خطبه ۶۷ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)(محمد بن ابوبکر)

۶۷ و من کلام له ع لما قلد محمد بن أبی بکر مصر- فملکت علیه و قتل

وَ قَدْ أَرَدْتُ تَوْلِیَهَ مِصْرَ هَاشِمَ بْنَ عُتْبَهَ- وَ لَوْ وَلَّیْتُهُ إِیَّاهَا لَمَا خَلَّى لَهُمُ الْعَرْصَهَ- وَ لَا أَنْهَزَهُمُ الْفُرْصَهَ- بِلَا ذَمٍّ لِمُحَمَّدِ بْنِ أَبِی بَکْرٍ- فَلَقَدْ کَانَ إِلَیَّ حَبِیباً وَ کَانَ لِی رَبِیباً

مطابق نسخه ۶۸ صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

۶۷ و من کلام له ع لما قلد محمد بن أبی بکر مصر- فملکت علیه و قتل

وَ قَدْ أَرَدْتُ تَوْلِیَهَ مِصْرَ هَاشِمَ بْنَ عُتْبَهَ- وَ لَوْ وَلَّیْتُهُ إِیَّاهَا لَمَا خَلَّى لَهُمُ الْعَرْصَهَ- وَ لَا أَنْهَزَهُمُ الْفُرْصَهَ- بِلَا ذَمٍّ لِمُحَمَّدِ بْنِ أَبِی بَکْرٍ- فَلَقَدْ کَانَ إِلَیَّ حَبِیباً وَ کَانَ لِی رَبِیباً

(۶۷)
از سخنان آن حضرت علیه السلام درباره محمد بن ابوبکر

(در این خطبه که پس از رحلت محمد بن ابوبکر بر مصر کشته شدن او ایراد شده است و با عبارتو قد اردت تولیه مصر هاشم بن عتبه ) (همانا مى خواستم هاشم بن عتبه را بر مصر بگمارم ) آغاز شده است مباحث زیر آمده است :

محمد بن ابى بکر و فرزندانش

مادر محمد بن ابى بکر اسماء دختر عمیس بن نعمان بن کعب مالک بن قحافه بن خثعم است .او نخست همسر جعفر بن ابیطالب بود و همراه او به حبشه هجرت کرد و براى جعفر در حبشه عبدالله بن جعفر را(که از شدت بخشندگى به جواد معروف است ) زایید، پس از آنکه جعفر در جنگ موته شهید شد. ابوبکر با اسماء ازدواج کرد و محمد را براى او زایید و پس از آنکه ابوبکر درگذشت على بن ابیطالب علیه السلام با اسماء ازدواج کرد و محمد (ربیب )  و پرورش یافته وى و به منزله فرزند اوست . او از کودکى با شیر آمیخته به دوستى اهل بیت و تشیع تغذیه شده و بر آن پرورش یافته است و براى خود پدرى جز على نمى شناخته است و براى هیچ کس فضیلت على علیه السلام را قائل نبوده است ؛ تا آنجا که على علیه السلام هم مى گفته است : محمد پسر من از صلب ابوبکر است . کنیه محمد، به گفته ابوقیبه ، ابوالقاسم بوده است .  کسان دیگرى غیر از وى کنیه او را عبدالرحمان گفته اند.

محمد از پارسایان قریش بوده است . او از کسانى است که روز جنگ خانه عثمان بر ضد او مردم را یارى داده است . و این مساله که او عهده دار کشتن عثمان بوده یا نبوده مورد اختلاف است . از جمله فرزندان محمد بن ابى بکر قاسم بن محمد است که فقیه و فاضل حجاز بوده است و از فرزندان قاسم عبدالرحمان بن قاسم است که کنیه اش ابومحمد و او هم از فضلاى قریش بوده است . ام فروه هم دختر قاسم بن محمد است که او را ابوجعفر محمد بن على باقر علیه السلام به همسرى برگزیده و او جعفر بن محمد صادق علیه السلام را زاییده است . سید رضى در این قصیده خود به ام فروه اشاره مى کند که مى گوید :(گروهى با کسانى که آنان از ایشان نیستند به ما افتخار مى کنند آن هم به خاندانهاى تیم و عدى به هنگامى که سوابق برشمرده مى شود……. و اگر على نمى بود هرگز بر پشته هاى شرف فرا نمى رفتند و شتران خود را در چمنزار و آبشخورى از آن فرود نمى آوردند…..) 

این سخن که او مى گوید : (و اگر على نمى بود…) ناظر به گفتار مامون است که ضمن بیان ابیاتى که در مدح على علیه السلام سروده چنین گفته است :(مرا به سبب محبت ورزیدن به ابوالحسن نکوهش مى کنند و در نظرم این خود از شگفتیهاى این روزگار است .)
بیتى که سید رضى به آن نظر داشته است این بیت مامون است :(اگر على نبود هرگز براى بنى هاشم فرماندهى فراهم نمى شد و در طول روزگار همواره خوار و زبون مى بودند و نسبت به آنان عصیان و ستم مى شد.)

هاشم بن عتبه بن ابى وقاص و نسبت او

هاشم بن عتبه بن ابى وقاص مالک بن اهیب بن عبدمناف بن زهره بن کلاب بن مره بن کعب بن لوى بن غالب ، برادر زاده سعد بن ابى وقاص یکى از ده تنى است که به آنان مژده بهشت داده شده است . پدرش عتبه بن ابى وقاص همان کسى است که در جنگ احد دندانهاى میانه رسول خدا صلى الله علیه و آله را شکست و لبها و چهره پیامبر را درید  و رسول خدا صلى الله علیه و آله شروع به پاک کردن خون از چهره خویش کرد و مى فرمود : چگونه ممکن است قومى که چهره پیامبر خود را با خون خضاب مى کند و او آنان را به پروردگارشان فرا مى خواند رستگار مى شوند؟ و خداوند عزوجل در این مورد این آیه را نازل فرمود :(از این کار بر تو چیزى نیست که خداى یا توبه دهد ایشان را یا عذاب کند که آنان ستمگرانند.)

 حسان بن ثابت هم در این مورد اشعارى سروده و ضمن آن گفته است :(اى عتیب پسر مالک ! پروردگار من تو را فرو کوبد و پیش از مرگ صاعقه یى بر تو فرو فرستد…) 

حسان بن ثابت ضمن این اشعار به عتبه بن مالک (بنده عذره ) است و این بدان سبب است که درباره نسبت عتبه و برادران و نزدیکان اختلاف است و گروهى از نسب شناسان گفته اند : آنان از قبیله عذره و فرزندخواندگان قریش هستند. خبر و داستان ایشان در کتب انساب آمده است .

عبدالله بن مسعود و سعد بن ابى وقاص به روزگار حکومت عثمان در موردى اختلاف پیدا کردند و به ستیز پرداختند، سعد بن ابى وقاص به عبدالله گفت : اى بنده هذیل ساکت با- عبدلله هم به او گفت : این بنده عذره ساکت باش .
هاشم بن عتبه ملقب به مرقال است و چون همواره شتابان به جنگ مى رفته انى لقب به او داده شده است . او از شیعیان على است و هنگامى که به شرح گفتار امیرالمؤ منین در جنگ صفین برسیم خبر کشته شدن هاشم را به تفصیل خواهیم آورد.
اما گفتار امیرالمؤ منین که در این خطبه مى گوید : (براى آنان عرصه مصر را خالى نمى گذاشت ) بدین سبب است که محمد بن ابى بکر که خدایش رحمت کناد همینکه کار بر او دشوار شد مصر را براى شورشیان رها کرد و چنین پنداشت که با گریز خود جانش را نجات مى دهد، و نجات پیدا نکرد او را گرفتند و کشته شد.

گفتار دیگر على علیه السلام هم که مى گوید : (به آنان فرصت نمى داد) یعنى به گونه یى رفتار نمى کرد که آنان فرصتى یابند.
ما اینک نخست کسانى را که على علیه السلام به حکومت مصر گماشته است تا هنگامى که مصر به تصرف معاویه درآید و محمد بن ابى بکر شد نقل مى کنیم . و مطالب خود را در این باره از کتاب ابراهیم بن سعد بن هلال ثقفى یعنى الغارات برگرفته ایم .

حکومت قیس بن سعد بن عباده بر مصر و عزل او 

ابراهیم مى گوید : محمد بن عبدالله بن عثمان ثقفى ، از على بن محمد بن ابى سیف ، از کلبى که براى ما نقل کرد که محمد بن ابى حذیقه بن عتبه بن ربیعه بن عبدشمس که در مصر بود مصریان را براى کشتن عثمان تحریص مى کرد. چون مصریان آهنگ عثمان کردند و او را به محاصره درآوردند محمد بن ابى حذیفه بر کارگزار و حاکم عثمان در مصر که عبدالله بن سعد بن ابى سرح شورش ‍ کرد و او را که از خاندان عامر بن لوى بود از مصر بیرون راند و خود با مردم نماز مى گزارد. عبدالله بن سعد بن ابى سرح از مصر بیرون آمد و در نواحى مرزى فلسطین مقیم و منتظر شد تا ببیند کار عثمان به کجا مى کشد؛ در این هنگام سوارى پیدا شد. او به سوار گفت : اى بنده خدا چه خبر دارى ؟ خبر مردم در مدینه چگونه بود؟ گفت : مسلمانان عثمان را کشتند.

ابن ابى سرح انالله و اناالیه راجعون گفت و پرسید : اى بنده خدا، پس از آن چه کردند؟ گفت : با پسر عموى پیامبر صلى الله علیه و آله ، یعنى على بن ابیطالب ، بیعت کردند. او باز هم استرجاع کرد. آن مرد به او گفت : چنین مى بینم که کشته شدن عثمان و حکومت على در نظر تو یکى است . گفت : آرى مرد با دقت بر او نگریست و او را شناخت و گفت : خیال مى کنم تو عبدالله بن سعد امیر مصر هستى . گفت : آرى . گفت : اگر ترا به زنده بودن نیاز است براى نجات خویش بشتاب که تصمیم على و یارانش درباره تو یارانت چنین است که اگر بر شما دست یابد شما را مى کشند یا از سرزمین مسلمانان تعبید مى کنند، و هم اکنون امیر مصر اندکى پس از من خواهد آمد. پرسید : چه کسى امیر مصر شده است ؟ گفت : قیس بن سعد بن عباده .

ابن ابى سرح گفت : خداوند محمد بن ابى حذیفه را از رحمت خود دور بدارد! که بر پسر عموى خود ستم کرد و با آنکه عثمان متکفل او بود و او را پرورش داد و نسبت به او نیکى کرد و در امان خود پناه داد براى کشتن او کوشش کرد و مردان را مجهز و گسیل داشت تا عثمان کشته شد و او بر کار گزارش خروج کرد. ابن ابى سرح از آنجا بیرون آمد و خود را به دمشق و پیش معاویه رساند.

ابراهیم مى گوید : قیس بن سعد بن عباده از شیعیان و خیرخواهان على علیه السلام بود و چون على عهده دار خلافت شد به او فرمود : به مصر برو که ترا به حکومت آن گماشتم ؛ اینک بیرون دروازه مدینه برو و افراد مورد اعتماد و کسانى را که دوست مى دارى همراهت باشند جمع کن ، تا هنگامى که وارد مصر مى شوى لشکرى با تو باشد که این موضوع براى دشمن تو مایه بیم و براى دوست تو مایه عزت است و چون به خواست خداوند وارد مصر شدى نسبت به نیکان نیکى کن و نسبت به آشوبگران سخت گیر باش و با عموم مردم مدارا کن ، که مدارا و مهربانى فرخنده است

قیس گفت : اى امیرالمؤ منین ، خدایت رحمت فرماید! آنچه گفتى فهمیدم ، اما سپاه را من براى تو باقى مى گذارم که اگر به آنان نیازمند شدى نزدیک تو باشند و اگر خواستى آنان را به سویى گسیل دارى براى تو آماده باشند و من خود و افراد خانواده ام به مصر مى رویم . اما آنچه در مورد مدارا و احسان که به من سفارش فرمودى از خداوند متعال هم در این باره یارى مى جویم .

گوید : قیس همراه هفت تن از افراد خاندانم خویش بیرون آمد و چون به مصر رسید به منبر رفت و فرمان داد تا نامه یى را که همراهش بود براى مردم بخوانند و در آن نامه چنین آمده بود :از بنده خدا امیرالمؤ منین على به هر کس از مسلمانان که این نامه من بر او بلاغ شود. سلام بر شما باد، نخست همراه شما خداوندى را که خدایى جز او نیست ستایش مى کنم .

اما بعد، خداوند متعال با تدبیر و قضاى خود و گزینه پسندیده خویش اسلام را دین خود و فرشتگان و پیامبران خویش قرار داده است و پیامبران خود را بدان منظور به سوى بندگان گسیل فرموده است . و از جمله چیزهایى که خداوند با آن این امت را گرامى داشته و فضیلت را ویژه او گردانیده است که محمد صلى الله علیه و آله را براى آنان مبعوث فرموده است و او به ایشان کتاب و حکمت و سنت و فرایض را آموخت و آنان را تادیب کرد که هدایت یابند و جمع کرد تا پراکنده نشوند و پاکیزه شان ساخت تا پاک شوند. و چون آنچه را در این باره بر عهده اش بود انجام داد، خدایش او را به سوى خویش بازگرفت . سلامها و درود و رحمت و رضوان خداوند بر او باد. آن گاه مسلمانان پس از او دو امیر صالح را به خلافت برگزیدند و آن دو به کتاب و سنت عمل کردند و سیرت رسول خدا را زنده داشتند و از سنت تجاوز نکردند و درگذشتند. خدایشان رحمت کناد! پس از آن دو حاکمى به حکومت رسید که بدعتها پدید آورد. امت نخست فرصت اعتراض یافتند و اعتراض کردند و پس از آن خشم گرفتند و تغییرش دادند. آنگاه بیامدند و با من بیعت کردند و من از پیشگاه خداوند طلب هدایت مى کنم و براى تقوى از او یارى مى جویم . همانا براى شما بر عهده ما عمل به کتاب خدا و سنت رسول او و قیام به حق آن و خیر خواهى براى شما در غیاب شماست و در آنچه بر خلاف گویید از خداوند یارى مى طلبیم . و خداى ما را بسنده و بهترین کارگزار است .

همانا قیس بن سعد انصارى را به امیرى شما فرستاد. با او همکارى کنید و او را بر حق یارى دهید. او را فرمان دادم تا نسبت به نیکوکارتان نیکى کنید و بر آشوبگر شما سخت گیرد و با عوام و خواص شما مهربانى و مدارا کند. او از کسانى است که روش او را مى پسندم و به صلاح و خیر اندیشى او امیدوار. از بارگاه خداوند براى خود و شما عمل پاک و پاداش بزرگ و رحمتى فراخ مسالت مى دارم . و سلام و رحمت و برکتهاى خدا بر شما باد!

این نامه را عبدالله بن ابى رافع در صفر سال سى و ششم نوشت .
ابراهیم ثقفى مى گوید : چون نامه خوانده شد قیس بن سعد بن عباده براى خطبه برخاست . نخست ستایش و نیایش خدا را بر زبان آورد و سپس چنین گفت : سپاس خداوندى را که حق او را بیاورد و باطل را نابود کرد و ستمگران را اینک برخیزید و با شرط عمل به کتاب خدا و سنت پیامبرش بیعت کنید و اگر ما به کتاب خدا و سنت رسولش عمل نکردیم ما را بر گردن شما بیعتى نخواهد بود.
مردم برخاستند و بیعت کردند و مصر و توابع آن براى قیس استوار شد و او کارگزاران خویش را به نواحى آن گسیل داشت . فقط در یکى از شهرهاى مصر که مردمش موضوع کشته شدن عثمان را گناهى بزرگ مى دانستند و مردى از بنى کنانه به نام یزید بن حارث آنجا بود درنگ پیش آمد. آنان به قیس پیام دادند که ما به حضورت نمى آییم ، تو کارگزاران خود را بفرست که زمین زمین توست ، ولى ما را به حال خود آزاد بگذار تا بنگریم که کار مردم به کجا مى انجامد.

محمد بن مسلمه بن مخلد صامت انصارى قیام کرد و خبر کشته شدن عثمان را براى مردم بازگو کرد و از آنان خواست تا براى خونخواهى عثمان قیام کنند. قیس به او پیام فرستاد : اى واى بر تو، آیا بر من شورش مى کنى ! به خدا سوگند، دوست نمى دارم در قبال کشته شدن تو پادشاهى مصر و شام از من باشد؛ خون خود را حفظ کن . مسلمه بن مخلد پیام داد : تا هنگامى که تو والى مصر باشى من از قیام بر ضد تو خوددارى مى کنم .

قیس بن سعد بن عباده مردى با اندیشه و دور اندیش بود، به کسانى که کناره گرفته بودند پیام فرستاد که شما را مجبور به بیعت نمى کنم و شما را به حال خود رها مى سازم و با شما مدارا مى کنم و دست از شما باز مى دارم و با آنان و مسلمه بن مخلد مدارا کرد و به گرد آورى خراج پرداخت . و هیچ کس با او ستیز نکرد

ابراهیم ثقفى مى گوید : على علیه السلام به جنگ رفت در حالى که قیس حاکم مصر بود و چون از بصره به کوفه برگشت قیس همچنان بر مصر حکومت مى کرد و وجود او بیش از همه مردم بر معاویه گران مى آمد، زیرا مصر و توابع آن به شام نزدیک است و معاویه بیم داشت که مبادا على علیه السلام همراه مردم عراق و قیس هم با مردم مصر بر او حمله کنند و او میان آن دو (به دام ) افتد؛ لذا معاویه پیش از آن که على علیه السلام از کوفه به صفین حرکت کند براى قیس بن سعد بن عباده چنین نوشت :

از معاویه بن ابى سفیان ، به قیس بن سعد. سلام بر تو باد.! همراه تو خداوندى را که خدایى جز او نیست مى ستایم . اما بعد، همانا اگر شورش شما بر عثمان به سبب بدعتى بود که دیدید و یا تازیانه یى که زده بود و یا به خاطر آنکه مردى دشنام داد و دیگرى را نکوهش ‍ کرد و یا اینکه نوجوانان خاندان خود را به کارگزارى مى گماشت ، خود نیکو مى دانستید که ریختن خونش روا نیست و آن کار براى شما جایز نمى باشد، ولى مرتکب گناهى بزرگ شدید و کارى سخت ناستوده انجام دادید. اینک اى قیس ! اگر از کسانى بوده اى که مردم را بر کشتن او جمع کرده و کشیده اى ، به سوى خدا توبه کن که توبه پیش از مرگ ممکن است کارساز باشد. اما در مورد سالار تو (على علیه السلام ) یقین پیدا کرده ایم که او مردم را وادار و تحریک به کشتن عثمان کرد و سرانجام او را کشتند. و همانا بیشتر قوم تو از خون عثمان برکنار نیستند. اینک اى قیس ! اگر مى توانى در زمره کسانى باشى که از خونخواه عثمان باشند چنان کن و در این کار از ما بر ضد على پیروى کن . اگر من پیروز شوم تا هنگامى که زنده باشم حکومت (دو عراق )  براى تو و حکومت حجاز نیز براى هر یک از افراد خانواده ات که دوست داشته باشى خواهد بود و افزون از این هم هر چه از من مى خواهى بخواه ، که هر چه بخواهى به تو خواهم داد و تصمیم و راى خود را در آنچه براى تو نوشتم براى من بنویس .

و چون نامه معاویه به قیس رسید خوش داشت که با او امروز و فردا کند و کار خود را براى او آشکار نسازد و شتابى هم در اعلان جنگ به او نکند. از این رو در پاسخ او چنین نوشت .

اما بعد، نامه ات به من رسید و آنچه را درباره عثمان نوشته بودى فهمیدم ، این کار و موضوعى است که من اصلا به آن نزدیک نشده ام . نوشته بودى سالار من کسى است که مردم بر عثمان شورانیده و تحریک کرده است تا او را کشته اند. این هم کارى است که من هرگز بر آن آگاه نبوده ام و تذکر داده بودى که بیشتر افراد خاندان من از خون عثمان برکنار نیستند و حال آنکه به جان خودم سوگند که خویشاوندان من از همه مردم براى اصلاح کار او کوشاتر بودند. اما آنچه که از من خواسته اى که با تو براى خونخواهى عثمان بیعت کنم و چیزهایى که بر من عرضه داشتى فهمیدم و این کارى است که مرا در آن فکر و نظر است و نمى توان در آن مورد شتاب کرد و به هر حال من اینک از تو دست باز مى دارم و از جانب من کارى که ناخوشایندت باشد سر نخواهد زد،تا به خواست خداوند متعال تو بیندیشى و ما هم بیندیشیم . و سلام و رحمت و برکات خداوند بر تو باد

ابراهیم ثقفى مى گوید : همینکه معاویه نامه قیس را خواند که گاه به او نزدیک شده است و گاه فاصله گرفته است (آن را دو پهلو یافت ) و احساس ایمنى نکرد که در این باره خدعه و فریب و نیندیشیده باشد و براى قیس نوشت : 

اما بعد نامه ات را خواندم نه چنانت نزدیک دیدم که ترا در حال صلح و دوست پندارم و نه چنانت دور دیدم که در حال جنگ و دشمن پندارم ، ترا همچون ریسمان چاهى ژرف دیدم که چون من با حیله و نیرنگ فریب نمى خورد آن هم در حالى که با او مردان بسیار و لگام اسبان فراوان باشد. اینک اگر آنچه را به تو عرضه داشتم پذیرفتى آنچه به تو خواهم بخشید از آن تو خواهد بود و اگر نپذیرفتى مصر را بر تو آکنده از سواران و پیادگان خواهم کرد. والسلام .

چون قیس نامه معاویه را خواند و دانست که او طول دادن و امروز و فردا کردن از او را نخواهد پذیرفت ، آنچه در دل داشت براى معاویه آشکار ساخت و براى او چنین نوشت : از قیس بن سعد به معاویه بن ابى سفیان :
اما بعد، شگفتا که مرا مردى سست اندیشه پنداشته اى و به فریب دادن من طمع بسته اى که بخواهى مرا به راهى که خود مى خواهى برانى – جز تو دیگرى بى پدر باشد – طمع دارى که من از دایره اطاعت مردى که از همه مردم به حکومت سزاوارتر و از همگان گویا بر حق و رهنمونتر و از همگان به رسول خدا نزدیک تر است بیرون آیم و فرمان مى دهى با اطاعت تو در آیم که از همگان براى حکومت دورتر و گمراه کننده و طاغوتهایى از طاغوتهاى شیطان جمع شده اند. اما اینکه گفته اى مصر را بر من سواران و پیادگان انباشته مى کنى ، اگر من ترا از این کار باز ندارم و فرصت آنرا به دست آورى مرد خوشبختى خواهى بود. و والسلام

و چون این نامه قیس به معاویه رسید ناامید شد و جایگاه او هم در مصر بر او گران آمد. و هر کس دیگر هم که به جاى قیس بود براى معاویه خوشایند و مطلوب نمى نمود، زیرا او از قدرت و شجاعت و دلیرى و سختگیرى قیس بر خود آگاه بود.از این رو معاویه براى مردم چنین اظهار داشت : قیس با شما بیعت کرده است ، براى او دعا کنید. معاویه نامه یى را که در آن ملایمت نشان داده و او را به خود نزدیک ساخته بود براى مردم خواند و نامه یى هم از سوى قیس جعل کرد و براى مردم شام خواند که متن آن چنین بود : براى امیر معاویه بن ابى سفیان ، از قیس بن سعد. اما بعد، همانا که کشتن عثمان حادثه بزرگى در اسلام بود. در کار خود و دین خویش ‍ نگریستم دیدم نمى توانم از قومى پشتیبانى کنم که پیشواى مسلمانان و محترم و پاک و نیکوکار خود را کشتند. اینک در درگاه خداوند سبحان از گناهان خود آمرزش مى خواهیم و از او حفظ دین خود را مسالت مى کنیم . آگاه باش که من با شما از در صلح و سازش ‍ درآمده ام و به تو درباره جنگ با قاتلان امام هدایت مظلوم پاسخ مثبت مى دهم و هر چه دوست مى دارى از اموال و مردان از من بخواه تا به خواست خداوند شتابان براى تو روانه دار. و سلام و رحمت و برکات خدا بر امیر باد.

گوید : در تمام شام شایع شد که قیس با معاویه صلح کرده است . جاسوسان على بن ابیطالب این خبر را به او دادند که آنرا بسیار بزرگ دانست و تعجب نمود. پسران خود حسن و حسین و محمد و عبدالله بن جعفر را خواست و موضوع را به آنان گفت و پرسید : راى شما چیست ؟ عبدالله بن جعفر گفت : کار آمیخته با شک را رها کن به کارى که موجب نگرانى نیست توجه نماى . قیس را از حکومت مصر عزل کن . على فرمود : به خدا سوگند، من این کار و اتهام را در مورد قیس تصدیق نمى کنم .عبدالله گفت : اى امیرالمؤ منین او را از حکومت عزل کن ، اگر آنچه گفته شده است راست باشد او از کار کناره گیرى نخواهد کرد

گوید : در همان حال که ایشان مشغول گفتگو بودند نامه یى از قیس بن سعد بن عباده رسید که در آن چنین نوشته بود :(اما بعد، اى امیرالمؤ منین ، که خدایت گرامى بدارد و عزت دهد، به تو گزارش مى دهم که اینجا مردانى هستند که از بیعت کردن کناره گرفتند و از من خواستند دست از ایشان بدارم و آنان را به حال خود بگذارم تا کار مردم روبراه شود و ایشان بنگرند و ما هم بنگریم . من چنین مصلحت دیدم که از ایشان دست بدارم و در جنگ با ایشان شتاب نکنم و در این میان نسبت به آنان الفت و مهربانى مى کنم شاید خداوند دلهاى آنان را به راه آورد و از گمراهى آنان را پراکنده سازد. والسلام ).

عبدالله بن جعفر گفت : اى امیرالمؤ منین ! اگر پیشنهاد او بپذیرى که آنان را به حال خود رها کند کار بالا مى گیرد و فتنه ریشه مى دواند و بسیارى از کسانى که مى خواهى به بیعت تو درآیند از بیعت خوددارى مى کنند. به قیس فرمان جنگ با آنان را بده و على علیه السلام براى او چنین نوشت :اما بعد، به سوى قومى که نوشته اى برو، اگر در بیعتى که مسلمانان در آمده اند در آمدند چه بهتر وگرنه با آنان نبرد کن . والسلام

گوید : چون این نامه به قیس رسید و آنرا خواند نتوانست خویشتندارى کند و براى على علیه السلام چنین نوشت :اما بعد، اى امیرالمؤ منین فرمان مى دهى با قومى که از تو دست داشته و به فتنه یى دست نیازیده اید و حال آنکه در صدد جنگ نیستند. پیشنهاد مرا بپذیر و از ایشان دست بدار که راى و مصلحت در رها کردن ایشان است . والسلام .

چون این نامه براى امیرالمؤ منین رسید عبدالله بن جعفر گفت : اى امیرالمؤ منین محمد بن ابى بکر را به مصر گسیل دار تا کار آنجا را کفایت کند و قیس را از حکومت عزل کن . به خدا سوگند، به من خبر رسیده که قیس مى گوید : حکومتى که جز با کشتن مسلمه بن مخلد سر و سامان نگیرد حکومت بدى است .و گفته است : به خدا سوگند، دوست ندارم پادشاهى شام و مصر از من باشد و من مسلمه بن مخلد را بکشم . چون عبدالله بن جعفر برادر مادرى محمد بن ابى بکر بود دوست مى داشت براى برادرش حکومت و امارتى فراهم آید و على علیه السلام محمد بن ابى بکر را بر مصر گماشت و این به مناسبت محبت خودش به او و به خواست عبدالله بن جعفر برادرش بود. على علیه السلام همراه محمد بن ابى بکر نامه یى براى مردم مصر نوشت و او حرکت کرد .چون به مصر رسید قیس به او گفت : امیرالمؤ منین را چه شده است و چه چیزى او را دگرگون ساخته است ؟ آیا کسى میان من و او درافتاده است ؟ گفت : نه این حکومت حکومت نو است – میان محمد بن ابى بکر و قیس سعد خویشاوند سببى بود، قریبه دختر ابوقحانه ، خواهر ابوبکر صدیق ، همسر قیس بود.یعنى قیس شوهر عمه محمد بن ابوبکر بود – قیس به محمد بن ابوبکر گفت : نه به خدا سوگند، حتى یک ساعت هم با تو نمى مانم . و هنگامى که على علیه السلام او را از حکومت مصر عزل کرد خشمگین شد و از مصر به مدینه رفت و به کوفه نزد على نرفت .

ابراهیم ثقفى مى گوید : قیس در عین حال که دلیر و شجاع بود، بخشنده و بسیار با فضیلت نیز بود.على بن محمد ابى سیف ، از هاشم ، از عروه ، از پدرش نقل مى کند که چون قیس بن سعد از مصر بیرون آمد به یکى از خانواده هاى بلقین  رسید و کنار آب ایشان فرود آمد. صاحبخانه ذبیحه اى کشت و براى او آؤ رد و فرداى آن روز هم این کار را تکرار کرد. سپس روز سوم هم به سبب بدى هوا قیس ناچار از ماندن شد و آن مرد براى ایشان همچنان شتر پروار کشت . روز بعد هوا صاف شد و چون قیس خواست از آنجا کوچ کند بیست جامه از جامه هاى گرانبهاى مصرى و چهارهزار درهم پیش همسر آن مرد نهاد و گفت : چون شوهرت آمد اینها را تسلیم او کن . و حرکت کرد.

هنوز ساعتى بیش نگذشته بود که صاحب آن منزل در حالى که سوار بر اسب بود و نیزه اى در دست و آن جامه ها و درهم ها را نیز همراه داشت فرا رسید و گفت : هان اى گروه ! این جامه ها و درهمهاى خود را بگیرید. قیس گفت : اى مرد! برگرد که ما آنرا نخواهیم گرفت . گفت : به خدا سوگند که باید حتما بگیرید. قیس گفت : خدا پدرت را بیامرزد، مگر تو ما را گرامى نداشتى و پنسدیده از ما میزبانى نکردى ؟ اینک خواسته ایم سپاسى از تو داشته باشیم ، در این کار عیبى نیست . آن مرد گفت : ما براى میزبانى و پذیرایى از میهمان خود چیزى نمى گیریم ، به خدا سوگند، هرگز نخواهم گرفت . قیس به همراهان خود گفت : اینک که از گرفتن آن خوددارى مى کند از او پس بگیرید و به خدا سوگند هیچ مردى از عرب از او بر من فضلیت و برترى نیافت .

ابراهیم ثقفى مى گوید : ابوالمنذر مى گفت : قیس ضمن راه از کنار خانه مردى از قبیله بلى که نامش اسود بن فلان بود گذشت . او قیس ‍ را گرامى داشت و چون قیس خواست از آنجا برود جامه و درهمهایى پیش همسر اسود نهاد. چون اسود آمد همسرش آنها را به او داد، آن مرد خود را به قیس رساند و گفت : من پذیرایى و میهمانى خود را نمى فروشم . به خدا سوگند، یا باید این را بگیرى یا این نیزه را میان پهلوهایت فرو خواهم . کرد قیس به همراهانش گفت : اى واى بر شما! پس بگیرید.

ابراهیم ثقفى مى گوید : قیس همچنان به راه خود ادامه داد تا به مدینه رسید، حسان بن ثابت که از طرفداران عثمان بود، در مقام سرزنش درآمد و او گفت : على بن ابیطالب ترا از کار برداشت و حال آنکه عثمان را کشته اى ، گناه بر تو باقى ماند و على هم نیکو سپاس گذارى نکرد. قیس او را با بسختى مورد سرزنش قرار داد و گفت : اى کوردل کور چشم ، به خدا سوگند، اگر بیم آن نبود که ممکن است میان عشیره من و عشیره تو جنگ درگیرد گردنت را مى زد. و او را از پیش خود بیرون کرد.

ابراهیم ثقفى مى گوید : سپس قیس و سهل بن حنیف هر دو از مدینه بیرون آمدند و خود را به کوفه و حضور على رساندند. قیس ‍ موضوع کار خود و آنچه در مصر بود گزارش داد و على علیه السلام سخن او را تصدیق کرد. قیس و سهل هر دو در جنگ صفین همراه على علیه السلام شرکت کردند. ابراهیم مى گوید : قیس مردى کشیده قامت و از همگان بلندتر بود و چهره و جلو سرش مو نداشت . او مردى شجاع و کارآزموده بود و تا دم مرگ نیز خیرخواه على و فرزندانش باقى ماند

ابراهیم ثقفى مى گوید : ابوغسان ، از على بن ابى سیف ، براى من نقل کرد که مى گفته است : قیس بن سعد بن عباده به هنگام زندگى رسول خدا صلى الله علیه و آله در سفرى همراه ابوبکر و عمر بود؛ او براى آن دو و دیگران هزینه مى کرد مى بخشید. ابوبکر به او گفت : اینگونه هزینه را اموال پدرت هم پاسخگو نیست ، اندکى دست نگهدار.  چون از آن سفر برگشتند سعد بن عباده به ابوبکر گفت : مى خواهى پسرم را بخیل بار آورى ؟ و حال آنکه ما قومى هستیم که نمى توانیم بخل را تحمل کنیم .

گوید : قیس بن سعد چنین دعا مى کرد : بار خدایا به من ستایش و بزرگوارى و سپاسگزارى ارزانى فرماى ، که ستایشى نباشد، جز به کردارهاى پسندیده ، و بزرگوارى نباشد جز به ثروت . بار خدایا به من وسعت ده که کمى و اندکى در خور من نیست و من هم یاراى تحمل آنرا ندارم .

ولایت محمد بن ابى بکر بر مصر و اخبار کشته شدنش

ابراهیم ثقفى مى گوید : فرمان على علیه السلام به محمد بن ابى بکر که در مصر خوانده شد چنین بود :
 (این عهدى است از بنده خدا على امیرالمؤ منین به محمد بن ابى بکر، هنگامى که او را به ولایت مصر گماشت . او را به تقوى خداوند؛ در نهان و آشکار و ترس از خداوند در غیاب و حضور و نرمى و ملایمت بر هر مسلمان و سختگیرى نسبت به هر تبهکار و به دادگرى بر اهل ذمه و انصاف دادن به مظلوم و شدت بر ظالم و عفو و احسان نسبت به مردم به آنچه که بتوانند و تا آنجا که در توان اوست ، فرمان مى دهد. و خداوند نیکوکاران را پاداش مى دهد. به او فرمان مى دهد که در این کار چندان فرجام پسندیده و پاداش بزرگ است که ارزش آنرا نمى توان سنجید و کنه آن شناخته نمى شود. و به او فرمانى داده است تا خراج آن سرزمین را همانگونه که در پیش گرفته مى شده است بگیرد و از آن همانگونه که در پیش تقسیم مى شد تقسیم کند؛ و اگر آنان را نیازى باشد که او با او دیدار کند میان آنان در مجلس خود و دیدار با آنان مواسات کند، تا دور و نزدیک نزد او یکسان باشند. و او را فرمان مى دهد که میان مردم به حق حکم کند و به عدالت قیام کند و از هوس پیروى نکند و در راه خدا از سرزنش سرزنش کننده نهراسد، که خداوند که همراه کسى است که پرهیزکار است و اطاعت او را برگزیند. والسلام .)

این عهد را عبدالله بن ابى رافع ، آزاد کرده رسول خدا، روز اول رمضان سال سى و ششم نوشت .
ابراهیم مى گوید : سپس محمد بن ابى بکر براى ایراد خطبه برخاست و چنین گفت :اما بعد، سپاس خداوندى را که ما و شما را، در مورد اختلاف در حق ، هدایت فرمود، و ما و شما را در بسیارى از چیزها بصیرت داد که نادانان از آن کوردل ماندند.آگاه باشید که امیرالمؤ منین مرا به امور شما ولایت داد و با من چنان عهد کرد که شنیدید، و بیش از این نیز به طور شفاهى مرا سفارش فرموده است . و من تا آنجا که بتوانم هرگز درباره خیر شما کوتاهى نخواهم کرد و توفیق من جز به خداوند نخواهد بود. بر او توکل و به سوى او بازگشت مى کنم . اگر آنچه از رفتار و کردار من دیدید که در راه اطاعت از خداوند و تقوا بود، خدا را بر آن ستایش کنید که او راهنماى به آن است و اگر عملى دیدید که به حق نبرد به من گزارش دهید و مرا به آن مورد عناب قرار دهید که من به آن سعادتمندتر خواهم بود و شما به آن سزاوارید که اعتراض کنید. خداوند ما و شما را به کار پسندیده موفق داراد!

ابراهیم ثقفى مى گوید : یحیى بن صالح ، از مالک بن خالد اسدى ، از حسن بن ابراهیم ، از عبدالله بن حسن بن حسن براى من نقل کرد که على علیه السلام هنگامى که محمد بن ابوبکر را به مصر گسیل داشت نامه خطاب به مردم مصر نوشت که در آن محمد را هم مورد خطاب قرار داد و چنین بود :اما بعد، من شما را در کارهاى نهان و آشکارتان و در هر حالى که باشید به تقوى سفارش مى کنم .  و باید هر کس از شما بداند که این جهان خانه آزمون و فنا شدن است و آن جهان خانه پاداش و جاودانگى است . هر کس بتواند آنچه را که باقى مى ماند بر آنچه نابود مى شود برگزیند چنین کند، که سراى دیگرى جاودانه است و این جهان فانى مى شود. خداوند به ما و شما بینشى در آنچه به ما نشان داده است عنایت فرماید و فهم آنچه را براى ما تفهیم کرده است ارزانى دارد، تا از آنچه به ما فرمان داده است کوتاهى نکنیم و به آنچه از آن ما را نهى فرموده است دست نیازیم .

اى محمد! بدان که هر چه تو به بهره خود از این جهان هم نیازمندى ولى توجه داشته باش ؟ به بهره خود از این جهان هم نیازمندى ولى توجه داشته باش که به بهره خود از آخرت نیازمندترى که چون دو کار براى تو پیش ‍ آید که یکى مربوط به دنیا و دیگرى مربوط به آخرت تو باشد، کارى را آغاز کن که مربوط به امر آخرت باشد. رغبت خود را در خیر بیشتر کن و باید نیت تو در آن پسندیده باشد زیرا خداوند عزوجل به بنده خود به اندازه نیت او عطا میکند و اگر کسى نیکویى کند و نیکوکاران را دوست بدارد و موفق به عمل خیر نشود به خواست خداوند ممکن است همچون کسانى باشد که به آن عمل کرده اند. پیامبر صلى الله علیه و آله هنگامى که از تبوک مراجعت کرد، فرمود : همانا؛ در مدینه کسانى بودن که شما در هیچ مسیرى حرکت نکردید و از هیچ دره یى فرود نیامدید مگر اینکه با شما بودند، فقط بیمارى آنان از همراهى ظاهرى با شما بازداشت مقصود پیامبر صلى الله علیه و آله این بوده است که آنان نیت همراهى با شما را داشتند. و سپس اى محمد! بدان که من ترا به فرماندهى و ولایت بزرگ ترین سپاه خودم که مردم مصر هستند، گماشتم و ترا سرپرست کار مردم کردم . شایسته است که در آن کار بر خود بترسى و از دین خود بر حذر باشى هر چند یک ساعت از روز باشد؛ و اگر بتوانى که پروردگار خودت را براى رضایت خاطر کسى از آفریده هاى او به خشم نیاورى چنین کن ، زیرا خداوند جایگزین همه چیز است و هیچ چیز جایگزین خدا نیست . بر ستمگر سختگیر باشد و براى اهل خیر نرم باش و آنان را به خود نزدیک گردان و ایشان را اطرافیان و برادران خویش قرار بده . والسلام

ابراهیم مى گوید : یحیى بن صالح ، از مالک بن خالد، از حسن بن ابراهیم ، از عبدالله بن حسن بن حسن نقل مى کند که على علیه السلام براى محمد بن ابوبکر و مردم مصر نوشت : اما بعد، شما را سفارش مى کنم به ترس از خداوند و عمل به آنچه شما را از آن مى پرسند و شما دروگر آن هستید و به سوى آن مى روید که خداوند عزوجل مى گوید : (هر کس گرو کارى است که انجام مى دهید)  و خداوند متعال فرموده است : (و خداوند شما را از خودش برحذر مى دارد و بازگشت به سوى خداوند متعال است )  و فرموده است : (سوگند به خداى تو که بدون تردید از همه آنان از آنچه عمل مى کردند خواهیم پرسید)  بنابراین این بندگان خدا، بدانید که خداوند از شما درباره اعمال کوچک و بزرگ شما خواهد پرسید.

اگر عذاب کند این ما هستیم که ستمکارانیم و اگر رحم فرماید و بیامرزد او بخشنده ترین بخشندگان است و بدانید بهترین حالتى که بنده به رحمت و مغفرت خداوند نزدیک است هنگامى است که به فرامین خداوند عمل مى کند و همواره آهنگ توبه دارد. بر شما باد به تقواى خداوند عزوجل که چندان خیر در آن جمع است که هیچ چیز جز آن داراى چنان خیرى نیست . با تقوا چندان خیر به دست مى آید که با چیز دیگر دست یافتنى نیست و خیر دنیا و آخرت با تقوا حاصل مى شود و با هیچ چیز دیگر چنان فراهم نمى شود؛ خداوند سبحان مى فرماید : (و به آنان که تقوا پیشه ساختند گفته شود : که خدا شما چه چیز نازل فرمود؟ گویند : خیر و نیکى براى کسانى که در این دنیا نیکوکارند در همین دنیا هم نیکى است و همانا که سراى آخرت بهتر و سراى متقیان چه نیکو سرایى است )

 و اى بندگان خدا! بدانید که مومنان متقى خیر این جهان و آن جهان را برده اند. آنان با اهل دنیا در دنیاى ایشان شریکند و حال آنکه دنیاداران در برکات آخرت با ایشان شریک نیستند. خداوند عزوجل مى گوید : (بگو چه کسى زینتهاى خداوند و روزیهاى پاکیزه یى را که براى بندگانش آفریده است حرام کرده است ؟) 

مومنان در دنیا به بهترین صورت سکوت کردند و به بهترین صورت از آن خوردند، با اهل دنیا در دنیاى ایشان شریک بودند، از بهترین چیزها که آنان خوردند و آشامیدند و پوشیدند و از بهترین خانه ها؟ آنان ساکنند ایشان هم بهره مند شدند. بدینگونه لذت اهل دنیا را بردند با این تفاوت که آنان فردا قیامت همسایگان خداى عزوجل هستند. هر چه از خداوند تقاضا کنند تقاضاى آنان رد نمى شود و هیچ لذتى از آنان کاسته نمى شود و همانا در این کار چندان نعمت است که هر کس خردى داشته باشد مشتاق آن مى شود.

و اى بندگان خدا، بدانید که شما هر گاه از خداى بترسید و تقوا را پیشه سازید و حرمت پیامبر خود را در اهل بیت او حفظ کنید او را به بهترین نوع عبادت کرده اید و او را به بهترین یادها یاد کرده اید و او را به بهترین نوع سپاسگزارى کرده اید و او را به بهترین یادها یاد کرده اید و او را به بهترین نوع سپاسگزارى کرده اید و بهترین صبر را پیشه کرده اید و بهترین جهاد را بر عهده گرفته اید؛ هر چند دیگران نماز خود را به ظاهر طولانى تر از نماز شما بگزارند و بیش از شما روزه داشته باشند و البته به شرط آنکه براى خدا متقى تر و براى اولیایى که از آل محمد صلى الله علیه و آله هستند خیرخواه تر و متواضع تر باشند.

اى بندگان خدا! از مرگ و فرارسیدن و زبون سخنان آن برحذر باشید که مرگ کارى بزرگ را با خود مى آورد، اگر پس از آن خیر باشد خیرى است که هرگز شرى همراه آن نیست و اگر شر باشد شرى است که هیچ خیرى همراه آن نیست و روح هیچ کس از کالبدش بیرون نمى رود مگر آنکه خودش ‍ مى داند به چه راهى مى رود، آیا به بهشت مى رود یا به دوزخ ؟ و آیا دشمن خدا است یا دوست اوست . اگر دوست خداوند براى دوستان خود در بهشت فراهم فرموده است مى نگرد، از همه گرفتاریها آسوده مى شود و هر سنگینى از دوش او برداشته مى شود، و اگر دشمن خدا باشد درهاى آتش براى او گشوده و راه رسیدن به آن برایش آشکار مى شود و چون به آنچه خداوند براى دوزخیان آماده ساخته است مى نگرد به همه ناخوشایندها رویاروى و از همه شادیها جدا مى شود. خداوند متعال چنین فرموده است : (آنان را که ستمگر بر خویش بودند چون فرشتگان جانشان را مى گیرند سر تسلیم پیش مى گیرند و مى گویند : ما کار بدى نمى کردیم ، آرى خداوند به آنچه مى کردید آگاه است ، اینک وارد درهاى دوزخ شوید و در آن جاودانه که جایگاه متکبران چه بد جایگاهى است .)

 و اى بندگان خدا! بدانید که از مرگ راه گریزى نیست ، از آن بترسید و آمادگى آنرا در خود فراهم سازید که شما به هر حال رانده شدگان مرگید، اگر بر جاى باشید شما را مى گیرد و اگر بگریزید به شما خواهد رسید. او از سایه شما به شما نزدیک تر است و بر موى پیشانى شما گره خورده است ، دنیا پیشینیان شما را در نوردیده است . بنابراین هنگامى که نفسهاى شما درباره شهوتهاى دنیا با شما ستیز مى کند و شما را به سوى آن مى برد. فراوان مرگ را فریاد آرید که مرگ بسنده ترین واعظ است .پیامبر صلى الله علیه و آله فرموده است : (از مرگ فراوان یاد کنید که در هم شکننده لذتهاست .)

اى بندگان خدا! بدانید که آنچه به سبب مرگ است سخت تر است ، البته براى کسى که خدایش نیامرزد و بر او رحمت نیاورد. از گور و تنگنا و فشار و تاریکى آن بترسید که گور همه روزه چنین سخن مى گوید : من خانه خاک و خانه غربت و خانه کرمهایم . و گور، گلستانى از گلستانهاى بهشت است ، یا مغاکى از مغاکهاى دوزخ چون مسلمان مى میرد زمین به او مى گوید : درود و خوشامد بر تو باد، تو از کسانى بودى که از راه رفتن تو بر پشت خود احساس خوشى مى کرد. اینک که من عهده دار تو شده ام خواهى دانست که رفتارم با تو چگونه است . آنگاه تا آنجا که چشم او مى بیند برایش گشاده مى شود. و چون کافر به خاک سپرده مى شود زمین مى گوید : درود و خوشامد بر تو مباد! تو از کسانى بودى که خوش نمى داشتم بر پشت من راه روى . اینکه من عهده دار تو شدم خواهى دانست که رفتارم با تو چگونه است . و چندان بر او تنگ مى شود که دنده هایش به یکدیگر مى پیوندند.

و بدانید زندگى سخت که خداوند سبحان فرموده است (همانا او را زندگى سختى است )  منظور عذاب گور است و همانا بر کافر در گور مارهاى بزرگى گماشته مى شوند که گوشت او را تا هنگامى که از گور برانگیخته شود مى گزند و اگر یکى از آن مارها بر زمین بدمد زمین هرگز چنین نمى رویاند.

اى بندگان خدا! بدانید که نفسها و بدنهاى لطیف و ناز پرورده شما که عذاب اندکى آنرا از پاى در مى آورد از تحمل چنین عذابى ناتوان است . پس اگر مى توانید بر جسم و جان خویش رحم کنید و آنرا از چیزى که شما را طاقت و صبر بر آن نیست حفظ کنید و به آنچه که خداوند سبحان دوست مى دارد عمل کنید و هر چه را خوش نمى دارد رها کنید، و هیچ نیرو و توانى جز به یارى خداوند نیست .

اى بندگان خدا! بدانید آنچه پس از گور است سخت تر است از آن ، روزى که در آن کودک پیر و بزرگ فرتوت مى شود (و هر شیر دهنده اى بچه شیرى خود را از بیم فراموش مى کند)  و بترسید (روزى را که دژم و اندوه افزاست )  (و سختى آن همه را در برگیرنده است ) همانا بیم و شر آن روز چنان فراگیر است که فرشتگانى که گناه ندارند و آسمانهاى استوار هفتگانه و کوههاى پابرجا و زمینهاى گسترده از آن مى ترسند (و آسمان شکافته شود و در آن روز سست گردد)  و دگرگون شود (گلگونه و سرخ همچون روغن زیتون گداخته )  (و کوهها همچون آب نما باشد) پس از آنکه سخت و استوار بوده است . و خداوند سبحان مى فرماید : (و در صور دمیده شود و هر کس که در زمین و آسمانهاست مدهوش شود مگر آن کس که خداوند خواهد)  بنابراین ، چگونه خواهد بود حال کسى که خداوند را با گوش و چشم و دست و زبان و شکم و فرج معصیت کرده است ؟ اگر خداى نیامرزد و رحمت نیاورد.

و بدانید که آنچه پس از آن روز است سخت تر و ناگوارتر است ؛ آتشى که ژرفاى آن بسیار و گرمایش سخت و عذاب آن تازه و گرزهایش آهنین و آبش خونابه آمیخته با چرک است . عذاب آن کاسته نمى شود و کسى که در آن ساکن است نمى میرد (تا از عذاب خلاص شود) خانه یى است که خداوند سبحان را در آن رحمتى نیست و دعایى در آن مستجاب و پذیرفته نمى شود. با وجود این ، رحمت خداوند که هم چیز را؛ بر گرفته است از اینکه بندگان را فراگیرد عاجز نیست . (و بهشتى که گستره آن چون گستره آسمان و زمین است )  خیرى است که پس از آن هرگز شرى نخواهد بود و لذت و شهوتى است که هرگز نیستى و پایان نمى پذیرد و انجمنى است که هرگز پراکنده پیدا نمى کند، قومى که همسایه خدا شده اند و غلامان بهشتى برابر ایشان با ظرفهاى زرین که در آن میوه و ریحان است آماده خدمت ایستاده اند. و همانا مردم بهشت در هر جمعه رحمت خداوند جبار را بیشتر مى بینند. آنان که به رحمت خدا نزدیک ترند بر منبرهایى از نور خواهند بود و طبقه پس از ایشان بر منبرهاى یاقوت و طبقه دیگر بر منبرهاى مشک خواهند بود و در همان حال که به رحمت و ثواب خدا مى نگرند و خداوند بر آنان چشم رضا و مرحمت دارد ابرى ظاهر مى شود و بهشتیان را فرامى گیرد و بر آنان چندان نعمت و لذت و شادمانى و خوشى فرو مى بارد که اندازه آنرا جز خداوند سبحان کسى نمى داند. با وجود این آنچه که از آن برتر است رضوان و خشنودى خداوند بزرگ است .

همانا اگر ما را جز اندکى از آنچه بیم داده اند بیم نداده بودند سزاوار بودیم که ترس ما از آنچه طاقت و توان شکیبایى بر آن را نداریم بسیار باشد و اینکه شوق ما نسبت به آنچه که از آن بى نیازى و چاره نیست افزون گردد. اى بندگان خدا! اگر مى توانید ترس خدا را در خود افزون کنید چنین کنید که بندگى و فرمانبرى بنده به اندازه بیم اوست و همانا بهترین مردم در فرمانبردارى از خدا آنان هستند که بیشتر از او مى ترسند.

اى محمد! بنگر نماز خود را چگونه مى گزارى ؟ که تو پیشوایى و براى تو شایسته است در عین حال که آن را به صورت کامل و پسندیده و اول وقت مى گزارى کوتاه و مختصر کنى و هر پیشنمازى که با قومى نماز مى گزارد کمى و کاستى که در نماز او و نماز آن قوم باشد گناهش بر عهده اوست و از نماز آنان چیزى کاسته نمى شود. بدان که هر کار تو تابع نماز توست . هر کس نماز را تباه سازد در تباه کردن چیزهاى دیگر بدتر است . نیکو وضو گرفتن تو از لوازم تکمیل نماز است ، آن را نیکو انجام بده که وضو نیمى از ایمان است . از خداوندى که مى بیند و دیده نمى شود و در فراترین دیدگاه است مسالت مى کنم که ما و ترا از پرهیزگارانى قرار دهد که بر ایشان بیمى نیست و اندوهگین نمى شوند.

اى مردم مصر! اگر مى توانید چنان باشید که گفتارتان مطابق کردارتان و نهانتان چون آشکارتان باشد، آنگونه رفتار کنید و زبانهایتان مخالف با دلهایتان نباشد. خداوند ما و شما را با هدایت محفوظ بدارد و شما را به صراط مستقیم برساند. بر شما باد و که از دعوت و ادعاى این دروغگو، پسر هند، برحذر باشید و تامل و دقت کنید و بدانید که امام هدایت با امام پستى ، و وصى پیامبر با دشمن پیامبر یکسان نیست . خداوند ما و شما را از آن گروه قرار دهد که دوست مى دارد و از آنان خشنود است ! و من خود شنیدم رسول خدا صلى الله علیه و آله مى فرمود : (من درباره امت خودم از مؤ من و مشرک بیمى ندارم که مومن را خداوند با ایمانش حفظ مى فرماید و از کردار ناپسندش جلوگیرى مى کند و مشرک را هم با شرک او خوار و زبون مى دارد، ولى از منافقین در گفتار، بر امت خود بیم دارم ، چیزى مى گوید که مى پسندید و کردارى دارد که ناپسند مى دارید.) 

و اى محمد! بدان که بهترین فقه پارسایى در دین خداوند است و عمل به اطاعت از اوت و بر تو باد بر تقوى در کارى پوشیده و آشکارت . ترا به هفت چیز سفارش مى کنم که اصول عمده اسلام است : از خدا بترس و در راه خدا از مردم نترس . بهترین گفتارها آن است که کار و عمل آن را تصدیق کند. در یک مساله دو قضاوت مختلف مکن که کارت دچار تناقض شود و از حق منحرف شوى . براى عموم رعیت خود همان چیزى را بخواه که براى خود مى خواهى و آنچه را که براى خود ناخوش مى دارى براى آنان هم ناخوش ‍ بدار. احوال رعیت خود را اصلاح کن و در مورد حق در ژرفناها در آى و از سرزنش سرزنش کننده مترس . با هر کس که با تو رایزنى و مشورت مى کند خیرخواهى کن و خویشتن را سرمشق همه مسلمانان دور و نزدیک قرار بده . خداوند دوستى و صمیمیت ما را صمیمیت و دوستى پرهیزگاران و مخلصان قرار دهد و میان ما و شما را در بهشت رضوان جمع فرماید که بر تختهاى رویاروى بنشینیم . انشاءالله . 

ابراهیم ثقفى مى گوید : عبدالله بن محمد بن عثمان ، از على بن محمد بن ابى سیف ، از یاران خود نقل مى کند که چون این نامه را على علیه السلام براى محمد بن ابى بکر نوشت ، محمد همواره آنرا در مد نظر داشت و از آن ادب مى آموخت . همینکه عمروعاص بر او پیروز شد و او را کشت تمام نامه هاى او را گرفت و براى معاویه گسیل داشت و معاویه در این نامه مى نگریست و از آن تعجب مى کرد. ولید بن عقبه که پیش معاویه بود و شیفتگى او را به این نامه دید به او گفت : دستور بده این سخنان را بسوزانند. معاویه گفت : خاموش ‍ باش که تو را رایى نباشد. ولید گفت : آیا این راى و اندیشه است که مردم بدانند سخنان ابوتراب پیش تو است و از آن چیز مى آموزى ؟ معاویه گفت : واى بر تو! آیا به من دستور مى دهى علمى این چنین را بسوزانم ! به خدا سوگند، هرگز علمى را نشنیده ام که از این جامع تر و استوارتر باشد. ولید گفت : اگر این چنین از علم و قضاوت او تعجب مى کنى براى چه با او مى جنگى ؟ گفت : اگر این نبود که ابوتراب عثمان را کشته است هر فتوایى که مى داد به حکم او رفتار مى کردیم .

معاویه آنگاه اندکى سکوت کرد و سپس به همنشینان خود و نگریست و گفت : ما نمى گوییم که این نامه ها از على بن ابى طالب علیه السلام است . بلکه مى گوییم از ابوبکر صدیق است که نزد پسرش محمد بوده است و ما به آن مى نگریم و از آن بهره مند مى شویم .
گوید : این نامه ها همواره در خزائن بنى امیه بود تا هنگامى که عمر بن عبدالعزیز به خلافت رسید و او بود که آشکار ساخت که این نامه ها از على بن ابیطالب علیه السلام است .

مى گویم : ظاهرا شایسته تر آن است بگوییم : نامه یى که معاویه در آن مى نگریست و از آن تعجب مى کرد و بر طبق آن فتوى و حکم مى داد عهد نامه على علیه السلام به اشتر نخعى بوده است و آن یگانه عهدى است که مردم از آن ادب و قضاوت و سیاست و احکام را مى آموزند و این عهدنامه هنگامى که اشتر مسموم شد و پیش از آنکه به مصر برسد درگذشت در اختیار معاویه قرار گرفت و او به آن نظر مى کرد و دچار شگفتى مى شد. البته که در آن عهدنامه و نظایر آن است که در گنجینه هاى پادشاهان نگهدارى شود.

ابراهیم ثقفى مى گوید : و چون به على علیه السلام خبر رسید که آن عهد نامه در اختیار معاویه قرار گرفته است سخت اندوهگین شد. بکر بن بکار، از قیس بن ربیع ، از میسره بن حبیب ، از عمرو بن مره ، از عبدالله بن سلمه برایم نقل کرد که مى گفت : على علیه السلام با ما نماز گزارد و چون نمازش تمام شد این ابیات را خواند :(همانا اشتباهى کردم که معذور نیستم ، ولى بزودى پس از آن زیرک خواهم شد و در زیرکى مستمر خواهم بود و کار پراکنده از هم گسیخته را جمع خواهم ساخت .)

گفتیم : اى امیرالمؤ منین ترا چه مى شود؟ فرمود: من محمد بن ابى بکر را بر مصر گماشتم او براى من نوشت که او را علمى به سنت نیست . پس براى او کتابى (نامه اى ) نوشتم که در آن ادب و سنت بود. او کشته شد و آن نامه به تصرف دیگران درآمد.

ابراهیم ثقفى مى گوید : عبدالله بن محمد، از ابوسیف براى من نقل کرد که مى گفت : محمد بن ابى بکر هنوز یک ماه کام دل در مصر نمانده بود که به گوشه گیرانى که قیس بن سعد با آنان صلح کرده بود پیام فرستاد و گفت : یا به اطاعت ما درآیید یا از سرزمین ما بروید. آنان پاسخ دادند که ما چنین نمى کنیم . ما را آزاد بگذار تا ببینیم کار مردم به کجا مى رسد و در مورد ما شتاب کن محمد نپذیرفت . آنان به مواظبت از خود پرداختند و آماده شدند و از دستور محمد امتناع مى ورزیدند. آنگاه جنگ صفین پیش آمد و آنان نخست از محمد بیم داشتند و چون خبر معاویه و مردم شام و پس از آن موضوع حکمیت به آنان رسید و آگاه شدند که على و عراقیان از شام و نبرد با معاویه به عراق برگشتند بر محمد بن ابى بکر گستاخ شدند و عهد شکنى و ستیز خود را براى او آشکار ساختند. محمد که چنین دید ابن جمهان بلوى را همراه یزید بن حارث کنانى به جنگ آنان فرستاد. آن دو با ایشان جنگ کردند و آنان هر دو را کشتند. محمد بن ابى بکر سپس مردى از قبیله کلب را به جنگ آنان فرستاد که او را هم کشتند. در این هنگام معاویه بن حدیج که از قبیله سکاسک است خروج کرد و مردم را به خونخواهى عثمان فراخواند؛ آن قوم و مردم بسیار دیگرى دعوت او را پذیرفتند و مصر بر محمد بن ابى بکر تباه شد. و چون خبر قیام آن بر ضد محمد بن ابى بکر به على علیه السلام رسید، فرمود : براى مصر جز یکى از این دو تن را شایسته نمى بینم یا دوست خودمان که او را از حکومت مصر درگذشته بر کنار کردیم . – یعنى قیس بن سعد بن عباده – یا مالک بن حارث اشتر. على علیه السلام هنگامى که از جنگ صفین به کوفه برگشت اشتر را به حکومت (جزیره ) که قبلا هم عهده دار آن بود فرستاد و به قیس بن سعد فرمود : فعال تا موضوع حکمیت روشن نشده است سرپرستى شرطه مرا به عهده بگیر و سپس ‍ به حکومت آذربایجان برو. قیس سالار شرطه بود و چون موضوع حکمیت پایان یافت على علیه السلام به اشتر که در نصیبین بود چنین نوشت :
اما بعد، تو از کسانى هستى که براى برپا داشتن دین به آنان پشتگرم هستم و غرور و نخوت گنهکار را با آنان در هم مى شکنم و زبانک  مرزهاى هولناک را با آنان مى بندم ، محمد بن ابى بکر را که بر حکومت مصر گماشتم گروهى بر او خروج کرده اند. او جوانى کم سن و سال است و تجربه یى در مورد جنگها ندارد. پیش من بیا تا در مورد آنچه لازم است بیندیشیم . کسى از یاران مورد اعتماد و خیرخواه خودت را بر منطقه حکومت خویش گمار والسلام

اشتر پیش على علیه السلام آمد و بر حکومت خود شبیب بن عامر ازدى را به جانشینى گماشت . شبیب پدر بزرگ کرمانى است که در خراسان با نصر بن سیار بود.  چون اشتر به حضور على رسید و داستان مصر و خبر مردم آنرا به او فرمود و افزود که کسى جز تو براى حکومت مصر نیست . خدایت رحمت کناد! به مصر برو و من با توجه به راى و اندیشه خودت سفارشى نمى کنم در هر چه که بر تو دشوار آمد از خداوند یارى بخواه و نرمى و شدت را با هم بیامیز و تا هنگامى که مدارا کارساز باشد مدارا کن و هنگامى که جز شدت چاره یى نباشد شدت کن .

اشتر از پیش على علیه السلام بیرون آمد مرکوب و بار و بنه اش را آوردند، جاسوسان معاویه پیش او آمدند و خبر دادند که اشتر به حکومت مصر گماشته شده است . این کار بر او سخت گران آمد که بر مصر طمع بسته بود و دانست که اگر اشتر به مصر برسد از محمد بن ابى بکر بر او سختگیرتر خواهد بود. معاویه به یکى از کارگزاران خراج که بر او اعتماد داشت پیام فرستاد که اشتر حاکم مصر شده است اگر کار او را براى من کفایت کنى تا من زنده باشم و تو زنده باشى خراجى از تو نخواهم گرفت . به هر گونه که مى توانى براى کشتن او چاره سازى کن .

اشتر حرکت کرد چون به قلزم رسید ، یعنى جایى که کشتیها از مصر به حجاز مى روند، توقف کرد. همان مرد که محل خدمتش آنجا بود به اشتر گفت : اى امیر اینجا منزلى است که در آن خوراکى و علوفه بسیار است من هم از کارگزاران خراجم ، اینجا بمان و استراحتى کن . نخست براى او خوراکى آورد که چون آنرا خورد براى او شربت عسل که آمیخته با سم کرده بود آورد و همینکه اشتر آن را نوشید درگذشت .

ابراهیم ثقفى مى گوید : امیرالمؤ منین على علیه السلام همراه اشتر براى مردم مصر نامه یى نوشت . متن آنرا شعبى ، از صعصعه بن صوحان روایت مى کند که چنین بوده است :از بنده خدا على امیرالمؤ منین به مسلمانان مقیم مصر.

سلام خدا بر شما باد! من همراه شما پروردگار را که خدایى جز او نیست مى ستایم . اما بعد، من بنده یى از بندگان خدا را پیش شما فرستادم که به هنگام بیم و روزهاى خطر نمى خوابد و براى گریز از پیشامدهاى ناگوار هرگز از جنگ با دشمن باز نمى ایستد، از پیشروى فرو گذار نیست و در تصمیم گرفتن سرگشته نیست . او از دلیرترین بندگان خداوند و از نژاده ترین ایشان است . او براى تبهکاران از شعله آتش زیانبخش تر است و از همه مردم از ننگ و عار دورتر. او مالک بن حارث اشتر است . شمشیر برنده یى که نه کند است و نه سست ضربت . در صلح بردبار و در جنگ استوار است .

داراى اندیشه اصیل و صبر جمیل است . سخنش را بشنوید و فرمانش را اطاعت کنید؛ اگر به شما فرمان حرکت مى دهد حرکت کنید و اگر فرمان دهد که مقیم باشید اقامت کنید که او جز به فرمان من حرکت و درنگ نمى کند. من شما را با فرستادن او پیش شما بر خویشتن برگزیدم و این به منظور خیرخواهى براى شما و سختگیرى بر دشمن شماست . خداوندتان با هدایت محفوظ و با تقوى پایدار بدارد و ما و شما را به انجام آنچه خوش مى دارد و مى پسندد موفق بدارد. و سلام و رحمت خدا بر شما باد.

ابراهیم مى گوید : جابر از شعبى روایت مى کند که مى گفته است : که مالک چون بر گردنه افیق رسید  درگذشت . ابراهیم مى گوید : و طبه بن علاء بن منهال غنوى ، از پدرش ، از عاصم بن کلیب از پدرش نقل مى کند که چون على علیه السلام اشتر را به حکومت مصر فرستاد و این خبر به معاویه رسید کسى را روانه کرد که از پى او مصر برود و به او فرمان غافلگیر کردن و کشتن او را داد. او همراه خود دو توشه دان داشت که در هر دو آشامیدنى بود. او خود را به اشتر رساند و با او همنیشینى مى کرد. اشتر روزى از او آب خواست که او از یکى از آن توشه دانها به او آب داد و چون روز دیگر از او آب خواست از توشه دان دیگر آبش داد که در آن زهر بود. اشتر همینکه آب را نوشید گردنش خم شد و درگذشت و چون به تعقیب و جستجوى آن مرد بر آمدند از دست ایشان گریخت .

ابراهیم مى گوید : محرز بن هشام ، از جریر بن عبدالحمید، از مغیره ضبى نقل مى کند که مى گفته است : معاویه یکى از بردگان آزاد کرده خاندان عمر را بر اشتر گماشت . آن مرد همواره براى اشتر از فضیلت على و بنى هاشم سخن مى گفت تا آنجا که اشتر بر او اعتماد کرد و انس گرفت . روزى اشتر از بارو بنه خویش جلو افتاد یا آنان جلو افتادند؛ اشتر آب خواست همان آزاد کرده خاندان عمر گفت : آیا شربت آمیخته با آرد سرخ کرده مى خورى ! او شربت سویق زهر آگین را به اشتر داد و اشتر در گذشت معاویه هنگامى که آن مرد را براى دسیسه کشتن مالک اشتر روانه کرد به شامیان گفت : بر اشتر نفرین کنید و آنان نفرین کردند و چون خبر مرگ اشتر رسید گفت : دیدید که چگونه نفرین شما مورد اجابت قرار گرفت .

ابراهیم ثقفى مى گوید : به طرق دیگرى روایت شده است که اشتر بر مصر پس از جنگ شدیدى کشته شده است ، و صحیح آن است که به او مایع مسمومى خورانده شد و پیش از آنکه به مصر برسد درگذشت .

ابراهیم ثقفى مى گوید : محمد بن عبدالله بن عثمان ، از على بن محمد بن ابى سیف مدائنى براى ما نقل کرد که معاویه روى به مردم شام کرد و گفت : اى مردم ! همانا على اشتر را به مصر گسیل داشته است ، دعا کنید و از خداوند بخواهید شر او را از شما کفایت کند. و آنان پس از هر نماز بر او نفرین مى کردند و آن کسى که به او شربت آمیخته با زهر را خورانده بود آمد و خبر مرگ اشتر را آورد. معاویه براى ایراد سخن میان مردم برخاست و گفت : اما بعد همانا که براى على بن ابیطالب دو دست راست بود که یکى در جنگ صفین بریده شد و او عمار بن یاسر بود و دیگرى امروز قطع شد و او مالک اشتر بود.

ابراهیم مى گوید : و چون خبر مرگ اشتر به على رسید، فرمود : انالله و اناالیه راجعون ! ستایش خداوند پروردگار جهانیان را. بار خدایا، من مصیبت از دست دادن او را براى رضاى تو حساب مى کنم که مرگ او از سوگهاى بزرگ روزگار است . سپس گفت : خداى مالک را رحمت فرماید که به عهد خویش وفا کرد و مرگش در رسید و خداى خود را دیدار کرد. هر چند ما خود را واداشته ایم که پس از مصیبت خود به فقدان رسول خدا بر هر سوگى صبر و شکیبایى کنیم که سوگ پیامبر از بزرگ ترین سوگهاست

ابراهیم ثقفى مى گوید : محمد بن هشام مرادى ، از جریر بن عبدالحمید، از مغیره ضبى راى ما نقل کرد که مى گفته است : کار على علیه السلام همواره استوار بود تا اشتر درگذشت و اشتر در کوفه محترمتر و سرورتر از احنف در بصره بوده است .

ابراهیم مى گوید : محمد بن عبدالله ، از ابوسیف مداینى ، از قول گروهى از مشایخ قبیله نخع نقل مى کند که مى گفته اند : چون خبر مرگ اشتر به على علیه السلام رسید به حضورش رفتیم دیدیم بر (مرگ ) او سخت اندوه و افسوس مى خورد و سپس فرمود : آفرین خدا بر مالک باد! مالک چه بود!!؟ اگر کوهى بود، کوهى برافراشته و بزرگ بود و اگر سنگى بود، بسیار سخت و شکست ناپذیر بود. به خدا سوگند، مرگ تو جهانى را ویران کرد و جهانى را هم شادمان کرد. آرى بر مثل مالک باید گریه کنندگان بگریند، و مگر کسى چون مالک وجود دارد؟

علقمه بن قیس نخعى مى گوید : على همواره اندوه مى خورد و آه مى کشید تا آنجا که پنداشتیم مصیبت زده اوست نه ما، و چند روز این تاثر در چهره اش دیده مى شد. ابراهیم ثقفى مى گوید : محمد بن عبدالله ، از مدائنى ، از قول یکى از آزاد کردگان اشتر نقل مى کرد که چون مالک اشتر کشته شد میان بارهاى او به این نامه که على علیه السلام براى مردم مصر نوشته بود برخوردند و متن آن چنین بود، از بنده خدا امیرالمؤ منین به آن گروه از مسلمانان که چون نسبت به خداوند در زمین عصیان شد و جور و ستم بر نیکوکار و بدکار سایه افکند و نه حقى باقى ماند که در کنارش استراحت شود و نه از کار زشت نهى شد، براى خاطر خدا خشم گرفتند. سلام بر شما باد، من همراه شما پروردگارى را که خدایى جز او نیست مى ستایم .

اما بعد، من بنده یى از بندگان خدا را پیش شما گسیل داشتم که در بیم و خوف نمى خسبد و از بیم پیشامدهاى بد از رویارویى با دشمنان خوددارى نمى کند. او بر کافران از سوزش آتش شدیدتر است . او مالک بن حارث اشتر مذحجى است . سخنش را شنوا باشید و اطاعت کنید که او شمشیرى از شمشیرهاى خداوند است که سست ضربه و کند نیست . اگر به شما فرمان داد که درنگ کنید اطاعت کنید تو اگر فرمان داد از حمله باز ایستید همانگونه رفتار کنید، که او پیشروى و درنگ نمى کند مگر به فرمان من . من شما را در مورد او بر خود ترجیح دادم و این به سبب خیرخواهى او و شدت مراقبت و حمله بر دشمنان اوست . خداوند شما را با حق محفوظ و در تقوى پایدار بدارد. و سلام و رحمت و برکات خدا بر شما باد.

ابراهیم ثقفى مى گوید : محمد بن عبدالله ، از مدائنى ، از قول رجال خود نقل مى کند که چون به محمد بن ابى بکر خبر رسید على علیه السلام اشتر را به مصر گسیل داشته است بر او گران آمد. على علیه السلام پس از مرگ اشتر براى او چنین مرقوم فرمود : اما بعد، به من خبر رسید که تو از گسیل داشتن اشتر به منطقه حکومت خودت افسرده شده اى . توجه داشته باش یا اینکه بخواهم که تو بر کوشش خود بیفزایى و بر فرض که این کار را از دست مى دادى و ترا از آن بر کنار مى ساختم ترا به حکومتى که بر تو آسانتر و خوشتر باشد مى گماشتم . همانا این مردى که او را به ولایت مصر گماشتم براى ما مرد خیرخواهى بود و بر دشمن ما سختگیر بود. رحمت خدا بر او باد که روزگارش به سر آمد و به مرگ برخورد و ما از او راضى هستیم ، خدایش از او خشنود باد و پاداش او را افزون و سرانجامش را خوش فرماید

اینک در صحراى باز به جنگ دشمن خود برو و براى جنگ دامن بر کم زن و با حکمت و موعظه پسندیده مردم را به خداى خویش ‍ فراخوان ، یاد خدا و یارى از او را فراوان انجام بده و از او بترس تا مهم ترا کفایت و ترا به ولایت خودت یارى فرماید. خداوند ما و ترا در مورد آنچه جز به رحمت او به آن نتوان رسید یارى فرماید. والسلام .

گوید : محمد بن ابى بکر پاسخ على علیه السلام را چنین نوشت :
به بنده خدا امیرالمؤ منین ، از محمد بن ابى بکر، درود بر تو، همراه تو خداوندى را که خدایى جز او نیست ستایش مى کنم . اما بعد، نامه امیرالمؤ منین به من رسید آنچه را در آن بود دانستم و فهمیدم ، هیچکس بر دشمن امیرالمؤ منین سختگیرتر و بر دوست او مهربانتر و نرمتر از من نیست . اینک بیرون آمده ام و لشکرگاه ساخته ام و همه مردم را امان داده ام ، جز کسانى را که به ما اعلان جنگ داده و مخالفت و ستیز خود را آشکار ساخته اند. و من فرمان امیرالؤ منین را پیروى مى کنم و آن را حفظ مى کنم و بدان پناه مى برم و آن را برپا مى دارم و در همه حال از خداوند باید یارى جست . و سلام و رحمت و برکات خداوند بر امیرالمؤ منین باد

ابراهیم ثقفى مى گوید : محمد بن عبدالله بن عثمان ، از ابى سیف مدائنى ، از ابى جهضم ازدى نقل مى کند که چون شامیان از جنگ صفین بازگشتند منتظر ماندند تا ببینند داورى دو داور چه مى شود. چون داوران برگشتند و مردم شام به عنوان خلافت با معاویه بیعت کردند موجب افزونى قدرت معاویه شد و حال آنکه عراقیان با على بن ابیطالب علیه السلام اختلاف پیدا کردند. معاویه همت و اندوهى جز مصر نداشت که از مصریان به سبب نزدیکى آنان به شام بیم داشت وانگهى از سختگیرى مصریان بر طرفداران عثمان در وحشت بود، ولى این را هم مى دانست وانگهى از سختگیرى مصریان بر طرفداران عثمان در وحشت بود، ولى این را هم مى دانست که در مصر گروهى هستند که کشته عثمان ایشان را خوش نیامده است و با على مخالفند و امیدوار بود که اگر در مصر جنگ با على را آشکار سازد و بر آن پیروز شود از درآمد فراوان در جنگ با على بهره خواهد برد. معاویه  قریشیانى را که با او بودند فراخواند و آنان عمروعاص سهمى و حبیب بن مسلمه فهرى و بسر بن ارطاه عامرى و صحاک بن قیس فهرى و عبدالرحمان بن خالد بن ولید مخزومى بودند؛ افراد غیر قریشى هم مانند شرحبیل بن سمط حمیرى و ابوالاعور سلمى و حمزه بن مالک همدانى را فراخواند و به آنان گفت : آیا مى دانید شما را براى چه کارى فرا خوانده ام .

گفتند : نه . گفت : شما را براى کارى فرا خوانده ام که براى من سهم است و امیدوارم خداوند متعال در آن مورد یارى دهد. آنان با یکى از ایشان گفتند
خداوند کسى را بر غیب آگاه نفرموده است و نمى دانیم چه مى خواهى . عمروعاص گفت : به خدا سوگند، چنین مى بینم که موضوع این سرزمینهاى مصر و بسیارى جمعیت و فراوانى خراج آن ترا به خود مشغول داشته است و ما را دعوت کرده اى تا از راى و اندیشه ما در آن باره بپرسى . اینک اگر براى این کار ما را فرا خوانده و جمع کرده اى تصمیم بگیر و قاطع باش که رایى پسندیده دارى ، زیرا که در فتح مصر عزت تو و یارانت و خوارى و زبونى دشمنت و سرکوبى مخالفانت نهفته است .

معاویه گفت : اى پسر عمروعاص ! آرى براى تو بسیار مهم است . و این به آن سبب بود که عمروعاص با معاویه در مورد جنگ با على بیعت کرده بود به شرط آنکه تا هنگامى که زنده باشد مصر در اختیار او قرار گیرد. معاویه روى به یاران خود کرد و گفت : این مرد – یعنى عمروعاص – گمانى برده است و گمانش مطابق با حقیقت است . دیگران گفتند : ولى ما نمى فهمیم شاید راى ابوعبدالله درست باشد. عمرو گفت : مرا ابوعبدالله مى گویند بهترین گمانها گمانى است که شبیه یقین باشد.

سپس معاویه ستایش و نیایش بجا آورد و گفت : اما بعد، دیدید که خداوند در این جنگ شما با دشمن شما چه کرد؟ آنان آمده بودند و در این شرک نداشتند که شما را ریشه کن مى سازند و سرزمینهایتان را تصرف مى کنند و جز این باور نداشتند که شما در چنگ ایشان خواهید بود (و خداوند آنان را با خشم خودشان برگرداند و به خیرى نرسیدند و خداوند مومنان را در کارزار کفایت کرد)  و زحمت جنگ با آنان را از شما کفایت فرمود، و با آنان به پیشگاه خداوند داورى بردید و خداوند به میان سود شما و زیان ایشان حکم فرمود؛ سپس به ما وحدت کلمه ارزانى داشت و میان ما را اصلاح کرد و آنانرا دشمنان یکدیگر و پراکنده قرار داد، آنچنان که برخى به کفر برخى دیگر گواهى مى دهند و برخى خون برخى دیگر را مى ریزند. به خدا سوگند، امیدوارم که خداوند این کار را براى ما تمام کند و اینک چنین مصلحت مى بینم که درباره جنگ مصر چاره سازى کنم راى شما چیست ؟ عمرو بن عاص گفت : از آنچه پرسیدى به تو خبر دادم و به آنچه شنیدى بر تو اشاره کردم . معاویه به دیگران گفت : راى شما چیست ؟ گفتند : ما همان را مصلحت مى بینیم که عمروعاص مصلحت دید. گفت : آرى عمرو هر چند محکم و استوار آهنگ همان چیزى را دارد که گفت ، ولى ما براى ما تفسیر نکرد که سزاوار است چگونه رفتار کنیم ؟ عمرو گفت : من اینک به تو اشاره مى کنم که چه باید بکنى : عقیده من این است که لشکرى گسیل دارى که بر ایشان مردى با تدبیر و برنده باشد و به مصر رود و در آن پیشروى کند، در آن حال بزودى مصریانى که با ما هم عقیده باشند به ما مى پیوندند و او را یارى مى دهند و اگر سپاه تو و پیروانت در مصر با یکدیگر بر دشمنان تو متفق شوند امیدوارم که خداوند تو را یارى دهد و پیروزى ترا آشکار سازد.

