 11.

[22] ( 1) سبأ/ 3.

[23] ( 2) بقره/ 223.

[24] ( 3) واقعه/ 63.

[25] ( 1) نهج البلاغه.

[26] ( 1) عنكبوت/ 41.

[27] ( 1) ص 159، چاپ سنگى، طبع اول.

[28] ( 2) نهج البلاغه.

[29] ( 3) رياض السالكين فى شرح صحيفه سيد الساجدين عليه السّلام، ص 501،

[30] ( 1) مصباح الانس، چاپ سنگى، ص 305.

[31] ( 2) خصوص الكلم فى معانى فصوص الحكم، چاپ سنگى، ص 384.

[32] ( 1) مصباح الانس، ص 27.

[33] ( 2) كهف/ 109.

[34] ( 1) نساء/ 171.

[35] ( 2) انبياء/ 30.

[36] ( 1) يس/ 12.

[37] ( 2) بقره/ 31.

[38] ( 1) اعراف/ 29.

[39] ( 1) فصوص الحكم، چاپ سنگى، ص 189.

[40] علامه حسن زاده آملى، انسان كامل از ديدگاه نهج البلاغه، 1جلد، الف لام ميم – تهران، چاپ: اول، 1383.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.