معاویه گفت : آیا پیشنهاد دیگرى ندارى که غیر از این باشد و آن را مورد خود و ایشان عمل کنیم ؟ گفت : نه چیزى نمى دانم .
معاویه گفت : من عقیده دیگرى جز این دارم ، چنین معتقدم که با پیروان و دشمنان خودمان مکاتبه کنیم ، به پیروان خود دستور دهیم تا بر کار خودشان پایدار باشند و رفتن را پیش آنان مژده دهیم و دشمنان خود را به صلح دعوت کنیم و به سپاسگزارى خود امیدوار سازیم و از جنگ خود آنان را بیم دهیم ؛ بدینگونه اگر بدون جنگ آنچه دوست داریم فراهم شود چه بهتر وگرنه پس از آن مى توانیم با آنان جنگ کنیم . اى پس عاص ، تو مردى هستى ، که براى تو در شتاب و عجله فرخندگى است و حال آنکه براى من در درنگ و مدارا فرخندگى است . عمرو گفت : به آنچه خداوندت ارائه فرماید عمل کن . به خدا سوگند، من نمى بینم که کار تو و ایشان به جنگ نینجامد.

گوید : در این هنگام براى مسلمه بن مخلد انصارى و معاویه بن حدیج کندى که قبلا با على مخالفت کرده بودند چنین نوشت :
اما بعد، همانا؟ خداى عزوجل شما را براى کار بزرگى برگزیده است که به آن وسیله پاداش شما را بزرگ و درجه و مرتبه شما را میان مسلمانان بلند قرار دهد. شما به خونخواهى خلیفه مظلوم قیام کرده اید و براى خاطر خدا به هنگامى که حکم قرآن متروک مانده و رها شده است خشم گرفته اید و با اهل ستم و جور جهاد کرده اید. اینک شما را به رضوان خدا مژده باد و به یارى دادن سریع دوستان خدا و مواسات با شما در کار این جهانى و سلطنت ما تا آنجا که شما را خشنود گرداند و حق شما را به شما برساند.اکنون در کار خود استوار باشید و با دشمن خود جهاد کنید و کسانى را که بر شما پشت کرده اید به هدایت فراخوانید، گویى لشکر بر سر شما سایه افکنده و آنچه را که شما خوش نمى دارید بر طرف مى سازد و آنچه مى خواهید ادامه خواهد یافت . و سلام و رحمت خدا بر شما باد.

معاویه این نامه را با یکى از آزادکردگان خویش که نامش سبیع بود گسیل داشت و او نامه را به مصر براى آن دو برد.
در آن هنگام همچنان محمد بن ابى بکر حاکم مصر بود و این گروه هر چند به او اعلان جنگ داده بودند ولى از هر گونه اقدامى بر ضد او بیم داشتند. سبیع نامه را به مسلمه بن مخلد داد. او نامه را خواند و گفت : آنرا پیش معاویه بن حدیج ببر و سپس پیش من برگرد تا پاسخ آنرا از سوى خودم و او بنویسم . فرستاده نامه را براى معاویه بن حدیج برد و براى او خواند و گفت : مسلمه به من فرمان داده است نامه را پیش او برگردانم تا از سوى خودش و تو پاسخ دهد. گفت : به او بگو این کار را حتما انجام دهد. او نامه را نزد مسلمه آورد و او از سوى خود معاویه بن حدیج این چنین پاسخ داد :

اما بعد، این کارى که خود را داوطلب انجام آن کرده ایم و خداوند ما را بر دشمنان برانگیخته است کارى است که در آن امید به پاداش ‍ و ثواب خداى خود و پیروزى بر مخالفان خویش بسته ایم و انتقام جویى نسبت به کسانى است که بر پیشواى ما (عثمان ) خروج کردند و سرزمین ما را مورد تاخت و تاز قرار دادند. ما موفق شده ایم در این سرزمین خود همه ستمگران را برانیم و افراد عادل و دادگر را به قیام با خود واداشته ایم ، تو در نامه خود یادآور شده اى که از امکانات سلطنت خود و آنچه دارى ما را یارى مى دهى . به خدا سوگند ما نه به خاطر مال قیام کرده ایم و نه اراده آنرا داریم اگر خداوند براى ما آنچه را که مى خواهیم و در طلب آن هستیم فراهم نماید و آنچه را آرزوى آنرا داریم به ما ارایه فرماید همانا که دنیا و آخرت از پروردگار جهانیان است و خداوند هر را به گروهى از بندگان خویش ‍ پاداش داده است ، همچنان که در کتاب خویش فرموده است (خداوند پاداش پسندیده آخرت را به آنان عنایت مى فرماید و خداوند نیکوکاران را دوست مى دارد.) اینک تو سواران و پیادگان خویش را گسیل دار. دشمن ما نخست بر ما گستاخ بود و میان ما ایشان اندک بودیم ، در صورتى که امروز آنان از ما به ترس افتاده اند و ما به آنان اعلان جنگ کرده ایم . اگر نیروى امدادى از جانب تو به ما برسد خداوند پیروزى را نصیب تو خواهد کرد. هیچ نیرویى جز بر خدا نیست و او ما بسنده و بهترین کارگزار است

گوید : این نامه در حالى که به دست معاویه رسید که در فلسطین بود، او همان افراد قریشى و غیر قریشى را که نام بردیم فراخواند و آن نامه را براى آنان خواند و سپس پرسید : نظرتان چیست ؟ گفتند : چنین مصلحت مى بینیم که لشکر گران از سوى خود گسیل دارى و ته به خواست و فرمان خداوند مصر را خواهى گشود.

معاویه : به عمروعاص گفت : اى ابا عبدالله ، براى حرکت به مصر آماده شود و او را با شش هزار تن گسیل داشت و چون عمروعاص ‍ حرکت کرد معاویه براى بدرقه او حرکت کرد و هنگام بدرود او گفتن اى عمرو ترا به تقواى از خدا و مدارا سفارش مى کنم که امر فرخنده اى است و تو را به درنگ کردن سفارش مى کنم که شتاب از شیطان است و به اینکه هر کس به تو روى آورد او را بپذیرى و او را به مهلت بده ، اگر توبه کرد و برگشت که از او مى پذیرى و اگر نپذیرفت حمله کردن پس از شناخت در اتمام حجت بهتر و سرانجامش بهتر است . و مردم را به صلح و جماعت فراخوان و اگر پیروز شدى یارانت برگزیده و بهترین مردم در نظر تو باشند و نسبت به همگان نیکى کن

گوید : عمرو با سپاه حرکت کرد و چون به مصر رسید نزدیک شد طرفداران عثمان پیش او جمع شدند. او اقامت کرد و براى محمد بن ابى بکر چنین نوشت : اما بعد، اى پسر ابى بکر! خون و جان خود را از من دور بدار که دوست ندارم ناخن من ترا در یابد و مردم در این سرزمینها در ستیز با تو متحد و از پیروى تو پیشمان شده اند و اگر جنگ درگیرد ترا تسلیم مى کنند.(از مصر رو که من براى تو خیر خواهانم )  والسلام .

گوید : عمروعاص همراه نامه یى را هم که معاویه براى محمد بن ابى بکر نوشته بود براى او فرستاد و در آن نامه چنین آمده بود :
اما بعد، سرانجام ستم و شورش بدبختى بزرگ است و ریختن خون حرام ، کسى را که مرتکب آن شده است از بدبختى در این دنیا و عذاب سخت در آخرت به سلامت نمى دارد. و ما هیچ کس را نمى دانیم که از تو بر عثمان بیشتر ستم کرده و عیب گرفته باشد و بیش از تو با او ستیز کرده باشد. با کسانى که بر او شورش کردند همراهى کردى و آنان را یارى دادى و همراه کسانى که خوان او را ریختند خونش را ریختى و با این حال گمان مى برى که من از تو چشم پوشیده و در خوابم و به سرزمین و شهرى مى آیى که و در آن امان مى یابى ، در حالى که بیشتر مردمش یاران من اند و اندیشه مرا دارند و سخن تو را نمى پذیرند و از من علیه تو فریاد خواهى مى کنند. من گروهى را پیش تو گسیل داشتم که بر تو سخت خشمگین هستند. خونت را خواهند ریخت و با جهاد با تو به خداوند تقرب مى جویند و با خداوند عهد بسته اند که ترا بکشند و بر فرض که چنین تعهدى همى نمى کردند و باز خداوند ترا به دست ایشان یا دست گروهى دیگر از اولیاى خود خواهد کشت . من ترا بر حذر مى دارم و مى ترسانم که خداوند از تو انتقام مى گیرد و قصاص خون ولى و خلیفه خود را از تو، به سبب ظلم و ستم تو بر او، خواهد گرفت که تو در محاصره عثمان و روز جنگ در خانه او با وى در افتاده اى و دشمنى کردى و با سر نیزه پهن خود میان احشاء و رگهاى گردنش زدى . با همه اینها من کشتن ترا خوش نمى دارم و دوست نمى دارم این کار را در مورد تو بر عهده بگیرم و هر کجا باشى خداوند هرگز ترا از بدبختى بر کنار نمى دارد بنابراین ، برو و جان خود را نجات بده . والسلام

گوید : محمد بن ابى بکر هر دو نامه را در هم پیچید و براى على علیه السلام فرستاد و براى او چنین نوشت :
اما بعد، اى امیرالمؤ منین ، عاصى پس عاص در کناره هاى مصر فرود آمده است و کسانى از مردم این سرزمین که با او هم عقیده هستند پیش او جمع شده اند، او همراه لشکرى بزرگ است . از کسانى که هم که پیش من هستند نوعى سستى مى بینم ، اگر ترا به سرزمین مصر نیازى است با اموال و مردان مرا یارى کن . و سلام و رحمت و برکات خود بر تو باد.

گوید : على علیه السلام براى محمد بن ابى بکر چنین نوشت :
اما بعد، پیک نامه ات را پیش من آورد، نوشته بودى پسر عاص در لشکرى گران فرود آورده است و کسانى که با او هم عقیده بوده اند به او پیوسته اند، بیرون رفتن کسانى که با او هم عقیده اند بهتر از اقامت آنان پیش توست و نوشته بودى که از کسانى که پیش تو هستند نوعى سستى دیده اى ، بر فرض که ایشان سست شوند تو سست مشو، شهر خود را استوار کن و پیروان را نزد خود جمع کن و میان لشکر گاه خودت نگهبانان و پاسداران بگمار و کنانه بن بشر را که معروف به خیرخواهى و تجربه و دلیرى است به مقابله آن قوم بفرست ، من هم مردم را بر هر مرکوب رام و سرکش پیش تو مى فرستم ؛ تو در مقابل دشمن پایدارى کن و با بصیرت پیشروى داشته باش و با نیت خالص خود و در حالى که کار خود را براى خداوند انجام دهى با آنان جنگ کن ، و بر فرض که گروه تو از لحاظ شمار کمتر باشند خداوند متعال گروه اندک را یارى مى دهد و گروه بسیار را خوار مى سازد. دو نامه آن دو تبهکار را که در گناه همدست و بر گمراهى یکدل شده اند و براى حکومت به یکدیگر رشوه مى دهند و بر دینداران تکبر مى فروشند خواندم ، آنان که همچون کسانى که پیش از ایشان بودند از کار خود فقط در این جهان بهره مند خواهند شد. بنابراین ، هیاهو و درخشش ظاهرى آن دو به تو زیانى نخواهد رساند و اگر تا کنون به آنان پاسخ نداده اى و درخشش ظاهرى آن دو به تو زیانى نخواهد رساند و اگر تا کنون به آنان پاسخ نداده اى پاسخى که سزاوار آن هستند بنویس که هر چه بخواهى براى آنان پاسخ دارى . والسلام

گوید : محمد بن ابى بکر پاسخ نامه معاویه را چنین نوشت :
اما بعد، نامه ات ، براى من رسید، در مورد عثمان امورى نوشته بودى که من از آن نزد تو پوزش نمى خواهم ، و فرمان داده بودى از تو فاصله بگیرم و دور شوم ، گویى خیرخواه منى ! و مرا از جنگ  مى ترسانى ، گویى نسبت به من مهربانى و حال آنکه من امیدوارم جنگ به زیان شما تمام شود و خداوند شما را در آن هلاک کند و خوارى و زبونى بر شما فرود آورد و بر جنگ پشت کنید، و بر فرض که در این جهان امر به سود شما باشد؛ به جان خودم سوگند چه ستمگرانى را که شما یارى داده اید و چه مومنانى را که شما کشته و مثله کرده اید. بازگشت به سوى خداوند است و کارها به او باز مى گردد و او مهربانترین مهربانان است . و از خدا درباره آنچه شما مى گویید باید یارى خواست .

گوید : محمد بن ابى بکر پاسخ نامه عمرو بن عاص را نیز چنین نوشت :
اما بعد، نامه ات را فهمیدم و آنچه را که گفته بودى دانستم . چنین پنداشته اى که خوش ندارى از تو ناخنى به من بند شود، خدا را گواه مى گیرم که تو از یاوه گویانى و حال آنکه پنداشته اى که خیرخواه منى و سوگند که تو در نظر من متهم (به دروغ ) هستى و نیز پنداشته اى که مردم این سرزمین مرا از خود رانده و از پیروى من پشیمان شده اند. آنان حزب تو و حزب شیطان رجیم هستند و خداوند پروردگار جهانیان ما را بسنده و بهترین کارگزار است . و من بر خداوند نیرومند مهربان که پروردگار عرش عظیم است توکل دارم .

ابراهیم ثقفى مى گوید : محمد بن عبدالله ، از مدائنى نقل مى کرد که مى گفته است : عمروعاص آهنگ مصر کرد. محمد بن ابى بکر میان مردم برخاست و پس از سپاس و ستایش خداوند چنین گفت :اما بعد اى گروه مسلمانان و مؤ منان ! همانا مردمى که هتک حرمت مى کنند و در گمراهى مى افتند و با زور و ستم و گردنکشى شما برخاسته اند و با لشکرها آهنگ شما کرده اند. هر کس بهشت و آمرزش را مى خواهد و به جنگ آنان برود و در راه خداوند با آنان جهاد کند. خدایتان رحمت کناد! همراه کنانه بن بشر شتابان بروید.

حدود دو هزار مرد با کنانه رفتند و محمد بن ابى بکر همراه دو هزار تن از پى آنان بود و در پایگاه خویش اندکى ماند. عمرو بن عاص ‍ که به مقابله کنانه ؟ فرمانده مقدمه محمد بن ابوبکر بود آمد و همینکه عمرو نزدیک کنانه رسید گروهها را پیاپى به مقابله کنانه فرستاد، گروهى بعد از گروهى ، ولى هر گروهى از شامیان که مى رسید کنانه با همراهان خود بر آنها حمله مى کرد ولى هر گروهى از شامیان که مى رسید کنانه با همراهان خود بر آنها حمله مى کرد و چنان ضربه مى زد که آنان را به سوى عمروعاص مى راند و این کار را چند بار انجام داد. عمروعاص که چنین دید به معاویه بن حدیج کندى پیام فرستاد و او با شما بسیارى به یارى او آمد. کنانه چون آن لشکر را بدید از اسب خویش پیاده شد یارانش هم پیاده شدند او شروع به شمشیر زدن بر آنان کرد و این آیه را تلاوت مى کرد (هیچ نفسى نمى میرد مگر به فرمان خدا اجلى است ، ثبت شده ) و چندان با شمشیر بر ایشان ضربت مى زد و تا آنجا که شهید شد. خدایش رحمت کناد!

ابراهیم ثقفى مى گوید : محمد بن عبدالله ، از مدائنى ، از محمد بن یوسف نقل مى کند که چون کنانه کشته شد عمروعاص آهنگ محمد بن ابى بکر کرد و چون یاران محمد از گرد او پراکنده شده بودند او آرام بیرون آمد و به راه خویش ادامه داد تا آنکه به ویرانه یى رسید و به آن پناه برد. عمرو بن عاص آمد و داخل شهر (فسطاط)  و معاویه بن حدیج به تعقیب و جتسجوى محمد بن ابى بکر رفت ؛ به چند تن غیر مسلمان در کنار راه رسید و از آنان پرسید : آیا ناشناسى از کنار آنان نگذشته است ؟ نخست گفتند : نه . سپس یکى از ایشان گفت : من در این خرابه رفتم دیدم مردى آنجا نشسته است . معاویه بن حدیج گفت : به خداى کعبه که خود اوست . و همگى دوان دوان رفتند تا پیش محمد رسیدند و او را بیرون آوردند و نزدیک بود از تشنگى بمیرد و او را به فسطاط آوردند. در این هنگام برادر محمد بن ابوبکر، عبدالرحمان که در لشکر عمروعاص بود برخاست و به عمرو گفت : به خدا سوگند، نباید برادرم اعدام شود! به معاویه بن حدیج پیام بده و او را از این کار منع کن .

عمرو بن عاص به معاویه پیام فرستاد که محمد را پیش ‍ من آورد. معاویه گفت : شما کنانه بن بشر را که پسر عموى من است کشتید و اکنون من محمد را آزاد کنم ؟ هرگز! (آیا کافران شما بهتر از آنانند، یا براى شما برائتى در کتابهاى آسمانى است !)  محمد گفت : قطره یى آب به من بیاشامانید. معاویه بن حدیج گفت : خدا مرا سیراب نکناد اگر هرگز به تو قطره یى آبى بدهم ، شما عثمان را از اینکه آب بیاشامد مانع شدید و او را در حالى که روزه بود و محرم کشتید و خداوند به او از شربت گواراى بهشتى نوشاند. به خدا سوگند، اى پسر ابوبکر ترا در حالى مکه تشنه باشى خواهم کشت و خداوند از آب سوزان و چرکابه خونین دوزخ به تو مى آشاماند. محمد بن ابى بکر به او گفت : اى پسر زن یهودى ریسنده ! این به دست خداوند است که دوستانش را سیراب مى کند و دشمنانش را تشنه مى دارد و آنان تو و افراد نظیر تو و کسانى هستند که تو آنان را دوست مى دارى و آنان ترا دوست مى دارند. به خدا سوگند، اگر شمشیرم در دستم بود نمى توانستید به من این چنین دسترسى پیدا کنید.

معاویه بن حدیج به او گفت : آیا مى دانى با تو چه خواهم کرد؟ ترا در شکم این خر مرده مى کنم سپس آنرا آتش مى زنم محمد گفت : بر فرض که با من چنین کنید چه بسیار که نسبت به اولیاى خدا چنین کرده اند. به خدا سوگند، آرزومندم که خداوند این آتشى که مرا به آن مى ترسانى بر من سرد و سلامت بدارد همچنان که خداوند براى خلیل خود، ابراهیم چنین کرد و امیدوارم که آن آتش را بر تو و دوستانت قرار دهد همانگونه که بر نمرود و دوستانش قرار داد و نیز امیدوارم که خداوند تو و پیشوایت معاویه و این شخص را – اشاره به عمروعاص کرد – به آتش سوزان بسوزاند (که هر چه فرو کش کند خداوند بر فروزندگى آن بیفزاید) . معاویه بن حدیج به او گفت : من ترا با ستم نمى کشم ، بلکه در قبال خون عثمان بن عفان مى کشم . محمد گفت : ترا با عثمان چه کار! مردى که ستم ورزید و حکم خدا و قرآن را دگرگون ساخت و خداوند متعال فرموده است : (کسانى که به آنچه خدا فرستاده است حکم نکنند آنان کافرانند)(آنان ستمگرانند)(آنان فاسقانند).

 ما بر او نسبت به کارهاى ناروایى که کرد خشم گرفتیم و خواستیم آشکارا خود را از خلافت خلع کند، نپذیرفت و گروهى از مردم او را کشتند.معاویه بن حدیج خشمگین شد و او را به جلو آورد و گردنش را زد و سپس جسدش را درون شکم خر مرده اى کرد و آتش زد.چون این خبر به عایشه رسید بر او سخت زارى و بیتابى کرد و در تعقیب هر نمازى قنوت مى خواند و بر معاویه بن ابى سفیان و عمرو بن عاص و معاویه بن حدیج نفرین مى کرد و اهل و عیال و فرزندان برادرش را تحت تکفل گرفت و قاسم بن محمد هم میان آنان بود.گوید : معاویه بن حدیج مردى پلید و نفرین شده بود که به على بن ابیطالب علیه السلام دشنام مى داد.

ابراهیم ثقفى مى گوید : عمرو بن حماد بن طلحه قناد، از على بن هاشم ، از پدرش ، از داود بن ابى عوف براى ما حدیث کرد که معاویه بن حدیج در مسجد مدینه به حضور حسن بن على علیه السلام آمد. حسن به او فرمود : اى معاویه واى بر تو! تو همانى که امیرالمؤ منین على علیه السلام را دشنام مى دهى ! همانا به خداوند سوگند، اگر روز قیامت او را ببینى ، و تصور نمى کنم که او را ببینى ، در حالى خواهى دید که ساقهاى پایش را برهنه کرده و به چهره اشخاصى نظیر تو مى کوبد و آنان را از کنار حوض (کوثر) مى راند همانگونه که شتران بیگانه را مى رانند.

ابراهیم مى گوید : محمد بن عبدالله بن عثمان ، از مدائنى ، از عبدالملک بن عمیر، از عبدالله بن شداد براى من نقل کرد که عایشه پس ‍ از کشته شدن محمد سوگند خورد که هرگز تا هنگامى که مى میرد گوشت کباب شده نخورد، و هیچگاه پاى او نیم لغزید مگر اینکه مى گفت : نابود باد معاویه بن ابى سفیان و عمروعاص و معاویه بن حدیج !

ابراهیم مى گوید : هاشم روایت مى کرد که چون خبر کشته شدن محمد و آنچه نسبت به او کرده بودند به مادرش اسماء بنت عمیس ‍ رسید خشم خود را به ظاهر فرو خورد و به محل نماز گزاردن خود رفت و چنان شد که خون از دهان (یا پستانهاى ) او فوران کرد. ابراهیم مى گوید : ابن عایشه تیمى ، از قول رجال خود، از کثیر نوا نقل مى کرد که به روزگار زندگى رسول خدا صلى الله علیه و آله ابوبکر مى گوید : ابن عایشه ، تیمى ، از قول رجال خود، از کثیر نوا نقل مى کرد که به روزگار زندگى رسول خدا صلى الله علیه و آله ابوبکر به جنگى رفته بود.

اسماء بنت عمیس که همسرش بود خواب دید گویى ابوبکر موهاى سر و ریش خود را حنا بسته بود و جامه سپیدى بر تن دارد. او پیش عایشه آمد و خواب خود را براى او نقل کرد. عایشه گفت : اگر خوابت درست باشد ابوبکر کشته شده است ، خضاب او خون او جامه سپیدش کفن اوست و گریست . در همین حال که او مى گریست پیامبر (ص ) وارد شد و پرسید : چه چیزى او را به گریه واداشته است ؟ گفتند : اى رسول خدا، کسى او را به گریه نینداخته است اسماء خوابى را که درباره ابوبکر دیده است بیان کرد، و چون براى پیامبر نقل شد فرمود : (چنان نیست که عایشه تعبیر کرده است بلکه ابوبکر به سلامت باز مى گردد و اسماء را مى بیند و اسماء به پسرى حامله مى شود و نامش را محمد خواهد گذاشت و خداوند او را مایه خشم کافران و منافقان قرار مى دهد.) 

گوید : و همان گونه بود که رسول خدا صلى الله علیه و آله خبر داد.
ابراهیم ثقفى مى گوید : محمد بن عبدالله ، از مدائنى براى ما نقل کرد که چون محمد بن ابى بکر و کنانه بن بشر کشته شدند عمروعاص براى معاویه چنین نوشت :اما بعد، ما با محمد بن ابى بکر و کنانه بن بشر که همراه لشکرهایى از مصر بودند برخوردیم و آنان را به کتاب و سنت فراخواندیم . آنان از پذیرش حق خوددارى کردند و در گمراهى سرگشته ماندند. ما با آنان جنگ کردیم و از خداى عزوجل یارى خواستیم و خداوند بر چهره و پشت ایشان زد و شانه و دوش آنان را در اختیار ما گذاشت و محمد بن ابى بکر و کنانه بن بشر کشته شدند. و سپاس خداوند پروردگار جهانیان را.

ابراهیم مى گوید : محمد بن عبدالله ، از مدائنى ، از حارث بن کعب بن عبدالله بن قعین ، از حبیب بن عبدالله براى من نقل کرد که مى گفته است : به خدا سوگند، من خودم پیش على علیه السلام نشسته بودم که عبدالله بن معین و کعب بن عبدالله از سوى محمد بن ابى بکر به حضورش آمدند و پیش از واقعه از او یارى خواستند و فریادرسى خواستند. على علیه السلام برخاست و میان مردم ندا داده شد که جمع شوند و مردم جمع شدند. على علیه السلام به منبر رفت و سپاس و ستایش خداوند را بجا آورد و از پیامبر نام برد و بر او درود فرستاد و سپس چنین گفت : اما بعد، این صداى استغاثه و فریاد خواهى محمد بن ابى بکر و برادران مصرى شماست . پس ‍ نابغه (عمروعاص ) ، که دشمن خدا و دشمن هر کسى است که خدا را دوست مى دارد و دوست هر کسى است که با خدا ستیز مى کند، آهنگ ایشان کرده است . مبادا که گمراهان در کار باطل خود و گرایش به راه طاغوت بر گمراهى و بطلان خویش از شما استوارتر جمع شوند و حال آنکه شما بر حقید. آنان با شما و برادرانتان جنگ را آغاز کرده اند. اینک اى بندگان خدا، براى یارى دادن و مساوات به یارى آنان بشتابید. مصر از شام بزرگتر است و مردمش بهترند. مبادا در مورد مصر مغلوب شوید که باقى ماندن مصر در دست شما مایه عزت و شوکت ما و نگونبختى دشمن شماست . به سوى جرعه بروید تا به خواست خداوند متعال فردا همگان آنجا باشیم .

گوید : جرعه نام جایى میان حیره و کوفه است .
گوید : فرداى آن روز على علیه السلام پیاده به جرعه رفت و صبح زود آنجا بود و تا نیمروز همانجا ماند یکصد مرد هم به او نپیوستند. برگشت و چون شب شد به اشراف کوفه پیام فرستاد و آنانرا فراخواند. آمدند و در قصر حکومتى به حضورش رسیدند، و او را سخت افسرده و اندوهگین بود. فرمود : سپاس خداوند را بر هر کارى که تقدیر فرموده و بر هر سرنوشتى که مقدر داشته است و مرا گرفتار شما کرده است . گروهى که چون فرمان مى دهم اطاعت نمى کنند و چون فرا مى خوانم پاسخ نمى دهند؛ کسان دیگرى جز شما بى پدر باشند؟ شما در مورد نصرت دادن خودتان و جهاد در راه حق خودتان چه انتظارى و چه چشمداشتى دارید؟ مرگ در این دنیا از خوارى و زبونى در قبال غیر حق بهتر است . به خدا سوگند، اگر مرگم فرا رسد که خواهد رسید؛ مرا از مصاحبت شما سخت خشمناک خواهد یافت .

مگر دینى وجود ندارد که شما را جمع کند؟ مگر غیرت و حمیتى نیست که شما را به خشم آورد؟ مگر نمى شنوید که دشمن از سرزمینهاى شما مى کاهد و بر شما حمله مى آورد؟ این مایه شگفتى نیست که معاویه جفاکاران فرومایه و ستمگر را فرا مى خواند، بدون اینکه به آنان عطا و کمک هزینه یى دهد وئ در هر سال یک یا دو یا سه بار تقاضاى او را مى پذیرند و هر جا که او خواهد مى روند. اینک من شما را که خردمندان و بازمانده مردمید دعوت مى کنم (آن هم با پرداخت کمک هزینه و به برخى از شما با پرداخت مقررى سالیانه )  و شما اختلاف نظر مى کنید و از گرد من پراکنده مى شوید و نسبت به من نافرمانى و با من مخالفت مى کنید.

مالک بن کعب ارحبى برخاست و گفت : اى امیرالمؤ منین مردم را با من گسیل فرماى که (دیگر جاى درنگ نیست ) و اجر و ثواب جز در کارهاى سخت و ناخوش داده نمى شود. سپس به مردم نگریست و گفت : از خدا بترسید و دعوت امام خود را پاسخ دهید و او را یارى دهید و با دشمن خود جنگ کنید. اى امیرالمؤ منین ! ما به سوى ایشان مى رویم . على علیه السلام به سعد، آزاد کرده خود فرمود : جار بزند که اى مردم همراه مالک بن کعب به مصر بروید. و چون سفر سخت و مکروهى بود (و مالک بن کعب را خوش ‍ نمى داشتند) تا یک ماه کسى بر او جمع نشد، و چون گروهى بر او جمع شدند مالک بن کعب با آنان از کوفه بیرون آمد و کناره شهر پایگاه ساخت . على علیه السلام بیرون آمد. و نگریست و همه کسانى که با مالک جمع شده بودند حدود دو هزار بودند. على فرمود : در پناه نام خدا حرکت کنید ، شما چگونه اید؟ به خدا سوگند؛ گمان نمى کنم پیش از آنکه کار آنان از دست بشود به آنان برسید.

مالک با آنان بیرون شد و پنج شب از حرکت آنان گذشته بود که حجاج بن غزیه انصارى به حضور على آمد و عبدالرحمان بن مسیب فرازى هم از شام آمد. ابن مسیب فرازى از جاسوسان على علیه السلام در شام بود که دیده بر هم نمى نهاد. حجاج بن عزیه انصارى هم با محمد بن ابى بکر در مصر بود. حجاج آنچه را خود دیده بود نقل کرد. فزارى هم گفت : از شام بیرون نیامده است تا هنگامى مژده رسانان یکى پس از دیگرى از سوى عمروعاص رسیده و مژده فتح مصر و کشته شدند محمد بن ابى بکر را آورده اند تا اینکه سرانجام معاویه روى منبر خبر کشته شدن او را اعلام کرده است . فرازى گفت : اى امیرالمؤ منین هیچ روزى را شادتر از روزى که در شام خبر کشته شدن محمد به آنان رسید ندیده ام . على علیه السلام فرمود : اما اندوه ما بر کشته شدند او نه تنها به اندازه شادى آنان که چند برابر آن است .

گوید : على علیه السلام عبدالرحمان بن شریح را پیش مالک بن کعب فرستاد و او را از میان راه برگرداند.
گوید على علیه السلام بر محمد بن ابى بکر چندان اندوهگین شد که آشکارا در چهره اش نشان آن دیده مى شد و میان مردم براى ایراد سخن برخاست و پس از ستایش و نیایش خداوند چنین فرمود :همانا مصر را تبهکاران و دوستداران جور و ستم و همانان که مردم را از راه خدا باز مى داشتند و اسلام را به کژى مى کشاندند گشودند. آگاه باشید که محمد بن ابى بکر به شهادت رسید. رحمت خدا بر او باد! او را در پیشگاه خداوند به حساب مى آوریم . همانا به خدا سوگند، تا آنجا که من مى دانم او از آنان بود که انتظار مرگ را مى کشید و براى ثواب کار مى کرد و از چهره هر نابکار نفرت داشت و چهره مومن را دوست مى داشت .

همانا به خدا سوگند، من خود را به کوتاهى و ناتوانى سرزنش نمى کنم و من در کار جنگ براستى کوشا و بینایم . من همواره در جنگ پیشگام هستم و راههاى دوراندیشى را به خوبى مى شناسم و با راى صحیح قیام و از شما آشکارا فریاد خواهى مى کنم و بى پرده استغاثه ، ولى سخن از من نمى شنوید و فرمانم را اطاعت نمى کنید تا کارها بد فرجام مى شود و شما مردمى هستید که با شما نمى توان در طلب خونى بر آمد و از اندوههاى درونى کاست ، پنجاه و چند شب است که شما را به یارى دادن برادرانتان فرا مى خوانم ولى همچون شترى که به درد ناف گرفتار شده براى من نالیدید و چنان زمین گیر شدید همچون کسى که قصد جهاد و کسب اجر و ثواب ندارد. سپس از شما لشکرى کوچک و ناتوان و پریشان فراهم آمد (که گویى آنان را به سوى مرگ مى برند و خود مى نگرند)  اف بر شما باد! و سپس از منبر فرود آمد و به خانه خود رفت . 

ابراهیم ثقفى مى گوید : محمد بن عبدالله ، از مدائنى براى ما نقل کرد که على علیه السلام براى عبدالله بن عباس که در آن هنگام حاکم بصره بود چنین نوشت :به نام خداوند بخشنده مهربان . از بنده خدا على امیرالمومنین به عبدالله بن عباس . سلام . و رحمت و برکات خدا بر تو باد!

اما بعد، همانا مصر گشوده شد و محمد بن ابى بکر شهید شد. او را در پیشگاه خداوند عزوجل حساب مى کنیم . من براى مردم نوشتم و در آغاز کار به آنها پیشنهاد کردم و فرمان دادم پیش از وقوع حادثه او را یارى دهند و نهان و آشکار و پیوسته آنرا فرا خواندم ، برخى از ایشان با کراهت آمدند و برخى دروغ آوردند و برخى هم در حالى که دست از یارى ما کشیده بودند فرو نشستند. از خداوند مسالت مى کنم که براى من از ایشان گشایشى فراهم آورد و بزودى مرا از آنان آسوده فرماید. به خدا سوگند، اگر نه این بود که دل بر شهادت بسته ام و طمع دارم که در جنگ با دشمن خود به شهادت برسم دوست داشتم حتى یک روز هم با این قوم نباشم . خداوند براى ما و تو تقوى و هدایت خویش را مقدر فرماید که خداوند بر هر کار تواناست . و سلام و رحمت و برکات خداوند بر تو باد.

گوید : عبدالله بن عباس براى على علیه السلام چنین نوشت :براى بنده خدا على امیرالمؤ منین ، از عبدالله بن عباس . سلام و رحمت و برکات خداوند بر امیرالمؤ منین باد! اما بعد، نامه ات رسید که در آن از سقوط مصر و کشته شدن محمد بن ابى بکر سخن گفته بودى و اینکه از خداوند متعال مسالت مى کنم که گفتار و نام ترا بلند مرتبه فرماید و بزودى با فرشتگان یاریت دهد و بدان که خداوند براى تو چنین مى کند و دعوت ترا عزت مى بخشد و دشمنت را زبون مى سازد. اى امیرالمؤ منین ، باید بگویم که مردم گاهى سستى نشان مى دهند ولى باز به نشاط مى آیند. اى امیرالمؤ منین با آنان مهربانى و مدارا کن و امیدوارشان ساز و از خداوند بر آنان یارى بخواه تا خداوند اندوهت راى کفایت کند. و سلام و رحمت و برکات خداوند بر تو باد.

ابراهیم ثقفى مى گوید : از مداینى روایت شده که گفته است : عبدالله بن عباس از بصره به حضور على علیه السلام آمد و او را در مرگ محمد بن ابى بکر تسلیت داد.مدائنى روایت مى کند که على علیه السلام فرمود : خداوند محمد بن ابى بکر را رحمت فرماید، نوجوان بود و من اراده کرده بودم که هاشم بن عتبه مرقال  را بر مصر بگمارم و به خدا سوگند، اگر او (ولایت ) مصر را بر عهده مى گرفت هرگز عرصه را براى عمروعاص و یارانش رها نمى کرد و کشته نمى شد مگر در حالى که شمشیرش در دستش باشد. این سخن من نکوهش محمد نیست که او هم خود را سخت به زحمت انداخت و هر چه بر عهده اش بود انجام داد.

مدائنى مى گوید : به على علیه السلام گفته شد : اى امیرالمؤ منین ! بر کشته شدن محمد بن ابى بکر سخت بى تابى کردى . فرمود : چه مانعى داشته است ، او ربیب و دست پرورده من و براى پسرانم همچون برادر بود و من پدر او و او پسرم محسوب مى شد.

خطبه على علیه السلام پس از کشته شدن محمد بن ابى بکر

 ابراهیم ثقفى از قول رجال خود، از عبدالرحمان بن جندب ، از پدرش نقل مى کند که على علیه السلام پس از سقوط مصر و کشته شدند محمد بن ابى بکر خطبه یى ایراد کرد و در آن چنین فرمود : اما بعد، همانا که خداوند محمد صلى الله علیه و آله را بیم دهنده براى همه جهانیان و امین بر قرآن و گواه بر این امت برانگیخته است و شما گروههاى عرب در آن هنگام در بدترین دین و بدترین خانه و سرزمین بودید. روى سنگهاى زبر که زیر آن مارهاى کر و خاربن پراکنده بود همچون شتران به زانو در آمده بودید. آب ناپاک مى آشامیدید و خوراک ناپاک مى خوردید. خونهاى خود را مى ریختید و فرزندان (دختران ) خود را مى کشتید و پیوند خویشاوندى خویش را مى بریدید و اموال یکدیگر را به حرام و بیهوده مى خوردید. راههاى شما بیمناک و بتها میان شما بر پا بود. (و بیشتر آنان به خدا ایمان نمى آورند بلکه مشرکند.) 

خداى عزوجل بر شما به وجود محمد صلى الله علیه و آله منت نهاد و او را که از خود شما بود به رسالت سوى شما برانگیخت . او به شما کتاب و حکمت و فرائض و سنن را آموخت و شما به رعایت پیوند خویشاوندى و حفظ خونهایتان و اصلاح میان یکدیگر فرمان داد و مقرر فرمود : (که امانتها را به صاحبش برگردانید)  و به عهد و پیمان وفا کنید، (و سوگندها را پس از موکد ساختن آن نشکنید)  و اینکه به یکدیگر مهربانى و نیکى کنید و بخشش و رحم ، و شما را از غارت و ستم و حسد و ظلم و دشنام دادن به یکدیگر و باده نوشى و کم فروشى و کاستن ترازو نهى فرمود و ضمن آنچه از آیات که بر شما خوانده شد، به شما فرمان داد که زنا مکنید و ربا مخورید و اموال یتیمان را با ستم مخورید و امانت ها را به صاحبش برگردانید و در زمین تباهى مکنید و از حد خود در نگذرید که خداوند متجاوزان را دوست نمى دارد. پیامبر صلى الله علیه و آله به هر کار خیرى که به بهشت نزدیک مى کند و از دوزخ دور مى سازد شما را فرمان داده و از هر بدى که به دوزخ نزدیک از بهشت دور مى سازد شما را بازداشته است .

و چون روزگارش به سر آمد خداوندش او را سعادتمند و پسندیده قبض روح فرمود. واى از این سوگ ! که نه تنها ویژه خویشاوندان و نزدیکان او بود که براى عموم مسلمانان بود. مصیبتى چون آن مصیبت پیش از آن ندیده اند و پس از آن هم مصیبتى به آن بزرگى و نظیرش نخواهند دید. و چون پیامبر (ص ) رحلت فرمود مسلمانان پس از او بر سر فرمانروایى نزاع کردند، و به خدا سوگند هرگز در اندیشه من نمى گذشت و گمانش را نداشتم که عرب پس از محمد صلى الله علیه و آله حکومت را از خاندان او برگردانند و مرا از آن برکنار دارند و چیزى مرا به خود نیاورد مگر اینکه دیدم مردم بر ابوبکر جمع شدند و از هر سو به جانب او مى دوند تا با او بیعت کنند. من از بیعت دست بداشتم که مى دیدم خودم به مقام محمد صلى الله علیه و آله سزاوارتر از کسى هستم که پس از او حکومت را بر عهده گرفته است . مدتى همچنان درنگ کردم تا آنکه دیدم گروهى از مردم از اسلام برگشته اند و براى نابودى دین خدا و ملت محمدى فرا مى خوانند.در این هنگام بود که ترسیدم اگر اسلام و مسلمانان را یارى ندهم در آن رخنه و ویرانى ببینم که مصیبت آن به مراتب بزرگتر از این است که فرماندهى بر شما را از دست بدهم ، که آن زمامدارى بهره چند روزى است و سپس ‍ همچون آب نما از میان مى رود و همچون ابر پراکنده و از هم پاشیده مى شود. در این وقت بود که پیش ابوبکر رفتم و با او بیعت کردم و در آن حوادث برپا خواستم تا باطل از میان رفت . و فرمان و گفتار خداوند برافراشته است هر چند کافران را ناخوش آید.

ابوبکر امور را بر عهده گرفت هم نرمى داشت و هم استوارى ، و میانه روى کرد و من در حالى که خیرخواه بودم با او مصاحبت کردم و در آنچه که از خداوند اطاعت مى کرد از او با کوشش اطاعت کردم ،  و طمع و امید قطعى نبستم که اگر براى او حادثه یى پیش ‍ آید و من زنده باشم حکومتى که در آغاز با آن ستیز داشتم به من برگردانده شود و از آن چنان ناامید هم نشدم که هیچ امیدى به آن نداشته باشم ، و اگر ویژگى و پیمان خصوصى میان ابوبکر و عمر نبود گمان مى کردم ابوبکر حکومت را از من دریغ نمى کند، ولى همینکه در بستر مرگ افتاد به عمر پیام فرستاد و او را به حکومت گماشت . ما هم شنیدیم و اطاعت و خیرخواهى کردیم .

عمر حکومت را به دست گرفت . پسندیده سیرت و فرخنده طینت بود. او چون به بستر مرگ افتاد با خویشتن گفتم هرگز حکومت را از من برنمى گرداند. او مرا نفر ششم از آن شش تن قرار داد و آنان از ولایت هیچکس به اندازه ولایت من به خودشان کراهت نداشتند. آنان پس از رحلت پیامبر صلى الله علیه و آله شنیده بودند که چون ابوبکر پافشارى و ستیز کرد من مى گفتم اى گروه قریش ! ما اهل بیت بر این حکومت از شما سزاوارتریم و مخصوصا تا هنگامى که میان ما کسانى هستند که قرآن بدانند و سنت بشناسند و بر دین حق باشند. آن قوم ترسیدند که اگر من بر ایشان حکومت کنم ، تا هنگامى که زنده باشند نصیب و بهره یى نخواهند داشت ؛ این بود که همگى هماهنگ شدند و حکومت را به عثمان دادند و مرا از آن بیرون نهادند به آن امید که خود به آن برسند و دست به دستش ‍ دهند و چون ناامید شدند که از جانب من چیزى به آنان نمى رسد به من گفتند : بشتاب و بیعت کن و گرنه با تو جنگ خواهیم کرد. به ناچار با کراهت بیعت و براى رضاى خداوند شکیبایى کرد. سخنگوى آنان گفت : اى پسر ابیطالب ! همانا که تو بر حکومت سخت آزمندى . گفتم : شما از من آزمندترید در حالى که از آن دورترید. کدامیک از ما آزمندتریم ؟ من که میراث و حق خود را که خدا و پیامبرش براى آن کار سزاوارتر دانسته اند یا شما که بر چهره من مى زنید و میان من و آن حایل مى شوید؟ مبهوت ماندند و خداوند مردم ستمکار را هدایت نمى فرماید

بارخدایا، من از تو بر قریش یارى مى جویم که آنان پیوند خویشاوندى مرا بریدند و مرا تباه ساختند.  و در حقى که از ایشان بر آن سزاوارتر بودم در مخالفت و ستیز با من اجماع کردند و آنرا از من در ربودند و سپس گفتند : حق آن است که بتوانى بگیرى و آنرا نگهدارى ، اینک یا اندوهگین شکیبا باش یا با عقده در گلو بمیر.

و چون نگریستم دیدم همراه و مدافع و یارى کننده و کمک دهنده یى جز اهل بیت خود ندارم و دریغ داشتم که مرگ آنانرا فرو گیرد، و دیده بر خار و خاشاک فرو بستم و آب دهانم را بر استخوان در گلو گیر کرده و فرو بردم و بر فرو خوردن خشمى که تلخ ‌تر از (حنظل )  و بر دل دردانگیزتر از تیزى تیغ بود شکیبایى ورزیدم تا آنگاه که خود بر عثمان خشم گرفتید. او را کشتید و سپس پیش من آمدید که با من بیعت کنید. من خوددارى کردم و از پذیرفتن پیشنهاد شما دست بداشتم . با من ستیز کردید و دستم را گشودید؛ من باز دست خود را بستم . دوباره کشیدید و من آنرا بستم و چنان بر من ازدحام کردید که پنداشتم برخى از شما برخى دیگر یا مرا خواهید کشت ، و گفتید : با ما بیعت کن که کسى جز تو نمى یابیم و به کسى جز تو راضى نیستیم ؛ بیعت ما را بپذیر تا پراکنده نشویم و اختلاف کلمه پیدا نکنیم . ناچار با شما بیعت کردم و مردم را به بیعت خویش فراخواندم . هر کس با رغبت بیعت کرد پذیرفتم و هر کس خوددارى کرد رهایش کردم و او را مجبور نساختم .

از جمله کسانى که با من بیعت کردند طلحه و زبیر بودند و اگر آن دو هم خوددارى مى کردند مجبورشان نمى کردم ، همانگونه که دیگران غیر از آن دو را مجبور نکرد. آن دو اندکى توقف کردند و چیزى نگذشت که به من خبر رسید از مکه همراه لشکرى آهنگ بصره کرده اند و میان آن لشکر هیچ کس نبود مگر اینکه با من بیعت کرده و اطاعت مرا پذیرفته بود. طلحه و زبیر بر کارگزار و خزانه داران بیت المال و مردم شهرى از شهرهاى من که همگان بر بیعت و اطاعت از من بودند وارد شدند و میان آنان تفرقه انداختند و جماعت ایشان را تباه کردند و سپس بر مسلمانانى که شیعیان من بودند حمله بردند گروهى را با خدعه و مکر کشتند و گروهى را دست بسته گردن زدند. دسته یى هم براى خاطر خدا و به پاس من خشم گرفتند و شمشیرهاى خود را کشیدند و ضربه زدند تا راستگو و وفادار خدا را دیدار کنند. به خدا سوگند، اگر آنان فقط یکى از مردم بصره را کشته بودند در قبال آن براى من کشتن تمام آن لشکر حلال و روا بود، بگذریم از اینکه آنان از مسلمانان بیش از بصره بر آنها وارد شده بود کشتند، و خداوند شکست را بهره ایشان قرار داد (و دور باشند (از زحمت خدا) مردم ستمکار)

 از آن پس در کار مردم شام نگریستم که دسته ها و گروههایى از اعراب بیابانى و آزمند و جفا پیشه و سفله بودند و از هر سو جمع شده بودند. آنان کسانى بودند. که مى باید ادب شوند و کسى بر ایشان گماشته و دست ایشان گرفته شود. نه از مهاجران بودند نه از انصار و نه از پیروان نیکوکار ایشان . به سوى ایشان رفتم و آنان را به اطاعت و حفظ جماعت فرا خواندم ، چیزى جز جدایى و نفاق نخواستند و سرانجام رویاروى مسلمانان ایستادند و آنانرا با تیر و نیزه زخمى کردند و در این هنگام بود که من با مسلمانان به آن گروه حمله بردم و چون شمشیر ایشان را فرو گرفت و درد و رنج زخم را احساس کردند قر آنها را افراشتند و شما را به آنچه در آن است دعوت کردند؛ به شما خبر دادم و گفتم : که ایشان اهل دین و قرآن در آن است دعوت کردند؛ به شما خبر دادم و گفتم : که ایشان اهل دین و قرآن نیستند و قرآن را براى مکر و خدعه و از سستى و زبونى برافراشته اند، در پى جنگ و گرفتن حق خود باشید. از من نپذیرفتید و به من گفتید : از ایشان بپذیر که اگر حکم قرآن را بپذیرند با ما بر آنچه هستیم هماهنگ خواهند شد و اگر نپذیرفتند برهان و حجت ما بر آنان بزرگتر و روشن تر مى شود. چون شما سست شدید و پیشنهاد مرا نپذیرفتید من هم دست از ایشان برداشتم و قرار صلح میان شما و ایشان بر مبناى حکم دو مرد بود که آنچه را در قرآن زنده کرده است زنده بدارند و آنچه را در قرآن نابود ساخته است نابود کنند. آن دو اختلاف راى پیدا کردند و حکمشان با یکدیگر تفاوت داشت . آنان آنچه را در قرآن بود پشت سر افکندند و با آنچه در آن بود مخالفت کردند، در نتیجه خداوند از هدایت و استوارى دورشان کرد و به گمراهى درافکند.

 در نتیجه گروهى از ما منحرف شدند و ما هم آنان را تا هنگامى که به ما کارى نداشتند آزاد گذاشتیم . تا آنکه در زمین تباهى بار آورند و شروع به کشتار و فساد کردند. به سوى ایشان رفتیم و گفتیم : قاتلان برادران ما را به ما بسپرید، پس از آن کتاب خدا میان ما و شما حکم باشد. گفتند : ما همگى آنان را کشته ایم و همگان ریختن خون آنرا حلال و روا دانسته ایم ، وانگهى سواران و پیادگانشان بر ما حمله آوردند و خداوند همه را چون ستمگران به خاک افکند. چون کار ایشان سپرى شد به شما فرمان دادم بیدرنگ به سوى دشمنان خود بتازید. گفتید : شمشیرهایمان کند و تیرهایمان تمام شده است و بیشتر سرنیزه هایمان از کار افتاده و شکسته است ، ما را به شهر خودمان برگردان تا با بهترین ساز و برگ آماده حرکت شویم و بتوانى به شمار کسانى که از ما کشته شده و پراکنده گردیده اند بر شمار جنگجویان ما بیفزایى و این کار موجب نیروى بیشتر ما بر دشمن است . شما را به کوفه آوردم و چون نزدیک کوفه رسیدید به شما فرمان دادم در نخلیه فرود آیید و در لشکر گاه خود بمانید و به راه دور مروید و دل بر جهاد بندید و فراوان به دیدار زنان و فرزندان خود مروید که مردم جنگ باید پایدار و شکیبا باشند و کسانى که براى جنگ دامن به کمر زده اند کسانى هستند که از بیدارى شبها و تشنگى روزها و گرسنگى شکمها و خستگى بدنها گله یى ندارند. گروهى از شما همراه من براى بدست ندادن بهانه فرود آمدند و گروهى دیگر از شما؛ در حال عصیان و سرپیچى وارد شهر شدند. نه آنان که ماندند پایدارى و شکیبایى کردند و نه آنان که به شهر رفته بودند برگشتند. و وقتى به لشکرگاه خود نگریستیم پنجاه مرد در آن نبود. چون رفتار شما را دیدم پیش شما آمدم و تا امروز نتوانسته ام شما را با خود بیرون ببرم . منتظر چه هستید؟ نمى بینید که اطراف شما کاسته مى شود و مصر گشوده شد و شیعیان من در آن کشته شدند؟ به پادگان ها و مرزهاى خود که خالى شده است و به شهرهاى خود که مورد هجوم واقع مى شود نمى نگرید؟ و حال آنکه شمارتان بسیار است و داراى دلیرى و شوکتى آشکارید. شما را چه مى شود؟ شما را به خدا از کجا ضربت و آسیب مى خورید؟ چرا دروغ مى گویید و تا چه اندازه جادو مى شوید؟

اگر شما عزم خود را استوار کنید و همداستان باشید هرگز هدف قرار نمى گیرید و آگاه باشید که آن قوم بازگشتند و به یکدیگر پیوستند و خیر خواهى کردند، حال آنکه شما سستى کردید و نسبت به یکدیگر بدى کردید و پراکنده شدید و بر فرض که با این حالات پیش من هم فراهم شوید باز سعادتمند و کامیاب نخواهید بود. همگان جمع و هماهنگ گردید و براى جنگ با دشمن خود یکدل شوید که خامه از شیر آشکار شده و سپیده دم براى آنکه دو چشم دارد و پدیدار گشته است . همانا که شما از بردگان آزاد شده پسران بردگان آزاد شده جنگ مى کنید، آنان که ستم پیشه اند و با اجبار مسلمان شده اند و در آغاز اسلام همگان با پیامبر دشمن و در حال جنگ بودند. دشمنان خدا و سنت و قرآن و بدعتگذار و فتنه گرند. آنان از اسلام منحرفند و باید از نابکاریهاى آنان پرهیز کرد؛ رشوه خواران و بندگان دنیایند. به من خبر داده شده است که پسر نابغه (عمر و عاص ) با معاویه بیعت نکرده است تا با او شرط کرده است که عطایى به او دهد که از آنچه در دست خود معاویه است بیشتر باشد. دست این کسى که دین خود را به دنیا فروخته است تهى باد! و رسوا و زبون باد امانت این مشترى که یاور نابکارى است نسبت به اموال مسلمانان خیانت کرده است ! و میان ایشان کسى است که باده نوشى کرد و او را تازیانه زدند و معروف به فساد در دین و کردار ناپسند است . و میان ایشان کسانى هستند که مسلمان نشدند تا براى آنان اندک عطایى مقرر شد.

 اینان که برشمردم پیشوایان آن قومند و آن گروه از رهبرانشان که از گفتن بدیهاى ایشان خوددارى کردم همانند آنانى هستند که گفتم بلکه از آنان بدترند. و این گروهى که گفتم دوست مى دارند بر شما والى شوند و میان شما کفر و تباهى و گناهان و چیرگى با زور را آشکار کنند، در پى هوس باشند و به ناحق حکم کنند و شما با آنکه داراى سستى و زبونى هستید و از یارى دادن خوددارى مى کنید باز هم از آنان بهتر و راهتان به هدایت نزدیکتر است ، که میان شما عالمان و فقیهان و افراد نجیب و حکیم و حافظان قرآن و شب زنده داران در سحرها و آباد کنندگان مساجد، به تلاوت قرآن وجود دارد. آیا به خشم نمى آیید و اهتمامى نمى ورزید تا آنجا که سفلگان و بدان و فرومایگان شما درباره ولایت بر شما با شما ستیز کنند!

اینک سخن مرا بشنوید و فرمان مرا اطاعت کنید. به خدا سوگند، اگر از من اطاعت کنید گمراه نخواهید شد، و اگر از من نافرمانى کنید هدایت نخواهید شد آماده نبرد شوید و چنان که شاید و باید ساز و برگ آنرا فراهم سازید که شعله ور گردیده و آتش آن بالا گرفته است . تبهکاران در آن جنگ براى شما آماده شده اند تا بندگان خدا را عذاب کنند و فروغ خدا را خاموش سازند. همانا نباید یاران شیطان که اهل آز و فریب هستند و جفا پیشه در گمراهى و باطل خود کوشاتر از اولیاى خدا باشند که اهل نیکى و زهد و توجه به خدایند آن هم در حق و اطاعت از پروردگارشان .

به خدا سوگند که من اگر تنها با آنان رویاروى شوم و آنان به اندازه گنجایش زمین باشند از آنان باک نخواهم داشت و به وحشت نخواهم افتاد و من از گمراهى یى که ایشان در آنند و هدایتى که ما بر آنیم هیچ در شک و تردید نیستم بلکه بر اعتماد و دلیل و یقین و بصیرتم ، و همانا که من مشتاق دیدار پروردگار خویش و منتظر پسندیده ترین ثواب خداوندم ، ولى اندوهى که در دل دارم و غمى که سینه ام را مى خلد این است که سفلگان و تبهکاران این امت حکومت این امت را عهده دار شوند و مال خدا را مایه دولت و توانگرى خویش و بندگان خدا را بردگان خویش قرار دهند و نابکاران را حزب خود سازند و خدا را گواه مى گیرم که اگر این نمى بود این همه شما را سرزنش و تحریض نمى کردم و شما را پس از آنکه سستى و از فرمان سرپیچى کردید به حال خود رها مى کردم تا هر زمانى که براى من فراهم باشد خودم با آنان رو یا روى شوم که به خدا سوگند، من بر حق و دوستدار شهادتم . اینک (سبکبار و سنگین بار حرکت کنید و با اموال و جانهاى خود در راه خدا جنگ کنید که اگر بدانید و بفهمید براى شما بهتر است .)  و به زمین مى چسبید تا در خوارى و زبونى مستقر و ضعیف شود نابود مى شود آن کس که جهاد را ترک کند زیان مند زبون است

بار خدایا، ما و ایشان را بر هدایت جمع فرماى و ما و آنان را نسبت به دنیا بى رغبت تر گردان و آن جهان را براى من و آنان بهتر از این جهان قرار ده . 

کشته شدن محمد بن ابى حذیفه

ابراهیم ثقفى مى گوید : محمد بن عبدالله بن عثمان ، از مدائنى نقل مى کند که چون عمروعاص مصر را گشود محمد بن ابى حذیفه بن عتبته بن ربیعه بن عبد شمس دستگیر شد. عمرو او را پیش معاویه بن ابى سفیان که در آن هنگام در فلسطین بود فرستاد. معاویه محمد را که پسر دائیش بود در زندانى که داشت محبوس کرد. او مدتى دراز در زندان نماند و گریخت . معاویه با آنکه دوست مى داشت او از زندان بگریزد و نجات پیدا کند براى مردم چنین وانمود کرد که گریختن او را از زندان خوش نمى داشته است و به شامیان گفت : چه کسى به جستجوى او بر مى آید؟ مردى از قبیله خثعم که نامش عبیدالله بن عمر و بن ظلام و مردى دلیر و طرفدار عثمان بود گفت : من به تعقیب او مى پردازم .او با سوارانى بیرون رفت در حوارین به او دست یافت و چنان بود که محمد به غارى پناه برد بود. اتفاق را چند خر وارد آن غار شدند و چون او را در غار دیدند هراسان رم کردند و بیرون آمدند خر چرانان که آنجا بودند گفتند : این خران را چیزى پیش آمده است که از این غار رم کردند. آنان که نزدیک غر بودند رفتند و چون او را دیدند بیرون آمدند در همین حال عبیدالله بن عمرو بن – ظلام رسید و از آنان پرسید چنین کسى را ندیده اند و نشانیهاى او را براى ایشان گفت . گفتند. او همان کسى است که در غار است . عبیدالله آمد و او را از غار بیرون کشید و چون نمى دانست او را پیش معاویه ببرد که آزادش کند گردنش ‍ را زد.
خدایش رحمت کند!

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۳ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۵۹

خطبه ۷۹ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)(جنگ جمل در نکوهش زنان )

۷۹ و من کلام له ع بعد فراغه من حرب الجمل فی ذم النساء

مَعَاشِرَ النَّاسِ إِنَّ النِّسَاءَ نَوَاقِصُ الْإِیمَانِ- نَوَاقِصُ الْحُظُوظِ نَوَاقِصُ الْعُقُولِ- فَأَمَّا نُقْصَانُ إِیمَانِهِنَّ- فَقُعُودُهُنَّ عَنِ الصَّلَاهِ وَ الصِّیَامِ فِی أَیَّامِ حَیْضِهِنَّ- وَ أَمَّا نُقْصَانُ عُقُولِهِنَّ- فَشَهَادَهُ امْرَأَتَیْنِ مِنْهُنَّ کَشَهَادَهِ الرَّجُلِ الْوَاحِدِ- وَ أَمَّا نُقْصَانُ حُظُوظِهِنَّ- فَمَوَارِیثُهُنَّ عَلَى الْأَنْصَافِ مِنْ مَوَارِیثِ الرِّجَالِ- فَاتَّقُوا شِرَارَ النِّسَاءِ وَ کُونُوا مِنْ خِیَارِهِنَّ عَلَى حَذَرٍ- وَ لَا تُطِیعُوهُنَّ فِی الْمَعْرُوفِ حَتَّى لَا یَطْمَعْنَ فِی الْمُنْکَر

مطابق نسخه ۸۰ صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۷۹)
از سخنان آن حضرت (ع ) پس از جنگ جمل در نکوهش زنان 

(در این خطبه که پس از جنگ جمل و در نکوهش زنان ایراد شده است و با عبارت (معاشر الناس ان النساء نواقص الایمان )(اى مردم همانا زنان از ایمان کم بهره اند) شروع مى شود ابن ابى الحدید پس از توضیح مختصرى درباره نقصان و کم بهره بودن زنان از ایمان ، که منظور معاف بودن آنان از نماز در ایام قاعدگى است بحث تاریخى مفصل زیر را ایراد کرده است ) :

تمام این فصل از گفتار على علیه السلام درباره عایشه است . اصحاب (معتزلى ) ما هیچ گونه اختلافى ندارند که عایشه در آنچه کرده خطا کرده ، ولى معتقدند که توبه کرده است و در حالى که از گناهان خود تائب بوده درگذشته است و از اهل بهشت مى باشد. هر کس ‍ در سیره و اخبار کتابى تصنیف کرده نوشته است که عایشه از سرسخت ترین مردم نسبت به عثمان بوده است . تا آنجا که جامه یى از جامه هاى پیامبر صلى الله علیه و آله را بیرون آورد و در خانه خود بر چوبى نصب کرد و به هر کس به خانه اش مى آمد مى گفت : این جامه رسول خدا صلى الله علیه و آله است که هنوز کهنه و پوسیده نشده است و حال آنکه عثمان سنت و آیین پیامبر صلى الله علیه و آله را کهنه و فرسوده کرده است .

گویند نخستین کس که عثمان را نعثل نامید – و نعثل یعنى کسى که موهاى ریش و بدنش انبوه است – عایشه بوده و همواره مى گفته است : نعثل را بکشید که خدایش او را بکشد!

مدائنى در کتاب الجمل خود روایت کرده است : چون عثمان کشته شد عایشه در مکه بود و چون به شراف رسید از خبر کشته شدن عثمان آگاه شد. او شک ئو تردید نداشت که طلحه خلیفه خواهد شد. به همین سبب گفت : نعثل از رحمت خدا دور باد، دور بودنى ! اى کسى که انگشت تو شل است  بشتاب ! اى ابوشبل و اى پسر عمو شتاب کن . گویى هم اکنون به انگشت او مى نگرم که مردم شتابان همچون هجوم شتران با او بیعت مى کنند.

گوید : چون عثمان کشته شد طلحه کلیدهاى بیت المال و شتران گزنده و چیزهاى دیگرى را که در خانه عثمان بود برداشت ، ولى چون کار خلافت او تباه شد و صورت نگرفت ، آنها را به على بن ابیطالب پس داد.

اخبار عایشه در بیرون رفتن او از مکه به بصره ، پس از کشته شدن عثمان

ابومخنف لوط بن یحیى ازدى در کتاب خود مى گوید : چون خبر کشته شدن عثمان به عایشه که در مکه بود رسید، شتابان به سوى مدینه حرکت کرد و مى گفت : اى صاحب انگشت شل بشتاب ، خدا پدرت را بیامرزد! همانا مردم طلحه را شایسته و سزاوار خلافت مى دانند. چون به شراف رسید عبیدالله بن ابى سلمه لیثى با او روبرو شد. عایشه از او پرسید : چه خبر دارى ؟ گفت : عثمان کشته شد. عایشه سپس پرسید : پس از آن چه شد؟

عبید گفت : کارها براى آنان به بهترین انجام یافت و با على بیعت کردند. گفت : دوست مى داشتم آسمان بر زمین مى افتاد اگر این کار صورت بگیرد. واى بر تو! بنگر چه مى گویى . گفت : اى ام المومنین ! حقیقت همان است که با تو گفتم . عایشه شروع به هیاهو و نفرین کرد. عبید گفت : اى ام المومنین ترا چه مى شود؟ به خدا سوگند، میان دو کرانه مدینه هیچ کس را شایسته تر و سزاوارتر از او براى خلافت نمى بینم و در همه حالات او براى مثل و مانندى نمى یابم ؛ به چه سبب به ولایت رسیدن او را خوش نمى دارى ؟ عایشه به او پاسخ نداد.

گوید : به طرق گوناگون روایت شده است که چون خبر کشته شدن عثمان در مکه به عایشه رسید، گفت : خدایش از رحمت دور بدارد! این نتیجه کارهاى خودش بود و خداوند نسبت به بندگان ستمگر نیست .

گوید : قیس بن ابى حزم روایت مى کند و مى گوید : در سالى که عثمان کشته شد حج گزارده است و هنگامى که خبر مرگ عثمان به عایشه رسید همراه او بوده است که عایشه آهنگ مدینه کرد. قیس مى گوید : میان راه مى شنیده که عایشه مى گفته است . اى صاحب انگشت شل ، بشتاب . و هر گاه از عثمان نام مى برده مى گفته است : خداوند او را از رحمت خود دور بدارد! تا آنکه خبر بیعت با على به او رسیده است . قیس مى گوید : در این هنگام عایشه گفت : دوست مى داشتم آسمان بر زمین مى افتاد. و فرمان داد شترانش را به مکه برگردانند. من هم با او به مکه رفتم . میان راه گاه مى دیدم با خود چنان سخن مى گوید که پندارى با کسى سخن مى گوید و مى گفت : پسر عفان را مظلوم کشتند! من به او گفتم : اى ام المومنین ، مگر همین دم نشنیدم که مى گفتى خداوند او را از رحمت خویش دور بدارد؟ و من پیش از این ترا در حالى دیده ام که نسبت به عثمان از همه خشن تر و زشتگوتر بوده اى . گفت : آرى چنین بود، ولى چون در کار او نگریستم آنان نخست از او خواستند توبه کند و چون ماننت سیم پاک و سپید شد، در حالى که روزه بود و محرم ، در ماه حرام به سوى او هجوم بردند و کشتندش

گوید : از طرق دیگر روایت شده است که چون خبر کشته شدن عثمان به عایشه رسید گفت : خدایش از رحمت دور بدارد! گناهش ‍ او را کشت و خداوند قصاص کارهایش را از او گرفت . اى گروه قریش ، مبادا کشته شدن عثمان شما را اندوهگین سازد آن چنان که آن مرد سرخ روى ثمود قوم خود را اندوهگین و درمانده کرد. همانا سزاورارترین مردم به حکومت ذوالاصبع (طلحه ) است . و همینکه اخبار بیعت با على علیه السلام به او رسید گفت : بیچاره و درمانده شوند که هرگز حکومت را به خاندان تیم باز نمى گردانند.

طلحه و زبیر براى عایشه که در مکه بود نامه یى نوشتند که : مردم را از بیعت با على بازدار و خونخواهى عثمان را آشکار ساز. آن نامه را همراه خواهرزاده عایشه یعنى عبدالله بن زبیر براى او فرستاد. عایشه چون آن نامه را خواند ستیز خود را ظاهر ساخت و آشکارا خونخاه عثمان شد. ام سلمه (رض ) هم در آن سال در مکه بود و چون رفتار عایشه را دید خلاف او رفتار کرد و دوستى و یارى على علیه السلام را آشکارا ساخت . و این به مقتضاى ستیز و عداوتى است که در سرشت هووها نسبت به هم وجود دارد.

 ابومخنف مى گوید : عایشه براى فریب ام سلمه و تشویق او به قیام براى خونخواهى عثمان پیش او آمد و گفت : اى دختر ابى امیه ! تو از میان همسران رسول خدا (ص ) نخستین کسى هستى که هجرت کردى وانگهى از همه زنان پیامبر بزرگترى و آن حضرت از خانه تو نوبت را میان ما تقسیم مى فرمود و جبریل در خانه تو از همه جا بیشتر آمد و شد داشت . ام سلمه گفت : این سخنان را به چه منظورى مى گویى ؟

عایشه گفت : عبدالله بن زبیر به من خبر داد که آن قوم نخست از عثمان خواستند توبه کند و همینکه توبه کرد او را در حالى که روزه بود در ماه حرام کشتند. اینک من تصمیم گرفته ام به بصره بروم ، طلحه و زبیر هم همراه من خواهند بود. تو هم با ما بیرون بیا شاید خداوند این کار را به دست ما و وسیله ما اصلاح فرماید. ام سلمه گفت : تو دیروز مردم را بر عثمان مى شورانیدى و درباره او بدترین سخنان را مى گفتى و نام او در نزد تو چیزى جز نعثل نبود، و تو خود منزلت على بن ابیطالب را در نظر رسول خدا مى شناسى ، آیا مى خواهى برخى را به تو تذکر بدهم .

عایشه گفت : آرى . ام سلمه گفت : آیا به خاطر دارى ، روزى من و تو در حضور پیامبر از مکه بازمى گشتیم و چون پیامبر صلى الله علیه و آله از گردنه (قدید) فرود آمد در سمت چپ با على در گوشه یى خلوت کرد و چون مدت گفتگوى آنان طول کشید تو خواستى پیش آن دو بروى و سخن آنان را قطع کنى ؛ ترا از آن کار بازداشتم ، نپذیرفتى و به آن دو هجوم بردى . اندکى بعد گریان برگشتى پرسیدم : ترا چه شده است ؟ گفتى : در حالى که آن دو آهسته سخن مى گفتند شتابان پیش رفتم و به على گفتم : از نه شبانه روز زندگى پیامبر فقط یک شبانه روز آن به من تعلق دارد، اینک اى پسر ابى طالب ! چرا مرا با این یک روز خودم آزاد نمى گذارى ؟ در این هنگام پیامبر صلى الله علیه و آله خشمگین و در حالى که از خشم چهره اش سرخ شده بود روى به من کرد و فرمود : بر جاى خود برگرد! به خدا سوگند هیچکس از افراد خانواده من و مردم دیگر على را دشمن نمى دارد مگر اینکه از ایمان بیرون است و من پیشیمان و درمانده برگشتم . عایشه گفت : آرى این موضوع را به یاد دارم

ام سلمه گفت : باز موضوع دیگرى را به یاد تو مى آور. آیا به خاطر دارى که من و تو در خدمت پیامبر بودیم ، تو مشغول شستن سر پیامبر بودى و من مشغول تهیه کشک و خرما – که آنرا دوست مى داشت – بودم ، در همان حال پیامبر سر خود را بلند کرد و فرمود (اى کاش مى دانستم که کدامیک از شما صاحب آن شترى هستید که موهاى دمش انبوه است و سگان حواب بر او پارس مى کنند و او از راه راست منحرف است .) من دست خود را از میان کشک و خرما بیرون کشیدم و گفتم : از این موضوع به خدا و رسول خدا پناه مى برم . سپس پیامبر بر پشت تو زد و فرمودند : (بر حذر باش که تو آن زن نباشى ) سپس خطاب به من فرمودند (اى دختر ابى امیه ، مبادا که تو آن زن باشى ، اى حمیراء (عایشه ) باش که من تو را از آن کار بیم دادم و برحذر داشتم .)

عایشه گفت : آرى این را هم به یاد دارم .
ام سلمه گفت : این موضوع را هم به یاد تو آورم که من و تو در سفرى همراه رسول خدا بودیم ، على در آن سفر عهده دار نگهدارى کفشها و جامه هاى پیامبر صلى الله علیه و آله بود که آنها را مرمت مى کرد و مى شست . قضا را یکى از کفشهاى پیامبر سوراخ شد، على آن را برداشت و در سایه خار بنى نشست و به مرمت آن مشغول شد. در این هنگام پدرت همراه عمر آمدند و اجازه خواستند. من و تو پشت پرده رفتیم . آن دو وارد شدند و درباره آنچه مى خواستند با پیامبر سخن گفتند، سپس گفتند : اى رسول خدا، ما نمى دانیم تو چه مدت دیگر با ما خواهى بود، اگر مصلحت مى دانى به ما بگو پس از تو خلیفه چه کسى خلیفه ما خواهد بود تا پس از تو او براى ما پناهگاه باشد، پیامبر صلى الله علیه و آله به آن دو نفر فرمود : همانا که من هم اکنون جایگاه او را مى بینم و اگر او را معرفى کنم از او پراکنده خواهید شد، همانگونه که بنى اسرائیل از هارون بن عمران متفرق شدند. آن دو سکوت کردند و بیرون رفتند، و چون ما از پس پرده بیرون آمدیم تو که نسبت به پیامبر از ما گستاختر بودى ، گفتى : اى رسول خدا، چه کسى خلیفه ایشان خواهد بود؟ فرمود : مرمت کننده کفش . به دقت نگریستم کسى جز على ندید. تو گفتى : اى رسول خدا، من کسى جز على را نمى بینم . فرمود : آرى هموست .

عایشه گفت : این را هم به خاطر دارم . ام سلمه گفت : بنابراین ، خروج و قیام تو چه معنى دارد؟ عایشه گفت : به منظور اصلاح میان مردم مى روم و به خواست خداوند در این کار امید اجر دارم . ام سلمه گفت : خود دانى . عایشه از پیش او برگشت
ام سلمه آنچه را گفته بود و پاسخى را که شنیده بود براى على علیه السلام نوشت .
مى گویم : اگر بگویى که این موضوع نص صریح بر امامت على علیه السلام است ، بنابراین تو و یاران (معتزلى ) تو در این باره چه مى گویید؟

مى گویم : هرگز این موضوع آن چنان که تو پنداشته اى نص نیست ، زیرا پیامبر نفرموده است او را خلیفه کرد. بلکه فرموده است : (اگر مى خواستم کسى را خلیفه کنم او را خلیفه مى کرد. ) معنى این کلام حصول استخلاف نیست . البته مصلحت مکلفان در آن بوده اگر پیامبر (ص ) مامور مى بودند که در مورد امام پس از خود نص اظهار فرماید و این هم به مصلحت آنان بوده است که چون پیامبر صلى الله علیه و آله آن را با آراء خودشان واگذاشته و کسى را معین نفرموده است آنان براى خود هر کسى را که خواسته اند انتخاب کنند.

هشام بن کلبى در کتاب الجمل خویش آورده است که ام سلمه از مکه نامه یى به على علیه السلام نوشته و در آن چنین گفته است :
اما بعد، طلحه و زبیر و پیروان ایشان که پیروان گمراهى هستند مى خواهند همراه عایشه به بصره بروند. عبدالله بن عامر کریز همراه ایشان است . او مى گوید : عثمان مظلوم کشته شده است و آنان خونخواه اویند. خداوند با نیرو و یاراى خود آنان را مکافات خواهد فرمود. و اگر نه این است که خداوند ما را از خروج نهى فرموده است و فرمان داده است که در گوشه خانه بنشینیم بیرون آمدن در خدمت تو را رها نمى کنم و از یارى ، تو باز نمى ایستاد. اینک پسر خودم عمر بن ابى سلمه را که همچون خودم و جان من است به حضورت گسیل داشتم . امیرالمومنین ! نسبت به او سفارش به خیر فرماى .

گوید : چون عمر بن ابى سلمه به حضور على علیه السلام رسید على او را گرامى داشت و عمر همچنان در خدمت على علیه السلام بود و در همه جنگهاى آن حضرت با او بود. امیرالمؤ منین او را به امارت بحرین گماشت و به یکى از پسر عموهایش فرمود : شنیدم عمر بن ابى سلمه شعر مى گوید، چیزى از شعر او براى ما بفرست . او ابیاتى را فرستاد که بیت نخست آن چنین بود :
(اى امیرالمؤ منین ، اینک که مرا بلند آوازه فرمودى خویشاوندى ترا پادشاهى سرشار ارزانى داراد!)
گوید : على علیه السلام از شعر او تعجب کرد و او را استحسان فرمود.

نامه ام سلمه به عایشه 

از جمله سخنان مشهورى که گفته شده است این است که ام سلمه – که رحمت خدا بر او باد – براى عایشه نامه زیر را نوشته است :
(همانا تو سپر و دژ میان رسول خدا صلى الله علیه و آله و امت اویى و حجاب براى تو به پاس حرمت او مقرر شده است . قرآن دامنت را برچیده و جمع کرده است ، آن را آشکار ساز. در گوشه خانه ات بنشین و دامن خود را به صحرا مکش . اگر سخنى از پیامبر صلى الله علیه و آله را فریادت آورم – که آن را مى دانى – چنان خواهى شد که گویى مار سیاه و سپیده ترا گزیده است وانگهى اگر رسول خدا صلى الله علیه و آله ترا ببیند که بر شتر تندرو نشسته اى و از آبشخورى به آبشخورى مى روى و عهد او را رها کرده و پرده اش را دریده اى چه خواهى گفت ؟ همانا ستون دین بر زنان پا برجا نمى شود و رخنه آن با ایشان ترمیم نمى گردد. صفات پسندیده زنان آهسته و پوشیده سخن گفتنن و شرم و آزرم است . گوشه خانه ات را آرامگاه خود قرار بده تا رسول خدا را بر آن حال دیدار کنى .

عایشه گفت : من به خیرخواهى و پند و اندرز تو آگاهم و بدانگونه که پنداشته اى نیست . من از اندیشه تو ناآگاه نیستم ، که اگر درنگ کنم و بمانم گاهى نیست و اگر بروم به قصد اصلاح میان دو گروه از مسلمانانم .
این موضوع را ابومحمد بن قتیبه در کتبا خود که در (غریب الحدیث ) تصنیف کرده است در باب ام سلمه به این شرح که برایت مى آورم نقل کرده است .
چون عایشه آهنگ بصره کرد، ام سلمه پیش او رفت و به او چنین گفت :

(همانا که تو دژ میان رسول خدا و امت اویى و حجاب تو بر پایه حرمت آن حضرت استوار شده است . قرآن دامنت را جمع کرده است ، آن را آشکار مساز. در گوشه خانه خود آرام بگیر و دامن بر صحرا میفشان . خداوند خود پاسدار این امت است . اگر رسول خدا مى خواست در این باره به تو سفارشى فرماید بدون تردید مى فرمود بلکه ترا از سیر و سفر در شهرها نهى مى فرمود و اینک کژروى مى کنى ، کژ روى . پایه و ستون اسلام بر فرض که کژى پیدا کند با زنان راست و استوار نمى شود و اگر رخنه یى پیدا کند با آنان ترمیم نمى گردد.

کارهاى پسندیده زنان دامن زیر پاى کشیدن ، آزرم و کوتاه گام برداشتن است . اگر پیامبر صلى الله علیه و آله ترا در صحرا و فلاتها بر ناقه تندرو ببیند که از آبشخورى به آبشخور دیگر مى روى به او چه خواهى گفت ؟ سیر و حرکت تو در نظر خداوند است و سرانجام در رستاخیز به حضور پیامبر خواهى رسید در حالى که پرده حجاب را دریده و عهد او را ترک کرده اى . اگر من این راهى را که تو مى پیمایى بپیمایم و سپس به من گفته شود به بهشت درآى ، از اینکه محمد صلى الله علیه و آله را در حالى دیدار کنم که حجاب او را دریده باشم ، آزرم خواهم کرد و آن حجاب را او بر من مقرر داشته است . اینک خانه خود را دژ خود و پوشش خود را آرامگاه خویش قرار ده تا به همان حال او را دیدار کنى و تو در آن حال بیشتر مطیع فرماین خدا خواهى بود و بیشتر یارى مى دهى از اینکه مرتکب کارى شوى که دین آنرا جایز و روا ندانسته است . بنگر آنچه را که در دین جایز و رواست انجام دهى ، و اگر براى تو سخنى را که خود مى دانى بگویم چنان خواهد بود که مار پیر و سیاه و سپید ترا گزیده باشد.)

 عایشه گفت : پند و خیرخواهى ترا مى دانم ولى آنچنان که تو پنداشته اى نیست و بسیار راه خوبى است . راهى که در آن گروهى که مى خواهند جنگ کنند و به من متوسل شده اند، تا اصلاح کنم ، بنابراین اگر در خانه بنشینم عیبى ندارد و اگر هم بیرون روم در کارى است که مرا از آن چاره نیست و باید از اینگونه کارها انجام دهم .مى گویم : این سخن عایشه سخن کسى است که براى خروج و قیام معتقد به فضیلت است با آنکه مى داند خطا و اشتباه است و بر آن پافشارى مى کند.

چون عایشه آهنگ حرکت به سوى بصره کرد براى او در جستجوى شتر تنومندى برآمدند که هودج او را بر دوش کشد. یعلى بن امیه شتر معروف خود را که نامش (عسکر) و بسیار تنومند و قوى بود آمد. عایشه چون آن شتر را دید پسندید. شتربان با عایشه درباره قوت و استوارى آن شتر به گفتگو پرداخت و ضمن آن نام شتر را بر زبان آورد. عایشه همینکه کلمه(عسکر) را شنید انالله و انا الیه راجعون بر زبان آورد و گفت : آنرا ببرید، مرا به آن نیازى نیست . و به یاد آورد که پیامبر صلى الله علیه و آله براى او از این شتر نام برده و او را از سوار شدن بر آن منع کرده است . عایشه دستور داد شتر دیگرى براى او پیدا کنند و چون شترى که شبیه او باشد پیدا نشد جل و روپوش آن شتر را عوض کردند و به عایشه گفتند : شترى نیرومند و پرنیروتر از آن برایت پیدا کردیم و همان شتر را پیش ‍ او آوردند که به آن راضى شد.

ابومخنف مى گوید : عایشه به حفصه هم پیام فرستاد و از او خواست خروج کند و همراه او حرکت کند. خبر به عبدالله بن عمر رسید . پیش خواهر آمد و سوگندش داد که چنان نکند و او از اینکه آماده حرکت شده بود ماند و بارهایش را پیاده کردند.

مالک اشتر از مدینه خطاب به عایشه که در مکه بود چنین نوشت :اما بعد، همانا تو همسر رسول خدا صلوات الله علیه و آله هستى و آن حضرت ترا فرمان داده است که در خانه خود آرام و قرار بگیرى ، اگر چنان کنى براى تو بهتر است و اگر بخواهى چوبدستى خود را بر دست گیرى و روپوش خود را فروافکنى و براى مردم خود را آشکار سازى من با تو جنگ خواهم کرد تا ترا به خانه ات و جایگاهى که خدایت براى تو پسندیده است برگردانم .

عایشه در پاسخ او نوشت : اما بعد، تو نخستین عربى هستى که آتش فتنه را برافروخت و به تفرقه فرا خواند و با پیشوایان مخالفت کرد و براى کشتن خلیفه کوشش کرد. بخوبى مى دانى که خداوند عاجز نیست و از تو انتقام خون خلیفه مظلوم را خواهد گرفت . نامه ، تو به من رسید آنچه را؛ در آن بود فهمیدم و بزودى خداوند شر تو و کسانى را که در گمراهى و بدختى به تو تمایل دارند از من کفایت خواهد فرمود. انشاءالله .

ابومخنف مى گوید : چون عایشه در مسیر خود به منطقه حواءب – که نام آبى از خاندان عمر بن صعصعه است – رسید سگها بر او پارس کردند، تا آنجا که شتران سرکش رم کردند. یکى از همراهان عایشه به دیگران گفت : مى بینید سگهاى حواءب چه بسیارند و پارس کردن آنان چه شدید است ؟ عایشه لگام شتر را گرفت و گفت : اینها سگهاى حواءب هستند . مرا برگردانید، برگردانید که شنیدم رسول خدا چنین مى فرمود… و آن خبر را یادآور شد. کسى از میان قوم گفت : خدایت رحمت کناد! آرام باش که از حواءب گذشته ایم . عایشه گفت : آیا گواهى دارید!؟ براى او پنجاه عرب بیابانى را آوردند و به آنان جایزه اى دادند و همگى براى او سوگند خوردند که اینجا آب حواءب نیست و عایشه به راه خود ادامه داد. و چون عایشه و طلحه و زبیر به ناحیه (حفرابى موسى ) که نزدیک بصره است رسیدند، عثمان به حنیف که در آن هنگام کارگزار على علیه السلام بر بصره بود، ابوالاسود دوئلى را پیش آنان فرستاد تا از نیت ایشان آگاه گردد. او پیش عایشه رفت و از سبب حرکتش پرسید. گفت : درصدد خونخواهى عثمانم .

ابوالاسود گفت : کسى از کشدنگان عثمان در بصره نیست . گفت : راست مى گویى آنان در مدینه و همراه على بن ابیطالب هستند؛ من آمده ام تا مردم بصره را براى جنگ با او آماده کنم و تحریض کنم . چگونه است که از تازیانه عثمان بر شما اصابت مى کرد خشمگین شویم و از شمشیرهاى شما براى عثمان به خشم نیاییم ؟

ابوالاسود به او گفت : ترا با تازیانه و شمشیر چه کار؟ تو بازداشته رسول خدایى و به تو فرمان داده است در خانه ات آرام بگیرى و کتاب پروردگارت را تلاوت کنى . جنگ و جهاد بر زنان نیست و خونخواهى بر عهده ایشان نهاده نشده است و همانا على به عثمان از تو سزاوارتر و از لحاظ خویشاوندى نزدیک تر است ، هر دو از عقاب عبدمناف اند. عایشه گفت : من باز نمى گردم تا کارى را که بر آن آمده ام انجام دهم . اى ابوالاسود! آیا مى پندارى کسى اقدام به جنگ با من خواهد کرد؟ ابوالاسود گفت : آرى ، به خدا سوگند جنگى که سست ترین حالت آن هم بسیار شدید خواهد بود.

گوید : ابوالاسود برخاست و پیش زبیر آمد و گفت : اى اباعبدالله ! مردم ترا چنان دیده اند که روز بیعت با ابوبکر قبضه شمشیرت را در دست داشتى و مى گفتى : هیچکس براى خلافت سزاوارتر از پسرابى طالب نیست . این حال تو کجا و آن کجا؟ زبیر سخن از خون عثمان به میان آورد. ابوالاسود گفت : آن چنان که به ما خبر رسیده است تو و دوستت (طلحه ) عهده دار آن کار بوده اید. زبیر به ابوالاسود گفت : پیش طلحه برو و بشنو چه مى گوید. او پیش طلحه رفت و دید در گمراهى خویش خیره سر است و بر جنگ اصرار مى ورزد. او پیش عثمان بن حنیف برگشت و گفت : جنگ است ، جنگ ، براى آن آماده باش . چون على علیه السلام در بصره فرود آمد عایشه به زید بن صوحان عبدى چنین نوشت :
(از عایشه دختر ابوبکر صدیق و همسر پیامبر صلى الله علیه و آله به پسر خالص خود، زید بن صوحان . اما بعد، در خانه خود اقامت کن و مردم را از یارى على بازدار و باید از تو اخبارى به من برسد که دوست مى دارم ، که تو در نظر من مطمئن ترین افراد خاندانم هستى . والسلام .)
زید در پاسخ او نوشت : از زید بن صوحان ، به عایشه دختر ابوبکر. اما بعد، همانا خداوند به تو فرمانى داده است و به ما فرمانى . به تو فرمان داده است در خانه ات آرام بگیرى و به ما فرمان داده است جهاد کنیم . نامه ات به من رسید که در آن به من دستور داده بودى خلاف آنچه خداوند به من فرمان داده است رفتار کنم و در آن صورت کارى را که خداوند براى تو مقرر داشته است من انجام مى دهم و کارى را که خداوند مرا به آن فرمان داده است تو انجام مى دهى . بنابراین فرمان تو اطاعت نمى شود و نامه تو بدون پاسخ است . والسلام

این دو نامه را شیخ ما ابوعثمان عمرو بن بحرجاحظ از قول شیخ ما ابوسعید حسن بصرى روایت کرده است .
عایشه در جنگ جمل سوار بر شترى شد که نامش عسکر بود. در هودجى نشست که بر آن شاخه هاى درخت نصب کرده بودند و روى آن پوست پلنگ کشیده بودند و روى آن زره آهنى نصب کرده بودند.

شعبى ، از مسلم بن ابى بکره ، از پدرش ، بى بکره نقل مى کند که گفته است :چون طلحه و زبیر به بصره آمدند نخست شمشیر خویش را بر شاخه آویختم و قصد یارى دادن آن دو را داشتم و چون پیش عایشه رفتم دیدم او امر و نهى مى کند و در واقع فرمان ، فرمان اوست . حدیثى را به خاطر آوردم که از پیامبر صلى الله علیه و آله شنیده بودم که مى فرمود : (هرگز گروهى را که کار ایشان را زنى تدبیر کند رستگار نخواهند شد ). برگشتم و از ایشان کناره گرفتم . این خبر به صورت دیگرى هم روایت شده که چنین است : (گروهى پس از من خروج مى کنند که سالارشان زن است . هرگز رستگار نمى شوند.)

گوید : رایت سپاه عایشه در جنگ جمل همان شتر او بود و رایتى نداشت .

هنگامى که مردم رویاروى یکدیگر صف کشیده بودند و آماده جنگ مى شدند عایشه سخنرانى کرد و چنین گفت :اما بعد، ما بر عثمان تازیانه زدن او اینکه جوانان را به فرماندهى مى گماشت و مراتع را قرقگاه قرار مى داد عیب مى شمردیم . شما از او خواستید رضایت شما را جلب کند و پذیرفت و پس از اینکه او را همچون جامه پاک ساختید و شستید بر او تاختید و خون او را به حرام ریختید. به خدا سوگند مى خورم که او از همه شما پاک تر و در راه خدا پرهیزگارتر بود .

 و چون دو گروه رویاروى یکدیگر ایستادند على علیه السلام سخنرانى کرد و چنین فرمود : شما جنگ را با این قوم شروع مکنید تا ایشان شروع کنند که به لطف خداوند شما بر حجت و برهانید. خوددارى از شروع جنگ و اقدام آنان به جنگ حجت دیگرى است و چون با آنان جنگ کردید هیچ زخمى و مجروحى را مکشید و اگر ایشانرا شکست دادید و گریختند، هیچ گریخته و پشت به جنگ کرده اى را تعقیب مکنید و هیچ عورتى را برهنه مسازید و هیچ کشته یى را مثله مکنید و چون به قرارگاه ایشان رسیدید هیچ پرده اى را مدرید و وارد خانه یى مشوید و از اموال ایشان چیزى مگیرید و هیچ زنى را با آزار خود به هیجان میاورید. اگر چه به شما و امیران و نیکوان شما دشنام دهند که آنان ناتوان هستند. به ما در آن روزگار که زنان مشرک بودند فرمان داده مى شد از ایشان دست بداریم و اگر مردى بر زنى با چوبدستى و ترکه مى زد او و فرزندانش را پس از او سرزنش مى کردند.

افراد قبیله ضبه اطراف شتر کشته شدند آن چنان که همه افراد مهم آنان از بین رفتند. افراد قبیله ازد لگام شتر را گرفتند. عایشه پرسید : شما کیستید؟ گفتند : ازد. گفت : صبر پیشه سازید که آزادگان صبر مى کنند. عایشه مى گفت : من نصرت و پیروزى را در ضبه مى دیدم و چون آنان را از دست دادم بر من ناخوش آمد و ازد را بر آن کار تشویق کردم و جنگى سخت کردند. و شتر را از هر سو تیرباران مى کردند آن چنان که هودج به شکل خارپشتى شدچون مردم کنار لگام شتر نابود مى شدند و دستها بریده و جانها از بدنها خارج مى شد،

على علیه السلام فرمود : مالک اشتر و عمار را پیش من فرا خوانید. آن دو آمدند. فرمود : بروید این شتر را پى کنید که تا آن زنده باشد آتش جنگ فرو نمى نشیند، آنان تشر را قبله خود قرار داده اند. آن دو رفتند، دو جوان هم از قبیله مراد به همراه ایشان بودند که نام یکى از آن دو عمر بن عبدالله بود. آنان هواره به مردم ضربه مى زندند تا آنکه به کنار شتر راه پیدا کردند و آن مرد راهى بر پى هاى شتر ضربه زد. شتر با بانگى سخت روى پاهاى خود نشست و سپس به به پلو غلتید و مردم از اطراف آن گریختند. على علیه السلام با صداى بلند فرمان داد بندهاى هودج را ببرید و سپس ‍ به محمد بن ابوبکر فرمود : خواهرت را از من کفایت کن . محمد او را سوار کرد و در خانه عبدالله بن خلف خزاعى مسکن داد.

على علیه السلام عبدالله بن عباس را پیش عایشه گسیل داشت و به او پیام و فرمان داد که به مدینه برود. گوید : رفتم و چون بر عایشه وارد شدم براى من چیزى که بر آن بنشینم ننهاد، من خود تشکچه اى را که میان بارهایش بود برداشتم و بر آن نشستم . گفت اى عباس ! بر خلاف سنت رفتار کردى ، در خانه ما بدون اجازه ما بر تشکچه ما نشستى . من گفتم : اینجا آن خانه تو که خداوند فرمان داده است در آن آرام بگیرى نیست و اگر خانه تو مى بود بر تشکچه تو بدون اجازه ات نمى نشستم . سپس گفتم : امیرالمومنین مرا پیش تو فرستاده و به تو فرمان مى دهد به مدینه کوچ کنى .

گفت : امیرالمؤ منین کیست ! امیرالمؤ منین عمر بود. گفتم : عمر و على . گفت : من نمى پذیرم . گفتم : به خدا سوگند، این خوددارى تو که کوتاه مدت و پر مشقت و کم بهره بود و شومى و نافرخندگى آشکار، و این نپذیرفتند تو بیشتر از زمان دوشیدن میشى طول نکشید و چنان شدى که نه فرمان بدهى و نه از چیزى نهى کنى و نه چیزى مى گیرى و نه مى توانى ببخشى و تو آن چنانى که آن مرد اسدى سروده است :(همواره اهداء قصاید میان ما بر یاد خوش دوستان و فراوانى القاب بود تا آنکه تو آنانرا رهاى کردى ، گویى کار تو در هر انجمنى همچون وز وز مگسى است .)

ابن عباس مى گوید : عایشه چنان گریست که صداى گریه اش از پشت پرده شنیده شد و گفت : من شتابان به خواست خداوند متعال به سرزمین خود برمى گردم . به خدا سوگند، هیچ سرزمینى براى من ناخوش تر از سرزمینى که شما در آن باشید نیست . گفتم : به چه سبب ؟ به خدا سوگند، ما ترا مادر مؤ منان و پدرت را صدیق مى دانیم . گفت : اى عباس آیا به وجود پیامبر صلى الله علیه و آله به من منت مى گزارى ؟ گفتم : چرا نباید منت بگزارم که گر او از تو مى بود بر من به وجود او منت مى نهادى . سپس به حضور على علیه السلام رسیدم و سخنان عایشه را به او گفتم . شاد شد و به من فرمود (فرزندانى که برخى از نسل برخى دیگرند و خداى شنواى داناست )  و در روایت دیگرى فرمود : من به تو دانا بودم که ترا فرستادم

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۳ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۱۷۲

خطبه ۷۶ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۷۶ و من کلام له ع

إِنَّ بَنِی أُمَیَّهَ لَیُفَوِّقُونَنِی تُرَاثَ مُحَمَّدِ ص تَفْوِیقاً- وَ اللَّهِ لَئِنْ بَقِیتُ لَهُمْ- لَأَنْفُضَنَّهُمْ نَفْضَ اللَّحَّامِ الْوِذَامَ التَّرِبَهَ قال الرضی رحمه الله- و یروى التراب الوذمه و هو على القلب- . و قوله ع لیفوقوننی- أی یعطوننی من المال قلیلا کفواق الناقه- و هو الحلبه الواحده من لبنها- . و الوذام التربه جمع وذمه- و هی الحزه من الکرش أو الکبد تقع فی التراب فتنفض‏

مطابق نسخه ۷۷ صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۷۶)
از سخنان آن حضرت (ع ) درباره بنى امیه

(در این خطبه که با عبارت( ان بنى امیه لیفوقوننى تراث محمد صلى الله)     (همانا بنى امیه را از میراث محمد صلى الله علیه و آله اندکى به من مى دهند) شروع مى شود ابن ابى الحدید بحث تاریخى کوتاهى دارد که چنین است ) : 

بدان که اصل خبر را ابوالفرج على بن حسین اصفهانى در کتاب اغانى  اسنادى که به حارث بن حبیش مى رساند آورده است که او گفته است : سعید بن عاص هنگامى که از سوى عثمان امیر کوفه بود هدایایى به مدینه فرستاد و من هدیه یى هم براى على علیه السلام فرستاد و براى او نامه یى نوشت که من براى هیچکس دیگر غیر از امیرالمومنین بیشتر از آنچه براى تو فرستاده ام نفرستاد. چون على علیه السلام رسیدم و نامه او را خوان فرمود : (چه سخت است اینکه بنى امیه میراث محمد صلى الله علیه و آله را براى من ناروا مى دارند. به خدا سوگند، اگر عهده دار آن شوم آنان را دور مى افکنم همان گونه که قصاب پاره هاى خاک آلود شکنبه و جگر را دور مى افکند.)

گوید : احمد بن جوهرى  از ابوزید عمر بن شبه با اسنادى که در کتاب آورده است براى من نقل کرد که سعید بن عاص ‍ هنگامى که امیر کوفه بود همراه ابن ابى عایشه ، وابسته خود، هدیه یى براى على بن ابیطالب فرستاد. على فرمود : به خدا سوگند، همواره غلامى از غلامان بنى امیه از آنچه خداوند از غنایم رسول خدا قرار داده است به اندازه روزى بیوه زنان براى ما مى فرستد. به خدا سوگند، اگر باقى بمانم آنان را دور مى افکنم ، همان گونه که قصاب پاره هاى شکنبه و جگر خون آلود را دور مى افکند

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۳ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۵۲

خطبه ۷۳ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۷۳ و من کلام له ع لما عزموا على بیعه عثمان

لَقَدْ عَلِمْتُمْ أَنِّی أَحَقُّ بِهَا مِنْ غَیْرِی- وَ وَ اللَّهِ لَأُسْلِمَنَّ مَا سَلِمَتْ أُمُورُ الْمُسْلِمِینَ- وَ لَمْ یَکُنْ فِیهَا جَوْرٌ إِلَّا عَلَیَّ خَاصَّهً- الْتِمَاساً لِأَجْرِ ذَلِکَ وَ فَضْلِهِ- وَ زُهْداً فِیمَا تَنَافَسْتُمُوهُ مِنْ زُخْرُفِهِ وَ زِبْرِجِه‏

مطابق نسخه ۵۹ صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۷۳)
از سخنان آن حضرت (ع ) هنگامى که آهنگ بیعت با عثمان کردند 

(در این سخنان امیرالمؤ منین علیه السلام که خطاب به اهل شورى است هنگامى که آهنگ بیعت با عثمان کردند و با عبارت( لقد علمتم انى احق بها من غیرى ، و والله لاسلمن ما سلمت امورالمسلمین ..)(به خوبى مى دانید که من به خلافت از هر کس دیگرى غیر از خودم سزاوارترم و به خدا سوگند، تا هنگامى که امور مسلمانان سلامت بماند تسلیم هستم ..)شروع مى شود، ابن ابى الحدید ضمن توضیح پاره یى از لغات ، مطالب زیر آورده است ) :

على علیه السلام به اهل شورى مى گوید : شما با آنکه مى دانید من از هر کس دیگر جز خودم به خلافت سزاوارترم در عین حال از من عدول مى کنید سپس سوگند مى خورد که هرگاه در تسلیم شدن او و انصرافش از حق خودش سلامت امور مسلمانان باشد و جور و ستم جز بر او روا ندارد تسلیم خواهد بود. و این سخن فقط از کسى همچون على علیه السلام است که چون بدان یا گمان استوار داشته باشد به اینکه اگر جنگ و ستیز کند بر اسلام رخنه و سستى وارد مى شود آنرا انتخاب نمى کند. هر چند که باید حق را ببا منازعه طلب کرد، و در عین حال اگر بداند یا گمان استوار داشته باشد که در خوددارى از طلب حق خود فقط رخنه و سستى در حق او اعمال مى شود ولى اسلام از فتنه در امان مى ماند بر خود واجب مى بیند که چشم پوشى کند و در ضایع شدن حق خود شکیبا باشد و دست نگهدارد تا اسلام از فتنه مصون بماند.

اگر (اعتراض کنى و) بگویى : چرا على علیه السلام در قبال معاویه و اصحاب جمل تسلیم نشد و بر غضب حق خود چشم پوشى نکرد تا اسلام از فتنه مصون بماند،؟ مى گویم جور و ستم اصحاب جمل و معاویه و مردم شام چنان نبود که فقط مخصوص على علیه السلام باشد بلکه جور و ستم ایشان همه مسلمانان و اسلام را در برگرفته بود و آنان در نظر على از کسانى نبودند که براى ریاست امت و کشیدن بار خلافت شایسته باشند و در واقعه شرطى که من براى تسلیم بودن خود فرموده بود که (جور و ستم فقط نسبت به شخص ‍ من اجام شود) متحقق نبود.)و این سخن على علیه السلام دلالت دارد بر آن که او معتقد نبوده است که خلافت عثمان متضمن جور و ستم بر مسلمانان و اسلام است بلکه خصوصا متضمن جور و ستم بر او بوده است و در خلافت عثمان به طور خاص بر او ستم رفته است نه اینکه اصل آن فاسد و باطل بوده باشد و این اعتقاد خالص اصحاب (معتزلى ) ماست . 

سخنى از على علیه السلام پس از بیعت با عثمان

اما اینجا آنچه را که از روایات استنباط مى شود که على (ع ) با اصحاب شورى درباره شمردن فضائل و خصائص خود که با آنها از افراد شورى و دیگران متمایز بوده است تذکر داده است مى آوریم . مردم هم آنرا روایت کرده و سخن بسیار گفته اند ولى آنچه از نظر ما صحیح است که با آن همه مطالب طولانى نبوده است ولى پس از اینکه عبدالحمان بن عوف و حاضران با عثمان بیعت کردند و على علیه السلام ار بیعت خوددارى فرمود چنین گفت : (همانا ما را حقى است که اگر آنرا بدهند مى گیریم و اگر ندهند بر کپل شتران سوار مى شویم ، هر چند این شبروى به درازا بکشد) . با سخنان دیگرى که اهل تاریخ و سیره آنرا نقل کرده اند و ما برخى از آنرا در مباحث گذشت آورده ایم .

سپس به آنان فرمود : شما را به خدا سوگند مى دهم آیا میان شما کسى غیر از من هست که پیامبر (ص ) هنگام ایجاد عقد برادرى میان مسلمانان میان او و خودش عقد برادرى بسته باشد؟ گفتند : نه . فرمودن آیا میان شما کسى جز من هست که پیامبر براى او فرموده باشد :(هر کس من مولاى اویم این مولاى اوست ؟ گفتند : نه . فرمودن آیا میان شما کسى جز من هست که پیامبر صلى الله علیه و آله به او فرموده باشد : (منزلت تو نسبت به من چون منزلت هارون نسبت به موسى است جز اینکه پیامبرى پس از من نیست ؟) گفتند : نه .

فرمود. نه فرمود آیا کسى غیر از من میان شما هست که براى ابلاغ سوره براءه (توبه ) امیان قرار گرفته باشد و پیامبر در مورد او فرموده باشد : این سوره را کسى جز خودم یا مردى که از خود من است نباید ابلاغ کند؟ گفتند : نه . فرمود : آیا نمى دانید که اصحاب پیامبر صلى الله علیه و آله مکرر در صحنه هاى جنگ گریختند و من هرگز نگریختم گفتند. آرى مى دانیم . فرمود : آیا مى دانید که من نخستین مسلمانم ؟ گفتند : آرى مى دانیم .

فرمود : کدامیک از ما از لحاظ نسب به رسول خدا صلى الله علیه و آله نزدیک تریم ؟ گفتند : تو. در این هنگام عبدالرحمان بن عوف سخن على را برید و گفت : اى على ! مردم جز عثمان را نمى خواهند، تو راهى براى کشتن خود قرار مده . سپس عبدالرحمان بن عوف به طلحه گفت : عمر به تو چه فرمان داده است ؟ گفتن : فرمان داده است هر کس جماعت مسلمانان را پراکنده سازد بکشم . عبدالرحمان به على گفت : در این صورت بیعت کن و در غیر آن صورت راه مومنان را پیروى نکرده اى و ما آنچه را فرمان داده اند درباره تو اجرا مى کنیم . فرمود : (به خوبى مى دانید که من براى خلافت از هر کس غیر از خودم شایسته تر و سزاوارترم و به خدا سوگند، تسلیم مى شوم ..) تا آخر فصل . آنگاه دست دراز کرد و بیعت فرمود.

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۳ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۱۶

خطبه ۷۲ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)

۷۲ و من کلام له ع قاله لمروان بن الحکم بالبصره

قَالُوا: أُخِذَ مَرْوَانُ بْنُ الْحَکَمِ أَسِیراً یَوْمَ الْجَمَلِ- فَاسْتَشْفَعَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَیْنَ ع إِلَى أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع- فَکَلَّمَاهُ فِیهِ فَخَلَّى سَبِیلَهُ فَقَالَا لَهُ- یُبَایِعُکَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ قَالَ ع- أَ وَ لَمْ یُبَایِعْنِی بَعْدَ قَتْلِ عُثْمَانَ- لَا حَاجَهَ لِی فِی بَیْعَتِهِ إِنَّهَا کَفٌ یَهُودِیَّهٌ- لَوْ بَایَعَنِی بِیَدِهِ لَغَدَرَ بِسَبَّتِهِ- أَمَا إِنَّ لَهُ إِمْرَهً کَلَعْقَهِ الْکَلْبِ أَنْفَهُ- وَ هُوَ أَبُو الْأَکْبَشِ الْأَرْبَعَهِ- وَ سَتَلْقَى الْأُمَّهُ مِنْهُ وَ مِنْ وُلْدِهِ یَوْماً أَحْمَرَ

مطابق نسخه ۵۹ صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۷۲)
از سخنان آن حضرت (ع ) خطاب به مروان بن حکم در بصره

(در این خطبه که سخن درباره مروان بن حکم است و با عبارت (قالوا : اخذ مروان بن حکم اسیرا یوم الجمل ) (گفته اند مروان بن حکم در جنگ جمل به اسیرى گرفته شد) شروع مى شود، ابن ابى الحدید ضمن شرح معانى الفاظ، مطالب تاریخى زیر را آورده و نخست نکات زیر را نقل کرده است که حائز اهمیت است .)

مى گویم : این موضوع به طرق فراوان روایت شده است و خود من هم در این خطبه مطالبى که مولف نهج البلاغه در آن نیاورده است نقل کرده ام و آن این گفتار امیرالمومنین علیه السلام در باره مروان است که مى گوید : (او رایت گمراهى را پس از آنکه موهاى شقیقه اش سپید شود مى افرازد و او در حکومت کوتاهى است )

مى گویم : مقصود از این عبارت امیرالمومنین که فرموده است او را حکومتى است (همچون لیسیدن سگ بینى خود را)کوتاهى مدت حکومت اوست و حکومت مروان همانگونه شد و فقط نه ماه حکم راند.

منظور از چهار قوچى هم که گفته شده است ، چهار پسر عبدالملک بن مروان یعنى ولید و سلیمان و یزید و هشام است ، که نه از بنى امیه و نه از دیگران چهار برادر جز این چهار تن به خلافت نرسیده اند. همه مردم قوچ چهار گانه را همینگونه تفسیر کرده اند که گفتیم . ولى به نظر من ممکن و جایز است که على (ع ) چهار پسر مروان را اراده فرموده باشد که عبارتند از : عبدالملک و عبدالعزیز و بشر و محمد که هر چهار تن پهلوان و شجاع و دلیر بوده اند.

عبدالملک به خلافت رسید، بشر فرمانرواى عراق ، محمد حاکم جزیره و عبدالعزیز حاکم مصر شد و هر یک از ایشان را آثارى مشهور است و این تفسیر شایسته تر است ، ضمنا از روز بسیار سخت و خشکسالى هم به روز سرخ و سال سرخ تعبیر شد است . آنچه امیر المومنین در سخنان خود گفته همانگونه اتفاق افتاده است و این گفتار او هم که گفته است : (او پرچم گمراهى را هنگامى که موهاى شقیقه اش سپید شود بر دوش خواهد کشید) همانگونه بوده است زیرا عمر او به هنگام رسیدن به خلافت ، در درست ترین روایات ، شصت و پنج سال بوده است .

مروان بن حکم و نسب و اخبارش

و ما اینک نسب او و مختصرى از کار وى و خلیفه شدن و مرگش را به اختصار نقل مى کنیم :او مروان بن حکم بن ابى العاص  بن امیه بن عبد شمس عبد مناف است . مادرش آمنه دختر علقمه بن امیه کنانى است ، کنیه وى ابوعبدالملک است و به روزگار رسالت پیامبر (ص ) در سال دوم هجرت متولد شده است و برخى سال جنگ خندق و برخى روز جنگ احد را زمان ولادت او دانسته اند و اقوال دیگرى هم گفته شده است . گروهى هم گفته اند : مروان در مکه یا طائف متولد شده است و تمام این اقوال را ابو عمر بن عبدالبر در کتاب الاستیعاب آورده است . 

ابوعمر مى گوید : از جمله کسانى که تولد مروان را روز جنگ احد دانسته اند مالک بن انس است و به گفته او هنگامى که رسول خدا (ص ) رحلت فرمود مروان حدود هشت سال داشته است . و گفته شده است . هنگامى که پدرش به طائف تبعید شد و او هم همراهش ‍ بود کودکى بود که چیزى نمى فهمید و مروان پیامبر (ص ) را ندیده است . حکم پدر مروان را پیامبر (ص ) از مدینه بیرون و به طائف تبعید کرده بود و او همچنان مقیم طائف بود تا آنکه عثمان عهده دار حکومت شد و او را به مدینه برگرداند. حکم و پسرش به روزگار حکومت عثمان به مدینه آمدند. حکم در مدینه در گذشت . عثمان مروان را به دبیرى خود برگزید و او را به خود پیوسته کرد و مروان تا هنگامى که عثمان کشته شد بر او چیره بود.

حکم بن ابى العاص که عموى عثمان بن عفان است از کسانى بود. که پس از فتح مکه مسلمان شده است و براى جلب دلهاى ایشان به آنان اموالى پرداخت گردید. حکم به روزگار حکومت عثمان و چند ماه پیش از کشته شدن او مرد.در باره سبب تبعید رسول خدا (ص ) او را از مدینه اختلاف است . گفته شده است : او با حیله و مکر خود را به جایى مخفى مى کرد و چیزهایى را که پیامبر (ص ) پوشیده با بزرگان اصحاب خویش در مورد مشرکان قریش مى گفت یا درباره منافقان و دیگر کافران اظهار مى فرمود مى شنید و آن را فاش مى ساخت و چون این کار از او سر زد و ثابت شد که چنان مى کند، تبعیدش فرمود.

و گفته شده است : همواره در جستجوى این بود که سخنان پیامبر صلى الله علیه و آله را با همسرانش دزدانه بشنود و به آنچه مى گذرد و اطلاع بر آن جایز نیست ، آگاه نیست و سپس آنرا به طریقه استهزاء براى منافقان نقل کند.
و گفته اند : او با تمسخر بعضى از حرکات و چگونگى راه رفتن پیامبر صلى الله علیه و آله را تقلید مى کرد. گفته اند که رسول خدا صلى الله علیه و آله در راه رفتن اندکى به جلو خمیده مى شد  و حکم بن ابى العاص در راه رفتن خود همانگونه تقلید مى کرد. او نسبت به پیامبر صلى الله علیه و آله خرده گیر و کینه توز و حسود بود.

روزى رسول خدا صلى الله علیه و آله برگشت و او را دید که پشت سرش حرکت مى کند و همچنان با تمسخر چگونگى راه رفتن ایشان را تقلید مى کند. فرمود : اى حکم ، همینگونه باش ! و از آن هنگام گرفتار ارتعاش شد و این موضوع را عبدالرحمان پسر حسان بن ثابت خطاب به عبدالرحمان پسر حکم سروده و او را هجو گفته است :(استخوانهاى پدر نفرین شده خود را سنگباران کن و بر فرض که سنگباران کنى دیوانه لرزان و مرتعشى را سنگباران کرده اى . او در حالى که راه مى رفت که شکمش از کار تقوى خالى و از کردار ناپسند انباشته بود.)

مؤ لف استیعاب مى گوید : این سخن عبدالرحمان بن حسان که گفته است : (پدر ملعونت ) بدین جهت است که از عایشه با اسناد و طرقى که آن را ابوخیثمه و دیگران روایت کرده اند روایت شده است که چون مروان گفت این آیه (و آن کسى که به پدر و مادرش ‍ گفت : اف بر شما باد! مرا بیم مى دهید که از گور زنده بیرون کشیده مى شوم و حال آنکه پیش از من امتها از میان رفته اند، و آن دو به خدا استغاثه مى کردند و مى گفتند : اى واى بر تو! ایمان بیاور که وعده خدا حق است و او مى گفت : این سخن جز افسانه هاى
پیشینیان نیست )  درباره عبدالرحمان پسر ابوبکر، یعنى برادر عایشه ، نازل شده است . عایشه به او گفت : اما درباره تو اى مروان ، گواهى مى دهم که رسول خدا صلى الله علیه و آله پدرت را لعنت فرمود و تو در پشت او بودى . 

همچنین مؤ لف کتاب الاستیعاب با اسنادى که آورده است از عبدالله بن عمروعاص نقل مى کند که روزى رسول خدا فرمودند : (هم اکنون بر شما مرد ملعونى وارد مى شود). عبدالله بن عمرو گفته است : در همان حال مى دیدم پدرم مشغول پوشیدن جامه است تا به حضور رسول خدا صلى الله علیه و آله بیاید و همواره در این اضطراب بودم که مبادا او نخستین کشى باشد که وارد مى شود، ولى حکم بن ابى العاص وارد شد.

همچنین مؤ لف الاستیعاب مى گوید : روزى على (ع ) به مروان نگریست و به او گفت : (واى بر تو و واى بر امت محمد از تو و پسرانت هنگامى که موهاى شقیقه سپید شده باشد!) مروان معروف به (خیط باطل ) بود و این را بدان سبب به او مى گفتند که قد دراز لرزانى بود، در جنگى که در خانه عثمان صورت گرفت بر پس گردن او ضربتى خورد و بر روى دهان خود بر زمین افتاد.و چون مروان به حکومت رسید برادرش عبدالرحمان بن حکم که شاعرى شوخ و بذله گو بود و شعر نیکو مى سرود و با مروان هم عقیده نبود چنین سرود : (به خدا سوگند نمى دانم و مى خواهم از همسر آن مردى که به پس گردنش ضربت زده اند بپرسم که چه مى کند؟ خداوند قومى را که این کشیده قامت لرزان را بر مردم امیر ساختند و هرگونه که مى خواهند مى بخشد یا باز مى دارد نابود کند!)

و گفته شده است : عبدالرحمان این شعر را هنگام سروده است که معاویه مروان را به امیرى مدینه گماشته است . عبدالرحمان مروان را بسیار هجو گفته است و از اشعار دیگرش در هجو او این ابیات است :اى مروان ، من بهره خویش را از تو به عمر و مروان کشیده قامت لرزان و خالد بخشیدم …)

مالک الریب  هم مروان را هجو گفته است و چنین سروده است :(به جان خودت سوگند که مروان امور را انجام نمى دهد بلکه دختر جعفر درباره ما حکم مى کند، اى کاش همان زن بر ما امیر بود و اى کاش تو اى مروان داراى آلت زنانه مى شدى ).

از اشعار دیگر برادرش عبدالرحمان در نکوهش مروان این ابیات است :(هان ! چه کسى است که این پیام مرا از جانب من به مروان برساند پیام برنده از جنس سخن است ، به اینکه تو هرگز براى آزاده ننگ و رانده شدنى چون پیوستن برخى از زبونى به او نمى بینى ….)

و چون معاویه به خلافت رسید نخست مروان را به امیرى مدینه گماشت و سپس امارت مکه و طائف را به او سپرد و بعد او را از امیرى عزل کرد و سعید بن عاص را گماشت . و چون یزید بن معاویه هلاک شد. و پسرش ابولیلى معاویه بن یزید در سال شصت و چهارم هجرت به خلافت رسید و چهل روز خلیفه بود و درگذشت مادرش که ام خالد دختر ابوخالد دختر ابوهاشم بن عتبه بن ربیعه بن عبدشمس بود به او گفت : خلافت را پس از خود براى برادرت قرار بده . معاویه بن یزید نپذیرفت و گفت ممکن نیست تلخى پاسخ آن بر عهده من و شیرینى آن براى شما باشد. در این هنگام مروان براى خلافت قیام کرد و چنین سرود :(فتنه یى مى بینم که دیگهاى آن در جوشش است و پادشهاى پس از ابولیلى از کسى است که غلبه پیدا کند و چیره شود.)

ابوالفرج على بن حسین اصفهانى در کتاب الاغانى مى نویسد : چون معاویه مروان بن حکم را از امیرى مدینه و حجاز عزل کرد و به جاى او سعید بن عاص را گماشت ، مروان برادر خود عبدالرحمان بن حکم را پیش از خود نزد معاویه گسیل داشت و به او گفت : معاویه را پیش از من ببین و او را به خاطر من سرزنش کن و از او بخواه که خود را اصلاح کند.

ابوالفرج مى گوید : و روایت شده است که عبدالرحمان در آن هنگام در دمشق بوده و چون خبر عزل مروان و آمدن او به شام به اطلاعش رسید بیرون آمد و به استقبال او رفت و گفت : همین جا بمان تا من پیش برادرت  (یعنى معاویه ) بروم ، اگر عزل تو به سبب دلتنگى و خشم صورت گرفته باشد تنها پیش او برو و اگر چنان نباشد همراه مردم پیش او برو. مروان همانجا ماند و عبدالرحمان برگشت و چون پیش معاویه رسید هنگامى بود که به مردم شام مى دادند. او براى معاویه این دو بیت را خواند :(ناقه شتران در حالى که بر لگام خود مى دمند و از دوش و کوهان خویش جل و تنپوش را کنار مى زنند پیش تو آمدند….)

معاویه به عبدالرحمان گفت : آیا براى دیدار من آمده اى یا براى فخر فروشى و ستیزه !؟ گفت : براى هر کدام که تو بخواهى . گفت : من هیچکدام را نمى خواهم . و مقصود معاویه این بود تا او را از سخنى که مى خواست بگوید منصرف سازد و باز دارد. سپس از عبدالرحمان پرسید : با چه مرکوبى پیش ما آمده اى ؟ گفت : با اسب آمده ام .

معاویه پرسید : چگونه اسبى است ؟ گفت : (اسبى پر هیاهو که صداى شیهه آن چون تندر است ). و مقصودش این بود که بر معاویه کنایه و تعرض زند زیرا نجاشى شاعر در مورد گریز معاویه از جنگ صفین این کلمات را در صفت اسبى که او را از معرکه به سلامت در ربوده بود بکار برده و گفته بود :(پسر حرب را در حالى که نیزه ها به او نزدیک بود اسبى تیزرو و پرهیاهو که صداى شیهه اش چون تندر بود نجات داد….)

معاویه خشمگین شد و گفت : آرى ولى چنان اسبى را صاحبش در تاریکیها براى انجام کارهاى ناپسند و از دیوار همسایه بالا رفتن و پس از خوابیدن مردم تجاوز کردن به همسران برادر و خویشاوندان سوار نمى شود – عبدالرحمان متهم بود که نسبت به زن برادر خود چنین مى کند – عبدلرحمان شرمنده شد و گفت : اى امیرالمؤ منین ! چه چیزى ترا به عزل پسر عمویت واداشت ؟ آیا به سبب خیانتى این کار لازم بود یا به سبب تدبیرى که مصلحت دانسته اى .

معاویه گفت : به سبب تدبیرى که آنرا به صلاح مقرون دانستم . عبدلرحمن گفت : در این صورت اهمیتى ندارد و از پیش او برخاست و به ملاقات برادر خود مروان رفت و سخنانى را که میان او معاویه رد و بدل شده بود به اطلاع او رساند. مروان سخت خشمگین شد و گفتن خداوند زشت بدارد که چه ضعیف و ناتوانى ! نخست بر آن مرد کنایه و تعرضى زدى که او را خشمگین ساخت و چون داد خود را از تو گرفته در مقابل او گنگ و خاموش شدى . مروان آنگاه جامه هاى آراسته خود را پوشیده و شمشیر خود را بر دوش افکند و سوار بر اسب خویش شد و پیش معاویه رفت .

معاویه همینکه او را دید و آثار خشم در چهره اش ظاهر بود گفت : اى ابوعبدالملک ! خوش آمدى و هنگامى به دیدار ما آمدى که ما سخت مشتاق تو هستیم . مروان گفت : هرگز! به خدا سوگند که به این منظور به دیدار تو نیامده ام بلکه در حالى نزد تو آمده ام که کافر نعمت و قطع کننده پیوند خویشاوندى هستى . به خدا سوگند، که نسبت به ما انصاف ندادى و پاداش ما را چنان که شاید و باید نپرداختى ؛ تو مى دانى که از میان طایفه بنى عبدشمس حق سبقت در اسلام و افتخار دامادى رسول خدا را داشتن و به خلافت رسیدن از خاندان ابى العاص است .

اى فرزندان حرب ، آنان رعایت پیوند خویشاوندى شما را کردند و شما را به شرف و ولایت رساندند و شما را از کار برکنار نکردند و کسى را بر شما نگزیدند. تا آنکه شما به ولایت رسیدید و کار حکومت به دست شما افتاد، بدرفتارى کردید و پیوند خویشاوندى را با زشتى بردید.آرام بگیرید، آرام ! که شما پسران و نوادگان حکم به بسیت و چند رسیده است و فقط اندک روزگارى مانده که شمارشان به چهل برسد و در آن هنگام معلوم خواهد شد که هر یک از ایشان در چه موقعیتى است و آنان مترصد خواهند بود که پاداش نیکى و سزاى بدى را بپردازند.

ابوالفرج مى گوید : این اشاره است به گفتار رسول خدا صلى الله علیه و آله که فرموده اند : (چون فرزندان و اعقاب ابى العاص به چهل تن برسند اموال خدا را مایه دولت خود و بندگان خدا را بردگان خود قرار مى دهند.) و اعقاب ابى العاص این موضوع را متذکر بودند که چون شمارشان به آن حد برسد بزودى عهده دار کار خلافت خواهند شد.

ابوالفرج مى گوید : معاویه به مروان گفت : اى ابوعبدالملک ! آرام باش که من ترا به سبب خیانتى از کار بر کنار نکردم ، بلکه براى سه مورد که اگر تنها یکى از آن موارد مى بود برکنارى تو واجب مى شد ترا بر کنار ساختم . نخست اینکه من ترا بر عبدالله بن عامر ولایت داده و با آنکه میان شما آن همه کدورت بود نتوانستى از او انتقام بگیرى و موضوع را تسکین بخشى . دوم اینکه از امارت زیاد بن ابیه کراهت داشتى . سوم اینکه دختر من رمله از تو تقاضا کرد که داد او را از شوهرش عمرو بن عثمان بستانى و او را یارى ندادى .

مروان گفت : اما در مورد ابن عامر من نمى خواستم به هنگام قدرت خود از او انتقام بگیرم و هرگاه رویاروى قرار گیریم خواهد دانست ارزش ‍ او چیست . اما ناخوش داشتن من امارت و فرماندهى زیاد را بدان سبب است که دیگر افراد بنى امیه هم او را خوش نمى داشتند و خداوند براى ما در این ناخوش داشتن خیر بسیار قرار داده است ، و اما در مورد رمله و عمرو، به خدا سوگند، یکسال یا بیش از آن است که دختر عثمان همسر من است و من هرگز جامه او را نگشوده ام – و بدینگونه بر معاویه تعرض زد که دخترت رمله شکایت از همبستر نشدن عمرو بن عثمان با او دارد. معاویه سخت خشمگین شد و گفت : اى پسر وزغ ! تو در جریان کار نیستى . مروان گفت : همانگونه است که به تو گفتم و اینک من داراى ده پسر و ده برادر و ده برادرزاده ام و نزدیک است که شمار اعاقب پدرم به آن شمار یعنى چهل برسد. و اگر برسد خواهى دانست که موقعیت تو در نظرم چگونه است . معاویه از خشم فرود آمد و دو بیت زیر را خواند :
(بر فرض که میان بدان شما اندک باشم همانا در نظر گزیدگان شما بسیارم …) 

و معاویه در قبال مروان تواضع و کوچکى کرد و گفت : حق دارى سرزنش کنى تا راضى شوى و من ترا به امارت خودت بر مى گردانم ، مروان برجست و گفت : هرگز! سوگند به جان خودت که نخواهى دید من بر سر کار خویش برگردم و بیرون رفت .
احنف به معاویه گفت : هرگز از تو چنین اشتباهى ندیده بودم ! این فروتنى براى مروان چه معنى داشت و چه کارى از او و فرزندان پدرش هنگامى که شمارشان به چهل برسد ساخته است ، و در چه مواردى از ایشان بیم دارى ؟ او گفت : نزدیک بیا تا بگویمت . احنف نزدیک معاویه رفت . معاویه به او گفت : حکم بن ابى العاص از جمله کسانى بود که چون خواهرم ام حبیبه را به حضور پیامبر مى بردند او را همراهى مى کرد و او عهده دار بردن ام حبیبه بود.

پیامبر صلى الله علیه و آله مدتى نگاه خود را به چهره او دوختند و چون حکم بیرون رفت گفته شد : اى رسول خدا، نگاه خود را به حکم دوخته بودید، فرمود، :(پسر آن زن مخزومى را مى گویید؟ او مردى است که چون شمار فرزند و فرزندزادگانش  به سى یا چهل مرد برسد آنان پس از من عهده دار حکومت مى شوند :) و به خدا سوگند که مروان این سخن خود را از چشمه زلالى گرفته است . احنف گفت : اى امیرالمؤ منین ، آرام باش این سخن را کسى از تو نشنود که در آن صورت از قدر و منزلت خودت و فرزندانت پس از خودت مى کاهى و اگر خداوند امرى را مقدر فرماید مى شود. معاویه هم به احنف گفت : اى بوبحر! این سخن را پوشیده بدار و از من نشنیده بگیر که به جان خودت راست گفتى و خیرخواهى کردى

شیخ ، ابوعثمان جافظ در کتاب مفاخره هاشم و عبدشمس مى گوید :مروان همچنان بنى امیه را تضعیف مى کرد و در جنگ مرج راهط در حالى که سرها از دوشها جدا مى شد او این بیت را مى خواند :(چیزى جز مرگ و از دست دادن جانها زیان نمى کنند هر غلام قریش که مى خواهد پیروز شود.

جاحظ مى گوید : این خود حماقتى سخت و ضعفى بزرگ است ، و مى گوید : مروان در پناه نام و کردار پسرش عبدالملک به سیادت رسید و مشهور شد، همان گونه که پسران عبدالملک هم از همین راه به سرورى رسیدند، در حالى که او در این فکر نبود.
اما درباره چگونگى به خلافت رسیدن ، مروان ، ابوجعفر محمد بن جریر طبرى در تاریخ خود چنین آورده است : چون عبدالله بن زبیر به روزگار حکومت یزید بن معاویه بن بنى امیه را از حجاز به شام تبعید کرد. آنان از حجاز بیرون آمدند و مروان و پسرش عبدالملک هم همراه آنان بودند. روزگار یزید چندان طول نکشید، او مرد و پس از او پسرش هم در اندک مدتى درگذشت . مروان بر این نظر بود که به مکه نزد عبدالله بن زبیر برود و با او بر خلافت بیعت کند. در این هنگام عبیدالله بن زبیر که مردم بصره پس ‍ از مرگ یزید او را بیرون کرده بودند به شام آمد و با بنى امیه ملاقات کرد و به او خبر دادند؟ مروان چه تصمیمى گرفته است ، عبیدالله بن زیاد پیش مروان آمد و گفت : اى اباعبدالملک من به خاطر تو شرم و حیا کردم .

اینک تو که بزرگ و سرور قریش هستى چه مى خواهى انجام دهى ؟ آیا قصد دارى پیش ابوخباب (عبدالله بن زبیر) بروى و با او به خلافت بیعت کنى ؟ مروان گفت : هنوز چیزى از دست نرفته است . این بود که مروان قیام کرد. بنى امیه و بستگان ایشان و عبیدالله بن زیاد و گروه بسیارى از مردم یمن و گروه بسیارى از مردم قبیله کلب پیرامون مروان جمع شدند و مروان به دمشق آمد. در آن هنگام ضحاک بن قیس فهرى امور دمشق را بر عهده داشت و مردم با او بیعت کرده بودند که او با ایشان نماز بگذارد و کار آنان را بر پا دارد تا مردم بر بیعت با کسى هماهنگ شوند. ضحاک بن قیس در باطن مایل به ابن زبیر بود ولى با او هنوز بیعت نکرده بود. زفر بن حارث کلابى در قنسرین و نعمان بن بشیر انصارى ؛ حمص براى بیعت ابن زبیر خطبه مى خواندند.

حسان بن مالک بن بجدل کلبى که در فلسطین بود هواى حکومت بنى امیه به ویژه خاندان ابوسفیان بن حرب را در سر داشت ، زیرا نخست کارگزار معاویه و پس از او کارگزار یزید بن معاویه بود. حسان بن مالک میان قوم خویش محترم و مطاع بود و او را بزرگ مى داشتند. او از فلسطین بیرون رفت و آهنگ اردن کرد و روح بن زنباع جذامى را به جانشینى خود در فلسطین گماشت . پس از بیرون رفتن حسان از فلسطین نائل بن قیس جذامى بر روح بن زنباع شورید و او را از فلسطین بیرون راند و خود براى ابن زبیر که به او متمایل بود خطبه خواند. و بدینگونه همه نواحى شام جز اردن براى ابن زبیر استوار شد. و این بدان سبب بود که حسان بن مالک هواى بنى امیه را در سر داشت و مردم را به بیعت با آنان فرا مى خواند، او میان مردم اردن برپا خواست و براى ایشان سخنرانى کرد و ضمن آن گفت : شما درباره زبیر و کشتگان مدینه در واقعه حره چه مى گویید؟ گفتند گواهى مى دهیم که ابن زبیر منافق است و کشته شدگان مدینه در واقعه حره در آتشند.

گفت : گواهى شما در مورد یزید بن معاویه و کشته شدگان از شما در وقعه حره چیست ؟ گفتند : گواهى مى دهیم که یزید بن معاویه مؤ من بود و کشته شدگان ما در واقعه حره در بهشتند. گفت من گواهى مى دهم که آیین یزید بن معاویه در حالى که زنده بود حق بود و آیین او و پیروانش امروز هم حق است ، و ابن زبیر و شیعیان او در آن هنگام بر باطل بودند امروز هم بر باطلند. گفتند : راست گفتى ما با تو بیعت مى کنیم که همراه تو با مردمى که با تو مخالفت و از ابن زبیر اطاعت مى کنند جنگ کنیم مشروط بر آنکه این دو پسر بچه – یعنى خالد و عبدالله پسران یزید بن معاویه را بر ما امارت ندهى که هر دو نوجوانند و ما خوش نمى داریم که مردم براى خلافت پیرمردى را براى ما پیشنهاد کنند و ما کودکى را به آنان پیشنهاد کنیم .

گوید : ضحاک بن قیس در باطن ابن زبیر را دوست مى داشت و هواى او را در سر مى پروراند ولى حضور افراد خاندان امیه و قبیله کلب در دمشق او را از اظهار این کار باز مى داشت . افراد قبیله کلب داییهاى یزید بن معاویه و فرزندانش بودند و امارت را براى آنان مى خواستند. ضحاک این کار را پوشیده انجام مى داد و چون به حسان بن مالک خبر رسید که ضحاک چه تصمیمى دارد براى او نامه یى نوشت و در آن نامه حق بنى امیه را پاس داشت و از اطاعت و کوشش بنى امیه و نیکیهایى که نسبت به او کرده بودند یاد کرد و ضحاک را به اطاعت از بنى امیه و بیعت با ایشان فراخواند و از زبیر به زشتى یاد کرد و(بر پوستین او افتاد) و دشنامش داد و نوشت که ابن زبیر منافقى است که دو خلیفه را از خلافت خلع کرده است و به ضحاک فرمان داد که نامه او را براى مردم بخواند. سپس ‍ مردى از قبیله کلب به نام ناغضه را فراخوند و نامه را همراه او براى ضحاک فرستاد. رونوشتى هم از آن نامه به ناغضه داد و گفت : اگر ضحاک این نامه مرا براى مردم خواند که هیچ وگرنه تو برخیز و این نامه را براى مردم بخوان . حسان براى بنى امیه هم نامه یى نوشت و ضمن آن به ایشان دستور داد که در آن جلسه حاضر شوند. ناغضه نامه را براى ضحاک آورد و به او داد و نامه بنى امیه را هم پوشیده به آنان سپرد

چون روز جمعه فرا رسید و ضحاک به منبر رفت و ناغضه برخاست و گفت : خداوند کار امیر را قرین صلاح بدارد! نامه حسان را بیاور و براى مردم بخوان . ضحاک به او گفت : بنشین . او نشست و اندکى بعد دوباره برخاست و سخن خود را تکرار کرد. ضحاک به او گفت : بنشین . او نشست و براى بار سوم برخاست و سخن خود را تکرار کرد و چون ناغضه متوجه شد که ضحاک نامه را نخواهد خواند رونوشتى که همراهش بود بیرون آورد و براى مردم خواند. در این هنگام ولید بن عتبه بن ابى سفیان برخاست و مطالب حسان را تصدیق کرد و ابن زبیر را دشنام داد و تکذیب کرد.

یزید بن ابى المنس غسانى هم برخاست و نامه و سخنان حسان را تصدیق کرد و ابن زبیر را دشنام داد. عمر بن یزید حکمى برخاست سفیان را دشنام داد و ابن زبیر را ستود و مردم مضطرب شدند و ضحاک بن قیس از منبر فرود آمد و دستور داد ولید بن عتبه و سفیان بن ابرد و یزید بن ابى المنس را که سخنان حسان را تصدیق کرده و ابن زبیر دشنام داده بودند بازداشت و زندانى کرد. در این حال مردم به یکدیگر افتادند. افراد قبیله کلب به عمر بن یزید حکمى هجوم بردند و او را زدند و جامه هایش را پاره کردند خالد بن یزید بن معاویه که در آن هنگام پسر نوجوانى بود در حالى که ضحاک بن قیس بالاى منبر بود دو پله از منبر بالا رفت و سخنان مختصرى گفت که به آن خوبى سخنان شنیده نشده بود و از منبر فرود آمد.

همین که ضحاک بن قیس به خانه خود رفت افراد قبیله کلب به زندان رفتند و سفیان بن ابرد کلبى را از زندان بیرون آوردند، افراد قبیله غسان هم یزید بن ابى المنس را از زندان بیرون آوردند. ولید بن عتبه گفت : اگر من هم از قبیله کلب یا غسان مى بودم از زندان بیرون آورده مى شد. خالد و عبدالله دو پسر یزید بن معاویه در حالى که دایى هایش ان از قبیله کلب همراهشان بودند و ولید را هم از زندان بیرون آوردند.

ضحاک بن قیس به مسجد دمشق آمد و نشست و از یزید بن معاویه نام برد و بر او دشنام داد. سنان که از قبیله کلب بود و چوبدستى همراه خود داشت برخاست و ضحاک را زد. مردم که در مسجد حلقه حلقه نشسته بودند و شمشیرهایشان همراهشان بود به یکدیگر حمله بردند و زد و خورد کردند. قبیله قیس عیلان همگى مردم را به بیعت با ابن زبیر فرا مى خواندند، ضحاک هم با آنان بود. قبیله کلب به بیعت با بنى امیه به ویژه بیعت با خالد بن یزید فرا مى خواندند و در مورد خالد تعصب داشتند.

ضحاک به دارالاماره رفت و سحرگاه آن روز هم براى گزاردن نماز صبح به مسجد نیامد. و چون روز برآمد پیام فرستاد و بنى امیه را فراخواند و آنان پیش او رفتند از ایشان پوزش خواست و پایدارى و خوبیهاى آنانرا متذکر شد و گفت او هواى چیزى که ایشان را ناخوش آید در سر ندارد. سپس ‍ گفت : شما براى حسان نامه بنویسید ما هم نامه مى نویسیم که حسان از اردن حرکت کند و به جابیه بیاید، ما و شما و هم از اینجا حرکت مى کنیم تا به او برسیم و آنجا مردم به حکومت مردى از شما هماهنگ شوند. بنى امیه به این موضوع راضى شدند و براى حسان که در اردن بود نامه نوشتند ضحاک هم به او نامه یى نوشت و فرمان داد به جابیه بیاید و مردم شروع به فراهم آوردن وسایل سفر کردند.

ضحاک بن قیس از دمشق بیرون رفت و مردم هم بیرون رفتند و بنى امیه هم حرکت کردند و پرچم ها بسوى جابیه به حرکت آمد. در این هنگام ثور بن معن بن یزید بن اخنس سلمى پیش ضحاک آمد و گفت : تو نخست به فرمانبرى از ابن زبیر دعوت کردى پذیرفتیم و با تو بیعت کردیم ، و اینک پیش این مرد عرب بیابان نشین قبیله کلب مى روى تا خواهرزاده ، خود خالد بن یزید را خلیفه سازد! ضحاک گفت : چاره صلاح چیست ؟ ثور گفت : صلاح آن است که آنچه را پوشیده مى داشتیم آشکار سازیم و مردم را به اطاعت از ابن زبیر فرا خوانیم و در این مورد جنگ کنیم . ضحاک با همراهانش راه خود را جدا ساخت و از بنى امیه و همراهان ایشان و قبایل یمن خود را برید و در (مرج راهط) فرود آمد.

ابوجعفر طبرى مى گوید : درباره اینکه جنگ مرج راهط چه سالى بوده اختلاف است . واقدى مى گوید : در سال شصت و پنجم هجرت بوده و دیگران مى گویند به سال شصت و چهارم بوده است

طبرى مى گوید : بنى امیه و همراهانشان خود را در جابیه به حسان رساندند و حسان چهل روز پیشنمازى ایشان را بر عهده داشت و مردم با یکدیگر مشورت مى کردند. ضحاک بن قیس از مرج راهط به نعمان بن بشیر انصارى که امیر حمص بود نامه نوشت و از او یارى خواست و به زفر بن حارث ، امیر قنسرین ، و نائل بن قیس که امیر فلسطین بود نامه نوشت و از آنان هم مدد خواست و همگان در اطاعت ابن زبیر بودند و نیروهاى امدادى بر او فرستادند و سپاهیان در مرج راهط پیش ضحاک بن قیس جمع شدند.

اما گروهى که در جابیه بودند هواهاى مختلف در سر داشتند : مالک بن هیبره سلولى که هوادار یزید بن معاویه بود، دوست مى داشت خلافت در فرزندان یزید باشد. حصین بن نمیر سلولى که هواخواه بنى امیه بود دوست مى داشت خلافت از مروان باشد. مالک بن هبیره به حصین گفت : بیا با این نوجوان که پدرش را خود زاییده ایم و خواهر زاده ماست بیعت کنیم و منزلتى را که پیش پردش ‍ داشتیم مى دانى و اگر با او بیعت کنى او ترا بر گردن اعراب سوار مى کند و منظور مالک بیعت با خالد بن یزید بود. حصین گفت : به خدایى خدا سوگند که ممکن نیست اعراب براى خلافت پیرمردى را پیشنهاد کنند و ما خلافت بچه یى را.

مالک گفت : چنین مى پندارم که هواى تو بر مروان است . به خدا سوگند، اگر مروان را به خلافت رسانى حتى نسبت به تازیانه و بند کفش تو و سایه درختى که زیر آن بیاسایى رشک خواهد برد. مروان پدر ده پسر و عموى ده برادر زاده و داراى ده برادر است و اگر با او بیعت کنید بردگان ایشان خواهید شد، ولى بر شما باد بیعت با خواهر زاده خودتان و همه کسانى که براى خلافت گردن کشیده اند کوشش ‍ مى کردند به آن دست یابند و دست هیچکس به آن نرسد. مروان آمد و آنرا در دست گرفت . به خدا سوگند، او را خلیفه مى سازیم . و چون همگان بر بیعت با مروان هماهنگ شدند و حسان بن بجدل را هم به آن متمایل کردند روح بن زنباع جذامى برخاست ، نخست و حمد ثناى خدا را بر زبان آورد و سپس گفت :

اى مردم ! شما براى خلافت سخن از عبدالله بن عامر بن خطاب مى گویید و مصاحبت او با پیامبر صلى الله علیه و آله و پیشگامى او در اسلام تذکر مى دهید. آرى او همانگونه است که مى گویید ولى مردى ناتوان است و حال آنکه سالار امت محمد نمى تواند و نباید ناتوان باشد. اما عبدالله بن زبیر و اینکه گروهى از مردم درباره خلافت او و این موضوع که پدرش حوارى رسول خدا و مادرش اسماء ذات الناطقین دختر ابوبکر است سخن مى گویند. آرى به جان خودم سوگند، همانگونه است که مى گویید، ولى او مردى منافق است که دو خلیفت ، یعنى یزید و معاویه ، را از خلافت خلع کرده و خونها ریخته و اتحاد مسلمانان را بر هم زده است . در حالى ؟ سالار امت محمد نمى تواند منافق باشد.

اما درباره مروان بن حکم باید بگویم به خدا سوگند، هیچگاه در اسلام شکافى پدیده نیامده مگر اینکه او آن را ترمیم و اصلاح کرده است که در جنگ خانه عثمان بن عفان از او دفاع و به خاطر او جنگ کرد و همان کسى استکه در جنگ جمل با على بن ابیطالب پیکار کرد. ما براى مردم چنین مصلحت مى بینیم که با شخصى بزرگ بیعت کنند و بگذارند کوچک ، جوان و بزرگ شود. منظورش از بزرگ مروان و از کوچک خالد بن یزید بودتصمیم مردم بر این قرار گرفت که نخست با مروان بیعت کنند و پس از او خالد بن یزید خلیفه باشد و پس از آن دو خلافت از آن عمرو بن سعید بن عاص باشد. به این شرط که در دوره خلافت مروان امیرى دمشق با عمرو بن سعید و امیرى حمص با خالد بن یزید باشد. چون کار بر این قرار گرفت .

حسان بن بجدل ، خالد بن یزید را خواست و به او گفت : اى خواهر زاده ! مردم به سبب نوجوانى ، تو از خلیفه ساختن تو خوددارى کردند و حال آنکه من به خدا سوگند، این حکومت را جز براى تو و خاندان تو نمى خواهم و با مروان هم بیعت نمى کنم مگر با در نظر گرفتن مصلحت شما. خالد گفت : چنین نیست که ، از یارى ما اظهار ناتوانى کردى . گفت : به خدا سوگند، اظهار عجز نکرده ام بلکه مصلحت همان چیزى است که من اندیشیده ام .

حسان سپس مروان بن حکم را خواست و به او گفت : اى مروان ! همگان به خلافت تو راضى نیستند، چه مصلحت مى بینى ؟ مروان گفت : اگر خداوند اراده فرموده که خلافت را به من ارزانى فرماید هیچکس از خلق او نمى تواند مانع آن شود و اگر اراده فرموده باشد که آنرا از من باز دارد هیچکس نمى تواند آنرا به من ارزانى دارد. حسان گفت : راست گفتى .

حسان سپس به منبر رفت و گفت : اى مردم ! به خواست خداوند متعال فردا یکى از شما را بر شما خلیفه مى ساز. پگاه فردا مردم گرد آمدند و منتظر ماندند. حسان به منبر رفت و با مروان بیعت کرد و مردم هم با او بیعت کردند و مروان از جابیه حرکت کرد و در مرج راهط همان جایى که ضحاک بن قیس فرود آمده بود (و براى جنگ آماده مى شد) فرود آمد (و قرارگاه ساخت ).

مروان ، عمرو بن سعید بن عاص را به فرماندهى میمنه و عبیدالله بن زیاد را به فرماندهى میسره سپاه خود گماشت ، و ضحاک بن قیس ، زیاد بن عمرو بن معاویه عتکى را بر میمنه و ثور بن معن سلمى را بر میسره خود گماشت . و یزید بن ابى النمس غسانى به سبب بیمارى در دمشق ماند و در جابیه حضور نیافت . و همینکه ضحاک بن قیس به مرج راهط رسید، یزید همراه افراد خاندان و بردگان خویش بر مردم دمشق شورید و بر دمشق چیره شد و کارگزار ضحاک را از شهر بیرون کرد و خود بر گنجینه هاى بیت المال دست یافت و براى مروان بیعت گرفت و از دمشق براى مروان نیروهاى امدادى و اموال و اسلحه فرستاد و این نخستین پیروزى مروان بود.

آنگه در مرج راهط میان مروان و ضحاک جنگ در گرفت و بیست شبانه روز طول کشید. یاران ضحاک شکست خوردند و کشته شدند گروهى از اشراف شام هم کشته شدند و از قبیله قیس چندان کشته شدند که در هیچ جنگى چنان نشده بود. ثور بن معن سلمى هم که ضحاک را از اندیشه خود برگردانده بود کشته شد.

ابوجعفر طبرى مى گوید؛ روایت شده است که در آن روز بشیر بن مروان پرچمدار بود و این رجز را مى خواند :(همانا براستى که بر عهده سالار است که نیزه را خون آلود کند یا آنرا درهم شکند.) در این جنگ عبدالعزیز بن مروان زخمى بر زمین افتاد ولى نجات پیدا کرد.
گوید : مروان از کنار مردى از قبیله محارب گذشت که همراه تنى چند از یاران مروان بود، مروان به او گفت : خدایت رحمت کناد! شما شما را اندک مى بینم اى کاش به دیگر یاران خود ملحق مى شدى . گفت : اى امیرالمؤ منین ! فرشتگانى که همراه ما براى یارى هستند برابر آن کسانى هستند که مى گویى باز هم به آنان ملحق شویم .! مروان خندید شاد شد و به کسانى که اطراف او بودند گفت : آیا نمى شنوید!

ابوجعفر طبرى مى گوید : قاتل ضحاک بن قیس مردى از قبیله کلب به نام زحنه بن عبدالله بود  بود که چون او را کشت و سرش را پیش مروان آورد در چهره مروان آثار افسردگى ظاهر شد و گفت : اینک که سالخورده و استخونهایم پوک شده و از عمرم چیزى باقى نمانده است به کوبیدن لشکرها به یکدیگر روى آورده ام .

ابوجعفر طبرى مى گوید : روایت شده است که چون با مروان بیعت شد و او مردم را به بیعت فرا مى خواند این ابیات را سرود :
(چون کار را کارى سخت و دشوار دیدم افراد قبایل غسان کلب را به مقابله آنان بردم …)
ابوجعفر طبرى مى گوید : پس از کشته ضحاک بن قیس مردم گریختند. حمصیان خود را به حمص رساندند و در آن هنگام نعمان بن بشیر امیر آن شهر بود. و او چون از موضوع آگاه شد گریزان بیرون رفت و چون بار و بنه و فرزندانش همراهش بودند آن شب را سرگردان ماند در حالى که صبح به کنار دروازه حمص رسیده بود او را کشتند. زفر بن حارث کلابى از قنسرین گریخت و خود را به قرقیسیا رساند که عیاض بن اسلم جرش بر آن امارت داشت .

عیاض براى ورود او به شهر اجازه نداد. زفر سوگند خورد که چون او نیاز به حمام دارد اجازه دهد وارد شهر شود و به حمام برود و سپس از شهر بیرون خواهد رفت و سوگندش چنین بود که در غیر آن صورت زنهاى خود را طلاق مى دهد و بردگان خود را آزاد مى سازد و همینکه وارد شهر شد به حمام نرفت و در همان شهر ماند و عیاض را از آن شهر بیرون کرد و خود در آن حصارى شد و افراد قبیله عیلان هم پیش او جمع شدند. ناقل بن قیس جذامى هم از فلسطین گریخت و خود را به مکه رساند و به ابن زبیر پیوست . بدینگونه تمام مردم شام مطیع فرمان مروان شدند و با استوارى پذیراى فرمانش گردیدند و او کارگزاران خویش را بر آنان گماشت . زفر بن حارث در این باره چنین سروده است :(اى معشوقه من که ترا پدرى نباشد، سلاح مرا نشانم ده که مى بینیم جنگ جز حمله و سرکشى نمى افزاید، برایم با سروش غیبى خبر رسیده است که مروان خون مرا مى ریزد و زبانم را مى برد…) 

همچنین ابیات زیر را هم زفر بن حارث سروده که از اشعار حماسه است :(آیا این کار در راه خداوند است که بجدل و ابن بجدل زنده بمانند و ابن زبیر کشته شود. دروغ مى گویید سوگند به خانه خدا که او را نخواهید کشت …)

اما مرگ مروان و سبب آن چنین بوده است که همانگونه که گفتیم او به خلافت رسیده بود تا پس از او خلافت براى خالد بن یزید بن معاویه مستقر گردد، ولى همینکه حکومتش استوار شد خواست براى دو پسرش عبدالملک و عبدالعزیز براى پس از خود بیعت بگیرد در این باره مشورت کرد. به او گفته شد : مادر خالد بن یزید بن معاویه را که دختر ابوهاشم بن عتبه بن ربیعه بود به همسرى بگیرد تا بدینگونه از منزلت خالد کاسته شود و در صدد خلافت برنیاید. مروان چنان کرد.

سپس روزى بگو مگویى که میان مروان و خالد صورت گرفت و مجلس انباشته از سران قوم بود مروان به خالد گفت : اى پسر زنى که (نشیمنگاهش خیس است ) ساکت باش . خالد گفت : آرى به جان خودم سوگند که تو موتمن خائنى  و در حالى که مى گریست از مجلس بیرون رفت او که نوجوانى بود پیش مادر خود رفت و موضوع را به او گفت . مادرش گفت : آرام بگیر و مبادا که مروان در تو ناراحتى ببیند من خودم کار او را کفایت مى کنم . و چون مروان پیش مادر خالد آمد پرسید : خالد به ، تو چه گفت ؟ گفت : چه مى بایست بگوید؟ مروان گفت : آیا از من شکایت نکرد؟ گفت : خالد براى تو بیش از آن احترام قائل است که از تو گله گزارى کند، گفت : راست مى گویى . مادر خالد چند روزى درنگ کرد تا آنکه روزى مروان میان در خانه او خوابید. او با کنیزکان خود قرار گذاشته بود، آنان برخاستند گلیم ها و پشتى ها را روى مروان نهادند و بر آن نشستند تا او را خفه کردند و این کار در ماه رمضان بود. و به گفته واقدى مروان در آن هنگام شصت و سه ساله بود.

 ولى هشام بن محمد کلبى مى گوید : مروان در آن هنگام هشتاد و یک سال داشته ، و مدت خلافت او نه ماه بوده است و گفته شده است . ده ماه بوده است ، او در آن هنگام دبیر عثمان بود از خود عثمان بیشتر فرمان صادر مى کرد و از او بر کارها مسلطتر بود و هر لطفى که مى خواست نسبت به هر کس انجام مى داد و این موضوع از بزرگترین عوامل خلع و قتل عثمان بود.

گروهى گفته اند ضحاک بن قیس چون در مرج راهط فرود آمد مردم را براى بیعت با ابن زبیر دعوت نمى کرد بلکه براى بیعت با خود دعوت مى کرد و با او که قریش بود به خلافت بیت شد. ولى آنچه بیشتر گفته اند و مشهورتر است این است که او براى ابن زبیر دعوت مى کرده است .

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۳ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۴۶

خطبه ۶۹ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)(سخنان آن حضرت در شب ضربت خوردن)

۶۹ و قال ع فی سحره الیوم الذی ضرب فیه

مَلَکَتْنِی عَیْنِی وَ أَنَا جَالِسٌ- فَسَنَحَ لِی رَسُولُ اللَّهِ ص فَقُلْتُ یَا رَسُولَ اللَّهِ- مَا ذَا لَقِیتُ مِنْ أُمَّتِکَ مِنَ الْأَوَدِ وَ اللَّدَدِ فَقَالَ ادْعُ عَلَیْهِمْ- فَقُلْتُ أَبْدَلَنِیَ اللَّهُ بِهِمْ خَیْراً مِنْهُمْ- وَ أَبْدَلَهُمْ بِی شَرّاً لَهُمْ مِنِّی قال الرضی رحمه الله- یعنی بالأود الاعوجاج و باللدد الخصام- و هذا من أفصح الکلام قوله ملکتنی عینی من فصیح الکلام‏

مطابق نسخه ۷۰ صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۶۹)
سخنان آن حضرت در شب ضربت خوردن

در این خطبه که با عبارت( ملکتنى عینى و انا جالس فسنح لى رسول الله صلى الله علیه ، فقلت یا رسول الله ماذا لقیت من امتک من الاود واللدد… ) (در حالى که نشسته بودم در خواب چشمم را در ربود رسول خدا بر من آشکار شد عرضه داشتم : اى رسول خدا چه بسیار کژى و ستیز که از امت تو دید….) شروع مى شود پس از توضیح برخى از لغات و اصطلاحات مبحث تاریخى زیر آمده است :

خبر کشته شدن على ، که خداى چهره اش را گرام داراد

لازم است همین جا موضوع کشته شدن على علیه السلام را نقل کنیم و صحیح ترین مطلب که در این مورد وارد شده است همان چیزى است که ابوالفرج على بن حسین اصفهانى در کتاب مقاتل الطالبین آورده است . 

ابوالفرج على بن حسین ، پس از ذکر سلسله اسناد متفاوت و مختلف از لحاظ لفظ که داراى معنى متفق است و ما گفتار او را نقل مى کنیم ، چنین گفته است :تنى چند از خوارج در مکه اجتماع کردند و درباره حکومت و حاکمان مسلمانان سخن گفتند و بر حاکمان و کارهاى ایشان که بر ضد خوارج صورت گرفته بود خرده گرفتند، و از کشته شدگان نهروان یاد کردند و بر آنان رحمت آوردند و برخى به برخى دیگر گفتند : چه خوب است ما جان خود را براى خداوند متعال بفروشیم و این پیشوایان گرامى را غافلگیر سازیم و بندگان خدا و سرزمینهاى اسلامى را از آنان آسوده کنیم و خون برادران شهید خود در نهروان را بگیریم .

پس از سپرى شدن مراسم حج آنان با یکدیگر در این مورد پیمان بستند. عبدالرحمان بن ملجم  گفت : من شما را از على کفایت مى کنم ، دیگرى گفت : من معاویه را از شما کفایت خواهم کرد و سومى گفت من عمروعاص را کفایت خواهم کرد. این سه تن با یکدیگر پیمان استوار بستند که بر تعهد خود وفا کنند و هیچیک از ایشان در مورد کار خود سستى نکند و آهنگ آن شخص و کشتن او کند و قرار گذاشتند در ماه رمضان و همان شبى که ابن ملجم على علیه السلام را کشت آن کار را انجام دهند.

ابوالفرج مى گوید : ابومخنف ، از قول ابوزهیر عبسى نقل مى کند که آن دو تن دیگر برک بن عبدالله تمیمى و عمرو بن بکر تمیمى بودند که اولى عهده دار کشتن معاویه و دومى عهده دار کشتن عمروعاص بود.گوید : آن یکى که قصد کشتن معاویه را داشت آهنگ او کرد و چون چشمش بر معاویه افتاد او را شمشیر زد و ضربه شمشیرش به کشاله ران معاویه خورد. او را گرفتند. طبیب براى معاویه آمد و چون به زخم نگریست گفت : این شمشیر زهرآلود بوده است ، یکى از این دو پیشنهاد مرا انتخاب کن نخست اینکه آهنى را گداخته کنم و بر محل زخم بگذارم دوم آنکه با دارو و شربت ها تو را معالجه کنم که بهبود خواهى یافت ، ولى نسل تو قطع خواهد شد.

معاویه گفت : من تاب و توان آتش را ندارم از لحاظ نسل هم در یزید و عبدالله آنچه مایه روشنى من باشد وجود دارد و همان دو مرا بس است . پزشک به او شربتهایى آشامید که معالجه شد و زخم بهبود یافت و پس از آن هم معاویه را فرزندى به هم نرسید
برک بن عبدالله به معاویه گفت : برایت مژده اى دار.

معاویه پرسید : چیست ؟ او خبر دوست خود را به معاویه داد و گفت : على هم امشب کشته شده است . اینک مرا پیش خود زندانى کن اگر على کشته شده بود خود مى توانى در مورد من آنچه مصلحت بینى انجام دهى و اگر کشته نشده شود به تو عهد و پیمان استوار مى دهم که بروم او را بکشم و پیش تو برگردم و دست در دست تو بگذارم تا به آنچه مى خواهى فرمان دهى . معاویه او را پیش خود زندانى ساخت و چون خبر آمد که على علیه السلام در آن شب کشته شده است او را رها کرد. این روایت اسماعیل بن راشد است ولى راویان دیگرى غیر او گفته اند : معاویه او را هماندم کشت .

و آن کس که مى خواست عمروعاص را بکشد در آن شب خود را پیش او رساند. قضا را عمروعاص بیمار شده و دارویى خورده بود و مردى به نام خارجه بن حنیفه از قبیله بنى عامر بن لوى را براى نماز گزاردن با مردم روانه کرد و چون خارجه براى نماز بیرون آمد عمرو بن بکر تمیمى با شمشیر بر او ضربت زد و او را سخت زخمى کرد. عمرو بن بکر را گرفتند و پیش عمروعاص بردند که او را کشت .

عمروعاص فرداى آن روز به دیدار خارجه رفت . او که مشغول جان کندن بود به عمروعاص گفت : اى اباعبدالله او کس دیگرى غیر از ترا اراده نکرده بود. عمرو گفت : آرى ولى خداوند خارجه را اراده فرمودابن ملجم هم در آن شب على علیه السلام را کشت .

ابوالفرج مى گوید : محمد بن حسین اشنانى و کسان دیگرى غیر از او، از قول على بن منذر طریقى ، از ابن فضیل ، از فطر،  از ابوالطفیل براى من نقل کردند که مى گفته است على علیه السلام مردم را براى بیعت فرا خواند، عبدالرحمان بن ملجم هم براى بیعت آمد، على علیه السلام او را دو یا سه بار رد کرد و سپس دست خود را دراز کرد و عبدالرحمان با او بیعت کرد. على علیه السلام به او فرمود : چه چیزى بدبخت ترین این امت را از انجام کار خود بازداشته است ؟ سوگند به کسى که جان من در دست اوست بدون تردید این ریش من از خون سرم خضاب خواهد شد و سپس این دو بیت را خواند :(کمربندهاى خود را براى مرگ استوار کن که مرگ دیدار کننده تو است و چون مرگ به وادى تو فرا رسد بیتابى مکن .)

ابوالفرج مى گوید : براى ما از طریق دیگرى غیر از این سلسله اسناد نقل شده است که على علیه السلام مقررى و عطاى مردم را پرداخت کرد و چون نوبت به ابن ملجم رسید مقررى او را پرداخت نمود و خطاب به او این بیت را خواند :(من زندگى او را مى خواهم و او کشتن مرا مى خواهد. چه کسى پوزشخواه این دوست مرادى توست ؟) 

ابوالفرج اصفهانى مى گوید : احمد بن عیسى عجلى را با اسناد خود، از ابوزهیر عبسى  براى من نقل کرد که ابن ملجم از قبیله مراد است که از شاخه هاى قبیله کنده شمرده مى شود. او چون به کوفه رسید با یاران خود ملاقات کرد و تصمیم خود را از آنان پوشیده داشت و با آنان سخنى در مورد تعهد و پیمانى که او و یارانش را در مکه براى کشتن امیران مسلمانان بسته بودند نگفت که مبادا فاش شود. روزى به دیدن مردى از یاران خود که از قبیله تیم الرباب بود رفت و آنجا با قطام دختر اخضر که او هم از همان قبیله بود برخورد. پدر و برادر قطام را على در نهروان کشته بود. او از زیباترین زنان روزگار خویش بود.

ابن ملجم چون او را دید بشدت شیفته اش شد و از او خواستگارى کرد. قطام گفت : چه چیزى کابین من قرار مى دهى ؟ گفت : خودت هر چه مى خواهى بگو. گفت : بر تو مقرر مى دارم که سه هزار درهم و برده یى و کنیزى بپردازى و على بن ابى طالب را بکشى . ابن ملجم به او گفت : همه چیزهایى که خواستى غیر از کشتن على بن ابیطالب براى تو فراهم است و چگونه براى من ممکن است که او را بکشم . گفت : او را غافلگیر ساز که اگر او را بکشى جان مرا تسکین مى بخشى و زندگى با من بر تو گوارا خواهد بود و اگر کشته شوى آنچه در پیشگاه خداوند است براى تو بهتر از دنیاست . ابن ملجم به او گفت : همانا به خدا سوگند، چیزى انگیزه آمدن من به شهر جز کشتن على نبوده است ، ولى بیمناکم و از مردم این شهر در امان نیستم .

قطام گفت : من جستجو مى کنم و کسى را مى یابم که که در این باره ترا یارى و تقویت کند. سپس به وردان بن مجالد که از افراد قبیله تیم الرباب بود پیام داد و چون آمد و موضوع را به او گفت و از او خواست تا ابن ملجم را یارى دهد و او این کار را پذیرفت .

ابن ملجم از آنجا بیرون آمد و پیش مردى از قبیله اشجع که نامش شبیب بن بجیره بود رفت . و به او گفت : اى شبیب ، آیا آماده هستى کارى انجام دهى که براى تو شرف این جهانى و آن جهانى را فراهم آورد. او پرسید : چه کارى است ؟ گفت : اینکه مرا در مورد کشتن على یارى دهى . شبیب با آنکه از خوارج بود گفت : مادر بر سوگت بگرید! کارى شگرفت و سخت آورده اى ؛ واى بر تو! چگونه یاراى این کار را خواهى داشت ؟ ابن ملجم گفت : براى او در مسجد بزرگ کوفه کمین مى سازیم و چون براى نماز صبح بیرون آید غافلگیرش مى کنیم و اندوه جانهاى خود را از او تسکین مى بخشیم و انتقام خونهاى خود را مى گیریم و در این باره چندان بر شبیب دمید که با او موافقت کرد.

ابن ملجم همراه شبیب پیش قطام آمد. براى قطام در مسجد بزرگ کوفه خیمه یى زده شده و او در آن معتکف بود. آن دو به قطام گفتند : ما بر کشتن آنى مرد هماهنگ شده ایم . او به آنان گفت : هرگاه خواستید این کار را انجام دهید همین جا به دیدار من آیید. آن دو برگشتند. چند روزى درنگ کردند و سپس همراه وردان بن مجالد که قطام یارى دادن ابن مجلم را بر او تکلیف بود پیش او برگشتند،  و شب جمعه نوزدهم رمضان سال چهلم هجرت بود.

ابوالفرج اصفهانى مى گوید : در روایت ابن مخنف این چنین است ولى در روایت ابوعبدالرحمن سلمى آمده است که شب هفدهم رمضان بوده است .

ابن ملجم به قطام گفت : امشب شبى است که من با دو دوست دیگر خود قرار گذاشته ام که هر یک از کسى را که آهنگ قتل او را دارد بکشد.مى گویم : آن سه تن – یعنى عبدالرحمان و برک و عمرو – در مکه شب نوزدهم رمضان قرار گذاشته بودند. زیرا معتقد بودند کشتن حاکمان ستمگر تقرب جستن به خداوند متعال است و شایسته ترین اعمال عبادى اعمالى است که در اوقات مبارک و شریف انجام مى شود.و چون شب نوزدهم رمضان شبى مبارک و محتملا شب قدر است آن شب را براى انجام کارى که به عقیده خود آنرا تقرب به خدا مى پنداشتند انتخاب کرده بودند و براستى باید از اینگونه عقاید تعجب کرد که چگونه بر دلها جارى و بر عقلها چیره مى شود تا آنجا که مردم گناهان بسیار بزرگ و کارهاى بسیار خطیر را انجام مى دهند.

ابوالفرج اصفهانى مى گوید : قطام پارچه هاى ابریشمى خواست و بر سینه آنان بست و آنان شمشیرهاى خود را بر دوش افکندند و رفتند و برابر دالانى که على علیه السلام از آن براى نمازگزاردن مى آمد نشست .

ابوالفرج مى گوید : در آن شب ابن ملجم با اشعث بن قیس که در یکى از گوشه هاى مسجد خلوت کرده بود و حجر بن عدى که از کنار آنان گذشت و شنید که اشعث به ابن ملجم مى گوید : بشتاب و هر چه زودتر کار خود را انجام بده سپیده دم رسوایت مى سازد. حجر به اشعث گفت : اى یک چشم او را کشتى ! و شتابان به قصد رفتن پیش على بیرون آمد. ولى ابن ملجم بر او پیشى گرفت و على را ضربت زده بود و حجر در حالى که رسید که مردم فریاد مى کشیدند : امیرالمؤ منین کشته شد.

ابوالفرج مى گوید : در مورد انحراف اشعث بن قیس از امیرالمؤ منین اخبار بسیارى است که شرح آن طولانى است ، از جمله حدیثى است که محمد بن حسین اشنانى ، از اسماعیل بن موسى ، از على بن مسهر، از اجلح ، از موسى بن النعمان براى من نقل کرد که اشعث بر خانه على علیه السلام آمد و اجازه ورود خواست . قنبر به او اجازه نداد. اشعث به بینى قنبر زد و آنرا خون آلود کرد. امیرالمؤ منین علیه السلام بیرون آمد و مى فرمود : اى اشعث ! مرا با تو چه کار است ؟ به خدا سوگند، آنگاه که اسیر دست برده ثقیف شوى مویهاى ریز بدند از بیم به لرزه در مى آید. گفته شد : اى امیرالمومنین برده ثقیف کیست ؟ فرمود : غلامى از ایشان است که هیچ خاندانى از عرب را باقى نمى گذارد و مگر اینکه آن را به خوارى و زبونى مى افکند. گفته شد : اى امیرالمؤ نین ، چند سال ولایت مى کند یا چند سال در مقام خود باقى مى ماند؟ فرمود اگر به آن برسد بیست سال

ابوالفرج همچنین مى گوید : محمد بن حسن اشنانى با اسنادى که آنرا ذکر کرده است براى من نقل کرد که اشعث به حضور على آمد و گفتگویى کرد که على علیه السلام به او درشتى کرد. اشعث ضمن سخنان خود تعرض زد که بزودى على را غافلگیر خواهد کرد و على علیه السلام به او فرمود : آیا مرا از مرگ بیم مى دهى و مى ترسانى ! به خدا سوگند، من اهمیت نمى دهم که من به مرگ درآیم یا مرگ به من درآید.

ابوالفرج مى گوید : ابومخنف مى گفت : پدرم از عبدالله بن محمد ازدى  نقل مى کرد که مى گفته است من در آن شب همراه گروهى از مردم شهر در مسجد بزرگ کوفه نماز مى گزاردم و آنان معمولا تمام شبهاى ماه رمضان را از آغاز تا پایان شب نماز مى گزاردند. در این هنگام چشم من به چند مرد افتاد که نزدیک دهلیز نماز مى گزارند و همگان پیوسته در حال قیام و رکوع و سجود و تشهد بودند، گویى خسته نمى شوند. ناگاه در سپیده دم على علیه السلام آمد و به سوى ایشان رفت و با صداى بلند مى گفت : نماز، نماز! من نخست درخشش شمشیرى را دیدم و سپس شنیدم کسى مى گوید : (اى على ! حکمیت خاص خداوند است و از آن تو نیست ) سپس درخشش شمشیر دیگرى را دیدم و صداى على علیه السلام را شنیدم که مى فرمود : این مرد از دست شما نگریزد.

ابوالفرج مى گوید : درخشش شمشیر نخست از شمشیر شبیب بن بجیره بوده است که ضربتى زده و خطا کرده است و شمشیرش بر لبه طاق خورده است و درخشش شمشیر دوم از ابن ملجم بوده است که ضربه خود را بر وسط فرق سر على علیه السلام فرود آورده است . مردم از هر سو بر آن دو حمله کردند و هر دو را گرفتند.

ابومخنف مى گوید : قبیله همدان مى گویند مردى از ایشان که کنیه ابوادماء بوده ابن ملجم را گرفته است . دیگران گفته اند چنین نیست مغیره بن حارث بن عبدالمطلب قطیفه یى را که در دست داشت بر ابن ملجم افکند و او را بر زمین زد و شمشیر را از دستش ‍ بیرون کشید و او را آورد.گوید : شبیب بن بجیره گریزان از مسجد بیرون زد مردى او را گرفت و بر زمین افکند و بر سینه اش نشست و شمشیرش از دستش ‍ بیرون کشید تا او را بکشد، در این هنگام متوجه شد که مردم آهنگ او دارند ترسید که مبادا شتاب کنند و خود او را بکشند این بود که از سینه اش برخاست و او را رها کرد و شمشیر را از دست خود افکند و شبیب هم گریخت و به خانه خود رفت . در این هنگام پسر عمویش وارد خانه شد که پارچه حریر را از سینه اش مى گشاید، به او گفت : این چیست ؟ شاید تو امیرالمؤ منین را کشته اى ،؟ او که خواست بگوید : نه گفت : آرى . پسر عمویش رفت و شمشیر خود را برداشت و چندان بر او شمشیر زد تا او را کشت .

او مخنف مى گوید : پدرم براى من از قول عبدالله بن محمد ازدى نقل کرد که مى گفته است ابن ملجم را به حضور على علیه السلام بردند من هم همراه کسانى که رفته بودند بودم و شنیدم على علیه السلام مى فرمود : جان در برابر جان . اگر مردم او را همانگونه که مرا کشته است بکشید و اگر سلامت یافتم درباره او خواهم اندیشید. ابن ملجم گفت : این شمشیر را به هزار درهم خریده ام و به هزار درهم آنرا زهر آلود کرده ام و اگر ضربه این شمشیر خیانت ورزد خدایش از من دور گرداند. در این هنگام ام کلثوم خطاب به ابن ملجم گفت : اى دشمن خدا، امیرالمؤ منین را کشتى ! گفت : من پدر ترا کشتم . ام کلثوم گفت : اى دشمن خدا امیدوارم خطرى براى او نباشد. گفت : مى بینم که بر على گریه مى کنى ، به خدا سوگند، او را ضربتى زدم که اگر میان همه مردم زمین تقسیم شود همه را خواهد کشت

ابوالفرج مى گوید : ابن ملجم را از حضور على علیه السلام بیرون بردند و او این ابیات را مى خواند :(اى دختر برگزیدگان ! ما ضربتى سخت بر ابوالحسن زدیم بر جلو سرش ؟ از آن خون بیرون جهید…)گوید : و چون مردم از نماز صبح برگشتند ابن ملجم را احاطه کردند و گوشت بدن او را با دندانهاى خویش گاز مى گرفتند، گویى درندگان هستند و مى گفتند : اى دشمن خدا، دیدى چه کردى ؟ بهترین مردم را کشتى و امت محمد را هلاک ساختى ! و او همچنان ساکت بود و سخن نمى گفت .

ابوالفرج گوید : ابومخنف ، از ابوالطفیل نقل مى کرد که پس از آنکه ابن ملجم على علیه السلام را ضربت زده بود صعصعه بن صوحان اجازه ورود خواست که از على علیه السلام عیادت کند، و به کسى اجازه ملاقات داده نمى شد. صعصعه به کسى که اجازه ورود مى داد گفت : از قول من به على علیه السلام بگو : اى امیرالمؤ منین ! خداوند در زندگى و مرگ بر تو رحمت آورد! که همانا خداوند در سینه تو سخت بزرگ بود و تو به ذات خداوند سخت دانا بودى . آن شخص گفتار صعصعه را به امیرالمؤ منین ابلاغ کرد. فرمود به او بگو : خداوند ترا هم رحمت فرماید که مردى کم زحمت و بسیار یارى دهنده بودى .

ابوالفرج مى گوید : سپس طبیب هاى کوفه را براى معاینه جمع کردند و هیچکس از ایشان در مورد زخم على علیه السلام داناتر از اثیر بن عمروبن هانى سکونى نبود. او پزشکى صاحب کرسى بود که زخمها را معالجه مى کرد و جزو چهل نوجوانى بود که ابن ولید آنرا در جنگ عین التمر به اسارت گرفته بود. اثیر همینکه به زخم امیرالمؤ منین علیه السلام نگریست ریه و شش گوسفندى را که هماندم کشته باشند خواست و رگى از آن بیرون کشید و داخل زخم کرد و آهسته در آن دمید و سپس بیرون آورد و بر آن رگ سپیدى هاى مغز چسبیده بود. او گفت : اى امیرالمؤ منین ! وصیت خود را انجام ده که ضربت این دشمن خدا به مغز سرت اصابت کرده است . در این هنگام على علیه السلام کاغذ و دوات خواست و وصیت خود را به این شرح مرقوم داشت :بسم الله الرحمن الرحیم . این چیزى است که امیرالمؤ منین على بن ابیطالب به آن وصیت مى کند. نخست گواهى مى دهد که خدایى جز خداوند یگانه نیست و اینکه محمد بنده و رسول اوست که خداوند او را با هدایت و دین حق گسیل فرموده است تا آنرا بر همه ادیان پیروز سازد، هر چند مشرکان ناخوش داشته باشند. درودها و برکتهاى خداوند بر او باد!(همانا نماز و پرستش و زندگى و مردن من براى خداى پروردگار جهانیان است . او را انبازى نیست . به این مامور شدم و من نخستین گردن نهندگانم .)

 اى حسن ! تو و همه فرزندان و افراد خاندان خویش و هر کس را که این نامه من به او مى رسد سفارش مى کنم به ترس از خداوند که پروردگار ما و شماست . (و نباید بمیرد مگر آنکه مسلمان منقاد باشید)  (و همگان به ریسمان خدا چنگ زنید و پراکنده مشوید)  که من خود شنیدم رسول خدا مى فرمود : (اصلاح و رفع کدورت میان اشخاص بهتر از همه نمازها و روزهاى مستحبى است و آنچه که مایه تباهى و نابودى دین است ایجاد کدورت و فساد میان اشخاص است). و هیچ نیرو و یارایى جز به خداوند برتر و بزرگ نیست . به ارحام خویش بنگرید و پیوند خویشاوندى را رعایت کنید تا خداوند حساب شما را بر شما سبک فرماید.

خدا را خدا در مورد یتیمان مبادا که آنان را با بى توجهى و ستم خود گرسنه بدارید یا آنکه مجبور شوند خواسته خویش را تکرار کنند. خدا را خدا در مورد همسایه هایتان که این وصیت و سفارش رسول خدا صلى الله علیه و آله است همواره ما را در مورد ایشان سفارش مى فرمود تا آنجا که پنداشتیم خداوند بزودى براى آنان سهمى از میراث منظور خواهد فرمود. خدا را خدا را در مورد قرآن ، هیچکس در عمل به احکام آن بر شما پیشى نگیرد. خدا را خدا را در نماز که ستون دین شماست . خدا را خدا در روزه ماه رمضان که سپر آتش است . خدا را خدا در مورد جهاد با اموال و جانهاى خود. خدا را خدا در پرداخت زکات اموال خودتان که خشم پروردگارتان را خاموش مى کند. خدا را خدا را در مورد اهل بیت پیامبرتان ، مبادا که میان شما بر ایشان ستم شود. خدا را خدا را در مورد یاران پیامبرتان که رسول خدا صلى الله علیه و آله در مورد ایشان سفارش فرموده است . خدا را خدا را در مورد درویشان و بینوایان ، آنانرا در زندگى و وسایل معیشت خود شریک سازید.

خدا را خدا را درباره آنچه دستهاى شما مالک آن است (بردگان و جانوران ) که این آخرین سفارش پیامبر صلى الله علیه و آله بود و فرمود : (شما را در مورد دو گروه ناتوان که در تصرف شمایند سفارش مى کنم .) و باز بر نماز مواظبت کنید نماز. و در راه خدا از سرزنش سرزنش کننده مترسید تا خداوند کسى را که بر شما آهنگ ستم دارد و نیت بد، از شما کفایت فرماید. براى مردم سخن پسندیده بگویید، همانگونه که خداوندتان به آن فرمان داده است . امر به معروف و نهى از منکر را رها مکنید که کسى دیگر غیر از شما آنرا بر عهده بگیرد و در آن صورت دعا مى کنید و پذیرفته نمى شود. بر شما باد به فروتنى و مهرورزى و گذشت و بخشش . و از بریدن و پراکندگى و پشت به یکدیگر کردن بپرهیزید، (بر نیکى و پرهیزگارى یکدیگر را یارى دهید و در گناه و سرکشى یکدیگر را یارى مدهید و از خداوند بترسید که خداوند سخت عقوبت کننده است ) خداوند شما خاندان را حفظ فرماید و سنت پیامبرش را میان شما نگهدارد. شما را به خداوند به ودیعه مى سپرم که او بهترین ودیعه داران است . و سلام و رحمت خداوند بر شما باد.

ابوالفرج مى گوید : ابوجعفر محمد بن جریر طبرى با اسنادى که در کتاب خود آورده است از قول ابوعبدالرحمان سلمى براى من نقل کرد که مى گفته است : حسن بن على علیه السلام بن من گفت : آن شب از حجره خود بیرون آمدم ، پدرم در نمازخانه خود نماز مى گزارد، به من گفت : پسرکم امشب را شب زنده دار بودم که اهل خانه را بیدار کنم ، زیرا شب هفدهم رمضان  است و در صبح آن جنگ بدر بوده است ؛ لحظه یى خواب چشمانم را در ربود و پیامبر صلى الله علیه و آله براى من آشکار شدند. عرضه داشتم : اى رسول خدا چه بسیار کژى و ستیز که از امت تو دید. فرمود : بر آنان نفرین کن . گفتم : پروردگارا به جاى ایشان بهتر از ایشان به من عنایت کن و به جاى من بدتر از من به آنان بده .

حسن علیه السلام گوید : در این هنگام ابن ابى النباح  آمد و اعلان وقت نماز کرد. پدرم بیرون رفت من هم پشت سرش رفتم . آن دو او را در میان گرفتند. ضربه شمشیر یکى از آن دو بر طاق خود ولى دیگرى ضربه خود را بر سر على علیه السلام فرود آورد.

ابوالفرج گوید : احمد بن عیسى ، از حسین بن نصر، از زید بن معدل ، از یحیى بن شعیب ، از ابى مخنف ، از فضیل بن خدیج ، از اسود کندى و اجلح نقل مى کند که هر دو مى گفته اند : على علیه السلام در شصت و چهار سالگى به سال چهارم هجرت در شب یکشنبه بیست و یکم ماه رمضان رحلت فرموده است و پسرش حسن علیه السلام و عبدالله بن عباس او غسل دادند و او را در سه پارچه که پیراهن در آن نبود کفن کردند و پسرش حسن علیه السلام بر او نماز گزارد و پنج تکبیر گفت و هنگام سپیده دم و نماز صبح در رحبه ، جایى که به سوى درهاى قبیله کنده است به خاک سپرده شد.

این روایت ابومخنف است . ابوالفرج مى گوید : احمد بن سعید، از یحیى بن حسن علوى ، از یعقوب بن زید، از ابن ابى عمیره ، از حسن بن على خلال ، از پدربزرگش نقل مى کند که مى گفته است : به حسین بن على علیه السلام گفتم : امیرالمؤ منین علیه السلام را کجا به خاک سپردید؟ گفت : جسدش را شبانه از خانه بیرون آوردیم و از کنار منزل اشعث بن قیس گذشتیم ، سپس پشت کوفه ، کنار (غرى ) به خاک سپردیم .مى گویم : این روایت حق و صحیح و آشکار است و کار بر آن استوار است و در گذشته هم گفتیم که فرزندان مردم از همگان به محل قبر پدران خویش آگاهترند، و همین قبرى که در غرى (نجف ) قرار دارد همان است که فرزندان و اعقاب على علیه السلام در زمانهاى گذشته و نزدیک آنرا زیارت کرده اند و مى گویند : این گور پدر ماست . هیچکس از شیعه و دیگران در این مورد شک و تردیدى ندارد. منظورم از فرزندان و اعقاب على علیه السلام کسانى از نسل حسن و حسین و دیگر فرزندان اوست که متقدمان و متاخران ایشان جز همین قبر را زیارت نکرده و کنار آن نایستاده اند.

ابوالفرج عبدالرحمان بن على بن جوزى در کتاب تاریخ خود که به امنتظم معروف است ضمن شرح حال ؛ و در گذشت ابوالغنایم محمد بن على بن میمون نرسى که به سبب خوبى قرائت قرآن معروف به ابى (یعنى ابى بن کعب ) بود چنین مى نویسد : ابوالغنایم در سال پانصد و ده درگذشت او از محدثان مورد وثوق و حافظ کوفه و از شب زنده داران و اهل سنت بود و مى گفت : در کوفه کسى که بر مذهب اهل سنت و از اصحاب حدیث باشد غیر از من وجود ندارد. و مى گفت : در کوفه سیصد تن از اصحاب پیامبر صلى الله علیه و آله درگذشتند، قبر هیچکدام از ایشان جز قبر امیرالمؤ منین معروف و شناخته شده نیست و آن همین قبرى است که هم اکنون هم مردم آنرا زیارت مى کنند. جعفر بن محمد علیه السلام و پدرش محمد بن على علیه السلام به عراق آمدند و آنرا زیارت کردند و در آن هنگام گور معروف شناخته شده و آشکارى نبود و بر آن خاربنهایى رسته بود، تا اینکه محمد بن زید، داعى سالار دیلم  آمد و قبر را آشکار ساخت .

از یکى از پیرمردان عاقل کوفه که به او اعتماد دارم درباره این سخن خطیب ابوبکر بغدادى که در تاریخ بغداد گفته است(گروهى مى گویند این قبرى که در ناحیه غرى قرار دارد و شیعه آنرا زیارت مى کنند گوره مغیره بن شعبه است ) پرسیدم ، گفت : آنان که چنین مى گویند اشتباه کرده اند گور مغیره و گور زیاد در ناحیه ثویه از سرزمین کوفه است و ما هر دو گور را مى شناسیم و این موضوع را از قول پدران و نیاکان خود نقل مى کنیم . و براى من ابیات زیر را که شاعر در مرثیه زیاد سروده و ابوتمام آنرا در حماسه آورده است خواند که چنین است : (خداوند برگورى که در ناحیه ثویه است و باد بر آن گرد و خاک مى افشاند دورد مى فرستد و آنرا تطهیر کناد..)

همچنین از نقیب طالبى قطب الدین ابوعبدالله حسین بن اقساسى که خدایش رحمت کناد، در این باره پرسیدم : گفت : هر کس که این موضوع را براى تو گفته است که گور زیاد در ثویه است صحیح گفته است و ما و تما مردم کوفه محل گورهاى ثقیفیان را مى دانیم و تا امروز هم گورستان آنان معروف است و قبر مغیره همانجاست ولى چون خس و خاشاک و شوره زار است با گذشت روزگار آثار آن از میان رفته است و درست مشخص نیست و گورها درهم و برهم شده است . سپس گفت : اگر مى خواهى تحقیق کنى که گور مغیره در گورستان مردم ثقیف است به کتاب الاعانى ابوالفرج على بن حسن مراجعه کن و ببین در شرح حال مغیره چه مى گوید و او اظهار مى دارد که مغیره در گورستان مردم ثقیف مدفون است و سخن ابوالفرج که ناقدى روشن ضمیر و آگاه است ترا کافى خواهد بود. من شرح حال مغیره را در کتاب اغانى مورد برسى قرار دادم و دیدم همانگونه است که نقیب گفته است .

ابوالفرج اصفهانى مى گوید : مصقله بن هبیره شیبانى با مغیره در موردى منازعه و ستیز داشت ، مغیره در سخن خود تواضع کرد و میدان داد تا آنجا که مصقله بر پیروزى بر او طمع بست و بر او برترى جست و دشنامش داد و به مغیره گفت : من شباهتهایى از خودم در پسرت عروه مى بینم ! مغیره در مورد این سخو او گواهانى گرفت و سپس او را پیش شریح قاضى آورد و علیه او اقامه دلیل کرد و شریح به مصقله حد تهمت زد و مصقله سوگند خورد که هرگز در شهرى که مغیره در آن ساکن باشد اقامت نکند و تا هنگامى که مغیره مرد وارد کوفه نشد. پس از مرگ او به کوفه آمد، گروهى با او ملاقات کردند و بر او سلام دادند، هنوز از پاسخ به سلام ایشان کاملا آسوده نشده بود که از ایشان پرسید : گورستان ثقفیان کجاست ؟ او را آنجا راهنمایى کردند. گروهى از بردگان و وابستگان او شروع به جمع کردن سنگ کردند. مصقله پرسید : چرا چنین مى کنید؟ گفتند : پنداشتیم مى خواهى گوره مغیره را سنگباران کنى گفت آنچه در دست دارید بیفکنید و دور بریزید. سپس کنار گور مغیره ایستاد و گفت : به خدا سوگند، تا آنجا که مى دانم براى دوست خود نافع و براى دشمن خود سخت زیانبخش بودى و مثل تو همانگونه است که مهلهل در مورد برادر خود کلیب سروده و چنین گفته است : (همانا زیر این سنگها دور اندیشى عزم استوار و دشمنى ستیزه جو که از چنگ او رهایى ممکن نیست آرمیده است …) 

ابوالفرج مى گوید : اما در مورد ابن ملجم ، امام حسن بن على پس از دفن امیرالمومنین او را احضار کرد و فرمان داد گردنش را بزنند. ابن ملجم گفت : اگر مصلحت بدانى از من عهد و پیمان بگیر و بگذار به شام بروم و ببینم دوست من نسبت به معاویه چه کرده است ، اگر او را کشته است چه بهتر و گرنه معاویه را مى کشم و سپس پیش تو بر مى گردم و دست در دست تو مى نهم تا در مورد من فرمان خود را صادر کنى . حسن فرمود : هرگز! به خدا سوگند، آب سرد نخواهى نوشید تا روانت به دوزخ در آید. و گردنش را زدند. ام هیثم دختر اسود نخعى از امام حسن استدعا کرد لاشه او را در اختیارش بگذارد و امام حسن آنرا به او واگذاشت و ام هیثم آنرا در آتش سوزاند.

ابن ابى میاس فزارى که از شاعران خوارج است در باره کابین قطام چنین سروده است :هرگز بخشنده یى از میان توانگران و بینوایان ندیده ام که کابینى چون کابین قطام بپردازد؛ سه هزار درهم و غلام و کنیزى و ضربت زدن به على با شمشیر برنده استوار. هیچ کابینى هر چه گران باشد از على گرانتر نیست و هر هجومى کوچکتر از هجوم ابن ملجم است .) 

عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب چنین سروده است :(على در عراق ریش خود را به دست گرفت و جنباند و سخنى که سوگ آن بر هر مسلمانى بزرگ بود. گفت : بزودى براى این حاثه یى پیش مى آید و بدبخت ترین مردم آنرا با خون خضاب خواهد ساخت …) 

ابوالفرج اصفهانى مى گوید : عمویم حسن بن محمد گفت : محمد بن سعد از قول یکى از افراد خاندان عبدالمطلب ، که نام او را نبرد، این اشعار را که در مرثیه على علیه السلام سروده است براى من خواند :(اى گور سرور ما که انباشته از بزرگوارى بود، اى گور! درود خدا بر تو باد. گورى را که تو در آن آرامیده اى بر فرض که در سرزمین آن باران نبارد زیانى نمى رسد که بخشش دست تو بر زمین بخشش مى بارد و کنار تو از سنگ خارا برگ مى روید. به خدا سوگند اگر هر کس را که بیابم در قبال خون تو بکشم باز هم انتقام خون خود را از دست داده ام )

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۳ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۴۱

خطبه ۶۸ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)(نکوهش یاران)

۶۸ و من کلام له ع فی ذم أصحابه

کَمْ أُدَارِیکُمْ کَمَا تُدَارَى الْبِکَارُ الْعَمِدَهُ- وَ الثِّیَابُ الْمُتَدَاعِیَهُ- کُلَّمَا حِیصَتْ مِنْ جَانِبٍ تَهَتَّکَتْ مِنْ آخَرَ- کُلَّمَا أَطَلَّ عَلَیْکُمْ مِنْسَرٌ مِنْ مَنَاسِرِ أَهْلِ الشَّامِ- أَغْلَقَ کُلُّ رَجُلٍ مِنْکُمْ بَابَهُ- وَ انْجَحَرَ انْجِحَارَ الضَّبَّهِ فِی جُحْرِهَا وَ الضَّبُعِ فِی وِجَارِهَا- الذَّلِیلُ وَ اللَّهِ مَنْ نَصَرْتُمُوهُ- وَ مَنْ رُمِیَ بِکُمْ فَقَدْ رُمِیَ بِأَفْوَقَ نَاصِلٍ- إِنَّکُمْ وَ اللَّهِ لَکَثِیرٌ فِی الْبَاحَاتِ قَلِیلٌ تَحْتَ الرَّایَاتِ- وَ إِنِّی لَعَالِمٌ بِمَا یُصْلِحُکُمْ وَ یُقِیمُ أَوَدَکُمْ- وَ لَکِنِّی وَ اللَّهِ لَا أَرَى إِصْلَاحَکُمْ بِإِفْسَادِ نَفْسِی- أَضْرَعَ اللَّهُ خُدُودَکُمْ وَ أَتْعَسَ جُدُودَکُمْ- لَا تَعْرِفُونَ الْحَقَّ کَمَعْرِفَتِکُمُ الْبَاطِلَ- وَ لَا تُبْطِلُونَ الْبَاطِلَ کَإِبْطَالِکُمُ الْحَق‏

مطابق نسخه ۷۰ صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۶۸)
از سخنان آن حضرت در نکوهش یاران خود 

(در این خطبه که در نکوهش یاران خود ایراد فرموده است و با عبارت : ( کم اداریکم کماتدارى البکار العمده و الثیاب المتداعیه ) (تا چند با شما مدارا کنم همانگونه که با شتران جوان فرسوده کوهان و جامه هاى ژنده مدارا مى کنند) شروع مى شود، پس از توضیح برخى از لغات و اصطلاحات نخست اشعارى در نکوهش ترس و سپس اخبار برخى از افراد مشهور به ترس را آورده است که برخى از آنها در کمال لطافت است )

اخبار ترسویان و برخى از داستانهاى لطیف ایشان 

از جمله اخبار ایشان داستانهایى است که ابن قتیبه در کتاب عیون الاخبار نقل کرده است . او مى گوید : روزى معاویه عمروعاص را دید و خندید. عمرو گفت : اى امیرالمومنین ! خداوند لبت را همواره خندان بدارد، از چه چیز خندیدى ؟ گفت : از حضور ذهن تو در آشکار ساختن عورت خودت در جنگ با پسر ابوطالب مى خندم و به خدا سوگند، على را بزرگوار و بسیار بخشنده یافتى و حال آنکه اگر مى خواست مى توانست تر بکشد. عمرو گفت : اى امیرالمومنین به خدا سوگند من در آن هنگام که على ترا به جنگ تن به تن دعوت کرد به جانب راست تو بودم ، چشمهایت از بیم کژ شد و نفس در سینه ات بند آمد و چیزها از تو ظاهر شد که خوش نمى دارم براى تو بازگو کنم . بنابراین ، بر خویشتن بخند یا خندیدن را رها کن .

ابن قتیبه مى گوید : حجاج در حالى که زره بر تن و عمامه سیاهى بر سر داشت و کمانى عربى و تیردان بر دوش افکنده بود پیش ولید بن عبدالملک آمد. ام البنین دختر عبدالعزیز مروان که در آن هنگام همسر ولید بود به ولید پیام فرستاد و گفت : این مرد عرب که سراپا پوشیده از سلاح است در خلوت پیش تو چه کار دارد و حال آنکه تو فقط یک پیرآهن بر تن دارى ؟ ولید به همسرش پیام فرستاد که آن مرد حجاج است . ام البنین فرستاده را برگرداند و گفت : به خدا سوگند، اگر فرشته مرگ با تو خلوت کند براى من خوشتر از این است که حجاج با تو خلوت کند. ولید خندید و سخن او را براى حجاج نقل کرد و با او به شوخى پرداخت . حجاج گفت : اى امیرالمؤ منین با زنان خنده و شوخى را با یاوه گویى میامیز و اسرار خود را با آنان بازگو مکن و آنان را از کید و مکر خویش آگاه مگردان که زن گیاه خوشبوست نه کارفرما و غیره .چون حجاج برگشت ، ولید پیش همسر خویش باز آمد و سخن حجاج را براى او نقل کرد.

ام البنین به ولید گفت : اى امیرالمؤ منین امروز خواسته و نیاز من از تو این است که به حجاج فرمان دهى فردا در حالى که سراپا پوشیده در سلاح باشد پیش من آید. ولید پذیرفت . فرداى آن روز حجاج نزد ام البنین آمد. نخست تا مدتى او را نپذیرفت و سپس به او اجازه ورود داد؛ ولى اجازه نشستن نداد و حجاج همچنان برپاى بود؛ ام البنین به حجاج گفت : اى حجاج ! گویا تو به سبب آنکه پسر زبیر و پسر اشعث را کشته اى بر امیرالمؤ منین منت مى نهى ؟ و حال آنکه به خدا سوگند، اگر نه این است که خدا مى داند تو بدترین خلق اویى ترا گرفتار سنگسار کردن کعبه محترم و کشتن پسر ذات الناطقین (یعنى عبدالله بن زبیر) که نخستین مولود در اسلام است ، نمى فرمود.

اما این سخنت که امیرالمومنین را از شوخى و خنده کردن با زنان و لذتجویى و کامیابى از ایشان منع کرده اى ، آرى اگر ایشان فرزندانى چون تو بزایند که چه نیکو گفته اى و این پیشنهادت را باید پذیرفت و اگر قرار باشد فرزندانى چون امیرالمؤ منین بزایند بدیهى است که نباید سخن ترا بپذیرد، به خدا سوگند، در آن هنگام که تو سخت گرفتار بودى و نیزه هاى دشمن بر تو سایه افکنده بود و جنگ و ستیز سرگرمت مى داشت زنان امیرالمؤ منین عطر و مشکى را که مى بایست در زلفهاى خود بکار برند براى پرداخت حقوق مردم شام مى فروختند و امیرالمؤ منین در نظر ایشان محبوب تر از پدران و پسران ایشان بود و خداوند ترا به سبب دوستى ایشان با امیرالمؤ منین از دست دشمن نجات داد. خدا بکشد آن کسى را که به تو مى نگریست و نیزه غزاله میان شانه هایت بود، و چنین سرود :(بر من همچون شیر است و حال آنکه در جنگها همچون شتر مرغ بدون حرکت است که از صداى سوت زدن رم مى کند، اى کاش در جنگ به نبرد با غزاله مى پرداختى یا آنکه دلت میان بال پرنده یى قرار مى داشت .)

ام البنین سپس به کنیزکان خود فرمان داد او را بیرون کنند و او را بیرون کردند. دیگر از داستانهاى نغز ترسویان داستان زیر است که آن را هم ابن قتیبه در کتاب عیون الاخبار آورده است :مى گوید : پیرمردى از خاندان نهشل بن دارم به نام عروه بن مرثد که کنیه اش
ابوالاغر بود در بصره میان خواهر زادگان خویش که از قبیله ازد بودند در کوچه بنى مازن زندگى مى کردند. قضا را در ماه رمضان مردان آن کوچه به کشتزارها و زنان براى گزاردن نماز به مسجد رفته بودند و جز تنى چند از کنیزان کسى در خانه باقى نمانده بود، شبى سگى ولگرد در خانه یى را گشوده دید، داخل شد در هم از روى او بسته شد. یکى از کنیزان صدایى شنید، پنداشت دزدى است که به خانه در آمده است . کنیزى خود را ابوالاغر رساند و این خبر را به او داد.

ابوالاغر گفت : دزد از ما چه مى خواهد؟ عصاى خود را برداشت و آمد و کنار در خانه ایستاد و گفت : هان ! اى فلان ، به خدا سوگند من ترا مى شناسم ، آیا از دزدهاى بنى مازنى که باده ترشیده بدى آشامیده اى و چون بر سرت اثر گذاشته است با خود پنداشته و در این آرزو بر آمده اى و گفته اى : به خانه هاى بنى عمرو دستبرد بزنم که مردانشان غائبند و زنهایشان در مسجد نماز مى گزارند و مى توانم از اموال ایشان چیزى بدزد. بدا به حال تو! به خدا سوگند، آزادگان چنین نمى کنند و خدا را گواه مى گیرم که اگر بیرون نیایى چنان بانگ نافرخنده یى مى زنم که در قبیله عمرو و حنظله به یکدیگر رویاروى شوند و به شمار ریگهاى بیابان مردان از این سو و آن سو فرا رسند و ترا فرو گیرند و اگر چنین کنم در آن صورت تو بدبخت ترین فرزندان خواهى بود.

ابوالاغر همینکه دید پاسخى نمى دهد شروع به نرمى کرد و با ملایمت گفت : پدرم فداى تو باد! پوشیده بیرون آى و به خدا سوگند، خیال نمى کنم مرا بشناسى که اگر مرا مى شناختى به گفتارم قانع مى شدى و به این خواهرزادگان مهربان و نیکوکارم اطمینان پیدا مى کردى ، قربانت گردم ! من ابوالاغر نهشلى و دایى این قوم و همچون چشم ایشانم . آنان از فرمان من سرپیچى نمى کنند و امشب زیانى به تو نمى رسد و تو در امان خواهى بود، وانگهى مرا دو جامه نرم و پاکیزه است که خواهرزاده نیکوکارم به من بخشیده است یکى از آن دو را براى خود بردار که به فرمان خدا و رسول بر تو حلال باد.

سگ چون سخن ابوالاغر را مى شنید آرام و بى حرکت مى ماند و چون ابوالاغر سکوت مى کرد به جست و خیر مى پرداخت و در جستجوى راه گریز برآمد. ابوالاغر هیاهویى کرد و باز خندید و خطاب به سگ گفت : اى فرومایه ترین مردم ! مگر نمى بینى که امشب من در این هستم و تو در آن سو؟ کنیزکان سیاه و سپید جمع شده اند و تو دم بر مى آورى و گاه خاموش مى شوى و چون من سکوت مى کنم به جست و خیز بر مى آیى و آهنگ بیرون مى کنى ؟ به خدا سوگند، اگر بیرون نیایى در این خانه در مى آیم . چون مدت توقف ابوالاغر بر در خانه دراز شد یکى از کنیزکان آمد و گفت : به خدا سوگند، این مرد عربى دیوانه است . من که در این خانه چیزى نمى بینم ، در را گشود و سگ گریزان از خانه بیرون آمد و در حالى که ابواالاغر خود را از او کنار کشید و پاهایش سست شد و بر پشت افتاد و مى گفت : به خدا سوگند، داستانى چون امشب ندیده بود. این که فقط سگى بود و اگر مى دانستم خودم بر او حمله مى بردم .

نظیر این داستان داستان ابوحیه نمیرى است که سخت ترسو بوده است . گویند ابوحیه را شمشیرى بوده که در میان آن و چوب فرقى وجود نداشته است ، خودش آنرا (لعاب المنیه ) مى نامیده است . یکى از همسایگانش حکایت مى کند و مى گوید : شبى ابوحیه را دیدم که شمشیرش را کشیده و مى گوید : اى کسى که گول خورده اى و نسبت به ما گستاخى کرده اى ، به خدا سوگند، چه بدچیزى براى خود برگزیده اى ، خیرى اندک و شمشیرى کشیده که (لعاب المنیه )است و نامش را شنیده اى ، صولت آن مشهور است و خطا نمى کند. تو خود بیرون بیا تا ترا عفو کنم و مگذار که من به قصد عقوبت تو بر تو وارد شوم . به خدا سوگند، اگر من قبیله قیس را فرا خوانم فضا را انباشته از سواران و پیادگان براى جنگ با تو مى کنند. سبحان الله ! چه گروه بسیار و فرخنده اى که در آن صورت میان موج آن فروخواهى شد و از آن گریزى نخواهى یافت .

گوید : در این هنگام بادى وزید در حجره باز شد و سگى شتابان بیرون آمد و گریخت . ابوحیه بر جاى خود خشک شد و پاهایش ‍ لرزید و در افتاد. زنان قبیله پیش او دویدند و گفتند : اى ابوحیه آرام بگیر و آسوده خاطر باش که سگى بود. او نشست و مى گفت : سپاس خداوندى که ترا به صورت سگ در آورد و جنگ را از من کفایت فرمود.

مغیره بن سعید عجلى همراه سى مرد در پشت کوفه قیام کرد و چون حمله آورد خالد بن عبدالله قسرى امیر عراق بر منبر بود و خطبه مى خواند، چنان عرق کرد و نگران و سرگردان شد که فریاد مى کشید آب به من بدهید آب . ابن نوفل در این مورد او را هجو گرفته و اشعارى سروده است که از جمله این دو بیت است .

(تو به هنگام خروج مغیره که برده یى سفله بود از ترس و بانگ هیاهوى ایشان برخود ادرار کردى ، از بیم فریاد برداشتى که به من آب بیاشامانید و سپس بر تخت شاشیدى .)
دیگرى هم او را هجو گفته و چنین سروده است :(از بیم و وحشت بر منابر ادرار کرد و چون براى گریز کوشش مى کرد آب خواست .)

و از جمله سخنان ابن مقفع در نکوهش ترس این است : ترس ، خود مایه مرگ و آزمندى مایه محرومیت است در آنچه دیده و شنیده اى بنگر و دقت کن آیا کسانى که به جنگ روى آورده اند بیشتر کشته شده اند یا آنان که گریخته اند؟ و بنگر و ببین هر کس به نحو پسندیده و با کرامت از تو چیزى مى طلبد سزاوارتر به بخشیدن است و نفس تو در بخشش به او آرامتر است یا آن کس که با حرص و آز مطالبه مى کند؟

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۳ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۱۷

خطبه ۶۶ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)( سقیفه)

الجزء السادس

تتمه الخطب و الأوامر

بسم الله الرحمن الرحیم- الحمد لله رب العالمین- و الصلاه و السلام على خیر خلقه محمد و آله الطاهرین

۶۶ و من کلام له ع فی معنى الأنصار

– قَالُوا: لَمَّا انْتَهَتْ إِلَى أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع أَنْبَاءُ السَّقِیفَهِ- بَعْدَ وَفَاهِ رَسُولِ اللَّهِ ص- قَالَ ع مَا قَالَتِ الْأَنْصَارُ- قَالُوا قَالَتْ مِنَّا أَمِیرٌ وَ مِنْکُمْ أَمِیرٌ- قَالَ ع فَهَلَّا احْتَجَجْتُمْ عَلَیْهِمْ- بِأَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص وَصَّى بِأَنْ یُحْسَنَ إِلَى مُحْسِنِهِمْ- وَ یُتَجَاوَزَ عَنْ مُسِیئِهِمْ- قَالُوا وَ مَا فِی هَذَا مِنَ الْحُجَّهِ عَلَیْهِمْ- فَقَالَ ع لَوْ کَانَ الْإِمَامَهُ فِیهِمْ لَمْ تَکُنِ الْوَصِیَّهُ بِهِمْ- ثُمَّ قَالَ ع فَمَا ذَا قَالَتْ قُرَیْشٌ- قَالُوا احْتَجَّتْ بِأَنَّهَا شَجَرَهُ الرَّسُولِ ص- فَقَالَ ع‏ احْتَجُّوا بِالشَّجَرَهِ وَ أَضَاعُوا الثَّمَرَه

مطابق نسخه ۶۷ صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۶۶)
از سخنان على علیه السلام درباره انصار

 گفته اند که چون اخبار سقیفه پس از رحلت رسول خدا صلى الله علیه و آله به اطلاع امیرالمؤ منینن علیه السلام رسید، فرمود : انصار چه گفتند. گفته شد : انصار گفتند : امیرى از ما و امیر از شما کار را بر عهده بگیرند. على علیه السلام فرمود :( فلا احتججتم علیهم بان رسول الله صلى علیه و سلم وصى بان یحسن الى محسنهم و یتجاوز عن مسیئهم … ) (اى کاش با آنان چنین احجاج مى کردید که پیامبر صلى الله علیه و آله سفارش فرمود که نسبت به نیکوکار ایشان یکى و از بدکار ایشان گذشت و عفو شود……) (در این خطبه که با عبارت فوق آغاز مى شود، ابن ابى الحدید ضمن شرح آن ، مطالب تاریخى زیر را آورده است ) :

در مباحث گذشته برخى از اخبار سقیفه را آوردیم . اینک مى گوییم : خبر سفارش کردن پیامبر صلى الله علیه و آله درباره انصار خبر صحیحى است که دو شیخ بزرگ ، یعنى محمد بن اسماعیل بخارى و مسلم بن حجاج قشیرى ، در صحیح خود آن را از انس بن – مالک آورده اند، که گفته است : ابوبکر و عباس ، که خدایشان از آن دو خشنود باد، به هنگام بیمارى رسول خدا صلى الله علیه و آله بر انجمنى گذشتند که مى گریستیم . آن دو پیش پیامبر صلى الله علیه و آله رفتند و این موضوع را به اطلاع وى رساندند. پیامبر صلى الله علیه و آله در حالى که کناره جامه یى را به صورت دستار بر سر بسته بود بیرون آمد و به منبر رفت – و پس از آن روز دیگر به منبر نرفت – نخست ستایش و سپاس خدا را بر زبان آورد و سپس فرمود :(به شما در مورد انصار سفارش مى کنم که گروه مورد اعتماد و اطمینان و یاران ویژه منند. همانا آنچه بر عهده آنان بود انجام دادن اینک آنچه براى ایشان است باقى مانده است . از نیکوکارشان بپذیرید و از بدکارشان درگذرید.)

و مقصود على علیه السلام درباره احتجاج کردن با انصار به استناد این سفارش این است که اگر پیامبر صلى الله علیه و آله مى خواست پیشوایى و امات در ایشان باشد به ایشان در مورد دیگران سفارش مى فرمود نه این که خطاب به دیگران در مورد آنان سفارش ‍ فرماید.
عمرو بن سعید بن عاص  هم که ملقب به اشد حق تعالى (کام گشاده و بلیغ ) است در گفتگوى خود با معاویه به همین موضوع نظر داشته است . و چنین بود که چون پدرش درگذشت او نوجوان بود، پیش معاویه رفت . معاویه از او پرسید : پدرت در باره ، به چه کسى سفارش کرده است ؟ او گفت : پدرم به من درباره دیگران سفارش کرده است و درباره من به کسى سفارش نکرده است . معاویه این سخن او را پسندید و گفت : این نوجوان سخن آور و بلیغ است و ملق به (اشدق )شد.

اما این گفتار امیرالمومنین که گفته است : (شگفتا! مهاجران به درخت نبوت احتجاج مى کنند و میوه آن را تباه مى سازند). سخنى است که نظیر آن مکرر در گفتارش آمده است . مانند این سخن که او فرموده است : (هر گاه مهاجران به دلیل قرب خود به پیامبر صلى الله علیه و آله بر انصار احتجاج کرده اند، همین دلیل در مورد ما بر مهاجران استوارتر است که اگر برهاین و حجت ایشان درست است به ما اختصاص دارد نه بر ایشان و اگر صحیح نیست ، ادعاى انصار صحیح و بر قوت خود باقى است .)نظیر همین معنى در سخن عباس به ابوبکر آمده که به او گفته است : (این ادعاى تو که ما درخت پیامبر صلى الله علیه و آله هستیم ، همانا که شما همسایگان آن درختید و حال آنک ما شاخه هاى آنیم .).

اخبار روز سقیفه  

ما اینک خبر سقیفه را مى آوریم . ابوبکر احمد بن عبدالعزیز جوهرى در کتاب سقفیه خود چنین مى گوید :احمد بن اسحاق ، از احمد بن سیار، از سعید بن کثیر بن عفیر انصارى براى من نقل کرد که چون پیامبر صلى الله علیه و آله رحلت فرمود، انصار در سقیفه بنى ساعده جمع شدند و گفتند : پیامبر صلى الله علیه و آله قبض روح شد. سعد بن عباده به پسرش قیس یا یکى دیگر از پسرانش گفت : من به سبب بیمارى نمى توانم سخن خود را به اطلاع مردم برسانم ، تو سخن مرا گوش بده و بلند بگو و آن را به مردم بشنوان . سعد سخن مى گفت پسرش گوش مى داد و با صداى بلند تکرار مى کرد تا به گوش قوم خود برساند. از جمله سخنان او پس از سپاس و ستایش خداوند این بود :

همانا شما را سابقه یى در دین و فضیلتى در اسلام است که براى هیچ قبیله عرب نیست . همانا رسول خدا صلى الله علیه و آله ده و چند سال میان قوم خویش درنگ کرد و آنان را به پرستش خداى رحمان و دور افکندن بتها فرا خواند و از قومش جز گروهى اندک به او ایمان نیاوردند و به خدا سوگند که نمى توانستند از رسول خدا حمایت کنند و دین او را قدرت بخشند و دشمنانش را از او دور سازند. تا آنکه خداوند براى شما بهترین فضیلت را اراده کرد و کرامت را به شما ارزانى داشت و شما را به آیین خود مخصوص کرد، و ایمان به خود و رسولش را و قومى ساختن دین خود و جهاد با دشمنانش را روزى شما کرد. شما سخت ترین مردم نسبت به کسانى که از دین او سرپیچى کردید بودید و از دیگران بر دشمن او سنگین تر بودید. تا سرانجام خواه و ناخواه فرمان خدا را پذیرا شدند و دوردستان هم با کوچکى و فروتنى سر تسلیم فرو آوردند و خداوند وعهده خویش را براى پیامبران برآورد، و اعراب در قبال شمشیرهاى شما رام شدند. آن گاه خداوند متعال او را بمیراند، در حالى که رسول خدا از شما راضى و دیده اش به شما روشن بود. اینک استوار بر این حکومت دست یازید که شما از همه مردم براى آن محق تر و سزاوارترید.

آنان همگى پاسخ دادند : که سخن و اندیشه تو صحیح است و ما از آنچه تو فرمان دهى درنمى گذریم و تو را عهده دار این حکومت مى کنیم که براى ما بسنده اى و مؤ منان شایسته هم به آن راضى هستند. 

سپس آنان میان خود گفتگو کردند و گفتند : اگر مهاجران قریش این را نپذیرند و بگویند ما مهاجران و نخستین یاران پیامبر صلى الله علیه و آله و عشیره و دوستان اوییم و به چه دلیل پس از رحلت او با ما درباره حکومت ستیز مى کنید، چه باید کرد؟ گروهى از انصار گفتند : در این صورت خواهیم گفت : امیرى از ما و امیرى از شما باشد و به هیچ کار دیگرى غیر از این رضایت نخواهیم داد، که حق ما در پناه و یارى دادن همچون حق ایشان در هجرت است . در کتاب خدا هم آنچه براى ایشان آمده است براى ما هم آمده است و هر فضیلتى را براى خود بشمرند ما هم نظیرش را براى خود مى شمریم ، و چون عقیده نداریم که حکومت مخصوص ما باشد در نتیجه خواهیم گفت : امیرى از ما و امیرى از شما. سعد بن عباده گفت : این آغاز سستى است .

خبر به عمر رسید. او به خانه پیامبر صلى الله علیه و آله آمد. ابوبکر را آنجا دید و على علیه السلام مشغول تجهیز جسد (مطهر) پیامبر صلى الله علیه و آله بود. کسى که این خبر را براى عمر آورد معن بن عدى بود. او دست عمر را گرفت و گفت : اى عمر بر خیز. عمر گفت : اینک گرفتار و به خویشتن مشغولم . معن بن عدى  گفت : چاره از برخاستن نیست . و عمر همراه او برخاست . معن به او گفت : این گروه انصار همراه سعد بن عباده در سقیفه بنى ساعده جمع شده اند و دور او را گرفته اند و به سعد بن عباده مى گویند : تو پسرت تنها مایه امید مایید و گروهى از اشراف انصار هم در سقیفه حضور دارند و من از بروز فتنه ترسید. اینک اى عمر! آنچه باید بیندیشى بیندیش و به برادران مهاجرت بگو و براى خود راهى انتخاب کنید که من مى بینم هم اکنون در فتنه گشوده شده است ، مگر این که خداوند آن را ببندد. عمر سخت ترسید و خود را به ابوبکر رساند و دستش را گرفت و گفت : برخیز. ابوبکر گفت : پیش از خاک سپارى پیامبر کجا برویم ؟ من گرفتار و به خویشتن مشغولم . عمر گفت : چاره از برخاستن نیست به خواست خدا بزودى برمى گردیم .

ابوبکر همراه عمر برخاست و عمر موضوع را به او گفت و او سخت ترسید و آشفته شد. آن دو شتابان خود را به سقیفه بنى ساعده رساندند که مردانى از اشراف انصار آنجا جمع شده بودند و سعد بن عباده که بیمار بود میان ایشان بود. عمر برخاست سخن بگوید و کار را براى ابوبکر آماده سازد. او مى گفت : مى ترسم ابوبکر از گفتن برخى امور کوتاهى کند. همین که عمر مى خواست آغاز به سخن کند ابوبکر او را از آن کار باز داشت و گفت : آرام بگیر، سخنان مرا گوش بده و پس از سخنان من آنچه به نظرت رسید بگو. ابوبکر نخست تشهد گفت و سپس چنین بیان داشت :

همانا خداوند متعال محمد صلى الله علیه و آله را با هدایت و دین حق مبعوث فرمود. او مردم را به اسلام فراخواند، دلها و اندیشه هاى ما را به آنچه که ما را به آن فرا مى خواند متوجه ساخت و ما گروه مسلمانان مهاجر نخستین مسلمانان بودیم و مردم دیگر در این مورد پیرو مایند. ما عشیره رسول خدا صلى الله علیه و آله و گزیده ترین اعراب از لحاظ نژاد و نسبیم . هیچ قبیله یى در عرب نیست مگر آنکه قریش را بر آن و در آن حق ولادت است . شما هم انصار خدایید و شما رسول خدا صلى الله علیه و آله را یارى دادید، وانگهى شما وزیران و یاوران رسول خدایید و برطبق فرمانى که در کتاب خدا آمده است برادران ما و شریکهاى ما در دین و هر خیرى که در آن باشیم هستید و محبوب ترین و گرامى ترین مردم نسبت به ما بوده و هستید. سزاوارترین مردم به قضاى خداوندید و شایسته ترین افرادید که به آنچه خداوند به برادران مهاجراتان ارزانى فرموده تسلیم باشید، و سزاوارترین مردمید که بر آنان رشک مبرید. شما کسانى هستید که با نیازمندى و درویشى خود ایثار کردید و مهاجران را بر خود ترجیح دادید. بنابراین باید چنان باشید که شکست و درهم و برهم شدن این دین به دست شما نباشد و این شما را فرا مى خوانم که با ابوعبیده جراح یا عمر بیعت کنید، که من از آن دو براى سرپرستى حکومت شاد و خشنودم و هر دو را براى آن شایسته مى دانم .

عمر و ابوعبیده هر دو گفتند : هیچ کس از مردم را نسزد که برتر از تو و حاکم بر تو باشد که تو یار غاز و نفر دومى ؛ وانگهى پیامبر خدا صلى الله علیه و آله ترا به نمازگزاردن فرمان داده است . بنابراین تو سزاورترین مردم براى حکومتى .

انصار چنین پاسخ دادند : به خدا سوگند ما نسبت به خیرى که خداوند بر شما ارزانى بدارد رشک نمى بریم و حسد نمى ورزیم و در نظر ما هیچ کس محبوب تر و بیش از شما مورد رضایت ما نیست ، ولى ما در مورد آینده و آنچه پس از امروز ممکن است اتفاق بیفتد بیمناکیم . و از آن مى ترسیم که بر این حکومت کسى چیره شود که نه از ما باشد و نه از شما. اگر امروز شما مردى از خودتان را حاکم قرار دهید ما راضى خواهیم بود و بیعت مى کنیم و به شرط آنکه چون او در گذشت مردى از انصار را به حکومت انتخاب کنیم و پس ‍ از اینکه او درگذشت مردى دیگر از مهاجران حاکم شود و تا هنگام که این امت پایدار است و براى همیشه همین گونه رفتار شود. و این کار در امت محمد صلى الله علیه و آله به عدالت نزدیکتر و شایسته تر است . هیچیک از انصار بیم آن را نخواهند داشت که مورد بى مهرى افراد قریش قرار گیرد و او را فرو گیرند و هیچ قریشى بیم آن را نخواهد داشت که مورد بى مهرى انصار قرار گیرد و او را فرو گیرند.

ابوبکر برخاست و گفت : هنگامى که رسول خدا صلى الله علیه و آله مبعوث شد بر عرب بسیار گران آمد که دین پدران خود را رها کنند، و با او مخالفت و ستیز کردند و خداوند مهاجران نخستین را از میان قوم رسول خدا اختصاص به آن داد که او را تصدیق کنند و به او ایمان آوردند و با او مساوات کنند و با وجود شدت آزارى که قوم بر آنان داشتند همراه پیامبر صبر و پایدارى کنند و از شمار بسیار دشمنان خود نهراسند. بنابراین ، آن گروه مهاجران ، نخستین کسانى هستند که خدا را در زمین پرستیدند و پیشگامان ایمان آوردند به رسول خدایند و هم ایشان دوستان و عترت او و سزاوارترین افراد براى حکومت پس از اویند. و در این مورد هیچکس ‍ جز ستمگر با آنان ستیز نمى کند. و پس از مهاجران هیچ کس از لحاظ فضل و پیشگامى در اسلام همانند شما نیست . ما امیران خواهیم بود و شما وزیران و خواهید بود، بدون رایزنى با شما و اطلاع شما هیچ کارى نخواهیم کرد.

حباب بن منذر بن جموح برخاست و گفت : اى گروه انصار! دستها و توان خود را براى خویشتن نگهدارید که مردم همگان زیر سایه شمایند و هیچ گستاخى یاراى مخالفت با شما را نخواهد داشت و مردم جز به فرمان شما نخواهند بود. شما مردمى هستید که پناه و یارى دادید و هجرت به سوى شما صورت گرفته است و شما صاحبخانه و اهل ایمانید. به خدا سوگند که خداوند آشکارا جز در حضور و سرزمین شما پرستش نشده است و نماز جز در مسجدهاى شما به صورت جماعت گزارده نشده و ایمان جز در پناه شمشیرهاى شما شناخته نشده است . اینک کار خود را براى خویش باز دارید. اگر آنان نپذیرفتند در آن صورت امیرى از ما و امیرى از ایشان باید باشد.

عمر گفت : هیهات ! که دو شمشیر در نیامى نگنجند. همانا اعراب هرگز راضى نخواهند شد شما را به امیرى خود بپذیرند و حال آنکه پیامبرشان از قبیله دیگرى غیر از شماست . و اعراب از این حکومت را به افرادى واگذار کنند که پیامبرى هم میان ایشان بوده است و ولى امر از آنان بوده است و ممانعت نخواهند کرد و در این مورد ما را حجت و برهان آشکار نسبت به کسى که با ما مخالفت کند در دست است و دلیل روشن با کسى که ستیز کند داریم . چه کسى مى خواهد با ما در مورد میراث محمد صلى الله علیه و آله و حکومت او خصومت کند؟ و حال آنکه ما دوستان نزدیک و عشیره اوییم ؛ مگر آن کس که به باطل درآویزد و به گناه گرایش یابد. خویشتن را به درماندگى و نابودى دراندازد.

حباب برخاست و گفت : اى گروه انصار! سخن این مرد و یارانش را مشنوید و که در آن صورت بهره شما را از حکومت خواهند ربود. و اگر آنچه به ایشان پیشنهاد کردید نپذیرفتند آنان را از سرزمین خود برانید و خود عهده دار حکومت بر ایشان باشید که از همگان بر آن سزاورارترید که در پناه شمشیرهاى شما کسانى که بر این دین بر فرود نمى آوردند تسلیم شدند و سر فرود آوردند. من خردمندى هستم که باید از راى او بهره برد و مرد کار دیده و آزموده ام . اگر هم مى خواهید کار را به حال نخست برگردانیم . و به خدا سوگند هیچ کس این سخن و پیشنهاد مرا رد نخواهد کد مگر آنکه بینى (سر) او را با شمشیر فرو مى کوبم . گوید : و چون بشیر بن سعد خزرجى  که از سران و سرشناسان قبیله خزرج بود هماهنگى انصار را براى امیرى سعد بن عباده دید و نسبت به او رشک مى ورزید برخاست و گفت :

اى گروه انصار! هر چند که ما داراى سابقه هستیم ولى ما از اسلام و جهاد خود چیزى جز خشنودى پروردگار خویش و فرمانبرى از پیامبر خود را اراده نکرده ایم و براى ما سزاوار نیست که با سابقه خود بر مردم فزونى طلبیم و چیرگى را جستجو کنیم و در صدد یافتن عوض دنیایى باشیم . همانا محمد صلى الله علیه و آله مردى از قریش است و قوم او به میراث حکومت او سزاورارترند. خدا نکند که با آنان در این کار ستیزه کنم . شما هم از خدا بترسید و با آنان اختلاف و ستیز مکنید.

ابوبکر برخاست و گفت : اینک عمر و ابوعبیده حاضرند، با هر کدام مى خواهید بیعت کنید. آن دو گفتند : به خدا سوگند ما هرگز عهده دار حکومت بر تو نخواهیم شد که تو برترین مهاجران و نفر دوم  و خلیفه رسول خدا صلى الله علیه و آله بر نمازى و نماز برترین کار دین است . دست بگشاى تا با تو بیعت کنیم .

همین که ابوبکر دست خود را دراز کرد و عمر و ابوعبیده خواستند با او بیعت کنند، بشیر بن سعد بر آن دو پیشى گرفت و با ابوبکر بیعت کرد. حباب بن منذر او را مخاطب قرار داد و گفت : نافرمانى ترا بر این کار ناشایسته واداشت و به خدا سوگند، چیزى جز رشک و حسد تو بر پسر عمویت تو را بر این کار وا نداشت .

چون اوسیان دیدند سالارى از سالارهاى خزرج با ابوبکر بیعت کرد، اسید بن حضیر که سالار قبیله اوس بود برخاست و او هم به سبب حسد بر سعد بن عباده و رشک بر این که مبادا به حکومت رسد با ابوبکر بیعت کرد. و چون اسید بیعت کرد همه افراد قبیله اوس بیعت کردند. سعد بن عباده را که بیمار بود به خانه اش بردند و او آن روز و پس از آن از بیعت خوددارى کرد عمر خواست او را به زور وادار به بیعت کند. به او گفته شد : این کار را نکد که او حتى اگر کشته شود بیعت نمى کند و او کشته نمى شود مگر این که همه افراد خانواده اش کشته شوند و آنان کشته نمى شوند مگر این که همه آنان کشته نمى شوند مگر آن که با همه خزرجیان جنگ شود و اگر با خزرج جنگ شود قبیله اوس هم با آنان خواهند بود. و در این صورت کار تباه خواهد شد. این بود که از او دست بداشتند و او هم با آنان نماز نمى گذارد و در اجتماعات و نمازهاى جمعه و جماعت آنان حاضر نمى شد و احکام و قضاوت آنان را نمى پذیرفت و چنان بود که اگر یارانى مى یافت با آنان زد و خورد مى کرد.

سعد بن عباده تا هنگامى که ابوبکر زنده بود همچنین بود. سپس در حکومت عمر در حالى که سوار بر اسب و عمر سوار بر اشتر بود با او برخورد کرد. عمر به او گفت : اى سعد، هیهات ! او هم در پاسخ به عمر گفت : هیهات ! عمر به او گفت : آیا تو همانى که بوده اى و بر همان عقیده اى !؟ گفت : آرى من همانم و به خدا سوگند هیچ کس همسایه من نبوده است که به اندازه تو از همسایگى با او خشمگین باشم . عمر گفت : هر کس همسایگى کسى را خوش نمى دارد از کنار او کوچ مى کند. سعد گفت : امیدوارم بزودى مدینه را براى تو رها کنم و به همسایگى گروهى بروم که همسایگى ایشان با تو و یارانت خوشتر مى دارم و پس از آن مدت کمى در مدینه بود و به شام رفت و در (حوران ) درگذشت و با هیچ کس نه ابوبکر و عمرو نه کس دیگرى بیعت نکرد.

جوهرى مى گوید : مردم بسیارى پیش آمدند و در همان روز گروه بیشتر مسلمانان با او بیعت کردند. بنى هاشم در خانه على بن ابیطالب جمع شده بودند.

زبیر بن عوام هم همراه ایشان بود، که خویشتن را از بنى هاشم مى شمرد و على علیه السلام هم همواره مى گفت : زبیر پیوسته در زمره ما اهل بیت بود تا پسرانش در رسیدند و او را از ما برگرداندند. بنى امیه پیش عثمان بن عقان و بنى زهره نزد سعد بن ابى وقاص و عبدلرحمان بن عوف جمع شدند و عمر همراه ابوعبیده پیش ایشان آمد و گفت : چگونه است که شما را در حال درنگ و جامعه به خود پیچیده مى بینم ؟ برخیزید و با ابوبکر بیعت کنید که مردمان و انصار با او بیعت کرده اند. عثمان و همراهانش و سعد و عبدالرحمان و همراهانش برخاستند و با ابوبکر بیعت کردند

عمر همراه گروهى که اسید بن حضیر و سلمه بن اسلم نیز در زمره آنان بودند به خانه فاطمه علیه السلام رفت و به کسانى که آنجا بودند گفت : بروید بیعت کنید. آنان نپذیرفتند و زبیر در حالى که شمشیر در دست داشت بیرون آمد. عمر به همراهان خود گفت : مواظب این سگ باشید. سلمه بن اسلم برجست و شمشیر را از دست زبیر بیرون کشید و آن را به دیوار زد و سپس او و على علیه السلام را در حالى که بنى هاشم همراهشان بودند حرکت دادند و با خود بردند و على مى گفت : من بنده خدا و رسول خدایم . آنان او را پیش ابوبکر آوردند و به او گفته شد : بیعت کن . گفت : من به این حکومت از شما سزاوارترم ، با شما بیعت نمى کنم و شما باید با من بیعت کنید. این حکومت را از دست انصار بیرون کشیدید و با آنان به قربت خود با پیامبر احتجاج مى کردید و آنان حکومت را به شما واگذار کردند و اینک من با شما به همان چیزى که شما با انصار احتجاج کردید حجت مى آورم . اگر از خدا مى ترسید از خویشتن نسبت به ما انصاف دهید و همان حقى را که انصار براى شما شناختند شما براى ما بشناسید و رعایت کنید و در غیر این صورت خود مى دانید که ستم مى کنید.

عمر گفت : دست از تو برداشته نمى شود تا بیعت کنى . على به او فرمود : اى عمر! شیرى را مى دوشى که نیمى از آن براى خودت باشد. امروز حکومت ابوبکر را استوار مى کنى که فردا آن را به تو برگرداند. همانا به خدا سوگند، سخن تو را نمى پذیرم و با او بیعت نمى کنم . ابوبکر به على گفت : اگر با من بیعت نکنى تو را بر آن مجبور نمى کنم . ابوعبیده گفت : اى اباالحسن تو هنوز جوانى و اینان سالخوردگان قریش و قوم هستند و براى تجربه یى نظیر تجربه و شناخت ایشان در کارها هنوز فراهم نیست و من ابوبکر را براى این کار از تو داناتر مى بینم و یاراى او براى شانه دادن به زیر این بار بیشتر است . این کار را به او تسلیم کن و به حکومت او راضى شو که تو نیز اگر زنده بمانى و عمرت بیشتر شود به مناسبت فضیلت نزدیک با رسول خدا و سابقه جهاد از هر جهت شایسته و سزاوار حکومت خواهى بود.

على علیه السلام گفت : اى گروه مهاجران ! خدا را خدا را، حکومت محمد صلى الله علیه و آله را از خانه و کاشانه اش به خانه هاى خود مکشید و خاندان او را از حق و مقام او میان مردم محروم و دور نسازید. اى گروه مهاجران ! به خدا سوگند، ما اهل بیت به این حکومت از شما سزاوارتریم . مگر بهترین خواننده و درک کننده کتاب خدا که در احکام دین خدا فقیه و به سنت دانا؛ و در کار رعیت تواناست از ما نیست ؟ به خدا سوگند که چنان شخصى میان ما وجود دارد بنابراین از هوس پیروى مکنید و تا فاصله شما از حق خود افزون نگردد.
در این هنگام بشیر بن سعد گفت : اى على ! اگر انصار این سخن را پیش از بیعت خود با ابوبکر از تو شنیده بودند حتى دو تن هم در مورد تو مخالفت نمى کردند، ولى اینک بیعت کرده اند.

على به خانه خود برگشت و بیعت نکرد و در خانه خود نشست تا فاطمه علیه السلام درگذشت و سپس بیعت کرد.مى گویم (ابن ابى الحدید) : این سخن دلالت بر باطل بودن ادعاى نص براى خلافت امیرالمؤ منین على و هر کس دیگر غیر از او دارد. که اگر نص صریحى وجود مى داشت همانا که على علیه السلام به آن استناد مى کرد و حال آنکه از آن سخنى به میان نیاورده است و احتجاج او در مورد خود با ابوبکر و احتجاج ابوبکر با انصار مبتنى بر سوابق و فضایل و قرب به رسول خدا صلى الله علیه و آله است و اگر نصى در مورد امیرالمؤ منین على یا ابوبکر وجود مى داشت ابوبکر از آن براى قانع کردن انصار استفاده مى کرد و امیرالمؤ منین هم از آن در مقابل ابوبکر بهره مى برد. وانگهى این خبر و اخبار آشکار دیگر دلیل بر آن است که میان على علیه السلام و آنان پرده ها برداشته شده بوده است و آشکارا آنچه باید، گفته مى شده است . مگر نمى بینى چگونه آنان را به ستم و ظلم بر خود نسبت مى دهد و از اطاعت آنان سر پیچى مى کند و سخت ترین سخنان را به گوش آنان مى رساند و اگر نصى وجود مى داشت على علیه السلام خود یا برخى از شیعیان و گروه او به آن استناد مى کردند و بهترین مورد براى استفاده از آن بوده و پس از مرگ عروس دیگر عطر را چه ارزشى است .

این موضوع همچنین دلیل بر آن است که خبر نص در مورد ابوبکر که در صحیح بخارى و مسلم آمده ، صحیح نیست و آن حدیثى است که گفته اند پیامبر صلى الله علیه و آله به عایشه در بیمارى مرگ خویش فرمودند : (پدرت را پیش من فرا خوان تا براى او نامه یى بنویسم که بیم آن دارم کسى سخنى گوید یا آرزویى کند و خداوند و مؤ منان جز ابوبکر را نمى خواهند).و این عین اعتقاد مذهب اعتزال است .

احمد بن عبدالعزیز جوهرى همچنین مى گوید : احمد، از ابن عفیر، از ابوعفیف عبدالله بن عبدالرحمان ، از ابى جعفر محمد بن على  که خدایشان از هر دو خشنود باد، براى ما روایت کرد که مى فرموده است : على علیه السلام شبها فاطمه علیه السلام را بر خرى سوار مى کرد و همراه او بر در خانه هاى انصار مى رفت و هر دو براى اعده حق على علیه السلام از آنان طلب یارى مى کردند. انصار مى گفتند : اى دختر رسول خدا! بیعت ما براى این مرد تمام شده است ، اگر پسر عمویت در این مورد زودتر از ابوبکر پیش ما مى آمد و ما از او عدول نمى کردیم . و على علیه السلام پاسخ مى داد : آیا من کسى بودم که جسد مطهر پیامبر خدا را در خانه اش رها کنم و آن را تجهیز نکنم و پیش مردم بیایم و در مورد حکومت با آنان ستیز کنم ؟ فاطمه علیه السلام هم مى گفت : ابوالحسن جز آنچه که براى او لازم و شایسته بوده انجام نداده است . آنان هم کارى کردند که خداوند خود در آن مورد بسنده است .

ابوبکر احمد بن عبدالعزیز جوهرى همچنین از احمد، از سعید بن کثیر، از ابن لهیعه نقل مى کند که چون رسول خدا صلى الله علیه و آله ابوذر در مدینه نبود و هنگامى برگشت که ابوبکر حاکم شده بود. گفت : آرى بهره و میوه آن دست یافتید و پوسته آن را رها کردید و حال آنکه اگر این کار را در خاندان پیامبرتان قرار مى دادید و حتى دو تن هم با شما اختلاف نمى کردند.جوهرى همچنین از ابوزید عمر بن شبه ، از ابوقبیصه محمد بن حرب نقل مر کند که چون پیامبر صلى الله علیه و آله رحلت فرمود و در سقیفه بنى ساعده چنان کارى صورت گرفت ، على علیه السلام به این بیت تمثل جست : (آرى چون زید را گرفتارى ها فرو گرفت قومى سرکشى کردند و آنچه خواستند بر زبان آوردند و انجام دادند).

قصیده ابوالقاسم مغربى و تعصب او در مورد انصار بر قریش

 ابوجعفر یحیى بن محمد بن زید علوى ،نقیب بصره براى من نقل کرد که چون ابوالقاسم على بن حسین مغربىاز مصر به بغداد آمد شرف الدوله ابوعلى بن بویه که امیر همه امیران و در واقع سلطان بارگاه بود  او را به دبیرى خود گماشت و در آن هنگام القادر خلیفه بود. قضا را میان او والقادر کدورت افتاد. پاره یى از دشمنان برسرشت هم که براى ابوالقاسم مغربى پدید آمده بودند قادر را از او ترساندند و براى او چنین وانمود کردند که او درباره فرو گرفت و خلع قادر از خلافت با شرف الدوله همدست است . قادر زبان به نکوهش مغربى گشود و پیوسته از او گله گزارى مى کرد و او را به رفض و دشنام دادن به خلفاى سلف و کفران نعمت نسبت مى داد و مى گفت : او از حاکم مصر پس از نیکى کردنهاى او گریخته است .

نقیب ابوجعفر، که خدایش رحمت کناد، گفت : درباره مغربى رافضى بودن صحیح است اما اینکه حاکم فاطمى نسبت به او نیکى کرده باشد صحیح نیست ، که حاکم پدر و عمو و یکى از برادران مغربى را کشت و ابوالقاسم مغربى با خدعه دینى از چنگ او گریخت و اگر حاکم بر او دست مى یافت او را هم به ایشان ملحق مى کرد.

ابوجعفر نقیب مى گفت : ابوالقاسم مغربى نسبت خود را به قبیله ازد مى دانست و نسبت به قحطانى ها؛ در قبال عدنانى ها و نسبت به انصار در قبال قریش تعصب داشت و با این همه ؛ در تشییع خود غلو مى کرد. او مردى ادیب و فاضل و شاعر و نویسنده و به بسیارى فنون آگاه بود و همراه شرف الدوله به واسط رفت . اتفاق را دفترى که به مجموعه یى شباهت داشت و مغربى در آن نمونه هایى از خط و شعر و گفتار خویش را یادداشت کرده بود (و به اصطلاح چرک نویس بود و هنوز پاک نویس نکرده بود) در اختیار قادر قرار گرفت و آن را یکى از کسانى که با مغربى رابطه خوبى نداشت و او را نکوهش مى کرد و نسبت به او قصد مکر داشت به قادر هدیه داد.

قادر در آن مجموعه قصیده یى از مغربى دید که در آن تعصب شدیدى نسبت به انصار در قبال مهاجران اظهار کرده بود. تا بدانجا که نوعى از الحاد و زندقه در آن نمایان بود و به رافضى بودن خود نیز تصریح کرده بود. قادر این موضوع را بهترین دستاویز یافت و آن را به دفتر و دیوان خلافت فرستاد. آن مجموعه و همان قصیده در حضور گروهى از اعیان و اشراف و قضات و فقها و گواهان عادل خوانده شد. بیشتر آنان گواهى دادند که خط مغربى است و آنان خط او را همانگونه تشخیص مى دهند که چهره او را مى شناسندقادر فرمان داد در این باره براى شرف الدوله نامه نوشتند. اما پیش از آنکه آن نامه به شرف الدوله برسد خبر آن به ابوالقاسم مغربى رسید و او شبانه همراه یکى از غلامان خود و کنیزى که به او عشق مى ورزید و از او بهره مند مى شد گریخت .  

نخست به بطیحه و از آنجا به موصل رفت و سپس آهنگ شام کرد و در راه درگذشت . او وصیت کرد جسدش را به بارگاه امیرالمؤ منین على ببرند. و جسدش در حالى که گروهى از نگهبانان عرب آن را بدرقه مى کردند به نجف حمل و نزدیک مدفن على علیه السلام به خاک سپرده شدمن (ابن ابى الحدید) مدتى از ابوجعفر نقیب مسالت مى کردم که آن قصیده را به من بدهد و او امروز و فردا مى کرد و سرانجام پس از مدتى آن را براى من املاء کرد و اینک برخى از ابیات آن قصیده را مى آورم ، زیرا جایز و روا نمى بینم که تمام آن را بیاورم . ابوالقاسم مغربى در آغاز قصیده پیامبر صلى الله علیه و آله را یاد کرده و گفته است اگر انصار نمى بودند دعوت محمدى پایه و مایه نمى گرفت . ولى ابیات ناپسند است که خوش نمى دارم آن همه را بیاورم ، از جمله گفته است :

(ما کسانى هستیم که پیامبر به ما پناه آورد و میان ما ضایع نشد، بلکه در نیرومندترین پناه قرار گرفت . آرى در جنگ بدر با شمشیرهاى ما مشرکان قریش همچون لاشه شتران کشته شده بدست قصاب کشته شدند و ما بودیم که در جنگ احد از بیم نام و ننگ جانهاى خود را در دفاع از او به مرگ عرضه داشتیم . پیامبر صلى الله علیه و آله از آن معرکه جان سالم بدر برد و اگر دفاع ما از او نبود در چنگ درندگان فرو مى افتادم ….)

این ابیات که ما برگزیدیم ابیات نسبتا پاکیزه آن قصیده است . در حالى که ابیات ناپسند آن را حذف کرده ایم و با وجود این در همین ابیات هم مطالبى هست که گفتن آن رواست ، نظیر : (ما کسانى هستیم که به ما پناه آورد) یا (جان سالم برد…) و اینکه در ابیات بعد از ابوبکر به (بنده قبیله تیم ) یاد کرده و به سه خلیفه که خدایشان از آنان خشنود باد آن نسبتها را داده است …

اما سخن او در مورد بنى امیه که گفته است (افرادى بودند میان گزافه گوى و چرب زبان و درمانده …) از سخن عبدالملک بن مروان گرفته شده است . عبدالملک خطبه خواند و خلیفگان بنى امیه را که پیش از او بودند چنین یاد کرد و گفت : (به خدا سوگند من خلیفه درمانده و چرب زبان و گزافه گوى فرومایه نیستم .) و مقصود او عثمان و معاویه و یزید بن معاویه بود. و این شاعر دو تن دیگر از آنان را با کلمات (متزندق ) و حمار (بى دین – خر) ید کرده و مقصودش ولید بن یزید بن عبدالملک و مروان بن محمد بن مروان است .

کار مهاجران و انصار پس از بیعت ابوبکر 

زبیر بن بکار در کتاب الموفقیات مى گوید : چون بشیر بن سعد با ابوبکر بیعت کرد و مردم همه بر ابوبکر گرد آمدند و بیعت کردند. ابوسفیان بن حرب از کنار خانه یى که على بن ابیطالب علیه السلام در آن بود گذشت ، آنجا ایستاد و این ابیات را سرود :(اى بنى هاشم ! مردم را در حق خود به طمع میندازید و به ویژه خاندان تیم بن مره و خاندان عدى را. حکومت فقط باید براى شما و میان شما باشد کسى جز ابوالحسن على شایسته و سزاوار آن نیست …)

على به ابوسفیان فرمود : همانا کارى را اراده کرده اى که ما اهل آن نیستیم ، و همانا پیامبر صلى الله علیه و آله با من عهدى فرموده است و ما همگان بر همان عهد پایداریم . ابوسفیان على را رها کرد و به خانه عباس بن عبدالمطلب رفت و به او گفت : اى اباالفضل ! تو به میراث برادرزاده سزاوارترى ، دست بگشاى تا با تو بیعت کنم زیرا مردم پس از بیعت من با تو در مورد تو مخالفت نخواهند کرد. عباس خندید و گفت : اى ابوسفیان ! کارى را که على نمى پذیرد و کنار مى زند عباس به جستجوى آن برآید؟ ابوسفیان نا امید برگشت .
زبیر بن بکار مى گوید : محمد بن اسحاق گفته است : قبیله اوس چنین نقل مى کند که نخستین کسى که با ابوبکر بیعت بشیر بن سعد است و قبیله خزرج چنین نقل مى کند که نخستین کس اسید بن حضیر است که با ابوبکر بیعت کرده است .

من (آن ابى الحدید) مى گویم : بشیر بن سعد، خزرجى و اسید بن حضیر، اوسى است و هر دو قبیله این دو موضوع را به پاس حرمت سعد بن عباده نقل مى کند؛ زیرا هیچ کدام خوش نمى دارند متهم به این شوند که درباره او کارشکنى کرده اند. خزرجیان که خویشاوندان و نزدیکان اویند نمى خواهند اقرار کنند که بشیر بن سعد نخستین بیعت کننده با ابوبکر است و کار سعد بن عباده را تباه کرده است و مى خواهند چاره سازى کنند و آن را به اسید بن حضیر نسبت مى دهند، زیرا او از طایفه اوس است که دشمنان خزرج بوده اند. اوسى ها هم خوش نمى دارند که این کار را به اسید بن حضیر نسبت مى دهند و بگویند او نخستین کسى است که در مورد سعد بن عباده کار شکنى کرده است تا متهم به رشک بردن بر خزرجیان نشوند. به این جهت چاره اندیشى مى کنند که کارشکنى را به خود قبیله خزرج نسبت مى دهند. و مى گویند : نخستین کسى که با ابوبکر بیعت کرد و کار سعد بن عباده را تباه نمود بشیر بن سعد بود و بشیر یک چشمش کور (و سست عهد) بوده است .

آنچه در نظر من (ابن ابى الحدید) ثابت شده است این است که نخست عمر با ابوبکر بیعت کرد و پس از او به ترتیب بشیر بن سعد و اسید بن حضیر ابوعبیده بن جراح و سالم – وابسته و آزاد کرده ابوحذیفه – بوده اند.

زبیر بن بکار مى گوید : دو مرد از انصار که از شرکت کنندگان در جنگ بدر بودند و آن دو عویم بن ساعده و معن بن عدى هستند ابوبکر و عمر را براى شکستن بیعت سعد بن عباده و به تباهى کشاندن کار او تحریک کردندمى گویم (ابن ابى الحدید) : این دو مرد به روزگار زندگى پیامبر صلى الله علیه و آله هم از دوستان ابوبکر بودند. البته کینه و دشمنى یى که با سعد بن عباده داشتند و آن را سبب است که در کتاب القبائل ابوعبیده معمر بن مثنى آمده به این موضوع دامن زده است و هر کس مى خواهد از آن آگاه شود به آن کتاب مراجعه کند.
عویم بن ساعده  همان کسى است که چون انصار گرد سعد بن عباده جمع شدند به آنان گفت : اى گروه خزرج ! اگر این ملت به جاى آنکه در قریش باشند از شماست دلیل بیاورید و به ما نشان بدهید تا ما هم با شما بیعت کنیم و اگر مخصوص ایشان است و به شما ارتباطى ندارد، حکومت را به آنان واگذار کنید و به خدا سوگند پیامبر صلى الله علیه و آله رحلت نفرمود مگر این که ما دانستیم ابوبکر خلیفه اوست و این هنگامى بود که به او فرمان داد با مردم نماز بگزارد. انصار دشمنانش دادند و او را بیرون کردند و او شتابان خود را به ابوبکر رساند و تصمیم او را براى طلب حکومت استوار ساخت .

این موضوع را زبیر بن بکار همینگونه در کتاب الموفقیات آورده است . مدائنى و واقدى گفته اند : معن بن عدى و عویم بن ساعده با یکدیگر براى تحریک ابوبکر و عمر براى به دست آوردند حکومت و برگرداندن آن از انصار اتفاق کردند. مدائنى و واقدى مى گویند : معن بن عدى ، ابوبکر و عمر را با خشونت و تندى به طرف سقیفه بنى ساعده مى کشاند تا پیش از آنکه کار از دست بشود به آن پیشى گیرند و برسند

زبیر بن بکار مى گوید : چون با ابوبکر بیعت شد جماعتى که با او بیعت کرده بودند او را شتابان به مسجد رسول خدا صلى الله علیه و آله آوردند و پایان آن روز پراکنده شدند و به خانه هاى خود رفتند. گروهى از انصار و گروهى از مهاجران جمع شدند و در آنچه میان ایشان رخ داده بود نسبت به یکدیگر عتاب کردند. عبدالرحمان بن عوف به آنان گفت : اى گروه انصار! شما هر چند که با فضیلت و اهل نصرت و داراى سابقه اید ولى میان شما کسانى همچون ابوبکر و عمر و على و ابوعبیده نیست .

زید بن ارقم گفت : اى عبدالرحمان ! ما منکر فضیلت اینان که نام بردى نیستمى و همانا بدان که سرور انصار؛ یعنى سعد بن عباده ، از ماست و آن کسى که خداوند به پیامبر خویش فرمان داد بر او سلام رساند و به قرآن خواندش گوش فرا دهد، یعنى ابى بن کعب ، و آن مردى که روز رستاخیز پیشاپیش عالمان حرکت خواهد کرد، یعنى معاذبن جبل ، و آن مردى که روز رستاخیز پیشاپیش عالمان حرکت خواهد کرد، یعنى معاذ بن جبل ، و آن مردى که رسول خدا گواهى او را به جاى گواهى دو مرد پذیرفت یعنى خزیمه بن ثابت ، همگى از مایند و این را بخوبى مى دانیم که میان این کسان از قریش که نام بردى آن کسى که اگر در جستجوى حکومت برمى آمد هیچ کس در آن مورد با او ستیز نمى کرد على بن ابیطالب است .

زبیر بن بکار مى گوید : فرداى آن روز ابوبکر برخاست و براى مردم خطبه چنین خواند و چنین گفت : اى مردم من عهده دار کار شما شدم و حال آنکه بهترین شما نیستم . اگر پسندیده رفتار کردم یاریم دهید و اگر ناپسند کردم و به کژى گراییدم مرا راست کنید. همانا مرا شیطانى است که گاه آهنگ من مى کند! پس هرگاه خشم گرفتم شما و من باید برحذر باشیم . شما را از لحاظ روى و موى بر یکدیگر برترى نخواهد بود. راستى امانت است و دروغ خیانت . ضعیف شما در نظر من قوى است تا حق او را به او بازگردانم و قوى شما ضغیف است تا حق را از او بازگیرم . همانا هیچ قومى جهاد در راه خدا را رها نمى کند مگر اینکه خداوند او را زبون مى سازد و تبهکارى میان هیچ قومى شیوع پیدا نمى کند مگر آن که بلاء و گرفتارى همه ایشان را فرو مى گیرد. تا هنگامى که از خداوند اطاعت مى کنم از من اطاعت کنید و چون از فرمان او نافرمانى کردم دیگر اطاعت از من برعهده شما نخواهد بود. خدایتان رحمت کناد! براى نماز خود برخیزد.

ابن ابى عبره قرشى در این باره ابیات زیر را سروده است :(سپاس آن را که شایسته و سزاوار ستایش است ، ستیزه از میان رفت و با صدیق بیعت شد..)

زبیر بن بکار مى گوید : محمد بن اسحاق روایت کرده است که چون ابوبکر بیعت شد خاندان تیم بن مره افتخار کردند. ابن اسحاق مى گوید : عموم مهاجران و تمام انصار در این موضوع شک و تردید نداشتند که پس از پیامبر صلى الله علیه و آله و على علیه السلام خلیفه و حاکم خواهد بود. فضل بن عباس گفت : اى گروه قریش و به ویژه بنى تمیم ! شما خلافت را به عوض نبوت گرفتید و حال آنکه ما سزاوار خلافت هستیم و شما را در آن سهمى نیست . هر چند اگر مى خواستیم در جستجوى این حکومت که خود شایسته آنیم بر آییم کراهت مردم از ما به سبب کینه و رشک ایشان نسبت به ما از کراهت آنان به دیگران بیشتر بود و ما خوب آگاهیم که با سالار ما (على علیه السلام ) عهدى شده است که او پایند آن است .

یکى از فرزندان ابولهب بن عبدالمطلب بن هاشم هم در این مورد چنین سروده است :(گمان نمى بردم که خلافت از بنى هاشم بیرون باشد تا چه رسد از ابوالحسن على ! مگر او نخستین کس از شما نیست که بر قبله نماز گزارده است و از همه مردم به قرآن و سنت ها آگاه تر نیست ؟…)

زبیر بن بکار مى گوید : على علیه السلام به او پیام داد و او را از این کار نهى کرد و دستور فرمود دیگر اینگونه نگوید : و فرمود : سلامت دین براى ما از هر چیز دیگر بهتر است .

زبیر بن بکار مى گوید : خالد بن ولید که از پیروان ابوبکر و مخالفان على علیه السلام بود، براى ایراد خطبه برخاست و چنین گفت :
اى مردم ! ما در آغاز این دین گرفتار کارى شدیم که به خدا سوگند قبول و پذیرش آن بر ما سخت و سنگین بود و چنان بودیم که گویا کینه هاى خونخواهى داریم . و به خدا سوگند چیزى نگذشت که سنگینى آن بر ما سبک شد و دشوارى آن بر ما آسان گردید، و پس ‍ از آن که از ایمان آوردند افراد شگفت مى کردیم چنان شد که از هر کس که درباره برحق بودن آن شک مى کرد دچار شگفتى مى شدیم و سرانجام به همان چیزى که از آن نهى مى کردیم فرمان داده شدیم و از چیزهایى که به آن فرمان مى دادیم بازداشته شدیم .

به خدا سوگند چنان نبود که در پناه عقل و اندیشه مسلمان شویم ، بلکه توفیق (خداوند) بود. همانا که وحى تا استوار نشد قطع نگردید و پیامبر از میان ما نرفته است که پس از او پیامبر دیگرى را عوض بگیریم و پس از انقطاع وحى منتظر وحى دیگر باشیم . امروز شمار ما از دیروز بیشتر است ، در حالى که درگذشته بهتر از امروز بودیم هر کس آن را رها کرده است او را به حال خود رها مى کنیم . و به خدا سوگند این صاحب امر، یعنى ابوبکر، کسى نیست که از او بازخواست شود یا در مورد او اختلافى باشد و شخصیت او پوشیده و نیزه اش کژ و خمیده نیستمردم از سخن او تعجب کردند. حزن بن ابى وهب مخزومى – که رسول خدا صلى الله علیه و آله نام او را سهل نهاده بود و او جد سعید بن مسیب فقیه است – خالد را ستود و این ابیات را سرود :(مردان بسیارى از قریش برپا خواستند، ولى هیچیک از ایشان چون خالد نبود…)

زبیر بن بکار مى گوید : محمد بن موسى انصارى که به ابن مخرفه معروف است براى ما از قول ابراهیم بن سعد بن ابراهیم بن عبدالرحمان بن عوف زهرى نقل مى کرد: که چون با ابوبکر بیعت و کار او مستقر شد، گروه بسیارى از انصار از بیعت با او پشیمان شدند و برخى دیگر را سرزنش کردند و على بن ابیطالب را یاد کردند و نام او را بلند بر زبان مى آوردند و حال آنکه او در خانه خود بود و پیش ایشان نیامد و مهاجران از این موضوع بیتابى مى کردند و بیم داشتند و در این باره سخن بسیار شد. و سخت ترین افراد قریش نسبت به انصار تنى چند بودند که سهیل بن عمرو، یکى از افراد خاندان عامر بن لوى ، و حارث بن هشام و عکرمه بن ابى جهل که هر دو مخزومى بودند در شما ایشانند. و آنان که اشراف قریش بودند که نخست با پیامبر صلى الله علیه و آله جنگ کرده بودند و سپس به اسلام درآمده بودند و همگى مصیبت دیده و خونخواه بودند که انصار کسان ایشان را کشته بودند.

سهیل بن عمرو را در جنگ بد مالک بن دخشم به اسیرى گرفته بود، و اما حارث بن هشام را در جنگ بدر عروه بن عمرو زخمى کرد و در حالى که او از برادر خود مى گریخت . عکرمه بن ابن جهل چنان بود که پدرش ابوجهل به دست دو پسر عفراء کشته شد و زرهش را زیاد بن لبید به غنیمت گرفت و این کینه ها در دلهاى ایشان بود. و چون انصار از کار کناره گرفتند این گروه جمع شدند.

سهیل بن عمرو برخاست و گفت : اى گروه قریش ! همانا این قوم را خداوند انصار نامیده و در قرآن آنان را ستایش فرموده است و بدینگونه براى آنان بهره یى بزرگ و شانى عظیم است و آنان مردم را به بیعت خود و على بن ابیطالب فرا مى خوانند. على بن ابیطالب در خانه خود نشسته است و اگر مى خواست به آنان پاسخ مى داد. اینک آنان را به تجدید بیعت و تسلیم شدن به حکومت سالار خود (ابوبکر) فرا خوانید اگر پذیرفتند چه بهتر وگرنه با آنان جنگ کنید که به خدا سوگند از پیشگاه خداوند امید دارم که شما را بر آنان پیروز فرماید همانگونه که به یارى ایشان پیروز شدید.

سپس حارث بن هشام  برخاست و گفت : هر چند در گذشته انصار پایگاه ایمان بودند و مدینه را خانه ایمان قرار دادند و پیامبر صلى الله علیه و آله را از خانه ما به خانه خود بردند و پناه و یارى داند و سپس چندان تحمل زیان کردند که اموال خود را با ما تقسیم کردند و دوشادوش ما کار کردند، ولى اینک در مورد کارى سخن مى گویند که اگر بر آن پایدارى کنند از آنچه به آن موصوفند بیرون خواهند شد و در این صورت میان ما و ایشان چیزى جز شمشیر نخواهد بود. و اگر از سخن خود برگردند چیزى است که براى آنان و کسانى که متهم به همراهى با آنان هستند سزاوارتر است .

سپس عکرمه پسر ابوجهل برخاست و گفت : به خدا سوگند، اگر این گفتار رسول خدا صلى الله علیه و آله که فرموده است : (پیشوایان از قریش هستند) نبود ما هرگز امیرى و حکومت انصار را منکر نمى شدیم و هر آینه شایسته آن بودند، ولى این گفتار سخنى است که در آن شکى و با وجود آن اختیارى نیست ، و انصار در این مورد بر ما شتاب کردند و به خدا سوگند ما حکومت را با زور نگرفته ایم و آنان را از شوراى خود بیرون نکرده ایم و این حالتى که انصار در آن قرار گرفته اند از امور سست و یاوه و از مکاید شیطان است و هیچ امید و آرزویى به آن نباید داشت . اینک بر آنان حجت آوردید و اگر نپذیرفتند با ایشان جنگ کنید و به خدا سوگند، اگر از همه قریش جز یک مرد باقى نماند خداوند این حکومت را بهره او خواهد فرمودگوید : در این هنگام ابوسفیان بن حرب هم آمد و چنین گفت :
اى گروه قریش !

انصار را نشاید که بر مردم برترى جوید مگر آنکه به برترى ما بر خودشان اقرار کنند وگرنه درباره ما کار به هر کجا که رسد بسنده است و براى آنان هم کارشان به هر کجا رسد بسنده خواهد بود. و به خدا سوگند که خودشان براى آن شمشیر زدند. اما على بن ابیطالب ، به خدا سوگند سزاورارتر و شایسته تر است که بر قریش سرورى کند و انصار هم از او فرمان خواهند برد.

چون سخنان این گروه به انصار رسید، خطیب ایشان ثابت بن قیس شماس  برخاست و گفت : اى گروه انصار! اگر این سخنان را دینداران قریش مى گفتند صحیح بود که بر شما گران آید ولى اینک دنیا داران و خاصه آنانى که همگى از شما مصیبت دیده و خونخواهى این سخنان را گفته اند بر شما گران نیاید، و سخن پسندیده ، سخن مهاجران برگزیده است . بنابراین اگر مردانى از قریش که اهل آخرت هستند سخنى مانند سخن این گروه گفتند در آن صورت چه خواهید بگویید وگرنه خویشتندار باشید.

حسان بن ثابت در این باره چنین سروده است :(سهیل و پسر حرب و حارث و عکرمه پسر ابوجهل که سرزنش کننده ماست بانگ برداشتند. ما پدرش را کشتیم و سلاح او را از تنش بیرون کشیدیم و در بطحاء بى ارزش تر از نعل ستوران شد…)

چون این شعر حسان بن قریش رسید خشمگین شدند و به ابن ابى عزه  که شاعر ایشان بود فرمان دادند پاسخ حسان را بدهد و او چنین گفت :(اى گروه انصار، از پروردگار خود بترسید و از شر فتنه ها به خداوند پناه برید و من از جنگى خطرناک بیم دارم که در آن شیر در گلوى شیرخواران گیر کند. سعد بن عباده آن را دامن مى زند و او فتنه است . اى کاش سعد وجود نمى داشت …)

زبیر بن بکار مى گوید : پس از آن که جمهور مردم با ابوبکر بیعت کردند، قریش ، معن بن عدى و عویم بن ساعده را که داراى فضل قدیم در اسلام بودند گرامى داشتند. انصار انجمنى فراهم ساختند و آن دو نفر را فرا خواندند و چون آمدند آنان را در پیوستن به مهاجران سرزنش کردند و خطاى آن دو را بزرگ شمردند. نخست معن سخن گفت و چنین اظهار داشت :اى گروه انصار! آنچه خداوند براى شما اراده فرموده است بهتر از آن چیزى است که خودتان براى خویش خواسته و اراده کرده اید. از شما کار بسیار خطرناکى سرزد که سرانجام پسندیده آن خطر آن را کاست . اگر شما بر قریش آن حقى را مى داشتید که ایشان بر شما دارند و شما مى خواستید و همان کارى که ایشان کردند انجام بدهید، آن گونه که از ایشان درباره شما احساس ایمنى مى کنم از شما درباره آنان در امان نبودم ، اینک اگر متوجه اشتباه خود شده باشید از عهده آن بیرون آمده یاد و گرنه همچنان در آن باقى خواهید بود

مى گویم (ابن ابى الحدید) : مقصود از این که (از شما کار بسیار خطرناکى سرزد که فرجام پسندیده خطر آن را کاست ). این است که شما با ادعاى خلافت کار بسیار خطرناکى را مرتکب شدید ولى این که سرانجام از آن دست برداشتید و خویشتندارى کردید و آرام گرفتید و با مهاجران بیعت کردید از شدت خطر کاسته شد. معن آن کار را خطر بزرگ دانسته است از این جهت که اگر صرف نظر کردن و خویشتندارى در پى آن نبود فتنه بزرگ برپا مى شد.و این سخن معن (که اگر شما بر قریش آن حقى را مى داشتید……) به این معناست که : اگر شما بر قریش برترى مى داشتید و قریش ادعاى خلافت مى کرد و شما از آن مى خواستید که از آن دست بردارند و همین گفتگو و ستیزى که میان شماست صورت مى گرفت من در امان نبودم که شما آنان را نکشید و خونریزى نکنید و به بردبارى شما مطمئن نبودم که صبر و شکیبایى پیشه سازید سازید و حال آنکه قریش صبر و بردبارى کردند و براى خود روا ندانستند که با شما جنگ کنند و اقدام به کشتن و ریختن خونهاى شما نکردند.

زبیر بن بکار مى گوید : سپس عویم به ساعده سخن گفت و چنین اظهار داشت : که اى گروه انصار! یکى از نعمتهاى خداوند بر شما این بود که آنچه را براى خود خواستید او براى شما نخواست . اینک خداوند را بر این نیک آزمایى و عافیت و برگرداندن این بلا و گرفتارى از خود، سپاس و ستایش کنید. و من در آغاز و انجام این فتنه شما نگریستم و دیدم که سرچشمه آن آرزوهاى بى مورد و رشک بوده است . اینک از کینه توزیها بپرهیزید. البته من هم دوست مى داشتم که خداوند این حکومت را به حق میان شما قرار مى داد و ما هم در آن زندگى مى کردیم .

انصار بر آن دو پریدند و به آنان دشنام دادند. فروه بن عمرو مقابل آن دو ایستاد و گفت : گویا این سخن خود را فراموش کرده اید که به قریش گفته اید : (ما مردمى را پشت سر خود گذاشته ایم که به سبب فتنه انگیزى ایشان ریختن خون آنان حلال شده است )؟ به خدا سوگند این سخنى است هرگز آمرزیده و فراموش نمى شود. (گاه مادر باز مى گردد در حالى که زهرش در دندانش باقى است ).
معن در این باره این ابیات را سروده است :(انصار به من گفتند : سخن درست و صواب نگفتى . گفتم : آیا براى من سهم و بهره یى در سخن باقى است !..)

عویم بن ساعده هم در این باره چنین سروده است :(انصار چند برابر بیش از آنچه به معن گفته بودند به من گفتند و این کار، نادانى است و از نادانى سرچشمه مى گیرد…..).

فروه بن عمرو  از کسانى است که از بیعت ابوبکر خوددارى کرده بود. او از کسانى بود که در رکاب پیامبر صلى الله علیه و آله جهاد کرد و در راه خدا همواره دو اسب یدک مى کشید و همه ساله از حاصل نخلستهانهاى خود هزار بار خرما زکات و صدقه مى پرداخت و از سروران محترم بود. او از یاران على علیه السلام و در جنگ جمل همراه او بودفروه در مورد سخن معن و عویم که گفته بودند : (قومى را پشت سر نهاده ایم که به سبب فتنه انگیزى ریختن خون ایشان حلال است .) با سرودن ابیات زیر آن دو را نکوهش کرده است :
(هان ! چون پیش معن و آن دیگرى که شیخ او پدرش ساعده است رفتى به آن دو بگو سخنى که شما گفتید براى ما سبک و بى ارزش است …)

زبیر بن بکار مى گوید : سرانجام انصار میان این دو مرد و یاران ایشان را صلح دادند. پس از آن و بعد از منصرف شدن انصار از ادعاى خود و آرام شدن فتنه ، روزى جماعتى از قریش همراه تنى چند از انصار و گروههاى مختلف مهاجران نشسته بودند؛ قضا را عمرو بن عاص از سفرى که رفته بود برگشته بود و آمد و میان ایشان نشست . سخن درباره روز سقیفه و ادعاى سعد بن عباده براى حکومت شد. عمروعاص گفت : به خدا سوگند که خداوند بلاى بزرگى را که انصار براى ما فراهم آورده بودند از ما مرتفع کرد، هر چند که بلایى که از خود ایشان مرتفع نمود بزرگتر بود، و به خدا سوگند نزدیک بود آنان رشته اسلام را که خود براى استوارى آن جنگ کرده اند از هم بگسلند و کسانى را که خود به اسلام در آورده اند از آن بیرون کشند. به خدا سوگند اگر این سخن پیامبر صلى الله علیه و آله را که فرمود : (پیشوایان از قریشند) شنیده باشند و با وجود آن چنان ادعایى کرده باشند که بدون تردید هلاک شده اند و دیگران را هم به هلاکت افکنده اند و بر فرض که آن را نشیده باشند، ایشان همچون مهاجران نیستند و سعد بن عباده به ابوبکر نیست و مدینه همتاى مکه نمى باشد. آرى آنان درگذشته با ما جنگ کردند و راست است که در آغاز اسلام آنان بر ما پیروز شدند ولى اگر امروز ما با آنان جنگ کنیم سرانجام ما بر ایشان غلبه خواهیم کرد. هیچکس به او پاسخى نداد و او (به خیال خویش در سخن ) پیروز شده بود به خانه اش برگشت ،  و این ابیات را سرود :(هان ! چون پیش قبیله اوس و خزرج رسیدى به آنان بگو شما آرزوى پادشاهى در یثرب (مدینه ) را در سر پرورانید، ولى دیگ پیش از آنکه پخته و آماده شود پایین آورده شد…)

چون سخن و شعر او به اطلاع انصار رسید مرد زبان آور و شاعر خود، نعمان بن عجلان را  که مردى کوته قامت و سرخ چهره و در انظار حقیر مى نمود، در حالى که از سروران بزرگ بود، پیش عمروعاص گسیل داشتند. او نزد عمروعاص که میان جماعتى از قریش نشسته بود آمد و به او گفت : اى عمرو! به خدا سوگند همانگونه که شما جنگ با ما را خوش نمى دارید ما هم جنگ با شما را خوش نمى داریم و چنان نیست که خداوند شما را از اسلام به دست کسانى بیرون ببرد که شما را به اسلام درآورده اند. اگر پیامبر به احتمال فرموده باشد : (پیشوایان از قریشند) ولى بدون تردید فرموده است : (اگر همه مردم به راهى و دره یى بروند و انصار به راه و دره دیگرى بروند، بدون تردید من به راه و دره انصار خواهم رفت )  به خدا سوگند هنگامى که ما گفتیم امیرى از ما و امیرى از شما باشد، شما را از حکومت بیرون نکردیم اما آن کسى را که نام بردى به جان خودم سوگند که ابوبکر بهتر از سعد بن عباده است ، ولى سعد میان انصار مطیع تر از ابوبکر میان قریش است . اما میان مهاجران و انصار در فضیلت هرگز فرقى نخواهد بود. اما تو اى پسر عاص ! با رفتن خود به حبشه به منظور کشتن جعفر بن ابى طالب و یارانش ، خاندان عبدمناف را از رنجاندى و مصیبت زده و اندوهگین ساختى و با به کشتن دادن عماره بن ولید، خاندان مخزوم را مصیبت زده کردى . و برگشت و این ابیات را سرود :(به قریش بگو ما آنانیم که مکه را گشودیم و سوارکاران جنگهاى حنین و بدر و احد و بنى نضیر و خیبریم و ماییم که از جنگ بنى قریظه با آوازه برگشتیم ….) 

و چون سخن و شعر نعمان بن عجلان به اطلاع قریش رسید، گروهى بسیار از ایشان خشمگین شدند و این موضوع مصادف شد با برگشتن خالد بن سعید بن عاص از یمن . خالد بن سعید را پیامبر صلى الله علیه و آله به کارگزارى یمن منصوب فرموده بود و او و برادرش را به اسلام منزلتى بزرگ است و آن دو از نخستین کسان قریشند که مسلمان شده اند و معروف به عبادت و فضل بوده اند. خالد بن سعید به پاس انصار خشم گرفت و عمروعاص را دشنام داد و گفت : اى گروه قریش ! عمروعاص هنگامى وارد اسلام شد که چاره اى جز آن نداشت و چون نتوانست با دست و قدرت خود نسبت به اسلام حیله سازى کند. اینک با زبان خود حیله سازى مى کند و از جمله مکرهاى او نسبت به اسلام این است که میان مهاجران و انصار تفرقه بیاندازد. به خدا سوگند که ما با آنان نه براى دین و نه براى دنیا جنگ نکردیم ، بلکه ایشان بودند که در راه خداوند متعال براى حفظ ما و میان ما خونهاى خویش را بذل و بخشش ‍ کردند و حال آن که ما در مورد ایشان چنین کارى نکردیم . آنان اموال و خانه هاى خود را در راه خدا با ما تقسیم کردند و ما چنین کارى نسبت به ایشان نکردیم . آنان با آن که فقیر بودند نسبت به ما ایثار کردند و ما با توانگرى ایشان را محروم ساختیم و پیامبر صلى الله علیه و آله در مورد ایشان سفارش و وصیت فرمود و آنان را از جفاى حکومت تسلیت داد و امر به آرامش فرمود. به خدا پناه مى برم که من و شما اخلاف تبهکار و حکومت جنایتکار باشیم .

مى گویم (ابن ابى الحدید) : این سعید بن عاص همان است از بیعت با ابوبکر خوددارى کرد و گفت : جز با على با کسى بیعت نمى کنم و ما خبر او را در گذشته آورده ایم . اما سخن او که درباره انصار گفته است که پیامبر صلى الله علیه و آله آنان را جوز حکومت تسلیت داده است اشاره به این گفتار رسول خدا صلى الله علیه و آله که به انصار فرمود : (بزودى پس از مرگ سختى و گرفتارى خواهید دید. صبر کنید تا کنار حوض پیش من آیید) .

و این همان خبرى است که گروه بسیارى از یاران معتزلى ما معاویه را بدان سبب که به آن استهزاء کرده است تکفیر مى کنند. و چنین بود که نعمان بن بشیر انصارى همراه گمراهى از انصار پیش معاویه آمدند و از فقر و تنگدستى خود به او شکایت آوردند و گفتند، : همانا به تحقیق پیامبر صلى الله علیه و آله راست فرمود که به ما گفت : (بزودى پس از من سختى و گرفتارى خواهید دید) و ما اینک به آن رسیده ایم . معاویه به ریشخند پرسید : دیگر چه چیزى براى شما گفت ؟ گفتند : به ما فرمود : (صبر کنید تا کنار حوض کوثر پیش من آیید). معاویه گفت : همان گونه که گفته است عمل کنید، شاید فردا کنار حوض او را ملاقات کنید و همانگونه باشید که به شما خبر داده است . و معاویه ایشان را محروم کرد و چیزى به آنان نداد

زبیر بن بکار مى گوید : خالد بن سعید بن عاص در مورد سخنان عمروعاص ابیات زیر را سروده است :(عمرو سخنانى بر زبان آورد که ما آن را نخواسته ایم و کینه و خشم خود را در مورد انصار تصریح کرده است . بر فرض که انصار لغزشى داشته باشند ما از آن در مى گذریم و هرگز بدى آنان را با بدى پاداش نمى دهیم . اى عمرو! رشته محبت میان ما و انصار را گسسته مکن و برخى را بر برخى مشوران …)

زبیر بن بکار مى گوید : پس از آن گروهى از سفلگان و فتنه انگیزان قریش نزد عمروعاص جمع شدند و به او گفتند : تو سخنگوى قریش و مرد ایشان در دوره جاهلى و اسلام بوده اى ، مگذار انصار هر چه مى خواهند بگویند. و چون از این سخنان بسیار با او گفتند به مسجد رفت . گروهى از انصار از قریش و افراد دیگر در مسجد حاضر بودند. عمروعاص چنین گفت : انصار چیزى را که از آنان نیست براى خود فرض و تصور مى کنند و به خدا سوگند، دوئست مى داشتم خداوند میان ما و ایشان را آزاد مى گذاشت و به هر چه دوست مى داشت میان ما و ایشان حکم مى فرمود. البته خود ما بودیم که خویشتن را تباه کردیم و آنان را از هر مکروهى پاسدارى کردیم و براى هر چیز مطلوبى آنان را مقدم داشتیم ، آنچنان که از بیم و هراس ایمنى یافتند و هنگامى که آن چنان شدند حق ما را کوچک شمردند و پاس احترامى را که ما به حقوق ایشان مى نهادیم رعایت نکردند.

عمروعاص در این هنگام برگشت و فضل بن عباس بن عبدالمطلب را دید؛ از گفتار خود پیشمان شد زیرا انصر داییهاى فرزندان عبدالمطلب بودند وانگهى انصار على علیه السلام را تعظیم مى کردند و در آن هنگام آشکارا نام او را براى خلافت بر زبان مى آوردند.
فضل گفت : اى عمرو! بر عهده ما نیست که آنچه را از تو شنیده ایم پوشیده داریم . و بر عهده ما نیست که پاسخ ترا بدهیم ، ابوالحسن على در مدینه حاضر است هر فرمانى که او بدهد آن را انجام مى دهیم .

فضل نزد على آمد و موضوع را به او گفت . على خشمگین شد و عمرو را دشنام داد و گفت : او خدا و رسول خدا را آزار داده است . سپس برخاست و به مسجد آمد و گروه بسیارى از قریش پیش تو جمع شدند و او در حالى که خشمگین بود چنین گفت : اى گروه قریش ! همانا دوست داشتن انصار از ایمان و کینه توزى با آنان از نفاق است . آنان آنچه بر عهده داشتند انجام دادند و آنچه بر عهده شماست باقى مانده است و به یاد آورید که خداوند پیامبر شما را از مکه به مدینه منتقل نمود و اقامت با قریش را براى او خوش ‍ نداشت و او را کنار انصار آورد. سپس ما پیش انصار و کنار خانه هاى ایشان آمدیم .

آنان اموال خود را با ما قسمت کردند و کار را کفایت نمودند و ما میان آنان چنان بودیم که ثروتمندانشان بر ما مى بخشید و بینواى ایشان نسبت به ما ایثار مى کرد و چون مردم با ما جنگ کردند ایشان با نثار جانهاى خویش ما را حفظ کردند و خداوند درباره آنان آیه یى از قرآن نازل فرموده که در آن پنج نعمت را براى ایشان جمع کرده است و چنین گفته است : (و آنان که پیش از مهاجران در خانه ایمان جاى گرفتند و هر کس را به سوى ایشان هجرت کرده است دوست مى دارند و در سینه هاى خود نسبت به آنچه داده شده اند هجرت کرده است دوست مى دارند و در سینه هاى خود نسبت به آنچه داده شده اند احساس حاجتى نمى کنند و اگر نیازمند هم باشند دیگران را بر خود ایثار مى کنند و هر کس ‍ از بخل نفس خویش نگاهداشته شود همانا ایشان رستگارانند) هان ! که عمروعاص کارى را انجام داده است که در آن زنده و مرده را آزار داده است . آن کس را که خونخواه است اندوهگین و آن را که به خون خود نرسیده است شاد ساخته است و بدینگونه سزاوارتر آن است که شنونده پاسخ او را دهد و آن کس که غایب بوده است بر او خشم گیرد و همانا هر کس که خدا و پیامبرش را دوست مى دارد انصار را هم دوست مى دارد. بنابراین ، عمرو خویشتن را از ما باز دارد

زبیر بن بکار مى گوید : در این هنگام قریشیان پیش عمرو بن عاص رفتند و گفتند : اى مرد! هر گاه على خشم بگیرد تو دیگر بس ‍ کن .
خزیمه بن ثابت انصارى خطاب به قریش چنین سروده است :(اى قریشیان ! بیایید میان ما و خود را اصلاح کنید که ریسمان ستیز و لجاج طولانى شده است . پس از ما میان شما خبرى نیست . با ما مدارا کنید و میان ما هم پس از اعقاب فهر بن مالک خیرى نیست …)

زبیر بن بکار مى گوید : على به فضل بن عباس گفت : اى فضل ! انصار را با دست و زبان خود یارى ده که آنان از تو و تو از ایشانى و فضل چنین سرود: (اى عمرو! گفتارى زشت گفتى و به خدا سوگند اگر تکرار کنى هى چه دیدى از خودت دیده اى ، همانا که شمشیرى برنده اند و لبه تیز شمشیر به هر کس بخورد هلاک مى شود….)

فضل بن على علیه السلام رفت و شعر خود را براى او خواند که شاد شد و گفت : اى فضل ، (آتش زنه خود را با تو افروختم)  تو شاعر و جوانمرد قریشى ، این شعر خودت را آشکار کن و براى انصار بفرست . چون این شعر به اطلاع انصار رسید گفتند : کسانى جز حسان بن ثابت پاسخ (قدردانى ) این شمشیر برنده را نمى دهند. به حسان پیام دادند و چون آمد شعر فضل را به او عرضه داشتند. گفت : چگونه به او پاسخ دهم که اگر قافیه یى او نیابم رسوایم مى سازد. خزیمه بن ثابت به او گفت : در شعر خود از على علیه السلام و خاندانش نام ببر و سپاسگذارى کن ، از هر چیز دیگرى ترا کفایت مى کند. حسان بن ثابت چنین سروده ، :(خداوند از جانب ما، ابوالحسن على را پاداش دهد که پاداش به دست خداوند است ، و چه کسى همچون ابوالحسن است ؟ اى ابوالحسن ! تو از همه قریش به آنچه شایسته بودى پیشى گرفتى ، آرى سینه ات گشاده و دلت آزموده شده است . بسیارى از مردان گرانسنگ قریش آرزوى جایگاه ترا دارند و هیهات که لاغر با فربه مقایسه نمى شود…)

زبیر بن بکار مى گوید : انصار این شعر خود را براى على بن ابیطالب فرستادند. او به مسجد آمد و به قریشیان و افراد دیگرى که در مسجد بودند چنین فرمود :اى گروه قریش ! همانا خداوند انصار را انصار قرار داده و در قران آنان را ستوده است و بدانید که پس از انصار میان شما خیرى نیست . همانا فرومایه و نادانى از فرومایگان قریش که اسلام او را زیان و آسیب رسانده و او را به پذیرش حق واداشته است  و شرف او را خاموش کرده و دیگرى را بر او ترجیح داده است ، همواره سخن زشت بر زبان مى آورد و از انصار به بدى یاد مى کند. از خدا بترسید و حق انصار را رعایت کنید و به خدا سوگند آنان به هر راه مى روند، من هم همراهشان خواهم بود که رسول خدا به آنان فرموده است : (هر کجا بروید همراه شما خواهم بود.) مسلمانان همگى گفتند : اى ابوالحسن ، خدایت رحمت کناد! که سخن راست گفتى .

زبیر بن بکار مى گوید عمروعاص مدینه را رها کرد و از آن بیرون رفت تا على و مهاجران از او خشنود شوند.زبیر مى گوید : پس از آن ، ولید بن عقبه بن ابى معیط که انصار را دشمن مى داشت – زیرا آنان پدرش را در جنگ بدر اسیر گرفته بودند و در برابر پیامبر صلى الله علیه و آله گردنش را زده بودند – شروع به دشنام دادن به انصار کرد و سخنان یاوه درباره شان مى گفت . از جمله گفت : انصار براى خود بر عهده ما حقى را مى بینند که ما آن را نمى بینیم . به خدا سوگند! اگر آنان پناه دادند، همانا در پناه ما عزت و قدرت یافتند و اگر مواساتى کردند، منت آن را بر ما نهادند. به خدا سوگند! نمى توانیم آنان را دوست بداریم که همواره کسى از ایشان درباره زبونى ما در مکه سخن مى گوید و دیگرى از به عزت رساندن ما در مدینه سخن مى گوید. همواره مردگان ما را دشنام مى دهند و زندگان ما را خشم مى آورند. اگر پاسخ دهیم ، مى گویند : (قریش بر کوهان خود خشم گرفته است ). البته که کار ایشان به سبب حرص گذشته ایشان بر حفظ دین و عذر خواهى امروز ایشان از گناه براى من سبک و قابل تحمل است .

سپس این ابیات را سرود :(انصار میان مردم با این نام خود گردنکشى مى کنند و حال آنکه نسب آنان میان قبیله ازد، عمر بن عامر است ، آنان مى گویند : ما را حق بزرگ و منت بر همه شهرنشینان و بادیه نشیان قبیله معد است . بر فرض که انصار را فضیلتى باشد هرگز با همه حرمت خود به فضیلت مهاجران نمى رسند…)

گوید : این شعر او میان مردم آشکار شد و باز انصار خشمگین شدند و گروهى از قریش به پاس انصار خشمگین که از جمله ایشان ضرار بن خطاب فهرى و زید بن خطاب و یزید بن ابى سفیان بودند. ایشان به ولید پیام دادند و چون پیش ایشان آمدند، زید بن خطاب به او چنین گفت : اى پسر عقبه بن ابى محیط! همانا به خدا سوگند، اگر تو از مهاجران فقیرى مى بودى که آنان را از خانه ها و کنار اموال خود بیرون راندند و آنان در صدد بدست آوردن رضایت خداوند بودند و از او طلب فضیلت مى کردند هر آینه انصار را دوست مى داشتى ، ولى تو از جفاکارانى هستى که در مسلمانى و پذیرفتن آیین اسلام درنگ کردى و از آنانى که پس پیروزى دین خداوند، در حالى که از آن کراهت داشتند، در آن در آمدند. ما این را به خوبى مى دانیم که در حال فقر و تنگدستى پیش انصار آمدیم و ما را توانگر و بى نیاز ساختند. پس زا آنکه به ثروت رسیدیم از ما طمعى نداشتند و در هیچ مورد ما را آزار ندادند. اما اینکه مى گویند : قریش در مکه خوار و زبون بودند و در مدینه عزیز و قدرتمند شدند، ما همانگونه بودیم و خداوند متعال فرموده است :) (به یاد آورید هنگامى را که اندک و در زمین مستضعف بودید و بیم آن داشتید که مردم شما را فرو گیرند و در ربایند)  خداوند متعال ما را به وسیله انصار یارى داد و در شهر ایشان پناه ارزانى داشت

اما خشم گرفتن تو براى قریش صحیح نیست که ما هیچ کافرى را یارى نمى دهیم و هیچ ملحد و فاسقى را دوست نمى داریم . تو سخنى گفتى آنان هم پاسخ دادند. سخنگو و شاعران سخن تو را بریدند و بر دهانت لگام زدند. اما انصار در باره آنچه در گذشته صورت گرفته است ، بهتر است مهاجران و انصار را رها کنى که تو از زبان ایشان راضى نیستى و ما از دست آنان خشمگین نیستیم .
یزید بن ابى سفیان هم سخن گفت و چنین اظهار داشت : اى پسر عقبه ! انصار سزاوارترند که براى کشته شدگان جنگ احد خشم بگیرند. زبان خود را نگهدار زیرا کسى را که حق کشته است برایش نباید خشم گرفت .

ضرار بن خطاب هم گفت : به خدا سوگند اگر چنین نبود که پیامبر صلى الله علیه و آله فرموده است : (پیشوایان از قریش هستند) ما مى گفتیم پیشوایان باید از انصار باشند، ولى دستور و فرمانى رسیده است که بر راى و اندیشه غالب است . اینک حرص و آز خود را سرکوب کن و مرد بدنیتى مباش که خداوند متعال در این جهان فرقى میان انصار و مهاجران نگذاشته است و در آن جهان هم آنان را از یکدیگر پراکنده نخواهد کرد.

در این هنگام حسان بن ثابت در حالى که از سخن و شعر ولید بن عقبه خشمگین بود وارد مسجد شد. گروهى از قریش در مسجد بودند. حسان گفت : اى گروه قریش ! بزرگ ترین گناه ما در نظر شما این است که کافران شما را کشته ایم و از رسول خدا صلى الله علیه و آله حمایت کرده ایم و اگر از منیت که در گذشته بر شما نهاده ایم خشمگین هستید اینک خداوند شر آن را کفایت فرموده است . بنابراین ما و شما را چه مى شود؟ به خدا سوگند چنین نیست که بیم و ترس ما را از جنگ با شما باز دارد یا گولى و کم فهمى ما را از پاسخ دادن به شما مانع باشد که ما قبیله یى فعال و سخن آوریم ، ولى اندیشیدیم و دیدیم این جنگى است که آغاز آن ننگ و پایان آن زبونى است . به این جهت چشم پوشى کردمى و دامن برچیدیم تا بیندیشیم و بیندیشید. اینک اگر سخنى بگویید پاسخ مى دهیم و اگر سکوت مى کنیم .هیچ کس از قریش به او پاسخ نداد و هر گروه از پاسخگویى و ستیزه جویى خوددارى کرد و همگان راضى شدند و مخالفت و تعصب تمام شد.آنچه زبیر بن بکار در کتاب الموفقیات گفته است پایان یافت و اینک به آنچه که ابوبکر احمد بن عبدالعزیز جوهرى در کتاب السقیفه آورده است بر مى گردیم .

جوهرى مى گوید : ابویوسف یعقوب بن شیبه ، از بحر بن آدم ، از قول رجال او، از سالم بن عبید نقل مى کند که مى گفته است :  چون پیامبر صلى الله علیه و آله رحلت فرمود و انصار گفتند : امیرى از ما و امیرى از شما. عمر دست ابوبکر را گرفت و گفت : دو شمشیر در نیامى نگنجند و در این صورت کار هیچیک از آن دو امیر به صلاح نمى انجامد. سپس گفت : براى چه کسى این سه خصلت جمع است ؟ نسخت اینکه خداوند فرموده است (آن دومى آن دو تن ، هنگامى که در غار بودند)  آن دو کیستند؟ (هنگامى که با یار خود گفت : اندوهگین مباش )  یار پیامبر چه کسى است ؟ (همانا خداوند با ماست )  یعنى با چه کسى ؟ سپس دست خود را به سوى ابوبکر گشود و با او بیعت کرد و مردم بهترین و پسندیده ترین بیعت را با او کردند.

جوهرى گوید : احمد بن عبدالجبار عطاردى ، از ابوبکر بن عیاش ، از زید بن عبدالله نقل مى کند که مى گفته است : خداوند متعال بر دلهاى ایشان نگریست و دل محمد صلى الله علیه و آله را بهترین دل بندگان یافت . او را براى خود برگزید و به پیامبرى خویش مبعوث فرمود. سپس بر دلهاى امتها نگریست و دلهاى یاران محمد صلى الله علیه و آله بهترین دلهاى بندگان دید و آنان را وزیران پیامبر خویش قرار داد و آنان براى دین او جنگ کردند و بنابراین آنچه را که مسلمانان پسندیده بدارند، در پیشگاه خداوند پسندیده است و آنچه را آنان ناپسند بدانند در پیشگاه خداوند ناپسند است . ابوبکر بن عیاش مى گوید : و جون مسلمانان مصلحت دیدن پس از پیامبر صلى الله علیه و آله ابوبکر را حاکم خود قرار دهند، بنابراین ، ولایت و حکومت او پسندیده است .

جوهرى مى گوید : یعقوب بن شیبه براى ما نقل کرد که چون پیامبر صلى الله علیه و آله رحلت فرمود و انصار گفتند :(باید امیرى از ما و امیرى از شما باشد) عمر گفت : اى مردم کدامیک از شما راضى مى شود که بر دو قدمى که پیامبر صلى الله علیه و آله آن دو قدم را براى نماز مقدم داشته است پیشى بگیرد؟ سپس به ابوبکر گفت : خداوند براى دین ما تا پسندیده است ، آیا ما تو را براى دنیا خود نپسندیم .
جوهرى مى گوید : ابوزید عمر بن شبه ، از زید بن یحیى انماطى ، از صخر بن جویریه ، از عبدالرحمان بن قاسم ، از پدرش نقل مى کند که مى گفته است : ابوبکر دست عمر و مرد دیگرى از مهاجران را، که مى گویند ابوعبیده بوده است ، گرفت تا پیش انصار که در سقیفه بنى ساعده و حضور سعد بن عباده جمع شده بودند برود. عمر مى گوید : به ابوبکر گفتم بگذار من سخن بگویم که من از شتابزدگى ابوبکر مى ترسیدم و او مردى شتابزده بود.

ابوبکر گفت : نه ، خودم سخن مى گویم و به خدا سوگند، چون پیش انصار رسیدیم و هر آنچه که در دل داشتم و مى خواستم بگویم ابوبکر همان را گفت . گوید : ابوبکر به انصار چنین گفت : اى گروه انصار! هیچ مسلمانى حق شما را منکر نیست . به خدا سوگند! ما هرگز به خیرى نرسیده ایم مگر اینکه شما در آن با ما شریک بوده اید. شما پناه و یارى دادید و همکارى و مواسات کردید، ولى خودتان بخوبى مى دانید که عرب از هیچکس جز امیرى که از قریش باشد اطاعت نمى کند و بر حکومت دیگرى اقرار نمى آورد. قریش گروه پیامبر صلى الله علیه و آله و از همه اعراب از لحاظ خویشاوندى به او نزدیک تر و خانه و سرزمین آنان از همه بهتر و از لحاظ زبان فصیح تر از نظر زیبایى زیباروترند. شما پیشگامى و آزمونهاى پسر خطاب را در اسلام دیده اید و شناخته اید، بیایید با او بیعت کنیم .

عمر گفت : فقط با تو بیعت مى کنیم . عمر خود مى گوید : من نخستین کس بودم که دست بیعت دراز کردم تا با ابوبکر بیعت کنم ، در این هنگام مردى از انصار دست خود را میان دست من و دست ابوبکر درآورد و پیش از من با او بیعت کرد. مردم بستر سعد بن عباده را لگد کوب کردند. گفته شد : مواظب باشید که سعد را کشتید! عمر گفت : خداوند سعد را بکشد! مردى از انصر برجست و گفت : من خردمندى هستم که باید از راى او بهره برد و مرد کار دیده و کار آزموده ام . او را گرفتند و شکمش را لگد کوب و دهانش را از خاک انباشته کردند.

جوهرى همچنین مى گوید : یعقوب ، از محمد بن جعفر، از محمد بن اسماعیل از مختار الیمات از عیس بن زید نقل مى کند که چون با ابوبکر بیعت شد، ابوسفیان پیش على علیه السلام آمد و گفت : آیا باید در مورد حکومت خوارترین و کم شمارترین خاندان قریش بر شما غلبه کنند و چیره شوند؟ به خدا سوگند، اگر بخواهى مدینه را براى نبرد با ابوبکر از هر سو انباشته از سواران و پیادگان مى کنم و از هر سو راه را بر او مسدود مى کنم . على فرمود : اى ابوسفیان ! چه روزگار درازى که نسبت به اسلام و مسلمانان حیله سازى کردى و به آنان هیچ زیانى نرسید، خود را باش که ما ابوبکر را شایسته حکومت مى بینیم .

ابوبکر جوهرى مى گوید : همچنین از قول رجال خود براى ما حدیث کرد که چون با ابوبکر بیعت شد، على از آن سرپیچى کرد و با او بیعت نکرد. به ابوبکر گفته شد : على حکومت ترا ناخوش مى دارد. ابوبکر به على پیام فرستاد که آیا حکومت مرا ناخوش مى دارى ؟ فرمود : نه ، ولى بیم آن دارم که بر قرآن چیزى افزوده شود؛ بدین سبب سوگند خوردم که رداء بر دوش نیفکنم تا قرآن را جمع کنم ، فقط براى شرکت در نماز جمعه رداء بر دوش مى افکنم . ابوبکر گفت : به راستى که چه نیکو کردى . گوید : على ، که سلام و درود بر او باد، قرآن را همانگونه که نازل شده بود با ناسخ و منسوخ آن جمع کرد.

ابوبکر جوهرى مى گوید : یعقوب ، از ابونصر، از محمد بن راشد، از مکحول نقل مى کند که پیامبر صلى الله علیه و آله خالد بن سعید بن عاص را به حکومتى گماشته بود، او پس از رحلت پیامبر به مدینه آمد و مردم با ابوبکر بیعت کرده بودند. ابوبکر او را به بیعت با خود فرا خواند نپذیرفت . عمر گفت : اى ابوبکر او را در اختیار من بگذار. ابوبکر عمر را از آزار او منع کرد. پس از گذشتن یک سال روزى ابوبکر از کنار خالد که بر در خانه اش نشسته بود گذشت . خالد او را صدا زد و گفت : اى ابوبکر آیا مى خواهى با تو بیعت کنم ؟ گفت : آرى . خالد گفت : پیش بیا، او نزدیک رفت و خالد همچنان که بر در خانه خود نشسته بود با او بیعت کرد

ابوبکر جوهرى مى گوید : ابویوسف یعقوب بن شیبه ، از خالد بن مخلد، از یحیى بن عمر نقل مى کرد که مى گفته است : ابوجعفر باقر علیه السلام براى من حدیث کرد که به روزگار پیامبر صلى الله علیه و آله مرد عرب صحرانشینى پیش ابوبکر آمد و به او گفت مرا اندرزى بده . گفت : بر دو تن هم هرگز امیرى مکن . آن اعرابى به زبذه برگشت و چون خبر رحلت پیامبر به او رسید پرسید : چه کسى عده دار حکومت بر مردم شده است ؟ گفتند: ابوبکر، آن مرد به مدینه آمد و به ابوبکر گفت : مگر به فرمان ندادى که بر دو تن هم حکومت نکنم ؟ گفت : آرى . گفت : پس ترا چه مى شود؟ ابوبکر گفت : براى حکومت هیچکس را سزاوارتر از خود ندیدم .
گوید : ابوجعفر باقر دستهاى خود را بالا برد و پایین آورد و فرمود : راست گفت ، راست گفت .

ابوبکر جوهرى مى گوید : این روایت به گونه دیگرى که از این کامل تر است روایت شده است و آن چنین است که یعقوب بن شیبه ، از یحیى بن حماد، از ابوعرانه ، از سلیمان اعمش ، از سلیمان بن میسره ، از طارق بن شهاب ، از رافع بن ابى رافع طایى نقل مى کند که پیامبر صلى الله علیه و آله گروهى را به جنگى گسیل داشت و عمرو بن عاص را به فرماندهى ایشان گماشت در جحالى که ابوبکر و عمر هم با آن گروه بودند و پیامبر به آنان دستور داد از کنار هر قومى که مى گذرند آنان را دعوت به همراهى کنند. رافع مى گوید : آنان از کنار ما گذشتند و از ما خواستند همراهشان بیرون آییم و چنان کردیم و همراهشان به جنگ (ذات السلاسل )  رفتیم .

این همان جنگى است که شامیان به آن افتخار مى کنند و مى گویند : پیامبر صلى الله علیه و آله عمروعاص را به فرماندهى لشکر منصوب فرمود در حالى که ابوبکر و عمر هد در آن بودند. رافع مى گوید : من با خو گفتم ، به خدا سوگند، در این جنگ مردى از یاران پیامبر صلى الله علیه و آله را براى خود انتخاب مى کنم واز او راهنمایى مى خواهم که من نمى توانم به شهر مدینه بروم ؛ لذا بدون کوتاهى و درنگ ابوبکر را برگزید. او عبایى فدکى داشت که چون سوار مى شد با دو چوبه از آن براى خود سایبان مى ساخت و چون فرو مى آمد آن را مى پوشید. در همین مورد افراد قبیله هوا زن او را سرزنش کردند و پس از پیامبر گفتند : هرگز با کسى که چنان عبایى داشته است بیعت نمى کنم .

رافع مى گوید : چون جنگ خویش را انجام دادیم ، به ابوبکر گفتم : من با تو دوستى و همراهى کردم و از این روى مرا بر تو حقى است ؛ چیزى به من بیاموز که از آن بهره مند شوم . گفت : بر فرض که این را نگفته بودى خودم مى خواستم چنین کارى انجام دهم . خدا را پرستش کن و هیچ چیز را با او انباز مکن . نمازهاى واجب را بر پادار و زکات واجب را بپرداز و حج بگذار و ماه رمضان را روزه بگیر و هرگز بر دو مرد هم امیرى مکن . من به ابوبکر گفتم : عباداتى که گفتى دانستم ، آیا اینکه مرا از امیرى نهى کردى درست است و مگر مردم جز با امارت به نیکى و بدى مى رسند؟ گفت : تو از من خواستى کوشش خود را در نصیحت انجام دهم و چنان کرد. همانا مردم خواه و ناخواه مسلمان شدند و خداوند آنان را از ظلم و ستم پناه داد و مردم همگى پناهندگان خدا و در ذمه خداوندند و به سوى او باز مى گردند و هر کس از شما ستمى کند همانا که خداوند خود را کوچک کرده است و به خدا سوگند ممکن است یکى از شما بزغاله و بره یا شتر همسایه خویش را بگیرد و همین عمل او ستم به همسایه اش باشد. و خداوند طرفدار و حمایت کننده پناهنده خویش است .

رافع مى گوید : چیزى نگذشت که خبر رحلت پیامبر صلى الله علیه و آله به ما رسید. پرسیدم : چه کسى پس از پیامبر خلیفه شده است ؟ گفتند : ابوبکر. گفتم : همان دوست من که مرا از امیرى نهى مى کرد؟ زین بر مرکوب خویش نهادم و به مدینه آمدم و درصدد آن بر آمدم که ابوبکر را تنها ببینم ، موفق شدم ، گفتم : آیا مرا مى شناسى ؟ من فلان پسر فلانم . آیا سفارشى را که به من کردى به یاد دارى ؟ گفت : آرى ، ولى هنگامى که پیامبر صلى الله علیه و آله رحلت فرمود، چون مردم تازه مسلمان بودند و به دوره جاهلى نزدیک بودند، ترسیدم به فتنه افتند، وانگهى یاران من این کار را بر من بار کردند. و ابوبکر آن قدر عذر و بهانه آورد که او را معذور داشتم و سرنوشت خود من همچنان بود که سرانجام از سران قبیله و سرشناس شدم .

ابوبکر جوهرى مى گوید : ابوزید عمر بن شبه ، از قول رجال خود، از شعبى نقل مى کند که مى گفته است : در حالى که ابوبکر بر منبر پیامبر (ص ) خطبه مى خواند حسن بن على علیه السلام برخاست و گفت : از منبر پدرم بیا پائین . ابوبکر گفت : راست مى گویى به خدا این منبر پدر توست نه منبر من . على علیه السلام به ابوبکر پیام فرستاد که این پسرک کم سن و سالى است توجه داشته باش ما به او دستور نداده ایم چنین کند : ابوبکر گفت : مى دانم ، راست مى گویى ما ترا متهم نمى کنیم .

ابوبکر جوهرى مى گوید : ابوزید از حباب بن یزید، از جریر، از مغیره نقل مى کند که مى گفته است : سلمان و زبیر و برخى از انصار خواسته هایش آن این بود که پس از رحلت پیامبر صلى الله علیه و آله با على علیه السلام بیعت کنند و چون با ابوبکر بیعت شد، سلمان به اصحاب گفت : هرچند به خیر رسیدید ولى در (یافتن معدن آن خطا کردید و در روایت دیگرى آمده است که گفت : درست که است با سالخورده بیعت کردید ولى در بیعت نکردن با اهل بیت پیامبرتان اشتباه کردید. همانا اگر خلافت را در ایشان مى نهادید دو تن از شما با یکدیگر اختلاف نمى کردید و از آن با آسایش و فراخى بهره مند مى شدید.

مى گویم (ابن ابى الحدید) این همان خبرى است که متکلمان آن را در باب امامت از سلمان نقل مى کنند که به فارسى گفت : (کردید و نکردید). شیعیان این کلمه را چنین تفسیر مى کنند که اسلام آوردید و تسلیم نشدید و یاران متعزلى ما چنین تفسیر مى کنند که هر چند راه شما خطا بود ولى سرانجام به خیر رسیدید.

ابوبکر جوهرى مى گوید : از محمد بن یحیى ، از غسان بن عبدالحمید نقل مى کند که چون درباره خوددارى على علیه السلام از بیعت سخن بسیار شد و عمر و ابوبکر در آن سخت گرفتند، ام مسطح  دختر اثاثه بیرون آمد و کنار مرقد مطهر پیامبر علیه السلام ایستاد و خطاب به آن حضرت چنین سرود :(همانا که پس از تو هیاهو و گفتگوهایى صورت گرفت که اگر حضور مى داشتى گرفتاریها فراوان نمى شد. ما ترا چنان از دست دادیم که زمین باران پربرکت را. براى قوم خویش چاره یى بیندیش و میان آنان حاضر شو و غایب مباش .)

ابوبکر جوهرى مى گوید : از ابوزید عمر بن شبه شنیدم که براى مردم با اسنادى که آنرا شنیدم نقل مى کرد که مغیره بن شعبه پس از رحلت پیامبر صلى الله علیه و آله از کنار ابوبکر و عمر که بر در خانه پیامبر نشسته بودند گذشت و گفت : چه چیزى شما را اینجا نشانده است ؟ گفتند : منتظریم این مرد – یعنى على – از خانه بیرون آید تا با او بیعت کنیم . گفت : آیا مى خواهید به تاک و انگور نارسیده این خاندان بنگرید!  خلافت را میان قریش گسترش دهید تا گسترش یابد. و آن دو برخاستند و به سقیفه بنى ساعده رفتند.
گوید : اگر الفاظ هم این الفاظ نبود ولى معناى آن همینگونه بود.

ابوبکر جوهرى مى گوید : ابوجعفر محمد بن عبدالملک واسطى ، از یزید بن هارون ، از سفیان بن حسین ،  از انس بن مالک نقل مى کند که مى گفته است : چون پیامبر صلى الله علیه و آله بیمارى یى که منجر به مرگ ایشان شدت مبتلا شدند بلال به حضورش ‍ آمد و اعلام وقت نماز کرد. پس از اینکه کار را دوبار انجام داد، پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود : اى بلال ! موضوع را ابلاغ کردى ، هر کس مى خواهد با مردم نماز بگذارد و هر کس مى خواهد نگذارد.

گوید : در این حال پرده ها را کنار زدند و ما به چهره پیامبر صلى الله علیه و آله که چون سیم سپید و رخشان بود نگریستیم و پیامبر صلى الله علیه و آله عبایى سیاه بر تن داشت . بلال باز به حضور پیامبر آمد. فرمود : به ابوبکر بگوید با مردم نماز بگزارد. راوى این روایت مى گوید : پس از آن دیگر ایشان را ندیدم . سلام بر او باد.

ابوبکر جوهرى مى گوید : ابوالحسن على بن سلیمان نوفلى مى گوید : از ابى شنیدم که مى گفت : پس از داستان سقیفه ، سعد بن عباده از على علیه السلام سخن به میان آورد و مطلبى را گفت که طبق آن ولایت و خلافت على واجب بود. ابوالحسن على بن سلیمان آن مطلب را فراموش کرده بود. گوید : قیس پسر سعد بن عباده گفت : پدر! خودت شنیده اى که رسول خدا صلى الله علیه و آله در مورد على بن ابیطالب چنین فرموده است و با وجود آن در طلب خلافت هستى ؟ و یارانت مى گویند امیرى از ما و امیرى از شما! به خدا سوگند از این پس با تو یک کلمه هم سخن نمى گویم .

ابوبکر جوهرى مى گوید : ابوالحسن على بن سلیمان نوفلى ، از قول پدرش ، از شریک بن عبدالله ، از اسماعیل بن خالد، از زید بن على بن حسین ، از پدرش ، از جدش نقل کرد که على علیه السلام مى گفته است : من همراه انصار بودم و نخست بیعت ایشان چنین بود که در هر خوش و ناخوش سخن پیامبر را بشنودند و اطاعت کنند، و چون اسلام قوى و مسلمانان بسیار شدند پیامبر صلى الله علیه و آله به من فرمود : اى على ! بر بیعت انصار این موضوع افزوده شود که(پیامبر و خاندان او را از آنچه که خود و خاندانتان را حفظ مى کنید حفظ و پاسدارى کنید). و این موضوع را بر انصار عرضه داشت و مورد قبول آنان قرار گرفت ، ولى گروهى به این عهد خود وفا کردند و گروهى در این مورد هلاک شدند.

مى گویم (ابن ابى الحدید) : این موضوع مطابق است با آنچه که ابوالفرج اصفهانى در کتاب مقاتل الطالبین نقل مى کند که چون عبدالله بن حسن و افراد خاندانش را در حالى که به غل و زنجیر کشیده بودند در محمله هایى از مدینه به عراق مى بردند جعفر بن محمد علیه السلام جایى پوشیده ایستاده بود و مى نگریست و چون آنان را از مقابل او عبور دادند گریست و گفت : انصار و فرزندان انصار به پیمان خود با رسول خدا صلى الله علیه و آله وفا نکردند. پیامبر صلى الله علیه و آله با آنان بیعت فرمود که محمد و فرزندان و خاندان و ذریه او را از آنچه خود و فرزندان و خاندان و ذریه خود را حفظ مى کنند، حفظ کنند. بار خدایا، خشم خود را بر انصار محکم و استوار گردان !

ابوبکر جوهرى مى گوید : ابوسعید عبدالرحمان بن محمد، از احمد بن حکم ، از عبدالله بن وهب ، از لیث بن سعد، نقل مى کند که چون على علیه السلام از بیعت با ابوبکر خوددارى کرد او را در حالى که جامه هایش را بر سینه و گردنش پیچیده بودند و با زور مى کشیدند از خانه بیرون آوردند و او مى گفت : اى گروه مسلمانان ! به چه گناهى باید گردن مرد مسلمانى زده شود که از بیعت به منظور مخالفت سرپیچى نمى کند، بلکه به سبب کار لازمى خوددارى مى کند؟ ولى از کنار هیچ انجمنى عبور نمى کرد مگر اینکه به او مى گفتند : برو بیعت کن .

ابوبکر مى گوید : على بن جریر طائى ، از ابن فضل ، از اجلح ، از حبیب نب ثعلبه بن یزید نقل مى کرد که مى گفته است : شنیدم على علیه السلام سه بار فرمودند : همانا سوگند به خداى آسمان و زمین که پیامبر با من عهد فرمود و گفت :(بدون تردید امت پس از من نسبت به تو غدر و مکر خواهد ورزید.)

ابوبکر جوهرى مى گوید : ابوزید عمر بن شبه با اسنادى که به عبدالله بن عباس مى رساند براى ما نقل کرد که ابن عباس مى گفته است : در کوچه یى از کوچه هاى مدینه همراه عمر حرکت مى کردم و دست او در دست من بود. عمر گفت : اى ابن عباس ! من دوست تو(على علیه السلام ) را مظلوم مى دانم . با خود گفتم : به خدا سوگند نباید او بر من پیشى بگیرد و خودش پاسخى بدهد. گفتم : اى امیرالمؤ منین حق او را بر گردان و او را بستان . دستش را از دست من بیرون کشید و ساعتى با خود همهمه کرد و پس از آن ایستاد، من خود را به او رساندم گفت : اى ابن عباس ! خیال نمى کردم چیزى قوم را از دوست تو بازداشته باشد جز اینکه آن سن او را کم مى دانستند. با خود گفتم : این سخن از سخن نخست بدتر است و گفتم : به خدا سوگند که خداوند سن او را کم نشمرد در آن هنگامى که به او فرمان داد سوره براءه را از ابوبکر بگیرد و ابلاغ کند.

آنچه درباره کار فاطمه علیه السلام و ابوبکر روایت شده است .

 آنچه که بخارى و مسلم در کتابهاى صحیح خود ضمن چگونگى بیعت ابوبکر آورده اند چنین است که من براى تو نقل مى کنم – اسناد روایت به عایشه مى رسد.

گوید : فاطمه و عباس نزد ابوبکر آمدند و میراث خود از اموال پیامبر صلى الله علیه و آله را خواستند، یعنى زمین فدک و سهم خیبر را. ابوبکر به آن دو گفت : من شنیدم رسول خدا صلى الله علیه و آله مى گفت : (ما گروه پیامبران چیزى را ارث نمى گذاریم . آنچه از ما باقى بماند صدقه است و آل محمد هم از در آمد آن مال بهره مند خواهند شد ) و به خدا سوگند من کارى را که دیده ام رسول خدا انجام داده است رها نمى کنم و همان را انجام مى دهم . فاطمه علیه السلام .

ابوبکر را رها کرد و دیگر تا هنگامى که درگذشت با ابوبکر سخن نگفت . على علیه السلام شبانه پیکر مطهر فاطمه را به خاک سپرد و ابوبکر را از آن کار آگاه نساخت . تا هنگامى که فاطمه علیها السلام زنده بود على میان مردم داراى وجهه بود و چون فاطمه درگذشت چهره هاى مردم از على برگشت . فاطمه علیه السلام پس از رحلت پیامبر صلى الله علیه و آله شش ماه زنده بود و رحلت فرمود.

مردى به زهرى که رواى در روایت از عایشه است ، گفت : یعنى على شش ماه با ابوبکر بیعت نکرد؟ گفت : نه تنها او که هیچ کس از بنى هاشم با ابوبکر بیعت نکرد، تا آنکه على با او بیعت کرد. و چون على چنین دید آهنگ بیعت با ابوبکر کرد و به او پیام داد که پیش ما بیا و نباید هیچ کس دیگر با تو بیاید. على که خشونت عمر را مى شناخت خوش نداشت که او بیاید. عمر به ابوبکر گفت : تنها پیش ‍ ایشان مرو. ابوبکر گفت : به خدا سوگند تنها مى روم . مگر چه مى خواهند با من انجام دهند؟ ابوبکر حرکت کرد و به خانه على آمد که همه افراد بنى هاشم را هم جمع کرده بود. على برخاست ، نخست حمد و نیایش خدا را آنچنان که سزاوار است بر زبان آورد و سپس گفت : اى ابوبکر! چنین نبوده است که انکار فضیلت تو یا همچشمى و رشک بر خیرى که خداوند به تو ارزانى داشته است ما از بیعت با تو باز مى دارد، ولى عقیده ما بر این است که در این کار ما را حقى است ، و شما در آن مورد نسبت به ما استبداد کردید.

سپس خویشاوندى و حق خود را نسبت به رسول خدا صلى الله علیه و آله اظهار داشت و در این باره چندان توضیح داد که ابوبکر گریست و چون على خاموش شد ابوبکر شهادتین گفت و خداوند را چنان که باید ستود و گفت : به خدا سوگند، رعایت حق خویشاوندى و نزدیکى با پیامبر صلى الله علیه و آله در نظر من مهمتر و بهتر از نزاع میان من و شماست نسبت به شما جز نیت خیر ندارم ، ولى من شنیدم پیامبر مى فرمود : (از ما ارث برده نمى شود؛ آنچه باقى بگذاریم صدقه است البته آل محمد هم از آن مال بهره مند خواهند بود) و به خدا سوگند، من کارى را که پیامبر انجام داده است رها نمى کنم و همان را انجام مى دهم . على فرمود : موعد ما بعد از عصر امروز براى بیعت . و چون ابوبکر نماز ظهر را گزارد روى به مردم کرد و موجه بودن عذر على در بیعت نکردن را بیان داشت . سپس على برخاست و حق ابوبکر را بزرگ داشت و فضل و سابقه او را بیان کرد و پیش رفت و با ابوبکر بیعت نمود، مردم هم روى به على کردند و گفتند : چه خوب و نیکو کردى ، و على به هنگام امر به معروف و به مردم نزدیک بود.

ابوبکر جوهرى مى گوید : ابوزید عمر بن شبه ، از ابراهیم بن منذر، از ابن وهب از ابن لهیه ، از ابوالاسود نقل مى کند که مى گفته است : تنى چند از مهاجران از اینکه بیعت ابوبکر بدون مشورت صورت گرفته است خشمگین شدند، على و زبیر هم خشم گرفتند و در حالى که اسلحه داشتند وارد فاطمه شدند، عمر همراه گروهى آمد که اسید بن حضیر و سلمه بن قریش که هر دو از خاندان عبدالاشهل هستند در زمره آنان بودند. آن دو با زور وارد خانه شدند. فاطمه فریاد برآورد و آن دو را به خدا سوگند داد. و آنان شمشیر على و زبیر را گرفتند و چندان بر سنگ زندند که شکسته شد و عمر آن دو را از خانه بیرون کشید و جلو مى راند تا آن که با ابوبکر بیعت کنند. آنگه ابوبکر برخاست و براى مردم خطبه خواند و از آنان معذرت خواست و گفت : بیعت با من (لغزشى ) بود که خداوند شر آن را حفظ کرد و من از فتنه ترسیدم و به خدا سوگند، هرگز بر آن حریص نبوده ام و هرگز از خداوند در نهان و آشکار آن را نخواسته ام و اینک کارى بزرگ بر گردنم نهاده شده است که یارا و توان آنرا ندارم و بسیار دوست مى داشتم که نیرومندترین مردم به جاى من عهده دار آن مى بود.
مهاجران سخن ابوبکر را پذیرفتند و على و زبیر هم گفتند : ما جز در مورد اینکه مشورت نشده است خشم نگرفتیم و ابوبکر را سزاوارترین مردم براى خلافت مى دانیم ، او یار غار و نفر دوم آن دو تن است و ما احترام و قدر سن و سال او را مى دانیم و در حالى که پیامبر صلى الله علیه و آله زنده بود به او فرمان داد با مردم نماز بگزارد.

ابوبکر جوهرى مى گوید : ابن شهاب بن ثابت نقل کرده است که قیس بن شماس از افراد خاندان حارث خزرخ هم همراه آن گروهى بوده که به خانه فاطمه وارد شده اند. گوید : سعد بن ابراهیم روایت کرده است که در آن روز عبدالرحمان بن عوف همراه عمر بوده است . محمد بن سلمه هم میان آن جماعت بوده و همو کسى است که شمشیر زبیر را شکسته است .

ابوبکر جوهرى مى گوید : ابوزید عمر بن شبه ، از قول رجال خود نقل مى کند که مى گفته است : عمر همراه مردانى از انصار و شمارى از مهاجران کنار خانه فاطمه علیه السلام آمد و بانگ برداشت : سوگند به کسى که جان من در دست اوست یا براى بیعت بیرون آیید یا این خانه را بر شما آتش مى زنم . زبیر در حالى که شمشیر خود را کشیده بود بیرون آمد. زیاد بن لبید انصارى و مرد دیگرى با او دست به گریبان شدند و گرفتندش ، شمشیر از کف او افتاد و عمر آنرا بر سنگ زد و شکست و آنان را در حالى که جامه هایش آن را بر گردنشان پیچیده بودند بیرون آؤ ردند و با شدت و کشان کشان بردند تا با ابوبکر بیعت کنند.

ابوزید مى گوید : نضر بن شمیل روایت مى کرد که چون شمشیر زبیر از دستش افتاد آنرا پیش ابوبکر که بر منبر خطبه مى خواند بردند. گفت : آنرا به سنگ بزنید و بشکنید. ابوعمرو بن حماس مى گفته است من آن سنگ را که نشانه ضربت شمشیر بر آن بود دیدم و مردم مى گفتند : این نشانه شمشیر زبیر است .

ابوبکر جوهرى مى گوید : ابوبکر باهلى ، از اسماعیل بن مجالد، از شعبى نقل مى کرد که مى گفته است : ابوبکر گفت : اى عمر! خالد بن ولید کجاست ؟ گفت : همین جاست . گفت : شما دو تن بروید و على و زبیر را پیش من بیاورید. آن دو رفتند، عمر وارد خانه شد و خالد بیرون در خانه ایستاد . عمر به زبیر گفت : این شمشیر چیست ؟ گفت : آنرا آماده ساخته ام ، تا با على بیعت کنم . در خانه گروه بسیارى بودند که از جمله ایشان مقداد بن اسود و عموم هاشمیان بودند، عمر شمشیر را از دست زبیر بیرون کشید و بر سنگى که در خانه بود زد و شکست و سپس دست زبیر را گرفت و او را بلند کرد و کشید و از خانه بیرون آورد و گفت : اى خالد! مواظب این باش . خالد او را گفت . بیرون خانه همراه خالد جمع بسیارى از مردم بودند که ابوبکر آنانرا براى پشتیبانى آن دو گسیل داشته بود. عمر دوباره وارد خانه شد و به على گفت : برخیز و بیعت کن .

على خوددارى و درنگ کرد. عمر دست او را گرفت و گفت : برخیز. او برنخاست . عمر او را کشید و همانگونه که با زبیر رفتار کرده بود رفتار کرد و خالد آن دو را گرفت و عمر و همراهانش آن دو را با تندى و خشونت مى بردند. مردم هم جمع شده بودند و مى نگریستند و کوچه هاى مدینه انباشته از مردان شده بود، و چون فاطمه علیه السلام دید مکه عمر آن چنان رفتار مى کند فریاد برآورد و ولوله کرد و گروه بسیارى از زنان بنى هاشم و دیگران که با او جمع شده بودند و بر در حجره خویش آمد و با صداى بلند گفت : اى ابوبکر! چه زود بر خاندان رسول خدا حمله آوردید، به خدا سوگند دیگر تا هنگامى که خدا را دیدار کنم با عمر سخن نخواهم گفت .

ابوبکر جوهرى مى گوید : مومل بن جعفر، از قول محمد بن میمون ، از داود بن مبارک براى من نقل کرد که مى گفته است : هنگامى که از حج بر مى گشتم همراهم گروهى به دیدار عبدالله بن موسى بن عبدالله بن حسن بن على بن ابیطالب علیه السلام رفتیم  و درباره مسائلى از او پرسیدم . گفت : به تو همانگونه پاسخ مى دهم که جدم عبدالله بن حسن پاسخ داده است که چون از او در این مورد پرسیدند گفت : مادر ما صدیقه و دختر پیامبر مرسل است و او در حالى که بر آن قوم خشمگین بود درگذشت و ما هم به سبب خشم او خشمگین هستیم .

مى گویم (ابن ابى الحدید) : همین معنى را یکى از شاعران خاندان ابوطالب که حجازى بوده است گرفته و در شعر گنجانیده است . این شعر را در نقیب جلال الدین عبدالحمید بن محمد بن عبدالحمید علوى براى من خواند و گفت : آن شاعر خودش این شعر را براى من خواند ولى نامش را فراموش کرده ام . گوید :(اى ابا حفض (عمر) آرام بگیر که اگر مرگ پیامبر نمى بود جرات چنین کارى را نداشتى . آیا سزاوار است که بتول خشمگین بمیرد و ما راضى باشیم .! هرگز فرزندان گرامى اینگونه رفتار نمى کنند) .

این شاعر عمر را مورد خطاب قرار داده و مى گوید : اى عمر! آرام بگیر و آهسته باش مدارا کن و مهرورزى کن و بر ما خشونت مکن ؛ هر چند که ، تو شایسته آن نیستى که اینگونه مورد خطاب قرارگیرى و از تو خواسته شود که مهرورزى کنى ، و اگر رحلت پدرش ‍ نمى بود، که خانه فاطمه به پاس پدرش محترم و محفوظ بود، نمى توانستى این چنین وارد آن خانه شوى و پس از رحلت پیامبر بود که طمع بر این کار بستند، سپس مى گوید : آیا سزاوار است که مادر خشمگین بمیرد و ما راضى و خشنود باشیم ؟ در آن صورت ما فرزندان گرامى نخواهیم بود زیرا فرزند گرامى به سبب رضایت پدر و مادرش راضى و در قبال خشم آنان خشمگین مى شوند.

در نظر من (ابن ابى الحدید) صحیح آن است که فاطمه در حالى که بر ابوبکر و عمر خشمگین و از آن دو دلگیر بود درگذشت و وصیت فرمود که آن دو بر جنازه اش نماز نگزارند، و این در نظر یاران (معتزلى ) ما از کارهاى قابل آمرزش است و براى عمر و ابوبکر شایسته تر بود که فاطمه را گرامى بدارند و حرمت خانه اش را رعایت کنند، ولى آن دو نفر از تفرقه و فتنه ترسیدند و کارى را انجام دادند که به تصور خودشان به صلاح نزدیک تر بوده است و کارى را انجام دادند که به تصور خودشان به صلاح نزدیک تر بوده است و ابوبکر و عمر از لحاظ دین و قوت یقین داراى مکانت بزرگى بودند که در آن شک نیست . آگاهى کامل بر انگیزه ها و اسباب کارهاى گذشته هم دشوار است و حقایق آنرا جز کسانى که شاهد بوده اند نمى دانند، بلکه کسانى هم که حاضر و شاهد بوده اند باطن امر را نمى دانستند. بنابراین ، جایز نیست که از حسن نیت آنان در آنچه اتفاق افتاده است عدول کرد و خداوند عهده دار آمرزش و عفو است و این موضوع ، اگر هم ثابت شود، خطایى است که گناه کبیره نیست بلکه از باب گناهان صغیره است که اقتضاى تبرى از آن دو و زوال دوستى را ندارد.

 ابوبکر جوهرى مى گوید : ابوزید عمر بن شبه ، از محمد بن حاتم ، از رجال او، از ابن عباس براى ما نقل کرد که مى گفته است ، عمر از کنار على ، که بر در خانه خود نشسته بود و من هم همراهش بودم ، عبور کرد. عمر بر على سلام داد. على به او گفت : کجا مى روى ؟ گفت : به بقیع مى روم . على گفت : مگر با این دوست خود (ابن عباس ) همراه نمى شوى که با تو بیاید؟ گفت : آرى . على به من فرمود : همراه او برو. من برخاستم و کنار عمر حرکت کرد. او انگشتهایش را میان انگشتان من قرار داد و چون اندکى رفتیم و بقیع را پشت سر نهادیم به من گفت : اى ابن عباس ! به خدا سوگند که این دوست تو پس از رسول خدا سزاوارترین مردم براى حکومت بود، جز اینکه ما در دو مورد بر او ترسیدیم . ابن عباس مى گوید : سخنى گفتى که چاره یى جز پرسیدن از او نداشتم و گفتم : اى امیرالمؤ منین آن دو مورد چیست ؟ گفت : از کمى سن او محبت او نسبت به خاندان عبدالمطلب .

ابوبکر جوهرى همچنین مى گوید : ابوزید، از محمد بن عباد، از قول برادرش سعید بن عباد، از لیث بن سعد از قول رجال او نقل مى کند که ابوبکر صدیق مى گفته است : اى کاش ، در خانه فاطمه را نمى گشودم هر چند به من اعلان جنگ مى شد.

ابوبکر جوهرى مى گوید : حسن بن ربیع ، از عبدالرزاق ، از معمر، از زهرى ، از على بن عبدالله بن عباس ، از پدرش براى ما حدیث کرد که مى گفته است : در حالى که مرگ پیامبر صلى الله علیه و آله فرا رسید و در خانه مردانى حضور داشتند که عمر هم میان آنان بود، پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود : براى من قلم و دوات و کاغذى آورید تا براى شما نامه یى بنویسم که هرگز پس از من گمراه نشوید. عمر سخنى گفت که معنایش این بود که درد بر پیامبر چیره شده است . و سپس گفت : قرآن پیش ماست و کتاب خدا ما را بسنده و کافى است . کسانى که در خانه بودند اختلاف نظر پیدا کردند و به بگو و مگو پرداختند. یکى مى گفت : سخن همان است که رسول خدا فرمود و دیگرى مى گفت : سخن همان است که عمر گفت . چون اختلاف و بگو و مگوى آنان بسیار شد پیامبر خشم گرفت و فرمود : برخیزید، ( براى پیامبرى شایسته و سزاوار نیست که در حضورش چنین ستیز و اختلاف شود). آنان برخاستند و پیامبر صلى الله علیه و آله همان روز رحلت فرمود. ابن عباس مى گفته است : مصیبت بزرگ و تمام مصیبت این بود که میان ما و نوشته پیامبر صلى الله علیه و آله حائل و مانع شدند. – یعنى به سبب اختلاف و درشتگویى .
مى گویم (ابن ابى الحدید) : این حدیث را محمد بن اسماعیل بخارى و مسلم بن حجاج قشیرى هر دو در کتابهاى صحیح خود آورده اند و عموم محدثان هم در مورد روایت آن متفقند.

ابوبکر جوهرى گوید : ابوزید، از رجال خود، از جابر بن عبدالله براى ما حدیث کرد که پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود : اگر خلافت را به ابوبکر واگذارید هر چند او را در بدنش ضعیف مى یابید ولى در فرمان خدا نیرومند است و اگر به عمر واگذارید هم در از لحاظ بدنى نیرومند است و هم در اجراى فرمان خدا و اگر به على واگذارید – و نمى بینم که این کار را بکنید – او را رهنمون و راهنما خواهید یافت که شما را بر شاهراه هدایت و راه راست مى برد :ابوبکر جوهرى مى گوید : احمد بن اسحاق بن صالح ، از احمد بن سیار، از سعید بن کثیر انصارى ، از قول رجال خود، از عبدالله بن عبدالرحمن نقل مى کند که پیامبر صلى الله علیه و آله در بیمارى مرگ خود، اسامه بن زید را به فرماندهى لشکرى گماشت که عموم بزرگان مهاجران و انصار در آن شرکت داشتند و ابوبکر و عمر و ابوعبیده جراح و عبدالرحمان بن عوف و طلحه و زبیر هم در زمره آنان بودند پیامبر صلى الله علیه و آله به اسامه فرمان داد به موته ، یعنى جایى که پدر اسامه کشته شده بود، حرکت کند و در وادى فلسطین جنگ و جهاد کند.

اسامه در این کار سنگینى کرد و لشکر هم بدان سبب سنگینى کرد. پیامبر صلى الله علیه و آله در بیمارى خود گاه سنگین و گاه سبک و بهتر مى شد و همواره درباره حرکت کردن و گسیل داشتن لشکر تاکید مى فرمود تا آنجا که اسامه به پیامبر صلى الله علیه و آله گفت : پدر و مادرم فداى تو باد! آیا اجازه مى فرمایى چند روزى درنگ کنم تا خداوند متعال شفایت دهد؟ فرمود : نه حرکت کن و در پناه برکت خداوند برو. گفت : اى رسول خدا! اگر بروم و تو بر این حال باشى در دل من قرحه یى از اضطراب درباره ، تو خواهد بود. فرمود : در پناه نصرت و عافیت حرکت کن و برو. گفت : اى رسول خدا! من خوش نمى دارم که از همه مسافران و کاروانها مرتب درباره حال تو بپرسم . فرمود : آنچه را به تو فرمان مى دهم انجام بده .

سپس ضعف بر رسول خدا صلى الله علیه و آله چیره شد. اسامه هم برخاست و آماده حرکت شد و چون پیامبر صلى الله علیه و آله از آن حال ضعف بیرون آمد درباره اسامه و آن لشکر پرسید. گفتند : مجهز مى شوند و در جناح حرکتند. شروع فرمود به گفتن این جمله : (لشکر اسامه را روانه کنید. هر کس را که از آن تخلف کند خدا لعنت کناد) و این جمله را مکرر فرمود. اسامه در حالى که پرچم بر دوش داشت و صحابه هم همراهش بودند بیرون رفت و در جرف فرود آمد و در حالى که ابوبکر و عمر و بیشتر مهاجران و از انصار اسید بن خضر و بشیر بن سعد و سران دیگر انصار همراهش بودند. در این حال فرستاده ام ایمن  پیش اسامه آمد و پیام آورد : برگرد که پیامبر در حال مرگ است . اسامه هماندم برخاست و در حالى که لواء همراهش بود به مدینه برگشت و آن را بر در خانه پیامبر صلى الله علیه و آله بر زمین نهاد و پیامبر صلى الله علیه و آله همان ساعت رحلت فرموده بود
گوید : ابوبکر و عمر تا هنگامى که زنده بودند اسامه را با عنوان امیر مورد خطاب قرار مى دادند.

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۳ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۴۵

خطبه ۶۵ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)(جنگ صفین)

۶۵ و من کلام له ع کان یقوله لأصحابه فی بعض أیام صفین

مَعَاشِرَ الْمُسْلِمِینَ اسْتَشْعِرُوا الْخَشْیَهَ- وَ تَجَلْبَبُوا السَّکِینَهَ وَ عَضُّوا عَلَى النَّوَاجِذِ- فَإِنَّهُ أَنْبَى لِلسُّیُوفِ عَنِ الْهَامِ وَ أَکْمِلُوا اللَّامَهَ- وَ قَلْقِلُوا السُّیُوفَ فِی أَغْمَادِهَا قَبْلَ سَلِّهَا- وَ الْحَظُوا الْخَزْرَ وَ اطْعُنُوا الشَّزْرَ- وَ نَافِحُوا بِالظُّبَى وَ صِلُوا السُّیُوفَ بِالْخُطَا- وَ اعْلَمُوا أَنَّکُمْ بِعَیْنِ اللَّهِ وَ مَعَ ابْنِ عَمِّ رَسُولِ اللَّهِ- فَعَاوِدُوا الْکَرَّ وَ اسْتَحْیُوا مِنَ الْفَرِّ- فَإِنَّهُ عَارٌ فِی الْأَعْقَابِ وَ نَارٌ یَوْمَ الْحِسَابِ- وَ طِیبُوا عَنْ أَنْفُسِکُمْ نَفْساً- وَ امْشُوا إِلَى الْمَوْتِ مَشْیاً سُجُحاً- وَ عَلَیْکُمْ بِهَذَا السَّوَادِ الْأَعْظَمِ وَ الرِّوَاقِ الْمُطَنَّبِ- فَاضْرِبُوا ثَبَجَهُ فَإِنَّ الشَّیْطَانَ کَامِنٌ فِی کِسْرِهِ- وَ قَدْ قَدَّمَ لِلْوَثْبَهِ یَداً وَ أَخَّرَ لِلنُّکُوصِ رَجُلًا- فَصَمْداً صَمْداً حَتَّى یَنْجَلِیَ لَکُمْ عَمُودُ الْحَقِّ- وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ وَ اللَّهُ مَعَکُمْ وَ لَنْ یَتِرَکُمْ أَعْمَالَکُم‏

مطابق نسخه ۶۶ صبحی صالح

شرح وترجمه فارسی

(۶۵) از سخنان آن حضرت علیه السلام در روزهاى جنگ صفین 

 در این خطبه که امیرالمؤ منین على علیه السلام آن را در یکى از روزهاى جنگ صفین خطاب به یاران خود ایراد فرموده است  و با عبارت ( معاشرالمسلمین ، استشعروا الخشیه و تجلببو السکینه ) (اى گروه مسلمانان ! بیم از خدا را جامه زیرین و شعار خود و آرامش را جامه رویین و دثار خود قرار دهید) شروع مى شود، ابن ابى الحدید پس از شرح لغات و آوردن شواهد متعدد از اشعار و اینکه بر طبق بیشتر روایات ، این خطبه در روزى که شامگاه آن (لیله الهریر) اتفاق افتاده ایراد شده است بحث تاریخى زیر را آورده است :)

از اخبار جنگ صفین

 نصر بن مزاحم مى گوید : پیش از آنکه دو گروه در صفین به جنگ بپردازد على علیه السلام سوار بر استرى مى شد که سوار شدن بر آن را خوش مى دانست و چون جنگ فرا رسید شب را بیدار ماند و لشکرها را مرتب مى نمود و آرایش جنگى مى داد و چون صبح شد فرمود : براى من اسب بیاورید. اسبى براى او آوردند که سیاه بود و دمى پرمو داشت و با آنکه آنرا با دو ریسمان مى کشیدند هر دو دست خود را بر زمین مى کشید و مى کوفت و همهمه و هیاهویى داشت . على علیه السلام بر آن سوار شد و این آیه را تلاوت کرد : (پاک و منزه است خداوندى که این را براى ما مسخر کرد وگرنه ما بر آن قادر نبودیم و همانا که ما به سوى خداى خود بازگردانده ایم )  سپس گفت : هیچ نیرو و توانى جز به خداى بلند مرتبه بزرگ نیست .

نصر مى گوید : عمرو بن شمر، از جابر جعفى روایت مى کرد که مى گفته است هرگاه على علیه السلام مى خواست براى جنگى حرکت کند پیش از آنکه سوار شود نخست نام خدا را بر زبان مى آورد و مى گفت : سپاس خداى را بر نعمتها و فضل او بر ما، (منزه است خداوندى که این را بر نعمتها و فضل او بر ما، (منزه است خداوندى که این را براى ما مسخره کرد و گرنه ما بر آن قادر نبودیم ، و همانا که ما به سوى خداى خود بازگردنده ایم ). آن گاه روى به قبله مى کرد و دستهاى خود را بر آسمان مى افراشت و عرضه مى داشت : بار خدایا همانا گامها به سوى تو برداشته مى شود و بدنها به زحمت و رنج مى افتد و دلها تهى مى شود و با تو راز مى گوید و دستها برافراشته و چشم ها به رحمت تو دوخته مى شود (پروردگارا در نزاع میان ما و قوم ما به حق ما را پیروز فرماى که تو بهترین پیروزى دهندگانى ) آن گاه مى گفت : در پناه برکت خدا حرکت کنید و سپس این اذکار را مى خواند (الله اکبر، لا اله الا الله ، الله اکبر، یالله یا صمد،) و عرضه مى داشت : اى پروردگار محمد! ستم ستمگران را از ما کفایت فرماى . سپس چهار آیه اول سوره فاتحه را مى خواند و پس از آن بسم الله الرحمن الرحیم و لاحول ولا قوه الا بالله العلى العظیم مى گفت . جابر جعفى مى گفته است : شعار على علیه السلام در جنگ صفین هم همین کلمات بوده است .

نصر مى گوید : سعد بن طریف از اصبغ بن نباته روایت مى کند که مى گفته است على علیه السلام در هر جنگى که بود ندا مى داد : (یا کهیعص )

نصر مى گوید : قیس بن ربیع ، از عبدالواحد بن حسان عجلى از قول کسى که براى او نقل کرده است مى گوید روز جنگ با شامیان در صفین نشسته است که على علیه السلام چنین مى گفته است : (بار خدایا! چشمها به سوى تو کشیده شده و دستها گشاده گردیده و پاها به حرکت درآمده و زبانها ترا فرا مى خوانند و دلها تهى شده و با تو راز مى گوید. بار خدایا در مورد کردارها حکومت پیش تو آورده مى شود. خدایا میان ما و ایشان به حق حکومت فرماى که تو بهترین پیروزى دهندگانى . بار خدایا ما نبودن پیامبر خود را و کمى خویش ‍ و فزونى شمار دشمن خود و پراکندگى خواسته هاى خود و سختى روزگار و ظهور فتنه ها را بر تو عرضه مى داریم و شکوه مى کنیم .

بار خدایا ما را با گشایشى شتابان از سوى خود یارى فرماى . پروردگارا نصرتى ارزانى کن که با آن پیروزى و عزت حق را آشکار فرمایى .
نصر بن مزاحم مى گوید : عمر بن سعد، از سلام بن سوید، از على علیه السلام در مورد تفسیر این آیه که خداوند مى فرماید : (و آنان را با کلمه تقوى ملازم کرد)  نقل مى کرد که مى گفته است مقصود از کلمه تقوى (لا اله الا الله ) است و مى گفته است : (الله اکبر) آیت پیروزى است . سلام بن سوید مى گوید : لا اله الا الله و الله اکبر شعار على علیه السلام در جنگها بود که آن را بر زبان مى آورد و سپس حمله مى کرد و به خدا سوگتند هر کس را که در برابرش مى ایستاد یا او را تعقیب مى کرد به آبشخور مرگ وارد مى ساخت .

نصر مى گوید : عمر بن سعد از عبدالرحمان بن جندب از پدرش نقل مى کند که مى گفته است چون سحرگاه پنجشنبه هفتم صفر سال سى و هفت فرا رسید على علیه السلام نماز صبح گذارد و شتابان در حالى که هوا تاریک و روشن بود حرکت کرد و من هرگز چون آن روز ندیده بودم که على صبح به آن زودى حرکت کند او همراه مردم به طرف شامیان حرکت کرد و آهنگ ایشان نمود و او حمله را آغاز و به سوى ایشان حرکت کرد و چون دیدند حمله مى آورد آنان هم با سپاهیان خود به استقبال و رویارویى آمدند.

نصر مى گوید : عمر بن سعد، از مالک بن اعین ، از زید بن وهب نقل مى کرد که چون على علیه السلام بامداد آن روز به طرف شمال بلند کرد و چنین عرضه داشت : (بارخدایا اى پروردگار این سقف محفوظ و باز داشته شده و ماهو منازل کواکب و ستارگان را در آن مقرر داشته اى و ساکنان آن را گروهى از فرشتگان قرار داده اى که از عبادت خسته و فرسوده نمى شوند؛ و اى پروردگار این زمینى که آن را مایه آرامش و محل قرار همه انسانها و چهارپایان و حشرات و آفریدگان بى شمار خود – که برخى دیده مى شوند و برخى دیده نمى شوند – قرار داده اى ؛ و اى پروردگار کشتى هایى که در اقیانوسها براى سود مردم در حرکتند، اى پروردگار ابرها که میان آسمان و زمین مسخرند و پروردگار دریاى انباشته که بر همه جهان محیط است .  و اى پروردگار کوههاى استوارى که آنها را براى زمین همچون میخ ‌هاى استوار و براى مردم کالا قرار داده اى ، اگر ما را بر دشمنان پیروزى دادى ما را از ستم کردن بر کنار و بر حق استوار بدار، و اگر آنان را بر ما پیروز کردى شهادت را روزى ما کن و بقیه اصحاب مرا از فتنه نگهدار.

نصر مى گوید : شامیان همین که دیدند على به جانب آنان پیش مى رود آنان هم با لشکرهاى خود به سوى او پیش آمدند. آن روز سالار میمنه سپاه على علیه السلام عبدالله بن بدیل ورقاى خزاعى و سالار میسره اش عبدالله بن عباس عبدالطلب بود. قاریان عراق همراه سه تن بودند : عمار بن یاسر، قیس بن سعد بن عباده و عبدالله بن بدیل ، مردم هم در کنار رایات و در مرکزهاى خود ایستاده بودند و على علیه السلام هم همراه مردم مدینه در قلب لشکر بود بیشتر توجه مردم مدینه از انصار بودند و از دو قبیله خزاعه و نانه هم شمار خوب و قابل توجهى همراهش بودند.

نصر مى گوید : على علیه السلام مردى میانه بالا داراى چشمهاى درشت سیاه بود. چهره اش از زیباى ماه همچون شب چهاردهم بود. شکم و سینه اش ستبر و کف دستهایش ضخیم و داراى استخوان درشت بود. گردنش همچون سیمین و جلو و سرش بدون مو بود که اندکى موهاى کم پشت در پشت سر داشت . کتف و سر شانه هایش همچون دوش شیر شکار افکن بود. هنگامى که حرکت مى کرد بدنش اندکى به جلو خمیده مى شد. ساعد و بازویش همچون یکدیگر و داراى ماهیچه هاى سخت و فشرده بود و هرگاه بازوى مردى را به دست مى گرفت راه نفس کشیدن را بر او مى بست و نمى توانست نفس بکشد. رنگ چهره اش گندمگون و بینى او کوچک و ظریف بود. چون براى جنگ راه مى افتاد شتابان حرکت مى کرد و خداوند متعال در جنگهایش او را با نصرت و ظفر یارى مى داد.  نصر مى گوید معاویه خیمه یى بزرگ برافراشت و بر آن کرباسهاى فراوان انداختند و او زیر آن نشست .

نصر مى گوید : پیش از این جنگ سه جنگ دیگر میان آنان انجام شده بود که در روزهاى چهارم و پنجم و ششم صفر سال سى و هفتم هجرت بود و در آنها جنگ و درگیرى صورت گرفته بود ولى به این اهمیت نبود. روز چهارم محمد بن خطاب را همراه گروهى از مردم شام به جنگ او فرستاد و با یکدیگر جنگ کردند و عبیدالله به محمد پیام داد که خودت براى جنگ تن به تن با من به میدان بیا. محمد گفت : آرى و سوى او حرکت کرد. على علیه السلام آن دو را از دور دید و پرسید : این دو هماورد کیستند؟ گفته شد : محمد بن حنیفه و عبیدالله بن عمرند. على علیه السلام مرکوب خویش را به تاخت درآورد و محمد را فراخواند و فرمود : مرکوب مرا نگهدار. او آن را گرفت و تا على علیه السلام پیاده در حالى که شمشیر را در دست داشت به جانب عبیدالله حرکت کرد و گفت : من با تو مبارزه مى کنم ، پیش آى ، عبیدالله گفت : مرا نیازى به مبارزه با تو نیست . على فرمود : چرا پیش آى . گفت : نه که با تو مبارزه نمى کنم و به صف خود برگشت . على علیه السلام هم برگشت .

محمد به او گفت : پدر جان مرا از نبرد با او منع کردى و حال آنکه به خدا سوگند اگر مرا رها کرده بودى امیدوار بودم او را بکشم . فرمودن پسر جان ! اگر من با او نبرد مى کردم بدون تردید او را مى کشتم ولى اگر تو با او جنگ مى کردى البته امیدوار بودم که او را بکشى ولى در امان هم نبودم که او ترا بکشد، محمد گفت : پدر جان آیا خودت به نبرد این دشمن خدا که فرو مایه و تبهکار است مى روى ؟ و حال آنکه اگر پدرش هم از تو چنین تقاضایى مى کرد من دوست مى داشتم به جاى تو با او جنگ کنم . على علیه السلام فرمود : پسر جان ! از پدرش نام مبر و درباره او چیزى جز خیر مگو؛ خداوند بر پدرش رحمت آورد!

نصر مى گوید : روز پنجم عبدالله بن عباس براى جنگ بیرون آمد و از آن سو ولید بن عقبه به جنگ آمد و مروان به فرزندان عبدالمطلب دشنام داد و گفت : اى پسر عباس پیوندهاى خویشاوندى خویش را بریدید و امام خود عثمان را کشتید رفتار خدا را با خود چگونه دید؟ آنچه در جستجوى آن بودید به شما داده نشد و به آنچه آرزو بسته بودید نرسیدید و خداوند اگر بخواهد ما را بر شما پیروز مى گرداند و شما را هلاک مى سازد. عبدالله بن عباس به او پیام فرستاد براى جنگ با من بیرون بیا.و او نپذیرفت و در آن روز ابن عباس جنگى سخت کرد سپس بدون اینکه بر یکدیگر غلبه پیدا کند بازگشتند.

نصر مى گوید : در همان روز شمر بن ابرهه بن صباح حمیرى از سپاه معاویه بیرون آمد و همراه گروهى از قاریان شام به سپاه على علیه السلام پیوست و این کار بازوى معاویه و عمروعاص را سست کرد. عمروعاص به معاویه گفت : تو مى خواهى همراه مردم شام با مردى جنگ کنى که با محمد صلى الله علیه و آله قرابت نزدیک و پیوند استوار خویشاوندى دارد و در مسلمانى چنان پیشگام است که هیچ کس نظیر او به حساب نمى آید و در جنگ او را شجاعتى است که نظیرش براى هیچکس از اصحاب محمد صص فراهم نبوده و نیست ؟ و حال آنکه او همراه اصحاب محمد صلى الله علیه و آله که همگى فراهم نبوده و نیست ؟ و حال آنکه او همراه اصحاب محمد صلى الله علیه و آله که همگى به حساب مى آیند و همراه سوارکاران شجاع و قاریان قرآن و اشراف و پیشگامان مسلمانان که همگى در جانها داراى هیبت هستند به جنگ تو آمده است .

اینک تو بر مردم شام سخت بگیر و آنان را بر کوشش وادار و به طمع بینداز و این کار باید پیش از آن باشد که آنان در آسایش و رفاه بدارى و در نتیجه طولانى شدن زمان توقف در آنان خستگى و درماندگى زبونى آشکار شود و هر چه را فراموش مى کنى این را فراموش مکن که تو بر باطلى و على بر حق است . بنابراین پیش از آنکه کار بر تو دشوار شود مبادرت به جنگ کن . معاویه میان مردم شام برخاست و چنین گفت :اى مردم ! جانها و جمجمه هاى خود را به ما عاریه دهید، در جنگ سستى و زبونى مکنید که امروز روز خطر کردن و روز حقیقت و نگهبانى است و شما بر حقید و حجت در دست شماست و همانا با کسى جنگ مى کنید که بیعت را شکسته و خون حرام ریخته است و براى او در آسمان هیچ عذر خواهى نیست .اینک افراد کاملا مسلح را مقدم و سر برهنگان و افراد بدون زره را موخر بدارید و همگى حمله کنید که حق به مقطع خود رسیده و رویارویى ظالم و مظلوم است . 

نصر مى گوید : به روایتى که عمرو بن سعد، از ابویحیى ، از محمد بن طلحه ، از ابوسنان ، از پدرش براى ما نقل کرد على علیه السلام هم براى اصحاب خو خطبه خواند. مى گوید : گویى هم اکنون به على علیه السلام مى نگرم که بر کمان خود تکیه داده و یاران پیامبر را پیش خود جمع کرده و آنان بر گرد اویند. گویا درست مى داشت مردم بدانند که یاران پیامبر صلى الله علیه و آله همراه اویند. على علیه السلام حمد و ثناى خدا را بر زبان آورد و سپس چنین فرمود : اما بعد  همانا خود بزرگ شمردن از سرکشى و به خود بالیدن از تکبر تاست و شیطان دشمنى حاضر است که شما را وعده باطل دین یکسان و راههاى آن روشن است ، عهد شکنى و پستى مکنید. هان که شرایع دین یکسان و راههاى آن روشن است .

هر کس به آن تمسک جوید رسیده است و هر کس از آن دورى جوید نابود شده است و هر کس رهایش کند از دین بیرون شده است . چون مسلمان را امین سازد خیانت پیشه نخواهد بود و چون وعده دهد خلاف آن را از انجام نمى دهد چون سخن گوید راست مى گوید. ما اهل بیت رحمتیم ، گفتار ما راست و کردار ما پسندیده و منطبق بر حق است . خاتم پیامبران از خاندان ما و رهبران از خاندان ما و رهبران اسلام میان ما و دانایان به رموز قرآن از ما هستند. همانا ما شما را به خدا و رسول خدا فرا مى خوانیم و همچنان به جنگ با دشمن خدا و پایدارى در اجراى فرمان خدا و کسب رضایت او و بر پا داشتن نماز و پرداخت زکات و گزاردن حج و روزه گرفتن ماه رمضان و رساندن غنایم و اموال به کسانى که سزاوارند دعوت مى کنیم .

همانا از شگفت ترین شگفتیها این است که معاویه بن ابى سفیان اموى و عمرو بن عاص سهمى به پندار باطل خویش شروع به تحریض و تشویق مردم در طلب دین کنند. و شما نیک مى دانید که من هرگز و هیچ گاه با رسول خدا صلى الله علیه و آله مخالفت نکرده ام و در هیچ کارى از فرمان او سر نپیچیده ام ، در جنگهایى که دلاوران عقب نشسته و بر اندامها لرزه در افتاده است من با دلیرى و شجاعتى که خداوند سبحان مرا به آن گرامى داشته است با جان خود او را حفظ کرده ام و سپاس خداى را. و همانا رسول خدا صلى الله علیه و آله در حالى که سرش بر دامن من بد قبض روح شد و من با دست خویش به تنهایى عهده دار غسل آن حضرت شدم و فرشتگان مقرب همراه من پیکر پاکش را مى گرداندند، و به خدا سوگند هرگز امتى پس از رحلت پیامبر خویش اختلاف نکرده است مگر اینکه اهل باطل آن امت بر اهل حقش پیروز شده اند، مگر آنچه که خداوند خواسته است .

ابوسنان اسلمى مى گوید : شهادت مى دهم که پس از این خطبه شنیدم عمار بن یاسر به مردم مى گوید : همانا که امیرالمؤ منین به شما فهماند که امت در آغاز براى او استقامت نیافت و سرانجام هم براى او استقامت نخواهد یافت .گوید : مردم در حالى که در جنگ با دشمن تیز بین و روشن راى شده بودند پراکنده گردیدند و خود را آماده ساختند.

نصر مزاحم مى گوید : عمر بن سعد، از مالک بن اعین ، از زید بن وهب ،  نقل مى کرد که على علیه السلام در آن شب فرمود : تا چه هنگام نباید با این قوم با تمام سپاه خود جنگ کنیم و سپس میان مردم بر پا خاست و چنین گفت :سپاس خداوندى را که هر چه را او بشکند استوار نمى شود و هر چه استوار بدارد و شکسته نمى شود و اگر او مى خواست هیچ دو تنى از این امت و همه آفریدگان او با یکدیگر اختلاف پیدا نمى کردند و آدمى در هیچ مورد از فرمان او سر بر نمى تافت و مفضول هرگز فضیلت فاضل را انکار نمى کرد.

همانا که سرنوشتها ما و این قوم را چنان قرار داده که اینجا رویاروى شده ایم و در هر حال ما در حیطه علم خداى خود قرار داریم و اگر خداوندى بخواهد در کیفر دادن شتاب مى فرماید و همانا که نصرت هم از جانب اوست و خداوند ستمگر را تکذیب خواهد کرد و حق مى داند که سرانجامش کجاست و خداوند این جهان را خانه و سراى کردارها قرار داده است و آن جهان را سراى پاداش و استقرار (که بدکاران را به کیفر آنچه کرده اند برساند و نیکوکاران را پاداش نیکو عنایت کند)  هان بدانید که به خواست خداوند شما فردا با دشمن رویارویى خواهید شد؛ امشب فراوان نماز بگزارید و قرآن تلاوت کنید و از خداوند متعال پایدارى و نصرت بطلبید و با احتیاط و کوشش با آنان رویاروى شوید و در کار خود صادق باشید.

گوید : مردم برجستند و شروع به اصلاح و مرمت شمشیرها و تیر و نیزه هاى خود کردند و تمام آن شب را على علیه السلام به آرایش ‍ جنگى و بستن رایات و تعیین فرماندهان و سازمان دادن لشکرها پرداخت و کسى را فرستاد تا میان مردم شام ندا دهد که پگاه فردا آماده جنگ در صفهاى خود باشید. شامیان در لشکرگاه خویش ضجه کشیدند و پیش معاویه جمع شدند او هم سواران خود را آرایش جنگى داد و لواهاى خود را بست و امیران را مشخص کرد و لشکرها را سازمان داد. مردم حمص با رایات خود اطراف معاویه را احاطه کردند و فرمانده ایشان ابواالاعور سلمى بود. مردم اردن هم کنار رایات خود بودند و عمرو بن عاص فرماندهى آنان را بر عهده سپاه قرار داشتند ضحال بن قیس فهرى و در عینحال همه بر گرد معاویه قرار داشتند. مردم شام از مردم عراق به مراتب بیشتر و دو برابر آنان بودند. ابوالاعور سلمى و عمرو بن عاص و کسانى که با آن دو بودند حرکت کردند تا آنکه مقابل عراقیان ایستادند. ابوالاعور و عمرو چون به عراقیان نگریستند جمع آنان را اندک پنداشتند و طمع بستند. در این هنگام براى معاویه منبرى نصب کردند و آن را زیر خیمه یى که بر آن پارچه ها و پلاسهاى بسیار افکنده بودند قرار دادند و معاویه بر آن منبر نشست و مردم یمن او را احاطه کردند. معاویه به آنان گفت : نباید کسى که او را نمى شناسید – هر کس که باشد – به این منبر نزدیک شود و در آن صورت او بکشید.

نصر مى گوید : عمروعاص به معاویه پیام فرستاد که به خوبى از عهد و پیمانى که میان ما بسته شده است آگاهى . این کار را فقط بر عهده من بگذار و به ابوالاعور پیام فرست و او را از من دور گردان و مرا با این قوم آزاد بگذار. معاویه بن ابوالاعور پیام فرستاد که عمروعاص ‍ را راى و تجربه یى است که در من و تو نیست . من او را بر لگام همه سواران فرماندهى داده ام ، اتو با سواران خود حرکت کن و در فلان بلندى بایست و عمروعاص را با آن قوم واگذار. ابوالاعور چنان کرد و عمروعاص با کسانى که همراهش بودند برابر لشکر عراق ایستاد، عمرو دو پسر خود عبدالله و محمد را فراخواند و به آن دو گفت : این زره داران را جلو ببرید و این افراد بدون زره را عقب بیاورید و صف را همچون موى پشت لب در یک خط مستقیم و راست قرار دهید که این قوم کارى بزرگ آمده اند که به آسمان مى رسد.
آن دو با درفشهاى خود حرکت و صفها را مرتب کردند. عمروعاص هم میان آن دو حرکت کرد و دوباره صف را مرتب نمود. عمروعاص افراد قبایل قیس و کلیب و کنانه را بر اسبها سوار کرد و دیگر مردم را در صف پیادگان قرار داد

نصر بن مزاحم مى گوید : کعب بن جعیل تغلبى شاعر شامیان آن شب تا بامداد شب زنده دارى و شروع به سرودن رجز کرد و چنین مى سرود : (این امت به کارى شگفت در آمده اند و پادشاهى فردا از کسى است که پیروز شود، سخن راست است و بدون دروغى مى گویم که فردا بزرگان و سرشناسان عرب نابود مى شوند…)

نصر مى گوید : معاویه گفت چه قبیله یى بر میسره لشکر عراق قرار دارد؟ گفتند : ربیعه . و چون در سپاه شام کسى از مردم ربیعه نبود میان مردم حمیر و عک قرعه کشید و قرعه به نام حمیر در آمد و آنان در برابر قبیله ربیعه قرار داد. ذوالکلاع حمیرى از اینکه قرعه به نام قبیله او در آمده بود (ناراحت شد و) گفت : تف بر این بخت و قرعه باد!  گویا قبیله حمیر را مهمتر از این مى داند که برابر ربیعه بایستد و جنگ کند و چون این سخن او به حجدر رسید به خدا سوگند خورد که اگر ذوالکلاع را ببیند او را خواهد کشت اگر چه خودش هم در آن راه کشته شود.

قبیله حمیر برابر ربیعه ایستاد و معاویه افراد قبایل سکاسک و سکون را برابر قبیله کنده قرار داد که اشعث بن قیس فرمانده آنان بود و در برابر قبیله همدان عراق قبیله ازد و برابر مذحج عراق افراد قبیله عک را قرار داد در این هنگام یکى از رجز خوانان شام چنین رجز خواند :(اى واى بر مادر قبیله مذحج از افراد عک ، گویى مادرشان برپا ایستاده و مى گرید، ما با شمشیر آنان را فرو مى کوبیم فرو کوبیدنى و مردانى چون مردان عک وجود ندارد)

گوید : افراد قبیله عک سنگى را مقابل خود بر زمین نهادند و گفتند : هرگز نمى گریزیم مگر اینکه این سنگ بگریزد و آنان چون حرف جیم را به صورت کاف تلفظ مى کنند کلمه (حکر) تلفظ مى کردند، عمروعاص که قلب لشکر خود را در پنج صف قرار داده و عراقیان هم همان گونه کردند، در این هنگام عمروعاص با صداى بلند چنین رجز خواند :(اى سپاهیانى که داراى ایمان استوارید، قیام کنید قیام کردنى و از خداوند رحمان یارى بجویید، براى من خبرى رنگارنگ رسیده و آن این است که على پسر عفان را کشته است ، پیر ما را آن چنان که بوده است براى ما برگردانید).

عراقیان این رجز او را چنین پاسخ دادند :(شمشیرهاى قبیله هاى مذحج و همدان از اینکه نعثل (عثمان ) را آن چنان که بوده است برگردانند خوددارى مى کند…)

عمرو بن عاص براى بار دوم با صداى بلند این رجز را خواند :(پیش از آنکه از ضربه هاى زوبین ونیزه پاره پاره شوید شیخ ما را به ما برگردانید کافى خواهد بود.)

عراقیان او را پاسخ دادند :(چگونه نعثل را برگردانیم که مرده و پوستش خشک شده است ما خود بر سرش چندان زدیم که درافتاد، خداوند به جاى او بهترین بدل را داده است که به احکام دین داناتر و در عمل پاکتر است ).

ابراهیم بن اوس عبیده سلمى که از مردم شام است چنین سروده است :(پاداش این لشکرها که به سوى شما آمده اند و سوارکاران دلیرش بر عثمان مى گریند با خدا باد! نودهزار که میان ایشان هیچ تبهکارى نیست و تمام سوره هاى بلند و کوتاه قرآن را مى خوانند…)

نصر مى گوید : على علیه السلام هم تمام آن شب را بیدار ماند و مردم را مرتب مى کرد و چون صبح کرد به شامیان حمله برد. معاویه هم با مردم شام به مقابله او آمد. على علیه السلام شروع به پرسیدن از نام قبایل سپاه شام کرد و نامهاى آنان را مى گفتند و چون آنان و محل استقرار هر یک را دانست به افراد قبیله ازد عراق گفت : شما قبیله ازد را براى من کفایت کنید و به افراد قبیله خثعم گفت : شما خثعمى ها شام را براى من کفایت کنید، همچنین به هر قبیله از عراقیان دستور داد که همان قبیله شامیان را کفایت کنید، همچنین به هر قبیله از عراقیان دستور داد که همان قبیله شامیان را کفایت کند، مگر قبائلى که شمارشان در عراق اندک بود مانند بجلیه که قبیله لخم برابر ایشان قرار گرفت . هر دو سپاه روز چهارشنبه ششم صفر تا غروب رویاروى قرار گرفتند و جنگ کردند و شب هنگام بدون آنکه هیچیک بر دیگرى غالب شود بازگشتند.

نصر مى گوید : روز هفتم جنگ سخت تر و کارزار مهمتر بود. عبدالله بن بدیل خزاعى که فرماندهى میمنه سپاه عراق را بر عهده داشت به نیروهاى حبیب : مسلمه که فرمانده میسره سپاه شام بود حمله کرد و همچنان به جمله خود ادامه داد و سواران او را پراکنده کرد آن چنان که هنگام ظهر آنان را تا کنار خیمه معاویه عقب راند.

نصر مى گوید : عمر بن سعد، از مالک بن اعین ، از زید بن وهب براى ما نقل کرد که مى گفته است : عبدالله بن بدیل میان یاران خود برپا خاست و براى آنان سخنرانى کرد و چنین اظهار داشت : همانا که معاویه مدعى چیزى است که از او نیست ، و در مورد حکومت با کسى که شایسته است و کسى نظیر او نیست ستیز مى کند و مى خواهد با جدال باطل خویش حق را از میان بردارد؛ اینک همراه اعراب و احزاب بر شما حمله آورده است ؛ او گمراهى را براى آنان آراسته و در دلهایشان محبت فتنه انگیزى را نشانده است ؛ کارها را بر آنان متشبه ساخته و پلیدى ایشان افزوده است . و شما به خدا سوگند که بر نور و برهان روشن و آشکارید. اینک با این ستمگران سرکش جنگ کنید، با آنان جنگ کنید و از ایشان مترسید و چگونه با ایشان بترسید و حال آنکه در دست شما آیتى آشکار از کتاب خدایتان است که مى فرماید : (آیا از ایشان مى ترسید، و حال آنکه اگر مؤ من باشید خداوند سزاوارتر است که از او بترسید؛ جنگ کنید با ایشان تا خدایشان به دست شما عذاب دهد و رسوا سازد و شما را بر آنان یارى و سینه هاى قومى را که مؤ منند شفا دهد) همانا که من همراه پیامبر صلى الله علیه و آله با ایشان کرده ام و به خدا سوگند که در این جنگ هم آنان پاک تر و نیکوکارتر و با تقوى تر از آن بار نیستند. بشتابید به جنگ دشمن خدا و دشمن خودتان .

نصر مى گوید : عمر بن سعد، از عبدالرحمان ، از ابو عمرو، از پدرش نقل مى کرد که على علیه السلام در شب آن روز خطبه یى ایراد کرد و چنین گفت :
(اى گروههاى مسلمان ! بیم از خدا را شعار خود سکینه و آرامش را ملازم خویش قرار دهید و دندانها بر یکدیگر بفشارید که براى دور ساختن شمشیرها سود بخش تر است …) تا آخر (همین ) خطبه که در این کتاب مذکور است .

همچنین نصر با اسنادى که آورده است نقل میکند که على علیه السلام در آن روز خطبه یى ایراد کرد و ضمن آن چنین گفت :(اى مردم ، همانا خداوند برتر است شما را بر تجارتى راهنمایى کرده که شما را از عذاب نجات مى دهد و به خیر راهبر مى شود و آن ایمان به خدا و رسولش و جهدا در آیه اوست که پاداش آن را آمرزش گناهان و جایگاههاى پاکیزه در بهشتهاى جاودانه قرار داده است و رضایت خداوند بزرگتر و بهتر است . و خداوند به شما خبر داده است که چه چیز را دوست مى داد و فرموده است : (همانا که خداوند آنانى را که در راه او در صف استوار همچون سد آهنینى جنگ مى کنند دوست مى دارد)  اینک صفهاى خود را همچون بنیاد استوار است راست سازید. زره – پوشیده را جلو بفرستید و بى زره را پشت سر قرار دهید؛ دندانهاى خود را بر یکدیگر بفشرید که این کار براى دور کردن شمشیرها از فرق سر بهتر و براى آرامش دل و جان سود بخش تر است . صداهاى خود را فرو ببرید و بمیرانید که که سستى را بهتر از شما دور مى کند و براى وقار مناسب است و خود را در قبال پیکان نیزه ها خمیده کنید که موجب شود پیکان نیزه بر دشمن بیشتر نفوذ کند. اما درفش هاى خود را خم مکنید و از دست مدهید و آنها را جز به دست شجاعان خود که از خانواده و نوامیس خود دفاع مى کنند و به هنگام فروافتادن در سختیها پایدار و شایسته مسپارید، آنان که درفش شما را بر مى گیرند و از آن حمایت مى کنند و جلو و پشت آن ضربه مى زنند، و هیچ گاه درفش خود را ضایع مکنید. هر مرد از شما ضربه محکم به هماورد خویش را خود بر عهده بگیرد، در عین حال با برادر خویش به جان مواسات کند و مبادا که هماورد خود را برعهده بردار خویش واگذارد و در نتیجه دو هماورد بر دوست و برادر او حمله آورند و با این کار براى خود مایه گناه و سرزنش گردد. چگونه این کار ممکن است صورت گیرد که آن یکى مجبور شود با دو هماورد نبرد کند و این یکى دست بدارد و هماورد خود را بر عهده برادرش بگذارد یا آنکه بایستد و بر او بنگرد .هر کس چنین کند خداوند بر او خشم مى گیرد. خویشتن را در معرض خشم خداوند قرار مدهید که بازگشت شما به سوى خداوند است . خداوند درباره قومى که آنان را نکوهش نموده است چنین مى فرماید : (اگر از مرگ کشته شدن بگریزید و هرگز سود نمى بخشدتان و در آن صورت جز اندک زمانى کامیاب نخواهید شد)  به خدا سوگند بر فرض که از دم شمشیر این جهانى بگریزید از دم شمشیر آن جهانى سلامت نمى مانید. از راستى و پایدارى یارى جویید که پس از شکیبایى پیروزى نازل مى شود.

نصر گوید : عمرو بن شمر، از جابر، از شعبى ، از مالک بن قدامه ارحبى نقل مى کرد که سعید بن قیس در قناصرین براى یاران خود خطبه یى ایراد کرد و چنین گفت :سپاس خداوندى را که ما را به دین خویش هدایت فرمود و کتاب خویش را در میراث ما قرار داد و با فرستاند پیامبر خویش بر ما منت نهاد و او را مایه رحمت همه جهانیان و سرور پیامبران و خاتم ایشان و حجت بزرگ بر همه گذشتگان و آیندگان و رهبر مؤ منان قرار داد. و سپس در تقدیر و مشیت خداوند چنین بوده که ما و دشمن ما را در قناصرین گرد آورد و به هر حال بر آنچه ما را خوش و ناخوش است سپاسگزار خداییم . امروز گریز زیبنده ما نیست و اکنون هنگام گریز و بازگشت نیست و همانا خداوند ما را به رحمتى از خویش ویژه گردانیده است که توان شکرش را نداریم و نمى توانیم قدر و ارزش آن را درک کنیم و آن این است که بهترین و گزینه ترین یاران محمد صلى الله علیه و آله همراه و در زمره ما هستند و سوگند به خدایى که بر بندگان بیناست اگر رهبر ما مرد بینى بریده یى مى بود  با توجه به این که هفتاد تن از شرکت کنندگان در جنگ بدر همراه مایند شایسته است که بینش ما پسندیده و دلهاى ما به اطاعت از او راضى باشد، چه رسد به اینکه رهبر و سالار ما پسر عموى پیامبر ما و بدرى راستین است که در خردسالى نمازگزارده و در بزرگى همراه پیامبرتان بسیار جهاد کرده است و حال آنکه معاویه برده آزاد شده از قید اسارت جنگى و پسر آزاد شده است .

آگاه باشید که او گروهى از گمراهان را فریفته است و آنان را به آتش دوزخ در آورده و ننگ و عار را بر ایشان ارزانى داشته است و خداوند آنان را به زبونى و حقارت مى کشاند. همانا که شما بزودى همین فردا با دشمن خویش رویاروى مى شوید؛ بر شما باد بیم از خدا و کوشش و دور اندیشى و صدق و پایدارى که خداوند همراه صابران است . همانا آگاه باشید که شما با کشتن آنان رستگار مى شوید و حال آنکه با کشتن شما بدبخت مى شوند. به خدا سوگند هیچ مردى از شما مردى از ایشان را نمى کشد مگر اینکه خداوند قاتل را به بهشت جاودان و مقتول را به آتش دوزخ در مى آورد (و نه سبک و کاسته شود از ایشان و در آن جاودانه گرفتارند.)  خداوند ما و شما را از آنچه دوستان خود را بر کنار داشته است بر کنار دارد و ما و شما را از آنانى که از او اطاعت کرده و پرهیزگار بوده اند قرار دهد. از خداى بزرگ براى خودم و شما و مؤ منان آمرزش مى طلبم .شعبى مى گوید : همانا که سعید بن قیس  با کردار خویش آنچه را در این خطبه گفت تصدیق کرد.

نصر مى گوید : عمرو بن شمر، از جابر، از ابوجعفر (امام جعفر علیه السلام ) و زید بن حسن نقل مى کند که آن دو مى گفته اند : معاویه از عمروعاص خاست تا صفهاى شامیان را مرتب کند و آرایش نظامى دهد. عمرو گفت : به آن شرط که اگر خداوند پسر ابوطالب را کشت و شهرها به اطاعت تو درآمد و براى تو استوار شد براى من هر چه خودم حکم مى کنم باشد. معاویه گفت : مگر حکم تو در مورد مصر نبود و آن ترا بس نیست ؟ گفت : آیا مصر مى تواند عوض بهشت باشد؟ و کشتن پسر ابوطالب به بهاى عذاب دوزخى است که (در آن باره خداوند فرموده است ) (نه سبک و کاسته شود از ایشان و در آن جاودانه گرفتارند)

 معاویه گفت : اى ابوعبدالله ! اگر پسر ابوطالب کشته شد فرمان تو را خواهد بود، اینک آرام و آهسته گوى که مردم شام سخنت را نشنود. عمروعاص برخاست و گفت : اى گروه شامایان ! صفهاى خود را منظم و همچون موى پشت لب بیارایید و کاسه هاى سرتان را ساعتى به ما عاریه دهید  که حق به مقطع خود رسیده است و چیزى جز ظالم و مظلوم باقى نمانده است .

نصر مى گوید :  ابوالهیثم بن التیهان که از اصحاب رسول خدا صلى الله علیه و آله و از نقیبان و شرکت کنندگان در بیعت عقبه و جنگ بدر بود پیش آمد و شروع به آراستن صفهاى عراقیان کرد و گفت : اى گروه عراقیان ! همانا که میان شما و پیروزى این جهانى و بهشت آن جهانى جز ساعتى از یک روز باقى نمانده است ، گامهایتان را استوار بدارید، صفهاى خود را منظم کنید و کاسهاى سرتان را به پروردگارتان عاریه دهید و از خداوند، پروردگار خود، یارى بجویید و با دشمن خدا و دشمن خود جهاد کنید و آنان را بکشید که خدایشان بکشد و نابود سازد! و صبر و پایدارى کنید که (زمین از آن خداوند است آن را به هر کس از بندگانش که خواهد میراث دهد و فرجام پسندیده از آن پرهیزگاران است ).

 نصر گوید : عمرو بن شمر، از جابر، از فضل بن ادهم ، از پدرش نقل مى کند که مى گفته است : اشتر هم در قناصرین در حالى که سوار بر اسبى به سیاهى بال زاغ بود براى مردم خطبه ایراد کرد و چنین گفت :سپاس خداوندى را که آسمانهاى بر افراشته را آفرید : (خداى مهربانى که بر عرش محیط است و آنچه در آسمانها و آنچه در زمین و آنچه میان آن دو و آنچه زیر زمین است همه از اوست )  او را بر آزمایش پسندیده یى که فراهم آورده است و این نعتها که آشکار کرده است هر صبح و شام فراوان ستایش مى کنم . هر که را خدا راهنمایى کرد هدایت یافته است و هر که را او راهنمایى نکرد به گمراهى درافتاد. خداوند محمد را با صلوات و هدایت گسیل داشت و او را بر همه ادیان پیروزى داد هر چند مشرکان را خوش ‍ نیامد. خداى بر او درود و سلام فرستد! سپس همانا از تقدیر و مشیت خداوند سبحان این بود که ما را به این شهر و زمین کشاند و میان ما و دشمن خدا و دشمن ما برخورد پدید آورد. و ما به سپاس و نعمت و فضل و منت خداوند دیدگانمان روشن و جانهایمان آرام و پاک است . از جنگ با ایشان امید پاداش پسندیده و در امان بودن از عقاب داریم .

پسر عموى پیامبرمان که شمشیرى از شمشیرهاى خداوند است – یعنى على بن ابیطالب – همراه ماست که با پیامبر چنان نماز گذارد که هیچ مردى در آن بر او پیشى نگرفت ، تا کنون که پیرمردى شده است هیچ گاه از او کارى کودکانه و کوتاهى و لغزش سر نزده است . او در دین خداوند متعال و نسبت به حدود الهى دانا و داراى اندیشه اصیل و صبر جمیل و پاکدامنى دیرینه است . بنابراین ، نسبت به خدا پرهیزگار باشید و بر شما باد کوشش و دور اندیشى . و بدانید که شما بر حق هستید و آن گروه بر باطلند. شما با معاویه جنگ مى کنید و حال آنکه همراه شما علاوه بر اصحاب محمد صلى الله علیه و آله نزدیک صد تن از شرکت کنندگان در جنگ بدر حاضرند و بیشتر درفشهایى که با شماست همان درفشهاست که در التزام رکاب پیامبر بوده است و پرچمهایى که با معاویه است پرچمهایى است که همراه مشرکان و بر ضد رسول صلى الله علیه و آله بوده است . بنابر این ، در واجب بودن جنگ با آنان کسى جز آن که دلش مرده است تردید نمى کند و همانا که شما بر یکى از این دو کار پسندیده خواهید بود؛ یا پیروزى یا شهادت . خداوند ما و شما را همان گونه که هر کس او را اطاعت و پرهیزگارى کند از گناه باز مى دارد از گناه و نافرمانى باز دارد و به ما و شما فرمانبردارى خود و پرهیزکارى را الهام فرماید و براى خودم و شما از خداوند آمرزش مى خواهم .

نصر، از عمرو بن شمر، از جابر، از شعبى ، از صعصعه بن صوحان ، از زامل بن عمرو جذامى نقل مى کند که مى گفته است : معاویه از ذوالکلاع حمیرى که از بزرگترین و بى باکترین یاران او بود خواست تا براى مردم خطبه بخواند و ایشان را به جنگ با على علیه السلام و یارانش تشویق کند. او اسب خویش را آماده ساخت و بر آن نشست و براى مردم خطبه خواند و چنین گفت :سپاس خدا را سپاس فراوان ، فزاینده و آشکار در هر بام و شام ، او را مى ستایم و از او یارى مى خواهم و به او ایمان و بر او توکل دارم و خداى بسنده ترین کارگزار است و گواهى مى دهم که پروردگارى جز خداى یگانه نیست که انبازى براى او تصور نمى شود و گواهى مى دهم که محمد بنده و فرستاده اوست .

او را در آن هنگام که گناهان آشکار و فرمانبردارى مندرس و زمین آکنده از ستم و گمراهى بود و جهان در شعله هاى فتنه مى سوخت آن چنان که دشمن خدات ابلیس ، طمع بسته و درایستاده بود که در اطراف جهان پرستیده و عبادت شود، با قرآن که منشور هدایت است و راهنمایى و دین حق مبعوث فرماید و این محمد صلى الله علیه و آله بود که خداوند با وجود او آتشهاى زمین را فرو نشاند و میخهاى ستم را از بن بر آورد و با او نیروهاى ابلیس را خوار نمود و او را از طمعى که بر پیروزى بر مردم بسته بود نا امید ساخت خداوند او را بر همه ادیان پیروز ساخت هر چند مشرکان را خوش نبود. و سپس این قضاى خداوندى بود که میان ما و مردم همکیش ما در صفین جنگ روى دهد و ما بخوبى مى دانیم که میان ایشان کسانى هستند که با پیامبر صلى الله علیه و آله سابقه درخشان دارند و ارزش بزرگى داشته اند ولى اینک کار دگرگون شده است و براى خود به هیچ روى روا نمى بینیم که خون عثمان بر هدر شود، داماد پیامبرمان و کسى که سپاه اسلام را که گرفتار سختى و تنگدستى بود مجهز ساخت و بر مسجد و جایگاه نماز پیامبر صلى الله علیه و آله خانه یى افزود و سقاخانه یى بنا کرد و پیامبر خدا صلى الله علیه و آله از سوى او با دست راست خویش با دست چپ خود بیعت نمود و دو دختر گرامى خویش ام کلثوم و رقیه را به همسرى او داد. و بر شرف او افزود. بر فرض که عثمان مرتکب گناهى شده باشد همانا کسى که از او بهترین و برتر بوده مرتکب گناهى شده است و خداوند سبحان به پیامبر خویش فرموده است : (تا خداوند از گناهان گذشته و آینده تو در گذرد)  و موسى تنى را بکشت و از خداوند طلب آمرزش کرد و خدایش آمرزید و نوح مرتکب گناه شد و سپس از خداوند آمرزش خواست و خدایش آمرزید  و کدامیک از شما از گناه عارى است

و ما بخوبى مى دانیم که پسر ابوطالب را با پیامبر خدا سابقه یى پسندیده بوده است ولى اگر او مشوق و شوراننده مردم بر کشتن عثمان نبوده است تریدید نیست که از یارى او خوددارى کرده است با آنکه عثمان برادر دینى و پسر عمو و همزلف و پسر عمه او بوده ،  وانگهى آنان از عراق خویش حرکت کرده و به شام و زمین شما و منطقه حکومت شما فرود آمده اند و همانا که عموم ایشان یا از کشندگان عثمانند یا از کسانى که او را یارى نداده اند. اینک صبر و پایدارى و از خداى متعال مدد خواهى کنید. اى امت ! مشا گرفتار آزمون و بلا شده اید و من همین دیشب به خواب دیدم که گویى ما و مردم عراق قرآنى را محاصره کرده ایم و شمشیرهاى خود را بر آن فرو مى آوریم و ما در آن حال فریاد مى زنیم ! (واى بر شما از عذاب خدا). و با این همه به خدا سوگند که ما تا پاى جان آوردگاه را رها نخواهیم کرد. اینک بر شما باد تقواى خداوند و باید که نیتهاى شما فقط براى خدا خالص باشد، که من از عمر بن خطاب شنیدم که مى گفت : از پیامبر خدا صلى الله علیه و آله شنیدم فرمود : (همانا کشته شدگان بر نیت خود مبعوث مى شوند)  خداوند به ما و شما صبرى و پایدارى ارزانى دارد و ما و شما را عزت و نصرت دهد و در هر کارى براى ما و شما باشد و براى خود و شما از پیشگاه خدا آمرزش مى طلبم .

نصر گوید : عمرو بن شمر، از جابر، از عامر،  از صعصه بن صوحان عبدى ، از ابرهه بن صباح براى ما نقل کرد که مى گفته است یزید بن اسد بجلى هم در جنگ صفین میان شامیان برخاست تا سخنرانى کند، قبایى خز پوشیده بود و عمامه یى سیاه بر سر داشت ، دستگیره شمشیرش را به دست گرفته و پایه آن را بر زمین نهاده و به آن تکیه داده بود. صمصعه مى گفت ابرهى براى من نقل کرد که یزید بن اسد بجلى در آن هنگام از گرامى ترین و زیباترین و بلیغ ‌ترین افراد عرب بود و چنین گفت : سپاس خداوند یکتا را،  بخشنده شکوهمند و توانگر درهم شکننده و حکیم آمرزنده و بزرگ بلند مرتبه ، صاحب عطاء و کردار و نعمت وجود و رونق و زیبایى و منت و بخشش ، مالک روزى که در آن سوداگرى و دوستى نیست . او را بر این آزمون پسندیده و ارزانى داشتن این همه نعمتها در همه حال چه سختى و چه آسایش مى ستایم . او را بر نعمتهاى کامل و بخششهاى بزرگش مى ستایم ، ستایشى که در شب و روز درخشان است ، و گواهى مى دهم که خدایى جز خداى یکتاى بى انباز نیست . و گواهى دادن به این کلمه مایه رستگارى در زندگى و هنگام مرگ است و روز جزا خلاص در آن است . و گواهى مى دهم که محمد صلى الله علیه و آله بنده و فرستاده خداست و پیامبر برگزیده و امام هدایت است ، سلام و درود خدا بر او باد، و سپس تقدیر خداوند بر این بود که ما و همکیشان ما را در این سرزمین جمع و رویاروى قرار دهد و خداوند بر این بوده من این را خوش نمى دارم ؛ ولى آنان به ما اجازه ندادند آب دهان خویش را فرو بریم و ما را به حال خود رها نکردند که بر احوال خود بنگریم و به معاد خوش بیندیشیم و کار را به آنجا کشاندند که میان ما و در حریم و مرکز ما فرود آمدند. و ما مى دانیم که میان این قوم خردمندان بردبار همراه سفلگانى فرومایه ، که از سفلگان ایشان بر زنان و فرزندان خود رد امان نیستیم . ما دوست مى داشتیم که با همکیشان خود جنگ نکنیم اما ما را بیرون کشاندند و کارها چنان شد که باید فردا به غیرت و حمیت با آنان جنگ کنیم . ما از خداییم و به سوى او بازگشت کنندگانیم و سپاس خداوند پروردگار جهانیان را، همانا سوگند به کسى که محمد را به رسالت فرستاده است ، من دوست مى دارم که کاش یک سال پیش مرده بودم ولى خداوندى هرگاه کارى را اداره کند بندگان نتوانند آن را باز دارند. بنابراین از خداى بزرگ مدد مى جوییم ، و براى خود و شما از پیشگاه خدا آمرزش ‍ مى خواهم

نصر گوید : عمرو، از ابى رزق همدانى نقل مى کرد که یزید بن قیس ارحبى در صفین عراقیان را به جنگ تحریص کرد و چنین گفت :همانا مسلمان واقعى کسى است که دین و اندیشه اش سالم باشد و همانا به خدا سوگند این قوم با ما براى آن جنگ نمى کنند که بخواهند دینى را که ، به پندار ایشان ، ما تباه ساخته ایم بر پا دارند یا حقى را که ، به اندیشه ایشان ، ما از میان برده ایم زنده کنند، جز بر سر این دنیا و جهاندارى با ما جنگ نمى کنند آن هم براى اینکه پادشاهى سرکش و ستمگر باشند و اگر بر شما پیروز شوند که خدایشان هرگز پیروزى و شادى بهره نفرمایید! در آن صورت کسانى چون سعید و ولید و عبدالله بن عامر سفله را بر شما امیرى مى دهند  که هر یک از ایشان در مجلس خود چنین و چنان مى گویند و مال خدا را مى گیرند و مى گویند در آن مورد گناهى بر ما نیست . گویى میراث پدر خود را دریافت داشته است . و این چگونه ممکن است ، آن اموال خداوندى است که در پناه شمشیرها و نیزه هاى ما به ما ارزانى فرموده است . اینک اى بندگان خدا! با این قوم ستمگر جنگ کنید، کسانى که به غیر از آنچه خداوند نازل فرموده است حکم مى کنند و در جنگ با ایشان سرزنش کننده شما را از کار باز ندارند، اگر آنان بر شما چیره شوند دین و دنیاى شما را بر شما تباه مى سازد، آنان کسانى هستند که شناخته و آزموده اید، و به خدا سوگند ایشان از اجتماع خویش براى جنگ با شما جز شر و بدى اراده نکرده است . و از خداى بزرگ براى خودم و شما طلب آمرزش مى کنم .

نصر مى گوید : عمرو بن عاص رجز زیر را سرود و براى على فرستاد :(اى ابا حسن پس از آن دیگر از ما در امان نخواهى بود که ما کار جنگ را همچون ریسمان محکم و استوار خواهیم داشت ….)گوید : مردى از شاعران عراق او را چنین پاسخ داد :(بنگرید و در جنگ خود با اباحسن بر حذر باشید. او شیر است و پدر دو شیر بچه که باید از او بر حذر بود و سخت زیرک است …)

نصر گوید : عمرو بن شمر، از جابر، از شعبى براى ما نقل کرد که نخستین دو سوار کارى که در آن روز – یعنى هفتم صفر که از روزهاى سخت و جنگهاى پر خطر صفین بود – رویاروى شدند، حجر نیک سیرت همان حجر بن عدى یار امیرالمؤ منین على بن ابیطالب علیه السلام است و حجر بد سرشت پسر عموى اوست که از یاران معاویه است و هر دو از قبیله کنده اند. آن دو نخست با نیزه به یکدیگر حمله کردند و در این هنگام مردى از قبیله اسد که نامش خزیمه بود از لشکر معاویه بیرون آمد و با نیزه خود به حجر بن عدى ضربتى زد. یاران على علیه السلام حمله کردند و خزیمه اسدى را کشتند و حجر بد سرشت ، گریزان جان به در برد و به صف معاویه پیوست . سپس دوباره به میدان آمد و هماورد خواست . حکم بن ازهر از عراقیان به مبارزه با او بیرون آمد که حجر بد سرشت او را کشت . پس از او رفاعه بن ظالم حمیرى از صف عراق به نبرد حجر بیرون آمد و او را کشت و پیش یاران خود برگشت . على علیه السلام گفت : سپاس خداوندى را که حجر را در قبال خون حکم بن ازهر کشت . 

سپس على علیه السلام یاران خود را فراخواند و از ایشان خواست تا یک تن قرآنى را که در دست على بود بگیرد و پیش مردم شام برود. على فرمود : چه کسى حاضر است پیش شامیان برود و آنان را به آنچه در این قرآن است فرا خواند؟ مردم خاموش ماندند. جوانى که نامش سعید بود پیش آمد و گفت : من انجام دهنده آنم . على علیه السلام آن سخن را دوباره گفت : مردم همچنان خاموش ‍ ماندند و آن جوان دوباره پیش آمد، على علیه السلام قرآن را به او سپرد و او آن را به دست گرفت و برابر شامیان آمد و آنان را به خداوند سوگند داد و آنان را به آنچه در آن است فراخواند، او را کشتند. در این هنگام على علیه السلام به عبدالله بن بدیل بن ورقاء خزاعى گفت : اینک بر شامیان حمله کن . و او که در آن روز دو زره پوشیده بود و دو شمشیر بر کمر داشت با کسانى از میمنه لشکر که همراهش بودند بر شامیان حمله کرد و دلیرانه شمشیر مى زد و این رجز را مى خواند :

(چیزى جز صبر و توکل و سپر و نیزه و شمشیر برنده باقى نمانده است …) او تا پاى جان و مرگ بیعت کردند رسید. معاویه به آنان دستور داد همگى آهنگ عبدالله بن بدیل کنند و در همان حال به حبیب بن مسلمه فهرى که در میسره قاهره بود پیام داد با همه همراهان خود بر عبدالله بن بدیل حمله کند. مردم به یکدیگر در افتادند و هر دو گروه یعنى جناح راست لشکر عراق و چپ لشکر شام سخت کوشیدند. عبدالله بن بدیل همچنان دلیرانه شمشیر مى زد تا آنجا که معاویه را از جایگاهش عقب راند. عبدالله بن بدیل شروع به فریاد کشیدن کرد : اى مقام گیرندگان عثمان ! و مقصودش برادرش عثمان بود که در آن جنگ کشته شده بود. ولى معاویه و یارانش پنداشتند که مقصود او عثمان بن عفان است ، و معاویه که از جایگاه خود بسیار دور شده بود بازگشت و بر خود بیمناک شد و براى بار دوم و سوم به حبیب بن مسلمه پیام فرستاد و از او یارى و مدد خواست . و حبیب با همه افراد جناح چپ سپاه معاویه به جناح راست سپاه عراق حمله کرد و آن را از هم گسیخت ، تا آنجا که همراه عبدالله بن بدیل فقط صد مرد از قاریان قرآن باقى ماند که پشت به یکدیگر داده و از خود دفاع مى کردند و ابن بدیل همچنان خود را در معرکه انداخته و مصمم بر کشتن معاویه بود و آهنگ جایگاه او داشت و بسوى او پیشروى مى کرد، تا آنجا که نزدیک معاویه رسید و عبدالله بن عامر همراه معاویه ایستاده بود. معاویه خطاب به مردم بانگ زد : اى واى بر شما! اینک که از سلاح عاجزید سنگ و پاره سنگ زنید. و مردم شروع به سنگ و پاره سنگ زدن بر او کردند، چندان که او را سخت زخمى کردند و بر زمین افتاد، آنگاه با شمشیرهاى خویش بر او هجوم آوردند و کشتندش در این هنگام معاویه و عبدالله بن عامر آمدند و کنار جسد او ایستادند. عبدالله بن عامر که عبدالله بن بدیل از پیش در زمره دوستان راستین او بود نخست عمامه خود را بر چهره افکند و براى او طلب رحمت کرد. معاویه گفت : چهره اش را بگشا. ابن عامر گفت : نه به خدا سوگند تا جان در تن من باشد او مثله نخواهد شد. معاویه گفت : چهره اش را بگشاى او را به تو بخشیدم و مثله نخواهد شد.

ابن عامر چهره او را گشود. معاویه گفت : سوگند به پروردگار کعبه که این قوچ آن قوم است . بار خدایا مرا بر اشتر نخعى و اشعث کندى هم پیروز گردان . به خدا سوگند مثل این مرد همان گونه است که آن شاعر سروده است :(مرد جنگ اگر جنگ به او دندان نشان مى دهد او هم به آن دندان نشان مى دهد و مى گزدش و اگر جنگ دامن بر کمر زند او هم دامن بر کمر مى زند….) 

معاویه سپس چنین گفت : علاوه بر مردان خزانه زنان آن قبیله هم اگر بتوانند با من جنگ کنند جنگ خواهند کرد.نصر گوید : عمرو از ابى روق براى ما نقل کرد که به هنگام کشته شدن عبدالله بن بدیل شامیان بر عراقیان برترى یافتند و عراقیان جناح راست از هم گسیختند و سخت عقب نشینى کردند. على علیه السلام سهل بن حنیف را فرمان داد گروهى از بسیار از سواران سپاه شام بر آنان حمله بردند و آنان را هم به جناح راست ملحق کردند، جناح راست را دریابند و یارى رسانند.گروهى بسیار از سواران سپاه شام بر آنان حمله بردند و آنان را هم به جناح راست ملحق کردند. جناح راست عراقیان متصل به قرارگاه على علیه السلام در قلب لشکر و مردم یمن بود که چون آنان از هم پاشیدند دامنه آن تا قرارگاه على علیه السلام رسید و او از قلب به سوى جناح چپ روانه شد و در همان حال افراد قبیله مضر از جناح چپ پراکنده شدند و از تمام لشکر عراق کسى جز افراد قبیله ربیعه در جناح چپ با على علیه السلام باقى نماند.

نصر گوید : عمرو، از قول مالک بن اعین ، از زید بن وهب برا ما نقل کرد که در آن جنگ على علیه السلام در حالى که پسرانش با او بودند و به سوى جناح چپ در آن فقط افراد قبیله با او باقى مانده بودند حرکت کرد و خود مى دیدم که تیرها از میان شانه ها و پشت سرش مى گذشت و هر یک از پسرانش خود را سپر او مى ساختند و على علیه السلام این را خوش نمى داشت و بر او پیشى مى گرفت و خود را میان اهل شام و پسر قرار مى داد و دست او را مى گرفت و پشت سر خویش مى افکند. در این هنگام احمر وابسته بنى امیه که مردى دلیر بود على را زیر نظر گرفت و بر او حمله آورد. على علیه السلام فرمود : سوگند به پروردگار کعبه خدایم بکشد اگر تو را نکشم . احمر به سوى على آمد. کیسان غلام على برابر او ایستاد. احمر و کیسان غلام على برابر او ایستاد. احمر و کیسان هر یک به دیگرى ضربتى زدند و احمر، کیسان را کشت و آهنگ على کرد که شمشیر زند. على بر او پیشى گرفت و دست در گریبان زره او افکند و او را از روى اسبش بلند کرد. به خدا سوگند گویى هم اکنون دوپاى او را مى بینم که بر گردن على آویخته بود و سپس او را چنان بر زمین کوفت که شانه ها و بازوانش در هم شکسته شد و در همین حال دو پسر على علیه السلام حسین و محمد حمله کردند و با شمشیرهاى خویش چندان بر او زدند که بر جاى سرد شد. گویى هم اکنون مى بینم که على علیه السلام ایستاده بود و دو شیر بچه او آن مرد را ضربه مى زدند تا او را کشتند، و پیش پدرش آمدند و حسن بن على همراه پدر ایستاده بود. على به او گفت : پسر جان ! چه چیز تو را بازداشت که چون دو برادرت عمل کنى ؟ گفت : اى امیرالمؤ منین آن دو مرا کفایت کردند.

گوید : شامیان آهنگ على کردند و به او نزدیک شدند و به خدا سوگند نزدیک آمدن ایشان بر شتاب حرکت او نیفزود. حسن به او گفت چه زیانى دارد که با شتاب و تندتر حرکت فرمایى تا به یاران خود که در قبال دشمنت پایدارى کرده اند برسى ؟ – زید بن وهب مى گوید : یعنى افراد قبیله ربیعه که در جناح چپ پایدارى کرده بودند – على علیه السلام فرمود : پسر جان براى پدرت اجل و روزى مقدر است که هرگز از آن در نمى گذرد، دویدن آن را به تاخیر نمى اندازد و ایستادن آن را نزدیک نمى سازد وانگهى پدرت هیچ پروا ندارد که او بر مرگ در افتد یا مرگ بر او.

نصر گوید : عمرو بن شمر، از جابر از ابواسحاق براى ما نقل کرد که مى گفته است : على علیه السلام روزى از روزهاى صفین به میدان آمد، در دست او فقط نیزه کوتاهى بود، و چون از کنار سعید بن قیس گذشت ، سعید گفت : اى امیرالمؤ منین با آنکه نزدیک دشمنى بیم ندارى که کسى غافلگیرت کند؟ على علیه السلام فرمود : هیچ کس نیست مگر آنکه از سوى خداوند نگهبانانى براى حفظ او گماشته اند که او را از در افتادن در چاه یا خراب شدن دیوار بر او و رسیدن آفت مصون مى دارند و چون تقدیر فرا رسد نگهبانان او را با تقدیر رها مى کنند.

نصر گوید : عمرو از فضیل بن خدیج نقل کرد که چون آن روز جناح راست سپاه عراق گریختند، على علیه السلام در حالى که مى دوید آهنگ جناح چپ سپاه خود کرد و از مردم مى خواست برگردند و بر جاى خود باقى بمانند و به قرارگاه بازگردند. در همین حال از کنار اشتر گذشت و گفت : اى مالک ! گفت : اى امیرمومنان گوش به فرمانم . فرمود : پیش این گریختگان برو و بگو از مرگى که نمى توانید آن را عاجز کنید به زندگانى که براى شما باقى نمانده به کجا مى گریزید؟ اشتر حرکت کرد و برابر مردم که در حال گریز بودند ایستاد و همان سخنان را گفت و برایشان بانگ مى زد : اى مردم ! من مالک بن حارثم . و این سخن را مکرر مى گفت ولى از آن گروه یک نفر هم به او توجه نمى کرد. او با خود پنداشت که نام (اشتر)میان مردم از (مالک بن حارث ) مشهورتر است به این سبب او شروع به فریاد برآوردن کرد که : اى مردم من اشتر. گروهى به جانب او آمدند و گروهى از پیش او دور شدند. اشتر گفت : به خدا سوگند آنچه امروز انجام دادید بسیار زشت بود، شرمگاه پدرتان را گاز گرفتید! اى مردم چشمها را فرو بندید و دندانها را بر هم بفشرید و با کاسه و فرق سر خود از دشمن استقبال کنید و بر آنان سخت حمله برید، همچون کسانى که به خونخواهى پدرتان و پسران و برادران خویش حمله مى کنند و بر دشمن خود خشم مى گیرند و براى اینکه کسى در خونخواهى از ایشان پیشى نگیرد دل به مرگ مى سپارند. و همانا که این قوم با شما براى دین شما جنگ مى کنند تا نست را خاموش و بدعت را زنده کنند و شما را به همان کار و آیین درآورند که خداوند شما را با بینش پسندیده از آن بیرون کشیده است . بنابراین ، اى بندگان خدا در راه دفاع از دین خود با خوشدلى خون خود را نثار کنید و همانا گریز از این میدان بر باد رفتن عزت شما؛ چیره شدن آنان بر غنایم و زبونى در مرگ و زندگى ، و ننگ دنیا و آخرت و خشم خداوند و عذاب دردناک است .

سپس گفت : اى مردم ! فقط مذحجیان را پیش من درآورید. و چون آنان پیش او جمع شدند گفت : سنگ به دهانتان باد! به خدا سوگند شما امروز خداى خود را خشنود نکردید و در مورد دشمن او چنان که شاید و باید انجام وظیفه نکردید. و چرا باید چنین باشد و حال آنکه شما فرزندان جنگ و یاران هجومها و جوانمردان حملات صبحگاهى و سوارکاران حمله و تعقیب و مرگ هماوردان و مذحجیان – نیزه زن هستید که کسى در خوانخواهى بر آنان پیشى نگرفته است و خونهاى ایشان هرگز تباه نشده است و در هیچ مورد از جنگها به درماندگى معروف نشده اند. و شما سروران شهر و دیار خود و نیرومندترین قبیله قوم هستید و آنچه امروز انجام دهید فردا درباره آن سخن گفته خواهد شد، و از آنچه گفته خواهد شد بر حذر باشید. اینکه با دشمن خود دلیرانه برخورد کنید که خداوند همراه صابران است و سوگند به کسى که جان مالک در دست اوست در این قوم – و در همان حال با دست خود به شامیان اشاره مى کرد – به خدا سوگند یک رمد هم وجود ندارد که به اندازه بال پشه یى پایبند به دین خدا باشد.

به خدا سوگند شما امروز مقابله پسندیده یى نکردید. اینک سیاه رویى مرا نگهدارید تا باز خون در آن بدود. بر شما باد (حمله به ) این بخش بزرگ (از لشکر دشمن ) که اگر خداوند آن را در هم شکند دو جناح دیگر آن لشکر هم از پى آن در هم خواهد شکست که دنباله سیل هم از پى آن روان است .

آنان گفتند : ما را به هر جا که دوست دارى و مى خواهى ببر. اشتر همواره مذحجیان آهنگ بزرگترین بخش سپاه دشمن کرد. گروهى دیگر هم که در دیندارى نظیر ایشان و از قبیله همدان و شمارشان حدود هشتصد تن بود و از کنار او مى گذشتند به او پیوستند. آن گروه در جناح راست سپاه على علیه السلام پایدارى کرده بودند و پس از همه عقب نشسته بودند. آن چنان که یکصد و هشتاد تن از آنان کشته شده بودند و از جمله یازده تن از سالارهاى قبایل از پاى در آمده بودند. و هر گاه سالارى کشته مى شد سالارى دیگر پرچم را در دست مى گرفت و آنان پسران شریح همدانى و کسان دیگرى از سران عشایر بودند. نخستین کسى که کشته شد کریب بن شریح بود و پس از او شرحبیل ، مرثد، هبیره ، هریم ، شهر و شمر پسران دیگر شریح یکى پس از دیگرى از پاى در آمدند. و این شش برادر  همه در یک زمان کشته شدند.

آن گاه پرچم را سفیان بن زید و پس از او دو برادرش کرب و عبدالله به دست گرفتند و این سه برادر نیز کشته شدند. سپس به ترتیب عمیر بن بشر و برادرش حارث پرچم را به دست گرفتند و آن دو نیز کشته شدند. آن گاه ابوالقلوص وهب بن کریب درفش را به دست گرفت ؛ مردى از قومش به او گفت : خدایت رحمت کناد! با این پرچم که خداوند آن را مایه اندوه قرار داده و مردم بر گرد آن کشته شدند و باز گرد و خویشتن و کسانى را که با تو باقى مانده اند به کشتن مده . آنان عقب نشینى کردند و با خود مى گفتند : اى کاش ‍ شمارى از اعراب براى ما بودند که تا پى جان و مرگ با ما همپیمان مى شدند و ما ایشان پیش مى رفتیم و باز نمى گشتیم تا پیروز یا کشته گفت : من با شما همپیمان و هم سوگند مى شوم که هرگز از جنگ باز نگردیم تا پیروز یا هلاک شویم . و آنان با این قصد و نیت با وى پایدارى کردند. و این است معنى شعر کب بن جعیل که مى گوید :(همدانیان کبود چشم در جستجوى کسى بودند تا همپیمان شوند)

گوید : اشتر به جانب جناح راست لشکر على آمد و گروهى از مردم پایدار و وفادار که برگشته بودند به او پیوستند. و اشتر شروع به حمله کرد و با هیچ گروه و جمعى برخورد مگر آنکه آنان را در هم شکست و به عقب راند.  در همان حال از کنار پیکر خون آلود زیاد بن نضر گذشت که آن را به قرارگاه مى بردند. اشتر گفت : به خدا سوگند این صبر پسندیده و کردار بزرگوارانه است . زیاد و یارانش در جناح راست لشکر عراق بودند. زیاد پیش رفته و پرچم خویش را براى آنان برافراشته بود و آنان پایدارى کرده بودند و زیاد چندان جنگیده بود تا کشته شده بود. سپس بر اشتر چیزى نگذشت و بلافاصله دید پیکر خون آلود دیگرى را مى برند. پرسید این کیست ؟ گفتند : یزید بن قیس است که چون زیاد بن نضر بر زمین افتاد و کشته شد او پرچمش را براى افراد جناح راست برافراشت و خود زیر آن پرچم چندان جنگ کرد که کشته شد. اشتر گفت : به خدا سوگند این نمودار صبر پسندیده و کردار کریمانه است . آیا مرد از آن آزرم نمى دارد که بدون آنکه بکشد و کشته شود یا خود را براى کشته شدن عرضه دارد از میدان بگریزد و بازگردد؟

نصر مى گوید : عمرو، از حارث بن صباح ،  براى ما نقل کرد که گفته است در آن روز شمشیرى یمنى در دست اشتر بود که چون آنرا فرود آورد مى پنداشتم آب از آن فرو مى چکد و چون آن را بر مى کشید نزدیک بود درخشندگى آن چشم را خیره کند. او دلیرانه بر دشمن ضربه مى زند و پیش مى رفت و مى گفت : (سختیهاى است که بزودى از ما مى گذرد.)

در همین حال حارث بن جمهان جعفى اشتر را دید و چون سراپا در آهن پوشیده شده بود و او را نشناخت ، جلو رفت و به اشتر گفت : اینک خدایت از سوى امیرالمومنین و جماعت مسلمانان پاداش دهاد. اشتر او را شناخت و گفت : اى پسر جمهان آیا کسى مثل تو در چنین روزى خود را از این معرکه یى که من در آن قرار گرفته ام کنار مى کشد و باز مى ماند؟ ابن جمهان دقت کرد و او را نشناخت – اشتر بلند قامت ترین و تنومندترین مردان بود در آن هنگام اندکى کم گوشت و لاغر شده بود – و به او گفت : فدایت گردم به خدا سوگند تا به حال نمى دانستم جایگاه تو کجاست ، و اینک به خدا سوگند تا نمیرم از تو جدا نمى شوم .

نصر گوید : عمرو، از حارث بن صباح نقل مى کرد که مى گفته است ، منقذ و حمیر دو پسر قیس ناعطى  در آن روز اشتر را دیدند. منقذ به حمیر گفت : اگر جنگى که از این مرد مى بینم بر نیت خیر باشد نظیر او میان اعراب نیست . حمیر به او گفت : مگر انگیزه و نیت غیر از این چیزى است که آشکار مى بینى ؟ گفت : بیم آن دارم که در جستجوى پادشاهى باشد.

نصر گوید : عمرو، از فضیل بن خدیج ، از برده آزاد کرده مالک اشتر نقل مى کند که مى گفته است : چون بیشتر کسانى که از میمنه سپاه على علیه السلام گریخته بودند گرد اشتر جمع شدند شروع به تشویق آنان کرد و به ایشان چنین گفت : دندانهاى کرسى و عقل خود را بر هم بفشرید و با سرهاى خود بر این قوم حمله برید که در گریز از جنگ از دست دادن عزت و چیرگى دشمن بر غنمیت و چیرگى دشمن بر غنیمت ، و زبونى زندگى و مرگ و ننگ دنیا و آخرت است . 

اشتر سپس بر صفهاى شامیان حمله کرد و آنان را چندان شکافت و به عقب راند که به قرارگاه و خیمه هاى معاویه ملحق کرد. و این در فاصله نماز عصر و مغرب آن روز بود.

نصر گوید : عمرو، از مالک بن اعین ، از زید بن وهب نقل مى کند که چون على علیه السلام افراد میمنه سپاه خویش را دید که به جایگاه و صفهاى خود برگشتند و کسانى را از دشمن که در جاهاى آنان مستقر شده بودند چندان عقب راندند که به مواضع نخست خود رساندند و به سوى آنان حرکت کرد و چون به ایشان رسید چنین گفت :من گریز و عقب نشینى شما را از مرکز و صفهاى خودتان دیدم که چگونه سفلگان فرومایه و اعراب بیابان نشین شام شما را عقب راندند، در حالى که شما دلاوران بزرگ عرب و سران برجسته آنید و شب زنده داران به تلاوت قرآن هستید و در آن هنگام که خطاکاران گمراه مى شوند شما اهل دعوت حق هستید. اگر بازداشت و روى آوردن شما پس از پشت به جنگ کردن و حمله شما پس از آن گریزان نمى بود همان مجازاتى که براى آن کس که روز جنگ مى گریزد و پشت به جنگ مى کند واجب است ، بر شما هم واجب مى شد و به نظر من شما از نابودشدگان بودید. اما اینکه دیدم سرانجام آنان را همان گونه که شما را عقب زده و از جایگاه خود بیرون راندند عقب زدید و بیرون راندید و با شمشیرها چنان بر آنان ضربه زدید که صفهاى جلو آنان روى صفهاى عقب پا مى نهادند و همچون شتران تشنه در هم مى ریختند، تا اندازه یى اندوه و خشم درونى من کاسته شد.  اینک صبر و پایدارى کنید که آرامش یافته اید و خداوند شما را با یقین استوار فرموده است و باید کسى که از جنگ مى گریزد بداند که پروردگارش را به خشم مى آورد و خود را به تباهى مى افکند. و در گریز، خشم خداوند و خوارى پیوسته و ننگ زندگى است . وانگهى فرار کننده باید بداند که فرار مى کند از جنگ بر عمر او نمى افزاید و خداوندش را خرسند نمى دارد. بنابراین مرگ آدمى پیش از آنکه مرتکب این اعمال شود براى او بهتر از رضایت به آلودگى و اصرارش بر این صفات است .

نصر مى گوید : عمرو، از قول ابوعلقمه خثعمى براى ما نقل کرد که عبدالله بن حنش خثعمى سالار قبیله خثعم شام به ابوکعب خثعمى سالار قبیله خثعم عراق پیام داد که اگر بخواهى و موافقت کنى ما با یکدیگر جنگ نکنیم . اگر امیر شما پیروز شد ما با شما خواهیم بود و اگر امیر ما پیروز شد شما با ما خواهید بود و برخى از ما برخى دیگر را نکشد. ابوکعب این پیشنهاد را نپذیرفت و چون خثعم عراق و خثعم شام رویاروى ایستادند و مردم شروع به حمله بر یکدیگر کردند، عبدالله بن حنش به قوم خود گفت : اى خثعمى ها همانا که ما بر خثعم عراق که از قوم مایند به پاس رعایت پیوند خویشاوندى ایشان و حفظ حقوق آنان پیشنهاد صلح و سازش دادیم ولى آنان چیزى جز جنگ با ما را نپذیرفتند و در قطع پیوند خویشاوندى پیشگام شدند. شما آنان چیزى جز جنگ با ما را نپذیرفتند و در قطع پیوند خویشاوندى پیشگام شدند. شما به پاس حفظ حقوق آنان تا هنگامى که دست از شما بداشته اند دست از ایشان بدارید ولى اگر با شما جنگ کردند شما هم جنگ کنید.

مردى از یاران او بیرون آمد و گفت : آنان عقیده و پیشنهاد تو را رد کردند و سوى تو آمده اند تا با تو جنگ کنند. آن مرد به میدان رفت و بانگ برداشت که : اى مردم عراق ! مردى به جنگ من آید. عبدالله بن حنش از این کار او خشمگین شد و گفت : خدایا وهب بن مسعود را هماورد او بگمار. وهب بن مسعود مردى شجاع از قبیله خثعم کوفه بود و از دوره جاهلى او را به دلاورى مى شناختند و هیچ کس با او مبارزه نمى کرد مگر آنکه وهب او را مى کشت . قضا را راهب بن مسعود به نبرد آن مرد آمد و او را کشت . آن دو قبیله به جنبش در آمدند و جنگى سخت کردند. ابوکعب به یاران خود مى گفت : اى خثعمیان به مچ پاهاى آنان که جالى خلخال است ضربه بزنید. عبدالله بن حنش فریاد برآورد: اى ابا کعب خدایت رحمت کناد من ترا در راه فرمانبردارى از قومى کشتم که تو خود از ایشان در خویشاوندى به من نزدیکتر بودى و در نظر من از ایشان محبوب تر، به خدا سوگند نمى دانم چه بگویم و فقط چنین گمان دارم که شیطان ما را فریفته است و قریش هم ما را بازیچه قرار داده اند.

راوى مى گوید : در این هنگام کعب پسر ابوکعب برجست و رایت پدر خویش را در دست گرفت ولى یک چشمش چنان آسیب دید که از چشمخانه بیرون آمد و او بر زمین افتاد. شریح بن مالک خثعمى رایت را به دست گرفت و آن قوم کنار آن چندان جنگ کردند که حدود هشتاد مرد از ایشان و بر همین شمار از خثعم شام کشته شدند، آنگاه شریح بن مالک رایت را به کعب بن ابى کعب سپرد.

نصر گوید : عمرو، از قول عبدالسلام بن عبدالله بن جابر براى ما نقل کرد که پرچم قبیله بجیله عراق در صفین در دست فردى از خاندان احمس که ابوشداد قیس بن مکشوح بن هلال بن حارث بن عوق بن عامر بن على بن اسلم احمس بن غوث بن انمار بود  قرار داشت و چنین بود که مردم بجلیه به او گفتند : پرچم ما را در دست بگیر. گفت : کس دیگرى غیر از من براى شما بهتر است . گفتند کسى جز تو نمى خواهم . گفت : به خدا سوگند اگر آن را به من بدهید فقط شما را کنار آن مردى که داراى سپر زرین است خواهم بود. گفته اند مردى که داراى سپر زرین بود همراه معاویه بود و با آن سپر او را در آفتاب سایه مى افکند. گفتند هر چه مى خواهى انجام بده . او پرچم را در دست گرفت و با آن حمله کرد و آنان بر گرد او دشمن را مى زدند تا کنار مردى که سپر زرین داشت رسید.

آن مرد میان گروه بسیارى از نبردى سخت کردند و ابوشداد با شمشیر بر پاى ابوشداد زد که آن را قطع کرد. ابوشداد در همان حال بر آن رومى شمشیر زد و او را کشت . ولى سر نیزه ها ابوشداد را فرو گرفت و کشته شد. پس از او عبدالله بن قلع احمسى رایت را در دست گرفت و چنین رجز خواند :خداوند اباشداد را که منادى پروردگار را پاسخ داد از رحمت خود دور ندارد! با شمشیر بر دشمنان حمله کرد و به هنگام نبرد چه نیکو جوانمردى بود..)او هم چندان جنگ کرد تا کشته شد و پس از او برادرش عبدالرحمان رایت را در دست گرفت و چندان جنگ کرد تا کشته شد. سپس عفیف بن ایاس – احمسى آن را در دست گرفت و تا هنگامى که مردم از یکدیگر جدا شدند همچنان در دست او بود.

نصر گوید : عمرو، از قول عبدالسلام براى ما نقل کرد که مى گفته است در آن روز از خاندان احمس ، حازم بن ابى حازم برادر قیس ‍ بن ابى حازم  و نعیم بن شهید بن تغلبیه کشته شدند. پسر عموى نعیم که نام او همین نعیم بن حارث بن تغلبیه از یاران معاویه بود، پیش معاویه آمد و گفت : این کشته پسر عموى من است او را به من ببخش تا به خاکش بسپارم . معاویه گفت : آنان را به خاک نسپارید که شایسته آن نیستند. به خدا سوگند! ما نتوانستیم عثمان را میان ایشان به خاک سپاریم مگر پوشیده و مخفى . نعیم گفت : به خدا سوگند یا باید به من اجازه دفن او را دهى یا تو را رها مى کنم و به آنان ملحق مى شوم .. معاویه گفت : اى واى بر تو! مى بینى که بزرگان عرب را نمى توانیم به خاک بسپاریم ، آن گاه از من تقاضاى دفن پسر عمویت را دارى . اگر مى خواهى به خاکش بسپار یا رها کن . او رفت و پسر عموى خود را به خاک سپرد.

نصر گوید : عمرو، از ابوزهیر عبسى ، از نضر بن صالح نقل مى کرد که مى گفته است : رایت قبیله غطفان عراق همراه عیاش بن شریک بن حارث بن حندب بن زید بن خلف بن رواحه بود. از سوى شامیان مردى از خاندان ذوالکلاع به میدان آمد و هماورد خواست ، قائد بن بکیر عبسى به نبرد او رفت . مرد کلاعى بر او سخت حمله کرد و او را از پا در آورد. در این هنگام ابومسلم عیاش بن شریک بیرون آمد و به قوم خود گفت : من با این مرد نبرد مى کنم اگر کشته شوم سالار شما اسود بن حبیب جمانه بن قیس بن زهیر خواهد بود و اگر او کشته شد سالار شما هرم بن شتبربن عمرو بن قیس بن زهیر خواهد بود و اگر او کشته شد سالار شما عبدالله بن ضرار از خاندان حنظله بن رواحه خواهد بود. و سپس به سوى مرد کلاعى حرکت کرد. هرم بن شتبر خود را به او رساند و از پشت او را گرفت و گفت : تو را به پاس خویشاوندى سوگند که به جنگ این مرد تنومند کشیده قامت مرو. عیاش به او گفت : مادر بر سوگت نشیند مگر چیزى جز مرگ است ! هرم گفت : مگر گریز از چیز دیگرى جز مرگ است ! عیاش گفت : مگر از مرگ گریز و چاره است ؟ به خدا سوگند که او را مى کشم یا او مرا به قائد بن بکیر ملحق مى سازد. عیاش به هماوردى او رفت و سپرى از پوستهاى شتر داشت و چون نزدیک او رسید دید سراپایش پوشیده از آهن است و هیچ جاى برهنه جز به اندازه بند کفشى از گردنش در فاصله میان کلاه خود و زرهش ندارد. کلاعى بر عیاشى ضربتى زد که تمام سپر او را جز یک وجب از هم درید. عیاش بر همان جاى برهنه گردنش ‍ ضربتى زد که نخاعش را قطع کرد و او را کشت . پسر آن مرد کلاعى به خونخواهى پدر به میدان آمد و بکیر بن وائل او را کشت .

نصر گوید : عمرو بن شمر، از صلت بن زهیر نهدى برا ما نقل کرد که پرچم نهدى هاى عراقى را مسروق بن سلمه در دست گرفت و کشته شد. پس از او صخره بن سمى آن را گرفت و سخت زخمى شد و او را از میدان بیرون بردند. سپس على بن عمیر آن را گرفت و چندان نبرد کرد که سخت زخمى شد و از آوردگاه بیرونش بردند. سپس عبدالله بن کعب آن را گرفت و کشته شد و پس از او سلمه بن خذیم بن جرثومه آن را گرفت که سخت زخمى شد و از پاى در افتاد. آن گاه عبدالله بن عمرو بن کبشه آن را گرفت که سخت زخمى شد و او را از آوردگاه بیرون بردند. سپس ابومسیح بن عمرو پرچم را به دست گرفت و کشته شد. سپس عبدالله بن نزال و پس از او برادر زاده اش عبدالرحمان بن زهیر و پس از او غلامش مخارق آن را به دست گرفتند که کشته شدند و سرانجان به دست عبدالرحمان بن مخنف ازدى رسید.

نصر مى گوید : عمرو، از صلت بن زهیر براى ما نقل کرد که مى گفته است : عبدالرحمان بن مخنف براى من گفت : یزید بن مغفل کنار من کشته شد و بر زمین افتاد. من قاتل او را کشتم و سپس بر بالین یزید ایستادم . آن گاه ابوزینب عروه هم کشته شد قاتل او را هم کشتم و بر بالین او هم ایستاد. در این هنگام سفیان بن عوف رسید و گفت : آیا یزید بن مغفل را کشتید! گفتم : آرى همین کشته یى است که مرا بر بالین او ایستاده مى بینى . گفت : تو کیستى که خدایت زنده بداراد؟ گفتم : من عبدالرحمان بن مخنف هستم . گفت : شریف و بزرگوار، خدایت زنده بدارد و درود بر تو باد، اى پسر عمو! آیا جنازه او را به من که عمویش سفیان بن عوف مغفل هستم نمى سپارى . گفتم : درود بر تو اینک ما نسبت به او از تو سزاوارتریم و او را به تو تسلیم نمى کنیم ولى از این گذشته به جان خودم سوگند معلوم است که تو عمو و وارث اویى

نصر مى گوید : عمرو، از حارث بن حصین ، از قول پیرمردان ازد براى ما نقل کرد که چون قبیله ازد عراق به مقابله با قبیله ازد شام فرستاده شد مخنف بن سلیم سخنرانى کرد و چنین گفت : سپاس خداوند را و درود بر محمد فرستاده او باد! همانا از پیشامد ناگوار و آزمون بزرگ است که ما مجبور به رویارویى با قوم خود شده ایم و آنان مجبور به رویارویى با ما شده اند. به خدا سوگند جز این نیست که ما دستهاى خود را با دست خویش قطع کنیم و گویا بالهاى خود را با شمشیرهاى خویش مى بریم و اگر چنین نکنیم براى سالار خود خیرخواهى و با جامعه خود مساوات نکرده ایم و اگر این کار را انجام دهیم عزت قبیله خود را از میان برده و کانون خویش را خاموش کرده ایم .

جندب بن زهیر ازدى گفت: به خدا سوگند اگر بر فرض ما پدران ایشان بودیم و آنان فرزندان ما بودند یا بر عکس، آنان به منزله پدران ما بودند و ما فرزندان ایشان مى‏بودیم، و از جماعت و زمره ما بیرون مى‏رفتند و بر امام ما طعنه مى‏زدند و حاکمان ستمگر را به ناحق بر ضد دین و مردم ما یارى مى‏دادند و رویاروى قرار مى‏گرفتیم از آنان جدا نمى‏شدیم تا از آنچه بر آن هستند بازگردند و در آنچه ما آنان را دعوت مى‏کنیم درآیند، یا آنکه میان ما و ایشان شمار کشتگان فراوان شود.

مخنف گفت: خدایت در پهنه گمراهى سرگشته بدارد که به خدا سوگند تو را از کودکى تا بزرگى‏ات نافرخنده مى‏دانستیم. به خدا سوگند ما چه در دوره جاهلى و چه در اسلام میان دو اندیشه و کار مردد نماندیم که کدام را انجام دهیم و کدام را رها کنیم مگر اینکه تو سخت‏تر و دشوارتر آن را برگزیدى. بار خدایا اگر به ما عافیت ارزانى دارى براى من خوشتر از آن است که ما را بیازمایى و گرفتار دارى.

بار خدا، به هر یک از ما هر چه از تو مسألت مى‏ کند عنایت فرماى.

جندب بن زهیر به میدان رفت و از مردم ازد شام هماوردى طلبید و آن مرد شامى او را کشت. نصر گوید: همچنین عمرو، از حارث بن حصین، از مشایخ قبیله نقل مى‏کرد که عتبه بن جویره در جنگ صفین خطاب به خویشان و یاران خود گفت: همانا چراگاه این جهان خوشیده و درختانش درویده شده و تازه‏اش فرسوده و شیرینش تلخ شده است. اینک آگاه باشید که مى‏خواهم خبرى از مردى راستین [خودم‏] به شما بگویم، من از این جهان ملول شده و دل از آن برکنده‏ام و همانا از دیر باز آرزوى شهادت داشتم و همواره خویشتن را براى شهادت عرضه مى‏داشتم ولى‏خداوند نخواست تا مرا به این جنگ رساند.

هان آگاه باشید که من این ساعت خود را براى شهید شدن عرضه مى‏دارم و طمع دارم که از آن محروم نشوم. اینک اى بندگان خدا براى جهاد با دشمنان خدا منتظر چه هستید آیا بیم از مرگ که به هر حال بر شما مى‏رسد و جانهایتان را در مى‏رباید یا بیم برخورد ضربه‏هاى شمشیر بر پیشانى و کف دست شما را باز داشته است آیا مى‏خواهید این جهان را با شرف نگریستن به عنایات الهى و دوستى با پیامبران و صدیقان و شهیدان و صالحان در سراى جاودانه عوض کنید این اندیشه استوار نیست. سپس گفت: اى برادران همانا که من این سرا را با سرایى که پیش روى آن قرار دارد فروختم. و اینک روى به آن سرا دارم. خداوند چهره‏هایتان را اندوهگین نکناد و پیوندتان را گسیخته مداراد دو برادرش عبد الله و عوف هم از پى او روان شدند و گفتند: ما پس از تو خواهان برگ عیش نیستیم.

خداوند پس از تو زندگى را زشت بداراد و همگى به میدان رفتند و چندان جنگ کردند که کشته شدند. نصر گوید: عمرو براى ما گفت که مردى از خاندان صلت بن خارجه برایم نقل کرد که در آن روز همین که قبیله تمیم مى‏خواست بگریزد، مالک بن حرى نهشلى بر آنان بانگ زد و گفت: اى بنى تمیم سوگند به کسى که من بنده اویم امروز جنگ تباه شد. گفتند: مگر نمى‏بینى که مردم همه گریختند گفت: اى واى بر شما که مى‏گریزید و براى آن بهانه مى‏تراشید سپس به نام بردن آنان به نام نیاکان و تبارشان پرداخت و این کار را تکرار مى‏کرد. گروهى از بنى تمیم به او گفتند: به سنت و روش جاهلى ندا مى‏دهى این کار روا نیست. گفت: اى واى بر شما گریز از این زشت‏تر است، اگر بر مبناى دین و یقین جنگ نمى‏کنید براى آبرو و شرف تبار جنگ کنید.

و خود شروع به جنگ کرد و چنین رجز مى‏خواند: «اى پسر مر قبیله تمیم در حالى که آنان قبیله پایداران هستند ترا رها کردند و از تو عقب ماندند و اگر بگریزند و عهد شکنى کنند من هرگز نمى‏گریزم».

مالک در آن جنگ کشته شد، برادرش نهشل بن حرى تمیمى او را با ابیات زیر مرثیه گفت: «این شب دیر پاى به درازا کشید و چون شب یلدا نمى‏خواهد سپرى و روشن گردد…».

همچنین با ابیات زیر او را مرثیه گفته است: «بر آن جوانمرد سپید چهره و نیک روش بگرى. در آن هنگام که بانگ برداشته بود، نه پیمان شکن بود و نه ترسو…».

نصر گوید: عمرو مى‏گفت یونس بن ابى اسحاق براى من نقل کرد و گفت: هنگامى که در اذرح بودیم ادهم بن محرز باهلى به ما گفت: آیا کسى از شما شمر بن-  ذى الجوشن را دیده است عبد الله بن کبار نهدى و سعید بن حازى بلوى گفتند: آرى او را دیده‏ایم. پرسید آیا نشانه ضربه و زخمى بر چهره‏اش دیدید گفتند: آرى. گفت: به خدا سوگند آن ضربتى است که من در جنگ صفین بر او زده‏ام.

نصر گوید: عمرو براى ما گفت، که ادهم بن محرز باهلى از یاران معاویه در آن روز به نبرد شمر بن ذى الجوشن آمد و آن دو به یکدیگر ضربتى زدند. ادهم چنان شمشیرى بر پیشانى شمر زد که تا استخوان فرو نشست، شمر هم ضربتى به او زد ولى کارگر نیفتاد. شمر به قرارگاه خود برگشت آب نوشید و نیزه‏یى به دست گرفت و به میدان آمد و چنین مى‏گفت: «من هماورد آن مرد باهلى هستم با ضربه نیزه اگر خود بر اثر ضربه قبلى نمیرم…» سپس به ادهم که چهره او را در نظر داشت و مى‏شناخت حمله کرد. ادهم در مقابل او استوار ایستاد و برنگشت، شمر بر او نیزه‏یى زد که از اسب در افتاد. یارانش او را در میانه گرفتند و از میدان بیرون بردند. شمر برگشت و مى‏گفت: این ضربه به آن ضربه.

نصر گوید: سوید بن قیس بن یزید ارحبى از لشکر معاویه بیرون آمد و هماورد خواست از لشکر عراق ابو العمر طه قیس بن عمرو بن عمیر بن یزید که پسر عموى سوید بود به جنگ او رفت. نخست هیچیک دیگرى را نمى‏شناخت و چون نزدیک شدند یکدیگر را شناختند ایستادند و از یکدیگر احوال پرسیدند و هر یک دیگرى را به راه خود فراخواند. ابو العمر طه گفت: ولى من سوگند به خدایى که جز او پروردگارى نیست اگر بتوانم با همین شمشیر خود بر آن خرگاه سپید-  یعنى خرگاهى که معاویه در آن قرار داشت-  ضربه خواهم زد و سپس هر یک پیش یاران خود برگشتند. نصر مى‏گوید: آنگاه مردى از قبیله ازد شنوءه از لشکر شام بیرون آمد و هماورد خواست. مردى از عراقیان به مبارزه او رفت و آن مرد ازدى او را کشت.

اشتر به جنگ او بیرون شد و مهلتى به او نداد و او را کشت. گوینده‏یى گفت: «این آتشى بود که گرفتار گردباد شد و خاموش گشت». نصر گوید: مردى از یاران على علیه السلام گفت: به خدا سوگند من بر معاویه حمله مى‏کنم تا او را بکشم. او سوار بر اسبى شد و چنان تازیانه زد که اسب بر سر دست ایستاد او را چنان به تاخت در آورد که هیچ چیز مانع آن نشد تا خود را کنار معاویه برساند. معاویه گریخت و خود را به پناهگاهى رساند و داخل آن شد، آن مرد هم از اسب پیاده شد و از پى معاویه وارد پناهگاه شد. معاویه از در دیگر بیرون رفت، مرد نیز به تعقیب او پرداخت. معاویه از مردم با فریاد یارى خواست که او را احاطه کردند و حائل میان آن دو شدند. معاویه گفت: اى واى بر شما شمشیرها در مورد این مرد کارگر نیست که اگر چنین نمى‏بود کنار شما نمى‏رسید سنگبارانش کنید. و بر او چندان سنگ زدند که در افتاد و معاویه به قرارگاه خود بازگشت.

نصر گوید: مردى از یاران على علیه السلام که کنیه‏اش ابو ایوب بود (و او ابو ایوب انصارى نیست) بر صف شامیان حمله کرد و برگشت، در همان حال به مردى‏ از شامیان برخورد که بر صف عراقیان حمله برده بود و باز مى‏گشت، آن دو ضربتى به یکدیگر زدند، ابو ایوب چنان شمشیرى برگردنش زد که آن را گرداگرد برید ولى سرش بر پیکرش همچنان باقى ماند ولى مردم از این ضربت او در تردید بودند و باور نداشتند تا آنکه اسبش او را به صف شامیان رساند و آنجا سرش از پیکرش جدا شد و مرده در افتاد.

على علیه السلام فرمود: به خدا سوگند من از ثابت ماندن سر آن مرد بر پیکرش بیشتر شگفت کردم تا ضربه این مرد، گر چه این ضربه غایت هنر نمایى بود.و چون ابو ایوب آمد و در پیشگاه على (ع) ایستاد، على به او فرمود: به خدا سوگند تو چنانى که آن شاعر گفته است: «پدران ما اینگونه ضربه زدن را به ما آموختند و ما همان گونه به پسران خویش آموختیم».

نصر مى‏گوید: چون این روز با همه نبردهایى که در آن بود سپرى شد، فردا که هشتمین روز از روزهاى صفین بود هر دو گروه همچنان رویاروى بودند. مردى از شامیان بیرون آمد و هماورد خواست، مردى از عراقیان به نبرد او بیرون شد و آن دو میان صف جنگى سخت کردند، سپس عراقى گریبان شامى را گرفت و هر دو از اسب بر زمین افتادند و هر دو اسب گریختند. مرد عراقى شامى را درافکند و بر سینه‏اش نشست و مغفر او را گشود و مى‏خواست سرش را ببرد ناگاه متوجه شد که او برادر تنى خود اوست، متوقف ماند. یاران على (ع) بر او بانگ زدند که معطل نکن او را بکش. گفت: او برادر من است. گفتند: پس رهایش کن. گفت: به خدا سوگند تا امیر المومنین اجازه ندهد رهایش نمى‏کنم. به على (ع) خبر داده شد. به او پیام فرستاد رهایش کن. او را رها کرد که برخاست و به صف معاویه پیوست.

نصر گوید: محمد بن عبید الله، از جرجانى براى ما نقل کرد که مى‏گفت: سوار کار دلیر معاویه که او را به نبرد هماوردان دلیر و سترگ مى‏ فرستاد، غلامش حریث بود. او سلاح جنگى معاویه را مى ‏پوشید و خود را شبیه او مى‏ساخت و هرگاه جنگ مى‏کرد مردم مى‏ گفتند: این معاویه است. معاویه او را فراخواند و به او گفت: از على بپرهیز و نیزه‏ات را هر جاى دیگر که مى‏خواهى به کار بگیر. عمرو عاص پیش حریث آمد و گفت: اى حریث به خدا سوگند اگر تو قرشى بودى معاویه براى توخوش مى‏داشت که على را بکشى و اینک خوش نمى‏دارد که بهره و نام این کار از تو باشد، اگر فرصتى یافتى بر او حمله کن. گوید: على علیه السلام در آن روز پیشاپیش سواران بیرون آمد و حریث بر او حمله کرد.

نصر گوید: عمرو بن شمر، از جابر براى من نقل کرد که مى‏گفت: آن روز حریث که مردى نیرومند و دلیر و کار آزموده بود و کسى آهنگ جنگ با او نمى‏کرد بیرون آمد و بانگ برداشت: اى على آیا مایل به جنگ تن به تن هستى اى ابا حسن اگر مى‏خواهى پیش آى. على (ع) پیش آمد و چنین مى‏گفت: «من على و زاده عبد المطلب هستم. به خدایى خدا سوگند که ما به کتابهاى آسمانى سزاوارتریم…» سپس بر او حمله برد و مهلتش نداد و چنان ضربه شمشیرى بر او زد که او را دو نیم ساخت.

نصر مى‏گوید: محمد بن عبید الله از قول جرجانى براى ما نقل کرد که معاویه بر مرگ حریث سخت بیتابى کرد و عمرو عاص را در مورد تحریک کردن او به جنگ با على، نکوهش کرد و در این مورد ابیات زیر را سرود: «اى حریث مگر نمى‏دانستى و این نادانى تو چه زیانبخش بود که على بر سوارکاران برگزیده چیره است و هیچ سوارکار دلیرى با على نبرد نکرده مگر آن که چنگالهاى مرگ آهنگ او کرده است…» نصر گوید: همین که حریث کشته شد، عمرو بن حصین سکسکى به میدان آمد و بانگ برداشت: اى ابا حسن به مبارزه بشتاب. على علیه السلام به سعید بن قیس-  همدانى اشاره کرد که به نبرد او برود. سعید مقابل او رفت و شمشیر بر او زد و او را کشت. نصر مى‏گوید: قبیله همدان در جنگ صفین براى یارى على علیه السلام رنج گران کشیدند. و از جمله اشعارى که به سبب روایات فراوان در نسبت آن به امیر المومنین تردیدى نمى‏توان کرد این ابیات است:

«قوم را فراخواندم و از آن میان گروهى از سوارکاران همدان که فرومایه نیستند دعوتم را پذیرفتند. سوارکارانى از تیره‏هاى شاکر و شبام همدان که در بامداد جنگ گوشه‏گیر و درمانده نیستند…» نصر مى‏گوید: عمرو بن شمر براى من چنین نقل کرد که سپس على علیه السلام میان دو صف ایستاد و معاویه را فراخواند، و چون مکرر او را فراخواند معاویه گفت: بپرسید چه مى‏خواهد. على (ع) فرمود: خوش دارم پیش من آید تا با او فقط یک سخن بگویم. معاویه در حالى که عمرو عاص همراهش بود مقابل على (ع) آمد.

و همینکه آن دو نزدیک على رسیدند به عمرو عاص توجهى نکرد و به معاویه فرمود: واى بر تو به چه سبب باید مردم میان من و تو کشته شوند و به یکدیگر ضربه بزنند خودت به جنگ تن به تن با من بیا هر یک از ما که هماورد خود را کشت حکومت از-  او باشد. معاویه به عمرو نگریست و پرسید: اى ابا عبد الله نظر تو در این باره چیست گفت: این مرد با تو انصاف داده است و بدان که اگر از نبرد با او خوددارى کنى تا وقتى که بر پشت زمین یک فرد عرب وجود دارد ننگ و نکوهش بر تو و فرزندانت جاودانه خواهد بود. معاویه گفت: اى پسر عاص هرگز چون منى در مورد خود فریب نمى‏خورد، که به خدا سوگند هیچ دلیرى هرگز با پسر ابى طالب نبرد نکرده است مگر اینکه على زمین را از خونش سیراب ساخته است. و معاویه همچنان که عمرو همراهش بود بازگشت و به آخر صفهاى خود پیوست.

على علیه السلام که چنین دید خندید و به جایگاه خویش بازگشت.نصر مى‏گوید: در روایت جرجانى چنین آمده است که معاویه به عمرو گفت: اى واى بر تو که چه نادان و کم خردى، با آنکه افراد قبایل عک و جذام و اشعرى‏ها از من دفاع و حمایت مى‏کنند مرا به نبرد تن به تن با او فرا مى‏خوانى نصر گوید: معاویه در باطن بر عمرو کینه به دل گرفته بود ولى در ظاهر به او گفت: اى ابا عبد الله چنین گمان دارم که آنچه گفتى شوخى مى‏کردى. چون معاویه‏در مجلس خود نشست، عمرو خرامان آمد و کنار او نشست و معاویه چنین سرود: «اى عمرو تو با رضایت خود بر اینکه من میان طوفان مبارزه کنم، پرده از ضمیر خود برداشتى…»

عمرو گفت: اى مرد تو از دشمن خود مى‏ترسى و آن گاه خیرخواه خود را متهم مى‏کنى و در پاسخ شعر او چنین خواند: «هان اى معاویه اگر از نبرد تن به تن خوددارى و بیم کنى، همان سرچشمه همه زبونیهاست…» ابن قتیبه در کتاب عیون الاخبار خود مى‏گوید: ابو الاغر تمیمى گفته است: همانگونه که در جنگ صفین ایستاده بودم عباس بن ربیعه بن حارث بن عبد المطلب در حالى که سراپا پوشیده از سلاح بود و فقط چشمهایش از زیر روبند آهنى مانند چشمهاى افعى نر مى‏درخشید از کنار من عبور کرد. او شمشیرى یمنى در دست داشت که مى‏چرخاند و بر اسبى سرکش سوار بود که لگامش را استوار نکشیده بود و آن را آهسته مى‏راند. ناگاه یکى از مردم شام که نامش عرار بن ادهم بود بر او بانگ زد: اى عباس براى نبرد تن به تن آماده شو.

عباس گفت: به شرط آنکه پیاده جنگ کنیم که امید کمترى براى گریز باشد. مرد شامى پیاده شد و این بیت را مى‏ خواند: «اگر سوار شوید، سوار شدن بر اسبها خوى و سرشت ماست و اگر پیاده شوید ما گروه پیادگانیم». عباس در حالى که پاى خود را از رکاب بیرون مى‏ کشید این ابیات را مى‏خواند: «ناز و تکبر مرد سرکش را که نشان دهنده اندیشه اوست، شمشیر بران تو از تو باز مى ‏دارد…».سپس دنباله ‏هاى آویخته زره خود را به غلام سیاهش که اسلم نام داشت سپرد.

به خدا سوگند گویى هم اکنون به موهاى مجعد او مى‏نگرم، سپس هر یک به سوى هماورد خویش حرکت کرد و من این بیت ابو ذؤیب هذلى را به یاد آوردم که مى‏گوید: «در حالى که سواران ایستاده بودند آن دو پیاده به نبرد پرداختند و هر دو دلیر و آزموده بودند».

مردم در حالى که لگام اسبهاى خود را در دست داشتند به سرانجام کار آن دو مى‏ نگریستند. آن دو مدتى از روز خود را به جنگ با شمشیر سپرى کردند و چون زره و جامه جنگ هر دو کامل و استوار بود هیچیک بر دیگرى پیروز نشد. تا آنکه عباس متوجه شکافى در زره مرد شامى شد و دست انداخت و آنرا تا قفسه سینه‏اش درید و سپس در حالى که محل شکاف زره براى او آشکار بود بر او حمله کرد و چنان ضربتى زد که ریه ‏هاى او را از هم درید و مرد شامى سرنگون بر زمین افتاد. مردم چنان تکبیرى گفتند که زمین زیر پایشان به لرزه درآمد و عباس میان مردم بلند مرتبه شد. ناگاه شنیدم کسى از پشت سرم این آیه را تلاوت مى‏ کند: «با ایشان جنگ کنید که خداوند آنان را با دستهاى شما عذاب کند و رسوا سازد و شما را بر ایشان یارى دهد و سینه‏ هاى مردمى را که مؤمنند شفا بخشد و خشم دلهاى ایشان را ببرد و خداوند توبه هر کس را بخواهد مى‏پذیرد و خدا داناى درست کردار است» برگشتم دیدم امیر المومنین علیه السلام است. به من فرمود: اى ابا الاغر این کسى که با دشمن ما نبرد مى‏کرد کیست گفتم: برادر زاده شما عباس بن ربیعه بود. فرمود: آرى هموست.

سپس فرمود: اى عباس مگر تو و ابن عباس را از اینکه مرکز فرماندهى خود را رها کنید و عهده‏دار جنگ شوید منع نکردم گفت: آرى چنین بود. على فرمود: «پس چه چیزى تو را بازداشت از آنچه که بر تو معلوم بود» گفت: اى امیر المومنین آیا به نبرد تن به تن فراخوانده شوم و نپذیرم فرمود: آرى، اطاعت فرمان امامت سزاوارتر و مهمتر از پاسخ دادن به خواسته دشمن توست. على علیه السلام به خشم آمد و چین بر جبین انداخت تا آنجا که گفتم هم اکنون به شدت اعتراض خواهد کرد،ولى خشم خود را فرو خورد و آرامش یافت و دستهاى خود را با تضرع برافراشت و عرضه داشت: پروردگارا این رفتار عباس را بپذیر و خطایش را بیامرز. من از او گذشتم تو نیز از او درگذر.

گوید: معاویه برکشته شدن عرار سخت اندوهگین شد و گفت: کجا دلیرى مى‏تواند چون او جنگ و دلاورى کند آیا باید خونش بر هدر رود. هرگز خدا نکند آیا مردى پیدا مى‏شود که جان خود را به خدا بفروشد و خون عرار را طلب کند. دو مرد از قبیله لخم داوطلب شدند. معاویه گفت: هر دو بروید و هر کدامتان در نبرد تن به تن عباس را بکشد براى او چنین و چنان پاداشى خواهد بود. آن دو پیش عباس آمدند و او را به مبارزه فرا خواندند. او گفت: مرا سرورى است که باید با او رایزنى کنم.

عباس نزد على علیه السلام آمد و به او خبر داد. فرمود: به خدا سوگند معاویه براى آنکه نور خدا را خاموش کند دوست دارد هیچ بزرگ و کوچکى از بنى هاشم نباشد مگر اینکه نیزه بر شکمش زده شود، و چنین نیست، که «نمى-  خواهد خداوند مگر آنکه نور خود را تمام کند و اگر چه کافران کراهت داشته باشند». و حال آنکه به خدا سوگند همانا مردانى از ما بر آنان چیزه خواهند شد که آنان را به زبونى مى‏کشند تا آنجا که به کندن چاهها مبادرت کنند و دست نیاز پیش مردم برآوردند و بر بیل و ماله روى آورند. سپس فرمود: اى عباس اسلحه خودت را با من عوض کن. چنان کرد و على (ع) بر اسب عباس پرید و آهنگ آن دو مرد لخمى کرد. آن دو هیچ تردید نکردند که او عباس بن ربیعه است.

پرسیدند: سالارت اجازه داد على (ع) از گفتن پاسخ آرى خوددارى کرد و این آیه را مى‏ خواند: «براى مومنانى که دیگران با آنان جنگ مى‏کنند و بر ایشان ستم شده است اجازه جنگ داده شد و خداوند بر نصرت ایشان تواناست». یکى از آن دو به نبرد آمد، گویى على (ع) او را در ربود سپس دیگرى پیش آمد و او را هم به آن یکى ملحق ساخت و در حالى که این آیه را تلاوت مى ‏فرمود باز آمد: «ماه حرام در قبال ماه حرام و در قبال شکستن حرمت قصاص کنید و هر کس بر شما تعدى کند به اندازه‏ تجاوزى که کرده است بر او تعدى کنید». سپس فرمود: اى عباس اسلحه خود را بگیر و اسلحه مرا باز ده و اگر کسى پیش تو آمد، تو پیش من باز آى.

گوید: چون به معاویه خبر رسید، گفت: خداوند لجبازى را زشت بداراد که شتر جوان و سرکشى است که هیچگاه بر آن سوار نشده‏ ام. عمرو عاص گفت: اینک که به خدا سوگند آن دو لخمى خوار و زبون شدند نه تو. معاویه گفت: اى مرد ساکت باش که این ساعت ساعت سخن گفتن تو نیست. عمرو گفت: بر فرض که نباشد، خداوند آن دو را رحمت کناد و چنین نمى ‏بینم که رحمت فرماید. معاویه گفت: اگر چنان باشد به خدا سوگند براى تو زیانبخش‏ تر است و تو بیشتر در تنگنا خواهى بود. عمرو گفت: آن را مى ‏دانم و اگر حکومت مصر نبود سعى مى‏کردم از این گرفتارى خود را نجات دهم. گفت: آرى حکومت مصر ترا کور کرده است و اگر آن نمى‏بود بینا و روشن ضمیر بودى.

نصر بن مزاحم گوید: عمرو، از قول فضیل بن خدیج براى ما نقل کرد که مى-  گفته است: مردى از شامیان به میدان آمد و هماورد خواست. عبد الرحمان بن محرز-  کندى طمحى به نبرد او رفت. ساعتى جنگ تن به تن کردند. آن گاه عبد الرحمان نیزه‏یى برگودى گلوى شامى زد و او را درانداخت و کشت و پیاده شد تا زره و اسلحه او را از تنش بیرون آورد. ناگاه متوجه شد که او برده سیاهى بوده است.

گفت: بار خدایا جان خویش را براى مبارزه با برده سیاهى به خطر انداختم. گوید: در این هنگام مردى از قبیله عک به میدان آمد و هماورد خواست قیس بن فهران کندى به نبرد او رفت و مهلتش نداد و نیزه بر او زد و او را کشت و این چنین سرود: «قبیله عک در جنگ صفین بخوبى دانست که ما چون با سواران رویاروى شویم بر آنان نیزه‏هاى شرر بار مى ‏زنیم…».

گوید: عبد الله بن طفیل بکایى بر صفهاى شام حمله کرد و هنگامى که بازگشت‏ مردى از بنى تمیم که نامش قیس بن فهد حنظلى یربوعى بود بر او حمله کرد و نیزه خود را میان شانه‏ هاى عبد الله نهاد. یزید بن معاویه بکایى که پسر عموى عبد الله بن-  طفیل بود خود را به قیس رساند و نیزه‏اش را میان شانه‏ هاى او قرار داد و گفت: به خدا سوگند اگر نیزه خود را بر او فرو برى من هم نیزه خویش را بر تو فرو خواهم برد. گفت: پیمان خدایى بر عهده تو که اگر این پیکان را از پشت دوستت بردارم تو هم پیکان نیزه‏ات را از پشت من بردارى. یزید گفت: آرى این عهد و پیمان براى تو محفوظ است. قیس سر نیزه خود را از پشت او کنار کشید. قیس ایستاد و به یزید گفت: از کدام قبیله‏اى گفت از بنى عامرم. گفت: خدایم فداى شما گرداند که هر جا با شما برخوردیم شما را جوانمرد و گرامى یافتیم. به خدا سوگند من آخرین تن از یازده تن تمیمى هستم که شما امروز آنان را کشتید.

نصر گوید: مدتى پس از جنگ صفین، یزید بر عبد الله بن طفیل خشم گرفت و ضمن گله گزارى از فداکارى خود در جنگ صفین نسبت به او یاد کرد و چنین سرود: «آیا مرا ندیدى که چگونه در صفین آنگاه که دوستان صمیمى تنهایت گذاشتند با خیرخواهى از تو حمایت کردم…» نصر گوید: ابن مقیده الحمار اسدى که مردى دلیر و نیرومند و از سوارکاران شام بود به میدان آمد و هماورد خواست. مقطع عامرى که پیرى فرتوت بود از جاى برخاست. على علیه السلام به او فرمود: بنشین. گفت: اى امیر المومنین مرا از نبرد باز مدار که یا او مرا مى‏کشد و شتابان به بهشت مى‏روم و در این سالخوردگى و فرتوتى از زندگى دنیا آسوده مى‏شوم یا من او را مى‏ کشم و ترا از او آسوده مى‏ سازم.

على علیه السلام فرمود: نامت چیست گفت: مقطع. فرمود: معنى این کلام چیست گفت: نام من «هشیم» بود زخمى سخت بر من رسید و از آن پس مرا «مقطع» نام نهادند. على (ع) به او فرمود: براى نبرد با او برو و شتابان و و با تاخت و تاز بر او حمله کن. بار خدایا مقطع را بر ابن مقیده الحمار نصرت ده.

مقطع بر او سخت حمله کرد و سرعت و شدت حمله چنان بود که ابن مقیده الحمار را به وحشت انداخت و گریخت. مقطع همچنان او را تعقیب کرد. ابن مقیده از کنار خرگاه معاویه گذشت و معاویه او را مى‏دید که مقطع همچنان در پى اوست.

هر دو از محل معاویه مقدار بسیارى فراتر رفتند. چون مقطع برگشت و ابن مقیده هم پس از او باز آمد، معاویه بر او بانگ زد که این عراقى با شتاب ترا از میدان به در کرد. گفت: اى امیر آرى چنین کرد. سپس مقطع هم برگشت و در جایگاه خویش ایستاد.

نصر مى‏گوید: چون سال «جماعت» فرا رسید و مردم با معاویه بیعت کردند معاویه از مقطع عامرى جویا شد. او را پیدا کردند و پیش معاویه آوردند که پیرى سالخورده بود. همینکه معاویه او را دید گفت: افسوس که اگر در این سن و سال نبودى امروز از انتقام من جان به سلامت نمى‏بردى. مقطع گفت: ترا به خدا سوگند مى‏دهم مرا بکشى و از رنج زندگى آسوده‏ام کنى و مرا به دیدار خداوند نزدیک سازى. معاویه گفت: من ترا نمى‏کشم و به تو نیازى دارم. مقطع پرسید: نیازت چیست گفت: دوست دارم مرا به برادرى بپذیرى. گفت: ما و شما در راه خدا از یکدیگر جدا شده ‏ایم و با یکدیگر جمع نخواهیم شد تا خداوند میان ما و شما در آخرت حکم فرماید.

معاویه گفت: دختر خود را به همسرى من درآور. گفت: من تقاضاى قبلى تو را که از این بر من سبک‏تر بود نپذیرفتم. گفت: از من صله‏اى بپذیر. گفت: مرا به آنچه که پیش توست نیازى نیست و از پیش معاویه بیرون رفت و از او چیزى نپذیرفت.

نصر مى‏ گوید: سپس مردم رویاروى شدند و جنگى سخت کردند و افراد قبیله طى همراه امیر المومنین جنگى نمایان کردند و رجز خواندند و پیشروى کردند و دلاوران بسیارى از ایشان کشته شدند. یک چشم بشر بن عوس طایى برکنده شد و او که از مردان بزرگ و دلیران سوارکار قبیله طى بود پس از جنگ صفین از آن روز یاد مى‏ کرد و مى‏ گفت: دوست مى ‏داشتم که کاش در آن روز کشته مى‏ شدم و کاش چشم سالم من هم چون دیگرى برکنده مى‏ شد و این ابیات را سرود:اى کاش این چشم من هم چون آن یکى کور مى‏شد و میان مردم بدون عصا کش راه نمى‏رفتم…»

نصر مى‏ گوید: افراد قبیله محارب هم در آن جنگ با امیر المومنین علیه السلام سخت پایدارى کردند. عنتر بن عبید بن خالد محاربى دلیرترین مردم در آن روز بود و چون یاران خود را پراکنده دید بر آنان بانگ زد: اى گروه قیس آیا فرمانبرى از شیطان در نظرتان بهتر از فرمانبرى از رحمان است. همانا در گریز، خشم خداوند و سرپیچى از فرمانش نهفته است و در صبر و پایدارى فرمانبردارى و خوشنودى خداوند است. آیا خشم خداوند را بر رضوان او و نافرمانى را بر اطاعت او برمى‏گزینید. همانا آسایش پس از مرگ از آن کسى است که در حال حساب کردن جان خود در راه خدا بمیرد و دست از جان بشوید.و سپس رجز خواند و چنین گفت: «جان آن کس که به جنگ پشت کند رهایى نیابد و من آنم که قامت فرو نمى‏آورم و نمى‏گریزم…» و چندان نبرد کرد که سخت زخمى شد و از معرکه بیرونش بردند.

نصر مى‏گوید: افراد قبیله نخع هم در آن روز همراه على علیه السلام جنگى نمایان کردند. یک پاى علقمه بن قیس نخعى قطع شد، برادرش ابى بن قیس کشته شد. پس از جنگ صفین علقمه مى‏گفت: هیچ دوست نمى‏ دارم که پایم سالم مى‏ماند زیرا با قطع آن امید به ثواب پسندیده‏یى از پیشگاه خداوند دارم و نیز مى ‏گفت: دوست مى‏داشتم برادرم را خواب ببینم پس او را به خواب دیدم و به او گفتم: بر سر شما چه آمد گفت: ما و مردم شام در پیشگاه خداوند سبحان اقامه حجت کردیم و ما بر آنان غالب آمدیم. از هنگامى که به عقل آمده‏ام از هیچ چیز به اندازه این خواب شاد نشده ‏ام.

نصر، از عمرو بن شمر، از سوید بن حبه بصرى، از حضین بن منذر رقاشى نقل مى‏کند که مى‏گفته است در آن روز پیش از شروع جنگ گروهى به حضور على (ع) آمدند و به او گفتند: ما چنین گمان مى‏کنیم که خالد بن معمر سدوسى با معاویه مکاتبه کرده است و بیم آن داریم که به او ملحق شود و با او بیعت کند. على علیه السلام کسى پى او و تنى چند از مردان شریف قبیله ربیعه فرستاد و آنان را فرا خواند و هنگامى‏ که آنان را جمع کرد، نخست حمد و ثناى خدا را بر زبان آورد و سپس فرمود: اى گروه ربیعه شما یاران و پذیرندگان دعوت من و در نظرم از موثق‏ترین قبایل عربید.به من خبر رسیده که معاویه با این دوست شما یعنى خالد بن معمر مکاتبه کرده است.اینک او و شما را جمع کردم تا شما را بر او گواه گیرم و سخنان من و او را بشنوید.

امیر المومنین علیه السلام روى به خالد کرد و گفت: اى خالد بن معمر اگر آنچه از تو به من خبر رسیده است درست باشد من همه این مسلمانان را که پیش من حاضرند گواه مى‏ گیرم که تو در امان خواهى بود تا به هر جاى عراق یا سرزمینى که زیر سلطه و حکومت معاویه نباشد بروى. و اگر بر تو دروغ بسته‏اند با سوگندهاى مطمئن دلهاى ما را برخود مطمئن ساز و آرام بخش. خالد به خدا سوگند خورد که چنان نکرده است. و مردان بسیارى از ما گفتند: اى امیر المومنین: به خدا سوگند اگر بدانیم که چنان کرده باشد هر آینه او را مى ‏کشیم.

شقیق بن ثور سدوسى گفت: خداوند خالد بن معمر را موفق ندارد که بخواهد معاویه و شامیان را بر ضد على و مردم عراق و قبیله ربیعه یارى دهد. زیاد بن خصفه گفت: اى امیر المومنین از خالد بن معمر سوگند استوار بگیر که نسبت به تو مکر نورزد. على (ع) چنان کرد و سپس برگشتند.

چون در آن روز مردم رویاروى شدند و بر یکدیگر حمله بردند جناح راست لشکر عراق سستى کرد و روى به گریز نهاد. على علیه السلام همراه پسرانش پیش ما آمد و چون نزدیک ما رسید با صداى بسیار بلند پرسید: این پرچمها از کدام قبیله است گفتیم: پرچمهاى ربیعه است. فرمود: نه که پرچمهاى خداوند است. خداوند صاحبان شایسته آنها را از لغزش مصون و آنان را شکیبا و پایدار بدارد. سپس به من که آن روز پرچم را بر دوش داشتم فرمود: اى جوان آیا این پرچم خود را یک ذراع جلوتر نمى‏برى گفتم: به خدا سوگند ده ذراع هم پیش مى‏برم و شروع به پیشروى کردم. فرمود: بس است همین جا باش.

نصر گوید: عمرو از قول یزید بن ابى الصلت تمیمى براى ما نقل کرد که مى‏ گفته است: از پیر مردان قبیله بنى تمیم بن ثعلبه شنیدم مى‏گفتند: پرچم همه افراد قبیله ربیعه،چه ربیعه کوفه و چه ربیعه بصره، نخست در دست خالد بن معمر سدوسى از افراد ربیعه بصره بود، ولى شقیق بن ثور که از افراد بکر بن وائل کوفه بود با او در این مورد رقابت و همچشمى کرد و سرانجام توافق کردند پرچم را به حضین بن منذر رقاشى که از مردم بصره بود بسپارند و گفتند: این جوان نژاده‏یى است، فعلا پرچم را به او بسپار تا در این باره رایزنى کنیم و حضین در آن هنگام نوجوانى بود.

نصر مى‏گوید: عمرو بن شمر براى ما نقل کرد که حضین بن منذر که نوجوانى بود با پرچم ربیعه که سرخ بود شروع به پیشروى کرد. على علیه السلام را پایدارى و دلیرى او خوش آمد و این ابیات را خواند: «این پرچم سرخ که سایه‏اش این چنین به اهتزاز آمده از کیست و چون گفته شود پیش ببر، حضین آن را پیش مى‏برد…» مى‏گویم [ابن ابى الحدید]، نصر بن مزاحم تمام این ابیات را [که سیزده بیت است‏] از على (ع) مى‏داند. ولى راویان دیگر شش بیت اول را از على علیه السلام و بقیه را از حضین بن منذر که پرچمدار بوده است مى‏ دانند.

نصر گوید: ذو الکلاع همراه افراد قبیله حمیر و کسان وابسته به آنان در حالى که عبید الله بن عمر بن خطاب هم همراه چهار هزار تن از قاریان شام بود پیش آمدند.

ذوالکلاع در جناح راست حمیریان بود و عبید الله بن عمر در جناح چپ قاریان. و همگان بر افراد قبیله ربیعه که در جناح چپ سپاه عراق بودند حمله آوردند. عبید الله بن-  عباس هم میان مردم ربیعه بود. حمله شامیان شدید بود و پرچمهاى ربیعه سست شد.

در این هنگام شامیان برگشتند و فقط اندکى درنگ کردند و دوباره در حالى که عبید الله بن عمر از پیشتازان ایشان بود به حمله روى آوردند. عبید الله بن عمر مى‏گفت: اى مردم شام این قبیله عراق قاتلان عثمان و یاوران على هستند و اگر این قبیله را در هم شکنید انتقام خون عثمان را مى‏گیرید و على و عراقیان نابود خواهند شد. آنان حمله بسیار سختى بر مردم آوردند. مردم ربیعه جز شمار اندکى از ناتوانان‏ ایشان بقیه سخت ایستادگى و شایسته پایدارى کردند. آنچنان که پرچمداران و خردمندان دلیرشان پایدارى و جنگى نمایان و سخت کردند.

اما خالد بن معمر همین که دید برخى از یارانش عقب نشینى کردند او هم با آنان عقب نشست و چون دید پرچمداران پایدار و شکیبایند پیش آنان برگشت و برگریختگان بانگ زد که باز گردند. کسانى از قومش که او را متهم مى‏کردند گفتند: او گریخت، ولى چون دید ما پایدارى کردیم برگشت. خود خالد مى‏گفت: چون دیدم مردانى از ما گریختند مصلحت دیدم خود را به آنان رسانم و به جنگ برگردانم.در هر حال مرتکب کارى شبهه ناک شد.

نصر گوید: در آن جنگ تنها از قبیله عنزه چهار هزار خفتان پوش همراه قبیله ربیعه بودند.من [ابن ابى الحدید] مى‏گویم: نزد علماى سیره و تاریخ شکى نیست که خالد بن-  معمر در باطن تباه خود دل با معاویه داشت و آن روز هم به منظور آنکه میسره سپاه على در هم شکسته شود عقب نشینى کرد. این موضوع را کلبى و واقدى و دیگران نوشته‏اند. اما دلیل بر بد اندیشى او این است که چون فرداى آن روز قبیله ربیعه بر معاویه و صفهاى شامیان پیروز شد، معاویه به خالد بن معمر پیام فرستاد که: از جنگ با من خوددارى کن و حکومت خراسان تا هنگامى که زنده باشى از تو باشد، و نیز او از جنگ خوددارى کرد و با ربیعه برگشت و دانستند که معاویه نبض او را در دست گرفته است. شرح این موضوع بزودى خواهد آمد.

نصر گوید: چون خالد بن معمر بازگشت و صفهاى ربیعه همان گونه که بود استوار شد براى آنان سخنرانى کرد و چنین گفت: اى گروه ربیعه همانا که خداوند متعال هر یک از شما را از زادگاه و وطن خویش اینجا جمع کرده است، و از آن هنگام که خداوند زمین را براى شما گسترده است چنین اجتماعى نکرده‏اید. اینک اگر شما دست بدارید و از نبرد با دشمن خوددارى کنید و از صفهاى خود روى برگردانید خداوند از کردارتان راضى نخواهد بود و از سرزنش سرزنش کننده در امان نخواهید بود، که بگوید: ربیعه رسوایى ببار آورد و از جنگ روى برتافت و قوم عرب از سوى او آسیب دید.بر حذر باشید که امروز مسلمانان شما را نافرخنده بدانند. اگر پیشروى کنید و در راه خدا صبر و شکیبایى ورزید، پیشروى عادت شما و شکیبایى و پایدارى خوى شما گردد. بنابراین با نیت راست پایدارى کنید تا پاداش داده شوید. پاداش آن کس که آنچه را در پیشگاه خداوند است نیت کند شرف این جهانى و گرامى داشت آن جهانى است و خداوند پاداش کسى را که کار پسندیده کند تباه نمى‏ سازد.

مردى از ربیعه برخاست و به خالد گفت: به خدا سوگند کار ربیعه از هنگامى که آن را به تو واگذار کرد تباه شد. به ما فرمان مى‏دهى که روى نگردانیم و عقب نشینى نکنیم تا خونهاى خود را بریزیم و خویشتن را به کشتن دهیم مردانى از ربیعه برخاستند و با کمانهاى خویش بر آن مرد ضرباتى زدند و بر او مشت کوبیدند. خالد بن معمر گفت: او را از میان خود بیرون کنید که اگر میان شما باقى بماند زیانتان مى‏زند و اگر بیرون رود از شمار شما کاسته نمى‏شود که او کسى نیست که به شمار آید یا جاى خالى را پر کند. خداوند خطیبى چون ترا اندوهگین بداراد گویى خیر از تو دورى گزیده است و خداوند آنچه آوردى زشت بداراد.

نصر گوید: نبرد میان قبیله ربیعه و حمیریان و عبید الله بن عمر شدت یافت و شمار کشتگان فزونى گرفت. عبید الله بن عمر حمله مى‏کرد و مى‏گفت: من پاک پسر پاکم. و افراد قبیله ربیعه مى‏گفتند: نه چنین است که تو ناپاک فرزند پاکى.آن گاه حدود پانصد سوار یا بیشتر از یاران على علیه السلام که همگى بر سر کلاهخود داشتند و سراپا در آهن بودند و جز حدقه‏هاى چشمهایشان چیزى دیده نمى‏شد بیرون آمدند. به همان شمار از شامیان به مقابله آمدند و در حالى که مردم زیر پرچمهاى خود ایستاده بودند آن دو گروه میان دو سپاه به جنگ پرداختند و هیچیک از عراقیان و شامیان که بتواند گزارش کار را دهد برنگشت و همگان کشته شدند.

نصر گوید: عمرو بن شمر، از جابر از، تمیم براى ما نقل کرد که منادى شامیان بانگ برداشت: هان پاک، پسر پاک، عبید الله بن عمر همراه ماست. و منادى عراقیان پاسخ مى‏داد که: نه چنین است او ناپاک پسر پاک است. و منادى عراقیان مى‏گفت: هان که پاک پسر پاک، محمد بن ابى بکر همراه ماست. منادى شامیان پاسخ مى‏داد: چنین‏ نیست، ناپاک پسر پاک است.

نصر گوید: در صفین پشته‏یى بود که جمجمه‏هاى مردان را آنجا مى‏افکندند و به «پشته جمجمه‏ها» معروف بود، عقبه بن مسلم رقاشى از مردم شام چنین سروده است.«هرگز سوارانى دلیرتر و رزمنده‏تر از سواران خود در نبرد «پشته جمجمه‏ها» ندیده‏ام…» شبث بن ربعى تمیمى چنین سروده است: «به جنگ صفین از بامداد پگاه تا هنگامى که خورشید آهنگ غروب کرد با نیزه‏هاى استوار برابر شامیان ایستادیم…»

نصر گوید: این روز هم با هر چه در آن اتفاق افتاد سپرى شد و روز بعد که نهم صفر بود معاویه براى مردم شام سخنرانى و آنان را به جنگ تحریض کرد و چنین گفت: همانا کارى به این سختى و بزرگى که مى‏بینید رخ داده و کار به آنجا کشیده که کشیده است. اینک چون به خواست خداوند به سوى ایشان حمله بردید، زره داران را جلو بیندازید و کسانى را که زره ندارند عقب بدارید. سواران را در صف و کنار یکدیگر در خط مستقیم قرار دهید و کاسه سرهاى خود را ساعتى به ما عاریه دهید که حق به مقطع خود رسیده و جز ظالم و مظلوم نیست.

نصر گوید: شعبى روایت کرده است که معاویه آن روز در صفین برخاست و براى مردم سخنرانى کرد و چنین گفت: سپاس خداوندى را که در کمال برترى و علو خویش نزدیک است و در کمال نزدیکى و قرب خویش متعالى است، و آشکار و نهان است و از هر دیدگاهى برتر است. او اول است و آخر و ظاهر است و باطن، حکم مى‏ کند و فیصله مى ‏بخشد، تقدیر مى‏نهد و مى‏ آمرزد و هر چه خواهد انجام مى‏دهد و چون اراده فرماید آن را بگذارند و چون آهنگ چیزى کند آن را مقدر مى‏ دارد. در آنچه مالک آن است با هیچ کس رایزنى نمى‏کند، از آنچه کند پرسیده نمى‏ شود. و حال آنکه از دیگران پرسیده شود.سپاس خداوند پروردگار جهانیان را بدانچه خوش و ناخوش داریم. همانا از مشیت و تقدیر خداوند بود که مقدرات ما را به این سرزمین آورد و با مردم عراق رویاروى داشت و ما همگان در دیدگاه خداوندیم و همانا که خداوند سبحان فرموده است: «اگر خداوند مى‏خواست پیکار نمى‏کردند ولى خداوند هر چه اراده فرماید مى‏ کند».

اى مردم شام بنگرید که همانا فردا با عراقیان رویاروى مى‏شوید. پس بر یکى از این سه حال باشید: یا گروهى باشید که در جنگ با قومى که بر شما ستم کرده‏اند پاداش خدایى را طلب کنید، که این قوم از سرزمینهاى خود آمده و در شهر و دیار شما فرود آمده‏اند، یا گروهى باشید که در طلب خون خلیفه و داماد پیامبر خودتان باشید، یا قومى باشید که از زنان و فرزندان خود دفاع کنید. بر شما باد به ترس از خداوند و صبر پسندیده. از خداى براى خود و شما نصرت مسألت مى‏کنم و اینکه خداوند میان ما و قوم ما به حق گشایشى دهد و او بهترین گشایش دهندگان است.در این هنگام ذو الکلاع برخاست و گفت: اى معاویه همانا شکیبایان گرامى هستیم که پیش دشمن سرفرود نمى‏آوریم. فرزندان پادشاهان بزرگ هستیم، صاحبان خرد و اندیشه که به گناهان نزدیک نمى‏ شوند.معاویه گفت: راست مى‏ گویى.

نصر گوید: آرایش جنگى آن روز همچون آرایش روز قبل بود. عبید الله بن-  عمر همراه قاریان شام و در حالى که ذو الکلاع و حمیریان هم با او بودند، بر قبیله ربیعه که در میسره سپاه على علیه السلام قرار داشتند حمله آورد و نبردى سخت کردند.زیاد بن خصفه نزد قبیله عبد القیس آمد و گفت: اگر چنین باشد پس از این جنگ قبیله بکر بن وائل دیگر وجود نخواهد داشت که ذو الکلاع و عبید الله بن عمر، قبیله ربیعه را سخت به خطر انداخته‏ اند و به یارى ایشان بشتابید و گرنه هلاک خواهند شد.افراد قبیله عبد القیس سوار شدند و چون ابرى سیاه پیش آمدند و پشتیبان میسره شدند و دامنه جنگ گسترش یافت. ذو الکلاع حمیرى کشته شد مردى که نامش خندف و از قبیله بکر بن وائل بود او را کشت. ارکان قبیله حمیر سست شد و پس از کشته شدن ذو الکلاع با عبید الله بن عمر بودند و همراه او پایدارى کردند.عبید الله بن عمر بن حسن بن على پیام داد: مرا با تو کارى است به دیدار من بیا.

حسن علیه السلام با او دیدار کرد. عبید الله به او گفت: پدرت همه افراد قریش را سوگوار کرده است و مردم او را خوش نمى‏دارند. آیا موافقى که او را از خلافت خلع کنیم و تو عهده‏دار حکومت شوى فرمود: به خدا سوگند این کار هرگز صورت نخواهد گرفت. سپس فرمود: اى پسر خطاب به خدا سوگند، گویى تو را مى‏بینم که امروز یا فردا کشته شوى. همانا که شیطان تو را فریب داده و این کار را در نظرت آراسته است و تو را در حالى که بر چهره خود عطر آمیخته با زعفران مالیده‏اى که زنان شامى جایگاهت را ببینید به جنگ آورده است و بزودى تو را خواهد کشت و رخسارت خاک آلوده خواهد شد.

نصر گوید: به خدا سوگند هنوز چیزى از سپیدى آن روز باقى بود [هوا کاملا تاریک نشده بود] که عبید الله بن عمر کشته شد. او در حالى که میان فوجى آراسته معروف به «سبز پوشان» قرار داشت و شمار آن چهار هزار تن بود و همگان جامه سبز بر تن داشتند جنگ مى‏کرد. حسن علیه السلام ناگاه مردى را دید که نیزه خود را به چشم کشته‏یى فرو برده و مشغول بستن پاى آن کشته به پاى اسب خود است. حسن علیه السلام به کسانى که همراهش بودند گفت: بنگرید این کیست مردى از قبیله همدان بود و آن کشته هم عبید الله بن عمر بود که همان مرد همدانى او را سر شب کشته بود و تا صبح بر سر او ایستاده بود. نصر مى‏گوید: راویان در مورد قاتل عبید الله عمر اختلاف نظر دارند. قبیله همدان مدعى بوده است ما او را کشته‏ایم و قاتل او هانى بن خطاب همدانى است که نیزه بر چشم او زده است و همان روایت را نقل مى‏کنند. قبیله حضر موت هم مى‏گوید: ما او را کشته‏ایم، قاتل او مالک بن عمرو حضرمى است. قبیله بکر بن وائل هم مى‏گوید: ما او را کشته‏ایم و محرز بن صحصح که از خاندان تیم اللات بن ثعلبه است او را کشته و شمشیرش را که نامش وشاح بوده به غنیمت گرفته است.چون سال جماعت فرا رسید معاویه آن شمشیر را از قبیله ربیعه کوفه مطالبه کرد. گفتند: مردى به نام محرز بن صحصح از قبیله ربیعه بصره او را کشته است.معاویه کسى پیش او فرستاد و شمشیر را از او گرفت.

نصر گوید: و روایت شده است که قاتل عبید الله بن عمر، حریث بن جابر حنفى‏ است. این مرد در جنگ صفین همراه على علیه السلام و سالار قبیله حنیفه بود.عبید الله بن عمر بر صف آنان حمله برد و چنین رجز مى‏خواند: «من عبید الله پرورده عمرم که از همه گذشتگان و در خاک آرمیدگان قریش جز پیامبر خدا و آن پیر مرد سپیده چهره بهتر است…» حریث بن جابر حنفى بر او حمله کرد و چنین مى‏گفت: «قبیله ربیعه به یارى حق شتافت و حق آیین اوست…».و نیزه بر عبید الله زد و او را کشت.

نصر گوید: کعب بن جعیل تغلبى که شاعر شامیان بوده است، عبید الله عمر را با این ابیات مرثیه گفته است: «هان که باید چشم‏ها بر جوانمردى بگرید که در صفین سوارانش رفتند و او ایستاده بود. به جاى همسرش، اسماء، شمشیرهاى وائل را در آغوش گرفت.چه جوانمردى بود. کاش تیرهاى کشنده نسبت به او خطا مى‏کرد…» مى‏ گویم [ابن ابى الحدید]: این شعر را کعب بن جعیل پس از برافراشتن قرآنها و حکمیت سروده و به عادت شاعران، موضوعات گذشته را که در آن جنگ اتفاق افتاده بوده است تذکر داده است. ضمیر جمع مونث «هن» که در این شعر آمده است به زنان عبید الله برمى‏ گردد.

اسماء دختر عطارد بن حاجب بن زراره تمیمى و بحریه دختر هانى بن قبیصه شیبانى همسر او بودند که هر دو را در این جنگ همراه خود آورده بود تا به چگونگى جنگ کردن او بنگرند و آن دو پیاده ایستاده بودند و مى‏نگریستند. در مصراع سوم هم نام اسماء دختر عطارد را آورده است. و این شعر دلالت بر آن دارد که قبیله ربیعه عبید الله بن عمر را کشته است، نه همدان و حضرموت.همچنین آنچه که ابراهیم بن دیزیل همدانى در کتاب صفین خود روایت کرده است بر همین موضوع دلالت دارد. او مى‏گوید: قبیله ربیعه کوفه که زیاد بن-  خصفه بر آن فرماندهى داشت در آن روز بر عبید الله بن عمر بشدت حمله کرد.

معاویه هم میان مردم قرعه کشیده بود و قرعه عبید الله براى جنگ با ربیعه درآمده‏ بود و ربیعه او را کشت. پس از جنگ چون خواستند خیمه زیاد بن خصفه را بر پا کنند براى یک گوشه از طنابها میخ پیدا نکردند و آن ریسمان را بر پاى جسد عبید الله بستند. جسد او کنارى افتاده بود، آن را کشیدند و ریسمان را بر پایش بستند. هر دو همسرش آمدند و کنار جسدش ایستادند، بر او گریستند و فریاد برآوردند. زیاد بن خصفه از خیمه بیرون آمد. به او گفتند: این بحریه دختر هانى بن قبیصه شیبانى و از عمو زادگان توست. زیاد به او گفت: اى برادر زاده چه حاجتى دارى گفت: جسد شوهرم را به من بسپار. گفت: آرى آن را بردار. استرى آوردند و جسد را بر آن سوار کرد.گفته ‏اند هر دو دست و پاى عبید الله در حالى که جسدش بر پشت استر بود به زمین کشیده مى‏ شد.

نصر مى‏گوید: دیگر از اشعار کعب بن جعیل که در رثاى عبید الله بن عمر سروده این ابیات است: «چون ابر مرگ، که از آن خون و مرگ مى‏چکید، براى عبید الله آشکار شد چنین گفت: اى قوم من صبر و پایدارى کنید…» صلتان عبدى هم ضمن اشعار خود از کشته شدن عبید الله بن عمر و اینکه حریث بن جابر حنفى او را کشته است یاد کرده و چنین سروده است: «اى عبید الله تو همواره بر جنگ با قبیله بکر حریص بودى و همواره به آنان بیم و تهدید عرضه مى‏داشتى…» نصر گوید: در مورد ذو الکلاع پیش از این خبر کشته شدن او را و اینکه قاتل او خندف بکرى است آوردیم.

عمرو بن شمر، از جابر براى ما نقل کرد که مى‏ گفته است: چون آن روز ذو الکلاع حمیرى همراه فوجى بزرگ از حمیریان به صفهاى عراقیان حمله آورد، ابو شجاع حمیرى که از خردمندان آن قبیله و همراه على علیه السلام بود بر آنان بانگ زد: اى گروه حمیر دستهایتان بریده باد آیا معاویه را از على علیه السلام بهتر مى‏ بینید.خداى کوشش شما را به گمراهى کشاند. وانگهى تو اى ذوالکلاع چنین مى‏پنداشتیم که تو سوداى دین داشته باشى.

ذو الکلاع گفت: اى ابو شجاع از این سخن درگذر به خدا سوگند نیک مى‏دانم که معاویه برتر از على علیه السلام نیست، ولى من براى خون عثمان جنگ مى‏کنم. گوید: ذوالکلاع در آن جنگ در آوردگاه کشته شد و خندف بن بکر بکرى او را کشت. نصر گوید: عمرو، از حارث بن حصیره براى ما نقل کرد که پسر ذو الکلاع کسى پیش اشعث بن قیس فرستاد و از او خواست جسد پدرش را به او تسلیم کند.

اشعث گفت: بیم آن دارم که امیر المومنین مرا در این باره متهم کند. این کار را از سعید بن قیس که در جناح راست لشکر است بخواه. پسر ذو الکلاع پیش معاویه رفت و از او اجازه رفتن به لشکرگاه على علیه السلام را خواست تا جسد پدرش را میان کشتگان جستجو کند. معاویه به او گفت: على از اینکه کسى از ما به لشکرگاه او برود جلوگیرى کرده است و مى‏ترسد که مبادا افراد سپاهش را بر او تباه کنند. پسر ذوالکلاع برگشت و کسى پیش سعید بن قیس فرستاد و از او در این مورد اجازه خواست.

سعید گفت: ما ترا از وارد شدن به لشگرگاه خود منع نمى‏ کنیم و امیر المومنین اهمیتى نمى‏دهد که کسى از شما وارد لشکر گاهش شود، در آى. او از جانب میمنیه وارد شد و گشت و جسد پدرش را پیدا نکرد. آن‏گاه به جانب میسره آمد و جستجو کرد و پیدا نکرد. سرانجام آن را در حالى یافت که پایش را به یکى از ریسمانهاى خیمه ‏یى بسته بودند. او آمد و کنار در خیمه ایستاد و گفت: اى اهل خیمه سلام بر شما باد پاسخ داده شد: و بر تو سلام. گفت: آیا به ما در مورد برخى از ریسمانهاى خیمه خود اجازه مى ‏دهید-  و فقط برده سیاهى همراهش بود نه کس دیگرى-  گفتند: آرى به شما اجازه دادیم و افزودند: در پیشگاه خداوند و از شما پوزش مى‏خواهیم، چه اگر ستم او بر ما نمى‏بود با او این چنین که مى ‏بینید نمى‏ کردیم.

پسرش پیاده شد و دید جسد پدرش که بسیار تنومند بود آماس کرده است و نتوانست آن را از زمین بردارد. گفت آیا جوانمردى که یارى کند پیدا مى‏شود خندف بکرى بیرون آمد و به آن دو گفت: کنار بروید. پسر گفت: اگر کنار برویم چه کسى او رابر مى‏دارد گفت: قاتل او آن را برخواهد داشت. خندف جسد ذو الکلاع را برداشت و بر پشت استرى نهاد و با ریسمان بست و آن دو نفر جسد را بردند.

نصر گوید: هنگامى که ذو الکلاع کشته شد معاویه گفت: من از کشته شدن او بیشتر از فتح مصر-  اگر آنرا مى ‏گشودم-  شادمانم. و این بدان سبب بود که ذو الکلاع در مورد برخى از فرمانهایى که معاویه مى‏داد ایستادگى مى‏ کرد.

نصر گوید: و چون ذو الکلاع کشته شد جنگ شدت یافت و افراد قبایل عک و لخم و جذام و اشعرى‏ها که همگان از سپاه شام بودند بر قبیله مذحج عراق حمله کردند و معاویه آن قبایل را مقابل مذحج قرار داده بود. در این هنگام منادى قبیله عک چنین ندا مى‏داد: «واى بر حال مادر مذحجیان از حمله عک که مادرشان را رها مى‏کنیم تا بر ایشان بگرید…» منادى مذحج بانگ برداشت که ایشان را پى کنید. یعنى به ساقها و پاشنه‏هاى آنان که جاى بستن خلخال است شمشیر بزنید. و مذحجیان ساقهاى آنان را مى‏زدند که مایه درماندگى عموم ایشان بود. و چون آسیاى آنان به گردش آمد و اسبان و سواران در خون فرو مى‏افتادند منادى قبیله جذام بانگ برداشت: اى مذحجیان خدا را، خدا را، در مورد جذام، آیا پیوند خویشاوندى را یاد نمى‏کنید شما که افراد گرامى قبایل لخم و اشعرى‏ها و خاندان ذو حمام را نابود کردید. خرد و بردبارى‏ها کجاست این زنانند که بر سران قوم مى‏ گریند.منادى قبیله عک نداد: اى گروه عک امروز که خواهى دانست خبر آن چگونه است چه جاى فرار است شما که مردمى پایدارید. همچون پى ساختمان مجتمع و استوار باشید که مبادا قبیله مضر بر شما سرزنش کند و نتواند سنگ استوارتان را از جاى تکان دهد.

منادى اشعرى‏ها بانگ برداشت: اى مذحجیان اگر مرگ شما را نابود کند فردا براى زنان چه کسى خواهد بود خدا را، خدا را، در مورد حفظ حرمتها، آیا زنان و دختران خود را به یاد نمى‏آورید آیا نبرد با ایرانیان و رومیان و ترکان را از یاد برده‏اید گویى خداوند در مورد شما فرمان به هلاک داده است.گوید: با این وجود، قوم گلوى یکدیگر را مى‏بریدند و با چنگ و دندان به جان هم افتاده بودند.

نصر گوید: عمرو بن زبیر براى من نقل کرد و گفت: خودم از حضین بن منذر شنیدم مى‏ گفت: على علیه السلام در آن روز پرچم قبیله ربیعه را به من سپرد و فرمود: اى حضین در پناه نام خدا حرکت کن و بدان که هرگز پرچمى مانند این پرچم فراز سرت به اهتزاز نیامده است که این پرچم رسول خدا (ص) است.

حضین گوید: ابو عرفاء جبله بن عطیه ذهلى پیش من آمد و گفت: آیا موافقى پرچم خود را به من بدهى که آن را بر دوش گیرم و نام نیک آن براى تو و پاداش آن براى من باشد گفتم: عمو جان مرا به شهرت و نیکنامى بدون پاداش چه نیازى است گفت در عین حال از این کار هم بى ‏نیاز نیستى، لطف کن و پرچمت را ساعتى به عمویت عاریه بده که بزودى به دست خودت باز مى‏ گردد. من دانستم که او تن به مرگ داده و مى-  خواهد در حال جهاد کشته شود. به او گفتم: این پرچم را بگیر و او گرفت. و سپس به یاران خود چنین گفت: انجام کارهاى بهشت همگى سخت و دشوار و کارهاى دوزخ همگى سبک و پلید است. همانا به بهشت جز افراد صابر و شکیبا که خود را در انجام فرایض و فرمان خداوند پایدار داشته‏اند وارد نمى‏شوند و هیچ فریضه‏اى از فرایض خداوند بر بندگان سخت‏تر از جهاد نیست و پاداش آن هم در پیشگاه خداوند از همه عبادات بیشتر است. بنابراین همینکه دیدید من حمله کردم شما هم حمله کنید. واى بر شما مگر مشتاق بهشت نیستید مگر دوست نمى‏دارید که خداوند شما را بیامرزد او حمله کرد و یارانش نیز حمله بردند و جنگى سخت کردند.

ابو عرفاء کشته شد. رحمت خدا بر او باد. و قبیله ربیعه پیاپى حمله‏ هاى سختى بر صفهاى شامیان کردند و آن را در هم شکستند. مجزاءه بن ثور چنین رجز مى‏خواند: «بر آنان شمشیر مى‏زنم ولى معاویه چشم دریده و شکم گنده را نمى‏بینم…» نصر گوید: حریث بن جابر آن روز میان دو صف در خیمه‏یى سرخ فرود آمده بود و به عراقیان شیر و آب آمیخته با آرد پخته براى نوشیدن، و گوشت و ترید براى خوردن عرضه مى‏داشت، هر کس مى ‏خواست مى‏خورد و مى‏ نوشید، شاعر عراقیان در این باره گفته است: «اگر حریث بن جابر در صحرایى خشک قرار گیرد همانا دریایى در آن صحرا روان خواهد شد».

مى ‏گویم [ابن ابى الحدید]: این حریث بن جابر همان کسى است که کارگزار زیاد بر همدان بود و معاویه پس از سال جماعت در مورد او به زیاد نوشت: اورا از کار بر کنار کن که هرگاه ایستادگى‏هاى او را در صفین به خاطر مى‏آورم، در سینه‏ام شررى احساس مى‏کنم. زیاد براى معاویه نوشت: اى امیر المومنین کار را بر خود آسان بگیر. و حریث به آن درجه از شرف رسیده است که کارگزارى، بر او چیزى نمى‏افزاید و بر کنارى از او چیزى نمى‏ کاهد.

نصر گوید: آن روز مردم با شمشیرها چندان ضربه زدند که مانند داس خمیده و سرانجام خرد و متلاشى شد و با نیزه‏ها چندان نواختند که چوبه‏ هاى آن شکسته و سرنیزه‏ها پاشیده و جدا شد. سپس در مقابل یکدیگر زانو زدند و خاک بر چهره یکدیگر مى‏پاشیدند. آن گاه دست به گریبان شدند و با چنگ و دندان به جان هم افتادند و سرانجام سنگ و کلوخ به یکدیگر پرتاب کردند و سپس از یکدیگر جدا شدند. پس از جدایى گاه مردى عراقى از کنار شامیان مى‏ گذشت و مى ‏پرسید: براى رسیدن به پرچمهاى فلان قبیله از کدام راه باید بروم پاسخ مى ‏دادند: از آن راه، و خدایت هدایت نفرماید گاه مردى شامى از کنار عراقیان مى‏ گذشت و مى‏پرسید: براى رسیدن به پرچمهاى فلان قبیله از کدام راه باید برویم پاسخ مى‏دادند: از فلان راه، خدایت حفظ نکند و عافیت نبخشد نصر گوید: معاویه به عمرو عاص گفت: اى ابا عبد الله آیا مى‏بینى کار ما به کجا کشیده است به نظر تو فردا عراقیان چه خواهند کرد و ما در معرض خطر بزرگى قرار داریم. عمرو عاص گفت: اگر قبیله ربیعه فردا هم همانگونه برگرد على علیه السلام فراهم آیند که شتران بر گرد شتر نر خود جمع مى‏شوند، چابکى راستین، دلیرى و هجومى سخت از آنان خواهى دید و کارى غیر قابل جبران خواهد بود. معاویه گفت: اى ابا عبد الله آیا رواست که ما را چنین بترسانى گفت: از من سوالى کردى پاسخت دادم. چون بامداد روز دهم فرا رسید قبیله ربیعه چنان على علیه السلام را میان خود گرفته بودند که سپیده چشم سیاهى آن را.

نصر گوید: عمرو براى من گفت: على علیه السلام بامداد آن روز آمد و میان پرچمهاى قبیله ربیعه ایستاد. عتاب بن لقیط بکرى که از خاندان قیس بن ثعلبه بود گفت: اى گروه ربیعه امروز از على حمایت کنید که اگر میان شما به او آسیبى برسد رسوا مى‏شوید. مگر نمى‏بینید که او زیر پرچمهاى شما ایستاده است شقیق بن ثوربه آنان گفت: اى گروه ربیعه اگر به على آسیبى برسد در حالى که یک تن از شما زنده باشد براى شما نزد اعراب عذرى باقى نخواهد بود. بنابراین امروز از او دفاع کنید و با دشمن خود مردانه رویاروى شوید و این ستایش زندگى است که به دست خواهید آورد. افراد ربیعه همپیمان شدند و سوگند استوار خوردند، و هفت-  هزار تن متعهد شدند که هیچیک از ایشان پشت سر خود ننگرد تا همگان به خرگاه معاویه برسند و آن روز چنان جنگ سختى کردند که پیش از آن نکرده بودند، و آهنگ خیمه و خرگاه معاویه نمودند. او همینکه دید ایشان پیشروى مى‏کنند این بیت را خواند: «چون مى‏گویم قبیله ربیعه پشت به جنگ کرد، فوجهایى از آن همچون کوههاى استوار رو به میدان مى ‏آورد».

سپس به عمرو عاص گفت: چه صلاح مى‏بینى گفت: عقیده‏ام این است که نسبت به داییهاى من امروز بزهکارى نکنى. معاویه برخاست و سراپرده و بارگاه خود را خالى کرد و در حال گریز به سراپرده‏هایى که پشت سر مردم و جبهه بود پناه برد. مردم ربیعه سراپرده و بارگاه او را غارت کردند. معاویه به خالد بن معمر پیام فرستاد: تو پیروز شدى و اگر این پیروزى را ناتمام بگذارى حکومت خراسان از تو خواهد بود. و خالد جنگ را متوقف ساخت و به افراد ربیعه گفت: شما سوگند خود را برآوردید و کافى است. چون سال جماعت فرا رسید و مردم با معاویه بیعت کردند خالد را به حکومت خراسان گماشت و او را به آن سامان گسیل داشت و خالد پیش از آنکه به خراسان برسد درگذشت.

نصر مى‏گوید: در روایت عمر بن سعد چنین آمده است: که على علیه السلام پس از آنکه با یاران خود نماز صبح گزارد آهنگ دشمن کرد و چون او را دیدند که بیرون آمد، آنان هم با حمله خود به استقبال او آمدند و جنگى سخت کردند. آن گاه سواران شامى به سواران عراقى حمله کردند و راه را بر حدود هزار تن-  یا بیشتر-  از یاران على بستند و آنان را محاصره کردند و میان ایشان و یارانشان حائل شدند آن چنان که یاران على ایشان را نمى‏دیدند. على علیه السلام ندا داد آیا مردى هست که جان خود را در راه خدا و دنیایش را به آخرتش بفروشد مردى از قبیله جعف که نامش عبد العزیز بن حارث بود و سراپا پوشیده از آهن و بر اسب سیاهى همچون زاغ سوار بود جلو آمد، چیزى از او جز چشمانش دیده نمى ‏شد، گفت: اى امیر المومنین فرمان خود را به من بگو و به خدا سوگند به هیچ کارى فرمان نخواهى داد مگر آنکه انجامش مى‏ دهم.

على علیه السلام چنین گفت: «کار دشوارى را که فراتر از دیندارى و راستى است پذیرا شدى و برادران وفادار اندک‏اند…» اى ابا الحارث خداوند نیرویت را استوار بدارد بر شامیان حمله کن و خود را به یارانت برسان و به آنان بگو: امیر المومنین سلامتان مى‏رساند و مى‏گوید: همانجا که هستید تهلیل و تکبیر گویید، ما هم اینجا تهلیل و تکبیر مى‏گوییم و شما از سوى خود حمله برید ما هم از سمت خود بر شامیان حمله مى‏ کنیم.

مرد جعفى چنان بر اسب خود تازیانه زد که بر سر سمهاى خود ایستاد و بر شامیانى که یاران على علیه السلام را محاصره کرده بودند حمله کرد، ساعتى نیزه زد و جنگ کرد سرانجام براى او راه گشودند و به یارانش رسید. آنان همین که او را دیدند بشارت و مژده یافتند و گفتند: امیر المومنین چه کرد و در چه حال است گفت: خوب است. بر شما سلام مى‏رساند و مى‏گوید: شما تهلیل و تکبیر گویید و از جانب خود سخت حمله کنید، ما هم تهلیل و تکبیر مى‏گوییم و از جانب خویش سخت حمله خواهیم کرد. آنان همان گونه که فرمان داده بود تهلیل و تکبیر گفتند و حمله کردند.

على علیه السلام هم با یاران خود تهلیل و تکبیر گفتند و بر میان صفهاى شامیان حمله بردند. شامیان خود را از محاصره شدگان کنار کشیدند و آنان بدون آنکه یک کشته دهند از محاصره بیرون آمدند و حال آنکه از شامیان حدود هفتصد سوار کار کشته شد.

على علیه السلام فرمود: امروز بزرگترین دلیر مردم که بود گفتند: تو اى امیر المومنین. فرمود: هرگز، بلکه آن مرد جعفى بود.

نصر مى‏گوید: على علیه السلام هیچیک از قبایل را همتاى ربیعه نمى‏دانست و این کار بر قبیله مض

نصر مى‏گوید: على علیه السلام هیچیک از قبایل را همتاى ربیعه نمى‏دانست و این کار بر قبیله مضر گران آمد. براى ربیعه بدگویى مى‏کردند و آنچه در سینه داشتند آشکار مى‏ساختند. حضین بن منذر رقاشى هم اشعارى سرود که آنان را به خشم آورد و از جمله آن ابیات این بیت است: «قبیله مضر دیدند که ربیعه فراتر از ایشان، مورد مهر على قرار دارند و صاحب فضیلتند…» ابو طفیل عامر بن وائله کنانى، عمیر بن عطارد بن حاجب بن زراره تمیمى، قبیصه بن جابر اسدى و عبد الله بن طفیل عامرى با سران و سرشناسان قبایل خود برخاستند و حضور على علیه السلام آمدند. ابو طفیل شروع به سخن کرد و گفت: اى امیر المومنین به خدا سوگند ما نسبت به قومى که خداوند آنان را به خیر و محبت تو مخصوص فرموده است رشک نمى‏بریم، ولى این قبیله ربیعه چنین پنداشته‏اند که آنان نسبت به تو از ما سزاوارترند. اینک چند روزى ایشان را از جنگ کردن معاف بدار و براى هر یک از ما روزى را قرار بده که در آن جنگ کند، زیرا هنگامى که همگان جنگ مى‏کنیم جنگاورى و دلیرى ما بر تو مشتبه مى‏شود. على علیه السلام فرمود: آرى آنچه مى‏خواهید پذیرفته است و به ربیعه فرمان داد از جنگ دست بدارند. آنان در قبال یمنى‏هاى شامیان بودند.

فرداى آن روز بامداد ابو طفیل عامر بن وائله همراه قوم خود که از قبیله کنانه و گروهى بسیار بودند آماده جنگ شدند. ابو طفیل پیشاپیش سواران حرکت مى‏کرد و مى‏گفت: نیزه و شمشیر بزنید و سپس حمله کرد و این رجز را مى‏خواند: «قبیله کنانه در جنگ خود ضربه زد و خداوند در قبال آن بهشت را به او پاداش دهاد…» جنگى سخت کردند و سپس ابو الطفیل نزد على علیه السلام برگشت و گفت: اى امیر المومنین تو ما را خبر دادى که شریف‏ترین کشته شدن شهادت و پر بهره‏ترین کارها صبر و پایدارى است. به خدا سوگند چندان پایدارى کردیم که گروهى از ماکشته شدند. کشتگان ما شهیدند و زندگان ما سعادتمند. اینک باید بازماندگان خون کشتگان را مطالبه کنند. همانا برگزیدگان ما از میان رفته و رسوبات ما باقى مانده ‏اند.لیکن ما دینى داریم که دستخوش هوس نمى‏شود و ایمانى داریم که دچار شک و تردید نمى‏ گردد.

على علیه السلام هم او را به نیکى ستود.بامداد روز دوم، عمیر بن عطارد با گروه بنى تمیم به میدان رفت. عمیر سرور مضریان کوفه بود و گفت: اى قوم من گام از پى گام ابو الطفیل مى‏نهم، شما هم کار کنانه را تعقیب کنید. سپس پرچم خویش را پیش برد و چنین رجز خواند: «همانا تمیم در جنگ خود ضربه سنگین زد و دلیرى و خطر تمیم بس بزرگ است…» و سپس با رایت خویش چندان ضربه زد که آن را گلگون ساخت. یارانش هم تا شبانگاه جنگى سخت کردند. عمیر همچنان که سلاح بر تن داشت پیش على علیه السلام برگشت و گفت: اى امیر المومنین من نسبت به فداکارى مردم خوشبین بودم و دیدم که بیشتر از خوشبینى من پایدارى و از هر سو جنگ کردند و دشمن را سخت به زحمت انداختند و به خواست خداوند از عهده آنان بیرون خواهند آمد.بامداد روز سوم، قبیصه بن جابر اسدى همراه بنى اسد به میدان آمد و به یاران خود گفت: اى بنى اسد من کارى کمتر از دو دوست خود نخواهم کرد و شما خود دانید. با پرچم خویش جلو رفت و این رجز را مى‏خواند: «بنى اسد در جنگ خود دلیرانه پایدارى کرد و زیر گرد و خاک آوردگاه کسى همچون او نیست…» او با دشمن تا فرا رسیدن شب جنگ کرد و سپس بازگشتند.بامداد روز چهارم، عبد الله بن طفیل عامرى همراه گروه هوازن به میدان رفت و تا شب با دشمن نبرد کرد و سپس باز گشتند.

نصر گوید: بدینگونه افراد قبیله مضر داد خویش را از ربیعه گرفتند و ارزش مضر آشکار و اهمیت و رنج آن شناخته شد. ابو الطفیل در این باره چنین سروده است: «کنانه در پیکار دلیرى کرد. قبایل تمیم و اسد و هوازن هم به روز جنگ‏دلیرى کردند و هیچیک از ما و ایشان سستى نکرد…» نصر گوید: عمرو، از اشعث بن سوید، از کردوس نقل کرد که مى‏گفته است: عقبه بن مسعود، کارگزار على علیه السلام، براى سلیمان بن صرد خزاعى که همراه على (ع) در صفین بود چنین نوشت: اما بعد، همانا ایشان «اگر بر شما پیروز شوند، شما را سنگسار مى‏کنند یا به کیش خودشان برمى‏گردانند و در آن صورت هرگز رستگار نخواهید شد». بر تو باد به جهاد و پایدارى همراه امیر المومنین. و السلام.

نصر گوید: عمر بن سعد و عمرو بن شمر هر دو، از جابر، از ابو جعفر [امام باقر علیه السلام‏] نقل مى‏ کردند که مى‏ گفته است: على علیه السلام در جنگ صفین برخاست و براى مردم خطبه ایراد کرد و چنین گفت: «سپاس خداى را بر نعمتهاى فراوانش که به همه آفریدگان از نیک و بد ارزانى داشته است و بر دلایل رساى او که براى همه آفریدگان، چه آن کس که اطاعت او کند و چه آن کس که نافرمانى کند، اقامه نموده است. اگر رحمت آورد به فضل و منت اوست و اگر عذاب کند نتیجه کار خود بندگان است، که خداى ستمگر بر بندگان نیست.او را بر نیک آزمایى و آشکار کردن نعمتها مى‏ ستایم و در هر چه از کار این جهانى و آن جهانى که بر ما دشوار آید از او یارى مى‏ جویم و بر او توکل مى‏کنم و خداى بسنده ‏ترین کارگزار است.

و سپس گواهى مى‏دهم که خدایى جز پروردگار یگانه بى‏انباز نیست و گواهى مى‏دهم که محمد بنده و فرستاده اوست که او را براى هدایت و با دین حق گسیل داشته است و بر او که شایسته آن کار بوده است راضى‏ شده است و او را براى تبلیغ رسالت خود برگزیده و رحمتى از خود بر آفریدگان خویش قرار داده است. او همچنان که خداى از سرشتش آگاه بود نرمخوى مهربان و از همه خلق خدا نژاده‏تر و نکوچهره ‏تر و بخشنده‏ تر و نسبت به پدر و مادر نیکوکارتر و بر پیوند خویشاوندى مواظب‏تر و از همگان به دانش برتر و به بردبارى پرمایه‏تر و بر عهد و پیمان امین‏تر و وفادارتر بود. هرگز مسلمان و کافرى مدعى نشد که از او ستمى دیده باشد، بلکه ستم مى‏دید و مى ‏بخشید و قدرت انتقام پیدا مى‏کرد و گذشت مى‏نمود. تا آنکه او که درود و سلام خدا بر او باد در حالى که مطیع فرمان خدا و بر آنچه به او مى‏رسید صابر بود و در راه خدا آن چنان که حق آن است جهاد کننده بود، در گذشت و مرگش فرا رسید، درود و سلام خدا بر او باد.درگذشت او بر همه مردم زمین چه نکوکار و چه تبهکار بزرگترین مصیبت بود.

سپس کتاب خدا را میان شما بر جاى گذاشت که شما را به اطاعت خدا فرمان مى‏ دهد و از نافرمانى او باز مى‏ دارد. همانا پیامبر (ص) با من عهدى فرموده است که از آن سرپیچى نخواهم کرد. اینک با دشمن خود رویاروى شده‏اید و بخوبى دانسته‏اید که سالارشان منافق است و آنان را به دوزخ فرا مى‏خواند، و حال آنکه پسر عموى پیامبرتان با شما و میان شماست و شما را به بهشت و اطاعت فرمان خداوندتان و عمل به سنت پیامبرتان فرا مى‏ خواند. هرگز کسى که پیش از هر مرد نماز گزارده و هیچ کس در نماز گزاردن با پیامبر بر او پیشى نگرفته است و از شرکت-  کنندگان بدر است نمى‏تواند با معاویه که اسیر جنگى آزاد شده و پسر اسیر جنگى آزاد شده است برابر باشد به خدا سوگند که ما بر حقیم و آنان بر باطلند و مبادا که آنان بر باطل خویش مجتمع باشند و شما از حق خویش پراکنده شوید و سرانجام باطل آنان بر حق شما پیروز شود: «با آنان جنگ کنید تا خداوندشان با دستهاى شما شکنجه کند» و اگر شما چنین نکنید خداوند آنان را به دست کسان دیگرى غیر از شما عذاب خواهد کرد.

یارانش برخاستند و گفتند: اى امیر المومنین هر گاه مى‏خواهى ما را به جنگ دشمن ما و دشمن خودت ببر که به خدا سوگند ما کسى را با تو عوض نمى‏کنیم، بلکه همراه تو مى‏میریم و همراه تو زندگى مى‏کنیم. على علیه السلام به آنان فرمود: سوگند به کسى که جان من در دست اوست هنگامى که با همین شمشیر خود در پیشگاه‏پیامبر ضربه مى‏زدم به من نگریست و فرمود: «شمشیرى جز ذو الفقار و جوانمردى جز على نیست» و نیز به من فرمود: «اى على تو نسبت به من همچون هارونى نسبت به موسى، جز آنکه پس از من پیامبرى نباشد. و «اى على مرگ و زندگى تو با من است». به خدا سوگند دروغ نگفت و دروغ نگفتم، نه گمراه شدم و نه کسى به وسیله من گمراه شد. و آنچه پیامبر با من عهد فرمود فراموش نکرده‏ام و من بر دلیلى روشن از پروردگار خود و بر راه روشن هستم و سخن پیامبر را حرف به حرف باز گفتم. آن گاه به سوى دشمن تاخت و از هنگام برآمدن خورشید تا آن گاه که سرخى پایان روز ناپدید شد جنگ کردند و در آن روز نمازشان [ناگزیر] جز تکبیر گفتن نبود.

نصر گوید: عمرو بن شمر، از جابر، از شعبى، از صعصعه بن صوحان نقل مى‏کرد که مى‏ گفت: روزى از روزهاى صفین مردى از خاندان ذویزن قبیله حمیر که نامش کریب بن صباح بود و میان شامیان در آن هنگام هیچ کس از او در دلیرى و نیرومندى نام‏آورتر نبود به میدان آمد و هماورد خواست. مرتفع بن وضاح زبیدى به نبرد او رفت. کریب او را کشت و سپس بانگ برداشت: چه کسى به نبرد مى‏آید حارث بن-  جلاح به نبرد او رفت. او را هم کشت. و سپس بانگ برداشت: چه کسى به نبرد مى‏آید عابد بن مسروق همدانى به نبرد او رفت. کریب او را هم کشت.

سپس جسد آن سه را بر یکدیگر نهاد و به ستم و دشمنى پاى بر آنها نهاد و بانگ برداشت: دیگر چه کسى نبرد مى‏ کند على علیه السلام خود به نبرد او آمد و او را ندا داد: اى کریب من ترا از خداوند و قویدستى و انتقامش بر حذر مى‏دارم و ترا به سنت خداوند و سنت پیامبرش فرامى‏خوانم. اى واى بر تو مبادا معاویه ترا به دوزخ افکند. پاسخ او این بود که: چه بسیار این سخن را از تو شنیده ‏ام، ما را به آن نیازى نیست. هر گاه‏ مى‏ خواهى پیش آى. کیست که شمشیر مرا که نشان آن چنین است به جان خریدارى کند على (ع) لا حول و لا قوه الا بالله بر زبان آورد و سپس آهنگ او کرد و مهلتش نداد و چنان ضربتى بر او زد که کشته بر خاک افتاد و در خون غوطه‏ور شد.

على (ع) باز هماورد خواست. حارث بن وداعه حمیرى آمد. او را کشت و باز هماورد خواست. مطاع بن مطلب عنسى آمد. او را هم کشت و ندا داد: چه کسى به نبرد مى‏آید هیچ کس به نبردش نیامد. ندا داد: اى گروه مسلمانان «ماه هاى حرام را برابر ماههاى حرام دارید که اگر حرمت آن را نگاه ندارند شما نیز قصاص کنید. پس هر کس با ستم بر شما دست یازد به اندازه تجاوزى که روا داشته به او تعدى کنید و از خداى بترسید و بدانید که خداوند همراه پرهیزگاران است.» آن‏گاه گفت: اى معاویه واى بر تو پیش من بشتاب و با من نبرد تن به تن کن تا مردم در میانه ما کشته نشوند. عمرو عاص به معاویه گفت: فرصت را غنیمت شمار که سه تن از دلیران عرب را کشته است و امیدوارم خداوندت بر او چیرگى دهد. معاویه گفت: به خدا سوگند جز این نمى‏خواهى که من کشته شوم و پس از من به خلافت رسى. از من دور شو که چون منى فریب نمى‏ خورد.

نصر گوید: عمرو، از خالد بن عبد الواحد جریرى، از قول کسى که خود شنیده بود براى ما نقل کرد: عمرو عاص پیش از جنگ بزرگ صفین در حالى که بر کمانى تکیه داده بود مردم شام را به جنگ تشویق مى‏ کرد و چنین مى‏ گفت: ستایش خداوندى را که در شأن خود بزرگ و در چیرگى خود سخت نیرومند و در جایگاه خود بسیار بلند مرتبه و در برهان خویش بسى روشن است. او را بر این نیک آزمایى و آشکار ساختن نعمتها در هر بلاى سخت و در سختى و آسایش مى‏ ستایم و گواهى مى‏دهم که خدایى جز خداوند یگانه بى انباز نیست و محمد بنده و پیامبر اوست.

و سپس همانا که ما در پیشگاه خداوند جهانیان به سبب آنچه میان امت محمد (ص) پیش آمده و آتش آن برافروخته شده و ریسمان وحدتش گسیخته شده و ستیز میان خودشان آغاز شده است بازخواست خواهیم شد. همه ما از آن خداییم و به سوى او باز مى‏گردیم. سپاس خداوند پروردگار جهانیان را. آیا نمى ‏دانیدکه نماز ما و ایشان و روزه و حج و قبله ما و ایشان و دین ما و ایشان یکى است اما آرزوها و هوسها متفاوت است بار خدایا کار این امت را همچنان که در آغاز سامان بخشیدى اصلاح فرماى و بنیادش را محفوظ بدار از آنجا که این قوم سرزمین شما را در نوردیدند و بر شما ستم ورزیدند در جنگ با دشمن خود کوشش کنید و از خداوند، پروردگارتان، یارى جویید و نوامیس خود را نگهبانى کنید. آن گاه نشست.

نصر گوید: عبد الله بن عباس در آن روز براى مردم عراق خطبه خواند و چنین گفت: سپاس خداوند پروردگار جهانیان را، آن که زمینهاى هفتگانه را زیر ما بگسترد و آسمانهاى هفتگانه را بر فراز ما برافراشت و میان آنان خلق را بیافرید و روزى ما را از آنها فرو فرستاد. و سپس همه چیز را دستخوش فرسودگى و نیستى قرار داد جز ذات جاودانه و زنده خویش که زنده مى‏کند و مى ‏میراند. همانا خداوند متعال رسولان و پیامبران را گسیل فرمود و حجتهاى خود بر بندگان خویش قرار داد «براى حجت تمام کردن یا بیم دادن». بدون آگاهى و فرمان او فرمان برده نمى‏ شود. بر هر کس از بندگان که خواهد منت مى ‏نهد و سعادت و اطاعت مى ‏دهد و بر آن کار پاداش عنایت مى‏ کند، و با آگاهى او از او نافرمانى مى‏ شود و عفو مى‏ کند و با بردبارى خویش مى‏ بخشد. خداوند به اندازه درنگنجد و هیچ چیز به پایگاهش نمى ‏رسد. شمار همه چیز را به شمار در آورد و دانش او بر همه چیزى محیط است. و گواهى مى‏ دهم که خدایى جز خداى یکتاى بى انباز نیست و گواهى مى‏دهم که محمد بنده و رسول او و پیشواى هدایت و پیامبر برگزیده است. تقدیر و مشیت خداوند ما را به آنچه مى‏ بینید کشاند. تا آنجا که رشته کار این امت از هم گسیخته و پراکنده شد.

معاویه بن ابى سفیان از میان مردم فرومایه یارانى پیدا کرده است تا بر ضد على که پسر عمو و داماد رسول خداست قیام کند. على نخستین مردى است که با پیامبر نماز گزارده و از شرکت کنندگان در جنگ بدر است و در تمام جنگهاى پیامبر همراه او بوده است و در این مورد هم بر همگان برترى داشته است. و حال آنکه معاویه در آن حال مشرک بود و بت‏پرست.و سوگند به خدایى که تنها مالک پادشاهى است و خود آن را پدید آورد و شایسته آن است، در آن روزگار على بن ابى طالب دوش به دوش پیامبر جنگ مى‏ کرد و مى‏ گفت: خدا و رسولش راست مى‏ گویند، و معاویه مى‏ گفت: خدا و رسولش دروغ مى‏ گویند.

اینک بر شما باد به پرهیز از خداوند و کوشش و دور اندیشى و شکیبایى. و ما به راستى مى ‏دانیم که شما بر حقید و آن قوم بر باطلند. مبادا که ایشان در باطل خود کوشاتر از شما در حق خود باشند و نیز به خوبى مى‏دانیم که خداوند بزودى آنان را به دست شما یا غیر از شما عذاب خواهد کرد. بار خدایا ما را یارى ده و خوار مدار و ما را بر دشمن پیروزى عنایت کن و ما را وامگذار و میان ما و قوم ما بر حق گشایش ده که تو بهترین گشایندگانى نصر گوید: عمرو، از قول عبد الرحمان بن جندب، از جندب بن عبد الله براى ما نقل کرد که در جنگ صفین عمار برخاست و گفت: اى بندگان خدا همراه من براى جنگ با قومى بپا خیزید که چنین مى‏پندارند که خون شخصى ستمگر را که به خود ستم روا داشته است مطالبه مى‏کنند.

همانا او را نیکمردانى کشته‏اند که از ستم و دراز دستى منع مى‏کردند و به نیکى فرمان مى‏دادند. اینان که اگر دنیاى آنان سالم بماند اهمیتى نمى‏دهند که دین از میان برود به ما اعتراض کردند و گفتند: چرا او را کشتید گفتیم: براى بدعتهایى که در دین پدید آورد. گفتند: بدعتى پدید نیاورده است. و این بدان سبب بود که او دست ایشان را در دنیا گشاده مى‏داشت، چندان که مى‏خورند و مى‏چرند و اگر کوهها هم از یکدیگر پاشیده شود اهمیت نمى‏دهند. به خدا سوگند گمان نمى‏برم که ایشان در طلب خونى باشند، ولى این قوم مزه جهاندارى را چشیده و آن را شیرین دیده‏ اند و مى‏دانند که اگر صاحب حق بر آنان حکومت یابد میان ایشان و آن چه مى‏خورند و مى‏چرند مانع ایجاد مى‏کند، و چون این قوم را سابقه‏یى در اسلام نیست که بدان سبب سزاوار حکومت باشند، پیروان خود را فریب دادند و چاره در آن دیدند که بگویند پیشواى ما مظلوم کشته شد. تا بدین وسیله پادشاهان جبار باشند. و این فریبى است که آنان در پناه آن به آنچه مى ‏بینید رسیده ‏اند.

و اگر این فریب نمى‏بود حتى یک تن از مردم با آنان بیعت نمى‏کرد. بار خدایا اگر ما را یارى دهى همواره یارى دهنده ما بوده‏اى و اگر حکومت را براى ایشان قرار مى‏دهى به سبب این بدعتها که براى بندگان تو پدید آورده‏اند عذاب دردناک [آخرت‏]را براى ایشان بیندوز.

آن گاه عمار حرکت کرد. یارانش نیز همراهش بودند و چون نزدیک عمرو عاص رسید به او گفت: اى عمرو دین خود را به [حکومت‏] مصر فروختى، نکبت و بدبختى بهره تو باد که چه بسیار و از دیر باز براى اسلام کژى مى‏خواسته‏اى. عمار سپس عرضه داشت: پروردگارا تو خود مى‏دانى که اگر بدانم خشنودى تو در این است که خود را در این دریا افکنم، خواهم افکند. خدایا تو خود مى‏دانى که اگر بدانم رضاى تو در این است که سر شمشیرم را بر شکم خویش نهم و بر آن تکیه دهم تا از پشتم بیرون آید، چنان خواهم کرد. پروردگارا من بر طبق آنچه که خود به ما آموخته‏اى مى‏دانم که امروز هیچ کارى بهتر از جهاد با این گروه تبهکار نیست که انجام دهم و اگر بدانم کارى دیگر موجب رضایت تو است آن را انجام خواهم داد.

نصر مى‏گوید: عمرو بن سعید از شعبى براى من نقل کرد که مى‏گفته است: عمار بن یاسر، عبد الله بن عمرو عاص را ندا داد و گفت: دین خودت را به دنیا فروختى آن هم به خواسته دشمن خدا و اسلام (معاویه)، و خواسته و هوس پدر تبهکارت را برگزیدى. گفت: چنین نیست که من خون عثمان شهید مظلوم را مى‏طلبم.

عمار گفت: هرگز چنین نیست. با اطلاع و علمى که درباره تو دارم گواهى مى‏ دهم که با هیچیک از کارهاى خود رضاى خداوند را طلب نمى ‏کنى و بدان که اگر امروز کشته نشوى فردا خواهى مرد و بنگر در آن هنگام که خداوند بندگان را طبق نیت ایشان پاداش مى‏ دهد، نیت تو چیست ابن دیزیل در کتاب صفین خود، از صیف ضبى نقل مى‏کند که مى ‏گفته است: از صعب بن حکیم بن شریک بن نمله محاربى شنیدم که از قول نیاى خود شریک نقل مى‏ کرد که مى‏ گفته است: روزهاى صفین عراقیان و شامیان جنگ مى‏ کردند و از جایگاه خود دور مى‏ شدند و تا گرد و خاک فرو نمى ‏نشست کسى نمى‏ توانست به جایگاه خود برگردد.

روزى همان گونه جنگ کردند و از جایگاه خود دور شدند، چون گرد و خاک فرو نشست ناگاه دیدم على (ع) زیر پرچمهاى ما-  یعنى بنى محارب-ایستاده است. على فرمود: آیا آب دارید من مشکى کوچک آوردم و لبه آن را خم کردم که آب بیاشامد. فرمود: نه ما از این که از لبه مشک آب بنوشیم نهى شده ‏ایم.شمشیرش را که از سر تا قبضه خون آلود بود آویخت و من بر دستهایش آب ریختم هر دو دست خود را تمیز شست و سپس با دستهاى خود آب نوشید و چون سیراب شد سر خود را بلند کرد و پرسید: افراد قبیله مضر کجایند گفتم: اى امیر المومنین هم اکنون میان ایشان هستى. پرسید: شما از کدام قبیله‏اید خدایتان برکت دهاد گفتم: بنى محاربیم. جایگاه خود را دانست و به قرارگاه خود بازگشت.مى‏ گویم: پیامبر (ص) از خم کردن لبه مشک و نوشیدن آب از داخل مشک نهى فرموده است. زیرا مردى بدانگونه آب آشامیده بود و مارى [زالو] که در مشک بود به شکمش رفته بود.

ابن دیزیل مى‏گوید: اسماعیل بن ابى اویس، از عبد الملک بن قدامه بن ابراهیم بن-  حاطب جمحى از عمرو بن شعیب، از پدرش، از جدش عبد الله بن عمرو عاص نقل مى‏کرد که مى‏گفته است: پیامبر (ص) به من فرمود: اى عبد الله چگونه خواهى بود هنگامى که میان فرومایگان مردم باقى بمانى که پیمانها و عهدهاى ایشان در هم و بر هم شده باشد و براى نشان دادن آن حال، انگشتهاى خود را داخل یکدیگر فرمود.

گفتم: اى رسول خدا، فرمان خودت را به من ابلاغ فرماى. فرمود: آنچه را پسندیده مى‏دانى و مى‏شناسى به آن عمل کن و آنچه را زشت و ناشناخته مى‏بینى رها کن و به آنچه خاص تو است عمل کن و مردم را با کارهاى پست خود واگذار.

گوید: در جنگ صفین پدرش عمرو عاص به او گفت: اى عبد الله به میدان برو جنگ کن. گفت: پدر جان آیا فرمانم مى‏دهى که به میدان روم و جنگ کنم و حال آنکه خودت آنچه را که پیامبر با من عهد فرمودند شنیده‏اى. عمرو عاص گفت: اى عبد الله ترا به خدا سوگند مى‏دهم مگر آخر عهدى که رسول خدا (ص) با تو فرمودند این نبود که دست ترا گرفتند و در دست من نهادند و گفتند: از پدرت اطاعت کن گفت: آرى چنین بود. عمرو گفت: اینک من به تو فرمان مى‏دهم به جنگ روى.

عبد الله بن عمرو بیرون رفت و در حالى که دو شمشیر بسته بود به جنگ پرداخت.گوید: از جمله اشعار عبد الله بن عمرو عاص که پس از صفین سروده و در آن‏ از على علیه السلام یاد کرده است ابیات زیر است: «اگر جمل [نام معشوق‏] روزى مقام و حضور مرا در صفین مى‏دید، همانا زلفهایش سپید مى‏شد…» ابن دیزیل، از یحیى بن سلیمان جعفى، از مسهر بن عبد الملک بن سلع همدانى از پدرش، از عبد خیر همدانى چنین نقل مى‏کند: من و عبد خیر همدانى در سفرى همسفر بودیم. به او گفتم: اى ابو عماره در باره پاره‏یى از کارهاى خودتان در جنگ صفین برایم بگو.

گفت: اى برادر زاده این چه پرسش و خواسته‏یى است گفتم: دوست دارم از تو چیزى بشنوم. گفت: اى برادر زاده چنان بود که چون سپیده دم نماز صبح مى‏گزاردیم ما صف مى‏کشیدیم شامیان هم صف مى‏ کشیدند. ما نیزه ‏هاى خود را سوى ایشان مى‏داشتیم و آنان نیزه‏هایشان را سوى ما مى‏داشتند. به گونه ‏یى که اگر زیر آن راه مى ‏رفتى سایه بر تو مى ‏افتاد. اى برادر زاده به خدا سوگند، ما مى ‏ایستادیم و آنها هم مى‏ ایستادند نه ما پراکنده مى‏ شدیم و نه ایشان تا هنگامى که نماز عشاء را مى‏ گزاردیم و در تمام مدت روز به سبب شدت گرد و خاک هیچ کس نمى‏ توانست بشناسد چه کسى در جانب راست یا چپ او ایستاده است، مگر به هنگام کوبیده شدن شمشیرها به یکدیگر که از آن برقى چون نور خورشید مى‏جهید و بر اثر آن نور انسان مى‏ توانست سمت راست و چپ خود را ببیند و بشناسد چه کسى ایستاده است. و چون نماز عشا را مى‏گزاردیم ما کشتگان خود را مى‏ بردیم و آنان را به خاک مى‏سپردیم و آنان نیز همین کار را مى‏کردند تا شب را به صبح مى‏ رساندیم.به او گفتم: اى ابو عماره به خدا سوگند این صبر و شکیبایى است.

ابن دیزیل روایت مى‏کند که چون جنازه مردى از یاران على (ع) را از کنار عمرو عاص عبور مى ‏دادند از نام او مى‏ پرسید. و چون به او مى‏گفتند، مى‏گفت: على و معاویه گویى خود را از عهده خون این کشته برى مى ‏دانند.

ابن دیزیل مى‏گوید: ابن وهب از مالک بن انس نقل مى‏ کند که مى ‏گفته است: عمرو عاص در جنگ صفین در سایبانى مى ‏نشست، عراقیان مردگان خود را همانجا به خاک مى‏ سپردند ولى شامیان کشتگان خود را در عباها و کیسه‏ ها مى‏ نهادند و به گورستان خود مى‏ بردند، هر گاه جسد مردى را از کنار او مى‏ بردند مى ‏پرسید: این کیست‏ مى‏ گفتند: فلانى است. مى‏ گفت: چه بسا مردانى که در راه خدا متحمل رنج بزرگ شده ‏اند و از گناه کشته شدن آنان فلانى و فلانى-  یعنى على و معاویه-  رستگارى نخواهند یافت.

گویم [ابن ابى الحدید]: اى کاش مى‏دانستم او چگونه خود را از این موضوع تبرئه مى‏کرده است و حال آن که همو سرچشمه این فتنه بوده است بلکه اگر عمرو عاص نمى‏بود این موضوع صورت نمى‏گرفت. ولى خداوند متعال این سخن و نظایر آن را بر زبان او جارى فرموده است تا حالت شک و تردیدش آشکار و معلوم شود که در کار خود داراى بینش روشن نیست.

نصر بن مزاحم گوید: یحیى بن یعلى، از صباح مزنى، از حارث بن حصن، از زید بن ابى رجاء، از اسماء بن حکیم فزارى نقل مى‏کند که مى‏گفته است: در جنگ صفین همراه على (ع) و زیر پرچم عمار بن یاسر بودیم. به هنگام ظهر که ما با گلیم سرخى براى خود سایبان درست کرده بودیم مردى که صفها را پشت سر مى‏گذاشت و گویى آنها را مى‏شمرد پیش آمد و به ما رسید. پرسید: کدامیک از شما عمار بن یاسر است عمار گفت: من عمارم. پرسید: همان که کنیه‏اش ابو یقظان است گفت: آرى.

گفت: مرا با تو سخنى است، آیا آشکارا بگویم یا پوشیده عمار گفت: خودت هر گونه مى‏خواهى بگو. گفت: آشکارا مى‏گویم. عمار گفت: بگو. گفت: من از پیش خاندان خود در حالى که با بینایى نسبت به حقى که بر آن هستیم بیرون آمدم و در گمراهى آن گروه هم هیچ شک و تردیدى نداشتم و مى‏دانم که ایشان بر باطلند و تا دیشب هم بر همین حال بودم ولى دیشب به خواب دیدم سروشى پیش آمد اذان گفت و گواهى داد که خدایى جز خداوند نیست و محمد (ص) رسول خداوند است و بانگ نماز برداشت، موذن آنان هم همین گونه انجام داد و صف نماز بر پا شد ما نمازى یکسان گزاردیم و کتابى یکسان تلاوت کردیم و دعایى یکسان خواندیم. از دیشب گرفتار شک شدم و شبى را گذراندم که جز خداوند متعال کسى نمى‏ داند بر من چه گذشته است.

چون شب را به صبح آوردم نزد امیر المومنین رفتم و آن را براى او بازگو کردم فرمود: آیا عمار بن یاسر را دیده‏اى گفتم: نه. گفت: او را ملاقات کن و بنگر چه‏ مى‏ گوید، از گفتارش پیروى کن. و براى این کار پیش تو آمده ‏ام. عمار به او گفت: آیا صاحب آن پرچم سیاهى را که در مقابل و براى رویارویى من ایستاده است مى‏شناسى آن پرچم عمرو عاص است که من همراه پیامبر (ص) سه بار با آن مقابله کرده و جنگیده‏ام و این بار چهارم است و نه تنها این بار بهتر از بارهاى گذشته نیست، که این از همه آنها بدتر و تبهکارانه‏ تر است. آیا خودت در جنگهاى بدر و احد و حنین شرکت داشته‏اى یا پدرت شرکت داشته است که به تو خبر داده باشد گفت: نه.

عمار گفت: مواضع ما و پرچمهاى ما همان مواضع پرچم هاى رسول خداوند در جنگهاى بدر و احد و حنین است و مواضع پرچم هاى این گروه همان مواضع پرچم هاى مشرکان احزاب است. آیا این لشکر و کسانى را که در آن هستند مى‏بینى به خدا سوگند دوست مى‏دارم که همه آنان و کسانى که با معاویه براى جنگ با ما آمده ‏اند و از آنچه ما بر آن معتقدیم از ما جدا شده ‏اند پیکرى واحد مى ‏بودند و من آن را سر مى‏بریدم و پاره پاره مى‏ کردم. به خدا سوگند خون همه آنان از ریختن خون گنجشگى حلال‏تر است. آیا تو ریختن خون گنجشگى را حرام مى‏دانى گفت: نه، بلکه حلال است. عمار گفت: خون آنان هم همان گونه حلال است. آیا موضوع را براى تو روشن ساختم گفت: آرى، عمار گفت: اینک هر کدام را دوست مى‏دارى انتخاب کن.

آن مرد بازگشت عمار بن یاسر او را باز خواند و گفت: همانا ایشان بزودى ممکن است با شمشیرهاى خود چنان بر شما ضربه زنند که باطل گرایان شما به شک و تردید افتند و بگویند اگر بر حق نمى ‏بودند بر ما پیروز نمى‏ شدند. به خدا سوگند آنان به اندازه خاشاکى که چشم مگسى را آلوده سازد بر حق نیستند و به خدا سوگند اگر ما را با شمشیرهاى خود چنان ضربه بزنند که تا نخلستانهاى هجر عقب برانند هر آینه مى‏دانیم همه ما بر حقیم و آنان بر باطلند.

نصر مى‏گوید: یحیى بن یعلى، از اصبغ بن نباته نقل مى‏کرد که مى‏گفته است: مردى پیش على علیه السلام آمد و گفت: اى امیر المومنین اى قوم که با آنان جنگ مى‏کنیم، دعوتمان یکى است و پیامبرمان یکى و نماز و حج ما هم یکسان است، بر آنان چه نامى بگذاریم گفت: آنان را همان گونه نام بگذار که خداوند در کتاب خود نام نهاده است. گفت: من تمام مطالبى را که در قرآن آمده است نمى ‏دانم. على (ع) گفت: مگر نشنیده‏اى که خداوند متعال در قرآن چنین فرموده است: «این پیامبران را برخى را بر برخى دیگر برترى داده‏ایم» تا آنجا که مى‏فرماید: «و اگر خداى مى‏خواست پس از فرستادن پیامبران و معجزاتى آشکار که براى مردم آمد با یکدیگر جنگ و دشمنى نمى‏ کردند، ولى با یکدیگر اختلاف کردند. برخى از ایشان ایمان آوردند و برخى کافر شدند».

پس چون اختلاف افتاد، ما به سبب آن که نسبت به خدا و پیامبر و قرآن و حق سزاوارتریم کسانى هستیم که ایمان آوردند و آنان کسانى هستند که کافر شدند و خداوند جنگ با ایشان را خواسته است. بنابراین بر طبق خواست و اراده خداوند با آنان جنگ کن.

این پایان جزء پنجم از شرح نهج البلاغه است. و سپاس خداوند یکتا را.

جلوه‏ تاریخ‏ درشرح‏ نهج‏ البلاغه ‏ابن‏ ابى‏ الحدید، ج ۳ //ترجمه دکتر محمود مهدوى دامغانى

بازدیدها: ۷۳

خطبه ۶۰ شرح ابن ابی الحدید (با ترجمه فارسی کتاب جلوه های تاریخ دکتر دامغانی)(خوارج)

۶۰ و قال ع فی الخوارج

لَا تُقَاتِلُوا الْخَوَارِجَ بَعْدِی- فَلَیْسَ مَنْ طَلَبَ الْحَقَّ فَأَخْطَأَهُ- کَمَنْ طَلَبَ الْبَاطِلَ فَأَدْرَکَهُ قال الرضی رحمه الله- یعنی معاویه و أصحابه‏

شرح وترجمه فارسی

خطبه (۶۰):از سخنان على علیه السلام درباره خوارج

على علیه السلام درباره خوارج فرموده است :( لا تقاتلوا الخوارج بعدى فلیس من طلب الحق فاخطاه کمن طلب الباطل فادر که )(پس از من خوارج را مکشید (با آنان جنگ مکنید) زیرا آن کس که در جستجوى حق است ولى خطا کرده و به آن نرسیده است همچون کسى نیست که در جستجوى باطل است و به آن رسیده است ). سید رضى که رحمت خدا بر او باد مى گوید : (منظور از کسانى که در جستجوى باطلند و به آن رسیده اند) معاویه و یاران اویند.

(ابن ابى الحدید چنین شرح داده است :)

منظور آن حضرت است که خوارج به سبب آنکه گرفتار شبهه شدند به گمراهى در افتادند و حال آنکه آنان ظاهرا خواهان حق ، و نسبتا پایبند به دین بودند و از معتقدات خود، هر چند به خطا، دفاع مى کردند؛ در حالى که معاویه چنین نبود که در جستجوى حق باشد بلکه داراى عقیده باطلى بود و حتى از عقیده یى هم که آن را بر شبهه بنا نهاده باشد دفاع نمى کرد؛ احوال او هم بر همین دلالت داشت و او هرگز از دینداران نبود و هیچ گونه زهد و صلاحى از او آشکار نشده است ؛ او مردى بسیار زراندوز بود که اموال و عنایم مسلمانان را در آرزوها و هوسهاى خود و براى استوار ساختن پادشاهى خود و حفظ قدرت خویش خرج مى کرد و تمام احوال او نشان مى داد که از عدالت رویگردان است و بر باطل اصرار مى ورزد؛ و بدیهى است که جایز نیست مسلمانان پادشاهى و قدرت او یارى دهند و با خوارج هر چند که گمراه باشند به سود معاویه و براى استوارى حکومت او جنگ کنند، که آنان به هر حال از او بهتر بودند، و نهى از منکر مى کردند و خروج بر پیشوایان ستمگر را واجب مى شمردند.

در نظر یاران معتزلى ما هم خروج بر پیشوایان ستمگر واجب است ، همچنین به عقیده یاران ما هر گاه شخصى فاسق بدون هیچ شبهه و دستاویزى با زور حکومت دست یابد جایز نیست که او را براى جنگ با کسانى که منسوب به دین هستند و امر به معروف و نهى از منکر مى کنند یارى داد، بلکه واجب است کسانى را در که بر او خروج کرده اند هر چند در عقیده خود؟ با شبهه دینى به آن معتقدند گمراه باشند یارى داد، زیرا آنان از آن پیشوا عادل تر و به حق نزدیک ترند و در این موضوع هیچ تردید نیست که خوارج ملتزم به دین بوده اند و در این هم تردید نیست ؟ از معاویه چنین چیزى ظاهر نشده است .

بازگشت به اخبار خوارج و بیان سرداران و جنگهاى ایشان

بوالعباس مبرد در کتاب الکامل خود مى گوید :  عروه بن ادیه یکى از افراد قبیله ربیعه بن حنظله بود و گفته شده که او نخستین کسى است که شعار خوارج را در مورد حرمت حکمیت سر داده است . او در جنگ نهروان با خوارج بود و از جمله کسانى است که جان سالم به در برد و تا مدتى از حکومت معاویه هم باقى بود، سپس گرفتار شد و او را همراه برده اش پیش زیاد آوردند. زیاد نخست از او در مورد ابوبکر و عمر پرسید، او درباره آن دو سخن پسندیده گفت . زیاد به او گفت : در مورد عثمان و ابوتراب چه مى گویى ؟ او نسبت به عثمان در مورد شش سال اول خلافتش اظهار دوستى کرد و در مورد بقیه مدت خلافت او گواهى داد که عثمان کافر شده است ؛ درباره على علیه السلام هم همین را گفت ؛ یعنى تا پیش از تسلیم شدن به حکمیت نسبت به او اظهار دوستى کرد و سپس گواهى به کفر او داد. سپس زیاد از عروه بن ادیه درباره معاویه پرسید؛ (عرؤ ه ) او را سخت دشنام داد، و سرانجام زیاد از او درباره خود پرسید، و گفت : آغاز تولد تو در شک و تردید بود و سرانجام تو این بود که تو را منسوب خود دانستند،  وانگهى تو نسبت به خداى خود گنهکار و عاصى هستى . زیاد فرمان داد گردنش را زدند؛ آن گاه برده او را فرا خواند و گفت : کارهاى عروه بن ادیه را براى من توضیح بده . گفت : مفصل بگویم یا مختصر؟ گفت : خلاصه بگو : گفت : هرگز در روز براى او خوراکى نبردم و هرگز در شب براى او بسترى نگسترد. همه روزه روزه دار و همه شب شب زنده دار بود.)

ابوالعباس مبرد مى گوید : و براى من نقل کرده اند که ابوحذیقه و اصل بن عطاء همراه تنى چند در سفر بود، احساس کردند که خوارج در راهند، واصل به همراهان خود و اهل کاروان گفت : رویارویى با آنان از شما ساخته و در شان شما نیست ؛ کنار بروید و مرا با ایشان بگذارید.

در همین هنگام خوارج که مشرف بر ایشان شده بودند به واصل گفتند : تو چه کاره اى ، او پیش آنان رفت ، خوارج به او گفتند تو و یارانت چه کاره اید؟ گفت : ما گروهى مشترک هستیم و به شما پناه آورده ایم ، همراهان من مى خواهند سخن خدا را بشنوند و حدود آن را بفهمند. آنان گفتند : ما شما را پناه داده ایم . واصل گفت : احکام را به ما بیاموزید و آنان را شروع به آموزش احکام خود به آنان کردند و واصل مى گفت : من و همراهانم پذیرفتیم . خوارج به آنان گفتند : در صحبت یکدیگر به سلامت بروید که شما برادران مایید. واصل گفت : این در شان شما نیست ، که خداى عزوجل مى فرماید : (و اگر یکى از مشرکان از تو پناه خواهد او پناه بده تا سخن خدا را بشنود و سپس او را به جایگاه امن خودش برسان )  ما را به جایگاه امن خودمان برسانید. برخى به برخى دیگر نگریستند و گفتند : آرى این حق براى شما محفوظ است و همگان با آنان حرکت کردند و ایشان را به جایگاه امن رساندند. 

همچنین ابوالعباس مبرد مى گوید : مردى از خوارج را پیش عبدالملک بن مروان آوردند، او را آزمود و آنچه مى خواست در او فهم و علم دید؛ و باز او را آزمود و او را همان گونه که مى خواست از لحاظ ادب و هوش سرشار دید؛ عبدالملک به او رغبت پیدا کرد و از او خواست از مذهب خویش برگردد، زیرا او را دانا و پژوهنده یافت و لذا بیشتر از او تقاضا کرد، آن مرد خارجى گفت : تقاضاى نخستینت تو را از تقاضاى دوم بى نیاز کرد؛ تو سخن گفتى و من شنیدم ، اینک گوش بده تا من سخن گویم .

عبدالملک گفت : بگو. او شروع به بیان عقاید خوارج کرد و با زبانى گویا و الفاظى ساده و معانى نزدیک به ذهن ، معتقدات خود را براى او بیان کرد، عبدالملک پس از آن گفتگو ضمن اقرار به معرفت و فضل او و با توجه به معرفت و فضل خود مى گفت : نزدیک بود در اندیشه من چنین رسوخ پیدا کند که بهشت براى ایشان آفریده شده است و من سزاوارترین بندگان خدایم که همراه آنان جنگ و جهاد کنم ، ولى به حجتى که خداوند بر من ثابت نموده و حقى که در دل من پایدار قرار داده برگشتم و به آن مرد خارجى گفتم : دنیا و آخرت هر دو از خداوند است اینک خداوند، ما را به حکومت دنیا مسلط و چیره کرده است و ترا چنان مى بینم که به آنچه مى گوییم و معتقدیم پاسخ مثبتى نمى دهى ؛ به خدا سوگند اگر اطاعت نکنى ترا خواهم کشت ، در همان حال که من با او این سخن را مى گفتم پسرم مروان را پیش من آوردند.

ابوالعباس مبرد مى گوید : این مروان برادر تنى یزید بن عبدالملک بود و مادر هر دو عاتکه دختر یزید بن معاویه است و مروان مردى گرانقدر و غیرتمند بود، گوید : در آن حال او را در حالى که مى گریست پیش پدرش آوردند و گریه او به سبب این بود که معلمش او را زده بود؛ این کار بر عبدالملک گران آمد، آن مرد خارجى روى به عبدالملک کرد و گفت : بگذار بگرید که براى کنج دهانش بهتر و براى مغزش سلامتبخش تر و براى صداى او بهتر است وانگهى سزاوارتر است بگرید تا چشم او از گریستن براى اطاعت خداوند دریغ نکند و هرگاه اراده کند اشک بریزد بتواند گریه کند.

این سخن او عبدالملک را به شگفتى واداشت و با تعجب به او گفت : آیا این حالتى که در آن هستى ترا از این پیشنهاد باز نداشت ؟ گفت : شایسته نیست که مومن را چیزى از گفتن حق باز دارد. عبدالملک دستور داد او را زندانى کردند و از کشتن او صرف نظر کرد؛ بعد هم در حالى که از او معذرت مى خواست گفت : اگر چنین نبود که با الفاظ خود بیشتر رعیت مرا فاسد مى کنى و به تباهى مى کشانى ترا حبس نمى کردم .

عبدالملک مى گفت : این مرد مرا به شک و گمان انداخت ، فقط عنایت خداوند مرا محفوظ داشت ولى بعید نیست که کسى را که پس ‍ از من است گمراه کند. 

مرداس بن حدیر

ابوالعباس مبرد مى گوید : از جمله مجتهدان خوارج زنى به نام بلجاء بود او زنى از قبیله حرام بن یربوع بن مالک بن زید مناه بن تیم بود، ابوالبلال مرداس بن حدیر هم از خاندان ربیعه بن حنظله و مردى پارسا بود که خوارج او را بزرگ مى داشتند؛ او مردى مجتهد بود که بسیار درست و پسندیده سخن مى گفت . غیلان بن خرشه ضبى او را دید و گفت : اى ابوبلال دیشب شنیدم امیر – یعنى عبیدالله بن زیاد – سخن از بلجاء مى گفت و خیال مى کنم بزودى او را خواهند گرفت . ابوبلال نزد بلجاء رفت و به او گفت : خداوند براى مومنان در مسئله تقیه توسعه قرار داده است ، مخفى شو که این ستمگر کینه توز که بر خود ستم مى کند از تو نام برده است .

بلجاء گفت : اگر او مرا بگیرد خودش در آن کار بدبخت تر خواهد شد و من دوست نمى دارم هیچکس به سبب من به زحمت و رنج افتد. عبیدالله بن زیاد کسى را گسیل داشت و بلجاء را پیش او آوردند. هر دو دست و هر دو پاى او را بریدند و او را کنار بازار انداختند، ابوبلال در حالى که مردم در کنار او جمع شده بودند از آنجا گذشت و پرسید چه خبر است ؟ گفتند بلجاء است . ابوبلال کنار او رفت و بر او نگریست و سپس ریش خود را به دندان گرفت و با خود گفت : اى مرداس ! این زن در مورد گذشت از دنیا از تو خوش نفس تر و آماده تر بود.

گوید : سپس عبیدالله بن زیاد مرداس را گرفت ، و او را زندانى کرد و زندانبان که از شدت اجتهاد و کوشش او را دید و شیرینى سخن او را شنید به او گفت : من براى تو مذهبى پسندیده مى بینم و دوست مى دارم براى تو کارى پسندیده انجام دهم ؛ آیا اگر بگذارم شبها به خانه خود بروى آخر شب و سحرگاه پیش من بر مى گردى ؟ گفت : آرى . و زندانبان با او همینگونه رفتار مى کرد.

عبیدالله بن زیاد در حبس و کشتن خوارج پافشارى و لجاجت مى کرد و چون با او درباره آزاد ساختن برخى از خوارج گفتگو شد نپذیرفت و گفت : من نفاق را پیش از آن که آشکار شود سرکوب مى کنم ، همانا سخن ایشان در دلها بیشتر از آتش در نى اثر مى کند و تندتر آن را شعله ور مى سازد.

روزى مردى از خوارج یکى از افراد شرطه را کشت . ابن زیاد گفت : نمى دانم نسبت به این مرد چه کنم . هر گاه به مردى فرمان مى دهم که یکى از ایشان را بکشد آنان قاتل او را مى کشند؛ ناچار همه خوارجى را که در زندان من هستند مى کشم . آن شب هم زندانبان مانند هر شب مرداس را به خانه اش فرستاده بود؛ خبر به مرداس رسید و چون سحر آماده شد به زندان برگردد؛ خانواده او گفتند : از خداوند در مورد جان خود بترس که اگر به زندان بازگردى کشته خواهى شد. او نپذیرفت و گفت : به خدا سوگند من کسى نیستم که خداوند را در حالى که مکر و غدر بورزم ملاقات کنم و پیش زندانبان برگشت و گفت : من مى دانم سالار تو چه تصمیمى گرفته است . زندانبان گفت : شگفتا با آنکه مى دانى بازآمده اى !

ابوالعباس مبرد مى گوید : و روایت شده است که مرداس از کنار عربى صحرا نشین گذشت که به شتر خویش قطران مى مالید، شتر از حرارت و سوزش قطران به جست و خیز آمد، مرداس مدهوش بر زمین افتاد، اعرابى پنداشت که غش کرده است و کنار گوش او شروع به تعویذ و ورد خوانى کرد و چون مرداس چشم گشود به او گفت : من بیخ گوش تو ورد خوانى کردم . مرداس گفت : مرا آن بیمارى که تو از آن بر من مى ترسى نیست ولى چون دیدم شترى از قطران چنین به رنج افتاد، از قطران جهنم یاد کردم و چنان شدم که دیدى . عرب صحرا نشین گفت : ناچار به خدا سوگند هرگز از تو جدا نمى شوم .

ابوالعباس مبرد مى گوید : مرداس در جنگ صفین همراه على علیه السلام شرکت کرده بود و موضوع حکمیت را نپذیرفت و انکار کرد و در جنگ نهروان همراه خوارج شرکت کرد و در زمره کسانى بود که از آن معرکه نجات پیدا کرد و سپس همانگونه که گفتیم ابن زیاد او را زندانى کرد و چون از زندان او بیرون آمد سختکوشى ابن زیاد را در تعقیب و جستجوى خوارج دید و تصمیم بر قیام و خروج گرفت و به یاران خود گفت : به خدا سوگند براى ما امکان زندگى کردن با این ستمگران فراهم نیست ؛ آنان فرمانهاى خود را در حالى که از عدل و داد برکنارند و از سخن حق به دورند بر ما جارى مى سازند؛ به خدا سوگند صبر بر این از گناهان بزرگ است هر چند شمشیر کشیدن و به بیم افکندن مردم هم گناهى بزرگ است وى ما عهد خود را با ایشان مى شکنیم ولى شمشیر نمى کشیم و با کسى جز کسانى که با ما جنگ کنند جنگ نمى کنیم . یارانش حدود سى تن بودند گرد او جمع شدند که از جمله ایشان حریث بن حجل و کهمس بن طلق صریمى بودند. آنان خواستند حریث را به فرماندهى خود بر گزینند که نپذیرفت و فرماندهى خود را به عهده مرداس نهادند. همینکه مرداس همراه یاران خود حرکت کرد عبدالله بن رباح انصارى که از دوستانش بود او را دید و گفت : اى برادر! آهنگ کجا دارى ؟ گفت : مى خواهم دین خود و یارانم را از تسلط این ستمگران برهانم . گفت : آیا از پیشامد بدى بر من مى ترسى ؟ گفت : آرى و مى ترسم غافلگیر شوى . مرداس گفت : مترس که من شمشیرى نمى کشم و کسى را نمى ترسانم و با هیچکس جز آن کس که با من جنگ کند جنگ نمى کنم .

مرداس حرکت کرد و در (آسک ) که جایى میان نهروان و (ارجان ) است فرود آمد، در آن هنگام شمار یارانش نزدیک چهل تن بود، اموالى را که براى ابن زیاد مى بردند از کنار او عبور دادند؛ او آن را گرفت و سهم خود و یارانش را از آن برداشت و باقى آن را به کسانى که مى بردند پس داد و گفت : به سالار خود بگویید ما سهم خود را برداشتیم . یکى از یارانش گفت : به چه سبب باقى اموال را پس مى دهیم ؟ گفت : آنان همانگونه که نماز را بر پا مى دارند جمع آورى زکات را هم انجام میدهند و ما به آنان در مورد نماز جنگ نداریم .

مبرد مى گوید : مرداس را درباره قیام و خروج خود اشعارى است که از میان آن ، این گفتارش را برگزیده ام :(آیا پس از پسر وهب  آن مرد پاک و پرهیزگار که در این جنگها خویشتن را در مهالک انداخت ، زندگى را دوست بدارم یا سلامت را آرزو کنم ! حال آنکه زید بن حصن و مالک را هم کشتند، با خدایا نیت و بینش مرا به سلامت دار و تقوى به من ارزانى کن تا هنگامى که آنان را دیدار کنم .)

مبرد مى گوید : سپس عبیدالله بن زیاد لشکرى را به خراسان گسیل داشت یکى از کسانى که در آن لشکر بوده است مى گوید : ما از آسک گذشتیم ناگاه به آنان برخوردیم که سى و شش تن بودند، ابوبلال مرداس بر ما بانگ زد : آیا شما آهنگ جنگ با ما دارید؟ گوید : من و برادرم در گودالى که براى شکار حفر مى کنند بودیم . برداریم کنار گودال ایستاد و گفت : سلام بر شما باد. مرداس گفت : نه که آهنگ خراسان داریم یا آنکه کسى را بترسانیم خروج نکرده ایم بلکه از ستم گریخته ایم و با هیچ کس جز کسى که با ما جنگ کند جنگ نمى کنیم و از غنیمت هم جز سهم خود چیزى نمى گیریم . سپس پرسید : آیا کسى براى جنگ با ما نامزد شده است ! گفتیم : آرى ، اسلم بن زرعه کلابى ، پرسید : چه هنگام پیش ما خواهد رسید؟ گفتیم : ظاهرا فلان روز. مرداس گفت : (خداى ما را بسنده و بهترین کارگزار است .)

مبرد مى گوید : عبیدالله بن زیاد به سرعت اسلم بن زرعه را آماده و مجهز ساخت و او را نزد ایشان گسیل داشت و دو هزار مرد همراهش بودند و شمار یاران مرداس در آن هنگام به چهل رسیده بود. چون اسلم پیش آنان رفت ابوبلال مرداس بر او بانگ زد : اى اسلم از خداى بترس که ما قصد فساد و تباهى در زمین نداریم و غنیمتى را تصرف نخواهیم کرد و به زور نخواهیم گرفت ، تو چه مى خواهى ؟ گفت : مى خواهم شما را پیش ابن زیاد برگردانم . گفت : او ما را خواهد کشت . اسلم گفت : بر فرض که بکشد. گفت : تو در خون ما شریک خواهى بود. گفت : من بر این آیینم که او بر حق است در حالى که از تبهکاران پیروى مى کند و خود یکى از ایشان است که افراد را با گمان مى کشد و غنایم را به اشخاص مى بخشد و در صدور حکم ستم مى کند؟! مگر نمى دانى که او در قبال خون ابن سعاد چهار بى گناه را کشت و حال آنکه من یکى از کشندگان اویم و پولهایم را که همراهش بود در شکمش نهادم .آن گاه همگى همچون تن واحد بر اسلم یورش آوردند و اسلم و یارانش بدون آنکه جنگ کنند گریختند و نزدیک بود یکى از خوارج به نام معبد او را اسیر کند.

چون اسلم پیش ابن زیاد برگشت ، ابن زیاد سخت بر او خشم گرفت و گفت : اى واى بر تو! با دو هزار تن مى روى و از حمله چهل تن با همگان مى گریزى ؟ اسلم مى گفته است : همانا اگر من زنده باشم و ابن زیاد مرا سرزنش کند بهتر است که مرده باشم و مرا بستاید.
هر گاه اسلم به بازار مى رفت یا از کنار کودکان مى گذشت آنان فریاد مى زدند : ابوبلال مرداس پشت سر تو است ! گاهى هم مى گفتند : اى معبد بگیرش اسلم سرانجام به ابن زیاد شکایت کرد و به او شرطه هاى خود دستور داد مردم را از آزار او باز دارند. عیسى بن فاتک که یکى از خوارج و از قبیله تیم الللات بن ثعلبه است درباره این جنگ چنین سروده است :(چون صبح کردند، نماز گزاردند و برخاستند به سوى اسبهاى گزینه کوتاه یال نشاندار حرکت کردند و چون جمع شدند بر آنان حمله بردند و مزدوران کشته مى شدند…)

مبرد در این مورد مى گوید : اما سخن حریث بن حجل که گفته است : (مگر نمى دانى که ابن زیاد چهار تن بى گناه را در قبال خون ابن سعاد کشته است که نام ابن سعاد، مثلم بن مشرح باهلى است ، سعدا نام مادر اوست ، و چنین شد که مردى از قبیله سدوس را که نامش خالد بن عبادیه ابن عباده بود و از پارسیان خوارج بود؟ براى عبیدالله بن زیاد نام بردند که فرستاد او را گرفتند، مردى از خاندان ثور  نزد ابن زیاد آمد و آنچه را درباره خالد گفته بودند تکذیب کرد و گفت : او داماد من و در ضمان من است ، ابن زیاد خالد را آزاد کرد، ولى ابن سعدا همچنان در کمین او بود تا آنکه خالد چند روزى ناپدید شد. ابن سعدا پیش عبیدالله بن زیاد آمد و گفت : خالد ناپدید شده است ، و این زیاد همواره در صدد گرفتن خالد بود و سرانجام او را گرفت و بر او دست یافت و از او پرسید : در این مدت غیبت خود کجا بودى ؟ گفت : پیش قومى بودم که خداوند را یاد و تسبیح مى کردند و پیشوایان ستمگر را نام مى بردند و از آنان بیزارى مى جستند.

گفت : جاى ایشان را به من نشان بده . گفت : در این صورت آنان سعادتمند مى شوند و تو بدبخت مى شوى و من هرگز آنان را به بیم و وحشت نمى افکنم . ابن زیاده به او گفت : درباره ابوبکر و عمر چه مى گویى ؟ از آن دو به نیکى یاد کرد. گفت : درباره عثمان و معاویه چه مى گویى ؟ آیا آن دو را دوست مى دارى ؟ گفت : اگر آن دو دوست خدا باشند من دشمن آن دو نیستم . ابن زیاد چند بار او را بیم داد و از او خواست از عقیده خود بازگردد و او چنان نکرد. ابن زیاد تصمیم به کشتن او گرفت و دستور داد او را به میدانى که به میدان  (زینبى )  معروف بود ببرند و بکشند. شرطه ها از کشتن او خوددارى مى کردند و به سبب آنکه بسیار لاغر و نشان عبادت در او ظاهر بود از آن کار شانه خالى مى کردند. مثلم بن مشرح ابن سعده که از شرطه ها بود جلو رفت و او را کشت .

خوارج نقشه کشتن او را کشیدند؛ او شیفته ماده شتران شیرى بود و همواره در صدد آن بود که از جاهاى ممکن خریدارى کند؛ خوارج هم در پى او بودند، مردى در هیات جوانان ساربان و دلال فروش او را دید که بر چهره اش زعفران مالیده بود به تعقیب او واداشتند او در بازار دام فروشان او را دید که از شتران پرشیر مى پرسید. به او گفت : اگر ناقه هاى دوشا مى خواهى من آن مقدار دارم که ترا از دیگران بى نیاز کند، همراه من بیا.

مثلم (ابن سعاده ) در حالى که سوار بر اسب خود بود حرکت کرد و آن جوان هم پیشاپیش او پیاده مى رفت تا او را به محله بنى سعد برد وارد خانه یى شد و به مثلم گفت : وارد شو نگهدارى اسبت با من ؛ همین که او وارد خانه شد و در حیاط پیش ‍ رفت در را بست ، خوارج بر سر او ریختند حریث بن حجل و کهمس بن طلق صریمى دست به دست دادند و او را کشتند و درم هایى را که همراه او بود در شکمش قرار دادند و او را گوشه همان حیاط دفن کردند و آثار خون را پاک کردند و اسب او را هنگام شب رها ساختند و فردا آن اسب را در بازار دام فروشان پیدا کردند؛ مردم قبیله باهله در جستجوى او برآمدند و هیچ اثرى از او پیدا نکردند و قبیله سدوس را متهم کردند و سلطان را بر ایشان شوراندند؛ سدوسى ها سوگند مى خوردند ولى ابن زیاد جانب باهلى ها را گرفت و از سدوسى ها چهار دیه گرفت و گفت : من نمى دانم با این خوارج چه کنم هر گاه فرمان به کشتن کسى مى دهم قاتل او را غافلگیر مى کنند و مى کشند.

کسى از وضع مثلم (ابن سعاده ) آگاه نشد تا هنگامى که مرداس و یارانش خروج کردند و همین که ابن زرعه کلابى به مقابله آنان رفت حریث فریاد برآورد : آیا از افراد قبیله باهله کسى اینجا حضور دارد؟ گفتند : آرى . گفت : اى دشمنان خدا! شما از بنى سدوس براى مثلم چهار خونبها گرفتند و حال آنکه من او را کشتم و درم هایى را که با او بود در شکمش نهادم و او فلان جا به خاک سپرده شده است . پس از شکست و گریز ابن زرعه و یارانش مردم به آن خانه ها رفتند و به پاره هاى بدن مثلم دست یافتند و ابوالاسود در این باره چنین مى گوید :(و سوگند خورده ام که دیگر صبحگاه به سوى صاحب ماده شتر شیرى نروم و با او در مورد ارزش شتر چانه نزنم تا آن که مثلم از جاى برخیزد).

ابوالعباس مبرد مى گوید : سرانجام مرداس چنین شد که عبیدالله بن زیاد مردم را براى فرستادن به جنگ او آماده کرد و عباد بن اخضر مازنى را انتخاب کرد. نام پدر عباد اخضر نیست و نام کامل او عباد بن علقمه مازنى است . اخضر شوهر مادر عباد بوده و عباد به عبادبن اخضر معروف شده است . ابن زیاد او را همراه چهار هزار سوار به جنگ مرداس فرستاد؛ خوارج تغییر موضع داده و به دارابجرد که از سرزمینهاى فارس است رفته بود؛ عباد به سوى ایشان حرکت کرد و روز جمعه اى رویاروى شدند. ابوبلال مرداس ، عباد را صدا کرد و گفت : اى عباد! پیش من بیا که مى خواهم با تو سخن بگویم ، عباد پیش او رفت .

ابوبلال گفت : چه مى خواهى انجام دهى ؟ گفت : مى خواهم پس گردنهایتان را بگیرم و شما را پیش امیر عبیدالله بن زیاد برگردانم . گفت : آیا کار دیگرى را نمى پذیرى که ما برگردیم زیرا ما هیچ راهى را نا امن نکرده ایم و هیچ مسلمانى را نترسانیده ایم و با هیچکس جز کسى که با ما چنگ کند جنگ نمى کنیم و از خراج هم جز به میران حق خود نمى گیریم . عباد گفت : فرمان همین است که به تو گفتم . حریث بن حجل به او گفت : آیا در این فکرى که گروهى از مسلمانان را به ستمگرى گمراه و ستیزه جو بسپارى . عباد گفت : شما از او به گمراهى سزاوارترید و از این کار چاره نیست .

گوید : در این هنگام قعقاع بن عطیه باهلى که از خراسان به قصد حج آمده بود آنجا رسید و چون آن دو گروه را دید پرسید موضوع چیست ؟ اینان از خوارج هستند قعقاع به آنان حمله کرد و آتش جنگ برافروخته شد؛ قضا را خوارج قعقاع را به اسیرى گرفتند و او را پیش ابوبلال مرداس آوردند که به او گفت : تو کیستى ؟ گفت : من از دشمنان تو نیستم من براى فریضه حج آمده ام و مغرور شدم و گول خوردم و حمله کردم ابوبلال او را مرخص کرد. قعقاع پیش عباد برگشت و کارهاى خود را مرتب نمود و دوباره به خوارج حمله کرد و این رجز را مى خواند :(اسب خود را به حمله بر خوارج وا مى دارم تا شاید آنان را به راه راست برگردانم …)

حریث بن حجل سدسى و کهمس بن طلق صریمى بر او حمله کردند؛ نخست او را به اسیرى گرفتند و سپس بدون اینکه او را پیش ‍ ابوبلال ببرند کشتند؛ آن قوم همچنان جنگ و چابکى مى کردند تا آنکه هنگام نماز جمعه فرارسید. ابوبلال با صداى بلند خطاب به آنان گفت : اى قوم ! اینک وقت نماز فرا رسیده است دست از ما بردارید و جنگ را بس کنید تا ما نماز بگزاریم و شما هم نماز بگزارید. گفتند : این تقاضاى تو پذیرفته است هر دو گروه سلاح بر زمین نهادند و آهنگ نماز کردند.

عباد و همراهانش شتابان نماز خود را گزاردند ولى خوارج طول دادند و در همان حال که گروهى از ایشان در حال رکوع و سجود و قیام بودند و برخى هم نشسته بودند عباد و همراهانش به آنان حمله کردند و همگان را کشتند و سر ابوبلال مرداس را پیش عباد آورند.
ابوالعباس مبرد مى گوید : خوارج روایت مى کنند که چون ابوبلال مرداس براى یاران خود رایت بست و آهنگ خروج کرد دستهاى خویش را برافراشت و گفت : پروردگار را اگر آنچه ما بر آنیم حق است آیتى به ما نشان بده . خانه به لرزه در آمد، برخى هم گفته اند : سقف خانه بلند شد.

و گفته مى شود مردى از خوارج ضمن اظهار این مطلب به ابوالعالیه ریاحى مى خواست او را از این نشانه به تعجب وا دارد و به مذه